ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : اخلاق فاضل/محمد فاضل لنکرانی
مشخصات نشر : قم: ایمه اطهار، ۱۳۸۹
مشخصات ظاهری : ۳۰۰ص.
فروست : سلسله درس های اخلاقی اعتقادی
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۶۵۱۴۴
بسم الله الرحمن الرحیم
اخلاق فاضل
محمد فاضل لنکرانی
مقتضای حکمت بالغۀ الهیه، خلقت نوع بشر به عنوان یک موجود آزاد و انتخابگر و نتیجهی آن گوناگونی انسانها در مقام عمل است « إِمَّا شَاکِراً وَإِمَّا کَفُوراً»(1)در این میان رحمت مطلقۀ الهیه نیز که غایۀ القصوای خلقت بشر به آن منتهی میشود، راه رسیدن به کمال و استحقاق رحمت خود را برای او فراهم کرد تا در میدان عمل با اختیار خود به آن نائل گردد.
« وَلَوْ شَاءَرَبُّکَ لَجَعَلَ لنَّاسَ أُمَّۀً وَحِدَۀً وَلَا یَزَالُونَ مُخْتَلِفِینَ * إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّکَ وَلِذَ لِکَ خَلَقَهُم...»(2)و بدین منظور با انتخاب بهترین ابناء بشر، ارسال رسل انجام گرفت و با انزال کتب بهترین برگههای هدایت نوع انسان بدو ابلاغ شد.
و پوشیده نیست که امر هدایت بشر از بالاترین مراتبش تا پایینترین منازلش بر عهدۀ کسانی قرار گرفته است که از جهت اخلاقی از رذائل پیراسته و به مکارم آراسته باشند، چرا که رهیافتگانند که میتوانند رهنما باشند « ... أَفَمَن یَهْدِی إِلَی لْحَقِّ أَحَقُّ أَن یُتَّبَعَ أَمَّن لَّا یَهِدِّی إِلَّا أَن یُهْدَی فَمَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ».(3)بالاترین مرتبۀ هدایت بشر بر عهدۀ انبیا است، که خداوند متعال برترینها را بر
این امر گماشت، و در مورد پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) فرمود: « وَإِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ»(1)و دربارۀ خلفاءو امامان پس از او نیز شیعه بر این اعتقاد است که آنان نیز باید واجد بالاترین مرتبه کمالات اخلاقی باشند تا هدف از بعثت که نبیّ الرحمه فرمود:
«بعثت لاُتمّم مکارم الأخلاق»(2)محقق گردد.
پس از رسالت و امامت، زعامت امت به ید فقیهان و عالمان ربانی است؛ همانهایی که در حقّشان آمده است: «
من کان من الفقهاء صائناً لنفسه، مخالفا لهواه، مطیعاً لأمر مولاه... فعلی العوام أن یقلدوه »(3)عدالت و تقوا شرط لازم برای احراز همه مناصب در روحانیت است، قاضی تا عادل نباشد صلاحیت این منصب را ندارد، امام جماعت در صورت عدالت اقتداء به او جایز است، خطیبان و مبلغان دین در صورتی کلامشان نافذ است که خود اهل عمل باشند، چرا که سخنی که از دل برآید بر دل نشیند؛ وگرنه همچو شجر بیثمرند، از این رو سیرۀ علمای دین از قدیم الایام بر این منوال بوده است که ضمن تهذیب خود، به تربیت نفوس مستعدّه از تلامذه خود نیز میپرداختهو به مناسبتهای مختلف از توصیههای اخلاقی نسبت به شاگردان خود دریغ نمیکردند. مرجع بزرگ شیعه حضرت آیت الله العظمی فاضل لنکرانی (ره) از زمرۀ فقیهان وارستهای است که در کنار عظمت فقهی و علمی، واجد ویژگیهای اخلاقی چشمگیری بودند؛ ایشان بدون تظاهر بر زهد، مجموعه زندگی و حیاتشان آمیخته به زهد واقعی و اعراض از دنیا و سادهزیستی بود، معظم له هیچ دلبستگی به دنیا و زخارف آن و مقامات دنیوی نداشت، حتّی برای مرجعیت هم قدمی را برنداشت و به دنبال به دست آوردن مال و ثروت نبود و از دنیا رحلت نمود در حالی که هیچ خانهای از خود و به عنوان ملک شخصی خود در هیچ زمانی نداشت و آنچه را که از خود به جای گذاشت مقداری کتاب است که نسبت به آن وصیت خاصی را فرمودهاند. صبر و تحمّل ایشان در مشکلات و امراض صعب
العلاج، زبانزد همگان بود. خدمت به مردم بویژه به طلاب و فضلاء از ویژگیهای برجسته ایشان بود. تواضع و فروتنی از صفات بسیار محسوس ایشان بود و برای تهذیب و تربیت اخلاقی طلاب بسیار مصرّ بود.
کتاب حاضر پارهای از توصیههای اخلاقی والد مکرم مرجع عالیقدر مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی (ره) میباشد که به مناسبتهای مختلف در درسهای خارج فقه و اصول خود مطرح فرمودهاند.
این مباحث پس از پیاده شدن از نوار در اختیار برخی از فضلا و اساتید محترم حضرت مستطاب حجتالاسلام محییالدین آزادمنش اصفهانی و حجتالاسلام محسن صادقزاده قرار گرفته و احادیث و مطالب ارزشمندی در پاورقی به آن افزوده شد و زحمات فراوانی را متحمل شدند. ضمن تقدیر و تشکر از ایشان امید است خداوند متعال این سعی جمیل را با اجر جزیل جبران کرده و ذخیرهای برای مرحوم والد و همۀ دستاندرکاران به ثمر رسیدن این کتاب، قرار دهد. آمین رب العالمین.
مرکز فقهی ائمه اطهار: محمدجواد فاضل لنکرانی
باسمه تعالی و له الحمد
تهذیب نفس، یکی از واجباتی است که ترک آن در اسلام موجب خسران دنیا و آخرت است، که از نظر قرآن کریم و روایات اهلبیت: و نزد علمای اخلاق از اهم واجبات است. از آیات فراوانی استفاده میشود که پاکی، سرچشمۀ همۀ فضیلتها و ناپاکی سرچشمۀ رذالتها است.
خداوند متعال در سورۀ «شمس» پس از یازده سوگند که نشانگر اهمیت مسأله است - میفرماید:
«قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها».(1)
به درستی که سعادت و رستگاری مخصوص کسی است که نفس خود را تهذیب و روح خود را پرورش داده باشد.
پرورش روح به این معنا است که انسان نفس خود را به مرتبهای از آمادگی و شایستگی برساند که آینهای از «
خَلِیفَۀُ اللَّهِ فِی أرْضِه »(2)باشد. برای دستیابی به این
1) (1) . شمس، آیه 9.
2) (2) . عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ جَعْفَرِ بْنَ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) قَالَ: إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَۀِ نَادَی مُنَادٍ مِنْ بُطْنَانِ الْعَرْشِ: أَیْنَ خَلِیفَۀُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ؟ فَیَقُومُ دَاوُدُ النَّبِیُّ (علیه السلام) فَیَأْتِی النِّدَاءُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: لَسْنَا إِیَّاکَ أَرَدْنَا وَ إِنْ کُنْتَ لِلَّهِ خَلِیفَۀً. ثُمَّ یُنَادِی ثَانِیَۀً أَیْنَ خَلِیفَۀُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ؟ فَیَقُومُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ (علیه السلام) فَیَأْتِی النِّدَاءُ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: یَا مَعْشَرَ الْخَلَائِقِ! هَذَا عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ خَلِیفَۀُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَی عِبَادِهِ، فَمَنْ تَعَلَّقَ بِحَبْلِهِ فِی دَارِ الدُّنْیَا - فَلْیَتَعَلَّقْ بِحَبْلِهِ فِی هَذَا الْیَوْمِ لِیَسْتَضِیءَ بِنُورِهِ وَ لِیَتَّبِعَهُ إِلَی الدَّرَجَاتِ الْعُلَی مِنَ الْجِنَانِ - قَالَ فَیَقُومُ: أُنَاسٌ قَدْ تَعَلَّقُوا بِحَبْلِهِ فِی الدُّنْیَا فَیَتَّبِعُونَهُ إِلَی الْجَنَّۀِ. ثُمَّ یَأْتِی النِّدَاءُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ: أَلَا مَنِ ائْتَمَّ بِإِمَامٍ فِی دَارِ الدُّنْیَا فَلْیَتَّبِعْهُ إِلَی حَیْثُ شَاءَ وَ یَذْهَبُ بِهِ فَحِینَئِذٍ (یَتَبَرَّأُ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ. وَ قالَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا کَرَّۀً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَما تَبَرَّؤُا مِنَّا کَذلِکَ یُرِیهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنَ النَّار). (أمالی شیخ مفید، ص 285، مجلس 34) از امام صادق (علیه السلام) روایت است که فرمود: هنگامی که روز قیامت شد، منادی از داخل عرش ندا میکند: خلیفۀ خداوند در زمین کجا است؟ داود (علیه السلام) برمیخیزد. خداوند عزّوجلّ به او میگوید: منظور تو نیستی. اگر چه تو هم خلیفۀ خداوند بودی. بار دوم آن منادی ندا میکند: خلیفۀ خداوند در زمین کجا است؟ علی بن ابی طالب (علیه السلام) برمیخیزد. در آن هنگام از جانب خداوند ندا میرسد: ای مردم! این علی خلیفۀ خداوند در روی زمین بود و حجت او بر بندگانش میباشد. پس هر کس در دنیا به ریسمان ولایت او چنگ زده، امروز هم به او متوسل شود تا از نور او روشن گردد و به دنبال او به درجات بلند بهشتی برود. حضرت فرمود: پس مردمی که در دنیا به ریسمان ولایت او آویخته بودند برمیخیزند و به دنبال آن حضرت به بهشت میروند، سپس از جانب خداوند - جلّجلاله - ندا میرسد: هان! هر کس در دنیا به دنبال پیشوایی راه افتاد و از او پیروی کرده امروز نیز به دنبال او به هر جا که او بخواهد و ببرد، راه بیفتد. در این هنگام «پیشوایان از پیروان خود بیزاری جویند، عذاب را میبینند و همه اسباب و وسایل از دسترسی آنان دور و بریده خواهد شد و پیروان میگویند: ای کاش ما میتوانستیم به دنیا بازگردیم تا همانگونه که از ما بیزاری جستند از آنان بیزاری میجستیم، خداوند به این صورت اعمال آنان را مایۀ حسرت ایشان قرار دهد و آنان از آتش دوزخ بیرون نخواهند رفت».
کمال روحی، ابتدا باید نفس را از رذائل اخلاقی و صفات ناپسند دور و به فضائل معنوی و اخلاقی آراست و بیشک گذر از این مراحل به راهنما، مربی و الگوی شایستهای نیاز دارد که باید او را بین فقیهان مهذّب و در دل حوزههای علمیه جستجو کرد.
حقیقت اخلاق، دینداری، تهذیب، پارسایی، عرفان و حقیقت طلبی را باید در حوزههای علمیه جستجو کرد، دریای مواج و اقیانوس پنهاوری که به عظمت شکوه ایثار و شهادت و عبودیت و بندگی ساحلش بیکران و گسترهاش فتح ناشدنی است.
یکی از ویژگیهای حوزههای علمیه، درسهای اخلاق است که توسط اساتید و مربیان با تجربۀ اخلاق برگزار میشود، اساتیدی که یک عمر با نهایت جدیت و تلاش و مراقبت به مرحلۀ قرب الهی دست یافتند.
علمای بزرگوار حوزه با تدریس ارزشمندترین علومِ عالَم به جویندگان حقیقی
علم، روح آنان را نیز با زلال معرفت از آموزههای قرآن و روایات نورانی اهل بیت معصومین: جلا میدهند و آنان را در تقویت صفات الهی و دوری از صفات شیطانی یاری میرسانند.
مجموعۀ حاضر
این مجموعه ویراستۀ برخی از سلسله درسهای اخلاق استاد وارسته و مربی شایسته، فقیه بزرگوار حضرت آیتالله العظمی آقای حاج شیخ محمد فاضل لنکرانی (قدس) در حوزۀ علمیۀ قم است که بنا به درخواست جمع کثیری از شاگردان معظم له و سایر فضلای حوزۀ علمیۀ قم در روزهای چهارشنبۀ هر هفته ایراد گردیده است.
معظم له در این خصوص میفرمایند:
«بارها این مطلب را عرض کردهام که هر نوبت که خدمت امام بزرگوار مشرف میشدیم و در رابطه با مسائل طلاب وحوزه گزارشاتی داشتیم، ایشان در جواب، به رواج مسائل اخلاقی در میان طلاب، خیلی تکیه میکردند. من خدمت ایشان عرض کردم: بحمدالله تعالی بزرگانی هستند که در روزهای پنج شنبه و جمعه، مسائل اخلاقی را مطرح میکنند؛ اما نظر مبارک ایشان این بود که برنامههای اخلاقی در حد وسیعتری برگزار شود».
«بعضی از دوستان اصرار میکنند که روزهای چهارشنبه، چند دقیقهای در مورد مباحث اخلاقی صحبت شود، اگرچه ما در این مسائل نه حالی و نه لیاقتی داریم و در این رشته هم از نظر بیان و هم از نظر مطالعه کمتر توفیق داشته و موفقیت کمی به دست آوردیم. شاید اگر آقایان مبتدی بودند میشد برای آنان صحبت کرد؛ ولی بحمد الله تعالی همۀ آقایان از فضلا هستند و چه بسا در این بحثها از نظر تبلیغ، سخنرانی و مطالعه بر من تقدم دارند؛ اما برای این که این جلسات برای اساتید دیگری که تدریس دارند الگویی بشود و این برنامه را رعایت کنند - اگر ان شاءالله توفیقی داشته باشیم - امتثال امر میکنیم. اگرچه با این یک ربع و یا ده دقیق روز چهارشنبه به آن هدف مطلوب نمیرسیم، ولی وجود ناقص از عدم محض بهتر است. به نظر میرسد که یکی از برنامههای ما باید مطالعۀ همین مباحث باشد و لازم است خودمان را موظف بدانیم که لااقل هفتهای یکی - دو ساعت به کتابهای اخلاقی مراجعه کنیم».
«یکی از دفعاتی که خدمت رهبر بزرگوارمان حضرت آیت الله خامنهای زید عزه رسیده بودیم، ایشان مطلبی را گفتند که من آن را نشنیده بودم. میفرمودند: ما در مشهد در درس مرحوم آیۀالله آقای میلانی (ره) شرکت میکردیم، ایشان هر شب کتاب تحف العقول را سر درس میآوردند و اول یک روایتی را میخواندند، اگر این روایت احتیاجی به بیان نداشت، به همان خواندنش اکتفا میکردند اگر به یک مقدار توضیح احتیاج داشت، مقداری دربارۀ آن روایت توضیح میدادند، بعد هم وارد درس اصلی میشدند.
اولین چیزی که جامعه در برخورد با یک روحانی به آن توجه میکند اخلاق است، البته نه به آن معنای عرفی خاص که عبارت است از خوش برخوردی، خوشرویی و خندهرو بودن است. این یک مرحله است. معنای اخلاق این است که طلبه به عنوان یک فرد متعبّد به جمیع دستورات اسلام و مجموعۀ فضایل اخلاقی در جامعه تجسم داشته به این عنوان که وجهۀ اصلی همّت او اسلام و مسائل اخروی است و مسائل دنیوی برای او به عنوان غایت و هدف اصلی واقع نشده است، مطرح باشد».
«این مسائلی که من اشاره میکنم، بحثهای طولانی دارد؛ چه بسا شما این مسائل را روی منابر، بهتر از ما مطرح کرده باشید؛ البته برادران توجه دارند اینها فقط جنبه تذکر و یاد آوری دارد، یعنی مسائلی که خود انسان میداند، اما از آنها غافل است و چه بسا به آنها توجه ندارد، همان مسائل مورد غفلت باید گاهی به صورت تذکر مطرح شود».
«پس برادران ان شاء الله تعالی توجه کنید، من نمیگویم خودم عامل به این حرفها هستم؛ ولی به این مسائل اعتقاد دارم و این مطالب را در درجۀ اول برای خودم و سپس برای شما بیان میکنم. دعا کنید همگی بتوانیم یک سرباز واقعی، یک خدمتگزار و روحانی مورد رضای حضرت بقیۀ الله روحی له الفداء باشیم».
موضوع اصلی این جلسات و درسهای اخلاق، متن قرآن و روایات معصومین: است که معظم له با بیانی شیوا و زبانی گویا و دلنشین و قلبی سرشار از حبّ آل الله: به شرح و تبیین آن پرداختهاند که با کمترین دخل و تصرف و با
قرینهسازی گفتار به نوشتار و ویرایش لازم تقدیم میگردد. پاورقیهای این مجموعه نیز از منابع متقن روایی انتخاب شده است.
امید است مطالعۀ این اثر، خوانندۀ اهل دقت و نظر را مفید افتد و نشر آن مرضی خداوند متعال باشد.
امتیازات درس اخلاق معظم له
این مباحث معمولاً در روزهای چهارشنبۀ هر هفته و در پایان درس خارج اصول معظم له مطرح شده است؛ البته بعضی از آنها در درس خارج فقه معظم له ایراد گردیده است.
معظم له بعضی از موضوعات را سلسله وار در جلسات مختلفی ایراد فرمودهاند، به همین دلیل در برخی از موارد چند جلسۀ اخلاق در یک درس جمع آوری شده است.
مطالب به صورت مختصر توسط معظم له ارائه شده؛ و در مواردی که به توضیح بیشتری نیاز بوده، این توضیح توسط ایشان بیان شده است.
مباحث اخلاقی معظم له حول چهار محور اصلی بیان شده است:
الف ترجمه، تفسیر و تبیین روایات اخلاقی
ب بررسی، تحلیل و تحقیق دربارۀ مباحث اعتقادی
ج مسائل طلبگی و ارشادات معظم له به طلاب و روحانیت معظم که بیشترین حجم جلسات اخلاق معظم له را به خود اختصاص داده است.
د مسایل سیاسی روز و مناسبتهای مهم که حضرت استاد به مناسبت ایام و تشخیص ضرورت، مطرح کردهاند. این نشانگر حساسیت و دقت معظم له نسبت به مسائل انقلاب و جهان است.
علاقۀ عاشقانه و پدرانۀ معظم له به طلاب و عشق ایشان به عالم طلبگی باعث شده است بیانات ایشان با نصیحتهای مشفقانه و پدرانه همراه بوده و دلسوزی خاصی داشته باشد؛ به طوری که هر خوانندهای با تمام وجود؛ عشق و علاقه و محبت استاد را نسبت به طلاب احساس میکند.
معظم له خود از فضایل اخلاقی بسیاری برخوردار بودند؛ به گونهای که با مراجعه به درسهای مختلف این مجموعه هر خوانندهای متوجه خواهد شد که استاد از تواضع، فروتنی و خلوص زیبایی برخوردار بودهاند.
اگر استاد در خلال طرح مباحث و احتمال میدادند سؤالی در خصوص فرمودههای ایشان به ذهن کسی میرسد، آن را مطرح کرده و پس از تبیین آن به پاسخ آن پرداختهاند.
معظم له با بیان احادیث و استفادههای اخلاقی خود از آنها به طلاب و فضلایی که از محضر ایشان کسب فیض میکردند روش استفادۀ صحیح و عالمانه از روایات اخلاقی و اعتقادی را تعلیم داده تا آنان خود توان استفاده از منابع روایی را پیدا کرده و در راه ترویج دین و اخلاق از آن استفاده کنند.
این اثر بنا به محورهای یاد شده در بیانات معظم له در سه فصل تقسیم شده است:
فصل اول: «حدیث اخلاق» که شامل احادیث اخلاقی، تربیتی و بیانات معظم له در خصوص آنها است.
فصل دوم: «حدیث معرفت» که شامل مباحث اعتقادی منتخب استاد است.
فصل سوم: «حدیث مشفق» که شامل سفارشات، نصیحتها و تأکیدات معظم له نسبت به روحانیون و همچنین مسایل روز است.
فصل چهارم: «حدیث روز» که مشتمل بر مسایل روز و مطالبی است که به مناسبت ایام ایراد فرمودهاند.
در پایان از تمامی الطاف، مهربانیها، ارشادات و راهنماییهای فرزند برومند معظم له حضرت آیۀ الله استاد آقای حاج شیخ محمد جواد فاضل لنکرانی حفظه الله تعالی که ما را در تهیه، تحقیق و تنظیم(1)هر چه بهتر این اثر یاری رسانده سپاسگزاری کرده و طول عمر با عزّت و برکت این استاد عزیز و فرزانه و عزیز را از خداوند متعال خواستاریم.
صفرالخیر 1431 هجری قمری
محییالدین آزادمنش اصفهانی
ومحسن صادقزاده
پژوهشکده طه
قم
1) (1) . تحقیق، تهیه و تنظیم این اثر فاخر در حدود دو سال به طول انجامیده است.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
وصلی الله علی سیدنا محمد و آله الطّاهرین
ولعنۀ الله علی أعدائهم أجمعین
ارتباط و انس با روایات ائمۀ معصومین: بسیار مهم و ارزنده است؛ چرا که ارشاد و هدایت به هر مقدار که امکانِ تحقّق داشته باشد در فرمایشات ایشان وجود دارد.
اهلبیت عصمت و طهارت: - بدون هیچ گونه تعصّب و احساسات - نه تنها فقه و مسائل فقهیه، بلکه اکثر یا حتی تمام جزئیات و شئون زندگی را برای ما به طور روشن و با حفظ انفتاح باب اجتهاد(1)بیان کردهاند(2)و این به دلیل بقای مذهب
1) (2) . در احکام واقعی اعتقادی عقلی و نقلی (مانند توحید، نبوت، معاد و...) همه قبول دارند که باب علم و رسیدن به واقع، مفتوح است، امّا نسبت به فروعات اختلاف است که آیا باب علم و رسیدن به واقع، باز است یا این که امکان تحصیل علم نسبت به اقسام مختلف احکام شرعی ممکن نیست. بنابراین سه نظریه وجود دارد که برخی قائل به انفتاح حقیقی، برخی قائل به انفتاح حکمی، برخی انسدادی صغیر و برخی انسدادی کبیر شدهاند. ر، ک: کتب اصولیون، بحث انسداد.
2) (3) . عن امیرالمؤمنین (علیه السلام):... فَالْتَمِسُوا ذَلِکَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ فَإِنَّهُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ هُمُ الَّذِینَ یُخْبِرُکُمْ حُکْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ لَا یُخَالِفُونَ الدِّینَ وَ لَا یَخْتَلِفُونَ فِیهِ فَهُوَ بَیْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ وَ صَامِتٌ نَاطِق.... (نهج البلاغه، خ 147، ص 270) امیرالمؤمنین ویژگیهای اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را چنین بیان میکنند:... پس رستگاری را از اهل آن جستجو کنید که اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سلّم رمز حیات دانش و راز مرگ جهل و نادانی هستند، آنان که حکمت شان شما را از دانش آنان و سکوت شان از منطق آنان و ظاهرشان از باطن شان، اطلاع میدهد، نه با دین خداوند مخالفتی دارند و نه در آن اختلاف میکنند، دین در میان ایشان گواهی صادق و ساکتی سخنگو است.
تشیع و حیات نوین فقه شیعه بوده است، از این رو کلماتشان قابل بررسی و تحقیق است.(1)به خلاف دیگر مذاهب که حتی نمیتوانند بعضی از کلمات خود را توجیه کنند؛ چرا که علمای آنان بیش از هشت یا نه قرن پیش مسایلی را مطرح کردهاند و پس از گذشت زمان، هم اکنون مسایل جدیدی به وجود آمده است که طبیعتاً پاسخی برای آنها ندارند.
زعمایشان میگویند: همه باید از آن چهار نفر تقلید و پیروی کنند(2)! بنابراین،
1) (1) .... عَنْ أَبِی حَمْزَۀَ الثُّمَالِی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ 8 قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فِی حَجَّۀِ الْوَدَاعِ فَقَالَ:... یَا أَیُّهَا النَّاسُ! وَ اللَّهِ مَا مِنْ شَیْءٍ یُقَرِّبُکُمْ مِنَ الْجَنَّۀِ وَ یُبَاعِدُکُمْ عَنِ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُکُمْ بِهِ وَ مَا مِنْ شَیْءٍ یُقَرِّبُکُمْ مِنَ النَّارِ وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ الْجَنَّۀِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَیْتُکُمْ عَنْه.... (بحار الأنوار، ج 67، باب 47، ص 91) ابوحمزه ثمالی از امام پنجم (علیه السلام) نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در سفر حجۀ الوداع خطبهای ایراد فرمود که:... ای مردم! به خدا سوگند! آنچه شما را به آسایش و بهشت نزدیک میکند و از رنج و عذاب دوزخ دور میسازد فرو گذار نکرده و به او فرمان دادم و آنچه شما را به شقاوت و دوزخ میکشاند و از سعادت و بهشت دور میکند باقی نماند مگر این که دستور خودداری از آن دادم....
2) (2) . در اواسط قرن چهارم - که هنوز حکومت عباسیان ادامه داشت فقه اهل تسنن با ایستایی و رکود مواجه شد و این رکود در نهایت به انحطاط فقه آنان انجامید و علت آن این بود که پیروان پیشوایان مذهبی به پیروی از گفتهها و نظریات پیشوایان خود بسنده کردند و فقهای جامعۀ اهل تسنن به تدوین مذاهب اربعه (حنفی به پیشوایی ابوحنیفه نعمان بن ثابت، مالکی به پیشوایی مالک بن انس اصبحی، شافعی به پیشوایی محمد بن ادریس و حنبلی به پیشوایی احمد بن حنبل) پرداختند. در میانۀ قرن هفتم، فقهای اهل تسنن، مذاهب اربعه را تنها مذهب رسمی و قابل قبول جامعۀ اهل تسنن اعلام کردند و تبعیت از هر یک را برای مسلمانان کافی شمردند. این عمل پیامدهای تأسف باری را برای جوامع اسلامی و فقه اهل تسنن به دنبال داشت که از جملۀ آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:الف. بیگانه شدن فقه اسلامی اهل تسنن با موضوعات و مسایل مستحدثه و رویدادهای نوین جوامع اسلامی.ب. جلوه کردن احکام فقهی به صورت سنتهای راکد و بیروح و بیملاک و چه بسا خرافات.ج. منزوی شدن اندیشۀ اسلامی در مراکز علمی جهان به دلیل ارائۀ فتاوای ناصحیح وخلاف موازین عقل و شرع و معرفی آنها به عنوان مسایل و اندیشهها و قوانین اسلامی.د. شیوع پیروی از دستورات و نظریات کسانی که فقیه نبوده و واجد شرایط پیشوایی و مقام افتا نگردیدهاند.
سؤال پیش میآید که: در مسایل مستحدثهای که به اقتضای زمان، اصلاً مورد توجه آنان واقع نشده، شما چگونه به وجوب تقلید از ایشان حکم میکنید؟! به همین دلیل است که اینها در مقام عمل دچار مشکل میشوند.
ائمۀ بزرگوار ما: با بیان اصول اولیه و ضوابط عامّه در روایات، باب اجتهاد را برای همیشه به روی ما گشودهاند؛(1)تا این که هر نوع مسأله و امر تازهای به مقتضای هر زمان و هر عصر به وجود آمد، مجتهدان بتوانند با ملاحظۀ آن اصول و ضوابط، حکم آن را استنباط کنند؛ از این رو هیچ مشکلی برای شیعه نه تنها در زمان فعلی وجود ندارد؛ بلکه اگر هزاران سال دیگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند و هر روز مسألۀ جدیدی مطرح شود، فقهای شیعه میتوانند به عنوان متخصصِ استنباطِ معارف از منابع اصیل دین، پاسخگو باشند.
امّا نظر یک مجتهد عامّه در مسألۀ مستحدثه چگونه میتواند برای کسی که محدودۀ تقلید او از این چهار نفر تجاوز نمیکند، حجیت داشته باشد؟!
1) (1) . أَبَانٌ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ قَالَ: صَعِدَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَی عَلَیْهِ وَ قَالَ:... أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ عُلِّمْتُ تَبْلِیغَ الرِّسَالاتِ وَ تَنْجِیزَ الْعِدَاتِ وَ تَمَامَ الْکَلِمَاتِ وَ فُتِّحَتْ لِی الْأَسْبَابُ وَ أُجْرِی لِی السَّحَابُ وَ نَظَرْتُ فِی الْمَلَکُوتِ فَلَمْ یَعْزُبْ عَنِّی شَیْءٌ فَاتَ وَ لَمْ یَفُتْنِی مَا سَبَقَنِی وَ لَمْ یَشْرَکْنِی أَحَدٌ فِیمَا أَشْهَدَنِی رَبِّی یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ وَبِی یُتِمُّ اللَّهُ مَوْعِدَهُ وَیُکْمِلُ کَلِمَاتِهِ وَ أَنَا النِّعْمَۀُ الَّتِی أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَی خَلْقِهِ وَأَنَا الْإِسْلَامُ الَّذِی ارْتَضَاهُ لِنَفْسِهِ کُلُّ ذَلِکَ مَنٌّ مَنَّ اللَّهُ بِهِ عَلَی وَأَذَلَّ بِهِ مَنْکِبِی.... (کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ح 17، ص 712) ابان از سلیم بن قیس چنین نقل میکند: امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر منبر رفته و حمد و ثنای الهی را به جا آورد و فرمود:... به خدا قسم! رساندن رسالتها و انجام وعدهها و کامل بودن کلمات را دانسته و اسباب برایم گشوده شد و انساب را میدانم.... و در ملکوت نظر کردم و چیزی از نظرم مخفی نماند و آنچه پیش از من بوده از نظرم مخفی نماند و هیچ کس در آنچه پروردگارم - در روزی که شاهدان بپا میخیزند - درباره آن از من گواهی گرفته شریک من نیست. خداوند به وسیلۀ من وعدۀ خود را تمام میکند و کلماتش را به کمال میرساند. من نعمتی هستم که خداوند متعال بر خلقش ارزانی داشته و من همان اسلامی هستم که برای خود پسندیده است. همۀ اینها منّتی است که خداوند بر من نهاده و شانهام را با آن خم کرده است.
پیشوایان معصوم ما: نه تنها راه اجتهاد را برای علمای شیعه، در مسایل فقهیه همواره باز کردند و از این جهت برای همیشه به فقه تداوم بخشیدند بلکه در امور دیگر مانند: مسایل اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... کلمات، مواعظ و نصایح ایشان واقعاً چیزی را برای انسان فروگذار نکرده است.(1)
1) (1) . فقال علی بن محمد الهادی 8:... اصْطَفَاکُمْ بِعِلْمِهِ وَ ارْتَضَاکُمْ لِدِینِهِ وَ اخْتَارَکُمْ لِسِرِّهِ وَ اجْتَبَاکُمْ بِقُدْرَتِهِ وَ أَعَزَّکُمْ بِهُدَاهُ وَ خَصَّکُمْ بِبُرْهَانِهِ وَ انْتَجَبَکُمْ لِنُورِهِ وَ أَیَّدَکُمْ بِرُوحِهِ وَ رَضِیَکُمْ خُلَفَاءَ فِی أَرْضِهِ وَ حُجَجاً عَلَی بَرِیَّتِهِ وَ أَنْصَاراً لِدِینِهِ وَ حَفَظَۀً لِسِرِّهِ وَ خَزَنَۀً لِعِلْمِهِ وَ مُسْتَوْدَعاً لِحِکْمَتِهِ وَ تَرَاجِمَۀً لِوَحْیِهِ وَ أَرْکَاناً لِتَوْحِیدِه... وَ دَعَوْتُمْ إِلَی سَبِیلِهِ بِالْحِکْمَۀِ وَ الْمَوْعِظَۀِ الْحَسَنَۀِ وَ... وَ آیَاتُ اللَّهِ لَدَیْکُمْ وَ عَزَائِمُهُ فِیکُمْ وَ نُورُهُ وَ بُرْهَانُهُ عِنْدَکُمْ وَ أَمْرُهُ إِلَیْکُمْ... أَنْتُمُ الصِّرَاطُ الْأَقْوَمُ و... وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَی بِهِ النَّاسُ مَنْ أَتَاکُمْ نَجَا وَ مَنْ لَمْ یَأْتِکُمْ هَلَک إِلَی اللَّهِ تَدْعُونَ وَ عَلَیْهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤْمِنُونَ وَ لَهُ تُسَلِّمُونَ وَ بِأَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَاِلَی سَبِیلِهِ تُرْشِدُونَ وَ بِقَوْلِهِ تَحْکُمُونَ سَعِدَ مَنْ وَالاکُمْ وَ هَلَکَ مَنْ عَادَاکُمْ وَ خَابَ مَنْ جَحَدَکُمْ وَ ضَلَّ مَنْ فَارَقَکُمْ وَ فَازَ مَنْ تَمَسَّکَ بِکُمْ وَ أَمِنَ مَنْ لَجَأَ إِلَیْکُمْ وَ سَلِمَ مَنْ صَدَّقَکُمْ وَ هُدِی مَنِ اعْتَصَمَ بِکُم... کَلَامُکُمْ نُورٌ وَ أَمْرُکُمْ رُشْدٌ وَ وَصِیَّتُکُمُ التَّقْوَی وَ فِعْلُکُمُ الْخَیْرُ وَ عَادَتُکُمُ الْإِحْسَانُ وَسَجِیَّتُکُمُ الْکَرَمُ وَشَأْنُکُمُ الْحَقُّ وَالصِّدْقُ وَ الرِّفْقُ وَقَوْلُکُمْ حُکْمٌ وَحَتْمٌ وَ رَأْیُکُمْ عِلْمٌ وَ حِلْمٌ وَحَزْمٌ إِنْ ذُکِرَ الْخَیْرُ کُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَمَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه.... (عیون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج 2، ص 272 و من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص، 609) خداوند شما را با علم خود برگزیده و برای خزانهداری مخازن غیب خود پسندیده و برای پاسداری سرّ خود انتخاب کرده و به قدرت خود اختیار فرموده وبه هدایت خود عزیز ساخته و به برهان خود اختصاص داده و برای مشعل داری نور خود برگماشته و به روح خود تأیید فرموده و به خلافت شما در زمین خودش رضایت داده و شما را حجّتهای خود بر خلق خویش و یاران دین و حافظان سرّ و خازنان علم و ودیعتگاه حکمت، و مترجمان وحی، و ارکان توحید،... و با حکمت و موعظه حسنه به راه او فرا خواندید. آیات خدا پیش شما است، و وفای به عهدها و پیمانهای او در متابعت از شما است، و نور و برهان او در خاندان شما... شما صراط محکم و مقاوم هستید... و همان دری میباشید که مردم در ورود به آن آزمایش میشوند. هر کس به سوی شما آمد نجات یافت و هر کس به سوی شما نیامد هلاک شد و هر کس شما را انکار کرد نومید شد و هر کس از شما جدا شد گمراه شد و هر کس به شما تمسّک جست رستگار شد و هر کس به شما پناه برد ایمن شد و هر کس شما را تصدیق کرد سالم ماند و هر کس دست به دامن شما زد هدایت یافت.... سخنتان نور و امرتان هدایت و سفارشتان تقوا و فعلتان خیر و عادتتان احسان و خویتان کرم و شأنتان حقّ و صدق و رفق و قولتان حکم و حتم و رأیتان علم و حلم و حزم است. اگر سخن از خیر به میان آید، شما سرآغاز و اصل و فرع و گنجینه و جایگاه و منتهای آن هستید و امر او به شما تفویض شده است. (فرازهایی از زیارت جامعۀ کبیره)
بزرگانی مثل مرحوم علامۀ بزرگوار مجلسی (ره)(1)در کتاب مرآت العقول،(2)روایات کافی را به زیبایی تفسیر و آنها را دستهبندی کرده که چه روایاتی مربوط به اصول اعتقادات و مسایل اخلاقی است و چه روایاتی مربوط به فروع و احکام.
با انس با روایات متوجه میشویم که آنچه برای تکامل انسان در ابعاد مختلف لازم بوده، آن را ائمۀ هدی: با بیانی روشن، فصاحت کامل و با عباراتی زیبا بیان فرمودهاند(3)و این خود دلیل بر آن است که فرمایش این بزرگواران؛ که برگرفته از کلام وحی است دارای شأن و منزلتی است که با سایر کلمات اصلاً قابل مقایسه نیست.
در روایات مطالب دقیقی وجود دارد که اطلاع از آنها سبب ارتقای رتبۀ علمی است. گاهی انسان در برخورد با روایتی، مطالبی را فرا میگیرد که اگر یک عمر در بارۀ آن مطالب میاندیشید، به آن معارف راه نمییافت.(4)وقتی انسان به چنین احادیثی برمیخورد، واقعاً به خود میلرزد و چه بسا فکر کند که ای کاش هرگز این روایت را نمیدیدم و در جهل و ناآگاهی خود باقی
1) (1) . علامه محمد باقر مجلسی اصفهانی (1110 ه -) - فرزند علامه محمد تقی مجلسی اصفهانی - از بزرگان علما و فقها و محدثان شیعه و صاحب آثار ارزشمند علمی است. وی در عصر خویش منصب شیخ الاسلامی داشت. نفوذ این فقیه بزرگ در حکومت وقت موجب شد که بتواند با کمک علمای دیگر با تألیف و تصنیف آثاری ارزنده، خدمات فراوانی به عالم اسلام انجام دهد. حاج میرزا حسین نوری، صاحب مستدرک الوسائل در شرح حال و دوران زندگی او مطالب مستوفایی بیان داشته است. شیخ حر عاملی و صدر الدین سید علی خان مدنی شیرازی از اساتید و مشایخ روایی مجلسی هستند و میرزا عبد اللَّه افندی - صاحب ریاض العلماء - سید نعمت اللَّه جزایری، مولی صالح مازندرانی و امیر محمد صالح حسینی خاتونآبادی از شاگردان مجلسی به شمار میآیند؛ از جمله آثار او: بحارالأنوار که جامع احادیث کلیه مجامع حدیثی شیعه است، آداب الحج، حاشیه تهذیب الاحکام، شرح روضه کافی، مشکاۀ الأنوار به فارسی در فضیلت قرائت قرآن، الفوائد الطریفه فی شرح الصحیفه است.
2) (2) . شرح بر اصول و فروع کافی است و در آن به سند هم متعرض شده است که کدام روایت ضعیف است و کدام موثق.
3) (3) . امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید:... إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْکَلَامِ وَفِینَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَیْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُه. (نهجالبلاغه، خ 233، ص 470) همانا ما امیران سخن هستیم، درخت سخن در ما ریشه دوانده، و شاخههای آن بر ما سایه افکنده است.
4) (4) . عن امیرالمؤمنین (علیه السلام): هُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ یُخْبِرُکُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِم. (نهج البلاغه، خ 239، ص 357) خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) مایۀ حیات دانش و نابودی جهلاند.
میماندم تا چنین شرمسار نمیشدم؛ ولی گریزی نیست؛ حقایق در لسان ائمۀهدی: بدون هیچ پرده و حجابی مطرح شده و باید هم چنین باشد.
زعمای تشیع، به این دلیل که با کسی خورده حسابی نداشتند، نه بیجهت به کسی عنایت داشتند و نه بغض کسی را در دل میپروراندند، هیچ گاه در بیان حقایق، مبهم گویی نمیکردهاند. هدفشان هدایت جامعه و ارشاد تودههای مردم بوده است.
حداقل ثمرۀ این ارتباط آن است که با دقت و تأمل در روایات و استفادۀ مطالب و کسب معارف - که در برخورد اولیه حاصل نمیشود - احساس نشاط و سرور عجیبی به انسان دست میدهد.
این روایات به منزلۀ اقیانوسی است که:
«فیها ما تَشْتَهیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ»؛(1)
آنچه دلها میخواهد و چشمها از آن لذّت میبرد در آن موجود است.
وقتی در روایات دقت کنیم، مقبول قلب و عقل واقع میشود؛ گویی این مطالب در فطرت انسان و در باطنِ عقل سلیمِ او بوده و این بزرگواران از آنها پرده برداشتهاند.(2)مثلاً در نهجالبلاغه میخوانیم وقتی همام با اصرار از امیرالمؤمنین (علیه السلام) تقاضا میکند که: «تقواپیشگان را برای من توصیف کنید»،(3)حضرت ابتدا از توصیف خودداری میکنند(4)؛ چراکه عاقبت کار را میدیدند؛ اما بعد از آن که همام اصرار میکند،
1) (1) . زخرف، آیه 71.
2) (2) . عَنِ الْهَرَوِی قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِی بْنَ مُوسَی الرِّضَاه 8 یَقُولُ:... فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ کَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا.... (بحار الأنوار، ج 2، باب 9، ص 26) از عبدالسّلام بن صالح ابوالصّلت هروی نقل شده که: از حضرت ابو الحسن علی بن موسی الرّضا 8 شنیدم که فرمود:... اگر مردم، نیکویی و محاسن سخنان ما را بدانند قطعاً از ما پیروی (و طبق آن عمل) میکنند.
3) (3) .... یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! صِفْ لِی الْمُتَّقِینَ حَتَّی کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِمْ؛ (نهج البلاغه، خ 193، ص 303) ای امیرمؤمنان! پرهیزکاران را برای من آنچنان توصیف کن که گویی آنان را با چشم مینگرم.
4) (4) . فَتَثَاقَلَ (علیه السلام) عَنْ جَوَابِه ثُمَّ قَالَ یَاهَمَّامُ! اتَّقِ اللَّهَ وَأَحْسِنْ فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَالَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ. فَلَمْ یَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَذَاالْقَوْلِ حَتَّی عَزَمَ عَلَیْهِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلَی النَّبِی علیه وآله السلام ثُمَّ قَال:...، سپس فرمود: «ای همّام! از عذاب خداوند بترس و نیکوکار باش که خداوند با پرهیزکاران و نیکوکاران است» امّا همّام دستبردار نبود و اصرار ورزید تا آنکه امام (علیه السلام) تصمیم گرفت صفات پرهیزکاران را بیان فرماید. پس خداوند را سپاس و ثنا گفت و بر پیامبرش درود فرستاد، و فرمود:...
امیرالمؤمنین (علیه السلام) بدون نیاز به مطالعۀ قبلی و بحث و کتابت و... اوصاف متقین را به آن کیفیت زیبا بیان میکنند به گونهای که همام با شنیدن این معارف، صیحهای زده و نقش بر زمین میشود. وقتی حضرت وضعیت او را میبینند، میفرمایند:
«به خدا قسم! از همین میترسیدم؛ پندهای رسا با کسانی که شنوای آن بوده و اهل موعظه و نصیحت هستند چنین میکند».(1)یا در عهدنامۀ جناب مالک اشتر (ره)(2)؛ که در حقیقت دستور العمل حکومت واقعی اسلام است؛ امیرالمؤمنین (علیه السلام) ابعاد قضیه را هم متعرّض و متذکر شده اند؛ به طوری - که با ملاحظۀ دقیق، میبینید اگر درس اوّل(3)1 انس با روایات
صدها نفر از متخصّصانی - که هرکدام در یک جهت تخصّص داشته باشند - دست به دست هم دهند، توان تدوین چنین مجموعه و دستورالعملی را برای ادارۀ امور حکومت ندارند؛(4)بنابراین حکومتِ اسلامی واقعی آن است که در محدودۀ فرمایش ایشان باشد و سر سوزنی کم و زیاد در آن وجود نداشته باشد.(5)
1) (1) . قَالَ: فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَۀً کَانَتْ نَفْسُهُ فِیهَا فقال امیرالمومنین (علیه السلام): أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ کُنْتُ أَخَافُهَا عَلَیْهِ وَ أَمَرَ بِهِ فَجُهِّزَ وَ صَلَّی عَلَیْهِ وَ قَالَ: هَکَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَۀُ.
2) (2) . تحف العقول: ص 126.
3) (1) - این درس در جلسۀ «هفتاد و چهارم» و «ششصد و پنجاه و دوّم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
4) (3) . جهت مطالعه شرح این نامۀ عظیمالقدر به کتاب آیین کشورداری، تالیف آیتالله العظمی فاضل لنکرانی مراجعه شود.
5) (4) . فقال علی بن محمد الهادی 8:... هَلَکَ مَنْ عَادَاکُمْ وَ خَابَ مَنْ جَحَدَکُمْ وَ ضَلَّ مَنْ فَارَقَکُمْ وَ فَازَ مَنْ تَمَسَّکَ بِکُمْ وَ أَمِنَ مَنْ لَجَأَ إِلَیْکُمْ وَ سَلِمَ مَنْ صَدَّقَکُمْ وَ هُدِی مَنِ اعْتَصَمَ بِکُمْ وَ... وَ الْبَابُ الْمُبْتَلَی بِهِ النَّاسُ مَنْ أَتَاکُمْ نَجَا وَ مَنْ لَمْ یَأْتِکُمْ هَلَکَ إِلَی اللَّهِ تَدْعُونَ وَ عَلَیْهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤْمِنُونَ وَ لَهُ تُسَلِّمُونَ وَ بِأَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَ إِلَی سَبِیلِهِ تُرْشِدُونَ وَ بِقَوْلِهِ تَحْکُمُونَ سَعِدَ وَ اللَّهِ مَنْ وَالاکُمْ... بِمُوَالاتِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِینِنَا وَ أَصْلَحَ مَا کَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْیَانَا وَ بِمُوَالاتِکُمْ تَمَّتِ الْکَلِمَۀُ وَ عَظُمَتِ النِّعْمَۀُ وَ ائْتَلَفَتِ الْفُرْقَۀُ... فَالرَّاغِبُ عَنْکُمْ مَارِقٌ وَ اللَّازِمُ لَکُمْ لَاحِقٌ وَ الْمُقَصِّرُ فِی حَقِّکُمْ زَاهِقٌ وَ الْحَقُّ مَعَکُمْ وَ فِیکُمْ وَ مِنْکُمْ وَ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ أَهْلُهُ وَ مَعْدِنُه.... کسی که با شما دشمنی کند هلاک میشود و آن کس که شما را انکار کند نومید شده و هر که از سوی شما روی برتابد گمراه شده است؛ ولی کسی که به شما تمسک جست پیروز و سعادتمند است و آن که به شما پناه آورد ایمن است و کسی که شما را تصدیق کند از آفتها سالم میماند و آن کس که به شما بپیوندد و ملازم شما گردد هدایت میشود... و همان باب و دری هستید که مردم در ورود به آن آزمایش میشوند. هر کس به سوی شما آمد نجات یافت و هر کس که به سوی شما نیامد هلاک شد و هر کس شما را انکار کرد نا امید شد، و هر کس از شما جدا شد گمراه شد و هر کس به شما تمسّک جست رستگار شد و هر کس به شما پناه برد ایمن شد و هر کس شما را تصدیق کرد سالم ماند و هر کس دست به دامن شما زد، هدایت یافت... سخنتان نور و امرتان هدایت و سفارشتان تقوا و فعلتان خیر، و عادتتان احسان و خوی شما کرَم، و شأنتان حقّ و صدق و رفق، و قولتان حکم و حتم، و رأی شما علم و حلم و حزم است. اگر سخن خیر به میان آید، شما سرآغاز، اصل، فرع، گنجینه، جایگاه و منتهای آن هستید. و امر او به سوی شما تفویض شده است... پس کسی که از شما روی برتابد از دین خارج میشود، و کسی که ملازم شما گردد به شما میپیوندد و کسی که در حقّ شما تقصیر روا دارد به مهلکه میافتد و حقّ با شما و در خاندان شما و از جانب شما، و بازگردنده به سوی شما است و شما اهل آن و کنجینۀ آن هستید.... (فرازهایی از زیارت جامعۀ کبیره)
بر همۀ شیعیان، به ویژه بر ما - که مدعی ارائۀ مکتب اهل بیت عصمت و طهارت: و اشاعۀ فرهنگ ناب ایشان هستیم - لازم است که در درجۀ اول، کلمات ایشان را در فنون مختلف مطالعه کنیم(1)و به یک موضوع خاص اکتفا نکنیم. نگوییم فلان موضوع مورد علاقۀ ما است و تنها اخبار وارد شده در آن موضوع را ببینیم؛ بلکه باید با همۀ احادیث سروکار داشته باشیم،(2)به ویژه روایاتِ اصول عقاید که دقیقتر و مشکلتر است.
از این رو، باید در کنار برنامههای روزانه و مسایل علمی، ارتباط و انس خود را با روایات بیشتر کرده و زمانی را برای مراجعه به این منابع و سرچشمههای آب حیات و استفاده از آنها اختصاص دهیم و همان دقّت و زمانی را؛ که برای فهم یک روایت فقهی مورد ابتلا صرف میکنیم؛ در مورد این گونه روایات نیز به کار بریم.
یکی از دوستان اهل علم، که در مرکزی مشغول فعالیت است - که اکثراً یا همه
1) (1) . عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ صَالِحٍ الْهَرَوِی قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (علیه السلام) یَقُولُ: رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْیَا أَمْرَنَا فَقُلْتُ لَهُ: وَ کَیْفَ یُحْیِی أَمْرَکُمْ؟ قَالَ: یَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ یُعَلِّمُهَا النَّاس.... (عیون أخبار الرضا (علیه السلام)، ج 1، ص 307) از عبدالسلام بن صالح هروی روایت شده که: از حضرت رضا (علیه السلام) شنیدم که فرمود: خداوند کسی که امر ما را زنده بدارد را رحمت کند. عرض کردم: چگونه امر شما را زنده بدارد؟ فرمود: علوم ما را بیاموزد و به مردم تعلیم دهد.
2) (2) . عن امیرالمؤمنین (علیه السلام): اعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذَا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ دِرَایَۀٍ لَا عَقْلَ رِوَایَۀٍ فَإِنَّ رُوَاۀَ الْعِلْمِ کَثِیرٌ وَ رُعَاتَهُ قَلِیل. (غررالحکم، ج 1، فصل 3، ح 74، ص 137) هرگاه روایتی را شنیدید آن را برای دریافت و دانستن بشنوید نه برای بازگوکردن، همانا نقلکننده روایت بسیار ولی رعایتکنندگان با علم و اطّلاع، اندک.
اعضای آن از برادرانِ غیر شیعه هستند - نقل میکرد: کتاب تحف العقول(1)را در اختیار دانشمندان آن مرکز قرار دادم؛ با این که تمامی آنها دارای مقام علمی کامل بوده و استاد دانشگاه، دکترا، فوق دکترا و امثال آن بودند؛ آن را به صورت یک معجزه تلقی کرده و گفتند: پیشوایان شما چنین ارشادات و حقایقی را برای شما بیان کرده اند؛ ولی حتی یکی از آنها به گوش ما نخورده است.(2)ما که بحمد الله تعالی چنین اقیانوسهایی از علم و معرفت در اختیار داریم؛ مراجعه به این گنجینههایی از مواعظ و نصایح بر ما لازم است.
نباید فقط پشت جلد این کتابها را نگاه کنیم، اگر یک جلد قشنگ زرین کوب داشته باشد از جلدش لذّت میبریم - خودم را عرض میکنم -؛ اما از اینکه چه مطالبی در این کتاب است غافل باشیم. باید خودمان را موظف کنیم که هر روز یا حداقل هر دو سه روز یک بار مراجعهای به این ارشادات و هدایتها و راهنماییها داشته باشیم.
والسلام علیکم و (ره) وبرکاته
1) (1) . این کتاب یکی از مجموعههای حدیثی ارزشمند و نفیس است که از قرن چهارم به یادگار مانده و حدیثهای برگزیدهای را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان معصوم: در حکم، مواعظ، علوم و معارف اسلام گرد آورده، احادیثی که هر چند نام راویانش ذکر نشده اما اکثر مضامینش مورد تأیید کتاب و سنت و منطبق با احادیث مسند است و گواه صدق را در آستین دارد. مؤلف جلیل القدراین کتاب حسن بن علی بن حسین بن شعبه حرانی رحمه الله تعالی که از بزرگان علمای شیعه در قرن چهارم و با شیخ ابوجعفر صدوق معاصر بوده و شیخ ابوعبدالله مفید از وی اجازه حدیث داشت، مردی خوش ذوق و خوش انتخاب بوده است، کتاب تحفالعقول که از تألیفات این عالم جلیل القدر است نمونهای از انتخاب او است که مورد ستایش و تمجید علمای بزرگ؛ مانند شیخ حر عاملی، علامه مجلسی، صاحب ریاض و دیگران بوده و به احادیث کتابش علما و فقهای ما مانند شیخ اعظم انصاری استناد کردهاند. مؤلف خوش ذوق این کتاب نام زیبایی برای آن انتخاب کرده و بهترین تحفهها را به عقل و اندیشه مردم اهدا کرده است.
2) (2) . عَنِ الْهَرَوِی قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ عَلِی بْنَ مُوسَی الرِّضَا 8 یَقُولُ:... فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ کَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا.... (بحارالأنوار، ج 2، باب 9، ص 26) عبدالسّلام بن صالح ابو الصّلت هروی میگوید: ازحضرت ابو الحسن علی بن موسی الرّضا 8 شنیدم که فرمود:... اگر مردم به محاسن سخنان ما را پی ببرند قطعاً از ما پیروی [و طبق آن عمل] میکنند.
درس دوم(1)[1] دقت در نقل روایات
نقل صحیح روایت، یک امر مهم است. اگر قصد طرح آیه یا روایتی را داریم، میبایست دقت کرده تا آن را به اشتباه نقل نکنیم و این برای ما یک درس است.(2)
1) (1) - این درس در یکی جلسات خارج فقه معظم له ایراد گردیده است.
2) (2) . قد سأل أمیرالمؤمنین (علیه السلام) سائل عن أحادیث البدع و عما فی أیدی الناس من اختلاف الخبر، فقال (علیه السلام): إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ کَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهَماً وَ قَدْ کُذِبَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) عَلَی عَهْدِهِ حَتَّی قَامَ خَطِیباً فَقَالَ: مَنْ کَذَبَ عَلَی مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ وَ إِنَّمَا أَتَاکَ بِالْحَدِیثِ أَرْبَعَۀُ رِجَالٍ لَیْسَ لَهُمْ خَامِسٌ المنافقون:... الخاطئون: وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) شَیْئاً لَمْ یَحْفَظْهُ عَلَی وَجْهِهِ فَوَهِمَ فِیهِ وَ لَمْ یَتَعَمَّدْ کَذِباً فَهُوَ فِی یَدَیْهِ وَ یَرْوِیهِ وَ یَعْمَلُ بِهِ وَ یَقُولُ: أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ فِیهِ لَمْ یَقْبَلُوهُ مِنْهُ وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ کَذَلِکَ لَرَفَضَهُ اهل الشبهۀ:... الصادقون الحافظون: وَ آخَرُ رَابِعٌ لَمْ یَکْذِبْ عَلَی اللَّهِ وَ لَا عَلَی رَسُولِهِ مُبْغِضٌ لِلْکَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ وَ تَعْظِیماً لِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ لَمْ یَهِمْ بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَی وَجْهِهِ فَجَاءَ بِهِ عَلَی مَا سَمِعَهُ لَمْ یَزِدْ فِیهِ وَ لَمْ یَنْقُصْ مِنْهُ فَهُوَ حَفِظَ النَّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ وَ حَفِظَ الْمَنْسُوخَ فَجَنَّبَ عَنْهُ وَ عَرَفَ الْخَاصَّ وَ الْعَامَّ وَ الْمُحْکَمَ وَ الْمُتَشَابِهَ فَوَضَعَ کُلَّ شَیْءٍ مَوْضِعَهُ وَ قَدْ کَانَ یَکُونُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) الْکَلَامُ لَهُ وَجْهَانِ: فَکَلَامٌ خَاصٌّ وَ کَلَامٌ عَامٌّ، فَیَسْمَعُهُ مَنْ لَا یَعْرِفُ مَا عَنَی اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِهِ وَ لَا مَا عَنَی رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَیَحْمِلُهُ السَّامِعُ وَ یُوَجِّهُهُ عَلَی غَیْرِ مَعْرِفَۀٍ بِمَعْنَاهُ وَ مَا قُصِدَ بِهِ وَ مَا خَرَجَ مِنْ أَجْلِهِ وَ لَیْسَ کُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مَنْ کَانَ یَسْأَلُهُ وَ یَسْتَفْهِمُهُ حَتَّی إِنْ کَانُوا لَیُحِبُّونَ أَنْ یَجِیءَ الْأَعْرَابِی وَ الطَّارِئُ فَیَسْأَلَهُ حَتَّییَسْمَعُوا وَ کَانَ لَا یَمُرُّ بِی مِنْ ذَلِکَ شَیْءٌ إِلَّا سَأَلْتُهُ عَنْهُ وَ حَفِظْتُهُ فَهَذِهِ وُجُوهُ مَا عَلَیْهِ النَّاسُ فِی اخْتِلَافِهِمْ وَ عِلَلِهِمْ فِی رِوَایَاتِهِم. (نهجالبلاغۀ، خ 210، ص 432) شخصی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نسبت به احادیث بدعت آور و گوناگونی که میان مردم رواج داشت پرسید، حضرت فرمود: احادیثی که در دسترس مردم قرار دارد، هم حق است هم باطل، هم راست هم دروغ، هم ناسخ هم منسوخ، هم عام هم خاص، هم محکم هم متشابه، وبرخی به درستی ضبط گردیده و برخی با ظن و گمان روایت شده است. در روزگار پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنقدر دروغ به آن حضرت نسبت داده شد که ایشان خطابه ای ایراد کرده و فرمودند: هر کس عمداً به من دروغ نسبت دهد جایگاه او پر از آتش است.افرادی که حدیث نقل میکنند چهار دستهاند که پنجمی ندارد:اول: منافقان نفوذی:....دوم: اشتباه کار: کسی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سلّم چیزی را به اشتباه شنیده، امّا سخن آن حضرت را درست حفظ نکرده است و با توهّم چیزی را گرفته، امّا از روی عمد دروغ نمیگوید، آنچه در اختیار دارد روایت کرده و به آن عمل میکند و میگوید من آن را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سلّم شنیدهام. اگر مسلمانان بدانند که او اشتباه کرده و غیرواقعی پنداشته، از او نمیپذیرفتند، خودش هم اگر آگاهی مییافت که اشتباه کرده آن را رها میکرد.سوّم: ناآگاهانی که حدیثشناس نیستند:....چهارم: حافظان راست گفتار: آن کس که نه به خداوند دروغ میبندد و نه به پیامبرش دروغ نسبت میدهد. دروغ را از ترس خداوند و حرمت نگهداشتن از رسول گرامی (صلی الله علیه و آله) دشمن میدارد. در آنچه از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیده اشتباه نکرده، بلکه آن را با تمام جوانبش حفظ کرده است و آنچنان که شنیده بدون کم و کاست نقل میکند. پس او ناسخ را دانسته و به آن عمل کرده و منسوخ را فهمیده و از آن دوری جسته، خاص و عام، محکم و متشابه، را شناخته و هر کدام را در جای خویش قرار داده است.گاهی سخنی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دارای دو معنا بود: سخنی عام و سخنی خاص، کسی آن را میشنید که مقصود خداوند و پیامبرش را از آن کلام نمیفهمید، پس به معنای دلخواه خود تفسیر میکرد و بدون آن که معنای واقعی آن را بداند که برای چه هدفی صادر شده و چرا چنین گفته شده است، حفظ و نقل میکرد. همۀ یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنان نبودند که از او چیزی بپرسند و معنای واقعی آن را درخواست کنند تا آنجا که عدّهای دوست داشتند عربی بیابانی یا سؤالکنندهای از آن حضرت چیزی بپرسد و آنان پاسخ آن را بشنوند؛ امّا من هرچه از خاطرم میگذشت میپرسیدم و حفظ میکردم، پس این است علل اختلاف در نقل حدیث و روایاتی که میان مردم وجود دارد.
ابتدا باید متن روایت ازکتب معتدٌّ به و معتبر نقل شود.
نکتۀ مهم و دقیق دیگر این است که ببینیم الفاظ و معنای صحیح آن آیه و روایت چیست.
در ملاحظۀ کتاب روایت باید از هر کلمهای با دقت عبور کرد وگرنه ممکن است مطلب، طور دیگری برداشت شود.
یکی از منبریهای تهران - که البته فوت شده است - با این که شخص فاضلی
بود و به قول خودش خیلی ولایتی بود، در یکی دو سخنرانیاش راجع به شهادت حضرت زهرا (س) تعبیر کرده که حضرت صدیقه طاهره (س) گرفتار مرض سل شد!
این حرف خیلی برای ما گران تمام شد!
بالأخره ما روزی به ایشان برخورد کردیم؛ گفتیم: آقا! شنیدهایم شما بالای منبر چند مرتبه چنین بحثی را مطرح کرده اید!
گفت: بله.
گفتم: دلیل شما بر این مسأله چیست؟
گفت: روایتی در این باب هست.
گفتم: آدرس این روایت را لطف کنید.
آدرسش را به من داد؛ به نظرم مستدرک مرحوم حاجی نوری(1)را اشاره کرد. ما به کتاب مراجعه کرده و دقت کردیم، در آنجا در حالات حضرت زهرا (س) عبارتی که نوشته این است که ایشان به علت کثرت ناراحتی و گریه أخذها السبل(2).
ایشان این نقطه سبل را ندیده و «أخذها السبل» را - «أخذها السل» - خوانده بود
1) (1) . علامۀ محدّث مرحوم حاج میرزا حسین نوری را «مجلسی دوم» خواندهاند (م 1320 ق) که از فقهای متبحر در علم حدیث و رجال و آشنا به سیره و تاریخ بود. اساتید او عبارتند از: فقیه محمد علی بن زین العابدین محلاتی، عبدالرحیم بروجردی، عبدالحسین بن علی طهرانی، شیخ مرتضی انصاری، سید مجدّد محمدحسن شیرازی.و برخی از شاگردانش عبارتند از: محدث عباس قمی، آقا بزرگ طهرانی، إسماعیل بن محمد باقر اصفهانی و محمدحسین نائینی.برخی از کتب او عبارت است از: مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، نفس الرحمان فی فضائل سلمان، الصحیفه الثانیه العلویه، الصحیفه الرابعه السجادیه، النجم الثاقب فی أحوال الإمام الغائب، معالم العبر فی استدراک جزء البحار السابع عشر، الفیض القدسی فی أحوال المجلسی، جنۀ المأوی فیمن فاز بلقاء الحجۀ فی الغیبۀ الکبری، حواش علی «منتهی المقال» فی الرجال لأبی علی الحائری و دیوان شعر (فارسی).
2) (2) . الْجَعْفَرِیَّاتُ، أَخْبَرَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَثُ قَالَ: حَدَّثَنِی مُوسَی بْنُ إِسْمَاعِیلَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍعَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِی بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ:: أَنَّ فَاطِمَۀَ بِنْتَ رَسُولِاللَّهِ (صلی الله علیه و آله) له لَمَّا قُبِضَ النَّبِیّ (صلی الله علیه و آله) اشْتَکَتْ وَ أَخَذَهَا السَّبَلُ کَمَداً عَلَی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله). (مستدرک الوسائل، ج 2، ص 358)
و روی منبرها روی آن تکیه میکرد، در حالی که سبل به معنای این است که کسی به علت زیاد گریه کردن پلکهای چشمش تورم پیدا کرده است.
این لغزش بدین خاطر است که آن مرحوم دقت لازم را در خواندن عبارت نکرده بود.
اینها همه برای ما درس است که هنگام مطالعه، روایات را به صورت سطحی مرور نکنیم، بلکه هر کلمهای را با دقت ببینیم؛ چه بسا اشتباه در آن یک کلمه، مسایل نامطلوبی را به وجود آورد.(1)علاوه بر این که گاهی اشتباه در چاپ هم وجود دارد که باید حتما دقّت شود.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی عَنْ آبَائِهِ:: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): التَّدْبِیرُ قَبْلَ الْعَمَلِ یُؤْمِنُکَ مِنَ النَّدَم. (بحارالأنوار، ج 68، باب 83، ص 338) اگر قبل از شروع هر کاری در آن دقت کنی از پشیمانی ایمن خواهی شد.عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی (علیه السلام): ِاظْهَارُ الشَّیْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَۀٌ لَهُ. (تحف العقول، ص 457) امام جواد (علیه السلام) فرمود: اظهار هر چیز پیش از استحکام آن، فساد انگیز است.شدت دقت علما و مراجع زبانزد است به طوری که نقل شده است رئیس المحدثین ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه القمی ملقب به (صدوق) بزرگترین فرد خاندان بابویه در نقل حدیث تا آن جا دقت مینموده که در کتابهایی مانند امالی و عیون اخبار الرضا محل روایت و نام راوی و تاریخ روز و ماه و سال استماع روایت را ضبط کرده و همین لقب صدوق مطلق که به او داده شده بزرگترین دلیل توثیق او میباشد. (اعتقادات شیخ صدوق (ره)، ترجمه حسنی، پیشگفتار مقدمه، ص 3) و نیز از بیانها و توضیحات علّامه مجلسی (ره) در ذیل بعضی از اخبار کتاب بحارالانوار به خوبی پیدا است که شخصاً با دقت و مطالعه کامل تمام اخبار را میدیده و میان آن همه مطالب و آن همه کسره و ضمه و فتحه و تشدید و مَدّ و غیره اشتباهی روی نداده است! و به راستی باید علامه مجلسی را یک دانشمند کارکشتۀ به تمام معنا موفّق دانست.
درس سوم(1)1 وظایف عاقل
عَنْ أَبِیعَبْدِاللهِ (علیه السلام) قَالَ: فِی حِکْمَۀِ آلِ دَاوُدَ: عَلَی الْعَاقِلِ أَن یَکُونَ عَارِفاً بِزَمَانِهِ مُقبِلًا عَلَی شَأنِهِ حَافِظاً لِلِسَانِه.(2)
حضرت صادق علیه آلاف التحیۀ والثناء میفرماید: در حکمت آل داوود علی نبینا و آله و علیه السلام - که ظاهراً کتاب مقدس زبور یا شامل زبور بوده و حکمتها، موعظهها، برنامهها و دستوراتی که از ایشان و خاندانش صادر و در آن تنظیم شده است - جملهای ذکر شده است که:
بر عاقل لازم است که با وضعیت زمان خود آشنا باشد، تمام توجه او به مسئولیتش بوده
و زبانش را حفظ کند.
حضرت صادق علیه آلاف التحیۀ والثناء این جمله را از حضرت داوود علی نبینا و آله و علیه السلام بدون کم و کاستی نقل میکند و این دلیل بر تأیید آن بیان است.
کلمه «علی»(3)در این روایت نشان دهندۀ این است که عمل، قدری سنگین است؛
1) (1) - این درس در جلسه سی و هشتم درس خارج اصول ایراد گردیده است-
2) (2) . عَنْ أَبِی عَلِی الْأَشْعَرِی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْکُوفِی عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَعِیدِبْنِ یَسَارٍعَنْ مَنْصُورِبْنِ یُونُسَ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّه (علیه السلام) قَال:... (کافی، ج 2، باب الصمت و حفظ اللسان، ص 113)
3) (3) . هرگاه کلمه «عَلی» در چنین مواردی استعمال شود، علامت سنگین و مشکل بودن کار است؛ به همین دلیل این کلمه در وظایف شرعی بسیار استعمال میشود مانند: (کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ). (بقره، آیه 183) یا: (ولِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ). (آلعمران، آیه 97) (این حاشیه از فرمایشات مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی است).
اما چارهای هم نیست و باید به دوش کشیده شود؛ چراکه عقل راه درست را از نادرست به ما نشان میدهد.(1)از این رو توضیح فرمایش حضرت این است: اگر شخصی از موهبت الهی برخوردار شده و نعمت عقل نصیب او گردد و عنوان عاقل بر او منطبق شود،(2)باید سه مطلب را مورد توجه قرار داده و آن را وظیفۀ خود دانسته و سنگینی آنها را به دوش بکشد.
عاقلی که مقتضای عقلش را رعایت میکند؛(3)باید اوّلاً: مقطع و موقعیت زمانی خودش را درک کند و توجه کند که در چه جوّی و در چه محیطی از زمان قرارگرفته است.
این نکته جنبۀ عمومی دارد؛ یعنی یک تاجر و یک غیر اهل علم نیز باید این معنا را رعایت کند؛ البته در اهل علم درک این معنا و عمل به آن، اولویت دارد.
طلبه باید آشنا به وضع زمان باشد، باید موقعیت خودش را درک کند و بداندکه طلبۀ این زمان، طلبۀ بعد از انقلاب، طلبۀ در نظام وحکومت اسلام، غیر از طلبۀ بیست سال پیش است؛ چراکه انقلاب اسلامی علاوه بر آنکه نظر جامعۀ خودمان را به اسلام معطوف داشته - به طوری که بحمد الله تعالی شاهد هستیم چه تحول اساسی در جامعۀ ما به وجود آمده است، خصوصاً در نسل جوان که با اسلام آشنا شده و با انقلاب خو گرفتهاند - فریادش برای دنیا نیز بلند است و علی رغم تلاش سنگین ابرقدرتها و
1) (1) . قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): کَفَاکَ مِنْ عَقْلِکَ مَا أَوْضَحَ لَکَ سُبُلَ غَیِّکَ مِنْ رُشْدِک. (نهج البلاغه، ح 421، ص 730) از عقل و خرد تو همین برایت بس که راه رشد و رهایی را از راه گمراهی برای تو روشن سازد.
2) (2) . قَالَ امیرامؤمنین (علیه السلام): لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ وَ لَا عَقْلَ کَالتَّدْبِیرِ. (بحار الأنوار، ج 1، ص 95) ثروتی سودمندتر از خرد و نعمت عقل و عقلی چونان تدبیر نیست.وعنه (علیه السلام): لَا نِعْمَۀَ أَفْضَلُ مِنْ عَقْلٍ. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 51) هیچ نعمتی برتر از عقل نیست.قَالَ رَسُولُ اللَّهِ علیه وآله السلام: مَا قَسَمَ اللَّهُ لِلْعِبَادِ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ.... (الکافی، ج 1، کتاب العقل و الجهل، ص 12) خداوند به بندگانش نعمتی بهتر از عقل نبخشیده است،
3) (3) . قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): إِنَّ الشَّقِی مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِی مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَۀ. (نهج البلاغه، نامه 78، ص 618) همانا تیرهروز کسی است که از عقل و تجربهای که نصیب او شده، محروم ماند.
جنایتکارها - که هدفشان کوبیدن و از بین بردن اسلام است - جوامع بشری و ملّتها - مخصوصاً مردمی که حظّ و بهرهای از دانش و علم داشتهاند -، کاملاً به اسلامِ عزیز توجه پیدا کرده و به سوی آن گرایش دارند.
بنابراین شرایط امروز غیر از شرایط بیست سال پیش است، از این رو طلبۀ امروز نیز باید غیر از طلبۀ آن روز باشد، مرجع تقلید امروز باید غیر از مرجع تقلید آن روز باشد.
مرجع تقلید آن روز یک رسالۀ توضیح المسائل داشته و جز پاسخ به استفتائات و أخذ و پخش وجوه شرعیه، مسئولیت دیگری نداشت؛ اما مرجع تقلید امروز باید آمادۀ تربیت افرادی باشد که بتوانند با وسایل و امکاناتِ روز، اسلام را - آن هم با زبان روز و با طرز فکری که حاکم بر ملّتها و دانشمندان است - در سراسر جهان مطرح کنند.
از این روآشنایی به زمان، مطلب بسیار مهم و حساسی است.(1)ثانیاً: تمام توجه او میبایست به جایگاه، شأنیت و مسئولیت خودش باشد. عاقل نباید همۀ وقت و فکرش را صرف امور دیگران کند، بلکه به آن مسئولیت و شأنی که دارد باید بپردازد، و از وظایفش غافل نشود و وقتی فهمید چه مسئولیتی دارد؛ تمام توجهاش را برای رسیدگی هرچه بهتر به آن مسئولیت قرار دهد.
طلبه باید توجه داشته باشد که امروز چگونه میتوان به تبلیغ اسلام پرداخت، و نیاز جوامع بشری و گرایش آنها به اسلام را به چه صورتی پاسخ داد؟
مسئولیت امروز طلبه این است که درس بخواند؛ مبادا تحت تأثیر حرفهای جاهلانه یا مغرضانه - نسبت به عدم ضرورت درس خواندن و بیهوده بودن این
1) (1) . قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ الْعَامِلُ بِالْبَصَرِیَکُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ یَعْلَمَ أَعَمَلُهُ عَلَیْهِام لَهُ فَإِنْ کَانَ لَهُ مَضَی فِیهِ وَإِنْ کَانَ عَلَیْهِ وَقَفَ عَنْهُ فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَیْرِعِلْمٍ کَالسَّائِرِ عَلَی غَیْرِ طَرِیقٍ فَلَا یَزِیدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ وَ الْعَامِلُ بِالْعِلْمِ کَالسَّائِرِ عَلَی الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ فَلْیَنْظُرْنَاظِرٌ أَ سَائِرٌ هُوَام رَاجِعٌ. (نهج البلاغه، خ 154، ص 284) پس آن که با چشم دل بنگرد و با دیده درون کار کند آغاز هرکار باید بیندیشد؛ آیا آن عمل به سود او است یا به زیان او؟ اگر به سود او است ادامه دهد و اگر زیانبار است توقف کند؛ زیرا اگر بدون آگاهی عمل کند همانند روندهای است که بیراهه میرود، پس هرچه شتاب نماید از هدفش دورتر میماند و آن که از روی آگاهی عمل کند، همانند روندهای به راه راست است، پس باید به درستی بنگرد آیا راه مستقیم را میپیماید یا به عقب بازگشت میکند؟
دروس - واقع شود و وقت گرانقدر خودش را با این حرفهای بیجا و پرداختن به مسایل بیفایده تلف کند.(1)روزی در ماشین به رادیو گوش میدادم؛ که در رابطه با «وقت» مطالبی بیان شد و ضمن آن اشاره شد که: وقت طلا نیست! نمیشود گفت: وقت طلا است! بلکه وقت بالاتر از طلا است؛ چراکه طلا را میتوان خرید؛ اما چگونه میتوان وقت را خریداری کرد؟ پس ارزش وقت از طلا والاتر و بالاتر است.(2)به همین جهت آیا صحیح است طلبه با توجه به چنین موقعیتی که دارد فکر، استعداد، نیرو و وقت خودش را در رابطه با اموری غیر از مسئولیت خودش صرف کند؟!
حال؛ فرقی ندارد که چه نوع مسئولیت و وظیفهای داشته باشد. وظیفۀ ما - مخصوصاً بعد از پیروزی انقلاب - خیلی زیاد و سنگین شده است، به طوری که اگر یک عمر صد ساله هم داشته باشیم باز نمیتوانیم به تمام وظایف خودمان عمل کنیم(3)و انصافاً این سخنِ بسیار ارزنده و لطیفی است.
آخرین خصوصیتی که حضرت بیان میفرماید، کمحرفی است.(4)عاقل هنگام گویش، بجز سخن راهگشا و مفید چیزی نمیگوید.
1) (1) . قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّۀَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِیداً وَ جَدَّ تَشْمِیراً وَ کَمَّشَ فِی مَهَلٍ وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ وَ نَظَرَ فِی کَرَّۀِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَۀِ الْمَصْدَرِ وَ مَغَبَّۀِ الْمَرْجِع. (نهج البلاغه، خ 210، ص 506) حریم خداوند را حفظ کنید همانند انسان وارستهای که خود را آماده کرده و در بهره بردن از فرصتها کوشیده و هراسان در اطاعت خداوند تلاش کرده و در دنیای زودگذر و پایان زندگی و عاقبت کار به درستی اندیشیده است!
2) (2) . قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): اضَاعَهُ الْفُرْصَهِ غُصَّه. (بحار الأنوار، ج 68، باب 66، ص 209) وعنه (علیه السلام): بَادِرِ الْفُرْصَۀَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّۀً. (نهج البلاغه، ص 402) استفاده نکردن و به هدر دادن فرصتها پشیمانی و اندوه میآورد. در حدیث دیگرمی فرماید: پیش از آن که فرصت از دست برود و اندوه به بار آورد، از فرصتها استفاده کنید.
3) (3) . قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): الْفُرْصَهُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْر. (بحار الأنوار، ج 68، باب 81، ص 329) فرصتها چون ابرها میگذرند، پس فرصتهای نیک را غنیمت شمارید.
4) (4) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): إِذَا رَأَیْتُمُ الْمُؤْمِنَ صَمُوتاً فَادْنُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ یُلْقِی الْحِکْمَۀَ وَ الْمُؤْمِنُ قَلِیلُ الْکَلَامِ کَثِیرُ الْعَمَلِ وَ الْمُنَافِقُ کَثِیرُ الْکَلَامِ قَلِیلُ الْعَمَلِ. (بحارالأنوار، ج 75، باب 25، ص 296 و تحف العقول، ص 383) وقتی مؤمن را خاموش یافتید به او نزدیک شوید و همراه او شوید؛ زیرا او حکمت را القا میکند و مؤمن کمحرف و کثیرالعمل است؛ ولی منافق پرحرف و کمکار است.
عاقل نباید زبان خود را رها کرده و قبل از این که در مورد زوایای سخن خود بیندیشد و بسنجد که چه مطلبی را در چه جایگاهی و برای چه اشخاصی میخواهد بیان کند، هر حرفی را بزند، خصوصاً نسبت به ما طلبهها که وظیفۀ رهبری دینی جامعه را به عهده داریم و مردم تمامی حرفها و رفتار ما را حرف دین تلقّی میکنند.
چه بسا یک حرفِ بدون سنجش و تأمّلِ ما، عدهای را گمراه و حتّی در مواردی نسبت به دین بدبین سازد؛ لذا باید در گفتارمان حدّاکثر تحفّظ را داشته باشیم و در مورد آن بیندیشیم(1).
در وجود انسان نیازها و غرایزی وجود دارد که - حسب ظاهر - حفظ و مراقبت از آنها مهمتر از حفظ زبان است؛ مانند این که شکم خود را از حرام حفظ کند یا شهوت و غرایز جنسیاش را از راه حرام اشباع نکند و در این رابطه از موارد حرام اجتناب کند؛ از این رو در ابتدا به نظر میرسد که به جای حفظ اللسان، میبایست گفته شود: حفظ البطن و حفظ الفرج و...؛ چرا که انسان بیشتر با این موارد سر و کار دارد؛ اما با این حال چرا روی حفظ زبان این مقدار تأکید شده است؟(2)مطمئناً در
1) (1) . قَالَ أمیر المؤمنین (علیه السلام): لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ وَ قَلْبُ الْأَحْمَقِ وَرَاءَ لِسَانِه. قَلْبُ الْأَحْمَقِ فِی فِیهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِی قَلْبِه. (نهج البلاغه، ح 40 و 41، ص 476) زبان خردمند در پس دل او است و دل نادان پس زبان او و دیگر اینکه: دل بی خرد در دهان او و زبان خردمند در دل او است.قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): لَا یَسْتَقِیمُ إِیمَانُ عَبْدٍ حَتَّی یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ وَ لَا یَسْتَقِیمُ قَلْبُهُ حَتَّی یَسْتَقِیمَ لِسَانُهُ لِأَنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ وَرَاءَ قَلْبِهِ إِذَا أَرَادَ أَنْ یَتَکَلَّمَ یَتَدَبَّرُ الْکَلَامَ فَإِذَا کَانَ خَیْراً أَبْدَاهُ وَ إِنْ کَانَ شَرّاً وَارَاهُ وَ الْمُنَافِقُ قَلْبُهُ وَرَاءَ لِسَانِهِ یَتَکَلَّمُ بِمَا أَتَی عَلَی لِسَانِهِ وَ لَا یُبَالِی مَا عَلَیْهِ مِمَّا لَهُ وَ إِنَّ أَکْثَرَ خَطَایَا ابْنِ آدَمَ مِنْ لِسَانِه. (إرشاد القلوب، ج 1، ص 103) ایمان بندهای استوار و ثابت نمیشود مگر این که قلب و دلش آرام باشد و قلبش آرامش نمیگیرد، مگر این که زبانش را حفظ کند زبان مؤمن در پشت دل اوست و هنگام سخن گفتن در سخن خود تفکّر و دور اندیشی میکند، زمانی که دید آن سخن خیر است آن را بیان میکند و اگر زشت و بد باشد آن را پنهان میدارد. اما قلب منافق در پشت زبان اوست و هر چه بر زبانش بیاید آن را بدون تأمل میگوید، و توجّهی به عاقبت آن ندارد و از این جهت بیشتر گناهان فرزند آدم از زبان اوست.
2) (2) . جَاءَ رَجُلٌ إِلَی النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله) فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی فَقَالَ: احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ: احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ وَیْحَکَ وَ هَلْ یُکِبُّ النَّاسَ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِم (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) مردی خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) عرض کرد: یا رسول اللَّه! مرا وصیّت و نصیحتی کنید، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: زبانت را نگهدار. بار دیگر عرض کرد: یا رسول اللَّه مرا نصیحتی فرمایید فرمود: زبانت را نگهدار،. باز گفت مرا سفارشی کنید. فرمود: زبانت را نگهدار. وای بر تو! آیا مردم را بجز حرفهای زبانشان در آتش میاندازد؟
این مورد نکتۀ ظریفی وجود دارد.
سه علّت در این خصوص به ذهن میرسد:
اگر انسان بخواهد خدای ناکرده مثلاً یک مال حرامی بخورد، نیاز به تهیۀ مقدماتی دارد، باید غصب، سرقت و مانند اینها تحقق پیدا کند. یا مسایل شهوانی نیاز به تهیۀ مقدمات دارد. انسان نمیتواند بدون مقدمه مرتکب حرام شود؛ ولی در زبان، این چنین نیست، زبان به هیچ مقدمهای نیاز ندارد و انسان به همین دلیل از زبان، به راحتی سوء استفادۀ زیادی میکند.
گاهی انسان حتی از سکوت هم خسته میشود و دلش میخواهد کسی را بیابد و با او صحبت کند، البته نفس این حرف زدن برای انسان مطلوب است(1)؛ ولی در گفتار میبایست مراقبت زیادی کند.(2)
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): تَذَاکَرُوا وَ تَلَاقَوْا وَ تَحَدَّثُوا فَإِنَّ الْحَدِیثَ جِلَاءٌ لِلْقُلُوبِ إِنَّ الْقُلُوبَ لَتَرِینُ کَمَا یَرِینُ السَّیْفُ جِلَاؤُهَا الْحَدِیث. (کافی، ج 1، باب سؤال العالم و تذاکره، ص 40) با یکدیگر ملاقات، مذاکره وگفتگو کنید؛ زیرا حدیث و گفتگو صیقل دلها است همانا دلها مانند شمشیر زنگار میگیرد و صیقل آنها حدیث است.
2) (2) . عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): قَالَ لُقْمَانُ لِابْنِهِ: یَا بُنَی! إِنْ کُنْتَ زَعَمْتَ أَنَ الْکَلَامَ مِنْ فِضَّۀ ٍفَإِنَّ السُّکُوتَ مِنْ ذَهَبٍ. (بحارالأنوار، ج 68، باب 78، ص 297)تبیین یدل علی أن السکوت أفضل من الکلام و کأنه مبنی علی الغالب و إلا فظاهر أن الکلام خیر من السکوت فی کثیر من الموارد بل یجب الکلام و یحرم السکوت عند إظهار أصول الدین و فروعه و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و یستحب فی المواعظ و النصائح و إرشاد الناس إلی مصالحهم و ترویج العلوم الدینیۀ و الشفاعۀ للمؤمنین و قضاء حوائجهم و أمثال ذلک فتلک الأخبار مخصوصۀ بغیر تلک الموارد أو بأحوال عامۀ الخلق فإن غالب کلامهم إنما هو فیما لا یعنیهم أو هو مقصور علی المباحات.از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده که لقمان به پسرش فرمود: ای فرزندم! اگر خیال میکنی که سخن ارزش نقره دارد پس مسلماً سکوت و خاموشی ارزش طلا دارد.توضیح علامه مجلسی (ره): این روایت دلالت بر این دارد که فضیلت سکوت از سخن گفتن بیشتر است ولی این مطلب بنا بر غالب موارد است یعنی بیشتر اوقات سکوت بهتر است نه اینکه همهجا. زیرا روشن است که در خیلی از موارد سخن گفتن بهتر است بلکه در بعضی از موارد گفتن واجب و سکوت حرام است، مانند بیان اصول و فروع دین، و امر بمعروف نهی از منکر. و در مورد پند و اندرز و ارشاد مردم به آنچه مصلحت آنها است و ترویج دین و بیان مطالب دینی و شفاعت و واسطه شدن برای مؤمنین و انجام حوائج و نیازهای آنان که در این موارد و امثال آن مستحب است. بنابراین این گونه اخبار مربوط به غیر این موارد است و یا اینکه مقصود حالات این مردم عوام است که اکثر سخنان و حرفهای مردم مربوط به مطالبی است که سودی به حال آنان ندارد و یا اینکه این گونه اخبار مربوط به سخنان مباح است.
زبان چیز عجیبی است و متأسفانه چون همیشه و در همه جا بدون هیچ مقدمهای در اختیار انسان است از آن سوء استفادۀ زیادی میشود.
انسان با یک جمله، بلکه با یک کلمه، حتی به صورت مزاح و شوخی، ممکن است مرتد شود. عقیدۀ بعضی از علما و بزرگان در مورد مسایل اعتقادی این است که بعضی از جملات یا کلمات؛ حتی اگر به صورت مزاح و شوخی مطرح شود؛ موجب کفر است؛ یعنی با گفتن یک جمله، از دایرۀ اسلام خارج و به دایرۀ کفر و ارتداد کشیده میشود. این جمله با چه وسیلهای تحقق پیدا کرد؟! زبان.
از سوی دیگر با ادای شهادتین توسط همین زبان، کافر مسلمان میشود و آثار اسلام از طهارت و غیرآن بر او مترتب میشود.(1)3. زبان با دیگران هم سر و کار دارد.
اگر کسی خدای نا کرده در مورد مسألۀ حفظ شکم و شهوت انحرافی داشته باشد انحرافش موردی است؛ یعنی در یک مالی بدون اذن صاحبش تصرف کرده یا ارتباط نامشروعی داشته است؛ اما زبان این گونه نیست بلکه ابزاری است که همیشه در اختیار انسان بوده و منحصر به خود او هم نیست.
از این رو باید در رابطه با شئون افراد بسیار مواظب باشیم. گاهی دیده میشود با یک جمله - که چه بسا هیچ واقعیتی نداشته است - یک نفر به طور کلّی از حیثیت
1) (1) . َعنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ 8 یقُولُ: کَانَ أَبُوذَرٍّ یَقُولُ یَا مُبْتَغِی الْعِلْمِ إِنَّ هَذَا اللِّسَانَ مِفْتَاحُ خَیْرٍ وَ مِفْتَاحُ شَرٍّ فَاخْتِمْ عَلَی لِسَانِکَ کَمَا تَخْتِمُ عَلَی ذَهَبِکَ وَ وَرِقِکَ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274 و إرشاد القلوب إلی الصواب، ج 1، ص 139) ابو بصیر از امام باقر (علیه السلام) شنید که فرمود: ابوذر میگفت: ای دانشجوی علم! این زبان، هم کلید خیر است و هم کلید شر، همان طوری که کیسه پولت را مهر میزنی زبان و دهنت را هم مهر بزن.
اجتماعی ساقط میشود.
گاهی انسان مطلبی را دربارۀ کسی میشنود که اگر آن را به خود او بگویند ممکن است حالت سکته برایش پیش آید.
آن شاعر میگوید: گاهی انسان بعضی چیزها را میشنود که آرزوی میکند ای کاش! زیرِ زمین رفته بود و از کسی چنین جملهای را نمیشنید.
معلوم نیست چه عقوبتی در انتظار کسی است که با یک جمله، فردی را از حیثیت اجتماعی ساقط کرده است و اگر هم واقعیت داشت، غیبت محسوب میشد و نمیبایست مطرح میشد.
این زمانی است که طرف مقابل انسان، یک شخص است.
اما اگر طرف مقابل، شخصیتی بود که به مسایل اصلی اسلام و انقلاب و نظام مربوط بود؛ خواه لیاقتش را دارد یا ندارد، در باطن معتقد است یا نیست، واقعاً میان او و اسلام و نظام اسلامی وابستگی وجود دارد یا ندارد؛ این ارتباطی به ما ندارد؛ چراکه جامعه او را به اسلام و نظام وابسته میبیند، پس اگر دربارۀ او جملهای گفته شود که این جمله روی اسلام اثر منفی بگذارد و معنای گفتارش این باشد که اسلام مدیریت ضعیف داشته و در عصر حاضر در مقابل سایر مکتبها لیاقت ادارۀ امور جامعه را ندارد و نظام اسلامی در ادعاهای خود صادق نیست، چنین جملهای با این اثری که بر آن مترتب میشود، دیگر نمیتوان گفت که از دید اسلام، چه جرم و جنایت بزرگی بر آن مترتب است، حسابش با خود شما.
صدها سلاح و نیزه نمیتواند به اندازۀ زبان اثر داشته باشد. زبان این چنین انسان را مشتعل میکند، افرادی را از مقام و موقعیت ساقط میکند. اینها پارهای از آثار سوء زبان است.(1)
1) (1) . قَالَ امیرالمؤمنین فِی وَصِیَّتِهِ لِابْنِهِ الْحَسَنِ 8: تَلَافِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیْسَرُ مِنْإِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ وَ حِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاء. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) أمیرالمؤمنین در وصیت خود به فرزندش امام حسن 8 فرمود: اگر در سکوت چیزی را از دست دادی میتوانی به دست بیاوری؛ ولی اگر از زبانت چیزی بیرون آمد دیگر نمیتوانی آن را جبران کنی و اگر بخواهی چیزی در ظرف بماند باید محکم در آن را ببندی تا محفوظ باشد.- ابْنِ صَدَقَۀَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ 8 قَالَ: إِنَّ دَاوُدَ قَالَ لِسُلَیْمَانَ 8 یَا بُنَی إِیَّاکَ وَ کَثْرَۀَ الضَّحِکِ فَإِنَّ کَثْرَۀَ الضَّحِکِ تَتْرُکُ الْعَبْدَ حَقِیراً یَوْمَ الْقِیَامَۀِ یَا بُنَی عَلَیْکَ بِطُولِ الصَّمْتِ إِلَّا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ النَّدَامَۀَ عَلَی طُولِ الصَّمْتِ مَرَّۀً وَاحِدَۀً خَیْرٌ مِنَ النَّدَامَۀِ عَلَی کَثْرَۀِ الْکَلَامِ مَرَّاتٍیَا بُنَی لَوْ أَنَّ الْکَلَامَ کَانَ مِنْ فِضَّۀٍ یَنْبَغِی لِلصَّمْتِ أَنْ یَکُونَ مِنْ ذَهَبٍ. (بحارالأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) ابن صدقه از امام باقر و ایشان از پدربزرگوارش 8 روایت میکند که فرمود: داود به سلیمان 8 گفت: ای فرزندم! از خندۀ زیاد دوری کن؛ زیرا خندۀ زیاد، روز قیامت آدمیان را کوچک میکند. فرزندم همواره ساکت باش مگر در جایی که خیری باشد، پشیمانی برای سکوت یک بار بیشتر نیست؛ ولی پشیمانی برای سخن زیاد بیشتر است، ای فرزند! اگر سخن از نقره باشد سکوت از طلا خواهد بود.
توسط این زبان، چه جنگهایی در عالم به وجود آمده، چه قتلهایی تحقق پیدا کرده، چه نفوسی از بین رفته و چه اعراضی هتک شده! چه بسا همۀ اینها به خاطر یک جمله و یک کلام بوده است.(1)مسألۀ زبان، بسیار عجیب است و کنترل آن هم کار دشواری است، مخصوصاً در جلسات دوستانهای که انسان تشکیل میدهد اگر بخواهد نسبت به گفتارش مراقبت کرده و خود را محدود کند تا حرفی نزند که شائبۀ غیبت، تهمت و اشاعۀ فحشا در آن باشد یا - به دلیل مشکلات فراوانی که در کشور داریم - موجب تضعیف نظام یا تضییع حقی از حقوق دیگران شود یا موجب بالا بردن افرادی که صلاحیت ندارند یا پایین آوردن افرادی که نمیبایست به موقعیت آنها لطمه بخورد باشد، آن وقت باید گفت: دیگر چه حرفی برای انسان میماند که با رفیقش صحبت کند؟! اینجا
1) (1) . عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): یُعَذِّبُ اللَّهُ اللِّسَانَ بِعَذَابٍ لَا یُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ فَیَقُولُ یَا رَبِّ عَذَّبْتَنِی بِعَذَابٍ لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَیْئاً فَیَقُولُ لَهُ خَرَجَتْ مِنْکَ کَلِمَۀٌ فَبَلَغَتْ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا فَسُفِکَ بِهَا الدَّمُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمَالُ الْحَرَامُ وَ انْتُهِکَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَأُعَذِّبَنَّکَ بِعَذَابٍ لَا أُعَذِّبُ بِهِ شَیْئاً مِنْ جَوَارِحِکَ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) سکونی از امام صادق (علیه السلام) روایت میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند زبان را عذابی میکند که هیچ یک از جوارح انسان را مانند آن عذاب نخواهد کرد، زبان میگوید: بار خدایا! مرا طوری عذاب میکنی که مانند عذاب سایر اعضا و جوارح نیست. خداوند میفرماید: از تو سخنی جاری شد و به شرق و غرب عالم رسید، خونهای حرام به وسیلۀ آن جاری شد و اموال مردم به حرام غارت گردید و نوامیس به حرام مورد تجاوز قرار گرفت، اینک به عزت و جلال خودم سوگند! تو را عذابی میکنم که هیچ یک از اعضا را مانند آن عذاب نکرده باشم.
است که کار، بسیار سنگین و مشکل است.(1)خلاصه اینکه در میان اعضای انسان این زبان به قدری نقش دارد که به نظر من کسی قادر نیست آثار سوء و آثار حسن آن را بشمارد. از این رو باید آثارش را نفیاً و اثباتاً با سایر اعضا مقایسه و محاسبه کرد.
به خاطر همین سه نکتهای که مطرح شد، «حفظ اللسان» از تمام مسائل بالاتر است و حضرت به همین دلیل در این روایت میفرماید: عاقل کسی است که زبانش را حفظ کند.
محافظت از زبان مشکل است، اما ضرورت دارد؛ چراکه همواره به این مسأله مبتلا است. پس خیلی باید مراقب باشد که این مسائل بسیار حساس است. انسان آنقدر آزاد نیست که هر جا هر چه بخواهد بگوید(2)و هر چه بخواهد بشنود! آزادی ما در محدودۀ اسلام است و نباید از محدودۀ آن تجاوز کرد، آزادی خارج از محدودۀ اسلام، آزادی نیست(3).
در تحف العقول به روایتی از امام باقر (علیه السلام) برخورد کردم که با حدیث مورد بحث ما بسیار متناسب است.
روی عن الإمام أبی جعفر محمد بن علی باقرالعلوم (علیه السلام):
«إِنَّ هَذَا اللِّسَانَ مِفْتَاحُ کُلِّ خَیْرٍ وَ شَرٍّ فَیَنْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یَخْتِمَ عَلَی لِسَانِهِ کَمَا یَخْتِمُ عَلَی ذَهَبِهِ وَ فِضَّتِهِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ 6 قَالَ رَحِمَ اللَّهُ
1) (1) . قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلَامَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلَامُهُ إِلَّا فِیمَا یَعْنِیهِ، مَنْ کَثُرَ کَلَامُهُ کَثُرَ خَطَاؤُهُ وَ مَنْ کَثُرَ خَطَاؤُهُ قَلَّ حَیَاؤُهُ وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّار. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) هر کس بداند سخن او از اعمالش به حساب میآید در گفتار خود کوتاهی میکند و از لغویات دست بر میدارد. فرمود: هر کس پر حرف باشد خطایش زیاد خواهد بود. فرمود: هر گاه ادب نداشتی سکوت را مراعات کن.
2) (2) . عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) قَالَ: مَا مِنْ شَیْءٍ أَحَقَّ بِطُولِ السِّجْنِ مِنَ اللِّسَانِ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) هیچ چیز سزاوارتر از زبان برای زندانی کردن طولانی مدت نیست.
3) (3) . قَالَ رسولالله (صلی الله علیه و آله): إِنَّ اللَّهَ عِنْدَ لِسَانِ کُلِّ قَائِلٍ فَلْیَتَّقِ اللَّهَ امْرُؤٌ وَ لْیَعْلَمْ مَا یَقُول. (إرشاد القلوب، ج 1، ص 104) خداوند نزد هر گویندهای حاضر و نزد زبان هر گویندهای است، پس باید خدا را مد نظر قرارداده، بداند که چه بر زبان میراند.
مُؤْمِناً أَمْسَکَ لِسَانَهُ مِنْ کُلِّ شَرٍّ فَإِنَّ ذَلِکَ صَدَقَۀٌ مِنْهُ عَلَی نَفْسِهِ ثُمَّ قَالَ (علیه السلام): لَا یَسْلَمُ أَحَدٌ مِنَ الذُّنُوبِ حَتَّی یَخْزُنَ لِسَانَه».(1)
«به راستی که این زبان کلید هر خیر و شرّی است، پس بر فرد مؤمن سزاوار و لازم است آنچنان که بر طلا و نقرهاش قفل میزند، زبان خود را فرو بندد؛ زیرا پیامبر 6 فرمود: خداوند مؤمنی که زبان خود را از هر شرّی حفظ میکند مورد لطف و رحمت خود قرار میدهد؛ زیرا این کار صدقهای است که به خود میدهد. سپس حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: هیچ کس تا زبانش را حفظ نکند از ارتکاب گناه مصون نخواهد ماند».
طبع مادّی انسان اقتضا میکند که کاملا ًبه حفظ مسایل و امور مالی عنایت داشته باشد و خیلی کم اتفاق میافتد که کسی از اموالش غافل شده، از آنها محافظت نکند یا حتّی مالی را در اختیار فرزندش قرار دهد. در مورد زبان هم باید چنین حالتی داشته باشیم. آیا همان طورکه اموالمان را از آسیبها حفظ میکنیم تا کسی به آنها دسترسی پیدا نکند نسبت به زبان هم چنین برخوردی داریم؟! با این که مسألۀ حفظ زبان در سعادت و شقاوت ما نقش زیادی دارد و امور مالی قاعدتاً چنین نقشی را - اثباتاً یا نفیاً - ندارد.
حضرت میفرمایند: باید این چنین بود تا از شرور در أمان باشیم و خیرات به سمت ما سرازیر شود.
سپس امام (علیه السلام) کلامی را از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در رابطه با صدقه بیان میفرماید: «
صَدَقَۀٌ مِنْهُ عَلَی نَفْسِهِ »؛ صدقۀ انسان در مورد شخص خودش این است که زبانش را حفظ کند. فرق صدقه که یکی از عبادات است با هبه این است که در ماهیت صدقه قصد قربت اعتبار دارد؛ ولی در ماهیت هبه قصد قربت معتبر نیست.
این بیانِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به این صورت میتوان تقریر کرد که «امساک اللسان» نه تنها سبب میشود انسان نسبت به گناهانِ زبان مصونیت پیدا کند و در دایرۀ تهمت، غیبت، اشاعۀ فحشا و امثال آن قرار نگیرد بلکه نفسِ این مراقبت و اینکه انسان با زبانش این طور برخورد کند، عبادت است.
1) (1) . تحف العقول، ص 292.
سپس حضرت (علیه السلام) میفرماید:
«لَا یَسْلَمُ أَحَدٌ مِنَ الذُّنُوبِ حَتَّی یَخْزُنَ لِسَانَه »؛ هیچ کس از گناهان سالم نمیماند مگر این که - همانند اموالی که آن را در صندوقی محکم قرار میدهد - زبان خودش را حفظ کرده، در صندوقی قرار دهد.
در کتاب کافی در حاشیۀ همین فرمودۀ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عبارت بالاتری را نقل کرده است.
حضرت میفرماید:
«ثُمَّ قَالَ: وَ لَا یَعْرِفُ عَبْدٌ حَقِیقَۀَ الْإِیمَانِ حَتَّی یَخْزُنَ مِنْ لِسَانِه».(1)
هیچ بندهای تا قبل از این که زبان خود را حفظ نکند، حقیقت ایمان را نشناخته و آن را درک نمیکند.
در حقیقت نیز مسأله این چنین است. نوع گناهان از طریق زبان، گریبان گیر انسان میشود. بسیاری از محرمات در اصل مربوط به زبان است(2)؛ مانند غیبت،
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): أَمْسِکْ لِسَانَکَ فَإِنَّهَا صَدَقَۀٌ تَصَدَّقُ بِهَا عَلَی نَفْسِکَ ثُمَّ قَالَ وَ لَا یَعْرِفُ عَبْدٌ حَقِیقَۀَ الْإِیمَانِ حَتَّی یَخْزُنَ مِنْ لِسَانِه. (کافی، ج 2، باب الصمت، ص 113) زبانت را نگهدار؛ زیرا نگهداری زبان صدقهای است که به خود میدهی (چون خاموشی تو را از بلا نگه میدارد)؛ سپس فرمود: هیچ بندهای حقیقت ایمان را نمیشناسد تا برخی از گفتارش را نگهدارد [و تنها آنچه را به سود دنیا یا آخرتش باشد رها کند و بگوید].- قَالَ رَسُولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله): لَا یَسْتَقِیمُ إِیمَانُ عَبْدٍ حَتَّی یَسْتَقِیمَ قَلْبُهُ وَ لَا یَسْتَقِیمُ قَلْبُهُ حَتَّی یَسْتَقِیمَ لِسَانُهُ لِأَنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ وَرَاءَ قَلْبِهِ إِذَا أَرَادَ أَنْ یَتَکَلَّمَ یَتَدَبَّرُ الْکَلَامَ فَإِذَا کَانَ خَیْراً أَبْدَاهُ وَ إِنْ کَانَ شَرّاً وَارَاهُ وَ الْمُنَافِقُ قَلْبُهُ وَرَاءَ لِسَانِهِ یَتَکَلَّمُ بِمَا أَتَی عَلَی لِسَانِهِ وَ لَا یُبَالِی مَا عَلَیْهِ مِمَّا لَهُ وَ إِنَّ أَکْثَرَ خَطَایَا ابْنِ آدَمَ مِنْ لِسَانِه. (إرشاد القلوب، ج 1، ص 102) ایمان هیچ بندهای محکم و استوار نمیشود مگر این که قلب و دلش را آرام و محکم کند و دلش آرامش پیدا نمیکند مگر این که زبانش را حفظ کند؛ چراکه زبان مؤمن در پشت دل و قلب او است هرگاه بخواهد سخن بگوید در سخن خود دوراندیشی و تفکّر میکند زمانی که دید آن سخن خیر و حق است آن را ظاهر میکند اگر سخن شرّ و زشت و بد بود پنهانش میکند؛ ولی منافق دلش پشت زبان او است هرچه سر زبانش آید بدون فکر و اندیشه میگوید و توجّهی به عاقبت وسود و زیانش ندارد و همانا بیشتر گناهان فرزند آدم از راه زبان است.
2) (2) . عنِ الثُّمَالِی عَنْ عَلِی بْنِ الْحُسَیْنِ 8 قَالَ: إِنَّ لِسَانَ ابْنِ آدَمَ یُشْرِفُ کُلَّ یَوْمٍ عَلَی جَوَارِحِهِ فَیَقُولُ کَیْفَ أَصْبَحْتُمْ فَیَقُولُونَ بِخَیْرٍ إِنْ تَرَکْتَنَا وَ یَقُولُونَ اللَّهَ اللَّهَ فِینَا وَ یُنَاشِدُونَهُ وَ یَقُولُونَ إِنَّمَا نُثَابُ بِکَ وَ نُعَاقَبُ بِک. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) ثمالی ازحضرت سجاد (علیه السلام) نقل میکند که فرمود: زبان انسان هر روز با سایر اعضا و جوارح او روبرو میشود ومی پرسد: حالتان چطور است؟ پاسخ زبان را که میدهند میگویند: حال ما خوب است اگر تو بگذاری و زبان را سوگند میدهند: تو را به خدا! تو را به خدا! که ما را مراعات کنی که ثواب ما و عقاب ما در گرو رفتار تو است.- عَنْ أَبِیعَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: مَا مِنْ یَوْمٍ إِلَّا وَ کُلُّ عُضْوٍ مِنْ أَعْضَاءِ الْجَسَدِ یُکَفِّرُ اللِّسَانَ یَقُولُ نَشَدْتُکَ اللَّهَ أَنْ نُعَذَّبَ فِیک. (بحار الأنوار، ج 68، باب 78، ص 274) روزی نیست مگر این که هر عضوی از بدن انسان زبان را تکفیر میکنند و میگویند: تو را به خداوند سوگند میدهیم که ما را عذاب نکنی!.
تهمت و دروغ و... در رابطه با زبان هستند.(1)
دروغی که بر حسب روایات:(2)اگر همۀ شرور در یک جا جمع شوند، کلید آن دروغ است، این زبان است که دروغ را به وجود میآورد و چنین اثرعجیبی دارد.
بنابراین روشن شد که هیچ عضوی از اعضای انسان برای وارد ساختن انسان در محرمات، نزدیکتر، مهیاتر، کمهزینهتر و بیمقدمهتر از زبان نیست. هیچ مقدمهای لازم ندارد، هیچ مشکلی در کار نیست و هیچ شرطی هم ندارد. مثل این که زبان علت کامل برای رسیدن به معصیت است.
به همین دلیل در آن روایت معروف میگوید: «
الْمُؤْمِنُ مُلْجَم »(3)؛ گویی لجامی به دهان مؤمن گذاشته شده است و اوآزاد نیست تا هر حرفی را که به ذهنش میرسد، بگوید. باید همۀ حرفها، نسبت دادنها و... روی ملاکها و مبانی شرعی باشد و الاّ مجوّزی برای آنها وجود ندارد.
وقتی با افرادی که در مقام تهذیب نفس برآمده و در این رابطه موفق بودهاند، برخورد میکنیم، میبینیم نسبت به حرف زدنشان مراقبت زیادی دارند. گاهی دو
1) (1) . ملا محسن فیض کاشانی در کتاب «محجۀ البیضاء» بیست موضوع را به عنوان آفات زبان ذکر مینماید اما ملا مهدی نراقی در «جامع السعادات» مفاسد زبان را به بیست تا بیست وسه مورد رسانده است و یکی از علمای معاصر (آقای مهدی فقیه ایمانی) در کتاب «نقش زبان در سرنوشت» انسان گناهان زبان را حدود 200 موضوع مطرح کرده است.
2) (2) . عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْعَسْکَرِیِّ (علیه السلام) قَالَ: جُعِلَتِ الْخَبَائِثُ فِی بَیْتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الْکَذِب. (بحار الأنوار، ج 69، باب 114، ص 232) همه پلیدیها در اتاقی قرار دارند و کلید آن در دروغ است.
3) (3) . قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): الْأَغْلَبُ مَنْ غَلَبَ بِالْخَیْرِ وَ الْمَغْلُوبُ مَنْ غَلَبَ بِالشَّرِّ - وَ الْمُؤْمِنُ مُلْجَم. (بحارالأنوار، ج 72، باب 70، ص 272) پیروز آن است که بر کار خیر پیروز و موفق باشد و شکستخورده کسی است که شرش غالب باشد و مؤمن دهانش بسته است و قفل خاموشی به دهان دارد.
ساعت حرفهای بیارزش از کسی میشنود، امّا هیچ جوابی حتی یک کلمه نفی واثبات به او نمیدهد.(1)یکی از مسایل مهم دربارۀ امام بزرگوار همین بود؛ گاهی اتفاق میافتاد که کسی دو ساعت تمام بر خلاف نظر و میل ایشان حرف میزد؛ ولی از مرحوم امام یک کلمه جواب نفی نمیشنید. شاید هم تصور میکرد که ایشان تمام این مطالب را از او پذیرفته، در حالی که ایشان حتی یک واوش را هم نپذیرفته بود. (2)والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
1) (1) .(وَ الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ). (مؤمنون، آیه 3) و آنها که از لغو و بیهودگی رویگردانند.
2) (2) .(وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً). (فرقان، آیه 63) بندگان [خاص خداوند] رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بیتکبّر بر زمین راه میروند و هنگامی که جاهلان، ایشان را مخاطب سازند [و سخنان نابخردانه گویند] به آنان سلام میگویند [و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند].
درس چهارم(1)[1] حبّ و بغض
«عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: «مِنْ أَوْثَقِ عُرَی الْإِیمَانِ أَنْ تُحِبَّ فِی اللَّهِ وَ تُبْغِضَ فِی اللَّهِ وَ تُعْطِیَ فِی اللَّهِ وَ تَمْنَعَ فِی اللَّه».(2)
حضرت صادق (علیه السلام) میفرماید: از مستحکمترین دست آویزهای ایمان این است که برای خداوند دوست بداری و برای خداوند دشمن بداری و برای خداوند عطا کنی و برای خداوند دریغ داری.
از محکمترین استوانهها و دستاویزهای ایمان این است که ملاک حبّ و بغض، محدود به رابطۀ با خداوند متعال شود.(3)اگر انسان کسی را دوست دارد و به او
1) (1) - این درس در جلسۀ بیست و نهم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است.
2) (2) . ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ مَالِکِ بْنِ عَطِیَّۀَ عَنْ سَعِیدٍ الْأَعْرَجِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَال:.... (کافی، ج 2، باب الحب فی الله، ص 124)
3) (3) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ ذَاتَ یَوْمٍ: یَا عَبْدَ اللَّهِ أَحْبِبْ فِی اللَّهِ وَ أَبْغِضْ فِی اللَّهِ وَ وَالِ فِی اللَّهِ وَ عَادِ فِی اللَّهِ فَإِنَّهُ لَا تُنَالُ وَلَایَهُ اللَّهِ إِلَّا بِذَلِکَ وَ لَا یَجِدُ رَجُلٌ طَعْمَ الْإِیمَانِ وَ إِنْ کَثُرَتْ صَلَاتُهُ وَ صِیَامُهُ حَتَّی یَکُونَ کَذَلِکَ وَ قَدْ صَارَتْ مُوَاخَاۀُ النَّاسِ یَوْمَکُمْ هَذَا أَکْثَرُهَا فِی الدُّنْیَا عَلَیْهَا یَتَوَادُّونَ وَ عَلَیْهَا یَتَبَاغَضُونَ وَ ذَلِکَ لَا یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً. فَقَالَلَهُ: وَ کَیْفَ لِی أَنْ أَعْلَمَ أَنِّی قَدْ وَالَیْتُ وَ عَادَیْتُ فِی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَنْ وَلِی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَتَّی أُوَالِیَهُ وَ مَنْ عَدُوُّهُ حَتَّی أُعَادِیَهُ؟ فَأَشَارَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) إِلَی عَلِیٍّ (علیه السلام) فَقَالَ: أَتَرَی هَذَا؟ فَقَالَ: بَلَی قَالَ: وَلِی هَذَا وَلِی اللَّهِ فَوَالِهِ وَ عَدُوُّ هَذَا عَدُوُّ اللَّهِ فَعَادِهِ وَالِ وَلِی هَذَا وَ لَوْ أَنَّهُ قَاتِلُ أَبِیکَ وَ وَلَدِکَ وَ عَادِ عَدُوَّ هَذَا وَ لَوْ أَنَّهُ أَبُوکَ وَ وَلَدُک. (أمالی الصدوق، مجلس 3، ص 11) روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به یکی از اصحاب فرمود: ای بندۀ خدا! در راه خدا دوست بدار و
علاقهمند است و برای او فعالیت میکند بتواند این علاقه را به حساب خداوند بگذارد. حتّی میتواند این را نسبت به فرزندان و نزدیکانِ خودش هم ملاک برتری قرار دهد،(1)بچهاش را به این عنوان که موهبت الهی است دوست داشته باشد؛ چنان
1) (1) . «حب» ارتباط شدید بین دو طرف است و البته این علاقه در جهان آخرت روشنتر و محکمتر و باصفاتر میشود، زیرا حجابها و موانع جسمانی دنیوی از میان برداشته میشود. وقتی محبت برقرار شود، هیچ لذت و حلاوت و نعمتی نمیتواند با آن رقابت و مقابله کند، مخصوصاً که حبّ، الهی باشد. آری انسان در مقابل محبت شدید به فرد یا امری: حاضر است از تمام خوشیها و نعمتها حتی از مال، اولاد و عنوان بگذرد و همه را در راه وصال او فدا کرده و از دست بدهد. حقیقت و بازگشت حب فی اللَّه، به محبت پروردگار متعال میباشد و باید متوجه شد که حب فی اللَّه همیشه در طول حب اللَّه و پس از تحقق آن صورت میگیرد و تا حقیقت محبت خداوند در قلب کسی ثابت و مستقر نگشته است نمیتواند محبتهای دیگر را به عنوان الهی داشته باشد. محبت حقیقی و الهی تنها از یک طرف صورت نمیگیرد بلکه محب بودن حقیقی ملازم با محبوبیت میباشد و این معنا قهراً و طبعاً ملازم تحقق محبت و علاقه از طرف خداوند نیز میباشد و اما محبت مادی؛ یعنی محبت روی اغراض نفسانی و مقاصد دنیوی و جسمانی از مال و عنوان و فرزند و منافع ظاهری، هرگز قابل اعتماد، همیشگی، ثابت و باقی نخواهد بود؛ زیرا امور مادی در گذر و زوال و تغییر و تحول است و آنچه وابسته به چنین اموری باشد در معرض فنا و زوال قرار گرفته و سزاوار اطمینان و دل بستگی نخواهد بود.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ فَمَنْ أَحَبَّ عَبْداً فِی اللَّهِ فَإِنَّمَا أَحَبَّ اللَّهَ وَ لَا یُحِبُّ اللَّهَ تَعَالَی إِلَّا مَنْ أَحَبَّهُ اللَّهُ. (بحار الأنوار، ج 66، باب 36، ص 236) آدمی با کسی که مورد محبت اوست میباشد. هر کس بندهای را برای خداوند دوست بدارد خداوند را دوست داشته است و کسی که خداوند را دوست بدارد خداوند او را دوست میدارد.
که در قرآن خداوند دربارۀ فرزندان بشر، به «یَهَبُ» تعبیر میکند:
(یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ إِناثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکُورَأَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَ إِناثاً)(1)خداوند متعال به هر شخص که بخواهد دختر میبخشد و به هرکس بخواهد پسر، یا اگر بخواهد پسر و دختر هر دو را برای آنان جمع میکند.
بنابراین فرزند هدیهای است که خدای متعال به انسان داده است و ما هم آن را چون از موهبتهای خداوند هستند دوست داشته باشیم. گاهی ما برای این اضافهها و نسبتها خیلی ارزش قائل هستیم، مانند تربت مقدس حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) - که باید برای آن ارزش قائل شویم -؛ چرا که به حضرت نسبت دارد، این خاک سرزمینی است که بنیانگذار مکتب شهادت در آن بوده است، خاکش هم ارزش دارد، باید هم ارزش داشته باشد.(2)اگر انسان از کسی
1) (1) . شوری، آیه 49 و 50.
2) (2) . عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): مَنْ أَرَادَ اللَّهُ بِهِ الْخَیْرَ قَذَفَ فِی قَلْبِهِ حُبَّ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) وَ حُبَّ زِیَارَتِهِ وَ مَنْ أَرَادَ اللَّهُ بِهِ السُّوءَ قَذَفَ فِی قَلْبِهِ بُغْضَ الْحُسَیْنِ وَ بُغْضَ زِیَارَتِه. (کامل الزیارات، ص 142) کسی که خداوند خیر او را اراده کرده باشد در قلبش محبّت امام حسین (علیه السلام) را قرار داده و در دلش محبت زیارت آن جناب را میاندازد و کسی که خداوند بدی را برای او بخواهد در قلبش بغض امام حسین (علیه السلام) را قرار داده و در دلش بغض زیارت آن حضرت را میاندازد.- عَنْ أَبِیبَکَّارٍ قَالَ أَخَذْتُ مِنَ التُّرْبَۀِ الَّتِی عِنْدَ رَأْسِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ 8 فَإِنَّهَا طِینَۀٌ حَمْرَاءُ فَدَخَلْتُ عَلَی الرِّضَا (علیه السلام) فَعَرَضْتُهَا عَلَیْهِ فَأَخَذَهَا فِی کَفِّهِ ثُمَّ شَمَّهَا ثُمَّ بَکَی حَتَّی جَرَتْ دُمُوعُهُ ثُمَّ قَالَ: «هَذِهِ تُرْبَۀُ جَدِّی». (کامل الزیارات، ص 283) ابیبکار میگوید: از تربتی که بالای سر قبر حضرت حسین بن علی 8 بود مقداری برداشتم، این تربت سرخ رنگ بود؛ پس بر حضرت رضا (علیه السلام) وارد شده و آن را به حضرت عرضه داشتم. آن جناب تربت را در کف دستشان نهاده و بوییدند؛ سپس چنان گریستند که اشکهای مبارکشان جاری شد، سپس فرمودند: این تربت جدم میباشد.- قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیداً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الْإِیمَانِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَکُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّۀِ ثُمَّ مُنْکَرٌ وَ نَکِیرٌ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ فُتِحَ لَهُ فِی قَبْرِهِ بَابَانِ إِلَی الْجَنَّۀِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِکَۀِ الرَّحْمَۀِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَی السُّنَّۀِ وَ الْجَمَاعَۀِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَۀِ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ آیِسٌ مِنْ رَحْمَۀِ اللَّهِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ کَافِراً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَۀَ الْجَنَّۀ. (بحار الأنوار، ج 23، باب 13، ص 228) هر که بر حبّ آل محمد بمیرد شهید مرده است... آمرزیده مرده است... توبه کار مرده است... مؤمنِ کامل الایمان مرده است... او را ملک الموت و بعد از آن منکر و نکیر به بهشت مژده میدهند... برای او در قبرش دو در به سوی بهشت گشاده شود... خداوند قبر او را مزار فرشتگان رحمت گرداند... بر سنّت و جماعت مرده است و آگاه باش! هر که بر بغض آل محمد یعنی بر دشمنی آل محمّد بمیرد در روز قیامت حاضر شود در حالی که در میان دو چشم او نوشته باشد که: از رحمت خدا نا امید است... کافر مرده است... بوی بهشت را نشنود.
که به او معتقد است چیزی بگیرد حتی اگر یک قلم باشد، برای آن قلم حساب خاصی باز میکند.
اگر مقداری پول - هر چند اندک - از امام امّت(1)یا یک مرجع تقلید به انسان برسد، آن را خرج نمیکند و دوست دارد آن را حفظ کند؛ چراکه از دست امام و یا یک شخصیت بزرگ به او رسیده است. در مورد فرزند نیز باید متوجه باشیم که چه کسی این فرزند را به ما داده است؟ اگر محبت انسان به فرزندش به این عنوان باشد که او موهبت الهی است این
«مِنْ أَوْثَقِ عُرَی الْإِیمَانِ » است.
همچنین نسبت به دشمنیها هم خیلی باید مراقب بود؛ چراکه ما در معرض آزمایشهای بسیار بزرگی قرار داریم. اگر کسی به گوشۀ عبای انسان اهانت کرد، نباید خدای ناکرده بغض او را در دل بگیریم که به من و مقام من اهانت کرد!(2)
1) (1) . این جلسۀ درس استاد در زمان حیات مرحوم امام ایراد گردیده است.
2) (2) . عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) قَالَ: تُعْرَضُ أَعْمَالُ النَّاسِ فِی کُلِّ جُمْعَۀٍ مَرَّتَیْنِ - یَوْمَ الْإِثْنَیْنِ وَ یَوْمَ الْخَمِیسِ - فَیُغْفَرُ لِکُلِّ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إِلَّا مَنْ کَانَتْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَخِیهِ شَحْنَاءُ - فَیُقَالُ اتْرُکُوا هَذَیْنِ حَتَّی یَصْطَلِحَا. (بحارالأنوار، ج 71، باب 15، ص 221) اعمال مردم در هر هفته دو بار بررسی میشود: روز دوشنبه و روز پنجشنبه و هر بنده مؤمن آمرزیده میشود جز کسی که میان او و برادر دینیاش کینه و دشمنی باشد، و گفته میشود آمرزش این دو را رها کنید تا وقتی با هم صلح و سازش کنند.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَنْ بَاتَ وَ فِی قَلْبِهِ غِشٌّ لِأَخِیهِ الْمُسْلِمِ بَاتَ فِی سَخَطِ اللَّهِ تَعَالَی وَ أَصْبَحَ کَذَلِکَ وَ هُوَ فِی سَخَطِ اللَّهِ حَتَّی یَتُوبَ وَ یَرْجِعَ وَ إِنْ مَاتَ کَذَلِکَ مَاتَ عَلَی غَیْرِ دِینِ الْإِسْلَام. (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص 280) کسی که شب را به صبح برساند در حالی که در دل نسبت به برادر دینیاش کینه داشته باشد شب را با خشم خداوند به سر برده و در طول روز نیز مورد خشم پروردگار است تا آنکه [از این کار زشت] توبه کند و از اندیشۀ اهریمنی خود بازگردد و اگر بر همین حال بمیرد، به دینی غیر از دین اسلام از دنیا رفته است.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): عَلَامَۀُ الزَّاهِدِ فَعَشَرَۀٌ:... وَ لَیْسَ لَهُ حَمِیَّۀٌ وَ لَا حِقْدٌ یُحْسِنُ إِلَی مَنْ أَسَاءَ إِلَیْهِ وَ یَنْفَعُ مَنْ ضَرَّهُ وَ یَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَهُ. (تحف العقول، ص 15) نشانۀ زاهد ده چیز است: تعصّب و کینه نداشته باشد، جواب بدی را به خوبی پاسخ دهد، به آنکه زیانش رسانده سود بخشد، از آنکه به او ستم روا داشته گذشت کند.
آری، اگر کسی به عنوان این که من روحانی هستم اهانت کرد و روحانیت مورد اهانت واقع شد، اگر بغضی نسبت به او پیدا میشود بغض فی الله تعالی است.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
درس پنجم(1)1 ایصال به خواسته های دنیوی و اخروی
قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): «ثَلَاثَۀٌ مَنْ تَمَسَّکَ بِهِنَّ نَالَ مِنَ الدُّنْیَا وَ الآخِرَۀِ بُغْیَتَهُ، مَنِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ وَ رَضِیَ بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ أَحْسَنَ الظَّنَّ بِاللَّهِ».(2)
این حدیث ِحضرت صادق (علیه السلام) عبارتش خیلی کوتاه ولی مطالبش بسیار بلند است. امام میفرمایند: سه موضوع است که اگر کسی این سه را در خودش ایجاد کند و نسبت به آنها مداومت داشته و آن را رها نسازد به هدف نهایی خود - چه در رابطه با مسائل دنیوی و چه در رابطه با مسائل اخروی - و تمام خواستههای دنیا و آخرت خود میرسد: 1. چنگ زدن به ریسمان الهی.(3)2. خشنود بودن به قضا و تقدیر الهی
1) (1) - این درس در جلسۀ سیصد و یازدهم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . تحف العقول، ص 315.
3) (3) . عن أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): قَالَ إِبْلِیسُ خَمْسَۀُ أَشْیَاءَ لَیْسَ لِی فِیهِنَّ حِیلَۀٌ وَ سَائِرُ النَّاسِ فِی قَبْضَتِی، مَنِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ عَنْ نِیَّۀٍ صَادِقَۀٍ وَ اتَّکَلَ عَلَیْهِ فِی جَمِیعِ أُمُورِهِ وَ مَنْ کَثُرَ تَسْبِیحُهُ فِی لَیْلِهِ وَ نَهَارِهِ وَ مَنْ رَضِی لِأَخِیهِ الْمُؤْمِنِ مَا یَرْضَاهُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ لَمْ یَجْزَعْ عَلَی الْمُصِیبَۀِ حِینَ تُصِیبُهُ وَ مَنْ رَضِی بِمَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ لَمْ یَهْتَمَّ لِرِزْقِه. (بحارالأنوار، ج 60، باب 3، ص 131) ِحضرت صادق (علیه السلام) میفرمایند: ابلیس چنین میگوید: پنج چیز است که من در آن موارد کاری نمیتوانم بکنم و بقیۀ مردم در قبضه و سیطرۀ من هستند ولی من دربارۀ این پنج گروه عاجزم: 1. کسی که با صدق نیت و راستی به خداوند پناهنده شده و به او اتکا داشته باشد و در تمام کارهای خود به خداوند توکل کند. 2. کسی که در شبانهروز فراوان به تسبیح خدا بپردازد. 3. کسی که برای برادر مؤمن خود آن را بپسندد که برای خود میپسندد. 4. کسی که هنگام رسیدن مصیبت بیتابی نکند. 5. کسی که به آنچه خداوند به او عنایت فرموده راضی و خشنود باشد و از جهت روزی خود خداوند را متهم نداند.- و رُوِی أَنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ: مَنِ اعْتَصَمَ بِی دُونَ خَلْقِی ضَمَّنْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ رِزْقَهُ فَإِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنِ اسْتَعْطَانِی أَعْطَیْتُهُ وَ إِنِ اسْتَکْفَانِی کَفَیْتُهُ وَ مَنِ اعْتَصَمَ بِمَخْلُوقٍ دُونِی قَطَعْتُ أَسْبَابَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ دُونَهُ إِنْ دَعَانِی لَمْ أُجِبْهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی لَمْ أُعْطِهِ وَ إِنِ اسْتَکْفَانِی لَمْ أَکْفِه. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 35، ص 120) و نیز روایت شده است که خداوند میفرماید: هر کس به من پناه آورد و اتکا نماید، آسمان و زمین را ضامن رساندن روزی او قرار میدهم، اگر مرا بخواند جوابش را میدهم اگر چیزی از من بخواهد به او میبخشم و اگر کفایت امورش را از من بخواهد کارش را به سامان میرسانم.
1 - اعتصام به خداوند تبارک وتعالی
«اعتصام» یعنی «تأثیرناپذیری»؛ از آب کر در مقابل آب قلیل به «ماء مُعتَصِم» و تأثیر ناپذیر تعبیر میکنند؛ بنابراین «ماء مُعتَصِم»، یعنی آبی که به سبب رسیدن به حدّ کرّیت، دیگر از آسیب پذیری و از آلودگی به نجاست اعتصام پیدا کرده است، از این رو است که عنوان عصمت، به انبیا و ائمه: داده شده است و این لغت نسبت به معصومین: به کار میرود؛ یعنی ریشۀ لغوی و معنای عصمت به این معنا است که برای ایشان هیچ گونه آسیب پذیری در برابر گناه وجود ندارد.
حال اگر انسان بخواهد از آسیب پذیری محفوظ بماند، باید به چه کسی و چه چیزی معتصم بشود؟!
بدیهی است که برای اعتصام و تأثیرناپذیری، کسی مناسبتر از خداوند تبارک و تعالی نیست.
اعتصام به نیروی الهی به این معنا است که انسان خداوند متعال را پناهگاه خود قرار دهد. اگر کسی به خداوند اعتصام داشته باشد و خداوند تبارک و تعالی را پناهگاه خودش ببیند همین به تنهایی برای او اعتصام است و دیگر از هیچ کس وهیچ چیز تأثیر پذیر وآسیبپذیر نیست(1).
1) (1) . رُوِی أَنَّ اللَّهَ جَلَّ وَعَزَّ أَوْحَی إِلَی دَاوُدَ: مَا اعْتَصَمَ بِی عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی دُونَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِی عَرَفْتُ ذَلِکَ مِنْ نِیَّتِهِ ثُمَّ یَکِیدُهُ أَهْلُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا فِیهِنَّ إِلَّا جَعَلْتُ لَهُ الْمَخْرَجَ مِنْ بَیْنِهِنَّ وَ مَا اعْتَصَمَ عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِی بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقٍ دُونِی عَرَفْتُ ذَلِکَ مِنْ نِیَّتِهِ إِلَّا قَطَعْتُ أَسْبَابَ السَّمَاوَاتِ مِنْ یَدَیْهِ وَ أَسَخْتُ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ وَ لَمْ أُبَالِ بِأَی الْوَادِی هَلَک. (بحار الأنوار، ج 68، باب 63، ص 98) روایت شده که خداوند به داود علی نبینا و آله و علیه السلام وحی کرد و فرمود: ای داوود! هر بنده ای از بندگان من که مرا پناهگاه خود بداند و به من توسّل جوید و به مخلوقات من روی نیاورد و به آنها چنگ نزند و آنان را پناهگاه خود نگیرد و نیّت خود را هم پاک کند، اگر همۀ اهل آسمانها و زمین او را آزار و اذیت کنند من راه خروج از آن فتنهها را برایش باز میکنم. اما اگر بندهای از بندگانم به یکی از مخلوقات پناه ببرد و او را بر مقدرات خود حاکم گرداند و نیت او نیز بر اینها گواهی دهد همۀ اسباب و وسایل دنیا را از وی قطع خواهم کرد و زمین را زیر پایش سست خواهم کرد و باکی نخواهم داشت که در کجا به هلاکت برسد.
او بهترین پناهگاه برای انسان است؛ چراکه انسان به کسی پناه میبرد که هرگزآسیب نمیپذیرد؛ در نتیجه کسی که به خداوند تبارک و تعالی اتکا کرد تحت تأثیر هیچ جریان و هیچ غضب و شهوت و مال و جاهی و هیچ حبّ و بغضی و مانند آن واقع نمیشود.
هرکدام از این موارد به تنهایی کافی است تا انسان را متزلزل کند و او را به زانو درآورد؛ ولی با اتکا به نیروی الهی، برای انسان حالت تأثیرناپذیری در رابطه با این مسائل پیدا میشود؛ مثل همان ماء مُعتَصِمی که هرگونه ملاقات با نجس؛ سرسوزنی در آن اثر گذار نیست.
شما بحمد الله تعالی در طول عمرتان حوادث زیادی را دیده اید و درتاریخ هم ملاحظه کرده اید که هیچ قدرتی، هیچ مقامی و هیچ موقعیتی نمیتواند برای انسان اعتصام ایجاد کند و او را از آسیب پذیری نجات دهد!
تنها خداوند است که با احاطۀ علمی به همۀ مصالح و امور و قدرت مطلقۀ خود، بهترین تکیه گاه است؛ زیرا همان گونه که در قرآن کریم آمده است: (أَنَّ اللَّهَ بِکُلّ شَیْءٍ عَلیمٌ)(1)و (إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیر)،(2)قدرت مطلقه و احاطه علمیۀ مطلقه، تنها در ذات مقدّس باری تعالی وجود دارد. اگر انسان بتواند به قدرت خداوند، علم خداوند و الطاف خداوندی مرتبط شود و آنها را پشتوانۀ خودش قرار دهد، از هرگونه آسیب پذیری نجات خواهد یافت.
این که در آیۀ شریفه میگوید: (ألا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب)(3)معنایش ذکر
لفظی و حتّی یاد قلبی خداوند تبارک و تعالی نیست! شاید معنایش این باشد که اگر انسان بخواهد در هر بُعدی، در هر جهتی و در هر مرحلهای، آرامش داشته باشد باید به خدا مُعتصَم شود و او را پشتوانۀ خود قرار دهد، همان خداوندی که خودش در قرآن میفرماید: «عَسی أنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ»(1)دلالت التزامی این آیۀ شریفه این است که انسان آنقدر عاجز و دور از واقعیات است که مصالح و مفاسد شخصی خودش را هم نمیفهمد! یعنی ای انسان! تو در رابطۀ با امور خودت هم نمیفهمی خیر و صلاحت چیست؟ در این مورد هم باید خداوند پشتوانۀ تو باشد. به این اندازه دستت از واقعیات کوتاه است، همان گونه که خود انسان هم این معنا را تجربه کرده است.
گاهی انسان به یک کاری علاقه پیدا میکند و آن را دنبال میکند، مقدّماتش را فراهم میکند و چه بسا آن کار را شروع هم میکند، ولی بعد از مدتی میفهمد عجب اشتباهی کرده و از قدم اوّلی که در رابطۀ با این کار برداشته جز این که به دست خود به ضرر شخصی خود اقدام کرده، هیچ نتیجۀ دیگری نداشته است!
بنابراین، آیا انسان با چنین خصوصیاتی که این قدر احاطۀ علمیاش ضعیف است که حتی در رابطه با محدودۀ شخصِ خودش هم نمیتواند خیر و صلاح و شرّ و فسادش را تشخیص دهد! به ارتباط با دستگاهی که دارای احاطۀ علمیۀ مطلقه و قدرت کاملۀ مطلقه است نیاز ندارد؟!
پس یکی از آن چیزهایی که انسان باید مورد توجه قرار بدهد اعتصام به خداوند تبارک و تعالی است؛ چراکه به خاطر نقصها و نقاط ضعفی که در او وجود دارد، به تنهایی حالت اعتصام ندارد و آسیب پذیر است و اگر بخواهد اعتصام پیدا کند و تحت تأثیر قرار نگیرد ناچار است که به ذات أقدس الهی معتصم بشود.
2 - رضایت به قضای الهی
دومین سفارش حضرت «رَضِیَ بِقَضَاءِ اللَّهِ» یعنی رضایت به قضای الهی است؛ یعنی درباره مقدّرات خداوند به آنچه هست راضی باشد. رضایت به آنچه خداوند متعال
1) (1) . چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آن که شرِّ شما در آن است. (بقره، آیه 216)
برای او مقدّر کرده است از فقر و غنا، سلامتی و بیماری، گشایش و تنگدستی، سختی و آسانی، پُستها و مقامهای بالا و پایین.
حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) به جابر بن عبدالله انصاری 1 فرمود(1): ای جابر! تو به چه مقامی رسیدهای؟
مقصود حضرت این است: ای جابری که عمرِ طولانی ِحدود صد سال داشتهای و با نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) و امامان بسیاری مصاحبت داشتهای و طبیعتاً تا این زمان باید بهرۀ زیادی از آنها برده باشی، به چه مرتبهای در معنویات رسیده ای؟
جابر گفت: من به حدّی رسیدهام که بیماری را بیشتر از صحت دوست دارم و به فقر بیش از غنا علاقه دارم و...!
حضرت فرمود: ما که چنین نیستیم! جابر بسیار تعجب کرد! عرض کرد: شما چگونه هستید؟! امام (علیه السلام): آنچه خداوند متعال برای ما بخواهد ما آن را دوست
1) (1) . رُوِی أَنَّ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ ابْتُلِی فِی آخِرِهِ بِضَعْفِ الْهَرَمِ وَ الْعَجْزِ فَزَارَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی الْبَاقِرُ (علیه السلام) فَسَأَلَهُ عَنْ حَالِهِ فَقَالَ أَنَا فِی حَالَۀٍ أُحِبُّ فِیهَا الشَّیْخُوخَۀَ عَلَی الشَّبَابِ وَ الْمَرَضَ عَلَی الصِّحَّۀِ وَ الْمَوْتَ عَلَی الْحَیَاۀِ فَقَالَ (علیه السلام): أَمَّا أَنَا یَا جَابِرُ فَإِنْ جَعَلَنِی اللَّهُ شَیْخاً أُحِبُّ الشَّیْخُوخَۀَ وَ إِنْ جَعَلَنِی شَابّاً أُحِبُّ الشَّیْبُوبَۀَ وَ إِنْ أَمْرَضَنِی أُحِبُّ الْمَرَضَ وَ إِنْ شَفَانِی أُحِبُّ الشِّفَاءَ وَ الصِّحَّۀَ وَ إِنْ أَمَاتَنِی أُحِبُّ الْمَوْتَ وَ إِنْ أَبْقَانِی أُحِبُّ الْبَقَاءَ. فَلَمَّا سَمِعَ جَابِرٌ هَذَا الْکَلَامَ مِنْهُ قَبَّلَ وَجْهَهُ وَ قَالَ صَدَقَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَإِنَّهُ قَالَ سَتُدْرِکُ لِی وَلَداً اسْمُهُ اسْمِی یَبْقُرُ الْعِلْمَ بَقْراً کَمَا یَبْقُرُ الثَّوْرُ الْأَرْضَ فَلِذَلِکَ سُمِّی بَاقِرَ عِلْمِ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ أَی شَاقَّه. (مسکن الفؤاد عند فقد الأحبۀ و الأولاد، الباب الثالث فی الرضا، ص 87) نقل شده است که جابر بن عبد اللَّه انصاری رضی اللَّه تعالی عنه در اواخر عمرش به ضعف پیری و ناتوانی مبتلا شده بود، امام باقر (علیه السلام) به دیدنش رفت و احوالش را پرسید، جابر گفت: من در حالی هستم که پیری را بر جوانی و مرض را بر سلامت و مرگ را بر زندگی ترجیح میدهم. امام باقر (علیه السلام) فرمود: ای جابر! [من این چنین نیستم که چیزی را بر چیز دیگر ترجیح دهم] پس اگر خدا مرا پیر کند پیری را دوست دارم و اگر جوان قرار دهد جوانی را دوست دارم و اگر مرا مریض کند مرض را دوست دارم و اگر شفایم دهد شفا و سلامت را دوست میدارم و اگر بمیراند مردن را دوست میدارم و اگر زنده نگه دارد زندگی را دوست میدارم خلاصه آن چه را که خداوند بخواهد تسلیم او هستم. وقتی جابر این کلام را از امام شنید [به اشتباه خود پی برد و فهمید که ترجیح دادن، اعمال نظر کردن در برابر خواسته خدا است] برخاست و صورت حضرت را بوسید و گفت: حقا که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) راست گفت که فرمود: ای جابر! تو زنده میمانی و پسرم را که هم اسم من است میبینی و او علم را میشکافد همان گونه که گاو زمین را میشکافد و به همین جهت شکافنده علم اولین و آخرین نامیده شده است.
داریم،
اگر خداوند بیماری را بخواهد ما آن را دوست داریم. اگر خداوند صحّت را بخواهد ما صحّت را میپسندیم، اگر خداوند فقر را خواست ما فقر را دوست داریم و اگر خدا غنا را بخواهد ما غنا را دوست داریم، نه این که اگر خدا صحّت را خواست ما مرض را دوست داشته باشیم و....
واقعاً کلام عجیبی است! حضرت باقر (علیه السلام) بالاترین مرتبۀ عرفان را به جابر تعلیم فرمود.
«رَضِیَ بِقَضَاءِ اللَّهِ » چنین معنای بالایی دارد؛ یعنی انسان باید در پیشگاه خداوند تسلیم باشد. آنچه را که خداوند میخواهد در هر مرتبه و مرحلهای که باشد، انسان همان را دوست بدارد و به آن راضی باشد.
رضایت به آنچه خداوند برای انسان تقدیر کرده، مستلزم دانستن ومدّ نظر قراردادن چند نکته است:
اوّل این که بدانیم کسی که برای ما تصمیم میگیرد، دارای علم کافی نسبت به مصالح ما است و چیزهایی را از مصالح و مفاسدِ مربوط به ما میداند که عقول ناقصۀ انسان از درک آن عاجز است.
دوّم این که تصمیم گیرنده دارای قدرت مطلقه و توانایی کامل است، پس آنچه را مصلحت میداند با قدرت کاملهای که دارد میتواند به اجرا در آورد.
سوّم این که چنین تصمیم گیرندهای بخل نورزیده و آنچه را که به مصلحت ما بوده و ظرف وجودی ما اقتضا میکرده مقدّر فرموده است.
آری! اگر نقصی مشاهده میشود نقص در قابل است نه در فاعل؛ به طوری که با تأمّل و تفکّر در برخی از آیات درمییابیم که دستگاه الهی دستگاهی والاتر و بالاتر از آن چیزی است که ما با عقول ناقص و ذهنهای محدود خودمان تصور میکنیم.
به طور مثال خداوند متعال در این آیۀ شریفۀ (وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ)(1)- که بحث تفسیری مفصّلی هم دارد - میفرماید: هیچ چیزی نیست مگر این که گنجینههای آن پیش ما است، معلوم میشود برای هر چیز چندین گنجینه وجود دارد نه یک گنجینه وآن هم نزد خدای متعال است.
این رزقی که خداوند به من و شما عنایت کرده، علمی که خداوند به من و شما
1) (1) . حجر، آیه 21.
مرحمت داشته و همۀ نعمتهایی که با هیچ دستگاهی و با هیچ نیرویی نمیتوان آنها را به شماره در آورد(1)، خداوند میفرماید: تمام گنجینههای اینها پیش ما است؛ البته بعد میفرماید: (وَما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ).(2)مقداری معین ازآنها را فرو فرستادیم و در گنجینه را باز کرده و به روی شما گشودیم و الّا همۀ خزائن نزد ما است.(3)خداوند در مورد قارون میفرماید: (وَ آتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَۀِ)؛(4)ما آن قدر گنج به قارون دادیم که حتی افراد نیرومند، قدرت نداشتند کلیدهای آن را با خود حمل کنند؛ ولی قارون در صحبت با مردم چنین گفت: این اموال نتیجۀ علمی است که من خودم دارم و خودم این ثروتها را جمع کردهام.(5)او با
1) (1) . قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): الْمُؤْمِنُ بَیْنَ خَوْفَیْنِ خَوْفِ مَا مَضَی وَ خَوْفِ مَا بَقِی وَ بِمَوْتِ النَّفْسِ یَکُونُ حَیَاۀُ الْقَلْبِ وَ بِحَیَاۀِ الْقَلْبِ الْبُلُوغُ إِلَی الِاسْتِقَامَۀِ وَ مَنْ عَبَدَ اللَّهَ عَلَی مِیزَانِ الْخَوْفِ وَ الرَّجَاءِ لَا یَضِلُّ وَ یَصِلُ إِلَی مَأْمُولِهِ وَ کَیْفَ لَا یَخَافُ الْعَبْدُ وَ هُوَ غَیْرُ عَالِمٍ بِمَا تُخْتَمُ صَحِیفَتُهُ وَ لَا لَهُ عَمَلٌ یَتَوَسَّلُ بِهِ اسْتِحْقَاقاً وَ لَا قُدْرَۀَ لَهُ عَلَی شَیْءٍ وَ لَا مَفَرَّ وَ کَیْفَ لَا یَرْجُو وَ هُوَ یَعْرِفُ نَفْسَهُ بِالْعَجْزِ وَ هُوَ غَرِیقٌ فِی بَحْرِ آلَاءِ اللَّهِ وَ نَعْمَائِهِ مِنْ حَیْثُ لَا تُحْصَی وَ لَا تُعَدُّ فَالْمُحِبُّ یَعْبُدُ رَبَّهُ عَلَی الرَّجَاءِ بِمُشَاهَدَۀِ أَحْوَالِهِ بِعَیْنِ سَهَرٍ وَ الزَّاهِدُ یَعْبُدُ عَلَی الْخَوْف. (بحار الأنوار، ج 67، باب 59، ص 323) مؤمن بین دو خوف زندگی میکند: خوف از گذشته و خوف از آینده، و با مرگ نفس، زندگی قلب شروع میشود و با زندگی دل، آدمی به استقامت و پایداری میرسد. هرکس خداوند را با میزان خوف و رجا عبادت کند گمراه نمیشود و به آرزوهای خود میرسد. بنده چگونه نترسد در حالی که نمیداند نامه، عملش چگونه پایان خواهد گرفت، او عملی ندارد تا به آن توسل جوید یا شایسته استحقاق گردد، او توانایی ندارد کاری انجام دهد یا فرار کند. چگونه امیدوار نباشد کسی که خود را عاجز مینگرد و او میان دریاهایی از نعمتهای معنوی و مادی خداوند غرق شده و نمیتواند آنها را به شمارش در آورد، پس بندۀ محب، خداوند را به امیدواری عبادت میکند و با چشمان بیدار متوجه اعمال خود است و زاهد هم خداوند را به خوف پرستش میکند.
2) (2) . ولی ما جز به اندازه معیّن آن را نازل نمیکنیم. (حجر، آیه 21)
3) (3) . البته باید توجه داشت، همۀ تبعیضهایی را که انسان مشاهده میکند مبتنی بر مصالحی است که شاید ما از فهم آنها عاجز باشیم؛ ولی چون مصلحت است خداوند همین تبعیض را هم به موجب صریح قرآن کریم به خود نسبت میدهد.
4) (4) . قصص، آیه 76.
5) (5) . قالَ: (إِنَّما أُوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی أَ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّۀً وَ أَکْثَرُ جَمْعاً وَ لا یُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ). (قصص: 78) [قارون] گفت: «این ثروت رابه وسیله دانشی که نزد من است به دست آوردهام!» آیا او نمیدانست که خداوند اقوامی را پیش از او هلاک کرد که نیرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟! [و هنگامی که عذاب الهی فرا رسد،] مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند [بلکه مستقیما به دوزخ روند].
این ادعا میخواست بگوید: اموال من به خدای متعال هیچ ربطی ندارد، من خودم راه کسب این ثروت را میدانستم و به آن وسیله این اموال را به دست آورده ام!
بر طبق صریح قرآن کریم، خداوند این تبعیضهایی را که گاه ملاحظه میشود به خودش نسبت میدهد و میفرماید : (نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِی الْحَیاۀِ الدُّنْیا)(1)بنابراین حتماً دارای مصلحتی است که خود او آن را میداند. این طور نیست که اگر کسی رزق و معیشت پائینتری دارد، مورد عنایت خداوند نیست و در مقابل اگر به کسی مانند قارون رزق فراوانی تعلّق گرفت، مورد عنایت خداوند واقع شده است.
حال اگر کسی به این معنا توجه داشته باشد که همۀ خزائن آسمان و زمین در دست قدرت حکیمی علی الاطلاق است که با هیچ کس غرضورزی و حب و بغض شخصی ندارد و طبعاً بر اساس مصالح واقعیه اقدام میکند، آیا چنین شخصی میتواند رضایت به قضای الهی نداشته باشد؟ این قضای الهی است.
به عنوان مثال، بسیاری از افراد در میانسالی میمیرند،(2)عدهای دیگر در میانسالی میمیرند و عدهای هم عمر طولانی میکنند،(3)اینها مسائلی است که به خداوند ارتباط دارد. با فکر و با نقشه و مانند آن تحقق پیدا نمیکند.
البته رضایت به قضای الهی به این معنا نیست که انسان سعی و تلاش خود را از دست بدهد و شب بخوابد و صبح مجتهد از خواب برخیزد، چراکه آن وظایف مطمئناً در جای خودش محفوظ است، امّا قضای الهی هم در جای خودش حاکم است؛ بنابراین انسان باید حقیقتاً راضی به قضای خداوند باشد.(4)
1) (1) . ما معیشت آنها را در حیات دنیا میانشان تقسیم کردیم. (زخرف، آیه 32)
2) (2) . همانند آیۀالله حاج آقا مصطفی خمینی که شنبه، اول آبان ماه، 1356 در سن 47 سالگی دار فانی را وداع گفت.
3) (3) . همانند آیۀالله العظمی اراکی که چهارشنبه نهم آذرماه 1373 در سن حدود 103 سالگی دار فانی را وداع گفت.
4) (4) . عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَال: إِنَّ اللَّهَ بِعَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ جَعَلَ الرَّوْحَ وَ الرَّاحَۀَ فِی الْیَقِینِ وَ الرِّضَا وَ جَعَلَ الْهَمَّ وَ الْحَزَنَ فِی الشَّکِّ وَ السَّخَط. (تفصیل وسائل الشیعه، ج 15، ص 201) همانا خداوند به عدل و انصاف خود آرامش و راحتی را در یقین و رضا [به قضای الهی] قرار داد و اندوه و حزن را در شکّ و ناخشنودی [از قضای الهی] قرار داد.إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ مَرَّ بِقَوْمٍ فَقَالَ لَهُمْ: مَا أَنْتُمْ؟ فَقَالُوا: مُؤْمِنُونَ فَقَالَ: مَا عَلَامَۀُ إِیمَانِکُمْ؟ قَالُوا: نَصْبِرُ عَلَی الْبَلَاءِ وَ نَشْکُرُ عِنْدَ الرَّخَاءِ وَ نَرْضَی بِمَوَاقِعِ الْقَضَاءِ فَقَالَ: مُؤْمِنُونَ بِرَبِّ الْکَعْبَۀ. (مجموعۀ ورام، ج 1، ص 223) پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از کنار عدهای میگذشتند، از آنها پرسیدند: شما در چه حال هستید؟ گفتند: در حال ایمان، فرمود: نشانۀ ایمانتان چیست؟ گفتند: هنگام گرفتاری بردبار و هنگام خوشی سپاسگزاریم و بر آنچه از طرف خدا برسد، راضی هستیم، پیامبر فرمود: به پروردگار کعبه که شما مؤمن هستید.- قال الصادق (علیه السلام):... اصول المعاملات تقع علی أربعۀ أوجه:... امّا اصول معاملۀ اللَّه فبسبعۀ اشیاء،... و الرّضا بقضائه و الصّبر علی بلائه،... (مصباح الشریعه، ص 598) ارکان معامله خلایق با خالق به هفت چیز است:... راضی شدن به قضا و تقدیر و حکم او و صبر و شکیبایی در مقابل ابتلائات و ناراحتیها....- وَ أَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَی دَاوُدَ: یَا دَاوُدُ تُرِیدُ وَ أُرِیدُ وَ إِنَّمَا یَکُونُ مَا أُرِیدُ فَإِنْ سَلَّمْتَ لِمَا أُرِیدُ کَفَیْتُکَ مَا تُرِیدُ وَ إِنْ لَمْ تُسَلِّمْ مَا أُرِیدُ أَتْعَبْتُکَ فِیمَا تُرِیدُ ثُمَّ لَا یَکُونُ إِلَّا مَا أُرِید. (مسکن الفؤاد عند فقد الأحبۀ و الأولاد، ص 12) خداوند متعال به داوود علی نبینا آله و علیه السلام وحی فرمود: ای داوود! تو اراده میکنی و من هم اراده میکنم و آنچه خواسته و اراده من است به وجود میآید، پس اگر در برابر اراده من تسلیم شدی خواستهات را کفایت میکنم و اگر در برابر اراده من تسلیم نشوی، تو را در ارادهات به رنج و سختی میاندازم و آخر هم جز اراده و خواسته من واقع نخواهد شد.- قَالَ ابوجعفر الباقر 8: مَنْ صَبَرَ وَ اسْتَرْجَعَ وَ حَمِدَ اللَّهَ عِنْدَ الْمُصِیبَۀِ فَقَدْ رَضِی بِمَا صَنَعَ اللَّهُ وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ وَ مَنْ لَمْ یَفْعَلْ ذَلِکَ جَرَی عَلَیْهِ الْقَضَاءُ وَ هُوَ ذَمِیمٌ وَ أَحْبَطَ اللَّهُ أَجْرَهُ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 62، ص 56) آن کس که هنگام مصیبت و گرفتاری، صبر و شکیبایی ورزیده و استرجاع کند (و بگوید: انا لله و انا الیه راجعون) و حمد و سپاس الهی نماید چنین شخصی دارای مقام رضا است به آنچه خداوند داده است و پاداش او بر خدا است و کسی که چنین نباشد نکوهیده و بدون پاداش است و قضای الهی هم در حق او جاری خواهد شد، بخواهد یا نخواهد.- قال أمیرالمؤمنین (علیه السلام): الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ یُهَوِّنُ عَظِیمَ الرَّزَایَا. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 103) خشنودی به قضای خداوند مصیبتهای بزرگ را آسان میکند؛ زیرا کسی که به قضا ی الهی راضی و خشنود باشد هر مصیبتی اگرچه اعظم مصیبتها که از جانب خداوند متعال باشد بر او گوارا خواهد بود.سؤال: آیا دعا با مقام رضا که از بلندترین مقامات صدیقان است منافات دارد؟جواب: در صورتی با رضا به قضای الهی منافات دارد که انگیزه آن حظّ نفسانی باشد؛ ولی اگر نیایشگر عارف بالله باشد و بداند که هیچ کاری بدون مشیت و خواست وی صورت نمیگیرد و دعای وی برای امتثال امر الهی در «ادعونی استجب لکم» و امثال آن باشد بدون آن که مقصودش حظّ نفسانی باشد منافاتی بین دعا و رضا نیست.
3 - حسن ظن به خدا
سوّمین توصیه حضرت این است که: «
وَأَحْسَنَ الظَّنَّ بِاللَّهِ » گمان نیکو به خداوند داشته باشد.
گاهی برای انسان مشکلاتی پیش میآید و او تصورات غلطی پیش خودش میکند. ممکن است با بدبینی، مشکل را به خداوند متعال نسبت دهد و با خود بگوید: خداوند که قدرت دارد مشکل مرا حل کند، پس چرا به فریاد ما نمیرسد و این مشکل ما را برطرف نمیکند؟! معلوم میشود او خیر مرا نمیخواهد یا اینکه مرا رها ساخته است! این معنایش سوءِظنّ به خداوند تبارک وتعالی است.(1)
از این فرمایش حضرت استفاده میشود که: انسان باید همیشه به خداوند حسن ظنّ داشته باشد.(2)و هرگز به ذهنش خطور نکند که خداوند انسان را فراموش کرده است و میخواهد او را گوشمالی دهد و عنایتش را از انسان برداشته(3)است.
1) (1) . با توضیحاتی که قبلاً داده شد معلوم میشود که جایی برای بد گمانی به خداوند تبارک و تعالی وجود ندارد. اگر معرفت نسبت به او صحیح باشد انسان به این نتیجه خواهد رسید که در صورتی که مصلحت عبد در چیزی باشد خداوند حتماً و به یقین او را محروم نمیکند و حتی او را مورد عنایت قرار میدهد.
2) (2) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ علیه و آله السلام یَحْکِی عَنْ رَبِّهِ تَعَالَی: أَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِی بِی یَامُحَمَّدُ فَمَنْ زَاغَ عَنْ وَفَاءِحَقِیقَۀِ مُوجِبَاتِ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ فَقَدْ أَعْظَمَ الْحُجَّۀَ عَلَی نَفْسِهِ وَ َانَ مِنَ الْمَخْدُوعِینَ فِی أَسْرِ هَوَاه. (بحارالأنوار، ج 67، باب 59، ص 323) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند میفرماید: من با مؤمن با حسنظنش رفتار میکنم، ای محمد! هر کس حسنظن به خداوند را از دست بدهد دلش تاریک میگردد و وفا را از دست میدهد، این شخص حجت را بر خود تمام کرده و در دام هوای نفس خود گرفتار آمده است.
3) (3) . عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ لَیَتَعَاهَدُ عَبْدَهُ الْمُؤْمِنَ بِالْبَلَاءِ کَمَا یَتَعَاهَدُ الْغَائِبُ أَهْلَهُ بِالطُّرَفِ وَ إِنَّهُ لَیَحْمِیهِ الدُّنْیَا کَمَا یَحْمِی الطَّبِیبُ الْمَرِیض (بحارالأنوار، ج 64، باب 12، ص 196) خداوند متعال مؤمن را با گرفتاریها و مصیبتها مورد نوازش و مرحمت قرار میدهد، همان گونه که مسافران برای خانوادههای خود هدیه میآورند، خداوند دنیا را از بنده مؤمن خود نگه میدارد همان گونه که طبیب بیماری را از شخص دفع میکند.
تمام اینها با حسن ظنّ به خداوند منافات دارد. (1)والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عن أَبَیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): یَقُولَ... إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِهِ إِنْ خَیْراً فَخَیْراً وَ إِنْ شَرّاً فَشَرّا. (کافی، ج 8، ص 297) بیشک، خداوند عزّ و جلّ همان گونه است که بنده به او گمان میبرد، اگر به او گمان خیر ببرد برایش خیر پیش میآورد و اگر گمان شرّ ببرد، برایش شرّ پیش میآورد.
درس ششم(1)1 غفلت
قال الله تبارک و تعالی فی کتابه الکریم: (ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامی وَ خافَ وَعیدِ).(2)
کتاب تحف العقول در تفسیر این آیه، روایتی را از حضرت سجّاد (علیه السلام) نقل کرده است که میفرماید:
«وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ! أَنَّهُ مَنْ خَافَ الْبَیَاتَ تَجَافَی عَنِ الْوِسَادِ وَ امْتَنَعَ مِنَ الرُّقَادِ وَ أَمْسَکَ عَنْ بَعْضِ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ مِنْ خَوْفِ سُلْطَانِ أَهْلِ الدُّنْیَا فَکَیْفَ وَیْحَکَ یَا ابْنَ آدَمَ مِنْ خَوْفِ بَیَاتِ سُلْطَانِ رَبِّ الْعِزَّۀِ وَ أَخْذِهِ الْأَلِیمِ وَ بَیَاتِهِ لِأَهْلِ الْمَعَاصِی وَ الذُّنُوبِ مَعَ طَوَارِقِ الْمَنَایَا بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ فَذَلِکَ الْبَیَاتُ الَّذِی لَیْسَ مِنْهُ مَنْجًی وَ لَا دُونَهُ مُلْتَجَأٌ وَ لَا مِنْهُ مَهْرَبٌ فَخَافُوا اللَّهَ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ مِنَ الْبَیَاتِ خَوْفَ أَهْلِ التَّقْوَی فَإِنَّ اللَّهَ یَقُولُ: (ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامِی وَ خافَ وَعِیدِ).
فَاحْذَرُوا زَهْرَۀَ الْحَیَاۀِ الدُّنْیَا وَ غُرُورَهَا وَ شُرُورَهَا وَ تَذَکَّرُوا ضَرَرَ
عَاقِبَۀِ الْمَیْلِ إِلَیْهَا فَإِنَّ زِینَتَهَا فِتْنَۀٌ وَ حُبَّهَا خَطِیئَۀٌ».(3)
1) (1) - این درس در جلسۀ ششصد و سی و ششم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . این [موفقیّت] برای کسی است که از مقام [عدالت] من بترسد و از عذاب [من] بیمناک باشد! (ابراهیم، آیه 14)
3) (3) . ای بندگان خداوند! بدانید هر کس به شبیخون دشمن بیندیشد و از قدرتهای دنیا بیم داشته باشد، از بستر نرم کناره میگیرد، از خواب چشم میپوشد و چندان به خورد و خوراک نمیپردازد. پس ای انسان!، وای بر تو از ترس شبیخون خداوند عزیز، و مؤاخذۀ دردناک او، و شبیخون او به معصیتکاران و گنهکاران با این مرگهای نابهنگام شبانهروز! این شبیخونی است که از آن نمیتوان گریخت، و پناهگاه و گریزگاهی ندارد. ای مؤمنان! از عذاب خداوند بترسید، به این شبیخون بیندیشید که خداوند میفرماید: «این وارث زمین شدن برای کسی است که از مقام و از وعیدهای من بترسد.» از جلوههای این زندگی دنیا و فریب و شرهایش حذر کنید، پایان زیانبار تمایل به آن را در نظر بگیرید، چرا که زیور آن فتنه و محبتش گناه است. (تحف العقول، ص 272)
توضیح این روایت این است که حضرت زین العابدین (علیه السلام) میفرماید: اگر احتمال بدهید که یک حکومت جائر و صاحب قدرتی - که بر ظلم و ستمگری خود متکی است - به شما شبیخون خواهد زد و حمله خواهد کرد، شب که فرا رسید دائماً در فکر هستید که ممکن است هم اکنون عوامل این سلطان جائر به شما شبیخون بزنند و امور را در اختیار خودگرفته، خواستۀ خود را - اعم از قتل و غارت و ایذا و... - کاملاً اجرا کنند.
پس از آن که حضرت این حالت را به تصویرکشیدند؛ میفرمایند: در این حالت انسان چه میکند؟! آیا دیگر میتواند در رختخواب استراحت کند؟! آیا اصلاً چشمهایش به خواب میرود؟! آیا میتواند با خیال راحت و با آرامش سر سفره بنشیند؟! یا این که دائماً در حالت بیداری و هوشیاری است که مبادا بدون توجه ما به صورت غافلگیرانه شبیخون زده و ما را نابود کنند؟!
انسان به علّت خوف و وحشتی که از شبیخون یک قدرت جائر دارد، از تمامی لذّات صرف نظر میکند و استراحتها را کنار میگذارد، مگر آن مقداری که حیاتش بر آن توقّف دارد.
سپس حضرت میفرماید: وقتی انسان این چنین از شبیخونِ یک قدرت دنیوی و یک سلطنت محدودِ مادّی وحشت دارد، آیا در رابطه با آن کسی که قدرت وسلطنتش نامحدود است و همه مسایل - اعمّ از حیات و ممات، سلامت و مرض،
شفا و عدم شفا و تمامی امور - هم در اختیار اوست(1)میتواند با خیال راحت
1) (1) . (لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُحْیی وَ یُمیتُ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ). (حدید، آیه 2) مالکیّت [و حاکمیّت] آسمانها و زمین از آن او است؛ زنده میکند و میمیراند و او بر هر چیز توانا است!
استراحت کند و به چنین قدرتی توجه نداشته باشد؟! کسی که خود را چنین توصیف میکند:
(إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون).
اگر بشر اهل منطق و مقایسه باشد باید از عذاب خداوند خوف بیشتری داشته باشد؛ چراکه قدرت او با قدرت حکومتهای دیگر قابل مقایسه نیست(1)و به تبع خوف از خداوند متعال هم با خوف از حکومتها و سلطنتهای دنیوی قابل مقایسه نیست.
مقصود از (خافَ مَقامی) در این آیۀ شریفه - با توجه به این روایت - آن است که انسان همیشه در مقام خوف و خشیت باشد و بداند همان گونه که اعطای نعمتها به دست خداوند است، سلب آنها نیز به دست او است و نباید خود را از مکر و مؤاخذۀ الهی ایمن ببیند.(2)یکی از دعاهای بسیار خوب در این رابطه این دعا است:
«اللَّهُمَّ لَا تَنْزِعْ مِنِّی صَالِحَ مَا أَعْطَیْتَنِی أَبَدا»؛(3)
خداوندا! یک لحظه مرا به خودم وامگذار و چیزهای خوبی که به من بخشیدهای از من باز مگیر.
وقتی انسان در برابر چنین قدرتی قرار داردکه همه مسایل در بخشش نعمت وباز پس گیری آن در اختیار او است، نباید با خیال راحت به استراحت بپردازد، بلکه باید
همیشه در حالت توجه به خداوند متعال باشد.(4)
1) (1) . اللّهمّ عظم سلطانک و علا مکانک و خفی مکرک و ظهر امرک وغلب قهرک وجرت قدرتک ولا یمکن الفرار من حکومتک. (فرازی از دعای کمیل امیرالمومنین (علیه السلام) خدایا! سلطنت و پادشاهیات بس بزرگ، و مقامت بسی بلند است، مکر و تدبیرت در کارها پنهان و امر و فرمانت آشکار است، قهرت غالب و قدرت و نیرویت نافذ است و گریز از تحت حکومت تو ممکن نیست.
2) (2) . عن امیرالمؤمنین (علیه السلام): من أهان سلطان اللَّه أهانه اللَّه و من أکرم سلطان اللَّه أکرمه اللَّه. (تصنیف غررالحکم و درر الکلم، ص 82) هر کس قدرت خداوند را خوارکند، خداوند او را خوار میکند و هرکس قدرتش را گرامی بدارد خداوند او را گرامی میدارد.
3) (3) . بحارالأنوار، 16، باب، 9، ص 217؛ نهج الفصاحه، ص 259.
4) (4) . قال الصادق (علیه السلام): لا یتمکن الشیطان بالوسوسۀ من العبد الاّ وقد أعرض عن ذکر اللَّه و استهان بأمره و سکن إلی نهیه و نسی اطلاعه علی سره و الوسوسۀ ما تکون من خارج القلب بإشارۀ معرفۀ العقل ومجاورۀ الطبع، وأما إذا تمکن فی القلب فذلک غی وضلالۀ وکفر، واللَّه عزوجل دعا عباده بلطف دعوته وعرفهم عداوۀ ابلیس، فقال عزمن قائل: (إن الشیطان لکم عدو مبین)، و قال تعالی: (إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا). (مصباح الشریعه، ص 166) شیطان در راه وسوسه کردن برقرار و پابرجا نمیشود مگر آن که انسان از ذکر پروردگار متعال اعراض کرده، فرمانها و دستورهای الهی را خوار شمرد و بر نواهی و مناهی او تکیه زده، از علم و آگاهی و احاطۀ خداوند متعال غفلت بورزد و وسوسه در زمینه معرفت عقل و تمایل به عالم طبیعت از خارج قلب وارد قلب میشود و چون جنبۀ طبیعت و شهوات مادی بر جنبۀ عقل غالب شود و توجه و معرفت عقل رخت بربندد، وسوسه چنان محکم و برقرار میگردد که به مرحلۀ کفر و ضلالت منتهی میشود و خداوند متعال به لطف و مهربانی بندگان خود را به سوی خود دعوت فرموده و دشمنی و عداوت شیطان را به آنان معرفی کرده است، میفرماید: شیطان دشمن محکم و آشکار شما است و باز میفرماید: شیطان دشمن شما است پس او را دشمن خود قرار دهید.- قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): مَنْ رَعَی قَلْبَهُ عَنِ الْغَفْلَۀِ وَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهْوَۀِ وَ عَقْلَهُ عَنِ الْجَهْلِ فَقَدْ دَخَلَ فِی دِیوَانِ الْمُتَنَبِّهِینَ ثُمَّ مَنْ رَعَی عَمَلَهُ عَنِ الْهَوَی وَ دِینَهُ عَنِ الْبِدْعَۀِ وَ مَالَهُ عَنِ الْحَرَامِ فَهُوَ مِنْ جُمْلَۀِ الصَّالِحِین. (بحارالأنوار، ج 67، باب 45، ص 62) کسی که دل خود را از فراموشی و غفلت از یاد حق باز دارد و نفسش را از شهوت و خواستههای بی جا و عقل و فکرش را از بلای جهل و نادانی باز دارد [و مراقبت و مراعات این کارها را بکند] چنین شخصی از گروه بیداران و آگاهان است و کسی که مراقب باشد هوای نفس در اعمالش و کردارش دخالت نکند [و عملش خالص برای خداوند باشد] و در دین از بدعت و خود رأیی اجتناب ورزد و اموال خود را از حرام نگه دارد چنین شخصی از صلحا و شایستگان است.
ولی متأسفانه انسان، گرفتار غفلت است؛(1)تا نیروی جوانی دارد خیال میکند که نیرو و قدرتش مربوط به خودش است(2)و به بازوان توانای خود مغرور است؛ امّا
نمیداند که این توانایی ریشه در عنایت الهی دارد و خداوند متعال در یک لحظه میتواند همۀ این قدرتها را از انسان بگیرد.(3)
1) (1) . عن امیرالمؤمنین (علیه السلام): عَجِبْتُ لِمَنْ یَشُکُّ فِی قُدْرَۀِ اللَّهِ وَ هُوَ یَرَی خَلْقَهُ. (غرر الحکم، ص 493) در شگفتم از کسی که مخلوقات خداوند را میبیند ولی در قدرت وی تردید دارد!- عن ابیجعفر (علیه السلام) قال: إیّاکم و التّفکّر فی اللَّه و لکن إذا أردتم أن تنظروا إلی عظمته فانظروا إلی عظیم خلقه. (الکافی، ج 93 1؛ الوسائل، ج 11، ص 453) از اندیشه در ذات خداوند بپرهیزید، هرگاه خواستید به عظمت او بنگرید، به عظمت مخلوقاتش نگاه کنید.
2) (2) . (وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ). (أنعام، آیه 17) اگر خداوند زیانی به تو برساند، هیچ کس جز او نمیتواند آن را برطرف سازد و اگر خیری به تو رساند، او بر همه چیز توانا است؛ [و از قدرت او، هر گونه نیکی ساخته است].
3) (3) . (قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ). (آلعمران، آیه 26) بگو: «بارالها! مالک حکومتها تویی؛ به هر کس بخواهی، حکومت میبخشی و از هر کس بخواهی، حکومت را میگیری؛ هر کس را بخواهی، عزت میدهی و هر کس را بخواهی خوار میکنی. تمام خوبیها به دست تو است؛ تو بر هر چیزی قادری.
پس همیشه باید متوجه باشیم که سر وکار ما با خداوند تبارک و تعالی است(1)و همۀ مسایل به او ارتباط دارد.
لازم نیست انسان دنبال مسایل دنیوی، این قدر سعی و تلاش داشته باشد(2)؛ بلکه
همیشه از خداوند بخواهیم ما را به بهترین نعمتها - که از خدمت به اسلام و در زمان ما خدمت به نظام و حاکمیت اسلام است که بحمد الله تعالی در این جهان متلاطم در کشور ایران استقرار پیداکرده است -، موفّق بدارد. ان شاء الله تعالی.
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
1) (1) . (هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیر). (حدید، آیه 4) هر جا باشید او با شما است و خداوند نسبت به آنچه انجام میدهید بینا است.
2) (2) . رُوِی عَنِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله) أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ النَّاسَ فِی الدُّنْیَا ضَیْفٌ وَ مَا فِی أَیْدِیهِمْ عَارِیَّۀٌ وَ إِنَّ الضَّیْفَ رَاحِلٌ وَ إِنَالْعَارِیَّۀَ مَرْدُودَۀٌ أَلَا وَ إِنَّ الدُّنْیَا عَرَضٌ حَاضِرٌ یَأْکُلُ مِنْهُ الْبَرُّ وَ الْفَاجِرُ وَ الْآخِرَۀَ وَعْدٌ صَادِقٌ یَحْکُمُ فِیهِ مَلِکٌ عَادِلٌ قَاهِرٌ فَرَحِمَ اللَّهُ مَنْ نَظَرَ لِنَفْسِهِ وَ مَهَّدَ لِرَمْسِهِ وَ حَبْلُهُ عَلَی عَاتِقِهِ مُلْقًی قَبْلَ أَنْ یُنْفَذَ أَجَلُهُ وَ یَنْقَطِعَ أَمَلُهُ وَ لَا یَنْفَعَ النَّدَم. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 4، ص: 23) از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که همانا مردم در دنیا میهمان هستند و هر چه در دست آنان است عاریه میباشد، همانا میهمان کوچ میکند عاریه هم به صاحبش برمیگردد، ای مردم! همانا دنیا متاعی آماده است که انسانهای خوب و بد از آن استفاده میکنند؛ ولی آخرت وعدهای راست است که در آن روز پادشاهی دادگر غالب فرمان میدهد، پس خدا به هر کس که به نفس خویش نگاه کند و برای شب اول قبرش آماده باشد و پیش از آن که مرگ او برسد ریسمان بر گردن افکنده باشد و آرزویش را قطع کند رحم میفرماید و [در آن روز] ندامت و پشیمانی فایدهای ندارد.- عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَا لِی وَ لِلدُّنْیَا إِنَّمَا مَثَلِی کَرَاکِبٍ رُفِعَتْ لَهُ شَجَرَۀٌ فِی یَوْمٍ صَائِفٍ فَقَالَ تَحْتَهَا ثُمَّ رَاحَ وَ تَرَکَهَا. (تفصیل وسائل الشیعه، ج 16، باب استحباب ترک ما زاد عن قدر الضروره من الدنیا، ص 17) مرا با دنیا چه کار! همانا مثال من نسبت به دنیا مانند رهگذری است که در گرمای تابستان زیر سایه درختی، لحظهای استراحت کرده و سپس از آنجا کوچ کند.- عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): مَنْ أَرَادَ الْحَدِیثَ لِمَنْفَعَۀِ الدُّنْیَا لَمْ یَکُنْ لَهُ فِی الْآخِرَۀِ مِنْ نَصِیبٍ وَ مَنْ أَرَادَبِهِ خَیْرَ الْآخِرَۀِ أَعْطَاهُ اللَّهُ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَۀ. (مشکاۀ الأنوار، فصل 8، ص 132) هرکس برای منفعت دنیا دنبال حدیث برود در آخرت بهرهای نخواهد داشت و هر کس طالب آخرت باشد، خداوند خیر دنیا و آخرت به او میدهد.
درس هفتم(1)[1] نیاز به تذکّر و یاد خداوند
قال الله تبارک وتعالی فی کتابه الکریم : (وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنین).(2)
بشر همواره به مذکِّر و یادآورنده نیاز دارد و حتی اگر مطلبی را با استدلال در اختیار او بگذارند و او هم قانع شد، این طور نیست که او را رها کنند و بگویند: دیگر استدلال را پذیرفت و نیازی به تکرار نیست؛ بلکه بشر به تذکر و تکرار نیازمند است.
این نیاز به تذکّر و تکرار را از برنامههای عملیِ اسلامی استفاده میکنیم؛ به عنوان مثال: شارع مقدّس و بزرگوار اسلام، در هر شبانه روز پنج نوبت، در اوقات معیّن ما را به عبادتی که «
ان قُبِلَت قُبِلَ ما سِواها وَ ان رُدَّت رُدَّ ما سِواها »(3)موظّف کرده است. شاید یک نکتهاش - به حسب عقل قاصر ما - این باشد که انسان ازآن حالت غفلتی که اکثراً برایش به وجود میآید محفوظ بماند؛(4)چراکه صرف اعتقاد به
1) (1) - این درس در جلسه دویست و شصتم خارج اصول معظم له ایرادگردیده است.
2) (2) . پیوسته تذکّر ده؛ زیرا تذکّر مؤمنان را سود میبخشد. (ذاریات، آیه 55)
3) (3) . قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): أَوَّلُ مَا یُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ عَلَی الصَّلَاۀِ فَإِذَا قُبِلَتْ قُبِلَ مِنْهُ سَائِرُ عَمَلِهِ وَإِذَا رُدَّتْ عَلَیْهِ رُدَّ عَلَیْهِ سَائِرُ عَمَلِه. (من لایحضره الفقیه، ج 1، باب فضل الصلاۀ، ص 207) نخستین چیزی که در روز قیامت بنده برای آن مورد حسابرسی قرار میگیرد و به آن رسیدگی میکنند نماز است، اگر نماز پذیرفته شد سایر اعمالش نیز به تفضّل [از او] پذیرفته میشود و هرگاه نماز مورد قبول واقع نشود و به بنده بازگردانده شود بقیۀ اعمالش نیز مردود و بازگردانده خواهد شد.
4) (4) . قَالَ امیرالمومنین (علیه السلام): سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) یَقُولُ: أَرْجَی آیَۀٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ (وَ أَقِمِ الصَّلاۀَ طَرَفَی النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ) وَ قَرَأَ الْآیَۀَ کُلَّهَا وَ قَالَ: یَا عَلِیُّ! وَ الَّذِی بَعَثَنِی الْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً إِنَّ أَحَدَکُمْ لَیَقُومُ إِلَی وُضُوئِهِ فَتَسَاقَطُ عَنْ جَوَارِحِهِ الذُّنُوبُ فَإِذَا اسْتَقْبَلَ اللَّهَ بِوَجْهِهِ وَ قَلْبِهِ لَمْ یَنْفَتِلْ عَنْ صَلَاتِهِ وَ عَلَیْهِ مِنْ ذُنُوبِهِ شَیْءٌ کَمَا وَلَدَتْهُ أُمُّهُ فَإِنْ أَصَابَ شَیْئاً بَیْنَ الصَّلَاتَیْنِ کَانَ لَهُ مِثْلُ ذَلِکَ حَتَّی عَدَّ الصَّلَوَاتِ الْخَمْسَ ثُمَّ قَالَ: یَا عَلِیُّ! إِنَّمَا مَنْزِلَۀُ الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ لِأُمَّتِی کَنَهَرٍ جَارٍ عَلَی بَابِ أَحَدِکُمْ فَمَا ظَنَّ أَحَدُکُمْ لَوْ کَانَ فِی جَسَدِهِ دَرَنٌ ثُمَّ اغْتَسَلَ فِی ذَلِکَ النَّهَرِ خَمْسَ مَرَّاتٍ فِی الْیَوْمِ أَ کَانَ یَبْقَی فِی جَسَدِهِ دَرَنٌ؟ فَکَذَلِکَ وَ اللَّهِ الصَّلَوَاتُ الْخَمْسُ لِأُمَّتِی. (بحارالأنوار، ج 79، ص 220) من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که میفرمود: امیدوار کنندهترین آیات کتاب خداوند این آیه است: دو طرف روز و پاسی از شب نماز بپا دار که نیکیها بدیها را نابود میکند، این تذکری برای آنها است که اهل تذکرند (هود، آیه 114) و فرمود: ای علی! قسم به آن خدایی که مرا به حق مبعوث کرده و من را بشیر و نذیر قرار داده هنگامی که یکی از شما برای وضو گرفتن برمیخیزد، گناهانش از جوارحش میریزد و وقتی به روی خود و به قلب خود متوجه خداوند میشود از نمازش کنار نمیرود مگر آنکه از گناهانش چیزی باقی نمیماند و مانند روزی که متولد شده پاک میشود و اگر بین هر دو نماز گناهی بکند نماز بعدی پاکش میکند، آن گاه نمازهای پنجگانه را شمرد. بعد فرمود: یا علی! جز این نیست که نمازهای پنجگانه برای امت من حکم نهر جاری را دارد که در خانۀ آنان قرار گرفته باشد، حال چگونه است وضع کسی که بدنش آلودگی داشته باشد، وخودرا روزی پنج نوبت در آن آب بشوید؟ به خداوند سوگند نمازهای پنجگانه هم برای امت من همین حکم را دارد.- عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ الْأَنْصَارِی قَالَ: خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ بَعْدَ کَلَامٍ تَکَلَّمَ بِهِ - عَلَیْکُمْ بِالصَّلَاۀِ عَلَیْکُمْ بِالصَّلَاۀِ فَإِنَّهَا عَمُودُ دِینِکُمْ کَابِدُوا اللَّیْلَ بِالصَّلَاۀِ وَ اذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیراً یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ إِنَّمَا مَثَلُ هَذِهِ الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ مَثَلُ نَهَرٍ جَارٍ بَیْنَ یَدَی بَابِ أَحَدِکُمْ یَغْتَسِلُ مِنْهُ فِی الْیَوْمِ خَمْسَ اغْتِسَالاتٍ فَکَمَا یَنْقَی بَدَنُهُ مِنَ الدَّرَنِ بِتَوَاتُرِ الْغَسْلِ فَکَذَا یَنْقَی مِنَ الذُّنُوبِ مَعَ مُدَاوَمَتِهِ الصَّلَاۀَ فَلَا یَبْقَی مِنْ ذُنُوبِهِ شَیْء. (أمالی المفید، المجلس الثالث و العشرون، ص 189) جابر بن عبد اللَّه انصاری گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای ما سخنرانی کردند، پس حمد و ثنای الهی به جا آوردند و پس از سخنی چند فرمود: ای مردم! بر شما باد به نماز [...] و فراوان یاد خداوند کنید تا گناهان شما را پاک سازد. همانا مَثل این نمازها مَثل نهری است که مقابل در خانه یکی از شما باشد و روزانه پنج بار خود را با آب آن بشوید، همان گونه که با شستنهای پیاپی، بدنش از هر گونه چرکی پاک میشود همچنان با مداومت بر نماز از گناهان پاک میگردد و هیچ گناهی بر او باقی نمیماند.- عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ: مَنْ شُغِلَ بِذِکْرِی عَنْ مَسْأَلَتِی أَعْطَیْتُهُ أَفْضَلَ مَا أُعْطِی مَنْ سَأَلَنِی. (کافی، ج 2، باب الاشتغال بذکر الله عزوجل، ص 501) امام صادق (علیه السلام) فرمودند: همانا خداوند میفرماید: هرکس به سبب ذکر و یاد من، از درخواست و پرسش از من سرگرم شود [طوری که درخواست و حاجت خود را فراموش کند] به او بهتر از آنچه به کسی که از من درخواست کند [و ذکر من او را سرگرم نکرده باشد] خواهم داد.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ علیه و آله السلام: مَنْ أَکْثَرَ ذِکْرَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً کُتِبَتْ لَهُ بَرَاءَتَانِ بَرَاءَۀٌ مِنَ النَّارِ وَ بَرَاءَۀٌ مِنَ النِّفَاق. (همان، ص 498) کسی که خداوند را بسیار یاد کند خداوند او را دوست میدارد و... برای او دو بیزاری نوشته میشود: بیزاری از آتش جهنم و بیزاری از نفاق و دورویی.
ی
ک مطلب اگرچه از روی استدلال و برهان هم باشد کفایت نمیکند.
ما باید برای تعالی و رشد معنوی خود، همیشه متذکّر مسائل الهی و معنوی باشیم؛ چراکه یاد خداوند متعال آرام بخش دلها است؛ (أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(1)و «اذْکُرُوا اللَّهَ کَثیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون).(2)
روایاتی هم که در این خصوص وارد شده ناظر به همین معنا است؛ بنابراین همۀ ما واقعاً به ناظر، مربی و مراقب دائمی نیاز داریم؛ چرا که غفلتها و عوامل آنها به اندازهای زیاد است که انسان را به طور کلی از اعتقاداتش؛ اگرچه با بهترین برهان عقلی برایش ثابت شده باشند؛ غافل میکند(3)و توجه انسان نسبت به آنها کم میشود.
این غفلت در زندگی روزمرۀ همگی ما وجود دارد؛ به عنوان مثال: بعضی مواقع آدم فکر میکند که اگر خدای نکرده چنین حادثه ای پیش بیاید، تا آخر عمر، ذهن انسان را به خودش مشغول میکند، در حالی که یک وقت همان حادثه پیش میآید، روزهای اوّل و دوّم و پنجم و دهم و بیستم گذشت، کم کم دیگر آن حادثه مورد فراموشی و غفلت واقع میشود.
1) (1) . آگاه باشید، تنها با یاد خدای متعال دلها آرامش مییابد. (رعد، آیه 28)
2) (2) . خدای متعال را فراوان یاد کنید، تا رستگار شوید. (أنفال، آیه 45)- (الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ). (آلعمران، آیه 191) همانها که در حال ایستاده و نشسته و آن گاه که بر پهلو خوابیدهاند، خداوند را یاد میکنند.- (رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَۀٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ). (نور، آیه 37) مردانی که نه تجارت و نه معاملهای آنان را از یاد خداوند و برپاداشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند.- (فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّی عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاۀَ الدُّنْیا). (نجم، آیه 29) از کسی که از یاد ما روی میگرداند و جز زندگی مادی دنیا را نمیطلبد، اعراض کن.
3) (3) . (وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خیفَۀً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلینَ). (اعراف، آیه 205) پروردگارت را در دل خود به تضرع و ترس، بیآنکه صدای خود را بلند کنی، هر صبح و شام یاد کن و از غافلان مباش.در دعایی که از حضرت صادق (علیه السلام) برای هرروز ماه رجب را المرجب وارد شده آمده است:... اللَّهُم لَا تَجْعَلْنِی مِنَ الْغَافِلِین المبعدین....
این غفلت از یک بُعد مضرّ است؛ چراکه انسان واقعیّات را هم فراموش کرده و از آنها غافل میشود. چه بسا در اعمال روزانهاش به مسألۀ معاد توجه نداشته باشد که این خدای ناکرده موجب ارتکاب گناه میشود،(1)مشخص است در آن حالتی که مرتکب گناه میشود، به مسألۀ معاد توجه ندارد و الاّ در همان حال، اگر آن گناه پیش او تجسّم پیدا کند و عقوبتهای الهی در نظرش مجسّم شود، امکان ندارد دست به طرف آن گناه دراز کند.(2)
1) (1) . (اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ وَ هُمْ فی غَفْلَۀٍ مُعْرِضُون). (أنبیاء، آیه 1) حساب مردم به آنان نزدیک شده، در حالی که در غفلتاند و روی گردانند!(یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُون). (منافقون، آیه 9) ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال و فرزندانتان شما را از یاد خداوند غافل نکند و کسانی که چنین کنند، زیانکارانند!(وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ). (زخرف، آیه 36) و هر کس از یاد خداوند رویگردان شود شیطان را سراغ او میفرستیم پس همواره قرین او است!
2) (2) . عَنْ رسول الله علیه وآله السّلام: أَکْثِرُوا مِنْ ذِکْرِ هَادِمِ اللَّذَّاتِ، قِیلَ: یَارَسُولَ اللَّهِ! فَمَا هَادِمُ اللَّذَّاتِ؟ قَالَ: الْمَوْتُ، فَإِنَّ أَکْیَسَ الْمُؤْمِنِینَ أَکْثَرُهُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ وَ أَشَدُّهُمْ لَهُ اسْتِعْدَاداً. (مستدرکالوسائل، ج 2، باب 17، ص 103) از بینبرندۀ لذتهای کاذب را زیاد یاد کنید، عرض کردند: آن چیست؟ حضرت فرمودند: یاد مرگ، به راستی که زیرکترین مؤمن کسی است که بیش از همه به یاد مرگ و آمادهتر برای فرا رسیدن آن باشد.- قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): ذِکْرُ الْمَوْتِ یُمِیتُ الشَّهَوَاتِ فِی النَّفْسِ وَ یَقْطَعُ مَنَابِتَ الْغَفْلَۀِ وَ یُقَوِّی النَّفْسَ بِمَوَاعِدِ اللَّهِ وَ یُرِقُّ الطَّبْعَ وَ یَکْسِرُ أَعْلَامَ الْهَوَی وَ یُطْفِئُ نَارَ الْحِرْصِ وَ یُحَقِّرُ الدُّنْیَا وَ هُوَ مَعْنَی مَا قَالَ النَّبِیُّ: فِکْرُ سَاعَۀٍ خَیْرٌ مِنْ عِبَادَۀِ سَنَۀ. (مستدرک الوسائل، ج 2، باب 17، ص 105) یاد مرگ، شهوات غیر مشروع را در نفس میمیراند، ریشههای غفلت و ناآگاهی را میکند، دل را به وعدههای الهی تقویت میکند، به طبیعت آدمی، نرمی و رقّت میبخشد، نشانههای هواپرستی را درهم میشکند، آتش حرص را فرو مینشاند و دنیا را در نظر آدمی کوچک و حقیر میسازد و این همان معنای جملهای است که پیامبر گرامی فرموده: یک ساعت (یک لحظه) فکر از یک سال عبادت بهتر است.- قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): لَوْ رَأَی الْعَبْدُ أَجَلَهُ وَ سُرْعَتَهُ إِلَیْهِ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ طَلَبَ الدُّنْیَا. (مشکاۀ الأنوار، ص 305) هر کس از سرعت مرگ اطلاع داشته باشد، آرزوهای خود را ترک میکند و دنیا را مبغوض میشمارد.- قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): مَا أَنْزَلَ الْمَوْتَ حَقَّ مَنْزِلَتِهِ مَنْ عَدَّ غَداً مِنْ أَجَلِهِ وَ مَا أَطَالَ عَبْدٌ الْأَمَلَ إِلَّا أَسَاءَ الْعَمَلَ. (همان) هر کس بگوید من فردا زنده خواهم بود حقیقت مرگ را در نیافته است، هر کس آرزوی دراز داشته باشد مرتکب گناه میگردد.- قَالَ أبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ فَإِنَّهُ لَمْ یُکْثِرْ عَبْدٌ ذِکْرَ الْمَوْتِ إِلَّا زَهِدَ فِی الدُّنْیَا. (همان) زیاد یاد مرگ کنید؛ زیرا هر کس زیاد از مرگ یاد کند زاهد میگردد و دل به دنیا نمیدهد.- قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): أَلَا إِنَّ الْقُبُورَ رَوْضَۀٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّۀِ أَوْ حُفْرَۀٌ مِنْ حُفَرِ النِّیرَانِ أَلَا وَ إِنَّهُ یَتَکَلَّمُ فِی کُلِّ یَوْمٍ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ؛ أَنَا بَیْتُ الْوَحْشَۀِ أَنَا بَیْتُ الدُّودِ أَلَا وَ إِنَّ وَرَاءَ ذَلِکَ یَوْماً تَذْهَلُ فِیهِ کُلُّ مُرْضِعَۀٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ یَکُونُ الْوِلْدانَ شِیباً السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَی النَّاسَ سُکاری وَ ما هُمْ بِسُکاری وَ لکِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِیدٌ أَلَا إِنَّ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ جَنَّۀً - عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أَعَاذَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَلِیمِ وَ رَحِمَنَا وَ إِیَّاکُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِین. (همان) آگاه باشید! قبرها یا باغی از باغهای بهشتند یا گودالی از گودالهای دوزخ، متوجه باشید که قبر در هر روز سه بار سخن میگوید و در هر بار فریاد میزند: من خانۀ تنهایی هستم. من لانۀ کرمها هستم. آگاه باشید! پس از عالَم قبر، روزی فرا میرسد که زنان شیرده، کودکان شیرخوار را رها میکنند و از آنها غافل میشوند، روزی که کودکان پیر میشوند و آسمانها پاره پاره میگردند و زنان باردار از فرط ناراحتی بچههای خود را سقط میکنند. در آن روز خیال میکنی که مردم مست هستند در حالی که مست نیستند، بلکه عذاب خداوند بسیار بزرگ است و آنان از شدت عذاب مدهوش هستند، آگاه باشید! بعد از مرگ بهشتی هست که وسعت و پهنای آن به اندازه زمین و آسمان است، خداوند ما و شما را از عذاب خوارکننده نگه دارد.
لذا این غفلتها به یک مذکِّر و مربی نیاز دارد که آن مذکِّر و مربی، انسان را - هرچند در برههای از زمان - از آن غفلت بیرون بیاورد و یک حالت توجهی به انسان بدهد.(1)البته این غفلت همان طورکه گفته شد از یک جهت مضرّ است؛ اما به نظر من از بُعد دیگر، یکی از نعمتهای الهیه است؛ چراکه اگر انسان همیشه متذکَر مصائب و حوادث - مخصوصاً حوادث غیر قابل تحمَل باشد - دیگر هیچ گاه حالت نشاط و فراغ و راحتی برایش وجود نخواهد داشت.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عنْ أَبِیجَعْفَرٍ الثَّانِی (علیه السلام) قَالَ: الْمُؤْمِنُ یَحْتَاجُ إِلَی خِصَالٍ: تَوْفِیقٍ مِنَ اللَّهِ وَ وَاعِظٍ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبُولٍ مِمَّنْ یَنْصَحُهُ. (بحارالأنوار، ج 72، باب 43، ص 65) امام هادی (علیه السلام) فرمود: مؤمن به چند خصلت نیاز دارد: توفیق از خداوند و پند دهی از نزد خویش و پذیرش اندرز کسی که به او اندرز دهد.- قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ 8: مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَاعِظٌ مِنْ قَلْبِهِ وَ زَاجِرٌ مِنْ نَفْسِهِ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ قَرِینٌ مُرْشِدٌ اسْتَمْکَنَ عَدُوَّهُ مِنْ عُنُقِه. (أمالی الصدوق، المجلس الثامن و الستون، ص 441) هر کس پند دهی در دل خود نداشته باشد و خوددار نباشد و رفیق شفیق و ارشادگری نداشته باشد، دشمن را بر گردن خود سوار کرده است.
درس هشتم(1)1 رابطه خشیّت و علم
قال الله تبارک وتعالی فی کتابه الکریم: (إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ).(2)
از میان بندگان خدای متعال، تنها دانشمندان از او میترسند.
این آیه صریح قرآن کریم و یکی از آیاتِ قابل تأمل است. با کلمه إِنَّما شروع شده که بیانگر حصر است و میفرماید: خشیتِ از خداوند - آن هم در میان بندگان او - مخصوص علما است.
« عباد» از عناوین بسیار مهمی است که قرآن در موارد کمی و با عنایت خاصی استعمال میکند، این عناوین با کلمه «ناس» و حتی با «الَّذینَ آمَنُوا» هم فرق میکند.
«عبد» یعنی انسان به مرحله ای برسد که عنوان عبد و منسوب به خداوند متعال را پیدا کند.(3)
1) (1) - این درس در جلسات «پانصد و پنجاهم» و «پانصد و پنجاه و چهارم» و «پانصد و شصت و سوم» و «چهارصد و بیست و پنجم» خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . فاطر، آیه 28.
3) (3) . عَنْ عُنْوَانَ الْبَصْرِی قُلْتُ یَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ مَا حَقِیقَۀُ الْعُبُودِیَّۀِ؟ قَالَ (علیه السلام) ثَلَاثَۀُ أَشْیَاءَ؛ أَنْ لَا یَرَی الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْکاً لِأَنَّ الْعَبِیدَ لَا یَکُونُ لَهُمْ مِلْکٌ، یَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ یَضَعُونَهُ حَیْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیراً وَ جُمْلَۀُ اشْتِغَالِهِ فِیمَا أَمَرَهُ تَعَالَی بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ فَإِذَا لَمْ یَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ تَعَالَی مِلْکاً هَانَ عَلَیْهِ الْإِنْفَاقُ فِیمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَی أَنْ یُنْفِقَ فِیهِ وَ إِذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِیرَ نَفْسِهِ عَلَی مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَیْهِ مَصَائِبُ الدُّنْیَا وَ إِذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَی وَ نَهَاهُ لَا یَتَفَرَّغُ مِنْهُمَا إِلَی الْمِرَاءِ وَ الْمُبَاهَاۀِ مَعَ النَّاسِ فَإِذَا أَکْرَمَ اللَّهُ الْعَبْدَ بِهَذِهِ الثَّلَاثَۀِ هَانَعَلَیْهِ الدُّنْیَا وَ إِبْلِیسُ وَ الْخَلْقُ وَ لَا یَطْلُبُ الدُّنْیَا تَکَاثُراً وَ تَفَاخُراً وَ لَا یَطْلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزّاً وَ عُلُوّاً وَ لَا یَدَعُ أَیَّامَهُ بَاطِلًا فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَۀِ التُّقَی، قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی: (تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَۀُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَۀُ لِلْمُتَّقِین). (بحارالأنوار، ج 1، باب 7، ص 221) عنوان بصری عرض کرد: یا ابا عبد اللَّه! حقیقت عبودیت چیست؟ حضرت فرمود: با سه چیز میتوان این حقیقت را دریافت؛ 1. بندگان آنچه را که خداوند به آنان بخشیده است ملک خود ندانند؛ زیرا بندگان خدا مالک نیستند و هر چه دارند از خدا است و هر جا خدا امر کند باید خرج کنند. 2. بنده هرگز قدرت ندارد با فکر و اندیشۀ خود کارهای خود را اداره کند، 3. هر چه خداوند به او امر کرده یا از آن نهی کرده است به کار گیرد و از اوامر و نواهی خدا سر باز نزند، هر گاه بندهای چیزی را ملک خود نداند مال را انفاق میکند. هر گاه بندهای امور خود را به خداوند واگذارد و بفهمد که با عقل و تدبیرش نمیتواند امور خود را آن طور که هست اداره کند، گرفتاریهای دنیا و مصائب آن بر او گوارا میگردد، هر گاه بندهای به اوامر و نواهی خداوند گردن نهد دیگر با مردم جدال و مناقشه نمیکند و آنان را آزار نمیدهد، هر وقت آدمیان به این سه خصلت عمل کردند و مورد لطف و اکرام خداوند قرار گرفتند، دنیا در نظر آنان کوچک میشود و شیطان و مردم نمیتوانند بر ایشان سلطه پیدا کنند و دنبال جمع کردن مال و تکاثر و تفاخر نمیروند و قصد ریاست بر مردم و طلب عزّت ندارند و اوقات خود را به هدر نمیدهند. این اوصاف، نخستین درجۀ پرهیزکاران است، خداوند متعال در قرآن مجید میفرماید: جهان آخرت را برای کسانی مهیا کردهایم که در زمین دنبال مقامپرستی نرفته و مرتکب فسادنشده باشند وپایان نیک برای پرهیزکاران است.
در تشهّد نماز، اول به عبودیّت رسول الله 6 وسلم نسبت به خداوند و بعد به رسالت ایشان شهادت میدهیم. این شهادت ناظر به این معنا است که برتری و علوِّ سطح عبودیّت و شدّت عبودیّتِ آن حضرت اقتضا کرده که خداوند متعال، منصبِ شامخ رسالت را به او عنایت کند.(1)
1) (1) . عن ابیعبدالله (علیه السلام) قال: مَا تَنَبَّأَ نَبِی قَطُّ حَتَّی یُقِرَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِخَمْسٍ، بِالْبَدَاءِ وَ الْمَشِیَّۀِ وَ السُّجُودِ وَ الْعُبُودِیَّۀِ وَ الطَّاعَۀ. (التوحید للصدوق، ص 333، باب البداء) هرگز هیچ پیامبری به منصب پیامبری نمیرسید تا آنکه برای خداوند به پنج خصلت اقرار میکرد: بداء و مشیت وسجود وعبودیت وطاعت.- قَالَ الرِّضَا (علیه السلام): بِالْعُبُودِیَّۀِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَفْتَخِرُ. به عبودیت حقّ تعالی افتخار میکنم. (علل الشرائع، ج 1، ص 237)- عَنْ أَبَیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) یَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَ مُحَمَّداً علیه وآله السلام عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً وَ إِنَّ عَلِیّا (علیه السلام) ًکَانَ عَبْداً نَاصِحاً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَصَحَهُ وَ أَحَبَّ اللَّهَ عَزَّوجَلَّ فَأَحَبَّه. (کافی، ج 8، ص: 143) همانا خداوند پیش از آنکه محمّد (صلی الله علیه و آله) را پیامبر خود گیرد، بندۀ خود گرفت و [امیرمؤمنان] علی (علیه السلام) بندهای بود خیرخواه در راه خداوند عزّوجلّ و خدا هم خیرخواه او بود، او خداوند عزّوجل را دوست داشت و خداوند هم او را دوست داشت.
یا در آیۀ معراج (سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَه)(1)این عبودیت است که وسیلهای برای به معراج رفتن رسول خدا 6 و نیل آن حضرت به این مرحله و منصب بزرگ شده است.
سپس با اینکه در این آیۀ شریفه کلمه «عباده» را با آن عظمتِ معنا به کار برده است؛ عباد را به دو قسم عالِم و غیرعالِم تقسیم میکند و با کلمه «إِنَّما» میفرماید: خشیت از خداوند تبارک و تعالی منحصر به عبادی است که عالم هستند(2).
سؤال قابل تأمل این است که باتوجه به اینکه «العلماء» جمع محلّی به الف و لام بوده و افادۀ عموم میکند در این آیه، آیا علما مطلق بوده و عمومیت دارد؟
آیا یک جنبۀ عمومی در علما است و هرگونه عالمی در مقابل هر جاهلی مراد است و هرجا یک علم و عالم در مقابل یک جهل و جاهل پیدا شود، مشمول این آیه هست؟ یا اینکه تناسب حکم و موضوع و استعمال کلمۀ عالم در لسان متکلّم خاصّ، قرینه است برای اینکه منظور، یک علم خاصّ و مخصوصی است؟
آیا قرآن میگوید: کسی که مثلاً علم داروسازی یا علم بنّایی را میداند، مشمول آیه (إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ) هست؟! اگر کسی در ساختن یک ابزار
1) (1) . پاک و منزّه است خدایی که بنده و عبدش را در یک شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصی که گرداگردش را پربرکت ساختهایم برد. (إسراء، آیه 1)
2) (2) . عن أمیرالمومنین (علیه السلام): أَعْلَمُ النَّاسِ بِاللَّهِ أَکْثَرُهُمْ خَشْیَۀً لَهُ. (تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص: 63) داناترین مردم به خداوند کسی است که خشیت و بیم او از خداوند بیشتر باشد.- عن أمیرالمومنین (علیه السلام) سَبَبُ الْخَشْیَۀِ الْعِلْمُ. (همان) علم سبب خشیت از خدای متعال است.- عن أمیرالمومنین (علیه السلام): إِذَا زَادَ عِلْمُ الرَّجُلِ زَادَ أَدَبُهُ وَ تَضَاعَفَتْ خَشْیَتُه. (همان) هرگاه علم مرد زیاد شود ادب او زیاد میشود، و ترس او از پروردگارش دو چندان میگردد.- عن أمیرالمومنین (علیه السلام): الْزَمِ الْإِخْلَاصَ فِی السِّرِّ وَالْعَلَانِیَۀِ وَ الْخَشْیَۀَ فِی الْغَیْبِ وَ الشَّهَادَۀِ وَالْقَصْدَ فِی الْفَقْرِ وَ الْغِنَی وَ الْعَدْلَ فِی الرِّضَا وَ السَّخَط. (تصنیف غررالحکم ودررالکلم، 197) ملازم اخلاص باش، در نهان و آشکار، و ملازم خشیت و بیم باش در ظاهر و باطن، و ملازم میانهروی باش در تنگدستی و توانگری و ملازم عدالتگستری باش در خشنودی و خشم.
محرَّمی مانند بت، آلات قمار یا آلاتی که فقها - بر حسب روایاتی که در مکاسب
محرّمه ملاحظه کردید - به طور مسلّم به حرمت استفاده از آنها فتوا میدهند تخصّص داشت، آیا میتوان گفت: به لحاظ اینکه این شخص، عالم در مقابل جاهل است، آیۀ شریفه شامل او هم میشود؟!
آیا تخصص در تراشیدن و ساختن بت و داروسازی و... با خشیت از خداوند تناسب و ارتباطی دارد؟!
معلوم است که آیۀ شریفه علم خاصّ و عالم خاصّی را مطرح میکند. حال باید پرسید: آن علم خاصّ چیست؟!
آیا آن علم خاصّی که به خشیت مربوط است غیر از فقه اسلام و اهل بیت:، تفسیر قرآن و عقاید حقّۀ شیعه و علوم مربوط به اینها است که در حوزه های علمیه متداول است؟!
آیا در رابطه با خشیت خداوند متعال، علم دیگری غیر از این علوم قابل تصوّر هست که ما بتوانیم آن را فرض کنیم؟
به دور از همۀ تعصّبها و کنار گذاشتن دید اختصاصی - ما باشیم و این آیۀ شریفه - از این آیه به صراحت استفاده میشود که «العلماء علی قسمین و العلم علی قسمین»: علمی که در رابطه با خشیت خداوند و در ارتباط با خدای عزوجل و رسول او است، و علمی که واجد این خصوصیّت و این فضیلت و این عنوان نیست.
این یک مطلب بسیار روشنی است؛ مراد آیه از علم، آن علمی است که انسان به دنبال او است و باید هم در پی آن باشد.(1)آن علمی که به دنبال آن خشیت وجود
1) (1) . عَنِ الرِّضَا عَنْ آبائه صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ عن رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) و سلّم: طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَۀٌ عَلَی کُلِّ مُسْلِمٍ فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنْ مَظَانِّهِ وَ اقْتَبِسُوهُ مِنْ أَهْلِهِ فَإِنَّ تَعَلُّمَهُ لِلَّهِ حَسَنَۀٌ وَ طَلَبَهُ عِبَادَۀٌ وَ الْمُذَاکَرَۀَ فِیهِ تَسْبِیحٌ وَ الْعَمَلَ بِهِ جِهَادٌ وَ تَعَلُّمَهُ لِمَنْ لَا یَعْلَمُهُ صَدَقَۀٌ وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَۀٌ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی لِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ مَنَارُ سَبِیلِ الْجَنَّۀِ وَ الْمُونِسُ فِی الْوَحْشَۀِ وَ الصَّاحِبُ فِی الْغُرْبَۀِ وَ الْوَحْدَۀِ وَ الْمُحَدِّثُ فِی الْخَلْوَۀِ وَ الدَّلِیلُ عَلَی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ السِّلَاحُ عَلَی الْأَعْدَاءِ وَ التَّزَیُّنُ عِنْدَ الْأَخِلَّاء.... (إرشاد القلوب، ج 1، باب 49، ص 160؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص: 9) حضرت رضا از پدران خود: روایت کردهاند که حضرت رسول اکرم 6 و سلّم فرمودند: تحصیل علم، بر هر مسلمانی واجب است پس علم را از هر کسی که عالم است بلکه از هر جایی که گمان فراگیری آن را دارید بطلبید و آن را از اهلش کسب کنید؛ زیرا یادگرفتن علم برای رضای خدا حسنه است و طلب آن عبادت است، مذاکرۀ آن با یکدیگر تسبیح پروردگار و عمل کردن به آن جهاد در راه خدا است، یاد دادن آن به کسی که نمیداند صدقه دادن است و رسانیدن آن به اهلش تقرب به خداوند است؛ چرا که به وسیلۀ علم مسایل حلال و حرام فهمیده میشود، و بدان وسیله راه بهشت روشن و ظاهر میشود، و علم در هنگام وحشت انیس و مونس، و در تنهایی و غربت، رفیق است، در خلوت هم زبان است و در هر حالت راهنما است؛ چه در حال فرح و سرور یا بلا و مصیبت، در مقابل دشمنان سلاح است و در نزد دوستان، زینت است....
داشته باشد(1)و این گونه با خداوند تبارک و تعالی ارتباط داشته باشد.
با اینکه خود مقام عبودیت بسیار مهم است در عین حال، علمی اراده شده است که بعضی از عباد الله تعالی را بر بعضی دیگر امتیاز میدهد و فقط کسانی که از آن علم بهرهمند هستند، واجد مقام خشیت از خداوند تبارک و تعالی هستند.(2)پس اینکه ما ادعا میکنیم، علوم حوزوی یک ویژگی و امتیاز خاصی نسبت به سایر علوم دارد، ناشی از این نیست که ما برای علم خودمان فضایلی را وضع و جعل کردهایم، بلکه ما تحت تأثیر قرآن کریم و بیان رسول الله و ائمه معصومین: هستیم که ویژگیهایی برای علوم اسلامی و علوم حوزوی مطرح میکنند؛(3)همانند
1) (1) . عن أمیرالمومنین (علیه السلام): غَایَۀُ الْمَعْرِفَۀِ الْخَشْیَۀُ. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص: 63) غایت معرفت ترس است؛ یعنی عاقبت معرفت حق تعالی و شناخت او یا غرض و علت غایی آن ترس از او و نافرمانی او است.
2) (2) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): الدُّنْیَا سَاعَۀٌ فَاجْعَلْهَا طَاعَۀً وَ بَابُ ذَلِکَ کُلِّهِ مُلَازَمَۀُ الْخَلْوَۀِ بِمُدَاوَمَۀِ الْفِکْرَۀِ وَ سَبَبُ الْخَلْوَۀِ الْقَنَاعَۀُ وَ تَرْکُ الْفُضُولِ مِنَ الْمَعَاشِ وَ سَبَبُ الْفِکْرَۀِ الْفَرَاغُ وَ عِمَادُ الْفَرَاغِ الزُّهْدُ وَ تَمَامُ الزُّهْدِ التَّقْوَی وَ بَابُ التَّقْوَی الْخَشْیَۀُ وَ دَلِیلُ الْخَشْیَۀِ التَّعْظِیمُ لِلَّهِ وَ التَّمَسُّکُ بِتَخْلِیصِ طَاعَتِهِ وَ أَوَامِرِهِ وَ الْخَوْفُ وَ الْحَذَرُ وَ الْوُقُوفُ عَنْ مَحَارِمِهِ وَ دَلِیلُهَا الْعِلْمُ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: (إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ). (بحارالأنوار، ج 67، باب 45، ص: 62) زندگی دنیا ساعتی بیش نیست، پس آن یک ساعت را در طاعت خدا مصروف بدار و باب ورود به طاعت خداوند ملازمت با خلوت است، به شرط مداومت بر تفکر، و خلوت از مردم موقعی آسان میشود که انسان قناعت را در پیش گیرد و از اضافهها و تجملات زندگی صرف نظر کند و اما اندیشیدن و در فکر سعادت خود بودن متوقف بر فراغت قلب است و بزرگترین اساس و پایۀ فراغت قلب، زهد است و حقیقت و تمامیّت زهد و ترک دنیا با پرهیزگاری و تقوا حاصل میشود و راه تقوا خوف از خدا و خشیت میباشد و باب خشیت تجلیل و تعظیم پروردگار و بندگی و عبادت خالص به جا آوردن در مقابل اوامر او و خوف و حذر از محرّمات و توقف در آنها است و راهنمای اینها علم است؛ چنان که خداوند متعال میفرماید: تنها علما هستند که در مقابل عظمت پروردگار خشیت دارند.
3) (3) . عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ الْکَاظِمِ عَنْ آبَائِهِ: قَالَ: دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) الْمَسْجِدَ فَإِذَا جَمَاعَۀٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ فَقَالَ: مَا هَذَا فَقِیلَ: عَلَّامَۀٌ قَالَ: وَ مَا الْعَلَّامَۀُ؟ قَالُوا: أَعْلَمُ النَّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَ وَقَائِعِهَا وَ أَیَّامِ الْجَاهِلِیَّۀِ وَ بِالْأَشْعَارِ وَ الْعَرَبِیَّۀِ فَقَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): ذَاکَ عِلْمٌ لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ ثُمَّ قَالَ (صلی الله علیه و آله): إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَۀٌ؛ آیَۀٌ مُحْکَمَۀٌ أَوْ فَرِیضَۀٌ عَادِلَۀٌ أَوْ سُنَّۀٌ قَائِمَۀٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ هُوَ فَضْل. (بحارالأنوار، ج 1، باب 6، ص: 209) از حضرت کاظم (علیه السلام) روایت شده است که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زمانی که جماعتی اطراف شخصی را گرفته بودند، وارد مسجد شد و فرمود: او کیست؟ عرض کردند: مرد بسیار دانایی است، فرمود: علّامه چگونه کسی است؟ عرض کردند: داناترین مردم به انساب و نژادهای عرب و رخدادهای آن و ایّام [جنگهای] جاهلیّت و شعرهای عربی. راوی میگوید: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: آنچه این مرد میداند علمی است که ندانستن آن زیانی و دانستنش نفعی ندارد، سپس پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: علم و دانایی - که موجب سعادت و نیکبختی همیشگی است - سه علم است: آیۀ محکم و نشانۀ استوار (علم اصول عقائد که آیات و نشانههای آن استوار است)، فریضۀ عادله و واجب میان افراط و تفریط (علم اخلاق که خوبش از روی عقل و بدش از روی جهل است و بر هر کس واجب است آنچه را از روی عقل است بپذیرد و آنچه را از روی جهل است نپذیرد) و سنّت قائمه و احکام برپا و همیشگی (مسائل حلال و حرام که تا روز قیامت تغییرناپذیر است) و آنچه غیر از اینها باشد فضل است و علم و دانایی که سودرسانی کرده و موجب سعادت و نیکبختی شود نیست.- جَاءَ رَجُلٌ إِلَی رَسُولِاللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! مَا الْعِلْمُ؟ قَالَ: الْإِنْصَافُ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ؟ قَالَ: الِاسْتِمَاعُ لَهُ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ؟ قَالَ: الْحِفْظُ لَهُ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: الْعَمَلُ بِهِ. قَالَ: ثُمَّ مَهْ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: ثُمَّ نَشْرُه. (مشکاۀ الأنوار، فصل 8، ص 132) مردی خدمت رسول (صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: یا رسول اللَّه! علم چیست؟ فرمود: انصاف. گفت: بعد چیست؟ فرمود: گوش دادن، گفت: بعد چیست؟ فرمود: نگهداری. پرسید: بعد چیست؟ فرمود: عمل به علم، گفت: بعد؟ فرمود: نشر و پخش آن میان مردم.
این فرمایش نبی اکرم (صلی الله علیه و آله):
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ»؛(1)
هرگاه خدای عزوجل به بندهاش ارادۀ خیر کند در درجه اوّل او را متفقّه در دین قرار میدهد و او را با معارف، مسایل، اصول و فروع دین آشنا میکند.
البته «وزَهَّدَهُ فِی الدُّنْیَا» هم ضمیمۀ آن است.
اگرچه این مطلب از همین آیه - با قطع نظر از روایات - استفاده میشود، ولی
1) (1) . قال النبیّ (صلی الله علیه و آله): یَا أَبَا ذَرٍّ، إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّینِ وَ زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیَا وَ بَصَّرَهُ بِعُیُوبِ نَفْسِه. (بحارالأنوار، ج 74، باب 4، ص 72؛ مکارم الأخلاق، فصل 5، ص 458) ای اباذر! هرگاه خدای عزوجل به بندهای ارادۀ خیر کند او را دانای در دین میکند و پارسای در دنیا و بینای به عیبهایش قرار میدهد.
روایاتی هم که ذیل این آیه وارد شده مؤید این است که آن علمی که با خشیت - که
یک مقام بسیار بلندی است - تناسبت دارد علوم اسلامی و علوم حوزوی است.(1)یکی از روایاتی که در ذیل این آیۀ شریفه وارد شده و احتیاج به دقت و تأمل دارد این روایت است که به طور خلاصه آن را عرض میکنم:
قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): «الْخَشْیَۀُ مِیرَاثُ الْعِلْمِ وَ الْعِلْمُ شُعَاعُ الْمَعْرِفَۀِ وَقَلْبُ الْإِیمَانِ وَمَنْ حُرِمَ الْخَشْیَۀَ لَا یَکُونُ عَالِماً وَإِن شَقَّ الشَّعْرَ فِی مُتَشَابِهَاتِ الْعِلْمِ قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: (إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ).(2)
حضرت میفرمایند: میراث، محصول و ما ترک علم، عبارت است از خشیت و بیم از خداوند؛ و علم، عبارت است از پرتویی از معرفت خداوند تبارک و تعالی و علم قلب، مرکز و محور ایمان است و اگر کسی خدای ناکرده از خشیت خداوند متعال محروم شد، چنین کسی از دیدگاه اسلام - هرچند در حلّ مسائل و مشکلات علمی موشکافی زیادی داشته باشد(3)- عالم نیست. چرا؟! چون « قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: ( إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ).
یعنی اگر، خدای ناکرده، خشیت نباشد، این علم و عالم، آنچه مورد توجه قرآن است نخواهد بود، حتی اگر اهل دقّت باشد و مشکلات علوم را کاملاً تحلیل و رفع اشکال کند.
1) (1) . ر. ک: تفسیر قمی، البرهان، کنزالدقائق، شواهد التنزیل و نور الثقلین.
2) (2) . خوف و ترس (از عذاب و کیفر خدای تعالی) ارث علم و دانش است (عالم و دانشمند حقیقی از عذاب خدای عزّ و جلّ بیمناک است؛ از این رو سخنی بر خلاف حقّ و راستی نگفته و نمینویسد) و علم و دانش روشنایی معرفت و شناسایی (خدای تعالی) و دل ایمان و گرویدن است (به وسیلۀ علم، خدای تعالی را میتوان شناخت و به او ایمان آورد و از عذاب و کیفرش ترسید) و کسی که از خوف و ترس محروم و بیبهره شد (از عذاب خدا خوف ندارد) عالم و دانشمند [حقیقی] نیست و اگر چه در متشابهات و سخنان مانند هم که معانی آنها بر همه معلوم نیست موشکاف (و در همه چیز علم و دانش و باریکبینی داشته) باشد [زیرا] خدای توانا و بزرگ فرموده: (إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ)؛ جز این نیست که از بندگان [گوناگون] خداوند تنها علما و دانایان میترسند (زیرا ایشان خدای تعالی را به عظمت و بزرگی میشناسند، و هر کس معرفت و شناساییاش دربارۀ خدای عزّ وجلّ بیشتر است خوف و ترسش افزونتر خواهد بود. (بحارالأنوار، ج 2، باب 11، ص: 45)
3) (3) . «شَقَّ الشَّعْرَ»؛ تعبیر به موشکافی، تعبیری است که دراین روایت هم وجود دارد.
شما باید در معنای این روایت مقداری دقت کنید؛ از این آیه، ملازمۀ میان علم
و خشیت به خوبی استفاده میشود.
بعضی سؤال میکنند: میان علوم حوزوی و علوم دیگر چه فرقی از نظر علمی وجود داردکه حوزویان و فقها بهخاطر علمشان، خود را به خداوند متعال نزدیک دانسته، و علوم دیگر را پایین تصور میکنند؟!
آیا دیگران از خدای متعال دور هستند؟!
خیر، مسأله این طور نیست! ما نمیگوییم مقام علوم دیگری که آیۀ شریفه بر آنها دلالت نمیکند پایین است. این اهانتی به مقام علوم دیگر نیست. مسأله این است که برخی از علوم با خشیت خداوند رابطۀ مستقیم دارند؛ بنابراین خداوند متعال و کسانی که قولشان برای ما مستند است برای این علوم ویژگی قائل شدهاند. ما بر این مطلب تکیه میکنیم، حال جنبههای دیگر مسأله را کنار بگذاریم.
واقعیت این است که برخی از عناوین به قدری بین ما متداول و استعمال شده است که ارزشِ واقعی خودش را از دست داده و ما با دید سطحی به آن مینگریم.
در رابطه با این فقه و رساله ای که مجتهد در اختیار مردم میگذارد یک بررسی اجمالی بکنید. فرض کنید در یک رساله، حدود هفتصد مسأله وجود دارد. دیگران که به عمق مسائل فقهی و واقعیتِ علم فقه واقف نیستند تصور میکنند که رسالۀ عملیّه مانند کتابهای دیگری است که ظرف یکی - دو سال آماده و در اختیار مردم قرار میگیرد. شما که با فقه آشنایی دارید گاهی میبینید یک مسأله دو سطر بیشتر نیست؛ امّا همین دو سطر، ده جلسۀ بحث میطلبد - آن هم به صورتی که استاد و شاگرد، یکی - دو ساعت قبل و بعد از هر جلسه مطالعه داشته باشند - تا انسان به واقعیت پی برده و ریشه و مستند فتوایی را که مثلاً امام بزرگوار فرمودهاند اصطیاد کند. و پس از آن تأمل و بحث کند که: آیا این فتوا قابل مناقشه است یا خیر.
این مطلب ما را به واقعیتی هدایت میکند که آن را یک وقت در جلسه وحدت حوزه و دانشگاه گفتم؛ چند سال پیش به مناسبت ایّام «وحدت حوزه و دانشگاه» جمع زیادی از دانشجویان سراسر کشور همراه اساتیدشان به مدرسۀ فیضیه آمده بودند - و از نظر کیفی و کمّی مجلس بسیار جالبی بود - افرادی از حوزه و
دانشگاه برای صحبت کردن دعوت شده بودند، از من هم خواستند که به مناسبتی
صحبت کنم، در آنجا گفتم: برادران دانشجو! من میخواهم واقعیتی را بدون تعصب برای شما بگویم و برای آن دلیل هم اقامه میکنم.
آن واقعیت این است که ما اگر از جنبه های معنوی علوم حوزوی بگذریم و روی نفس علوم خودمان تکیه کنیم، محکم و دقیق معتقدیم که هیچ علمی از علوم عالَم در هر رشتۀ فنی و تخصصی، با این توسعه ای که دایره علوم پیدا کرده، از نظر طول زمان، دقت، عمق، لزوم پشتکار، فعالیت و از نظر مشکل بودن، به علم فقه نمیرسد.
اگر یک نفر از شما بخواهد پزشک شود، برای تخصصِ در طبّ چقدر وقت لازم دارد؟ بالاترین زمانی که برای رسیدن به دکترای در طبّ صرف میشود، دوازده سال برای رسیدن به دیپلم، هفت سال هم برای دانشگاه و چهار سال هم برای دوره تخصصّی صرف شود، مجموعاً بیست و سه سال میشود.
اما اگر یک طلبه بخواهد به مقام اجتهاد برسد بعد از اینکه دوازده سال دیپلم را گذراند، اگر از استعدادکافی برخوردار باشد و ناراحتی های اقتصادی و مسایل مختلف گریبان او را نگیرد و مشکلاتی برای او پیش نیاید حداقل بیست و پنج سال وقت لازم است تا به اجتهاد برسد، ده سال باید سطوح را بخواند، حداقل پانزده سال هم در فقه و اصول زحمت بکشد - آن هم با شرایط خاصّ - تا به درجۀ اجتهاد و فقاهت نایل شود. کجای عالَم چنین علمی وجود دارد که برای رسیدن به مرحله تخصصّ درآن، تازه بعد از رسیدن به دیپلم، 25 سال وقت لازم داشته باشد.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
درس نهم(1)1 بلایا و خوشی ها
قال أَبوعَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنَقِمَۀٍ وَ یُذَکِّرُهُ الِاسْتِغْفَارَ وَإِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَأَذْنَبَ ذَنْباً أَتْبَعَهُ بِنِعْمَۀٍ لِیُنْسِیَهُ الِاسْتِغْفَارَ وَ یَتَمَادَی بِهَا وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ «بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِی)».(2)
حضرت صادق (علیه السلام) میفرماید: هنگامی که خداوند متعال در مورد بندهای [از بندگانش] ارادۀ خیر میکند، عنایت و توجهی به او میکند که حتّی در زمان ارتکابِ معصیت نیز مشمول آن عنایت و توجه است؛ به این کیفیت که اگر گناهی از آن بنده صادر شود، خداوند او را به بلا و گزندی مبتلا میکند تا بر اثر ابتلای به آن ناراحتی توجهش به خداوند جلب شود و متذکر استغفار و عذرخواهی شود و نسبت به آن گناه، از خداوند تبارک و تعالی طلب غفران و عفو داشته باشد.
اما در مقابل «
إِذَا أرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً فَأذْنَبَ ذَنْباً » اگر خداوند تبارک و تعالی عنایت و توجّه خود را از بندهای دریغ داشت، هنگام معصیت یا پس از ارتکاب گناه با او به گونۀ دیگری معامله میکند؛ به این صورت که نعمتی را به او عنایت میکند تا بر اثر
1) (1) - این درس در جلسۀ «نود و ششم» و «یکصد و ششم» خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عِدَّۀٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ السِّمْطِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام).... (کافی، ج 2، باب الاستدراج، ص 452)
سرگرم شدن به آن نعمت، توجّهش به خداوند متعال کم شود و استغفار و عذرخواهی را از یاد ببرد و گمان کند که انجام گناه، نه تنها هیچ عکس العملی در زندگی او ندارد، بلکه ارتکاب گناه، موجب چنین نعمتی شده است و چه بسا در کجروی خود اصرار ورزد.
حضرت در ادامه، با استفاده از آیۀ شریفۀ (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ)(1)نعمتهایی را که در زمان معصیت و پس از آن نصیب انسان میشود استدراج معرفی میکند: «
ایْ بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِی»؛(2)دنبال هر معصیتی نعمتها به جانب او سرازیر میشوند تا نعمتِ استغفار را از یاد او ببرند، توجّهش را به خداوند کم کنند تا روز به روز حالت انحطاط و تنزّل بیشتری برای او ایجاد شود.
شبیه این معنا در آیۀ شریفه دیگری آمده است که میفرماید:
(وَلایَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهین)؛(3)
آنان که گناه میکنند و به معارف بلند الهی کفر میورزند و راه طغیان را پیش میگیرند، توهم نکنند مهلتی که ما به ایشان میدهیم، به نفعشان است، بلکه این مهلت، این اطالۀ عمر و این توجه و عنایت برای این است که گناه بیشتری از آنان سربزند و برای آنان، عذاب خوارکنندهای آماده شده است.(4)
1) (1) . اعراف، آیه 182.
2) (2) . عَنِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله): إِذَا رَأَیْتُمُ اللَّهَ یُعْطِی الْعَبْدَ مَا یُحِبُّ وَ هُوَ مُقِیمٌ عَلَی مَعْصِیَتِهِ فَاعْلَمُوا أَنَّ ذَلِکَ اسْتِدْرَاجٌ لَهُ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُون). (إرشاد القلوب إلی الصواب، ج 1، ص 75) هرگاه دیدید خدای متعال آنچه را بنده دوست دارد به او میدهد در حالی که آن بنده به گناه و معصیت خود ادامه میدهد، بدانید که این استدراجی برای آن بنده است. خداوند میفرماید: به تدریج از جایی که نمیدانند گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد.
3) (3) . آلعمران، آیه 178.
4) (4) . در مورد استدراج، آیات و روایات بسیاری وارد شده است. معنی استدراج (غافلگیری تدریجی) همانطور که بیان شد این است که خدای متعال بنده را بر اثر اعمال زشتش به تدریج جزا میدهد به نحوی که خود بنده نمیداند و سرگرم نعمت میشود هرگز به یاد ولی نعمت خود نمیافتد و به نعمتهای الهی مغرور میشود تا اینکه فرصت از دست او برود و ناگهان نعمتها از او سلب شده و به حسرت مبتلا میگردد.- (وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونوَ أُمْلی لَهُمْ إِنَّ کَیْدی مَتینٌ). (اعراف، آیه 182-183) آنانکه آیات و نشانههای «توحید و یگانگی» ما را دروغ پندارند به زودی آنان را به تدریج کیفر میدهیم از آنجایی که ندانند، «و هرچه گناه کنند ما نعمت را برایشان میافزاییم و آنان هم بر معصیت خود میافزایند و به همین جهت سزاوار عقاب سخت میگردند» و ایشان را «چند روزی» مهلت میدهیم «تا هر کاری بخواهند انجام دهند» همانا مکر (چارهجویی) ما سخت و استوار است.- (فَذَرْنی وَ مَنْ یُکَذِّبُ بِهذَا الْحَدیثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُون وَ أُمْلی لَهُمْ إِنَّ کَیْدی مَتینٌ). (قلم، آیه 44-45) [ای رسول! تو کیفر] مکذّبان ومنکران قرآن مجید را به من واگذارکه ما آنان را از آنجا که نفهمند [وگمان نعمت کنند] به عذاب سخت میافکنیم.- سُئِلَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) عَنِ الِاسْتِدْرَاجِ فَقَالَ: هُوَ الْعَبْدُ یُذْنِبُ الذَّنْبَ فَیُمْلَی لَهُ وَ تُجَدَّدُ لَهُ عِنْدَهَا النِّعَمُ فَتُلْهِیهِ عَنِ الِاسْتِغْفَارِ مِنَ الذُّنُوبِ فَهُوَ مُسْتَدْرَجٌ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَم. (کافی، ج 2، باب الاستدراج، ص: 452) از امام صادق (علیه السلام) در بارۀ معنای استدارج سؤال شد: فرمود: گاه میشود که کسی مرتکب گناهی میگردد و به او مهلت داده میشود و نعمتش افزون میشود تا هوسرانیاش او را از استغفار باز دارد و این غفلتی است که شامل او شده در حالی که نمیداند.- رُوِی عَنْ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: یَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَیْتَ رَبَّکَ یُتَابِعُ عَلَیْکَ نِعَمَهُ فَاحْذَرْهُ. (بحارالأنوار، ج 64، باب 12، ص 196) ای انسان! هنگامی که دیدی پروردگارت پی در پی به تو نعمت میدهد از او حذر کن.- قَالَ الْحُسَیْنُ (علیه السلام): الِاسْتِدْرَاجُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ لِعَبْدِهِ أَنْ یُسْبِغَ عَلَیْهِ النِّعَمَ وَ یَسْلُبَهُ الشُّکْر. (تحف العقول، ص: 245) استدراج خداوند این است که به بندهاش نعمت فراوان ببخشد و توفیق شکر را از او بگیرد.- وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ (علیه السلام) فِی یَوْمِ عَرَفَۀ:... وَ لَا تَسْتَدْرِجْنِی بِإِمْلَائِکَ لِی اسْتِدْرَاجَ مَنْ مَنَعَنِی خَیْرَ مَا عِنْدَهُ وَ لَمْ یَشْرَکْکَ فِی حُلُولِ نِعْمَتِهِ بِی. (الصحیفه السجادیه، دعای 47، ص 210) حضرت زین العابدین (علیه السلام) ضمن دعایی میفرماید:... با مهلت دادن به من به تدریج و کمکم سزاوار عقابم مفرما؛ مانند سزاوار کیفر شدن تدریجی کسی که مرا از خیر و نیکی آنچه نزد او است باز داشته و بیبهره گردانیده و حال آنکه در رسیدن نعمت او به من شریک تو نبوده است.
در این روایت حضرت صادق (علیه السلام) نکات قابل توجّهی وجود دارد:
1 - نزول نعمت نباید انسان را فریب دهد که چون مثلاً محبوب خداوند بوده و خدای متعال از او راضی است این نعمتها را به سویش سرازیر کرده است.
در نقطۀ مقابل، انسان گاهی از اوقات تصور میکند وقتی رنج و ناراحتی به او روی میآورد این نشانۀ کم لطفی خداوند تبارک و تعالی در مورد او است،(1)در
1) (1) . عَنْ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذَلِکَ حُسْنُ نَظَرٍ مِنَ اللَّهِ لَهُ فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولًا وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَظُنَّ أَنَّ ذَلِکَ اسْتِدْرَاجٌ مِنَ اللَّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفا. (بحار الأنوار، ج 69، باب 94، ص 1؛ تحف العقول، ص 200) کسی که تنگدست شد و آن را لطف و عنایت خدا به حساب نیاورد پاداشی (اخروی) را که برای او امید آن میرفت تباه ساخته. و به عکس، آن کسی که گشایشی در مالش پدید آمد، و آن را چون دامی پنهان و تدریجی قلمداد نکرد خود را از مسألۀ خطرناکی ایمن دانسته است.
حالی که بر حسب این روایت، مطلب کاملاً بر عکس است؛ یعنی ممکن است نقمت، نشانۀ عنایت و نعمت خداوند متعال باشد.
2 - به طور عادی و طبیعی، انسانی که در ناز و نعمت باشد، هر چه نعمت بیشتری به او داده شود از توجهش به خداوند تبارک و تعالی کاسته خواهد شد؛ بنابراین از این روایت باید این درس را هم بگیریم که مبادا نعمتها ما را از خداوند دور کند، و نعمتها نباید باعث شود که انسان، خداوند را فراموش کند؛ هرچند چنین اقتضایی در ذات نعمت وجود دارد. انسان در حالت ابتلا به مشکلات توجّهش به خداوند فراوان است؛ ولی در حال توانگری و رفاه، کمتر به خداوند توجّه میشود؛ حال آنکه انسان چه در حال نعمت و چه درحال نقمت باید به خداوند تبارک وتعالی توجه کامل داشته باشد؛ یعنی آنگونه که همواره در حال نقمت، خواهان رفع گرفتاری خود از خداوند متعال است باید در حال نعمت نیز به عنوان سپاس و به عنوان شکرِ منعم به او توجه کامل داشته باشد.
پرسش:
3 - نکتۀ سوم را در قالب یک پرسش و پاسخ مطرح میکنیم:
مقصود از
«إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْراً » در مقابل «
إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ شَرّاً » چیست؟ خداوند چگونه نسبت به یک بنده، اراده خیر و نسبت به بندۀ دیگر اراده شرّ میکند؟! آیا این امر تنها به ارادۀ خداوند متعال بستگی دارد؟! یعنی خداوند دلش میخواهد نسبت به بنده ای ارادۀ خیر کند، بدون اینکه آن عبد خصوصیّت و مزیّتی داشته یا مقتضای این اراده در او محقّق باشد و نسبت به عبدی اراده شرّ میکند، بدون اینکه خصوصیّت و قابلیتی در او وجود داشته باشد؛ آیا مسأله اینگونه است؟! آیا در این صورت جبر به وجود نمیآید؟!
پاسخ:
خیر، چنین نیست!
«إرادَۀُ الخیر و إرادَۀُ الشَّر »؛ نفس ارادۀ تکوینی خداوند تبارک
و تعالی است و مانند امور تکوینی دیگر از محدودۀ اسباب و مسببات بیرون نیست.
مراد از کلمه «اراده» و این سنخ تعبیرات، ارادۀ تکوینی است؛ چراکه معنای ارادۀ تشریعی، جعل و تشریع نفس احکام و مقررات است؛ به همین جهت از آنها به ارادۀ تشریعی تعبیر میکنند.
اگر گفتیم: «أَرادَ اللهُ مِنّا بِالصَّلاه» در ارادۀ تشریعیۀ خداوند، غیر از نفس تشریع و احکام چیز دیگری نیست، ولذا «أَرادَ اللهُ مِنّا بِالصَّلاه» یعنی: «خاطَبَنا بِقُولِهِ تَعالی: أَقیموُا الصَّلاه و أَوجَبَ عَلَیْنا الصَّلاه». چنین نیست که یک «أَقیموُا الصَّلاه» داشته باشیم و یک ارادۀ تشریعی هم کنار آن داشته باشیم.
اما ارادۀ مطرح شده در این روایت مانند اراده ای است که در آیۀ تطهیر مطرح شده است:
(إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً).(1)
بیشک منظور از اراده در این آیه، ارادۀ تکوینیه است و الاّ در ارادۀ تشریعیه هیچ فرقی میان اهلبیت (علیه السلام) و دیگران وجود ندارد.(2)ارادۀ تکوینیه به اذهاب رجس و به تطهیر آنها تعلّق گرفته است.
1) (1) . خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد. (أحزاب، آیه 33)
2) (2) . آیا ارادۀ الهی در اینجا تکوینی است یا تشریعی؟منظور از اراده تشریعی همان اوامر و نواهی الهی است؛ به عنوان مثال، خداوند از ما نماز، روزه، حج و جهاد خواسته است که این، ارادۀ تشریعی است. معلوم است که ارادۀ تشریعی به افعال ما تعلق میگیرد نه افعال خداوند؛ در حالی که در آیۀ فوق، متعلق این اراده، افعال خدا است، میگوید: خدا اراده کرده است که پلیدی را از شما ببرد؛ بنا بر این چنین ارادهای باید تکوینی و مربوط به خواست خداوند در عالم تکوین باشد. افزون بر این، مسألۀ ارادۀ تشریعی نسبت به پاکی و تقوا، انحصار به اهلبیت: ندارد؛ زیرا خدا به همه دستور داده است پاک و با تقوا باشند و این مزیتی برای آنان نخواهد بود؛ زیرا همۀ مکلفان مشمول این فرمان هستند.این نیز مسلم است که رجس در اینجا به معنای پلیدی ظاهری نمیباشد؛ بلکه اشاره به پلیدیهای باطنی است و اطلاق این کلمه هرگونه انحصار و محدودیت را در شرک و کفر و اعمال منافی عفت و مانند آن نفی میکند و همۀ گناهان و آلودگیهای عقیدتی و اخلاقی و عملی را شامل میشود. (تفسیر نمونه، ج 17، ص: 303)
شاید این اشکال به ذهن شما برسد که وقتی ارادۀ تکوینی خداوند متعال به چیزی تعلق گرفت، آن چیز لامحاله باید تحقق پیدا کند ودیگر تفکیک اراده از مراد، محقّق نخواهد شد!
در پاسخ میتوان گفت: نکتهای که هم در این روایت و هم درآیه تطهیر وجود دارد، این است که فعل اهل بیت (علیه السلام) و فعل من و شما متعلق ارادۀ تکوینیه خداوند نیست؛ بلکه آنچه متعلَّق اراده تکوینیه خداوند متعال است، عمل خود خداوند است.
آیه شریفه نمیفرماید: «یُریدُ اللَّهُ لِیَذْهَبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ»، بلکه میفرماید: (لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ)، «اِذْهابْ»، فعل الهی است و در (یُطَهِّرَکُمْ)، این «مطهِّریت»، عملِ خود خداوند است.
اراده تکوینی، به فعل الهی تعلق گرفته است، نه اینکه به نماز خواندن من تعلق گرفته باشد؛ چراکه اگر اراده تکوینیه به نماز خواندن من متعلّق شد، من دیگر قدرت ترک نماز را نخواهم داشت. (1)والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
1) (1) . نکته دیگری که باید به دقت متوجه آن بود این است که ارادۀ تکوینی که به معنای خلقت و آفرینش است در اینجا به معنای مقتضی است نه علت تامه تا موجب جبر و سلب اختیار گردد.توضیح اینکه: مقام عصمت به معنای یک حالت تقوای الهی است که به امداد پروردگار در پیامبران و امامان ایجاد میشود اما با وجود این حالت، چنان نیست که آنان نتوانند گناه کنند؛ بلکه قدرت این کار را دارند و با اختیار خود از گناه چشم میپوشند؛ درست همانند یک طبیب بسیار آگاه که هرگز یک مادۀ بسیار سمی را که خطرات جدی آن را میداند نمیخورد با اینکه قدرت بر این کار دارد؛ اما آگاهیها و مبادی فکری و روحی او سبب میشود که با میل و ارادۀ خود از این کار چشم بپوشد.این نکته نیز لازم به یادآوری است که این تقوای الهی موهبت ویژهای است که به پیامبران داده شد نه به دیگران، ولی باید توجه داشت که خداوند این امتیاز را به خاطر مسئولیت سنگین رهبری به ایشان داده است؛ بنابراین امتیازی است که بهرۀ آن عاید همگان میشود و این عین عدالت است؛ درست مانند امتیاز خاصی است که خداوند به سلولهای چشم داده که تمام بدن از آن بهره میگیرد، از این گذشته به همان نسبت که پیامبران امتیاز دارند و مشمول مواهب الهی هستند مسئولیتشان نیز سنگین است و ترک اولای آنان معادل گناه بزرگ افراد عادی است و این مشخصکنندۀ خط عدالت است. نتیجه اینکه: این اراده یک ارادۀ تکوینی است در حد یک مقتضی (نه علت تامه) و در عین حال نه موجب جبر است و نه سلب مزیت و افتخار. (همان) ر. ک: کتابهای دیگر مانند کتاب: چهرههای درخشان در آیۀ تطهیر، نوشتۀ حضرت آیۀ الله العظمی فاضل لنکرانی.
درس دهم(1)1 مشیت، قضا و امتحان الهی
عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ (علیه السلام)
«مَا مِنْ قَبْضٍ وَ لَا بَسْطٍ إِلَّا وَ لِلَّهِ فِیهِ مَشِیَّۀٌ وَ قَضَاءٌ وَ ابْتِلَاء».(2)
این حدیث شریف اگر چه کوتاه به نظر میرسد، ولی بسیار ارزنده، مفید و پر مغز است.
ترجمه مختصر روایت این است که در هر تنگنا و فشاری و هر توسعه وگشایشی که در زندگی فرد یا افرادی به وجود میآید، هم مشیّت و قضا و قدر الهی و هم ابتلا و امتحان خداوند وجود دارد.
اولاً؛ ظاهر روایت این است که هر سه مورد مشیت، قضا و ابتلای خداوند، هم در صورت قبض و هم در صورت بسط وجود دارد.
ثانیاً؛ عموم روایت، مفید این معنا است که خداوند تبارک و تعالی در تمام تحولات و قبض و بسطهای فردی و اجتماعی نقش دارد؛ هم به صورت مشیّت، هم به صورت قضا و هم به صورت امتحان.
مشیّت و قضا تنها به ذات مقدس خداوند تبارک و تعالی انتساب دارد و در
1) (1) - این درس در جلسۀ دویست و پانزدهم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِالرَّحْمَنِ عَنْ حَمْزَۀَ بْنِ مُحَمَّدٍ الطَّیَّارِ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ:.... (کافی، ج 1، باب الابتلاء والاختبار، ص 152)
رابطه با او است؛ اما ابتلا و امتحان دو طرفه است؛ از یک سو به خداوند تبارک و تعالی مر بوط است و از سوی دیگر به ما و افراد و جامعه مربوط میشود.
ثالثاً؛ این ابتلاها، امتحانها و تحوّلات برای اتمام حجت با انسان است نه اینکه مطلب مجهولی را برای خداوند معلوم کند؛ زیرا دربارۀ ذات باری تعالی چنین چیزی قابل تصور نیست؛ این امتحانها شبیه امتحانی است که یک استاد از شاگرد خود میگیرد. معمولاً استاد وضع علمی شاگرد خود را میداند؛ اما از او امتحان میگیرد تا به او بفهماند، او را روشن کند و از جهالت بیرون آورد(1)؛ زیرا غالب انسانها در رابطه با خود ناآگاه هستند و اتفاقاً شاید ناآگاهیهای انسان نسبت به خودش از ناآگاهیهای او نسبت به دیگران بیشتر باشد.
دلیل این ناآگاهی این است که:
اولاً؛ انسان خیلی نمیخواهد در بارۀ خودش فکر کند و خود را در ترازوی سنجش قرار دهد.
ثانیاً؛
«حبّ الشّیء یعمی ویصمّ» ؛(2)بارزترین و بهترین مصداق اینکه محبت نسبت
1) (1) . عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَیْسَ شَیْءٌ فِیهِ قَبْضٌ أَوْ بَسْطٌ مِمَّا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَوْ نَهَی عَنْهُ إِلَّا وَ فِیهِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ابْتِلَاءٌ وَ قَضَاء. (توحید صدوق، ص 354، باب 57) از آنچه خداوند به آن امر فرموده یا از آن نهی کرده، که در آن گرفتگی یا گشایشی باشد چیزی نیست مگر آنکه از جانب خدای عز و جل در آن آزمایش و قضایی وجود دارد.قبض و بسط تقریباً مانند حرکت و سکون است و دارای معنای عامی است که بیشتر اوضاع و احوال خلق را شامل میشود؛ زیرا قبض و بسط خداوند نسبت به دارایی مردم، فقر و غنای آنان است و نسبت به نفوسشان، غم و شادیشان و نسبت به بدنشان، مرض و تندرستیشان و نسبت به کردارشان، خذلان و توفیق ایشان و نسبت به دعایشان، اجابت و عدم اجابت آن است و همچنین سایر جهات انسان از معنای قبض و بسط خارج نیست. دراین روایت این قبض و بسط به امر و نهی خدا مقید شده است و به اموری مختص میشود که مربوط به شرع و دین باشد و خداوند در آن نهی یا فرمانی داشته باشد؛ مانند فقر و غنا و صحت و مرض که انسان در حالت فقر و مرض به صبر و شکیبایی مأمور است و در حال صحت و ثروت به پرداخت حقوق واجب و به دستگیری از فقرا و صلۀ رحم و مانند آن موظف شده است، پس تمامی این گونه احوال بندگان اولاً به خواست و حکم خداوند است و ثانیاً خداوند با همین امور بندگانش را آزمایش و امتحان میکند نه برای آنکه خودش از حال آنان با خبر شود؛ زیرا او علام الغیوب است بلکه برای آن است که استحقاق ثواب یا عقاب را به خودشان بفهماند و حجت را بر ایشان تمام کند.
2) (2) . عن النبی (صلی الله علیه و آله): حُبُّکَ لِلشَّیْءِ یُعْمِی وَ یُصِم. (من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 376) دوستی تو نسبت به چیزی تو را کور و کر میکند؛ یعنی چون چیزی را دوست بداری، نه عیبهای آن را میبینی و نه سخن عیببینان را دربارۀ آن میشنوی، این است که دربارۀ آن کور و کر میشوی.- قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): عَیْنُ الْمُحِبِّ عَمِیَّۀٌ عَنْ مَعَایِبِ الْمَحْبُوبِ وَ أُذُنُهُ صَمَّاءُ عَنْ قُبْحِ مَسَاوِیهِ. (تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص 478) چشم عاشق از دیدن معایب محبوب کور است و گوشش از شنیدن زشتیهای او کر.- عن أمیرالمؤمنین (علیه السلام): مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَی بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَۀٍ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَۀٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ وَ وَلِهَتْ عَلَیْهَا نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا وَلِمَنْ فِی یَدَیْهِ شَیْءٌ مِنْهَا حَیْثُمَا زَالَتْ زَالَ إِلَیْهَا وَ حَیْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَیْهَا لَا یَنْزَجِرُ مِنَ اللَّهِ بِزَاجِرٍ وَلَا یَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظ. (نهج البلاغه، خ 109، ص 159) کسی که عاشق چیزی شود چشم خود را کور و قلب خود را بیمار کرده است عاشق با چشمی نادرست میبیند وبا گوشی ناشنوا میشنود، شهوات، عقل او را از کار میاندازد و دنیا قلب او را میکُشد و نفس او خواستار بیچون و چرای آن میشود. عاشق دنیا، بندۀ دنیا میشود و بندۀ کسانی که چیزی از دنیا در دست دارند، دنیا به هرسو رود او نیز به همانسو میرود و به هر جا رو کند به آنجا رو میکند، هیچ بازدارندهای خدایی نمیتواند او را از بدی بازدارد و از هیچ اندرزگویی نمیتواند اندرز بگیرد.
به یک چیز، انسان را کر و کور میکند خود او است. بشر به خاطر آن محبّتی که به ذات خود دارد بسیاری از مسال و خلق و خوی ناپسند خود را توجیه میکند، با دید منفی به آنها نگاه نمیکند و هزارگونه توجیه درونی برای آن میتراشد تا آنها را از بد چهره بودن خارج کند.
البته این کار را به خاطر اقناع و پذیرش دیگران انجام نمیدهد؛ بلکه برای اقناع و پذیرش خود و ملامت نکردن وجدان خود انجام میدهد؛ ولی اگر رفیقش همین رفتار ناپسند را داشته باشد او را مورد تقبیح، سر زنش و ملامت قرار میدهد.
این نکته، ریشۀ خیلی از معایب و مفاسد است، به همین دلیل امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) میفرماید: «
رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ یَتَعَدَّ طَوْرَه »؛(1)انسان باید مرز خود را بشناسد.(2)
1) (1) . خداوند رحمت کند مردی را که قدر خود را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نکند. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 233، ح 4666)
2) (2) . عَنْ أَبِیالْحَسَنِ الرِّضا (علیه السلام) قَالَ: التَّوَاضُعُ دَرَجَاتٌ: مِنْهَا أَنْ یَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِهِ فَیُنْزِلَهَا مَنْزِلَتَهَا بِقَلْبٍ سَلِیم. (تفصیل وسائل الشیعۀ، ج 15، باب 28، ص 272) تواضع درجاتی دارد: یکی از آن درجات این است که انسان قدر و منزلت خود را بشناسد و به اندازۀ مقام و موقعیت خود قدم بردارد.- قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): مَا هَلَکَ امْرُؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ. (أمالی الصدوق، ص 447، المجلس الثامن و الستون) هر کس قدر خود را بشناسد هلاک نگردد.چو کس قدر خود را شناسد درست ببیند چو پایان کار از نخستز سیر حوادث نگردد هلاک که مرغ هوا را ز طوفان چه باک؟
طلبههایی هستند که وقتی به یک مرحله از مراحل علمی رسیدند؛ در حالی که به مراحل متعدد دیگری نیازمند بودند؛ خود را بینیاز از آن دیدند و به این دلیل، تحصیل را ادامه ندادند، شرکت در درسها برایشان سخت بود و به خودشان اجازه نمیدادند به عنوان شاگرد در محضر یک استاد زانو بزنند؛ همین تخیّل و اعتقاد باطل و عدم شناخت واقعیت، مانند سدّی محکم، جلوی رشد و پیشرفت آنان را گرفت و همچنان در این گرفتاری باقی ماندند.
شاید این مسأله دربارۀ انسان حساسترین مسأله باشد، آن هم نه از یک زاویه و یک بُعد، بلکه در تمام ابعاد، حتی در جزئیات مطرح است و در سایر امور نیز به پیشرفت انسان لطمه میزند؛ از این رو هر شخصی باید در هر مسأله و مرتبه ای حد خودش را بداند.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
درس یازدهم(1)1 هوای نفس و قلب دنیایی
عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ 6:
یَقُولُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: «وَعِزَّتِی وَجَلَالِی وَعَظَمَتِی وَکِبْرِیَائِی وَنُورِی وَعُلُوِّی وَ ارْتِفَاعِ مَکَانِی لَا یُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَی هَوَایَ إِلَّا شَتَّتُّ عَلَیْهِ أَمْرَهُ وَ لَبَّسْتُ عَلَیْهِ دُنْیَاهُ وَ شَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا وَ لَمْ أُؤْتِهِ مِنْهَا إِلَّا مَا قَدَّرْتُ لَهُ».(2)
1) (1) - این درس در جلسۀ شصت و چهارم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عِدَّۀٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ أَبِی حَمْزَۀَ عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ 8 قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): یَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ عَظَمَتِی وَ کِبْرِیَائِی وَ نُورِی وَ عُلُوِّی وَ ارْتِفَاعِ مَکَانِی لَا یُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَی هَوَای إِلَّا شَتَّتُّ عَلَیْهِ أَمْرَهُ وَ لَبَّسْتُ عَلَیْهِ دُنْیَاهُ وَ شَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا وَ لَمْ أُؤْتِهِ مِنْهَا إِلَّا مَا قَدَّرْتُ لَهُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ عَظَمَتِی وَ نُورِی وَ عُلُوِّی وَ ارْتِفَاعِ مَکَانِی لَا یُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَای عَلَی هَوَاهُ إِلَّا اسْتَحْفَظْتُهُ مَلَائِکَتِی وَ کَفَّلْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ رِزْقَهُ وَ کُنْتُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ تِجَارَۀِ کُلِّ تَاجِرٍ وَ أَتَتْهُ الدُّنْیَا وَ هِی رَاغِمَۀ. (کافی، ج 2، باب اتباع الهوی، ص 335) نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) فرموده که: خدای عزوجل میفرماید: سوگند به عزت و جلال خودم و بزرگی و کبریایی و نور و برتری مقامم! هیچ بندهای، دلخواه خود را بر دلخواه من مقدم ندارد جز اینکه کارش را پریشان کنم و دنیایش را در هم سازم و از دنیا به او ندهم جز آنچه برایش مقدر کردهام و سوگند به عزت و جلال و بزرگی و نور و برتری و بلندی مقامم! هیچ بندهای دلخواه مرا بر دلخواه خود مقدم ندارد جز آنکه فرشتگان من او را نگهبانی کنند و آسمانها و زمین روزیاش را متکفل گردند (و به عهده گیرند) و از پس تجارت هر تاجری پشتیبان و نگران او باشم و دنیا هم در حالی که نخواهد به جانب او رو کند.
از حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) نقل شده است که رسول اکرم 6 حدیثی را بیان فرمودند که خداوند متعال در آن، قسم های بلندی میخورد که بالاتر از آنها قابل تصوّر نیست.
خداوند تبارک وتعالی میفرماید: قسم به عزّت، جلال، عظمت، کبریایی، نور، علوّ و ارتفاع منزلتم! اثر وضعی اینکه بنده ای هوای نفس و خواهش های نفسانی خود را بر خواستۀ من مقدّم داشته و ترجیح دهد، این است که امورش را پراکنده ساخته و وضع زندگیاش را مختل میسازم و دنیا را برای او مشتبه میکنم.(1)
مثلاً کاری انجام میدهد که به خیال خودش میتواند بدانوسیله به مقصدش برسد؛ اما در واقع به هدف خود نمیرسد؛ راهی را انتخاب میکند و میپندارد از این راه میتواند به ریاست برسد؛ ولی من نمیگذارم به آن هدفی که دارد نایل شده و به ریاست برسد.
یکی دیگر از آثارش این است که قلب و دلش را به دنیا مشغول میکنم.
به نظر قاصر من اینکه قلب انسان همیشه مشغول دنیا باشد، بدترین حالت است؛ چرا که این به معنای از بین رفتن مقام شریف انسانیت است.
قلبی که باید همیشه ظرف خدای متعال و یاد او و ظرف مسائل اخروی و با ارزش باشد، چگونه دائماً در این فکر است که مثلاً چه خانهای تهیه کند؟!
از چه راهی به قدرت برسد؟!
از چه راهی رفیق خودش را تحقیر کند؟!
و چگونه خودش را نزد همشهریانش به عنوان یک طلبۀ متّقی معرفی کند؟!
1) (1) . قَالَ أَبِوجَعْفَر ٍالباقر (علیه السلام): إِنَّ الرَّجُلَ لَیُذْنِبُ الذَّنْبَ فَیُدْرَأُ عَنْهُ الرِّزْقُ وَ تَلَا هَذِهِ الْآیَۀَ: (إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّها مُصْبِحِینَ وَ لا یَسْتَثْنُونَ فَطافَ عَلَیْها طائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نائِمُون). (کافی، ج 2، باب الذنوب، ص 268) انسان مرتکب گناه میشود و روزی مقدّر را از او باز میگیرند. حضرت این آیه را گواه گرفتند که میگوید: «باغداران سوگند خوردند که صبحدم میوهها را بچینند و حاضر نشدند که ارادۀ خدا را نیز در برابر تصمیم خود به حساب آورند. ناگاه صاعقهای بر فراز آن باغستان چرخید و هر چه بود به آتش کشید، در حالی که باغداران در خواب ناز بودند.»
این حالت به معنای لگد مال کردن مقام شریف انسانیت است، انسان نباید این قلب با ارزش را - که قدرت ارتباط با خداوند را دارد - با پول مرتبط کند.(1)این روایت مطلق است و همۀ افراد را در بر میگیرد؛ ولی برای ما روحانیت خصوصیت ویژهای دارد؛ چراکه بحمد الله تعالی خداوند بر ما منّت گذاشته و زندگیمان را در مسیر کسب علوم الهی قرار داده است.
گاهی در خیابان میبینم برخی از دورهگردان و دستفروشان از اوّل صبح میآیند و تا دو ساعت از شب گذشته، به خاطر تأمین زندگی خود و زن و بچهشان، مثلاً مقداری خیار میفروشند. چطور میشود یک انسان در شبانه روز بیشترین وقت شریف خود را صرف فروش صد کیلو خیار یا شلغم میکند و معطّل این کار میماند؟!
ما طلاّب عمرمان را در چه امور مهمّی صرف میکنیم و این بندگان خدا در چه چیز!
قصد تنقیص ندارم؛ بلکه منظور این است که توجه داشته باشید که خدای متعال به من و شما چه موهبت بزرگی عنایت کرده و بر ما منّت گذاشته که وقت خود را در بهترین امور ممکن صرف کنیم.(2)والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عن امیرالمومنین (علیه السلام): مَا أَفْسَدَ الدِّینَ کَالدُّنْیَا. (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ف ص 130) چیزی مانند دنیا یعنی خواهش آن و اشتغال به آن دین را فاسد و تباه نمیکند.
2) (2) . عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ: قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّین. (أمالی المفید، المجلس التاسع عشر، ص 158) امام صادق از پدران بزرگوارش: روایت فرمودند که: رسول خدا علیه وآله السلام فرمود: هرگاه خداوند خیر بندهای را بخواهد او را در دین فقیه و دانا میگرداند.- قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الزِّیَادَۀَ فِی نَفْسِهِ کَانَ إِلَی النُّقْصَانِ أَقْرَبَ وَمَنْ کَانَ إِلَی النُّقْصَانِ أَقْرَبَ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیَاۀ. (بحارالأنوار، ج 68، باب 64، ص 160) کسی که با صرف وقت گرانبها چیزی بر اعمالش اضافه نکند بدیهی است که رو به نقصان و کمبود است و کسی که رو به کمبود است مرگ برای او بهتر از زندگی است.- رُوِی عَنِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله): مَنْ فُتِحَ لَهُ بَابُ خَیْرٍ فَلْیَنْتَهِزْهُ فَإِنَّهُ لَا یَدْرِی مَتَی یُغْلَقُ عَنْه. (بحارالأنوار، ج 74، باب 7، ص 139) آن کس که در خیری به رویش گشوده شد غنیمت بشمارد و از فرصت استفاده کند، زیرا نمیداند چه وقت آن در به رویش بسته میشود.- قَال الْحَسَنِ بْنِ عَلِی المجتبی 8: یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّکَ لَمْ تَزَلْ فِی هَدْمِ عُمُرِکَ مُنْذُ سَقَطْتَ مِنْ بَطْنِ أُمِّکَ فَخُذْ مِمَّا فِی یَدَیْکَ لِمَا بَیْنَ یَدَیْکَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ یَتَزَوَّدُ وَالْکَافِرَ یَتَمَتَّع (بحار الأنوار، ج 75، باب 19، ص 101) ای فرزند آدم! تو از روزی که شکم مادر را ترک گفتی و به زمین قدم گذاردی پیوسته سرگرم نابود ساختن عمر خویشتن هستی. از فرصت زندگی استفاده کن و از آنچه اکنون در دست داری برای منازلی که در پیش داری بهرهگیر که افراد با ایمان از دنیا برای فردای خود زاد و توشه تهیه میکنند و افراد بیایمان تنها از آن لذّت و کامروایی میخواهند.
درس دوازدهم(1)شباهت با رسول اللّه
قال رسول الله علیه آله السلام:
أَلَا أُخْبِرُکُمْ بِأَشْبَهِکُمْ بیأَخْلَاقاً؟ قَالُوا: بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ!؛ فَقَالَ: «أَحْسَنُکُمْ أَخْلَاقاً وَ أَعْظَمُکُمْ حِلْماً وَ أَبَرُّکُمْ بِقَرَابَتِهِ وَ أَشَدُّکُمْ إِنْصَافاً مِنْ نَفْسِهِ فِی الْغَضَبِ وَالرِّضَا».(2)
رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) به اصحاب خود فرمودند: آیا میخواهید شبیهترینِ شما را به خودم از نظر اخلاق، معرفی کنم؟! اصحاب در پاسخ گفتند: آری، یا رسول الله! حضرت فرمودند: خوش خوترین شما و بردبارترین شما و نیکوکارترین شما در حق خویشاوندان و آن کسی است که در حالت خشنودی و خشم، بیشتر جانب عدل و انصاف را مراعات کند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در این رابطه چهار ملاک را بیان فرمودند:
واجد اخلاق پسندیده بودن.
برتری و امتیاز او نسبت به دیگران.
اخلاق پسندیده به طورعجیبی دیگران را جذب میکند، حتی علّت اصلی اینکه بعضی از مسلکها - که به اندازۀ سر سوزنی از حقیقت بهره نبرده؛ بلکه در مقابل مسلک حقیقی اسلام پایه گذاری شدهاند - توانستهاند گروهها، جمعیتها و برخی از تودهها را به خودشان جذب کنند، همین مسألۀ حسن اخلاق است.
خداوند متعال به رسول گرامی صلی الله علیه وآله - که حقیقتی بالاتر از نفس او نداریم - میفرماید: ( لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِک)؛(1)اگر آدم تندخو و خشنی بودی، مردم از اطراف تو پراکنده میشدند و هرگز نمیتوانستی آنان را جذب کنی. از این آیۀ شریفه استفاده میشود که: جاذبۀ اخلاق از جاذبۀ حقیقت بیشتر است.(2)
1) (1) . آلعمران، آیه 159.
2) (2) . اهمیت اخلاق خوب:- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): الْخُلُقُ الْحَسَنُ نِصْفُ الدِّین. (بحار الأنوار، ج 68، باب 92، ص 372) اخلاق خوب نصف دین است؛ (به این معنا که عمده دستورات دینی راجع به اخلاق است.)- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): الْأَخْلَاقُ مَنَائِحُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِذَا أَحَبَّ عَبْداً مَنَحَهُ خُلُقاً حَسَناً وَ إِذَا أَبْغَضَ عَبْداً مَنَحَهُ خُلُقاً سَیِّئا. (بحار الأنوار، ج 68، باب 92، ص 372) اخلاق، عطیه و بخششهایی از جانب خداوند است، وقتی بندهای را دوست بدارد اخلاق خوب را به او عنایت میفرماید و چون بندهای را دشمن بدارد اخلاق زشت به او میدهد.- عن الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ (علیه السلام) قَالَ: النَّاسُ أَرْبَعَۀٌ: فَمِنْهُمْ مَنْ لَهُ خُلُقٌ وَ لَا خَلَاقَ لَهُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ لَهُ خَلَاقٌ وَ لَا خُلُقَ لَهُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ لَا خُلُقَ وَ لَا خَلَاقَ لَهُ وَ ذَلِکَ مِنْ شَرِّ النَّاسِ، وَ مِنْهُمْ مَنْ لَهُ خُلُقٌ وَ خَلَاقٌ فَذَلِکَ خَیْرُ النَّاس. (خصال، ج 1، ص 236) مردم چهار قسماند: 1. کسی که دارای اخلاق نیک است ولی بهرۀ دنیایی ندارد 2. کسی که دارای بهرۀ دنیایی است؛ ولی اخلاق و خوی نیک ندارد 3. کسی که اصلاً هیچ ارزشی ندارد و آن کسی است که نه اخلاق دارد و نه دنیا و مال و این بدبختترین مردم است 4. کسی که هم اخلاق نیک دارد و هم از دنیا بهرهمند است و این بهترین مردم است.مصادیق اخلاق خوب در روایات عبارتند از:- قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): إِنَّ الصَّبْرَوَالصِّدْقَ وَ الْحِلْمَ وَ حُسْنَ الْخُلُقِ مِنْ أَخْلَاقِ الْأَنْبِیَاءِ وَ مَایُوضَعُ فِی مِیزَانِ امْرِئٍ یَوْمَ الْقِیَامَۀِ شَیْءٌ أَفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الْخُلُق. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 42، ص 132) شکیبایی، راستی و درستی، بردباری و خوی خوش از اخلاق و خصلتهای پیامبران است و روز قیامت هر چه از اعمال شایسته در ترازوی انسان بگذارند به حسن خلق نخواهد رسید.- عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: الْمَکَارِمُ عَشْرٌ، فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَکُونَ فِیکَ فَلْتَکُنْ فَإِنَّهَا تَکُونُ فِی الرَّجُلِ وَ لَا تَکُونُ فِی وَلَدِهِ وَ تَکُونُ فِی وَلَدِهِ وَ لَا تَکُونُ فِی أَبِیهِ وَ تَکُونُ فِی الْعَبْدِ وَ لَا تَکُونُ فِی الْحُرِّ. قِیلَ: وَ مَا هُنَّ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟ قَالَ: صِدْقُ الْبَأْسِ وَ صِدْقُ اللِّسَانِ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَۀِ وَ صِلَۀُ الرَّحِمِ وَ إِقْرَاءُ الضَّیْفِ وَ إِطْعَامُ السَّائِلِ وَ الْمُکَافَاۀُ عَلَی الصَّنَائِعِ وَ التَّذَمُّمُ لِلْجَارِ وَ التَّذَمُّمُ لِلصَّاحِبِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَیَاء. (بحارالأنوار، ج 66، باب 38، ص 332) اخلاق خوب ده مورد است، اگر توانایی دارید سعی کنید آن اخلاق جامع را به دست آورید، گاهی آنها در شخصی وجود دارند؛ ولی فرزندانش از آنها بیبهرهاند، گاهی در فرزندان وجود دارد؛ ولی پدرها از آنها بهرهای ندارند، گاهی در بردگان وجود دارد؛ ولی انسانهای آزاد از آن بینصیب هستند. از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد: یابن رسول اللَّه! آنها کدام اخلاق هستند؟ فرمود: نومیدی حقیقی (از آنچه دست مردم است)، راستگویی، ادای امانت، صلۀ ارحام، پذیرایی از مهمان، اطعام سائل، سپاسگزاری از کسی که به وی نیکی کرده است، نیکی به همسایگان، نیکی به دوستان و بالاتر از همۀ آنها حیا است.- عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ: قُلْتُ لِأَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): مَا حَدُّ حُسْنِ الْخُلُقِ؟ قَالَ: تُلِینُ جَانِبَکَ وَ تُطِیبُ کَلَامَکَ وَتَلْقَی أَخَاکَ بِبِشْرٍ حَسَن. (معانی الأخبار، باب معنی حسن الخلق، ص 253) از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد: تعریف حدّ ومرز اخلاق خوب چیست؟ فرمود: اخلاق خوب آن است که نرمخو و خوش گفتار باشی و با برادر دینی و نوعی خود با خوشرویی دیدارکنی.«نرمی پهلو» کنایه از این است که همنشین و همسخن خود را با خشونت آزار ندهد یا کنایه از مهربانی است آنگونه که پرنده با گشودن بالش جوجههاش را نگهداشته و در کنار خود میگیرد؛ همانگونه که در قرآن کریم خداوند تبارک و تعالی فرزندان را در مورد پدر و مادر توصیه میکند و میفرماید: وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ (إسراء: آیه 24)؛ که مقصود از آیۀ شریفه این است که همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران.آثار اخلاق خوب در روایات عبارتند از:- عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ الْخُلُقَ الْحَسَنَ یَمِیثُ الْخَطِیئَۀَ کَمَا تَمِیثُ الشَّمْسُ الْجَلِیدَ. (بحارالأنوار، ج 68، باب 92، ص 372) اخلاق خوب گناهان را ذوب میکند و از بین میبرد همچنان که آفتاب یخ را آب میکند.- امیرالمؤمنین (علیه السلام): رَوِّضُوا أَنْفُسَکُمْ عَلَی الْأَخْلَاقِ الْحَسَنَۀِ فَإِنَّ الْعَبْدَ الْمُؤْمِنَ یَبْلُغُ بِحُسْنِ خُلُقِهِ دَرَجَۀَ الصَّائِمِ الْقَائِم. (تحفالعقول، ص 100) اخلاق خوب را با ریاضت بر خود تحمیل کنید که بندۀ مؤمن با اخلاق خوش به درجۀ روزهدار نمازگزار میرسد.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ علیه و آله السلام: عَلَیْکُمْ بِحُسْنِ الْخُلُقِ فَإِنَّ حُسْنَ الْخُلُقِ فِی الْجَنَّۀِ لَا مَحَالَۀَ وَ إِیَّاکُمْ وَ سُوءَ الْخُلُقِ فَإِنَّ سُوءَ الْخُلُقِ فِی النَّارِ لَا مَحَالَۀ. (بحار الأنوار، ج 10، باب 20، ص 352) شما را به اینکه همواره خوش اخلاق باشید سفارش میکنم؛ زیرا خوش اخلاق ییشک در بهشت است و از بد اخلاقی بپرهیزید که بد اخلاق قطعاً در جهنم است.- عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ 8 قَالَ: الْبِشْرُ الْحَسَنُ وَ طَلَاقَۀُ الْوَجْهِ مَکْسَبَۀٌ لِلْمَحَبَّۀِ وَ قُرْبَۀٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عُبُوسُ الْوَجْهِ وَ سُوءُ الْبِشْرِ مَکْسَبَۀٌ لِلْمَقْتِ وَ بُعْدٌ مِنَ اللَّه. (مشکاۀ الأنوار فی غرر الأخبار، فصل 23، ص 179) چهرۀ گشاده و اخلاق خوب محبتها را زیاد میکند و آدمی را به خداوند نزدیک میسازد، کسی که چهره در هم میکشد و بد خلقی نشان میدهد خشم و غضب مردم را به خود جلب میکند و از خداوند دور میشود.چگونگی تحصیل اخلاق خوب در روایات:- عن جَوَادِ الائمه عَنْ آبَائِهِ عَنْ امیرالمومنین: قال: فَسَادُ الْأَخْلَاقِ بِمُعَاشَرَۀِ السُّفَهَاءِ وَ صَلَاحُ الْأَخْلَاقِ بِمُنَافَسَۀِ الْعُقَلَاءِ وَ الْخَلْقُ أَشْکَالٌ فَکُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ. (بحارالأنوار، ج 75، باب 16، ص 36) حضرت جوادالائمه از پدران بزرگوارشان نقل میکند که امیرالمومنین: میفرماید: فساد و تباهی اخلاق، از همنشینی با مردمان احمق و سبک عقل به وجود میآید و اخلاق خوب، با معاشرت و رفت و آمد با عقلا و خردمندان. مردم از جهت باطن، صورتهای مختلف و صفات گوناگونی دارند، پس هر کس صورت باطنی خود را بروز میدهد.- عن أمیرالمؤمنین (علیه السلام): حُسْنُ الْأَخْلَاقِ بُرْهَانُ کَرَمِ الْأَعْرَاق. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 254) ملکات پسندیده و اخلاق خوب دلیل وراثتهای پسندیدۀ انسان است.
اگر شما تحقیق و ریشه یابی کنید خواهید دید که علت اصلی اینکه بعضی از روحانیان در مناطق مختلف خیلی مورد توجه جامعه و مردم قرار گرفتهاند داشتن اخلاق پسندیده است. از این رو اخلاق خوب و پسندیده برای یک روحانی بالاترین سرمایه است.(1)2. «وَ أعْظَمُکُمْ حِلْماً»؛ هر کدام از شما که از نظر حلم بالاتر باشید.(2)
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِأَخْلَاقِکُمْ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 92، ص 372) شما نمیتوانید با اموال خود مردم را جلب کنید؛ ولی با اخلاق خوب میتوانید آنان را به سوی خود بکشانید.
2) (2) . اهمیت و مصادیق وآثار حلم در روایات:قَالَ ابوالحسن الرِّضَا (علیه السلام): لَا یَکُونُ الرَّجُلُ عَابِداً حَتَّی یَکُونَ حَلِیماً. (بحار الأنوار، ج 68، باب 93، ص 397) در زمرۀ انسان عابدان محسوب نمیشود تا اینکه حلیم و بردبار باشد.بیان علامه مجلسی ذیل روایت: «حلم» یعنی در اختیار گرفتن نفس و خود داری و جلوگیری از هیجان و بر افروخته شدن خشم. خدای تعالی میفرماید: (ام تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ). (طور، آیه 32) گفتهاند: أحلام در این آیه یعنی عقلها معنای حلم در حقیقت علم و خرد نیست؛ ولی آنرا به عقل تفسیر کردهاند؛ زیرا حلم یکی از اسباب و لوازم عقل است... گفته شده: حلم یعنی تأنی و تأمل و تحقیق در امور و این حالت از اثرات اعتدال قوه غضبیه است که انسان را از تأثر و ناراحتی در مقابل پیش آمدهای ناگوار منع کرده و باز میدارد.آثار حلم: 1. عدم اضطراب و تشویش در برابر حوادث هولناک. 2. عدم افراط و تعدی هنگام مؤاخذۀ مقصران. 3. کنترل اعمال و حرکات. 4. عدم اظهار برتری و امتیاز نسبت به دیگران. 5. عدم سستی و مسامحه نکردن در حفظ و نگهداری آنچه که شرعاً و عقلاً حفظ آن واجب است.این حدیث بر این مطلب دلالت دارد که شرط کمال عبادت و قبولی آن حلم است؛ زیرا شخص سفیه و نادان دست به کارهای زشت و ناروا میزند، از قبیل: دشنام دادن، ناسزا گفتن، کتک زدن، اذیت و آزار دیگران، مجروح کردن و حتی کشتن افراد، که تمام این اعمال موجب فساد عبادت است؛ چراکه خداوند فقط عبادت اهل تقوا را قبول میفرماید. و گفته شده که مقصود از حلیم و بردبار در اینجا عاقل است و قبلاً هم گفته شد که عبادت غیر عاقل کامل نیست و چون سکوت در امور بیفایده از لوازم حلم و بردباری است لذا پس از حلم. سکوت را ذکر فرموده است. از این رو، پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر وقت یکی از شما خشمناک شد باید سکوت کند و روزۀ صمت و سکوت (یعنی روزۀ همراه با سکوت و حرف نزدن) میان بنی اسرائیل مشروع و متداول بوده است و این عمل گرچه در اسلام منسوخ شده، ولی اصل سکوت و خاموشی و ارزش آن مطلوب و محبوب است. و حضرت رضا (علیه السلام) برای شاهد بر خوبی صمت و سکوت، مشروعیت آن را در بنی اسرائیل یادآور میشود که آنان وقتی عبادتکننده را در ردیف عابدان معروف میشمردند که مدت بیست سال بر روزۀ سکوت یا بر اصل سکوت مواظبت کند.- عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) عَنْ أَبِیهِ (علیه السلام): أَنَّ النَّبِی (صلی الله علیه و آله) قَالَ: نِعْمَ وَزِیرُ الْإِیمَانِ الْعِلْمُ وَ نِعْمَ وَزِیرُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ وَ نِعْمَ وَزِیرُ الْحِلْمِ الرِّفْقُ وَ نِعْمَ وَزِیرُ الرِّفْقِ اللِّینُ. (بحار الأنوار، ج 2، باب 11، ص 45) علم پشتیبان خوبی برای ایمان است وحلم وخویشتنداری پشتیبان خوبی برای علم است و سازگاری و ملایمت پشتیبان خوبی برای حلم بوده و بردباری، نرمش و مدارا پشتیبان خوبی برای حلم خواهد بود.- قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): أَفْضَلُ رِدَاءٍتَرَدَّی بِهِ الْحِلْمُ وَإِنْ لَمْ تَکُنْ حَلِیماًفَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مِنْهُم. (بحارالأنوار، ج 75، باب 16، ص 36) بهترین جامهای که میپوشی حلم است واگر بردبار نیستی خود را بردبار نشان بده؛ زیرا کسی که شبیه گروهی شد امید است در زمرۀ ایشان محسوب شود.- کَتَبَ أَبُوجَعْفَرٍ الباقر (علیه السلام) إِلَی سَعْدٍ الْخَیْرِ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَمَّا بَعْد... الْحِلْمُ لِبَاسُ الْعَالِمِ فَلَا تَعْرَیَنَّ مِنْهُ. حلم لباس عالم است مبادا خود را از این لباس برهنهسازی. (بحار الأنوار، ج 75، باب 27، ص 358)- قَالَ الرِّضَا (علیه السلام): مِنْ عَلَامَاتِ الْفِقْهِ الْحِلْمُ؛ حلم از نشانههای فقه است. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 27، ص 102) قَالَ (علیه السلام): الْحِلْمُ غِطَاءٌ سَاتِرٌ؛ حلم و بردباری پوششی است که بدیها را پنهان میکند. (بحارالأنوار، ج 1، باب 1، ص 81)- قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): الْحِلْمُ سِرَاجُ اللَّهِ یَسْتَضِیءُ بِهِ صَاحِبُهُ إِلَی جِوَارِهِ وَ لَا یَکُونُ حَلِیماً إِلَّا الْمُؤَیَّدُ بِأَنْوَارِ اللَّهِ وَ بِأَنْوَارِ الْمَعْرِفَۀِ وَ التَّوْحِیدِ وَ الْحِلْمُ یَدُورُ عَلَی خَمْسَۀِ أَوْجُهٍ أَنْ یَکُونَ عَزِیزاً فَیُذَلَّ أَوْ یَکُونَ صَادِقاً فَیُتَّهَمَ أَوْ یَدْعُوَ إِلَی الْحَقِّ فَیُسْتَخَفَّ بِهِ أَوْ أَنْ یُؤْذَی بِلَا جُرْمٍ أَوْ أَنْ یُطَالَبَ بِالْحَقِّ وَ یُخَالِفُوهُ فِیهِ فَإِنْ آتَیْتَ کُلًّا مِنْهَا حَقَّهُ فَقَدْ أَصَبْتَ وَ قَابِلِ السَّفِیهَ بِالْإِعْرَاضِ عَنْهُ وَ تَرْکِ الْجَوَابِ یَکُنِ النَّاسُ أَنْصَارَکَ لِأَنَّ مَنْ جَاوَبَ السَّفِیه وَ کَافَأَهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَی النَّارِ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 93، ص 397) حلم چراغی است که راه آدمیان را روشن میکند و آنان را به سوی خداوند هدایت میکند، افراد حلیم مورد تأیید خداوند هستند و از انوار توحید راهنمایی میگیرند.پنج جا، محل به کارگیری حلم است: 1 - کسی که عزیز بوده و دچار ذلّت شود. 2 - راست گویی که متهم شود. 3 - کسی که مردم را به حقی دعوت کند و مردم او را سبک بشمارند 4 - کسی که بدون گناه مورد آزار و اذیت قرار گیرد. 5 - کسی که حق خود را طلب کند ولی با او مخالفت کنند. اگر در تمام اینها صبر کردی و حلم خود را از دست ندادی حق حلم را به جای آوردهای، هنگام روبه رو شدن با سفیه از وی کنارهگیری کن و با او سخن مگو تا مردم از تو حمایت کنند؛ زیرا هر کس با سفیه گفتگوکند؛ مانندآن است که هیزم را کنار آتش بگذارد.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَثَلُ الْمُؤْمِنِ مَثَلُ الْأَرْضِ مَنَافِعُهُمْ مِنْهَا وَ أَذَاهُمْ عَلَیْهَا وَ مَنْ لَا یَصْبِرُ عَلَی جَفَاءِ الْخَلْقِ لَا یَصِلُ إِلَی رِضَا اللَّهِ تَعَالَی لِأَنَّ رِضَا اللَّهِ مَشُوبٌ بِجَفَاءِ الْخَلْقِ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 93، ص 397) مَثَل مؤمن مَثَل زمین است، مردم از آن سود میبرند؛ ولی روی آن پا میگذارند، هر کس در مقابل تجاوز مردم شکیبایی نورزد به خشنودی خداوند نخواهد رسید؛ زیرا رضایت خداوند با جفای مردم آمیخته است.
ائمه ما: از راه حلم توانستند در دلها نفوذ کنند(1). رسماً به امام (علیه السلام) فحش
1) (1) . رَوَی الشَّرِیفُ الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْعَلَوِی عَنْ جَدِّهِ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: إِنَّ رَجُلًا مِنْ وُلْدِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ کَانَ بِالْمَدِینَۀِ یُؤْذِی أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی (علیه السلام) وَ یَشْتِمُ عَلِیّاً فَقَالَ لَهُ بَعْضُ حَاشِیَتِهِ: دَعْنَا نَقْتُلُ هَذَا الرَّجُلَ فَنَهَاهُمْ عَنْ ذَلِکَ أَشَدَّ النَّهْی وَ سَأَلَ عَنِ الْعُمَرِی فَقِیلَ لَهُ: إِنَّهُ یَزْرَعُ بِنَاحِیَۀٍ مِنْ نَوَاحِی الْمَدِینَۀِ فَرَکِبَ إِلَیْهِ فَوَجَدَهُ فِی زَرْعِهِ فَدَخَلَ الْمَزْرَعَۀَ بِحِمَارِهِ فَصَاحَ بِهِ الْعُمَرِی لَا تُوطِئْ زَرْعَنَا فَتَوَطَّأَهُ أَبُو الْحَسَنِ (علیه السلام) بِالْحِمَارِ حَتَّی وَصَلَ إِلَیْهِ فَنَزَلَ وَ جَلَسَ عِنْدَهُ وَ بَاسَطَهُ وَ ضَاحَکَهُ وَ قَالَ لَهُ: کَمْ غَرِمْتَ فِی زَرْعِکَ هَذَا؟ قَالَ: مِائَۀُ دِینَارٍ قَالَ: وَ کَمْ تَرْجُو أَنْ تُصِیبَ؟ قَالَ: لَسْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ قَالَ: إِنَّمَا قُلْتُ لَکَ کَمْ تَرْجُو؟ فَقَالَ: أَرْجُو أَنْ یُحَصِّلَ ثَلَاثَمِائَۀِ دِینَارٍ قَالَ: فَأَخْرَجَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ (علیه السلام) صُرَّۀً فِیهَا ثَلَاثُمِائَۀِ دِینَارٍ وَ قَالَ: هَذَا زَرْعُکَ عَلَی حَالِهِ وَ اللَّهُ یَرْزُقُکَ فِیهِ مَا تَرْجُو فَقَامَ فَقَبَّلَ رَأْسَهُ وَ سَأَلَهُ أَنْ یَصْفَحَ عَنْ فَارِطِهِ فَتَبَسَّمَ أَبُو الْحَسَنِ وَ انْصَرَفَ ثُمَّ رَجَعَ إِلَی الْمَسْجِدِ فَوَجَدَ الْعُمَرِی جَالِساً فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ قَالَ: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ قَالَ: فَوَثَبَ إِلَیْهِ أَصْحَابُهُ فَقَالُوا لَهُ: مَا قِصَّتُکَ فَقَدْ کُنْتَ تَقُولُ غَیْرَ هَذَا؟ قَالَ: فَقَالَ لَهُمْ: قَدْ سَمِعْتُمْ مَا قُلْتُ الْآنَ وَ جَعَلَ یَدْعُو لِأَبِی الْحَسَنِ (علیه السلام) فَخَاصَمُوهُ وَ خَاصَمَهُمْ. فَلَمَّا رَجَعَ أَبُو الْحَسَنِ إِلَی دَارِهِ قَالَ لِمَنْ سَأَلُوا قَتْلَ الْعُمَرِیِّ: أَیُّمَا کَانَ خَیْراً مَا أَرَدْتُ أَوْ مَا أَرَدْتُم؟ (بحار الأنوا، ج 48، باب 5، ص 100). حسن بن محمد بن یحیی علوی از جدش روایت میکند که مردی از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه موسی بن جعفر را اذیت میکرد و به امیرالمومنین علی (علیه السلام) نیز ناسزا میگفت، برخی از اطرافیان آن حضرت عرض کردند: اجازه فرمایید این مرد عمری را بکشیم، امام (علیه السلام) آنان را نهی کرد، سپس پرسید: این مرد عمری در کجا زندگی میکند؟ عرض کردند: وی در یکی از نواحی مدینه به کشت و زرع مشغول است. حضرت موسی بن جعفر 8 بر الاغی سوار شدند و به مزرعۀ این مرد رفت، هنگامی که به مزرعۀ او رسید با الاغ داخل مزرعۀ او شد، او فریاد زد: زراعت ما را پای مال نکن، حضرت به سخنان او توجهی نکرد و با الاغ خود از میان مزارع گذشت تا خود را به او رسانید، سپس از الاغ پایین شدند و نزد او نشستند و با او به شوخی و خنده پرداختند. پس از این فرمود: چه اندازه به شما ضرر رسید؟ گفت: صد دینار، فرمود: میخواستی چه اندازه از این مزرعه حاصل برداری؟ گفت: من علم غیب نمیدانم، فرمود: چه اندازه امیدوار بودی؟ گفت: سیصد دینار، در این هنگام کیسهای را که سیصد دینار در آن بود به آن مرد داد و فرمود: این را بگیر و زراعتت هم در جای خود هست و خداوند به همان اندازه که آرزو داری به شما خواهد داد. مرد از جایش برخاست و پیشانی حضرت را بوسید و گفت: از لغزشهای من درگذرید، موسی بن جعفر 8 تبسمی کردند و پس از آن به مسجد مراجعت کردند، هنگامی که وارد مسجد شد مشاهده کرد آن مرد در مسجد نشسته است، چشمش که به حضرت افتاد گفت: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ». راوی گوید: در این هنگام رفقایش به طرف او رفتند و گفتند: ماجرا چیست؟ تو که بر خلاف این عقیده داشتی! گفت: شما شنیدید که من اکنون چه گفتم، وی آنگاه با رفقایش دربارۀ حضرت به گفتگو پرداخت، موسی بن جعفر 8 از مسجد بیرون رفتند و به طرف منزل حرکت کردند، و به اشخاصی که میگفتند آن مرد را بکشیم فرمود: کدام یک از این دو مطلب بهتر است، کشتن او؟ یا کاری را که من اکنون انجام دادم، و او را از رفتارش برگردانیدم؟
میدادند؛
ولی امام (علیه السلام) در جواب میفرماید: برادر! اگر گرسنه ای، منزل ما آمادگی برای پذیرایی دارد، اگر برهنه ای تو را بپوشانیم، اگر گرفتاری، گرفتاری شما را بر طرف کنیم.
بر اثر یک حلم، یک برد باری و یک اخلاق، آن مرد فحاش چنین میگوید: «من وقتی وارد مدینه شدم، شما مبغوضترین افراد پیش من بودید، اما الآن محبوبترین فرد نزد من، شما هستید».(1)
1) (1) . مِنْ حِلْمِهِ (الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ (علیه السلام) مَا رَوَی الْمُبَرَّدُ وَ ابْنُ عَائِشَۀَ أَنَّ شَامِیّاً رَآهُ رَاکِباً فَجَعَلَ یَلْعَنُهُ وَ الْحَسَنُ لَا یَرُدُّ فَلَمَّا فَرَغَ أَقْبَلَ الْحَسَنُ (علیه السلام) فَسَلَّمَ عَلَیْهِ وَ ضَحِکَ فَقَالَ: أَیُّهَا الشَّیْخُ أَظُنُّکَ غَرِیباً وَ لَعَلَّکَ شَبَّهْتَ فَلَوِ اسْتَعْتَبْتَنَا أَعْتَبْنَاکَ وَ لَوْ سَأَلْتَنَا أَعْطَیْنَاکَ وَ لَوِ اسْتَرْشَدْتَنَا أَرْشَدْنَاکَ وَ لَوِ اسْتَحْمَلْتَنَا أَحْمَلْنَاکَ وَ إِنْ کُنْتَ جَائِعاً أَشْبَعْنَاکَ وَ إِنْ کُنْتَ عُرْیَاناً کَسَوْنَاکَ وَ إِنْ کُنْتَ مُحْتَاجاً أَغْنَیْنَاکَ وَ إِنْ کُنْتَ طَرِیداً آوَیْنَاکَ وَ إِنْ کَانَ لَکَ حَاجَۀٌ قَضَیْنَاهَا لَکَ فَلَوْ حَرَّکْتَ رَحْلَکَ إِلَیْنَا وَ کُنْتَ ضَیْفَنَا إِلَی وَقْتِ ارْتِحَالِکَ کَانَ أَعْوَدَ عَلَیْکَ لِأَنَّ لَنَا مَوْضِعاً رَحْباً وَ جَاهاً عَرِیضاً وَ مَالًا کَثِیراً فَلَمَّا سَمِعَ الرَّجُلُ کَلَامَهُ بَکَی ثُمَّ قَالَ: أَشْهَدُ أَنَّکَ خَلِیفَۀُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ وَ کُنْتَ أَنْتَ وَ أَبُوکَ أَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ إِلَی وَ الْآنَ أَنْتَ أَحَبُّ خَلْقِ اللَّهِ إِلَی وَ حَوَّلَ رَحْلَهُ إِلَیْهِ وَ کَانَ ضَیْفَهُ إِلَی أَنِ ارْتَحَلَ وَ صَارَ مُعْتَقِداً لِمَحَبَّتِهِم. (بحار الأنوار، ج 43، باب 16، ص 344) ابن عائشه و مبرّد روایت کردهاند که مردی از اهل شام با امام حسن (علیه السلام) که سواره بود روبرو شد، آن شخص به نفرین امام حسن (علیه السلام) پرداخت؛ ولی آن بزرگوار جواب وی را نمیداد. هنگامی که آن مرد ساکت شد امام حسن (علیه السلام) به وی سلام کرد و خندید و به او فرمود: گمان میکنم غریب باشی، شاید امر بر تو مشتبه شده باشد، اگر از ما رضایت بخواهی رضایت میدهیم. اگر چیزی بخواهی به تو عطا خواهیم کرد، اگر از ما راهنمایی بخواهی تو را هدایت میکنیم، اگر حاجتی داشته باشی روا میکنیم، اگر گرسنه باشی تو را غذا میدهیم، اگر برهنه باشی لباس به تو میپوشانیم، اگر محتاج باشی تو را بینیاز خواهیم کرد، اگر رانده شده باشی تو را پناه میدهیم، چنانچه احتیاجی داشته باشی به داد تو میرسیم، اگر وسایل مسافرت خود را بیاوری و مهمان ما باشی تا موقعی که بخواهی به شهر خود بازگردی برای تو بهتر است؛ زیرا ما مهمانخانهای داریم، مقامی وسیع داریم، ثروت فراوانی داریم. موقعی که آن مرد شامی این سخنان را از امام حسن (علیه السلام) شنید گریان شد و گفت: شهادت میدهم که تو در روی زمین خلیفۀ خدایی، خداوند بهتر میداند که مقام رسالت را کجا قرار دهد، تو و پدرت نزد من دشمنترین خلق خداوند بودید؛ ولی اکنون تو نزد من محبوبترین خلق خدایی. آنگاه اثاثیۀ خود را برداشت و نزد امام حسن (علیه السلام) برد و مهمان آن بزرگوار بود تا وقتی که حرکت کرد و رفت و دوستی این خاندان را از اعتقادات خویشتن قرار داد.
برادران! باید مواظب اخلاق و رفتارمان باشیم، خصوصاً در این زمان. ما انقلاب کردیم تا اسلام را در دلها جای دهیم؛ لذا من و شما اگر میبینیم خلافی انجام میشود، باید خیلی بیشتر از گذشته برای حفظ اسلام، حلم داشته باشیم و برد باری کنیم؛ برای اینکه مردم نسبت به ما و در نتیجه نسبت به اسلام بدبین نشوند؛ ولی متأسفانه مطلب برای خیلی از افراد مشتبه شده و برخورد خوبی ندارند.
سوم: « أَبَرُّکُمْ بِقَرَابَتِهِ»؛ نسبت به بستگان و خویشاوندان نزدیکی و شفقت داشته باشیم.(1)
1) (1) . اهمیت صلۀ رحم: قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): مَنْ أَحَبَّ أَنْ یُخَفِّفَ اللَّهُ عَنْهُ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ - فَلْیَکُنْ بِقَرَابَتِهِ وَصُولًا وَ بِوَالِدَیْهِ بَارّاً فَإِذَا کَانَ کَذَلِکَ هَوَّنَ اللَّهُ عَلَیْهِ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ وَ لَمْ یُصِبْهُ فِی حَیَاتِهِ فَقْرٌ أَبَدا. (مشکاۀ الأنوار، فصل 14، ص 158) هر کس میخواهد که هنگام جان دادن راحت بمیرد باید از خویشاوندان خود دلجویی کند و به پدر و مادرش نیکی کند، هر گاه چنین باشد مرگ بر او آسان میگردد و در زندگی فقیر نخواهد شد.اثر صلۀ رحم: قَالَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله): مَنْ مَشَی إِلَی ذِی قَرَابَۀٍ بِنَفْسِهِ وَ مَالِهِ لِیَصِلَ رَحِمَهُ أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَجْرَ مِائَۀِ شَهِیدٍ وَ لَهُ بِکُلِّ خُطْوَۀٍ أَرْبَعُونَ أَلْفَ حَسَنَۀٍ وَ یُمْحَی عَنْهُ أَرْبَعُونَ أَلْفَ سَیِّئَۀٍ وَ یُرْفَعُ لَهُ مِنَ الدَّرَجَاتِ مِثْلُ ذَلِکَ وَ کَأَنَّمَا عَبَدَ اللَّهَ مِائَۀَ سَنَۀٍ صَابِراً مُحْتَسِباً (بحارالأنوار، ج 71، باب 3، ص 87) هر کس با دیدار یا بخشیدن مالش با خویشاوندی پیوند برقرار کند و صلۀ رحم به جا آورد، خدای عزّ و جل ثواب صد شهید به او عنایت میفرماید و به هر قدمی که در این راه بردارد چهل هزار حسنه در نامۀ عملش نوشته و چهل هزار گناه از آن نامه برداشته میشود و همین مقدار هم درجهاش را بلند میکند و گویا خداوند را صد سال با صبر و شکیبایی بندگی کرده است.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَنْ ضَمِنَ لِی وَاحِدَۀً ضَمِنْتُ لَهُ أَرْبَعَۀً: یَصِلُ رَحِمَهُ فَیُحِبُّهُ اللَّهُ تَعَالَی وَ یُوَسِّعُ عَلَیْهِ رِزْقَهُ وَ یَزِیدُ فِی عُمُرِهِ وَ یُدْخِلُهُ الْجَنَّۀَ الَّتِی وَعَدَهُ. (همان) هر کس انجام یک عمل را برای من تضمین کند، من انجام چهار عمل را برای او ضمانت میکنم: با ارحام خود رفت و آمد کند تا خداوند او را دوست بدارد و روزیاش را زیاد کند و عمرش را طولانی گرداند و او را داخل بهشت گرداند.- عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الثَّالِثِ 8:... قَالَ مُوسَی: إِلَهِی فَمَاجَزَاءُ مَنْ وَصَلَ رَحِمَهُ؟ قَالَ: یَا مُوسَی. أُنْسِی لَهُ أَجَلَهُ وَأُهَوِّنُ عَلَیْهِ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ وَیُنَادِیهِ خَزَنَۀُ الْجَنَّۀِ: هَلُمَّ إِلَیْنَا فَادْخُلْ مِنْ أَی أَبْوَابِهَا شِئْت. (أمالی الصدوق، ص 207، المجلس السابع و الثلاثون) حضرت موسی (علیه السلام) از خداوند پرسید: معبودا! پاداش کسی که صلۀ رحم کند چیست؟ خداوند در جواب فرمود: عمرش را دراز میکنم و سکرات موت را بر او آسان میکنم و خزانهداران بهشت او را ندا میدهند که: نزد ما بشتاب و از هر دری از بهشت که میخواهی وارد شو.- َقَالَ أَبَیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام)، حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیٍّ (علیه السلام) قَالَ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): إِنَّ الرَّجُلَ لَیَصِلُ رَحِمَهُ - وَ قَدْ بَقِی مِنْ عُمُرِهِ ثَلَاثُ سِنِینَ فَیُصَیِّرُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ثَلَاثِینَ سَنَۀً - وَ یَقْطَعُهَا وَ قَدْ بَقِی مِنْ عُمُرِهِ ثَلَاثُونَ سَنَۀً فَیُصَیِّرُهَا اللَّهُ ثَلَاثَ سِنِینَ - ثُمَّ تَلَا (علیه السلام): یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ - وَ عِنْدَهُام الْکِتابِ... ثم قَالَ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): صِلَۀُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّیَارَ وَ تَزِیدُ فِی الْأَعْمَارِ - وَ إِنْ کَانَ أَهْلُهَا غَیْرَ أَخْیَارٍ. (بحار الأنوار، ج 71، باب 3، ص 87) حضرت امام صادق 7 به سندی به نقل ازرسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مردی صلۀ رحم میکند در حالی که از عمرش سه سال باقی مانده است خدای عزّ و جلّ عمر او را سی سال میکند و قطع رحم کند در حالی که از عمرش سی سال باقی مانده و خدا آن را سه سال میگرداند، آنگاه این آیه (رعد، آیه 39) را خواند: خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات میکند و «امّ الکتاب» [لوح محفوظ] نزد او است، سپس از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: صلۀ رحم خانهها را آباد میکند و عمرها را افزون میسازد اگر چه اهل آن از نیکان نباشند.
نباید بستگان و خویشاوندان نیازمند خود را فراموش کنیم، بلکه باید آنان را مورد مهر و عطوفت خود قرار دهیم، زیرا عمل ما برای آنان حجّت است و یا برخورد مشفقانه و صحیح ما، اسلام آنان محفوظ خواهد ماند.
خویشاوندان انسان همچون خانوادۀ او هستند و بیشتر از دیگران از او توقّع دارند. اگر شخصی موقعیت و مقامی پیدا کرد، باید بیشتر به آنان احترام بگذارد و
ایشان را مورد احسان و یاری خود قرار دهد. صحیح نیست چنین شخصی که اهل یک منطقۀ محرومی است و بستگانش نیازمند، اما متّقی و مؤمن هستند، دیگر حاضر
نباشد به آن محل قدم بگذارد و بگوید: من کجا، شماها کجا!(1)اقوام و بستگان او نباید تصور کنند که چون این آقا به یک مقامی رسیده، دیگر حاضر نیست حتّی جواب سلام آنان را بدهد.
چهارم: «
أَشَدُّکُمْ إِنْصَافاً مِنْ نَفْسِهِ فِی الْغَضَبِ وَ الرِّضَا »؛ حالتهای مختلف روحی و جسمی نباید سبب تفریط و افراط شود.
گاهی انسان به کسی علاقه مند است، اما نباید این علاقه مندی باعث شود که تمام واقعیتها را نسبت به او تغییر دهد.(2)و گاهی با کسی در مسألهای خصومت
1) (1) . قال علی بن الحسین 8:... إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَۀَ الْقَاطِعِ لِرَحِمِهِ فَإِنِّی وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فِی کِتَابِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ فِی ثَلَاثَۀِ مَوَاضِعَ: قَالَ اللَّهُ عَزَّوََجلَّ: (فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمی أَبْصارَهُمْ) (محمد، آیه 22 و 23) و قَالَ: (الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَیَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَۀُوَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ) (رعد، آیه 25)، وَ قَالَ فِی الْبَقَرَۀِ: (الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِمِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ماأَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُون) (بقره، آیه 27). (کافی، ج 2، ص 374) از دوستی با کسی که از بستگان بریده و قطع رحم کرده است بپرهیز؛ زیرا در سه آیه از قرآن نفرین شده است. خدای عزوجل فرموده است: الف: شما منافقان اگر [از فرمان خدا و اطاعت قرآن] روی بگردانید امید دارید که در زمین فساد و قطع رحم کنید؟ همین منافقان هستند که خدا آنان را لعن کرده است و گوش و چشمشان را کر و کور گردانید (تا به جهل و شقاوت بمیرند). (محمد، آیه 22 و 23) ب: آنان که پس از پیمان بستن (با خداوند و رسول) عهد خداوند را میشکنند و آنچه را خدا به پیوند آن امر کرده قطع میکنند و در زمین فساد و فتنه بر میانگیزند. نصیب اینها لعن (خداوند) و منزلگاه عذاب سخت دوزخ است. (رعد، آیه 25) ج: کسانی که عهد خداوند را پس از محکم بستن میشکنند و رشتهای را که او امر به پیوند آن کرده میبرند و در میان اهل زمین فساد میکنند، ایشان به حقیقت زیانکارهستند. (بقره، آیه 27)
2) (2) . عن أمیرالمؤمنین (علیه السلام): عَیْنُ الْمُحِبِّ عَمِیَّۀٌ عَنْ مَعَایِبِ الْمَحْبُوبِ وَ أُذُنُهُ صَمَّاءُ عَنْ قُبْحِ مَسَاوِیهِ. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 478) دیدۀ عاشق، عیبهای معشوق ومحبوب را نمیبیند و گوش او، زشتی بدیهای او را نمیشنود؛ یعنی دوستی، چنان چشم و گوش دوست را میگیرد که عیبهای دوست خود را نمیبیند و گویی چشم او از دیدن آنها کور است و هر گاه زشتی بدیهای او را بگویند، نمیشنود چنانکه گویی گوش او از شنیدن آنها کر است، پس هر گاه کسی بخواهد از عیبها و بدیهای خود خوب آگاه شود از کسی سؤال کند که دوست او نباشد و همچنین اگر بخواهد از خوبی و بدی کسی مطلع شود احوال او را از غیر دوست او سؤال کند.- مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَی بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَۀٍ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَۀ. (نهج البلاغه، خ 109، ص 159) کسی که عاشق چیزی شود چشم خود را نابینا و قلب خود را بیمار کرده است. چنین کسی با چشمی بیمار مینگرد و با گوشی ناشنوا میشنود،
دارد؛ ولی نباید این دشمنی باعث شود از حالت تعادل خارج شود و هر چه به زبانش میآید به او بگوید.(1)کلماتی را که از دیگران میشنود، بینه و بین الله تعالی تفسیر کند، بین خودش و وجدانش انصاف را رعایت کند، که وی چه گفت، چه مسألهای را مطرح کرد و چه هدفی را تعقیب میکرد.
هیچ کس نباید کلمات و سخنان دیگران را به «ما لا یرضی صاحبه» تفسیر کند؛ انسان باید واقعیتها را مطرح کند، نه اینکه دشمنی یا دوستی، واقعیتها را تغییر دهد.
رعایت انصاف در همۀ حالات (خشم و خشنودی، دوستی، دشمنی و...) پشیمانیِ آینده را از انسان دور میکند.
لذا حضرت میفرماید: نه تنها انصاف بلکه « أَشَدُّکُمْ إِنْصَافاً»، کسی بیشترین شباهت را به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) دارد که بالاترین مراتب انصاف را به هنگام خشم و خشنودی رعایت میکند؛ اما آن کسی که انصاف را رعایت نمیکند یا مرحلۀ پایینی از انصاف را رعایت میکند، نباید خودش را شبیه رسول خدا 6 ببیند.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . قال أمیرالمؤمنین (علیه السلام): یَا ابْنَ جُنْدَب... أَنْصِفْ مَنْ خَاصَمَک. (تحف العقول، ص 301) ای پسر جندب! در حقّ کسی که با تو دشمنی ورزد انصاف بورز.- اللهم وَفِّقْنَا فِیهِ لِ... أَنْ نُنْصِفَ مَنْ ظَلَمَنَا.... (الصحیفۀ السجادیۀ، ص 188، دعای 44) خداوندا! به من توفیق عنایت فرما... به کسی که به ما ظلم و ستم کرده از روی آنچه انصاف و عدل حکم میکند رفتار کنیم نه آنکه از جهت فرو نشاندن خشم، از عدالت تجاوز کنیم.
درس سیزدهم(1)1 عیب جویی
عَنْ أَبِیعَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): «
مَنْ کانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ فَلا یَجْلِسُ مَجْلِساً یُنْتَقَصُ فِیهِ إِمَامٌ أَوْ یُعَابُ فِیهِ مُؤْمِن»(2)
حضرت صادق (علیه السلام) میفرماید: کسی که به مبدأ و معاد - که دو رکن اصلی اسلام است - ایمان دارد، هیچگاه به خودش اجازه نمیدهد در محفل و مجلسی شرکت کند که در آن، امامی کوچک شمرده شود و یا از مؤمنی عیبجویی شود.
«امام» در این روایت، منحصراً امام معصوم (علیه السلام) نیست. اگر جملۀ دوّم
«أَوْ یُعَابُ فِیهِ مُؤْمِن » نبود، احتمال اینکه مقصود، امام معصوم باشد، داده میشد؛ اما با جملۀ دوّم، این توهّم از بین میرود.
مقصود از «امام»، پیشوای مسلمانان است؛ یعنی کسی که زمام امور مسلمانان - به حق - در اختیار او است، نه اینکه مانند اکثر زمامداران کشورهای اسلامی، زمام امر مسلمانان را به صورت غاصبانه در اختیار گرفته باشد.
حضرت صادق (علیه السلام) میفرماید: شرکت در مجلسی که امامِ به حق و زعیم
مسلمانان
در آن تحقیر شود و حرمت او شکسته شود، به این معنا که بخواهند در زعامت او تزلزل یا خدشهای وارد کنند یا در رسمیّت او مناقشه کنند، با ایمان به مبدء و معاد نمیسازد.
کسی که زمام امر مسلمانان - به حق - در اختیار او است، از نظر اسلام بسیار محترم و ارزشمند است. حتی نمیتوان مطلبی را به صورت هزل و شوخی دربارۀ او مطرح کرد،(1)به ویژه در این زمان که در شرایط خاصّی قرار داریم. ما نباید انتقاد
1) (1) . مطلب مهم دیگر اینکه من عقیده دارم توصیه به تقوا کمکم دارد به صورت شعار در میآید. میبینید که چون توصیه به تقوا یکی از وظایف خطیب در خطبههای نماز جمعه است، حتی در نماز جمعههای ما یکی - دو جمله به عنوان شعار گفته میشود و تمام میشود؛ اما باید به تقوا آن هم در تمامی اعضا، حتی در فکر، واقعیت بخشید. انسان بی جهت نسبت به کسی سوء ظن نبرد، به چیزی که «یحرم النظر الیه» نگاه نکند که این خلاف تقوا است. مهمترین عامل گمراهی انسان زبان است؛ لذا باید آن را کنترل کرد، انسان نباید هر چه به ذهنش میآید به کسی نسبت دهد و هر حرفی را که میشنود به مجرد شنیدن، ترتیب اثر دهد. ممکن است انسان با یک جمله، بهگونهای آبروی کسی را ببرد که او نتواند تا آخر عمر سر بلند کند. اگر این زبان یک ثانیه، یک لحظه حرکت کرد و جمله ای دربارۀ کسی گفت و او را تا آخر عمر به خاک سیاه نشاند، مسئولش گویندۀ آن جمله است. برادران! زبانتان را کنترل کنید، این زبان بلاها به روز انسان میآورد. هر حرفی را که میخواهید بزنید اول بسنجید و ببینید آیا شرع مقدس به شما اجازه میدهد این حرف را بزنید؟ آیا تحقیق کرده اید واین حرف را میزنید؟ چه دربارۀ شخص، چه دربارۀ گروههای اسلامی و چه دربارۀ مسئولان نظام. همه اینها مورد حساب وکتاب است. اگر واقعیت ندارد که ما نمیتوانیم چنین حرفی را بزنیم، اگر واقعیت دارد، پس چه کسی باید به اینها عمل کند؟ آیا من و شما در عمل به این مسائل سزاوارتریم یا یک بازاری و اداری؟ وقتی در مجلسی مینشینید آیا یک بازاری بهتر زبانش را کنترل میکند یا من وشما؟ ما باید زبانمان را کنترل کنیم، باید تمام اعضایمان تحت کنترل باشد، ما باید در جامعه مجسمۀ تقوا باشیم. در غیر این صورت به جای اینکه مروّج باشیم مخرب خواهیم بود. یکی از آقایان محترم تهران که مرد خوبی بود و با ما نسبت داشت، میگفت: یک روز در یک مجلسی که سیچهل نفر ازآقایان تهران بودند، نشسته بودیم، یک کسی گفت: من میخواهم از شماها سؤالی بکنم؛ از اوّلی پرسید: شما برای چه سهم امام میخورید؟ او گفت: من مسجد میروم، مسألۀ میگویم و منبر میروم. از دوّمی پرسید: تو برای چه سهم امام میخوری؟ پاسخ او نیز همان بود. آن آشنای ما میگفت: نوبت به من رسید، از من پرسیدند برای چه سهم امام میخوری؟ گفتم: واقعش را بگویم؟ گفتند: آری، گفتم: من سهم امام میخورم که مخرّب اسلام نباشم، همین مقدار. میخورم که اسلام را تخریب نکنم. برادران! گاهی ما در صورت و قیافۀ ترویج، مخرّب هستیم. گاهی انسان خودش هم نمیفهمد چه میکند، خودش نمیفهمد که کارهایش صد درصد با اسلام منطبق نیست. اگر خدای ناکرده نوعی انحرافات اخلاقی در وجود او باشد وقتی او را با نام اسلام ملاحظه میکنند چه برداشتی دربارۀ او دارند؟ در این صورت «علی الاسلام السّلام». پس بدانید ما خیلی در مخاطره هستیم. آنکه جامعه - حتی قبل از علم - از ما انتظار دارد، تقوا است. روحانی متقی ارزشمند است هر چند سواد هم نداشته باشد. اگر علتش را بپرسید؛ پاسخ این است که: اگر روحانی متقی بود و مسألهای از او پرسیدند، یا جوابش را بلد است یا بلد نیست. اگر جوابش را بلد است جواب میدهد، اگر بلد نیست چون متقی است حرف بیحساب نمیزند. میگوید: اجازه بدهید بروم بپرسم یا کتاب را ببینم و بعد جواب مسألۀ شما را بدهم. امیدوارم خداوند این انقلاب را هر چه بیشتر مستحکم بفرماید و رهبر بزرگوار انقلاب را طول عمر و سلامتی عنایت فرماید.(این حاشیه از متن فرمایشات آیت الله العظمی فاضل استفاده شده است. سیری کامل در اصول فقه، ج 2، ص 323، درس 136)
برخی از منتقدان را کوچک و بی اهمیت بدانیم. کسانی که در این شرایط به صورتی انتقاد میکنند که نظام و انقلاب را میشکنند از دو صورت خارج نیستند: یا به ماهیت انقلاب پی نبردهاند یا دنائت و کینه توزیِ ضد انقلاب را درک نکردهاند.(1)درک این واقعیتها است که مسئولیت ما را مشخص میکند.
انقلاب ما در شرایطی قرار گرفته است که اگر تمام ابر قدرتها بتوانند کاری کنند تا اثری از این انقلاب برجای نماند، این کار را خواهند کرد.(2)
1) (1) . قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): مَنْ قَالَ لِمُسْلِمٍ قَوْلًا یُرِیدُ بِهِ انْتِقَاصَ مُرُوَّتِهِ حَبَسَهُ اللَّهُ عَزَّوجَلَّ فِی طِینَۀِ خَبَالٍ حَتَّی یَأْتِی مِمَّا قَالَ بِمَخْرَجٍ. (بحار الأنوار، ج 10، باب 7، ص 89) هر کس دربارۀ مسلمانی سخنی بگوید و مقصودش ریختن آبرو و خرد کردن شخصیت او باشد، خداوند او را در چرک و کثافت و لجنزار جهنم زندانی میکند تا وقتی که بتواند دلیلی برای گفتۀ خویش بیاورد و از عهدۀ آن سخن برآید.قَالَ أَمِیرالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): إِیَّاکُمْ وَ غِیبَۀَ الْمُسْلِمِ فَإِنَّ الْمُسْلِمَ لَایَغْتَابُ أَخَاهُ وَقَدْ نَهَی اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ: وَلا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً (بحارالأنوار، ج 72، باب 66، ص 220) از غیبت مسلمان بپرهیزید که مسلمان غیبت برادرش را نمیکند در حالی که خداوند متعال از آن نهی کرده و فرموده: از یکدیگر غیبت نکنید، آیا هیچ یک از شما دوست دارد گوشت مردار برادرش را بخورد؟
2) (2) . بنیانگذار انقلاب اسلامی مرحوم امام خمینی در این زمینه میفرماید: اسلام یک خار بزرگی در چشم اشخاصی شده است که از اول نمیتوانستند اسلام را ببینند، منتها قبل از انقلاب، چون دولت طاغوت بود، قلمها و قدمها و گفتارها به اسلام خیلی توجه نداشت؛ لکن الان که دولت طاغوت منقرض شده و دیگر بازگشتی ندارد و جمهوری اسلامی محقق شده است، کسانی که اسلام مثل استخوانی در گلوی آنها است در صدد برآمدند که نگذارند این حقیقت تحقق پیدا کند. اساس و پایۀ تمام این اختلافاتی که میبینید با شماها، با کمیتهها، با دادگاههای انقلاب، با روحانیون و با پاسدارها دارند، اختلاف با اسلام است. کسانی که حتی نمیتوانند اسم اسلام را بشنوند و حالا میبینند که اسلام پیش آمده است و - ان شاء اللَّه تعالی - با محتوای خودش تحقق پیدا میکند آن را خوف برداشته است که اگر حقیقت اسلام پیدا کند، شیاطین طرد خواهند شد؛ به همین دلیل با تمام قوایی که دارند با اسامی مختلف - با اسم اسلام با اسم خدمتگزاری به مردم با اسم «فدایی خلق» و... - با اسمهای مختلف به میدان آمدند؛ یعنی به میدان خداوند آمدهاند.... (صحیفه نور، ج 10، ص 458)
ابرقدرتها - به ویژه آمریکا - به یقین میدانند که نهاد مقدس روحانیّت تشیّع، منشأ آن رسوایی مفتضحانه و ضربه ای است که از این انقلاب اسلامی خورده اند؛ به همین دلیل اگر آنان خدای ناکرده بار دیگر بر کشور ما مسلط شوند انتقام خواهند گرفت(1)و نخواهند گذاشت که تا صدها سال دیگر، زمینهای برای فعالیّت روحانیت فراهم شود.
یک روز جناب آقای فلسفی در مدرسۀ فیضیه منبر رفت و جملۀ حقی را به تناسب بیان کرد که: اگر آمریکا خدای ناکرده، این بار برما مسلط شود و انقلاب ما را بکوبد، بدانید که تا صدها سال اجازه نخواهد دادکه حتی یک نفر ملبّس به لباس روحانیت باقی بماند. اگر انقلاب از بین برود، عمامه برای صدها سال از بین رفته است. دیگر یک مظهر از مظاهر اسلام را باقی نخواهد گذاشت.(2)حتی همان ظواهر
1) (1) . قَالَ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ (علیه السلام): فَقِیهٌ وَاحِدٌ یُنْقِذُ یَتِیماً مِنْ أَیْتَامِنَا الْمُنْقَطِعِینَ عَنَّا وَ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا بِتَعْلِیمِ مَا هُوَ مُحْتَاجٌ إِلَیْهِ أَشَدُّ عَلَی إِبْلِیسَ مِنْ أَلْفِ عَابِدٍ لِأَنَّ الْعَابِدَ هَمُّهُ ذَاتُ نَفْسِهِ فَقَطْ وَ هَذَا هَمُّهُ مَعَ ذَاتِ نَفْسِهِ ذَاتُ عِبَادِ اللَّهِ وَ إِمَائِهِ لِیُنْقِذَهُمْ مِنْ یَدِ إِبْلِیسَ وَ مَرَدَتِهِ فَذَلِکَ هُوَ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ أَلْفِ أَلْفِ عَابِدٍ وَ أَلْفِ أَلْفِ عَابِدَۀ. (بحار الأنوار، ج 2، باب 8، ص 1) یک فقیه و دانای به احکام شرعیّه که یتیمی از ایتام ما (آل محمّد صلوات اللَّه علیهم) را که از ما و از دیدن ما جدا شدهاند نجات داده و رهایی بخشد به تعلیم و یاد دادن آنچه را آن یتیم به آن نیازمند است سختتر است بر شیطان از هزار عبادتکننده؛ زیرا عبادتکننده همّت و قصدش خودش است و بس، و این فقیه همّت و خواستهاش هم خود او است و هم بندگان و کنیزان خداوند (مردها و زنها) که ایشان را از دست شیطان و ارادتمندان و کارگردانان او نجات داده و رهایی بخشد، پس آن فقیه نزد خداوند از هزار هزار مرد عبادتکننده و از هزار هزار زن عبادتکننده افضل و برتر است.
2) (2) . (وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصاری حَتَّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللَّهِ هُوَ الْهُدی وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذی جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِی وَ لا نَصیر). (بقره، آیه 120) دشمن، به کم راضی نیست. فقط با سقوط کامل و محو مکتب و متلاشی شدن اهداف شما راضی میشود. «لَنْ تَرْضی عَنْکَ» پیروی از تمایلات و هوسهای مردم، منجر به قطع الطاف الهی میشود. و این هر دو با هم جمع نمیشود، پس یا لطف خداوند یا هوسهای مردم: (ما لَکَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِی وَ لا نَصِیرٍ).
زمان طاغوت را هم از بین خواهند برد، برای اینکه همان ظواهر به باطن تبدیل شد و این مصیبتها را بر آنان وارد کرد؛ بنابراین، کسانی که خیال میکنند اگر این انقلاب از بین برود، فقط انقلابیون از دم تیغ آمریکا خواهند گذشت، بدانند که مطلب اینگونه نیست.
این مطالبی را که عرض کردم نه شعار است و نه میخواهم الفاظ را پشت سر هم قرار بدهم. بلکه واقعیت هایی است که مسئولیت ما را مشخص میکند.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس چهاردهم(1)1 معیار خوب و بد
عن ابی جعفر باقرالعلوم (علیه السلام):
«... وَاعْلَمْ بِأَنَّکَ لَاتَکُونُ لَنَا وَلِیّاً حَتَّی لَوِاجْتَمَعَ عَلَیْکَ أَهْلُ مِصْرِکَ وَقَالُواإِنَّکَ رَجُلُ سَوْءٍ لَمْ یَحْزُنْکَ ذَلِکَ وَ لَوْ قَالُوا إِنَّکَ رَجُلٌ صَالِحٌ لَمْ یَسُرَّکَ ذَلِکَ وَ لَکِنِ اعْرِضْ نَفْسَکَ عَلَی کِتَابِ اللَّهِ فَإِنْ کُنْتَ سَالِکاً سَبِیلَهُ زَاهِداً فِی تَزْهِیدِهِ رَاغِباً فِی تَرْغِیبِهِ خَائِفاً مِنْ تَخْوِیفِهِ فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ فَإِنَّهُ لَا یَضُرُّکَ مَا قِیلَ فِیکَ وَ إِنْ کُنْتَ مُبَایِناً لِلْقُرْآنِ فَمَا ذَا الَّذِی یَغُرُّکَ مِنْ نَفْسِک. َإِنَّ الْمُؤْمِنَ مَعْنِیٌّ بِمُجَاهَدَۀِ نَفْسِهِ لِیَغْلِبَهَا عَلَی هَوَاهَا فَمَرَّۀً یُقِیمُ أَوَدَهَا وَ یُخَالِفُ هَوَاهَا فِی مَحَبَّۀِ اللَّهِ وَ مَرَّۀً تَصْرَعُهُ نَفْسُهُ فَیَتَّبِعُ هَوَاهَا فَیَنْعَشُهُ اللَّهُ فَیَنْتَعِشُ وَ یُقِیلُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ فَیَتَذَکَّرُ وَیَفْزَعُ إِلَی التَّوْبَۀِ وَ الْمَخَافَۀِ فَیَزْدَادُ بَصِیرَۀً وَمَعْرِفَۀً لِمَا زِیدَ فِیهِ مِنَ الْخَوْفِ وَذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ یَقُولُ: (إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُون)».(2)
1) (1) - این درس در جلسۀ «پانصد و بیست و هشتم» و «پانصد و سی و سوم» و «پانصد و سی و هفتم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . تحف العقول، وصیته (علیه السلام) لجابر بن یزید الجعفی، ص 284. بدان که تو از دوستان ما نیستی مگر آن زمان که اگر اهل شهر، بر ضدّ تو جمع شوند و بگویند که تو فرد بدی هستی، این تو را اندوهناک نسازد و اگر بگویند که تو فرد نیکوکاری هستی، این مایۀ شادمانی تو نشود؛ چرا که میزان خوبی و بدی انسان، کتاب خدا و عمل به آن است، پس خود را بر کتاب خدای متعال عرضه کن، اگر دیدی رهرو راه خدایی و در آنچه امر به زهد فرموده است زاهد هستی و به آنچه ترغیب کرده است مایلی و از بیم دادن آن بیمناک میشوی، استوار باش و شادی کن که در این صورت، آنچه در بارۀ تو بگویند به تو زیانی نمیرساند و اگر از قرآن جدایی چرا به خودت مغرور میشوی؟ از مؤمن خواسته شده که با نفس خود به مبارزه برخیزد تا بر او پیروز شود. البته گاهی بر اثر مبارزه از انحراف نفس جلوگیری میکند و با هوای نفس خود در راه خداوند مخالفت میکند و گاهی نفسش او را بر زمین میزند و پیرو هوای نفس میشود که دراین صورت خداوند دستش را میگیرد و بلندش میکند و او از جای برمیخیزد. خداوند از خطایش میگذرد و او نیز متذکّر میشود و به توبه و بیم و ترس رو میآورد که این مطلب موجب افزایش بصیرت و بینش او میگردد، چراکه ترسش افزون شده است؛ زیرا خداوند در سورۀ اعراف آیۀ 201 میفرماید: در حقیقت کسانی که از خدای متعال پروا دارند چون وسوسهای از جانب شیطان به ایشان رسد خداوند را به یاد آورند و به ناگاه بینا شوند.
حضرت باقرالعلوم (علیه السلام) به جابر بن یزید جعفی - که یکی از اصحاب خاص امامین همامین حضرت باقر و حضرت صادق (علیه السلام) است - وصیت مفصّلی میکند.
حضرت میفرماید: بدان! اگر بخواهی عنوان ولیّ، دوست و علاقه مندی ما بر تو منطبق باشد، باید روحیهای داشته باشی که اگر تمامی مردم، برضدّ تو اجتماع کنند و بگویند تو انسان بدی هستی، در روحیۀ تو هیچ تأثیری نگذاشته و تو را محزون نکند. و اگر همۀ مردم به توافق رسیده و بگویند تو آدم خوب و صالحی هستی، در روحیۀ تو اثر سرور، انبساط و خوشحالی به وجود نیاید.
مقصود حضرت این است که نظر و عقیدۀ مردم معیار و میزان خوبی و بدی نیست.(1)انسان نباید این را پیش خودش معیار قرار دهد و بگوید: دلیل خوبیِ من این است که مردم، مرا آدم خوبی میدانند یا دلیل بدی من این است که مردم، مرا
1) (1) . عن أمیر المؤمنین (علیه السلام):... وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصِّدْقِ وَ ذَوِی الْعُقُولِ وَ الْأَحْسَابِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَی أَنْ لَا یُطْرُوکَ وَ لَا یَبْجَحُوکَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ کَثْرَۀَ الْإِطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِی مِنَ الْغِرَّۀِ وَ الْإِقْرَارُ بِذَلِکَ یُوجِبُ الْمَقْتَ مِنَ اللَّهِ.... (تحف العقول، عهده (علیه السلام) إلی الأشتر حین ولاه مصر، ص 126) به پارسایان وراستگویان وخردمندان و مردم خانوادهدار بپیوند و با ایشان طوری رفتار کن که زبان به تعریف بیحدّ تو نگشایند و برای کاری که نکردهای بیهوده نستایند؛ زیرا ستایش زیاد خودپسندی را به دنبال دارد و والی را به وادی غرور میکشد و پذیرش آن موجب دشمنی خداوند است.
آدم بدی میدانند؛ چرا که این معیار، غلط و غیر قابل قبول است، اگر چه همۀ مردم برآن اتفاق و اجماع کنند.
ملاک خوبی و بدی افراد چیست؟
ملاک خوبی و بدی افراد، کتاب خداوند است؛ البته مقصود از کتاب الله تعالی، خصوص قرآن و کتاب الله تعالی فی مقابل السنّه و الروایات نیست؛ بلکه همانند عبارت «إلاّ شرطاً خالف کتاب الله تعالی» در بحث ادله شروط است(1)؛ بنابراین مراد از کتاب در این گونه موارد اعمّ بوده و به معنی دستورات الهی «ما کتبه و قرّره و بیّنه الله تبارک و تعالی» است؛ چه از طریق کتاب الله تعالی و قرآن مجید باشد و چه از طریق رسول گرامی اسلام و ائمه هدی:.
سپس حضرت در توضیح این معیار میفرماید:
آیا خودت را در مسیر شرع و قوانین الهی میبینی؟
آیا این حالت را در خودت میبینی که نسبت به آن چیزهایی که اسلام از آنها تزهید میکند و میگوید: نباید به آنها رغبتی داشته باشید، بی رغبت هستی و زهد میورزی؟
آیا آنچه را که اسلام به آن ترغیب میکند؛ مانند عبادات، مستحبات و امثال آن؛ مورد علاقۀ تو هست؟
آیا علاقهمندی به اینکه به فقرا و همسایگان نیازمندت کمک بشود یا جوانهای اهل محل در مسجد حضور یافته و از فحشا و منکر دور شوند؟(2)
آیا به کسی که امر به معروف و نهی از منکر - را با آن اهمیتی که دارد(3)- انجام
1) (1) . عَنْ أَبِیعَبْداللَّهِ (علیه السلام): الْمُسْلِمُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ إِلَّا کُلَّ شَرْطٍ خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا یَجُوز. (من لایحضره الفقیه، ج 3، باب الشرط والخیار فی البیع، ص 202) مسلمانان به شرطهای خود لا جرم پایبند باشند مگر شرطی که با فرامین خداوند عزیز سازگار نیست که آن جایز نیست.
2) (2) . عن جبرئیل (علیه السلام): أنا حبّب إلی من دنیاکم ثلاثۀ: إرشاد المضلّین و مؤانسۀ الغرباء الغائبین و معاونۀ أهل العیال المعسرین. (تحریر المواعظ العددیۀ، فصل 3، ص 241) من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم: هدایت گمراهان، الفت با غریبان و کمک به عائلهمندان تنگدست.
3) (3) . (یا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلاۀَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور). (لقمان، آیه 17) پسرم! نماز را برپا دار و امر به معروف و نهی از منکر کن و در برابر مصایبی که به تو میرسد شکیبا باش که این از کارهای مهمّ است.
دهد، علاقه داری؟
آیا از آنچه کتاب الله تعالی و روایات معصومین: تو را از آن میترسانند خوف داری؟
آیا نسبت به خطرات عالم آخرت - که گریبان انسان را میگیرد - بیتفاوت نیستی و واقعاً از جهنم و درکات آن وحشت داری؟
اگر اینچنین هستی و خودت را در مسیر اجرای همۀ جنبه های کتاب الله تعالی میبینی - چه از نظر عمل و طرز فکر، چه از نظر حالات خوف و مسرّت، چه از نظر علاقه و عدم علاقه، « فَاثْبُتْ وَ أَبْشِرْ» - این راه را ادامه بده و بشارتی برای خودت بدان که در این راه هستی و به طرز تفکر مردم نسبت به خودت، ترتیب اثر مده، بگذار هرچه دربارۀ تو میخواهند بگویند، هیچ ضرری به تو نمیرساند و هیچ نقصی برای تو نخواهد بود.
اما اگر - نعوذ بالله تعالی - در مقابل کتاب الله تبارک وتعالی و قرآن مجید و احکام اسلام قرار گرفتهای، نه از جهنّم وحشتی داری! و نه به بهشت رغبتی!، نه به اعمالی که قرآن کریم به آنها تحریص و ترغیب میکند!، رغبتی هست و نه به مسائلی که از آنها تزهید میکند، زهد میورزی! در این صورت چه چیزی تو را مغرور کرده، به خودت میبالی و برای خودت حساب باز میکنی؟! کسی که خدای ناکرده در جهت خلاف قرآن کریم گام بردارد، اگر همۀ عالم هم او را انسان خوبی بشناسند، واقعیّت بد او را تغییر نمیدهد(1)؛ زیرا در حقیقت تمام ملاک عبارت از
1) (1) . عن ابی عبدالله (علیه السلام): هِشَامُ! لَوْ کَانَ فِی یَدِکَ جَوْزَۀٌ وَ قَالَ النَّاسُ: لُؤْلُؤَۀٌ مَا کَانَ یَنْفَعُکَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا جَوْزَۀٌ وَ لَوْ کَانَ فِی یَدِکَ لُؤْلُؤَۀٌ وَ قَالَ النَّاسُ: إِنَّهَا جَوْزَۀٌ مَا ضَرَّکَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا لُؤْلُؤَۀ. (بحارالأنوار، ج 1، باب 4، ص 136) ای هشام! اگر در دست تو گردویی بود و مردم گفتند: مروارید است، به تو نفع و سودی نمیرساند و حال آنکه میدانی آن گردو است و اگر در دستت مروارید بود و مردم گفتند: آن گردو است، ضرر و زیانی به تو نمیزند و حال آنکه میدانی آن مروارید است (خلاصه اینکه عاقل به مدح و ستودن مردم مغرور نمیشود و فریب نمیخورد و به تعریف و تمجید ایشان افتخار و سرافرازی نمیکند؛ زیرا مدح و ثنای آنان بیشتر از روی حقیقت و درستی نبوده و نیست).
اسلام و در مسیر اسلام بودن است.
اگر انسان نتواند خودش را با قوانین الهی و کتاب الله تعالی و فرامین خداوند تبارک و تعالی هماهنگ سازد و دل را به این خوش دارد که مردم با دید مثبت به او نگاه میکنند، برایش احترام قائلاند و معتقدند که او انسان خوبی است، اما در حقیقت، با مقررات اسلام هیچگونه سازگاری نداشته باشد، آیا آن باور میتواند این نقص را جبران کند؟!
آیا خود او، با توجه به آن اطلاعی که از خود دارد میتواند خودش را به این پندارهای خلاف واقع، قانع کند؟! قطعاً چنین نیست، زیرا! این احترامها و اعتقادهای نادرستی که مردم در مورد او پیدا میکنند و او را یک انسان خوب میشناسند و معرفی میکنند، نمیتواند آن نقص واقعی را جبران کند.
اگر انسان واقعیت این مسأله را مو شکافی کند، با توجه به حقیقتی که نزد خود او روشن است، چیزی جز این نخواهد بود که مردم نسبت به حقیقت او جاهل هستند. آیا به جز این معنا، تحلیل دیگری هم دارد؟
آیا این جهل میتواند برای انسان قانعکننده و غرورآفرین باشد؟(1)
1) (1) . قَالَ امیرالمومنین (علیه السلام): کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ وَ مَا ابْتَلَی اللَّهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَه. (بحارالأنوار، ج 70، باب 139، ص 377) چه بسیارند افرادی که نیکی به آنان وسیلۀ نزدیک شدنشان به عذاب میشود، و پوشاندن لغزشها و خطاهایشان مایۀ فریبشان میشود، و با تعریف و تمجید از آنان دچار فتنه میشوند. و خداوند هیچ کس را به چیزی مانند «مهلت دادن» آزمایش نمیکند.قال الصّادق (علیه السلام): لا یصیر العبد عبداً خالصا للَّه تعالی، حتّی یصیر المدح و الذّمّ عنده سواء، لانّ الممدوح عند اللَّه لا یصیر مذموماً بذمّهم، و کذلک المذموم، و لا تفرح بمدح أحد، فانّه لا یزید فی منزلتک عند اللَّه، و لا یغنیک عن المحکوم لک، و المقدر علیک، و لا تحزن أیضاً بذمّ أحد، فانّه لا ینقص عنک ذرّۀ، و لا یحطّ عن درجۀ خیرک شیئاً، و اکتف بشهادۀ اللَّه تعالی لک و علیک. قال اللَّه تعالی: (وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیدا). (مصباح الشریعۀ، باب چهل و هفتم، ص 301) هرگز کسی به مقام بندگی خالص نمیرسد مگر آنکه تعریف کردن و بدگویی دیگران از او نزدش برابر باشد؛ زیرا کسی که در واقع و نزد خداوند خوب و پسندیده است با بدگویی و تکذیب مردم بد و ناپسند نمیشود و کسی هم که در حقیقت و در پیشگاه خداوند متعال پست و مطرود است با تعریف و تجلیل دیگران تغییر نخواهد کرد.از مدح و ثناگویی مردم خوشحال و مسرور مباش؛ زیرا مدح آنانمقام و مرتبت تو را نزد پروردگار متعال افزایش نداده و تو را از آنچه محکوم به آن هستی و یا دربارۀ تو مقدّر است یا از آنچه نباید به تو برسد بینیاز و بر کنار نمیکند و از بدگویی و مذمت مردم نیز محزون و دلتنگ مباش؛ زیرا بدگویی آنان از درجه و مقام تو نمیکاهد و ذرهای به منافع تو آسیب نمیرساند و اکتفا کن به شهادت پروردگار متعال و آگاه بودن او براعمال خوب و اعمال بدت، چنان که میفرماید: وکفی باللَّه شهیدا.بندۀ مملوک، هر گونه منافع و زندگی او به عهدۀ مولا و مالک خود بوده و برنامۀ زندگی و اختیارات او در امور خود همه تحت نظر و فرمان و دستور مولا است. او هرگز در اندیشۀ تأمین زندگی خود نیست. با دیگران و با برنامههای دیگر و با دستورهای خارج کاری ندارد و به جز اطاعت امر مولا و انجام وظائف معین خود - که از جانب مولا است - هدفی ندارد و برای گشایش کارها و خوشبختی آینده و استخلاص از قید گرفتاری و محدودیتهایی که دارد، به جز خواسته و ارادۀ مولا هیچگونه نظر و ارادهیی را مؤثر نمیداند. تعریف و تکذیب دیگران تا هنگامی که بر خلاف نظر و ارادۀ مولا است، کمترین اثری در زندگی او نخواهد داشت. همه و همه بندگان خداوند توانا هستند، خداوندی که هم مالک حقیقی و هم آفرینندۀ اصلی و هم دانا و قادر مطلق و هم ازلی و ابدی و پاینده و هم آفرینندۀ همۀ موجودات است. همه به زبان به این معنا اعتراف میکنند؛ ولی رسیدن به حقیقت مطلب و فهمیدن حق این معنا کار مشکل و مخصوص مؤمنان حقیقی است. انسان اگر از صمیم قلب بر بندگی خود آگاه شود و بر مالک حقیقی همیشگی خود مؤمن گردد، صد در صد بالاتر از آن میکند که بندۀ ظاهری انجام میدهد.من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا بندۀ معتقد و چاکر دولت خواهمذرۀ خاکم و در کوی توام جای خوشست ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم مقام عبودیت از مقامات عالیۀ اولیا و انبیای حق است، این است که در مقام توصیف حضرت ختمی مرتبت میگوییم: «أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله» که پس از عبودیت سزاوار مقام رسالت شده است. پس کسی که به مقام عبودیت رسید کمترین تأثری از اقبال و ادبار و مدح و ذم دیگران پیدا نخواهد کرد. و تأثر و اعتنا در مقابل اقبال و ادبار مردم علامت آن است که انسان هنوز مولای خود را نشناخته است.
واضح است که او باید به مردم بخندد و در قلبش بگوید: این مردم چقدر نسبت به حقیقت بی اطلاع هستند! نه اینکه این بی اطلاعی مردم در روحیهاش اثر بگذارد و او را متقاعد و قانع کند.
همان گونه که در طرف مقابل نیز همین بحث مطرح است؛ اگر انسان واقعاً در مسیر احکام الهی است و خودش را برای انجام مسئولیت های شرعی آماده و موفّق احساس میکند و عنایت خداوند متعال را شامل حال خودش میداند اگر چه مردم
به او اعتقاد نداشته باشند، تصوّر کنند که او انسان خوبی نبوده و درخلاف مسیر الهی است، این شخص میداند که واقعیت مسرت انگیزی در او وجود دارد که مردم اطلاعی از این واقعیت ندارند؛ بنابر این نباید جهل مردم او را در مورد خودش غمگین و محزون کند.
البته لازم است کنار این حدیث، تذکر دهم که اگر چه معیار واقعی برای یک روحانی، مطابقت با کتاب الله تعالی و قرار گرفتن در مسیر احکام خداوند است، اما جامعه باید به روحانی به عنوان یک راهنما و تبلور رسول اکرم و ائمۀ هدی: نگاه کند؛ بنابراین، انسان باید مراقب شرایط ظاهری هم باشد. همین جهالتهایی که در همۀ جوامع وجود دارد، اقتضا میکند برای پیشبرد هدف و موفقیت در تبلیغ و ترویج احکام، ظاهر و عمل روحانی به صورتی باشد که جامعه نسبت به او بدبین نشود؛ اگرچه این امر موجب پذیرش محرومیتهایی برای او باشد.
البته این مراقبتها برای ریا و اغفال مردم نیست. آن کسی که باطناً بد است، بگذارید جامعه نسبت به او بدبین باشد؛ اما آن کسی که واقعاً خوب است، باید سعی کند نظر جامعه نسبت به او، نظر بدی نباشد؛ در سایۀ عمل به قرآن کریم و دستورات دین مبین از حرکات زننده پرهیز کرده، متخلّق به رفتاری باشد که مردم را به دین و روحانیت علاقه مند سازد تا بتواند از این حسن نظر، در مسیر تبلیغ و ترویج دین استفاده کند.
پس روحانیان خیلی باید مواظب دقائق و خصوصیات باشند، حتی همین اعمال جزیی در روح مردم اثر میگذارد به طوری که گاهی مایۀ شگفتی انسان میشود.
شما این مطلب را آزمایش کنید؛ به طور مثال: سبقت به سلام، امر مستحبی است که هزینهای هم ندارد. و چنین نیست که موجب کسر شأن شود؛ چراکه سیرۀ پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) نیز این بود. حال شما بنا بگذارید که با اغلب افرادی که با آنان برخورد میکنید، سبقت به سلام داشته باشید، این عمل در روحیۀ طرف مقابل شما تأثیر فوقالعادهای دارد. اگر خود شما در کوچه ای با یک مرجع تقلید روبه رو شوید و آن انسان بزرگوار به سلام بر شما سبقت بگیرد، این عمل مستحب که ظاهراً بسیار هم جزیی است، به چه میزان شما را تحت تأثیر قرار میدهد؟! و در تشویق
شما مؤثر است؟! اگر شما هم همین روش را در جامعه پیاده کنید اثر بسیار شایستهای خواهد داشت.(1)
برای نمونه، حالاتی را از مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ ابو القاسم قمی کبیر (ره) نقل میکنند که نشان میدهد این مرد، تجسّم تقوا و فضیلت بوده است. یکی از خصوصیات ایشان این بوده که همه کارهای شخصی خودش را خودش انجام میداده و این مرد میان قمیها در این جهت ضرب المثل شده است. قمیها نقل میکنند که درآن زمان مردم در فصل تابستان برای آب خنک از آبانبار استفاده میکردند، شاید این آب انبارها حدود چهل پله داشت که باید پایین بروند تا بتوانند یک کوزۀ آب خنک را بالا بیاورند و برای استفاده به منزل ببرند. از خصوصیات این مرد این بوده که با آن کهولت سن و مقام علمی، خودش این کوزه را دست میگرفته و از این پلهها پایین میرفته و کوزه را پر میکرده و به خانه میبرده است و اگر کسی هم میخواسته به ایشان کمک کند، از پذیرفتن کمک او امتناع میکرده است.
یکی دیگر از حالات ایشان این بود که از هیچ کاسبی توقّع نداشت برای او خصوصیّتی قائل شود؛ مثلاً اگر برای خرید به مغازۀ قصابی میرفت از او میخواست همان گونه که به یک فقیر ناشناس گوشت میفروشد، به او گوشت بدهد، اگر گوشت بهتری میداد، نمیپذیرفت.
این مسائل با اینکه خیلی هم جزیی است؛ ولی به میزان بسیار بالایی در روح مردم اثر بسزایی میگذارد؛ به طوری که بیش از پنجاه و چند سال از فوت این مرد بزرگ میگذرد، هنوز حالاتش میان مردم نقل میشود.
امام باقر (علیه السلام) در ادامۀ روایت میفرماید:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ مَعْنِیٌّ بِمُجَاهَدَۀِ نَفْسِهِ ....».
یکی از اهداف و مقاصد مهم مؤمن این است که همیشه در حال مجاهده، جنگ و نزاع با نفس خود است و هدف او از این مبارزه آن است که بر نفس خود و هواهای نفسانیاش غلبه پیدا کند؛ ولی همیشه در جبههها و نبردها پیروزی نصیب او
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): خَیْرُکُمْ مَنْ أَطْعَمَ الطَّعَامَ وَ أَفْشَی السَّلَامَ وَ صَلَّی وَ النَّاسُ نِیَام. (خصال، ج 1، ص 91) بهترین شما کسی است که سفرۀ اطعامش باز باشد و بلند سلام کند و [در دل شب] که مردم خوابیدهاند نماز گزارد.
نمیشود، گاهی غالب و گاهی مغلوب است و به تعبیر روایت در این نبرد به زمین میخورد.
اگر مؤمن در مقام مجاهده با نفس، در مقابل انحرافات نفس بایستد و اجازۀ کوچک ترین موفقیتی برای نفس در رسیدن به هواها ندهد؛ در این صورت در مبارزه ای که میان او و نفس او برقرار شده، پیروز است؛ اما اگر مؤمن در این مبارزه شکست خورد، به دلیل اینکه سرمایۀ اصلی؛ به نام ایمان و تقوا؛ در او وجود دارد، خداوند تبارک و تعالی به او کمک کرده و نمیگذارد در مقابل نفس، همواره زمین خورده بماند، بلکه او را بلند کرده و متوجه توبه میکند.(1)البته چون این توبه و خوف از خداوند، به دنبال یک تجربۀ ناراحتکنندهای بوده که برای او ایجاد شده است، چه بسا وی بیش از کسانی که گرفتار آن مراحل نشدهاند، ثابت قدم میماند و خوف بیشتری از خداوند متعال دارد.
این یکی از الطاف الهی است که گاهی مؤمن پس از ارتکاب اختیاری معصیت و لغزشی، متوجه میشود چه حالاتی و مشکلاتی برای او به وجود آمده است. چه بسا قبل از ارتکاب گناه، چه لذّتهایی را در آن گناه میدیده و چه مرحلهای از ارضای شهوات و غرائز را در آن میدانسته، ولی پس از اقدام، متوجه اشتباه بزرگ خود میشود؛ که پندارهای باطل او سرابی بیش نبوده است.
آری، چون او با تجربه به این حقیقت رسیده است توجهش به پروردگار بیشتر میشود و راه توبه و بازگشت به سوی خدا را پیش میگیرد ودر نتیجه، نسبت به عدم ارتکاب گناه ارادهای قوی پیدا میکند.
1) (1) . قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزّوَجَلَّ بِعَبْدٍ خَیْراً فَأَذْنَبَ ذَنْباً تَبِعَهُ بِنَقِمَۀٍ وَ یُذَکِّرُهُ الِاسْتِغْفَارَ وَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّوجَلَّ بِعَبْدٍ شَرّاً فَأَذْنَبَ ذَنْباً تَبِعَهُ بِنِعْمَۀٍ لِیُنْسِیَهُ الِاسْتِغْفَارَ وَ یَتَمَادَی بِهِ وَ هُو َقَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ: (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعَاصِی). (بحارالأنوار، ج 64، باب 12، ص 229) هرگاه خداوند به بنده نظر خیری داشته باشد هر گاه آن بنده مرتکب گناهی شد او را گرفتار مصیبتی میکند و توبه را به یاد او میآورد و اگر بخواهد بندهای را گرفتار کند هرگاه او مرتکب گناه میشود خداوند به او نعمت میدهد و او توبه و استغفار را فراموش میکند و در آن نعمت غرق میشود. و این کلام خدای سبحان است که در قرآن کریم میفرماید: با برخورداری از نعمتها به هنگام ارتکاب گناه، آنان را - از جایی که نمیدانند - به عذاب نزدیک میکنیم.
هرچند آن ایمانِ با اصالت، در مبارزه با نفس مغلوب شده است، ولی پس از شکست و توبه به درگاه خداوند و بالا رفتن مرتبۀ خوف؛ که منشأ آن هم ایمان قبلی مؤمن است؛ ایمان او به عنایت خداوند به درجات بالاتری میرسد.
در اینجا امام (علیه السلام) به آیۀ 201 سورۀ مبارکۀ أعراف(1)استشهاد میکند که: کسانی که دارای صفت تقوا هستند، اگر از سوی شیطان دچار وسوسه شوند خدای متعال و پاداش و کیفر او را یاد کرده و در پرتو یاد او، تذکّر و توجه کامل پیدا میکنند و ناگهان به بصیرتی زائد بر آن بصیرتی که با اصل تقوا مرتبط بوده دست مییابند.
یکی از برکات و آثار تقوا این است که یا انسان را در مبارزۀ با نفس پیروز میکند ویا اگر خدای ناکرده مغلوب شد، آن تقوا سبب عنایت خداوند میشود و او را به سوی توبه و شدّت خوف از خدا سوق میدهد(2)و بصیرت بیشتری برای انسان پیدا میشود.
پس تقوا - حتّی در لغزشها - راه تکامل را برای انسان باز میکند؛ تا چه رسد به اینکه هیچ لغزشی از او سرنزده باشد. (3)والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . (إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ).
2) (2) . قَالَ الکاظم (علیه السلام): لَا خَیْرَ فِی الْعَیْشِ إِلَّا لِرَجُلَیْنِ: رَجُلٍ یَزْدَادُ فِی کُلِّ یَوْمٍ خَیْراً أَوْ رَجُلٍ یَتَدَارَکُ سَیِّئَۀً بِالتَّوْبَۀِ وَ أَنَّی لَهُ بِالتَّوْبَۀِ؟ وَ اللَّهِ لَوْ سَجَدَ حَتَّی یَنْقَطِعَ عُنُقُهُ مَا یَقْبَلُ اللَّهُ ذَلِکَ مِنْهُ إِلَّا بِوَلَایَتِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ أَلَا وَمَنْ عَرَفَ حَقَّنَا وَرَجَا الثَّوَابَ فِینَا وَرَضِی بِقُوتِهِ وَسَتَرَعَوْرَتَهُ وَدَانَ بِمَحَبَّتِنَا فَهُوَ آمِنٌ یَوْمَ الْقِیَامَۀ. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 51، ص 173) خیری در زندگی نیست مگر برای دو نفر؛ 1. شخصی که هر روز کردار نیکش را زیاد کند. 2 - فردی که گناهانش را با توبه جبران کند؛ ولی کجا است توبه برای او؟ به خداوند سوگند! اگر آنقدر سجده کند که گردنش قطع شود خداوند توبهاش را نمیپذیرد مگر به ولایت و دوستی ما اهل بیت. هر کس حق ما را بشناسد و امیدوار ثواب در بارۀ ما باشد و به روزی خود راضی باشد و شرمگاه خود را بپوشاند و با دوستی ما به خدای متعال نزدیک شود پس او در روز قیامت در امان باشد.
3) (3) . عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِین (علیه السلام): أَکْثَرُ مَا یُدْخِلُ النَّاسَ الْجَنَّۀَ تَقْوَی اللَّهِ وَ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ خَیْرُ مَا أُعْطِی الْإِنْسَانُ الْخُلُقُ الْحَسَنُ وَ خَیْرُ الزَّادِ مَا صَحِبَهُ التَّقْوَی وَ خَیْرُ الْقَوْلِ مَا صَدَّقَهُ الْفِعْل. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 52، ص 194) بیشترین چیزی که موجب ورود به بهشت میشود تقوا و نگهداشتن حریم خداوند و نیک خویی است و بهترین چیزی که به انسان عظا شده است خُلق نیکو است و بهترین زاد و توشه آن است که همراه با پرهیزکاری باشد و بهترین گفتار آن است که عمل آن را تصدیق کند.
درس پانزدهم(1)1 خصوصیّات شیعیان
قَالَ أبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام):
«إِیَّاکَ وَ السَّفِلَۀَ فَإِنَّمَا شِیعَۀُ عَلِیٍّ مَنْ عَفَّ بَطْنُهُ وَ فَرْجُهُ وَ اشْتَدَّ جِهَادُهُ وَ عَمِلَ لِخَالِقِهِ وَ رَجَا ثَوَابَهُ وَ خَافَ عِقَابَهُ فَإِذَا رَأَیْتَ أُولَئِکَ فَأُولَئِکَ شِیعَۀُ جَعْفَر»(2).
راوی این حدیث، ناقل همان روایتِ حضرت صادق (علیه السلام) است که تمام مسائل توحیدیِ مفید برای تودۀ مردم در آن ذکر شده است و اکنون به نام «توحید مفضّل»(3)در دسترس میباشد.
حضرت خطاب به چنین شخصیتی میفرماید: « إِیَّاکَ وَ السَّفِلَۀَ»؛(4)از اشخاص
1) (1) - این درس در جلسۀ «هشتاد و چهارم» و «هشتاد و نهم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَبْنِ مُحَمَّدبْنِ عِیسَی عَنْ مُحَمَّدِبْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ مَنْصُورٍ بُزُرْجَ عَنْ مُفَضَّلٍ، قَالَ: قَالَ أَبُوعَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام):.... (کافی، ج 2، باب المؤمن و... ص 226) حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: از مردم پست دوری کن، همانا شیعۀ امیرالمومنین کسی است که عفت شکم و فرج داشته باشد (آنها را از حرام و مشتبه نگهدارد) و سخت بکوشد و جهاد کند و برای خالقش عمل کند و به ثواب او امیدوار باشد و از عقابش بترسد، اگر مردم را این گونه دیدی، آنان شیعه جعفری هستند.
3) (3) . بحارالأنوار، ج 55، باب 8، ص 61.
4) (4) . بیان علامۀ مجلسی بر روایت: «سَفَله» جمع «سافل» است. «سفله» مردمان رذل و دون صفت هستند که در روایات از معاشرت و معامله با آنان نهی شده است. در بعضی از روایات «سفله» را به کسانی تفسیر کردهاند که به سخنان خود توجهی ندارند، نمیدانند چه میگویند و همچنین به آنچه در مورد آنان گفته میشود اعتنا نمیکنند. در این روایت «سفله» در مقابل «شیعه» با آن خصوصیات قرار گرفته و از معاشرت با آنان تحذیر و به عکس به مصاحبت با شیعیان ترغیب شده است.رَجَا ثَوَابَهُ: رجا و امید به لطف و عنایت پروردگار در صورتی صحیح و بجا است که توأم و همراه عمل، ورع و تقوا باشد و گر نه چیزی جز فریب و گول خوردن انسان توسط خودش نیست. اتکای انسان به عمل و دل خوش بودن به کارهای خیری که انجام میدهد و یقین و اطمینان به قبول عمل از طرف خداوند، چندان صحیح نیست، چراکه اعمال انسان در معرض آفات و خطرات فراوانی است که با آفات تکبر و غیبت و خطر ظلم، ستم، عجب، خودبینی و امثال آن ناگهان هیچ و پوچ میشود؛ بنا براین، جملۀ «و رجا ثوابه» یعنی در عین حال که ورع و تقوا و عمل خالص هست باید به خدا امیدوار شد که آفتی آن عمل را نابود نکند. احتمال دارد این چند جمله بیانگر علت حمله و توبیخ مخالفان شیعه باشد؛ یعنی علت اینکه آن گروه غیر شیعه، شما شیعیان و اصحاب مرا مورد توبیخ و سرزنش قرار میدهند این است که شما مواظب اطاعت و اعمال پسندیده نیستید و حسن عملی و اخلاقی ندارید و مراعات تقیه و دستورات ما را نمیکنید. (بحار الأنوار، ج 67، باب 57، ص 296 و ج 65، باب 19، ص 149)بیان شیخ صدوق (ره): در روایات، معانی مختلفی برای «سفله» بیان شده است. در روایات آمده است:- «سفله» آن کسی است که مواظب حرفهای خود نیست، هر چه بخواهد میگوید و از آنچه دربارۀ او بگویند، باک ندارد.- «سفله» کسی است که طنبور مینوازد.- «سفله» کسی است که نیکی و احسان او را مسرور نمیکند، بدی و شرّ نیز او را ناراحت نمیکند.- «سفله» شخصی است که ادّعای امامت یا امانتداری میکند در حالی که اهل آن نیست.اینها همه اوصاف «سفله» است. برخی از این اوصاف یا همۀ آنها اگر در کسی باشد، اجتناب از معاشرت با وی لازم است. (من لا یحضره الفقیه، ج 3، باب المعایش و المکاسب، ص 156)
پست و کسانی که از نظر فکری یا عملی در مراتب پایین هستند، بپرهیز(1)و در عوض با شیعیان أمیر مؤمنان علی (علیه السلام) ارتباط برقرار کن.
سپس حضرت مشخصات و مزایایی را برای شیعۀ امیرالمومنین (علیه السلام) نقل فرموده و در پایان از شیعۀ علوی (علیه السلام) به شیعۀ جعفری (علیه السلام) تعبیر میفرماید.
شروع توصیف با « إِنَّمَا شِیعَۀُ عَلِیٍّ» و پایان آن « أُولَئِکَ شِیعَۀُ جَعْفَر» است، آن هم با کلمۀ « إِنَّمَا» که بر حصر دلالت میکند، به این معنا که این دو امام بزرگوار در واقع، یکی هستند و فرقی میان آنان وجود ندارد؛ و تنها آن کسی شیعۀ
1) (1) . قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): إِیَّاکَ وَ مُخَالَطَۀَ السَّفِلَۀِ فَإِنَّ السَّفِلَۀَ لَا تَئُولُ إِلَی خَیْر. از ارتباط با سفلگان و مردمان پست بپرهیزید؛ زیرا رفت و آمد با آنان به صلاح انسان نیست و عاقبتش به خیر نخواهد بود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که واجد این اوصاف باشد.
اوصافی که در این روایت وجود دارد، مسئولیت انسان را به قدری سنگین میکند که کمر او را زیر این بار خم میکند.
اولین صفت: « عَفَّ بَطْنُهُ وَ فَرْجُهُ»؛ اگر انسان بخواهد به مقام والا برسد، باید تمام غریزههایش در کنترل او باشد.
شیعۀ امیرالمومنین (علیه السلام) باید بتواند نسبت به لذّتهایی همچون: خوردن، آشامیدن، غرایز جنسی، عفاف و... کنترل داشته باشد؛ مثلاً بتواند از یک غذای بسیار لذیذ که از راه غیرصحیح به دست آمده بگذرد یا از لذّتهای جنسی غیرمشروع اجتناب کند.(1)قرآن کریم میفرماید: ( وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الجَْنَّۀَ هِی الْمَأْوَی).(2)
1) (1) . عن أمیرالمومنین (علیه السلام): لَذَّۀُ الْکِرَامِ فِی الْإِطْعَامِ وَ لَذَّۀُ اللِّئَامِ فِی الطَّعَامِ. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 376) لذّت کریمان در خوراندن است و لذّت افراد پست در خوردن.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَنْ عَرَفَ اللَّهَ وَ عَظَّمَهُ مَنَعَ فَاهُ مِنَ الْکَلَامِ وَ بَطْنَهُ مِنَ الطَّعَام. (أمالی الصدوق، ص 303، المجلس الخمسون) هر کس خدای متعال را بشناسد و او را بزرگ بداند دهانش را از سخنِ بیهوده و شکمش را از غذای حرام باز میدارد.- قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): لَیْسَ مِنْ شِیعَتِی مَنْ أَکَلَ مَالَ امْرِئٍ حَرَاما. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 6، ص 66) کسی که مال دیگری را به حرام بخورد از شیعیان من نیست.- قَالَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله): الْجَنَّۀُ مُحَرَّمَۀٌ عَلَی جَسَدٍ غُذِّی بِالْحَرَام. (همان) بهشت بر بدنی که غذای حرام خورده حرام است.قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): أَکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِی النَّارَ الْأَجْوَفَانِ: الْبَطْنُ وَ الْفَرْج. (کافی، ج 2، باب العفۀ، ص 79) بیشترین چیزی که امت من به خاطر آن وارد جهنم میشوند دو عضو آنها است: «شکم» و «عورت». (چون از غذای حرام و مقاربت حرام پرهیز نمیکنند داخل جهنم شوند).
2) (2) . نازعات: آیه 40-41.شرط اول بهشتی شدن خوف ناشی از معرفت است. یعنی شناخت مقام پروردگار و ترسیدن از مخالفت با فرمان او است: (وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ)، مقام، اسم مکان یا مصدر است و مقام رب، قیام کامل و ظهور تام صفت ربوبی خداوند است که همان هنگام قیامت است، چراکه در قیامت عالم و نفوس و اعمال به منتهای کمال و فعالیت خود در جهت خیر و شر میرسند. در وجود هر انسان نیز صفت ربوبی رب به صورت کاملتر از دیگر موجودات ظاهر شده است چنانکه در هر اندیشه و عمل انسانی مقامی از رب است. اضافۀ رب به ضمیر، ظهور در ربوبیت خاص به شخص انسان دارد، توجه به این مقام ربوبی خاص است که هر انسانی را که دچار طغیان نشده نگران اندیشهها و اعمال خود میکند و عقل را فروزان و ارادۀ ایمانی را نیرومند میگرداند.شرط دوم که در حقیقت، نتیجۀ شرط اول و میوۀ درخت معرفت و خوف است تسلط بر هوای نفس و باز داشتن آن از سرکشی است؛ چرا که تمام گناهان و مفاسد و بدبختیهای انسان از هوای نفس سرچشمه میگیرد، وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی: خوف از مقام رب است که دائماً آدمی را هشیار نگاه میدارد تا هواها و انگیزههای گوناگون نفسانی بر او طغیان نکنند و حاکمیت عقل و ایمان را از بین نبرند و نظام روحی او را فاسد نسازند و زندگی پست و آلوده را بر حیات برتر و پاک او ترجیح ندهند. هوای نفس بدترین بتی است که معبود واقع شده است، حتی ابزار نفوذ شیطان در وجود آدمی هوای نفس است که اگر این شیطان درون با شیطان برون هماهنگ نشود و در را به روی ابلیس نگشاید، وارد شدن او غیر ممکن است، همان گونه که قرآن کریم میگوید: (إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ)؛ [ای ابلیس] تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی میکنند. (حجر: آیه 42). هر کس که نگرانی از مقام رب نداشته باشد و بر هوای نفس خود حاکم نباشد، سرکشی میکند و میان تیرگیهای نفسانی و طوفان هواها نمیتواند حق بین و عاقبتاندیش باشد تا زندگی برتر را انتخاب کند.
و امّا آن کسی که از ایستادن درحضور پروردگار خود (برای حساب) ترسیده و خویشتن را از خواهش نامشروع، باز داشته است، بدون شک بهشت جایگاه او است.
انسان باید نسبت به نفس خود برتری، علوّ وآمریت داشته و نفس مأمور او باشد. به این معنا که نفس در کنترل انسان باشد(1)نه او در کنترل نفس.
البته رسیدن به این حالت بسیار مشکل است؛ ولی برای پیمودن مسیر کمال و سعادت، باید این مشکلات را تحمل کرد و چارهای جز این نیست.
صفت دوم: « وَ اشْتَدَّ جِهَادُهُ»؛ جهاد و جنگ شدید و بیامان با نفس سرکش است.
1) (1) . عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِیهِ 8 أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ أُتِی بِخَبِیصٍ، فَأَبَی أَنْ یَأْکُلَهُ فَقَالُوا لَهُ: أَتُحَرِّمُ؟ قَالَ: لَا وَ لَکِنِّی أَخْشَی أَنْ تَتُوقَ إِلَیْهِ نَفْسِی فَأَطْلُبَهُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَۀَ (أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ الدُّنْیا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها) (احقاف، آیه 20). (بحار الأنوار، ج 67، باب 45، ص 62) حضرت صادق از پدر بزرگوارش 8 نقل میفرماید که: روزی حلوای شیرین و مطبوعی را به عنوان هدیه، خدمت أمیرمؤمنان علی (علیه السلام) آوردند. حضرت از خوردنش امتناع ورزید. عرض کردند: آیا خوردن این حرام است؟ فرمود: خیر. حرام نیست؛ ولی میترسم پس از خوردن، نفس من به آن علاقه پیدا کند و در نتیجه به فکر به دست آوردن آن باشم، سپس این آیه را تلاوت فرمود: چیزهای پاک و پاکیزه و لذتبخش را در دنیا صرف کردید و از آنها بهرهمند شدید.
این صفت هم کمرشکن است؛ چراکه جهاد، با سختی همراه است؛ به ویژه اگر با نفس باشد.(1)
صفت سوم: « عَمِلَ لِخَالِقِهِ»(2)این فراز چه مفهومی میتواند داشته باشد؟
آیا به این معنا است که شیعهٌ امیرالمومنین (علیه السلام) باید عبادات، نماز، روزه و حجّش را برای خداوند متعال انجام دهد؟!
اگر مقصود از عمل، عبادات است، مگر کسانی که شیعه محسوب نمیشوند، چنین خصوصیّتی ندارند و نماز و عبادات خود را برای غیر خداوند انجام میدهند؟!
بنابراین، شکی نیست که از این فراز، معنای وسیع تری اراده شده است؛ به این
1) (1) . رُوِی عَنِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله): أَنَّهُ قَالَ: لِلْجَنَّۀِ بَابٌ یُقَالُ لَهُ بَابُ الْمُجَاهِدِینَ یَدْخُلُونَ مِنْهُ وَ أَنَّ الْمَلَائِکَۀَ تَتَرَحَّبُ بِهِمْ وَ أَهْلُ الْجَمْعِ یَنْظُرُونَ إِلَیْهِمْ بِمَا أَکْرَمَهُمُ اللَّهُ وَ أَعْظَمُ الْجِهَادِ جِهَادُ النَّفْسِ لِأَنَّهَا أَمَّارَۀٌ بِالسُّوءِ، رَاغِبَۀٌ فِی الشَّرِّ، مَیَّالَۀٌ إِلَی الشَّهَوَاتِ، مُتَثَاقِلَۀٌ بِالْخَیْرَاتِ، کَثِیرَۀُ الْآمَالِ، نَاسِیَۀٌ لِلْأَهْوَالِ، مُحِبَّۀٌ لِلرِّئَاسَۀِ وَ طَالِبَۀٌ لِلرَّاحَۀِ. قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَۀٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی). (إرشاد القلوب، ج 1، باب 24، ص 98) برای بهشت دری است که آن را در جهادگران میگویند که مجاهدان از همان در وارد میشوند و فرشتگان به آنان خوشآمد میگویند و اهل محشر به کرامتی که خدا به آنان فرموده نگاه میکنند و بزرگترین جهاد، جهاد با نفس است؛ چراکه نفس به بدیها فرمان میدهد، به شرور و شهوتها میل میکند و نسبت به اعمال خیر انسان سنگینی میکند. آرزوهایش زیاد است، هول و هراسهای قیامت را فراموش میکند و ریاست و آسایشطلبی میکند. خداوند متعال میفرماید: (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَۀٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی) (یوسف: 53) همانا نفس به بدیها فرمان میدهد مگر اینکه پروردگارم رحم فرماید.قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) بَعَثَ سَرِیَّۀً. فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ: مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِی عَلَیْهِمُ الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ قِیلَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! وَ مَا الْجِهَادُ الْأَکْبَرُ؟ قَالَ: جِهَادُ النَّفْسِ. ثُمَّ قَالَ (صلی الله علیه و آله): أَفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْه. (أمالی الصدوق، 466، المجلس الحادی و السبعون) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) گروهی را برای جنگ بسیج فرمود. وقتی که رزمندگان از مأموریت بازگشتند فرمود: آفرین به سربازانی که جهاد و جنگ کوچک را به پایان رسانیدند و جهاد بزرگتر برای آنان مانده است. عرض شد: جهاد اکبر کدام جهاد است؟ فرمود: جهاد و مبارزه با نفس سرکش، سپس فرمود: بهترین جهادها جهاد کسی است که با همان نفسی که همراه او است جهاد کند.
2) (2) . شرح علامۀ مجلسی ذیل روایت: «و عمل لخالقه» یعنی تنها برای او کار کند. اینکه از خداوند به خالق تعبیر کرده تعلیل حکم است؛ یعنی چون خدا او را آفریده و آن کس که خالق است و به او وجود داده وتمام اعضا و جوارح و نیازمندیهای او را فراهم ساخته، شایستۀ عبادت است وصحیح نیست که دیگری را در عبادت با او شریک سازد، از این جهت تنها برای او کار کند. (بحارالأنوار، ج 65، ص 149)
معنا که شیعۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) باید تمامی اعمال خود را برای خداوند متعال انجام دهد و این مطلب بسیار مهمی است؛ چرا که موجب میشود او هیچ گاه خداوند را فراموش نکند.(1)انسان همواره مشغول انجام اعمال و رفتار مختلف و متنوع است، و این شئون مختلف باعث میشود که خدای متعال را در بسیاری از اوقات زندگی فراموش کند؛ اما اگر بنا شد که اعمال خود را برای خداوند انجام دهد، باید پیوسته متوجه خداوند متعال باشد؛ بهطوری که همیشه خود را در محضر خداوند تبارک و تعالی ببیند.
در این صورت، خداوند متعال هیچگاه فراموش شدنی نخواهد بود، و لازمۀ این عدم فراموشی حاضر دیدن او است، از این رو انسان عملی را که مورد رضایت او نیست انجام نمیدهد و اعمالی را که نمیتوان برای خداوند انجام داد، ترک کند؛ اعمالی که برای خدای متعال انجام میگیرد، محدود است به واجبات، مستحبات و مباحات.(2)حتی میتوان مباحات را نیز برای خدای سبحان انجام داد؛ و چقدر با ارزش است که انسان اعمال مباح مانند: خوردن، آشامیدن، خوابیدن، لباس پوشیدن، رفت و آمد کردن و... را برای خدا انجام دهد. همۀ اینها قابل استناد به خداوند است، به این صورت که این اعمال را به این قصد و نیّت انجام دهد که بتواند وجود و سلامتی خود را حفظ کرده و خدمتگذار اسلام بوده، بیشتر در خدمت اسلام باشد، بیشتر مردم را هدایت کند، بیشتر سرمایۀ علمی کسب کند و این سرمایۀ علمی را در راه خدمت به اسلام قرار دهد آماده کند، نه اینکه بیشتر بخورد و بیشتر در این دنیا لذّت ببرد. آن وقت است که این عمل چهرۀ عبادت به خود میگیرد(3)گرچه عمل در
1) (1) . (وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ). (حشر: آیه 19) و همچون کسانی نباشید که خداوند را فراموش کردند و خداوند نیز آنان را به «خود فراموشی» گرفتار کرد، آنان فاسقانند.
2) (2) . (... وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ). خداوند با شما است و او نسبت به آنچه انجام میدهید بینا است! (حدید، آیه 4) مرحوم امام، جملۀ حکیمانۀ مشهوری دارند که: عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نکنیم.
3) (3) . صِبْغَۀَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَۀً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ. (بقره: آیه 138) رنگ خدایی [بپذیرید! رنگ ایمان و توحید و اسلام] و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است؟! و ما تنها او را عبادت میکنیم.
ظاهر یکی است ولی هدف و غایت عمل فرق میکند.(1)یکی از نکاتی که میتوان از تعبیر « عَمِلَ لِخَالِقِهِ» استفاده کرد این است که شیعۀ أمیرالمومنین (علیه السلام) دارای یک نوع هوشیاری و کیاست خاصّی است؛ چراکه شیعۀ آن حضرت این اعمال مباح را در رابطه با غیر خدا انجام نمیدهد تا هیچ اجر و ثوابی بر آن مترتب نباشد.(2)
مثلاً ممکن است هدف دو کارمند و مسئول که امروز در جمهوری اسلامی مشغول کار هستند، به دو صورت مختلف باشد؛ یکی میگوید: ما کاری به این
1) (1) . وَ قَالَ النَّبِیُّ: نِیَّۀُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ. نیت مؤمن از عمل او بهتر است. (بحار الأنوار، ج 67، باب 53، ص 210) وَ قَالَ ایضاً: إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ وَ لِکُلِّ امْرِئٍ مَا نَوَی وَ لَا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ خَالِصِ النِّیَّۀِ فِی کُلِّ حَرَکَۀٍ وَ سُکُونٍ لِأَنَّهُ إِذَا لَمْ یَکُنْ هَذَا الْمَعْنَی یَکُونُ غَافِلًا وَ الْغَافِلُونَ قَدْ وَصَفَهُمُ اللَّهُ تَعَالَی فَقَالَ: (أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا) وَ قَالَ: (أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ). (همان) کارها با نیتها سنجیده میشود و هر کس با نیت خود محشور میگردد و لازم است بندگان در هر حرکت یا سکونی نیت خالص داشته باشند؛ زیرا اگر نیت خالص نباشد از غافلان به حساب میآیند و غافلان را هم خداوند مانند چهارپایان یا بدتر از آنها به حساب آورده است.
2) (2) . قَالَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله): یَقُولُ الله ابْنُ آدَمَ: مِلْکِی مِلْکِی وَ مَالِی مَالِی یَا مِسْکِینُ أَیْنَ کُنْتَ حَیْثُ کَانَ الْمِلْکُ وَ لَمْ تَکُنْ؟ وَ هَلْ لَکَ إِلَّا مَا أَکَلْتَ فَأَفْنَیْتَ أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَیْتَ أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَبْقَیْتَ؟ إِمَّا مَرْحُومٌ بِهِ وَ إِمَّا مُعَاقَبٌ عَلَیْهِ فَاعْقِلْ أَنْ لَا یَکُونَ مَالُ غَیْرِکَ أَحَبَّ إِلَیْکَ مِنْ مَالِکَ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 87، ص 350) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند متعال میفرماید: ای فرزند آدم! مِلک از من و مال از من است و من مالک همۀ جهان هستم، ای فرزند آدم! تو مسکین و نیازمند هستی و این ملک و مال پیش از تو بود و پس از تو هم خواهد بود و برای تو از جهان نصیبی نیست مگر آنچه بخوری و تمام شود یا بپوشی و مندرس گردد یا انفاق و بخشش کنی و بیش از این مقدار از مال و ملک دنیا نمیتوانی تصرف کنی و هر گونه تصرفی که در مال دنیا میکنی، اگر برای خدا و در راه خداوند و به نیت خیر باشد، در نتیجه اجر و ثواب آن را خواهی دید و اگر به نیت شر و فساد و روی هوسرانی و لهو باشد؛ به جزای بد و عقاب آن خواهی رسید. پس خوب متوجه باش! که اموال دیگران از مال خودت نزد تو محبوبتر نباشد؛ یعنی برای حفظ و نگهداری حقیقی مال خود مراقبت کن چنان که در نگهداری اموال دیگران مراقب هستی. و هنگامی مال خود را حفظ خواهی کرد که طوری رفتار کنی که پس از مرگ از آن مال بهرهمند گردی.توضیح: تحصیل مال و استفاده از متاع دنیا اگر برای خداوند و به نیت پاک و صحیح باشد، از عبادات محسوب میشود و از عنوان اشتغال دنیوی بیرون است. و در صورتی که روی نیت فاسد و نادرست و به اغراض باطل صورت گیرد، آن نیز نامطلوب و نامشروع خواهد بود.
حرفها نداریم که کدام رژیم حاکم است، ما زن و بچه داریم، کار میکنیم و پول میگیریم تا زندگی آنان را تأمین کنیم؛ اما دیگری میگوید: هدف من از این شغل، خدمت به نظام اسلامی است.
هر دو از نظر عمل بدنی یک کار را انجام میدهند؛ ولی چون هدفشان فرق میکند و غایت متفاوت است، میان این دوعمل هم تفاوت بسیاری وجود دارد؛ چرا که ارزش هر عملی به غایت و هدف آن بستگی دارد و تنها عملی ارزشمند است که برای خداوند متعال صورت گیرد.
قضاوت شما دربارۀ افرادی که با شما مرتبط هستند نیز چنین است؛ کسی را فرض کنید که به شما سلام میکند - خصوصاً در این زمان که روحانیان در حکومت نقش دارند - اما شما میدانید که سلام او برای این است که میخواهد در آینده از شما - مثلاً - تأییدیهای بگیرد، این سلام نه تنها او را نزد شما محبوب نمیکند، بلکه او را مبغوض میکند؛ اما شخص دیگری به شما سلام میکند به این عنوان که شما هستید که این نظام اسلامی را به پا کرده اید و ما را از قید کفر و استکبار بیرون آوردهاید، این هم سلام است؛ ولی این سلام چقدر ارزشمند است! در مورد اعمال نیز در رابطه با خدای تبارک و تعالی عیناً مسأله همین است.
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
درس شانزدهم(1)[1] مراقبت و غنیمت شمردن عمر
قِیلَ لَأبیالحسن الرضا (علیه السلام):
کَیْفَ أَصْبَحْتَ؟ فَقَالَ (علیه السلام): «أَصْبَحْتُ بِأَجَلٍ مَنْقُوصٍ وَ عَمَلٍ مَحْفُوظٍ وَ الْمَوْتُ فِی رِقَابِنَا وَ النَّارُ مِنْ وَرَائِنَا وَ لَانَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِنَا؟».(2)
اگرچه سلسله سند این روایت مشخص نیست، ولی کلمات ائمۀ معصومین:
به حضرت رضا (علیه السلام) گفته شد: شما چگونه شب را به صبح آوردید؟ حالِ شما هنگام ورود به روز جدید چطور است؟ ایشان در جواب فرمود: در حالی صبح کردم که عمرم کوتاه شده، عملم ضبط شده، مرگ چون طوقی به گردنمان افتاده، آتش را پشت سر داریم و نمیدانیم با ما چه میکنند.
رسول گرامی اسلام 6 مشابه این سؤال را از جوانی(3)می پرسند، او در پاسخ، معارف بسیار بالایی را مطرح میکند: «
أَصْبَحْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً »؛ روز را آغاز کردم در حالی که همه چیز برای من روشن است و به همه چیز یقین دارم،
ناله های اهل دوزخ را میشنوم و... که روایت جالبی است و خود عزیزان میتوانند مراجعه کنند.(1)تفاوت آن روایت با آن حدیث این است که مخاطب در آن روایت، رسول اکرم 6 بوده و همه چیز برای او قابل فهم است؛ ولی در اینجا مخاطب فردی عادی و از عامۀ مردم است و حضرت واقعیات را به گونه ای متناسب با حال او بیان
1) (1) . قَالَ أَبَوعَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) صَلَّی بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَی شَابٍّ فِی الْمَسْجِدِ وَ هُوَ یَخْفِقُ وَ یَهْوِی بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ وَ غَارَتْ عَیْنَاهُ فِی رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): کَیْفَ أَصْبَحْتَ یَا فُلَانُ؟ قَالَ: أَصْبَحْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً. فَعَجِبَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مِنْ قَوْلِهِ وَ قَالَ: إِنَّ لِکُلِّ یَقِینٍ حَقِیقَۀً، فَمَا حَقِیقَۀُ یَقِینِکَ؟ فَقَالَ: إِنَّ یَقِینِی یَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الَّذِی أَحْزَنَنِی وَ أَسْهَرَ لَیْلِی وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِی فَعَزَفَتْ نَفْسِی عَنِ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا حَتَّی کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی عَرْشِ رَبِّی وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلَائِقُ لِذَلِکَ وَ أَنَا فِیهِمْ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ الْجَنَّۀِ یَتَنَعَّمُونَ فِی الْجَنَّۀِ وَ یَتَعَارَفُونَ وَ عَلَی الْأَرَائِکِ مُتَّکِئُونَ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ کَأَنِّی الْآنَ أَسْمَعُ زَفِیرَ النَّارِ یَدُورُ فِی مَسَامِعِی. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ 9 لِأَصْحَابِهِ: هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِیمَانِ. ثُمَّ قَالَ لَهُ: الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَیْهِ فَقَالَ الشَّابُّ: ادْعُ اللَّهَ لِی یَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَۀَ مَعَکَ، فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَلَمْ یَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِی بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله) فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَۀِ نَفَرٍ وَ کَانَ هُوَ الْعَاشِر. (کافی، ج 2، باب حقیقۀ الإیمان و الیقین، ص: 52) حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) پس از اینکه نماز صبح را ادا کرد متوجه شد جوانی لاغر اندام و زرد چهره در مسجد نشسته که چرت میزد و سرش را بالا و پایین میبرد، رنگش زرد بود و تنش لاغر و دیدههایش به گودی فرو رفته بود، رسول اکرم فرمود: ای حارث [زید]! چه گونه شب را به روز آوردی؟ عرض کرد: یا رسول اللَّه! در حال یقین صبح کردم. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از سخنان او در شگفت شدند و فرمودند: هر یقین حقیقتی دارد، حقیقت یقین تو در چیست؟ عرض کرد: یا رسول اللَّه! همان یقین مرا به غم و اندوه کشانیده و شبها خواب را از دیدگان من ربوده و روز گرمم را به تحمل تشنگی (روزه) وادار ساخته و دلم از دنیا و آنچه در آن است به تنگ آمده و رو گردان است تا آنجا که گویا میبینم عرش پروردگارم برای رسیدن به حساب برپا است و همۀ مردم برای آن محشور شدند و من در میان آنان هستم، گویی به اهل بهشت مینگرم که در نعمتاند و در بهشت با هم تعارف میکنند و بر پشتیها تکیه زدهاند و گویی به دوزخیان نگاه میکنم که در آن زیر شکنجهاند و فریاد میکشند، گویی من هم اکنون نعرۀ آتش دوزخ را میشنوم که در گوشم میگردد و میچرخد، رسول خدا به اصحابش فرمود: این بندهای است که خدا دلش را با ایمان روشن کرده، سپس به او فرمود: ای جوان! با همین عقیده باقی باش، عرض کرد: یا رسول الله! برای من دعا کن که در رکاب تو شربت شهادت بنوشم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برایش دعا کرد و چیزی نگذشت که در یکی از غزوات پیامبر به جبهۀ جهاد رفت و پس از نه تن دیگر شهید شد و او نفر دهم بود.
میفرماید، به طوری که هم برای او قابل فهم باشد و هم موجب تنبّه و موعظه
گردد.(1)از این رو پاسخ حضرت در این روایت بیان حال ما است نه حال ایشان.
قسمت اول: « أَصْبَحْتُ بِأَجَلٍ مَنْقُوصٍ»؛ در حالی صبح کردم که یک روز را پشت سر گذاشتم، یک روز از عمر مقدّرم کاسته شد، آن هم کاسته شدنی که قابل جبران نیست و این یک واقعیت است.
وقتی انسان میبیند کسی در سن پنجاه سالگی از دنیا رفته و کلمۀ «پنجاه سال» را دربارۀ دیگران میشنود، روی آن حساب کرده و با خودش میگوید: خب؛ او آدم مسنّی بوده و در سن کهولت از دنیا رفته است؛ اما هنگامی که خودش به سن پنجاه سال رسید با اندک تأملی نسبت به گذشتۀ خود میبیند این عمر پنجاه ساله در زمانی بسیار کوتاه بر او گذاشته است، مثل اینکه واقعاً بیشتر از پنج روز یا پنج ماه در این دنیا زندگی نکرده است! چطور پنجاه سال به این سرعت گذشت؟!(2)بنابراین آینده هم، چندان طولانی نخواهد بود، پنج یا ده سال، کمتر یا بیشتر، بالاخره پایان کارِ این زندگی دنیوی بازگشت به سوی خداوند است.
از این رو، یکی از گرفتاریهای انسان، کوتاهیِ مدت اقامت او دراین دنیا است.(3)
1) (1) . قَالَ رسول الله (صلی الله علیه و آله): إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِیَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُکَلِّمَ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِم. (بحار الأنوار، ج 74، باب 7، ص 139) ما پیامبران مأمور شدیم که با مردم به اندازۀ عقل و خردشان سخن بگوییم.
2) (2) . عن امیرالمومنین (علیه السلام): الْفُرَصُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ. فرصتها مانند گذشتن ابر میگذرد. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 473)
3) (3) . قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): مَکْتُوبٌ فِی التَّوْرَاۀ... أَبْنَاءَ الْأَرْبَعِینَ أَوْفُوا لِلْحِسَابِ أَبْنَاءَ الْخَمْسِینَ زَرْعٌ قَدْ دَنَا حَصَادُهُ أَبْنَاءَ السِّتِّینَ مَا ذَا قَدَّمْتُمْ وَ مَا ذَا أَخَّرْتُمْ أَبْنَاءَ السَّبْعِینَ عُدُّوا أَنْفُسَکُمْ فِی الْمَوْتَی أَبْنَاءَ الثَّمَانِینَ یُکْتَبُ لَکُمُ الْحَسَنَاتُ وَ لَا یُکْتَبُ عَلَیْکُمُ السَّیِّئَاتُ أَبْنَاءَ التِّسْعِینَ أَنْتُمْ أُسَرَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ ثُمَّ یَقُولُ: مَا تَقُولُ فِی رَجُلٍ کَرِیمٍ أَسَرَ رَجُلًا مَا ذَا یَصْنَعُ بِهِ؟ قُلْتُ: یُطْعِمُهُ وَ یَسْقِیهِ وَ یَفْعَلُ بِهِ فَقَالَ: فَمَا تَرَی اللَّهَ صَانِعاً بِأَسِی؟ (روضۀ الواعظین و بصیرۀ المتعظین، ج 2، ص: 486) امام صادق (علیه السلام) فرمودند در تورات نوشته است:... ای چهل سالگان! برای بررسی حساب آماده شوید. ای پنجاه سالگان! کاشته و زراعتی هستید که هنگام درو کردنش فرا رسیده است. ای شصت سالگان! بنگرید چه پیش فرستادهاید و چه به جا گذاشتهاید. ای هفتاد سالگان! خویش را در شمار مردگان بشمارید. ای هشتاد سالگان! حسنات شما برای شما نوشته میشود و خطاهای شما نوشته نمیشود. ای نود سالگان! شما اسیران خدا در زمین خدایید. امام صادق (علیه السلام) در این هنگام فرمودند: در مورد مرد کریمی که اسیری داشته باشد، چه گفته میشود؟ راوی میگوید: گفتم: به او خوراک و آشامیدنی میدهد و نسبت به او نکوکاری میکند. فرمودند: خیال میکنی خداوند با اسیر خود چگونه رفتار میکند؟
حضرت میفرماید: در حالی صبح کردم که میدانم مدت اقامت من در این دنیا بسیار اندک است؛ به طوری که اصلاً قابل ملاحظه نیست.
نکتۀ قابل توجه آن است که هر چیزی در دنیا؛ حتی کسالتهای شدید؛ قابل جبران است؛ امّا آن چیزی که دیگر قابل جبران و بازگشت نیست، عمر است. یک لحظه از عمر هم قابلیت بازگشت ندارد. - البته مواردی که در قرآن کریم بیان شده، اعجاز بوده از مسألۀ عمومی و عادی خارج است. -(1)
1) (1) .(أَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَۀٍ وَ هِی خاوِیَۀٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنَّی یُحْیی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَۀَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَۀَ عامٍ فَانْظُرْ إِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَۀً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ). (بقره، آیه 259). مانند آن کسی (ارمیای پیغمبر، یا عزیر) که از آبادیای (بیت المقدّس) میگذشت در حالی که [دیوارهای] آن ده بر سقفهایش فروریخته بود (عزیر چون استخوانهای از هم جدا گشته و پوسیدۀ مردم آن آبادی ویران را دید و دوست داشت خدا زنده کردن آنان را به او نشان دهد «نه از روی تعجّب یا انکار یا شکّ») گفت: چگونه خداوند [اهل] این آبادی را پس از مردن زنده میکند؟ پس خداوند او را میرانید و بعد از صد سال زندهاش کرد و به او گفت: چه مدّت است [در اینجا] استراحت و توقف کردی؟ (عزیر چون در اوّل روز هنگامی که به خواب رفته بود مرده و پس از صد سال در آخر روز زنده شده بود به این جهت) گفت: یک روز درنگ کردم (و چون دید هنوز آفتاب است و خورشید پنهان نشده گفت:) یا پاره ای از یک روز، خداوند فرمود: (چنین نیست) بلکه صد سال است که [در اینجا] توقف کردهای (اگر میخواهی بدانی) پس به طعام و خوردنی و شراب و نوشیدنی خود (که در زنبیل نهاده بودی) نگاه کن که (در این مدّت) تغییر نیافته و بدبو نشده است (عزیر دید انجیر و انگوری که در سبد داشته مانند آن است که از درخت چیده و آب انگور او چنان است که تازه فشرده) و به الاغ خود نگاه کن (که چگونه استخوانهایش پوسیده و اجزائش پراکنده شده است) و چنین کردیم (پس از صد سال زندهات ساختیم) تا تو را آیت و نشانهای [از قدرت و توانایی خود] برای مردم قرار دهیم، و به استخوانها نگاه کن چگونه آنها را به هم ترکیب و میپیوندیم سپس باگوشت میپوشانیم، پس چون اینحال و چگونگی [آثار و نشانههای قدرت خداوند در زنده کردن مردگان] برای او واضح و هویدا شد گفت: [اکنون] میدانم [وآشکارا میبینم] بهراستی خداوند بر هر چیز توانا است. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این باره فرمود: هنگامی که عزیر از خانه بیرون رفت پنجاه سال داشت و زن او آبستن بود. خدای متعال او را میراند و پس از صد سال زندهاش گردانید چون به خانه بازگشت پنجاه ساله بود و پسرش صد ساله و آن از آیات و نشانههای «قدرت» خداوند است.
پس باید از این سرمایهای که پیوسته رو به پایان است کمال استفاده را ببریم(1)؛ به
عنوان مثال، اگر تاجری سرمایهای دارد و میداند که این سرمایه نه تنها تا آخر عمر افزایش نخواهد یافت، بلکه هر روز ناچار است مقداری از آن را برای گذران زندگی خود خرج کند، این شخص برای چنین سرمایهای چقدر ارزش قائل است؟!
سرمایۀ عمر نیز چنین است، بلکه به مراتب بالاتر و ارزشمندتر است؛ بنابراین باید این موقعیتها، امکانات، فرصتها و این نیروی جوانی را غنیمت بشمارید.(2)یک انسان مخصوصاً اگر اهل علم بوده و علاقهمند به علم، تبلیغ و ترویج و معارف دین باشد، میتواند استفادۀ بسیاری از عمرش بکند.
مگر صاحب جواهر(3)بیشتر از یک انسان بود؟! ببینید چه موفقیت بزرگی به
1) (1) . إِنَّ الْفُرَصَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوهَا إِذَا أَمْکَنَتْ فِی أَبْوَابِ الْخَیْرِ وَ إِلَّا عَادَتْ نَدَماً. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص: 473) به درستی که فرصتها مانند گذشتن ابر میگذرند، پس آنها را هرگاه ممکن شوند در بابهای خیر غنیمت بدانید وگرنه پشیمانی به بار میآورد.
2) (2) . قال رسول الله علیه وآله السلام: یَا أَبَاذَرٍّ! اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ: شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغُلِکَ وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِکَ. (بحار الأنوار، ج 74، باب 4، ص 77) ای اباذر! پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمار: جوانیات را پیش از پیری، تندرستیات را پیش از بیماری، توانگریات را پیش از ناتوانی، آسودگیات را پیش از سرگرمی، زندگیات را پیش از مردن.- عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: اصْبِرُوا عَلَی الدُّنْیَا فَإِنَّمَا هِی سَاعَۀٌ فَمَا مَضَی مِنْهُ فَلَا تَجِدُ لَهُ أَلَماً وَ لَا سُرُوراً وَ مَا لَمْ یَجِئْ فَلَا تَدْرِی مَا هُوَ وَ إِنَّمَا هِی سَاعَتُکَ الَّتِی أَنْتَ فِیهَا فَاصْبِرْ فِیهَا عَلَی طَاعَۀِ اللَّهِ وَ اصْبِرْ فِیهَا عَنْ مَعْصِیَۀِ اللَّه. (کافی، ج 2، باب محاسبۀ العمل، ص: 453) مجموع عمر آدمی در دنیا ساعتی بیش نیست، آنچه از این ساعت گذشته است معدوم شده و لذّت و رنجی از آن احساس نمیکنید و آنچه از آن هنوز نیامده است نمیدانید چیست، سرمایۀ موجود و پر ارزش عمر، تنها همان لحظات نقدی است که اینک در اختیار شما است و در آن به سر میبرید. مالک نفس خود باشید و در حال حاضر برای اصلاح و رستگاری خود بکوشید، در مشکلات وظیفهشناسی و اطاعت از اوامر الهی پایداری و از آلودگی به گناه و نافرمانی خداوند، خودداری کنید.- قَالَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله): بَلْ رَأْسُ مَالِ الْعَبْدِ أَوْقَاتُه. سرمایۀ بندۀ خدا اوقات عمر او است. (مجموعۀ ورام، ج 1، ص 106)
3) (3) . آیت الله محمدحسن نجفی، از بزرگترین فقهای شیعه در قرن 13 هجری است که به نام کتاب فقهی خود «جواهر الکلام» به «صاحب جواهر» مشهور شده، وی به سال 1267 هجری قمری. در نجف درگذشته است. آنطور که نقل میکنند آن وقتی که ایشان این کتاب را نوشتهاند سرداب در نجف نبوده است، ایشان یک منزل محقر داشتند و درب یک اتاقشان به یک دالانی باز بوده که در آن هوای گرم نجف یک نسیم داغی میآمده و ایشان مشغول تحریر «جواهر» بودند.
دست آورد آن هم در شرایط سختی که نجف آن روز داشت! نجفِ امروز با تمام امکاناتی که برای آن فراهم است، بیشتر از هفت ماه از سال، قابل سکونت نیست. صاحب جواهر در نجفِ آن روز با نبودن وسیلۀ آسایش - نه آب در حدّ کفایت، نه امکانات و نه وسایل خنک کننده و... - جواهری نوشت که اهل علم - حتی فقهای بزرگ ما - در هیچ مسألهای خود را از آن بینیاز نمیبینند، و حتی برای حصول و مزید اطمینان از مطالبی که در کتابهایی هم که بعد از جواهر تألیف شده باید به جواهر مراجعه کرد. او هم یک انسان بود، اما از وقت و سرمایۀ عمرش کاملاً استفاده کرد. و همینطور - بحمد الله تعالی - بزرگان و علمای شیعه در طول تاریخ - از شیخ طوسی (ره) گرفته تا علمای زمانهای بعد - جداً از این سرمایه استفاده کردهاند و این برای ما درس است.
خود شما دیده اید که حتّی در این زمان چه بزرگان موفّقی داشته ایم؛ به طوری که میبینیم چه طلاّب فاضلی را تربیت کردهاند، دهها تألیف، مؤسسات، تبلیغات و خدمات گوناگون به عالَم اسلام از ایشان باقی مانده است.(1)اینها همه برای این است که ارزش فرصتهای خود را درک کردهاند و از این سرمایۀ عمر حداکثر استفاده را کردهاند.(2)
1) (1) . مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی از جمله بزرگانی است که بعد از حیات پربرکتشان هم منشا برکات عظیمی از جهت تالیفات، مرکز فقهی ائمه اطهار و شاگردان و... - بودهاند وخدمات شایانی به عالم اسلام و انقلاب کردهاند. حشره الله تعالی مع النبیین و الائمۀ و الصالحین.
2) (2) . قَالَ رسول الله (صلی الله علیه و آله): یَاأَبَاذَراغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ: شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغْلِکَ وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِک. (مجموعه ورام، ج 1، ص: 279) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به ابوذر غفاری فرمود: پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت بشمار، جوانی ات را قبل از پیری، سلامتی و تندرستی ات را قبل از بیماری، تمکّن و توانگری ات را قبل از تهیدستی، آسایش و فراغتت را قبل از گرفتاری و زندگانی ات را قبل از مرگ.- عن الحسن (علیه السلام) کان یقول: یَا ابْنَ آدَمَ إِنَّکَ لَمْ تَزَلْ فِی هَدْمِ عُمُرِکَ مُنْذُ سَقَطْتَ مِنْ بَطْنِ أُمِّکَ فَخُذْ مِمَّا فِی یَدَیْکَ لِمَا بَیْنَ یَدَیْکَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ یَتَزَوَّدُ وَ الْکَافِرَ یَتَمَتَّع. (بحار الأنوار، ج 75، باب 19، ص 101) امام حسن مجتبی (علیه السلام) میفرمود: ای فرزند آدم! تو از روزی که شکم مادر را ترک گفته و به زمین قدم گذاشتی پیوسته سرگرم نابود ساختن عمر خویشتن هستی. از فرصت زندگی استفاده کن و از آنچه اکنون در دست داری برای منازلی که در پیش داری بهرهبرداری کن چراکه افراد با ایمان از دنیا برای فردای خود زاد و توشه تهیه میکنند و افراد بیایمان تنها از آن لذّت و کامروایی میخواهند.
مبادا با خود بگویید: من به تنهایی چه نقشی میتوانم داشته باشم؟! توجه داشته باشید که شما نیز مانند آن بزرگواران میتوانید هزاران نقش داشته باشید؛ به شرط اینکه برای فکر، عمر، جوانی و امکانات خود، ارزش قائل شوید و بدانید که این سرمایه، روز به روز از دست انسان گرفته و کم میشود و هرگز چیزی جای آن را پر نمیکند.
این بیان امام رضا (علیه السلام) باید خیلی مورد توجه و اهتمام قرار بگیرد، خصوصاً برای ما اهل علم.
حضرت در قسمت دوم روایت میفرماید: «
وَعَمَلٍ مَحْفُوظٍ »؛ در حالی صبح کردم که عمل من ضبط شده و تحت کنترل است.
انسان در این دنیا از یک زندانی بسیار خطرناک بین المللی، که تمام جزئیات اعمال و رفتارش تحت کنترل است، به مراتب بیشتر تحت کنترل است.
دوستان ما قبل از پیروزی انقلاب - خصوصاً کسانی که حکومت در مورد حساسیت بیشتری داشت - وقتی از زندان بیرون میآمدند، رژیم نسبت به تمام حرکات آنان، حتی نسبت به یک سرفۀ آنان، حساسیت داشت، تصور میکرد که این سرفه اشاره به یک مطلبی است و میخواهند یک پیامی را به دیگری برسانند، روی نگاهشان حساب میشد، روی همۀ حرکات و سکناتشان حساب میشد.
اما آن همه مراقبت و حساسیت، در برابر نظارت الهی و مراقبت مأموران و فرشتگانی اعمال انسان را ثبت و ضبط میکنند، صفر است. دیگر هیچ مجالی برای آزادی - به معنایی که ما فکر میکنیم - نیست(1)، حتی یک نظر خائنانه که کسی اصلاً نمیتواند آن را تشخیص دهد، نیز از قلم او نمیافتد ( یَعْلَمُ خائِنَۀَالْأَعْیُن)؛(2)به عنوان
1) (1) . عن امیرالمومنین (علیه السلام):... و لا یمکن الفرار من حکومتک... («فرازی از دعای کمیل» دعاؤه (علیه السلام) فی لیلۀ النصف من شعبان و لیلۀ الجمعۀ و هو دعاء الخضر)... و گریزی از حکومت تو ممکن نیست....
2) (2) . چشمهایی را که به خیانت گردش میکند از علم خداوند مخفی نیست. (غافر، آیه 19).البته خیانت چشمها صورتهای مختلفی دارد: گاه به صورت نگاههای دزدکی، نگاه تحقیرآمیز، نگاه برای تشویق به فساد، و نگاه به نامحرم، استراق بصر نسبت به زنان بیگانه است و گاه به صورت اشاراتی با چشم به منظور تحقیر یا عیبجویی از دیگران و یا اشاراتی که مقدمۀ توطئهها و نقشههای شیطانی است.عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ مَسْلَمَۀَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام):... فَقَالَ: أَلَمْ تَرَ إِلَی الرَّجُلِ یَنْظُرُ إِلَی الشَّیْءِ وَکَأَنَّهُ لَا یَنْظُرُ إِلَیْهِ فَذَلِکَ خَائِنَۀُ الْأَعْیُن. (معانی الأخبار، باب معنی خائنۀالأعین، ص 147) جریری از امام صادق (علیه السلام) دربارۀ این آیۀ مذکور در متن سؤال کرد، حضرت فرمود: آیا ندیدهای که گاهی شخصی چیزی را طوری نگاه میکند که گویا به آن نظر نمیکند؟ این نگاههای خیانتآلود است. آری! این نگاهها خواه به نوامیس مردم باشد یا امور دیگری که نگاه کردن به آن ممنوع است بر خداوندی که ذرهای از آنچه در آسمانها و زمین است از علم او مخفی نیست پنهان نمیماند، (لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّۀٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ). (سبأ، آیۀ 3) خداوند متعال از حرکات مخفیانۀ چشمها و اسرار درون سینهها آگاه است در آن روز با این علم و آگاهی دقیق دربارۀ خلایق دادرسی و قضاوت میکند؛ بنابراین روز گنهکاران سیاه و تاریک است.
مثال، وقتی شخصی در مسیر خود با زن نامحرمی روبه رو میشود، قصد، کیفیت و چگونگی نگاه او را کسی نمیفهمد ولی خداوند تبارک و تعالی و آنهایی که از طرف او مأموریت دارند همه را ثبت و ضبط میکنند.
( وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ) ؛(1)تمام آنچه را که سینهها و دلها از بغض، کینه، حسد و سایر رذایل اخلاقی، پنهان کردهاند تحت نظارت الهی قرار دارد.(2)
1) (1) . و آنچه را سینهها و قلبها پنهان میدارند، میداند. (همان)
2) (2) . (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نحَْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ. إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمَالِ قَعِیدٌ. مَّا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ). (ق، آیه 16-18) همانا انسان را آفریدیم و همواره آنچه را که باطنش [نسبت به معاد و دیگر حقایق] به او وسوسه میکند، میدانیم و ما به او از رگ گردن نزدیکتریم. [یاد کن] دو فرشتهای را که همواره از ناحیۀ خیر و شر، ملازم انسان هستند و همۀ اعمالش را دریافت و ضبط میکنند. هیچ سخنی را به زبان نمیگوید جز اینکه نزد آن [برای نوشتن و حفظش] نگهبانی آماده است.خداوند متعال خالق است و ما در جمیع حالات به وجود او وابستهایم؛ به همین جهت ممکن نیست او در حالی که از رگ قلب نیز به ما نزدیکتر است از ظاهر و باطن ما بی خبر باشد. خداوند متعال در این خصوص میفرماید: (وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ)؛ بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل میشود، و همۀ شما نزد او در قیامت جمع خواهید شد. (انفال، آیۀ 24) با این احاطۀ علمی خداوند و اینکه ما در قبضۀ قدرت او هستیم، تکلیف ما روشن میکند که نه افعال و گفتار ما از او پنهان است و نه اندیشهها و نیات و حتی وسوسههایی که از قلب ما میگذرد. توجه به این واقعیت انسان را بیدار میکند و به مسئولیت سنگین و پروندۀ دقیق او در دادگاه عدل الهی آشنا میسازد و از انسان بی خبر و بی تفاوت، موجودی هوشیار و سر به راه و متعهد و با تقوا به وجود میآورد.خداوند میافزاید: (إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ)؛ به خاطر بیاورید هنگامی را که دو فرشتۀ سمت راست و چپ انسان که مراقب و ملازم او هستند اعمال او را گرفته، ضبط میکنند؛ یعنی علاوه بر احاطۀ علمی خداوند به ظاهر و باطن انسان، دو فرشته نیز مأمور حفظ و نگاهداری حساب اعمال اوهستند که از سمت راست و چپ از او مراقبت میکنند، پیوسته با او هستند و لحظهای جدا نمیشوند تا از این طریق اتمام حجت بیشتری شود و بر مسألۀ نگاهداری حساب اعمال، تأکیدی باشد. «تلقی» به معنای دریافت و اخذ و ضبط است و «متلقیان» دو فرشتهای هستند که مأمور ثبت اعمال انسان هستند. «قعید» به معنی نشسته است و در اینجا مقصود ملازم و مراقب است. و به تعبیر دیگر مفهوم آیه این نیست که این دو فرشته در سمت راست و چپ انسان نشستهاند؛ زیرا انسان گاه نشسته است و گاه در حال راه رفتن، بلکه این تعبیر کنایه از آن است که این دو همواره با انسانند و مترصد اعمال او هستند.در روایات اسلامی آمده است که فرشتۀ سمت راست، نویسندۀ حسنات است و فرشتۀ سمت چپ نویسندۀ سیئات. و فرشتۀ اول فرمانده فرشتۀ دوم است، هنگامی که انسان عمل نیکی انجام دهد، فرشته سمت راست ده برابر مینویسد و هنگامی که عمل بدی از او سر زند و فرشته سمت چپ میخواهد آن را بنویسد، فرشتۀ سمت راست میگوید: عجله مکن لذا او هفت ساعت به تأخیر میاندازد، اگر پشیمان شد و توبه کرد چیزی نمینویسد و اگر توبه نکرد تنها یک گناه برای او مینویسد. خداوند میفرماید: (ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ)؛ هیچ سخنی را انسان به زبان نمیآورد مگر اینکه نزد آن فرشتهای مراقب و آماده برای انجام ماموریت استدوست نزدیکتر از من به من است وین عجبتر که من از وی دورم!چه کنم با که توان گفت که دوست در کنار من و من مهجورم!
حضرت در قسمت سوم روایت میفرماید: «
وَالْمَوْتُ فِی رِقَابِنَا »؛ درحالی صبح کردم که مرگ همانند طوق در گردن های ما است.
یعنی هیچ فاصلهای بین ما و مرگ وجود ندارد. مرگ گریبان انسان را گرفته و هیچ علت و سبب ظاهری هم لازم ندارد.
بسیاری از افراد را دیدهایم که از سلامتی کاملی برخوردار بودند؛ شب با سلامت کامل خوابیدند ولی در یک لحظه زندگی آنان به پایان رسیده؛ و دیگر از خواب برنخاستند.(1)
1) (1) . قال أمیرالمؤمنین (علیه السلام): فَبَادِرُوا الْعَمَلَ وَ خَافُوا بَغْتَۀَ الْأَجَلِ فَإِنَّهُ لَا یُرْجَی مِنْ رَجْعَۀِ الْعُمُرِ مَا یُرْجَی مِنْ رَجْعَۀِ الرِّزْقِ مَا فَاتَ الْیَوْمَ مِنَ الرِّزْقِ رُجِی غَداً زِیَادَتُهُ وَ مَا فَاتَ أَمْسِ مِنَ الْعُمُرِ لَمْ یُرْجَ الْیَوْمَ رَجْعَتُهُ الرَّجَاءُ مَعَ الْجَائِی وَ الْیَأْسُ مَعَ الْمَاضِی (فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون). (نهج البلاغۀ، خ 114، ص: 169) پس در اعمال نیکو شتاب کنید و از فرارسیدن مرگ ناگهانی بترسید؛ زیرا آنچه از رزق که از دست رفته، امید بازگشت آن وجود دارد؛ اما عمر گذشته را نمیشود باز گرداند، آنچه را امروز از بهره دنیا کم شده میتوان فردا به دست آورد؛ امّا آنچه دیروز از عمر گذشته، امید به بازگشت آن نیست، به آینده امیدوار و از گذشته نا امید باشید از عذاب خدا بترسید و جز بر حالت مسلمانی نمیرید.قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَقَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ! الْمَوْتَۀَ الْمَوْتَۀَ الْوَحِیَّۀَ الْوَحِیَّۀَ لَاتَرُدُّهَا سَعَادَۀٌ أَوْ شَقَاوَۀٌ جَاءَ الْمَوْتُ بِمَا فِیهِ بِالرَّوْحِ وَ الرَّاحَۀِ لِأَهْلِ دَارِ الْحَیَوَانِ الَّذِی کَانَ لَهَا سَعْیُهُمْ وَ فِیهَا جَاءَ الْمَوْتُ بِمَا فِیهِ بِالْوَیْلِ وَ الْحَسْرَۀِ وَ الْکَرَّۀِ الْخَاسِرَۀِ لِأَهْلِ دَارِ الْغُرُورِ الَّذِینَ کَانَ لَهَا سَعْیُهُمْ وَ فِیهَا رَغْبَتُهُم. (بحار الأنوار، ج 74، باب 6، ص: 112) امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل میکنند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای ما خطبه خواندند و در خطبۀ خود فرمودند: ای مردم! مرگ با سرعت میرسد و کسی را یارای آن نیست که با خوشبختی و بدبختی آن را از آمدن باز دارد، بعد از مرگ یا سعادت یا شقاوت است، مرگ با آنچه همراه دارد رسیده، مرگ مژدۀ بشارت و آسایش برای اهل آخرت میباشد. کسانی که در دنیا برای آخرت که خانۀ زندگی و جاودانی است کار کرده و برای آن جهان زاد و توشه تهیه کردند، ولی برای کسانی که برای دنیا کار کردند و سعی و کوشش خود را برای زندگی در جهان فانی به کار بردند زیانکاری و خسران و وبال میآورد و آنها در روز قیامت سودی نخواهند داشت و گرفتار خسران و عذاب خواهند شد.
حضرت در قسمت چهارم میفرماید: « وَالنَّارُ مِنْ وَرَائِنَا وَلَا نَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِنَا؟»؛ در حالی صبح کردم که آتش پشت سرما است. نمیدانیم سرنوشت ما چگونه رقم خواهد خورد و با ما چه خواهد شد؟
اگر کسی به این مسایل توجه داشته باشد و این فرصتها را از دست ندهد و کاملاً مراقب باشد، سر نوشت خوبی در انتظار او خواهد بود - ان شاء الله تعالی -.
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
درس هفدهم(1)1 عاقل کیست ؟
قال أمیرالمؤمنین (علیه السلام):
«مَنْ لَمْ یُهَذِّبْ نَفْسَهُ لَمْ یَنْتَفِعْ بِالْعَقْلِ».(2)
کسی که روح و جان خود را تهذیب و پاکیزه نکرده باشد از عقلش استفاده نکرده است.
این جملۀ کوتاه معنای بسیار لطیف و ظریفی دارد
« لَمْ یَنْتَفِعْ» با «لا یَنْفَع» تفاوت دارد؛ چراکه اگرحضرت فرموده بودند: «لا یَنْفَع» معنا این میشد که اثر وضعیِ عدم تهذیب نفس، استفاده نکردن از عقل است؛ اما کلمۀ « لَمْ یَنْتَفِعْ» دلالت بالاتری دارد، به این معنا که عدم تهذیبِ نفس نشان دهندۀ این است که این شخص از عقل خود استفاده نکرده است.
انسانی، که نفس خودش را تهذیب کرده است، از عقل خودش استفاده کرده و منتفع شده است؛ بنابراین میتوان گفت: میان تهذیب نفس و استفاده از عقل ملازمه وجود دارد. در مقابل، انسانی که در مقام تهذیب نفس برنیامده است، از عقل خودش بهره نگرفته و از آن استفاده نکرده است؛ چراکه نتیجۀ استفاده از عقل، تحقّق تهذیب نفس است.
وقتی زندگی افراد و شخصیتها را - چه شخصیتهای ارزنده و مورد احترام و قابل تقدیس و چه افرادی که عمری را به عیش و نوش و در مسایل مادی گذراندهاند - بررسی میکنیم، دو دیدگاه برای ما بوجود میآید:
با ملاحظۀ مجموعۀ زندگی انسان شایسته ای که عمرخود را در تقوا، پاکی، طهارت، خدمت به خلق، تبلیغ، ترویج تألیف، تدریس و خدمت به اسلام و مسلمانان صرف کرده، میگوییم: عجب انسان عاقلی بوده است!
اما اگر شخصی به خاطر عدم تهذیب نفس، عمر محدود خود را در لذتهای مادی زودگذر - که هرکدام از آنها با ناراحتیهایی نیز همراه است - سپری کرد، میگوییم: عجب انسان بی توجّهی بوده است، به جای اینکه عمرش را در مسایل معنوی صرف کند و خودش را وقف خدمت به اسلام و مسلمانان کند، با روی آوردن به دنیا بدون اینکه به هدف مورد نظرش رسیده و لذّت مورد انتظارش را برده باشد بار سنگین بسیاری از گناهان را به دوش کشیده است.
بنابراین طبیعت عقل، اقتضا میکند که انسان نفس خود را تهذیب کند و دچار انحرافات و گرفتار مسایل مادی نشود و خودش را بالاتر از این امور بداند.(1)بالأخره روزگار سپری شده و زندگی به آخر میرسد. از نظر زندگی دنیوی نمیتوان میان کسانی که غرق در شهوات و لذّات بودهاند و کسانی که با قناعت و تهذیب نفس زندگی کردهاند فرق زیادی قائل شد؛ اما در پایان زندگی و ماحَصَل عمر، میان این دو گروه هزاران فرسنگ فاصله وجود دارد.(2)
در حقیقت این روایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مؤیّد همان روایت معروف است که راوی از حضرت امام صادق (علیه السلام) سوال میکند که «عقل» چیست؟ حضرت میفرماید:
1) (1) . رُوِی أَنَّ النَّبِی علیه و آله السلام: قِیلَ لَهُ مَا الْعَقْلُ؟ قَالَ: الْعَمَلُ بِطَاعَۀِ اللَّهِ وَ إِنَّ الْعُمَّالَ بِطَاعَۀِ اللَّهِ هُمُ الْعُقَلَاء. (بحار الأنوار، ج 1، باب 4، ص 131) از رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) پرسیدند: عقل چیست؟ حضرت فرمود: عمل به طاعت و فرمان خداوند. محقّقاً عملکنندگان بهطاعت و فرمان خدای متعال همان عقلا و خردمندانند.
2) (2) . (أَفَمَن کاَنَ مُؤْمِنًا کَمَن کاَنَ فَاسِقًا لَّا یَسْتَوُن). (سجده: آیه 18) با این حال، آیا کسانی که مؤمناند مانند کسانی هستند که فاسقاند؟ [نه هرگز این دو گروه] مساوی و یکسان نیستند.
«مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان»(1)
عقل آن است که بدان وسیله خدای رحمان پرستش شود و بهشت به دست آید.
با دید ظاهری میان این وضوع و محمول(2)، تناسب زیادی وجود ندارد؛ اما پس از تأمل و تفکر به نتیجه میرسیم که عاقل کسی است که به عاقبت کار میاندیشد و زندگی واقعی و دائمی را که به فرمودۀ قرآن ( وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَۀَ لَهِیَ الْحَیَوان)»(3)است ملاحظه میکند؛ اما اگر چشم خود را بر حقایق بست و عاقبت کار را در نظر نگرفت و تنها زندگی زودگذر مادّی خود را ملاحظه کرد، مانند تاجری است که یک روز سود بسیار زیادی نصیبش شود ولی تصور کند که زندگی فقط امروز است و تمام دارایی خود را همین امروز مصرف کند، بدون اینکه آینده را در نظر بگیرد؛ خب پر واضح است که چنین فردی عاقل نیست.
با توجه به اینکه عاقل را در امور دنیوی چنین تعریف میکنیم: کسی است که به نتیجه و عاقبت کار بیندیشد و فکرکند؛ باید همین محاسبه را، نسبت به مسایل دینی تطبیق دهیم. نتیجه این میشود که عاقل آن کسی نیست که فقط زندگی شصت ساله، هفتاد و هشتاد ساله را ببیند، بلکه عاقل آن است که زندگی نامتناهی آن جهان را ملاحظه کند و بداند زندگی و سعادت در آخرت، به تهذیب نفس و به استفاده از موقعیت فعلیِ او بستگی دارد.
تعبیرات ائمه (علیه السلام) عامّ است و همۀ مردم را شامل میشود و در خصوص ما روحانیت وارد نشده است؛ اما تطبیقش نسبت به ما، بسیار مهم خواهد بود؛ چراکه مسألۀ تهذیب نفس، نه تنها روی خود ما اثر دارد، بلکه روی مردم نیز اثرگذار است و
1) (1) . قُلْتُ لَأَبِیعَبْدِاللَّهِ: مَاالْعَقْلُ؟ قَالَ: مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ. قَالَ: قُلْتُ: فَالَّذِی کَانَ فِی مُعَاوِیَۀَ. قَالَ: تِلْکَ النَّکْرَاءُ تِلْکَ الشَّیْطَنَۀُ وَ هِی شَبِیهَۀٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِعَقْلٍ. (الکافی، ج 1، کتاب العقل و الجهل، ص 11) به آن حضرت عرض کردم: عقل چیست؟ فرمود: چیزی است که با آن خدای بخشنده پرستش میشود و بهشت به دست میآید، آن شخص گفت: عرض کردم: پس آنچه معاویه داشت چیست؟ فرمود: آن زیرکی در نیرنگ، رندی و بداندیشی است، همانند خرد است؛ ولی خرد نیست.
2) (2) . عقل و عبودیت خداوند متعال.
3) (3) . و زندگی واقعی سرای آخرت است. (عنکبوت، آیه 64)
دیگران هم به
دنبال ما نفس خود را تهذیب میکنند(1)؛ بنابراین، به دلیل همین اولویّتی که وجود دارد، ما باید به این بیان امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بیشتر توجه داشته باشیم.
روحانیت نقش مهمی در جامعه میتواند داشته باشد؛ نه تنها نقش گفتاری، بلکه بیش از آن، نقش رفتاری او مطرح است، بهویژه دراین زمان که روحانیت زیر ذرّه بین دوست و دشمن قرار گرفته است.
ای دوستان! روحانیت را زیر ذرّهبین نگاههای خود قرار دادهاند تا ببینند رفتارمان با گفتارمان مطابق است یا خیر. اینکه میگوییم: توجه ویژه به مسایل دنیوی نداشته باشید و این تحریص و ترغیبهایی که دربارۀ دیگران میکنیم، آیا خود ما عمل میکنیم یا این که تنها در سخنرانیهایمان خلاصه میشود و خدای ناکرده آثاری از آن مطالب در رفتارمان مشاهده نمیشود!(2)
دشمنان نیز درپی این هستند که نقطۀ ضعفی پیدا کنند و چند دروغ هم کنار آن بگذارند و از آن سوء استفاده کنند.
«عاقل» یعنی انسان مآل اندیش وآخرت اندیش. هرکس در مورد آخرت فکر کرد و خودش را برای آخرت آماده کرد او عاقل است؛ اما اگر کسی مآل اندیش نبود و آن دار نامتناهی را نادیده گرفت، از عقل خودش استفاده نکرده و از آن متنفع نشده است.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . قَالَ امیرالمؤمنین: زَلَّۀُ الْعَالِمِ کَانْکِسَارِ السَّفِینَۀِ تَغْرَقُ وَ تُغْرِق. (بحار الأنوار، ج 2، باب 11، ص: 58) لغزش و گناه دانشمند مانند شکستن کشتی است که [در آن هنگام کسانی را که در آن هستند] غرق میکند و خود هم غرق شده و در آب فرو میرود.
2) (2) . قال الصَّادِقِ (علیه السلام): إِنَّ الْحَسَنَ مِنْ کُلِّ أَحَدٍ حَسَنٌ وَ إِنَّهُ مِنْکَ أَحْسَنُ لِمَکَانِکَ مِنَّا وَ إِنَّ الْقَبِیحَ مِنْ کُلِّ أَحَدٍ قَبِیحٌ وَإِنَّهُ مِنْکَ أَقْبَح. (بحارالأنوار، ج 47، باب 11، ص: 334) کار خوب را هر کس انجام دهد خوب است و از تو خوب تر؛ زیرا به ما بستگی داری و کار بد از هر کس باشد بد است و از تو بدتر.
درس هجدهم(1)1 رابطۀ علم و عمل با نفس
قَالَ امیرالمؤمنین (علیه السلام):
«الْعِلْمُ قَائِدٌ وَ الْعَمَلُ سَائِقٌ وَ النَّفْسُ حَرُون».(2)
حضرت میفرماید: علم همچون چراغ و راهنما است که راه را به انسان مینمایاند و در حقیقت مانند یک راهبر، صراط مستقیم را برای انسان مشخص میکند(3)و عمل همچون راننده و حرکت دهنده است؛ یعنی مانند کسی است که
1) (1) - این درس در جلسۀ چهاردهم بحث قطع خارج اصول معظم له ایراد گردیده است- (سیری کامل در اصول فقه، چاپ اول، ج 9، ص 267)
2) (2) . دانش رهبر است و کردار راننده و محرک و نفس مرکبی لجوج و خیره سر. (تحف العقول، ص 229)
3) (3) . قَالَ رسول الله (صلی الله علیه و آله): تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَإِنَّ تَعَلُّمَهُ حَسَنَۀٌ وَ مُدَارَسَتَهُ تَسْبِیحٌ وَ الْبَحْثَ عَنْهُ جِهَادٌ وَ تَعْلِیمَهُ مَنْ لَا یَعْلَمُهُ صَدَقَۀٌ وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَۀٌ لِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ سَالِکٌ بِطَالِبِهِ سُبُلَ الْجَنَّۀِ وَ مُونِسٌ فِی الْوَحْدَۀِ وَ صَاحِبٌ فِی الْغُرْبَۀِ وَ دَلِیلٌ عَلَی السَّرَّاءِ وَ سِلَاحٌ عَلَی الْأَعْدَاءِ وَ زَیْنُ الْأَخِلَّاءِ یَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً یَجْعَلُهُمْ فِی الْخَیْرِ أَئِمَّۀً یُقْتَدَی بِهِمْ تُرْمَقُ أَعْمَالُهُمْ وَ تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ تَرْغَبُ الْمَلَائِکَۀُ فِی خَلَّتِهِمْ لِأَنَّ الْعِلْمَ حَیَاۀُ الْقُلُوبِ وَ نُورُ الْأَبْصَارِ مِنَ الْعَمَی وَ قُوَّۀُ الْأَبْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ وَ یُنْزِلُ اللَّهُ حَامِلَهُ مَنَازِلَ الْأَحِبَّاءِ وَ یَمْنَحُهُ مُجَالَسَۀَ الْأَبْرَارِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَۀِ بِالْعِلْمِ یُطَاعُ اللَّهُ وَ یُعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ یُعْرَفُ اللَّهُ وَ یُوَحَّدُ وَ بِهِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ یُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ وَ الْعِلْمُ إِمَامُ الْعَقْلِ وَ الْعَقْلُ یُلْهِمُهُ اللَّهُ السُّعَدَاءَ وَ یَحْرِمُهُ الْأَشْقِیَاءَ وَ صِفَۀُ الْعَاقِلِ أَنْ یَحْلُمَ عَمَّنْ جَهِلَ عَلَیْهِ وَ یَتَجَاوَزَ عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَ یَتَوَاضَعَ لِمَنْ هُوَ دُونَهُ وَ یُسَابِقَ مَنْ فَوْقَهُ فِی طَلَبِ الْبِرِّ وَ إِذَا أَرَادَ أَنْ یَتَکَلَّمَ تَدَبَّرَ فَإِنْ کَانَ خَیْراً تَکَلَّمَ فَغَنِمَ وَ إِنْ کَانَ شَرّاً سَکَتَ فَسَلِمَ وَ إِذَا عَرَضَتْ لَهُ فِتْنَۀٌ اسْتَعْصَمَ بِاللَّهِ وَ أَمْسَکَ یَدَهُ وَ لِسَانَهُ وَ إِذَا رَأَی فَضِیلَۀً انْتَهَزَ بِهَا لَا یُفَارِقُهُ الْحَیَاءُ وَ لَا یَبْدُو مِنْهُ الْحِرْصُ فَتِلْکَ عَشْرُ خِصَالٍ یُعْرَفُ بِهَا الْعَاقِلُ وَ صِفَۀُ الْجَاهِلِ أَنْ یَظْلِمَ مَنْ خَالَطَهُ وَ یَتَعَدَّی عَلَی مَنْ هُوَ دُونَهُ وَ یَتَطَاوَلَ عَلَی مَنْ هُوَ فَوْقَهُ کَلَامُهُ بِغَیْرِ تَدَبُّرٍ إِنْ تَکَلَّمَ أَثِمَ وَ إِنْ سَکَتَ سَهَا وَإِنْ عَرَضَتْ لَهُ فِتْنَۀٌ سَارَعَ إِلَیْهَا فَأَرْدَتْهُ وَإِنْ رَأَی فَضِیلۀً أَعْرَضَ وَأَبْطَأَ عَنْهَا لَا َخَافُ ذُنُوبَهُ الْقَدِیمَۀَ وَ لَا یَرْتَدِعُ فِیمَا بَقِی مِنْ عُمُرِهِ مِنَ الذُّنُوبِ یَتَوَانَی عَنِ الْبِرِّ وَیُبْطِئُ عَنْهُ غَیْرَمُکْتَرِثٍ لِمَافَاتَهُ مِنْ ذَلِکَ أَوْضَیَّعَهُ فَتِلْکَ عَشْرُ خِصَالٍ مِنْ صِفَۀِ الْجَاهِلِ الَّذِی حُرِمَ الْعَقْل. (تحف العقول، ص 28) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: در تحصیل علم بکوشید که فرا گرفتن آن حسنه، گفتگویش تسبیح، کاوش و تحقیق در آن جهاد، تعلیم وآموختن آن به جاهل صدقه و نشرش موجب قرب الهی است؛ زیرا علم راهنمای حلال و حرام است، طالب خود را به بهشت میکشد، در تنهایی مونس، در غربت یار، در سختی راهنما، در برابر دشمن حربه و برای دوست زینت و زیور است. به وسیلۀ علم خدا گروهی را رفعت میبخشد وآنان را در راه خیر، پیشرو قرار میدهد و اعمالشان چشمانداز، آثارشان مورد تقلید و اقتباس میگردد، فرشتگان به دوستی آنان رغبت دارند؛ چرا که علم حیاتبخش دلها و نور دیدگان و نیروی بدنها است. خداوند حامل علم را در منزل دوستانش جای میدهد و در دنیا و آخرت همنشینی با نیکان را نصیبش میفرماید. علم وسیلۀ طاعت و عبادت و معرفت خداوند است، با علم به یگانگی خداوند پی میبرند، به خویشاوندان احسان میکنند، حلال و حرام را باز میشناسند و بالأخره علم چراغ راه عقل است. خداوند عقل را به سعادتمندان عطا میکند و از تیره بختان دریغ میفرماید؛ نشان عاقل این است که خطای نادان را ببخشد، از ظالم بگذرد، برای زیردست تواضع کند، در تحصیل نیکی از بالا دست خود سبقت گیرد، هنگام سخن گفتن در گفتۀ خود بیندیشد اگر نیک است بگوید و غنیمت به دست آورد و اگر بد است از آن لب فرو بندد و سالم بماند. هنگامی که فتنهای پیش آید به خداوند پناه ببرد و از دست و زبان محافظت کند، چون فضیلتی بیند غنیمت شمارد، حیا را از دست ندهد و حرص و آزمندی از او بروز نکند. این ده صفت است که عاقل را میتوان بدان وسیله شناخت. نشان جاهل این است که همنشین را آزار میدهد، به زیردست تجاوز میکند، برای بالادست گردن فرازی میکند، نسنجیده لب میگشاید، سخنش ناشایست و سکوتش غفلت است. هنگامی که فتنه ای پیش میآید، شتاب کرده و در مهلکه میافتد و چون فضیلتی بیند رو برمی گرداند. نه از گناه گذشته میهراسد، نه در آینده دست از گناه میکشد. در کار خیر تنبلی میکند و به آنچه از دست داده اهمیت نمیدهد. این ده صفت از صفات جاهلی است که از نعمت عقل محروم مانده است.
انسان را برای رسیدن به هدف و مقصود واقعی حرکت میدهد.
ولی میان این علم و عمل چیزی به نام «نفس» وجود دارد که حضرت امیر (علیه السلام) آن را این چنین توصیف کرده و میفرماید:
«النَّفْسُ حَرُون ».
آن گونه که در لغت آمده است، «حرون» به معنای چهار پای چموش است که نمیخواهد از راکب خود اطاعت کرده و تمکین کند؛(1)از این رو معنا چنین میشود:
1) (1) . قَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَیْنِ 8: الْعَقْلُ دَلِیلُ الْخَیْرِ وَ الْهَوَی مَرْکَبُ الْمَعَاصِی. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 13، ص 49) عقل راهنمای خیر و خوبی است و هوای نفس مرکب گناهان است.قَالَ أَبُوالْحَسَنِ الهادی (علیه السلام): الرَّاکِبُ الْحَرُونِ أَسِیرُ نَفْسِهِ. (بحارالأنوار، ج 75، باب 28، ص: 365) هر کس اسیر نفس باشد سوار بر مرکب چموش است.
در حقیقت ما گرفتار نفس حرون و چموش هستیم که حاضر به اطاعت نیست.
قرآن کریم نیز دربارۀ این موضوع هشدار داده و با تعبیر بسیار جالبی تنبّه میدهد:
(إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَۀٌ بِالسُّوء).(1)
این آیۀ شریفه اهمّیت مطلب را با سه نوع تأکید بیان میکند: «إِنَّ»، «لام تأکید» و «صیغۀ مبالغه».
با این حال آنچه میتواند بشر را در مقابل نفس اماره به عنوان قائد و سائق نجات دهد، همراهی علم و عمل است. علم به تنهایی نمیتواند انسان را به جایی برساند.
چه بسا همین علوم - هرچند علوم اسلامی و معارف دینی بوده و در مراتب و سطوح عالی باشند - یک نوع خودخواهی و منیّت و غرور را برای انسان ایجاد میکند؛ به طوری که انسان به ترک تقوا و عمل صحیح وادار شود!(2)از این رو خیلی
1) (1) . نفس سرکش بسیار به بدیها امر میکند. (یوسف، آیه 53)علمای اخلاق برای نفس انسان که شامل احساسات و غرائز و عواطف است بنابر آنچه در قرآن مجید به آنها اشاره شده است، سه مرحله ذکر میکنندکه نفس امّاره اولین آنها است. نفس اماره نفس سر کش است که انسان را به گناه فرمان داده و به هر سو میکشاند و آنقدر خواهش خود را تکرار میکند تا انسان را گرفتار کند؛ لذا به آن امّاره میگویند. در این مرحله هنوز عقل و ایمان آن قدرت را نیافته که نفس سرکش را مهار کرده و آن را رام کند؛ بلکه در بسیاری از موارد در برابر او تسلیم میگردد یا اگر بخواهد با اوگلاویز شود، نفس سرکش او را به زمین میزند و شکست میدهد و همۀ بدبختیهای انسان از آن است. نفس امّاره انسان را به سوی زشتیها سوق میدهد و اگر با عقل و ایمان مهار نشود، انسان یکباره سقوط میکند.
2) (2) . العلم نور یقذفه اللَّه فی قلب من یشاء، حقیقت علم با مقدمات عادی و تحصیل، مطالعه و درس و بحث حاصل نخواهد شد، بلکه به تربیت نفس، تهذیب، صفا و اخلاص احتیاج دارد تا نور معرفت با عنایت خداوند وارد قلب شود. یکی از اشتباهات بزرگ مردم عادی این است که مقداری از اصطلاحات و ظواهر و الفاظ علوم را یاد گرفته و این ظواهر و الفاظ برای آنان بزرگترین حجاب و مانع میشود و تصور میکنند که به معرفت و علم رسیدهاند، در صورتی که قدمی از مرحلۀ جهل فراتر نگذاشتهاند و تنها محجوبیّتشان بیشتر شده است. این است که برخی از بزرگان گفتهاند: علم حجاب اکبر است. پس حصول علوم رسمی و مباحث مربوط به موضوعات مادی یا به دست آوردن علوم عقلی، هیچ گونه مربوط به حقیقت معارف الهی نخواهد بود، بلکه این علوم موجب اشتباه، تحیر و گمراهی بوده و مانع از حقیقت معارف نیز خواهد شد. آری، اگر این علوم به نیت خالص و با تهذیب نفس تحصیل شود، بهترین کمک و قویترین مؤید برای رسیدن به کمال است.
باید مراقب بود.
جدّاً دلبستگی به این دنیا چه ارزشی دارد؟! آیا بهتر نیست که به معنویّات توجه کنیم، به جایی توجه کنیم که عاقبت همۀ ما به آنجا منتهی میشود. ببینید در طول این چند سال چه بزرگانی را با آن همه شخصیت و موقعیتی که از نظر دنیایی و کمالات معنوی پیدا کردند از دست دادیم. آنان با یک عمر زحمت و تلاش وکسب علم و تقوا به مراتبی از فضیلت و مقامات معنوی رسیدند و با دست پر از این دنیا رفتند، ما نیز باید سعی کنیم که به هنگام رفتن دست خالی نباشیم. هرکس خود را بهتر از دیگران میشناسد و موقعیّت خود را به خوبی درک میکند، ( بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَۀٌ)(1)در مواقعی که تنها میشود و دربارۀ خود میاندیشد، باید توجه کند که تا چه حدّی پیش رفته است. بنابراین، نباید خوشبینی و حسن ظنِّ دیگران او را فریب دهد. نباید با آن دیدی که مردم، طبق لطف الهی و وظیفۀ شرعی با حسن ظن به او نظاره میکنند به خودش نگاه کند. احترامی که مردم به انسان میگذارند، دستبوسیها، تجلیلها و تکریمها، واقعیّات را عوض نمیکند.(2)اگر
خدای ناکرده
1) (1) . بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است. (قیامت، آیه 14)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَاسِینَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) یَقُولُ: مَا یَنْفَعُ الْعَبْدَ یُظْهِرُ حَسَناً وَ یُسِرُّ سَیِّئاً أَ لَیْسَ إِذَا رَجَعَ إِلَی نَفْسِهِ عَلِمَ أَنَّهُ لَیْسَ کَذَلِکَ وَ اللَّهُ تَعَالَی یَقُولُ: (بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَۀٌ). إِنَّ السَّرِیرَۀَ إِذَا صَلَحَتْ قَوِیَتِ الْعَلَانِیَۀ. (أمالی المفید، ص 214، المجلس الرابع و العشرون) محمد بن یاسین میگوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم فرمود: این که انسان کار نیک خود را ظاهر و آشکار میسازد [و آن عمل را به مردم نشان میدهد] و عمل زشت و بد خویش را پنهان میکند چه سودی برای او دارد؟ در حالی که خدای متعال میفرماید: بلکه انسان بر نفس خویش آگاه و بینا است (و از قصد و نیت خود مطلع است) همانا هر گاه باطن از معایب سالم و نیت خالص باشد ظاهر اعمال هم قوی و سالم از عیب خواهد بود.
2) (2) . عن ابی عبدالله (علیه السلام): َیا هِشَامُ؛ لَوْ کَانَ فِی یَدِکَ جَوْزَۀٌ وَ قَالَ النَّاسُ: لُؤْلُؤَۀٌ مَا کَانَ یَنْفَعُکَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا جَوْزَۀٌ وَ لَوْ کَانَ فِی یَدِکَ لُؤْلُؤَۀٌ وَ قَالَ النَّاسُ: إِنَّهَا جَوْزَۀٌ مَا ضَرَّکَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا لُؤْلُؤَۀ. (بحار الأنوار، ج 1، باب 4، ص 136) ای هشام! اگر در دست تو گردویی باشد و مردم بگویند: مروارید است به تو نفع و سودی نمیرساند در حالی که میدانی آن گردو است و اگر در دستت مروارید باشد و مردم بگویند: گردو است، ضرر و زیانی به تو نمیرسد در حالی که میدانی آن مروارید است (خلاصه، عاقل به مدح و ستودن مردم مغرور نشده، فریب نمیخورد، و به ثنا و ستایش ایشان افتخار نمیکند؛ زیرا مدح و ثنای آنان در بیشتر مواقع از روی حقیقت و درستی نبوده و نیست).
صلاحیّت نداشته باشد، باید شرمندۀ وجدان خود باشد؛ باید ببیند با آن همه احترامی که نزد مردم دارد در پیشگاه خداوند متعال چقدر قرب و منزلت پیدا کرده است؟! آیا به وظایفش عمل کرده است؟! آیا شئون روحانیت را مراعات کرده است؟!
نکند هنگام محاسبه، نزد وجدان سلیم خود شرمنده باشیم. به همین جهت باید سعی کنیم، حداقل در آن حدی باشیم که مردم به ما مینگرند و از ما توقّع دارند.
مردم از ما چه انتظاری دارند؟! آنان ما را تبلور رسول گرامی اسلام و ائمۀ معصومین: میدانند؛ البته با فاصلۀ صد درجه یا صدها درجه.(1)آن نگرشی که مردم به ما دارند، همان چیزی است که خداوند از من و شما انتظار دارد؛ از این رو سعی کنیم این معنا واقعیّت و حقیقت داشته باشد و خودمان را بر همان انتظاری که مردم از ما دارند، تطبیق دهیم.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . قال الصَّادِقِ (علیه السلام): إِنَّ الْحَسَنَ مِنْ کُلِّ أَحَدٍ حَسَنٌ وَ إِنَّهُ مِنْکَ أَحْسَنُ لِمَکَانِکَ مِنَّا وَ إِنَّ الْقَبِیحَ مِنْ کُلِّ أَحَدٍ قَبِیحٌ وَإِنَّهُ مِنْکَ أَقْبَح. (بحار الأنوار، ج 47، باب 11، ص 334) کار خوب را هر کس انجام دهد خوب است و از تو خوب تر؛ زیرا به ما بستگی داری و کار بد از هر کس باشد بد است و از تو بدتر.
درس نوزدهم(1)1 زهد
عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام):
«إِنَّ عَلَامَۀَ الرَّاغِبِ فِی ثَوَابِ الْآخِرَۀِ زُهْدُهُ فِی عَاجِلِ زَهْرَۀِ الدُّنْیَا، أَمَا إِنَّ زُهْدَ الزَّاهِدِ فِی هَذِهِ الدُّنْیَا لَا یَنْقُصُهُ مِمَّا قَسَمَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ فِیهَا وَ إِنْ زَهِدَ وَ إِنَّ حِرْصَ الْحَرِیصِ عَلَی عَاجِلِ زَهْرَۀِ الْحَیَاۀِ الدُّنْیَا لَا یَزِیدُهُ فِیهَا وَ إِنْ حَرَصَ فَالْمَغْبُونُ مَنْ حُرِمَ حَظَّهُ مِنَ الْآخِرَۀ».(2)
مرحوم کلینی (ره) این روایت را به سند صحیح از حضرت صادق (علیه السلام) نقل میکند که جدّم امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: عدم دلبستگی و بیتوجهی به بوستان خرم و بیثبات و زود گذر دنیا، نشانۀ مهر و شیفتگی به ثواب و پاداشهای الهی است. این را بدانید که: بیتوجهی زاهدان به جاذبههای دنیا از روزی مقدّر آنان نمیکاهد و حرص و ولع آزمندان به شکوفایی زندگی، روزی مقدّر آنان را نمیافزاید. از این رو باید گفت: فریب خورده و مغبون کسی است که بهرۀ آخرت خود را از کف بدهد.
دنیا چهرههای مختلفی دارد که بسیار فریبنده و جذاب است و در این روایات از
1) (1) - این درس در جلسۀ چهل و دوم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عَلِی عَنْ أَبِیهِ عَن ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)... (کافی، ج 2، باب ذم الدنیا والزهد فیها، ص 128)
آن به «گلستان و باغستان» تعبیر شده است.
انواع و اقسام آنچه که حیات انسانی به آن مرتبط است، در دنیا وجود دارد. تمام این زینتها مانند پول زیاد، مقام و شهوات دیگر مانند خوردن و استراحت و... در دنیا وجود دارد. دلبستگی انسان به این زینتها نشان دهندۀ بی رغبتی او نسبت به ثواب آخرت است و زهد ورزیدن او نشانگر کمال رغبت و علاقۀ او به ثواب آخرت است.(1)
از این روایت شریف استفاده میشود که چه بسا برخی افراد در تصورات و محاسبات خود، دچار اشتباه شده باشند؛ چراکه آنان گمان میکنند کسانی که در دنیا زهد میورزند، بهره و نصیب کمی از دنیا دارند و به آنچه که خداوند برای آنان مقدّر کرده نمیرسند؛ اما در مقابل، کسانی که نسبت به دنیا حرص میورزند، بیش از آن مقداری که خداوند برایشان مقدّرکرده، به دست میآورند؛ به همین جهت، این افزایش و کاهش ثروت و بهرۀ دنیا را مربوط به تلاش خودشان میدانند.(2)
1) (1) . قَالَ الْحَسَنُ (علیه السلام): مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیَا ذَهَبَ خَوْفُ الْآخِرَۀِ مِنْ قَلْبِهِ وَ مَنِ ازْدَادَ حِرْصاً عَلَی الدُّنْیَا لَمْ یَزْدَدْ مِنْهَا إِلَّا بُعْداً وَ ازْدَادَ هُوَ مِنَ اللَّهِ بُغْضاً وَ الْحَرِیصُ الْجَاهِدُ وَ الزَّاهِدُ الْقَانِعُ کِلَاهُمَا مُسْتَوْفٍ أُکُلَهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ مِنْ رِزْقِهِ شَیْئاً فَعَلَامَ التَّهَافُتُ فِی النَّارِ وَ الْخَیْرُ کُلُّهُ فِی صَبْرِ سَاعَۀٍ وَاحِدَۀٍ تُورِثُ رَاحَۀً طَوِیلَۀً وَ سَعَادَۀً کَثِیرَۀً وَ النَّاسُ طَالِبَانِ: طَالِبٌ یَطْلُبُ الدُّنْیَا حَتَّی إِذَا أَدْرَکَهَا هَلَکَ وَ طَالِبٌ یَطْلُبُ الْآخِرَۀَ حَتَّی إِذَا أَدْرَکَهَا فَهُوَ نَاجٍ فَائِزٌ وَ اعْلَمْ أَیُّهَا الرَّجُلُ! أَنَّهُ لَا یَضُرُّکَ مَا فَاتَکَ مِنَ الدُّنْیَا وَ أَصَابَکَ مِنْ شَدَائِدِهَا إِذَا ظَفِرْتَ بِالْآخِرَۀِ وَ مَا یَنْفَعُکَ مَا أَصَبْتَ مِنَ الدُّنْیَا إِذَا حُرِمْتَ الْآخِرَۀ. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 4، ص 23) هر کس دنیا را دوست داشته باشد، ترس آخرت از دلش رخت میبندد و هر کس بر آن حرص بورزد، جز دوری از آن سودی نمیبرد و خشم خدا را به جان میخرد، در صورتی که حریص و زاهد، به یک اندازه میخورند و از روزیشان چیزی کاسته نمیشود، پس چرا آتش را برای خود بخرد و حال آنکه همۀ خوبیها با اندکی شکیبایی بهدست میآید و راحتی دراز و سعادت بسیار در پی دارد و مردم دو دستهاند: کسانی که دنیا را میطلبند تا به آن برسند و هلاک میشوند، و کسانی که آخرت را میخواهند و به آن میرسند و نجات مییابند، ای انسان! بدان در صورتی که آخرت را به دست آوری، محرومیتها و سختیهای دنیا برایت نگرانکننده و زیانبار نیست و اگر از آخرت بهرهای نداشته باشی، مال و ثروت دنیا به تو سودی نمیرساند.- أمیرالمؤمنین (علیه السلام): أَصْلُ الزُّهْدِ حُسْنُ الرَّغْبَۀِ فِیمَا عِنْدَ اللَّهِ. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، حقیقۀ الزهد، ص 275) اصل زهد و بیرغبتی در دنیا، رغبت به آن چیزی است که نزد خداوند است.
2) (2) . عن أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): الرِّزْقُ رِزْقَانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ یَطْلُبُکَ فَإِنْ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاک. (بحار الأنوار، ج 74، باب 8، ص 198) رزق و روزی بر دو قسم است: رزقی که آن را میجویی و رزقی که تورا میجوید که اگر به سوی آن نروی باز هم به تو خواهد رسید.
این افراد میپندارند زاهد مانند کسی است که سر سفره نشسته؛ ولی غذا نمیخورد؛ یعنی خودش را از غذای آماده محروم میکند و در مقابل، شخص حریص ده برابر زاهد از آن سفره بهره میبرد؛ ولی این یک محاسبۀ اشتباه و باطلی است؛ زیرا انسان هر چه زهد بورزد، کمتر از آن مقداری که خداوند تقسیم کرده، از این دنیا بهره نمیبرد بلکه همان مقدار مقدّر نصیبش خواهد شد.
اگر خداوند متعال برای او مقدّر کرده که مثلاً زندگی متوسطی داشته باشد، هرچه زهد بورزد، نمیتواند کمتر از آنچه مقدّر است برای خود ایجاد کند و در مقابل، اگر خداوند زندگی متوسطی را برای شخص حریص مقدرکرده باشد، هر چه او حرص بورزد و تلاش و کوشش کند نمیتواند به بالاتر از آن مقدارِ مقدّر برسد.(1)
1) (1) . قَال الرِّضَا (علیه السلام):... رَبِّ الْعالَمِینَ مَالِکُهُمْ وَ خَالِقُهُمْ وَ سَائِقُ أَرْزَاقِهِمْ إِلَیْهِمْ مِنْ حَیْثُ هُمْ یَعْلَمُونَ وَ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُونَ وَ الرِّزْقُ مَقْسُومٌ وَ هُوَ یَأْتِی ابْنَ آدَمَ عَلَی أَی سِیرَۀٍ سَارَهَا مِنَ الدُّنْیَا لَیْسَ تَقْوَی مُتَّقٍ بِزَائِدِهِ وَ لَا فُجُورُ فَاجِرٍ بِنَاقِصِهِ وَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُ سِتْرٌ وَ هُوَ طَالِبُهُ وَ لَوْ أَنَّ أَحَدَکُمْ یَفِرُّ مِنْ رِزْقِهِ لَطَلَبَهُ رِزْقُهُ کَمَا یَطْلُبُهُ الْمَوْت. (علل الشرائع، ج 2، ص 416) ربّ العالمین یعنی مالک و خالق عالمیان، کسی است که ارزاقشان را به طریقی که خود میدانند و نیز از طریقی که خود متوجّه نمیشوند به سویشان سوق میدهد، رزق و روزی بندگان بینشان تقسیم شده است و تمام انسانها از آن بهرهمند هستند و فرقی نمیکند که انسان در زندگی چه روشی داشته باشد. نه تقوای افراد متّقی و پرهیزکار روزیشان را زیاد میکند و نه فسق و فجور افراد نابکار و معصیتکار موجب نقصان در رزقشان میگردد. میان انسان و رزقش حجاب و پردهای است و او در پی روزی خویش است. اگر کسی از شما بخواهد از رزقش فرار کند، رزق و روزی به دنبالش خواهد آمد، همانگونه که مرگ به دنبالش خواهد آمد.- قال الامام المجتبی (علیه السلام): إِنَّ الرِّزْقَ مَقْسُومٌ وَ اسْتِعْمَالَ الْحِرْصِ اسْتِعْمَالُ الْمَأْثَم. (تحف العقول، ص 233) رزق و روزی تقسیم شده است و زیادهجویی گناه است.- عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): إِنَّ مِنَ الْیَقِینِ أَنْ لَاتُرْضُوا النَّاسَ بِسَخَطِ اللَّهِ وَ لَا تَلُومُوهُمْ عَلَی مَا لَمْ یُؤْتِکُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنَّ الرِّزْقَ لَا یَسُوقُهُ حِرْصُ حَرِیصٍ وَ لَا یَرُدُّهُ کُرْهُ کَارِهٍ وَ لَوْ أَنَّ أَحَدَکُمْ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ کَمَا یَفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لَأَدْرَکَهُ کَمَا یُدْرِکُهُ الْمَوْت. (بحار الأنوار، ج 67، باب 52، ص: 130) یکی از آثار یقین این است که با عملی که موجب خشم خدا است رضایت و خشنودی مردم را به خود جلب نکنی و اگر خداوند متعال از روی حکمت و مصلحت چیزی را به تو نداده است دیگران را ملامت و توبیخ نکنی که حرص و ولع، موجب رزق و گشایش در زندگی نخواهد شد و بیتفاوت بودن و نخواستن، علت نرسیدن روزی نمیشود و اگر کسی بخواهد - همانگونه که از مرگ فرار میکند - از روزی خود فرار کند بهطور قطع روزی او خواهد رسید همچنان که مرگش قطعاً میرسد.یعنی رزقی که برای انسان مقدر شده رسیدنش احتیاج به حرص و ولع ندارد، همان کوشش مختصر و انجام وظیفهای که خداوند دستور داده کافی است و اگر کسی هم از لحاظ کم بودن و ناچیز شمردن این مقدار و یا از لحاظ زهد و پشت پا زدن به دنیا احساس کراهت و بیمیلی کند یا کسی از لحاظ حسد و رشک بخواهد مانع رسیدن آن شود نمیتواند او را باز گرداند.
زهد، محرومیت دنیایی نمیآورد و حرص لذّت بیش از مقدّر را نصیب انسان نمیکند، همه چیز به دست خداوند و مقدّرات او است و زهد و حرص نه دست انسان را کوتاه میکند و نه بهرۀ بیشتری به او میرساند؛ در نتیجه کسی که به خاطرحرص به دنیا خود را از حظ معنویت و آخرت محروم میکند ضرر کرده و مغبون است.(1)
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . «مغبون» به کسی گویند که فریب خورده باشد. چنانکه میگویند: فلان شخص در خرید یا فروش مغبون است؛ یعنی فریب خورده و زیادتر از قیمت واقعی خریده یا کمتر از قیمت واقعی فروخته است و عمده در غبن آن است که کسی کاری کند که ضرری به دین او برساند، هر چند به نفع دنیای او باشد.- قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): الْمَغْرُورُ فِی الدُّنْیَا مِسْکِینٌ وَ فِی الْآخِرَۀِ مَغْبُونٌ لِأَنَّهُ بَاعَ الْأَفْضَلَ بِالْأَدْنَی. (بحارالأنوار، ج 69، باب 117، ص 306) زیاندیدۀ در امور دنیا مسکین است و زیاندیدۀ در امور آخرت مغبون است؛ زیرا او متاع خوب را ارزان فروخته است.- أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): الدُّنْیَا صَفْقَۀُ مَغْبُونٍ وَ الْإِنْسَانُ مَغْبُونٌ بِهَا. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 135) دنیا به کسی فروخته شده که در خرید آن زیان کرده باشد و انسان است که آن را خریده و زیان کرده است.
عَن عَلِی بنِ الحُسَین (علیه السلام):
«وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّهُ مَنْ خَافَ الْبَیَاتَ،(1)تَجَافَی عَنِ الْوِسَادِ وَ امْتَنَعَ مِنَ الرُّقَادِ وَ أَمْسَکَ عَنْ بَعْضِ الطَّعَامِ وَالشَّرَابِ مِنْ خَوْفِ سُلْطَانِ أَهْلِ الدُّنْیَا فَکَیْفَ وَیْحَکَ یَا ابْنَ آدَمَ مِنْ خَوْفِ بَیَاتِ سُلْطَانِ رَبِّ الْعِزَّۀِ وَأَخْذِهِ الْأَلِیمِ وَبَیَاتِهِ لِأَهْلِ الْمَعَاصِی وَالذُّنُوبِ مَعَ طَوَارِقِ الْمَنَایَا بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ فَذَلِکَ الْبَیَاتُ الَّذِی لَیْسَمِنْهُ مَنْجًی وَلَا دُونَهُ مُلْتَجَأٌ وَلَا مِنْهُ مَهْرَب فَخَافُوا اللَّهَ أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ مِنَ الْبَیَاتِ خَوْفَ أَهْلِ التَّقْوَی فَإِنَّ اللَّهَ یَقُولُ: (ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامِی وَ خافَ وَعِید)».(2)
1) (2) . «بیات» به معنای حملۀ شبانۀ دشمن است که از آن به «شبیخون» تعبیر میشود.
2) (3) . تحف العقول، من کلامه (علیه السلام) فی الزهد، ص 272.ای بندگان خداوند! بدانید هر کس از شبیخون دشمن بترسد سر به بستر گرم نمیگذارد و از خوابیدن خودداری میکند و از ترس سلطۀ دنیاپرستان تا حدّی از خوردن و نوشیدن خودداری میکند. چگونه آرمیدهای؟ وای بر تو ای پسر آدم! از شبیخون پروردگار عزیز و سختگیری او و شبیخون او بر جماعت نافرمان وگناهکار و فرارسیدنِ بیخبر مرگ در شب و روز، پس این همان شبیخونی است که چارهای از آن نیست و پناهگاه و محل فراری از آن نیست، پس ای مؤمنان! از شبیخون بترسید چنان که تقواپیشگان میترسند؛ زیرا خداوند میفرماید: این آرامش برای کسی است که از ایستادن در محشر هنگام حساب، در پیشگاه من بترسد و از هشدار من بهراسد.
در تحفالعقول روایتی از حضرت سجاد (علیه السلام) در بارۀ زهد نقل شده است که حضرت میفرماید: اگر کسی در رابطه با مسائل دنیا، از شبیخون قدرتهای حاکم غیر اسلامی یا قدرتهای جائر، همواره بیمناک باشد این حالت بیم و هراس او را در چه شرایطی قرارمی دهد؟! آیا خواب به چشم چنین انسانی میآید؟! و آیا میتواند به استراحت بپردازد؟! آیا میتواند از غذاها و آشامیدنیها به اندازۀ کافی با میل و رغبت استفاده کند؟ یا اینکه همواره پریشان بوده و فکرش آشفته است؟!
گاه پیش میآید که انسان مشغول غذا خوردن است اما فکرش صد در صد مشغول جای دیگر است و اصلاً متوجه نیست که چه میکند! اگرچه طبق عادت دست به طرف سفره دراز کرده، لقمهای برمیدارد و در دهان گذاشته و مشغول جویدن میشود، اما همۀ این کارها با اراده های ارتکازی تحقق پیدا میکند بدون اینکه توجّهی به آن داشته باشد. کسی که در حالت خوف از شبیخون دشمن باشد واقعاً چنین حالتی دارد.
من به یاد دارم که در همین شهر قم، در ایامی که مبارزه شدت پیدا کرده بود، من و دوستانم همه در خوف و مخاطره بودیم، من به یاد ندارم که در آن ایام، شبی را تا صبح بدون اضطراب خوابیده باشم، برای اینکه هر لحظه احتمال میدادیم مأمورین ساواک از دیوار منزل بالا آمده و ما را دستگیر کنند، حتّی اگر صدای مختصری را میشنیدیم، تصور میکردیم مأموران وارد منزل شدهاند و برای دستگیری من یا امثال من آماده هستند.
حضرت سجاد (علیه السلام) میفرماید: کسی که در خوف از شبیخون قدرت جائر، چنین حالتی دارد، چرا از شبیخون خداوند متعال خوف و وحشت ندارد؟! شبیخونِ دشمن، راه فرار و مبارزه دارد و احتمال عدم موفقیت دشمن در آن داده میشود. ممکن است وقتی میخواهد از پشت بام پایین بیاید، بیفتد و پایش بشکند؛ اما شبیخون الهی که راه فرار ندارد، اگر خداوند مأمور خود «عزرائیل» را برای قبض
روح انسان فرستاد، چگونه و به کجا میتوان فرار کرد(1)و با چه نیرو و قدرتی میتوان در برابر مأمور الهی ایستاد و مقاومت کرد؟!(2)آیا انسان میتواند خود رااز این شبیخون در امان بداند؟!
چه بسیار افرادی بودند که شب با کمال صحت و سلامت به بستر رفتند؛ ولی صبح، جنازۀ آنان از بستر برداشته شد، آیا ما اینها را ندیده ایم؟! آیا اینها واقعیت
1) (1) . و لا یمکن الفرار من حکومتک. خدایا! گریز از حکومت تو ممکن نیست. (فرازی از دعای کمیل)
2) (2) قَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَیْنِ (علیه السلام):... کَأَنَّ الْمَوْتَ قَدْ دَهَمَکُمْ وَ السَّاعَۀَ قَدْ غَشِیَتْکُمْ فَإِنَّ الْحَادِی قَدْ حَدَا بِکُمْ یحدی لَا یَلْوِی دُونَ غَایَتِکُمْ فَاحْذَرُوا نَدَامَۀَ التَّفْرِیطِ حَیْثُ لَا یَنْفَعُ النَّدَامَۀُ إِذَا زَلَّتِ الْأَقْدَام. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 21، ص 82) بدانید، مرگ روزگار شما را تاریک میکند و قیامت شما علی التحقیق خواهد آمد (چه بخواهید و چه نخواهید) همانا رئیس کاروان بر شما شبیخون زده، زمانه شما را به مرگ میرساند، پس بترسید از پشیمانی روزی که پشیمانی سودی نداشته باشد و گامها بلغزد.- عَنْ عَلِی بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ 8 قَالَ بَیْنَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) ذَاتَ یَوْمٍ جَالِسٌ مَعَ أَصْحَابِهِ یُعَبِّیهِمْ لِلْحَرْبِ إِذْ أَتَاهُ شَیْخٌ عَلَیْهِ شَحْبَۀُ السَّفَرِفَقَالَ: أَیْنَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ؟ فَقِیلَ: هُوَ ذَا فَسَلَّمَ عَلَیْهِ، ثُمَّ قَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! إِنِّی أَتَیْتُکَ مِنْ نَاحِیَۀِ الشَّامِ وَ أَنَا شَیْخٌ کَبِیرٌ قَدْ سَمِعْتُ فِیکَ مِنَ الْفَضْلِ مَا لَا أُحْصِی وَ إِنِّی أَظُنُّکَ سَتُغْتَالُ فَعَلِّمْنِی مِمَّا عَلَّمَکَ اللَّهُ قَالَ: نَعَمْ یَا شَیْخُ مَنْ خَافَ الْبَیَاتَ قَلَّ نَوْمُهُ مَا أَسْرَعَ اللَّیَالِی وَ الْأَیَّامَ فِی عُمُرِ الْعَبْد. (بحارالأنوار، ج 74، باب 15، ص 378) روزی امیرمؤمنان (علیه السلام) با اصحابش نشسته بود و آنان را برای نبرد صف بندی میکرد پیرمردی که رنج سفر در او نمودار بود خدمت حضرت آمد و گفت: یا امیر المؤمنین! من از سوی شام نزد تو آمده ام، پیری سالخوردهام و فضل تو را بی شمار شنیدهام و گمان میکنم تو را به قتل برسانند، از آنچه خدا به تو آموخته به من بیاموز، فرمود: آری، ای شیخ! هر کس از شبیخون بترسد خوابش نمیبرد، گردش شب و روز، عمر آدمیان را به سرعت پایان میدهد.- قال أمیرالمؤمنین (علیه السلام): بَخْ بَخْ لِعَالِمٍ عَمِلَ فَجَدَّ وَ خَافَ الْبَیَاتَ فَأَعَدَّ وَ اسْتَعَدَّ، إِنْ سُئِلَ نَصَحَ وَ إِنْ تُرِکَ صَمَتَ، کَلَامُهُ صَوَابٌ وَ سُکُوتُهُ مِنْ غَیْرِ عِی جَوَاب. (تحف العقول، وصیته لابنه الحسین (علیه السلام)، ص 88) آفرین بر دانشمندی که عمل کرده و تلاش کند، و از شبیخون مرگ بر حذر بوده و آماده و مهیّا گردد. اگر مورد سؤال قرار گیرد اندرز میدهد و اگر رهایش کنند سکوت میکند، گفتارش درست است و سکوتش به خاطر درماندگی در جواب نیست.- أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): عَجِبْتُ لِمَنْ خَافَ الْبَیَاتَ فَلَمْ یَکُف! (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 162) تعجب میکنم از کسی که از شبیخون میترسد؛ ولی از گناهان خودداری نمیکند.- أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): کَیْفَ لَا یُوقِظُکَ بَیَاتُ نِقَمِ اللَّهِ وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِیهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِه. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 101) چگونه شبیخون انتقامهای خدا تو را بیدار نمیکند در حالی که به سبب نافرمانیهای او در ورطه قهر و غضب او قرار گرفتهای؟
ندارد؟! اگر درست فکر کنیم متوجه میشویم که در برابر شبیخون الهی باید بیشتر وحشت و خوف داشته باشیم و نسبت به مسائل دنیوی بیشتر زهد بورزیم؟!
حضرت در ادامۀ این روایت میفرماید: این همان است که خداوند در قرآن میفرماید: ( ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامِی وَخافَ وَعِید)؛(1)که در اصل «خافَ وعیدی» بوده و آن کسره در وعید، دلالت بر یای متکلم محذوف دارد.
برادران! چه کسی سزاوارتر است به اینکه دستورات، راهنماییها و بیانات الهی را - که هر کدام در نوع خودش بهترین بیان و رهنمود و راهنمایی است - رعایت کند؟
ما روحانیان که مدعی هستیم راه حضرت سجاد (علیه السلام) را میپیماییم و خود را نمایندۀ ائمه معصومین: میدانیم به انجام این فرامین سزاوارتریم؛ اگرچه همۀ مردم موظف هستند. امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی ما را به اخلاق اسلامی متخلق بفرماید، و رفتار ما در داخل و خارج منزل بهگونهای نباشد که موجب تنفر مردم از روحانیت شود.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . إبراهیم، آیۀ 14. پیروزی بر ظالمان و حکومت بر زمین به دنبال نابودی آنان، از آن کسانی است که از «مقام خداوند» بترسند.در اینکه منظور از کلمۀ «مقام» در اینجا چیست؟ احتمالات متعددی داده شده که ممکن است همۀ آنها صحیح و مراد از آیه باشد «یعنی آنان که خدا را بر خود ناظر میبینند، از حساب و اجرای عدالت او در بیم و هراسند، ترسی سازنده که آنان را به احساس مسئولیت در هر کار دعوت میکند و از هر گونه بیدادگری و ستم و آلودگی به گناه باز میدارد، پیروزی و حکومت روی زمین سرانجام از آن ایشان است.
درس بیست و یکم(1)1 آثار زهد
عَن أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ:
مَنْ زَهِدَ فِی الدُّنْیَا أَثْبَتَ اللَّهُ الْحِکْمَۀَ فِی قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ وَ بَصَّرَهُ عُیُوبَ الدُّنْیَا دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا وَ أَخْرَجَهُ مِنَ الدُّنْیَا سَالِماً إِلَی دَارِ السَّلَام.(2)
در اصول کافی روایتی از حضرت امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که حضرت میفرماید: هرکس نسبت به دنیا زاهد و بیرغبت باشد، خداوند متعال حکمت را در قلب او مستقر میسازد و زبانش را به حکمت گویا میکند و او را به عیبهای دنیا بینا میسازد، تا آنجا که هم درد را بشناسد و هم درمان را. و بالاخره با سلامت جسم و جان از دنیا خارج شود و به بهشت دار السلام واردش کند.
حضرت در این کلامِ زیبا اثر وضعی زهد در دنیا(3)- اعم ازآثار وضعیه و برکات
1) (1) - این درس در جلسۀ یکصد و چهل و یکم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ الْحَرِیرِی عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ:.... (کافی، ج 2، باب ذم الدنیا و الزهد فیها، ص 128)
3) (3) . سَأَلَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله) جَبْرَئِیلَ (علیه السلام) عَنْ تَفْسِیرِ الزُّهْدِ، قَالَ: الزَّاهِدُ یُحِبُّ مَنْ یُحِبُّ خَالِقُهُ وَ یُبْغِضُ مَنْ یُبْغِضُ خَالِقُهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِنْ حَلَالِ الدُّنْیَا وَ لَا یَلْتَفِتُ إِلَی حَرَامِهَا فَإِنَّ حَلَالَهَا حِسَابٌ وَ حَرَامَهَا عِقَابٌ وَ یَرْحَمُ جَمِیعَ الْمُسْلِمِینَ کَمَا یَرْحَمُ نَفْسَهُ وَ یَتَحَرَّجُ مِنَ الْکَلَامِ کَمَا یَتَحَرَّجُ مِنَ الْمَیْتَۀِ الَّتِی قَدِ اشْتَدَّ نَتْنُهَا وَ یَتَحَرَّجُ عَنْ حُطَامِ الدُّنْیَا وَ زِینَتِهَا کَمَا یَتَجَنَّبُ النَّارَ أَنْ یَغْشَاهَا وَ أَنْ یُقَصِّرَ أَمَلَهُ کَأَنَّ بَیْنَ عَیْنَیْهِ أَجَلَه. (بحارالأنوار، ج 67، باب 58، ص 309) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از جبرئیل (علیه السلام) از تفسیر و توضیح زهد سؤال کردند. جبرئیل گفت: زاهد آنچه را دوست میدارد که خداوند آن را دوست میدارد و دشمن میدارد آنچه را که خداوند آن را دشمن میدارد، او از حلال دنیا گریزان است و از آن خودداری میکند و به حرام آن اصلاً توجهی ندارد؛ زیرا در حلال آن حساب و در حرامش عقاب هست، او به همۀ مسلمانان ترحم میکند همان گونه که بر خود رحم میکند، از سخن گفتن بی مورد پرهیز میکند همانگونه که از مردار متعفن بیزار است، خود را از مال دنیا و زر و زیور آن نگه میدارد همان گونه که از آتش شعلهور دوری میکند، آرزوهایش را کوتاه میکند و مرگ را همیشه در برابر خود میبیند.
آن - را بیان میفرماید؛ برکاتی که فکر و درک ما از فهم ارتباط میان آن برکات و زهد عاجز است. لذا این مسائل باید توسط ائمۀ معصومین: - که با حقایق وحی آشنا هستند - برای ما بیان شود.
اولین برکت و اثر زهد در دنیا این است: « أَثْبَتَ اللَّهُ الْحِکْمَۀَ فِی قَلْبِهِ»؛ خداوند حکمت(1)را در قلب شخص زاهد ثبات میبخشد(2).
و آن به این صورت است که زاهد با بینشی کامل در امور وارد میشود و در نفس او تزلزل و اضطرابی احساس نمیشود؛ مانند اینکه خداوند تبارک و تعالی چراغی را در قلب او روشن ساخته و او با آن چراغ، واقعیات را میبیند؛ البته مقصود از دیدن واقعیات این نیست که غیب را میبیند؛ بلکه مقصود این است که بین حق و باطل، راه درست را از راه نادرست تشخیص میدهد.
انسان در امور زندگی - حتی در امور جزئی آن - دچار تزلزل و اضطراب است بهطوری که نمیداند نوع اقدامی به مصلحت او است؟ چه بسا فکر او به جایی
1) (1) . «حکمت» یعنی با علم و عقل به حقّ رسیدن، پس حکمت از ناحیۀ خداوند متعال شناسایی اشیا و ایجاد آنها از سوی او در نهایت استواری است. و حکمت از ناحیۀ انسان شناختن موجودات و انجام نیکیها و خیرات است و این همان چیزی است که قرآن لقمان را با آن توصیف کرده است. (مفردات راغب، ص 249)
2) (2) . مَعَ الزُّهْدِ تُثْمِرُ الْحِکْمَۀُ. با بیرغبتی و زهد در دنیا است که حکمت به ثمر مینشیند و میوه میدهد. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 276) به این معنا که حکمت تا با زهد نباشد ثمرهای بر آن مترتّب نمیشود و هر گاه با آن همراه باشد سعادت دنیا و آخرت را در پی دارد.- قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): إِذَا رَأَیْتُمُ الرَّجُلَ قَدْ أُعْطِی الزُّهْدَ فِی الدُّنْیَا فَاقْتَرِبُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ یُلْقِی الْحِکْمَۀ. (بحارالأنوار، ج 67، باب 58، ص 309) وقتی دیدید کسی حالت زهد و پارسایی در دنیا را دارد به او نزدیک شده، از علمش استفاده کنید؛ زیرا او حکمت را ارائه میدهد.
نمیرسد و همان تزلزل و اضطراب فکری برای او باقی میماند.
امام (علیه السلام) میفرماید: نتیجۀ زهد در دنیا این است که خداوند متعال، حکمت را در قلب او استوار میسازد. یعنی آنچه را که به صلاح او است به راحتی میبیند و متوجّه میشود که باید چه کند.
کدام اثر وضعی مهمتر و بهتر از اینکه انسان در رابطه با زندگی و سرنوشت خود گرفتار سردرگمی نباشد و در هر قضیهای که وارد میشود، مانند کسی که بارها این مسیر را طی کرده و مکرر با آن روبرو شده است، تمام جهات آن کاملاً برایش روشن باشد و بتواند در مورد انجام یا ترک آن تصمیمی درست بگیرد؟(1)دومین اثر زهد این است: « وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ». نه تنها حکمت در قلب انسان جای میگیرد، که زبان را نیز فرا میگیرد، بهطوری که بیانش حکمت آمیز و منطبق با حکمت خواهد بود؛ سخنان بی اساس و حرفهای خلاف واقع از دهان او خارج نمیشود.
اثر سوم عبارت است از: « وَبَصَّرَهُ عُیُوبَ الدُّنْیَا دَاءَهَا وَدَوَاءَهَا»؛ خداوند متعال عیبهای دنیا را از دو جهت برای او روشن میکند: 1 - فساد و بیماری آن عیوب را به بندۀ زاهد مینمایاند و آن را مشخص میکند، که این خود اولین گام و شرط دور شدن از عیوب است. بدیهی است که بیمار، زمانی به فکر درمان خود میافتد که بداند بیمار است. برخی از افراد مدتها دچار بیماری هستند؛ ولی چون به بیماری خویش پینبردهاند موفق به درمان خود نمیشوند حتی به فکر آن نیز نمیافتند، زیرا که خود را بیمار نمیدانند.
در نتیجه، چنین انسانی قدرت پیشگیری و مقابله با ضرر و زیانهایی که آدمی را از پای در میآورد دارد، چون هم دردها برای او مشخص است و هم راه درمان را میداند.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً). (أنفال، آیه 29) ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر از [مخالفت فرمان] خدا بپرهیزید، او برای شما روشنبینی خاصّی قرار میدهد که در پرتو آن، حق را از باطل خواهید شناخت.
درس بیست و دوم(1)[1] ماه رجب و امور معنوی
ماه رجب ماهی است که از لحاظ دعا کامل ترین امتیاز را میان ماهها دارد. افرادی بوده و هستند که از دعاها و عبادتهایی که در این ماه وارد شده، حداکثر استفاده را برده و میبرند.
شبهای این ماه - بهویژه شبهای سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم که به «ایام البیض»(2)معروف است - امتیاز خاصی از نظر دعا دارد و موقعیت خوبی برای
1) (1) - این درس در جلسۀ سیصد و پانزدهم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است.
2) (2) . عَنْ زِرِّ بْنِ حُبَیْشٍ قَالَ: سَأَلْتُ ابْنَ مَسْعُودٍ عَنِ الْأَیَّامِ الْبِیضِ مَا سَبَبُهَا وَ کَیْفَ سَمِعْتَ؟ قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِیَّ (صلی الله علیه و آله) یَقُولُ: إِنَّ آدَمَ لَمَّا عَصَی رَبَّهُ تَعَالَی نَادَاهُ مُنَادٍ مِنْ لَدُنِ الْعَرْشِ: یَا آدَمُ! اخْرُجْ مِنْ جِوَارِی فَإِنَّهُ لَا یُجَاوِرُنِی أَحَدٌ عَصَانِی، فَبَکَی وَ بَکَتِ الْمَلَائِکَۀُ فَبَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ جَبْرَئِیلَ فَأَهْبَطَهُ إِلَی الْأَرْضِ مُسْوَدّاً فَلَمَّا رَأَتْهُ الْمَلَائِکَۀُ ضَجَّتْ وَ بَکَتْ وَ انْتَحَبَتْ وَ قَالَتْ: یَا رَبِّ خَلْقاً خَلَقْتَهُ وَ نَفَخْتَ فِیهِ مِنْ رُوْحِکَ وَ أَسْجَدْتَ لَهُ مَلَائِکَتَکَ بِذَنْبٍ وَاحِدٍ حَوَّلْتَ بَیَاضَهُ سَوَاداً، فَنَادَی مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ: أَنْ صُمْ لِرَبِّکَ الْیَوْمَ فَصَامَ فَوَافَقَ یَوْمَ الثَّالِثَ عَشَرَ مِنَ الشَّهْرِ فَذَهَبَ ثُلُثُ السَّوَادِ ثُمَّ نُودِی یَوْمَ الرَّابِعَ عَشَرَ: أَنْ صُمْ لِرَبِّکَ الْیَوْمَ فَصَامَ فَذَهَبَ ثُلُثَا السَّوَادِ ثُمَّ نُودِی یَوْمَ الْخَامِسَ عَشَرَ بِالصِّیَامِ فَصَامَ فَأَصْبَحَ وَ قَدْ ذَهَبَ السَّوَادُ کُلُّهُ فَسُمِّیَتْ أَیَّامَ الْبِیضِ لِلَّذِی رَدَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ عَلَی آدَمَ مِنْ بَیَاضِهِ. ثُمَّ نَادَی مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ: یَا آدَمُ! هَذِهِ الثَّلَاثَۀُ أَیَّامٍ جَعَلْتُهَا لَکَ وَ لِوُلْدِکَ مَنْ صَامَهَا فِی کُلِّ شَهْرٍ فَکَأَنَّمَا صَامَ الدَّهْرَ. (علل الشرائع، ج 2، ص 379) زر بن حبیش میگوید: از ابن مسعود راجع به ایّام البیض سؤال کردم و گفتم: سبب نامیدن این ایّام به «ایام البیض» چیست و چگونه شنیدهای؟ ابن مسعود گفت: از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمودند: هنگامی که جناب آدم (علیه السلام) به پروردگارش عصیان ورزید منادی از عرش ندا داد: ای آدم! از جوار رحمت من بیرون شو؛ زیرا کسی که مرا عصیان کند در جوار من نیست. آدم گریست و فرشتگان نیز گریستند، پس خداوند متعال جبرئیل را نزد آدم فرستاد. جبرئیل آدم را در حالی که سر تا پا سیاه شده بود به زمین فرود آورد، فرشتگان وقتی آدم (علیه السلام) را بدان وضع دیدند به ضجّه در آمدند و گریستند و سخت نالیدند و به درگاه حق تعالی عرضه داشتند: پروردگارا! مخلوقی را آفریدی و از روح خود در او دمیدی و فرشتگانت را به سجده بر او وادار ساختی، حال با یک گناه رنگ سفیدش را به سیاهی مبدّل فرمودی!؟ منادی از آسمان ندا کرد: ای آدم! امروز را برای پروردگارت روزه بگیر، آدم (علیه السلام) آن روز را که موافق با روز سیزدهم از ماه بود روزه گرفت، پس ثلث سیاهی از حضرت محو و زایل گشت، سپس منادی در روز چهاردهم ندا کرد: امروز را برای پروردگارت روزه بگیر، جناب آدم (علیه السلام) آن روز را هم روزه گرفت و ثلث دیگر از سیاهی زایل شد، روز پانزدهم باز منادی ندا کرد و حضرتش را به گرفتن روزه دعوت کرد، حضرت آن روز را هم روزه گرفت، ثلث دیگرش نیز سفید گشت و به این ترتیب تمام سیاهی او از بین رفت و به همین خاطر این ایّام به «ایّام البیض» موسوم شد چه آنکه در همین ایّام حق تعالی سفیدی آدم را به وی بازگرداند، پس منادی از آسمان ندا کرد: ای آدم! این سه روز را برای تو و فرزندانت قرار دادم، کسی که این ایّام را در هر ماه روزه بدارد گویا تمام دهر را روزه گرفته است.البته نکتۀ قابل توجه این است که اکثر مردم معتقدند که وجه تسمیه این ایّام به «ایام البیض» آن است که شبهای این سه روز از اوّل تا آخر درخشان و روشن است و حال آنکه وجه تسمیه این نیست بلکه همان است که در حدیث بیان گردیده علاوه بر این که شبهای این سه روز از اوّل تا آخر درخشان نیست زیرا شب سیزدهم مانند شب چهاردهم و پانزدهم نیست.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): دَخَلْتُ الْجَنَّۀَ وَ رَأَیْتُ أَکْثَرَ أَهْلِهَا الَّذِینَ یَصُومُونَ أَیَّامَ الْبِیض. (النوادر للراوندی، ص 19) داخل بهشت شدم و مشاهده کردم، اهل بهشت «ایّام البیض» (سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه) را روزه میگیرند.
استفاده است.(1)
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) رَجَبٌ شَهْرُ الِاسْتِغْفَارِ لِأُمَّتِی أَکْثِرُوا فِیهِ مِنَ الِاسْتِغْفَارِ فَإِنَّهُ غَفُورٌ رَحِیم وَ سُمِّی شَهْرُ رَجَبٍ الْأَصَبَّ لِأَنَّ الرَّحْمَۀَ تُصَبُّ عَلَی أُمَّتِی فِیهِ صَبّاً وَ یُقَالُ الْأَصَمُّ لِأَنَّهُ نُهِی فِیهِ عَنْ قِتَالِ الْمُشْرِکِینَ وَ هُوَ مِنَ الشُّهُورِ الْحُرُمِ. (وسائلالشیعۀ، ج 10، ص 512) رجب ماه استغفار امت من است. در این ماه زیاد استغفار کنید، به درستی که خداوند بسیار بخشنده و مهربان است.- عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ: کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) إِذَا جَاءَ شَهْرُ رَجَبٍ جَمَعَ الْمُسْلِمِینَ حَوْلَهُ وَ قَامَ فِیهِمْ خَطِیباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ ذَکَرَ مَنْ کَانَ قَبْلَهُ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ فَصَلَّی عَلَیْهِمْ ثُمَّ قَالَ: أَیُّهَا الْمُسْلِمُونَ! قَدْ أَظَلَّکُمْ شَهْرٌ عَظِیمٌ مُبَارَکٌ وَ هُوَ شَهْرُ الْأَصَبِّ یُصِیبُ فِیهِ الرَّحْمَۀَ عَلَی مَنْ عَبَدَهُ إِلَّا عَبْداً مُشْرِکاً أَوْ مُظْهِرَ بِدْعَۀٍ فِی الْإِسْلَامِ أَلَا إِنَّ فِی شَهْرِ رَجَبٍ لَیْلَۀً مَنْ حَرَّمَ النَّوْمَ عَلَی نَفْسِهِ قَامَ فِیهَا حَرَّمَ اللَّهُ تَعَالَی جَسَدَهُ عَلَی النَّارِ وَ صَافَحَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَکٍ وَ یَسْتَغْفِرُونَ [لَهُ] إِلَی یَوْمٍ مِثْلِهِ فَإِنْ عَادَ عَادَتِ الْمَلَائِکَۀُ. ثُمَّ قَالَ: مَنْ صَامَ یَوْماً وَاحِداً مِنْ رَجَبٍ أُومِنَ الْفَزَعَ الْأَکْبَرَ وَ أُجِیرَ مِنَ النَّارِ. (مستدرکالوسائل، ج 7، ص 531) هنگامی که ماه رجب فرا میرسید رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) مسلمانان را گردخود جمع میفرمود و در میان آنان میایستاد و خطبه میخواند، پس از حمد و ثنای خدا، انبیای قبل از خود را یاد کرده بر آنان درود میفرستاد، سپس میفرمود: ای مسلمانان! ماه بزرگ و مبارکی بر شما سایه انداخته است و او ماه اصب، است یعنی در این ماه رحمت خدا به هر کس که خدا را عبادت کند میرسد مگر مشرک یا کسی که بدعتی در اسلام ظاهر کند. به راستی در این ماه شبی است که هر کس خواب را در این شب بر خود حرام کند و آن را به عبادت و شب زندهداری بگذراند خداوند متعال جسم او را بر آتش حرام میکند و هفتاد هزار فرشته با او مصافحه کرده، برای او تا همان روز در سال آینده استغفار میکنند و اگر در سال آینده هم همین کار را تکرار کرد فرشتگان باز به سوی او مراجعت میکنند، سپس حضرت فرمودند: هر کسی یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد از فزع و ناراحتی روز قیامت در امان خواهد بود و از آتش دوزخ دور خواهد شد.قَالَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله): إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی نَصَبَ فِی السَّمَاءِ السَّابِعَۀِ مَلَکاً یُقَالُ لَهُ الدَّاعِی فَإِذَا دَخَلَ شَهْرُ رَجَبٍ یُنَادِی ذَلِکَ الْمَلَکُ کُلَّ لَیْلَۀٍ مِنْهُ إِلَی الصَّبَاحِ: طُوبَی لِلذَّاکِرِینَ طُوبَی لِلطَّائِعِینَ. وَ یَقُولُ اللَّهُ تَعَالَی: أَنَا جَلِیسُ مَنْ جَالَسَنِی وَ مُطِیعُ مَنْ أَطَاعَنِی وَ غَافِرُ مَنِ اسْتَغْفَرَنِی الشَّهْرُ شَهْرِی وَ الْعَبْدُ عَبْدِی وَ الرَّحْمَۀُ رَحْمَتِی فَمَنْ دَعَانِی فِی هَذَا الشَّهْرِ أَجَبْتُهُ وَ مَنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ وَ مَنِ اسْتَهْدَانِی هَدَیْتُهُ وَ جَعَلْتُ هَذَا الشَّهْرَ حَبْلًا بَیْنِی وَ بَیْنَ عِبَادِی فَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِ وَصَلَ إِلَی. (مستدرکالوسائل، ج 7، ص 535) خداوند متعال در آسمان هفتم ملکی را گماشته است که او را دعوتکننده میگویند، پس هنگامی که ماه رجب رسید این ملک هر شب تا صبح ندا میکند: خوشا به حال ذاکران، خوشا به حال فرمانبرداران! خداوند متعال میفرماید: من همنشین کسی هستم که همنشینم باشد و مطیع کسی هستم که فرمانبردار من باشد و کسی را که از من طلب بخشش کند میبخشم. این ماه، ماه من است، پس هر کس در این ماه مرا بخواند جواب او را میدهم و هر کس در این ماه از من حاجتی بخواهد به او عطا میکنم و هر کس در این ماه از من هدایت بخواهد او را هدایت خواهم کرد و این ماه را دستگیرهای بین خودم و بندگانم قرار دادم، پس هرکس به آن پناهنده شود به [مقام قرب] من خواهد رسید.
از این رو، به چند مورد از مستحباتی که لازم است در این ماه، بلکه تمامی ایّام سال، به آنها توجه بیشتری شود اشاره میکنم:
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَنْ عَلَّمَ وَلَدَهُ الْقُرْآنَ فَکَأَنَّمَا حَجَّ الْبَیْتَ عَشَرَۀَ آلَافِ حِجَّۀٍ وَ اعْتَمَرَ عَشَرَۀَ آلَافِ عُمْرَۀٍ وَ أَعْتَقَ عَشَرَۀَ آلَافِ رَقَبَۀٍ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِیلَ (علیه السلام). (جامع الأخبار، فصل 23، ص 49) هرکس به فرزندش قرآن کریم بیاموزد گویی ده هزارحج و ده هزار عمره انجام داده و ده هزار بنده از نسل اسماعیل (علیه السلام) آزاد کرده است....- َقَالَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله): إِذَا قَالَ الْمُعَلِّمُ لِلصَّبِیِّ: قُلْ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ فَقَالَ الصَّبِیُّ: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» کَتَبَ اللَّهُ بَرَاءَۀً لِلصَّبِی وَ بَرَاءَۀً لِأَبَوَیْهِ وَ بَرَاءَۀً لِلْمُعَلِّمِ مِنَ النَّار. (جامع الأخبار، فصل 25، ص 42) هر گاه معلّم به کودک بگوید: بگو: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، و کودک بگوید: بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، خداوند برای کودک و پدر و مادر او و برای معلّم برائتی [از آتش] خواهد نوشت.- قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیَهُمُّ بِعَذَابِ أَهْلِ الْأَرْضِ جَمِیعاً حَتَّی لَا یُحَاشِی مِنْهُمْ أَحَداً إِذَا عَمِلُوا بِالْمَعَاصِی وَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ فَإِذَا نَظَرَ إِلَی الشِّیبِ نَاقِلِی أَقْدَامِهِمْ إِلَی الصَّلَاۀِ وَ الْوِلْدَانِ یَتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ رَحِمَهُمْ فَأَخَّرَ ذَلِکَ عَنْهُم. (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص 39) هنگامی که اهل زمین مرتکب گناهان و نافرمانیها میشوند خداوند اراده میکند همگی آنان را عذاب کند بهطوری که هیچ یک از ایشان را [سالم و] بیرون نگذارد؛ ولی وقتی پیرمردانی را که به سوی نمازها قدم برمیدارند واطفالی را که قرآن یاد میگیرند مشاهده میفرماید به ایشان رحم میکند، پس عذاب را به تأخیر میاندازد.
غفلت واقع شده و کم کم اهمیت خود را از دست میدهد.
اعتکاف در مساجد جامع؛ که بحمد الله تعالی سالها است که به عنوان یک سنّت حسنه برگزار میشود و واقعاً موقعیت خوبی است. توصیۀ من به همه این است که از این موقعیت، خوب استفاده کنید.
1) (1) . یستحب من الصوم... و رجب کله و شعبان کله. (الروضۀ البهیۀ فی شرح اللمعۀ الدمشقیۀ، ج 1، ص 152 و دیگر کتب فقها)
2) (2) . قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): إِنَّ فِی الْجَنَّۀِ نَهَراً یُقَالُ لَهُ رَجَبٌ أَشَدَّ بَیَاضاً مِنَ الثَّلْجِ وَ أَحْلَی مِنَ الْعَسَلِ فَمَنْ صَامَ یَوْماً مِنْ رَجَبٍ سَقَاهُ اللَّهُ مِنْ ذَلِکَ النَّهَر. (روضۀ الواعظین و بصیرۀ المتعظین، ج 2، ص 395) در بهشت نهری است که نام آن رجب است. آب آن سپیدتر و شفافتر از برف و یخ، و شیرینتر از عسل است. هر کس یک روز از رجب را روزه بگیرد، خداوند از آب آن نهر به او مینوشاند.- عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ نُوحاً رَکِبَ السَّفِینَۀَ أَوَّلَ یَوْمٍ مِنْ رَجَبٍ فَأَمَرَ مَنْ مَعَهُ أَنْ یَصُومُوا ذَلِکَ الْیَوْمَ وَ قَالَ: مَنْ صَامَ ذَلِکَ الْیَوْمَ تَبَاعَدَتْ عَنْهُ النَّارُ مَسِیرَۀَ سَنَۀٍ وَ مَنْ صَامَ سَبْعَۀَ أَیَّامٍ أُغْلِقَتْ عَنْهُ أَبْوَابُ النِّیرَانِ السَّبْعَۀُ وَ مَنْ صَامَ ثَمَانِیَۀَ أَیَّامٍ فُتِّحَتْ لَهُ أَبْوَابُ الْجَنَّۀِ الثَّمَانِیَۀُ وَ مَنْ صَامَ خَمْسَۀَ عَشَرَ یَوْماً أُعْطِی مَسْأَلَتَهُ وَ مَنْ زَادَ زَادَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَ. (ثواب الأعمال، ثواب صوم رجب، ص 53) حضرت نوح (علیه السلام) در روز اول ماه رجب بر کشتی سوار شد و به همراهان خود فرمان داد که آن روز را روزه بگیرند و فرمود: هر کس این روز را روزه بدارد، آتش جهنّم به فاصلۀ یک سال از او دور میشود و هر کس هفت روز را روزه بگیرد، درهای هفتگانه جهنّم به روی او بسته میشود و کسی که هشت روز را روزه بدارد، درهای هشتگانه بهشت به روی او باز میگردد و هر کسی که پانزده روز، روزه بگیرد، حاجتی که دارد برآورده میشود و کسی که بیشتر [از این] روزه بدارد، خداوند پاداش او را افزونتر خواهد کرد.- قَالَ أَبِوالْحَسَنِ الکاظم (علیه السلام): رَجَبٌ نَهَرٌ فِی الْجَنَّۀِ أَشَدُّ بَیَاضاً مِنَ اللَّبَنِ وَ أَحْلَی مِنَ الْعَسَلِ مَنْ صَامَ یَوْماً مِنْ رَجَبٍ سَقَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ ذَلِکَ النَّهَرِ. (همان) رجب، نام نهری است در بهشت که ازشیر سپیدتر و از عسل شیرینتر است کسی که یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد خداوند متعال از [زلال جاری] آن رود به او مینوشاند.- قَالَ أَبُوالْحَسَنِ الکاظم (علیه السلام): رَجَبٌ شَهْرٌ عَظِیمٌ یُضَاعِفُ اللَّهُ فِیهِ الْحَسَنَاتِ وَ یَمْحُو فِیهِ السَّیِّئَاتِ مَنْ صَامَ یَوْماً مِنْ رَجَبٍ تَبَاعَدَتْ عَنْهُ النَّارُ مَسِیرَۀَ مِائَۀِ سَنَۀٍ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَۀَ أَیَّامٍ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّۀ. (همان) ماه رجب، ماه بزرگی است که در آن [پاداش] حسنات چند برابر است و گناهان [آدمی] در آن آمرزیده میشود. کسی که یک روز در ماه رجب روزه بگیرد، آتش جهنّم به اندازۀ یک صد سال از او فاصله میگیرد و کسی که سه روز [در این ماه] روزه بگیرد، بهشت برای او واجب میشود.
کسانی که اهل عبادت و دعا بودند، حلول این ماه را به عنوان موقعیتی برای استفاده های معنوی میدانستند؛ به همین دلیل وضعیت آنان دگرگون میشد و خود را به دعاها و روزه های ماه رجب و استغفار و طلب مغفرت از خداوند تبارک و تعالی - که بنابر روایات در ماه رجب اهمیت بسیاری دارد - ملتزم میدانستند.(1)شاید کسی بگوید که شما طبق مزاج خود، طبابت میکنی و بین ماه رجب و ماه جمادی الثانی مثلاً، هیچ فرقی وجود ندارد و هر دو مانند یکدیگرند.
در پاسخ میگوییم: اینچنین نیست، ائمۀ هدی: در لسان روایات نسبت به
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): أَلَا إِنَّ رَجَباً شَهْرُ اللَّهِ الْأَصَمُّ وَ هُوَ شَهْرٌ عَظِیمٌ وَ إِنَّمَا سُمِّی الْأَصَمَّ لِأَنَّهُ لَا یُقَارِبُهُ شَهْرٌ مِنَ الشُّهُورِ حُرْمَۀً وَ فَضْلًا عِنْدَ اللَّهِ وَ کَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِیَّۀِ یُعَظِّمُونَهُ فِی جَاهِلِیَّتِهَا فَلَمَّا جَاءَ الْإِسْلَامُ لَمْ یَزْدَدْ إِلَّا تَعْظِیماً وَ فَضْلًا أَلَا إِنَّ رَجَباً شَهْرُ اللَّهِ وَ شَعْبَانَ شَهْرِی وَ رَمَضَانَ شَهْرُ أُمَّتِی. (همان) آگاه باشید! که ماه رجب ماه ساکت خداوند است و آن ماه بزرگی است و به این خاطر «اصمّ» نامیده شده است که هیچ یک از ماهها نزد خداوند در حرمت و فضیلت به آن نمیرسد و مردم جاهلیت نیز آن را در دوران خود بزرگ میشمردند و هنگامی که اسلام آمد، تنها بر عظمت و فضیلت آن افزود. آگاه باشید! رجب ماه خدا و شعبان ماه من و رمضان ماه امّت من است.
برخی از ایام، عنایت ویژهای دشته اند؛ از این رو باید از این موقعیت ها، در جنبۀ
تکامل و رشد معنوی خود خیلی استفاده کنیم.
یکی از دعاهایی که لازم است آن را در رأس دعاهای خود قراردهید، این است که از خداوند متعال بخواهید، این جمهوری اسلامیِ نو پا را از شرّ ابرقدرتها حفظ کند، مخصوصاً با این شرایط حساس کنونی که درآن قرار داریم؛ ابرقدرتهای دنیا برای کوبیدن ما، بلکه کوبیدن اسلام تصمیم قاطعی گرفتهاند؛ چرا که متوجه شدهاند، ایران و انقلاب ریشۀ بیداری دیگر مسلمانان و فریاد حقخواهی ایشان است و تصمیم دارند به هر وسیلهای که شده جلوی رشد ما را بگیرند و نگذارند صدای انقلاب از این مملکت خارج شود؛ به تصور باطل خودشان قصد دارند جلوی آب را از سرچشمه بگیرند و شجرۀ طیبه را از ریشه قطع کنند.
1) (1) . (وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی أَسْتَجِبْ لَکُم). (غافر، آیه 60) پروردگار شما گفته است: مرا بخوانید تا [دعای] شما را بپذیرم!- عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام): أَی الْعِبَادَۀِ أَفْضَلُ؟ فَقَالَ: مَا مِنْ شَیْءٍ أَفْضَلَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَنْ یُسْئَلَ وَ یُطْلَبَ مِمَّا عِنْدَهُ وَ مَا أَحَدٌ أَبْغَضَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِمَّنْ یَسْتَکْبِرُ عَنْ عِبَادَتِهِ وَ لَا یَسْأَلُ مَا عِنْدَه. (کافی، ج 2، ص 466) سدیر گوید: به امام باقر (علیه السلام) عرض کردم: کدام عبادت بهتر است؟ فرمود: چیزی نزد خدای عز و جل بهتر از آن نیست که از او درخواست شود و از آنچه نزد او است خواسته شود و کسی نزد خدای عز و جل مبغوضتر نیست از آن کس که از عبادت او سرپیچی کند و آنچه نزد او است درخواست نکند.عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: ادْعُ وَ لَا تَقُلْ قَدْ فُرِغَ مِنَ الْأَمْرِ فَإِنَّ الدُّعَاءَ هُوَ الْعِبَادَۀُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ: (إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ). وَ قَالَ: (ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُم). (همان) حماد بن عیسی میگوید: شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) که میفرمود: دعا کن و مگو کار از کار گذشته است؛ زیرا دعا همان عبادت است و خدای عزوجل میفرماید: «آنان که از عبادت من تکبر ورزند زود است که سرافکنده به دوزخ درآیند» (مؤمن، 60 آیه) و نیز فرموده است: «مرا بخوانید تا اجابت کنم» (این آیه نیز ابتدای همان آیۀ پیشین است).
شما دیده و شنیدهاید که صهیونیست چه شکنجههایی را بر مردم بیچاره و
مسلمان فلسطین اعمال میکند که تاریخ کمتر نظیرش را دیده است و فلسطینیان هم مبارزه کرده، از خودشان مقاومت نشان میدهند.
بحمدالله تعالی به برکت انقلاب اسلامی، توفیقات بزرگی نسبت به مسائل اساسی اسلام بهدست آوردهایم و خداوند متعال پیروزیهای چشمگیری نصیب ما کرده است؛ که امیددارم با عنایت الهی این توفیقات، تکامل پیدا کند و به حدّ کافی و لازم برسد.
امّا برخی افراد به خاطر این پیروزیها مغرور شدهاند و میگویند: نظام ما که نظام اسلام است، دیگر ضرورتی ندارد به مستحبات بپردازیم!
این طرز فکر باعث شده است مقداری از مسائل فرعی اسلامی - که اهمیت زیادی نیز دارد - (1)فاصله بگیریم. و شاید بتوان گفت که متأسفانه خانوادهها از امور
1) (1) . قال الصادق (علیه السلام): داوم علی تخلیص المفروضات (المفترضات) و السنن، فإنهما الاصل، فمن أصابهما و أداهما بحقهما فقد أصاب الکل. (مصباحالشریعۀ، ص 111) پیوسته برای بجا آوردن واجبات و وظایف دینی و مستحبات آن اهتمام کرده وکاملا مراقبت نما که عبادات تو صحیح و خالص و بیعیب باشد ومتوجه باش که پایۀ بندگی و اساس سلوک به سوی خداوند همان انجام وظایف واجب و مستحب دینی است و اگر کسی بتواند آنگونه که باید و شاید این وظایف و سنن را به جا آورد؛ البته به حقیقت بندگی و به تمام وظایف و آداب عبودیت عمل کرده است.- عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ الصَّادِقِ (علیه السلام) قَالَ: کَانَ فِیمَا وَعَظَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی بِهِ عِیسَی بْنَ مَرْیَمَ 7 أَنْ قَالَ لَه یَا عِیسَی... وَ اجْعَلْ ذِکْرِی لِمَعَادِکَ وَ تَقَرَّبْ إِلَی بِالنَّوَافِلِ. (أمالی الصدوق، المجلس الثامن و السبعون، ص 514) خداوند در پندهای خود به عیسی بن مریم 8 میفرماید: ای عیسی!... یادم را ذخیرۀ معادت کن و با نوافل به من تقرب بجوی.- قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ (علیه السلام) قَالَ: إِنَّ الْقَلْبَ یَحْیَا وَ یَمُوتُ فَإِذَا حَیِی فَأَدِّبْهُ بِالتَّطَوُّع. (بحارالأنوار، ج 75، باب 23، ص 190) دل میمیرد و زنده میشود، وقتی زنده است آن را با عبادتهای مستحب تأدیب کن.- قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): قَالَ اللَّهُ: مَا تَحَبَّبَ إِلَی عَبْدِی بِشَیْءٍ أَحَبَّ إِلَی مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَیَتَحَبَّبُ إِلَی بِالنَّافِلَۀِ حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا وَ رِجْلَهُ الَّتِی یَمْشِی بِهَا إِذَا دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِذَا سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِی شَیْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی فِی مَوْتِ الْمُؤْمِنِ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَکْرَهُ مَسَاءَتَهُ. (بحارالأنوار، ج 67، باب 43، ص 13) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خداوند متعال میفرماید: بندگان میتوانند با انجام واجبات، خود را نزد من محبوب کنند و هر کس واجبات را انجام دهد نزد من از همگان محبوبتر است. بنده من میخواهد با انجام مستحبات خود را نزد من محبوب کند و هر گاه من او را محبوب خود قرار دهم در این هنگام گوش او خواهم شد که با آن میشنود و دیدگان او میشوم که با آن خواهد دید و زبان او خواهم شد که با آن سخن خواهد گفت. من دست او خواهم شد که با آن هر چیزی را برمیدارد و پاهایش میشوم که به هر جا میرود هر گاه مرا بخواند اجابت میکنم و اگر از من چیزی بخواهد عطا میکنم و در قبض روح مؤمن همواره مردد هستم، او از مرگ کراهت دارد و من هم نمیخواهم او ناراحت گردد.
معنوی و مستحبات، در حال دور شدن هستند؛ در حالی که این امور در زمان طاغوت، از طرف خانوادهها رعایت میشد.
پشتوانۀ حقیقی جوانهای متعهد و نیروهای ارزشمند ما، قدرت خداوند تبارک و تعالی است و آن کسی که ما را به اینجا رسانده، او است؛ به همین جهت مبادا هرگز فکر کنیم که دیگر نیاز ما برطرف شده و به لطف و عنایت خدای متعال وکمک او نیاز نداریم.
ما همواره باید به این پشتوانۀ الهی توجه داشته باشیم. باید بدانیم که تنها قدرت خداوند تبارک و تعالی است که از ما پشتیبانی میکند و قدرت او ما فوق همۀ قدرتها است.(1)به همین دلیل از سروران مکرم تقاضای جدی دارم که از این موقعیت چند روزه کاملاً استفاده کنید، به این امید که با عنایت خداوند تبارک و تعالی و با استمداد از قدرت مطلقۀ او، بتوانیم با ابرقدرتهایی که برابر اسلام ایستادهاند مقابله کنیم و اسلام را در سطح جهان گسترش و توسعه بدهیم.
به حق این ایّام و این ماه پر ارزش، به حق موالید آن که در دعای رجبیّه میخوانیم «اللهم انی اسئلک بحق مولودین فی رجب»، به حق امیرالمؤمنین (علیه السلام) و به حق مبعث که در این ماه واقع میشود، از خداوند متعال که قدرت مطلقه و ما فوق همه قدرتها است، بخواهیم که این جمهوری اسلامی را و همۀ مسلمانها را به ویژه کسانی را که گرفتار جاهطلبی شدهاند از شرّ این توطئهها، نقشهها و
1) (1) . (یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِم). (فتح، آیه 10) دست خداوند بالای دست آنان است.
قدرتها حفظ فرماید.
از خداوند بخواهید به قدرت کاملۀ خودش، تمام قدرتهایی را که بر ضد مسلمانان و منافع ایشان است نابود کرده و از بین ببرد ان شاءالله تعالی.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس بیست و سوّم(1)1 رابطۀ معرفت و تقوا
قال أمیرالمومنین (علیه السلام):
«مَنْ سَکَنَ قَلْبَهُ الْعِلْمُ بِاللَّهِ سَکَنَهُ الْغِنَی عَنْ خَلْقِ اللَّه».(2)
حضرت امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در این روایت، که ریشۀ قرآنی دارد میفرماید: کسی که قلب خود را ظرف و جایگاه معرفت خداوند متعال که اساس همۀ امور است قرار دهد، آرامش پیدا میکند.
(أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب).(3)
خداوند متعال برای تبیین این معرفت الهی میفرماید: ( وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون)(4)أی لیعرفون؛(5)یعنی اساس و غایت خلقت، معرفت و شناسایی خداوند
1) (1) - این درس در جلسۀ ششصد و چهل و یکم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . هر کس علم و معرفت به خداوند در دلش جای گیرد، در آن قلب، بینیازی از خلق خداوند جای خواهد گرفت. (غررالحکم، ص 82)
3) (3) . تنها با یاد خداوند است که دلها آرامش مییابد. (رعد، آیه 28)
4) (4) . من جنّ و انس را نیافریدم جز برای اینکه مرا عبادت کنند (و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند). (ذاریات، آیه 56)
5) (5) . عَنْ أَبِی عَبْداللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی فَضْلِ مَعْرِفَۀِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَا مَدُّوا أَعْیُنَهُمْ إِلَی مَا مَتَّعَ اللَّهُ بِهِ الْأَعْدَاءَ مِنْ زَهْرَۀِ الْحَیَاۀِ الدُّنْیَا وَ نَعِیمِهَا وَ کَانَتْ دُنْیَاهُمْ أَقَلَّ عِنْدَهُمْ مِمَّا یَطَئُونَهُ بِأَرْجُلِهِمْ وَ لَنُعِّمُوا بِمَعْرِفَۀِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ تَلَذَّذُوا بِهَا تَلَذُّذَ مَنْ لَمْ یَزَلْ فِی رَوْضَاتِ الْجِنَانِ مَعَ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ إِنَّ مَعْرِفَۀَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ آنِسٌ مِنْ کُلِّ وَحْشَۀٍ وَ صَاحِبٌ مِنْ کُلِّ وَحْدَۀٍ وَ نُورٌ مِنْ کُلِّ ظُلْمَۀٍ وَ قُوَّۀٌ مِنْ کُلِّ ضَعْفٍ وَ شِفَاءٌ مِنْ کُلِّ سُقْمٍ ثُمَّ قَالَ (علیه السلام): وَ قَدْ کَانَ قَبْلَکُمْ قَوْمٌ یُقْتَلُونَ وَ یُحْرَقُونَ وَ یُنْشَرُونَ بِالْمَنَاشِیرِ وَ تَضِیقُ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِرُحْبِهَا فَمَا یَرُدُّهُمْ عَمَّا هُمْ عَلَیْهِ شَیْءٌ مِمَّا هُمْ فِیهِ مِنْ غَیْرِ تِرَۀٍ وَتَرُوا مَنْ فَعَلَ ذَلِکَ بِهِمْ وَ لَا أَذًی بَلْ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ فَاسْأَلُوا رَبَّکُمْ دَرَجَاتِهِمْ وَ اصْبِرُوا عَلَی نَوَائِبِ دَهْرِکُمْ تُدْرِکُوا سَعْیَهُم. (کافی، ج 8، ص 231) اگر مردم میدانستند در معرفت و شناخت خداوند چه فضیلتی نهفته است هرگز به رونق زندگی دنیا و نعمتهای دنیوی که خداوند به دشمنان خود داده نظر نمیکردند و دنیای دشمنان در نگاه ایشان زبونتر از چیزی بود که اینان زیر پای خود لگد میکنند. این مردم به معرفت و شناخت خدای عزّ و جلّ بهرهمند هستند و به آن شادکام میباشند مانند شادکامی کسانی که همیشه در باغهای بهشت با اولیای خدای متعال به سر میبرند. بدرستیکه شناخت خدای عزّ و جلّ، انیس هر وحشت، و یار و همدم هر گونه تنهایی و روشنایی بخش هر ظلمتی و نیرو رسان هر ناتوان و درمان هر دردی است، سپس فرمود: همانا پیش از شما مردمی بودند که کشته شده و به آتش کشیده میشدند و با ارّه تکه تکه شده و زمین با تمام پهناوریاش بر ایشان تنگ میشد و تمام این شرایط آنان را از باوری که داشتند بر نمیگرداند و کسانی که بر سر آن مؤمنان چنین بلاهایی میآوردند به سبب مطالبۀ خون یا آزاری که از آنان میدیدند نبود، بلکه تنها از آن جهت از ایشان انتقام میکشیدند که به خداوند ایمان داشتند. پس، از پروردگارتان درجات ایشان را طلب کنید و بر ناگواریهای روزگار خود شکیبا باشید تا به پیامدهای تلاش آنان دست یابید.قَالَ ابْنِ عَبَّاسٍ: جَاءَ أَعْرَابِی إِلَی النَّبِی (صلی الله علیه و آله) فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! عَلِّمْنِی مِنْ غَرَائِبِ الْعِلْمِ. قَالَ: مَا صَنَعْتَ فِی رَأْسِ الْعِلْمِ حَتَّی تَسْأَلَ عَنْ غَرَائِبِهِ؟ قَالَ الْأَعْرَابِیُّ: وَ مَا رَأْسُ الْعِلْمِ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: مَعْرِفَۀُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ. فَقَالَ الْأَعْرَابِیُّ: مَا مَعْرِفَۀُ اللَّهِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ؟ قَالَ: أَنْ تَعْرِفَهُ بِلَا مِثْلٍ وَ لَا شِبْهٍ وَ لَا نِدٍّ وَ أَنَّهُ وَاحِدٌ أَحَدٌ ظَاهِرٌ بَاطِنٌ أَوَّلٌ آخِرٌ لَا کُفْوَ لَهُ وَ لَا نَظِیرَ لَهُ فَذَلِکَ حَقُّ مَعْرِفَتِه. (التوحید للصدوق، باب 40، ص 285)از ابن عباس نقل شده که یکی از اعراب خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) رسید و عرض کرد: یا رسول اللَّه! از نوادر علم چیزی به من بیاموز، حضرت فرمود: از اصل علم چه فرا گرفتهای که اکنون از نوادر آن میپرسی؟ اعرابی پرسید: اصل علم چیست؟ رسول اکرم فرمود: معرفت خداوند و شناختن صفات او. مرد عرب پرسید: معرفت واقعی و حقیقی خداوند چیست؟ فرمود: شناخت واقعی خداوند این است که برای او مانند و همتایی معتقد نباشی و اینکه خداوند یکی است و شریکی ندارد، برای او ابتدا و پایانی نیست، در ظاهر و باطن وجود دارد، مانند و همتایی ندارد، هر کس خداوند را اینچنین بشناسد خداوند را به حقیقت شناخته است.یا رب سببی که آب حسرت نخورم در جام هوا شراب غفلت نخورماز نعمت معرفت غنی ساز مرا تا نان خسان به زهر منت نخورمیک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شودآنصورت غیبی که جهان طالب اوست در آینه فهم تومفهوم شود
تبارک و تعالی است.
بدون شک، این معرفت، تأثیر بسزایی روی اعمال انسان خواهد داشت. ریشۀ هر معصیت و تخلف از فرامین الهی در نقصان معرفت است؛ چراکه ممکن نیست شخصی معرفت کامل داشته باشد، ولی در عین حال از دستورات خداوند تبارک و تعالی سرپیچی کند.
معرفت کامل با تقوا و اطاعت کامل توأم خواهد بود؛ به عنوان مثال، ائمۀ اطهارعلیهم السلام، که از مقامات بسیار بلندی در معرفت خداوند متعال برخوردارند، با دنیا به صورتی برخورد میکردند که گویی
«لَوْ لَا الْآجَالُ الَّتِی کُتِبَتْ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ»(1)، اگر مهلتهایی که خداوند برای آنان نوشته است نبود، روحشان حاضر نبود لحظهای در این جسم باقی بماند، آنان به عالَم دیگری توجه داشتند و در جملات خود مکرر میفرمودند: «خدایا! کی از این تن خاکی جدا میشویم و به تو ملحق شده و به لقای تو میرسیم».
معرفت خداوند یک امر اساسی است که همه بهویژه روحانیت باید در این رابطه سعی و تلاش بیشتری داشته باشیم. مبادا اعمال ما حاکی از این باشد که مبدء
1) (1) . رُوِی أَنَّ صَاحِباً لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) یُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ کَانَ رَجُلًا عَابِداً فَقَالَ لَهُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! صِفْ لِی الْمُتَّقِینَ حَتَّی کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَیْهِم... ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) أَمَّا بَعْد:.... (نهج البلاغۀ، 193، ص 303) یکی از یاران پرهیزکار حضرت به نام همّام گفت: ای امیرمؤمنان! پرهیزکاران را برای من آنچنان وصف کن که گویی آنان را با چشم مینگرم...، سپس حضرت فرمودند:...قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَنْ عَرَفَ اللَّهَ وَ عَظَّمَهُ مَنَعَ فَاهُ مِنَ الْکَلَامِ وَ بَطْنَهُ مِنَ الطَّعَامِ وَ عَنَّی نَفْسَهُ بِالصِّیَامِ وَ الْقِیَامِ قَالُوا: بِآبَائِنَا وَ أُمَّهَاتِنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ هَؤُلَاءِ أَوْلِیَاءُ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ سَکَتُوا فَکَانَ سُکُوتُهُمْ ذِکْراً وَ نَظَرُوا فَکَانَ نَظَرُهُمْ عِبْرَۀً وَ نَطَقُوا فَکَانَ نُطْقُهُمْ حِکْمَۀً وَ مَشَوْا فَکَانَ مَشْیُهُمْ بَیْنَ النَّاسِ بَرَکَۀً لَوْ لَا الْآجَالُ الَّتِی کُتِبَتْ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ خَوْفاً مِنَ الْعَذَابِ وَ شَوْقاً إِلَی الثَّوَاب. (أمالی الصدوق، المجلس الثانی و الثمانون، ص 553) رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر کس خداوند را شناخت و او را بزرگ دانست زبان خود را از سخن و شکمش را از طعام نگه میدارد و به روزه و نماز و پرستش روی میآورد. گفتند: یا رسول اللَّه! پدران و مادرانمان به فدایت اینها اولیای خداوند هستند. فرمود: اولیای خداوند سکوت میکنند؛ اما سکوتشان تفکر است و سخن میگویند در حالی که سخنشان ذکر خداوند است، نظر آنان از روی عبرت و پند و سخنشان حکمت و دانش است میان مردم راه میروند؛ ولی مردم از ایشان برکت میجویند، اگر نه این بود که برای آنان سرآمدی معیّن شده بود، هر آینه روح آنان از ترس عذاب و شوق ثواب از بدن مفارقت میکرد.
و معاد را کما هو حقه نشناخته و به آن معتقد نشده ایم.
اگر معاد را به صورت صحیح و درست بشناسیم، حالت آن جوان را پیدا میکنیم که رسول مکرم اسلام صلی الله علیه وآله بعد از نماز صبح از او پرسیدند: چه گونه شب را به روز آوردی؟ عرض کرد: « أَصْبَحْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً»، در حال یقین صبح کردم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: علامت یقین تو چیست؟ عرض کرد: علامت من این است که گویا الآن بهشت و جهنم را میبینیم و نالۀ افراد معذب در جهنم را میشنوم.(1)
1) (1) . قَالَ أَبَوعَبْدِاللَّهِ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) صَلَّی بِالنَّاسِ الصُّبْحَ فَنَظَرَ إِلَی شَابٍّ فِی الْمَسْجِدِ وَ هُوَ یَخْفِقُ وَ یَهْوِی بِرَأْسِهِ مُصْفَرّاً لَوْنُهُ قَدْ نَحِفَ جِسْمُهُ وَ غَارَتْ عَیْنَاهُ فِی رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: کَیْفَ أَصْبَحْتَ یَا فُلَانُ؟. قَالَ: أَصْبَحْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً. فَعَجِبَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مِنْ قَوْلِهِ وَ قَالَ: إِنَّ لِکُلِّ یَقِینٍ حَقِیقَۀً فَمَا حَقِیقَۀُ یَقِینِکَ؟ فَقَالَ: إِنَّ یَقِینِی یَا رَسُولَ اللَّهِ هُوَ الَّذِی أَحْزَنَنِی وَ أَسْهَرَ لَیْلِی وَ أَظْمَأَ هَوَاجِرِی فَعَزَفَتْ نَفْسِی عَنِ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا حَتَّی کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی عَرْشِ رَبِّی وَ قَدْ نُصِبَ لِلْحِسَابِ وَ حُشِرَ الْخَلَائِقُ لِذَلِکَ وَ أَنَا فِیهِمْ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ الْجَنَّۀِ یَتَنَعَّمُونَ فِی الْجَنَّۀِ وَ یَتَعَارَفُونَ وَ عَلَی الْأَرَائِکِ مُتَّکِئُونَ وَ کَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی أَهْلِ النَّارِ وَ هُمْ فِیهَا مُعَذَّبُونَ مُصْطَرِخُونَ وَ کَأَنِّی الْآنَ أَسْمَعُ زَفِیرَ النَّارِ یَدُورُ فِی مَسَامِعِی. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِأَصْحَابِهِ: هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِیمَانِ ثُمَّ قَالَ لَهُ: الْزَمْ مَا أَنْتَ عَلَیْهِ. فَقَالَ الشَّابُّ: ادْعُ اللَّهَ لِی یَا رَسُولَ اللَّهِ أَنْ أُرْزَقَ الشَّهَادَۀَ مَعَکَ. فَدَعَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فَلَمْ یَلْبَثْ أَنْ خَرَجَ فِی بَعْضِ غَزَوَاتِ النَّبِی فَاسْتُشْهِدَ بَعْدَ تِسْعَۀِ نَفَرٍ وَ کَانَ هُوَ الْعَاشِر. (کافی، ج 2، باب حقیقۀ الإیمان و الیقین، ص 52) حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) پس از اینکه نماز صبح را ادا کرد متوجه شد جوانی لاغر اندام و زرد چهره در مسجد نشسته و چرت میزد و سرش را بالا و پایین میبرد، رنگش زرد بود و تنش لاغر و دیدههایش به گودی فرو رفته بود، رسول اکرم فرمود: ای حارث! چه گونه شب را به روز آوردی؟ عرض کرد: یا رسول اللَّه! در حال یقین صبح کردم. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از سخنان او در شگفت شدند و فرمودند: هر یقینی حقیقتی دارد، حقیقت یقین تو در چیست؟ عرض کرد: یا رسول اللَّه! همان یقین مرا به غم و اندوه کشانده و شبها خواب را از دیدگان من ربوده و روز گرم مرا به تحمل تشنگی (روزه) واداشته و دلم از دنیا و آنچه در آن است به تنگ آمده و روی گردان است تا آنجا که گویی میبینم عرش پروردگارم برای رسیدن به حساب برپا است و همۀ مردم برای آن محشور شدند و من در میان آنان هستم، گویی به اهل بهشت مینگرم که در نعمتاند و در بهشت با هم تعارف میکنند و بر پشتیها تکیه زدهاند و گویی به دوزخیان مینگرم که در آن زیر شکنجهاند و فریاد میکشند، گویی هم اکنون نعرۀ آتش دوزخ را میشنوم که در گوشم میچرخد. رسول خدا به اصحابش فرمود: این بندهای است که خدا دلش را با نور ایمان روشن کرده است، سپس به او فرمود: ای جوان! با همین عقیده باقی باش. عرض کرد: یا رسول الله برای من دعا کن که به همراه تو شربت شهادت بنوشم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برایش دعا کرد و چیزی نگذشت که در یکی از غزوات پیامبر به جبهۀ جهاد رفت و پس از نه تن دیگر شهید شد، و او نفر دهم بود.
البته خداوند متعال هم در مقابلِ این معرفت و شناخت صحیح، عنایت بزرگی به انسان کرده و نیاز او را به مردم کم ساخته و باعث آرامش او میشود.
بیان امیر المؤمنین (علیه السلام) برگرفته از این آیۀ شریفه است:
(وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب).(1)
بیشک؛ تقوا بدون معرفت محقق نمیشود و معرفت کامل ملازم تقوا است. این مطلب مضمون دعایی نیست که مناقشهای در صدور آن باشد، بلکه مفاد آیۀ شریفۀ قرآن کریم است که میفرماید: اثر تقوا علاوه بر آن پاداشهایی که در آخرت دارد این است که خداوند ( یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا) راه را برای انسان میگشاید ( وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب) و از جاهایی که به خواب هم نمیبیند و ذهنش به آنجاها توجّه پیدا نمیکند، عنایت کرده و او را به سر حدّ بینیازی میرساند.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد. (طلاق، آیه 2)هر کس از محرمات الهی به خاطر خداوند و ترس از او بپرهیزد و حدود او را نشکند و حرمت شرایعش را هتک نکرده و به آن عمل کند (یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً)؛ خدای متعال برایش راه نجاتی از تنگنای مشکلات زندگی فراهم میکند؛ چون شریعت او فطری است و خداوند بشر را به وسیلۀ شرایع به چیزی دعوت میکند که فطرت او اقتضای آن را دارد و نیاز فطرتش را بر آورده میکند و سعادت دنیایی و آخرتیاش را تأمین میکند و از همسر و مال و هر چیز دیگری که مایۀ خوشی و پاکی زندگی او باشد، از راهی که خودش هم احتمال آن را نمیدهد و انتظارش را ندارد روزی میفرماید، پس مؤمن این ترس را به خود راه نمیدهد که اگر از خداوند بترسد و حدود او را محترم بشمارد و از محرمات کام نگیرد، خوشی زندگی او تأمین نشود و به تنگی معیشت دچار گردد، خیر، چنین نیست، چرا که رزق از ناحیۀ خداوند ضمانت شده و خدای متعال قادر است که از عهدۀ ضمانت خود برآید. (المیزان، ج 19، ص 313)
درس بیست وچهارم(1)1 نتیجۀ اعتماد به خداوند
روی عن الإمام أبی محمد الحسن بن علی صلوات اللّه تعالی علیهما: «
مَنِ اتَّکَلَ عَلَی حُسْنِ الِاخْتِیَار مِنَ اللَّهِ لَهُ لَمْ یَتَمَنَّ أَنَّهُ فِی غَیْرِ الْحَالِ الَّتِی اخْتَارَهَا اللَّهُ لَه».(2)
امام حسن مجتبی (علیه السلام) میفرماید: کسی که کار خود را به خداوند واگذارکند و تسلیم خواست او باشد، هرگز آرزویی غیر از وضعیتی که خدای متعال برایش انتخاب کرده، نخواهد داشت.
شرایط، وضعیت و جهات مختلف زندگی انسان؛ رزق، سلامتی و نعمتهایی که خداوند متعال به او عنایت کرده؛ همه طبق مصلحت اندازهگیری شده است.
ولی گاهی اوقات انسان با خود میگوید: ای کاش در برخی از این شرایط قرار نگرفته بود! ای کاش در وضع دیگری غیر از وضع فعلی قرار میگرفت! ای کاش شرایط و امکانات بهتری - چه در جنبههای فردی و چه در جنبههای اجتماعی - برای او به وجود میآمد! ولی او از این نکته غافل است که شرایط زندگی از سوی خداوند متعال اختیار و تعیین شده است.
خداوند متعال در بعضی از آیات قرآن به این مطلب اشاره میفرماید: «وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلی بَعْضٍ فِی الرِّزْق».(1)
خداوند برخی را نسبت به برخی دیگر در رزق برتری داده است.
این عمل منسوب به خداوند متعال و اراده و اختیار او است. ما در رابطه با اختیار خداوند تبارک و تعالی چه حسابی باز کردهایم؟! آیا این اختیار را مطابق با مصلحت و خالی از هر گونه عیب و نقص میدانیم یا - خدای ناکرده - در این رابطه شک و تردید داریم؟! که در این صورت وای به حال ما!
اگر بنابر روایات اهل بیت علیهم السلام و برهان عقلی، معتقدیم که اختیار خداوند متعال مطابق با مصلحت واقعی و متصف به حُسْن است، دیگر چرا غیر از وضعیت موجود زندگیمان چیزی را تمنا کنیم؟!(2)انسان گاهی از اوقات با دیدن زندگی دیگران تصور میکند که آنان در شرایط
1) (1) . نحل، آیه 71.
2) (2) . عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ:: الْإِیمَانُ لَهُ أَرْکَانٌ أَرْبَعَۀٌ: التَّوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ وَ تَفْوِیضُ الْأَمْرِ إِلَی اللَّهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ التَّسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ. (بحار الأنوار، ج 65، باب 27، ص 340) ایمان چهار رکن دارد: توکل بر خداوند، واگذاری امور به او، خشنودی به قضای پروردگار و تسلیم امر او بودن.توضیح علامۀ مجلسی: ایمان، پایدار نشود، مگر به آن چهار چیز: «التوکّل علی اللَّه» یعنی اعتماد به خدا در تمام امور و مهمات و صرف نظر از وسایل ظاهری، اگر چه در ظاهر باید از آن وسایل استفاده کرد، ولی کسی که یقینش کامل باشد و خداوند را بر همه چیز قادر و سببساز بداند بر اسباب ظاهری اعتماد نکند بلکه بر سبب آنها یعنی خدای متعال تکیه دارد. «وتفویض الامر الی اللَّه» یعنی واگذاری امور به پروردگار عالم در پیشگیری از دشمنهای ظاهری و باطنی، همانند مؤمن آل فرعون که امور خویش را به خداوند واگذاشت و خداوند نیز او را از شرّ گناهان و نیرنگهای فرعونیان محفوظ داشت و شکی نیست که توکل به خدا، و تفویض امر به خدا، نتیجۀ ایمان قوی و نیز موجب یقین زیاد است. «والرضا بقضاء اللَّه» یعنی راضی بودن به قضای الهی در سختی و راحتی و گرفتاری و سلامتی، و این خوی نیز نتیجۀ ایمان به خدای متعال میباشد چرا که او مالک سود و زیان بندگان است، و در مورد بندگانش جز آنچه بیشتر به صلاح آنان است انجام ندهد، و همچنین موجب یقین کامل است. «والتسلیم لأمر اللَّه» یعنی سر به فرمان او بودن در هر چه فرمان داده و نهی کرده است و همچنین اطاعت از پیامبر او و جانشینانش در گفتار و رفتاری که از آن بزرگواران سر زند و دخالت این خوی در ایمان و تکمیل آن، روشنتر از آن است که نیازمند بیان باشد. و اللَّه المستعان.
بسیار مطلوبی زندگی میکنند! در حالی که اگر به عمق زندگی و مشکلات واقعی آنان پی ببرد، خواهد گفت: چه بهتر که ما دارای چنین زندگی سخت و طاقتفرسایی نیستیم.
انسان ظاهر و باطن زندگی خودش را با هم ملاحظه میکند؛ امّا در مورد دیگران فقط ظاهر را میبیند و نمیداند که پشت این ظاهر و در عمق و باطن این چهرۀ شاداب و با نشاط که هیچ اثری از گرفتاریها در آن پیدا نیست، چه مشکلاتی گریبان آن بیچارهها را گرفته است.
این حوادث و مرگهای ناگهانی که برای جوانان پیش میآید، کسالتها و بیماریهای صعب العلاج یا خدای ناکرده غیر قابل درمان؛ که حتّی برای ثروتمندان - که از نظر امکانات مادی دستشان باز است - پیش میآید؛ باید ما را به این نکته رهنمون سازد که حقیقت، آن چیزی نیست که او دربارۀ دیگران تصور میکند!
از این رو فرمایش حضرت امام مجتبی (علیه السلام) اشاره به این داردکه وقتی خداوند حکیم شرایط و وضعیتی را برای کسی انتخاب کرد و از طرفی هم او را بر خلاف مصالح، تحت فشار قرار نمیدهد، انسان باید به شرایط موجود زندگی فردیاش کاملاً راضی باشد.(1)
سیرۀ بزرگان دین نیز چنین بوده است، کسی که در آستانۀ شهادت و در قتلگاه است و با شهادت جز زمان اندکی فاصله ندارد میفرماید:
«صبراً علی قضائک لا اله سواک یا غیاث المستغیثین مالی رب سواک و لا معبود غیرک صبراً علی حلمک ...»(2)با
1) (1) . عَنْ أَبِیالْجَارُودِ عَنْ أَبِیجَعْفَرٍ (علیه السلام) فِی قَوْلِ اللَّهِ: (فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً). قَالَ: التَّسْلِیمُ الرِّضَا وَ الْقُنُوعُ بِقَضَائِه. (بحار الأنوار، ج 2، باب 26، ص 204) حضرت باقر (علیه السلام) در تفسیر آیۀ 65 سوره نسا میفرماید: مراد از: (وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً) تسلیم و فرمانبری در شئون زندگی و کارها است.قَالَ رَسُولُ اللَّهِ علیه و آله التحیۀ و التسلیم: الْإِیمَانُ فِی عَشَرَۀٍ: الْمَعْرِفَۀِ وَ الطَّاعَۀِ وَ الْعِلْمِ وَ الْعَمَلِ وَالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ وَ الصَّبْرِ وَ الْیَقِینِ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِیمِ فَأَیَّهَا فَقَدَ صَاحِبُهُ بَطَلَ نِظَامُه (بحارالأنوار، ج 66، باب 32، ص 175) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ایمان ده بخش است: شناخت، اطاعت، علم، عمل، پرهیزکاری، عبادت، صبر، یقین، رضا و تسلیم هر کدام از آنها نباشد رشته از هم گسیخته میگردد.
2) (2) . مقتل الحسین (علیه السلام) مقرّم، ص 283.
تمامی مشکلات، به آنچه برایش پیش آمده راضی است و تسلیم امر خداوند است. درست است که آنان امام معصومند و مقایسۀ خود با امام معصوم صحیح نیست،(1)ولی با یک درجه تنزل از معصومین:، ما نیز باید اینچنین باشیم.
وقتی ابن زیاد به حضرت زینب 3 میگوید:
«کَیْفَ رَأَیْتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخِیکِ وَأَهْلِ بَیْتِکِ؟ !»؛ دیدی که خداوند با شما چه معاملهای کرد؟! آن حضرت در جواب فرمود: « مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا» .(2)آیا این بانوی بزرگ اسلام فقط برای اینکه پاسخی داده باشد این جواب را بیان کرد یا اعتقاد حقیقی خود را اظهار کرده است؟!
این انسانهای بلند مرتبه با این نگاه به ارادۀ خداوند تبارک و تعالی مینگریستند!
بنابراین، ما نباید با یک گرفتاری مختصر - خدای ناکرده - به مبدء أعلا دهن کجی کرده و تصور کنیم به ما جفا شده است! باید بدانیم مصالحی هست و انتخاب خداوند متعال هم انتخاب حَسَن و نیکویی است و به این انتخاب نیکو اعتماد داشته باشیم. اگر اعتماد پیدا کردیم، به شرایط موجود و وضعیت خود کاملاً راضی خواهیم بود و دیگر تمنّای تغییر آن حالت در ما به وجود نخواهد آمد.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
1) (1) . قال امیرالمومنین (علیه السلام): أَلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَی ذَلِکَ وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَاد. (إرشاد القلوب، ج 2، ص 214) بدانید که شما قدرت و نیرو ندارید که مانند ما باشید ولی مرا با پرهیزکاری و کوشش و... یاری کنید.عَنْ جَابِرٍ قَال زَیْن الْعَابِدِینَ (علیه السلام):... یا جَابِرُ لَا یُقَاسُ بِنَا أَحَدٌ.... (بحار الأنوار، ج 46، باب 5، ص 274) هیچ کس با ما اهلبیت سنجیده و مقایسه نمیشود.وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): نَحْنُ أَهْلُ بَیْتٍ لَا یُقَاسُ بِنَا أَحَد. (علل الشرائع، ج 1، ص 177 و کشف الیقین فی فضائل أمیرالمؤمنین (علیه السلام)، ص 191)
2) (2) . لهوف، المسلک الثالث، ص 160.
درس بیست و پنجم(1)1 روش موعظه
قَالَ الامامُ العَسکَری (ع
): «مَنْ وَعَظَ أَخَاهُ سِرّاً فَقَدْ زَانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلَانِیَۀً فَقَدْ شَانَه».(2)
در فرهنگ اسلامی مانند قرآن و روایات بر موضوع پند و نصیحت و موعظه سفارش شده است. و برای آن قیود و شرایطی نیز قرار داده شده است.
حضرت امام عسکری (علیه السلام) در این روایت میفرماید: هرکس برادر مؤمن خود را در خلوت و به دور از دید دیگران موعظه کند او را وزین ساخته و از سبک شدن او جلوگیری کرده است؛ اما اگر او را در حضور دیگران و به صورت آشکار موعظه و نصیحت کند به او اهانت کرده و مقام او را پایین آورده و چهرۀ بدی به او پوشانده است.
بنابراین، تبلیغ، هدایت، موعظه و نصیحت نیز باید در شرایطی انجام گیرد که نه تنها شخصیتها حفظ شود و هیچ اهانتی از آن برداشت نشود؛ بلکه به عکس، ضمن اینکه هدایت و موعظه و نصیحت تحقق پیدا میکند به طرف مقابل شخصیت ببخشد؛ یعنی هم موعظه شود و هم به او ارزش داده شود؛ امّا اگر در کنار موعظه، شخصیت طرف خرد شود، چنین موعظهای علاوه بر اینکه مذموم است، معلوم نیست نقش و اثری هم
داشته باشد و اگر اثری هم بر آن مترتب شود به یقین اثری اندک خواهد بود.
نه تنها موعظه بلکه بسیاری از امور خیر دیگر نیز اثر آشکار و پنهانش متفاوت است. توجه کنید که اسلام به چه میزان به این امور و نکات ریز دقت دارد.
مثلاً گاهی انسان در حضور دیگران به نیازمندی کمک میکند، اگرچه آن نیاز او را برطرف کرده ولی در کنار آن موجب تحقیر او شده و آبروی او از بین رفته است. به همین منظور نوع کمکها و مساعدتهای ائمۀ معصومین ما علیهم السلام در تاریکی شب بوده؛ به گونهای که نه تنها دیگران متوجه نمیشدند بلکه خود آن نیازمند هم متوجه نمیشد که این مساعدت از کجا و از سوی چه کسی انجام گرفته است. از این رو، پس از شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود که عدۀ زیادی از فقرا فهمیدند که این مساعدتها از ناحیه آن حضرت بوده است.
از اینجا معلوم میشود که حفظ حیثیت مؤمن در اسلام چقدر مورد اهتمام بوده(1)و با نظر اهمیت به آن نگاه شده است؛ ولی متأسفانه گاهی مشاهده میشود که به حیثیت افراد توجه نمیشود، حتی شنیدههایی، که روی آن بررسی و تحقیق نشده، را اشاعه داده و برای دیگران نقل میکند و این شرعاً مسئولیت دارد، حتی به همین مقدار که انسان به رفیقش بگوید: شنیدم فلانی سوء استفادۀ مالی کرده است و لو اینکه بهطور قطع و به صورت خبر مطرح نشده است؛ امّا همین مقدار در لکهدار شدن حیثیت و آبروی یک مسلمان میتواند نقش مؤثری داشته باشد.
حفظ حیثیت مؤمن امر بسیار مهمی است که باید حتی المقدور برای آن تلاش کرد مگر در مواردی که با مصلحت مهمتری مصادف باشد.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عَنْ أَبِیعَبْداللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی بِلَادِهِ خَمْسُ حُرَمٍ: حُرْمَۀُ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ حُرْمَۀُ آلِ رَسُولِ اللَّهِ علیهم السلام وَ حُرْمَۀُ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ حُرْمَۀُ کَعْبَۀِ اللَّهِ وَ حُرْمَۀُ الْمُؤْمِن. (الکافی، ج 8، ص 107) برای خداوند در زمین پنج مورد دارای حرمت است: حرمت پیامبر و حرمت آل او و حرمت کتاب خداوند و حرمت کعبه و حرمت مؤمن.- عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی حُرُمَاتٍ - حُرْمَۀَ کِتَابِ اللَّهِ وَ حُرْمَۀَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) - وَ حُرْمَۀَ بَیْتِ الْمَقْدِسِ وَ حُرْمَۀَ الْمُؤْمِن. (بحارالأنوار، ج 71، باب 15، ص 232) برای خدای تعالی حرمتهایی وجود دارد: حرمت قرآن، حرمت رسول الله، حرمت بیت المقدس و حرمت مؤمن.
درس بیست و ششم(1)1 انگیزه های تعلّم
قال رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله): «من تعلّم العلم للتّکبّر مات جاهلاً ومن تعلّم القول دون العمل مات منافقاً ومن تعلّم العلم للمناظرۀ مات فاسقاً ومن تعلّم العلم لکثرۀ المال مات زندیقاً ومن تعلّم العلم للعمل مات عارفاً (مؤمناً)».(2)نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) میفرماید: هرکس دانش را به خاطر برتریجویی نسبت به دیگران فراگیرد، نادان میمیرد و هرکس گفتاری را بدون عمل کردن یادگیرد، منافق میمیرد و هرکس دانش را برای جدال و بحث بیاموزد، گناهکار میمیرد و هرکس دانش را برای افزونی مال فرا گیرد، زندیق
1) (1) - این درس در جلسۀ «چهارصد و بیستم» و «چهارصد و بیست و پنجم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . (الحکم الزاهرۀ، فضل طالب العلم، ص 54؛ الدرۀ الباهرۀ من الأصداف الطاهرۀ، ص 14)قریب به این مضمون روایت دیگری از آن حضرت نقل شده است: «من کلام النّبی (صلی الله علیه و آله): من تعلّم العلم للتّکبّر فمات، مات جاهلاً، و من تعلّم العلم للقول دون العمل فمات، مات منافقاً، و من تعلّم العلم للعمل فمات، مات عارفاً. (الدرۀ الباهرۀ من الأصداف الطاهرۀ، ص 14) هر کس دانش را به خاطر برتریجویی بیاموزد نادان میمیرد و هر کس دانش را به خاطر گفتن بدون عمل یاد گیرد منافق میمیرد و هر کس دانش را برای مناظره بیاموزد گناهکار میمیرد و هر کس برای عمل، علم بیاموزد مؤمن خواهد مرد.
میمیرد و هرکس علم را برای عمل بیاموزد، عارف (مؤمن) خواهد مُرد.
این روایت شریف، که برخی از تعبیرات آن هم خیلی غلیظ و شدید است، انگیزه های تعلّم را تقسیم میکند، از این رو کاملاً متناسب با نیاز روحانیت است.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) پنج انگیزه و غایت و هدف برای یادگیری علم بیان میکند و تنها یکی از این هدفها را مفید و مؤثر میداند و آن یادگیری علم صرفاً به منظور عمل کردن به آن است.(1)یعنی انسان علم را در راه عمل به احکام خداوند و تقوا به کار گیرد.
1) (1) . عن النَّبِی (صلی الله علیه و آله) قَالَ: إِنَّ الْعِلْمَ یَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَإِلَّا ارْتَحَلَ عَنْه. (بحارالأنوار، ج 2، باب 9، ص 33) علم و دانش عمل را صدا میزند، پس اگر عمل آن را پاسخ داده و پذیرفت فهو المطلوب وگرنه علم کوچ کرده و از آن جدا میشود.مرحوم مجلسی میفرماید: اینکه حضرت میفرماید: علم عمل را صدا میزند یعنی علم طالب و خواهان عمل است و آدمی را به سوی خود میخواند، پس اگر آدمی به آنچه علم و مقتضای آن خواسته است عمل نکرده است, علم از او جدا میشود.- عن النَّبِی (صلی الله علیه و آله): یَا ابْنَ مَسْعُودٍ! مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ وَ لَمْ یَعْمَلْ بِمَا فِیهِ حَشَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَۀِ أَعْمَی وَ مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ رِیَاءً وَ سُمْعَۀً یُرِیدُ بِهِ الدُّنْیَا نَزَعَ اللَّهُ بَرَکَتَهُ وَ ضَیَّقَ عَلَیْهِ مَعِیشَتَهُ وَ وَکَلَهُ اللَّهُ إِلَی نَفْسِهِ وَ مَنْ وَکَلَهُ اللَّهُ إِلَی نَفْسِهِ فَقَدْ هَلَکَ. قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: (فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَۀِ رَبِّهِ أَحَدا) (کهف، آیه 110). (بحارالأنوار، ج 74، باب 5، ص 102) ای پسر مسعود! هر کس علم را یاد بگیرد و به آنچه در آن است عمل نکند، خدا او را در روز قیامت کور برانگیزد و هر کس علم را برای خودنمایی بیاموزد و بدان وسیله ارادۀ دنیا کند، خداوند برکتش را بر میدارد و زندگی او را تنگ و محدود میکند و او را به خودش واگذارد میکند و هر کس به خودش واگذاشته شود نابود میگردد، خداوند متعال فرمود: هر کس به لقای پروردگارش امید دارد باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند! (کهف: آیه 110)- قَالَ أَبُوعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام): مَنْ تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّهِ دُعِی فِی مَلَکُوتِ السَّمَوَاتِ عَظِیما. فَقِیلَ: تَعَلَّمَ لِلَّهِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ وَ عَلَّمَ لِلَّه. (الکافی، ج 1، ص 36) هر کس برای خدای بزرگ علم بیاموزد و برای خدا عمل کند و برای خدا به آموختن علم به دیگران بپردازد، در ملکوت آسمانها بزرگ خوانده میشود در آنجا میگویند: او برای خدا آموخت، و برای خدا عمل کرد، و برای خدا به آموختن آن به دیگران پرداخت.- وَقَالَ النَّبِی (صلی الله علیه و آله): إِنَّ مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ لِیُمَارِی بِهِ السُّفَهَاءَ أَوْ یُبَاهِی بِهِ الْعُلَمَاءَ أَوْ یَصْرِفَ وُجُوهَ النَّاسِ إِلَیْهِ لِیُعَظِّمُوهُ فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ. (بحارالأنوار، ج 74، باب 7، ص 149) هر کس دانشی بیاموزد تا با سفیهان مجادله کند یا بر علما مباهات کند یا مردم را به سوی خود متوجه سازد، جایگاهش در آتش است.- عن عِیسَی بن مریم 8: لَیْسَ بِنَافِعِکَ أَنْ تَعْلَمَ مَا لَمْ تَعْمَلْ إِنَّ کَثْرَۀَ الْعِلْمِ لَا یَزِیدُکَ إِلَّا جَهْلًا إِذَا لَمْ تَعْمَلْ بِه. (مجموعۀ ورام (تنبیه الخواطر)، ج 1، باب العتاب، ص 64) اگر به علمی که میآموزی عمل نکنی فایدهای به حال تو ندارد؛ زیرا زیادی علم تا وقتی که عمل نکنی چیزی جز نادانی بر تو نمیافزاید.- عن النَّبِی (صلی الله علیه و آله): تَعَلَّمُوا مَا شِئْتُمْ أَنْ تَعْلَمُوا فَلَنْ یَنْفَعَکُمُ اللَّهُ بِالْعِلْمِ حَتَّی تَعْمَلُوا بِهِ فَإِنَّ الْعُلَمَاءَ هِمَّتُهُمُ الرِّعَایَۀُ وَ السُّفَهَاءَ هِمَّتُهُمُ الرِّوَایَۀ. (همان) هرچه میخواهید بیاموزید؛ امّا اگر چیزی آموختید، خداوند هرگز تنها به علم و دانش به شما سودی نمیدهد تا زمانی که به آن علم عمل کنید؛ زیرا دانشمندان بر عمل و دقت همّت میگمارند؛ امّا همّت نادان تنها به نقل و روایت محدود است.- عن أمیرالمومنین (علیه السلام): عَلَی الْعَالِمِ أَنْ یَعْمَلَ بِمَا عَلِمَ ثُمَّ یَطْلُبَ تَعَلُّمَ مَا لَمْ یَعْلَم. (تصنیف غررالحکم و درر الکلم، ص 45) بر عالم است که به آن چه میداند عمل کند، بعد آموختن آنچه را نمیداند طلب کند.- عن أمیرالمومنین (علیه السلام): إِنَّکُمْ إِلَی الْعَمَلِ بِمَا عَلِمْتُمْ أَحْوَجُ مِنْکُمْ إِلَی تَعَلُّمِ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُون. (تصنیف غرر الحکم ودرر الکلم، ص 152) به درستی که شما به عمل کردن به آنچه میدانید محتاجترید تا یاد گرفتن آنچه نمیدانید.- عن أمیرالمومنین (علیه السلام): مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ لِلْعَمَلِ بِهِ لَمْ یُوحِشْهُ کَسَادُه. (همان) هر که علم را برای عمل بیاموزد کسادی آن او را غمناک نمیکند.
اما اگر کسی - خدای ناکرده - انگیزههای دیگری داشته باشد و آن علم را برای تکبر و اینکه موقعیت و سطح خودش را بالاتر از دیگران ببیند و به آنان عظمت و بزرگی بفروشد یاد بگیرد، حضرت میفرماید: « ... مات جاهلاً»؛ این شخص در حقیقت جاهل است.
چنین شخصی که خودنمایی میکند و برای خودش موقعیت ممتازی قائل است، راه جهالت را - که نقطۀ مقابلِ علم است - پیموده است؛ چراکه علم وسیلهای برای متخلق شدن به فضائلِ اخلاقی است نه اینکه زمینهای برای ایجاد یک رذیلۀ اخلاقی به نام «تکبّر» باشد.(1)تکبر به قدری مذموم است(2)که به نظر من بهترین دلیل برای
1) (1) . عن أمیرالمومنین (علیه السلام): التَّوَاضُعُ رَأْسُ الْعَقْلِ وَ التَّکَبُّرُ رَأْسُ الْجَهْل. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، فضیلۀ التواضع، 248) فروتنی رأس عقل است و تکبّر رأس جهل و نادانی است؛ زیرا فروتنی باعث خشنودی خدا و خلق میشود و تکبّر نفعی ندارد و سبب خشم خدا و دشمنی خلق میگردد؛ بنابراین، عاقل باید فروتنی کند و آدمی تا جاهل نباشد تکبّر نخواهد کرد.
2) (2) . وَصِیَّۀ موسیبنجعفر 8 لِهِشَامٍ:... یَا هِشَامُ! إِنَّ الزَّرْعَ یَنْبُتُ فِی السَّهْلِ وَ لَا یَنْبُتُ فِی الصَّفَا فَکَذَلِکَ الْحِکْمَۀُ تَعْمَرُ فِی قَلْبِ الْمُتَوَاضِعِ وَلَا تَعْمَرُ فِی قَلْبِ الْمُتَکَبِّرِ الْجَبَّارِ لِأَنَّ اللَّهَ جَعَلَ التَّوَاضُعَ آلَۀَ الْعَقْلِ وَجَعَلَ التَّکَبُّرَ مِنْ آلَۀِ الْجَهْلِ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ مَنْ شَمَخَ إِلَی السَّقْفِ بِرَأْسِهِ شَجَّهُ وَ مَنْ خَفَضَ رَأْسَهُ اسْتَظَلَّ تَحْتَهُ وَ أَکَنَّه وَ کَذَلِکَ مَنْ لَمْ یَتَوَاضَعْ لِلَّهِ خَفَضَهُ اللَّهُ وَ مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ. (تحف العقول عن آل الرسول، ص 396) حضرت کاظم (علیه السلام) در وصیتی به هشام فرمودند که:... ای هشام! همانگونه که کشت و زراعت بر روی خاک میروید نه بر روی سنگ سخت، حکمت هم در قلب متواضع قرار میگیرد و در دل متکبَر ستمگر جای نمیگیرد؛ زیرا خداوند تواضع را ابزار عقل قرار داده و تکبَر را ابزار جهل. آیا نمیدانی کسی که سر را تا سقف بلند کند مجروح میشود و هرکه سر بزیر باشد در سایۀ آن سقف قرار گرفته و جای میگیرد، همچنین هرکس برای خداوند تواضع نداشته باشد خدای متعال او را به زمین میزند و هر که تواضع داشته باشد خداوند بلندش میکند.عن أمیرالمومنین (علیه السلام): التَّکَبُّرُ یُظْهِرُ الرَّذِیلَۀَ. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، آثار التکبر، ص 310) تکبّر کردن فرومایگی انسان متکبر را ظاهر میسازد.عن أمیرالمومنین (علیه السلام): الْکِبْرُ دَاعٍ إِلَی التَّقَحُّمِ فِی الذُّنُوب. (همان) تکبّر باعث میشود که صاحب آن در گناهان زیاد بیفتد.
مذمومیت آن، عبارت معروف
«التکبّر مع المتکبّرین عبادۀ »(1)است.
گاهی برخی افراد خودشان را از یک نژاد برتر و بالاتر میدانند، خصوصاً با چند کلمه درس خواندن و یادگرفتن تعدادی اصطلاح، فکر میکنند که دیگر به قول فرعون: ( أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی)(2)هستند به همین دلیل است که حضرت میفرماید: «هذا لیس بعالم و اذا مات علی هذه الحاله، مات جاهلاً»
نکتۀ دیگر: «من تعلّم القول دون العمل مات منافقاً».
تعبیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) این است که اگر کسی علم را فقط برای اینکه بتواند خوب منبر برود و سخنرانی کند، خوب اصطلاحات را به کار ببرد و مطالب علمی را ابراز کند؛ اما خودش از دایرۀ عمل به آن علم بیرون باشد، غیر واقعیت را به جای واقعیت به دیگران ارائه کرده است.
زیرا برداشت مردم از روحانی این است که او به احکام خداوند عمل میکند و
1) (1) . قال النبی (صلی الله علیه و آله): تواضعوا مع المتواضعین؛ فإنّ التواضع مع المتواضعین صدقۀ و تکبّروا مع المتکبّرین؛ فإنّ التکبّر مع المتکبّرین عبادۀ. (الحکم الزاهرۀ، آثار الکبر، ص 578) با اهل تواضع متواضع باشید که این فروتنی صدقه است و با گردنکشان بزرگی کنید که این تکبر عبادت است.قال أمیرالمومنین (علیه السلام): التّکبّر علی المتکبّرین هو التّواضع بعینه. (بحارالانوار، ج 17، ص 216) تکبّر کردن با افراد متکبّر، خود عین تواضع است.
2) (2) . و فرعون گفت: من پروردگار برتر شما هستم! (نازعات: 24)
خودسازیاش تمام شده و اینک در مقام ساختن دیگران است. ظاهر روحانی و راه و بیان او این چنین شهادت میدهند. اگر واقعیت غیر از این باشد؛ این همان نفاق و مغایرتِ ظاهر با باطن است.
فراز بعدی روایت این است که:
«ومن تعلّم العلم للمناظرۀ مات فاسقاً».
حضرت از کسی که علم را صرفاً برای مناظره(1)و کوبیدن دیگران یاد بگیرد و قصدش این باشد که در بحثِ با دیگری او را محکوم کند و خدای ناکرده در مقابل دیگران حیثیت و آبرویی برای او باقی نگذارد، فاسق میمیرد؛ چراکه هدف چنین شخصی، از بین بردنِ حیثیت دیگران و محکوم کردن یک مسلمان در انظار دیگران است و چه فسقی از این بالاتر که انسان در صددِ مخدوش و لکه دار کردن حیثیت و آبروی دیگران باشد.
یک غیبتِ کوچک - با این که واقعیت هم دارد - به دلیل اینکه به حیثیت و آبروی شخصِ غیبت شونده لطمه زده، موجب فسق میشود. این همه روایات که در مذمّت غیبت وارد شده و آیۀ شریفه قرآن(2)- که تشبیه بسیار مهمّی هم کرده - در حالی است که آن مطلب واقعیت داشته و آن صفتی که ذکر میشود در شخص غیبت شونده وجود دارد.
حال؛ انسان علم را یاد بگیرد تا در حضورِ عدهای آن رفیقِ بیچارهاش را از صحنه بیرون کند و با مناظره و مباحثه ثابت کند که او بیسواد است، درست درس نخوانده و عمرش را به بطالت گذرانده بهطوری که دیگر حیثیتی برای او باقی نماند - حتی اگر هم واقعیت داشته باشد - موجب فسق است و فرمایش حضرت:
«و مات فاسقا » در اینجا محقق میشود.
1) (1) . معنای مناظره در این روایت کوبیدن دیگران است. (این حاشیه از متن بیانات آیت الله العظمی فاضل لنکرانی میباشد.)
2) (2) . (وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحیمٌ). (حجرات، آیه 12) و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ [به یقین] همۀ شما از این امر کراهت دارید؛ تقوای الهی پیشه کنید که خداوند توبهپذیر و مهربان است.
حضرت در ادامه میفرماید: «
من تعلّم العلم لکثرۀ المال مات زندیقاً».
البته در این جهت مقصود از این علم، علم دین است، نه سایر علوم؛ مانند تجارت، کسب، صنعت، زراعت و امثال آن؛ چرا که در این علوم این امور مطرح نبوده و بحثی در آنها نیست.(1)حضرت میفرماید: اگر کسی علم را صرفاً برای ارتزاق و گردآوری مال فرا گیرد و آن را وسیلهای برای رسیدن به مسائل رفاهی بیشتر قرار دهد، « مات زندیقا».(2)در واقع این تعبیر از عبارات گذشته مانند: «مات جاهلاً» و «مات منافقاً» هم بالاتر است؛ زیرا کسی که علم دین را برای مالاندوزی، یاد میگیرد دو نکته در او وجود دارد:
1 - توهم میکند ارتزاق او در گرو تحصیل علوم دینی است. یعنی در قدرتِ خداوند و رزاقیّت او خدشه داشته و در نتیجه توحید فعلی خداوند را باور ندارد.
2 - باتوجه به اینکه مراد از این علم، علم دین است نه سایر علوم، اگر کسی علم دین را وسیله گردآوری مال قرار داد، در حقیقت مسائل و علم الهی را بازیچه و ملعبۀ خود قرار داده و این اهانتی بسیار بزرگ به علم دین و در حقیقت اهانت به قوانین الهی است.
این اهانت و آن تردید در توحید، عنوان «زندیق»(3)را تحقق میبخشد؛ به همین
1) (1) . عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الکاظم (علیه السلام): دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ علیه وآله السلام الْمَسْجِدَ فَإِذَا جَمَاعَۀٌ قَدْ أَطَافُوا بِرَجُلٍ فَقَالَ: مَا هَذَا؟ فَقِیلَ: عَلَّامَۀٌ فَقَالَ: وَ مَا الْعَلَّامَۀُ؟ فَقَالُوا لَهُ: أَعْلَمُ النَّاسِ بِأَنْسَابِ الْعَرَبِ وَ وَقَائِعِهَا وَ أَیَّامِ الْجَاهِلِیَّۀِ وَ الْأَشْعَارِ الْعَرَبِیَّۀِ قَالَ: فَقَالَ النَّبِی علیه وآله السلام: ذَاکَ عِلْمٌ لَا یَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَ لَا یَنْفَعُ مَنْ عَلِمَهُ، ثُمَّ قَالَ النَّبِی علیه وآله السلام: إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَۀٌ: آیَۀٌ مُحْکَمَۀٌ أَوْ فَرِیضَۀٌ عَادِلَۀٌ أَوْ سُنَّۀٌ قَائِمَۀٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْل. (الکافی، ج 1، ص 32) رسول خدا علیه وآله السلام وارد مسجد شدند و مشاهده کردند که جماعتی اطراف مردی را گرفتهاند، فرمود: چه خبر است؟ گفتند: او علَامه است. فرمود: علَامه یعنی چه؟ گفتند: داناترین مردم به دودمان عرب و حوادث ایشان و به روزگار جاهلیت و اشعار عربی است. حضرت فرمود: اینها علمی است که نادانش زیان نمیبیند و عالمش سودی نمیبرد، همانا علم سه چیز است: علم اصول عقاید، آموزههای اخلاقی و احکام شریعت (مسائل حلال و حرام) و غیر اینها فضل است.
2) (2) . زندیق: کسی است که به توحید و ربوبیت خداوند و آخرت ایمان ندارد. (العین، ج 5، ص 255؛ لسان العرب، ج 10، ص 147، مصباح المنیر، المتن، ص 256)
3) (3) . قَالَ النَّبِی علیه وآله السلام: مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یُصِبْ مِنْهُ بَاباً إِلَّا ازْدَادَ فِی نَفْسِهِ ذُلًّا وَ لِلنَّاسِ تَوَاضُعاً وَ لِلَّهِ خَوْفاً وَ فِی الدِّینِ اجْتِهَاداً فَذَلِکَ الَّذِی یَنْتَفِعُ بِالْعِلْمِ فَیَتَعَلَّمُهُ وَ مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِلدُّنْیَا وَ الْمَنْزِلَۀِ عِنْدَ النَّاسِ وَ الْخُطْوَۀِ عِنْدَ السُّلْطَانِ لَمْ یُصِبْ مِنْهُ بَاباً إِلَّا ازْدَادَ فِی نَفْسِهِ عَظَمَۀً وَ عَلَی النَّاسِ اسْتِطَالَۀً وَ بِاللَّهِ اغْتِرَاراً وَ فِی الدِّینِ جَفَاءً فَذَلِکَ الَّذِی لَا یَنْتَفِعُ بِالْعِلْمِ فَلْیَکُفَّ وَ لْیُمْسِکْ عَنِ الْحُجَّۀِ عَلَی نَفْسِهِ وَ النَّدَامَۀِ وَ الْخِزْی یَوْمَ الْقِیَامَۀ. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 52، ص 187) هرکس برای خشنودی خداوند به تحصیل علم بپردازد، برای هر بابی که فرا میگیرد، فروتنی در دلش زیاد میشود و مردم برایش تواضع میکنند و خوف و کوشش او برای خداوند و در دین زیاد میشود، پس این عالم است که خود بهره میبرد و به مردم بهره میرساند و هر کس برای مال دنیا و کسب مقام در نزد سلطان درپی دانش باشد، هر بابی که فرا گیرد، بر تکبّرش میافزاید و خواری او نزد مردم زیاد میگردد و در مقابل خداوند مغرور میشود و طغیان میکند و به دین جفا میکند و چنین کسی نفعی از علم نمیبرد و در قیامت جز ندامت نصیبی ندارد و علمش بر ضدّ او حجّت میشود.و من کلام أمیرالمومنین (علیه السلام) لکمیل بن زیاد بعد أشیاء ذکرها:... یَا کُمَیْلُ! الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تُفْنِیهِ النَّفَقَۀُ وَ الْعِلْمُ یَزْکُو عَلَی الْإِنْفَاقِ الْعِلْمُ حَاکِمٌ وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْه.... (تحف العقول، ص 169) کمیل! علم از مال بهتر است، زیرا علم نگهبان تو است ولی تو نگهبان مال هستی. هزینه کردن مال، از آن میکاهد ولی نشر علم، بر آن میافزاید. علم حاکم است و مال محکوم (با علم دربارۀ مال قضاوت میکنند).وَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: کَانَ لِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ (علیه السلام) جَلِیسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ قَدْ وَعَی عِلْماً کَثِیراً فَاسْتَأْذَنَ مُوسَی فِی زِیَارَۀِ أَقَارِبَ لَهُ فَقَالَ لَهُ مُوسَی: إِنَّ لِصِلَۀِ الْقَرَابَۀِ لَحَقّاً وَ لَکِنْ إِیَّاکَ أَنْ تَرْکَنَ إِلَی الدُّنْیَا فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ حَمَّلَکَ عِلْماً فَلَا تُضَیِّعْهُ وَ تَرْکَنْ إِلَی غَیْرِه.... (بحار الأنوار، ج 2، باب 9، ص 40) حضرت موسی بن عمران علی نبینا و آله و (علیه السلام) همنشین دانشمندی داشت، روزی از حضرت اجازه خواست که به دیدار نزدیکان خود برود. حضرت به او فرمود: همانا برای خویشاوندان، حقی هست؛ ولی بپرهیز از اینکه به دنیا اعتماد کنی؛ زیرا خدای تعالی تو را حامل علم قرار داده؛ مبادا آن را ضایع کنی و به دیگران تکیه کنی.
جهت این تعبیر از تمامی تعبیرات گذشته مهمتر و بدتر است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در پایان میفرماید: اگر کسی علم را به منظور عمل و اجرا کردن احکام الهی در خود و دیگران یاد بگیرد چنین کسی در حالی که عارف به خداوند و حق علم است میمیرد؛ چرا که علم را در جایگاه خودش شناخته است.
این به آن معنا است که علم موضوعیت ندارد، بلکه راهی برای عمل و اجرای احکام الهی است. اگر کسی با چنین انگیزه ای درپی تحصیل علم باشد، در حالی از دنیا میرود که خداوند متعال را شناخته و به جایگاه علم آگاه است، آگاه به آن هدفی است که علم برای آن هدف وضع شده و برای رسیدن به آن هدف مقرَر شده است.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس بیست و هفتم(1)1 فضایل علم
کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) یَقُولُ:
«یَا طَالِبَ الْعِلْمِ! إِنَّ الْعِلْمَ ذُو فَضَائِلَ کَثِیرَۀٍ: فَرَأْسُهُ التَّوَاضُعُ وَ عَیْنُهُ الْبَرَاءَۀُ مِنَ الْحَسَدِ وَ أُذُنُهُ الْفَهْمُ وَ لِسَانُهُ الصِّدْقُ وَ حِفْظُهُ الْفَحْصُ وَ قَلْبُهُ حُسْنُ النِّیَّۀِ وَ عَقْلُهُ مَعْرِفَۀُ الْأَشْیَاءِ وَ الْأُمُورِ وَ یَدُهُ الرَّحْمَۀُ وَ رِجْلُهُ زِیَارَۀُ الْعُلَمَاءِ وَ هِمَّتُهُ السَّلَامَۀُ وَ حِکْمَتُهُ الْوَرَعُ وَ مُسْتَقَرُّهُ النَّجَاۀُ وَ قَائِدُهُ الْعَافِیَۀُ وَ مَرْکَبُهُ الْوَفَاءُ وَ سِلَاحُهُ لِینُ الْکَلِمَۀِ وَ سَیْفُهُ الرِّضَا وَ قَوْسُهُ الْمُدَارَاۀُ وَ جَیْشُهُ مُحَاوَرَۀُ الْعُلَمَاءِ وَ مَالُهُ الْأَدَبُ وَ ذَخِیرَتُهُ اجْتِنَابُ الذُّنُوبِ وَ زَادُهُ الْمَعْرُوفُ وَ مَاؤُهُ الْمُوَادَعَۀُ وَ دَلِیلُهُ الْهُدَی وَ رَفِیقُهُ مَحَبَّۀُ الْأَخْیَار».(2)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: ای دانشپژوه! همانا علم و دانش امتیازات بسیاری دارد، که اگر آن را به انسان کاملی تشبیه کنیم، تواضع سر او است، بیرشکی و دوری از حسد چشم، فهمیدن گوش، راست گفتن زبان،
1) (1) - این درس در جلسۀ «دویست و بیست و چهارم» و «دویست و بیست و هشتم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عِدَّۀٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَیْبٍ النَّیْسَابُورِی عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الدِّهْقَانِ عَنْ دُرُسْتَ بْنِ أَبِی مَنْصُورٍ عَنْ عُرْوَۀَ ابْنِ أَخِی شُعَیْبٍ الْعَقَرْقُوفِی عَنْ شُعَیْبٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) یَقُولُ: کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) یَقُولُ:.... (کافی، ج 1، باب النوادر، ص 48)
کنجکاوی و بررسی حافظه، حسن نیّت قلب، معرفت امور عقل و خرد، مهرورزی و رحمت دست، دیدار علما و دانشمندان پا، سلامت همّت، ورع و پرهیزکاری حکمت، نجات و رستگاری قرارگاه، عافیت جلودار، وفا مَرکب، نرمش سخن اسلحه، رضا شمشیر، مدارا کمان، گفتگوی با علما لشکر، ادب ثروت، دوری از گناهان پس انداز، احسان و نیکی توشه، سازگاری آشامیدنی، هدایت رهبر و رهنما و دوستیِ نیکان رفیق او میباشد.
این حدیث حقیقتاً یک اعجاز و کرامت است، چنین معارفی باید از بیت مرتبط با وحی صادر شود وگرنه امکان ندارد افراد عادی بتوانند چنین مطالبی را به این زیبایی بیان کنند.
چند جمله از این روایت مفصل و جالب را توضیح میدهم:
از کلمۀ « کَانَ»، حالت استمرار و تعدّد استفاده میشود، از این رو معلوم میشود این مطلب مورد عنایت امیرالمؤمنین بوده که حضرت آن را مکرر بیان کردهاند.
حضرت میفرماید: جویندۀ علم با یادگرفتن تعدادی اصطلاح به حقیقت آن دست پیدا نمیکند بلکه علم با فضیلتهای زیادی همراه است و زمانی که آن فضایل محقق شد میتوان گفت که شخص با تلاش و کوشش آن را بهدست آورده است.
حضرت امیر (علیه السلام) با لطافت خاصی، علم را به بدن انسان تشبیه کرده است و با تعبیرهای جالبی، سر، چشم، گوش، زبان، دست، پا و سایر اعضای این بدن را مشخص میکند.
انسان در جسم مادی از نعمتهای زیادی برخوردار است، به طوری که اگر در هر یک از این نعمتهای الهی کمی اختلال پیدا شود چه بسا زندگی او مختل شود و گاهی - خدای ناکرده - به دلیل از بین رفتن حتی یک عضو، خصوصاً اعضای مهم و حساس، خطرات بزرگی او را تهدید خواهد کرد.
به همین دلیل نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) در دعای معروفی که منسوب به ایشان است میفرماید: خدایا! چشم و گوش من را - که اعضای مهم بدن من هستند وارث من قرار بده!(1)
1) (1) . عن الباقر (علیه السلام) قال: کان النبی (صلی الله علیه و آله) إذا رمد هو، أو أحد من أهله؛ أو من أصحابه؛ دعا بهذه الدعوات: اللّهمّ متعنی بسمعی، و بصری، و اجعلهما الوارثین منّی، و انصرنی علی من ظلمنی، و أرنی فیه ثأری. (سنن النبی (صلی الله علیه و آله)، ملحقات فی الاموات و ما یتعلق بها، ص 207) هنگامی که رسول خدا یا یکی از کسان یا اصحابش به درد چشم مبتلا میشد، آن حضرت برای استشفا این دعا را میخواندند: خدایا مرا از گوش و چشم بهره مند گردان و آن دو را وارث من قرار ده و مرا بر کسی که به من ستمکند نصرت ده و انتقامم را از او بگیر.أَبُو حَرْبِ بْنُ أَبِی الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِی عَنْ أَبِیهِ قَالَ: قَدِمْتُ الرَّبَذَۀَ فَدَخَلْتُ عَلَی أَبِیذَرٍّ جُنْدَبُ بْنُ جُنَادَۀَ فَحَدَّثَنِی أَبُوذَر فَقَالَ: دَخَلْتُ ذَاتَ یَوْمٍ فِی صَدْرِ نَهَارِهِ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فِی مَسْجِدِهِ فَلَمْ أَرَ فِی الْمَسْجِدِ أَحَداً مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَسُولَ اللَّهِ وَ عَلِی إِلَی جَانِبِهِ جَالِسٌ فَاغْتَنَمْتُ خَلْوَۀَ الْمَسْجِدِ فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی أَوْصِنِی بِوَصِیَّۀٍ یَنْفَعُنِی اللَّهُ بِهَا فَقَالَ: نَعَمْ وَ أَکْرِمْ بِکَ یَا أَبَاذَرٍّ! إِنَّکَ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ إِنِّی مُوصِیکَ بِوَصِیَّۀٍ فَاحْفَظْهَا فَإِنَّهَا جَامِعَۀٌ لِطُرُقِ الْخَیْرِ وَ سُبُلِهِ فَإِنَّکَ إِنْ تَحْفَظْهَا کَانَ لَکَ بِهَا کِفْل... یَا أَبَاذَر! نِعْمَتَانِ مَغْبُونٌ فِیهِمَا کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ الصِّحَّۀُ وَ الْفَرَاغُ یَا أَبَاذَرٍّ! اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ: شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغْلِکَ وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِک. (مجموعۀ ورام، ج 2، الجزء الثانی، ص 52) ابوالاسود گوید: در ربذه بر ابوذر وارد شدم، ابوذر برایم نقل کرد که روزی اول وقت در مسجد خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شدم که هیچ کس جز رسول اکرم و علی 8 که در کنار او نشسته بود در مسجد دیده نمیشد، از خلوت مسجد استفاده کردم و عرضه داشتم: یا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدایت ممکن است مرا وصیّت سودمندی بفرمایید فرمود: ای اباذر! - که در نزد ما محترم و از اهل بیتی - من اینک تو را وصیتی میکنم که این وصیت جامع همۀ راههای خیر و سعادت است و اگر آن را به کار بندی کفیل تو خواهد بود، پس نگهبان آن باش. ای اباذر! دو نعمت است که بسیاری از مردم در آن مغبون میشوند: سلامت و فراغت. ای ابا ذر! پنج چیز را قبل از پنج چیز مغتنم شمار: جوانی را قبل از پیری و سلامت را قبل از بیماری و ثروت را قبل از نداری و فراغت را قبل از گرفتاری و زندگی را پیش از مرگ.
در آن دعا از خداوند میخواهد که خودش وارث چشمش نباشد، بلکه چشم وارث او باشد؛ مقصود حضرت آن است که تا من هستم، از این نعمتها محروم نشوم - بهویژه چشم - این نعمت بزرگ الهی که برای اهل علم، نقش حیاتی دارد تا انسان حیات دارد، وجود داشته باشد.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در روایت معروف میفرماید: «
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ » .(1)
1) (1) . قَالَ النَّبِی علیه وآله السلام: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ ثُمَّ عَلَیْکَ مِنَ الْعِلْمِ بِمَا لَا یَصِحُّ الْعَمَلُ إِلَّا بِهِ وَ هُوَ الْإِخْلَاص. (بحارالأنوار، ج 2، باب 9، ص 32) هر کس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است، پس [از شناختن پروردگار از روی علم و دانش] بر تو باد به علم و دانشی که جز به وسیلۀ آن، عمل و کار درست نمیشود، و آن اخلاص و پاکدلی است [عمل از روی علم و دانش؛ یعنی از روی اخلاص به جا آورده شود، نه از روی ریا و خودنمایی].
لازم نیست که «نفْس» به «روح» تفسیر شود که بهوسیلۀ روح، خداوند شناخته شود؛ بلکه هر کدام از این نعمتهایِ جسمیِ ظاهری، دلیل و راهنمای خوبی برای معرفت خداوند تبارک و تعالی است و انسان زمانی که این نعمتها را از دست داد ارزش آنها را درک میکند.(1)
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در این روایت میفرماید: علم همانند بدن انسان است، همانگونه که انسان اعضا و جوارحی دارد و هر کدام از آنها نقشی را ایفا میکند و نیازی از او را بر طرف میکند، علم نیز ملزوماتی دارد که هر کدام از آنها برای وجود علم ضروری است.
« فَرأسُهُ التَّوَاضُعُ»؛ سر علم تواضع است.
حضرت میفرماید: ارزش و حقیقت علم به این است که همراه با تواضع باشد.
این نکتۀ بسیار مهمی است؛ چراکه سر نسبت به بقیۀ اعضا از اهمیت بیشتری برخوردار است و رکن بدن محسوب میشود. در حقیقت اگر بدن سر نداشته باشد دیگر چه ارزشی میتواند داشته باشد؟!(2)
از این تعبیر مشخص میشود که علم بدون تواضع؛ مانند بدن بیسر ارزشی ندارد. کسانی که بهرهای از دانش بردهاند ولی به جای تواضع، تکبر میورزند و چون چند کلمه و اصطلاح یاد گرفتهاند توهم میکنند که حسابشان از دیگران جدا شده و باید از خط ویژه عبور کنند نه از مسیر عمومی، بیشک تصور این افراد صحیح
1) (1) . عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِی علیهم السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ علیه وآله السلام: نِعْمَتَانِ مَکْفُورَتَانِ الْأَمْنُ وَ الْعَافِیَۀ. (الخصال، ج 1، ص 34) ارزش دو نعمت از نظر مردم پوشیده است: امنیت و تندرستی.عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: النَّعِیمُ فِی الدُّنْیَا الْأَمْنُ وَ صِحَّۀُ الْجِسْمِ وَ تَمَامُ النِّعْمَۀِ فِی الْآخِرَۀِ دُخُولُ الْجَنَّۀِ وَ مَا تَمَّتِ النِّعْمَۀُ عَلَی عَبْدٍ قَطُّ لَمْ یَدْخُلِ الْجَنَّۀ. (معانی الأخبار، باب نوادر المعانی، ص 379) نعمت در دنیا امنیّت و سلامت جسم است و تمام نعمت در آخرت ورود به بهشت است و تا بندهای داخل بهشت نشود هرگز نعمتی بر او کامل نمیگردد.
2) (2) . قَالَ امیرالمومنین (علیه السلام):... وَ لَا خَیْرَ فِی جَسَدٍ لَا رَأسَ لَه (بحار الأنوار، ج 2، باب 16، ص 115)... و بدنی که سر نداشته باشد هیچ استفاده ای در آن نخواهد بود. این تشبیه ائمه معصومین علیهم السلام نسبت به صبر، تقیه و... میباشد.
نیست؛ چرا که این تکبّر باعث میشود که ارزش علم از دست برود و دارندۀ چنین علمی از دیدۀ و احترام مردم بیافتد؛ چراکه تکبّر موجب تنفر مردم میشود.(1)هیچ کس حاضر نیست زیر بار متکبر برود اگرچه فضایل زیادی هم داشته باشد.
علم به تنهایی و به عنوان گنجینهای در نهاد انسان ارزش چندانی ندارد. این علم، درست به آن میماند که مبلغ زیادی اسکناس در گاوصندوق باشد و هرگز از آن استفاده نشود، در این صورت این علم و ثروت چه فایده ای خواهد داشت؟!
ارزش علم در به کارگیری آن و بهرهبرداری از آن است به طوری که در خدمت جامعه قرار گیرد؛ همانگونه که امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: «
زَکَاۀُ الْعِلْمِ نَشْرهُ »(2)ی عنی چیزی که علم را تزکیه کرده و آلودگی آن را میزداید انتشار آن در جامعه و بهرهمند کردن مردم از آن است. و این زکات علم است.
به همین جهت علم را باید در اختیار جامعه گذاشت تا جامعه از آن استفاده کند. این استفادۀ مردم است که به علم ارزش میدهد. از طرفی هم استحکام علم بر مبنای تواضع است و اگر عالم تواضع نداشته باشد جامعه زیر بار تکبّر او نمیرود، به همین جهت از او بهره نمیبرد و در نتیجه علم او ارزش خود را از دست میدهد.
حضرت در فراز بعد میفرماید: «
عَیْنُهُ الْبَرَاءَۀُ مِنَ الْحَسَدِ » ؛ چشمِ علم، دوری از
1) (1) . عن أمیرالمومنین (علیه السلام): بکثرۀ التّکبّر یکون التّلف. تکبّر بسیار، نابودی به همراه دارد. (غرر الحکم، ص 334)عن أمیرالمومنین (علیه السلام): التَّکَبُّرُ عَیْنُ الْحَمَاقَۀ. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، الکبر و ذمّه، ص 309)تکبّر کردن بر مردم عین حماقت و کم خردی است.ظاهرا وجه آن این است که تکبر از صفاتی است که نزد خداوند و خلق او مذموم است و اصلاً نفع و لذّتی در آن قابل تصوّر نیست.
2) (2) . عن امیرالمومنین (علیه السلام): زَکَاۀُ الْعِلْمِ نشره و بَذْلُهُ لِمُسْتَحِقِّهِ وَ إِجْهَادُ النَّفْسِ فِی الْعَمَلِ بِهِ. (الحیاۀ، ج 6، ص 410) زکات علم نشر و یاد دادن آن به شایستگان، و وادار کردن خود به عمل به آن است.وَ قَالَ النبی (صلی الله علیه و آله): «زَکَاۀُ الْعِلْمِ تَعْلِیمُهُ مَنْ لَا یَعْلَمُه» زکات علم تعلیم آن به نادان است. (بحارالأنوار، ج 2، باب 8، ص 25)عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ 8 قَالَ: زَکَاۀُ الْعِلْمِ أَنْ تُعَلِّمَهُ عِبَادَ اللَّه (الکافی، ج 1، باب بذل العلم...، ص: 41) زکات علم این است که آن را به بندگان خداوند بیاموزی.
حسد(1)است.
یعنی اگر عالِم بخواهد در مسیر علمش حرکت کند، به چشم نیاز دارد؛ چراکه انسان کور نمیتواند راه را از چاه تشخیص بدهد. اگر خدای ناکرده علم با حسد توأم شد به گمراهی و انحطاط ختم میشود. و بر حسب روایاتِ زیاد و با توجه به واقع، متأسفانه جایگاه حسد در میان علما - با اینکه مقام و رتبۀ علمی بالایی دارند - بیش از دیگران است(2).
این روایت به مطلب مهمی اشاره میکند که: اگر عالمی بخواهد بصیرت داشته باشد و واقعیات و حقایق را ببیند، باید از حسد دور باشد. در غیر این صورت این شخص چشم ندارد که واقعیات را ببیند از این رو دچار انحطاط و گمراهی میشود؛ چون نتوانسته حسد را از خودش دور کند و خالی از این رذیلۀ اخلاقی نیست. تعبیراتی که در باب حسد وارد شده، بسیار عجیب است:
عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّه (علیه السلام) قَالَ: «إِنَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الْإِیمَانَ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَب».(3)
وقتی که آتش با چوب روبه رو شود، چوب را میبلعد و چیزی باقی نمیگذارد،
1) (1) . حسد آن است که کسی آرزو کند نعمت شخص دیگری از بین برود، ولی اگر مثل آن نعمت را برای خود آرزو کند دیگر به آن حسد گفته نمیشود بلکه آن غبطه است. و اگر آن نعمتی که آرزو کرده امری باشد که - مانند علم - رجحان دینی دارد، غبطۀ آن پسندیده است، از این رو است که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در روایت فضیل بن عیاض فرموده است: به درستی که مؤمن غبطه میخورد و حسد نمیبرد و منافق حسد میبرد و غبطه ندارد.
2) (2) . قال النبی (صلی الله علیه و آله): ستّۀ تدخل النار بستّۀ أشیاء؛ السلطان بالجور، و العرب بالعصبیّۀ، و الدهاقین بالکذب، و التاجر بالخیانۀ، و أهل القری بالجهل، و العلماء بالحسد. (تحریر المواعظ العددیۀ، فصل 2، ص 427) شش گروه به خاطر شش گناه به دوزخ میروند: پادشاهان به خاطر ستم، بیابانیها به خاطر تعصب، دهقانان به خاطر دروغ، بازرگانان به خاطر خیانت، دهنشینان به خاطر نادانی، و دانشمندان به خاطر حسد.قَالَ الباقر (علیه السلام): لَا یَکُونُ الْعَبْدُ عَالِماً حَتَّی لَا یَکُونَ حَاسِداً لِمَنْ فَوْقَهُ وَ لَا مُحَقِّراً لِمَنْ دُونَه. (بحارالأنوار، ج 75، باب 22، ص 162) هیچ بندهای عالم [کامل و حقیقی] نمیباشد تا آنکه نسبت به کسی که برتر از اوست حسد نورزد و آن را که عقب مانده و هنوز به مقام او نرسیده تحقیر نکند و او را کوچک نشمارد.
3) (3) . رشک بردن و حسد، ایمان آدمی را میسوزاند و میخورد، چونان که شعله آتش، هیزم خشک را میسوزاند و خاکستر میکند. (کافی، ج 2، باب الحسد، ص 306)
حضرت میفرماید: حسد همین کار را با ایمان میکند.
عنوان «أکل» در روایت آمده، نمیخواهد بگوید: اینها با هم ضدیّت دارند بلکه آکل و مأکولند. حسد عنوان خورنده دارد و ایمان عنوان معدوم شونده، به طوری که بعد از تحقق أکل از مأکول - که ایمان است - اثری باقی نخواهد ماند.
اینکه از یکسو حسد، خورندۀ ایمان است و از سوی دیگر بیشترین جایگاه را در اهل علم دارد، به ما هشدار میدهد که باید سعی کنیم در کنار تحصیل علم هرچه بیشتر از این رذیلۀ اخلاقی و این خورندۀ ایمان دور شویم، به ویژه افرادی که در مراتب و مدارج علمی بالایی هستند؛ چرا که اگر این رذیلۀ اخلاقی را از خود دور نکنند به کارهای عجیب و غریبی دست میزنند که مسلّماً مورد نهی و تحریم الهی است.
حسد یکی از خطرات عظیم و مهلکات است.(1)حسد انسان را راحت نمیگذارد، همواره سعی میکند از راههای گوناگون موجبات سقوط و انحطاط رقیبش را فراهم کند.
اهل علمی که حسد را از خودش دور نکرده باشد، نمیتواند موقعیت اجتماعی و علمی دیگران را تحمل کند. بر او گران میآید که مثلاً در نظام جمهوری اسلامی افرادی به مقامهای شامخی رسیدهاند، در حالی که واقعیت مسأله چیز دیگری است و او به خاطر حسد نمیتواند واقعیت را ببیند.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) قَالَ: لَمَّا هَبَطَ نُوحٌ (علیه السلام) مِنَ السَّفِینَۀِ أَتَاهُ إِبْلِیسُ فَقَالَ لَهُ: مَا فِی الْأَرْضِ رَجُلٌ أَعْظَمُ مِنَّۀً عَلَی مِنْکَ دَعَوْتَ اللَّهَ عَلَی هَؤُلَاءِ الْفُسَّاقِ فَأَرَحْتَنِی مِنْهُمْ أَ لَا أُعَلِّمُکَ خَصْلَتَیْنِ؟ إِیَّاکَ وَ الْحَسَدَ فَهُوَ الَّذِی عَمِلَ بِی مَا عَمِلَ وَ إِیَّاکَ وَ الْحِرْصَ فَهُوَ الَّذِی عَمِلَ بِآدَمَ مَا عَمِل. (الخصال، ج 1، ص 50) چون نوح از کشتی فرود آمد، شیطان نزد او آمد و گفت: در روی زمین کسی که منّت او بر من بیشتر از تو باشد نیست، از خداوند خواستی که این فاسقان را هلاک کند و مرا از آنان راحت کردی. آیا میخواهی دو خصلت را به تو یاد بدهم؟ از حسد کردن بپرهیز که آن همان چیزی است که بر سر من آن بلا را آورد (مرا به این ذلت رسانید) و از حرص نیز بپرهیز که آن همان چیزی است که بر سر آدم آن بلا را آورد.قال أمیرالمومنین (علیه السلام): إِیَّاکَ وَ الْحَسَدَ فَإِنَّهُ شَرُّ شِیمَۀٍ وَ أَقْبَحُ سَجِیَّۀٍ وَ خَلِیقَۀُ إِبْلِیس. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 299) از حسد دوری کن، به درستی که آن بدترین خصلت و زشتترین خلق و خوی شیطان است.قَالَ أبی الحسن الثالث (علیه السلام): إِیَّاکَ وَ الْحَسَدَ فَإِنَّهُ یَبِینُ فِیکَ وَ لَا یَعْمَلُ فِی عَدُوِّک. (بحار الأنوار، ج 75، باب 28، ص 365) از حسد بپرهیز که این خوی زشت در تو آشکارا دیده میشود بیآنکه اثری در دشمنت بگذارد.
درس بیست و هشتم(1)1 جمع قرآن در زمان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)
قرآن خودش را به عنوان کتاب معرفی کرده است(2)و لازمهاش این است که ترتیب آیات آن به دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و برخواسته از وحی الهی باشد.
اگر کسی بخواهد کتابی تألیف کند، ولی تمام مطالب آن را به صورت یادداشت تهیه کرده باشد، تا زمانی که این یادداشتها تنظیم نشده باشد و تقدیم و تأخیر مطالب به دست خود نویسنده مشخص نشده باشد، خود نویسنده هم نمیگوید: من کتابی تألیف کردهام؛ بلکه میگوید: من یادداشتهایی دارم و میخواهم آنها را به صورت کتاب درآورم. وقتی این یادداشتها تنظیم شد و تقدیم و تأخیر مطالب محقق شد، عنوان کتاب برای او صحیح است و «یصدق علیه الکتاب».
1) (1) - این درس در جلسۀ پانصد و نود و دوم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . (ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدی لِلْمُتَّقینَ). (بقره، آیه 2) آن کتاب با عظمتی است که در [حقانیت] آن تردیدی نیست؛ و مایۀ هدایت پرهیزکاران است (نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراۀَ وَ الْإِنْجیلَ) (آلعمران، آیه 3) (همان کسی که) کتاب را بهحق بر تو نازل کرد، که با نشانههای کتب پیشین، منطبق است؛ و «تورات» و «انجیل» را نیز نازل کرد.(إِنَّ وَلِیِّی اللَّهُ الَّذی نَزَّلَ الْکِتابَ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحینَ) (اعراف، 196) ولی و سرپرست من، خدایی است که این کتاب را نازل کرده؛ و او همۀ صالحان را سرپرستی میکند.
با توجه به این نکته، آیا میتوان ادعا کرد که از سویی قرآن، خود را به عنوان کتاب معرفی کرده باشد و از سوی دیگر - همان طور که مفسر بزرگ، علامه طباطبایی ره به آن ملتزم شده است(1)- آیات قرآن که بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نازل شده به صورت متفرق نوشته شده، امَا جمع، تنظیم، تقدیم و تأخیر این آیات هیچ ارتباطی به ایشان و وحی نداشته است؟
ظاهراً اینچنین نیست، بلکه همین عنوان قرآنیّت و کتاب بودن با قطع نظر از شواهد و ادلّه دیگری که در این رابطه وجود دارد، بر این دلالت دارد که جمع آوری قرآن و به صورت کتاب درآمدن آن به دستور رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و آن هم برخواسته از وحی الهی بوده است.
البته جمع آن قرآنی که شامل مواردی از قبیل: شأن نزول آیات و تفسیر و تأویل آنها است، منحصر به امیرمؤمنان علی (علیه السلام) است و ایشان تنها کسی است که همۀ مسائل مربوط به قرآن را - در جمیع ابواب و جوانبش - نوشته و ثبت کرده است؛ امّا به هیچ ملاکی نمیتوان جمعی را که مربوط به اصل قرآن به عنوان کتاب الله تعالی است - با قطع نظر از شأن نزول، تأویل و تفسیر - به غیر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نسبت داد.
طبق ظاهر آنچه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در خطبۀ «حجه الوداع» و دیگر بیاناتشان فرمودهاند ایشان تمامی احکام را - از اول تا آخر، تمامی عمومات با تمامی مخصّصات، تمامی مطلقات با تمامی مقیّداتش و حتّی أرش خدش را - بیان فرمودند(2)و حضرت علی (علیه السلام)
تمام آن را نوشتند و ثبت و ضبط کردند و بعد از
1) (1) . مرحوم علامۀ طباطبایی میفرماید: وضعیت قرآن کریم در عصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به اینصورت بوده است که هنوز تألیف و جمعآوری نشده بود، آیات و سورههای آن در دست مردم متفرق بود. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 77)
2) (2) . عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ فِی حَجَّۀِ الْوَدَاعِ فَقَالَ: یَا أَیُّهَا النَّاسُ وَ اللَّهِ مَا مِنْ شَیْءٍ یُقَرِّبُکُمْ مِنَ الْجَنَّۀِ وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُکُمْ بِهِ وَ مَا مِنْ شَیْءٍ یُقَرِّبُکُمْ مِنَ النَّارِ وَ یُبَاعِدُکُمْ مِنَ الْجَنَّۀِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَیْتُکُمْ عَنْه. (الکافی، ج 2، باب الطاعه و التقوی، ص 73) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درحجۀ الوداع سخنرانی کرد و فرمود: ای مردم! به خدا قسم چیزی نبود که شما را به بهشت نزدیک و از دوزخ دور کند، جز آنکه شما را به آن دستور دادم و چیزی نبود که شما را از بهشت دور و به دوزخ نزدیک کند، جز آنکه از آن نهیتان کردم.
1) (1) . عن أمیرالمومنین (علیه السلام):.... فَمَا نَزَلَتْ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ آیَۀٌ مِنَ الْقُرْآنِ إِلَّا أَقْرَأَنِیهَا وَ أَمْلَاهَا عَلَی فَکَتَبْتُهَا بِخَطِّی وَ عَلَّمَنِی تَأْوِیلَهَا وَ تَفْسِیرَهَا وَ نَاسِخَهَا وَ مَنْسُوخَهَا وَ مُحْکَمَهَا وَ مُتَشَابِهَهَا وَ خَاصَّهَا وَ عَامَّهَا وَ دَعَا اللَّهَ أَنْ یُعْطِیَنِی فَهْمَهَا وَ حِفْظَهَا فَمَا نَسِیتُ آیَۀً مِنْ کِتَابِ اللَّهِ وَ لَا عِلْماً أَمْلَاهُ عَلَی وَ کَتَبْتُهُ مُنْذُ دَعَا اللَّهَ لِی بِمَا دَعَا وَ مَا تَرَکَ شَیْئاً عَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ حَلَالٍ وَ لَا حَرَامٍ وَ لَا أَمْرٍ وَ لَا نَهْی کَانَ أَوْ یَکُونُ وَ لَا کِتَابٍ مُنْزَلٍ عَلَی أَحَدٍ قَبْلَهُ مِنْ طَاعَۀٍ أَوْ مَعْصِیَۀٍ إِلَّا عَلَّمَنِیهِ وَ حَفِظْتُهُ فَلَمْ أَنْسَ حَرْفاً وَاحِداً ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلَی صَدْرِی وَ دَعَا اللَّهَ لِی أَنْ یَمْلَأَ قَلْبِی عِلْماً وَ فَهْماً وَ حُکْماً وَ نُوراً فَقُلْتُ: یَا نَبِی اللَّهِ! بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی مُنْذُ دَعَوْتَ اللَّهَ لِی بِمَا دَعَوْتَ لَمْ أَنْسَ شَیْئاً وَ لَمْ یَفُتْنِی شَیْءٌ لَمْ أَکْتُبْهُ أَ فَتَتَخَوَّفُ عَلَی النِّسْیَانَ فِیمَا بَعْدُ؟ فَقَالَ: لَا لَسْتُ أَتَخَوَّفُ عَلَیْکَ النِّسْیَانَ وَ الْجَهْل. (الکافی، ج 1، باب اختلاف الحدیث، ص 62).... و بر رسول خدا هیچ آیۀ قرآنی نازل نمیشد جز اینکه برایم میخواند و املا میکرد و به خط خود مینوشتم و تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عام آن را به من میآموخت و از خدا خواست که به من فهم و نیروی حفظ عطا کند، آیهای از قرآن را که به من آموخت و علمی را که به من املا کرد و نوشتم فراموش نکردم، از آن گاه که برای من این درخواست را از خدا کرد، هیچ علمی نماند که دربارۀ حلال و حرام و امر و نهی که باشد و هیچ کتاب نازل بر یکی از پیامبران پیش از خود دربارۀ طاعت و معصیت نماند که به من نیاموزد، همه را به من آموخت و من حفظ کردم و یک حرفش را از یاد نبردم، سپس دست بر سینه من نهاد و از خدا خواست که دلم را پر از علم و فهم و حکمت و نور سازد، من گفتم: ای پیامبر خدا! پدر و مادرم به فدایت! از آن وقت که دربارۀ من دعا کردی چیزی را فراموش نمیکنم و آنچه را که ننویسم هم از دستم نمیرود، آیا پس از این بیم از فراموشی برایم داری؟ فرمود: خیر، من از فراموشی و نادانی نسبت به تو بیمی ندارم.
2) (2) . عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ: لَمَّا حَضَرَتِ النَّبِیَّ (صلی الله علیه و آله) الْوَفَاۀُ وَ فِی الْبَیْتِ رِجَالٌ فِیهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): هَلُمُّوا أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً. فَقَالَ عُمَرُ: لَا تَأْتُوهُ بِشَیْءٍ فَإِنَّهُ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَکُمُ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّهِ فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَیْتِ وَ اخْتَصَمُوا فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: قُومُوا یَکْتُبْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ فَلَمَّا کَثُرَ اللَّغَطُ وَ الِاخْتِلَافُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): قُومُوا عَنِّی. قَالَ عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَۀَ: وَ کَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ رَحِمَهُ اللَّهُ یَقُولُ: الرَّزِیَّۀُ کُلُّ الرَّزِیَّۀِ مَا حَالَ بَیْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ بَیْنَ أَنْ یَکْتُبَ لَنَا ذَلِکَ الْکِتَابَ مِنْ اخْتِلَافِهِمْ وَ لَغَطِهِم. (أمالی المفید، المجلس الخامس، ص 37) عبد اللَّه بن عبّاس چنین میگوید: چون زمان رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرا رسید گروهی - که عمر بن خطّاب نیز میان آنان بود - در خانه حضور داشتند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیایید نامهای برای شما بنویسم تا پس از آن هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: چیزی نیاورید که درد بر او غلبه کرده و قرآن نزد شما هست و کتاب خدا ما را کافی است. میان اهل خانه اختلاف افتاد و به مخاصمه پرداختند، عدّهای میگفتند: برخیزید [کاغذ بیاورید] تا رسول خدا برایتان بنویسد و عدّهای دیگر سخن عمر را میگفتند. چون سر و صدا بلند شد و اختلاف بالا گرفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از نزد من برخیزید و مرا تنها بگذارید. عبید اللَّه بن عبد اللَّه بن عتبه گوید: ابن عبّاس همیشه میگفت: تمام مصیبتها از همان وقتی آغاز شد که با اختلاف و شلوغ کاری خود مانع از آن شدند که رسول خدا آن مطالب را برایمان بنویسد.
آنان برای اینکه حقّ مشروع حضرت علی (علیه السلام) را در خلافت غصب کنند باید به چیزی تمسّک میکردند؛ لذا حدیث «
أنَّ النَّبِیَّ (صلی الله علیه و آله) قَالَ لَا تَجْتَمِعُ أُمَّتِی عَلَی خَطَإ»(1)را مطرح کردند و در مورد احکام و معارف «
حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّهِ » را مطرح کردند تا فکر مردم را از مسیر صحیح منحرف کنند، با اینکه همۀ صحابه و مردم میدانستند که علم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و احکام خداوند متعال نه تنها در سینۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) بلکه در صحیفۀ او مضبوط و ثبت است.(2)
ص: 496 درّ بحر مناقب، ص 76) اهل علم و مورخان بدون هیچ اختلافی (غیر از آنچه در روایت ابن حسنویه حنفی موصلی آمده است) نقل کردهاند که ابوبکر خطاب به حضرت علی (علیه السلام) کرد و گفت: یا کاشف الکربات انت یا علی فارج الهم آنگاه بدون هیچ اکراه و ترس از قتل و خوفی بر بالای منبر رفت و گفت: ای مردم! بیعت خود را از من بردارید و مرا از خلافت عزل کنید؛ زیرا تا علی در میان شما است من بهترین شما نیستم.زین الفتی در تفسیر سورۀ هل اتی: عاصمی از عمر نقل میکند که چنین اعتراف کرده است: هذا اعلم بنبینا و بکتاب نبینا. علی بن ابیطالب اعلم و آگاهتر از صحابه به پیامبر ما و به کتاب پیامبر ما است. همچنین از عثمان نقل میکند که چنین گفت: «لولا علی لهلک عثمان» اگر علی نبود عثمان هلاک میشد.کان معاویۀ یکتب فیما ینزل به لیسأل له علی بن أبی طالب (علیه السلام) عن ذلک فلما بلغه قتله قال: ذهب الفقه و العلم بموت ابن أبی طالب، فقال له أخوه عتبۀ: لا یسمع هذا منک أهل الشام فقال له: دعنی عنک. (فضائل الخمسۀ من الصحاح الستۀ، ج 2، ص 306)ابن عبدالبرّ در «استیعاب» روایت میکند که عادت معاویه آن بود که هرگاه پیشامدی برای او اتفاق میافتاد، نامهای به یکی از همدستانش مینوشت و غیر مستقیم پاسخ آن را از حضرت علی (علیه السلام) میگرفت! هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) شهید شد و او اطلاع یافت - با همه عداوتهایی که نسبت به آن حضرت ابراز میداشت - گفت: «ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابی طالب»؛ فقه و علم با مرگ پسر ابو طالب از میان رفت. به دنبال این اظهار تأسف، برادرش عتبه گفت: مواظب باش که سخن تو و اظهار تأسفی که نسبت به مرگ پسر ابو طالب میداری به گوش شامیها نرسد! معاویه گفت: دست از این یاوه گوییها بردار مرا به حال خود واگذار. (امام امیرالمومنین علی (علیه السلام) از دیدگاه خلفا، مهدی فقیه ایمانی، ص 8، 70، 131 و 182)
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته1) (1) . از نبی مکرم اسلام نقل شده است که فرمود: امت من بر خطایی اتفاق نمیکنند.رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) لَا تَجْتَمِعُ أُمَّتِی عَلَی ضَلَالَۀٍ فَأَخْبَرَ أَنَّ جَمِیعَ مَا اجْتَمَعَتْ عَلَیْهِ الْأُمَّۀُ کُلُّهَا حَقٌّ هَذَا إِذَا لَمْ یُخَالِفْ بَعْضُهَا بَعْضاً. (تحف العقول، ص 458) امت من همه با هم گمراه نمیشوند و خبر داده که آنچه مورد اجماع امت باشد حق است، به شرط اینکه هیچ اختلافی در میان نباشد.
2) (2) . ثم قد رووا أهل العلم و التواریخ بلا خلاف بینهم أن أبا بکر قام علی المنبر و قال: أقیلونی فلست بخیرکم. و فعل ذلک من غیر إکراه أحد له علی الخلع و لا خوف من القتل. (الطوائف، ج 2،
درس بیست و نهم(1)1 حافظ راست گفتار در نقل حدیث و جمع قرآن
«سلیم بن قیس هلالی» یکی از اصحاب و شاگردان امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بوده و در علم رجال هیچگونه خدشهای در مورد عظمت او و صحت کتابش از کسی ذکر نشده است؛ به طور مثال «کشّی» در رجالش روایاتی از او نقل کرده(2)و علامه در
1) (1) - این درس در جلسۀ پانصد و سی و چهارم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . سلیم بن قیس الهلالی: حدثنی محمد بن الحسن البرانی قال: حدثنا الحسن بن علی بن کیسان عن إسحاق بن إبراهیم بن عمر الیمانی عن ابن أذینۀ عن أبان بن أبی عیاش قال: هذا نسخۀ کتاب سلیم بن قیس العامری ثم الهلالی دفعه إلی أبان بن أبی عیاش و قرأه و زعم أبان أنه قرأه علی علی بن الحسین 8 قال: صدق سلیم (ره) هذا حدیث نعرفه. محمد بن الحسن قال: حدثنا الحسن بن علی بن کیسان عن إسحاق بن إبراهیم عن ابن أذینۀ عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم بن قیس الهلالی قال قلت لأمیر المؤمنین: إنی سمعت من سلمان و من مقداد و من أبی ذر أشیاء فی تفسیر القرآن و من الروایۀ عن النبی و سمعت منک بصدق ما سمعت منهم و رأیت فی أیدی الناس أشیاء کثیرۀ من تفسیر القرآن و من الأحادیث عن نبی الله أنتم تخالفونهم و ذکر الحدیث بطوله قال أبان: فقدر لی بعد موت علی بن الحسین إنی حججت فلقیت أبا جعفر محمد بن علی 8 فحدثت بهذا الحدیث کله لم أحط منه حرفاً فاغرورقت عیناه ثم قال: صدق سلیم قد أتی أبی بعد قتل جدی الحسین و أنا قاعد عنده فحدثه بهذا الحدیث بعینه فقال له أبی: صدقت قد حدثنی أبی وعمی الحسن بهذا الحدیث عن أمیرالمؤمنین فقالا لک: صدقت قد حدثک بذلک و نحن شهود ثم حدثاه أنهما سمعا ذلک من رسول الله ثم ذکر الحدیث بتمامه. (رجالالکشی، ص 104)
«خلاصه» به عدالت او تصریح کرده است.(1)
چنین شخصیتی روایتی را در باب موقعیت وکیفیت نقل روایاتِ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نقل میکند(2)که آثار صدق آن از مفادش آشکار و هویدا
1) (1) . سلیم - بضم السین - بن قیس الهلالی: روی الکشی أحادیث تشهد بشکره و صحۀ کتابه و فی الطریق قول و قد ذکرناها فی کتابنا الکبیر. و قال النجاشی: سلیم بن قیس الهلالی یکنی أبا صادق، له کتاب أخبرنی علی بن أحمد القمی قال: حدثنا محمد بن الحسن بن الولید قال: حدثنا محمد بن أبی القاسم ماجیلویه عن محمد بن علی الصیرفی عن حماد بن عیسی و عثمان بن عیسی قال حماد بن عیسی و حدثنا إبراهیم بن عمر الیمانی عن سلیم بن قیس: بالکتاب. و قال السید علی بن أحمد العقبقی: کان سلیم بن قیس من أصحاب أمیر المؤمنین (علیه السلام) طلبه الحجاج لیقتله فهرب و آوی إلی أبان بن أبی عیاش. فلما حضرته الوفاۀ قال لأبان: إن لک علیّ حقاً و قد حضرنی الموت یا ابن أخی إنه کان من الأمر بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله) کیت و کیت و أعطاه کتاباً فلم یرو عن سلیم بن قیس أحد من الناس سوی أبان بن أبی عیاش. و ذکر أبان فی حدیثه قال: کان شیخاً متعبداً له نور یعلوه. و قال ابن الغضائری: سلیم بن قیس الهلالی العامری روی عن أبی عبد الله و الحسن و الحسین و علی بن الحسین: و ینسب إلیه هذا الکتاب المشهور و کان أصحابنا یقولون: إن سلیماً لا یعرف و لا ذکر فی خبر و قد وجدت ذکره فی مواضع من غیر جهۀ کتابه و لا روایۀ أبان بن أبی عیاش. و قد ذکر له ابن عقدۀ فی رجال أمیر المؤمنین (علیه السلام) أحادیث عنه و الکتاب موضوع لا مریۀ فیه و علی ذلک علامات تدل علی ما ذکرنا. [منها] ما ذکر أن محمد بن أبی بکر وعظ أباه عند الموت. [و منها] أن الأئمۀ ثلاثۀ عشر و غیر ذلک و أسانید هذا الکتاب تختلف تارۀ بروایۀ عمر بن أذینۀ عن إبراهیم بن عمر الصنعانی عن أبان بن أبی عیاش عن سلیم و تارۀ یروی عن عمر عن أبان بلا واسطۀ. و الوجه عندی: الحکم بتعدیل المشار إلیه و التوقف فی الفاسد من کتابه. (الخلاصۀ للحلی، ص 83.)
2) (2) . عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِی قَالَ: قُلْتُ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ: إِنِّی سَمِعْتُ مِنْ سَلْمَانَ وَ الْمِقْدَادِ وَ أَبِی ذَرٍّ شَیْئاً مِنْ تَفْسِیرِ الْقُرْآنِ وَ أَحَادِیثَ عَنْ نَبِی اللَّهِ غَیْرَ مَا فِی أَیْدِی النَّاسِ ثُمَّ سَمِعْتُ مِنْکَ تَصْدِیقَ مَا سَمِعْتُ مِنْهُمْ وَ رَأَیْتُ فِی أَیْدِی النَّاسِ أَشْیَاءَ کَثِیرَۀً مِنْ تَفْسِیرِ الْقُرْآنِ وَ مِنَ الْأَحَادِیثِ عَنْ نَبِی اللَّهِ أَنْتُمْ تُخَالِفُونَهُمْ فِیهَا وَ تَزْعُمُونَ أَنَّ ذَلِکَ کُلَّهُ بَاطِلٌ أَ فَتَرَی النَّاسَ یَکْذِبُونَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ مُتَعَمِّدِینَ وَ یُفَسِّرُونَ الْقُرْآنَ بِآرَائِهِمْ قَالَ: فَأَقْبَلَ عَلَی فَقَالَ: قَدْ سَأَلْتَ فَافْهَمِ الْجَوَابَ: إِنَّ فِی أَیْدِی النَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلًا وَ صِدْقاً وَ کَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ عَامّاً وَ خَاصّاً وَ مُحْکَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهَماً وَ قَدْ کُذِبَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ عَلَی عَهْدِهِ حَتَّی قَامَ خَطِیباً فَقَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ کَثُرَتْ عَلَی الْکَذَّابَۀُ فَمَنْ کَذَبَ عَلَی مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ ثُمَّ کُذِبَ عَلَیْهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ إِنَّمَا أَتَاکُمُ الْحَدِیثُ مِنْ أَرْبَعَۀٍ لَیْسَ لَهُمْ خَامِسٌ: رَجُلٍ مُنَافِقٍ یُظْهِرُ الْإِیمَانَ مُتَصَنِّعٍ بِالْإِسْلَامِ لَا یَتَأَثَّمُ وَ لَا یَتَحَرَّجُ أَنْ یَکْذِبَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ مُتَعَمِّداً فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کَذَّابٌ لَمْ یَقْبَلُوا مِنْهُ وَ لَمْ یُصَدِّقُوهُ وَ لَکِنَّهُمْ قَالُوا: هَذَا قَدْ صَحِبَ رَسُولَ اللَّهِ وَ رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ وَ أَخَذُوا عَنْهُ وَ هُمْ لَا یَعْرِفُونَ حَالَهُ - وَ قَدْ أَخْبَرَهُ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِینَ بِمَا أَخْبَرَهُ وَ وَصَفَهُمْ بِمَا
است؛ علاوه بر اینکه سلیم بن قیس و کتابش مورد اعتماد است.
روزی سلیم از حضرت امیر (علیه السلام) سؤال جالبی میپرسد که حضرت در پاسخ راههای گوناگونی را باز میکند. سلیم میگوید: از حضرت سؤال کردم: چرا وقتی ما از سلمان و ابوذر و مقداد روایات یا مطالبی در مورد تفسیر قرآن میشنویم و بعد به
شما مراجعه میکنیم، میبینیم همۀ اخبارِ آنان روایاتی است که شما از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل کرده اید و مطالب تفسیریشان همان مطالب تفسیری شما است؛ ولی وقتی به مردم مراجعه میکنیم میبینیم که مردم روایات بسیاری را از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و مطالبی را در مورد تفسیر قرآن نقل میکنند که با آن مطالبی که سلمان و مقداد و ابوذر و شما نقل میکنید مخالف است؟! سرّ این اختلاف چیست؟
در حقیقت سؤال ایشان این است که آیا مردم در این کار تعمّد دارند و با توجه و التفات، به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) افترا و دروغ میببندند؟!
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در پاسخ فرمودند: سلیم! سؤال نیکویی کردی پس جواب را پذیرا باش.
اوّلاً؛ بدان که در زمان حیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) عدّۀ زیادی بر حضرت دروغ میبستند و کثرت آن دروغها در حدّی بود که عنوان «کذّابه» پیدا کردند؛ یعنی کسانی که زیاد به حضرت دروغ میبندند.
به همین جهت روزی رسولخدا (صلی الله علیه و آله) بر منبر رفتند و فرمودند: افرادی که بر من دروغ میبندند فراوان شدهاند. هر کسی بر من دروغ ببندد، جایگاه خودش را از آتش انتخاب میکند و هیچ راه فراری ندارد و جایش حتماً در آتش است.
ولی این بیان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) موجب نشد این باب مسدود شود. حتی بعد از آن نیز افرادی بودند که دروغ گفته و مسائلی را به ایشان نسبت میدادند. پس از ایشان افرادی که در مقام نقل حدیث برآمدند، چهار طایفه بودند که پنجمی هم ندارند:
طایفۀ اوّل: منافقانِ نفوذی
آنهایی که اظهار ایمان میکردند و خود را مسلمان جلوه میدادند و از اینکه به رسول خدا دروغ ببندند هیچ باکی نداشتند؛ ولی مردم نمیدانستند و میگفتند: اینان صحابۀ رسول الله (صلی الله علیه و آله) هستند و محضر آن بزرگوار را درک کردهاند؛ مگر میشود کسی صحابۀ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باشد و به او دروغ ببندد؟!
بعد حضرت «آیۀ چهارم سورۀ مبارکۀ منافقون»(1)را تلاوت فرمودند؛ یعنی این
1) (1) . (وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ). (منافقون: آیه 4) هنگامی که آنان را میبینی، جسم و قیافه ایشان تو را در شگفتی فرو میبرد.
افراد خودشان را به صورتی نشان میدهند و بهگونهای صحنه سازی میکنند که وقتی حرف میزنند، شما باور میکنید و نمیتوانید در آن خدشه وارد کنید.
مهمتر اینکه آنان به علّتِ نفاقشان با زعمای ضلال و پیشوایان دوزخیان، تبانی و زد و بند کردند، و قدرت را به دست گرفته و برگُردۀ مردم سوار شدند؛ لذا هم قدرت پیدا کردند و هم به خاطر اینکه در هیأت صحابۀ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودند، مردم حرفشان را قبول و به روایاتشان اعتماد میکردند.
البته اگر مردم میدانستند که آنان منافقند و به خداوند متعال و رسول او دروغ میبندند، روایاتشان را باور نمیکردند و حرفهای آنان را نمیشنیدند؛ امّا مردم از کجا بفهمند که آنان منافقند.
طایفه دوّم: اشتباه کاران
عدّهای قصدشان دروغ بستن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نبود و از این کار اجتناب میورزیدند؛ امّا اشکالشان این بود که نمیتوانستند بیان حضرت را حفظ و به طور صحیح نقل کنند. مطالبی دست و پا شکسته در ذهن آنان باقی میماند، علاوه بر عدم تحفّظ، وهم و خیالِ خودشان، به اشتباه فکر میکردند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مسأله را آنگونه که خودشان تصور کردهاند بیان میفرمود و همان را به صورت روایت در اختیار مردم میگذاشتند؛ در حالی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) طور دیگری فرموده بود. مردم بیچاره هم ندانسته قبول میکردند.
البته این عدّه چون انسانهای بدی نبودند اگر میفهمیدند که اشتباه کردهاند و بیان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چیز دیگری بوده است به روایات خود ترتیب اثر نداده و آن را رها میکردند.
طایفۀ سوم: ناآگاهان حدیث ناشناس
عدّهای که دروغگو و منافق نبودند و حافظۀ خوبی هم داشتند ولی از طرفی به دلیل اینکه کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همانند قرآن دارای عموم و خصوص، ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه بود، اینان روایاتِ منسوخِ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) را میشنیدند و ضبط میکردند؛ امّا ناسخش را که مثلاً شش ماه بعد توسطِ حضرت، در جلسهای بیان میشد نمیشنیدند؛ چون در آن جلسه حضور نداشتند؛ به همین دلیل در مقام
روایت، همان منسوخ را بیان میکردند.
یا اینکه مثلاً دلیل عامّی را از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) میشنیدند، خوب هم حفظ میکردند؛ ولی بدون اینکه بدانند این عامّ مخصّصاتی داشته بدون کم و زیاد آنرا نقل میکنند؛ چرا که آنان مخصّصات را از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نشنیده بودند تا آنرا نقل کنند.
اشکال این گروه این بود که در تمامی اوقات که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) معارف و احکام را بیان میفرمود، در محضر ایشان حاضر نبودند.
طایفۀ چهارم: حافظان راست گفتار
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) عنوان این گروه را به صورت عام نقل میکند؛ ولی از قسمت آخر روایت معلوم میشود که مصداق منحصر به فرد آن عنوان، خودِ حضرت است.
حافظ راستگفتار کسی است که تحفّظ کامل دارد، منافق نیست، تمامی احکام و ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، عام و خاصّ را به همان کیفیّتی که از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) شنیده، بیان کرده است.
سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: برنامه ای که من در تمامی ایّام با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داشتم این بود که روز و شب با حضرت ملاقات خصوصی داشتم. تمام اصحاب از این مطلب خبر داشتند و میدانستند که ایشان این امتیاز را فقط برای من قرار داده و احدی از آنان دارای چنین مزیّتی نبود. ترتیب ملاقات ما هم به این کیفیت بود که اکثراً من به خانۀ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میرفتم و وقتی وارد میشدم دیگر هیچ یک از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) حق نشستن در آن جلسه را نداشت و میبایست از جلسه خارج میشد و گاهی از اوقات هم این ملاقات در منزل ما واقع میشد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به منزل ما تشریف میآوردند؛ در حالی که زهرای مرضیهسلام الله تعالی علیها و حسنین (علیه السلام) در مجلس شرکت داشتند و هیچ گونه منعی برای شرکت در این جلسه نداشتند.
مطالبی که در این جلسات مطرح میشد این بود که حضرت هر آیه ای را که نازل شده بود برای من قرآن قرائت میکرد و بعد املا میکردند و من تمام خصوصیات مربوط به آن آیه را مینوشتم. علاوه بر آن، سؤالاتی را مطرح میکردم و ایشان پاسخ میدادند و اگر سؤالاتم تمام میشد، خود ایشان مطالبی را طرح میکردند.
نکتۀ جالبی را که حضرت امیر (علیه السلام) میفرماید این است: هر آیهای را که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) به من تعلیم میدادند و من یادداشت میکردم، دعا میفرمود که: خداوند این آیه را به من تفهیم کند و علاوه بر آن در حافظهام باقی بماند و بر اثر دعای ایشان جمیع آیات از آن زمان تاکنون در حافظهام باقی مانده و هیچ نکتهای از آنها فراموش نشده و همه نزد من حاضر است.
در اینجا امیرالمؤمنین (علیه السلام) قضیه را به صورت کلّی مطرح کرده و میفرماید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در این ملاقاتها آنچه را که خداوند متعال از حلال و حرامش تا روز قیامت به او تعلیم کرده، ایشان نیز به من تعلیم کرد و من همۀ آنها را حفظ کردم و مورد توجّه من است.
آنچه در بحث «جمع قرآن» به آن رسیدیم این است که قرآنِ مکتوب امیرالمؤمنین (علیه السلام) امتیاز خاصّ و مهمی دارد که احدی از صحابه در این امتیاز با ایشان شریک نیستند. در قرآن أمیرالمؤمنین (علیه السلام) جمیع خصوصّیاتِ مربوط به هر آیهای از آغاز تا پایان و از «باء» «بسم الله» سورۀ فاتحه تا آخر قرآن ثبت و ضبط بوده است.
سؤالی که اینجا مطرح میشود آن است که آنچه امیرالمؤمنین (علیه السلام) مینوشتهاند، آیا صحیفهای جدای از قرآنِ مکتوب ایشان است و یا اینکه مطالب در ذیل همین آیات بوده است؟
در پاسخ باید گفت: هر دو احتمال وجود دارد.
بعضی از صحابه مانند ابن مسعود و... قسمتی از این خصوصیّات را در ذیل قرآن ثبت کردهاند؛ ولی تنها کسی که تمامی این خصوصیات را یادداشت کرده، امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده است.
در عین حال، اصل قرآن و آنچه به عنوان وحی نازل شده است بدون اینکه کم و کاست یا اضافهای نسبت به این قرآن موجود داشته باشد همین قرآنی است که الآن میبینیم و در دست ما است و با آن سر و کار داریم.(1)
1) (1) . (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ). (حجر: آیه 9) ما قرآن را نازل کردیم و ما به طور قطع نگهدار آن هستیم.برای توضیح بیشتر نسبت به بحث تحریف قرآن به فرمایشات محققان بزرگوار حضرات آیات مرحوم امام، محقق خویی، علامۀ طباطبایی، علامۀ امینی و... مراجعه کنید. (تهذیب الاصول، ج 2، ص 165؛ البیان، ص 215-254؛ المیزان، ج 12، ص 106-137؛ الغدیر، ج 3، ص 101)
البته شاید از یک جهت تفاوتی داشته باشد و آن ترتیب در سورهها است؛ مثلاً شاید سورۀ بقره در قرآن نوشته شدۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) سورۀ پنجم قرار گرفته باشد؛ امّا سوره همین سورۀ موجود است و سورۀ آل عمران همین سورۀ آل عمران است بدون اندکی کم یا زیاد حتی یک «واو».
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس سی ام(1)1 قرآن معجزۀ جاودانی
قال الله الحکیم فی کتابه الکریم: (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً).(2)
این آیه و امثال آن(3)هنوز هم پشتوانۀ قرآن است؛ یعنی دعوتی که از جنّ و انس
1) (1) - این درس در جلسۀ ششصد و هفتاد و پنجم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . [ای پیامبر!] بگو: اگر همۀ جن و انس گرد آیند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند یکدیگر را کمک کنند. (اسراء: آیه 88)
3) (3) . سؤال: آیا قرآن به مقابله دعوت کرده است؟پاسخ: قرآن در چند سوره به مقابله به مثل فراخوانده است از جمله:(وَ إِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَۀٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ). (البقره: آیه 23) و اگر دربارۀ آنچه بر بندۀ خود (پیامبر) نازل کردهایم شک و تردید دارید، [دست کم] یک سوره همانند آن بیاورید و گواهانتان - از غیر خدا - را [برای این کار] فرا خوانید؛ اگر راست میگویید.(قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین). (هود، آیه 13) بگو: «اگر راست میگویید، شما هم ده سوره ساختگی همانند این قرآن بیاورید؛ و تمام کسانی را که میتوانید - از غیر خدا - [برای این کار] دعوت کنید!»(أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَۀٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ). (یونس: آیه 38) میگویند بر خداوند افترا بسته، بگو سورهای همانند آن بیاورید و هر کس - از غیر از خدا را میتوانید [به یاری] بخوانید، اگر راست میگویید.همانطور که ملاحظه میشود قرآن با صراحت و قاطعیت بینظیری دعوت به مبارزه کرده است، صراحت و قاطعیتی که نشانۀ زندۀ حقانیت قرآن است. قرآن با بیان بسیار قاطع و صریح تمام جهانیان را که در پیوند قرآن با مبدأ جهان آفرینش تردید داشتند نه تنها به مقابله به مثل فراخوانده است، بلکه آنها را به مبارزه تشویق و تحریک نیز کرده است و کلماتی در این آیات به کار برده که به اصطلاح به غیرت آنها برخورد کند. این کلمات عبارتاند از:(إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)؛ اگر راست میگویید.(فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ)؛ ده سورۀ ساختگی مثل آن بیاورید.(قُلْ فَأْتُوا بِسُورَۀٍ من مِثْلِهِ... إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)؛ اگر راست میگویید یک سوره مانند آن بیاورید.(وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ)؛ از غیر خداوند هر کس را میتوانید فرا بخوانید.(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ)؛ اگر همۀ جهانیان دست به دست هم بدهند....(لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ)؛ نمیتوانند مانند آن را بیاورند....(فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَۀُ)؛ از آتشی بترسید که هیزم آن بدنهای مردم [گنهکار] و سنگها است.(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا)؛ اگر مثل آن را نیاوردید، و حال آنکه هرگز نخواهید توانست....با این تحریکها و تشویقها و با اینکه میدانیم این مبارزه تنها یک مبارزه ادبی یا مذهبی نبود بلکه یک مبارزۀ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بود، مبارزهای بود که همه چیز حتی موجودیت آنان در گرو آن بود و به عبارت دیگر: یک مبارزۀ حیاتی محسوب میشد که مسیر و سرنوشت زندگی و مرگ آنان را روشن میساخت اگر پیروز میشدند همه چیز داشتند و اگر مغلوب میشدند، باید از همه چیز خود دست بشویند. با این حال میبینیم که آنان در مقابل قرآن زانو زدهاند و نتوانستند همانند آن را بیاورند و این معجزه بودن قرآن را میرساند. قابل توجه اینکه این آیات منحصر به زمان و مکان خاصی نیست و تمام جهانیان و مراکز علمی دنیا را به این مبارزه فرا میخواند و هیچگونه استثنایی در آن وجود ندارد و هم اکنون نیز به تحدی خود ادامه میدهد.
برای آوردنِ مثل قرآن شده است فقط مخصوص زمان نزول آن نبوده، بلکه آن تحدّی قرآنی هماکنون نیز به قوّت خود باقی است و همواره فریاد قرآن بلند است که اگر میتوانید یک سوره مانند آن بیاورید.
آنجا که میفرماید: اگر در مورد حقّانیت و اعجاز این کتاب شک و تردید دارید ( فَأْتُوا بِسُورَۀٍ مِنْ مِثْلِهِ)(1)
1) (1) . [دست کم] یک سوره همانند آن بیاورید. (بقره: آیه 23)
این تحدّی حتّی سورۀ کوثر را - که کوچکترین سورۀ قرآن بوده و آیاتش بسیار کوتاه است - در بر میگیرد و ( لَنْ تَفْعَلُوا) ؛(1)یک سورۀ کوچک مانند سورۀ کوثر هم نمیتوانید بیاورید.
هم اکنون نیز این ندای قرآن بلند است و بشر با رشد و کمالی که در مسائل علمی، ادبی، فصاحت و بلاغت داشته و خواهد داشت برای همیشه از ارائۀ آن عاجز و ناتوان است.(2)
کسانی هم که در مقام تعارض بر آمدهاند و به ادّعای خودشان چیزهایی به هم بافتهاند فقط مورد ریشخندِ متخصّصان قرار گرفتهاند(3)و پاسخشان چیزی جز
1) (1) . و هرگز نخواهید کرد. (بقره: آیه 24)
2) (2) . اقوالی در دلایل اعجاز قرآن:متکلّمان در چگونگی اعجاز قرآن هفت گروه شدهاند:- نخستین سخن از «سید مرتضی» است که گفته است: وجه اعجاز قرآن در این است که خداوند مردم را از معارضه با آن باز داشته و علم به چگونگی نظم و فصاحت آن را از مردم گرفته است و اگر خداوند آنان را باز نمیداشت میتوانستند با آن معارضه کنند.- شیخ مفید فرموده است: مردم به این جهت نتوانستند با قرآن معارضه کنند که قرآن در مرتبه خارقالعاده فصاحت بوده و مراتب بلاغت حد و مرزی دارد، و سخنی که از آن حد گذشت، معجزه و خارق العاده میشود.- عدهای گفتهاند: اعجاز قرآن از جهت معنای صحیح و پیوسته و موافق عقل بودن آن است.- جماعتی هم آن را از جهت عدم اختلال و تناقض در قرآن که هیچ کتابی عادتاً نمیتواند خالی از آن باشد، معجزه دانستهاند.- عدهای هم آن را از جهت اینکه شامل اخبار از غیب است معجزه میدانند.- برخی دیگر نیز گفتهاند: قرآن معجزه است؛ چون نظم مخصوص به خود را دارد که مخالف معهود است.- اکثر معتزله گفتهاند: تألیف و نظم قرآن معجزه است نه به جهت اینکه خدا خلقش را از آوردن مثل آن عاجز کرده که در این صورت ممکن بود خداوند این را برطرف کند و مردم بر آن قادر میشدند، بلکه محال بودن وقوع آن از آنان است، مانند محال بودن ایجاد اجسام و رنگها و مانند درمان کسی که به مرض پیسی و برص گرفتار است، بدون دارو و دوا.اگر بگوییم که همۀ این وجوه هفتگانه هر کدام یک وجه قرآن است، بهتر است.
3) (3) . گواهی دیگران دربارۀ قرآن: در اینجا لازم است چند جمله از گفتههای بزرگان و حتی کسانی را که متهم به مبارزه با قرآن هستند دربارۀ عظمت قرآن نقل کنیم:- ابوالعلای معری - متهم به مبارزه با قرآن - میگوید: «این سخن میان همۀ مردم - اعم از مسلمان غیر مسلمان - مورد اتفاق است که کتابی که محمد (صلی الله علیه و آله) آورده است، عقلها را در برابر خود مغلوب ساخته و تا کنون کسی نتوانسته است مانند آن را بیاورد، سبک این کتاب با هیچ یک از سبکهای معمول میان عرب، اعم از خطابه، رجز، شعر و سجع کاهنان شباهت ندارد.امتیاز و جاذبۀ این کتاب به قدری است که اگر یک آیه از آن، میان کلمات دیگران قرار گیرد همچون ستارهای فروزان در شب تاریک میدرخشد!»- ولید بن مغیرۀ مخزوم مردی که به حسن تدبیر میان عرب شهرت داشت و برای حل مشکلات اجتماعی از فکر و تدبیر او در زمان جاهلیت استفاده میکردند و به همین جهت او را «ریحانه قریش» (گل سر سبد آنان!) مینامیدند. پس از اینکه چند آیه از اول سورۀ «غافر» را از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شنید در محفلی از طایفۀ بنیمخزوم حاضر شد و چنین گفت: به خدا سوگند! از محمد سخنی شنیدم که نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پریان: «إن له لحلاوۀ وإن علیه لطلاوۀ وإن اعلاه لمثمر وإن اسفله لمغدق وإنه یعلو و لا یعلی علیه»؛ گفتار او شیرینی خاص و زیبایی مخصوصی دارد، بالای آن (همچون شاخههای درختان برومند) پر ثمر، و پایین آن (مانند ریشههای درختان کهن) پرمایه است، گفتاری است که بر همه چیز پیروز میشود و چیزی بر آن پیروز نخواهد شد.- کارلایل، مورخ و دانشمند معروف انگلیسی دربارۀ قرآن میگوید: «اگر یک بار به این کتاب مقدس نظر افکنیم حقایق برجسته و خصائص اسرار وجود بهگونهای در مضامین جوهرۀ آن پرورش یافته است که عظمت و حقیقت قرآن به خوبی از آنها نمایان است و این خود مزیّت بزرگی است که تنها به قرآن اختصاص یافته و در هیچ کتاب علمی و سیاسی و اقتصادی دیگر دیده نمیشود. آری! خواندن برخی از کتابها تأثیر عمیقی در ذهن انسان میگذارد؛ ولی هرگز با تأثیر قرآن قابل مقایسه نیست، از این جهت باید گفت: مزایای اولیۀ قرآن و ارکان اساسی آن مربوط به حقیقت و احساسات پاک و عناوین برجستۀ مسایل و مضامین مهم آن است که هیچگونه شک و تردید در آن راه نیافته و پایان تمام فضایل را که موجد تکامل و سعادت بشری است در بر داشته و آنها را به خوبی نشان میدهد.- جان دیون پورت مؤلف کتاب عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن مینویسد:«قرآن به اندازهای از نقائص مبرا و منزه است که نیازمند کوچکترین تصحیح و اصلاحی نیست و ممکن است از اول تا آخر آن خوانده شود بدون آنکه انسان کمترین ملالتی از آن احساس کند. و باز مینویسد: همه این را قبول دارند که قرآن با بلیغترین و فصیحترین لسان و به لهجۀ قبیلۀ قریش که نجیبترین و مؤدبترین عربها هستند نازل شده... و مملو از درخشندهترین اشکال و محکمترین تشبیهات است...».- گوته، شاعر و دانشمند آلمانی میگوید: قرآن اثری است که [احیاناً] به دلیل سنگینی عبارت آن، خواننده در ابتدا رمیده و سپس شیفتۀ جاذبۀ آن میگردد و بالاخره بی اختیار مجذوب زیباییهای متعدد آن میشود.و در جای دیگر مینویسد: سالیانی دراز کشیشان از خدا بیخبر، ما را از پی بردن به حقایق قرآن مقدس و عظمتِ آورندۀ آن محمد (صلی الله علیه و آله) دور نگاه داشته بودند؛ اما هر قدر که ما قدم در جادۀ علم و دانش گذاردهایم پردههای جهل و تعصب نابجا از بین میرود و به زودی این کتاب توصیف ناپذیر، جهان را به خود جلب کرده و تأثیر عمیقی در علم و دانش جهان گذاشته است. و سرانجام محور افکار مردم جهان میگردد! هم او میگوید: «ما در ابتدا از قرآن رویگردان بودیم؛ اما طولی نکشید که این کتاب توجه ما را به خود جلب کرد و ما را دچار حیرت ساخت تا آن جا که در برابر اصول و قوانین علمی و بزرگ آن سر تسلیم فرود آوریم».- ویل دورانت مورخ معروف میگوید: قرآن در مسلمانان آن چنان عزت نفس وعدالت وتقوایی به وجودآورده که در هیچ یک از مناطق جهان... شبیه و نظیر نداشته است.- ژوللابوم اندیشمند و نویسندۀ فرانسوی در کتاب تفصیل الآیات میگوید: دانش و علم برای جهانیان از سوی مسلمانان به دست آمد و مسلمانان علوم را از قرآنی که دریای دانش است گرفتند و نهرها از آن برای بشریت در جهان جاری ساختند....- دینورت مستشرق دیگری مینویسد: واجب است اعتراف کنیم که علوم طبیعی و فلکی و فلسفه و ریاضیات که در اروپا رواج گرفت عموماً از برکت تعلیمات قرآنی است و ما مدیون مسلمانان هستیم؛ بلکه اروپا از این جهت شهری از اسلام است.- بانو دکتر لوراواکسیا واگلیری استاد دانشگاه ناپل در کتاب پیشرفت سریع اسلام مینویسد: کتاب آسمانی اسلام نمونهای از اعجاز است.... قرآن کتابی است که نمیتوان از آن تقلید کرد، نمونۀ سبک و اسلوب قرآن در ادبیات سابقه ندارد، تأثیری که این سبک در روح انسان ایجاد میکند ناشی از امتیازات و برتریهای آن است... چطور ممکن است این کتاب اعجاز آمیز ساختۀ محمد (صلی الله علیه و آله) باشد؛ در صورتی که او یک نفر عرب درس نخواندهای بود؟... ما در این کتاب گنجینههایی از علوم میبینیم که فوق استعداد و ظرفیت باهوشترین اشخاص و بزرگترین فیلسوفان و قویترین رجال سیاست و قانون است. به همین دلیل است که قرآن نمیتواند کار یک فرد تحصیل کرده و دانشمند باشد. (تفسیر نمونه، ج 1، ص 125)
پوزخند نبوده است.(1)
1) (1) . سؤال: از کجا معلوم که دیگران سورهای مانند قرآن نیاوردهاند؟پاسخ: نظری به تاریخ اسلام پاسخ این سؤال را روشن میسازد؛ زیرا در داخل کشورهای اسلامی در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پس از او حتی در خود مکه و مدینه مسیحیان و یهودیان سر سخت و متعصبی میزیستهاند که برای تضعیف مسلمانان از هر فرصتی استفاده میکردند. به علاوه در میان مسلمانان جمعی مسلماننما که قرآن مجید آنان را منافق نامیده زندگی میکردند که نقش جاسوسی بیگانگان را داشتند (مانند آنچه دربارۀ ابو عامر راهب و همدستان او از منافقان مدینه و چگونگی ارتباط آنان با امپراطور روم در تواریخ نقل شده که به ساختن مسجد ضرار در مدینه انجامید و آن صحنۀ عجیبی را که قرآن در سورۀ توبه به آن اشاره کرده است به وجود آورد). مسلماً این دسته از منافقان و آن عده از دشمنان متعصب و سرسخت که به دقت مراقب اوضاع مسلمانان بودند و از هر جریانی که به زیان مسلمانان بود استقبال میکردند اگر به سورهای که ساختۀ بشر یا سایر مخلوقات است دست یافته بودند برای درهم شکستن مسلمانان تا آنجا که میتوانستند آن را نشر میدادند یا لا اقل در حفظ و نگهداریاش میکوشیدند. لذا میبینیم حتی افرادی که به احتمال ضعیفی ممکن است به معارضه با قرآن برخاسته باشند، تاریخ نام آنها را ضبط کرده است، از جمله:نام عبد اللَّه بن مقفع را بردهاند که او کتاب «الدرۀ الیتیمۀ» را به همین منظور نوشته است. در صورتی که کتاب مزبور هم اکنون در اختیار ما است و چندین بار چاپ شده و کوچکترین اشارهای در آن کتاب به این مطلب نشده است و نمیدانیم چطور این نسبت را به او دادهاند؟نام متنبی احمد بن حسین کوفی شاعر را نیز در این زمره ذکر کردهاند که ادعای نبوت کرده است؛ در صورتی که قرائن زیادی نشان میدهد که انگیزۀ او بیشتر بلندپروازی، محرومیتهای خانوادگی و حس جاهطلبی بوده است.ابو العلای معری نیز متهم به این امر شده است، گر چه از او سخنان زنندهای نسبت به اسلام نقل شده اما هیچ وقت داعیۀ مبارزه با قرآن را نداشته است بلکه جملات جالبی دربارۀ عظمت قرآن گفته است.ولی مسیلمه کذاب از مردم یمامه مسلماً از کسانی است که به مبارزه با قرآن برخاسته و به اصطلاح آیاتی آورده است که جنبۀ تفریحی آن بیشتر است. ذکر چند جمله از آنها در اینجا جالب است:در برابر سورۀ ذاریات، این جملهها را آورده است:و المبذرات بذرا و الحاصدات حصدا و الذاریات قمحا و الطاحنات طحنا و العاجنات عجنا و الخابزات خبزا و الثاردات ثردا و اللاقمات لقما اهالۀ و سمنا؛ قسم به دهقانان و کشاورزان، قسم به درو کنندگان، قسم به جدا کنندگان کاه از گندم، قسم به جدا کنندگان گندم از کاه، قسم به خمیر کنندگان، قسم به نانپزندگان، قسم به ترید کنندگان، قسم به آن کسانی که لقمههای چرب و نرم بر میدارند!- یا ضفدع بنت ضفدع، نقی ما تنقین، نصفک فی الماء و نصفک فی الطین، لا الماء تکدرین و لا الشارب تمنعین.ای قورباغه دختر قورباغه! آنچه میخواهی صدا کن! نیمی از تو در آب و نیمی دیگر در گل است، نه آب را گلآلود میکنی و نه کسی را از آب خوردن جلوگیری میکنی.. (إعلام الوری بأعلام الهدی، فصل فی ما ظهر بعد بعثته، ص: 19)
بنابراین، نه تاکنون کسی توانسته است در مقابل فریاد مبارزطلبی قرآن به مبارزه برخیزد، و نه از این پس خواهد توانست.(1)
1) (1) . سؤال: حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) از معاصران خود فصیحتر بوده و دیگران چون فصاحت و بلاغتشان به اندازۀ او نبوده است، از این جهت نتوانستند مانند کلام او را بیاورند یا اینکه چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) مدت کمی در دنیا زندگی کرد، لذا فرصت پیدا نشد تا با او معارضه نمایند.پاسخ: دو نظریۀ فوق مردود است و توسل به عدم فصاحت مخالفان و تنگی وقت موردی ندارد.الف - نبی اکرم با تمام فصحای عرب که در حجاز و نجد و سایر نواحی شبه جزیرۀ عربستان زندگی میکردند تحدّی کرده و آنان را به معارضه با قرآن دعوت فرموده است ممکن است فصحای زمان حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) در تمام موارد نمیتوانستند با قرآن معارضه کنند و مانند آن را بیاورند؛ اما در یک مورد خاص که میتوانستند با آن معارضه کنند. پیامبر با زبان و لغت قومش با آنان سخن میگفت و مخالفان خود را به آوردن یک سوره مانند قرآن دعوت میکرد و میفرمود: اگر یک سوره مانند قرآن بیاورید من از دعوت خود دست برمی دارم، قاعدۀ طبیعی این است که با شخص فصیح در همۀ موارد فصاحت نمیتوان معارضه کرد ولی در یک مورد به خصوص این قاعده مستثنا است. ما میگوییم فلان شاعر در قرن چهارم از همۀ شاعران فصیحتر است و کسی مانند آن شعر نسروده است؛ ولی در قرن پنجم شاعر دیگری به ظهور رسیده که در یک مورد خاص از آن شاعر بهتر شعر سروده است. مخالفان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز اگر قدرت داشتند لااقل در یک مورد میتوانستند با آن جناب معارضه کنند؛ بنا بر این معلوم است که قرآن در تمام موارد معجزه است و کسی را یارای آوردن مانند آن نیست.ب - اما در مورد دوم که میگویند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) مدت کمی در دنیا زندگی کرد و مخالفان فرصت نکردند با قرآن معارضه کنند، جواب این است که مخالفان میتوانستند در زمانهای بعد با قرآن معارضه کنند، قرآن هنوز هم فریاد میزند که یک سوره مانند من بیاورید، پس هرگاه ثابت شد که قرآن خرق عادت کرده است این از دو جهت بیرون نیست: یا قرآن با فصاحت خود فصحای عرب را از آوردن مانند آن ناتوان ساخته است یا اینکه خداوند آنان را از معارضه آن باز داشته است.در هر دو صورت، صحت نبوت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و اعجاز قرآن ثابت است؛ زیرا خداوند هیچ دروغگویی را تصدیق نمیکند و برای مدعیان به باطل خرق عادت نمیفرماید.
معجزههایی(1)از قبیل: اژدها شدن عصا، زنده کردن مردهها، نجات دادنِ ( الْأَکْمَهَ وَ
1) (1) . چرا پیامبران به معجزه نیاز دارند؟منصب نبوت و پیامبری بزرگترین منصبی است که به عدهای از پاکان عطا شده است؛ زیرا مناصب و مقامهای دیگر معمولاً بر جسم افراد جامعه حکومت میکنند؛ ولی منصب نبوت منصبی است که بر جان و دل جامعهها حکومت میکند؛ لذا به همان نسبت که ارزش بیشتری دارد مدعیان کاذب و افراد شیاد بیشتری، ادعای داشتن چنین منصبی را میکنند و از آن سوء استفاده میکنند. در اینجا مردم یا باید ادعای هر کس را که چنین ادعایی میکند بپذیرند و یا دعوت همه را رد کنند، اگر همه را بپذیرند، پیدا است که چه هرج و مرجی به وجود میآید و دین خدا به چه صورت جلوه خواهد کرد. و اگر هیچ کدام را نپذیرند آن هم نتیجهاش گمراهی و عقبماندگی است؛ بنابراین همان دلیلی که اصل بعثت پیامبران را الزامی میشمارد میگوید پیامبران راستین باید نشانهای همراه خود داشته باشند که علامت امتیاز آنان از مدعیان دروغین و سند حقانیت آنان باشد. به خاطر همین اصل، لازم است هر پیامبری معجزهای بیاورد تا گواه صدق رسالت او باشد و همانگونه که از لفظ «معجزه» پیدا است، پیامبر باید قدرت بر انجام اعمال خارقالعادهای داشته باشد که دیگران از انجام آن عاجز باشند.
الْأَبْرَص)(1)و... که در زمان دیگر انبیای عظام مانند حضرت موسی و حضرت عیسی علی نبینا وآله وعلیهم السلام بوده، قابلیت بقا و ماندگاری را ندارد. امکان تحقق و دوام این معجزات تا زمانی است که آن پیامبر و صاحب معجزه، زنده است؛ امَا پس از رحلت آن پیامبر، معجزات او نیز به اتمام خواهد رسید و دیگر امکان بقا نخواهد داشت.
ولی اسلام دین همیشگی و جاودانه است و باید تا روز قیامت باقی بماند و دینی که هدفش دوام و بقا است، میبایست معجزهای همیشگی داشته باشد. از این رو، چیزی جز کتاب این خصوصیت را ندارد.(2)
1) (1) . کورِ مادرزاد و مبتلایان به برص [پیسی]. (آلعمران: آیه 49)
2) (2) . فلسفۀ گوناگون بودن معجزات پیامبران::میگویند: خداوند متعال معجزۀ هر پیامبری را از جنس چیزی که قومش در آن پیشرفت کردهاند قرار میدهد؛ چنانچه در زمان حضرت موسی علی نبینا و (علیه السلام) «سحر» مورد توجه غالب مردم بود و خداوند هم معجزۀ او را از این قبیل قرار داد و در دست آن حضرت «عصا» را به «مار» تبدیل کرد و برای او «ید بیضاء» و معجزات دیگری قرار داد، پس مردم آن زمان فهمیدند که این سحر نیست و به او ایمان آوردند و همچنین در زمان حضرت عیسی (علیه السلام) «طب» رایج بود و معجزۀ او نیز از این قبیل بود و خداوند به دست او مرده را زنده کرد و کور و مرض پیسی را شفا داد؛ از این رو، مردم آن زمان فهمیدند که با طبّ رایج نمیشود به این کارها دست یافت؛ لذا به حضرت عیسی (علیه السلام) ایمان آوردند.و در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فصاحت و بلاغت رواج داشت. در حدّی که تنها بدانوسیله به یکدیگر فخر فروشی میکردند، خداوند متعال هم معجزۀ پیامبر را در فصاحت و بلاغت قرار داد و قرآنی بر او فرستاد که فصیحان فهمیدند که این کلام از جنس کلام بشر نیست و به آن ایمان آوردند؛ از این رو، فصیحان و شاعرانی مانند قیس بن زهیر و کعب بن زهیر به قرآن ایمان آوردند و «اعشی» هم آمد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به قصیدۀ معروفش مدح کرد و خواست ایمان بیاورد؛ ولی قریش نگذاشتند و بدترین چیزها را که میتوانستند در حق او روا میداشتند و میگفتند: «اسلام»، زنا و شرابخواری را برای تو حرام و ممنوع میکند. او گفت: من پیر شدم و به زنا نیازی ندارم. آن گاه از او خواستند شعری را که در مدح پیامبر سروده است برای آنان بخواند، او هم خواند. قریشیان گفتند: اگر این شعر را بخوانی پیامبر از تو نمیپذیرد، کوشیدند تا اینکه مانعش شدند. اعشی گفت: به یمامه میروم و امسال را در آنجا میمانم، رفت و مدت کمی زندگی کرد و از دنیا رفت. «لبید» نیز آمد و به پیامبر ایمان آورد و برای احترام به قرآن، شعر گفتن را ترک کرد. به او گفتند: دو بیت قصیدهای که گفتهای چه شد؟ در پاسخ گفت: خداوند به عوض آن سورۀ بقره و آلعمران را به من داده است.علت اینکه قرآن به عنوان سند زندۀ حقانیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و معجزۀ بزرگ او از میان تمام معجزاتش برگزیده شده این است که قرآن معجزهای گویا، جامع، جاودانی، جهانی و روحانی است. پیامبران پیشین میبایست همراه معجزات خود باشند و برای اثبات اعجاز آنها مخالفان را دعوت به مقابله به مثل کنند؛ در حقیقت معجزات آنان زبان نداشت و گفتار پیامبران آن را تکمیل میکرد، این گفته در مورد معجزات دیگر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) غیر از قرآن نیز صادق است؛ ولی قرآن معجزهای گویا است و نیازی به معرفی ندارد، خودش به سوی خود دعوت میکند، مخالفان را به مبارزه میخواند، محکوم میسازد و پیروز میدان مبارزه، میشود. به همین، دلیل پس از گذشت قرنها از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) - همانند زمان حیات او - به دعوت خود ادامه میدهد، هم دین است و هم معجزه، هم قانون است و هم سند قانون. قرآن مرز زمان و مکان را در هم شکسته و ما فوق زمان و مکان قرار گرفته است، به خاطر اینکه معجزات پیامبران گذشته و حتی معجزات خود پیامبر اسلام - غیر از قرآن - در برههای از زمان، و در نقطۀ مشخصی از مکان و در برابر عدۀ خاصی صورت گرفته است، سخن گفتن نوزاد مریم (علیه السلام) و زنده کردن مردگان و مانند آن توسط عیسی مسیح (علیه السلام) در زمان و مکانی خاص و در برابر اشخاص معینی بوده و چنان که میدانیم، اموری که رنگ زمان و مکان به خود گرفته باشند، به همان نسبت که از آنها دورتر شویم، کمرنگتر جلوه میکنند و این از خواص امور زمانی است؛ ولی قرآن، بستگی به زمان و مکان ندارد و هم چنان به همان قیافهای که 1400 سال قبل در محیط تاریک حجاز تجلی کرد، امروز بر ما تجلی میکند بلکه گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش به ما امکاناتی داده که بتوانیم استفاده بیشتری از آن ببریم. پیدا است هر چه رنگ زمان و مکان به خود نگیرد تا ابد و در سراسر جهان پیش خواهد رفت، بدیهی است که پیامبر خاتم که رسالتش جهانی و شریعتش جاودانی است باید یک سند حقانیت جهانی و جاودانی هم در اختیار داشته باشد.
کتاب است که میتواند باقی باشد، خصوصاً کتابی که معجزه است وتحدّی(1)آن
1) (1) . «تحدّی» به معنای تعجیز عمومی و جهانی و دعوت به مبارزه برای آوردن همانندی برای چیزی میباشد. پیامبری که دارای معجزه است لازم است مردم را به مقابله به مثل دعوت کند، او باید معجزۀ خویش را علامت و نشانۀ درستی ادعای نبوّت خود معرفی کند تا اگر دیگران میتوانند همانند آن را بیاورند، این کار را در اصطلاح «تحدی» میگویند. معجزات حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) که پس از بعثت و اظهار نبوت ایشان به ظهور رسیده بر دو نوع است: اول قرآن کریم است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بدان وسیله تحدّی کرده است. دوم معجزات دیگری است که از ایشان به معرض بروز و ظهور رسیده است. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) به وسیلۀ این قرآن با عرب تحدّی کرد و در تمام دوران زندگانی خود مردم را به آوردن مانند آن فراخواند. اعراب نتوانستند با قرآن معارضه کنند؛ زیرا از معارضه و آوردن مثل آیات شریفۀ قرآن عاجز بودند، این عدم معارضه و عجز آنان بزرگترین دلیل بر اعجاز قرآن است، مقصود از تحدّی به قرآن این است که آن حضرت میفرمود: جبرئیل بر من نازل میشود و کلماتی را از طرف خداوند بر من قرائت میکند، اینک اگر شما قادرید، مانند آن را بیاورید. و همچنین آیات قرآن صراحت دارند که آن حضرت به قرآن تحدّی کرده است،... دلیل عدم معارضه از این جا معلوم است که در این مورد چیزی نقل نشده است، اگر اعراب با قرآن معارضه کرده بودند، گفتههای آنان برای ما نقل میشد و چون نقل نگردیده پیدا است که معارضهای در کار نبوده است. (إعلام الوری بأعلام الهدی، فصل فی ما ظهر بعد بعثته، ص 19)
اختصاص به یک برهه از زمان ندارد بلکه تا همیشۀ تاریخ خواهد بود. (1)والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . امور خارقالعادهای که از پیامبران پیشین به عنوان گواه صدق ادعای نبوّت آنان دیده شده معمولاً جنبۀ جسمانی دارد؛ از جمله شفای بیماران غیر قابل علاج، زنده کردن مردگان، سخن گفتن کودک نوزاد در گاهواره و... که همگی جنبۀ جسمی دارند و چشم و گوش انسان را تسخیر میکنند؛ ولی الفاظ قرآن که از همین حروف و کلمات معمولی ترکیب یافته در اعماق دل و جان انسان نفوذ میکند، روح او را مملو از اعجاب و تحسین میسازد، افکار و عقول را در برابر خود وادار به تعظیم میکند و معجزهای است که تنها با مغزها و اندیشهها و ارواح انسانها سر و کار دارد. به یقین برتری چنین معجزهای بر معجزات جسمانی احتیاج به توضیح ندارد.
درس سی و یکم(1)1 مطالعه و بحث قرآن
ائمۀ معصومین: برای قرآن مقامی رفیع و ارجمند قائلاند و به همین دلیل است که در مسائل فقهیّه، فراوان به قرآن استناد و استشهاد کردهاند؛(2)بنابراین، نمیشود با کتابی که به این مقدار مورد توجه اهل بیت: است نا آشنا و یا کم آشنا بود.(3)از این رو، یکی از سفارشات بسیار مهم و همیشگی بنده، آشنا شدن کامل با قرآن مجید است؛ ولی متأسفانه این امر مهم، هنوز بهطور شایسته و بایسته، جامۀ عمل نپوشیده است.
1) (1) - این درس در جلسۀ «پانصد وپنجاه» و «چهار صد و سوم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عَنْ عَبْدِالْأَعْلَی قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ: عَثَرْتُ فَانْقَطَعَ ظُفُرِی فَجَعَلْتُ عَلَی إِصْبَعِی مَرَارَۀً فَکَیْفَ أَصْنَعُ بِالْوُضُوءِ؟ قَالَ: یُعْرَفُ هَذَا وَ أَشْبَاهُهُ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ - ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ امْسَحْ عَلَیْه. (الکافی، ج 3، باب الجبائر و...، ص 32) عبدالاعلی چنین نقل میکند که به حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم: پایم به سنگ برخورد و ناخنم شکست. روی آن مرحم گذاشتم. برای وضو چه کنم؟ حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: پاسخ این مسأله و امثال آن، از کتاب خدا روشن میشود: خداوند در مقررات دین بر شما سخت نمیگیرد، روی همان مرحم مسح بکش.
3) (3) . عن أمیرالمومنین (علیه السلام): وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ علی أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَۀٍ وَ لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًی. (نهج البلاغه، ص 252)... و بدانید کسی که با قرآن کریم است بی نیاز است و کسی که بیقرآن است بینیاز نیست....
مطالعۀ قرآن نورانیت و برکت زیادی دارد. یکی از خصوصیّات قرآن این است که
حتی قرائتش به تنهایی باعث نورانیّت است حتّی اگر قاری به معنای آن هم آگاهی پیدا نکند؛(1)تا چه رسد به اینکه انسان در قرآن دقّت، تدبّر و تفکّر کرده و بحث قرآنی داشته باشد که بیشک عامل نورانیّت و معنویّت خاصّی برای او خواهد بود.
کسانی که روی قرآن کار کردهاند و با آن سر و کار دارند ادعا میکنند: برای ما روشن است که کار با قرآن نه تنها برای ما معنویت و نورانیت ایجاد کرده است، بلکه مشکلات زندگی و مادی ما هم در سایۀ ارتباط با قرآن یا کاسته شده و یا به کلی برطرف شده است. و واقعیت همین است.(2)
1) (1) . عن أنس: قال لی رسول الله (صلی الله علیه و آله): یا ابنام سلیم! لا تغفل عن قراءۀ القرآن صباحاً و مساءً فإن القرآن یحیی القلب المیت و ینهی عن الفحشاء و المنکر. (شرح نهجالبلاغۀ ابن ابی الحدید، ج 10، ص 22؛ میزان الحکمه، ح 16497) ای پسرام سلیم! از خواندن قرآن غافل مشو؛ زیرا قرآن دل را زنده میکند و از فحشا و کارهای زشت و ستم باز میدارد.
2) (2) . اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ احْطُطْ بِالْقُرْآنِ عَنَّا ثِقْلَ الْأَوْزَارِ، وَ هَبْ لَنَا حُسْنَ شَمَائِلِ الْأَبْرَارِ، وَ اقْفُ بِنَا آثَارَ الَّذِینَ قَامُوا لَکَ بِهِ آنَاءَ اللَّیْلِ وَ أَطْرَافَ النَّهَارِ حَتَّی تُطَهِّرَنَا مِنْ کُلِّ دَنَسٍ بِتَطْهِیرِهِ، وَ تَقْفُوَ بِنَا آثَارَ الَّذِینَ اسْتَضَاءُوا بِنُورِهِ، وَ لَمْ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ عَنِ الْعَمَلِ فَیَقْطَعَهُمْ بِخُدَعِ غُرُورِهِ. (صحیفۀ السجادیۀ، وکان من دعائه (علیه السلام) عند ختم القرآن) خدایا! بر محمد و خاندان او درود فرست و به برکت قرآن بار سنگین گناهان را از دوش ما بردار و صفات و خصال نیکوی نیکوکاران را به ما ارزانیدار و ما را پیرو نشانهها و راههای کسانی گردان که در بامدادان و شامگاهان قرآن را برای تو به پا داشتند و در خواندن و عمل به آن میکوشیدند. تا بدان وسیله ما را از هر پلیدی پاک سازی و پیرو نشانههای کسانی گردانی که راه خود را با روشنایی و راهنمایی قرآن روشن کردند و آرزوی طول عمر و جمع مال و مانند آن، آنان را از کار و بندگی باز نداشته که به فریبهای گوناگونش آنان را فرا گرفته، تباه و بدبخت گرداند.علامۀ افندی در شرح حال مرحوم طبرسی میگوید: از شگفتیهای روزگار بلکه از کرامتهای مرحوم طبرسی - قدّس اللَّه روحه - داستانی است که نزد همۀ مردم شهرت یافته است و آن اینکه: وی سکته کرد و مردم تصور کردند او از دنیا رفته است؛ و او را دفن کردند. پس از دفن در قبر به هوش آمد و چون هیچ چارهای نداشت و نمیتوانست از کسی کمک بجوید، در آن حالت نذر میکند که اگر خداوند او را نجات دهد کتابی در تفسیر قرآن بنویسد. اتفاقاً دزدی برای دزدیدن کفن او میآید و شروع به نبش قبر میکند، ناگهان طبرسی از داخل قبر دست دزد را میگیرد، ترس و وحشت، دزد را فرا میگیرد. طبرسی میگوید: نترس! من سکته کردم و اطرافیان چون تصور کردند مردهام، مرا دفن کردند، سپس برخاست و دزد او را کمک کرده و به دوش گرفت و به منزل آورد، در آن هنگام مرحوم طبرسی کفن را به همراه اموال زیادی به دزد داد و او نیز به دست مرحوم طبرسی توبه کرد و از افراد صالح گردید، سپس مرحوم طبرسی برای وفای به نذر خود، تفسیر «مجمع البیان» را تألیف نمود و خداوند او را موفق به اتمام آن گرداند. مرحوم خوانساری این داستان را از کتاب «ریاض العلماء» نقل کرده است و سپس میگوید: برخی این داستان را به ملا فتح اللَّه کاشانی نسبت داده و گفتهاند: وی تفسیر «منهج الصادقین» را پس از نجات از چنین مهلکهای نوشت. به هر حال اگر این داستان دربارۀ مرحوم طبرسی صحیح باشد، باید مرحوم طبرسی هنگام آن سکته، حدود شصت سال داشته باشد که خداوند به برکت قرآن کریم او را نجات داده و پس از آن حدود سی سال دیگر در خدمت قرآن و زیر پرچم تفسیر زندگی کرد.. (الآداب الدینیۀ للخزانۀ المعینیۀ، ص 210)
عنایت به این کتاب عزیز تنها در رشد معنوی انسان اثر ندارد، بلکه نیازهای زندگی انسان را هم تأمین میکند.(1)البته سفارش بنده در مورد بطن قرآن کریم نیست. بطن قرآن را اهل آن، - که ائمه اطهار: هستند - میفهمند؛ بلکه مقصودم درک ظواهر و دستورات و معارف ظاهری قرآن است.
قرآن کلامی است که بسیاری از بحثها و تحقیقها در آن راه ندارد؛ از این قبیل: راوی این روایت ثقه است یا غیر ثقه، معتبر است یا غیر معتبر،(2)این واوی که راوی
1) (1) . قَالَ النبی (صلی الله علیه و آله): عَلَیْکَ بِتِلَاوَۀِ الْقُرْآنِ وَ ذِکْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنَّهُ ذِکْرٌ لَکَ فِی السَّمَاءِ وَ نُورٌ فِی الْأَرْض. (مکارم الأخلاق، فصل 5، ص 458) تلاوت قرآن را از دست مده و خداوند را بسیار یاد کن که تو را در آسمان یاد کنند و در زمین نورانی باشی.عن أمیرالمومنین (علیه السلام): تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِیثِ وَ تَفَقَّهُوا فِیهِ فَإِنَّهُ رَبِیعُ الْقُلُوبِ وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ وَ أَحْسِنُوا تِلَاوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَص. (نهج البلاغۀ، خ 110، ص 164)قرآن بیاموزید که بهترین گفتار است و آن را نیک بفهمید که بهار دلها است. از نور آن شفا و بهبودی بخواهید که شفای دلها است و قرآن را نیکو تلاوت کنید که سود بخشترین داستانها است.قرآن به این اعتبار بهار دلها است که بهار باعث نشو و نمای گیاهان و شکفتگی و خرمی میشود، خواندن قرآن نیز باعث شکفتگی و خرّمی دلها میشود و اینکه قرآن شفای دلها است به این دلیل است که تدبّر و تفکر در معانی آیات قرآن و بهرهمندی از آن باعث پاک شدن روح و روان از آلودگیها و رذایل اخلاقی میشود و همچنین انس با قرآن باعث میشود انسان از بسیاری از وسوسهها نجات پیدا کند.
2) (2) . القرآن قطعی السند، و قطعی المتن. (الرسائل الفقهیۀ «للوحید البهبهانی»، ج 1، ص 210)هکذا الکتاب قطعی السند کالمتواتر. (مجمع الأفکار و مطرح الأنظار، ص 10)ولکن القرآن الکریم قطعی السند و ظنّی الدلالۀ، و فیه محکمات و أخر متشابهات. (القصاص علی ضوء القرآن و السنۀ، ج 1، ص 451)
نقل کرده، امام فرموده یا راوی آنرا به روایت افزوده است. الحمد لله تعالی این مسائل در مورد قرآن روشن است، آنچه در قرآن مطلوب میباشد، دقت در فهم و استنباط معارف و حکم خداوند از آیات آن است. باید در استدلالات فقهی نسبت به آیات الاحکام توجه بیشتری داشته باشیم، همچنین در مسائلی که میتوان از آیات قرآنی استفاده شود و دلیل آن را از آیات قرآن بیان کرد، بیشتر تأمل کنیم، که روشن است این مهم جز با توجه و تمرین حاصل نمیشود.
هر زمان که به تلاوت قرآن موفّق میشوم، این فکر به ذهنم خطور میکند:
اگر کسی از طلبهای که چندین سال در حوزه علمیّه است در صورتی که تمام وقت خود را صرف درس و بحث کرده و وقت خود را به بطالت نگذرانده باشد بپرسد که: شما پس از این همه سال تعلّمِ ادبیات عرب، مسائل فقهی و اصولی و امثال آن، آیا مجموعۀ فرمایشات خداوند متعال در قرآن کریم را درک کردهای؟! قرآن کریم از اوّل تا آخر میگوید؟!(1)؛ پاسخ این طلبه چیست؟!
برخی از ما ممکن است سرمان را با شرمندگی پایین بیندازیم و بگوییم: هنوز حتی ترجمۀ الفاظ برخی از آیات قرآن کریم را هم نمیدانیم! مجموعۀ قرآن را که نفهمیدهایم هیچ، شاید بخشی از آن را هم درک نکردهایم! ما حقیقتاً از این کتاب نورانی فاصله گرفتهایم!
طلبهای که سالیان زیادی از عمرش گذشته با قرآن و کتاب خداوند آشنایی نداشته باشد، چگونه میتواند، به تعبیر امام بزرگوار، ادعا کند یک روحانی است و به اسلام ناب محمدی علیه و آله السلام خدمت میکند؟!
حال؛ آیا ما مجموعۀ قرآن مجید را در همین سطحِ فهممان ملاحظه کردهایم؟!
آیا قرآن را از اول تا آخر - مانند بعضی از کتابهایی که به آنها علاقهمندیم و چه بسا از اوّل تا آخرآن را مطالعه میکنیم یا یک دورۀ فقهی را که به صورت کامل
1) (1) . عن أَبُی جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللَّه علیه وآله السّلام: أَنَا أَوَّلُ وَافِدٍ عَلَی الْعَزِیزِ الْجَبَّارِیَوْمَ الْقِیَامَۀِ وَکِتَابُهُ وَأَهْلُ بَیْتِی ثُمَّ أُمَّتِی ثُمَّ أَسْأَلُهُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِکِتَابِ اللَّهِ وَ بِأَهْلِ بَیْتِی. (الکافی، ج 2، کتاب فضل القرآن، ص 596) من نخستین کسی هستم که در روز قیامت با کتاب خداوند و اهل بیتم بر خدای عزیز جبار وارد میشوم، سپس امتم [وارد میشوند]، سپس از ایشان میبپرسم که با کتاب خدای متعال و اهل بیت من چه کردید؟!
ملاحظه میکنیم - مورد دقت نظر و بررسی و مطالعه قرار دادهایم یا اینکه هنوز برای روشن شدن معنای لغات و مقصود جملات قرآن باید به کتب تفسیر و لغت رجوع کنیم؟!
مدتی پیش یک بحث فقهی راجع به اینکه اشعار یکی از راههای احرام در حج قِران است، داشتیم. آنجا به «بُدْنه» (شتر) تعبیر شد، و در بعضی از عبارات به صورت جمع آمده است. مردد بودم که جمع آن، «بُدوُن» است یا «بُدْن»؛ ناگهان متوجه شدم که این مطلب در قرآن وجود دارد آنجا میفرماید: ( وَالْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّه).(1)من به عنوان پدر، شما را به مباحثههای قرآنی سفارش و وصیت میکنم؛ اگرچه در شبانه روز یک یا دو ساعت باشد. برای قرآن وقت بگذارید، بحثهای قرآنی را رها نکنید؛ یک ساعت به مطالعه، یک ساعت هم به مباحثۀ قرآن بپردازید و بقیۀ اوقات را در علوم مختلف دیگر مانند: فقه، اصول، فلسفه و... صرف کنید؛ ولی برای قرآن حساب خاصی باز کنید. مگر درس خارج، فقط مخصوص فقه و اصول است؟! مگر قرآن که مقامش بالاتر از این علوم است، احتیاج به درس خارج ندارد؟!
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . و شترهای چاق و فربه را [در مراسم حج] برای شما از شعائر الهی قرار دادیم. (حج: آیه 36)
درس سی و دوم(1)1 تدبّر در قرآن
در تفسیر آیات قرآن، همانند مسائل فقهیّه، اختلاف اقوال زیاد است.
مفسّران بزرگ روی حجیّت ظواهر و معانی ظاهر قرآن بسیار تکیه میکنند؛ ولی با این حال در ظهور یک آیه در فلان مطلب و معنا، اختلاف دارند؛ به عنوان مثال در مجمع البیان نسبت به برخی آیات، تا ده قول مختلف نقل میشود و این یکی از مؤیّدات قوی برای سفارشات لزوم تدبّر در قرآن است.(2)
باید در آیات قرآن بسیار تدبّر کنیم تا بتوانیم به اندازۀ فهم خود از آن استفاده کنیم. این درست نیست که آیات قرآن به طور سطحی مورد بررسی قرار گیرد. نتیجۀ همین سادهانگاری و سطحینگری است که موجب فهم نادرست از قرآن میشود.
به عنوان مثال، بعضی به اشتباه، در مورد آیۀ تطهیر میگویند: به دلیل اینکه
1) (1) - این درس در جلسۀ «پانصد و نود و دوم» و «چهار صد و سوم» درس خارج اصول معظم له ایراد شده است-
2) (2) . قَالَ ابو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): لِلْقُرْآنِ تَأْوِیلٌ یَجْرِی کَمَا یَجْرِی اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ وَ کَمَا تَجْرِی الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ فَإِذَا جَاءَ تَأْوِیلُ شَیْءٍ مِنْهُ وَقَعَ فَمِنْهُ مَا قَدْ جَاءَ وَ مِنْهُ مَا یَجِیء. (بحار الأنوار، ج 23، باب 4، ص، 76) قرآن دارای تأویلهایی است که مانند شب و روز و حرکت خورشید و ماه در حال جریان است، وقتی زمان هریک از آنها فرابرسد، اتفاق خواهد افتاد که برخی از آنها به وقوع پیوسته و برخی در آینده به وقوع خواهد پیوست.
نصف آیۀ تطهیر وآیۀ بعد از آن، در مورد زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) است(1)، پس این آیۀ شریفه دربارۀ ایشان است؛ و به همین دلیل، کلام فخرالدین رازی را که در تفسیرش میگوید: « هذِهِ الآیَه مَربوُط بِأَزواجِ النَّبی»(2)صحیح میدانند.
و انصافاً هم اگر کسی بخواهد با آیات قرآن سطحی برخورد کند آن سخن را درست میپندارد؛ زیرا با توجه به اینکه چند آیۀ قبل و چند آیۀ بعد و حتی قسمت اول آیۀ تطهیر مربوط به زنهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، نتیجه میگیرد که این نصف آیه هم باید در مورد آنان باشد؛ لذا یکی از مفسّران بزرگ، که دارای مقام ارجمندی هم هست، ناچار شده در کتاب تفسیرش بگوید:(3)آیۀ تطهیر متعلق به اینجا نیست و به
1) (1) . (وَ قَرْنَ فی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّۀِ الْأُولی وَ أَقِمْنَ الصَّلاۀَ وَ آتینَ الزَّکاۀَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً وَ اذْکُرْنَ مَا یُتْلی فی بُیُوتِکُنَّ مِنْ ءَایَتِ اللَّهِ وَ الحِْکْمَۀِ إِنَّ اللَّهَ کاَنَ لَطِیفًا خَبِیرًا). (الأحزاب: آیه 33-34) و در خانههای خود بمانید و همچون دوران جاهلیّت نخستین [در میان مردم] ظاهر نشوید و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و خدا و رسولش را اطاعت کنید؛ خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد و آنچه را در خانههایتان از آیات خدا و حکمت تلاوت میشود، یاد کنید که خدا باریک بین و آگاه است.
2) (2) . ثم إن اللّه تعالی ترک خطاب المؤنثات و خاطب بخطاب المذکرین بقوله: (لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ) لیدخل فیه نساء أهل بیته و رجالهم، و اختلفت الأقوال فی أهل البیت، و الأولی أن یقال: هم أولاده و أزواجه و الحسن و الحسین منهم و علی منهم لأنه کان من أهل بیته بسبب معاشرته ببنت النبی (علیه السلام) و ملازمته للنبی. (مفاتیح الغیب، فخر رازی، ج 25، ص 168)
3) (3) . شاید منظور معظم له، استاد بزرگوارشان مرحوم علامه طباطبایی است که فرموده اند:... فإن قیل: هذا مدفوع بنص الکتاب علی شمولها لهن کوقوع الآیۀ فی سیاق خطابهن. قلنا: إنما الشأن کل الشأن فی اتصال الآیۀ بما قبلها من الآیات فهذه الأحادیث علی کثرتها البالغۀ ناصۀ فی نزول الآیۀ وحدها، و لم یرد حتی فی روایۀ واحدۀ نزول هذه الآیۀ فی ضمن آیات نساء النبی و لا ذکره أحد حتی القائل باختصاص الآیۀ بأزواج النبی کما ینسب إلی عکرمۀ و عروۀ، فالآیۀ لم تکن بحسب النزول جزءاً من آیات نساء النبی و لا متصلۀ بها و إنما وضعت بینها إما بأمر من النبی (صلی الله علیه و آله) أو عند التألیف بعد الرحلۀ. (المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 311) و اگر کسی بگوید: آن روایات باید به خاطر ناسازگاریاش با صریح قرآن طرح شود، چون روایت هر قدر هم صحیح باشد، وقتی پذیرفته است که با نص صریح قرآن منافات نداشته باشد و روایات مذکور مخالف قرآن است، برای اینکه آیۀ مورد بحث دنبال آیاتی قرار دارد که خطاب در همه آنها به همسران رسول خدا است، پس باید خطاب در این آیه نیز به ایشان باشد. در پاسخ میگوییم: همۀ حرفها در همین است که آیا آیۀ مورد بحث متصل به آن آیات و تتمۀ آنها است یا خیر؟ چون روایاتی که به آنها اشاره شد، همین را منکر است و میفرماید: آیۀ مورد بحث به تنهایی و در یک واقعۀ جداگانه نازل شده است. و حتی در میان این هفتاد روایت، یک روایت هم وجود ندارد، که بگوید آیۀ شریفه دنبال آیات مربوط به همسران رسول خدا نازل شده است، و حتی احدی از مفسران هم این حرف را نزدهاند، حتی کسانی هم که گفتهاند آیۀ مورد بحث مخصوص همسران رسول خدا است، مانند عکرمه و عروه، نگفتهاند که آیه در ضمن آیات نازل شده است، پس آیۀ مورد بحث از جهت نزول جزو آیات مربوط به همسران رسول خدا و متصل به آن نیست، حال یا به دستور رسول خدا دنبال آن آیات قرارش دادهاند یا بعد از رحلت آن حضرت اصحاب هنگام تألیف آیات قرآنی در آنجا نوشتهاند.
جای دیگری تعلّق دارد و به اشتباه اینجا قرار داده شده است؛ یعنی با عوض شدن جای آیه، یک تحریف صورت گرفته است!
ولی ما به توفیق الهی در بحثی که دربارۀ آیۀ تطهیر داشتیم، به این نتیجه رسیدیم که این آیۀ شریفه به خمسۀ طیّبه اختصاص دارد و سیاق و چینش آیات هم به همین صورت صحیح است و حتی اگر این قسمت از آیه در جای دیگر قرآن ذکر شده بود، دیگر آن هدف اصلی خداوند تبارک وتعالی در مسألۀ تطهیر خمسۀ طیبه حاصل نمیشد.(1)یا در این آیۀ شریفۀ ( إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه)(2)خداوند متعال میفرماید: سخن و حرف خوب که واقعیت داشته باشد، به سوی خدای تبارک وتعالی بالا میرود.
در نگاه اوّل تصور میشود بالا رفتن برای کلام و سخن طیب مزیّت و امتیاز خاصی محسوب میشود، درحالی که با توجه به فراز بعد که میفرماید: ( وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُه) روشن میشود که این، عمل صالح است که موجب رفعت و امتیاز سخن طیّب میشود.
در حقیقت سخن خوب باید به انتظار بنشیند تا یک عمل صالح آن را تأیید کند و به دنبال کلم طیّب بیاید، درآن صورت است که عمل صالح علاوه بر موقعیّت والای خود، معیار ارزش بوده و به کلمۀ طیّب هم ارزش میبخشد.(1)
1) (1) . «الکلم الطیب» به معنای سخنان پاکیزه است و پاکیزگی سخن به پاکیزگی محتوای آن بستگی دارد و پاکیزگی محتوا به خاطر مفاهیمی است که بر واقعیتهای عینی پاک و درخشان تطبیق میکند و چه واقعیتی بالاتر از ذات پاک خداوند و آیین حق و عدالت او و نیکان و پاکانی که در راه نشر آن گام بر میدارند!به همین جهت «الکلم الطیب» را به اعتقادات صحیح در مورد مبدأ و معاد و آیین خداوند تفسیر کردهاند. آری! چنین عقیدۀ پاکی است که به سوی خدا اوج میگیرد و دارندهاش را نیز پرواز میدهد تا در جوار قرب حق تعالی قرار گیرد و غرق در عزت خداوند عزیز شود. مسلماً از این ریشۀ پاک شاخههایی میروید که میوۀ آن عمل صالح است، هر کار شایسته و مفید و سازنده، چه دعوت به سوی حق باشد، چه حمایت از مظلوم، چه مبارزه با ستمگر، چه خودسازی و عبادت، چه آموزش و پرورش و خلاصه هر چیز که در این مفهوم وسیع و گسترده داخل است اگر برای خدا و به خاطر رضای او انجام شود آن هم اوج میگیرد و به آسمان لطف پروردگار عروج میکند و مایۀ معراج و تکامل صاحب آن و برخورداری از عزت حق میشود. این همان چیزی است که در سورۀ ابراهیم آیه 24 به آن اشاره شده: (أَلَمْتر کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کَلِمَۀً طَیِّبَۀً کَشَجَرَۀٍ طَیِّبَۀٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها)؛ آیا ندیدی خداوند چگونه برای سخن پاکیزه، مثالی زده است؟ همانند درختی پاک که ریشۀ آن ثابت و برقرار و شاخه آن در آسمان افراشته است، هر زمان میوههای خود را به اذن پروردگارش به مشتاقان میدهد.عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام) أَنَّهُ قَالَ: الْکَلِمُ الطَّیِّبُ قَوْلُ الْمُؤْمِنِ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ عَلِی وَلِی اللَّهِ وَ خَلِیفَۀُ رَسُولِ اللَّهِ وَ قَالَ: وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ الِاعْتِقَادُ بِالْقَلْبِ إِنَّ هَذَا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لَا شَکَّ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِین. (بحار الأنوار، ج 66، باب 30، ص 18) «کلم طیب» گفتار مؤمن است که میگوید: لا اله الا الله محمد رسول اللَّه علی ولی اللَّه و خلیفۀ رسول اللَّه، فرمود: عمل صالح اعتقاد به دل است به اینکه معتقد باشد این مسأله حق است و از جانب خداوند آمده و شکی در حقانیّت آن نیست.در بعضی از روایات «الکلم الطیب و العمل الصالح» به ولایت اهل بیت علیهم السلام یا مانند آن تفسیر شده است: عنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: (إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ) قَالَ: وَلَایَتُنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ أَهْوَی بِیَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ فَمَنْ لَمْ یَتَوَلَّنَا لَمْ یَرْفَعِ اللَّهُ لَهُ عَمَلًا. (بحار الأنوار، ج 24، باب 50، ص 173) عمار بن یقظان اسدی از حضرت صادق (علیه السلام) دربارۀ آیه: (إِلَیْهِیَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ) سؤال کرد. حضرت در جواب فرمود: ولایت ما خانواده است - اشاره به سینۀ خود کردند - هر کس ولایت ما را نداشته باشد عمل صالحی از او پذیرفته نیست. اسدی در آیۀ: «وَ جَعَلَها کَلِمَۀً باقِیَۀً فِی عَقِبِهِ» گفت: یعنی در آلمحمّد، منظور این است که دوست آنان و دوستانشان هستیم تا روز قیامت و با دشمنانشان دشمنیم تا قیامت.همه از قبیل بیان مصداقهای روشن برای آن مفهوم وسیع و گسترده است و محدودیتی در مفهوم آن ایجاد نمیکند؛ چرا که هر سخنی که محتوای پاک و عالی داشته باشد همه در این عنوان جمع است. به هر حال همان خداوندی که به مقتضای آیۀ گذشته زمین مرده را با قطرههای حیاتبخش باران زنده میکند، کلام طیب وعمل صالح را نیز پرورش میدهد و به جوار قرب و رحمت خود میرساند.تفسیر القمی: (إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ) قَالَ: کَلِمَۀُ الْإِخْلَاصِ وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنَ الْفَرَائِضِ وَ الْوَلَایَۀُ یَرْفَعُ الْعَمَلَ الصَّالِحَ إِلَی اللَّه. (بحار الأنوار، ج 66، باب 30، ص 18) امام (علیه السلام) در تفسیر (إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ) فرمود: مقصود کلمۀ اخلاص و اقرار به واجباتی است که از سوی خدا نازل شده است و ولایت عمل صالح را به طرف خداوند میبرد.
معنای کلمه «یصعد» با «یرفع» فرق دارد؛ چراکه «إلیه یصعد» مانند صعود به منبر است که به تنهایی موقعیت و ویژگی خاصی ندارد بلکه باید دید محصولش چیست؟!
از این رو، در این آیه نفرمود «یرفع الکلم الطیب»؛ چراکه نگاه به دنباله و نتیجۀ آن است. بنابراین، کلمۀ طیّب به سوی خداوند بالا میرود؛ امَا آنچه به او ارزش میدهد عمل صالح است.
از این رو، باید به این نکته توجه کرد که فهم قرآن به تدبّر بالاتری نسبت به تدبّری که در مورد روایات فقهی صورت میگیرد، نیاز دارد(1).
گاهی برای درک صحیح یک روایتِ فقهی باید در پنج جلسه آن را مورد بررسی قرار داد. مطمئناً اگر آن روایت، آیۀ قرآن بود باید ده جلسه و حتّی بیشتر، مورد دقت و بررسی قرار میگرفت؛ چرا که روایت، کلام معصوم (علیه السلام) بوده و قرآن کلام خداوند متعال است و میان کلام خداوند و کلام امام فاصلۀ زیادی وجود دارد.(2)به
1) (1) . (أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَام عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها) (محمد، آیه 24) آیا در قرآن تدبر نمیکنند، یا بر دلهاشان قفل نهاده شده است؟(کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ، لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ، وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ). (ص، آیه 29) کتابی فرخنده بر تو فرو فرستادیم تا در آیات آن تدبر کنند و خردمندان از آن پند گیرند.(وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ، فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ) (قمر، آیه 17-22-32-40) هر آینه قرآن را برای یاد کردن [خداوند] آسان قرار دادیم آیا کسی هست که یاد کند؟(أَفَلایَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ) (نساء، آیه 82) پس آیا در قرآن نمیاندیشند و تدبر نمیکنند؟...
2) (2) . قَال أَمِیرَالْمُؤْمِنِین (علیه السلام):... وَ کَلَامُ اللَّهِ وَ تَأْوِیلُهُ لَا یُشْبِهُ کَلَامَ الْبَشَرِ کَمَا لَیْسَ شَیْءٌ مِنْ خَلْقِهِ یُشْبِهُهُ کَذَلِکَ لَا یُشْبِهُ فِعْلُهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی شَیْئاً مِنْ أَفْعَالِ الْبَشَرِ وَ لَا یُشْبِهُ شَیْءٌ مِنْ کَلَامِهِ کَلَامَ الْبِشْرِ فَکَلَامُ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی صِفَتُهُ وَ کَلَامُ الْبَشَرِ أَفْعَالُهُمْ فَلَا تُشَبِّهْ کَلَامَ اللَّهِ بِکَلَامِ الْبَشَرِ فَتَهْلِکَ وَ تَضِل. (توحید صدوق، ص 264) قرآن کلام خداوند است و تأویل آن همچون کلام بشر نیست. همان گونه که چیزی از آفریدههایش با او همانند نیست، فعل او نیز به چیزی از افعال بشر شباهت ندارد و هیچ سخن او به سخن بشر شبیه نیست. کلام خدای متعال صفت او است و کلام بشر افعال ایشان. پس سخن خداوند را به سخن بشر تشبیه نکنید که گمراه و هلاک میشوید.
همین
نسبت از نظر اهمیّت و مطلب نیز میان کلماتشان فاصله وجود دارد؛ به همین دلیل، اگر ما در روایات به این مقدار تدبّر میکنیم، باید در قرآن بیشتر تدبّر کنیم.
قرآن خیلی عمیق و دقیق است. اگر شخصی قرآن را با تدبّر مطالعه کند، در هر بار مطالعه، مطلب تازهای به ذهنش خطور میکند که در نوبت قبل به آن مطلب پی نبرده بود(1)و این نشان از آن است که قرآن بیشترین زمینه را برای تدبّر دارد و چیزی فراتر یا همپای قرآن، موقعیّت و زمینۀ چنین تدبری را ندارد.(2)حیف است و جفای به عمرکه عمری بر انسان بگذرد و تفسیر قرآن را به صورت جامع و با دقّت ملاحظه نکند؛ خصوصاً طلبه و روحانی شیعه که از طریق
1) (1) . عن امیرالمؤمنین (علیه السلام): ثمَّ أَنْزَلَ عَلَیْهِ الْکِتَابَ نُوراً لَا تُطْفَأُ مَصَابِیحُه و... وَ بَحْراً لَا یُدْرَکُ قَعْرُهُ و.... (نهج البلاغۀ، ص 315) أمیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید:... سپس قرآن را بر نبی مکرم نازل فرمود: قرآنی که نورش خاموشی ندارد... و دریایی است که ژرفای آن درک نشود و...
2) (2) . قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): أَعْرِبُوا الْقُرْآنَ وَ الْتَمِسُوا غَرَائِبَهُ. (بحارالأنوار، ج 89، ص 107) قرآن را درست بخوانید و در جستجوی شگفتیهای آن باشید.وَ قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام): الْقُرْآنُ ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ لَا تَفْنَی عَجَائِبُهُ وَ لَا تَنْقَضِی غَرَائِبُهُ وَ لَا تُکْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلَّا بِهِ فَتَفَکَّرُوا. (إرشاد القلوب، ج 1، ص 8) قرآن ظاهرش شگفت انگیز و باطنش دریایی ژرف و بیپایان از حقایق است، شگفتیهای قرآن تمام شدنی نیست و اسرارش به پایان نمیرسد تاریکی ها برطرف نمیشود مگر به واسطۀ قرآن، پس اندیشه کنید.الامام السجاد (علیه السلام): فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلِ الْقُرْآنَ وَسِیلَۀً لَنَا إِلَی أَشْرَفِ مَنَازِلِ الْکَرَامَۀ... حَتَّی تُوصِلَ إِلَی قُلُوبِنَا فَهْمَ عَجَائِبِهِ. (الصحیفۀ السجادیۀ، ص 178، و کان من دعائه (علیه السلام) عند ختم القرآن) خدایا! بر محمد و آلش درود فرست و قرآن را وسیلۀ رسیدن ما به شریفترین منزلگاههای کرامت قرار ده... تا فهم شگفتیهای قرآن را نصیب دلهای ما گردانی.قَالَ الامام الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ (علیه السلام): کِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی أَرْبَعَۀِ أَشْیَاءَ عَلَی الْعِبَارَۀِ وَ الْإِشَارَۀِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَۀُ لِلْعَوَامِ وَ الْإِشَارَۀُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِیَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِیَاءِ. (جامع الأخبار، فصل 24، ص 41) کتاب خدای عزوجل (قرآن) دارای چهار خصوصیت است: عبارت ظاهر، اشاره، لطایف و حقایق. عبارت ظاهر برای عوام است و اشاره برای خواص و لطایف برای اولیا و حقایق برای انبیا.
ارشادات اهلبیت علیهم التحیه و السلام میتواند بسیاری از معارف بلند قرآن را به دست آورد.
در مجمع البحرین در مادّۀ «الثوره» روایتی کوتاه را نقل میکند(1)؛ ولی دریایی از معنا است: « من أراد العلم فلیثوّر القرآن»؛ کسی که طالب علم است قرآن را زیر و رو کرده و در آن تدبَر و دقَت نماید؛ نمیفرماید: «من أراد التقوی» یا «من أراد الهدایه» بلکه کرده میفرماید: « من أراد العلم»؛ چراکه تأمل و تفکر در قرآن، از لحاظ علمی به انسان رشد میدهد، چه رسد به مسائل اعتقادی، اخلاقی و....
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . (ثور):.... و فی الخبر «من أراد العلم فلیثوّر القرآن» أی لینقر عنه و یفکّر فی معانیه و تفسیره و قراءته. (مجمع البحرین، ج 3، ص 238)عن أَبَی إِبْرَاهِیم (علیه السلام): مَنِ اسْتَکْفَی بِآیَۀٍ مِنَ الْقُرْآنِ مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَی الْمَغْرِبِ کُفِی إِذَا کَانَ لَهُ یَقِینٌ. (عدۀ الداعی و نجاح الساعی، القسم الثانی فی الاستکفاء، ص 293) هرکس قرآن را برای خود کافی بداند وقتی یقین داشته باشد از مشرق و مغرب بینیاز میشود.
درس سی و سوم(1)[1] عمل به قرآن
قَالَ أَبَوعَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام):
«إِنَّ رُوَاۀَ الْکِتَابِ کَثِیرٌ وَ إِنَّ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ وَ کَمْ مِنْ مُسْتَنْصِحٍ لِلْحَدِیثِ مُسْتَغِشُّ لِلْکِتَابِ فَالْعُلَمَاءُ یَحْزُنُهُمْ تَرْکُ الرِّعَایَۀِ وَ الْجُهَّالُ یَحْزُنُهُمْ حِفْظُ الرِّوَایَۀِ فَرَاعٍ یَرْعَی حَیَاتَهُ وَ رَاعٍ یَرْعَی هَلَکَتَهُ فَعِنْدَ ذَلِکَ اخْتَلَفَ الرَّاعِیَانِ وَ تَغَایَرَ الْفَرِیقَان».(2)
مرحوم کلینی در باب فضیلت علمِ کتاب اصول کافی، حدیث شریفی نقل کرده، که از نظر لفظ و معنا، بهترین شاهد و دلیل بر این است که روایت از امام معصوم و حضرت صادق (علیه السلام) صادر شده است.
1) (1) - این درس در جلسۀ چهارصد و سی ام درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است.
2) (2) . عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ طَلْحَۀَ بْنِ زَیْدٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام).... (کافی، ج 1، ص 48) همانا روایتکنندگان قرآن بسیارند و رعایتکنندگانش اندک، چه بسا مردمی که نسبت به حدیث خیرخواه بوده و نسبت به قرآن خیانتگرند، علما از رعایت نکردن غمگین و جاهلان از اینکه نتوانند روایت را حفظ کنند غمگین هستند، یکی در پی حفظ حیات خود و دیگری در پی هلاکت خویش است، اینجا است که دو گروه رعایتکننده اختلاف پیدا میکنند و از هم جدا میشوند. در صورتی که به حسب ظاهر و در نظر مردم جاهل، هر دو دسته ستایش میشوند.توضیح اینکه: روایت کردن قرآن در اینجا به معنی تصحیح الفاظ و تجوید و قرائت و از برکردن آن است و مراد از خیر خواهی هم همین است و مراد از «رعایت» فهمیدن معنا و تفکر و تدبّر در آن و عمل کردن به مقتضای آن است.
حضرت میفرماید: « إِنَّ رُوَاۀَ الْکِتَابِ کَثِیرٌ وَ إِنَّ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ» برخی از مردم روی ظاهر قرآن تکیه دارند و ارتباطشان در محدودۀ قرائت، الفاظ و جهات لفظی آن، مانند تجوید، نصب، رفع و وقف و... میباشد یا یک مقدار بالاتر رفته و حدّاکثر همّت خود را در مسألۀ حفظ قرآن به کار میبندند.
خلاصه اینکه، تمام تلاش این گروه در مورد کتاب خداوند همین است(1)، شبیه آن چه در نقل احادیث هم مطرح است؛ چراکه تمام همّت یک راوی و محدّث صرفاً بر چگونگی نقل و ضبط الفاظ معصوم (علیه السلام)، به همان کیفیتی است که از منبع و مصدر آن صادر شده است، حفظ آن چیزی است که از مشایخِ حدیث به او رسیده، و نقل آن برای شاگردان حدیثی خود است.(2)چه بسا سطح علمی بسیاری از محدّثان به این درجه نیست که کاملاً در معانی روایات دقت کنند، به همین جهت راویان همانند فقهای بزرگ که کاملاً در مفهوم احادیث دقّت و تأمّل میکنند - نیستند.
حضرت میفرماید: چه بسیارند کسانی که با قرآن چنین برخوردی داشته؛ ولی کسانی که قرآن را از نظر علمی مورد دقّت، تفکّر و تدبّر قرار داده و از جهت عمل
1) (1) . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): الْقُرَّاءُ ثَلَاثَۀٌ: قَارِئٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ لِیَسْتَدِرَّ بِهِ الْمُلُوکَ وَ یَسْتَطِیلَ بِهِ عَلَی النَّاسِ فَذَاکَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ وَ قَارِئٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَحَفِظَ حُرُوفَهُ وَ ضَیَّعَ حُدُودَهُ فَذَاکَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ وَ قَارِئٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَاسْتَتَرَ بِهِ تَحْتَ بُرْنُسِهِ فَهُوَ یَعْمَلُ بِمُحْکَمِهِ وَ یُؤْمِنُ بِمُتَشَابِهِهِ وَ یُقِیمُ فَرَائِضَهُ وَ یُحِلُّ حَلَالَهُ وَ یُحَرِّمُ حَرَامَهُ فَهَذَا مِمَّنْ یُنْقِذُهُ اللَّهُ مِنْ مَضَلَّاتِ الْفِتَنِ وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّۀِ وَ یَشْفَعُ فِیمَنْ شَاء. (الخصال، ج 1، ص 142) تلاوت کنندگان قرآن مجید سه گروهاند: گروهی آن را برای تقرّب به درگاه بزرگان و سروری بر مردمان فرا گرفتهاند که آنان اهل دوزخ اند و گروهی آن را آموخته و الفاظ آن را حفظ کرده اند؛ اما به داوریهای آن کاری ندارند اینان نیز اهل دوزخ اند. گروهی دیگر آن را یاد گرفتهاند و در مطالب آن تعقل و تدبر میکنند و به محکمات آن عمل میکنند و به متشابهات آن ایمان دارند و به واجبات آن رفتار و از محرمات آن اجتناب میکنند اینان اهل بهشتاند و شفاعت ایشان دربارۀ هرکس که بخواهند به درگاه خداوند پذیرفته است.
2) (2) . عنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِبْنِ مُحَمَّدٍ 8: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) یَوْمَ مِنًی فَقَالَ: نَضَّرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا وَ بَلَّغَهَا مَنْ لَمْ یَسْمَعْهَا فَکَمْ مِنْ حَامِلِ فِقْهٍ غَیْرُ فَقِیهٍ - وَ کَمْ مِنْ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَی مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ. (أمالی المفید، ص 186، المجلس الثالث والعشرون) رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در سرزمین منی سخنرانی کرد، فرمود: خداوند روی بندهای را خرّم و شاد کند که سخن مرا بشنود و خوب فرا گیرد و به آن کس که نشنیده است برساند، چه بسا کسانی که بار فقه با خود میکشند؛ ولی فقیه نیستند و چه بسا کسانی که فقه را به کسانی انتقال میدهند که از خود حاملان بهتر میفهمند.
و پیاده کردن در زندگی مورد عنایت قرار میدهند، اندکند.
طبق فرمایش حضرت صادق (علیه السلام) میتوان در رابطه با کتاب خداوند - که به عنوان ثقل اکبر میان امت اسلامی باقی است(1)- ادعا کرد که در بُعد روایتی و مرحلۀ لفظ، قرائت، تجوید و حتی حفظ، دامنۀ توجّه به قرآن گسترده است؛ امَا در مرحلۀ رعایت علمی و عملی متأسفانه راعیان و ناظران قرآن بسیار اندکند! و این یک واقعیت است!
به یاد دارم که استاد بزرگوار ما مرحوم آیت الله بروجردی اعلی الله تعالی مقامه الشریف در مورد ارتباط با قرآن این مثال را بیان میکردند: اگر پزشک متخصّص، مرضِ فرد بیماری را تشخیص دهد و دارو و درمان او را هم بنویسد؛ ولی بیمار به جای اینکه به محتوای نسخه عمل کند، برای آن نسخه یک قاب بسیارگران قیمت تهیه کرده و نسخه را داخل آن قاب قرار دهد و در اتاقش نصب کند، عُقلا دربارۀ این بیمار چه نظری دارند؟! به او میگویند: آیا تو برای این به دکتر مراجعه کردی که نسخهاش را قاب کنی و هر روز که چشمت به آن افتاد برایش احترام قائل شوی یا هدف عمل به مضمون آن است؟!
این برخوردی که امروز با کتاب الله تعالی انجام میگیرد کاملاً مانند برخورد بیماری است که آن گونه با نسخۀ دکتر برخورد میکند و هیچ عاقلی نمیتواند این را بپذیرد(2).
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی أَلَا وَ هُمَا الْخَلِیفَتَانِ مِنْ بَعْدِی وَ لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَی الْحَوْض. (أمالی الصدوق، ص 415، المجلس الرابع والستون) من میان شما دو چیز گرانبها را - که کتاب خدای عز و جل و خاندانم باشند - به جا میگذارم آگاه باشید! هر دوی آنها خلیفۀ بعد از من هستند و از هم جدا نمیشوند تا بر سر حوض نزد من آیند.
2) (2) . قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ (علیه السلام) فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: (الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ): یُرَتِّلُونَ آیَاتِهِ وَ یَتَفَقَّهُونَ فِیهِ وَ یَعْمَلُونَ بِأَحْکَامِهِ وَ یَرْجُونَ وَعْدَهُ وَ یَخَافُونَ وَعِیدَهُ وَ یَعْتَبِرُونَ بِقِصَصِهِ وَ یَأْتَمِرُونَ بِأَوَامِرِهِ وَ یَتَنَاهَوْنَ عَنْ نَوَاهِیهِ. مَا هُوَ وَ اللَّهِ حِفْظَ آیَاتِهِ وَ دَرْسَ حُرُوفِهِ وَ تِلَاوَۀَ سُوَرِهِ وَ دَرْسَ أَعْشَارِهِ وَ أَخْمَاسِهِ حَفِظُوا حُرُوفَهُ وَ أَضَاعُوا حُدُودَهُ وَ إِنَّمَا تَدَبُّرُ آیَاتِهِ وَ الْعَمَلُ بِأَحْکَامِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی (کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ....) (إرشاد القلوب، ج 1، باب 19، ص 78) حضرت صادق (علیه السلام) در تفسیر آیۀ: (الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ) فرمود: آیات قرآن را تلاوت میکنند و در آن تفکر میکنند و به احکام آن عمل میکنند و به بشارتهای آن امیدوارند و از تهدیدهای آن میترسند و از مثالها و قصص [پیشینیان در] آن عبرت میگیرند، و اوامر آن را انجام میدهند و خود را از منهیّاتش بازمیدارند. به خدا قسم! قرآن برای این نیست که آیاتش را حفظ کنند و حروف آن را فراگیرند و سورههای قرآن یا بخشی از آن را بخوانند و حدود آن را ضایع کنند بلکه برای تدبّر در آیات آن و عمل کردن به احکام آن است چنان که حق جل شأنه میفرماید: قرآن مجید کتابی است عظیم الشأن که بر تو نازل کردیم تا امت تو در آیاتش تدبر و تفکر کنند....
اینکه در روایت آمده است: «
وَإِنَّ رُعَاتَهُ قَلِیلٌ » مراد هم از نظر علمی و هم از نظر عملی است؛ بنابراین، ما به عنوان عالمان دین، علاوه بر اینکه باید با قرآن و کتاب خدای متعال آشنایی کامل داشته باشیم(1)و روی فهم معانی و معارف آن دقّت لازم و کافی را به کار گیریم،(2)میبایست با قرآن رابطه برقرار کرده، و آن را در صحنۀ عملیِ زندگیِ خود وارد سازیم و در مورد عمل به آن همّت لازم را به کار بندیم.(3)
1) (1) . أَقْبَلَ النَّاسُ عَلَی عَلِیٍّ (علیه السلام) فَقَالُوا: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! أَنْبِئْنَا بِالْفَقِیهِ قَالَ: نَعَمْ أُنْبِئُکُمْ بِالْفَقِیهِ حَقَّ الْفَقِیهِ... وَ لَمْ یَدَعِ الْقُرْآنَ رَغْبَۀً إِلَی غَیْرِهِ أَلَا لَا خَیْرَ فِی قِرَاءَۀٍ لَا تَدَبُّرَ. (مشکاۀ الأنوار، فصل 8، ص 132) مردم نزد حضرت علی (علیه السلام) آمدند و گفتند: ای أمیرمؤمنان! فقیه را به ما بشناسان، فرمود: بلی، فقیه حقیقی را به شما میشناسانم، فقیه واقعی کسی است که:... و قرآن را - به خاطر گرایش به غیر قرآن - ترک نمیکند، بدانید که در قرائتی که تدبّر در آن نیست خیری نیست.
2) (2) . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): الْقُرْآنُ عَهْدُ اللَّهِ إِلَی خَلْقِهِ فَقَدْ یَنْبَغِی لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ یَنْظُرَ فِی عَهْدِهِ وَ أَنْ یَقْرَأَ مِنْهُ فِی کُلِّ یَوْمٍ خَمْسِینَ آیَۀً. (الکافی، ج 2، باب فی قراءته. ص 609) حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند: قرآن مجید سفارشنامهای است که از سوی خداوند به مردم ابلاغ شده است. پس شایسته است که مسلمان در این نامۀ سفارشی بنگرد و بیندیشد و هر روزه پنجاه آیه از قرآن تلاوت کند.
3) (3) . عن أمیرالمؤمنین (علیه السلام): وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ لَا یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُم. (نهج البلاغه، و من وصیته للحسن و الحسین، ص 421) خدا را! خدا را! دربارۀ قرآن، مبادا دیگران در عمل کردن به دستورات قرآن از شما پیشی گیرند.عن أمیرالمؤمنین (علیه السلام): حْسِنُوا تِلَاوَۀَ الْقُرْآنِ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ وَ اسْتَشْفُوا بِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُور. (تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، تلاوۀ القرآن، ص 112) قرآن را نیکو بخوانید و قرائت شما با تأمّل و تدبّر باشد و بر اینکار مواظبت شود، به درستی که قرآن سودمندترین حدیث و گفتگو است و از آن طلب شفا کنید و به آن عمل کنید که آن شفای سینهها است.تلاوت یعنی قرائت همراه با طمأنینه به طوری که حروف و کلمات، واضح و شمرده پشت سر هم ادا گردد. این گونه قرائت هم برای شنونده قابل درک است که میتواند در معنای کلام بیندیشد و هم برای قاری که با تدبر در معانی، قلب خود را صیقلی سازد. این دستور تلاوت - مانند تلاوت ادعیه - به مسلمانانِ عربی زبان صادر شده است که ضمن تلاوت در معانی دعا و قرآن بهتر تدبر کنند و قهراً مسلمانان غیر عرب را شامل نمیشود، بلکه مسلمانان غیر عرب باید علاوه بر تلاوت متن آیات قرآن به تلاوت ترجمههای قرآن و ادعیه نیز بپردازند و گرنه لقلقۀ زبانی بیش نخواهد بود. بدیهی است در مواردی که باید قرآن و دعا در نماز تلاوت شود، متن قرآن و دعا تلاوت میشود نه ترجمۀ آن. منتها افراد غیر عرب باید پیش از تلاوت با معنای قرآن و ترجمۀ آن آشنا شوند.
علاوه بر آن، با ملاحظۀ روایات فقهی، میبینیم که ائمۀ اطهار: به قرآن کریم استشهاد میکردهاند؛(1)بنابراین، غیر از آن دو وظیفه ای که بیان شد، میبایست در مسائل فقهی که آیات قرآن شاهد و دلیل آنها است، از آن آیات استفاده کرد؛ لذا فقها باید در مقام استدلالهای فقهیه به آیات الاحکام - که جنبۀ فقهی دارد - تکیه کنند.
جملۀ دوّم حضرت این است: « کَمْ مِنْ مُسْتَنْصِحٍ لِلْحَدِیثِ مُسْتَغِشُّ لِلْکِتَابِ ظاهراً».
در این عبارت، حدیث در مقابل کتاب و قرآن نیست، بلکه حدیث همان حدیث الکتاب است؛ یعنی همان تعبیر قبل: « روایۀ الکتاب».
حضرت میفرماید: چه بسیارند افرادی که وقتی مسألۀ روایت کتاب و ظاهر قرآن مطرح میشود حالت نصیحت، اعتماد و دلسوزی زیادی در آنان احساس میشود و ناصحانه و خیرخواهانه برخورد میکنند؛ امَا وقتی مسألۀ عمل به قرآن مطرح میشود، در کارشان خیانت دیده میشود(2)و از مصادیق ( نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ
1) (1) . عَنْ زُرَارَۀَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام): أَلَاتُخْبِرُنِی مِنْ أَیْنَ عَلِمْتَ وَ قُلْتَ إِنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ وَ بَعْضِ الرِّجْلَیْنِ؟ فَضَحِکَ ثُمَّ قَالَ: یَا زُرَارَۀُ! قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) وَ نَزَلَ بِهِ الْکِتَابُ مِنَ اللَّهِ، لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ: (فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ) فَعَرَفْنَا أَنَّ الْوَجْهَ کُلَّهُ یَنْبَغِی أَنْ یُغْسَلَ. ثُمَّ قَالَ: (وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ) ثُمَّ فَصَّلَ بَیْنَ الْکَلَامِ فَقَالَ: (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ) فَعَرَفْنَا حِینَ قَالَ: (بِرُؤُسِکُمْ) أَنَّ الْمَسْحَ بِبَعْضِ الرَّأْسِ لِمَکَانِ الْبَاءِ... ثُمَّ فَسَّرَ ذَلِکَ رَسُولُ اللَّهِ لِلنَّاسِ فَضَیَّعُوه. (الکافی، ج 3، باب مسح الرأس، ص 29) زراره نقل میکند که به حضرت باقر (علیه السلام) گفتم: آیا مرا از راز این مطلب با خبر نمیسازید که از کجا دانستهاید مسح کردن قسمتی از سر و قسمتی از پشت پا کفایت میکند؟ حضرت تبسّم کردند وفرمودند: جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین فرموده است و آیۀ قرآن نیز در این باره نازل شده است؛ خداوند عز و جل میگوید: «صورتهای خود را بشویید». از این عبارت دانستیم که تمام صورت باید شسته شود. بعد از آن فرمود: «دستهای خود را تا آرنج بشویید»، ما دانستیم که تمام دستها تا آرنج باید شسته شود. آنگاه فصل تازهای گشود و گفت: «و به سرهای خود مسح بکشید». و از آن جا که گفت: «به سرهای خود»، به خاطر همین کلمۀ «باء»، دانستیم که مسح کردن قسمتی از سر کافی است. و این دو فصل را رسول خدا عملاً در سنت خود تفسیر کرد، ولی مردم تفسیر رسول خدا را تباه کرده و ضایع گذاشتند.
2) (2) . قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ فَلَمْ یَعْمَلْ بِهِ وَ آثَرَ عَلَیْهِ حُبَّ الدُّنْیَا وَ زِینَتَهَا اسْتَوْجَبَ سَخَطَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کَانَ فِی الدَّرَجَۀِ مَعَ الْیَهُودِ وَ النَّصَارَی الَّذِینَ یَنْبِذُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَرَاءَ ظُهُورِهِم. (بحارالأنوار، ج 73، باب 67، ص 328) هر کس قرآن را بیاموزد و به آن عمل نکند و دوستی دنیا و آرایشهای آن را بر عمل به قرآن ترجیح دهد، شایستۀ خشم خدای بزرگ خواهد شد و در درجه همسان یهود و نصارا قرار خواهد گرفت که کتاب خدا را پشت سرافکنده و نادیده گرفتند.
بِبَعْض (1)هستند و به صورت انتخابی به آیات عمل میکنند.
این روایت ناظر به این است که انسان باید جایگاه و موقعیت هر چیزی را بشناسد و آن را درک کند؛ البته نه اینکه به ظاهر قرآن توجّهی نداشته باشیم، بلکه باید بدانیم هر چیزی جایگاه خاص خود را دارد. جایگاه ظاهر قرآن چیست؟! و جایگاه واقعیت و اهداف آن کجا است؟! وما در قبال هر کدام از این جایگاهها چه وظیفهای داریم؟!
متأسفانه ما نسبت به شناخت و تعیین جایگاه هرچیز و واکنش شایسته در برابر آن جایگاه، درست عمل نمیکنیم؛ به عنوان مثال، اگر جوانی را ببینیم که خدای ناکرده در کوچه و خیابان به نامحرم نگاه میکند، این عمل در نظر ما واقعاً زشت و زننده است؛ اما اگر دیدیم کسی از صبح تا غروب صد بار غیبت میکند(2)اهمیت
1) (1) . به بعضی ایمان میآوریم، و بعضی را انکار میکنیم. (نساء: آیه 150)
2) (2) . قال الصادق (علیه السلام) الْغِیبَۀُ أَنْ تَقُولَ فِی أَخِیکَ مَا سَتَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ أَمَّا الْأَمْرُ الظَّاهِرُ فِیهِ مِثْلُ الْحِدَّۀِ وَ الْعَجَلَۀِ فَلَا وَ الْبُهْتَانُ أَنْ تَقُولَ فِیهِ مَا لَیْسَ فِیه. (کافی، ج 2، باب الغیبۀ، ص 356) «غیبت» آن است که دربارۀ برادر مسلمانت چیزی را بگویی که خداوند پنهان داشته است و اما چیزی که ظاهر است مانند «تندخویی» و «عجله» داخل در غیبت نیست. و «بهتان» آن است که چیزی را بگویی که در برادر مسلمانت وجود ندارد.«غیبت» چنانکه از اسمش پیدا است آن است که در غیاب کسی سخنی بگویند، البته سخنی که عیبی از عیوب او را فاش کند، خواه این عیب جسمانی باشد یا اخلاقی، در اعمال او باشد یا در سخنش و حتی در اموری که مربوط به او است مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و مانند آن. بنابراین. اگر کسی صفات ظاهری و آشکار دیگری را بیان کند غیبت نخواهد بود. مگر اینکه قصد مذمت و عیبجویی داشته باشد که در این صورت حرام است، مثل اینکه در مقام مذمت بگوید: آن مرد نابینا یا کوتاه قد یا سیاهرنگ یا کوسه است. به این ترتیب ذکر عیوب پنهانی به هر قصد و نیتی که باشد غیبت و حرام است و ذکر عیوب آشکار اگر به قصد مذمت باشد نیز حرام است، خواه آن را در مفهوم غیبت وارد بدانیم یا نه. همۀ اینها در صورتی است که این صفات واقعاً در آن فرد باشد؛ اما اگر صفتی اصلاً وجود نداشته باشد داخل در عنوان «تهمت» خواهد بود که گناه آن به مراتب شدیدتر و سنگینتر است.از اینجا روشن میشود عذرهای عوامانهای که بعضی برای غیبت کردن میآورند قابل اعتنا نیست؛ مثلاً گاهی غیبت کننده میگوید: این غیبت نیست، بلکه در او هست! در حالی که اگر آن صفت در او نباشد تهمت است نه غیبت. یا اینکه میگوید: این سخنی است که در حضور او نیز میگویم، در حالی که گفتن آن پیش روی آن فرد نه تنها از گناه غیبت نمیکاهد بلکه به خاطر ایذاء، گناه سنگینتری را به بار میآورد.
نمیدهیم. غیبتی که در تعبیرات قرآنی به اکل میته تشبیه شده است: (أ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخیهِ مَیْتا فَکَرِهْتُمُوه)؛(1)این در حالی است که آیات تحریم در قرآن زیاد است؛ همانند: ( حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَۀُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیر) ؛(2)ولی در رابطه با محرّمات کمتر به تشبیه برمیخوریم؛ از این رو، وقتی قرآن برای حرامی تشبیه بیان میکند علاوه بر کشف حکم حرمت، اهمیّت آن قضیه نیز فهمیده میشود.
اهمیت بحث غیبت به این خاطر است که غیبت از مؤمن و هتک کردن حیثیّت و از بین بردن آبروی او به منزلۀ این است که جزئی از پیکرۀ او قطع و جدا شود.(3)
1) (1) . آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مردۀ خود را بخورد؟! [به یقین] همۀ شما از این امر کراهت دارید. (الحجرات: آیه 12)مفسران نقل کردهاند: جملۀ (وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً) دربارۀ دو نفر از اصحاب رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) است که در مورد سلمان غیبت کردند؛ زیرا او را خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرستاده بودند تا غذایی برای آنان بیاورد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) سلمان را سراغ اسامۀ بن زید - که مسئول «بیت المال» بود - فرستاد. اسامه گفت: الآن چیزی ندارم، آن دو نفر غیبت «اسامه» را کردند و گفتند: او بخل ورزیده است، و دربارۀ سلمان گفتند: اگر او را سراغ چاه سمیحه [که چاه پر آبی بود] بفرستیم آب آن فروکش خواهد کرد! سپس خودشان به راه افتادند تا نزد اسامه بروند و دربارۀ موضوع کار خود تجسس کنند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: من آثار خوردن گوشت را در دهان شما میبینم. عرض کردند: ای رسول خدا! ما امروز مطلقاً گوشت نخوردهایم. فرمود: آری! گوشت سلمان و اسامه را میخوردید. آیه نازل شد و مسلمانان را از غیبت نهی کرد. (تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص 203)
2) (2) . گوشت مردار، خون و گوشت خوک بر شما حرام شده است. (مائده: آیه 3)
3) (3) . غیبت از بزرگترین گناهان است. سرمایۀ بزرگ انسان در زندگی حیثیت و آبرو و شخصیت او است و هر چیز این سرمایه را به خطر بیندازد مانند آن است که جان طرف مقابل را به خطر انداخته باشد، بلکه گاه ترور شخصیت از ترور شخص مهمتر خواهد بود و اینجا است که گاه گناه آن از قتل نفس نیز سنگینتر است. یکی از فلسفههای تحریم غیبت آن است که سرمایۀ بزرگ آبروی مومن بر باد نرود و حرمت اشخاص در هم نشکند و حیثیت آنان را لکهدار نسازد. و این مطلبی است که اسلام آن را بسیار با
مهم آن است که انسان جایگاه هر چیزی را بشناسد و تشخیص دهد. آیا مسألۀ غیبت مهمتر است یا یک نظر به نامحرم؟! پس چرا گناهِ نظر به نامحرم این قدر میان ما بزرگ و با اهمیّت است؛ ولی غیبت چنین اهمیتی ندارد؟!
این روایت نیز در حقیقت ناظر به این معنا است و میفرماید: برخی افراد نسبت به نقل و قرائت کتاب خداوند متعال حساسیت خاصی دارند که اگر کسی یک اعراب آن را زیر و رو کند، داد و فریاد میکنند؛ امّا وقتی نوبت به عمل به دستورات قرآن در صحنۀ زندگی میرسد، در تزاحم منافع زندگی با عمل به قرآن، از عمل به آن سرباز میزنند و آن را توجیه میکنند و تا آنجا که بتوانند به کتاب خدای متعال خیانت میکنند. مثل رژیم طاغوت که قرآن را با بهترین خط، بهترین چاپ، بهترین تصحیح و جلد چاپ میکرد؛ اما تیشه به ریشۀ قرآن میزد و میگفت: روح اسلام آن چیزی است که من درک میکنم. اگر طاغوت دو سه سال دیگر مانده بود، یقین داشته باشید که یک رسالۀ عملیه هم مینوشت و میگفت: مردم باید طبق این رساله عمل کنند؛ چراکه من بهتر از روحانیت روح قرآن را درک میکنم.
حضرت در ادامه میفرماید: « فَالْعُلَمَاءُ یَحْزُنُهُمْ تَرْکُ الرِّعَایَۀِ وَالْجُهَّالُ یَحْزُنُهُمْ حِفْظُ الرِّوَایَۀِ»؛ آنچه علما را دچار حزن و اندوه میکند آن است که قرآن کمتر رعایت شده و کمتر به آن عمل میشود؛ امَا وقتی به جهّال مراجعه میکنی ترک « حِفْظُ الرِّوَایَۀِ» موجب ناراحتیشان شده و میگویند: چرا قرآن را حفظ نیستید؟! چرا زیر و زبر آن را درست و آنگونه که باید باشد نمیدانید؟! چرا با قرائت قرآن آن طوری که نازل شده آشنا نیستند؟! اما نسبت به عمل به قرآن و بیاعتنایی به آن هیچ احساس نگرانی و ناراحتی نمیکنند.
در حقیقت این علما هستند که موقعیت قرآن را درک میکنند. آنان میدانند که این کتاب، کتاب عمل است؛ کتابی است که باید در شئون مختلف زندگی از آن استفاده
کرد؛ کتابی است که در پرتو آن همۀ گمراهان عالَم، داخل وادی نور میشوند.(1)دشمنان اسلام این مطلب را خوب فهمیدهاند؛ به همین دلیل برای مبارزه با اسلام، توجه به ظاهر قرآن را تقویت میکنند و مسلمانان را از توجه به باطن قرآن باز میدارند. آنان با خود میگویند: اگر بخواهیم بر مسلمانان سیطره پیدا کنیم، باید قرآن را از میانشان به حاشیه ببریم، نه اینکه چاپ آن را متوقف کنیم؛ لذا شما میبینید که تعداد چاپ قرآن واقعاً زیاد است. سعودی، یک میلیون قرآن چاپ میکند و به آذربایجان و شوروی میفرستد؛ ولی در همین زمان، مفتی آنها فتوا میدهد «أَنَ الشیعَۀَ مُرتَدٌّ»؛ جایز نیست کسی از قصاب شیعه گوشت بخرد و ذبیحۀ آنها حلال نیست، بلکه بالاتر از این، بعضی از فضلای عربستان سعودی جزوهای را برای من آوردهاند(2)که در دبیرستانهای آنها تدریس میشد و اسمش را «التوحید» گذاشته بودند. در آن نوشته شده بود: دو جور شرک داریم؛ شرک اکبر و شرک اصغر. شرک اکبر شرکی است که شیعیان به آن مبتلا هستند. که برای علی و اولاد علی: موقعیت خاصّی قائلاند و در نتیجه آنها را در ردیف خداوند قرار داده و در مواقع و مواقف خاصّ و حساس آنها را میخوانند و به درگاهشان التجا و تضرع میکنند.(3)
1) (1) . (قَدْ جَاءَکُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُّبِین یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَمِ وَ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صرَِاطٍ مُّسْتَقِیم). (مائده، آیه 15 و 16) همانا از جانب خدا برای (هدایت) شما نوری (عظیم) و کتابی آشکار آمد. کتابی که خدا بوسیلۀ آن پیروان خوشنودی خویش را به راههای سلامت هدایت میکند، و آنان را به اذن خود از ظلمتها به سوی نور خارج ساخته و به سوی صراط مستقیم هدایت میکند.
2) (2) . عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً فَخَتَمَ بِهِ الْأَنْبِیَاءَ فَلَا نَبِی بَعْدَهُ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ کِتَاباً فَخَتَمَ بِهِ الْکُتُبَ فَلَا کِتَابَ بَعْدَه - إِلَی أَنْ قَالَ -: فَجَعَلَهُ النَّبِی عَلَماً بَاقِیاً فِی أَوْصِیَائِهِ فَتَرَکَهُمُ النَّاسُ وَ هُمُ الشُّهَدَاءُ عَلَی أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ حَتَّی عَانَدُوامَنْ أَظْهَرَ وِلَایَۀَ وُلَاۀِ الْأَمْرِ وَ طَلَبَ عُلُومَهُمْ وَ ذَلِکَ أَنَّهُمْ ضَرَبُوا الْقُرْآنَ بَعْضَهُ بِبَعْض... وَ لَمْ یَعْرِفُوا مَوَارِدَهُ وَ مَصَادِرَهُ إِذْ لَمْ یَأْخُذُوهُ عَنْ أَهْلِهِ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا. (وسائلالشیعه، ج 27، ص 201)
3) (3) . فرقۀ «وهّابیّت» اظهار میدارند که هر کس، غیر خدا را بخواند، مشرک میشود؛ زیرا خداوند فرموده است: «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»، بنا بر این کسانی که در حال توسّل، اولیای خدا را صدا میزنند، مشرکند! امّا این آیه: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» (قصص: آیه 88) توضیح میدهد که مشرک، کسی است که غیر خدا را به عنوان خدای دیگر بخواند: «لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ» و ناگفته پیدا است که شیعیان هیچ مقامی را به عنوان خدا صدا نمیزنند، بلکه به عنوان کسی که نزد خداوند آبرو دارد او را صدا میزنند، آن هم آبرویی که از طرف خداوند به او داده شده است، مانند انبیا و اولیای الهی، نه هر شفیع و آبرومند موهومی؛ زیرا بتپرستان نیز در دنیای خیال خود تصوّر میکردند که بتها در درگاه خداوند آبرومند هستند. در این آیه، شرکزدایی با عبارات مختلفی بیان شده است:الف - خدای دیگری را با «اللَّه» مخوانید. ب - معبودی جز اللَّه نیست. ج - همه چیز جز او نابود شدنی است. د - حاکمیّت، تنها از آن اوست. ه - تنها به سوی او باز میگردید.پادشاه کشور سعودی هر سال روز عید قربان علمای فرقههای اسلامی را میهمان میکند. در یکی از سالها علّامه سیّد شرف الدین جبل عاملی (از علمای برجسته لبنانی) به مهمانی دعوت میشود. علّامه همین که وارد جلسه شد، قرآنی را که جلد چرمی داشت به شاه هدیه کرد. شاه آن را گرفت و بوسید. علّامه گفت: تو مشرک هستی! شاه ناراحت شد که چرا چنین تهمتی میزنی؟ علّامه گفت: چون شما چرمی را بوسیدی که پوست حیوان است و احترام به پوست حیوان شرک است! شاه گفت: من هر پوستی را نمیبوسم، کفش من هم از چرم و پوست حیوان است؛ ولی هرگز آن را نمیبوسم، این قطعه چرم، جلد قرآن قرار گرفته است برای همین آن را بوسیدم. علّامه فرمود: ما نیز هر آهنی را نمیبوسیم، آهنی را میبوسیم که صندوق یا ضریح و درب و پنجرۀ قبر پیامبر یا امامان معصوم: باشد. آری! شرک آن است که ما کسی یا چیزی را در برابر خدا عَلم کنیم و برای او قدرتی مستقلّ قائل شویم، در حالی که شیعه قدرت اولیای خدا را مستقل نمیداند، بلکه قدرتی وابسته به قدرت الهی میداند و اگر گنبد و بارگاهی میسازد بهخاطر آن است که به مردم اعلام کند در این جا مردی از اهل توحید دفن شده است. کسی که در اینجا دفن شده در راه خدا شهید گشته و فدا و فنای توحید شده است. پس گنبد و بارگاه، یعنی مرکزی که زیر آن فریاد توحید بلند است، نه مرکزی در برابر مسجد. امام رضا (علیه السلام) فرمودند: «وجه اللَّه» پیامبر خدا و حجّتهای او در زمین هستند که به وسیله آنان به خداوند، دین و معرفت او توجّه میشود. در دعای ندبه درباره امام زمان (علیه السلام) میخوانیم: «أین وجه الله الذی یؤتی» و نیز میخوانیم: «أین وجه الذی یتوجه الاولیاء».
البته چیز دیگری هم اضافه کرده بودند که موقعیت ضعیف علمی آنها را مشخص میکرد؛ نوشته بود: یکی از چیزهایی که انسان را به شرک اکبر مبتلا میکند این است که اگرانسان از مرده وحشت کند همین وحشت موجب شرک اکبر است و در نتیجه مال، جان و عرض شیعیان حلال است.(1)
1) (1) . عَنِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله): مَعَاشِرَ النَّاسِ! تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَ افْهَمُوا آیَاتِهِ وَ مُحْکَمَاتِهِ وَ لَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهُ فَوَ اللَّهِ لَهُوَ مُبَیِّنٌ لَکُمْ نُوراً وَاحِداً وَ لَا یُوَضِّحُ لَکُمْ تَفْسِیرَهُ إِلَّا الَّذِی أَنَا آخِذٌ بِیَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ إِلَی وَ شَائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ مُعْلِمُکُمْ أَنَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِی مَوْلَاهُ وَ هُوَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ أَخِی وَ وَصِیِّی.... (روضۀ الواعظین، ج 1، مجلس فی ذکر الإمامۀ و إمامۀ علی ابن أبی طالب و أولاده صلوات الله علیهم أجمعین، ص 88) ای گروه مردم! در مورد قرآن تدبر کنید و آیات محکم آن را خوب بفهمید و هرگز از آیات متشابه پیروی نکنید و به خدا سوگند! هرگز کسی دشواریها و تفسیر آن را برای شما روشن نمیکند جز همین کسی که من دست او را میگیرم و به سوی خود میآورم و بازویش را بر میافرازم و به شما اعلام میکنم که هر کس من مولای اویم این علی مولای او است! یعنی علی بن ابی طالب که برادر و وصی من است.
خلاصه اینکه؛ نمیتوان با کتابی که از دیدگاه اهل بیت: دارای مقام رفیعی است ناآشنا یا کم آشنا بود. یکی از بحثهای خودتان را به قرآن اختصاص بدهید و در شبانه روز یک ساعت مطالعۀ تفسیر قرآن و یک ساعت هم مباحثۀ قرآنی داشته باشید؛(1)و مهمتر از آن دغدغۀ عمل به این کتاب نورانی را داشته باشید.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): أَیُّهَا النَّاسُ! تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ الْمَجِیدَ فَقَدْ دَلَّکُمْ عَلَی الْأَمْرِ الرَّشِید. (إرشاد القلوب، ج 1، باب 20، ص 80) ای گروه مردم! در قرآن مجید بسیار تدبّر و تفکّر کنید؛ زیرا تنها قرآن است که شما را به راه راست راهنمایی میکند.قَالَ عَلِی بْنَ الْحُسَیْنِ (علیه السلام): آیَاتُ الْقُرْآنِ خَزَائِنُ فَکُلَّمَا فَتَحْتَ خِزَانَۀً یَنْبَغِی لَکَ أَنْ تَنْظُرَ مَا فِیهَا. (کافی، ج 2، ص 609) آیات قرآن گنجینههای علم هستند هر گاه گنجینهای گشوده شود شایسته است که به آنچه در آن است نظر کنی.
درس سی و چهارم(1)1 نیاز به مصلح جهانی
ما بر حسب آیات و روایاتِ متعدّد معتقدیم که خداوند متعال موجود پاکی را برای گرایش بشریّت به سوی عدل و داد و رهایی از ظلم و تجاوز، ذخیره کرده است.(2)آیات، روایات و ادلّهای که در این خصوص وارد شده در جای خود محکم و مسلّم است و - بحمد الله تعالی - هیچ جای شبهه و تردیدی در آنها نیست؛ همانند:
(هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُون).(3)
و اگر ما دلیلی هم از آیات و روایات نداشتیم، شرایط و خصوصیّات زمانِ ما
1) (1) - این درس در جلسۀ صد و یازدهم خارج فقه (مکاسب محرمه) معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) فِی قَوْلِهِ عَزَّوَجَل (وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ) قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (علیه السلام) ذَهَبَتْ دَوْلَۀُ الْبَاطِل. (کافی، ج 8، ص 267) امام باقر (علیه السلام) دربارۀ آیه 81 سوره مبارکه اسراء فرمود: هنگامی که حضرت قائم (علیه السلام) قیام کند دولت باطل از میان میرود.عَنِ الصَّادِقِ (علیه السلام): إِذَا قَامَ الْقَائِمُ لَا تَبْقَی أَرْضٌ إِلَّا نُودِی فِیهَا شَهَادَۀُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ. (بحار الأنوار، ج 65، باب 24، ص 225) هنگامی که قائم (علیه السلام) قیام کند، زمینی نمیماند مگر آنکه ندای توحید و شهادت لا اله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) از آن زمین برمیخیزد.
3) (3) . او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا آن را بر همۀ آیینها غالب گرداند، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند! (توبه: آیه 33؛ صف: آیه 9)
اقتضا میکرد که خداوند تبارک و تعالی یک مصلح جهانی و دادگستر مطلق را برای نجات مردم ذخیره و آماده کرده باشد.
به عبارت دیگر، گویی خود این مقطع زمانی که در آن قرار گرفته ایم، این معنا را ثابت میکند.
جهت این مطلب آن است که جهان امروز از نظر علمی و صنعتی پیشرفت قابل توجهی داشته و روز به روز تکامل بیشتری پیدا میکند تا جایی که گاهی انسان از پیدایش یک صنعت و علم جدید متعجّب میشود، و نمیتواند آن را باور کند؛ ولی پس از مشاهدۀ آن از نزدیک، چارهای جز اذعان و تصدیق ندارد.
اما تأسف اینجا است که به موازات پیشرفت و ترقّی علوم و صنایع، ظلم و زیاده خواهی در جهان بیشتر میشود و حکومتهای بزرگتر و قویتر نسبت به حکومتها و ملّتهای کوچکتر و ضعیفتر ظلم و تعدّی میکنند.
قدرتهای بزرگ در پرتو مبارزه با تروریسم به ممالک اسلامی هجوم میبرند، آنها را آواره و خانههایشان را بر سرشان خراب میکنند و جوانان و حتی بچّه ها، پیرزنها و پیرمردهایشان را بدون هیچ واهمه و هراسی به شهادت میرسانند.
جالب این است که ستمگریهای خود را در لباسهای فریبنده و در قالب الفاظی زیبا و پرجاذبه انجام میدهند؛ ولی اگر با دقت به باطن و حقیقت آنها توجه شود، چیزی جز ظلم و زیاده خواهی در کار نیست؛ تا جایی که استکبار جهانی با اینکه داعیه دار قدرت منحصره روی زمین است؛ ولی نسبت به دیگران تهدیدها، تعدّیها، الفاظ و ادبیاتی به کار میبرد که از یک چوپان هم انتظار نمیرود! گویی تابع هیچ منطقی نیستند و اصلاً منطق به گوش آنها نخورده است که هرچه به ذهنشان میرسد در استضعاف و استثمار ملل ضعیف به کار میبرند، و دلیلشان این است که جهان تک قطبی است و آنها تنها قدرت منحصره در زمین هستند. از این رو، میبینید که ملّتهای کوچکتر را به شیوههای گوناگون تهدید میکنند و حتی وارد عمل شده، در امور داخلی آنها دخالت میکنند.(1)
1) (1) .... فَإِنَّکَ قُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ (ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ) فَأَظْهِرِ اللَّهُمَّ لَنَا وَلِیَّکَ وَ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّکَ الْمُسَمَّی بِاسْمِ رَسُولِکَ حَتَّی لَا یَظْفَرَ بِشَیْءٍ مِنَ الْبَاطِلِ إِلَّا مَزَّقَهُ وَ یُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُحَقِّقَهُ.... (بحار الأنوار، ج 53، باب 29، ص 39) فرازی از دعای عهد:... زیرا خود گفتهای و گفتهات راست است. فساد مردم در دریا و خشکی آشکار گشته است. خداوندا! ولی خود و فرزند دختر پیامبرت را که هم نام پیامبرت میباشد، ظاهر گردان تا به هر باطلی که میرسد آن را به هم زده و از میان بردارد و حق را بر جای خود استوار و آشکار سازد....
بنابراین، توجّه به این جهت ما را به فکر وامیدارد که خداوند باید قدرتی بالاتر از این ابرقدرتها ذخیره کرده باشد تا تمام ملل، زیر چتر این قدرت با عدل و داد او از ظلم و تعدّی مصون و محفوظ باشند. (1)والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عَنِ الرَّیَّانِ بْنِ الصَّلْتِ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا (علیه السلام): أَنْتَ صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ فَقَالَ: أَنَا صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ وَ لَکِنِّی لَسْتُ بِالَّذِی أَمْلَؤُهَا عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ کَیْفَ أَکُونُ ذَلِکَ عَلَی مَا تَرَی مِنْ ضَعْفِ بَدَنِی وَ إِنَّ الْقَائِمَ هُوَ الَّذِی إِذَا خَرَجَ کَانَ فِی سِنِّ الشُّیُوخِ وَ مَنْظَرِ الشُّبَّانِ قَوِیّاً فِی بَدَنِهِ حَتَّی لَوْ مَدَّ یَدَهُ إِلَی أَعْظَمِ شَجَرَۀٍ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ لَقَلَعَهَا وَ لَوْ صَاحَ بَیْنَ الْجِبَالِ لَتَدَکْدَکَتْ صُخُورُهَایکُونُ مَعَهُ عَصَا مُوسَی وَخَاتَمُ سُلَیْمَانَ ذَاکَ الرَّابِعُ مِنْ وُلْدِی یُغَیِّبُهُ اللَّهُ فِی سِتْرِهِ مَا شَاءَثُمَّ یُظْهِرُهُ فَیَمْلَأُ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراًوَ ظُلْم. (کمال الدین و تمام النعمۀ، ج 2، ص 370) ریان بن صلت میگوید: به امام رضا (علیه السلام) عرض کردم: شما صاحب الامر هستید؟ حضرت فرمود: من هم صاحب الامر هستم؛ ولی آن صاحب الامر که زمین را آنچنان که پر از ستم شده است پر از عدالت میکند نیستم و چگونه او باشم؟ من با این ضعف بدنی هرگز نمیتوانم صاحب الامر باشم، هر گاه قائم ظهور کند از نظر سن و سال پیر است، ولی از جهت رخسار جوان است. صاحب الامر از نظر قوای بدنی بسیار نیرومند است تا جایی که میتواند با یک حرکت درختی را از ریشه بکند و اگر میان کوهها فریاد بکشد سنگهای آنها از هم جدا خواهد شد. عصای موسی و خاتم سلیمان همراه او است او چهارمین فرزند من است. خدا تا وقتی که بخواهد او را پشت پردۀ خود دارد، سپس او را ظاهر میکند تا زمین را آنچنان که پر از جور و ستم شده است پر از عدل و داد کند.قال علی بن موسی الرضا 8: لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ فَیَمْلَأَ الْأَرْضَ عَدْلًا کَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ أَمَّا مَتَی؟ فَإِخْبَارٌ عَنِ الْوَقْتِ. فَقَدْ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع أَنَّ النَّبِی ص قِیلَ لَهُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! مَتَی یَخْرُجُ الْقَائِمُ مِنْ ذُرِّیَّتِکَ؟ فَقَالَ (علیه السلام): مَثَلُهُ مَثَلُ السَّاعَۀِ الَّتِی لا یُجَلِّیها لِوَقْتِها إِلَّا هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِیکُمْ إِلَّا بَغْتَۀ. (همان) اگر از دنیا یک روز باقی بماند خداوند همان روز را طولانی خواهد کرد تا او ظهور کند و آن را پر از عدالت کند چنانچه پر از ستم شده است و اما اینکه آن روز چه روزی است؟ این خبر دادن از وقت است. و همانا پدرم از پدرش از پدرانش نقل کرد که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سوال شد: قائم از فرزندانت کی خروج میکند؟ فرمود: مثل او مثل ساعت قیامت است که خداوند متعال وقت آن را آشکار نمیکند تا شما ناگهان آن را ببینید.
درس سی و پنجم(1)1 خیر کثیر؛ «زهرای اطهر (سلام الله علیها)»
سورۀ مبارکۀ کوثر - که بر وزن فوعل و به معنای خیر کثیر است - در بارۀ صدیقۀ طاهره، حضرت فاطمه زهرا (س) نازل شده است.
اگرچه احتمالات زیادی در اینباره وجود دارد، ولی آیاتی که ذیل آیۀ اوّل آمده است شاهد بر این مطلب است؛ خصوصاً وقتی میفرماید: ( إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ)، آن کسی که تو را در معرض شِیْن و بدگویی قرار میدهد و پشت سر تو میگوید: « هذا رَجلٌ ابتَر» بدان که خودش این چنین است و فرزندی نداشته و اثری از او نخواهد ماند؛ اما ما به تو کوثر عطا کردیم.(2)پس معلوم میشود که کوثر با ( إِنَّ شانِئَکَ هُوَ
1) (1) - این درس در جلسۀ چهل و پنج خارج اصول (قطع) معظم له ایراد گردیده است- (سیری کامل دراصول فقه، چاپ اول، ج 9، ص 483)
2) (2) . اعجاز این سوره: این سوره سه پیشگویی بزرگ را در بردارد:- از یک سو اعطای خیر کثیر را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نوید میدهد اگرچه «اعطینا» به صورت فعل ماضی است، ولی ممکن است از قبیل مضارع مسلم باشد که در شکل ماضی بیان شده است. و «خیر کثیر» تمام پیروزیها و موفقیتهایی را که بعداً نصیب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شد و هنگام نزول این سوره در مکه قابل پیشبینی نبود، شامل میشود.- از سوی دیگر، خبر میدهد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بدون عقبه نخواهد بود، بلکه نسل و دودمان او به طور فراوان در جهان وجود خواهند داشت.- از سوی سوم خبر میدهد که دشمنان او ابتر و بیدنباله خواهند بود، این پیشگویی نیز تحقق یافت،
الْأَبْتَرُ) مرتبط است و در رابطه با بقای نسل و ذریّۀ طاهرۀ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.
همچنانکه که ( فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَر) نیز بر همین معنا دلالت میکند، زیرا در مقابل هدیۀ خداوند متعال که اعطای کوثر است دو تکلیف متوجّه شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) میشود؛ اوّلاً: باید به خاطر این عطیّه الهی، نیایش و سپاس گزاری داشته باشد و ثانیاً: عبادت عملی به تنهایی کفایت نمیکند؛ بلکه بایدگذشت مالی هم داشته باشد.
معمولاً در عبادات یکی از این دو جهت وجود دارد: بعضی از عبادات، منحصر به جنبۀ مالی است؛ مثل: زکات و خمس و مانند اینها، و برخی از عبادات، مرکب از دو جهت است؛ یعنی هم به عمل و هم به بذل مال نیاز دارد؛ مانند: حجّ و....
خصوصیّت این آیه اقتضا میکند با توجه به اینکه ( إِنَّ شانِئَکَ) مختص به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بوده و ایشان مورد شِیْن واقع میشده، « فَصَلِّ لِرَبِّکَ» هم چیزی در رابطه با شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در برابر آن هدیۀ الهی باشد که باید هم ستایش و نیایش و هم بذل مال انجام پذیرد.
یکی از احتمالات ضعیفی که دربارۀ «وَ انْحَر» داده شده این است که در نماز دستش را تا محاذی نحر و بالای سینه و پایین گردنش بالا ببردکه این صرفِ احتمال است.
ظاهر این آیه روشن است و اینها قرینه میشود بر اینکه مسألۀ کوثر دربارۀ شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) است.
نکتۀ قابل توجهی که در این آیه وجود دارد، تعبیر از صدیقۀ کبری فاطمۀ زهرا (س) به کوثر است.(1)
1) (1) . «کوثر» یک معنای جامع و وسیع دارد و آن «خیر کثیر و فراوان» است و مصادیق آن زیاد است؛ ولی بسیاری از بزرگان علمای شیعه روشنترین مصداق آن را وجود مبارک «فاطمۀ زهرا (س)» دانستهاند؛ چرا که با توجه به شأن نزول آیه که در متن بیان شد، استنباط میشود که این «خیر کثیر» همان فاطمۀ زهرا (س) است؛ زیرا نسل و ذریۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله) به وسیلۀ همین دختر گرامی در جهان انتشار یافت، نسلی که نه تنها فرزندان جسمانی پیامبر بودند، بلکه آیین او و تمام ارزشهای اسلام را حفظ کردند و به آیندگان ابلاغ کردند، نه تنها امامان معصوم: که جایگاهی ویژه دارند، بلکه هزاران هزار از فرزندان فاطمه علیها سلام در سراسر جهان پخش شدند که در میان آنان علمای بزرگ و نویسندگان و فقها و محدثان و مفسران والا مقام و فرماندهان عظیمی بودند که با ایثار و فداکاری در حفظ آیین اسلام کوشیدهاند.در اینجا به بحث جالبی از فخر رازی برخورد میکنیم که در ضمن تفسیرهای مختلف «کوثر» میگوید: قول سوم این است که این سوره به عنوان رد بر کسانی نازل شده که عدم وجود اولاد را بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) خرده میگرفتند؛ از اینرو معنای سوره این است که خداوند به او نسلی میدهد که در طول زمان باقی میماند، ببینید چه اندازه از اهل بیت را شهید کردند! در عین حال جهان مملو از آنها است، این در حالی است که از بنی امیه که دشمنان اسلام بودند شخص قابل ذکری در دنیا باقی نماند.
کلمات دربارۀ اشخاص خیلی فرق میکند؛ یک وقت دو بقّال دربارۀ اینکه پول زیاد چه مقدار است با هم صحبت میکنند و یک وقت دو تاجر و یک وقت دو میلیاردر در این خصوص بحث میکنند و یک وقت یک رئیس جمهور میگوید: این پروژه پول زیادی لازم دارد. این «پول زیادی» که او میگوید، غیر از آن پول زیادی است که آن دو بقّال میگویند. مقام هرچه بالاتر رود و عنوانی ممتاز پیدا کند، تعابیر و الفاظ - هرچند یکی باشد - باید متناسب با گوینده معنا شود.
در مورد «عطیّه» هم مطلب همین است. عطیهها هم از لحاظ دهنده و هم از لحاظ گیرنده فرق میکند، چه مقامی و به چه کسی عطیّه میکند. گاهی انسان میخواهد چیزی را به یک فقیر هدیه کند و گاه میخواهد به یک شخصیت بارز هدیه بدهد، همچنین اینکه هدیه دهنده چه کسی است نیز در نوع هدیه اثر خواهد داشت.
خداوندی که میفرماید: ( مَتاعُ الدُّنْیا قَلیل)،(1)از این عطیّه به کوثر تعبیر کرده است که به مراتب از کثیر بالاتر است و این تعبیر مفهوم و محتوای زیادی دارد.
در اینجا عطیّه کننده ذات اقدس الهی است که در آن آیه میفرماید: ( وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍإِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ)،(2)طرف مقابل و شخصیتی هم که به او عطیّه میشود، اشرف ممکنات و افضل مخلوقات جهان آفرینش، حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) است و خداوند متعال نیز از عطیه به کوثر تعبیر کرده است که به نظر من بالاتر از این
نمیتوان چیزی تصوّر کرد.
در دوران صدر اسلام، آیندۀ جهان اسلام و ائمۀ معصومین: برای مسلمانان درست روشن نبود؛ ولی بحمد الله تعالی برای ما روشن است. ما دیدیم که از این
کوثر الهی «سَیِّدَا شَبَابِ أهْلِ الْجَنَّۀِ»(1)، امام مجتبی و سالار شهیدان (علیه السلام) که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) دربارۀ او فرمود: - «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْن»(2)- به وجود آمدند که زندهکنندۀ دین هستند و سرانجام هم منتقم حقیقی از ذریّه همین کوثر و عطیّه الهی است.(3)
1) (1) . قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): إِنَّ عَلِیّاً وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی وَ زَوْجَتُهُ فَاطِمَۀُ سَیِّدَۀُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ ابْنَتِی وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّۀِ. (أمالی الصدوق، 57، المجلس الثالث عشر) علی (علیه السلام) وصی و خلیفۀ من و فاطمه که بانوی زنان جهانیان است دختر من و حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشتند.
2) (2) . عَنْ یَعْلَی بْنِ مُرَّۀَ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) یَقُولُ: حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ. (بحار، ج 43، باب 12، ص 261) حسین از من است و من از حسین ام.
3) (3) . عَنْ مَعْمَرِ بْنِ رَاشِدٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقَ (علیه السلام) یَقُولُ: أَتَی یَهُودِی النَّبِی فَقَامَ بَیْنَ یَدَیْهِ یَحُدُّ النَّظَرَ إِلَیْهِ فَقَالَ: یَا یَهُودِیُّ! مَا حَاجَتُکَ؟ قَالَ: أَنْتَ أَفْضَلُام مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ النَّبِی الَّذِی کَلَّمَهُ اللَّهُ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ التَّوْرَاۀَ وَ الْعَصَا وَ فَلَقَ لَهُ الْبَحْرَ وَ أَظَلَّهُ بِالْغَمَامِ؟ فَقَالَ لَهُ النَّبِیُّ: إِنَّهُ یُکْرَهُ لِلْعَبْدِ أَنْ یُزَکِّی نَفْسَهُ وَ لَکِنِّی أَقُولُ: إِنَّ آدَمَ لَمَّا أَصَابَ الْخَطِیئَۀَ کَانَتْ تَوْبَتَهُ أَنْ قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا غَفَرْتَ لِی فَغَفَرَهَا اللَّهُ لَهُ وَ إِنَّ نُوحاً لَمَّا رَکِبَ فِی السَّفِینَۀِ وَ خَافَ الْغَرَقَ قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا أَنْجَیْتَنِی مِنَ الْغَرَقِ فَنَجَّاهُ اللَّهُ عَنْهُ وَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لَمَّا أُلْقِی فِی النَّارِ قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا أَنْجَیْتَنِی مِنْهَا فَجَعَلَهَا اللَّهُ عَلَیْهِ بَرْداً وَ سَلَاماً وَ إِنَّ مُوسَی لَمَّا أَلْقَی عَصَاهُ وَ أَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَۀً قَالَ: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لَمَّا آمَنْتَنِی فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ: لا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلی. یَا یَهُودِیُّ! إِنَّ مُوسَی لَوْ أَدْرَکَنِی ثُمَّ لَمْ یُؤْمِنْ بِی وَ بِنُبُوَّتِی مَا نَفَعَهُ إِیمَانُهُ شَیْئاً وَ لَا نَفَعَتْهُ النُّبُوَّۀُ. یَا یَهُودِیُّ! وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی الْمَهْدِی إِذَا خَرَجَ نَزَلَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ (علیه السلام) لِنُصْرَتِهِ فَقَدَّمَهُ وَ صَلَّی خَلْفَه. (بحار الأنوار، ج 26، باب 7، ص 319) یک یهودی خدمت پیامبر رسید و با دقت به آن حضرت نگاه میکرد، پیامبر فرمود: ای یهودی! چه درخواستی داری؟ عرض کرد: شما بهتری یا موسی بن عمران پیامبری که خدا با او سخن گفت و بر او تورات و عصا فرستاد و دریا را برایش شکافت و با ابر بر سرش سایه انداخت؟ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: خوب نیست کسی از خود تعریف کند؛ ولی من میگویم: وقتی آدم دچار خطا شد توبهاش این بود که گفت: خدایا! از تو درخواست میکنم به حق محمّد و آل محمّد مرا ببخشی و خداوند او را بخشید. نوح وقتی سوار کشتی شد و از غرق شدن ترسید گفت: خدایا! به حق محمّد و آل محمّد مرا از غرق شدن نجات بخش و خداوند او را نجات داد. ابراهیم هنگامی که در آتش افکنده شد گفت: خدایا! درخواست میکنم به حق محمّد و آل محمّد مرا از این آتش نجات بخشی و خدا آن را بر او سرد و سلامت کرد. هنگامی که موسی عصایش را انداخت و در دل ترسید گفت: خدایا! به حق محمّد و آل محمّد مرا در امان قرار ده و خداوند فرمود: نترس تو برتر و پیروزی، ای یهودی! اگر موسی مرا درک میکرد و به من و نبوّتم ایمان نمیآورد، نه ایمانش به او سودی میبخشید و نه نبوّت برایش فایده داشت، ای یهودی! از ذریۀ من مهدی است، هنگامی که ظهور کند عیسی بن مریم برای یاری او میآید و او را امام قرار میدهد و پشت سرش نماز میخواند.عَنْ غِیَاثِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ قَالَ: سُئِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَنْ مَعْنَی قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ: إِنِّی مُخَلِّفٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی مِنَ الْعِتْرَۀِ فَقَالَ: أَنَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الْأَئِمَّۀُ التِّسْعَۀُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ تَاسِعُهُمْ مَهْدِیُّهُمْ وَ قَائِمُهُمْ لَا یُفَارِقُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَ لَا یُفَارِقُهُمْ حَتَّی یَرِدُوا عَلَی رَسُولِ اللَّهِ حَوْضَهُ. (بحار الأنوار، ج 23، باب 7، ص 104) از امیر المؤمنین (علیه السلام) سؤال کردند: معنای فرمایش پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله): «انی مخلف فیکم الثقلین: کتاب اللَّه و عترتی» چیست و عترت آن جناب چه کسانی هستند؟ فرمود: من و حسن و حسین و امامان نهگانه از فرزندان حسین که نهمی ایشان مهدی و قائم آنان است از کتاب خدا جدا نمیشوند و کتاب خدا نیز از ایشان جدا نخواهد شد تا وقتی در کنار حوض بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) وارد شوند.
از اینجا پی میبریم که چه خیر کثیری - بر اثر عنایت و عطیّه الهی - به اسلام و مسلمانان عنایت شده است. هرچند این لطف در آغاز شامل حال پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) گردید.
و در این دوران دیدیم که یکی از فرزندان فاطمۀ زهرا (س) یعنی امام بزرگوار 1 - که ولادت ایشان مقارن با میلاد پربرکت صدیقۀ طاهره 3 میباشد - معجزۀ قرن را به وجود آورد.
ولی متاسفانه ما نمیدانیم امام بزرگوار در احیای اسلام و ایجاد حکومت اسلامی در دنیای پر آشوب فعلی که تمام زر و زورها در اختیار استعمارگران و مخالفان اسلام است چه نقش اساسی را ایفا نمود شاید آیندگان این فضاها را درست تحلیل کنند و به ژرفای آن پی ببرند!
واقعاً وقتی انسان با گوشههایی از مبارزات این جوانان آشنا میشود اصلاً باورش نمیشود که اینان بودند که آن شجاعتها، فداکاریها و ایثارگریها را از خود نشان دادند.
مدّتی قبل در یکی از برنامههای تلویزیون در شرح حال برخی از آنان میگفت: بعد از اینکه به طرفِ دیگر اروندرود رسیدند با سیمهای خاردار مواجه شدند؛ به همین دلیل کسی نمیتوانست از این سیمها عبور کند. جوانی پیش قدم شد و خود
را روی سیم خاردار انداخت تا دیگران از روی او عبور کنند!
هنوز هم تصوّر این کار برای من مشکل است که این قدر زجر بکشد تا دیگران
بتوانند از روی او عبور کنند! کجای تاریخ میتوان سراغ داشت که کسی برای اینکه حکومت و انقلاب اسلامی مورد تجاوز و خدشه قرار نگیرد و زحمات امام بزرگوار به نتیجۀ کامل برسد، چنین زجری را تحمل کند! چه کسی این جوان را به این حالت رسانده است؟! کدام نَفَسی او را اینچنین دگرگون ساخته است؟ و کدام قدرتی این جوان را از مسائل شهوانی و بهترین لذّات کنار زن و فرزندش جدا ساخته است که در لحظۀ خطر، خودش را کاملاً برای مرگ و شهادت - آن هم چنین شهادتی - آماده سازد؟!
برادران من! به اندازۀ درک و فهم خود از مسائلی که در جریان آنها قرار دارم، بدون تعصّب عرض میکنم: ما این درس، بحث، حوزهها و امثال آن را به برکت همین انقلابی که امام برای این کشور انجام داد، داریم. بحمدالله تعالی مسئولان - بهویژه مقام بزرگوار رهبری - برای تداوم راه امام کاملاً مشغول فعالیت هستند. شما نیز هرگز بی تفاوت نباشید و تلاش امام را فراموش نکنید. تصور نکنید انقلاب یک حادثه ای بود که گذشت؛ چراکه ما هرلحظه از سوی دشمن در مخاطره هستیم. دشمن همیشه در کمین است و برای رسیدن به اهداف شومش انواع و اقسام توطئهها و تهاجمها را دارد. انگلیس و آمریکا تصوّر میکردند که مردم، دیگر از انقلاب بریدهاند و مشکلی برای ضربه زدن به انقلاب بر سر راهشان وجود ندارد، ولی متوّجه شدند روحیۀ مردم همان روحیۀ سابق است، جوانها همان جوانها و شجاعتها همان شجاعتها است؛ لذا با کمال شرمندگی عقبنشینی میکنند.
من و شما نباید اجازه دهیم در مجالس و مجتمع های عمومی افرادی علیه انقلاب صحبت کنند، مخصوصاً بعضی از خواصّ - که حمل بر صحّت آن، این است که بگوییم: ناآگاهند -. نگذارید این نغمهها شیوع پیدا کند که اگر این چنین شد همه چیزمان بر باد خواهد رفت و حوزهها، حکومت و انقلاب اسلامی متزلزل خواهد شد؛ البته این به آن معنا نیست که هیچ مشکلی در این نظام وجود ندارد؛ به طور قطع مشکلاتی در نظام هست. مگر در زمان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)
همۀ مشکلات مردم حل شده بود؟! هر حکومتی به خصوص چنین حکومتی که مانند یک نقطۀ درخشان بر صفحۀ تمامْ سیاه زمین میدرخشد با بعضی از مشکلات
مواجه است. پیدا است که همۀ قدرتها برای از بین بردن آن سعی و تلاش میکنند.
این من و شماییم که باید در برابر تهاجمات آنها - خصوصاً تهاجم فرهنگی - احساس وظیفه کنیم. این مسئولیت تنها در یک زمان و مخصوص من و شما نیست؛ بلکه به خاطر تهاجم های سنگین و متراکم دشمن، مسئولیت روز به روز سنگینتر و بیشتر میشود تا این اسلام را - که امام بزرگوارمان به دست من و شما داد - با گسترش روزافزون و کیفیت بهتر به نسل آینده برسانیم. ان شاءالله تعالی.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
درس سی و ششم(1)1 مصلحت در بیان احکام
مجموعۀ احکام اسلام در زمان پیامبر مکرم حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) در طول 23 سال به وسیله وحی بر ایشان نازل و تبیین شد(2). و چنین نبود که به مجرّد بعثت آن حضرت همۀ احکام مطرح و مردم به رعایت آن ملزم شوند.
به عنوان مثال، روزه که در ادیان الهی گذشته نیز بر مردم واجب بوده است، پس از گذشت چند سال از بعثت حضرت، واجب شد.
حتی حرمت شرب خمر پس از مقداری فاصله از بعثت حضرت نازل شد؛ در حالی که بر حسب روایات، در هیچ دینی از ادیان الهی، شرب خمر نه تنها حلال نبوده، بلکه حرام بوده است.
این تدریج وتدرّج در ظرف 23 سال در زمان رسالت را چطور تحلیل میکنیم؟
ظاهراً باید این چنین تحلیل کرد که در لوح محفوظ، هم این احکام الهی ثابت و هم آنها به عنوان حکم اسلام مطرح بوده است؛ اما مصالح اقتضا میکرده که اینها به صورت تدریجی مطرح شود.
در روز اوّل به همان «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» که مربوط به نفی صلاحیّت بتها برای عبادت و همچنین انحصار این صلاحیت در خداوند تبارک وتعالی است، بسنده شده است و هر زمانی مصلحت اقتضا میکرد که حکمی نازل و اجرا شود، در آن زمان حکم میآمده است.(1)
1) (1) . رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای تمامی بشر مبعوث بود، بدون اینکه دینش انحصاری و دعوتش به قوم یا به مکان و زمان معینی اختصاص داشته باشد. دلیل این عمومیت، آیات قرآن مانند این آیه است که میفرماید:(قُلْ یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ). بگو: ای مردم! من فرستادۀ خدا به سوی همگی شما هستم، خدایی که فرمانروایی آسمانها و زمین از آن او است. (اعراف، آیه 158) خدای سبحان به ایشان دستور میدهد برای اینکه زیر بار سنگین رسالت از پای در نیایند، طریق رفق و مدارا را پیش بگیرد و به تدریج به سوی هدف قدم بر دارد تا هم دعوتش و هم دین خدا که به سویش دعوت میکند بهتر پیش برود و هم مردمی که آنان را دعوت میکند پذیراتر شوند. به همین دلیل پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) راه رفق و مدارا و تدریج را در پیش گرفت. برای این حقیقت، در سیرۀ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ائمۀ طاهرین: مظاهر بسیاری دیده میشود و پروردگارش نیز او را به همین روش دستور داده است. ایشان این دستور را از سه جهت صادر فرموده اند:اول؛ از جهت معارف حقیقی و قوانین تشریع شده: مسألۀ زدودن عقاید باطل یک ملت و جایگزین کردن عقاید حقه در میان آنان، از دشوارترین کارها است، مخصوصاً وقتی آن عقاید باطل در اخلاق و اعمال آنان ریشه دوانده و عادات و رسومی بر آن عقاید مستقر شده باشد و مردم - نسل در نسل - قرنها دارای اخلاق، اعمال، عادات و رسومی باشند که همه از عقایدی باطل منشأ گرفته باشد، خصوصا زمانی که دعوت دین، عمومی باشد و بخواهد در تمامی شئون زندگی آن ملت بروز کند وآنقدر فراگیر باشد که همۀ حرکات و سکنات ظاهر و باطن، شب و روز، فقیر و غنی افراد جامعه را بدون استثنا فرا گیرد، همچنان که دعوت اسلام چنین است و معلوم است که تصور ایجاد چنین انقلابی در آنان چقدر دهشت آور است!دوم؛ از جهت اعمال: انس و عادت بشر به رفتار خود و نیازش به آن، زیادتر و مقدم بر اعتقادات او است، علاوه بر اینکه عمل برای او محسوستر است و چنانچه عقاید و اعمالش رو به روی یکدیگر قرار گیرند، اگر اعمالش با شهواتش مطابق باشد، عمل را بر عقاید مقدم میدارد؛ مثلاً فلان زنای لذتبخش را و هر چند با عقایدش سازگار نباشد - مرتکب میشود، به همین جهت است که میبینیم دین اسلام در همان روزهای اول همۀ عقاید حقه را یک جا پیشنهاد کرد و هیچ ترسی به خود راه نداد؛ ولی قوانین و شرایع مربوط به اعمال را یکجا بیان نکرد، بلکه در طول بیست و سه سال نزول وحی، به تدریج بیان فرمود. دشواری این امر و مشقت آن در اعمال بیشتر از اعتقادات است.به عنوان مثال، تحریم میگساری توسط شارع مقدس اسلام تدریجی بوده است: مردم به خاطر
وقتی زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را از فاصل بعثت تا زمان رحلت ایشان (23 سال) ملاحظه میکنیم، میبینیم چنین نبود که تا حضرت مبعوث شد، مجموع احکام اسلام را به صورت یک قانون مدوّن و لازمالاجرا در همان روز اول برای مسلمانان بیان کرده باشد، حتّی بعضی از احکام در سال آخر مطرح شد؛ مانند حجّ تمتّع که در
حجۀ الوداع مطرح شد(1)، درحالی که فاصل حجۀ الوداع با زمان رحلت رسول
1) (1) . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ أَقَامَ بِالْمَدِینَۀِ عَشْرَ سِنِینَ لَمْ یَحُجَّ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَلَیْهِ - (وَأَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالًا وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ) فَأَمَرَ الْمُؤَذِّنِینَ أَنْ یُؤَذِّنُوا بِأَعْلَی أَصْوَاتِهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ یَحُجُّ فِی عَامِهِ هَذَا فَعَلِمَ بِهِ مَنْ حَضَرَ الْمَدِینَۀَ وَ أَهْلُ الْعَوَالِی وَ الْأَعْرَابُ وَ اجْتَمَعُوا لِحَجِّ رَسُولِ اللَّهِ وَ إِنَّمَا کَانُوا تَابِعِینَ یَنْظُرُونَ مَا یُؤْمَرُونَ وَ یَتَّبِعُونَهُ أَوْ یَصْنَعُ شَیْئاً فَیَصْنَعُونَهُ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ فِی أَرْبَعٍ بَقِینَ مِنْ ذِی الْقَعْدَۀِ فَلَمَّا انْتَهَی إِلَی ذِی الْحُلَیْفَۀِ زَالَتِ الشَّمْسُ فَاغْتَسَلَ ثُمَّ خَرَجَ حَتَّی أَتَی الْمَسْجِدَ الَّذِی عِنْدَ الشَّجَرَۀِ فَصَلَّی فِیهِ الظُّهْرَ وَ عَزَمَ بِالْحَجِّ مُفْرِداً وَ خَرَجَ حَتَّی انْتَهَی إِلَی الْبَیْدَاءِ عِنْدَ الْمِیلِ الْأَوَّلِ فَصُفَّ لَهُ سِمَاطَانِ فَلَبَّی بِالْحَجِّ مُفْرِداً وَ سَاقَ الْهَدْی سِتّاً وَ سِتِّینَ أَوْ أَرْبَعاً وَ سِتِّینَ حَتَّی انْتَهَی إِلَی مَکَّۀَ فِی سَلْخِ أَرْبَعٍ مِنْ ذِی الْحِجَّۀِ فَطَافَ بِالْبَیْتِ سَبْعَۀَ أَشْوَاطٍ ثُمَّ صَلَّی رَکْعَتَیْنِ خَلْفَ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ ثُمَّ عَادَ إِلَی الْحَجَرِ فَاسْتَلَمَهُ وَ قَدْ کَانَ اسْتَلَمَهُ فِی أَوَّلِ طَوَافِهِ ثُمَّ قَالَ: (إِنَّ الصَّفَا وَ الْمَرْوَۀَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ) فَأَبْدَأُ بِمَا بَدَأَ اللَّهُ تَعَالَی بِهِ وَ إِنَّ الْمُسْلِمِینَ کَانُوا یَظُنُّونَ أَنَّ السَّعْی بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَۀِ شَیْءٌ صَنَعَهُ الْمُشْرِکُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: - «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَۀَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما» ثُمَّ أَتَی الصَّفَا فَصَعِدَ عَلَیْهِ وَ اسْتَقْبَلَ الرُّکْنَ الْیَمَانِی فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ دَعَا مِقْدَارَ مَا یُقْرَأُ سُورَۀُ الْبَقَرَۀِ مُتَرَسِّلًا ثُمَّ انْحَدَرَ إِلَی الْمَرْوَۀِ فَوَقَفَ عَلَیْهَا کَمَا وَقَفَ عَلَی الصَّفَا ثُمَّ انْحَدَرَ وَ عَادَ إِلَی الصَّفَا فَوَقَفَ عَلَیْهَا ثُمَّ انْحَدَرَ إِلَی الْمَرْوَۀِ حَتَّی فَرَغَ مِنْ سَعْیِهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ سَعْیِهِ وَ هُوَ عَلَی الْمَرْوَۀِ أَقْبَلَ عَلَی النَّاسِ بِوَجْهِهِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ هَذَا جَبْرَئِیلُ وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی خَلْفِهِ یَأْمُرُنِی أَنْ آمُرَ مَنْ لَمْ یَسُقْ هَدْیاً أَنْ یُحِلَّ وَ لَوِ اسْتَقْبَلْتُ مِنْ أَمْرِی مَا اسْتَدْبَرْتُ لَصَنَعْتُ مِثْلَ مَا أَمَرْتُکُمْ وَ لَکِنِّی سُقْتُ الْهَدْی وَ لَا یَنْبَغِی لِسَائِقِ الْهَدْی أَنْ یُحِلَّ حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْی مَحِلَّهُ قَالَ: فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الْقَوْمِ: لَنَخْرُجَنَّ حُجَّاجاً وَ رُءُوسُنَا وَ شُعُورُنَا تَقْطُرُ. فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: أَمَا إِنَّکَ لَنْ تُؤْمِنَ بِهَذَا أَبَداً. فَقَالَ لَهُ سُرَاقَۀُ بْنُ مَالِکِ بْنِ جُعْشُمٍ الْکِنَانِیُّ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! عُلِّمْنَا دِینَنَا کَأَنَّا خُلِقْنَا الْیَوْمَ فَهَذَا الَّذِی أَمَرْتَنَا بِهِ لِعَامِنَا هَذَاام لِمَا یَسْتَقْبِلُ. فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: بَلْ هُوَ لِلْأَبَدِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَۀِ ثُمَّ شَبَّکَ أَصَابِعَهُ وَ قَالَ: دَخَلَتِ الْعُمْرَۀُ فِی الْحَجِّ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَۀِ. قَالَ: وَ قَدِمَ عَلِی مِنَ الْیَمَنِ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ وَ هُوَ بِمَکَّۀَ فَدَخَلَ عَلَی فَاطِمَۀَ سَلَامُ اللَّهِ عَلَیْهَا وَ هِی قَدْ أَحَلَّتْ فَوَجَدَ رِیحاً طَیِّبَۀً وَ وَجَدَ عَلَیْهَا ثِیَاباً مَصْبُوغَۀً فَقَالَ: مَا هَذَا یَا فَاطِمَۀُ؟ فَقَالَتْ: أَمَرَنَا بِهَذَا رَسُولُ اللَّهِ. فَخَرَجَ عَلِی إِلَی رَسُولِ اللَّهِ مُسْتَفْتِیاً فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! إِنِّی رَأَیْتُ فَاطِمَۀَ قَدْ أَحَلَّتْ وَ عَلَیْهَا ثِیَابٌ مَصْبُوغَۀٌ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ: أَنَا أَمَرْتُ النَّاسَ بِذَلِکَ فَأَنْتَ یَا عَلِیُّ! بِمَا أَهْلَلْتَ؟ قَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! إِهْلَالًا کَإِهْلَالِ النَّبِی فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ: قِرَّ عَلَی إِحْرَامِکَ مِثْلِی وَ أَنْتَ شَرِیکِی فِی هَدْیِی. قَالَ: وَ نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ بِمَکَّۀَ بِالْبَطْحَاءِ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ وَ لَمْ یَنْزِلِ الدُّورَ فَلَمَّا کَانَ یَوْمُ التَّرْوِیَۀِ عِنْدَ زَوَالِ الشَّمْسِ أَمَرَ النَّاسَ أَنْ یَغْتَسِلُوا وَ یُهِلُّوا بِالْحَجِّ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَی نَبِیِّهِ: (فَاتَّبِعُوا مِلَّۀَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ) فَخَرَجَ النَّبِی وَ أَصْحَابُهُ مُهِلِّینَ بِالْحَجِّ حَتَّی أَتَی مِنًی فَصَلَّی الظُّهْرَ وَ الْعَصْرَ وَ الْمَغْرِبَ وَ الْعِشَاءَ الْآخِرَۀَ وَ الْفَجْرَ ثُمَّ غَدَا وَ النَّاسُ مَعَهُ وَ کَانَتْ قُرَیْشٌ تُفِیضُ مِنَ الْمُزْدَلِفَۀِ وَ هِی جَمْعٌ وَ یَمْنَعُونَ النَّاسَ أَنْ یُفِیضُوا مِنْهَا فَأَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ وَ قُرَیْشٌ تَرْجُوا أَنْ تَکُونَ إِفَاضَتُهُ مِنْ حَیْثُ کَانُوا یُفِیضُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَی عَلَیْهِ: (ثُمَّ أَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ
خدا (صلی الله علیه و آله)، دو ماه و اندی بود و حتّی خود حضرت به علّت اینکه سوق هدی کرده بودند، حجّ ایشان به حجّ تمتّع انتقال پیدا نکرد؛ چراکه دستور تمتّع برای کسانی بود که سوق هدی نکرده بودند؛ زیرا حضرت در طول عمر خود حتّی یک بار هم حجّ تمتّع انجام ندادند؛ ولی به منظور اجرا و پیاده شدن حجّ تمتّع وحی بر ایشان نازل شد و این کار مشروعیّت یافت.(1)
1) (1) . اما حضرت زهرا سلام الله تعالی علیها که در خدمت پدر بودند، چون سوق هدی نکرده بودند، حجّشان به حجّ تمتّع تبدیل شد؛ لذا بعد از ورود به مکّه و طواف و سعی وتقصیر، برای ایشان حالت احلال و تحلّل پیدا شد، به طوری که در روایات فراوان چنین آمده است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آن سفر از یمن وارد مکه شد، وقتی بر حضرت زهرا سلام الله علیها وارد شد، ملاحظه کرد حضرت زهراسلام الله علیها از حالت احرام بیرون آمده، لباس رنگین پوشیده و طیّب و عطر استعمال کرده است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) متعجّب شده، فرمودند: چه شده است؟ چطور شما از احرام بیرون آمدید؟ ایشان گفتند: جریان از این قرار است که مشروعیّت حجّ تمتّع به وسیلۀ جبرئیل نازل شد و من چون جزو کسانی بودم که سوق هدی نکرده بودم، وظیفۀ شرعی این شد که عمرۀ تمتع را انجام دهم و بعد از عمرۀ تمتع، از احرام بیرون بیایم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسیدند و از ایشان توضیح بیشتری خواستند، حضرت نیز مسأله را بیان کردند. (این حاشیه از متن بیانات آیتالله العضمی فاضل لنکرانی است.)
در همین حجۀ الوداع وقتی پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) جریان نزول جبرئیل و مسألۀ مشروعیت حجّ تمتّع و لزوم انتقال به حجّ تمتّع را مطرح کرد، مورد اعتراض بعضی قرار گرفتند: «
فَقَالَ لَهُ (صلی الله علیه و آله) رَجُلٌ(1)مِنَ الْقَوْمِ لَنَخْرُجَنَّ حُجَّاجاً وَ رُءُوسُنَا وَ شُعُورُنَا تَقْطُرُ »؛ ما چطور میتوانیم این معنا را بپذیریم که در حال حجّ و عبادت خداوند باشیم، از احرام عمرۀ تمتع بیرون آمده با زنان خودمان مجامعت کنیم و غسل جنابت هم انجام دهیم و قطرات آب غسل جنابت از سر و ریش ما ترشح کند؟! چطور میشود این معنا با عبادت و حجّ جمع شود؟! رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در جواب او فرمودند:
«أَمَا إِنَّکَ لَنْ تُؤْمِنَ بِهَذَا أَبَداً »؛ تو هرگز این حکم تمتّع را نخواهی پذیرفت.
از این رو، در عصر خلافت خود با کمال صراحت و وقاحت گفت: «متعتان کانتا محلّلتان فی زمن رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) وأنا أحرّمهما وأعاقب علیهما: متعۀ الحجّ ومتعۀ النساء».(2)
1) (1) . با توجه به آخر روایت و دیگر روایات، ظاهراً منظور خلیفۀ دوم عمر بن الخطاب است.
2) (2) . این جمله اشاره به اصول بدعتهایی است که خلیفههای ناحقِ بعد از رحلت پیامبر در دیانت پدید آوردند و بسیاری از قوانین قرآن و مقررات پیامبر اسلام را دگرگون ساختند، و از آن جمله: تصویب نامهای از شورای اصحاب بود که عمر در دوران خود آن را مقرر کرده بود و برخی احکام و مقررات را به مشورت صحابه میگذاشت و طبق نظر اکثریت آنها اجرا میکرد و اکثریت هم از میل و رغبت او پشتیبانی میکردند، عمر در دوران تصدّی امر خلافت از این گونه مقرّرات بسیار به وجود آورد که جزء سنّت حکومت اسلامی شد، مانند حکم به بریدن دست دزد از مچ دست و پا از مفصل پا، با اینکه پیامبر فقط انگشتان دست را میبرید و انگشتان پا را و خود کف دست و قسمت عقب پاها را بجا میگذاشت، و مانند حکم سه طلاق به یک صیغه، و مانند اینکه فروش ام الولد را منع کرد. اگر چه فرزند او بمیرد، و خودش گفت: من چنین در نظر گرفتم و این رأی من است و آن را بر مردم اجرا کرد، و مانند حکم به اینکه گواهی موالی یعنی تازه مسلمانان جز نژاد عرب را در محاکم نپذیرند.و دیگر همین اعلامیۀ عمر است که گفت: دو متعه در زمان پیامبرحلال بودند ومن آنها را حرام کردم و بر آنها کیفر میکنم: حج تمتع و متعه زنان. (نهج الحق و کشف الصدق، ص 282 و 525؛ الإرشاد فی معرفۀ حجج الله علی العباد، ج 1، ص 174؛ الکافی، ج 8، ص 61؛ علی نقل صحیح مسلم، ج 1، ص 395؛ سنن البیهقی، ج 7، ص 206؛ علی ما حکاه الغدیر، ج 6، ص 210؛ شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 182)
حال آیا این مسألۀ مشروعیتِ حجّ تمتّع که در حجۀ الوداع مطرح شد، معنایش این است که در 22 سال قبل، حجّ تمتّع جزو احکام اسلام نبوده است و یا اینکه مصلحت اقتضا نمیکرده مشروعیت حجّ تمتّع بیان گردد و بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وحی نازل شود؟!
اینها همه گویای این است که مصالحی درکار بوده که اقتضا میکرده احکام الهی به صورت تدریجی پیاده شود.
شاهد دوم ما بر این مطلب، ظهور و بروز بعضی از روایات و احادیث، هنگام ظهور حضرت بقیۀ الله الاعظم روحی له الفداء، و تبیین و معرفی یک سری از احکام واقعی اسلام در آن زمان به مردم و مرحلۀ اجرا و پیاده کردن آنها است.(1)این به آن معنا است که تا پیش از ظهور، جامعه آمادگی درک این مسائل را ندارد و پذیرای پیاده شدن آن نیست؛ ولی زمانی که حضرت بقیۀ الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور کنند، عقول بشر رشد کرده و حقّانیت حضرت کاملاً روشن است و مردم پذیرای همه احکام اسلام هستند.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (علیه السلام) دَعَا النَّاسَ إِلَی الْإِسْلَامِ جَدِیداً وَ هَدَاهُمْ إِلَی أَمْرٍ قَدْ دُثِرَ فَضَلَّ عَنْهُ الْجُمْهُورُ وَ إِنَّمَا سُمِّی الْقَائِمُ مَهْدِیّاً لِأَنَّهُ یَهْدِی إِلَی أَمْرٍ قَدْ ضَلُّوا عَنْهُ وَ سُمِّی بِالْقَائِمِ لِقِیَامِهِ بِالْحَق. (الإرشاد، ج 2، فصل سیرۀ الإمام المهدی (علیه السلام)، ص 382) چون قائم آل محمد ظهور کند مردم را به اسلام تازه دعوت میکند و آنها را به آثاری که بر اثر ظلم و بیدادگری از میان رفته و کهنه شده و مردم از آنها بیخبر مانده رهبری میفرماید و قائم را از آن نظر مهدی گفتهاند که مردم را به آیینی که مسلمانان از دست دادهاند هدایت میکند و او را به آن جهت قائم خواندهاند که برای ابراز حق و ظهور آن قیام میکند.رَوَی أَبُو خَدِیجَۀَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (علیه السلام) جَاءَ بِأَمْرٍ جَدِیدٍ کَمَا دَعَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) فِی بُدُوِّ الْإِسْلَامِ إِلَی أَمْرٍ جَدِید. (همان) چون قائم آل محمد ظهور کند دستور تازه میآورد چنانچه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) درآغاز اسلام، دستور تازه آورد.
درس سی و هفتم(1)1 آشنایی و مبارزه با وهابیّت
طرح مسألۀ وهابیت و نقد آن اهمیّت و ضرورت بسیار زیادی دارد(2)و شاید بتوان
1) (1) - این درس در جلسۀ سیصد و بیست و چهارم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . برای شناخت وهابیت و آگاهی از خطرات آنها نسبت به دین اسلام، باید این مسلک انحرافی را از زوایای مختلف مورد مطالعه و بررسی قرار دارد، از جمله: نحوۀ پیدایش و به وجود آمدن این فرقه و طرز تفکر آنها نسبت به دین و اولیای الهی و شعائر اسلامی و عملکرد آنها در حوزۀ اجتماع و سیاست و....الف - مسلک وهابیت، منسوب به محمد بن عبدالوهاب نجدی است و علّت این که آن را به خود شیخ محمد نسبت ندادهاند و نگفتهاند «محمدیه» به این جهت بوده است که مبادا پیروان این مذهب، نوعی شرکت در نام پیامبر پیدا کنند.محمد بن عبدالوهاب، در سال 1115 هجری قمری در شهر «عیینه» چشم به جهان گشود. از کودکی به کتابهای تفسیر، حدیث و عقاید، علاقه داشت و از همان دوران جوانی، اعمال مذهبی مردم «به خدا» را زشت میشمرد، وی به مدینه رفت و در آن جا توسل مردم به پیامبر را ناپسند شمرد. محمد بن عبدالوهاب، بعد از مرگ پدر، افکار و عقاید خود را - که قبلاً از سوی ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم پیریزی شده بود - اظهار کرده و به تبلیغ و ترویج و رسمیت دادن آن همت گماشت.ب - وهابیان معتقدند: هیچ انسانی، نه موحد است و نه مسلمان؛ مگر اینکه اموری را ترک کند. این امور عبارت است از:- به وسیلۀ هیچ یک از و اولیای خدا و رسولان به خدا توسل نجوید و در صورت توسل در راه شرک گام نهاده و مشرک است.- زائران به قصد زیارت به آرامگاه رسول خدا نزدیک نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذارند و در آن جا دعا نخوانند و نماز نگزارند و ساختمان و مسجد روی قبر نسازند.- از پیامبر (صلی الله علیه و آله) طلب شفاعت نکنند.- زیارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه برای آنان، شرک است.- وهابیان بر این باورند که مسلمانان، در گذر روزگار از آیین اسلام منحرف شدهاند.6. هر گونه مراسم تشییع جنازه و سوگواری حرام است.این منطق خشک و بیپایه، در تقابل با منطق وحی قرار دارد؛ چرا که قرآن در موارد یاد شده نظراتی صریح و مخالف وهابیّت دارد:- (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّۀَ فِی الْقُرْبی)؛ بگو: از شما [در برابر ابلاغ رسالتم] هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان [یعنی اهل بیتم] نمیخواهم. (شوری: آیه 23)یکی از مصادیق ابراز علاقه به خاندان رسالت و اهل بیت و ذوی القربی، قبرهای آنان و تعمیر قبرهای ایشان است. این راه و رسم در میان ملتهای جهان وجود دارد و یک نوع سنّت عرفی به حساب میآید.- (فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً)؛ گفتند: ساختمانی روی [جایگاه] آنان بنا کنید [تا از دیدهها پنهان بمانند] البته پروردگارشان به آنان داناتر است.- ولی آنان که بر کارشان [نسبت به اصحاب کهف] پیروز شدند، گفتند: به یقین مسجدی روی [جایگاه] آنان بنا خواهیم کرد. (کهف: آیه 21)هنگامی که وضع اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن شد و مردم به دهانۀ غار آمدند، دربارۀ مدفن آنان دو نظر ابراز داشتند. آیه شریفه متذکر آن میشود و انتقاد یا لحن اعتراضی نسبت به نظر آنان ندارد. با توجه به آیۀ شریفه، هرگز نمیتوان تعمیر قبور اولیای الهی و صالحان را عملی حرام یا حتی مکروه قلمداد کرد، بلکه آیۀ شریفه، به نوعی تشویق میکند که برای بزرگداشت اولیا و صالحان و حفظ قبرهای آنان، باید کوشید.- (وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِنات)؛ برای گناه خود و مؤمن و مؤمنان استغفار کن. (محمد، آیه 19)- (صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ)؛ بر آنان دعا کن زیرا دعای تو مایۀ آرامشی برای آنان است. (توبه، آیه 103)- (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحیماً)؛ و اگر آنان هنگامی که [با ارتکاب گناه] به خود ستم کردند، نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر هم برای آنان طلب آمرزش میکرد، به یقین خدا را بسیار توبهپذیر و مهربان مییافتند. (نساء، آیه 64)این آیات بیانگر این است که طلب آمرزش پیامبر در حق افراد، کاملاً مؤثر و مفید است و موضوع شفاعت پیامبر و دعای آن حضرت، نه تنها در آیات صریح، بلکه در احادیث عامه و خاصه و سیرۀ صحابه نیز مشهود است.ج) وهابیان قائل به جنگ با دیگر فرقهها و مذاهب اسلامی هستند و مدعیاند که یا باید به آیین وهابیت درآیند یا جزیه دهند. آنان مخالف خود را متهم به کفر و شرک میکنند و اموال، نفوس و ناموس آنان را حلال میدانند. خلاصه این که، آیات قرآنی وارده دربارۀ شرک و کفر را بر مسلمانان مخالف خود منطبق میکنند و این بزرگترین ضربه به پیکر جامعۀ اسلامی و مسلمانان است.با این تفکر بسته و خشک وهابیت بود که وقتی سعودیها در سال 1344 هجری قمری بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلّط یافتند، مشاهد متبرکۀ بقیع و آثار خاندان رسالت و صحابۀ پیامبر را در هم شکسته و از بین بردند.برای اطلاع از نحوۀ عملکرد و کارهایی که وهابیت در حوزۀ اجتماع و سیاست انجام دادهاند و نگرش آنان نسبت به مسائل اجتماعی، باید به کتابهای تاریخی مراجعه کرد. چهرۀ خشن و متعصب وهابیت، در عرصۀ سیاست، حکومت و مردمداری، همان بود که طالبان در عمر موقت سیاسی خود در کشور افغانستان به منصّۀ ظهور نشاندند. خون مردم مسلمان را بی محابا به زمین ریختند. عرض و ناموس مسلمانان را هتک کردند و از اسلام یک چهرۀ زشت، خشن و عقب مانده برای جهانیان ترسیم کردند.بنابراین وهابیت، هم در نحوۀ پیدایش و انعقاد تفکّر، مبغوض علمای فرقههای مختلف مسلمانان بوده است و هم در نگرش نسبت به مسائل دینی مورد رد عالمان قرار گرفته است. حتی اولین کتابی که در ردّ وهابیت نگاشته شده (الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه) توسط برادر محمد بن الوهاب (سلیمان بن عبدالوهاب) نوشته شده است.این فرقه در عرصۀ سیاست نیز جاده صاف کن دشمنان دین و اسلام بودهاند؛ این آیین و مسلک، ساخته و پرداختۀ انگلیسیها است و چه ضربه و ضرری محکمتر و بیش از این بر اسلام و مسلمانان میتوان تصور کرد.چند عامل را میتوان در ارتباط با گسترش این فرقه نام برد:- تشدید فعالیتهای تبلیغاتی و فرهنگی وهابیت در داخل ایران و حوزههای مسلمان نشین خارجی (نظیر حوزۀ قفقاز، بالکان و سایر کشورهای مجاور ایران) که آمادگی بیشتری برای تأثیرپذیری از انقلاب اسلامی ایران در آنها مشاهده میشود، وهابیت به عنوان جریانی انحرافی در جهان اسلام و وابسته به استعمارگران، وظیفۀ جلوگیری از تداوم و گسترش جریان اسلام گرایی اصیل را که به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی در سطح جهانی در حال پیشرفت است بر عهده داشته و از این رو تخریب و ایجاد تزلزل در مبانی فکری و اعتقادی شیعیان به عنوان محور اصلی این جریان را دنبال میکند؛ از این رو، در سالهای اخیر در جهت همسویی با تهاجم فرهنگی و نظامی آمریکا علیه کشورهای اسلامی و به خصوص ایران، فعالیتهای تبلیغی خود را در ایران توسعه بخشیده است؛ البته در مقابل این تهاجم، حوزههای علمیه و نظام اسلامی، اقدامات و تدابیر امنیتی و فرهنگی مناسبی را - هر چند ناکافی - به کار گرفتهاند.- وهابیت به دلیل افکار اعتقادی خاصی که در باب شفاعت، توسل، شرک و مانند آن دارد در تعارض کامل با مذهب شیعه است؛ هر چند اکثریت فرقههای اهل سنت با تفکرات این گروه مخالفند؛ از این رو، گروه یاد شده همواره در تلاش است تا با تبلیغات سازمان یافته (اعم از کتاب، مقاله، سخنرانی و مانند آن) شیعه را بیشتر بکوبد.- خطر بزرگتر این گروه، روشهای دور از منطق اسلامی است که در برخورد با دنیا پیش گرفته است؛ از جمله، ظهور گروه طالبان و القاعده (به رهبری ملاعمر و اسامه بن لادن) - که سبب بهانه جویی غربی ها شد - که مسلمانان را به تروریسم و خشونت و مخالف تمدن معرفی کنند تا جایی که دست قدرتهای استعماری غرب به خصوص آمریکا را در منطقه باز گذاشته و زمینۀ دخالتهای نظامی و سیاسی آنان در کشورهای اسلامی را فراهم ساخته است؛ افغانستان و عراق دو نمونۀ بارز این دخالتها به شمار میآیند.
گفت که در این زمینه مسامحه شده یا مقدّماتش فراهم نبوده است.
به یاد دارم که چند ماه قبل از ارتحال حضرت امام 1 برای ارائۀ گزارش مسائل حوزۀ علمیه خدمت ایشان رسیدم. ایشان، که همیشه پنجاه سال آینده را قبل از دیگران میدید، در آن موقع فرمودند: خوب است بلکه لازم است که مسألۀ وهابیت و نقد افکار و جوابهای شافی و کافی به شبهات آنها در حوزه مطرح و تدریس شود و طلبهها در جریان مسائل آن قرار بگیرند.(1)با قطع نظر از اخباری که از کشورهای مختلف اسلامی خصوصاً از پاکستان - که آیندۀ بسیار خطر ناکی دارد - میرسد که متأسفانه نه تنها میان روحانیت اهل تسنّن بلکه میان روحانیت شیعه نیز دو گروه به نام وهّابی وغیروهّابی ایجاد شده است؛ در حالی که نفس عنوان وهّابی برای یک روحانی شیعه شرمآور است.(2)
1) (1) . زمانی که ما در شورای مدیریت بودیم احساس کردیم برای دوستان و طلّاب در سطح عموم و طلّاب خارجی به طور خاصّ باید برنامۀ فشردهای برای آشنایی با مسائل و شبهات وهّابیت و جواب آنها - مخصوصاً با آن تأکید امام بزرگوار - در دوازده سیزده جلسه داشته باشیم؛ لذا از برادر و دوست عزیزمان آیت الله سبحانی تبریزی، که به نظر ما بیشتر از دیگران در این رابطه مطالعه، تحقیق، مقاله وکتاب داشته و هم در دورههای متعدّد در جاهای مختلف این بحث را مطرح کردهاند، تقاضا کردیم که بحثی را پیرامون این موضوع داشته باشند، ایشان هم پذیرفتند و بحث را شروع کردند. (این حاشیه از متن فرمایشات مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی است.)
2) (2) . سؤال: آیا وهابیت ارتباطی با شیعه و سنی دارد؟ سیر تشکیل آن چیست؟پاسخ: فرقۀ وهابیت ربطی به تشیع ندارد، حتی علمای اهل تسنن نیز این فرقه را قبول ندارند و حتی در رد آن از طرف دانشمندان سنی و شیعی رسالههای متعددی نگاشته شده است.وهابیگری بر اساس سلفیگری استوار است که با هر نوع تجدد و دگرگونی حتی در زندگی مخالف است و علاوه بر آن این مکتب جعلی را محمد بن عبدالوهاب به وجود نیاورده است بلکه این تفکر در قرن هشتم توسط احمد بن تیمیه پایهگذاری و توسط او و شاگردش ابن قیم جوزی تقویت گردیده است. و مخالفتهایی که از سوی فرقههای مختلف مسلمانان - خصوصاً نقدها و ردّیههایی که دانشمندان اهل سنت بر آن کردند - موجب شد که این مکتب مطرود و منزوی شود تا این که در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهاب حنبلی، این فرقه دوباره جان گرفت و از حالت انزوا بیرون آمد؛ اما این بار با زور وقدرت شمشیرمحمدبن سعود (جدآل سعود) همراه گشت.
یکی از دوستان اهل علم که اخیراً به کشور آذربایجان رفته بود نقل میکرد که در بخشی به نام قره باغ در کشوری که تازه میخواهد از زیر بار کمونیست خارج میشود، حوزۀ علمیه ای از شیعه با امکانات بسیار ضعیف، در حدود سیصد طلبه دارد؛ اما در مقابل این مدرسه در همانجا حوزه ای از وهابیّت - با حدود ده هزار طلبه - دایر است.
ببینید وهابیت چقدر توانسته در آنجا نقش پیدا کند، البته درست است که ما فاقد آن امکانات و پولهای گزافی که آنها صرف تبلیغ این مکتبِ سرتاپا سیاسی و استعمارگرانه میکنند، هستیم؛ اما نباید از لحاظ امکانات علمی و تبلیغی و مبارزۀ علمی و تبلیغی محرومیت داشته باشیم.
این خطر بزرگی است که اینها در بسیاری از مرزهای ما - در سیستان و بلوچستان، در استان هرمزگان و بخشی از اطراف گرگان و گنبد - رسماً مشغول تبلیغات سوء هستند و امکانات عجیب و غریبی هم در اختیار مبلّغان خود قرار دادهاند.(1)
1) (1) . سؤال: چرا عقاید وهابیت در جامعۀ ما به راحتی گسترش مییابد و هیچ مسئول یا ارگانی برای جلوگیری از پیشرفت آن اقدام نمیکند؟پاسخ: چند عامل را میتوان در ارتباط با این موضوع نام برد:- متأسفانه علی رغم اقدامات فوق، آن گونه که شایسته است به این مسألۀ توجه جدی - به ویژه از سوی دستگاههای فرهنگی کشور نشده است و علاوه بر ناهماهنگی هایی که میان این مراکز با حوزههای علمیه مشاهده میشود به رواج اختلافات جناحی و حزبی و سیاسی شدن مسائل و غفلت از مسائل اساسی، فضای مساعدی را برای سوء استفادۀ دشمنان فراهم ساخته است.- وجود مشکلات و معضلات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی - به ویژه در مناطق اهل تسنن - باعث بهرهبرداری وهابیت و ترویج عقاید موهوم خود با استفاده از امکانات مالی فراوان شده است.مسلماً هرگونه برخورد در جهت مقابله با این جریان باید ضمن توجه اساسی به زمینههای فوق و کوشش دولت در بهبود وضعیت اقتصادی و اجتماعی جامعه همراه باشد، باید اولویت را به راهکارهای فکری و فرهنگی داد و با تقویت مبانی فکری و اعتقادی جوانان شیعه، آنان را در برابر شبهات فکری و عقیدتی وهابیت، واکسینه کرد.البته دستگاههای امنیتی و انتظامی نیز میتوانند با زیرنظر داشتن کلیۀ تحرکات وهابیت و جلوگیری از اقدامات مرموز آنان، به انجام هر چه بهتر وظایف خود همت بگمارند.
امیدوارم خداوند تبارک و تعالی همۀ ما را در راه تبلیغ و ترویج دین، مورد تأیید و توفیق خود قرار دهد.
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
درس سی و هشتم(1)1 درس اخلاق در حوزه
مناسب است که روزهای چهارشنبه همۀ اساتید بزرگوار، یک آیه، روایت یا مطلبی اخلاقی را بیان کنند و این به صورت یک سنت جاریه، در درسها مطرح شود - ان شاء الله تعالی -.
البته، آقایان طلاب هم از بعضی اساتید بزرگوار که شاید توجهی ندارند تقاضا کنند که در هفته - هر چند و لو یک ربع ساعت - دربار مسائل اخلاقی صحبت بفرمایند. و این از سفارشهای امام بزرگوار 1 است. هرگاه ما در رابطه با امور حوزه خدمت ایشان شرفیاب میشدیم و گزارشاتی را عرض میکردیم، از ایشان میخواستیم که رهنمودی داشته باشند. شاید اگر هم اوقات این چنین نبود، غالباً ایشان در رابطۀ با مسائل اخلاق در حوزه، خیلی تأکید داشتند حتی با این که در رابطه با هیچ درسی، استاد تعیین نمیکردند گاهی به بعضی از اساتید هم اشاره میفرمودند که خوب است فلان شخص در حوزه، درس اخلاق داشته باشد. این تأکیدها از اهتمام ایشان به این امر خبر میدهد.
یکبار که خدمت رهبر بزرگوارمان حضرت آیت الله خامنه ای زید عزه رسیده بودیم، ایشان مطلبی را گفتند که من آن را نشنیده بودم. میفرمودند: ما در مشهد در
1) (1) - این درس در جلسۀ صد و شصت و هفتم ایراد گردیده است-
درس مرحوم آیه الله آقای میلانی (ره) تعالی شرکت میکردیم، ایشان هر شب کتاب «تحف العقول» را سر درس میآوردند و اول یک روایتی را میخواندند، اگر این روایت احتیاجی به بیان نداشت، به همان خواندنش اکتفا میکردند، اگر به توضیح احتیاج داشت، مقداری دربار آن روایت توضیح میدادند، بعد هم وارد درس اصلی میشدند.
اولین چیزی که جامعه در برخورد با یک روحانی به آن توجه میکند اخلاق است. البته نه به آن معنای عرفیِ خاص که عبارت است از خوشرویی و خوش برخورد با مردم که البته این خود یک مرحله است. معنای اخلاق این است که طلبه به عنوان یک فرد متعبّد به جمیع دستورات اسلام و مجموعۀ فضائل اخلاقی در جامعه تجسم داشته به این عنوان که وجه اصلیِ همّت او اسلام و مسائل اخروی است و مسائل دنیوی برای او به عنوان غایت و هدف اصلی واقع نشده است، مطرح باشد.
اگر خدای ناکرده مسائل مادّی، زرق و برق دنیا، مسائل انحرافی وکارهای غیر مشروع در جامعه و روحانیت ما شیوع پیدا کند و ما آن حیثیت اصلی را از دست بدهیم آن روز، روزی است که روحانیت سیر نزولی خود را طی خواهد کرد.
برادران!؛ من نمیگویم خود، عامل به این حرفها هستم؛ ولی به این امور اعتقاد دارم. دعا کنید من هم مثل شما، همگی بتوانیم یک سرباز واقعی، یک خدمتگذار و روحانی مورد رضای حضرت بقیه الله روحی له الفداء باشیم. امیدوارم خداوند روح پر فتوح امام بزرگوار (ره) تعالی را با اجداد گرامش محشور بفرماید.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس سی و نهم(1)1 تأثیر درس اخلاق
هنگامی که ما تازه طلبه شده بودیم، امام بزرگوار 1 در روزهای جمعه، یک ساعت مانده به غروب در مدرس فیضیه - شبستان زیر کتابخانه - سالها درس اخلاق میفرمودند و علاوه بر طلاب و فضلا، عدهای از بازاریهای آگاه، متدین و علاقهمند هم در درس ایشان شرکت میکردند. و عجیب این است که، میبینیم کسانی که در درس اخلاق امام حاضر بودند، هنوز از یک حالت خاصّی برخوردارند(2)همان تربیتها و جلسات چند ساله، اینها را برای همیشه تربیت کرده است.
در زمان زعامت مرحوم آیتالله آقای بروجردی (قدس) مدتی هم مرحوم آیتالله میرزا علی آقای شیرازی (قدس) - که ساکن اصفهان بودند و به مسائل دنیوی بیاعتنا بوده و توجه کامل به مسائل اخروی داشتند و شهید مطهری (ره) تعالی در بعضی از کتابهایشان از شخصیت این مرد بزرگ تجلیل زیادی میکنند(3)- به قم تشریف
1) (1) - این درس در جلسۀ سیصد و هشتاد وچهارم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): قَالَتِ الْحَوَارِیُّونَ لِعِیسَی: یَا رُوحَ اللَّهِ! مَنْ نُجَالِسُ؟ قَالَ مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ وَ یَزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ وَ یُرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَۀِ عَمَلُه. (کافی، ج 1، باب مجالسۀ العلماء وصحبتهم، ص 39) حواریین به عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام گفتند: یا روح اللَّه! با که بنشینیم؟ فرمود: با کسی که دیدارش شما را به یاد خداوند اندازد و سخنش دانش شما را زیاد کند و کردارش شما را به آخرت تشویق کند.
3) (3) . سیری در نهج البلاغه، ص 14 11.
آوردند، ما کم و بیش در جلسات ایشان حضور پیدا میکردیم و انصافاً یک حال خوبی برای ما به وجود میآمد. ولی متأسفانه مدت آن کوتاه بود و در حقیقت حوزۀ علمیه قم نتوانست - آن گونه که شاید و باید - از ایشان استفاده کند و ایشان هم نتوانستند در قم سکونت داشته باشند.
تربیت، این چنین محقق میشد نه با صرف گفتن یکسری اصطلاحات و...، بلکه به معنای واقعی تربیت بود. به هر حال مُدرّس اخلاق غیر از استاد فقه، اصول، فلسفه و سایر علوم است. باید در او ویژگیهایی باشد و واقعاً خودش به تربیت اخلاقی تربیت شده باشد.
آنچه مهم میباشد این است که برای تربیت چنین افرادی برای آیند حوزه چه راهی را باید انتخاب کرد و چگونه میتوان به این هدف رسید؟ برای تربیت استاد در موارد دیگر، راه خیلی آسان و معمولی است وخود طلاب نوعاً این راه را با ذوق و شوق طی میکنند و بحمدالله تعالی بسیاری هم موفق میشوند؛ اما در رابطه با اخلاق، اتخاذ یک نظر و پیشنهاد برای تربیت تعدادی مربی اخلاق درجهت استفاده و بهر کاملِ حوزه در آینده، بسیار مشکل است.
هم اکنون بعضی از بزرگان هستندکه امام بزرگوار هم به بعضی از آنها اشاره کردهاند و میفرمودند: از ایشان استفاد اخلاقی کنید، اما ایشان یا به علت کهولت سن یا دلالیل دیگر، معمولاً در اختیار حوزه و طلبه ها نیستند و کمتر از وجودشان استفاده میشود. بالاخره هم جهات اخلاقی برای طلبه ها و هم تربیت مربی اخلاق برای آیند حوزه، یکی از مشکلات بزرگی است که ما با آن روبرو هستیم و راه قابل توجهی هم برای آن پیدا نکردهایم.
اما از باب این که گاهی اوامر اضطراریّه هم به جای اوامر اختیاریّه مطرح میشود، من و امثال من هم میآییم و مباحثی را به عنوان اخلاق مطرح میکنیم، بالاخره اهمیت معارف اخلاقی بسیار مهم است - به ویژه برای روحانیت - چراکه روحانیت، با عمل و اخلاق، با کیفیت معاشرت و برخوردش و با اجتناب از معاصی، بیشتر از بیانش میتواند در جامعه نفوذ کند.
عملِ یک روحانی در صورتی که فریبکاری نباشد بکله واقعی و خالی از نقایص اخلاقی باشد، جاذبۀ زیادی داشته و نقش بسزایی دارد و من در مواردی - از جمله
در بعضی از مسافرتها - امتحان کردهام. البته میخواهم این را به عنوان مثال عرض کنم نه اینکه این جاذبه در من وجود دارد:
اوایل ماه شعبان به بندر لنگه تبعید شدم، صاحب آن حسینیه ای که در آن سکونت داشتم، کسی را از مشهد دعوت کرده بود تا در ماه رمضان منبر برود. آن آقا شب اول یا یک شب قبل از اول ماه رمضان، وارد شد. جوانی نسبتاً فاضل بود و بعد که منبرش را دیدم، منبرش هم بسیار جالب و خوب بود. ایشان هم در آن حسینیه با ما ساکن شد، هیچ گونه آشنایی قبلی با هم نداشتیم، من او را قطعاً ندیده بودم، او هم اگر مرا دیده بود از نزدیک با من صحبتی نکرده بود. ماه رمضان شروع شد و با هم آنجا بودیم و بالاخره با هم مأنوس شده بودیم. دهۀ دوم ماه رمضان پیش آمد، این بیچاره مجبور بود به علت گرمی زیاد هوا، روزی چند نوبت در آب سرد حوضی که در آن حسینیه بود، برود، و آب آنجا هم از آب دریا و پر از نمک و... بود، بالاخره به گوش درد عجیبی مبتلا شد، به طوری که از شدت ناراحتی فریاد میزد، او را به بیمارستانی که آنجا بود بردیم، دستوری به او دادند، آمد و این دستور را عمل کرد و یکی دو روزه حالش بهتر شد، ولی مجدداً به گوش درد شدیدتری مبتلا شد، به طوری که من بر حال او متأثر میشدم. تقریباً اواخر دهۀ دوم بود، به او گفتم: فلانی! من اگر جای تو بودم دیگر اینجا نمیماندم، ما تبعیدی هستیم و مجبوریم؛ اما تو با این شرایط، مجبور نیستی اینجا باشی، او هم تأملی کرد. به ذهنم خطور کرد که نکند ایشان به علت مسائل مالی حاضر نیست برگردد، از این رو، به او گفتم: اگر شما روی این جهت فکر میکنید، من حاضرم با صاحب مجلس صحبت کنم و از او بخواهم تمام آن پولی را که بنا است در یک ماه به شما بدهد، همین حالا بدهد، شما هم پول را بگیر و برو و به معالجۀ خودت بپرداز. خب دیگر حرفی از این روشنتر و بالاتر نبود. ایشان گفت: خیر، بحث پول نیست، گفتم: پس چیست؟ گفت: مسأله این است که من حساب کردم اگر ده روز دیگر پیش شما بمانم بهتر از این است که الآن بروم. این اخلاق خوش و قدرت جذب یک روحانی است.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
درس چهلم(1)1 اخلاق در خانواده
اخلاق و رفتار نسبت به خانواده، بسیار حساس و مهم است. انسان باید درطرز سلوک با خانواده مراقبت زیادی داشته باشد.(2)طلبه باید از وقت خودش حداکثر استفاده را ببرد و حتی یک لحظه از فرصتها را تلف نکند و جداً به خودش اجازه ندهد که حتی یک لحظه بیکار بماند؛ ولی گردش و تفریح، حق خانواده است و جزو برنامههایی است که در جای خودش ضرورت دارد.
من و شما در این رابطه با افراد عادی تفاوت زیادی داریم. اخلاق شما در خانواده باعث میشود آنان فکر کنند که هم طلبهها از جهت اخلاق چنیناند و با زن و بچ خود این گونه رفتار میکنند.
من و شما که عهدهدار حفظ اعتقادات مذهبی جامعه هستیم، قبل از جامعه باید عقاید زن و بچۀ خودمان را در رابطه با اسلام و روحانیت حفظ کنیم؛ به طوری که
1) (1) - این درس در جلسۀ یکصد و پنجاه و یکم و درس خارج اصول معظم له و درس دویستم سیری کامل در اصول فقه، ج 3، ص 189 بیان شده است-
2) (2) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَلْقَی اللَّهَ طَاهِراً مُطَهَّراً فَلْیَلْقَاهُ بِزَوْجَتِه. (نوادر راوندی، ص 12) هر کس میخواهد خداوند را در حالی ملاقات کند که پاکیزه و پاک از گناه باشد، باید که با همسر خویش به ملاقات خدا برود.
همسر یک اهل علم بفهمد که چه مزیّتی دارد، یعنی ببیند طرز سلوک شوهرش با اهل خانواده - به عنوان این که یک روحانی است - با دیگران فرق دارد نه این که طوری با آنان رفتار کنیم که مردم عوام با همسرانشان برخورد میکنند.
اخلاق و رفتار من و شما باید به تمام معنا اسلامی بوده به طوری که جامعه از ما انتظار دارد و همین سبب میشود که فرزندانمان راه ما را ادامه دهند.
از این رو، باید توجه داشته باشیم که همگام به تحصیل علم - هر مقدار هم که به علم علاقه داریم - باید حقوق خانواده، حق تربیت فرزند را - که عمدهاش همان تربیت عملی و کیفیتِ رفتار پدر در رابطه با فرزند است رعایت کنیم. پس از آن، تربیتهای قولی در کنار تربیتهای عملی، میتواند مؤثر باشد. بزرگان ما در این رابطه بهترین اسوه و الگو هستند.
متأسفانه بسیار زیاد دیده میشود که از چند پسر فلان اهل علم حتی یکی هم حاضر نیست رشتۀ پدر را دنبال کند و اصلاً علاقه مند نیست! که در اکثر موارد باید اشکال را در پدر دید، اگر پدر به عنوان یک روحانی جاذبه داشت، لااقل یکی دونفر از فرزندانش علاقه مند میشدند(1). اینها مسائل جزیی نیست، جای تأسف است.
من ولادتم در قم بوده و والده مکرمه ما هم قمی است، از این رو نسبت به مسائل قم با اطلاع هستم. در همین قم بیوتات بسیار مهمی از علما وجود داشته که الان حتی یک روحانی در تمام فامیلشان وجود ندارد. در حالی که شاید سی سال قبل، سی یا چهل نفرشان اهل علم بودند. اگر ما این موضوع را ریشه یابی کنیم میبینیم مقداری از مسئولیت متوجه پدران بوده است؛ چون جاذبه نداشتند و نتوانستند بچه ها و اقوامشان را جذب کنند.
همین اواخر شنیدم که امام بزرگوار تا همان روزهای آخر حاضر نبود بدون
1) (1) . جاذبه و روش صحیح مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی موجب شد که خلف صالحی را برای اسلام، عالم تشیع و حوزههای علمیه به یادگار بگذارند. حضرت آیت الله استاد محمد جواد فاضل لنکرانی یکی از اساتید مبرز خارج حوزۀ علمیه قم میباشند و درس باشکوهی داشته و آثار و برکاتی که از والد معظمشان باقی مانده است مانند مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام را با همان کیفیت ادامه میدهند.
همسرش حتی یک مرتبه غذا بخورد. ببینید این کار چقدر میتواند در روح یک همسر اثر داشته باشد.(1)حال؛ اگر زوج جوان باشند، شاید همان حضور سر سفره باعث التذاذ است، اما در آن سنین که دیگر این حرفها مطرح نیست، این رفتار از روی عواطف انسانی و رعایت حق او است.
کسی که مقامش به جایی رسیده بودکه دنیا آن هم دنیای ابر قدرت، او را به عظمت، لیاقت، شوکت و به علوِّ همت میشناخت و در برابرش سر تعظیم فرود میآورد، با این حال در رابطه با مسائل داخلی و خانوادگی، این قدر مراقب بود و حدود و حقوق آن را رعایت میکرد.
ما نیز باید تا لحظ آخر مواظب حقوق همسرمان باشیم و تربیت و آداب اسلامی را پیاده کنیم.(2)
1) (1) . عَنْ أَبِی الْحَسَنِ (علیه السلام) قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَی أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) فَقَالَ (علیه السلام) لَهُ: هَلْ لَکَ مِنْ زَوْجَۀٍ؟ قَالَ: لَا فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ:: لَا أُحِبُّ أَنَّ لِی الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا وَ أَنْ أَبِیتَ لَیْلَۀً وَ لَیْسَ لِی زَوْجَۀٌ، ثُمَّ قَالَ: إِنَّ رَکْعَتَیْنِ یُصَلِّیهِمَا رَجُلٌ مُتَزَوِّجٌ أَفْضَلُ مِنْ رَجُلٍ عَزَبٍ یَقُومُ لَیْلَهُ وَ یَصُومُ نَهَارَه. (مکارم الأخلاق، فصل 1، ص 197) از امام هفتم (علیه السلام) منقول است: مردی خدمت امام باقر (علیه السلام) آمد، حضرت به او فرمود: همسر گرفتهای؟ گفت: خیر، امام (علیه السلام) فرمود: دوست ندارم که همۀ دنیا از من باشد ولی یک شب بدون همسرم بخوابم، و بعد فرمود: دو رکعت نماز همسر دار بهتر است از این که فرد مجرّدی شب را نماز گزارد و روز را روزه دار باشد.
2) (2) . عن الصادق (علیه السلام):... لَا غِنَی بِالزَّوْجِ عَنْ ثَلَاثَۀِ أَشْیَاءَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ زَوْجَتِهِ وَ هِیَ: الْمُوَافِقَۀُ لِیَجْتَلِبَ بِهَا مُوَافَقَتَهَا وَ مَحَبَّتَهَا وَ هَوَاهَا وَ حُسْنُ خُلُقِهِ مَعَهَا وَ اسْتِعْمَالُهُ اسْتِمَالَۀَ قَلْبِهَا بِالْهَیْئَۀِ الْحَسَنَۀِ فِی عَیْنِهَا وَ تَوْسِعَتُهُ عَلَیْهَا وَ لَا غِنَی بِالزَّوْجَۀِ فِیمَا بَیْنَهَا وَ بَیْنَ زَوْجِهَا الْمُوَافِقِ لَهَا عَنْ ثَلَاثِ خِصَالٍ وَ هُنَّ: صِیَانَۀُ نَفْسِهَا عَنْ کُلِّ دَنَسٍ حَتَّی یَطْمَئِنَّ قَلْبُهُ إِلَی الثِّقَۀِ بِهَا فِی حَالِ الْمَحْبُوبِ وَ الْمَکْرُوهِ - وَ حِیَاطَتُهُ لِیَکُونَ ذَلِکَ عَاطِفاً عَلَیْهَا عِنْدَ زَلَّۀٍ تَکُونُ مِنْهَا وَ إِظْهَارُ الْعِشْقِ لَهُ بِالْخِلَابَۀِ وَ الْهَیْئَۀِ الْحَسَنَۀِ لَهَا فِی عَیْنِهِ. (بحارالأنوار، ج 75، باب 23، ص 190) مرد باید در ارتباط با زن و همسر خود حتما این سه خصوصیت را داشته باشد: 1. موافقت و خوش اخلاقی با همسر که موجب جلب توافق همسر نیز میشود و محبت و علاقۀ او را تحکیم میکند. 2. قیافه و ظاهر آراسته داشته باشد که موجب تمایل بیشتر همسرش گردد. 3. وسعت به او ببخشد (در خورد و خوراک و پوشاک). و هر زنی باید میان خود و شوهری که با او توافق دارد سه خصوصیت داشته باشد: 1. از هر پلیدی خود را نگه دارد تا شوهرش در حال خوشی و ناخوشی به او اطمینان پیدا کند. 2. نگهداری و مراقبت از شوهر (پیوسته نیازمندیهای شوهر را متوجه باشد و در رفع آنها بکوشد) که این خود موجب محبت و علاقه شوهر میشود و از لغزش همسرش اگر پیشآید چشمپوشی میکند. 3. و اظهار عشق نسبت به او با سخنان محبتانگیز، و خود را برای شوهر با شکل و قیافهای بیاراید که جلب توجه او کند.
وظیفه این است که اعتقادات و معارف اسلامی ابتدا داخل خانوادۀ روحانیت حفظ شود و بعد از آن نوبت به دیگران برسد، نه این که انسان تمام همتش خارج از منزل باشد و نسبت به خانواده، کوتاهی کند که در نتیجه به اعتقادات خانواده و به وجهۀ روحانیت لطمه وارد شود.
من این توصیه را در درج اول به خودم و بعد به شما برادران میکنم.
امیددارم که خداوند تبارک و تعالی ما را داخل و خارج منزل، متخلق به اخلاق واقعی اسلامی بفرماید.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس چهل و یکم(1)1 مطالعه حالات ائمه: و بزرگان
حالات و روش زندگی ائمۀ هدی: الگوی ما در اخلاق است(2)و الگو برداری از آن، تأثیر زیادی در زندگی ما خواهد داشت. اولین مرحله برای استفادۀ هر چه بهتر از این الگوها، مطالعه و تحقیق دربارۀ شیوۀ زندگی، رفتار و اخلاق آن بزرگواران است.
البته ممکن است کسی پس از مطالعه و تفکر در خصوص مناقب، فضیلت ها و عظمت ائمه اطهار: بگوید: آنان معصوم هستند و مقام و درجۀ ایشان بسیار بلند و رفیع است؛ بنابراین، ما نباید انتظار داشته باشیم بلکه نمیتوانیم حالات آن بزرگوران را داشته باشیم، آنان کجا و ما کجا!! همان طور که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از اینکه روش زندگی خود را بیان میکند که از چه نوع غذا و لباسی استفاده میکند، میفرماید:
1) (1) - این درس در جلسۀ سیصد و هشتاد و نهم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَۀٌ حَسَنَۀٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثیراً). (أحزاب: آیه 21) مسلّماً زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی برای شما است، برای آنان که به رحمت خداوند و روز رستاخیز امید دارند و خداوند را بسیار یاد میکنند.عَنْ أَبِی الْحَسَنِ (علیه السلام) َقالَ:... لِی بِآبَائِی أُسْوَۀٌ. من از راه و روش پدران خود پیروی میکنم. (بحارالأنوار، ج 48، باب 10، ص 250)عنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ عَلِی لِلْحُسَیْنِ (علیه السلام): یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أُسْوَۀٌ أَنْتَ قِدْماً. (همان) تو از گذشته پیشوای جوانمردان بوده و هستی.
«أَلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَی ذَلِک»(1).
بدانید که شما توانایی چنین کاری را ندارید.
به همین دلیل، این فکر در ذهن انسان ایجاد میشودکه اگر ما میلیونها سال عمر کنیم و در این سالیان دراز، نهایت زهد و تقوا را داشته باشیم، باز هم ممکن نیست به مقام امامِ معصوم برسیم. البته شیطان هم این توهم را تقویت میکند و در نتیجه چنین شخصی از مرحله تأثیرپذیری دور خواهد شد و نمیتواند از اهل بیت: به عنوان بهترین الگوها استفاده کند؛ چرا که وقتی انسان، چنین فاصلۀ دوری را میان خودش و معصومین: ملاحظه کرد و تصور کرد که با هیچ تلاش و کوششی نمیتواند این فاصله را از میان بردارد و به مقام آنان برسد، دیگر احساس تکلیف برای دسترسی به ایشان نمیکند.
در حالی که چنین شخصی ابتدا باید چگونگی زندگی ائم معصومین: و امیرالمومنین (علیه السلام) را مدّ نظر قرار دهد و سپس بداند که از کدام زاویه از زوایای زندگی ایشان میتوان الگو برداری کرد. اگر آنان از اول شب تا صبح سجده های طولانی انجام میدادند و هر سه روز یک بار قرآن را ختم میکردند، او نیز در همین مسیر قدم بردارد و از آن بزرگواران به عنوان الگویی شایسته در زندگی و عبادت سرمشق بگیرد؛ اگرچه به صورت کامل نتوان مانند ایشان بود.
امیرالمومنین (علیه السلام) میفرماید:
«أَلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَی ذَلِکَ وَ لکن أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّۀٍ وَ سَدَاد».(2)
البته شما توان آن را ندارید مانند من زندگی کنید، امّا با پارسایی، تلاش، پاکدامنی و درستی مرا یاری و همراهی کنید.
مرحلۀ دوم، مطالعه وملاحظۀ حالات و زندگی بزرگان است؛ البته در این مرحله جای این شبهه نیست که ما کجا و شیخ انصاری کجا! چراکه او نیز مانند ما انسانی عادی است؛ بنابراین مراجعه به حالات بزرگان و مطالع زندگی آنان میتواند برای
ما آموزنده باشد.(1)سعی کنید مطالعه حالات و شخصیت بزرگان را - در دوران طلبگی، تحصیل، تدریس، زعامت و جنبه های مختلف دیگری که در زندگی ایشان وجود داشته است - جزو برنامۀ مستمر خود قرار دهید؛ چراکه واقعاً آموزنده است و نقش به سزایی در بهبود روحیه طلبگی شما خواهد داشت. بحمد الله تعالی کتابهای فراوانی در این رابطه وجود دارد مانند: «اعیان الشیعه» نوشتۀ مرحوم سید محسن جبل عاملی (ره) تعالی که بیشتر از چهل جلد میباشد. ایشان در این کتاب شرح حال همۀ بزرگان شیعه را از ابتدا تا زمان حیات خودشان نوشتهاند. یا کتابهایی که مرحوم آقا بزرگ تهرانی (ره) تعالی علاوه بر کتاب «الذریعه الی تصانیف الشیعه» نوشته است که هر کدام اسم خاصی داشته و در شرح حال علما است. یا کتابهای مختصری مانند: «الکنی والالقاب» یا کتاب «فوائد الرضویه» مرحوم محدث قمی (ره) تعالی که کتاب بسیار خوبی است یا «روضات الجنات» و کتابهای دیگری که انسان را در مورد زندگی این بزرگان راهنمایی میکند. البته به هر گفته و نوشتهای نمیتوان اعتماد کرد و میبایست از کتب مستند و متقن بهره جست.
بیشک مطالعه، نوشتن و مباحث علمی مقداری خستگی را به دنبال دارد؛ اما مطالعۀ زندگی بزرگان اینطور نیست و نه تنها موجب خستگی نمیشود، بلکه به خاطر جاذبۀ خاصّی که دارد، شخص به آن علاقهمند میشود و دوست دارد بداند که در زندگی ایشان چه فراز و نشیبهایی بوده است؟ در جوانی به چه مراحلی رسیده؟ و در سنین بالاتر چه وضعیتی برای ایشان پیش آمده است؟ در زمان پیری و کهولت چه حالاتی پیدا کردند؟ چه خدماتی انجام دادند؟ چه تألیفاتی داشتند؟
1) (1) . عن أمیرالمؤمنین (علیه السلام): أَی بُنَیَّ! إِنِّی وَ إِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ وَ فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ وَ سِرْتُ فِی آثَارِهِمْ حَتَّی عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ بَلْ کَأَنِّی بِمَا انْتَهَی إِلَی مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَی آخِرِهِمْ فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ وَ نَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِه.... (نهج البلاغه، نامه 31، ص 391) پسرم! درست است که من به اندازۀ پیشینیان عمر نکردهام، امّا در کردار آنان نظر افکندم و در اخبارشان اندیشیدم و در آثارشان سیر کردم تا آنجا که گویی یکی از آنان شدهام، بلکه با مطالعۀ تاریخ آنان، گویی از اوّل تا پایان عمرشان با آنان بودهام، پس قسمتهای روشن و شیرین زندگی آنان را از دوران تیرگی شناختم و زندگانی سودمندشان را با دوران زیانبارش شناسایی کردم.
چه کمکهایی به فقرا و مستضعفین داشتند؟ برخوردشان با حوزه ها و طلبه ها چگونه بوده است؟ و....
یکی از بهترین الگوها امام بزرگوار قدس سره است! واقعاً وقتی زندگی مرحوم امام را از تولد تا آخرین لحظات عمر، مطالعه میکنیم، میبینیم چه تحولات عظیمی در زندگی این شخصیت بزرگ به وجود آمده است؟! منشأ این تحولات چه بود؟ عقید او تا چه حد راسخ ومحکم بود! چقدر به مسائل عبادی توجه داشت! گاهی در زندگی ایشان به صحنههایی برخورد میکنیم که شاید به صورت طبیعی به راحتی از کنار آنها میگذریم.
گاه انسان وقتی کسالت مختصری پیدا میکند، دیگر حوصله ندارد حتی نماز واجبش را با آب وتاب و رعایت مستحبات بخواند و صرفاً جهت رفع تکلیف نماز میخواند و در این حالت دیگر به یاد نماز شب هم نخواهد بود. اما در آخرین روزهایی که مرحوم امام در بیمارستان بستری بودند، از حالات معنوی ایشان در شب، فیلمبرداری کردند، البته بعداً فرمودند: متوجه دوربین نبودم والّا امکان نداشت اجازه دهم چنین فیلمهایی گرفته شود.
امام با آن کهولت سن، پس از عمل جراحی و در حالی که سِرُم در دستشان بود نماز شب خود را ایستاده و با توجه و عنایت کامل خواندند. انسان در ابتدا به صورت سطحی از این مسأله میگذرد اما با کمی دقت، از این همه تعبّد نسبت به مستحبات اسلامی - خصوصاً نماز شب - متعجب میشود. اینها قابل مطالعه و فکر است و انسان باید از این موارد عبرت بگیرد.
من گاهی از مرحوم حاج آقا مصطفی - که رفاقتمان از همان دوران طفولیت بود و سالها با هم مباحثه میکردیم - در مورد حالات مرحوم امام سؤال میکردم و هدفم این بود که ایشان را بیشتر بشناسم.
حاج آقا مصطفی (ره) جریان جالبی را برای من نقل کردند. گفتند: یک روز طلبهای نزد من آمد و مرا واسطه کرد تا از امام (قدس) برای او کمک مالی بگیرم. من رفتم خدمت ایشان و عرض کردم: مثل این که فلان طلبه به کمک مالی شما احتیاج دارد، دیدم ایشان اعتنایی نکردند و حرفی نزدند؛ مدتی گذشت، باز من برای مرتب
دوم به
ایشان عرض کردم که فلان طلبه به کمک مالی شما نیاز دارد و من را واسطه قرار داده است. باز ایشان اعتنا نکردند و هیچ حرفی نزدند، ما هم حرفی نزدیم؛ باز برای مرتب سوم آن طلبه مراجعه کرد و من مجبور شدم، رفتم خدمت ایشان و به ایشان عرض کردم: آقا! این بار سوم است که من خدمت شما عرض میکنم، فلان طلبه به کمک مالی شما نیاز دارد، به ایشان کمکی کنید. ایشان فرمودند: مصطفی!، آن گَنْجه مملّو از پول است. کلید آن هم نزد من است، این کلید را به تو میدهم، هر مقدار که میخواهی از آن پول بردار و به او بده؛ اما به شرطی که روز قیامت خودت جوابش را بدهی و کاری به من نداشته باشی؛ اگر میتوانی جوابش را بدهی این کلید و این هم پول، اما اگر نمیتوانی، دیگر اصرار نکن. مرحوم حاج آقا مصطفی گفت: ما فهمیدیم که قضیه از چه قرار است. مرحوم امام معتقد بودند که آن طلبه متدین نیست، درس هم نمیخواند، طلبهای است که یا مستحق نیست یا دنبال امور دیگری است، حالا از هر طریقی بود امام به وضع او آشنایی کامل داشت؛ ولی ما او را نمیشناختیم.
انسان وقتی نظیر این مطالب را میشنود یا در کتابها مطالعه میکند. بدون شک در روحش اثر خاصی ایجاد میشود.
بنابراین، مطالع حالات معصومین: و بزرگان را یکی از برنامه های مطالعاتی خود قرار دهید؛ چراکه انسان بسیار تحت تأثیر حالات پیشوایان قرار میگیرد.
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
درس چهل و دوم(1)1 محبّت راه نفوذ در دلهای مردم
قَالَ أبُو مُحَمَّد الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ (علیه السلام):
«الْقَرِیبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّۀُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ وَ الْبَعِیدُ مَنْ بَعَّدَتْهُ الْمَوَدَّۀُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ لَا شَیْءَ أَقْرَبُ إِلَی شَیْءٍ مِنْ یَدٍ إِلَی جَسَدٍ وَ إِنَّ الْیَدَ تَغُلُّ فَتُقْطَعُ وَ تُقْطَعُ فَتُحْسَم».(2)
حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: شخص نزدیک به انسان کسی است که دوستی او موجب نزدیکی او شده باشد، گرچه فاصلۀ نژادیاش زیاد باشد و بیگانه کسی است که از دوستی دور شده باشد؛ گرچه خویشاوندِ نزدیک باشد. چیزی از دست به انسان نزدیکتر نیست، دست که خیانت کند قطع میشود، و پس از قطع شدن، آن موضع را میسوزانند و با آهن داغ میکنند تا خون بند آمده و بدن سالم بماند.
در کتاب وسائل الشیعه، باب حج، به مناسبت سفر حج، به مطالبی از قبیل وظایف یک مسلمان از نظر جنبه های اخلاقی و اجتماعی و همچنین در معاشرتها - اعم از واجب و مستحب - پرداخته است. جالب این که، این مطالب بیش از نیمی از آن کتاب را به خود اختصاص داده و عناوینی را در این ابواب مطرح میکند که به
1) (1) - این درس در جلسۀ چهارصد و دهم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . عِدَّۀٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَۀَ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ زِیَادٍ التَّمِیمِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: قَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ (علیه السلام):.... (وسائلالشیعۀ، ج 12، ص 52)
نظر من مطالعۀ چه برای خود انسان و چه برای راهنمایی و هدایت دیگران، مفید و مؤثر است، خصوصاً با توجه به این که روایات وسائل الشیعه، مسند بوده و میتوان سندهای آن را بررسی کرد.
در ابتدا، ریشۀ معنای «قریب» و «بعید» را در قرآن بررسی کنیم. نکته ای که در رابطه با اهل بیت عصمت وطهارت: میباشد این است که خداوند تبارک و تعالی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر حسب آیۀ 23 سورۀ مبارکۀ شوری بر حسب تفسیر صحیح و مورد قبول فریقین(1)، امر فرمود که: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّۀَ فِی الْقُرْبی) ای پیامبر! به مردم بگو: من در برابر این رسالت با عظمتی که خداوند به خاطر آن بر مؤمنان منّت گذاشت(2)، پاداشی غیر از دوستی نزدیکان و اهلبیتم از شما نمیخواهم.
1) (1) . (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ): علی ما أتعاطاه من التبلیغ و البشارۀ. «أَجْراً» نفعاً منکم. (إِلَّا الْمَوَدَّۀَ فِی الْقُرْبی) أی تودونی لقرابتی منکم، أو تودوا قرابتی، و قیل الاستثناء منقطع و المعنی: لا أسألکم أجراً قطّ و لکنّی أسألکم المودّۀ و فِی الْقُرْبی حال منها أی إِلَّا الْمَوَدَّۀَ ثابتۀ فی ذوی الْقُرْبی متمکنۀ فی أهلها، أو فی حق القرابۀ و من أجلها، کما جاء فی الحدیث «الحب فی اللّه والبغض فی اللّه». روی: أنها لماّ نزلت قیل: یا رسول اللّه! من قرابتک هؤلاء الذین وجبت مودتهم علینا؟ قال: «علی و فاطمۀ و ابناهما». (أنوارالتنزیل وأسرارالتأویل، بیضاوی ازمفسرین اهل سنت، ج 5، ص 80)
2) (2) . (لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ إِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِم) (آلعمران: آیه 164) خداوند بر مؤمنان منت نهاد (نعمت بزرگی بخشید) هنگامی که میان آنان، پیامبری از خودشان برانگیخت.با بررسی و شناخت زمان بعثت رسول اکرم و وضعیت اسفناک اخلاقی و اجتماعی مردم در زمان جاهلیت گوشه ای از منّتی که خداوند بر بندگان خودش به وسیلۀ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) گذاشته مشخص میشود. امیرالمومنین (علیه السلام) در این رابطه میفرماید: أَرْسَلَهُ بِالدِّینِ الْمَشْهُورِ وَ الْعَلَمِ الْمَأْثُورِ... وَ النَّاسُ فِی فِتَنٍ انْجَذَمَ فِیهَا حَبْلُ الدِّینِ وَ تَزَعْزَعَتْ سَوَارِی الْیَقِینِ وَ اخْتَلَفَ النَّجْرُ وَ تَشَتَّتَ الْأَمْرُ وَ ضَاقَ الْمَخْرَجُ وَ عَمِی الْمَصْدَرُ فَالْهُدَی خَامِلٌ وَ الْعَمَی شَامِلٌ عُصِی الرَّحْمَنُ وَ نُصِرَ الشَّیْطَانُ وَ خُذِلَ الْإِیمَانُ فَانْهَارَتْ دَعَائِمُهُ وَ تَنَکَّرَتْ مَعَالِمُهُ وَ دَرَسَتْ سُبُلُهُ وَ عَفَتْ شُرُکُهُ أَطَاعُوا الشَّیْطَانَ فَسَلَکُوا مَسَالِکَهُ وَ وَرَدُوا مَنَاهِلَهُ بِهِمْ سَارَتْ أَعْلَامُهُ وَ قَامَ لِوَاؤُهُ فِی فِتَنٍ دَاسَتْهُمْ بِأَخْفَافِهَا وَ وَطِئَتْهُمْ بِأَظْلَافِهَا وَ قَامَتْ عَلَی سَنَابِکِهَا فَهُمْ فِیهَا تَائِهُونَ حَائِرُونَ جَاهِلُونَ مَفْتُونُونَ فِی خَیْرِ دَارٍ وَ شَرِّ جِیرَانٍ نَوْمُهُمْ سُهُودٌ وَ کُحْلُهُمْ دُمُوعٌ بِأَرْضٍ عَالِمُهَا مُلْجَمٌ وَ جَاهِلُهَا مُکْرَم. (نهج البلاغۀ، خ 2، ص 46)خداوند زمانی پیامبر اسلام را با دینی آشکار فرستاد که مردم در فتنهها گرفتار شده، رشتههای دین پاره شده و ستونهای ایمان و یقین ناپایدار بود. در اصول دین اختلاف داشتند و امور مردم پراکنده بود، راه رهایی دشوار بود و پناهگاهی وجود نداشت، چراغ هدایت بی نور و کور دلی همگان را فرا گرفته بود. خدای رحمان معصیت میشد و شیطان یاری میگردید، ایمان بدون یاور مانده و ستونهای آن ویران گشته و نشانههای آن انکار شده، راههای آن ویران و جادههای آن کهنه و فراموش گردیده بود. مردم جاهل شیطان را اطاعت میکردند و به راههای او میرفتند و در آبشخور شیطان سیراب میشدند. با دست مردم جاهلیت، نشانههای شیطان، آشکار و پرچم او بر افراشته گردید. فتنهها، مردم را لگد مال کرده و با سمهای محکم خود نابودشان کرده و پا بر جا ایستاده بود؛ امّا مردم حیران و سرگردان، بی خبر و فریب خورده، کنار بهترین خانه (کعبه) و بدترین همسایگان (بت پرستان) زندگی میکردند. خواب آنها بیداری و سرمۀ چشمشان اشک بود، در سرزمینی که دانشمندش لب فرو بسته و جاهل گرامی بود.جعفر طیّار برادر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در هجرت به حبشه، در برابر نجاشی، اوضاع دورۀ جاهلی را چنین ترسیم میکند: ما بتپرستانی بودیم که در آن روزها مردارخوار و اهل فحشا و فساد بودیم، با بستگان قطع رابطه و با همسایگان بد رفتاری میکردیم، قدرتمندان ما حقوق ناتوانان را پایمال میکردند تا این که خداوند پیامبرش را مبعوث کرد.
با تصور این معنا سؤالی که به ذهن میرسد این است که: اثر مودّت و دوستی چیست که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را به عنوان مزد و اجر رسالت مطرح کرده است؟
به یقین، مودّت و محبت مردم به اهل بیت معصومین: نفعی برای ایشان ندارد. مقام این انسانهای پاک و معصوم آن قدر بالا و والا است که نه مودّت مردم برای آن بزرگواران غروری ایجاد میکند، آنان را خوشحال میکند، و نه عدم محبت به ایشان زیانی به آن بزرگواران میرساند.
به نظر میرسد، قرآن و رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) به این دلیل روی این معنا تأکید دارند که مودّت، ابزار و وسیلۀ هدایت مردم است. اگر اهل بیت: مورد محبت مردم واقع شوند، دیگر دست از دامن آنان بر نمیدارند و از هدایت ایشان بهره مند میشوند.
این دستور خداوند متعال و تأکید رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)، در رابطه با اصل مسألۀ رسالت است؛ چراکه تنها راه و مطمئن ترین مسیر، تداوم نبوت و پیوستگی صحیح و واقعی مردم با رسالت و اسلام حقیقی، مودّت مسلمانان نسبت به ذویالقربی است.
مردم باید ذویالقربی و اهل بیت معصومین: را دوست داشته و نسبت به ایشان علاقه و محبت داشته باشند، که از پرتو نورانیت آن بزرگوران استفاده کرده و دست از دامن ایشان برندارند.(1)
1) (1) . قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): مَنْ رَزَقَهُ اللَّهُ حُبَّ الْأَئِمَّۀِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی فَقَدْ أَصَابَ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَۀِ فَلَا یَشُکَّنَّ أَحَدٌ أَنَّهُ فِی الْجَنَّۀِ فَإِنَّ فِی حُبِّ أَهْلِ بَیْتِی عِشْرِینَ خَصْلَۀً: عَشْرٌ مِنْهَا فِی الدُّنْیَا وَ عَشْرٌ فِی الْآخِرَۀِ. أَمَّا فِی الدُّنْیَا: فَالزُّهْدُ وَ الْحِرْصُ عَلَی الْعَمَلِ وَ الْوَرَعُ فِی الدِّینِ وَ الرَّغْبَۀُ فِی الْعِبَادَۀِ وَ التَّوْبَۀُ قَبْلَ الْمَوْتِ وَ النَّشَاطُ فِی قِیَامِ اللَّیْلِ وَ الْیَأْسُ مِمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ وَ الْحِفْظُ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْیِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ التَّاسِعَۀُ بُغْضُ الدُّنْیَا وَ الْعَاشِرَۀُ السَّخَاءُ. وَ أَمَّا فِی الْآخِرَۀِ: فَلَا یُنْشَرُ لَهُ دِیوَانٌ وَ لَا یُنْصَبُ لَهُ مِیزَانٌ وَ یُعْطَی کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ وَ یُکْتَبُ لَهُ بَرَاءَۀٌ مِنَ النَّارِ وَ یَبْیَضُّ وَجْهُهُ وَ یُکْسَی مِنْ حُلَلِ الْجَنَّۀِ وَ یُشَفَّعُ فِی مِائَۀٍ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ یَنْظُرُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ بِالرَّحْمَۀِ وَ یُتَوَّجُ مِنْ تِیجَانِ الْجَنَّۀِ وَ الْعَاشِرَۀُ یَدْخُلُ الْجَنَّۀَ بِغَیْرِ حِسَابٍ فَطُوبَی لِمُحِبِّی أَهْلِ بَیْتِی. (بحار الأنوار، ج 27، باب 4، ص 73) هر کس که خداوند محبت اهل بیتم را قسمتش کند، خیر دنیا و آخرت یافته، و تردیددی نیست که اهل بهشت است؛ چراکه دوستی اهل بیت من بیست خاصیت دارد: ده تا در دنیا و ده تا در آخرت. در دنیا: پارسایی، حرص بر علم، پرهیزگاری در امر دین، تمایل به عبادت، توبۀ پیش از مرگ، نشاط در نماز شب، نا امیدی از مردم، مراعات امر و نهی خداوند، دشمنی دنیا و سخاوت. در آخرت: نامۀ عملش گشوده نشود (یعنی اگر گناهی داشته باشد میان مردم شرمنده نشود)، میزان عمل برای او نصب نشود، نامهاش را به دست راستش داده شود، برات آزادی از آتش برایش نوشته شود، صورتش سفید باشد، از حلههای بهشتی بر او پوشانده شود، شفاعتش دربارۀ صد نفر از بستگانش پذیرفته شود، خداوند نظر رحمت به او میکند، تاج بهشتی بر سرش نهاده شود و بدون حساب وارد بهشت میشود، خوشا به حال دوستان خاندان من.
بنابراین، هدف بسیاری از خلفای اموی - خصوصاً معاویه(1)علیهم اللعنۀ والعذاب
1) (1) . رُوِی أَنَّهُ لَمَّا قَدِمَ مُعَاوِیَۀُ بِالْکُوفَۀِ قِیلَ لَهُ: إِنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِی مُرْتَفِعٌ فِی أَنْفُسِ النَّاسِ، فَلَوْ أَمَرْتَهُ أَنْ یَقُومَ دُونَ مَقَامِکَ عَلَی الْمِنْبَرِ فَتُدْرِکَهُ الْحَدَاثَۀُ وَ الْعِی فَیَسْقُطَ مِنْ أَنْفُسِ النَّاسِ وَ أَعْیُنِهِمْ فَأَبَی عَلَیْهِمْ وَ أَبَوْا عَلَیْهِ إِلَّا أَنْ یَأْمُرَهُ بِذَلِکَ فَأَمَرَهُ - فَقَامَ دُونَ مَقَامِهِ فِی الْمِنْبَرِ... فَقَامَ مُعَاوِیَۀُ فَخَطَبَ خُطْبَۀً عییبۀ فَاحِشَۀً فَسَبَّ فِیهَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) فَقَامَ إِلَیْهِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ (علیه السلام) فَقَالَ لَهُ وَ هُوَ عَلَی الْمِنْبَرِ: وَیْلَکَ یَا ابْنَ آکِلَۀِ الْأَکْبَادِ! أَوَ أَنْتَ تَسُبُّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله) مَنْ سَبَّ عَلِیّاً فَقَدْ سَبَّنِی وَ مَنْ سَبَّنِی فَقَدْ سَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ سَبَّ اللَّهَ أَدْخَلَهُ اللَّهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِداً فِیهَا مُخَلَّداً وَ لَهُ عَذَابٌ مُقِیمٌ؟ ثُمَّ انْحَدَرَ الْحَسَنُ (علیه السلام) عَنِ الْمِنْبَرِ وَ دَخَلَ دَارَهُ وَ لَمْ یُصَلِّ هُنَاکَ بَعْدَ ذَلِکَ أَبَدا. (الإحتجاج علی أهل اللجاج، ج 1، ص: 279) وقتی معاویه به کوفه آمد به او گفتند: حسن بن علیّ در نظر مردم بلند مرتبه است، اگر او را وادار کنی در پایین منبرت خطبه بخواند و سخنرانی کند، دستخوش غم و اندوه شده و در سخنرانی دچار عجز و ناتوانی میگردد و از دیدگان مردم خواهد افتاد. معاویه مخالفت کرد؛ ولی سود نبخشید و ناچار پذیرفت، پس آن حضرت با همان شرایط، شروع به خطبه و سخنرانی کرد... پس معاویه برخاست و خطبهای سست، ضعیف و فاحشی ایراد کرد و در آن به امیرالمؤمنین (علیه السلام) دشنام داد! آن گاه امام حسن (علیه السلام) خطاب به معاویه - که بالای منبر بود - فرمود: ای پسر هند جگر خوار! آیا همچون تویی به امیرالمؤمنین (علیه السلام) دشنام میدهد؟ و حال آن که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: هر کس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده و هر که مرا دشنام دهد خداوند را دشنام داده و هر که لب به سبّ خداوند گشاید او را تا ابد در جهنّم مقیم ساخته، برایش عذابی همیشگی خواهد بود، سپس آن حضرت رهسپار خانهاش شد و دیگر تا آخر عمر در آن مسجد نماز نگزارد.
امیرمؤمنان (علیه السلام) با خوارج بحثها و گفتگوههای فراوانی کردند، و افرادی را فرستادند تا با آنان صحبت کنند؛ ولی به خاطر پندارها باورهای غلط و بغض و عداوتی که از حضرت در دلشان به وجود آمده بود کارشان به جنگ کشید و هزاران نفر کشته شدند و در نهایت خود ایشان هم به دست خوارج و ابن ملجم علیهم اللعنۀ و العذاب به شهادت رسید.
مودّت برای روحانیت، سرمایۀ بزرگی است. از این رو، ما باید برای انجام هرچه بهترِ وظیفه و رسیدن به هدفهای روحانی خود، از این راه به عنوان ابزار کار استفاده کنیم. روحانی و مبلّغ دین خیلی خوب میتواند از این راه به اهداف خودش برسد؛ چرا که مردم اگر مبلّغ و روحانی را از صمیم قلب دوست داشته باشند موفقیت این روحانی در امر تبلیغ و بیان معارف الهی بسیار چشمگیر خواهد بود.
معنای اجمالی این فرازِ از سخنان امام مجتبی (علیه السلام) که میفرماید:
«الْقَرِیبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّۀُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ» این است که: نزدیک به انسان، آن کسی نیست که با انسان خویشاوند باشد؛ بلکه آن کسی است که مودت، او را به انسان نزدیک کند؛ یعنی بزرگترین عامل برای نزدیک شدن، محبت به دیگران یا مودّت دیگران به انسان است.
برخی از تعبیرات عوامانۀ مردم به قدری ریشهدار و عمیق است که وقتی انسان در آن فکر میکند تعجب میکند. مردم در مثلهای خودشان میگویند: با زبان خوش، مار را هم میتوان از سوراخ بیرون کشید؛ یعنی مار که دشمن انسان است و از انسان فرار میکند، و در رویارویی با انسان حملهور شده و با نیش سمیاش او را از پای
درمیآورد، وقتی پای رفاقت و محبت پیش آید آن دشمن خطرناک هم تحت تأثیر قرار گرفته و تسلیم انسان میشود.
سپس، حضرت در مقابل میفرماید:
«وَ الْبَعِیدُ مَنْ بَعَّدَتْهُ الْمَوَدَّۀُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ »؛ بیگانه آن کسی است که مودّت او را دور کرده باشد؛ هر چند نسَبش نزدیک باشد.
حضرت در این رابطه میفرماید: چیزی از دست انسان به جسم او نزدیکتر وجود ندارد؟ در عین حال، ممکن است این دست، به علتی قطع و از انسان جدا شود مثل این که دست خیانت کند حاکم شرع دستور به قطع آن دهد، که در این صورت پس از قطع جای آن را نیز میسوزانند تا خون بند آید و بدن سالم بماند.
دیگر هیچ اثری از وجود چنین انگشت یا دست نخواهد بود. این دشمنی و خیانت، موجب جدایی شد آن را از جسم و تن دور کرد. کانّه لم یکن جزءٌ من الانسان، این مثال. در حقیقت برای این است که به ما بفهماند، این قرب و بُعدهای ظاهری و جسمی تداوم و اثری ندارد و این مودّت است که ریشه دار و منشأ اثر است.
در نتیجه، مودّت ذوی القربی، راهی است برای این که انسان در دلها نفوذ کرد، افکار، عقاید و نظرات اسلامی خود را از این راه پیاده کند.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس چهل و سوم(1)1 راه و روش امام (قدس) الگوی روحانیت
تردیدی نیست که جامعه و اسلام از ما انتظار دارد و هدف همگی یا اکثر ما در آغاز راه طلبگی این است که خدمتگزار اسلام باشیم و جامعه را به سوی اسلام سوق دهیم، مسائل و مشکلات آن را مطرح کرده، توضیح دهیم و بالأخره زمینۀ علاقه و گرایش مردم به اسلام را فراهم آوریم.
امام بزرگوارمان همین هدف را داشت و برای همین هدف مقدس بود که پس از قرنها این نظام و حکومت اسلامی را به تأسّی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت: تشکیل داد.
دایر مأموریت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، صِرف أخذ قرآن کریم از سوی خداوند و در اختیار جامعه قرار دادن آن نبود؛ بلکه مبارز عملی با شرک و بت پرستی یکی از مأموریتهای مهم حضرت بود؛ از این رو، یکی دیگر از مأموریتهای مهم ایشان تشکیل حکومت اسلامی بود.
اگر دایر مأموریت ایشان فقط گرفتن قوانین اسلام و ابلاغ آن به مردم باشد، پس چرا حکومت تشکیل داد؟! چرا بجای این که فقط بفرماید: بتپرستی هم شرک است ( إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیم)(2)عملاً و با قاطعیت شدید با بتپرستی مبارزه کرد تا
آن را ریشهکن ساخت؟! چرا عملاً در مدینه حکومت اسلامی تشکیل داد؟! رسول مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) هرگز نفرمود ما فقط موظفیم معارفی را به گوش جامعه برسانیم، و به اصطلاح امروز وظیفۀ فرهنگی ما این است که مردم را از نظر اعتقادی با استدلال و برهان از بت پرستی دور کرده، قوانین اسلام را هم در اختیارشان بگذاریم؛ ولی این که چه کسی حکومت میکند به ما ارتباطی ندارد، هر کس میخواهد زمام حکومت جامعه را به دست بگیرد، ما به آن کاری نداریم.
چنین نیست. بلکه تشکیل حکومت نیز به عنوان یکی از مأموریتهای ایشان مطرح است؛ چرا که باید در اسلام حکومت تشکیل شود؛ زیرا قانون الهی - که تأمین کنندۀ سعادت جوامع تا روز قیامت است -، به قدرت نیاز دارد. این چنین نیست که همۀ مردم تابع منطق و دلیل باشند، و اگر به مردم گفته شود: قمار بازی حرام است، چنین نیست که همۀ مردم به راحتی از آن اجتناب کنند، و چنین نیست که سایر محرمات را ارائه کنید و مردم خود به خود از آنها دور شوند، بلکه باید قانون و احکام خداوند با قدرت پیاده شود؛ همان گونه که یک پدر در موقعیتهای مختلف، برای تربیت فرزندش از روشهای مختلفی استفاده میکند. برای این که بچه در مسیر مستقیم قرار بگیرد گاهی ارشاد و موعظه، گاهی برهان و استدلال و گاهی تنبیه لازم است. با موعظه و نصیحت و ارشاد تمام مسائل حل نمیشود؛ بلکه پشتوان قدرت لازم است و قدرت در اسلام برای حفظ و پیاده کردن قوانین اسلام است.
بحمدالله تعالی ما هم اکنون در شرایطی هستیم که کاملاً این مطلب را درک میکنیم. اگر قدرت نظام اسلامی در این کشور نباشد یک هزارم قوانین اسلام پیاده نمیشود، با قدرت است که قوانین پیاده میشود؛ البته به شرط این که اجرای آن مورد دقت و ملاحظه باشد.
قدرت، ارعاب، زجر، حبس و... در جای خودش ضرورت دارد و غیر این هم راهی نیست. ضرورت حدود و تعزیراتی که در اسلام به عنوان یک قانون مقرر شده خیلی روشن است. خداوند متعال چرا این قوانین را قرار داده است؟! یک زانی باید در ملأ عام تازیانه بخورد: ( وَ لْیَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَۀٌ مِنَ الْمُؤْمِنین)(1)تا امنیت عِرضی
1) (1) . و باید گروهی از مؤمنان مجازاتشان را مشاهده کنند! (نور، آیه 2)
برای جامعه به وجود آید و دیگران حساب کار خودشان را بکنند. دلیل و برهان به تنهایی امنیت عِرضی ایجاد نمیکند. اگر دست چند سارق به آن کیفیت و شرایطی که در اسلام مطرح است بریده شد، امنیت مالی در جامعه پدید میآید. معنای بریدن دست این است که نه تنها از این انگشتانِ بریده شده بیبهره است بلکه تا آخر عمر شرمنده است؛ چراکه نمیشود دست را برای همیشه پنهان نگاه داشت. این امنیت مالی با ارشاد و موعظ تنها به دست نمیآید؛ بلکه به قهر و قدرت نیاز دارد. در اسلام قدرت برای قدرت نیست، بلکه هدف از قدرت حفظ احکام اسلام و پیاده شدن قوانین نورانی قرآن مجید است.
یکی از دوستان اهل علم میگفت: در سفری که به اروپا رفته بودم، با یک ایرانی - که متأسفانه کمونیست بود - برخورد کردم، او را متأثر یافتم، گفتم چرا متأثری؟! گفت: من چگونه تحمل کنم که دخترم در اینجا با کمال آزادی و اختیار از منزل بیرون میرود و هر وقت دلش میخواهد بر میگردد؟! اگر نخواهد هم برنمیگردد! با هرکس دلش میخواهد ارتباط برقرار میکند، من هم جرأت ندارم کلمهای بگویم!
این انقلاب، این سعی و تلاشها، این شهادتها و ناراحتیهای مختلف، این گرفتاریهای اقتصادی و به صف ایستادنها برای مسائل جزیی، فقط برای حفظ نظام اسلام است. اگر ما از نظر اقتصادی در محاصره هستیم، خوشحالیم از این که احکام اسلام در جامعۀ ما پیاده میشود؛ خوشحالیم از این که بچه های ما وقتی به دبستان و دبیرستان میروند با معارف اسلام آشنا میشوند، خوشحالیم از این که دختران ما در محیط بیرون از منزل با امنیت فکری مواجهاند. بحمد الله تعالی ما در برابر هم این زجرها و فشارها، منافع زیادی را به دست آوردیم.
برادران! پس از رحلت جانسوز امام بزرگوار خوشبختانه تمام افکار ایشان در جای خودش محفوظ است، راه و هدف امام مشخص است و این وظیف ما است که همان راه را ادامه دهیم. مرحوم امام میخواست من و شما، روحانیان مفیدی برای اسلام باشیم. روحانی مفید برای اسلام اولاً؛ باید خوب فکر کند و به تعبیر امام: آن افکار تحجرگرایانه را کنار بگذارد؛ شرایط فعلی را خوب بفهمد. بداند از چه راهی باید حرفش را در دنیا مطرح و از آن حمایت کند، بفهمد که یک مسلمان و روحانی
هرگز نباید به خودش اجازه دهد مسائلی را علیه انقلاب مطرح کند، ثانیاً؛ دارای سرمای علمی و تقوایی باشد و از این لحاظ - خدای ناکرده - دچار کمبود در این سرمایه شود.
اگر داوطلبان ورود به حوزه ها نسبت به سابق بسیار کم شود و توجه مردم به این رشته رو به کاهش گذارد، یکی از دلیلهایش این است که من و امثال من به گونهای که جامعه از ما انتظار داشته به وظایف خود عمل نکردهایم. آن سرمای علمی و تقوایی را که فکر میکردیم در ما وجود دارد، متأسفانه در من و امثال من وجود نداشت وگرنه معارف اسلامی و تقوا حتی برای غیرمتقیها مورد بیاعتنایی قرار نمیگیرد.
باید سعی کنیم در عین حال که خودمان به وظیفه عمل میکنیم، در جامعه هم جاذبه به وجود آوریم تا تعداد بیشتری از جوانان به روحانیت جذب شوند و به ورود در حوزهها علاقهمند گردند. گرچه در سال ارتحال امام وحیاتی که با رحلتش به اسلام بخشید، باعث شد تعداد داوطلبان ورود به حوزه نسبتاً بیشتر شود؛ ولی این به صورت مقطعی است و باید برای آینده، جاذبه به وجود آورد.
رفتار من و شما و شیوۀ برخوردمان با جامعه میتواند بسیار اثربخش باشد. میتواند مردم - به ویژه جوانان - را به سمت روحانیت متمایل سازد، همان گونه که میتواند آنان را گریزان کند. ما تصور میکنیم برخی از رفتارها و گفتارهایمان جزئی و ناچیز است؛ ولی فکر نمیکنیم که جامعه جزئیترین اعمال ما را هم به دقت زیر نظر دارد. یک بی اعتنایی به همسایه - مثلاً اگر انسان جواب سلام همسایهاش را دیر بدهد -، طرز تفکر و بینش او را نسبت به روحانیت تغییر خواهد داد - تا چه رسد به مسائل مهمتر. اگر کسی ببیند اهل علمی به جای خانه، کاخ ساخته است، دیگر نمیشود در مقابل او نامی از اهل علم برد، و کسی باور نمیکند که اینان داعی الی الله تعالی هستند و مردم را برای روز قیامت آماده میکنند آری، عمل ما نقش و تأثیر بسزایی دارد.
امام بزرگوار با کمال قداستی که داشت همان زندگی زاهدانهاش در دنیا اثر زیادی گذاشت! هر کس میآمد با خانه ای محقّر مواجه میشد، میگفت: این
شخصیت و این خانه! این شخصیت و این زندگی! وقتی مرحوم امام (قدس) صورت اموالش را بنابر یکی از اصول قانون اساسی برای شورای عالی قضایی نوشت، همه دیدید و واقعاً افتخار بود. باید این گونه بود. بر فرض که بگوییم ایشان پیرمرد بود و حسابهای دیگری را در نظر داشت؛ اما فرزند او چطور؟! وصیت نامۀ فرزندش مرحوم حاج آقا مصطفی را بخوانید؛ او که دیگر پیرمرد نبود، اوکه بر حسب آمال و آرزو دهها سال برای حیات خود پیش بینی میکرد در وصیتنامهاش نوشته است: من از مال دنیا جز یک مقدار کتاب هیچ ندارم، نه خانه ای، نه ملکی، نه سرمایه ای، هیچ و هیچ. این کتابها را هم از سهم امام (علیه السلام) تهیه کردهام، اگر بچ من طلبه شد متعلّق به او وگرنه وقف کتابخان آیتالله العظمی بروجردی (قدس) در نجف شود.
اینها اگر واقعیت است، پس چرا منِ طلبه که چند سال بیشتر درس نخواندهام به خودم اجازه میدهم خانۀ آن چنانی تهیه کنم؟! چرا؟! او پسر امام (قدس) بود ولی با این شرایط زندگی میکرد، مگر من کی هستم؟!
خلاصه این که؛ یکی از عوامل موفقیت مرحوم امام، زهد واقعی او بود، نه تزهّد، زهد فروشی و زهد نمایی؛ بلکه زهد واقعی تمام عیار. حتی من شنیدم بعد از رحلت امام جمعیتهایی که آنجا میرفتند و تا آن روز آنجا را از نزدیک ندیده بودند، تصور میکردند آنجا کاخی وجود دارد و حسینی جماران طلا کاری است؛ امّا وقتی رفتند و از نزدیک دیدند، باورشان نمیشد که ایشان در این منزل زندگی میکرده است! اصلاً برایشان قابل پذیرش نبود.
بحمد الله تعالی هیچ نقط ابهامی در زندگی امام بزرگوار ما وجود نداشت، هم حرفهایش را زد، هم کارهایی را که میبایست انجام بدهد، عملی ساخت. باز برای این که آیندۀ من و شما را حفظ کند وصیتنامهای به آن طول و تفصیل از خودش بر جای گذاشت.(1)و آنچه باقی مانده است اندیشه و رفتار من و شما است، راه همان
1) (1) .... ما نوشتههای امام را زیاد دیده ایم؛ ولی به یکبار دیدن اکتفا نکنیم، اگر انسان تمام نوشتههای امام را ده بار هم بخواند باز هم باید بخواند. خصوصاً مطالبی را که امام بزرگوار در رابطه با منشور روحانیت و وظیفۀ من و شما بیان کردهاند و به نظر من لازم است انسان هر ماه یک دفعه از اول تا آخرآن را بخواند تا فراموشش نشود.(این حاشیه از متن بیانات آیت الله العظمی فاضل لنکرانی استفاده شده است. سیری کامل در اصول فقه، ج 3، ص 490، درس 242.)
راه است یعنی «تحصیل و تقوا و عمل» اینها لازم است تا بتوانیم آن هدف اسلام و امام را - آن هم به مقدار ظرفیّت اندکمان - دنبال کنیم و به آن برسیم، غیر از این هم مسألۀ دیگری وجود ندارد.
به نظر من مهمترین دعا در حق خودمان این است که خداوند ما را از افرادی قرار دهد که به درد دین بخوریم(1). ناصر و حامی دین باشیم، نه تنها در لفظ بلکه در گفتار و عمل از دین حمایت کنیم؛ « الّلهم جْعَلْنِا مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِک»(2)خداوند ما را از کسانی قرار دهدکه به وسیل آنان از دین حمایت شود و دین از وجودشان بهره گیرد. این دعا بهترین دعا برای من و شما است و دعایی بالاتر از این نداریم.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . اللّهم استعملنا لدینک.
2) (2) . عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (علیه السلام) قَالَ: قُلِ اللَّهُمَّ أَوْسِعْ عَلَی فِی رِزْقِی وَ امْدُدْ لِی فِی عُمُرِی وَ اغْفِرْ لِی ذَنْبِی وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِی غَیْرِی. (کافی، ج 2، باب دعوات، ص 577)در نیایش خود بگو: بار خدایا! روزی مرا وسعت بخش. بر عمر و عزتم بیفزا. از گناهم درگذر. مرا در زمرۀ یاوران و کارگزاران دینت قرار ده و دیگران را جایگزین من مساز.
درس چهل و چهارم(1)1 تقیّد به آداب اسلامی
یکی از ویژگیهای امام بزرگوار، تعبّد و تقیّد ایشان به احکام و آداب الهی است، حتی آن مواردی که شاید - از نظر برخی افراد - پیش پا افتاده و بیاهمیت باشد.
امام راحل عمری را - حتی در همان ایام کسالت در بیمارستان در آن حالت درد و ناراحتی - موفق به خواندن نماز شب بودند. کسی در همان روزها از ایشان سؤال کرد: کجای بدن شما درد میکند، ایشان در جواب گفته بودند: سر تا پای بدنم؛ با آن حال ایشان مقیّد بودند که عمامه بر سر داشته باشند، «تحت الحنک» انداخته باشند، مستحبات را رعایت کنند و قرآن قرائت کنند.
اینها سطحی نیست بلکه به عمق مطلب توجه نمیشود. گاهی که سر درد مختصری برای انسان پیدا میشود، نه تنها دیگر حال مطالعه نداشته، بلکه حتی حال خواندن یک آیۀ قرآن را هم ندارد، امّا در تصاویری - که بدون توجه امام بزرگوار از ایشان گرفته شده بود - میبینیم در آن حالت درد و ضعف، قرآن مجید را بر میدارد و قرآن تلاوت میکند.
در همین رابطه یکی از برادران که اکثر اوقات در خدمت مرحوم امام بود، به من چیزی گفت که مرا شگفت زده کرد. گفت: آیا شما میدانید امام در شبانه روز چند
1) (1) - این درس در جلسۀ یکصد و نود درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
نوبت قرآن میخواند؟ گفتم: خیر، ولی اگر انسان اهل قرائت قرآن باشد معمولاً در شبانهروز یک نوبت قرآن میخواند. ایشان خندهای کرد و گفت: ایشان در شبانهروز حداقل سه نوبت مقیّد به خواندن قرآن است. حالا در چه موقعیت و چه شرایطی؟! کسی که در حقیقت رکن نظام اسلامی است، کسی که تمام قدرتها علیه او و نظامی که او به وجود آورده بود، تجهیز شده بودند و برای اسلام و کشور او این قدر مشکل به وجود آوردند به طوری که هنوز هم این تجهیز، به قوت خودش باقی است، با این حال چنان نسبت به انجام مستحبات مقیّد است و در مقابل خداوند، خودش را موظف میبیندکه در شبانه روز سه نوبت کتاب او را قرائت کند. اینها برای من و شما درس است و سبب میشود که ما نسبت به رعایت احکام خداوند بیشتر اهتمام داشته باشیم.
همسر امام در همان اوایلِ فوت ایشان تصریح کرده بود که در طول زندگی 62 سالهام با ایشان، یک غیبت از ایشان نشنیدم، تصور این مطلب واقعاً مشکل است؛ اما در مورد ایشان که نسبت به احکام خداوند مقید بود قابل باور است.
حتما میدانید که امام یک آدم منزوی نبود، از همان جوانی - حدود سن 25-30 سالگی - هم اهل مجالس دوستانه، هم اهل رفاقت و هم اهل پذیرایی بود؛ اما روی مبنای اسلام و رعایت مقررات آن. من به خاطر علاقه ای که داشتم در مورد رفقای آن دورۀ ایشان تحقیق کردم که در حال حاضر هم یکی - دو نفر از ایشان حیات دارند و من با آنان ارتباط دارم. از این دوستان بسیار نزدیک ایشان راجع به جلسات جوانی امام راحل پرسیدم، گفتند: امکان نداشت ما بتوانیم در حضور ایشان غیبت کنیم، نه تنها خودش غیبت نمیکرد بلکه تا ما شروع به غیبت میکردیم، میگفت: آقا! حرف خودمان را بزنیم، مزاح کنید، بخندید، چرا غیبت کنیم؟! به جای غیبت یک حرفی میزنیم و همه خوشحال میشویم.
عادل واقعی کسی است که بهترین و نزدیک ترین رفیق او، که محرم اسرار او است، در نماز به او اقتدا کند. گاهی حتی زن انسان هم تمام اسرارش را نمیداند؛ اما رفیقی که محرم اسرار است، همه چیز انسان را میداند. رفقای مرحوم امام با این که از تمام اسرار او - آن هم در دوران جوانی - آگاه بودند؛ همه میگفتند: ما به ایشان
اقتدا میکنیم، هم اکنون نیز اقتدا میکنیم.
این تعبد به احکام خداوند - که یکی از ویژگیهای مهم امام (قدس) بود - باید برای من و شما به عنوان یک الگو مطرح باشد.
امیدوارم خداوند به عظمت روح امام بزرگوار - که به یقین احترام زیادی نزد خداوند دارد -، ما را در راه نورانی ایشان موفق و مویّد بدارد تا نسبت به احکام نورانی او روز به روز متعبّدتر و مقیّدتر باشیم و روز به روز سرمای علمی و تقوایی ما را فزونی بخشد و ایشان را با پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) و ائم معصومین: محشور فرماید - ان شاء الله تعالی -.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس چهل وپنجم(1)1 روحانی الگو
اگر بخواهیم یکی از روحانیون شیعه را - که مورد تأیید حضرت بقیۀ الله الاعظم [و بزرگان شیعه است - نام ببریم چه کسی است؟
گذشته از امام بزرگوار که یک مرد استثنایی در تاریخ است در میان روحانیان - فردی که میتواند برای ما الگو باشد و مورد نظر و رضایت امام زمان [است، شهید بزرگوار استاد مطهری (ره) است.
بیتردید، این شهید بزرگ از نظر مقام علمی و آشنایی با مسائل مختلف اسلامی(2)معارف اسلام را به خوبی درک کرده بود؛ و انصاف این است که واژۀ «اسلام شناس» را، که بسیار والاتر از عنوان «فقیه و متکلم» است، در مورد او به کار ببریم.(3)«اسلامشناس» یک معنای بسیار غنی و پر محتوایی است که هم مسائل و زوایای گوناگون را در بر میگیرد و در تاریخ کمتر کسی را میتوان پیدا کرد که این
1) (1) - سیری کامل در اصول فقه، ج 4، ص 592-
2) (2) . عن أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: کَمَالُ الْمُؤْمِنِ فِی ثَلَاثِ خِصَالٍ: تَفَقُّهٍ فِی دِینِهِ وَ.... (بحار الأنوار، ج 1، باب 1، ص 162) کمال مؤمن در سه خصلت است: درک مسائل دینی،....
3) (3) . عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ: قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله): إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّین (بحار الأنوار، ج 1، باب 6، ص 217) هرگاه خدای عزوجل به بنده ارادۀ خیر کند او را دانای در دین گرداند.
عنوان براو منطبق باشد و به او «اسلامشناس» گفته شود.
ایشان در مقام عمل هم تا آخرین لحظه با بیان و قلمش از اسلام دفاع کرد. خداوند متعال بیش از بیان خوب، به او قلم خوب عنایت کرده بود، به طوری که وقتی انسان نوشتههای این مرد بزرگ را مطالعه میکند، پی میبرد که ایشان سخت ترین مسائل علمی و فلسفی را با عبارتی قابل فهم و پر معنا برای اقشار مختلف جامعه مطرح کرده است.
به یقین، کسانی که این مرد بزرگ را به شهادت رساندند، عظمت شخصیت او را بهتراز ما درک کرده و فهمیده بودند که اگر چنین انسان اثرگذاری از جامعه گرفته شود چه محرومیتهایی را در پی خواهد داشت.
به هر حال، چنین شخصیتی باید بعد از أئمۀ هدی: و امام زمان [برای ما الگو و اسوه باشد. هم ما باید از نظر آشنایی با اسلام و خدمت به آن، یک مطهری باشیم و چنین شخصیتی داشته باشیم.
وقتی سالگرد گرامی داشت چنین شخصیتهایی فرا میرسد، آنچه بیش از هر چیز دیگر اهمیت دارد، این است که ببینیم آنان چگونه به این موقعیت رسیدند؟
«اخلاص، احساس وظیفه، تحمل مرارتهای زندگی و داشتن روحیۀ طلبگی»
ما نیز از آنان درس بگیریم و سعی کنیم راه و روش آن بزرگان را در زندگی شخصیمان پیاده کنیم.
باید در مورد این شخصیت بزرگوار از تمام جهات (اعتقادی، اخلاقی، عبادی، اخلاص، اسلامشناسی، تحمل مرارتها و رنجها و...) به ایشان تأسی کرد و ایشان را به عنوان یک اسوه معرفی کرد.
اگر این بزرگان را الگوی خود قرار داده و مانند آنان عمل کنیم، مطمئن باشیم که مورد رضای امام زمان [خواهیم بود.
زمانی که روحانیت با دانشگاه ارتباطی نداشت و رفتن به دانشگاه برای او بسیار سنگین و دشوار بود، ایشان به خاطر انجام وظیفه سعی کرد به دانشگاه راه پیداکند، اگرچه در دانشگاه مسئولیت رسمی نداشته باشد.
با این که مدرک لیسانس و دکترا و امثال اینها را نداشت ولی کم کم به خاطر
پشتوانۀ علمی خوبی که از آن برخوردار بود، مورد توجه و استفادۀ دانشجویان قرار گرفت و در دانشگاه موقعیت پیدا کرد و همین امر، زمینهای شد تا در مبازره، دانشگاه با مردم همگام شود.
اگر ایشان به وظیفۀ خود عمل نمیکرد، دانشگاه در مقابل حوزه و روحانیت قرار داشت و کسی به خواب هم نمیدید که یک روز میان حوزه و دانشگاه رابطهای برقرار شود، چه رسد به این که بحث اتحاد حوزه و دانشگاه مطرح گردد.
امیدوارم خداوند متعال این شخصیت بزرگوار و امام عزیز را - که این شخصیت بزرگوار در دامان او تربیت شد - با اولیا و ائم هدی: محشور فرماید و به ما هم توفیق عنایت کند که راه و روش ایشان را ادامه دهیم و در همان راهی گام برداریم که آنان گام نهادند و به نتایج مطلوب رسیدند.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس چهل و ششم(1)1 جامعیت استاد و شاگرد الگویی برای اهل علم
کنگر هزار شیخ مفید (ره)، نشان داد که شخصیتهای علمی جهان تشیع، اگرچه زندگیشان مربوط به هزار سال قبل است ولی نه تنها میان مسلمانان جهان، بلکه میان فرق مختلف مسیحی، بودایی و... شناخته شده اند؛ به طوری که این فرقه ها مطالعات، مقالات و سخنرانیهایی دربار شیخ بزرگوار مفید (ره) داشتهاند. در جلس اختتامیه این کنگره مطلبی را گفتم که به نظرم رسید آن را برای شما هم بیان کنم.
هدف از برگزاری این کنگره ها این است که ما شخصیّت بزرگان خود را به عنوان اسوه و الگویی مناسب به جامعه معرفی کنیم. شیخ بزرگواری به نام مفید، در عمر هفتاد و پنج یا حداکثر هفتاد و هفت سالۀ خود چه آثار و برکاتی برای عالم تشیع و اسلام داشته است به طوری که ما امروز به او افتخار میکنیم و حقاً هم باید افتخار کرد.
نکتۀ جالبی که مخصوصاً در زندگی ایشان وجود دارد، جامعیّت ایشان است، به طوری که در بسیاری از فنون و علوم اسلامی بلکه در تمامی آنها تخصص داشته است.
وقتی به فقه و فقاهت میرسید، فقیهی متبحر و به تمام معنا بود، هنگامی که به مسائل کلامی میرسید، یک متکلم در بالاترین مرتبه از آشنایی با علم کلام بود،
1) (1) - این درس در جلسۀ پانصد و نود و دوم درس خارج اصول معظم له ایراد شده است-
همینطور در تاریخ، رجال، تفسیر و مسائل و فنون مختلف اسلامی تخصص داشت.
ما نباید تصور کنیم که بدون سعی و تلاش و بدون رنج و زحمت میتوان به این جامعیت دسترسی پیدا کرد. وقتی زندگی شیخ مفید (ره) تعالی را - که واقعاً هم خواندنی است - مطالعه میکنیم، میبینیم ایشان گرفتار چه مشکلاتی بوده است. از طرف فرقههای مختلف گرفتاریهای بسیاری - مانند چندین مرتبه تبعید - برای ایشان پیش آمد، اما هیچ کدام از این امور نتوانست سد راه تعلیم و تعلم ایشان شود.
علت این که شیخ بزرگوار طوسی (ره) از بغداد - که وی در آن شهر شاگرد شیخ مفید (ره) بوده - به نجف انتقال پیدا کرد، این بود که آن فرقههای مخالف، تمام زندگی و خانه و کتابخان او را آتش زدند وشیخ طوسی (ره) مجبور شد - با این که بغداد، مرکز علم و حوزه های علمیه بود - به نجف هجرت کند و حوزۀ علمیه نجف را پایهگذاری کند؛ به طوری که پس از هزار سال، هنوز آثار و برکات این حوزه را مشاهده میکنیم.
انسان وقتی در زندگی شیخ طوسی (ره) دقت میکند، پی به جامعیت او میبرد؛ در علم تفسیر، کتاب تبیان را نوشته که بسیار مفصّل، دقیق، ادبی و مشتمل بر تحقیقات بسیاری است؛ در علم فقه تألیفات متعدد، با کیفیتهای گوناگون دارد؛ در علم رجال، کتاب فهرست و رجال شیخ معروف است؛ در باب کلام، کتاب الشافی سید مرتضی را تلخیص کرده که سه جلد است و هر جلد حدود هشتصد صفحه دارد، و همچنین است در علم اصول و فنون مختلف اسلامی دیگر.
برادران! بحمدالله تعالی تعداد افراد حوزۀ ما از نظر کمیّت، بسیارخوب است، اما این که در آینده خروجی این حوزه، چیست؟ این به تصمیم، سعی و تلاش من و شما بستگی دارد. حوزه نمیتواند مجتهد بسازد، این من و شما هستیم که با سعی و تلاش خودمان، میتوانیم مجتهد شویم، مجتهد بسازیم و برای آیندۀ اسلام یک افتخار و خدمتگزار باشیم. مبادا به جای این که افتخار روحانیت باشیم، آبروی آن را ببریم!
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس چهل و هفتم(1)1 جدیت در تحصیل علم
ما باید عنایت بیشتری به کارهای طلبگی و تحصیل خود داشته باشیم.
بحمدالله تعالی به برکت انقلاب اسلامی، اکثر مردم از طریق رسانهها و مطبوعات در جریان همه امور هستند و حتی به این حد اکتفا نمیکنند و مسائل را پی گیری و اخبار را بررسی میکنند که فواید زیادی را در پی دارد؛ البته این که انسان تمام وقتش را یا وقتهای اساسی خود را صرف بحثهای سیاسی کند نیز صحیح نیست.
در حالات امام بزرگوار (قدس) نقل میکنند که ایشان به دلیل کسالت قلبی مجبور بودند روزی دو - سه نوبت در حیاط منزل پیادهروی کنند؛ ایشان زمان پیادهروی را در اوقاتی که اخبار مهم رادیو پخش میشد قرار داده بودند. ایشان یک رادیویی در دستشان بود و ضمن پیادهروی به اخبار نیز گوش میکردند و در جریان مسائل روز قرار میگرفتند.
درست است که باید با مسائل روز، مرتبط و آشنا بود؛ اما نه به این معنا که بهترین وقت صرف این امور شود. وظیفۀ یک طلبه و محصل پرداختن به مسائل تحصیلی -، اعم از مطالعه، نوشتن، مباحثه، تدرس و تدریس - است، شدت اهتمام یک طلبه باید در رابطه با این امور باشد.
1) (1) - این درس در جلسۀ درس سیصد و سی و هفتم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
البته، اگر یک وقت - خدای ناکرده - یک قضیۀ مهمی پیش آید که باید اخبار آن را تعقیب کند، در آن زمان خاص برای مدت محدودی وظیفه چیزی دیگر است؛ اما در شرایط عادی، وظیفۀ اساسی ما اهتمام به مسائل علمی و مسائلی است که در رشد علمی و آیندۀ ما نقش دارد.
درست است که حوزه های علمیه - به ویژه حوزۀ علمیه قم - توسعه پیدا کرده است، ولی متأسفانه حوزۀ علمیه نجف با آن قدمت و سابقه، گرفتار بلای عجیبی شده است که امیدوارم خداوند متعال به حق آن مرد بزرگ الهی که آن حوزۀ مقدس در جوار مرقد مطهر ایشان است، مولی الموحدین امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، کسانی را که آن مسائل را در آنجا به وجود آوردهاند هرچه زودتر ریشه کن کند و عذاب دنیا را قبل از عذاب آخرت به آنان بچشاند. مثلاً این مرد(1)به علت جنون و جاه طلبی، گرفتاریهای عجیبی برای اسلام و مسلمانان چه در ایران، چه در عراق و چه در کشورهای دیگر به وجود آورده است.
با توجه به این که آثار و برکات بسیاری، مانند کتابهای فقهی و اصولی ما مثل کتاب جواهر - که افتخار شیعه است -، کتابهای شیخ انصاری، مرحوم آخوند و بزرگان دیگر، همه از آن حوزۀ مقدسه است، به همین جهت وظیفۀ ما به خاطر این مشکل و این ضربۀ، بزرگی که به حوزۀ مقدس نجف و اسلام وارد آمده سنگینتر شده است. حال چه باید کرد؟ باید نشست و نگاه کرد؟!
ضمن این که باید از راههای مختلف برای حل این مشکل راهی پیدا کرد؛ راه حل فعلی آن جبران علمی است، و در حال حاضر جبران علمی به دست من و شما است، یعنی بر من و شما لازم است که بیشتر از گذشته درس بخوانیم، زحمت بکشیم و به مسائل علمی بپردازیم تا یک بُعد و جهت آن مصیبت تا حدی جبران شود.
در این شرایط باید اهتمام ما به مسائل علمی بیش از سابق باشد تا بتوانیم خودمان را برای آیندۀ حوزه و مسلمانها و ملتهایی که به اسلام توجه پیدا کردهاند آماده کنیم. میدانید که در خیلی از کشورها مسجد تأسیس شده است. در آذربایجان شوروی همه مساجد به حالت اول بازگشته و مساجدِ تازهای در حال احداث است
1) (1) . منظور معظم له همانطور که اشاره کردهاند صدام ملعون میباشد.
و مردم آنجا به مسائل ایران و روحانیت توجه پیدا کردهاند.
خلاصه اینکه باید من و شما جوابگوی آنان باشیم و اگر مسامحه کنیم وهابیت آنها را به دام میاندازند. وهابیت عقاید منحرف خود را به عنوان اسلام به خورد آنان میدهند، پس سعی کنیم خودمان را هرچه بیشتر و بهتر برای خدمت به اسلام و مسلمانان آماده کنیم و با توجه و درک مسئولیت بیشتر، با علاقه و عنایت، به درسها ادامه دهیم - ان شاء الله تعالی -.
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
درس چهل و هشتم(1)1 حضور و جدّیت در درس
حضور و غیاب در درس، مربوط به احساس مسئولیتی است که منِ طلبه دارم.
من گاهی حالم هیچ مساعد نیست؛ ولی در عین حال فکر میکنم که با تعطیل شدن یک جلسه، پانصد ساعت - کمتر یا بیشتر - وقت از مجموع طلاب از بین میرود.
تا ضرورت خیلی مهمی در کار نباشد حاضر به تعطیلی درس نیستم،(2)البته
1) (1) - این درس در جلسۀ «بیست و پنجم» و «دویست و نود و هشتم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . در ایام تحصیل، یکی از نزدیکان مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی (ره) دار فانی را وداع گفت که معظمله حاضر به تعطیلی درس به اندازۀ معمول آن هم نشدند و پس از حضور در درس چنین فرمودند: روی موازین عرفیه به جهاتی که بین مردم مرسوم است، ما نباید به این زودی در درس و بحث شرکت کنیم؛ ولی از یک طرف حتی فکر هم نمیکنم که ثواب این درسها از این مجالس ترحیم کمتر باشد، بلکه قطعاً بیشتر است. ثواب این درس را از طرف خودم و شما، به روح این علویه اهدا میکنیم. این موانع درسی برای ما فراوان است. این که میگویند: «لکلِّ شَیءٍ آفَهٌ وَ لِلعِلمِ آفاتٌ» واقعاً مطابق با واقع است. شما ببینید برای این که انسان بتواند در یک جلسۀ درس شرکت کند باید صدها شرایط جمع شود. طبعاً چنین جلسهای که بر اجتماع صدها شرط توقف دارد، با توجه به این که خدمتی به اسلام و روحانیت است، باید خیلی ارزش داشته باشد. من تا حدی که برایم امکان داشته باشد سعی میکنم درس تعطیل نشود، روی این جهت بود که آمدیم خدمت شما و از همۀ شما برادران همکه لطف و محبت کردید خیلی تشکر میکنم. امیدوارم خداوند متعال عاقبت همه را ختم به خیر کند - ان شاء الله تعالی -. (جلسۀ یکصد و هشتاد و دوم درس خارج اصول)
حضور در درس هم دلیل بر مساعد بودن حالم نیست، بلکه دلیل بر این است که مشکل به آن حد از ضرورت نرسیده که بتوانم پانصد ساعت وقت را در مقابل آن از دست بدهم. شرکت برادران در درس، هر چند تا این درجه ضروری نیست ولی بالأخره بسیار مهم است.
کسی درس را تعطیل کرد، از او سؤال شد: چرا درس نیامدی؟ گفت: کار داشتم. این کلام به معنای آن است که درس آمدن مخصوص آدمهای بیکار است!! باید به درس اهمیت داد و برای آن حساب باز کرد.
شاید این مطلب را مکرر عرض کرده باشم که در حالات مرحوم آیت الله اصفهانی (ره) - (محقق کمپانی) که جداً محقق کمنظیر بلکه بینظیری بوده است - از قول خودشان نقل شده است: من سیزده سال در درس مرحوم آخوند خراسانی (ره) تعالی شرکت کردم و در این سیزده سال تنها دو مرتبه درس را تعطیل کردم! یک مرتبه به درد چشم بسیار شدید و غیرقابل تحملی مبتلا شده بودم و یک مرتبه هم بارانی سیلآسا میآمد که من یقین کردم درس تعطیل است، لذا درس نرفتم، بعد معلوم شد که درس بوده و یک جلسه درس از دست ما رفته است.
این واقعاً برای ما درس است. چطور میشود کسی سیزده سال در یک درسی شرکت کند و تنها دو جلسه غیبت داشته باشد! علت مهم برای رشد این بزرگان اهمیت به همین امور بوده است؛ البته استعداد هم کاملا نقش دارد؛ اما این مهمتر است.
گاهی انسان به شخصیتهای بزرگ که برخورد میکند، تصور میکند که تمام رشد و ترقی آنان به خاطر برخورداری از یک استعداد فوق العاده است، از این رو خودش را با ایشان مقایسه میکند و میبیند آن استعداد در او نیست، طبعاً دیگر خودش را از رسیدن به آن مرتبه مأیوس میبیند؛ در حالی که درست است که استعداد نقش مؤثری دارد، اما بالاتر از استعداد، پشت کار و اهمیت دادن به درس و تحصیل است.
افرادی بودند که از نظر استعداد خیلی قوی بودند؛ ولی این قوت استعداد برای آنان غروری پدید آورده بود و از این رو خیلی رشد نکردند؛ ولی افراد دیگری را دیدیم که از نظر استعداد خیلی قوی نبودند؛ ولی با زحمت و پشتکار و فعالیتِ
مداوم به مقامات بسیار بالایی رسیدند، معلوم میشود که پشتکار بیشتر نقش دارد.
خطاب من بیشتر به طلاب جوانی است که تازه درس خارج را شروع کردهاند.
برادران عزیز! هنگامی که وارد درس خارج میشوید، ابتدای فعالیّت و جدیّت شما است. نباید تصوّر کنید که مراحل علمی را گذرانده و حالا دیگر میتوانید با فراغتِ بال به امور علمی در درس خارج رسیدگی کرد خواه به نتیجه برسید یا نرسید، اهمیت ندارد! خیر، چنین نیست.
بنده نسبت به بعضی از آقایان که نوار میگیرند یا مطالب را مینویسند که تأمل و دقت در مسائل را به بعد موکول میکنند انتقاد دارم، مگر چقدر از عمر ما باقی مانده است؟! این همه مسائل و علوم باقی مانده، این همه گرفتاری و این همه وظیفه و مسئولیت، به ما اجازه نمیدهد که بررسی این مطالب را به تأخیر بیندازیم و یا دو - سه دوره اصول بخوانیم.
سفارش من این است که حتی اگر برادران خودشان نظریاتی دارند آن را ثبت کنند. اگر طلبهای هر مطلبی را که به ذهنش میآید ثبت کرد، ممکن است این نوشتهها در مراجعۀ بعدی منشأ تکامل بشود؛ ولی اگر آن را ثبت نکند فراموش میشود؛ به طوری که تا آخر عمر هم دیگر به ذهن انسان نمیآید. گاهی در بعضی از نوشتههای من مطالبی وجود دارد که وقتی با آنها بر خورد میکنم، به خاطر این که مدتی فاصله شده است به نظر من ناآشنا میآید یا اصلاً به ذهنم نمیآید که این مطلب به ذهن من رسیده است؛ در حالی که مربوط به خودم بوده است.
آنقدر سوال پیش روی ما قرار گرفته است که به ما اجازه نمیدهد با فراقت و راحتی با مباحث علمی برخورد کنیم. البته گاهی ضرورت اقتضا میکند که همه به جبهه بروند(1)یا طلبهای یکی از پستهای خالی نظام جمهوری اسلامی را قبول کند.
1) (1) . این چند روز تعطیلی رسمی حوزه موقعیت خوبی است تا آقایان سری به جبهه ها بزنند، خصوصاً با شدت نیاز به مبلِّغ که در جبهههای جنوب وجود دارد و موقعیت تبلیغی جبهه هم در حال حاضر به حسب فراغت و تعداد زیاد رزمندگان حائز اهمیت است. امیدوارم خداوند تبارک و تعالی ما را در انجام وظایف و مسئولیتها موفق بدارد - ان شاء الله تعالی -.(این حاشیه از متن آیت الله العظمی فاضل لنکرانی استفاده شده است. سیری کامل در اصول فقه، ج 2، ص 184، درس 116)
بحث من در خصوص این ضرورتهای کلی و فردی نیست. آنها در هر مرتبه و درجه ای که باشد وظیفۀ شرعی است.
آنچه مقصود من است این است که مکرر دیده میشود افراد کوشا و با استعداد به این فکر میافتند که خوب است در کنار درس یک اشتغالی هم داشته باشیم، اگرچه شاید آن موارد هم خالی از جنبههای علمی نباشد؛ ولی سؤال من این است که شما این وقت را از کجا آوردهاید؟! مگر شما چقدر فرصت دارید؟! شما میدانید بررسی یک دورۀ اصول فقه حداقل هشت سال وقت لازم دارد! در کنار این اصول چه مقدار باید با فقه آشنا بشویم؟! مگر طلبه میتواند با یک سال و دو سال و پنج سال و ده سال با فقه و اصول آشنا شده و خود را مستغنی ببیند؟!
آنچه مقصود اصلی بود این است که اولاً؛ حضور در درس را جدی گرفته و به اندک بهانهای درس را تعطیل نکنیم و ثانیاً؛ تحقیق در این مباحث را به آینده موکول نکنیم؛(1)چراکه معلوم نیست من و شما درآینده باشیم؛ لذا باید در هر بحثی که وارد میشوید کاملاً جمیع جوانب آن را بررسی کرده و به آینده موکول نکنید.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام): إِیَّاکُمْ وَ تَسْوِیفَ الْعَمَلِ بَادِرُوا إِذَا أَمْکَنَکُم. (خصال، ج 2، ص 610) بپرهیزید از این که کارهایتان را به تأخیر انداخته و امروز و فردا کنید، هر وقت امکان برایتان پیدا شد، آنچه در توانتان است به کار گیرید.
درس چهل و نهم(1)1 فقاهت
عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ:
«إِذَا أرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدِّین».(2)
حضرت صادق (علیه السلام) میفرماید: اگر عنایت خاص خداوند متوجه بندهای شود او را در دین فقیه میگرداند.
اگر خداوند به بندهای عنایت خاصی کند(3)و او را متعلَّق اراده تکوینیه خود قرار دهد بدون حساب و بیدلیل نیست. خدای متعال میفرماید: ( وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً) .(4)انسان اول باید فضیلت تقوا را در وجود خود پدید آورد،(5)پس از آن:
1) (1) - این درس در جلسۀ یکصد و یازدهم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . وقتی خداوند خیر بندهای را بخواهد او را دانشمند در دین میکند. (کافی، ج 1، باب صفۀ العلم و...، ص 32)
3) (3) . در این خصوص که «هر گاه خداوند بخواهد خیری به بندهاش برساند» تعابیر زیادی از کلمات ائمه معصومین: وارد شده است که إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً: نَصَبَ فِی قَلْبِهِ نَائِحَۀً مِنَ الْحُزْن، عَجَّلَ عُقُوبَتَهُ فِی الدُّنْیَا، طَیَّبَ رُوحَهُ وَ جَسَدَه، فَتَحَ لَهُ الْعَیْنَیْنِ اللَّتَیْنِ فِی قَلْبِهِ، نَکَتَ فِی قَلْبِهِ نُکْتَۀً فَتَرَکَهُ، أَمَرَ مَلَکاً فَأَخَذَ بِعُنُقِهِ حَتَّی أَدْخَلَه فِی هَذَا الْأَمْر، أَلْهَاهُ عَنْ مَحَاسِنِهِ، جَعَلَ لَهُ وَاعِظاً مِنْ قَلْبِه، جَعَلَ ذُنُوبَهُ بَیْنَ عَیْنَیْهِ مُمَثَّلَۀ، شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَام و تعابیر دیگر.
4) (4) . و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند. (طلاق: آیه 2)
5) (5) . قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام): اتَّقِ اللَّهَ وَ کُنْ حَیْثُ شِئْتَ وَ مِنْ أَی قَوْمٍ شِئْتَ فَإِنَّهُ لَا خِلَافَ لِأَحَدٍ فِی التَّقْوَی وَ الْمُتَّقِی مَحْبُوبٌ عِنْدَ کُلِّ فَرِیقٍ وَ فِیهِ جِمَاعُ کُلِّ خَیْرٍ وَ رُشْدٍ وَ هُوَ مِیزَانُ کُلِّ عِلْمٍ وَ حِکْمَۀٍ وَ أَسَاسُ کُلِّ طَاعَۀٍ مَقْبُولَۀٍ وَ التَّقْوَی مَا یَنْفَجِرُ مِنْ عَیْنِ الْمَعْرِفَۀِ بِاللَّهِ یَحْتَاجُ إِلَیْهِ کُلُّ فَنٍّ مِنَ الْعِلْمِ وَ هُوَ لَا یَحْتَاجُ إِلَّا إِلَی تَصْحِیحِ الْمَعْرِفَۀِ بِالْخُمُودِ تَحْتَ هَیْبَۀِ اللَّهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ مَزْیَدُ التَّقْوَی یَکُونُ مِنْ أَصْلِ اطِّلَاعِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی سِرِّ الْعَبْدِ بِلُطْفِهِ فَهَذَا أَصْلُ کُلِّ حَقٍّ وَ أَمَّا الْبَاطِلُ فَهُوَ مَا یَقْطَعُکَ عَنِ اللَّهِ مُتَّفَقٌ عَلَیْهِ أَیْضاً عِنْدَ کُلِّ فَرِیقٍ فَاجْتَنِبْ عَنْهُ وَ أَفْرِدْ سِرَّکَ لِلَّهِ تَعَالَی بِلَا عِلَاقَۀٍ قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): أَصْدَقُ کَلِمَۀٍ قَالَتْهَا الْعَرَبُ کَلِمَۀُ لَبِیدٍ: أَلَا کُلُّ شَیْءٍ مَا خَلَا اللَّهَ بَاطِلٌ وَ کُلُّ نَعِیمٍ لَا مَحَالَۀَ زَائِلٌ فَالْزَمْ مَا أَجْمَعَ عَلَیْهِ أَهْلُ الصَّفَا وَ الْتُّقَی مِنْ أُصُولِ الدِّینِ وَ حَقَائِقِ الْیَقِینِ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِیمِ وَ لَا تَدْخُلْ فِی اخْتِلَافِ الْخَلْقِ وَ مَقَالاتِهِمْ فَتَصْعُبَ عَلَیْکَ وَ قَدِ اجْتَمَعَتِ الْأُمَّۀُ الْمُخْتَارَۀُ بِأَنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ أَنَّهُ عَدْلٌ فِی حُکْمِهِ یَفْعَلُ ما یَشاءُ وَ یَحْکُمُ ما یُرِیدُ وَ لَا یُقَالُ لَهُ فِی شَیْءٍ مِنْ صُنْعِهِ لِمَ وَ لَا کَانَ وَ لَا یَکُونُ شَیْءٌ إِلَّا بِمَشِیَّتِهِ وَ أَنَّهُ قَادِرٌ عَلَی مَا یَشَاءُ صَادِقٌ فِی وَعْدِهِ وَ وَعِیدِهِ وَ أَنَّ الْقُرْآنَ کَلَامُهُ وَ أَنَّهُ مَخْلُوقٌ وَ أَنَّهُ کَانَ قَبْلَ الْکَوْنِ وَ الْمَکَانِ وَ الزَّمَانِ وَ أَنَّ إِحْدَاثَ الْکَوْنِ وَ الْفَنَاءِ عِنْدَهُ سَوَاءٌ مَا ازْدَادَ بِإِحْدَاثِهِ عِلْماً وَ لَا یَنْقُصُ بِفِنَائِهِ مُلْکُهُ عَزَّ سُلْطَانُهُ وَ جَلَّ سُبْحَانُهُ فَمَنْ أَوْرَدَ عَلَیْکَ مَا یَنْقُضُ هَذَا الْأَصْلَ فَلَا تَقْبَلْهُ وَ جَرِّدْ بَاطِنَکَ لِذَلِکَ تَرَی بَرَکَاتِهِ عَنْ قَرِیبٍ وَ تَفُوزُ مَعَ الْفَائِزِینَ. (بحارالأنوار، ج 67، باب 56، ص 257) تقوا و پرهیزگاری داشته باش هر جا که باشی و از هر قبیله و عشیرهای که باشی که هیچ کس در ارزش و فضیلت تقوا حرفی ندارد و پرهیزگار در نظر همه محبوب و محترم است و هر خیر و خوبی و رشد و سعادت در تقوا است و ارزش و ارزیابی هر گونه دانش و علمی با تقوا است (اگر دانش با تقوا همراه نباشد نه تنها مفید نیست که زیانبار و ویرانگر است) و قبولی اطاعت و عبادت به تقوا وابسته است و تقوا از سرچشمۀ بینش و معرفت به خداوند منشعب میشود هر علم و دانش و صنعتی نیازمند به تقوا است و در مفید بودن باید از پشتیبانی تقوا برخوردار باشد و تقوا جز با معرفت صحیح و شناسایی کامل خداوند و تسلیم شدن و کوچک دیدن خود در برابر هیبت و عظمت و سلطنت الهی به هیچ چیز نیازی ندارد و یگانه عامل ازدیاد و تقویت تقوا اطلاع کامل و ایمان انسان است به این که خداوند به تمامی اسرار و نیات و خاطرات بندهاش آگاهی دارد این چنین تقوایی ریشه و اساس حق و حقیقت است. و اما باطل به طور کلی هر چه انسان را از خداوند دور کرده و ارتباطش را از او قطع کند از نظر تمام طبقات مذموم و مورد نکوهش است. بنابراین، باید از آن اجتناب کرده و باطن و قلب و نهان خود را در انحصار خداوند نهاد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: راستترین جمله و صحیحترین شعری که عرب گفته است شعر لبید است که گوید: هر آنچه غیر خداوند و غیر ارتباط با خداوند است باطل و پوچ است (خداوند و آنچه برای خداوند است باقی و پایدار است) و هر نعمت و لذتی که در دنیا است سرانجام فانی میشود آنچه که اهل تقوا و پاکان بر او اجماع و اتفاق دارند از اصول دین و حقایق و راه و روش یقین و رضا و تسلیم است. این گونه مطالب را بگیر و عمل کن و معتقد باش و در مسائل جنجالی و اقوال مختلف و گوناگون داخل مشو که مشکلات اعتقادی و دینی و وسوسههای درونی رخ میدهد و البته امت اسلامی اتفاق دارند بر این که خداوند یگانه و واحد است، نظیر و مانندی ندارد و در فرمان و حکمش عادل است، آنچه بخواهد میکند و مطابق ارادۀ حکیمانهاش حکم میکند و بر هر چه اراده کند توانا است و در وعدۀ و وعیدش صادق است و قرآن سخن او است و او این سخنان را آفریده و خلق کرده است و پیش از آفرینش و قبل از مکان و زمان بوده و آفریدن و نابود کردن نزد او یکسان است و با آفریدن اشیا چیزی بر علمش افزوده نمیشود و با نابود کردن آنها از قدرت و ملکش کاسته نمیشود. سلطنتش با عزت است و عظمت و تقدس و پاکی او از نواقص امکان، برتر از تصور و خیال است. بنا بر این اگر کسی بخواهد تو را در این عقاید متزلزل ساخته و از این اصول بکاهد نپذیر و باطن و اعماق دل خود را پاک و پاکیزه بدار تا در نتیجۀ الطاف و برکات زودرس او را احساس کنی و در زمرۀ رستگاران شوی.
( یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ) ،(1)در بن بست نمیماند و خداوند متعال رزق و روزی او را از راهی که امیدی به آن ندارد، میرساند و این نشان میدهد که خداوند حکیم بی جهت نسبت به کسی ارادۀ خیر نمیکند.
با توجه به این روایت، باید بپذیریم که چون خداوند خیر ما را خواسته است، این توفیق را به ما داده است تا در راه فقاهت دین گام نهیم.
مقصود از «
فَقَّهَهُ فِی الدِّین » در این روایت، جهات شخصی و فردی نیست؛ چرا که تفقه در دین، تنها آشنایی با مسائل دینیِ مربوط به خود انسان و تقلید نیست؛ بلکه منفعت آن فراتر از منافع شخصی است و به عموم مسلمانان برمیگردد.
خداوند متعال از فرستادن رسولان و نازل کردن کتابهای آسمانی هدف والایی داشته است. چنان که میفرماید:
(کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّور)؛(2)
ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا بدان وسیله، مردم را از تمام تاریکیها و ظلمتها خارج و به وادی نور وارد کنی.
به خاطر همین هدف بزرگی که خداوند آن را تعقیب میکند، انسان را مورد عنایت قرار داده و او را به فقاهت در دین - که برای دستیابی به چنین خواستۀ مهمی است - میرساند. از این رو مرتبه بالای هدایت و بیان معارف دین مربوط به انبیا: و کتب آسمانی است و مرتبۀ پایینتر آن مربوط علما و روحانیت است.
از این روایت استفاده میشود که فقاهت در دین، امری کوچک و بی ارزش نیست. دلیل آن، روشن است؛ چرا که قدرتهای ضد اسلامی، همواره برای از بین
بردن حوزه ها نقشه و طرح داشتهاند.
در گذشته، طاغوت برنامۀ خود را با فجیعترین و بدترین وضعیت پیاده میکرد، امروز هم عده ای از روشنفکرهایی که در باطن با اسلام مخالفند و نمیتوانند مخالفت خود را در ظاهر مطرح کنند، حملۀ خود را متوجه فقها و روحانیت میکنند. این برنامهریزیها و دشمنیها بهترین دلیل برای این است که کار و مقام علمی علما و روحانیت - که فقاهت است - بسیار پر ارزش است.
از طرفی هم متأسفانه برخی اشخاص - که ادعای بعضی از مقامات علمی را هم دارند - یا حتی برخی از طلاب که در اول راه یا نیمۀ راه بوده و هنوز معنای فقاهت را درک نکردهاند و حتی مزۀ آن را نچشیدهاند - اگر حمل بر صحت کنیم، به علت جهل و ناآگاهی - به خود اجازه میدهند در رابطه با این امر مهم، سخنرانی کرده یا قلمفرسایی کنند.
چند سال پیش، در سمیناری که در مدرسۀ فیضیه برگزار شد و جمعی از دانشجویانِ دانشگاه های تهران در آن حضور داشتند، صحبت کردم. در آنجا به صورتی که مورد تأیید همۀ حاضران بود اثبات کردم که مشکلترین علم میان علوم، همین علمی است که ما طلبه ها مشغول تحصیل آن هستیم و دلیل آن بسیار روشن و بارز است؛ چقدر وقت لازم است تا یک طلبۀ خوش استعداد که همواره مشغول درس و بحث باشد به مرحلۀ اجتهاد برسد؟! آیا امکان دارد کسی کمتر از بیست و پنج سال به اجتهاد برسد؟! اگر در تاریخ دیده اید فلان شخصیت در سن پانزده سالگی مجتهد شده به این دلیل است که در آن دوران رسیدن به درجۀ اجتهاد خیلی آسان بوده است، علاوه این که بعضی اشخاص نبوغ خاصی داشتهاند که در آن سن کم به مرحلۀ اجتهاد رسیدهاند وگرنه معمولاً کسی درکمتر از بیست و پنج سال نمیتواند به مرحلۀ اجتهاد برسد؛ ولی در علوم جدید، شخص پس از دورۀ دبیرستان بعد از هفت الی هشت سال درس خواندن، به مرحلۀ دکترا میرسد. در کدام مقاله، مجله و رسانه شنیدهاید که مثلاً فلان علم، بیست سال وقت لازم دارد؟!
این علمی که من و شما با آن سر و کار داریم مشکلترین علوم عالَم است و این به خاطر ارزش و اهمیت این علم و ارتباطی است که با آخرین قانون الهی دارد.
در تفسیر یک قانون اساسی که خود بشر وضع میکند، کارشناسان دچار هزار
مشکل میشوند و افرادی را به عنوان مبیّن قانون اساسی انتخاب میکنند تا مبهمات آن را برای خود و دیگران روشن کنند؛ اما این قانون، قانون الهی است و از مبدأ اعلی صادر شده است و ریزه کاریهایی در آن وجود دارد که فهم آن برای ما آسان نیست و تبیین و اجتهاد در آن، به مراتب سنگینتر و ارزشمندتر است.
چندی پیش تعدادی از دوستان اهل علم به منزل ما آمده بودند و من به مناسبتی، برای آنان راجع به قصاص صحبت میکردم، گفتم: این تعبیری که خداوند متعال دربارۀ قصاص آورده: ( وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاۀٌ یا أُولِی الْأَلْباب)(1)اگر چه یک جملۀ کوتاه است، ولی تمامی سؤالات و اشکالات در رابطه با قصاص را جواب میدهد. واقعاً این یک معجزه است و اگر جن و انس جمع شوند، نمیتوانند چنین تعبیر رسایی دربارۀ قصاص بیاورند. قرآن به عنوان آخرین کتاب آسمانی نکات بلندی را در این جملۀ کوتاه مطرح کرده است. قصاص مربوط به قتل و از بین بردن جان انسانها است و بدان وسیله، انسانی جان خود را از دست میدهد؛ ولی خداوند متعال میفرماید: در قصاص حیات و زندگی است. چگونه در آنچه موجب قتل است حیات وجود دارد؟! در جواب این سوال باید گفت: اگر قصاص نباشد، همین حیات ظاهری جامعه، متزلزل خواهد شد.(2)کسی که میگوید قاتل، بیمار روانی است
1) (1) . و ای صاحبان خِرد، برای شما در قصاص، حیات و زندگی است! (بقره: آیه 179)
2) (2) . قصاص یک برخورد و انتقام شخصی نیست؛ بلکه تأمین کننده امنیّت اجتماعی است. در جامعهای که متجاوز قصاص نشود، عدالت و امنیّت از بین میرود و گویی آن جامعه حیاتی ندارد و مرده است. چنان که در پزشکی و کشاورزی و دامداری، لازمۀ حیات و سلامت انسان، گیاه و حیوان، از بین بردن میکروبها و آفات است. اگر بگوییم به بهانۀ این که قاتل هیجان روانی پیدا کرده، باید او را رها کرد، هیچ ضمانتی نیست که در دیگر جنایتها این بهانه مطرح نشود؛ چون تمام جنایتکاران در حال سلامت و آرامش روحی و فکری دست به جنایت نمیزنند. با این حساب تمام خلافکاران باید آزاد باشند و جامعۀ سالم نیز تبدیل به جنگل شود که هر کس بر اثر هیجان و دگرگونیهای روحی و روانی، هر کاری را بتواند انجام دهد. گمان نشود که دنیای امروز، دنیای عاطفه و نوع دوستی است و قانون قصاص، قانونی خشن و ناسازگار با فرهنگ حقوق بشر دنیا است. اسلام در کنار حکم قصاص، اجازۀ عفو و اخذ خونبها را داده است تا به مصلحت اقدام شود. توجیهاتی از قبیل این که از مجرمان و قاتلان در زندان با کار اجباری به نفع پیشرفت اقتصادی بهره میبریم، قابل قبول نیست؛ چون این برنامهها، تضمین کننده امنیّت عمومی نیستند. اصل، مقام انسانیّت و جامعۀ عدالتپرور است، نه دنیای پرخطر همراه تولید بیشتر، آن هم به دست جنایتکاران و قاتلان!
و باید معالجه شود و چشم خود را فقط به بیماری قاتل دوخته است، باید پاسخ دهد که بیماری این قاتل بیمار، کی مشخص میشود؟ آیا شما قبل از این که او مرتکب قتل شود میدانید بیمار است؟ قطعاً نمیدانید و روشن است که بعد از قتل، به آن پی میبرید که شما میگویید باید معالجه شود. پس این قتل چه میشود؟ این طرز فکر شما به این معنا است که جامعه دیگر امنیتی نخواهد داشت. به قول شما هر قاتلی بعد از قتل معلوم میشود که بیمار روانی است. بسم الله، او را معالجه کنیم!
اما آیا میتوان صدها بیمار روانی از این دست را معالجه کرد؟! فرض کنید صد نفر قاتل و بیمار روانی را معالجه کردیم، آیا رها کردن قاتل، در واقع همراهی و تأیید قاتل نیست؟! آیا جامعه نباید از آن پس امنیت داشته باشد؟ تضمینکنندۀ حیات جامعه چیست؟ حیات مردم را چه کسی باید تضمین کند؟ مگر ثمرۀ قصاص فقط در مورد قاتل پیاده میشود که شما چشم به قاتل دوخته اید و تنها او را میبینید؟ خداوند متعال میفرماید: حیات شما در سایۀ قصاص تضمین میشود؛ به شرطی که عقل داشته باشید. اگر دین هم ندارید، خرَد داشته باشید. تنها در این صورت میفهمید چگونه قصاص تضمین کنندۀ حیات جامعه است. قصاص موجب تنبّه افراد سرکش دیگر هم هست و به یاغیان دیگر هم هشدار میدهد. به عبارت دیگر، قصاص پیشگیری از بیماری هم میکند؛ از این رو قصاص به حیات جامعه مربوط است، همین حیات ظاهری. حال، توجه کنید که چقدر ثمره و اثر بر قصاص مترتب میشود و خداوند با چه عبارت زیبا و مختصر آن را بیان میکند.
فقاهت در دین به معنای فهم و درک همین ظرافتها در آیات قرآن، روایات معصومین و معارف بلند اسلام است.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس پنجاه(1)1 تخصّصی شدن دروس
ما باید در کنار گرفتاریهای فراوانی که داریم، همۀ معارف اسلام - نه بخشی از آن را - در اختیار دیگران بگذاریم.
من با کمال صراحت میگویم که در حال حاضر، ضرورت اقتضا کرده که امام بزرگوار یا دیگران از بعضی مسائل چشم پوشی کنند که مسأله قضاوت مقداری تنزل پیدا کند؛ اما این تنزل نباید دوام داشته باشد، در آینده دیگر معنا ندارد که ما قاضی غیرمجتهد داشته باشیم، زیرا فقه اسلام بر آن است که قاضی باید مجتهد باشد.
در آینده باید هرموضوعی با شرایط خاص خودش تحقق پیدا کند. در این برهۀ خاص، با چشم پوشی از بسیاری شرایط هرکسی توانایی علمی و عملی برای تعلیم معارف دینی داشته باشد در فضاهای مختلف اقدام به تبلیغ معارف دینی میکند؛ اما در آینده این چنین نیست. در آینده متخصصان علوم دینی باید این کار مهم و خطیر را به عهده بگیرند همانگونه که اساتید دانشگاه، هر کدام در فنّی متخصصاند و در رشته تخصصیشان تدریس میکنند، در معارف هم متخصصان علوم دینی این گونه باید کار را بر عهده بگیرند؛ وگرنه اثرات منفی زیادی را بر جای خواهد گذاشت.
شرایط ما غیر از شرایط علمای گذشته است و همۀ ما باید این نکته را بدانیم.
1) (1) - این درس در جلسۀ «بیست و پنجم» و «یکصد و هفتادم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
روحانیت در دوران گذشته مسئولیت چندانی نداشت، حتی جامعۀ خودمان در زمان سابق هیچ توجهی به روحانیت نداشتند. وضعیت مساجد ما در سابق به این صورت بود که چند نفر پیرمرد و پیر زن از پا افتاده که دلشان در منزل تنگ میشد، برای این که کمی بیرون بیایند، از اول غروب به مسجد میآمدند و یک نماز جماعتی میخواندند و میرفتند؛ اما الآن چنین نیست.
کسی نمیتواند بگوید ما سه دوره اصول میخوانیم، بلکه در این دوران شرایط خاصی حاکم است. در آن زمان اگر کسی میگفت؛ من اصلاً تفسیر ندیدم، خیلی مورد انتقاد نبود؛ چراکه اگر تفسیر هم میدید نه جامعه از آن استفاده میکرد و نه روحانیت.
روحانیت استفاده نمیکرد برای این که درس تفسیر نبود، جامعه هم استفاده نمیکرد؛ چون نیازی به آن نداشت؛ امّا در این زمان همۀ معارف اسلامی باید مد نظر روحانیت باشد.
بنابر این، یک روحانی میبایست لااقل یک دوره تفسیر قرآن را ببیند، بحث عقاید، سیاست و بحثهای اجتماعی دیگر هم این چنین است. روحانی امروز باید مجموعه ای از معارف اسلام باشد و البته این منافاتی با رشته های تخصصی - که ما در فکر ایجادش هستیم - ندارد.
معنای تخصص این نیست که یک روحانی به طور کلی از رشته های دیگر بیگانه بوده و هیچ اطلاعی نداشته باشد. بلکه باید در یک رشته متخصص و ممحض بود و در رشته های دیگر هم اطلاعات کافی داشت؛ تا بتوان پاسخگوی جامعه بود.
دنیا به اسلام توجه پیدا کرده است؛ ولی از نظر آشنایی با اسلام زیر صفر است و اطلاعی از معارف اسلام ندارد. از مکتب تشیع که بیرون برویم، حتی امت اسلام هم با معارف اسلامی آشنایی ندارند. وقتی انسان وضع حجاج را در ایام حج میبیند واقعاً متأثر میشود، برخی از حجاج کشور خودمان با اینکه روحانیان بسیاری را میبینند و حتی برای فراگیری احکام و معارف، روحانی کاروان در اختیار دارند، هفتاد سال از عمرشان میگذرد؛ ولی هنوز نمیتوانند یک قرائت نماز صحیح داشته باشند و برای روحانیان زحمتکش کاروانها - که مسئولیت بزرگی به عهده دارند - اسباب زحمت میشود. این خود میتواند دلیل بر این باشد که وضعیت دینی و
مذهبی در سایر فرقهها چگونه است، و آنان چقدر با مسائل اسلام آشنایی دارند!.
در نتیجه با این توجه و گرایشی که به اسلام پیدا شده و با این عدم آشنایی مردم به معارف بلند تشیع، ما با تعهد عملی خود و رشتهای که انتخاب کردهایم، موظفیم که اسلام را برای دیگران مطرح کنیم. از این رو، بر من و شما است که هرچه بیشتر خودمان را برای آینده آماده کنیم تا بتوانیم حقایق اسلام را در اختیار مردم - به ویژه نسل جوان - بگذاریم.
با توجه به آیندهای که در پیش رو داریم، باید از هم اکنون آماده شویم، حتی یک دقیقه وقت را هم بیهوده صرف نکنیم.
امیدواریم با استمداد از خداوند تبارک و تعالی و با عنایات حضرت بقیۀ الله [بتوانیم آنچه را به عنوان وظیفۀ مهم در این راه داریم انجام دهیم - ان شاء الله تعالی -.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس پنجاه و یکم(1)1 بهره مندی از فرصت ها ونعمت ها
مدت زیادی از عمر ما باقی نمانده است. زمان کوتاه است و معلوم نیست که آیندۀ ما چگونه خواهد بود. اصلاً حیاتی داریم، توفیقی داریم؟! آیا سلامتی، حتی به صورت نسبی برای ما وجود خواهد داشت یا خیر؟!
برادران عزیز! انسان تا نعمتی در اختیار اوست، واقعیت و ارزش آن را درست درک نمیکند؛ ولی وقتی خدای ناکرده آن نعمت از او سلب شد، تازه ارزش و اهمیت آن را درک میکند.(2)
هنگامی که نیروی جوانی دارد، نشستن و برخاستن و امثال اینها برایش آسان
1) (1) - این درس در جلسۀ ششصد و یکم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) .... وَ اسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَۀٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَیْکَ وَ لَا تُضَیِّعَنَّ نِعْمَۀً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَکَ وَ لْیُرَ عَلَیْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَیْکَ.... (نهجالبلاغۀ، نامه 69، و من کتاب له (علیه السلام) إلی الحارث الهمدانی، ص 459) نعمتهایی که خداوند به تو بخشیده نیکو دار و نعمتهایی که در اختیار داری تباه مکن و چنان باش که خداوند آثار نعمتهای خود را در تو آشکارا بنگرد.عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ آبَائِهِ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) قَالَ: أَحْسِنُوا صُحْبَۀَ النِّعَمِ قَبْلَ فِرَاقِهَا فَإِنَّهَا تَزُولُ وَ تَشْهَدُ عَلَی صَاحِبِهَا بِمَا عَمِلَ فِیهَا. (علل الشرائع، ج 2، باب النوادر، ص 460) امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: نعمتهایی را که دارید پیش از آن که از دست بدهید از آنها نیکو استفاده کنید؛ زیرا آنها از دست خواهند رفت و در قیامت بر صاحبانشان شهادت داده و از بهرهبرداری بد و نادرست آنها شکایت خواهند کرد.
است و با خود میگوید: چه معنا دارد که آدم برای نشستن و برخاستن، بگوید: « بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ» ؛(1)در حالی که این نکتۀ بسیار حساسی دارد، همین قیام و قعود باید مترتب به حول و قوۀ الهی باشد؛ اما انسان گاهی قدر نمیداند.
من شاید یکی - دو سال پیش در یکی از ملاقاتهایی که با مقام رهبری داشتیم به تناسب به ایشان عرض کردم: خداوند به شما نعمتی داده که شاید خودتان هم به نعمت بودن آن توجه ندارید. ایشان فرمودند: چه نعمتی؟! گفتم: نعمت لاغری، شما لاغر هستید و به راحتی بر میخیزید، مینشینید و راه میروید؛ امّا من گاهی اوقات برای استفاده از یک کتاب مورد نیاز که در فاصلۀ دو متریام قرار گرفته، به علت کسالت و مقداری سنگینی وزن باید مدتی منتظر بمانم تا یک نفر را ببینم و از او بخواهم که آن کتاب را به من بدهد. این مطلب را برای آن عرض میکنم که انسان باید به نعمتهای الهی توجه کند.
شما الآن در شرایط خوبی هستید؛ البته درست است که مشکلات فراوان است، من همۀ این مشکلات را بیشتر از شما میدانم و متأثر هم هستم و در این رابطه هم اقداماتی را انجام دادهام؛ امّا در عین حال، فرصتها به سرعت در گذر است. قدر این موقعیت، این وقت، حتی این درس و بحث ها را بدانید. روزی فرا میرسد که اینها از دست انسان میرود و - خدای ناکرده - برای انسان شرایطی پیش میآید که اصلاً نمیتواند در قم باشد، آن وقت فکر میکند که چه موقعیتهای خوبی!، چه کلاسها و مجالس درس متنوعی! و چه آزادی برایش فراهم بود!، انسان مایل بود در درس زید یا عمرو یا... شرکت کند هیچ مانعی نداشت، هر درسی را که میپسندید، آزادانه انتخاب و از آن استفاده میکرد؛ و آن وقت دچار حسرت و اندوه میگردد که فرصت از دست رفت و بهرهای حاصل نشد.
در تمام سال، من به سهم خودم، به خاطر وظیفهای که بر دوش خود احساس میکنم - روی علاقه یا تشخیص - برای هیچ کار و مسأله ای و برای هیچ مسئولیتی به اندازۀ این مباحث علمی، درس، بحث و مطالعه، اهمیت قائل نیستم و از خداوند سپاسگزارم که امسال - بحمدالله تعالی - مشکلی برای من پیش نیامد و توانستم به
1) (1) . با نیروی خداوند به هر کاری قیام میکنم و با حایل شدن او از کارها باز میمانم. (کافی، ج 3، ص 337)
وظیفه و مسئولیّتم عمل کنم. شما هم باید از این که خداوند این نعمت را به شما عنایت کرده شاکر باشید و از این نعمت حداکثر استفاده را ببرید و همیشه با مسائل علمی سر و کار داشته باشید.
مرحوم آیه الله آقای بروجردی اعلی الله تعالی مقامه الشریف میفرمودند: مرحوم آیتالله آقای سید حسن مدّرس (ره) تعالی مرد بسیار ملایی بوده - اخیراً کتابها و رسالههای علمی ایشان چاپ شده، خود من هم فکر نمیکردم که ایشان تا این مقدار در مسائل علمی و فقهی مقام داشته و سطح علمیاش بالا باشد - مرحوم مدرس با این که در مسائل سیاسی کاملاً وارد بود به من میفرمود: اهل علم کسی است که اگر میخواهد در یک شهری حتی برای یک روز اقامت کند همان یک روز هم باید یک جلسۀ درس و بحث را - هر طوری که شده -، داشته باشد تا طلبه ها از او استفاده کنند و او با طلبه ها حشر و نشر داشته باشد؛ لذا خود مرحوم مدرس برنامهاش این بود قبل از این که در مجلس شورای آن زمان شرکت کند اوّل به مدرسۀ عالی سپهسالار میآمد و درسش را میگفت، بعد از این که درسش تمام میشد میرفت و در مجلس شرکت میکرد و آن خدمات اجتماعی و سیاسی را انجام میداد.
اهل علم همیشه با مسائل علمی رابطه دارد، هیچ گاه نباید رابطهاش را قطع کند، امام بزرگوار (قدس) برکتاب «وسیلۀ النجاه»، آیت الله آقای سید ابوالحسن اصفهانی (قدس) - که قبل از مرحوم آقای بروجردی (قدس) مرجعیت داشتهاند - حواشی داشتند. ایشان در ایّام تبعیدشان در ترکیه این حواشی را بر متن «وسیلۀ النجاۀ» وارد کردند و مباحثی را به آن اضافه کردند و به صورت یک متن فقهی - که تقریباً یک دورۀ کامل فقه است - به نام «تحریر الوسیله» در آوردند.
بزرگان ما این چنین بودند که در تبعیدها و زندانها هم دست از مسائل علمی بر نمیداشتند. چه کتابهایی که بزرگان ما در زندان نوشتند و در اختیار جامعۀ اسلامی گذاشتند تا چه رسد به شرایط عادی؛ سعی کنیم با توجه به نیازی که جهان به روحانیان دانشمند دارد تا حدی بتوانیم این نیازها را برطرف کنیم. - ان شاء الله تعالی -
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته.
درس پنجاه و دوم(1)1 استفاده از جوانی
مرگِ ناگهانی(2)به عناوین مختلف - به ویژه در عصر حاضر - گریبان افراد زیادی را - خصوصاً در سنین جوانی - میگیرد به طوری که در فاصلهای بسیارکوتاه، میبینید بزرگانی را از دست میدهیم که فقدان هرکدام از آنان به سهم خود واقعاً مایۀ تأسف و تأثر است(3)؛ زیرا شرایط به گونهای است که معمولاً فردی مانند ایشان یا بهتر از آنان
1) (1) - این درس در جلسۀ ششصد و بیست و هفتم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . قَالَ رَسُولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله): إِذَا ظَهَرَ الزِّنَاءُ کَثُرَ مَوْتُ الْفَجْأَۀِ. (أمالی الصدوق، المجلس الحادی و الخمسون، ص 308) چون زنا پدیدار شود مرگ ناگهانی فراوان گردد.قَالَ رَسُولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله): یَا عَلِی مَوْتُ الْفَجْأَۀِ رَاحَۀُ الْمُؤْمِنِ وَحَسْرَۀُ الْکَافِر. (بحار الأنوار، ج 74، باب 3، ص 44) ای علی! مرگ ناگهانی آسایش مؤمن و پشیمانی کافر است.أَنَّ عَلِی بْنَ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) قَالَ یَوْماً: مَوْتُ الْفَجْأَۀِ تَخْفِیفٌ عَلَی الْمُؤْمِنِ وَ أَسَفٌ عَلَی الْکَافِرِ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیَعْرِفُ غَاسِلَهُ وَ حَامِلَهُ فَإِنْ کَانَ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ خَیْرٌ نَاشَدَ حَمَلَتَهُ أَنْ یُعَجِّلُوا بِهِ وَ إِنْ کَانَ غَیْرَ ذَلِکَ نَاشَدَهُمْ أَنْ یُقَصِّرُوا بِهِ. (الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 583)مرگ ناگهانی در حقّ مؤمن، تخفیف گناه است و در حق کافر تأسف و اندوه میباشد و اگر مؤمن خیری نزد خداوند داشته باشد، غسل دهنده و حملکنندهاش را میشناسد. به حملکنندگانش میگوید: که در مورد او عجله کنند ولی اگر غیر از این باشد، میگوید: تأخیر کنند.قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله): مِنْ أَشْرَاطِ السَّاعَۀِ أَنْ یَفْشُوَ الْفَالِجُ وَ مَوْتُ الْفَجْأَۀ. (الکافی، ج 3، باب النوادر، ص 250)
3) (3) . به طور مثال، در فاصلۀ چندسال حضرات آیات: امام، خوئی، مرعشی، گلپایگانی و اراکی و... یا در این مدت اخیر حضرات آیات تبریزی، فاضل لنکرانی، سید حسن قمی، بهجت، منتظری، علی صافی و... به دیار باقی شتافتند. حشرهم الله تعالی مع الابرار و الصالحین.
وجود ندارد که جایگزین ایشان شود.
از طرف دیگر کسالتهای متنوعی وجود دارد که گریبانگیر انسان میشود.
من وقتی در این باره به خودم میاندیشم، به این نکته پی میبرم که با وجود این مرگهای ناگهانی و این کسالتها و مشکلات دیگر، انسان نمیتواند در مورد سلامتی و ادامۀ زندگی به یک لحظۀ آیندۀ خودش اطمینان داشته باشد.(1)
این عرض من به خاطر آن است که توجه داشته باشید تا وقتی انسان از نعمت سلامتی برخوردار است و فرصت کافی دارد، میتواند از مسائل علمی استفاده نموده و رشد علمی داشته باشد. ولی این فرصتهای مغتنم همیشه در اختیار انسان نیست.(2)اکثر دوستان ما که اوایل پیروزی انقلاب جوان بودند و هیچ اثری از موی سفید در محاسنشان وجود نداشت، در همین چند سالۀ انقلاب به علت مشکلات و مسئولیتهایی که بر دوش آنان بوده است، مثل این که مدت زیادی از عمرشان گذشته و موهای سر و صورتشان سفید شده است.
پس باید از این موقعیتها و فرصتها در این شرایط و مشکلات - به ویژه مشکلات
1) (1) . قَدْ تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَلِ فَلَا یَکُونَنَّ الْمَضْمُونُ لَکُمْ طَلَبُهُ أَوْلَی بِکُمْ مِنَ الْمَفْرُوضِ عَلَیْکُمْ عَمَلُهُ مَعَ أَنَّهُ وَ اللَّهِ لَقَدِ اعْتَرَضَ الشَّکُّ وَ دَخَلَ الْیَقِینُ حَتَّی کَأَنَّ الَّذِی ضُمِنَ لَکُمْ قَدْ فُرِضَ عَلَیْکُمْ وَ کَأَنَّ الَّذِی قَدْ فُرِضَ عَلَیْکُمْ قَدْ وُضِعَ عَنْکُمْ فَبَادِرُوا الْعَمَلَ وَ خَافُوا بَغْتَۀَ الْأَجَلِ فَإِنَّهُ لَا یُرْجَی مِنْ رَجْعَۀِ الْعُمُرِ مَا یُرْجَی مِنْ رَجْعَۀِ الرِّزْقِ مَا فَاتَ الْیَوْمَ مِنَ الرِّزْقِ رُجِی غَداً زِیَادَتُهُ وَ مَا فَاتَ أَمْسِ مِنَ الْعُمُرِ لَمْ یُرْجَ الْیَوْمَ رَجْعَتُهُ الرَّجَاءُ مَعَ الْجَائِی وَ الْیَأْسُ مَعَ الْمَاضِی فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُون. (نهج البلاغۀ، خ 114، ص 171) خداوند روزی شما را ضمانت کرده و شما را به کار و تلاش امر فرموده است، پس نباید روزی تضمین شده را بر آنچه واجب شده مقدّم دارید، با این که به خدا سوگند! آن چنان نادانی و شک و یقین به هم آمیخته است که گویی روزی تضمین شده بر شما واجب است و آنچه را که واجب کردهاند، برداشتند، پس در کاری نیک شتاب کنید و از فرارسیدن مرگ ناگهانی بترسید؛ زیرا آنچه روزی که از دست رفته، امید بازگشت آن وجود دارد؛ اما عمر گذشته را نمیشود باز گرداند، آنچه را امروز از بهرۀ دنیا کم شده میتوان فردا به دست آورد؛ امّا آنچه دیروز از عمر گذشته، امید به بازگشت آن نیست، به آینده امیدوار و از گذشته نا امید باشید [از خدا بترسید و جز بر مسلمانی نمیرید]
2) (2) . قَالَ أمیر المومنین (علیه السلام): قُرِنَتِ الْهَیْبَۀُ بِالْخَیْبَۀِ وَ الْحَیَاءُ بِالْحِرْمَانِ وَ الْفُرْصَۀُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ. (بحار الأنوار، ج 68، باب 81، ص 329) ترس با ناامیدی قرین میباشد، حیا با محرومیت نزدیک میباشد، فرصتها مانند ابرها میگذرند پس از فرصتها استفاده کنید.
اقتصادیِ کمرشکن - بیشتر استفاده کرده و اگر قبلاً به درس مقیّد بودیم، حالا مقیّدتر باشیم. اگر قبلاً به یکی دو درس اکتفا میکردیم، تا این فرصت نیروی جوانی و این امکانات به همین مقدار وجود دارد سعی کنیم که خود را بیشتر آماده کنیم.(1)این نظام و حاکمیت اسلام در کشور ما از نعمتهای الهی است و شکرانۀ این نعمت، استفادۀ هر چه بیشتر برای رشد علمی به منظور خدمت به اسلام است.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . عن رسول الله (صلی الله علیه و آله): یَا أَبَاذَرٍّ! اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ: شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغُلِکَ وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِکَ. (بحار الأنوار، ج 74، باب 4، ص 77) ای اباذر! پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت بشمار: جوانیت را پیش از پیری، تندرستیات را پیش از بیماری، توانگریات را پیش از نیازمندی، آسودگی ات را پیش از سرگرمی، زندگی ات را پیش از مردن.
درس پنجاه و سوم(1)1 مبارزۀ فرهنگی و استفاده از فرصت ها
بیش از نود درصد از مخالفتها و هجمههایی که به اسلام میشود، از راه فرهنگ است.
دنیا به این نتیجه رسیده است که غیر از راه فرهنگی نمیتوان با اسلام مبارزه کرد، به همین دلیل مبارزه را به وسیلۀ سلمان رشدی شروع کرد که خوشبختانه امام بزرگوار با آن آینده نگری و تیزبینی که در این گونه امور داشتند تا حد مقبولی این حرکت دشمن را در نطفه خفه کردند و بحمدالله تعالی، مسئولان بعدی هم همان راه را ادامه میدهند؛(2)اما دشمنان اسلام دست بردار نبوده و با انواع نقشهها، دسیسهها
1) (1) - این درس در جلسۀ پنجم بحث قطع خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
2) (2) . ما روز به روز بیشتر احساس میکنیم که ارزش وجودی امام برای اسلام بسیار با اهمیت است، خصوصاً با این توطئههایی که در جهان استکبار نسبت به اسلام صورت میگیرد که یکی از آنها کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی بود و اگر مقابلۀ امام بزرگوار نبود، چه بسا آنان مطالبی بسیار ننگین و زشت را در مورد اسلام و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در سطح جهان تبلیغ میکردند. مشخّص است که آنان تصمیم گرفتهاند اسلام را علاوه برتوطئههای دیگر، از نظر فرهنگی مورد هجوم قرار دهند. از این توطئهها خصوصاً مبارزهای که در جهان علیه اسلام در لبنان و افغانستان و سایر جاها مطرح است مشخص میشود که آنها خود را برای آینده آماده کردهاند.مطمئناً وجود امام بزرگوار است که میتواند ما را در این شرایط حساس از این توطئه ها نجات دهد.اخیراً قضایایی اتفاق افتاده که مناسب است یکی - دو جمله در این رابطه عرض کنم؛ البته من به تمام ابعاد و مراحل سیر آن وقوف کامل ندارم و اطلاعاتم در آن مورد کامل نیست، شاید مطالبی که عرض میکنم مقداری بیشتر از آن چیزی باشد که شما از رسانههای گروهی و مطالب خارجی شنیدید. مسئلهای را که در این رابطه باید تذکر بدهم این است: اولاً نفس این قضیه حتی برای شخص امام بزرگوار مدظله العالی هم یک پیشامد غیر مترقبه و بسیار ثقیل و سنگین بود و ما در خواب هم نمیدیدیم که چنین مسألهای تحقق پیدا کند. شاید در طول انقلاب و پس از پیروزی آن، تا به حال چنین مسئله مهمی پیش نیامده باشد، امّا در این جریان برای همۀ ما واضح و روشن است که رهبری امام، تمام ابرقدرتها را به زانو در آورد و مشخص شد که تأکید و تکیۀ ما بر مسئلۀ ولایت فقیه و خصوصاً رهبری امام کاری بجا و صحیح است. آن واکنشی که جامعۀ اقتصادی اروپا در ابتدای ماجرای سلمان رشدی نشان داد، شاید حتی مسئولان ردۀ اول کشورمان را هم به تزلزل انداخت؛ به طوری که درآغاز کار فکر نمیکردیم در این مورد این مقدار موفقیت کسب کنیم؛ اما تنها کسی که سرسوزنی تزلزل در او راه نیافت و با بینش کامل و اعتقاد به اجرای حکم خدا در این میدان وارد شد، شخص امام بزرگوار بود. نظریۀ ایشان زمینه را به گونهای مساعد کرد که کشورهای اسلامی - البته شاید بر خلاف میل و رضایت باطنیشان - مجبور شدند نظریۀ امام را تأیید کنند. شما نباید این مسائل را سطحی ببینید، باید به این نکته توجه داشته باشید که بعد از ده - دوازده قرن، اولین بار است که چنین اتفاقاتی در دنیا میافتد. مسأله خیلی روشن است. در طول تاریخ و حتی هم اکنون نیز اصلاً شیعه را به حساب نمیآورند. کسانی که در ایام حج به مکه و مدینه مشرف میشوند و مطالبی را که از سوی آنان منتشر میشود ملاحظه میکنند متوجه میشوند که آنان میخواهند شیعه را از جرگۀ اسلام خارج کنند؛ مانند آن کتابی که آن مردک نوشت «جاء دور المجوسی» یعنی شیعه مجوسی است و مقصود این کتاب از اول تا آخرش این است که شیعه مسلمان نیست. آن وقت در دنیایی که شیعه را این گونه مورد طعن و انتقاد و تهمت قرار میدهند، یک رهبر شیعه توانسته است چنین موقعیت بزرگی را برای شیعه به وجود بیاورد که ابر قدرتها در برابرش زانو بزنند و انگلستانی که قرنها برکشورهای اسلامی حاکم بوده اعتراف کند که در این بازی سلمان رشدی شکست خورده و به جایی نرسیده است. بحمدالله ما دارای چنین شخصیتی هستیم و واقعاً هم باید برای این نعمت الهی که خداوند به ما عنایت کرده است، سپاسگزار باشیم و برای ایشان بهترین دعاها را به درگاه خداوند داشته باشیم. وقتی دخالت مستقیم رهبری در این جریان و موفقیت او با این کیفیت پیش ما مطرح است، دیگر لازم نیست من وشما حتی پیش خودمان فکر کنیم که فلسفۀ ولایت فقیه چیست؟ سیر آن چگونه بوده و در این رابطه چه جریانها و حرفهایی مطرح بوده است؟ اصلاً مبنای شیعه در برابر ائمۀ اطهار: و در برابر نوّاب ائمه و امام بزرگوار به عنوان نائب الامام، همین است.(این حاشیه ازمتن آیت الله العظمی فاضل لنکرانی استفاده شده است. سیری کامل در اصول فقه، ج 2، درس 136 و 149)
مصمّم هستند که شیعه را محکوم و او را به هر طریق ممکن از جامعۀ مسلمانان خارج کنند؛ چراکه شیعه از چنان گرایش و جاذبهای برخوردار است که در هیچ یک
از فرق اسلامی، چنین جاذبهای وجود ندارد، هم جاذبۀ علمی، هم جاذبۀ معنوی و هم جاذبههای مختلف دیگر که خداوند متعال تمام اینها را از برکات ائمه و اهل بیت: به جامعۀ شیعه عنایت کرده است.
در چنین موقعیت حساس، به همۀ طلاب علوم دینی - به ویژه برادرانی که از نیروی جوانی بهرهمندند - بیشتر سفارش میکنم. که الآن فرصت خوبی در اختیار شما است. موقعیت را مغتنم شمرده، برای این فرصتها، صدها برابر بیشتر از طلا ارزش قائل شوید. خودتان را به تمام تجهیزات علمی و تبلیغی در برابر توطئههایی که بر ضدّ عقیده و مملکت ما میشود مجهز کنید. روحانی شیعه باید از سرمایۀ علمی برخوردار باشد؛ البته نه به این مقدار که انسان بتواند منبر برود، سخنرانی کند و جمعیتی را با جاذبۀ گفتارش مجذوب کند؛ بلکه برای حل سؤالات و شبهات بسیاری که همه روزه مطرح میشود، باید کاملاً مجهز باشد.
همانگونه که مکرر عرض کردهام، یکی از برنامههای لازم برای طلاب و فضلا، مراجعه به حالات علما و بزرگان، وضع زندگی و برنامۀ دوران تحصیلی آنان، و الگوگیری از ایشان است.
اگر در حالات علمای گذشته - که همگی، اینک بر سر خان علمی آنان نشسته و از آن بهره میبریم - مطالعه کنید مبهوت میمانید. تمام عمرِ صاحب جواهر (قدس)، شصت و سه یا چهار سال بوده است. ایشان در این شصت و چهار سال، خدمت بسیار بزرگی به فقه شیعه کرد و افتخاری برای شیعه شد. هیچ یک از فقهای بعدی ما با این که به نود سال و صد سال رسیدند نتوانستند یک دورۀ فقهی، مانند کتاب فقه صاحب جواهر - با این وسعت - به عالَم فقه شیعه عرضه کنند. چنین شخصیتی از عمر خودش در شرایطی که حتی از کمترین امکانات رفاهی برخوردار نبود و مشکلات به تمام معنا وجود داشت، بهترین بهره را برد و چنین اثر خارق العاده ای را به عالم اسلام تقدیم کرد.
نمونۀ دیگر، استاد الفقها و المجتهدین، شیخ انصاری (قدس) است که در سال 1214 قمری متولد و درسال 1281 قمری رحلت میکند. در این شصت و هفت سال چه آثار وجودی و چه برکتی از این مرد بزرگ باقی مانده است! این برکت از کجا پیدا شده است؟!
عمدۀ مطلب این است که این بزرگان برای وقت و نیروی جوانی خود ارزش زیادی قائل بودند و حاضر نبودند حتی نیم ساعت از وقت خود را به بطالت بگذرانند؛ چرا که یک طلبه میتواند در این نیم ساعت وقت، دو مطلب علمی را مطالعه یا مباحثه کرد و به عمق آن پی ببرد.
از طرف دیگر این حوزۀ با برکت، که در عالَم تشیع بلکه در جهان اسلام به عنوان مرکز علوم اسلامی شناخته میشود، در اختیار شما است. اگر - خدای ناکرده - من و شما در این شرایط مطلوب به جایی نرسیم، همۀ اشکالات متوجه خودمان است و تنها باید خودمان را مسئول بدانیم.
خلاصه اینکه لازم و ضروری است هرچه بیشتر از این موقعیتها استفاده کنیم. شما باید در آینده به عنوان سرمایههای علمی حوزۀ علمیه، نه تنها برای مجالس عمومی، بلکه برای مجالسی که دویست استاد دانشگاه در آن حضور دارند، مسائل اسلام را به نحوی تحلیل کنید که آنان بپذیرند و شیفتۀ استدلال، منطق و بیان روحانیت گردند و بیشک، رسیدن به چنین درجهای، به کار و کوشش و تلاش فراوان نیاز دارد و این همان مسئولیتی است که متوجه ما است؛ البته مشکلاتی هم در این میان وجود دارد، که این اختصاص به زمان ما ندارد بلکه این مشکلات در زمان سابق حتی بیشتر بوده است.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس پنجاه و چهارم(1)1 آشنایی به زمان
قَالَ أمیرالمؤمنین (علیه السلام):
« لَا بُدَّ لِلْعَاقِلِ مِنْ ثَلَاثٍ: أَنْ یَنْظُرَ فِی شَأْنِهِ وَ یَحْفَظَ لِسَانَهُ وَ یَعْرِفَ زَمَانَه ».(2)فرد عاقل و خردمند باید سه خصلت داشته باشد: 1. باید در شخصیت خود بیندیشد و صلاح و فساد حال خود را دریابد. 2. زبانش را نگه دارد. 3. زمانش را بشناسد.
یکی از خصوصیاتی که در این روایت مطرح شده « یَعْرِفَ زَمَانَه» است.
اگر معنای این عبارت حضرت را با بیان صد نفر هم بخواهند تبیین کنند باز نمیتوانند محتوای کامل آن را با تمام ابعادش، ارائه کنند.
اگرچه عبارت «آشنایی به زمان» از نظر لفظ کوتاه است، ولی محتوا و معنای بسیار وسیع و گسترده ای در آن نهفته است. خداوند میداند که چه آثاری بر این معنا مترتب است! به طوری که در تاریخ میبینیم چه شخصیتهای بزرگی که همۀ شرایط در آنان وجود داشت، ولی به این دلیل که عارف به زمانشان نبودند به تمام معنا سقوط کردند. کسی که میخواهد با چراغ عقل راه را بپیماید باید عارف به
زمان خود باشد، و این ضرورت در خصوص روحانی عاقل بیشتر است.
سؤال اینجا است که چگونه و به چه کیفیتی باید آشنای به زمان بود؟
یکی از اموری که باید در این زمان با آن آشنا باشیم، راه گسترش، تبلیغ و نفوذ معارف اسلامی در جامعۀ خود و دیگر جوامع است، و نیز درک این که چگونه میتوان از این موقعیت بهترین استفاده را برد.
موقعیتی که هم اکنون از آن برخورداریم این است که یک کشور با نظام اسلامی به رهبری روحانیت عظیم الشّأن و امام بزرگوار اداره میشود و روز به روز هم موقعیتش در دنیا مستحکمتر و به ثبات نزدیکتر میشود. هدف ما در برپایی انقلاب و ادامۀ آن، تنها در دست گرفتن قدرت نبود و نیست، بلکه هدف ما نشر و تبیین معارف اسلام و آشنا کردن جامعۀ خود و همه جوامع با مسائل اسلامی است.
با این موقعیت و این هدف ارزشمند، باید درک کنیم که وظیفۀ ما چیست و چطور میتوان از عهدۀ این مهم برآمد و در درجۀ اول، چگونه میتوانیم جامعۀ خود و سپس دیگر جوامع را روز به روز بیشتر با معارف اسلام، آشنا و پیوند دهیم.
اجمالاً میتوان گفت که - متأسفانه یا خوشبختانه - این انقلاب مسئولیت سنگینی را برای هر کدام از ما به وجود آورده است و روحانیت در نظام اسلامی و حوزه های علمیه - خصوصاً حوزۀ علمیه قم که در رأس حوزه های جهان تشیع بلکه جهان اسلام قرار دارد - چنین مسئولیت خطیر و سنگینی را بر عهده دارد و باید از عهدهاش بر آید.
در این حال رو به رو شدن با بی تفاوتی و بی اعتنایی، چه در رابطه با تحصیل و چه در رابطه با تبلیغ و ترویج، بسیار تأثر آور است. بسیار جای تأسف است که ما میبایست به تعداد سالها و روزهایی که از پیروزی انقلاب میگذرد، کاری کرده باشیم تا ارتباط جامعۀ ما با معارف اسلامی روز به روز، ماه به ماه و سال به سال بیشتر شده و اعتقاداتشان قویتر و اعمالشان تطبیق بیشتری با اسلام پیدا کرده باشد؛ ولی این کار آنگونه که وظیفه بوده و انتظار میرفته تحقق نیافته است.
اگر وظیفۀ روحانیت در نظام اسلامی و مسئولیت حوزه های علمیه به وضوح و به معنای واقعی برای همه روشن بود، قطعاً آن هدفی که از اول ذکرکرده و در
انتظارش بودیم تحقق مییافت.
نظام اسلامی ما هم اکنون در دنیا نمود جلوه کرده است و از همه جا دست نیاز به سوی ما دراز کردهاند. در این اواخر شاهد بودید که آذربایجان شوروی (قفقاز سابق) آزادی پیدا کرده است؛ کشوری که بیش از هشتاد درصد آن شیعه هستند و بقیه اهل تسنن یا پیروان سایر ادیان. هم اکنون شیعیان آن مناطق به شدت محتاج روحانی هستند. یکی از روحانیان آن منطقه نزد من آمده بود - که البته در لباس غیر روحانی بود و دارای مراتب علمی بالایی هم نبود - ولی با این حال مسئولیت خود را در آنجا ایفا میکرد. اینها را چه کسی باید اداره کند و اسلام واقعی را در اختیارشان بگذارد؟!
در اینجا لازم است یادی از امام بزرگوار کرد و از ایشان تقدیر کنیم، چراکه به نظر من در میان روحانیت، از آن کسانی بود که عارف به زمان خود بود. او میدانست که اگر نامهای به رئیس جمهور شوروی بنویسد چه اثری میتواند داشته باشد. در حالی که ما فکر میکردیم نامه نوشتن به او مانند نامه نوشتن به دیوار، اثری ندارد؛ امّا اثرش را اینک پس از گذشت این سالها میبینیم. به خاطرهمان نامه بود که ارکان و پایه های کمونیست، نه تنها متزلزل شد بلکه فرو پاشید و کم کم به طور کلی از بین میرود. این معنای آشنایی و عارف بودن به زمان است.
هنوز هم تصوّر موقعیت امام برای ما امکانپذیر نیست. افرادی از آذربایجان شوروی به قم آمدند - که اتفاقاً حدود پنجاه نفر از آنان اهل اطراف لنکران - محل تولد والد معظم ما بودند - البته اقوام ایشان را نمیشناختند، فاصله خیلی زیاد شده است - اولین سؤال ما از آنان این بود که چه چیز سبب شد شما مقداری آزادی پیدا کردید؟ در جواب گفتند: علت آن، امام و انقلاب شما بود وگرنه ما هیچ گاه امید چنین آزادی را نداشتیم و حتی به خواب هم چنین چیزی را نمیدیدیم. امّا این انقلاب شما و امام بزرگوار بود که با این که رسماً به شوروی و آذر بایجان شوروی کاری نداشت ولی آثار انقلابش در آنجا باعث این آزادی شد.
باید بگویم که این اول کار است و إن شاء الله تعالی آینده خیلی بهتراز این خواهد بود.
در روایت دیگری چنین وارد شده است:
عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: «اَلْعَالِمُ بِزَمَانِهِ لَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوَابِس».(1)
کسی که خصوصیات زمان خودش را درک کند و به آن آشنا باشد، چیزهایی که انسان را به اشتباه میاندازد و نمیگذارد انسان مسیر حقیقت را طی کند و باعث انحراف میشود، دیگر به او هجوم نمیآورد.
البته این روایت، مفهوم دارد و مفهومش این است که اگر کسی نسبت به موقعیت زمانی خود، آگاهی و اطلاع نداشته باشد، لوابس بر او هجوم میآورند.
اگر از یک انسان معمولی اشتباهی سر بزند، مثلاً یک بازاری در مورد مسائل اجتماعی اشتباه کند، این اشتباه نمیتواند ضربۀ مهمی به اجتماع بزند؛ امّا اگر یک روحانی گرفتار اشتباه شد چطور؟! اگر لوابس، یک روحانی را احاطه کردند، بیشک اثر سویی بر اشتباه او مترتب خواهد شد.
خصوصاً بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، آنقدر وضع ما حساس شده که کوچکترین عمل ما هم مورد تحلیل، دقّت و انتقاد دوستان و دشمنان قرار میگیرد؛ لذا اگر ما به خاطر عدم آگاهی و آشنایی به زمان دچار اشتباه و لغزش شویم تنها خداوند میداند که اشتباهات ما چه اثر سویی بر جامعه خواهد گذاشت!
برای روحانی تشخیص موقعیت زمانی و این که مردم با چه نگرشی به او مینگرند و از او چه انتظاری دارند بسیار لازم و ضروری است. انتظارات مردم از روحانیت غیر واقعی نیست؛ اگرچه در بعضی موارد، انتظارات نا صحیحی هم دارند، امّا انتظارات واقعی و بجا نیز بسیار وجود دارد و ما باید به این خصوصیات آگاه باشیم.
اگر ما موقعیت زمانی خود را خوب تشخیص دهیم احساس خواهیم کرد که یک روحانی چقدر برای اسلام مورد نیاز است! چقدر باید سرمایۀ علمی داشته باشد؟ چقدر باید به اسلام و سلاح علم و تقوا مجهز باشد؟
به نظر من در این صورت دیگر یک لحظه هم بیکار نخواهیم نشست؛ چون میدانیم و میبینیم که چه آینده ای در انتظار ما است، چه نیازهایی را باید برطرف کنیم و چه مسائلی باید از طریق ما به جامعه برسد؛ به همین دلیل اخیراً تصمیم
1) (1) . کافی، ج 1، کتاب العقل و الجهل، ص 10.
گرفتیم در حوزه - البته با کمبود امکانات - رشتههای تخصصی ایجاد کنیم تا بتوانیم درآینده جوابگوی جامعه باشیم.
به هر حال اقتضای چنین زمانی این است که اگر طلبهای در دوران قبل با بیست سال تحصیل مجتهد میشد هم اکنون باید با ده سال تلاش و تحصیل به مقام اجتهاد برسد.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس پنجاه و پنجم(1)1 انتظار جامعه از روحانیت
انقلاب اسلامی، تعبیری است که در مورد کشور ما به کار میرود و این یک واقعیت غیر قابل انکار است که حکومت در مملکت ما به دست روحانیت اداره میشود؛ از این رو، مهم این است که ما در سایۀ این قدرت و حکومت باید مردم را بسازیم. این قدرت به ما این فرصت را داد و این میدان را برای ما باز کرد که ما آنچه بخواهیم و بتوانیم در رابطه با ارائه و تبلیغ اسلام انجام دهیم.
ما در شرایطی هستیم که باید به مراتب، بیشتر از زمان طاغوت با این مردم خوش رفتاری و حسن سلوک داشته باشیم؛ چراکه در زمان طاغوت مردم با دید دیگری به ما نگاه میکردند و ما را به عنوان مبیّن مسائل دین میدیدند و بر عدم قدرت ما آگاه بودند؛ از این رو، اگر در برخی اوقات کاری را از مردم میخواستیم، آن را میپذیرفتند.
وقتی ما مشکلات سابق را در نظر میگیریم، میبینیم که واقعاً ما در چه شرایط و وضعیت سختی گرفتار بودیم در حدّی که الآن باور آن برای خود ما مشکل است.
اینک که بحمدالله تعالی آن قدرت خیانتکار را کنار گذاشته و خود، قدرت را به دست آوردهایم، مسئولیت ما نسبت به آن زمان زیادتر شده است؛ به گونهای که اگر
1) (1) - این درس در جلسۀ دویست و ششم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
در آن روز یک جواب سلام را دیر میدادیم مشکلی پیش نمیآمد؛ اگر امروز جواب سلام را دیر بدهیم طور دیگری تفسیر میشود.
امروز اگر اندکی - هر چند به اندازۀ سر سوزن اشتباه کنیم - همین اشتباه کم یک ضربۀ مهمی به اعتقادات مردم خواهد بود. آنان نمیگویند که روحانیّت قیام کرده است تا اسلام را پیاده کند، بلکه میگویند: اینان قیام کردند تا به قدرت برسند که جواب سلام ندهند. و تفسیرهای غلط دیگر نیز میکنند.
بالأخره ما در شرایطی هستیم که باید مراقب رفتارمان باشیم و به تمام معنا بیشتر از زمان سابق در برابر جامعه تواضع کنیم و با اخلاق خودمان جامعه را به انقلاب و اسلام متمایل کنیم. باید این محدودیتها را که ما را فرا گرفته مراعات کنیم، حق نداریم غیر از این انجام دهیم.
وظیفۀ روحانیت و حتی روحانیانی که در مشاغل دولتی و نهادها و سازمانهای دیگر مشغول کارند، که افرادی زیر دست آنان کار میکنند، یا مردم به آنان مراجعه کرده و گرفتاریشان را مطرح میکنند، بسیار سنگین است.
یک قاضی اهل علم با یک قاضی کلاهی زمان طاغوت تفاوت دارد. یک قاضی اهل علم سر سوزنی نباید بر خلاف آدابِ قضا رفتار کند، نباید وقتی متداعی نزد او وارد میشود، ببیند این قاضی چون با طرف مقابل آشنا است با او سلامی گرم و نرم دارد، که در دلش به اسلام و روحانیت بدبین شود. هیچ کس از یک قاضی در زمان رژیم طاغوت چنین انتظاری نداشت؛ چرا که عملش بیانگر اسلام نبود. زیرا او به عنوان یک قاضی رژیم برنامههایی را که رژیم از خارج گرفته بود پیاده میکرد و هیچ مسألهای در رابطه با اسلام برای او مطرح نبود.
وقتی یک اهل علم روی مسند قضاوت مینشیند یعنی اسلام آنجا نشسته است. اگر سر سوزنی بر خلاف عادات قضا رفتار کند چه تغییر و تحولی در روحیۀ آن طرف مقابل به وجود میآید؟ این طبیعی است. اگر خود ما هم به جای او بودیم، همین معنا به ذهنمان خطور میکرد.
در این فرصت مناسبی که خداوند به ما عنایت کرده و حکومتی به نام حکومت اسلامی بر مبنای مکتب تشیع بعد از هزار و چند صد سال پایه گذاری شده و
بحمدالله تعالی استحکام پیدا کرده، وظیفۀ ما سنگین است، خصوصاً در شهر قم که به لطف الهی تعداد روحانیان فراوان است.
اگر در امور مختلف با مردم سر و کار دارید باید رفتار شما با دقت باشد که - خدای ناکرده - رفتاری از شما سر نزندکه مردم آن را طور دیگری توجیه کنند. و به همین جهت باید در زندگی شخصی خودمان هم خیلی مراقب باشیم. نباید کسی از اهل علم فکر کند که مثلاً من قدرت مالی دارم و میتوانم خانۀ مثلاً هزار متری تهیه کنم. خیر، بحث تمکن نیست؛ بلکه قضیه این است که مردم چه انتظاری از روحانیان دارند. ممکن است شخصی از ناحیۀ دارایی پدر یا از طریق دیگر دارای مکنت فراوانی هم باشد؛ ولی چون طلبه است مجاز نیست که پا را از حد طلبگی فراتر بگذارد؛ چراکه مردم از شما چنین انتظاری ندارند.
از خداوند متعال میخواهیم که در این رابطه به ما کمک و عنایت فرماید. امیدوارم خداوند این شخصیت بزرگ یعنی امام راحل (قدس) را که یک عمر برای اسلام دل سوزاند، سوخت و فعالیت کرد با رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) محشور فرماید.
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
درس پنجاه و ششم(1)1 مسئولیت اداره جامعه
مسئولان کشور، که به مقتضای مسئولیتشان بیش از ما از مسائل دنیای روز اطلاع دارند، صریحاً میگویند: هم اکنون ما در برهۀ خاصی از زمان قرارگرفتهایم که دنیا توجه و گرایش خاصی به اسلام پیدا کرده و در هر گوشهای از جهان، فریاد اسلامخواهی بلند است و جهان در آینده از هر گوشه دست نیاز به سوی روحانیت دراز میکند و فضلا باید پاسخگو باشند.
گرایش به اسلام با این کیفیت، در طول تاریخ سابقه نداشته است؛ البته در زمانهای گذشته نیز امکانات و وسایل به این صورت مهیا نبوده است. ما نباید تصور نکنیم که روحانیِ زمان شیخ انصاری و صاحب جواهر رحمهما الله تعالی هستیم، حتی فکر نکنیم روحانیِ زمان طاغوت هستیم.
بلکه ما در چنین عصری، روحانی هستیم. واقعیت اقتضا میکند که خودمان را برای آینده بسازیم، نه تنها ایران بلکه دنیایی که به اسلام روی کرده است به ما نیاز دارد.
انقلابی که به دست امام بزرگوار در این کشور به وجود آمد برای این نبود که اسلام تنها در محدودۀ این کشور متجلی شود، بلکه این جا مبدأ بود برای این که -
1) (1) - این درس در جلسۀ «دوازدهم» و «دویست و پنجاه و پنجم» خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
به تعبیر خود امام راحل - اسلام ناب گسترش یافته و در سراسر دنیا جلوهگر شود.
چه بسا در برخی کشورها حتی یک روحانی، برای ارشاد جامعه وجود نداشته باشد! چه کسی باید آنان را تأمین و اداره کند؟ چه کسی میتواند چنین کاری را انجام دهد، و مسئولیت این کار با کیست؟!
مسئولیت این کار با حوزههای علمیه است که در رأس آن حوزۀ علمیه قم است؛ از این رو، در این موقعیت بسیار حساس، سعی کنید با مسائل اسلام هر چه بیشتر و بهتر آشنا شوید و ما باید برای استفادۀ هر چه بیشتر از نیروها، سرمایه گذاری علمی و عملی داشته باشیم؛ چراکه سرمایۀ عملی روحانیت، نقش مهمی در هدایت افکار جامعه دارد و باید به این نکته توجه زیادی داشته باشیم.
ما در آینده مورد نیاز جوامع هستیم و باید اسلام حقیقی را به مردم معرفی کنیم. آیا اخبار این زمامداران کشورهای به ظاهر و به اصطلاح اسلامی را میخوانید که چطور اسلام را بازیچۀ دست خود قرار دادهاند و تنها چیزی که به آن اعتقاد ندارند، اسلام است!
هر کدام از ما باید آماده باشد که یک کشور یا لااقل یک شهر را اداره کند. موقعیتی بهتر از این شرایطی که در آن قرار داریم وجود ندارد؛ از این رو، باید خودمان را خیلی آماده کنیم. کسی با خودش فکر نکند که به تنهایی چه نقشی میتواند داشته باشد؟ چرا که همین آحاد است که همۀ موفقیتها را به وجود میآورد. هدایتها، تبلیغها، راهنماییها تک تک تحقق مییابد.
برخی تصور میکردند وقتی انقلاب پیروز و مستقر شد، با خیال راحت و بهتر از سابق به استراحت میپردازند؛ ولی مسأله طور دیگری شد و انقلاب برای هر یک از من و شما سر تا پا مسئولیت به وجود آورد. تصور نمیشد بعد از انقلاب هر طلبه و روحانی این قدر مسئولیت داشته باشد؛ البته چاره ای هم جز این نیست؛ التزام به شیء التزام به لوازم شیء است. روحانی باید به لوازم کارش ملتزم شود و ازعهدۀ این مسئولیتهای خطیر برآید.
نتیجه این که همه باید توجه داشته باشند - مخصوصاً آنهایی که سنّشان کمتر است - که خود را نه تنها با فقه و اصول بلکه با تمام معارف اسلام آشنا کنند. بحمد الله
تعالی برخی از درسهای جنبی به اندازۀ میسور در اختیار قرار گرفته است؛ ولی نباید به همین مقدار اکتفا کرد.
من مکرر عرض کردهام: اگر ما در زمان طاغوت روزانه هشت ساعت درس میخواندیم، اینک باید تحقیقاً شانزده ساعت، صرف درس و مطالعه کنیم.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس پنجاه و هفتم(1)1 نیاز جامعه به علوم اسلامی
در روز ولادت باسعادت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در مرکزی - که طلبههایی از آذربایجان شوروی در سنین مختلف از سن چهارده ساله تا بیست و پنج ساله، تحت یک برنامۀ آموزشی و زیر نظر اساتیدی مشغول تحصیل هستند - مراسم جشنی با برنامههای حفظ و قرائت قرآن و تواشیح برگزار شد. در خلال جشن، نکته ای ذهن مرا به خود مشغول کرده بود و آن این که انقلاب ما به لطف الهی صادر شده است.
درست است که کشور ما با مشکلاتی - خصوصاً مشکلات اقتصادی و تورم - مواجه است، البته این برههای از زمان است و چارهای جز تحمل کردن ندارد، ولی انقلاب و اسلام در دنیا مطرح شده است و مورد علاقه و گرایش جمعیتهای مختلفی در سراسر جهان قرار گرفته است، خصوصاً بعد از فروپاشی کمونیست در کشور وسیع شوروی، به طوری که کشورهای متعددی از آنها مسلمان بوده و هستند، ولی هفتاد سال زیر سلطۀ الحاد و کمونیست بودند.
بعضی از آن کشورها مانند کشور قفقاز، نه تنها کشور اسلامی است، بلکه شیعی
1) (1) - این درس در جلسۀ درس «پنجاه و پنجم» و «پانصد و نود و ششم» درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
است آن هم شیعۀ بسیار متعصب، به طوری که برخی از آنان پیش من میآیند و میبینیم بعد از گذشت هفتاد سال اگرچه فحشا و منکرات قهراً میان آنان شیوع داده ولی هنوز با آن شدت و حدّت، خودشان را حفظ کردهاند و عقاید، تعبد و تعهداتشان نسبت به مسائل اسلامی و تشیع، محکم و استوار است.
این مطالب را به این جهت بیان میکنم که دنیا در آینده به روحانیتی که در ابعاد مختلف بیانگر اسلام باشد نیاز فراوان دارد. فکر نکنیم ما که اینک در هر شرایطی هستیم در آینده هم به همین صورت و کیفیت خواهد بود، خیر؛ اگر ما کوتاه بیاییم دیگران بر ما سبقت میگیرند، همان گونه که پیشی گرفتند. شما به هر نقطه از دنیا بروید، خواهید دید وهابیت - پیش از دیگران - بساطش را در آنجا گسترده است. بهترین مسجد، بهترین مرکز و بهترین کتابخانه را ساخته و بهترین حقوقها و بهترین تبلیغات را تهیه کرده است.
یک وقت، این موضوع را خدمت امام بزرگوار مطرح کردم، امام میفرمودند: ما که آن پول و امکانات را نداریم که بتوانیم آن تبلیغات را داشته باشیم، چه کنیم؟! تبلیغات آنان به قدری گسترده و چشمگیر است که انسان تعجب میکند. در مدینۀ منوّره چاپخانهای هست که ما آن را از نزدیک دیدیم. مسئول آن میگفت: ما سالی شش میلیون قرآن چاپ میکنیم، پشت جلدش هم جنبه تبلیغی برای وهابیت دارد و پیدا بود که جنبه تبلیغی آن حاکم بر این مسائل است. آیا در مقابل آنان باید همین طور سکوت کنیم و بر این باور باشیم که ما چندان ارزشی ندارد یا این که باید آماده شویم؟ چاره ای نیست، ما که ادعای شناخت صحیح اسلام و ترویج آن را داریم، باید حداکثر سعی و تلاش خود را در این زمینه داشته باشیم.
شما میدانید بررسی یک دوره اصول فقه حداقل هشت سال وقت لازم دارد! در کنار این اصول چه مقدار باید با فقه آشنا شویم؟! مگر طلبه میتواند با یک سال و دو سال و پنج سال و ده سال با فقه و اصول آشنا شده و خود را مستغنی ببیند؟!
مگر مسائل علمی ما منحصر به فقه و اصول است؟! تفسیر قرآن با این عظمت و دریای بی کرانی که در آن وجود دارد نیز باید مورد تحقیق و بررسی دقیق قرار گیرد.
من بسیار متأثر و متأسفم از این که هنوز موفق نشدهایم یک برنامۀ تفسیر دائمی در حوزه ایجاد کنیم، اگرچه - بحمد الله تعالی - قدمهای خوبی در این خصوص برداشته شده است؛ ولی شما برادران باید یکی از برنامه های اصلی خودتان را تفسیر قرآن قرار دهید. شما دیگر در شرایطی هستید که شاید با مطالعه و مباحثه نیازی به استاد تفسیر نداشته باشید. خود را مقید کنید که روزی یکی - دوساعت را صرف مطالعه و مباحثۀ تفسیر کنید. روزی فرا میرسد و میبینید حدود شصت سال از عمرتان گذشته و کمتر با تفسیر سر و کار داشته اید و این صحیح نیست. شما هم اکنون در شرایطی هستید که باید با تمام مسائل اسلامی آشنایی داشته باشید.
شایسته نیست که روحانی در عصر ما غیر فقه و اصول با مسائل دیگری آشنا نباشد. نمیشود با قرآن کریم، تفسیر، مسائل کلامی، اعتقادی، علمی و تاریخ اسلام آن هم تاریخ تحقیقی اسلام آشنایی نداشته باشد. اینها مسائلی است که باید برای روحانیان ضرورت پیدا کند. حتی امروز مرجعیت هم با سابق فرق دارد. مراجع گذشته صرفاً رساله و مقلّدینی داشتند و بعد هم یک سری سؤالات و استفتائاتی؛ امّا در حال حاضر چنین نیست.
هم اکنون گروههایی از مسلمانها، شخصیتها و افراد سراغ مراجع میآیند و از ایشان سؤالات بسیاری دارند و نظر اسلام را در آن موارد میخواهند. حتی یک مرجع تقلید نمیتواند به این مقدار اکتفا کند که ما به اندازۀ کافی در فقه و اصول زحمت کشیده و رساله هم نوشتهایم و آمادگی برای پاسخگویی به مسائل فقهی را هم داریم. این کافی نیست؛ زمان تغییر پیدا کرده و او باید برای مردم صحبت کند و مسائل روز را برای آنان تبیین کند، نقاط قوّت اسلام را بگوید و اگر سؤالات و شبهاتی دارند، پاسخگو باشد.
ما در برابر علوم اسلامی، مانند یک قطره در مقابل دریا هستیم؛ یعنی هر بخش و هر شعبه از علوم اسلامی یک عمر میطلبد و ما هم یک عمر بیشتر نداریم؛ و از سوی دیگر باید از همۀ این علوم حظّ و بهرهای ببریم؛ جمع بین اینها اقتضا میکند که از همین نیروی جوانی و نشاطی که برای ما آماده است حداکثر استفاده را ببریم. من جداً معتقدم که یک طلبه - به معنای اعم - نباید یک دقیقه از وقتش را بدون
استفاده بگذارد. گرچه به همین مقدارکه بیکار بنشیند یا حرفهای بیهوده - که هیچ اثر مثبتی بر آن مترتب نیست - بزند.
روحانیت باید در هر بعدی از ابعاد فضل، جامعیت داشته باشد. نمیخواهم - خدای ناکرده - تحقیری از فقه و اصول کرده باشم بلکه میگویم همّت و هدف او صرف یک فقه و اصول نباشد.
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته
درس پنجاه و هشتم(1)1 تبیین فلسفۀ احکام
جامعۀ ما - بدون اغراق -، به تازگی با احکام اسلام آشنا شده است؛ از این رو در برخورد با احکام یک نوع ثقالت و سنگینی وجود دارد؛ به همین دلیل شاید بتوان گفت: جامعۀ ما جدید الاسلام است.
بسیاری از احکام اسلام در زمان طاغوت مورد فراموشی قرارگرفته بود. اگر کسی جنایتی مرتکب میشد، مدتی او را محبوس و سپس او را رها میکردند؛ در حقیقت زندان یک کیفر و مجازات برای همۀ جنایتها بود. گاهی در برخی از موارد قتل، یک اعدام صورت میگرفت.
در نظر مردم، خیلی سنگین میآید که کسی، نیمه شب به خانه ای وارد شود و مثلاً یک قالیچه چند هزار تومانی را به سرقت ببرد؛ ولی به خاطر یک جنایت یک ساعته و یک سرقت مختصر، انگشتهای دست او را قطع کنند و تا آخر عمر او را از این نعمت بی بهره سازند، همچنین نسبت به اصل بحث قصاص.
در اوایل انقلاب یکی از چیزهایی که خصوصاً روشنفکران غیر مسلمان بدان وسیله انقلاب را زیر سؤال برده بودند، همین قصاص بود، با این که فقهای بزرگوار مانند امام راحل، این قصاص را از ادلّۀ قطعی و صریح آیات متعدد از قرآن مجید،
1) (1) - این درس در جلسۀ یکصد و هفتاد و یکم خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
استنباط کرده بودند، چه حملاتی به قصاص و انقلاب کردند؛ اما آنان به خاطر طرز فکر خاصی که در برخورد با مسائل داشتند برایشان سنگین بود و چه بسا خیال میکردند که این نقطۀ ضعفی برای انقلاب است و از این راه میتوانند ضربهای به انقلاب بزنند. مقصود من آنها نیستند، بلکه مراد بنده، جامعۀ خودمان است.
با تبلیغات سویی که دنیا در مورد این مسائل دارد، این وظیفۀ ما است که اولاً؛ خود ما فلسفۀ این احکام را با آن ضابطههای صحیح، مورد بررسی و مطالعه قرار دهیم و ثانیاً؛ مردم را، تا حد امکان با فلسفۀ این احکام آشنا کنیم.
دنیا میگوید: کسی که قتلی انجام میدهد بیمار است و تنها باید او را تحت درمان قرار داد و مداوا کرد و با این بیان، شبهاتی را به ذهن مردم وارد میکنند؛ در صورتی که انسان میتواند با مطالعه و مراجعه به علل و فلسفۀ این احکام که اکثراً بسیار روشن و قابل قبول است، تاحدی این موضوع را با تبیین صحیح برای مردم روشن کند. به عنوان مثال، در یکی از جلسات گذشته(1)مطالبی را در باب قصاص مطرح کردم و در نهایت مشخص شد که حیات و امنیت نفسی جامعه به قصاص بستگی دارد.
در همین جریانی که چندی پیش در قم به عنوان رجم به وقوع پیوست، در ذهن مردم این سؤال به وجود آمد که مگر چه شده که یک انسان را با بدترین نوعِ کشتن، به قتل میرسانند؟!
باید مردم را از این احکام آگاه کرد که اگر زنی نسبت به شوهرش خیانت کرد و امنیت عِرْضی را از شوهرش سلب کرد، اگر با او به این صورت برخورد نشود، آیا این شوهر، دیگر میتواند امنیت عرضی پیدا کند؟! چگونه میتواند با اطمینانِ خاطر از منزل خارج شود؟ کی میتواند با اطمینان با همسایگان و بستگانش رفت و آمد کند؟ این امنیت عرضی باید کاملاً حفظ شود و راهش همین است.
کسی که خیانت میکند و این امنیت را به خطر میاندازد، تنها حساب شخصی خودش نیست. این فرد امنیت عرضی جامعه را به خطر میاندازد و به همین دلیل باید به شدیدترین نوع قتل مبتلا شود تا دیگران عبرت بگیرند و در این وادی
1) (1) . ر. ک: درس 43 و 48 از همین اثر.
خائنانه و غیر مشروع وارد نشوند.
مقصود این است که من و شما باید در درجۀ اول خودمان تا حدی از فلسفۀ این احکامی که تازه در جامعۀ ما پیاده میشود و از نظر مردم یک نوع ثقالت و سنگینی دارد، اطلاع پیدا کنیم و سپس مردم را هم نسبت به آنها روشن کنیم تا - ان شاءالله تعالی - با احکام اسلام آشنا شوند.
البته باید در فهم و تبیین فلسفۀ احکام، کمال دقت و تأمل را همراه با ضوابط و شرایط رعایت کرد تا برای مردم برداشت ناصحیحی از احکام جاودانه و جهانی اسلام به وجود نیاید.
والسلام علیکم ورحمۀ الله و برکاته
درس پنجاه و نهم(1)1 انسجام و وحدت در حوزۀ علمیه
نقشههای شومی در دنیا - مخصوصاً به دست صهیونیستها - برای مقابله و از بین بردن اساس اسلام کشیده میشود. در جنایتی که در مسجد الاقصی پیش آمد، صرف این نبود که فقط عدهای را در مسجد الاقصی به شهادت برسانند؛ بلکه آن طور که فرماندۀ سپاه، برای این جانب نقل میکرد، در مسجد الاقصی مکانی به نام مقام ابراهیم (علیه السلام) وجود دارد که خصوصیاتی را برای آن ذکر میکنند، یکی از خصوصیاتش این است که معراج نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) از آن مقام بوده است؛ لذا این مقام، موقعیت خاصی پیش مسلمانان دارد و تا قبل از جریان این کشتار، احدی از یهودیها به خودش اجازه نمیداد که در آن مقام پا بگذارد و دیده نشده بود که کسی جرأت هتک حرمت آن مقام را داشته باشد؛ امّا در عین حال، گروهی به نام گروه هیکل با لباسهای خاص، شبیه همان کماندوهای زمان طاغوت، ناگهان وارد مسجد الاقصی میشوند وبه مقام ابراهیم (علیه السلام) حمله میکنند.
جمعیتی که آنجا حضور داشتند وقتی میبینند چنین قضیهای به طور غیر منتظره در حال اتفاق است، برای این که نگذارند آن گروه وارد مقام ابراهیم (علیه السلام) شوند، به سوی آنان هجوم میآورند، آنان نیز در برابر این هجوم، داخل مسجد از اسلحه
1) (1) - این درس در جلسۀ دویست و پنجاه و پنجم درس خارج اصول معظم له ایراد گردیده است-
استفاده میکنند و بیست و چند نفر - از جمله امام جماعت مسجدالاقصی - را به شهادت میرسانند.
وقتی انسان این اتفاق را تحلیل میکند، میبیند بحث، مسجد الاقصی و مقام ابراهیم (علیه السلام) نیست، مسأله، مسألۀ اسلام و از بین بردن مقدسات مسلمانها است. و به قدری در این مسأله هتاکی نشان دادند که حتّی نپذیرفتهاند گروه تحقیق سازمان ملل - حالا واقعاً گروه تحقیق بودند یا در ظاهر این چنین بوده است - به آنجا بروند و از وضعیت آن گزارش بدهند.
اینگونه حوادث یک زنگ خطر بسیار بزرگ در رابطه با کلّیت و اساس اسلام و نظام است و مسأله این نیست که در یک گوشهای اتفاق بیفتد و من و شما تصور کنیم «حادثه وقعت ثم مضت».
ناچارم تذکری را خدمت شما برادران عرض کنم: بر ما لازم بلکه از لازم هم بالاتر، الزام و اشدُّ ضرورتاً است که وحدت را در کشور و اتحاد و انسجام را در حوزه حفظ کنیم.
چرا من حوزه را میگویم؟! برای این که این حوزه بود که مرحوم امام را به عالَم اسلام داد و نظام اسلام را در این کشور بر قرار کرد. امام راحل که بنیانگذار انقلاب اسلامی است تربیت شده و مولود این حوزه بوده است که اگر صد سال هم محصول دیگری جز ایشان نداشته باشد این عنوان افتخار برای حوزه کفایت میکند. بالاخره این حوزه نقش امام پروری داشته است. این حوزه با وحدت و یکپارچگی خود توانست رژیم منحوس شاه را که بزرگترین قدرت در خاورمیانه به حساب میآمد از بین ببرد و به دست امام بزرگوار و حمایت حوزه از ایشان، نظام اسلام واقعی را جایگزین آن نظام ستمشاهی کند.
وحدت این حوزه باید همیشه محفوظ باشد، باید خیلی مراقب باشید که دشمن، اختلاف و تشنج ایجاد میکند، مخصوصاً شایعاتی که بازارِگرمی در این روزها پیدا کرده است. این حوزه همانگونه که حدوثاً رهبری را پرورش داد و بنیانگذار نظامی به نام نظام اسلام شد، در ادامه نیز حمایت از رهبری برای او از واجبات است.(1)
1) (1) . مسألۀ رهبری ارتباط به شخص ندارد بلکه در رابطه با مقام است، مقام رهبری واجب الاطاعه است به تعبیری که عقیدۀ شخصی خودم است در حال حاضر حمایت از رهبری، از زمان امام هم واجبتر است؛ چرا که آن شخصیت والا و جهانی امام، چه بسا نیاز چندانی به این که من طلبه و امثال من از او حمایت کنیم نداشت و این نیاز احساس نمیشد، اگرچه آن هم واجب بود و ما حمایت میکردیم. او یک شخصیت جهانی بود که اگر محققان میخواستند شخصیتی جهانی را بشناسند میگفتند: در جهان آن روز آن شخصیت را فقط امام دارد، آن شخصیت واقعی، حقیقی و مرتبط به مذهب و عقیده، مخصوص امام بزرگوار بود، دیگران یک شخصیتهای اعتباری هستند و لو این که در رأس بزرگترین قدرتهای جهان قرار گرفته باشند، شخصیت آنان موقت و اعتباری - آن هم غیر مذهبی - است. بالاخره همان گونه که حمایت از امام - نه شخص امام بلکه مقام امام - واجب بود هم اکنون نیز این مقام، واجب الاطاعه است و باید محترم شناخته شود. و این امر بیشتر ضرورت و نیاز دارد. من فکر میکردم که چرا در اسلام این قدر به مقام امامت اهمیت داده شده است؟ مگر مقام امامت چقدر اهمیت دارد که این اندازه مورد احترام است؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم که علاوه بر آن که رأی امام معصوم رأی خدایی است، مقام امامت هم حافظ وحدت جامعه است. و نکتۀ مهم اجتماعیاش این است که آن مقام حافظ وحدت جامعه است؛ یعنی جامعه زیر پرچم امام، حالت انسجام و وحدت پیدا میکند. و متأسفانه میبینید برادران فلسطینی ما چون رهبر روحانی واحد ندارند، نتوانستند به خوبی در مبارزۀ خود پیشرفت و موفقیت داشته باشند. رمز موفقیت ما در مبارزهمان همین بود که ما یک حافظ وحدت و انسجام به نام امام داشتیم که نقش بسیار مهمی در پیروزی انقلاب ما داشت، همان گونه که این معنا در حدوثش نقش داشت بدانید در تداومش نیز نقش بیشتری دارد. باید مقام رهبری به عنوان این که حافظ انسجام و وحدت است، مورد اطاعت و احترام و تبعیت همۀ طبقات من الصدر الی الذیل قرار گیرد، وگرنه حفظ انسجام و وحدت امکانپذیر نیست. (این حاشیه از متن بیانات آیتالله العظمی فاضل لنکرانی استفاده شده است)
برادران! هر کسی دامنۀ اختلافات را سر سوزنی توسعه دهد، به مقام رهبری - که حافظ انسجام است - و قطعاً به اسلام ضربه زده است. سعی کنید اگر توهمات، برداشتهای سوء وحرفهای خلاف واقعی وجود دارد، بدون این که به اختلافات دامن بزنید، با منطق اسلامی و شیوهای درست با آن برخورد کنید؛ و کسانی را که از مسائل دور هستند یا - خدای ناکرده - هدف و غرض غیر شرعی دارند ارشاد کنید.(1)
1) (1) . یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) خدمت ایشان رسید و مسائلی مطرح شد. بعد آن شخص به امام (علیه السلام) عرض کرد: اگر شما یک انار را دو نصف کنید و بگویید: نصف آن، حلال است و نصف دیگر حرام، من از شما سؤال نمیکنم؛ سمعاً و طاعتاً.اصولاً امامت در شیعه چنین معنایی دارد و نیاز به رهبری روی چنین پایهای است و الاّ اگر هر مسألهای که پیش آید بنده بگویم: چرا؟ شما بپرسید: علت چیست؟ دیگری بپرسد: فلسفه چیست؟ پس این ولایت فقیه چه معنایی خواهد داشت؟ آری اگر بندۀ طلبه، کاری را انجام دهم، شما حق دارید از من بپرسید: چرا این کار را کردی؟ من هم باید به صورت منطقی، شما را قانع کنم؛ اما در برابر امام - آن هم چنین امامی که تاریخ نظیرش را ندیده است - جز مسألۀ تعبد و سمعاً و طاعتاً نباید تزلزلی در ذهن کسی به وجود بیاید که چرا این طور شد؟ بالاخره ولی فقیه عادل است. معنای این که اسلام اینقدر دم از عدالت میزند این است که اگر در کسی روحیۀ عدالت نباشد، امکان دارد حساب خردهای درکار باشد و او بخواهد آن را تسویه کند؛ اما کسی که عادل و بلکه بالاتر از عدالت است و ما - البته عقیده شخص خودم را در این رابطه عرض میکنم - اورا تالی تلو عصمت میدانیم، دیگر مشکلی ندارد؛ یعنی اطمینان داریم که او صلاح اسلام، نظام اسلام و انقلاب را در این نظر و تصمیم، تشخیص داده است و تشخیص او باید مورد پیروی قرار گیرد. ما مطمئن هستیم که او چیزی غیر از حفظ نظام، انقلاب و مسائل مربوط به آن را مد نظر قرار نمیدهد، منتها تشخیص آن با من و شما نیست بلکه تشخیصش با شخص خود امام است. شما تصور نکنید که این مسأله از نظر امام جزئی بوده است. او بیشتر از من وشما به عمق این مسأله و اهمیت آن واقف است. وقتی هدف، اسلام و نظام اسلامی باشد، آن هم با توطئه هایی که توسط استکبار جهانی و مانند قضیۀ سلمان رشدی از راه فرهنگ صورت میپذیرد، پیدا است که در مقابل چنین توطئه هایی باید قاطع و جدی بود و در مقابل آنها ایستادگی کرد. اگر امام در رابطه با سلمان رشدی اقدام نمیکرد، فردا کتاب دیگری با مطالب زنندهتر چاپ و در سراسر دنیا منتشر میشد تصور نکنید که مردم دنیا به خاطر جهالت تحت تأثیر تبلیغات قرار میگیرند، بلکه تمام ادیان و مذاهب باطل در جهان پیرو و تابع دارند، زیرا آنان تبلیغ کرده و برای خودشان کم یا زیاد، پیرو درست کردهاند.مطلبی را که میخواستم عرض کنم این است: چون تمام ابعاد مسألۀ ولایت فقیه مورد اعتقاد و اطمینان ما است، اگر خصوصیاتش هم برای من و شما روشن نشود، هیچ اشکالی ندارد و نباید در رابطه با آن هیچ تزلزلی در کسی به وجود آید. معمولاً همۀ شما که ان شاء الله به مناسبت ماه مبارک رمضان به سفر تبلیغی میروید دربارۀ چنین مسألۀ مهمی از شما سؤال خواهد شد، شاید خودتان راه بهتری برای جواب داشته باشید؛ اما به نظرمی رسد که اگر مسأله را به این صورت با مردم مطرح کنید هم واقعیت را گفتهاید و هم برای آنان قابل قبول است. اصلاً صحیح نیست که هر عوامی بگوید: علت چه بود؟ چه لزومی دارد که مردم علت را بفهمند؟ آن کسی که این کار را کرده است با توجه به علت، آن را انجام داده است. حالا علت هر چه میخواهد باشد؛ در حقیقت این مانند یک سری از احکام شرعیه است که فلسفه آنها تا روز قیامت هم برای ما روشن نمیشود. شما اگر تمام عقلای عالم را جمع کنید و بگویید: آیا اگر من نماز چهار رکعتی را پنج رکعت بخوانم جرم است؟ جز این است که من ده دقیقه بیشتر خدا را عبادت کردهام؟ جز این است که یک رکوع و دو سجده بیشتر انجام دادم؟ جز این است که تسبیحات را تکرار کردهام؟ پس چرا میگویید: اگر نماز چهار رکعتی، پنج رکعت خوانده شود باطل است؟ آری، علت بطلان نماز به دلیل ناقص خواندن آن روشن است؛ اما چرا زیاده موجب بطلان آن شود؟ من و شما تا روز قیامت هم نمیتوانیم هیچ فلسفهای برای آن پیدا کنیم و علت آن به ذهنمان هم نمیآید؛ لذا به نظر میآید که مسأله را به همین صورت مطرح کنید تا اگر در مردم مثلاً تزلزلی وجود دارد، با این بیان شما از تزلزل بیرون بیایند. (این حاشیه از متن بیانات آیت الله العظمی فاضل استفاده شده است. سیری کامل در اصول فقه، ج 2، ص 323، درس 136)
حوزۀ علمیۀ ما باید وحدتش محفوظ بماند و از تمامی ظرفیت آن برای حمایت از مقام معظم رهبری(1)- که حافظ انسجام و وحدت ملت است - استفاده شود
1) (1) . مسألۀ انتخابات مجلس خبرگان برای نظام ما مسألهای اساسی و حیاتی است. اگر ما قبلاً هم پی به ارزش این مسألۀ نبرده بودیم در جریان ارتحال حضرت امام (ره) ارزش آن خیلی برای ما روشن شد. اگر خبرگان نمیتوانست در همان روز اوّل یک رهبر انتخاب کند، چه مسائلی برای نظام و انقلاب پیش میآمد؟ ولی خداوند متعال به این ملت لطف و عنایت کرد و بدون این که چنین مسألهای از قبل در ذهن کسی، نه اعضای مجلس خبرگان و نه خود مقام معظم رهبری بوده باشد چنین تصمیمی گرفته شد. شاید مسأله، بیشتر بر محور شورای رهبری دور میزد، به طوری که شورای رهبری سه نفری یا پنج نفری باشد و اینکه اعضای این شورا چه کسانی باشند؟ و از این گونه مسائل خیلی بحث شد؛ امّا خداوند متعال منت نهاد و وحدت رهبری - آن هم یک رهبری شایسته که راه اصلی و حافظ و ضامن بقای انقلاب ما است - انتخاب شد که اگر ما در آن زمان به این مقدار شایستگی ایشان پی نبرده بودیم، ایشان به مرور زمان و در مواقع حساس شایستگی خاصی از خودشان نشان دادند که این معنا را برای ما روشن کرد.مسألۀ رهبری، اساس نظام ما است. ما نمیدانیم که اگر در یک زمانی، خدای ناکرده، رهبری غیرصحیحی در ایران پیش آید چه بر سر انقلاب و نظام خواهد آمد! امام بزرگوارمان در آن وصیت نامۀ الهی - سیاسیشان، مخصوصاً در مورد مجلس خبرگان تأکید کردند و مقام معظم رهبری هم فرمودند: اصل شرکت در انتخابات یک وظیفۀ شرعی است. نباید تصور کرد که وظیفۀ شرعی فقط نماز خواندن و امثال آن است، بلکه این مسائل هم در رابطه با اصل نظام و اسلام بوده و از موارد شرعی بسیار حساس است و جای هیچ تردیدی نیست که شرکت در انتخابات از اهم واجبات و فرایض است. منتها با وجود این که نباید در جمهوری اسلامی ایران جای تهمت، شایعه و سوءبرداشت باشد در کنار این مسأله حرفها و شایعاتی - که متأسفانه اکثرش بی اساس است - مطرح میشود این است که میبینید بحمد الله تعالی دنیا امروز در برابر نظام شما خاضع شده است. آنهایی هم که در زمان جنگ، تمام تجهیزات و امکاناتشان را علیه ما به کار بردند یا خودشان از بین رفتند یا در حال ندامت و پشیمانی به سر میبرند؛ چرا که خطر در آستانۀ کشور خودشان قرار گرفته است. با این که رفقای ما چه جامعۀ مدرسین، چه جامعۀ روحانیت مبارز و حتی دیگران، همه به من اصرار میکردند، من به لحاظ کسالت و مطلب دیگری که عرض میکنم، نپذیرفتم در این دوره شرکت کنم. مسألۀ اول کسالت من است. از نظر طبی همین مقدار کار هم برایم صحیح نیست، منتها من به لحاظ این که درس را بهترین کار متناسب با خودم میبینم آن را در درجۀ اول اهمیت قرار دادهام، به همین دلیل، قبل از این که این بحثها پیش آید به رفقا گفتم: آمادگی ندارم. مسألۀ دیگر این که همانگونه که مقام معظم رهبری اشاره کردند، مسئولیتها در جمهوری اسلامی مقام نیست؛ لذا هر کس احساس میکند یک پستی را بهتر اداره میکند، خودش باید بپذیرد و دیگران هم باید او را به قبول آن وادار کنند؛ اما اگر متوجه شد نقش چندان مهمی در آن مقام ندارد، چه ضرورتی دارد که آن را بپذیرد؟ من به لحاظ گرفتاریهای متعدد درسی و بحثی و حوزه و امثال آن نمیتوانستم در هیأت رئیسۀ مجلس خبرگان دخالت و عضویت داشته باشم و در کمیسیونها و برخی از جلسات خبرگان قبلی شرکت کنم، احساس کردم با این گرفتاریها و کسالتی که فعلاً ضمیمه شده، آن طور که باید و شاید، در مجلس خبرگان نقش ندارم، این را به صراحت میگویم؛ یعنی نمیتوانستم از عهدۀ کارهایش برآیم؛ لذا به این دو علت من خودم حاضر نشدم کاندید شوم. در دو - سه ماه قبل هم که اصلاً مسألهای وجود نداشت با رفقایمان مطرح کردیم و بالاخره اکثر ایشان قانع شدند. این مسأله از نظر من با آنان تمام است؛ ولی چون این روزها ضد و نقیضها، شایعات، سوءبرداشتها و مسائل مختلف، فراوان است، لازم دیدم این نکته را عرض کنم که اگر کسی از عدم کاندیداتوری من سوءبرداشتی بکند یا مسألهای را به من نسبت دهد، عند الله مسئول است. اصل شرکت در انتخابات یک مسألۀ قطعی است. شما حتماً باید در انتخابات شرکت کنید و در رابطه با شرکت خود در انتخابات نه از ناحیه این سوءبرداشت و نه از نواحی دیگر، تزلزلی نداشته باشید، خود من هم ان شاء الله تعالی حتماً شرکت میکنم، البته اینکه میخواهید به چه کسی رأی بدهید، تشخیص با خودتان است. من به کاندیدای جامعه مدرسین رأی میدهم؛ امّا شما را الزام نمیکنم و شما آزادید چه در اینجا و چه در غیر اینجا طبق تشخیص خودتان و به هرکسی که میل دارید رأی بدهید. این هم که میگویم به کاندیداهای جامعه مدرسین، به این معنا نیست که تمام کاندیداهای جامعه در سراسر ایران، مورد تأیید من هستند؛ امّا در این استان که استان تهران است و ما باید به پانزده نفر رأی بدهیم، من به کاندیداهای جامعه رأی میدهم. آن چیزی که برای ما الی یوم القیامه ملاک است آن فرمایشاتی است که امام و سپس مقام معظم رهبری فرمودهاند.(این حاشیه از متن بیانات آیتالله العظمی فاضل لنکرانی استفاده شده است. سیری کامل در اصول فقه، ج 3، ص 490، درس 242.)
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته
درس شصتم(1)1 صبر بر پیروزی
قال الله الحکیم فی کتابه الکریم: (وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُور).(2)
انسان وقتی ریشۀ مسائل انقلاب را بررسی کند میبیند نظیر این امور در کتاب الله تعالی هم مطرح است، مانند آیۀ پنجم سورۀ مبارکۀ ابراهیم (علیه السلام) که میفرماید: یادآوری ایّام الله آثار زیادی در پی خواهد داشت.(3)در این آیه تعلیلی هست که نکات جالبی در آن وجود دارد.
(إِنَّ فی ذلِکَ) تعلیل است، این نشانهها برای کیست؟! (لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُور).
این عبارت ما را به این نکته راهنمایی میکند که در تحولها و انقلابهایی که از جانب خداوند تبارک و تعالی بوده و به ادیان الهی وابسته است، مقام صبر نقش بسیار مؤثری
1) (1) - سیری کامل در اصول فقه، ج 3، ص 426، درس 233-
2) (2) . و «ایّام اللَّه» را به آنان یاد آر! در این، نشانههایی است برای هر صبر کننده شکرگزار!. (إبراهیم: آیه 5)
3) (3) . حکومت کثیف پهلوی، که پنجاه سال بر ما حکومت کرد، در ظاهر ادعای تشیع میکرد، با این حال دیدید که جامعۀ ایرانی ما به چه انحطاطی کشیده شد وجوانهای ما با چه معضلاتی روبه رو شدند؛ به طوری که دیگر یک اهل علم، خجالت میکشید در خیابان ظاهر شود و اصلاً نمیتوانست به شهرهای مختلف مانند تهران و حتی حدود بازار تهران پا بگذارد. (این حاشیه از متن آیت الله العظمی فاضل استفاده شده است)
دارد، آن هم نه صبر به معنای اصل «الصبر» بلکه به معنای مبالغۀ صبر، یعنی صبّار بودن، و همچنین شکور و سپاسگزار بودن که آن هم معنایی بالاتر از شاکر بودن دارد.
از اینجا استفاده میشود که در انقلابهای الهی و ایّام الهی که تحقق پیدا کرده، بین صبّار و شکور بودن ارتباط کاملی برقرار است. این انقلابهای الهی طبعاً و قهراً با ناملایمات، زجرها، ناراحتیها، محدودیتها و محرومیتها توأم است و طبع انقلاب این معنا را اقتضا میکند. اگر انسان نسبت به این ناملایمات و... - خصوصاً مشکلات اقتصادی و تورم - روح مقاومت و صبّاریت نداشته باشد، نمیتواند خودش را با یک انقلاب، آن هم انقلابی مثل انقلاب ما که ویژگی خاصی دارد، هماهنگ کند.(1)شاید بتوان گفت که این انقلاب میان تمام انقلابهای جهان و تاریخ بی نظیر بوده است؛ چرا که تمام قدرتهای جهان در مقابل ما ایستاده بودند و هم اکنون هم ایستادهاند. مگر این که کسی قدرت نداشته باشد و إلاّ آنجا که قدرت هست علیه انقلاب ما است. متأسفانه قدرتهای اسلامی - در چهرۀ زمامداری کشورهای اسلامی - بیشتر با این انقلاب مخالفت میکنند و دلیلش هم روشن است؛ آنها انقلاب ما را یک انقلاب قابل قبول و مطابق با فطرت دانستهاند و میدانند که اگر این انقلاب - همان طورکه طبع آن اقتضای سرایت و صدور دارد - به کشورهای دیگر سرایت کند و صادر شود، دیگر جایی برای آنها باقی نخواهد ماند.
دلیل دیگر اینکه آنها به هیچ وجه به اسلام حقیقی پای بند نیستند و به اسلام خودشان اعتقاد دارند، همان اسلامی که به آنها اجازه داد حدود چهارصد نفر از زائرانِ خانه خدا را کنار مسجدالحرام به خاک و خون بکشند و از بین ببرند. آنان به چنین اسلامی پایبند هستند و آن را میخواهند.
والسلام علیکم و رحمۀ الله وبرکاته
1) (1) . منتها اشکال این است که مردم ما هنوز در مورد مسائل ریشهای، منطقی فکر نمیکنند؛ به عنوان مثال، اگر یک کاسب جزء که تازه شروع به کسب و تجارت کرده است بخواهد رشد کند و طی ده سال سرمایۀ قابل توجهی به دست آورد، مستلزم آن است که در این ده سال مقداری تحمل کند و به زندگی خود توسعه ندهد، بلکه حتی زندگی را بیش ازحد متوسط نیز آماده نکند تا آیندۀ بسیار خوبی در انتظار او باشد و الاّ اگر مثلاً روزی پانصد تومان استفاده کند، و همان پول را بردارد و خرج کند دیگر آیندهای در انتظار او نخواهد بود. باید مردم ما بدانند چنین حالتی برکشور ما حاکم است. (این حاشیه از متن بیانات آیت الله العظمی فاضل لنکرانی استفاده شده است)