ghaemiyeh.com
سرشناسه : عطوان، حسین
عنوان و نام پدیدآور : دینپژوهی در خراسان عصر اموی/ حسین عطوان؛ ترجمه حبیب روحانی
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهری : ص ۱۲۰
شابک : 964-444-253-9۴۰۰۰ریال ؛ 964-444-253-9۴۰۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : کتابنامه: ص. ۱۲۰ - ۱۱۵؛ همچنین بهصورت زیرنویس
موضوع : مجتهدان و علما -- ایران
شناسه افزوده : روحانی، حبیب، ۱۳۱۴ - ، مترجم
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP۵۴/ع۶د۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۹
شماره کتابشناسی ملی : م۸۰-۴۵۴۸
مقدّمه مؤلّف··· 7
فصل اول: قرائتها
قرائتهای (گوناگون) در خراسان، دوران بنی امیّه.··· 9
ضَحّاکُ بنُ مُزاحم هِلالی··· 10
یحیی بنُ یَعْمُرَ العَدْوانِیّ··· 42
خارجة بن مُصْعَب ضُبَعی··· 48
عوامل اختلاف قرائتها··· 49
فصل دوم: تفسیر
تفسیر در خراسان در عهد بنی امیّه··· 53
ضحّاک بن مزاحم هلالی··· 54
شاگردان درس تفسیر ضحّاک در خراسان··· 68
مفسّران دیگر در خراسان··· 80
فصل سوم: حدیث
صحابه محدّث در خراسان··· 83
کثرت تابعین محدّث در خراسان··· 88
طبقات تابعین محدّث در خراسان··· 88
محدّثان دیگر در خراسان··· 104
فصل چهارم : فقه و احکام
فقهای صحابه در خراسان··· 105
فقهای تابعین در خراسان··· 107
مذهب فقهای خراسان درباره فتوا··· 110
سخن پایانی··· 111
منابع
بِسمِ اللّه الرَحمنِ الرَحیم
بنا به دلایلی این کتاب را به موضوع «پژوهشهای دینی» (دین پژوهی) سرزمین خراسان، در دوران حکومت بنی امیه، اختصاص دادم.
نخست: ارزش علمی و تاریخی اصل موضوع.
دوم: اهمیّت اصولی آن در فرهنگ عربی (اسلام) در دورانهای گوناگون.
سوم این که، پیش از این، بحثی کافی درباره این موضوع نشده و کتاب مستقلّی در این باره اختصاص نیافته است.
این کتاب را به چهار فصل، تقسیم کردهام: فصل نخست، درباره قرائت قرآن، فصل دوم، تفسیر، فصل سوم، درباره حدیث و فصل چهارم در خصوص علم فقه و احکام.
در این کتاب، سعی کردهام تلاشی را که دانشمندان عصر اموی در هر یک از عناوین مذکور، داشتهاند، روشن سازم.
من در این نوشتار، روش تاریخی را پی گرفتم و نصوص و اخبار را جمعآوری و هر چه را یافتم روایت کردم و به مفهوم ظاهری آن، بدون این که راجع به تحلیل و نتیجهگیری
از آن تأویلی به کار برم، یا در انتشار احکام، بی اندیشه و تأمّل سخن گویم، بسنده نمودم.
در تألیف این کتاب به منابع و مدارک فراوانی مراجعه کردهام که از جمله آنها کتابهای علوم قرآنی است، مانند کتاب «مختصرٌ فی شواذّ القرآن من کتاب البدیع» از ابن خالَوَیه. و «المحتسب فی تبیین وجوهِ شواذّ القراءات و الایضاح عنها» از ابن جنّی. و «النّشر فی
القراءات العشر» و« غایةِ النّهایةِ فی طبقات القُرّاء» از ابنجَزری.
این کتابها مشتمل بر قرائتهای گوناگونی از اساتید قرائت است که در آن زمان ساکن خراسان بوده و نیز دانشمندانی که در این باره فارغالتحصیل شدهاند.
از جمله آنها، کتابهای تفسیری است، مانند جامع البیان فی تأویل القرآن از طبری و کتاب الکشّاف عن حقایق التنزیل از زمخشری و البحرالمحیط از ابوحیّان اندلسی، این کتابها، محتوای آثار مفسّران و نیز آراء و اندیشههای دانشمندانی است که در آن زمان
خراسان را موطن خود قرار داده بودند.
دیگر از کتابها، کتب شرح حال و طبقات است، از قبیل الطبقات الکبری ابنسعد، و طبقات خلیفهبن خیّاط و التّاریخ الکبیر بخاری، و الجرح و التّعدیل از ابن ابی حاتم رازی، و الإستیعاب فی معرفةِ الأصحاب از ابن عبدالبّر، و أسدالغابة فی معرفةِ الصَّحابة از ابن اثیر، و تذکرة الحُفّاظ تألیف ذهبی، و الإصابة فی تمییز الصّحابه و
تهذیب التّهذیب و تقریب التّهذیب از ابن حَجَر عسقلانی که این کتابهاشامل بر سیره محدِّثانی است که در آن زمان در خراسان مستقرّ بودند، و روایات آنها و نیز حدود وثوق
آنها نسبت به روایات محرز بوده است.
دیگر ازمنابع، کتابهای تاریخی است، از قبیل تاریخ خلیفة بن خیاط و تاریخ الرّسل و الملوک طبری، و الکامل فی التّاریخ از ابن اثیر، و البدایة و النهایة فی التّاریخ ابن کثیر که این کتابها نیز شامل برخی از گزارشهای مهّم درباره گروهی از دانشمندانی است که در آن زمان در خراسان میزیستهاند.
ضمن مطالعات، از برخی تحقیقات ادبی و تاریخی جدید از قبیل کتاب فجرالاسلام احمد امین، و مذاهب التفسیر الاسلامی از گلدزیهر و تاریخ الأدب العربی از کارل بروکلمان و تاریخ التُّراث العربی از فؤاد سیزگین، آگاهی یافتم.
از برادر بزرگوار، دانشمند عظیم الشأن و استادم، دکتر عبدالعزیز دوری، که در یاری و خیرخواهی این جانب تلاش پیگیرانه داشتهاند، کمال تشکّر و تقدیر را دارم و از درگاه
خداوند متعال خواهانم که درستی در گفتار و کردار را به من الهام فرماید.
حسین عطوان
عمّان، 15/2/1993 م
در آغاز اسلام، آموزش قرآن در خراسان، ضعیف بود، زیرا نه درباره افرادی که در فتح خراسان شرکت داشته و سپس آن جا را وطن خود قرار دادند و نه راجع به آنان که پس از فتح آن سرزمین به عنوان جنگنده، یا حاکم، به آن سرزمین رفته و بقیّه عمر خود را در آن جا ساکن بودند، یا تا مدّتی اقامت داشته و سپس به شهرهای خود برگشتند، هیچ چیزی که برازندگی آنها را در آموزش قرآن برساند، نقل نشده است.(1)
علّت آن این است که در آن دوران عربها، در اقلیّت بودند و سیادت آنها بر مردم خراسان متزلزل و بیثبات بود.(2)و عّده فراوانی از آنها که به
خراسان آمده بودند از صحابهای نبودند که در زمان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله قرآن
را جمع آوری کرده و حافظ آن بوده و از آن آگاهی داشتهاند،(1)بلکه تنها چند سوره از قرآن را حفظ بودند و بیش از آن که به تعلیم و تدریس قرآن بپردازند به جنگ و جهاد در راه خدا اشتغال داشتند.
علاوه بر این ممکن است اطّلاعات فراوانی که بعضی از آنها درباره تعلیم قرآن داشتهاند از بین رفته باشد، زیرا عدّهای از آنها از دانشمندان موثّق و محدّثان معتبر بودند که بسیاری از تابعان مدینه و مکّه یا بصره و کوفه نزد آنها شاگردی کرده بودند.(2)
هنگامی که حکومت اسلام در خراسان گسترش یافت و کار مسلمانان در آن جا سامان گرفت و در آغاز سلطنت بنی امیه بتدریج تعداد آنها افزایش یافت، گروهی از تابعان اهل بصره و کوفه به خراسان منتقل شدند.
در میان کسانی که به خراسان آمدند، اهالی بصره از اهالی کوفه بیشتر بودند، زیرا فتح خراسان از فتوح اهل بصره بود، برخی از همین گروه، خراسان را مقر و موطن خود قرار دادند و برخی نیز مدّتی در آنجا ماندند و سپس به وطن اصلی خود بازگشتند و قاریان همین گروه در خراسان به تعلیم قرآن پرداختند و الفاظ آن را نقل کردند.
از قرار معلوم، ضحاک هلالی، پسر مزاحم، درگذشته به سال 105،(3)از
1) طبقات ابن سعد، ج2، ص355 - 358.
2) تهذیب التّهذیب ج1، ص432، ج2، ص190-436، ج6، ص301، ج8، ص361، ج10، ص446.
3) شرح حال وی، طبقات ابن سعد،ج6، ص300؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص832؛ تاریخ کبیر،ج2، فصل2، ص333؛ المعارف، ص547؛الجرح و التعدیل،ج2، فصل1، ص458؛ معجم الأدباء،ج4، ص272؛ تذکرة الحفاظ، ج1، ص103؛ میزان الاعتدال ،ج2، ص325؛ البدایة و النّهایه فی التاریخ،ج9،ص 223؛ غایة النهایه فی طبقات القرّاء،ج1، ص337؛ تهذیب التهذیب،ج4، ص454؛ تقریب التهذیب، ج1، ص373؛ شذرات الذّهب،ج1، ص124.
پیشروان قراّء تابعان کوفه است که به خراسان آمده بودند و او یکی از قراّء مشهور و معلّمان بنام است.(1)
بدیهی است که این مرد، در خراسان به آموزش فرزندان عامّه مردم میپرداخت، چنان که در کوفه نیز، آنان را آموزش میداد و در کوفه مکتب او از بزرگترین مکتبها بود. یاقوت حموی(2)گوید:«ضحّاک، آموزگار کودکان بود، گفته میشود:در مدرسهاش سه هزار کودک درس میخواندند و او خود سوار بر الاغش میشد و اطراف آنها دور میزد». او بدون گرفتن هیچ مزدی، درس میگفت.(3)
او، شهرهای بزرگ خراسان و سرزمینهای آن سوی رود جیحون را گردش میکرد، غرب این بلاد را از نیشابور بود تا طرف شرق، یعنی شهر بلخ، میپیمود، از رود جیحون میگذشت و به سمرقند میرسید(4)و در هیچ یک از این مکانها، زیاد نمیزیست، بلکه سری میزد و چیزی میآموخت؛ سپس از آن جا به جای دیگر میرفت، امّا او را به بلخ نسبت دادهاند که شاید اشاره به این باشد که در آنجا بیشتر از شهرهای دیگر، اقامت داشته و مؤیّد این مطلب این است که بیشتر شاگردانش از اهالی
1) غایة النّهایه فی طبقات القرّاء، ج1، ص337.
2) معجم الادباء،ج4، ص272؛ میزان الإعتدال،ج2، ص325؛ تهذیب التهذیب،ج4، ص454؛ شذرات الذهب،ج1، ص125.
3) طبقات، ابن سعد، ج6، ص103؛ المعارف،ص 547؛ معجم الأدباء،ج4، ص272؛ شذرات الذهب،ج1،ص 125.
4) التاریخ الکبیر ج2،فصل 2،ص 334؛ البدایة و النّهایة فی التّاریخ، ج9، ص223.
بلخ بودهاند.
ضحّاک از قرّاء تابعانی بوده که روایت درباره حروف قرآن از آنها نقل
شده است(1)، بلکه او، بیش از تمام قراّء، نسبت به قرائتهای گوناگونی که از صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله قبل از آن که عثمان، مسلمانان را بر نسخه واحدی از قرآن، گردآوری کند، آگاهی داشت. و او از کسانی بوده که برخی قرائتهای مخصوص به خود داشته و در آن از خود اظهار نظر کردهاند که از هیچ یک از صحابه انتساب آن به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل نشده است.
در قرائت ضحاکبن مزاحم نشانههای متعدّدی وجود دارد، از جمله درباره همزه، طبق قانون متداول و رایج، رفتار نمیکند، از این رو گاهی که همزه استفهام در یک کلمه با همزه دیگری جمع شود آن را حذف میکند، مثلاً در دو کلمه «أأعجمیّ وَ عربیّ» (فصلت/44) که با دو همزه است، «اعجمیّ و عربیّ» با یک همزه خوانده و آن را کوتاه کرده است.(2)ابن جنّی گفته است:(3)
«اَعْجَمیٌّ» با یک همزه و سکون عین، خبر است، نه استفهام، یعنی، پس از شرط و جواب «وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرآناً اَعْجَمِیّا، لَقالُوا: لَولا فُصِّلَتْ آیاتُهُ...»
خداوند خبر داده و گفته است: «کلامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آورده، فرآن و کلام اعجمی است و بنابراین استفهام از روی تعجّب و انکار، نیست که قرائت مشهور چنان است».
ضحّاک، گاهی هم (یاء) را تبدیل به همزه میکند،(4)مثلاً در کلمه
«تُرِیَنّی» (مؤمنون /93) که با (یاء) است، تَرِئَنّی با همزه خوانده است .
ابوحیّان اندلسی گفته است:(1)«تُرِئَنّی» با همزه به جای (یاء) مثل «فإمّا تُرَئنَّ» (مریم/ 26) و «الترونّ» (التکاثر/ 6) و این تبدیل، ضعیف است.(یعنی، این جا نیز لَتَرؤنّ تبدیل واو به همزه ضعیف و زشت است چنان که زمخشری نیز گفته است).
از جمله نشانههایی که در قرائت ضحّاک وجود دارد، چیزی است که مربوط به شکل کلمه است، مثلاً به جای «کاتباً» (بقره/283) که مفرد است، «کُتّاباً» به صورت جمع خوانده(2)ابن جریر طبری که قرائت ضحّاک و جز آن، از قرائتهای شاذ(3)را انکار کرده، میگوید:«قرائتی که غیر آن، تجویز نمیشد، همان قرائت امصار است، مثلاً؛ «وَ لَمْ تجدوا کاتباً» به معنای: من یکتب است، زیرا در تمام قرآنهای مسلمانان چنین است».
ضحّاک در عبارت «من اَنفُسهِمْ» (آل عمران/164)، «مِنْ اَنْفَسِهِمْ» خوانده است.(4)زمخشری میگوید:(5)«مناَنفَسِهم به معنای: اَشرَفِهم میباشد، زیرا عدنان، شریفترین اولاد اسماعیل و مضر، اشرف اولاد نزاربنسعدبنعدنان، و مدرکه، شریفترین فرزندان خندف، و قریش، بالاترین فرزندان مدرکه است و اشرف خاندان قریش، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله میباشد».
ضحّاک «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ»(6)(نساء/90) را که فعل ماضی است، «حَصِراتٍ صُدُرُوهم» جمع حصرة، خوانده، ودر عبارت «و اَذانٌ مِن اللّه وَ
1) البحرالمحیط، ج6، ص420.
2) البحرالمحیط،ج2، ص355؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص18؛ کشّاف،ج1، ص404.
3) تفسیر الطّبری، ج3، ص92.
4) البحر المحیط، ج3، ص104؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص23؛ کشّاف، ج1، ص476.
5) الکشّاف، ج1، ص476؛ البحرالمحیط، ج3، ص104.
6) مختصر فی شواذّ القرآن، ص28؛ الکشّاف، ج1، ص552؛ البحرالمحیط،ج3، ص317.
رَسُوله»(1)(توبه/3)، «و اِذْنٌ من...» قرائت کرده، و کلمه «مُتَّکِئاً»(2)(یوسف/31) را «مُتْکاً» با سکون (تاء) بدون همزه خوانده است. ابن جنّی
گفته است: «و اما مُتْکاً، به سکون «تاء» گفتهاند: به معنای اُتْرَجْ یعنی بالنگ و به قول بعضی، زُماوَرْد،(3)میباشد.»(4)
ضحّاک جمله «اضاعُو الصّلاة» (مریم/59) را که مفرد است، «اضاعوا الصّلَوات»(5)به صورت جمع خوانده و کلمه «طُوی» (نازعات/16) را به صورت «طاوی»(6)خوانده، و عبارت «من کلّ حَدَب» (انبیاء/ 96) را «من کُلِّ جَدَثٍ»(7)با جیم و ثاء فرائت کرده و جمله «فَلّما اَسْلَما» (صافّات/ 103) را «فَلَمّا سَلَّما»(8)بدون همزه و با تشدید لام خوانده است. ابن جنّی میگوید: «اسلما»، یعنی خود را تفویض و واگذار (به خدا) ساخته و اطاعت کردند، ولی، سلّما، از تسلیم بوده و مقصود این است که خود و اندیشههایشان را تسلیم امر پروردگار کرده و با خواسته او مخالفت نکردند که ابراهیم آماده قربانی کردن و اسحاق، آماده صبر، باشد».(9)
ضحّاک، عبارت «فاطِرِ السَّمواتِ و الأرضِ» (فاطر/1) را که اسم فاعل
1) البحر المحیط،ج5، ص6.
2) المحتسب ،ج1، ص339؛ تفسیر الطّبری، ج12، ص120؛ کشّاف، ج2، ص316؛ البحرالمحیط، ج5، ص302.
3) زُماوَرد: طعامی است که از تخم مرغ و گوشت ترتیب میدهند، فرهنگ نفیسی - م .
4) المحتسب، ج1، ص340؛ تفسیر الطبری، ج2، ص120؛ کشّاف، ج2، ص316؛ لسانالعرب، مادّه مَتَک، البحر المحیط، ج5، ص302.
5) مختصر فی شواذّ القرآن، ص85؛ کشّاف، ج2، ص2514؛ البحرالمحیط، ج6، ص2201.
6) مختصر فی شواذّ القرآن، ص87؛ المحتسب، ج2، ص47؛ البحر المحیط، ج6، ص224.
7) مختصر فی شواذ القرآن، ص93؛ المحتسب، ج2، ص66؛ الکشّاف، ج2، ص584؛ البحرالمحیط، ج6، ص339.
8) المحتسب، ج2، ص222؛ الکشّاف، ج3، ص348؛ البحر المحیط، ج7، ص370.
9) المحتسب، ج2، ص222؛ البحر المحیط، ج7، ص370؛ الکشّاف، ج3، ص348.
مجرور، و ما بعدش مضافٌ الیه است، به صورت «فطر السّمواتِ و الأرض» خوانده و آن را فعل ماضی دانسته و ما بعدش را منصوب قرار داده است.(1)ابن جنّی میگوید: و این (قول مشهور که فاطر اسم فاعل) به منظور ثنای بر خدا و ذکر نعمتهای اوست که انگیزه حمد او میباشد و
ضحّاک با جمله «جَعَل» که دارای ضمیر است، اگر چه این معنا را کنار گذاشته، امّا چون دو جمله به وجود آمده: «فَطرَ و جَعَل» در معنای ثنا، رساتر است، زیرا تعدّد جمله، در مدح باشد یا در ذم، بلیغتر است»(2)
ضحّاک، جمله «مَنْ بَعَثَنا» (یس/52) را به صورت: «مِن بَعْثِنا» خوانده است.(3)«وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ» (زخرف/61) را به صورت «وَاِنَّه لَعَلَمٌ لِلسّاعَةِ» با فتح عین و لام، خوانده است(4)ابن جریر طبری این قرائت را، خطا دانسته و گفته است: «قرائت درست در این آیه، کسره عین است زیرا گروه قابل اعتمادی از قرّاء بر آن اجماع کردهاند. و نیز گفته است: در قرائت ابیّ چنین است: «و انّه لَذِکْرٌ للسّاعة» و این امر، قول کسانی که «لَعِلْمٌ» را به کسر عین خوانده تصحیح میکند.(5)
ضحّاک، عبارت «و أولاَتُ الأحْمالِ اَجَلَهنّ» (طلاق/4) را که به شکل مفرد است «و اولاتِ الأحْمالِ آجالَهُنَّ» به صورت جمع خوانده است.(6)در
1) مختصر فی شواذّ القرآن، ص123؛ المحتسب، ج2، ص198؛ الکشّاف، ج3، ص297؛ البحر المحیط، ج7، ص297.
2) المحتسب، ج2، ص198.
3) مختصر فی شواذّ القرآن، ص52؛ الکشّاف، ج3، ص326؛ البحر المحیط، ج7، ص341.
4) تفسیر الطبری، ج25، ص55؛ مختصر فی شواذ القران، ص136؛ الکشّاف، ج3، ص494؛ البحرالمحیط، ج8، ص25.
5) تفسیر طبری، ج25، ص55.
6) مختصر فی شواذّ القرآن، ص158، برای شاهد دیگری در این آیه مراجعه شود به کتاب البحر المحیط، ج8، ص284.
مورد «سِقایة الحاج و عمارة المسجد» (توبه/19) نیز «سُقایَةَ الحَاجِّ وَعَمَرَةَ المسجدِ» خوانده.(1)
ابن جنّی گفته است: «عَمَرَهَ» جمع عامر است، مانند: کافر و کفره، وبارّ و برره...، امّا «سُقایة» مورد اشکال است، زیرا اگر جمع ساق گرفته شود که بر وزن فُعال آمده، مانند عَرق و عُراق...، پس باید سُقاء میبود (نه سُقایة) مگر این که بر خلاف مؤ نّث آمده باشد مثل کلماتی، از قبیل حجارة و
عیارة و قصارة که جمع قصیر است.»(2)
ضحّاک، در آیه: «وَادَّکَرَ بَعْدَ اُمَّةٍ» (یوسف/45) «وَادَّکَرَ بَعدَ اَمَهٍ» خوانده است.(3)طبری میگوید: «روایت شده است که برخی متقدّمان، (بعد اَمَهٍ) به فتح و تخفیف میم و فتح آن، خواندهاند یعنی بعد نسیانٍ، بعضی دیگر گفتهاند: از این رو عرب میگوید: «اَمِهَ الرّجل، یَأْ مَهُ، اَمْهاً، اذانَسِیَ»(4)زمانی که شخص چیزی را فراموش کند.
ابن مزاحم، آیه «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب» (رعد/ 43) را به صورت «وَ مِنْ
عِنْدِهِ عِلْمُ الْکتاب» خوانده.(5)ابن جنّی، گفته است: «کسی که چنین خوانده: «وَ مِنْ عِنْدِهِ...» تقدیر و معنایش این است: مِن فَضْلِهِ وَ لُطْفِهِ عِلْمُ الْکتاب (از فضیلت و لطف خداوند، دانش کتاب است).»(6)ابن جریر طبری در حالی که قرائت مشهور را صحیحتر دانسته، در باره این قرائت
1) المحتسب، ج1، ص285؛ البحر المحیط، ج5، ص20.
2) المحتسب، ج1، ص286.
3) تفسیر طبری، ج12، ص135؛ المحتسب، ج1، ص344؛ الکشاف، ج3، ص324؛ البحرالمحیط، ج5، ص314.
4) تفسیر الطبری، ج12، ص135؛ المحتسب، ج1، ص344.
5) تفسیر الطبری، ج13، ص119؛ المستحب، ج1، ص358؛ الکشّاف، ج2، ص364؛ البحر المحیط، ج5، ص402.
6) المحتسب، ج1، ص358.
میگوید: «از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در تصحیح این قرائت و این تأویل، با سندی مورد اشکال چنین روایت شده است: قاسم از حسین از عبادبن عوام، از هارون اعور، از زهری از سالمبن عبداللّه، از پدرش، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنین حدیث کرده است که فرمود: «وَ مِنْ عِنْدِهِ عِلْم الکتاب» یعنی علم کتاب نزد خداست. امّا این خبر، نزد موثّقین از اصحاب زهری، اصلی ندارد. حال که چنین است و قرائت مشهور از اهل حجاز و شام و عراق نیز بر خلاف آن است یعنی: «وِ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب»، تأویل آن بر معنایی که قاریان مشهور گفتهاند، از غیر آن درستتر است، زیرا قرائتی که مورد اتّفاق است به صواب
سزاوارتر است».(1)
ضحّاک آیه «هذا صراطٌ عَلَیَّ مستقیم» (الحجر/41) را «هذا صراطٌ عَلِیٌّ مستقیمٌ» خوانده است.(2)ابنجریر طبری، در بیان این دو قرائت با مقدّم داشتن قرائت مشهور، میگوید:(3)«هذا صراطٌ عَلَیَّ مستقیمٍ» این راهی است راست به سوی من، معنای سخن این است؛ این راهی است که بازگشتش به سوی من است، و همه را به سبب اعمالشان پاداش میدهم، امّا« هذا صراطٌ علیٌّ مستقیمٌ» به رفع عَلِیٌّ، بنابراین است که «عَلِیّ» صفت برای صراط و به معنای رفیع و بلند است، امّا قرائت صحیح نزد ما، «هذا صراطٌ عَلَیُّ مُسْتَقیم» است. به دلیل همان تأویلی که از مجاهد و حسن بصری و همراهانشان نقل کردهایم، زیرا اهل استدلال از قرّاء بر آن، اجماع دارند و مخالفان این قرائت، بسیار اند کند»
ابن مزاحم هلالی جمله: «اَفَحَسِبَ الَّذین» (کهف/102) را به صورت:
(اَفَحَسْبُ» خوانده است.(1)ابن جنّی میگوید:(2)«معنای آیه این است: آیا بهره و مطلوب کافران همین است که نه، من بلکه بندگانم را، دوست خود بگیرند؟ نه چنین است، بلکه لازم است خودشان را مانند آنها بشمارند و همهشان بنده و دوست من باشند. و مثل همین است این قول خداوند: «وَتِلْکَ نِعْمةٌ تَمُنُّها عَلَیّ اَنْ عَبَّدْتَ بَنِی اِسْرائیل» (الشّعراء /22) «این هم نعمتی است که بر من منّت نهادهای و بنی اسرائیل را بردگان خود ساختهای؟» و همین معنا نیز به دست میآید، موقعی که قرائت آیه چنین باشد، «اَفَحَسِبَ الَّذین کَفَرُوا»، جز این که، حَسْب «به سکون سین، برای مذمّت کفّار، رساتر
است، زیرا آن را نهایت مقصود کافران و تمام مطلوب آنها قرار داده، امّا در قرائت دیگر (حرکت سین) این معنا، نیست».
ابن جریر طبری، در حالی که قرائت (سکون سین را) پشت سر انداخته، گفته است: قرائتی که ما آن را میخوانیم، همان قرائت مشهور است: «اَفَحَسِب الذّین» به کسر سین و به معنای «أفَظَنّ» (آیا پنداشتند) است، زیرا قاریان مورد اعتماد، بر آن اجماع کردهاند.»(3)
ابن مزاحم، آیه «رَبِّ احْکُم بِالْحقِّ» (انبیاء/ 112) را به صورت: «رَبِّی اَحْکَمُ بِالْحَقِّ» خوانده(4)و ابن جریر طبری این قرائت را ردّ کرده و گفته است: «قرائت درست، نزد ما، چسباندن باءِ رَبِّ به صورت مکسور به حاءِ بِاحْکُم» است چنان که قرائت اهل بلاد است و قاریان معتبر نیز بر این اجماع دارند و مخالفش نادر است نه این که همزه قطع باشد و به صورت
اَحکَمُ خوانده شود، امّا ضحّاک که قرائت غیر مشهور را برگزیده به این دلیل است که در بعضی نسخهها همزه زیادی نوشته شده ولی سزاوار نیست که این همزه در لفظ افزوده شود، چرا که بدون آن، قرائت، درست میباشد».(1)
ضحّاک کلمه «صوافَّ» (حج/36) به معنای صف زنندگان را به صورت: «صوافِنَ» به معنای عقال شده، خوانده،(2)و ابن جریر طبری این قرائت را خطا دانسته و گفته است: بهترین قرائت نزد من همان قرائت مشهور: تشدید «فاء» و نصب آن است، به دلیل اجماع قاریان بر این لفظ و برمعنای
آن.»(3)
ضحّاک آیه «و اتَّب-َعک الاَرْذَلُونَ» (شعراء/111) را «و اَتْباعُکَ الاَرْذَلُونَ»
خوانده است.(4)ابن جنّی گفته است «با توجه به قرائت ضحّاک در این آیه دو احتمال است که شیوههای بیانی گوناگون و معنایی یگانه دارند، نخست این که تقدیر چنین باشد: «اَنُؤمِنُ لَکَ وَ اِنَّما اَتباعُکَ الاَرْذَلُون»؟ که اتباعک
مرفوع به ابتدا و اَرْذَلُونَ، خبر آن باشد. دوم این که «اتباعک» عطف بر ضمیر، در «نؤمن» باشد، یعنی «انؤمن لک نحن و اتباعُک الارذلون؟»، که در این صورت، ارذلون، وصف برای اتباع خواهد بود، (یعنی آیا ما و پیروان فرومایهات به تو ایمان آوریم؟)، و نیز ممکن است اتباعک عطف بر ضمیر مرفوع متّصل باشد(5)که تأکید هم نشده است، زیرا «لَکَ» میان
1) تفسیر طبری، ج7، ص84.
2) المحتسب، ج2، ص81؛ تفسیر طبری، ج17، ص18؛ لسان العرب، ماده صفن؛ الکشّاف، ج3، ص14؛ البحر المیحط، ج6، ص319.
3) تفسیر طبری، ج17، ص118.
4) المحتسب، ج2، ص131؛ الکشّاف، ج3، ص120؛ البحر المحیط، ج7، ص31.
5) ظاهراً مراد از آن، ضمیر جمع در فعل قالوا اوّل آیه است که در این صورت معنایش چنین میشود: کفار و پیروان فرومایهتر تو، گفتند: آیا ما به تو ایمان آوریم؟! و اگر چنین باشد مطلب ناتمام است و مؤلف میبایست، اوّل آیه را نیز ذکر میکرد - م.
معطوف و معطوف الیه فاصله افکنده، امّا گویی طول فاصله به جای تأکید با ضمیر فصل «نحن» بکار رفته است.(1)
ضحّاک، عبارت: «من خِلالهِ» (روم/48) را «مِن خَلَلهِ) خوانده،(2)و «فاَدْخُلِی فِی عِبادِی» (فجر/29) را به صورت: «فَادْخُلی فِی عَبْدِی» (مفرد) خوانده است.(3)ابن جریر گفته: قرائت صحیح: «فَادْخُلِی فی عبادی» است و به معنای: داخل شو، در میان بندگان نیکوکارم، میباشد، زیرا قاریان مورد اعتماد بر آن اجماع کردهاند.(4)
ضحّاکبن مزاحم هلالی چنان که بعضی کلمات در آیات قرآن را تغییر داده، برخی حروف را نیز از عبارت انداخته است. مثلاً در جمله: «الفرقانَ و ضیاءً» (انبیاء/48)، «الفرقان ضیاءً» بدون واو خوانده است. ابن جنّی گفته: شایسته است این جا، «ضیاءً» حال باشد، مانند: دفعتُ الیک زیداً مجمِّلاً لک و مسدِّداً مِن أمرک و أصْحَبْتُکَ القران، دافعاً عنک و مونساً لَک.(5)این در صورتی است که بدون واو باشد. اما قرائت جماعت مشهور که «و ضیاءً» با واو خواندهاند، عطف بر «فرقان» میباشد که مفعول به است».(6)
ابن جریر طبری، در حالی که قرائت ضحاک را ضعیف دانسته در تفسیر خود چنین میگوید: ابن زید، در این قول خداوند: «وَلَقَدْ آتَیْنا مُوسی
1) المحتسب، ج2، ص131.
2) المحتسب، ج2، ص164؛ الکشّاف، ج3، ص70؛ البحر المحیط، ج6، ص464.
3) المحتسب، ج2، ص360؛ الکشّاف، ج4، ص254؛ البحر المحیط، ج8، ص472.
4) تفسیر طبری، ج30، ص123.
5) زید را به سویت فرستادم در حالی که تو را میآراید و کارت را راست و درست میکند و قرآن را همراهت کردم در حالی که از تو دفاع میکند و انیس و مونست میباشد.
6) المحتسب، ج2، ص62.
و هَارُونَ الْفُرقانَ» گفته است: مقصود از «فرقان» حق است که خداوند به موسی و هارون علیهماالسلام داده و به آن سبب میان آنها و فرعون فرق گذاشته و میان آنان به حق داوری فرموده است. سپس طبری میگوید: سخنی که ابن زید، در این آیه گفته: (فرقان به معنای حّق است) با ظاهر قرآن بهتر میسازد به دلیل دخول واو، بر کلمه:«ضیاء» و اگر فرقان به معنای تورات میبود، چنان که برخی گفتهاند، باید آیه قرآن (بدون واو) چنین میبود: «وَلَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرقانَ ضِیاءً»، زیرا روشنی بخش که خداوند به موسی و هارون داد، تورات بود، که آن دو، و پیروان دینشان را روشنی بخشید و آنان را به حلال و حرام آگاه ساخت، و مقصود از «ضیاء» در این مورد، روشنی ظاهری و نور چشم آنها نیست. دخول واو، بر کلمه: «ضیاء» دلیل بر این است که، فرقان غیر از تورات است که از آن به «ضیاء» تعبیر
شده.
اگر کسی اشکال کند: چه مانعی دارد که «ضیاء» با وجود «واو» صفت «فرقان» و به این معنا باشد: و ضیاءً آتیناه ذلک؟، مثل «بِزینةٍ الکواکب، و حفظاً»؟
جواب این است که هر چند این معنا هم احتمال هست، امّا مشهورترین معنا همان است که ما گفتیم و تا وقتی که بر معانی خلاف مشهور در نزد عرب، دلیل دندان شکنی نقلی یا عقلی، وجود نداشته باشد، واجب است کلام خدا را بر همان معنای اغلب واشهر، حمل کنیم.»(1)
ضحّاک، آیه «یا حَسْرَةً علی العباد» (یس/30) را به صورت: «یا حَسْرةَ
1) تفسیر طبری، ج17، ص26.
الْعبادِ» به شکل اضافه خوانده است.(1)ابن جنّی گفته است: «عبارت یا حسرةَ العبادِ، به صورت اضافه از نظر نحوی، دو توجیه دارد:
نخست این که «عباد» را در معنا، فاعل بگیریم، مثل: یا قیامَ زیدٍ، و یا جلُوسَ عمرٍ و به این معنا است که گویی بندگان خدا، وقتی که عذاب را مشاهده میکنند اشک حسرت میبارند.
دوم این که کلمه «عباد» در معنا مفعول باشد، که قرائت مشهور: «یا حَسْرَةً عَلَی الْعِبادِ» هم گواه بر این مطلب است، و معنایش این است کسی که به امر بندگان اهمیّت میدهد و عذابی که به آنها میرسد او را غمگین میسازد، برحال آنها، اشک حسرت میبارد، و این معنا روشن است».(2)
ضحّاک جمله: «بَیْضاءَ لَذَّةٍ» (الصّافّات/46) را با لفظ «صَفْراءَ لَذَّةٍ) خوانده،(3)و عبارت: «تَبَیَّنَتِ الجِنُّ» (سبأ/14) را به صورت: (تَبَیَّنَتِ الاءِنْسُ
اَنْ لَوْ کانوُ یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ، مالَبِثوُ فِی الْعذاب ِ الْمُهِینِ» خوانده است. (4)
ابن جنّی، در معنای آیه اخیر میگوید: یعنی برای انسانها روشن شد که اگر جنّیان از مرگ سلیمان خبر میداشتند در آن سختی عذاب درنگ نمیکردند. دلیل بر صحّت این معنا، سخنی است که معبداز قتاده نقل کردهاست که گفت: در مصحف عبداللّهبن عباس چنین است: «تَبَیَّنَتِ
الإنْسُ اَنَّ الْجِنَّ، لَوْ کانوُا یَعْلَمُونَ الْغیبَ ما لَبِثُوا».(1)
ضحّاک برای تفسیر و توضیح معنای برخی آیات، کلماتی را که پسندیده و در تقویت آن مؤثر دانسته، در آیه زیاد کرده است،(2)از باب نمونه آیه «وَتِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَیَّ» (الشّعرا/22) را به صورت «وَ تِلْکَ نِعْمَةٌ مالَکَ اَنْ تَمُنُّها عَلَیَّ» خوانده و عبارت: «ما لَکَ اَنْ» را بر آن افزوده است.(3)نتیجه دو قرائت به قرار زیر است: بنا به قرائت مشهور، حضرت موسی علیهالسلام انصاف میدهد و اعتراف می کند که فرعون بر موسی، حّق تربیت دارد،(4)(ولی او را توبیخ میکند که چرا بنی اسرئیل را به بردگی کشیدهای؟)(5)امّا بنا به قرائت ضحّاک، حضرت موسی با فرعون مخالفت میکند و منّت او را قبول ندارد.(6)
در قرائت ضحّاک، بعضی از مطالب وجود دارد که به صیغههای افعال
و اسماء و مصادر و مفرد و جمع ارتباط پیدا میکند و نیز در قرائت او، و غیر او از قاریان، شواهد رسم، با شواهد اشتاق، مخلوط و به شدّت، مشتبه میشوند، زیرا اکثر این قرائتها میتوانند، شاهدی برای هریک از رسم و اشتاق، در قرائتهای شاذّ یا منحصر به فرد باشند و تشخیص آنها از یکدیگر و جدا ساختن آنها به طور دقیق، دشوار است، از باب مثال، ضحّاک، آیه «و ما اُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ» (بقره/ 102) را که به فتح لام است، به
صورت: «....الْمَلِکَیْن» به کسر لام، خوانده است.(7)
1) المحتسب، ج2، ص188؛ تفسیر الطبری، ج22، ص51،52.
2) الإتقان فی علوم القرآن، ج1، ص77؛ مذاهب التفسیر الإسلامی، ص16.
3) البحر المحیط، ج7، ص11.
4) تفسیر طبری، ج19، ص42؛ البحر المحیط، ج7، ص11.
5) مجمع البیان در تفسیر آیه فوق، ج18، ترجمه دکتر احمد بهشتی.
6) البحرالمحیط، ج7، ص11.
7) المحتسب، ج1، ص100؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص8؛ الکشّاف، ج1، ص301؛ البحرالمحیط، ج1، ص329.
ابن جّنی میگوید:(1)بعضی گفتهاند منظور خداوند از دو پادشاه، داود و سلیمان علیهماالسلام است، حال اگر کسی بگوید: چگونه خداوند این دو نفر را، پادشاه خوانده، در حالی که دو بنده از بندگان او هستند، مانند سایر بندگان او، از قبیل پیامبران و جز آنها؟
در پاسخ میگوییم:«خداوند لفظی را بر آنهااطلاق کرده است که در آن زمان برای آنهامعمول بوده و مردم، آن دو را به این عنوان میخواندند واین معمول است که گاهی انسان به یک عنوانی مورد خطاب واقع میشودکه در زمانی بر او اطلاق میشده، مثل این قول خداوند: «ذُقْ انَّک أنْتَ العزیزُ
الکریم» (دخان/49) که در حال خطاب، جهنمی، خوار و زبون است، امّا به عنوانی مورد خطاب واقع شده است که در دنیا آن را داشته (عزیز و گرامی بوده)، بعلاوه که در این خطاب، نوعی سرکوبی برای او و سرزنش به سبب یاد آوری افعال سوئش میباشد».
ابن جریر طبری در حالی که قرائت ضحاک را ردّ کرده، میگوید:(2)«از
برخی قاریان نقل شده است که وی «و ما انزل علی الْملَکیَن» (به کسر لام)
خوانده و به معنای دو مرد از بنی آدم گرفته است، و ما با استدلال (3)(عقلی) خطای این قرائت را ثابت کردیم و دلیل نقلی هم اجماع معتبر از صحابه و تابعان و قاریان مشهور، بر خطای این قرائت وجود دارد که خود، شاهدی کافی است».
ضحّاک، کلمه: «لیُضِیْعَ» (بقره/143) را که به کسر ضاء و سکون یاء
است، به صورت: «لِیُضَیِّع» به فتح ضاء و تشدید یاء خوانده است.(1)ابوحیان اندلسی گوید: «اَضاعَ و ضَیَّعَ» همزه و تضعیف، هر دو به یک معنا است، زیرا اصل آن، ضاع بوده است.(2)
ضحّاکبن مزاحم، عبارت: «وَلا یُضارَّ» (بقره/282) را به صورت: «و لا یُضارَرْ» به فکّ ادغام و فتح رای اوّلی و سکون رای دوم خوانده است.(3)ابن جریر طبری میگوید: «بنا بر تأویل قاریانی که از آنها نام بردیم، اصل این آیه، «و لایُضارَرْ کاتبُ و لا شَهِیدٌ» بوده و سپس به دلیل همجنس بودن، دو حرف درهم ادغام شده و با این که در محلّ جزم است، فتحه گرفته، چون فتحه اخفّ حرکات است.»(4)
ضحّاک، عبارت: «لا یَضُرُّکُمْ» (آل عمران/120) را که اصل به ضمّ رای مشدّد است به صورت: «لایَضُرِّکم» به ضمّ ضاء و کسره «راء» مشدّد بر اصل التقاء ساکنین خوانده است.(5)همچنین کلمه «خالِصَةٌ» (انعام/111) را
که مؤنث است به لفظ مذکّر «خالصٌ» خوانده.(6)ابوحیّان اندلسی گفته است: (خالص خبر«ما» است و «لذکورنا» متعلّق به آن است.(7)
ضحّاک، کلمه «فُصِّلَت» (هود/1) را که به ضمّ فاء و کسره صاد مشدّد
1) البحر المحیط، ج1، ص426؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص10؛ الکشّاف، ج1، ص319.
2) البحر المحیط، ج1، ص426؛ اللّسان، ضیع، شاهد دیگر، البحر المحیط، ج2، ص125؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص103؛ المحتسب،ج1، ص122؛ الکشّاف،ج1، ص353.
3) البحر المحیط، ج2، ص354؛ الکشّاف، ج1، ص404.
4) تفسیر الطبری، ج3، ص89؛ البحر المحیط، ج2، ص354.
5) البحر المحیط، ج3، ص43.
6) البحر المحیط، ج4، ص231؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص41؛ الکشّاف، ج2، ص55؛ المحتسب، ج1، ص232.
7) البحر المحیط، ج4، ص231.
است، به صورت: «فَصَلَتْ» به فتح فاء و تخفیف صاد خوانده است.(1)ابن جنّی میگوید: «معنای فَصَلَتْ: صَدَرَتْ وَ انْفَصَلَتْ عَنْهُ وَ مِنْهُ» میباشد،
یعنی از آن، بیرون آمد، از آن جدا شد، و مثل این جمله است: قَدْ فَصَلَ الأمِیْرُ عَنِ الْبَلَدِ: «فرمانروا از شهر بیرون رفت.»(2)زمخشری گوید: «از عکرمه و ضحّاک نقل شده است: «ثُمّ فَصَلَتْ» یعنی میان حق و باطل فرق گذاشته است.»(3)
ابن جریر طبری اقوال مفسّران را در قرائت مشهور بررسی و یکی را انتخاب و از آن حمایت کرده است و در حالی که به قرائت ضحّاک و جز او بی اعتنا بوده، چنین گفته است: «امّا قول خداوند: اُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ» مفسّران در تأویل این آیه اختلاف کردهاند، بعضی گفتهاند: یعنی اُحْکِمتْ آیاته بالاءمر و النّهی، ثُم فصّلت بالثّواب و العقاب...(4)و دیگران گفتهاند: یعنی آیات قرآن از باطل باز داشته شده و سپس مفصّل گردیده و حلال و حرام از آنها بیان شده... ولی بهتر از این دو قول، قول کسی است که گفته است: معنای آیه این است که خداوند آیاتش را از شکّ و فساد و باطل بازداشته و سپس آنها را به امر و نهی تفصیل داده، زیرا، احکام شیء به معنای اصلاح و اتقان آن است و معنای احکام آیات قرآن، نگهداری از
فسادی است که در آن واقع شود یا باطلی که شخص گمراهی بتواند آن را مورد طعن قرار دهد، و مراد از تفصیل آیات تشخیص و بیان حلال و حرام
و امر و نهی از یکدیگر میباشد.»(1)
و نیز ضحّاک عبارت «مَجْراها وَ مُرْساها» (هود/41) را به صورت
«مُجْرِیْها و مُرْسِیْها» خوانده است.»(2)ابنجریر طبری با ردّ کردن این قرائت و مقدّم داشتن قرائت مشهور را بر آن و قرائتهای دیگر، میگوید:(3)از ابورجاء عطاردی نقل شده است که وی چنین میخواند: «بِسماللّه مُجریها و مُرسیها» به ضمّه میم در هر دو، و آنها را صفت برای اللّه قرار میداد و ما نیز هرگاه چنین بخوانیم در هر دو کلمه، دو وجه از اعراب است یکی جرّ آنها، که بیشتر همان است، زیرا معنایش چنین میشود: به نام خدای سیردهنده کشتی و متوقّف کننده آن. پس «مُجری» صفت اسم و «اللّه» میشود(4)(مرسی هم عطف بر آن است البتّه این وجه در صورتی که این دو کلمه «اَلْ» داشته باشند.) چنان که بگویی: بسم اللّه المجریها و المرسیها، وجه دوم اعراب نصب است که وقتی الف و لام برداشته شود، حال و منصوب میشوند، چون نکرهاند، اگر چه اضافه به معرفه شدهاند.
قرائتی که ما، اختیار میکنیم:«بسم اللّه مَجْراها» به فتح میم «و مُرساها» به ضمّ آن است، به معنی زمان جریان و زمان توقّف.
1) تفسیر الطبری، ج11، ص123.
2) البحر المحیط، ج5، ص225؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص60؛ الکشّاف، ج2، ص269.
3) تفسیر طبری، ج2، ص27.
4) زمخشری چنین تأویلی را پذیرفته و چنین گفته است: «مجاهد، مجریها، مرسیها» به لفظ اسم فاعل خوانده که در محل جرّ و صفت برای «اللّه» باشند: الکشّاف، ج2، ص269. امّا ابوحیان اندلسی صفت بودن آنها را انکار کرده و بدل از اللّه دانسته و گفته است: ضحّاک این دو را اسم فاعل و بدل از اللّه دانسته، که به این قرار در محل رفع خبر هستند نه، صفت، زیرا نکرهاند. ابن عطیه میگوید: «اینها صفتند، چنان که در «بسماللّه» (رحمن و رحیم) صفتند. البته در صورتی که در تقدیر معرفه باشند. خلیل میگوید: اضافه غیر محضه (لفظیه) گاهی میشود که محضه (معنوی) گرفته و معرفه شود، مگر در صفت مشبهه که هیچ وقت اضافهاش محضه و معرفه نمیشود. البحر المحیط، ج5، ص225.
علّت این که در کلمه «مَجْراها» فتح را برگزیدیم مناسبت با فتحه حرف مضارع در این جمله است: «وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبالِ» (هود/42) که تُجری به ضمّ گفته نشده است. امّا کسی که «مُجراها» خوانده مناسبتر آن است که فعل رانیز «تُجری» (به ضمّ تاء) بخواند. باتوجه به اجماع قاریان بر فتحه «تاء» در فعل «تَجْرِیْ» روشن است که وجه صحیح در «مَجْراها» نیز همان، فتح میم است، امّا این که در «مُرساها» ضمّه میم را برگزیدیم، به این دلیل است که قاریان معتبر بر آن اجماع کردهاند. معنای «مَجراها» مکان جریان و سیر آن است و مُرْساها» به معنای ایستادن و لنگر انداختن کشتی میباشد، از جمله «وَقَفَهَا اللّه وارساها» میآید.
ضحّاک، عبارت: «اخوان الشّیاطین» (اسراء/ 27) را که به صورت جمع است، «إخوان الشّیطان» مفرد خوانده است.»(1)همچنین جمله «وَالقیمی الصَّلاة» (الحج/35) را که جمع است به صورت: «وَ الْمُقیمُ الصّلاة» مفرد خوانده،(2)و «کوکبٌ دُرّیٌّ» (نور/35) را که به ضمّ دال و کسر و تشدید «راء» و تنوین و تشدید «یاء» و منسوب به «درّ» است به صورت «کوکبٌ دَرِیٌّ» به فتح «دال» و کسر راء بدون تشدید و تنوین «یاء»(3)
ضحّاک کلمه «حِجْراً»(4)(فرقان/22) که به کسره حاء است، به صورت: «حُجراً» به ضم آن خوانده است. سیبویه گفته است: (5)«شخصی به دیگری میگوید: فلانی! آیا چنین و چنان کاری را تو انجام میدهی؟ او در پاسخ میگوید: حُجرْاً، یعنی: هرگز، و من از این کار بیزاری میجویم، این
حرف نشانه حرام بودن آن کار است.» مجاهد گفته است: «حِجْراً به معنای پناه بردن است، روز قیامت، گنهکاران، از فرشتگان به خدا پناه میبرند.»(1)
ابن جریر طبری که قرائت مشهور را ترجیح داده، گفته است:(2)«ما این قول را در تفسیر این آیه برگزیدیم، زیرا کلمه حِجر، به معنای حرام است، و معلوم است که فرشتگان به کافران خبر میدهند که بشارت بر آنها حرام است، امّا، استعاذه که به معنای پناه بردن است، حرام نیست و بدیهی است که کفّار به ملائکه نمیگویند: (استعاذه) بر شما حرام است. بنابر این باید، کلام خدا چنین توجیه شود که این خبری از سوی گنهکاران به فرشتگان است.»
ضحّاک کلمه «یَزفُّونَ» (صافّات/94) را که مشدّد است به تخفیف «یَزِفُون» خوانده است.(3)ابن جنّی میگوید:(4)آنچه در این باره شنیده میشود، این است: زَفَّ القَومُ یَزِفُّون، زفیفاً، و نیز گفتهاند: اَزَفُّواَ یَزِفُّون...»
امّا یَزِفون، بدون تشدید را، قطرب میگوید:(5)مخفَّفِ یَزِفّون است مثل آیه قرآن: «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ» (احزاب/33) که در اصل إقرِرْنَ بوده، امّا ظاهر این است که یَزِفُونَ از وَزَفَ (6)باشد، مثل یَعِدُون.از وَعَدَ، و به این وسیله تأیید میشود،نزدیک بودن آن، به لفظ وَفز که مفرد اَوْفاز است، چنان که میگویند:اِنّا علی اوفازٍ (آماده مسافرتیم)، امّا اگر چنین باشد به لفظ: وَزَفَ نیز نزدیک است که به معنای: اسرع: شتافت و به معنایش هم نزدیک
است، در حالی که نه کسائی و نه فرّاء هیچ کدام (وَزَف) را ثبت نکردهاند،(1)
جز این که ظاهر لفظ، چنان که گذشت آن را اقتضا میکند و یحییبن احمد هم «وَزَفَ» نوشته که به معنای «اَسْرَعَ» است و شاهد هم نزد او، در قرائت «یَزِفون» است که به معنای: «یسرعون» میباشد. ابن جریر این قرائت را ردّ کرده و گفته است:(2)قرائت درست، فتح «یاء» و تشدید «فاء» است، زیرا صحیح و معروف از قرائت عرب این است و فصحای قرّاء نیز بر این عقیدهاند.
ضحّاک آیه: «وَ عَزَّ نِی فِی الْخِطاب» (ص/23) را «و عازَّنی فیِ الْخِطابِ» با الف و تشدید «زاء» خوانده است.(3)زمخشری نیز گفته است: «و عازّنی» خوانده شده، از مصدر معازّه که به معنای غلبه بر یکدیگر است.(4)
«یوم التّنادِ» (غافر/32) را نیز که به تخفیف «دال» است، به صورت: «یوم التَّنادِّ» به تشدید دال خوانده است.(5)ابن جریر طبری میگوید: این کلمه را دیگران به تشدید دال، از مادّه: نَدَّ، باب تفاعل خواندهاند، به این معنا که روز قیامت وقتی که مردم فرار کنند، در زمین پراکنده میشوند چنان که شتر وقتی که از صاحبش فرار کند، پراکنده میشود.»(6)
طبری در حالی که قرائت ضحّاک را ردّ کرده میگوید:(7)«قرائت
1) تفسیر الطبری، ج23، ص47؛ اللّسان، وَزَفَ.
2) تفسیر الطبری، ج23، ص47.
3) مختصر فی شواذّ القرآن، ص130؛ الکشّاف، ج3، ص369؛ البحر المحیط، ج7، ص392.
4) الکشّاف، ج3، ص369؛ البحر المحیط، ج7، ص392.
5) مختصر فی شواذّ القرآن، ص132؛ المحتسب، ج2، ص234؛ الکشّاف، ج3، ص426؛ اللّسان، ندر؛ البحر المحیط، ج7، ص464.
6) تفسیر طبری، ج24، ص40؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص 132؛ المحتسب، ج2، ص243؛ اللّسان ندد؛ الکشّاف، ج3، ص426؛ البحرالمحیط، ج7، ص464.
7) تفسیر طبری، ج24، ص41.
درست نزد ما، همان است که مشهور گفتهاند که با تخفیف «دال» و بدون «یاء»
است زیرا همین قرائتی است که جمعی مورد اعتماد از قرّاء شهرها برآنند و چنان که نقل شده، خلاف آن، روا نیست، با توجه به این قرائت، معنای آیه، چنین میشود:«ای امّت: من، از آن روزی بر شما بیم دارم که برخی از مردم، برخی را ندا میکنند، یا از ترس آنچه مشاهده کردند» که عبارت از عظمت سلطه الهی و زشتی غم و اندوه آن روز که آنها را فراگرفته است، و یا به یاد یکدیگر میآورند که خداوند، بعضی از آنچه در دنیا به آنها وعده داده، اکنون به آن تحققّ بخشیده و به همین سبب برخی از آنها درباره گرفتاری عظیمی که بر سرشان آمده از دیگران کمک میخواهند.»
ضحّاک، آیه: «لا تُقَدِّموا بَیْنَ یَدیِ اللّهِ وَ رَسُولِه» (حجرات/1) را که به ضمّ
تاء و کسر دال و تشدید آن است، به صورت: «لا تَقَدَّموا بَیْن...» به فتح تاء و قاف و دال خوانده است.(1)ابن جنّی میگوید: «معنای آیه، این است: چنان نباشد که آنچه خود میخواهید انجام دهید و آنچه خدا و رسولش شما را به آن امر کرده، ترک کنید و همین است معنای قرائت مشهور: «لا تُقَدِّمُوا بَین...»: هیچ امری را بر آنچه خدا شما را امر کرده، مقدّم ندارید و در این قرائت چنان که پیداست، مفعول که «اَمْراً» باشد محذوف است.»(2)
ابن جریر طبری در حالی که قرائت غیر مشهور را انکار کرده میگوید: «و قاریان مشهور به ضمّ تاء: (تُقدِّموا) خواندهاند و این قرائتی است که من
خلافش را اجازه نمیدهم، زیرا معتمدان از قراّء بر آن اجماع کردهاند.»(1)
ضحّاک، عبارت: «فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ» (واقعه/89) را که به فتح «راء» است «فَرُوْحٌ وَ رَیْحانٌ» به ضمّ راء خوانده است.(2)ابن جنّی میگوید: «رُوْح (مضموم هم) به معنای رَوْح (مفتوح) برمیگردد و گویی گفته است: روح فراگیرنده رُوح و آن هم با رَوْح به یک معناست، چنان که میگویی: این هوا، همان زندگی است و این سماع (آواز طربانگیز) همان عیش است که عیش و رَوْح نیز به یک معناست.»(3)(ضمناً ابن جنّی اشاره میکند که این کلمه به معنای مصدری نیست، بلکه به معنای فاعلی است.)
ابن جریر طبری در حالی که قرائت مشهور را برگزیده و فرق میان آن با قرائت ضحّاک را بیان کرده است، میگوید:(4)«بهترین قول نزد من، قول کسی است که گفته است: منظور از رَوْح، شادی و رحمت و آمرزش است و اصلش از این جمله گرفته شده است: وَجَدْتُ رَوْحاً: وقتی که نسیمی را احساس کند که به آن وسیله از شدّت گرمایش بکاهد. امّا ریحان، همان بوی خوشی است که وقت مرگ احساس میشود، چنان که ابوالعالیه و حسن گفتهاند، همچنین کسان دیگری که به سخن این دو نفر قائل شدهاند، چرا که این معنا بیشترین و روشنترین معانی آن است .
و نیز کلمه «تَمَیَّزُ» (ملک/8) را به صورت: «تَمایَزُ» بر وزن تفاعل خوانده که اصل آن «تَتَمایَزُ» با دو «تاء» بوده است،(5)در صورتی که به
معنای تتفرّق و تتقطّعُ من الْغَیظِ علی أهل المعاصی، غضباً للّه و انتقاماً له، میباشد،(1)یعنی آتش دوزخ از شدّت غیظ بر کفّار، نزدیک است، تکه تکه و پاره پاره شود و شعله آتش از خشم خدا و به منظور انتقام از گناهکار است.
ضحّاک، فعل: «تَدَّعُون» (الملک/27) را که به تشدید «دال» است به سکون آن: «تَدْعُون» خوانده است.(2)با توجّه به قرائت ضحّاک، ابن جنّی
میگوید:(3)«تفسیرش این است: این همان چیزی است که از خدا میخواستید تا شما را در آن قرار دهد، مثل قول خداوند: «سأل سائل بعذاب واقع: سائلی از خدا خواست که عذابی بر او واقع شود» (حجرات/11) امّا معنای: «تَدَّعُونَ» با تشدید، به قرائت عموم این میشود: ادّعای وقوع آن را داشتید و ادّعای آن میان شما آشکار بود، مثل معنای عامّی که در این آیه است: «وَلا تَنابَزُوا بِالألْقابِ» (قلم/39) یعنی
خواندن یکدیگر به لقبهای بد، میان شما آشکار نشود. معنای: «تَدَّعُونَ» این جا، از ادّعای حقوق یا معاملات، که به معنای درخواست میباشد، نیست، بلکه به معنای «تَتَداعَوْنَ، از دعاست نه از دعوی.»
ابن جریر طبری در حالی که این قرائت را ردّ میکند، میگوید:(4)«قرائت درست همان است که قاریان مشهور، گفتهاند، زیرا گروهی مورد اعتماد از آنان، بر آن اجماع کردهاند.»
از نشانههای قرائت ضحّاکبن مزاحم هلالی چیزی است که به ترکیب
و اعراب کلمات ارتباط پیدا میکند، مثلاً در آیه: «اِنَّ اللّه لایَسْتَحْیِیْ اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها»(1)(بقره/26) کلمه «بَعُوضَةً» را رفع داده(2)با این که مشهور، نصب آن است. ابن جنّی درباره رفع آن میگوید: «دلیلش این است که: «ما» اسم و به منزله «الذّی» است، یعنی: لا یَسْتَحْیِیْ اَنْ یَضْرِبَ الَّذِی هُوَ بَعُوضَةٌ مَثَلاً، در این جا «هُوَ» که مبتدا و عائد موصول بوده حذف شده است.»(3)
ابن جریر طبری در حالی که قرائت مشهور را ردّ کرده گفته است:(4)«ما» که بعد از «مثلاً» آمده، به معنای «الذّی» است و تقدیر کلام، این است:انّ اللّه لا یستحیی ان یضربَ الّذی هو بعوضةٌ فی الصغر و القلّة، فما فوقها مثلاً.
حال اگر کسی بگوید: وقتی که تأویل آیه این شد و «بعوضة» مرفوع خوانده شد، پس دلیل نصب آن، به قرائت مشهور چیست؟ میگوییم: برای نصب آن، دو وجه است:
نخست این که «ما» (موصول) و در محلّ نصب به وسیله «یضرِبَ» باشد و بعوضهًهم که صله آن است، اعراب آن را گرفته و منصوب شده است. چنان که حسّانبن ثابت سروده است:
وَ کَفی بِنا فَضْلاً عَلی مَنْ غَیْرِنا
حُبُّ النَبِیِّ مُحَّمدٍ صلیاللهعلیهوآله اِیّانا.(5)
در این شعر، کلمه «غیرِنا» اعراب «مَنْ»را که جّر است، گرفته است، و
1) -«خدای را شرمی از آن نیست که پشهای یا بالاتر از آن را مورد مثل قراردهد.»
2) البحر المحیط،ج 1، ص123؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص4؛ المحتسب، ج1، ص64؛ الکشّاف،ج1، ص264.
3) المحتسب، ج1، ص64؛ دلیل دیگر ایضاً در الکشّاف، ج1، ص264.البحر المحیط، ج 1، ص123؛
4) تفسیر الطبری، ج1، ص140؛ الکشّاف، ج1، ص364؛ البحر المحیط، ج1، ص123.
5) «در فضیلت ما انصار بر دیگران همین بس که پیغمبر اکرم حضرت محمد(ص) ما را دوست میدارد.»
عرب، این عمل را بویژه درباره: من و ما به کار میبرد و صلهآنها را در اعراب تابع آن دو میداند، زیرا این دو گاهی معرفه و گاهی نکرهاند.
وجه دیگر، این که تقدیر کلام این باشد: انّ اللّه لا یستحیی أن یَضربَ مثلاً ما بین بعوضةٍ الی ما فوقها، و بعد، دو کلمه «بین» و «الی» حذف شده و نصب «بعوضة» و دخول «فاء» بر «ما»ی دوم، قرینه بر آن شده، چنان که عرب میگوید:«مُطِرْنا ما زبالةَ فالثعلبیّة»: (از منزل زباله تا ثعلبیه باران خوردیم)، و «له عشرون ما فاقةً فَجَمَلاً» (او دارای بیست شتر است از ماده تا نر.) و «هی احسن النّاس ما قَرناً فَقَدَماً»: (او نیکوترین انسان است از سر تا پا.) در تمام اینها، بعد از «ما» کلمه «بین» و به جای «ماء» حرف «الی» در
تقدیر است. همچنین در هر جا که جمله «مابین کذا، اِلی کذا» مناسب باشد، این حذف را انجام میدهند و هر دو را نصب میدهند تا دلالت کند برآنچه حذف شده است.»
ضحّاک آیه: «اِبْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فِی سَبِیْلِ اللّه» (بقره/246) راکه با، نون (متکلم مع الغیر) و مجزوم و جواب امر است، به صورت: «اِبْعَثْ لَنا مَلِکاً یُقاتِلُ» با «یاء» و ضمّ لام، مرفوع به این که صفت، برای «مَلِک» باشد، خوانده است.(1)
همچنین آیه: «و آتاکُم مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ» (ابراهیم/34) راکه با کسره و اضافه است، به صورت: «وآتاکُم من کلٍ ما سأَلتُمُوهُ» با تنوین «کُلٍّ» خوانده.(2)و قرائت خود را چنین تفسیر کرده (3): «خداوند آنچه را که از او درخواست و سؤال کردهاید، به شما داده است.» و ابن جنّی، غیر از این
تفسیر کرده و چنین گفته است:(1)«بااین قرائت (تنوین کلّ) مفعول، ذکر شده، یعنی: وَآتاکم ما سَأَلْتُمُوه، اَنْ یُؤْتیکم منْه. (ما سألتموه... مفعول است)، امّا به قرائت مشهور: «مِن کلِّ ما سألتموه» مفعول محذوف است یعنی و آتاکم سؤلکم من کلّ شیء.»
ابن جریر طبری قرائت و تفسیر ضحّاک را ردّ کرده و چنین گفته است:(2)«نزد ما همان قرائت مشهور درست است که، اضافه «کلّ» به «ما» و تقدیر آن «وَ آتاکُم مِنْ سُؤْلِکُمْ شَیْئاً» باشد، چنان که پیش از این روشن ساختیم، زیرا گروه معتبری از قرّاء بر آن اجماع کرده و قرائتهای دیگر را ردّ
نمودهاند.»
ضحّاک آیه: «حِیْنَ تُرِیْحُونَ وَ حِیْنَ تَسْرَحُونَ» (نحل/6) را نیز که بدون تنوین است، با تنوین و بدون اضافه: «حیناً تُرِیْحُونَ وَ حِیْناً تَسْرَحُونَ» خوانده است.(3)
ابوحیان اندلسی میگوید:(4)(قاریان مشهور) دو جمله را صفت قرار دادهاند که عایدشان حذف شده است، مثل این آیه: «واتقوا یوماً لاتجزی...»
(بقره/48). و بنابر قرائت ضحّاک، عامل در «حیناً» ممکن است، مبتدا باشد، زیرا به معنای: تحّمل است و ممکن است، خبر مبتدا باشد، زیرا معنای استقرار در آن نهفته است.
آیه:(5)«وَلَبثُوا فی کَهفِهم ثلاثمائةٍ سنینَ» (کهف/25) به تنوین «مائةٍ» و نصب «سنین» را به صورت: «وَ لَبِثُوا فی کَهفِهم ثَلاثَمائةٍ سنُونَ» با «واو» به
تقدیر: «هِیَ سِنُونَ» خوانده است. ابوحیان اندلسی میگوید:(1)«ابن عطیّه گفته است:(2)(نصب «سنین») بنابراین است که بدل یا عطف بیان از (ثلاثمائة) باشد، و بعضی گفتهاند از باب تفسیر و تمییز است. زمخشری
میگوید:(3)عطف بیان است.
ابوالبقاء حکایت کرده است که گروهی اجازه دادهاند: که «سنین» بدل از «مائة» باشد، زیرا «مائة» به معنای «مئات» است. عطف بیان، به مذهب بصریّین، جایز نیست.
امّا نصب سنین بنابراین که تمییز عدد باشد، درست نیست، زیرا مشهور در ادبیات عرب، این است که معدود مِائة باید مفرد و مجرور باشد، علاوه بر این که سنین، جمع نیز هست.
ضحّاک، آیه: «وَعَلی کُّلِ ضامِرٍ یَأْتِینَ...» (حج/27) را به صورت: «...یَأْتُونَ» خوانده.(4)زمخشرن نیز گفته است: «یَأْتُونَ» قرائت شده است بنابراین که صفت برای «رجال و رکبان» باشد.(5)ابوحیّان اندلسی
1) البحر المحیط، ج6، ص117.
2) ابن شاکر کتبی در کتاب فوات الوفیات، ج2، ص256؛ میگوید:«عبدالحق بن غالب بن عبدالملک بن غالب بن تمام بن عطیّه پیشوایکبیر، قدوه مفسران، ابومحمد، ابن الحافظ الناقد الحجّة، ابوبکر محاربی الغرناطی، القاضی، از پدر خود و جز او، نقل حدیث کرده، او فقیهی دانا به احکام، حدیث و تفسیر و در ادبیات استادی توانا بود، منظّم و دلبسته به امور اعراب و نقطهگذاری و تجویدی و دارای ذهنی سیّال بود، با این که اگر چیزی جز ، علم تفسیر نمیداشت در عظمت او، بس بود، در سال چهارصد و هشتاد، متولّد شد و به سال پانصدو چهل و دو، در حصار تَوْرقه: از شهرهای شرقی اسپانیا، میان غرناطه و مرسیه «اعلام المنجد» درگذشت. (به کتاب بغیة الوعاة، ص295 مراجعه شود.)
3) الکشّاف، ج2، ص481.
4) البحر المحیط،ج6، ص364؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص94؛ الکشّاف، ج3، ص11؛ نوشته طبری راجع به رأی قرّاء در قرائت مشهور، تفسیر طبری، ج17، ص106.
5) الکشّاف، ج3، ص11.
میگوید:(1)«جمع مذکّر عاقل را (یَأْتُونَ که جمع مذکّر غایب است، بر جمع مؤنث: یاتین به فرض این که ضامر، در معنای: ضوامر باشد) غلبه دادهاند.(2)
همچنین آیه: «وَلِلَّذِیْنَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ» (ملک/6) راکه به رفع عذاب است به صورت: «وَلِلَذِیْنَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابَ جَهَنَّم» به نصب آن خوانده است.(3)زمخشری میگوید:(4)«عَذابَ...» به نصب خوانده شده،
بنابر این که عطف بر «عَذابَ السَّعِیْر» (ملک/5) باشد، به تقدیر: وَاَعْتَدْنا لِلَّذِیْنَ کَفَرُوا عَذابَ جَهَنَّم:(5)(برای کسانی که کفر ورزیدهاند، عذاب جهنّم رامهیّا کردهایم.)
ضحّاک، جمله «اِرَمَ ذاتَ العِمادِ» (فجر/7) را به (تشدید میم) «اَرَمَّ ذاتَ الْعِمادِ» خوانده به این ترتیب که «أَرَمَّ» فعل ماضی و به معنای أَبْلی وَأَفْنی وَذاتَ الْعِمادِ، مفعول آن باشد،(6)باز از او نقل شده است که «أَرْمَ ذاتِ الْعِمادِ» به فتح الف، و سکون «راء» خوانده، و این مخففّ: «اَرِمَ» است که از عبداللّهبن زبیر، نقل شده.(7)
ضحّاک برخی از افعال مجهول مثل: «اِلاّ مَنْ ظُلِمَ» (نساء/148) را که به ضمّ ظاء و کسر لام است، به صورت معلوم: «... مَنْ ظَلَمَ» به فتح ظاء و لام
1) البحر المحیط، ج6، ص364.
2) املاء مامنّ به الرّحمان ذیل آیه فوق.
3) مختصر فی شواذّ القرآن، ص160؛ الکشّاف، ج4، ص136؛ البحر المحیط، ج8، ص299.
4) الکشّاف،ج4، ص136؛ البحر المحیط، ج8، ص299.
5) البحر المحیط، ج8، ص299.
6) مختصر فی شواذّ القرآن،ص173؛ المحتسب، ج2، ص359؛ الکشّاف، ج4، ص250؛ البحر المحیط، ج8، ص469.
7) المحتسب، ج2، ص360؛ البحر المحیط، ج8، ص469.
خوانده.(1)ابن جنّی گفته است: «ظَلَمَ وَظُلِمَ» (مجهول باشد یا معلوم) مستنثای منقطع است و معنایش چنین است: مگر کسی که مظلوم یا ظالم باشد، که امر خدا بر او پوشیده نیست، و دلیل بر این معنا، جمله بعد است: «وَکانَ اللّهُ سَمِیْعاً عَلیماً»(2)(نساء/148) طبری نیز قرائت ضحّاک راردّ کرده و گفته است: بهترین قرائت همان: «اِلا مَنْ ظُلِمَ» به ضمّ ظاء است که قرّاء معتبر و اهل تفسیر بر درستی آن اجماع کردهاند و قاریان به فتح ظاءاند کند.(3)
همچنین آیه: «وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا» (یوسف/110) را که به ضمّ کاف و کسر ذال است، ضحّاک به صورت: «وَظَنُّوا أَنَّهُم قَدْ کَذَبُوا» به فتح کاف و
ذال خوانده است.(4)ابن جنّی نیز میگوید: «تقدیر آیه این است:(5)حَتّی اِذَا
اْستَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُم قَدْ کَذَبُوا فیما اَتَوْا بِهِ مِنَ الْوَحیِ اِلَیْهِمْ، جاءهُمْ نَصْرُنا»(6)
از وحی آوردهاند، دروغ بوده است یاری ما به سوی آنها آمد - م.
ابن جریر طبری قرائت ضحّاک را منکر شده و گفته است: «بر تأویلی که در این آیه ذکر کردیم، قرائت «کُذِبُو» بضمّ کاف و تخفیف ذال درست است، زیرا این قرائت بعضی از قاریان مدینه و همه قاریان کوفه است و ما نیز این قرائت و تأویل را برگزیدهایم، به دلیل این که این جمله بعد از این
1) مختصر فی شواذّ القرآن، ص130؛ المحتسب، ج1، ص203؛ تفسیر الطبری، ج6، ص2؛ الکشّاف، ج1، ص576.
2) المحتسب، ج1، ص253؛ الکشّاف، ج1، ص576. البحر المحیط، ج3، ص328.
3) تفسیر الطبری، ج6، ص4.
4) المحتسب، ج1، ص350؛ تفسیر طبری، ج13، ص56؛ مختصر فی شواذّ القرآن، ص65.
5) المحتسب، ج1، ص350؛ تفسیر الطبری، ج13، ص56؛ الکشّاف، ج2، ص347؛ البحر المحیط، ج5، ص354.
6) تا هنگامی که پیامبران از قوم خود ناامید شدند و قومشان نیز گمان کردند که آنچه پیامبران
آیه است: وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ اِلاّ رِجالاً نُوحی اِلَیْهِم مِنْ اَهْلِ الْقُری اَفَلَمْ یَسِیْرُوا فی الأرْضِ فَیَنْظُروا کَیفَ کانَ عاقِبَةُ الّذِین مِنْ قَبْلِهِمْ»(1)(یوسف/109) و همین دلیل است بر این که ناامیدی پیامبران از ایمان قومشان بوده که هلاک شدهاند و ضمیر در این قول خداوند: «وَ ظَنُّوا، اَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا» به امتهای
هلاک شده پیشین برمیگردد و این که خداوند در پی خبر از پیامبران و امتهایشان جمله: «فَنُجِّیَ مَنْ نَشاء» (یوسف/110) را ذکر کرده بر توضیح مطلب افزوده است زیرا کسانی که هلاک شدند همانهایند که گمان کرده بودند: پیامبران به آنها دروغ گفتهاند و به دلیل همین گمان نابجا، آنها را تکذیب کردند.(2)(و به هلاکت رسیدند.)
ضحّاک، بعضی از فعلها را که به صورت معلوم بوده تغییر داده و مجهول خوانده،(3)مانند: «اَوْنُنْسِها» (بقره/106) که به ضمّ نون اوّلی و کسر
سین است به صورت: «اَوتُنسَها» با «تا»ی مضموم و سین مفتوح خوانده است. ابنجنی گوید: کسی که «تُنْسَها» را با «تا» و مجهول خوانده، صورت معلوم آن را باید «تَنْسَها» انت بداند، منتها در این صورت، فاعل حقیقی و عامل فراموشی آن، یکی از دو امر خواهد بود:
1- خدای تعالی،
2- یکی از عوارض معمولی دنیا بر بنیآدم از قبیل: حزن، یابیم، یا دشمنی از طرف فرد انسانی یا وسوسه شیطانی.»(4)
1) و هیچ کس را پیش از تو به رسالت نفرستادیم، جز آنکه رسولان همه مردانی بودند از شهرها، و به ما مؤید شدند آیا مخالفان بر روی زمین سیر نکردهاند تا سرانجام حا ل پیشینیانشان را بنگرند.
2) دو شاهد دیگر در الکشّاف، ج3، ص490، 522؛ البحر المحیط، ج8، ص18، 62.
3) المحتسب،ج1،ص103؛ تفسیر الطبری، ج1، ص380؛ مختصر فی شواذّ القرآن،ص9، البحر المحیط،ج1، ص343؛ الکشّاف، ج1، ص220؛ البحر المحیط، ج1، ص90.
4) المحتسب،ج1، ص104.
طبری که قرائت ضحّاک را نادرست میداند، میگوید: برخی از قرّاء، چنین خواندهاند: «ما نُنْسِخْ من آیةٍ» به ضمّ نون و کسر سین...، و این به نظر ما، خطاست، زیرا از آنچه به آن استدلال میشود که به طور مستفیض از قراء نقل شده، خارج است، و همچنین قرائت: «اَوتُنسَها» و «اَوْتَنْسَها» نادرست است، زیرا شاذ و خارج از قرائت قرّاء امّت است که مورد استدلال، واقع میشود، و قرائتی که از «اَوْتُنْسِها» با «تاء» به صواب نزدیکتر است، «اَونُنْسِها» (با نون) است که به معنای: «اَوْنَتْرُکها» میباشد، زیرا خدای تعالی به پیامبرش خبر داده است که هرگاه حکمی را عوض کند یا آن را تغییر دهد، حکمی بهتر از آن، یا مانند آن، خواهد آورد.»(1)
ضحّاک، آیه: «وَ اتَّ-بَعَ الَّذِیْنَ ظَلَمُوا ما اُتْرِفوا فیه» (هود/116) را که با همزه وصل و فتح «تاء» و باء، و عین است، به صورت: «وَ اُتْبِ-عَ الَّذین ظَلَمُوا...»با همزه قطع و ضمّ آن و سکون «تاء» و کسر «باء» یعنی مجهول خوانده است.(2)ابن جنّی گفته است: «در نظر ما، این آیه به حذف مضاف
است که در اصل چنین بوده: «وَاُتْبِعَ الَّذِیْن ظَلَمُوا، جَزاءَ ما اُتْرِفُوا فیه و کانُوا
مجرمین»(3)(کیفر ستمکارانی که از پی رفاه و لذتهای دنیوی رفتند به آنان داده شد.)
و نیز ضحّاک، جمله: «فَانْظُرْماذاتَری» (صافات/102) راکه به فتح تاء است به صورت: «فَاْنظُر ماذا تُری» به ضمّ «تاء» خوانده است.(4)
ابن جنّی میگوید: «آنچه از قطرب برای ما روایت شده، «ما ذا تُری» و تُری» به فتح راء و کسر آن است، معنای تُری این است: به سوی تو القاء میشود و در خاطرهات قرار می گیرد، و «تُری» یعنی به آن چیز اشاره میکنی و برای عمل بر حسب آن دعوت میکنی.»(1)
ابن جریر که قرائت ضحّاک را باطل دانسته میگوید: بهترین قرائت به نظر من، «ماذا تَری» به فتح «تاء» و از «رَأْی» به معنای اندیشه میآید، یعنی: چه نظر میدهی.(2)
یحییبن یعمر عدوانی بصری مروزی، درگذشته به سال یکصد و بیست و نه یا اندکی پیش،(3)یکی از قاریان تابعین بصره بود که به خراسان
کوچ کرده بودند، درباره اقامتش در آن جا اختلاف فراوانی است، بعضی
1) المحتسب، ج2، ص222؛ الکشّاف، ج3، ص348؛ البحرالمحیط، ج7، ص370؛ شاهد دیگر در البحر المحیط، ج8، ص279؛ الکشّاف، ج4، ص115؛ بدن این که به صاحب قول اشارهای کند.
2) تفسیر الطبری، ج23، ص50.
3) به شرح حالش در این کتابها رجوع کنید: طبقات فحول الشعراء، ص13؛ طبقات ابن سعد، ج7، ص368؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص831؛ التاریخ الکبیر، ج4، ص312؛ المعارف، ص532؛ الوزراء و الکتاب، ص41؛ الجرح و التعدیل، ج2و4، ص196؛ مراتب النحویین، ص30؛ اخبار النّحویین البصریین، ص22؛ طبقات النحویین و اللغویین، ص27؛ الفهرست، ص62؛ نزهة الألباء، ص16؛ الکامل فی التاریخ، ج5، ص376؛ معجم الأدباء، ج7، ص296؛ نورالقبس، ص21؛ وفیات الأعیان، ج6، ص173؛ تذکرة الحفّاظ، ج1، ص75؛ میزان الإعتدال، ج4، ص415؛ مرآت الجنان، ج1، ص271؛ غایة النّهایه فی طبقات القراء، ج1، ص328؛ تهذیب التّهذیب، ج2، ص361؛ النجوم الزّاهره، ج1، ص217؛ بغیة الوعاة، ص417؛ شذرات الذّهب، ج1، ص175.
از اخبار اشاره دارد که در بصره متولّد شد و در خراسان(1)رشد یافت و از بعضی برمی آید که در اهواز متولد و در میان گروهی از مردم تربیت شد. پدرش در زبان عربی بسیار فصیح بود و او علوم عربی را از پدرش آموخت و سخن او را حفظ کرد و در استحکام آن کوشید.(2)برخی دیگر از اخبار نشان میدهد که در نخستین دوران فرمانفرمایی یزیدبن مهلّب بر خراسان، یحیی در آن جا از نویسندگان و قضات بود. ابن مهلّب نامهای بسیار ادیبانه به حجّاجبن یوسف نوشت، هنگامی که حجّاج نامه را خواند، گفت: ابن مهلّب کجا و این سخن کجا؟ گفتند: یحییبن یعمر پیش اوست، گفت: پس قضیّه، این است. آنگاه ابن یعمر را به عراق فراخواند تا از او درباره سبب فصاحتش جویا شود. بعضی گفتهاند به حجّاج خبر رسید که یحیی، اظهار تشیّع میکند، او را از خراسان، پیش خود خواند و درباره مذهبش با او سخن گفت و سپس گفت: آیا از من شنیدهای که روی منبر غلط سخن گویم؟ یحیی گفت: (خیر) بلکه امیر از همه مردم فصیحتر سخن میگوید، حجّاج در این باره اصرار زیاد کرد. یحیی گفت: تنها در یک حرف از قرآن اشتباه میکنی، حجّاج خشمگین شد و گفت این برای من زشتترین سخن است، سپس گفت: دیگر پیش من نمان تا اشتباهی از من نشنوی، آنگاه او را به خراسان فرستاد، قتیبهبن مسلم باهلی او را
پذیرفت و منصب قضاوت را به او تفویض کرد.(3)بعضی اخبار تأکید دارند که حجّاج در سال هشتاد و چهار، یحیی را به علت اشتباهی که از او گرفته
بود به خراسان تبعید کرد و ابن مهلّب که والی خراسان بود او را مأمور دیوان رسائلش ساخت و امر قضا را به او محوّل کرد.(1)سیوطی همین خبر را نقل کرده، بهعلاوه یادآور شده که حجّاج پس از ساختمان شهر واسط ابنیعمر را احضار کرد و از او خواست که درباره عیب ساختمان آن شهر اظهار نظر کند، او گفت: بنایی را که ساختهای مالکش نخواهی بود و غیر فرزندانت آن را ساکن خواهند شد حجّاج بر او خشم گرفت و او را به خراسان تبعید کرد.(2)
ظاهراً گزارشهای سه گانه اخیر دارای ریشه واحدی است، ولی راویان، آن را تحریف کرده و به سه اصل گوناگون تبدیل کردهاند، امّا، پس از رفع این تناقض میتوان چنین گفت که ابن یعمر در ابتدای فرمانفرمایی ابن مهلّب بر خراسان در آنجا بوده سپس حجّاج او را به عراق احضار کرد، و او مدّتی در آن جا مانده و پس از آن که ابنمهلّب را از فرمانروایی خراسان برداشته و قتیبهبن مسلم را به جایش از عراق به آن ولایت فرستاده، و ابن یعمر تا وقتی که حجّاج از دنیا رفته در همان جا بوده است و از آن به بعد، ابن یعمر به بصره رفت و آمد میکرد و به خراسان بر میگشت. ابن انباری
روایت کرده است که یحییبن یعمر در خراسان وفات یافت.(3)
یحییبن یعمر از قاریان بزرگ بصره و خراسان بود و به قرائتهای گوناگون مهارت داشت.(4)ابن جزری اساتید و شاگردان وی را در قرائت
1) طبقات فحول الشّعراء، ص 13-14، طبقات النحویین و اللّغویین، ص28؛ نزهة الألباء، ص17؛ معجم الأدباء، ج7، ص296؛ وفیات الأعیان، ج6، ص175.
2) بغیة الوعاة، ص417.
3) نزهة الألباء، ص17.
4) طبقات ابن سعد، ج7، ص368؛ المعارف، ص532؛ طبقات النحویین واللغویین، ص29؛ معجمالادباء، ج7، ص296؛ تهذیب التهذیب، ج11، ص305؛ النجوم الزاهرة، ج1، ص217.
برمیشمارد و میگوید: از ابن عمر و ابن عبّاس و ابوالاسود دؤلی، علم آموخت و به ابوعمر وبن علاء و عبداللّهبن ابیاسحاق علمآموزاند.(1)او در بیشتر شهرهای خراسان، از قبیل: نیشابور مرو شاهجان(2)و هرات رفتوآمد داشت و در آنجا داوری میکرد.(3)بیشتر گفته میشود: او از این شهرها به آموزش علم و قرآن میپرداخت.
هارونبن موسی عتکی ازدی بصری گوید: ابنیعمر نخستین کسی بود که قرآن را نقطهگذاری کرد.(4)
گفته میشود: نزد ابن سیرین قرآنی نقطه دار وجود داشت که یحییبنیعمر آن را نقطه گذاری کرده بود.(5)منظور از نقطه در این جا همان نقطههای زیر و بالای حروف است، نه حرکات اعراب در آخر کلمات، زیرا ابواحمد عسکری روایت کرده است که حجّاجبن یوسف به نصربن عاصم یا یحییبن یعمر دستور داد که حروف قرآن را نقطه گذاری کند تا حروف معجم از حروف مهمل، مشخص شود.(6)امّا واضع اوّلیه نقاط اعرابی که حرکات آخر کلمات قرآنی را نشان میدهد، ابوالأسود دؤلی
1) غایة النّهایة فی طبقات القرّاء، ج2، ص381؛ المعارف، ص532؛ طبقات النحویین واللّغوین، ص28؛ نزهة الباء، ص16، وفیات الأعیان، ج6، ص173.
2) شاهجان یا شاهگان، لقبی است که در زمان سنجر پادشاه سلجوقی به شهر مرو دادهاند. (فرهنگ عمید، ج2، ص1525.
3) بغیة الوعاة، ص417، تذکرة الحفّاظ، ج1، ص75.
4) نور القبس، ص21؛ تذکرة الحفّاظ، ج1، ص57؛ غایة النّهایه فی طبقات القرّاء، ج2، ص381؛ تهذیب التهذیب، ج5، ص305؛ النجوم الزاهرة، ج 1، ص217.
5) طبقات النحوییّن و اللّعویین، ص29؛ وفیات الأعیان، ج6، ص175.
6) کتاب اللتّصحیف و التحریف، ص10.
بودهاست.(1)سپس، شاگردانش روش او را به دیگران منتقل کردهاند که از جمله آنها، ابن یعمر بودهاست و همین کسانند که قرآنها را نقطه گذاری کردند و دیگران از آنها یاد گرفتند و آن را حفظ و ضبط و دسته بندی کردند و مورد عمل قرار دادند و روش آنان را پیگیری و به ایشان اقتدا کردند.(2)
قرائت ابن یعمر، نشانههای زیادی دارد،(3)برخی از آنها مربوط به ویژگیهای صوتی در قرائت است از قبیل: إماله و اشمام به کسره یا ضمّه و مدّ و قصر. ابنیعمر بعضی از افعال را که در آخرش الف متقلّب از «یاء» بود اماله میکرد.(4)واو جمع را کسره میداد.(5)و واو، «لو» را اگر بعدش، حرف ساکن بود، ضمّه میداد و آن را به واوِ جمع تشبیه میکرد.(6)و بعضی اسمها را به قصر میخواند و آنها را مدّ نمیداد.(7)
بعضی از نشانههای قرائت یحیی مربوط به همزه است و گویی در این امر از یک روش پیروی میکرد، زیرا همواره از تخفیف و آسانگیری جانبداری میکرد به این دلیل همزه برخی فعلها را تخفیف میداد و به
1) المحکم فی نقط المصاحف، ص3؛ إنباه الرّواة، ج1، ص5، المدارس النّحویه، ص16-17؛ مصادر الشعر الجاهلی و قیمتها التاریخیه، ص6 - 35؛ ابوالاسود از منبع فیض امامت ع آموخت چنان که الاعلام زرکلی در حرف ظاء مینویسد: ابوالاسود واضع علم نحو از فقها، اعیان، امرا، شعرا، و از افراد حاضر جواب و از تابعین بوده است، علیبنابیطالب مطالبی از اصول نحو به او گفت و او نوشت و دیگران از او یاد گرفتند... - م.
2) المحکم فی نقط المصاحف، ص6.
3) چون راجع به نشانههای قرائت ضحّاک، در گذشته به طور کامل سخن گفتیم، این جا درباره نشانههای قرائت یحیی، شاهدی نیاوردم، تاتکرار نشود و سخن به درازا نکشد.
4) مختصر فی شواذّ القرآن، ص5.
5) مختصر فی شواذّ القرآن، ص2،156؛ المحتسب، ج1، ص54؛ ج2، ص321.
6) المحتسب، ج2، ص97.
7) مختصر فی شواذّ القرآن، ص142.
صورت «یاء» ادا میکرد.(1)و همزه استفهام را که با همزه دیگر در یک کلمه
برخورد داشت حذف میکرد.(2)
بعضی از نشانههای قرائت یحیی مربوط به شکل و فرم خطّ کلمات است، مثلاً ده کلمه را به شکلها یا صورتهایی برخلاف قرائت مشهور، خوانده،(3)و آنها را از اساتید خود نقل کرده و آنها نیز بعضی را از طریق ضعیفی به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نسبت دادهاند.
بعضی از آنها مربوط به صیغهها و مشتقّات گوناگون (در اسمها و صفات است) از قبیل: جمع و مفرد، از باب مثال بسیاری از الفاظ را به صیغههایی خوانده که مخالف با آنچه از قراء معتمد شهرها آنها را خواندهاند می باشد.(4)
ابن یعمر، بسیاری از این امور را از اساتیدش کسب کرده واندکی را خود مبتکر آن بوده و در برخی از آنها نیز از لغت قیس و تمیم پیروی کرده است.(5)
و از نشانههای قرائت ابن یعمر، اموری است که مربوط به اسناد در افعال (و صیغههای) آنهاست، از باب مثال، او برخی از افعال را به فاعل
1) المحتسب، ج1، ص198؛ الکشّاف، ج1، ص561؛ البحر المحیط، ج3، ص343.
2) المحتسب، ج2، ص281؛ البحر المحیط، ج8، ص120.
3) مختصر فی شواذّ القرآن، ص64، 81، 84، 136، 164؛ المحتسب، ج1، 2، 31، 37، 38، 136، 204، 224، 339، 346.
4) مختصر فی شواذّ القرآن،ص 8، 9، 39، 47، 50، 52، 59، 63، 64، 68، 69، 71، 75، 76، 83، 89، 91، 107، 121، 138، 144؛ المحتسب، ج1، ص97، 112، 174، 180، 198، 224، 235، 238، 247، 161، 264، 269، 318، 327، 330، 337، 338، 345، 365 ، ج2، ص16، 71، 104، 176، 285.
5) المحتسب، ج1، ص89، 104، 261، 330، 345.
غایب اسناد داده، امّا جمهور قرّاء مخاطب خواندهاند(1)و بعضی را مفرد مخاطب خوانده و دیگران متکلّم معالغیر به منظور تعظیم خودشان،
خواندهاند.(2)و برخی از افعال را به مفرد غایب مؤنّث نسبت داده، در حالی که قاریان دیگر مذکّر خواندهاند(3)و در آیه دیگر به عکس این عمل کرده است.(4)
بعضی از این نشانهها مربوط به اعراب است که او، اواخر بسیاری از الفاظ را به حرکتهایی غیر از آنچه قاریان معتبر ثبت کردهاند، خوانده است.(5)آنچه او را به مخالفت واداشته این است که او خود در نحو، استادی ماهر و در لغت، توانا بود، در معانی آیاتی که این الفاظ وجود داشت میاندیشید و در وجوه اعرابی که ممکن بود در آن تغییری ایجاد کند، تدبّر میکرد، سپس برای هر آیه، معنایی فرض میکرد و اعراب را بر آن، حمل مینمود. او بعضی از افعال را به صورت مجهول خوانده است که عمده قاریان آن را به صورت معلوم خواندهاند.(6)
خارجهبن مصعب ضبعی سرخسی، «درگذشته به سال یکصد و
شصت و هشت (1)یکی از قاریان، تابعین خراسانی و از مخضرمین (درک
کنندگان) دو دولت بنی امیه و بنی عباس بود.
او متّهم به عدم وثوق بود، زیرا مطالبی را که از اساتیدش نقل میکرد مورد دقّت قرار نمیداد. ابن جزری در حالی که اساتید و شاگردان وی را در علم قرائت میشمرد و هشدار میدهد که دانشمندان باید از آنچه او از اساتید خود نقل میکند، دوری جویند،(2)میگوید: «وی علم قرائت را از نافع و ابوعمرو فراگرفت و در موارد زیادی با آنها مخالفت کرد، امّا کسی از او پیروی نکرده است.
از حمزه، نیز حروفی را نقل کرده است. «عبّاسبن فضل و ابومعاذ نحوی و مغیثبن بدیل نیز علم قرائت را از خارجه نقل کردهاند».
ابن مجاهد،(3)و ابن خالویه،(4)شواهدی در دست دارند که تنها خارجه آنها را از نافعبنعبدالرّحمن و ابوعمروبن علاء، قاری اهل بصره، روایت کرده و بیشتر آنها از چیزهایی است که از نافع، منحصراً نقل کرده است و آنها مربوط به اماله و جهات اشتقاقی و صیغههای مفرد و جمع میباشد.
1) در شرح حال وی مراجعه کنید به کتابهای: طبقات ابن سعد، ج7، ص371؛ و طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص853؛ التّاریخ الکبیر، ج2، ص205؛ المعارف، ص468؛ الجرح و التّعدیل، ج1، ص375؛ میزان الإعتدال، ج1، ص625؛ غایة النّهایه فی طبقات القرّاء، ج1، ص286؛ تهذیب التهذیب،ج3، ص76؛ تقریب التهذیب، ج1، ص211؛ شذرات الذهب،ج1،ص265.
2) غایة النّهایه فی طبقات القرّاء، ج1، ص268.
3) کتاب السّبعه فی القراءات، ص181، 278، 379، 545.
4) مختصر فی شواذّ القرآن، ص13،38،42،62،66،70.
کسانی که تاکنون، نام بردیم بزرگترین قاریان و معروفترین آنها از حیث تعلیم قرآن بودند و بیشترین افرادی بودند که حروف قرآن را در خراسان در عصر بنیامیه، روایت کردند. ضحّاک بن مزاحم و یحییبن یعمر در درجهای بالاتر از خارجهبن مصعب هستند و دارای آثاری بیشتر از او میباشند.
به قرار معلوم قرائتهای این قرّاء که خارج از قراءات متواتر و فراوانی
است که قرّاء پیشگام مسلمان بر آن اتفاق دارند، به اختلاف منابعی برمیگردد که تابعین از آن منابع به دست آوردهاند و نیز برمیگردد به اختلاف صحابه و جدال آنان در اصل قرائت و الفاظ و کلمات، قطع نظر از معانی و احکام و صرف نظر از این که پیامبر بزرگوار صلیاللهعلیهوآله به هر یک از
یارانش اجازه داده است که هر طور به نظرشان میرسد بخوانند.(1)ابن جریر طبری نیز این موضوع را به طور دقیق بررسی کرده است.(2)
علّت دیگر این اختلافها خالی بودن قرآنهای عثمانی از نقطه و اعراب بود که باعث شد بعضی از کلمات به صورتهای گوناگون خوانده شود،(3)چنان که برخی از دانشمندان بیان کردهاند که نسخههای قرآن چاپ عثمانی به این دلیل اعراب و نقطهگذاری نشده بود که خوانندگان آزاد باشند تا به هر صورتی که احتمال صحّت آن را بدهند، قرائت کنند.
ابوبکر، ابن العربی میگوید:(4)«نسخههای قرآنی که عثمان وزید و ابیّ و جز آنها، برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مینوشتند، بدون اعراب و نقطه بود و این کار به این قصد انجام میشد که مردم بتوانند آن را به قرائتهای گوناگون
بخوانند و در وسعت باشند».
ابن جزری (1)میگوید: (صحابه «که خدا از آنان خشنود باد» هنگامی که آن قرآنها را نوشتند، بدون نقطه و اعراب بود،(2)تا آنچه نهایةً از پیامبر صلیاللهعلیهوآله
درباره معنای آن آمده نیز شامل شود و دیگر از عللی که قرآنها را از نقطه و اعراب خالی گذاشتند این بود که همچنان که گاهی یک لفظ، بر دو معنای معقول قابل فهم، دلالت میکند، یک نوشته نیز بر دو لفظی که از دیگران نقل و شنیده شده و چنین خوانده میشود، دلالت میکند، چرا که یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از آن حضرت قرآنی را دریافت میکردند که وی از طرف خدا مأمور بود لفظ و معنایش را به آنها برساند، و اجازه نداشتند چیزی از قرآن را که از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به آنها رسیده حذف و یا از خواندن، به آن طریق منع کنند.)
همچنین یکی از علل اختلاف در قرائتها این بود که تابعین از قرّاء، در قرائتهای خود، تحت تأثیر کلمات و لهجههای قبیلهای و شیوه گویش محلّی خود قرار گرفته بودند.
تا نیمه قرن دوم، قرائت تابعان که برخلاف قرائت مشهور بود،هرگز به «شاذّ» بودن، وصف نمیشد، بلکه به عنوان روایتی از قرائتهای مختلف ولی جدا از آنها، نقل و نگه داشته میشد و به همین دلیل، باقی ماند و از بین نرفت.
1) النشر فی القراءات العشر، ج1، ص33.
2) محققّان در تاریخ نقطه گذاری و اعراب خطّ عربی، اختلاف کردهاند، بعضی برآنند که خطّ عربی تا دوران عبدالملک بن مروان بی نقطه و اعراب بوده (مقاله: دکتر عبدالسّتّار حلوجی، تحت عنوان الکتاب العربی المخطوط، نشأته و تطوّره الی آخر القرن الرّابع الهجری، در مجلّه: معهد المخطوطات العربیّه، جلد 13، جزء دوم ص293.) برخی برآنند که نقطهگذاری در خط عربی از دوران جاهلیّت معروف بوده و کاربرد داشته (مصادر الشّعر الجاهلی و قیمتها التّاریخیّه از دکتر ناصرالدّین الأسد، ص41-35.
احتمال میرود، نخستین کسی که اصطلاح: «شاذّ» را به این قرائتها داده، هارون، پسر موسی عتکی بصری (درگذشته حدود سال صد وهفتاد یا پیش از دویست)(1)بوده باشد، چنان که ابن جزری میگوید:(2)«نخستین
کسی که در بصره وجوه گوناگون قرائتها را شنید و آنها را گردآوری و قرائتهای شاذّ را بررسی کرد و به تحقیق در سندهای آن پرداخت، یکی از قاریان، به نام هارون بن موسی اعور بود». آنگاه دانشمندان پس از او این ویژگی را تعقیب و قرائت شاذّ را معرّفی کردند و فرق میان آن و قرائت مشهور را آشکار ساختند(3)و در این باره کتابهای فراوانی نوشتند، از جمله آنها کتاب: «مختصر فی شواذّ القرآن من کتاب البدیع» از ابن خالویه، درگذشته به سال سیصدو هفتاد، و کتاب: «المحتسب فی تبیین وجوه شواذّ القراءات و الإیضاح عنها» از ابن جنّی، درگذشته سال سیصدونودودو است و این شخص، بزرگترین کسی است که به قرائتهای شاذّ اهمیّت و آنها را توضیح و شرح داده و بر صحّت آنها استدلال کرده و خواندن این قرائتها را تجویز نموده است.
1) التاریخ الکبیر، ج4 و2، ص222؛ المعارف، ص532؛ الجرح و التعدیل، ج4 و 2، ص94؛ تاریخ بغداد، ج14، ص3؛ نزهة الألباء، ص32؛ إبناه الرّواة، ج3، ص361؛ غایة النهّایه فی طبقات القرّاء، ج2، ص348؛ تهذیب التهذیب، ج11، ص14؛ تقریب التهذیب، ج2، ص213؛ بغیة الوعاة، ص406.
2) غایة النهایه فی طبقات القرّاء، ج2، ص348.
3) النّشر فی القراءات العشر، ج1، ص14،18؛ الإتقان فی علوم القرآن، ص75.
تفسیر قرآن در خراسان، در آغاز اسلام، قدر و منزلتی نداشت چنان که موقعیّت تعلیم قرآن نیز در حالت ضعف بود، زیرا احادیث صحابهای که در خراسان بودند، بروشنی کاشف از اهمیّت دادن آنها به تفسیر (قرآن) یا تلاش آنان در این مورد، نیست چرا که در آن زمان افراد عرب زبان در خراسان محدود و آشفته خاطر بودند و صحابهای که به آن سرزمین وارد شده بودند، اعتنایی به تفسیر نداشتند،(1)حتّی گروهی از صحابه، از تعمّق و توجه زیاد به تفسیر، دوری میکردند.(2)
امّا در دوران بنیامیّه، علم تفسیر در خراسان، سخت شکوفا شد، زیرا
گروه معتبری از پیروان صحابه، خود را برای این کار آماده کرده بودند و
درباره آن آثار روشنی از خود بر جای گذاشتند.
میتوان گفت: ضحّاکبن مزاحم هلالی کوفی بلخی، درگذشته به سال یکصد و پنج، (که شرح حال او پیش از این آمده) بزرگترین شخصیّتی است که به علم تفسیر اختصاص یافته و به آن، شناخته شده است، او در این علم، روشی ویژه داشت، گروه بسیاری از شاگردان در خراسان از او دانش آموختند و از او تفسیر روایت کردند.
درباره استادی که ضحّاک علم تفسیر را از او تعلیم گرفته دانشمندان به اختلاف سخن گفتهاند: برخی میگویند: او تعدادی از صحابه را درک کرده که از جمله آنها عبداللّهبن عبّاس، درگذشته سال شصتوهشت هجری(1)مترجم و مفسّر قرآن و آگاهترین صحابه، نسبت به تأویل آن بود، که قرآن را از او آموخت و تفسیر را از وی فراگرفت یاقوت حموی
1) شرح حال ابن عبّاس را در منابع زیر بنگرید: طبقات ابن سعد، ج2، ص365، طبقات خلیفة بن خیّاط، ج1، ص280، 446، ج2، ص721؛ المعارف، ص123؛ اخبارالدولة العبّاسیّه، ص23؛ الجرح والتعدیل، ج2:2، ص116؛ حلیة الاولیاء، ج1، ص314؛ الإستیعاب، ج3، ص933؛ اسدالغابه، ج3، ص192، الکامل فی التّاریخ، ج4، ص296؛ وفیات الاعیان، ج3، ص62؛ تذکرة الحفّاظ، 1، ص40؛ البدایة النّهایة فی التاریخ، ج8، ص295؛ غایهالنّهایه فی طبقات القرآن، ج 1، ص425؛ الاصابه، ج2، ص330؛ تهذیب التهذیب، ج5، ص276؛ تعریب التهذیب، ج1، ص425؛ النجوم الزاهراه، ج1، ص182؛ شذرات الذّهب، ج1، ص75؛ فجرالاسلام، ص202؛ ضحی الاسلام، ج2، ص138؛ مذاهب التفسیر الاسلامی، ص83؛ تاریخ الادب العربی، ج4، ص7؛ تاریخ التراث العربی، 1:1، ص179.
میگوید:(1)«ضحّاک، ابن عباس و ابوهریره را درک کرد». ابنحجر عسقلانی گوید:(2)«ضحّاک، از عبداللّهبن عمر، و عبداللّهبن عبّاس و ابوهریره و ابوسعید،
وزیدبن ارقم و انسبن مالک، روایت کرده است».
برخی دیگر گویند: او، ابن عبّاس و حتّی، غیر او از صحابه را درک نکرده، بلکه تنها سعیدبن جبیر اسدی را که در سال نود و پنج به شهادت رسید(3)و بزرگترین شاگرد ابن عباس در تفسیر بود، درک کرده و علم تفسیر را از او آموخته است، اساسا تفسیر ابن عبّاس از او نقل شده است. عبدالملکبن میسره هلالی کوفی، درگذشته دهه دوم از سده دوم(4)، میگوید: «ضحّاک، ابن عباس را درک نکرد، بلکه تنها در ری سعیدبن جبیر را ملاقات کرد و تفسیر را از او فرا گرفت(5)».
شگفتآور این که از خود ضحاک درباره تعیین استادش در تفسیر،
1) معجم الأدباء، ج4، ص273.
2) تهذیب التهذیب، ج4، ص453، البدایة والنّهایة فی التّاریخ، ج9، ص223.
3) شرح حال سعید، در کتابهای طبقات ابن سعد، ج6، ص256؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص702؛ تاریخ الکبیر، ج 2: 1، ص461؛ المعارف، ص445؛ تاریخ الطبری، ج6، ص487؛ الجرح والتعدیل، ج2:1:9؛ حلیة الأولیاء، ج4، ص 472؛ طبقات الفقهاء، ص82؛ الکامل فی التاریخ، ج4، ص579؛ وفیات الأعیان، ج2، ص371؛ تذکرة الحفاظ، ج1، ص76؛ البدایة والنهایة فی التاریخ، ج9، ص96؛ غایة النهایة فی طبقات القرّاء، ج1، ص305؛ تهذیب التّهذیب، ج4، ص11؛ تقریب التهذیب، ج1، ص292؛ النجوم الزاهراه، ج1، ص228؛ شذرات الذّهب، ج1، ص108.
4) راجع به شرح حال عبدالملک بنگرید، طبقات ابن سعد، ج6، ص319؛ التاریخ الکبیر، ج3:1، ص430؛ الجرح والتعدیل، ج3:2، ص365؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص426؛ تقریب التهذیب، ج1، ص524.
5) طبقات ابن سعد، ج6، ص301؛ الجرح والتعدیل؛ ج2: 2، ص366؛ معجم الأدباء، ج4، ص273؛ میزان الإعتدال،2، ص326؛ البدایة والنّهایة فی التاریخ، ج9، ص223؛ غایة النّهایة فی طبقات القرّاء، ج1، ص337؛ تهذیب التهذیب،4، ص453؛ الإِتقان فی علوم القرآن، ج2، ص189.
روایات متضادی نقل شده است. از بعضی چنان بر میآید که ابن عباس را ملاقات کرده و مدّتی نه چندان کوتاه با او بوده و از او روایت نقل کرده است. ابوجناب یحییبن ابوحیّه کلبیِ کوفی، درگذشته سال یک صد و پنجاه که از شاگردان ضحّاک بوده است میگوید: ضحّاک گفته است.(1)
«هفت سال همراه ابن عبّاس بودم».
در برخی از روایات تأکید شده است که به کلّی، ابن عباس را ندیده و به چیزی از او نیاموخته است: عبدالملکبن میسره هلالی میگوید(2): به ضحّاک گفتم: «آیا [دانش تفسیر را] از ابن عبّاس آموختهای گفت: نه، پرسیدم: پس آنچه روایت میکنی، از چه کسی گرفتهای؟ گفت: از تو، از فلان و از بهمان...». مشاش مروزی(3)که از شاگردان ضحّاک بوده(4)، میگوید: «از ضحّاک پرسیدم: آیا ابن عبّاس را ملاقات کردهای؟ گفت: نه»، به او گفتم(5): آیا از ابن عباس (روایتی) شنیدهای؟ گفت: نه».
شگفتانگیزتر، این که، اساتید تفسیر ضحاک و سلسلههای راویان او نیز در معرّفی استادش در تفسیر، متناقض است، زیرا بعضی از آنها اشاره دارد که ضحّاک بسیاری از مطالب تفسیری خود را به طور مستقیم و بدون واسطه، از ابن عبّاس دریافت کرده است،(6)و برخی از آنها سندش به خود
1) تهذیب التهذیب؛ ج4، ص454؛ البدایة والنّهایة فی التّاریخ، ج9، ص223.
2) الجرح والتعدیل، ج2: 1، ص458؛ تهذیب التهذیب، ج4، ص454.
3) درباره شرح حال مشاش و اختلاف در نسب و شخصیّت او کتاب: التاریخ الکبیر، ج4: 2، ص66، الجرح والتعدیل: 4:1، ص424؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص154، تقریب التهذیب، ج2، ص250.
4) طبقات ابن سعد: ج6، ص301، میزان الاعتدال، ج2، ص325.
5) الجرح والتعدیل، ج2:1، ص458.
6) ابن جریر طبری در تفسیر خود روایات فراوانی را که ضحّاک، از ابن عبّاس نقل کرده، آورده است، هر چند ذکر تمام آنها از حوصله این مقام، بیرون است. امّا از باب مثال به موارد زیر بنگرید: ج1، ص48، 50، 52، 53، 57، 58، 62، 64، 77، 80، 99، 100، 101، 104، 106، 115، 116، 118، 127، 157، 158، 170، 172، 175، 176، 178، 180، 183، 198، 201، 202، 204، 234، 239، 244، 247، 258، 261، 264، 265، 266، 271، 272، 281، 292، 296، 297، 300، 301، 302، 304، 312، 320، 338، 339، 345، 348، 350، 374، 390، 403.
ضحّاک منتهی میشود بدون این که آنها را به ابن عباس یا جز او از صحابه
و تابعان نسبت دهد.(1)
به نظر میرسد که ضحّاک هرگز ابن عباس را ملاقات نکرده و تفسیری از او نیاموخته است، زیرا در منابع گوناگون شرح حال ابن عبّاس، نشانی از این ندارد که او از اساتید ضحّاک بوده و به رغم این که از شرح حال ضحّاک در برخی منابع ظاهر میشود که از شاگردان ابن عبّاس بوده(2)، امّا نه از
مکانی که آنها یکدیگر را ملاقات کرده باشند در آن منابع چیزی نوشته شده و نه از زمانی که از ابن عباس چیزی آموخته باشد در آنها خاطر نشان شده است.
واضح است که سندهای تفسیر ضحّاک که ابن جریر آنها را ذکر کرده، همگی مطمئن و قوی نیست، بلکه برخی از آنها دارای اختلاف و ضعف میباشد، زیرا بعضی از آنها اشاره دارد که ضحّاک برخی از تفاسیر را از عبداللّهبن مسعود هذلی روایت کرده(3)، و این بعید به نظر میرسد چرا که هنوز ضحّاک کودکی خردسال و سنش به ده سال نرسیده بود که ابن
1) ابنجریر در تفسیرش مطالب زیادی از تفسیر ضحّاک آورده، و گواه بر این امر نیز اگر چه پیش از آن است که در این مقام بگنجد، امّا از باب مثال به چند مورد اشاره میکنیم: ج1، صفحات: 95، 120، 206، 250، 303، 306، 320، 373.
2) معجم الأدباء، ج4، ص273، البدایة والنهایة فی التاریخ، ج9، ص223؛ تهذیب التهذیب، ج4، ص453.
3) تفسیر الطبری، ج1، ص311، ج3، ص96.
مسعود در سال سی و دو از دنیا رفت(1)ولی ضحّاک در سال یکصدوپنج در حالی که هشتاد سال از عمرش گذشته بود، وفات یافت.
بهتر این است که بگوییم ضحّاک افزون بر چهل سال با ابن عبّاس
همزمان بوده، اما کسانی که نسبت به احادیث ضحّاک آگاهی داشته و آنها را نقد و بررسی و آزمایش کردهاند، اتفاق نظر بر این دارند که او چیزی از ابن عبّاس نشنیده است و ترجیح دادهاند که بگویند: او در ری، سعیدبن جبیر را ملاقات کرده و تفسیر ابن عبّاس را از وی گرفته است.(2)
ضحّاک کتابی در تفسیر داشته، که نابود شده و به ما نرسیده، امّا ابن جریر طبری بر آن آگاهی یافته و از آن سود برده است. این کتاب یکی از منابع پر ارزش تفسیر طبری، بلکه شامل قسمت اعظم آن میشود، زیرا مطالب فراوانی از آن نقل و از دو طریق آنها را ذکر کرده است(3)و اگر تفسیر
ضحّاک از تفسیر طبری جدا میشد، خود تفسیر بزرگی را تشکیل میداد.
ضحاک جزء مکتب اصحاب حدیث است نه از مکتب طرفداران رأی، از اینرو در تفسیر خود به نقل روایات مأثور، اعتماد میکند.
او در تفسیر، رویّه خاصّی داشت، به تفسیر لغوی و ادبی اهمیّت میداد، و علّت گرایش وی به این تفسیر این بود که او نسبت به علم لغت و
1) راجع به شرح حال ابن مسعود به این کتابها مراجعه شود: طبقات ابن سعد، ج2، ص242؛ طبقات خلیفة بن خیاط، صفحات 81، 282، 287، 360؛ المعارف، ص249؛ الجرح والتعدیل، ج2: 2: 149؛ حلیة الأولیاء، ج1، ص 124؛ الاستیعاب، ص987؛ اسدالغابه، ج3، ص256؛ تذکرة الحفاظ، ج1، ص13؛ البدایة والنّهایة فی التاریخ، ج7، ص162؛ غایة النهایه فی طبقات القرّاء، ج1، ص458؛ الاصابه، ج2، ص368؛ تهذیب التهذیب، ج6،27؛ تقریب التهذیب، ج1، ص450؛ النجوم الزهراه، ج1، ص89؛ شذرات الذهب، ج1، ص38.
2) الجرح والتعدیل، ج2: 1، ص458، معجمالأدباء، ج4، ص273؛ میزان الاعتدال، ج2 ص326، البدایة والنّهایة فی التاریخ، ج9، ص223؛ تهذیب التّهذیب، ج4، ص453.
3) معجمالأدباء، ج6، ص441.
نحو(1)شیوههای گوناگون زبان عربی آگاهی و توانایی داشت و به کاربردهای دقیق کلمات عربی آشنا بود مضافا این که از شعر شاعران دوران جاهلیّت و نیز دوران اسلام با اطلاع بود.
ضحّاک در شیوه تفسیری خود پیرو ابن عبّاس پایهگذار روش تفسیریِ لغوی ادبی بود.(2)و با این که مطالب فراوانی را از تفسیر ابن عباس نقل کرده، اما در همه موارد پیرو او نبود زیرا تنها به نقل از تفسیر او، بسنده نمیکرد، بلکه مطالب فراوانی هم از خود بر آن میافزود، به عنوان مثال، بسیاری از کلمات و آیاتی را که ابن عبّاس از تفسیر آنها اعراض کرده و یا
شرحی از او برای آنها نرسیده است او شرح داده و در تفسیر تعداد فراوانی از الفاظ، با وی مخالفت کرده است.
ضحّاک گاهی به تفسیر کلمات مفرد پرداخته و گاهی قسمتهایی از آیات را تفسیر کرده و زمانی به تفسیر کامل آیات پرداخته است و شاهد بر این انواع سهگانه در تفسیر لغوی ادبی او آن قدر زیاد است که مقام گنجایش نقل آن نیست و آنها در تفسیر ابنجریر طبری برای همه سورههای قرآن، پراکنده است. اگر ما برای هر یک از انواع سهگانه تفسیری او، نمونههای محدودی تنها از تفسیر سوره بقره بیاوریم، برخی از آنها، این انواع تفسیر لغوی ادبی را روشن میکنند و برخی موجب بینیازی از ذکر سایر مثالها میشوند، زیرا بعضی از نمونههایی که در آن تفسیر ذکر شده، تکراری است.
مثال تفسیر ضحّاک برای کلمات مفرد، مطلبی است که از او در تفسیر
این آیه روایت شده است: «ولهم عذابٌ الیم» (البقره / 10) که میگوید:(1)«اَلِیمْ» یعنی دردآور و هر چه «الیم» در قرآن باشد، به معنای دردآور است.
از جمله، تفسیر او راجع به این آیه است: «فِیْهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ»
(البقره /19) میگوید:(2)«ظُلُماتٌ» به معنای گمراهی و «بَرْقٌ» به معنای ایمان است.
از جمله، تفسیر او برای این آیه است: «وَاَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُس» (البقره /87) میگوید:(3)«وَاَیَّدْناهُ» یعنی: نَصْرناهُ او را یاری میکردیم(4).
نمونههای تفسیر ضحّاک برای اجزای آیات به قرار زیر است:
از جمله تفسیر او در این آیه: «وَبآءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللّه» (البقره / 61) گفته است(5).
«[یعنی یهود عنود]» مستحق خشم از طرف خدا شدند».
از جمله در این آیه: «وَاَحاطَتْ بِهِ خَطِیْئَتُهُ» میگوید:(6)«یعنی به سبب
گناهانش مرده است».
از جمله، در تفسیر این آیه: «لِتَکُونُوا شُهَدآءَ عَلَی النّاسِ» (البقره/ 143)
میگوید:(7)«مراد کسانی هستند که در هدایت استقامت دارند و همینها
1) تفسیر الطبری، ج1، ص95.
2) تفسیر الطبری، ج1، ص12.
3) مأخذ قبل، ج1، ص320.
4) بقیّه تفسیر ضحّاک از الفاظ مفرد در سوره بقره را در تفسیر طبری، ج1، ص373، ج2، صفحات 46، 58، 60، 71، 74، 75، 106، 111، 118، 158، 168، 173، 185، 264، 271، 276، 278، 279، 323، 324، 344، 352، ج3، صفحات 5، 7، 9، 13، 14، 15، 26، 46، 48، 53، 78، 80، 81، 83، 104.
5) تفسیر الطبری، ج1، ص250.
6) تفسیر الطبری، ج1، ص306.
7) تفسیر الطبری، ج2، ص7.
هستند که روز قیامت علیه مردمی که پیامبران خدا را تکذیب کردند و نسبت به آیات خداوند کفر ورزیدند، (در پیشگاه خدا) گواهی میدهند.»(1)
نمونه تفسیر ضحاک از آیه کامل، این است که در آیه: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اَشْکُروا، للّه اِنْ کُنْتُم اِیّاهُ تَعبُدُونَ» (البقره /172) میگوید:(2)یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا: صَدَّقُوا، ای کسانی که (حق را) پذیرفتهاید، کُلُوا مِن طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ: از روزی حلالی که ما برای شما حلال کردهایم، بخورید، چرا که من آنها را بر شما حلال کردهام پس برایتان پاکیزه است، یعنی از چیزهایی که شما بر خود حرام کرده بودید و خوردنیها و نوشیدنیهایی که من بر شما آنها را حرام نکرده بودم. وَاشکُروا للّه، یعنی خدا را بر نعمتهایی که شما را روزی کرده و برایتان پاکیزه ساخته، چنان که شایسته است، ثنا گویید، «اِنْ کُنْتُم اِیّاهُ تَعْبُدُونَ» اگر گردن نهاده بر دستور او
و شنونده و فرمانبردار فرمان او هستید، پس از آنچه خوردنش را بر شما روا داشته و آن را برایتان پاکیزه و حلال کرده، بخورید و آنها را بر خود حرام ندانید و از پیروی گامهای شیطان بپرهیزید».
از جمله این که ضحّاک در تفسیر: «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها اَذًی وَاللّه غَنِیٌّ حَلیمٌ» (البقرة/263)، میگوید:(3)«دارایی خود را اندوخته سازد و از خرج کردن خودداری کند، بهتر است از این که آن را انفاق کرده و سپس منّت گذارد و آزار برساند، و در تفسیر «غَنِیٌ حَلِیمٌ»
میگوید: یعنی خداوند از مالی که آنان به عنوان صدقه میدهند بینیاز است و چون حلیم و بردبار است کسانی را که هنگام صدقه دادن منّت میگذارند و مستحقان را میآزارند، زود کیفر نمیکند».
همچنین در تفسیر آیه: «یا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ ذَرُوا ما بَقِی مِنَ الرِّبا، اِنْ کُنْتُم مُؤمِنینَ» (البقره /278) میگوید:(1)«عربها در زمان جاهلیّت داد و ستدهای ربوی انجام میدادند، اما وقتی که مسلمان شدند مأموریّت یافتند که از زیادی دست بکشند و تنها سرمایه اصلی را بگیرند».(2)
ضحاک در تفسیری که برای قرآن نوشته به علم فقه و احکام، بها میدهد، و قواعد شرعی را از آیات استنباط میکند، در استخراجشان میکوشد و در منظّم ساختن آنها دقّت به خرج میدهد، بیمقدّمه، ناشناخته و بدون آگاهی عمیق در آن باره سخن نمیگوید و بدون دلیل عقلی و نقلی مورد اطمینان حکمی را رها نمیکند، بلکه، درباره آن دقت و بررسی فراوان میکند، و آنچه او را در این زمینه کمک میکند، آمادگی شرایط و دارا بودن وسایل و ابزار است، چرا که او نسبت به نزول (آیات) و
آنچه مربوط به آن است، بینا بود.(3)و از ناسخ و منسوخ خبر داشت و بر موازنهای که در برخی احکام به وجود میآید و نسبت به اظهار نظرها و فتاوایی که راجع به احکام نقل شده احاطه کامل داشت(4)، روایات را در
1) تفسیر الطبری، ج 3، ص71.
2) درباره بقیه تفسیر ضحّاک از آیات سوره بقره رجوع کنید به تفسیر طبری: ج3، ص42، 43، 45.
3) در این مورد رجوع کنید به تفسیر طبری: ج2، صفحات، 55، 105، 115، 218، ج3، ص57، 97، ج4، ص74، 85، 115، 131، ج5، ص122، 152، 173، 186، ج6، ص183، ج10، ص3، ج11، ص49، 58، ج16، ص78، ج18، ص29، 128، ج19، ص30، ج20، ص85، ج25، ص40، ج26، ص8، ج27، ص118، 139، ج28، ص46، 101، ج30، ص33.
4) تفسیر الطبری، ج3، ص97.
این زمینه حفظ و از تشخیص میان آنها بشدّت آگاه بود.
نمونههای اهمیّت دادن ضحّاک به مسائل فقهی در تفسیری که برای قرآن نوشته بیشتر از آن است که بتوان در این جا ذکر کرد، و این نمونهها در تفسیر ابن جریر طبری که بر تمام سورهها نوشته پراکنده است و ما اگر، به موارد اندکی از تفسیری که ضحاک برای سوره بقره نوشته و احکام فقهی را در آن روشن ساخته، بسنده کنیم، از کار او در این باب آگاه خواهیم شد.
ضحّاک در بعضی از مسائل گفتههای صحابه را ذکر و به نقل آنها اکتفا میکند، بدون این که در آنها اظهار نظر و تحقیق کند یا بعضی را بر دیگری ترجیح دهد هر چند ممکن است در برخی از موارد نظریهای داشته باشد، امّا طبری در تفسیر خود سهلانگاری کرده و آنها را نیاورده است، زیرا طبری بر آن نبوده که همه روایات را نقل کند، بلکه تنها چیزهایی را بر میگزیده که در ردّ و قبول اندیشههای مورد نظرش مؤثّر بوده است.
نمونه اهمیّت دادن ضحّاک به احکام فقهی در تفسیر خود، تفسیر این آیه شریفه است: «وَ اِنْ تُبْدُوا ما فِی اَنْفُسِکُم اَوْتُخْفُوهُ یُحاسِبْکُم بِهِ اللّه فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ» (بقره/ 284) آنچه در دل دارید، خواه آن را ظاهر کنید یا بپوشانید، خداوند شما را با آن مورد محاسبه قرار میدهد، سپس هر کس را بخواهد میآمرزد و هر کس را بخواهد عذاب میکند. آیا در
مورد گواهی دادن یا نیّت و یا عمل است؟ طبری، سه روایت از ضحّاک مستند به صحابه نقل کرده است که بر دو حکم مختلف دلالت میکنند: دو روایت بر این دلالت دارند که انسان در مقابل نیّت، بدون انجام دادن کاری، کیفر نمیشود. ضحاک میگوید(1): ابن مسعود گفته است: این
1) تفسیر الطّبری، ج3، ص96.
محاسبه مربوط به قبل از نازل شدن «لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ» (البقره/ 286)
بوده، ولی با نزول این آیه قبل (آیه محاسبه)، نسخ شده است. ضحّاک میگوید(1): عایشه درباره این آیه گفته است: هر بندهای که آهنگ کار بَد و تصمیم به گناهی بگیرد و به آن، حدیث نفس کند، خداوند در دنیا او را مورد محاسبه قرار میدهد، او میترسد، غمگین میشود و اندوهش شدّت مییابد، و چیزی از اینها به او نمیرسد، مثل کسی که تصمیم به کار بدی میگیرد، امّا چیزی از آن را مرتکب نمیشود.
یک روایت صراحت دارد که انسان در مقابل نیّت (سوء) کیفر میشود، اگرچه آن را به عمل مقرون نساخته باشد، ضحّاک میگوید(2): ابن عباس گفته است: خداوند در قیامت میگوید: فرشتگان من، از کارهای شما، جز آنچه آشکار بوده ننوشتهاند، امّا آنچه در دلها پنهان داشتهاید من امروز شما را با آنها محاسبه میکنم، پس هر که را بخواهم میآمرزم و هر که را بخواهم کیفر میدهم، طبری برای ضحّاک در این مورد نظریّهای ذکر نکرده است.
ضحّاک نظریات فقهی دانشمندان اسلامی را در مسائل دیگر مورد بررسی قرار میدهد و بر حسب رجحان بعضی را مقدّم و برخی را مؤخّر میداند، زیرا دلایلی که برای رأی خود آورده صحیحتر و اسناد حکمی را
که برگزیده قویتر دانسته و نظایری نیز از قرآن ارائه داده و در این راه از اجماع معتبر فقها نیز کمک گرفته است.
نمونه آن از تفسیر ضحّاک در مورد آیات احکام، این آیه است: «وَعَلَی
الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعامُ مِسْکِینٍ» (البقره / 184) ضحّاک میگوید(1): «پیر سالخوردهای که طاقت روزه گرفتن ندارد، روزهاش را بخورد و برای هر روز یک فقیر طعام دهد».
این فتوا بر طبق نظریّهای است که مطابق رأی فقهای بزرگ صحابه از قبیل معاذبن جبل و عبداللّهبن عمر وسلمهبن اَکوَع میباشد که معتقدند آیه مذکور به این آیه نسخ شده است: «فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ» (البقره / 185)، منظور این است که افراد تندرست و غیر مسافر که در روزه گرفتن به زحمت نمیافتند، جایز نیست که روزه را بخورند و با اطعام مسکین فدیه دهند، بلکه تنها برای سالخوردگانی که بسیار به سختی میافتند و اصلاً توان روزه گرفتن ندارند، اجازه داده شده است که افطار کنند و برای هر روز با اطعام مسکین فدیه بدهند(2).
ضحّاک در مسائلی که مورد اختلاف فقهای صحابه و تابعان است، به پیروی از آنها، یک نظریّه را انتخاب و رأی خود را به طور قطع اظهار میکند.
به نظر میرسد که او در مسائل مورد اختلاف به اندیشه و روش عراقیها متمایل بوده و از این رو اجتهاد فقهای عراق را بر میگزیده و به آنها اعتماد میکرده است و اجتهاد فقهای حجاز و شام را ترک کرده و مورد اعتماد قرار نمیداده است.
نمونه این مطلب، تفسیر وی راجع به این قول خداوند است: «لِلَّذِینَ
یُؤْلُوْنَ من نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ اَشْهُرٍ فَاِنْ فاء و فَإِنَّ اللّه غَفُورٌ رَحیم»
(البقره/226) او میگوید:(1)مراد از این آیه کسی است که سوگند میخورده با زنش نزدیکی نکند، اگر چهار ماه گذشت، و رجوع نکرد و طلاق هم نداد، زن با همان سوگند (که ایلاء گفته میشود) از او جدا میشود، حال اگر زن بخواهد به شوهرش برگردد باید با نکاح و بیّنه باشد و مهر جدید هم برایش معیّن شود، و اگر زن کنیز و برده باشد رضایت مولایش لازم است.
این رأی ضحاک مطابق فتوای فقهای عراق است زیرا آنها میگویند:(2)وقتی چهار ماه گذشت، زن طلاق باین میشود و صاحب اختیار و مالک امر خود میگردد.
این قول با رأی فقهای حجاز و شام مخالف است، زیرا گروه اندکی از آنها، میگویند.(3)«بعد از گذشتن چهار ماه، زن یک طلاقه یعنی رجعی میشود که مرد میتواند در آن مدت به وی رجوع کند و گروه بیشترشان برآنند که(4)پس از اتمام چهار ماه، مولا از نزدیک شدن با کنیز ممنوع میشود، تا یا رجوع کند و یا طلاق دهد.
ابنجریر طبری ادلّه فقهای عراق و نیز حجاز و شام را بررسی کرده و نتیجه گرفته است که رأی درست، نظر فقهای حجاز و شام است، زیرا با آنچه کتاب خدا بر آن دلالت میکند، مناسبتر است و از سوی دیگر این قول عمربن خطاب و عثمانبن عفان و علیبن ابیطالب علیهالسلام است که آنان
چنین فتوا داده و در حکومت خود این چنین عمل کردهاند.(5)
ضحّاک در تفسیر خود، از آوردن روایات اسرائیلی خودداری کرده و اعتنایی به آنها نداشته، زیرا در صحّت آنها مشکوک بوده است. او برای آیاتی که در آنها یادی از پیامبران و ملتهای گذشته، به میان آمده، شرح و تفسیری، لغوی وادیبانه، مختصر و مفید آورده و در تفسیر خود از معانی نزدیک به آیات، تجاوز نکرده است.(1)
به رغم این که مهمترین مدارک ضحّاک در تفسیرش، ابن عبّاس بوده و او هم توجّه اندکی به اسرائیلیات داشته،(2)امّا ضحّاک از او جز بسیار اندکی از آنها نقل کرده است.(3)
ص49، 170.
بدون شک ضحّاک به عنوان یکی از بزرگان تفسیر ادبی و زبانشناسان بلند مقام، شهرت دارد و او یکی از بنیانگذارانی است که شالوده این گرایش را ریخته و آن را استوار ساختهاند چرا که او کلمات قرآن و آیاتش را در عین اختصار، محکم و استوار شرح داده و او از این کار قصد داشته است که از معانی روشن و ظاهر قرآن به عبارتی دقیق و گفتاری ثابت پرده بردارد.
تفسیر ضحّاک بر قرآن، زیر بنایی است که دانشمندان پس از او روی آن بناگذاری کردند و از او بهره گرفتند، زیرا علمای سدههای دوم و سوم و چهارم، کتابهای فراوانی در معانی قرآن و شگفتیها و مشکلاتش نوشتند، که ابن ندیم آنها را بر شمرده و صاحبان آنها را نام برده است.(4)و آنها بیش
از آن است که در این مختصر بتوان ذکر کرد، تنها شماری از آنها باقی مانده و انتشار یافته است.(1)
دانشجویان فراوانی از اهالی خراسان از ضحّاک دانش تفسیر را فراگرفتند.(2)
دیگر از شاگردان ضحّاک، عبید بن طفیل، غطفانی، کوفی است (در شرح حالش بنگرید به: التاریخ الکبیر، 103: ص451؛ الجرح والتعدیل 2:3: ص409) طبری برخی از تفسیر ضحاک را از طریق این شخص نقل کرده است (از باب نمونه به تفسیر طبری بنگرید، ج3، ص58، 60)
دیگر از شاگردان ضحاک، علقمة بن مرشد حضرمی کوفی، درگذشته اواخر والی بودن خالد بن عبداللّه قسری بر عراق بود (در این باره به شرح حال وی در طبقات خلیفة بن خیّاط مراجعه کنید، ج1، ص378، و نیز التاریخ الکبیر، 4:1: ص41؛ الجرح والتعدیل، 3:1: ص406؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص278؛ و تقریب التهذیب، ج2، ص31) ابن جریر برخی از تفسیر ضحاک را از طریق او نقل کرده. (تفسیر طبری، ج2، ص105.
دیگر از شاگردان ضحاک حسین بن عقیل عقیلی کوفی است. (التاریخ الکبیر، 1: 2، ص389؛ الجرح والتعدیل 1: 2، ص61). طبری قسمتی از تفسیر ضحاک را از این طریق نقل کرده است (تفسیر طبری، ج2، ص155، 158).
از شاگردان وی، ابواسحاق کوفی است. (التاریخ الکبیر، ج4:2: ص225، الجرح والتعدیل، 4:2: ص99؛ تهذیب التهذیب، 12: ص8؛ تقریب التهذیب 2: ص39). طبری بخشی از تفسیر ضحّاک را از این طریق روایت کرده است. (از باب نمونه، تفسیر طبری، 2: ص155، 168، 3: 165).
دیگر از شاگردان ضحّاک، سلمة بن نبیط اشجعی کوفی است (برای شرح حال وی در کتاب، التاریخ الکبیر به این مورد نظر کنید: 2:2؛ الجرح والتعدیل 2: 1: ص173؛ تهذیب التهذیب 4: 158؛ تقریب التّهذیب 1: 391). طبری جزئی از تفسیر ضحاک را از این طریق حفظ کرده است (از باب نمونه به این موارد از تفسیر طبری بنگرید: 2: ص230: 3: ص115، 150، 165، 178).
از جمله شاگردان کوفی ضحاک در تفسیر، ابوجناب یحیی بن ابی حیّه کلبی کوفی درگذشته به سال 150 میباشد (به کتاب التاریخ الکبیر شرح حال وی بنگرید: 4: 2: ص267؛ الجرح و التعدیل: 4: 2: ص138؛ تهذیب التهذیب 11: ص201؛ تقریب التهذیب 2: 346). طبری قسمتی از تفسیر ضحّاک را از طریق وی گرفته است. (از باب نمونه تفسیر طبری، ج4، ص11).
1) به عنوان نمونه، برخی از آنها کتاب «معانی القرآن» از ابوزکریا، فرّاء درگذشته سال 207، و کتاب «غریب القرآن» و کتاب «تأویل مشکلات القرآن» از ابن قتیبه درگذشته سال 276، میباشد.
2) ضحّاک، شاگردان دیگری هم در تفسیر داشت که اهل کوفه بودند، از جمله، ابو روق، عطیّهبن الحارث، الهمدانی الکوفی که «صاحب تفسیر» نامیده میشود. (به شرح حال وی بنگرید، طبقات ابن سعد، ج6، ص369؛ التاریخ الکبیر، 4:1: ص13؛ الجرح والتعدیل، 3:1: ص382؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص224؛ تقریب التهذیب، ج2، ص 24، کتابی نیز در تفسیر داشته است (الفهرست ص51) که آن را از ضحّاک آموخته است. ابن جریر طبری بسیاری از تفسیر ضحّاک را از این طریق نقل کرده است. (از باب نمونه به این موارد از تفسیر طبری بنگرید، ج1، ص48، 50، 52، 53، 57، 58، 62، 64، 77، 80، 95، 99، 100، 102، 104، 106، 115، 118، 127، 157، 170، 172، 178، 180، 183، 198، 201، 202، 204، 234، 244، 247، 258، 261، 264، 265، 266، 271، 272، 281، 292، 297، 300، 301، 302، 304، 306، 310، 312، 320، 338، 339، 345، 348، 350، 374، 390، 403.
اکثر شاگردان ضحّاک تنها به نقل تفسیر او اکتفا(1)
دیگر از شاگردان او، اسماعیل بن ابوخالد بجلی کوفی، درگذشته سال 146 میباشد (شرح حالش طبقات ابن سعد: 6: ص344؛ التاریخ الکبیر: 1: ص351؛ الجرح والتعدیل: 1: ص174؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص291؛ تقریب التهذیب،1، ص68. این شخص، تفسیر را از ابوصالح باذام مولی امّهانی دختر ابوطالب کوفی نقل میکرد. (طبقات ابن سعد، ج6، ص296؛ التّاریخ الکبیر، 1: 2: ص144؛ المعارف، ص122؛ الجرح والتعدیل 1: 1: ص431؛ تهذیب التهذیب: 1، ص416؛ تقریب التهذیب، ج2، ص93.
دیگر از شاگردانش حکیمبن دیلم کوفی مداینی است (شرح حالش، الجرح والتعدیل: 1:2 ص204؛ تهذیبالتهذیب، ج2، ص449، تقریبالتهذیب، ج1، ص194).
از جمله آنها از اهل بصره، واصل مولی ابوعیینة بن مهلّب بن ابیصفره ازدی بصری است (شرح حالش، التّاریخ الکبیر، 4:2:172؛ الجرحوالتعدیل، 4:2: ص30؛ تهذیب التهذیب، ج11، ص105؛ تقریبالتهذیب، ج2، ص329).
از جمله آنها کثیربن سلیمان ضبی، بصری مداینی. (شرح حالش: التّاریخ الکبیر، 4:1:218؛ الجرح والتعدیل، 3:1:152؛ میزان الاعتدال، ج3، ص405؛ تهذیب التهذیب، ج8، ص416؛ تقریب التّهذیب، ج2، ص132. از آنچه در شرح حال این دو نفر به ما رسیده، چیزی نیست که مبین این باشد که آنها در بصره ضحاک را ملاقات کرده و از او چیزی آموخته باشند. البته ممکن است از جمله کسانی باشند که با قبیله ازد و تمیم اهل بصره از آن جا به خراسان رفته و ضحاک را آن جا ملاقات کرده و از او کسب فیض کرده باشند، زیرا او هرگز در بصره اقامت نداشته است.
دیگر از شاگردان او، از اهل خراسان، سلیمان بن کیسان تمیمی خراسانی و سپس مصری است. (شرح حالش التاریخ الکبیر، 2: 2: ص34؛ الجرح والتعدیل 2:1: 137؛ تهذیب التهذیب، ج12، ص196؛ تقریب التهذیب، ج1، ص329، 458).
دیگر از شاگردان خراسانی او، عبدالعزیز بن ابورواد ازدی خراسانی و سپس کلّی، درگذشته سال 159 میباشد. (شرح حالش طبقات ابن سعد، ج5، ص493؛ طبقات خلیفه بن خیاط، ج2، ص711؛ التاریخ الکبیر: 3: 2: ص22؛ الجرح والتعدیل، 2: 2: ص394؛ تهذیب التهذیب، ج6، ص338؛ تقریب التهذیب، ص509؛، شذرات الذهب، ج1، ص246.
دیگر از شاگردان وی، ابومصلح نصر بن مشارس خراسانی است). (شرح حالش الجرح والتعدیل، 4: 1: ص471؛ تهذیب التهذیب، ج2، ص238؛ تقریب التهذیب، ج2، ص473.
و مطالب آن را حفظ1) ضحّاک شاگردان دیگری هم از اهل کوفه و بصره و خراسان داشت که تحقیقات او را در قرائت قرآن و روایت حدیث و تفسیر میشنیدند، امّا چنان که به روایت حدیث او اشتهار داشتند، در روایت تفسیر او شهرت نداشتند. از جمله اهل کوفه عبدالرحمان بن عوسجه همدانی کوفی است که در روز «زاویه» دَهشور، آبادیی است در مصر که هنگام فتح آن، شماری از صحابه در آن جا کشته و دفن شدند، آن را یوم الزاویه گویند. گزیده اعلام المنجد، زاویه به سال هشتاد و دو با عبدالرّحمان بن محمّد بن اشعث کوفی کشته شد، و این دو نفر هر کدام از یکدیگر روایت میکردند. (شرح حالش: طبقات ابن سعد)، ج6، ص230؛ طبقات خلیفة بن خیاط: 1: ص340؛التاریخ الکبیر، 3: 1: ص327؛ الجرح والتعدیل 2: 2: ص270؛ تهذیب التهذیب، ج2، ص244؛ تقریب التهذیب، ج1، ص424.
کردند و تفسیر او را با تفسیر دیگران ممزوج نمیکردند. یکی از بزرگترین و دقیقترین شاگردان ضحاک در نقل تفسیر او جویبربن سعید ازدی کوفی بلخی، درگذشته پس از سال یک صد و چهل میباشد.(1)ابن جریر طبری
نیز قسمت بسیاری از تفسیر ضحّاک را از طریق وی نقل کرده است.(2)
از جمله شاگردان ضحّاک عبیدبن سلیمان با هلی کوفی مروزی است(3)
که ابنجریر طبری بسیاری از تفسیر ضحّاک را نیز از وی نقل کرده است.(4)
1) التاریخ الکبیر، 1: 2: ص257؛ الجرح والتّعدیل، 1: 1: ص540؛ تهذیب التهذیب، ج2، ص123؛ تقریب التهذیب، ج1، ص136.
2) نمونه آن را در تفسیر طبری مطالعه کنید، ج2، صفحات: 7، 150، 68، 74، 105، 115، 118، 163، 164، 185، 210، 259، 264، 271، 273، 274، 278، 279، 282، 289، 290، 293، 303، 305، 307، 309، 310، 312، 373، 324، 326، 329، 344، 353، 356.
3) شرح حالش، طبقات خلیفة بن خیّاط، 2: 834؛ التاریخ الکبیر، 3: 1: ص449؛ الجرح والتعدیل، 2: 2: ص408؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص67؛ تقریب التّهذیب، ج1، ص543.
4) نمونه آن را در تفسیر طبری ملاحظه کنید: ج2، صفحات: 55، 68، 75، 79، 88، 106، 173، 218، 230، 352.
از جمله آنها، نهشل بن سعید بن وردان بصری نیشابوری است(1)که کتابی در تفسیر نیز داشته و از ضحّاک روایت میکرده است.(2)دیگر از شاگردان ضحاک، حسنبن یحیی بصری مروزی است.(3)و طبری بخشی از تفسیر ضحّاک را از طریق او آورده(4)است.
چنین به نظر میرسد که ابومعاذ، خالدبن سلیمان بلخی(5)از دیگر شاگردان ضحّاک بوده که تنها در روزهای پایانی عمرش او را درک کرده است. و طبری همان قسمتی از تفسیر ضحّاک را از طریق معاذ ذکر کرده است که او آن را از ضحّاک شنیده بوده است(6)امّا ابومعاذ که تفسیر ضحّاک را روایت کرده، بیشتر باز گفتههایش را از شاگردان وی شنیده و
1) شرح حالش، التاریخ الکبیر، ج4، 2:115؛ الجرح والتعدیل 4:1:496؛ میزان الاعتدال، ج4، ص275؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص478؛ تقریب التّهذیب، ج2، ص307.
2) الفهرست، ص51.
3) شرح حالش، طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص835؛ التاریخ الکبیر، 1: 2: 309؛ الجرح والتعدیل، 1: 2: 43؛ میزان الاعتدال، ج1، ص526؛ تهذیب التهذیب، ج2، ص325؛ تقریب التهذیب، ج1، ص172.
4) تفسیر الطبری، ج2، ص71، 81، 85، 287.
5) بنگرید به شرح حالش در الجرج والتعدیل: 1: 2: 335، 4: 2: 437، میزان الاعتدال، ج1، ص631، ج4،574.
6) تفسیر الطبری، ج2، ص332.
نقل کرده است.(1)
میتوانیم بگوییم، علیبن حکم بنانی ازدی بصری، درگذشته سال
یکصد و سی و یک(2)نیز از شاگردان ضحاک بوده همانهایی که او را در خراسان ملاقات و از وی کسب دانش کردهاند هر چند که پیشینیان به او اشاره نکردهاند، چرا که ضحّاک به بصره، وارد شده و در آن جا اقامت نداشته است و ابن جریر طبری بخشی از تفسیر ضحاک را از طریق او نقل کرده است.(3)
برخی از شاگردان خراسانی ضحّاک تفسیر او را با تفسیر دیگران در هم آمیختهاند، چرا که تنها به روایت تفسیر او اصرار نداشته، بلکه میان تفسیر او با تفسیر دانشمندان دیگر جمع کردهاند. امّا روایات را دقیقا به ناقلانش نسبت داده و میان آنها تمایز، برقرار ساختهاند.
دیگر از شاگردان تفسیر ضحّاک در خراسان، مقاتلبن حیّان نبطی، میباشد که در کابل به سال یک صد و پنجاه یا اندکی پیش از آن درگذشته است.(4)و او کتابی در تفسیر نیز داشته(5)و آن از منابعی است که ابن جریر طبری به آن مراجعه کرده است.(6)
1) بنگرید به تفسیر الطبری، 3: 28، 115، 175، 178، 4: 32، که ابومعاذ از عبید بن سلیمان باهلی روایت میکند.
2) مراجعه کنید به شرح حالش در طبقات ابن سعد، ج7، ص256؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج1، ص520؛ التّاریخ الکبیر، 3: 2: ص207؛ الجرح والتعدیل، 3: 1: 181؛ تهذیب التّهذیب، ج7، ص311؛ تقریب التّهذیب، ج2،35.
3) تفسیر الطّبری، ج2، ص311.
4) شرح حالش، طبقات ابن سعد: 7: 374؛ طبقات خلیفه بن خیّاط، 2: ص732؛ التاریخ الکبیر، 4: 2: 13؛ الجرح والتعدیل 4: 1: 353؛ تهذیب التهذیب، 10: 277؛ تقریب التهذیب، ج2، ص272؛ تاریخ التراث العربی، 1: 1: 197.
5) الفهرست، ص51.
6) معجم الادباء، ج6، ص441، تاریخ التراث العربی، 1:1:198.
از جمله آنها مقاتلبن سلیمان ازدی بلخی مروزی بصری بغدادی، درگذشته به سال یکصدوپنجاه میباشد.(1)علما درباره تفسیر مقاتلبن
سلیمان به اختلاف سخن گفتهاند: بعضی او را ستایش و توثیق کرده و از دانشمندان استوار در تفسیر دانستهاند و یادآور شدهاند که مفسّران، به تفسیر او متّکی بودهاند، از شافعی نقل شده است که میگفت:(2)همه مردم در تفسیر ریزهخوار نعمت سفره مقاتلبن سلیماناند، مقاتلبن حیّان نبطی میگفت:(3)دانش مقاتل در میان دانش تمام مردم مانند اقیانوسی در میان سایر دریاهاست.
برخی، مقاتل و تفسیرش را ضعیف دانسته و از جهات گوناگون او را مورد طعن قرار دادهاند و بعضی گمان کردهاند که او علم تفسیر را نه از ضحّاکبن مزاحم، برگرفته و نه از مجاهدبن جَبْر (مفسّر مکّی مشهور، درگذشته سال 103)،(4)بلکه راهش از آنها جدا بوده است. سلیمانبن
1) شرح حالش طبقات ابن سعد، ج7، ص273، الجرح والتعدیل، 4: 1: 354، تاریخ بغداد، ج13، ص16، حیاة الحیوان الکبری، ج1، ص354، وفیات الاعیان، ج6، ص255، میزان الاعتدال، ج4، ص173، تهذیب التهذیب ، ج10، ص279؛ شذرات الذهب، 1:227؛ مذاهب التفسیر الاسلامی، ص76؛ تاریخ الادب العربی، ج4، ص9؛ تاریخ التراث العربی، 1:1: ص198.
2) تاریخ بغداد، ج13، ص161؛ وفیات الأعیان، ج5، ص255؛ میزان الاعتدال، ج4، ص173؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص279؛ شذرات الذهب، ج1، ص227.
3) تاریخ بغداد، ج13، ص162؛ میزان الاعتدال، ج4، ص173؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص279.
4) بنگرید به طبقات ابن سعد: ج5، ص466؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص702؛ التاریخ الکبیر، 4:1: ص411؛ المعارف، ص444؛ الجرح والتعدیل، 4: 1، ص319؛ الفهرست، ص50؛ حلیة الاولیاء، ج3، ص279؛ طبقات الفقهاء، ص69؛ معجمالادباء، 6: ص242؛ تذکرة الحفاظ، 1:92؛ میزان الاعتدال، ج3، ص439؛ البدایة والنّهایة فی التاریخ، ج9، ص224؛ غایة النهایه فی طبقات القرّا، ج2، ص41؛ شذرات الذهب، ج1، ص125؛ تاریخ التراث العربی، ج1: 1، ص185.
اسحاق جُلاب بغدادی متوفّای سال 334(1)گفته است. از ابراهیم حربی سؤال شد که آیا مقاتلبن سلیمان (به طور مستقیم) از ضحّاک چیزی شنیده است؟ گفت: خیر، بلکه چهار سال پیش از ولادت مقاتل، ضحّاک از دنیا رخت بر بسته بود، آنگاه گفت: از مجاهد هم چیزی نیاموخته و حتّی او را ملاقات هم نکرده است.(2)
ناگفته نماند که آنچه ابراهیمبن اسحاق حربی بغدادی، درگذشته به سال 285(3)، اظهار کرده که مقاتل به کلّی ضحاک را ندیده و چیزی از او نیاموخته است، توهّمی بیش نیست، زیرا اکثر منابع در شرح حال مقاتل نوشتهاند که او از شاگردان ضحّاک بوده(4)و از خود مقاتل نیز چیزهایی نقل شده که مؤیّد این موضوع است، چنان که سفیانبن عیینه هلالی کوفی مکّی درگذشته به سال 198، میگوید:(5)«به مقاتل گفتم: بعضی مردم گمان میکنند که تو هرگز ضحّاک را ملاقات نکردهای؟ گفت: سبحاناللّه: من کرارا با پدرم پیش او میرفتم معمولاً با او در یک اتاق به سر میبردیم»(6).
1) در شرح حالش بنگرید به تاریخ بغداد، ج9، ص63.
2) تاریخ بغداد، ج13، ص163، وفیات الأعیان، ج5، ص256؛ تهذیب التهذیب، ج10،ص280.
3) شرح حالش تاریخ بغداد، ج6، ص27؛ الکامل فی التّاریخ، ج7، ص492؛ تذکرة الحفّاظ، ج2، ص584؛ البدایة والنّهایة فی التّاریخ، ج11، ص79.
4) طبقات ابن سعد، ج7، ص373؛ الجرح والتعدیل، 4: 1: 354؛ تاریخ بغداد، ج13، ص160؛ وفیات الأعیان، ج5، ص 255؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص279.
5) شرح حالش؛ طبقات ابن سعد، ج5، ص 497؛ التّاریخ الکبیر، 2:2:95؛ الجرح والتّعدیل، 2:1:525؛ حلیة الأولیاء، ج 7، ص270؛ وفیات الأعیان، ج2، ص391؛ تذکرهالحفاظ، ج1، ص262؛ میزان الاعتدال، ج2، ص170؛ تهذیب التهذیب، ج4، ص117؛ تقریب التهذیب، ج1، ص312؛ شذرات الذهب، ج1، ص354.
6) میزان الاعتدال، ج4، ص173؛ تاریخ بغداد، ج3، ص165؛ وفیات الاعیان، ج5، ص256؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص280.
درباره مقاتل، از دانشمندان پیشین چیزهایی روایت شده است که قول ابراهیم حربی را ردّ میکند: گروه اندکی از آنها برآنند که مقاتل در دوران زندگی ضحّاک کودکی بود که به مکتب میرفت. جویبربن سعید از دی کوفی بلخی میگوید:(1)«به خدا سوگند وقتی که ضحّاک از دنیا رفت، مقاتل در مکث خانه بود و دو گوشواره در گوش داشت». امّا بیشتر دانشمندان برآنند که در آن زمان، از مرحله دانشآموزی و فراگیری، گذشته و به درجه
استادی و نویسندگی رسیده بود، زیرا روایت شده است که او در عهد ضحّاک تفسیری (بر قرآن) نوشته است.(2)علیّبن حسینواقد مروزی درگذشته به سال 211، میگوید:(3)«ما نخست در این که مقاتل، ضحّاک را ملاقات کرده باشد، شک داشتیم، امّا با توجّه به آن که او در زمان ضحّاک تفسیری بر قرآن نوشته، معلوم میشود در آن زمان مردی بزرگ بوده است.(4)
به نظر میرسد که این قول (اخیر) به درستی نزدیکتر باشد، زیرا در سرگذشت مقاتل چنین مطلبی نیست که او در چهلویک سالگی مرده باشد، تا چهار سال پس از وفات ضحاک متولّد شده باشد، بلکه چنان که از شرح حال او بر میآید، اجل به او مهلت داده و عمرش طولانی بوده و به این دلیل به انسانی باستانی و پر سن و سال توصیف میشود.(5)
امّا آنچه ابراهیم اسحاق حربی ذکر کرده که مقاتل، حتی مجاهد را هم
درک نکرده و از او چیزی نشنیده است، ممکن است درست و یا نادرست باشد.
در برخی از منابع در شرح حال مقاتل آمده است که او از شاگردان مجاهد بوده است.(1)و نیز نوشتهاند که مقاتل به مکّه رفته و تا مدّتی آن جا اقامت داشته(2)، امّا باستانیان، تاریخی را که او به مکه رفته مشخص نکردهاند و مدتی را هم که در آن جا گذرانده و این که آیا در حیات مجاهد بوده یا پس از مرگ او، روشن نساختهاند، ولی به نظر میرسد که زمانی نه
چندان کوتاه پس از فوت مجاهد بوده است.(3)
ابراهیم حربی به این نتیجه رسیده است که مقاتل، اساسا استاد معروفی در تفسیر نداشته، بلکه خودش تفسیرهای گوناگون را مطالعه میکرده و مطالب را از آنها میگرفته و به همان شیوه بیان میکرده است. او در این رابطه میگوید:(4)«مقاتلبن سلیمان تمام تفسیرها را جمعآوری کرد و بدون این که از کسی بشنود، آنها را روشن ساخت».
برخی از دانشمندان بر مقاتل اشکال گرفتهاند که وی از شیوه علمی نقل روایت در تفسیر و حدیث، هر دو، بیرون بوده، زیرا در اغلب آنها سندها را حذف کرده و آنچه را هم، آورده، در هم میآمیخته و گفتههای برخی از مفسّران را با دیگران ممزوج و در نسبت دادن به هر کدام اشتباه میکرده، از اینرو گفتار یک مفسّر را به دیگری و از دیگری را به او نسبت
میداده است. عبداللّه مبارک مروزی، درگذشته سال 181(1)، وقتی که بخشی از تفسیر مقاتل به او داده شده بود، و در آن نگریست،(2)گفت: «به به! چه شگفت دانشی است، کاش باسند نیز همراه بود». عبّاسبن مصعب مروزی(3)میگوید: «مقاتل تفسیر را، بدون ثبت اسناد، حفظ میکرد». خود مقاتل اعتراف داشته که در سخن گفتن ظاهرسازی میکرده و از اساتیدی
روایت کرده است که چیزی از آنها نشنیده،(4)و چنین گفته است. «حدیث ما به نام رجال (علم) آرایش یافته است».(5)
چیزی که مقاتل را از نقل تفسیر به شیوه علمی و تحقیقی، پایین آورد، این بود که تنها به داستانسرایی میپرداخت.(6)در پند و اندرز سخن را طولانی میکرد در توضیح مطلب زیادهروی میکرد، در تفسیر، عنان سخن را رها میکرد، در مسجد جامع مروشاهجان، سخنرانی میکرد بدون نقل سند یا بیان درستی و نادرستی روایات.
برخی از دانشمندان او را به دروغگویی در تفسیر متّهم کرده و گفتهاند:
1) شرح حالش، طبقات ابن سعد، ج7، ص372؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص836؛ التّاریخ الکبیر، 3:1:212؛ المعارف، ص511؛ الجرح والتعدیل، 2: 2: 179؛ حلیهالاولیاء، 8: 162؛ تاریخ بغداد، ج10، ص152؛ طبقات الفقهاء، ص193؛ وفیات الاعیان، ج3، ص32؛ تذکرة الحفاظ، ج1، ص274؛ غایة النّهایه فی طبقات القرّاء، ج1، ص446؛ تهذیب التهذیب، ج5، ص382؛ تقریب التهذیب، ج1، ص445؛ النجوم الزاهرة، ج2، ص103؛ شذرات الذّهب، ج1، ص295.
2) تاریخ بغداد، ج1، ص161.
3) تهذیب التّهذیب، ج10، ص280؛ میزان الإعتدال، ج4، ص173.
4) تاریخ بغداد، ج13، ص167، تهذیب التهذیب، ج10، ص282.
5) تهذیب التهذیب، ج10، ص283.
6) الجرح والتّعدیل، 4:1: ص355، میزان الاعتدال، 4: 173، تهذیب التهذیب، ج10، ص280.
او در (علم) تفسیر، دجّالی جسور است،(1)شرح و توضیحاتی از پیش خود میسازد و به ساختههای خود، دیگران را میفریبد، عبدالعزیز اویسی میگوید:(2)«مالک حدیث میکند که شنیده است: مردی نزد مقاتل آمد و گفت: شخصی از من پرسید: رنگِ سگ اصحاب کهف چه بوده است و من ندانستم در جواب چه بگویم، مقاتل گفت: چرا نگفتی: رنگش خاکستری بوده است؟! اگر میگفتی کسی نبود که بر تو ایراد بگیرد»!
ایراد علما بر حدیث مقاتل، در ایراد بر تفسیر او نیز اثر دارد، از این رو به او، صفت: «کذّاب متروک الحدیث(3)دادهاند. مهمترین چیزی که باعث شد تا دانشمندان او را در تفسیر متّهم سازند و او را به این دلیل محکوم
کنند، این بود که درباره خداوند، قایل به تجسیم و تشبیه بوده است، از این رو او را بدعتگذار دانستهاند.(4)
مقاتل در تفسیر (خود) از روایات اسرائیلی، کمک گرفته و بسیاری از اخبار و روایات را از منابع یهودی، و مسیحی نقل کرده است و او به دنبال این بود که به آن وسیله بتواند شیوههای اختصاری قرآن(5)را ت-کمی-ل و می-ان آن دو، ج-م-ع ک-ن-د.(6)اب-وح-ات-م، محمّدبن حیّان
1) تاریخ بغداد، ج13، ص166 وفیات الاعیان، ج5، ص256؛ میزان الاعتدال، ج4، ص174؛ تهذیب التهذیب، ج10، ص283.
2) تاریخ بغداد، ج13، ص165، تهذیب التهذیب، ج10، ص282.
3) تاریخ بغداد، ج13، ص169؛ وفیات الاعیان، ج5، ص257، میزان الاعتدال، ج4، ص175؛ تهذیب التهذیب،10، ص283؛ طبقات ابن سعد، ج7، ص373؛ الجرح والتعدیل، 4:1: 355.
4) تاریخ بغداد، ج13، ص166، وفیات الاعیان، ج5، ص257، میزان الاعتدال، ج4، ص175، تهذیب التهذیب، ج10، ص281.
5) تاریخ التّراث العربی، 1:1:، ص198.
6) تاریخ الأدب العربی، ج4، ص9.
بُستی(1)میگوید: «مقاتل، دانش قرآن عزیز را که مطابق کتابهای یهود و نصارا بود از آنها میگرفت».
در بخشی از تفسیرش، از خبرهای غیبی و غیبگویی نسبت به حوادث آینده(2)و سخنان اسطورهای درباره عالم وجود، و مرگ و زندگی(3)و نزدیکی قیامت و ظهور رجال بزرگ، سخن میگوید.(4)
مقاتل کتابهای فراوانی درباره قرآن و تفسیر آن داشته است، چنان که ابن ندیم گفته است.(5)«بعضی از کتابهایش اینهاست التفسیر الکبیر، الناسخ والمنسوخ «تفسیر خمسمائة آیة»(6)»القراءات» «متشابه القرآن» «نوادر التفسیر» «الوجوه والنّظائر» »الجوابات فی القرآن» «الرّد علی القدریه»
«الاقسام واللّغات» «التّقدیم والتّأخیر» «الآیات والمتشابهات».
از این همه کتاب، تنها سه کتاب باقی مانده که عبارتند از:
الف - «تفسیر خمسمائة آیة من القرآن» که درباره اوامر و نواهی است.
ب - «تفسیر القرآن» که درباره معانی گوناگون در مورد کلمههای مفرد بحث میکند، از قبیل؛ هَدَی وَ کَفَر در موارد مختلفی از قرآن(7).
ج - «الوجوه والنظائر فی القرآن».
این کتاب نیز چاپ و تصحیح و منتشر نشده، بلکه تاکنون همچنان به
1) وفیات الأعیان، ج5، ص257، میزان الاعتدال، ج4، ص175؛ تهذیب التّهذیب، ج10، ص484.
2) البدأ و التّاریخ، ج4، ص102.
3) حیاهالحیوان الکبری، ج2، ص270، ماده کبش.
4) تاریخ بغداد، ج13، ص168، تهذیب التهذیب، ج10، ص283؛ مذاهب التفسیر الاسلامی، ص78.
5) الفهرست، ص 253.
6) این کتاب را ذهبی در میزان الاعتدال، ج4، ص175، آورده است.
7) تاریخ الادب العربی، ج4، ص10.
صورت خطّی باقی مانده است.(1)
ابن جریر طبری از کتاب تفسیر مقاتل صرف نظر کرده و چیزی از آن نگرفته، زیرا درباره آن، شک داشته، چنان که یاقوت حموی(2)گفته است: «(طبری) از تفسیری که مورد اعتمادش نبوده نامی نبرده، از این رو در کتاب خود، چیزی از کتاب محمّدبن سائب کلبی و (کتاب) مقاتلبن سلیمان و (کتاب) محمدبن عمر واقدی ذکر نکرده است، زیرا اینها نزد او از مظنونات بودهاند».
در خراسان (آن زمان) مفسّران دیگری وجود داشتند که از شاگردان ضحّاکبن مزاحم نبودند، بلکه شاگردانِ غیر او از مفسّرانِ بصری یا کوفی یا اهل مدینه بودند، که از جمله آنها، عطاءبن ابی مسلم بلخی و سپس دمشقی، درگذشته سال 135 میباشد.(3)
و از کتابهایش یکی: «النّاسخ والمنسوخ»(4)و کتاب «التّفسیر» و این، کتاب کوچکی است که یک نسخه از آن، باقی مانده و تا امروز چاپ نشده است، بلکه خطی و بدون تصحیح است.(5)این کتاب از منابعی است که
1) در این باره به کتابهای مناسب موجود در کتابخانههای جهان مراجعه کنید از جمله کتابهای تاریخ الادب العربی، ج4، ص10؛ و تاریخ التراث العربی:1:1، ص20-199.
2) معجم الادباء، ج6، ص441.
3) شرح حالش در طبقات ابن سعد، ج7، ص369؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص801؛ التّاریخ الکبیر، 3:2:474؛ الجرح والتعدیل، 3:1:334؛ حلیة الأولیاء؛ ج5، ص193؛ میزان الاعتدال ج3، ص73؛ تهذیب التهّذیب، ج7، ص212؛ تقریب التّهذیب، ج2، ص23.
4) باید این کتاب غیر از آن باشد که در گذشته به مقاتل نسبت داده شد - م.
5) تاریخ التراث العربی: 1: 1، ص192.
طبری از آن سود برده است.(1)
از مفسّران دیگر، ربیعبن انسِ بکری بصری، مروزی درگذشته 139(2)میباشد. روایات زیادی از او درباره تفسیر نقل شده است که آنها را از ابوعالیه، زیادبن فیروز بصری، درگذشته سال 90(3)گرفته، و برخی از آنها را ابنجریر طبری حفظ کرده است.(4)
1) از باب مثال بنگرید به: تفسیر الطّبری، ج1، ص44، 2، ص257، 262.
2) شرح حالش؛ طبقات ابن سعد، ج7، ص369؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص832؛ التّاریخ الکبیر، 2:1:271؛ المعارف، ص236؛ الجرح والتعدیل 1: 2: ص454؛ تهذیب التّهذیب، ج3، ص238؛ تقریب التهذیب، ج1،234.
3) شرح حالش، طبقات ابن سعد، ج7، ص237؛ التاریخ الکبیر، 2:1: ص365؛ الجرح والتّعدیل، 1:2: ص451، تهذیبالتهذیب، ج12، ص143، تقریب التهذیب، ج2، ص443.
4) از باب نمونه: تفسیر الطّبری، ج1، ص49، تاریخ التّرات العربی، 1:1: ص193.
صحابهای که در خراسان اقامت داشتند درباره روایت حدیث، دارای اندوختههای گوناگونی بودند و بر حسب تفاوت در مصاحبت و ملازمت با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بهره آنها در این باره نیز متفاوت بوده است. اکثر آنها صحابهای بودهاند که از مدینه به بصره منتقل و سپس در خراسان سکونت یافتند. ابنحجر عسقلانی در کتاب «الاصابة فی تمییز الصحابه» و کتاب: «تهذیب التهذیب» نام شاگردان صحابه خراسانی و شهرهای دیگر را بیان کرده و زندگانی مشهورین آنها را نیز شرح داده است.
ابن سعد ذکر کرده است: صحابهای که به خراسان منتقل شدند، شش نفر بودهاند،(1)که یکی از آنان، بریدهبن حُصیب اسلمی، درگذشته به سال
1) طبقات ابن سعد، ج7، ص365، طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص30-829.
63(1)میباشد، که ابن سعد(2)دربارهاش گفته است: «(بُریده) وقتی مسلمان
شد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در راه مهاجرت به مدینه بر او گذشت و او را به خواندن آیاتی چند از اوّل سوره مریم واداشت. پس از جنگ احد به خدمت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هجرت کرد، بقیّه سوره مریم را آموخت و در غزوات بعد با آن حضرت شرکت کرد و تا هنگام رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مدینه باقی ماند. وقتی که بصره فتح شد و جنبه شهری به خود گرفت، بریده به آن جا رفت و خانه گرفت، سپس برای جنگ به خراسان رفت، و در (ولایت) مَرو در دوران سلطنت یزیدبن معاویه، درگذشت و فرزندانش همان جا ماندند و سپس گروهی از آنها هجرت کردند و در بغداد فرود آمدند و در آن جا از دنیا رفتند. ابنحجر عسقلانی که شاگردان حدیث او را بر میشمارد، میگوید:(3)«او از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت کرده است و دو پسرش، عبداللّه و سلیمان، و نیز عبداللّهبن اوس خزاعی و شعبی و ملیحبن اسامه و جز اینها، از او روایت کردهاند». ابن ابیحاتم رازی، عبداللّهبن مَوَلَه قشیری را نیز اضافه کرده است.(4)
دیگر از صحابهای که به خراسان منتقل شد، ابوبرزه اسلمی درگذشته سال 65 میباشد.(5)ابن سعد دربارهاش گفته است.(6)«ابوبرزه، همان
1) زندگینامهاش: طبقات ابن سعد، ج7، 8، ص365؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص829؛ التاریخ الکبیر، 1:2:141؛ الجرح والتعدیل، :1:1: ص424؛ الاستیعاب، ج1، ص185؛ اسدالغابه، ج1، ص175؛ الاصابه، ج1، ص146؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص432؛ تقریب التهذیب، ج1، ص96.
2) طبقات ابن سعد، ج7، ص365 و ص8.
3) تهذیب التهذیب، ج1، ص433.
4) الجرح والتعدیل، 1:1، ص424.
5) بنگرید به زندگینامهاش، طبقات ابن سعد، ج7، صفحات 9، 366، طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص830؛ التاریخ الکبیر، 4: ص20، 118؛ الجرح والتعدیل، 4:1 ص499؛ الاستیعاب، ج4، ص1495؛ اسدالغابه، ج5،19؛ الاصابه، ج3، ص559؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص446؛ تقریب التهذیب، ج2، ص302، 394.
6) طبقات ابن سعد، ج7، ص366، ص9.
روزهای نخست مسلمان شد و در فتح مکه با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود و
عبدالعُزیبن خَطل را - در حالی که وی خود را به پردههای کعبه آویزان کرده بود - به قتل رساند. او پیوسته با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود، وقتی که آن حضرت از دنیا رفت، وی با بقیّه مسلمانان به بصره انتقال یافت و برای خود خانهای ساخت و بازماندگانی از خود در آنجا باقی گذاشت، سپس در جنگ خراسان شرکت کرد و همان جا از دنیا رفت».
ابنحجر عسقلانی که شاگردان حدیث او را بر میشمارد میگوید:(1)«ابوبرزه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و از ابوبکر روایت نقل کرده است و کسانی که از او روایت نقل کردهاند اینها هستند: پسرش مغیره، نوهاش مُنیَه، دختر عبیدبن ابی برزه، ابومنهال ریاحی، ازرقبن قیس، ابوعثمان هندی، ابوعالیه ریاحی، کنانهبن نعیم، ابوزارع راسبی، ابووضیء، سعیدبن عبداللّهبن جریر، ابوسوارعَدوی و ابوطالوتِ عبدالسلامبن ابوحازم و دیگران». ابن اثیر، این اشخاص را نیز افزوده است: حسن بصری، عبداللّهبن مطرف عامری بصری، سعیدبن جهمان اسلمی بصری و عبداللّهبن بریدهبن حُصیبِ اسلمی مروزی.(2)
دیگر از صحابهای که به خراسان وارد شدند، حکمبن عَمرو غفاری، درگذشته به سال 50 است.(3)ابن سعد میگوید(4)«حکمبن عمر و تا
1) تهذیب التّهذیب، ج10، ص446، الإِصابه، ج3، ص556.
2) اسدالغابه، ج5، ص19؛ الجرح والتعدیل، 4:1، ص499، الاستیعاب، ج4، ص1490.
3) زندگینامهاش: طبقات ابن سعد، ج7، صص27، 366؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص829؛ التّاریخ الکبیر، 1: 2، ص382؛ الجر والتعدیل، 1: 2، ص119؛ الاستیعاب، 1: ص356؛ اسدالغابه، 2: ص36؛ البدایة والنّهایة فی التّاریخ، ج 8، ص47؛ الاصابة، ج1، ص346؛ تهذیب التّهذیب، ج2، ص436؛ تقریب التّهذیب، ج1، ص192.
4) طبقات ابن سعد، ج7، ص366 و ص27.
هنگام رحلت رسولخدا صلیاللهعلیهوآله همراه وی بود، سپس به بصره رفت و در آن جا ساکن شد، زیادبن (ابیه) ابی سفیان او را به ولایت خراسان منصوب کرد، او به آن سوی رفت و همچنان فرماندار آن سامان بود، تا در خلافت
معاویهبن ابوسفیان در سال پنجاه از دنیا رفت». ابن اثیر که به ذکر شاگردان حدیثِ(1)وی پرداخته میگوید: «اشخاصی که از حکم روایت کردهاند عبارتند از: حسن بصری، ابن سیرین، عبداللّهبن صامت، ابوشعثاء: جابربن زید ازدی بصری، دلجهبن قیس و ابوحاجب سوادهبن عاصم غزی بصری».
دی-گ-ری عب-دالرحم-ان ب-ن سَمُره عبشمی، درگذشته سال 50 است.(2)
الاستیعاب، ص835، اسدالغابه، ج3، ص297، الاصابه، ج2، ص400، تهذیب التهذیب، ج6، ص190؛ تقریب التهذیب، ج1،483.
ابن سعد میگوید:(3)«عبدالرّحمان به بصره رفت و آن جا باقی ماند و احادیثی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت کرد.... و عبداللّهبن عامر او را در سیستان عامل خود قرار داد، در خراسان جنگید و فتوحاتی به دست آورد، سپس به بصره برگشت و در همان جا در سال 50 از دنیا رفت ابنحجر عسقلانی که شاگردان حدیث او را میشمارد، میگوید:(4)»او خود از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و از معاذبن جبل روایت میکند، و این کسان از او نقل میکنند: حیّانبن عمیر، عبدالرّحمانبن ابی لیلا، هِصّانبن کاهن،
حسن بصری، ابولبید: لمازهبن زبّار و دیگران» ابن اثیر، عماربن ابی عمّار مکی، خانه زاد بنیهاشم را هم بر آنها افزوده است.(1)
دیگر از اهل حدیث در خراسان، قُثَمبن عبّاس هاشمی، درگذشته سال 57، میباشد.(2)ابن سعد میگوید:(3)«قثم (در حوالی) خراسان (با مخالفان)
جنگید، در حالی که سعیدبن عثمان، والی آن سامان بود، و قثم در شهر سمرقند، از دنیا رفت». ابنحجر عسقلانی که برخی از شاگردان حدیثِ او را نام میبرد، میگوید:(4)«قثم، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله از برادر خودش، فضلبن عبّاس روایت میکند و ابواسحاق سبیعی از او روایت میکند».
آخرین نفر از محدّثان خراسان، عبدالرّحمانبن یَعْمُرِ دِئلی است،(5)ابنحجر عسقلانی دربارهاش میگوید:(6)«او مکّی و ساکن کوفه بود، حدیث: «الحج عرفة» را که در آن داستانی ذکر شده و نیز حدیث: «النّهی عن الدّباء والمُزَفَّت»(7)را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل کرده است... و در خراسان از دنیا رفت».
1) اسدالغابه، ج3، ص298.
2) شرح حالش در طبقات ابن سعد، ج7، ص367؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص580؛ التاریخ الکبیر، 4:1 ص194؛ الجرح والتعدیل، 3:2 ص145؛ الاستیعاب، ص1304. اسدالغابه، ج4، ص197؛ الاصابة، ج3، ص226؛ تهذیب التهذیب، ج8، ص361؛ تقریب التهذیب، ج2، ص123.
3) طبقات ابن سعد، ج7، ص367.
4) تهذیب التّهذیب، ج8، ص362؛ الجرح والتعدیل، 3:2: ص145؛ الاستیعاب، ص1304.
5) زندگینامهاش در طبقات ابن سعد، ج7، ص367؛ طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص830؛ الجرح والتعدیل، 2:2: ص 298؛ الاستیعاب، ص856؛ اسدالغابه، ج3، ص328؛ الاصابه، ج2، ص425؛ تهذیب التّهذیب، ج6، ص301؛ تقریب التهذیب، ج1، ص503.
6) تهذیب التهذیب، ج6، ص302.
7) دباء ظرفهای شراب است و مزفّت نیز ظرفی است زفت اندود که در آن شرابِ نبیذ ساخته میشود، پیامبر از به کار بردن اینها نهی فرموده است، العرب: مادّه د،ب،ی،ز،ف،ت.
صحابه، برای روایت حدیث، در خراسان، گروه فراوانی از تابعان را جانشین خود ساختند. ابن سعد درباره نامهای آنان، تحقیقی تاریخی به عمل آورده و سرگذشت آنها را به طور همه جانبه پیگیری کرده، امّا آنها را در طبقهبندی ویژه، قرار نداده است.(1)
ولی خلیفهبن خیاط آنها را به پنج طبقه تقسیم کرده است(2)، طبقه
نخست و تعداد زیادی از طبقه دوم، در زمان حکومت امویان زندگی میکردند، امّا بقیّه افراد طبقه دوم و تمام طبقه سوم، همزمان با دولت عبّاسی بودند. بنابراین، دو گروه اخیر، دو دولت را درک کردهاند. ابنحجر در کتابش: «تهذیب التهذیب» اساتید اهل حدیث از تابعین و شاگردان آنها را ذکر کرده است.
طبقه نخست از تابعین محدّث در خراسان پنج نفر را شامل میشود. یکی از آنها یحییبن یعمر عدوانی بصری، مروزی، درگذشته به سال 129 یا پیش از آن است.(3)ابنحجر عسقلانی گفته است:(4)»او از این اشخاص روایت نقل کرده است: عثمان، علی علیهالسلام، عمّار، ابوذر، ابوهریره، ابوموسی اشعری، ابوسعید خُدری، عایشه، سلیمانبن صُرَّد، ابن عبّاس،
ابن عمر، جابربن سَمُره سَوائی، ابوالأسود دؤلی و گروهی دیگر، امّا کسانی که از وی روایت نقل میکنند، عبارتاند از: «یحییبن عقیل، سلیمان تَیمی، عبداللّهبن بُرَیده، قتاده، عکرمه، عطاء خراسانی، رَکینبن ربیع، عمربن عطاءَبن ابوالخوار، عبداللّهبن کلیب رَوسی، ازرقبن قیس، اسحاقبن سوید و جز اینها، ابن سعد درباره یحییبن یعمر میگوید:(1)«او مورد وثوق بوده است».
دوم ابوقَموص، زیدبن علی عبدی بصری خراسانی(2)ابی حجر
عسقلانی درباره او میگوید:(3)«او، از این اشخاص روایت میکند: طلحبن عبیداللّه و ابن عباس، طلحهبن عمرو بصری و قیسبن نعمان امّا این افراد از او روایت نقل میکنند: عوفبن ابی جمیله عبدی مصری، حفصبن خالد و قتاده».
ابن سعد میگوید:(4)«او، حدیث کم نقل کرده است». و مورد اعتماد بوده است.(5)
سوم، عبداللّهبن بُرَیدهبن حصیب اسلمی مروزی، درگذشته به سال یکصدوپانزده است.(6)ابنحجر دربارهاش میگوید:(7)«او از این افراد
1) طبقات ابن سعد، ج7، ص368.
2) شرح حالش، طبقات ابن سعد، ج7، ص336؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج1، ص831؛ التّاریخ الکبیر، 2: 1،403، الجرح والتعدیل، 1: 2، ص568؛ تهذیب التّهذیب، ج3، ص420؛ تقریب التهذیب، ج1، ص276.
3) تهذیب التهذیب، ج 3، ص 420.
4) طبقات ابن سعد، ج7، ص236.
5) تهذیب التهذیب، ج3، ص421.
6) زندگینامهاش طبقات ابن سعد، ج7، ص221؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج1، ص831؛ التّاریخ الکبیر، 3:1، ص51؛ الجرح والتعدیل، 2:2 ص13؛ میزان الاعتدال، ج2، ص396؛ تهذیب التّهذیب، ج5، ص157؛ تقریب التهذیب، ج1، ص403؛ شذرات الذهب، ج1، ص151.
7) تهذیب التّهذیب، ج5، ص157.
روایت نقل کرده است: از پدرش، و ابن عباس، ابن عمر، عبداللّهبن عمرو، ابن مسعود، عبداللّه مغفّل، ابوموسی اشعری، ابوهریره، عایشه، سَمُرهبن جندب، عمرانبن حصین، معاویه، مغیرهبن شعبه، دغفلبن حنظله نسّابه، بشیربن کعب، حمیدبن عبدالرّحمان حمیری، ابوالاسود دوئلی، حنظلهبن علی اسلمی، ابن المُسَیِّب، یحییبن یعمر، و گروهی دیگر» و از او این گروه روایت میکنند: «بشیربن مهاجر، سهلبن بشیر، ثواببن عتبه، حُجَیربن عبداللّه، حسینبن ذکوان، حسینبن واقد مروزی، داودبن ابوالفرات و فرزندانش: سهل و صخر، سعید جریری، سعدبن عبیده، عبداللّهبن عطاء
مکّی، ابوطیبه: عبداللّهبن مسلم مروزی، ابومُنیب: عبیداللّهبن عبداللّه عَتَکِّی، عثمانبن غیاث، علیّبن سویدبن منجوف، قتاده، کَهمسبن حسن، مالکبن مِغْوَل، محارببن دثار، مطر وراق، ولیدبن ثعلبه، و جز اینها». ابوحاتم رازی گفته است: (عبداللّه بریده) مورد وثوق است».(1)
چهارم، سلیمانبن بُرَیدهبن حصیب اسلمی بصری مروزی، درگذشته سال 105 است.(2)ابنحجر عسقلانی میگوید:(3)«او از این اشخاص روایت کرده است: از پدرش، عمرانبن حصین، عایشه، یحییبن یعمر، همچنین اشخاص ذیل از او روایت کردهاند: علقمهبن مرثد، المحارببن دثار، عبداللّهبن عطاء، قاسمبن مخیمره، محمّدبن حجاره، غیلانبن جامع،
1) الجرح والتعدیل، 2:2: ص13، تهذیب التّهذیب، ج5، ص158.
2) شرح حالش، طبقات ابن سعد، ج7، ص221؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج، ص831؛ التّاریخ الکبیر، 2:2، ص5؛ الجرح والتعدیل، 2:1: ص1، 2؛ میزان الاعتدال، ج2، ص197؛ تهذیب التهذیب، ج4، ص174؛ تقریب التهذیب، ج1، ص321؛ شذرات الذهب، ج1، ص131.
3) تهذیب التهذیب، ج4، ص174.
ابوسنان: ضراربن مُرَّه، محمّدبن عبدالرّحمان، شیخ بقیّه و جز اینها». این شخص، پیش صاحبنظران حدیث از برادرش دقیقتر و بلند مقامتر بوده است. ابی سعد، میگوید:(1)«وکیع گفته است: دانشمندان میگویند: سلیمانبن بُرَیده، در نقل حدیث از دو برادر خود صحیحتر و مطمئنتر بوده است».
پنجم از آنها، ابومجلَز، لاحقبن حمید سدو سی بصری مروزی، درگذشته به سال 100 یا پس از آن بوده است.(2)ابنحجر عسقلانی
دربارهاش میگوید:(3)
«او از این افراد روایت کرده است: ابوموسی اشعری، حسنبن علی علیهالسلام، معاویه، عمرانبن حصین، سَمُرهبن جندب، ابن عبّاس، مغیرهبن شعبه، حفصه، ام سلمه، انس، جندببن عبداللّه، سلمهبن کهیل، قیسبن عباده و جز اینها، و به طور مرسل از عمربن خطاب و حذیفه نیز نقل کرده است.
امّا کسانی که از ابومجلز روایت کردهاند، این گروهاند. «قتاده انسبن سیرین، ابوالتّیاح، سلیمان تیمی، عاصم احول، حبیببن شهید، ابوهاشم رُمانی، عمرانبن حُدَیر، ابومکین: نوحبن ربیعه، یزیدبن حیّان، برادر مقاتل، عمّارهبن ابی حفصه، ابوجریر: قاضی سیستان و جز اینها».
ابن سعد گفته است:(4)«(ابومجلز) موثّق بوده و او را احادیثی است».
1) طبقات ابن سعد، ج7، ص221، تهذیب التهذیب، ج4، ص174.
2) زندگینامهاش، طبقات ابن سعد، ج7، ص368، طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص131؛ التاریخ الکبیر، 4:2:258، الجرح والتعدیل، 4:2:124؛ حلیة الاولیاء، ج3، ص112؛تهذیب التّهذیب، ج11، ص171؛ تقریب التّهذیب، ج2، ص 469.
3) تهذیب التهذیب، مأخذ فوق.
4) طبقات ابن سعد، ج7، ص368، تهذیب التهذیب، ج11، ص172.
طبقه دوم از تابعین محدّث در خراسان 9 نفر بودند:
از جمله آنها ضحّاکبن مزاحم هلالی کوفی بلخی، درگذشته به سال 105 است. (که شرح حالش در پیش گذشت). ابنحجر عسقلانی دربارهاش میگوید:(1)«(ضحّاک) از اشخاص زیر روایت کرده است: ابن عمر، ابن عباس، ابوهریره، ابوسعید، زیدبن ارقم، انسبن مالک (چون اینها از صحابه بودند، ابنحجر با جمله معترضه توجّه داده است که:) برخی گفتهاند شنیدن روایت او از صحابه ثابت نشده است.
از گروه زیر نیز روایت نقل کرده است: اسودبن یزید نخعی، عبدالرّحمانبن عوسجه، عطاء، ابوالاحوص جُشَمی و نزالبن سبره. افرادی که نامشان میآید از او روایت نقل کردهاند: جُویبربن سعید، حسنبن یحیی بصری، حکیمبن دیلم، سلمهبن نُبَیطبن شریط، ابوعیسی سلیمانبن کیسان، عبدالرّحمانبن عوسجه، عبدالعزیزبن ابی روّاد،
ابورَوق: عطیّهبن حارث همدانی، اسماعیلبن ابی خالد، علیّبن حکم بُنانی، عمارهبن ابی حفصه، کثیربن سلیم، نهشل بن سعید، ابوجناب یحییبن ابی حَیّه کلبی، مقاتلبن حیّان نَبَطی، واصل: مولی ابوعیینه، ابومصلح: نصربن مشارس و گروهی دیگر». ابوحاتم رازی در این باره میگوید:(2)«او موثّق و امین بوده است».
دیگری یزیدبن ابی سعید نحوی(3)ازدی مروزی است که در سال 131
1) تهذیب التهذیب، ج4، ص453.
2) الجرح والتّعدیل، 2:1، ص458.
3) ابوبکربن ابی داود گوید: نحو، فامیلی است از قبیله ازد، به نام بنی نَحو: نحوزادگان هیچ کس از این فامیل روایت نکرده است بجز دو مرد، یکی همین یزید است و دیگر، کسی است که به او نیز نحوی گویند، امّا به معنای نحو عربی. (رجوع کنید به کتاب تهذیب التهذیب، ج11، ص332.
به دست ابومسلم خراسانی کشته شد.(1)زیرا وی را امر به معروف میکرد. ابنحجر عسقلانی درباره او گفته است:(2)«او از عکرمه، مجاهد، سلیمان و عبداللّه: دو فرزند بُرَیده، روایت نقل میکند و این گروه از او روایت میکنند: حسینبن واقد، ابوعصمت، یسار معلّم عبداللّهبن سعد دشتکی، حسنبن رشید عنبری، محمّدبن یسار، و ابوحمزه سکری که همه اینها اهل مَرو بودند». ابن سعد میگوید(3)«او احادیث فراوانی دارد». و ابوحاتم رازی میگوید:(4)«او صالح الحدیث» بود.(5)
سوم مقاتلبن حیان نَبَطی بلخی، درگذشته سال 105 یا پیش از آن بوده
است.(6)ابنحجر دربارهاش میگوید:(7)«او از گروهی روایت کرده که آنها عبارتاند از: عمّهاش عمره، سعیدبن مسیّب، ابوبُردهبن ابوموسی، عکرمه، سالمبن عبداللّه بن عمر، شهربن حوشب، قتاده، مسلمبن هَیصَم، ضحّاکبن مزاحم، عمربن عبدالعزیز، و کسانی دیگر. کسانی که از او روایت میکنند عبارتند از: برادرش مصعببن حیّان، علقمهبن مرثد، شبیببن عبدالملک تیمی، عبداللّهبن مبارک، بکربن معروف، ابراهیمبن ادهم، خالدبن زیاد ترمذی، حجّاجبن حسّان قیسی، ابوعصمت نوحبن ابی مریم، هارون ابوعمر، عیسیبن موسی غنجار (بخاری و عبدالرّحمان
1) شرح حالش: طبقات ابن سعد، ج7، ص368، طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص832؛ التاریخ الکبیر، 4:2:339، الجرح والتعدیل، 4: 2: 270، تهذیب التهذیب، ج11، ص332؛ تقریب التهذیب، ج2، ص365.
2) تهذیب التّهذیب، ج11، ص332.
3) طبقات ابن سعد، ج7، ص368.
4) الجرح والتعدیل، 4:2: ص270، تهذیب التّهذیب، ج11، ص332.
5) از الفاظ مدح و توثیق راوی است.
6) منابع زندگینامهاش در قسمت سوم از فصل دوم گذشت.
7) تهذیب التهذیب، ج10، ص278.
محمد محاربی و گروهی دیگر»(1). او مورد اطمینان بوده است.(2)
چهارم از تابعین محدّث در خراسان، محمّدبن زید علیّبن عبدی بصری، مروزی بوده است.(3)ابنحجر عسقلانی گوید:(4)«او از این گروه روایت کرده است: سعیدبن مسیّب، سعیدبن جبیر، ابراهیم نخعی، ابوالأعین عبدی و ابوشریح. امّا کسانی که از او روایت کردهاند عبارتند از: «اعمش، مقاتلبن حیّان، معمّر، داودبن ابی الفُرات، علیبن حکم بُنانی، محمّدبن عون خراسانی، و علیبن ثابت انصاری، ابوحاتم رازی(5)او را
«صالح الحدیث» میداند.
پنجم، یعقوببن قَعقاع ازدی بصری مروزی میباشد.(6)ابنحجر میگوید:(7)«او از حسن بصری، عطاء، قتاده، ربیعبن انس، مطرورّاق روایت نقل کرده است. ولی ثوری و ابن المبارک، از او روایت میکنند». او، شخصی مورد وثوق بود.(8)
ششم، ربیعبن انسبکری، بصری، مروزی، درگذشته به سال 139 بوده است.(9)ابنحجر عسقلانی میگوید:(10)«او از این افراد، روایت نقل
1) راجع به این گروه رجوع کنید به الجرح والتعدیل، 4: 2: ص4-353.
2) الجرح والتعدیل، 4:2: 354، تهذیب التهذیب، ج10، ص278.
3) شرح حالش: طبقات خلیفة بن خیّاط، 2:832؛ التّاریخ الکبیر، 1:1:84؛ الجرح و التّعدیل، ج1، ص256؛ تهذیب التّهذیب، ج9، ص173؛ تقریب التّهذیب، ج2، ص162.
4) تهذیب التهذیب، ج9، ص173.
5) الجرح و التعدیل، 3:2: 356؛ تهذیب التهذیب، ج9، ص173.
6) شرح حالش در طبقات ابن سعد، ج7، ص370، طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص832؛ التاریخ الکبیر، 4:2: 399؛ الجرح والتعدیل، 4، 2: 213؛ تهذیب التهذیب، ج11، ص393؛ تقریب التهذیب، ج2، ص376.
7) تهذیب التهذیب، ج11، ص393.
8) الجرح والتعدیل، 4:2: ص213؛ تهذیب التهذیب، مأخذ فوق.
9) شرح حال وی در جزء چهارم از فصل دوم گذشت.
10) تهذیب التّهذیب، ج3، ص238.
کرده: انسبن مالک، ابوالعالیه، حسن بصری، صفوانبن محزر و دو پدر بزرگش: زید و زیاد، و از امّ سلمه به طور مرسل، روایت نقل کرده و کسانی که از او روایت میکنند عبارتاند از: ابوجعفر رازی، اعمش، سلیمان تیمی، سلیمانبن عامر بُرزی مروزی، عیسیبن عبید کندی، مقاتلبن حیّان، ابن المبارک، و جز اینها» ابوحاتم رازی او را «صدوق» بسیار راستگو خوانده است.(1)
هفتم: ابراهیمبن میمون، صائغ، مروزی، که در سال 131 به دست ابومسلم خراسانی به قتل رسید.(2)زیرا او را پند میداد و با او به درشتی سخن میگفت: ابنحجر عسقلانی میگوید:(3)«او، از این گروه روایت نقل میکند: عطاءبن ابی رباح، ابواسحاق سبیعی، ابوزهر: محمّدبن مسلم
اسدی مکی (نافع غلام ابن عمر) و جز اینها کسانی که از ابراهیم روایت میکنند، عبارتاند از: داود بن ابوالفرات، حسّان بن ابراهیم کرمانی، ابوحمزه سکری، و جز اینها»(4)او موثق بوده است و بر ظاهر حدیث او عیبی نیست(5).
1) الجرح والتعدیل، 1:2:454؛ تهذیب التهذیب، ج3، ص239.
2) شرح حالش در طبقات ابن سعد، ج7، ص370؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص833؛ التاریخ الکبیر 1:1:325؛ الجرح والتعدیل 1:1:134؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص172؛ تقریب التهذیب، ج1، ص44.
3) تهذیب التهذیب، ج1، ص172.
4) راجع به این گروه بنگرید به: الجرح والتّعدیل، 1:1:135.
5) الجرح والتعدیل، 1:1:135، تهذیب التّهذیب، ج1، ص173.
6) طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص833.
7) زندگینامهاش: طبقات ابن سعد، ج7، ص370، الجرح والتعدیل، 3:2:216، و بنگرید، شرح حال محمد بن ثابت العبدی البصری را در کتاب: التاریخ الکبیر، 1:1:50؛ الجرح والتعدیل، 3:2:216؛ تهذیب التّهذیب، ج9، ص85؛ تقریب التهذیب، ج2، ص149.
میگوید:(1)«او از ابوالمتوکّل: علیّبن داود ناجی بصری روایت میکند، و عبداللّه مبارک و جز او از وی نقل روایت میکنند». ابوحاتم رازی میگوید:(2)«بر ظاهر حدیث او عیبی نیست».
نهمین محدّث از طبقات تابعین در خراسان، غالببن سلیمان(3)عَتَکی
جهضمی، بصری خراسانی بوده است.(4)ابنحجر عسقلانی میگوید:(5)«جماعتی که از آنها روایت نقل میکنند عبارتاند از: کثیربن زیاد بُرسانی ازدی بصری بلخی، ابراهیمبن ابیحُرّه نصیبی مکّی، ضحّاکبن مزاحم، یحییبن عُقَیل بصری مروزی. امّا گروهی که از او روایت میکنند عبارتاند از: جریربن حزم ازدی بصری و پسرش وهببن جریر، حمادبن
زید ازدی بصری، عبدالوارثبن سعیدبن ذکوان تمیمی بصری، سلیمانبن حرب اَزدی بصری و جز اینها(6)ابوحاتم رازی میگوید:(7)«او مورد وثوق
بوده».
طبقه سوم از تابعین محدّث در خراسان شامل یازده نفر میشوند. که
1) طبقات ابن سعد، ج7، ص370، الجرح والتعدیل، 3: 2: ص216.
2) الجرح والتعدیل، 3:2: ص217.
3) طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص833؛ «غالب بن عبداللّه لیثی» و او از صحابی بوده است نه از تابعین (بنگرید به زندگینامهاش در: التاریخ الکبیر، 4:1:98؛ الجرح والتّعدیل، 3: 2: ص47؛ الاستیعاب، ص1254؛ اسدالغابه، ج4، ص 168، الاصابه، ج3، ص183)، شاید درست این باشد. «غالب بن سلیمان العتکی الجهضمی».
4) زندگینامهاش در التاریخ الکبیر، 4:1:101، الجرح والتعدیل، 3:2:48، تهذیب التّهذیب، ج8، ص243؛ تقریب التهذیب، ج2، ص104.
5) تهذیب التهذیب، مأخذ بالا.
6) درباره اینها رجوع کنید به: الجرح والتّعدیل، 3:2، مأخذ بالا.
7) الجرح والتعدیل، مأخذ بالا، تهذیب التّهذیب، در مأخذ بالا.
یکی از آنها، عُبَیدبن سلیمان باهلی کوفی مروزی بوده است.(1)ابوحاتم رازی گفته است:(2)«این شخص از ضحّاکبن مزاحم روایت میکند و کسانی که از او روایت میکنند عبارتاند از: «ابوتُمَیله: یحیی، پسر واضح انصاری مروزی، زیدبن حُباب عُکلی خراسانی کوفی، ابومعاذ، فضلبن خالد نحوی مروزی، ابوحاتم رازی گوید:(3)«اشکالی در او نیست» و نیز گفته است:(4)«عبیدبن سلیمان نزد من محبوبتر از جویبر است». یحییبن معین گفته است.(5)«جویبر نزد من محبوبتر از عبیدبن سلیمان است».
دوم از آنها، ابوالمنیب عیسیبن عُبیدِ کِندی مروزی بوده است.(6)ابنحجر عسقلانی گوید:(7)«وی از این افراد روایت نقل میکند: دو عمویش معبد و عمرو، پسران مالک، عبداللّهبن بُرَیده، عُبیداللّه (غلامِ عمربن مسلم)، غیلانبن عبداللّه العامری، ربیعبن اَنس، ابومجلز، یحییبن سعید انصاری، و جز اینها.
آنها که از وی روایت میکنند عبارتاند از: عبدالعزیزبن ابوزمه مَروزی، فضلبن موسی سینانی مروزی، عیسیبن موسی غُنجار، ابوتُمیله، علاءبن عمران، عبداللّهبن عثمان مروزی، نعیمبن حمّاد مروزی و
1) منابع زندگینامهاش در جزء سوم از فصل دوم گذشت.
2) الجرح والتعدیل، 2:2: 408، تهذیب التّهذیب، ج7، ص67.
3) الجرح والتعدیل، 2:2: 408.
4) الجرح والتعدیل، 1:1:541، ونیز تهذیب بالتهذیب، ج2، ص123.
5) تهذیب التهذیب، ج7، ص67.
6) درباره شرح حالش بنگرید: طبقات ابن سعد، ج7، ص369؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص834؛ التّاریخ الکبیر، 3:2: 400، الجرح والتعدیل، 3: 1: ص282؛ تهذیب التهذیب، ج8، ص220؛ تقریب التهذیب، ج2، ص99.
7) تهذیب التهذیب، ج 8، ص 369.
گروهی غیر از اینها». ابن سعد گوید:(1)«او را احادیث فراوانی است». ابوزرعه نیز گفته است.(2)«در ظاهر ایرادی بر او نیست».
سوم از آنها حسینبن واقد (غلامِ عبداللّهبن عامر مَروزی) درگذشته به سال 157 یا پس از آن، است..(3)ابن حجر، میگوید:(4)«کسانی که از آنها روایت میکنند عبارتاند از: عبداللّهبن بریده، ثابت بنانی، ثمامهبن عبداللّه پسر اَنَس، ابواسحاق سبیعی، ابوزبیر: محمدبن مسلم اسدی مکّی، عمروبن دینار، ابوغالب دوست ابوامامه، ایّوب سختیانی، ایّوببن خَوط و جز اینها. و کسانی که از او روایت کردهاند، عبارتاند از: اعمش، در حالی که اعمش از او بزرگتر بوده است و نیز فضلبن موسی سینانی و دو فرزندش: علی و علاء دو فرزند حسین و علیّبن حسنبن شقیق و ابوتُمَیله، وزیدبن حباب خراسانی کوفی و عبداللّهبن مبارک و جز اینها». ابن سعد میگوید:(5)«او حسن الحدیث است».(6)
چهارم، صالحبن ابی جُبیر، (غلام حکمبن عمرو غفاری مروزی)(7).
1) طبقات ابن سعد، ج7، ص220.
2) الجرح والتّعدیل، 3:1: 382؛ تهذیب التهذیب، مأخذ فوق.
3) زندگینامهاش: طبقات ابن سعد، ج7، ص371؛ طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص834؛ التّاریخ الکبیر، 1:2:389؛ الجرح والتعدیل، 1:2:66، تهذیب التهذیب، ج2، ص373، تقریب التهذیب، ج1، ص180.
4) تهذیب التهذیب، در همان جا
5) طبقات ابن سعد، ج7، ص371؛ الجرح و التعدیل، 1:2: ص66، تهذیب التّهذیب، ج2، ص374.
6) این کلمه از الفاظ مدح و توثیق راوی است.
7) شرح حالش بنگرید: طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص834؛ التاریخ الکبیر، 2:2:275، الجرح والتعدیل 2:1:397؛ تهذیب التهذیب، ج4، ص348؛ تقریب التهذیب، ج1، ص358.
ابن حجر میگوید:(1)«او از پدرش روایت میکند و فضلبن موسی سینانی و ابوتمیله، یحییبن واضح از او نقل روایت میکنند.» صالح، مردی مورد وثوق بوده است.(2)
پنجم ابومنیب، عبداللّهبن عبداللّه هروی مروزی،(3)ابنحجر عسقلانی
گفته است:(4)«وی از این اشخاص روایت نقل کرده است: عبداللّهبن بریده، عکرمه، سعیدبن جبیر، عمربن عبدالعزیز و جز اینها، و این گروه از او روایت کردهاند: زیدبن حباب، عبدالعزیزبن ابی رزمه، فضلبن موسی، ابوتمیله، علیّبن حسنبن شقیق، عبدان، که عبارت است از عبداللّهبن عثمان عتکی مروزی، و جز اینها». ابوحاتم رازی گوید:(5)«او صالح الحدیث بوده است».(6)
ششم عبدالمؤمنبن خالد حنفی مروزی است.(7)ابنحجر عسقلانی میگوید:(8)«او از این افراد نقل روایت میکند: حسن بصری، ابن بریده، صلتبن إیاس حنفی، عکرمه، نجدهبن نفیع حنفی، یحییبن عقیل خزاعی بصری مروزی و جز اینها. و کسانی که از او نقل روایت میکنند این افراداند: ابوتمیله یحییبن واضح، زیدبن حباب خراسانی کوفی،
1) تهذیب التهذیب، ج4، ص384.
2) مأخذ قبلی.
3) درباره شرح حالش رک: طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص834؛ التّاریخ الکبیر، ج3: 388؛ الجرح و التّعدیل، 2:2:322؛ تهذیب التهذیب، ج7، ص26؛ تقریب التهذیب، ج1، ص535.
4) تهذیب التّهذیب، ج7، ص26.
5) الجرح و التّعدیل، 2:2، ص322؛ تهذیب التّهذیب، ج7، ص27.
6) از کلمات مدح و توثیق راوی است.
7) شرح حالش بنگرید در طبقات خلیفة بن خیّاط، ج2، ص834؛ التاریخ الکبیر، 3:2:117؛ الجرح التّعدیل، 3:1:66؛ تهذیب التّهذیب، ج6،ص432؛ تقریب التهذیب، ج1، ص525.
8) تهذیب التهذیب، ج6، ص433.
فضلبن موسی سنانی مروزی، محمّدبن فضلبن عطیّه کوفی بخاری، حاتم بن
یوسف حلاّب، نعیم بن حمّاد خزاعی مروزی و دیگران». ابوحاتم رازی درباره عبدالمؤمن میگوید:(1)«اشکالی در او نیست».
هفتم عبدالرّحمانبن ثابتبن ثوبان عنسی بلخی شامی درگذشته به سال 165(2)میباشد ابنحجر عسقلانی میگوید:(3)«او از این افراد روایت نقل کرده است: پدرش، و عبدهبن ابولبانه کوفی دمشقی، حسّانبن عطیّه محاربی دمشقی، حسنبن ابجر، علاءبن عبدالرّحمان حرقی جهنی مدنی، ابوزبیر محمّدبن مسلم مکّی، زهری، عبداللّهبن فضل هاشمی مدنی، عطاءبن ابی ریاح، عطاءبن قرّه سلولی دمشقی، عمروبن دینار و گروهی دیگر. و کسانی که از او روایت نقل میکنند عبارتاند از: ولیدبن مسلم دمشقی، زیدبن حباب خراسانی کوفی، بقیّهبن ولید کلاعی حمصی، علیبن ثابت جزری، ابونظر سالمبن ابوامیّه مدنی، عثمانبن سعید حمصی، ابوخلید عتبهبن حمّاد دمشقی، ابوعامر عقدی بصری، زیدبن یحییبن عبید خزاعی دمشقی، ابومغیره خولانی حمصی، محمّدبن یوسف فریابی، علیبن عیّاش ألهانی حمصی، علیبن جعد جوهری بغدادی و دیگران». یحییبن معین میگوید:(4)«او در نقل حدیث شایسته بوده». ابوحاتم رازی گوید:(5)«او ثقه بوده است» «عقاید به قدریه، اندکی در او تأثیر گذاشته و در آخر عمر، عقلش متغیر شده، ولی در
1) الجرح و التعدیل، 3:1:66؛ تهذیب التهذیب، ج6، ص433.
2) شرح حالش: طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص835؛ التاریخ الکبیر، 3:1: 265؛ الجرح و التعدیل، 2:2:219؛ تهذیب التّهذیب، ج6، ص105؛ تقریب التهذیب، ج1، ص474؛ شرح حال پدرش؛ تهذیب التهذیب، 2:4.
3) تهذیب التهذیب، ج6، ص150.
4) الجرح و التّعدیل، 2:2:219.
5) الجرح و التّعدیل، 2:2:219.
حدیث، راست گفتار بوده است».(1)
هشتم: نصربن مشارس خراسانی،(2)ابنحجر عسقلانی (3)گوید: «او از
ضحّاکبن مزاحم روایت کرده و با او مصاحبت داشته است. این افراد از او روایت نقل کردهاند: وکیع، عمربن هارون بلخی، یساربن قیراط، خالدبن سلیمان، نضربن شمیل مازنی مروزی». او فردی مورد وثوق بوده است.(4)
نهم: حسنبن یحیی بصری مروزی،(5)ابن ابی حاتم رازی گوید:(6)«او از این افراد روایت کرده است: ضحّاکبن مزاحم، عکرمه (غلام ابن عباس) کثیربن زیاد برسانی ازدی بصری بلخی و ابن المبارک از او روایت نقل میکند». یحییبن معین (7)میگوید: «حسنبن یحیی، ثقه بوده است».
دهم: خارجهبن مصعب ضبعی سرخسی، درگذشته به سال 168،(8)میباشد. ابنحجر میگوید:(9)«او، از این افراد روایت کرده است: زید فرزند اسلم عدوی مدنی، سهلبن ابوصالح،(10)ابوحازم سلمهبن دینار مدنی، بکیربن اشبح مدنی، خالد حذّاء، شریک بن عبداللّهبن
1) تهذیب التهذیب، ج6، ص151.
2) مأخذ شرح حال وی در بخش سوم از فصل یاد شده است .
3) تهذیب التهذیب، ج12، ص238.
4) تهذیب التهذیب، ج12، ص238.
5) منابع شرح حال وی در قسم سوم از فصل دوم گذشت.
6) الجرح والتعدیل، 1:2:43؛ تهذیب التهذیب، ج2، ص325.
7) تهذیب التهذیب، ج2، ص326.
8) منابع شرح حالش در قسم چهارم از فصل اوّل گذشت.
9) تهذیب التهذیب، ج3، ص76.
10) در منابع متداول، شرح حالش را نیافتم و نیز در شرح حال کسانی که به نام «سهل بن صالح» نامیده شده، کسی را نیافتم که از خارجه روایت کند به تهذیب التهذیب، ج4، ص4-253 بنگرید. شاید مقصود سهل بن صالح بغدادی بوده او از سوی حجّاج، حاکم میسان شهرستانی است میان بصره و واسط) فرهنگ نفیسی. بوده؛ و معاویة بن صالح، صاحب ابن معین از او روایت شنیده (بنگرید: تهذیب التهذیب، ج4، ص254؛
ابونمرمدنی ، عاصم احول بصری، عمر وبن دینار بصری: قهرمان آل زبیر، مالکبن انس
مدنی، ابوحنیفه: نعمانبن ثابت تیمی کوفی، یونسبن یزید أیلی، یونسبن عبیدبن دینار عبدی بصری و دیگران. کسانی که از خارجه روایت کردهاند عبارتاند از: ثوری سفیانبن سعید کوفی که این شخص پیش از استادش از دنیا رفت. همچنین ابوداود طیالسی بصری، علیبن حسنبن شقیق مروزی، زیدبن حباب عُکلی خراسانی کوفی، شبابهبن سوّار خراسانی مدائنی، عبدالرّحمانبن مهدی عنبری بصری، ابوبدر: شجاعبن ولید سکونی کوفی، وکیع بن جرّاح رؤاسی کوفی، یحییبن یحیی نیشابوری، نعیمبن حماد خزاعی مروزی و جز اینها». ابن سعد میگوید:(1)«مردم از نقل حدیث او پرهیز و حدیثش را ترک کردهاند». بخاری گفته است:(2)«او در نقل حدیث از غیاثبن ابراهیم راه تدلیس میپیمود و حدیث صحیح او را از غیر آن فرق نمیگذاشت». ابوحاتم رازی گوید:(3)«حدیثش مورد
تردید است و قوی نیست و سخن او را مینویسند ولی به آن، استدلال نمیکنند... البته دروغ هم نیست». یحییبن یحیی میگوید:(4)«سخن خارجه نزد ما، از استقامت برخوردار است و جز احادیثی را که از
سوی غیاثبن ابراهیم جعل میکرده بقیّهاش قابل انکار نیست، چرا که ما احادیث ساختگی او را میشناسیم بنابراین متعرض آنها نمیشویم». علت این که مردم از سخنان او پرهیز میکنند این است که او از طایفه مرجئه بوده و عقیده به ارجاء داشته و نیز این که از
اصحاب رأی بوده است.(1)
یازدهم: ابراهیمبن طهمان هروی نیشابوری بغدادی و سپس مکّی، درگذشته به سال یکصد و شصت و سه یا پس از آن است،(2)خطیب
بغدادی میگوید: «ابراهیم گروهی از تابعان را ملاقات و از آنها اخذ حدیث کرده، از قبیل عبداللّهبن دینار، (غلام ابن عمر) ابوزبیر: محمّدبن مسلم قرشی، عمروبن دینار بصری، ابوحازم اعرج مدنی، ابواسحاق سبیعی همدانی کوفی، یحییبن سعید انصاری مدنی، سماکبن حرب ذهلی بکری کوفی، محمدبن زید قرشی مدنی، ثابت بنانی بصری، موسیبن عقبه مدنی، و گروه بسیاری پس از اینها کسانی که از او روایت نقل کردهاند از این قراراند: صفوانبن سلیم مدنی، ابوحنیفه: نعمانبن ثابت کوفی، عبداللّهبن مبارک مروزی، سفیانبن عیینه کوفی و سپس مکّی، خالدبن نزار غسّانی أیلی، وکیعبن جراح رؤاسی کوفی، ابومعاویه: ضریر کوفی، عبدالرّحمانبن مهدی عنبری بصری، ابوعامر عقدی بصری، محمّدبن سابق تمیمی کوفی، یحییبن ابوبکیر اسدی قیسی کوفی کرمانی سپس بغدادی و جز اینها».(3)
یحییبن اکثم گفته است:(4)«ابراهیمبن طهمان از با فضلیتترین و
1) تهذیب التهذیب، ج3، ص77.
2) درباره شرح حالش بنگرید: طبقات خلیفة بن خیاط، ج2، ص835؛ التاریخ الکبیر، 1:1:294؛ الجرح والتعدیل، 1:1: ص107؛ تاریخ بغداد، ج6، ص105؛ الکامل فی التاریخ، ج6، ص62؛ میزان الإعتدال، ج1، ص38؛ البدایة و النّهایه فی التّاریخ، ج1، ص148؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص129؛ تقریب التهذیب، ج1، ص36؛ شذرات الذهب، ج1،ص257.
3) تاریخ بغداد، ج6، ص105؛ شبیه آن مطلبی است که در تهذیب التّهذیب، ج1، ص129، آمده است.
4) تاریخ بغداد، ج6، ص106؛ تهذیب التهذیب، ج1، ص129.
مطمئنترین محدّثان خراسان و عراق و حجاز و از جنبه علمی با ارزشترین آنها بوده است». اسحاقبن راهویه، میگوید:(1)«او، صحیح الحدیث، حسن الروّایه، کثیر السّماع بود(2)و در خراسان کسی از او بیشتر حدیث نداشته
است». او از نخستین کسانی بوده که به ضبط حدیث در خراسان پرداخته است. احمدبن سیّاربن ایّوب مروزی گفته است:(3)«ابراهیم، با مردم همنشینی داشت (حدیث) بسیار نوشت و نوشتههایش را مرتّب ساخت و روایاتش مورد اتّهام واقع نشد»، شاگردانش نیز از او روایت نوشتهاند.(4)
کسانی که تاکنون نام بردیم مشهورترین محدّثان از تابعان در خراسان در دوره بنیامیّه بودند، امّا در کنار آنان محدّثان دیگری نیز به چشم میخورند که در روایت و ضبط نسبت به آنان و نیز از نظر منزلت و مقام از آنان پایینتر بودهاند که نام آنها در کتب طبقات از قبیل التاریخ الکبیر تألیف بخاری و الجرح و التّعدیل از ابنابیحاتم رازی و میزان الإعتدال از ذهبی و لسان المیزان و تهذیب التهذیب و تقریب التّهذیب، تألیف ابنحجر عسقلانی پراکنده است.
1) تهذیب التهذیب، ج1، ص129؛ شذرات الذّهب، 1: ص257.
2) چنان که قبلاً بیان شد اینها الفاظ مدح و توثیقاند و کثیر السّماع یعنی بسیاری از روایات را به لفظ سمعت....: از فلانی شنیدم، نقل میکند، طریقه سماع از زبان استاد، نزد جمهور محدّثان بالاترین روش است که مرتبه بعد از آن، حدّثنی و حدّثنا و بعد از آن، اخبرنی و اخبرنا و سپس، انبأنا و نبّأنا و... میباشد، درایه شهید ثانی.
3) تاریخ بغداد، ج6، ص107.
4) تاریخ بغداد، ج6، ص107.
در زمان صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله فقه، برعلم دین و شناختن حلال و حرام و قدرت و توانایی بر فتوا و قضای داوری اطلاق میشد و در زمان تابعان نیز همین معانی را در برمیگرفت.(1)
صحابهای که به منظور جنگ یا فرمانروایی به خراسان اعزام میشدند، نسبت به آیات احکام و سخنان رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و روش آن حضرت و نیز درباره جنگهای خلفای راشدین و سیره آنان، آگاه بودند و راههای پیروزی و روش مدیریت را که بویژه از مشارکت در فتح بصره و کوفه به دست آورده بودند، خوب میدانستند و در بسیاری از مشکلات که هنگام فتح خراسان یا پس از آن بر ایشان به وجود آمد به فصل خصومت و رفع نزاع پرداختند، امور مالی از قبیل خراج و جزیه را نظم
1) فصل فقه فجر الإسلام، ص228؛ ضحی الأسلام، ج2، ص151.
دادند و پایههای داد و ستد عرب با اهالی خراسان و ارتباطات برخی از آنها را با برخی، بنا
نهادند، چنان که در نوشتههای مربوط به جنگ و صلحنامههایی که میان دو گروه نوشته شده، اطّلاعات دقیقی راجع به این امور به چشم میخورد.(1)
شاید، حکمبن عمرو غفاری بصری مروزی، درگذشته به سال 50(2)مشهورترین فقیه از صحابهای باشد که در آغاز دولت اموی ولایت حکومت خراسان را، بر عهده داشت. او در حکومت از کتاب و سنّت پیروی میکرد و در قضا و داوری از آن دو خارج نمیشد و آیا هیچ دلیلی بر این مطلب روشنتر از این میشود که طلا و نقره غنایم جنگی را برای معاویهبن ابیسفیان نفرستاد و لشکریان اسلامی را از حقی که در آن داشتند، محروم نکرد؟
ابن سعد روایت کرده است:(3)«زیادبن ابیه حکمبن عمرو را به خراسان فرستاد، آنها فتوحاتی انجام دادند و ثروتهای فراوانی به غنیمت گرفتند پس زیاد به حکم چنین نوشت: آگاه باش! فرمانروای مؤمنان (معاویه) به من نوشته است که طلا و نقرهها را برای او بفرستم، بنابراین پولها را میان مردم تقسیم مکن.
حکمبن عمرو در پاسخ زیاد نوشت: درود بر تو، تو از نامه امیر، برای من نوشتی، امّا من، کتاب خدا را پیش از کتاب امیر، یافتهام، به خداسوگند
1) مراجعه کنید به شروط صلح میان عرب و اهل خراسان، در تاریخ خلیفة بن خیّاط، 1: ص4-172؛ تاریخ طبری، ج4، ص316-293؛ الکامل فی التّاریخ، 3، ص7-123؛ و برخی صلحنامهها میان آنها در جمهرة رسائل العرب، ج1، ص9-298؛ مجموعة الوثائق السّیاسیه للعهد النبوی و الخلافة الرّاشده، ص3-331.
2) منابع شرح حال وی در بخش اوّل از فصل سوم ذکر شده است.
3) طبقات ابن سعد، ج7، ص28؛ الإستیعاب، 1: 357؛ اسد الغابه، ج2، ص36.
اگر تمام آسمانها و زمین به روی بندهای بسته و تاریک شوند و او تقوای الهی را پیشه کند، خداوند او را نجات میدهد درود بر تو، آنگاه رو به مردم کرد و گفت: بشتابید غنایم خودتان را تقسیم کنید.
به دنبال فقهای صحابه در خراسان، گروه زیادی از فقهای تابعین، جزء رجال حکومت بنیامیّه و کسانی که هر دو دولت: اموی و عبّاسی را درک کرده بودند، به میدان آمدند. اینها دو گروه بودند: گروه نخست، تمام همّت خود را در تعلیم، آموزش و رأی و فتوا منحصر ساختند و از مداخله در امور حکومتی و سیاسی خودداری کردند که از جمله آنها، ابومجلز، لاحقبن حمید سدوسی بصری مروزی (1)درگذشته به سال 100 یا پس از آن میباشد که فقیهی معتمد بود.(2)
دیگر ضحّاکبن مزاحم هلالی کوفی بلخی، درگذشته سال 105 میباشد که فقیهی بزرگ و شایسته ذکر بود.(3)
سوم: ابراهیمبن میمون صائغ مروزی،(4)مقتول در سال 131 است که فقیهی فاضل بود.(5)
چهارم، عطاءبن ابومسلم بلخی، سپس دمشقی،(6)درگذشته 135 که
فقیهی برجسته بود.(1)او میگفت: «به نظر من بهترین کارهایم نشر دانش است».(2)
پنجم: خارجة بن مصعب ضبعی سرخسی(3)درگذشته به سال 168
است. «او فقیهترین مردم خراسان و محبوبترین فرد در نزد آنها بود».(4)
گروه دوم از فقهای تابعین در خراسان کسانی بودند که آموزش علم و عمل را با کارهای دولتی جمع کردند و بیشتر آنان متصدی منصب قضا و داوری شدند که از جمله آنان یکی، سلیمانبن بریدهبن حصیب اسلمی بصری مروزی (5)درگذشته سال 105 است که قاضی مرو بود».(6)
دوم: عبداللّهبن بریدهبن حصیب اسلمی بصری مروزی(7)است که در سال 110 درگذشت و قاضی مرو بود.(8)
سوم: یحییبن یعمر عدوانی بصری مروزی (9)درگذشته به سال 129 یا پیش از آن میباشد. «وی دانشمندی امین بود و فقه و احکام از او روایت میشد».(10)و قاضی مرو بود،(11)بلکه گفته شده است: قاضی تمام خراسان
1) طبقات فقهاء، ص93.
2) تهذیب التهذیب، ج7، ص313.
3) منابع شرح حالش در بخش چهارم از فصل اول گذشت.
4) المعارف، ص468.
5) منابع شرح حالش در بخش سوم از فصل سوم گذشت.
6) تهذیب التهذیب، ج4، ص174.
7) منابع شرح حالش در بخش سوم از فصل سوم گذشت.
8) التاریخ الکبیر، 3:1:51؛ الجرح و التعدیل، 2:1:13؛ تهذیب التهذیب، ج5، ص157؛ تقریب التهذیب، 1:403؛ شذرات الذهب، ج1، ص151.
9) منابع شرح حالش در بخش سوم از فصل اول گذشت.
10) طبقات النحویین و اللغویین، ص27.
11) طبقات ابن سعد، ج7، ص368؛ التاریخ الکبیر، 4:2:312؛ تذکرة الحفاظ، ج1، ص75.
بود:(1)«در بیشتر شهرهای خراسان از قبیل نیشابور، مرو و هرات، قضاوت داشت»،(2)«و گروهی نماینده داشت».(3)ابوطیّب مروزی گوید:(4)«یحیی
بن یعمر را دیدم که در مرو، قضاوت میکرد و فراوان او را میدیدم که میان کوچه و بازار به داوری میپرداخت و گاهی همچنان که بر الاغش سوار بود و دو نفر به داوری میآمدند در همان حال میان آنها قضاوت میکرد». ابن سعد گوید:(5)«او با شاهد و سوگند داوری میکرد».
چهارم: محمدبن ثابتبن عمرو انصاری بصری مروزی،(6)درگذشته به
سال 147 یا پس از آن که قاضی مرو بود.(7)
پنجم: حسینبن واقد،(8)(غلام عبداللّهبن عامر مروزی) درگذشته به سال 157 یا پس از آن میباشد که قاضی مرو بود.(9)
ششم: محمّد نخعی(10)که ابن سعد گوید:(11)«متصدی کار قضا در مرو
1) معجم الأدباء، ج7، ص297؛ وفیات الاعیان، ج6، ص174؛ نورالقبس، ص22.
2) بغیة الوعاة، ص417؛ تهذیب التهذیب، ج11، ص306.
3) تذکرهالحفّاظ، ج1، ص75؛ تهذیب التهذیب، ج11،ص 306.
4) طبقات ابن سعد، ج7، ص368؛ تهذیب التهذیب، ج11، ص305؛ النجوم الزاهره، ج1، ص217.
5) طبقات ابن سعد، ج7، ص368.
6) بنگرید به شرح حالش در التاریخ الکبیر، 1:1:50؛ الجرح و التعدیل، 3:2:ص216؛ و شرح حال برادرش: عزرة بن ثابت انصاری در تهذیب التهذیب، ج7،ص192؛ که در این باره مفید است.
7) التاریخ الکبیر، 1:1:50؛ الجرح والتعدیل، 3:2:ص216.
8) منابع شرح حالش در بخش سوم از فصل سوم است.
9) التاریخ الکبیر، 1:2: ص389؛ الجرح والتعدیل،1:2،ص66؛ تهذیب التهذیب، ج2، ص373؛ تقریب التهذیب، ج1، ص180.
10) ممکن است او محمّد بن عبدالرحمان بن یزید نخعی کوفی باشد (بنگریدبه شرح حالش در طبقات ابن سعد، ،ج6، ص298؛ التاریخ الکبیر،1:1:153؛ الجرح و التعدیل، 3:2: 121؛ تهذیب التهذیب، ج9، ص308؛ تقریب التهذیب، ج2، ص185.)
11) طبقات ابن سعد، ج7، ص368.
بود».
هفتم: محمّدبن زیدبن علیّ عبدی بصری مروزی،(1)قاضی مرو بود.(2)
هشتم: یعقوببن قعقاع ازدی بصری مروزی،(3)او نیز قاضی مرو بود.(4)
نهم: عبدالمؤمنبن خالد عبدی مروزی،(5)او هم قضاوت مرو را به عهده داشت.(6)
دهم: عبداللّهبن حسین بصری خراسانی،(7)او قاضی سیستان (8)و قایل به قیاس بود.(9)
با این که این فقها بزرگترین فقهای خراسان در عهد بنیامیّه بودند ملاحظه میکنید که در شرح حال آنان در منابعی که نسبت به فتاوای آنان
1) منابع شرح حالش در بخش سوم از فصل سوم گذشت.
2) التاریخ الکبیر،1:1:84؛ الجرح و التعدیل، 3:2:256؛ تهذیب التهذیب، ج9، ص173؛ تقریب التهذیب،ج2، ص162.
3) منابع شرح حالش در بخش سوم از فصل سوم گذشت.
4) طبقات ابن سعد، ج7، ص370؛ التاریخ الکبیر، 4:2:399؛ الجرح و التعدیل، 4:2:213؛ تهذیب التهذیب، ج11، ص393؛ تقریب التهذیب، ج2، ص376.
5) منابع شرح حالش در بخش سوم از فصل سوم گذشت.
6) الجرح و التعدیل، 3:1:66؛ تهذیب التهذیب، ج6، ص32؛ تقریب التهذیب،ج1، ص525.
7) بنگرید به شرح حالش در طبقات ابن سعد، ج7، ص369؛ التاریخ الکبیر، 3:1:ص72؛ الجرح و التعدیل، 2:2:ص34؛ تهذیب التهذیب، ج5، ص187؛ تقریب التهذیب، ج1، ص409.
8) طبقات ابن سعد، ج7، ص369؛ التاریخ الکبیر، 3:1:ص72؛ الجرح و التعدیل، 2:2:34؛ تهذیب التهذیب، ج5، ص187؛ تقریب التهذیب، ج1، ص409.
9) تهذیب التهذیب، ج5، ص188.
اعتماد کرده باشند و یا از چگونگی احکامی که از سوی آنها صادر شده، ذکری به میان نیامده است، مگر آنچه در شرح حال حکمبن عمرو غفاری بصری مروزی آمده که او در فتوا به قرآن استناد میکرد و همچنین درباره یحییبن یعمر عدوانی بصری مروزی که وی نیز در قضاوت از طریق قسم و شاهد، حکم میداد و درباره عبداللّهبن حسین ازدی بصری خراسانی آمده است که او هم در حکم، از قیاس استفاده میکرده است و به نظر میرسد که بیشتر ایشان اهل حدیث بودند نه اهل رأی به این دلیل در شرح حال آنها توجه به این نشده که آنها با احکام گذشته فقهای پیشین مخالف بودند، همان طور که به این نکته اشاره نشده است که آنان باید اندیشه خود را به کار میگرفتند و در مسائلی که به آنها عرضه میشد بخوبی اجتهاد میکردند.
در دوران بنی امیه، آموزشهای دینی در سرزمین خراسان از شکوفایی نیرومندی برخوردار بود. آغازگر برخی از این آموزشها که پایه اصلی آن را بنا نهادند، همان صحابهای بودند که در خراسان اقامت داشتند، امّا تابعانی که جانشین آنها شدند - همان کسانی که آن را گسترش دادند و بر عمق آن افزودند، گروهی پس از گروهی به تعلیم قرائت و تفسیر قرآن و نقل حدیث و آموزش احکام فقهی پرداختند و در میان آنها برخی دانشمندان برجسته بودند که نسبت به این تعلیمات شناخت دقیقی داشتند و با علمای بلاد دیگر برابری کردند و در هیچ فرعی از فروع از آنها عقب نبودند.
ضحّاکبن مزاحم هلالی کوفی بلخی و یحییبن یعمر عدوانی بصری مروزی بزرگترین قرّاء خراسان و درخشندهترین آنها در دوران بنی امیه بودند و شاگردان بسیاری، دانش قرائت را از این دو آموختند و در باب حروف قرآن نیز از این دو دانشمند، روایاتی وارد شده است و دانشمندان دیگر نیز قرائت این دو را نقل کرده و به تشریح صورتهای مختلف و توضیح مشکلات آنها پرداختهاند.
ضحّاک (علاوه بر علم قرائت) از معروفترین مفسّران و معتبرترین آنها در خراسان این دوران نیز بود، بلکه او اسوه تفسیر و منبع آن بود، از این رو میتوان گفت: وی نخستین کسی است که منتهای تلاش خود را در این باره انجام داد و به آموزش آن همّت گماشت. او فقط روایات صحیح را مورد بحث قرار میداد و به روایات ضعیف اعتنایی نداشت، از روایات اسرائیلی بکلّی دوری می کرد او از کسانی بود که تفسیر لغوی و ادبی قرآن را پایهگذاری و استوار ساختند. او در این باره پیرو عبداللّهبن عبّاس بود و تفسیرش را از سعیدبن جبیر اسدی کوفی اخذ کرد. تفسیر ضحّاک را شاگردان فراوانش در خراسان منتشر کردند واکثر آنهااصرار داشتند که فقط از تفسیر او روایت کنند و تفسیر او را با تفسیر دیگران نیامیزند، جز مقاتلبن سلیمان بلخی که با روش استاد و ویژگیهای وی از تحقیق و احتیاط مخالفت کرد، از این رو به جعل و دروغپردازی متهم شد و به روایات اسرائیلی بسیار دلبسته شد، و هدفش را بر این قرار داد که میان نصّ قرآن و روایات یهودی و نصرانی جمع کند.
بیشتر صحابه و تابعانی که در خراسان اقامت داشتند در خصوص نقل حدیث در این دوران بهره فراوانی بردند آنان در شهرهای بزرگ خراسان که عربها در آنها استقرار یافته و متوطن شده بودند، پراکنده شدند یا در
حوالی و اطراف آن اقامت گزیدند و مسجدهای آن مکانها را مرکز تدریس و تعلیم قرار دادند و برخی از اهل خراسان که اسلام اختیار کردند و عربی آموختند در این حلقههای درس شرکت کردند و در علم حدیث دارای شناخت شدند و در علم و دانش منزلت و مقام به دست آوردند.
گروه عمدهای از محدثان در خراسان از نظر مالی تنگدست، امّا در نقل روایت دقیق بودند و بهتر آن میدانستند که علم را شفاهی از زبان اساتید کسب کنند، تا این که آن را از کتابها بیاموزند، چنان که روایت حدیث و حفظ آن را بر نوشتن و جمع آوریش ترجیح میدادند، به جز ابراهیمبن طهمان هروی نیشابوری که فردی متموّل و ثروتمند بود که هم روایت حدیث را نقل میکرد و هم آن را مینوشت.
در عصر اموی، فقهای صحابه و تابعین که به خراسان آمده بودند، درباره احکام فقهی و قضا و داوری میان مردم تأثیر بسزایی داشتند و این گروه به دو دسته تقسیم میشدند، برخی، ویژه تحقیق، مطالعه و فتوا و بیان احکام بودند و دسته دوم امور آموزش و تعلیم و نیز منصب قضاوت و داوری را به عهده داشتند. بیشتر آنان از فقیهان مورد اعتماد بودند و در بیان احکام به کتاب خدا و سنّت رسولش صلیاللهعلیهوآله مراجعه میکردند و سخت به این دو، پایبند بودند.
1- الإتقان فی علوم القرآن؛ تألیف جلال الدّین، عبدالرّحمان فرزند ابوبکر سیوطی (متوفّای/911 ه) چاپ: مکتبه ثقافیه، بیروت 1973م.
2- اخبار الدّولة العباسیّه؛ مؤلّف نامعلوم و از رجال قرن سوم بوده، به تحقیق دکتر عبدالعزیز دوری و دکتر عبدالجبار مطلبی، چاپ: دار الطلیعه بیروت 1971م.
3- اخبار النحویین البصریین؛تألیف ابوسعید، حسنبن عبداللّه سیرافی (متوفّای /368 ه) چاپ: المطبعة الکاتولیکیه، بیروت 1936م.
4- الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ تألیف ابوعمر، یوسفبن عبداللّهبن عبدالبرّ (متوفّای/463 ه) تحقیق محمد علی بجاوی. چاپ: مکتبة نهضة مصر، قاهره.
5- اسدالغابه فی معرفة الصّحابه؛ تألیف ابوالحسن علیّبن محمّدبناثیر (متوفّای/630 ه) نشر مکتبة الاسلامیّة، بیروت.
6- الاصابة فی تمییز الصّحابه؛ تألیف ابوالفضل احمدبن علیبن حجر
عسقلانی (متوفّای/852 ه) چاپ مطبعة، السّعادة، مصر1328 ه .
7- أنباء الرّواة علی أنباه النّجاة؛ تألیف ابوالحسن علیبن یوسف قفطی، (متوفّای/646 ه) تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم. چاپ: دارالکتب المصریة، قاهره.
8- البحر المحیط؛ تألیف ابوحیّان، محمّدبن یوسفبن علی اندلسی (متوفّای/754 ه) چاپ: مکتبة النّصر الحدیثه، ریاض.
9- البدء و التّاریخ؛ تألیف مطهّربن طاهر مقدسی (درگذشته نیمه دوم سده چهارم). کلمان هواز، اقدام به نشر آن کرده است. چاپ پاریس، 1899م.
10- البدایة و النّهایة فی التّاریخ؛ تألیف ابوالفداء اسماعیلبن عمروبن کثیر (متوفّای/774 ه) چاپ: مکتبة المعارف، بیروت 1966 م.
11- بغیة الوعاة فی طبقات اللّغویین و النّحاة؛ جلال الدین، عبدالرحمانبن ابوبکر سیوطی متوفّای/911 ه) چاپ: دار المعرفة، بیروت.
12- تاریخ الأدب العربی؛ تألیف کارل بروکلمان، ترجمه عربی، چاپ: دار المعارف، مصر.
13- تاریخ بغداد؛ ابوبکر، احمدبن علیّبن ثابت بغدادی (متوفّای/463 ه) چاپ: مکتبة الخانجی، مصر 1931 م.
14- تاریخ التّراث العربی؛ تألیف دکتر فؤاد سزگین، جلد اول، بخش اول، ترجمه عربی، به قلم دکتر ابوالفضل فهمی، چاپ: الهیئة المصریّة العامّه للتّألیف و النّشر، قاهره/ 1971 م.
15- تاریخ خلیفة بن خیّاط؛ تألیف خلیفهبن خیّاط عصفری (متوفّای/240 ه) به تصحیح دکتر سهیل زکار، چاپ: وزارت فرهنگ، دمشق 1968م.
16- تاریخ الرّسل و الملوک؛ تألیف ابوجعفر محمّدبن جریر طبری (متوفّای /310 ه) به تصحیح محمّد ابوالفضل، ابراهیم. چاپ: دارالمعارف،
مصر.
17- التاریخ الکبیر؛ تألیف ابوعبداللّه، محمّدبن اسماعیلبن ابراهیم بخاری (متوفّای/ 256 ه) چاپ: حیدرآباد دکن، هند 1361 ه .
18- تذکرة الحفاظ؛ تألیف ابوعبداللّه، محمّدبن احمدبن عثمان ذهبی (متوفّای/748 ه) چاپ: حیدر آباد دکن، هند.
19- تقریب التهذیب؛ تألیف ابوالفضل، احمدبن علیبن حجر عسقلانی، به تصحیح عبدالوهاب عبداللطیف (ت 852 ه) چاپ: دارالمعرفة، بیروت 1975 م.
20- تهذیب التهذیب؛ تألیف ابوالفضل احمدبن علیبن حجر عسقلانی، (ت 852 ه) چاپ: دار صادر، بیروت ، 1968 م.
21- جامع البیان فی تفسیر القرآن؛ تألیف ابوجعفر محمّدبن جریر طبری (متوفّای/310 ه) چاپ: دارالمعرفه، بیروت 1978 م.
22- الجرح والتعدیل؛ تألیف ابومحمّد عبدالرّحمانبن ابوحاتم رازی (ت 327 ه) چاپ: حیدر آباد دکن، هند 1952 م.
23- جمهرة رسائل العرب؛ احمد زکی صفوت، چاپ: مکتبة مصطفی البابی الحلبی واولاده، مصر 1933 م.
24- حلیة الأولیاء و طبقات الأصفیاء؛ تألیف ابونعیم، احمدبن عبداللّه اصفهانی (ت 430 ه) چاپ: دارالکتاب العربی، بیروت 1967 م.
25- حیاة الحیوان الکبری؛ تألیف کمالالدّین محمّدبن موسی دمیری (ت 808 ه) چاپ: المکتبة الاسلامیة، بیروت.
26- شذرات الذهب فی اخبار من ذهب؛ تألیف ابوالفلاح عبدالحیبن
عماد حنبلی (ت 1089 ه) چاپ: المکتب التّجاری للطباعة و النشر، بیروت.
27- الشعر العربی بخراسان فی العصر الأموی؛ تألیف دکتر حسین عطوان، چاپ: دار الجلیل، بیروت 1974 م.
28- ضحی الاسلام؛ تألیف احمد امین، چاپ دار الکتاب العربی، بیروت.
29- طبقات خلیفة بن خیاط؛ تألیف خلیفهبن خیاط عصفری، (ت 240 ه) تصحیح دکتر سهیل زکار، چاپ: وزارت فرهنگ دمشق، 1966 م.
30- الطّبقات الکبری؛ تألیف محمّدبن سعدبن منیع (ت 236 ه) چاپ: دارصادر، بیروت 1958 م.
31- طبقات فحول الشعراء؛ تألیف ابوعبداللّه محمّدبن سلام جمحی (ت 231 ه) محمود محمّد شاکر، آن را خوانده و شرح کرده است، چاپ: مطبعة المدنی، قاهره، 1974 م.
32- طبقات الفقهاء؛ تألیف ابواسحاق، ابراهیمبن علیبن یوسف شیرازی (ت 476 ه) به تصحیح دکتر احسان عبّاس، چاپ: دار الرّائد العربی، بیروت 1972 م.
33- طبقات النّحویین و اللّغویین؛ تألیف ابوبکر محمّدبن حسن زبیدی (ت 379 ه) تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم چاپ: دارالمعارف، مصر 1973 م.
34- العواصم من القواصم؛ تألیف ابوبکر محمّدبن عبداللّهبن عربی (ت 546 ه) چاپ: الجزائر.
35- غایة النّهایة فی طبقات القرّاء؛ تألیف ابوالخیر محمدبن محمدبن جزری (ت 833 ه) ج براجستراسر به انتشار آن پرداخت چاپ: مکتبة الخانجی، مصر 1932 م.
36- فجر الاسلام؛ تألیف احمد امین، چاپ: مکتبة النّهضة المصریه، قاهره 1965 م.
370- فوات الوفیات؛ مؤلف محمّدبن شاکربن احمد کتبی (ت 764 ه) به تصحیح دکتر احسان عبّاس چاپ: دارالثّقافه، بیروت.
38- الفهرست؛ تألیف محمّدبن اسحاقبن ندیم (ت 385 ه) چاپ:
دارالمعرفة للطّباعة و النّشر، بیروت.
39- الکامل فی التّاریخ؛ تألیف ابوالحسن علیبن محمّدبن اثیر (ت 630 ه) چاپ: دارصادر، بیروت، 1979 م.
40- کتاب التّصحیف و التحریف؛ تألیف ابواحمد، حسنبن عبداللّهبن سعید عسکری (ت 382 ه) چاپ: مطبعة الظاهر، قاهره 1908 م.
41- کتاب السّبعة قی القراءات؛ تألیف ابوبکر، احمدبن موسی ین مجاهد (ت 324 ه) به تصحیح دکتر شوقی ضیف، چاپ: دارالمعارف، مصر 1972 م.
42- الکتاب العربی المخطوط نشأته و تطوّره الی آخر القرن الرابع الهجری؛ مقالهای است از دکتر عبدالسّتار حلوجی، مجلّه معهد المخطوطات العربیة جلد 13، جزء دوم.
43- الکشّاف عن حقایق التنزیل؛ تألیف ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشری (ت 538 ه) چاپ: دارالمعرفة، بیروت.
44- لسان العرب؛ تألیف ابن منظور محمّدبن مکرم انصاری (ت 711 ه) چاپ: مطبعة الأ میریّه، بولاق.
45- لسان المیزان؛ تألیف ابوالفضل، احمدبن علیبن حجر عسقلانی (ت 852 ه) چاپ: حیدرآباد دکن، هند 1330 ه ) .
46- مجموع الوثائق السّیاسیّه للعهد النبوی و الخلافة الرّاشدة؛ این کتاب را
دکتر محمّد حمیداللّه گردآوری کرده است، چاپ: دارالارشاد، بیروت 1969 م.
47- المحتسب فی تبیین وجوه القراءات الشّاذّة و الإیضاح عنها؛ تألیف ابوالفتح عثمان بن جنّی (ت 392 ه ) چاپ: دارالکتب المصریّه قاهره، 1953 م.
48- المحکم فی نقط المصاحف؛ تألیف ابوعمرو عثمانبن سعید دانی (ت
444 ه) به تصحیح عزّت حسن، چاپ: دمشق 1960 م.
49- مختصر فی شواذّ القراءات من کتاب البدیع؛ تألیف حسینبن احمدبن خالویه (ت 370 ه) چاپ: مطبعه رحمانیة، مصر، 1934 م.
50- المدارس النّحویه؛ تألیف دکتر شوقی ضیف، چاپ: دارالمعارف، مصر 1968 م.
51- مذاهب التفسیر الاسلامی: گلد زیهر، ترجمه دکتر عبدالحلیم نجار، انتشارات مکتبة الخانجی، مصر، 1955 م.
52- مرآة الجنان و عبرة الیقظان؛ تألیف ابومحمّد عبداللّهبن اسعدبن علی یافعی (ت 768 ه) چاپ: حیدرآباد دکن، هند 1337 ه .
53- مراتب النّحویین؛ تألیف ابوطیّب لغوی، عبدالواحدبن علی (ت 351 ه) با تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، چاپ: دار نهضة مصر، قاهره، 1974 م.
54- مصادر الشعر الجاهلی و قیمتها التّاریخیه؛ تألیف دکتر ناصرالدّین اسد، چاپ: دارالمعارف، مصر، 1962 م.
55- المعارف؛ تألیف ابوعبداللّه محمّدبن مسلمبن قتیبه (ت 276 ه) با تحقیق ثروت عکاشه، چاپ: دار الکتب المصریه، قاهره 1960 م.
56- معجم الأدباء؛ تألیف ابوعبداللّه یاقوتبن عبداللّه حموی (ت 626 ه)
متصدی انتشار: د. س مرجولیوث، چاپ: مصر 1316 م.
57- النّجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره؛ ابوالمحاسن یوسفبن تغری برری (ت 874 ه) چاپ: دار الکتب المصریّه، قاهره.
58- نزهة الأدباء فی طبقات الأدباء؛ تألیف ابوالبرکات عبدالرحمانبن محمد انباری (ت 577 ه) با تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، چاپ: مکتبة نهضة مصر، قاهره.
59- النّشر فی القراءات العشر؛ تألیف ابوالخیر محمّدبن محمّدبن جزری
(ت 833 ه) به تصحیح علی محمّد ضباع، چاپ: دارالکتب العالمیه، بیروت.
60- نورالقبس من المقتبس؛ تألیف ابوالمحاسن، یوسفبن احمد یغموری (ت 673 ه) تحقیق رودلف زلهایم، چاپ؛ فسبادن، 1964 م.
61- الوزراء و الکتّاب؛ تألیف ابوعبداللّه محمّدبن عبدوس جهشیاری، (ت 331 ه) تحقیق مصطفی سقّا و دو همکارش، چاپ: مکتبة مصطفی البابی الحلبی و اولاده، مصر 1938 م.
62- وفیات الأعیان و انباء ابناء الزّمان؛ تألیف ابوالعبّاس احمدبن محمّدبن ابیبکربن خلّکان (ت 681 ه) تحقیق دکتر احسان عبّاس، چاپ: دار صادر، بیروت.