ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:پیشوای دوم: حضرت امام حسن (ع)/ هیئت تحریریه موسسه در راه حق.
مؤلف: سید محسن خرازی
مشخصات نشر:قم: موسسه در راه حق، ۱۳۷۶.
مشخصات ظاهری:4۸ص.
شابک:۸۰۰ ریال
یادداشت:چاپ نهم.
یادداشت:کتابنامه بهصورت زیرنویس.
موضوع:حسنبن علی (ع)، امام دوم، ۳ - ۵۰ق -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:موسسه در راه حق
شناسه افزوده:موسسه در راه حق. هیات تحریریه
رده بندی کنگره:BP۴۰/پ۹ ۱۳۷۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۲
شماره کتابشناسی ملی:م۶۹-۱۴۰۱
حضرت امام حسن (علیه السلام)
مؤلف: سید محسن خرازی
هیئت تحریریه موسسه در راه حق
شناسنامه
پیشوای دوم (امام حسن علیه السلام)
مؤلف: سید محسن خرازی
ناشر: انتشارات در راه حق
شمارگان: 1000
نوبت چاپ: اول 1395
چاپ: سلمان فارسی
نشانی: قم، خیابان آیت الله مرعشی نجفی (ارم)
کوچه 20 - پلاک 10
تلفن: 37833972 ( 025)
www.darrahehaq.com
خلاصه زندگی 6
ولادت 7
حسن و پیامبر 7
حسن با پدر 9
خلافت 13
تسامح نبود 26
تنازل نبود 29
اعتراض نابجا 31
پیمان شکنی معاویه 37
بازگشت به مدینه 39
خوی و منش 41
پرهیزگاری 41
بخشندگی 42
بردباری 43
شهادت 44
از گفتار پرنور آن گرامی: 46
نام مبارکش: حسن.
کنیه اش: ابومحمّد.
القابش: مجتبی، سیّد، سبط اکبر و...
پدرش: امیرالمؤمنین علی علیه السلام
مادرش: فاطمۀ زهرا سیّدة النّساء علیها السلام
تولّدش: شب پانزدهم ماه مبارک رمضان، سال سوّم هجری قمری در مدینۀ منوره.
مدّت امامتش: ده سال (از سال 40 تا 50 هجری قمری)
عمر شریفش: 47 سال
شهادتش: 28 ماه صفر سال 50 هجری قمری.
مدفنش: قبرستان بقیع واقع در مدینۀ طیّبه.
فرزندانش: 8 پسر و 7 دختر (برخی از پسران از جمله قاسم و عبدالله در رکاب حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام در کربلا به شرف شهادت نائل گشتند، و از دختران آن گرامی بانوی بزرگوار فاطمه همسر حضرت زین العابدین و مادر حضرت باقر علیه السلام میباشد).
نوادۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، و نخستین فرزند امیر مؤمنان علی و فاطمه علیها السلام در نیمۀ ماه رمضان، در سال سوم هجری، چشم به جهان گشود.(1)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای گفتن تهنیت، به خانۀ علی آمد و نام او را، از سوی خدا «حسن» نهاد.(2)
حدود هفت سال از زندگی این نواده، با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گذشت.(3)
دوست بدار!»(1)
«آنکه حسن و حسین را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و آنکه با این دو کینه ورزد و ایشان را دشمن بدارد، با من دشمنکامی کرده است...».(2)
و فرمود: «حسن و حسین، سرور جوانان بهشتند.»(3)
و نیز میفرمود: «این دو فرزند من، امامند، چه قیام کنند و چه نکنند».(4)
بزرگی منش و سترگی روح آن امام چندان بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم او را با خردی سال و کمی سن، در برخی از عهدنامه ها، گواه میرفت، واقدی آورده است که: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، برای «ثقیف» عهد ذمّه
بست، خالد بن سعید آن را نوشت و امام حسن و امام حسین - درود خدا بر آنان - آن را گواهی فرمودند».(1)
امام حسن علیه السلام همراه و هماهنگ پدر بود، از بیدادگران انتقاد و از ستمدیدگان حمایت میکرد.
هنگامی که ابوذر به ربذه تبعید میشد، عثمان دستور داد هیچ کس او را بدرقه نکند، اما امام حسن و برادر گرامیش، همراه با پدر بزرگوارشان، از آن آزادهی آواره، به گرمی بدرقه کردند و به هنگام بدرود، از حکومت عثمان ابراز بیزاری نمودند و ابوذر را به
شکیبایی و پایداری پند دادند.(1)
با سخنرانیهای شیوا و محکم خویش، دروغ عبدالله بن زبیر را - که قتل عثمان را به حضرت علی علیه السلام، نسبت میداد؛ آشکار ساخت و در جنگ همکاریها کرد تا پیرزو بازگشتند.(3)
پدرکشتگی ها، ناراحتند، اما تو را پذیرا توانند شد...»
امام حسن علیه السلام در پاسخ فرمود: «قریش بر آن بود که پرچم اسلام را بیفکند و در هم پیچد، اما پدرم، به خاطر خدا و اسلام، گردنکشان ایشان را کشت و آنان را پراکند؛ پس با پدرم بدین جهت به دشمنی برخاستند و به او کینه میورزند».(1)
او در این جنگ، هیچگاه از پشتیبانی پدر، دست نکشید و تا پایان همراه و همدل او بود؛ و چون، دو تن را از سوی سپاه (سپاه حضرت علی علیه السلام و معاویه)، برگزیدند تا «حَکَم» شوند؛ و آنان به ناروا حُکم کردند؛ امام حسن به فرمان پدر، در یک سخنرانی پرشور، توضیح داد که: «اینان برگزیده شدند
1) (1) - حیاة الامام الحسن بن علی، ج 1، ص 445-444.
تا کتاب خداوند را بر خواهش دل، پیش دارند و مقدم شمارند اما، واژگون رفتار کردند و چنین کسی، حَکَم نامیده نمیشود، بلکه «محکوم» است».(1)
شامگاه بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت، حضرت علی علیه السلام شهید شد. بامداد آن روز، مردم در مسجد جامع شهر، گرد آمدند.
حضرت امام حسن علیه السلام بر منبر فراز آمدند و فرمودند: «دیشب، مرد یگانه ای از جهان رخت بست که در میان گذشتگان و هم در بین آیندگان، به دانش و کردار، یکتا بود. همراه پیامبر، جنگها کرد و در نگاهبانی اسلام و پیامبر، مجاهدانه کوشید؛ و پیامبر در جنگها، او را به سپاهسالاری میفرستاد و او همواره پیروز باز میگشت...
از زرد و سفید - اشاره به زر و سیم - دنیا، بیش از 700 درهم نگذاشت، آنهم سهمیۀ او، و بر آن بود که با آن خدمتکاری برای خانوادۀ خود فراهم
آورد.»
در این هنگام، امام به سختی گریست و مردم نیز گریستند. آنگاه بدان جهت که امامت از مسیر راستین خود، انحراف نیابد، جمله ای چند، از خویش گفت:
«من پسر پیامبرم که مژده آور و بیم رسان بود و مردم را به سوی خدا میخواند. من شعله ای از آن چراغ فروزان پیامبری و از خاندانی هستم که خداوند، پلیدی و آلودگی را از آنان دور گردانیده است و هم از آنانم که در قرآن مجید، محبت ایشان به وجوب آمده است:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی1 ؛ بگو ای پیامبر، من از شمایان بر رسالتم، پاداشی، جز مهرورزی با خویشانم، نمیخواهم...»».
آنگاه، امام نشست و عبدالله بن عباس برخاست و گفت:
«مردم! این - اشاره به امام حسن علیه السلام - فرزند پیامبر شما و جانشین علی علیه السلام و امام شماست، با او بیعت کنید!»
مردم، گروه، گروه، بدو روی آوردند و بیعت کردند.(1)
چون معاویه، از آنچه گذشت آگاه شد، جاسوسانی به کوفه و بصره فرستاد، تا هر چه میگذرد، گزارش دهند و در حکومت امام، از درون، دست به خرابکاری بزنند.
اما، فرمان داد آنان را گرفتند و کشتند؛ نامه ای نیز به معاویه فرستاد که: «جاسوس میفرستی؟ گویا جنگ را دوست میداری؟ جنگ بسیار نزدیک است، منتظر باش! انشاء الله».(2)
از نامههایی که امام به معاویه نوشت و
ابن ابی الحدید آنرا نقل میکند، این است: «... جای شگفتی است که قریش پس از مرگ پیامبر، در جانشینی او به ستیزه برخاستند و خود را بر دیگران از عرب، بدین سبب که از قبیلۀ پیامبرند، برتر دانستند؛ عرب نیز تن در دادند، اما قریش خود در میانۀ خویش، زیر بار برتری ما نرفت؛ ما را که از آنان به پیامبر نزدیکتر و خواستار حق خویش بودیم، کنار زدند و بر ما ستم کردند. ما از ستیزه کناره جستیم تا دشمنان و دورویان، از این راه، به تخریب اسلام برنخیزند.
امروز نیز از تو در شگفتیم که داوطلب امری هستی که به هیچ رو، سزاوار آن نیستی، نه در دین برتری داری و نه اثر خوبی از خویش باز گذارده ای؛ تو فرزند همان گروهی که با پیامبر
جنگیدند و هم فرزند دشمن ترین مردم قریش نسبت به پیامبر. اما بدان که پاداش کردارهای تو با خداوند است و خواهی دید که سرانجام، پیروزی از آن چه کسی است. سوگند به خدا، چیزی نخواهد گذشت که عمرت پایان مییابد و به دیدار خدا میشتابی و او تو را به کیفر کردارهایی که از پیش فرستادی، میرساند. خدا به بندگانش ستم نمیکند؛ علی علیه السلام رفت، مسلمانان با من بیعت کردند؛ از خدا خواستارم که در دنیا چیزی مرا ندهد که از آن کمبودی در آخرتم، به هم رسد.
آنچه مرا بر آن داشت تا این نامه را به تو، بنویسم، این است که بین خود و خداوند، عذری داشته باشم؛ اگر تو نیز، چون دیگر مسلمانان، این امر را
بپذیری به مصلحت اسلام است و تو خود نیز بهره ای بیشتر خواهی داشت؛ باطل را دنبال مکن، تو نیز چون دیگران با من، بیعت کن!
تو خود میدانی که من سزاوارترم، از خدا بترس و ستمکار مباش و خون مسلمانان را محترم شمار، اگر حاضر نباشی، من همراه مسلمانان، به سوی تو خواهم شتافت و تو را به محاکمه خواهم کشانید تا خداوند که بهترین داور است، بین ما حاکم گردد...»
معاویه در پاسخ نوشت: «... حال من و تو، همانند حال پیشین شما خاندان با ابوبکر است؛ یعنی همانگونه که ابوبکر، به بهانۀ تجربۀ بیشتر، مقام خلافت را از علی علیه السلام گرفت، من نیز، خود را از تو سزاوارتر میبینم؛ اگر میدانستم که تو بهتر از من به امور
مردم میرسی و با دشمن رویارویی میکنی، بیعت میکردم؛ اما میدانی که من از تو سابقه ای بیشتر دارم؛ پس بهتر آنکه تو پیرو من باشی، من نیز قول میدهم که خلافت مسلمانان پس از من با تو باشد و هر چه بیت المال عراق است از آن تو و نیز خراج و درآمد هر ناحیه از عراق را که بخواهی، در اختیار تو خواهم گذارد... والسلام».(1)
معاویه به همان بهانه ای که قریش به وسیلۀ آن از حضرت علی علیه السلام رو گرداندند، از بیعت با امام حسن علیه السلام سر باز زد. او در دل میدانست که امام از او سزاوارتر است، اما ریاستخواهی، او را از پیروی واقعیت باز میداشت؛ چرا که او میدانست جوان بودن و کمتر بودن سن، آن حضرت نسبت به معاویه
1) (1) - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 35.
موجب عدم شایستگی برای امامت و خلافت نمیشود.
معاویه، نه تنها از بیعت سر باز زد، بلکه در صدد از میان برداشتن امام برآمد. برخی را پنهانی فرمان میداد تا آن گرامی را بکشند؛ از این رو، امام، در زیر پیراهن، زره میپوشید و بی زره به نماز نمیرفت؛ به همین جهت یک روز که یکی از این مأموران مخفی معاویه، به سوی امام تیر افکند، به آن گرامی صدمه ای وارد نیامد.(1)
معاویه، که کمی سن را در امام بهانه میآورد و از بیعت با او سر میزد، هنگام ولایتعهدی یزید، این بهانه را فراموش و فرزند جوان خود را، جانشین خویش کرد و از مردم برای او بیعت گرفت.
معاویه، به بهانۀ ایجاد وحدت اسلامی و پیشگیری از اختلاف و اغتشاش، به عمّال خود نوشت که: «با لشگر به سوی من آیید» و آنان همان کردند که او گفت.
معاویه آنان را بسیج کرد و به جنگ با امام به عراق
1) (1) - بحار، ج 44، ص 33.
فرستاد.
امام نیز، به حجر بن عدی کندی، فرمان داد تا فرمانداران و مردم را برای جنگ آماده سازد.
منادی به آیین آن زمان، در کوچههای کوفه، فریاد «الصلاة» برداشت و مردم به مسجد ریختند.
امام بر منبر فراز آمد و فرمود: «معاویه به جنگ سوی شما آمده است؛ شما نیز به اردوگاه نُخَیله بروید...!»
همه ساکت ماندند. عدی، فرزند حاتم طائی معروف، از جای برخاست که: «من پسر حاتم هستم، سُبحَانَ اللّه، این سکوت مرگبار چیست که جانتان را فرا گرفته است؟ چرا به امام و پسر پیامبرتان پاسخ نمیدهید... از خشم خدا بیم کنید؛ مگر شما از ننگ، باک ندارید...؟»
آنگاه، رو به امام کرد و گفت: «گفتار شما را شنیدیم و با جان و دل به فرمانیم». سپس افزود: «من، هم اکنون به اردوگاه میروم، هرکه مایل است به من پیوندد».
قیس بن سعد بن عباده و معقل بن قیس ریاحی و
زیاد بن صعصعۀ تیمی نیز با سخنرانیهای شورانگیز مردمان را به جنگ راغب ساختند و به تجهیز سپاه از مردم پرداختند و آنگاه همه به اردوگاه رفتند.(1)
انبوه جمعیت در اردوگاه، به جز شیعیان، از این چند دسته نیز فراهم آمده بود:
خوارج، که تنها برای جنگ با معاویه آمده بودند نه به جانبداری از امام.
آزمندانی که دنبال غنائم جنگی بودند.
آنان که به پیروی از رؤسای قبیله ها، شرکت کرده بودند و انگیزۀ دینی نداشتند.(2)
امام علیه السلام، گروهی از این سپاهیان را، به سپهسالاری حَکَم، به شهر انبار فرستاد، اما حَکَم با معاویه ساخت؛ - همچنانکه سرپرست بعدی -.
امام خود به ساباط مدائن رفت و از آنجا دوازده هزار نفر را به عنوان پیشاهنگ جنگ به سالاری عبیدالله بن عباس، به رزم با معاویه گسیل داشت و قیس بن سعدبن عبادۀ انصاری را هم معاون کرد که
اگر عبیدالله از میان رفت، او سپهسالار گردد.
معاویه در صدد برآمد که قیس را بفریبد و یک میلیون درهم نزد قیس فرستاد تا با او همدست شود یا دست کم از امام دست بردارد. قیس پاسخ داد که: «به نیرنگ، دین مرا نمیتوانی از دستم بگیری.(1)برو این دام بر مرغ دگر نِه، که عنقا را بلند است آشیانه.»
سپهسالار اصلی لشکر، یعنی عبیدالله بن عباس، تنها به وعدۀ همان پول، فریفته شد و شبانه با گروهی از خاصان خویش، به سوی معاویه گریخت. بامداد آن روز، سپاه، بی سرپرست ماند، پس قیس با مردم نماز گزارد و سپهسالار شد و جریان را به امام گزارش داد.(2)
قیس دلیرانه میجنگید؛ معاویه چون راه فریب او را مسدود یافت جاسوسانی به میان لشگر امام فرستاد که به دروغ جریان صلح قیس با معاویه را شایع کنند و نیز گروه دیگری در میان لشگر قیس که بگویند:
«امام حسن با معاویه صلح کرده است».(1)
بدین ترتیب، خوارج و آنانکه با صلح موافق نبودند؛ از این خدعه، فریفته شدند و ناگهان به حالت عصیان به خیمۀ امام ریختند و به غارت پرداختند، حتی فرش زیر پای امام را ربودند و ضربه ای به ران آن حضرت وارد آوردند که از خونریزی شدید، امام به حالت وخیمی درافتادند...(2)
یاران امام، آن گرامی را به مدائن، به سرای سعد بن مسعود ثقفی - فرماندار مدائن، که از طرف حضرت علی علیه السلام منصوب شده بود - بردند. امام علیه السلام مدتی در خانۀ ثقفی به معالجه پرداخت. در این بین به او گفتند، برخی از رؤسای قبائل - که انگیزۀ دینی نداشتند و یا با امام به دشمنکامی میزیستند - به معاویه در پنهان نوشته اند که: «اگر به عراق آیی، پیمان میبندیم که امام علیه السلام را به تو بسپاریم».
معاویه، نامههای اینان را، عیناً نزد امام فرستاد و تقاضای صلح کرد؛ با این پیمان که هر شرطی که
امام بفرماید، پذیرا خواهد شد.(1)
امام، به شدت بیمار بود و یارانش از هر سو پراکنده شده بودند. لشگریان و سربازان، از جهت ایدئولوژی و اهداف، یگانگی نداشتند و هر یک سازی جدا مینواختند و در راهی دیگر، میتاختند... از هیچ سو و به هیچ رو، ادامۀ جنگ به سود شیعیان و حتی اسلام نبود، چرا که معاویه اگر به وسیله جنگ، رسماً پیروز میشد، اساس اسلام را از هم میپاشید، و دودمان همۀ شیعیان - مسلمانان راستین - را از زمین برمی چید.
پس، ناگزیر، امام با شرایطی بسیار و سخت، به صلح تن در داد.(2)
برخی از مفاد این شرایط از این قرار است:
معاویه، از درآمد - دارابگرد - یک میلیون درهم، بین یتیمان جنگ جمل و صفین، تقسیم کند.
امام علیه السلام، معاویه را، «امیرالمؤمنین» نمیخواند.(1)
معاویه باید بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمل کند.(2)
معاویه، پس از مرگ، خلافت را به دیگری وانگذارد.(3)
معاویه، این شرایط و شرایط دیگر را - که همه برای حفظ اسلام، به ویژه شیعیان لازم بود - پذیرفت؛ و جنگ پایان یافت.
برخی از مستشرقان که در مطالعات خویش، به ژرفای مطالب و همۀ جوانب نمیاندیشند؛ از مقدمههایی
سست، به نتایجی به نظر خود، محکم میرسند و دچار ذوق زدگی میشوند.
عده ای از همین دسته، بر اساس همین مطالعات سطحی و بر اثر بی اطلاعی گمان برده اند که امام حسن - درود خدا بر او - در جنگ با معاویه، سستی کرده است وگرنه با پشتکار بیشتر، پیروز میشد!
اینان اگر با ژرف نگری، متون اصلی تاریخهای مسلم آن دوره را مطالعه میکردند؛ و همۀ جوانب امر را در نظر میگرفتند، هرگز به نتیجه ای چنین یاوه نمیرسیدند؛ چرا که امام، به شهادت تاریخ، ایام سازندگی زندگی خویش را سرافرازانه در رکاب پدر، در جنگ جمل و صفین و غیر آن گذراند و همواره شجاعانه تا تیررس دشمن، شمشیر زد و پیش رفت و پیروز بازگشت.
پس امام حسن علیه السلام از جنگ نمیهراسید، او خود مردم را به جنگ با معاویه ترغیب کرد؛ اما صلح او در آن شرایط ویژه، علاوه بر آنکه از
جهت سیاست داخلی و حفظ خون شیعیان و مصالح داخلی اسلام، لازم مینمود، از نظر سیاست خارجی اسلام نیز، یک دوراندیشی عمیق و حیرت آور بود؛ چرا که در همان ایام، امپراطوری روم شرقی که - پیشتر بارها ضربتهای سنگینی از اسلام چشید -، در صدد تلافی و در کمین بود تا در فرصتی مساعد، انتقام بگیرد.
هنگامی که سپاه امام و معاویه رویاروی هم، صف بستند، آنان هم مقدمات حمله ای ناگهانی را فراهم آوردند و اگر امام به جنگ ادامه میدادند؛ ممکن بود، ضربتی سخت به پیکر اسلام وارد آید؛ اما چون امام صلح کرد، نتوانستند کاری از پیش
ببرند.(1)
شگفت انگیزتر از پندار دستۀ پیش، یاوه پنداری دستۀ دیگری از نویسندگانست که میگویند: «امام علیه السلام، معاویه را سزاوارتر از خویش یافت، پس به سود او، پا پس کشید و خلافت را به او واگذارد و با او بیعت کرد.»
در حالیکه میدانیم، امام - که درود خدا بر او - چه در نامههای پیش از واقعۀ صلح، و چه پس از آن، صریحاً خود را سزاوار مقام خلافت میداند.
هنگامی که معاویه به کوفه آمد و به منبر رفت و گفت: «امام مرا سزاوارتر دانست و خود را نه؛ پس آن را به من واگذارد»؛ امام حسن علیه السلام در مجلس حضور داشت و به پا خاست و فرمود: «معاویه دروغ میگوید». آنگاه در
1) (1) - تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 206.
سزاواری و فضیلت خویش به تفضیل سخن گفت از جمله به شرکت در مباهله اشاره کرد، سپس فرمود: «ما طبق نص قرآن و سنت پیامبر برتریم و بدین امر سزاوارتر؛ اما دیگران ستم کردند و حق ما را بردند.»(1)
گذشته از این، در مفاد صلحنامه خواندیم که امام قید فرمود: «معاویه را امیرالمؤمنین نخواند و نداند»؛ پس چگونه ممکن است با او بیعت کرده باشد؟ و اگر هم با او بیعت کرده بود؛ میبایست به فرمان معاویه عمل کند، اما به گواهی تاریخ، هرگز از او فرمان نبرد، چنانکه به هنگام خروج خوارج، معاویه فرمان داد که امام با ایشان بجنگد، ولی امام اصلاً به فرمان او وقعی ننهاد و فرمود: «اگر من میخواستم با «اهل قبله» بجنگم، نخست با تو میجنگیدم...»(2)
پس میبینیم که یاوه پنداری برخی نویسندگان - که از وجدان علمی و تاریخ نویسی بهره ای نبرده اند - جز یک دروغ پردازی بزرگ، نیست.
صلح امام بنابر مصالح عالیۀ اسلام، صورت گرفت؛ نه از جهت آنکه امام معاویه را سزاوارتر یافت.
برخی دیگر میپرسند: «مگر نه آنست که رهبر باید در کارها، از خواستۀ جامعه پیروی کند؛ پس چرا امام به میل شیعیان که جنگ با معاویه را میخواستند، وقعی ننهاد؟»
در پاسخ باید گفت: «چون ادامۀ جنگ به مصلحت اسلام و مسلمانان تمام نمیشد؛ شایسته نبود که امام به خواستۀ آنان ترتیب اثر دهد.»
اصلاً راهبری امام بر اساس اعتقاد شیعه، یک راهبری خدایی و از گونۀ راهبری پیامبران است؛ چرا که امام مرتبط با مبدأ جهان و خداوند بزرگ است و مصالح جامعه را بر این اساس تشخیص میدهد و هرگونه او تشخیص بدهد، خلاف نخواهد بود.
چه بسیار که پیامبر یا امام، کاری انجام دادند و مردم همان هنگام به مصلحت آن آشنا نبودند؛ اما با گذشت ایّام، لزوم آن را دریافتند.
چنانکه مثلاً، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه مسلمانان به قصد زیارت خانۀ خدا از مدینه بیرون آمدند؛ و چون به «حُدَیبِیّه» رسیدند، قریش مانع ورود ایشان به مکه شدند چرا که ورود پیامبر و همراهان را بی اجازه و آگاهی پیشین، یک نوع سرشکستگی برای خویش میپنداشتند.
رفت و آمدها و مذاکراتی بسیار صورت گرفت و سرانجام بنابر آن شد که بدین صورت تا سه سال با هم صلح کنند:
قریش، در سال بعد، سه روز خانۀ خدا را در اختیار مسلمانان بگذارد. تا مسلمانان آزادانه، در آنجا اعمال مذهبی خود را به جای آورند.
تا سه سال قریش و مسلمانان با هم کاری نداشته باشند و رفت و آمد در مکه برای مسلمانان
آزاد باشد.(1)
مسلمانان مکه بتوانند بر اساس دین خود، آشکارا عمل کنند.
تمام مفاد بالا به شرطی عمل شود که اگر کسی از مکه گریخت و به مدینه پناه برد، مسلمانان او را به مکه باز گردانند، اما اگر از مدینه کسی به مکه پناه آورد، قریش لازم نباشد چنان کند.(2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با مفاد این صلح نامه موافقت فرمود، اما مسلمانان از بند اخیر این قرارداد بسیار ناراحت بودند و زیر بار صلح نمیرفتند،(3)از همه بیشتر، عمر مخالفت میورزید.
پیامبر فرمود: «أَنَا عَبْدُ اللَّهِ و رَسُولِهِ، لَن اخالِفُ أمره ولن یُضَیِّعنی؛ یعنی، من بنده و پیامبر خداوندم، هرگز از فرمان او سرنپیچم و میدانم که باعث ضرر من نخواهد شد».(4)
و همینطور هم شد و اندکی بعد، مصالح این صلح بر همگان آشکار گشت چرا که بر اثر خاموش شدن آتش جنگ و رفت و آمد مسلمانان، مشرکان به حقیقت اسلام آگاهی یافتند و اسلام در دلشان نشست و بسیاری از آنان مسلمان شدند؛ چندانکه هنوز مدت صلح تمام نشده بود که چیزی نمانده بود اسلام آیین و دین عمومی اهل مکه گردد.(1)
زهری میگوید: «در همین دو سال صلح، تعداد مسلمانان به اندازۀ تمام سالهای تا پیش از آن، اضافه گشت».
ابن هشام مینویسد: «زهری راست میگوید چرا که مسلمانان، هنگامی که با پیامبر به حدیبیه آمده بودند، 1400 نفر، اما دو سال بعد در فتح مکه، همراهان او به ده هزار نفر رسیده بودند».(2)
پس جا دارد که زهری بگوید: «لَمْ یَکُنْ فَتْحُ أَعْظَمَ مِن صُلحِ الحُدَیبیّة؛ هیچ پیروزی
«جنگی»، عظیم تر از صلح حدیبیه نبود».(1)
بنابراین، آن کس که به امامت امامان پاک، ایمان دارد، نباید به صلح امام حسن - که درود خدا بر او - ایراد بگیرد، به همانگونه که به صلح پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با قریش، ایراد نمیگیرد.
به همین جهت، وقتی برخی از شیعیان به خود امام ایراد میگرفتند - چنانکه برخی مسلمانان به خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم - میفرمود: «در کار امام دخالت نورزند و نسبت به امام خویش، پیروی داشته باشند چرا که او به فرمان خدا و بنابر مصالح واقعی، کارها را انجام میدهد، اگر چه دیگران رمز آن را نفهمند.»
ابوسعید عقیصا میگوید: «به حضرت امام حسن علیه السلام گفتم: چرا با معاویه صلح کردی و حال
آنکه حق با تو و معاویه گمراه و ستمگر است؟»
فرمود: «آیا من پس از پدرم، حجت خدا و امام نیستم؟»
گفتم: «آری».
فرمود: «مگر رسول خدا در حق من و برادرم نفرمود: الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ امامانِ قاما اوْ قَعَدا؟؛ حسن و حسین امامند چه قیام کنند و چه نکنند؟»
گفتم: «آری».
فرمود: «پس من امام هستم، چه قیام کنم و چه نکنم».
آن گاه برای او، علت آنکه قیام نفرمود، توضیح داد که:
«به همان سبب با معاویه صلح کردم که پیامبر خدا با بنی ضمره و بنی اشجع و با اهل مکه در حدیبیه صلح کرد؛ با این تفاوت که آنان کافر بودند و معاویه و یاران او در حکم کافرند.
ای ابوسعید!، اگر من از جانب خداوند
امامم، دیگر معنا ندارد که رأی مرا سبک بشماری، گرچه مصلحت آن بر تو پوشیده باشد.
مثل من و تو، چو خضر و موسی است. خضر کارهایی میکرد که موسی مصلحت آن را نمیدانست و در خشم میشد؛ اما چون خضر او را آگاه میساخت، آرام میگرفت، من هم خشم شما را برانگیخته ام به این جهت که به مصالح کار من آشنا نیستند؛ اما همین قدر بدان که اگر با معاویه صلح نمیکردم، شیعه ای روی زمین باز نمیماند».(1)
معاویه از آن پس که بر امور چیره گشت، چهرۀ واقعی خود را آشکار ساخت.
1) (1) بحار، ج 44، ص 1.
در طی یک سخنرانی در نخیله، آشکارا گفت: «به خدا سوگند، با شما نجنگیدم تا نماز گزارید و روزه بدارید و حج بروید؛ بلکه تا حکومت کنم و اینک بدان رسیده ام. اکنون اعلام میکنم که تمام شرطهائی که در صلحنامه با حسن بن علی علیه السلام گذراندیم، زیر پا خواهم گذارد».(1)
اما، در عمل، گاه به جهت سابقه و نفوذ امام حسن علیه السلام ناگزیر بود مراعات بکند؛ چنانکه ابن ابی الحدید مینویسد: «زیاد» حاکم کوفه در صدد تعقیب یکی از یاران امام حسن علیه السلام بر آمد. امام به او پیام داد که ما برای یاران خویش امان گرفته ایم، اما به من خبر داده اند که تو مزاحم یکی از اصحاب ما شده ای، چنین نکن!»
«زیاد» زیر بار نرفت و گفت: «در پی او خواهم بود، گرچه بین پوست و گوشت تو باشد...»
امام، عین پاسخنامۀ «زیاد» را برای معاویه فرستاد.
معاویه «زیاد» را سرزنش کرد و گفت: «مزاحم
1) (1) - بحار، ج 44، ص 49.
یاران او مشو، من در این کار به تو ولایتی نداده ام».(1)
معاویه، از هر سو و به هر گونه، در صدد آزار امام حسن علیه السلام بر میآمد؛ او و یارانش را شدیداً زیر نظر میگرفت و در تنگنا میگذاشت؛ به حضرت علی علیه السلام و دودمان او توهین میکرد و گاه بی شرمی را به پایهای میرساند که حتی در مجلسی که امام حسن علیه السلام حضور میداشت، حضرت علی علیه السلام را به بدگویی میگرفت(2)؛ اگر چه امام بلافاصله پاسخ دندان شکن میداد و او را ادب میکرد، اما ماندن در کوفه، برایشان شکنجه بار شده بود؛ پس به مدینه بازگشتند. اما، این سفر نیز گشایشی در وضع موجود، ایجاد نکرد؛ چرا که یکی از پلیدترین کارگزاران معاویه به نام مروان، حاکم آنجا بود؛ کسی که پیامبر دربارۀ او
فرموده بود: «هُوَ الْوَزَغُ بْنُ الْوَزَغِ الْمَلْعُونُ ابْنُ الْمَلْعُونِ» (1)و او، روزگار را بر امام و یارانش بسیار تنگ میگرفت تا آنجا که حتی رفت و آمد یاران آن گرامی به خانهاش، دشوار بود و لذا با آنکه ده سال در مدینه بودند، یاران کمتر توانستند از منبع علم و دانش آن عزیز بهره برند، به همین جهت روایات منقول از آن امام، اندک است.
مروان، سعی داشت، در حضور امام نسبت به حضرت علی علیه السلام بدگویی کند؛ گاهی هم برخی را واداشت که بخود امام حسن علیه السلام توهین کنند.(2)
پس از مروان هم، در طول این ده سال، هر کس والی مدینه شد، از شکنجه و آزار آن امام و یارانش، کوتاهی نکرد.
توجهی خاصّ به خداوند داشت؛ آثار این توجه را گاه از چهرۀ او هنگام وضو در مییافتند؛ چون وضو میگرفت، رنگ میباخت و به لرزه میافتاد، میپرسیدند که: «چرا چنین میشوی؟»
می فرمود: «آن را که در پیشگاه خدا میایستد، جز این سزاوار نیست.»
از امام ششم علیه السلام آورده اند که: «امام حسن علیه السلام عابدترین مردمان زمان خویش بود و با فضیلت ترین؛ چون به یاد مرگ و رستخیز میافتاد، میگریست و بیحال میشد»(1).
پیاده و گاه برهنه پا، 25 بار به خانۀ خدا رفت.(2)
روزی به خانۀ خدا رفته بود، همان هنگام شنید که مردی با خدا به گفتگو نشسته است که: «خداوندا، ده هزار درهم نصیبم کن...». امام علیه السلام همان دم به خانه بازگشت و آن پول را برای او فرستاد.
یکی از کنیزان او، دسته گلی خوشبوی به تحفه، پیشکش کرد. امام علیه السلام در مقابل او را آزاد فرمود و چون پرسیدند: «چرا چنین کردی؟» فرمود: «خدا ما را چنین تربیت کرده است و این آیه را باز خواندند: «وَإِذَا حُیِّیْتُم بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا؛ یعنی چون به شما هدیه ای دادند، به نیکوتر، پاسخ گویید.»(1)
سه بار در زندگی، هر چه داشت، حتی کفش - و پای افراز - را به دو قسمت تقسیم کرد و در راه خدا داد.(2)
مردی از شام به تحریک معاویه، روزی امام را به دشنام گرفت. امام علیه السلام چیزی نفرمود تا ساکت شد؛ آنگاه با لبخندی شیرین او را سلام گفت و فرمود: «پیرمرد! فکر میکنم غریب هستی، و گمان میبرم در اشتباه افتاده ای، اگر از ما رضایت بخواهی، خواهیم داد و اگر چیزی بطلبی؛ اگر راهنمایی میجویی، راهنماییت خواهیم کرد؛ اگر باری بر دوش داری، بر میداریم و اگر گرسنه ای سیرت میسازیم؛ اگر نیازمندی، نیازت را برمی آوریم، هر کاری داری، در انجام آن حاضریم. و اگر بر ما وارد شوی، راحتتر خواهی بود که وسایل پذیرایی از هرگونه ما را فراهم است.»
مرد، شرمسار شد و گریست و گفت: «گواهی میدهم که تو جانشین خداوند بر زمینی، خدا بهتر میداند که رسالت خویش، کجا قرار دهد.(1)تو و پدرت، نزد من، مبغوض ترین بودید، اما اکنون
1) (1) «اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ».
محبوب ترین هستید.»
پیرمرد آنروز مهمان امام شد و چون از آنجا رفت به دوستی آن گرامی، گرویده بود.(1)
مروان حکم، - که هیچگاه از آزار آن گرامی فروگذار نمیکرد - هنگام رحلت آن امام، در تشییع شرکت کرد. حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: «تو به هنگام حیات برادرم، هر چه از دستت برآمد، کردی؛ و اینک در تشییع او، حاضر آمدهای و میگریی؟!»
پاسخ داد: «هر چه کردم، با کسی کردم که بردباریش از این کوه - اشاره به کوهی در مدینه - بیشتر بود.»(2)
معاویه، که به بهانۀ کم سنی امام، حاضر نبود، خلافت را بدو واگذارد؛ اینک، در صدد برآمده بود که برای فرزند کثیف و پلید خود «یزید» ولایتعهدی را مسلم گرداند تا پس از خودش، اشکالی از جهت سلطنت
او، پیش نیاید؛ اما در این راه امام علیه السلام را، بزرگترین مانع میپنداشت، چرا که گمان میبرد اگر پس از هلاکت خودش، امام زنده باشد، ممکن است، مردم که دیگر از دودمان معاویه دلخوشی ندارند، به امام بگروند. پس چند بار در صدد برآمد تا امام را از میان ببرد و سرانجام با دسیسه؛ آن امام را به وسیلۀ زهر، مسموم کرد و آن گرامی در بیست و هشتم ماه صفر سال 50 هجری شهید و در قبرستان بقیع در مدینه، به خاک سپرده شد.(1)درود خدا برآن بزرگوار عزیز باد.
1) (1) - مروج الذهب، ج 2، ص 427 - دلائل الامامة، ص 60 - طبقات ابن سعد، ج 5، ص 24 و غیر آن؛ البته در مورد سال وفات آن گرامی و روز آن، اقوال دیگری نیز هست که داوطلبان میتوانند به تاریخ بغداد، ج 1، ص 140 و نیز تاریخ الخلفاء، ص 192 و دلائل الامامة، ص 60، مراجعه کنند.
افراد پست و فرومایه در برابر نعمت و نیکی، تشکّر و سپاسگزاری نمیکنند.
عفاف و آبرومندی جلوی رزق و روزی را نمیگیرد و حرص و آز درآمد بیشتری را به سوی انسان نمیکشاند.
آن خیر و نیکی که هیچ شرّ و بدی درآن نیست: شکر و سپاس به هنگام نعمت و صبر و شکیبایی در برابر سختی و مصیبت است.
تحمّل ننگ و عار دنیوی (هر چند تلخ و شکننده است ولی) بهتر و آسان تر از آن است که به آتش دوزخ الهی درافتد. (که عذاب و خواری و ننگ و عار
ابدی است).
سالمترین دلها آنست که از شکّ و شبههها پاک باشد.
هر کس دوری سفر آخرت را در نظر داشته باشد، خود را برای آن سفر طولانی آماده میسازد و توشۀ آن را فراهم میکند.(1)
با مردم همانگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند.
آماده سفر آخرت باش و پیش از رسیدن مرگ زاد و توشه برای آخرتت تحصیل کن.
1) (1) - شمارههای 1 تا 6، تحف العقول؛ صفحات 168 و 169 و 170.