ghaemiyeh.com
سرشناسه : اکبرنژاد ، محمدتقی
عنوان و نام پدیدآور : نامههای نوجوانان به امام زمان عجلالله تعالی فرجه / گردآورنده محمدتقی اکبرنژاد.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری : ۱۰۰ ص.
شابک : ۵۰۰۰ ریال 964-973-060-5 : ؛ ۹۰۰۰ ریال (چاپ سوم) ؛ ۱۱۰۰۰ ریال: چاپ چهارم 978-964-973-060-8
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ سوم: تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ چهارم: پاییز ۱۳۹۰.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- عریضهها
موضوع : مهدویت-- انتظار
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۵۱/۳۵ /الف۷۴ن۲۴ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۵۷۵۵۶
مولای من!
ای یوسف دور افتاده از کنعانِ امّت اسلام؛
ای قلب تپنده قرآن؛
ای نور دیده؛
ای غریب؛
ای اسیرِ جهلِ امّت؛
ای رانده شده از شهر و دیار؛
ای بادیه نشین غمهای بیپایان؛
ای مصداق « اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت»
ای سلطان عشق!
تو را با کدامین نامت صدا بزنم تا دلم آرام گیرد؟
ای اشکها مجالم دهید تا با مولای خود سخنی بگویم، مولایی که تنها نامی از او شنیدهام!
ای دل! نسوز و بگذار تا بسازم با نام یوسف گم گشتهام.
ای دستها نلرزید و اجازه نوشتن را از من نگیرید.
ای قلم! اگر تو نیز دوست مرا میشناختی و در این دوستی به دوری میرسیدی و در این دوری به عین حقیقت میسوختی، به جای نوشتن، عود میشدی و آتش میگرفتی و ساحل غم را به عطر افسوس معطر میساختی...
آه از این همه دوری و بیپناهی؛
آه از این همه بیچارگی و درماندگی.
عزیز من!
اگر چه شایسته تو نیستم. امّا یتیمم و با یتیمی بزرگ شدهام و از یتیم انتظار فراوان نخواهد بود.
مگر نه این است که تو را پدر امّت آخرالزمان و ما را ایتام تو نامیدهاند؟!
مگر نه این است که ما دور از پدر مهربانی چون تو، شبها را صبح کردیم و روزها را به شب رساندیم؟
از تو میپرسم، ای پدر خوبان!
ما کی و کجا دست نوازش تو را در سیاهی ظلمت بر سر خود احساس کردیم. کی و کجا چشمانمان به رؤیت سیمای پدرانهات روشن شد؟
مولای من! کدام پدر با فرزندان خود چنین کند که تو با ما کردی؟!
مگر تو سایه خدا بر زمین نبودی؟
مگر دست رحمت خدا از آستین تو بیرون نیامده بود؟ پس چرا ما را در بیابان سرگردانی رها کردهای؟ نکند که ما را به باد فراموشی سپردی و به خوبان عالم مشغول گشتهای؟
عزیزم!
بیادبیام را ببخش که درد فراق و هجمه گرفتاریها، مرا وادار به گفتن ساخته که در اضطرار انتظار، سخن حکمت آمیز روا نیست.
مولای من!
می دانم که تو هم در برابر این همه حرف نیش دار، حرفهای زیادی برای گفتن داری!
آری تو آن سنگ زیرینی هستی که تمام غصهها را در دریای بیساحل دلت مخفی ساختهای. آری اگر تو لب به سخن بگشایی و از بیوفایی امّت و فراموشی آنها بگویی، از سوز آن، دل سنگ آب میشود و مرغان هوا کباب میشوند.
آری، امّتی که تو را فراموش کرد. آری میدانم که قرار نبود سرگردانی امّت تو بیش از سرگردانی امّت موسی (کلیم اللَّه) طول بکشد. آری میدانم که تو در ظلمت تنهایی، از یادها رفتی. امتی که تو را به اندازه کفش گم شده، جستجو نکند چگونه میتواند انتظار ظهور از تو داشته باشد.
یوسف گم گشتهام! تو هم حرف بزن. تا کی لب به دندان خواهی گرفت و از سخن گفتن ابا خواهی کرد. تو هم بگو که امّت رسول خدا تو را در پیچ و خمهای زندگی گم کردند و به دنبال شیاطین انسی به راه افتادند. تو نیز گلایه کن، تا گمان نکنند که تو در انجام وظایف خود کوتاهی کردی. بگو که کسی نبود تا تو را بخواهد. بگو که اگر این نیز مانند امّت یونس نبی به دنبال پیامبر خویش گریه و زاری میکردند و سر به بیابان میگذاشتند و به نزول بلا یقین مینمودند، خدای یونس تو را نیز به ایشان باز میگرداند. امّا آه و هزار آه جانسوز که چنین نشد و ما به بیامامی عادت کردیم.
اجازه بده کمی هم خودم را ملامت کنم. آری دلم میخواهد کمی خود را وارسی کنم. از امتی بگویم که برخلاف ادعایش در انتظار تو، تو را به کلی از یاد برده است. همه برنامههای ما برنامه متکی به نفس است. مولای من! ما وقتی در کشور، دانشگاه و حوزه و هر جای دیگر
طرحهای جامع میریزیم، ابداً ظهور تو را در برنامههای خود نمیگنجانیم. هیچگاه ما برای ظهور تو برنامه ریزی نمیکنیم. تمام برنامه هایمان متکی به نفس هستند. ما بدون تو میخواهیم به خدا و دنیا و همه چیز برسیم. ما بدون فرمانده به جنگ شیاطین رفتهایم!
آری تقصیر از ماست، مرا ببخش اگر زیاده روی کردم و گفتم که رسم اُبوّت و پدری را فراموش کردهای. نه مولای من. گویا ما رسم بُنوّت و فرزندی را از یاد بردهایم.
ما را ببخش... ما را ببخش.
سلام، سلام به تو ای دوست! آری به تو! تو که نوشتههای مرا میخوانی! تو که به خاطر درد مشترک یتیمی این کتاب را به دست گرفتهای و مقدمه آن را مطالعه میکنی.
سلام به تو، در ظلمت تنهایی هایت
سلام به تو در اوج سرگردانی هایت
سلام به تو در بیابان گرم انتظار
سلام به تو ای آخرالزمانی!
می دانم که تو نیز حرفهای زیادی برای گفتن و گوش شنوایی برای شنیدن رازهای دوستان همدردت داری.
آری انتخاب درستی کردهای! زیرا کتابی که پیش رویت قرار دارد،
نامههای سوختهای است که عطر عود از آنها متصاعد است. نامههایی که با دنیایی از امید و عطوفت و نیاز نگاشته شده اند.
دوستانی که هر کدام با زبان بیریا و به دور از جمله بندیهای تشریفاتی و کلیشهای، سخن از درد دل و گاه گلایه از مولای خود به میان آوردهاند. نامههایی که تا خوانده نشوند، ذوق و هنر و عشق در آنها روشن نخواهد شد.
با آرزوی سلامتی برای تو ای یوسف غم پرورم و سلام به همه آنان که تو را تا فراتر از مرزهای بلند هستی دوست دارند.
تذکر ضروری:
نامههایی که پیش رویتان قرار دارند، هر کدام حاوی رازهای ناگفتهای است که نویسندگانشان را وادار به نوشتن ساخته است. نگارنده نیز به جهت حفظ امانت، از دست اندازی آنها پرهیز نموده است و صرفاً به ایرادات ادبی و غلطهای املایی آنها توجه کرده و محتوای هر یک از نامهها را طبق نگارش نویسنده محترم نامه در کتاب حاضر نقل کرده است.
از این رو ممکن است که در برخی از نامهها، انتقاداتی در قالب درد دل با امام زمان(عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) صورت گرفته باشد. که البته هر انسانی حق دارد درباره مسائل جاری جامعه خود با مولای خویش درد دل کند. با این حال، نقل نامه در میان مجموعه حاضر به معنای تایید مطالب ، انتقادات و ... نیست. با این حال ما همه آنها را نقل کردهایم تا خوانندگان گرامی با سلیقههای مختلف و رازهای ناگفته گوناگونی آشنا شوند.
برخی در راز و نیازهایشان از احساسات و عواطف فوقالعاده خود کمک میگیرند. تا جایی که خواننده را بیاختیار به گریه میاندازند.
برخی به جهات جدّیتر مسائل پرداخته و به علل و عوامل طولانی تر شدن غیبت کبری پرداخته اند.
برخی که خسته گرفتاریهای اجتماعی بودهاند، قلم برداشته و با امام خود به درد و دل پرداختهاند. زیبایی مجموعه حاضر به دلیل تنوع نامهها و اختلاف شدید آنها است. بنابراین صرف اینکه نامهای با روحیات ما سازگار نباشد، دلیل بر بد بودن آن نیست. بلکه هر انسانی آزاد است تا هر گونه که دوست دارد با امام خود سخن بگوید.
در نهایت همه خوانندگانی که علاقمند هستند تا نامهای به امام زمانشان بنویسند، میتوانند به آدرس اینترنتی: wwww.jamkaran.infoمراجعه نمایند.
در نهایت وظیفه خود میدانم که از انتشارات مسجد مقدّس جمکران؛ به خصوص عزیزانی که به طور مستقیم ما را در تهیه و تنظیم و نشر مجموعه حاضر یاری نمودند، کمال تشکر و قدردانی را بنمایم.
و السلام علی من اتبع الهدی
محمد تقی اکبرنژاد - 1385
این «جزوهها»ی درسی، پریشانتر از آنند که مرا نظام شایستهای بخشند. «جبر»، دلم را منقبض میکند و«مثلثات»، دلم را به «دلتا» میکشاند. سرم گیج میرود و از زمین و زمان، «تو» را میخواهم. «دانشگاه»، جز تو، همه چیز را به من میرساند و من، نمیدانم که تو میدانی یا نه...؟ اگر بدانی، که نظم تاریخ به هم میخورد. معشوق، «نباید» از حال عاشق با خبر باشد، این را استاد ادبیّاتمان میگوید. ایشان، مرد بسیار محترمی است، امّا فقط استاد ادبیّات ماست. «استاد اخلاق اسلامی» ما، نمازش را اول وقت میخواند، امّا هزار هزار سؤال ناگفتهام را نمیداند.
پرسیدم: «کجاست؟» گفت: «نمیدانم». پرسیدم: «کیست؟» گفت: «نمیدانم».
پرسیدم: «هست؟» گفت: «البته»... و من، نپرسیدم، ستودم.
هوای این ناحیه، بارانی است، باران من!... کویرم و عطش، سینهام را داغ عشق کوبیده است.
این جزوهها، پریشانتر از آنند که مرا نظام شایستهای بخشند... «بینش اسلامی» من، کمترین ضریب را دارد. برای دانشکده «دوست داشتن»، «پیش دانشگاهی معرفت» لازم است. دست کم، «پنج» واحد... اینکه جور نمیشود؟... باشد، چه چیز ما جور میشود که این یکی نمیشود؟ هر وقت جور شد که تو را ببینم، این نیز جور خواهد شد.
باور کن!... همین که دور باشی، بهتر است. به حضرتت که دوست دارم هرگز از حالم باخبر نشوی. دلت میگیرد. اینقلمهای شکسته چه کردهاند، جز به «زاویه فراموشی» کشاندن تو؟...
سرم گیج میرود و خانم جان، مدام فکر میکند که هذیان میگویم. میگوید: «عاشق شده؟... درمان عاشق، زندگیست...» اولش را درست میگوید و آخرش را اشتباه، مثل تصور اول حال من از تو. «سرداب» چه میفهمد که «نیمه شعبان» خودش یک ماه است. «لیلة القدر»، هر سال در یک شب، ظهور میکند. ماه، فقط سی روز نیست. بهار، اولین فصلی است که ماههایش سی و یک روز میشود. این یک روز، مال
تو... جمعه که قابل تو را ندارد! جمعه، تنها روز هفته است که تنها یک «نقطه» دارد. تو، در همان نقطهای، که جمعه دارد. خوانایی آن، به همان نقطه است که گاهی هویّتش را تغییر میدهد و میشود «خال هاشمی» تو...
خفاش، هیچ وقت تفسیر درستی از خورشید به دست نمیدهد... مشکل، سواد نیست. دانشکده، یک راه عاشق شدن را میگوید؛ هفتاد و یک راه دیگرش، در خاطر نینوایی توست.
شعبان، تولّد تو را میشناسد... و من نیز... که تو را نمیشناسم.
این جزوهها... این جزوهها...
سرم گیج میرود، تو میآیی... چشمهایم بارانیاند و دلم، خشک است. «باران» من! «احسان» کن!
م. سادات اخوی(1)
1) 1. برگرفته از: مجله پیدای نهان (ویژه نامه نیمه شعبان 1419ق) ستاد بزرگداشت نیمه شعبان مسجد آیةاللَّه انگجی تبریز.
دلم بهانه تو را گرفته است؛ ای «موضوع» زندگی من! ای «سؤال اصلی» آفرینش!
«روشی» نمانده است که با آن «فرضیه» آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با کدام «روش تحقیق» میتوان ظهور تو را پاسخ یافت؟! «مفهوم» نگاه تو با کدام «ملفوظ» به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغیر» گیسوانت، در آغوش کدام نسیم، «مفهوم» بی قراری مرا منتشر خواهد نمود؟
خستهام!
از «بررسی متون»،
از «سؤالات فرعی»،
از «مقدمه»، از «مقدمه»، از «مقدمه»!
بی حضور تو ای «متن» غایب زندگی؛ از زنده بودن چه «نتیجه»ای میتوان گرفت؟ از زنده بودن «چگونه» میتوان نتیجهای گرفت؟
همیشه با «مفروض» آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل کردهام و زنده بودن خود را توجیه.
آن روز که نگاه مهربانت را از دلم برداری، بدان که «گزارههای پایهای» فلسفه وجودیام را ویران نمودهای!
«فصل» فصل عمرم، وقف «وصل» تو بوده است.
خستهام؛
از این همه «فصل»،
از این همه فصل،
به من بگو! در کدام فصل زندگی، وصل تو دست یافتنی است؟
ای که! با آمدنت همه فصلها وصل میشوند!
فصل فصل خزان زده عمر مرا نیز به ظهور سبز خود وصل بفرما!
آمین!
ح. بیاتانی
سلام؛ حال من خوب نیست؛ امّا همیشه برای سلامتی شما، شمع روشن میکنم. مدتی است که همه را! از خود، بیخبر گذاشتهاید. حتماً میدانید که پدربزرگ مرد. برای پدر هم نفسی بیش نمانده است. جمعه پیش، سخت بیمار بود. از بستر برنمیخاست. چشمهایش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لبها بالا آمده بود و همانجا میتپید. زمزمه میکرد. میگفت:
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گوبران خوش، که هنوزش نفسی میآید
مادر و مادربزرگ، خیلی بیتابی میکنند. هرسال که نرگس باغ، شکوفه میدهد، آنها هم به خود وعده میدهند که امسال میآیی. مادر، دیگر خانهداری نمیکند. معلم شده است. دعای عهد، درس میدهد؛ به ماهیهای حوض. زنگهای تفریح، سماور را آتش به جان میکند و حافظ میخواند. انتخاب غزل را به خود حافظ میسپارد. به
من گفت: حافظ، مگر همین یک شعر را دارد. بعد میخواند:
مژدهای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
این از خانه، دوسه جملهای هم از روزگارمان برایت بنویسم. نمیدانم چرا آسمان بخیل شده است؛ نمیبارد. زمین سنگدلی میکند؛ نمیرویاند. ماه و خورشید، چشم دیدن همدیگر را ندارند. خیابانها پر از غولهای آهنی شدهاند. کوچهها امن نیستند. مردم، جمعههای خودشان را به چند خنده تلخ میفروشند. هیچ حادثهای ذائقهها را تغییر نمیدهد. مثل اینکه همه سنگ و چوب شدهایم.
عجیب است! دامادها از حجله میترسند. عروسیها را در کوچههای بنبست، میگیرند. اذان، رنگ پریده به خانهها میآید. نماز، زمینگیر شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را میماند که سرزده، بزم سیران را بر هم میزند. از روزه در شگفتم که چرا افطار را خوش نمیدارد. حج، هزار زخم از خار مغیلان بر تن دارد. جهاد، بهانهگیر شده است. آدمها، کیسههایی پر از خمس و زکات، به دیوارهای گورشان آویختهاند. نپرس موریانهها، چه به روزگار مسجد، آوردهاند. از همه تلختر اینکه، عصرهای جمعه، دلم نمیگیرد.
شنیدهای دیگر کسی پای شعرهایش، تخلص نمیگذارد؟ و شاعران، یعنی زمینخوردگان وزن و قافیه!
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانید، کجا ایستادهاید؟ هرجا که هستید، زودتر خودتان را برسانید. از بس شما را ندیدهایم، چشمانمان خوب را نمیبیند. بیم دارم اگر چندی دیگر بگذرد، ندبهخوانهای مسجد، کمتر شوند. آدمها همه دیرباور شدهاند، و زودرنج. بهانه میگیرند. میگویند: «او نیز ما را فراموش کرده است!» امّا من میدانم که شما، همه را به اسم و رسم و نیت، به یاد دارید.
دوست دارم باز برایت بنویسم. امّا یادم آمد که باید به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است، اگر به شعمدانیها آب بدهم، آنها برای آمدن تو دعا میکنند. راست میگوید. از وقتی که مرتب آبشان میدهم، دستهای سبزشان را به سوی آسمان گرفتهاند.
هنوز هم تفأل میزنم. پیش از نوشتن این نامه، فال زدم. آمد:
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
والسلام
ر. بابایی
دوباره سلام. دوباره اشک. دوباره مرگ را نازکشیدن. دوباره...
کاش اینجا بودی. همین جا؛ زیر همین سقف. رو در رو. مثل آن وقتها که پدربزرگ مینشست و در جنب و جوش ما گم میشد.
اینجا هوا بارانی است. شاید باران... شاید برف... شاید هیچ کدام. اگر برف باشد، بهتر است. باران، وقتی به زمین میرسد، همه جا را فقط خیس میکند؛ همین. امّا برف رنگ و بوی زمین را عوض میکند. برف، جای پای آدمها را نگه میدارد؛ زود آنها را فراموش نمیکند.
از برف و باران بگذریم.
چه کار میکنی با تنهایی، با غریبی، با بیوفاییهای ما؟ راستی چرا دائم از این شهر به آن شهر میروی؟ نگران نامههایم نیستم که مبادا به دستت نرسد؛ میدانم نامههایی که نشانیشان توی پاکت، بعد از سلام
نوشته شده باشد، حتماً - و خیلی زود - چشمهای تو را زیارت خواهند کرد. امّا دلم میخواهد بدانم چرا یک جا نمیمانی؟ یک روز میگویند مکهای، یک روز خبر میآورند که در مدینه دیده شدهای، یک روز کربلاییها را ذوقزده میکنی. یک روز بوی تو را که در مسجد کوچک و قدیمی محله جا مانده بود، شناسایی میکنند. فکر میکردم فقط ما آرام نداریم. گویا تو از ما ناآرامتری.
نمیخواهم گلایه کنم، چون اصلاً دل و دماغ این کار را ندارم، ولی باور کن به ما خیلی سخت میگذرد. سخت نیست بیتو در میان دشمنان تو بودن؟ سخت نیست ناز هر نازیبایی را کشیدن و پای هر علف هرزهای، جوی عمر بستن!؟ سخت نیست تبدیل عروسیها به عزا، فقط به جرم این که جوانهای ما، نشانی شادی را از غم گرفتهاند و فقط به این اتّهام که در راه مدرسه به گدای شهر سلام نگفتهاند؛ سخت نیست تنها راه گریه که از گلوی ما میگذشت، به فرمان بغض بسته باشد؟ آخر چقدر تنهایی؟ چقدر دلتنگی؟ چقدر جمعههای دلگیر؟ چقدر خندیدن به روی آنان که گریه تو را نمیشناسند و عکس سیاه و سفید خود را در اشک رنگین تو نمیبینند؟
دیروز برای خرید کفش به بازار رفتم. چهها که ندیدم! مردی فریاد میزد: «بیایید! بیایید! از این انگورهای من که با حبّهای شما را به
معراج بیعاری میبرد، بخرید، بخورید و بنوشید.» یکی دستهایش را به هم میزد و کتابهایش را به رخ ما میکشید و میگفت: «دست خالی نروید! بخرید و بخوانید کتابهای مرا که هر برگ آن صحنه صد عشق کاغذی است». یکی را خریدم و دوبار نه سه بار، خواندم. راست میگفت بیچاره! پر بود از عشقهایی که یخهای قطب جمود را شرمنده میکرد. کفش را فراموش کردم. یک هدیه برای تو خریدم. نمیگویم چه خریدم. ولی به فروشنده آن گفتم: اگر نپسندید، پس میآورم. گفت: از قول من به او بگو: «اگر این را نپسندی باید به دوستانی در مریخ، امید ببندی. ما زمینی هستیم و هدیههای زمینیان، بیش از این نمیتواند بود.» آن هدیه بیارج و مجد را در کاغذهای همان کتاب پیچیدم. چون میدانم برای پاره کردن آن کاغذهای کاهی هم که شده، نگاهی به هدیه من خواهی کرد.
میخواهی دو سه سطری هم از حال ما بدانی؟ اقبال گم شده است. مستی، ذوقی ندارد. بادههای جام خوشایندی، همه آبگونند. بیطعم و بیبو. آنقدر قلب و دغل فراوان شده است که گویی روز داوری از باور مردم قهر کرده است. بعضی هنوز چشم به راه معجزه بختاند و شانس میپرستند. همه اتفاقات مهم زندگی ما، در خانه سالمندان میگذرد. این را هم بگویم که جدیداً مرگ خیلی خوش سلیقه شده است.
نمیدانی چه نازی میکند. همیشه دیرتر از اجل میرسد و زودتر از آرزوها. در شهری که ما زندگی میکنیم بچهها را از روی رنگ لباسهایشان میشناسند و جوانها را از خیابانی که در آن بالا و پایین میروند. این جا همه دست به کار شدهاند که روی عکس تو، آگهیهای تبلیغاتی بچسبانند.
دیوارهای شهر، همگی برگهای یک کتاباند: خودآموز خودکشی. من ندیدم فیلمی که زنگ آن را برای تو - یا حتی من - به صدا درآورده باشند. این جا همه در جنب و جوشاند، که تو را فراموش کنند؛ باز هم نمیخواهی بیایی؟
ر. بابایی
از وقتی که به من گفتند امامان چند تا هستند؛ گفتم 12 تا. یکی یکی قاتل داشتند، امّا یکی را نفهمیدم چه شد، بزرگتر که شدم، گفتند: او فرزند امام حسن عسکریعلیه السلام است و اسمش را مهدی نامیدهاند.
وقتی لازم شد بدانم او کیست؟ گفتند: او امام زمان است، گفتند: او در آخرالزمان ظهور خواهد کرد، همه را گفتند و من شنیدم، ولی شنیدهها کجا و خواستنیها کجا، گفتند بعضیها او را میبینند، خواستم ببینمش، گفتند: او سربازانی برای اصلاح بشریت دارد، خواستم از سربازانش باشم، گفتند که نامه اعمالمان را به دستش میدهند تا بداند که شیعیانش چه میکنند، خواستم تا وقتی نامه اعمالم را ببیند رو سفید و خوشرو باشد، هی گفتند و هی خواستم، بعضیها را نگفتند و من خواستم، آنقدر خواستههایم زیاد شد که کم مانده بود ناامید شوم.
گفتنیها را گفتند و من شنیدم، امّا من ناگفتههایی را که شنیدهام مینویسم.
امام زمان را میخواهم، تا وقتی که راه افتادم تو خیابون، بهش ببالم، امام زمان را میخواهم، تا کسی رو داشته باشم که بهش تکیه کنم، نه برای خودم، برای آنهایی که دوستشان دارم، برای آنهایی که نمی دانند به کدام کوچه بگریزند، آنهایی که میخواهند سنگ بزرگتری بردارند، ولی دستان کوچکشان اجازه نمی دهد، برای آنهایی که اگر حتی یک روز اسلحههای جنگی و لباسهای نظامیرا نبینند فکر میکنند که وضعیت غیر عادی شده است، همانهایی که از خود و ناخود، برایشان میبارد؛ میسوزند و میسازند، نمی دانم آنها امام زمانی دارند یا نه؟ اگر ندارند چه میکنند؟
آقا جان! من خواستهای برای خودم نمی خواهم ولی همه آنچه را که برای دیگران میخواهم برای آرامش دل خودم نیز هست، خدا میداند و بس که کی این آرامش را حس خواهم کرد.
ح. تقوی فرد، اراک
آقا جان سلام!
هر صبح که خورشید طلوع میکند، با یاد و امید تو روزم را شروع میکنم.
آقا جان! من هر روز صبح با یاد شما دفتر زندگانیام را باز میکنم و با یاد شما آن را میبندم، امّا حیف که چشمان ناقابل من، لیاقت دیدار شما را ندارد.
آری! میدانم که با این چشمانم که هدیه ی معبودم است؛ چه کردهام؟! میدانم که این هدیه را به دست دیو نفس سپردهام، امّا آقا جان! حرف من با شما این است که در این دنیای وانفسا مرا رها نکنی.
آقا جان! صبحهای جمعه که دعای ندبهات را گوش میکنم، احساس میکنم که در کنارم نشستهای و با من زمزمه میکنی.
آقا جان! عصرهای خاکستری جمعه چه دلگیر است! وقتی بدون حضور تو، در زیارت آل یاسین و دعای سمات شرکت میکنم و به یادت اشک غربت و بی رنگی غروب را میریزم.
آقا جان! چراغ دلم به دست تو روشن شده و میخواهم آن را به دست بگیری.
آقا جان! وقتی تو بیایی، اقاقیها به میمنت قدومت فرشهای زمین را آذین میبندند. خورشید، گیسوانش را سر راهت پهن میکند. آسمان، اشک شوق جاری کرده و نیلوفرها نیز به میمنت حضورت چشمان اشک بار خود را بههاله ی شوق میپوشانند.
وقتی تو بیایی؛ جهان با عدل و دادت هم قرین میشود. وقتی تو بیایی؛ فلسطین از چنگال ظلم رها میشود. دیگر هیچ فقیری باقی نمیماند، و دیگر هیچ ظالمی به مظلومی ظلم نمی کند.
آقا جان! بیا و انتقام سیلی زهرا را بگیر! بیا و فریادرس فریادخواهان باش! بیا که کعبه انتظارت را میکشد! بیا که غربت کربلا تو را میخواهد! بیا که فریاد «یابن الزهراء» بر جای جای شلمچه بلند است! هر جای این منطقه که قدم میگذاشتم، احساس میکردم تو در کنار منی و نوای رزمندگان را میشنوی. پس بیا و ما را بیش از این منتظر مگذار!
م. واحدی، بوشهر، دشتستان
ای مهدی جان! عمری است چشمان ما در انتظار رویت و جمال طاهایت بگذشت، زبان دوخته شده است، و دلهایمان مالا مال غم و غصه گردیده است، ای که زیباییهای عالم در وجود کبریایی توست، بیا که دنیا بر عشّاق تو تنگ گردیده و لحظهها مانند تندباد سپری میگردند و همه چیز و همه کس را میبینیم جز صاحب اصلی خود!
آقا! میشود باز گردی و وجود غلامانت را خوشحال نمایی؟
آقا! میگویند وقتی میآیی عالم را پر از عدل و داد خواهی کرد تا آن قدر که، حتی نتوان یک نفر ستمدیده را، در عالم پیدا کرد. ای منجی! ای که حضرت عیسی به تو اقتدا خواهد کرد! بیا که ظلم و ستم و استکبار، عالم را فراگرفته؛ بیا که قائد ما و نایب تو در انتظار توست، سالهاست که ظلم و ستم در اکثر کشورها امری عادی شده و شیعه
کشی، بیداد میکند و مدعیان مبارزه با تروریسم، خود سرسپرده تروریستهایند. بیا و با ظهور خود وعده الهی را که میفرماید: «سرانجام مستضعفین را در عالم حکمران خواهیم نمود» تحقق بخش.
در آخر: ای موعود تورات، انجیل و قرآن! از شما میخواهم به خاطر این که شیعه توام، امّا شیعه واقعی تو نیستم، از گناهان من بگذری، آیا میشود جمال یوسف مثالت را ببینم؟ به امید آن روز انشاءاللَّه. «اللهم عجل لولیک الفرج»
ع.موثق، قم
بابای شبهای پر التهاب تنهاییام، بیا عزیز دلم. تا به کی پشت این درها چشم انتظار بمانم؟ آقا تا به کی مدام به این دل وعده بدهم؟ به خاطر تو، مگر نگفتند یک جمعه میآیی!
میترسم، میترسم از جفاها از این نامردمیها از این عادتها،
میترسم، به نبودنت روزی جامه ی عادت بپوشانم،
ای نقطه آمال و آرزوهای کودکیام، ای مسافر دیار جمعه!
بیا سر قرار جمعه!
بیا مهدی من! ای پاسبان شبهای تنهایی من! بیا امیدم، ای امید جاویدم! ای نور و نویدم! بی تو زندگی بیهوده است، بی تو، همه چیز دلتنگ کننده است، فقط آرزوی من تویی، مهدی جان!
بی تو چه شبها دل در غربت گذشت، لحظهها و روزگارم به ندرت گذشت.
بیا تا واژه زیبای انتظار را با تمام تلخی اش به کاممان شیرین گردانی.
راثی، دبیرستان، قم
چگونه تفسیرت کنم ای سبزترین! که نه بیان را توان قدم گذاردن در بلندای معرفت توست و نه قلم گویای بیکرانگیات!
ای پهناورترین دریای عشق! از ظهور تو لبریزتر نبینم.
تمنّایمان ای گویاترین کلام تاریخ! ای اوج به اوج پرواز معنی! ای دلکشترین تصویر هستی! ای بلندترین نغمهگر کهکشان! ای تنهاترین زمزمه گیتی! تمنّایمان ای چشمه! تنها این است که به هنگام جوشش بیشائبهات قطرهای باشیم در خروش، قطرهای باشیم در تکاپو، در هیاهو.
ای فانوس! چشمهای بی فروغ ما هدایت تو را میطلبد و دشتهای بلند خالی و دود اندود ذهنهای بایرِمان، طراوت تو را.
در کوچه پس کوچههای تفکرات خاموشی چه کسی را بخوانیم، تا پاسخگوی زاریمان باشد. این جا هر شب ستارهای به دیدار دریا میآید و تا صبح با دریا به راز مینشیند، حکایت ناکامی دیدگانش را، با آب پاک مینالد.
ای آبِ آب! ای پاکِ پاک! ای نور نور! دستها رو به سوی تو گشاده میشود و چشم کو به کوی تو مینگرد تا روزی که هستی از آن تو گردد.
از آن روزی که گوشه عزلت گزیدهای، خاران و خسان، تنههای تنومندند، زمین و زمان به تو افتخار میکند مولا! افتخار برای زمین همین بس که تو بر آنی، ماوراء را، همین بس که تو بر چهره دلربایت میزنی و زمان را همین بس که پیمودن لحظههای قیامت را نظارهگر است. فخرِ باد؛ که به سیمای ملکوتیت میوزد، زمزمه باد؛ با خود، از آن زیبایی خال سیاه گونه توست. باد میگوید: که من صوت دلجویش را به جهانیان خواهم رساند. زمین برای خیر مقدمت، گنجهایش را خاک پایت میکند، جانم فدایت! اگر قدم رنجه فرمایی و قبول نمایی از آقایی و عظمت توست.
اگر تو بیایی، زمین به سلام آسمان قد بر میافرازد. اگر تو بیایی سنگ، پرنده میشود و کوهستان بهارستان، اگر تو بیایی خشکسالی خط میخورد و آب و هوای عشق شمالی میشود. اگر تو بیایی؛ زندگی عشق است و عشق زندگی.
اگر تو بیایی؛ بر لبها آواز است و همه پنجرهها باز. اگر تو بیایی آه! اگر تو بیایی...
حضور تو، جاری رحمت در رودخانه هستی است. و ظهورت دست این رود هزار موج را در دست دریا خواهد گذاشت. فرشتگان رحمت الهی گرد دانههای تسبیح تو میگردند؛ بادا! که انگشت
تسبیح گردان تو را، در آغوش بالهای خود گیرند.
جمعه را خورشیدی است سحر خیز، غیبت را نمکی است شورانگیز، و انتظار را پایانی است دلاویز.
ای صبحترین پیام صادق!
این است سزای جان عاشق؟
از بهره مهر، بی نصیبی
دور از رخ یار و در غریبی؟
بدین شگفتی، گلی در بوستان هستی نرست. سواره یا پیاده؟ امروز یا فردا؟ با کسان و یاران یا تنها؟ این دو سه پرسش، تنها دلمشغولی من، میان همه معمّاها است. خورشید، چراغی است در حین آمدنت، سوسو خواهد زد، و ماه و ستاره، همسایگانی که از در و دیوار سر میکشند.
کی تو را خواهیم دید؟ ای دیدنیترین!
مرا که تو را بسیار میخوانم، یکبار بخوان.
دیشب این پنچرهها، بوی شقایق میداد
بوی لبخند خدا! بوی حقایق میداد
من و همه مردم جهان برای ظهورت دعا میکنیم، ای مولا!
اسکندری، دبیرستان امام صادق علیه السلام
آن روز که تو بیایی،
آن روز که تو بیایی،
بزرگترین جشن عالم را،
برگزار خواهیم کرد.
آن روز که تو بیایی،
جشن ظهور را،
برگزار خواهیم کرد.
محضر مبارک حضرت بقیة اللّه الاعظم آقا امام زمان!
سلام علیکم و رحمة اللّه!
پس از ارسال خالصانهترین سلام، امیدواریم وجود شریف و بیبدیل آن جناب، در پناه خداوند متعال از گزند بلیات سماوی و ارضی محفوظ باشد.
اماما! اگر احوالی از اینجانب، یکی از شیعیان سراپا تقصیر خود را خواسته باشید، الحمدللّه سلامتی حاصل و برقرار میباشد و به جز دوری و جدایی از شما ملالی نیست. سالهاست که انتظار دیدار چهره نورانی و معصوم شما را میکشم، آرزوی دیدار شما گویی مرا دچار سرنوشت یعقوب خواهد کرد. خواستهام این است که خودتان از خدا بخواهید تا ظهورتان را نزدیک کند و به فریاد ما مسلمانان، به خصوص شیعهها برسید.
مولا جان! در غیبت شما غریبیم و این غریبی و تنهایی را تحمل میکنیم و در انتظار شما فرزند فاطمه زهراعلیها السلام هستیم تا تشریف بیاورید و دست ما شیعیان گناهکار را بگیرید و از این گناهان و فقر و بیبند و باریها نجات دهید.
اماما! من حقیر در پیشگاه شما عدلگستر جهان، از انسانهای خود فروخته و انسانهایی که آخرت را به بهای دنیا میفروشند و انسانهایی که به مظلومان ظلم میکنند و آدمهایی که حلال را از حرام تشخیص نمی دهند و کسانی که به محرم و نامحرم اهمیت نمی دهند و خیلی از تخلّفات دیگر را مرتکب میشوند، شکایت دارم و امیدوارم با ظهور و تشریف فرمایی خود به قلبمان آرامش دهید.
مولا جان! قلم اینجانب توان نوشتن همه خواستههایم را ندارد.
پس هرچه را خود برای ما صلاح میدانید همان را در حق همه ما انجام بدهید.
آخرین عرضم به محضر مبارک شما این است که برای نایب وولی امر مسلمین که در نبود شما مانند خورشید در این جهان پر پیچ و خم و خطرناک میدرخشد دعا کنید و از خدا بخواهید که نایبتان را تا ظهور مبارکتان برای ما نگه دارد.
ای مهدیعلیه السلام! در انتظار ظهورت، زندگی پر طراوت و شاداب میشود، در بی کسیها تنها آرام بخش بی قراران، شادی فزای سوگواران تویی و من مغروق دریای بیکران عشق تو هستم. روز ظهور تو روز عید تمام انسانهای پاک و آزاده عالم است که همه در انتظار رؤیت خورشیدی هستند که با تابیدن خود، تمام زمین را نورانی و روشن میکند.
مهدی جان! بیا که با ظهورت پیروزی جبهه حق تحقّق خواهد یافت.
به امید دیدار چهره نورانی و مبارک شما و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.
با ارادت خالصانه. عسکری، مقطع پیش دانشگاهی
اگر امام زمانم را ببینم به او میگویم (تا اللّه لقد آثرکَ اللّه علینا) به او میگویم که «یا أیّها العزیز» ای عزیز مثل وجود! ای جان زنده و پویای هر معبود! تصوّر لحظه دیدار تو را هرگاه در ذهنم ترسیم میکنم غرق در شادیها میشوم و از طرفی عظمت بی کران تو چنان هوش از من میرباید که دیرگاهی یارای خویشتن داری را از وجودم سلب میکند.
مولای من! اگر چشمان غرق در گناهم، رؤیت خورشید نورانی وجود شریفت را به نظاره بنشیند، چه گفتنیها که با تو دارم و چه دردها که میدانم که درمانش فقط به دست توانای توست. با تو بازگو خواهم کرد، ای آقا و سید من!... با تو خواهم گفت که چگونه از فراقت، چشمها از نور رفت و اشکها جاری گشت و چه جانها که به حسرت دیدار تو زهر فراق را چشیده و از جهان فانی رخت بسته است.
یا مهدی!... با تو خواهم گفت که در نبود تو چگونه دشمنان، ما را احاطه کردند و هستی ما را به غارت بردند؛ با تو خواهم گفت که چه سالها و ماهها و روزها چشمان خود را بر روزنه انتظار دوخته وانتظار قدومت را کشیدهایم؛ با تو خواهم گفت که قد خمیده ابنای روزگار چگونه از فراق تو شکسته و اشک چشم یتیمان امّت تو چگونه از شدّت اندوه، سیل آسا فرو ریخته است؛ با تو خواهم گفت که تو را به خدا دیگر فراق بس است.
از تو خواهم خواست تا جامه زیبای ظهورت را پوشیده و به تمامی ستمها پایان بخشی. وقتی تو بیایی پرندگان در آشیانههای خود جشن میگیرند و ماهیان در دریاها شادمان میشوند و چشمه ساران میجوشند و زمین چندین برابر، محصول خویش را عرضه میکند.
مولای من! وقتی تو بیایی دلهای بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت میکنی و عدالت را بر همه جا دامن گستر میکنی، ساکنان زمین و آسمان به تو عشق میورزند، آسمان بارانش را فرو میفرستد، و همه امّت به آغوش تو پناه میآورند، همانند زنبوران عسل به ملکه خویش و تو عدالت را، آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان میگستری. رفاه و آسایشی میآوری که نظیر آن، پیش از این نیامده است. مال و ثروت آن چنان وفور مییابد که هر که نزد تو بیاید فوق تصوّرش به او میدهی.
اموال را چون سیل جاری میکنی و بخششهای کلان خویش را هرگز شماره نمیکنی، هیچ کس فقیر نمیماند، و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند میگردند، و پیدا نمیکنند. مال را به هر که عرضه میکنند. میگوید بینیازم.
ای محبوب ازلی! و ای معشوق آسمانی! ما بی آن که مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم، تو را دوست میداشتیم و به تو عشق میورزیدیم که ظهور تو بیتردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود، عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد، به امید آن روز آمین.
خازنی، سوم انسانی
«السلام علیک یا صاحب الزمان یا بقیة اللّه روحی فداک»
مولایم! چه بنویسم و چه بگویم؟ که تو از قلب من با خبری، خدا میداند چقدر دوستت دارم، و چقدر میخواهم که تو باشی و به من دین را بیاموزی.
آقا! اگر یک بار چشمانم به جمال رویت روشن میشد، برای همیشه چشمانم پاک میشد.
آقا جان! کاش روزی سرباز تو میشدم و فدای خال لبت میشدم تا هنگام شهادت سر بر دامن تو داشتم و مثل حُرّ که روی زانوی امام حسینعلیه السلام به لقاءاللَّه پیوست من نیز در دامن شما. وقتی میفرمودید فرزندم از تو راضی شدم، چشم از جهان فرو میبستم و به دیدار خدا
میشتافتم. چه میشد در خیمه تو رشد میکردم و لایق شهادت میشدم؟
من آرزویم این است و از تو میخواهم مرا به آرزویم برسانی.
به امید آن روز منتظر خواهم ماند، ای عزیز زهراعلیها السلام.
ز. یزدانی، سن 17 سال، تهران
سلام بر آن که شوق دیدارش، و انتظار آمدنش، در دلها گل امید میرویاند و به زندگیها معنی میبخشد.
سلام بر آن گل نرگس! و فرزند زهرا(علیها السلام) که همه پیامبران و امامان وعده ظهورش را داده اند.
سلام بر آن حجّت الهی! و به روح پاک شهیدان انقلاب، که زمینهسازان ظهور آن خورشید پنهان بودند و با خون پاکشان، درخت انتظار را سرسبز نگه داشتند.
با باور آمدنت... مولا! پنجرهای رو به رؤیاهای سبز باز میکنم و هر صبحگاه و شامگاه در پشت این پنجره در انتظار خواهم نشست، تا بیایی.
بیا آقا، بیا و دریاب مشتاقان مهجور را و شیفتگان بیتاب را
آرامش بخش. و ما کوله بار دل تاریک را بر دوش نهاده و در اینهامون بیکران راه میسپاریم، که شما و نشان شما را بجوییم.
وقتی به مسجد جمکران میرسم دستم را روی سینهام میگذارم و با احترام میگویم (السلام علیک یا صاحب الزمان) نسیمی ملایم از کنارم میگذرد، و صورتم را نوازش میکند و جواب سلامم را میدهد.
وای چه لذتی دارد وقتی عاشقان مهدی به طرف وضوخانه میروند وآستینهایشان را بالا میزنند و یاسها را خبر میکنند تا دلشان را خوشبو کند. غرق صحبت با دلم میشوم و آن را برای ملاقاتی دوباره آماده میکنم و وقتی داخل مسجد میشوم بوی بهشت همه وجودم را سرشار میکند، نمی دانم چه حس غریبی است که وقتی زمزمههای دعای فرج گفتن عاشقان مهدی را میشنوم دلم را هوایی میکند.
در آن حال انسانهای سبزی را میبینم که دل به دریا زدهاند و عاشقانه با شما سخن میگویند.
ای گل نرگس! قَسَمت میدهم که به دلتنگیهای جادههای انتظار و غربت کوچه و پس کوچههای بیکسی، این دلتنگی را، از ما برهان.
ما منتظر کسی خواهیم ماند که پیام عدالت را برای ما بیاورد و جهان را از این رنج و بیعدالتی برهاند. پس به امید آن روز که این
انتظار رنگین به پایان میرسد و دلهای عاشقان مهدی با شادی آمدنت از غم فراق رها میگردد منتظر خواهیم ماند.
به امید روز بر آمدن خورشید پنهان.
«التماس دعا»
عظیمی، سوم انسانی.
من همیشه سراغ تو را، از طلوع میگیرم، خدا نکند تو حوالی غروب گم شده باشی.
امشب میخواهم بنویسم، آری بنویسم و میخواهم از عقدههایم از تمام دردهایم بنویسم. امشب هیچ چیزی نمی تواند غوغای درونم را خاموش گرداند، غوغایی که از عشق و احساس برانگیخته شود، هیچ گاه خاموش نمی شود، مگر با مرهم وصال.
امشب تنهاییام، را با یاد تو آذین میبندم. دلم برایت تنگ است، نمیدانم، من از حصار تنهایی خویش برای تو مینویسم، من از غصهها و دردهایم، من از روی اندوه قلبم و از آشوب درون برایت مینویسم، آخر درد بی درمانم را چگونه برایت بگویم؟
من هنوز هم همان قایق شکسته بادبانم، که ساحل را در روشنایی
فانوس وصل تو میبیند؛ و حتی گاهی برای رسیدن به ساحل میگرید. گوش کن! صدای گریههایش را میشنوی؟ صدای ضجّههای قلب پاره پارهام را میگویم.
سالهاست که میخواهم با تو سخن بگویم برای حماسه آفرین رؤیاهایم. سالهاست که میخواهم از تو بگویم از تو بسرایم. میخواهم، از تو شعری بسرایم به قامت عشق و استقامت و غمنامهای از درد سالهای «انتظار»، میخواهم از تو شعری از عشق بگویم که همانندش را شاعری نسرائیده باشد. سالهاست که از همه نشانه بهار میگیرم و همه تو را نشان میدهند. سالهاست که خوشبوی قلبم را خشک کردهام تا آنها را به تو هدیه بدهم. سالهاست که در بند گناهان اسیر شدهام و تنها نجات دهنده اش تویی. سالهاست که به امید کرامتت زائر توام. سالهاست که بر خاک پای زائرانت سجده میکنم و با اشکهای شفاف قلبم که برای مظلومیتت فرو میریزند وضو میسازم و دو رکعت عشقی به نیّت غربتت میخوانم.
گوشهای از احساسم را آنگونه که هست به تو تقدیم کردم، تا بتوانم هرچند کوتاه با تو باشم.
علوی، سوم دبیرستان
به نام معبودی بیهمتا.
میخواهم تا به وسعت نامت بنگارم، امّا نمی توانم. نام تو وسعتی نامتناهی است، که من را توان رسیدن به آن نیست. تنها میتوانم کلماتی آغشته به رنگ عشق تقدیمت کنم، یا مولا...!
ای بهار سبز!
زندگی! اگر تو نباشی همه باغها و گلهای آن، همه شاپرگها و پرندگان جان میبازند و حال به حضور توست که جان گرفتهاند و تو حاضری هرچند ظاهر نباشی.
ای بهانه سبز زیستن! نمیدانم به کدام گناه مجازات میشوم، که شبی مرا به سوی حضرتت مهمان نمیکنی، تمام سرمایه زندگی من عشق توست، مباد که سرمایهام را ببازم... مبادا، مرا با یک نگاه از
اسارت این همه گناه برهان، منی که در دام تن اسیرم و از معرفت فقیر، محتاج توام، ای نابترین شعر رهایی! و ای تمامی معرفت!
آری، تو همان سوار سبز پوشی هستی که از پس کوچههای انتظار خواهی آمد، مردی از عالم ملکوت، مردی که زمین برگرد هاله او میچرخد و کهکشانها به گردش در طوافند.
آری... تو هستی که میآیی و شعاع نورانی وجودت را بر قلب پر تپش آسمان و زمین میتابانی تا آرام گیرند به آرامش وجود تو. و من ایمان دارم، که ایمان با تو معنا میگیرد در عشق نیز وتو با خدا، ای مرد مرد! میخواهم، میخواهم با بلور اشک دیوارهای آهنین انتظار را درهم بشکنم، میخواهم، با ساز شوق، موسیقی بلند سوز عشق تو را بنوازم، میخواهم، پنجره دلم را بر روی کسی بگشایم که هر صبح، نسیم عطر آگین نفسش شام جانم را بنوازد!
میخواهم، غزلی بسرایم تا بی نهایت، غزلی به عمق چشمهای مهربان تو!
میخواهم، با عشق تو، از اقیانوس متلاطم زمان گذر کرده، به ساحل یقین برسیم!
ای مرد افلاکی! کدامین جمعه قدم بر خاک خواهی گذارد؟ تا به یمن آمدنت تمام شهرهای دلم را آذین ببندم.
ای پیدای پنهان! منظومه بلند عشق تو را، تا پایان عمرم خواهم نگاشت.
میخواهم، قاب یادت را به من بدهی تا بر روی دیوار قلبم نصب کنم؛ قابی که زینت بخش خانه دلم باشد. و من نیز همیشه خادم کوچک تو باشم که به عشق تو بسرایم و به عشق تو بنویسم، امّا آیا میتوانم، نمی دانم؟!
ای دل! ای دل! هشدار که قلب پاک مهدیعلیه السلام را شکستی، مهدیعلیه السلام قلب عالم است و قلب قلب عالم را نباید شکست. میخواهم، آنقدر خوب باشم تا گناهی نکنم، که قلب پاک تو را بیازارم. مولا جان! هیچ نمی خواهم جز آن که کویر تشنه جانم را با آن لطفت غرق آب معرفت کنی، و چشمان تشنهام را به رخصت نگاهی سیراب، ای سپهر روشن ایمان! یا مهدی!
عشق یعنی؛ مسجد مقدّس جمکران.
عشق یعنی؛ بانگ یا صاحب الزمان(علیهالسلام).
«به امید آن که نماز جمعه دیگر را به امامت تو در مسجد سبزت جمکران به پا دارم». نوری، اول دبیرستان
«السلام علیک یا ابا صالح المهدی»،
«السلام علیک یا صاحب الزمان»،
«السلام علیک یا بقیة اللَّه»
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
سلام؛ مهدی جان! سلام، سلامی به بلندای سالهای پر محنت دوریات، سلامی به گرمی خورشید روز ظهورت. آقایم! سلام مرا از قلب تاریک امّا عاشقم پذیرا باش.
مولایم! دوست دارم هر صبح جمعه دعای ندبه را در میعادگاه عاشقانت یعنی مسجد جمکران بخوانم، دوست دارم هر صبح جمعه کنار چاه مسجدت بنشینم و گریه کنم و ضجه بزنم و بگویم:
مهدی جان! بیا، تو را به قبر مخفی شده مادرت، مظلومه دو عالم، حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) قسم میدهم که بیایی، تو را به مظلومیت جدّت امام علیعلیه السلام قسم میدهم که بیایی... محبوبم! آیا هنوز وقت آن نرسیده که شمشیر عدالتت را برداری و عدل و عدالت را حاکم بر زمین گردانی؟
ای پنهان از نظر! میرسد آن روزی که من با دیدگان خودم ببینم که محبوبم، مولایم، سرورم آمده تا ظلم وجور و ظالمان را از روی زمین بردارد، دوست دارم صدای رسای مهدی فاطمه(علیها السلام) را که از سرزمین حجاز ندا میدهد «أنا المهدی» بشنوم، آن روز که، مهدی فاطمهعلیها السلام بهترین شیعیان جدش علی بن ابی طالبعلیه السلام را فرا میخواند تا یاورانش باشند...
آه! مولایم! یعنی روزی میرسد، که این رؤیای من، به واقعیت تبدیل شود؟
آری این اتفاق میافتد، او میآید در حالی که عمامه محمد(صلّی اللَّه علیه وآله وسلّم) بر سر، پیراهن محمد(صلّی اللَّه علیه وآله وسلم) در بر، پای افزار محمد(صلی اللَّه علیه وآله وسلم) بر پا، قرآن مجید محمد(صلی اللَّه علیه وآله وسلم) در سینه، و شمشیر علیعلیه السلام در دست دارد، با مهر زهرا، صبر حسن، شجاعت حسین، و عبادت سجاد، و علم
باقر، و صدق صادق، و بردباری کاظم، و رضای رضا، و جود جواد، و هدایت هادی، و هیبت عسکریعلیهم السلام...
اماما! دشمنان اسلام و مسلمین هر توطئهای که به ذهنشان میرسد، بر علیه اسلام و مسلمین و همچنین کشور ما ایران و جوانان و نوجوانان ایرانی پی ریزی میکنند، آنان جنگ دیگری را با ما آغاز کرده اند، آنان به جان جوانان و نوجوانان ما افتادهاند، جنگی که ما آن را به نام «تهاجم فرهنگی» میشناسیم.
شما سرور من! خوب میدانید که اگر بعضی جوانان و نوجوانان ما به شکل و قیافه غربیان درآمده اند و در بعضی کارها از آنها تقلید میکنند و هویت و شخصیت اسلامی و مذهبی خود را گم کردهاند، ولی با این حال وقتی که صدای «حسین حسین» را میشنوند، متحول میشوند و وقتی که نامیبه بزرگی مهدی به گوششان میخورد، در دلشان غوغایی برپا میشود، سرورم از شما تمنا دارم که همه جوانان و نوجوانان و از جمله بنده حقیر را به راه راست هدایت فرمایی.
مهدی جان! من میدانم که تاریکم، تاریک تاریک، ولی این را نیز میدانم که شما اهل بیت پیامبرعلیهم السلام سراسر نور هستید. این را هم میدانم، که شما عزیز زهرا، بخشندگی و جود را، از پدر بزرگوارتان علیعلیه السلام به ارث برده اید. بنابراین با همه گناه به خودم این اجازه را
میدهم که از شما بخواهم، که بخشش گناهان مرا از خدای بزرگ بخواهید و همچنین این را نیز با کمال سرافکندگی میگویم که آرزو و حاجت بسیار بزرگ من است که از دوستداران و یاوران شما باشم، گرچه این لیاقت را در خود نمی بینم.
مولایم! اگر تو بیایی شبها کهکشان نقرهفام نیایش از زمین تا آسمان پل میزند و فرشتههای اجابت بر شاخههای نیاز مینشینند.
اگر تو بیایی آسمانِ بیرنگ دلم، آبی آبی میشود.
به امید روز ظهور آسمانیات، انشاء اللّه.
نوری، اول دبیرستان
مولای من! سلام، امید دارم که سلام یکی از کوچکترین کسانی که دوست دارد از یاران و منتظران تو باشد بپذیری.
آه، آقا! و سرور ما! از آن زمان که مفهوم مهدویت در ذهن و ضمیر ما جای گرفت و از آن هنگامیکه وجود تو و فلسفه غیبت و حکمت ذخیره شما برای ما تشریح شد، هر هفته در انتظاریم تا خورشید عدالت بر عالم بتابد و شب تاریک ستم و ستمپیشگی محو و نابود گردد.
هنگامیکه تلاش عالمان و فقیهان را در استنباط احکام شرعی از آیات و روایات مینگریم، زمانی که تفسیر مفسّران را از آیههای قرآن میشنویم و یا هنگامیکه رزمندگان عدالت طلب و جهادگران مسلمان را در رویا رویی با ستمگران و ظالمان، نظاره میکنیم، به تو
میاندیشیم؛ به تو که بازآیی و این همه کار و تلاش خالصانه را پاسخ گویی، و پرچم توحید و یکتا پرستی و عدل شرعی را برپا کنی.
ای آقا و سرور ما! تو میدانی که جهان امروزه در ناعدالتی غوطهور است؛ کاخهای سر به فلک کشیده و مجلّل در برابر کوخها فراوان است، جنگ و فقر و غنا شدت بیشتری میگیرد و شکاف میان طبقه ضعیف و قوی هر روز فزونی میگیرد. قدرتهای استکباری با در اختیار داشتن ثروتهای فراوان و تکنولوژی پیشرفته، بر مردم فقیر و ضعیف که اکثر ساکنان کره زمین را تشکیل میدهند، ستم میرانند و دائماً سلطه خویش را محکم میکنند.
فقر فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، صنعتی و مدیریتی، جوامع اسلامی را که از قرآن، این منبع پر فیض الهی، دم میزنند، گرفته است.
اکنون با همه وجود در پی یک «منجی عادل» و فریادگری است که پیشوای ستم ستیز و مؤید به روح القدس باشد.
آیا خواهی آمد؟ آیا این چشمهای منتظر و این دلهای امیدوار را روشنی میبخشی؟ من میدانم که، ای آقا! و مولای من! تو خود بیشتر از هرکس از این ناهنجاریها رنج میبری و خواهان پایان بخشیدن به آنها هستی، ولی در انتظار دستوری، در واقع، تو هم یکی از منتظرانی، امّا منتظر دستور حضرت حق. تا او کی بخواهد و چه زمانی اجازه دهد؟
از آن جا که «او» هستی را آفریده و آدمیان و دیگر پدیدهها را حیات بخشیده و انسان را برترین قرار داده، و برای هدایتش پیامبران و راهنمایانی فرستاده است، و باز هم او، شما را «ذخیره عالم» قرار داده، و خود میداند که هنگام ظهور چه موقع است و مردمان چه وقت صلاحیت عدل و داد واقعی را پیدا میکنند، پس زمان ظهور را هم خداوند متعال تعیین میکند.
پس آری ذخیره هستی! ای مهدی فاطمه(علیها السلام)! از تو میخواهیم که از خدا بخواهی تا فرج تو را نزدیک کند. ما به عنوان منتظران تو و به عنوان تشنگان عدالت، وظیفه داریم که به دنبال منجی و عدل گستر و پیشوای حکم و عدل باشیم.
در کتابها خواندهام که همه ادیان یک منجی و راهنمای نجات دهنده دارند که در آخرالزمان ظهور میکند. حضرت عیسی و حضرت خضرعلیهما السلام و دیگر کسانی را نام میبرند، ولی ما آرزوی ظهور تو را داریم و از قلب و جان خود به تو معتقد شدهایم، پس با همه وجود فریاد میزنیم که: منجی تویی، مهدی تویی، عدل گستر تویی. آری مهدی واقعی، فرزند فاطمه(علیها السلام) است.
اکنون که این نامه را برای تو مینویسم، آرزو دارم که به سبک و شیوه دعا و در پاکتی از «نور» به حضور با عظمت شما برسد وما را از
پیروان خود قرار دهی و توفیق «عمل به احکام وحی» را که کلید موفقیت و رمز سعادت و جواز حضور در جُرگه منتظران را میدهد، بیابم. آمین.
نادری پور، سوم دبیرستان
آقا جان!
باورم نمی شد روزی مرا به این جا (مسجد مقدس جمکران) دعوت کنی و حالا که مرا، دعوت کردی، تنها برای ظهورت دعا میکنم و تنها از خدا فرجت را میخواهم.
آقا جان!
میخواهم از امشب که آخرین آدینهای است، که من میهمان تو هستم با تو عهدی ببندم، میخواهم قول بدهم که از این شب به بعد دیگر هرگز گناه نکنم، مرا بیشتر با خدا آشنا کن.
مرا یاری کن! و این عهد را از خدمتگزار خود بپذیر.
یوسف زهرا!
میخواهم خدمت گزار تو باشم، مرا به غلامی خود بپذیر.
امّا ای گل نرگس!
همه این آدینهها گذشت، و امروز روز موعود است، روز یا شب دیدار من و تو، ولی من هنوز رخ زیبای تو را ندیدهام، من هنوز صاحبخانه خود را ندیدهام، و چقدر برای من بد خواهد شد اگر تو را نبینم، چرا که وقتی جمعه به مهدیه کوچکمان میروم، بچههای دعای سمات از من میپرسند: آقا به تو چه عیدی داد؟ آن لحظه جواب آنها را چه بدهم؟ تو بگو.
جان مادرت زهرا شفاعتمان کن، و هرچه زودتر بیا!
س. لطفی، دبیرستان، اصفهان
وقتی میخواهم تاریخ بالای صفحه را بنویسم؛ گوشهاش طوری که فقط خودم ببینم، مینویسم: جمعه و او نیامد!
همکلاسیام از گوشه عینکش نگاهش را قل میدهد، روی دفترم. نگاهش را میاندازم روی دفتر خودش. دفترم را مثل بچههای کوچکی که میخواهند کسی از رویشان تقلّب نکند، تا میکنم.
همکلاسیام چشم غرّه میرود، و نگاهش را از روی دفترش برمیدارد و میگذارد روی تخته کلاس. معلم، همکلاسی کنار دستم را صدا میزند و او میرود.
گوشه تاریخ دفترش طوری که فقط خودش ببیند مینویسم: جمعه و او نیامد! برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم. هیچکدام از بچههایی که پشت سرم نشستهاند حواسشان به من نیست.
روی دفتر هر دویشان بزرگ مینویسم: جمعه. هر دویشان بر سرم فریاد میزنند. معلم به سمت میز من میآید. نگاهش را به نگاهم گره میزند. یک گره کور که من هرچه تلاش میکنم؛ نمیتوانم بازش کنم. میگوید: خودکار نو خریدی؟ روی دفتر خودت امتحانش کن.
کلاس غرق خنده میشود. قسمتی از گره کور نگاه را باز کردهام. امّا نمیدانم چرا گوشه سمت چپش باز نمیشود.
معلم میگوید: بفرمایید بیرون. حس میکنم دنیا بر سرم خراب شده است. گره کور باز میشود. از جایم بلند میشوم. راهروی میان نیمکتها را طی میکنم. نزدیک تخته میرسم ... گچ را برمیدارم. و روی تمام فرمولهای شیمی و مسئلههای فیزیک و اتحادهای ریاضی و تاریخهای ادبیات و اشعار کی و کی و کی بزرگ مینویسم: امروز جمعه است. کسی منتظر نیست؟
برمیگردم و پشت سرم را نظری میاندازم. انگار خواب میبینم. کلاس غرق در اشک شده است. و جمله خودم صدها بار جلوی چشمانم میرود و میآید: امروز جمعه است ... کسی منتظر نیست؟ معلّم به سمت تخته میآید.
همه اعداد و فرمولها و جملات را پاک میکند و با خط درشت مینویسد: درس امروز؛ درس انتظار! و بچهها کنار تاریخ بالای
صفحهشان طوری که فقط خودشان ببینند مینویسند: جمعه و او نیامد!
امّا معلّم گوشه تخته کنار تاریخ طوری که همه بچههای کلاس ببینند، مینویسد: تا جمعه دگر انتظارها باقی است!
ن. کلینی
یا مهدی! دلم تنگ است وهوای تو را میکند. و حال که فرصت راز و نیاز با تو و خدایم را پیدا کردهام، فرصتی از این بهتر نیست، ای مهدی! مولایم! سرورم! امامم! در تمام زندگیام با نام تو آرامش میگیرم و یاد تو همیشه در قلبم جای دارد، و خورشید پر مهرت از قلبم غروب نمیکند. ای امام شیعیان! مهدی موعود! ای بت شکن تاریخ! تبر ابراهیم! عصای موسی! شمشیر داوود! فریاد محمدصلی الله علیه وآله وسلم! در تمام زندگیام آرزویم آمدن به این مکان مقدّس (مسجد مقدّس جمکران) در روز میلاد تو بود که این افتخار نصیبم شد.
مهدی جان! ای امید محرومان و مستضعفان! انتظار ما را به پایان برسان و با ظهور خودت جهان را منوّر کن.
ای تمام جان و روانم! ای امیدم و ای سرنوشتم! بیا ای گل نرگس که
جهان منتظر توست.
ای که با آمدنت جهان به لرزه در آید، مهدی جان! همیشه در قلبم جای داری و دوستت دارم.
کدام پرنده را دیدهای که بدون آشیانه باشد؟ کدام غروب را دیدهای که به طلوع نرسد؟ من همان پرنده بدون آشیانه و همان شب بدون روز و غروب بدون طلوع هستم، پس مرا دریاب.
ح. پرهیزکاری، مدرسه فرزانگان، سن: 15 سال، ایلام.
آقای خوب من! سلام، میلادت مبارک!
امیدوارم که حالتان خوب باشد و از دست ما هم در این روز عزیز ناراحت نشده باشید. مولا جان! من شرمنده روی شما هستم چون هر روزی که از خداوند متعال عمر میگیرم شما عزیز فاطمه را گریانتر میکنم. ولی چه کنم که غرق در خواب غفلت هستم و هیچ گونه چراغ روشن و آگاه کنندهای راه نمای من نیست.
آقا جان! درگذر لحظات برای من و دیگر دوستان و خانوادهام درد تنهایی و غیبت شما بسیار سنگین است. مولای عزیزم! ای خوب خوبان! بیا که جهان شدیداً به شما احتیاج دارد.
آقای من! غم تنهایی بسیار سنگین و سخت است، زودتر بیا. ای یوسف زهرا!
آقا جان! سلام من و دوستان و عاشقانت را به دوستان و شیفتگان ائمه اطهار(علیهم السلام) برسان و به آنها بگو که تنها نیستند، بگو که عاشق باشند و هماره عشق ورزند.
آقا جان! به مادرت و پدرت این روز عزیز را از طرف من و خانوادهام تبریک بگو، به مادرم فاطمه زهرا(علیها السلام) پدرم علی مرتضیعلیه السلامو جدّم رسول اکرم(صلّی اللَّه علیه وآله وسلّم) و دیگر ائمه معصومین(علیهم السلام) سلامی مخصوص برسان.
شیعه یعنی سالک پا در رکاب
تا که مهدی افکند رخ از نقاب
به امید روزی که تو بیایی.
ز. مصطفایی، تهران، سن: 18 سال.
به نام یگانه معشوق انسانهای سبز.
ای یگانه معشوق انسانهای سبز! انعکاس مداوم نگاههایم تا چشمهای پاک آیینه فاصلهای نیست. هر روز نگاههایم را در آیینه مرور میکنم و بلوغ انتظار را لحظه لحظه باور میدارم.
میگویند میآیی! میگویند وقتی بیایی، برایمان از یاسها گردنبدی میسازی که عطرش در تمام کوچه باغها منتشر میشود.
میگویند وقتی بیایی، دیگر هیچ کس از دستهای تهی، از چشمهای خیس و از سفرههای خالی سراغ نمی گیرد. دیگر هیچ کودکی از اضطراب شوم وحشت، عروسکش را پنهان نمی کند. دیگر هیچ دستی شاخهها را نمیشکند، دیگر هیچ قانونی احساسهای عاشقانه را در جوار جوانههای گل مریم به صلیب نمی کشد و هیچ اندیشهای ققنوس شعر را در آتش فریاد، خاکستر نمی کند. دیگر
اهریمنان تیره عصیان، سرزمین الهههای مقدّس را تسخیر نمی کند. پیچکهای تردید بر ساقههای ایمان نمیپیچند، و من چقدر منتظرم!
بیا و چشمهایم را ببین، که آشیانه انتظار است و دستهایم را که همیشه برای دعا باز است و سجادهام را که پر از عطر اقاقیاست.
بیا و ببین که تمام زمین، در اضطراب خاکی نگاههایمان میتپد.
کلید امید شکسته و یاران تو در پس دروازه بسته، انتظار فرود آمدن مردی بارانی را میکشد.
چه انتظار بی انتهایی! آه خدای من! تا کی دعا و اشک را پیشواز قدمهای او کنیم؟
ای باغبان خوبیها! چشم را توان فرو بستن نیست، زیرا که میخواهم ببینمت. دل از تو، توان کند که عشقت همسان نهالی خودرو در سینه زمین با سخاوت قلبم در حال رویش است و امید به آیینه بودن و با تو بودن را میخواهد.
ای حقّانیت آیههای خداوندی! بیا و بیش از این یارانت را منتظر مگذار.
موسوی، سال دوم ریاضی، دبیرستان حضرت معصومه(علیها السلام)
رفتهای جانا دلم خون شد بیا
بی تو چشمانم چو جیحون شد بیا
ماندهام تنها در این وادی بیا
ای تمام هستیام مهدی بیا
از فراقت جان به لب آمد بیا
دل ز غم در تاب و تب آمد بیا
من به چشمان تو دل بستم بیا
عهد با غیر از تو بگسستم بیا
بی تو هر لحظه بود سالی بیا
بی تو هر جمعی بود خالی بیا
بی تو هر اشکی شود دریا بیا
بی تو هر جانی کند غوغا بیا
بی تو هر چشمی شود پر خون بیا
بی تو هر لیلی شود مجنون بیا
بی تو میبارد ز چشمم خون بیا
بی تو باغ دل شود محزون بیا
بی تو هر چشمی شود گریان بیا
بی تو هر قلبی شود نالان بیا
بی تو اشکم میشود ریزان بیا
بی تو میمیرم بیا جانان بیا
بی تو من چون اشک افشانم بیا
بی تو من سر در گریبانم بیا
بی تو من چون شمع سوزانم بیا
بی تو من نالان و گریانم بیا
بی تو دارم ناله هجران بیا
بی تو غم باشد به دل پنهان بیا
بی تو من چون رعد مینالم بیا
بی تو من چون ابر بی بارم بیا
بی تو من هر دم هراسانم بیا
بی تو دلخون و پریشانم بیا
بی تو من دارم دلی تنها بیا
بی تو من دلخستهام مولا بیا
بی تو من چون شام ظلمانم بیا
بی تو از عالم هراسانم بیا
بی تو هر دم خستهام جانم بیا
بی تو هیچم ماه کنعانم بیا
بی تو من در سینه غم دارم بیا
بی تو شکوه از ستم دارم بیا
بی تو من تنهای تنهایم بیا
مهدی ای پایان غمهایم بیا
ع. اسفندیاری، سن: 18 سال، قم
به نام خداوند مهربان.
رب جلیل زمین و آسمان.
چه بنویسم و چه بگویم؟ از چه بگویم؟ شب میلاد توست، از خودم بنویسم یا از آنان که با حسرت التماس دعا میگفتند؟
آقا جان! من شاگرد یکی از مدرسههای تو هستم، شاگرد یکی از مدارس علمیهای که تو خود صاحب آنی.
مولا جان! مینویسم در حالی که امید به نگاهی کوتاه و گذرا دارم، برای من همین کافی است که دعایی کوتاه برایم بکنی.
مولا جان! کمیل زمزمه میشود و سینه با یاد علیعلیه السلام خود را میفشارد و اشکهای خود را به دشتِ گونه تقدیم میکند، میدانی این اشکها چیست؟ اینها همان اشکهایی است که درختان انتظار مرا
بارور میکند. به حسین شهیدعلیه السلام قسم که این اشکها را، همه را در دستمالی سبز از خانه خود حسینعلیه السلام جمع کردهام، اینها همه نشانههایی برای اعتراف من هستند، اعتراف من به عشق، به عشق زیبایی که به تو دارم.
ای فرزند یاس رسول! به کدامین نامت بخوانم؟ یا مولا جان! دستم تهی است، کاش در زمان رسول خدا(صلّی اللَّه علیه وآله وسلّم) بودم، کاش کوتاه دیواری بودم در کوچهای که رسول خدا از آن میگذشت، کاش نخلی کوچک بودم در نخلستانی که علیعلیه السلام در چاه آن میگریست، کاش در عاشورا بودم، خودم نبودم، سنگی بودم در کنار فرات و به یاری عمویت ابوالفضلعلیه السلام میشتافتم؛ امّا افسوس!...
حال که در زمان توام، حال که تنها عشق تو امید زندگیام شده، آیا نمی توانم خاکی باشم؟ در زیر سُم اسبی که با آن میآیی، یعنی حتی من خاک هم نیستم؟ در حالی که افتخار میکنم خدا مرا آفرید و امامی چون تو به من ارمغان داد.
م، مروّتی، طلبه علوم دینی، سن 17 سال، ساوه
سلام بر تو، ای آقایم! ای بهترین در زمان! نمی دانی که چقدر دوستت دارم. چرا نمیآیی؟ بیا این دنیا را از این همه ظلم و ستم نجات بده! ذوالفقارت را دستت بگیر و ظلم و جهل را از بین ببر.
چرا نمیآیی، ای آقایم! چقدر منتظرت بمانیم و سالها چشم انتظار باشیم. امروز این نامه را، از ته دلم دارم مینویسم. ای گل نرگس! سالهاست که اسمت را میآورم، نه تنها من بلکه تمام شیعیانت، دیگر بیا، ای گل خوشبوی نرگس! میدانم که من بنده خوب خدا نیستم. امّا عشق تو را در دلم دارم.
عشق به تو که یاس آل محمدعلیهم السلام هستی، بیا دیگر، آخر چرا نمیآیی؟ چقدر صبر کنیم؟ من که میدانم میآیی، آن هم در روز جمعه، در کنار خانه مقدّس خدا، پس بیا، نمیخواهم تو را نبینم، مگر
چقدر عمر میکنیم. پس بیا دیگر، من دوست دارم که تو را ببینم، ای قدسی! ای سبز پوش آسمانها! ای ولی عصر! بیا تا روی نازنینت را ببینم و به آرزوی خود برسم.
چند وقت است که همیشه، یک روز در هفته میآیم به مسجد مقدّس جمکران، نمیدانم که آیا مرا میپذیری یا نه؟ همیشه میخواهم برایت دعا کنم تا بیایی، سرور من یا مولای من! تو نور چشم همهای، پس آقا جانم بیا، بیا و امید به ظهورت؛ ظهور به حق و عدالت را حتمی کن، ای که از جانب معبود هستی! ای که از بوی یاس هم خوشبوتری! ای سرپرست بیپناهان! بیا و ایمان ما را قوی و استوار نگه دار. خدا حافظ و نگهدارت باد، ای یوسف زهرا!
ر. مجلسی، سن 15 سال، قم
بسم رب المهدیعلیه السلام
...بیشک روز ظهور حضرت مهدیعلیه السلام روز شکوهمندی است که بسیاری در اشتیاق آن، صبر تلخی را تحمل کردهاند، روز عظیمی که خواستههای دلهای دلدادگان آن، برآورده میشود. روزی است روشن و آفتابی، دور از سردیها و ظلمتها و جمودها و انجمادها... روز حاکمیت مطلقه دین خدا، روز قسط و عدل، روز اسلام...
اگر او بیاید بیماران خوب میشوند، ضعیفان قدرت مییابند، دلها استوار میگردد. هرکس خود را به توان آن سیصد نفر میبیند، آن روز که ستمدیدگان جهان نفس راحت میکشند، شمشیر ایمان را بر گردن کفر میبینند و میبینند که عزّت و سربلندی از آن خدا و مؤمنان است.
آن روز، روز خلاص و نجات است، روز فتح بزرگ و پیروزی
نهایی است، روز حکومت صالحان و امامت مستضعفان است، روز استخراج گنجهاست... و روز فتح شهرهای شرک و سقوط پایگاههای کفر است.
دولت مهدیعلیه السلام دولت حق و اسلام است و یاران و هوادارانش از استوارترین، باوفاترین، صادقترین یارانند. قلبشان چون پارهای فولاد، اندیشههایشان روشن و عقلشان کامل خواهد شد. و مهدی میآید رایت اسلام در دست، زبور داوود در بر، مشعل هدایت در پیش، «تابوت سکینه» همراه، عصای موسی در کف... پرچم پیامبر را میگشایند، سپاه رعب از هر طرف، یاری او در عمل میشوند.
وقتی او بیاید، ثاراللَّه را تبیین میکند و به اصلاح، دشمنان خدا و دین خدا را به هلاکت میرساند. پهنه زمین را همان گونه که از ستم پر شده است از عدل و داد فراگیر کند، فرشتگانی از سوی خدا یار او هستند. جبرئیل و میکائیل و اسرافیل جان به او داده و به نفع او عمل کنند. آنگاه حرم را به کتاب خدا و سنّت رسول اللّهصلی الله علیه وآله و «ولایت» را فرا میخواند و از هر مسلمانی برای نفع باطل و احقاق حق یاری میطلبد. اولین آیهای که بر زبان میآورد این است: (بقیة اللّه خیر لکم اِن کنتم مؤمنین).
م. ارسی، سوم انسانی آموزشگاه دار الزهراءعلیها السلام.
وقتی که میرفتی، گفتی که: «اگر خزان شد خواهم آمد و بهار را خواهم آورد» وقتی میرفتی، گفتی که: «من تو را نمی خواهم و هر وقتی که مرا از ته دل بخوانی و نجوا دهی خواهم آمد».
روزها از پی هم گذشتند و سالهاست که خزان آمده و نه تنها بر دنیا بلکه بر قلبها نیز حاکم شده است. رنگ سرخ مقاوم قلبهای آدمیان، رو به درد و ستم گراییده است، حال که نه تنها من بلکه اکثر آدمیان خواهان و منتظر آمدنت هستند، چرا نمیآیی؟
مگر نگفتی که: «اگر هر موقع صدایم کنی خواهم آمد.» پس چرا نمیآیی؟ شاید من لیاقت ندارم که تو را صدا بزنم و از تو بخواهم که بیایی، شاید آنقدر بدی کردهام که حتی حاضر نیستی صدای خواهشم را بشنوی، شاید آنقدر با تو صادق نیستم، امّا با همه اینها چرا نمیآیی؟ چرا نمی آیی؟ و این خزان دل گیر را به بهاری شیرین و جاودانه تبدیل نمیکنی؟
چرا نمی آیی؟ و قلبهای زرد و سردمان را به سرخی و گرمی
نمیگرایانی؟ چرا پاسخ خواهشم را نمیدهی؟ حداقل اگر من لیاقت خواهش از تو ندارم، آنها را که لیاقت دارند با آمدنت خشنود کن.
بهار، سرآغاز خوبیهاست و این صفت را از تو آموخته است، شکوفه هایش عاری از هر زشتی است، مالامال از عشق و پاکی است، همچون تو، که تو، معلم بهار بودی و به او آموختی چگونه آمدن را و چگونه رفتن را که هنگام رفتن، لطافت خود را با رنگ سبز تابستان برایمان به یادگار بگذارد، همچون تو، جزیره تنهایی من. وقتی نامیاز تو و خدای تو نبرد طوفانی است و دریای فیروزهای از خشم به خود میپیچد.
و سبزهها و بنفشهها و نرگسها بییاد تو، زرد و بی رمق میشوند و وقتی نام خدای تو و تو در زبان نسیم جزیرهام جاری میشود، بنفشه و سبزهها جانی دوباره مینمایند، سرود عترت را سر میدهند و دریایی فیروزهای، آرامش خود را به دست میآورد و آهنگ سرود را مینوازد. و نسیم در کنار من به تماشای آنها مینشیند و در زیر لب زمزمه میکند: «ای کاش زودتر بیایی و من هم در دل، از بلندای کوه عشق فریاد بر میآورم»
بیا یا ابا صالح، بیا...
م.فتاحی، انسانی 2
یا صاحب الزمان ادرکنی
ما معتقدیم عاقبت، مردی سبز
سر میزند از کوه چو ناوردی سبز
ما معتقدیم عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به زخمهای سرشار غرور
سوگند به هر 14 آیه نور
آخر شب سرد ما، سحر میگردد
آشوب زمان فتنه سر میگردد...
آقا! وقتی بابایی به مسافرت رفته باشد، مادر خونه هی بچهها را بشارت میده و میگه، بابا مییاد، بابا فردا مییاد... و بالاخره بابای خونه مییاد. میگم: آقا جون! الآن هزار ساله دارن به ما میگن آقا
مییاد، البته من هیچ وقت منکر این نمیشوم، چون میدانم شما دلی به پاکی آیینه داری، میدانم که میآیی، ولی آقا کی؟ آقا تا کی باید هی به خودمون وعده بدهیم، بگیم: آقا مییاد. همین جمعه، آقا تا کی داداشم صبحهای جمعه عود روشن کنه و منتظرت بنشینه؟ میگم آقا کی میآیی؟ دومین چیزی که بهش میگم اینه: میگم آقا دوست ندارم هیچ وقت و به هیچ قیمتی از شما جدا بشم. پس آقا تو را به مادرت قسم، دست مرا بگیر.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ح. رضاییان، سن 18 سال، شهرستان فسا
«السلام علیک یا حجة اللَّه علی خلقه»
آقای من! مهدی جان! نمی دانم از کجا شروع کنم، ولی این را میدانم که عاشقت هستم، و دوست دارم در رکاب شما باشم، شاید آرزوی خیلی بزرگی باشد، امّا میدانم، که آنقدر بزرگواری که حتی گناهکارترین دوستدارانت را هم دوست داری.
آقا جان! کی میآیی؟ که واقعاً جهان در انتظار شماست و هم اکنون با جنگهایی که وجود دارد کودکان و نوجوانان مظلوم فلسطینی و افغانستانی منتظر ظهور سبز شما هستند. تا شما آنها را از ظلم و ستم رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار برهانید.
امّا مهدی جان! مولای من! خیلی نگرانیم، نگران از همه چیز، همه کس، از این تهاجم فرهنگی که هر روزه دامنه آن گستردهتر میشود و
جوانان و نوجوانان عزیز مملکت اسلامیما در خطر ابتلای به این بلای بزرگ هستند.
پس مهدی جان! اگر ظهور کنی، خیلی از مشکلات این جامعه و حدود یک میلیارد مسلمان جهان حل خواهد شد، ولی راضیام به رضای حق که اوست که میداند چه گذرد.
ولی میدانم که خداوند چقدر مهربان و رحیم است که به فکر ما هم هست و هرچه زودتر زمینه ظهور مهدی فاطمهعلیهما السلام را فراهم میکند.
مهدی جان! همه بچههای ایران و من به نمایندگی از بچه های دبیرستانمان، خواستار ظهور سبز و زیبای شما هستیم. به امید آن روز و دیدار رخ نورانی و زیبای شما «یا ابا صالح».
س.شیرازی، دبیرستان، سن 16 سال، همدان
«السلام علیک یا ابا صالح المهدی»
آنگاه که غمی سنگین بر دلم سایه میافکند و نور امید را در دلم خاموش میکند، آن هنگام که در طوفان حوادث گرفتار میشوم، و دردمندانه به دنبال راه نجات میگردم؛
آن زمان که نفسم را خالی از خویشتن خویش میبینم؛ آری در آن زمان در تنهایی خویش همراه با نم نم باران دیدگانم، تو را به یاد میآورم. آن وقت است که در آسمان خوبیها و پاکیها، عاشقانه پرواز میکنم و از کوچه پس کوچههای عشق به تو آرام میگذرم.
مهدی جان! به امید وصال به تو آنقدر به افقها خیره گشتهام، که شب فرا رسیده، به انتظار تو آنقدر به طلوع خورشید نگریستم، که غروبش را مشاهده کردم.
مولای من! منتظران با خود عهد بسته اند که تا هنگامیکه بیایی، به انتظارت بنشینند و تا آن هنگام در دایره عشق، به دور واژه «انتظار» بگردند.
به چشمهایشان بنگر؛ که جز چشم انتظار آلودی چیزی نمی توان دید، صدای قلبهایشان را بشنو که از تپش قلبهایشان مفهوم کلمه منتظر را میتوان درک نمود، شاید قلبهایشان نیز با خود پیمان بسته اند که تا هنگامیکه بیایی تو را صدا زنند.
به امید رؤیت تو. التماس دعا
ا.وفایی، دانش آموز پایه اول دبیرستان غدیر
امروز پنجشنبه است، در حال حاضر اندک اندک سپیدی آسمان جایش را به ظلمت شب میسپارد. من تکیه بر دیوار، نظارهگر آسمان بی کران خداوندم و به هر سو از آن که مینگرم پایانی ندارد.
فردا جمعه است و من با نگاهی منتظر و دلی امیدوار، شوق فردا را در سر دارم. روزی که بر اساس روایاتی، خورشید دلها طلوع میکند. خورشید دلربایی که بسیاری از دلها را ربوده، امّا هنوز باز نگشته تا دست در دست این جماعت دهد و عالمی را از ظلم و ستم آزاد کند.
او مهدیعلیه السلام نام است، مهدیعلیه السلام که ولی خدایی، گذشتی دریایی و صداقت والایی دارد.
بسیار مشتاقم تا روی چون ماهش را هرچه زودتر زیارت کنم. دلم میخواهد بیاید تا نزدش روم، زانو زنم، های های بنالم، برایش از غم فراق بگویم و جانم را فدای قدوم مبارکش نمایم.
مولایم با این که در کنارم نیست، ولی هرگاه برایش صحبتها و غم درونم را بازگو میکنم، دلم آرامش مییابد، تنها پناه من هنگام
معصیتهایم مهدیعلیه السلام است.
دلم میخواهد سر در سایه مهرِ او خستگی را از خود برانم و کولهبار سنگین گناهم را بر زمین بگذارم، از جادّههای خطرناک سُستی و کاهلی و از گذرگاههای میان درّههای عمیق پلیدی عبور کنم، از سرزمین سیاه خواهشها و کوههای آرزوهای طولانی از آن سوی وابستگیهای پوچ بگذرم و یک گام به سوی خدای مهدیعلیه السلام فراتر بردارم.
هرگاه در دلم یاد مهدیعلیه السلام زنده میشود، تنها آرزویم دیدار روی زیبای اوست. نمیدانم چگونه و با چه رویی دل مجروحم را، اقیانوس اشکم را، جاهای خالی نیازم را تقدیمش کنم؟ در عوض، او مرا با همه معصیتهایم میپذیرد، سپس مرا با امید باز میگرداند.
بار دیگر نیز با تمام گناهانم به سویش میروم، او هم با تمام کرامتش، همانند گذشته مرا میپذیرد و به خواستهام پاسخ میدهد. تا به حال یکبار نیز مرا مأیوس بازنگردانده، فقط هر بار زبان به سخن میگشایم که مهدی جان!علیه السلام نگار دلم کی میآیی؟ او خاموش میماند و سکوت اختیار میکند.
ط. سراجه، پایه اول دبیرستان شاهد نجمیه
مهدی بیا آمدنت دیر شده
عاشق کوی تو هم پیر شده
خورشید زندگیام رو به غروب میگذارد، ولی هنوز چهره دلربایت را ندیدهام. همه روز با خود میاندیشم، کدامین آدینه چشمان گنهکارم به جمال زیبایت منوّر میشود، تا کی باید کوچههای انتظار را با حسرت پشت سرگذارم؟ غروب جمعه است و دلم مثل قناری بی تابی میکند. با آن که آسمان، آبی آبی است، دلم حال غروب ابریترین روز پاییز را دارد. وقتی آسمان دلم گرفته و ابری است، تنها باران اشک و نسیم نیایش با تو قلبم را جلا میدهد و دلم را آرامش میبخشد.
باز هم در مسجد جمکران تو، زانوان غم در بغل گرفتهام، و آسمان بی کران را مینگرم. خورشید در حال غروب آسمان، مرا به یاد تو
میاندازد، که از نظرها غایبی و در دلها جای داری. در همین هنگام به خود میآیم و احساس میکنم، اشکها از گونههایم میغلتد و بر زمین میریزد.
سحرگاه هر روز عهدم را با تو محکم میکنم، و قلب کوچکم را آکنده از عشقت مینمایم. با تو عهد میبندم که همیشه یاورت باشم. ولی آیا ممکن است؟ آیا قدرت عهد شباب میتواند، مرا تا خدا پیش برد؟ مولایم! میدانی که میخواهم خود را برای یاریات آماده نمایم، پس کمکم کن تا چهل صباح عهد با تو را زمزمه کنم.
مهدی جان! بیا و جهان پر از ظلم و فساد را مالامال از خوبیها کن.
بیا پرده غیبت را کنار بزن و چهره نورانیات را نمایان کن. بیا که مؤمنان با سبد سبد گلهای رنگارنگ و دلهایی سرشار از امید به استقبالت نشسته اند. و من به آرامی در حالی که امواج پر تلاطم امید در اقیانوس دلم در حرکت است، به سوی محراب جمکرانت میشتابم، آن را در آغوش میگیرم و بوسه باران میکنم.
حسینی مراد آبادی، دوم کامپیوتر، هنرستان حضرت زهرا
تقویم میگوید چه قدر دور بودهام؛
تقویمها نشان میدهند که چه قدر از تو دور بودهام. اگر باور نداری از مدادهایی که تمام کردهام بپرس؛ از دفترهایی که سیاه شدهاند؛ از راهی که به تو میرسید و به انتها نرساندمش.
کاش میشد به نیم نگاهی تازه، نگاهت کرد. کاش در تصویر چشمانم مینشستی و به مدادهایم از عشق میگفتی تا دوباره عاشق شوند. کاش میشد با تو از کوچه پس کوچههای خیال گذر کرد و تنها به چهره پاک تو چشم دوخت.
شانههای خستهام را به کجا تکیه دهم؟ دستهای بستهام را به که بسپارم؟ قدمهای ناتوانم را بر روی کدام دشت بلغزانم؟ بی تو ثانیهها تکراری اند. بی تو شبها غرق سیاهی و ستارهها بی فروغ اند. حتی
آفتاب هم بی رمق است. بی تو حتی گلها بویی ندارند و هرچه زیبایی است به چشم نمی آید.
خستهام. آنچه را میبینم، نمی خواهم و آنچه را میخواهم، نمیبینم. خستهام از بی عدالتیهای مدام، از دیدن آدمهای فرورفته در خویش، از مشغلههای مزاحم و روزهای بی آینده.
اگر انتظار آمدنت نبود، زمین یخ میکرد و زمان میمرد و انسان میفسرد. ما به عشق آمدن تو زندهایم تا بیایی و خوبیها را قسمت کنی و مهربانیها را دوباره تقدیم خسته دلان و دردکشیدگان.
سر بر شانههای که بگذاریم وقتی تو نیستی؟ بیا و بر زخم التیام ناپذیر محرومان و ستمدیدگان مرهمی از عطوفت و عشق و عدالت بگذار. ای پناه ضعیفان و دردمندان!
به امید روزی که جهان را با قدوم خویش مزیّن کنی.
ف. عمو رحیمی، قم
«لیت شعری این استقرّت بک النوی»
باز هم جمعه غروب کرد، امّا نگاه منتظرم یتیم ماند. دیگر ره به سویی نمیبرم، خسته و دلشکسته به سوی کاروانی که تو قافله سالار آنی مینگرم. نگاه خسته من رو به سوی تو دارد و منتظر! بار دیگر هوای چشمانم در حسرت دیدارت طوفانی میشود. همراه کاروانت میشوم امّا خارها بدجوری پاهایم را مجروح میکنند. گرمای هوا مغز سرم را میسوزاند و نفسم مثل اسبان دویده، بریده بریده میآید، حلقم را میسوزاند.
در کاروان تو هستم، امّا فرسنگها با تو فاصله دارم، میخواهم خودم را به تو برسانم و یک بار دیگر با نگاهی ملتمسانه و فریادی شیونگونه، در حالی که تارهای ظریف دلم با گوهر ناب عشق تو
مرتعش میشود و ناقوس قلبم را مشتاقانه به حرکت در میآورد و دیوار سینهام را میلرزاند، بگویم:
«ای عزیز زهرا! سالهاست که آسمان در سوگ عزیزانش خون گریه میکند، از همان روزهای محرم که خون «حق» بر زمین ریخت و فریاد و شیونهای زینب و طفلان حسین در از دست دادن خورشید بر آسمان رفت، از همان روزها بود که ناله و شیون ملائک در آسمان هفتم بلند شد و رسوایی برای اهل زمین به بار آورد. آری، از آن سال به بعد، آسمان بغض آلود گشت و بغض گلو صاف نمی شود مگر با انتقام حق از باطل!
در غروب جمعه سرخی افق همانند شرابی ناب از دور خود نمایی میکند و حسرت و انتظاری دوباره را برایم وامیگذارد و لحظه به لحظه ناپدید میگردد. سیاهی شب حاکم میشود و غربت را در کنج خانه دلم لانه میدهد. غربتی که مدام شرارههای آتشش را بر مخمل نرم و نازک دل میپاشد و از بار عشقت تمام وجودم با روح هم آوا میشود و یکصدا میخواند:
مهدیا! به حق مادرت زهرا بنواز در گوشم این ندا را «انا المهدی».
آقایی، پیش دانشگاهی
به نام او که نامش درمان دلهای خسته و یادش شفای قلبهای شکسته و معرفتش معراج عارفان است.
آسمان دلم ابری و چشمهایم بارانی است. بالهای خیالم شکسته و پرواز برایم مقدور نیست.
کاش آفتاب صبر با دلم آشتی میکرد، کاش باز هم غنچههای لبخند در باغچههایم باز میشد و کاش فرهنگ لغت با واژه ی ظهور تو آغاز میشد. بی هدف از کوچهها و خیابانها میگذرم و جز صدای خسته ی گامهایم بر روی برگهای خشک، دیگر آوازی به گوشم نمی رسد. در داخل سینهام مرغ جوانی بال بال میزند، گویا او هم مانند من دیگر رمقی برای انتظار ندارد.
ای مهربانم! ای که جانم فدایت باد، ای همدم وجودم! و ای معشوقه زیبا جمالم! ای مظهر عشق! ای اسوه ی ایمان! و ای پادشه خوبان! ای ساقی دلهای عطش زدهای، مشتاقان! ای همه من! ای همیشه پیروزم! و ای بهترینم!
وقتی نام تو یگانه ناجی بشریّت میآید، پیچکهای سبز بر اندیشه فکرم میپیچد. بیا، بیا که چشم به راه توام، بیا که قطره قطره اشکهایم را برای شست و شوی مسیرت نگه داشتهام.
یا اباصالح! باران عشق تو نم نم میبارد و بر سبزههای خیال و رؤیاها مینشیند و من سرمست و مسرور به نجابت سبز تو محو میشوم، وقتی نام تو اولین و آخرین امیر بیپناهان میآید، میشود بهاری را، زمزمه کرد و خورشید را تکرار نمود. نام تو که میآید من بارانی میشوم خیس از یاد تو، خیس از نام تو.
مهدی جان! ای امام عصر! میبینی یاسها بوی تو گرفته اند، قلب قناری صدای نفسهای تو را میدهد، اشکها مانند باران بهاری اند، قلب
کودکان دستی میخواهد، رقص شاپرک تماشاچی میخواهد، چرا نمیآیی؟ همه تو را میخواهند، بیا، بیا که همه وجود ما تو را میطلبد، زودتر بیا، آنقدر زود تا یاسها نخشکیدهاند، تا قلب قناری صدای نفسهای تو را میدهد، تا اشکها خشک نشدهاند و تا قلب کودکان نایستاده، تا رقص شاپرک تمام نشده، تا وجود ما را دنیا نگرفته است.
یا اباصالح ادرکنی، خاک پایت توتیای چشمم، بیا که دلم دیگر طاقت ندارد.
بیا که منتظر تو هستم، بیا... بیا...
تو از چشم من سوخته دل دور شوی
ای بسا چشمه ی خونین که دل دیده گشاد
زارعی، سال اول، دبیرستان هنرمند
نامههایی که مطالعه کردید، از برخی از مجلات و مؤسسات و سایتهای اینترنتی جمعآوری شدهاند.
در پایان بر خود لازم میدانم که از تمامی سایتها و مجلاتی که ما را در جمعآوری نامهها یاری دادند، تشکر و قدردانی نمایم.
سلام و درود خدا بر بندگان صالح و نیک کردارش باد.