ghaemiyeh.com
سرشناسه : اکبرنژاد ، محمدتقی
عنوان و نام پدیدآور : نامههای جوانان به امام زمان عجلالله تعالی فرجه/ محمدتقی اکبرنژاد.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۱۱۱ ص.
شابک : ۶۰۰۰ ریال (چاپ اول) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال 978-964-973-062-2 : ؛ ۶۰۰۰ ریال (چاپ دوم) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال (چاپ سوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ اول: پاییز ۱۳۸۵.
یادداشت : چاپ دوم: پاییز ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ سوم : تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : چاپ چهارم.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- عریضهها
موضوع : مهدویت-- انتظار
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۵۱/۳۵/الف۷۴ن۱۷ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۵۹۷۲۱
مولای من!
ای یوسف دور افتاده از کنعانِ امّت اسلام؛
ای قلب تپنده قرآن؛
ای نور دیده؛
ای غریب؛
ای اسیرِ جهلِ امّت؛
ای رانده شده از شهر و دیار؛
ای بادیه نشین غمهای بیپایان؛
ای مصداق « اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت»
ای سلطان عشق!
تو را با کدامین نامت صدا بزنم تا دلم آرام گیرد؟
ای اشکها مجالم دهید تا با مولای خود سخنی بگویم، مولایی که تنها نامی از او شنیدهام!
ای دل! نسوز و بگذار تا بسازم با نام یوسف گمگشتهام.
ای دستها نلرزید و اجازه نوشتن را از من نگیرید.
ای قلم! اگر تو نیز دوست مرا میشناختی و در این دوستی به دوری میرسیدی و در این دوری به عین حقیقت میسوختی، به جای نوشتن، عود میشدی و آتش میگرفتی و ساحل غم را به عطر افسوس معطر میساختی...
آه از این همه دوری و بیپناهی؛
آه از این همه بیچارگی و درماندگی.
عزیز من!
اگر چه شایسته تو نیستم. امّا یتیمم و با یتیمی بزرگ شدهام و از یتیم انتظار فراوان نخواهد بود.
مگر نه این است که تو را پدر امّت آخرالزمان و ما را ایتام تو نامیدهاند؟!
مگر نه این است که ما دور از پدر مهربانی چون تو، شبها را صبح کردیم و روزها را به شب رساندیم؟
از تو میپرسم، ای پدر خوبان!
ما کی و کجا دست نوازش تو را در سیاهی ظلمت بر سر خود احساس کردیم. کی و کجا چشمانمان به رؤیت سیمای پدرانهات روشن شد؟
مولای من! کدام پدر با فرزندان خود چنین کند که تو با ما کردی؟!
مگر تو سایه خدا بر زمین نبودی؟
مگر دست رحمت خدا از آستین تو بیرون نیامده بود؟ پس چرا ما را در بیابان سرگردانی رها کردهای؟ نکند که ما را به باد فراموشی سپردی و به خوبان عالم مشغول گشتهای؟
عزیزم!
بیادبیام را ببخش که درد فراق و هجمه گرفتاریها، مرا وادار به گفتن ساخته که در اضطرار انتظار، سخن حکمت آمیز روا نیست.
مولای من!
می دانم که تو هم در برابر این همه حرف نیش دار، حرفهای زیادی برای گفتن داری!
آری تو آن سنگ زیرینی هستی که تمام غصهها را در دریای بیساحل دلت مخفی ساختهای. آری اگر تو لب به سخن بگشایی و از بیوفایی امّت و فراموشی آنها بگویی، از سوز آن، دل سنگ آب میشود و مرغان هوا کباب میشوند.
آری، امّتی که تو را فراموش کرد. آری میدانم که قرار نبود سرگردانی امّت تو بیش از سرگردانی امّت موسی (کلیم اللَّه) طول بکشد. آری میدانم که تو در ظلمت تنهایی، از یادها رفتی. امتی که تو را به اندازه کفش گم شده، جستجو نکند چگونه میتواند انتظار ظهور از تو داشته باشد.
یوسف گم گشتهام! تو هم حرف بزن. تا کی لب به دندان خواهی گرفت و از سخن گفتن ابا خواهی کرد؟ تو هم بگو که امّت رسول خدا تو را در پیچ و خمهای زندگی گم کردند و به دنبال شیاطین انسی به راه
افتادند. تو نیز گلایه کن، تا گمان نکنند که تو در انجام وظایف خود کوتاهی کردی. بگو که کسی نبود تا تو را بخواهد. بگو که اگر ایننیز مانند امّت یونس نبی به دنبال پیامبر خویش گریه و زاری میکردند و سر به بیابان میگذاشتند و به نزول بلا یقین مینمودند، خدای یونس تو را نیز به ایشان باز میگرداند. امّا آه و هزار آه جانسوز که چنین نشد و ما به بیامامی عادت کردیم.
اجازه بده کمی هم خودم را ملامت کنم. آری دلم میخواهد کمی خود را وارسی کنم. از امتی بگویم که برخلاف ادعایش در انتظار تو، تو را به کلی از یاد برده است. همه برنامههای ما برنامه متکی به نفس است. مولای من! ما وقتی در کشور، دانشگاه و حوزه و هر جای دیگر طرحهای جامع میریزیم، ابداً ظهور تو را در برنامههای خود نمیگنجانیم. هیچگاه ما برای ظهور تو برنامه ریزی نمیکنیم. تمام برنامه هایمان متکی به نفس هستند. ما بدون تو میخواهیم به خدا و دنیا و همه چیز برسیم. ما بدون فرمانده به جنگ شیاطین رفتهایم!
آری تقصیر از ماست، مرا ببخش اگر زیاده روی کردم و گفتم که رسم اُبوّت و پدری را فراموش کردهای. نه مولای من. گویا ما رسم بُنوّت و فرزندی را از یاد بردهایم.
ما را ببخش... ما را ببخش.
سلام، سلام به تو ای دوست! آری به تو! تو که نوشتههای مرا میخوانی! تو که به خاطر درد مشترک یتیمی این کتاب را به دست گرفتهای و مقدمه آن را مطالعه میکنی.
سلام به تو، در ظلمت تنهایی هایت
سلام به تو در اوج سرگردانی هایت
سلام به تو در بیابان گرم انتظار
سلام به تو ای آخرالزمانی!
می دانم که تو نیز حرفهای زیادی برای گفتن و گوش شنوایی برای شنیدن رازهای دوستان همدردت داری.
آری انتخاب درستی کردهای! زیرا کتابی که پیش رویت قرار دارد، نامههای سوختهای است که عطر عود از آنها متصاعد است. نامههایی که با دنیایی از امید و عطوفت و نیاز نگاشته شده اند.
دوستانی که هر کدام با زبان بیریا و به دور از جمله بندیهای تشریفاتی و کلیشهای، سخن از درد دل و گاه گلایه از مولای خود به میان آوردهاند. نامههایی که تا خوانده نشوند، ذوق و هنر و عشق در آنها روشن نخواهد شد.
با آرزوی سلامتی برای تو ای یوسف غم پرورم و سلام به همه آنان که تو را تا فراتر از مرزهای بلند هستی دوست دارند.
تذکر ضروری:
نامههایی که پیش رویتان قرار دارند، هر کدام حاوی رازهای ناگفتهای است که نویسندگانشان را وادار به نوشتن ساخته است. نگارنده نیز به جهت حفظ امانت، از دست اندازی آنها پرهیز نموده است و صرفاً به ایرادات ادبی و غلطهای املایی آنها توجه کرده و محتوای هر یک از نامهها را طبق نگارش نویسنده محترم نامه در کتاب حاضر نقل کرده است.
از این رو ممکن است که در برخی از نامهها، انتقاداتی در قالب درد دل با امام زمان(عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) صورت گرفته باشد. که البته هر انسانی حق دارد درباره مسائل جاری جامعه خود با مولای خویش درد دل کند. با این حال، نقل نامه در میان مجموعه حاضر به معنای تایید مطالب ، انتقادات و ... نیست. با این حال ما همه آنها را نقل کردهایم تا خوانندگان گرامی با سلیقههای مختلف و رازهای ناگفته گوناگونی آشنا شوند.
برخی در راز و نیازهایشان از احساسات و عواطف فوق العاده خود کمک میگیرند. تا جایی که خواننده را بیاختیار به گریه میاندازند.
برخی به جهات جدّیتر مسائل پرداخته و به علل و عوامل طولانی تر شدن غیبت کبری پرداخته اند.
برخی که خسته گرفتاریهای اجتماعی بودهاند، قلم برداشته و با امام خود به درد و دل پرداختهاند. زیبایی مجموعه حاضر به دلیل تنوع نامهها و اختلاف شدید آنها است. بنابراین صرف اینکه نامهای با روحیات ما سازگار نباشد، دلیل بر بد بودن آن نیست. بلکه هر انسانی آزاد است تا هر گونه که دوست دارد با امام خود سخن بگوید.
در نهایت همه خوانندگانی که علاقمند هستند تا نامهای به امام زمانشان بنویسند، میتوانند به آدرس اینترنتی: wwww.jamkaran.info
مراجعه نمایند.
در نهایت وظیفه خود میدانم که از انتشارات مسجد مقدّس جمکران؛ به خصوص عزیزانی که به طور مستقیم ما را در تهیه و تنظیم و نشر مجموعه حاضر یاری نمودند، کمال تشکر و قدردانی را بنمایم.
و السلام علی من اتبع الهدی
محمد تقی اکبرنژاد - 1385
اگر او را ببینم به او میگویم(1)در کدامین شب کوفه باز خواهی گشت؟
در کدامین اوج
در کدامین عروج
چشم به راه آمدنت،
در پس تمامی دریچههای زمین ایستادهام
چقدر دلم تنگ شده است!
و چشمهایم چه بزرگ شدهاند!
و نطفه یک سؤال که در سرم بارور میشود!
پس تو کی میآیی؟
تو ای وسعت بیداری،
ای همه دریایی،
که دلم لبریز از عطشهای بیابانی است.
1) 1. از عدهای از دانشجویان پسر و دختر این سؤال شده است که اگر امام زمان(عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف) را میدیدید چه چیزی به ایشان میگفتید؟ آنها نیز در جواب از این سؤال مطالبی را نوشتهاند که در ادامه میآید.
تهران - ف . مرادی هزاری (دانشجو)
اگر او را ببینم
جسارت گفتن؟!
دیدن و پرواز ... فقط همین
تهران - و . علیاننژادی (دانشجو)
اگر او را ببینم به او میگویم:
دریا به دریا،
کوه به کوه،
صحرا به صحرا
در انتظار تو پیمودم.
شهریار - عبدآباد
اگر او را ببینم به او میگویم:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی.
تهران - م . نوید
اگر او را ببینم به او میگویم:
بأبی انت و امی فداک.
قم - ح . بادرام
اگر او را ببینم به او میگویم:
چه بگویم؟ باید از «غم نگفتنها» گفت...
م . مختاری، دانشجوی دندانپزشکی
اگر او را ببینم به او میگویم:
مولای من! اکنون این دلهای مشتاق در انتظار عدل توأند.
در انتظار جوانه زدن کلمه حق، ای ستاره عدل بیا و چشم دلمان را به قدومت روشن کن.
ع . لطفی - دانشجوی حقوق
اگر او را ببینم به او میگویم:
... جمعهها صدها نگاه بر آسمان خیره میشوند.
جمعهها هزاران دل منتظر، از شوق به سرآمدن انتظار، در قفس تنگ سینه برایت میتپند.
ای صاحب جمعهها!
بیا ودلتنگی غروب جمعهها را برطرف ساز.
تهران - ف . قنبرپور - دانشجو
اگر او را ببینم به او میگویم:
بیا که علوم، سرگردان سر برآوردن هستند، امّا نمیدانند مسیر و صراط کجاست؟
اندیمشک - ع . اسلامیزاده
اگر او را ببینم به او میگویم:
ای راهبر انسانهای در راه مانده! در ساحل پیروزی، چشم به راه توییم و فریاد میکشیم که: مهدیا ... بیا.
گنبد - سید ا. محمودزاده
اگر او را ببینم به او میگویم:
به تو میاندیشم
من در این تنهایی
به تو میاندیشم
بیتو در تک تک گلهای بهار
بیتو در زمزمه بین گل و سبزه و آب
به تو میاندیشم
بعد تو؛
یک یک گلها خشکید
بعد تو کاج بلند،
صبحگاهان به صدای خوش باد،
هیچ لبیک نگفت
و قناری در باغ،
مرد در گوشه سرد و تاریک
و درخت گل سرخ،
قهر کرد با همه اهل زمین
به تو میاندیشم!
کاش میشد که سرانجام تو را میدیدیم
و تو با عطر گل یاس به ما میگفتی
که محبّت زیباست
که درخت گل سرخ
هر کجا
میتواند باشد
و گل شادی هر سو
تا ابد زنده و شاداب
میزند گلبرگی
بر سر دخترک شاه و فقیر
و زمان خوبی
تا ابدیت جاریست
کاش میشد که سرانجام
تو را میدیدم.
به تو میاندیشم
تهران - م. کردیان (دانشجو)
آقای من، سلام!
نمی دانم وجود نورانی و خداییتان در کدامین نقطه از این عالم خاکی پرتو افشانی میکند؟دانم! امّا صدای نم نمک از عمق دل و وجود من و هزاران من دیگر فریاد برآورده «به راستی قرار بود این همه سال در پس پرده غیبت باشید؟!»
چه خاک تیرهای بر سر شیعیانتان شده است که یار، در خانه و ما گرد جهان میگردیم؟ آیا شما هم در کربلایی دیگر فریاد بر میآورید: «هل من ناصر ینصرنی؟»
راست است که میگویند هنوز 313 مرد از میان این همه مرد که هر کدام ادّعای چندین مرد بودن را دارند، پیدا نشده است؟ به واقع اینگونه است؟ یا خبر از آزمونی بس سنگین است، که شاید خود مقدمهای برای لیاقت درک محضری باشد که تمام هستی او مظهر اسماء و صفات خداوند تبارک و تعالی است.
بلی و اما روزگاری بود که در پی شناخت و معرفت شما بودم. آخر
غلام چگونه بدون ارباب بسر کند؟! دریافتم که وجود نازنین شما به غیر آنچه که از اهل بیتعلیهم السلام به ما رسیده است، قابل درک و معرفت نیست. لااقل برای همچو من بیلیاقتی چنین است. امّا یک چیز را بخوبی فهمیدم، این که با اراده و خواست الهی از آن چنان سعه وجودی برخوردار هستید که بر همه هست و نیست شیعیانتان علم و احاطه دارید.
پس ای سرور خوبان! بخوانید آنچه را که در دلهای سوخته شیعه قرنهاست با قطرات اشک غم و درد نگاشته شده است.
بخوانید و بفرمایید جواب سؤالمان را از کجا و چه کسی بگیریم.«مولای ما کی خواهد آمد؟» در جمکران نیستم. در جوار بیبی حضرت فاطمه معصومهعلیها السلام این نامه را مینویسم. آه وصد آه! بگذریم، حرف زیاد است ولی لیاقت سخن گفتن با شما کم است. آخر عرضم گرچه یارای نوشتنم نیست ولی به چشم لطف و مهر نظر بنمایید.
تمام هستی و وجودم فدای یک گوشه چشمی از شما.
تقدیم به خدمتتان
گوزوم یاشین اورک قانیله غلطان اتمییم نیلیم
سنون هجرونده صبح و شام افغان اتمییم نیلیم
گچدی بو هفته، اولمادی سندن خبر، آرام جانیم
گوزوم یاشینله تپراقی قزل قان اتمییم نیلیم
ع. عادل از تبریز
نمی دانم کی خواهی آمد ، آشنای دل! تویی که هنوز به حقیقت نمیدانم کیستی ؟ تویی که یک روز غروب بر حاشیه دلم قدم میگذاری واحساس حضورت مرا قلقلک میدهد . همه نوشتهها تو را گفته اند و همه کتابها تو را خوانده اند ، ولی کمتر چشمی تو را در خواب دیده است . تو سرچشمه بهترینهای عالم هستی ، مرا خوب میشناسی ، ولی من هنوز نمیشناسمت . تو را در لابه لای صفحات نمیتوانم بیابم.
تو احساس گم من هستی که در روز جمعه ، بر منطق احساس من جاری میشوی ، هیچ میدانی که من همانی هستم که هیچگاه ندیدمت ؛ چون حضور تو را حس کردهام ، ولی ظهور تو را هنوز نه ، تا دیگر دلم میان بودن یا نبودن مردّد نشود . امروز که اندازه تمام دلواپسیهای نهج البلاغه در پاییز عاطفههای اهالی کوفه دلشوره پیدا میکنم و آنگاه در زیر باران غدیر خیس میشوم تا شیعه شوم ، باز مهمان حضور تو میشوم . حضور تو آنقدر وسیع است که حتی در افق نگاه خزان زدهی غرب نیز میتوان تو را فهمید . نمیخواهم دلم را با چیزهای سر درگم ، گرم کنم.
شبها که باران به احساس سبز شالی زاران قدم میگذارد و مترسکهای لب جالیز ، سرما را پخش میکند و سر انگشتانم اقامتگاه پرندگان مهاجر میشود ؛ تو نیز بر میگردی . دلم راضی نمیشود تو را لا به لای خطوط کتابها جستجو کنم. رد پای تو روی دل من است و جای پای قدمهایت یخ ذهنم را آب کرده است.
تو میآیی . بگو میآیی ، میدانم؛ نه نمیگویی ، اصلاً در دفتر حضور تو، ظهور تو حک شده است . بگو راست میگویم . امروز مثل دیروز نیستم و فردا مثل امروز نخواهم بود؛ چون میدانم مرا میخوانی. سرنوشت من این است که منتظر بمانم و تو منتَظَر . باور کن هیچ تردیدی ندارم ؛ زیرا همه سلول هایم ، همه نفسهایم ، سرنوشت غدیری است که مرا شیعه ساخت و آغاز دلشورگیهای مولایم علیعلیه السلام شد. مولا جان، اینها سرگذشت نیست، اینها سرنوشت است، سرنوشت غربت و انتظار ...
آدینه که میشود؛
بارالها! چگونه باور کنم نبودنش را وقتی که محبّت دستی نوازشگر در تار و پود وجودم ریشه میدواند چگونه باور کنم سکوت دریای چشمهایم را وقتی که قایق مهربانیاش بیناخدا، در اوج آسمانها به پیش میرود.
آدینه که میشود قاصدکهای دلم را روانه آستان دوست میکنم تا پیام آور حضور صدفی باشد که یازده مروارید سبز را با خود به همراه
دارد. وقتی کسی نیست که درد آشنایم باشد، فرشتهای پیدا شود تا در خلوت شبهای تار تسلّی بخش خاطرم باشد. هنوز ستارهای بینورم که در انتظار شعاعی از خورشید لحظه شماری میکنم. کویری در انتظار آبم و حتی دریای اشکهایم کویر وجودم را سیراب نمیکند. از ستارگان آسمان سراغ میگیرم و چون پرندهای عاشق گمگشتهام را درمیان فرشتگان آسمان میجویم.
با من بگو چگونه از رویش یاسها بگویم ، وقتی که نرگسیهای چشمم در انتظار آمدنت سوسو میزنند. هر شب با یاد تو به خواب میروم و صبح در انتظار...
میدانم که میآیی و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهای خسته مان میزدایی و اشکهای زلالمان را از گونه هایمان برمی چینی. میآیی و ضریح گمشده یاسی کبود را نشانمان میدهی و مسیح مریم را با خویش همراه میسازی. میآیی و صندوقچه موسی را برایمان میگشایی و آنگاه در کنار کعبه عشّاق سر بر آستان بندگی خدایی میسایی که آمدنت را به منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود. میآیی و در فراسوی نگاه منتظرمان، قلبهای کوچک و امیدوارمان را به هم پیوند میدهی و آن روز، روز شادی چشمهای منتظری است که عاشقانه میگریند و به سویت بال و پر میگشایند.
امروز قصه سفر را از آغاز دوره کردم، از آغاز تا پایان فقط یک خط سرخ بود، به سرخی خون تو که در میان خاطراتم خطی داغ از خود به جا گذاشته است. امّا توی این خط داغ، یک دنیا صحبت عاشقانه است که نمیتوانم به زیبایی آنچه که هست تفسیر کنم که یک کهکشان آرزوهای سپید در کالبد دارد. اگر تو شکافی در آن به وجود بیاوری، یک آسمان شکوفه خواهی دید و بعد یک دریا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل یک گنج هفت کلید است که هر کلید نام تو و یاد توست.
ای عزیز! سالهاست تو را میشناسم؛ نمیدانم صدای لطیف تو را کی شنیدم که این چنین عاشق زارت شدم، ماندهام اگر تو را با چشم ببینم با عشقت چه خواهم کرد.
آن وقت که مرگ گل و مرگ برگ اتفاق میافتد و هیکل نازنین تمام یاسهای عالم شاپرک وار میفرسایند، آن وقت که بیدها بوی اشک پرنده را به خود میگیرند میخواهیم که بیایی، تمام دنیا با یک کهکشان احساس به تو خواهند گفت که بیایی تا امیدشان به یأس دچار نشود.
نگذار تا احساسهای زشت، عشق تو را از من بربایند که ناامیدی امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهایم را از جسم و روحم بزداید. منتظر لطیف ترین حرمت الهی خواهم بود، منتظر سپیدترین دست بشر، طولانیترین آرزو و خوشبوترین نسیم الهی!
آمدم، در زدم، در را باز کردی، امّا چرا به این زودی راندیام؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نکرده؟ چرا تا به حال یک قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ میدانم که ابلیس وجودم با بیشرمی دلم را از آنِ خود کرد و برایم چیزی نماند جز کبر و آن هم رهایم کرد، حال هیچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز که عشق را قسمت میکردی نبودم، امّا از راهی دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمیبارید زمین تر بود.
از زمان اولین گریهام تا به حال عشق تو را در من تزریق کردند؛حال، شک، تکه تکه عشقت را از قلبم میرباید. صدایت میزنم، بشنو، فریاد میزنم با جانم، دلم با گلویم هم آوا میشود که ای منجی! ای سوار سبز پوش جلگه همیشه سبز، کاش تو میماندی!
آن روز که از کنارم گذشتی از خاطر نمیبرم که نسیم، بوی خوش پاکیات را سالهاست که برایم هدیه میآورد.
دلم میخواهد با اشک نامهای به پنهانی تمام رازهای عالم بنویسم، بعد دستی گرم از جنس لطیف تو هویدایش کند که نامه از آن من است، که من عاشق ترینم. آه، اگر میدانستی که چقدر به عشقی چون تو میبالم «یا صاحب الزمان».
تو از راه میرسی، درست هنگامی که دود ستمها، جهان را سیه چرده و چرکین کرده باشد.
تو از راه میرسی، درست هنگامی که قبیله قبله، قلبهای خویش را بر کف دست نهاده و پیش کش راه تو نمایند.
تو از راه میرسی، درست هنگامی که دنیا، دستش را به سوی آمدن تو دراز کرده باشد.
تو از راه میرسی، درست هنگامی که هلهله ی همه ی مشتاقان و فریاد همه ی مستضعفان، نوید آمدنت را فریاد کنند.
تو از راه میرسی، درست هنگامی که گنداب فساد و ستم و تبعیض و ناروایی، چهار سوی عالم را فرا گرفته باشد و همه ی دلها و دیدهها، مشتاقانه تو را بطلبند!
آه! که اگر میدانستم کجایی، خویشتن خویش را به ردای سبز و آسمانی ات میآویختم. از دیده، سرشک شادی میریختم وبه هیچ روی دامانت را از دست نمینهادم!
آری، ای مولا! اگر یک بار، تنها یک بار تو را ببینم، از شادمانی بال در می آورم، پرواز میکنم و در هر فرصتی با خدای یگانه راز و نیاز میکنم تا مرا شایسته ی آن گرداند که همواره از فیض حضور و وجود مقدس تو، سرشار باشم. اگر یک بار، تنها یک بار، تو را ببینم، عاجزانه از خداوند میطلبم که نعمت رویت خورشید را، حتی لحظهای از من نگیرد.
اَللّهُم اِنّا نَشکُو اِلَیکَ فَقدَ نَبِیِّنا و غَیبَةَ اِمامِنا وَ قِلَّةَ عَدَدِنا وکَثرَةَ اَعدائِنا وَ تَظاهُرَ الاَعداءِ عَلَینا و وُقُوعَ الفِتَنِ بِنا، فَفَرِّج ذلِکَ اللّهُمَّ بِعَدلٍ تُظهِرُهُ وَ اِمامِ حَقٍّ نَعرِفُهُ، اِلهَ الحَقِّ. آمینَ رَبَّ العالَمینَ.(1)
خدای فریادرس من!
به شکایت نزد تو آمدم امّا
نمیدانم از کدامین درد بایدم نالیدن،
از فراق محبوب تو مصطفیصلی الله علیه وآله وسلم
یا غیبت آشکارترین حجّتت بر گسترهی هستی،
از کمی دوستان یکرنگ و یکدل؛
یا بسیاری دشمنان هرزه،
از هجوم ناپاک مردمان
یا برآمدن طوفانهای بلا،
نمیدانم کدامین رنج، دست نوازش تو را بر سرم میکشاند
1) 2. دعای قنوت امیرالمؤمنینعلیه السلام مستدرک الوسایل، ج 1، ص 319.
لیک کویر تفتیدهی جانم
باران عدل تو را انتظار میکشد،
تا کام خشکیدهاش سیراب گردد
و دل آزردهام ظهور عزیزی را میطلبد
تا عمق زخمهایش التیام یابد.
به لطف و رحمتت دل بستهام
بابی انت و اُمّی یا آل المصطفی، انّی مؤمن بولایتکم، معتقد لامامتکم، مقرّ بخلافتکم.
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم
مولای من!
از گذشتگان هر که خبر دار میشد که امّت آخرالزمان، یگانه امام و راهنمای خود را فراموش میکنند، دلش به حالمان سوخت؛ چرا که باورشان نمیآمد که میتوان بدون خورشید هم زندگی کرد و باورشان نیامد که مگر میشود بدون گرمای محبوب، روزگار سرد و یخزده را گذراند.
حبیب من!
قصه پر غصه فراق و جدایی تو را هر اهل دلی که بشنید از درد جانش به خزان نشست.
اهل دل که هیچ، داستان غیبت تو را بر هر سنگ و گیاه و حیوانی که خواندند پژمرده گشت...
کبوتران آسمان به حال ما بیچارگان رقّت کردند، ماهیان آب ها، مدام عوض ما ظهور تو را طلب کردند.
امّا...
این درد را به کجا برم؟
ای حبیب همه جانهای پاک!
ای حبیب هر سنگ و درخت!
من، من که باید مدام به انتظار تو باشم،
من که باید چشمانم همیشه، اشک آلود نیامدنت باشد،
من که باید بغض بزرگی همواره راه نفسم را بگیرد،
آسوده و بیخیال
به دور از تو، به خود مشغول شدم
آری همه ما به خود مشغول شدیم
رفتیم به نماز ایستادیم و نفهمیدیم که او، شرط نماز؛
یعنی قبله ما
در کجا مانده است؟
نفهمیدیم که او در کجا تنها مانده است؟
نفهمیدیم که نماز بدون امام عشق، معنا ندارد.
نفهمیدیم نماز بدون تکبیر پیشوای محبت، نماز نیست و از این رو همه نمازهایمان رنگ عادت به خود گرفت.
آری رفتیم به طواف حرم و نفهمیدیم که خورشید و ماه و ستاره، همه مخلوقات طواف وجود او میکنند،
به پرده کعبه چنگ زدیم و هیچ نفهمیدیم که پرده کعبه حرمت لباس او را نیز ندارد. نفهمیدیم که این همه حاجیان، راه صفا گم کردهاند.
و اینک که این همه را مینگری
گریهای غریب بر دلت سنگینی میکند.
چه مدّتها که در هنگام اشک او ما بیخبر بودهایم!
چه ساعتها که در هنگام حزن او ما بیخیال بودهایم.
مولای من!
آنقدر روزها و شبها آمد که ما به خود نیامدیم و نپرسیدیم چرا تو در صحراها خیمه نشین شدهای.
چرا دور از مردمان زندگی میکنی؟
ما به خود نیامدیم و تو هر روز امیدواری که ما به سویت برگردیم.
تو هر روز چشم انتظاری که ما برای نیکبختی خودمان،
برای سعادت خودمان به سوی تو برگردیم.
مولای من!
ای خسته سالهای طولانی غیبت،
ای رنجور نامردمی ما!
اینک من،
در دل تار شب،
در خلوت بیکسی روز،
آرام بر میخیزم،
دو رکعتی نماز حاجت میخوانم که مرا ببخشی.
دو رکعتی نماز نیاز میخوانم که بدیها و غفلت هایم را نادیده بگیری
و تو چقدر مهربان
همه گذشتههایم را ، همه بدیهایم را ، میبخشی ، نادیده میگیری
مهربان و پر نور.
مرا میپذیری . آری صدای شکستن دلم را اول از همه تو شنیدهای.
دل نگران من قبل از همه تو بودهای.
مهربان و پر نور ، مرا میپذیری ، و نوای گرم و صمیمیات در بند بند وجودم شنیده میشود که میفرمایی:
«خدایا خداوندا! از درگاهت میخواهم که از ثوابهای من مهدی بردار و در نامه اعمال شیعیانی قرار ده که اینک دل شکسته و خجلت زده برگشتهاند.»
«اَللّهمّ اَحْیِ بِهِ القُلُوبَ الْمِیتَةَ.»
س. بیان الحق
باسم ربّ المهدی عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف
السلام علیک یا مولای، سلام مخلص لک فی الولایه، اشهد انک الامام المهدی قولاً و فعلاً و انت الذی تملأ الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً فعجّل اللَّه فرجک و سهّل مخرجک و قرّب زمانک و کثّر انصارک و اعوانک و انجز لک ما وعدک، فهو اصدق القائلین و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین، یا مولای یا صاحب الزمان.
سلام بر مهدی، جوهر دین و نور یقین، ذخیره الهی و منجی نهایی؛
سلام بر مهدی، کعبه مقصود و قبله موعود، سرّ عظیم و اسم اعظم؛
سلام بر مهدی، ستاره طالع و نجم ثاقب، مسیح مسیحها و موعود موعودها؛
سلام بر مهدی، صاحب شب قدر و عصاره عصر؛
سلام بر مهدی، دیده بان خدا و مظهر هدی، وصی اوصیا و گزیده اولیا؛
سلام بر مهدی، عَلم منصوب و عِلم مصبوب، پرچم برافراشته و دانش انباشته؛
سلام بر آن عزیزی که کمال موسی و بهاء عیسی و صبر ایّوب با اوست، و آن که سفینة النجاة در وصفش فرمود: «تعرفون المهدی بالسکینة و الوقار، و بمعرفة الحلال و الحرام و بحاجة الناس الیه و لایحتاج الی احد.»
او که چون برخیزد عالمی را برخیزاند و به دنبال خویش کشاند.
به دورش دولت حق رخ نماید
جهان را فیض وی فرخ نماید
«اللهم اجعلنی من انصاره و اعوانه، اللهم کما جعلت قلبی بذکره معموراً فاجعل سلاحی بنصرته مشهوراً.»
او که چون بیاید امحا باطل و احقاق حق نماید و نشان دهد که سیرت عدل کدام است و احیای کتاب و سنّت به چه معناست؟
او که چون در آید «یعطف الهوی علی الهدی» هواپرستی را به خداپرستی بازگرداند و صالحان را وارث زمین گرداند «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر انّ الارض یرثها عبادی الصالحون» (انبیا / 105)
ای دلشدگان! به ره یافتگان تأسّی کنید و سکه عشق به نام او زنید که رخساره اش چون ستاره تابنده است،
غم
حسرت دیدار جان جانان را نزداید و نشاید که به یافتن درهم و دیناری مشغول شویم و از آن خزانه حق مغفول! «السلام علیک یا حجة اللَّه التی لاتخفی»
مهدی جان! کاش نسیان بر حلاوت ایمان رجحان نمییافت تا تو
را در هیچ زمان به آنی و کمتر از آنی از خاطر نمیبردیم و جز غصه هجران، نمیخوردیم و دست نیاز جز به درگاه خدای بینیاز برداشتیم و جز در طلب آن «طلعت رشیده و غره حمیده» نمیشتافتیم.
ای همیشه بهار! تنها اقرار به وجود انوار و عنایت سرشارت رهگشای کار نیست که شما بزرگواران «عناصر الابرار و دعائم الاخیار» میباشید و بر زمین دل عاشقانتان، بذر باور میپاشید.
و این باور است که عشق به شما را در دل مؤمنین نهاد و چون این واقعه رخ داد و این نقش بر ضمیر افتاد شما را «ساسة العباد و ارکان البلاد» و بر خیمه هستی اوتاد دانستیم، به جستجویتان کمر شوق میبستیم و بر موانع راه، به ذوق میخندیدیم که:
رنج آسان دان چو مقصد شد بزرگ
گرد گله توتیای چشم گرگ
به دیدن یوسف اگر دست از ترنج نشناختند، «وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَقُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاَّ مَلَکٌ کَرِیمٌ» تو را ندیده بسیار کسان دل باختند که:
آن کس که ترا شناخت جان خاک ره است
همه دل خوشی عاشق از تو به یک دم نگه است
ایا ابواب الایمان و امناء الرحمن! بندگان را شیرینی دلباختگی بچشانید و به وادی عشق بکشانید تا همه دنیا را با دمی دیدار معامله نکنند و چون مصلحت دیدار مقدّر نبود، از انتظار، اظهار تنگی حوصله نکنند. در این دنیای تار به نور انتظار، دل خوش دارند که شما
«ائمة الهدی و مصابیح الدّجی» اید؛ نشانه خدایید که قاصد راه تقرّب، با شما آغاز سفر کند و به شوق مقصد با سختی گذر، سرکند.
مولای من! طلیعه نورت و زمزمه ظهورت، آغاز حضورت نیست! که آن هر دو، زمانها را در نور دیده و این را دیدههای محرم، در لحظات مغتنم به چشم بیقرار دیده!
تو غایب از نظر نامحرمانی، که چشم ناپاک را خاک حرمت کور میکند و دیدنت را نامیسور!
هزار مرتبه گر شُویم این دهان به گلاب
هنوز نام تو بردن کمال بیادبی است
آنان را که داعیه ارادت است، در پیش رو، بادیه امتحان رشادت است و در محضر آن برگزیدهی انام، زبان را جای عرض اندام نیست. که چون عنایتش بر این ارادت مهر قبول زد، تیغ کلام از نیام کام برون نمیخزد، بل تنها از دل، نسیم سپاس میوزد.آری داعیه دار را در این میدان، نه فقط کار دشوار است که در طیّ این طریق، سنگینی بار است. پس بکوشیم تا جامه عشق بپوشیم
که عاشق را نگاهی میکند مست
که جان با آن نگه، خواهد شد از دست
عزیزان! عاشقان! محرمان!
یک چشم زدن، غافل از آن ماه نباشید
شاید که نگاهی کند آگاه نباشید
این سوداگری نه سرسری است که غفلت از بیهنری است
تشنه را چشمه نیز چشم انتظار است
آن سان که تشنه بر چشمه، بیقرار
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
کاهلی نشان جاهلی است، بهوش باش که هرچه در جام ارادتت ریخت به ولع بنوش، نوشت باد! نوش!
م. حسینی
باغها را چراغان کنید؛
بوی انار، مشام پرستوها را دیگر نمیگزد.
زاغکی، زیر سرو بن خزیده است؛ پیدایش کنید؛ به خم رنگ بیندازیدش، طاووس میشود.
امروز همه از دایره بیرونترند.(1)
(نظامی، مخزن الاسرار)
کمرها که آلوده صد بندگی بودند، شال همت به خود پیچند که پیچ و تاب راه هنوز بسیار است.
تاجهایی که مرداب افکندگی، قی میکردند، اینک تکه پارههای سنگ فرش بازارند.
آمدنم، مثل شعر، ناگهانی است؛
مثل سبزه، نقاش زمین است؛
مثل گریه، با خود هزار عاطفه میآورد؛
1) 3. دور تو از دایره بیرون تر است از دو جهان قدر تو افزونتر است
به شیرینی یاری است که رقیب مومیایی او، شمع را به عزا نشانده است.
آمدنم، مثل تحویل سال است؛ پر از خنده و دیدار.
آمدنم، آمدنی است.
فانوسها را یک یک به کوچه آورید؛ در آبگینههایشان آتش بریزید، تا در صبح استقبال، کسی دلمرده نباشد.
غنچهها را دیگر، چشمههای خون نخوانید.
ابرها، پیغام طراوت میگزارند، گریه آسمان نیستند. من در راهم. اندک آب خود را به خاک راه آلوده نکنید. من با خود یک اقیانوس ابر آوردهام؛ همه از بهر شماست.
شنیدهام بچه مرشدهای خاخام، عکس مرا میدزدند، حمایل میکنند، و کنار نیل میروند، تا چند گرم مهربانی از خدا پس انداز کنند.
شنیدهام از پشت ابرهای سیاه و سرد، بر سر شما آهنهای گرم میریزند.
شنیدهام با شما آن میکنند که مردم روستای پایین رودخانه، با گنجشکان بیآزار.
شنیدهام فرعون زادههای اهرام خو، به شما میخندند و غیبت مرا تمسخر نیشخند میزنند.
به آن گورهای ایستاده بگویید: موسی، برادر من، جمله شما را به هیچ فروخت، و اگر هیچ، سایهای میداشت، شما را از آن نیز بهره نبود.
بگویید: هیچستان شما، از روی نیل تا پایین آن است؛ آنجا که فرعون برای شما میراث گذاشت.
به آنها بگویید: آسمان حجاز به نیای من گفته است: شما همان نامردمانی هستید که از گاو موسی شیر به لب و دهان خود پاشیدید، اما دختران خود را هلهله کنان به نکاح گوساله سامری در آوردید. کابین آن را هم ستاندید: چهل سال سعی بیصفا!
من از مقدار شما بیشم.
حدیث خار و گل، یا شمع و پروانه، یا تشنه و آب، یا باغ و بهار، رها کنید که اینها همه کهنه ردایی است نخ نما. ندبه بخوانید؛ ندبه همیشه تازه است. ندبه هر روز شما را جمعه میکند.
کاش همیشه کودک میماندید، و با من به همان زبان گریه سخن میگفتید. چقدر دوست دارم این تنها زبان زنده را.
گریه تنها زبانی است که دروغ را نمیشناسد، و درس فریب در واژگان مدرسه او نیست.
حسرت نخورید به روزگار کسانی که در بازار میایستند، و در خانه نشستن را از یاد بردهاند. روز بیدارند، و شب نیز بیدار.
حسرت، وقف تازه جوانی است که در پای حبیب « سر و دستار نداند که کدام اندازد»(1)
(حافظ)
و با آواز قناریها، تا آخرین ایستگاه پرستوها پرواز را خریده است.1) 4. ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف سرو دستار نداند که کدام اندازد
مرا بخواهید؛ اگر بهای آن شکستن است؛ ماه بیشکستن تمام نمیشود.
از من برخیزید؛ اگر آخر آن نشستن است. شمع از شعله برخاسته، نشست.
ترازوی نیاز شما از نماز هم پر میشود؛ کفه آن را به زر نیالایید.
آفت عشق را بشناسید: بیتابی است.
آمدنم، دور نیست.
معشوقه به سامان شد
تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد
تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد
از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد
تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی
در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد
تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد
غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد
تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد
یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد
تا باد چنین بادا(1)
اللهم اعزّه واعزز به، وانصره وانتصر به، وانصره نصراً عزیزاً، وافتح له فتحاً یسیراً، واجعل له من لدنک سلطاناً نصیراً. اللهم اظهر به دینک و سنة نبیّک، حتی لا یستخفی بشیء من الحق مخافة احد من الخلق.
خدایا! زمین از زمزمه ذکر تو به دور است.
نه حرای معرفتی، نه عزلت نشین حیرتی، نه بویی از معرفت، نه زمزمهای از محبت.
ای مهربان!
آیا صدای گوشهنشینان منتظر مهدی، عجّل اللَّه تعالی فرجه، را بیپاسخ خواهی گذاشت؟
آیا گرفتهترین نگاهها را که در سپیده دمان و آنگاه که سرخی شفق میدرخشد، بر مهدی تو، عجّل اللَّه تعالی فرجه، سلام میفرستند فراموش خواهی کرد؟
آیا این سینههای سوخته که از میان جماعت مرداب زده به عشق تو و مهدی تو، علیهالسلام، زندهاند در بیپناهی رها خواهی کرد؟
کاسههایشان خالی است. دیگر اشک هم یاری نمیکند.
1) 5. دیوان شمس، تصحیح فروزانفر، ج 1، صص 56، 55.
لهیب فروزان عطش در صحرای صبر میسوزاندشان.
اضطرابشان را بنگر در امواج بغضهای فرو خورده،
گویی اندوه تمام حنجرهها در آواز وداعشان نهفته است.
امروز امیر در میخانه تویی تو، فریادرس این دل دیوانه تویی تو، مرغ دل ما را که به کس رام نگیرد، آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو.
ای مهربان پروردگار ما!
پیروزی را قرین او گردان و سوختگانش را پیروز گردان، فتحی که عالم را در برگیرد و سروش عشق، نوای فتح سر دهد.
دروازهای از برکات به رویش بگشا که افق پیروزی و نصر در آن سلطنت باشد.
ای مهربان!
به وسیله او در هنگامهای که فتنهها دین را در جهان غریب میگردانند اسلام را ظاهر گردان و سنّت پیامبر، صلّی اللَّه علیه وآله، را به دست او آشکار فرما...
آنچنان سلطنتی که انسان زیر چتر آسایش آن آرام گیرد و احدی از مردمان از آن گمراه نشود.
خدایا! اباصالح، عجّل اللَّه تعالی فرجه، را سلامت بدار و مؤمنان را به وسیله او به دار عافیت روانه کن.
پروانه ما...
اللّهم و صلّ علی ولیّ امرک القائم المؤمّل و العدل المنتظر. و حفّه بملائکتک المقرّبین، و ایده بروح القدس، یا رب العالمین. اللهم اجعله الداعی الی کتابک، والقائم بدینک، استخلفه فی الارض کما استخلفت الذین من قبله مکّن له دینه الذی ارتضیته، ابدله من بعد خوفه امنا، یعبدک لا یشرک بک شیئا...
امشب از شمع رخت سوخته پروانه ما
آتش افتاده ز رخسار تو در خانه ما
چشمهامان خسته است. گویی در غبار اوهام فرو رفتهایم.
دستهای لرزانمان در انتظار دامان ترحم است.
و این، گونههای خشکیدهمان که در قحطی شبنم میمیرد!
کاسههای گدایی احساسمان را بنگر که به خشکسالی معرفت دچار شدهاند.
کجاست آن ییلاق سبز نگاهت که سپیده دمانش، شبنم افشان است؟
کجاست آن حضور نورانی که لحظههای حیاتش، ثانیههای بارانی و زمزمههای نورانی است؟
کجاست آن خضرا نشین صحرا گرد که قافله عشق را رهنماست؟
کجاست آن مشعلدار نیمه شبان تاریک؟
اینک که جهان در تاریکی نیایش است و انسان در بیابان جهل قدم میزند،
اینک که زمین در خشکسالی قنوت، آواز مرگ را زمزمه میکند!
ای مهربان! او را برایمان بنمایان که کاسههای گداییمان را به تصدقی پر سازد و گونههای بهت زدهمان را دست نوازشی کشد و لبهای خشکیده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سینه غربت کشیدهمان را به قربت محبّت برساند. نگاه او را عشق میورزیم.
ای پروردگار مهربان!
صلوات و تحیت فرست بر ولی امرت. که آرزوی سینههای سوخته و نگاههای منتظر است.
پروردگارا!
فرشتگان مقرب را نگاهبانان او قرار ده. اینک که او تنهاترین مرد افلاکی زمین است...
پروردگارا!
مهدی، هدایتگر انسان به سوی کتاب مبارک تو خواهد بود. نور را در زمین گسترش خواهد داد. و برای اقامه دین تو قیام خواهد کرد.
پروردگارا!
آن سلطان هدایت را، ملک سلیمانی ده و فراتر از آن، مملکت دو جهانی که خوبرویان، آینه خوبی اویند.
او را در زمین، خلیفه خود گردانیدی چون پیشینیان از داوود و پیامبران، که او مجموعه صفات پیامبران و امامان است.
صورت حزینش دلرباتر از داوود و زیبایی چهرهاش بهتر از جمال یوسف و سفره عشقش نمکین تر از همه.
پروردگارا!
عشق را با دستان او بر قلبها حاکم گردان و توحید را با جام او بر جانها بچشان.
او هرگز از ستمکاران نخواهد هراسید و شریکی برای تو قائل نخواهد شد و او زیباترین استعاره رحمت توست.
خدایا!
او را برای انسانیت، نگاهدار...
ا.اصغری
سلام بر گیسوی مقدسات، آن که کعبه به دور جمالش طواف میگذارد.
سلام بر میراب اشک شوق و ماتم، همو که خنده بر فراق او گریست.
سلام برمهدی، مهر هدایت دولت یار.
سالهاست که به دنبال توام گل نرگس، گل سرخ محمدی، غنچه سبز ورق جعفری، حسن یوسف.
تو را از گودی چشمان پر از اشکِ ندبه خوانان شناختم،
امّا دریغ که به هر جا رو میکنم خاکستری است که به رسم همیشه از کاروان به منزل مانده.
هرکه بخواهد خار را از پای بیرون کشد، محمل از مقابل دیدگانش دور خواهد شد. آن که طاووس اهل بهشت خواهد جور خار مغیلان را به جان میپذیرد.
چرا بیرق دعا هر سحرگاه جمعه بر فراز منزلی افراشته میشود؟ سالهاست که این پرچم همچون پرندهای در روستایمان پرواز
میکند و همزمان با فلق صبحگاهی، بر بلندای میکدهای لانه میکند و با عشّاقت همنوا میشود.
«عزیز علیّ أن أری الخلق ولاتری ولا أسمع لک حسیساً ولا نجوی»
بیا رسول بادیه نشینان دشت محبت!
بیا مرهم پر شکستگان آشیان ولایت!
بیا کوکب آسمان بیستاره!
چه خوب است که دست خفاشان به قندیلهای آسمانی نمیرسد که تو را نیز میچیدند. بیا که چارچوب قاب مفاتیح، تنها چاه درد دلمان، از زیادت آه و ناله دیگر جای ندارد.
آیا خواهی آمد تا ترنّم ستایش را برایت سر دهم؟
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست
از فراز آبشار محبتت، خود را به امید فنا رها میسازم.
م. فیض ج سمنان
دیری است ؛ که دعاهایمان «ندبه» شده است و هر صبح جمعه مشعل چشمهای ما، با زلال اشک روشن میشود. و من در کوچههای سرگردان «غیبت» تو را میجویم شاید مرا به میهمانی نگاهت بخوانی.
کویر وجودم در انتظار باران ظهور توست.
و برکه کوچک هستیام به نظاره دریای حضورت.
پیکر خسته به خاک نشستهام را تنها تو و یاد تو به دیار قرار میرساند.
آه، ای حضور! ای دریای نور!
دلم در کوچه پس کوچههای انتظار گرفته است، به دنبال روزنهای، نسیمی، آوایی؛ نمیدانم، در پی کسی هستم،
کسی که سبد بلورین دعایم را پر از استجابت کند؛
و در طاقچه خاکستری وجودم، برگ سبزی، گل سرخی،
و شاید هم چکاوک خوشخوان و زیبایی به یادگار گذارد.
تو را در کوچه باغهای امید میجویم و در سجادههای بیریا میبینم.
نام تو را و عکس آسمانیات را در ماه جستجو میکردم و در لبهای نیایش و اشکهای «ندبه» دیدم.
این تویی، با همه بزرگیات،
در دلهای کوچک کودکان، کودکان شهر با سینیهایی پر از شور و نیاز تا برای نیمه شعبان شمع روشن کنند. در دستهای دخترکان، فرشتههایی که در جمکران به نماز میایستند و در قنوت نیازهای کودکی آنها «دعای فرج» بسان حریر سبز در آسمان خیالشان موج میزند و به سوی تو میآید.
آنگاه شکوفههای صورتی امید بر این حریر سبز میبارد و به سوی آنان باز میگردد و شکوفه خنده بر لبان آنها میشکفد.
امروز از آن توست و فرداها برای تو.
ای آفتاب پنهان!
آدمعلیه السلام آمد تا تو بمانی؛
نوحه نوح از هجران تو بود و کشتی او با دعای تو به ساحل سلامت رسید.
این نام تو بود که مناجات شبانه یونسعلیه السلام در تاریکی دریا را به نور اجابت رساند.
تو زمزمه کودکانه یوسفعلیه السلام در دل چاهی و بوی پیراهن یوسف ذرهای از عطر توست.
و موسی، اگر تو را میدید ندای «اَرِنی» سر نمیداد تا شنوای پاسخ «لن ترانی» باشد.
تو همان دم مسیحایی عیسایی؛ تو روحِ هستیای!
ای تو جانِ عالم! زمین از تو جان میگیرد.
تو آخرین مُهر حبیب خدایی، تو عصاره محمدصلی الله علیه وآله وسلم و خلاصه علیای.
کعبه برای علی شکافته شد تا تو، ای هسته هستی، زمین را بشکافی و در آن بذر قسط و عدل بیفشانی.
چه میگویم! چه میبینم!؟
امروز چشمان به انتظار نشستهام بینا شده است.
رقص پروانهها را، نسیم را و همخوانی گلها و پرندهها را چه زیبا میبینم و چه شیوا میشنوم!
امروز زبان هستی را، سرود درختان را و نجوای شاپرکها را میفهمم.
امروز همه مولودی میخوانند و چه آهنگ خوشی از آن سوی دریا میآید از میان گردش موجها.
همخوانی، همنوایی، همراهی:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به چمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
ای فرشته نهان و ای همیشه جاودان!
تو خورشیدی. این منم پشت ابرها غایب.
تو دریایی و من در برکه تعلقها اسیر.
تو آبیِ دریایی و من خاکستری خواب و در بند خاک.
تو روح هستیها و من بر ساحل جسم قدم زنان به دنبال قطرهای حیات.
و من میدانم که:
تو تفسیر سوره «قدر»ی.
تو زاده سوره «روم»ی. مادرت، «ملیکه» روم، گرفتار نرگسِ چشمان تو بود که لباس اسارت به تن کرد.
ای آزاد مرد، ای همه آزادی!
ما اسیر توایم، و به این اسارت عشق میورزیم، ما گرفتار یک نگاه توایم.
آزادی ما در گرو این گرفتاری است، ما را به اسیری بپذیر و نگهدار که اسیر تو امیر است.
ای گنجینه آخرین!
محمدصلی الله علیه وآله وسلم خاتم نبوت بود و تو «نگین سبز» این انگشتری.
خال گونه تو مرکز دایره عشق و هستی است و پیشانیات به بلندای قله قداست الهی.
تو فرجام آفرینشی،
ای خوب، ای همیشه محبوب!
ای فرزند هاشم!
پدران تو همگی بخشنده و گشاده دست بودند.
ای فرزند سخاوت و کرامت!
تو نیز احسان و بخشش را از آنان به ارث بردهای.
یا صاحب الزمان!
ما همیشه نیازمند بخشش و دِهِش تو هستیم.
روزهای جمعه که روز ظهور تو خواهد بود،
نیازمند و محتاج،
بی پناه و بییاور،
اما شادمان و امیدوار،
به در خانه لطف و احسان تو میآییم و میگوییم:
هم امروز، جمعه است3
و جمعه روز توست؛
همان روزی که در آن، انتظار ظهور تو را داریم؛
همان روز که در آن فرج و گشایش برای مؤمنان را به دست تو
آرزو میکنیم؛
همان روز که در آن، امید کشتن کافران را به شمشیر تو داریم.
مولای من!
در این روز من میهمان و پناهنده توام؛
مولای من!
تو نیز کریم و بخشندهای هستی که فرزند کریمان و بخشندگانی.
تو از سوی خدا مأموریت داری که شیعیان - که نه، همه درماندگان - را پناه دهی.
مرا نیز ضیافت کن و پناهم ده.
درود خدا بر تو و خاندان پاک تو باد.
ای نور دیده!
ما همیشه و در همه حال میهمان توایم.
ریزه خوار سفره احسانت هستیم.
ای سیّد!
سخت حاجتمندیم، دست نیاز به سوی تو گشوده ایم، ناامیدمان مکن.
ای سرور!
گرسنه ایم، گرسنه لطف تو،
از خوان احسان خویش بیبهره مان مگذار.
ای کریم!
تشنه ایم، تشنه محبّت و دوستی تو،
از زلال محبّت خویش سیرابمان کن.
ای عزیز!
برهنه ایم، برهنه لباس عزت و آبرو،
لباس عزت و عافیت به ما بپوشان.
ای آقا!
گرفتاریم، گرفتار کمان ابروی تو،
با نگاهی از سر رحم و مروّت ما را از غم روزگار هجران برهان.
حاجیان کوی تو و زائران کعبه وجودت هستیم.
در دوران قحطی انسانیت و سختی دینداری آمده ایم.
سرگشته و آواره ایم، رحل اقامت کجا افکنیم؟
پناهمان ده.
اماما! یابن فاطمه! ای حجّت خدا بر زمین! آمدنت نزدیک است، وعده دیدارتان به سرآمده، میدانم که به زودی حضورتان شب تار را به آفتاب حقیقت پیوند خواهد داد، میدانم زمان دیدارتان به همین زودیها فرا خواهد رسید، این را با قلب خود احساس نمودهام.
آقای من! دنیایی از ناگفتهها بر دل دارم، شکایت از سلمان نماهای فخر فروش، از انسان دل داده به زر و زور، و بندگان عصیان گر و فراموش کاری که فریادرس هیچ فریادی نیستند.
آقای من! ساده زیستن و انسان دوستی قصهای فراموش شده در دنیای معاصر ماست، رزق حلال طلب نمودن و دست و چشم پاک خواستن، افسانهای غیر واقعی خوانده میشود، چشم به بزرگان دین دوختن، و انتظار فرج داشتن و توکّل به خدا نمودن، در میان دنیایی از تمسکهای دنیایی ره گم نموده است،
آقا بیا، آقا بیا و به آمدنت عدالت علی مرتضی را به جهان بازگردان.
ب. افرادی، دبیر، تهران.
شماره نامه:121
تاریخ: 1385/4/1
پیوست: یک دنیا قلب سوخته
محرمانه
با عرض سلام و خسته نباشید.
به: محضر فرماندهی کل قوا، حضرت بقیة اللَّه الاعظم روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.
از: سرباز وظیفه ع عظیمی، دارای کد 42571 از لشکر پیاده عشاق.
احتراماً از حضرتعالی دعوت میشود جهت افتتاح سد بزرگ «اشک چشمان عاشقان» و شرکت در جشن بزرگ خاموش کردن آتش دلهای سوخته، مجلس ما را غرق شادی و مسرت بفرمایید.
مکان: مکه معظمه، کنار کعبه.
زمان: صبح جمعه.
به امید دیدار
امضا: ع عظیمی
الهی! چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم و تاج بر سر، و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.
الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار، به پشه و موری هم محتاجم.
آقا جان! یابن الحسن، ای صحرانشین فاطمهعلیها السلام! این روزها (روزهای قحطی خیلی از ارزشها) و در این حیرتکده وانفسا (دنیا) حفظ ایمان و اعتقادات و ارزشها خیلی مشکل شده، طوری که خیلی وقتها میبینم که در مقابل خیلی چیزها کم آوردم و...
آقا جان! خیلی دلم میخواست که چشمان نالایقم به جمال تو منوّر بشود امّا میدانم که نمیشود، مگر این که...
آخه چشمی که به گناه آلوده شده و (به خواستههای نفس لبیک گفته، به چیزهایی که نفس از او خواسته نگاه کرده) کجا لیاقت دارد که رخ رضای تو را ببیند.
آخه زبانی که به انواع گناهان آلوده شده و از فرط گناه لال شده، کجا لیاقت دارد که با توی مهربان هم کلام شود.
آخه گوشهایی که هر روز با گناه دم ساز شده و دیگر حرام و حلال را نمیداند کجا لیاقت دارد (که وقتی سلام میدهد).
آقا جانم! من نو مسافری هستم که قصد سفر کردهام و میخواهم به کاروان عشاق تو بپیوندم، امّا من هنوز در بیابان برهوت و خار و خاشاک گناهان سرگردانم، هنوز نتوانستم از این بیابان خلاص شوم و مسیر جاده را پیدا بیابم.
آقا جان! فراز و نشیبها و گردنههای صعب العبوری توی مسیر دارم میخواهم مرا یاری کنی که غیر از یاد و نام شما به چیز دیگری فکر نکنم.
یابن الحسن کجایی مُردم از این جدایی
شیعه آخرالزمان را همین شرمساری بس که مراد او مدام یاد او کند.
و او هیچ از مراد خویش یاد نکند.
خدایا! مرا از این شرمساری برهان.
به دوری یوسف زهرا.
بینام (سائل)
«انتظار پنجره پایان نیافت بغضهای حنجره پایان نیافت»
بار دیگر جمعهای بود ودلی بود و امید و تمام چشمها رو به افق دوخته بود، آسمان هم مکث کرد لحظهای تا بیایی از سفر.
ای مسافر تمام قلب ها، لحظه لحظه سرخی غروب بر قلبهای بیقرار شرر میریخت و باعبور لحظهها، دل میان صحن سینه بیتاب پر میزد و چشمهای انتظار خیره تر میشد، ولی انگار قرار نبود به چشم تر عاشقان قدم بگذاری؛
آری باز جمعهای دیگر از جنس تمام جمعههای انتظار غروب کرد، امّا در آیینه اشکی چشمان کبوتران غریب، تک سوار آرزوهای سپید، جولان نداد.
عاشق جولانتم در دشت عشق
ماندهام در حسرت برگشت عشق
مهربان! با من بگو تا کدامین بهار باید جمعه شماری کنم؟
ای مرد جمعه حضور، بیا که جمعهها بیش از این طاقت تنهایی ندارند،
بیا که عشق هم جای خالیات را پر نکرد!
خبر داری چقدر یاسها دلواپس تواند؟ پیچکها بر سر پرچینها در انتظار تو نشسته اند؟ و شکوفههای اطلسی در جمعههای بیکسی، بیقراری میکنند و بلبلان در این باغ غم زده آواز میخوانند و دیر گاهی است باران، خاک زخمی سر زمینم را نوازش نداده است.
جمعهها در تمام سالها و فصلها عید من است، عید تمام لحظههای منتظر، عید تمام پابرهنگان، عید تمام انبیاست، بیا که عیدی سبزمان، حضور بهاری توست!
مولا بگو کدامین جمعه میآیی؟ کدامین ماه، کدامین فصل سبز، بگو تا تمام کوچههای بیعبور دلم را با مژههای پریشان و اشک دیدگانم آب و جارو کنم، اگر چه من تمام جمعهها در انتظار تو نشسته ام، تمام لحظهها در انتظار تو نشسته ام.
«چشم من منتظر و بارانی
مانده پشت همه پنچره ها
راهی اندازه یک جمعه فقط
مانده تا زمزمه پنجره ها
تا نیایی دل بیطاقت من
به خودش رنگ عدم میگیرد
پا به پای همه منتظران
عصر آدینه دلم میگیرد!»
عصر آدینه دلم میگیرد!
محقق
السلام علیک یا صاحب الزمان روحی فداک
مولای من! دلم در مهر تو گره خورده امّا وا اسفا که کوه گناهم. آقایم! جانم پیشکش لحظه تنهاییات، ای کاش کاری از دست این حقیر گناه آلود برمی آمد که لبخندی بر رخسار شما بنشاند، پشیمانم از اعمال زشت خود.
مولایم! قاصرم که با شما سخن بگویم، فقط جان کلام این حقیر آلوده این است که:
تو هستی و من نیستم، تو کریمی و من گدایم، تو بینایی و من کورترینم.
یابن الحسن! همه هستیام خاک پایت، از گل رویت شرمندهام که با شما سخن بگویم، چون غفلت وآلودگی و دنیاطلبی من نیز مثل خیلی دیگر دل شما را خون میکند و تنهایی شما را افزونتر؛ پس من دیگر با چه رویی با شما سخن بگویم؟ امّا مهر شما، عطای خداوند است که فطرتاً در اعماق وجود حقیر و بیلیاقتم ریشه داونیده.
آقایم! اگر چه حقیرم و بیشتر اوقات به یاد همه هستم غیر از عزیز
زهرایم روحی فداکم، امّا با همه اینها باز هم به خدا سعی میکنم در همه دعاهایم اول از همه برای تعجیل در ظهور شما دعا کنم، بعد هم برای سلامتی و طول عمر رهبر فرزانهام، سید علی روحی فداه دعا میکنم تا خداوند به ما مهر ورزد و تا ظهور شما سایه ایشان را بر سرمان مستدام نگه دارد که به خدا اگر سید علی برود میدانم هم شما اشک میریزید و هم ملت ما و همه مسلمانان یتیم خواهند شد، پس شما هم دعا کنید که خدا ایشان را برایمان نگهدارد.
دعای من برآورده شدن حاجت خیر همه مسلمین است و آرزوی شخصی خودم یعنی نیاز شخصی خودم هم شهادت است. یابن الزهرا شما را به خدا دعا کنید من هم تا جوان هستم به فیض شهادت در راه خدا و در رکاب ولایت نائل شوم، به خدا نمیخواهم بعد از رهبرم سید علی زنده باشم. در شب میلاد مبارکتان اگر بزرگواری میفرمایید و به من عیدی میدهید تو را به خدا برات شهادتم را (در جوانی) از خدا بگیرید، خدا خواسته شما را قبول میکند.
اللهم صل علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم و احشرنا معهم و اهلک اعدائهم اجمعین آمین یارب العالمین.
نام: بسیجی، ولایتی. مدرسه: ایمان. سن: 20 سال.
کاش در خلوتم امشب من بودم و تو
که دلم پر شود از مهر غریبانه تو
کاش مرغ دلم امشب در نگار روی تو
چرخ میزد دور میزد تا نشیند پیش تو
کاش امشب رخ نمایی بر دل بیمار من
تا شود روشن دلم چون صورت پر نور تو
کاش میشد که زنم بوسه بر آن خال لبت
چون که کُشت خال لبت هر شیفته مجنون تو
کاش امشب روضه عشقت کند دیوانه ام
تا شوم من دم به دم چون هر نفس در سوی تو
کاش امشب گوشه چشمی به سوی من کنی
تا شود محفل اُنسم آن خم ابروی تو
چشم بگشا روی بنما ای گل نیلوفرم
تا چکد عطرت ز مینو بر زمین و بر سرم
گر شود قسمتم امشب من ببینم روی تو
میکنم سجده به درگاه خدا در کوی تو
یا صاحب الزمان! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست شرمندهایم.
میدانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست.
میدانیم کوتاهیها ، نادانیها وسستیهای ما، ستمهایی است که در حق تو کردهایم.
یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ،
و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم.
به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو مییابیم.
اما ای فرزند احمد! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم.
اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در مینوردیم.
اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به کوه و صحرا گذاریم ، میگذاریم.
ای یوسف زهرا!
خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند،
ما و خاندانمان نیز گرفتاریم،
روی پریشان ما را بنگر، چهره زردمان را ببین،
به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطر.
ای عزیزِ مصرِ وجود!
سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است.
نیازمندیم! محتاجیم و در عین حال گناهکار،
از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبّت پر کن.
یابن الحسن!
برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی هرچند اندک آورده بودند،
سفارش نامهای هم از یعقوب داشتند.
امّا...
ای آقا! ای کریم! ای سرور!
ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است.
آن کالای اندک را هم نداریم.
اما... نه
کالایی هرچند ناقابل و کم بها آوردهایم.
دل شکسته داریم.
و مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم.
ناامیدیم و به امید آمده ایم.
افسردهایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم.
سفارش نامهای هم داریم.
پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آوردهایم.
یا صاحب الزمان!
به یقین ، تو از یوسف مهربانتری.
تو از یوسف بخشنده تری.
به فریادمان برس، درماندهایم.
ای یوسف گم گشته! و ای گم گشته یعقوب!
یعقوب وار، چه شبها و روزها که در فراق تو آرام و قرار نداریم.
در دوران پر درد هجران، اشک میریزیم و میگوییم:
تا به کی حیران و سرگردان تو باشیم.
تا به کی رخ نادیده تو را وصف کنیم.
با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا کنیم.
سخت است بر ما، که از دوری تو ، روز و شب اشک بریزیم.
سخت است بر ما، که مردم نادان تو را وا گذارند.
سخت است بر ما، که دوستان ، یاد تو را کوچک شمارند.
یا بقّیةاللَّه!
خسته ایم و افسرده،
نالانیم و پژمرده،
گریه امانمان را بریده است.
غم دوری ، دیوانه مان کرده است.
اما نمیدانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است که میگوییم:
کجاست آن که از غم هجران تو ناشکیبایی کند؟
تا من نیز در بیقراری ، یاریاش دهم.
کجاست آن چشم گریانی که از دوری تو اشک بریزد ؟
تا من او را در گریه یاری دهم.
مولای من! دیدگانمان از فراق تو بیفروغ گشته اند.
و میدانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست.
و ای کاش نسیمی از کوی تو،
بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند.
و ای کاش پیکی ، پیراهن تو را به ارمغان بیاورد،
تا نور دیدگانمان گردد.
ای کاش پیش از مردن ، یک بار تو را به یک نگاه ببینیم.
درازی دوران غیبت، فروغ از چشمانمان برده است.
کی میشود شب و روز تو را ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد؟
شکست و سرافکندگی، خوار و بیمقدارمان کرده است.
کی میشود تو را ببینیم که پرچم پیروزی را برافراشتهای؟
و ببینیم طعم تلخ شکست و سرافکندگی را به دشمن چشاندهای.
کی میشود که ببینیم یاغیان و منکران حق را نابود کردهای ؟
و ببینیم پشت سرکشان را شکستهای.
کی میشود که ببینیم ریشه ستمگران را برکندهای؟
و اگر آن روز فرا رسد...
و ما شاهد آن باشیم،
/شکرگزار و سپاسگو نجوا میکنیم:
الحمدلله رب العالمین.
بیتو در بیابان بیکسی، چشمهایمان را به تموّج انتظار سپردهایم و آمدنت را به دردمندی دلهامان مژدگانی میدهیم تا پژمردگی برگها را نبینیم،
و در گریه میخندیم تا باغ و بهار، همآغوش هم باشند...
ماییم و آسمانی از بغض ابرها و امید تیغ تو که انتشار باران است و آب را به مذاق جویبار میرساند،
ماییم و تهیدستی و تشنگی،
ماییم و این صحیفه ناتمام و چشمهایی که در انتظار فصل توست.
ماییم و شبهای شوق که به واژههای ندبه صبح میشود.
ماییم و این روزگار فرو خفته و این جهان وازده که به جای فریاد، خمیازه میکشد.
ماییم و صفای سجّادهای که فرج را جستوجو میکند، ماییم و تن تب کردهی کوچههایی که به فراخترین باغها میرسند، ماییم و آفتاب که در برابر چشمان تو حقیر است.
دریا، شبنمی است چکیده بر غنچهای از باغ تو، «حُسن» از تو
میآموزد و «فیض» از تو بهرهمند میشود. قامت تو «قدقامت» بلندی تا قیامت است.
«رستگاری» در پی قدمت افتاده و «نجات» محتاج توست.
ماییم و دشت که نقطهای است در برابر نگاهت،
ماییم و کوه که شرمنده طاقت توست، ماییم و خط خون که تا قیامت جاری است. ماییم و نسل شقایق که آبروی ایثار است و ماییم و فریاد که تا آمدنت در فوران است. ماییم و قاموسی که از موج سرشار است و آسایش در خیالش خالی است. ماییم و مصافی که سخت برقرار است چنان هنگامه، تا هنگام ظهور تو، نسل تو در راهند. میان هنگامه ما تا هنگام ظهور تو و به بهانهای به تقاعد دل نمینشانند و جان نمیسپارند.
نسل انتظار، ایستاده است و به بانگ بلند نام تو را در جهاد میخواند.
نسل انتظار، رخ به خون جگر میشویند، گه ناز میچشند و گه راز میشوند.
نسل انتظار، در راهند.
نسل انتظار، بیم عاقبت ندارند، جز آخرت که وقت حضور است.
نسل انتظار، گوش فرا داشتهاند تا نسیم سعادت از جانبی بدمد و نور دیدارت از فرازی بتابد. این قوم از هجران تو بر سر نمیزند، آنها در انتظار تو سر بر میکشند و بر نسل سیاهی میشورند.
اینک ماییم و این نصیب جاوید، این نیاز آسمانی به تو که اصل
برائتی، ماییم و رمی رجیمانی که سزاوار هدایت نبودهاند.
ما تو را در شب برات، به مهمانی دلها میخوانیم، ضیافتی که دشت آشنایی است، مجلسی که در آن، صدق، اعتقاد و اخلاص عمل میدهند، محفلی که عین یقین میبخشند و بزم وجد و جای حیرت و حقیقت است...
شکوه ظهور تو هنوز پرچم توفیق بر نیفراشته است و خورشید جمالت هنوز دیبای زرین خود را بر زمستان جان ما نگسترده است، اما مهتاب انتظار، در شبهای غیبت، سوسو زنان چراغ دلماست.
نام تو حلاوت هر صبح جمعه است و حدیث تو ندبه آدینهها. دیگر از خشم روزگار به مادر نمیگریزم و در نامهربانیهای دوران، پدر را فریاد نمیکشم؛ دیگر رنج خار مرا به رنگ گل نمیکشاند؛ دیگر باغ خیالم آبستن غنچههای آرزو نیستند؛ دیگر هر کسی را محرم گریستن کودکانهام نمیکنم.
حکایت حضور، برای من یادآور صبحی است که از خواب سیاهی برخاستم و بهانه پدر گرفتم. من همیشه سرمای غم را میان گرمی دستهای پدرم گم میکردم.
کاشکی کلمات من بیصدا بودند؛ کاشکی نوشتن نمیدانستم و فقط با تو حرف میزدم؛ کاشکی تیغ غیرت، عروس نام تو را از میان لشکر نامحرمان الفاظ باز میگرفت و در سراپرده دل مینشاند؛ کاشکی دلدادگان تو مرا هم با خود میبردند؛ کاشکی من جز هجر و وصال، غم
و شادی نداشتم!
میگویند: چشم هایی هست که تو را میبینند؛ دل هایی هست که تو را میپرستند؛ پاهایی هست که با یاد تو دست افشاناند؛ دست هایی هست که بر مهر تو پای میفشارند.
میگویند: تو از همه پدرها مهربان تری، میگویند هر اشکی از چشم یتیمی جدا میشود بر دامان مهر تو میریزد.
میگویند ... میگویند تو نیز گریانی!
ای باغ آرزوهای من! مرا ببخش که آداب نجوا نمیدانم.
مرا ببخش که در پرده خیالم، رشته کلمات، سر رشته خود را از کف دادهاند و نه از این رشته سر میتابند و نه سر رشته را مییابند.
عمری است که اشک هایم را در کورهی حسرتها انباشتهام و انتظار جمعهای را میکشم که جویبار ظهورت از پشت کوههای غیبت سرازیر شود، تا آن کوره و آن حسرتها را به آن دریا بریزم و سبکبار، تن خستهام را در زلال آن بشویم.
ای همه آروزهایم!
من اگر مشتی گناه و شقاوتم، دلم را چه میکنی؟
با چشم هایم که یک دریا گریسته است چه میکنی؟
با سینهام که شرحه شرحه فراق است چه خواهی کرد؟
از ندبههای من که در هر صبح غیبت، از آسمان دل تنگی هایم فرود آمدهاند، چگونه خواهی گذشت؟
میدانم که تو نیز با گریه عقد برادری بستهای و حرمت آن را نیکو پاس میداری.
میدانم که تو زبان ندبه را بیشتر از هر زبان دیگری دوست میداری. میدانم که تو جمعهها را خوب میشناسی و هر عصر آدینه، خود در گوشهای اشک میریزی.
ای همه دردهایم! از تو درمان نمیخواهم که درد، تنها سرمایه من در این آشفته بازار دنیاست.
تنها اجابتی که انتظار آن را میکشم جماعت نالههاست؛ تنها آرزویی که منت پذیر آنم، خاموشی هر صدایی جز ندای « یا مهدی» است.
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مِهر
آن مِهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟
ای کسی که روزه دار واقعی این ماه هستی . ای کسی که رحمت خدا به ما به خاطر وجود مبارک توست . ای یوسف گم گشته فاطمهعلیها السلام، ماه رمضان دیگری آمد و تو نیامدی . در این ماه دل خوش دارم که برخی اعمالم مثل اعمال شماست.
ای عزیز دل! در سحرگاهان ، وقتی به عبادت و نیایش مشغول میشوم، با خود میگویم که امامم نیز اکنون در حال نیایش است. راستی آقاجان در قنوت نماز شبهایت نام مرا نیز یاد نما تا به آبروی تو، خدا نظری به من خسته دل نماید.
هنگام غروب که دعای دل انگیز «ربّنا» فضا را عطرآگین میکند ، بغض گلویم را میفشارد که آقایم اکنون کجاست ؟ کجا بر سر سفره افطار نشسته است ؟ با چه چیز افطار میکند؟ وقتی ندای ملکوتی اذان بلند میشود ، به سر سجاده نیاز مینشینم تا برای لحظاتی کوتاه هم که شده ، مثل شما باشم . آه که چقدر دلم میخواهد ، هنگام نماز به شما اقتدا نمایم و پس از آن با طعامی از دست مبارکتان ، افطار نمایم.
اماما! همه آرزویم دیدن روی شما و درک وجود شماست . امّا چه
کنم که هنوز لایق این نعمت الهی نشدهام . هنوز چشمانم برای دیدن رخ دلربایت پاک نشده ، هنوز قلبم و وجودم از ناپاکیها ، تزکیه نگردیده است.
مهدی جان! کرمی کن تا در این ماه به درجهای از خودسازی برسم تا در عید فطر پاداش روزه داریام ، دیدار روی ماهت باشد و اینکه بر لبانت لبخندی از سر رضایت و خشنودی از اعمال من نقش بندد.
ای جان دل! مرا رها نکن که به هدایتت محتاج و نیازمندم .
آقا! تو فرزند آن بزرگوارانی هستی که سوره «هل اتی» در وصفشان نازل گردید ، پس این گدا را ناامید از در خانه ات مران که محتاج دعا و عنایتت است.
اگر روزی او را ببینم...
به او میگویم چه زیبا مولا علی علیهالسلام فرمود: «الانتظار اشدّ من الموت» انتظار شدیدتر از مرگ است.
ای عدل منتظر و ای حاضر ناظر! چشمها به تو دوخته شده و منتظران حقیقت، همچو شمعی تا صبح ظهور در غم هجرانت میسوزند. چه سخت و گران است بر من این که ببینم همه خلق را و فقط تو را نبینم: «عزیزٌ علیّ ان اری الخلق و لاتری».
هر آدینه که میرسد، دل بهانه تورا میگیرد و ما لبها را با «ندبه» و «کمیل» متبرک کرده و رو به دریای انتظار به انتظار طلوع آفتاب مینشینیم.
ای ساقی فرج! چشمها آنقدر در فراق تو اشک ریخته و انتظار کشیده، دستها آنقدر طلب نور کرده و خالی مانده، دوشها آنقدر تازیانه سنگین اهانت را بر پیکره باورهای دینی تحمل کرده که دگر توان از کف داده . مولای من! کجا هستی که دوستانت را عزت بخشی و دشمنانت را ذلیل و خوار کنی: «این معز الاولیاء و مذل الاعداء».
ای سایبان دلهای سوخته و ای انتظار اشکهای به هم دوخته! عاشقانت هر جمعه دیدگان خود را با اشک میآرایند و دلشان را نذر تو میکنند. هر صبح با مولایشان تجدید میثاق میکنند. کاروان دل را به غروب میبرند، زبان را به ذکر فرج مشغول میدارند و بر سجّاده انتظار نشسته و انتظار بر دوش میکشند، تا شاید دعایشان مستجاب شود و معشوق گوشه چشمی به آنها بنماید.
ای تجدید کننده احکام تعطیل شده، و ای طلب کننده خون شهید کربلا! کجا هستی؟
بیا و دیدگان را با ظهورت مزیّن کن و دریای محبّت را بردل مشتاقان جاری کن.
ای چشمه عدالت! طولانی بودن انتظارت ما را به خطا کشانده است، دیگر عصر جمعه دلها میگیرد، چشمها نگاهشان را به رایگان میفروشند. بازار معامله پا یا پای قلبهای سکهای در برابر قلبهای سپیده، بسیار داغ است.
چقدر مردم بر گردنشان قلبهای سکهای آویزان کردهاند؟
ای کاش میدانستم در کدامین سرزمین قرار داری:
«لیت شعری، این استقرّت بک النوی، بل ایّ ارض تقلّک او ثری»؟
ای بلندای نیکی، دوست دارم هر آدینه که میرسد، ندبههای زائرانت را دانه دانه در جام جمع کنم و از آن قلب بلوری بسازم و هنگام ظهورت با قلبی بلوری به استقبالت بیایم. مولای من! کی میشود که توما را ببینی و ما تو را ببینیم و کی میشود که این گفته مصداق پیدا کند که: «متی ترانا و نراک».
هر جمعه دوباره سلام، دوباره ندبه، دوباره حسرت و آه، انتظار، غروب، غریبی!
دوباره زخم کهنه جداییام سر باز میکند. امانم را بریده است.
مرض مزمن کفر و گناه، رهایم نمیکند. سخت دربند ثناگوی اهریمن شده است. تمام روحم را تب فرا گرفته و در آتش میسوزد و توان قیام را ندارد.
خصمان درونی و بیرونی، روحم را در زنجیر غفلت به بند کشیدهاند. برای درمان دردم، راه را به خطا رفتهام، مرا دریاب یا صاحب الزمان!
ای تمام آرزوی من! ای غایب غیبت نشین! توان سخن گفتن را از دست داده ام. از این غروب طلوع به ستوده آمده ام.
ای مهربان! به معصیت و نا سپاسیام اعتراف میکنم.
دستان ناامیدم را که در بند شیطان است، امید بخش و افق فکرم را به سمت عرفان و معرفت جهت ده.
نادم و پشیمانم و با کوله باری از دلتنگی زمانه که پشتم را خم کرده سر تعظیم فرود میآورم و ادای احترام میکنم.
ای با شکوه! ای هستی شیعه! فریاد بیکسی هایم را بشنو. قلب شکسته ام را درمان کن، اگر چه بارها عهد شکنی کرده ام. اگر چه درکلاس درست همیشه غایب بودهام، اگرچه پشت به اقیانوس محبتت کرده ام، حال همچو برگ خزانی که اسیر زمستان سرد و تاریک شده، با دستان خالی و پشتی خمیده درمحضرت زانوی ادب
خم کرده و به انتظار پاسخ در سکوتی مبهم به سرمی برم تا جوابم را بدهی و باران رحمتت را بر قلب محزونم بباری.
به نام آفریدگار یاسهای سپید و لطیف و سلام بر بهشتیان
در جادهای به بلندای تاریخ در انتظارت نشستم و تو ای تک سوار مرکب عشق در واهی دیوار دل به سوی توست، در پس کوچههای فراق و غربت، زار و پریشان به دنبالت میگردم و عاجزانهترین نگاهها را نثارت میکنم، ببین که ضمیر دلم بیتو کوهی از تنهایی است.
کجایی ای ترنّم زیبای بهاری، ای بهانه بارش ابرها، ای صدای خسته زمین به گوش فلک، ای بلند سرور، سروستان طاها! چهقدر طولانی است سفرت، آن روز که برای اولین بار رفتی، نمیدانستم سفری چنین طولانی در پیش داری. شاید آن روز خودت هم نمیدانستی.
بیا نگاه کن، اطلسیهایم پژمرده شدهاند و شببوها دیگر باز نمیشوند. چقدر سخت است انتظار، اصلاً انتظار چه واژه غریب و تنهایی است، انگار که این واژه را فقط برای تو آفریدند.
هوای قفس سرد و زخمی است، بوی درد را میدهد. بوی شکنجه میدهد. بوی اسارت را میدهد. بوی مرگ را میدهد. قمریان یکی یکی میمیرند و لحظه لقایت را با خد دفن میکنند و تو همچنان
دوری، دورتر از دور، زمین چون کویری تشنه است و در نیایش شبانه، تو را میخواند.
پرستوهای مهاجر در کوچشان تو را میخوانند و قمریان در بند، آواز تو را سر میدهند.
آواز وصالت را، روزها در پی هم میآیند و میروند و عمرها به پایان میرسند.
پس چرا نمیآیی؟ ای عزیز، ای روشنتر از سپیده! چرا نمیآیی؟ ای بهانه دل...
ابری من! من تو را در قفس غنچه تماشا میکنم. در سکوت دل دریایی رود، در هقهق ابر در ناز گل سرخ به هنگام نسیم...
خدایا! این شب ظلمانی کی تمام میشود و سحر سوار بر مرکبنواز نور از دل میرسد؟
بهارا! ای روشنترین ترانة امید و ای سبزترین آشنای صمیمی!
ای امید امیدواران! ای شمس عالمافروز که با نقاب غیبت به پشت ابرها پنهانی، بیا، بیا!
بیا که دیگر زمین به سختی نفس میکشد. صدای نالهات از دور میآید، کجایی؟ تو را میبینم. بیا و از خود برایم بگو. از دردی که در دل داری، ساعتها برایت از غم ایام، شکوه کردم، ناله کردم و گریستم. ساعتها در مکان بینام و نشانت در پی تو گشتم. چه میشود لحظهای مهمان دل طوفانزده من باشی؟!
بیایی و از داغهای نهان در دل بگویی، از تاریخ طوفانزده هستی،
از سر بریدهی حق، از غربت و تنهایی آلاله، از یاس کبود، از سینه صد چاک شدهی شقایق، و از شاخه طوبی!
به کدامین آغاز پر کشیدن، از دور که در امواج و تلاطم پی تو میگردم؟!
اما میآیی، میدانم که میآیی و در جسمی زیبا، دلم را چراغانی میکنی و من هم در انتظار آن لحظه سبز به همراه گل سرخ و یاس سپید میمانم. ای معشوق زیبای من! در دام بلا گرفتار شدم و سلامی جز گریه و اشکی جز اندوه ندارم، کجاست روزی که چون غزالهای شادان جست و خیز داشتم، امّا اکنون کاروان عشق رفته و من جا ماندهام.
ای سبز! آن لحظهای که نامت را بر زبان میآورم، هرگز تمام نشود و دور باد آن لحظهای که فراموشت کنم و نفرین بر ساعتی که بیتو بیاسایم و اینک نامهام را بر اطلسی مینویسم و روی آن تمبری از یاس میچسبانم و با اشک بر پست میکنم.
و من از امروز تا فردا و فرداها باز هم هر روز روی جادههای مه گرفته به انتظار خواهم نشست. میدانم که روزی تو میآیی تا آن روز ای سبزترین خاطره من، چشمانم را به احترامت نخواهم بست. اینجاست که مجالی برایم نمانده است. چشم انتظار تو هستم تا انتها مینویسم، باز هم نامهای مینویسم.
ا. اکبرپور
شانه هایم سخت سنگینی میکند و احساس میکنم پشتم زیر خروارها بار در حال خم شدن است، ای غایب از نظرمی دانی چرا؟
نمی دانم چرا عطش سرخ نگاهم را نادیده گرفتی . گلایه ندارم، بلکه مصمم تر در کوچههای انتظار به جستجوی حضور ابدیت میگردم. دیگر خسته شدهام از این که نگاه سنگین پونهها را یدک بکشم. آخر دیر زمانی است که پونهها عطر دلاویز خود را به جویبار نمیبخشند و میگویند هیچ حضوری صاف نیست. کوهها راز استواری را با ابرهایی که میگذرند، پچ پچ میکنند. دیگر همه از همه جا بریده اند. کودکان طرح درد را ترسیم میکنند و انسانها در به در دنبال کیمیا؛ همان صداقت دیرینه میگردند. آخر مگر نمیدانی به یغما برده اند تمام هستی نیلوفر را و به یادگار، سیلی محکم بر صورت او نواختند. مگر کبودی صورت نیلوفرها برایت آشنا نیست؟!
افسوس که دیگر در میان سینهها قلبی است که با صدای تپش ننگینش برای پیشرفت آهن میتپد. خدا را شاهد میگیرم که دروغ نمیگویم! فریاد مظلومیت نسلهای انسانی در اوراق کهن تاریخ
حماسه میآفریند، آن هم در سرزمین زیتون ها! مگر تو شاهد نیستی که چگونه لاشخوران وحشی به نسل کشی پرداختهاند، آن هم در سرزمینی که قبله اول محمد رسول اللَّه بود! چرا فریاد رسای دادخواهی عدالت جویان را اجابت نمیکنی ای «ناجی تمام خوبیها». چه حکمتی در غیابت هست که ما از فهم آن عاجز هستیم. بیا، بیا که دیگر ضریح چشمهایم جایی برای دخیل انتظار ندارد. تب تند انتظار چشم به راهانت را میسوزاند، بیا تا این تب تند فروکش کند، تا دلهای خزان زده با آمدنت به بهاری دیگر پیوند خورد.
به نام خداوند نور و مهربانی
آقاجان سلام، تولدت مبارک، تولّد تو بر ما مبارک
این نامه را به بهانه تولّدت مینویسم و میدانم که جواب نامه هم مثل جواب سلام، واجب است، من حرف هایی دارم که برایت میزنم و لابد تو هم جواب هایی داری که لابد اگر صلاح بدانی برایم میگویی.
اول از همه بگویم که آمدن تو «آرزو» نیست؛ «امید» است آن هم آنقدر امید پررنگی که انگار همین الآن برای همیشه آمدهای و ما دویده ایم چمدانها را از تو گرفته ایم و گرد این سفر دور و دراز چند صد ساله را از وجودت تکانده ایم. میدانی، ما منتظران تو دوگونه ایم: بعضی از ما دراین سال های طولانی دلمان برای خودت تنگ شده و بسیاری از ما علاوه بر آن، بیشتر چشممان به دست های مهربان توست که پس از اینکه آنها را بر سر ما کشیدی، زودتر بروی سراغ سوغاتیها و آنها را تقسیم کنی و به همه ما سهمی از «عدالت» بدهی.
خودت که خوب میدانی هرچه سفر مسافر طولانی تر و هرچه مهمتر، سوغاتیها چشمگیرتر و بیشتر است. ما منتظریم؛ منتظر آن ج
انمازهای نورانی و آن ترازوی هوس انگیزی که با آن سهم باور نکردنی هر کدام از بندگان خدا را عادلانه تعیین میکنی و به او هدیه میدهی تا آنجا که لبخند سرور تمام جهان را فرابگیرد و «مدینه فاضله» ای که قولش را داده بودی، محقّق شود.
برای همین است که ما این روزها به «امید» آن روز شیرین، همه جای شهر را از خیابانها تا کوچه پس کوچه هایش را، از پایین شهر گرفته تا بالای آن را، چراغانی کرده ایم، مادرانمان بهترین گلدان های خوش بویشان را توی کوچه آورده اند و سفارش کرده اند مواظب بچهها باشیم نکند شیطانی کنند و آنها را بشکنند و خدای نکرده پای نازنین «آقا» هنگام عبور از کوچه صدمه بیند.
بچهها شرشرههای رنگی را از میان میلههای پنجرهها رد میکنند، از تیرهای چراغ برق سرکوچه بالا میروند و محله را چراغانی و آذین بندی میکنند. جوان ها، شیر و شربت و شکلات و شیرینی را روی میز، جلوی خانهها و سرگذرها و سر در مسجدها چیده اند تا پذیرایی کوچکی باشد از عاشقانی بزرگ؛ آنها که با هر نمازشان سلامی گرم بر تو دارند و هیچ لحظهای از شب و روز را بییادت نمیگذرانند. پدرانمان پارچه نوشتههای مبارک باد میلادت را با دقت و ظرافت در میان ریسههای نوری که از هفتهها قبل در نوبت خرید یا اجاره اش بوده اند قرار میدهند، به طوری که از همه جای کوچه و خیابان به چشم بیاید:
بنمای رخ که خلقی، واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد، از مرد و زن برآید
مولاجان! همه اینها درست امّا من فکر میکنم یک جای کار خودم لنگ میزند، به همین دلیل این نامه تبریک را بهانهای کردهام که یک خواهش و درخواست از تو داشته باشم. راستش چگونه بگویم، من هم دلم میخواهد اگر جسارت نباشد ظهور کنم!
میدانی، این دل، بدجوری، شب زده وگم شده است. راستی مگر ما برای تولّد تو از ده دوازده روز قبل همه جا را چراغانی نمیکنیم، خوب چه اشکالی دارد شما هم یک بار این کار را برای ما انجام بدهی؟! تو هم ریسهای از نور بردار و دلمان را روشن کن، تو هم ما را آذین ببند، تو هم در کوچههای وجودمان گلدانهای خوشبو بگذار. بگذار این بار چراغانی، پیش از تولّد و فقط دمی قبل از آن باشد. قول میدهیم با این کار تو فوراً متولد شویم و آن وقت شما شربت و شیرینی پخش کنی و لبخند بزنی و تولّدمان را تبریک بگویی، نه فقط به اطرافیان و دوستان بلکه به خودمان، رو به ما کنی و بگویی: تولدت مبارک!
من میدانم همان طور که ما «منتظر» تو هستیم، تو هم منتظر مایی. حتی برای آن که ما ظهور کنیم اشک میریزی و انتظار میکشی. آخر ما هم صدها سال است که غایبیم، غیبت کرده ایم و تو مثل یک معلم مهربان، دنبال ما شاگردهای نادان دویدهای، امّا ما از دیوار مدرسه فرار کرده ایم و تو باز منتظر ماندهای تا روز دیگر. راستش میخواهم اعترافی بکنم: ما میدانیم که تو بیشتر از آن که معلم شاگرد اولها باشی، دلسوز ما صفر گرفته هایی و میخواهی خودمان را بالا بکشیم
تا تجدید یا مردود نشویم، این را میدانیم امّا چه کار کنیم وقتی تکالیفمان را انجام ندادهایم، نتیجه این شده است که در جهل و بیسوادی مانده ایم.
خدا هدایت کند کسانی را که ما را از تو میترسانند و چهرهای خشن از تو ترسیم میکنند و میدانند و توضیح نمیدهند که خشم تو برای کسانی غیر از ماست؛ تو با ما سراسر مهربانی و لطفی و حاضری نمرههای قبلی ما را به شرط جبران، پاک کنی.
آقاجان! زمان ظهور تو را خدا تعیین میکند امّا زمان ظهور ما را هم تعیین کرده اند و هم به خودمان ابلاغ. برای تو هنوز فرا نرسیده برای ما از وقتش هم گذشته است؛ خیلی هم گذشته است، دیر هم شده است. خدا وعده ظهور تو را اگر حتی یک روز هم از عمر دنیا باقی مانده باشد عملی میکند امّا ما میترسیم فرصتها را از دست بدهیم و همچنان غایب از دنیا برویم. پس دعا کن؛ دعا کن خدا فرج ما را هم نزدیک کند، برای ما هم دعای فرج بخوان، با هر زبانی که میدانی و ما هم پیشاپیش «آمین» میگوییم. همه اش که نباید ما دعای فرج بخوانیم و تو آمین بگویی.
این گونه که باشد چه غمی داریم؟ خدا را شکر که ما بیصاحب نیستیم، تو صاحب مایی، تو صاحب زمان مایی، چرا باید غصه بخوریم، آدمهای بیصاحب غصه بخورند. ما دستمان را دراز کرده ایم و تو حتما دستمان را خواهی گرفت، در دستهای همه ما سبوهایی خالی است، میدانی که ما هیچ نداریم و از تشنگی داریم میمیریم، این
سبوهای کوچک را پر از آب خوشگوار کن: «متی ننتفع من عذب مائک فقد طال الصدی». نگو که چرا ما جلوتر نمیآییم تا دستمان به تو برسد، میبینی که پاهای ما در غلها و زنجیرهای «دنیا» مانده است و نمیتوانیم بیش از این به سویت بیاییم. قدری بیشتر به سوی ما بیا تا دستهای ما به تو برسد، آخر مگر نمیخواهی که با تو بیعت کنیم، خسته شدیم از بس دست بیعت به «دنیا» دادیم.
من بیچاره چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
بیا و ما را آزاد کن، ثواب آزاد کردن بنده را ما از شما بزرگواران شنیده ایم و حالا چشممان به کلیدهای نجاتی است که فقط در دستان نازنین شماست.
ای منهدم کننده بناهای شرک و نفاق، ای آن که شاخههای انحراف و شقاوت را از ریشه بر میکنی، ای آن که هیچ اثری از هواهای نفسانی و دروغ و سرکشی باقی نمیگذاری! اینک این دل ما، پیش از همه به دادش برس. علفهای هرز را از دل ما بکن و به جای آنها گلهای خوشبوی مهربانی و انصاف و تقوا بکار، بگذار این احساس ما هم هوایی بخورد.
آقاجان! امشب شما در حالی قدم بر چشمان ما میگذارید و میآیید که صدای خنده و سرور پدر و مادر بزرگوارتان امام عسکریعلیه السلام و نرگس خاتونعلیها السلام و همه فرشته هایی که دور بستر شما حلقه زده اند از در آن خانه کوچک بیرون نمیرود، امّا برخلاف
آن خانه، همه دنیا را صدای شادی و بهجت و جشن فرا گرفته است. همه برای آمدن تو لحظه شماری میکنند، نه فقط ما مسلمانان شیعه و سنّی که مسیحیانی که مژده آمدن دوباره عیسی بن مریمعلیهما السلام را از نفس گرم تو میشنوند و نیز یهودیان و زرتشتیان و بوداییان و... آنها هم میآیند و همراه ما در آن جمعهای که نباید خیلی دیر باشد، به سوی میعادگاه نمازجمعه راهپیمایی میکنند و تو ای قائم آل محمد! نه با تکیه بر عصا که با تکیه بر سلاح اصلاح، خطبه اول را در توصیه به «تقوا» تمام میکنی و خطبه دوم را پس از آن که بر پدران بزرگوار و وجود نازنین خودت سلام دادی و ما قیام کردیم، با اعلام خبری آغاز میکنی که برای ما روزنامه نگاران، بهترین تیتر اول تاریخ آفرینش است: «تشکیل امّت واحده جهانی و جامعه معنوی قرآنی». و این تازه اول عشق است...
چشم به راه همیشه تو
ت. دژاکام
از پرده اگر ماه پری چهره برآید
با غمزهی مستانه خود، جلوهگر آید
ما را دگر از هجرت او شکوه سرآید
از غیبت اگر ماه فروزنده درآید
ای کعبه مقصود! قفل دل بر ضریح چشمان تو بستهایم و مبتلای درد عشق و جنون و عذابیم. از خُمار چشم تو بیماریم و در دام زلف تو گرفتار. از لهیب عشق تو بیقراریم و بر کمند مهر تو دچار.
امان از نرگس مست و فغان از دام گیسویت
که دایم در کمین این دل شیدا و صحرایی است
دل من بسته مویت، اسیر طاق ابرویت
دمادم در تب و تاب از چنان زلف چلیپایی است
شبی مهمان قلبم شو، تو ای روح اهورایی
ببین ویرانه دل را، اسیر درد تنهایی است
ای یوسف حسن و ملاحت! باز آی که چشم ما چون یعقوب در هجر تو سرشک غم به دامان میریزد. دل ما کربلاست، سینه ما بقیع
و چشم ما فرات. ای دادخواه شهیدان عشق! ای زائر غریبانه گلزار بقیع! ای نگاه حسرت تو سوار بر امواج فرات! تا کی مقیم سکوتی و در انتظار «انتظار»!
زیبا بود آن چهره ماهش به تماشا
زیباتر از آن یوسف زیبای دل آرا
یک لحظه برون آر از آن پرده خدایا!
تنها نه منم جلوه او را به تمنّا
عالم بود حیرانی آن نقطه خالش
ای پناه خستگان! ما به خون نشستگان تیر مژگان توایم که ناوک مژگان تو، دل ما شکافته و خرمن هستی ما از آن خال جانسوز تو میسوزد. قامت رعنای دل از بار سنگین فراق شکسته و مرغ نغمهخوان عشق، تنها به یاد روی تو سرود عشق میخواند.
ای هستی من! عمریست در انتظارم و بیقرار. گاهی چون منصور در اندیشه دارم و گاه چون پروانه در سر سودای آتش. از عشق تو چون لاله داغدارم و دل خون. تنها بهانه رویش من، تابش آفتاب جمال توست.از آن ترسم که بهار عمر رو به خزان نهد و وصال دست ندهد.
مونس من! عمری در سرا پرده عزلت در حسرت دیدارم و از هجر تو بیمار. در بستر بیماری جز یاد تو درمانم نیست و در گوشه تنهایی جز نام تو یاری. مهر عشق تو بر دلم نشانه اعتبار است و تاج عزّ بندگی بر سرم، نشانه افتخار. کوچههای شهر دل را به انتظار مقدمت آذین بسته و برآستان در نشستهایم.
ما در غم هجر تو، با دیده خونباریم
در عشق و وفاداری، ما شهره بازاریم
تو یوسفی و ما هم، مشتاق خریداریم
در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم
جانان من! گاهی به سیه روزی خود میاندیشم که چقدر از آفتاب فیض تو محرومم و گاه بر تیره روزی خود افسوس میخورم که چرا در محاق ظلمت فرو رفته و در کنج عزلت نشستهام، در حالیکه انوار تجلّی خورشید حقیقت، آفاق را منوّر ساخته است.
ای طاووس گلشن عقبی! بر ما خرابه نشینان گلخن دنیا نظری انداز که کشتی امید ما در ساحل انتظار به گل نشسته است. ما به انتظار روزی نشستهایم که تو بازآیی و واژه «انتظار» را از قاموس حیات پاک کنی. به امید آن روز...
ر. قاسمزاده
باسم رب الحجه(عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف)
فدایت!
یا نهانی یا عیانی؛ زین دو برگو چیست تصمیمت!
تورا در دیده مییابم، گهی در اشک، گه یابم در آیینه،
تو را در سینه میجویم، تو را در موج غم، دریای صبر و خالی از کینه،
تو گر بر من عیانی، من چرا از باد میپرسم نشانت را ؟
وگر از من نهانی، من چرا جز تو نمیبینم؟ نخواهم جز سلامت را؟
فدایت!
بمانی یا نمانی این میان، این را بدان؛
یک لحظه از مهرت نمیلغزم، و با هیچ آفتابی، هیچ مهتابی،
و با هیچ اختری دل را نمیبازم، نمیلرزم.
همین امری که بگزیدی - که امری بین الامرین است
یا حتی از این مفتون تر و پر پیچ تر، ابهام افزاتر؛
که هر چه در نظر داری روا داری،
به هر دردی، به هر زخمی، به هر زهری بنوشانی،
دمی جز خنده بر دردم، دمی جز طعنه بر مرهم، دمی جز شکر بر زهرم، نمیسازم.
چه مفتون؟ اصل برهانی.
چه دردی؟ عین درمانی.
چه زخمی؟ فیض ربّانی.
چه زهری؟ نوش نورانی.
فدایت!
راستش اما... دو روزی میشود اینجا دلم بیتاب یک شک است.
نرنجیها... فقط شک است؛ یا تشویش؛ یا وسواس شیطانی... نمیدانم.
تو میدانی که تنها یک گرانیگاه، یک پا لغزه، یک جا مینمایم ضعف در کارم؛
فدایت!
ناید آن روزی که آن را هم روا داری.
مبادا شیشهام بر سنگ بسپاری.
مبادا آنچه میترسم - زبانم لال - یک روزی... اگر روزی چنین کردی! ...اگر روزی...
نه ..! حتی گفتنش آشفتهام سازد... رهایش کن.
شنیدی این صدا را؟... گوش کن... تکرار میگوید
همان جا در همان سینه، یکی گوید به نرمی:
به صبح ات «یازده رکعت» فقط مانده،
چه خوابی؟! خیز نزدیک فلق هستی.
ببین او هم مرا بر تو فرا خواند!
که نه؛ تو از همان سینه مرا بر خود فرا خوانی.
دگر بیدار باید شد.
قرار بعد هم: فردا، همین ساعت، در همین جا.
ولی ای کاش فردا، دیگر اسبت زین شود آقا!
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
بهترین سلامهای عاشقانه را ضرب در تمام یاسهای صد بهار عشق میکنم و به زیباترین بهانه دلتنگی، از جنس انتظار میآمیزم و نثار چشمهای روشنت میکنم،
ای سپیده دم، ای طلوع منتظر! سلام من، سلام دل، سلام چشمهای مانده پشت در، سلام بیت بیت شعرهایم، سلام قطره قطره اشک هایم تقدیم تو باد!
هر زمان که پشت پلکهای خیس انتظار، دلم هوای تو را کرد و مثل عصر جمعهها گرفت، برای تو ای شکوه جمعه ها، خطّی از دلم روانه میکنم. مینگارم از ته دلم، دل نوشتهای به وسعت بهار تا میان قلب هایمان پلی شود و من برای چشم تو راز گریههای نیمه شب، چشم انتظاری غروب جمعه ها، شِکوههای عاشقانه را با تمام بغضهای وانگشتهام درد دل کم. از خودم، از هوای کوچه های بیعبور و ساکت دلم، چشمهای مانده پشت قابهای پنجره، از عبور جمعههای دلواپسی، از تمام لحظههای بیکسی، با زبان واژههای درد با تو شِکوه سر کنم.
مرا که میشناسی ای دل صبور حادثه، یک غریبه از میان پابرهنگان سرزمین خسته، خسته از جفایم، از آن کویر زخمی که در عطش عدل تو میسوزد، از هوایی که در آن دیری است باران نباریده است جز زلال اشکهای کودکان، پشت یک وداع آتشین، مرا خوب میشناسی، به دعوت دل تو عاشقت شدم، مگر بدون اجازهی تو میشود عاشق شد؟
اگرچه زمین و آسمان آوارهام میخوانند، به جز خدا و دل سبز تو و پای آبلهام کسی چه میداند مرا از کجا به کجا فرا خواندهای؟ از کدامین کرانه به جمکران انتظار و آرزو دعوتم نمودهای؟ اگر زخم آواره بر تنم نشسته است، بگذار باز بنشیند، وقتی در آوارگی، آوارهی چشمان مهدی ام، مرا چه باکی است از تمام زخمهای روزگار و مرا چه مرهمی است جز مرهم دیدار تو.
مولای من! جمعهها از پی هم میآیند ولی تو نیامدی.
مولای من کجایی و شهر صفا کجاست؟ عجیب پس کوچههای غربت دلگیر است.
ای گل نرگس! هر شب که در صفای محراب عشق به معراج میروی، دعا کن که از سفر برگردی و چشمان عاشقمان را به اشک شوق تر کنی. دعا کن که از سفر برگردی.
نامهام خط به خط تمام میشود ولی حرفهای نانوشتهام بیقراری میکنند. راستی مهربان من! نامهام را با کدامین نشانه و به کدامین نشانی روانه کنم و به دست کدامین قاصد بسپارم.
نمی دانم چرا گفته اند که دل نوشته سبزم را به امواج آبها بسپارم؟ شاید تمام آبها و آبیها، در جستجوی چشمه چشمان تواند و تو را خواهند یافت و نامهام را به قلب نازنین تو خواهند سپرد. پس من نامه ام را به جاری اشک هایم میسپارم و روی قطره هایش مینویسم:
برسد به دست یارم!
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
لحظه شمار دیدار تو، عاشق بیقرار تو
آهنگ خاوران میکنیم، و به سوی چشمه خورشید میشتابیم ...
به خاورستان تابناک فروغ ازلی هدایت، چشم میدوزیم، و به آهنگ فرا رسیدن طلایع روزهای نورانی، خویشتن را سرشار میسازیم ...
از سر امواج اثیری سپیده دمان میگذریم، و جان خود را با لمعات آن خورشید روشناییها و تابشها، روشن میداریم ...
دل را از پرتو تَوَلّای آن مهر درخشان میافروزیم، و دست طلب به سوی آفاق هستیها دراز میکنیم، و آنجا جانها را میطلبیم ...
از مغاکهای تاریک میهراسیم، و از وادیهای ظلمت میگریزیم، و دل به طلب نور میسپاریم ...
درخششهای فجر امید را مشعل راه میکنیم، و به آفاق نور بار مطلع انوار، خیره میشویم ...
... و بدین گونه میرویم تا گامی در راه خورشید شناسان خورشید طلب بنهیم، و تا خاک راه خورشید طلبان خورشید شناس را توتیای چشم کنیم ...
ای فروغ هدایت، بتاب!
و ای خورشید جهانها، بیا!
ای روشنگر هستی، بیافروز!
و ای راز بزرگ تجلی، چهره بنمای!
ای کعبه مقصود، نمایان شو!
و ای قبله موعود، عیان شو!
ای مشعل علم، روشنی بخش!
و ای مربّی عقل، آگاهی ده!
ای حامل قرآن، بیا!
و ای صاحب شمشیر، برخیز!
ای امید رهایی، بشتاب!
و ای پناه همگان، فرارس!
ای ذخیره الهی، به در آی!
و ای عصمت دردها، بهبودی بخش!
و ای نجات جانها، حیات آفرین!
ای سرّ عظیم، بخوان!
و ای اسم اعظم، بدم!
ای کشتی نجات، به سوی ما آی! ...
و ای ساحل رستگاری، پیدا شو!
بیا و مشتاقان مهجور را دریاب، و شیفتگان بیتاب را آرامش بخش! ما کوله بار دل تاریک بر دوش نهاده، در این هامون بیکران راه
میسپاریم، و تو را و نشان سر منزل تو را میجوبیم ...
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
ای خورشید، از تابیدن دریغ مَورز!
ای کانون نور، از پرتوافشاندن سرمپیچ!
و ای مایه حیات، ما را از اقیانوس بیکران حیات که در اختیار تو است، قطرهای بنوشان!
بر ما احسان کن، که خدا احسان کنندگان را دوست میدارد.
ای عزیز مصر وجود!
جمال خویش ز اهل نظر دریغ مدار
عطای خود ز گدایان در، دریغ مدار
مسیح المسایح...
تاریکی شب همه جا را فراگرفته، سکوت بر همه جا حاکم شده و من در گوشهای نشستهام و به او میاندیشم، به اینکه اگر روزی او را ببینم به او چه خواهم گفت؟
به راستی چه سخت است سخن گفتن در مقابل خورشید وجودش و چه حیف است لحظههای با او بودن را به تاراج زمان دادن. پس اگر روزی او را ببینم، فقط و فقط به تماشایش خواهم نشست، آری به تماشایش.
به یکباره دلم سخت گرفت، از این که او را نمیبینم و اینگونه بیحاصل زندگی میکنم.
با یادش هوای دلم سخت طوفانی است و بغضی سنگین گلویم را میفشارد. از خودم پرسیدم: این همه سکوت برای چه؟
چرا همه خوابند؟
وای من! آنان که صبح آدینه بیصبرانه ندبه میخوانند، چرا این چنین در خوابی عمیق فرو رفته اند؟ آیا او را یافته اند که سر بربالین غفلت آسوده آرمیده اند؟
نفسم به شماره افتاده و حسی عجیب سراسر وجودم را فراگرفته، به این میاندیشم که با چه اندوختهای روانه آستان پر مهرش شوم؟
آه، خدای من! نه پای توانایی دارم، نه مرکب راهواری و نه بالی برای پرواز، تنها میتوانم در خلوت تنهاییام عاشقانه با او حرف بزنم و او را از خودش تمنّا کنم. پس با زبانی قاصر بر خرمن عشقم آتش میزنم و اینگونه با او نجوا میکنم:
می دانی چقدر دلتنگ توام، آری تو، تویی که خدا هم برایت دلتنگ است، آری خدا. از همان روز نخست که پروردگار جهانیان، خشت خشت این عالم خاکی را روی هم گذاشت، فقط و فقط نام زیبای تو را زمزمه میکرد.
آسمان دلم بارانی سفر طولانی ات شده و چقدر این باران زیباست، هر قطرهاش بوی تو را میدهد، بوی خوش عطر محمدیصلی الله علیه وآله وسلم، گل یاس و گل نرگس.
مولا جان! وقتی به این میاندیشم که خدا مرا به عشق تو آفرید تا سربازت شوم و همراهی ات کنم، آن گاه مرا اشرف مخلوقات نامید، شرمی عجیب سراسر وجودم را فرا میگیرد، بیاختیار سر به زیر میافکنم و فکر میکنم.
بارها و بارها دوری، دوستی چنان بیتابم کرده که برای دیدنش لحظه شماری میکنم، ثانیهها میگذرد و من منتظر رسیدن خبری از او هستم و از دوری اش اشک فراق میریزم، امّا تو را که صاحب همه ثانیهها و بهانه تمام اشکهایی، فراموش کرده ام.
بارها چنان به چیزی بیارزش دل بستهام که به خاطرش بیرحمانه تمام ارزشها را با پنجه بیتوجهی از پای در آوردهام و حقیقت وجودی خویش را کورکورانه پست و بیارزش کردهام و باز تو را فراموش کرده ام، تویی که یادت، وارستگی میآورد و عشقت، عزّت.
وای بر من که چقدر اسارت در این دامها برایم لذت بخش شده است.
فریاد بر من که خود را ساحل نشین دریای پوچی کردهام و روز به روز بیشتر، غرق دریای بیخبری، و کشتی باشکوه نجاتت را دیدهام ولی هنوز سرنشین تخته شکستههای ناچیز پر زرق و برق دنیایی ام.
وقتی میبینم نسیم، از دوری ات بارها و بارها این کره خاکی را دور میزند تا شاید خبری از تو بجوید و آنگاه که تو را نمییابد مانند دیوانگان خود را به در و دیوار میزند و نالههای جانسوز سر میدهد...
وقتی میبینم دانهها چگونه برای دیدنت بیتاب میشوند و سر از خاک بیرون میکشند...
وقتی میبینم زمین نیز از دوری ات میگرید و عصارهی آهش همراه با نالهای دلنواز از دل خاکی اش فوران میکند و آب حیات ما میشود...
وقتی میبینم که ابرها از فرط بیصبری، غرّش کنان، زمین دلخسته را غرق اشک میکنند، خورشید هر روز به شوق دیدنت با عجله از پشت قلههای سر به فلک کشیده بیرون میجهد و غروب که میشود با چهرهای سرخ و غم آلود و بیرمق به غار تنهاییاش پناه میبرد و مهتاب وقتی از زیارتت ناامید میشود همچو شمعی قطره قطره آب میشود...
وقتی میبینم که حتی حسرت، از فراغت حسرت میخورد و اشک، از هجرانت اشک میریزد و ناله، از دوری ات ناله میزند و غم، از عشق رویت به غم نشسته، ولی من مات و مبهوت سرگرم این و آن شدهام و همه این اتفاقات را عادی میانگارم، آتشی تمام وجودم را فرا میگیرد.
یاد غفلت از تو، دیوانهام میکند و سخنانم رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد. مگر غیر از این است که چشم را برای تماشای تو دادهاند؟
ولی افسوس با چشمانی که تو مالکش بودی اینقدر بیهوده به این و آن نگریستم که پردهی حجاب، یکی پس از دیگری در ایوان چشمانم آویخته و به کلّی از یاد برده اند که به عشق تو حیات یافته اند.
مگر گوش را به من نداده اند تا نغمه دلنواز تو را بشنوم و مست شوم؟ «هل من ناصر» تو را بشنوم و لبیک گویم؟ با نوای مناجاتت تا عرش پرواز کنم و از این عالم مادی، روانه ملکوت یادت شوم؟
ولی افسوس که آنها را چنان به شنیدن صداهای دلخراش و ناهنجار عادت دادهام که دیگر طاقت ندارد صوت دلربای «یارب یارب» تو را بشنوند.
مگر زبان را به من نداده اند که نام زیبایت را ورد خود سازم،
برایت شعرهای انتظار بسرایم و دعای فرج بخوانم؟
ولی دریغ که حرفهای لغو و بیهوده، فضای دهانم را به انواع سموم کشنده و مهلک، آغشته کرده و هنوز هم بیخبرم.
به خدا قسم دست را برای یاری تو داده اند و پا را برای همراهیات. دل را داده اند که خانه ات شود و دریغ که من این خانه را به بیگانه دادهام و صاحب خانه را مظلومانه بیرون کرده ام. آه از این فراموشی و فغان از این غفلت.
اگر همه به یاد داشتند که خانه دل، خانه توست، تو مجبور نبودی به سفر روی و از این دیار به آن دیار کوچ کنی. تو در کنارمان بودی، همانطور که تو ما را میدیدی ما نیز به تماشایت مینشستیم، صدایت را میشنیدیم و به تو لبیّک میگفتیم.
اگر قلبها فقط برای تو میتپید و اشکها فقط برای تو جاری بود، تو اینقدر تنها و مظلوم نبودی.
مولایم بیا! که شبم بیتو تیره و تار شده و ظلمت تنهایی و بیصاحبی، وجودم را فراگرفته. بیا که بیتو دیگر غنچهای نمیشکفد و آبی جاری نمیشود. آسمان نمیگرید و زمین بیرمق شده. قلب تاریخ دیگر نمیزند، مدتهاست که لبخندی ندیدهام. مگر میشود خندید در حالی که تو را غم بیعدالتی و ظلم فرا گرفته است؟
مگر میشود نگریست در حالی که روزهایت با اشک ترحم شب میشود و شبهایت با اشک انتقام، روز؟
زمین از خون لالهها گلگون گشته، رنگ عدالت پریده، مهربانی
در خوابی عمیق فرو رفته و آسمان، طراوت را تمنّا میکند. همه جا بیرنگ شده و دیگر دلی نمیتپد. امّا اگر تو بیایی همه جا سبز میشود و عطش عشقت همه گیر. زمین بار دیگر نفس کشیده و پلیدیها را در خود فرو میکشد. آسمان میگرید و غبار غفلت را از بین میبرد و همه جا آبی میشود.
وقتی خورشید وجودت آشکارا بر ما بتابد، تمام لالههای به خون نشسته، سر از خاک بیرون میکشند و تمام عالم گلستان میشود، گلستانی از گلهای انسانیت، مهر، شفقت و دوستی؛ و تو دعا میکنی و عالم را غرق در نعمات الهی. ظلم را ریشه کن میکنی و باران عدالت را بر همه ارزانی.
بیا ای یوسف زهرایی، بیا و خوابهای خوب را تعبیر کن و با دستان پر مهرت، قطرات اشک را از گونه زمان بزدا.
بیا که مشتاقانه منتظریم پرچم نصرتت را بر هر کوی و برزن نظاره کنیم و سجده شکر به جا آوریم، پس بیا، زودتر بیا که ما منتظریم.
نامههایی که مطالعه کردید، از برخی از مجلات و مؤسسات و سایتهای اینترنتی جمعآوری شدهاند.
در پایان بر خود لازم میدانم که از تمامی سایتها و مجلاتی که ما را در جمعآوری نامهها یاری دادند، تشکر و قدردانی نمایم.
سلام و درود خدا بر بندگان صالح و نیک کردارش باد.