ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی علیهالسلام / جعفر مرتضی عاملی، ۱۹۴۴- م ترجمه محمد سپهری.
وضعیت ویراست: ویراست ۲.
مشخصات نشر: قم: بوستان کتاب قم(انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری: ۲۵۶ ص.
فروست: بوستان کتاب قم ؛ ۵۵۵. اهل بیت علیهمالسلام؛ ۳۴. تاریخ؛ ۷۵.
شابک: ۲۱۵۰۰ ریال: 964-371-823-9
یادداشت: ص. ع. لاتینیشده: ...Ja'far Mortada Ameli: Tahlili az Zendegani -ye siyasi-ye Imam Hasan Mojtaba(a.s)=[An Analysis
یادداشت: چاپ قبلی: حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، مرکز انتشارات، ۱۳۸۲(فروست متفاوت).
یادداشت: چاپ چهارم.
یادداشت: کتابنامه: ص. [۲۴۳] - ۲۵۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع: حسنبن علی(ع)، امام دوم، ۳ - ۵۰ق.
موضوع: اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا ۵۰ق.
شناسه افزوده: سپهری، محمد، ۱۳۴۴ - ، مترجم
شناسه افزوده: حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم
رده بندی کنگره: BP۴۰/ع۲ح۹۰۴۱ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۵۲
شماره کتابشناسی ملی: ۲۰۹۸۲۹۶
کتاب تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی علیه السلام تاکنون دوباره چاپ شده است؛ چاپ اول در سال 1369 و چاپ دوم در سال 1372؛ اینک چاپ سوم کتاب را با تجدید نظر و تحریر نو و حروفچینی دوباره تقدیم خوانندگان ارجمند می کنم.
ترجمه ی کتاب در سال 1374 از سوی جهاد دانشگاهی کشور در دومین دوره ی انتخاب سال دانشجویی در بخش ترجمه به عنوان کتاب برگزیده ی دانشجویی معرفی شد.
امیدوارم چاپ جدید کتاب، مورد پسند خوانندگان ارجمند قرار گیرد و مترجم را از ارشادها و راهنمایی های ارزنده ی خود محروم نسازند.
15 رمضان 1416 ه.ق.
میلاد مسعود امام حسن مجتبی علیه السلام
تهران، محمد سپهری
سیره نویسان و تاریخنگاران معمولا در کتابهای خود به نقل حوادث و تاریخ وقایع و زندگی بزرگان و اقوام بسنده کردهاند و کمتر مایل بودند به تجزیه و تحلیل آن بپردازند، و به جرأت میتوان گفت که اصولا به این مسأله توجهی نداشتهاند، مگر عدهای انگشتشمار که در لابهلای بحثهای خویش گاه و بی گاه بدان پرداخته و از بعد دیگری به مسأله نگریستهاند.
مشهور آن است که اولین سیرهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله را محمد بن اسحاق (م 150 ه. ق.) از نسل سوم تدوین کنندگان مغازی و سیر در مدینه، نوشت و پس از او عبدالملک بن هشام (م 213 یا 218 ه. ق.) با حذفها و زیادت هایی آن را تذهیب کرد. وی در کتاب خود تنها به ذکر وقایع و حوادث اکتفا کرد؛سیره نویسان بعدی هم همین راه را ادامه دادند و بر مطالب وی چیزهایی اضافه کردند. آنچه مسلم است این که کمتر به تجزیه و تحلیل محتوا و بررسی وقایع پرداختند و اصولا میل نداشتند تحقیق کنند که چرا فلان واقعه رخ داد و چرا فلان حادثه به وقوع پیوست، و یا چه علل و اسبابی باعث گردید تا فلان خاندان روی کار آید، و یا چه عواملی موجب شد تا فلان سلسله
منقرض شود، و یا چه مسائلی سبب گردید تا مسلمانان با اهل بیت پیامبر علیهمالسلام چنان برخوردی داشته باشند که در تاریخ مشهور است؛ البته در این باره در کتابهای کلامی شیعه تا حدودی بحث شده است، اما در کتب تاریخی بدان نپرداختهاند.
به هر حال باید در یک کلمه گفت که برای پاسخ به پرسش «چرا»، روی خوش نشان ندادند و از کنار مسائل به سادگی و با اغماض گذشتند؛ شاید هم بنا به دلایلی که فعلا از دید ما پنهان است، چنین چیزی برایشان اهمیت نداشته است، آنطور که امروزه ما اهمیت آنرا به شدت احساس میکنیم، و یا از اهمیت چندانی برخوردار نبوده است؛ همین برایشان مهم بود که حوادث تاریخی را یکی پس از دیگری برشمارند و برای آیندگان - بدون کم و کاست، همان طور که به آنان رسیده - به ارث گذارند، تا امروز ما به این میراث فرهنگی افتخار کنیم. این جدای از سیره نویسان درباری و مزد بگیران سلاطین است که تنها به نقل وقایع اکتفا نکردند، بلکه آن طور که امرا و ملوک خواستند نوشتند و تنها یک سوی مسأله را دیدند؛ این تاریخنگاران بی صلاحیت طوری تاریخ را به تصویر کشیدند که باید با کمال تأسف بگویم: آنچه تحت این نام در اختیار ما قرار گرفت، تنها و تنها تاریخ فرمانروایان و شاهانی است که یکی پس از دیگری بر اریکهی قدرت تکیه زدند؛ از این رو نمیتوان به صراحت حکم کرد که این قلم به دستان، بیطرفانه و با کمال امانتداری، تصویری حقیقی حتی از زندگانی همین فرمانروایان به دست داده باشند، تا چه رسد به این که حقایق را آن طور که بوده برای نسلهای بعدی بیان کرده باشند؛ شاید هم برای بیان حقایق، آزادی نداشتند و عواملی موجب گردید تا چنین شیوهای را پیش گیرند که فعلا بر ما پوشیده است.
به قول مؤلف محترم، چندان تعجبآور نیست اگر میبینیم که تاریخنگار به امور پست و ناچیز میپردازد و در وصف مجلس میگساری یا ندیمان خلیفه
و سلطان، داد سخن میدهد و نکتهای را فروگذار نمیکند، یا حوادثی را که جز در عالم خیال و پندار نبوده، جعل و نقل میکند، یا از کسانی سخن میگوید که قابل ذکر نیستند و یا اصلا وجود نداشتهاند.
در عین حال میبینیم شخصیتهایی را که در تاریخ اهمیت و قدر و منزلت خاصی داشتند به کلی از یاد میبرد، یا در بیان نقش تاریخی آنان خود را به نادانی میزند و حوادث با اهمیتی را که از همان فرمانروا یا دیگران سرزده و در سرنوشت امت و آیندهی آنان نقش مهمی داشته و تأثیر به سزایی در تغییر مسیر تاریخ ایفا نموده است، فرو میگذارد و یا آشفته و مبهم بیان میکند و در پردهای از کتمان و ابهام در میپیچد.
کتاب حاضر از دو جهت اهمیت ویژه دارد:
در این تألیف، نویسندهی گرانمایه با دیدی محققانه به تجزیه و تحلیل وقایعی همت گمارده است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم با زندگانی امام حسن علیهالسلام ارتباط دارد و در مواردی آن حضرت نقش فعالی در تکوین آن بر عهده داشته است، مثل داستان مباهله و بیعت رضوان.
بر خلاف تاریخنگاران و سیره نویسان، به نقل حوادث و تاریخچهی زندگانی امام حسن مجتبی علیهالسلام نپرداخته، بلکه زندگانی سیاسی آن جناب را به طور دقیق تجزیه و تحلیل کرده است.
البته همهی شؤون زندگی امامان علیهمالسلام در رابطهی تنگاتنگ با مسائل سیاسی - اجتماعی جامعه بوده و هیچ کدام به عنوان امام و رهبر معنوی امت اسلامی نمیتوانستند از سیر حوادث و امور جاری مسلمانان برکنار باشند، مگر این که مصلحت اقتضا کرده باشد که مدتی در موضوع خاصی غیر از امامت به تقیه پرداخته باشند، که همین هم به نظر ما یک موضعگیری سیاسی مهم است و نباید از نقش و اهمیت مهم آن کاسته شود.
با این حال، مؤلف گرانقدر به بررسی جنبههایی از زندگی امام علیهالسلام پرداخته که کاملا و به طور صریح، رنگ و بوی سیاسی دارد و با نظر دقیق و تفکر عمیق - که از ویژگیهای علمی ایشان است - نکاتی جالب و در عین حال مهم و حساس برای خوانندگان، تجزیه و تحلیل کرده است چه بسا تا کنون به ذهن کسی خطور نکرده است.
این همان چیزی است که ما از فقدان آن در کتابهای تاریخی خود رنج میبریم و تأسف میخوریم که چرا باید تاریخ 1400 سالهی اسلام، تنها نقل حوادث باشد، آن هم نقلی که شاید بتوان با اطمینان گفت: نمیتوان به آسانی به صحت و سقم آن پی برد، البته همین نقل حوادث هم در جای خود اهمیت خاصی دارد که ما از این جهت از گذشتگان خویش ممنون هستیم.
شایان ذکر است که مؤلف ارجمند در این کتاب، تنها به بررسی و تحلیل زندگانی سیاسی حضرت مجتبی علیهالسلام در روزگار رسول اکرم صلی الله علیه و آله و خلفای سه گانه میپردازد و به مطالعهی زندگانی حضرت در روزگار خلافت ظاهری امیر المؤمنین علیهالسلام و سپس دوران امامت خود آن حضرت علیهالسلام نپرداخته است. ایشان علت را کمبود فرصت و مشغلههای فراوان ذکر کرده است، که ما امیدواریم به تحلیل این بخش از زندگانی سبط اکبر علیهالسلام و به روشنگری در مورد وقایع این دوره نیز اقدام نمایند، خصوصا این که حادثهای مثل با شکوهترین نرمش قهرمانانهی تاریخ، یعنی صلح با معاویه مواجه هستیم. البته ایشان معتقد است که قضیه صلح امام حسن علیهالسلام مورد بحث پژوهشگران واقع شده و دانشمندان و تاریخنگاران بدان اهتمام ورزیدهاند و ابعاد بسیاری از شرایط و جوانب آن را بررسی کردهاند، لکن ما معتقدیم که هر چند کتابهای ارزشمندی همچون صلح الحسن علیهالسلام از مرحوم شیخ راضی آل یاسین و صلح الحسن علیهالسلام از سید محمد جواد فاضل الله، دربارهی این حادثهی مهم تاریخ اسلام در دست داریم، با این حال از
تحلیلهای محققانهی ایشان بینیاز نیستیم و آرزوی ما این است که هر چه زودتر این خواسته، جامهی عمل بپوشد، ان شاء الله.
شکر و سپاس بیکران به درگاه ایزد منان که توفیق ترجمهی این اثر ارزنده را به این بندهی ناچیز ارزانی داشت؛ و ما توفیقی الا بالله.
دوم اردیبهشت ماه 1368 ه. ش.
پانزدهم رمضان 1409 ه. ق.
ولادت امام حسن مجتبی علیهالسلام
تهران، محمد سپهری
سپاس پروردگار جهانیان را،
و درود و سلام بر محمد و خاندان پاکش،
و لعنت و نفرین بر همهی دشمنانشان
از نخستین تا آخرین، تا برپایی روز جزا!
زندگانی امام حسن علیهالسلام ارتباطی تنگاتنگ با زندگانی برادرش سید الشهدا، امام حسین علیهالسلام دارد و حتی هر کدام عضوی از دیگری به شمار میرود؛ خصوصا زندگانی سیاسی آن دو، زیرا هر دو در وقوع حوادث و نیز تأثیرگذاری بر آنها - چه در مرحله موضعگیری و چه در مرحله نتایج و آثار - با هم شریکند.
این ارتباط منحصر نیست به دورهای که به عنوان امام، مسؤولیت رهبری و هدایت امت اسلامی را بر عهده داشتند، بلکه سراسر زندگانی آن دو، حتی آن موقع را که در دامان پر مهر و محبت جد بزرگوارشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سر میبردند در بر میگیرد، تا چه رسد به تحولاتی که در روزگار خلفای ثلاثه و دوران امامت ظاهری پدرشان امیر المؤمنین علی علیهالسلام در جامعهی اسلامی روی داد.
ما آثار مستقیم موضعگیری امام حسن علیهالسلام را - حتی پس از شهادتش - در تمامی موضعگیریها و حوادث دوران امام حسن علیهالسلام مشاهده میکنیم، چه امام به طور مستقیم مسؤولیت آن را بر عهده داشت و چه به طور غیر مستقیم در آن نفوذ و تأثیر گذاشت. (1).
1) 1. مانند: تربیت تنی چند از شخصیتهای بزرگ؛ سخنان و خطبههای القا شده در مناسبتهای گوناگون؛ صلح با معاویه برای حفظ کیان شیعه و رسوایی امویان و منافقان و برملا ساختن نیات شوم آنان که از راه القای سخنرانی و انجام دادن اعمال غیر انسانی و غیر اسلامی در صدد ضربه زدن به شیعه و اسلام حقیقی بودند.
این مسأله نه تنها به این دلیل است که نقش هر کدام از آن دو به عنوان امام میبایست تداوم بخش دیگری باشد، بلکه علاوه بر آن، از سویی معلول شرایطی است که در آن مقطع زمانی با زندگانی آنان همراه بود، از سوی دیگر به دلیل مسؤولیتهای خاصی بود که در آن موقع میبایست بر عهده بگیرند.
از این رو بر کسی که میخواهد زندگانی سیاسی یکی از آن دو را مورد مطالعه و بررسی قرار دهد، لازم است که زندگانی دیگری را نادیده نگیرد و مواضع وی را در نظر داشته باشد، و بلکه اگر میخواهد از مسائل مؤثر در فهم عمیقتر چیزی که در صدد مطالعهی آن است و برای شناخت علل و اسباب و نتایج و آثار آن تلاش میکند استفاده نماید، باید در ارتباط نزدیک و تنگاتنگ با آن حرکت کند.
ما در این بحث مختصر، هر چند به دلیل نداشتن فرصت کافی و کثرت گرفتاریها نتوانستیم - ولو تا حدودی - در این مسیر گام برداریم، با این وصف، خیلی از آن فاصله نگرفتهایم و اگر بگوییم که آثار و نشانههای این حرکت در بحث ما کاملا از بین نرفته و تا حدودی در آن نمایان است، سخنی به گزاف نگفتهایم.
در پایان متذکر میشوم، این تحلیل و بررسی کوتاه خواهد توانست تا حدودی سیمای روشنی از زندگانی سیاسی حضرت مجتبی علیهالسلام را ترسیم نماید و ما را در رسیدن به تصوری هر چند محدود از بعضی جریانهای سیاسی در آن برههی زمانی کمک نماید.
20 / 1 / 1404 ه. ق.
5 / 8 / 1362 ه. ش.
جعفر مرتضی عاملی
گویند: کسی از حضرت امام حسن علیهالسلام دربارهی سیاست پرسید، حضرت علیهالسلام فرمود:
«هی ان تراعی حقوق الله و حقوق الاحیاء و حقوق الاموات فاما حقوق الله فاذا ما طلب و الاجتناب عما نهی و اما حقوق الاحیاء فهی أن تقوم بواجبک نحو اخوانک و لا تتأخر عن خدمة أمتک و أن تخلص لولی الامر ما أخلص لامته. و أن ترفع عقیرتک فی وجهه اذا حاد عن الطریق السوی و أما حقوق الأموات، فهی أن تذکر خیراتهم، و تتغاضی عن مساوئهم، فان لهم ربا یحاسبهم (1)
بعضی از محققان و پژوهشگران را عقیده بر آن است که این خبر، نقل به معناست یا هم از اساس باطل، لیکن من متوجه راز این حرف نشدم.
آن [سیاست] رعایت حقوق خداوند و حقوق زندگان و حقوق مردگان است: اما
1) 2. باقر شریف القرشی، حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 143، (به نقل از: مجلهی عرفان، ج 4، جزء 3، و نیز به نقل از: التذکرة المعلوفیه، ج 9)؛ علی محمد دخیل، الامام الحسن بن علی، ص 52 و 53؛ سیرهی ائمه اثنی عشر، ج 1، ص 525.
حقوق خدا عبارت است از: انجام دادن آنچه امر فرموده و اجتناب از آنچه نهی نموده است؛ حقوق زندگان عبارت است از: ایفای وظیفه در قبال برادران دینی و درنگ نکردن در خدمت به همکیشان و اخلاص نسبت به ولی امر، مادامی که نسبت به مردم اخلاص دارد و آن گاه که از راه راست منحرف شود، فریادت را در برابرش بلند کنی؛ اما حقوق مردگان عبارت است از: ذکر خوبیهای ایشان و خودداری از بیان گناه و لغزشهای آنان، زیرا آنان را خدایی است که به اعمال آنان رسیدگی خواهد کرد.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«لو کان العقل رجلا لکان الحسن (1)
اگر قرار بود عقل به صورت انسانی مجسم شود، همانا به صورت حسن جلوه میکرد.»
1) 3. فرائد السمطین، ج 2، ص 68؛ خوارزمی، مقتل الحسین.
بنابر قول مشهور، امام حسن علیهالسلام در پانزدهم ماه مبارک رمضان، سال سوم هجری در دوران زندگانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله متولد شد و هفت سال از عمر شریفش را در دامان پرمهر و محبت جدش سپری کرد. این سالها اگر چه بسیار اندک بود، اما کافی بود تا سیمای کوچکی از شخصیت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله را در امام متبلور سازد و آن حضرت را شایستهی نشان افتخاری نماید که جدش بدو بخشید، آن گاه که بر حسب روایت، خطاب به امام حسن علیهالسلام فرمود:
«أشبهت خلقی و خلقی؛ (1)
در اینباره رجوع کنید به: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 226، بحارالانوار، ج 10؛ اعیان الشیعة، ج 9. علامهی محقق، علی احمدی این مطلب را از مراجع ذیل نقل کرده است:
کشف الغمه، ص 154؛ الفصول المهمه؛ الاصابه، ص 328؛ کفایة الطالب، ص 267؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 202؛ ینابیع الموده، ص 137؛ تاریخ الخلفاء، ص 126 و 127؛ التنبیه و الاشراف، ص 261؛ بحارالانوار (نقل از: ارشاد مفید؛ روضهی کافی؛ اعلام الوری؛ عکبری؛ ترمذی؛ شرف النبوه).
.تو از لحاظ آفرینش و خلق و خوی (صورت و سیرت) مانند من هستی.»
1) 4. حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 29؛ سیرة الأئمة الاثنی عشر، ج 1، ص 513؛ صلح الامام الحسن علیهالسلام، ص 15، (نقل از: غزالی، احیاء العلوم).
علامه پژوهشگر، علی احمدی میگوید:
اضافه میکنم، مصاحبت و همنشینی با بزرگان، اثر روحی عظیمی بر انسان دارد؛ کسی که با بزرگی معاشرت کند و با شخصیت عظیمی مصاحبت داشته باشد، آن قدر از نورش بر او میتابد و چنان عطر معنویاش او را در برمیگیرد که موجب عنای نفس و تعالی ذات است.
احادیث فراوانی که دربارهی معاشرت و انتخاب دوست وارد شده، بر این معنا اشاره دارد. امیر المؤمنین علیهالسلام در خطبهی قاصعه در مورد همنشینی و مصاحبت خود با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه، یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء...» (1).
اضافه میکنم: رسول اکرم صلی الله علیه و آله نحلهی ارزشمندی به حسنین علیهمالسلام عطا کرد، آن گاه که فرمود: «اما الحسن فان له هیبتی و سؤددی و أما الحسین فله جودی و شجاعتی (2)هیبت و سیادت من از برای حسن است، و بخشش و شجاعتم از آن حسین.»
رسول اکرم صلی الله علیه و آله مسؤولیت هدایت و سرپرستی امت را بر عهده دارد و مسؤول
1) 5. «من همچون سایهای به دنبال آن حضرت حرکت میکردم و او هر روز نکتهای تازه از اخلاق نیک برای من آشکار میساخت و مرا فرمان میداد که به او اقتدا کنم» . (نهجالبلاغه، خطبهی 190).
2) 6. ر. ک: روضة الواعظین؛ کفایة الطالب، ص 277؛ حیلة الاولیاء؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 214؛ کشف الغمه، ص 154؛ ینابیع الموده، ص 259؛ بحارالانوار (نقل از: قرب الاسناد)؛ اسعاف الراغبین در پاورقی نور الابصار، ص 116... هنگامی که این بحث را بر علامهی احمدی عرضه کردم، در حاشیه، این منابع را نوشت.
تبلیغ و حمایت از آیندهی رسالت و نیز وضع ضمانتهای لازم در این زمینه است.
هموست که از طریق وحی از آیندهی این مولود جدید آگاهی دارد، و هموست که از همین راه میداند که نقش رهبری مهمی در انتظار امام حسن علیهالسلام است و از سویی از جهت این که نمایندهی ارادهی الهی در پرورش و آمادهسازی وی برای ایفای این نقش مهم و حساس است، مأموریت دارد تا خود شخصا در پرورش حضرت شرکت کند و دست به کار تربیت و پرورش او شود، چه در جهت ساخت شخصیت این نوزاد به عنوان یک انسان کامل که ویژگیهای انسانی خاص خود را داشته باشد، و چه در جهت آماده کردن وی متناسب با مسؤولیتهای بزرگی که در زمینهی هدایت و رهبری امت بر عهده خواهد گرفت.
از آن جایی که این مسؤولیتها همان مسؤولیتهایی است که پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله بر عهده داشت، طبیعی مینماید که باید آن کس که جانشین وی میگردد، همان صفات و صلاحیتهایی را داشته باشد که در شخصیت مبارک آن حضرت متجلی بود.
بدین گونه باید رسول اکرم صلی الله علیه و آله به امام حسن علیهالسلام را که فرمود: «تو از لحاظ آفرینش و خلق و خوی (صورت و سیرت) مانند من هستی» نشان لیاقت و شایستگی برای احراز از این منصب الهی، یعنی وراثت و خلافت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و جانشینی وصی او، علی بن ابی طالب علیهالسلام تلقی کرد.
آری فرق نمیکند، چه این مسأله در ارتباط با ساخت شخصیت این نوزاد، متناسب با مسؤولیتهای سنگینی که باید در زمینهی هدایت، سرپرستی و رهبری امت بر عهده گیرد، و چه مربوط باشد به ایجاد فضای روحی و روانی، مناسب در میان امت اسلامی، که میبایست تسلیم تلاشهای بعضی از جناحها در ربودن حق قانونی و مشروع امت در حفظ رهبری الهی خویش نگردد، یا حداقل تحت تأثیر تحریفها، هوچیگریها و شایعات و حتی فعالیتهایی
قرار نگیرد که برای از بین بردن مبانی و اصول اساسی بینش اعتقادی و سیاسی امت مسلمان صورت میگیرد، و از سویی اسلام سعی دارد آن را در اندیشه و شعور امت اسلامی تعمیق و ترسیخ کند.
از این جاست که درمییابیم چه رازی در این مطلب نهفته است و پیامبر صلی الله علیه و آله چه هدفی را دنبال میکند که با تأکیدات مکرر خویش، گاهی به صراحت و گاهی به اشارت، بر نقشی که امام حسن و برادرش امام حسین علیهمالسلام در آینده در رهبری امت اسلامی ایفا خواهند کرد تأکید داشت و آن دو را برای مسؤولیتهای بزرگی آماده می کرد، تا بدان جا که آشکار فرمود:
«الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا.» (1).
حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود.
همچنین خطاب به آن دو فرمود:
«أنتما الامامان و لا مکما الشفاعة (2)
«زمانی که پیک صلح امام حسن علیهالسلام به نزد معاویه آمد، تکبیر گفت. زن معاویه سبب تکبیر را پرسید. معاویه گفت: صلح حسن نزد من آمد و من به یاد این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله افتادم که فرمود: ان ابنی هذا سید اهل الجنة و سیصلح به بین فئتین عظیمتین من المؤمنین، و سپاس خدای را که گروه مرا یکی از این دو گروه قرار داد.»
شما هر دو امامید و پیشوا، و مادرتان را حق شفاعت است.»
در کتاب مودة القربی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله به امام حسن علیهالسلام فرمود:
انت سید، ابن سید، أخو سید، و انت امام، ابن امام، أخو امام، و انت حجة
1) 13. اهل البیت، ص 274؛ ر. ک: سنن ابن ماجه، ج 1، ص 51.
2) 14. اسد الغابه، ج 2، ص 12؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص 238؛ دلائل الامامه، ص 64؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 658، در مورد این روایت میگوید: این یک روایت حسن و صحیحی است؛ و از سنن ابی داوود، ص 219 و 520، در بسیاری از مصادر این حدیث، یک جمله به دنبال حدیث اضافه شده و این تعبیر آمده که «... فئتین من المسلمین» یا «... من المؤمنین» دو گروه بزرگ از مسلمانان یا از مؤمنان، گمان ما آن است که این جمله به وسیلهی راویان حدیث به منظور سیاسی خاصی اضافه شده است که همان اثبات ایمان و اسلام برای کسانی که بر ضد امام زمان خود قیام کرده بودند میباشد، و شاید نخستین کسی که این جمله را به دنبال حدیث افزوده است، خود معاویه بوده، چنان که داستانی را که مسعودی در مروج الذهب، ج 2، ص 430 نقل کرده، دلیل و گواه بر این مطلب است، وی میگوید:
ابن حجة، أخو حجة و أنت ابو حجج تسعة، تاسعهم قائمهم (1)
تو بزرگوار، پسر بزرگوار و برادر بزرگوار، و تو امام، و پسر امام و برادر امامی؛ و تو حجت خدا، پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدایی که نه نفرند و آخرینشان قائمشان است.»
همچنین در روایتی دربارهی امام حسن علیهالسلام فرمود:
«و هو سید شباب اهل الجنة و حجة الله علی الامة، أمره امری و قوله قولی، من تبعه منی و من عصاه فانه لیس منی... (2)
و او سرور جوانان اهل بهشت است و حجت خدا در میان امت، فرمان او فرمان من است و گفتارش گفتار من، هر کس او را پیروی کند از من است و هر کس از او نافرمانی کند از من نیست...»
روایات و احادیث زیاد دیگری نیز هست که بیانگر امامت این دو تن و نه تن از فرزندان امام حسین علیهالسلام میباشد، طالبان بدان جا مراجعه کنند. (3)آری تمام آنچه گذشت بدین معناست که رسول اکرم صلی الله علیه و آله بدین منظور علوم سودمند و حکمتهای درخشان زیادی را در حسنین علیهمالسلام دمید و شایستگیهای کافی را در آن دو پرورش داد که آنان را برای تصدی منصب خلافت و هدایت امت، پس از خویش آماده کند. از طرفی ملاحظه میکنیم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله سعی دارد تا امور مربوط به آن دو را از لحاظ عقیدتی و تشریعی و حتی از نظر
1) 9. ینابیع الموده، ص 168، و ر. ک: منهاج السنه، ج 4، ص 209؛ اثبات الهداه، ج 5، ص 129.
2) 10. فرائد السمطین، ج 2، ص 35؛ امالی صدوق، ص 101؛ پیرامون اثبات امامت حضرت امام حسن علیهالسلام ر. ک: ینابیع الموده، ص 443 - 441 و 487، نقل از: مناقب ابن شهر آشوب؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 153، 140، 134 و 259 و در پاورقی از: غایة المرام، ص 39؛ کفایة الاثر، ص 289؛ عیون اخبار الرضا، باب 6، ص 32؛ بحارالانوار، ج 3، ص 303 و نیز ج 36، ص 283 و نیز ج 43، ص 248؛ امالی صدوق، ص 359.
3) 11. ر. ک: ینابیع الموده، ص 399 - 369؛ اثبات الهداة، ج 5، ص 132.
عاطفی و وجدانی به شخص خویش مربوط سازد، از این رو فرمود:
«انا سلم لمن سالمتم و حرب لمن حاربتم» (1).
بدین معنا احادیث زیادی وارد شده که فعلا مجال تتبع و استقصای آن نیست.
در روایت دیگری از انس بن مالک است که گفت: روزی حسن بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد، خواستم او را از پیامبر دور سازم، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«ویحک یا أنس، دع ابنی، و ثمرة فؤادی، فان من آذی هذا فقد آذانی، و من آذانی فقد آذی الله (2)
وای بر تو ای انس، فرزند و میوهی دلم را رها کن! هر کس این کودک را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا اذیت کند، خدا را آزرده است.»
رسول اکرم صلی الله علیه و آله مردم را از آنچه بر امام حسن علیهالسلام خواهد گذشت خبر داد و آن طور که روایت شده فرمود:
«ان ابنی هذا سید، و سیصلح الله علی یدیه بین فئتین عظیمتین (3)
«زمانی که پیک صلح امام حسن علیهالسلام به نزد معاویه آمد، تکبیر گفت. زن معاویه سبب تکبیر را پرسید. معاویه گفت: صلح حسن نزد من آمد و من به یاد این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله افتادم که فرمود: ان ابنی هذا سید اهل الجنة و سیصلح به بین فئتین عظیمتین من المؤمنین، و سپاس خدای را که گروه مرا یکی از این دو گروه قرار داد.»
1) 12. ر. ک: سنن ترمذی، ج 5 ص 699؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 52؛ ینابیع الموده، ص 165، نقل از: ترمذی و ابن ماجه، و ص 261، 230 و 370 از جامع الاصول و دیگر کتابها؛ روضة الواعظین، ص 158؛ ذخائر العقبی، ص 25؛ مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 5 و 61؛ ترجمهی امام حسن از تاریخ ابن عساکر به تحقیق محمودی، ص 97 و 98؛ ترجمهی امام حسین از تاریخ ابن عساکر، ص 100؛ الصواعق المحرقه، ص 142؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 211؛ أسد الغابه، ج 5، ص 523؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 169؛ مناقب خوارزمی، ص 91 و 211؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 149؛ ابن مغازلی، مناقب امام علی، ص 63؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 205؛ تاریخ بغداد، ج 7، ص 137؛ مسند احمد، ج 1، ص 442؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 38 و 40 و در پاورقی از: الریاض النضره، ج 2، ص 189؛ المعجم الصغیر طبرانی، ج 2، ص 3؛ المعجم الکبیر، ج 3، ص 30؛ سمط النجوم، ج 2، ص 488؛ تهذیب الکمال.
2) 13. اهل البیت، ص 274؛ ر. ک: سنن ابن ماجه، ج 1، ص 51.
3) 14. اسد الغابه، ج 2، ص 12؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص 238؛ دلائل الامامه، ص 64؛ سنن ترمذی، ج 5، ص 658، در مورد این روایت میگوید: این یک روایت حسن و صحیحی است؛ و از سنن ابی داوود، ص 219 و 520، در بسیاری از مصادر این حدیث، یک جمله به دنبال حدیث اضافه شده و این تعبیر آمده که «... فئتین من المسلمین» یا «... من المؤمنین» دو گروه بزرگ از مسلمانان یا از مؤمنان، گمان ما آن است که این جمله به وسیلهی راویان حدیث به منظور سیاسی خاصی اضافه شده است که همان اثبات ایمان و اسلام برای کسانی که بر ضد امام زمان خود قیام کرده بودند میباشد، و شاید نخستین کسی که این جمله را به دنبال حدیث افزوده است، خود معاویه بوده، چنان که داستانی را که مسعودی در مروج الذهب، ج 2، ص 430 نقل کرده، دلیل و گواه بر این مطلب است، وی میگوید:
این پسرم سید است و امید است خداوند به دست او میان دو گروه بزرگ، صلح برقرار کند.»
پیشگوییهای حضرت صلی الله علیه و آله در مورد سبط شهید، امام حسین علیهالسلام نیز بسیار است که در اینجا نمیتوانیم متعرض آنها گردیم، ان شاء الله در جای خود خواهد آمد.
علاوه بر این، میبینیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دهان امام حسن علیهالسلام و گلوی امام حسین علیهالسلام را میبوسد؛ این اشارهی صریحی است به سبب شهادت آن دو بزرگوار و اعلام همدردی با آنها و نیز تأییدی است بر موضعگیریها و مسائل مربوط به آن دو.
اضافه بر این، احادیث زیادی هست که از نقش ائمه و موقعیت آنها در میان امت اسلامی به طور عام بحث میکند، مثل حدیث «باب حطه» و حدیثی که میفرماید: «اینان دانشمندان الهی امتند» و نیز اینکه «معدن علم» میباشند و یکی از «ثقلین» ؛ علاوه بر اینها نیز احادیثی آمده است که به مصائبی که
از سوی امت متوجه آنان خواهد شد اشاره دارد و فعلا مجال تتبع و استقصای آن نیست.
به هر حال، شواهد زیادی موجود است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اهتمام زیادی داشت تا مبانی و اصولی را که برای تشکیل بینش اعتقادی و سیاسی صحیح و کامل در قبال نقش آیندهی حسنین علیهماالسلام لازم و ضروری است و از طرفی بیانگر ضمانتهای کافی و دژ محکم و نفوذ ناپذیری برای وجدان امت اسلامی در قبال هرگونه تحریف و تفسیر باشد، کاملا بیان و روشن کند؛ شواهد آن قدر زیاد است که فعلا مجال استقصای آنها نیست.
علاوه بر مطالبی که بیان شد، بر امور زیر تأکید میکنیم:
امام حسن علیهالسلام محبوبترین مردم نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود (1)محبت حضرت نسبت به امام حسن و برادرش امام حسین علیهماالسلام به حدی بود که خطبهی خود را در مسجد قطع کرد و از منبر فرود آمد تا آن دو را در آغوش گرم خود بگیرد.
علاوه بر احادیث و اخباری که در اینباره گذشت، روایات دیگری نیز وارد شده که در مباحث آتی خواهیم آورد؛ باید بگوییم که استقصای تمام آنها در این فرصت کوتاه ممکن نیست.
همه میدانند رسول خدا صلی الله علیه و آله در موضعگیریها و تمام کارهایی که انجام میداد و یا از انجام دادن آنها اجتناب میورزید، بر اساس منافع شخصی و خواستههای نفسانی یا تحت تأثیر احساسات و عواطف گام برنمیداشت، بلکه با تمام وجود و عواطف و احساسات و جمیع افکار و نیروها و امکانات خود، فانی
1) 15. نسب قریش، ص 33 - 25.
در خدا بود؛ از این رو آن حضرت از خدا بود و به خاطر دین و رسالت الهی زندگی میکرد و در راه محبت خدا و در حال لقای پروردگارش رحلت فرمود؛ پس «خدای سبحان اول بود و استمرار بود و پایان» ؛ بدین معنا که هر موضعی، از هر نوع و هر اندازه که باشد، اگر قدمی در راه خدمت به دین خدا و اعتلای کلمهی الهی نباشد، ممکن نیست که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله صادر شود، نه بدین معنا که آن حضرت از عواطف و احساسات انسانی نوع بشر برخوردار نبود، یا این که به عواطف و احساسات خویش میدان نمیداد تا آن طور که حق طبیعی آنهاست، در زندگی تأثیر مثبت داشته باشد یا حتی از آنها استفادهی مباح نمیکرد، بلکه میخواهیم بگوییم: هرگاه این عواطف و احساسات به صورت موضعگیریهای علنی و آشکار جلوه کند و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در اظهار آن در ملأ عام و حتی گاهی اوقات بر روی منبر اصرار داشته باشد، میبایست در خدمت رسالت و برای رسیدن به اهداف عالیهی رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد، حتی آن جا که حضرت از احساسات و عواطف خود در امور شخصی صرف استفاده میکند، آن عبادتی سرشار از بخشش و عطا و غنی از مواهب میسازد که بدو توان افزون داده و حضرتش را به قرب الهی نزدیک سازد.
آری آنچه ذکر نمودیم، روایات و اخبار فراوانی را تفسیر و تبیین مینماید که از رسول اکرم صلی الله علیه و آله در مورد علاقه و محبت آن حضرت نسبت به حسنین علیهماالسلام وارد شده است؛ مثلا، حضرت در مورد امام حسن علیهالسلام فرمود:
«اللهم ان هذا ابنی و أنا أحبه، و أحب من یحبه (1)
خدایا این کودک، پسر من است و من او را دوست میدارم، او را دوست بدار و نیز هر کس او را دوست میدارد، دوست بدار!»
1) 16. تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 207 - 205؛ الغدیر، ج 7 ص 124.
همچنین فرمود:
«أحب اهل بیتی الی الحسن و الحسین... (1)
محبوبترین افراد از خاندانم نزد من، حسن است و حسین...»
در اینباره روایات بسیاری وارد شده است.
این موضع متمایز رسول اکرم صلی الله علیه و آله در قبال حسنین علیهماالسلام و آن پرورش و تربیت بینظیر، بدون شک از دلالتها و اشارتهای مهم و فراوانی سرشار است که ما به گوشهای از آن اشاره کردیم.
سزاوار است در این جا موضعگیری و گفتار و رفتار رسول اکرم صلی الله علیه و آله را هنگام تولد آن دو بیان کنیم تا مطلب بهتر روشن شود.
هنگامی که مژدهی ولادت امام حسن علیهالسلام به گوش پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، به خانهی دخترش زهرای بتول علیهاالسلام آمد و فرمود:
«یا أسماء هاتی ابنی؛ ای اسماء: فرزندم را بیاور!» و یا فرمود: «هاتی ابنی (2)فرزندم را بیاور!»
همچنین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در نامگذاری این مولود مبارک بر پروردگارش پیشی نگرفت، تا این که وحی الهی نازل شد و به پیامبر خبر داد: «خداوند متعال این نوزاد را حسن نامید» . سپس حضرت گوسفندی را قربانی کرد و خود شخصا موی سرش را تراشید و به اندازهی وزن آن، نقره صدقه داد و با دست مبارک بر سر او
1) 17. ر. ک: تهذیب ابن عساکر، ج 4، ص 207 - 205 و 210؛ الغدیر، ج 7، ص 129 - 124 و نیز ج 10؛ سیرتنا و سنتنا، ص 15 - 11؛ فضائل الخمسه؛ فرائد السمطین؛ ترجمهی امام حسن و ترجمهی امام حسین از تاریخ ابن عساکر، تحقیق محمودی؛ الفصول المهمهی مالکی؛ ترجمهی امام حسن از انساب الاشراف؛ نور الابصار؛ الصواعق المحرقه؛ بحارالانوار، ج 43 و 44؛ ارشاد مفید؛ اسد الغابه؛ الاصابه؛ الاستیعاب (ترجمهی حسنین)؛ حیاة الحسن علیهالسلام.
2) 18. ر. ک: بحارالانوار (شرح حال امام حسن علیهالسلام) و منابع پیشین.
نوعی عطر مخلوط موسوم به «خلوق» مالید و نافش را برید، و کارهای دیگری که در این باره نقل شده است و ما در این جا بدان نمیپردازیم. (1).
این که حضرت فرمود: «ای اسماء، فرزندم را بیاور!»، آن هم در اولین روز ولادت آن حضرت، بیانگر معنایی ژرف و هدفی والاست که در داستان مباهله بدان اشاره خواهیم کرد.
از مسائل مربوط به زندگانی امام حسن علیهالسلام در روزگار جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله داستان «مباهله» است. به نظر مرحوم علامهی طباطبایی، این مسأله در سال ششم هجرت یا قبل از آن بوده است. (2).
خلاصه این قضیه آن طور که در تفسیر قمی آمده چنین است:
گروهی از شخصیتها و علمای عیسوی مذهب نجران به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و دربارهی عیسی با وی مناظره کردند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله بر آنان اقامهی حجت کرد، اما آنان نپذیرفتند. پس با هم قرار گذاشتند که در پیشگاه خدا به مباهله بپردازند و نفرین همیشگی و خشم فوری خدا را بر دروغگویان بخواهند.
خداوند میفرماید:
«ان عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون - الحق من ربک فلا تکن من الممترین - فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و أنفسکم ثم نبتهل
فتجعل لعنة الله علی الکاذبین؛ (1).
به طور محقق، مثل عیسی نزد خدا نظیر مثل آدم است که خدا او را از خاک خلق کرد و سپس فرمان داد: باش! و او وجود یافت. حق همهاش از ناحیه پروردگار توست، پس مبادا از دو دلان مردد باشی؛ پس هر کس با تو دربارهی بندگی و رسالت عیسی مجادله کرد، بعد از این مطلب آگاه شدی، به ایشان بگو: بیایید ما فرزندان خود و شما فرزندان خود را، ما زنان خود و شما زنان خود را، ما نفس خود را و شما نفس خود را بخوانیم و سپس مباهله کنیم و دوری از رحمت خدا را برای دروغگویان درخواست کنیم.»
وقتی برگشتند، رؤسای نجران (سید و عاقب و اهتم) گفتند: اگر قومش را برای مباهلهی ما بیاورد، مباهله میکنیم، چون میفهمیم که او پیغمبر نیست، و اگر با نزدیکانش بیاید، مباهله نمیکنیم، چون هیچ کس علیه زن و بچهی خود اقدامی نمیکند، مگر اینکه در ادعایش صادق باشد.
در روز مقرر، پیغمبر صلی الله علیه و آله با علی و فاطمه و حسنین علیهماالسلام برای مباهله بیرون آمد. نصارا از مردم پرسیدند: اینان چه کسانی هستند؟ گفتند: این مرد، پسر عمو و وصی و داماد او، علی بن ابی طالب است، و این زن، دختر او فاطمه، و این دو کودک، پسرانش حسن و حسین هستند. نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول خدا عرضه داشتند: ما حاضریم تو را راضی کنیم، ما را از مباهله معاف دار! رسول خدا صلی الله علیه و آله با اینان به جزیه مصالحه کرد و نصارا به دیار خود برگشتند.
این، خلاصهای بود از آنچه در تفسیر قمی آمده است.
در بعضی از متون آمده: نصارا به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند: چرا با اصحاب بزرگوار و
1) 21. آل عمران (3) آیهی 61 - 59.
یاران و پیروان گرانمایه و شایستهات با ما مباهله نمیکنی؟!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«اجل! أباهلکم بهؤلاء خیر اهل الأرض و أفضل الخلق؛
شگفتا! من با بهترین مردم روی کرهی زمین و نیکوترین آفریدههای خدا با شما مباهله میکنم.»
اسقف مسیحی به همکیشان خود گفت:
من چهرههایی میبینم که اگر از خدا بخواهند که کوهی را از جا بکند، خواهد کند... آیا خورشید را نمیبینید که رنگش دگرگون شده و افق را نگاه نمیکنید که ابرهای سیاه آن را دربر گرفته، بادهای سیاه و سرخ وزیدن گرفته و از کوهها دودی به هوا برخاسته است؟! عذاب به سوی ما روان شده است. به مرغان بنگرید که آنچه را در سینه دارند قی میکنند و به درختان نگاه کنید که چگونه برگهایشان میریزد و به زمین بنگرید که چگونه در زیر پای ما لرزان است. (1)
تفسیر عیاشی، ج 1، ص 177 - 76؛ مجمع البیان، ج 2، ص 452 و 453؛ تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 370 و 371؛ تفسیر طبری، ج 3، ص 213 - 211، در این تفسیر آمده:
جریر گوید: «گفت: به مغیره گفتم: مردم در حدیث نصارای نجران روایت میکنند که علی علیهالسلام در میان همراهان رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود. سپس گفت: اما شعبی آن را نگفته است. نمیدانم به خاطر بدبینی به امویان نسبت به علی علیهالسلام بوده است با اصلا در حدیث نبوده.»
ما میگوییم: احتمال اول درست است، زیرا نام علی علیهالسلام در حدیث به طور متواتر آمده و شکی در آن نیست؛ چنان که دیدیم و در بحثهای آینده نیز خواهد آمد.
ر. ک: تفسیر نیشابوری، ج 3، ص 213 و 214؛ تفسیر فخر رازی، ج 8، ص 80. رازی پس از بیان حدیث عایشه که میگوید: رسول اکرم صلی الله علیه و آله اهل بیت را برای مباهله با خود برد و آنان را زیر پارچهای سیاه جمع کرد و آیهی تطهیر را تلاوت کرد، میگوید: «مفسران و محدثان در صحت این روایت اتفاق نظر دارند» ؛ التفسیر الحدیث، ج 8، ص 108، نقل از: التاج الجامع للاصول، ج 3، ص 296، نقل از: مسلم و ترمذی؛ کشاف زخمشری، ج 1، ص 370 - 368؛ ارشاد مفید، ص 97؛ الصواعق المحرقه، ص 153 و 154؛ واحدی، اسباب النزول، ص، ص 58 و 59؛ صحیح مسلم ج 7 ص، ص 120 و 121 البدایة و النهایه ج 5، ص 54؛ حیاة الصحابه، ج 2 ص 492؛ حقائق التأویل، ص 112 - 110؛ صحیح ترمذی، ج 638، 5؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3 ص 370 - 368، نقل از: افراد بسیار زیاد؛ ینابیع الموده، ص 52 و 232 و 479؛ دلائل النبوه ابونعیم، ص 298 و 299؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 378 و نیز ج 2، ص 24 - 23؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 123 و 124 و 126 و نیز ج 2، ص 20؛ المسترشد فی الامامه، ص 60؛ ترجمة الامام علی علیهالسلام از تاریخ دمشق، ج 1 ص 206 (چاپ اول) و ص 225 (چاپ دوم) محمودی؛ مناقب خوارزمی، ص 59 و 60؛ کشف الغمه، ج 1 ص 232 و 233؛ الاصابه، ج 2 ص 503؛ معرفة علوم الحدیث حاکم، ص 50؛ تفسیر فرات، ص 117- 16 - 14؛ امالی طوسی، ج 2، ص 172 و نیز ج 1، ص 265؛ الجوهرة فی نسب علی علیهالسلام، ص 69؛ ذخائر العقبی، ص 25؛ روضة الواعظین، ص 164؛ ابن الحکم، ما نزل من القرآن فی اهل البیت، ص 50؛ ابن صباغ، الفصول المهمه، ص 110؛ مستدرک الحاکم، ج 3، ص 150؛ اسد الغابه، ج 4، ص 26؛ سنن بیهقی، ج 7، ص 63؛ مسند احمد، ج 1 ص 185؛ ابن مغازلی، مناقب امام علی علیهالسلام ص 263؛ و در پاورقی نقل از: نزول القرآن ابونعیم (مخطوط)؛ در المنثور، ج 2 ص 40 - 38؛ از مصادر پیشین و بیهقی در الذلائل، ابن مردودیه، ابن ابی شیبه، سعید بن منصور، عبد بن حمید، ابن منذر؛ و تفسیر برهان، ج 1، ص 290 - 286 از بعضی مصادر پیشین و از مقاتل و کلبی؛ تفسیر المیزان، نقل از: بسیاری مصادر پیشین و از: عیون اخبار الرضا؛ اعلام الوری؛ الخرائج و الجرائح حلیة الاولیاء و طیالسی؛ فتح القدیر، ج 1، ص 347 و 348؛ تفسیر تبیان، ج 2، ص 485؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 290 - 288 از بعضی از منابع پیشین و از خصال، روضهی کافی و دیگران؛ و نیز از نور الابصار، ص 100؛ المنتقی، باب 38؛ در تفسیر المیزان، ج 3، ص 235 گوید:
«ابنطاووس در کتاب سعد السعود گفته: من در کتاب ما نزل القرآن فی النبی و اهل بیته نوشتهی محمد بن عباس بن مروان دیدم نوشته بود: خبر مباهله از 51 طریق نقل شده، و بعضی از افراد را که طریق و روایت به او منتهی میشود، از صحابه دانسته است، از جمله: حسن بن علی علیهماالسلام، عثمان بن عفان، سعد بن ابی وقاص، بکر بن سمال، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، عبدالله بن عباس، ابورافع (غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله)، جابر بن عبدالله، براء بن عازب و انس بن مالک را شمرد.»
ابنشهر آشوب در مناقب، ج 3، ص 368 و 369 افراد زیر را اضافه کرده است: ابوالفتح محمد بن احمد بن ابوالفوارس، ابن البیع در کتاب معرفة علوم الحدیث، احمد در الفضائل، ابن بطه در الابانه و اشفهی در کتاب اعتقاد اهل السنه، خرگوشی در شرف النبی، محمد بن اسحاق، قتیبة ابن سعید، حسن بصری، قاضی ابویوسف، قاضی معتمد ابوالعباس، ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی از افراد بسیار زیاد؛ و در پاورقی حقائق التأویل، ص 110 از منابع پیشین؛ و از تاریخ الخلفاء سیوطی، 65؛ و از کامل ابن اثیر، ج 2، ص 112؛ و از کنز العمال، ج 6، ص 407؛ و از تفسیر خازن و در پاورقی از تفسیر البغوی.
منابع زیاد دیگری در مورد داستان مباهله وجود دارد که در کتاب مکاتیب الرسول، ج 1، ص 180 و 181 ذکر شده است.
.1) 22. ر. ک: تفسیر قمی، ج 1، ص 104؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 51 - 49. عدهی زیادی از حافظان و مفسران، مسألهی مباهله را به اختصار و تفصیل بیان کردهاند؛ در این جا به بعضی اشاره میکنیم:
طبرسی در مجمع البیان میگوید: «مفسران اجماع دارند که مراد از «ابناءنا» حسن و حسین است.» (1).
زمخشری میگوید: «در این مسأله دلیلی است بر فضیلت اصحاب کساء که هیچ دلیل دیگری از آن قویتر نیست.» (2).
ما در این فرصت کوتاه نمیتوانیم تمامی جوانب را در داستان مباهله آن طور که باید و شاید مورد بحث قرار دهیم، چه خود نیازمند تألیف جداگانهای است؛ در این جا تنها به چند نکته آن اکتفا میکنیم:
این که پیامبر صلی الله علیه و آله امام حسن و حسین علیهماالسلام را برای مباهله به همراه خود بیرون برد، یک مسألهی عادی و اتفاقی نبود، بلکه کاملا در ارتباط با معانی و مضامین مهمی که به شخصیت آن دو مربوط میشد. حسنین علیهماالسلام آن مصداق حقیقی و مثل
اعلی و میوهی برتری بودند که اسلام اهتمام زیادی در حفظ و نگهداری آن داشت و میکوشید تا آن را به عنوان یگانه نمونهی عالی سازندگی خلاق معرفی کند که به بالاترین درجات رشد و کمال رسیده است، و حتی اسلام میتوانست پس از ناتوانی تمامی ادله و براهین، با تمام وضوح و روشنی و قاطعیت، در کاستن از حقد و کینهی دشمنان، آن را به عنوان عزیزترین و گرانبها ترین چیزی معرفی کند که میتوان پس از این مرحله در اثبات حقانیت و صداقت خویش تقدیم داشت؛ این مسأله، یک نمونهی زنده در اثبات حقانیت اسلام است.
امکان ندارد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در دعوی خویش دروغگو باشد، زیرا آمادگی دارد تا خود و کسانی را در راه اثبات این مدعا قربانی سازد، که علاوه بر این نزدیکترین مردم به اویند، در قلهی نضج و کمال دینی قرار دارند؛ همان طور که دیدیم، رؤسای نصارای نجران نیز بدین امر اعتراف داشتند، زیرا اگر چه محبت نزدیکان، خود یک امر طبیعی است و انسان را وادار میکند تا هر آنچه را که در کف دارد فدا کند، اما فکر از دست دادن آنها را به خود راه ندهد، لیکن چیزی که این محبت را دو چندان میکند و آن را تحکیم مینماید و بسیاری از احتمالات فدا ساختن خانواده و نزدیکان را از بین میبرد، این است که علاوه بر عامل قرابت نسبی، نزدیکان از یک شخصیت متمایز با امتیازات، کمالات و فضیلتهایی برخوردار باشد که دیگران فاقد آن هستند. (1).
اگر انسان آماده باشد تا چنین افرادی را از خانوادهی خویش فدا سازد، این خود بهترین دلیل در صدق مدعا و بارزترین گواه است که این فرد در دین، به طور
1) 25. علامه محقق، احمدی معتقد است: امکان دارد زمانی که عباس، حسنین علیهماالسلام را برای استسقا (نماز باران) با خود بیرون برد و مانع از الحاق عمر به آن دو گردید، و موقعی که عمر به آنان تبرک جست، به او گفت: دیگری را جز ما، با ما همراه مکن! (دیگران را با ما در هم میامیز!) به رسول اکرم اقتدا کرده باشد. «ر. ک: تبرک الصحابة و التابعین، ص 287 - 283» .
کامل فانی است، و به خوبی بیان میکند که هدفش دنیای فانی و مالی و منالی پست نیست.
آری، این همان نتیجهای است که از داستان مباهله که نزاع اصلی در آن، پیرامون حضرت عیسی علیهالسلام دور میزد به دست آمد.
از سوی دیگر، ممکن است بعضی تصور کنند، این که ما این کودک و برادرش را مثل اعلی و یگانه نمونهی خلاقیت و سازندگی اسلام شمردیم، ناشی از پیروی کورکورانه و غیر مسؤولانه از عواطف و احساسات متأثر از تعصب مذهبی است که خود بر اثر لجاجت دشمنان برانگیخته شده است؛ اما حقیقت کاملا برعکس است؛ آنچه ما ذکر کردیم، ناشی از شعور سلیم اعتقادی که ادله و براهین، ما را بدان ملزم کرده است؛ این دلایل تأکید دارد که پیشوایان و امامان ما، حتی در سنین طفولیت هم در سطح بالایی از شایستگی و لیاقت برای پذیرفتن امانت الهی و رهبری حکیمانه و آگاهانه امت اسلامی قرار داشتند؛ همان طور که میدانید، وضع در مورد امام جواد علیهالسلام و امام مهدی (عج) - که ارادهی الهی تعلق گرفت تا مسؤولیت رهبری امت را در سالهای اول زندگی عهدهدار شوند - چنین بود، درست مانند پیامبر خدا، عیسی علیهالسلام که کاملا وضع او نیز همین حال بود؛ خدای متعال دربارهاش میگوید:
«فأشارت الیه قالوا کیف نکلم من کان فی المهد صبیا - قال انی عبدالله آتینی الکتاب و جعلنی نبیا (1)
به فرزند اشاره کرد گفتند: ما چگونه با طفلی که در گهواره است سخن گوییم؟
1) 26. مریم (19) آیهی 29 و 30.
طفل گفت: همانا من بندهی خدایم که به من کتاب آسمانی عطا کرد و مرا پیامبر خود قرار داد.»
در مورد پیامبر خدا، یحیی علیهالسلام نیز وضع همین گونه بود؛ خدای سبحان دربارهاش میفرماید:
«یا یحیی خذ الکتاب بقوة و آتیناه الحکم صبیا؛ (1).
ای یحیی، کتاب را به نیرومندی بگیر! و در کودکی به او دانایی عطا کردیم.»
آری، حسنین علیهماالسلام در ایام طفولیت در سطح بالایی از رشد و کمال انسانی قرار داشتند و تمامی صلاحیتها و شایستگیها را دارا بودند؛ شایستگیهایی که موجب میشد مورد عنایت پروردگار و شایستهی نشانهای افتخار زیادی باشند که اسلام بر زبان پیامبر عظیم الشأن صلی الله علیه و آله به آنها بخشیده است؛ از سویی این ویژگیها بود که آن دو را قادر میساخت تا بتوانند مسؤولیتهای سنگینی را در زمینهی رهبری حکیمانه امت به عهده گیرند. آری میبایست این صفات و ویژگیها را دارا باشند تا شرکت دادن آنها در دعوی و مباهلهی برای اثبات آن درست باشد.
آن طور که علامهی طباطبایی و استاد مظفر - قدس الله سرهما - اشاره کردهاند، مراد از این آیه که میفرماید: «فنجعل لعنة الله علی الکاذبین» این است که کاذبین کسانی هستند که در یک مباهله قرار دارند و اگر دعوی و مباهله بر سر آن، بین شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سید و عاقب و اهتم بود، لازم بود در آیه تعبیری بیاورد که قابل انطباق بر مفرد و جمع هر دو باشد؛ مثلا بگوید: «فنجعل لعنة الله علی الکاذب» یا «علی من کان کاذبا»، ولی از آنچه در آیه آمده است معلوم میشود دروغگویی که نفرین شامل حالش میشود، جمعیتی است که در یک
1) 27. همان، آیهی 12.
طرف این محاجه قرار گرفته، حال یا در طرف رسول خدا یا در طرف نصارا. این مطلب میرساند که هر کس برای مباهله حضور یافت، در دعوی شریک است، زیرا کذب جز در آن نیست؛ بنابراین، علی، فاطمه و حسنین علیهمالسلام در دعوی و دعوت برای مباهله بر سر آن شریک بودند؛ این از بالاترین مناقبی است که خدای تعالی اهل بیت پیامبرش را بدان اختصاص داده است. (1).
همان طور که گذشت، زمخشری میگوید: «در این مسأله دلیل است بر فضیلت اصحاب کساء که هیچ دلیل دیگری از آن قویتر نیست.»
طبرسی و دیگران گفتهاند:
«ابنابیعلان که یکی از پیشوایان معتزلی است میگوید: این آیه میرساند که حسنین در آن حال مکلف بودهاند، زیرا مباهله جز با فرد بالغ جایز نیست. اصحاب ما (شیعهی امامیه) میگویند: کمی سن از حد بلوغ، منافاتی با کمال عقل ندارد و احتلام که در شرع مقدس حد بلوغ شناخته شده، فقط برای احکام شرعی است (واضح است که عامهی مردم مد نظرند). سن حسنین در حال مباهله به حدی بوده که مانع از کمال عقل آنها نیست؛ علاوه بر این، ما معتقدیم که جایز است در مورد ائمه خرق عادت شود و چیزهایی به اینان داده شود که به دیگران داده نشده است، و اگر سن کودکی ایشان در آن موقع طوری است که معمولا موقع کمال عقل در انسان نیست، ممکن است به خاطر امتیازهایی که دارند، به طور استثنایی و خرق عادت، به آنان کمال عقل داده شده باشد، چه اینان نزد پروردگار از جایگاه و موقعیت خاصی برخوردارند و امتیازهایی دارند که سایر افراد بشر ندارند. مؤید این مطلب فرمودهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله است که در اوان کودکی آن دو را فرمود: این دو پسرم، حسن و حسین، امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت
1) 28. ر. ک: المیزان، ج 3، ص 224؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 84.
و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود.» (1).
اضافه میکنم: از مطالبی که مؤید نظر علامه طباطبایی و علامهی مظفر و دیگران است، «سوره هل أتی» است که در شأن اهل کساء نازل شده است و خدا در آن، همهی آنها را به بهشت وعده میدهد و از جمله اهل کساء، حسن و حسین علیهماالسلام هستند.
همچنین شرکت در بیعت رضوان؛ گواهی گرفتن آن دو در قضیهی فدک توسط حضرت زهرا و سایر اقوال و موضعگیریهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مناسبتهای مختلف، مؤید این مدعاست.
تمامی این مسائل بدین خاطر بود که اکرم صلی الله علیه و آله میخواست مردم را از نظر روحی و وجدانی برای پذیرش امامت ائمه علیهمالسلام - هر چند از سن کمی برخوردار باشند - آماده سازد؛ مثلا در مورد امام جواد و امام مهدی علیهماالسلام وضع چنین بود.
در آن زمان، سیاستهای منحرفی عرض اندام میشود که لازم بود با آن مقابله نمود و در برابر آن ایستاد و موضعگیری کرد. ما در این جا به چند مورد اشاره میکنیم:
الف) آوردن زن، آن هم شخصیتی مثل حضرت زهرا علیهاالسلام که نمونهی عالی و منحصر به فرد زن مسلمان است، در یک چنین امر دینی خطیر و سرنوشت سازی بدین منظور بود که برداشت تنفرآور جاهلیت از زن را محو سازد، چه آنان برای زن هیچ گونه ارزش و منزلت حائز اهمیتی قائل نبودند، بلکه بر عکس، زن را منبع
1) 29. مجمع البیان، ج 2، ص 453. 452؛ ر. ک: مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 368، گفتار ابن ابی علان در تبیان، ج 2 ص 485 نیز موجود است. ر. ک: ارشاد مفید؛ بحارالانوار، بحثی دارد پیرامون ایمان علی علیهالسلام در حالی که به احتلام نرسیده بود.
شقاوت و بدبختی میدانستند که برای قبیلهی خود ننگ و عار به همراه دارد و مظنهی خیانت است؛ (1)از این رو احدی تصور نمیکرد روزی شاهد باشد که زن در مسأله حساس و سرنوشتساز و حتی مقدسی مثل مباهله شرکت داشته باشد، چه رسد به این که شریک در مدعا و شریک در دعوت برای اثبات آن باشد. (2)
این که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از بین سایر زنان، حضرت زهرا را برای مباهله با نصارای نجران بیرون برد، در صورتی که آیهی مباکه عام است و با تعبیر «نساءنا» از آن نام میبرد و نیز زنان رسول اکرم صلی الله علیه و آله بارزترین مصادیق این تعبیر قرآنی بودند، تا حدود زیادی همان مفهومی را در بردارد که ارسال ابوبکر برای ابلاغ آیات سورهی برائت و سپس عزل وی با استناد به قول جبرئیل که «لا یبلغ عنک الا انت او رجل منک» دربرداشت!
در مورد عموم کلمهی «أنفسنا» که حضرت تنها امیر المؤمنین را با خود برد، و عموم کلمهی «ابناءنا» که فقط حسنین علیهماالسلام را بدین منظور به همراه برد، همان را میگوییم که در مورد «نساءنا» گفتیم.
در پاسخ میگوییم:
اولا: بعضی از زنان رسول اکرم صلی الله علیه و آله مانند امسلمه، نباید مورد تعرض قرار گیرد، چه وی از بهترین و با فضیلت ترین زنان بود.
ثانیا: مقصود از «نساءنا» همسران نمیباشند، اگر چه در بعضی از آیات قرآنی بر آنان لفظ «نساء» اطلاق شده است. در اینجا منظور از «نساء» زنانی است که به فرد منسوب میباشند و دختر از این قبیل است و بر روی لفظ «نساء» اطلاق میگردد.
ثالثا: آنچه وی در اینجا گفته است، با مطلبی که خودش در جای دیگر بیان کرده تناقض دارد، چه در آن جا میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه را از میان زنان شوهردار این امت، به عنوان «زن مسلمان» برای مباهله با خود بیرون برد، نه به عنوان این که وی از زنان اوست، اما در این جا چیز دیگری فرموده است.
البته همان طور که خواهد آمد، به نظر ما این سخن اخیر وی نیز نامقبول است، با این حال با آنچه در این جا بیان کرده تناقض دارد.
.ب)آوردن حسنین علیهماالسلام برای مباهله با نصارای نجران به عنوان پسران
رسول اکرم صلی الله علیه و آله با این که آن دو حضرت، فرزندان صدیقهی طاهره، دخت گرانقدر پیامبر بودند، آن چنان که خواهیم دید، از دلالتی مهم و معنایی ژرف و عمیق برخوردار است.
یک اشکال و پاسخ آن
قبل از پرداختن به این مطلب و بیان مفاد آن، لازم دیدیم به اشکال یکی از محققان (سید مهدی روحانی) پاسخ دهیم که میگوید:
«این آیا، تنها دلالتی که دارد این است که آوردن فرزندان «اصحاب» این دعوت جدید مطلوب است و بیشتر از این چیزی نمیگوید، چنان که فرمود: «ابناءنا» و نفرمود: «ابنائی»، و در آیه چیزی که بر لزوم آوردن فرزندان شخص صاحب دعوت دلالت کند وجود ندارد و همین که فرزندان یکی از اصحاب دعوت باشند، در صدق امتثال کافی است؛ پس آیه نمیرساند که حسنین فرزندان رسول خدایند.»
در پاسخ میگوییم:
امام علی علیهالسلام در روز شورا به این آیهی مبارکه استدلال کرد که خداوند او را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن آن حضرت قرار داده است. امام کاظم علیهالسلام نیز با این آیه بر هارون الرشید احتجاج کرد و یحیی بن یعمر و نیز سعید بن جبیر - چنان که خواهد آمد - بر حجاج استدلال نمودند. این استدلال و احتجاج به واسطهی یک امر تعبدی صرف نبود، بلکه به ظهور آیهی مبارکه بود که دشمن راهی جز تسلیم و خضوع در برابرش نیافت و مجبور به پذیرش آن شد.
اگر مراد از «ابناءنا» مطلق فرزندان اصحاب دعوت بود، باید مقصود از «أنفسنا» تمامی مردانی باشد که این دین را پذیرفته بودند، نه فقط شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله؛ بنابراین مناسبتر این بود که به جای «أنفسنا» میفرمود: «و رجالنا و رجالکم.» به علاوه مناسب نیست که مقصود از «أنفس» شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله
باشد و مراد از «أبناء» و «نساء»، فرزندان و زنان دیگران، زیرا ظاهر این است که فرزندان و زنان همان کسانی مورد نظر است که در لفظ «انفسنا» منظور است، زیرا اگر منظور از «انفسنا» شخص رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد و مراد از «ابناءنا» فرزندان دیگران، مثل این بود که بگوییم: «اگر ادعای من نادرست باشد، فرزندان فلانی بمیرند.»
اگر مقصود، مجرد آوردن افرادی به عنوان نمونه بود، پس چرا از هر کدام به یک تن اکتفا نکرد؟ و اگر اختصاص یک گروه خاص به شرف معینی منظور است تا بیان شود که تنها اینان هستند که به قلهی فنای در این دعوت که مباهله بر سر آن است رسیدهاند، پس صحیح خواهد بود اگر گفته شود: این آیه بر وجود فضیلتی در اصحاب کساء دلالت میکند که هیچ فضیلتی بالاتر از آن نیست، خصوصا با توجه به مطلبی که از دو علامهی بزرگوار، طباطبایی و مظفر در این باره گذشت؛ آن جا که گفتند: اینان در دعوی و در دعوت برای مباهله برای اثبات آن با رسول اکرم صلی الله علیه و آله شریکند.
بدین ترتیب روشن میشود که این ادعا که آیه بر چیزی بیشتر از امر به آوردن نمونهای از فرزندان اصحاب این دعوت دلالت نمیکند، قابل قبول نبوده و به هیچ عنوان نمیتوان بدان اعتماد کرد.
اشکالی بود که مناسب دیدیم بدان اشاره کنیم و بعضی از پاسخهایی که
میتوان در رد آن داد. در این جا میخواهیم اشاره کنیم که آوردن حسنین علیهماالسلام برای مباهله به این عنوان بود که آن دو، فرزندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله هستند - هر چند فرزند دخت گرانقدر آن حضرت بودند - تا دیگر مجالی برای انکار یا شک و تردید برای احدی باقی نماند.
اینان خود اقرار دارند که «این آیه دلالت دارد که هر چند حسنین فرزندان دخت پیامبر بودند، با این حال میتوان گفت: آن دو پسران رسول اکرم صلی الله علیه و آله بودند، زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داده بود که فرزندان خود را بخواند و آن دو را خواند.» (1).
این اقدام رسول اکرم صلی الله علیه و آله معانی و مفاهیم مهمی دربرداشت، زیرا علاوه بر آنچه در فوق بدان اشاره کردیم و همان طور که قبلا متذکر شدیم، هدف رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که برداشت تنفرآمیز جاهلیت را در مورد فرزندان زایل سازد که معتقد بودند: «در حقیقت، فرزندان پسر، فرزند فرد محسوب میشوند نه فرزندان دختر» . این عقیده موجب مشکلات فراوان روانی، اجتماعی و غیره میشد و منطقی جز منطق جاهلیت و تعصبات کور نداشت.
آنچه باعث میگردد که انسان نسبت به وضع مسلمانان اندوهگین باشد، این است که میبینیم پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله اصرار ورزیدند که بر همان برداشت جاهلی از فرزند باقی بمانند، چنان که در آرا و فتاوای فقهی آنان کاملا منعکس شد؛ از این رو آیهی قرآنی ذیل را مختص فرزندان پسر دانستند، بدون این که برای فرزندان دختر سهمی قائل باشند؛ این آیه میفرماید:
«یوصیکم الله فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین؛ (2).
حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران، دو برابر دختران ارث برند.»
ابنکثیر گوید: «گفتهاند: اگر انسان چیزی را به فرزندان خویش هبه یا وقف کند، تنها فرزندان بلافصل و یا فرزندان پسرانش میتوانند از آن بهرهمند شوند، و در اینباره به قول شاعر استدلال کردهاند که گفت:
بنونا بنو آبنائنا و بناتنا
بنوهن ابناء الرجال الاباعد (1).
«فرزندان ما، فرزندان پسران مایند، اما فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بیگانهاند.»
عینی گفته است: «دانشمندان قواعد دستوری عرب، این فراز از شعر را گواه گرفتهاند بر جواز تقدیم خبر بر مبتدا، و کارشناسان مسائل ارث، آن را هم دلیل بر این گرفتهاند که تنها پسران پسر میتوانند از مال ارث ببرند و هم این که پیوند مردمان به یکدیگر، از طریق پدران است؛ فقها نیز در باب وصیت از آن استفاده کرده و علمای معانی و بیان در بحث تشبیه آن را کار بردهاند.» (2).
قرطبی در تفسیر خود نقل میکند که: «مالک بن انس، فرزندان دختر را در چیزی که وقف فرزند یا فرزند فرزند شده، سهیم نمیدانست.» (3).
مالک، همان فردی است که اهتمام عباسیان دربارهاش به جایی رسید که میخواستند مردم را به زور وادار سازند که به کتاب او (موطأ) عمل کنند (4)آنگاه که منصور اموال عبدالله بن حسن را گرفت و فروخت و در بیت المال
1) 34. تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 155؛ الغدیر، ج 7، ص 121، به نقل از آن.
2) 35. الغدیر، ج 7، ص 122، نقل از: خزانة الادب، ج 1، ص 300.
3) 36. الغدیر، ج 7، ص 123، نقل از: تفسیر قرطبی، ج 7، ص 31.
4) 37. جامع البیان العلم، ج 1، ص 160؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 165؛ اضواء علی السنة المحمدیه، ص 298، نقل از: الانتفاء، ص 41 و از شافعی.
مدینه گذاشت، مالک بن أنس مخارج خود را از عین این اموال برداشت. (1).
هر گاه منصور میخواست کسی را والی مدینه کند، ابتدا با مالک مشورت میکرد. (2).
آری این مالک با این خصوصیات است که چنین نظری دارد و از آن دفاع میکند.
محمد بن حسن شیبانی میگوید:
«اگر کسی برای فرزند فلان کس وصیت کرد و آن کس، هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر، وصیت از آن فرزند پسر است نه فرزند دختر.» (3).
آری، خدای بزرگ این مفهوم منفور جاهلی را لغو کرد، اما اینان به پیروی از جو سیاسی و در جهت اجرای اهداف حاکمان عباسی و اموی، که در صدد تثبیت این مفهوم بودند، گام برداشتند و آن را همچنان حفظ کردند و تا جایی پیش رفتند که آن را در نظرهای فقهی خود نیز منعکس کردند.
از طرف دیگر، لازم بود تا فرصت از کینه توزان و منحرفان - که در آیندهی نزدیک از این مفهوم منفور برای رسیدن به مقاصد سیاسی در ارتباط با موضوع امامت و خلافت و رهبری پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و درست در ارتباط با شخص کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را در قضیهی مباهله با خود بیرون برد و در حدیث کسا و آیهی تطهیر و دیگر مواردی که فعلا مجال ذکر آن نیست، به اکرام و گرامیداشت آنان پرداخت، بهره برداری و سوء استفاده خواهند کرد - گرفته شود، زیرا کسانی که پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله خواهان خلافت بودند، در سقیفه چنین احتجاج کردند که ما اولیا و عشیرهی رسول خداییم و نیز ما عترت پیامبریم و با رسول خدا در پیوند
خویشاوندی از دیگران نزدیکتریم. (1).
امویان که روی کار آمدند، همین روش را پیمودند؛ طرح جهنمی آنان و هم دیگران در جهت تضعیف اهل بیت علیهمالسلام و برکناری آنان از صحنهی سیاسی و زعامت اسلامی و در نهایت، نابودی تبلیغاتی، سیاسی، اجتماعی و روانی و حتی جسمانی آنان حرکت میکرد و نوک تیز حملات آنان اولا و بالذات متوجه کسانی بود که خدای سبحان تطهیر کرده و رسولش آنان را برای مباهله با اهل کفر و لجاج با خود بیرون برده است.
از بین بردن اهل بیت علیهمالسلام به نحوی که بیان کردیم، برایشان کاری مشکل و سخت و از سویی از هر چیز مهمتر بود، زیرا امت اسلامی مطالب فراوانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دربارهی آنان شنیده بودند و کاملا آگاه بودند که آیات قرآنی فراوانی در شأن آنان نازل شده است که بیانگر فضایل آنان است، تا چه رسد به موضعگیریهای بسیار پیامبر صلی الله علیه و آله که هیچ کس نمیتوانست آن را نادیده گرفته یا لااقل تحریف و دگرگون جلوه دادن آن به سادگی امکانپذیر نبود.
آری، برای همین بود که امویان تلاش داشتند تا وانمود کنند که تنها آنان نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت اویند، تا جایی که ده تن از بزرگان اهل شام در برابر سفاح سوگند خوردند که تا زمانی که مروان کشته شد، جز بنیامیه نزدیکانی برای پیامبر یا اهل بیتی که از او ارث ببرند، سراغ نداشتند. (2).
1) 41. ر. ک: نهایة الارب، ج 8، ص 168؛ عیون الاخبار، ج 2، ص 233؛ العقد الفرید، ج 4، ص 258؛ تاریخ طبری، ج 3 ص 220؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 14 و 15؛ شرح نهجالبلاغة ابن ابی الحدید، ج 6، ص 11 - 7؛ الادب فی ظل التشیع، ص 24، نقل از: علایلی، البیان و التبین جاحظ و الامام الحسین، ص 186 و 190 و دیگران؛ زندگانی سیاسی امام رضا علیهالسلام از منابع پیشین، ص 53.
2) 42. النزاع و التخاصم، ص 28؛ مروج الذهب، ج 3، ص 33؛ فتوح ابن اعثم، ج 8؛ شرح نهجالبلاغة ابن ابی الحدید، ج 7، ص 159؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 159.
اروی، دختر عبدالمطلب، این مسأله را برای معاویه، گوشزد کرد و گفت: «پیامبر ما بود که پیروز شد و نصرت و فیروزی از آن او شد، اما پس از او شما بر ما مسلط شدید و احتجاج کردید که با رسوب خدا قرابت و خویشاوندی دارید...» (1).
کمیت، شاعر اهل بیت، چنین میسراید:
و قالوا ورثناها أبانا و امنا
و لا ورثتهم ذاک ام و لا أب
«گفتند که آن را پدر و مادرمان برای ما به ارث گذاشتهاند، در حالی که آن را نه مادری برایشان به ارث گذارده بود و نه پدری.»
ابراهیم بن مهاجر میگوید:
أیها الناس اسمعوا أخبرکم
عجبا زاد علی کل عجب...
عجبا من عبد شمس انهم
فتحوا للناس أبواب الکذب
ورثوا احمد فیما زعموا
دون عباس بن عبدالمطلب
کذبوا و الله ما نعلمه
یحرز المیراث الا من قرب (2).
«ای مردم! گوش فرادهید تا شگفتی را که از همهی شگفتیها بالاتر است برای شما بیان کنم؛ عجب از بنی عبد شمس که در دروغگویی را بر روی مردم گشودهاند و مدعیاند که آنان تنها وارث پیامبر بودهاند، نه عباس بن عبدالمطلب؛ به خدا دروغ گفتهاند و آنچه ما میدانیم، ارث به خویشاوند نزدیک میرسد نه خویشاوند دور.»
رسول اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام تقسیم خمس بنینضیر با خبیر، بنی عبد شمس را از جملهی نزدیکان خود خارج کرد، و چون عثمان و جبیر بن مطعم اعتراض کردند و
گفتند: نزدیکی بنی عبد شمس و بنیهاشم به یک اندازه است، حضرت از آنان نپذیرفت. این داستان در تاریخ معروف است و به تواتر نقل شده است (1)
الاموال ابوعبید، ص 461 و 462؛ تفسیر قرطبی، ج 7، ص 12؛ فتح الباری، ج 7، ص 174 و نیز ج 6: ص 150؛ تفسیر المنار، ج 10، ص 7؛ ترتیب مسند شافعی، ج 2، ص 125 و 126؛ ارشاد الساری، ج 5، ص 202؛ المحلی، ج 7، ص 328.
.سپس عباسیان روی کار آمدند و همین روش را در پیش گرفتند و وانمود کردند که آنان نزدیکان محمد صلی الله علیه و آله پیامبر خدایند، تا بدین ترتیب حکومت خویش را شرعی جلوه دهند؛ حتی هارون بر مزار پیامبر حاضر شد و عرض کرد: «السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک یا ابن عم» . در مقابل، امام کاظم علیهالسلام پیش رفت و فرمود: «السلام علیک یا رسول الله، السلام علیک با ابة» . چهرهی هارون در هم شد و خشم و غضب بر او مستولی گشت (2).
عباسیان در ابتدای روی کار آمدن، رشتهی وصایت و دعوت خویش را به امیر المؤمنین علیهالسلام پیوند دادند و در استفاده از عواطف و احساسات جریحهدار
1) 45. السیرة الحلبیه، ج 2، ص 209؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 341، نقل از: احمد؛ نیل الاوطار، ج 8، ص 228، نقل از: احمد، بخاری، نسائی، ابن ماجه، ابی داوود و برقانی؛ سنن ابی داوود، ج 3، ص 145 و 146، سنن ابن ماجه ج 2 ص 961؛ مغازی واقدی، ج 2، ص 696؛ الاصابه، ج 1، ص 226؛ بدایة المجتهد، ج 1، ص 402؛ الخراج، ابویوسف، ص 21؛ البدایة و النهایه، ج 4، ص 200، نقل از: بخاری؛ مسند احمد، ج 4، ص 85 - 81؛ شرح نهجالبلاغه، ج 15، ص 284؛ تشیید المطاعن، ج 2، ص 818 و 819، نقل از: زاد المعاد؛ سنن بیهقی، ج 6، ص 342 - 340؛ الدر المنثور، ج 3، ص 186، نقل از ابی شیبه؛ البحر الرائق، ج 5، ص 98؛ تبیین الحقایق؛ ج 3، ص 257؛ نصب الرأیه، ج 3، ص 425 - 26 از افراد بسیار زیاد؛ مصابیح السنه، ج 2، ص 70؛ صحیح بخاری، ج 4، ص 111 و نیز ج 6، ص 186؛ تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 312؛ فتح القدیر، ج 2، ص 310؛ تفسیر خازن، ج 2، ص 185؛ و النسفی در پاورقی خازن، ج 2، ص 186؛ تفسیر طبری، ج 10، ص 5؛ کشاف، ج 2، ص 221؛ سنن نسائی، ج 7، ص 130 و 131؛ مقدمهی مرآة العقول، ج 1، ص 118 بعضی از محققان از منابع ذیل نقل کردهاند:
2) 46. کشف الغمه، ج 3، ص 20.
مردم، از ظلم و ستم و دردهایی که علویان و اهل بیت علیهالسلام از سوی گذشتگان آنها (امویان) تحمل کرده بودند، سود جستند، اما دیدند اگر بخواهند حکومت خویش را تحکیم بخشند، دیگر نمیتوانند به وجود کسانی که با علی علیهالسلام پیوند خویشاوندی نزدیکتری از آنان دارند، به پیوند دادن خود با امیر المؤمنین علیهالسلام ادامه دهند؛ از این رو بعضی از اصول و پایههای فکری و عقیدتی مردم را به بازی گرفتند. مهدی عباسی (آن طور که به نظر میرسد، مبتکر و صاحب اصلی این فکر باید پدرش منصور باشد) فرقهای تأسیس کرد که ادعا نمود:
«امامت بعد از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به عباس بن عبدالمطلب، سپس به پسرش عبدالله و سپس به فرزندش علی رسید، و همچنین تا این سلسله به عباسیان منتهی شد. بیعت با علی بن ابی طالب علیهالسلام را صحیح و معتبر میشمردند، زیرا عباس، خود، آن بیعت را صحیح و نافذ دانسته بود، و نیز ادعا میکردند که ارث مال عموست، نه دختر، و از این رو حق خلافت از طریق فاطمه علیهاالسلام به حسن و حسین نمیرسد و در اظهار و تثبیت این ادعا کوشش فراوانی کردند.»
تا جایی که شاعر بنیعباس چنین سروده است:
أنی یکون و لیس ذاک بکائن
لبنی البنات وراثة الاعمام
«چگونه میشود که میراث عموها برای دختر زادگان باشد، در حالی که چنین نیست و نخواهد شد.»
او با این بیت به پول فراوانی دست یافت.
این مطلب، موضوع گسترده و پر شاخ و برگی است و تا حدودی دربارهی آن در کتاب خود، زندگانی سیاسی امام رضا علیهالسلام به طور مشروح بحث کردهایم، طالبان بدانجا رجوع کنند. (1).
1) 47. ص 73 - 66.
اگر چه این جریان سیاسی از حمایت و پشتیبانی زیاد و اصرار فراوان حکام و دار و دستهی آنان برخوردار بود، به گونهای که تمامی نیروها و امکانات مادی و معنوی خود را در راه تأکید و تثبیت آن بسیج کردند، لیکن جریانی را در پیش روی خویش داشتند که همچون کوهی مقاوم در مقابل آنان ایستاده بود و مانع موفقیت آنها در تحریف حقایق و تزویر تاریخ میشد. این جریان، وجود اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله بود که قویترین حجتها و بزرگترین شواهد و قرائن را از قرآن و اخبار متواتر و موضعگیریهای پشت در پشت نبوی، از آن خود داشت و بسیاری از صحابهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن را میدانستند و از پیامبر صلی الله علیه و آله دیده و شنیده و تابعان از آنها و دیگران از تابعان شنیده بودند.
از جملهی این شواهد و دلایل دندانشکن غیر قابل انکار «آیه مباهله» است. امویان و عباسیان در مواضع گوناگون تلاش فراوانی از خود به خرج دادند، تا فرزندی حسنین علیهماالسلام را انکار کنند؛ از این رو از سوی اهل بیت علیهمالسلام و شیعیان آنها و دیگر افراد منصف، با احتجاجات و استدلالهای قوی و شکنندهای مواجه شدند و موجب گردید تا کوششهای آنان به ضرر خودشان تمام شود که: «چاه کن خود به چاه است.»
خوب متوجه شدند که اسلوب احتجاج و منطق، حق را نمایان میکند؛ یعنی همان چیزی را که آنها تلاش میکردند تا آن را مخفی نگهدارند و تحریف کنند؛ از این رو سعی کردند تا از راه ارهاب و اکراه و اجبار، ائمهی معصومین علیهمالسلام و شیعیان مخلص آنان را از میدان به در کنند و از انظار مردم دور نگه دارند، و آن گاه که متوجه شدند این روش نیز کارساز نیست، در صدد برآمدند تا از راه سم یا با شمشیر، آنها را از میان بردارند.
در این جا نمونههایی را ذکر میکنیم که بیانگر تلاش و کوشش مخالفان برای انکار فرزندی حسنین علیهمالسلام و در برگیرندهی استدلال و احتجاجات ائمه علیهمالسلام در این زمینه است. بعضی از آنها متضمن استدلال به آیهی مباهله است:
معاویه گفت، مبادا بفهمم که احدی این دو کودک را فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله مینامند، بگویید: فرزندان علی علیهالسلام.
مدتی پس از آن، معاویه مرا امر کرد که فرزندان را به ترتیت شرافت بنویسم. پس فرزندان وی و فرزندان پسرانش را نوشتم و فرزندان دخترانش را رها کردم. نوشته را برایش آوردم، نگاهی به آن انداخت و گفت: وای بر تو! بزرگان فرزندانم را فراموش کردهای؟ گفتم: کی؟ گفت: آیا فرزندان فلان دخترم فرزندانم نیستند؟ آیا فرزندان فلان دخترم فرزندانم به شمار نمیروند؟ گفتم: خدایا آیا فرزندان دخترانت فرزندان تو هستند، اما فرزندان فاطمه فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله نیستند؟! گفت: تو را چه شده؟ خدا تو را بکشد! احدی این سخن را از تو نشنود.» (1).
«فأخرج رسول الله صلی الله علیه و آله من الأنفس معه أبی، و من البنین أنا و أخی، و من النساء فاطمة أمی، من الناس جمیعا، فنحن أهله، و لحمه و دمه، و نفسه، و نحن منه و هو منا؛ (2).
از میان همهی مردم، رسول خدا صلی الله علیه و آله از «أنفس»، پدرم، و از فرزندان، من و
برادرم، و از زنان، فاطمه مادرم را با خود برد. پس ما اهل بیت او و گوشت و خون او و نفس او هستیم، ما از اوییم و او از ماست.»
«و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف... و زکریا و یحیی و عیسی» (1).
بعد از بیان این که آیهی فوق بر فرزندی حسنین علیهماالسلام دلالت دارد، میگوید:
«گویند: ابوجعفر باقر در نزد حجاج بن یوسف به این آیه استدلال کرد.» (2).
امیر المؤمنین علیهالسلام در روز شورا بر اعضای آن استدلال کرد که خدای متعال او را نفس پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن او قرار داده است. (3).
شعبی گوید:
نزد حجاج بودم که یحیی بن یعمر، فقیه خراسان، را از بلخ - در حالی که با آهن بسته شده بود - به پیش او آوردند. حجاج به وی گفت: تو میگویی حسن و حسین فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله هستند؟ گفت: بلی. حجاج گفت: باید دلیل آن را به طور روشن و آشکار از کتاب خدا برایم بیاوری، وگرنه اعضای بدنت را یکی یکی قطع خواهم کرد. گفت ای حجاج! آن را به طور واضح و آشکار از کتاب خدا میآورم. شعبی گوید: از جرأت یحیی که گفت: «ای حجاج» تعجب کردم. حجاج گفت: این آیه را برایم نیاوری که میگوید: ندع ابناءنا و ابناءکم. گفت: آن را به طور واضح و آشکار از کتاب خدا میآورم و آن، این آیه است که میفرماید: «و نوحا هدینا من قبل، و من ذریته داود و سلیمان... - و زکریا و یحیی و عیسی» .
پدر عیسی کیست و حال این که خدا او را به اولاد نوح ملحق کرده است؟! شعبی گوید: حجاج سرش را مدتی به زیر انداخت، سپس بالا آورد و گفت: گویا من این آیه را در کتاب خدا نخوانده بودم، او را رها سازید.» (1).
در کتاب نور القبس آمده: حجاج از او خواست تا دیگر آن را بیان نکند.
سعید بن جبیر نیز داستانی شبیه به داستان یحیی بن یعمر با حجاج دارد؛ از این رو کلام را با بیان آن طولانی نمیکنیم. (2).
روزی هارون الرشید امام کاظم علیهالسلام را خواست و به آن جناب عرضه داشت: چگونه میگویید ما ذریه رسول خداییم، با این که رسول خدا صلی الله علیه و آله پسر نداشت؟ و ذریه و نسل هر انسانی از فرزند پسر باقی میماند، نه فرزند دختر و شما فرزندان دخترید، پس ذریهی رسول خدا صلی الله علیه و آله نیستید؟ امام کاظم علیهالسلام از او خواست که مرا از پاسخ به این سؤال معاف بدار، اما هارون نپذیرفت. حضرت چنین استدلال کرد که قرآن در سورهی انعام، عیسی را از ذریهی ابراهیم میداند با این که نسبت عیسی از طرف مادر به ابراهیم میرسد. آن گاه امام کاظم علیهالسلام به آیهی مباهله که میفرماید: «ابناءنا» استدلال کرد (3).
عمرو بن عاص کسی را نزد امیر المؤمنین علیهالسلام فرستاد و چند چیز را بر او عیب گرفت. از جمله گفت: تو حسن و حسین را فرزندان رسول خدا مینامی؟ حضرت علیهالسلام به فرستاده عمرو گفت:
1) 53. تفسیر رازی، ج 2، ص 194؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 164؛ فضائل الخمسه، ج 2، ص 148 و 247؛ الدر المنثور، ج 3، ص 28، نقل از: ابن ابی حاتم، ابوالشیخ، حاکم و بیهقی؛ الغدیر، ج 7، ص 123، نقل از: تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 155؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 89؛ ر. ک: العقد الفرید، ج 5، ص 20؛ نور القبس، ص 21 و 22.
2) 54. مقتل خوارزمی، ج 1، ص 89 و 90.
3) 55. نور الابصار، ص 148 و 149؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 84 و 85؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 289 و 290؛ تفسیر المیزان، ج 3، ص 230؛ تفسیر برهان، ج 1، ص 289.
«قل للشانیء ابن الشانیء لو لم یکونا ولدیه لکان ابتر کما زعم ابوک؛ (1).
به بدخواه پسر بدخواه بگو: اگر حسن و حسین فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله نبودند، آن طور که پدرت پنداشت، ابتر و دمبریده بود.»
«اللهم انا اهل بیت نبیک، و ذریته و قرابته، فاقصم من ظلمنا، و غصبنا حقنا، انک سمیع قریب؛
خدایا! ما اهل بیت پیامبر تو ذریه و نزدیکان او هستیم؛ پس کسانی را که بر ما ظلم کردهاند و حق ما را غصب نمودهاند نابود کن! به راستی که تویی شنوندهی نزدیک.»
محمد بن اشعث گفت: چه قرابتی بین تو و محمد است؟!
امام حسین علیهالسلام عرضه داشت:
«اللهم ان محمد بن الأشعث یقول: لیس بینی و بین محمد قرابة، اللهم أرنی فیه هذا الیوم ذلا عاجلا؛
خدایا! محمد بن أشعث میگوید: بین من و محمد قرابتی نیست؛ خدایا! در این روز هر چه زودتر او را ذلیل و خوار به من نشان ده!» پس خدا نفرین امام حسین علیهالسلام را اجابت فرمود. (2).
از سوی دیگر، ائمه علیهمالسلام احتجاجات دیگری نیز به «آیهی مباهله» دربارهی خلافت امیر المؤمنین و برتری آن جناب و غیره دارند که فعلا مجال ذکر آنها نیست. (3).
آری، ائمه علیهمالسلام در مخالفت با کینهتوزان و مغرضان و در ایستادگی با صلابت و محکم در مقابل سیاستهای آنان، تنها به موضعگیریهای استدلالی خویش اکتفا نکردند، بلکه آن را به دیگر مناسبتها نیز کشاندند و در اعلان آن در ملأ عام استمرار و تداوم بخشیدند و در مناسبتها و مواضع حساس زیادی بر آن تأکید نمودند و طوری بطلان ادعاهای پوچ و واهی آنان را برملا کردند که جای هیچ گونه شک و شبههای باقی نماند.
امام حسن علیهالسلام نیز مخالفت خود را در مناسبتها و مواضع مختلفی بیان میکرد و فقط به اظهار و بیان این که فرزند رسول خداست اکتفا نکرد، بلکه تأکید میورزید که امامت و خلافت فقط و فقط حق اوست و با وجود او نوبت به کسانی مثل معاویه نمیرسد، زیرا معاویه نه تنها صفات و ویژگیهای ضروری و لازم برای امامت و خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله را ندارد، بلکه برعکس، به صفاتی متصف است که اساسا با خلافت و امامت در تضاد و تناقض است.
ما در اینجا به بعضی از موارد اشاره میکنیم:
«ایها الناس! من عرفنی فقد عرفنی، و من لم یعرفنی، فأنا الحسن بن علی، أنا ابن النبی و أنا ابن الوصی؛ (1).
ای مردم! هر کس مرا شناخت که شناخت، هر کس مرا نشناخت، پس بداند که منم
1) 59. مستدرک حاکم، ج 3، ص 172؛ ذخائر العقبی، ص 138، (نقل از: دولابی)؛ کشف الغمه، ج 2، ص 173 (نقل از: جنابذی).
حسن پسر علی، منم پسر پیامبر و منم پسر وصی پیامبر.»
به کلمه «وصی» در عبارت اخیر دقت کنید.
در متن دیگری آمده که حضرت فرمود: «پس منم حسن پسر محمد صلی الله علیه و آله» و در مقتل خوارزمی آمده: «منم فرزند پیامبر خدا» . (1)
تفسیر المطالب، ص 179، نقل از، امالی طوسی، ص 169؛ ارشاد مفید؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 25 و از جمهرة الخطب، ج 2 ص 7.
.همچین امام حسن علیهالسلام آن روز فرمود:
«انا ابن البشیر النذیر، أنا ابن الداعی الی الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا ابن من أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت افترض الله طاعتهم فی کتابه؛ (2).
منم فرزند بشیر، منم فرزند نذیر، منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوی او میخواند، منم پسر چراغ تابناک، من از خاندانی هستم که خدای تعالی پلیدی را از ایشان دور کرده و به خوبی پاکیزهشان فرموده، من از خاندانی هستم که
1) 60. مقتال الطالبیین، ص 52؛ تفسیر فرات، ص 72 و 70؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 126؛ حیاة الصحابه، ج 3، ص 526؛ مجمع الزواید، ج 9، ص 146. وی گوید: این حدیث را احمد با اختصار زیاد نقل کرده و اسناد احمد و بعضی از طرق بزار و طبرانی در کتاب الکبیر حسان موجود است.
2) 61. ر. ک: مالکی، الفصول المهمه، ص 146: تفسیر فرات، ص 70 و 72؛ کشف الغمه، ج 2، ص 159؛ ینابیع الموده، ص 482 - 479 - 302 - 270 - 225، نقل از: ابوسعد، شرف النبوه؛ الکبیر، طبرانی؛ بزار؛ زرندی، مدنی و دیگران؛ ارشاد مفید، ص 207؛ فرائد السمطین، ج 2، ص 120؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 172؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 46؛ حیاة الصحابه، ج 3، ص 526؛ ذخائر العقبی، ص 138 و 140، نقل از: دولابی، الذریة الطاهره؛ نزهة المجالس، ج 2، ص 186؛ المحاسن و المساوی، ج 1، ص 132 و 133؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 11 و 12؛ احتجاج طبرسی، ج 1، ص 419؛ بحارالانوار، ج 44؛ امالی طوسی، ص 121؛ اعلام الوری، ص 208؛ شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 30.
خداوند طاعت ایشان را در کتاب خود واجب کرده است.»
ابنعباس برخاست و گفت: «این، پسر دختر پیامبر شما و وصی امامتان است، پس با او بیعت کنید!.»
در متن دیگری دارد که امام حسن علیهالسلام در آن هنگام فرمود:
«و عنده نحتسب عزانا فی خیر الآباء رسول الله؛ (1).
ما سوگواری خود را در عزای بهترین پدرها، یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله به حساب خدا موکول میکنیم.»
راوی گوید:
«طولی نکشید که دنیا بر معاویه تیره و تار شد و آن عده از مردم شام و دیگران که امام حسن علیهالسلام را نمیشناختند، او را شناختند» .
سپس آن جناب از منبر پایین آمد. معاویه به حضرت گفت: «ای حسن! تو امیدوار بودی که خلیفه باشی، اما شایستگی آن را نداری!»
امام حسن علیهالسلام فرمود:
«اما الخلیفة فمن سار بسیرة رسول الله صلی الله علیه و آله و عمل بطاعة الله عزوجل. و لیس الخلیفة من سار بالجور و عطل السنن و اتخذ الدنیا اما و أبا، و عباد الله خولا، و ماله دولا، و لکن ذلک امر ملک اصاب ملکا، فتمتع منه قلیلا، و کأن
1) 62. بحارالانوار، ج 43، ص 363.
قد انقطع عنه... (1)
خلیفه آن کس است که به روش پیامبر صلی الله علیه و آله سیر کند و به طاعت خدای عزوجل عمل نماید. خلیفه آن کس نیست که با مردم به جور رفتار کند و سنت را تعطیل نماید و دنیا را پدر و مادر خویش بگیرد و بندگان خدا را برده، و مال او را دولت خود [پندارد] زیرا این، وضعیت پادشاهی است که به سلطنت رسیده و مدت کمی از آن بهرهمند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است...»
همین قضیه پس از ماجرای صلح با معاویه، در کوفه بین حضرت و معاویه روی داده است، اما در مقتل خوارزمی آمده که مسأله در مدینه اتفاق افتاد. (2).
این مسأله مؤید گفتهی برخی است که میگویند: معاویه امام حسن علیهالسلام را مسموم کرد، زیرا آن حضرت برای رفتن به شام و مبارزهی با او آماده میشد. (3).
منم پسر... منم پسر... تا جایی که فرمود:
«لو طلبتم ابنا لنبیکم ما بین لابتیها لم تجدوا غیری و غیر أخی؛ (4).
1) 63. احتجاج طبرسی، ج 1، ص 419؛ الخرائج و الجرائح، ص 218؛ ذخائر العقبی، ص 140، نقل از: ابوسعد؛ ر. ک: مقتل خوارزمی، ج 1، ص 126؛ بحارالانوار، ج 44، ص 122؛ المحاسن و المساوی، ج 1، ص 133؛ شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 49؛ مقاتل الطالبیین، ص 73؛ آل یاسین، الحسن بن علی، ص 110 و 114؛ تحف العقول، ص 164.
2) 64. دخائر العقبی، ص 140، نقل از، ابوسعد؛ ر. ک: مقتل خوارزمی، ج 1، ص 126؛ بحارالانوار، ج 44، ص 122؛ المحاسن و المساوی، ج 1، ص 133؛ شرح نهجالبلاغه: ج 16، ص 49؛ مقاتل الطالبیین، ص 73؛ آل یاسین، الحسن بن علی، ص 110 و 114؛ تحف العقول، ص 164.
3) 65. الغدیر، ج 11، ص 8، (نقل از: طبقات ابن سعد).
4) 66. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 12، نقل از: العقد الفرید و مدائنی؛ ر. ک، مقتل خوارزمی، ج 1، ص 126؛ بحارالانوار، ج 43، ص 355 و 356؛ ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 2، ص 172.
اگر همه جا را بگردید تا برای پیامبرتان پسری پیدا کنید، بدانید که غیر از من و برادرم، کسی نخواهید یافت» .
«بلدتی مکة و منی، و أنا ابن المروة و الصفا، و انا ابن النبی المصطفی...؛
شهر من مکه و منی است و منم فرزند مروه و صفا و منم پسر پیامبر برگزیدهی خدا...»
تا این که مؤذن اذان گفت و بدین جا رسید: «أشهد أن محمدا رسول الله» ؛ حضرت رو به معاویه کرد و فرمود:
«أمحمد ابی أم أبوک؟! فان قلت بأبی، کفرت و ان قلت: نعم، فقد أقررت... أصبحت العجم تعرف حق العرب بأن محمدا منها، یطلبون حقنا و لا یردون الینا حقنا (1)
آیا محمد پدر من است یا پدر تو؟! اگر بگویی که پدرم نیست کفر ورزیدهای و اگر بگویی: آری، پس اقرار کردهای که من پسر او هستم... اقوام غیر عرب، حقوق عرب را در این که محمد صلی الله علیه و آله از اینان است به رسمیت شناختند؛ اینان حق ما را خواستارند، اما به ما بر نمیگردانند.»
«أنا ابن رسول الله، انا ابن صاحب الفضایل، انا ابن صاحب المعجزات و الدلایل، انا ابن امیرالمؤمنین، أنا المدفوع عن حقی... انا امام خلق الله و ابن
1) 67. مناقب، ج 4، ص 12؛ بحارالانوار، ج 43، ص 356، و نیز ج 44، ص 121 و 122، نقل از: تحف العقول، ص 232؛ الخرائج و الجرائح، ص 217 و 218.
محمد رسول الله (1)
منم پسر رسول خدا، منم پسر صاحب فضایل، منم پسر صاحب معجزات و دلایل، منم پسر امیرمؤمنان، منم که از حق خود بر کنارم... منم امام خلق خدا و منم پسر محمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله.»
معاویه ترسید که مبادا حضرت چیزی بگوید که از گفتارش میان مردم شورشی پدید آید، گفت: آنچه گفتید بس است. پس آن حضرت از منبر فرود آمد.
فرمودهی امام حسن علیهالسلام به ابوبکر و نیز گفتهی امام حسین علیهالسلام به عمر که «از منبر پدرم فرود آی!»، اگر مقصود از پدرم (ابی) رسول اکرم صلی الله علیه و آله باشد، در همین زمینه داخل است، و آن طور که از اعتراف آن دو (ابوبکر و عمر) برمیآید، منظور، رسول اکرم صلی الله علیه و آله است (آن طور که خواهد آمد)، و در صورتی که منظور از «أبی» پدرشان امیر المؤمنین باشد - آن طور که محقق پژوهشگر، سید مهدی روحانی، احتمال داده است - در زمینهی احتجاجاتی داخل است که در برتری علی علیهالسلام بر دیگران در مسألهی خلافت انجام دادهاند، و بدین صورت از ابوبکر و عمر در این زمینه، اعتراف صریح و مهمی گرفتهاند.
امام حسین علیهالسلام برای مردم خطبه خواند و فرمود:
«اقررتم بالطاعة، و آمنتم بالرسول محمد صلی الله علیه و آله ثم انکم زحفتم الی ذریته و عترته
تریدون قتلهم... ألست أنا ابن بنت نبیکم، و ابن وصیه، و ابن عمه (1)
به اطاعت و فرمانبرداری اعتراف کردید و به رسول خدا محمد صلی الله علیه و آله ایمان آوردید؛ سپس بر ذریه و عترت او یورش بردید و میخواهید آنان را به قتل برسانید! آیا من دخترزادهی پیامبر شما و فرزند وصی و پسر عمویش نیستم؟!
درجای دیگر، آن گاه که اوضاع جنگ بحرانی شد، فرمود:
«و نحن عترة نبیک، و ولد حبیبک محمد صلی الله علیه و آله؟ الذی اصطفیته بالرسالة... (2)
و ما عترت پیامبر تو فرزند حبیب تو محمد صلی الله علیه و آله هستیم که او را به رسالت برگزیدی.»
در روز عاشورا، در وصف لشکر یزید فرمود:
«فانما أنتم طواغیت الأمة... و قتلة اولاد الانبیاء و مبیری عترة الاوصیا (3)
یقینا شما طاغوتهای امت اسلامی هستید... شمایید قاتلان فرزندان پیامبران و نابود کنندگان عترت اوصیا...»
آن گاه که آنان را به خدا سوگند داد و فرمود:
«أنشدکم الله، هل تعرفونی؟؛ شما را به خدا سوگند میدهم، آیا مرا میشناسید؟» اعتراف کردند و گفتند: «آری، تو فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و دخترزاده او هستی.» (4).
امام سجاد علیهالسلام نیز آنگاه که خطبه غرای خود را در شام ایراد کرد، موضع مهمی اتخاذ کرد. در آن جا فرمود:
«أیها الناس! انا ابن مکة و منی، انا ابن زمزم و الصفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الرداء... انا من حمل علی البراق و بلغ و به جبرئیل سدرة المنتهی...؛
ای مردم! منم فرزند مکه و منی، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند آن کس که حجر الأسود را در وسط ردای خود گذاشت و به مردم فرمان داد تا بردارند و خود با دستان خویش بر محل آن گذاشت... منم فرزند آن کس که او را بر براق حمل کردند و جبرئیل او را به سدرة المنتهی رساند...»
نتیجهی این خطبه چنان شد که مردم فریاد گریه برآوردند و یزید ترسید که فتنه و آشوبی برپا شود؛ پس به مؤذن دستور داد که برای اقامهی نماز اذان بگوید، اما حضرت سجاد علیهالسلام خطبهی خود را ادامه داد و احتجاجات دندانشکن خود را علیه یزید دنبال کرد؛ مردم پراکنده شدند و در آن روز نمازشان به هم ریخت. (1).
عقیلهی بنیهاشم، زینب علیهاالسلام را میبینیم که در مقابل یزید به پا میخیزد تا بگوید:
«أمن العدل یا ابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و اماءک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟... و استأصلت الشأفة باراقتک دماء ذریة رسول الله صلی الله علیه و آله... و لتردن علی رسول الله بما تحملت من سفک دماء ذریته و انتهکت من حرمته و لحمته (2)
ای پسر آزاد شده! این عدالت است که زنان و دختران و کنیزکان تو در پس پرده بنشینند و تو دختران پیغمبر را به عنوان اسیر، این سو و آن سو ببری؟ تو با ریختن
خون فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله ریشه را از بن کندی... با باری که از ریختن خون دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله و شکستن حرمت عترت و پارههای تن او بر دوش میکشی، به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد خواهی شد.»
او در خطبهای که برای مردم کوفه ایراد کرد، فرمود:
«الحمد لله و الصلاة علی أبی، محمد و آله الطیبین الأخیار.»
در متن دیگری چنین است:
«و الصلاة علی أبی، رسول الله.» (1).
فاطمه علیهاالسلام، دختر امام حسین علیهالسلام نیز در خطبهای که برای مردم کوفه بیان کرد، گفت:
«و أن محمدا عبده و رسوله و أن اولاده ذبحوا بشط الفرات؛ (2).
و شهادت میدهم که محمد بنده و فرستادهی خداست و فرزندانش در کنار شط فرات کشته شدند.»
این موضعگیری ائمه علیهمالسلام و ذریهی طاهرینشان جز به پیروی از رسول خدا صلی الله علیه و آله - که به جهان غیب مینگریست و آینده را به عیان میدید - نبود. اخبار و احادیث زیادی از پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده که بیان میکند: پیامبر صلی الله علیه و آله اصرار زیادی داشت تا قضیهی فرزندی حسنین علیهماالسلام را آن چنان در وجدان امت اسلامی تثبیت کند که مجالی برای شک و شبهه باقی نماند؛ به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره میکنیم:
«هذا ابنای من أحبهما فقد أحبنی؛ (1).
این دو، پسران من هستند؛ هر کس آن دو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است.»
در متن دیگری آمده:
«هذان ابنای، و ابنا ابنتی؛ اللهم انی أحبهما و أحب من یحبهما؛ (2).
این دو، پسران من و پسران دخترم هستند؛ خدایا! من آن دو را دوست دارم و نیز هر کس را که آن دو را دوست بدارد، دوست میدارم.»
در روایت دیگری از عایشه آمده که پیامبر صلی الله علیه و آله حسن را در آغوش میگرفت و به سینهاش میچسباند و میفرمود:
«اللهم ان هذا ابنی و انا أحبه فأحببه و أحب من یحبه؛ (3).
پروردگارا! این کودک، پسر من است و من او را دوست میدارم؛ پس او را دوست بدار و هر کس که او را دوست میدارد، دوست بدار!»
1) 78. ذخائر العقبی، ص 124؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 763؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 206؛ کنز العمال، ج 6 ص 221؛ الغدیر، ج 124، 7، (نقل از: مستدرک حاکم، ج 3، ص 166(، (نقل از: ترمذی).
2) 79. ینابیع الموده، ص 165، نقل از، ترمذی؛ نسائی، خصائص امام علی، ص 124؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 180؛ ر. ک مستدرک حاکم، ج 3، ص 166 و 171؛ ذخائر العقبی، ص 124؛ خصائص امام علی (پاورقی)، نقل از: کفایة الطالب، ص 200؛ کنز العمال، ج 6، ص 220؛ ترمذی، ج 2، ص 240.
3) 80. کنز العمال، ج 16، ص 262؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 176؛ تاریخ ابن عساکر (ترجمة الامام الحسن علیهالسلام)، ص 56 و در پاورقی آن از طبرانی، معجم کبیر، ج 1، ص 20.
«یا اسماء هاتی ابنی؛ ای اسما، فرزندم را بیاور!»
«هذا ابنی سید؛ (1)این پسرم سید و سرور است.»
«دعوا ابنی لی؛فرزندم را برایم بخوانید.»
راوی گوید: حسن دوان دوان آمد و پیامبر او را در آغوش گرفت... پیامبر صلی الله علیه و آله دهانش را بر دهان او گذارد و گفت: «پروردگارا! من او را دوست میدارم، تو نیز او را دوست بدار و کسی که او را دوست دارد نیز دوست بدار!» پیامبر این جمله را سه بار تکرار فرمود. (2).
«کل ابن آدم ینتسبون الی عصبة أبیهم الأولد فاطمة فانی أنا أبوهم، و أنا عصبتهم؛ (3).
هر یک از فرزندان آدم به خانوادهی پدرش نسبت میبرد، جز فرزندان فاطمه که من پدرشان هستم و خانوادهی آنهایم.»
همین اندازه در این باره کافی است، چه استقصای جمیع روایات با ذکر منابع، کار مشکل و بلکه غیر ممکنی است و میبایست برای مباحث آینده به اندازهی کافی وقت و مجال داشته باشیم.
1) 81. مصادر این روایت بسیار زیاد است و تقریبا نیست کتابی که آن را ذکر نکرده باشد.
2) 82. دخائر العقبی، ص 122، (نقل از: حافظ سلفی).
3) 83. الصواعق المحرقه، ص 154؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 164؛ تاریخ بغداد، ج 11، ص 285؛ ینابیع الموده، ص 261، فرائد السمطین، ج 2، ص 69؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 68؛ احقاق الحق، ج 9، ص 644 و 645، نقل از: مصادر بسیار زیادی؛ ذخائر العقبی، ص 121؛ فضائل الخمسه، ج 3، ص 149، نقل از: کنز العمال، ج 6، ص 215 و 216؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 172.
کسانی که متون بیشتری دال بر فرزندی حسنین علیهماالسلام میخواهند، به الغدیر (ج 7، ص 129 - 124) مراجعه کنند. (1).
میبینیم که رسول اکرم صلی الله علیه و آله به هیأتی که از طائف به مدینه آمدند، نوشتهای داد و علی و حسنین علیهمالسلام را بر آن شاهد گرفت.
ابو عبید میگوید:
«از این حدیث، مطالبی استفاده میشود، از جمله: نوشتن امضای حسنین علیهماالسلام با این که کم سن و سال بودند. بعضی از علمای تابعین قبول داشتند که امضای بچهها قبول میشود و از نسب آنان سؤال میشود. پس این کار پسندیدهای است و در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله هم آمده است.» (2).
کتانی میگوید:
«از این حدیث معلوم میشود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از لحاظ فقهی، شهادت کودکان و نوشتن نام آنان را در قراردادها قبل از رسیدن به سن بلوغ پذیرفته، با این که شهادت آنان در صورتی پذیرفته میشود که پس از بلوغ ادا نماید. همین طور از این ماجرا میفهمیم که شهادت پدر و پسر بر عقد واحد پذیرفته میشود و اشکالی ندارد. این مطلب در نور النبراس نقل شده است.» (3).
1) 84. ر. ک: منابعی که علامهی احمدی بیان کرده، که عبارتند از: ینابیع الموده، ص 182 - 146 - 138 - 136 و 221- 214 - 183 و 258 - 255 - 250 - 222 و 331 - 259؛ اسعاف الراغبین، ص 132 و 133؛ کفایة الطالب، ص 237 - 235؛ الفصول المهمه، ص 158 و 159؛ تاریخ الخلفاء، ص 126؛ تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 152 و 203 و 204.
2) 85. الاموال، ص 279 و 280؛ ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 1، ص 274؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 273؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 33.
3) 86. التراتیب الاداریه، ج 1، ص 274.
محمد خلیل هراس در پاورقی خود بر الاموال مینویسد: «نمیتوان گفت که این عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله خصوصیتی را برای حسنین - رضی الله عنهما - اثبات میکند، زیرا اولا: دلیلی بر این مطلب نداریم؛ ثانیا: مادامی که طفل ممیز است، میبایست شهادتش را معتبر دانست، چه گاهی اوقات بدان احتیاج پیدا میشود.» (1).
ما از وی میپرسیم: آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله غیر از این دو کودک کسی را از صحابهی خود پیدا نکرد که بر این مسأله خطیر - که مربوط است به سرنوشت عدهی کثیری - گواهی دهد؟! مگر آن موقع که هیأت نمایندگی ثقیف به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شرفیاب شد، آن حضرت تک و تنها بود؟ آیا آنگاه که آنها با هم به توافق رسیدند و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله معاهده را نوشت، کسی آن جا نبود که بتواند شهادت دهد که حضرت دو کودک خردسال را که هنوز به سن پنج سالگی نرسیده بودند به گواهی نگیرد؟! کوچکترین مراجعهای به متون تاریخی، این احتمال را بسیار بعید میگرداند، زیرا این متون به صراحت بیان میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای اعضای هیأت نمایندگی ثقیف در حیاط مسجد خیمهای زد تا قرآن را بشنوند و مردم را در موقع نماز ببینند. از این گذشته، خالد بن سعید بن عاص در آن جلسه حضور داشت و خالد بن ولید، منشی رسول خدا صلی الله علیه و آله برای نوشتن قرارداد بود و با این وصف، شهادت ندادند و رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن دو را به گواهی نگرفت! ابن رشد اندلسی در کتاب خود بدایة المجتهد تأکید دارد که به اجماع مسلمین، شاهد باید عادل باشد.
1) 87. الاموال (پاورقی)، ص 280.
او میگوید: «مسلمین اتفاق دارند که هر جا عدالت شرط است، بلوغ هم شرط است، اما در این که آیا کودکان میتوانند در مورد جراحت و قتل، علیه همدیگر شهادت دهند، اختلاف نظر دارند. جمهور فقهای بلاد را نظر بر این است که چنین شهادتی پذیرفته نیست، زیرا همان طور که گفتیم: مسلمین اجماع دارند که از جمله شروط شهادت، عدالت شاهد است، و نیز یکی از شروط عدالت، بلوغ میباشد؛ پس کودکان نمیتوانند شهادت بدهند و برای همین، در حقیقت چنین چیزی نزد مالک، شهادت نیست، بلکه قرینهی حالیه است.» (1).
بدین ترتیب میفهمیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با این کار میخواست امتیازی را برای حسنین علیهماالسلام اثبات کند، و از طرف دیگر، آن دو در این سن بسیار کم در حد بالایی از تمیز و تعقل بودند و شایستگی داشتند تا مسؤولیتهای سنگینی را حتی در معاهدههای مهم سیاسی - مانند همین معاهدهای که بین رسول صلی الله علیه و آله و هیأت نمایندگی ثقیف به امضا رسید، بالاخص این که این قبیله به دشمنی شدید با اسلام و مسلمین معروف بودند - بر عهده بگیرند.
1) 88. بدایة المجتهد، ج 2، ص 457.
دیگر که مانند آنان بودند، چنین آیهای نازل نشد. خدای تعالی می فرماید: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا.» (1).
امام صادق علیهالسلام نیز فرمود: «لم یبابع النبی صلی الله علیه و آله من لم یحتلم الا الحسن و الحسین، و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس رضی الله عنهم؛ پیامبر صلی الله علیه و آله جز حسن و حسین و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس (رضی الله عنهم) با کودکی که به سن احتلام (بلوغ)نرسیده بود بیعت نکرد.»
همچنین فرمود: «و لم یبایع صغیرا الا منا؛ (1).
پیامبر صلی الله علیه و آله با کودک خردسالی جز از خاندان ما بیعت نکرد.» گفتهی مأمون و شیخ مفید میرساند که عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عباس را راویان اضافه کردهاند، زیرا مأمون و نیز شیخ مفید قاطعانه منکرند که پیامبر صلی الله علیه و آله با کودکی جز حسنین علیهماالسلام بیعت کرده باشد و این که آن را در مقام احتجاج و استدلال آوردهاند، دلیل بر این است که این مسأله در آن زمان مسلم و قطعی بوده و آنچه که در روایت اخیر آمده، بعدها اضافه شده است. روشن است که اگر بیعت چنان است که برای طرف مقابل تعهدآور باشد و مسؤولیتهای معینی را در ارتباط با آیندهی دعوت و جامعه و نجات مردم از آسیبهای آتی بر عهدهاش میگذارد، چنان که در بیعت رضوان بود، معلوم میگردد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حسنین علیهماالسلام لیاقت و توان پذیرش این مسؤولیتهای سنگین را سراغ داشت و میدانست که به تعهدات خویش در این باره عمل خواهند کرد. ممکن است بعضی بگویند که تکلیف در آن موقع مشروط به رشد و تمیز بوده است؛ لذا بیعت با آن دو، بیانگر هیچ نوع امتیازی برایشان نیست، بلکه تنها میرساند که در آن زمان از قوهی تمیز و تشخیص برخوردار بودهاند و به تبع آن تکلیف متوجه آنها شده بود.
1) 91. ینابیع الموده، ص 375، نقل از، فصل الخطاب، بخاری و نووی؛ ابن عساکر (ترجمهی امام حسین علیهالسلام)، ص 150، و در پاورقی، نقل از، معجم کبیر طبرانی؛ ترجمهی امام حسین علیهالسلام، حدیث 77؛ حیاة الصحابه، ج 1، ص 250؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 40، نقل از طبرانی که گوید: این روایت مرسل است و رجال آن، افراد ثقه میباشند. العقد الفرید، ج 4، ث 384 (بدون ذکر نام ابن عباس).
پاسخ ما این است: اولا: این که گویند: تکلیف منوط به تمیز بود، باید دانست که مهلت آن مدتها پیش و درست در عام الخندق (سال چهارم یا پنجم هجری)در مسأله پذیرش پسر عمر در جنگ به پایان رسید و از آن زمان، تکلیف مشروط به سن شد. (1).
ثانیا: بر فرض که در آن موقع تکلیف منوط به تمیز بوده باشد، این سؤال مطرح است که چرا این مسأله از میان تمام مردم به حسنین علیهماالسلام اختصاص یافت؟ آیا معقول است که بگوییم: در آن جا کسی ممیز نبود؟ حتی در سن دوازده یا سیزده سالگی و امثال اینها؟ بدون شک این جریان بیانگر امتیازی خاص برای حسنین علیهماالسلام است که احدی از خلق خدا را در آن شریک نیست، همان طور که شیخ مفید (ره) و مأمون گفتهاند. ثالثا: در بسیاری از اوقات، صرف تکلیف و تمیز کافی نیست، زیرا طبیعت مسؤولیت مورد نظر اقتضا میکند که باید در شخصی که بدین منظور آماده میشود، تواناییها، ملکات و امکانات ایمانی و فکری معینی وجود داشته باشد، و مورد بیعت رضوان نیز از این قبیل موارد است. آنچه این مطلب را روشن میکند، این است که میبینیم بسیاری از کسانی که آمادگی خود را در این مسؤولیتها اعلام کردند و بیعت آنان پذیرفته شد - چنان که در بیعت با امیر المؤمنین علیهالسلام در روز غدیر و آنگاه که خلیفه شد و... وضع بدین منوال بود - به بیعت خود وفا نکردند و روشن گردید که آنها تواناییهایی را که میبایست در فردی که تعهدی بدو سپرده میشود و یا مسؤولیتهای بزرگی را در ارتباط با رسالت و دین بر عهده میگیرد، به وفور یافت شود دارا نبودند.
1) 92. ر. ک، حدیث الافک، ص 99 - 96.
حالا معنا و مفهوم عمیق این گفتهی پیامبر صلی الله علیه و آله را میفهمیم که فرمود: «الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا.» حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود. یا دیگر گفتههای آن حضرت که این معنا را بیان میکند، با این که عمرشان در آن زمان از عدد انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد. امام حسن علیهالسلام بر کسانی که به دلیل صلحش با معاویه به وی اعتراض میکردند به همین گفتهی پیامبر صلی الله علیه و آله استدلال میکرد. (1).
بعضی مایلند ادعا کنند که خلافت امام حسن علیهالسلام با انتخاب و بیعت مسلمین با آن حضرت بود، نه به وصیت کسی، حتی پدرش. (2).
اما گفتهی پیامبر و سایر مطالبی که در این باره گذشت، این ادعا را تکذیب مینماید. ما روایات زیادی داریم که میگوید: امیر المؤمنین علیهالسلام به خلافت امام حسن علیهالسلام بعد از خود وصیت کرده است. می توان موارد زیر را در این جا برشمرد: 1. امام حسن علیهالسلام در نامهای به معاویه نوشت: «و بعد، فان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب لما نزل به الموت و لانی هذا الامر بعده؛ (3).
1) 93. ر. ک: علل الشرایع، ج 1، ص 211.
2) 94. المجتمع الکویتیه (مجله)؛ مجروح الذهب، ج 2، ص 414: امیر المؤمنین علیهالسلام برای وی پیمان نگرفت. ر. ک: انساب الاشراف، ج 3، ص 31.
3) 95. ر. ک: مقاتل الطالبیین، ص 55 و 56؛ فتوح ابن اعثم، ج 4، ص 151؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 31؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 40 - 36؛ بحارالانوار، ج 44، ص 64، نقل از: کشف الغمه؛ قرشی، حیاة الحسن علیهالسلام، ج 2، ص 29.
و بعد [از حمد و سپاس خدا]، آن گاه که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب در آستانهی رحلت بود، امر خلافت را به من سپرد.» در بعضی از منابع آمده: «مسلمین خلافت را به من سپردند.»
ابن عباس پس از شهادت امیر المؤمنین علیهالسلام گفت: «این دختر زادهی پیامبر شما و وصی امامتان است، پس با او بیعت کنید!» (1).
هیثم بن عدی گفت: «بسیاری از مشایخی که درک کردم، برایم حدیث کردند که علی بن ابی طالب علیهالسلام خلافت را به حسن سپرد.» (2).
ابن ابی الحدید معتزلی حنفی دربارهی خلافت میگوید: «علی در هنگام مرگ برای حسن پیمان گرفت.» (3).
گفتهاند: «جند بن عبدالله بر علی علیهالسلام وارد شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر تو را از دست دادیم - خدا کند از دست ندهیم - با حسن بیعت کنیم؟ فرمود: آری.» (4).
ابن کثیر گوید: «بنابر نص حدیث سفینه، خلافت خلفای چهارگانه، ابوبکر، عمر، عثمان و
1) 96. الفصول المهمه، ص 46؛ اعلام الوری، ص 209؛ ارشاد مفید، ص 207؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 30؛ کشف الغمه، ج 2، ص 164؛ مقاتل الطالبیین، ص 34 و 52؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 2، ص 10، نقل از: اثبات الهداة، ج 5، ص 139 - 134؛ بحار (نقل از: ابن مخنف).
2) 97. العقد الفرید، ج 4، ص 474 - 475.
3) 98. شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 57.
4) 99. مناقب خوارزمی، ص 278.
علی، تحقق یافت، زیرا حدیث سفینه میگوید: خلافت پس از من سی سال به طول میانجامد، سپس نوبت به حسن بن علی میرسد، و همین طور هم شد. چرا که علی علیهالسلام به خلافت وی پس از خود وصیت کرد و مردم عراق با او بیعت نمودند.» (1).
به نظر ابوالفرج و دیگران، هنگامی که خبر رحلت امیر المؤمنین و بیعت مردم با امام حسن علیهالسلام به ابوالاسود رسید، برخاست و خطبه خواند؛ از جمله گفت: «و به امامت فرزند رسول خدا و فرزند خودش و سلاله و شبیه پیامبر از لحاظ خلق و خوی (صورت و سیرت)وصیت کرد.» (2).
مسعودی معتقد است که امیر المؤمنین علیهالسلام فرمود: «من به خلافت حسن و حسین سفارش میکنم؛ پس سخن آنان را گوش دهید و فرمانشان را اطاعت کنید.» (3).
بسیاری از مؤلفان، سفارش امام علی علیهالسلام به خلافت فرزندش، امام حسن علیهالسلام را در کتب خود آوردهاند؛ [برای اطلاع بیشتر، میتوانید] به آنها رجوع کنید. (4).
1) 100. البدایة و النهایه، ج 249، 6.
2) 101. ر. ک: تیسیر المطالب، ص 179؛ قاموس الرجال، ج 5، ص 172؛ اغانی، ج 6، ص 121؛ الخرائج و الجرائح، قریب به همین مظمون.
3) 102. اثبات الوصیه، ص 152.
4) 103. ر. ک: بحارالانوار، ج 10، ص 89؛ اثبات الهداه، ج 5، ص 121 و 143 - 140؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 504 - 502؛ آل یاسین، صلح الحسن علیهالسلام؛ اصول کافی، ج 300 - 297، 1.
«شما هر دو امامید و پیشوا و مادرتان را حق شفاعت است.» همچنین این گفتهی حضرت صلی الله علیه و آله که فرمود: «حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایط حاصل نشود.» علاوه بر این، احادیث بسیاری است که امامان را با اسامی آنان ذکر میکند (1).
به علاوه نصوص زیادی است که از طریق اهل بیت و شیعیان آنها به ما رسیده است و فعلا مجال ذکر آنها نیست. 10. آن گاه امیر المؤمنین علیهالسلام رحلت کرد، مردم نزد امام حسن علیهالسلام آمدند و عرضه داشتند: «تو خلیفه و جانشین پدرت و وصی او هستی.» (2).
مسعودی گوید: «گروهی از مردم گفتهاند: علی (رض) به دو فرزندش حسن و حسین وصیت کرد که هر دو در آیهی تطهیر شریک وی بودند و این گفتار بسیاری از کسانی است که قائل به تعیین و نصب امام بودهاند.» (3).
علی علیهالسلام فرمود: «انت یا حسن وصیی، و القائم بالأمر بعدی؛ (4).
ای حسن! تو وصی و خلیفهی پس از من هستی.» در نص دیگری آمده:
«یا بنی، أنت ولی الامر و ولی الدم؛ (1).
ای پسرم! تو صاحب امر امامت و صاحب خون هستی.» در نص دیگری فرمود: «الحسن الحسین فی عترتی، و اوصیائی، و خلفائی؛ (2).
حسن و حسین از خاندان و اوصیا و جانشینان من هستند.» 13. شیعیان اتفاق نظر دارند که «علی بر امامت پسرش حسن تصریح کرده است.» (3).
همچنین دیگر اخبار و احادیثی که در این جا مجال تتبع و استقصای آن نیست. در آغاز این فصل، بعضی از روایاتی که بر این مطلب دلالت دارد بیان شد. آنچه دربارهی زندگانی سیاسی امام حسن علیهالسلام در عهد رسول اکرم صلی الله علیه و آله بیان کردیم کافی است و در این فرصت کوتاه، بیش از این امکانپذیر نیست. در فصل آینده به بررسی زندگانی آن حضرت در روزگار «شیخین» میپردازیم.
پیامبر عظیم الشأن اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت فرمود. بعد از او شد آن چه نباید میشد. ابوبکر به ناحق بر مسند خلافت تکیه زد و علی علیهالسلام - که خدای سبحان او را شایسته و لایق خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامت امت اسلامی قرار داده بود - خانهنشین شد. میراث حضرت زهرا علیهاالسلام دخت گرامی پیامبر حق - که از پدر به ارث برده بود - غضب گردید و تمام مایملک او را که پیامبر صلی الله علیه و آله خود در زمان حیاتش به تملک دخترش در آورده بود و از جمله «فدک» توسط غاصبان خلافت مصادره شد. بین فاطمه علیهاالسلام و ابوبکر مشاجراتی درگرفت. ابوبکر از حضرت خواست که در اثبات مدعای خویش شاهد بیاورد! حضرتش، امیر المؤمنین علیهالسلام، حسنین علیهماالسلام و امایمن را گواه گرفت، اما همان طور که معروف است، ابوبکر شهود فاطمه را رد کرد و حقش را به وی بازنگرداند. شریف مکه سرود:
ثم قالت: فنحلة لی من وا
لدی المصطفی، فلم ینحلاها
فأقامت بها شهودا، فقالوا
بعلها شاهد لها و ابناها (1).
«سپس فاطمه فرمود: پس فدک را که عطایی پدرم مصطفی است، به من بازگردانید، اما ابوبکر و عمر آن را به حضرت ندادند، گواهانی اقامه کرد؛ پس گفتند: شوهرش گواه اوست و فرزندانش.» بدین گونه حضرت زهرا علیهاالسلام که به حکم آیهی مبارکهی تطهیر و دیگر آیات قرآنی، معصوم بود و طوری نبود که چیزی را بیان کند، مگر این که کاملا با احکام شرع مقدس اسلام سازگار باشد، در برابر چشم و گوش و حتی با رضایت و تأیید سرور اوصیا، امیرمؤمنان علیهالسلام، حسنین علیهماالسلام را به گواهی گرفت. از این مسأله میتوان چنین نتیجه گرفت که امیر المؤمنین و حضرت زهرا علیهماالسلام در حسنین با این وجود که عمرشان از هفت سال تجاوز نمیکرد - شایستگی و لیاقت ادای شهادت را در چنین مسألهی حساسی میدیدند و این که نقش بارز و مهمی را در مسألهای چنین خطیر و سرنوشتساز به آن دو واگذار کردند، یک اتفاق تصادفی و جدای از ضوابطی که مواضع اهل بیت علیهمالسلام را تنظیم میکرد نبود، بلکه برعکس، تداوم و استمرار مواضع رسول خدا صلی الله علیه و آله در قبال حسنین علیهماالسلام در زمینه تربیت و آمادهسازی و قرار دادن آن دو در منصب قیادت و رهبری امت بود.
1) 111. ر. ک: المسترشد فی امامة علی بن ابی طالب علیهالسلام، ص 105 و 108؛ مروج الذهب، ج 3، ص 237؛ الصواعق المحرقه، ص 35؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 469؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1 ص 129 و 130، نقل از: الصواعق المحرقه و شرح المواقف؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 38، نقل از: المواقف؛ قزوینی، فدک، ص 16 و 17؛ مکاتیب الرسول، ج 2، ص 579، نقل از: مسعودی، حلبی و ابن ابی الحدید؛ مالکیت خصوصی، ص 132، نقل از: منابع پیشین و نیز از جامع احادیث الشیعه، ج 8، ص 606؛ التهذیب؛ بحارالانوار، ج 8، ص 108، (نقل از: کشکول علامه). ما در این جا تنها منابعی را ذکر نمودیم که حسنین را در این مسأله آوردهاند و الا منابع اصل نزاع بین حضرت زهرا (س) و بین ابوبکر و هیأت حاکمه آن قدر زیاد است که فعلا مجال ذکر آنها نیست.
از طرف دیگر نمیبایست از ارزش و اهمیت این مسأله بکاهیم، به این اعتبار که به یک حق مالی مربوط میشود و از عقودی نیست که مانند بیعت، بلوغ در آن شرط باشد؛ علی الخصوص که آن دو بزرگوار در هنگام ادای شهادت از نظر سنی بزرگتر بودند تا هنگام بیعت رضوان (1)، نه ابدا نمیبایست چنین پنداشت، بلکه در شهادت دادن نیز بلوغ و عقل شرط است. با این حال - همان طور که گفتیم - عمرشان در هنگام ادای شهادت به هشت سال نمیرسید. به علاوه گواه گرفتن علی و حسنین و امایمن - که پیامبر صلی الله علیه و آله دربارهاش فرمود: «اهل بهشت است» - از سوی حضرت زهرا، همان طور که مرحوم هاشم معروف الحسنی میگوید، برای این بود که «حضرت میخواست رد صریحی از این قوم بر تصریحات رسول اکرم صلی الله علیه و آله دربارهی علی علیهالسلام و فرزندانش ثبت کند. گذشته از این، اگر حضرت زهرا بیست شاهد از بهترین اصحاب رسول خدا حاضر میکرد، باز اینان حاضر نبودند که خواستهی حضرت را برآورده کنند، بلکه آن طور که از سیر حوادث برمیآید، حاضر بودند که در قبال شهود حضرت، دهها شاهد به عنوان معارضه و برای رد ادعای آن حضرت اقامه کنند، همان طور که شهادت علی و امایمن را با شهادت عمرو عبد الرحمن بن عوف - آن طور که ابن ابی الحدید میگوید - مورد معارضه قرار دادند.» (2).
مرحوم حسنی کاملا درست میگوید که روایت منقول از عمر، مؤید فرمودهی وی و بلکه دلیل آن است. عمر میگوید: «آن گاه که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت کرد، من و ابوبکر پیش علی رفتیم و گفتیم:
دربارهی ماترک رسول خدا صلی الله علیه و آله چه میگویی؟ - ما از تمامی مردم نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله سزاوارتریم. - در مورد آنچه در خیبر است؟ - آن نیز... - آن چه در فدک است؟ - آن هم همین طور. -به خدا قسم! اگر گردنمان را با اره جدا کنید به شما نخواهیم داد (1).
پس از آن که علی علیهالسلام از خلافت اسلامی کنار گذاشته شد و خانهنشین گردید، حوادثی پیش آمد که در تاریخ معروف و مشهور است. سیاست نظام حاکم و کسانی که بعد از آنان روی کار آمدند، امامت را از دو جهت هدف قرار داد:
1) 114. مجمع الزوائد، ج 9، ص 40.
که پیامبر - بنابر تعبیر اینان (1)- تنها یک همردیف آنان به شمار میرود، چه چیز میتواند مانع از مخالفت با او باشد؟! آری میتوان آن میل درونی را به فراموشی سپرد و از آن چشم پوشیده و با گذشت روزگار و درست آن موقع که دیگران بر حکومت مسلط شده و خود را نیرومند و قوی کردهاند، از رسیدن به آن مأیوس و ناامید شد. شاهد مطلب ما پرسش عمر از ابن عباس است که پرسید: «- پسر عمویت را در چه حالی ترک گفتی؟ - گمان کردم که منظورش عبدالله بن جعفر است؛ گفتم او را در حالی ترک گفتم که با همسالانش بازی میکرد. - منظورم او نبود، منظورم بزرگ شما اهل بیت است. - وقتی که او ترک گفتم، از چاه برای نخلهای فلانی آب میکشید و قرآن میخواند. - ای عبدالله! بر تو باد قربانی شتران، اگر این مطلب را از من پنهان بداری: آیا از تمایل رسیدن به خلافت چیزی در دلش باقی مانده است؟ - آری. - آیا گمان میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله به خلافت او تصریح کرده است؟ - آری، برایت بگویم که دربارهی ادعایش از پدرم سؤال کردم، گفت:
1) 115. هنگامی که به عمر خبر دادند که مردم وی را سرزنش میکنند که رعیت را آزار و اذیت میکند و در بعضی از احکام دخل و تصرف مینماید؛ گفت: «من همتای محمد هستم» . (ر. ک: تاریخ طبری، ح 3، ص 291)؛ ر. ک: الفائق، ج 2، ص 11. تفسیر مطلب به اینکه: وی با پیامبر در غزوهی قرقرة الکدر همراه بوده است، با طبع موضع و نیز با آنچه عمر میخواهد در این باره و در رد اعتراضات مردم اظهار کند نمیسازد، و خواهد آمد که اینان حق تغییر بعضی از احکام و حتی حق تشریع را برای خود محفوظ میدانستند.
راست میگوید. - رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارهی خلافت او چیزهایی گفته که چیزی را اثبات و عذری را برطرف نمیسازد. گاهی اوقات برایش زمینهسازی میکرد. در بستر مرگ هم میخواست اسم او را به صراحت بیان کند، اما من به منظور حفظ اسلام و دلسوزی برای آن مانع شدم. به خدای کعبه سوگند که ابدا قریش در مورد خلافت علی اتفاق نمیکند.» (1).
در این داستان نکات مهمی نهفته است که لازم است روی آن قدری توقف کنیم و به طور عمیق و با واقعنگری آن را بشکافیم و مورد بررسی قرار دهیم. خصوصا این قسمت سخن او را که گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله دربارهی خلافت او چیزهایی گفته که چیزی را اثبات و عذری را برطرف نمیسازد.» . باید به وی گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روشهای مختلف بیانی، از قبیل: تصریح، تلمیح، کنایه، مجاز، حقیقت، قول و فعل را برای تثبیت و تأکید مسألهی امات و خلافت علی علیهالسلام به کار برد و حتی در غدیر خم از مسلمانان حاضر برای او بیعت گرفت، و اگر بخواهیم تمامی سخنان و مواضع رسول خدا صلی الله علیه و آله را در این باره جمعآوری کنیم، چندین مجلد را در بر خواهد گرفت و مدت درازی هم از عهدهی انجام آن بر نخواهیم آمد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در بستر بیماری خواست آن را بر روی کاغذ بیاورد تا در تاریخ ثبت شود و دیگر قابل خدشه نباشد، و با این عمل خود ریشهی اختلافات بعدی را
1) 116. شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 12، ص 49؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 398 و نیز ج 7، ص 188؛ ناسخ التواریخ (جلد مربوط به خلفا)، ص 80 - 72؛ مکاتیب الرسول، ج 2، ص 620؛ بهج الصباغه، ج 6، ص 244 و نیز ج 4، ص 381؛ بحارالانوار، ج 6، ص 213 و 266 و 292؛ علامهی محقق، علی احمدی میانجی، مشاجرات عمر با ابن عباس را در کتاب ارزشمند خود به نام مواقف الشیعه مع خصومهم آورده است.
عمر خود با صراحت هر چه تمام به ابن عباس گفت: «پیامبر میخواست در آن نوشته، به نام علی علیهالسلام تصریح کند، اما خدا چیز دیگری را اراده کرد و ارادهی خدا به وقوع پیوست، ولی منظور رسولش برآورده نشد. آیا هر آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله اراده کند، باید حتما عملی گردد؟!» (2).
او مدعی شد که برای حفظ اسلام، پیامبر صلی الله علیه و آله را از نوشتن آن منع کرده است. (3)واقعا جای بسی شگفتی است! آیا صحیح است که بگوییم: عمر برای دلسوزی و حفظ اسلام از انجام خواستهی رسول خدا ممانعت کرد؟ یا این که واقعا زیر کاسه نیم کاسهای بود؟! چگونه این ادعای عمر در حفظ اسلام با استناد آن به ارادهی الهی و این گفتهاش که: «آیا هر آنچه رسول خدا اراده کند، باید حتما عملی گردد؟» با همدیگر سازگار است؟ آیا میتوان تصدیق کرد که غیرت عمر نسبت له حفظ اسلام از غیرت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بیشتر بود؟! یا این که وی با رأی ثاقب و فکر جوشانش چیزی را درک نمود که «سرور بنیآدم» و «امام کل» و «عقل کل» و «مدبر کل» نتوانست آن را درک
نماید و فهم کند؟! و آیا غیرت او بر اسلام میتواند توجیهگر اتهام پیامبر صلی الله علیه و آله به هذیان گویی باشد؟ و دیگر پرسشهایی که فعلا مجال طرح آن نیست. روایتی را که عبدالرزاق صنعانی در ذیل نقل میکند، دال بر این است که جهتگیری سیاست حاکم در دور ساختن علی علیهالسلام از صحنه سیاسی جامعه بود، طوری که مردم کاملا آن را درک میکردند و اطمینان داشتند که نظام حاکم میخواهد علی علیهالسلام را از منصب خلافت دور سازد، به گونهای که وی را از نامزدهای خلافت نمیدانستند. عبدالرزاق چنین روایت میکند: «عمر به یکی از انصار گفت: مردم چه کسی را بعد از من خلیفه میدانند؟ او نام چند تن از مهاجرین را برشمرد، اما از علی علیهالسلام ذکری به میان نیاورد. عمر گفت: چرا ابوالحسن را مطرح نمیکنند؟ به خدا سوگند که وی بهترین ایشان است و اگر مقام رهبری امت قرار گیرد، آنان را به راه حق هدایت میکند.» (1).
عمر در توجیه عمل خود در مورد تهیهی مقدمات روی کار آمدن بنیامیه و ترتیب دادن شورا استدلال میکند که قریش در مورد علی متفق الرأی نیستند، یا این که قومش از وی رویگردان شده و اطاعتش نمیکنند. (2).
اما چرا قریش و قوم علی علیهالسلام دربارهی خلافتش اتفاق رأی ندارند؟ چرا و چگونه دربارهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یک رأی بودند، با این که وی علت اول و آخر تمامی چیزهایی بود که علی علیهالسلام بر سرشان آورد؟ اگر اهل ایمان و اسلام باشند، چرا به حکم اسلام گردن ننهند و آن را نپذیرند؟ و اگر پیرو اسلام و قرآن نباشند، مخالفتشان میتواند چه کار کند و چه ضرری برای علی علیهالسلام دارد که با وی مخالف
باشند؟ و در این صورت چه چیز مانع علی علیهالسلام خواهد شد که در مقابلشان بایستد و با آنها مبارزه و جهاد کند، همان طور که پیش از آن پیامبر صلی الله علیه و آله با آنان جنگید و علی علیهالسلام بعدا به جهاد با آنان برخاست؟ در این جا میخواهیم به پرسش عمر از ابن عباس استشهاد کنیم که چندی پیش گذشت. گفتهی عمر مطالبی را که بیان کردیم تأیید مینماید؛ یعنی هیأت حاکمه تلاش میکرد تا در نهایت علی علیهالسلام مسألهی امامت و خلافت را به فراموشی سپرده و از رسیدن به خلافت ناامید شود و از آن قطع امید کند. آنان فراموش کرده بودند که تصدی خلافت از سوی علی علیهالسلام و فرزندانش، تنها یک مسؤولیت شرعی و یک تکلیف الهی است که مانند سایر تکالیف شرعی، تساهل و تسامح در آن جایز نیست و از پذیرش آن نمیتوان شانه خالی کرد و بلکه هیچ اختیاری در این مورد از خود نداشتند. از سوی دیگر، خلافت یک مسألهی مهم و خطیر است که در مرتبهی بالاتری از دیگر تکالیف شرعی قرار دارد. 2. زمینهسازی برای تحکیم و تثبیت حکومت و خلافت به نفع افراد مورد نظر و ایجاد عوامل و شرایطی که به امیرمؤمنان و سایر اهل بیت علیهمالسلام در آیندهی دور و نزدیک، مجال روی کار آمدن ندهد. این هدفشان در تدابیر سیاسی چندی نمود پیدا کرد که میتوانست به آنان اطمینان دهد که کمکم به اهداف خویش میرسند؛ برای مثال چند مورد را ذکر میکنیم: الف)در زمینهی سیاسی: گذشته از این که هوا داران علی علیهالسلام را از مراکز حساس و پستهای کلیدی دور ساختند، (1)مثل خالد بن سعید بن عاص و محروم
1) 122. تهذیب تاریخ دمشق، ج 5، ص 51؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 133؛ المصنف، ج 5، ص 454؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 20 و 21؛ طبقات ابن سعد، ج 4، ص 70.
ساختن انصار هوادار علی و اهل بیت علیهمالسلام از راه یافتن به مراکز نفوذ و نیز برخورداری از کوچکترین حقوق اجتماعی خود (1)، و گذشته از این زر و سیم را برای بستن دهان مخالفان به خدمت گرفتند؛ چنان که مشهور است:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ابوسفیان را برای جمعآوری زکات به منطقهای اعزام کرده بود. پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله با مقادیری مال الزکات به مدینه آمد. عمر به ابوبکر گفت:
«ابوسفیان از مأموریت بازگشته است و ما از شرش در امان نیستیم؛ به نظر من هر آنچه را با خود آورده به او واگذار کن! ابوبکر همان کرد که عمر گفت. ابوسفیان نیز راضی و خشنود گردید.» (2).
آن گاه که ابوسفیان در اوج خشم و عصیان علیه آنان بود، بدو خبر دادند که ابوبکر پسرش را کارگزار خلافت کرده است؛ فیالفور گفت:
«خدایا! همان طور که او خویشاوندی را به جای آورد، دیگران نیز دربارهاش حق خویشاوندی را رعایت کنند!» (3).
«چون مردم با ابوبکر بیعت کردند، اموال بیت المال را بینشان تقسیم کرد. سهم پیرزنی از قبیلهی بنیعدی بن نجار را با زید بن ثابت فرستاد. پیرزن گفت: این چیست؟ زید گفت: سهمی است که ابوبکر برای زنان اختصاص داده است. گفت: آیا میخواهید با این مال دین مرا بخرید؟ گفتند: خیر» . روایت میگوید که زن مال را نپذیرفت و از قبول آن سر باز زد. (4).
1) 123. ر. ک: الصحیح من سیرة النبی الأعظم (از همین مؤلف)، ج 3، ص 155 - 150 و 217 و 218. دربارهی تلاش عثمان برای رشوه دادن به ابن ابو حذیفه، ر. ک: انساب الاشراف، ج 3، ص 388.
2) 124. ابن ابی الحدید، ج 2، ص 44؛ دلائل الصدق، ج 2، ص 39، (نقل از: تاریخ طبری).
3) 125. تاریخ طبری، ج 2، ص 449؛ دلائل الصدق، ج 2، ص 39، (نقل از: تاریخ طبری).
4) 126. حیاة الصحابه، ج 1، ص 420، (نقل از: کنز المعال، ج 3، ص 130).
امام علی علیهالسلام در اشارهی صریحی به این مطلب فرمود:
«خذوا العطاء ما کان طعمة، فاذا کان عن دینکم فارفضوه أشد الرفض؛ (1).
سهم بیت المال را تا جایی که به دینتان مربوط نمیشود بپذیرید، اما همین که در قبال خرید دین شما بود، آن را به شدت رد کنید.»
برای اطلاع از تلاشهای هیأت حاکمه که به منظور دادن رشوه به ابوذر انجام شد، رجوع کنید به کتاب ما «دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام» (ج 1، بحث ابوذر، مسلمان یا سوسیالیست).
آری، علاوه بر موارد فوق، نظام حاکم پس از جریان سقیفه در صدد بود تا کار خود را محکم نماید و به هیچ گونه مانوری - از هر نوع و از جانب هر کس که باشد - مجال خودنمایی و اظهار وجود ندهد.
ابوبکر برای خلافت پس از خود به نفع عمر وصیت کرد. برای روی کار آمدن بنیامیه به زمینهسازی و مقدمه چینی پرداخت. وقتی ابوبکر در مرض موت بود، عثمان را خواست تا وصیتنامهاش را بنویسد. در همین حال ابوبکر به اغما فرو رفت و بیهوش شد. عثمان نام عمر را نوشت. (2)چون ابوبکر به هوش آمد و از کار عثمان آگاه شد، گفت: «اگر عمر را وا میگذاشتم، از تو چشم نمیپوشیدم.» (3).
1) 127. کنز المعال، ج 4، ص 382.
2) 128. احدی را پیدا نکردیم که در صحت خلافت عمر اعتراض کرده باشد که نام وی زمانی نوشته شد که ابوبکر در حالت اغما بود، اما این کار موجب اختلاف و فتنه نگردید. در حالی که خود میگویند: کاری که عمر کرد و در بستر مرگ رسول اکرم صلی الله علیه و آله وی را به هذیانگویی متهم کرد و مانع از نوشتن وصیت رسول صلی الله علیه و آله گردید، کاملا به جا بود، زیرا اگر آن نوشته بر روی کاغذ میآمد، در آینده موجب اختلاف و فتنهانگیزی میشد. سبحان الله! چگونه میتوان چنین ادعایی در حق رسول اکرم صلی الله علیه و آله کرد؟! «ر. ک: المراجعات؛ دلائل الصدق؛ نص و الاجتهاد.» .
3) 129. ر. ک: تاریخ طبری، ج 2، ص 618؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 425؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 1، ص 164؛ سیرة ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 356؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 25، (نقل از: طبقات ابن سعد و کنز العمال، ج 3، ص 145).
گفت: «به خدا سوگند! تو نیز شایستگی خلافت را داری» . به تعبیر مصعب زبیری: «خدایت بیامرزد! کار درستی کردی. اگر اسم خودت را مینوشتی، شایستهی آن بودی.» (1).
میتوان از این حادثه قدری تفاهم فیمابین ابوبکر و عثمان را دریافت، اما تفاهم ابوبکر و عمر از وضوح و روشنی بیشتری برخوردار است تا تفاهم ابوبکر و عثمان. شواهد دال بر این ادعا بسیار زیاد است. حتی ابوبکر آن گاه که در مورد خلافت عمر با عبدالرحمن بن عوف مشورت کرد، بدان تصریح کرد واو خشونت عمر را به وی گوشزد کرد. ابوبکر گفت:
«این خشونت از آن جهت است که مرا نرم میبیند؛ اگر کار به دست او افتد، بسیاری از خویهای خود را رها میکند. من در رفتارش دقت کردهام، هر گاه در پیشامدی به فردی خشم گرفتهام، او نرمش خود را دربارهی او به من نشان داده، و چون نرمی کردهام، سختگیری خود را به من نمایانده است.» (2).
چون خلافت به عمر رسید، همین روش را در پیش گرفت و به مقدمهچینی برای روی کار آمدن بنیامیه پرداخت و جاده صافکن آنان شد؛ به طور مثال، اندیشه دقیق و برنامهی حساب شدهاش را در مورد شورا بیان میکنیم:
عمر چنان بر اساس محاسبات دقیق، شورا را برنامهریزی کرده بود، که کاملا مطمئن بود تنها فردی که از شورا پیروز در خواهد آمد، عثمان است
و بس. اگر به فرض بپذیریم که عثمان هم به خلافت برگزیده نمیشد، باز هم قطعا علی نمیتوانست پیروز شود، حضرت هم بدون شک این مطلب را میدانست. همان طور که خود به محض خروج از شورا، با صراحت به ابن عباس گفت. (1).
از دیگر شواهد دال بر اهتمام عمر در اینباره این است که: در زمان خلافت وی، فرشی را در جلوی خانهاش پهن میکردند که احدی روی آن نمینشست، مگر عباس ین عبدالمطلب (2)و ابوسفیان بن حرب.
مبرد افزود: «آن گاه عمر میگفت: این یکی عموی پیامبر است و آن یکی شیخ قریش.» (3).
عمر در مدینه زمینی را به سعید بن عاص بخشید. سعید فزونی خواست؛ عمر گفت: همین تو را کافی است، نزد خودت باشد، به زودی کسی پس از من به خلافت میرسد که با تو خویشاوندی نزدیکی دارد و به تو احسان خواهد کرد. سعید میگوید: خلافت عمر به پایان رسید و عثمان جانشین او شد و خلافت را از راه شورا و رضایت به دست گرفت، به من احسان و نیکی کرد و خواستهام را برآورده ساخت. (4).
ابوظبیان ازدی گوید:
«عمر به من گفت: ای ابوظبیان! چقدر مال از بیت المال میگیری؟ گفتم: دو هزار. گفت: با این پول گوسفند و شتری خریداری کن، چه بسا به زودی کسانی از
1) 132. بحارالانوار، ج 8، ص 330؛ ر. ک: شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 1.
2) 133. شاید عمر میخواست با این کار خود شخصیتهایی از بنیهاشم در مقابل علی علیهالسلام بسازد که هیچ گونه خطری برای حکومت نداشته باشند.
3) 134. ر. ک: عقد الفرید، ج 2، ص 289؛ کامل مبرد، ج 1، ص 319.
4) 135. طبقات ابن سعد، ج 5، ص 21؛ منتخب کنز العمال در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 390 - 389.
قریش روی کار میآیند که چنین مالی را از شما دریغ میدارند.» (1).
حتی در مورد عمر و عاص میگفت: «روا نباشد که عمرو بر روی زمین قدم گذارد، مگر اینکه امیر باشد.» (2).
روزی معاویه به ابن حصین گفت:
«تنها چیزی که صفوف مسلمین را از هم پاشید و آنان را متفرق ساخت و اختلاف تمایلات آنان را به دنبال داشت، شورایی بود که عمر آن را به شش تن محدود کرد مردی در میان اعضای آن نبود، مگر این که خلافت را برای خود میخواست و قومش آرزوی خلافت او را داشتند و خود نیز به سوی آن گردن دراز کرده بود.» (3).
میبینیم عمر با کعب الاحبار یهودی مشورت میکند که پس از وی - آن طور که در کتابهایشان آمده - چه کسی خلافت میکند؟ کعب گفت: خلافت به علی و اولادش نمیرسد و تأکید کرد که خلافت پس از شیخین به بنیامیه منتقل میشود. عمر گفتهی او را تصدیق کرد و در این باره به روایتی استشهاد کرد که دربارهی بنیامیه از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکردند. (4).
ب)از سوی خلیفهی دوم تأکیدهای خاصی دربارهی معاویه صورت میگرفت و علی رغم این که وی طلقا (آزادشدگان پیامبر در صلح حدیبیه (5)) بود، همت
1) 136. جامع البیان العلم، ج 2، ص 18.
2) 137. فتوح مصر و اخبارها، ص 180؛ الاصابه، ج 3، ص 2.
3) 138. عقد الفرید، ج 2، ص 281.
4) 139. ر. ک: شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 12، ص 81؛ فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 87 و 88؛ چرا که مسألهی بسیار مهمی است.
5) 140. مؤلف محترم معتقد است که طلقا کسانی هستند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آنان را در صلح حدیبیه آزاد کرد. استدلال ایشان چنین است: ابن عبدالبر تصریح دارد که در صلح حدیبیه، هشتاد تن از قریش به هنگام مذاکرات صلح قصد داشتند به سپاه اسلام تعرض کنند، اما با هوشیاری مسلمین همگی اسیر شدند. ابوسفیان و معاویه نیز جزء آنان بودند. پیامبر همگی را آزاد کرد و از بردگی رهانید، چه آنان که کافر بودن و طبق شریعت اسلامی باید بردهی مسلمانان باشند. مشهور آن است که پیامبر صلی الله علیه و آله در فتح مکه به اسیران فرمود: «اذهبوا أنتم الطلقاء» ؛ لذا میگویند طلقاء، آزادشدگان فتح مکهاند. به نظر ما گفتهی اول ارجح است.
گماشت تا او را برای تصاحب خلافت آماده سازد و مقدمات روی کار آمدنش را مهیا کرد. کافی است متذکر شویم که:
«عمر، معاویه را سالیان درازی در پست ولایت شام نگه داشت، بدون این که آن حسابرسیهای دقیق همه ساله را نسبت به سایر کارگزارانش اعمال میکرد (1)، و حتی گاهی اوقات به حد اهانت میرسید، در حق وی اعمال کند، و از سوی دیگر سایر کارگزاران خود را بیش از دو سال در این مقام باقی نمیگذاشت.» (2).
آن گاه معاوبه از وی خواست که «اوامری صادر کن تا بر اساس آن حرکت کنم، گفت: نه تو را به چیزی فرمان میدهم و نه از چیزی بازمیدارم.» (3).
اینها، گذشته از موارد خلافی بود که عمر از وی سراغ داشت، اما با اغماض از آن میگذشت، مثل رباخواری و غیره. (دربارهی تظاهر معاویه به اعمال خلاف و ناشایست، رجوع شود به دلائل الصدق مرحوم مظفر) (4).
روزی معاویه نزد عمر مورد مذمت و سرزنش قرار گرفت. عمر گفت:
1) 141. دلائل الصدق، ج 3، ص 209 و 211؛ ر. ک: النص و الاجتهاد، ص 271.
2) 142. التراتیب الاداریه، ج 1، ص 269.
3) 143. دلائل الصدق، ج 3، ص 212، نقل از: طبری، ج 6، ص 184 و الاستیعاب؛ ر. ک: عقد الفرید، ج 1، ص 14.
4) 144. دلائل الصدق، ج 3، ص 212 و 213، نقل از: مسند احمد، ج 5، ص 347؛ شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 60.
«جوانمرد قریش را نزد ما ملامت نکنید! جوانمردی که در حال خشم، خندان است.» (1).
عمر هر ماه هزار دینار از بیت المال به معاویه میداد. در نقل دیگری دارد: در سال، ده هزار دینار. با وجود این، عدهای ادعا میکنند که عمر در سال دهم خلافت خود حج به جای آورد و مخارجش شانزده دینار شد، گفت: «در این مال اسراف کردیم.» (2).
عمر دربارهی معاویه میگفت:
«از آدم قریش (آدم: فردی که رنگش متمایل به سیاهی است) و فرزند بزرگوارش پرهیز کنید! کسی که با حال رضا به خواب میرود و در حال خشم، خندان است.» (3).
عمر یک بار به معاویه نگریست و گفت: «این کسرای عرب است.» (4).
یک بار به همنشینان خود گفت: «آیا با این که معاویه در میان شماست، از کسرا و قیصر و سیاست و کیاست آن دو سخن میگویید» ؟! (5).
وی تلاش داشت که تمایل و اشتهای معاویه را در رسیدن به خلافت شعلهور سازد؛ لذا گفت: «بپرهیزید از این که پس از من متفرق شوید! اگر جدایی پیشه کنید، بدانید که معاویه در شام است، و اگر به خود واگذار شوید، بنگرید که چگونه آن را از چنگ شما میرباید»، یا «خواهید دانست که اگر دربارهی خلافت
1) 145. الاستیعاب (در پاورقی الاصابه)، ج 3، ص 397؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 211.
2) 146. دلائل الصدق، ج 3، ص 212، نقل از: تاریخ الخلفاء؛ الصواعق المحرقه (در سیرهی عمر).
3) 147. ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 1، ص 9.
4) 148. الاستیعاب (در پاورقی الاصابة)، ج 3، ص 396 و 397. در این کتاب آمده است: عمر هر گاه وارد شام میشد یا به او نگاه میکرد، میگفت: «هذا کسری العرب» ؛ الاصابه، ج 3، ص 434؛ اسد الغابه، ج 5، ص 386؛ الغدیر، ج 10، ص 226، نقل از: منابع قبل؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 212.
5) 149. الفخری فی الآداب السلطانیه، ص 105.
به خود واگذار شوید، چگونه آنرا از چنگ شما میرباید.» (1).
عمر به اعضای شورا گفت:
«اگر بر هم حسادت کردید و در انتحاب خلیفه سستی ورزیدید و به هم پشت نمودید و بر یکدیگر خشم گرفتید، معاویة بن ابوسفیان خلافت را از چنگ شما خواهد ربود» . معاویه در این زمان از سوی عمر والی شام بود. (2).
در متن دیگری دارد:
«عمر به اعضای شورا گفت: اگر بر سر خلافت اختلاف کردید، بدانید که معاویه از شام وارد خواهد شد و عبدالله بن ابی ربیعه از یمن و برای شما جز سابقهی اسلام، فضیلتی قائل نخواهند شد.» (3).
از طرف دیگر آن موقع که امیر المؤمنین از عثمان خواست تا معاویه را عزل کند، عثمان احتجاج کرد که عمر او را به امارت گمارده است. (4)همچنین شخص معاویه، بر صعصعه و عدهای از صلحای کوفه احتجاج کرد که عمر او را به ولایت شام گمارده است. (5)
تاریخ طبری، ج 5، ص 90 - 88؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 60 - 57؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 160 - 158؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 389 - 387؛ ابوالفداء، ج 1، ص 168.
این سخن بدین معناست که گفتار عمر همچون شرع مقدس لازم الاتباع شده است.1) 150. الاصابه، ج 3، ص 434؛ البدایة و النهایه.
2) 151. ر. ک شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 187؛ النص و الاجتهاد (پاورقی)، ص 281، (نقل از: شرح نهجالبلاغه).
3) 152. کنز العمال، ج 5، ص 436، (نقل از: ابن سعد).
4) 153. انساب الاشراف، ج 5، ص 60؛ تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 143؛ الغدیر، ج 1، ص 160، نقل از: دو منبع پیش و تاریخ طبری، ج 5، ص 97 و کامل ابن اثیر، ج 3، ص 63 و تاریخ ابوالفداء، ج 1، ص 168؛ النصائح الکافیه، ص 174، (نقل از: طبری).
5) 154. الغدیر، ج 9، ص 35 از منابع زیر:
کعب الاحبار نیز در زمان عثمان به خلافت معاویه اشاره میکند. (1)معاویه به صراحت گفت که برای خلافت از روزگار عمر زمینهسازی کرده است. (2).
ج)سیاست تبعیض نژادی: این سیاست را حاکمان ناشایست زمان رواج دادند. از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کردند که قریش بر دیگران برتری دارد و خلافت اسلام مال قریش است و بنیهاشم را به بهانهی این که خلافت و نبوت (امامت و پیامبری) در یک خاندان جمع نمیشود، از این حکم استثنا کردند، در حالی که مسأله کاملا برعکس بود و حتی خود عمر این قاعده را با شرکت دادن علی علیهالسلام در شورای شش نفره نقض کرد.
این سیاست را در سهمبندی بیت المال و برتری دادن عرب بر عجم، در مستمری مجاهدان تعمیم دادند و به دنبال آن در مسائلی از قبیل، ارث، ازدواج، آزادی بندگان، نماز و مسائل دیگری که فعلا مجال تتبع آن نمیباشد، تبعیض را تداوم بخشیدند. (3)
شرح نهجالبلاغه، ج 8، ص 109؛ بهج الصباغه، ج 12، ص 204؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 273 و نیز ج 2، ص 549؛ المنصف، ج 1، ص 411 و نیز ج 4، ص 485 و نیز ج 5، ص 441 و 474 و 476 و 496 و 497 و نیز ج 6، ص 47 و نیز ج 7، ص 278 و 279 و نیز ج 8، ص 380 و نیز ج 10 و ص 103 و 104 و 302 - 300 و نیز ج 11، ص 55 و 56 و 58 و 86 و 325 و 439 و همچنین در پاورقیها از منابع گوناگون.
کنز العمال، ص 206؛ طبقات ابن سعد، ج 4، ص 117 و نیز ج 3، ص 219؛ شوشتری، قضاء امیرالمؤمنین، ص 265 - 263 و همچنین کتب دیگری که به این بحث و بحث قومیت و قومیتگرایی پرداختهاند.
.1) 155. البدایة و النهایه، ج 8، ص 127.
2) 156. ابن جوزی، الاذکیاء، ص 28.
3) 157. در مورد برتری قریش و عرب و سیاست زشت تبعیض نژادی، ر. ک: لطف التدبیر، ص 199؛ المسترشد فی الامامه، ص 115؛ الفائق زمخشری، ج 2، ص 353؛ تلخیص الشافعی، ج 4، ص 14؛ المعرفة و التاریخ، ج 2 ص 483؛ محاضرات راغب، ج 1، ص 351 و نیز ج 3، ص 208؛ ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 1، ص 268 و 269 و 330؛ المحاسن و المساوی، ج 2، ص 278؛ تاریخ جرجان ص 486؛ الالمام، ج 1، ص 186؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 20 و 21 و 313 و نیز ج 1، ص 205 و 207 و 208 و 225و 331 و 444؛ الخراج، ص 24؛ طبقات، ج 2، ص 338 و نیز ج 3، ص 293 و 337 و 338و 345 و 349؛ المنار المنیف، ص 59 و 109؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 230، الایضاح، ص 187؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 141؛ عقد الفرید، ج 3، ص 418 - 412 و نیز ج 2، ص 233؛ ربیع الابرار، ج 1، ص 402 و 796 و 810؛ الاوائل، ج 2، ص 61؛ مالک، الموطأ (مطبوع با تنویر الحوالک)، ج 2، ص 60؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153 و 154؛ الهدی الی دین المصطفی، ج 2، ص 316 و 317؛ لسان المیزان، ج 1، ص 354 و 406؛ ابن طیفور، کتاب بغداد، ص 38؛ کشف الاستار، ج 1، ص 51 و نیز ج 161، 2 و 227 و 295 - 292؛ مجمع الزوائد، ج 4، ص 192 و 275 و نیز ج 1، ص 89 و نیز ج 10، ص 32؛ مسند احمد، ج 4، ص 475؛ المجروحون، ج 1، ص 129؛ ابویوسف الخراج، ص 50 - 45؛ الغدیر، ج 6، ص 187؛ الحیاة الصحابه، ج 2، ص 82 و 233 - 230 و 413 و 415 و 447 و 753 و 754 و 801 و نیز ج 3، ص 488، نقل از: طبری، ج 5، ص 19، و 23 و کنز العمال، ج 3 ص 148 و نیز ج 2، ص 215 و 219 و بیهقی، ج 6، ص 349 و 350 و ابن سعد، ج 3، ص 122 و 212 و 216 و از مصادیر دیگر.
شاید به واسطهی همین سیاست عمر در سهمبندی بیت المال بر اساس تبعیض نژادی بود که عدالت خویش را ستود، تا جایی که گفت: «من عدالت را از کسرا آموختهام»، آن گاه خشیت و خداترسی و سیرهاش را برشمرد. (1).
اگر این نقل درست باشد، این پرسش مطرح میشود که چرا عمر عدالت را از کسرا آموخت، و چرا از پیامبر عظیم الشأن اسلام عدالت نیاموخت، و اساسا کسرا چه خشیتی داشت، و چه سیرهای از کسرا عمر را شگفتزده کرده بود که سیاست خود را با آن مقایسه میکرد؟!
اما سیاست امیر المؤمنین علیهالسلام کاملا برعکس سیاست خلفای پیشین بود. علی علیهالسلام اولین کسی بود که برای ضعیفان سهمی از بیت المال تعیین کرد (2).
و احدی را بر دیگری مقدم نداشت، چرا که اصولا برای فرزندان اسماعیل، فضلی بر فرزندان اسحاق قائل نبود (1)، و نه در سهمبندی بیت المال میان افراد تفاوت قائل بود و نه در موارد دیگر. به حضرت پیشنهاد چنین عملی شد، اما آن را نپذیرفت و رد کرد؛ زیرا وی کسی نبود که برای دستیابی به پیروزی از ظلم و جور استعانت جوید. (2).
حضرت علی علیهالسلام در مناسبت دیگری در استدلال بر این مطلب که در میان مردم به روش اسلام رفتار میکند فرمود:
«أرأیتم لو انی غبت عن الناس من کان یسیر فیهم بهذه السیرة؛ (3).
آیا شما فکر میکنید که اگر من از میان مردم غایب شوم، کسی خواهد آمد که به روش من با آنان رفتار کند؟!»
ابنعباس در نامهای به امام حسن علیهالسلام نوشت:
«این را میدانی که از آن جهت مردم از پدرت علی علیهالسلام روی گردانیدند و به معاویه روی آوردند، که او همه مردم را برابر میشمرد و در تقسیم غنیمتها و درآمدهای دولتی بین همگان به تساوی رفتار میکرد و این عدالت بر مردم گران آمد.» (4).
1) 160. الغارت، ج 1، ص 77 - 74؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 141؛ سنن بیقی، ج 6، ص 349؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 112، نقل از: بیهقی؛ الغدیر، ج 8، ص 240 و بهج الصباغه، ج 12، ص 207 - 197؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 183؛ روضهی کافی، ص 69.
2) 161. امالی مفید، ص 175 و 176؛ امالی طوسی، ج 1 ص 197 و 198؛ الغارات، ج 1، ص 75؛ بهج الصباغه، ج 12، ص 196؛ نهجالبلاغهی عبده، ج 2، ص 10؛ شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 197؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 153؛ تحف العقول، ص 126؛ اصول کافی، ج 4، ص 31؛ بحارالانوار، ج 8، باب نوادر؛ وسائل الشیعه، ج 11، ص 82.
3) 162. المصنف، ج 10، ص 124.
4) 163. فتوح ابن اعثم، ج 4، ص 149؛ شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 23؛ حیاة الحسن بن علی، ج 2، ص 26 و نقل از: جمهرة رسائل العرب، ج 2، ص 1.
مردی به ابوعبدالرحمن سلمی گفت:
«تو را به خدا سوگند! چه وقت بغض و دشمنی علی را به دل گرفتی؟ آیا آن موقع نبود که در کوفه مالی را تقسیم کرد و تو و خانوادهات را چیزی نداد؟ گفت: حالا که مرا سوگند دادی، چرا.» (1).
به هر حال سیاست عادلانهی علی علیهالسلام در تقسیم درآمدها، مهمترین علتی بود که مردم با وی به مخالفت برخاستند و در این مورد، روایات بسیار زیاد است. (2).
همین سیاست علی علیهالسلام در درازمدت، پیامدهای مثبت بزرگی به دنبال داشت. حتی میبینیم که سیاهان از محمد بن حنفیه و بنیهاشم طرفداری و علیه عبدالله بن زبیر قیام میکنند.
عیسی بن یزید کنانی گوید:
«شنیدم که مشایخ میگویند: آن گاه که مسألهی ابن حنفیه مطرح بود، گروهی از سیاهان به طرفداری از او و علیه ابن زبیر در مدینه تجمع کردند. عبدالله بن عمر یکی از غلامان خود را در میان آنها دید که شمشیرش را از غلاف کشیده است؛ به او گفت: رباح! غلام گفت: رباح، به خدای سوگند! ما خروج کردهایم تا شما را از راه باطلی که در پیش دارید به راه حق بازگردانیم، پس عبدالله گریهای کرد و گفت: خدایا این از گناهان ماست.» (3).
یاران مختار نیز از بردگان و موالی بودند و همین امر موجب گردید تا اعراب از یاری وی دست بکشند و او را تک و تنها رها کنند.
د)از مسائلی که موجب گردید نام و آوازهی عدهای شهرهی آفاق شود و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شوند و ذکری از آنها به میان نیاید، این بود که اعراب از
فتوحاتی که در عهد علمای سه گانه (ابوبکر، عمر و عثمان) نصیب آنان شد، در توسعه و رفاه مادی و ارضای احساسات قومی و گروهی خود، استفادههای بسیاری کردند. سیاستی در کار بود که اهتمام زیادی در تحکیم این اعتقاد داشت که والیان و امرا باعث این فتوحات شدهاند. علاوه بر سیاست تبعیض نژادی، این مسأله یاد شده نیز به وابستگی و علاقهی مردم به حکام و امرا کمک کرد و موجب گردید تا مردم تداوم حکومت و سلطنت آنان را خواستار باشند و تمایلی برای تغییر نظام حاکم - هر چند به مصلحت اصول و ارزشهای اسلامی باشد - از خود نشان ندهند.
به علاوه، خلیفهی اول و دوم اظهار زهد و رویگردانی از دنیا میکردند. این خود موجب شد تا عدهای شهرهی آفاق گردند و عدهای دیگر به فراموشخانهی تاریخ سپرده شوند و دیگر یادی و ذکری از آنها بر زبانها جاری نگردد. امیر المؤمنین در اشاره به این مطلب فرمود:
«ان اول ما انتقصنا بعده، ابطال حقنا فی الخمس، فلما رق امرنا طمعت رعیان البهم من قریش فینا؛ (1).
همانا نخستین چیزی که پس از حضرت [یا پس از غصب خلافت] از حقمان کاسته و ضایع شد، ابطال حق ما در خمس بود. پس چون کار ما سست شد،چوپانانی از قریش در ما طمع ورزیدند.»
در جای دیگر فرمود:
«ان العرب کرهت امر محمد صلی الله علیه و آله و حسدته علی ما اتاه الله من فضله، و استطالت أیامه... حتی قذفت زوجته، و نفرت به ناقته، مع عظیم احسانه الیها، و جسیم مننه عندها و أجمعت مذکان حیا علی صرف الأمر عن أهل بیته
1) 167. امالی مفید، ص 224.
بعد موته
و لو لا ان قریشا جعلت اسمه ذریعة الی الریاسة، و سلما الی العز و الامرة، لما عبدت الله بعد موته یوما واحدا، و لا ارتدت فی حافرتها، و عاد قارحها حذعا، و بازلها بکرا.
ثم فتح الله علیها الفتوح. فأثرت بعد الفاقة، و تمولت بعد الجهد و الخمصة، فحسن فی عیونها من الاسلام ما کان سمجا، و ثبت فی قلوب کثیر منها من الدین ما کان مضطربا. و قالت: لو لا انه حق لما کان کذا...
ثم نسبت تلک الفتوح الی آراء ولاتها، و حسن تدبیر الامراء القائمین بها، فتأکد عند الناس نباهة قوم، و خمول آخرین، فکنا نحن ممن خمل ذکره، و خبت ناره، و انقطع صوته وصیته، حتی اکل الدهر علینا و شرب، و مضت السنون و الاحقاب بما فیها، و مات کثیر ممن یعرف، و نشأ کثیر ممن لا یعرف؛ (1).
اعراب از آنچه محمد صلی الله علیه و آله آورد ناخشنود بودند و به خاطر فضیلتی که خدا بدو بخشیده بود، به وی حسد ورزیدند و ایامش را طولانی دیدند و بر آنان سخت گذشت. همسرش را متهم کرده و با فراری دادن شتری که بر آن سوار بود، نقشهی قتل او را کشیدند، با این که با آنان احسان و نیکویی فراوان کرد و حق بزرگی بر گردن آنان داشت. از همان زمانی که در قید حیات بود، متفق الرأی شدند تا خلافت را پس از مرگش از اهل بیت به نفع خویش بگردانند.
اگر قریش نام او را دستاویزی برای رسیدن به دنیا و نردبانی برای عزت و سرافرازی و حکومت قرار نمیداد، خداوند را یک روز هم پرستش نمیکرد و خود را در همان چالهای گرفتار میکرد که پیش از این در آن قرار داشت.
1) 168. شرح نهجالبلاغه، ج 20، ص 298 و 299.
پس از آن خداوند فتوحاتی را نصیبشان کرد و پس از فقر به ثروت و پس از تنگدستی و گرسنگی به مال اندوزی رسیدند. چیزهایی که از اسلام برایشان خوشایند نبود، در چشمانشان نیک آمد و آنچه که از دین نزدشان مضطرب و متزلزل بود، در قلبشان جا گرفت و گفتند: اگر این دین بر حق نبود، چنین وضعی پیش نمیآمد.
سپس این فتوحات را به آرا و به نظر والیان و حسن تدبیر فرماندهان خود نسبت دادند: از این رو گروهی بلندآوازه و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شدند. ما از آن گروهی بودیم که نام و آوازهمان به فراموشی سپرده شد و آتشمان به خاموشی گرایید. نه اسمی از ما باقی ماند و نه شهرتی و به طور کلی از بین رفتیم. روزگار گذشت و سالیان سال با همهی فراز و نشیبهایی که داشت سپری شد و خیلی از کسانی که قضایا را میدانند مردند و بسیاری از کسانی که چیزی نمیدانستند بزرگ شدند.»
علاوه بر این، بخشی از سیاست نظام حاکم این بود که اهل بیت علیهمالسلام را نابود سازد و کاری کند که دیگر احدی از مردم نامی از آنان نبرد. در جنگ صفین، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و عبدالله بن جعفر اقدام به جنگ کردند. در این موقع امیر المؤمنین علیهالسلام فرمود که اگر امویان میتوانستند، از بنیهاشم دمندهی آتشی را بر روی زمین باقی نمیگذاشتند.
عمر بن عثمان بن عفان به امام حسن علیهالسلام گفت:
«مثل امروز نشنیدم که پس از قتل خلیفه (عثمان) احدی از فرزندان عبدالمطلب بر روی زمین باقی بماند... ننگ و نفرین بر من که حسن و سایر فرزندان عبدالمطلب که عثمان را کشتند، زنده باشند و بر روی زمین گام نهند.»
سپس روایت بیان میکند که عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبه، امیر المؤمنین علیهالسلام را متهم کردند که میخواست پیامبر صلی الله علیه و آله را به قتل برساند و هم او
بود که ابوبکر را مسموم کرد و در قتل عمر و عثمان شرکت داشتند. (1).
«پس از شهادت امیر المؤمنین علیهالسلام عدی بن حاتم بر معاویه وارد شد. معاویه در مورد محبت علی علیهالسلام - که هنوز روزگار، آن را در دل باقی گذاشته است - پرسید. عدی گفت: هنوز همهی محبت و عشق علی علیهالسلام در سینهام جای دارد و هر گاه ذکرش به میان میآید بر آن افزوده میشود. معاویه گفت: من چیزی جز از بین بردن یاد او نمیخواهم. عدی گفت: معاویه! دلهای ما به دست تو نیست.» (2).
عمرو بن عاص، ولید بن عقبه و مغیرة بن شعبه و دیگران نزد معاویه گرد آمده و به او گفتند:
«حسن یاد پدرش را زنده کرده است. هر چه گفت، مردم او را تصدیق کردند و هر فرمانی که داد، اطاعتش کردند و به دنبالش به راه افتادند و اگر ادامه پیدا کند، عظمت بیشتری به او خواهد داد. سپس از وی درخواست کردند که حضرت را احضار کند تا او را تحقیر کنند...» (3).
شواهد تاریخی پیروزی در اینباره بسیار است.
نشانههای پیروزی این سیاست در قبال اهل بیت علیهمالسلام به زودی نمایان شد. همان طور که دیدیم، عمر پرسید که چه کسی را مردم پس از وی خلیفه میدانند، اما در پاسخ، یادی از علی علیهالسلام نشنید.
ه)استفاده از بعضی از اعتقادات جاهلیت و عقاید اهل کتاب، به منظور تثبیت
1) 169. احتجاج طبرسی، ج 1، ص 403؛ بحارالانوار، ج 44، ص 71.
2) 170. فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 134.
3) 171. شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 285: احتجاج طبرسی، ص 402؛ بحارالانوار، ج 44، ص 70؛ الغدیر، ج 2، ص 133، نقل از: ابن ابی الحدید و زبیر بن بکار، المفاخرات و جمهرة الخطب، ج 2، ص 12 شرح نهجالبلاغه آملی، ج 18 ص 288 و اعیان الشیعه، ج 4، ص 67.
پایههای حکومت به نفع غاصبان خلافت و در هم کوبیدن منابع و عوامل گوناگون مخالفت و معارض - که ائمه علیهمالسلام با تمام توان و قدرت در مقابل این اعتقادات جبهه گرفته و به تکذیب آن پرداختند - به طور مثال، چند نمونه از این اعتقادات را برمیشماریم:
تثبیت اعتقادات به لزوم خضوع در مقابل حاکم و سلطان، هر چند ظالم، جبار و ستمگر باشد. این عقیده بنابر تصریح انجیل (1)، از مسیحیت گرفته شده است. اینان برای تأیید عقیدهی خود احادیث زیادی از زبان رسول خدا صلی الله علیه و آله جعل کردند. (2).
اصرار بر اعتقاد به جبر که از بقایای عقاید مشرکان و اهل کتاب بود؛ (3)
کنز العمال، ج 3، ص 138 و 139 و نیز ج 8، ص 208 و نیز ج 1، ص 86؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 86؛ ابوداوود، ج 2، ص 16؛ طبقات، ج 7، ص 417 و نیز ج 5، ص 148؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 83 و 84 و 265؛ ترمذی، ج 1، ص 202؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 209؛ سنن بیهقی، ج 6، ص 349 و نیز ج 9 ص 50؛ مسند احمد، ج 5، ص 245؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 135 و نیز ج 6، ص 3؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 281 و نیز ج 4، ص 124؛ البدایة و النهایه، ج 7، ص 79.
المعتزله، ص 7 و 39 و 40 و 87 و 91 و 201 و 265، نقل از منابع: المنیة و الامل، ص 12 و خطط مقریزی، ج 4، ص 181 و 182 و 186 و الملل و النحل، ج 1، ص 97 و 98 و العقائد النسفیه، ص 85 و فیات الاعیان، ص 494 و الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 3، ص 45، نقل از: طبری، ج 3، ص 207 و نیز ج 6، ص 33 و ترمذی، ص 508 در نامهی عمر بن عبدالعزیز... تصریح به این مطلب در کتابهای کلامی و کتب اهل سنت، آن قدر زیاد است که تقریبا قابل شمارش نیست. این جانب سابقا مطالبی را از تورات، پیرامون این موضوع جمعآوری کرده بودم؛ از خداوند میخواهم که مرا به تکمیل آن موفق بدارد.
بدین1) 172. ر. ک: رسالهی پولس به مردم روم؛ الهدی الی دین المصطفی، ج 2، ص 316.
2) 173. ر. ک: سنن بیهقی، ج 8، ص 157 و 159 و 164 و نیز ج 4، ص 115 و نیز ج 6، ص 310 و صحیح مسلم، ج 6، ص 17 و 20 و نیز ج 2، ص 119 و 122؛ کنز العمال، ج 3، ص 170 - 167 و نیز ج 5، ص 465؛ عقد الفرید، ج 1، ص 9، 8؛ المصنف، ج 11، ص 329 و 335 و 339 و 344؛ الباب الآداب، ص 260؛ در المنثور، ج 2، ص 178 - 176؛ مقدمهی ابن خلدون، ص 194؛ الاسرائیلیات فی التفسیر و الحدیث؛ نظریة الامامه، ص 471 و صفحات قبل و بعد؛ تاریخ بغداد، ج 5، ص 274؛ طبقات الحنابله، ج 3، ص 58 - 56؛ الابانه، ص 9؛ مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 323؛ مسند احمد، ج 2، ص 28 و نیز ج 4، ص 382 و 383؛ البدایة و النهایه، ج 4 ص 226 و 249؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 224 و 229؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 72 - 68 و نیز ج 1 ص 12؛ الاصابه، ج 2، ص 296؛ الکنی و الالقاب، ج 1، ص 167؛ الاذکیاء، ص 142؛ الغدیر، ج 6، ص 117 و 128 و نیز ج 7، ص 146 - 136 و نیز ج 8، ص 256 و نیز ج 9، ص 393 و نیز ج 10 ص 46 و 302؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 290 و 513؛ السنة قبل التدوین، ص 467؛ نهایة الارب، ج 6، ص 12 و 13؛ لسان المیزان، ج 3، ص 387 و نیز ج 6، ص 226 از ابودرداء مرفوعا: «صلوا خلف کل امام و قاتلوا مع کل امیر» و ر. ک: المجروحون، ج 2، ص 102؛ زندگانی سیاسی امام رضا (متن و پاورقی)، ص 312.
3) 174. ر. ک: الکفایة فی علم الروایه، ص 166؛ جامع البیان العلم، ج 2، ص 150 - 148؛ ضحی الاسلام، ج 3، ص 81؛ شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 340 و نیز ج 12، ص 79 - 78؛ قاموس الرجال، ج 6، ص 36؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 183؛ الغدیر، ج 5، ص 365 و نیز ج 7، ص 147 و نیز ج 8، ص 132 و نیز ج 9، ص 34 و 95 و 192 و نیز ج 10، ص 245 و 249 و 333؛ اخبار الدخلیه (المستدرک)، ج 1، ص 193 و 197؛ مقارنة الادیان، ص 249 و 271؛ انیس الاعلام، ج 1، ص 257 و 279؛ التوحید و اثبات صفات الرب، ص 82 - 80؛ مقدمهی ابن خلدون، ص 144 - 143؛ ابوالفرج، الاغانی، ج 3، ص 76؛ تأویل مختلف الحدیث، ص 35؛ عقد الفرید، ج 1، ص 206 و نیز ج 2، ص 112؛ تاریخ طبری، ج 2، ص 445؛ بحوث مع اهل السنة و السلفیه، ص 49 - 43 از منابع زیادی؛ المغازی و اقدی، ص 904؛ ربیع الابرار، ج 1، ص 821؛ الموطأ ج 3، ص 92 و 93؛ مصابیح السنه، ج 2، ص 67؛ مناقب شافعی، ج 1، ص 17؛ بخاری، ج 8، ص 208؛ در کتاب خطط مقریزی، ج 3، ص 297 آمده است: تنها (جهم) قائل به جواز خروج بر سلطان جائر بود...؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 12 و 94 و 95 و 330 و نیز ج 3، ص 229 و 487 و 492 و 501 و 529، نقل از مصادر زیر:
معنا مادامی که انسان بر انجام هر گونه حرکتی مجبور و در اتخاذ هر موضعی آلت دست دیگری است و از خود ارادهای ندارد، هر فعالیتی را که بر ضد حاکمان جور انجام دهد، بیثمر و بیهوده خواهد بود.
اعتقاد قلبی و منافاتی ندارد که انسان خود را ظاهرا کافر معرفی کند. بدین منظور گفتند:
«ایمان، اعتقاد قلبی است، هر چند که انسان بدون تقیه اعلان کفر نماید و بتپرستی پیشه کند، یا در بلاد اسلامی به دین یهودیت و نصرانیت باقی بماند و صلیب به گردن آویزد و در بلاد اسلامی اعلان تثلیث (عقیده به خدایان سه گانه: اب، ابن و روحالقدس) نماید و بر همین [سیره] باشد تا از دنیا برود.» (1).
هر چند این اعتقاد مختص فرقهی «مرجئه» بود، اما در میان مردم آن زمان چنین عقیدهای رواج داشت، چرا که هنوز مذهب اعتقادی اهل سنت شایع و غالب نشده بود.
معنای این عقیده این بود که حکام و سلاطین مؤمن هستند، هر چند جنایات و گناهان بزرگی مرتکب شوند.
میگویند: یزید بن عبد الملک در صدد برآمد که به روش و سیره عمر بن عبدالعزیز عمل کند. چهل تن از بزرگان جمع شدند و سوگندها خوردند که برای خلیفه نه حسابی است و نه عذابی؛ (2)و آن موقع که ولید از حجاج دعوت کرد تا با وی شراب بنوشد، حجاج گفت: «ای امیرمؤمنان! حلال همان است که تو حلال کردهای.» (3).
حجاج مدعی است که از طرف حضرت حق تعالی به او وحی میشود و جز بر اساس وحی الهی کاری انجام نمیدهد؛ (4)همین طور مدعی است که به خلیفه
هم وحی میشود. (1).
و)سیاست حاکمان این بود که هر طور شده از احترام و قداست رسول اکرم صلی الله علیه و آله در نزد مسلمین بکاهند و خلیفه را بر حضرتش برتری دهند و حتی حضرت را عاری از عصمت جلوه داده و وانمود کنند که معصوم نبوده است. تا جایی که قریش - در حیات رسول اکرم صلی الله علیه و آله - در تلاش برای منع عبدالله بن عمرو بن عاص از نوشتن احادیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله گفتند: او بشری است که خشنود میشود و غضب و خشم میگیرد. (2)کوشیدند تا از نامگذاری کودکان به نام مبارک حضرت جلوگیری کنند و تا حدودی در این کار توفیق یافتند. (3).
معاویه نیز افسوس میخورد که اسم پیامبر در اذان بیان میشود و سوگند یاد کرد که آن را از بین ببرد. (4).
از این گونه وقایع، شواهد زیادی در تاریخ وجود دارد که ما تعدادی را در پیشگفتار کتاب خود، الصحیح من سیرة النبی الأعظم صلی الله علیه و آله آوردهایم. هر کس خواست، بدان مراجعه کند.
شاید هدفشان از امور یاد شده این بود که میدان را برای کارهای خلاف و ناشایستی که ممکن بود از سوی هیأت حاکمه سرزند، باز کرده و اقوال و مواضع
1) 179. تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، ص 72.
2) 180. ر. ک: سنن دارمی، ج 1، ص 125؛ جامع البیان العلم، ج 1، ص 85 و نیز ج 2، ص 62 و 63؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 104 و 105 و تلخیص مستدرک ذهبی در پاورقی آن؛ سنن ابوداوود، ج 3، ص 318؛ الزهد و الرقائق، ص 315؛ الغدیر، ج 6، ص 308 و 309 و نیز ج 11، ص 91؛ المصنف، ج 7، ص 34 و 35 و نیز ج 11، ص 237؛ احیاء العلوم غزالی، ج 3، ص 171؛ الصحیح من سیرة النبی الاعظم (مقدمه).
3) 181. الغدیر، ج 6، ص 309، (نقل از: عمدة القاری، ج 7، ص 143).
4) 182. الموفقیات، ص 577؛ مروج الذهب، ج 3، ص 454؛ شرح نهجالبلاغه، ج 5، ص 129 و 130؛ قاموس الرجال، ج 9، ص 20.
منفی حضرت را در قبال بعضی از ارکان آن یا کسانی که هیأت حاکمه آنان را برای بر عهده گرفتن مناصب مهم حکومتی در آینده آماده میکرد، کماهمیت جلوه داده و اثر آن اقوال را نابود سازند؛ و از سوی دیگر، مواضع مثبت حضرت را در قبال مخالفان هیأت حاکمه یا کسانی که به دیدهی رقیب به آنان مینگریستند، بیارزش و کماهمیت سازند.
ز)اعتقاد به جواز تولیت و رهبری مفضول با بودن فاضل، از دیگر رشتهها و فروع این سیاست شوم بود. این اعتقاد ابوبکر بود (1)که بعدها به عنوان عقیدهی معتزله مطرح شد. آن گاه که همهی تلاشهای آنها در جهت رفعت شأن خلفای غاصب حق علی علیهالسلام خنثی شد و کوششهای آنان در پایین آوردن مقام و منزلت علی علیهالسلام و جعل احادیث باطل در مذمت وی، و تلاش آنان در جهت به فراموشی سپردن فضائل و کرامات علی علیهالسلام از سوی مردم با شکست مواجه گردید. (2)آن موقع همهی بافتههای خود را پنبه دیدند و تمام تلاشهای نا جوانمردانهی خود را بر باد رفته.
ح)سیاست تجهیل که از طرف حاکمان ناشایست دربارهی امت مسلمان، خصوصا مردم شام اعمال میشد. تنها کافی است که بدانیم، شخصی از یکی از رهبران و صاحبنظران و اندیشمندان شام پرسید: این ابوتراب که امام مسجد بالای منبر او را لعن میکند کیست؟ در پاسخ گفت: فکر میکنم یکی از دزدان و راهزنان فتنهگر باشد. (3).
در جنگ صفین، هاشم مرقال از یکی از سپاهیان معاویه پرسید که چرا در
جنگ شرکت کردهای؟ گفت: به من خبر دادهاند که علی نماز نمیخواند. (1).
به معاویه خبر رسید که عدهای از اهالی شام با مالک اشتر و دوستانش مینشینند و به بحث و استقاضه میپردازند. به عثمان نوشت:
«کسانی را پیش من فرستادهای که شهر و دیار خود را فاسد کرده و شوراندهاند. خاطرم هیچ آسوده نیست که مردم تحت فرمانم را به نافرمانی واندارند و چیزهایی به آنها نیاموزند که هنوز نمیدانند و در نتیجه به افراد یاغی و سرکش تبدیل شوند و امنیت موجود، جای خود را به شورش بدهد.» (2).
یکی از اهالی حمص، عثمان را نصیحت کرد و گفت:
«مؤمن را به ایمانش وامگذار! بلکه او را مالی ده که او را به صلاح دارد (بتواند مخارجش را برآورده کند)؛ امین را بر امانت وامگذار! بلکه او را در کار خویش مورد بازخواست قرار ده! و بیمار را پیش سالم نفرست تا او را سلامت بخشد، بسا خدا به بیمار شفا دهد، اما بیمار، سالم را علیل گرداند. عثمان به او گفت: تو جز خیر مرا نمیخواهی، و بر اثر این نصیحت، زید بن صوحان و دوستانش را بازگردانید.» (3).
جمعی از فرماندهان لشکری و کشوری شام در برابر سفاح (سرسلسلهی عباسیان) سوگند یاد کردند که تا زمانی که مروان کشته شد، نزدیکانی برای پیامبر یا اهل بیتی که از او ارث ببرند، جز بنیامیه سراغ نداشتهاند.
1) 186. تاریخ طبری، ج 4، ص 30؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 313؛ فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 196؛ نصر بن مزاحم، وقعة الصفین، ص 354؛ شرح نهجالبلاغه، ج 8، ص 36؛ الغدیر، ج 10، ص 122 و 290؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 184؛ اب عساکر، ترجمهی امام علی علیهالسلام، ج 3، ص 99 و محمودی، نقل از: ابن عساکر، ج 38، ح 1139؛ المعیار و الموازنه، ص 160.
2) 187. انساب الاشراف، ج 5، ص 43؛ الغدیر، ج 9، ص 32؛ ر. ک: البدایة و النهایه، ج 7، ص 165.
3) 188. المصنف، ج 11، ص 334.
آن طور که میگویند: مردم شام پذیرفتند که معاویه در راه صفین، نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه کند. (1).
در وصیت معاویه به یزید آمده:
«به اهل شام توجه کن! اینان رازدار تو باشند. هر گاه دشمنان تو سر بلند کنند و تو را نگران سازند، از اهل شام یاری بخواه، و اگر دشمن را شکست دادند، باز آنان را به محل خود برگردان! زیرا اگر در بلاد دیگر اقامت کنند، اخلاقشان تغییر کند.» (2).
آن گاه که ابوذر در مقابل طغیان معاویه و تصاحب اموال مسلمانان در شام ایستاد، حبیب بن مسلمه به معاویه گفت:
«ابوذر نظر مردم را دربارهی شما تباه نمود، اگر نیازی به آن داری، مردم را دریاب!» (3).
بر حسب یک متن دیگر گفت:
«ابوذر با این سخنان خود، نظر مردم را دربارهی تو خراب نموده و آنان را علیه تو میشوراند. پس معاویه این مطلب را به عثمان نوشت. عثمان در پاسخ نگاشت: او را به سوی من گسیل دار! چون ابوذر به مدینه رسید، عثمان او را به ربذه تبعید کرد.» (4).
آن گاه که اهالی مصر به مدینه آمدند تا از عمر دربارهی علت عمل نکردن به بعضی از احکام قرآن از او بازخواست کنند، در پاسخ گفت:
«مادر عمر در عزایش گریه کند، آیا او را وادار میکنید که مردم را بر اساس کتاب
خدا به پای دارد و حال این که خدای ما میدانست ما گناهانی خواهیم داشت؟ وی آن گاه این آیه را تلاوت کرد:
«ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما؛
اگر از گناهان بزرگی که شما را از آن نهی کردهایم دوری گزینید، ما از گناهان دیگر شما درمیگذریم و شما را به مقامی بلند و نیکو میرسانیم.»
آیا مردم مدینه میدانند که برای چه آمدهاید؟ گفتند: نه. گفت: اگر میدانستند که برای چه آمدهاید، شما را چنان عقوبت میکردم که دیگران عبرت بگیرند.
عمر وقتی مطلب را به آنان گفت که از آنان اقرار گرفت که نه قرآن را حفظ دارند و نه الفاظ آن را و نه روایاتی را که دربارهی قرآن وارد شده میدانند.» (1).
پس از سخنانی که بین معاویه و عکرشه (دختر اطرش بن رواحه) ردوبدل شد، معاویه بدو گفت:
«هیهات ای مردم عراق! علی بن ابی طالب شما را بیدار کرده است. ما قدرت تحمل شما را نداریم.» (2).
سپس دستور داد تا صدقات آنان را با خودشان برگردانند و با وی به انصاف رفتار کنند.
جای بسی شگفتی است که میبینیم عمر بن خطاب اصرار فراوانی دارد که همدانیها به شام نروند و میبایست به عراق عزیمت کنند! (3)همین مطلب دربارهی قبیلهی بجیله نیز اتفاق افتاد. (4).
آن گاه که سلیمان ابن عبدالملک به پدرش گفت که میخواهد کتابی در سیره و جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله و مقام و منزلت انصار در عقبهی اول و دوم بنویسد، عبدالملک گفت: «چه لزومی دارد کتابی بنویسی که در آن فضیلتی برای ما نباشد و چیزهایی را به مردم شام بیاموزی که نمیخواهیم آن را بدانند؟» بعدا سلیمان به او خبر داد که آنچه را که نوشته بود پاره کرده است. عبدالملک گفت: کار درستی کردی. (1).
آن گاه که از معاویه خواستند از سعب و لعن علی دست بردارد، گفت: «به خدا سوگند! از این کار دست بر ندارم تا بر آن، کودکان بزرگ شوند و بزرگان پیر. و احدی از مردم فضیلتی برای علی بر زبان نیاورد.» (2).
علی علیهالسلام نامهای به معاویه نوشت که در آن آمده بود:
محمد النبی أخی و صهری
و حمزة سید الشهداء عمی
«محمد، پیغمبر خدا، برادر و پدر زن من است و حمزهی سید الشهدا عموی من.»
معاویه گفت: «آن را پنهان کنید! تا مردم شام آن را نخوانند، مبادا به علی متمایل شوند. (3).
در این زمینه به سخنان مدائنی - که بسیار مهم است - مراجعه کنید. (4).
امیر المؤمنین علی علیهالسلام با تمام نیرو و توان خویش، در جهت نشر معارف اسلامی در میان مردم و نجات آنان از ظلمات جهل به سوی نور علم کوشید.
آن حضرت فرمود:
«و رکزت فیکم رأیة الایمان و وقفتکم علی معالم الحلال و الحرام؛ (1).
و پرچم ایمان را در میان شما استوار ساختم [تا گمراه نشوید] و شما را بر نشانههای حلال و حرام واقف ساختم.»
این جدای از شعور و بینش اسلامی است که آن حضرت و فرزندانش در نشر آن همت گماشتند.
ط)برنامهی دقیق و حساب شدهای طرح کردند که میتوانست امت را از اطلاع بر بسیاری از راهنماییها و اقوال و موضعگیریهای پیامبر عظیم الشأن اسلام محروم گرداند. این برنامهی خطرناک در قالب منع نقل احادیث پیامبر به طور مطلق و یا بر اساس بینه، ظهور یافت و حتی با ضرب و حبس و تهدید به قتل، از نقل آن جلو گیری کردند؛ سپس کتابت احادیث نبوی را ممنوع کرده و هر چه را توانستند، در عرض یک ماه از آنچه که صحابه نوشته بودند جمعآوری کرده و سوزاندند. (2).
1) 201. نهجالبلاغه، خطبهی 18.
2) 202. در اینباره و در مورد محدودیت و تقلیل روایت احادیث، ر. ک: جامع بیان العلم، ج 1، ص 42 و 65 و 77 و نیز ج 2، ص 135 و 141 و 147 و 159 و 173 و 174 و 203؛ المصنف، ج 10، ص 381 و نیز ج 11، ص 258 و 262 و 325 و 377؛ السنة قبل التدوین، ص 91 و 92 و 97 و 98 و 103 و 104 و 113؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 8 - 3؛ شرف اصحاب الحدیث، ص 93 - 87؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 273؛ کنز العمال، ج 5، ص 406، نقل از: بیهقی و نیز ج 10، ص 174 و 179 و 180؛ مجمع الزوائد ج 1، ص 149؛ تأویل مختلف الحدیث، ص 48؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 432 - 427؛ طبقات، ج 6، ص 2 و نیز ج 4، ص 13 و 14 و نیز ج 3، ص 306 و نیز ج 5، ص 70 و 140 و 173 و نیز ج 2، ص 100؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 12؛ سنن دارمی، ج 1، ص 85 و نیز ج 2، ص 274؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 61؛ اضواء علی السنة المحمدیه، ص 47 و 54 و 55؛ منتخب کنز العمال، در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 64 - 61؛ کشف الاستار عن مسند البزار، ج 2، ص 196؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 82 و 569 و 570 و نیز ج 3، ص 259 - 252 و 272 و 273 و 630 (از منابع مختلف)؛ البدایة و النهایه، ج 8، ص 106 و 107؛ تقیید العلم، ص 53 - 50؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 102 و 110؛ تاریخ الخلفاء، ص 138، نقل از: السلفی فی الطیورات؛ مشکل الآثار، ج 1، ص 501 - 499؛ مسنداحمد، ج 2، ص 157 و نیز ج 4، ص 99 و 370 و نیز ج 3، ص 19؛ در المنثور، ج 4، ص 159؛ وفاء الوفاؤ، ج 1، ص 483 و 488؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 6، ص 114؛ حلیة الاولیاء، ج 1، ص 160؛ مآثر الانافه؛ الغدیر، ج 6، ص 158 و 265 - 263 و 302 - 264 و نیز ج 10، ص 351 و 352 از منابع: کامل ابن اثیر، ج 2، ص 227؛ ابن الشحنه، در پاورقی کامل، ج 7، ص 176؛ فتوح البلدان، ص 53؛ صحیح بخاری، ج 3، ص 837؛ سنن ابوداوود، ج 2، ص 340؛ صحیح مسلم، ج 2، ص 234. النص و الاجتهاد، ص 151 از این منابع: کنز العمال، ج 5، ص 239، شمارهی 4845 و 4860 و ن 4865 و ن 4861 و 4862؛ کتاب الأم؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 3، ص 120؛ المعتصر من المختصر، ج 1، ص 459؛ ابن کثیر در مسند الصدیق و صفین، ص 248؛ التاج المکلل التاج المکمل، 265؛ شرح صحیح مسلم از نووی، ج 7، ص 127؛ از این منابع نیز نقل شده است: قبول الاخبار بلخی، ص 29؛ المحدث الفاضل، ص 133؛ بخاری در حاشیهی السندی، ج 4، ص 88؛ صحیح مسلم، ج 3، ص 1311 و 1694؛ الموطأ، ج 2، ص 964؛ رسالهی شافعی، ص 435؛ مختصر جامع البیان العلم، ص 32 و 33 و منابع بسیار زیاد دیگر که مجال تتبع آن نمیباشد؛ المجروحون، ج 1، ص 36؛ احراق ما کتب فی التاریخ الخلفاء، ص 138.
در مرحلهی بعدی، قصه پردازان را به نقل اسرائیلیات تشویق کردند و احادیث فراوانی در تأیید آن ساختند. (1)آن گاه به افراد معینی اجازه دادند که روایت نقل کنند. (2)
حتی به احدی غیر از امرا اجازهی فتوا ندادند. ر. ک: جامع بیان العلم، ج 2، ص 174 و 175 و 194 و 203؛ منتخب کنز العمال، در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 62؛ سنن دارمی، ج 1، ص 61؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 367 و 368؛ طبقات ابن سعد، ج 6، ص 179؛ کنز العمال، ج 10، ص 185، از افراد زیاد و دینوری در کتاب المجالسه؛ المصنف، ج 8، ص 301 و در پاورقی از اخبار القضاة وکیع، ج 1، ص 83.
عثمان مردی را تهدید کرد که اگر از کسی جز او استفتا کند، کشته خواهد شد. ر. ک: تهذیب تاریخ دمشق، ج 1، ص 54؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 390 و 391 از تاریخ دمشق.
و حتی ابوموسی هم از نقل حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله خودداری کرد،1) 203. ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 2، ص 227 - 224 و 238 و 325 و 327 و 345؛ اضواء علی السنة المحمدیه، ص 126 - 124 و 192 - 145؛ شرف اصحاب الحدیث، ص 17 - 14؛ فجر الاسلام، ص 162 - 158؛ بحوث فی تاریخ السنة المشرفه، ص 37 - 34؛ الزهد و الرقائق، ص 17 و 508؛ تقیید العلم، ص 34 و در پاورقی از حسن التنبیه، ص 192 و از مسند احمد، ج 3، ص 12 و 13 و 56 و نیز ر. ک: جامع بیان العلم، ج 2، ص 50 و 53؛ محمع الزوائد، ج 1، ص 150 و 151 و 189 و 191و 192؛ المنصف، ج 6 و 109 و 110 و پاورقیهای آن؛ مشکل الآثار، ج 1، ص 40، و 41؛ البدایة و النهایه، ج 1، ص 6، و نیز ج 2، ص 132 و 134؛ کشف الاستار، ج 1، ص 108 و 109 و 120 و 122؛ حیاة الصحابه ج 3 ص 286؛ المجروحون، ج 1، ص 6؛ ذکر اخبار اصفهان، ج 1، ص 149.
2) 204. ر. ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 1، ص 26.
تا نظر جدید خلیفهی دوم را در اینباره بداند. (1).
به علاوه، بزرگان صحابه را در مدینه حبس کردند و آنان را از رسیدن به مناصب مهم محروم کردند، تا مبادا به نشر احادیث پرداخته و از این راه، خلافت را از آنان گرفته و به قبضهی خود درآورند. (2)سپس مقرر کردند که تنها امرا و حاکمان، حق فتوا دارند. روایت کردند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است! «برای مرد مؤمن باایمان در امارت خیری نیست.» (3).
حذیفه به عمر گفت: تو از افراد فاجر کمک میگیری. عمر گفت: من به آنان پست و مقام میدهم تا از نیروی آنان استفاده کنم و در ضمن مراقبشان
1) 205. مسند احمد، ج 4، ص 393 و در صفحهی 372 میگوید: انس ممنوع الراویه شد.
2) 206. ر. ک: تاریخ طبری، ج 3، ص 426؛ مروج الذهب، ج 2، ص 321 و 322؛ مستدرک حاکم، ج 1، ص 110 و نیز ج 3، ص 120؛ کنز العمال، ج 10، ص 180؛ تذکرة الحفاظ، ج 1، ص 7؛ شرح نهجالبلاغه، ج 20، ص 20؛ سیرهی ائمه اثنی عشر، ج 1، ص 317 و 334 و 365؛ التاریخ الاسلامی و المذهب المادی فی التفسیر، ص 208 و 209؛ الفتنة الکبری، ص 17 و 46 و 77؛ شرف اصحاب الحدیث، ص 87؛ مجمع الزوائد، ج 1 ص 149، طبقات ابن سعد، ج 2، ص 100 و 112 و نیز ج 4، ص 135؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 40 و 41 و نیز ج 3، ص 272 و 273، نقل از: طبری، ج 5، ص 134 و کنز العمال، ج 7، ص 139 و نیز ج 5، ص 239؛ در منبع اخیر از ابن عساکر نقل میکند که وی صحابه را از گوشه و کنار جمع کرد و آنان را به خاطر نشر احادیث نبوی نکوهش و توبیخ کرد.
3) 207. البدایة و النهایه، ج 5، ص 83؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 204، نقل از طبرانی؛ حیاة الصحابه، ج 1، ص 198 و 199 (نقل از: دو منبع فوق و کنز العمال، ج 7، ص 38 و ابن عساکر و دیگران).
هم هستم.
عمر گفت: اهالی کوفه بر من چیره شدهاند، فرد مؤمنی را بر آنان میگمارم، قدرت و توان کاری ندارد؛ انسان فاجری را به کار میگمارم، فسق و فجور میکند. (1).
بدین گونه کسانی که اجازهی فتوا و روایت از پیامبر صلی الله علیه و آله و بنیاسرائیل داشتند، فرصت یافتند تا آنچه میخواهند به امت تزریق کنند و ملت مسلمان را با افکار و معارف، اقوال و مواضع حقیقی یا ساختگی خود دمساز کنند، و نیز به تحریف و حتی نابودی بسیاری از حقایقی بپردازند که آن را مخالف اهداف خویش میدیدند. آن طور که متون بسیاری تأکید دارد، بخش معظم نشانههای دین از بین رفت و احکام شریعت مقدس محمدی محو و نابود گردید. (2).
میگویند: بیش از پانصد حدیث در اصول احکام و همین اندازه در اصول سنن به امت اسلامی نرسید. (3)این امر موجب شد تا پردهی سنگینی از شک و تردید بر دهها و بلکه صدها هزار و حتی میلیونها (4)حدیث - که میگفتند: نزد حافظان است یا هنوز هم در میان کتابها محفوظ است - کشیده شود.
1) 208. الفائق زمخشری، ج 2، ص 445 و نیز ج 3، ص 215؛ النصائح الکافیه، ص 175؛ لسان العرب، ج 11، ص 452 و نیز ج 13، ص 346؛ الاشتقاق، ص 179.
2) 209. ر. ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 1، ص 30 - 27؛ المصنف، ج 2، ص 63؛ مسند ابوعوانه، ج 2، ص 105؛ البحر الزخار، ج 2، ص 254؛ کشف الاستار عن مسند البزار، ج 1، ص 260؛ مسند احمد، ج 4، ص 428 و 429 و 432 و 441 و 444؛ الغدیر، ج 8، ص 166؛ مروج الذهب، ج 3، ص 85؛ مکاتیب الرسول، ج 1، ص 62.
3) 210. مناقب شافعی، ج 1، ص 419؛ رشید رضا، الوحی المحمدی، ص 243.
4) 211. ر. ک: الکنی و الالقاب، ج 1، ص 414؛ لسان المیزان، ج 3، ص 405؛ تذکرة الحفاظ، ج 2، ص 430 و 434 و 641 و نیز ج 1، ص 254 و 276 (این کتاب، پر است از این ارقام، هر کس خواست بدانجا مراجعه کند). التراتیب الاداریه، ج 2، ص 208 - 202 و 407 و 408.
از این رو میبینیم که به کذب و ساختگی بودن دهها و بلکه صدها هزار حدیث حکم میکنند. (1)جهل و نادانی مردم به جایی رسید که سپاه کامل نمیدانستند اگر کسی محدث نشود، نباید دوباره وضو بگیرد و وضویش نقض نشده است!
«ابوموسی به منادی فرمان داد که فریاد برآرد: بدانید که جز بر کسی که محدث شده، بر فرد دیگری وضو واجب نیست. راوی گوید: نزدیک بود علم از بین برود و جهل و نادانی جای آن را بگیرد و انسان از نادانی، مادرش با شمشیر بکشد.» (2)حتی «بسیاری از صحابه موافقت کردند که بسیاری از نصوص را رها کنند، زیرا مصلحت خود را در آن دیدند.» (3).
ابن ابی الحدید معتزلی دربارهی علی علیهالسلام میگوید:
«دشمنانش گفتند: او اهل رأی و نظر نیست، زیرا وی به شرع مقدس اسلام مقید بود و خلاف آن را روا نمیدانست و به چیزی که دین را تحریم میکرد، عمل نمیکرد. خودش گفته است: اگر دین و تقوا جلوی مرا نمیگرفت، من زیرکترین عرب بودم، اما خلفای دیگر بر اساس مصلحت خود و موافق خواستههای درونی خویش عمل میکردند، خواه مطابق احکام شرع باشد و خواه نباشد. تردیدی نیست که هر کس بر اساس اجتهاد خود عمل کند و به معیارها و ضوابطی پایبند نباشد که مانع از انجام کارهایی میشود که آن را به مصلحت خود
1) 212. تاریخ الخلفاء، ص 293؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 96؛ میزان الاعتدال، ج 1، ص 12 و 17 و 108 و 148 و 316 و 321 و 406 و 509 و 572 ر. ک: لسان المیزان، ج 3، ص 405 و نیز ج 5، ص 228؛ الفوائد المجموعه، ص 426 و 427 و سایر کتبی که از این موضوعات دربارهی اخبار بحث میکند و نیز ر. ک: المجروحون، ج 1، ص 185، 156، 155، 142، 96، 65، 63(پیرامون حدیثسازی برای شاهان) و نیز ج 2، ص 138 و 163 و 189 و نیز ج 3، ص 39 و 63.
2) 213. حیاة الصحابه، ج 1، ص 505، نقل از: کنز العمال، ج 5، ص 114 و معانی الآثار، ج 1، ص 27.
3) 214. شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 12، ص 83.
میبینید، احوال دنیوی او به سامان نزدیکتر است، و هر کس خلاف این باشد، اوضاع او به آشفتگی و گسیختگی نزدیکتر.» (1).
شاید موضعی که عمر در قبال مصریهای معترض اتخاذ کرد، به همین امر اشاره داشته باشد. همین طور «بسیاری از فقها را بر نص ترجیح دادند، تا جایی که شریعت اسلامی دگرگون شد و اصحاب قیاس، شریعت جدیدی آوردند.» (2).
ابوایوب انصاری نیز جرأت نداشت به سنت رسول خدا عمل کند، زیرا عمر هر کس را که به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل میکرد. مورد ضرب و شتم قرار میداد. (3).
مالک بن انس در مورد مسلمانان خارج از مدینه تصریح میکند: «دربارهی مردم خارج از مدینه بر اساس احکام صادره از سوی شاهان عمل میشود.» (4).
دربارهی اصرار خلفا و دیگران، از قبیل مروان حکم و حجاج بن یوسف در مخالفت با احکام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آینده مطالب بیشتری بیان خواهیم کرد.
حکام و امرایی که از طرف خلیفهی دوم، تنها به آنان اجازهی فتوا داده شد، فرصت یافتند تا ندانسته و بلکه دانسته و آگاهانه مخالف روایات سرور جهانیان، رسول اکرم صلی الله علیه و آله فتوا دهند، زیرا از غائلهی اعتراض کسانی که حق را میدانستند در امان بوده و از آشکار شدن آن برای دیگران که چیزی از حق نمیدانستند، هراسی نداشتند، و اگر واقع مطلب روشن میشد، از مقام و منزلت آنان کاسته و مرکزیتشان در موضع قرار میگرفت و احکام و دستورات صادره از سوی
آنان کارآیی کمتری میداشت، و آنان چنین چیزی را خوش نداشتند. همین طور زمینه را آماده ساختند تا هر کس هر چه میخواهد ادعا کند و در تأیید و یا تکذیب و تنفیذ آن، احادیث مناسبی را جعل نماید.
از این غائله نیز در امان بودند که مبادا بسیاری از اقوال و افعال و مواضع رسول اکرم صلی الله علیه و آله و وقایع ثابتی که به مرکزیت و شخصیت کسانی ضربه نمیزند که میخواهند آنان را بالا ببرند و در جهت اعتلای مقام و منزلت آنان کوشش میکردند، آشکار شود. فضائل و جایگاه و منزلت اهل بیت و خصوصا سرور و بزرگشان امیر المؤمنین علی علیهالسلام و افرادی که بر اساس افکار آگاه و وجدانهای بیدار با حضرت و اهل بیت در ارتباط بودند و هوادارشان، و یا نظری مثبت و حقیقی دربارهی آنان داشتند مطرح نمیشد.
به علاوه، این سیاست در قبال حدیث و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با آرای بعضی از فرقههای یهودی - که پیروان آنان نفوذ فراوانی در دربار حاکمان آن زمان داشتند - کاملا هماهنگ و منسجم بود. (1).
علی علیهالسلام و شیعیانش و نیز دیگر افراد آگاه و دوراندیش امت اسلامی در مقابل این توطئهی پلید، با صلابت و استواری هر چه تمام جبهه گرفتند. آن گاه که عبدالرحمن بن عوف در نشست شورا خلافت را بر حضرت عرضه داشت، مشروط بر این که به سیرهی شیخین رفتار کند، امام آن را نپذیرفت و شدیدا رد کرد. حضرت قصه پردازان معرکهگیر را از مساجد بیرون راند و منع تحمیلی نقل احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله را لغو کرد. (2).
روایت کردهاند که امام فرمود: «قیدوا العلم، قیدوا العلم»، (1)
(امین عاملی، معادن الجوهر، ج 1، ص 3).
و این جمله را دو بار تکرار کرد.همچنین روزی فرمود:
«من یشتری منا علما بدرهم؟؛
کیست که علم و دانش زیادی از ما به یک درهم بخرد؟»
حارث اعور میگوید: «من رفتم و چند صفحه به یک درهم خریدم و آوردم» .در بعضی متون دارد: «حارث چند صفحه به یک درهم خرید و آن را به نزد علی علیهالسلام آورد؛ پس علی علیهالسلام دانش زیادی برایش نوشت.» (2).
علی علیهالسلام فرمود:
«تزاوروا و تذاکروا الحدیث و لا تترکوه یدرس؛ (3).
همدیگر را زیارت کنید و دربارهی حدیث با هم به مذاکره بپردازید و نگذارید که حدیث مندرس شود!»
همچنین فرمود:
«اذا کتبتم الحدیث فاکتبوه باسناده، فان یک حقا کنتم شرکاء فی الاجر، و ان یک باطلا کان وزره علیه؛ (4).
هر گاه احادیث را مینویسید، حتما سندش را هم ذکر نمایید! اگر حق بود، شما هم در اجر و پاداش آن شریک هستید و اگر باطل بود، مسؤولیتش بر عهدهی گویندهاش
1) 221. تقیید العلم، ص 89 و 90. در پاورقی گوید: «در مورد سهم علی در حدیثنویسی نگاه کن!»
2) 222. التراتیب الاداریه، ج 2، ص 259؛ طبقات، ج 6، ص 116؛ تاریخ بغداد، ج 8، ص 357؛ کنز العمال، ج 10، ص 156؛ تقیید العلم، ص 90 و در پاورقی از منابع پیشین و کتاب العلم ابن ابی خیثمه، و المحدث الفاصل، ج 4، ص 3.
3) 223. کنز العمال، ج 10، ص 189.
4) 224. همان، ص 129 با این رمز آورده: «ک و ابونعیم و ابن عساکر.» .
است و بر شما چیزی نیست.»
در این باره از امیر المؤمنین علیهالسلام روایات زیادی نقل شده است. (1).
دربارهی اقدامات امام حسن علیهالسلام برای نابود ساختن این توطئه پلید، در قبال علم و حدیث و نیز در هم شکستن این طوق تحمیلی، یک متن تاریخی میگوید: حسن بن علی فرزندان خود و برادرش را جمع کرد و گفت:
«یا بنی، و بنی اخی، انکم صغار قوم یوشک أن تکونوا کبار آخرین فتعلموا العلم فمن لم یستطع منکم أن یرویه، فلیکتبه و لیضعه فی بیته (2)
ای فرزندان و برادر زادگانم، امروز شما کودکان قومی هستید که به زودی بزرگان نسل بعدی خواهید بود؛ پس دانش را بیاموزید و هر کدام از شما نمیتواند روایت نقل کند، آن را بنویسد و در خانهاش نگه دارد.»
خطیب، قریب به همین مضمون از حسین بن علی علیهماالسلام روایتی نقل کرده و میگوید: «جمعی گفتهاند: حسین بن علی. به نظر ما -همان طور که در ابتدا بیان شد - حسن درست است؛ و الله اعلم.» (3).
ما در این جا در صدد بیان تفصیلی این مطلب نیستیم. از خدا میخواهم که در فرصت دیگری، توفیق انجام این پژوهش را به ما عطا کند؛ ان شاء الله.
1) 225. ر. ک: همان، کتاب العلم.
2) 226. تقیید العلم، ص 91؛ انوار الابصار، ص 122، کنز العمال، ج 10، ص 153؛ سنن دارمی، ج 1، ص 130؛ جامع بیان العلم، ج 1، ص 99؛ العلل و معرفة الرجال، ج 1، ص 412؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 277 و در پاورقی تقیید العلم از منابع پیشین و از تاریخ بغداد، ج 6، ص 399 (من نیافتم) و از ربیع الابرار 12 از علی علیهالسلام و ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 2، ص 246 و 247، نقل از: ابن عساکر و بیهقی در المدخل.
3) 227. تقیید العلم، ص 91.
گفتیم: سیاست نظام حاکم اقتضا میکرد که از ارزش و احترام پیامبر صلی الله علیه و آله در نظر امت کاسته میشود و گروهی مورد تکریم و ستایش قرار گیرند و گروهی دیگر به فراموشی سپرده شوند. آن گاه که نیاز جامعه، احکام اسلامی و تعالیم دینی بیشتری را میطلبد، طبیعی است که اقوال صحابه و خصوصا خلیفه اول و دوم، در ردیف سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و حتی بالاتر از آن مطرح شود. حکام غاصب - برای رسیدن به مقاصدی که داشتند - خود بدین امر کمک کردند. به عنوان نمونهای دال بر مدعا و دال بر نقشههای حکام در اینباره، علاوه بر گفتهی عمر که گفت: «انا زمیل محمد؛ من همردیف محمد هستم»، به موارد ذیل اشاره میکنیم:
شهاب هیثمی در شرح همزیه، در شرح گفتهی بوصیری دربارهی صحابه که: «تمامی آنها نسبت به احکام الهی، صاحب نظر و مجتهد هستند»، میگوید: یعنی خطا نمیکنند. (1).
شافعی گفت:
«نمیتوانی حکمی را بیان کنی، مگر بر اساس یک اصل فقهی یا قیاس بر یک اصل. اصل عبارت است از: کتاب یا سنت یا گفتار بعضی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و یا اجماع مردم.» (2).
«جای تعجب است که برخی از اینان، مخالفت با شافعی را در یک مسأله به خاطر نص دیگری از وی که مخالف با نص دومی است اجازه میدهند، اما مخالفت با
وی را به خاطر نص رسول خدا صلی الله علیه و آله جایز نمیدانند.» (1).
«... مالک به اعتبار این که فتوای صحابه جزء سنت است، به آن عمل میکرد و اگر احادیث نبوی با فتوای یکی از آنان تعارض میداشت، قواعد و احکام باب تعارض را اجرا میکرد؛ این عمل مالک تمامی احادیث پیامبر، حتی احادیث صحیح را در بر میگرفت.» (2).
بد نیست به سخنان شوکانی در این زمینه رجوع کنید. (3).
بعضی از مؤلفان اصول، در کتاب خود بابی گشودهاند تحت عنوان: ؛اقوال صحابه در مسائلی که میتوان در آن نظر داد، نسبت به اقوال دیگران به سنت ملحق است. گفته شده: این مطلب، مختص قول ابوبکر و عمر است.» (4).
آن گاه که عمر را از قضاوت پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد زنی که زن دیگری را به ضرب چوبی کشته بود، باخبر کردند، «تکبیر گفت و بر اساس آن قضاوت نمود و گفت: اگر این را نشنیده بودم دربارهاش حکم دیگری میکردم.» (5).
علی رغم این که عمر را از فرمودهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد زنی که بعد از افاضه، حیض میشود خبر دادند، بر نظر خویش اصرار ورزید. (6).
در داستان کنیهگذاری از ابو عیسی، علیرغم این که به عمر خبر دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه داده و خودش نیز آنان را تصدیق میکرد، نه تنها از رأی خود
1) 230. مجموعة المسائل المنیریه، ص 32.
2) 231. ابن حنبل از ابوزهره، ص 251 و 255، و مالک از ابوزهره، ص 290.
3) 232. ابن حنبل از ابوزهره، ص 254 و 255، (نقل از: ارشاد الفحول، ص 214).
4) 233. فواتح الرحموت فی شرح مسلم الثبوت، ج 2، ص 186؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 366 و 367.
5) 234. المصنف، ج 10، ص 57.
6) 235. الغدیر، ج 6، ص 111 و 112 از چندین منبع.
برنگشت، بلکه این عمل را گناه بخشودهی رسول خدا صلی الله علیه و آله خواند. (1).
در کنز العمال دارد: «فتوای عمر سنت است.»
«لقد کان لکم فی رسول الله أسوة.» (3).
1) 236. ر. ک: سنن ابی داوود، ج 4، ص 291؛ سنن بیهقی، ج 9، ص 310؛ تیسیر الوصول، ج 1، ص 25؛ نهایهی ابن اثیر، ج 1، ص 283؛ الاصابه، ج 3، ص 388؛ الغدیر، ج 6، ص 310 و 319 (نقل از: منابع پیشین و الاسماء و الکنی، ج 1، ص 85).
2) 237. کنز العمال، ج 1، ص 332 با رمز «کر» ؛ کشف الغمه، ج 1، ص 6. در نامهی عمر بن عبدالعزیز به ابوبکر و محمد بن عمرو بن حزم آمده است: «برای من احادیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله بنویس که نزد تو به ثبوت رسیده و نیز احادیث عمر را...» ؛ سنن دارمی، ج 1، ص 126؛ در تقیید العلم، ص 105 و 106 و پاورقیهای آن آمده است: «یا حدیث عمرة بنت عبدالرحمن» . وی یکی از زنان انصار است که بیشتر احادیثی که نقل میکند از عایشه است. ر. ک: تاریخ الخفاء، ص 241.
3) 238. المصنف، ج 1، ص 382.
4) 239. ر. ک: الثقات، ج 1، ص 4؛ حیاة الصحابه، ج 1، ص 12؛ شعرانی، کشف الغمه، ج 1، ص 6.
5) 240. سنن بیهقی، ج 1، ص 144؛ الغدیر، ج 8، ص 100، نقل از: بیهقی. برای دیدن روایت صالح بن کیسان و زهری، ر. ک: تقیید العلم، ص 106 و 107 و نیز طبقات، ج 2، ص 135.
عبدالرحمن بن عوف بر امیر المؤمنین عرضه داشت: با تو بیعت میکنم که به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سیرت شیخین، ابوبکر و عمر، عمل کنی. حضرت از پذیرش آن سر باز زد، اما عثمان پذیرفت و در نتیجه خلافت را به دست گرفت و از شورا پیروز در آمد.
آن گاه که خلافت با عثمان بیعت کردند، خطبهای خواند و گفت: «پس از عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله، سه حق بر گردن من دارید: پیروی از کسانی که قبل از من بودند، در آنچه بر آن اجماع دارید و وآن را سنت قرار دادهاید، و عمل به آنچه که شما سنت نکردهاید، اما مردم خیر آن را با مشورت با بزرگان شما سنت قرار میدهند.» (1).
امویان اصرار داشتند که معاویه در منا نماز عثمان را بخواند. عثمان نماز را تمام به جای آورده بود. با این که خود معترف بودند که پیامبر صلی الله علیه و آله در منا نماز را قصر به جای میآورد، از تداوم آن جلوگیری کردند.
عثمان خودش نیز در مقابل سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر تحقق یافتن رأی و نظر خویش اصرار داشت و میگفت: «این اندیشهای است که به ذهنم رسیده است.» (2)
انساب الاشراف، ج 5، ص 39؛ تاریخ طبری، ج 5، ص 56؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 42؛ البدایة و النهایه، ج 7، ص 154؛ ابن خلدون، ج 2، ص 386.
.عثمان از امیرالمؤمنبن علیهالسلام خواست که در منا نماز را اقامه کند. حضرت از پذیرش سر باز زد، مگر اینکه نماز رسول خدا صلی الله علیه و آله را اقامه کند، اما عثمان نپذیرفت و حضرت نماز را اقامه نکرد. «از آن پس حکام و امرا در منا نماز عثمان
را اقامه میکردند!» (1).
«و یلک، لو أن ابوبکر و عمر عملا بغیر کتاب الله و سنة رسوله لم یکونا علی شیء؛ (2).
وای بر تو! اگر ابوبکر و عمر بر خلاف کتاب خدا و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله عمل کرده باشند، ارزشی ندارند.»
معاویه به نظر خویش اصرار ورزید و حکم رسول اکرم صلی الله علیه و آله را با صراحت رد کرد. (3).
آن گاه که ابودرداء مخالفت خود را با بعضی از کارهای خلاف و ناشایست معاویه اعلام کرد و گفت که پیامبر صلی الله علیه و آله از این اعمال نهی کرده، معاویه گفت: من در انجام آن اشکالی نمیبینم. (4).
عطا در مورد عمری به قضاوت رسول خدا صلی الله علیه و آله استدلال کرد. مردی - که به تصریح بعضی از روایات، زهری بوده - اعتراض کرد: «اما عبدالملک بن مروان به آن حکم نکرد»، یا گفت: «خلفا بدان قضاوت نمیکنند» . عطا گفت:
1) 243. ر. ک: اصول کافی، ج 4، ص 518 و 519؛ وسائل الشیعه، ج 5، ص 500 و 501؛ حاشیهی ابن ترکمان در ذیل سننن بیهقی، ج 3، ص 144 و 145؛ الغدیر، ج 8، ص 100، نقل از: بیهقی و المحلی، ج 4، ص 270 و الغدیر، ج 8، ص 116 - 98.
2) 244. بهج الصباغه ج 12، ص 203.
3) 245. ر. ک: المصنف، ج 11، ص 201.
4) 246. ر. ک، شرح نهجالبلاغه، ج 5، ص 130؛ موطأ (مطبوع با تنویر الحوالک)، ج 2، ص 135؛ سنن بیهقی، ج 5، ص 280؛ سنن نسائی، ج 7، ص 277؛ شافعی، اختلاف الحدیث (در پاورقی الأم)، ج 7، ص 23؛ الغدیر، ج 10، ص 184 از بعضی از این منابع.
«بلکه عبدالملک در مورد بنیفلان بر اساس آن قضاوت کرد.» (1).
کسی به مروان اعتراض کرد که چرا منبر را بیرون برده است، در حالی که کسی از پیشینیان آن را بیرون نمیبرد، و چرا قبل از نماز خطبه را شروع و در اثنای آن جلوس کرده است؟ مروان به او گفت: «آن سنت متروک شده است.» (2).
کار به جایی رسید که بعضی مدعی شدند: هر کس با حجاج مخالفت کند، با اسلام مخالفت کرده است. (3).
هنچنین مطالبی از این قبیل که فعلا مجال تتبع آن نیست. (4).
از طرف دیگر ادعا کردند: بر خلیفه وحی نازل میشود، خلیفه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله افضل است، بر حجاج و خلفا وحی نازب می شود و...
چه راست فرمود امیر المؤمنین علیهالسلام آن گاه که در نامهی خود به مالک اشتر نوشت:
«فان هذا الدین کان أسیر فی أیدی الأشرار، یعمل فیه بالهوی، تطلب به الدنیا؛ (5).
این در دست بد کرداران گرفتار بود، در آن، بر پایه هوا و خواهش نفس کار میکردند و به نام دین، دنیا را میخوردند.»
روشهایی که پیشوایان ما در راه مبارزه با این توطئه شوم و پلید در پیش
گرفتند، بسیار متنوع و خیلی زیاد است. ما در این جا تا حدودی از این موضوع بحث خواهیم کرد که به مواضع امام حسن علیهالسلام مربوط میشود.
در مباحث قبلی، مطالبی راجع به موضعگیریهای ائمه علیهمالسلام در قبال تبعیض نژادی و نیز گوشههایی از مواضع امیر المؤمنین و دیگر ائمه علیهمالسلام و از جمله امام حسن علیهالسلام - دربارهی مسألهی نقل احادیث و اخبار رسول خدا صلی الله علیه و آله - از نظرتان گذشت.
از آن جایی که در چنین فرصت کوتاهی نمیتوانیم همهی مسائل را دربارهی مواضع ائمه علیهمالسلام به منظور از بین بردن این توطئه، مورد بحث و بررسی قرار دهیم و چنین امری تألیف جداگانهای در چندین مجلد میطلبد، و نیز از آن جایی که مهمترین عنصری که هدف این توطئه قرار گرفته، عنصر امامت و خلافت و نیز احقیت ائمه علیهمالسلام به خلافت است و به موضعگیری صحیح در قبال آن مربوط میشود و دیگر مسألهی قابل ذکر و با اهمیتی در اینباره باقی نمیماند، بدین منظور در این جا تنها به اشارهای مختصر به گوشههایی از موضعگیریهای ائمه علیهمالسلام بالأخص امام مجتبی علیهالسلام اکتفا خواهیم کرد.
پیامدهای خطرناکی که چنین سیاستی - که گوشههایی از بعضی رشتهها و فقرات آن به طور گذرا و سریع گذشت - در آینده به دنبال خواهد داشت، بر کسی پوشیده نیست، حال فرق نمیکند که این خطرها بر پیکر اسلام وارد آید، یا مسلمین را هدف حملههای خود قرار دهد؛ نیز، در حال حاضر به وقوع پیوندد، یا در آینده و بلکه خطرهای آینده عظیمتر و سختتر است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث معروفی فرمود: «در هر نسلی افراد عادل و شایستهای هستند که تحریف غلات و منحرفان را از اسلام دور کنند.»
ائمه علیهمالسلام به ما نشان دادهاند که همواره از نزدیک، حوادث را زیر نظر گذاشته و مسائل را به دقت دنبال میکنند و همواره در عمق جریانات به سر میبرند،
تا جایی که هر کس در تاریخ مطالعاتی داشته باشد، به خوبی درمییابد که مسائل اهل بیت علیهمالسلام به طور عام و مسألهی امامت و حقانیت آنان بر خلاف به طور خاص، همواره پویایی و عمق خود را در وجدان و شعور امت اسلامی حفظ کرده است و هر گونه نزاع و درگیری در جامعه، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، با مسألهی امامت ارتباط دارد و شهرستانی با صراحت میگوید:
«و اعظم خلاف بین الأمة خلاف الامامة، اذ ما سل سیف فی الاسلام علی قاعدة دینیة مثل ما سل علی الامامة فی کل زمان؛ (1).
بزرگترین اختلاف در میان امت مسلمان، اختلاف بر سر امامت بود. چرا که در هیچ عصری در اسلام به خاطر یک قاعدهی دینی شمشیری چون شمشیری که به خاطر امامت کشیده شد، از غلاف بیرون نیامد.»
همان طور که دیدیم، این نقشهی شیطانی - که بدان اشاره شد - در درجه اول امامت را هدف قرار داده بود. دشمنان دریافته بودند که امامت، خطرهای بزرگی را در درازمدت بر ایشان به دنبال خواهد داشت و تمامی نقشههای آنان را یکی پس از دیگری نقش بر آب خواهد کرد.
از سوی دیگر، ملاحظه میشود که ائمه علیهمالسلام همواره در صحنه حضور دارند و با دقت و آگاهی کامل، حوادث را دنبال میکنند و مسؤولیت الهی و انسانی خود را در قبال سیاستی که کیان اسلام و سرنوشت مسلمین را در درازمدت تهدید میکند، به خوبی حس میکنند. برای همین بود که راهی جز مقابله با این سیاست و تلاش برای نابودی آن در پیش نگرفتند. امامان این کار را یک واجب شرعی و مسؤولیت الهی دانستند که به هیچ وجه نمیتوان در آن کوتاهی و سهلانگاری کرد و در اینباره شک وتردید به خود راه داد. به تعبیر بندهی شایستهی خدا،
1) 252. المال و النحل، ج 1، ص 24.
حجر بن عدی کندی:
«ان هذا الامر لا یصلح الا فی آل علی بن ابی طالب.» (1).
تمامی این فداکاریها بدین خاطر بود که به نظر ائمه علیهمالسلام مسألهی امامت، مسألهی اصلی اسلام بوده. بر اساس اعتقاد به این اصل است که مسیر انسان و خط فکری، سیاسی و حتی اجتماعیاش در زندگی مشخص میگردد. پس سنگ زیرین و اساسی همه مفاهیم و اعتقادات و مسائلی که به آنها اعتقاد و ایمان دارد و موضعی که اتخاذ میکند و سرانجامی که به آن منتهی میشود، «اعتقاد به امامت» است. بر این اساس است که - بنابر تعبیر امام حسین علیهالسلام (2)
«ای ابامحمد، خدایت رحمت کند! این تو بودی که حقیقت را دیدی و شناختی و در مقابل گروه باطل گرایان با تفکری ژرف و مبارزهای درونی راه خدا را برگزیدی، به دنیا و زیباییها و ناگواریهایش به دیدهی تحقیر نگریستی و با دستی پاک و خاندانی پاکیزه در دنیا زیستی و از آن گذشتی و فریبکاریها و خیانت دشمنانت را به آسانی رد کردی و پاسخ گفتی و این مایهی شگفتی نیست، چه تو از دودمان رسالتی و از پستان حکمت نوشیدهای و اکنون به سوی روح و ریحان و بهشت پر نعمت پرواز کردی، خدای پاداش تو و ما را در این سوگ و مصیبت، بزرگ دارد و به ما شکیبایی عنایت فرماید!» .
به هنگام به خاک سپاری برادرش امام مجتبی علیهالسلام - ائمه علیهمالسلام میتوانند عنصر مثبت و سازندهی تقیه را به خدمت گیرند و برای دفع گروه باطل گرایان، با تفکری ژرف و مبارزهای درونی راه خدا را انتخاب کنند. (3).امامان علیهمالسلام در همهی مسائل جز امامت و مسائل آن، از عنصر سازندهی تقیه استفاده کردند، زیرا به خوبی میدانستند که تقیه همهی مسائل را میتواند حفظ کند، مگر امامت و احقیت آنان به خلافت را که ممکن است موجب تضییع
1) 253. البدایة و النهایه، ج 8، ص 51.
2) 254. سخنان امام حسین علیهالسلام در کنار قبر برادرش، بنا بر نقل ابن قتیبه چنین است:
3) 255. ر. ک: تهذیب تاریخ، ج 4، ص 123؛ عیون الاخبار، ج 2، ص 314؛ حیاة الحسن بن علی علیهماالسلام، ج 1، ص 439 از عیون الاخبار؛ پیرامون تقیه ر. ک: الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 46 - 40.
و نابودی آن گردد.
از این رو به منظور دفع خطری که کیان اسلام و اساس آن را تهدید میکرد، ضرورت داشت که جان خود را فدا نمایند و به خطرات و مشکلات تن در دهند، تا «یحق الله الحق بکلماته و لو کره المجرمون» . (1).
موضع امام کاظم علیهالسلام در قبال هارون الرشید در کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله تنها یکی از شواهد زیادی است که میتوان در اینباره ذکر کرد. موضوع از این قرار بود که هارون در کنار قبر پیامبر صلی الله علیه و آله حضور یافت و برای این که وانمود کند خلافتش به خاطر ارتباط نسبی با پیامبر صلی الله علیه و آله - چون پسر عموی حضرت بود - شرعی و قانونی است، عرضه داشت: «السلام علیک یا ابن عم» . امام کاظم علیهالسلام در مقابل فرمود: «السلام علیک یا ابة» . آری همین موضع امام، موجب دستگیری و زندانی شدن حضرت گردید. امام در زندان، شکنجهها شد و با صبر و پایداری و در حال توکل به خدای خویش به شهادت رسید.
حتی آن موقع که امام حسن علیهالسلام برای اطاعت از امر خدا در گروه باطل گرایان و در موقعیت تقیه، ناچار شد با معاویه صلح کند، با تفکری عمیق و اندیشهای ژرف آن را برگزید و کوشید تا نه از مسألهی امامت دست بردارد - اگر چه ابن قتیبه چنین نظری دارد -و نه خلافت را به فراموشی سپارد - آن طور که دیگران گمان کردهاند - بلکه از حکومت ظاهری کنارهگیری کرد. (2)منظور معاویه از «امر»، امارت و پادشاهی بود؛ چرا که او نجنگیده بود تا روزه بگیرند و نماز بخوانند، «بلکه جنگید تا بر آنان حکومت کند و زمام امور را به دست گیرد.» (3).
معاویه پس از صلح با امام حسن علیهالسلام گفت: «رضینا بها ملکا.» (1).
وی و دیگران در مناسبتهای مختلف، از این تفکر خویش پرده برداشتهاند. (2)
تاریخ طبری، ج 5، ص 534 و 536 و 537؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 205؛ البدایة و النهایه، ج 6، ص 220 و 221؛ تاریخ ابوالفداء ج 1، ص 183؛ مروج الذهب، ج 2، ص 340.
. معاویه دربارهی خود گفت: «أنا اول الملوک.» (3)پس امام، نه خلافت را به آنان سپرد و نه امامت را.همچنین سعد بن ابی وقاص به معاویه میگفت: «السلام علیک أیها الملک.» (4).
امام حسن علیهالسلام فرمود:
«لیس الخلیفة من سار بالجور، ذلک ملک ملکا یتمتع به قلیلا، ثم ینقطع لذته و تبقی تبعته؛
خلیفه کسی نیست که با جور و ظلم عمل کند؛ چنین کسی پادشاهی است که به سلطنت رسیده و مدت کمی از آن بهرهمند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است، اما باید دربارهاش حساب پس دهد.»
از سوی دیگر، از جمله شرایط صلح این بود که معاویه حق ندارد، نه خود را امیر المؤمنین بنامد و نه امام حسن بن علی نزد او شهادتی اقامه کند. (5)این ماده به طور قاطع همان مطلبی را بیان کردیم تأیید مینماید.
این موضع امام و تعبیر حضرت به کلمهی امر و نیز گنجانیدن مادهی فوق در صلحنامه، همانند تعبیری است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از حکمران روم و قبط
و ایران کرد؛ یعنی برای هر کدام به جای ملک، عظیم اطلاق فرمود، بدین صورت: «عظیم الروم»، «عظیم القبط» (1)و «عظیم فارس» (2)نفرمود: «ملک الروم» یا «ملک فارس» تا تأییدی بر پادشاهی آنان باشد.
در سخنان امیر المؤمنین و ائمهی معصومین علیهمالسلام در اینباره مطالب زیادی است که فعلا مجال تتبع آن نیست.
پس معلوم است که امام حسن علیهالسلام در امر امامت تقیه نکرد، بلکه حکومت دنیوی را که در آیهی مبارکهی «و شاورهم فی الأمر» بدان اشاره شده، به معاویه تسلیم کرد و او را حاکم و پادشاه و سلطان صرف نامید، ولی امامت دینی و بیعت و خلافت شرعی او را به رسمیت نشناخت. (3).
از سوی دیگر، امام حسن علیهالسلام در نامهها و خطبههای خود به صراحت بیان فرمود که معاویه را برای خلافت شایسته نمیداند و به منظور حفظ خون مسلمین و نجات جان شیعیان امیر المؤمنین با وی صلح کرده است؛ حتی بلافاصله پس از تسلیم حکومت بدو، طی خطبهای فرمود:
ان معاویة بن صخر زعم انی رأیته للخلافة أهلا و لم أرنفسی لها أهلا، فکذب معاویة و أیم الله، لأنا أولی الناس بالناس فی کتاب الله و علی لسان رسول الله صلی الله علیه و آله، غیر انا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین، مضطهدین، منذ قبض رسول الله صلی الله علیه و آله فالله بیننا و بین من ظلمنا حقنا...؛ (4).
معاویه، پسر صخر، میگوید که من او را شایستهی خلافت میدانم و خود را لایق
این امر نمیبینم، ولی معاویه دروغ میگوید. به خدا سوگند! که من از هر کس نسبت به مردم و رهبری آنها شایستهترم، هم در کتاب خدا و هم در زبان پیغمبر خدا، جز این که از آن موقع که پیامبر رحلت فرمود، همواره ما اهل بیت او مورد ظلم و ستم بودهایم و در حالت اضطراب و وحشت روزگار گذراندهایم؛ پس خدا بین ما و کسانی که در حق ما ظلم کردهاند...»
حضرت بلافاصله پس از بیعت مردم، به معاویه نوشت:
«فلیتعجب المتعجب من توثبک یا معاویة علی امر لست من أهله؛ (1).
امروز ای معاویه! جای شگفتی است که تو به کاری دست زدهای که به هیچ وجه شایستگی آن را نداری!» از این قبیل فرمایشات از حضرت زیاد است.
از طرف دیگر - همان طور که گذشت - برادرش امام حسین علیهالسلام او را به خاطر به کارگیری عنصر سازندهی تقیه و تفکر صحیح و درست ستود.
هنگامی که به حسین علیهالسلام گفتند: امام حسن علیهالسلام کسانی را که پس از صلح، از وی برای رهبری انقلاب بر ضد معاویه دعوت کردند، رد نموده است، فرمود:
«صدق ابومحمد، فلیکن کل رجل منکم من احلاس بیته، مادام هذا الانسان حیا؛ (2).
ابومحمد راست و درست میگوید، تا زمانی که معاویه زنده است، باید هر کدام از شما خانهنشینی پیشه کند.»
همچنین پس از شهادت برادرش، امام حسن علیهالسلام، طی نامهای به مردم کوفه، از موضع حضرت در قضیهی صلح دفاع کرد و به آنان دستور داد، تا زمانی که معاویه
در قید حیات است، هیچ گونه تحرکی نداشته باشند. (1).
امام حسن علیهالسلام خودش هم صلح با معاویه را از هزار ماه بهتر میدانست. یک بار که از حضرت دربارهی علت صلح سؤال شد، فرمود:
«لیلة القدر خیر من الف شهر.» (2).
این دفاع از صلح امام حسن علیهالسلام تنها برای این بود که امویان و شخص معاویه را رسوا کرد و او را وادار ساخت تا اهداف شوم خود را علنی کند، و نیز فرصت نابودی اسلام و از بین بردن اهل بیت و شیعیان را از امویان گرفت و راه را برای قیام و انقلاب امام حسین علیهالسلام و نابودی حکومت پلید امویان و محو آن از صفحهی روزگار برای همیشه هموار کرد. (3).
مواضع مهم
مواردی از تأکیدات و تصریحات امام حسن علیهالسلام مبنی بر این که وی فرزند پیغمبر است و از اهل بیت او - که خدا طاعتشان را واجب کرده، - بیان شد. امام حسن علیهالسلام با این تصریحات میخواست توطئه شوم و پلید دشمنان اهل بیت را خنثی سازد و مسألهی امامت و اهل بیت علیهمالسلام را در وجدان و شعور امت مسلمان زنده نگه دارد.
از موارد دیگر، وصیت امام حسن علیهالسلام است که فرمود وی را در کنار جد بزرگوارش دفن کنند. هر چند امام - همان طور که خود در همین وصیت اشاره کرده و حوادث آینده را تصدیق کرد (4)- کاملا میدانست که عایشه و بنیامیه
1) 270. همان، ص 222.
2) 271. آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 149.
3) 272. اخبار الطوال، ص 220 و 221؛ بحارالانوار، ج 44، ص 2.
4) 273. ر. ک: بحارالانوار، ج 44، ص 143 - 141 و 156 - 151، (نقل از؛ عیون المعجزات، معتزلی، کافی، علل الشرائع، امالی مفید، الخرائج و الجرائح و دیگران)؛ فتوح ابن اعثم، ج 4، ص 207 و 208؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 44؛ امالی طوسی، ج 1، ص 161؛ علل الشرائع، ج 1، ص 225؛ الخرائج و الجرائح، ص 223؛ تذکرة الخواص، ص 213؛ مقاتل الطالبیین، ص 74 و 75؛ اخبار الطوال، ص 221؛ شرح نهجالبلاغه، ج 16، ص 14 و 15 و 51 - 50؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 225؛ ابن حماد، الفتن، ص 40؛ تهذیب تاریخ، ج 4، ص 229 و 230؛ الجوهرة فی نسب الامام علی و آله، ص 32؛ وفاء الوفاء، ج 2، ص 48؛ آل یاسین، صلح الحسن، ص 32؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 187؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 139؛ کشف الغمهی اربلی، ج 2، ص 211 و 212؛ ارشاد مفید، ص 212 و 213، حلیم اهل البیت الامام الحسن بن علی، ص 252؛ ذخائر العقبی، ص 142؛ اثبات الوصیه، ص 160؛ الاستیعاب در پاورقی الاصابه، ج 1، ص 377؛ انصاب الاشراف، ج 3، ص 65 - 61، (نقل از: تاریخ ابن عساکر، ج 12، ص 63 و نیز ج 4، ص 99)؛ و از اثبات الهداة، ج 5، ص 170؛ از اصول کافی، ج 1، ص 304 و از الخرائج و از نظم دررالسمطین، ص 203؛ الغدیر، ج 11، ص 14؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 61.
بدین امر راضی نمیشوند، با این وجود وصیت فرمود که وی را در کنار پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله دفن نمایند. باشد که مسألهی امامت و اهل بیت علیهمالسلام پویایی خود را در جامعه حفظ کند. همین مسأله موجب گردید تا دور قبر پیامبر صلی الله علیه و آله دیواری کشیدند. (1).
این وصیت امام تنها برای اظهار همین ارتباط حضرت با پیامبر بود، ارتباطی که امویان و دار و دستهی آنان میکوشیدند آن را از بین ببرند. از سوی دیگر، امام میخواست با این وصیت تأکید نماید که اینان کسانی هستند مظلوم و ستمدیده که عدهای ظالم حقوقشان را غصب کرده و میراثشان را به تاراج بردهاند، همان طور که پدرش فرمود:
«أری تراثی نهبا؛ (2).
میراث خود را تاراج رفته میبینم.»
امام میخواست کینه و کراهت درونی حکام اموی و دار و دستهی آنان از اهل بیت نبوت علیهمالسلام را که خدا و رسولش بارها و بارها نه تنها به محبت آنان، بلکه به مودتشان نیز امر کرده بود، (1)، برای مردم روشن کند.
از منبر پدرم فرود آی!
در این باب، امام حسن علیهالسلام موضع بسیار مهم دیگری نیز دارد. این موضعگیری در قبال ابوبکر است. بدین صورت که روزی امام خود را به مسجد رسول خدا رساند و ابوبکر را که در جایگاه پیغمبر خدا نشسته بود و خطبه میخواند، مخاطب ساخت و فرمود: «انزل عن منبر ابی؛ از منبر پدرم فرود آی.»
ابوبکر در پاسخ گفت: راست گفتی، به خدا سوگند!.که این منبر پدر توست، نه پدر من. پس امیر المؤمنین علیهالسلام کسی نزد ابوبکر فرستاد و گفت: او کودک خردسالی است و ما به وی فرمان ندادیم. ابوبکر گفت: ما نیز تو را متهم نمیکنیم. (2)باید در این فرمایش امیر المؤمنین که «ما او را فرمان ندادیم» دقت کرد. این مطلب نمیرساند که حضرت میخواست امام حسن علیهالسلام را تکذیب کند
1) 276. ر. ک: در اسارت و بحوث فی التاریخ و الاسلام، ج 2، بحث: الحب فی التشریع الاسلامی؛ و تاریخ بغداد، ج 1، ص 141 و تاریخ الخلفاء، ص 143.
2) 277. ر. ک: تاریخ الخلفاء، ص 80، نقل از: ابونعیم و دیگران؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 26 و 27؛ الصواعق المحرقه، ص 175، نقل از: دار قطنی؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 40، نقل از: فضائل سمعانی، ابوالسعادت و تاریخ خطیب؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 529؛ اسعاف الراغبین، در پاورقی نور الابصار، ص 123، نقل از: دار قطنی؛ شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 42 و 43؛ مقتل خوارزمی، ج 1، ص 93؛ ینابیع الموده، ص 306؛ حیاة الصحابه، ج 394، 2، نقل از؛ کنز العمال و ابوسعد و ابونعیم و حابری؛ الغدیر، ج 7، ص 126، نقل از: سیوطی، ریاض النضره، ج 1، ص 139، کنز العمال، ج 3، ص 132؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 84.
و یا اینکه موضع او را محکوم نماید.
امیر المؤمنین راست میفرماید؛ چه امام حسن علیهالسلام کسی نبود که نیاز به فرمان گرفتن از کسی داشته باشد. به فضل الهی و با احساس قوی و فکر ثاقب خویش متوجه نقشهی دشمنان شده بود و از طرفی از نزدیک با حوادث آشنایی داشت و بلکه در عمق آن میزیست؛ از این رو طبیعی است که بداند مسؤول است که توطئه را نقش بر آب کند و حقوق اهل بیت علیهمالسلام را در وجدان و شعور امت زنده نگه دارد، و از طرفی نیز بر وصی پیامبر لازم بود که مواظب باشد تا تشنجات و مسائل حادی پیش نیاید که به مصلحت اهل بیت و اسلام نباشد.
جای هیچ گونه شگفتی نیست اگر میبینیم که سید الشهداء، حسین بن علی علیهماالسلام موضعی کاملا مشابه موضع برادرش، منتها در قبال خلیفهی دوم، عمر بن خطاب، اتخاذ می کند. عمر او را گرفت و با خود به خانه برد و تلاش کرد تا از حضرت اقرار بگیرد که آیا پدرش به او دستور داده یا خودش چنین تصمیمی گرفته است. حضرت به عمر جواب منفی داد و به او فهماند که خود اقدام به اتخاذ چنین موضعی کرده است. بعضی از روایات میگوید که عمر در همان جا این سؤال را از امام پرسید و امام جواب منفی داد. آن گاه گفت: به خدا سوگند! که منبر پدر توست و آیا ما نعمتی غیر از برکت وجود شما داریم؟ حتی موی سرمان نیز به برکت شما میروید. (1).
1) 278. ر. ک: مقتل خوارزمی، ج 1، ص 145؛ الاصابه، ج 1، ص 333؛ امالی طوسی، ج 2، ص 313 و 314؛ اسعاف الراغبین، در پاورقی نور الابصار، ص 123؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 495 از کنز العمال، ج 7، ص 105 از ابن کثیر و ابن عساکر و ابن سعد و ابن راهویه و خطیب؛ الصواعق المحرقه، ص 175، نقل از ابن سعد و دیگران؛ احتجاج طبرسی، ج 2، ص 13؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 40؛ تاریخ بغداد، ج 1، ص 141؛ کشف الغمهی اربلی، ج 2، ص 42؛ حیاة الحسن، ج 1، ص 84؛ الامام الحسین، از علایلی، ص 305، نقل از: الاصابه؛ ینابیع الموده، ص 168؛ تذکرة الخواص، 235؛ سیرهی ائمه اثنی عشر، ج 2، ص 15؛ کفایة الطالب، ص 224، نقل از: مسند احمد و ابن سعد؛ تهذیب تاریخ ابن عساکر، ج 4، ص 324؛ تهذیب التهذیب، ج 2، ص 346 (وی آن را صحیح دانسته است)؛ فضائل الخمسه، ج 3، ص 369؛ انساب الاشراف (پاورقی)، ج 3، ص 27، نقل از: تاریخ ابن عساکر، ج 13، ص 15 یا 110 با اسناد متعددی؛ ترجمهی امام حسین از تاریخ ابن عساکر، ص 141 و 142 و در پاورقی از ابن سعد، ج 8، و از کنز العمال، ج 7، ص 105، نقل از: ابن راهویه و دیگران؛ الغدیر، ج 7، ص 126، نقل از ابن عساکر.
ابوبکر مصلحت ندید که امیر المؤمنین را در مورد موضع امام حسن متهم کند، اما عمر اکنون که خود را در حکمرانی قوی و نیرومند احساس میکند و اکنون که این موضع در زمینهی سیاسی به نفع کسانی غیر از اهل بیت علیهمالسلام تثبیت شده، تلاش دارد تا منبع و سرچشمهی این مخالفتها را شناسایی کند و قبل از این که فرصت از دست برود و مادامی که به نظر خودش قدرت انجام چنین عملی را دارد، آن را نابود کند. این موضعگیریهای حسنین علیهماالسلام مبارزه طلبی عمیقی برای سلطهی حاکم به شمار میرفت، آن هم در دقیقترین و خطیرترین مسألهای که حکومت سعی داشت امور مربوط به آن را به نفع خویش تثبیت کند؛ یعنی مسألهی امامت، و از طرفی متوجه شد که تا حد زیادی در اهداف خویش موفق بوده است. حال که این موضعگیریهای حسنین به وقوع میپیوندند، تمامی معادلات خدشهناپذیر خود را بر هم زده میبیند.
حسنین علیهماالسلام دو شاخه از نهال امامت و درخت رسالت بودند که به خوبی شرایط حاکم بر جامعهی خود را درک و به طور صحیح و دقیقی آن را ارزیابی میکردند و بر این اساس به عنوان یک وظیفهی شرعی و یک مسؤولیت الهی موضعگیری میکردند، اما تکلیف شرعی و موضع پدرشان اگر چه در ظاهر امر با موضع این دو تفاوت داشت، بدون شک - همان طور که بدان اشاره کردیم - در
خدمت همین اهداف بود و در همین راستا گام برمیداشت.
شاید راه دوری نرفته باشیم، اگر بگوییم که داستان اذان بلال هم - چنان که در ذیل میآید - در خدمت همین اهداف قرار داشت و در مسیری حرکت میکرد که مواضع آن دو در قبال ابوبکر و عمر در آن سیر میکرد.
خلاصهی داستان بدین قرار است: پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بلال دیگر در مدینه نماند و در شام به سر میبرد. به خاطر خوابی که دیده بود، روزی برای زیارت قبر رسول اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه آمد. در حالی که بر سر قبر پیامبر مناجات میکرد، حسنین به منظور زیارت قبر جد و مادرشان متوجه قبر رسول اکرم شدند. چون بلال آن دو را دید، غم و اندوه او تجدید شد. فورا به سوی آن دو شتافت و آنان را بغل گرفت و به سینه چسبانید و گفت: «کأنی بکما رسول الله؛ گویا با دیدن شما، رسول خدا صلی الله علیه و آله را میبینم.»
به او گفتند:
«اذا رأیناک صوتک و أنت تؤذن لرسول الله و نشتهی أن نسمعه الآن بعد غیابک الطویل؛
چون تو را دیدیم به یاد صدایت افتادیم که برای رسول خدا اذان میگفتی. میل داریم که صدایت را پس از مدت مدیدی که آن را نشنیدهایم بشنویم.»
بلافاصله بلال بر بام مسجد رفت و شروع به گریستن کرد. صدایش از مسجد به سوی خانههای مدینه روانه شد: «الله اکبر»، «لااله الا الله»، «محمد رسول الله» ؛ عواطف و احساسات مردم تحریک شد و صدای گریه و شیون شهر مدینه را فرا گرفت.
ذهبی در کتاب خود، سیر اعلام النبلاء، میگوید: چون بلال گفت: «اشهد ان
محمدا رسول الله»، زنان از خانههای خود بیرون ریختند و مردم گمان کردند که رسول خدا از قبر بیرون آمده است. دیده نشده که مردان و زنان مدینه به حدی که آن روز گریه کردند، گریه کرده باشند. (1).
این غیر از اذانی است که بلال به درخواست فاطمهی زهرا علیهاالسلام گفت، زیرا همان طور که روایت فوق به صراحت بیان میکند، اذان بلال در پاسخ به دعوت حسنین علیهماالسلام بعد از وفات حضرت زهرا علیهاالسلام بود. (2).
امامت بر دو رکن و اصلی و اساسی استوار است: 1. نصر؛ 2. علم. از این روست که میبینیم ائمه علیهمالسلام علی الدوام میکوشیدند تا نص بر امامت را بیان و تثبیت نماید. دیدیم که امام حسن علیهالسلام در بسیاری از اقوال و مواضع خود به این مسأله توجه داشت و بدان اهتمام میورزید. در یکی از خطبههایش فرمود:
«ما هستیم که خدا اطاعت ما را واجب کرده، و ما هستیم یکی از دو یادگار گرانبهای رسول خدا صلی الله علیه و آله، و در این مورد به حدیث غدیر و اعلمیت و غیره استدلال فرمود.» (3).
این شیوهی عمومی ائمه علیهمالسلام و شیعیان آزادهی آنان بود. امیر المؤمنین علی علیهالسلام در راه کوفه و در مواضع دیگر، مردم را بر حدیث غدیر به گواهی گرفت.
امام حسین علیهالسلام در منی مردم را بر حدیث غدیر گواه گرفت، و دیگر مواضعی
1) 279. سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 352 و 531؛ ر. ک: اسد الغابه، ج 1، ص 208؛ قاموس الرجال، ج 2، ص 239؛ تاریخ دمشق، ج 2، ص 259 و سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 258.
2) 280. ر. ک: قاموس الرجال، ج 2، ص 239 و 240.
3) 281. ر. ک: الغدیر، ج 1، ص 198، نقل از: ابن عقده؛ مروج الذهب، ج 2، ص 431 و 432؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 11 و 12؛ ینابیع الموده، ص 482.
که فعلا مجال تتبع آن نیست. (1).
در مورد رکن دوم امامت، یعنی علم نیز وضع به همین منوال است. ائمه علیهمالسلام همواره بر این مطلب تأکید داشتند که تنها اینان وارثان علم رسول خدایند و جفر و جامعه و غیر ذلک پیش آنهاست. (2).
از طرفی امیر المؤمنین علی علیهالسلام را دیدیم که سعی داشت از همان اوان کودکی امام حسن علیهالسلام، صفت علم امامت را در او اثبات کند، تا آگاهیاش از علومی که دیگران به ذرهای از آن نرسیدهاند، دلیلی بر امامت و رهبری حضرت باشد.
ملاحظه میشود که امیر المؤمنین اهتمام میورزیدند تا علم امام را برای کسانی که خلافت را به دست گرفتهاند و صاحبان اصلی آن را از حق خدادادی آنان محروم کرده وبه کناری زدهاند اظهار کند، و در نتیجه به آنان و امت مسلمان بفهماند که اینان شایستگی را که در دست گرفتهاند ندارند، چه رسد به این که کوچکترین حقی در آن داشته باشند.
در اینباره، آن حضرت اسلوبی در پیش گرفت که موجب گردید مردم آن را برای یکدیگر نقل کنند و در مجالس خود از آن به عنوان یکی از نوادر نام ببرند. چرا که پاسخ کودکی که هنوز به سن ده سالگی نرسیده به پرسشهای مشکل و غامض، چیزی است که موجب دهشت و شگفتی مردم شده، توجه آنان
1) 282. ر. ک: الغدیر، ج 1؛ دلائل الصدق، ج 3 و منابع دیگر.
2) 283. ر. ک: مکاتیب الرسول، ج 1، ص 89 - 59. در این کتاب، پیرامون کتابهای «جفر» و «جامعه» و غیره استشهادات ائمه علیهمالسلام به آنها، به طور مفصل بحث شده است. جالب این جاست که بنیعباس تلاش میکردند که بگویند: صحیفهی دولت نزد آنان است، لکن این صحیفه به محمد بن حنفیه و سپس به علی علیهالسلام میرسد. ما به این مطلب در کتاب زندگانی سیاسی امام رضا علیهالسلام اشاره کردیم. امویان هم تلاش کردند تا چنین ادعایی داشته باشند. ر. ک: المحاضرات، ج 2، ص 343.
را به خود جلب میکند.
قاضی نعمان در کتاب شرح الاخبار به سند خود از عبادة بن صامت و جماعتی از دیگران نقل میکند که مرد بیابانگردی نزد ابوبکر آمده و گفت:
من در حال احرام چند تخم شتر مرغ را پخته و خوردهام؛ اکنون بگو تکلیف من چیست و چه چیز بر من واجب است؟
ابوبکر که نتوانست پاسخ او را بدهد گفت:
قضاوت در این مسأله بر من مشکل است، و او را به سوی عمر راهنمایی کرد. عمر نیز او را به عبدالرحمن معرفی کرد و او نیز در پاسخ مرد عرب درماند، و چون همگی درمانده شدند، آن مرد را به امیر المؤمنین راهنمایی کردند و چون به نزد امیر المؤمنین آمد، حضرت به حسنین اشاره کرده فرمود:
«سل أی الغلامین شئت؛ از این دو پسر، از هر کدام خواستی سؤال کن!»
حسن فرمود:
«یا اعرابی! ألک ابل؟؛ ای اعرابی! آیا شتر داری؟»
گفت: آری.
فرمود:
فاعمد الی عدد ما أکلت من البیض نوقا، فاضربهن بالفحول، فما فصل منها فأهده الی بیت الله العتیق الذی حججت الیه؛
به عدد تخمهایی که خوردهای، شترهای ماده را با شترهای نر وادار جفتگیری کن و هر بچه شتری که متولد شد به خانهی خدا که در آن حج به جای آوردی هدیه کن!»
امیر المؤمنین علیهالسلام فرمود:
«ان من النوق السلوب و منها ما یزلق؛
[پسر جان!] شتران گاهی بچه میاندازند و گاهی هم بچه مرده به دنیا میآورند.
حسن علیهالسلام فرمود:
«ان یکن من النوق السلوب و ما یزلق، فان من البیض ما یمرق؛
[پدر جان!] اگر شتران گاهی بچه میاندازند و یا بچهی مرده به دنیا میآورند، تخم گاهی فاسد و بیخاصیت میشود.»
در این وقت، حاضران صدایی را شنیدند که میگفت:
«ایها الناس ان الذی هذا الغلام هو الذی فهمه سلیمان بن داوود؛
ای مردم! کسی که به این پسرک فهمانید، همان کسی بود که به [حضرت] سلیمان فهمانید. (1)
منابع ذیل، این قضیه را نقل کردهاند، بدون این که محول شدن سؤال به امام حسن علیهالسلام را بیان کنند:
ذخائر العقبی، جص 82؛ احقاق الحق، ج 8، ص 207؛ فرائد السمطین، ج 1، ص 342 و 343؛ الغدیر، ج 6، ص 43 از بعضی از منابع مذکور و از کفایة الشنقیطی، ص 57؛ الریاض النضره، ج 2، ص 50 و 194؛ ابن عساکر، ترجمهی امیر المؤمنین علیهالسلام (پاورقی)، ج 3، ص 42 و 43، نقل از: بعضی از منابع مذکور و از تاریخ ابن عساکر، ترجمهی محمد بن زبیر، ج 49، ص 83 یا 498.
.در این جا داستان دیگری نیز هست و آن داستان کسی است که چون دید فر بیگناهی کشته میشود، اقرار کرد که قاتل واقعی من هستم. امیر المؤمنین حکم کرد که قصاص از این مرد برداشته شود، زیرا اگر او انسانی را کشته، انسان دیگری را زنده کرده است و هر کس را زنده کند، بر او قصاص نیست.
ابنشهر آشوب گوید:
«در کافی و تهذیب از امام باقر علیهالسلام روایت شده که آن حضرت فرمود: امیر المؤمنین علیهالسلام فتوای این قضاوت را از فرزندش حسن جویا شد و او در پاسخ
1) 284. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 10؛ بحارالانوار، ج 43، ص 335 و 354 و 335، نقل از: مناقب؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 86 و 87.
گفت: هر دو اینها باید آزاد شوند و خونبهای مقتول از بیت المال پرداخت شود! علی علیهالسلام پرسید: چرا؟ امام عرض کرد: چون خدای تعالی فرموده:
«من احیاها فکأنما احیا الناس جمیعا؛ (1).
هر کس انسانی را زنده کند، گویا همهی مردم را زنده کرده است.»
پرسشهای دیگری نیز هست که امیر المؤمنین علیهالسلام در مورد سداد، شرف و مروت و نیز دیگر صفات از فرزندش امام حسن علیهالسلام پرسیده و امام علیهالسلام به یکایک آنها پاسخ فرموده است. (2).
مردی پرسشهایی دربارهی ناس، اشباه الناس و نسناس از امام پرسید، که حضرت او را به امام حسن علیهالسلام راهنمایی کرد و آن حضرت به آنها پاسخ داد. (3).
از دیگر سوی، امیر المؤمنین از فرزندش امام حسن علیهالسلام پرسید:
«بین ایمان و یقین چقدر فاصله است؟ فرمود: چهار انگشت. فرمود چگونه؟ امام حسن علیهالسلام فرمود: ایمان آن است که با گوش خود میشنوی.» (4).
مردی خدمت امیر المؤمنین علیهالسلام شرفیاب شد و پرسشهایی از او کرد؛ از جمله سؤال کرد: وقتی انسان میخوابد، روحش به کجا میرود؟ چگونه انسان چیزی را به خاطر میآورد و چیزی را از یاد میبرد، و چگونه افرادی به دایی یا عموی خود شباهت پیدا میکنند؟
1) 285. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 11؛ مائده (5) آیهی 34.
2) 286. ر. ک: نورالابصار، ص 121؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج 4، ص 220 و 221؛ حیلة الاولیاء، ج 2، ص 36؛ البدایة و النهایه، ج 8، ص 39؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 140 - 138؛ کشف الغمه، ج 2، ص 194 و 195؛ ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه، ص 144؛ معانی الاخبار، ص 243 و 245؛ تحف العقول، ص 158 و 159، نقل از: شرح نهجالبلاغه، ج 4، ص 250 و از بحارالانوار، ح 17 و دیلمی، ارشاد القلوب، ج 1، ص 116 و از مطالب السؤل.
3) 287. تفسیر فرات، ص 8؛ بحارالانوار، ج 7، ص 150.
4) 288. عقد الفرید، ج 6، ص 268؛ ر. ک: بحارالانوار، ج 43، ص 357.
این مرد در نظر گرفته بود که اگر حضرت به این پرسشها پاسخ دهد، بدان معناست که کسانی که حقش را غصب کردهاند، اهل ایمان نیستند و اگر از پاسخ آنها درماند، وی و دیگران در یک سطح بوده و با هم برابرند.
در آن موقع امیر المؤمنین و فرزندش امام حسن علیهماالسلام و سلمان (ره) در مسجد الحرام بودند. امیر المؤمنین آن مرد را به امام حسن علیهالسلام هدایت کرد. امام حسن علیهالسلام طوری پاسخ داد که آن مرد قانع شد. امیر المؤمنین خبر داد که او خضر است. (1).
معاویه کسی را نزد امیر المؤمنین فرستاد تا از حضرت بپرسد: «فاصلهی میان حق و باطل چه اندازه است؟ قوس و قزح و نیز مؤنث چیست؟ آن ده چیز که برخی سختتر از برخی دیگر است کدام است؟» امیر المؤمنین علیهالسلام او را به امام حسن علیهالسلام راهنمایی کرد و حضرت به همهی آنها پاسخ فرمود. (2).
پادشاه روم مسائلی را برای معاویه فرستاده و از او پاسخ خواست، اما معاویه در پاسخ آنها درماند. مسائل را برای امام حسن علیهالسلام فرستاد تا حضرت بدان پاسخ گوید. (3).
در بعضی از نصوص آمده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسشهایی را به امام حسن علیهالسلام ارجاع میداد تا بدانها پاسخ گوید. (4).
روزی امیر المؤمنین علیهالسلام از فرزندش حسن علیهالسلام خواست که نامهای به
1) 289. اثبات الوصیه، ص 157 و 158؛ احمدی از بحارالانوار، ج 14، ص 396؛ احتجاج طبرسی به طور مرسل و نیز از المحاسن و علی بن ابراهیم.
2) 290. بحارالانوار، ج 43، ص 335؛ عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ج 1، ص 66؛ تحف العقول، ص 162 - 160، نقل از: ابن ابی الحدید، ج 10، ص 131 - 129؛ ظاهرا در بیان ارقام اشتباهی صورت گرفته است.
3) 291. ر. ک: ربیع الابرار، ج 1، ص 722.
4) 292. بحارالانوار، ج 43، ص 335.
عبدالله بن جندب بنویسد؛ حضرت نوشت:
«ان محمدا کان امین الله فی أرضه، فلما ان قبض محمدا کنا اهل بیته، فنحن امناء الله فی أرضه عندنا علم البلایا و المنایا و انساب العرب و مولد الاسلام و انا لنعرف الرجل اذا رأیناه بحقیقة الایمان و بحقیقة النفاق؛
محمد، امین خدا بر روی زمین بود، و چون قبض روح شد، ما که اهل بیت او هستیم، امنای الهی بر روی زمین میباشیم. علم منایا و بلایا، انساب عرب و ظهور اسلام نزد ماست، و چون کسی را ببینیم، به حقیقت ایمان یا نفاق او پی میبریم.»
پس به ذکر فضائل اهل بیت علیهمالسلام پرداخت و فرمود:
«و نحن افراط الانبیاء و نحن ابناء الاوصیاء (و نحن خلفاء الارض)؛ (1).
و ما هستیم سلالهی انبیا و ابنای اوصیا (و ماییم خلفای زمین).
سپس به ذکر منزلت اهل بیت و لزوم ولایت امیر المؤمنین پرداخت این نامه، نامهی بسیار مهمی است؛ بد نیست به آن مراجعه نمایید. (2).
ابنعباس نقل میکند که گاو مادهای از کنار حسن بن علی علیهالسلام گذشت. حسن فرمود:
«هذه حبلی بعجلة انثی، لها غرة فی جبهتها و رأس ذنبها أبیض؛
این گاو، گوسالهی مادهای در شکم دارد، پیشانی سفید است و سر دمش نیز سفید است.»
به همراه قصاب به راه افتادیم، تا گاو را کشت. گوساله را به همان ترتیب یافتیم که حسن علیهالسلام توصیف کرده بود. به او عرضه داشتیم: مگر خدا نمیفرماید:
«و یعلم ما فی الأرحام»، چگونه آن را دانستی؟ فرمود:
«انا نعلم المخزون المکتوم الذی لم یطلع علیه ملک مقرب و لا نبی مرسل، غیر محمد و ذریته؛ (1).
ما مخزون مکتوب را که نه ملک مقرب از آن مطلع است و نه پیامبر مرسل، جز محمد و ذریهی پاکیزهاش، میدانیم.»
تفصیل این مطلب و سایر پرسشها، در منابع مذکور در پاورقی موجود است، بدان جا ارجاع کنید. از جمله آنچه که حضرت دربارهی نوشتههای روی بال ملخ بیان کرده و ابن عباس آن را از علم میداند، در آن جا آمده است. (2)
روایاتی وجود دارد که بر این موضوع دلالت میکند؛ به طور مثال، ر. ک: بحارالانوار، ج 44، ص 100 و 101، نقل از: احتجاج طبرسی از سلیم بن قیس.
.عمر در سهمبندی بیت المال سیاست خاصی را دنبال کرد که در میان تودهی مردم و جامعهی اسلامی پیامدهای بدی به دنبال داشت و آثار سوئی از خود به جای گذاشت، سیاستی مبتنی بر تعصبات جاهلی که امتیازات مادی و نژادی (3)کاملا در آن مشهود بود، در حالی که اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سعی زیادی در نابودی و ریشهکن کردن آن امتیازات داشتند. اهل بیت علیهمالسلام و در رأس آنها امیر المؤمنین علیهالسلام به شدت این سیاست عمر را محکوم میکردند. به همین خاطر، قریش کینهی
1) 295. بحارالانوار، ج 43، ص 328 و 337.
2) 296. همان، ج 48، ص 337؛ الخرائج و الجرائح، ص 221.
3) 297. در مورد سیاست عمر در بذل و بخشش، به منابعی که در مورد تبعیض نژاد گذشت رجوع کنید، و نیز ر. ک: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 153 و 154؛ تهذیب تاریخ، ج 4، ص 321؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 533؛ عبدالله علایلی، الامام الحسین علیهالسلام، ص 309؛ شرح نهجالبلاغه، ج 8، ص 111؛ فتوح البلدان، ص 566 - 548 و منابع دیگر.
حضرت را به دل گرفتند و برای جنگ با او لشکرها بسیج کردند و شمشیرها کشیدند. چه حضرت آنان را از امتیازاتی که عمر به آنها بخشیده بود و مهمترین آنها امتیاز سهمیه بندی بیت المال بود، محروم ساخت. (1).
این سیاست غلط در جهتی سیر کرد و چیزی را پایهگذاری نمود که خلفا و دار و دستهی آنها فکرش را نکرده بودند و اصولا مایل نبودند چنین مسألهای پیش آید، و اگر هم متوجه آن بودند، دیگر راه فراری از آن نداشتند. این مسأله یک امر واقعی بود که میبایست آن را محافظت کرد و به نحوی به آن توجه نمود، یعنی اعتراف ضمنی بلکه صریحی از جانب هیأت حاکمه و در رأس آنها عمر بن خطاب، شخصیت قدرتمند و با نفوذ عرب، به فضائل حسنین علیهماالسلام زیرا عمر آن دو را به رزمندگان بدر ملحق کرد تا مردم را به مقام ممتازی که داشتند و کسی نمیتوانست آن را نادیده بگیرد، یا خود را در مورد آن به نادانی بزند، آگاه نماید.
روزی عمر مالی را تقسیم کرد و به این دو، بیست هزار درهم بخشید و به پسرش عبدالله هزار درهم. پسرش او را ملامت کرد و گفت: تو هجرت و سابقهی مرا در اسلام میدانی و با این حال بین من و این دو کودک فرق میگذاری و آنان را بر من مقدم میداری. (معلوم میشود این مسأله در اوایل خلافت عمر اتفاق افتاده است.) عمر گفت: «وای بر تو! جدی مثل جد آن دو برایم بیاور تا به تو هم به اندازهی آنان بدهم.» (2).
1) 298. به منابعی رجوع کنید که در مورد تبعیض نژادی بیان شد.
2) 299. الامام الحسین علیهالسلام (پاورقی)، ص 309، (نقل از: تذکرة الخواص). علامهی احمدی معتقد است که این تعلیل عمر در مورد عملش، ممکن است اشاره به این باشد که کاری که کرده، به خاطر انتساب آن دو به رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، نه به خاطر صفات و خصوصیاتی که خود دارند. شاید او میخواست انظار عمومی را از آن منحرف کند. به نظر ما اگر چه ممکن است منظور عمر این باشد، ولی با این وجود نمیتوانست آن دو بزرگوار را نادیده بگیرد.
آن گاه که عمر بن خطاب مورد ضرب ابولؤلو قرار گرفت، شورایی برای تعیین خلیفهی پس از خویش تعیین کرد به نحوی که در تاریخ معروف است. سپس به اعضای شورا گفت:
«بعضی از شیوخ انصار را در شورا داخل کنید، اما کسی از آنان در خلافت سهیم نیست و حسن بن علی و عبدالله بن عباس هم به خاطر خویشاوندی با پیامبر در شورا حاضر شوند، باشد که از وجود آن دو در شورا برکتی نصیب شما گردد، اما در خلافت با شما شرکت ندارند، فرزندم عبدالله نیز به عنوان مشاور در شورا حضور مییابد، اما سهمی در خلافت ندارد.»
سپس اینان در شورا حضور یافتند. (1).
به نظر میرسد پس از وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله یعنی بعد از بیعت رضوان و بعد از قضیهی فدک که حضرت زهرا، حسنین علیهماالسلام را به گواهی گرفت - به نحوی که گذشت - این اولین باری بود که امام حسن علیهالسلام به طور رسمی در یک مسألهی سیاسی - که از نظر دیگران رسمیت داشت - شرکت میکرد.
ملاحظه میشود که عمر تنها به ذکر امام حسن علیهالسلام بسنده کرد، ولی نامی از امام حسین علیهالسلام به میان نیاورد. شاید مسألهای که بین آن دو به وقوع پیوست و امام حسین علیهالسلام فرمود: از منبر پدرم فرود آی، هنوز از یاد خلیفهی دوم نرفته و هنوز کینهی او را به دل داشت و همین موجب گردید که حسین علیهالسلام را در شورا شرکت ندهد.
عبدالله بن عباس را که مورد احترام و اهتمامش بود، نام برد، شاید برای تلافی و جبران موضعی که پدرش عباس در قبال آنان اتخاذ کرده بود. چه اگر
1) 300. الامامة و السیامه، ج 1، ص 24 و 25.
نگوییم عباس در بسیاری از اوقات از شدت بحران بین علی علیهالسلام و آنان میکاست - چنان که در بیعت با ابوبکر و مسألهی ازدواج عمر با امکلثوم، دختر امیر المؤمنین علیهالسلام پیش آمد - لااقل باید گفت که وی هرگز متعرض سلطنت و حکومت آنان نشد، و از همه بالاتر این که عباس در قتل سران قریش در جنگ بدر شرکت نداشت؛ از این رو میبایست خدمات عباس را طوری جبران کرد، و برای همین بود که فرزندش را به عنوان ناظر در شورای تعیین خلیفه شرکت داد.
از سوی دیگر، عمر میخواست کسانی را به عنوان همتای امام حسن علیهالسلام مطرح کند و با شرکت دادن ابن عباس و پسر خود در شورا میخواست بگوید: درست است که حسن علیهالسلام امتیازات خاصی دارد، اما دیگران هم تمامی امتیازات را از دست ندادهاند و مانند وی از آن بهرهای دارند.
از طرفی میبینیم که عمر در این مسأله نقش مهمی به پسرش عبدالله واگذار کرد. عبدالله پدرش را اسوه و الگویی میدانست که باید از او فرمان برد و اوامرش را اطاعت کرد و در برابر نظرها و خواستههای او تسلیم بود و از آن تعدی نکرد.
طبعا عمر میدانست که شخصیت و شکوه وی تا چه اندازه در فرزندش تأثیر داشته و کاملا اطمینان داشت که وی خواهد کوشید مأموریت محوله را کاملا اجرا کند. با این وجود میبایست کاری کرد که جلو بسیاری از پرسشهای مردم در اینباره گرفته شود و دیگر کسی نپرسد که چرا عمر فرزندش را در شورا شرکت داد واو را ناظر بر کار اعضای آن و بلکه مشاور قرار داد.
هدف عمر از شرکت دادن امام حسن علیهالسلام و ابن عباس در شورا - به نحوی که آرزو میکرد از حضور آنان در شورا برکتی نصیب اعضا شود - این بود که خود را در طرح این نقشه، یک فرد باورع و تقوا جلوه دهد، و از طرفی بسیاری از
اتهامات و شک و تردیدهای افراد شکاک را از خود دور ساخته و یا حداقل از شدت آنها بکاهد.
این بود چیزی که میتوانستیم در این فرصت کوتاه از حادثهی فوق، به طور اختصار برای شما بیان کنیم.
موضع امیر المؤمنین علیهالسلام در شورا و سوگندهای حضرت به مواضع و فضائل خود در اقوال پیامبر دربارهاش، هر گونه دوراندیشی عمر را باطل کرد و موجب تثبیت همان شک و تردیدهایی گردید که عمر از آن بیم داشت، و حتی آن را شعلهور گردانید.
چرا امام حسن علیهالسلام حضور در شورا را پذیرفت؟ باید متذکر شد که این نیز درست مانند حضور علی علیهالسلام در این شورا بود. چه امیر المؤمنین علیهالسلام در شورا شرکت کرد تا علامت سؤال بزرگی در مقابل نظر عمر قرار دهد که گفته بود: نبوت و امامت ابدا در یک خاندان جمع نمیشود؛ یعنی حضرت میخواست بفهماند که اگر امامت و نبوت قابل جمع در یک خانواده نیست، پس چرا خود وی علی علیهالسلام را کاندید خلافت کرده است؟! از طرف دیگر، امام علیهالسلام قصد داشت که نگذارد مسألهی امامت به فراموشی سپرده شود؛ از این رو لازم دانست با شرکت خود در شورای کذایی، این مسأله را در وجدان و شعور امت اسلامی زنده نگه دارد.
حضور امام حسن علیهالسلام نیز در این شورا، بدین معنا بود که از عمر اعتراف بگیرد که وی از کسانی است که حق دارد در امور سیاسی و حتی بزرگترین و خطرناکترین مسألهای که امت پیش روی دارد، مشارکت داشته باشد، و همین که مردم نظارهگر شرکت حضرت در این شورا باشند، به حضرت امکان خواهد داد که در آینده در قضایای سرنوشتساز، نظر خویش را اعلام کند، هر چند از وی پذیرفته نشود. از سوی دیگر میخواست به مردم نشان دهد که میتوان گفت:
«نه» و میل داشت طواغیت این کلمه را به گوش خود بشنوند و تنها به این دلیل که یک نفر هاشمی گفته، نتوانند آن را رد کنند. چه، حالا حضرت میتواند بگوید که عمر (همان کسی که تنها و تنها گفتههای وی برایشان قابل قبول است) شرکت بنیهاشم را در قضایای مهم و سرنوشتساز سیاسی و حتی در همین مسأله پذیرفته است.
آری، همهی این مطالب میتواند توجیهگر و بلکه دلیلی بر رجحان و حتی حتمی بودن مشارکت امام حسن علیهالسلام در شورا و اجابت خواستهی عمر در این زمینه باشد.
همچنین امام حسن علیهالسلام با این عمل خود از عمر اعتراف گرفت که وی کسی است که باید مردم با نظر تقدس به وی بنگرند و در این حد با حضرتش معامله کنند. این چیزی جز نتیجهی اقوال و مواضع پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در قبال حسنین علیهماالسلام نمیباشد، که عمر و دیگر صحابه از حضرت دیده و شنیده بودند.
بنابراین هر کس با آن دو طور دیگری رفتار کند - هر چند از طرف عمر نصب شده و به او اطمینان داده باشد و مورد محبت و احترام او نیز باشد - متعدی و ظالم است؛ حتی خط و رأی کسی که بر مردم حکمرانی دارد و علاقه و ارتباط خود را با وی به رخ دیگران میکشد، در اینباره، با این نظر عمر اختلاف دارد.
آری، همان طور که دیدیم امام رضا علیهالسلام فرمود:
«ان الذی دعاه للدخول فی ولایة العهد، هو نفس الذی دعا امیر المؤمنین للدخول فی الشوری» (1).
آنچه مورد پذیرش ولایت عهدی از سوی حضرت شد، همان چیزی است که
1) 301. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 364؛ معادن الحکمه، ص 192؛ عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ج 2، ص 140؛ بحارالانوار، ج 49، ص 140 و 141؛ الحیاة السیاسیة للامام الرضا علیهالسلام، ص 306، نقل از آنان.
امیر المؤمنین علیهالسلام را وادار کرد تا در شورا شرکت کند.»
ما این مطالب را در این کتاب خود، زندگانی سیاسی امام رضا علیهالسلام توضیح دادهایم، بدان جا رجوع کنید.
«یا عماه!
لو لا انه ینبغی للمودع أن یسکت، و للمشیع أن ینصرف، لقصر الکلام، و ان طال الأسف و قد أتی من القوم ما تری، فضع عنک الدنیا بتذکر فراغها، و شدة ما اشتد منها بر جاء ما بعدها، و اصبر حتی تلقی نبیک صلی الله علیه و آله و هو عنک راض؛ (1).
ای عمو جان! از آن جایی که برای وداع کننده شایسته است که سکوت کند و بدرقه کننده خوب است که بازگردد سخن کوتاه خواهد بود، اگر چه تأسف طولانی و دراز است. این مردم با تو کردند آنچه که خود مشاهده میکنی، پس دنیا را با یادآوری جدایی از آن، از خود واگذار، و سختی دشواریها و ناکامیهای آن را به امید روزهای پس از آن، بر خود هموار کن، و شکیبایی و صبر پیشه کن تا اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در حالی دیدار کنی که وی از تو خشنود و راضی باشد.»
1) 302. شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 8، ص 253؛ الغدیر، ج 8، ص 301، نقل از: شرح نهجالبلاغه و وافی، ج 3، ص 107 و بحارالانوار، ج 22، ص 412 و 436؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 172؛ ر. ک: روضهی کافی، ج 8، ص 207.
این بود کلماتی که امام حسن علیهالسلام خطاب به ابوذر بر زبان آورد، آن گاه که با پدر و برادر و عمویش عقیل و پسر عمویش، عبدالله بن جعفر، و ابن عباس با وی تودیع میکرد. آری، ابوذر همان صحابی جلیل القدری که در راه دین و حقیقت به مبارزه و جهاد بیامان غاصبان خلافت و حاکمان ستمگر پرداخت و در این مسیر هر گونه ظلم و شکنجه و توهین را به جان خرید و سرانجام در تبعیدگاه خود (ربذه) تنها و غریب به دیار معشوق شتافت.
این سخنان حضرت، نمایانگر موضع قوی و نیرومندش در قبال دخل و تصرفات و اعمال خلاف شرع و ناروای هیأت حاکمه بود. موضعی که مبتنی بود بر حق و حقیقت و عقیدهی استوار.
امام حسن علیهالسلام با این کلمات خود، در تحقق اهداف عالی ابوذر سهیم است، چرا که در آن اوضاع و احوال لازم بود برای بیداری امت مسلمان از خواب غفلت و آگاهی مسلمین از وقایعی که میگذشت و حوادثی که به وقوع میپیوست، فریادی برآورد و به آنان تفهیم نمود که چنین نیست که همواره باید حاکم مؤاخذه نشود. حاکم، بر قانون تفوق و برتری ندارد، بلکه باید پشتیبان و مدافع قانون باشد و هر گاه مرتکب اعمال خلاف گردید یا مقام و منصب را در خدمت هواهای نفسانی و منافع خصوصی خود قرار داد، هر کس حق دارد در مقابل او موضعگیری کند و از حق دفاع نماید و از هیچ تلاش و کوششی در راه زدودن ظلم یا حیف و میلی که از وی سرزده دریغ نورزد.
از طرف دیگر، از آن جایی که شرایط و اوضاع و احوال چنان است که به امیر المؤمنین و فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام و پیروان مخلص آنان فرصت اتخاذ چنین موضعی را - آن طور که ابوذر کرد - نمیدهد، لااقل باید نظر خویش را که همان نظر اسلام حقیقی است، در مورد ابوذر و موضع بر حق اعلان نمایند. این کار میتواند به موضع ابوذر ابعاد عظیم تبلیغاتی، فکری و سیاسی داده، از آثاری
که در آینده را به دنبال خواهد داشت حمایت کند. از این رو علیرغم ممانعت عثمان از بدرقهی ابوذر، امیر المؤمنین علیهالسلام دست دو فرزندش حسن و حسین علیهماالسلام را گرفت و همراه برادرش عقیل و برادرزادهاش عبدالله بن جعفر و ابن عباس باری تودیع وی بیرون آمد. آن گاه برخورد حضرت با مروان پیش آمد و منجر به ماجرای دیگری شد که بین آنان و خلیفه به وقوع پیوست. به این حوادث، مورخان زیادی اشاره کردهاند. (1)امیر المؤمنین علیهالسلام اقدامات دیگری نیز انجام داد که فعلا مجال بررسی آن نیست.
اگر به دقت در سخنان حضرت مجتبی علیهالسلام در وداع با ابوذر بنگریم، خواهیم دید که حاوی موارد زیر بود:
تأسف عمیق از رفتار هیأت حاکمه با ابوذر، تشویق وی به ادامهی مبارزه، رضایت پروردگار و خشنودی رسول اکرم صلی الله علیه و آله از این عمل.
از طرفی امام علیهالسلام کوشید تا تحمل این ظلم عظیم و جنایت بزرگ را بر دوش ابوذر آسان کند و بینشی به او بدهد که از شدت سختی بکاهد و رویارویی با سختیهایی را که از این به بعد در انتظار اوست، برایش قابل تحمل سازد؛ از این رو فر مود:
«دنیا را با یادآوری جدایی آن، از خود واگذار و سختی و دشواریها و ناکامیهای آن را به امید روزهای پس از آن بر خود هموار کن!»
این گفتههای حضرت، بیانگر راز حقیقی (بینش توحیدی نسبت به دنیا و آخرت) است که میتواند شخصیت فرد مسلمان را از هر سلاح و قدرتی که در دست طغیانگران و اشرار است، قویتر و مستحکمتر نماید، و از سوی دیگر
1) 303. ر. ک: مروج الذهب، ج 2، ص 342 - 339؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 8، ص 255 - 252؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 172 و 173؛ فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 159 و 160.
قادر است انسان مسلمان را طوری بار آورد که با رضایت و اطمینان تمام هر آنچه در اختیار دارد و حتی جان خویش را در کف اخلاص گذاشته، در این راه فدا کند، و بالاتر از آن، وی را آن چنان سازد که با احساس مالامال از سرور و خوشحالی و بلکه سرشار از شادمانی و سعادت، چنین از جان گذشتگی کند.
پیش از آن، مردم طبرستان با سوید بن مقرن در زمان عمر به پرداخت خراج مصالحه کرده بودند، ولی در زمان عثمان، سعید بن عاص به آن جا لشکر کشید. حسن و حسین و ابن عباس از افراد سپاه سعید بن عاص بودند. (1).
دربارهی شرکت امام حسن علیهالسلام ابونعیم میگوید:
«حسن به عنوان رزمنده وارد اصفهان شد و از آن جا به عزم ملحق شدن به مبارزان گرگان عبور کرد.» (2).
بنابر عقیدهی، امام حسن علیهالسلام و برادرش امام حسین علیهالسلام از کسانی بودند
1) 304. الفتوحات الاسلامیه، ج 1، ص 175؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 109؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 323؛ فتوح البلدان، ص 411؛ تاریخ ابن خلدون ج 2، ص 135؛ البدایة و النهایه، ج 7، ص 154؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 96؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 356 و نیز ج 2، ص 17 (نقل از: ابن خلدون و طبری).
2) 305. ذکر اخبار اصفهان، ج 1، ص 44 و نیز ر. ک: ص 43 و 47.
که وارد گرگان شدند. (1).
عثمان به سال 26 سال هجری ارتشی را برای فتح آفریقا بسیج کرد. سرداری سپاه را به عبدالله بن ابی سرح سپرد. در میان جنگجویان سپاه تنی چند از صحابه بودند، از جمله: [عبدالله] بن عباس، پسر ابن عمر، پسر عمرو بن عاص، [عبدالله] بن جعفر، حسن، حسین و [عبدالله] بن زبیر. (2).
بعضی سعی کردهاند شرکت امام حسن علیهالسلام در فتوحات را چنین توجیه کنند:
حضرت محتبی علاقه داشت دامنهی نفوذ اسلام گسترش یابد، و از آن جایی که این فتوحات را در خدمت دین و در جهت گسترش نفوذ اسلام میدید، به صفوف مجاهدان پیوست و وارد میدان کارزار گردید که: «الجهاد باب من ابواب الجنة» و اندوهی را که به خاطر تضییع حق پدرش به دل داشت، برای نشر حقایق اسلامی در پردهی مصلحت فرو پوشید، زیرا آنچه برای اهل بیت علیهمالسلام اهمیت خاص داشت، اسلام بود و فدا شدن در راه آن و نه چیز دیگری. (3).
به تعبیر مرحوم حسنی:
بعید نیست که علی بن ابی طالب و فرزندانش علیهمالسلام در راه نشر اسلام و اعتلای عقیدهی توحیدی، همهی امکانات و نیروهای خود را بسیج کنند، و اگر حق خود را
1) 306. تاریخ جرجان، ص 7.
2) 307. تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 128؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 95؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 2، ص 18 - 16 و نیز ج 1، ص 535، (نقل از: ابن خلدون و الاستقصاء فی اخبار المغرب الاقصی، ج 1، ص 39).
3) 308. ر. ک: حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 95 و 96؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1 و 2، ص 28 - 16.
در خلافت مطالبه میکنند، به خاطر نشر اسلام و تعالیم رهاییبخش آن است. از این رو اگر اسلام در مسیر اصلی خود قرار گیرد، چه مانعی دارد که آنان نیز سربازانی باشند در خدمت اسلام و مسلمانی؛ حتی اگر در این راه، آزار و ایذایی نیز به آنها برسد، با جان و دل میپذیرند. براستی که امیر المؤمنین بارها فرمود: «و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا علی خاصة.» (1).
مرحوم حسنی، عدم شرکت حسنین علیهماالسلام در معرکههای نبرد اسلامی در روزگار عمر بن خطاب را علیرغم این که درگیری با مشرکان در مناطق مختلف به شدت ادامه داشت و فتوحات یکی پس از دیگری نصیب مسلمین میشد و غنایم بسیار زیادی از اکناف و اطراف به سوی مدینه سرازیر بود و با وجود این که امام حسن علیهالسلام در سالیان پایانی خلافت عمر، به سن بیست سالگی رسیده بود و معمولا این سن برای جنگیدند در میدانهای نبردی که پیر و جوان مسلمین برای شرکت در آن سبقت میگرفتند، کاملا مناسب است، چنین توجیه میکند:
«شاید علت عدم شرکت آن دو در جنگهای دورهی عمر این بود که امیر المؤمنین علیهالسلام از دخالت در امور دولتی و سیاسی کنارهگیری کرده یود. ما شک نداریم که عدم شرکت امام در جنگها و فتوحات اسلامی، به خاطر شانه خالی کردن از بار مسؤولیت و تمایل به حفظ جان نبود، بلکه آن طور که بیشتر راویان گفتهاند، برای این بود که عمر به خاطر مصالح سیاسیی که بیشتر به نفع خود وی بود تا اسلام، بسیاری از بزرگان صحابه را ممنوع الخروج نموده و تقریبا چیزی شبیه زندگی اجباری در مدینه بر آنان تحمیل کرده بود. امام حسن علیهالسلام نیز به منظور خدمت به اسلام و نشر تعالیم آن و نیز برای حل مشکلاتی که برای مسلمین پیش میآمد، در
1) 309. سیرهی اثنی عشر، ج 1، ص 36 و نیز ر. ک: ص 317.
کنار پدرش باقی ماند و از مدینه خارج نشد.» (1).
ما نیز نمیتوانیم این توجیه را بپذیریم و اعتقاد داریم که حسنین علیهماالسلام در هیچ کدام از فتوحات روزگار خلفا شرکت نداشتند، و نیز معتقدیم که این فتوحات عموما به نفع اسلام نبوده، بلکه برعکس ضربهای بود بر پیکر اسلام. ما نظر خود را به صورت ذیل خلاصه میکنیم:
واضح است که به دنبال این فتوحات، از طرف هیأت حاکمه هیچگونه اهتمامی در جهت ارشاد، آموزش و پرورش و تربیت صحیح اسلامی مردم صورت نگرفت، تا عقیدهی اسلامی در درون آنان رسوخ کرده و به صورت یک نیروی عقیدتی درآید که بتواند وجدان و ضمیر انسانی را با معانی اصیل بارور سازد، و از آن جا بر کلیهی حرکات و سکنات افراد سایه افکند و روح آنان را با مفاهیم و خصایص اسلامی انسانی عالی غنا بخشیده، در سازندگی انسان مؤثر افتد و نقش خویش را در تبلور ویژگیها و خصایص اخلاقی بر اساس همان مفاهیمی که اعتقاد اسلامی را در وجدان و درون آنها شکوفا نموده، به منصهی ظهور رساند.
آری، در خلال بیست سال، دامنهی نفوذ اسلام به طوری گسترش یافت که چندین برابر فتوحات اسلامی در عهد پیامبر عظیم الشأن اسلام گردید، اما اختلاف این و آن از زمین تا آسمان بود.
1) 310. همان، ص 534 و نیز ر. ک: ص 317.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله به اظهار مسلمانی بیان شهادتین و انجام بعضی از شعائر و ظواهر اسلامی، به طور سطحی قناعت نمیکرد، بلکه برای مردم آن بلاد معلمان و مربیانی اعزام میکرد تا ضمن آموزش کتاب خدا و حکمت و احکام دینی، آنان را ارشاد و موعظه کنند. (1)
در التراتیب الادرایه، ج 1، ص 41 آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله کسانی را که همسایگان خود را تعلیم نمیدادند تهدید کرد. در صحیح بخاری، پاورقی فتح الباری، ج 1، ص 166، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به نمایندگان عبدالقیس فرمود: «برگردید به سوی اهل خودتان و آنان را تعلیم دهید!.»
در غزوهی بئر معونه دهها تن از افرادی که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای تعلیم احکام دین به سوی مردم فرستاده بود، کشته شدند. «به قضیهی غزوهی رجیع و دیگر قضایا نیز رجوع کنید.»
بعضی از محققان میگویند: بخش عظیمی از فتوحات اسلامی در ایران بود و ما بسیاری از دانشمندان و دینداران را در زمان تابعین از ایرانیها میبینیم. این تنها از راه تعلیم و تربیت و ارشاد آنان توسط صحابه و تابعین و مردم مدینه امکانپذیر بود، و این همه تعالیم و ارشادهای نقل شده، نمیتواند دلیل بر عدم آن باشد.
گوییم: آن چه اینان گفتهاند، دهها سال پس از فتوحات بوده. همین طور تعداد دانشمندان و دینداران مورد نظر، با حجم فتوحات اسلامی در ایران تناسب ندارد. همچنین متعبدان کسانی بودند که در مناطق نزدیک به سرزمینهای اسلامی سکونت داشتند و در مناطق دور دست، چنین دیندارانی سراغ نداریم.
به هر حال، علاوه بر این که تعداد چنین افرادی در حد مطلوب نبود و در مناطق دوردست، افراد دیندار و دانشمندی وجود نداشت و علاوه بر این که پس از گذشت یک یا چند نسل به وقوع پیوست، باید دانست که این امر در نتیجهی تلاشهای هیأت حاکمه نبود، بلکه بر اثر زحمات افراد خاصی بود که احساس مسؤولیت میکردند. علیالخصوص امیر المؤمنین در دورهی حکومت خود و امامان بعد و نیز صحابهی مخلص، این زحمات را متحمل شدند.
.اما از آن طرف، فتوحات انجام شده در روزگار خلفا و امویان، هیچ گونه تعلیم و تربیت و آموزش و پرورشی را به همراه نداشت و کادرهای ورزیدهای که
1) 311. ر. ک: التراتیب الاداریه، ج 1، ص 477 - 248. رسول اکرم صلی الله علیه و آله مصعب بن عمیر را به مدینه فرستاد که اهل آن جا را تعلیم دهد. در عهدنامهی عمرو بن حزم، حضرت صلی الله علیه و آله وی را به تعلیم آنان امر میکند. «ر. ک: مکاتیب الرسول، نامهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله به عمرو بن حزم.»
مأموریتهای آموزشی مهم را در قلمرو وسیع با ساکنان زیاد انجام دهند، وجود نداشت. خلفا و فاتحان نیز به این امر مهم و حیاتی اهمیت نمیدادند.
از تسلیم شدگان تنها خواسته میشد که به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شهادت داده، بعضی از تکالیف و شعائر اسلامی را به صورت ظاهری و خالی از محتوای اعتقادی و بدون رسوخ در درون وجدان به جای آورند؛ از این روست که میبینیم در بعضی از کتابهای تاریخ آمده است: بسیاری از مناطق توسط سپاهیان مسلمان فتح میشد، اما پس از زمان اندکی به کفر و عصیان برمیگشتند و برای بار دوم توسط مسلمین گشوده میشد. (1).
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از سوی خداوند مأمور بود که از مردم، هم اسلام بخواهد و هم ایمان:
«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا أسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم.» (2).
خلفا و کشور گشایان مسلمان فقط ظاهر مسلمانی را از مردم میخواستند و بس؛ ما این سهلانگاری را در میان قریش و دیگران به عیان میبینیم، حتی بسیاری از صحابهی رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز همین روش را در پیش گرفته بودند. موسی بن یسار گوید:
«اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بیابانگرد های خشنی بودند؛ ما ایرانیان که آمدیم، دین اسلام را خالص گردانیدیم.» (3).
1) 312. به طور مثال ر. ک: تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 133 - 131؛ البدایة و النهایه، ج 7، ص 156 - 121؛ فتوح ابن اعثم (فارسی) ص 85؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 465؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 325؛ دحلان، الفتوحات الاسلامیه، ج 1، (موارد زیادی را ذکر کرده است)؛ المختصر فی اخبار البشر، ج 1، ص 186.
2) 313. حجرات (49) آیهی 14.
3) 314. لسان المیزان، ج 6، ص 136؛ میزان الاعتدال، ج 4، ص 227.
بدین ترتیب مردمی که سرزمینشان پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله فتح شد، بر همان آداب و رسوم و مفاهیم جاهلی حاکم بر حرکات و سکنات و روابط و مناسبات اجتماعی خود به طور عام باقی ماندند، و اسلام نه در جانشان جای گرفت و نه در ضمیرشان ریشه دوانید، چه رسد به این که در اسلام ذوب شوند و اسلام بر آنان حکمفرما باشد و در میانشان حرکت ایجاد کند. آثار و عواقب طولانی این پدیده، بسیار تأسفآور بود، زیرا در نظر آنانی که از آن بهرهبرداری میکردند و از اسلام جز اسمی و از دین جز رسمی سراغ نداشتند، این آداب و رسوم و مفاهیم جاهلی و انحرافات و روابط و مناسبات قبیلهای و طمعورزی های شخصی و دیگر کارهای غیر انسانیی که به دنبال داشت، اگر نگوییم به نظرشان برگرفته از اسلام بود، باید حداقل بگوییم که آن را مخالفت و معارض اسلام نمیدیدند و در نظرشان هیچ گونه تضاد و تعارضی با هم نداشت، و کار را به جایی رساندند که اسلام به عنوان حافظ آن مطرح شد و این مفاهیم و آداب و رسوم لباس اسلام به تن کرد و رنگ دین به خود گرفت؛ از این رو در پوشش اسلام و در زیر چتر حمایتی آن در امن وامان به سر بردند.
اسلام در نفوس بسیاری از حاکمان و اعوان و انصارشان که به خاطر مصاحبت پیامبر صلی الله علیه و آله و رؤیت آن حضرت در میان تودهی مردم مکان و منزلتی داشتند، چندان رسوخ نکرده بود و بر انحرفات، مفاهیم و آداب و رسوم جاهلیت باقی بودند و از مقام و موقعیت خود در راه ثبت آنها از هیچ کوششی فروگذار نکردند، حتی از راه جعل حدیث و انتساب آن به رسول خدا صلی الله علیه و آله در این راه کوشیدند. در تبعیض نژادی و برتری دادن اعراب بر عجم و موارد دیگری که بدان اشارت رفت، وضع به همین منوال بود.
خلاصه این که گسترش اسلام و نشر تعالیم عالی آن، به هیچ وجه مورد اهتمام و کوشش زمامداران نبود.
هر گاه اسلام ظاهری و بدون بعد عقیدتی و عاری از هر گونه اصول و قواعد علمی و فرهنگی باشد و روح و روان و عقل و وجدان انسان طوری جایگزین نشود که به صورت یک محرک وجدانی و درونی درآید، به تدریج متلاشی خواهد شد و در حرکات و مواضع انسان اثری از خود به جای نخواهد گذاشت. از طرف دیگر، مردم به چنین اسلامی عادت خواهند کرد و اسلام به صورتی در نظرشان جلوه خواهد کرد که هیچ منافاتی با انواع انحرافات و جنایات غیر انسانی نداشته باشد. اگر نگوییم که چنین اسلامی، به کالبد شکافیهای بسیار دقیق و عمیقی نیازمند است که خیلی از نیروها و امکانات را به تحلیل برده و بخش عظیمی از آن را به هدر خواهد داد، حداقل باید بگوییم: هدایت این مردم به سوی اسلام اصیل در درازمدت، کاری مشکل و طاقتفرسا خواهد بود، در حالی که میتوانستند با پیروی و تأسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و حرکت در خط پیامبر عظیم الشأن جلو بسیاری از این مصائب و مشکلات را بگیرند و واقعه را قبل از وقوع علاج کنند.
از سوی دیگر، چنین جامعهای از امنیت و مصونیت کافی برخوردار نخواهد بود، تا آن را از گزند حوادث و دستبرد اشرار و بیگانگان و حتی کسانی که آن را وسیلهای برای انهدام و ضربه زدن به اسلام حقیقی قرار دادهاند، نگهداری کند. اسلامی که مانع رسیدن آنها به انحرافات و خواستهها و امیال نفسانی میشود. با مراجعه به تاریخ درمییابیم که این مسأله خصوصا در زمان امویان و پس از آن تحقق یافت.
یک متن تاریخی دربارهی جامعهی عراق در عصر امام حسن علیهالسلام میگوید:
«گروههای گوناگون از مردم با آن حضرت بودند. برخی از شیعیان او و پدرش، برخی از خوارج که هدفشان تنها جنگ با معاویه بود و میخواستند از هر راهی شده با معاویه بجنگند و برخی از آنان مردمانی فتنهجو و حریص به غنیمتهای
جنگی که دین و ایمان نداشتند، برخی نیز افراد دو دول بودند که عقیده و ایمان محکمی به آن حضرت نداشتند و برخی دیگر روی غیرت و عصبیت قومی و پیروی از سران قبایل خود به سوی اسلام آمده بودند و دین و ایمانی نداشتند.» (1).
علیرغم این که عراق نزدیکترین منطقه به مرکز خلافت اسلامی بود، و علیرغم این که از سوی هیأت حاکمه نسبت به عراق که مرکز هدایت سپاهیان مسلمان برای فتح مناطق شرقی بود، عنایت خاصی مبذول میشد، میبینیم جامعهی عراق در روزگار امام حسن علیهالسلام چنین وضعی داشت، تا چه رسد به مناطق دیگر که یا دور از مرکز خلافت بود یا به دلایلی بدانها اهمیتی داده نمیشد. در مورد این جامعه، در بحث خود دربارهی خوارج به طور مفصل صحبت کردهایم. امیدواریم که در آیندهی نزدیک بتوانیم این بحث را به پایان برسانیم، ان شاء الله.
در متن فوق، این قسمت قابل ملاحظه است که میگوید: «برخی از شیعیان او و پدرش بودند...» چرا که ما معتقدیم این عده آن قدر زیاد نبودند که بتوان آنها را در برابر سایرین مذکور در این نص قرار داد و به حدی نبودند که بتوانند در مقابل آنان عرض اندام کنند.
«زیرا مردم در مورد علی علیهالسلام اکراه داشتند و در دل شک و تردید. دل به دنیا بسته بودند، افراد مخلص در میانشان کم بودند، مردم بصره با او مخالف بوده و کینهاش را به دل داشتند. اکثر کوفیان و قاریان آن در مقابل او بودند و مردم شام و اکثر قریش هم از حضرت دل خوشی نداشتند.» (2).
کسی از امام باقر علیهالسلام روایت کرده که حضرت فرمود:
«کان علی بن ابی طالب علیهالسلام عندکم بالعراق، یقاتل عدوه و معه اصحابه و ما کان منهم خمسون رجلا یعرفونه حق معرفته و حق معرفة امامته؛ (1)
علی بن ابی طالب با شما در عراق بود. با اصحاب خود علیه دشمنش میجنگید، منتها در میان آنها پنجاه نفر که حق حضرت و امامتش را چنان که باید بشناسند، یافت نمیشد.»
در جنگ صفین علی علیهالسلام به عدی بن حاتم فرمود:
«پیش بیا! عدی آن قدر نزدیک شد که گوشش در مقابل بینی علی علیهالسلام قرار گرفت. حضرت فرمود: وای بر تو، عموم کسانی که امروز با من هستند، بر من عصیان میورزند و نافرمانیام میکنند، اما معاویه در میان کسانی است که از او اطاعت میکنند و فرمان میبرند.» (2).
از طرفی در آن زمان، رفتار حکام با مردم عموما اسلامی نبود. نگاهی گذرا به چگونگی برخورد آنان با مردم برای تبیین این وضعیت کافی است. به عنوان نمونه به مطلب زیر توجه فرمایید:
«اهالی افریقا نسبت به سایر ممالک، بسیار مطیع و آرام و فرمانبردار بودند، تا این که در زمان هشام بن عبدالملک اعیان و مبلغان عراقی در افریقا رخنه کردند. آنها با مشورت و تبلیغ عراقیان دست به عصیان زدند و پراکنده شدند که تا به امروز (زمان مؤلف) این وضعیت ادامه دارد. آنها می گفتند: به سبب جرم و جنایت عمال هرگز با اولیای امور خود مخالفت نمیکنیم. مبلغان عراقی به آنها گفتند: این عمال و حکام تبهکار به امر و ارادهی پیشوایان منصوب میشوند و آنها مقصر و مسؤول هستند. اهالی افریقا گفتند: باید آنها را امتحان کنیم.
عدهای حدود بیست و چند مرد به نمایندگی از مردم افریقا، به دیدار هشام آمدند.
اما به آنها اجازه ملاقات داده نشد. ناگزیر بر «ابرش» وارد شدند و به او گفتند: به امیر المؤمنین بگو که امیر ما با لشکری که از ما و سربازان خود تشکیل داده به جنگ میرود، چون غنایمی به دست میآوریم ما را محروم کرده، آن را به لشکر خاص خود اختصاص میدهد. آن گاه میگوید: شما در این حرمان بیشتر ثواب میبرید، و چون بخواهیم یک شهر و قلعه را فتح کنیم، او ما را بر سایران مقدم میدارد که سپر لشکر او شویم. آن گاه می گوید: اجر و ثواب شما در این جانفشانی بیشتر است. از این گذشته، لشکریان شکم گوسفندان را زنده زنده میشکافند و برهها را از شکم آنها بیرون آوده و پوست میکنند و میگویند: از این پوست برای خلیفه پوستین تهیه میکنیم. برای یک پوست هزار میش را میکشند و ما این کارها را تحمل میکنیم. سپس آنان ما را دچار گرفتاری دیگری کردند و آن، این که هر دوشیزهی زیبایی را از میان ما میربودند. ما پس از این ظلم و تجاوز اعتراض کرده گفتیم: ما در کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله ندیدهایم که چنین امری جایز باشد. ما هم مسلمان هستیم. اکنون آمدهایم بدانیم آیا این کارها به دستور امیر المؤمنین انجام میگیرد یا نه.
آنها مدتی در آنجا بدون نتیجه اقامت کردند، تا این که زاد و راحلهی آنان تمام شد و ناامید شدند. آن گاه صورتی از اسامی خود را نوشته به وزرا دادند و گفتند: اگر امیر المؤمنین راجع به ما پرسید، خبر دهید که ما از آفریقا آمدیم و ناامید برگشتیم. آن گاه به سوی آفریقا رهسپار شدند. اول کاری که کردند، عامل هشام را کشتند و پرچم تمرد و عصیان برافراشتند و بر افریقا مستولی شدند. خبر شورش به هشام رسید. وضع و حال نمایندگان را پرسید. اسامی را به او دادند، دانست که این عده همان کسانی هستند که بر ضد او قیام کردهاند.» (1).
1) 319. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 93، 92؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 313.
یک متن تاریخی دیگر میگوید:
«قتیبة بن مسلم بر اهل طالقان وارد شد. عدهی زیادی از مردم آن جا را کشت، که در تاریخ نظیر آن شنیده نشده بود. در مسافت چهار فرسنگ از دو طرف، چوبههای دار نصب کرده، عدهی بسیاری را در دو جانب جاده به دار کشید که همه به یک نسق به هم پیوسته بودند.» (1).
یکی از فرماندهان در فتح گرگان، به اهالی شهر امان داد، به شرط این که حتی یک تن از آنها کشته نشود. اما حصار را که گشود، به جز یک تن، تمام آنها را کشت. (2).
فرمانده دیگری با اهالی قنسرین مصالحه کرد. یکی از شرایط صلح این بود که قلعه و دیوار شهر را ویران کند و چنین هم کرد. (3).
والی خراسان از اهل ذمهی سمرقند و ماوراء النهر خواست که اسلام آورند و گفت: در صورتی که مسلمان شوند و دعوتش را بپذیرند، از آنان جزیه نخواهد گرفت. آنان دعوتش را پذیرفته و اسلام آوردند، اما وی از آنان مطالبهی جزیه کرد؛ آنان نیز اعلان جنگ کردند و با وی به نبرد پرداختند. (4).
هنگامی که عقبة بن نافع، والی معاویة بن ابی سفیان، به افریقا وارد شد، مردم را از دم شمشیر گذراند، زیرا وقتی امیری وارد میشد، از وی اطاعت میکردند و بعضی هم اظهار اسلام مینمودند، اما همین که امیر از آن جا برمیگشت، پیمان میشکستند و از اسلام برمیگشتند. (5).
1) 320. البدایة و النهایه، ج 9، ص 81 - 78؛ کامل ابن اثیر، ج 4، ص 545.
2) 321. تاریخ طبری، ج 3، ص 324؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 110؛ البدایة و النهایه، ج 7، ص 154.
3) 322. الفتوحات الاسلامیه، ج 3، ص 53؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 493؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 98.
4) 323. البدایة و النهایه، ج 9، ص 259 و 260.
5) 324. کامل ابن اثیر، ج 3، ص 465.
ابناثیر میگوید:
«چون ایرانیان هجوم اعراب و غارت آنها را در سواد دیدند، به رستم و فیروزان - که هر دو از فرمانروایان ایرانی بودند - گفتند: اختلاف و کشمکش شما دو سردار به جایی رسیده که ایران را تباه و ایرانیان را خوار نمودهاید.» (1).
امثال این مطالب آن قدر زیاد است که مجال تتبع و استقصای آن نیست. به همین خاطر بود که مقاومت مردم در سرزمینهای فتح شده شدیدتر شد و بسیاری از آنان پیمان شکستند، به نحوی که مسلمین مجبور شدند بسیاری از مناطق را بیش از یک بار فتح کنند. (در گذشته اشارهای به این مطلب داشتیم).
سیاستهای تبعیض در سهمیه بندی بیت المال و برتری بخشیدن عرب بر عجم و اقامت اجباری بزرگان صحابه در مدینه و سپردن پستهای مهم و فرماندهی سپاهیان به گروهی خاص، غالبا بر اساس مقرارت و معیارهای اسلامی نبود، بلکه معیار اصلی این بود: برخورداری از حمایت هیأت حاکمه، یا ملاقات پیامبر صلی الله علیه و آله در برههای کوتاه و بالاخره قریشی بودن.
همین سیاستها بود که از این ملت پیروز، ملت مغرور و خودپسندی به وجود آورد که حد و مرزی برای خود نمیشناخت و طبقهای از ثروتمندان به وجود آورد که مال و ثروت منکوبشان کرد و نعمتهای فراوان مسرورشان ساخت و در این راه هیچ گونه مانع و رادعی از طرف دین و وجدان سد راهشان نبود. اکثر آنان از فرزندان و اعضای هیأت حاکمه و خویشان و نزدیکانشان و به ویژه قریش بودند. امت مسلمان هر جنایتی از اینان دید. توسط همینها بود که
1) 325. همان، ج 2، ص 448.
اسلام به ورطهی هلاک افتاد.
آری، مناصب، مقهورشان ساخت و فتوحات به لحاظ غنایم و اسیرانی که به همراه داشت و موجب گسترش نفوذشان گردید، دهانشان را آب انداخت. هر یک به خود غره شد و دیگران را کوچک شمرد، خود را بزرگ دید و تکبر پیشه کرد. چه با واقعیات موجود، بر اساس تفکر جاهلیت برخورد میکردند که قبیله را اساس هر چیزی میدانست و به امت بهایی نمیداد. از طرفی فرد را مقیاس هر چیز و منشأ تمامی برخوردها و مناسبات و تمامی مواضع و تحرکات خود میدانست، نه گروه را آنان شدیدا به تقویت و تثبیت سلطنت و حکومت خود همت گماردند و با پول و رشوه، و وعدهی پست و مقام، انصار را در اطراف خود جمع کردند؛ سپس با ازدواجهای قبیلهای سعی نمودند خود را با سران قبایل و طوایف قدرتمند نزدیک کنند. برای نیل به اهداف مورد نظر، سیاستهای دیگری نیز در پیش گرفتند که بسیاری از اوقات، خشونت و ارعاب، و قتل و کشتار، تنها یکی از آنها بود. (1)همچنین به گسترش نفوذ و حکومت خود [در مناطق مختلف] به این اعتبار که در درجه اول، ملک شخصی و قبیلهای آنان است، ادامه دادند. (2).
اگر ابوبکر و عمر نمیدانستند که خلیفهاند یا پادشاه (3)، معاویه، پسر ابوسفیان، خود را پادشاه بالفعل نامید. عدهی دیگری نیز خود را پادشاه
1) 326. مانند ماجرای ابوذر، ابن مسعود، عمار و دیگران... خصوصا در زمان معاویه و بعد از او.
2) 327. این داستان نیز معروف است که «سواد را بوستان قریش» میدانستند.
3) 328. ر. ک: طبقات، ج 3، ص 221؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 66؛ منتخب کنز العمال در پاورقی مسند احمد، ج 4، ص 389 - 383؛ حیاة الصحابه، ج 3، ص 476 و نیز ج 2، ص 36 و 37 و 256؛ التراتیب الاداریه، ج 1، ص 13؛ کنز العمال ج 3، ص 454 و نیز ج 2، ص 317 و نعیم بن حماد در الفتن؛ تاریخ الخلفاء، ص 140؛ طبقات، ج 3، ص 306.
میدانستند. عمر هم خود را در بعضی از مناسبتها پادشاه میخواند. (1).
معاویه و امویان - و حتی بسیاری از مردم - آنان را ملوک قیصری میدانستند و در نظرشان اسلام و مسلمانی، تنها شعاری بود که در خدمت این پادشاهی قرار داشت و به تقویت آن کمک میکرد؛ از این رو اگر تشخیص میدادند که روزی مانع آنان از رسیدن به آمال و آرزوها و اهدافشان خواهد شد، آن را در هم کوبیده از ریشه نابود میکردند.
پس استفاده کنندگان اصلی فتوحات - خصوصا در درازمدت - همین قشر خاص بودند و هماینان بودند که اشیای نفیس مرا ربودند و زمینهای بزرگ، طلا و غنائم خالصی را برای خود برداشتند، و نیز زنان زیبا - زنانی را که به عنوان اسیر و کنیز به اسارت درآورده بودند - مختص خود میدانستند. در روزگار خلفای سه گانه، ثروت اینان به ارقام افسانهای رسیده بود. متون تاریخی این مطلب را تأیید میکند. (2)در زمان حکومت امویان، این ارقام افزایش یافت و چند برابر شد. حکومت اموی حد و مرزی برای خود قایل نبود. این حکومت اشرافی، دین و ایمان چندانی نداشت. خالد قسری، حقوق سالانهاش به بیست میلیون درهم میرسید. این در حالی بود که اموال اختلاسی وی از صد میلیون تجاوز میکرد. (3).
میبینیم عمر بن خطاب که گفته میشود از زاهدترین مردم بود و حتی
1) 329. الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 290؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 256، نقل از: کنز العمال، ج 2، ص 137؛ طبقات، ج 3، ص 219 و از ابن جریر و ابن عساکر.
2) 330. ر. ک: مشاکلة الناس لزمانهم، ص 18 - 12؛ الغدیر ج 8 و 9؛ جامع بیان العلم، ج 2، ص 16 و 17؛ البدایة و النهایه، ج 7، ص 164؛ ربیع الابرار، ج 1، ص 830؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 435 - 24؛ عقد الفرید، ج 4، ص 324 - 322؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 250 - 241 و دیگران.
3) 331. السیادة العربیة و الشیعة و الاسرائیلیات، ص 24 و 25 و 32. «درآمد سالیانهی خالد قسری، ده میلیون دینار بود» . (البدایة و النهایه، ج 9، ص 325).
میگویند: چون از دنیا رفت، مالی از خود بر جای نگذاشت (1)، آن طور که بعضی از نصوص بیان میکند، از بیت المال ارتزاق میکرد و بر خود بسیار سخت میگرفت، زمانی که دچار مخمصه و گرفتاری شدیدی شد. با یارانش در اینباره مشورت کرد، آنان رأی دادند که به اندازهی قوت خود از بیت المال بخورد. (2).
همین عمر که این چنین دربارهاش گفته میشود، چهل هزار درهم صداق و مهریهی یکی از همسرانش کرد، (3)و یکی از دامادهایش که از مکه بر او وارد شده بود، ده هزار درهم از اصل مال خود هبه کرد. (4).
میگویند: یکی از فرزندان عمر، سهم الارث خود را به عبدالله بن عمر، به صد هزار درهم فروخت. (5).
مؤید این مطلب، گفتهی ابویوسف است که میگوید:
«عمر چهار هزار اسب نشاندار در راه خدا داشت. به هر کس که سهمش اندک بود یا نیازی داشت، یکی از آنها را میداد و به او گوشزد میکرد که اگر آن را خسته کنی یا علف و آب ندهی تا لاغر شود، ضامن هستی، اما اگر با آن به جهاد رفتی و زخمی برداشت یا تو خود آن را زخمی کردی، بر عهدهی تو چیزی نیست.» (6).
چنان که به نظر میآید، این اسبها از آن خود عمر بود. وی این عمل را به قصد نزدیکی به خدا انجام میداد و اگر درست باشد که ارث یکی از فرزندان او
1) 332. ر. ک: طبقات، ج 3، ص 221 و 222. جامع بیان العلم، ج 2، ص 301.
2) 333. منتخب کنز العمال در پاورقی مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 411.
3) 334. الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 55؛ التراتیب الاداریه، ج 2، ص 405؛ البحر الزخار، ج 4، ص 100. گفتهاند: ده هزار، انساب الاشراف، ج 2، ص 190.
4) 335. طبقات، ج 3، ص 219؛ الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 390؛ حیاة الصحابه، ج 2، ص 256، نقل از: ابن سعد و کنز العمال، ج 2، ص 317 و ابن جریر و ابن عساکر؛ تاریخ الخلفاء، ص 120.
5) 336. جامع بیان العلم، ج 2، ص 17.
6) 337. الخراج، ص 51؛ پیرامون اموال عمر ر. ک: انساب الاشراف، ج 2، ص 190.
صد هزار درهم بود، این هم بعید نمینماید.
این در زمانی بود که بسیاری از مردم در سختترین شرایطی که یک انسان میتواند زندگی کند، روزگار میگذراندند و بسیاری از آنان تنها دو تکه پارچه داشتند که با یکی عورت و وبا دیگری عقبشان را میپوشاندند.
شاید به همین خاطر و برای دفاع از جنبهی زاهد مآبانه خلیفه است که حسن بصری تلاش دارد (1)تا از خلیفهی دوم در اینباره دفاع کند. وی ضمن تکذیب کسی که میگفت: «عمر به ثلث مالش - چهل هزار - وصیت کرد»، کوشید تا آن را چنین توجیه نماید:
«به خدا سوگند چنین نیست! مال عمر کمتر از این بود که ثلث آن چهل هزار باشد. شاید وی به این مال سفارش کرده و بازماندگانش آن را اجازه دادهاند.» (2).
به هر حال میتوان شواهد و ادلهی فراوانی مبنی بر اهتمام شدید حکام و دار و دستهی آنها در جمعآوری مال و ثروت و رسیدن به غنیمت - به حق یا به ناحق - جمعآوری کرد. کافی است که بدانیم: زیاد، حکم بن عمر غفاری را به خراسان فرستاد. حکم، غنائم زیادی به دست آورد. زیاد به او نوشت:
«امیرمؤمنان مرقوم داشته است که سفید و سرخ را برای او انتخاب کنیم و ذرهای طلا و نقره بین مسلمانان تقسیم نشود.» حکم از اجرای این فرمان سر باز زد و آن را در میان مسلمین تقسیم نمود. معاویه کسی را فرستاد که او را دستبند زد و به زندان انداخت، تا این که با همان قید و بندها جان داد و دفن گردید. او میگفت: «همانا من مخاصم هستم.» (3).
از زمان خلیفهی دوم آزار و اذیت مردم برای گرفتن خراج شروع شد. (1).
همان طور که دیدیم اینان از اهل ذمه که مسلمان میشدند نیز خراج میگرفتند و دلیل میآوردند که خراج در حقیقت به منزلهی مالیات سرانهی بندگان است و اسلام آوردن بنده، مالیات را از وی ساقط نمیکند. عمر بن عبدالعزیز این سیاست را ادامه نداد و مالیات فوق را از ذمیانی که مسلمان میشدند نمیگرفت. (2). عمر بن خطاب تلاش کرد تا از مردی که اسلام آورده بود جزیه بگیرد. چه در نظر وی، این مرد مسلمان شده بود تا در پناه اسلام باشد. آن مرد در پاسخ عمر گفت: اسلام، خودش پناه است. عمر نیز گفت: راست گفتی، اسلام خودش پناه است. (3).
داستان چند برابر کردن خراج نصارای تغلب، توسط عمر بن خطاب نیز معروف و مشهور است و نیازی به بیان ندارد. (4).
خالد بن ولید در حالی که لشکریان خویش را مخاطب ساخته بود و آنان را برای فتح سرزمین سواد تشویق میکرد، چنین گفت:
«آیا نمینگرید که چگونه غلات این دیار همچون کوه بر روی هم قرار گرفته است؟ به خدا سوگند! اگر جهاد در راه خدا و دعوت مردم به سوی او هم بر ما واجب و چیزی جز معاش زندگی بر ما لازم نبود، باز هم نظر ما این بود که با مردم این سرزمین بجنگیم، تا از دیگران نسبت به آن سزاوارتر باشیم و گرسنگی و فقر را
1) 341. المصنف، ج 11، ص 245 و اما بعد؛ ر. ک: تاریخ جرجان، ص 107 و 108.
2) 342. ر. ک: تاریخ الدولة العربیه، ص 235؛ تاریخ تمدن اسلامی، ج 1، ص 273 و نیز ج 2، ص 360، نقل از: ابن اثیر، ج 4، ص 68 و 225 و 261 و نیز ج 5، ص 24 و 48 و 111؛ ابن خلکان، ج 2، ص 277؛ العراق فی العصر الاموی، ص 66، نقل از: ابوعبید، الاموال، ص 48؛ و الفتوحات الاسلامیه، ج 1، ص 249؛ فجر الاسلام، ص 96، نقل از: کامل ابن اثیر، ج 4، ص 179.
3) 343. المصنف، ج 6، ص 94؛ ر. ک: السیادة العربیة و الشیعة و الاسرائیلیات، ص 56 - 26.
4) 344. سنن بیهقی، ج 9، ص 216؛ المصنف، ج 6، ص 50.
برای کسانی واگذار کنیم که در فقر و تنگدستی به سر میبرند و راهی را که شما در پیش گرفتهاید و جهادی را که شما انجام میدهید رها کردهاند.» (1).
در فتح «شاهرتا» بعضی از بردگان مسلمان به اهالی شهر امان میدادند، اما مسلمانان از این امر ناخشنود بودند، تا این که مسأله را با عمر بن خطاب در میان گذاشتند. عمر نوشت: «بردهی مسلمان از مسلمانان است و امان او امان آنها.»
راوی میگوید: «با این بیان عمر، غنایمی که بر آن اشراف پیدا کرده بودیم، از دست دادیم.» (2).
یکی از شعرا در هنگام مرگ مهلب سرود:
الا ذهب الغزو المقریب للغنی
و مات الندی و الجود بعد المهلب
پس از مهلب، هم جنگهایی که مردم را به پولداری نزدیک میساخت از بین رفت و هم جود و کرم در میان مردم به خاموشی گرایید.
آری، این فتوحات برای پر کردن جیب جنگجویان و احیانا تقویت بنیهی نظامی آنان برای پیروزی بر خصم بود.
آنچه خالد بن ولید بیان کرد، تمام حقیقت نیست، زیرا آنچه به طبقهی مستضعف سپاه میرسید، تنها بخش بسیار اندکی از غنایم بود که برای رفع نیاز و سد جوع آنها کافی نبود و آن قدر کم بود که بلافاصله تمام میشد، در حالی که اینان جلوداران سپاه و طلایهداران فتح و پیروزی بودند. بسا که بسیاری از آنان کسانی بودند که روز پیش سرزمینشان فتح شده بود. همان طور که دربارهی مردم افریقا گذشت (کسانی که نزد هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی، آمدند تا از رفتار کارگزاران شکایت کنند) همین افراد از بسیاری از امتیازات محروم میشدند،
اما اکثرشان در این جنگها منبعی برای عیش و نوش خویش فراهم دیده و از این راه به مال و ثروتی هر چند نا چیز و اندک دست یافتند. همین امر موجب شد تا اگر هم در میانشان کسی کمترین اطلاعی از احکام اسلامی داشت، از تمامی اعمال و کردار شیطانی و غیر اسلامی حاکمان چشمپوشی کرده، آن را نادیده بگیرد.
بعضی از نهضتها که علیه نظام حاکم شروع میشد، گر چه گاهی نتایجی به همراه داشت، اما چیزی نمیگذشت که در برابر ضربات خرد کننده و کوبندهی نظام حاکم از پای درمیآمد و به پایان میرسید.
به هر حال، جنگ برای به دست آوردن مال و غنیمت، صفت مشخصهی این فتوحات بود. آن چنان که در نظر دارم - اگر چه علیرغم بررسی زیاد نتوانستم فعلا آن را پیدا کنم - در بعضی از معرکهها طرف مقابل، اسلام خویش را اعلام میکرد، اما چون فاتحان در اموال و زنانشان طمع داشتند، به آن وقعی نمینهادند و حتی آنان را دروغگو قلمداد کرده و آن را نادیده میگرفتند. (1).
در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله نیز آثار این پدیده را میبینیم، زیرا در آن موقع هنوز مسلمانان به مرحلهی نضج و کمال نرسیده بودند و با اسلام و احکام آن به نحو مطلوب و شایستهای تعامل نداشتند و تمایلات جاهلی و طمعورزی های دنیوی هنوز هم در میان آنها دیده میشد. حارث بن مسلم تمیمی - که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وی را به همراه عدهای برای شرکت در سریهای اعزام کرده بود - می گوید:
«چون به مغار رسیدیم، اسبم را حرکت دادم و از همراهانم پیشی گرفتم. مردم قبیله با آه و ناله به استقبال ما آمدند. به آنان گفتم: بگویید: «لا اله الا الله» تا در امان باشید. آنان نیز تهلیل به جای آوردند. همین که همراهانم از راه رسیدند، مرا
1) 347. گویا مؤلف به جریان خالد بن ولید و اسلام مالک بن نویره نظر داشتهاند. بنگرید به تاریخ طبری و کامل ابن اثیر در وقایع دورهی ابوبکر و جنگهای مرسوم به رده.
بر این کار توبیخ و سرنش کردند و گفتند: ما را از غنیمتی محروم کردی که به ما روی کرده بود. وقتی برگشتیم، ماجرا را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردم. حضرت در حق من دعا کرد و مرا بر این کار تحسین و آفرین گفت. آن گاه فرمود: خداوند در ازای هر نفر از آنان برایت فلان و فلان مقدار ثواب و پاداش نوشته است.» (1).
ابن ابی الحدید معتزلی در مقام اصرار بر لزوم وارد شدن علی علیهالسلام در شورای شش نفره به دلیل کینه و بغض شدید قریش و عرب نسبت به او، میگوید:
«اما اسلام بسیاری از اعراب چنین نبود، چه گروهی از آنان به پیروی از سران قبایل خود اسلام آوردند و گروهی به طمع در غنائم، عدهای به خاطر ترس از شمشیر مسلمان شدند و گروهی هم بنابر غیرت و عصبیت قومی و برای پیروز شدن بر دیگر قبایل، گروهی هم اسلام پذیرفتند، زیرا با دشمنان و مخالفان اسلام، عداوت و دشمنی داشتند.» (2).
از همهی اینها گذشته، طبیعی مینماید که زندگی همراه با تنعم و رفاه هیأت حاکمه و اطرافیان آنان و نیز کامجویی از زنان زیبا و کنیزکان دلفریب، موجب گردد که بذر رفاهطلبی و سلامتخواهی و تنپروری در دلها افشانده شود و سبب شود که دیگران خود را به خطر انداخته و در راه کسب امتیازات بیشتر و حفظ آن، قربانی نمایند.
از طرف دیگر، همین کنیزکانی که به جرگهی مسلمین درنیامده بودند، یا هنوز اسلام و مسلمانی در قلوب آنان ریشه دوانیده بود، در میان جامعهی اسلامی به سر میبردند و تربیت و پرورش نوزادان مسلمان را بر عهده داشتند، چه این که این کودکان، فرزندان خود کنیزکان بوده باشند یا فرزند مادران آزاده.
از این رو میبینیم که بسیاری از اشراف و رؤسای آنان از مادرانی به دنیا
آمدهاند که نصرانی بودند، مثل:
حارث بن ابی ربیعهی مخزومی؛
خالد قسری؛
عبیدهی سلمی؛
ابواعور سلمی؛
حنظلة بن صفوان؛
عبدالله بن ولید بن عبدالملک؛
یزید بن اسید؛
عثمان بن عنبسة بن ابی سفیان؛
عباس بن ولید بن عبدالملک؛
مالک بن ضب کلبی؛
شقیق بن سلمه، ابووائل؛
عبدالله بن ابی عمرو بن حفص بن مغیرهی مخزومی؛ (1).
عمر بن ابی ربیعه؛ (2).
ابوسلمة بن عبدالرحمن (3)
یوسف بن عمرو. (4).
طلحه نیز در زمان عمر با یک زن یهودی ازدواج کرد، (5)و با وجود اینکه عمر خود یک غلام نصرانی داشت که مسلمان نشده بود و در زمان وفات خود
آزادش کرد (1)، به ابوموسی که منشیاش یک بردهی نصرانی بود اعتراض کرد! (2)معلم فرزندان سعد بن ابی وقاص نیز نصرانی بود. (3).
اگر بخواهیم تمامی موارد را در این جا برشماریم، بحث به درازا خواهد کشید.
به هر حال، تربیت و پرورش نوزادان توسط این کنیزکان، میتوانست از میزان پایبندی دینی مردم بکاهد و التزام این کودکان را به احکام اسلامی به شدت کاهش دهد و طبیعتا خطری جدید برای اسلام و مسلمانان به همراه آورد؛ از این روست که میبینیم امامان بزرگوار شیعه علیهمالسلام میکوشیدند تا بردگان و کنیزکان را با تعلیمات اسلامی شایستهای تربیت کنند و آنان را در راه خدا آزاد سازند. (4).
اسلام به طور وسیع و گستردهای آزادی بردگان را تشویق کرده، برای این کار، وسایل اجباری و اختیاری زیادی قرار داده است که خود میتواند مسألهی بردگی را از اساس از بین ببرد. دین اسلام، آزادی بردگان را امری راجح و شایسته قرار داده که هیچ وسیلهای نیاز ندارد.
از سوی دیگر میبینیم آن موقع که حکام در صدد پرورش جوانان برای مناصب و مقامات عالیه و نیز شکوفایی شخصیت آنان برمیآیند، از فتوحات اسلامی در زمینهی ارضای خواستهها و اشباع غرور جوانی آنان بهرهبرداری میکنند، حتی معاویه، پسرش یزید را وادار میکرد که فرماندهی سپاهی را که
1) 355. التراتیب الاداریه، ج 1، ص 102، نقل از: ابن سعد، ج 2، ص 109؛ حیلة اولیاء، ج 9، ص 34 و از کنز العمال، ج 5، ص 50 از ابن سعد، و سعید بن منصور و ابن المنذر و ابن ابی شیبه و ابن ابی حاتم.
2) 356. ابن قتیبه، عیون الاخبار، ج 1، ص 43؛ در المنثور، ج 2، ص 291، نقل از: ابن ابی حاتم و بیهقی در شعب الایمان.
3) 357. انساب الاشراف، ج 2، ص 292.
4) 358. ر. ک: دراسات و بحوث فی التاریخ و الاسلام، ج 1، بحث: «الامام السجاد باعث الاسلام.» .
برای فتح منطقهای اعزام میشد، بر عهده بگیرد. (1).
به علاوه، فتوحات اسلامی در جهت دور ساختن معترضان و نیز کسانی استفاده مینمودند که از اعمال و دخل و تصرفات نابجای حکام و اطرافیان آنان ناراضی بودند و صدا به اعتراض میگشودند؛ برای نمونه و به عنوان شاهدی بر مدعا، یک مورد را متذکر میشویم:
آن گاه خشم و تنفر عمومی از عثمان به اوج خود رسید و اوضاع وخیم گردید، مشاوران و کارگزاران خود را خواست و برای رویارویی و مقابله با تنفر و انزجار عمومی و خواستههای مردم که میگفتند: باید عثمان عمال خود را عوض کند و افراد بهتری به جای آنان به کار گمارد، با آنان به مشورت پرداخت و نظر آنان را جویا شد. (2)این کارگزاران عبارت بودند از: معاویه، عمرو بن عاص، عبدالله بن سعد بن ابی سرح، سعید بن عاص و عبدالله بن عامر. (3).
عبدالله بن عامر نظر خود را چنین اعلام کرد:
«ای امیرمؤمنان! رأی من این است که به آنان دستور جهاد دهی تا بدین طریق مشغول بوده و کاری به کار تو نداشته باشند و آنان را در جنگها زیاد بداری تا در برابرت نرم و رام شوند و همه به خود پرداخته و اندیشهای جز زخم پشت مرکوب خود و شپش پوستین خویش نداشته باشند.»
1) 359. ر. ک: المحاسن و المساوی، ج 2، ص 222؛ نسب قریش، ص 129 و 130؛ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 229.
2) 360. ملاحظه میشود که همگی به استثنای عمرو بن عاص که در آن موقع معزول بود، از کارگزاران وی بودند.
3) 361. جالب است که عثمان با کسانی در مورد عزل کارگزارانش مشورت میکند که مردم خواستار برکناری آنان بودند.
در متن دیگری اضافه میکند:
«عثمان عاملان خویش را به محل کارشان پس فرستاد و گفت: با کسانی که آن جا هستند سختی کنند و آنان را امر کرد که مردم را در سپاههای اعزام شده، زیاد نگه دارند و نیز تصمیم گرفت مقرری آنها را لغو کنند، تا این مطیع شوند و به او نیاز پیدا کنند.» (1).
هنگامی که مردم مسلمان برخی از کارهای عثمان را مورد انتقاد قرار دادند، معاویه نظر داد که علی و طلحه و زبیر را بکشد و او رد کرد. معاویه گفت:
پس راه دوم را انتخاب کن!
کدام راه؟
آنان را از هم جدا کن تا دو تن با هم در یک شهر نباشند و آنان را در سپاهها و لشکرها به جاهای دور دست اعزام کن، تا این که زخم مرکوب هر کدام برایش از نماز مهمتر باشد.
شگفتا! بزرگان انصار و مهاجرین و کبار صحابهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سایر اعضای شورا را از دیارشان اخراج کنم و بین آنان و خانوادهشان جدایی افکنم! (2).
یعقوبی دربارهی معاویه میگوید:
«هر گاه از کسی چیزی به وی میرسید که آن را خوش نمیداشت، با بذل و بخشش دهانش را میبست و چه بسا که او را سر به نیست میکرد یا همراه سپاهیان به جنگ روانه میکرد و او را جلو میانداخت. بیشتر کار معاویه را مکر و خدعه تشکیل میداد.» (3).
چیزهای زیاد دیگری نیز در اینباره هست که در این فرصت کوتاه، مجال تتبع و استقصای آن نیست.
الف) با توجه به مطالبی که گذشت روشن میشود که چرا امیر المؤمنین علیهالسلام حتی در زمان خلافت خود، قدمی در جهت این فتوحات و گسترش بلاد اسلامی برنداشت، بلکه سعی در تثبیت اصول عقاید و ارزشهای والا و اصیل اسلامی و نشر تفکر قرآنی ناب محمدی صلی الله علیه و آله و دادن خط صحیح اسلام به امت و متصدیان ادارهی امور مملکت داشت، چه در زمینهی افکار و اندیشهها و چه در زمینهی برخوردها و موضعگیریها و بلکه در زمینهی تربیت و ترکیه نفس.
حضرت علیهالسلام در خطبهای به این مطلب اشاره کرده میفرماید:
«و رکزت فیکم رأیة الایمان، و وقفتکم علی حدود الحلال و الحرام؛ (1).
و پرچم ایمان را در میان شما نصب نمودم [تا گمراه نشوید] و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم.»
از طرف دیگر، امیر المؤمنین علیهالسلام در ایام خلافت و زمامداری خود به پاکسازی و تصفیهی جبههی داخلی از لوث وجود عناصر فاسدی پرداخت که هنوز با مفاهیم جاهلی میزیستند و میخواستند بر امت مسلمان زورگویی نموده و مقدرات مسلمین را به بازی بگیرند و در راه رسیدن به اهداف شوم غیر انسانی خود، از آن استفاده کنند.
ب) مسألهی مهم دیگری که باید در این جا بدان اشاره کنیم، این است که در جهاد ابتدایی اجازهی امام عادل شرط است و تا امام عادل اجازه ندهد، نمیتوان به
1) 365. نهجالبلاغهی عبده، ج 1، ص 153.
جهاد ابتدایی اقدام کرد. (1)ما عقیده داریم که پیشوایان حق، این فتوحات و شرکت در آن را به مصلحت اسلام و مسلمانان نمیدیدند.
روایت شده که حضرت صادق علیهالسلام به عبدالملک بن عمرو فرمود:
یا عبدالملک، مالی لا اراک تخرج الی هذه المواضع التی یخرج الیها اهل بلادک؟
قلت: و أین؟
حدة، و عبادان، و المصیصة، و قزوین!
انتظارا لاکرکم و الاقتداء بکم.
ای و الله، لو کان خیرا ما سبقونا الیه. (2).
چه شده که میبینم با همشهریهایت هدایت به سوی مناطقی که میروند خارج نمیشوی؟
کجا؟
حده، آبادان، مصیصه و قزوین!
منتظر فرمان شما هستم و به شما اقتدا نمودهام.
به خدا سوگند؛ اگر خیری در آن بود، هرگز از ما پیشی نمیگرفتند.
روایاتی داریم دال بر این که ائمه علیهمالسلام نه تنها شیعیان خود را برای شرکت در این جنگها ترغیب نمیکردند، بلکه برعکس، آنان را از چنین اقدامی باز میداشتند و حتی اجازهی مرزداری به آنها نمیدادند و کمک مالی آنان را در این مورد، ولو این که نذر کرده باشند، قبول نمیکردند. (3).
1) 366. ر. ک: وسائل الشیعه، ج 11، ص 32 به بعد؛ فروع کافی، ج 5، ص 20؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 134 به بعد.
2) 367. تهذیب الاحکام، ج 6، ص 127؛ فروع کافی، ج 5، ص 19؛ وسائل الشیعه، ج 11، ص 32.
3) 368. ر. ک: وسائل الشیعه، ج 11، ص 22، نقل از: قرب الاسناد، ص 150؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 125 و 134؛ فروع کافی، ج 5، ص 121.
آری، درست است که اگر دشمن به بلاد مسلمین هجوم آورد، بر همگان است که برای دفاع از اساس اسلام به دفع تجاوز اقدام نمایند، اما نه به خاطر دفاع از حکام و سلاطین. (1).
حضرت علی علیهالسلام در روایتی میفرماید:
«لا یخرج المسلم فی الجهاد مع من لا یؤمن علی الحکم و لا ینفذ فی الفیء امر الله عزوجل؛ (2).
مسلمان حق ندارد با کسی که به حکم اسلام ایمان ندارد و در مورد غنائم، امر خدا را اجرا نمیکند، برای جهاد خارج شود.»
ماجرای زیر مؤید این مطلب است:
«روزی عثمان، بزرگان صحابه، مثل: علی علیهالسلام، طلحه، زبیر، سعید بن زید و سعد بن ابی وقاص را در مسجد رسول اکرم صلی الله علیه و آله جمع کرد و در مورد فتح افریقا با آنان مشورت کرد. اکثریت رأی دادند که مصلحت ایجاب میکند که افریقا به دست غرضورزان و هواپرستان و منحرفان نیفتد.» (3).
ائمه علیهمالسلام بدون شک میل داشتند که دامنهی نفوذ اسلام گسترش یابد و اسلام در سراسر گیتی منتشر شود، اما آن طور که نصوص تاریخی بیان میکند، راه و روشی را که خلفا برای انجام آن در پیش گرفته بودند، اشتباه و خطرناک میدانستند.
به هر حال، مطالبی که گذشت، برای القای شک و تردید در صحت آنچه که به امام حسن و امام حسین علیهمالسلام نسبت داده میشود - که در فتح گرگان و یا فتح
افریقا شرکت داشتهاند - کافی است. با وجود این، بسیاری از کتب تاریخی که اسامی شخصیتهای شرکت کننده در فتح افریقا را ذکر کردهاند، نامی از این دو نبردهاند. درصورتی که حسنین علیهماالسلام از شخصیتهایی بودند که ذکرشان در مناسبتهایی این چنین، برای سیاست حاکم اهمیت به سزایی داشت.
این مطلب به ما میفهماند که زیر کاسه، نیمکاسهای بوده و اطمینان به آنچه گفته میشود، بدون تحقیق و کاوش، کار خوبی نیست و بلکه ظلم به تاریخ و حقیقت است.
ج)مؤید مدعای ما در عدم شرکت حسنین علیهماالسلام در فتوحات، مطلبی است که علامه پژوهشگر، سید مهدی روحانی، بیان کرده است. او میگوید:
«علی علیهالسلام دو فرزندش، حسن و حسین علیهماالسلام را از شرکت در معرکههای جنگ صفین بازداشت. در یکی از روزها امیر المؤمنین علیهالسلام متوجه شد که فرزندش حسن علیهالسلام خود را آماده شرکت در کارزار کرده است، بلافاصله فرمود:
املکوا عنی هذا الغلام لا یهدنی، فاننی أنفس بهذین علی الموت، لئلا ینقطع بهما نسل رسول الله صلی الله علیه و آله؛ (1).
جلو این پسر را بگیرید تا با مرگ خود پشت مرا نشکند که من از آمدن این دو (حسن و حسین علیهماالسلام)به میدان کارزار دریغ دارم. مبادا با مرگ آنها نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله قطع شود.»
این در زمانی است که امام حسن علیهالسلام اولاد زیادی دارد. حال چگونه ممکن است آن دو را اجازه فرمود باشد که همراه یک فرمانده اموی یا غیر اموی از مدینه خارج شوند، آن هم در زمانی که یا فرزندی نداشت و اگر هم داشت
1) 372. نهجالبلاغهی عبده، ج 2، ص 212؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 440؛ الفصول المهمه، ص 82؛ اختصاص، ص 179؛ تذکرة الخواص، ص 324؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 244؛ ر. ک: المعیار و الموازنه، ص 151.
بسیار کم بود؟!
این مطالب برای ما روشن میکند که آنچه به بعضی از بزرگان نسبت داده میشود، مبنی بر شرکت حسنین علیهماالسلام در فتح گرگان و افریقا قبول دارد، غیر قابل اعتماد است و نمیتوان آن را پذیرفت.
شاید هدف از طرح چنین مسائلی، دادن وجههی شرعی به خلافت عثمان و بیان این مطلب باشد که حتی اهل بیت علیهمالسلام نیز آن را قبول داشتهاند، تا بدین وسیله مردم را به قبول آن وادار نمایند. در موارد زیادی دار و دستهی اموی و هواداران عثمانی چنین کردهاند.
د) اگر بخواهم بر این نظر خویش اصرار ورزیده، آن را در توجیه شرکت حسنین علیهمالسلام در فتوحات زمان خلفا - آن طور که عدهای گمان کردهاند - معتبر بدانیم، باید متذکر شوم که بدون شک، جهاد و گسترش نفوذ اسلام، امری است پسندیده و مورد رضای شرع مقدس اسلام، اما این بدان معنا نیست که فتوحاتی که در زمان خلفا با آن وضع خاص صورت گرفته، مورد رضای اسلام و ائمه علیهمالسلام بوده است، و گرنه چرا امیر المؤمنین علیهالسلام این جهاد مقدس را ترک نمود و مدت 25 سال در گوشهی خانه نشست و دست روی دست گذاشت؟ آیا جز همین علی علیهالسلام نبود که طی سالیان دراز در روزگار رسول خدا صلی الله علیه و آله جنگهایی را به انجام رساند و به مبارزه با هماوردان قریش پرداخت؟ مگر نه این است که در آن موقع هیچ جنگی بر پا نمیشد، مگر این که علی علیهالسلام پرچمدار آن بود و قهرمانان عرب را به خاک مذلت مینشاند؟ آیا معقول است که بگوییم: علی علیهالسلام در این مدت دراز)25 سال) به زهد و پرهیزگاری پرداخت و در انجام واجبات شرعی خود کوتاهی کرد و تعلل ورزید؟!
یا نه، مسأله چیز دیگری است و آن این که حکام تمایل نداشتند که علی علیهالسلام در آن فتوحات و در هر آنچه تحت سیطرهی خود داشتند، شرکت داشته باشد،
و خودشان حضرت را همچون سایر بزرگان صحابه در مدینه محبوس کرده بودند.
البته اعتذار علامهی مرحوم، هاشم معروف الحسنی، در اینباره همین است. (1)
«آنان از حضرت علیهالسلام خوف داشتند؛ چرا که اگر آن بزرگوار با شایستگیها و صفات تام و تمام، از قبیل: دانش بسیار، قدرت بیان، سیاست، قرابت و نزدیکی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و شهادت اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه و آله به سبقت وی در هر فضیلتی و با تمامی سوابق خوب و ارزشمندی که داشت به جای سعد بن ابی وقاص میبود، آیا باز میتوان اطمینان داشت که وی با سپاه خود یا با طائفهی عظیمی به مرکز خلافت نخواهد آمد و خلیفه را از کار برکنار نخواهد کرد و حکم خدا را آن طور که خود میداند، دربارهی او اجرا نخواهد نمود؟!»
گوییم: شاید آنان چنین فکری میکردند، اما علی علیهالسلام کسی نبود که چنین کاری انجام دهد؛ چرا که در چنین اقدامی خطر نابودی اسلام بود، و از طرفی میدانستند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله از وی پیمان گرفته است که به چنین اقدامی مبادرت نکند.
.تاریخ، تمامی این نظرها را رد میکند و تصریح دارد که آنان میخواستند علی علیهالسلام با آنها همراه باشد، خود حضرت از آن امتناع میورزید.
مسعودی میگوید:
«آن گاه که عمر با عثمان بن عفان در مورد جنگ با ایرانیان به شور و مشورت پرداخت، عثمان چیزهایی به وی گفت. از جمله گفت: سپاه اعزام کن و هر کدام را با سپاه بعدی تقویت نما و مردی را بفرست که در کار جنگ، تجربه و بصیرت کافی داشته باشد!
عمر گفت: او کیست؟
-علی بن ابی طالب.
1) 373. سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 317 و 534. محقق پژوهشگر، سید مهدی روحانی نیز همین علت را ذکر کرده است. خلاصهی بیان وی چنین است:
-پس او را ببین و با وی گفتکو کن! بنگر که آیا به این کار راغب است یا نه؟!
عثمان بیرون شد و علی را ملاقات کرد و با او به مذاکره پرداخت، اما علی علیهالسلام این را خوش نداشت و رد کرد. عثمان به نزد عمر آمد و جریان را به اطلاع او رساند.» (1).
بلاذری نیز این مسأله را به اختصار بیان کرده است؛ و میگوید:
«عمر از علی علیهالسلام خواست برای فرماندهی سپاه اسلام به قادسیه عزیمت کند؛ علی علیهالسلام خواهش عمر را رد کرد؛ از این رو عمر، سعد بن ابی وقاص را اعزام کرد.» (2).
در داستان دیگری میبینیم: آن هنگام که ابوبکر در مورد اعزام امیر المؤمنین علیهالسلام برای جنگ با اشعث بن قیس، با عمر مشورت کرد و گفت:
«تصمیم گرفتهام علی بن ابی طالب را فرمانده گروه کنم، زیرا وی فرد عادلی است که به جهت فضل و دانش و شجاعت و قرابتی که با رسول خدا صلی الله علیه و آله دارد، مورد رضای اکثریت مردم است.» (3).
عمر گفت:
«راست گفتی ای خلیفهی رسول خدا صلی الله علیه و آله! به درستی که علی همان طور است که گفتی و بلکه بالاتر از آن است که تو وصف کردی، لکن من از یک خصلت او بر تو خوف دارم.
آن چه خصلتی است؟
میترسم علی از جنگ با این قوم خودداری کند و با آنان جهاد نکند، که اگر چنین
کرد، هیچ کس به طرف آنان حرکت نخواهد نمود، مگر از روی اکراه و اجبار. (1)نظر من این است که علی علیهالسلام را در کنارت در مدینه نگه داری، چه از او بینیاز نیستی و لازم است در امور مملکت با وی مشورت کنی، به جای وی عکرمه را بفرست!» (2).
به علاوه، در شام عمر از علی علیهالسلام به ابن عباس شکایت کرد و گفت:
«از عموزادهات به تو شکایت میکنم. از او خواهش کردم که با من از مدینه خارج شود، اما او خواهش مرا رد کرد، اما من هنوز هم او را سزاوار میدانم.» (3).
از طرفی برای آنان خیلی بهتر بود که مردم علی علیهالسلام را به عنوان فرمانده نظامی تحت امر حکومت بشناسند، تا یک رقیب توانا و قدرتمند که با گفتههای رسول خدا علیهالسلام با آنان محاجه و استدلال میکند. (4)
«آیا میتوان پذیرفت که خلیفهای که خالد بن سعید بن عاص را از فرماندهی سپاه عزل کرد، به این خاطر که او به علی علیهالسلام تمایل دارد، میخواهد که علی علیهالسلام در این پست فرمانده باشد؟! مگر اینکه بگوییم: آنها برنامهای داشتند که فرماندهی سپاه را به علی علیهالسلام پیشنهاد کنند، و اگر پذیرفت، در حکم تأیید خلافت آنان است، و پس از آن، وی را عزل نمایند و به مردم بگویند که علی علیهالسلام کفایت این مقام را نداشت و در هر دو حال برنده خواهند بود. یا این که بگوییم: شرایط زمان ابوبکر با شرایط دورهی عمر اختلاف داشت.» .
.اما چرا علی علیهالسلام آن موقع که عمر دربارهی جنگ با ایرانیان با حضرت مشورت کرد، نظر مساعد داشت؟ باید در پاسخ به این سؤال بگوییم: همان طور که از متن کلام علی علیهالسلام در اینباره معلوم است، هدف حضرت حفظ اساس و اصل اسلام
1) 377. این سخنان دلالت میکند که امیر المؤمنین تا چه اندازه در نزد مردم از احترام و محبوبیت برخوردار بود، طوری که اگر او نمیجنگید، احدی از مردم به جنگ نمیرفت، اگر چه ممکن است در کنار او نمیجنگیدند.
2) 378. فتوح ابن اعثم، ج 1، ص 72.
3) 379. شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 12، ص 78.
4) 380. محقق پژوهشگر، شیخ علی احمدی میانجی مینویسد:
بود. (علاقهمندان در اینباره به گفتار حضرت علیهالسلام در منابع تاریخی مراجعه کنند).
با توجه به مطالبی که گذشت، میتوان اطمینان و بلکه قطع و یقین پیدا کرد که حسنین علیهماالسلام در جنگهای آن دوره شرکت نداشتهاند و آنچه در اینباره به آن دو نسبت داده میشود، از اساس باطل است.
سهمی در کتاب تاریخ گرگان گوید:
«عباس بن عبدالرحمن مروزی در کتاب خود، تاریخ جرجان گفته است: حسن بن علی و عبدالله بن زبیر در مسیر خود به گرگان، از اصفهان گذر کردند. اگر این گفته درست باشد، معلوم میشود که این حادثه در زمان خلافت امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب - رضی الله عنه - بوده است.» (1).
در مورد شرکت بعضی از بزرگان و مخلصان صحابه در این فتوحات، باید متذکر شد که ظاهرا از حقیقت امر غافل بوده و منظورشان خدمت به دین خدا و یاری اسلام و مسلمین بوده است، و از طرفی آن طور که برمیآید، از نظر پیشوایان معصوم دربارهی این فتوحات بیاطلاع بودهاند، زیرا همان طور که دیدیم، آشکارا تلاش میشد که مردم نظر علی علیهالسلام را در اینباره ندانند و چه بسا هیأت حاکمه، آنان را با اعمال فشار در چنین کارهای مهمی اعزام میکردند.
1) 381. تاریخ جرجان، ص 9.
مورخان میگویند: هنگامی که انقلابیان، عثمان را به محاصرهی خود درآوردند، علی علیهالسلام دو فرزندش، حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از عثمان به خانهاش فرستاد. طلحه و زبیر نیز هر کدام فرزند خود را بدین منظور فرستادند.
میگویند: بر اثر سنگهایی که مردم به طرف خانهی عثمان پرتاب میکردند، امام حسین علیهالسلام در کنار در خانهی عثمان مجروح شد و خون بر صورتش جاری گردید. آن گاه انقلابیان از دیوار خانه بالا رفته و عثمان را کشتند. امیر المؤمنین علیهالسلام چون آشفتهای غمین از راه رسید و یک دست خود را بلند کرد به صورت حسن زد و دست دیگرش را به سینهی حسین، و دیگران را ملامت کرد و ناسزا گفت که چگونه امیر المؤمنین کشته شد و شما در خانه حاضر بودید؟! (1).
1) 382. ر. ک: الصواعق المحرقه، ص 115 و 116؛ مروج الذهب، ج 2، ص 344 و 345؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 44 - 42؛ انساب الاشراف، ج 5، ص 95 - 69؛ البدء و التاریخ، ج 5، ص 206؛ تاریخ مختصر الدول، ص 105؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 540 - 527 از ابن کثیر؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 418 و 419؛ دلائل الصدق، ج 3، ص 193، نقل از: بعضی از منابع پیشین و از ابن اثیر و ابن عبد البر؛ الفخری فی الآداب السلطانیه، ص 98، در این کتاب آمده: «ان الحسن قاتل قتالا شدیدا حتی کان یستکفه و هو یقاتل عنه و یبذل نفسه دونه» ؛ عقد الفرید، ج 4، ص 290 و 291.
بعضی این گفته را بعید دانستهاند، زیرا رفتار ناهنجار عثمان نسبت به امام و فرزندانش، چنین اقدامی را بعید میگرداند؛ به علاوه، امام و فرزندانش نمیتوانستند از مهاجرین و انصار و یاران شایستهی رسول خدا صلی الله علیه و آله فاصله بگیرند و با آنان به مخالفت بپردازند. اگر بخواهیم بر این گفته صحه بگذاریم، باید بگوییم: حضور حسن علیهالسلام در جبههی دفاع از عثمان، صرفا برای این بود که کسی نتواند امام و فرزندانش را به شرکت در انقلاب علیه عثمان متهم نماید و آنان را شریک قتل او بداند. (1).
از گفتار سید مرتضی (ره) چنین برمیآید که وی نیز در این که امیرالمؤمنین، علی علیهالسلام فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از عثمان فرستاده، شک و تردید دارد. او میگوید:
«اگر حضرت آن دو را فرستاده باشد، برای این بوده که مانع هتک حرمت و قتل عمد عثمان شوند و از منع خانواده و زنان عثمان از آب و غذا جلوگیری کنند، نه این که مانع خلع وی توسط انقلابیان گردند.» (2).
محقق دیگری میگوید:
«خلیفه به دلیل بدرفتاری با مسلمین مستحق قتل بود. قاتلان وی کسانی که بدان راضی بودند، جمهور صحابهی بزرگوار بودند و اصلا معقول نبود که حسنین علیهماالسلام در مقابل اینان ایستاده باشند.» (1).
گوییم:
این که میگویند: قاتل عثمان، بزرگان صحابه بودند یا لااقل بدین عمل رضایت داشتند، صحیح، اما بدون تردید کسانی مثل و طلحه و زبیر نیز در میان انقلابیان بودند و آنان تنها برای رسیدن به منافع دنیوی به پا خاسته بودند، تا یاری و پیروزی حق و مظلومان.
این که روایت میگوید: طلحه و زبیر نیز فرزندانشان را برای دفاع از عثمان فرستادند، از نظر ما شکی در بطلان آن نیست. بنابر منابع موثق، طلحه، زبیر، عایشه و دیگران از سر سختترین دشمنان عثمان بودند. نیازی به ذکر منابع دیده نمیشود، چه این مسأله از مسلمات تاریخ است.
این که میگویند: امیر المؤمنین علیهالسلام به صورت حسن علیهالسلام سیلی زد و با دست دیگرش به سینهی حسین علیهالسلام کوبید، این نیز نادرست است، زیرا امام بارها تکرار کرده بود که: «از قتل عثمان نه مسرور گردید و نه غمگین.» (2)همچنین امام علی علیهالسلام کسی نبود که حسنین علیهماالسلام را به سستی و کاهلی در اجرای فرامین خود متهم کند، چه آن دو از کسانی بودند که خداوند در قرآن کریم به طهارت آنان تصریح کرده است، و از سوی دیگر، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مواضع گوناگون بر مجد و فضیلت آن دو و عشق و محبت خویش به آنان
تأکید کرده است.
خلاصه، آنچه میتوان در توجیه دفاع حضرت از عثمان کافی دانست، این است:
اگر چه امیر المؤمنین خلافت عثمان را از اساس نامشروع میدانست و بر همهی کارهای خلاف و تعدیهایی که از سوی هیأت حاکمه به طور مستمر سرمیزد، کاملا واقف بود و به عیان ملاحظه میکرد که فساد آنان به اوج رسیده و خطر آن جدی شده و دیگر قابل تحمل و اغماض نیست، با این حال، راه چاره را در این روش انفعالی خشن نمیدانست و علاج واقعه را بدین طریق مصلحت نمیدید.
حضرت در مورد عثمان فرمود:
«انه استأثر الأثرة و جزعوا فأساؤوا الجزع...» (1).
عثمان خلافت را برای خود اختیار کرد و در آن استبداد به خرج داد، خود سری نمود؛ پس بد کرد که چنین امری را اختیار نموده و در آن استبداد به کار برد و اینان بیتابی کرده، در این بیتابی بد کردند.»
امام علی علیهالسلام چنین موضعی اتخاذ کرد، چرا که روش انقلابیان در قتل عثمان در آن شرایط و با آن وضع خاص نمیتوانست به مصلحت اسلام باشد، بلکه برعکس باعث میشد تا ضربهی بزرگ و جبرانناپذیری بر پیکر اسلام وارد آید، زیرا چنین عملی به منفعتطلبان و هواپرستانی که مترصد فرصت و موقعیت
1) 387. نهجالبلاغهی عبده، ج 1، ص 72.
مناسب بودند، فرصت میداد که با توجه به آثاری که سیاست حاکم در مفاهیم، تفکرات، نظرها و عقاید مردم به جای گذاشته، از جهل و ضعف و شرایط حاکم بر زندگی آنان سود جسته، به مطامع خویش دست یابند و شعار خونخواهی عثمان سرداده، آن را دستاویزی برای موضعگیری در مقابل اسلام - که در شخص امیر المؤمنین علیهالسلام عینیت و تجسم یافته - قرار دهند و در مقابل آن حضرت با وقاحت تمام بایستند و شبهات و تشکیکاتی را در مورد حضرت و اصحاب مخلص وی القا نمایند. از همین مسأله بود که جنگهای جمل، صفین و نهروان - آن طور در تاریخ ثبت شده - نشأت گرفت و به وقوع پیوست.
امیر المؤمنین علیهالسلام کاملا این مطلب را درک میکرد و بر آن وقوف داشت؛ تا جایی که آن موقع اهالی یمن برای تبریک خلافت به خدمت حضرت مشرف شدند، به آنان فرمود:
«انکم صنادید الیمن و ساداتها، فلیت شعری، ان دهمنا امر من الأمور کیف صبرکم علی ضرب الطلا و طعن الکلا (1)
شاید ریش سفیدان و بزرگان یمن هستید، ای کاش میدانستم اگر روزی مسألهای برایمان پیش آید و حادثهای اتفاق بیفتد، قدرت جنگی شما چقدر است و تا چه اندازه میتوانید صبر و پایداری داشته باشید و در مقابل دشمن استقامت کنید!»
یعنی حضرت از همان موقع، جنگهایی را انتظار داشت که میبایست علیه طمعورزان و منحرفان صورت گیرد.
این مسائل در آن موقع وبال اسلام و مسلمین بود و مصائب و مشکلات بسیاری به دنبال داشت که هنوز اسلام و مسلمین از آثار آن رنج میبرند و در زحمت هستند.
1) 388. فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 255.
اگر امیر المؤمنین علی علیهالسلام میل نداشت که عثمان به آن کیفیت نامطلوب کشته شود، و اگر فرزندانش، حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از او فرستاد و در دفاع از عثمان آن قدر کوشید که حتی مروان اعتراف کرد و گفت: «به قدری که علی علیهالسلام از عثمان دفاع کرد، کسی از او دفاع ننمود. گفتند: پس چرا او را بر روی منبرها لعن میکنید؟ گفت: حکومت ما جز با این کار استوار نمیگردد.» (1).
اگر علی علیهالسلام خود فرمود:
«و الله، لقد دفعت عنه حتی خشیت أن أکون اثما؛ (2).
به خدا سوگند آن قدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم.»
با این وجود، حضرت نمیخواست که دفاع او از عثمان موجب فهم غلط موضع حضرت در قبال عثمان و خطا کاریهای او باشد؛ از این رو خلافکاریهای عثمان را تلویحا و تصریحا بیان میکرد. همچنین جواب کسانی را که نظر حضرت را دربارهی عثمان جویا میشدند، گاهی صریح و گاهی مبهم میداد، یا لااقل اجازه نمیداد که غرضورزان و فرصت طلبان از آن بهرهبرداری کرده، آن را در راه رسیدن به مطامع خویش به کار گیرند. (3).
دفاع حضرت از عثمان و تلاش در دفع قتل او، بدین معنا نیست که حضرت از خلاف کاریهای شنیع عثمان و دار و دستهی اموی سکوت کرده و دم فروبسته بود، یا خطری که اسلام را تهدید میکرد و کیان اسلام را هدف قرار داده بود، نادیده گرفت، بلکه به طور مستمر و علی الدوام فریاد خویش را در مقابل آن بلند کرده، خطاهای آنان را گوشزد میکرد. در مناسبتهای چندی سعی نمود که
عثمان را به راه راست نصیحت کند، تا جایی که عثمان بر حضرت تنگ گرفت و امر کرد که مدینه را به قصد ینبع ترک گوید. (1).
عثمان رو به امام حسن علیهالسلام کرد و گفت که میل ندارد به نصایح پدرش گوش فرادهد، زیرا:
«هر موقع که مردم از دست عثمان به علی علیهالسلام شکایت میبردند، حضرت، فرزندش حسن علیهالسلام را به نزد او میفرستاد. وقتی که این فرستادنها زیاد شد، عثمان گفت: پدرت گمان میکند که آنچه او میداند، احدی نمیداند. ما به آنچه میکنیم از او آگاهتر هستیم؛ پس دیگر مزاحم ما نشود. از آن موقع به بعد، دیگر علی علیهالسلام فرزندش را برای کاری نزد عثمان نفرستاد.» (2).
بدین ترتیب روشن میشود که یاری عثمان از سوی حسنین علیهماالسلام که به اشارت و فرمان پدرشان صورت گرفت، کاملا با خط آنان که همان خط اسلام ناب و اسلام صحیح بود، منسجم و هماهنگ است و در شمار قربانیهای فراوانی است که در راه دین خدا و به منظور اعتلای کلمهی حق تقدیم کردند و خود دلیل واضحی است بر دوراندیشی و عمق تفکرشان.
راه دوری نرفتهایم اگر بگوییم که معاویه از ابتدا دریافته بود، قتل عثمان به مصلحت و در خدمت اهداف اوست و نیز تمایل داشت بر سر عثمان آن بیاید که آمد؛ چه عثمان از وی یاری خواست، اما معاویه در کمکرسانی بدو تأخیر رواداشت و پیوسته چشم انتظار وقوع حوادث نامطلوبی برای او بود و آرزوی مرگش را داشت، و آن گاه که نیرویی بسیج کرد و به سوی مدینه گسیل داشت، دستور داد که در ذی خشب توقف کند و از آن جا جلوتر نرود و فرمانده را بر حذر داشت که مبادا بگوید:
«حاضر چیزی را میبیند که غایب نمیبیند، چه در حقیقت حاضر در آن جا منم و غایب تو. گوید: سپاه معاویه مدتی در ذی خشب ماند تا این که عثمان کشته شد و آن گاه معاویه دستور داد به شام بازگردند. پس سپاهی را که معاویه با وی فرستاده بود، به شام بازگرداند. هدف معاویه این بود که عثمان کشته شود و آن گاه به دعوی خون خواهی وی، مردم را به سوی خود بخواند.» (1).
1) 394. شرح نهجالباغهی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 154؛ النصائح الکافیه، ص 20 از بلاذری؛ الامام علی بن ابی طالب سیرة و تاریخ، ص 166.
علی علیهالسلام در نامهای به معاویه نوشت:
«و لعمری، ما قتله غیرک و لا خذله سواک لقد تربصت به الدوائر و تمنیت له الأمانی؛ (1).
به جان خودم سوگند! جز تو کسی او را نکشت و جز تو احدی او را خوار و بیدفاع نگذاشت. پیوسته چشم انتظار حوادث بد برایش بودی و آرزوی مرگش را داشتی.»
در نامهی دیگری به معاویه چنین نوشت:
«انک انما نصرت عثمان حینما کان النصر لک، و خذلته حینما کان النصر له؛ (2).
حقیقت این است که وقتی پشتیبانی از عثمان به نفع تو بود، به یاریاش برخاستی و آن گاه که به نفع او بود، او را بییار و ناتوان گذاشتی.»
ابوایوب انصاری به معاویه نوشت:
«ما را چه به قاتلان عثمان؟ آن کس که چشم انتظار قتل او بود و مردم شام را از یاری رساندن به او بازداشت، تو بودی.» (3).
شبث بن ربعی برای معاویه نوشت:
«تو برای گمراه کردن و جلب آرا و تمایلاتشان و برای این که آنان را به زیر فرمان خود درآوری، هیچ وسیلهای نداری جز این که گفتهای: پیشوایتان به ناحق
1) 395. شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 3، ص 411؛ الغدیر، ج 9، ص 150؛ النصایح الکافیه، ص 20 از کامل ابن اثیر و بیهقی، المحاسن و المساوی؛ الامام بن ابی طالب سیرة و تاریخ، ص 167 از شرح نهجالبلاغه.
2) 396. ر. ک: نهجالبلاغهی عبده، ج 3، ص 70؛ النصایح الکافیه، ص 20؛ شرح نهجالبلاغهی بحرانی، ج 5، ص 81؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 4، ص 57.
3) 397. الامامة و السیاسه، ج 1، ص 109 و 110؛ الغدیر، ج 9، ص 151 از آن و از شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 260.
و مظلومانه کشته شد و ما به خونخواهی او برخاستهایم. در نتیجه فرومایگان و افراد نادان برگرد تو فراهم آمدهاند، در حالی که برای مسلم است که تو در یاری او کوتاهی کردی. دلت میخواست او کشته شود تا به این جا برسی و دعوی خونخواهی او کنی.» (1).
طبری گوید:
«همین که نامهی عثمان برای درخواست کمک به معاویه رسید، وی چشم به قتل عثمان دوخت و اظهار مخالفت خود با اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را نیز خوش نداشت؛ چرا که میدانست آنها بر خلع یا قتل عثمان اجماع کردهاند و آن گاه در یاری عثمان کوتاهی کرد و کندی پیشه ساخت.» (2).
ابنعباس به معاویه نوشت:
«به خدا سوگند که تو چشم انتظار قتل عثمان بودی و مشتاق مرگش، و با این که وضعش کاملا برایت روشن بود، نگذاشتی مردم تحت فرمان تو از او دفاع کنند، در حالی که نامه سراسر استمداد و استغاثهاش به تو رسید و تو اعتنایی به آن ننمودی، تا این که همان طور که مقصود تو بود، به قتل رسید... اگر او به ناحق و مظلومانه کشته شد، تو نیز ستمکارترین ستمکاران هستی.» (3).
ابنعباس نامهی دیگری نیز با همین عبارت به معاویه نوشت. (4).
1) 398. وقعة صفین، ص 187 و 188؛ تاریخ طبری، ج 3، ص 570؛ الغدیر، ج 9، ص 151، نقل از آن دو و از کامل ابن اثیر، ج 3، ص 123 و شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 1، ص 342.
2) 399. تاریخ طبری، ج 3، ص 402.
3) 400. شرح نهج البلاغهی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 155؛ الامام علی بن ابی طالب سیرة و تاریخ، ص 167 از شرح نهجالبلاغه.
4) 401. فتوح ابن اعثم، ج 3، ص 256؛ مناقب خوارزمی، ص 181؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 113؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 8، ص 66؛ الغدیر، ج 10، ص 325.
منقری میگوید:
«وقتی خبر مرگ عثمان به معاویه رسید، سخت دلتنگ شد و از این که عثمان را خوار و بیدفاع گذاشته، اظهار پشیمانی و ندامت کرد و طی اشعاری گفت:
ندمت علی ما کان تبعی الهوی
و قصری فیه حسرة و عویل (1).
من پشیمانم از این که تابع هوا گشتم و همین کافی است که مرا به افسوس و شیون وادارد.»
در گفتگویی که بین معاویه و ابوطفیل کتانی صورت گرفت، معاویه پرسید:
«چرا از عثمان دفاع نکردی، در حالی که وظیفه داشتی از او دفاع کنی؟ ابوطفیل گفت: به دلیل همان چیزی که تو را از یاری او منع کرد و تو در شام ماندی و مرگش را انتظار بردی. معاویه گفت: مگر همین که به خونخواهی او برخاستهام، یاری او نیست؟ ابوطفیل خندهای کرد و گفت: وضع تو با عثمان چنان است که جعدی شاعر گفته:
لا ألفینک بعد الموت تندبنی
و فی حیاتی ما زودتنی زادا (2).
تو را پس از مرگ خواهم دید که برایم نوحه سر دادهای، در حالی که در زندگیم هیچ کمکی به من نکردی.
یعقوبی نیز گفته است:
«معاویه به سپاه خود دستور داد تا در اوایل شام توقف کنند و در جای خود بمانند،
1) 402. وقعة صفین، ص 79؛ الامام علی بن ابی طالب سیرة و تاریخ، ص 166 و 167؛ الغدیر، ج 9، ص 151؛ فتوح ابن اعثم، ج 2، ص 266.
2) 403. مروج الذهب، ج 7 3 ص؟؛ النصایح الکافیه، ص 21؛ عقد الفرید، ج 4، ص 30، نقل از: تاریخ الخلفاء؛ الامام علی ابن ابی طالب سیره و تاریخ ص 168 و الغدیر، ج 9، ص 139 و 140،، نقل از: تاریخ الخلفا، ص 33 و تاریخ ابن عساکر، ج 7، ص 201 و الاستیعاب در الکنی؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 151 و مسعودی.
تا این که نزد عثمان رفته و از صحت و سقم امر آگاه شود. آن گاه معاویه نزد عثمان آمد و از مدت محاصرهی وی پرسید و گفت: خدمت تو رسیدم تا نظرت را جویا شوم و به نزد سپاهیان برگردم و سپس آنان را به پیش تو بیاورم. عثمان گفت: به خدا سوگند، تو میخواستی که من کشته شوم، آن گاه بگویی که من ولی دَم هستم، برگرد و مردم را برای یاری من بیاور. وی برگشت و دیگر به نزد عثمان نرفت تا این که به قتل رسید.» (1).
معاویه در سخنانی که به حجاج بن خزیمه گفت، اعتراف کرد که به فریادرسی عثمان قیام نکرد و در حالی که عثمان از وی خواسته بود، به وی جواب مثبت نداد و در اینباره ابیاتی چند سروده است. (2)این ابیات همان ابیات لامیهای است که قبلا به آن اشاره کردیم.
شهرستانی به صراحت میگوید:
«همه عمال و کارگزاران عثمان، یعنی معاویه، سعد بن ابی وقاص، ولید بن عقبه، عبدالله بن عامر و عبدالله بن سعد بن ابی سرح از یاری او دست کشیدند و ترک او گفتند، تا این که کشته شد.» (3).
آن موقع که معاویه بنیهاشم را در مدینه به قتل عثمان متهم کرد، ابن عباس به او گفت:
«تو عثمان را کشتی، سپس حرکت کردی و برای مردم به دروغ گفتی که خونخواه او هستی. پس معاویه درماند و دم فروبست.» (4).
محمد بن مسلمه به معاویه نوشت:
«معاویه! به جانم سوگند که تو جز دنیا نمیخواهی و جز از هوای نفس پیروی نمیکنی و اگر عثمان را پس از مرگش پشتیبانی میکنی، در زمان حیاتش او را خوار و بیدفاع گذاشتی.» (1).
امیر المؤمنین در نامهای به معاویه نوشت:
«اما بعد، فو الله ما قتل ابن عمک غیرک و انی لأرجو أن الحقک به علی مثل ذنبه و اعظم من خطیئته؛ (2).
اما پس از حمد و ثنای الهی و درود و سلام بر رسول گرامی او، به خدا سوگند! عمو زادهات را کسی جز تو نکشت و من امیدوارم که تو را به خاطر گناهی همانند او یا بزرگتر از آن، به وی ملحق سازم.»
اصغ بن نباته نیز با همین عباراتی که از دیگران نقل کردیم، با معاویه روبهرو شد. (3).
امام حسن علیهالسلام نیز به او گفت:
«ثم و لاک عثمان فتربصت علیه؛ (4).
عثمان تو را ولایت شام داد، اما تو چشم انتظار حوادث بد برای او بودی و آرزوی مرگش را داشتی.
معاویه به عمرو بن عاص گفت:
«راست گفتی، با آنچه در دست ماست با او میجنگیم و را وادار میکنیم تا مسؤولیت قتل عثمان را بر عهده بگیرد. عمرو گفت: واعجبا! کسی باید ادعای خونخواهی عثمان کند که از همهی مردم احق است، نه من و تو. گفت: وای بر
تو، ما چرا [خونخواهی نکنیم]؟ عمرو گفت: زیرا تو او را تنها گذاشتی و با این که مردم شام با تو بودند، دست از یاریاش کشیدی، تا این که از یزید بن اسد بجلی کمک خواست و او جواب مثبت داد و سویش حرکت کرد، اما من نیز او را آشکارا رها کردم و به فلسطین گریختم. معاویه گفت: فعلا برایم از این حرفها نزن.» (1).
چون نامهی عثمان - که در آن از معاویه کمک خواسته بود - به دست وی رسید، مسور بن مخرمه بدو گفت:
«ای معاویه! عثمان کشته خواهد شد، اکنون بنگر که به تو چه نوشته است. معاویه گفت: ای مسور! من فاش میگویم که عثمان در آغاز بدانچه خدا و رسول دوست داشتند عمل کرد و خدا نیز از وی راضی بود، ولی بعدا روش خود را تغییر داد و خدا نیز نظر خود را از او گرداند. آیا من میتوانم چیزی را که خدا تغییر داده برگردانم؟» (2).
میبینید که معاویه چگونه برای توجیه کوتاهی و سهلانگاری خویش در کمک و یاری عثمان به جبر استدلال میکند.
ما در صحت محتوای روایتی که میگفت: امام حسن علیهالسلام در دفاع از عثمان زخمی شد، شک و تردید داریم، زیرا گر چه ممکن است امام علی علیهالسلام دو فرزندش یا تنها امام حسن علیهالسلام را برای دفاع از عثمان فرستاده باشد و آن دو نیز به نزد عثمان آمده و مأموریت محوله از جانب پدر را به اطلاع او رسانده باشند، اما ظاهرا عثمان آن دو را رد کرد و دفاع آن دو را نپذیرفت؛ نصوص زیر این مطلب را روشن میکند:
«علی پسرش حسن را خواست و به او گفت: پسرم! به نزد عثمان برو و به او بگو: پدرم میگوید: آیا میل داری که تو را یاری کنم؟ حسن پیام پدرش را به عثمان رساند. عثمان بدو گفت: نه، من یاری او را نمیخواهم، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم... حسن سکوت کرد و به نزد پدر بازگشت و پاسخ عثمان را برایش بازگفت...» (1).
«وقتی مردم خانهی عثمان را به محاصرهی خود درآوردند او روزه داشت... عثمان
1) 414. همان جا.
به حسن بن علی که در کنارش نشسته بود رو کرد و گفت: برادرزاده! تو را به خدا سوگند، به من بگو که چرا از این محل خارج نشدی؟ زیرا من میدانم که پدرت چقدر به تو علاقه دارد. پس حسن بیرون رفت و به دنبالش عبدالله بن عمر نیز خارج شد.» (1).
ابنقتیبه گوید:
«سپس حسن بن علی داخل شد و گفت: مرا به هر چه میخواهی فرمان ده که من در اختیار توام. پس عثمان به او گفت: ای برادرزاده! برگرد و در خانهات بنشین تا این که فرمانی از جانب خداوند برسد.» (3).
گروهی از مردم، از جمله سعد بن مالک و ابوهریره و زید بن ثابت و حسن بن علی همت کردند و جان بر کف آماده شدند تا از عثمان دفاع کنند. عثمان کس به نزدشان فرستاد و آنان را از تصمیم خود آگاه کرد و از آنان خواست که پراکنده شوند، آنان هم منصرف شدند. (4).
«عثمان کس به نزد علی بن ابی طالب فرستاد که به نزد من بیا. علی پسرش
حسین را فرستاد. عثمان به او گفت: ای برادر زاده! آیا میتوانی از من در مقابل مردم دفاع کنی؟ حسین گفت: خیر. عثمان گفت: پس به پدرت بگو که نزد من آید. حسن به نزد پدر آمد و سفارش عثمان را به او رساند. علی برخاست تا نزد عثمان رود، پسرش محمد بن حنفیه به سویش شتافت و مانع از رفتن پدر شد... در همین اثنا فریاد برآمد عثمان کشته شد.» (1).
«مروان حکم نگاهی به حسین بن علی کرده و گفت: چه چیز تو را به این جا آورده است؟ حسین گفت: وفای به عهد و بیعتی که با خلیفه دارم. گفت: از نزد ما برو! پدرت مردم را علیه ما جمع کرده و تو در این جا با ما هستی؟ برو که میل به جنگ ندارم و بدان امر نمیکنم.» (2).
آنچه گذشت، بیان میکند که عثمان یاری حسن یا حسنین علیهماالسلام را نپذیرفت و آن دو در جنگ، علیه انقلابیان شرکت نکردند. شاید این عمل بارها تکرار شد و حضرت خود را برای دفاع از عثمان بر او عرضه کرد، اما هر دفعه عثمان او را رد کرد. همین موجب شک و تردید در روایتی است که میگوید: امام حسن علیهالسلام در این قضیه مجروح شد. همچنین عدم صحت روایتی را میرساند که برخورد امام علی علیهالسلام را با حسنین علیهماالسلام بیان میکرد و ما آن را مردود و نادرست خواندیم.
ممکن است امام حسن علیهالسلام به خاطر احترام خاصی که در میان دیگران داشت و بدون این که در جنگ دخالتی داشته باشد، برای نجات برخی از افراد، به آنها کمک کرده باشد. در سخنانی که بین حضرت و مروان حکم رد و بدل شد،
حضرت به او فرمود:
«افلا أرقت دم من وثب علی عثمان فی الدار، فذبحه کما یذبح الجمل، و أنت تثغوثغاء النعجة و تنادی بالویل و الثبور. کالأمة اللکعاء. ألا دفعت عنه بید؟ أو ناضلت عنه بسهم؟ لقد ارتعدت فرائصک و غشی بصرک فاستغثت بی کما یستغیث العبد بربه، فأنجیتک من القتل و منعتک منه ثم تحت معاویة علی قتلی؟! ولو رام ذالک لذبح کما ذبح ابن عفان؛ (1).
چرا کسی را که در خانهی عثمان بر او یورش برد و او را آن چنان که شتران را میکشند، به قتل رساند، نکشتی و خونش را بر زمین جاری نکردی؟ تو در آن موقع همچون گوسفندان صدایت را بلند کرده و همانند کنیزکان فرومایه و پست آه و واویلا سر داده بودی، چرا به کمک عثمان نشتافتی؟ چرا برای دفاع از او تیری رها نکردی؟ آن هنگام بدنت سخت به لرزه آمده بود و پریشانی بر تو غالب بود. از من کمک خواستی و مرا به فریادرسی طلبیدی، چنان که بنده از اربابش کمک میخواهد و خود را در پناه او میگیرد، من تو را از مرگ نجات دادم و مانع قتل تو شدم. بیانصاف! اکنون معاویه را بر قتل من ترغیب میکنی؟! بدان اگر چنین مسألهای پیش آید، او همانند پسر عفان کشته خواهد شد (و از تو کاری ساخته نخواهد بود).»
از طرف دیگر، نص فوق به طور کاملا آشکاری موضع بسیار نیرومند امام حسن علیهالسلام را بیان میکند، و دلالت دارد که موضع حضرت علیهالسلام چقدر قوی و نیرومند بوده است.
1) 421. المحاسن و المساوی، ج 1، ص 135 و در پاورقی از: جاحظ، المحاسن و الاضداد.
سخن پسر عاص گذشت که به معاویه گفت:
«مردم به دنبالش راه افتادند. فرمان داد، اطاعت کردند، سخن گفت، تصدیق نمودند. این دو، کار را به جاهای باریکتری خواهند کشاند. چه خوب بود که کسی را به دنبالش میفرستادی تا او و پدرش را لعن میکردیم و دشنام میگفتیم و ارزش هر دو را در پیش دیگران پایین میآوردیم...»
سفیان بن لیلی به امام حسن علیهالسلام گفت:
«خدا مردم را دربارهی تو هم صدا کرده است.» (1).
ابوجعفر روایت کرده که ابن عباس گفت:
«اولین خواری و ذلت عرب، مرگ حسن علیهالسلام بود.» (2).
ابوالفرج گوید:
«... به ابواسحاق سبیعی گفته شد: چه هنگامی مردم خوار و ذلیل شدند؟ گفت: آن موقع که حسن رحلت کرد، زیاد پسر ابوسفیان خوانده شد و حجر بن عدی به قتل رسید.» (3).
معاویه نیز اقرار دارد:
«حسن علیهالسلام کسی نیست که بتوان او را دست کم گرفت...» (4).
در اینباره نصوص بسیاری وجود دارد که در این مختصر مجال تتبع آن نیست.
شاید بتوان عواملی را که موجب گردید موضع امام حسن علیهالسلام در قبال معاویه و امویان قدرت و اثر بیشتر و عظیمتری داشته باشد، در موارد ذیل
خلاصه کرد:
یاری و نصرت عثمان توسط امام، عدم شرکت حضرت در قتل مشرکان قریش و دیگران (زیرا امام در آن موقع کودک خردسالی بود که نمیتوانست در جنگهای رسول خدا صلی الله علیه و آله علیه مشرکان شرکت جوید)، مردم، سخنان و مواضع رسول اکرم صلی الله علیه و آله را در خصوص آن حضرت دیده و شنیده بودند. از طرف دیگر، تمامی مردم میدانستند که آیات قرآنی زیادی در مورد فضل و دانش آن حضرت نازل شده و خصلتهای کریمانهاش را ستوده و تأکید دارد که مقام رهبری آیندهی امت مسلمان را خداوند برای وی آماده و مهیا کرده است و نیز جای هیچ گونه دستاویزی برای تضعیف مرکزیت و قدرت امام علیهالسلام باقی نبود تا دشمنان بدان تمسک جویند، و از طرفی حضرت با مسألهای مثل حکمیت - که قبلا پدرش از سوی معاویه و بنیامیه گرفتارش شده بود - مواجه نگردید.
آری، او فرزند کسی است که قریش را تار و مار کرد و قهرمانان عرب را از پای درآورد، آنهایی که میخواستند با همهی حیله و وسایلی که در اختیار داشتند، نور خدا را خاموش کنند. ضعف استدلال معاویه در مقابل امام حسن علیهالسلام وقتی روشن خواهد شد که گفتهها و سخنان شخص معاویه را ملاحظه کنیم. او برای تصدی پست خلافت، چیزی که بتواند بدان استدلال کند نداشت، مگر این که بگوید: ولایتش طولانیتر، تجربهاش بیشتر، سیاستش قویتر و سنش از امام حسن علیهالسلام بزرگتر است. (1).
بعضی از پژوهشگران مسائل تاریخی میگویند:
«بدین ترتیب معیارهای خلافت به صورت معیارهای مدل لباس و زیبایی اندام،
1) 426. مقاتل الطالبیین، ص 58؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 36؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 2، ص 33 و 35.
طولانیتر، بزرگتر، قدیمتر و بیشتر بودن درآمد.» (1).
آنچه موجب تضعیف موضع امام حسن علیهالسلام و تقویت شوکت و جلال معاویه شد، مسائل مربوط به سپاه امام علیهالسلام و شرایط خاص حاکم بر جامعهی اسلامی، علی الخصوص مردم عراق، و نیز مسائل عقیدتی و اجتماعی و مسائل دیگر بود. اگر چه آن طور که به نظر میرسد عامل زمان در دراز مدت به نفع امام حسن علیه السلام تمام شد، خصوصا بعد از تحول مختصری که بر اثر تلاشهای امیر المؤمنین در جامعهی عراق در قبال اهل بیت علیهمالسلام به وقوع پیوست.
دربارهی جامعهی عراق، در بحث دیگری در باب «خوارج» مطالبی بیان کردهایم. در همین بحث نیز اشاراتی داشتیم که شاید مفید باشد، اما فعلا مورد بحث ما نیست، چرا که مربوط است به شرط صلح امام حسن علیهالسلام و باید در جای خود مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
1) 427. محمد حسن آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 85.
عدهای میکوشند تا بگویند: امام حسن علیهالسلام به معنای دقیق کلمه عثمانی بود؛ می گویند:
«احتمالا حسن علیهالسلام در گرایش به عثمان غلو کرده باشد، تا جایی که روزی چیزی را که خوش نداشت به پدرش گفت. راویان نقل کردهاند: روزی علی علیهالسلام از کنار پسرش حسن عبور میکرد و او در حال وضو گرفتن بود. به او گفت:
حسن! وضویت را کامل کن! حسن با این سخن تلخ، پاسخ پدر را داد: دیشب مردی را کشتید که وضوی کامل میگرفت. علی گفت: خداوند اندوه تو را دربارهی عثمان طولانی کند.»
در نص بلاذری آمده:
«مردی را کشتی که وضوی کامل میگرفت.» (1).
در داستان دیگری میگویند: [حسن علیهالسلام گفت: ]
1) 428. ر. ک: الفتنة الکبری (بخش علی و بنوه)، ص 176؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 12 و نیز ج 5، ص 81؛ محمد حسن آل یاسین، الامام الحسن بن علی علیهماالسلام، ص 50؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 543.
«ای امیرمؤمنان! من نمیتوانم با شما سخن بگویم. آن گاه گریست. پس علی فرمود: حرف بزن و همچون زن نوحه مکن! حسن گفت:
مردم عثمان را محاصره کردند؛ به تو امر کردم که از آنان فاصله بگیر و به مکه برو، تا این که مردم به هوش آمده، بیدار شوند، اما تو سرپیچی کردی. مردم او را کشتند، به تو امر کردم که از آنان کناره بگیر... امروز به تو امر کردم که به عراق نرو، زیرا میترسم که در آن دیار غریب، گمنام کشته شوی. پس علی فرمود...» (1).
روایات دیگری نیز هست که همین معنا را میرساند و فعلا مجالی برای ذکر آن نیست. (2).
از نظر ما همهی این گفتهها مردود است، زیرا:
اولا: چگونه میتوان بین این حدیث و حدیث سابق جمع کرد که میگفت: امیر المؤمنین فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را برای دفاع از عثمان فرستاد، و یا آن گاه که از واقعه باخبر شد، چون آشفتهای حزین از راه رسید و حسن را که خون بر صورتش جاری بود، سیلی زد و با دست دیگرش به سینهی حسین کوبید، به این گمان که آن دو در مأموریت خود کوتاهی کردهاند؟ چگونه میتوان تهافت و تناقض بین این دو حدیث را بر طرف نمود؟!
ثانیا: هر که از مواضع و زندگانی امام حسن علیهالسلام تتبع و بررسی کند، درمییابد که امام همواره با اصرار فراوان، یاریگر پدر و مدافع حق غصب شدهاش بود و در دفع استدلالهای دشمنانش کوشش فراوان داشت. حتی در جنگهای نبرد جمل و صفین، خود را در این راه در معرض خطرهای بزرگ قرار داد، تا
جایی که - همان طور که دیدید - پدرش فرمود: «جلو این پسر را بگیرید!»
در مورد دفاع امام حسن علیهالسلام از اهل بیت علیهمالسلام و حقانیت آنان به خلافت، مواضع و اقوال آن حضرت آن قدر زیاد است که در این فرصت کوتاه نمیتوان همهی آن را بیان کرد، لیکن به نمونهای از آنها اکتفا میکنیم:
«ان ابابکر و عمر عمدا الی هذا الامر و هو لنا کله فاخذاه دوننا و جعلا لنا فیه سهما کسهم الجدة اما و الله لتهمنهما أنفسهما یوم یطلب الناس فیه شفاعتنا؛ (1).
راستی که ابوبکر و عمر تمام توجه خود را به امر خلافت مبذول داشتند و آن را از چنگ ما ربودند، و حال آن که همهی اختیارات آن مال ما بود. پس بدون مشارکت دادن ما، آن را به دست گرفتند و برای ما سهمی همچون سهم جده قرار دادند. هان به خدا سوگند! آن روزی که مردم شفاعت ما را طلب کنند، آن دو شدیدا درگیر نجات خود از غم و اندوهی هستند که آنها را احاطه کرده است.»
شوشتری میگوید:
«ظاهرا مراد حضرت از این که فرمود: مانند سهم جده، این است که آن دو از خلافت و باقی حقوق اهل بیت علیهمالسلام تنها به قدر بخور و نمیر به آنها میدادند، همان طور که والدین با جده رفتار میکنند.! (2).
«ولولا محمد صلی الله علیه و آله و اوصیاؤه، کنتم حیاری لا تعرفون فرضا من الفرائض...؛ (3).
اگر محمد صلی الله علیه و آله و اوصیای او نبودند، شما در بیابان جهل و ضلالت، سرگردان و حیران بودید و فریضهای از فرایض الهی را نمیشناختید...» این مطلب را حضرت پس از بیان فرایض و تکالیف الهی فرمود. از جملهی این فرایض، ولایت اهل بیت علیهمالسلام بود.
«پس، از ما اطاعت کنید که اطاعت ما واجب است، چرا که به طاعت خدای عزوجل و رسولش صلی الله علیه و آله مقرون گشته است. خدا میفرماید:
یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله و الرسول.» (1).
«بین معاویه و امام حسن علیهالسلام نامههایی مبادله شد. حسن علیهالسلام در این نامهها بر استحقاق خود به خلافت احتجاج کرد و بر کسانی که بر پدرش پیشی گرفتند و خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله را به زور از چنگ آنان ربودند یورش برد.» (2).
امام حسن علیهالسلام در نامهای به معاویه، بعد از این که مجاهدهی قریش پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله را با اهل بیت علیهمالسلام گوشزد کرده، چنین مینویسد:
«و قد تعجبنا لتوثب المتوثبین علینا فی حقنا و سلطان نبینا صلی الله علیه و آله... فأمسکنا عن منازعتهم مخافة علی الدین ان یجد المنافقون و الاحزاب بذلک مغمزا یثلمونه به... و بعد فان امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام لما نزل به الموت
و لانی الامر بعد؛
ما به راستی در شگفتیم از کسانی که در ربودن حقمان بر ما یورش برده و خلافت پیامبرش را که حق مسلم ماست، از چنگ ما ربودند... ما دیدیم اگر در گرفتن خق خویش به منازعه با ایشان بپردازیم، ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین، وسیلهای برای خرابکاری و رخنهی در دین به دست آورند و نیتهای فاسد خود را عملی سازند، پس دم فروبستیم... همانا امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب علیهالسلام چون مرگ به سراغش آمد، امر خلافت پس از خود را به من واگذار کرد.» (1)
در بعضی از منابع آمده: «و لانی المسلمون الامر بعده» . (ر. ک: الغدیر، ج 10، ص 159).
.کافی است بگوییم که پدرش او را به کوفه فرستاد. حضرت، ابوموسی اشعری را که مانع حمایت مردم کوفه از امیر المؤمنین علیهالسلام میشد از کار گزاری آن جا خلع کرد. امام حسن علیهالسلام پس از سفر به کوفه با ده هزار جنگجو به خدمت پدر رسید. در این قضیه، حوادث مهم و مهیجی به وقوع پیوست که بیانگر فنای مطلق امام حسن علیهالسلام در مسألهی پدرش که در نظر امام، مسألهی اسلام و ایمان بود، میباشد. حضرت جان به کف آماده بود تا برای دفاع از پدر، بهای سنگینی بپردازد. (2).
امام حسن علیهالسلام با موضع قدرتمندی که داشت، احتجاجات معترضان به مسألهی حکمیت را درهم کوبید و استدلالهای مهمی ایراد کرد که قابل
1) 436. ر. ک: مروج الذهب، ج 2، ص 432؛ شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 34؛ مقاتل الطالبیین، ص 55 و 56 فتوح ابن اعثم، ج 4، ص 151؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 31؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 2، ص 29؛ بحارالانوار، ج 44، ص 54؛ آل یاسین، صلح الحسن علیهالسلام، ص 82؛ احمدی از ناسخ التواریخ، ج 5، ص 84 و جمهرة رسائل العرب، ج 2، ص 9 و مکاتیب الائمه، ص 3 و 4 و 7.
2) 437. ر. ک: حیاة الحسن علیهالسلام؛ سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 548 - 546.
بحث و مطالعه بوده، بیانگر عمق تفکر و اندیشهی ژرف و آگاهی عمیق حضرت نسبت به همهی امور و مسائل میباشد. (در اینباره به منابع مربوطه مراجعه فرمایید.) (1).
«نحن اولی الناس بالناس فی کتاب الله و علی لسان نبیه؛ (2).
ما در کتاب خدا وسنت رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به مردم از خودشان سزاوارتریم.»
«ان علیا باب من دخله کان مؤمنا و من خرج عنه کان کافرا؛ (3).
علی علیهالسلام دری است که هر کس از آن وارد شود، مؤمن و هر کس از آن خارج شود، کافر است.»
«رب مسیر لک فی غیر طاعة الله؛
چه بسا مسیری را بپیمایی که در طاعت خدا نباشد.»
حبیب گفت: اما مسیر من به سوی پدرت از این قبیل نیست.
حضرت فرمود:
«بلی و الله! و لکنک اطعت معاویة علی دنیا قلیلة زائلة فلئن قام بک فی دنیاک لقد قعد بک فی آخرتک و لو کنت اذ فعلت شرا قلت خیرا...؛ (4).
1) 438. عقد الفرید، ج 4، ص 350؛ بحارالانوار، ح 8، ص 564؛ الامامة و السیاسه، ج 1، ص 138؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 193؛ حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 261؛ جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 392.
2) 439. علامهی احمدی، نقل از: نواسخ التواریخ، ج 1، ص 101 و بحارالانوار، باب احتجاجات حضرت علیهالسلام.
3) 440. کشف الغمه، ج 2، ص 198؛ بحارالانوار، ج 43، ص 350 از تفسیر فرات و از ناسخ التواریخ، ج 5.
4) 441. شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 18.
به خدا سوگند که چنین است! لکن تو به خاطر مقدار کمی از دنیای زودگذر از معاویه پیروی کردی. اگر معاویه دنیایت را ساخت، آخرتت را ویران کرد؛ اگر کار بدی کردی، سخن خوبی گفتی...»
فعلا به همین اندازه بسنده میکنیم. از طرفی نیز قصد نداریم که در اینباره به تفصیل سخن بگوییم، بلکه منظور ما این است که نمونههایی از این مطلب را بیان کنیم. راغبان میتوانند به کتب تاریخ و حدیث مراجعه کنند.
ثالثا: مطالب و کلماتی را که به امام حسن علیهالسلام نسبت میدهند که وی آنها را به پدرش گفته است، نه تنها با سادهترین اصول ادب اسلامی و اخلاق نیکوی انسانی منافات دارد، بلکه با این مطلب که خداوند سبحان وی را تطهیر کرده و نیز با گفتههای پیامبر صلی الله علیه و آله در حق حضرت و همچنین با اخلاق و سجایای ارزشمندی که از او سراغ داریم، در تضاد و تنافی است، خصوصا این که ادعا میکنند حضرت این سخنان را به پدرش علی علیهالسلام گفته است، در حالی که وی قبل از هر کسی میداند که پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد علی علیهالسلام گفته است: «انه مع الحق و الحق معه یدور معه حیث دار.» (1).
چگونه میتوان پذیرفت که چنین سخنانی را امام مجتبی علیهالسلام بر زبان جاری کرده باشد، در حالی که مردم کوچه و بازار عار دارند که آن را بر زبان آورند، چه رسد به رابع اهل کساء و فردی که از نظر اخلاق و خوی و سیادت و رفتار و سلوک، شبیهترین مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؟!
1) 442. ر. ک: کشف الغمه، ج 1، ص 148 - 143.
رابعا: از همهی اینها گذشته، آیا معقول است که بگوییم: امام حسن علیهالسلام نمیتوانست خوب و کامل وضو بگیرد؟ در حالی که در کنار جدش، رسول خدا صلی الله علیه و آله و پدر بزرگوارش، علی علیهالسلام روزگاری را سپری کرده بود و دریایی بیپایان از علم و فضیلت بود و از آغاز طفولیت به همهی پرسشهایی که از سوی جد گرامیاش، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و پدرش، امیر المؤمنین علیهالسلام در مناسبتهای مختلف به وی حواله میشد، پاسخ میداد. (1).
خامسا: اگر - آن طور که طه حسین میپندارد - امام حسن علیهالسلام به معنای دقیق کلمه عثمانی بود، پس حتما حضرت با تصرفات و اعمال ناشایست و خلاف شرع عثمان که با کتاب و سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله سازگار نبود، موافق بوده است! و حال این که چنین احتمالی در حق حضرت مجتبی کاملا مردود است؛ (2)چرا که خود در تعریف سیاست فرمود:
«از جمله حقوق زندگان، این است که مادامی که زمامدار با تو با درستی رفتار کند، تو نیز با وی به درستی و اخلاص عمل نمایی، و آن گاه که از راه راست منحرف شود، فریادت را در برابر او بلند کنی...» .
و واضح است - همان طور که طه حسین نیز قبول دارد - عثمان و کار گزارانش از مصادیق بارز این فرمایش امام بودند.
سادسا: در مورد روایت دیگر میگوییم: این که در این روایت آمده که حسن علیهالسلام به پدرش گفت مدینه را ترک کند، به نظر ما نمیتواند درست باشد؛ چرا که طلحه و زبیر و دیگر دنیا خواهان و فرصت طلبان در کمین چنین موقعیتی بودند، تا به اهداف شوم خود برسند. ابن ابی الحدید پس از رد این نظر که
امیر المؤمنین میبایست از مردم فاصله میگرفت و یا از مدینه به مزرعهاش (ینبع) میرفت و در شورا شرکت نمیکرد، تا آنها وی را دعوت میکردند و کسی را به دنبالش میفرستادند، میگوید:
«به نظر من این رأی، رأی درستی نیست، زیرا اگر علی علیهالسلام چنین میکرد آنها عثمان یا یکی را از میان خود برای خلافت انتخاب میکردند و آن قدر به علی علیهالسلام تمایل و رغبت نداشتند تا او را دعوت کنند، بلکه برعکس، کنارهگیری او از شورا خواستهی دیرین آنها بود؛ چرا که قریش شدیدا کینه علی علیهالسلام را به دل داشت و از او در غضب بود. من، اعراب و بالأخص قریش را در اینباره و در مورد انحرافشان از علی علیهالسلام ملامت نمیکنم، زیرا علی علیهالسلام بود که آنان را تارومار کرد و خونشان را بر زمین ریخت... حتی اگر اسلام آنان هم درست باشد، باز بغض و کینهها باقی است...؛ اما اسلام اعراب چنین نبود. چه گروهی از آنان به پیروی از سران قبایل خود مسلمان شده بودند و گروهی نیز به طمع غنائم، عدهای به خاطر ترس از شمشیر اسلام و گروهی هم بر اثر غیرت و عصبیت قومی و برای پیروزی بر دیگر قبایل. عدهای دیگر مسلمانی را انتخاب کردند، چون با دشمنان و مخالفان اسلام دشمنی داشتند.» (1).
مردم نمیتوانستند در این شرایط بحرانی به علی علیهالسلام اجازه دهند که از مدینه خارج شود و از طرفی نیز همین مردم بودند که مدتها به دنبال حضرت روان بودند تا با وی بیعت کنند.
اما در این که روایت فوق میگوید: «حسن علیهالسلام به پدرش گفت: منتظر باش تا اهالی شهرهای دیگر هم برای بیعت بیایند»، باید بگویم: امام حسن علیهالسلام خود پس از شهادت پدرش چون مردم با او بیعت کردند، بیعتشان را پذیرفت و منتظر نماند
1) 445. شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 13، ص 299 و 300.
تا اهالی دیگر شهرها با وی بیعت کنند.
حضرت مجتبی علیهالسلام آن هنگام که دربارهی حکمیت سخت میگفت، در مورد ابن عمر فرمود:
«و ثالثة: انه لم یجتمع علیه المهاجرون و الانصار، الذین یعقدون الامارة، و یحکمون بها علی الناس؛ (1).
و سوم: مهاجرین و انصار که منعقد کنندهی امارت هستند و از راه امارت بر مردم حکومت دارند، در مورد وی (ابنعمر) اجماع و اتفاق نکردند.»
از سوی دیگر، آیا غیبت امام علی علیهالسلام و خروج وی از مدینه میتوانست جلو بنیامیه و دیگر افراد بیمار و کوردل را بگیرد و نگذارد که وی را به تحریک و تشویق مردم علیه عثمان متهم کنند و نگویند که مردم را برای محاصرهی عثمان گرد آورده است؟!
آری، همان طور که گذشت، حضرت به مزرعهی خود (ینبع) رفت، اما این کار نتوانست جلو آنان را بگیرد که حضرت را متهم نکنند و بر او افترا نبندند.
این که میگوید امام حسن علیهالسلام با جنگ پدرش با طلحه و زبیر مخالف بود، این هم درست نیست. چرا که وی خود به کوفه رفت و ابوموسی را عزل کرد و مردم را برای پیوستن به امیر المؤمنین علیهالسلام ترغیب کرد تا پدرش بتواند به کمک آنان با عایشه و طلحه و زبیر بجنگد و بالاتر از این که خود امام حسن علیهالسلام در این جنگ شرکت داشت. شاید منظور از نقل این روایات، این باشد که امام علی علیهالسلام را به دشمنی با عثمان و قتل او متهم کنند یا حداقل وانمود کنند که حضرت، مردم را به قتل خلیفه ترغیب کرده است؛ سپس اشکال کنند که مسلمین در مورد خلافت علی علیهالسلام اجماع نکردند و از سویی موضع کسانی را توجیه کنند که دست از یاری
1) 446. منابع این مسأله چندی پیش گذشت، لکن نص مسأله را بیان نکردیم.
امام کشیدند و او را تنها گذاردند. (1).
از سوی دیگر، ملاحظاتی به چشم میخورد که باید متذکر شویم:
«اسامه به علی علیهالسلام گفت: ای اباالحسن! به خدا سوگند، تو از چشم و گوشم برایم عزیزتری. من تو را آگاه میکنم که این مرد کشته خواهد شد؛ پس از مدینه خارج شو و به مزرعهی خود (ینبع) برو!. زیرا اگر وی کشته شود و تو در مدینه شاهد ماجرا باشی، مردم تو را به قتل او متهم خواهند کرد، اما اگر کشته شد و تو حضور نداشتی، احدی از مردم بعد از این از تو کنارهگیری نخواهند کرد.
علی علیهالسلام به او گفت:
«و یحک، و الله انک لتعلم انی ما کنت فی هذا الامر الا کالاخذ بذنب الأسد و ما کان لی فیه من امر و لا نهی؛
وای بر تو! به خدا سوگند، تو خوب میدانی که من در این امر همچون کسی هستم که از دم شیر گرفته است، نه بدان امر کردم و نه از آن نهی نمودم.» (2).
«از چیزهایی که گفته شده، یکی این است که ابوسعید، حسن بن بصری با علی علیهالسلام کینه داشت و او را مذمت میکرد... از وی نقل شده که گفت: روزی علی علیهالسلام او
را دید که وضو میگرفت. در وضو گرفتن وسواس به خرج میداد؛ از این رو آب زیادی ریخت. علی علیهالسلام به او گفت: حسن! آب زیادی ریختی! گفت: امیرالمومنین! از خونهای مسلمانان که بیشتر ریخته نشد. علی علیهالسلام گفت: آیا تو را ناراحت کرده است؟ گفت: آری. علی علیهالسلام فرمود: پس همواره غمگین و محزون باش! گویند: از آن پس حسن بصری عبوس و محزون بود، تا از دنیا رفت.» (1).
در روایت دیگری [حسن بصری] می گوید:
«چون امیر المؤمنین علیهالسلام به شهر ما (بصره) وارد شد، عبورش بر من افتاد که وضو میگرفتم. فرمود: ای جوان! نیکو وضو ساز تا خدا با تو نیکویی کند. سپس از پیش من رفت. به دنبال او روان شدم. برگشت و به من نگریست و فرمود: ای جوان! حاجتی داری؟ عرض کردم: آری، به من سخنی بیاموز که برایم سودمند باشد.» (2).
حسن بصری سخنان علی علیهالسلام را نقل میکند، اما جواب خود را بیان نمیکند، بلکه تلاش دارد تا فضیلتی برای خود دست و پا کند که شبههی انحراف وی از علی علیهالسلام را مستبعد گرداند. در صورتی که روایت ابن ابی الحدید، انحراف وی از حضرت علیهالسلام را به صراحت بیان میکند. شاید روایتی نیز که میگوید: امیر المؤمنین علیهالسلام وی را از مسجد بیرون کرد و نگذاشت که سخن بگوید، به انحراف وی از حضرت علیهالسلام اشاره داشته باشد. (3).
حسن بصری هر جا مینشست، اگر موقعیت را مناسب میدید به یادآوری
عثمان میپرداخت و سه مرتبه بر او رحمت میفرستاد و سه مرتبه نیز قاتلانش را لعن کرده و میگفت: اگر ما آنان را لعن نکنیم، دیگران ما را لعن خواهند کرد. آن گاه ذکر علی را به میان میآورد و میگفت: امیر المؤمنین -صلوات الله علیه - همواره از جانب خداوند مؤید و پیروز بود تا این که حکمیت را پذیرفت. سپس میگفت: اگر حق با توست، پس چرا حکمیت را میپذیری؟ ای بیپدر! چرا یک قدم پیش نمیروی؟ (1).
بغض و کینهی حسن بصری نسبت به امیر المؤمنین مشهور است. مردی نزد او آمد و گفت: اباسعید! مردم فکر میکنند که تو با علی علیهالسلام کینه داری. حسن گریست. روایت میگوید: وی خود را از این اتهام تبرئه و امیر المؤمنین را تمجید و ستایش کرد. (2).
در نص دیگری دارد: آن مرد به وی گفت:
«به خبر رسیده که میگویی: اگر علی در مدینه میماند و از خرمای خشک آن (نان خشک نیز آمده) میخورد، برایش بهتر بود از کاری که کرد. حسن به او گفت...» (3).
«امیر المؤمنین به فرزندانش گفت: عمویتان [عمر] را داماد کنید! گفتند: امکلثوم زن است و اختیارش به دست خود اوست، هر کس را بخواهد انتخاب میکند.
سپس علی علیهالسلام در حالی که خشم گرفته بود، برخاست (گفت) تا بیرون رود، اما حسن دامان پدر را گرفت و عرض کرد: ای پدر جان! طاقت هجران تو را ندارم. علی گفت: پس خواهرتان را به ازدواج او [عمر] درآورید.» (1).
هدف اصلی از جعل این روایت این است که بگویند: علی علیهالسلام اهتمام زیادی به ازدواج دخترش با عمر داشت، در حالی که حقیقت کاملا برعکس است و نصوص تاریخی نیز بر همین امر دلالت دارد. (2).
امام صادق علیهالسلام نیز در این مورد فرمود: «این ناموسی بود که به زور و غصب از ما گرفته شد.» (3).
«امیر المؤمنین علیهالسلام فرزندش امام حسن علیهالسلام را چنین توصیف کرد: حسن اهل خورد و خوراک و یکی از جوانان قریش است. آن هنگام که درگیری شدیدی پیش آید، شما را در جنگ از چیزی کفایت نمیکند.» (4).
در صورتی که امام حسن علیهالسلام خود میفرماید:
«لم یکن معاویة بأصبر عند اللقاء و لا أثبت عند الحرب منی؛ (5).
معاویه در مواجههی با دشمن از من صبورتر و در جنگ از من با ثباتتر نبود.»
از سوی دیگر، حملات قهرمانانهی حضرتش در دو نبرد جمل و صفین معروف و مشهور است، تا جایی که امیر المؤمنین علیهالسلام - همان طور که قبلا اشاره کردیم - از مردم خواست که این پسر را نگهدارند. (6).
1) 456. حیاة الصحابه، ج 2، ص 527 از کنز العمال، ج 8، ص 296.
2) 457. ر. ک: الفتوحات الاسلامیه، ج 2، ص 455 و 456 و منابع دیگر.
3) 458. فروع کافی، ج 5، ص 346؛ ر. ک: قاموس الرجال، ج 10، ص 406.
4) 459. شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 11.
5) 460. همان، ص 15.
6) 461. ر. ک: سیرهی ائمهی اثنی عشر، ج 1، ص 546 و 549.
از طرف دیگر وقتی به معاویه خبر رسید که زیاد بر امام حسن علیهالسلام جرأت پیدا کرده و جری شده است، ابیاتی برایش نوشت و فرستاد. (این ابیات در سخنان علامه احمدی نقل خواهد شد.)
«امام حسن علیهالسلام از دختر مردی خواستگاری کرد. آن مرد با ازدواج دخترش با حضرت موافقت کرد، اما گفت: من دخترم را به همسری تو درمیآورم، اما بدان که تو مردی تهیدست، کثیر الطلاق و افسرده و دلتنگ هستی، لکن از نظر حسب و نسب از همهی مردم بهتر و از لحاظ جد و پدر از همه بالاتری.»
از نظر ما جای هیچ گونه شک و تردیدی نیست که این روایت هم ساختگی و مجعول است؛ چرا که امام حسن علیهالسلام آدم فقیر و بیبضاعتی نبود که وی از حضرت به لفظ «ملق» [تهیدست] تعبیر کند و از طرفی بخششها و جود و کرم حضرت چیزی نیست که بتوان منکر آن شد. (طالبان به کتب تاریخ و حدیث مراجعه کنند.)
در مورد کثرت طلاق و ازدواج حضرت علیهالسلام دانشمندان و پژوهشگران به قدر کافی بحث کردهاند؛ از این رو نیازی به بحث مجدد آن نمیبینیم و فعلا معترض آن نمیشویم؛ به طور مثال به کتابهای زیر رجوع شود:
الف) صلح الحسن علیهالسلام، علامه سید محمد فضل الله (ره)؛
ب) حیاة الحسن بن علی علیهالسلام، باقر شریف القرشی.
در مورد این که آن مرد گفت: تو آدم افسرده و دلتنگی هستی، ابن ابی الحدید میگوید:
«ما نمیتوانیم آن را قبول کنیم، زیرا غلق به معنای [فرد] بسیار دلتنگ است و حال این که امام حسن علیهالسلام در میان مردم، از همه سعهی صدر بیشتری داشت و اخلاقش
از همه نیکوتر بود.» (1).
آری، مخالف و موافق اقرار دارند که امام حسن علیهالسلام در خلق و خوی و خلقت و سایر خصلتهای کریمانه و افعال نیکو به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شبیه بود.
معلوم است که منظور از جعل روایت فوق این بوده که وانمود کنند امام حسن علیهالسلام به خودی خود شخصیت مهمی نبوده، بلکه عمدهی فضیلتش این است که جدش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و پدرش علی بن ابی طالب علیهالسلام... و بالاتر این که بگویند: جز یافتن زنان زیبا و دلفریب و کامجویی از آنان و سپس واگذاریشان به دیگران، هم و غم دیگری نداشته است؛ پس چرا باید یزید دائم الخمر و فاجر، به خاطر کارهای ناشایست خود مورد ملامت و سرزنش قرار گیرد؟ زیرا اگر چه وی نیز به دنبال خوشگذرانی و کامجویی از زنان است، اما صفاتی را که حسن داشت، ندارد؛ نه کثیر الطلاق است و نه تنگدست و نه افسرده و دلتنگ؛ همچنان که در مورد دیگران نیز وضع به همین منوال است. ضرب المثل عربی است که میگوید:
«ما عشت اراک الدهر عجبا؛
اگر عمر طولانی کنی، چیزهای عجیب بینی.»
در پایان به عنوان حسن ختام، گفتار علامه احمدی را نقل میکنیم که میگوید:
جای شگفتی نیست که سخنان دروغ و اکاذیب بی اساسی به حسنین علیهمالسلام نسبت دهند. همینها میگویند: حسن علیهالسلام که دید در آن وضع بحرانی و خطرناک، پدرش قصد دارد خلافت را بپذیرد، به پدر گفت:
عقیدهی من این است که طلحه و زبیر به قبول خلافت شما وادار نشوند و مردم را نیز
1) 462. شرح نهجالبلاغهی ابن ابی الحدید، ج 16، ص 21.
همچنان به حال خود وانگذاری تا در این کار به مشورت با هم بپردازند، هر چند که یک سال به طول میانجامد. به خدا قسم! اگر یک سال به مشاوره مشغول باشند، باز از شما دستبردار نخواهند بود و بالاخره خلافت مال شماست و چارهای جز قبول خلافت شما ندارند، و نیز بیعت طلحه و زبیر را به خودشان واگذار! زیرا من در چهرهی آنان آثار کراهت و پیمانشکنی و مکر و خدعه را نمایان میبینم.» (1).
سخنان دیگری نیز به حضرت مجتبی علیهالسلام نسبت دادهاند که همین مضمون را میرساند
به رغم تناقضگویی این متون، متذکر میشویم که این روایت به نفع طلحه و زبیر ساخته شده، تا اظهار نماید که بیعت آن دو از روی اکراه و اجبار بوده و بیعت مردم هم از روی دوراندیشی و مشاوره نبوده است. میپرسیم: مگر امام حسن علیهالسلام سرپیچی پدرش را از قبول بیعت نمیدید، و مگر با گوش خود نشنید که پدرش میگفت: «دعونی و التمسوا غیری؛ مرا وامگذارید و به دنبال دیگری بروید؟!» آیا اصرار شدید علی علیهالسلام را در رد تقاضای مردم نمیدید؟
مگر امام حسن علیهالسلام ندید که چگونه مردم برای بیعت با علی علیهالسلام همچون یال کفتار، زنجیروار به خانهی حضرت هجوم آوردند، طوری که نزدیک بود حسنین علیهماالسلام زیر دست و پای مردم پایمال شوند؟
آیا حسن علیهالسلام ندید که همهی مردم، حتی کودکان و پیران نیز از بیعت خود با علی علیهالسلام مسرور و شادمان بودند؟
آیا مشاهده نکرد که شخصیتهای اسلامی آن روز اصرار میکردند که حضرت بیعت را بپذیرد؟ آیا ندید که شخص طلحه و زبیر پیشاپیش جمعیت بیعت کننده حرکت میکردند؟ سخنان مردم در آن روز، بهترین گواه بر مدعای ماست.
1) 463. حیاة الحسن علیهالسلام، ج 1، ص 163 و 164، (نقل از: الامامة و السیاسه، ج 1، ص 49).
آیا حسن علیهالسلام نمیدید که دشمن اموی ستمکار، مترصد فرصتی است که بر پیکر اسلام و مسلمین ضربه وارد کند و باقی ماندهی صحابه را از بین ببرد و نابود سازد؟
آیا امام حسن علیهالسلام نمیدانست که با وجود یاور، بر عالم فرض است که قیام کند و خلافت را بپذیرد؟
آری، امام حسن علیهالسلام همهی آن مسائل را میدید و هم میدانست و کلمات جاودانهاش در مناسبتهای مختلف، دلیل قاطعی است که با سیاستهای پدر در بیعت و جنگ و سایر مواضع و مواقف کاملا موافق بوده، و حضرتش را در گفتار و کردار و قول و عمل تأیید میکرده است. مگر حسن علیهالسلام نبود که مردم کوفه را برای جهاد در رکاب علی علیهالسلام و علیه ناکثین تحریک و تشویق کرد، و مگر همو نبود که در جنگ آن قدر غرق شده بود که پدرش فریاد برآورد: این پسر را نگهدارید؟!
دروغ دیگری هم به امام مجتبی نسبت دادهاند که در ربذه - در حالی که گریان بود - به پدرش گفت:
«امرتک فعصیتنی، فأنت الیوم تقتل بمضیعة لاناصر لک!؛
تو را فرمان دادم، اما سرپیچی کردی. امروز در دیار غربت بدون یاور کشته میشوی!»
امیر المؤمنین فرمود:
«ما لک تحن حنین المرأة؟ ما الذی امرتنی فعصیتک؟؛
تو را چه شده است که مانند زنان نوحه میکنی؟ مرا به چه فرمان دادی که اطاعت نکردم.» (1).
ابنقتیبه نیز مطالبی نقل میکند که امام مجتبی علیهالسلام از همان اول قصد داشت خلافت را به معاویه واگذارد.
1) 464. تاریخ طبری، ص 3107 و 3108.
اقوال و سخنان امام حسن علیهالسلام همهی این گفتهها را تکذیب میکند و از اساس باطل میگرداند. چه، اینها به طمع مال و مقام آنها را ساختند و در میان مردم شایع کردند که بگویند: امام علیهالسلام آدم ضعیفی بود و نه مرد سیاست و قاطعیت و تصمیم و شجاعت.
اما سایر مواضع و احتجاجات حضرت علیهالسلام را در قبال معاویه و دار و دسته اموی و نیز خطبهها، نامهها و مواضع وی را در جنگها فراموش کرده یا از یاد بردهاند و خود را به فراموشی زدهاند! گویی به گوششان نخورده که امام علی علیهالسلام از مردم خواست که مانع رفتن حسن به میدان نبرد شوند، آن جا که فرمود: «املکوا عنی عذا الغلام لا یهدنی» . (1)حتی معاویه دربارهی حضرت به زیاد نوشت:
اما حسن فابن الذی کان قبله
اذا سار سار الموت حیث یسیر
و هل یلد الرئبال الا نظیره
و ذا حسن شبه له و نظیر
و لکنه لو یوزن الحلم و الحجی
بأمر لقالوا: یذبل، و ثبیر (2).
«حسن فرزند همان کسی است که هر جا میرفت، مرگ نیز پا به پای او قدم برمیداشت. بچهی شیر همانند شیر است و حسن نیز همانند پدر خویش است. اگر حلم و درایت او را بتوان سنجید، باید گفت هموزن یذیل و ثبیر (نام دو کوه) است.»
از این گذشته، امامت به معنای حقیقیاش نزد اهل بیت علیهمالسلام از مسلمات بود، اما خدا بکشد آنهایی را که به خاطر تعصبات قومی و نژادی، حق آنان را غصب کردند و به خاطر رسیدن به دنیا همانند سگان به همدیگر یورش بردند.
ما کاملا میدانیم که تا چه اندازه این گفتهی آنان به صحت نزدیک است که:
وی خونریزی را خوش نداشت. منظورشان این بوده که پدرش علی علیهالسلام و برادرش حسین علیهالسلام را مورد طعن و عیبجویی قرار دهند.
افسانههای ساختگی دیگری از قبیل این که امام علی علیهالسلام دربارهی حسن فرمود: در میدان نبرد و کارزار، حسن کارایی ندارد و نمیتواند جای چیزی را بگیرد؛ یا گفتهی معاویه - که آن گاه که مقداری پول به حسنین و جعفر داد و گفت: حسن با این پول برای دخترانش، عطر خواهد خرید - برای این ساخته شد که حرمت و احترام حضرت هتک نمایند و او را متهم نمایند که وی دلباختهی زنان بود، تا بدین وسیله سرپوشی بر فسق و فجور یزید بگذارند.
همچنین این داستان را ساختند که حسین علیهالسلام مخالف صلح حسن علیهالسلام با معاویه بود و از آن خشنود نبود؛ از این رو به حسن اعتراض مرد و او نیز آن گونه جوابش داد که هرگز شایستهی مقام امامت نیست. در حالی که حسین علیهالسلام در هنگام دفن امام حسن علیهالسلام او را به خاطر صلحش با معاویه مورد تمجید و ستایش قرار داد. در کتاب شریف کافی روایت شده که امام حسین علیهالسلام به منظور رعایت ادب هیچ گاه در مجلسی که برادرش حسن حضور داشت سخن نمیگفت.
از طرفی میبینیم که امام حسین علیهالسلام پس از برادرش، تا معاویه زنده بود، پیمان صلح را به هم نزد و با او به جنگ برنخاست؛ در حالی که مردم کوفه به حضرت نامه نوشته و او را برای جنگ با معاویه دعوت کردند.
و الحمد لله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا و صلاته و سلامه علی عباده الذین اصطفی محمد و آله الطاهرین!
آنچه گذشت، اشارهای بود مختصر، به زندگانی سیاسی امام حسن علیهالسلام در روزگار پیامبر عظیم الشأن اسلام و در عهد خلفای سه گانه. در نظر داشتیم که این
تحلیل و بررسی را تا زمان امامت و رهبری حضرت علیهالسلام و سپس شهادتش تکمیل کنیم، اما اوضاع و احوال، مانع از تحقق چنین خواستهای شد. با این حال:
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
در این جا مقداری از بحث را که به انجام رسیده، در اختیار خوانندگان گرامی قرار میدهیم، باشد که خدای تعالی در فرصت دیگری، توفیق اتمام بحث را به ما عطا کند، ان شاء الله.
متذکر میشویم که ما در این بررسی و تحلیل، عمدا آن قسمت از زندگانی امام حسن علیهالسلام را مورد مطالعه قرار دادهایم که پژوهشگران به ندرت در کتابهای خود متعرض آن شدهاند.
در بعضی از مسائل ضرورت ایجاب کرده که مطلب را با تفصیل بیشتری ارائه کنیم. چرا که اگر بخواهیم موضع سیاسیی را که حضرت با آن درگیر بود و برخورد داشت و با توجه به اوضاع و احوال مختلف، در قبال آن موضعگیری میکرد، با وضوح و روشنی بیشتری بررسی کنیم، چارهای نداریم جز این که به این تفصیل تن در دهیم.
به هر حال بعضی از مطالب ارائه شده با نظرگاههای خوانندگان محترم یا با مطالبی که به طور معمول و بدون بحث و تحقیق، شایع و رایج است مطابقت ندارد، از آنان پوزش میطلبم.
در پایان، امیدوارم که خوانندگان گرامی، راهنماییها و دیدگاههای خود را همچون تحفهای ارجمند به نویسنده مرحمت کنند؛ از آنان تشکر و قدردانی میکنم.
جعفر مرتضی عاملی
19 / 9 / 1404 ه ق.
3 / 1 / 1363 ه ش.