ghaemiyeh.com
نام کتاب: فریاد رس
مؤلف: حسن محمودی
ویرایش: واحد پژوهش انتشارات مسجد مقدّس جمکران
صفحهآرا: امیرسعید سعیدی
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تاریخ نشر: بهار 1385
نوبت چاپ: اوّل
چاپ: سرور
تیراژ: 5000 جلد
قیمت: 350 تومان
شابک: 6 - 68 - 8484 - 964
مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
فروشگاه بزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر: 7253700 ، 7253340 - 0251
قم - صندوق پستی: 617
«حق چاپ مخصوص ناشر است»
عنوان و نام پدیدآور : فریاد رس: داستان هایی از کرامات امام زمان (عج) ؛[کتاب گویا] مولف حسن محمودی
وضعیت نشر : قم : انتشارات مسجد مقدس جمکران، [۱۳۸5-].
وضعیت نمایه سازی : اطلاعات ثبت
شماره کتابشناسی ملی : ۴۸۴۵۰۳۴
فریاد رس
نام کتاب: فریاد رس
مؤلف: حسن محمودی
ویرایش: واحد پژوهش انتشارات مسجد مقدّس جمکران
صفحهآرا: امیرسعید سعیدی
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تاریخ نشر: بهار 1385
نوبت چاپ: اوّل
چاپ: سرور
تیراژ: 5000 جلد
قیمت: 350 تومان
شابک: 6 - 68 - 8484 - 964
مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
فروشگاه بزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر: 7253700 ، 7253340 - 0251
قم - صندوق پستی: 617
«حق چاپ مخصوص ناشر است»
عنوان و نام پدیدآور : فریاد رس: داستان هایی از کرامات امام زمان (عج) ؛[کتاب گویا] مولف حسن محمودی
وضعیت نشر : قم : انتشارات مسجد مقدس جمکران، [۱۳۸5-].
وضعیت نمایه سازی : اطلاعات ثبت
شماره کتابشناسی ملی : ۴۸۴۵۰۳۴
تصویر
در جامعه اسلامی توسل به اهل بیتعلیهم السلام جایگاهی خاص دارد و توسل به امام حی و حاضر، حضرت مهدی صاحب الزمان - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - که براساس روایات، اعمال ما هر هفته دو بار بر وجود مبارکشان عرضه میگردد، عقلاً و نقلاً، خاصالخاص و ویژه است.
کتاب پیش روی شما الطاف و عنایات آن حضرت است که با إذن خداوند متعال، شامل حال ارادتمندان آستان مقدسشان در جای جای عالم هستی شده است.
امید است با بیان کرامات و عنایات ائمهعلیهم السلام بتوانیم انجام وظیفهای کرده باشیم و رابطه قلبیمان را با انجام واجبات و ترک محرمات بیش از پیش قویتر نماییم.
در این رابطه، نظرات عزیزان را بردیده منّت مینهیم.
مسؤول انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی
برگرفته از کتاب؛ میر مهر
نوشته؛ پور سیّد آقایی
اهل کشور انگلستان هستم و اسمم ونوسِ. در دانشگاه علوم پزشکی، مشغول تحصیل بودم و کاری هم، به کار همکلاسیها و تفریحاتشان نداشتم.
یک روز، بعد از ترک کلاس و بیتوجّه به بگو مگوهای دانشجویان به طرف منزل در حال حرکت بودم که صدای جوانی، رشته افکارم را پاره کرد:
چند لحظه مکث کردم، چشمانم درنگاهش خیره ماند. در یک لحظه چندین فکر به ذهنم رسید. بیش از این سکوت را جایز نداستم، گفتم:
با آرامش خاصی در حالی که به زبان انگلیسی هم تسلط کافی داشت گفت:
خیلی جسورانه و با اقتدار خواستهاش را بیمقدمه بیان کرد، از صحبت کردنش خوشم آمد، با ادب و جسور بود. حفظ ظاهر کردم و با
حالتی عادی گفتم:
لبخند ملیحی زد و گفت:
با محمّد خداحافظی کرده و از او جدا شدم. چندین بار او را در دانشگاه دیده بودم، جوان مؤدّبی بود. قیافه جذابی داشت، موهای نرمی که به یک طرف شانه شده بود، و تهریشی که معصومیت را به چهرهاش هدیه میکرد. دلم بدون این که از من اجازه بگیرد به او جواب مثبت داده بود، امّا میدانستم که مادرم راضی نمیشود من با یک خارجی ازدواج کنم. شاید اگر با او برخورد میکرد و سیمای او را میدید نظرش عوض میشد. چون این مسائل برای مادرم خیلی مهم بود.
یکشنبه شد و رفتم کلیسا، امّا مثل قبل نمیتوانستم نیایش کنم، محمّد مرتب و بدون اجازه در ذهنم حاضر میشد، با این که اصلاً شناختی از او نداشتم ولی در همان گفت و گوی اوّل، خودش را در دلم جا داده بود.
بیحال از کلیسا برگشتم، تصمیم خود را گرفته بودم، باید مادرم را در جریان میگذاشتم. به درِ خانه رسیدم، کلید را از کیفم درآوردم و در را باز کردم، مادرم خیاطی میکرد، با مهربانی کنارش نشستم، و شروع به صحبت کردم.
از جا خوردن مادرم متوجّه شدم که نباید قضیه را اینقدر بیمقدمه مطرح میکردم، امّا خوب خودش را کنترل کرد و با این که میدانستم حتی فکر جدایی من، او را اذیت میکند با حالتی نگران گفت:
فردای آن روز، از محمّد دعوت کردم که برای آشنایی بیشتر، ناهار، به منزل ما بیاید، او هم با کمال میل قبول کرد.
در راه خانه با همان جسارتی که درخواستش را گفته بود سر صحبت را باز کرد. وقتی با او حرف میزدم صدای تپش قلبم شنیده میشد. چیزی نمانده بود که هر چه در دلم مخفی کرده بودم را فاش کنم و بگویم که مطمئن باش جواب من مثبت است.
مادرم با نگاه اوّل، از محمّد خوشش آمد و وقتی نظرش را پرسیدم، گفت: من حرفی ندارم امّا آقای دکتر میخواهند شما را به ایران ببرند یا همین جا میمانید؟
محمّد خیلی صمیمانه به مادرم گفت:
بعد از تمام شدن مهمانی، من محمّد را تا قسمتی از خیابان همراهی کردم. در این فاصله برای آشنایی بیشتر با هم صحبت میکردیم و من در خیالاتم، خودم را در سایه حمایتِ مرد آرزوهایم میدیدم که ناگهان محمّد ایستاد، و پرده خیالم را پاره کرد؛ رو به من کرد و گفت:
ببخشید خانم ونوس! مطلب مهمی هست که باید برای شما توضیح دهم. همان طور که میدانید من مسلمانم و مذهبم نیز تشیّع است و با احترامی که برای دین و پیامبر شما حضرت مسیحعلیه السلام قائل هستم، باید بگویم که دین من، اجازه نمیدهد که با شما ازدواج کنم، مگر این که شما هم مسلمان شوید. البته همان طور که گفتم:دین ما، مسیحیت را به رسمیت شناخته و در کتاب آسمانی ما قرآن، سورهای به اسم مریمعلیها السلام آمده، امّا خداوند، اسلام را به عنوان کاملترین دین معرفی نموده است.
محمّد آنقدر منطقی و زیبا صحبت میکرد که اصلاً راضی نمیشدم بدون فکر به او جواب منفی بدهم؛ ولی او بر حسّاسترین پذیرفتههایم انگشت گذاشته بود.
او ادامه داد: شرط ازدواج ما، شیعه شدن شماست و البته من از شما
نمیخواهم که چشم و گوش بسته، دین من را قبول کنید، بلکه از شما تقاضا دارم که تحقیقی روی مکتب اسلام و مذهب تشیّع داشته باشید، آن وقت اگر پذیرفتید و اسلام آوردید، میتوانیم زندگی مشترک خوبی را شروع کنیم.
تصمیم گرفتم روی اسلام و مکتب تشیّع مطالعاتی داشته باشم. البته رفتار خوب محمّد که از دین او سرچشمه میگرفت، مرا به این تصمیم وادار کرد. وقتی از محمّد راهنمایی خواستم، چند جلد کتاب برایم تهیه کرد و من با علاقه آنها را مطالعه میکردم و هر جا به مشکلی برمیخوردم آن را در دانشگاه با محمّد، درمیان میگذاشتم و او با حوصله و متانت، جوابم را میداد، البته بعضی مسائل بود که برای آنها مهلت میخواست و دو سه روز بعد، جوابش را میآورد.
مثلاً در یک کتابی خواندم که پیشوایان شیعه 12 نفر هستند، بعد هم توضیحی کوتاه در مورد هر یک از آن پیشوایان آورده بود.
سؤالاتی برایم پیش آمد و خیلی ذهنم را مشغول کرد؛ هر چه فکر و مطالعه میکردم به جایی نمیرسیدم تا این که روز بعد، در دانشگاه سؤالات را با محمّد مطرح کردم.
محمّد در حالی که مرا دعوت میکرد تا با هم روی صندلیهای کنار فضای سبز بنشنیم، گفت:
ببینید خانم ونوس، همان طوری که حضرت مسیحعلیه السلام برای تبلیغ دین خودش، دوازده نفر به نام حواریون داشتند، پیامبر ما هم برای این که مردم بعد از ایشان، منحرف نشوند، دوازده امام و پیشوا برای مردم انتخاب کردند.
این درست است، ولی چگونه میشود که امام دوازدهم این همه سال زنده باشند و عمر کنند؟
محمّد نگاهی به من انداخت و گفت:
در گذشته، بعضی از دانشمندان عقیده به وجود یک سیستم عمر طبیعی در موجودات زنده داشتند، مثلاً پاولوف عقیده داشت عمر طبیعی انسان 100 سال است ولی بیکن، فیلسوف و دانشمند هموطن شما (انگلیس) 1000 سال برای عمر طبیعی انسان، معیّن کرده است. ولی این عقیده هم از طرف فیزیولوژیستهای امروز درهم شکسته شد، و اینکه انسان یک عمر طبیعی ثابت داشته باشد، نیز باطل شده است.
به گفته پروفسور اسمیس، استاد دانشگاه کلمبیا: همان گونه که سرانجام دیوار صوتی شکسته شده و وسایل نقلیهای با سرعتی مافوق صوت به وجود آمد، یک روز دیوار سن انسانی نیز شکسته خواهد شد و از آنچه تاکنون دیدهایم فراتر خواهد رفت.
از طرفی، وقتی خداوند امری را بخواهد، کسی نمیتواند مانع آن شود.
ببخشید آقای محمّد! این سؤال هم برایم پیش آمده که چطور میشود که یک بچه پنج ساله، امام بشود؟
خوب! مگر حضرت عیسیعلیه السلام در گهواره سخن نگفت و به مقام پیامبری نرسید. در این مورد هم خداوند اراده کرد تا یک کودک پنج ساله امام شود. اینها همه قدرت نامحدود خدا را میرساند.
امامت منصبی است الهی، هیچ فرقی نمیکند که این منصب به مردی چهل ساله برسد یا به کودکی پنج ساله، بلکه خود منصب امامت است که مهمّ است.
با تعجب گفت:
محمّد با رویی باز گفت:
گفتم:
مثلاً این که امام علیعلیه السلام، اوّل، 25 سال سکوت کرده و بعد از به خلافت رسیدن، با سه جنگ پیدرپی با مخالفین به مبارزه میپردازد. از طرفی امام دوّم، حسن بن علیعلیه السلام با دشمنانش صلح میکند و امام سوم شیعیان حسین بن علیعلیه السلام با دشمن مبارزه میکند. بعد پسر امام حسینعلیه السلام به عبادت و دعا رو میآورد و امام پنجم و ششم به مسائل علمی و کسب دانش، اهمّیت بیشتر میدادند تا امام دوازدهم که میگویید غایب هستند.
وقتی این سؤال را پرسیدم، در چهره محمّد خوشحالی را احساس کردم، از اینکه دیده بود من واقعاً درباره اسلام و تشیّع تحقیق کردهام، در پوست خود نمیگنجید.
کنید و حوادث و مسائل آن زمان را مورد نقد قرار دهی، خواهی دید در آن زمان خاص، بهترین کاری که میشد برای حفظ دین انجام گیرد، همان کاری بوده که امامانعلیهم السلام انجام دادند؛ مثلاً وجود امام علیعلیه السلام با این همه شجاعت و قدرت در زمانی واقع میشود که درخت دین تازه ریشه گرفته و میخواهد رشد کند، حالا اگر در این زمان خود مسلمانان با هم درگیر شوند، این ریشه از بین میرود و از دین چیزی باقی نمیماند. پس سکوت امام علیعلیه السلام بهترین کار ممکن بوده که ایشان انجام دادند. یا در زمان امام حسنعلیه السلام که ایشان با معاویه، صلح میکنند، زمان ایشان طوری شد که اگر غیر صلح را انجام میدادند، تشیّع در خطر بزرگی واقع میشد.
اگر مقداری از زمان امام دوّمعلیه السلام را برای شما بشکافم متوجه میشوید که جز صلح، انجام هر کاری، به صلاح اسلام نبود.
وضع زمان امام حسینعلیه السلام هم فرق میکرد؛ یعنی از زمانی که امام حسینعلیه السلام به امامت رسیدند و معاویه هم نمرده بود، امام حسینعلیه السلام جنگ نکردند، ولی وقتی یزید جای پدرش معاویه نشست، به عنوان خلیفه مسلمین به طور آشکار کارهایی را که اسلام حرام کرده بود انجام میداد. اینجا دیگر زمان، زمان قیام بود و امام حسینعلیه السلام قیام کردند.
حالا میبینیم که هیچ فرقی نیست. اگر امام حسنعلیه السلام هم در زمان امام حسینعلیه السلام بودند همین قیام با همین شکل، صورت میگرفت.
در یک کلام باید بگویم این نشان دادن حالات متفاوت در شرایط
مختلف، نشانه حیات و زنده بودن دین است. موجود زنده این ویژگی را دارد که در مقابل وضعیتهای مختلف از خود عکس العملهای متفاوت نشان میدهد ولی موجود بیجان هیچ عکسالعملی از خود نشان نمیدهد، به همین دلیل دین ما، دین زندگی و حیات است و در هر شرایطی با حفظ اصول، حرف برای گفتن دارد.
جوابها را که میشنیدم وجد و شادابی خاصی در خودم احساس میکردم و به محمّد غبطه میخوردم؛ در دلم میگفتم: خوشا به حال محمّد، چه امامان خوبی دارد و چقدر خوب این بزرگواران را میشناسد. حتی حاضر است برای آنها هر کاری را انجام بدهد.
محمّد در انگلیس، خیلی راحت میتوانست دنبال خوشگذرانی برود، امّا او اصلاً اهل این برنامهها نبود و خیلی مقیّد به برنامههای مذهبی خودش بود واین پایبند بودن او از چیزهایی بود که مرا بیشتر شیفته اسلام میکرد.
در حقیقت، رفتار خوب محمّد مرا مسلمان و شیعه نمود. هر چند مطالعه آن کتابها هم خیلی مؤثر بود. بعد از طی این مراحل، تصمیم به شیعه شدن گرفتم. ترس وجودم را رها نمیکرد، تصوّر اینکه حجاب داشته باشم و عکس العمل دانشجویان چگونه است، خیلی برایم سخت بود. ساعات زیادی را در خانه به آینده این کار فکر کردم و از خدا خواستم که به من نیرو بدهد تا بتوانم به دین واقعی او پایبند باشم.
گریه میکردم و با همان حالت، پارچه زیبایی را که مادرم برایم خریده بود به سرم انداختم و مدّتی برای امتحان در خانه با حجاب اسلامی راه رفتم. فردای آن روز درحالی که حجاب داشتم پا به خیابان گذاشتم فکر میکردم همه دارند مرا نگاه میکنند، از ترس به کسی نگاه نمیکردم تا به خیابان دانشگاه رسیدم. خودم را دلداری میدادم:
تو باید محکم باشی، اگر همه دانشگاه هم تو را مسخره کنند، نباید ناراحت شوی، باید بدانی، این کار یعنی شروع یک زندگی زیبا، و زیبا زندگی کردن مشکلاتی دارد.
مقداری آرام شدم، تا به داخل دانشگاه رفتم، محمّد که در حیاط دانشگاه بود به استقبالم آمد.
تا به او سلام کردم، با قطرهای از اشک که بیصدا روی گونهاش میغلطید، جواب سلامم را داد، او خیلی با محبّت بود.
من با جان و دل، اسلام و تشیّع را قبول کردم و با تمام وجود محمّد را دوست داشتم. به همین دلیل راضی شدم بعد از اتمام تحصیل، از وطنم دل بکنم و همراه او راهی ایران شوم.
بعد از مسلمان شدنم، باز هم پیرامون مباحث اسلامی کتاب میخواندم و تحقیق میکردم، به خصوص در مورد امام مهدیعلیه السلام.
در همان زمان که تحقیق میکردم، مسأله طول عمر ایشان هنوز برای من حل نشده بود و در این مورد با این که محمّد توضیحات خوبی داده بود به یقین نرسیده بودم.
در ایران، با محمّد در بیمارستانی مشغول کار شدیم و زندگی خیلی خوبی داشتیم، از هر لحاظ راضی بودم. پدر و مادر محمّد خیلی مرا دوست داشتند و با من مهربان بودند تا من احساس غریبی نکنم. فارسی را هم، کم و بیش یاد گرفته، به شعرهای فارسی علاقهمند شده بودم. بعد از شیعه شدنم، محمّد اسم نرگس را برای من انتخاب کرده بود و میگفت: این اسم مادر امام زمانعلیه السلام است. من هم خیلی از این اسم راضی بودم.
یک روز محمّد به خانه آمد و در حالی که یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل به دست داشت، گفت:
با خوشحالی به طرفش رفتم. جعبه شیرینی و گل را از دستش گرفتم و گفتم:
با شوق عجیبی جواب داد:
بعد هم با خودش زمزمه میکرد:
کعبه خودسنگ نشاناست که رهگم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
خیلی شوق رفتن به قبرستان بقیع را داشت. به حالات معنوی محمّد، به نماز شبهایش، به زیارت عاشورا خواندنش و به دعای عهد خواندنش بعد از هر نماز صبح، غبطه میخوردم.
موعد مقرّر فرا رسید و ما عازم خانه خدا شدیم. اوّل به مدینه رفتیم و چند روزی در مدینه بودیم. وقتی به زیارت قبرستان بقیع میرفتم، قلبم به شدت، گرم میشد و احساس عجیبی به من دست میداد و این اشک بود که بیاختیار جاری میشد و صورتم را، شست و شو میداد. اشکی که حاضر نبودم آن را با تمام دنیا عوض کنم.
محمّد هم با خواندن شعرهای جانسوز و زیبا محبّتم را به اهل بیتعلیهم السلام بیشتر نمایان میکرد.
یا فاطمه من عقده دل وا نکردم
گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم
چشم انتظارم مهدی بیاید
تا تربتت را پیدا نماید
با یک حالی از مدینه خارج شدیم، دلمان دو نیم شده بود، نیمی پشت پنجرههای بقیع جامانده بود و نیمی جلوتر از خودمان به اشتیاق خانه خدا، لباس سفید احرام پوشیده، به مکّه شتافته بود و این تنها بدن ما بود که مجبور بود تا رسیدن به مقصود، مسیر مدینه تا مکّه را طی کند.
برای اوّلین بار بود که خانه خدا را از نزدیک میدیدم. حالات خوشی داشتم، با لباسی که خدایی بود و اصلاً بوی دنیا نداشت، احساس میکردم به خودم، به آسمان به فرشتهها و حتی به خدا نزدیک شدهام.
با محمّد همراه بودم و اعمالم را با او به جا میآوردم. حال عجیبی داشت و مُدام چشمانش خیس و قلبش گرم از محبّت بود.
با شعرهایی که میخواند، این محبّت را به قلب من هم، منتقل
میکرد. همین طور که راه میرفتیم و لباس احرام هم به تن کرده بودیم زمزمه میکرد:
شاها عجب ازعشق خود دیوانهام کردی
با هر که بودم آشنا، بیگانهام کردی
آتش زدی بر خرمن جان من مسکین
تا پیش شمع روی خود پروانهام کردی
با هم برای رمی جمرات(1)رفتیم، امّا یکدفعه احساس کردم که تنها شدم، هرچقدر توان داشتم، محمّد را صدا زدم ولی خبری نشد، جایی را بلد نبودم. با آن اضطرابی که داشتم فارسی را هم درست نمیتوانستم صحبت کنم و از هرکس به انگلیسی میپرسیدم کسی چیزی نمیفهمید. خیلی احساس غربت میکردم. خسته شدم و رفتم گوشهای نشستم، افکار بیخودی به سراغم آمده بود، در همین افکار بودم که آقایی با لباس سفید (لباس احرام) در مقابلم ایستاد، توجّهی نکردم، او با زبان انگلیسی گفت: پاشو برویم رمی جمرات را انجام بدهید که الآن وقت میگذرد.
بدون این که چیزی بپرسم، بیاختیار، دنبال ایشان راه افتادم، اصلاً فراموش کرده بودم که گم شدهام؛ اشتیاقم برای انجام اعمال حجّ بیشتر شده بود؛ آرامش، تمام وجودم را فرا گرفته بود. اعتماد عجیبی به آن آقا کرده بودم، بوی عطر عجیبی به مشام میخورد، که در آن فضا، معنویّت خاصی بخشیده بود. در آن شلوغی هیچ کس مزاحم من نشد و به راحتی توانستم رمی جمرات را انجام دهم. بعد از اعمال، آن آقا به
1) 1. رمی جمرات: سنگ زدن به نماد شیطان به تعداد مخصوصی و در محلهای معین.
سمتی رفت به دنبالش راه افتادم تا اینکه خیمه خودمان را دیدم، تازه به یاد آوردم که من گم شده بودم. خیلی خوشحال شدم به زبان انگلیسی از او تشکر کردم و گفتم: شما مرا نجات دادید واقعاً نمیدانم چگونه از شما تشکر کنم، با بیانی فصیح و آرام گفت: «نیازی به تشکر نیست، وظیفه ماست که به محبّان خویش رسیدگی کنیم. در طول عمر ما شک نکن و سلام مرا هم به دکتر برسان.»
وقتی به خودم آمدم، دیدم کنار خیمه، روی زمین نشستهام و بیاختیار اشک میریزم.
محمّد سراسیمه از راه رسید:
نرگس!! معلوم هست کجایی، میدانی چقدر دنبالت گشتم، حالا چرا گریه میکنی؟
محمّد! من گم شدم. یک آقایی هم مرا به خیمه رساند، حالا که فکرش را میکنم یادم میآید که چه چهره نورانی و با معنویّتی داشت. یک خال هم روی گونه راستش بود و خیلی بزرگوارانه حرف میزد. محمّد، حال عجیبی دارم، احساس میکنم، فرصت بزرگی را از دست دادم.
محمّد با آشفتگی گفت:
معلوم است چه میگویی؟
در حالی که حزن عجیبی بر دلم سنگینی میکرد و اشک، پهنای صورتم را فرا گرفته بود و روی خاکها نشسته بودم، گفتم:
محمّد! به خدا، آن آقا، همین جا ایستاده بودند و فرمودند: ما به محبّان خود، رسیدگی میکنیم.
محمّد دیگر در حالِ خودش نبود، همانجا روی زمین نشست و این دانههای اشک بود که غمِ فراقش را نمایان میکرد و با آن نوای جان سوزش، مثل همیشه شعر میخواند:
به خیال خالِ رویت، شده طی بساط عمرم
نظری به حال زارم که تو منجی جهانی
ز چه رو شبی به سویم، نظری نمینمایی
به برم نمینشینی، به برت نمینشانی
تو که واقفی زحالِ دلِ زارِ ناتوانم
چه شود اگر نمایی نظری به ناتوانی
برگرفته از کتاب؛ میر مهر
نوشته؛ پور سیّد آقایی
یا امام رضا! یک کاری کن که این آخرین سفر مجرّدیام باشد که به پابوست میآیم. ان شاء اللَّه به لطف و کرم شما از مشهد که برگشتم همه چیز حل بشود و ما جواب بله را بگیریم.
با همین درد و دلها سوار اتوبوس شدم. جوانی هم کنارم نشست. با سلام و احوال پرسی گرمی که کرد، به نظرم جوان با ادبی آمد.
حدود ساعت 10 بود که راه افتادیم. برای این که حوصلهام سر نرود بهانهای را برای صحبت کردن با آن جوان پیدا کردم.
کمی مکث کرد و با لبخند گفت:
البته با اجازه شما به زیارت مشرف میشوم.
میتوانم اسم شما را بپرسم؟
با روی باز گفت: من امیرحسینم، شما؟
وقتی اسمم را شنید دیگر حرفی نزد امّا من ادامه دادم:
نگاه آرامی به من کرد و گفت:
کمی ابروهایم را جمع کردم و گفتم:
لبخندی زد و گفت:
تکنسین.
آهان ما هم یکی از اینها را در فامیلمان داریم.
خلاصه با امیرحسین خیلی گرم گرفتم، جوان باصفایی بود. ساعت از دوازده رد شده بود که دیدم امیرحسین از جایش بلند شد و پیش آقای راننده رفت.
بعد از کمی احوال پرسی گفت:
راننده لب و لوچهاش را هم کشید و گفت:
امیر حسین کمی ناراحت شد و با اصرار گفت:
راننده با عصبانیت نگاهی به امیرحسین انداخت و گفت:
امیرحسین ول کن نبود و با هر دردسری که بود توانست راننده را راضی کند تا چند دقیقهای در کنار جاده توقف کند. مسافران بیخبر از ماجرا نگران شدند چون نمیدانستند که چه اتفاقی افتاده است. میگفتند: حتماً ماشین خراب شده که راننده در وسط بیابان، نگه داشته است، ولی تا ماشین ایستاد امیر حسین با خوشحالی پایین رفت با یک لیوان آب وضو گرفت، رو به همان سمتی که قبله نمایش، نشان میداد، ایستاد و نمازش را خواند وقتی نمازش تمام شد، خاکهای نشسته بر لباسش را تکاند و سوار اتوبوس شد. همین که راننده چشمش به امیر حسین افتاد با طعنه گفت: راحت شدی؟
امیرحسین در حالی که لبخند رضایتی بر لبانش نقش بسته بود گفت:
داشتم از تعجّب شاخ در میآوردم که چرا امیرحسین اینقدر روی نماز اوّل وقت حساس است.
وقتی روی صندلی نشست، گفتم: قبول باشد.
طاقت نیاوردم و خیلی زود پرسیدم:
صبر میکردی موقع ناهار که نگه میداشت نمازت را هم میخواندی، چرا این همه عجله؟
امیرحسین نفس راحتی کشید و گفت:
با تعجب پرسیدم:
به چه کسی قول دادی که اینقدر مهم است؟
حالش را داری که برایت تعریف کنم؟
با کمال میل! امّا انگار راننده را دلخور کردی.
از دلش در میآورم، مرد خوبی است.
مشتاقانه منتظر بودم تا از جریان قول و قرار امیرحسین باخبر شوم.
برایم جالب بود، با تعجب گفتم:
اِه دمت گرم، کارِت درست است بابا! ما هم یکی از فامیلهایمان خارج رفته است و چند روز دیگر میآید. البته برای حجّ به عربستان رفته است.
به سلامتی.
امیر حسین ادامه داد: در شهر پاریس، اجاره خانه گران بود، به
همین دلیل در یکی از دهکدههای اطراف پاریس خانهای اجاره کردم، این دهکده حدود یک ساعت با پاریس فاصله داشت، از این دهکده هم فقط صبحها، یک اتوبوس به پاریس میرفت و ظهر هم برمیگشت.
در ایران از ترس مادرم، نماز میخواندم ولی در فرانسه نماز نمیخواندم و کاری به مسائل مذهبی نداشتم، فقط درس میخواندم و به کار دیگری هم مشغول نمیشدم. دیگر تحصیلم به پایان خود نزدیک شده بود. امتحان آخر برای گرفتن مدرک را هم در پیش داشتم. حسابی خودم را آماده امتحان آخر کرده بودم تا این که روز امتحان فرا رسید، صبح ساعت 6 سوار اتوبوس شدم تا 7 برسم پاریس. ساعت 8 هم امتحان داشتم. هنوز بیست دقیقه، از حرکت اتوبوس نگذشته بود که ماشین خاموش شد و آقای راننده پایین آمد، حدود ده دقیقهای سرش به موتور بند بود، خبری نشد. مسافرها از ماشین پیاده شدند، من هم آمدم پایین، ساعت "6:40 دقیقه شد، ولی ماشین همچنان خراب بود و قصد روشن شدن نداشت، دیگر داشتم دل شوره میگرفتم، هر چقدر هم جاده را نگاه میکردم، هیچ خبری از ماشین نبود، چند نفری هم مثل من عجله داشتند و با نگرانی در کنار جاده ایستاده و به آخر جاده نگاه میکردند.
خیلی نگران بودم، اگر به این امتحان نمیرسیدم، زحماتم هدر میرفت، شاید یکی دو سال عقب میافتادم، دیگر از همه جا ناامید
شده بودم، کنار جاده نشستم و زانوی غم بغل گرفته، به فکر فرو رفتم کاری از دستم بر نمیآمد که یکدفعه نور امیدی در دلم روشن شد. به یاد حرف مادرم افتادم که هنگام خداحافظی در فرودگاه ایران، گفت: پسرم در کشور غربت هر وقت مشکلی برایت پیش آمد، امام زمانعلیه السلام را فراموش نکن.
شروع کردم به درد دل کردن با امام زمانعلیه السلام؛ آقاجان یا صاحب الزمان! اگر اینجا به داد من برسی قول میدهم نمازم را حتماً بخوانم، آن هم اوّل وقت. امام زمان! خودت به دادم برس، آقاجان در دیار غربت گیر افتادهام.
در حال دردِ دل کردن با امام زمانعلیه السلام بودم که راننده گفت: فایده ندارد، درست بشو نیست باید بروم تعمیرکار بیاورم.
یکدفعه دیدم آقایی آمد به راننده گفت: شما برو استارت بزن تا من یک دستی به موتور بزنم.
راننده گفت: آقا فایده ندارد، خیلی ور رفتم درست بشو نیست. آن آقا گفت: حالا شما برو استارت بزن ضرر که ندارد.
آقای راننده رفت سوار ماشین شد و این آقا هم یک دستی به موتور زد که تا راننده استارت زد، ماشین روشن شد. مسافرها هنوز مطمئن نشده بودند که ماشین درست شده باشد. با گاز آخری که آقای راننده داد همه خوشحال شدند و من از خوشحالی، اوّلین نفری بودم که سوار
ماشین شدم. مسافرها هم با عجله سوار شدند. ماشین که خواست حرکت کند، همان آقایی که ماشین را درست کرده بود، پایش را روی رکاب اتوبوس گذاشت و به من گفت: قولت را فراموش نکنی.
گفتم: کدام قول؟
فرمود: مگر قول ندادی نمازت را اوّل وقت بخوانی.
این را گفت و به سمت عقب اتوبوس حرکت کرد من سریع یاد قولم به امام زمانعلیه السلام افتادم، دویدم ببینم این آقا کیست که از قول من خبر دارد امّا هیچکس را پشت اتوبوس ندیدم، هاج و واج مانده بودم که بوق اتوبوس من را به خود آورد، وقتی به خودم آمدم دیدم چشمهایم پر از اشک و قلبم پر از محبتِ اوست.
الحمدللَّه به خوبی امتحان را دادم و تصمیم گرفتم هم نمازهای قضایم را بخوانم و هم این که همیشه و در هر حال، نمازم را اوّل وقت بخوانم.
امیر حسین آهی کشید و گفت:
در حالی که به او غبطه میخوردم، گفتم:
همین جا هم اگر کسی با صداقت و اخلاص سلام بدهد آقا جوابِ سلامش را میدهد، امّا فکرش را بکن امام زمانعلیه السلام در اروپا هم، گره از مشکلات مردم باز میکنند.
یا امام زمان! فداتون بشوم آقاجون، یک کاری کن این وصلت سر بگیرد و ما هم سر خانه و زندگیمان برویم. آخر تا کی مجردی؟
اِه امیرحسین چرا داری گریه میکنی؟
چیزی نیست، ان شاء اللَّه خدا حاجت شما را هم بدهد؟
ان شاء اللَّه خدا از زبانت بشنود.
نقل از حجت الاسلام والمسلمین مهدوی
عضو خبرگان رهبر
تنهای تنها، بیهیچ همدم و رفیقی، خسته از احوال روزگار، کلافه و بیمونس کنار حوض نشسته بودم و به بیچارگی خودم فکر میکردم.
خدایا! سیسالم تمام شد ولی هنوز نه زن دارم، نه خانه، نه زندگی، نه... .
ناصرِ خدا خیر داده، هنوز 22 سالش نشده که الآن رفته ماه عسل، خانهاش هم که ردیف است.
ولی من چی؟ آه ندارم با ناله سودا کنم، چه برسد به خانه و زندگی. پدر و مادرم هم از مجردی من خسته شدند. پدرم میخواهد اسباب زندگی را برایم جور کند ولی بنده خدا همه درآمدش را جمع کند به خرج خانه و قبض آب و برق کفاف نمیدهد. خدایا! فَرَجی برسان، تا کی دست روی دست بگذارم و صبر کنم.
تعطیلات بود، همه بچهها به خانههایشان رفته بودند، خادم هم رفته بود و مدرسه را به من سپرده بود؛ چون میدانست من جایی نمیروم. گاهگاهی مغازهدارها میآمدند و استخاره میخواستند که برایشان
میگرفتم، وقتی میپرسیدند: شما چرا نرفتید؟ نمیتوانستم بگویم که پول نداشتم که بروم، یک بهانهای میآوردم و حرف را عوض میکردم، دیگر خودم هم خسته شده بودم، پیر پسرِ مدرسه بودم. بچهها اگر روشون میشد مرا بابا بزرگ صدا میزدند.
در همین فکرها بودم که جرقهای به ذهنم خورد، باخودم گفتم: خوب است حالا که درسها تعطیل است، من چهل روز روزه بگیرم. صبحها پیاده به حرم شاه عبدالعظیم بروم، در راه هزار صلوات بفرستم، به آنجا که رسیدم زیارت عاشورا را بخوانم، برگشتنی با ماشین برگردم صد لعن و صد سلام زیارت را در ماشین بگویم، این کار را بکنم بلکه فرجی حاصل شود خدمت آقا برسم، دردهایم را بگویم که آقاجان ما برای طلبگی به تهران آمدیم، همه همسالان من، خانه و زندگی و زن و بچه... امّا من آس و پاس ماندهام. یک عنایتی بفرماید.
قلم و کاغذ برداشتم و تمام چیزیهایی را که میخواستم از آقا بگیرم لیست کردم، زن، خانه،... مثل اینکه حاجت را در بقالی میفروشند و من از درِ مدرسه که بیرون رفتم همه خواستههایم را توی دو تا نایلون میگذارند و تحویلم میدهند.
چهل روز پیاده میرفتم شاه عبدالعظیم، در راه هزار صلوات میفرستادم، خیلی هم مواظب کارهایم بودم؛ به خصوص خیلی مواظب چشمهایم بودم، در آنجا زیارت عاشورا را میخواندم،
و برگشتنی هم، با ماشین میآمدم و صد لعن به دشمنان امام حسینعلیه السلام و صد سلام به آقا اباعبداللَّهعلیه السلام میفرستادم، در این مدّت بیشتر از قبل مواظب خوراکم بودم. زیاد هم حرف نمیزدم؛ یعنی کسی را نداشتم که با او حرف بزنم. هفته اوّل که گذشت، حال معنوی خوبی پیدا کرده بودم که متوجّه شدم بیشتر این حال را مدیون کنترل چشمم هستم. هفتهها یکی پس از دیگری سپری شد.
روز چهلم، مصادف شد با جمعه که بازار تعطیل بود.
طبق روزهای قبل، با یک حال خوبی اعمال را انجام دادم، زیارت عاشورا را که خواندم، منتظر بودم خبری بشود، کسی بیاید، چیزی بگوید، ولی هیچ خبری نشد.
آمدم دَمِ کفشداری، شماره را دادم و کفشهایم را گرفتم که بروم، دیدم زیارتنامه را همراه خودم آوردهام، برگشتم، زیارتنامه را سرجایش گذاشتم، نگاه دیگری به ضریح حضرت انداختم. شاید با همان نگاه، بیش از همه آن حرفهایی که نوشته بودم و در این چهل روز زیر لب زمزمه میکردم به آقا گفتم و رفتم.
با ناراحتی در ماشین، صد لعن و صد سلام را گفتم. به جلوی در مدرسه رسیدم، خلوتِ خلوت بود، هیچکس نبود، وارد مدرسه شدم و درِ مدرسه را از پشت قفل کردم. آبی به صورتم زدم و به پشت بامِ مدرسه رفتم.
با حال عجیبی، دعای علقمه را خواندم، بعد سر به سجده گذاشتم
و دعای «إلهی قلبی محجوب ونفسی معیوب وعقلی مغلوب وهوائی غالب ولسانی مقرّ بالذنوب ... .»(1)را خواندم و همین طور اشک میریختم و با حضرت بقیة اللَّه الاعظمعلیه السلام دردِ دل میکردم:
آقاجان! پس اگر شما به فریاد من نرسید، دیگر چه کسی میتواند مشکل مرا حل کند. یا بقیة اللَّه - آقاجان! - ناامیدم نکن، دل پدر و مادرم را شاد کن آقاجان.
همین طور در حال اشک و گریه بودم که یک نفر به اسم، مرا صدا زد:
گفتم حتماً باز این بازاریها آمدند، استخاره میخواهند. از اینکه در این حال خوش، مزاحم میشدند ناراحت بودم.
لب پشت بام آمدم، نگاه کردم، آقایی بود که یک کت بلند به تن داشت و کلاهی هم روی سر، تقریباً پنجاه ساله میزد وشاید هم بیشتر، نصفِ بیشتر ریشهایش سفید شده بود، تا مرا دید گفت:
پایین رفتم، و با بیحالی گفتم: بفرمایید.
لبخندی زد و گفت:
از اینکه قبل از صحبت، سلام کرده بود خوشم آمد، جواب سلامش
1) 2. این دعا در کتاب دعا و صلاة از بحار نقل شده است.
را دادم و گفتم:
بفرمایید. امری باشد در خدمتم.
به من حواله شده، مشکلات شما را حل کنم لطف کن مشکلات را یکی یکی بگو تا راه حل را، خدمت شما عرض کنم.
خیلی خوشحال شدم، حالا که نشد خدمت حضرت ولیعصرعلیه السلام برسم حداقل، یک نفر را فرستادند که مشکلاتم را حل کند، همین دیدن این آقا که حضرت به او حواله داده بودند، خیلی خوشحالم میکرد، گفتم: اگر به شما حواله شده، باید بدانی مشکلات من چیست؟
با اطمینان گفت:
یکی یکی مشکلات را شمرد و راه حلّش را هم گفت. خیلی خوشحال شدم، گفتم: الآن امام زمانعلیه السلام کجا هستند؟ سکوت کرد و همراه سکوتش به من خیره شد.
نمیخواستم به این راحتی از این انسان بزرگوار جدا شوم.
گفتم: من میتوانم شما را باز هم ببینم؟
یک نگاهی به سمت قبله کرد و گفت:
خیلی خوشحال شدم، خداحافظی کرد و رفت، یک لحظه دیدم اصلاً کسی نیست. درِ مدرسه را هم که قفل کرده بودم، هنوز قفل بود.
فردای همان روز سر گذر رفتم تا آقا یداللَّه را برانداز کنم، آدم خوش برخوردی به نظر میرسید به هر حال بنا بود با هم فامیل شویم. از طرفی هم منتظر آمدن آن آقا بودم. سؤالاتی را هم آماده کرده بودم تا از او بپرسم، میوه و شیرینی را هم با هر زور و زحمتی بود، تهیه کردم. سر ساعت 10 وارد مدرسه شد. داخل حجره دعوتشان کردم، از میوه و شیرینیها نخورد، فکر کنم روزه بود، سؤالاتم را یکی یکی جواب داد. مثلاً پرسیدم: آیا این درست است که میگویند وقتی امام زمانعلیه السلام ظهور کند گردن خیلیها را میزند و جوی خون به راه میاندازد؟ با تعجب گفت: اینها همه دروغ است، امام مهدیعلیه السلام به روش جدشان پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله عمل میکنند و روش پیامبر هم سراسر رحمت و مهربانی بوده است. امام مهدیعلیه السلام چه آن روزی که ظهور کنند و چه الآن که غایب هستند مهربانترین شخص در روی زمین میباشند.
گفتم: شما وقت ظهور را میدانید.
نگاه عمیقی به من کرد و گفت:
کَذَبَ الْوَقّاتُون؛ دروغ میگویند آنان که برای ظهور وقت تعیین میکنند.
با جسارت پرسیدم: شما کی میروید پیش حضرت تا به شما کاری را حواله کنم؟
سکوت کرد و هرچه منتظر شدم حرفی نزد. فهمیدم که سؤال بیجایی کردم، یک نگاه به نوشتهام انداختم و پرسیدم: آیا شخص شریف امام مهدیعلیه السلام از نظرها پنهان است یا جسم و شخص آن حضرت، دیده میشود ولی کسی ایشان را نمیشناسد؟
با مهربانی و آرامش گفت: از روایات بر میآید که شخص آن حضرت دیده میشود ولی شناخته نمیشود و گاهی هم خود شخصِ حضرت دیده نمیشود. امام علیعلیه السلام میفرماید: سوگند به خدای علی، حجّت خدا در میان مردم هست و در راهها، (کوچه و بازار) گام بر میدارد، به خانههای آنها سر میزند، در شرق و غرب زمین رفت و آمد میکند. گفتار مردم را میشنود و برایشان سلام میکند، میبیند و دیده نمیشود تا وقت [معیّن] وعده [الهی].
اگر شاهد برای آن مطلب بخواهی که حضرت مهدیعلیه السلام دیده میشود ولی شناخته نمیشود، داستان حضرت یوسفعلیه السلام است که وقتی برادرها به مصر رفتند تا آذوقه بگیرند یوسف را دیدند ولی نشناختند در حالی که یوسفعلیه السلام آنها را دید و شناخت. امام صادقعلیه السلام ضمن بیان این مطلب، اشاره میفرمایند که شیعیان در دوران غیبت همین گونه هستند.
نایب دوم امام زمانعلیه السلام هم فرمود: امام مهدیعلیه السلام هر سال در موسم
حجّ حضور مییابد مردم را میبیند و آنها را میشناسد و مردم او را میبینند ولی نمیشناسند.
با خوشحالی پرسیدم: شما میفرمایید امام زمانعلیه السلام به مدرسه ما هم آمدهاند؟
باسکوت به من فهماند که این سؤال منطقی نیست؛ زیرا او به من گفته بود که امام زمانعلیه السلام هر جا اراده کنند حضور مییابند و اعمال همه را میبینند و خبر دارند. برای اینکه سکوتش را طولانی نکنم، به برگه نگاه کردم و پرسیدم:
زندگی مردم و زندگی خود امام زمانعلیه السلام بعد از ظهور چگونه میشود؟ تأملی کرد و پاسخ داد:
زندگی مردم از هر لحاظ رشد میکند، وقتی آن حضرت افکار مردم را متوجه به قرآن کردند و آن را حاکم بر جامعه ساختند، بسیاری از مشکلات حل میشود، در زمان ظهور، اخلاق و معرفت، گسترش عجیبی پیدا میکند و سراسر عالم از علم و دانایی بهرهمند میشوند.
در زمینه معیشت و اقتصاد هم مردم وضعشان خیلی خوب میشود. امام علیعلیه السلام فرمودند: وقتی قائم ما قیام کند، آسمان باران میریزد و زمین گیاه بیرون میآورد.
و امام باقرعلیه السلام فرمودند: تمام گنجهای در دل زمین برای او آشکار میگردد.
حضرت، میان مردم به مساوات رفتار میکند، به گونهای که هیچ فقیری پیدا نمیشود.
همه جا آباد میشود و از خرابی اثری نمیماند.
«فلا یبقی فی الأرض خراب إلّا عَمّرَ»؛ در زمین هیچ ویرانهای نمیماند مگر اینکه آباد میگردد.
و از طرفی هم با اجرای حدود الهی، صلح و امنیت بر جهان حاکم میشود، امّا وضع زندگی خود حضرت، خیلی ساده است. در حدیثی از امام رضاعلیه السلام آمده است که «لباس قائمعلیه السلام چیزی جز پارچه خشن نیست و غذایش نیز تنها غذای ساده و کم اهمیت است.»
جوابهای زیبای او مرا به فکر وادار کرد تا سؤالهای بیشتری از او بپرسم ولی هرچه فکر کردم سؤالی به ذهنم نرسید، بعد از لحظهای سکوت، گفتم: الآن امام زمانعلیه السلام کجا هستند؟ امّا متأسفانه با این سؤال سکوت او نشکست، با عجله پرسیدم:
با خداست.
از جایش بلند شد و ضمن تشکر از من خداحافظی کرد و رفت.
مشکلاتم، همان طور که پیشبینی کرده بود، یکییکی حل شد. از این ماجرا، ماهها گذشت و من دارای زن و زندگی و امکانات دیگر شده بودم.
یک روز که رفته بودم حرم حضرت عبدالعظیمعلیه السلام، تا زیارت کنم، یکدفعه قلبم ریخت، آره، خودش بود، پنجرههای ضریح را گرفته بود و شانههایش از شدت گریه تکان میخورد، حال عجیبی داشت.
خوشحال شدم، ایستادم تا زیارتش تمام شد، وقتی بیرون رفت دنبالش رفتم. خیابان اوّل را پشت سر گذاشت در خیابان دوم به
ایستگاه اتوبوس رسید. مدّتی ایستاد من هم از دور نظارگر بودم. اتوبوس بعد از مدّتی آمد. سوار اتوبوس واحد شد، سریع یک تاکسی دربست گرفتم، و گفتم: دنبال اتوبوس برو. آرام و قرار نداشتم راننده تاکسی هم مشکوک شده بود. اتوبوس ایستاد از اتوبوس پیاده شد.
رفت آن طرف خیابان، یک اتوبوس دیگر سوار شد. من هم یک تاکسی دیگر دربست کردم و دنبالش رفتم. بعد از چند ایستگاه از اتوبوس پیاده شد و داخل کوچهای رفت. آرام تعقیبش میکردم، تا اینکه رفت داخل خانهای که در سفید رنگی داشت.
آمدم سر کوچه، داخل مغازه بقالی شدم.
بعد از سلام گفتم:
چشمهای ریزش را بیشتر باز کرد و گفت:
لبخندی زدم و گفتم:
سگرمههایش را در هم کرد و گفت:
با تعجب گفتم:
حرفش را قطع کردم و گفتم:
با کنجکاوی خاصی پرسید:
خندیدم و گفتم:
دست شما درد نکند، امر خیره ان شاء اللَّه.
مبارکه...
خوشحال بودم که خانهاش را پیدا کردم. رفتم و فردا که شنبه بود آمدم، دیدم روی صندلی نشسته و قرآن میخواند.
در دلم بسم اللَّه گفتم و جلو رفتم.
سرش را بالا آورد یک نگاهی انداخت و گفت: سلام علیکم و باز چشمهایش را روی صفحات قرآن انداخت.
به بهانه خرید، داخل مغازهاش شدم، ایشان هم بلند شد و آمد.
گفتم: یک بسته شکلات بدهید.
شکلات را گرفتم، دیدم انگار حالش برای حرف زدن، مناسب نیست، با خودم گفتم: خوب است بروم، دو سه روز دیگر بیایم، بلکه یک ارتباطی بشود با او برقرار کنم. و باز مشکلاتم را بپرسم و مهمتر از همه خبری از حضرت بگیرم.
بعد از سه روز به سراغش رفتم. مغازهاش بسته بود، تعجب کردم. پیش بقال سرکوچه رفتم. جلوی درِ مغازه ایستادم و سلام کردم.
سلام آقا بفرمایید.
ببخشید، برای همکارتان اتفاقی افتاده که درِمغازهاش بسته است؟
با خوشحالی گفت:
چشمهایم سیاهی رفت، و سرم سنگین شد. خدایا! یعنی به خاطر این که من از جایش خبردار شدم اینکار را کرد، عجب زحمتی برایش درست کردم. غمگین و پشیمان از مغازهدار تشکر کردم و راه خانه را در پیش گرفتم به سختی نفس میکشیدم، بغض راه گلویم را گرفته بود، در خانه هم خیلی کسل و ناراحت بودم، همسرم پرسید:
علی آقا چرا گرفتهای؟
جریان را برایش گفتم گریهاش گرفت و سیل اشک او، بغض گلویم را شکست. آن روز در و دیوار خانه هم با ما گریه کرد.
برگرفته از کتاب؛ تشرّفیافتگان
نقل از؛ حجّت الاسلام و المسلمین عالی
امسال که میوهها را فروختم به محض گرفتن پولش، اوّل میروم مشهد که خیلی دلم تنگ شده. شش سالی میشود که به پابوس آقا نرفتم. خدا رحمت کند حاج خانم را. آخرین بار با ایشان رفته بودیم، خیلی زیارت باصفایی بود، جای شما خالی. یک روز ناهار رفتیم زائرسرای حضرت، خدا بیامرزدش، نمک یکی از نمکدونها را خالی کرد تُو دستمال کاغذی و برای تبرک آورد، تا مدّتها که سر سفره مینشستیم، میگفت: غذا متبرّک به نمک امام رضاعلیه السلام است.
نور به قبرش ببارد، زن با وفایی بود، خدا رحمتش کند.
آقا یداللَّه که سر و پا گوش شده بود و به حرفهای مشهدی قربان گوش میداد، گفت: ان شاءاللَّه وقتی رفتی، چقدر میخواهی بمانی؟
در همین صحبتها بودند که علی پسر مشهدی در حالی که
نفس نفس میزد آمد و گفت: بابا از میدان میوه آمدند برای خرید میوهها، مواظب باش مثل پارسال ارزان نفروشی.
مشهدی با کنایه گفت:
علی با شرمندگی ادامه داد.
مشهدی دستش را به کمرش گرفت و در حال بلند شدن گفت:
سه نفر دلال از میدان میوه آمده بودند. بعد از سرکشی به چند باغ، سراغ میوههای مشهدی آمدند، بعد از کلی چانه زدن میوهها را مقداری ارزان ولی نقد خریدند. به محض اینکه پولها به دستش رسید دیگر طاقت نیاورد، رو کرد به علی پسرش و گفت:
صبح زود وسایلش را جمع کرد و زودتر از ساعت حرکت، خود را به ترمینال رساند و سوار ماشین شد. دوباره خاطره زیارت شش سال
پیش را به یاد آورد که بعد از دعاهای حاج خانم، توفیق زیارت آقا را پیدا کرده بود، ولی در این سفر، بدون او باید برود. با خودش گفت: کسی چه میداند شاید الآن او پیش خود امام رضاعلیه السلام باشد. آهی کشید و بعد هم سرش را روی صندلی گذاشت و چشمانش را بست. بعد از ساعتها حرکت، اتوبوس به مشهد رسید.
تا از ماشین پیاده شد، نگاهش به گنبد طلایی حرم امام رضاعلیه السلام افتاد و قطرههای اشک بود که بیاختیار، گونههایش را نوازش میداد. هر قطره با زبان بیزبانی به او میگفت که حواست باشد با دعوت آمدی، و این هم علامتش.
با همان چشمهای اشک آلود رو به روی گنبد ایستاد و گفت:
دستهایش را روی سینهاش گذاشت و گفت:
السلام علیک یا غریب الغربا یا علی بن موسی الرضا.
رفت تا اتاقی اجاره کند، وقتی خواست پول پیش پرداخت به صاحبخانه بدهد، یکدفعه قلبش ریخت و رنگش عوض شد. تمام جیبهایش را گشت حتی وسایل داخل ساکش را بیرون ریخت ولی خبری از پولها نبود، زبانش بند آمده بود، نمیدانست چکار کند و کجا برود. سراسیمه خود را به حرم رساند، خیلی ترسیده بود.
با همان حالت اضطراب و دلهره گفت:
نزدیکای ساعت 4 بود که از خستگی یک گوشه حرم خوابش برد، در عالم خواب وجود مقدّس امام رضاعلیه السلام را دید، آقا فرمودند: اینقدر بیتابی مکن. فردا صبح میروی به صحن قدس و اوّلین نفری که به صحن آمد، مشکلت را به او میگویی.
خیلی خوشحال شد دیگر بهتر از این نمیشد هم امام رضاعلیه السلام را خواب دیده بود و هم فردا پولهایش پیدا میشد. آن شب را در حرم ماند امّا جز آب چیز دیگری نداشت که بخورد. صبح اوّل وقت به صحن قدس رفت، دید یکی وارد صحن شد، رفت جلو تا طبق سفارش حضرت، پولهایش را از او بگیرد امّا وقتی که نزدیکتر شد و قیافه آن آقا را دید سرجا خشکش زد، با خودش گفت: آره، این همان اسماعیل محل خودمان است.
یعنی چه؟! مگر میشود حضرت من را حواله بدهد به یک آدم غافل. امکان ندارد، حتماً اشتباهی شده است.
اتفاقاً اسماعیل هم یک لبخندی زد و از کنارش رد شد.
صدای قار و قورِ شکمش بلند شده بود. به حرم آمد و باز شروع کرد با
حضرت دردِ دل کردن، تا شب هم از حرم بیرون نیامد ولی دیگر داشت کلافه میشد. با این که آدم کارکشته و سختی کشیدهای بود ولی دیگر توانی برایش نمانده بود. گوشه یکی از صحنها را برای خوابیدن انتخاب کرد ولی از گرسنگی خوابش نمیبرد، تقریباً ساعت یک و نیم شب بود که خوابید و باز همان خواب را دید.
مثل روز قبل، این دفعه با ضعف و گرسنگی بیشتر به صحن قدس رفت، صدای پایی او را به خود آورد، دقت کرد دید همان اسماعیل محل خودشان است. با خودش گفت: خدایا! چکار کنم، شاید یک مصلحتی هست که امام رضاعلیه السلام ما را حواله دادند به این آدم غافل.
با تردید و تعجب جلو رفت
اسماعیل تبسمی کرد و گفت:
سلام مشهدی قربان حالت چطورهِ!
سری تکان داد و گفت:
دستهایش را روی چشمهایش گذاشت و گفت:
از صحن قدس خارج شد و با رفتن خود، مشهدی قربان را به فکر فرو برد. نکند او هم از همان اولیای خدایی که وصفشان را شنیدم باشد.
نکند او با حضرت رضاعلیه السلام ارتباط خاص داشته باشد. خدا خودش میداند، که ما تا به حال، چقدر بیاحترامی به اسماعیل کردیم، همه اهل روستا او را فردی غافل میدانند در حالی که...
در همین فکرها بود که اسماعیل برگشت، تا رسید دستش را دراز کرد:
مشهدی تشکر کرد و پول را گرفت. یک نگاهی به گنبد انداخت و شروع کرد به شمردن.
اسماعیل با خندهای جواب داد:
وظیفهام بود کاری نکردم، حالا کی بر میگردی تا دنبالتان بیایم و با هم برگردیم.
مشهدی نگاه متواضعانهای به چشمهای اسماعیل کرد و گفت:
نه! خودم میروم، مزاحم شما نمیشوم.
نه! مزاحمتی نیست من باید شما را به منزل برسانم.
مشهدی به ساعتش نگاه کرد و گفت:
الآن دوّم برج است من بیست و نهم ان شاء اللَّه میروم.
پس بیست و نهم همین موقع همین جا منتظر شما هستم.
مشهدی دستش را روی سینه گذاشت و با تشکر از آقا اسماعیل، از او جدا شد.
در این چند روز که مشغول زیارت بود. فکر اسماعیل، رهایش نمیکرد. آخر اسماعیل را هیچ کس تا حالا در حال عبادت ندیده است و به خاطر همین معروف شده بود به اسماعیل غافل. مشهدی، حسابی کلافه شده بود، اصلاً سر در نمیآورد که چرا امام رضاعلیه السلام او را به اسماعیل حواله داده است.
با این حال، زیارت خیلی خوبی بود، یک زیارت نامه هم به نیابت از حاجیه خانمش خواند. اتاقی که گرفته بود نزدیک حرم بود به خاطر همین توفیق یارش شده بود و در این چند روز، تمام نمازها را در حرم میخواند.
روزها سپری شد. روز موعود فرا رسید، صبح زود به صحن قدس رفت، اسماعیل را دید که زودتر از او سر قرار آمده، جلو رفت، ساک را زمین گذاشت تا با او خوش و بشی بکند. بعد از حال و احوال، اسماعیل ساک را برداشت و گفت: برویم.
مشهدی درحالی که خم شده بود تا ساک را از اسماعیل بگیرد، گفت:
شما زحمت نکشید، اجازه بدهید خودم بر میدارم.
اسماعیل در حال حرکت گفت: اختیار دارید، من خیلی خوشحالم که بتوانم خادم زائر امام رضاعلیه السلام باشم.
مشهدی دنبال اسماعیل راه افتاد، اولش فکر میکرد که حالا آقا اسماعیل او را تا ترمینال همراهی خواهد کرد ولی وقتی دید که اسماعیل او را به کوچه و پس کوچهها میبرد، کمی نگران شد.
میخواست چیزی بگوید که آقا اسماعیل در یک کوچه خلوت ایستاد رو به مشهدی قربان کرد و گفت:
مشهدی! لطف کن هر چه میگویم خوب گوش کن.
آقا اسماعیل کمی خم شد و گفت:
مشهدی با تعجب گفت:
اسماعیل که هنوز کمرش خم بود، گفت:
مشهدی با نگرانی گفت:
اسماعیل صدایش را کمی بالا برد و گفت:
مشهدی هم چارهای جز سوار شدن ندید، با شرمندگی ساکش را به دست گرفت و سوار شد. دو سه قدم راه رفتند مثل اینکه زمین زیر پایشان میچرخید، بعد از همان دو سه قدم به جایی رسیدند.
اسماعیل گفت: مشهدی نمیخواهی پیاده شوی؟!
مشهدی، که هم گیج شده بود و هم شرمنده، پیاده شد و گفت:
خیلی ببخشید دستور خودتان بود.
آقا اسماعیل با خنده گفت:
مشهدی همین که خواست به جمعآوری هیزم مشغول بشود با کمال تعجب دید در باغ خودش در شهریار کرج پا گذاشته است، داشت دیوانه میشد. سریع پیش اسماعیل رفت و بیمقدمه گفت:
آقا اسماعیل من دو تا سؤال از شما دارم تو را به امام زمانعلیه السلام قسم میدهم جوابم را بده، قول میدهم به هیچ کس نگویم.
آقا اسماعیل با روی باز گفت:
هر چه میخواهی بپرس؟
اوّل این که با این کرامات که من از تو دیدم چرا به تو اسماعیل غافل میگویند؟ و دوّم این که از کجا میدانستی که پول من شصت برگ اسکناس بود؟
آقا اسماعیل خندید و گفت: اولاً مردم حقّ دارند به من بگویند اسماعیل غافل، چون که من کم در بین مردم عبادت میکنم و بیشتر نمازهایم را پشت سر امام زمانعلیه السلام میخوانم. امّا سؤال دوّمت که از کجا مقدار پول را میدانستم، جوابش این است که شما به امام رضاعلیه السلام متوسل شدید، در این عصر واسطه فیض، امام زمانعلیه السلام هستند و هر فیضی به شیعیان برسد، از طریق وساطت امام زمانعلیه السلام است، وقتی امام رضاعلیه السلام خواستند به شما عنایت کنند، حواله کردند به امام زمانعلیه السلام، حضرت هم به من فرمودند که این مقدار پول برای شما بیاورم.
دهان مشهدی قربان از تعجب باز مانده بود، دوست داشت اسماعیل او را به نوکری خودش قبول میکرد و همیشه با او مأنوس میشد.
کاش میتوانست از آقا اسماعیل بپرسد:
آقا اسماعیل چیکار کردی به این مقام رسیدی؟
آقا اسماعیل هم لبخندی بزند و بگوید:
کار خاصی نکردم، از اوّل حواسم بود که دور هیچ گناهی نگردم و واجباتم را انجام دهم، خیلی هم سعی کردم تسلیم محض حضرت باشم و در کارهایم رضایت حضرت را مد نظر داشته باشم و مهمتر از همه، یاد حضرت بود که آن را در دلم، زنده کردم و با یاد او روزم را شروع و به پایان میرساندم.
مشهدی که حالا خیلی به آقا اسماعیل علاقمند شده بود، فکر جبران گذشته را میکرد، رو به آقا اسماعیل گفت:
آقا اسماعیل لبخندی زد و گفت: مشهدی قربان، شتر دیدی ندیدی.
به نقل از؛ مرحوم آیت اللَّه نمازی
آفتاب به وسط آسمان رسیده بودکه لباسهایم را پوشیدم، عمامهام را به سرگذاشتم و به سمت «مسجد ترکها» حرکت کردم. مدّتها بود که در این مسجد پیش نماز بودم.
رفتم جلوتر. صدای دو نفر را شنیدم که با هم مشغول گفت و گو بودند:
فکر کنم با خانمش بیاید من یکبار دیدمش.
چاخان، تو کجا، زن شاه کجا، چرا دروغ میگی، مگه مجبورت کردند.
ای آقا دروغم چیه، وقتی ما رو بردند سربازی، یک بار با شاه اومدند که از سربازها سان ببینند، اونجا دیدمش.»
از ظاهر قضیه پیدا بود که شاه عازم مشهد شده است، مردم هم مطلع شدهاند و منتظرند که وقتی از این مسیر رد میشود او را تماشا کنند.
ماشاء اللَّه به این جمعیت، زن و مرد، پیر و جوان همه آمدند که خلاصه از ثوابش محروم نشوند.
برای اینکه مطمئن شوم رفتم جلوتر، از یکی از پیرمردهای روستا پرسیدم:
مشتی جعفر که انتظار دیدن مرا نداشت دستپاچه شد و گفت:
سلام علیکم حاج آقا، سلام از ماست.
چه خبره مشتی، مردم شلوغ کردن؟!
راستش قراره شاه بیاد مشهد، ما هم اومدیم یک نگاهی بهش بندازیم.
مش جعفر، نگاه نداره که، یعنی تو فکر میکنی اینها واقعاً میرند زیارت، و امام رضاعلیه السلام از دستشون راضیت. نه بابا! همه این کارها ظاهرسازیه. مش جعفر وقت نمازه، بیا بریم نمازمون را اوّل وقت بخونیم تا خدا و پیامبر رو از دستمون راضی و خوشحال کنیم.
حاج آقا شما تشریف ببرید تا اذان و اقامه را بگید ما هم یااللَّه میگیم و تو رکوع به شما میرسیم ان شاء اللَّه.»
از مشتی جعفر جدا شدم و پشت این زنجیره انسانی راه افتادم. هر از چند گاهی هم با صدای بلند میگفتم: «عجّلوا بالصلاة قبل الموت. مردم! گول این ظاهر سازیها را نخورید، بیایید برویم نماز اوّل وقت.»
امّا هیچ فایدهای نداشت، جمعیّت همچنان منتظر بودند که شاه که در اسلامش هم باید شک کرد از آن محل عبور کند.
یاد حدیثی افتادم که فرمودهاند: اسلام، غریب شروع شد و غریب هم تمام میشود.
حزن عجیبی روی دلم نشسته بود، پاهایم توان تحمل بدنم را نداشت. تا مسجد راهی نبود امّا خیلی طولانی به نظرم آمد. به در مسجد رسیدم، داخل حیاط مسجد شدم، سوت و کور، هرچه خادمِ مسجد را صدا زدم جوابی نیامد، سراغ همسر پیرمرد را گرفتم: «صغری نهنه، صغری نهنه.»
انگار که پیرمرد دست زنش را گرفته و رفته که از قافله جا نمانده باشد. از داخل حیاط به در ورودی شبستان نگاه کردم، هر روز سه چهار جفت گیوه که معلوم بود مال پیردمردهای محل است کنار در، خودنمایی میکردند ولی امروز دریغ از لنگه کفشی.
آه سردی از عمق جانم بلند شد. با تمام سوز گفتم: «خدایا! این همه راه آمدم که یک نماز جماعتی برگزار کنم امّا خودت میبینی که چه شد، خدایا! حداقل یک نفر را بفرست تا یک نماز جماعت دو نفری باهم بخوانیم.»
وسط حیاط مسجد ایستادم، دستهایم را به طرف آسمان بلند کرده و همین طور دعا میکردم، با دلی شکسته و سینهای پر از آه و سوز. میخواستم به سمت شبستان مسجد بروم که صدای پای عابری که روی شنهای کنار مسجد راه میرفت توجّه مرا به خود جلب کرد.
به سمت در مسجد نگاه کردم، آقایی وارد شد، به محض ورود گفت:
«سلامٌ علیک»
«سلامٌ علیکم و رحمة اللَّه»
و بدون توقف، به داخل شبستان رفت.
خوشحال شدم پشت سرشان داخل شبستان مسجد شدم، طبق معمول که من امام جماعت بودم، رفتم که نماز را شروع کنم تا ایشان هم به من اقتدا کنند و نماز جماعتی خوانده باشیم؛ امّا ناخودآگاه، پشت سر آن آقا ایستادم و آن آقا، در محراب ایستادند.
شروع کردند به گفتن اذان و اقامه، اللَّه اکبر از این صوت دلنشین! از خود بیخود شده بودم، باید میگفتم آقا امام جماعت مسجد منم چرا شما جلو ایستادهاید، امّا همه چیز از هوشم رفته بود.
تکبیر نماز را گفتند: اللَّه اکبر.
اقتدا کردم و با شنیدن بسم اللَّه الرحمن الرحیم، بیاختیار اشک از چشمانم جاری شد. خدایا این چه نمازی است، چه صوتی، چه حضوری! به رکوع خم شدیم، تمام در و دیوار مسجد هم به رکوع آمده بودند و در سجده که دیگر نمیتوان گفت چه گذشت، فقط ای کاش میتوانستم و اجازه داشتم که صدای گریهام را بلند کنم. احساس میکردم دیگر نمیتوانم به این خوبی نماز بخوانم، از دنیا و مافیها، غافل شده بودم، در حال دیدن جلوهای از ذات خدا بودم.
ای خدا! اگر این نماز مورد پسند توست، پس نمازهای مرا چه کسی میپسندد؟! نه حضوری، نه حالی، نه اشکی، خدایا! همین یک نماز برای عرضه به حضورت مرا کافیست.
نماز به پایان رسید: «السلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته.»
به آرامشی رسیده بودم وصف ناشدنی که ناگاه متوجه شدم که مشغول ذکر تسبیحات فاطمه زهراعلیها السلام شدهاند، امّا نه مثل من که خیلی سریع و بیتوجّه 34 بار اللَّه اکبر را بدون اینکه یک اللَّه اکبر را فهمیده باشم میگویم، بلکه آهسته و با آرامشی خاص، 34 بار اللَّه اکبر، 33 بار الحمد للَّه و 33 بار سبحان اللَّه رو گفت. تازه فهمیدم تسبیحات حضرت زهراعلیها السلام یعنی چه!
از جای برخاست و عزم خروج از مسجد را کرد، گفتم دنبالش بروم بپرسم آقا شما کی هستید که در نمازت در و دیوار هم به اقتدا میکنند و صدایت، قلب را یاد خدا به تپش میاندازد. آقا شما چه کسی هستی؟ من پشت سر بسیار کسان نماز خواندهام ولی این نماز از جنس این دنیا نبود، تو را به حقّ نماز زیبایت، خودت را معرفی کن و حداقل آدرسی بده تا هر از چند گاهی برای تقویت نمازهایم به پیش شما آمده و اقتدا کنم.
تا کفشهایم را پوشیدم از در مسجد خارج شدند، سریع رفتم ولی هیچکس را در کوچه مسجد ندیدم. به سرعت اطراف مسجد را گشتم امّا دریغ از ملاقاتی دیگر.
از آن روز مردم هم میگویند که نمازهایت فرق کرده و باحالتر شده، چه کار کردهای؟
میگفتم: «چون نماز اوّل وقت را بر دیدن شاه ترجیح دادم این موهبت را خدا به من عنایت کرده است.»
راست هم میگفتند، تا میخواستم نماز را شروع کنم، صدای دلنشین آن اللَّه اکبر در گوشم طنین انداز میشد و نماز را با یاد آن روز شروع میکردم.
از آن روز به بعد انتظار من برای ظهور حضرت بقیة اللَّه - روحی فداه - رنگ دیگری گرفت و گفتم:
خدایا! ولیّات و حجّتت را برسان تا نمازی به ایشان اقتدا کنم و آن نماز را به محضرت بیاورم.
خدایا! چقدر زیباست شنیدن مناجات اولیای تو که کاملاً متوجه گفت و گوی تو هستند. و من همچنان منتظرم که آن آقا یکبار دیگر قدم رنجه فرمایند و مسجد ما را منور کنند.
از آن روز به بعد عطر عجیب و دلنشین در مسجد، باعث شد که آرام آرام مردم بیشتر به مسجد بیایند.
من هم در روزی که در حیاط مسجد دو صف تشکیل شده بود، رو به مردم کرده و سِرِّ این بوی خوش و ماجرای آن روز را گفتم و به همه گفتم که آن آقا هر که بود تسبیحات حضرت فاطمه زهراعلیها السلام را خیلی آهسته و آرام میگفت.(1)
1) 3. این قضیه مربوط به حجّت الاسلام والمسلمین نمازی شاهرودی بوده است.
برگرفته از کتاب؛ شیفتگان حضرت مهدیعلیه السلام
نوشته؛ احمد قاضی زاهدی
برف همه جا را سفید پوش کرده بود، سوز سرما تا مغز استخوان فرو میرفت. هیچ اثری از آدمیزاد نبود، کامیون اصغر آقا هم از برف سفید شده بود.
با عصبانیت، کاپوت ماشین را بست و در حالی که به کاظم شاگردش بد و بیراه میگفت، سوار ماشین شد، در را محکم بست و شیشهها را هم بالا کشید و با مالیدن دستها به همدیگر خودش را گرم میکرد. پتو را از پشت صندلی برداشت و کشید روی دوشش. از دست کاظم خیلی ناراحت بود، همین طور بد وبیراه نثار او میکرد. فلاسک چای را برداشت تا در آن سرما با خوردن چای خودش را گرم کند، خیلی کلافه بود، لیوان تا نصفه پرشد، یک لعنتی هم نثار فلاسک کرد و بعد از خوردن همان نصفه چای، سرش را روی فرمان ماشین گذاشت وبه یاد حرفهای کاظم افتاد.
«اصغر آقا! شرمندهام، من نمیتوانم همراه شما بیایم.»
«بیخود میکنی، مگر شهر هرته که هر وقت خواستی بیایی و هر وقت خواستی نیایی.»
کاظم در حالی که رنگش زرد شده بود خیلی آهسته و با صدای لرزان گفت: «به خدا خیلی دلم میخواهد بیایم ولی این هفته عروسی خواهرم هست و او هم جز من کسی را ندارد و همه کارهای عروسی هم روی دوش من افتاده.»
اصغر آقا با یک نگاه تند، رویش را از کاظم برگرداند و در حالی که پشت به کاظم راه میرفت، گفت:
به جهنم! نیا، من هم دو برابر از حقوقت کم میکنم، حالا هم تا من میروم خانه خداحافظی کنم، گریس کاری ماشین را تمام کن.
با اخم و تَخم، پارکینگ را به سمت خانه ترک کرد، در راه به سختی سفر بدون شاگرد فکر میکرد و در دلش به کاظم بد و بیراه میگفت. قبل از اینکه به خیابانی که خانهاش در آن بود برسد، دگمه بازِ پیراهن را بست تا جلوی در و همسایه آبروداری کرده باشد و به قول زنش - توران خانم - آبروی آنها را تو در و همسایه نبرد.
در حالی که سبیلهای بلندش را میجوید زنگ را به صدا در آورد. از داخل خانه صدای موسیقی بلند بود، یک بار دیگر دستش را روی کلید زنگ فشار داد.
صدای زنگ توی صداها گم بود، مجبور شد دستش را در جیب تنگ شلوارش کند و کلید را در بیاورد.
در را که باز کرد صدای موسیقی بیشتر به گوشش میخورد، در حالی که از نیامدن کاظم، هنوز کلافه و ناراحت بود ولی صدای نوار برایش
تازگی داشت با همان حال دلخوری که پیدا کرده بود، زیر لب گفت: «این نوار از کجا آمده، مثل اینکه بچهها از خودم جلو زدند.»
وقتی وارد حال شد، کسی را ندید، خانمش داخل آشپزخانه بود و مشغول درست کردن ناهار.
اصغر آقا بدون هیچ مقدمهای به سمت ضبط رفت و صدای نوار را کم کرد و با حالتی همراه اعتراض به خانمش گفت:
«خانم! چه خبر است، چرا این قدر صدای ضبط را زیاد کردی!؟»
توران خانم در حال بیرون آمدن از آشپزخانه گفت:
«این نوار را داداش قاسم آورده، میگفت: جدید هست و هنوز در بازار پخش نشده.»
اصغر آقا که از نیامدن کاظم خیلی دلگیر شده بود بدون اینکه حرفی بزند به سمت ضبط رفت و نوار را برداشت.
«این سفر را باید تنهایی بروم، کاظم خبر مرگش نمیآید، میخواهد برود عروسی، حداقل داخل ماشین، با این نوار سرگرم میشوم.»
توران خانم، فلاسک چای را به اصغر آقا سپرد.
اصغر آقا یک دستی روی موهای فریاش کشید و با یک یا علی بلند شد و پس از خداحافظی، فلاسک را برداشت و رفت.
وقتی رسید کنار ماشین، کاظم کارهای ماشین را تمام کرده و روی جدول کنار خیابان نشسته بود، تا اصغر آقا را دید بلند شد چند قدمی به استقبالش رفت و مؤدّبانه سلام کرد، ولی اصغر آقا بدون هیچ
توجّهی، سوار ماشین شد و راه افتاد. کاظم هم دستانش را در جیبش کرد و بیحوصله به سمت خانه راهی شد، کلاهی که بر سرش گذاشته بود تقریباً نیمی از صورتش را میپوشاند و اگر کسی او را میدید شاید نمیشناخت. سوز سرما شروع شده بود. باد، درختان بیبرگ را تکان میداد و کاظم در اندیشه خرج عروسی، به دنبال دوستی میگشت که از او پول قرض کند.
تا چشم کار میکرد جاده بود، اصغر آقا بخاری ماشین را روشن کرده بود ولی هوا بیش از آن سرد بود که با بخاری بشود آن را علاج کرد. از تنهایی حوصلهاش سررفته بود، وقتی کاظم شاگردش همراه او بود، یک کمی سر به سرش میگذاشت و با شوخی و صحبت، مشغول میشد. دستش را سمت ضبط برد و نوار جدید را داخل ضبط گذاشت تا خودش را سرگرم کند.
به یک پارکینگ رسید، کنار زد تا لاستیکهای ماشین را، وارسی کند، سوز سرما بیشتر شده بود، یک کامیون دیگر هم، کمی جلوتر پارک کرده بود، رفت تا با یک بهانهای با او حرف بزند، شاگردش را دید، یاد کاظم افتاد، در دلش باز به او بد و بیراه گفت. از شاگرد راننده پرسید: «شوفر کجاست؟»
شاگرد که در حال محکم کردن پیچهای چرخ جلو بود با دست اشاره به پشت ماشین کرد، اصغر آقا تا رفت عقب ماشین، ناخواسته لب و لوچهاش را جمع کرد و برگشت و رفت تا سوار ماشین بشود در حال
رفتن به شاگرد راننده گفت: «این بابا انگاری مخش عیب دارد، وسط بیابان، در این سرما، کدام آدم عاقلی، نماز میخواند و پیشانیاش را روی سنگ میگذارد؟!»
با هر زحمتی بود به مشهد رسید، بار را خالی کرد و خیلی سریع برگشت، در فکر مهمانی داداش فری بود. با حسابی که کرده بود دیگر وقتی برای زدن بار نداشت، اگر باربری میرفت، معطل میشد و به مهمانی نمیرسید، از مهمانیهایی که آقا فری ترتیب میداد خیلی خوشش میآمد، همه چی در مهمانیاش ردیف بود آن قدر شیفته پارتیهای داداش فری شده بود که حتی حاضر بود از کرایه برگشت صرف نظر کند.
سردی هوا بیشتر شده بود، دانههای برف آرام آرام روی شیشه ماشین میافتادند. اصغر آقا که نوار را از حفظ شده بود با خوانندهاش زمزمه میکرد، جاده خلوت بود و بارش برف هر لحظه بیشتر میشد. خیلی از ماشینها، وقتی وضع جاده را خطرناک دیده بودند، ماشینهایشان را کنار جاده پارک کرده و منتظر بهتر شدن هوا، مانده بودند، امّا اصغر آقا با فکر اینکه الآن دیگر برف قطع میشود یا جلوتر، هوا بهتر است به راهش ادامه داد. کوران برف بیشتر شده بود، بخاری ماشین، قدرت گرم کردن داخل ماشین را نداشت، برف پاککنها، حریف دانههای برف نمیشدند و جاده پر از برف شده بود.
اصغر آقا خیلی آرام حرکت میکرد، در حالی که میخواست نوار را برگرداند یکدفعه ماشین خاموش شد.
«حالا بیا درستش کن، در این برف و سرما، این دیگر چه مرگش شد.» کلاه پشمی را روی سرش گذاشت و با برداشتن جعبه آچار، رفت پایین. کوران عجیبی بود، چشم تا دو متری را نمیدید، کاپوت سرد ماشین را بالا زد. کمی ور رفت ولی فایدهای نداشت.
«ای کاظم ذلیل مرده، مگر دستم بهت نرسه.»
از شدت سرما، قدرت نگه داشتن آچار را نداشت، خیلی عصبانی شده بود، همه تقصیرها را انداخته بود گردن کاظم بیچاره و دائماً در حال نفرین او بود... .
و الآن در بیابان تنها و بیکس مانده بود، خودش تعریف میکرد:
سرم را از روی فرمان ماشین برداشتم، جای فرمان، روی پیشانیام را سرخ کرده بود، برف همچنان میبارید، از ماشین پیاده شدم، به سختی ده قدم به جلو رفتم ولی تا چشم کار میکرد، برف بود و سفیدی. ظاهراً جاده بسته شده بود. ترس تمام وجودم را گرفته بود، برگشتم داخل ماشین، ناامید شده بودم، گرسنگی هم کنار سرما و خرابی ماشین مشکل تازهای بود که بیشتر کلافهام میکرد. از ظهر، سه ساعت گذشته بود، آن قدر که از دست کاظم عصبانی بودم از دست بسته شدن جاده و کوران برف عصبانی نبودم.
«ای گور به گور شده، این عروسی بخورد توی سرت، تو الآن داری میرقصی و شادی میکنی، من دارم اینجا جان میدهم، مگر دستم بهت نرسد.»
مرگ را جلوی چشمانم میدیدم این طور که معلوم بود هنوز این برف ادامه داشت، هیچ امیدی نداشتم، به فکر فرو رفته بودم و از عاقبت این سرما خیلی میترسیدم. «خدایا در این سرما با این تنهایی، راه چاره چیست؟»
راستی کاظم یک چیزهایی میگفت از قول مادرش، آره، مادر کاظم به او گفته بود هر وقت در مخمصه و گرفتاری گیر کردی، متوسل به امام زمانعلیه السلام بشو که آقا به داد مردم میرسند.
با خودم گفتم ما که آبرویی پیش امام زمان نداریم، حتی نماز هم که اوّل شرط مسلمانی است را نمیخوانیم، چه انتظاری است که آقا به ما نظر کنند. ما که اهل گناهیم و قلب آلودهای داریم، چطور میتوانیم سراغ امام زمانعلیه السلام برویم.
امّا به ذهنم رسید، خوب است قول بدهم به امام زمانعلیه السلام که اگر من را از این وضع نجات داد، سعی کنم نمازهایم را بخوانم و در حدّ توان دور و بر گناه نروم، با کاظم هم خوش رفتاری میکنم.
در همین فکرها بودم که شخصی توجّه مرا به خودش جلب کرد.
«عجب راننده خوش تیپی، چقدر لباسهایش مرتب و تمیزند. فکر کنم این بنده خدا هم ماشینش همین نزدیکیها گیر کرده توی برفها،حالا هم دنبال کمک آمده، خیلی خوشحال شدم که حداقل از تنهایی در آمدم.
به ماشین رسید، آنقدر سرما شدید بود و دانههای برف به چشم آدم میخورد که جرأت نکردم پایین بروم. در حالی که نشسته بودم کمی شیشه را پایین کشیدم.
با چهرهای دوست داشتنی گفت: سلام آقای راننده.
با لبخند و خوشحالی گفتم: سلامٌ علیکم! شما هم ماشینتان توی برف مانده؟
در حالی که به سمت من نگاه میکرد و روی برفها ایستاده بود، گفت: «ماشین شما چرا خاموش شده؟»
«نمیدانم صاحب مرده چه مرگش شده، هرچی ور رفتم روشن نشد که نشد.»
«خیر است ان شاء اللَّه، اجازه بدهید من هم یک نگاهی به موتور ماشین بیندازم، ان شاء اللَّه که درست میشود.»
«نه بابا، درست بشو نیست، توی این سرما هم که نمیشود آچار به دست گرفت.»
آن فرد به سمت جلوی ماشین رفت، کاپوت را بالا زد، چند لحظهای بیشتر نگذشته بود که اشاره کرد استارت بزن. از مهربانی و دلسوزیاش خیلی خوشم آمده بود، آخرِ مهربانی بود، وقتی صحبت میکرد لبخند از چهرهاش پاک نمیشد. به محض استارت زدن، ماشین روشن شد، باورم نمیشد، با خودم گفتم:
الآن یک ریپ میزند و باز خاموش میشود. ولی وقتی دیدم که ماشین خوب گاز میخورد، یک هورایی در دلم کشیدم و با دست محکم زدم روی فرمان ماشین و از اعماق وجود خوشحال شدم.
کاپوت را که پایین زد، آمد سمت من، از همان پایین رو به من کرد
وگفت ان شاء اللَّه دیگر مشکلی پیدا نمیکنید اگر کاری ندارید من باید بروم.
قیافه حقّ به جانب به خودم گرفتم وگفتم: «من الآن میروم جلوتر میمانم در برفها، راه هم که بسته شده.»
با لبخندی که قیافهاش را زیباتر میکرد جواب داد: «ماشین شما دیگر در راه نمیماند.»
آن قدر زیبا و مهربان صحبت میکرد که دلم نمیآمد از او جدا شوم.
«ماشین شما کجاست؟ میخواهید کمکتان کنم.»
«خیلی ممنون، نیازی به کمک نیست.»
تصمیم گرفتم مقداری پول به ایشان بدهم: «پس اجازه بدهید مقداری پول به شما بدهم.»
تبسمی زد: «ما برای پول کاری را انجام نمیدهیم.»
با خود گفتم عجب آدمی است، نه کمک میخواهد، نه پول قبول میکند، این طور هم که نمیشود این آقا، جان مرا نجات داده است. با لحن جدیتر گفتم:
«آخر این طوری که نمیشود، شما به پول و کمک من احتیاج ندارید از طرفی هم خودتان، مهارت کافی را دارید، اصلاً من از اینجا حرکت نمیکنم تا خدمتی به شما بکنم چون من راننده جوانمردی هستم که باید زحمت شما را جبران کنم.»
با همان تبسم شیرینش گفت: فرق راننده جوانمرد با نامرد چیست؟
از سؤالش جا خوردم، روی صندلی ماشین جا به جا شدم و گفتم: «خودت رانندهای، بهتر میدانی، اگر کسی خدمتی به شوفر نامرد بکند، او نادیده میگیرد و میگوید وظیفهاش بود ولی شوفر جوانمرد، تا آن خدمت را جبران نکند، وجدانش راحت نمیشود.»
با حالت مطمئنی گفت: «حالا که اصرار داری خدمتی به ما کنی به آن قولی که دادی، عمل کن، که همین خدمت به ماست.»
تعجب کردم: «کدام قول؟»
«یکی اینکه از گناه فاصله بگیری و دوم اینکه نمازت را اوّل وقت بخوانی.»
تعجبم خیلی بیشتر شد، گیج شده بودم، این آقا از کجا خبر دارد. تا به خودم آمدم و از ماشین پیاده شدم، دیدم کسی نیست. فکر کردم همه اینها را در خواب دیدهام ولی صدای روشن بودن ماشین مرا به خودم آورد، فهمیدم همان توسلی که به امام زمانعلیه السلام پیدا کردم کارساز شده. بیاختیار از ماشین پایین پریدم ، هنوز کوران برف ادامه داشت، دانههای برف با شدت به چشمانم میخورد، دستانم را بالای چشمانم گذاشتم و به سمت جلو حرکت کردم تا بلکه نشانی از آن آقا پیدا کنم، ولی هیچ خبری نبود، هر چه صدا زدم: آقا، آقای محترم! جوابی نشنیدم. بلند صدا کردم، داد کشیدم، گریه کردم، فایدهای نداشت. با خستگی برگشتم داخل ماشین، موتور ماشین در حال کار کردن بود، هنوز هم مطمئن نبودم در این برفها ماشین حرکت کند، ولی با کمال
تعجب، تا دنده را جا زدم، ماشین آرام آرام شروع به حرکت کرد، بیاختیار گریه میکردم آن قدر شیفته صحبتهای او شده بودم که در آن لحظات با اینکه شیشه ماشین پایین بود، متوجه کوران و هوای سرد نشدم، هنوز پنج دقیقه نشده بود که از او جدا شده بودم ولی باز دلم هوایش را کرده بود. دوست داشتم باز هم با او همصحبت شوم.
با همان حالت گریه میگفتم: چشم آقاجان، به خدا به قولم عمل میکنم. چشم آقاجان دیگر از گناه فاصله میگیرم، نگاه کن آقاجان از همین جا شروع میکنم، دستم را بردم طرف داشبرت و تمام نوار ترانهها را بیرون ریختم.
ماشین همین طور آرام روی برفها راه میرفت و اصلاً زیادی برفها و شدت کوران، مانع حرکت ماشین نمیشدند. وقتی یاد لطف و مهربانی آقا میافتادم بیشتر از قبل، شرمنده میشدم که چقدر بزرگواری کردند که به من رو سیاه نظری انداختند.
از آقا خواستم که کمکم کند، چرا که میدانستم این تغییر 180 درجهای در زندگیام، مشکلات زیادی را در پی خواهد داشت.
ساعتها طی شد، برف قطع شده بود، ابرها آرام آرام در حال حرکت بودند، نورهای کم رمق دم غروب، برای آخرین بار زمین را نگاه میکردند ولی بهار زندگی من تازه دمیده بود.
به یک قهوهخانه رسیدم به یادم افتاد که باید نماز بخوانم، خیلی بلد
نبودم، در بچگی چند بار نماز خوانده بودم. رفتم کنار شیر آب، خیلی مواظب بودم کسی نبیند که چگونه وضو میگیرم، وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به من نیست، سریع وضو گرفتم، رفتم به سمت نمازخانه، مهر را برداشتم از اینکه میدیدم، کسی در آنجا نیست، خوشحال بودم، چیزهایی را که از نماز بلد بودم سریع خواندم، ولی تصمیم جدّی گرفته بودم که به محض رسیدن به خانه، بروم و خوب یاد بگیرم.
بعد از خوردن عصرانه که جای ناهار هم حساب میشد، راهی خانه شدم. بعد از ساعتها رانندگی به خانه رسیدم، در راه خیلی فکر میکردم به کارهای اشتباه گذشته، به تک زدنهایم از بار مردم، به بیرحمیهایی که سر کاظم آورده بودم و ... خیلی هم به آینده فکر میکردم که چه کنم و چه مسیری را انتخاب کنم تا به قولم عمل کرده باشم.
داخل خانه شدم، دخترم نسترن از مدرسه برگشته بود، از دیدنش خیلی خوشحال شدم، احساس میکردم بیشتر از قبل دوستش دارم، او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. پیش خودم گفتم: ای کاش! هدیهای برایش گرفته بودم تا بیشتر خوشحال میشد.
توران هم به استقبالم آمد، خیلی خسته بودم، بعد از احوال پرسی به او گفتم: «خانم! سعید کجاست؟»
سعید پسر بزرگم بود که در کلاس دوم دبیرستان درس میخواند، نسترن هم در کلاس سوم ابتدایی بود.
رفتم حمام، در این سرما، یک دوش آب گرم میتوانست حالم را جا بیاورد. زیر دوش حمام، خیلی فکر کردم که چگونه به خانم و بچههایم جریان را بگویم، در همین فکرها بودم که صدای بلند نوار ترانه مرا به خود آورد و تصمیم گرفتم همین امشب با خانوادهام صحبت کنم.
بعد از خوردن شام، وقتی خانم سینی چای را آورد، بچهها را هم صدا کردم دور هم نشستیم و من شروع کردم به گفتن جریان از اوّل تا آخرش.
همگی با یک حالت تعجّبی به من نگاه میکردند و بُهت زده شده بودند ادامه دادم:
«توران خانم! اگر شما میخواهی مثل قبل با آن دسته از اقوامت که مقید نیستند، ارتباط داشته باشی باید دور مرا خط بکشی.»
برخلاف تصورم، توران خیلی زود تحت تأثیر قرار گرفت و قبول کرد که کارهای اشتباه قبل را انجام ندهد وقتی شنید که زندگی دوباره خود را مدیون چه کسی هستم و اگر سرم برود نمیتوانم زیر قولم بزنم، منقلب شد و قول همراهی به من داد.
نسترن هم با شیرین زبانی گفت: «بابا جون! من هم نمازهایم را میخوانم.»
با خوشحالی گفتم: «آفرین دختر گلم.»
همگی، به سعید خیره شدیم و منتظر بودیم که حرف او را هم بشنویم، البته این درست نبود که او هم یکدفعه مثل ما همه چیز را قبول کند، امّا بالاخره سری به علامت تأیید تکان داد و گفت: «من هم سعی خودم را میکنم.»
چای سرد شده بود، توران رفت تا یک سری دیگر چای بیاورد، من هم رفتم همان وضوی شکسته را گرفتم و نمازم را خواندم، همان طور که بلد بودم.
جالب اینکه، نسترن هم روسریاش را سرش کرده بود و پشت سر من نماز میخواند.
فردا ظهر به مسجد محل رفتم، جای زیبا و باصفایی بود، اولین بار بود که به مسجد پا میگذاشتم. اگر مردم میدانستند حتماً برایم قربانی میکردند، با این حال خیلی از اهل محل، با تعجب نگاه میکردند، البته حقّ داشتند. اصغر آقا کجا، اینجا کجا، از بوی عطری که در مسجد پیچیده شده بود، یاد بوی خوش آن روز افتادم.
به هر حال در صف آخر ایستادم تا کسی عیبی از نمازم نگیرد، نماز شروع شد. امام جماعت در رکوع بود که چند نفر آمدند پشت سر من ایستادند. دیگر حواسم در نماز نبود، فقط فکر درست خواندن نماز بودم که بلد هم نبودم، با جماعت رکوع و سجده میرفتم صدای ذکرهایم را هم آرام میگفتم، الحمد للَّه مشکلی نبود، نماز عصر تمام شد.
مردّد بودم بروم پیش حاج آقا یا نه؟ مردم در حال پراکنده شدن بودند، خیلی نگران بودم، نکند بگوید تا حالا کجا بودی؟ اگر گفت: وقت ندارم. چه بگویم، دو قدم به جلو میرفتم یک قدم به عقب، که دیدم حاج آقا از جایش بلند شد که برود، قیافه نسبتاً جوانی داشت، لباسها اتو کرده و خیلی مرتب بود، ریشش آنکارد شده و منظم، و همچنین
جوراب سفیدی به پا داشت، پیرمردی پیش او رفت و چیزی گفت که لبخند بر لبهایش نقش انداخت. همین لبخندش، مرا به پیش حاج آقا برد.
«سلام علیکم حاج آقا»
در حالی که آماده رفتن بود، گفت: «سلام علیکم آقا، بفرمایید.»
با نگرانی در حالی که دست گرمش هنوز در دستم بود، گفتم:
«حاج آقا! یک درخواست داشتم اگر لطف کنید قبول کنید به ما منت گذاشتهاید. تبسمی زد و گفت:
«خواهش میکنم، وظیفه ماست، بفرمایید.»
هر دو به سمت در مسجد حرکت کردیم. در حال رفتن گفتم: «راستش حاج آقا ما زیاد اهل نماز و این چیزها نبودیم، حالا میخواهیم نمازهایمان را بخوانیم و به احکام دین عمل کنیم، اگر شما زحمت بکشید به خانه ما تشریف بیاورید و به ما یاد بدهید، خیلی ممنون میشویم.»
فکر نمیکردم این قدر از این حرف، خوشحال شود. نگاهی به من کرد و لبخندِ رضایتی زد و گفت:
«من در خدمتم، هر وقت بفرمایید میآیم.»
با خوشحالی گفتم: «همین بعدازظهر خوب است؟»
«بله، هر چه زودتر بهتر.»
خودکار و کاغذ از جیبش در آورد و گفت: «بفرمایید.»
گفتم: «شما بفرمایید.»
خندید و گفت: «آدرس را بفرمایید بنویسم.»
از حاج آقا که خداحافظی کردم، به سمت خانه کاظم، شاگردم راه افتادم. در بین راه یک جعبه شیرینی گرفتم، زنگ در را که زدم، خود کاظم در را باز کرد.
بعد از سلام و احوالپرسی داخل خانه شدم، مادرش نبود، خواهرش هم دیروز رفته بود خانه بخت، کاظم به آشپزخانه رفته بود تا چیزی برای پذیرایی بیاورد، خانه را برانداز کردم، کوچک و قدیمی بود امّا خیلی با صفا نشان میداد.
سینی چای را کنارم گذاشت، من هم حقوقش را بدون کم و کاستی جلویش گذاشتم، خیلی تعجب کرده بود، وقتی از او پرسیدم که نماز میخوانی یا نه، تعجبش بیشتر شد، داشت شکّ میکرد که نکند سرکار گذاشتمش. با همان حالت تعجب گفت:
«وقتی در خانه هستم نماز میخوانم ولی وقتی با شما هستم نمیخوانم.»
بالحن جدّی گفتم:
«اگر میخواهی با من کار کنی باید قول بدهی همیشه نمازت را بخوانی، اگر قول بدهی بچه خوبی باشی هم حقوقت را اضافه میکنم و هم یک فکرهایی برای ازدواجت دارم.»
بنده خدا کاظم، مات و مبهوت مانده بود و هم با شنیدن کلمه ازدواج خجالت کشید.
از او خداحافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم.
طبق قرار قبلی حاج آقا به خانه آمد در حالی که یک جعبه شیرینی هم در دست داشت قبل از اینکه شروع به صحبت کند، گفتم:
«حاج آقا! من راننده هستم با عرض شرمندگی خیلی از بار مردم تک زدم و برداشتم، از این بابت خیلی نگران و ناراحت هستم نمیدانم چکار کنم که از این عذاب وجدان راحت شوم.»
حاج آقا در حالی که استکان چای را دستش گرفته بود، گفت:
«اولاً خدمت شما عرض کنم که من از این کار شما، خیلی خوشحال شدم، وقتی میبینم شما این قدر جدی در فکر عمل کردن درست به احکام دین هستید، واقعاً خدا را شکر میکنم.»
دوماً اینکه شما، مطمئن باشید خداوند در این راه، حتماً شما را کمک خواهد کرد و شما با این کارتان خیر و رحمت و برکت را به خانهتان سرازیر کردهاید و از همه مهمتر موجبات خوشحالی و رضایت قلب حضرت بقیة اللَّهعلیه السلام را فراهم کردهاید.»
تا حاج آقا اسم امام زمانعلیه السلام را برد، قلبم به تپش افتاد، بدنم گرم شد و دوباره همان صدایی که به من گفت به قولت عمل کن را با تمام وجودم شنیدم. توران که چادر رنگی سرکرده بود، بعد از سلام و احوالپرسی آمد کناری نشست، تا حرفهای حاج آقا را بشنود.
حاج آقا قبل از اینکه احکام را شروع کنند، لحظاتی از یکی بودن خدا و این مسائل صحبت کرد و بعد هم احکام وضو و ... .
به گفته حاج آقا، باید صاحبان اموالی که از بار آنها تک زده بودم را راضی میکردم. خوشبختانه آدرس همه را سر بارنامهها داشتم، سراغ هر کدامشان که میرفتم وقتی میشنیدند، خوشحال میشدند و مرا تشویق میکردند و از اموالشان میگذشتند. فقط یک نفر، خیلی اذیتم کرد، وقتی به او گفتم:
«خیلی ببخشید، من پارسال که برای شما بار پتو آوردم در شمارش تقلب کردم و پنج تخته پتو را برداشتم، الآن آمدم حلالیت بطلبم و هزینه آنها را بدهم.»
با عصبانیت گفت:
«خوب آقا دزده، از بارهای دیگر هم بگو.»
با شرمندگی گفتم:
«من همین یکبار برای شما بار آوردم.»
صدایش را بلند کرد: «نه! داری دروغ میگویی، من خودم چندین بار شما را دیدم که اینجا بار آوردی.»
دیدم میخواهد بیآبرویی راه بیندازد، گفتم: «حالا هرچقدر میفرمایید بگویید من تقدیم کنم، نامرد دو برابر پولِ پتوها را گرفت، کلی هم بد و بیراه بارمان کرد. آخر سرهم میخواست پلیس را خبر کند که سریع محل را ترک کردم.
به سراغ کاظم رفته و باری برای قزوین زدیم، ماشین که حرکت کرد
نوار را از جیبم درآوردم و داخل ضبط گذاشتم:
یارا یارا! گاهی دل ما را
به چراغِ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را چو مسیحا
به دمیدنِ آهی روشن کن
بی تو برگی زردم، به هوای تو میگردم
شعری بود که درباره امام زمانعلیه السلام خوانده شده بود.
از قزوین به همراه کاظم، باری زدیم برای شهر تبریز، نزدیک ظهر رسیدیم به گاراژ، مدّتی آنجا معطل شدیم، ظهر شده بود، چند راننده دیگر هم آنجا بودند، دور هم جمع شده بودیم و از مشکلات باربری صحبت میکردیم.
یکی از آنها گفت: حالا که معطل شدیم برویم ناهار را دور هم بخوریم. همه موافق بودند، من گفتم:
«شما بفرمایید، من نمازم را که خواندم میآیم.»
تا این حرف را زدم رانندهها به هم نگاه کردند و خندیدند.
یکی از آنها گفت: «اصغر آقا، بیخیال بابا!»
دیگری با حالت تمسخر گفت: «از کی تا حالا؟! برو قُرصش را بخور خودت را راحت کن.»
خیلی مسخره کردند، کاظم هم مثل سیر و سرکه میجوشید ولی چیزی نمیتوانست بگوید. من هم تا آن زمان، مایل نبودم جریان را به کسی بگویم. ولی اینجا برایشان تعریف کردم، همگی از من معذرت
خواستند و قبل از اینکه به سراغ ناهار بروند همگی وضو گرفته و آماده نماز شدند.
وقتی بارکشها دیدند که تمام رانندهها در حال خواندن نماز هستند، آنها هم دست از کار کشیدند و برای خواندن نماز مهیا شدند، من و کاظم هم نمازمان را خواندیم، نمازی که پر از عطر حضور یوسف زهراعلیهما السلام بود.
برگرفته از کتاب؛ میر مهر
نوشته؛ پور سیّد آقایی
هیچ واژهای برای تعریف خدا نداشتم، یادم میآید وقتی کوچک بودم به آسمان نگاه میکردم و با خودم میگفتم: سلطان آسمانها کیست؟
این حرفهای «یولی» که اهل کشور چین و دختری تحصیل کرده است میباشد. او میگوید: بعد از مدّتها، دوستی از دوران کودکیام را دیدم، او مسیحی شده بود. وقتی با هم نشستیم او برایم از خدا و دین مسیحیت گفت و مرا علاقهمند به مسیحیت کرد. روزی مرا به کلیسا برد. من که از صدای خوبی بهرهمند بودم. لذا بعد از آن گاهی به کلیسا میرفتم و کُر میخواندم.
شبی دوستم از من خواست که خودم را به کلیسا برسانم تا با او در مراسم مذهبی شرکت کنم. سوار تاکسی شدم، اتفاقاً تاکسی مقابل ساختمانی ایستاد که به نظرم کلیسا آمد. پیاده شدم، جمعیت عجیبی داخل آن ساختمان میشدند. سیل جمعیت مرا هم با خود حرکت داد، من آنجا در حین حرکت «سلامٌ علیکم» را یاد گرفتم.
در آن محل حرکات زنان پوشیده شده در لباس سفید، مرا متعجب کرد. این صحنهها احساس قشنگی را در من ایجاد کرد و مرا در حال و هوای دیگری برد. متوجه شدم آنجا مسجد مسلمانها است.
خیلی تحت تأثیر معنویت محیط قرار گرفته بودم و اُنس جدیدی در تکمیل احساس خداجوییام به وجود آمده بود که وجودم را میلرزاند.
بعد از مراسم از مسجد بیرون آمدم. با چشمانی پر از اشک زیر بارش سنگین برفِ «شهر شیانگ» راه میرفتم و هیچ میلی در خودم جهت رفتن به کلیسا و اجرای مراسم احساس نمیکردم. دلم همان حرکات هماهنگ را میخواست.
از آن پس، هر وقت دلم میگرفت، پارچهای سفید به سر میانداختم و همان کارهای زنان در مسجد را تکرار میکردم و عجیب اینکه آرامش خاصی بر وجودم حاکم میشد و در همان حال میگفتم: خدایا! اگر تو هستی لطفاً نشانهای به من بنما تا باورت داشته باشم.
تقریباً مدّتی همینگونه سپری شد، دوست مسیحیام از من دلگیر شده بود، درخواست کرد که با هم به سفری برویم. در طول راه با این که مشغول رانندگی بود، مدام از مسیحیت و جلسات کلیسا برایم صحبت میکرد ولی من از صحبتهاش اصلاً لذت نمیبردم و در حال و هوای خودم بودم.
به یک شهر کوچک رسیدیم و تصمیم گرفتیم شب را همانجا بخوابیم و صبح سفرمان را ادامه بدهیم. از ماشین پیاده شدیم. دوستم
رفت تا برای شام چیزی تهیه کند. من تنها پیش ماشین ایستاده بودم که خانمی به سمت من آمد و گفت:
ببخشید خانم! اگر قصد دارید شب را اینجا بمانید من خانهام را اجاره میدهم خیلی هم ارزان میگیرم. و از هر لحاظ هم مورد اطمینان است.
گفتم: راستش من نمیدانم. چند لحظه صبر کنید تا رفیقم بیاید و شما با ایشان صحبت کنید. با قبول کردن دوست مسیحیام، شب به خانه همان خانم رفتیم. قبل از خواب، کتابی توجّهام را به خودش جلب کرد، به سمت طاقچه رفتم و کتاب را برداشتم، دیدم کتابی است به زبان چینی، مقداری از آن کتاب را خواندم، خیلی برایم جذّاب و شیرین بود، به خاطر همین تا صبح بیدار ماندم و کتاب را بیشتر مطالعه کردم.
صبح که میخواستیم از آنجا برویم از صاحب خانه درخواست کردم که این کتاب را به من بفروشد. آن خانم با خوشحالی کتاب را به من هدیه داد. وقتی اسم کتاب را پرسیدم گفت: ترجمه چینی قرآن است. وقتی از او توضیحات بیشتری خواستم، گفت: این کتابِ مقدّس مسلمانها است، قانون دین اسلام در این کتاب نوشته شده است و... .
از توضیحات پیرزن و آن چیزهایی که خودم دیشب در کتاب خوانده بودم یقین کردم که جواب سؤالات و مبهمات زندگیام را گرفتم و لذا همانجا گفتم: من میخواهم یک مسلمان بشوم.
تا دوستم این جمله را شنید، سرم داد زد و گفت: مگر دیوانه شدهای؟ گفتم: نه! برعکس فکر میکنم تازه عاقل شدهام. همیشه نیاز به نیایش و عبادت را در خودم احساس میکردم و حالا فهمیدم دینی هست که برای ارتباط همیشگی با خدا، برنامه دارد و میتواند تشنگی مرا برطرف کند. دوستم با فریادی دیگر، مرا تنها گذاشت و رفت.
من دیگر مسلمان شده بودم و خیلی دوست داشتم یک اسم مسلمان هم داشته باشم امّا از طرفی دین جدیدم را از همه مخفی میکردم. وقتی به اتاقم برگشتم، بیشتر قرآن را مطالعه کردم. آیه نماز، توجّهام را جلب کرد. «وَأَقِمِ الصَّلوةَ لِذِکْرِی»(1)نماز را برای یاد کردن من به پا دار.»
قبلاً نماز خواندن مسلمانها را دیده بودم. امّا مُهر و چادر نداشتم. حدود نیمههای شب بود، هوا هم خیلی سرد شده بود و امکان نشستن روی زمین برایم نبود، روی تخت نشستم و با خدا به راز و نیاز پرداختم، به جز خدا هیچ چیز مورد توجّهام نبود.
هم اتاقیام که استاد دانشگاه و تقریباً زن پیری بود از صدای من از خواب بیدار شد و پرسید: داری چکار میکنی؟ من هم دین پنهانم را آشکار کردم و از فردای آن شب مورد تمسخر استادان و دانشجویان دیگر قرار گرفتم. امّا من که راهم را انتخاب کرده بودم، هراسی به دل راه ندادم.
به مسجد رفتم و گفتم: بنویسید که من مسلمانم. وقتی اسمم را
1) 4. سوره طه / آیه 14.
پرسید، گفتم: دوست دارم اسم یکی از زنان مسلمان صدر اسلام را داشته باشم. آن آقا گفت: اولین زن شهیده در اسلام، اسمش سمیّه بود اگر موافق هستید اسم شما را سمیّه بگذاریم.
وقتی اسم سمیّه را شنیدم و این که در راه اسلام شهید شده خیلی خوشحال شدم و اسمم شد سمیّه یولی.
از آن به بعد دوست داشتم بیشتر مطالعه کرده و اطلاعاتم را عمیقتر از قبل کنم. به همین خاطر رفتم سفارت ایران که قبلاً همان خانمی که قرآن را به من داد سفارش کرده بود که برای مسلمان شدن بروم آنجا.
با رفتن به سفارت، تصمیم گرفتم برای تکمیل دینم به ایران بروم تا بتوانم یک شیعه واقعی برای خدای یکتا باشم.
وقتی برای خرید بلیت رفتم ترسیده بودم و نگرانی تمام وجودم را تسخیر کرده بود. مرتب به خودم میگفتم، دارم ریسک بزرگی میکنم، در کشور خودم آدم مفیدی هستم و نمیدانم این تغییر زندگی چه بلایی به سرم میآورد. خیلی ناراحت بودم، با خود میگفتم اگر امروز بلیت بخرم و فردا در فرودگاه ایران باشم چه چیزی در انتظارم خواهد بود؟ امّا بالاخره بلیت را خریدم.
با همان فکرها به هتل برگشتم، در راه برگشت با آقای محترمی برخورد کردم، که از گذشته من و این که نگران هستم، اطلاع داشت. گفتم: شما از کجا میدانید؟ ایشان شروع کرد از دوران بچگی من گفت. حتّی گفت: تو در کودکی به دور از چشم خانواده همیشه به آسمان نگاه
میکردی و میگفتی: ای کسی که سلطان آسمانها هستی میخواهم با تو آشنا بشوم.
این جمله را که آن آقای محترم گفت از اسرار زندگی من بود که هیچ کس از آن خبر نداشت.
بعد گفت: من برای هدایت مردم آمدهام، تا گناه نکنند.
گفتم: شما چه کار بزرگی دارید، لطفاً آدرس به من بدهید که با شما تماس بگیرم.
او گفت: آدرس ندارم.
گفتم: میخواهم شما را باز هم ببینم.
با تبسمی گفت: نمیتوانی، امّا من به یاری و کمکت میآیم.
پرسیدم: در راه ایران چه اتفاقی میافتد؟
با آرامش خاصی گفت: مشکل بزرگی ایجاد میشود ولی تحمل داشته باش، از مشکلات نترس، این مسائل برای تو روشنایی به همراه میآورد.
با اضطراب پرسیدم: چه مشکلی؟
با مهربانی گفت: من باید بروم، خداحافظ.
او رفت امّا من مات و مبهوت حتّی با او خداحافظی هم نکردم. بعد از آن دیدار قوّت قلبم خیلی بیشتر شد.
به ایران آمدم، به عنوان دانشجوی برون مرزی مشغول تحصیل شدم. به کلاسهای معارف، شناخت دین، احکام و قرآن خیلی علاقه داشتم.
هر چه بیشتر ائمه اطهارعلیهم السلام را میشناختم احساس میکردم به خدا
نزدیکتر شدهام. روزی در کتابخانه دانشگاه مشغول خواندن کتابی در مورد امام زمانعلیه السلام بودم. به صفحهای رسیدم که مشخصات ظاهری حضرت مهدیعلیه السلام در آن نوشته شده بود آن صفحه را با دقت تا آخر خواندم، امّا خاطرهای دگرگونم کرد. بدنم سرد شد و میلرزیدم، احساس عجیبی داشتم، از طرفی باورم نمیشد و از طرفی واقعیتی بود که خودم با آن رو به رو شده بودم، صدای گریهام اطرافیانم را نگران کرد امّا من هنوز در فکر ملاقاتم در پکن بودم، دقیقاً چهره آن آقایی که در فرودگاه با او ملاقات کردم با مشخصاتی که برای حضرت مهدیعلیه السلام در این صفحه نوشته شده بود، یکی بود.
با چشمانی پر از اشک کتابخانه را ترک کردم خودم را نزدیک او احساس میکردم، یاد او تمام وجودم را تسخیر کرده بود، لحظات خوشی داشتم. مهربانی او اوّلین چیزی بود که به ذهنم آمد، وقتی به یاد ملاقات پکن میافتادم تصویری از آقایی متین و مهربان به ذهنم خطور میکرد، بیشتر از قبل مشتاق دیدارش شده بودم.
روی نیمکت کنار چمنها نشستم و همانجا در حیاط دانشکده ادبیاتِ دانشگاه تهران تصمیم گرفتم بلافاصله بعد از تمام شدن درسم، به چین برگردم و یک مبلّغ قوی در کشور بزرگ چین باشم. مبلّغی که قلبش از عشق امام زمانعلیه السلام پر شده و جایی دیگر برای اغیار نگذاشته است.