ghaemiyeh.com
سرشناسه : فقیه امامی، حسن
عنوان و نام پدیدآور : نقش عقل در احکام الهی/ حسن فقیه امامی
مشخصات نشر : اصفهان: نشر خوشنواز، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : ص ۶۴
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی
یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
موضوع : عقل (اصول فقه)
موضوع : عقل -- جنبههای مذهبی -- اسلام
رده بندی کنگره : BP۱۶۶/۲/ف۷ن۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۱۴۹۹۹
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
الحمد اللَّه الّذی هدانا سبیل الرّشاد و أرشانا طریق السّداد، و الصّلوة و السّلام علی أفضل الانبیاء و شفیع العباد یوم المیعاد محمّد بن عبد اللَّه صّلی اللَّه علیه و آله و سلّم، و علی وصیّه خیر الاوصیاء الّذی هو بکلّ قوم هاد، و علی أولاد المعصومین صلوات اللَّه علیهم أجمعین و الّعن علی أعدائهم الی یوم التناد.
از دیر زمانی این بحث مطرح بوده است که با وجود عقل نیازی به دین میباشد؟ و با توجّه به رشد فکری انسانها، چه احتیاجی به وحی است؟ و بالاخره بعضی بر آن شدند که در تعقّل، ما را از تعبّد بی نیاز میسازد.
در میان فرقهها گروهی به نام براهمه بودند که 500 الی 700 سال قبل از میلاد زندگی میکردند و آنان عقیده داشتند که چون فلاسفه قادرند با استناد به دلائل عقلی و منطقی
برای ما قانونهای سودمندی که از خطا و اشتباه مصون باشد وضع کنند، ما را از وحی و انبیاء مستغنی و بی نیاز میسازند، «شهرستانی» در کتاب ملل و نحل(1)شرح افکار و دلائل آنها را به تفصیل نقل کرده است.
این طرز تفکّر نشأت گرفته از مسئولیّتگریزی انسان است، در قرآن میخوانیم:
«یُریدُ اْلإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أمامَهُ»(2)
انسان میخواهد جلو راه خود را باز کند، همان انسانی که دل سنگ را میشکافد و تونلهای طولانی را ایجاد مینماید و اجازه نمیدهد کوهها با آن عظمت سدّ راه او بشوند، وقتی در مسیر زندگی احساس کرد اموری سدّ راه دلخواه او هستند، تلاش میکند آن سدها را از سر راه خود بردارد و نابود سازد و از آنجا که دین و وحی و انبیاء، انسانها را مهار میکنند و تا حدودی از آزادی آنها میکاهند، انسانها هم سعی میکنند به بهانههای گوناگون با این امور
به مبارزه برخیزند گاهی دین را به مسخره میگیرند و گاهی انبیاء را تکذیب و یا مورد حمله میدهند،« أ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوی أنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَریقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَریقاً تَقْتُلُونَ »(1)
اگر پیامبری چیزی را که مطابق دلخواه شما نیست بیاورد زیر بار نمیرویپس گروهی را تکذیب و گروهی را به کشتن میدهید.
در هر زمان به شکلی این موضعگیریها تجدید میشود و شبهاتی پوسیده به صورت افکاری نو، خودنمایی میکند و احیانا عدهای ناآگاه را جلب و جذب مینماید، همانطور که شبهات براهمه پس از دو هزار و اندی سال، در عصر ما در قالب تفسیر خاتمیّت مطرح گردیده و خاتمیّت به این صورت تفسیر شده است که پس از پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله چون عقل مردم به حدّ کمال میرسد دیگر به دین نیازی ندارند و تعبّد جای خود را تعقّل میدهد و دوران دین،
1) بقره / 87.
سپری میگردد و متفکّرین با قدرت تفکّر خویش جامعه را اداره میکنند.
این گفتار بهترین دلیل و شاهدی است که میتواند ثابت کند هنوز مردم از رشد فکری صحیحی برخوردار نیستند، چرا که گویندگان این سخن بدون تأمّل و اندیشه به گفتار دم زدهاند، بدین جهت ما ناچاریم برای سست بودن بنیان این طرز تفکّر، ابتدا به توضیح معنای دو واژه تعقّل و تعبّد بپردازیم، سپس قضاوت را به عهده خوانندگان بگذاریم.
تعبّد و قداست آن
تعبّد از ریشه عبادت و عبادت به معنی پرستش و پرستش به معنای منتهای کوچکی و خضوع است که لازمه آن بندگی میباشد و بندگی همان اطاعت محض و تسلیم صرف است. اینکه خدا میفرماید:
« اعْبُدُوا اللَّهَ »(1)
خدا را پرستش و بندگی کنید، یعنی نهایت فروتنی و تواضع را نسبت به خداوند از خود نشان دهید و از هر جهت مطیع محض
1) نساء / 36.
و پیرو اوامر و مقرّرات او باشید و این خود یک امر طبیعی است که حتّی در حیوانات هم بطور محسوس دیده میشود، که وقتی قدرتی بزرگتر از نیروی خود مشاهده کنند و نیروی خود را در مقایسه با قدرت او ناچیز ببینند ناخودآگاه حالت تسلیم به خود خواهند گرفت و اراده را از خود سلب کرده، تحت اراده و اختیار او قرار میگیرند، و در نتیجه هرچه او میخواهد انجام میدهند، نه هرچه خود میخواهند، همچون اسیری در مقابل حاکم، و سربازی در مقابل فرمانده و بردهای در مقابل مالک (عبداً مملوکاً لایقدر علی شیء).
انسانها وقتی خداوند را به بزرگی، عظمت و عزّت بشناسند و چیزی و کسی را از او بزرگتر ندانند، همه موجودات را مقهور او ببینند، قدرت ناچیز خود را در مقابل قدرت نامتناهی و لایزال او هیچ بدانند، او را غنی مطلق و خود را فقیر و نیازمند به او احساس کنند و به مالکیّت حقیقی او اعتراف کنند، طبعا سر تسلیم در مقابل او فرود
خواهند آورد که این کرنش و تواضع را عبادت گویند، و ابراز و اظهار آن را تعبّد نامند.
علّت این که عبادت را به بندگی ترجمه میکنند، آن است که انسان یا حیوان تا زمانی که یله و رها و بدون قید و بند باشد، خود مختار است، ولی پس از این که در بند شخص دیگری قرار گرفت اختیار و اراده از او سلب میگردد، و ناچار تحت اختیار و اراده دیگری قرار میگیرد. حتّی اگر شیری در قفس بیافتد، در همه ابعاد زندگیش محدود خواهد شد. یا میبینیم اگر اسبی را در جنگل رها سازند در خفت و خواب، خورد و خوراک، سکون و حرکت، تندی و کندی و غیره آزاد است، ولی وقتی گرفتار بند و افسار شد، تمام این اختیارات از او گرفته میشود و جز به اراده صاحبش هیچ کاری انجام نمیدهد.
انسان نیز تا وقتی خدا را نشناخته است، همچون چارپایی که در جنگل دنیا یله و رها شده باشد، احساس آزادی میکند و برای انجام خواستههای نفسانیش هیچ
مانعی را سر راه خود نمیبیند، اما او هرچه بیشتر نسبت به خدای خود شناخت پیدا کند به همان میزان از آزادی او کاسته میشود، تا جایی که همانند ملائکه مقرّبین میگردد که « ما تَشاؤُنَ إلاّ أنْ یَشاءَ اللَّهُ »(1)
هیچ نمیخواهند مگر آنچه را خدا بخواهد، گویا که اصلا از خود ارادهای ندارد، رمز عصمت أنبیاء و أئمه هدیعلیهم السلام نیز همین بندگی (در بند خدا بودن) است بر خلاف گنهکاران که بندها را پاره میکنند و خود را به اصطلاح آزاد میسازند، ولی ناگفته نماند که این آزادی نیست بلکه نامقدّسی است که هزاران قید و بند مادّی را به همراه دارد و طبعا باعث هواپرستی، شهوتپرستی، مالپرستی، ریاستپرستی و بالاخره دنیاپرستی و ... میشود. و این همانی است که امام موسی بن جعفرعلیه السلام اشاره میفرمایند، و مرحوم محدّث قمیقدس سره آن را از مرحوم علاّمهقدس سره در منهاج الکرامة
1) انسان / 30
نقل میکند:
«روزی حضرت موسی بن جعفرعلیه السلام گذارشان به خانه بشر حافی در بغداد افتاد، در همین زمان صدای آهنگ موسیقی و غنایی از آن جا به گوش حضرت رسید، به ناگاه کنیزی در حالی که مقداری زباله در دست داشت از آن خانه خارج شد، وقتی که زبالهها را در بیرون خانه میگذاشت حضرت به او فرمودند: ای کنیز! صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ گفت: آزاد است. حضرت فرمودند: راست گفتی، اگر بنده بود از مولای خود میترسید! وقتی کنیز وارد خانه شد بشر که بر سر سفره شراب نشسته بود از وی علّت دیر آمدنش را پرسید، کنیز در جواب وی گفت مردی به من رسید و چنین و چنان گفت. بشر که حضرت را شناخته و منظور ایشان را متوجه شده بود، با پای برهنه به سوی حضرت دوید و پس از ملاقات حضرت به دست ایشان توبه کرد و از آن بزرگوار پوزش
طلبید و از شدّت شرمندگی در حضور امام به گریه افتاد».(1)
شاید علّت این که در ابتدای نماز و قبل از قرائت، رکوع، سجده و تشهّد، تکبیر واجب یا مستحب است این باشد که از همان ابتدای امر خداوند را به بزرگی یاد کنیم تا آمادگی بیشتری برای پرستش و بندگی او پیدا نماییم.
با توجه به آنچه گفته شد روشن گردید که معنای حکم تعبّدی در اصطلاح مذاهب الهی، مخصوصا در اصطلاح فقهاء اسلام آن است که انسان کاری را بخاطر دستور پروردگار انجام دهد با اطمینان به این که آن دستور خالی از حکمت نیست اگرچه آن حکمت برای ما نامعلوم باشد و شاید علّت این که در پارهای از آیات قرآن کریم فلسفه بعضی از قوانین الهی و احکام تعبّدی مطرح شده این باشد
1) الکنی و الالقاب، جلد 2، صفحه 168.
که مردم فکر نکنند احکام خدا مبنای عقلانی ندارد و صرفا به منظور تسلیم کردن انسان است، شیعه را در این مورد عقیده چنان است که حکمت و عدل خداوند اقتضا میکند هیچ حکمی بدون حکمت نباشد و مرحوم صدوق قدس سرّه نیز به همین جهت کتاب با ارزش «علل الشرایع» را تدوین کرده و فلسفه احکام را از دیدگاه روایات تبیین نموده است.
در نامهای که حضرت رضاعلیه السلام در جواب نامه محمّد بن سنان نوشتهاند آمده است:
«نامه تو به من رسید، یادآوری کرده بودی که بعضی از اهل قبله گمان میکنند، خداوند تبارک و تعالی هیچ چیز را حلال یا حرام نکرده، مگر برای تعبّد و پرستش بندگان، و علّت دیگری بیش از این ندارد، به طور قطع کسانی که چنین عقیدهای دارند گمراهند و گرفتار خسارت و زیان آشکاری هستند».
ما مییابیم هرچه را که خداوند تبارک و تعالی حلال فرموده، مصلحت و بقاء بندگان در آن بوده است و به آن نیاز داشته و از آن بی نیاز نبودهاند، و آن چه را خداوند حرام
فرموده، مورد نیاز مردم نبوده و مایه فساد و موجب نابودی و هلاکت آنها بوده است.
متأسفانه چون اغلب وطائف تعبّدی، در ظاهر علّت محسوسی ندارد بعضی فکر میکنند اینگونه احکام، بدون هیچگونه حکمت و فلسفهای به مردم تحمیل شاست، بدین جهت به خود اجازه نمیدهندهچشم بسته احکام را بپذیرند در صورتی که به هیچ وجه، منطقی نیست که ما هر جکمی را که فلسفه آن را نفهمیدیم، پوچ و بیهوده و باطل قلمداد کنیم و به مجرّد این که نتوانستیم علل و عوامل قوانین الهی را کشف کنیم به آنها مهر ابطال بزنیم.
این برداشت غلط که از کلمه تعبّد شده و فکر میکنند هر کجا گفته شد: «این حکم تعبّدی است» منظور این است که عاری و خالی از حکمت میباشد، موجب شده بسیاری از احکام خدا را با کمال وقاحت زیر سؤال ببرند.
ریشه این نوع برخورد با احکام الهی را در خداشناسی این افراد باید جستجو کرد، و تا تجدید نظر در شناخت
خداوند نکنند، انتظاری جز این از آنها نمیرود.
نتیجه آن که «تعبّدی بودن» منافاتی با داشتن مصلحت ندارد، بلکه همه اوامر و نواهی خداوند تعبّدی بوده با توجّه به اینکه همه آنها توأم با حکمت و مصلحت است، حال چه کشف شده باشد و چه کشف نشده باشد.
ممکن است این سؤال پیش بیاید که آیا از نظر عقلی جایز است انسان، قانونی را که حکمت و مصلحت آن را نمیداند، چشم بسته و بدون چون و چرا بپذیرد؟!
آیا این منطقی است که در مقابل فرمانی که هیچ آگاهی از فلسفه آن نداریم، تسلیم محض باشیم؟!
جواب: در فلسفه، قانونی هست که میگوید: «الامتناع بالاختیار، لا ینافی الاختیار» یعنی اگر یک امر غیر اختیاری مبتنی بر امر اختیاری باشد منافاتی با اختیاری بودن آن امر ندارد، مثلا اگر کسی با اراده و اختیار خود مادهای سمّی
و مهلک بخورد، سپس آن ماده سمّی، بدون اراده و اختیار خورنده در جسم وی اثر گذاشته و او را هلاک کند، آیا مرگ او را اختیاری میدانیم یا غیر اختیاری؟ اگر مرگ او را به داوری سمّی مستند کنیم ممکن است مرگ او را غیر اختیاری بدانیم ولی چون تأثیر آن ماده سمّی
بر اساس خوردن آن موجب هلاکت شده و خوردن آن نیز کاملا اختیاری بوده، هر عاقلی این مرگ را اختیاری میداند.
در مورد بحث نیز میگوییم: امری که به ظاهر غیر عقلانی است اگر براساس امر عقلانی انجام گیرد، آن امر نیز عقلانی خواهد بود، از باب مثال اگر بیماری با اراده خود جسم و جان خویش را در اختیار فردی بی تجربه قرار داده و اجازه دهد او را بیهوش کرده با کارد شکمش را پاره کند و قلب، ریه و یا اعضاء دیگر او را بیرون آورد، آیا این کار عاقلانه است؟ هرگز! ولی اگر بیمار به پزشک معالج مراجعه کند، در حالی که به تخصّص، تجربه، تعهّد و دلسوزی او معتقد باشد و جسم و جان خود را برای درمان در اختیار
او قرار دهد، این کار صد در صد عقلایی و حکیمانه است.
خلاصه آن که این واگذاری اگر با قطع نظر از علم و آگاهی پزشک باشد، غیر عاقلانه است، ولی اگر بر اساس خصوصیّاتی که ذکر شد واگذاری شود یقینا حکیمانه خواهد بود.
در مورد بحث نیز اگر کسی از دیگری کورکورانه و بدون آنکه صلاحیّت او را در نظر داشته باشد تقلید کند، کاری غیر عقلایی است.
قرآن کریم نیز در مورد مردم جاهلی به عنوان اعتراض میفرماید:
« وَ إذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما ألْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أوَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ »(1)
آنها از پدران خود تقلید میکنند هر چند پدران آنها مردمی جاهل و گمراه باشند.
چرا این تقلید مورد مذمّت است؟ زیرا پشتوانه علمی
1) بقره / 170
و الهی ندارد و بر مبنا و اساس خردمندانهای استوار نیست، ولی در مورد پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله خداوند در قرآن میفرماید:
« فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی أنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیماً »(1)
به خدا سوگند ایشان به حقیقت ایمان نمیرسند، تا وقتی تو را در اختلافاتشان داور قرار دهند، و پس از آن در دلهای خویش تنگی و سستی از حکمی که تو بریدی پیدا نکنند و در باطن آن را گردن نهند.
در اینجا چرا تسلیم بی چون و چرا شدن در مقابل حکم پیغمبر یک ارزش است؟ زیرا گفتار پیغمبر متّکی به وحی الهی است « ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إنْ هُوَ إلاّ وَحْیٌ یُوحی »(2)
و از هر خطا و خلل در امان است.
اصولا روش عقلای عالم از اوّلین زمانی که حقوق و قوانین تدوین شده، تاکنون این بوده و هست که از قوانین
تبعیّت میکردهاند بدون این که از علل واقعیّه این قوانین اطلاعی داشته باشند و به همین اندازه اکتفا میکردهاند که این قوانین مورد تصویب بزرگان قوم و عقلای کشور است.
پس از بیان این مقدّسه، میگوییم: «ما متعبّد به قوانینی هستیم که آنها را از جانب خدای حکیم میدانیم و کوچکترین تردیدی نداریم که تمامی آن به گونهای است که اگر عقلای عالم به فلسفه آن آگاهی پیدا کنند قطعا بر آنها صحّه خواهند گذاشت، و این گونه تعبّد عین تعقّل است».
«تعقّل» از ریشه عقل است و عقل به معنی بستن و مهار کردن و نگه داشتن است، بدین جهت طنابی را که با آن دست شتر را میبندند «عقال و عقیله» مینامند. «عقل» در اصطلاح نیرویی است که به وسیله آن حسن و قبح و حق و باطل را تشخیص داده و مجهولات را از معلومات کشف و خیر و شرّ و نفع و ضرر را با آن میشناسند و چون این نیرو
شهوات و خواستههای نفسانی را مهار میکند آن را عقل مینامند.
در قرآن 49 مورد واژه عقل با مشتقّات مختلفش بکار رفته است و در کتب احادیث حدود 126 حدیث از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام در مورد عقل جمعآوری شده است.
یکی از امتیازات عقل، حجیّت آن است. نخست لازم است با واژه حجیّت و حجّت» آشنا شویم.
حجیّت: در اصل لغت به معنی غلبه و پیروزی است و در اصطلاح، دلایلی است که بطور قاطع مقصود را اثبات و مخالف را مغلوب میسازد، «راغب اصفهانی» در مفردات گوید:
«الحُجَّةُ: الدّلالَةُ المُبَیِّنَةُ للمهجه، أی المَقْصَدِ المُسْتَقیمِ وَ الّذی یَقْتَضی صِحَّةَ أَحَدَ النَّقیضَینِ» ؛ حجّت: راهنمایی کرن به یک هدف درست است بطور
روشن و بدون ابهام و چیزی است که به صحّت یکی از دو طرف نقیض حکم میکند،
مثلا در حضور قاضی دو نفر با هم نزاع دارند، یکی مدّعی طلب از دیگری است و دیگری اظهار میکند که هیچگونه بدهی به مدّعی ندارد، این دو مطلب با هم متناقض است، اگر یکی از طرفین دلیل قاطعی بر حقانیّت خود داشته باشد که بتواند صحّت اظهارات خود را اثبات کند، آن دلیل را حجّت گویند، زیرا به این وسیله بر خصم خود پیروز میشود. و اگر میگوییم عقل حجیّت دارد به این معنا است که عقل میتواند صحّت ادعای ما را اثبات و ما را بر خصم پیروز کند.
در حدیثی حضرت امام موسی بن جعفرعلیه السلام به هشام میفرمایند:
«یا هشام! انّ للّه حجّتین، حجّة ظاهرة و حجّة باطنة، فأمّا الظّاهرة فالرّسل و الانبیاء و الائمة علیهم السّلام و أمّا الباطنة فالعقول» ؛
ای هشام! خداوند بر مردم دو نوع حجّت دارد، حجّت آشکار و پنهان، حجّت آشکار و پیدا، پامیران و ائمّهعلیهم السلام هستند و حجّت پنهان و ناپیدا، عقلهای مردم است.
در حدیثی دیگر آمده که ابن سکّیت از حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلامپرسید:
«ما الحجّة علی الخلق الیوم؟ فقال الرّضاعلیه السلام: العقل، یعرف بها الصّادق علی اللَّه، فتصدّقه و الکاذب علی اللَّه، فتکذّبه» ؛ امروز حجّت خدا بر مردم چیست؟ فرمود: عقل است، با این حجّت کسانی را که صادقانه چیزی را به خدا نسبت میدهند میشناسی و آنها را باور میکنی و همچنین کسانی را که به خدا دروغ میبندند میشناسی و آنها را تکذیب میکنی.
عقل جاعل است یا کاشف، مقنّن است یا مبیّن؟
اکنون که حجّت عقل را دانستیم، ضروری است بدانیم حجّت عقل تا چه حدّی است آیا در حدّی است که حقّ قانوگذاری به آن واگذار شده و آیا میتواند در سرنوشت
خود و مردم دخالت کند؟ و آیا شرع قوانین عقل را امضاء میکند، یا این که عقل تنها میتواند احکام و قوانین الهی را کشف و شناسایی کند؟
اگر گفتیم خدا به ما عنایت فرموده است و جعل قوانین را به عهده عقل ما واگذار کرده که با فکر، اندیشه، تدبّر و تعمّق، مصالح و مفاسد را بررسی کنیم و بر این اساس قوانینی را تدوین کرده و سپس به مرحله اجرا در آوریم، در این صورت عقل جاعل و مقنّن خواهد بود و ما حق داریم بدون اتکاء به وحی، خود سرنوشت خویش را تعیین کنیم؟!
و اگر گفتیم قانونگذاری، حق خدا است و این حق به کسی واگذار نشده و آن چه وظیفه عقل است تنها به دست آوردن حکم خدا است، بنابراین همان طور که حکم خدا را میتوان از کتاب و سنّت و اجماع بدست آورد همچنین «میتوان حکم خدا را نیز به وسیله عقل تحصیل کرد» و معنی اجتهاد همین است که فقیه تلاش کند و تمام نیروی فکری خویش را بکار بیندازد تا از مسیر کتاب یا سنّت
پیغمبرصلی الله علیه وآله یا اجماع یا دلیل عقل، حکم خدا را به دست آورده و به آن عمل کند، نه به ساختههای عقل خود.
بنابراین عقل در اینجا کاشف و مبیّن خواهد بود و شیعه عقل را کاشف میداند.
باید دانست که در مکتب تشیّع همان طور که اشاره کردیم زیر بنای احکام و اوامر و نواهی الهی حسن و قبح و مصالح و مفاسد واقعیّه است و مبنای حکم عقل نیز همان حسن و قبح و مصالح و مفاسد واقعیّه لست، یعنی تا عقل بطور قطعی و مسلّم، بدون شک و ابهام، حسن و قبح و مصالح و مفاسد امور را ارزیابی نکند مجوّز انجام آنها را صادر نمیکند.
با ذکر این مقدمه به این نتیجه میرسیم که هر کجا یک حکم شرعی وجود داشته باشد دلیل بر این است که در این حکم، مصلحتی وجود دارد و نیز هر کجا حکمی قطعی و بدون خدشه عقلی وجود داشته باشد، آن نیز دلیل
بر این است که در این حکم هم مصلحتی وجود دارد، بالاخره هم شرع و هم عقل ناظر به همان مصلحت میباشند، پس هرگاه در جایی به یک حکم شرعی دست یافتیم، مسلّا حکم عقل نیز در آنجا همان خواهد بود. و اگر جایی به حکمی عقلی رسیدیم در آن جا حکم شرع نیز همان خواهد بود. و قاعدهای که معروف است به قاعده «ملازمه بین حکم عقل و شرع» ناظر به همین مطلب است و این رابطه ناگسستنی بین شرع و عقل را به این بیان ذکر میکند: «کلّما حکم به العقل حکم به الشّرع و کلّما حکم به الشرع حکم به العقل».
این قاعده خود یک حکم مسلّم عقلی است زیرا خداوندی را ما با دلائل قطعی و عقلی شناختهایم که هم آفرینش جهان در قبضه قدرت و مشیّت اوست و هم فرمانروایی بر عالم هستی از آن اوست « ألا لَهُ الْخَلْقُ وَ اْلأَمْرُ »(1)قطعاً بر مبنای رحمت واسعهای که بر خود واجب فرمود « کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی
1) اعراف / 54.
نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ »(1)
ما را در مورد امور زندگی بدون تکلیف و سرگردان نگذارده است(2)
را که او حکیم علی الاطلاق است و محال است حکمی عاری و خالی از مصالح برای ما صادر کند.
چرا شیعه عقل را کاشف میداند؟
ما چون اوّلاً حاکمیّت را منحصر به خداوند میدانیم و ثانیاً عقل را شایسته قانون گذاری نمیدانیم، بدین جهت عقل را فقط به عنوان کاشف میشناسیم نه قانون گذار.
امّا اینکه میگوییم قانون گذاری را منحصر به خدا میدانیم، بدین جهت است که خداوند در چندین مورد از قرآن حکم به غیر ما أنزل اللَّه را محکوم کرده، یعنی باید حکم از طرف پروردگار نازل شود تا قابل اجرا باشد. و اگر کسی حکمی کرد که از طرف خدا نازل نشده باشد حکم کننده کافر است
به جهت این که خود را در قانون گذاری شریک خدا قرار داده است(1)و ظالم است زیرا به خاطر عدم صلاحیّت، حقوق انسانها را ضایع کرده(2)و فاسق است چون از حدود وظایف خود خارج شده(3)و کفر و ظلم و فسق از بدترین صفات رذیله انسان است، از طرفی خداوند حکم کردن را به خود اختصاص داده و در قرآن به دو تعبیر این اختصاص مطرح شده است:
1 - « إنِ الْحُکْمُ إلاّ لِلّهِ »(4)
2 - « لَهُ الْحُکْمُ »(5)
و شاید علّت این اختصاص آن باشد که خداوند حکم و قانون خود را به عنوان بهترین حکم و قانون معرّفی نموده و میفرماید:
« وَ مَنْ أحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ »(6)
1) مائده / 44؛ « وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ ».
2) مائده / 45؛ « وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ ».
3) مائده / 47 ؛ « وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ ».
4) انعام / 57 و یوسف / 40و67.
5) قصص / 88.
6) مائده / 50
چه کسی بهتر از خداوند میتواند حکم کند و تنها مردم با ایمانند که میتوانند در این مورد قضاوت کنند، و بدیهی است که عقل بهترین را انتخاب میکند.
عقل صلاحیت قانون گذاری را ندارد
امّا اینکه میگوییم عقل صلاحیّت قانون گذاری را ندارد، برای این است که قانون گذاری برای جعل قوانینی که مصالح و مفاسد واقعی در آنها رعایت شود، باید واجد شرایطی باشد و بشر با نداشتن آن شرایط حق قانون گذاری ندارد که از جمله آن شرایط «اطلاعات کافی» است که نوع انسانها از آن محرومند. برای اثبات این مسئله به مطالب ذیل توجه فرمایید.
نیروی عظیم عقل همچون نیروهای نهفته در خاک میماند که به برکت آن، زمین استعداد پرورش انواع مختلف گیاهان و درختان را بدست میآورد، و اگر باران رحمت
بر آن ریزش نکند آن زمین، مرده و بی حرکت باقی میماند، « وَ تَرَی اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ »(1)
میبینی آن گاه که آب از آسمان بر زمین فرو ریخت، به جنبش در میآید و آمادگی برای رشد گیاهان پیدا میکند آن وقت است که جفت جفت گیاهان با طراوت در آن روییده میشود.
عقل نیز به دو نبیرو نیازمند است تا کاملا شکوفا شود: اوّل: نور علم و معرفت. دوّم: نیروی تقوا و پرهیزگاری.
در مورد علم و معرفت، حضرت علیعلیه السلام میفرمایند:
«المَعْرِفَةُ لِقاحُ العَقْلِ» علم پیوند عقل است.
یعنی تا علم به عقل پیوند نخورد به ثمر نمینشیند، و این نیروی بالقوّه به فعلیّت نمیرسد. پیامبران الهی نیز با خوراک دانش نیروی عقل مردم را برانگیختند
« هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی اْلأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إنْ
1) حج / 5
کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ »(1)
او در میان مردم درس ناخوانده، پیامبری از خودشان برانگیخت که آنان را پاک کند و کتاب خدا و علم دین را به آنان بیاموزد گرچه آنان قبلا در گمراهی بدهاند.
از این ایه استفاده میشود که بالا بردن سطح فکر مردم از طریق علم و تزکیه نفس باید انجام بگیرد. تز مولای متّقیان علیعلیه السلام در نهج البلاغه آمده:
«وَ واتَرَ الَیْهِمْ أنْبیائَهُ لِیَسْتَأدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِه وَ یُذَکَّرُوهُمْ مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَ یُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُولِ».(2)
خداوند پیامبران را یکی پس از دیگری بسوی مردم فرستاد تا از آنها بخواهد به پیمان فطری که با خدا بستهاند عمل کنند و نعمتهای فراموش شده خداوند را به یاد آنها آورند و عقلهای نهفته آنان را برانگیزند.
نیاز به تقوی و پرهیزگاری
در آیه « هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی اْلأُمِّیِّینَ ... »(1)که ذکر شد، تزکیه قبل از تعلیم آمده است و شاید اشاره به این باشد که نخست باید انسان تزکیه شود تا قابلیّت یادگیری در او پیدا گردد. و باز در قرآن کریم آمده:
« إنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً »(2)ای افراد یا ایمان اگر تقوی پیشه کنید ما برای شما وسیله جدا کردن حق و باطل را قرار میدهیم.
و میفرماید:
« وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ »(3)
انارَةُ العَقْلِ مَکْسُوفٌ بِطَوعٍ هَوی
وَ عَقْلُ عاصِی الهَوی یَزْدادُ تَنْویراً
نور عقل بواسطه پیروی از هوای نفس به تیرگی میس گراید و نور عقل شخصی که با هوای نفس مخالفت کند افزوده میشود.
با این مقدمه کوتاه کمکم به این نتیجه میرسیم که عقلها در اثر آلودگی و بی مایگی شایستگی قانون گذاری را ندارد.
نشانه آلودگی عقول مردم
قرآن کریم به رسول گرامی خود اجازه پیروی از هواهای نفسانی مردم را نمیدهد و اعلام میکند افرادی که تن به وحی نمیدهند، آنان از هوای نفس خویش پیروی میکنند. سپس اطاعت از هواهای نفسانی را محکوم میکند و میفرماید: « فإِنْ لَمْ یَسْتَجیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أنَّما یَتَّبِعُونَ أهْواءَهُمْ وَ مَنْ أضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدًی مِنَ اللَّهِ »(1)هر گاه به دعوت تو جواب مثبت ندادند، در این صورت بدان که این مردم، تنها پیرو هوای نفس خویشند و چه کسی گمراهتر است از آنکه بدون راهنمایی خداوند از هوای نفس خود پیروی کند.
خداوند به پیغمبر خود دستور میدهند که به آنچه
1) قصص / 50.
از جانب او نازل میشود حکم کند نه به خواستههایمردم.
« و أنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أهْواءَهُمْ »(1)
و در جای دیگر فلسفه این نهی و محکومیت را چنین بیان میفرماید:
« وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ »(2)
اگر حق تابع هوای نفس آنان میشد، آسمان و زمین و کسانی که در آنها زندگی میکنند به تباهی کشیده میشدند. در حدیثی آمده، اگر هواهای نفسانی، عقل را تیره و آلوده نمیکرد (و خواستههای مردم اموری عقلانی و سودمند و ذی مصلحت بود)، پس به چه دلیل خداوند پیروی از خواستههای مردم را نهی و محکوم نموده است.
متأسفانه امیال و غرائز نفسانی، منافع و لذتهای زودگذر، آداب و رسوم غلط و مسائل اقتصادی، گاهی عقل را در چگونگی تشخیص به خطا گرفتار میکند و مسیر عقل را منحرف میسازد.
دلائل بی مایگی عقل
گرچه اثبات بی مایگی عقل نیاز به دلیل و اقامه برهان ندارد (به این دلیل که امری وجدانی است و همگان آن را درک میکنند، چرا که هرکس به خود مراجعه کند، خود را مواجه با انبوهی از سؤالات و مجهولات میبیند که نه خود میتواند جواب گوی آنها باشد، نه دیگران، و نه با سرپنجه فکر خویش میتواند گرههای کور آن مجهولات را بگشاید و نه عقل دیگران آنقدر کشش دارد که بتواند پردههای جهل و ابهام را عقب زده و حقایق را روشن سازد) ولی در عین حال بد نیست بطور اختصار به پارهای از دلائل اشاره کنیم.
قرآن میفرماید:
« وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إلاّ قَلیلاً»(1)بجز اندکی از دانش، به شما داده نشده است.
برای اثبات
1) اسراء / 85.
این مدّعی خداوند مواردی از اشتباهات و برداشتهای غلط انسانها را با استفاده از واژه «حسب» و مشتقات آن ذکر فرموده است.
« قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِاْلأَخْسَرینَ أعْمالاً الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»(1)؛ آیا آگاه کنم شما را به زیانکارترین شما از نظر عمل؟ آنها کسانی هستند که در زندگی دنیا تلاش بیراهه میکنند و گمان میکنند که کارهای خوب انجام میدهند.
« یَحْسَبُ أنَّ مالَهُ أخْلَدَهُ »(2)؛ او گمان میکند که مالش او را جاوید میکند.
« و لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أمْواتاً بَلْ أحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ »(1)؛ گمان نبرید آنان که در راه خدا کشته شدند مرگانند که آنها زندهاند و نزد خدای خود روزی میخورند.
« أ فَحَسِبْتُمْ أنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أنَّکُمْ إلَیْنا لا تُرْجَعُونَ »(2)؛ آیا گمان میبرید که ما شما را بیهوده آفریدیم و شما بسوی ما باز نمیگردید.
« وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ...»(3)؛ و در آن روز کوهها را بنگری و آن را جامد و ساکن تصور کنی در صورتی که مانند ابر در حرکتند ... .
« و الَّذینَ کَفَرُوا أعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَةٍ
یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتّی إذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً ... »(1)؛ اعمال کافران همچون سراب است در بیابان، که آدم تشنه گمان میکند آب است، تا وقتی که به آن میرسد میفهمد چیزی نیست.
« یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ »(2)؛ و از فرط عفاف چنان احوالشان بر مردم مشتبه شود که هر کس از حال آنان آگاه نباشد پندارد غنی و بی نیاز هستند.
« أ یَحْسَبُ اْلإِنْسانُ ألَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلی قادِرینَ عَلی أنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ »(3)؛ آیا انسان گمان میبرد که ما استخوانهایش را جمعآوری نمیکنیم، آری ما توانایی داریم سر انگشتان او را نیز مرتّب کنیم.
« أمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ أنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْیاهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما یَحْکُمُونَ »(1)؛ آیا آنان که مرتکب اعمال زشت شدند گمان کردند که رتبه آنان را مانند کسانی که به خدا ایمان اورده و نیکوکار شدند قرار میدهیم تا در مرگ و زندگی یکسان باشند (هرگز چنین نیست). حکم آنها اندیشهای بسیار جاهلانه است.
« وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ... »(2)
و هرگز مپندار که خدا از کردار ستمکاران غافل است.
« و لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرُّ لَهُمْ »(1)؛ آنان که بخل نمودهاند از آنچه که خداوند از فضل خود به آنان داده، گمان نکنند که این بخل به نفع آنها است بلکه به ضرر آنهاست.
« وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظیمٌ »(2)و کاری را سهل و کوچک میپندارند، در حالی که نزد خدا بسیار بزرگ است.
تضاد و تناقض افکار و مکاتب مختلفی که هر یک گویای یک نوع طرز تفکر است، خود شاهد تحیّر و عدم آگاهی از واقعیّات است و این منحصر به علم خاصی نیست. اگر با هر رشته از رشتههای مختلفه علوم آشنا شویم، به طور
وضوح ناهماهنگی آراء و افکار را مشاهده میکنیم، چه در علوم الهی و چه غیر الهی، مثلا در فلسفه در مورد عبم الهی «مرحوم حاجی سبزواری قدس سرّه» هشت نظریّه از فلاسفه بزرگ اسلامی نقل میکند، یا در رابطه با مکتبهای سیاسی «دکتر بهاء الدّین بازارگاد» 178 مکتب سیاسی را نام میبرد، شاهد گویای این تضادها زیربناهای گوناگونی است که هر یک از مکتب سازان، برای مکتب خویش برگزیدهاند.
یک نفر غریزه جنسی را اصل قرار داده و مکتب «فرویدیسم» را پایه گذاری میکند، یکی انسان و خواسته هایش را اصل میداند و مکتب «اومانیسم» را برمی گزیند و دیگری انتخاب را به عنوان اصل میشناسد و میگوید انسان را به حال خود واگذارید تا برای خود تصمیمگیری کند و مکتب «اگزیستالیانیسم» را تأسیس میکند، چهارمی اظهار میدارد که اصالت را فرد است و «دموکراسی» را پیشنهاد میکند، پنجمی به جمع اصالت میدهد و مکتب «سوسیالیسم» را میسازد، ششمی معتقد
است که اصالت هم با جمع است هم با فرد و مکتب «سوسیال دموکرات» را پایه ریزی میکند و ...
اینها همه نشانگر آن است که هیچ یک از آنها نتوانستهاند بطور کامل همه ابعاد وجودی بشر را ارزیابی و بر اساس آن مکتب سازی کنند یا بعد مادّی را گرفته و بعد معنوی را فراموش کردهاند و یا بعد فردی را مورد نظر قرار داده و بعد اجتماعی را نادیده گرفته و بالعکس، نیرویی را مورد بحث قرار داده و از نیروهای دیگر غفلت کردهاند.
و اینجاست که انسان به حقیقت کلام خدا پی میبرد که فرمود:
« إنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدی لِلَّتی هِیَ أقْوَمُ »(1)
این قرآن شما را به سوی مکتبی راهنمایی میکند که از همه مکاتب عالم جامعتر و کاملتر و اداره کنندهتر است.
1) اسراء / 9.
اکنون جای این سؤال است که اگر قانون گذاری به عقل واگذار شود به کدام یک از عقلها باید مراجعه کرد، در حالی که هر حکمی از هر عقلی صادر شود عقلهای مخالف آن را طرد خواهند کرد. و بدین جهت قرآن کریم میفرماید:
« و اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا »(1)؛ همه به ریسمان خدا (دین) چنگ بزنید و فرقه فرقه نشوید.
بسیار مشاهده شده است دانشمندی در یک مورد نظریّهای را اظهار کرده و پس از مدّتی با تجدید نظر در مبانی فکری خود از رأی قبلی خود انصراف پیدا میکند و به اشتباه خود اعتراف مینماید، یا دانشمندان معاصر وی با دلائل منطقی و کوبندهای او را تخطئه میکنند، یا در اثر
1) آل عمران / 103.
رشد علمی با گذشت زمان بی اساس بودن اندیشههای او بر ملا میشود.
اصولا پایه گذاری علم منطق بر همین اساس بود همان طور که مرحوم حاجی سبزواری در منظومه منطق میفرماید:
قانون آلی یقی رعایته = عن خطا الفکر و هذا غایته
هدف از تدوین علم منطق (که بنیان گذار آن ارسطو است) پیشگری از خطای در فکر بود، چرا که فکر انسان خطاپذیر است و همانطور که نمونههایی از آن ذکر شد گاهی دچار خطا میکند.
با توجه به آنچه ذکر شد و با توجه به اینکه قانون کامل و جامع، قانونی است که با فطرت بشر و با همه نوامیس خلقت و کلیه سنن طبیعت هماهنگ باشد (مانند آیین نامه راهنمایی و رانندگی و جدول بندیهای خیابانها، که متخصّصین همه آنها را هماهنگ با سیر طبیعی اتومبیلها تنظیم میکنند)، لازم است قانون گذار از کلیه روابط و پیوستگیهای موجودات و تأثیر و تأثّری که جهان خارج
و جسم و جان ما در یکدیگر دارد، از همه استعدادها و شایستگیهایی که در افراد یا جامعه هست، از همه اصولی که میتواند انسان را به کمال مطلوب برساند، از موانعی که سر راه تکامل انسان قرار دارد و از خواص اشیاء و بازتاب اعمال، آگاهی کامل داشته باشد.
بشری که از هیچ کدام از اعماق زمین و طبقات آسمان و اسرار پیچیده روح و ریزه کاریهای آفرینش اعضاء و جوارح بدن و ارتباط انسان و جهان و عوامل قرب به خدا و موجبات ارتقاء مقام در عالم آخرت و ... خبر تدارد، چگونه میتواند قانون گذار باشد و با این عقل نارسا قانون کارسازی را تدوین نماید؟!!
بشر با این همه تضاد افکار چگونه میتواند مطمئن باشد که قانون مورد نظرش مفید و توأم با مصلحت است. بعلاوه اگر هرکس قرار باشد با عقل خود قانونی را وضع و اجرا نماید هرج و مرج بوجود خواهد آمد. ناگفته نماند که اکثر مشکلات جامعه نیز بخاطر همین اختلافنظرها
بوجود میآید.
جای بسی شگفتی است که چگونه بشر به خود جرأت قانون گذاری در احکام الهی میدهد در حالی که حتی خیر و صلاح خود را نمیداند و نفع و ضرر خود را تشخیص نمیدهد، همانطوری که در قرآن میفرماید:
« کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسی أنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرُّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ »(1)؛ جنگ (با کفّار) بر شما واجب شده است با این که آن را ناخوش دارید، چه بسیار چیزی را نپسندید در حالی که آن برای شما خوب است و چه بسیار چیزی را دوست میدارید در صورتی که برای شما بد است، خدا میداند و شما نمیدانید.
از این آیه کریمه به وضوح کشف میشود که شرط اساسی قانون گذاری «علم» است.
1) بقره / 216.
ه. بکار گرفتن نیروها برای کشف مجهولات
نیروهای فراوان و هزینههای سنگینی در مجامع علمی جهان برای کشف مجهولات و اسرار معنوی و مادی نظام عالم هستی به کار گرفته میشود و اگر همه چیز برای انسانها کشف شده بود، صرف آن همه هزینه بیهوده و هدر دادن آن همه نیرو غیر عقلانی بود.
و. اقرار و اعتراف دانشمندان
از همه مهمتر اکثر دانشمندان بزرگ و منصف، پس از رسیدن به اوج مراحل علمی ناچار شدند به جهل خود شجاعانه اعتراف کنند، که خود نیاز به کتاب جداگانهای دارد. از باب نمونه، «کامیل فلاماریون» در کتاب خود «قوای طبیعت مجهوله» در باب محدودیّت دانش بشر مینویسد: «.. ما فکر میکنیم، لکن حقیقت فکر چیست؟ کسیزقدرت جواب این سؤال را ندارد. ما راه میرویم امّا حقیقت فعالیّت و کارهای عضلات چگونه است؟ کسی نمیداند.
من میدانم اراده من نیرویی غیر مادّی است، (بلکه تمام خواص روحی من غیر مادّی است)، با این حال هر موقع که اراده میکنم دستم را بلند کنم میبینم ارادهام، مادّهام را حرکت میدهد، امّا چگونه و با چه واسطه ارادهام دستم را حرکت میدهد؟ و اراده مجرد تعلّق به مادّه میگیرد؟ کسی پیدا نمیشود جواب سؤالم را نیز بدهد. به من بگویید چگونه اعصاب بصری، صور خارجیّه را به فکر انتقال میدهد؟ حقیقت این فکر چگونه ادراک میشود؟ محلّ آن کجاست؟ فعالیّت مغزی چگونه صورت میگیرد و حقیقت آن چیست؟ میتوانم از این قبیل سؤالات را تا ده سال بر شما متوجّه کنم، در حالی که بزرگترین دانشمندان و متفکّرین شما نمیتوانند کوچکترین سؤالاتم را پاسخ گویند ...(1)
1) به نقل از کتاب اسلام و حقوق بشر پاورقی صفحه 30، تألیف زین العابدین قربانی.
یکی از خصوصیّات روحی بشر به طوری که از قرآن کریم استفاده میشود آن است که هر گاه انسان خود را از جهت اقتصادی یا علمی و جز اینها بی نیاز ببیند به خود مغرور شده، پا را از گلیم خود درازتر میکند، قرآن میفرماید:
« کَلاّ إنَّ اْلإِنْسانَ لَیَطْغی أنْ رَآهُ اسْتَغْنی »(1)
باز انسان از کفر و طغیان نمیایستد چون که به دارایی (دنیای ناچیز) میرسد غافل از این که اساس این قدرتها سست و بی اعتبار است.
سالیانی دراز، بسیاری از فلاسفه که با فلسفه یونان آشنا بودند و مبانی فکری آنها بر اساس آن فلسفه پایهگذاری شده بود، پارهای از مسلّمات دین مبین اسلام را انکار و یا توجیه میکردند، به جرم این که با باورهای علمی آنها تطبیق
1) علق / 6 و 7.
نمیکرد. و شاید علت بوجود آمدن علم کلام به همین دلیل بود که متکامین مقیّد بودند معارف عقلی را با شرع تطبیق دهند، ولی فلاسفه مسأله عقلی و نظری را مورد بحث قرار میدادند چه با شرع منطبق میشد یا نمیشد.
هرگز فراموش نمیشود فلاسفهای که تحت تأثیر هیئت بطلمیوسی (که بر اساس حدس پایهگذاری شده بود) قرار گرفته بودند چگونه به شدّت معراج جسمانی رسول اکرمصلی الله علیه وآله را میکوبیدند و با استناد به این که رفتن به آسمان محال است (زیرا خرق و التیام لازم میآید) معراج جسمانی را جزء محالات تلقی میکردند، و روی همین اصل عدّهای از آنها اصل معراج و گروهی جسمانی بودن آن را منکر بودند، تا زمانی که ارکان هیئت بطلیموسی در هم ریخت و در فضاشناسی، حسّ بجای حدس قرار گرفت و تلسکوپها اختراع شد و انسانها عملا به کرات سفر کردند و معلوم شد آنان چه خیانتی به مقدّسات دین نمودند و چقدر از مسلمان را نسبت به مسائل دینی
سست و بی عقیده کردند که یشه اصلی آن جهل به واقعیت بود، و نیز از یاد نمیرود با «فرضیه داروین» که تنها در حد یک تئوری میتوانست ارزش داشته باشد، چه تبلیغاتی بر ضدّ دین به راه انداختند و چه حقایقی را زیر پا گذاشتند، تا پس از چندی که دانشمندان دنیا، بی اعتباری این فرضیّه را به اثبات رساندند. هنوز در خاطرهها باقی است قبل از به صحنه آمدن قانون لاوازیه، معاد و مسأله زنده شدن مردگان را به عنوان این که اعاده معدوم محال است و چیزی که از بین رفته است بازگشتن آن غیر ممکن است، به باد استهزاء و مسخره میگرفتند و بالاخره موجودات نامرئی، مانند ملائکه و جن و موجودات ذرهبینی را از زبان وحی نمیپذیرفتند و میزگفتند چون دیده نمیشوند پس وجود ندارد تا وقتی که میکروسکپها به بازار آمد و بشر با چشم مسلّح به عالم ذرّات راه یافت، معلوم شد ممکن است چیزهایی در عالم، وجود داشته باشد و چشم ما آنها را نبیند و ندیدن دلیل بر نبودن نیست.
تمام این قضاوتهای بی مورد به خاطر جهل و نادانی بشر است و همه این اعتراضات بر اساس اطلاعات محدودی است که انسانها را از مجهولات نامتناهی و غیر محدودش غافل میکند و به جرأت اعتراض میدهد، همچنان که جهل ملائکه سبب شد که به خداوند عالم در مورد خلقت آدم اعتراض کنند و خداوند به آنها فرمود:
« إنّی أعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ »(1)
من چیزی میدانم که شما نمیدانید، یعنی اعتراض شما معلول جهل شما است خداوند در قرآن میفرماید:
« فَلَمّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ »(2)
هنگامی که پیامبران آنها با معجزات روشن آمدند، به علم (ناچیزی) که نزدشان بود دل خوش کردند یعنی به استناد علم ناچیز خود وحی را به باد مسخره گرفتند.
و هنوز هم دیده میشود گروهی چشم انتظار یک نظریّه یا
یک فرضیّهاند که از غرب برای آنها به سوغات آورده، آن را به صورت چماقی بر سر دین فرود آورند و عجولانه فرضیّههای تثبیت نشده را بر وحی ترجیح دهند و شگفتی در این است که اگر دانشمندان غربی از اعماق دریاها خبری بدهند و یا از کهکشانها و تعداد ستارگان آماری دهند ولو مطابق واقع نباشد چشم بسته میپذیرند ولی مسلّات وحی را با دیده انکار و تردید مینگرند.
تنها چیزی که صحت و واقعیت داشتن اندیشهها را تضمین میکند «قرآن» است، زیرا قرآن خود به صراحت اعلام میکند:
« ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدًی لِلْمُتَّقینَ »(1)
در این کتاب آسمانی هیچگونه شک و تردیدی راه ندارد. و این ادعایی است که هیچ متفکر و اندیشمندی قدرت چنین
1) بقره / 2.
ادعایی را نداشته و ندارد.
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و ائمه هدیعلیهم السلام نیز قرآن را به عنوان میزان به پیروان خود معرفی کردهاند و به تعبیرات گوناگون، بی اعتباری احادیثی که با قرآن مخالفت دارد را اعلام کردهاند.
«ما وافَقَ کِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَ ما خالَفَ کِتابَ اللَّهِ فَدَعُوهُ»(1)؛ آنچه با کتاب خدا موافق است آن را گرفته (و به آن عمل کنید) و آنچه که با کتاب خدا مخالف است آن را رها کنید.
«کُلُّ حَدیثٍ لا یُوافِقُ کِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ زُخْرُفٌ»(2)؛ هر حدیثی که موافق کتاب خدا نباشد آن حدیث دروغ است.
«ایُّهَا النّاسُ! ما جائَکُمْ عَنّی یُوافِقُ کِتابَ اللَّهِ فَأنا قُلتُهُ وَ ما جائَکُمْ
یُخالِفُ کِتابَ اللَّهِ فَلَمْ أقُلْهُ»(1)ای مردم آنچه از من به شما میرسد که موافق با قرآن باشد من آن را گفتهام و هر چه از من به شما رسید که مخالف قرآن باشد من آن را نگفتهام.
«ما أتاکُمْ مِنّا مِنْ حَدیثٍ لا یُصَدّقُهُ کِتابَ اللَّهِ فَهُوَ باطِلٌ»(2)؛ حدیثی که از ما به شما میرسد که کتاب خدا آن را تصدیق نکند باطل است.
راز انکار یا توجیه معجزات
بعضی از علم زدگان قدیم که معجزات را با علوم ناقص خودشان نمیتوانستند تطبیق دهند، صریحا معجزات را انکار مینمودند.
« کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ »(3)؛ هر چیزی را که احاطه علمی به آن نداشتند تکذیب و یا حمل بر سحر مینمودند.
« وَ إنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرُّ »(4)؛ و اگر معجزهای میدیدند، روبرو میگرداندند و میگفتند
که سحر دامنهداری است.
و اکنون که شیوه مبارزه با مذهب تغییر کرده و از مذهب بر ضدّ مذهب سوء استفاده میشود، علمگرایان به فکر توجیه معجزات و کرامات افتادهاند که هم به کفر و ارتداد متّهم نشوند و هم در واقع معجزات را نپذیرفته باشند و هر معجزهای را به گونهای هر چند واهی توجیه میکنند که زیر بار نیروهای ناشناخته خداوند نروند، که این خود حدیث جداگانه و مفصّلی را میطلبد. خدا در قرآن میفرماید:
« فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إلاَّ اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ »(1)آنان که انحراف روحی دارند به دو جهت از متشابه قرآن پیروی میکنند، اوّل بخاطر فتنهجویی و دوم بخاطر یافتن تأویل آن (تأویلی که متناسب با اهداف و اهواء آنها باشد)، در حالی که جز خدا و راسخون کسی تأویل آن را نمیداند.
امیرالمؤمنین علیعلیه السلام میفرمایند:
«و آخر قد تسمّی عالما و لیس به، فاقتبس الجهائل من جهّال
1) آل عمران / 7.
و أضالیل من ضلاّل و نصب للنّاس أشراکا من حبائل غرور و قول زور و حمل الکتاب علی آرائه و عطف الحقّ علی أهوائه ...»(1)
و دیگری خویش را دانشمند و عالم میداند، و چنین نیست او نادانیها را از نادان فرا میگیرد و گمراهیها را از گمراهان و برای مردم از رشتههای غرور و خود فریبی و سخنان دروغ، دامها قرار میدهد همان که قرآن را بر اندیشهها و آراء شخصی خود حمل و حق را بر خواستههای خویش منطبق میکند.
در حالی که معجزات دو نقش مهم و اساسی را در مسائل اعتقادی ایفا میکند:
اوّل: قدرت، حاکمیّت، سبب سازی و سبب سوزی خداوند را به اثبات میرساند. و دوّم: بزرگترین دلیل بر حقانیّت انبیاء و اوصیاء و گویاترین سند برای رسالت و امامت آنها است.
1) نهج البلاغه، خطبه 87.
نمیدانیم آنان که برای وحی اعلام جرم میکنند و بالاخره آن را در محکمه عقل خویش محکوم و زندانی میکنند، آیا بخاطر آن است که وحی محدودیّت آفرین است و از انسانهای افسار کسیخته سلب آزادی میکند و نیروهای غضب و شهوت آنها را مهار میکند؟!
باید بگوییم عقل نیز اگر آلوده نباشد و حجابهای نفسانی آن را از کار نینداخته باشد شریک جرم وحی است و آن نیز باید همچنان محکوم گردد، زیرا عقلگرایان اگر بار سنگین قانون گذاری را به دوش عقل بگذارند، عقل نیز محدودیّت آفرین است، چون قانون نیز چیزی جز مرزبندی نیست و بالاخره بسیاری از آزادیها را محدود میکند.
و اگر جرم وحی آن است که دوران آن سپری شده و امروز اقتصادی پذیرش آن را ندارد و وحی در رابطه با زمان جاهلیّت بوده و با رشد و آگاهی جامعه، جایی برای حاکمیّت وحی باقی نمانده است، آنگاه باید ببینیم اگر
با رشد جوامع بشری آثار جاهلیّت محو شده و اثری از عقائد، اخلاق و عملکرد مردم جاهلی دیده نمیشود، در این صورت ما نیز با وحی وداع نموده، حاکمیّت را به عقل وامی گذاریم. ولی متأسفانه به وضوح میبینیم که نه تنها آثار جاهلیّت محو نشده، که تمام انحرافات جاهلیّت را در چهره جامعه امروز به مراتب بیشتر و گستردهتر و مدرنتر میبینیم، کدام یک از ویژگیهای جاهلیّت، آن روز بوده است که امروز نیست؟!! و بدین جهت است که یک نویسنده مصری کتابی با عنوان «جاهلیّة القرن العشرین» (جاهلیّت قرن بیستم) نوشته و این دو زمان را با هم مقایسه کرده است. اگر آمار جنایتهای جامعه جهان امروز را بررسی کنیم قطعا به این نتیجه خواهیم رسید که ضرورت و نیاز به وحی، امروز هزارها برابر بیش از دوران جاهلیّت است. بر همین اساس دانشمندان امروز به این نتیجه رسیدهاند که نه تنها دوران دین و وحی سپری نشده، بلکه تنها درمان دردهای غیر قابل علاج جامعه، همان دین الهی و حاکمیّت پروردگار جهان است.
موضعگیری شدید اهل بیتعلیهم السلام در مقابل بدعت و قیاس
مبارزه شدیدی که در مآخذ اسلامی با بدعت و قیاس انجام گرفته، بهترین دلیل بر عدم جواز مداخله عقل در احکام الهی است. از باب نمونه موارد ذیل را بیان میکنیم:
در مورد بدعت حضرت علیعلیه السلام در نهج البلاغه میفرماید:
«انّما بدء وقوع الفتن أهوآء تتّبع و احکام تبتدع یخالف فیها کتاب اللَّه و یتولّی علیها رجال، رجالا علی غیر دین اللَّه فلوأنّ الباطل خلص من مزاج الحقّ لم یخف علی المرتادین.
ولو أنّ الحقّ خلص من لبس الباطل انتطعت عنه ألسن المعاندین ولکن یؤخذ من هذا ضغث فیمزجان فهنالک یستولی الشّیطان علی أولیائه و ینجوا الّذین سبقت لهم من اللَّه الحسنی».(1)
همواره آغاز پیدایش فتنهها، پیروی از هوسهای آلوده و احکام و قوانین مجعول و من درآوردی است که با کتاب خدا مخالفت دارد و جمعی بر خلاف آیین حق به حمایت از
1) نهج البلاغه، خطبه شماره 50.
آن بر میخیزند.
اگر باطل از حق جدا میگردید، بر آنان که پی جوی حقیقتند پوشیده نمیماند، و چنانچه حق از باطل خالص میشد زبان معاندان از آن قطع میگردید، ولی قسمتی از حق و قسمتی از باطل را میگیرند و به هم میآمیزند، اینجاست که شیطان بر دوستان خود چیره میشود و تنها آنان که مورد رحمت خدا بودهاند نجات مییابند.
و در مورد قیاس از امام صادقعلیه السلام نقل شد که فرمود:
«انَّ دینَ اللَّهِ لا یُصابُ بالعُقُولِ النّاقِصَةِ»(1)؛ همانا با عقلهای ناقص نمیتوان به دین خدا دست یافت، «السُّنَّةُ اذا قِیسَتْ مُحِقَ الدّینُ».(2)
از آن چه که گذشت به این نتیجه میرسیم که نقش عقل در مورد احکام الهی تنها کشف و شناسائی احکام است، البته با
ضوابطی که در علم اصول برای آن ذکر شده، و مجاز نیست در حریم و محدوده وحی قدم گذارد. بنابراین، نه حق جعل و تشریع دارد، نه حق نسخ و نقض. پیغمبر اسلام صلّی اللَّه علیه و آله نیز که عقل کل و تربیت شده وحی است به حسب ظاهر به خود اجازه نمیدهد به اتکاء عقل و تشخیص خود حکمی صادر کند، همانگونه که در مورد تغییر قبله، پیامبر اسلام صلّی اللَّه علیه و آله با آن که به توجّه به سوی کعبه در نماز به شدّت علاقمند بود، اقدام به چنین عملی نکرد و پیوسته در انتظار وحی بود، تا بالاخره از طرف خداوند حکم تغییر قبله به این صورت به وی ابلاغ شد:
« قدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ »(1)ما توجّه تو را بر آسمان به انتظار وحی و تغییر قبله مینگریم و تو را به قبلهای که بدان خشنود شوی بگردانیم پس رو کن به طرف مسجد الحرام.
و صلّی اللَّه علی محمّد و آله أجمعین.
1) بقره / 144.
1 - پیاده کننده
2 - تایپ ابطحی 22/11/1387
3 - چاپ 4/12/1387
4 - مطابقت
5 - تحقیق
6 - ویراستاری
7 - تصحیح
8 - صفحه بندی
9 - چاپ نهایی
10 - وضعیت
توضیحات:این کتاب قبلا چاپ شده.