ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:کرامات حضرت مهدی عجلالله تعالی فرجهالشریف/ واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران.
وضعیت ویراست:[ویراست ۲].
مشخصات نشر:قم: مسجد مقدس صاحبالزمان (جمکران)، ۱۳۸۴.
مشخصات ظاهری:[۱۴۸] ص.
شابک:۵۵۰۰ ریال: 964-6705-74-X ؛ ۵۰۰۰ریال( چاپ سوم ) ؛ ۶۵۰۰ریال( چاپ پنجم ) ؛ ۱۰۰۰۰ ریال (چاپ ششم)
وضعیت فهرست نویسی:فاپا(چاپ چهارم)
یادداشت:ویراست قبلی این کتاب با عنوان "کرامات حضرت مهدی (عجلالله تعالی فرجهالشریف) و فرازهایی از توقیعات مقدس بقیهاللهالاعظم'' منتشر شده است.
یادداشت:چاپ سوم: ۱۳۸۲.
یادداشت:چاپ چهارم.
یادداشت:چاپ پنجم: پاییز ۱۳۸۵.
یادداشت:چاپ ششم: پاییز ۱۳۸۶.
یادداشت:عنوان دیگر: کرامات حضرت مهدی علیه السلام .
یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:کرامات حضرت مهدی علیهالسلام.
عنوان دیگر:کرامات حضرت مهدی ( عجلاللهتعالیفرجهالشریف ) و فرازهایی از توقیعات مقدس بقیهاللهالاعظم .
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- معجزات
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- توقیعات
موضوع:مسجد جمکران (قم)
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره:BP۵۱/۳۵/ک۴ ۱۳۸۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی:م۸۱-۱۴۶۵۷
کرامات حضرت مهدی علیهالسلام
واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران
انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تاریخ نشر: پاییز 1380
نوبت چاپ: اول
چاپ: نگین
لیتوگرافی: کوثر
حروفچینی و صفحه آرایی: واحد کامپیوتر مسجد مقدّس جمکران
تیراژ: 5000 جلد
قیمت: 500 تومان
شابک: X - 74 - 6705 - 964
مرکز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمکران
فروشگاه بزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمکران
تلفاکس: 7253340
«حق چاپ مخصوص ناشر است»
مقدمه ··· 7
شفای پسر بچه فلج ··· 9
شفای سرطانی ··· 11
شفای مفلوج و سفارش به دعای فرج ··· 13
شفای مسموم در حال مرگ ··· 15
دعا برای فرزندار شدن ··· 17
شفای مجروح و معلول مغزی ··· 18
شفای مجروح و معلول جنگی ··· 20
زنده شدن دختر سه ساله ··· 22
شفای سرطانی ··· 24
شفای ضایعه نخاع کمر ··· 26
شفای بیماری کلیه ··· 28
شفای ناراحتی اعصاب و روان ··· 30
شفای لال ··· 32
شفای پسر بچه مبتلا به بیماری قلبی ··· 34
مشکل خرید خانه ··· 36
شفای پیوند انگشتان ··· 38
شفای بیمار ··· 39
شفای سوختگی ··· 40
عنایت حضرت به زوّار خود ··· 42
رفع مشکلات ··· 45
نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوی ··· 49
شفای کسی که لال شده بود ··· 52
شفای دستهای فلج شده ··· 53
شفای زن سرطانی ··· 56
شفای پسر بچه سنّیِ حنفی ··· 58
نذر چهل شب چهار شنبه ··· 64
نیمه شعبان و مسجد مقدّس جمکران ··· 69
شفا در جمکران ··· 73
انفجار مهیب ··· 76
یک حج به یاد ماندنی ··· 78
هدیهای سبز ··· 86
شفای بیمار سرطانی در شب پانزدهم شعبان ··· 89
توجّه امام زمان علیهالسلام به زائران امام رضا علیهالسلام ··· 94
گریههای امام زمان علیهالسلام ··· 98
علیکم بالشّیخ عبدالکریم! ··· 100
توسّل در مسجد مقدّس جمکران ··· 102
یک معجزه در عالم پزشکی ··· 104
در تنگنای اسارت ··· 107
شفای سکته مغزی در نیمه شعبان ··· 115
حتما تو را به مسجد آقا میبرم! ··· 118
فرازهایی از توقیقات حضرت بقیة اللّه الاعظم علیهالسلام ··· 127
دیدار امام زمان علیهالسلام پیش از آنکه به عاملی، زمانی یا مکانی بستگی داشته باشد، به عوامل روحی و معنوی وابسته است. باید حجاب از چهره جان و دیده دل برداشته شود، تا قابلیّت دیدار حاصل آید. آنکس که دل به مهر جمال دل آرایش باخته، و هوای وصال او را در جان میپرورد بیش از هر چیز باید به ترک گناه بیندیشد، و به انجام واجبات و مستحبّات اهتمام ورزد. چون خود آن حضرت فرمودند: «فَما یَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نُکْرِهُهُ وَلانُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ».(1)اگر نامههای عمل شیعیان که هر هفته به ساحت مقدّس عرضه میشود، سنگین از بار گناهانی نبود که ناخوشایند آن بزرگوار، و خلاف توقّع و انتظار ایشان از یاورانشان است، این دوری و جدایی به درازا نمیکشید.
گفتم که روی خوبت، از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است
با نگاهی گذرا به شرح حال کسانی که در طیّ دوران غیبت کبرای مولا امام زمان علیهالسلام، سعادت شرفیابی به حضور مقدّسش را داشته، یا از کرامات و معجزات و عنایات خاصّه آن حضرت بهرهمند گشتهاند، میتوان دریافت که بیشترین و مهمترین عامل در حصول این توفیق الهی برای آنان، همان توجه قلبی و مواظبتهای عملی و رعات تقوی و استمرار برگونهای خاص، از عبادت خداوند و اطاعت اولیائش بوده است. با این همه نقش زمانهایی خاص، چون شبهای جمعه، نیمه شعبان، نیمه رجب، و مکانهایی خاص، چون مکه مکرمه، مسجد سهله و مسجد جمکران، برای حصول دیدار قائم آل محمد علیهالسلام و بهره مندی از عنایات و الطاف آن حضرت، نباید نادیده گرفته شود.
1) - احتجاج، ج 2، ص 499؛ بحارالانوار، ج 53، ص 177 و 178.
به یقین، شیفتگانی که در راه محبت مولای خویش، دست از هوای نفس شسته، و جان خویش را از کژیها پیراسته، و دل را به معنویتها آراستهاند، و یا حداقل به حالت اضطرار رسیدهاند، اگر از برکات زمانی مناسب چون شب جمعه، و مکانی مناسب چون مسجد جمکران، بهره گیرند، آسانتر به وصال میرسند. و بی پردهتر از فیوضات آن امام رحمت تأثیر میپذیرند.
وقتی بناست مسجد جمکران، خانه حجة بن الحسن علیهالسلام و مهمانخانه او باشد، طبیعی است که شرافت حضور آن حضرت را بیشتر دریابد. و بدیهی است که زائر این مسجد، خصوصا آنگاه که با معرفت و حضور قلب و با شوق دیدار و توسّل خالصانه آمده باشد، سعادت بهرهوری از عنایات خاصّه آن حضرت را بیشتر داشته باشد.
این تاریخ مسجد جمکران است - مسجد مخصوص امام زمان علیهالسلامکه هزار و اندی سال پیش، به دستور حضرتش ساخته شد - آکنده از هزاران خاطره شیرین، از معجزات و کرامتها و الطاف خاصّه آن بزرگوار رئوف، نسبت به شیعیانی که از دور و نزدیک، با کوله باری از امید برای شفا طلبیدن یا حاجت خواستن یا رخصت دیدار یافتن، به آستان مقدسش، مشرّف میشدهاند.
آنچه پیش رو دارید تنها نمونهای از این هزاران خاطره است، هزاران خاطرهای که اکثر آنها چه بسا در هیچ دفتری ثبت نشده، و بر هیچ زبانی تکرار نشده باشد. با این همه همین چند نمونه کوتاه - برگزیده شده از دفتر ثبت کرامات مسجد مقدّس جمکران - از آنرو که نشانهایاز استمرار این عنایتها در گذشته و حال و آینده، به شمار میرود، مایه امیدواری بسیار است برای آنها که به جستجوی نشانی و به طلب عنایتی، روی به این مسجد میآورند.
واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران
نیمه شعبان 1421
1
یکی از اعضای هیئت امنای مسجد مقدّس جمکران، که بیش از بیست سال است که توفیق خدمت به این مسجد را دارد، چنین نقل میکند:
«دقیقا خاطرم نیست که سال 51 بود یا 52. شب جمعهای بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوی ایوان مسجد قدیمی، کنار مرحوم حاج ابوالقاسم - کارمند مسجد که داخل دکه مخصوص جمع آوری هدایا بود - نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعیت کم و بیش مشرف میشدند. ناگهان خانمی جلو آمد در حالی که دست دختر 12 سالهاش را گرفته بود و پسر بچه 9 سالهای را هم در بغل داشت. نگاهی کردم و گفتم: بفرمایید! امری داشتید؟
زن سلام کرد و بدون هیچ مقدمهای گفت: من نذر کردهام که اگر امام زمان علیهالسلام امشب بچهام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول میخواهم هزار تومان بدهم.
پرسیدم: آمدی که امتحان کنی؟
گفت: پس چه کنم؟
بلافاصله گفتم: نقدی معامله کن؛ با قاطعیت بگو این پنج هزار تومان را میدهم و شفای بچهام را میخواهم!
کمی فکر کرد و گفت: خیلی خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد؛ قبض را گرفت و رفت.
آخر شب بود و من قضیه را به کلّی فراموش کرده بودم. خانمی را دیدم که دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دکّه میآمد. به نظرم رسید که قبلاً دختر بچه را دیدهام، ولی چیزی یادم نیامد. زن شروع به دعا کردن نمود و تکرار میکرد و میگفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا انشاءاللّه به شما توفیق بدهد!
پرسیدم: چی شده خانم؟
گفت: این بچه همان بچهای است که وقتی اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهای کودک را نشان داد. کاملاً خوب شده بود و آثاری از ضعف یا فلج در پسرک نبود.
زن سفارش کرد که شما را به خدا کسی نفهمد. گفتم: خانم! این اتفاقات برای ما غیر منتظره نیست. تقریبا همیشه از این جور معجزهها را میبینیم.
گفت: هفته دیگر انشاءاللّه با پدرش میآییم و گوسفندی هم میآوریم. هفته بعد که آمدند، گوسفندی را ذبح کردند و خیلی اظهار تشکر نمودند. بچه را که دیدم، او را بغل کردم و بوسیدم.
2
پیر مرد میگوید:
«بیماری من از یک سرماخوردگی ساده شروع شد؛ کمتر از 25 روز به قدری حالم بد شد که در بیمارستان شهید مصطفی خمینی بستری شدم. نمیتوانستم غذا بخورم و پزشکان مرا به وسیله سِرم و دارو زنده نگهداشته بودند.
روزی یکی از فامیلها به عیادتم آمد. او وقتی رفت، دیدم که سیدی بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروی تخت من ایستاد و فرمود: چرا خوابیدهاید؟
گفتم: بیمار هستم. قبلاً مریض نبودهام. چند روزی است که اینطور شدهام. آقا فرمود: فردا بیا جمکران!
صبح، وقتی دکتر برای معاینه آمد، گفتم: نمیخواهم معاینهام کنید! گفت: مسئولیت دارد. گفتم: خودم به عهده میگیرم. اگر بمیرم، خودم مسئول خواهم بود، ولی من خوب شدهام. امام زمان علیهالسلام مرا شفا داد. دکتر
خندید و به شوخی گفت: امام زمان که در چاه است.
پرستار خواست سِرم مرا وصل کند که نگذاشتم. وقتی خانوادهام به دیدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببرید تا آماده رفتن به مسجد جمکران شوم!
قربانیای تهیه کردم و به مسجد مشرف شدم. در بین راه مرتب توی سَرم میزدم و آقا امام زمان علیهالسلام را صدا میکردم و از عنایت آن حضرت سپاسگزاری مینمودم.
با اینکه مدتی بود که گویی یک تکه سنگ در شکم داشتم و میل به غذا نداشتم، امّا اشتهایم خوب شده و انگار سنگ از بین رفته بود. البته هنوز کمی در غذا خوردن مشکل دارم که امیدوارم امام زمان علیهالسلام شفایم دهد».
3
یکی از خدمه جمکران میگوید:
«یک روز قبل از عاشورای حسینی در مسجد جمکران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسیار خلوت بود. ناگهان متوجه مردی شدم که بسیار هیجان زده بود و به هر یک از خدّام که میرسید، آنها را بغل میکرد و میبوسید. جلو رفتم تا جریان را جویا شوم، امّا همین که به او رسیدم مرا نیز در آغوش کشید؛ میبوسید و اشک میریخت. وقتی جریان را از او پرسیدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبیل تصادف کردم و فلج شدم. پاهایم از کار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومین علیهمالسلام متوسل میشدم. امروز، همراه خانوادهام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشی داشتم؛ به آقا امام زمان علیهالسلام متوسل بودم و از ایشان تقاضای شفا میکردم. نیم ساعت پیش، ناگهان متوجه شدم که مسجد، نوری عجیب و بوی خوشی دارد. به اطراف نگاه کردم و دیدم که مولا امیرالمؤمنین، امام حسین، قمر بنی هاشم و امام زمان علیهمالسلام در مسجد حضور دارند. با دیدن آنها دست و پای خود را گم کردم. و نمیدانستم چه کنم که امام زمان علیهالسلام به من نگاه کرد
و همان لحظه لطف ایشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شدید! بروید و به دیگران بگویید که برای فرج من دعا کنند که ظهور انشاءاللّه نزدیک است. بعد ادامه داد: امشب عزاداری خوب و مفصلی در اینجا برقرار میشود که ما هم حضور داریم».
[ خادم میگوید: «مردِ شفا گرفته یک انگشتری طلا به دفتر داد و با خوشحالی رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هیأتی از تبریز به جمکران آمد و به عزاداری و نوحه خوانی پرداختند. مجلس بسیار با حال و سوزناک بود. من همان لحظه به یاد حرف آن مرد افتادم».
4
جوان میگوید:
«به دلیل مسمومیّت، چند روزی در بیمارستان نمازی شیراز بیهوش بودم. پزشکان از مداوای من قطع امید کرده بودند. برادرم که در آن لحظات کنار تخت من بود، میگفت: دیدم که خط صافی روی صفحهای که نوار قلب را نشان میداد، ظاهر شد.
او گریه میکند و خود را روی من میاندازد. دکترها او را از اتاق بیرون میبرند و دستگاهها را از بدن من جمع میکنند. آنها میخواستند جنازهام را تحویل دهند که ناگهان آثار حیات در من ظاهر میشود: قلبم شروع به کار میکند و فشار خون از 3 به 10 میرسد. پزشکان سریعا مرا برای دیالیز و تصفیه خون به بیمارستان سعدی و صحرایی میبرند. عقیده پزشکان بر این بود که اگر دیالیز هم میشدم، باز هم معلوم نبود که زنده بمانم، اما من زنده شدم.
عمهام که زن مؤمن و با تقوایی است و همیشه ائمه معصومین علیهمالسلامرا در خواب میبیند و 79 سال هم سن دارد، موقعی که حال من خیلی بد
بود و خبر مردن مرا برایش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان علیهالسلام را میبیند که حضرت فرموده بودند: نترسید و ناراحت نباشید که ما شفای جوان شما را از خدا خواستهایم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.
عمهام از خواب بیدار میشود و بوی عطر آقا را استشمام میکند و به افراد فامیل خبر شفایِ مرا میدهد. ابتدا همه او را مسخره میکنند، ولی بالاخره معجزه به وقوع میپیوندد. من نیز بعد از این معجزه برای قدردانی به مسجد جمکران مشرف شدم».
5
مرد میگوید:
«شانزده سال بود که ازدواج کرده بودم، ولی صاحب فرزند نمیشدم. مراجعه به دکترهای متخصص و مصرف داروهای متنوع، نتیجهای نداد. پزشکان بر این عقیده بودند که من و همسرم سالم هستیم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخیص نمیدادند.
خلاصه، از همه جا ناامید شده و زندگی ما در سرازیری سقوط بود. روزی یکی از دوستان به من گفت: کمتر به دکتر مراجعه کن! برو خدمت آقا امام زمان علیهالسلام و از حضرت خواستهات را طلب کن!
دل شکسته و امیدوار به مسجد جمکران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزی نگذشت که حضرت واسطه فیض شده و خداوند هم یک فرزند پسر به من عنایت نمود که الحمدللّه سالم است و حالش هم خوب است».
پدرِ کودک 5 ساله میگوید:
«در اثر تصادف با اتومبیل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بیمارستان فیروزگر و بیمارستان حضرت فاطمه علیهاالسلام در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودی سر پسرم، پزشکان نظر دادند که او 60% نقص عضو دارد؛ 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونی احتمالی ایجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشکل خواهد داشت و 20% قوای عقلی او از بین رفته است که در این موارد از دست هیچکس کاری ساخته نیست و شما هم به دکترها مراجعه نکنید. چون سودی ندارد.
من به خدا و ائمه اطهار علیهمالسلام متوسل شدم. در ایامی که فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زیارت میآمدیم. او را شب پنجشنبه که خلوت بود به مسجد جمکران آوردم تا شاید لطف خدا و آقا امام زمان علیهالسلام شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، کنار منبر رفتیم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب یک نفر که گویی از
شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عدهای ساعت 40/10 دقیقه به مسجد مشرف شدند و بالای سر پسرم دعا خواندند. تقریبا بعد از پانزده دقیقه که گذشت، دیدم که پسرم مهدی از جا پرید و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».
7
جوان میگوید:
«8 سال پیش در جبهه حاج عمران در حمله هوایی عراق مجروح شدم. تقریبا از تمام بدن فلج شده بودم و توانایی حرکت نداشتم. شبی مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانی به من زد که دلم را شکست و متوسل به آقا امام زمان علیهالسلام شدم و گفتم: ای امام زمان! یا مرگ مرا برسان و یا شفایم را از خدا بخواه!
آن شب در خواب، امام زمان علیهالسلام را دیدم که فرمود: من مسجدی به دست خود بنا کردهام. بیا آنجا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمکران مورد نظرم بود.
صبح که از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم که سال آینده به مسجد جمکران میروم. سپس به عیادت بیماری در بیمارستان رفتم. شب، ساعت 12 که به منزل برگشتم، دیدم که منزل و کلیه اثاثیهام در آتش سوخته است. بسیار ناراحت شدم. صبح از یکی از دوستان مبلغی قرض گرفتم و همان روز حرکت کردم و به مسجد جمکران آمدم. مدت
39 روز در مسجد جمکران ماندم و به آقا خدمت میکردم تا اینکه شب چهلم که شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود، فرا رسید. خیلی خسته بودم و خواب مرا احاطه کرده بود. داخل یکی از کفشداریها رفته و خوابیدم. در خواب دیدم که حدود ساعت یک نیمه شب است و من در حیاط مسجد مشغول جمع کردن آشغال و زبالهها هستم که آقایی جلو آمد و فرمود: آقا سید! داری نظافت میکنی؟ بیا برویم داخل مسجد کمی حرف بزنیم!
قبول کردم و با او داخل مسجد شدیم. دیدم که چهار نفر دیگر هم آنجا هستند. نزدیک آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سید! مثل اینکه کسالتی داری؟
گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.
آقا با دست مبارک خود بر سر من کشید و فرمود: انشاءاللّه خوب میشوی. و بعد دستی به کمر و پایم کشید که در عالم خواب، بسیار راحت شدم. یکی از آن چهار نفر هم حضرت علی علیهالسلام بود با فرق خونین و
دیگری حضرت رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، حضرت زهرا علیهاالسلام هم با پهلوی شکسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه علیهاالسلام بود که داشت گریه میکرد.
پرسیدم: چرا حضرت معصومه علیهاالسلام گریه میکند؟
امام زمان علیهالسلام فرمود: او شکایت دارد که به حرم ایشان بی احترام میکنند.
امام یک دانه خرما و قدری آب به من داد و فرمود: بخور که فردا میخواهی روزه بگیری.
وقتی از خواب بیدار شدم دیگر از ترکشها خبری نبود و حالم خیلی خوب شده بود و راحت شده بودم».
8
اهل عربستان سعودی است و به مسجد جمکران آمده است. میگوید:
«ما سنّی بودیم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زینب علیهماالسلام را برای بچهها خوب نمیدانند و عقیده دارند که هر بچهای به این نام باشد به زودی میمیرد، امّا من همسری داشتم که فاطمه نام داشت و در اولین زایمان هم دختری به دنیا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را برای او انتخاب کردند، ولی من زیر بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مریض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بردم و از ایشان شفا خواستم که الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابید. خوابش طولانی شد. هر چه صدایش کردیم، بیدار نشد. او را پیش دکتر بردیم که گفت: بچه مرده است. وقتی به دکتر دیگری مراجعه کردیم، او هم همان جمله را گفت.
دخترم را به غسالخانه بردیم. بعد از چند دقیقه دیدم که او حرکت کرد و از من آب خواست. برایش آب آوردم. وقتی او را بغل کردم، گفت:
بابا! توی خواب دیدم که مردی پیش من ایستاده و دو رکعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارک خود را بر سر من کشید و گفت: بلند شو، شما زنده میمانید و فعلاً نمیمیرید! و گفت که به بابایت بگو تا شیعه شوید.
آری! این مسئله باعث شیعه شدن من شده است. حالا، برای تشکر و قدردانی از آقا امام زمان علیهالسلام عازم ایران شدم و به مسجد جمکران آمدم».
9
مادر میگوید:
«مدتی پیش غده سرطانی در زیر شکم پسرم، سعید که در مکانیکی کار میکرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به کمیته امداد امام و معرفی به پزشکان تهران با پیشنهاد دکتر، غدّه را برداشتند و شیمی درمانی کردند، اما بعد از عمل، نتیجهای عاید نشد و پسرم همیشه در ناراحتی و عذاب بود. شبی در منزل خود که در بلوچستان است به آقا امام زمان علیهالسلام متوسل شدم و شفای پسرم را از آقا خواستم. در همین حال دیدم که آقایی با عمّامه و ریش سفیدی که نور از صورت آن بزرگوار آشکار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند. سپس دست بر زمین گذاشت و دو دانه ریگ برداشت و آنها را قدری مالش داد که به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهی به سعید کرد و فرمود: انشاءاللّه سعید خوب میشود.
او عصایی در دست داشت که از نور بود. خواستیم به عنوان تشکر پولی به ایشان بدهیم که قبول نکرد و بلافاصله تشریف برد و اثری از
ایشان ندیدم.
سعید را برداشتیم و به مسجد جمکران آوردیم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب که مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان علیهالسلامبودیم، ناگهان سعید متوجه شد که نوری به طرف او میآید. ابتدا وحشت کرد، ولی بعد کمکم ترس او برطرف شد پس از لحظهای آن نور او را احاطه کرد در همین هنگام سلامتی خود را در به دست آورد و حالا اثری از غدّه و جای بخیه در بدن او وجود ندارد».
10
یکی از برادران روستای جمکران میگوید:
«سالها پیش که به مسجد جمکران مشرف میشدم از حاجی خلیل قهوهچی که در آن زمان خادم مسجد جمکران بود، شنیده بودم که فردی به نام حسین آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدایت آقای حاج خلج قزوینی به مسجد جمکران مشرّف شده و شفا گرفته است. سالها منتظر فرصت بودم که از نزدیک حاج خلج قزوینی را ببینم و جریان شفای آن مهندس که ضایعه نخاع کمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا اینکه به عنوان معلم به قریه جمکران آمدم و ظهرها برای خواندن نماز به مسجد میرفتم. یکی از روزها شنیدم که حاج خلج به مسجد تشریف آورده است. خدمت رسیدم و از ایشان خواستم که جریان را تعریف کند که گفت: روزی جلو قهوهخانه حاجی خلیل در روستای جمکران نشسته بودم. قبلاً شنیده بودم که شخصی به نام حسین آقا از قسمت نخاع دچار ضایعه شده و برای معالجه حتی به خارج هم رفته بود، ولی همه او را جواب کرده بودند. آن روز او را دیدم و از او خواستم که چند روزی با هم
باشیم و به مسجد جمکران مشرف شویم، امّا حسین آقا گفت: فایدهای ندارد. من به بهترین دکترها مراجعه کرده و جواب نشنیدهام.
من اصرار زیادی کردم. او پذیرفت. مدّت چهل روز با هم بودیم و به مسجد جمکران مشرف میشدیم. روز چهلم به حسین آقا گفتم: مواظب باش که امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتیم. مدتی قدم زدیم و دوباره به مسجد برگشتیم. وارد مسجد که شدیم به حسین آقا گفتم: خستهام میروم اطاق بغل مسجد تا کمی بخوابم.
حسین آقا گفت: من هم میروم نماز بخوانم.
مدتی در اتاق خوابیدم. ناگهان سر و صدای زیادی در مسجد پیچید و من از خواب بیدار شدم. بیرون آمدم و دیدم حسین آقا که قبلاً کمرش ناراحت بود، سنگ بزرگی از لب چاه برداشت و پرتاب کرد و هیچ دردی در کمر احساس نکرد. به او گفتم: چه شده؟
گفت: در مسجد نماز امام زمان علیهالسلام را میخواندم. وقتی نمازم تمام شد، نشستم و آقا سیدی را پهلوی خود احساس کردم. ایشان دست خود را به پشت من کشید و فرمود: دردی در پشت تو نیست. و بعد فرمود: وقتی نماز امام زمان علیهالسلام را خواندی، صلوات هم فرستادی؟
گفتم: خیر.
فرمود: بفرست.
من پیشانی به مهر گذاشتم و صلوات میفرستادم. ناگهان به فکرم رسید که او مرا از کجا میشناخت و ناراحتیم را از کجا میدانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا کسی را ندیدم و احساس کردم که هیچ ناراحتی ندارم».
11
مادری همراه فرزندش به واحد فرهنگی مسجد جمکران مراجعه نمود و اظهار داشت:
«فرزندم مدتهای زیادی ناراحتی کلیه داشت. وقتی او را به دکتر نشان دادیم، گفت که کلیه فرزندم به طور مادرزادی کار نمیکند و عفونی شده است. او را سونوگرافی کردند و گفتند که کلیه باید از بدن جدا شود. عکس رنگی گرفتیم. در بیمارستان لبافی نژاد کمیسیون پزشکی تشکیل شد و همه نظر دادند که باید عمل شود.
ماه رمضان بود. شبی در خواب دیدم که قرار است فرزند مریضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقای دکتر میگفتم که آقای دکتر! بچه من خوب میشود؟ دکتر در پاسخ گفت: خانم! همه چیز دست آقا امام زمان علیهالسلام است.
وقتی دوباره به دکتر مراجعه کردم، قرار شد که یکبار دیگر سونوگرافی بگیرند. آزمایشات لازم انجام شد و تصمیم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم که هیأتی از نازی آباد تهران به مسجد
جمکران میآید. گفتم: بگذارید قبل از سونوگرافی و آزمایش، بر اساس خوابی که دیدهام او را به مسجد جمکران ببرم.
همراه با هیأت به مسجد جمکران آمدم و فردا صبح مستقیما به مرکز سونوگرافی رفتم. به آقا امام زمان علیهالسلام عرض کردم که من از مسجد جمکران میآیم، مرا ناامید نکنید!
وقتی سونوگرافی انجام شد، گفتند: این بچه هیچ ناراحتی ندارد. وقتی به دکتر مراجعه کردم، عکسهای رنگی و سونوگرافیهای قبل را با سونوگرافی جدید مقایسه کرد و گفت: دیگر هیچ عیب و ناراحتی در کلیه بچه وجود ندارد. بچه از دعای امام زمان علیهالسلام شفا گرفته است».
12
برادری دانشجو میگوید:
«حدود سه سال بود که سردرد عجیبی داشتم. ابتدا درد از ناحیه گیجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پیشانی، چشمها و حتی دلم را فرا میگرفت. شب و روز آسایش نداشتم. مدتی بعد از شروع سردردها حالت شوک به من دست میداد. حافظهام را از دست داده بودم. خوابم خیلی کم شده و از همه چیز وحشت داشتم. در رشت به دکتر مراجعه کردم که تشخیص دادند روانی شدهام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصی گرفتم و در این سه سال 7 مرتبه به قصد زیارت امام رضا علیهالسلام به مشهد شرفیاب شدم تا اینکه روزی با مطالعه برخی کتب با مسجد جمکران آشنا شدم. یکی از دوستانم نیز در این باره با من صحبتهایی داشت. تصمیم گرفتم به مسجد جمکران بیایم. در قم ابتدا به زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس کردم که حالم کمی طبیعی شده است. بعد از دو - سه هفته مجددا به مسجد جمکران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم
و قدری خوابیدم. ساعت 12 شب بیدار شدم و بعد از تجدید وضو داخل مسجد رفتم و بین خواب و بیداری، سید بلند قدی را دیدم که چند نفر با او همراه بودند و عزاداری میکردند و درباره حضرت مهدی شعر میخواندند. موقعی که سید به من رسید، سلام کردم. سید نگاهی به من کرد و سرش را تکان داد و من بعد از مدتی از خواب بیدار شدم. الان به حمدللّه تمامی آن حالات از بین رفته و فقط کمی درد خفیف در گیجگاه من باقی مانده است».
13
یکی از خدام حضرت رضا علیهالسلام میگوید:
«برای کشیدن دندان، پیش دکتر رفتم. دکتر گفت: غدهای کنار زبان شما است که باید عمل شود. من موافقت کردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چیز را روی کاغذ مینوشتم و با دیگران به این وسیله ارتباط برقرار میکردم. هر چه به دکتر مراجعه کردم، فایدهای نبخشید. دکترها گفتند: رگ گویایی شما صدمه دیده است.
ناراحتی و بیماری به من فشار آورد. برای معالجه به تهران رفتم. روزی در تهران به حضور آقای علوی رسیدم که فرمود: راهنمایی من به تو این است که چهل شب چهارشنبه به مسجد جمکران بروید. چون اگر شفایی باشد در آنجا است.
تصمیم جدی گرفتم. هر هفته از مشهد بلیط هواپیما تهیه میکردم و شبهای سه شنبه به تهران میرفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمکران مشرّف میشدم. در هفته سی و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات میفرستادم. ناگهان حالتی به من دست داد که دیدم
همه جا روشن و نورانی شد و آقایی وارد شد که عده زیادی دنبال ایشان بودند و میگفتند که این آقا، حضرت حجة بن الحسن علیهالسلام است. من ناراحت در گوشهای ایستاده و با خود میاندیشیدم که نمیتوانم به آقا سلام کند. آقا نزدیک من آمد و فرمود: سلام کن!
به زبانم اشاره کردم که لال هستم، وگرنه بیادب نیستم که سلام نکنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام کن!
بلافاصله زبانم باز شد و سلام کردم. در این هنگام پردهها کنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن دیدم. این جریان را افرادی که قبلاً سلامتی مرا دیده و بعد لال شدن مرا نیز مشاهده کرده بودند و حالا نیز سلامتی مرا میبینند، نزد حضرت آیهاللّه العظمی گلپایگانی رحمهاللهشهادت دادهاند».
14
پسر بچهای به نام «ع - ز» میگوید:
«من ناراحتی قلبی مادرزادی داشتم و بستگان من برای مداوا در تهران به پزشکان زیادی از جمله دکتر طباطبائی مراجعه کرده بودند؛ ایشان اظهار کرده بود: قلب او باید عمل شود و تا به سن 6 سالگی نرسد نمیتوانیم او را عمل کنیم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.
یکی از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هیأت و کاروان از تهران به مسجد جمکران میآورد. آن روز پدر من هم در مأموریت بود و به بیرجند مسافرت کرده بود. این آقا مرا هم با هیأت به مسجد جمکران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل کرد و داخل مسجد برد و نشانی محل خود را به من گفت و رفت. من توی مسجد دراز کشیده بودم. قدری دعا کردم و به درگاه الهی تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگی، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان علیهالسلام را دیدم که با لباس و عمامه سبز و چهرهای نورانی نزدیک من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتی! بعد به سر و سینهام
دستی کشید و دوباره فرمود: بلند شو!
از خواب بیدار شدم و احساس کردم که حالم خوب است. من که اصلاً قادر به راه رفتن نبودم، دویدم که محل راننده را پیدا کنم. همینکه او را دیدم خود را در بغلش انداختم».
15
جوانی میگوید:
«منزلی خریدم، امّا میدانستم که برای ادای تمام پول خانه توانایی ندارم و خداوند باید به من کمک کند. شب چهارشنبه که به مسجد جمکران مشرف شدم، بعد از نماز تحیّت دعا کردم و گفتم: آقا ما را ببخشید که برای خواستههای کوچک پیش شما میآییم. و الاّ باید خواسته ما فقط سلامتی و ظهور و تعجیل در فرج شما باشد و باید از خدا بخواهیم که به ما توان پیروی از شما را عنایت کند، ولی از آنجا که شما سرچشمه فیض هستید و من جای دیگری را نمیشناستم، میخواهم که در ادای قرضِ خانه مرا کمک کنید.
بعد از دعا برای تجدید وضو به وضوخانه قدیمی رفتم. سیدی از سادات شریف قم را که قبلاً میشناختم، دیدم. او بعد از احوالپرسی گفت: شنیدهام میخواهی خانه بخری؟
گفتم: بله.
گفت: برای من هم صد هزار تومان در نظر بگیر. بعد چکی به من داد.
روز موعود به بانک رفتم، ولی چیزی در حساب نبود. کمی نگران شدم. خواستم از بانک خارج شوم که جوانی پرسید: چک شما از چه کسی است؟
نام سید را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: این پول مال همین حساب است.
بدین ترتیب مشکل خرید خانه من به لطف آقا امام زمان علیهالسلام برطرف شد».
16
یکی از خدمه جمکران به نام آقای «ع - ف» میگوید:
«انگشتان شخصی زیر دستگاه، ضربه میخورَد. همان جا نیّت میکند که اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پیوند کامل بگیرد، اولین چیزی که میسازد به نیّت حضرت مهدی علیهالسلام به مسجد جمکران بیاورد. الآن انگشتان او پیوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان کار میکند. او با دست خود گلدانی برنجی ساخت و به عنوان هدیه به مسجد مقدّس جمکران آورده و آن را تحویل دفتر هدایا و نذورات داده است».
17
آقای «ع - الف» میگوید:
«مدّت سه سال بود که از بیماری «فیستول» رنج میبردم تا اینکه با گرفتن عکس رنگی و تشخیص دکتر تصمیم قطعی به بستری شدن در «بیمارستان نکویی قم» و عمل جراحی گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بیمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمکران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدی علیهالسلام روانه بیمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سینهام عکس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بیمارستان بستری بودم. وقتی دکتر مرا در راهرو دید، گفت: برای عمل آمدی؟ و ادامه داد: چاقوی ما تیز است.
صبح پنجشنبه مرا روی تخت عمل جراحی خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان علیهالسلام متوسل بودم. همین که خواستند مرا بیهوش کنند، ناگهان آقای دکتر گفت: شما احتیاج به عمل ندارید. ناراحتی شما برطرف شده است».
18
برادر «ح» میگوید:
«غروب ماه مبارک رمضان، موقع افطار بود که بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزی مهیبی رخ داد و دو برادرم سوختند؛ محمّد رضا 65% و مجتبی 35% .
آنها را در بیمارستان سوانح و سوختگی شهید مطهری بستری کردیم. روز بعد که به بیمارستان مراجعه کردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگی شدید سر و صورت، قابل شناسایی نبودند. بعد از سه روز، دکتر کلانتری، رئیس بیمارستان اظهار داشت که بیماران بالای 45% سوختگی امکان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خیلی وخیمی داشتند و دکتر از معالجه آنها قطع امید کرده بود.
با توکل به خدا آنها را به منزل آوردیم و با کمک دکتر خصوصی و استفاده از سِرم و تقویت، یکی دو هفته آنها را زنده نگه داشتیم و برای بهبودی و شفای آنها گوسفندی نذر کردیم.
خواهرم که همسر شهید است، خواب دیده بود: امام زمان علیهالسلام به او
فرموده بود که من شفای مریضهای شما را از خداوند خواستهام، نگران نباشید! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به برکت دعای امام زمان علیهالسلام شفا گرفتند».
19
آقای سید مرتضی حسینی، معروف به ساعت ساز قمی که از اشخاص با حقیقت و متدیّن قم و در نیکی و پارسایی مشهور و معروف است، حکایت میکند:
«یک شب پنج شنبه در فصل زمستان که هوا بسیار سرد بود و برف زیادی در حدود نیم متر روی زمین را پوشانده بود، توی اتاق نشسته بودم. ناگاه یادم آمد که امشب شیخ محمّد تقی بافقی رحمهالله به مسجد جمکران مشرف میشود، امّا با خود گفتم که شاید ایشان به واسطه این هوای سرد و برف زیاد، برنامه امشب جمکران را تعطیل کرده باشند، ولی دلم طاقت نیاورد و به طرف منزل شیخ راه افتادم. او در منزل نبود؛ در مدرسه هم نبود. به هر کس که میرسیدم، سراغ ایشان را میگرفتم تا اینکه به «میدان میر» که سر راه جمکران است، رسیدم. در آنجا به نانوایی رفتم که نانوا از من پرسید: چرا مضطربی؟
گفتم: در فکر حاج شیخ محمّد تقی بافقی رحمهالله هستم که مبادا در این هوای سرد و برف زیاد که بیابان پر از جانور است؛ به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببینم و مانع رفتن او شوم.
نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شیخ با چند نفر از روحانیها به طرف جمکران رفتند.
با عجله به راه افتادم. نانوا پرسید: کجا میروی؟ گفتم: شاید به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم یا شاید چند نفری را با وسیله دنبال آنها بفرستم.
نانوا گفت: این کار را نکن! چون قطعا به آنها نمیرسی و اگر به خطری برخورد نکرده باشند، الان نزدیک مسجد هستند.
بسیار پریشان بودم. زیرا میترسیدم که با آن همه برف و کولاک، مبادا برایشان پیش آمدی شود. چارهای نداشتم. به منزل برگشتم. به قدری ناراحت بودم که اهل خانه هم از پریشانی من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمیآمد. مشغول دعا شدم تا اینکه نزدیک سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدی علیهالسلام را دیدم که وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سید مرتضی چرا مضطربی؟»
گفتم: ای مولای من! به خاطر حاج شیخ محمّد تقی بافقی است که امشب به مسجد رفته و نمیدانم بر سر او چه آمده است؟
فرمود: سید مرتضی! گمان میکنی که من از حاج شیخ دور هستم؟ وسایل استراحت او و یارانش را فراهم کردهام.
بسیار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل که از من پریشانتر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آیا خوابم درست بود یا نه؟ به یکی از یاران حاج شیخ رسیدم، گفتم: دلم میخواهد جریان دیشب خود را در جمکران برایم تعریف کنی.
گفت: دیشب ما و حاج شیخ به سمت مسجد جمکران حرکت کردیم.
در آن هوای سردو برفی وقتی از شهر خارج شدیم، یک حرارت و شوق دیگری داشتیم که در روی برف از زمین خشک و روز آفتابی سریعتر میرفتیم. در اندک زمانی به مسجد رسیدیم و متحیر بودیم که شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانیم. ناگهان دیدیم که جوان سیدی که به نظر 12 ساله مینمود، وارد شد و به حاج شیخ گفت: میخواهید برایتان کرسی، لحاف و آتش حاضر کنم؟
حاج شیخ گفت: اختیار با شماست.
سید جوان از مسجد بیرون رفت. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که برگشت و با خود کرسی، لحاف و منقلی پر از زغال و آتش آورد و در یکی از اطاقها گذاشت. جوان وقتی خواست برود از حاج شیخ سئوال کرد: آیا چیز دیگری هم احتیاج دارید؟
فرمود: هر کس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.
ما تعجب کرده بودیم که این سید چه کسی بود و اثاثیه را از کجا آورده بود. الان هم از این فکر بیرون نرفتهایم. لبخند زدم و به او گفتم: من میدانم که آن سید جوان چه کسی بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمایش حضرت را به او گفتم و یادآور شدم: من از منزل بیرون نیامدم، مگر اینکه راست بودن خواب خود را ببینم و الحمدللّه که فهمیدم و دیدم که مولایم امام زمان علیهالسلام از حاج آقا شیخ محمّد تقی بافقی و سایر نماز گزاران مسجد خود غافل نیست».
20
مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی از کتاب «انوار المشعشعین» که در تاریخ قم است، نقل مینماید:
«سید عبدالرحیم، خادم مسجد جمکران حکایت کرد که در سال 1322 مرض وبا شیوع پیدا کرد. بعد از گذشتن وَبا، روزی به مسجد جمکران رفتم. مرد غریبی را دیدم که در آنجا نشسته بود. از احوال او و اینکه چرا به این مکان آمده است، پرسیدم. او گفت: من ساکن تهران هستم و اسمم مشهدی علی اکبر است. مغازهای داشتم و از قبیل دخانیات خرید و فروش میکردم. به خاطر اینکه به مردم نسیه داده بودم وعده زیادی از آنها هم به مرض وبا از دنیا رفتند، سرمایهام از بین رفت و دستم خالی شد. حالا به قم آمدم. وقتی اوصاف این مسجد را شنیدم به اینجا آمدم تا آنکه شاید حضرت حجة علیهالسلام نظری بفرماید و حاجاتم را برآورد.
مشهدی علی اکبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و ریاضتهای بسیاری کشید؛ گرسنگی، عبادت و گریه زیاد. روزی به من گفت: مقداری از کارم اصلاح شده، ولکن هنوز به انجام نرسیده است و
تصمیم دارم به کربلا بروم.
یک روز که از شهر به طرف مسجد جمکران میرفتم در بین راه او را دیدم که پیاده به کربلا میرود. سفر او مدّت شش ماه طول کشید. بعد از این مدّت روزی از مسجد جمکران به طرف شهر میرفتم. در همان مکانی که هنگام رفتن، او را دیده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم که از کربلا بر میگشت. پس از احوال پرسی و تعارفات، گفت: در کربلا چنین معلوم شد که انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همین مسجد جمکران خواهد بود. به همین خاطر به مسجد میروم.
این بار نیز دو سه ماه در مسجد ماند و در یکی از حجرات منزل گرفت و مشغول ریاضت و عبادت بود. روز پنجم یا ششم ماه مبارک رمضان بود که از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را میهمان من بود. پرسیدم: حاجتت چه شد؟
گفت: حاجتی که خواستم برآورده شد.
گفتم: چگونه و از چه راهی؟
گفت: چون تو خادم مسجد هستی برای تو نقل میکنم و برای احدی نقل نکردهام.
در مدتی که در مسجد حجره گرفته بودم با شخصی از اهالی روستای جمکران قرارداد بستم که هر روز یک قرص نانِ جو به من بدهد تا بعدا که جمع شد، پولش را بدهم. یکی از روزها که پیش او رفتم از دادن نان خودداری کرد. برگشتم و به کسی ابراز نکردم. چهار روز برای خوردن چیزی نداشتم از علفهای کنار جوی میخوردم تا آنکه به اسهال مبتلا
شده و بیحال افتادم و دیگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط برای عباداتِ واجبم قدری به حال میآمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسید. دیدم که طرفِ کوه دوبرادران روشن شد و نوری میدرخشد؛ به گونهای که تمام بیابان روشن شده بود. ناگهان احساس کردم که شخصی پشت در حجره است و میخواهد در را باز کند. با حالت ضعف و ناتوانی برخاستم و در را باز کردم. سیدی را با شوکت و جلالت مشاهده نمودم. سلام کردم که در این هنگام هیبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگویم تا آنکه جلو آمد و کنار من نشست و فرمود: جدّهام فاطمه علیهاالسلام در نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شفیع شد که پیامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نیز آن را به من واگذار نمود.
سپس فرمود: به وطن خود مراجعت کن که کارَت خوب خواهد شد. پیامبر فرمود که برخیز و برو. زیرا اهل و خانوادهات منتظرند و بر آنها سخت میگذرد.
در این هنگام به دلم افتاد که این بزرگوار حضرت حجة علیهالسلام میباشد. عرض کردم: این سید عبدالرحیم، خادم مسجد، چشمش نابینا شده است. شما به او شفا دهید. فرمود: صلاح او همان است که به همین حالت باشد.
سپس فرمود: با من بیا تا به مسجد برویم و نماز بخوانیم.
برخاستم و با حضرت از حجره بیرون آمدیم تا نزدیک چاهی رسیدیم که در نزدیک درب مسجد میباشد. ناگهان شخصی از چاه بیرون آمد و حضرت با او سخنانی فرمود که من نفهمیدم. سپس در صحن مسجد
مقداری قدم زدیم. در این هنگام مشاهده نمودم که شخصی از مسجد خارج شد و ظرفی آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از این آب وضو بگیر.
من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شدیم. به آقا و مولایم عرض کردم: یابن رسول اللّه! چه وقت ظهور میکنید؟
حضرت از این سئوال خوشش نیامد و با تندی فرمود: این سؤالها به تو نیامده است.
عرض کردم: میخواهم از یاوران شما باشم.
فرمود: هستی، ولی تو نباید از این مطالب سؤال کنی.
ناگهان از نظر غایب شد، ولی صدای آن بزرگوار را از میان ایوان مسجد میشنیدم که میفرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت کن که اهل و عیالت منتظر میباشند و عیالت هم عَلویّه است.
21
مرحوم آیهاللّه حاج شیخ مرتضی حائری مینویسد:
«آقای حاج شیخ عبداللّه مهرجردی از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است که ایشان را خوب میشناسم؛ انسان فاضل و با محبتی است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوی در اواخر سلطنت او که خیلی بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصا نسبت به مشهد مقدّس و تقریبا معافیت طلبگی نیز منسوخ شده بود، حتی خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بیم احضار به نظام وظیفه بود، روی این جهت آقای حاج شیخ سابق الذکر به مرحوم آقای شیخ حسن علی اصفهانی مراجعه میکند که ایشان حاج شیخ معظم را راهنمایی معنوی نمایند. چون مرحوم حاج شیخ حسن علی اصفهانی مشهور به دستگیری معنوی بود. خلاصه، ایشان به آقای اصفهانی معظم له مراجعه مینمایند. حاج شیخ حسن علی اصفهانی پس از اِعمال قدرت خاص، میگویند: حل کار شما از لحاظ اینکه به نظام وظیفه نروی و معاف شوی، منوط به این است که به قم و به مسجد جمکران بروی و به حضرت صاحب الامر علیهالسلام
متوسل شوی.
آقای حاج شیخ عبداللّه مهرجردی به قم میآیند و به مسجد جمکران میروند و متوسل میشوند. در نتیجه، خواب میبینند که در مسجد یا حیاط آن هستند و علی الظاهر خادمهای به ایشان میگوید که حضرت حجت علیهالسلام در همین مجاور مسجد تشریف دارند و حاج شیخ مزبور را خدمت امام علیهالسلام راهنمایی مینماید. میگفت: در آن حال سیگار هم نکشیدم که خدمتشان رسیدم و عرض ادب و سلام کردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن که اصولیین و اخباریین در حرمت و حلیّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت کردم. البته مقصود من اظهار فضل بود که مثلاً آقا بداند که من اهل فضل و تحصیل هستم. مثل اینکه آقا خیلی این اصلِ مثبت را تحویل نگرفت. یادم نیست خود آقا، یا من، صحبت معافیت از نظام را پیش کشیدیم که فرمود: ما آن را تقریبا درست کردیم. از خواب بیدار شدم. از سابق یک معافیت یک ساله به عنوان مرض یا عذر دیگر که یادم نیست، داشتم. هر موقع که نیاز به نشان دادن میافتاد، همان برگ موقت که مدتها وقتِ آن تمام شده بود را نشان میدادم و رفع گرفتاری میشد. تا چند سال اینطور بود تا آنکه مشمول بخشودگی گردید. چون رسم این بود که مثلاً بعد از ده سال، متولدین ده سال قبل را که به عللی موقّت از قبیل مرض یا کفالت به نظام نیامده بودند، معاف میکردند و این اعجاز است. برای آنکه اولاً برگ دولتی که بی تاریخ نیست و با یک نظر معلوم میشود که وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بیتاریخ باشد، مأمور میگوید که این برگ اعتبار ندارد. گذشته
از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و باید هر سال اسم ایشان بیرون بیاید و ایشان را احضار نمایند. این قصه را ایشان چند سال قبل برای من نقل کرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان علیهالسلام نزد من مانند روز روشن است».
22
این جانب «ع - م» فرزند حسین، ساکن شاهرود، در اثر اصابت ضربهای به جمجمهام بیهوش شدم و به بیمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال یافتم؛ در حالی که در اثر آن ضربه، قوه گویایی خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دکتر در تهران و شهرستانها مراجعه نمودم، ولی نتیجهای حاصل نشد. تصمیم گرفتم برای زیارت به قم بیایم و در شب چهارشنبه(1)
برای شفا به مسجد مقدّس جمکران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه برای ادای نماز صبح از خواب بیدار شدم و در حالت لالی، مثل قبل، رو به قبله ایستادم که نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم که میتوانم حرف بزنم. به برکت عنایت امام زمان علیهالسلامزبانم باز شد و بقیّه نماز را با حالت عادی خواندم.
1) - مصادف با 28 شهریور سال 1368.
23
آقای «خ»، یکی از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمکران مینویسد:
«اغلب شبها به اقتضای کار روابط عمومی تا صبح بیدار میماندم، ولی آن شب به خاطر خستگی زیاد برای استراحت رفتم که خوابم نبرد. بیاختیار به روابط عمومی مسجد برگشتم تا به اوضاع سرکشی کنم. به مسجد مردانه که بنّایی میکردند، رفتم. یکی گفت: میگویند در مسجد زنانه زیر زمین کسی شفا گرفته است.
گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومی با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم که تأیید کرد.
گفتم که به هر وضعیّتی که هست ایشان را برای مصاحبه به روابط عمومی راهنمایی کنند. چند دقیقه بعد، خانم شفا یافته در معیّت چندین زن که او را محافظت میکردند تا از هجوم جمعیت در امان باشد به مرکز روابط عمومی آمد. زن شفا یافته به شدّت خسته به نظر میرسید. چون جمعیت زیادی از خانمها برای تبرّک به او هجوم آورده بودند. با این که درهای روابط عمومی بسته بود، زائرین از دریچه کوچک، مرتب اشیای
مختلفی را برای تبرک شدن به داخل پرتاب میکردند.
به ایشان گفتم که خودش را معرفی کند. گفت: «ط - ج» فرزند عبدالحسین، شماره شناسنامه 29، ساکن مشهد مقدّس هستم و در خیابان خواجه ربیع خانه داریم. انگشتان هر دو دستم فلج بود؛ سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبیده بود که قادر به انجام هیچ کاری نبودم. علت بیماری ام این بود که وقتی پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم که دستهایم فلج مانده است. شوهرم که فرد ملاّکی بود، پس از این واقعه با زن دیگری ازدواج کرد و بچههایم را هم از من گرفت. این اوضاع به وضع جسمی و روحی من لطمه شدیدی وارد آورد. در طول این پانزده سال به دکترهای زیادی مراجعه کردم؛ از جمله دکتر مصباحی که مطب او در خیابان عشرت آباداست و دکتر حیرتی که مطب او نیز در خیابان عشرت آباد است و دکتر رحیمی که در بیمارستان بنت الهدی کار میکند.
همچنین در تهران هم برای فیزیوتراپی در بیمارستان شفا یحیائیان نوبت گرفته بودم که به علت کمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پیش دکتر برزین نرواز رفتم و چند بار دستم را زیر برق گذاشتم، ولی سودی نداشت و دردی نیز همراه بیحسی توی دستم بود که همیشه قرص مسکن میخوردم.
چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانمها از مشهد عازم زیارت حضرت عبدالعظیم علیهالسلام شدیم. سپس برای زیارت به طرف قم و مسجد جمکران
راه افتادیم و به منزل دامادم که اهل شیروان و ساکن قم است، رفتیم تا به مسجد جمکران آمدیم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنی که به مناسبت «عیدالزهرا» بود، شرکت کردم. مجلس با شادی و سرور توأم بود و معنویت خاصی داشت و پس از اجرای برنامه و خواندن دعای توسل منقلب شدم و بیاختیار عرض کردم: آقا، امام زمان! من شفا میخواهم.
حالت عجیبی داشتم. ناگاه احساس کردم نورهایی عجیب را از دور و نزدیک میبینم. متوجه شدم که انگار دارند انگشتان و دستهایم را میکشند. دستم صدا میکرد. فهمیدم شفا گرفتهام».
] یکی از خانمهایی که همراه آن زن آمده بود، گفت:
«من بغل دست این خانم بودم که متوجه شدم ایشان سه مرتبه گفت: یا صاحب الزمان! و دستهایش را در هوا تکان داد و صورتش کاملاً برافروخته شد».
[ موضوع را از خانم «ز - ک»، فرزند رضا که از همراهان ایشان و در خیابان خواجه ربیع سکونت دارد، جویا شدیم که گفت:
«من ایشان را کاملاً میشناسم و پانزده سال است که دستهایش فلج است».
24
خانم «ن - پ» 27 ساله، متأهل و ساکن تهران، سرآسیاب و همسر آقای «ا - ز» سرپرست مکانیک ماشینهای سنگین شرکت هپکو.
بیماری: سرطان کبد و طحال.
پزشک معالج: دکتر کیهانی متخصص سرطان در بیمارستان آزاد.
نقل از پدر نامبرده، آقای «ع - پ»
«مدتی بود که دخترم هر روز لاغر و نحیف میشد تا اینکه موجب ناراحتی ما شد. ابتدا او را نزد دکتر سید محمّد سه دهی بردیم. ایشان پس از انجام معاینات گفت: کار من نیست. باید او را پیش دکتر کیهانی ببرید.
وقتی به آقای دکتر کیهانی مراجعه کردیم، ایشان بلافاصله او را در بیمارستان آزاد، بستری کرد. عسکبرداریهای متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دکتر کلباسی تکّه برداری به عمل آمد.
دکتر کلباسی گفت: متأسفانه، کار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و کبد را پر کرده است و درمان هم نتیجهای ندارد و در صورت انجام شدن یا نشدن عمل، مریض شش ماه بیشتر زنده نخواهد ماند.
شما هم بیجهت خرج نکنید، ولی برای دلخوشی شما، پنجاه جلسه، شیمی درمانی میکنیم.
من همان شب خدمت آقای «م - ح» که از اعضای هیأت امنای مسجد مقدّس جمکران است، زنگ زدم و تقاضای دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمکران رفتیم و در آنجا ماندیم. من از حضرت مهدی علیهالسلام شفای دخترم را خواستم. هیأت محبّان پنج تن آل عبای تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و ولیمهای را در مسجد جمکران نمودم.
پرونده بیماری فرزندم را به آمریکا نزد فرزندم که در آنجا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصین سرطان نشان داد. آنها هم نظریه دکتر کیهانی را تأیید نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در این راه جدّ و جهد کردم. از جمله، بیمارستانی که در مکزیک با داروهای گیاهی بیماران را درمان میکند نیز داروهای گیاهی دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهمتر از همه این که توسلات خود را به ائمه هدی علیهمالسلام مخصوصا حضرت حجّت علیهالسلام قطع نکردم و به نذر و نیازها ادامه دادم.
جلسه هشتم شیمی درمانی بود که آقای دکتر کیهانی با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه کار کردی که دیگر اثری از زخمها وجود ندارد؟
عرض کردم: به کسی پناه بردم که همه درماندگان به آن پناه میبرند؛ توسل به مولایم صاحب الزمان علیهالسلام پیدا کردم.
ایشان برای اطمینان، مجددا عکسبرداری کرد و آزمایشات لازم را انجام داد و شفای فرزندم را تأیید کرد و گفت: آثاری از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان علیهالسلام حالشان خوب است و یقینا شفا گرفته است.
25
اسم من سعید است. 12 ساله هستم و حدود یک سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دکترها جوابم کرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه که به مسجد جمکران آمدم در خواب دیدم که نوری از پشت دیوار به طرف من میآید. ابتدا ترسیدم، امّا بعد خودم را کنترل کردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پیدا کرد و رفت. نور آن قدر زیاد بود که نتوانستم آن را کامل ببینم. بیدار شدم و دوباره خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم که میتوانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم که حالم خیلی خوب است. تا شب جمعه در مسجد ماندیم. آن شب مادرم بالای سرم نشسته بود و قرآن میخواند. احساس کردم کسی بالای سر من آمد و جملاتی را فرمود که فهمیدم باید یک کاری را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تکرار کرد.
به مادرم گفتم: مادر! شما به من چیزی گفتی؟
گفت: نه!
گفتم: پس چه کسی با من حرف زد؟
گفت: نمیدانم.
هر چه سعی کردم تا آن جملات را به یاد بیاورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم یادم نیامده است.
اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّی نشین ایران به مسجد مقدّس جمکران آمدهام تا مولایم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من کلاس پنجم ابتدایی هستم و در مدرسه «محمّد علی فایق» درس میخوانم. یک غده سرطانی در قسمت شانه، لگن و شکمم بود که روز به روز مرا ضعیفتر میکرد؛ نمیتوانستم قدم از قدم بردارم. دکترها از درمان من مأیوس شده بودند؛ بعضی از دکترها هم به مادرم گفتند که باید پای مرا قطع کنند.
از سه ماه قبل که برای نمونه برداری مرا عمل کردند، نتوانستم از خانه بیرون بیایم. توی رختخواب افتاده بودم و توانایی راه رفتن نداشتم.
وقتی از همه جا و همه کس مأیوس شدیم، مادرم مرا به جمکران آورد. او مطمئن بود که آقا امام زمان علیهالسلام به ما جواب رد نمیدهد چون او پسر فاطمه علیهاالسلام است و او گداهای در خانه خود را دست خالی ردّ نمیکرد.
بله! مادرم مطمئن بود که مریضی من در قم خوب میشود.
الآن هم که همه بیماریام بر طرف شده است و امام زمان علیهالسلام شفایم داده است، احساس واقعا خوبی دارم. وقتی به دکترها مراجعه کردم، باور نکردند که بیماری من بهبود یافته باشد. یکی از دکترها به مادرم گفت که مرا پیش کدام دکتر برده است؟
مادرم گفت: ما دکتر دیگری داریم. پسرم را در قم به مسجد جمکران بردم و امام زمان علیهالسلام او را شفا داد.
پزشکها گفتند که حتما به قم و به جمکران خواهند آمد».
] مادر نوجوان سرطانی شفا یافته میگوید:
«ببخشید! من از یک جهت ناراحت و از یک جهت خوشحال هستم و لذا نمیتوانم درست صحبت کنم. ناراحتی من این است که مجبورم از اینجا بروم و خوشحالیم از آن جهت است که فرزندم شفا پیدا کرده است. پسرم یک سال و هشت ماه مریض بود. یک سال با درد ساخت و سوخت امّا چیزی به من نگفت تا ناراحتیاش خیلی شدید شد و دردش را اظهار کرد. او را پیش دکترهای زاهدان بردم. گفتند که باید این بچه را به تهران ببرید. او را به تهران آوردم و نمونه برداری کردند و گفتند: غده سرطانی است. من بی اختیار شده و به سر و صورتم میزدم. از آن روز به بعد که مرض او را فهمیدم، خواب راحت نداشتم و نمیدانم شبهای طولانی را چطور میگذراندم. خواب به چشمان من نمیآمد. آنچه بلد بودم این بود که اول به نام خدا درود میفرستادم و «اللّه اکبر» و «لا اله الا اللّه» میگفتم. چندین دوره تسبیح «لا اله الا اللّه» گفتم. بعد! به نام محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و بعد به نام حضرت مهدی علیهالسلامو بقیه انبیای الهی صلوات فرستادم؛ وقتی خواب به چشمم نمیآمد، نمیخواستم بیکار باشم.
[ مادر! دکترها چه گفتند؟
آنها میگفتند: الان که بچه را از بین بردی برای ما آوردی؟ بیماری پسرت سرطان است و علاجی ندارد.
گفتم: تقصیر من نیست. پسرم چیزی به من نگفت.
به پسرم گفتند: چرا چیزی نمیگفتی؟
گفت: من نمیدانستم که سرطان است.
به هر حال دکترها عصبانی شدند. چهار دکتر ما را جواب کردند. به بعضی از دکترها التماس کردم که گفتند: شیمی درمانی میکنیم تا چه پیش آید.
چند جلسه شیمی درمانی کردند و هنوز او را زیر برق نگذاشته بودند که سعید را به مسجد جمکران آوردم. وقتی به اینجا آمدیم، روز سه شنبه بود. سعید، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب که تنها بود و من توی مسجد بودم، خواب میبیند. وقتی من آمدم، دیدم که او بدون عصا راه میرود. گفتم: سعید جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه میروی؟
گفت: من دیگر میتوانم با پای خودم راه بروم و احتیاجی به عصا ندارم. مگر من نیامدم اینجا تا بدون چوب راه بروم؟
من و برادرش گفتیم که لابد شوخی میکند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعریف کرد.
برادرش گفت: اگر راست میگویی، بنشین! سعید نشست.
گفت: بلند شو! سعید برخاست.
گفت: سینه خیز برو! رفت.
سعید کاملاً خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمین.
من به خاطر اینکه بچه را چشم نظر نکنند و اسباب ناراحتی او را فراهم نکنند، خواستم به کسی نگویم تا بعدا برای متصدّی مسجد نقل کنم. شکر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم اینجا، سالم شد و امید است که حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شویم.
] در نوار ویدئویی از این مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمکران آمدید؟
[ سعید چند ماه مریض احوال و بستری بود؟
از شهریور ماه. از شهریور تا آبان دیگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل میکرد و به این طرف و آن طرف و پیش دکترها میبرد و در مسافرت هم برادرش که همراه ما است او را بغل میکرد. سعید بعد از نمونه برداری به کلی از پا افتاد. عکسها و مدارک همه چیز را نشان میدهد.
] بعد از شفا هم ا و را پیش دکترها بردید؟
بله! آنها تعجب کردند و گفتند: چه کار کردی که این بچه خوب شد؟ گفتم: ما یک دکتر داریم که پیش او بردم. گفتند: کجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمکران. و بعد چند تا از سکههای امام زمان علیهالسلام را به آنها دادم. به خدا دکتر تعجب کرد، دکتر آدرس جمکران را هم گرفت.
[ کدام دکتر بود؟
دکتر بیمارستان هزار تختخوابی امام خمینی، آقای دکتر رفعت و یک
دکتر پاکستانی دیگر.
] دقیقا چه مدت است که اینجا هستی؟
نزدیک یک برج است که اینجا هستم و باید حضرت امضا کند و اجازه بدهد تا از اینجا بروم.
[ در منطقه شما اکثرا اهل تسنن هستند؟
بله!
] خودتان چطور؟
ما خودمان هم سنی و حنفی هستیم. پیرو دین، قرآن و اسلام هستیم.
[ حالا که امام زمان علیهالسلام بچه شما را شفا داد، شما شیعه نمیشوید؟
امام زمان علیهالسلام مال ما هم هست و تنها برای شما نیست.
] در سفری که اخیرا به همراه آقای حاج سید جواد گلپایگانی جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جویای حال این خانواده شدم به دو نکته آگاهی یافتم.
1 - دیدار این نوجوان با مرحوم آیهاللّه العظمی گلپایگانی و سفارش ایشان به او که باید جزو شاگردان مکتب امام صادق علیهالسلام و از سربازان امام عصر علیهالسلام شود.
2 - مژده دادند که افراد خانواده این نوجوان، همه شیعه اثنی عشری شدهاند و این قصه در نزد مردم آنجا مشهور است.
26
بیا بیمار خسته گشته از درد
که درمانگاه برتر جمکران است
به دارو خانه مهدی گذر کن
دوایش لطف داور
جمکران است(1)
اهل نوشهر مازندران هستم که در حال حاضر ساکن تهران و کارمند اداره آموزش و پرورش میباشم. سال 1374 فرزند 21 سالهام از ناحیه پا احساس درد شدیدی کرد. دکترها میگفتند که چیز خطرناکی نیست، بلکه نوعی احساس عضلانی است.
خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضایش سرایت کرد و با سردرد شدیدی همراه شد که در نهایت منجر به فلج شدن تمام بدنش گردید.
سرانجام بعد از آزمایشها و معاینههای متعدد و سی .تی .اسکن که در بیمارستان «امام حسین علیهالسلام» انجام شد، گفتند که داخل بدن فرزندم ضایعاتی مشاهده شده است که باید بستری شود.
مدتی در آنجا بستری بود، ولی باتوجه به شدّت و سرعت بیماری با مشورت پزشکان معالج، او را به بیمارستان «شهدای تجریش» و سپس به
1) - مسجد مقدس جمکران تجلیگاه صاحب الزمان علیهالسلام، ص 157.
بیمارستان «مدرّس» منتقل کردیم. بعد از انجام آزمایشهای تخصصی اعلام کردند که او سرطان مغز و استخوان دارد و بیشتر از شش ماه زنده نخواهد ماند.
نمیدانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد که جگر گوشهام را به مسجد جمکران بیاورم و آوردم و برای شفای او به آقا امام زمان علیهالسلاممتوسّل شدم.
شانزده روز در مسجد بودیم. طی این مدّت خواب دیدم که باید فرزندم را به بیمارستان برگردانم؛ حتی خودش هم خواب دیده بود که امام زمان علیهالسلام یک قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم کن!»
او را به بیمارستان برگرداندم. دکتر موسوی، فوق تخصص جراحی عمومی با آزمایشهای مجدد تشخیص داد که غدّهای در قسمت لگن وجود دارد که باید عمل شود. همان موقع نذر کردم که چهل هفته، شبهای چهارشنبه به مسجد مقدّس جمکران بروم؛ به این امید که فرزند جوانم بهبود یابد.
عمل جراحی انجام شد، ولی با وجودی که پزشکان میگفتند عارضه با عمل جراحی برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقی مانده بود!
بعد از چند روز، پزشک جراح اعلام کرد که وضعیت غدّه به گونهای است که برایشان مثل یک معمّا شده است؛ غدّه به صورت تودهای فشرده درآمده بود که این مسأله از نظر آنها غیر قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، علیبن موسیالرضا علیهالسلام به مشهد مقدّس بردم. مدّت یک ماه که در جوار پاک آن حضرت بودیم، آمدن به مسجد مقدّس
جمکران را در شبهای چهارشنبه ترک نکردم و هر هفته از مشهد به قم میآمدم.
بعد از مدتی به تهران برگشتیم و طبق توصیه پزشکها شیمی درمانی را شروع کردیم که این کار هم نتیجهای نداد، امّا با عنایتی که در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزهای از طرف حضرت ولیعصر علیهالسلام امیدوار بودیم و شبهای چهارشنبه به مسجد مقدّس جمکران میآمدم که با تمام شدن چهلهفته، نتیجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالی که پزشکان از ادامه حیات فرزندم مأیوس شده بودند، ولی به لطف خدا و عنایت حضرت ولی عصر علیهالسلام فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگی میکند.(1)
[ دکتر محسن توانانیا، پزشک دارالشفای حضرت مهدی علیهالسلام، درباره شفای ط .م اظهار میدارد:
«بیمار مورد نظر در تاریخ 14/7/1375 در سن 21 سالگی به علّت درد شدید در ناحیه لگن و پا به بیمارستانی در تهران مراجعه کرده است. بیمار سر درد پیشروندهای هم داشت؛ طوری که به سختی راه میرفت و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسیهای انجام شده از طریق سی .تی .اسکن، تودههایی در داخل لگن مشخص شده بود که با بررسی بیشتر ثابت شد که دردهای شدید بیمار ناشی از انتشار بدخیمی از استخوانها در سایر قسمتهای بدن بوده است.
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 172، مورخه 15/4/1378.
بعد از انجام جراحی نتیجه به تومور بدخیم و درگیری استخوانها منتهی گردید که معمولاً در این موارد پیشرفت بیماری چنان سریع است که حتی با بهترین اقداماتِ درمانی، طول عمر بیمار کوتاه خواهد بود؛ در حالی که در بررسیهای به عمل آمده از بیمار مورد نظر که دو سال بعد، به وسیله سی .تی .اسکن انجام شد، هیچ اثری از بیماری در هیچ نقطهای از بدن او مشاهده نشده است.
] نظر کارشناسی خانم دکتر ادیبی در مصاحبهای با امور فرهنگی مسجد مقدس جمکران:
واحد ارشاد: با توجه به تخصص حضرتعالی و بررسیهایی که روی پرونده بیمار مذکور انجام دادهاید، لطفا بفرمایید که مداوای این گونه بیماری به صورت طبیعی چند درصد امکان دارد؟
دکتر ادیبی: این بیماری وقتی به صورت گسترده و به اصطلاح ما «متاستان» شده باشد و درگیریهای گوناگون در نواحی مختلف ایجاد کرده باشد، انتظار میرود که حتّی با بهترین درمانها طول عمر بیمار خیلی کوتاه باشد، ولی در مورد ایشان شفا تحقق یافته است.
واحد ارشاد: فرمودید که درمان طبیعی این بیمار امری غیر عادی بود، آیا مورد خاصی در پرونده ایشان ملاحظه ننمودید؟
دکتر ادیبی: همان طور که خدمتتان عرض کردم، وقتی این پرونده را مطالعه میکردم با توجه به اینکه در تشخیص بیماری هیچ تردیدی نبود و توسط پاتولوژیست بررسی شده بود، بنابراین فکر نمیکنم هیچ تردیدی
در تشخیص این بیماری وجود داشته باشد. لذا با توجه به اینکه آزمایشها نشان میدهد مراکزی از قسمت های مختلف بدن بیمار باهم درگیر بودهاند، یقینا مسأله درمانش یک پدیده طبیعی نبوده است.(1)
1) - مصاحبه مذکور در مورخه 10/8/78 صورت گرفته است.
27
شغل من رانندگی است و سی سال است که در این کار هستم. تمام این مدّت با ماشین سنگین در بیابانها رفت و آمد میکردم.
یک روز صبح هرچه کردم، نتوانستم از رختخواب بلند شوم. اوّل فکر کردم که پاهایم خواب رفته است، امّا بعد متوجه شدم که زانوهایم مثل چوب خشک شده است. همان موقع اوّلین کسی را که صدا زدم، امام زمان علیهالسلامبود. بدون هیچ اختیار و کنترلی توی رختخواب افتادم.
بچهها اطرافم جمع شدند و مضطربانه علت را از من میپرسیدند، امّا من فقط میگفتم: «نمیدانم . . . نمیدانم».
حدود 18 روز در منزل بستری بودم و درد میکشیدم. پیش هر دکتری که به فکرمان میرسید، رفتیم. در نهایت وقتی از همه جا مأیوس شدیم به امام زمان و چهارده معصوم علیهمالسلام متوسّل شدم. بالاخره بعد از مراجعه به یکی از دکترها قرار شد که پایم را عمل کنند. چند روز بعد که غروب شب نیمه شعبان بود، بیاختیار اشکم جاری شد و به همسرم گفتم: «امشب عید است، چراغها را روشن کن!»
کلیدهای ایوان را هم خودم روشن کردم و چهار دست و پا به رختخواب برگشتم. آن شب، شب عجیبی بود؛ حال خاصّی داشتم. اشک از حصار چشمانم رها میشد و روی سینهام میریخت. تنها امیدم امام زمان علیهالسلام بود. در خیالم کبوتر دل شکستهام را به طرف جمکران پرواز دادم و پشت در سبز رنگ مسجد ایستادم و از بین شبکههای در به گنبد و گلدسته مسجد خیره شدم و با خودم زمزمه میکردم.
صبح، دخترم آمد و با حالتی بغض آلود گفت: «بابا! دیشب که تولّد امام زمان علیهالسلامبود، خواب دیدم دکتری آمد و خواست پاهای تو را مالش دهد. یک مرتبه آقا سیّدی جلو آمد و گفت که بگذارید من پایش را بمالم» و همان طور که گریه میکرد، ادامه داد:
«بابا! به دلم یقین شده است که باید به جمکران برویم. من نذر کردهام برای حضرت آش بپزیم».
گفتم: «عزیزم! من خودم برای امام زاده سیّد علی نذر کردهام».
سرانجام با اصرار دختر و دیگر بچههایم راضی شدیم تا به مسجد مقدّس جمکران برویم و در آنجا نذرمان را ادا کنیم. وسایل لازم را تهیه کردیم. من در حالی که خوابیده بودم، کمی از سبزیها را پاک میکردم.
گفتم مرا به حمام ببرند. چون میخواستم با بدن پاک وارد مسجد شوم. صبح که میخواستم بلند شوم تا به طرف جمکران حرکت کنیم، درد پاهایم بیشتر شد؛ طوری که اصلاً نمیتوانستم از جا بلند شوم. فریادی از درد کشیدم و گفتم:
«یا صاحب الزمان! من میآیم، امّا اگر خوبم نکنی، بر نمیگردم!»
وقتی از ماشین پیاده شدیم، همسرم تا وسط حیاط مسجد دستم را گرفت. به او گفتم: «مرا رها کنید و بروید نذری را آماده کنید!»
وارد مسجد شدم. جای خالینبود. تمام مسجد مملوّ از نمازگزار بود. خودم را با هر سختی که بود کنار ستونی رساندم. همانجا روی زمین افتادم و از درد پا ناله میکردم. گفتم: «یا امام زمان! شفایم را از تو میخواهم».
از شدت خستگی و درد خوابیدم. در عالم رؤیا دیدم کسی تکانم میدهد و میگوید یک قرآن بردار و به سر و صورت و سینهات بگذار. اطاعت کردم. بعد قرآن را زیر بغل گذاشتم. - کسانی که اطرافم بودند، میگفتند: آن موقع که در خواب بودی، پاهایت را به زمین میکوبیدی - .
ناگهان سراسیمه از خواب پریدم و شروع به دویدن کردم. درِ مسجد را گم کرده بودم. محکم به دیوار برخورد کردم. وقتی درِ خروجی را نشانم دادند، چنان با عجله حرکت میکردم که چند مرتبه زمین خوردم و بلند شدم. اصلاً احساس درد نمیکردم. به حمد خدا و با عنایت امام زمان علیهالسلام شفا گرفتم و الآن هیچ گونه مشکلی ندارم.(1)
[ دکتر توانانیا، پزشک دارالشفای حضرت مهدی علیهالسلام درباره شفای برادر ح .ن با دکتر سعید اعتمادی تماس گرفت و نتیجه را چنین اعلام کرد:
در تاریخ 5/9/78 ساعت 25/1 با دکتر سعید اعتمادی تماس حاصل شد و وقوع معجزه و ابعاد پزشکی آن با ایشان در میان گذاشته شد.
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 322، آذر ماه 78.
همچنین از ایشان خواستیم تا از نزدیک شخص مورد نظر را معاینه کند و نظریه کارشناسی خود را بیان نماید. ایشان هم این گونه ابراز داشت که بعد از معاینه بیمار و مشاهده «ام .ار .آی» و از بین رفتن همه نشانههای واضح دیسکوپاتی، نتیجه گرفته میشود که این مورد، یک معجزه کاملاً واقعی و غیر قابل انکار است.
28
در آینهها زلالِ نورش جاری است
در مسجد جمکران حضورش جاری است
از خلوت عشّاق دل افروخته نیز
انوار دل آرای ظهورش جاری است(1)
سیزده سال پیش که 36 ساله بودم به مرضی دچار شدم کهآن موقع شناخته شده نبود. بعد از چند سال که دستگاه «ام .آر .آی» را به رفسنجان آوردند، متوجه شدیم بیماری من «M.S»، یعنی همان ناراحتی مغز واعصاب است.
یکی از پاهایم فلج شده بود و چند سالی در رنج و زحمت بودم. پزشک معالجم، دکتر عبّاس قربانی از تمام جزئیات بیماری من با خبر است.
پانزده روز پیش، سه شنبه و چهارشنبه به مشهد مقدّس رفتیم که مقارن با شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام بود. یک هفته بعد از آن که به اصفهان برگشتیم، مصادف با سوم شعبان، میلاد با سعادت حضرت امام حسین علیهالسلامبود از آنجا به قم آمدیم و به جمکران رفتیم.
1) - مسجد مقدس جمکران تجلیگاه صاحب الزمان علیهالسلام، ص 157.
برای اوّلین بار بود که همراه دوستان به آن مکان مقدّس میرفتم. با دلی شکسته و پر امید وارد مسجد شدم. به تنهایی قادر به حرکت نبودم و دوستان کمکم میکردند. وقتی وارد حرم حضرت معصومه علیهاالسلامشده بودیم، جوراب از پای چپم که فلج بود، روی زمین افتاد. وقتی هم که از حرم خارج میشدیم نیز همان اتفاق افتاد. داخل مسجد جمکران هم آن اتفاق تکرار شد.
این مسأله خیلی برایم تعجّبآور بود. وقتی نمازم را خواندم، پاهایم درد شدیدی گرفت که تا آن موقع چنان دردی را احساس نکرده بودم. دوستانم میگفتند که رنگم مثل گچ سفید شده است.
با کمک دوستان از مسجد بیرون آمدم. گفتم که دستم را رها کنند، ولی آنها مرا محکم گرفته بودند. ناگهان فریاد زدم: «پایم! . . . پایم!» و دستم را کشیدم و شروع به دویدن کردم.
دوستان هم دنبالم میدویدند. وقتی به من رسیدند، خودم را مقابل مسجد انداختم و زمین را میبوسیدم. همراهانم تازه متوجه شده بودند که حضرت مرا شفا داده است. آنها هم مثل من، خود را روی زمین انداختند و به محضر مبارک امام زمان علیهالسلام اظهار ارادت میکردند.
به حمد خدا و باعنایت امام زمان علیهالسلام مرضی که به هیچ عنوان قابل مداوا نبود، بهبود یافت؛ با اینکه شوهرم هر کار لازمی را انجام داده بود و حتّی پرونده پزشکیام رابه کشورهای آمریکا، انگلیس، چین و ژاپن فرستاده بود و تصمیم داشت چنانچه درمان ممکن باشد همه زندگیمان را دراین راه خرج کند، امّا در نهایت جواب منفی گرفته بودیم. الآن هم با
لطف امامزمان علیهالسلام در کمال صحّت و سلامت مشغول زندگی هستم.
] خانم م .ش این قضیّه را در سال 1377 برای دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران نقل کرده است. بعد از دو سال، وقتی که از وضعیّت جسمانی ایشان جویا شدیم، اظهار داشت:
به حمدللّه اکنون از نظر جسمی در کمال صحّت و سلامت هستم و از نظر روحی نیز حالم بسیار عالی است و مشغول زندگی روزمرّه هستم. این عنایت باعث تحوّل در زندگی من و خانواده و اطرافیانم شده است. به شکرانه این عنایت هر هفته برای عرض ارادت به آقا امام زمان علیهالسلام، به جمکران میآیم.
[ دکتر عسکری، متخصص اعصاب و روان در رابطه با شفای خانم م .ش میگوید:
با توجه به بیماری ایشان که «ام .آر .آی» تشخیص «M.S» را تأیید کرده است، بهبودی کامل بیماری حقیقتا غیر طبیعی است و نامبرده مورد لطف خداوند قرار گرفته است.(1)
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 110، سال 1377.
29
ماه مبارک رمضان بود. موقع افطار صدای مهیبی همه ما را از جا بلند کرد. با عجله خود را به پایین پلّهها رساندیم. فرزندم بر اثر انفجار ترقه به سختی مجروح شده بود. سوختگیاش آن قدر شدید بود که صورتش قابل شناسایی نبود. نگران و ناراحت او را به بیمارستان شهید مطهری رساندیم. آن شب مجبور شدم به خانه برگردم. صبح که به بیمارستان رفتیم، او را نشناختم. سر و صورتش را پانسمان کرده بودند.
چند روز بعد رئیس بیمارستان، دکتر کلانتری به من گفت: «بیمار شما وضع وخیمی دارد. درصد سوختگی او خیلی بالا است که متأسفانه امکان زنده ماندن فرزندتان بسیار کم است!».
او را به خانه بردیم در حالی که دل از همه جا و همه کس کنده و تنها دست نیاز به حلقه اتصال الهی گره زده بودیم. دو هفته بود که او را با سرُم تقویت میکردیم و از او پرستاری مینمودیم. فرزندم هر روز ضعیفتر میشد و همه وجودش رفته رفته آب میشد. برای شفای فرزندم گوسفندی را نذر امام زمان علیهالسلامکردم. خواهرم که همسر شهید است در خواب، آقا امام زمان علیهالسلام را دید که حضرت به ایشان فرموده بود: «من
مریض شما را به اذن خدا شفا میدهم. نگران نباشید!»
دل سپرده بودیم به دم عیسایی و ید بیضایی آخرین ستاره فروزان آسمان تشیّع، حضرت مهدی . این خواب، امید را به جان ما و حیات را به جسم مجروح بیمار ما دوانده بود.
کمکم حال فرزندم رو به بهبود گذاشت؛ در حالی که دکترها جوابمان کرده بودند، آقا امام زمان علیهالسلامبچهام را شفا داد.(1)
] پرونده پزشکی برادر م .ح پس از بهبودی کامل از بیمارستان شهید مطهری قم به هیأت پزشکی دار الشفای حضرت مهدی علیهالسلام ارائه شد که اظهار داشتند:
در ارتباط با مصدومیّت م . ح که دارای سوختگی 65 درصد (درجه دو - سه) میباشد، باید گفت که در مراکز درمانی بیماران سوختگی کشورهای جهان سوم، از جمله کشور ما حتّی در بهترین شرایط و اصطلاحا با«CMJS.C.U» مصدومِ بالاتر از 60 درصد سوختگی، تقریبا شانسی برای زنده ماندن ندارد و نهایتا بیمار از دنیا خواهد رفت.
[ بنابر این با استناد به نامه بیمارستان شهید مطهری، مرکز سوانح مورخ 1/8/73 سوختگی بیمار م.ح قطعی بوده و ایشان 65 درصد درجه سوختگی داشته است. بیشک او شانس کمی برای زنده ماندن داشت.
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 38، مورخه 20/3/73.
30
غمگین نشود دلی که دارد غم تو
محروم مباد آنکه شود محرم تو
نومید نشد آنکه ز درگاه تو شد
مشمول عطا و نظر یک دَم تو(1)
عنایتی را که حضرت ولی عصر علیهالسلامدر سفر پر برکت حج به آیة اللّه سیّد محمّد مهدی لنگرودی و همسفرانشان نموده است خود ایشان در مصاحبهای با واحد ارشاد امور فرهنگی مسجد مقدّس جمکران چنین نقل میکند:
اوّلین سفری که حدود سی سال پیش به خانه خدا مشرّف شدم، توأم با اتّفاقات و گرفتاریهای زیادی بود. قبل از اینکه قصد رفتن به حج را داشته باشم، خواب دیدم که در مکّه هستم؛ تمام صحنهها و جاهایی را که بعدا در بیداری زیارت کردم، در عالم رؤیا دیدم. در پی این رؤیا اقدامات لازم را انجام و مدارک خود را در تهران به اداره مربوط تحویل دادم. بعد از مدّتی به تهران رفتم در آنجا به من گفتند: عکسهایتان مفقود شده و مدارک شما ناقص است. بنابر این امسال نمیتوانید به حج بروید چون
1) - به عشق مهدی، ص 121.
مهلت مقرر تمام شده است.
پرسیدم: من در نگهداری مدارک کوتاهی کردهام یا شما ؟ !
گفتند: کوتاهی از هر طرف که باشد، شما نمیتوانید امسال به مکّه بروید.
از آنجایی که خواب دیده بودم، سعی کردم هر طور شده آنها را راضی کنم تا پرونده مجددی برایم تشکیل دهند. لذا به واسطههایی که میشناختم و دارای نفوذ بودند، مراجعه کردم؛ از جمله مرحوم آقای فلسفی و امیرالحاج آن سال که فردی بود به نام نجفی شهرستانی، ولی همه در جواب میگفتند که امسال دیگر نمیشود و باید سال آینده مشرف شوید. از جوابها و راهنماییها متقاعد نمیشدم و میگفتم: کوتاهی از خود آنها بوده است. باید خودشان هم جبران کنند.
به همین دلیل هرچند روز یک بار به همان ادارهای که تقاضا داده بودم، میرفتم و اصرار میکردم که حتما باید امسال به حج بروم، ولی جواب همچنان منفی بود. آن قدر رفتم و آمدم تا این که یک روز شخصی که متصدی کار ما بود و گویا سرهنگ هم بود، عصبانی شد و گفت: سیّد ! این قدر نیا اینجا، و گرنه دستور میدهم بیرونت کنند.
گفتم: لازم نیست! خودم میروم، امّا این را بدانید که شما مقصّر هستید و من عکسها را گم نکردهام. کوتاهی از شما بود و خودتان هم باید درستش کنید.
دست بردار نبودم؛ هرچند روز یک بار به آنجا میرفتم و مرتّب بین تهران و قم در رفت و آمد بودم تا اینکه در یکی از روزها که به آن اداره
مراجعه کرده بودم، سرهنگ خیلی عصبانی شد و دستور داد تا دو - سه نفر از مأموران بیایند و مرا بیرون کنند. در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود و بغض راه گلویم را گرفته بود، اتاق را ترک کردم و گفتم: امیدوارم که خیر نبینی!
سرهنگ گفت: من خیر نبینم؟
گفتم: بله! حالا خواهی دید.
خسته و ناراحت به قم برگشتم و آن شب نخوابیدم. در حال سجده، گریه و زاری میکردم و میگفتم: خدایا! تو خودت میدانی که تقصیر از من نبوده است. هر طوری که شده به اینها بفهمان!
صبح شد. داشتم خودم را برای رفتن به تهران آماده میکردم که مادرم گفت: نرو جانم، بی فایده است. خودت را اذیّت نکن!
گفتم: مادر! به دلم برات شده است که خدا امروز نظری به من میکند.
وقتی به تهران رسیدم و به اداره مربوط مراجعه کردم، یکی از کارمندها به من گفت: شما آقا سیّدی هستید که دیروز آمده بودید و جناب سرهنگ به شما جسارت کرد؟
گفتم: بله، خودم هستم. چه شده است؟
گفت: سرهنگ از اوّل صبح منتظر شما است و گفته است که هر وقت آمدید، شما را پیش او ببریم.
با خودم گفتم: خدایا! با من چه کار دارد ؟
وقتی سرهنگ مرا دید، گفت: سیّد! آخر کار خودت را کردی ؟
من بین خوف و رجاء، فکری کردم که چه خواهد شد؟ که او تعارف
کرد و گفت: بنشین! الآن میگویم عکاس بیاید و پروندهات را تکمیل میکنم. انشاءاللّه کار شما درست میشود.
گفتم: حالا که میگویی درست میکنی، من دیگر نمیخواهم.
پرسید: چرا نمیخواهی؟
در جواب گفتم: تاعلّتش را نگویی، حاضر نمیشوم. باید بگویی چطور شد که برخورد امروز شما مثل روزهای گذشته نیست؟ تا حالا میگفتی نمیشود، هرچه اصرار میکردم قبول نمیکردی و حتّی دستور دادی مرا بیرون کنند، امّا حالا چه شده است که نظرتان عوض شده است ؟!
سیّد ! حالا ما قبول کردیم.
نخیر، تا دلیلش را نگویی، قبول نمیکنم.
سرهنگ وقتی اصرار مرا دید، گفت: قضیّه از این قرار است که وقتی دیروز آن رفتار را با شما کردم و شما با چشمان اشکآلود از اینجا رفتید، نیمههای شب مبتلا به دلدرد شدم. هرچه نبات داغ و نعناع داغ آوردند، اثر نکرد. هر لحظه دردم شدیدتر میشد. عاقبت دکتر آوردند، حتی در چند نوبت، چند دکتر بالای سرم آمد. هرچه آمپول مسکّن تزریق کردند، سودی نداشت.
بالاخره همسرم گفت: این درد یک درد عادی نیست. تو حتما کسی را اذیّت کردی و باعث ناراحتی کسی شدهای.
در حالی که مینالیدم، گفتم: نخیر. من کاری نکردهام، آخر چرا باید کسی را اذیت کنم. امّا ناگهان به یاد شما افتادم و قضیّه را تعریف کردم.
همسرم گفت: هرچه هست، همان است. حالا قصد کن و با خدا عهد ببند که هر طور شده کار او را درست کنی. و ادامه داد: از صمیم قلب تصمیم بگیر، ببین چه میشود!
سرهنگ گفت که من همان وقت قصد کردم کار شما را درست کنم. همین که نیّت کردم، مثل این که روی آتش آب ریخته باشند؛ بلافاصله دل دردم خوب شد. فهمیدم هرچه هست از طرف شماست. بعد از کمی مکث پرسید: حالا بگو ببینم، مگر تو چه کار کرده بودی؟
گفتم: بعد از اینکه با آن حال از شما جدا شدم، به خانه رفتم و آن شب وقتی شما خواب بودید، تا صبح، ناله میکردم.
گفت: نه سیّد جان! ما هم خواب نبودیم. تا ساعت یک نیمه شب ناله میکردیم.
گفتم: امّا شما به خاطر یک چیز و من به خاطر چیزی دیگر!
سرهنگ دستور داد عکس مرا گرفتند و پروندهام را کامل کردند.
خودم را آماده میکردم تا موسم حج فرا برسد و طبق نوبت مشخص شده مشرّف شوم. وقتی برای پرواز به فرودگاه تهران رفتیم، متوجه شدیم هواپیمایی که قرار بود ما را ببرد، چهار موتور دارد که دو موتور آن از اول خراب بود و دو موتور دیگرش هم، همان روز نقص فنّی پیدا کرده است.
اعلام کردند که به علّت نقص فنّی، سفرمان به فردا موکول شده است.
روز بعد که آمدیم، هواپیما هنوز در دست تعمیر بود. سفرمان دو - سه روز به تأخیر افتاد. روز چهارم یا پنجم که میخواستیم به فرودگاه برویم، پدر همسرم، مرحوم آیة اللّه شهرستانی گفت:
این بار که میروی، دیگر نباید برگردی. من هم سفارش میکنم که نهارتان را بیاورند فرودگاه که انشاءاللّه رفتنی باشید!
نهار را داخل فرودگاه خوردیم. ساعت یک بعد از ظهر بود که هواپیما درست شد و ما سوار شدیم. من کنار شیشه نشسته بودم. وقتی هواپیما پرواز کرد، کمی که بالا رفت و اوج گرفت، احساس کردیم که یک مرتبه به طرف پائین کشیده میشویم.
گفتند که چیزی نیست؛ چاه هوایی است، ولی بعد متوجه شدیم که همین طور داریم به طرف پایین میرویم. وحشت کردیم. مردم سراسیمه فریاد میزدند. ما داشتیم سقوط میکردیم.
وقتی از شیشه بیرون را نگاه میکردم، میدیدم که لحظه به لحظه فاصله ما با زمین کمتر میشود و مناظری که از بالا به هیچ وجه دیده نمیشد، کاملاً قابل رؤیت بود. حتّی خانهها به صورت واضح دیده میشد.
تنها روحانی هواپیما من بودم. مسافرین رو به من کردند و گفتند: سیّد چه کنیم ؟
گفتم: به ولی اللّه الاعظم، حضرت حجة ابن الحسن العسکری توجه کنید! اگر بنا باشد ما نجات پیدا کنیم، آقا ما را نجات میدهد و اگر هم مصلحت نباشد، شهادتین را بگویید و انشاءاللّه شهید هستیم!
گفتند: چطور متوسل شویم و چه بگوییم؟
همه مسافرین یک صدا ناله زدند «یا ابا صالح المهدی ادرکنی»؛ به
طوری که صدای مهیبی فضا را پر کرد. همین که نالهها بلند شد، مهماندار هواپیما که روسی حرف میزد از کابین مخصوص بیرون آمد و اشاره کرد که چه خبر است؟
زمان به سرعت میگذشت و فاصله ما با زمین کمتر میشد. یک دفعه دیدیم در حالی که چند متر بیشتر نمانده بود تا با زمین برخورد کنیم، هواپیما آرام آرام به طرف بالا رفت و حالت عادی پیدا کرد. وقتی هواپیما به سلامت در فرودگاه جده نشست، همان فرد روسی که از صدای «یا أبا صالح المهدی ادرکنی» تعجب کرده بود، جلو آمد و باز هم شروع کرد با ما به زبان روسی حرف زدن. از جمعیت حاضر پرسیدم: کسی هست که زبان روسی بداند؟
شخصی که دکتر بود، آمد و با او شروع به حرف زدن کرد. دکتر گفت: او میگوید که شما چه کسی راصدا میزدید؟ خدا راصدا زدید یا پسر خدا را؟
گفتم: به او بگو نه خدا را صدا زدیم و نه پسر خدا را، بلکه ما امام خودمان را خواستیم که به قدرت پروردگار خیلی کارها میکند.
پرسیدم: مگر حالا چه شده است؟
دکتر گفت: او میگوید لحظهای که هواپیما در حال سقوط بود با ناامیدی کامل دستمان را به طرف دکمه مربوط به جلیقههای نجات بردیم تا شاید مسافرین آنها را بپوشند و نجات پیدا کنند، امّا آن کلید هم قفل شده بود و کار نمیکرد. دیگر آماده مرگ میشدیم که ناگاه متوجه شدیم هواپیما سیر صعودی گرفته و بالا میرود. تعجب و حیرت سر تا سر
وجودمان را گرفته بود. بعد هم وقتی که مهندسین را با بی سیم مطلع کردیم و آنها خودشان را با هواپیمای دیگری به اینجا رساندند، انگشت حیرت به دهان گرفتند و گفتند که چه کسی بین زمین و آسمان در یک فاصله بسیار کوتاه، قطعاتی را از دو موتوری که خراب بود، برداشت و حتی بعضی از پیچها که به هم نمیخورد را ساییده و جابهجا کرده و اِشکال را بر طرف نموده است؟(1)
1) - دفتر ثبت کرامات، شماره 262، مورخه 16/11/77.
31
اگر درمان درد خویش میخواهی بیا اینجا
دوا اینجا، شفا اینجا، طبیب دردها اینجا(1)
سال 1367 (ه .ش) ازدواج کردیم. مثل همه زن و شوهرهای جوان منتظر هدیهای از طرف خداوند بودیم تا زندگیمان گرمایی دو چندان بگیرد، ولی بعد از هفت سال انتظار و رفتن پیش دکترهای مختلف، سال گذشته ناامید شدیم و دیگر به دکتر مراجعه نکردیم. به همسرم گفتم: حالا که دکترها جوابمان کردهاند، بیا به مسجد جمکران برویم و به امام زمان علیهالسلام متوسّل شویم.
از همان روز، هر هفته، شبهای چهارشنبه به مسجد جمکران میرفتیم و به آقا حجة ابن الحسن علیهالسلام متوسّل میشدیم و حاجتمان را میخواستیم.
یک هفته قبل از تولد حضرت زهرا علیهاالسلام خواب دیدم که شوهرم آمد، صدایم کرد و گفت: آقا سیّدی با شما کار دارند.
1) - مسجد مقدس جمکران تجلیگاه صاحب الزمان علیهالسلام، ص 154.
بیرون رفتم و سیّدی را دیدم که به من فرمودند:
«این قدر گریه و زاری نکن! صبر کن، حاجتت را میدهیم».
گفتم: آخر جواب این و آن را چه بدهم؟ سید سه بار فرمودند: «حاجتت را میدهیم».
شب بعد به جمکران رفتیم؛ خیلی گریه کردم. نزدیکیهای سحر خواب دیدم که امام زمان علیهالسلامپارچه سبزی در دامن من گذاشت. عرض کردم: این پارچه چیست؟
فرمود: بازش کن!
پارچه را باز کردم. بچهای زیبا داخل پارچه بود. بچه را به صورتم چسباندم و با ولع میبوسیدم.
از خواب که بیدار شدم، فهمیدم که حضرت حتما حاجتم را خواهد داد.
پس از آن با اینکه باردار بودم و همه توصیه میکردند به مسجد نروم، ولی من مرتب به جمکران میرفتم؛ هفته چهلم، مصادف با شب عید نوروز بود که به آن مکان مقدّس مشرّف شدم.
وقت زایمان هم، آقا را در خواب زیارت کردم.(1)
] دکتر غلامرضا باهر و دکتر محسن توانانیا از اعضای هیأت پزشکی دار الشفای حضرت مهدی علیهالسلام در رابطه با عنایت مذکور میگویند:
بررسیهای پزشکی «آقای ص» و «خانم ع» که تا هفت سال بعد از
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 313، سال 1377.
ازدواج صاحب فرزندی نشده بودند، نشان داد که مشکل، مربوط به «آقای ص» بوده است. معمولاً در مواردی این چنین جواب درمان مشکلتر است. به همین دلیل ظاهرا درمان قطع شده بود و بعد از مدتی، به طور خود به خود و با عنایت حضرت حقّ، بارداری اتفاق افتاده است».
32
حافظ این حالِ عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم(1)
در نیمه دوم سال 1376 خانمی 52 ساله به علّت ابتلا به دردهای شدید استخوان و احساس تودهای در ناحیه سینه به پزشک مراجعه میکند. بیمار، متأهل و مبتلا به بیماری قند وابسته به انسولین بود که با توجه به نوع عارضه و نتایج حاصل از معاینات به عمل آمده، تحت اقدامات تشخیص پزشکی قرار میگیرد.
در قدم اوّل، پزشک معالج در عکس رادیولوژی تنه، متوجه وجود تودههایی بر روی دندهها و ستون فقرات کمری میشود. بیمار به علّت شدّت دردهای استخوانی قادر به راه رفتن نبود و جهت تسکین درد از مرفین استفاده میکرد.
پس از آن به سبب وجود تودهای در ناحیه سینه تحت آزمایش نمونه برداری «بیوپسی» از توده فوق قرار میگیرد. آقای دکتر پرویز دبیری که از
1) - دیوان حافظ.
اساتید مجرّب پاتولوژی کشور به شمار میرود، نتیجه بررسیهای خود را این چنین گزارش میدهد:
نمونه ارسالی متعلّق به تودهای از نوع بدخیم و از گروه سرطان «کارسینوم ارتشاحی» میباشد.
بعدها با انجام سی .تی .اسکن متوجّه مهاجرت سلولهای سرطانی از منشأ سینه به دیگر قسمتهای بدن، از جمله ستون فقرات، دندهها، لگن، استخوان ترقوه و حتّی استخوان جمجمه میشوند.
اکنون سرطان، بسیاری از قسمتهای بدن را در سیاهی خود فرو برده است. استخوانهای جمجمه نیز از این سیاهی در امان نماندهاند. دیگر امید بسیار اندکی برای نجات بیمار وجود دارد. اوّلین گام درمان، بریدن سینه «ماستکتونی» است. در اینجا شدّت انتشار سلولهای سرطانی به حدّی است که پزشکان معالج ضرورتی به انجام آن نمیبینند و قربانی در آخرین نفسها تحت شیمیدرمانی و پرتو درمانی قرار میگیرد. کورسویی از امید در دلها روشن میشود. آیا این هر دو میتوانند گرمی حیات را به جسم نیمه جان یک مادر باز گردانند؟
عِلم پاسخ میدهد که باتوجّه به شدّت آلوده شدن بدن به سلولهای سرطانی، پاسخ منفی است؛ حتّی در صورتی که بیمار با دور بالای داروهای شیمیدرمانی تحت معالجه قرار گیرد. در این میان عارضه اصلی شیمی درمانی، یعنی از بین رفتن سلولهای مغز قرمز استخوان، به وسیله مغز استخوان مرتفع میگردد.
پاسخ به درمان معمولاً بیش از شش ماه طول نمیکشد و پس از این
مدّت مجددا سرطان عود میکند. در اینجا از شیمیدرمانی و رادیوتراپی تنها برای به تعویق انداختن زمان مرگ استفاده شده است. چرا که اکنون سلولهای سرطانی با ورود به خون و مجاری لنفاوی همه بدن را زیر سیطره خود در آوردهاند و در هر صورت مرگ به سراغ بیمار خواهد آمد و بهبودی چیزی در حدّ غیر ممکن میباشد.
امّا . . . اکنون بعد از گذشت دو سال، او زنده است و با بدنی سالم و دور از چنگالهای سرطان در بین ما و شاید بهتر از ما بر روی این کره خاکی زندگی میکند.
در بررسیهایی که مورخ 17/9/78 از او به عمل میآید، هیچگونه علائم و شواهدی دال بر وجود سلولهای سرطانی مشاهده نمیگردد. چه بسا انسانهایی که با دنیایی از غم و اندوه انتظار مرگ او را میکشیدند، امّا خود، اکنون در زیر خاک آرمیدهاند. حضور جسمانی او روی زمین همه آنهایی را که حیات را در فیزیولژی سلولی میجویند به سخره میگیرد و چراغی است برای همه آنهایی که در جستجوی خاموشیاند!
دکتر حسین عزیزی
مسئول فنی درمانگاه مسجد مقدس جمکران
پزشک قانونی مرکز پزشکی قانونی استان قم
[ همسر فرد شفا یافته مختصری از چگونگی وقوع معجزه را چنین نقل میکند:
بعد از اینکه همسرم را در بیمارستان سیّد الشهدای اصفهان تحت
معالجات شیمیدرمانی و پرتو درمانی قرار دادند برای عمل به تهران نزد دکتر عبّاسیون و دکتر امیر جمشیدی رفتیم. سپس به اصفهان برگشتیم و او را در خانه بستری کردیم. هیچ نتیجهای نگرفتیم حتّی همسرم قادر نبود کوچکترین حرکتی بکند.
آن روزها مصادف با ایّام نیمه شعبان، شب تولّد آقا امام زمان علیهالسلام بود که به حضرت متوسّل شدیم و طلب شفا کردیم.
آن شب، چند شاخه گل به خانه بردم و بالای سر همسرم گذاشتم. همان شب بعد از اینکه همسرم به حجة بن الحسن علیهالسلام متوسّل میشود،
به خواب میرود. وقتی از خواب بیدار میشود، میفهمد که کسی دستش را به روبان سفید شاخه گل بسته است؛ آقا امام زمان علیهالسلام او را شفا داده
بود.
من هم بعد از توسّل به آقا، آن حضرت را در خواب دیدمکه به من فرمود: «عیال خود را به خانه من بیاور!»
یک هفته بعد باز هم حضرت را در عالم رؤیا زیارت نمودم و عرض کردم که عیالم هنوز بیمار است. حضرت فرمود: «هر چیزی که برای خوردن به او میدهید، با نام من باشد».
به حمدللّه با شفاعت منجی عالم بشریّت، همسرم مصرف همه داروها را قطع کرد؛ کسی که حتّی نمیتوانست راه برود و همه دکترها از درمان او قطع امید کرده بودند، شفای کامل پیدا کرد. او در حال حاضر کارهای روزمره خود را انجام میدهد.(1)
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 323 مورخه 30/9/78.
] دکتر توانانیا درباره شفای خانم م . پ در فرم اظهار نظر پزشکی نوشتهاند:
«. . . باتوجّه به همه شواهد و گزارش آزمایشگاه پاتولوژی و همچنین گزارش سی .تی .اسکن و شواهد دیگر، بیمار، به سرطان بدخیم مبتلا بوده است. لذا از نظر طبّی اگر ایشان تا این تاریخ (17/10/78) زنده باشد، هیچ توجیهی نمیتواند داشته باشد جز یک معجزه کامل.
33
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه زکف رفت و تجارت ننمودیم
جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
شاها ز فقیران درت روی مگردان!
بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم(1)
حجة الاسلام و المسلمین شیخ مهدی حائری تهرانی(2)
در مصاحبهای با واحد ارشاد و امور فرهنگی مسجد مقدس جمکران عنایتی که از امام زمان علیهالسلام در سفر مشهد مقدس به ایشان و همراهانشان شده است را چنین نقل میکند:
28 اسفندماه 1375 همراه بعضی از دوستان اهل علم و مدّاح تهرانی و عدّهای از مسؤولین کشور با هواپیما عازم مشهد مقدّس بودیم.
وقتی هواپیما به فرودگاه مشهد رسید، داشتیم برای پیاده شدن آماده میشدیم که گفتند هواپیما دچار نقص فنی شده و نمیتواند در باند فرودگاه بنشیند. حدود یک ساعت هواپیما در آسمان مشهد سرگردان بود که در نهایت مجبور شدیم به تهران برگردیم. همه سرنشینان نگران بودند.
خلبان و خدمه هواپیما علت را نمیگفتند، ولی وقتی یکی از مسؤولین به طور خصوصی از خلبان پرسید، گفت که هنگام فرود، چرخهای هواپیما باز نشد و هرچه سعی کردند، نتیجهای نداد. همچنین گفت که دستور دادهاند تا آتشنشانی آماده باشد. چون احتمال سقوط و آتش گرفتن هواپیما میرود.
همین که به نزدیکیهای فرودگاه تهران رسیدیم، اعلام کردند: ما به هیچ وجه نتوانستیم چرخهای هواپیما را باز کنیم و امکان نشستن به صورت عادی وجود ندارد و باید آماده سقوط باشیم. اگر کسی دندان مصنوعی دارد، بیرون بیاورد؛ همه کفشهایشان را درآورند و هرکس عینک دارد، بردارد.
معلوم است که انسان در چنین موقعیتی چه حالی پیدا میکند. من هم مثل بقیّه منقلب شده بودم و در آخرین لحظات، عمّامهام را برداشتم و گفتم: آقایان اگر آخرین لحظه زندگیمان است، بهتر است به امام زمان حجة بن الحسن علیهالسلام متوسّل شویم!
همه منقلب بودیم. دستم را روی سرم گذاشتم و گفتم: همه بگویید: «یا أبا صالح المهدی ادرکنی، یا أبا صالح المهدی أدرکنی . . .»
همه با حال توسلی که داشتند با صدای بلند میگفتند: «یا أبا صالح المهدی أدرکنی.»
مشغول ذکر و در حال توسّل بودیم که ناگهان خلبان داد زد: مژده، مژده! امام زمان علیهالسلام عنایت فرمود و چرخها باز شد!
یک صدا صلوات فرستادیم. هواپیما به سلامت روی زمین نشست.
مطمئن بودیم تنها معجزه امام زمان علیهالسلام بود که ما را در آن لحظات آخر نجات داد و به زائرین جدّش امام رضا علیهالسلام توجّه فرمود.(1)
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 97، مورخه ؟؟/؟؟/1376.
[ حجة الاسلام و المسلمین سیّد محمّد باقر گلپایگانی، دو خاطره از زبان پدر بزرگوارشان، حضرت آیة اللّه العظمی آقا سیّد محمّد رضا گلپایگانی رحمهالله در رابطه با توجّه نمودن حضرت صاحب الزمان علیهالسلام به آیهاللّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری، مؤسّس حوزه علمیّه قم نقل کردهاند، که در کرامت 9 و 10 به صورت مشروح تقدیم خوانندگان خواهد شد:
گریههای امام زمان علیهالسلام
علیکم بالشیخ عبد الکریم
34
خوش آن روزی که صوت دلربایت
به گوش جان رسد هر دم صدایت
ز هر سو یاورانت با دل شاد
بیایند و نمایند جان فدایت(1)
در زمان حاج شیخ عبدالکریم حائری رحمهالله وقتی شهریه طلاّب نرسیده بود، آنهایی که از نظر معیشتی وضعیت خوبی نداشتند، کمکم از حوزه متفرّق میشدند. این مسأله باعث ناراحتی و نگرانی همه شده بود.
لذا به حضرت حجّت «ارواحنا فداه» متوسّل شدم و از آن حضرت برای رفع این مشکل استمداد نمودم. در مدرسه فیضیه خوابیده بودم که در عالم رؤیا شخصی به من گفت: «قرار است شما در منزل فلان آقا، خدمت حضرت صاحب الزمان علیهالسلام مشرّف شوید».
بعد، خبر آوردند که تشریف فرمایی حضرت به منزل آن فرد به تأخیر افتاده است، ولی صدایی را شنیدم که فرمود: «سید محمد رضا! به حاج میرزا مهدی(2)
بگو که به آقا شیخ عبدالکریم بگوید از گریههای امام زمان علیهالسلام، وجوهات متوجّه قم شد».
وقتی از خواب بیدار شدم، پیش حاج میرزا مهدی رفتم و خوابم را برای ایشان تعریف کردم. نکتهای در این خواب برایم سؤال برانگیز بود که چرا به حاج شیخ عبدالکریم تعبیر به «آقا شیخ عبدالکریم» کرده بودند؛ با اینکه ایشان به مکّه مشرف شده بودند، ولی «حاج میرزا مهدی» را حاجی نامیدند؟!
وقتی خدمت حاج شیخ رسیدیم، فرمودند: رؤیای شما از رؤیاهای صادقه است. فردی از تجّار مشهد پیدا شده و قرار است هر ماه دو هزار تومان بفرستد، امّا اینکه حضرت به من تعبیر «آقا شیخ» کردهاند با اینکه به مکّه مشرّف شدهام، به خاطر این است که من حجّی را که انجام دادهام، نیابتی بوده است.(1)
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 242، مورخه 5/12/77.
35
قال الامام المهدی علیهالسلام:
«وَامَّا الحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیها إلی رُواةِ حَدِیثِنا
فَإنَّهُمْ حُجَّتی عَلَیْکُمْ وَأَنَا حُجَّةُ اللّهِ».(1)
«و امّا در رخدادها و پیشآمدهایی که در آینده روی خواهد داد،
درباره آنها به راویان احادیث ما رجوع کنید. زیرا آنان
حجّت من بر شمایند و من حجّت خدا هستم».
از ابتدا ارادت خاصّی به ائمه اطهار علیهمالسلام مخصوصا صاحب الزمان علیهالسلام داشتم و در مشکلات و گرفتاریها به آن حضرت متوسّل میشدم. حضرت هم عنایت مینمودند و مشکلاتم برطرف میشد.
در همان اوایل طلبگی که در دوره رضاشاه بود، مرحوم آقا روح اللّه اصفهانی رحمهالله به قم آمده بود و عدّهای از علما و بزرگان ایران را بسیج کرده بود تا بر علیه رضا شاه قیام کنند، ولی مرحوم آیة اللّه العظمی حائری رحمهالله این کار را به صلاح حوزه نمیدانست و با آن موافق نبود. عدّهای میگفتند:
1) - احتجاج، ج 2، ص 470 ؛ بحار ج 53، ص 181 ؛ کمال الدین و تمام النعمة، ص 484.
باید به دنبال آقا روح اللّه رفت! عدهای هم میگفتند: باید دید نظر حاج شیخ چیست؟ باید از ایشان تبعیّت کرد!
این مسأله باعث شده بود که امر بر من مشتبه شود. پس به حضرت حجّت علیهالسلاممتوسّل شدم که در این اوضاع وظیفه من چیست؟ آیا از شیخ تبعیّت کنم یا دنبال آقا روح اللّه اصفهانی بروم؟ رضایت شما در کدام است؟
ماه مبارک رمضان بود. هنگام ظهر در مدرسه فیضیه خوابیده بودم که در عالم خواب دیدم که در آسمان تابلو سبز رنگی، شبیه نئون، روشن است و با خط سبز بر آن نوشته شده بود:
«وَاِذا ظَهَرَتْ عَلَیْکُمْ الْبِدَعِ فَعَلَیْکُمْ بِالشَّیخ عَبْدُ الْکَریم؛ هنگامی که برای شما مسأله تازه و جدیدی اتّفاق افتاد، بر شما باد که به حاج شیخ عبدالکریم رجوع کنید!».
وقتی از خواب بیدار شدم، فهمیدم که باید دنبال حاج شیخ عبدالکریم بروم. اتّفاقا حاج آقا روح اللّه اصفهانی هم کاری از پیش نبرد و سیاست حاج شیخ در آن مقطع زمانی باعث حفظ حوزه علمیّه از شرّ رضاخان شد؛ والاّ رضاخان قصد از بین بردن حوزه را داشت.(1)
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 241، مورخه 5/12/77.
36
خاطرهای که جناب حجة الاسلام و المسلمین سیّد علی اکبر ابوترابی از جدّ مادریشان مرحوم حاج سیّد محمّد باقر علوی قزوینی در رابطه با عنایت آقا امام زمان علیهالسلام در مسجد مقدّس جمکران بیان نموده بودند که در زمان مرحوم آیة اللّه العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی رحمهالله اتفاق افتاده بود به شرح زیر میباشد:
بعد از تشریففرمایی مرحوم آیة اللّه حائری «رضوان اللّه تعالی علیه» به قم، جدّ مادری ما، آقای حاج سید محمد باقر علوی قزوینی رحمهالله از طرف ایشان به قم دعوت شدند تا هم درس و بحثی داشته باشند و هم اینکه در مسجد عشقعلی و مسجد بالاسرِ حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام اقامه نماز کنند. ایشان هم طبق دعوت به قم آمدند.
مرحوم آیة اللّه حائری رحمهالله مؤسّس حوزه علمیّه قم در آن زمان بابت مُهر نانی که به طلاّب محترم داده بودند، به چندین نانوایی بدهکار میشوند که چند ماهی نمیتوانند پول نانواها را بپردازند. مرحوم شیخ به سه نفر از علمای قم، از جمله مرحوم جدّ ما فرمودند:
به جمکران مشرّف شده و به وجود مقدّس آقا امام زمان «عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف» متوسّل شوید تا به هر حال این مشکل رفع شود و ما بتوانیم حداقل، مهر نان طلاّب را فراهم کنیم!
مرحوم جدّ ما نقل کردند که ما به مسجد مشرّف شدیم و چند شبی در آنجا ماندیم. شب سوم یا چهارم بود که به وجود نازنین آقا امام زمان علیهالسلام متوسّل شده بودیم که حضرت را در خواب زیارت کردم که فرمودند: «به آقا شیخ بفرمایید به درس و بحثتان ادامه بدهید! نگران مشکل مالی نباشید، مرتفع میشود!»
خوشحال به محضر مرحوم شیخ رسیدیم. چند روزی طول نکشید که حاج شیخ، تمام بدهی خود را به نانواها پرداختند و از آن به بعد این مشکل مالی به تدریج مرتفع شد و آیة اللّه حائری رحمهاللههم تا آخر عمرشان با مشکل شهریه طلاب مواجه نشدند.(1)
1) دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 235، مورخه 11/3/78.
37
دست و پای برادر زادهام فلج بود. کمی پول تهیّه کردیم و او را از نجفآباد به اصفهان بردیم و از سرش عکس گرفتیم. عکس را در نجفآباد به دکتر زمانی نشان دادیم. وقتی دکتر عکس را دید، گفت: این بچه غده سرطانی دارد و باید هرچه زودتر بستری شود.
عکس را به دکتر دیگری نشان دادیم او هم گفت: هرچه زودتر باید بیمار را بستری کنید. بیماری خطرناکی است و احتیاج به عمل دارد.
گفتیم: ما میخواهیم برای عمل استخاره کنیم.
گفت: وقتی میخواهید نماز بخوانید استخاره میکنید؟! اگر میخواهید مریض شما سالم شود، باید به خدا و امام زمان علیهالسلام متوسل شوید تا بلکه فرزندتان را به شما برگردانند.
دکتر نوریان گفت: مریض شما دو ماه بیشتر زنده نمیمانَد و اگر قصد عمل او را دارید باید هر چه زودتر تصمیم بگیرید.
گفتیم: فکرهایمان را کردهایم.
گفت: بروید و درست و حسابی فکرهایتان را بکنید. هزینه این عمل
خیلی زیاد است.
بچه را در اصفهان پیش دکتر معین هم بردیم، او نیز همان حرف را به ما زد و گفت: غدّه، سرطانی است و هر دکتری هم نمیتواند او را عمل کند. چون غدهاش سمّی است. هرچه زودتر باید بستری شود.
برادر زادهام را بستری کردیم و سه روز در بیمارستان الزهرای اصفهان بودیم. با اینکه قرار بود روز چهارم عمل شود، ولی او را مرخص کردند و گفتند که چهارشنبه دیگر بیایید!
او را از بیمارستان مرخص کردیم. نذر کردم تا هر هفته، روزهای چهارشنبه او را به جمکران بیاورم. برای اوّلین بار که به مسجد مشرّف شدیم، بعد از خواندن نماز امام زمان علیهالسلام کنار چاه عریضه رفتم. بچه را هم در بغلم گرفته بودم و با دلی شکسته گریه میکردم.
اشکهایم روی صورتش میچکید. بیدار شد و گفت: عموجان! فکر کردم دارد باران میآید. چرا گریه میکنی؟
گفتم: هم برای تو و هم برای خودم. شفای تو را از امام زمان علیهالسلام میخواهم.
بعد از آن، هر وقت او را به جمکران میآوردیم، حالش بهتر میشد؛ تا اینکه بعد از چهار ماه وقتی از سرش عکس گرفتیم و پیش دکتر بردیم، گفت: هیچ اثری از غدّه سرطانی نیست. این بچه را خدا و امام زمان علیهالسلام شفا دادهاند.(1)
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 321، تاریخ 15/6/77.
] طبق اظهار نظر هیأت پزشکی، شفای مذکور یکی از مستندترین نمونههای عالم پزشکی است.
38
حجة الاسلام و المسلمین مرحوم ابوترابی رحمهالله، نماینده ولی فقیه در امور آزادگان، خاطرهای از دوران اسارتش نقل میکند که حاوی عنایتی از امام زمان علیهالسلام است:
اواخر سال 1360 در پادگان «العنبر» عراق مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودیم که حدود 28 نفر اسیر را وارد اردوگاه کردند. معمولاً کسانی را که تازه به اردوگاه میآوردند، بیشتر مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار میدادند تا به قول خودشان زهر چشم بگیرند.
بعد از نماز به دوستان گفتم: باید به تازه واردها روحیه بدهیم و با صدای بلند، سرود «ای ایران ای مرز پر گهر . . .» را بخوانیم تا فکر نکنند اینجا قتلگاه است و متوجّه بشوند که یک عدّه از هموطنانشان مثل آنها اسیر هستند. در عین حال، میدانستیم که اگر امشب این سرود را بخوانیم، کتکش را فردا خواهیم خورد. بعد از مشورت با برادران، سرود را دستهجمعی و با صدای بلند خواندیم.
روز بعد، افسر بعثی که خیلی آدم پستی بود، آمد و حسابی کتکمان زد.
بین اسیرانی که تازه آورده بودند، جوانی بود به نام علیاکبر که 19 سال داشت و 70 تا 80 کیلو وزنش بود؛ سرحال بود و قوی.
طولی نکشید که علی اکبر با آن سلامت جسمیاش مریض شد و بعد از یک سال، وزنش به زیر 28 کیلو رسید؛ خیلی ضعیف و لاغر شده بود. از طرفی دل درد شدیدی هم گرفته بود. وقتی دل دردش شروع میشد، دست و پا میزد و سرش را به در و دیوار میکوبید. دست و پایش را میگرفتیم تا خودش را مجروح نکند.
اربعین امام حسین علیهالسلام، سال 60 یا 61 بود که ما در اردوگاه موصل بودیم. پنج روزی به اربعین مانده بود پیشنهاد کردیم که اگر برادرها تمایل داشته باشند، دهه آخر صفر را که ایّام مصیبت و پر محنتی برای اهل بیت امام حسین علیهالسلام است، روزه بگیریم. مشروط بر اینکه آنهایی که مریضند و روزه برایشان ضرر دارد، روزه نگیرند.
در هر آسایشگاهی با دو نفر صحبت کردیم. بنا شد که وقتی بچهها شب به آسایشگاه میروند، هرکدام با عدّهای از برادران مشورت کنند تا ببینیم دهه آخر صفر را روزه بگیریم یا نه؟
فردای آن روز فهمیدم که همه بچهها استقبال کردند و حاضرند تمام ده روز را روزه بگیرند. باز هم تأکید کردم: آنهایی که مریض هستند یا چشمشان ضعیف است، اصلاً و ابدا روزه نگیرند!
شب اربعین رسید و همه برادرها که جمعا 1400 نفر میشدند، بدون سحری روزه گرفتند. اردوگاه حالت معنوی خاصی گرفته بود؛ آن هم روز اربعین امام حسین علیهالسلام. حدود ساعت 10 صبح بود که خبر دادند علی اکبر
دل درد شدیدی گرفته و دارد به خودش میپیچد. وارد سلولی که مخصوص بیمارها بود، شدم. علی اکبر با آن ضعف جسمانی و صورت رنگ پریدهاش به قدری وضعیتش بد بود که از درد میخواست سرش را به در و دیوار بکوبد. او را محکم گرفتیم تا آسیبی به خودش نرساند.
آن روز دل درد علی اکبر نسبت به روزهای دیگر بیشتر شده بود؛ طوری که مأمورین بعثی وقتی او را به آن حال دیدند، او را به بیمارستان بردند. بیشتر از دو ساعت بود که فریاد میزد، از حال میرفت و دوباره فریاد میکشید. همه ما از اینکه بالاخره مأمورین آمدند و او را به بیمارستان بردند، خوشحال شدیم.
حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که درِ اردوگاه را باز کردند و صدای زمین خوردن چیزی همه را متوجه خود کرد. با کمال بی رحمی، پستی و رذالت، جسدی را مثل یک مرده یا چوب خشک روی زمین سیمانی پرت کردند و رفتند؛ طوری که اصلاً فکر نمیکردیم علیاکبر باشد.
با عجله نزدیک در آسایشگاه رفتیم و علیاکبر را دیدیم که افتاده و تکان نمیخورد. همه دور او جمع شدیم و بی اختیار شروع به گریه کردیم. دو نفر علی اکبر را برداشتند. یکی سر او را روی شانهاش گذاشت، دیگری هم پاهایش را توی دست گرفت و من هم زیر کمرش را گرفتم. علیاکبر آن قدر ضعیف و نحیف شده بود که وقتی سر و پاهایش را بر میداشتند، کمرش خم میشد. او را از انتهای اردوگاه وارد سلول کردیم.
دیدن این صحنه اشک و ناله بچهها را در آورده بود و اردوگاه مملوّ از غم و اندوه شده بود. علی اکبر را توی همان سلولی که باید بستری
میشد، بردیم. ساعت نزدیک پنج بعد از ظهر بود که همه باید داخل سلولهایشان میرفتند؛ آن ساعت، آمار میگرفتند و همه باید داخل سلولمان میرفتیم و درِ سلول را قفل میکردیم.
طبق معمول آمار گرفتند و همه داخل سلولها رفتیم، ولی چه رفتنی؟! همه اشکها جاری بود و همه با حالت عجیبی که اردوگاه را فرا گرفته بود برای علیاکبر دعا میکردیم.
داخل آسایشگاه شماره سه بودیم. آسایشگاهها طرفهای شرق و غرب اردوگاه بودند و فاصله بین هرکدام، صد متر میشد. داخل آسایشگاه شماره پنج که دو آسایشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح، اتّفاق مهمّی افتاد:
یکی از برادرها به اسم محمّد، قبل از اذان صبح از خواب بیدار میشود و پیرمرد هم سلولش را بیدار میکند و میگوید: آقا امام زمان علیهالسلام علی اکبر را شفا داد!
پیرمرد نگاهی به محمّد میکند و میگوید: محمّد! خواب میبینی؟ تو این طرف اردوگاهی و علی اکبر طرف غرب؛ حتی با چشم هم همدیگر را نمیبینید، چه رسد که صدای یکدیگر را بشنوید! تو از کجا میگویی که امام زمان علیهالسلامعلی اکبر را شفا داد؟
محمّد میگوید: خودتان خواهید دید.
صبح، درهای آسایشگاه که باز میشد، همه باید به خط مینشستند و مأموران بعثی آمار میگرفتند. آمار که تمام میشد، بچهها متفرق میشدند. آن روز صبح دیدم به محض اینکه آمار تمام شد، سیل جمعیت به طرف سلول علیاکبر هجوم بردند و فریاد زدند: «آقا امام زمان علیهالسلام علی
اکبر را شفا داده است».
ما نیز با شنیدن این خبر، مثل بقیه، به سمت همان سلول رفتیم.
بله! چهره علی اکبر عوض شده بود؛ زردی صورتش از بین رفته و خیلی شاداب، بشاش و سرحال شده بود و داشت میخندد. برادرها وقتی وارد سلول میشدند، در و دیوار سلول را میبوسیدند و همینکه به علیاکبر میرسیدند سر تا پایش را بوسه میزدند و بعد خارج میشدند.
در طول ده سال اسارتمان، مأمورین بعثی اصلاً اجازه تجمع نمیدادند و میگفتند که اجتماع بیش از دو نفر ممنوع است، امّا آن روز مأمورین بعثی هم میآمدند و این صحنه را میدیدند. آنقدر آن صحنه برایشان جالب بود که حتّی مانع تجمع بچهها نمیشدند.
صف طویلی از تعداد حدود 1400 نفر درست شده بود که میخواستند علیاکبر را زیارت کنند. وقتی رفتم او را زیارت کردم، گفتم: علیاکبر! چی شد؟
گفت: دیشب آقا امام زمان علیهالسلام عنایتی فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.
از سلول بیرون آمدم؛ سراغ محمّد که خواب دیده بود، رفتم و جریان را از او پرسیدم.
گفت: من از سن 18 - 19 سالگی، هر شب، قبل از خواب، دو رکعت نماز امام زمان علیهالسلام را با صد مرتبه «إیّاک نعبدُ و إیّاکَ نسْتَعین» میخوانم و میخوابم. قبلاً بعد از تمام شدن نماز، فقط یک دعا میکردم که آن هم برای فرج آقا امام زمان«عجل اللّه تعالی فرجه الشریف» بود؛ فقط همین
دعا. چون میدانم که با فرج آقا، یقینا هرچه از خیر و خوبی و صلاح و سعادت و عاقبت به خیری که برای دنیا و آخرت خودمان میخواهیم، حاصل میشود. مقیّد بودم که بعد از نماز برای هیچ امری غیر از فرج حضرت دعا نکنم؛ حتّی در زمان اسارت برای پیروزی رزمندگان و نجات از این وضع هم دعا نکردهام تا اینکه دیشب، وقتی علیاکبر را به آن حال دیدم، بعد از نماز شفای او را از آقا خواستم. قبل از اذان صبح خواب دیدم که در فضای سبز و خرّمی ایستادهام و به قلبم الهام شد که وجود مقدّس آقا امام زمان علیهالسلاماز این منطقه عبور خواهند نمود. به این طرف و آن طرف نگاه میکردم. ماشینی از راه رسید. جلو رفتم و دیدم که سیّدی داخل ماشین نشسته است. سؤال کردم که شما از وجود مقدّس آقا خبری دارید؟ فرمودند: مگر نمیبینی نوری در میان اردوگاه اسرا ساطع است؟
دیدم که از سلول علیاکبر نوری به صورت یک ستون که به آسمان پرتو افشانی میکند، ساطع است و تمام منطقه را روشن کرده است. لذا یقین کردم که امام زمان علیهالسلامعلی اکبر را مورد عنایت و لطف قرار داده و شفایش داده است. وقتی از خواب بیدار شدم، بشارت شفا گرفتن علی اکبر را دادم.
برگشتم به سلول علی اکبر و جریان را سؤال کردم. گفت: در عالم خواب، حضرت را زیارت کردم و شفای خود را از ایشان خواستم. حضرت هم فرمودند: «انشاء اللّه شفا پیدا خواهی کرد!»
بعد از این اتّفاق همه برادران با همان حالت معنویِ روزهدار، بیاختیار گریه میکردند و به وجود مقدّس آقا امام زمان علیهالسلام متوسّل شدند. یادم
میآید که همان روز گروهی از طرف صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند.
هر دو ماه یک بار هیأتی از طرف صلیب سرخ جهانی به اردوگاه میآمد و نامه میآورد و نامههای ما را که برای خانوادههایمان مینوشتیم، میبرد. تعدادی از دکترهای صلیب سرخ هم آمده بودند و اعلام کردند که آمدهایم تا بیماران صعب العلاج را معاینه کنیم. چون قرار است آنها را با مریضهای عراقی در ایران معاوضه کنیم.
آن روز صلیب سرخ هرچه از بچهها میخواست تا آنهایی که پرونده پزشکی دارند به ایشان مراجعه کنند، هیچکس اقدام نمیکرد. جوّ معنوی خاصّی بر اردوگاه حاکم بود و همه با آن حال، متوسل به آقا امام زمان علیهالسلام بودند؛ به قدری حالت معنوی در اردوگاه شدّت پیدا کرده بود که احساس خطر کردم و به آنهایی که مریض بودند، گفتم: باید بروند!
بچهها آمدند و گفتند: یکی از عزیزان که چشمهایش ضعیف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب کردم. وقتی به آنجا رفتم، دیدم که او را برای معاینه بردهاند، ولی چشمهایش را باز نمیکند!
گفتم: چطور شد؟
گفت: چشمانم نمیبیند؛ و گریه کرد. متوجّه شدم که میگوید چشم هایم ضعیف است و تا آقا امام زمان علیهالسلام مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمیکنم!
یک چنین حالتی بر اردوگاه حاکم شده بود. احساس خطر کردم و گفتم: همه بچهها باید روزههایشان را بشکنند!
هرچه گفتند که الآن نزدیک غروب است و اجازه بدهید تا روزه امروز را تمام کنیم، گفتم: شرایط، شرایطی نیست که ما بخواهیم این روزه را
ادامه بدهیم.
آری! حالت معنوی بچهها طوری شده بود که اگر میخواستند با آن حالت داخل آسایشگاه باشند، عدّهای از نظر روحی آسیب میدیدند.
الحمد للّه علی اکبر شفا پیدا کرد. آن جوّ معنوی هم به قدری شدّت پیدا کرده بود که تا آخر اسارت جرأت نکردیم بگوییم که روزه مستحبی بگیرند.(1)
ما گرفتار سر زلف تو هستیم ای دوست
رشته مهر ز اغیار گسستیم ای دوست
برگرفتیم دل از غیر تو جانا! امّا
دل بر آن عشق گرانبار تو بستیم ای دوست
تا اسیر غم جانسوز تو گشتیم همه
از غم عالم هستی همه رستیم ای دوست
جلوه کن جلوه، ایا دلبر یکتا! که دگر
شیشه صبر و تحمّل بشکستیم ای دوست(2)
39
ای طبیب دردمندان خسرو خوبان کجایی
ای شفا بخش دل مجروح بیماران کجایی
ظلم و جور و جهل و کین یکباره عالم را گرفته
ظالمان جولان دهند ای مصلح دوران کجایی(1)
یکی از ارادتمندان آقا امام زمان علیهالسلام هستم که برای سومین بار، دچار سکته مغزی شده و طرف چپ بدنم فلج شده است.
بعد از مراجعه به دکترهای مختلف، جوابم کردند. یک روز قبل از روزِ تولّد آقا امام زمان علیهالسلام به دستور پزشک برای انجام آزمایشهای کلّی به
اتفاق برادرهایم به شیراز رفتیم. در مرکز درمانی شهید چمران برای «ام .آر .آی» نوبت گرفتیم. خوشبختانه با آنکه این نوع آزمایشها را نوبتهای دو - سه ماهه میدهند، امّا همان روز برای ما نوبت زدند.
از اوّل صبح، داخل ماشین نشسته بودم و خیلی خسته و بی حال بودم.
با توافق برادرانم قرار شد که آزمایش را به دو روز بعد موکول کنیم. فردای
1) - شیفتگان حضرت مهدی علیهالسلام، ص 362.
آن روز، مصادف با نیمه شعبان، روز تولّد آقا امام زمان علیهالسلام بود. آزمایشگاه تعطیل بود. به خانه که برگشتیم، احساس کردم که دیگر توانایی حرکت ندارم. یأس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت!
آن روز، خانواده و همه آنهایی که منتظر آمدن ما بودند، دلشکسته و گریان بودند؛ طوری که تا آن وقت اینطور آنها را بد حال ندیده بودم.
اضطراب و نگرانی خاصّی در من به وجود آمده بود؛ از خود بی خود شدم. وقتی از پنجره میدیدم که برادرم در حال آذینبندی و چراغانی حیاط و کوچه است، حالت غریبی پیدا کردم. کسانی که کنارم بودند از شدّت گریه، یکی یکی اتاق را ترک میکردند تا مبادا نگرانی من بیشتر شود. آن شب خواب دیدم دیواری که روبروی من بود به صورت دَری آشکار شد و جوانی نورانی وارد شد و پایین پای من ایستاد و به من اشاره کرد و فرمود: بلند شو!
گفتم: مریضم، نمیتوانم حرکت کنم.
او دوباره تکرار کرد: بلند شو!
بار سوم، دست مرا گرفت و فرمود: تو صاحب داری، برخیز!
همانطور که دست مرا گرفته بود، بلند شدم و لحظهای بعد خودم را در آغوش برادرم دیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. به حمد خدا، عنایت حضرت ولیعصر علیهالسلام در نیمه شعبان شامل حالم شد و با لطف آن حضرت شفا گرفتم.(1)
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدّس جمکران، شماره 285، مورخه 18/8/78.
[ دکتر غلام علی یوسفی پور متخصّص مغز و اعصاب، پزشک معالج برادر «ر . ج» در جواب نامه دفتر ثبت کرامات مسجد مقدّس جمکران در مورد شفای مذکور مینویسد:
گواهی میشود آقای «ر . ج» که به علّت فلجِ نیمه چپ بدن، به اینجانب مراجعه میکرد، با مراجعه به پرونده قبلی ایشان در تاریخ دیماه 1376 با شفای کامل بهبودی یافتهاند.
40
حصن حصین عارفان، مسجد جمکران بود
عرش برین عاشقان مسجد جمکران بود(1)
بیماری من از ورم پا و چشم شروع شد. بعد از چند بار مراجعه به دکتر، دست آخر گفتند که به مرض روماتیسمی به نام «لوپوس» دچار شدهام.
این بیماری با حساسیّت به نور، زخم دهانی و درگیری کلیوی همراه بود. در تاریخ 25/5/78 مرا در بیمارستان بقیة اللّه علیهالسلام «بیوپسی» کردند و اطمینان پیدا کردند که این بیماری، «لوپوس» و از نوع «ارتیماتوزسیتمیک» است که در سه نوبت «فالس متیل پرد نیزولون» 500 میلی گرمی، «ایموران» 50 میلی و «پردنیزولون» 60 میلی گرمی قرار گرفتم.
در تاریخ 5/7/78 به دستور دکتر اکبریان، فوق تخصّص «روماتولوژی»، تحت درمان با 1000 میلیگرم «اندوکسان» قرار گرفتم که پس از آن دچار تب، سرفه و زخم دهان گشتم و مجبور شدم تا حدود یک
1) - مسجد مقدّس جمکران تجلیگاه صاحب الزمان علیهالسلام، ص 150.
ماه در بیمارستان شریعتی بستری شوم. بعد از ترخیص، بیماریام بیشتر شد؛ به حدّی که دهان، گوش و بینیام شروع به خونریزی کرد و «پلاکت خون»(1)
من پایین آمد. چون انسان سالم باید حدود 150000 الی 500000 پلاکت خون داشته باشد و «هموگلوبین» انسان هم باید بین 11 تا 18 باشد، ولی پلاکت خون من به 3000 و هموگلوبین مغز استخوان من نیز به 1 تا 3 رسیده بود و در حالت «کُما» بودم. دوباره مرا به بخش (آی .سی .یو) منتقل کردند و از من «عقیقه بیوپسی» به عمل آوردند و گفتند که دیگر مغز استخوان من کار نمیکند.
بعد از آزمایشهای متعدد و زدن حدود 125 گرم «I.V» و «I.J»، هفتهای دو آمپول «GCSF یخچالی» به من تزریق میکردند. چشمهایم دیگر توانایی دیدن را نداشت؛ هیچکس را نمیدیدم و حالت کوری داشتم.
از نظر مالی وضع خوبی نداشتیم؛ پدرم کارمند است و حدود دو میلیون تومان خرج دارو و دوا کردیم. وقتی متوجّه شدم که چشمهایم نمیبینند از همه جا مأیوس شدم و منتظر مرگ نشستم. یک روز دکتر ابوالقاسمی به پدر و مادرم که بیشتر از دو ماه بود که شبانه روز، بالای سر من نشسته بودند و هر لحظه مرگ یا بهبودی مرا انتظار میکشیدند، گفت: پدر! دیگر هیچ امیدی برای بهبودی دخترت باقی نمانده است.
روزهای آخر، همه گریه میکردند. تنها کسانی که دلداریام میدادند، پدر و مادرم بودند؛ به خصوص پدرم که در لحظاتی که با مرگ دست و پنجه نرم میکردم، بالای سرم میآمد و میگفت: دخترم، به خدا توکّل کن!
1) - مایه اصلی خون.
یقین دارم که به همین زودیها خوب میشوی.
میگفتم: پدر جان! دیگر خسته شدهام. میخواهم بمیرم و راحت شوم تا شما هم اینقدر عذاب نکشید.
پدرم با چشمان اشکآلود بیرون میرفت. نمیدانستم کجا میرود. یک روز که حالم خیلی بد بود، خانم بنکدار، مدیر مدرسهام که واقعا باید گفت مدیری نمونه، با ایمان و با خداست، بالای سَرم آمد و حدود یک ساعتی قرآن خواند. او بعد از ظهر هم آمد و دوباره شروع به قرآن خواندن کرد و به پدر و مادرم گفت که تا میتوانند بالای سر من، دعا بخوانند.
گوشهایم دیگر نمیشنید در اثر خونریزی کاملاً کَر شده بودم چیزی هم نمیدیدم و پشت چشمانم خون جمع شده بود. موهای سرم داشت میریخت و تمام بدنم به خاطر مصرف «پردینزلون» حالت بدی پیدا کرده بود؛ به شکلی که گویا تمام بدنم را با چاقو بریده باشند.
یک روز دکتر بهروز نجفی، متخصّص پیوند مغز و استخوان گفت که باید مغز استخوان برادر یا خواهرم به من تزریق شود و به پدر و مادرم گفت: 45 روز بیشتر طول نمیکشد. نتیجهاش یا مرگ است یا زندگی.
پدرم گفت: چقدر خرج دارد؟
دکتر گفت: 15 میلیون تومان.
حدود 14 میلیون تومان را افراد نیکوکار تقبّل کردند و پدرم میبایست حدود دو میلیون تومان دیگر دارو میخرید. پدرم حتی این مبلغ را هم نداشت و همانجا شروع به گریه کرد.
چند روزی از دکتر مهلت خواستیم. فامیل، دوست و آشنا، هرکدام مبلغی را تقبّل کردند. پولها را به بیمارستان آوردند، امّا پدرم قبول نکرد و گفت که پولها پیش خودتان باشد. چند روز دیگر اگر احتیاج شد از شما میگیرم.
وقتی فامیلها رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتی؟ !
پدرم گفت: من نمیخواهم دخترم به بخش مغز و استخوان منتقل شود. اگر آنجا برود، حتی یک درصد هم امید به نجات او نیست. چون دکتر نجفی حتی ده درصد هم به ما امید نداد.
برادر و خواهرم برای آزمایش خونِ پیوند « H.L.Aتایپتیگ» به بیمارستان آمدند و نتیجه آزمایش را پیش دکتر نجفی بردند. دکتر بعد از بررسی گفت: خون آنها با خون دخترتان مطابقت ندارد و نمیشود از این خواهر و برادر برای پیوند استفاده کرد.
دکتر با ناامیدی تمام به پدر و مادرم گفت: دیگر هیچ کاری از دست ما ساخته نیست!
مادرم گفت: دخترم میمیرد آقای دکتر؟
دکتر گفت: به خدا توکّل کنید.
وقتی از اتاق بیمارستان بیرون میرفتند، مادرم خیلی گریه میکرد و دائما خدا و ائمه علیهمالسلام را صدا میزد، اما نمیدانم چرا پدرم اصلاً گریه نمیکرد و به مادرم میگفت: خانم، به جای گریه کردن، دعا کن !
مادرم میگفت: چقدر دعا کنم؟ هرچه دعا میکنم، حال دخترم بدتر میشود؟!
یک روز صبح، پدرم آمد و گفت: عزیزم من حتما شفایت را میگیرم!
آن روز اصلاً حال خوبی نداشتم؛ پلاکت خونم پایین بود. دور تختم را نرده گذاشته بودند و میگفتند که مواظب باشید تکان نخورد! هر لحظه امکان مرگش میرود.
مادرم گفت: چطور شفایش را گرفتی؟ مگر نمیبینی که حالش خرابتر از همیشه است؟!
بعد از چند دقیقه، دکتر غریب دوست آمد و حالم را پرسید. گفتم: آقای دکتر دیگر نه میبینم و نه میشنوم. دکتر گفت: تو خوب میشوی، ناراحت نباش!
مادرم گفت: دکتر، آیا امیدی به دخترم دارید یا برای تسکین ما این حرفها را میزنید؟!
دکتر گفت: به خدا توکل کنید! انشاء اللّه خوب میشود. و بعد، چهار واحد پلاکت به من تزریق کرد و اجازه داد تا مرا به منزل ببرند و سفارش کرد که هفتهای یک بار از من آزمایش خون بگیرند.مرا به خانه آوردند. پدرم را صدا کردم و گفتم: بابا! باز هم امید به زنده بودنم داری؟
پدرم پیش من هیچ وقت گریه نمیکرد، ولی آن روز میدانست چشمانم نمیبیند، راحت گریه کرد، من هم حس میکردم که دارد گریه میکند و با همان حال گفت: دختر عزیزم! من شفای تو را از امام زمان علیهالسلام گرفتهام. چهل شب چهارشنبه نذر کردهام که به جمکران، مسجد صاحب الزمان علیهالسلام بروم، و قبل از اینکه تو را مرخص کنند به آنجا رفتم و از آقا خواستم یا تو را به من برگرداند یا بگیرد. بعد از دو - سه هفته که رفتم،
خواب دیدم که شفا گرفتهای. تو خوب میشوی. فقط همین طور که خوابیده هستی، نماز بخوان و به امام زمان علیهالسلام متوسل شو و برای سلامتی آقا صلوات بفرست!
شبهای چهارشنبه و جمعه نماز آقا را میخواندم. هفته هفتم بود که پدرم به جمکران میرفت. صبح چهارشنبه که پدرم آمد، من بیدار بودم که مرا بوسید. گفتم: بابا مرا بلند کن، میخواهم بروم بیرون.
تا آن روز اصلاً نمیتوانستم تکان بخورم. پدرم گفت: یا امام زمان! و بعد زیر بغل مرا گرفت و بلندم کرد. آرام آرام راه میرفتم و پدرم زیر بغلم را گرفته بود. میدانستم که دارد گریه میکند؛ گریهای از سر خوشحالی.
به امید خدا و یاری امام زمان علیهالسلام کم کم راه میرفتم. هفته دوازدهم بود که میتوانستم داخل اتاق راه بروم. حس کردم میتوانم کمی هم ببینم. همین طور که در اتاق راه میرفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند کردم تا ساعت دیواری را ببینم. پدرم گفت: بابا جان! میخواهی ساعت را بدانی چند است؟
گفتم: بابا میبینم.
پدرم خیلی خوشحال شد و صلوات فرستاد و گفت: دخترم دیدی گفتم شفایت را از آقا گرفتم!
یک روز خانم دکتر شعبانی که از پزشکان معالجم بود، زنگ زد و حالم را پرسید. خیلی نگران حال من بود و به پدرم گفت: همیشه از خدا خواستهام که لااقل به خاطر همه بیمارانی که درمان میکنم، این دختر را به پدر و مادرش برگردان!
پدرم گفت: خانم دکتر! دخترم خوب میشود.
گفت: واقعا روحیه خوبی دارید!
پدرم گفت: خانم دکتر! به امام زمان علیهالسلام متوسّل شدهام و شفای دخترم را از او گرفتهام.
دکتر گفت: انشاء اللّه که شفا گرفته باشد.
معلوم بود که حرف پدرم را باور نمیکرد. بعد از چند روز، پدرم با دکتر غریبدوست تماس گرفت و برای ویزیت من نوبت زد. چهارشنبه آخر سال 1378 که پدرم سهشنبهاش به جمکران رفته بود، صبح آمد و مرا پیش دکتر برد.
بغل پدرم بودم و از پلّهها بالا میرفتیم. وقتی به اتاق دکتر رسیدیم با دیدن من خوشحال شد و بعد از معاینه گفت: خیلی بهتر شده است. چکار کردهاید؟ !
آزمایش نوشت و قرار شد که سه هفته دیگر پیش او برویم. دیگر پلاکت خون نزدم و فقط داخل اتاق استراحت میکردم و نماز میخواندم.
مادر بزرگ و پدر بزرگم چون ایّام محرّم هیئت دارند، گوسفندی برایم نذر کردند. عمو و پدرم هرکدام جداگانه یک گوسفند نذر کرده بودند.
حالا دیگر بدون کمک پدرم از جا بلند میشدم و راه میرفتم. حدود سه - چهار متر را به راحتی میدیدم. آخرین آزمایش را که انجام دادم به پدرم گفتم: فکر میکنم پلاکت خونم حدود 50000 شده باشد.
گفت: دخترم! بیشتر از این حرفهاست.
پدرم جواب آزمایش را گرفت. چشمانش قرمز شده بود. معلوم بود خیلی گریه کرده است. گفتم: بابا! پلاکت خون چقدر شده است؟ مغز
استخوان من به چه حدّی رسیده است؟
پدرم گفت: وقتی از پلّه آزمایشگاه بالا میرفتم، سرم را به طرف آسمان گرفتم و دستهایم را بلند کردم و گفتم که یا امام زمان! ای پسر فاطمه! یا ابا صالح المهدی! چهل شب چهارشنبه نذر کردم که به مسجدت بیایم، حالا چهارده هفته است که آمدهام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به جان جدّت حسین، تو را به جان عمویت ابوالفضل العباس علیهمالسلام، شفای کامل دخترم را با این آزمایش نشان بده! وقتی آزمایش را گرفتم، گریهام گرفت. دکتر آزمایشگاه صدایم کرد و گفت که خبر خوشی برایت دارم. ما را دعا کن. پلاکت خون دخترت 140000 و هموگلوبینش هم 3/12 شده است.
همه از خوشحالی گریه کردیم و صلوات میفرستادیم. وقتی پدرم جواب آزمایش را پیش دکتر غریبدوست برد، او با دیدن جواب آزمایش گفته بود: من چیزی جز اینکه یک معجزه رخ داده است نمیتوانم بگویم. خیلی عالی شده است. دختری که پلاکت خون او با زدن چهار پاکت به بیشتر از 27000 الی 42000 نمیرسید، حالا با نزول پلاکت به 140000 رسیده و هموگلوبین هم از صفر به 3/12 رسیده است.
دکتر، یک آزمایش دیگر در تاریخ 1/4/79 برایم نوشت. پدرم جواب آزمایش را به بیمارستان شریعتی، پیش خانم دکتر موثقی و خانم دکتر ابوالقاسمی برد. دکتر، جواب آزمایش را نگاه کرد و گفت: جمکران میروی؟ پدرم گفت: بله.
دکتر گفت: تو را به جان دخترت، ما را هم دعا کن! این یک معجزه است.
] الحمد للّه الآن حالم روز به روز رو به بهبودی است و پدرم هر هفته، شبهای چهارشنبه به جمکران میرود. خیلی دلم میخواهد که من هم به جمکران بروم، ولی پدرم میگوید که صبر کنم تا وضع مالیاش خوب شود. آن وقت حتما مرا به مسجد آقا میبرد!
به پدرم میگویم که با این بدهکاری و این حقوق کارمندی چطور میتوانی بدهکاری دو میلیون تومان را بدهی ؟!
او هم میخندد و میگوید: دخترم، همان آقایی که تو را به من برگرداند، همان آقا کمک میکند و با همین جمله کوتاه، دلم گرم میشود و میگویم: بابا! انشاء اللّه؛ من هم دعا میکنم.(1)
[ دکتر توانانیا درباره شفای خانم «م . ف» مینویسد:
ضمن آنکه وقتی گزارش ایشان را مطالعه میکردم، باطنا تحت تأثیر قرار گرفتم و اصلاً گذشته از مسائل طبّی، گویا خودم وقایع را از نزدیک مشاهده میکردم و همه مطالب عینا رخ داده و گریهام گرفت، به هر جهت این نمونه، تقریبا جزء گویاترین و مهمترین موارد شفا است و تقریبا همه چیز مستند میباشد. ما میتوانیم با رفع اشکالات جزئی از پرونده وی نمونه خوب، بارز و مستندی برای علاقهمندان ارائه دهیم.
1) - دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره 294 مورخه 16/2/79.
حضرت بقیة اللّه الاعظم علیهالسلام
خون به جای اشک
الَسَّلامُ عَلَیْکَ سَلامَ الْعارِفِ بِحُرْمَتِکَ الْمُخْلِصِ فی وِلایَتِکَ الْمُتَقَرِّبِ إِلَی اللّهِ بِمَحَبَّتِکَ الْبَریءِ مِنْ أَعْدائِکَ، سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِکَ مَقْرُوحٌ ودَمْعُهُ عِنْدَ ذِکْرِکَ مَسْفُوحٌ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزینِ الْوالِهِ الْمُسْتَکینِ، سَلامَ مَنْ لَوْ کانَ مَعَکَ بالطُّفُوفِ لَوَقاکَ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّیُوفِ، وَبَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَکَ لِلْحَتُوفِ وَجاهَدَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَنَصَرَکَ عَلی مَنْ بَغی عَلَیکَ، وَفَداکَ بِرُوحِهِ وَجَسَدِهِ وَمالِهِ وَوَلَدِهِ، وَرُوحُهُ لِرُوحِکَ فِداءٌ، وَأَهْلُهُ لِأَهْلِکَ وِقاءٌ.
فَلَئِنْ أَخَّرَتْنی الدُّهُورُ، وَعاقَنی عَنْ نَصْرِکَ الْمَقْدُورُ، وَلَمْ أَکُنْ لِمَنْ حارَبَکَ مُحارِباً وَلِمَنْ نَصَبَ لَکَ الْعَداوَةَ مُناصِباً فَلَأَنْدُبَنَّکَ صَباحاً وَمَساءً وَلَأَبْکِیَنَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً، حَسْرَةً عَلَیْکَ، وَتَأَسُّفاً عَلی ما دَهاکَ وَتَلَهُّفاً، حَتّی أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ، وغُصَّةِ الاْءکْتِیابِ.(1)
(فرازی از زیارت ناحیه مقدسه)
سلام بر تو، سلام آن کسی که به حرمتِ تو آشناست، و در ولایت و دوستیِ
1) - «بحارالانوار»، علاّمه محمّد باقر مجلسی، بیروت، مؤسسه الوفاء، ج 98، ص 317.
تو اخلاص میورزد، و به سببِ محبّت و ولای تو به خدا تقرّب میجوید و از دشمنانت بیزار است؛ سلام کسی که قلبش از مصیبت تو جریحهدار، و اشکش به هنگام یاد تو چونان سیل، جاری است؛ سلام کسی که - در عزای تو - دردمند و غمگین و سرگشته و بیچاره است؛ سلام کسی که اگر با تو در کربلا میبود، با جانش در برابرِ تیزیِ شمشیرها از تو محافظت مینمود، و نیمه جانش را در دفاع از تو به دست مرگ میسپرد، و در پیشگاه تو جهاد میکرد، و تو را علیه ستمکنندگانِ بر تو یاری میداد و جان و تن و مال و فرزندش را فدای تو مینمود، و جانش فدای جان تو و خانوادهاش سپر بلایِ اهل بیت تو میبود. پس اگرچه زمانه مرا به تأخیر انداخت و مقدّرات الهی مرا از یاریِ تو بازداشت و نبودم تا با آنان که با تو جنگیدند بجنگم و با کسانی که با تو دشمنی ورزیدند به ستیز برخیزم، در عوض، از روی حسرت و تأسّف و اندوه بر مصیبتهایی که بر تو وارد شد، صبح و شام نالانم و به جای اشک برای تو خون گریه میکنم، تا زمانی که از سوزِ مصیبت و گلوگیری حزن و اندوه، زندگیام به پایان رسد.
«نَحْنُ وَإنْ کُنّا ثاوینَ بِمَکانِنَا النّائی عَنْ مَساکِنِ الظّالِمینَ - حَسَبَ الَّذی أَراناهُ اللّهُ تعالی لَنا مِنَ الصَّلاحِ وَلِشیعَتِنَا الْمُؤْمِنینَ فی ذلِکَ ما دامَتْ دَوْلَةُ الدُّنْیا لِلْفاسِقینَ - فَإِنّا نُحیطُ عِلْماً بِأَنْبائِکُمْ، وَلایَعْزُبُ عَنّا شَیْءٌ مِنْ أَخْبارِکُمْ، وَمَعْرِفَتُنا
بِالذُّلِّ الَّذی أَصَابَکُمْ مُذْ جَنَحَ کَثیرٌ مِنْکُمْ إلی ما کانَ السَّلَفُ الصّالِحُ عَنْهُ شاسِعاً،
ونَبَذُوا الْعَهْدَ الْمَأْخُوذَ مِنْهُمْ وَراءَ ظُهُورِهِمْ کَأَنَّهُمْ لایَعْلَمُونَ».(1)
اگرچه هم اکنون در مکانی دور از جایگاه ستمگران مسکن گزیدهایم - که خداوند صلاح ما و شیعیان با ایمان ما را مادامی که حکومت دنیا به دست تبهکاران است در همین دوری گزیدن، به ما نمایانده است - ولی در عین حال بر اخبار و احوال شما آگاهیم و هیچ چیز از اوضاع شما بر ما پوشیده و مخفی نیست. از خواری و ذلّتی که دچارش شدهاید با خبریم، از آن زمان که بسیاری از شما به برخی کارهای ناشایست میل کردند که پیشینیان صالح شما از آنها دوری میجستند، و عهد و میثاق خدایی را آن چنان پشت سر انداختند که گویا به آن پیمان آگاه نیستند.
«إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِکُمْ، ولاناسینَ لِذِکْرِکُمْ، وَلَوْلا ذلِکَ لَنَزلَ بِکُمُ اللَأْواءُ وَاصْطَلَمَکُمُ الْأَعْداءُ، فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَظاهِرُونا عَلَی انْتِیاشِکُمْ مِنْ فِتْنَةٍ قَدْ أَنافَتْ عَلَیْکُمْ».(2)
ما در رسیدگی و سرپرستی شما کوتاهی و اهمال نکرده و یاد شما را از خاطر نمیبریم که اگر جز این بود، دشواریها و مصیبتها بر شما فرود میآمد و دشمنان، شما را ریشه کن میکردند. پس تقوای خدا پیشه کنید و ما را بر رهایی بخشیدنتان از فتنهای که به شما روی آورده یاری دهید.
«فَلْیَعْمَلْ کُلُّ امْرِءٍ مِنْکُمْ بِما یَقْرُبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا، وَلْیَتَجَنَّبْ ما یُدْنیهِ مِنْ کَراهَتِنا وَسَخَطِنا، فَإنَّ أَمْرَنا بَغْتَةٌ فَجْأَةٌ حینَ لاتَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ، وَلایُنْجِیهِ مِنْ عَقابِنا نَدَمٌ عَلی حَوْبَةٍ.
وَاللّهُ یُلْهِمُکُمُ الرُّشْدَ وَیَلْطِفُ لَکُمْ فِی التَّوْفیقِ بِرَحْمَتِهِ».(1)
هریک از شما باید کاری کند که وی را به محبّت و دوستی ما نزدیک میکند و از آنچه خوشایند ما نبوده و موجب کراهت و خشم ماست دوری گزیند؛ زیرا امر ما ناگهان فرا میرسد، در هنگامی که توبه و بازگشت برای او سودی ندارد و پشیمانی او از گناه، از کیفر ما نجاتش نمیبخشد.
و خداوند، رشد و هدایت مطلوب را به شما الهام فرماید و به لطف خویش شما را به بهره وری از رحمتهایش توفیق بخشد!
«وَنَحْنُ نَعْهَدُ إلَیْکَ أَیُّهَا الْوَلِیُّ الْمُخْلِصُ الْمُجاهِدُ فینَا الظّالِمینَ أَیَّدَکَ اللّهُ بِنَصْرِهِ الَّذی أَیَّدَ بِهِ السَّلَفَ مِنْ أَوْلِیائِنَا الصّالِحینَ: أَنَّهُ مَنِ اِتَّقی رَبَّهُ مِنْ إِخْوانِکَ فِی الدِّینِ، وَأَخْرَجَ مِمّا عَلَیْهِ إِلی مُسْتَحِقّیهِ، کانَ آمِناً مِنَ الْفِتْنَةِ الْمُبْطِلَةِ، وَمِحَنِهَا الْمُظْلِمَةِ الْمُظِلَّةِ وَمَنْ بَخِلَ مِنْهُمْ بِما اَعارَهُ اللّهُ مِنْ نِعْمَتِهِ عَلی مَنْ أَمَرَهُ بِصِلَتِهِ، فَإِنَّهُ یَکُونُ خاسِراً بِذلِکَ لِأُوْلاهُ وَآخِرَتِهِ».(2)
و ما به تو [شیخ مفید قدسسره] ای دوست با اخلاص که در راه ما با ستمگران در
ستیز و پیکاری - خداوند تو را به نصرت و یاری خویش تأیید کند همانگونه که دوستان شایسته پیشین ما را تأیید فرموده است - سفارش میکنیم که هریک از برادران دینی تو که تقوای خدایش پیشه کرده و برخی از آنچه را که به گردن دارد به مستحقّانش برساند، در فتنه ویرانگرِ برباد دهنده و گرفتاریها و آشفتگیهای تاریک و گمراه کننده در امان خواهد بود و آن کس که در دادن نعمتهایی که خداوند به او کرامت فرموده به کسانی که فرمان رسیدگی به آنها را داده، بخل ورزد زیانکار دنیا و آخرت خویش خواهد بود.
«وَلَوْ أَنَّ أَشْیاعَنا - وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ - عَلَی اجْتِماعٍ مِنَ القُلُوبِ فِی الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَما تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْیُمْنُ بِلِقائِنا، وَلَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعادَةُ بِمُشاهَدَتِنا عَلی حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَصِدْقِها مِنْهُمْ بِنا، فَما یَحْبِسُنا عَنْهُمْ إِلاّ ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نُکْرِهُهُ وَلانُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ، واللّهُ الْمُسْتَعانُ، وَهُوَ حَسْبُنا وَنِعْمَ الْوَکِیلُ، وَصَلواته عَلی سَیِّدِنَا الْبَشیرِ النَّذیرِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرِینَ وَسَلَّمَ».(1)
و اگر شیعیان ما - که خداوند توفیق طاعتشان دهد - در راه ایفای پیمانی که بر عهده دارند همدل میشدند، میمنت ملاقات ما از ایشان به تأخیر نمیافتاد و سعادت دیدار ما زودتر نصیب آنان میگشت، دیداری بر مبنای شناختی راستین و صداقتی از آنان نسبت به ما. پس ما را از ایشان باز نمیدارد مگر آنچه از کردارهای آنان که به ما میرسد و ما را ناخوشایند است و از آنان روا نمیدانیم.
1) - «احتجاج»، ج 2، ص 499؛ «بحارالانوار»، ج 53، ص 177 - 178، به نقل از احتجاج.
از خداوند یاری میطلبیم و او ما را کفایت کرده و وکیل خوبی است و صلوات و سلام خدا بر آقای بشارت دهنده و بیم دهنده ما، محمّد و خاندان پاک او باد.
«وَأَمّا عِلَّةُ ما وَقَعَ مِنَ الْغَیْبَةِ، فَإِنَّ اللّهَ عَزَّوَجلَّ یَقُولُ: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتَسْأَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ»(1)
إِنَّهُ لَمْ یَکُنْ اَحَدٌ مِنْ آبائی إِلاّ وَقَدْ وَقَعَتْ فی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ لِطاغِیَةِ زَمانِهِ، وَإِنّی أَخْرُجُ حینَ أَخْرُجُ وَلا بَیْعَةَ لِأَحَدٍ مِنَ الطَّواغیتِ فی عُنُقی».(2)
وامّا علّت غیبت ما، پس به درستی که خداوند عزّوجل میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید از چیزهایی که اگر برایتان آشکار شود ناراحتتان میکند سؤال مکنید».
هیچیک از پدرانم نزیستند مگر آن که بیعتی از طاغوت زمانشان بر ایشان تحمیل گشت؛ امّا من زمانی که قیام میکنم بیعت هیچیک از طاغیان و طاغوتان بر گردنم نیست.
«وَأَمّا وَجْهُ الاِْنْتِفاعِ بی فی غَیْبَتی، فَکَالاِْنْتِفاعِ بِالشَّمْسِ إذا غَیَّبَتْها عَنِ الْأَبْصارِ السَّحابُ، وَإِنّی لَأَمانٌ لِأَهْلِ الْأَرْضِ کَما أَنَّ النُّجُومَ أَمانٌ لِأَهْلِ السَّماءِ،
فَأَغْلِقُوا أَبْوابَ السُّؤالِ عَمّا لایَعْنیکُمْ وَلاتَتَکَلَّفُوا عِلْمَ ما قَدْ کُفیتُمْ، وَأَکْثِرُوا الدُّعاءَ بِتَعْجیلِ الْفَرَجِ، فَإِنَّ ذلِکَ فَرَجُکُمْ».(1)
وامّا کیفیت بهرهوری از من در دوران غیبتم، همچون بهرهوری از خورشید است هنگامی که ابرها آن را از دیدگان بپوشانند، و من برای اهل زمین موجب امان و امنیّت میباشم همچنان که ستارگان برای اهل آسمان.
پس از آنچه به شما مربوط نیست پرسش نکنید و برای دانستن آنچه از آن مستغنی هستید خود را به تکلّف و مشقّت نیندازید.
و برای تعجیل فرج بسیار دعا کنید که به راستی همین دعا، فرج شماست.
«وَلْیَعْلَمُوا أَنَّ الْحَقَّ مَعَنا وَفِینا، لا یَقُولُ ذلِکَ سِوانا إلاّ کَذّابٌ مُفْتَرٍ، وَلایَدَّعیهِ غَیْرُنا إلاّ ضالٌّ غَوِیٌّ، فَلیَقْتَصِرُوا مِنَّا عَلی هذِهِ الْجُمْلَةِ دُونَ التَّفْسیرِ، وَیَقْنَعُوا مِنْ ذلِکَ بِالتَّعْریضِ دُونَ التَّصْریحِ، إِنْ شاءَ اللّهُ».(2)
وباید بدانند که براستی حق با ما و نزد ماست؛ جز ما، کسی این سخن را بر زبان نراند مگر دروغگوی تهمت زننده و غیر از ما، احدی آن را ادعا نکند مگر آن که گمراه و گمراه کننده است. پس به همین جمله از ما اکتفا کنند وتفسیرش را نخواهند، و به همین کنایه قناعت کنند و دنبال تصریح آن نروند که به خواست خدا، کنایه آنها را بس است.
«حَفِظَ اللّهُ الْحَقَّ عَلی أَهْلِهِ، وَاَقَرَّهُ فی مُسْتَقَرِّهِ، وَ قَدْ اَبَی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ أَنْ تَکُونَ الاْءِمامَةُ فِی أخَوَیْنِ إِلاّ فی الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ، وَإذْ أَذِنَ اللّهُ لَنا فِی الْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ وَاضْمَحَلَّ الْباطِلُ، وَانْحَسَرَ عَنْکُمْ، وَإِلَی اللّهِ اَرْغَبُ فِی الْکِفایَةِ، وَجَمیلِ الصُّنْعِ وَالْوِلایَةِ وَحَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکیلُ، وَصَلّی اللّهُ علی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحمَّدٍ».(1)
خداوند، حق را بر اهلش نگه داشته و آن را در جایگاه خود ثابت قرار داده است، و از این که امامت و پیشوایی را در دو برادر، جز حسن و حسین علیهماالسلام قرار دهد خودداری نموده است، و هرگاه خداوند اجازه سخن گفتن به ما بدهد حق آشکار شده و باطل نابود و از شما دور میگردد، و من به خدا روی میآورم تا امور ما را کفایت نماید و با ما به نیکویی رفتار کند و سرپرستی فرماید، و او خوب وکیلی است و درود خداوند بر محمّد و خاندانش باد.
«وَلَوْلا أَنَّ أَمْرَ اللّهِ لا یُغْلَبُ، وَسِرَّهُ لایَظْهَرُ وَلایُعْلَنُ، لَظَهَرَ لَکُمْ مِنْ حَقِّنا ما تَبْتَزُّ مِنْهُ عُقولُکُمْ، وَیُزیلُ شُکُوکَکُمْ وَلکِنَّهُ ما شاءَ اللّهُ کانَ، وَلِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ، فَاتّقُوا اللّهَ وَسَلِّمُوا لَنا وَرُدُّوا الأَمْرَ إِلَیْنا فَعَلَیْنَا الاْءِصْدارُ کَما کَانَ مِنَّا الاْءِیرادُ، وَلا تُحاوِلُوا کَشْفَ ما غُطِّیَ عَنْکُمْ وَلا تَمیلُوا عَنِ الْیَمینِ وَتَعْدِلُوا إلَی الْیَسارِ، وَاجْعَلُوا قَصْدَکُمْ إِلَیْنَا بِالْمَوَدَّةِ عَلَی السُّنَّةِ الْوَاضِحَةِ».(2)
اگر این نبود که نباید امر خدا نادیده گرفته شود و سرّ الهی آشکار و ابراز گردد، حقّ ما آن گونه بر شما ظاهر میشد که عقلهایتان را بِرُباید و تردیدهایتان را برطرف کند؛ لیکن آنچه را که خداوند خواسته انجام میشود و برای هر سرآمدی، کتاب و نوشتهای است. پس از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کار را به ما واگذارید و بر ماست که شما را از سرچشمه، سیراب بیرون آوریم چنان که ما شما را به سرچشمه بردیم.
برای کشف آنچه از شما پوشیده داشته شده کوشش مکنید، و از راه راست منحرف نشوید، و به نادرستی نگرایید. و بر اساس سنّت آشکار الهی به وسیله محبّت و دوستی خود، راه و مقصدتان را به سوی ما قرار دهید.
«وَآیَةُ حَرَکَتِنا مِنْ هذِهِ اللَّوْثَةِ حادِثَةٌ بِالْحَرَمِ الْمُعَظَّمِ، مِنْ رِجْسِ مُنافِقٍ مُذَمَّمٍ، مُسْتَحِلٍّ لِلدَّمِ الْمُحَرَّمِ، یَعْمَدُ بِکَیْدِهِ أَهْلَ الاْءِیمانِ، وَلایَبْلُغُ بِذلِکَ غَرَضَهُ مِنَ الظُّلْمِ لَهُمْ وَالْعُدْوانِ، لأِنَّنا مِنْ وَراءِ حِفْظِهِمْ بِالدُّعاءِ الَّذی لا یُحْجَبُ عَنْ مَلِکِ الأَرْضِ وَالسَّماءِ».(1)
نشانه حرکت و قیام ما از این خانه نشینی، حادثهای است که در مکّه معظّمه روی خواهد داد؛ حادثهای برخاسته از پلیدیِ انسانی دو رو و نکوهیده که خونریزی را حلال میشمرد و باکِید و نیرنگ خود، آهنگ جان مؤمنان مینماید؛ امّا با آن کار به هدف ظالمانه و ستم بار خود نخواهد رسید. زیرا ما با دعایی که از دارنده آسمان و زمین پوشیده نمیماند و ردّ نمیشود برای حفاظت و نگهداری آنان آمادهایم.
1) - «احتجاج»، ج 2، ص 499؛ «بحارالانوار»، ج 53، ص 177.
«إنَّ اللّهَ تعالی هُوَ الَّذی خَلَقَ الْأَجْسامَ، وَقَسَّمَ الْأَرْزاقَ، لأِنَّهُ لَیْسَ بِجِسْمٍ وَلا حالٍّ فی جِسْمٍ، لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ، وَهُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ.
وَأَمَّا الْأَئِمَّةُ علیهمالسلام، فَإِنَّهُمْ یَسْأَلُونَ اللّهَ تَعالی فَیَخْلُقُ، وَیَسْأَلُونَهُ فَیَرْزُقُ إِیجاباً لِمَسْأَلَتِهِمْ وَإِعْظاماً لِحَقِّهِمْ».(1)
همانا خداوند متعال است که اجسام را آفریده و روزیها را تقسیم میکند، زیرا نه خود جسم است ونه در جسمی حلول کرده؛ چیزی مانند او نیست و او شنوای بیناست.
امّا امامان علیهمالسلام از خدا درخواست میکنند و خداوند به خاطر اجابت درخواست آنان و بزرگداشت حقّ ایشان، موجودات را میآفریند و روزی میبخشد.
«إِنَّ الْجَنَّةَ لا حَمْلَ فیها لِلنِّساءِ، وَلا وِلادَةَ، وَلا طَمْثَ، وَلا نِفاسَ، وَلاشِقاءَ بِالطُّفُولِیَّةِ، «وَفیها ما تَشْتَهِی الْأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْیُنُ»(2)
کَما قالَ سُبْحانَهُ، فَإِذا اشْتَهَی الْمُؤْمِنُ وَلَداً خَلَقَهُ اللّهُ بِغَیْرِ حَمْلٍ وَلا وِلادَةٍ عَلَی الصُّورَةِ الَّتی یُریدُ، کَما خَلَقَ آدَمَ عِبْرَةً».(3)
زنان در بهشت نه بچهدار میشوند و نه میزایند؛ نه خون حیض و نفاس میبینند و نه رنج بچهداری را تحمّل میکنند، و در بهشت چنان که خداوند
متعال فرموده است، چیزهایی است که جانها و نفوس از آن خوششان میآید و چشمها لذّت میبرند.
هرگاه مؤمن در بهشت، فرزندی آرزو کند، خداوند بدون حمل و بدون زادن - همانگونه که در آغاز آدم را آفرید - فرزندی که دلخواه اوست برایش میآفریند.
«وَفی اِبْنَةِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِه إِلَیَّ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».(1)
و در دختر رسول خدا - که درود خدا بر او و پدرش و خاندانش باد - برای من اسوه و الگویی نیکوست.
«إنَّ الْأَرْضَ لاتَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ إِمّا ظاهِراً وَإِمّا مَغْمُوراً».(2)
همانا زمین، هیچگاه از حجت الهی خالی نمیماند؛ چه ظاهر و آشکار باشد و چه پنهان و گمنام.
«وَأَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ، فَارْجِعُوا فیها إِلی رُواةِ حَدیثِنا، فَإِنَّهُمْ حُجَّتی عَلَیْکُمْ وَأَنَا حُجَّةُ اللّهِ».(3)
وامّا رخدادها و پیش آمدهایی که در آینده روی خواهد داد، درباره آنها به راویان احادیث ما رجوع کنید؛ زیرا آنان حجّت من بر شمایند و من حجّت خدایم.
«وَأَمّا ظُهُورُ الْفَرَجِ، فَإِنَّهُ إلَی اللّهِ وَکَذِبَ الْوَقّاتُونَ».(1)
وامّا ظهور فرج، بسته به اراده خداست و آنان که وقتی برای آن تعیین میکنند دروغ میگویند.
«وَالْعاقِبَةُ - بِجَمیلِ صُنْعِ اللّهِ سُبْحانَهُ - تَکُونُ حَمیدَةً لَهُمْ مَا اجْتَنَبُوا الْمَنْهِیَّ عَنْهُ مِنَ الذُّنُوبِ».(2)
و فرجام کار شیعیان - به فضل احسان و نیکوکاری خداوند سبحان - تا آن زمان که از گناهان دوری گزینند، پسندیده و نیکو خواهد بود.
«إِنَّ اللّهَ ذُو أَناةٍ وَأَنْتُمْ تَسْتَعْجِلُونَ».(3)
خداوند صابر و شکیبا است و شما عجله میکنید.
نامهای از آن حضرت به مرجع بزرگ آیة اللّه سید ابوالحسن اصفهانی:
«اَرْخِصْ نَفْسَکَ، وَاجْعَلْ مَجْلِسَکَ فِی الدِّهْلیزِ، وَاقْضِ حَوائِجَ النَّاسِ، نَحْنُ نَنْصُرُکَ».(1)
خودت را ارزان کن (فروتنی پیشه کن) و در دهلیز خانهات بنشین (در دسترس مردم باش) و حاجات و نیازهای مردم را برآورده ساز؛ ما یاریت میکنیم.
«أَنا بَقِیَّةُ اللّهِ فی أَرْضِهِ وَالْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدائِهِ». «أَنَا خاتَمُ الأَوْصِیاءِ وَبی یَدْفَعُ اللّهُ الْبَلاءَ عَنْ أَهْلی وَشِیعَتی».(2)
من باقیمانده خدا در زمین او و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم. من پایان بخش سلسله جانشینان پیامبرم، و به خاطر من است که خداوند بلاها را از خاندانم و شیعیان من دور میدارد.
«إِنَّ اللّهَ قَنَّعَنا بِعَوائِدِ إِحْسانِهِ، وَفَوائِدِ إِمْتِنانِهِ، وَصانَ أَنْفُسَنا عَنْ مُعاوَنَةِ أَوْلِیائِهِ إلاّ عَنِ الاْءِخْلاصِ فِی النِّیَّةِ وَإِمْحاضِ النَّصِیحَةِ وَالْمُحافَظَةِ عَلی ماهُوَ أَتْقی وَأَبْقی وَأَرْفَعُ ذِکْراً».(3)
بدرستی که خداوند ما را به لطف و احسان مکرّر خویش و به بهرههای انعام و کرم خود، راضی و خشنود ساخته است. و ما را نیازمند یاری دوستانش قرار نداده، مگر آن یاری که از سر اخلاص در نیّت و خیرخواهیِ محض صورت گیرد و در آن، برآنچه به تقوای الهی و بقای نزد خدا ورفعتِ جایگاه نزدیکتر است، محافظت و مراقبت شود.
«کانَ مِنْ تَقْدیرِ اللّهِ جَلَّ جَلالُهُ وَلُطْفِهِ بِعِبادِهِ وَحِکْمَتِهِ: أَنْ جَعَلَ أَنْبِیائَهُ مَعَ هذِهِ الْمُعْجِزاتِ فی حالٍ غالِبینَ وَأُخْری مَغْلُوبینَ وَفی حالٍ قاهِرینَ وَأُخْری مَقْهُورینَ وَلَو جَعَلَهُمُ اللّهُ فی جَمیعِ أَحْوالِهِمْ غالِبینَ وَقاهِرینَ وَلَمْ یَبْتَلِهِمْ وَلَمْ یَمْتَحِنْهُمْ، لاتَّخَذَهُمُ النّاسُ آلِهَةً مِنْ دُونِ اللّهِ عَزَّ وَجلَّ، وَلَما عُرِفَ فَضْلُ صَبْرِهِمْ عَلَی الْبَلاءِ وَالْمِحَنِ وَالاْءِخْتِبارِ.
وَلکِنَّهُ جَعَلَ أَحْوالَهُمْ فی ذلِکَ کَأَحْوالِ غَیْرِهِمْ، لِیَکُونُوا فی حالِ الْمِحْنَةِ وَالْبَلْوی صابِرینَ وَفی حالِ اْلعافِیَةِ وَالظُّهُورِ عَلَی الْأَعداءِ شاکِرینَ، وَیَکُونُوا فی جَمیعِ أَحْوالِهِمْ مُتَواضِعینَ غَیْرَ شامِخینَ وَلا مُتَجَبِّرینَ وَلِیَعْلَمَ الْعِبادُ أَنَّ لَهُمْ عَلَیْهِمُ السَّلامُ إِلهاً هُوَ خالِقُهُمْ وَمُدبِّرُهُمْ، فَیَعْبُدُوهُ وَیُطیعُوا رُسُلَهُ، وَتَکُونَ حُجَّةُ اللّهِ ثابِتَةً عَلی مَنْ تَجاوَزَ الْحَدَّ فیهِمْ، وَادَّعی لَهُمُ الرُّبُوبِیَّةَ، أَوْ عانَدَ وَخالَفَ، وَعَصی وَجَحَدَ بِما أَتَتْ بِهِ الْأَنْبِیاءُ وَالرُّسُلُ، وَلِیَهْلَکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَیَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ».(1)
از تقدیر خداوند بلند مرتبه و لطف او نسبت به بندگانش و از حکمت تدبیر
1) - «کلمة الإمام المهدی علیهالسلام»، بیروت، مؤسسة الوفاء ص 529، به نقل از الاحتجاج، ابو منصور احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، ج 2، ص 285 - 288.
حکیمانه او بود که پیامبرانش را با این همه معجزات، گاهی پیروز و گاهی شکست خورده، گاهی دارای سلطه و گاهی تحت سلطه قرار داد.
و اگر خداوند آنان را در تمام موقعیّتها، پیروز و مسلّط قرار میداد و به بلا و آزمایشی دچارشان نمیساخت، چه بسا مردم آنان را به عنوان معبوداتی مستقل از خدای عزّوجلّ اختیار میکردند و از طرفی، فضیلت شکیبایی خود پیامبران بر بلاها و سختیها و آزمایشات الهی معلوم نمیگشت.
امّا خداوند در این مورد، موقعیّت پیامبران را مانند موقعیّت بقیّه مردم قرار داد، تا در حال شدّت و بلاء شکیبا باشند و در حال رفاه و غلبه بر دشمنان شکر گزار باشند و در تمام مراحل و احوالشان، تواضع و فروتنی پیشه کنند، و گردن فراز و ستم پیشه نباشند، و بدان منظور که بندگان خدا بدانند که پیامبران نیز خدایی دارند که آفریننده و تدبیر کننده امور آنهاست. در نتیجه، مردم به عبادت خداوند و اطاعت از رسولانش رو آورند، و بدان جهت که حجت بر آنکس که درباره پیامبران زیاده روی کرده و پروردگارشان بشمارد یا با آنان عناد ورزد ومخالفت نماید و نافرمانی کند آنچه را انبیا و پیامبران آوردهاند انکار نماید، ثابت باشد - وراه عذر بر او بسته شود - و تا هرکس هلاک و گمراه میشود از روی دلیلِ روشن - و با اتمام حجّت - باشد و هرکس زندگی مییابد - و هدایت میشود - از روی دلیل روشن و یا برهانی آشکار باشد.
«فَإِذا أَذِنْتَ فی ظُهُوری فَأَیِّدنی بِجُنُودِکَ، وَاجْعَلْ مَنْ یَتَّبِعُنی لِنُصْرَةِ دینِکَ مُؤَیَّدینَ، وَفی سَبیلِکَ مُجاهِدینَ، وَعَلی مَنْ أَرادَنی وَأَرادَهُمْ بِسُوءٍ مَنْصُورینَ
وَوَفِّقْنی لاِءِقامَةِ حُدُودِکَ، وَانْصُرْنی عَلی مَنْ تَعَدّی مَحْدُودَکَ، وَانْصُرِ الْحَقَّ وَأَزْهِقِ الْباطِلَ، إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً، وَأَوْرِدْ عَلی شیعَتی وَأَنْصاری مَنْ تَقَرُّ بِهِمُ الْعَیْنُ وَیُشَدُّ بِهِمُ الأَزْرُ، وَاجْعَلْهُمْ فی حِرْزِکَ وَأَمْنِکَ، بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرّاحِمینَ».(1)
خدایا . . . زمانی که برای ظهور و خروج من اجازه میفرمایی، مرا به لشکریان خویش تایید فرما وهمه کسانی را که برای یاری دین تو به پیروی از من برخاستهاند، مورد تأییدات خویش قرار بده، و از مجاهدان راه خود محسوبشان دار، و آنان را علیه هرکس که بدخواه من و ایشان است، یاری بخش و مرا برای برپا داشتن حدود الهی، توفیق ده و برای سرکوبی هرکس که از محدوده دین تو تجاوز کرده است، یاری عنایت کن و حق را یار باش، و باطل را نابود کن، که باطل نابود شونده است. و بر یاری پیروان و یاران من، کسانی را بفرست که مایه روشنی چشم و پشتگرمی آنان باشند، و همگان را در پناه خود و در امان خویش قرار ده، به رحمت بیمنتهایت ای مهربانترین مهربانان.
«عَصَمَنَا اللّهُ وَإِیّاکُمْ مِنَ الْمَهالِکِ وَالْأَسْواءِ وَالآفاتِ وَالْعاهاتِ کُلِّها بِرَحْمَتِهِ، فَإنَّهُ وَلِیُّ ذلِکَ وَالْقادِرُ عَلی ما یَشاءُ، وَکانَ لَنا وَلَکُمْ وَلِیّاً وَحافِظاً، وَالسَّلامُ عَلی جَمیعِ الْأَوْصِیاءِ وَالْأَوْلِیاءِ وَالْمُؤْمِنینَ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ، وَصَلَّی اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسْلیماً».(2)
خداوند، ما و شما را به رحمت خویش از مهلکهها و زشتیها و بدیها و آفات و بلایا نگه دارد که او ولیّ و اختیار دار همه اینهاست و توانا بر آنچه میخواهد. او ولیّ و نگهدارنده ما و شماست.
سلام بر تمامی جانشینان واولیا ومؤمنان و رحمت و برکات خدا بر آنان باد!
درود و سلام خداوند بر محمّد پیامبرش و خاندانش باد!
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم میفرماید:
«یُفَرِّجُ اللّهُ بِالْمَهْدِیِّ عَنِ الاُْمَّةِ، یَمْلَأُ قُلُوبَ الْعِبادِ عِبادَةً وَ یَسَعهُمْ عَدْلُهُ، بِهِ یَمْحَقُ اللّهُ الْکَذِبَ وَ یُذْهِبُ الزَّمانَ الْکَلِب، وَیُخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِکُمْ»
«خداوند به وسیله مهدی علیهالسلام از امت رفع گرفتاری میکند، دلهای بندگان را با عبادت و اطاعت پر میسازد و عدالتش همه را فرا میگیرد.
خداوند به وسیله او دروغ و دروغگویی را نابود مینماید، روح درندگی و ستیزه جویی را از بین میبرد و ذلّت بردگی را از گردن آنها بر میدارد».
غیبت شیخ طوسی ص 114.
انتشارات مسجد مقدّس جمکران
در مراکز استانها و شهرستانهای سراسر کشور نمایندگی فعال میپذیرد
واحد پاسخ به سؤالات مسجد مقدّس جمکران
آماده پاسخگویی به سؤالات و مشکلات اخلاقی، تربیتی، اجتماعی، فقهی و اعتقادی شما عزیزان میباشد. میتوانید سؤالات خود را به آدرس: قم / صندوق پستی 617 واحد تحقیقات فرهنگی مسجد مقدس جمکران ارسال نمایید. شایان توجه است که مطالب و نامههای عزیزانی که با این صندوق پستی مکاتبه مینمایند، به منزله اَسرار ایشان بوده، و در حفظ و نگهداری آنها کاملاً دقت و مراقبت خواهد شد.
کتابهایی که تا کنون انتشارات مسجد مقدّس جمکران منتشر نموده ا ست :
1 - در کربلا چه گذشت
2 - نجم الثّاقب
3 - خزائن الأشعار جوهری
4 - خوشههای طلایی
5 - در جستجوی قائم علیهالسلام
6 - یاد مهدی علیهالسلام
7 - عقد الدّرر
8 - کلّیات مفاتیح الجنان
9 - منتخب المفاتیح
10 - هدیه احمدیه
11 - تاریخچه مسجد مقدّس جمکران
12 - زیارت ناحیه مقدّسه
13 - کرامات المهدی علیهالسلام
14 - در جستجوی نور
15 - آخرین خورشید پیدا
16 - فدک ذوالفقار فاطمه علیهاالسلام
17 - اعتکاف، تطهیر صحیفه اعمال
18 - امامت و غیبت از دیدگاه علمِ کلام
19 - غیبت، ظهور، امامت
20 - اهمیّت اذان و اقامه و ...
21 - پرچمدار نینوا
22 - حضرت مهدی علیهالسلامفروغ تابان ولایت
23 - از زلال ولایت
24 - مهدی موعود علیهالسلام
25 - انتظار بهار و باران
26 - ناپیدا ولی با ما
27 - علی علیهالسلام مروارید ولایت
28 - خصایص زینبیّه علیهاالسلام
29 - گفتمان مهدویّت
30 - انتظار و انسان معاصر
31 - مفرد مذکر غایب
32 - سیمای امام مهدی علیهالسلامدر شعرعربی
33 - . . . و آنکه دیرتر آمد
34 - سرود سرخ انار
35 - منشور نینوا
36 - سحاب رحمت
37 - وظایف منتظران
38 - تاریخ امیرالمؤمنین علیهالسلام (2 جلد)
39 - عطر سیب
40 - سقا خود تشنه دیدار
41 - مهر بی کران
42 - نشانههای ظهور او
43 - دلشده (در حسرت دیدار دوست)
44 - علی علیهالسلام و پایان تاریخ
45 - تجلیگاه صاحب الزمان علیهالسلام
46 - منازل الاخرة
47 - مشکات الانوار
48 - ینابیع الحکمة
49 - گنجینه نور و برکت
50 - تاریخ حضرت سید الشهداء علیهالسلام
51 - داستانهایی از امام زمان علیهالسلام
52 - ظهور امام زمان علیهالسلام از دیدگاه اسلام و
مذاهب و ملل جهان
53 - آیینه اسرار
54 - عریضه نویسی به اهلبیت علیهمالسلام
55 - چهل حدیث (اماممهدی علیهالسلام در کلام
امیرمؤمنان علیهالسلام)
56 - نشانههای یار و چکامه انتظار
57 - داغ شقایق
58 - مهدی علیهالسلام تجسم امّید و نجات
59 - امام رضا علیهالسلام در رزمگاه ادیان
60 - مهدی منتظر علیهالسلام دراندیشه اسلامی
61 - رسولِ تُرک، آزاد شدهامام حسین علیهالسلام
62 - گردی از رهگذر دوست
63 - یار غائب از نظر
64 - جلوههای پنهانی امام عصر علیهالسلام
65 - مهدی موعود علیهالسلام در آیینه شعر فارسی
انتشارات دهقان
تهران، خیابان ناصر خسرو، کوچه حاج نایب
3933174 - 021
انتشارات مهر قائم
اصفهان، دروازه دولت، چهار باغ
2204724 - 0311
فروشگاه فرهنگی اسراء
ارومیه، بلوار نبوت، نبش کوچه 9، پلاک 67
3366958 - 0411
کتابفروشی و محصولات فرهنگی آستان مقدّس امامزاده حسین علیهالسلام
کرمان، چوپار
2695 - 0342627