ghaemiyeh.com
سرشناسه : علوی سهراب ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پدیدآور : امام رضا علیهالسلام در رزمگاه ادیان سهراب علوی
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : ۱۲۵ص.
شابک : ۴۰۰۰ریال 964-6705-61-8 ؛ ۱۰۰۰۰ ریال چاپ دوم 978-964-6705-61-6
یادداشت : چاپ دوم : تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : کتابنامه ص [۱۱۴] - ۱۱۷ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق -- سرگذشتنامه
موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق -- ولایتعهدی
شناسه افزوده : مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران رده بندی کنگره : DS۳۵/۶۳/ع۷۷الف۸ ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۹۵۶/۰۱۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۲۴۰۲۸
سرشناسه : علوی سهراب ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پدیدآور : امام رضا علیهالسلام در رزمگاه ادیان سهراب علوی
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری : ۱۲۵ص.
شابک : ۴۰۰۰ریال 964-6705-61-8 ؛ ۱۰۰۰۰ ریال چاپ دوم 978-964-6705-61-6
یادداشت : چاپ دوم : تابستان ۱۳۸۷.
یادداشت : کتابنامه ص [۱۱۴] - ۱۱۷ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق -- سرگذشتنامه
موضوع : علی بن موسی (ع)، امام هشتم ۱۵۳؟ - ۲۰۳ق -- ولایتعهدی
شناسه افزوده : مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران رده بندی کنگره : DS۳۵/۶۳/ع۷۷الف۸ ۱۳۷۹
رده بندی دیویی : ۹۵۶/۰۱۰۹۲
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۲۴۰۲۸
تصویر
تصویر
«یا ابا صالح المهدی ادرکنا»
در کنکاش برای کشفِ زوایای پنهانماندهی رخدادِ ولایتعهدی امام رضا علیه السلام، آنچه بس دلآزار مینماید، همان کاستیهایی است که بر جایجای سنّتِ تاریخنگاری کهن، سایه انداخته؛ سنّتی که هیچ دخلی به بحثِ انتقادی یا گزارش موبهموی چگونگی و زمانِ رویدادها نداشته؛ بلکه، بیشتر دلبستهی نقلِ داستانهای خیالانگیز یا غرورآفرین، بوده است.
بهسخن دیگر، گذشتگانِ ما تاریخ را در زمرهی علومِ ادبی - یا حتّی تفنّنی - میدیدند، نه دانشی که بهدنبالِ نقل عینی حوادث یا تحلیل منطقِ حاکم بر آنها باشد. در نتیجه، جزئیات زندگانی امام رضا علیه السلام، همچون بسیاری از حوادثِ روزگار، چنان پیچیده در هالهی ابهام و ناشناخته مانده، که بهعنوان مثال، هرگز نمیتوان تاریخ دقیق تولّد و وفاتِ ایشان را با خاطر جمعی - و بدون هیچگونه معارضی - تعیین کرد؛ یا به درستی دانست که ایّامِ اقامت ایشان در خراسان، چگونه سپری شده است.
در واقع، برای پیشینیان ما، آنچه اهمیّت داشت، این دست مسایل نبود، بلکه آنان - غالباً - دوستتر داشتند تا هر روایت تاریخی را دستمایهی بیانِ نکتهای و تأدیبی کنند و در این کار، باکی از تحریف و تغییرِ آنچه امروز برای ما مهمّ است، نداشتند. نمونههای این رویکرد را میتوان در بسیاری از روایاتِ دوران اسلامی - و البته پیش از آن - ملاحظه کرد؛ که در خلال آنها، چگونگی وقوعِ بسیاری از حوادث، یا زمان و مکان و اشخاصِ دخیل در ماجراها، از بیخ و بن، دگرگونه شدهاند. شاهد مثال، ضربتخوردنِ امام علی علیه السلام است که در برخی منابع محلّ دقیقِ وقوع این فاجعه را، نه در محرابِ مسجد کوفه، که در آستانهی درِ ورودی آن نقل کردهاند؛ و البته اگر آن روایت را بپذیریم که جای ضربتِ ابنملجم، همان محلّ ضربتِ عمروبنعبدود در جنگ احزاب بوده، این هم پرسشی منطقی است که چگونه فَرقِ مبارک امام علیه السلام در هنگام سجده، ضربت تواند خورد؟ ،... ، اینگونه، میتوان دید که گرهی ناگشودنی بر کار افتاده؛ چه، از این دو روایت، لابد فقط یکی درست بوده و دیگری در نتیجهی تحریفی پدیدار شده است.
امّا صعوبتِ ناشی از شیوهی تاریخنگاری کهن، تنها به از قلم انداختنِ جزئیات یا درجِ رویدادهای غیرواقعی ختم نمیشود؛ و علاوه بر آنچه گذشت، خصومتهای فرقهای نیز دامنِ تاریخ را با خلقِ شخصیّتهای مجعول، آلودهاند. نمونهی برجستهی این فاجعه را در طرح نامِ «عبداللّه بن سبا»، ببینید که علیرغم راستنیامدنِ
وجود چنین کسی با تمام معیارهای عقلی و نقلی، باز هم بسیاری از مورّخان، به تأسّی از راویان جاعلِ متعصّب، همو را آغازگر و بنیادگذارِ تشیّع خواندهاند.
هنرنماییهای راویان نیز مصیبت دیگری است، که گاه به سلیقهی خود مطلبی را در لابهلای روایتها گنجانده و گاه از اساس چیزی را جعل کردهاند. و تازه، بماند ذوق بهخرج دادنِ ناسخان که در رونویسی کتب، با تغییر کلمهای، معنایی را ویران ساخته یا با بیدقّتی، مطلبی را محذوف گذاشتهاند. نمونههای این امر در کتب حدیث فراوان است و از این رو، بسیار توان دید که مفسّرانِ حدیث، به اجبار یادآور میشوند که فلان شخص که نامش در متن حدیث آمده یا بهمان رویداد که در آن ذکر شده، بیاساس بوده و یحتمل اشتباهی از "نسّاخ" یا "راوی" در کار افتاده است،...، و دیگر، چه عجب از دشواری کارِ تشخیص سره از ناسره، که بسا گزارشها و حدیثها از آستین هماینان، باژگونه بیرون آمده است.
دشواری دیگر، شناختِ فرقههای بیشماری است که از دلِ تشیّع و سایر گرایشات اسلامی برآمدهاند. باورها و نیز اسامی اینان، بسیار گیجکنندهاند و به دشواری میتوان برخی از آنان را واقعی پنداشت. در واقع، میتوان اندیشید که باورهای منتسب به بعضی از این فرقهها، یا دستسازِ مأمورانِ ناآگاهی هستند که پیروانِ عامی و نادانِ شخصی کاریزماتیک را بازجویی کردهاند، یا دستاوردِ هنرنمایی نویسندگانِ انواع کتبِ فرق و نحل برای حجیمتر شدنِ نوشتارشان. از
طرف دیگر، در چگونگی وجه تسمیهی برخی از این فرقهها، اختلافی به پهنای راست تا دروغ وجود دارد. مثلاً فرقهی مبارکیّه را به مبارکنامی که غلام اسماعیل بن جعفر علیه السلام بوده و این فرقه را بنیان نهاده، منتسب میکنند و در عینحال، برخی "مبارک" را لقب همان اسماعیل دانسته و این امر را وجه تسمیهی آن فرقه گرفتهاند؛ و لاجرم پژوهنده درمیماند که آیا این "مبارکِ غلام" وجود خارجی داشته یا نه؟ البته از این دست مطالب در آثار پیشینان فراوان است، نظیر فرقههایی که برای خوارج برشمردهاند، که کسانی از میان اینان، «عجارده» را نقشآفرین اصلی در سیستان گفتهاند و دیگرانی اصولاً بودنِ چنین فرقهای را منکر شدهاند.
به بحث زندگانی امامهشتم علیه السلام و ولایتعهدی بازگردیم،...، بیبدیل بودنِ این رخداد در تاریخ اسلام، البته تأثیرِ ژرفی بر ادبیاتِ شیعه نهاده؛ امّا این تأثیر بیش از آنکه صبغهی اثبات داشته باشد، صورتِ انفعال بر خود گرفته است. در واقع، بیشترِ دلمشغولی متکلّمِ شیعی آن بوده تا امامش را از پیرایهی همکاری با خلیفهی ظالم عبّاسی مبرّا نشان دهد و این گرچه رویکردی به حقّ است، لیکن بسندهکردن به آن، سبب شده تا امامی نمایش داده شود که یکسره تسلیمِ گردشِ روزگار است و به نهیبِ تهدیدی، ولیعهدِ دولت عبّاسی میشود تا جان خویش از گزندها محفوظ دارد. افسوس که به این ترتیب، ظلمی ناگفتنی بر آستانِ حضرتش روا گشته و واقعیّت در مذبحِ سادهانگاریها قربانی شده است.
مقصد از این گفته را معلومتر کنم: از آن هنگام که گفتمانِ مدّاحانه و نوحهگرایانه بر نگرشِ آگاهانهی علمی غلبه یافت، ارجمندی کردار و کنش همهی امامان، و از جمله امام رضا علیه السلام، ناشناخته باقی ماند؛ و فریاد از این نوحهگرانی که به هیچروی وارث منقبتخوانانِ جان بر کف سدههای پیشین نیستند؛ کسانی چون «خِلْبِ بغدادی»، که بیهراس در کوچه و بازارها مدح علی علیه السلام میگفتند و مزدی بیش از زخم دشنهی ناصبیانِ متعصّب دریافت نمیکردند،...، امّا معالاسف، سنّتِ پرمایهی اینان، در گذر ایّام، از معنی تهی گشت؛ و دیگر، کمتر عالم و فرهیختهای فرازِ منبرِ وعظ و منقبتگویی برای عامّهی مردم را، در ترازِ شأنِ خود دید و لاجرم این منصب، بیشتر به کسانی رسید که وارث همان سنّت نقّالی کهن بودند.
از بیبرکتی این چرخشِ تلخ بود که تودههای مردم، نیوشای قصّههایی شدند که اگرچه عنوانِ مدح داشت، امّا به حقیقت قَدْح بود؛ چه، دیگر آن امام پرشکوهشان، یا غریبی بود ترسان، یا بیماری مدهوش. از آن پس برای مردم عادّی، مهارتِ آن امامی که از کنج زندان، سازمان عظیم وکالت را در تمام جهان اسلامی میگردانْد، فراموش شد؛ باریکبینی و ذکاوتِ یگانهای که با معاویه پیمان صلح بست، بههیچ گرفته شد؛ رمزهای دعاهای مشهور آن گرامیترین، ناگشوده ماند؛ کانون عظیم علمی آن دو دُرّ جهانِ معرفت، بیمداقهای رها شد؛ قائمِ بینظیر شیعی، به مرتبهی اسطورههایی چون کالکی و سوشیانت فروافتاد و،...، و چه جای تعجّب، که موقعِ
خطیر امامعلی بن موسی الرضاعلیهما السلام نیز، چنان که بایسته است، سنجیده و شناخته گشت.
اینگونه بوده که ضعفهای شیوهی تاریخنگاری کهن، دستافزارِ نقّالان شد تا از آن همه حدیث و روایت، سستترینها را چنان آذین دهند که منش و تدبیرِ بیمانندِ امام رضا علیه السلام در مواجهه با دشوارترین توطئهها، در لابهلای کتابها مکتوم بماند و در عوض، تنها و تنها، هراس از تیغِ آختهی مأمون، سببسازِ پذیرشِ ولایتعهدی گردد... وه، که را میگویند؟ همان جانِ گرامی که ذوالفقارِ علوی و علمِ جعفری، به میراث داشت؟!
باری، از تاریخ میگفتم و دشواریهایش؛ که بنّایانِ نابلد، از مختصر مصالح سالمِ آن، دیواری کژ فراز آوردهاند؛ و عاقل کسی است که تن از پناه این دیوار به بیرون اندازد،...، پس، در این نوشتار، کوششی رفته تا از غلبهی اخباریگری و نوحهگری پرهیز شود، و در عوض، با نگاهی تاریخمدار و تحلیلی، ولایتعهدی امامعلی بن موسی الرضاعلیهما السلام کاوش گردد.
منابع، البته بیشمارند و بضاعت نگارنده، بیگمان تُنُکمایه. با این وصف، تا هوش و حواسی برجا بود، همّتی شد تا از لابهلای انبوه روایتها و گواهیها، راهی بهسوی واقعیّت جسته شود؛ و در همه حال، نقد و چراجویی، بیش از نقل و تکرار، مراد بوده است. حاصل کار، بیگمان یکدست و مرتّب نیست؛ این به خامی نویسنده بازمیگردد که معالأسف از آن گزیری نبود.
لازم به ذکر است که این نوشتار در سه بخش تدوین شده است: بخش اوّل، «مروری بر زندگینامهی امام رضا علیه السلام»، سیری کوتاه در دوران زندگی آن امامهمام است؛ بخش دوّم یا «امام رضا علیه السلام، مأمون، ولایتعهدی» به وارسی رویدادِ ولایتعهدی امام رضا علیه السلام اختصاص دارد و بخش سوّم خطبهای از حضرتش دربارهی شناخت مقام و موقعیّت «امام» است. خوانندهی ارجمند را گوشزد میکنم که برگزینی خطبهی مذکور به این دلیل بوده که هم از ورای آن شرایط دشوار دورانِ امامت حضرت رضا علیه السلام شناخته گردد و هم درکی از چگونگی و ترازِ استدلالهای کسی که به لقبهایی چون «عمودالدّین» و «عالم آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم» وصف گشته، میسّر شود.
رواست تا هماینجا، عمیقترین سپاسگزاریهایم را به خاکپای ناشناختهمردی نثار کنم که این اثر را بهتمامی مرهونِ او هستم و نیز : حقّجویانِ مرکز مطالعات ادیان و مذاهب، کتابخانهی عمومی مسجد مقدّس جمکران، کتابخانهی تخصصّی اسلام و ایران؛ و بهویژه آقایان: سیّد ابوالحسن نوّاب، قاسم جوادی، حمیدرضا شریعتمداری، رسول جعفریان و جواد سرکارپور، که وامدارِ ایشانم.
قم - سهراب علوی
زمستان 1379
دربارهی زمان ولادتِ امام علی بن موسی الرضاعلیهما السلام اختلاف شدیدی میانِ مورّخین وجود دارد: شیخ کلینی و شیخ مفید و ابناثیر، ولادت حضرتش را در سال 148 هجری قمری دانستهاند که این قول، بیشتر مورد قبول قرار گرفته است؛ با این وصف، همچنانکه طبیعتِ تاریخنگاری کهن بوده، روایات و گزارشات در این مغشوش و متضادّند. مثلاً ابنشهرآشوب و محمّدبنطلحهی شافعی و ابنخلکان، تاریخ تولّد امام رضا علیه السلام را در سال 153 هجری قمری نقل کرده و ملاحسینکاشفی سال 141 هجری قمری را آورده است(1).
به هر حال، از آنجا که مشهور است امام رضا علیه السلام هنگام وفات ( = سال 203)، پنجاه و پنج ساله بودند، همان روایت شیخ کلینی و شیخ مفید، معقولتر به نظر میرسد.
حضرت رضا علیه السلام در سال 183 هجری و متعاقبِ شهادت پدرشان امام موسی کاظم علیه السلام بر مسند امامت و هدایتِ مردمان نشستند و این
1) 1. دربارهی این تاریخها و نیز برای آگاهی از سایر گزارشها، رک به «ناسخالتواریخ» : ج 1، صص 8 - 9.
مقارن با حکومت جابرانهی هارونالرّشید عبّاسی است که با شدّت و حدّتی بینظیر، تیغ در میانِ شیعیان مینهاد و هرگونه ندای مخالفتی را سرکوبی میکرد. بهعبارت دیگر، آغاز امامت حضرت رضا علیه السلام، دقیقاً مقارن با اوج دوران سلسلهی بنی عباس است؛ دورانی که به حقّ میتوان از آن بهعنوان "هزار و یک شب بغداد" یاد کرد. از سوی دیگر، باید دانست که هنگامهی امامت حضرت رضا علیه السلام از جانبی دیگر هم بسیار بغرنج و حسّاس بوده، و آن بروز اختلافات شدید در میان امامیّه است که پس از شهادت امامهفتم علیه السلام هریک به راهی رفتند و بیشتر اینان از پذیرشِ امامت حضرت رضا علیه السلام استنکاف ورزیدند(1).
به این ترتیب، آشکار است که اعلام امامتِ حضرتش از همان ابتدا با چالشهایی جدّی در دو جبههی خارجی و داخلی مواجه گشت: در یک طرف، خلیفهی جاهطلبی چون هارونالرّشید بود که بههیچروی دعوت به امامت حضرت رضا علیه السلام را تاب نمیآورد و در طرف دیگر، شیعیانی که در خلال سالهای طولانی حبسِ امام موسی کاظم علیه السلام، دچار تشتّت آراء شده و یا به اسماعیلیه متمایل شده بودند، یا اساساً با اعتقاد به مهدی موعود بودنِ امام موسی کاظم علیه السلام، داعیهی امامت حضرت رضا علیه السلام را برنمیتافتند(2).
در این شرایط دشوار، امام رضا علیه السلام با تظاهر به اشتغال به امور دنیوی، خویشتن را از بدخواهی هارون، در امان نگه داشتند(1)و در جبههی مهمّتر، یعنی هدایتِ مردمان، هوشیارانه به مباحثه با علماء و دانشورانِ گوناگون همّت کردند تا ضمن پاسخگویی به شبهات، رجحانِ بیگفتگوی خویش را بر همگان هویدا سازند و تودههای شیعی را از درغلتیدن به دامانِ نیرنگبازان و فرقههای بیپایان، محفوظ دارند.
اینگونه، با همّت امام علی بن موسی الرضاعلیهما السلام مدینة النبی به کانون علمی در خور اهمّیتی مبدّل شد و چنان افتاد که بسیاری از علماء و پژوهندگان، با عزیمت به آن شهر، پاسخ به پرسشهای علمی و دینی خویش را از امام رضا علیه السلام خواستار میشدند و دیگرانی هم با مکاتبه، از حضرتش کسب فیض مینمودند. امّا باید دانست که دامنهی این کارکردِ امام رضا علیه السلام تنها به مدینه منحصر نبود، چرا که ایشان اندکی پس از شهادت پدرشان، در سفری به کوفه و بصره، به مناظرههای دامنهداری با علمای ادیان دیگر و متکلّمین مسلمان هم پرداختند(2).
در نتیجه، شاکلهی اصلی دوران امامت حضرت رضا علیه السلام، دو چیز بوده است: یکی تقیّه در مقابل خلیفهی جابر عبّاسی و دیگری اهتمام به ترویج دین و رفع شبهات.
نقطهی عطف دوران زندگی و امامت حضرت رضا علیه السلام، منطبق بر بزرگترین تحوّل در حکومت آلعبّاس است: هارونالرّشید در سال 193 هجری قمری بمرد و دوران طلایی حکومت بنی عباس با او به گور رفت. در خلال پنج سال جنگ و برادرکشی میان امین و مأمون، امام رضا علیه السلام فراغتی - قابل قیاس با دورهی اماممحمّد باقر علیه السلام و امامجعغرصّادق علیه السلام - برای نشر علوم دینی یافتند و با تلاشی پیگیر به استحکامِ مبانی نظری تشیّع همّت گماشتند. لیکن با استقرارِ قطعی مأمون در سال 198 هجری، و نیرنگهای خاصّ او، شرایطی خاصّ پدیدار گشت که درک آن، محتاج دقّت و تتبّع فراوان است.
این مأمون، پس از به قتل آوردنِ امین، تا سالها از مراجعت به مرکز خلافت - یعنی بغداد - پرهیز کرد و «مرو» را تختگاه خود قرار داد. او در سال 200 هجری در اقدامی بینظیر و شگرف، امام رضا علیه السلام را به «مرو» فراخواند و نخست خلافت و سپس ولایتعهدی را به ایشان تکلیف کرد.
شکّی نیست که چنین اقدامی از هر حیث، پرسشبرانگیز است و در هر صورت میرساند که خلیفهی تازه، سیاستی نوین را ساز کرده بوده است. در واقع، انگیزهی اصلی مأمون از ولیعهد کردنِ امام رضا علیه السلام چنان پیچیده در ابهام و تردید است که در خلال صدها سال، بسیاری از نویسندگان در حلّ معمّای آن کوشیدهاند و کتب یا مقالات متعددی دربارهی آن نگاشتهاند... به هر تقدیر، اقامت حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام در مرو، دو یا سه سالی طول کشید و حضرتش در
هنگامی که به اتّفاق مأمون عازمِ بغداد بودند، در قریهی طوس به جوارِ رفیق اعلی پرکشیدند.
جای تعجّب نیست که چگونگی درگذشت امام رضا علیه السلام نیز همچون واقعهی ولایتعهدی، در پردهی ابهام باشد؛ چرا که برخی از مورّخین در نتیجهی تظاهرِ مأمون به ارجنهادن بر امام علیه السلام، بر این گمانه دلبستهاند که بسا امام رضا علیه السلام به مرگ طبیعی از دنیا رحلت کرده باشند یا اینکه زهر دادن به ایشان را جماعتی از بنی عباس - بی اذن مأمون - انجام داده باشند و... الخ(1). اینهمه درحالی است که تغییر ناگهانی رفتارِ مأمون، پس از شهادت امام رضا علیه السلام و اقدامات خشن او در سرکوبی علویان، جملگی نشانگرِ آلوده بودنِ دستِ شخص او در این فاجعه است؛ امّا گسترش دامنهی فضای وهمآلود و توطئهآمیزی که مأمون در ایجاد آن تبحّر داشت، در کنارِ سنّت تاریخنگاری غیرمستند و نیز رویکردِ منفعلانهی متکلّمِ شیعی، همه و همه، چنان شرایطی را پدید آوردهاند که برخی از درک رابطهی دقیقِ میان کشتهشدن فضلبنسهل در سرخس و شهادت امام رضا علیه السلام در طوس، آنهم در هنگام عزیمت مأمون به مرکز خلافت عبّاسی، عاجز ماندهاند و یا به تحوّل شخصیّتی مأمون از پسِ این حوادث نیز بیاعتنایی گذر کردهاند.
بنابراین، پژوهنده برای کشف واقعیّات ناگزیر است که با نگاهی
1) 6. دربارهی نظرات گوناگون راجع به شهادت یا مرگ امام رضا علیه السلام، رک به «زندگی سیاسی هشتمین امام{ع}» : صص 202 - 216.
عمیقتر به مجموعهی رویدادهای زندگانی امام رضا علیه السلام بپردازد و فارغ از هرگونه پیشداوری، درک رابطههای میان وقایع را وجههی همّت خویش قرار دهد.
در این بخش، سَرِ آن است تا رویدادِ ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام از زاویهای نوین بررسی و کاوش گردد. بهواقع راقم این سطور بیگمان است که در درک این رخدادِ بیبدیل کاستیهای مهمّی افتاده و نگرشی کاملاً انفعالی و غیرتاریخی، بر واقعیّتها پردهای ضخیم انداخته است. نکتهی قابل ذکر اینکه راقم این سطور کوشش کرده تا با نگاهی تازه به احادیث و روایات بنگرد؛ نگاهی که مبتنی بر وارسی یک میراث تاریخی کهن است، نه از موضع ردّ یا قبول سلسلهی اسناد و امثالهم. بهعبارت بهتر، در این چشماندازِ نوین، احادیث اسلامی و شیعی، مجموعهای گرانقدر از عناصر تاریخی را در بر دارند که فارغ از تعیینِ صحّت یا سقم آنها به روش سنّتی، نمایانگرِ برههای حسّاس از تاریخ اجتماعی جامعهی اسلامی هستند.
در حقیقت، مجموعهی احادیث، میتوانند تاریخنگار را در درک شرایط اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جوامع پیشین امداد رسانند ،...، و چه به جاست که همینجا از بینشِ وسیع شخصیّتی چون علامه مجلسی که به گردآوری مجموعهی عظیم بحارالانوار دست زد،
تمجید شود؛ چه، با اینکار، مایههای ارجمندی که به کار "تاریخ" میآیند، پیش روی ماست.
در پگاهِ قرن سوّم هجری، الامامالرّئوف حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام، روضهی منوّره را در مدینةالنّبی برای همیشه و با وداعی بس حزین(1)، به قصد «مرو» در منتهیالیه شمالشرقِ امپراطوری بنی عباس، ترک کردند.
مأمون هفتمین و هوشمندترین خلیفهی عبّاسی(2)، به دنبالِ اصرار و ابرامی عجیب، امام علیه السلام را به آنجا فراخوانده بود تا حکومت را به ایشان بسپارد. او داعیه داشت که در هنگامهی نبرد با برادرش امین،
1) 7. به گواهی روایات، امام رضا علیه السلام در هنگام سفر خراسان، آشکارا از شهادت خود در فرجام آن، خبر داده و به نزدیکان و دوستداران خاطرنشان کرده بودند که عازم سفری بیبازگشت هستند؛ برای آگاهی بیشتر، رک به «بحارالانوار»: ج 49، صص 116 - 120.
2) 8. بیتردید مأمون هوشمندترین خلیفه عباسی بود؛ از امام علی بن ابیطالبعلیهما السلام منقول است که در یک پیشگویی راجع به عبّاسیان فرمودهاند: «سابعهم اعلمهم» {«بحارالانوار»: ج 41، ص {323}. نخستین مربّی او، جعفربنیحییبرمکی بود و سپس فضلبنسهل آموزشش را برعهده گرفت که بعدها به وزارت هم رسید. زندگانی مأمون، برخلاف برادرش امین - که هم از جانب پدر و هم از سوی مادر، "عبّاسی" بود - در تنعّم و شادخواری نمیگذشت، او دلبستگیهای فرهنگی وسیعی داشت و در مقایسه با امین و دیگر عبّاسیان، چهرهای بسیار تجددّطلب و نیز متظاهر به زهد و دینداری را بهنمایش میگذاشت. او به تقلید از نیاکان نخستینش، لقبِ امام بر خود نهاد و اظهار داشت که میخواهد قرآن و سنّتِ پیامبر را احیاء کند (رک به «تاریخ اسلام کمبریج»: ص 178 و نیز «زندگانی سیاسی هشتمین امام؛ حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام» : صص 97 - {99}.
برای نیل به سریرِ قدرت، "نذر" کرده بود تا اگر ظفر یافت، خلافت را به شایستهترین کس از آلابیطالب واگذار کند(1)و اینک اظهارِ بیگمانی میکرد که لایقتر از علی بن موسی الرضاعلیهما السلام در آن خاندان - و نیز آلعبّاس - یافت نمیگردد(2).
بیگمان این رخداد از هر نظر شگرف و حیرتآور است؛ زیرا نه چنان تکلیفی از سوی یک خلیفهی عبّاسی، آنهم در چارچوب رفتارهای سیاسی زمانه، عادّی مینمود و نه پذیرشِ یک امام علوی؛ که تا بود، حکومتِ بنی عباس، شیعیان و ائمهی آنان را نابود میخواستند(3)و اینان درجای خود، چه به تقیّه و چه به مبارزهی علنی، از هرگونه همکاری با آن ظالمینِ خونریز پرهیز داشتند.
از این گذشتهتر، میانِ خلع و قتلِ امین تا دعوتِ امام رضا علیه السلام به
1) 9. دربارهی این داعیهی مأمون و روایاتی که دربارهی چگونگی آن رسیده، رک به «بحارالانوار»: ج 49، ص 143 و ص 145 ؛ نیز به اعیانالشیعة: ج 4، بخش 2، ص 112؛ و نیز به «عیون اخبار الرّضا»: ج 2، صص 343 - 345 ؛ و به «ناسخالتواریخ»: ج 11، صص 203 - 205.
2) 10. مأمون در گردهمایی بزرگ عبّاسیان در سال 200 هجری قمری، خطاب به آنان گفت: «... من در فرزندان عبّاس و فرزندان علی رضیاللّهعنه جستجو کردم ولی هیچیک از آنان را با فضیلتتر، پارساتر، متدیّنتر، شایستهتر و سزاوارتر به این امر از علی بن موسی الرضا ندیدم.» {نقل از «مروجالذهب»: ج 3، ص 441 ؛ نیز رک به «تاریخ طبری»: ج 11، ص {155}.
3) 11. گفتنی است که برخوردِ حکومتِ بنی عباس در مواجهه با شیعیان، چنان بیرحمانه بود که نهب و غارتِ امویان در مقایسه با آن، ناچیز مینمود! شاهدی که بر این معنی میتوان آورد، نامهی خوارزمی به اهالی نیشابور است؛ رک به «رسائل خوارزمی»: صص 164 - 165.
مرو، بیش از سه سالی فاصله افتاده بود(1)و البته این پرسشی بهجا مینماید که به چه دلیلی مأمون پس از گذشتِ این همه مدّت، تازه ادای نذرش را بهخاطر آورد؟،...، آشکار است که داعیهی نذر و عهدِ مأمون، با شواهد عقلی و تاریخی، همخوانی ندارد؛ پس، لاجرم این پرسش پیش میآید که مقصد اصلی او در اینکار چه بوده است؟
در بیان دلایلِ اقدام مأمون، بیش از همه، بر این نکته تأکیدشده که او به جهت دل خوش کردنِ علویان، به امام رضا علیه السلام، منصبِ ولایتعهدی داد تا شور و جنبشِ آنانرا تسکین بخشد و قیامهای آنان را پایان دهد(2). طرفدارانِ این نظریّه، گاه به خیزش دامنهدارِ ابو
1) 12. هارون در سال 193 هجری مرد. از این زمان، چندسالی میان مأمون و امین بر سَرِ حکومت کشمکش بود تا عاقبت با کشتهشدنِ امین در محرّم سال 198 خلافت مأمون بلامنازع گشت. تاریخ ولایتعهدی امام رضا علیه السلام، رمضان سال 201 است. دربارهی این تاریخها، رک به «تاریخ اسلام کمبریج»: صص 175 - 179.
2) 13. از جمله مرحوم مغفور شیخ عبّاس قمی، دلیل راهیشدنِ حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام به سفر خراسان را چنین نقل کرده است: «مخفی نماناد: آنچه از روایات ظاهر میشود آنست که مأمون چون مستقر بر خلافت گشت و فرمانش در اطراف عالم نافذ گردید و ایالت عراق را بحسنبنسهل تفویض کرد و خود در بلده مرو اقامت نمود و در اطراف ممالک حجاز و یمن غبار فتنه و آشوب ارتفاع یافته بعضی از سادات بطمع خلافت رایت مخالفت برافراشتند چون خبر در مرو بسمع مأمون رسید با فضلبنسهل ذوالریاستین که وزیر و مشیر او بود مشورت نمود بعد از تدبیر و اندیشه بسیار رأی مأمون برآن قرار گرفت که حضرت رضا علیه السلام را از مدینه طلب نماید و او را ولیعهد خود گرداند تا آنکه سایر سادات بقدم اطاعت پیش آیند و دندان طمع از خلافت بردارند پس رجاءبنابیضحاک را با بعضی از مخصوصان خود بخدمت آنحضرت فرستاد بسوی مدینه که آنجناب را بسفر خراسان ترغیب نمایند چون ایشان بخدمت آنحضرت رسیدند حضرت در اول امتناع بسیار نمود چون مبالغه ایشان از حد اعتدال متجاوز گردید آن سفر محنت اثر را بجبر اختیار نمود.» {به نقل از «منتهی الآمال» : ص {889}. همچنین رک به «زندگی سیاسی هشتمین امام علیه السلام» : ص 140، که طی آن نظر مشابهی ابراز شده است.
السّرایا(1)اشاره میکنند که ارکان حکومت بنی عباس را سخت به لرزه انداخته بود(2)و گاه عصیانهای مداوم علویان، در مناطقی چون مکّه (= محمد بن جعفر علیه السلام، مشهور به دیباج) یا یمن (= ابراهیمبنموسی علیه السلام) را شاهد میآورند(3). با این وصف ابهامها و اشکالها بر این گمانه، چندان فراوان است که نمیتوان به اتّکای آن، با خاطری مجموع واقعهی ولایتعهدی امام علی بن موسی الرضاعلیهما السلام را تحلیل کرد؛ زیرا:
1) 14. ابوالسّرایا، در سلک سرهنگان سپاه هرثمةبناعین، سردارِ مأمون بود، که به اتّفاقِ محمدبنابراهیمطباطبا، از نوادگانِ امامحسن علیه السلام، خروج کرد؛ دربارهی قیام او رک به «تاریخ حبیبالسّیر» : صص 253 - 257 و نیز به «تاریخ فخری» : ص 305.
2) 15. از جمله، باید به نویسندگان تاریخ «اسلام کمبریج» اشاره کرد که بر همین عقیده بوده و جنبش ابوالسّرایا در کوفه را در ترغیب مأمون به واگذاری ولایتعهدی به امام رضا علیه السلام "سخت مؤثّر" دانستهاند؛ درینباره رک به «تاریخ اسلام کمبریج» : صص 178 - 179.
3) 16. از جمله رک به «زندگی سیاسی امام هشتم{ع}» : صص 122 - 123.
اصرار به «مرو» فرابخواند؟(1)که اگر مأمون فقط در پی تبلیغ و فریبکاری میبود، میتوانست به امام رضا علیه السلام در همان مدینه - و بیدعوت به مرو - خلافت را عرضه نماید و گوش مردمان را از تبلیغِ نیکاندیشیهایش پُر کند؛ یا اینکه به تَنِ خود به مدینه برود و کار را به امام علیه السلام واگذارد. یا اینکه شخصاً به سرزمینهای عربی، که کانون آشوبها شده بودند، عزیمت کند و امام علیه السلام را در همانجا ولیعهد گرداند، یا،...، الخ. بههر صورت، اگر هدف مأمون تنها تبلیغ و جوسازی میبود، واگذاری ولایتعهدی - آنهم با ترتیبی که عاقبت امام رضا علیه السلام پذیرفتند (2)- نمیتوانست هیچ دخلی به سفر خراسان، داشته باشد.
1) 17. دربارهی اصرار و ابرام فراوانِ مأمون، رک به «الکافی» : ج 2، ص 407.
2) 18. میدانیم امام علیه السلام، عاقبت پذیرشِ ولایتعهدی را با این شرط مهمّ همراه کردند که هیچگونه دخالتی در امور اجرایی حکومت و عزل یا نصبها نداشته باشند: «انّی داخل فی ولایة عهد علی ان لاآمر و لاانهی و لاافتی و لااقضی و لااولّی و لااعزل و لااغیّر شیئاً ممّا هو قائم و تعفین من ذالک کلّه» {رک به «الکافی»: ص {486}.
و در اقلیّت بودند.
در واقع، تا هنگامی که امام ششم علیه السلام در قید حیات بودند، گروه امامیّه تشکّلی قوی داشت و شمار زیدیان (1)یا سایر فرق شیعی، در مقابلِ اینان چندان قابل اعتناء نبود؛ لیکن با فاجعهی شهادت ایشان، در سال 148 هجری قمری، اختلاف در میانِ امامیّه افتاد و بخش عظیمی از آنان - تحت عناوینی چون «ناووسیّه»(2)، «فطحیّه»(3)، «محمّدیّه»(4)و «سبعیّه»(5)- از پذیرشِ امامتِ حضرت موسی کاظم علیه السلام سرباز زدند. با این وصف، شکاف در صفوفِ امامیّه، پس از شهادت امام موسی کاظم علیه السلام، ابعاد بسیار وسیعتری یافت و چنان افتاد که شمار کثیری از آنان، از تمکین به امامتِ حضرت رضا علیه السلام
1) 19. زیدیان فرقهای از امامیّه هستند که پس از امامسجّاد علیه السلام به جای امام محمّد باقر علیه السلام، به امامت زید بن علی بن الحسینعلیهما السلام، مشهور به زید شهید، قایل شدند؛ رک به «فرهنگ فرق اسلامی» : ص 214.
2) 20. ناووسیّه کسانی بودند که شهادت امام جعفر الصّادق علیه السلام را منکر گشته، ایشان را قائممهدی دانستند؛ رک به «ترجمه فرقالشیعهی نوبختی» : ص 100. مؤلّف الفرقبینالفرق، اینان را پیرو شخصی مجهول میداند که به ناووس در حوالی بصره منتسب بوده است؛ رک به «الفرقبینالفرق» : ص 33.
3) 21. فطحیّه معتقدین به امامت فرزند ارشد امامجعفر صادق علیه السلام، عبداللّه افطح بودند؛ رک به «همان» : صص 112 - 113 و نیز به «الفرق بین الفرق» : ص 34.
4) 22. محمّدیه را معتقدین به امامت محمد بن جعفر صادق علیه السلام گفتهاند؛ رک به «همان» : صص 111 - 112.
5) 23. سبعیّه یا هفت امامیان، اسماعیل بن جعفر صادقعلیهما السلام - برادر امام موسی کاظم علیه السلام - را امام خود و قائمموعود شمردند. ینان معتقد بودند که مرگ اسماعیل بن جعفرعلیهما السلام، نیرنگی بود که پدرش ساخته بود تا بدینوسیله او را از چشم مردمان پنهان کند و همو امام قائم است؛ درینباره رک به «ترجمهی فرق الشیعهی نوبختی» : ص 101.
سرباز زدند. فرقههای مهمّی که اینگونه برآمدند، چنیناند:
«واقفه»، که رحلت امام موسی کاظم علیه السلام را منکر شده، ایشان را امامحی و قائم گفتند(1).
«بشیریّه»، که همچون واقفه معتقد بودند امام موسی کاظم علیه السلام زنده و امامقائم است، لیکن شخصی بهنام محمّد بن بشیر را به عنوان جانشینِ خود برگزیده است(2).
«مبارکیّه»، که به امامتِ محمّد بن اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام قایل شده، او را زنده و مهدی قائم قلمداد کردند(3).
گروه اخیر - به همراه سبعیّه - در تاریخ «اسماعیلیّه» هم نام گرفتهاند
1) 24. واقفه، معتقدان به قائممهدی بودنِ امام موسی کاظم علیه السلام بودند. اینان را ممطوره هم گفتهاند {رک به «فرق الشیعه نوبختی» : صص 118 - {119}. از جمله دلایلِ قابل توجّهی که سببِ پدیداری واقفه گشت، این بود که برخی از کارگزاران و وکلای امامهفتم علیه السلام - چون عثمانبنعیسیرواسی در مصر، علیبنابیحمزهبطائنی در کوفه - مقدار زیادی از وجوه سهم امام را به نفع خود مصرف کرده بودند و لذا برای آنکه عذری در نپرداختنِ آن وجوه به امام رضا علیه السلام داشته باشند، رحلت امام موسی کاظم علیه السلام را منکر شده و گفتند که ایشان در پردهی غیبت هستند (رک به «عیون اخبار الرضا» : صص 225 - 227، نیز به «تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم(عج)» : ص {71}. اینان با امامتِ حضرت رضا علیه السلام موافقت نداشتند و در روایات، مناظراتی از آنها با حضرتش ثبت شده است {درینباره رک به «الکافی» : ج 3، صص 165 - 168 و صص 217 - {218}.
2) 25. رک به «نوبختی» : صص 79 - 84.
3) 26. نام مبارکیّه از مبارک، غلام اسماعیل بن جعفر گرفته شده است. ظاهراً او با اعلام اینکه انتقال نصّ از برادر به برادر، فقط در مورد حسنین مجاز بوده، بنیانگزار این فرقه گشت {رک به «ترجمه فرقالشیعهی نوبختی» : صص 101 - {102} ؛ گفتنی است که در برخی از منابع، دلایل دیگری برای وجه تسمیهی این فرقه آوردهاند؛ رک به «زمینه فرهنگ مردم ایران» : ص 317.
و بههیچروی امامت امام موسی کاظم علیه السلام و امام رضا علیه السلام و اعقاب ایشان را نپذیرفتند(1). بنابراین، در آن هنگام که مأمون حضرت رضا علیه السلام را فراخواند، شمارِ علویانی که ایشان را امامِ واجبالاطاعهی خویش میشمردند، بسیار اندک بودند؛ و معلوم است که اقدام مأمون در ولیعهد قراردادن امام رضا علیه السلام نمیتوانسته در تسکینِ اکثریت علویان - بهویژه شاخهی انقلابی آنان -، تأثیری داشته باشد و میتوان گفت که اگر مأمون چنان نیّتی میداشت، برگزیدنِ یکی از احفاد زید بن علی برای او بیشتر فایده میداشت.
1) 27. رک به «تاریخ اسماعیلیان» : صص نه و ده ؛ نیز به مقالهی همین نویسنده در «اسماعیلیه در تاریخ» : ص 36. مشهور است که امامجعفرالصادق علیه السلام، نخست فرزند ارشد خود اسماعیل را بهعنوان امام بعدی معرّفی کردند، لیکن با فوت اسماعیل، حضرت موسی کاظم علیه السلام را به امامت نصب فرمودند. جمعی از شیعیان، این امر را برنتافتند و چنین اشکال کردند که انتقال نصّ امامت از برادر به برادر، تنها از امامحسن علیه السلام به امامحسین علیه السلام جایز بوده است. دیگرانی هم بودند که میگفتند، امامجعفر صادق علیه السلام، امامتِ موسی کاظم علیه السلام را به تقیّه گفت تا اسماعیل و فرزندان وی که امامانِ درست بودند، از گزندِ حکّام در امان بمانند {رک به «تاریخ سیاسی اسلام» : ج 3، {546}. بههرحال، سرآغاز نهضت اسماعیلیه را میتوان در سرگذشت «ابیالخطاب» دید که در زمان امامجعفر صادق علیه السلام مدعی گشت که نمایندهی ایشان است. این ادّعا شدیداً از سوی حضرت مردود اعلان شد و در نتیجه او توسط حاکم کوفه بهقتل رسید. سپس پیروان ابوالخطاب بر گردِ فرزند اسماعیل، محمّدبناسماعیل بن جعفرالصّادق علیه السلام آمدند و او را امامقائم دانستند (درینباره رک به «تاریخ اسماعیلیان» : صص 40 - {41}. بههرحال مخالفتِ اسماعیلیان با امام موسی کاظم علیه السلام تا به آن حدّ بوده که آنان را در شهادت حضرتش دخیل دانستهاند؛ درینباره رک به «الکافی»، ج 1، صص 485 - 486.
میانهرو پیشه کرده و در مقابل حکومت جبّار عبّاسی، به تقیّه و مماشات، روزگار میگذراندند؛ زیرا به فرمان صریح امامانشان، از شرکت در هرگونه قیامی تا ظهور مهدی موعود علیه السلام منع گشته بودند(1). به این ترتیب، ولیعهد قراردادنِ امام رضا علیه السلام نمیتوانست مستقیماً در آرام کردن علویان انقلابی - که البته اعتقاد و ارادتِ "خاصّ" به حضرتش نداشتند - نقشی ایفاء کرده باشد.
مطمئناً نمیتوان پذیرفت که مأمون تشکّلِ مجددّ شیعیان را تحت لوای حضرت رضا علیه السلام خواستار بوده یا کمترین کاری در این جهت انجام داده باشد؛ برعکس، بهنظر میرسد که او از واگذاری یا تحمیل ولایتعهدی، بروزِ اختلافات بیشتر و شدیدتر در میان علویان را هم امّید میورزیده است. این امر که با شواهد تاریخی نیز مطابقت دارد(2)بسیار معقولتر از آن نظریّه مینماید که خوشدل کردنِ تمامِ شیعیان را مقصد اصلی مأمون برشمرده است.
آشکار است که اصلِ انتصابِ حضرت رضا علیه السلام به ولایتعهدی،
1) 28. از جمله رک به «صحیفه سجّادیّه»: صص 27 - 28.
2) 29. مؤلّف تاریخ طبری نقل میکند که اهالی کوفه در پاسخِ عباس بن موسی کاظم علیه السلام برادر امام رضا علیه السلام، که برای کسب بیعت برای مأمون و امام رضا علیه السلام به آن جانب رفته بود، چنین گفتند: «اگر برای مأمون دعوت میکنی و از پی او برای برادر خویش، ما به دعوت تو نیاز نداریم و اگر برای برادرت یا یکی از مردم خاندانت یا خودت دعوت میکنی، از تو میپذیریم» {رک به «تاریخ طبری» : صص {5666}. این گفتهها نشان دهندهی اختلافاتِ میان شیعیان، و نیز عدم فرمانبرداری برخی از آنان، از امام رضا علیه السلام است.
به معنی پذیرشِ علنی حقّ آلعلی و قبول اولی بودنِ آنان به امر خلافت میبود، که خود بر مخالفتِ علویان با حکومت بنی عباس لهیبی تازه میزد و خودبهخود، مشروعیّت حکومت غاصبانهی آنان را بیش از پیش زیر سؤال میبُرد؛ پس باید پرسید که چرا مأمون این مخاطره را پذیرفت؟
«اگر به فرزندم عبداللّه [= مأمون] تمایل کنم، بنیهاشم [=
بنی عباس] را به خشم خواهم آورد، و اگر خلافت را به دست محمّد بسپارم از تباهیای که بر سر ملّت خواهد آورد، ایمن نیستم...» «اگر امّجعفر [= زبیده] نبود و بنیهاشم [= بنی عباس] نیز به او [= امین] راغب نبودند، بیشکّ عبداللّه را مقدّم میداشتم»(1)
به هر حال، یکی از علایم مخالفت بنی عباس با ولایتعهدی امام رضا علیه السلام و خشم آنان بر مأمون را میتوان در نصبِ «ابراهیمبنمهدی»، به خلافت در بغداد دید که بیش از یک رجلِ سیاسی، هنرمندی موسیقیدان بود(2). همچنین باید دانست که در «مرو» نیز بسیاری با ولایتعهدی امام علیه السلام مخالفت داشتند و انجامِ این امر را نتیجهی نفوذِ فضلبنسهل بر مأمون میدانستند(3)و بالاخره اینکه، کسانی هم حاضر به بیعت نشدند، که از جملهی آنان، اسامی سه تن ثبت شده
1) 32. برای آگاهی بیشتر درینباره و نیز دلایل مخالفت آلعبّاس با مأمون، رک به «زندگانی سیاسی هشتمین امام{ع}» : صص 102 - 103 و 104 - 10 و صص 111 - 112.
2) 33. ابراهیمبنمهدی - برادر هارون - از مادری بهنام شِکْلِه زاده شده بود. هارون علاقهی او و خواهرش - عُلَیّه - را به فراگیری موسیقی ارج نهاد و چنان افتاد که ایندو در فنون مختلف موسیقایی، سرآمدِ همگان شدند. امین که به خلافت رسید، این عموی مطرب را گرامی داشت و در سلکِ خواصّ خود درآورد... ابراهیم در محرّم سال 202 به خلافت برداشته شد، لیکن دوران خلافتش، چهارده روزی بیشتر دوام نیاورد و عاقبت هم مأمون او را بخشید{رک به «تاریخ طبری» : ت فارسی، ص {5662}. زندگی حرفهای ابراهیم در نوازندگی، از این دوران به بعد آغاز گشت. او در رقابت با موسیقیدانِ سنّتگرایی به نام ابراهیمموصلی، نهضت رمانتیسم را در موسیقی عرب بنیاد نهاد؛ برای آگاهی بیشتر از این موارد، رک به «تاریخ موسیقی خاور زمین» : صص 226 -228.
3) 34. رک به «زندگی سیاسی هشتمین امام{ع}» : صص 341 - 342.
است: عیسی جُلودی، علیبن عمران و ابویونس(1).
یکی دیگر از احتمالاتی که برای انگیزهی مأمون آوردهاند، این است که او میخواست با ولیعهد گردانیدنِ یکی از بنیفاطمه، برای خویش محبوبیّت و مشروعیّت دستوپا کند(2)لیکن به هر حال باید توجّه داشت که همان اشکالات قبلی، کماکان بر این نظریّه وارد است: نه سفر به مرو ربطی به ولایتعهدی دارد، و نه اینکه امام رضا علیه السلام بهترین گزینه برای منظورِ مأمون میبود. از طرفی، معلوم است که انتخاب هر شخصیّتی از علویان به مقام ولایتعهدی، هم بر مخالفت بنی عباس با مأمون میافزود و هم مطالباتِ شیعیان را توسعهای بیش از گذشته میبخشید(3). بهعلاوه، اگر هدف مأمون جلبِ قلوب شیعیان برای ایجادِ استحکام در حکومتش بوده، چرا او در هنگامهی منازعات طولانیاش با امین (193 تا 198 هجری) و نیز سه سالی پس از آن، حربهی مذکور را بهکار نبست؟
اینگونه که گذشت، میتوان با اطمینان گفت که نظریّهی تسکین علویان - یا کسب وجههای مقبول - از طریق ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام، از هر حیث قابل اشکال است و باید گفت که بیگمان در پسِ
1) 35. رک به «همان» : ص 338. همچنین در برخی منابع، از مخالفت برخی از سران عبّاسی در موسم حجّ سال 201 هجری یاد شده است؛ رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 2، ص 322.
2) 36. دربارهی این نظریّه، رک به «تاریخ تشیّع در ایران» : ج 1، ص 219.
3) 37. بهعلاوه، اگر واقعاً مقصد مأمون در این کار، کسب محبوبیّت بوده، چگونه است که او پس از شهادت امام رضا علیه السلام، بیهیچ پروایی، تیغ در میان شیعیان نهاد و جمع کثیری از ایشان را از میان برداشت؟
پردهی این رخداد، نکتهی دیگری نقشآفرینِ اصلی بوده است.
این نکته چیست؟ در پاسخ، میتوان دو فرض را محتمل دانست: یکی اینکه او واقعاً هواخواه امام علیه السلام بوده و میخواسته حکومت را به صاحبانِ واقعیاش بازگرداند - یا نذرش را ادا کند - و دیگر اینکه او در ورای این مخاطره، اهدافی از پیش سنجیده شدهای - بیش از تسکینِ علویان انقلابی و در جهتِ تحکیم موقعیّت خویش - داشته است.
فرض اوّل با عملکرد مأمون در شهید کردن امام علیه السلام و اقدامات بعدی او در سرکوبی سفّاکانهی شیعیان در تضاد است، زیرا چنانکه میدانیم او پس از شهادت امام رضا علیه السلام، دست در خون هفت تن از برادران امام علیه السلام نیز بیالود و در کار خصومت با شیعیان چندان پیش رفت که به عاملِ خود در مصر نوشت که "منبرها را شستشو دهند زیرا پیشتر بر فرازشان نام امام رضا علیه السلام در خطبهها برده شده بود"(1). همچنین، او پس از استقرار در بغداد، پرچم سبز را - که نشان علویان بود - برانداخت(2)و "دستور داد تا از ورودِ تمام اعقاب حضرت علی بن ابیطالبعلیهما السلام به کاخ او ممانعت شود"(3)... امّا فرض دوّم: به راستی
1) 38. درینباره رک به «زندگانی سیاسی هشتمین امام {ع}» : ص 211.
2) 39. درینباره و برای آگاهی از نقش زینب بنت سلیمان بن علی بن عبداللّه بن عباس در این امر، رک به «تاریخ فخری» : صص 303 - 304. همچنین رک به «زندگی سیاسی امام هشتم{ع}» : صص 134 - 135.
3) 40. درینباره رک به «تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم{عج}» : صص 77 - 78.
مأمون از فراخوانی امام علیه السلام به «مرو» چه حاجت و مقصدی را دنبال میکرده است؟ آیا در این میانه، دلایلِ ماندگاری مأمون در «مرو» میتواند راهگشا باشد؟
گمان بسیاری این است که چون مأمون از مادری ایرانی زاده شده بود، اقامت در ایران را ترجیح میداد(1). لیکن این گفته، دلیلی برای نرفتنِ او به بغداد یا دلسپردنش به خراسان نمیتواند باشد؛ زیرا:
اوّلاً: کنشهای خلیفهی بسیار هوشمند و سیّاسی چون مأمون را نمیتوان و نباید در چارچوب عواطف و احساساتِ سطحی تحلیل کرد.
ثانیاً: مادر مأمون هیچگاه مایهی افتخار او نبوده که سبب دلسپردنِ او به ایران گردد؛ زیرا «مراجل» - مادر مأمون - کنیزی زشترو و بیمقدار بود که در آشپزخانه هارونالرشّید خدمت میکرد و همواره در هجوِ مأمون از او یاد میشد(2).
ثالثاً: میدانیم که مأمون پس از چند سالِ کمشمار اقامت در «مرو»،
1) 41. دربارهی این نظریّه، از جمله رک به «ایران در نخستین قرون اسلامی»: ج 1، ص 93.
2) 42. امین در هجونامههای خود، بارها و بارها کنیز بودنِ مادر مأمون را بهرخِ او میکشید و با تمسخر از او یاد میکرد؛ درینباره رک به «زندگی سیاسی هشتمین امام» : صص 104 - 105. مشهور است که چون هارونالرّشید بازی نرد را به زبیده باخت، از جانب او مجبور شد با زشتروترین کنیزِ آشپزخانه، یعنی مراجل، همبستر شود و... الخ.
به سرزمینهای عربی بازگشت و در بغداد رحلِ اقامت افکند، که این امر با فرضیّهی دلبستگی او به ایرانزمین، کاملاً در تباین است.
رابعاً: این نکته را هم باید پاسخ گفت که اگر مأمون به ایرانزمین دلبستگی و علاقه داشته، چرا به جای اقامت در «ری» یا نواحی مرکزی ایران، دورترین سرحدّات شرقی را برای اقامتش انتخاب کرد؟ نیز این پرسش مطرح است که اگر مأمون اقامت در خراسان را در نظر داشته، چرا بهجای شهر معمور و معتبری چون «نیشابور»، «مرو» را که در دورترین سرحدات خراسان واقع بوده، انتخاب کرد؟
دیگر دلیلی برای اقامت مأمون در «مرو» آوردهاند، این است که او به خواستِ هارونالرّشید، استاندار خراسان گشته بود و پس از مرگ هارون، چون درگیرِ منازعه با برادرش امین، بر سَرِ قدرت شد، ناچاراً ماندن در «مرو» را ترجیح داد. این نیز دلیلی کافی نیست، زیرا مأمون در سال 198 هجری امین را بکشت، در حالیکه امام علیه السلام را سال 201 هجری به مرو فراخواند و معلوم است که درین فرصت چند ساله، او مجال سرکوبی مخالفتهای خانوادگی را داشته و البته برای او رفتن به بغداد، دیگر نه فقط ناممکن نبود، بلکه ضرورت هم داشت تا در مرکزِ خلافت حاضر و ناظر بشود و مخالفتهای بعدی خاندان بنی عباس را فرومالد. پس، همچنان این سؤال برجاست که چرا مأمون در سالهای 198 - یعنی از هنگامی که با قتل امین، خلافت بر
او مسلّم شدّ - تا 203 هجری، اقامت در «مرو» را ترجیح داد؟(1)
برای راهیابی به پاسخی قانعکننده، باید سه نکتهی ذیل را کاملاً در نظر آوریم:
نخست: کشور اسلامی میباید از جانب مرزهای شرقی در معرض مخاطراتی بسیار جدّی بوده باشد؛ مخاطراتی چندان مهمّ که سبب شد تا هارونالرّشید به تنِ خود به آن جانب لشگر بکشد و از نزدیک به حلّ مشکلات بپردازد.
دوّم: مأمون نیز پس از استقرارِ قطعی در مقام خلافت، و حتّی پس از قتل برادرش امین در سال 198 هجری قمری، علیرغم اوضاع ناپایداری که در بغداد از غیبتِ او ناشی میشد، طی بیش از پنج سال، ماندن در شرق را لازمتر از عزیمت به مرکز خلافت میدید.
سوّم: امام رضا علیه السلام، عاقبت سفر خراسان و سپس ولایتعهدی را پذیرفتند.
سه نکتهی مذکور، ما را به این نتیجه نزدیک میکند که اوضاع
1) 43. از طرف دیگر، میدانیم که هارونالرّشید در اواخر عمرش دوباری به خراسان رفت و عاقبت هم در همانجا مرد. چه دلیلی در کار بود که این خلیفهی مقتدر عبّاسی کانون حکومت خود یعنی بغداد را رها کند و به دورترین مرزهای شرقی برود؟ مشهور است که دلیل این امر، شورش وسیعی بوده که در نتیجهی ستمکاری عمّال حکومت او، سراسر خراسان را درنوردیده بود {رک به «تاریخ اسلام کمبریج» : ص {174} ؛ با این وصف، باز هم باید پرسید که این شورش چه وجه تمایزی داشت که حضورِ خودِ هارونالرشید را میطلبیده و چرا او مثل موارد مکررِ مشابه، به اعزام سرداران با کفایتِ خود بسنده نکرد و بهرغم بیماری، شخصاً به آن جانب شتافت؟
خراسانِ آن دوران بسیار حسّاس بوده است، چندان حسّاس که دو خلیفهی عبّاسی را وادار به حضور در محلّ و مواجهه با معضلات کرد؛ و چنان افتاد که مأمون نیز ناگزیر شد رفتن به مرکز خلافت در بغداد را به تأخیر بیندازد که از این امر میتوان با عنوانِ «سیاست نگاه به شرق» یاد کرد.
چرایی این "سیاست" را میتوان در نامهای جست که محمّد بن علی عبّاسی، مشهور به محمّد امام(1)، خطاب به بنی عباس نوشته است و میتوان از خلال آن، بهوضوح رمز و رازِ سیاست نگاه به شرقِ مأمون را دریافت. در این نامه تعبیراتی درخورِ تعمّق از مردمان قسمتهای گوناگونِ جهان اسلام شده است:
«کوفه و مردم آن، همه شیعهی علی هستند و بصریان تبعهی عثمان. مردم جزیره خارجیند، عربانند چون عجمان و مسلمانند بهنحوِ نصارا. اهل شام جز معاویه و اطاعت بنیامیّه و دشمنی استوار و جهل متراکم چیزی نمیشناسند. بر مکّه و مدینه، عمر و ابوبکر غلبه یافتهاند. بهسوی خراسان رو کنید که در آنجا جماعت فراوان است و شجاعت آشکار و سینههای سالم و دلهای پاک، که هوسها به آن راه نیافته... من، به مشرق، که مطلع نور جهان است، خوشبین هستم»(2)
به این ترتیب میتوان گفت که ماندگاری مأمون در شرق، ناشی از عواطف یا عاداتِ او نبوده، بلکه راهبردِ خاصّی در ورای آن وجود داشته است. در واقع، همچنانکه از نامهی محمّدامام برمیآید، سیاستِ نگاه به شرق، سابقهای به اندازهی پایهگذاری نهضت عبّاسی دارد و خراسان برای اینان از همان ابتدا، اهمیّتی بیش از سایر نواحی داشته است. برای درک عمیق این موضوع، لازم است تا تاریخ رسوخِ اسلام در شرق ایران را مروری کنیم:
اسلام فتح ماوراءالنّهر را با گشودنِ شهر سوقالجیشی «مرو»، بهدست عبداللّه بن عامر و اندکی پس از کشتهشدنِ یزدگرد (= سال 32 هجری)، آغاز کرد و این امر در طی سالیان متمادی، در جهت شرق و شمالشرق ادامه یافت. تقدیر چنان بود که با اسکانِ قبایل عرب در «مرو»، این شهر در رسوخ اسلام به نواحی دوردست شرقی، همان نقشی را پیدا کند که کوفه و بصره در گشودن ایران داشتند(1). با این اوصاف، پیمودنِ ماوراءالنّهر برای اعراب مسلمان، کاری بسیار دشوارتر از فتح نواحی غربی فلات ایران بود؛ چه، نظام اجتماعی
1) 46. ط - نقل به مضمون از «عصر زرین فرهنگ ایران» : ص 89 و ص 92. همچنین، کتاب حافظابرو، «مرو» را چنین توصیف کرده است: « مرو از شهرهای قدیم خراسان است. در هامونی افتاده، چنانچه از هیچ طرف کوه ننماید. قهندز آن طهمورث بنا نهاده است و ربض شهر مقدار یک فرسنگ در یک فرسنگ اسکندر رومی ساخته. زمین مرو شورهناک و ریگ بوم است...»؛ نقل از «جغرافیای تاریخی خراسان در تاریخ حافظابرو» : صص 39 - 41. از این توصیفات میتوان حدس زد که اقلیم مرو همچون قم، باب طبع اعراب بوده است.
ساسانی، درین نواحی رسوخی نداشت و دین زرتشتی رسمی در آن سخن اوّل و آخر را نمیگفت. مردمان ساکن در اینجا بیش از همه شورشیانی مرزنشین بودند که به یمنِ اقتدار دولت ساسانی، آرام گرفته بودند و معلوم است که با فروپاشی این دولت، عربان فاتح دیگر با سامانههای اجتماعی یکدستی برای تنظیمِ شروط تسلیم و توافق مواجه نبودند. به واقع سیاست ساسانی تبعید ناراضیان و "کافران"، ماوراءالنّهر را جامعهی ناهنجاری از انواع ادیان و ملل مختلف ساخته بود که هیچگونه ساختار واحدی بر آن حکم نمیراند(1).
ازین گذشته، گشودنِ ماوراءالنهر در دورانی اتّفاق افتاد که سیاست رسمی دولت اموی، بههیچروی منطبق بر گسترش دیانتِ اسلامی در میان جمعیّت کفّار نبود، بلکه مقصد اصلی آن، گردآوری مالیات و جزیّه بود که از نامسلمانان، هر دوی آنها اخذ میشد. به این ترتیب، مسلمان شدنِ مردم انبوهِ شرق، دستاوردی جز کاستی وصولاتِ حکومتی نداشت و دقیقاً از همینرو بود که دولت اموی، چنان گروشِ ساکنان این نواحی به دین اسلام را ناخوش میداشت که حتّی از نومسلمانان هم کماکان جزیه میگرفت(2). بهقول یکی از اندیشهمندان: «دستگاه خلافت اموی سازمان برادری نبود، بلکه یک شرکت انتفاعی را مینمود».(3)به این ترتیب، اسلامی که امویان به
1) 47. رک به «عصر زرین فرهنگ ایران» : صص 91 - 92.
2) 48. رک به «تاریخ مردم ایران» : ج 2، ص 45.
3) 49. نقل از «عصر زرین فرهنگ ایران» : ص 92 و بهقول عبدالحسین زرّینکوب: «در نظر معاویه، ولایات مفتوحه طعمههایی تلقی میشد که خلیفه بدان وسیله میتوانست اشخاص متنفذ را جلب و استمالت کند؛ چنانکه وقتی سعیدبنعثمان در نزد وی نارضایتی خود را از ولیعهدی یزید اظهار کرد، خلیفه برای آن که وی را راضی کرده باشد، خراسان را بدو داد، آن هم به عنوان طعمه و صله رحم.» نقل از «تاریخ مردم ایران» : ج 2، ص 35.
شرق عرضه کردند، دین برادری و همدلی صدر اسلام نمینمود، بلکه به تمامی مایههای نفرتانگیزی از زیادهخواهی و توسعهطلبی را بهنمایش میگذاشت. با این اوصاف و در عین شگفتی، تاریخ نشان میدهد که توسعهی اسلام در شرق ایران، حتّی سریعتر از غرب بود؛ این امر که در واقع بهرغمِ منش و خواستهی امویان رخ داد، معلول عواملِ با اهمّیتی بود که شرح آنها از حوصلهی این مختصر خارج است(1)و در اینجا، تنها باید بههمین بسنده کرد که در نتیجهی همان سیاست خاصّ امویان، این ناحیه خاستگاه و پناهگاه انواع فرقهها و دستههایی شد که هر یک به نوعی با حکومت اموی سَرِ سازگاری نداشتند. در واقع، اقبال عمومی به خیزشِ ضدّاموی به رهبری ابومسلم را باید در همین امر یافت که در خلال آن، از شیعیان گرفته تا مزدکیانِ خراسان، با هم متّحد شدند تا حکومت جابرانهی امویان را براندازند.
بنابراین، کردار مأمون در ماندگاری در «مرو»، رجعت به سیاست
1) 50. مراجعه به منابع ذیل برای آگاهی بیشتر از چندوچونِ گروش مردم شرق ایران به اسلام مفید است: «تاریخ ایران در نخستین قرون اسلامی» : صص 336 - 343 ؛ و «عصر زرّین فرهنگ ایران» : ص 57 و ص 89 و صص 110 - 119.
دیرینِ بنی عباس را نشان میدهد؛ سیاستی که پیش از آن موفّق شده بود از نیروی خراسانیانِ بیزار از ستمکاری خلفاء، به سود خود استفاده کند؛ خراسانیانی که حقیقت اسلام را با منشِ داعیهدارانِ کاخنشین در تعارض مییافتند و با امید رهایی، به حزب عبّاسی به رهبری ابومسلم پیوستند.
با استقرارِ خلافت در بنی عباس، پرده از فریبکاریهای اینان برداشته شد؛ آنچنانکه مردم دستاوردِ جانفشانیهای خویش را در هیاهوی هزار ویکشب بغداد، تباه شده دیدند... کار که بر مأمون مسلّم شد، تمامِ پهنهی امپراطوری عبّاسی را نارضایتی و شورش و عصیان فراگرفته بود و اینگونه مأمون - با آن هوشمندی و فطانت که داشت - دانست که دیگر نه تبلیغ به سبک دوران ابومسلم، برای جلب مردم فایدهای دارد و نه چون هارونالرّشید، تیغ در میان آنان نهادن. پس، او مکری تازه ساز کرد؛ لباس زهد و عبادت بر تن نمود، امیرالمؤمنینعلی علیه السلام را شایستهترین کس به خلافت پیامبر خواند، محبّت اهلبیت را تظاهر کرد(1)، از معاویه برائت جست، ترجمهی کتب علمی را تشویق کرد(2)و البته باب مناظره با علمای ادیان و مذاهب را گشود. آشکار است که مأمون از انجام همهی این کارها،
چشم امید داشت که مردم، حساب او را از حساب نیاکانِ سفّاکش جدا کنند و در این راه، به همنوایی خراسانیان چشم داشت؛ که بهقول محمّد امام، «من، به مشرق - که مطلع نور جهان است - خوشبین هستم».
به این ترتیب، ماندگاری مأمون در مرو، دقیقاً بر راهبردی از پیش طرحشده، منطبق بود؛ و البته تمام کنشهای او در این دورانِ حساسّ، هدفی جز تحمیق دوبارهی مردمِ عاصی نداشت.
در این میانه، خصوصاً باید به برپایی جلساتِ مناظره با ارباب ادیان توجّه کرد. معمول است که این رویکردِ مأمون را بهحساب علمپروری و علایقِ روشننفکرانهی او میگذارند؛ لیکن باید توجّه داشت که مأمون پیش از هر چیز یک سیاستمدار و یک خلیفه بوده، آنهم از آن نوع که پندِ مشهوری چون «اَلْمُلکُ عَقیْم» را در گوش داشته است. بنابراین، هرگز نمیتوان علاقهی او به آن مناظرات را ناب و بیگفتگو دانست.
در واقع، میتوان گفت که ضرورتی بیش از گرایشات شخصی در کار بوده، و آنهمه اهتمامِ مأمون به برگزاری مناظره با علمای ادیان و مذاهب، درچارچوبِ سیاست نگاه به شرق، معنایی بهجز تلاش برای کسب مشروعیّت دینی و محبوبیّت اجتماعی برای دولت عبّاسی نداشته است. بهعبارت دیگر، مأمون - بهعنوانِ نماینده و بقیّةالسیفِ عبّاسیانِ هوشمندی چون ابراهیمامام و محمّدامام - عمیقاً به کسب وجههای تازه در میان مردمان نیاز داشت و لذا به نمایشگذاشتنِ چهرهی یک تجدّدطلبِ دینی، جزیی از سیاستِ
حکومتی او محسوب میشود؛ نه از روی دلبستگی صادقانهی او به حقیقت.
حال، گاه آن است تا با نگاهی دقیقتر از قبل به شرق ایران و بهویژه منطقهی عمومی آسیای میانهی آن روزگاران، نگاهی افکنیم و اوضاع دینی و اجتماعی آن سامان را بکاویم؛ تا معلوم شود که اقدام مأمون در برگزاری مناظرات، در چه بستری رخ داده است.
منطقهی شرق و شمالشرقی فلات ایران، همواره از نظر وضعیّت دینی و حکومتی، شرایطی متفاوت با نواحی مرکزی و غربی داشته است. این تفاوتها، ریشه در دورانی بس کهنتر از هنگام ظهور اسلام و تبعاتِ یورشِ عربان به آنجا دارند.توضیح بیشتر آنکه: فرهنگ و باورهای دینی ایرانیان در مرکز و غرب فلات ایران، خصوصاً در منطقهی عمومی زاگرس، تحت تأثیرات قاطعِ تمدّنهای اقتدارگرای بینالنهرینی شکل گرفتند(1). مثلاً هخامنشیان به شکل آشکاری تحت تأثیر تمدّنهای پیشرفتهتر عیلامی و بابلی، شاهنشاهی خود را سامان دادند و حتّی کیش زرتشتی درین ناحیه تأثیرات مهمّی از باورهای دینی بینالنهرینی پذیرفت؛ که محض نمونه به ایزدبانوی آناهیتا (= ناهید) اشاره میشود که مسلماً پرستش آن در میان زرتشتیانِ آن دوران، نتیجهی اختلاط با مردم بینالنّهرین و وامگیری از آنان بوده است(2).
بههرحال، از جمله مختصّاتِ حکومتهایی که در غرب ایران پا میگرفتند، رواجِ تعصّبات دینی در آنان بوده است. کتیبهی مشهور ضددیو خشایارشا که به نابود کردن محل ستایش دیوان اشاره دارد(1)، گواهی برین امر است و البته بارزترین نوع خشونت و تعصّب مذهبی را میتوان در دوران طولانی "ساسانی" دید که اصولاً طی آن، هرگونه گرایش مذهبی بهجز زرتشتیگری رسمی، شدیداً طرد و سرکوب میشد(2). امّا برعکس، ناحیهی شمال شرقی فلات ایران که در مجاورت آسیای میانه قرار دارد، منطقهای فارغ از تعصّبات دینی و مذهبی بود؛ بهطوریکه در این ناحیه از کهنترین زمانها، ملل گوناگون و پیروان ادیان مختلف با کمال آزادی و در کنار هم زندگی میکردند(3).
1) 55. رک به «همان» : صص 255 - 258. خشایارشا در این کتیبه میگوید: «در میان این کشورها جایی بود که همه دیوان را میپرستیدند. پس با ارادهی اهورهمزدا، من آن بتکده را از میان بردم و اعلام کردم: دیوان نباید ستوده شوند...» (برای آگاهی بیشتر از اهمیّت دینی این کتیبه، رک به «طلوع و غروب زردشتیگری» : صص 235 -237.
2) 56. کتیبهی موبد بزرگ ساسانیان، "کرتیر" در کعبهی زرتشت، نشان آشکاریست از خشونت شدید مذهبی عهد ساسانی که هر دینی بجز مزداپرستی ثنوی را سرکوب و تارومار میکرد: « و کیشهای اهریمن و دیوان از امپراطوری ناپدید گردیدند و ناسزاوارِ ایمان کرده شدند. و یهودیان و شمنها و برهمنان و نصاریان و مسیحیان و موکتیک و زندیقها در امپراطوری سرکوب شدند، و بتها نابود شدند و لانههای دیوان ویران شد، و جای آنها، گاه و مقر خدایان ساخته شد» {دربارهی این کتیبه، رک به «ایران باستان» : صص 244 - 250 ؛ و نیز به «دینهای ایران» : ص (383}. نیز دربارهی رویکرد تعصّبآمیز موبدان زرتشتی در مواجهه با پیروان ادیان، رک به «ایران در زمان ساسانیان» : ص 393.
3) 57. رک به «سیاوشان» : صص 24 - 25 و ص 76. جالب توجّه اینکه اشکانیان که از شرق ایران برخاسته بودند، برخلاف ساسانیان، حکومتی برپا ساختند که از نظر مذهبی کاملاً روادار و غیرمتعصّب مینمود.
شرح دلایلِ این رواداری مذهبی در حوصلهی این نوشتار نمیگنجد، امّا آنچه ازین امر بهکار ما میآید این است که با روی کار آمدنساسانیان و سیاست خشن مذهبی اینان، شرق و شمال شرقی فلات ایران - با آن بستر مناسبِ غیرمتعصّبانه و نیز دوریاش از نواحی مرکزی و غربی - پناهگاه اقلیتهای دینیای شد که از ستم و ظلمِ موبدان متعصّب زرتشتی، مفرّی میجستند. پیروانِ فرق مختلف مسیحی، یهودیان، مانویان و مزدکیان و... همه و همه امکانِ زندگی آزادانهای در این منطقه مییافتند و حتّی میتوانستند دین خود را تبلیغ کنند.
از سوی دیگر دین رایجتر تودههای مردمِ آریاییتبار(1)در آسیای میانه، گونهای خاصّ از مزداپرستی بود که اگرچه با زرتشتیگری رسمی قرابت داشت، امّا بهتمامی همان نبود. بقول جان فرای:
«ایران شرقی و آسیای میانه اگرچه از دیرباز ایرانی بود، باری ایرانی ساسانی نبود.»(2)
ازینها گذشته، منطقهی مذکور از دیرباز یادگارهایی از بقایای فرهنگ یونانی داشت که پس از اسکندر مقدونی در بلخ (= باکتریا)،
طی مدّت زمانی طولانی پایدار مانده بود(1)و البته نباید فراموش کرد که ادیانی چون بودیسم و هندویسم درین منطقه رسوخی روزافزون داشتند. نکتهی دیگر اینکه با هجوم دائمی اقوام بدوی زردپوست این ناحیه شاهد حضور انواع ادیان ابتدایی هم گشته بود.
موضوع مهمّی که نباید از خاطر برد، این است که در این ناحیهی عمومی آسیای میانه، آیینهای مربوط به اسطورهی سیاوش(2)، تأثیری سترگ بر تمام باورها و ادیان نهاده و میتوان گفت که حتّی پرستش سیاوش، بهمثابهی عنصری پر نفوذ، در تمام ادیان آسیای میانه حضور داشت(3)بهطوریکه آیینهای سوگ سیاوش در این
1) 60. درینباره رک به «از اسطوره تا تاریخ»، صص 225 - 251.
2) 61. اسطورهی سیاوش در میان تمام اساطیر ایرانی، دراماتیکترین است. او شهزادهی دلاور و زیبارویی بود که در فرجام داستانی پرکشش و با توطئهی نامادریش، سودابه، ناگزیر از گریز به توران، سرزمین دشمنان سنّتی ایران گشت و عاقبت در آنجا و بهدست افراسیاب، مظلومانه کشته شد. این اسطوره، نه فقط در بخش اعظم تاریخ ایران قبل از اسلام، بلکه حتّی پس از آن، با اجرای مراسمی آئینی پاس داشته میشده است. امروزه شکّی برجای نمانده که سیاوش، نخست یک توتم اسب در آسیای میانه بوده که بعدها - شاید - در تعامل با اسطورهی ایزد گیاهی شهیدشونده، تبدّل یافته است. مراسم سوگ سیاوش تا چندی پیش در برخی نواحی ایران معمول بوده {درینباره رک به کتاب «سووشون»، اثر سیمین دانشور} و اثری سترگ بر ادبیات ایران نهاده است.
3) 62. رک به «عصر زرین فرهنگ ایران» : ص 45. همچنین برای آگاهی بیشتر از فراگیری آیینهای سیاوش در آسیای میانه، رک به «سیاوشان». ناگفته نماند که در اوستا به سرگذشت حزنانگیزِ سیاوش اشاره شده، لیکن شواهد نشان میدهند که اسطوره و حتّی نوعی کیش پرستش او، ریشه در دورانِ قبل از زرتشت و بیش از 4 هزار سال پیش ازین دارد؛ و در هر حال، از دورانی بس دور، "سیاوش" کانونِ یک سوگواری ملّی بوده است {دربارهی شواهد مربوط به مرتبهی خدایی سیاوش، رک به «سیاوشان» : صص 47 - {49}.
ناحیه عظیم و سترگ بوده است: در خوارزم، مبداء تاریخ را ورودِ سیاوش به این شهر گذاشته بودند؛ زرتشتیان، گورِ منسوب به سیاوش را گرامی داشته، در آن جا گریه و زاری میکردند و... الخ(1).
اینگونه، هنگامیکه لشگریان عرب پس از فتح نواحی غربی و مرکزی ایران به خراسان رسیدند، دریافتند که در آستانهی جهانی دیگرند(2)زیرا در واقع، اگر تا آن هنگام، بیشتر، کیش زرتشتی را با نظام متمرکز ساسانی در مقابل خود میدیدند، اینک با انبوهی از پیروانِ ادیان الهی و بشری مواجه گشتند، که هر یک پایگاهی مستحکم در آن ناحیه داشتند و فروپاشی دولت ساسانی را به مثابهی موهبتی برای رهایی خویش، میدانستند.
ذیلاً مهمّترین فرق و ادیانِ حاضر در شرق و شمالشرق فلات ایران را - که آنرا خراسان بزرگ نامیدهایم - بهاختصار و جداگانه وارسی میکنیم:
نوار شرقی فلات ایران از سیستان تا سُغد، مهد یا نگاهبان کیش زرتشتی و باورهای کهن ایرانی بوده است و بهویژه در خراسان بزرگ ریشههایی استوار داشته، بهطوریکه انتشار اسلام درین ناحیه با
مقاومتها و دشواریهای فراوانی مواجه گشت(1). باورها و آئینهای کهنِ ایرانی - حتّی آنها که مربوط به دورانِ قبل از زرتشت بودهاند - درین ناحیه تا قرنها پس از اسلام دوام آوردهاند. مثلاً ابوریحان بیرونی از رواج مراسم سالانهی سوگ سیاوش در خوارزم - آنهم در قرن چهارم هجری - نقل کرده است(2)و اتّفاقاً از شهر «مرو» که مأمون آنرا تختگاه خود قرار داده بود، یکی از کهنترین شواهد باستانی راجع به پرستش سیاوش، موسوم به "کوزهی مرو" بدست آمده است. بر روی این کوزه تصاویری از مراسم سوگ سیاوش ترسیم گشته و نکتهی بس درخور اهمیّت اینکه این کوزه در یک "معبد بودایی" پیدا شده و این میرساند که این شهر از دیرباز در معرض اختلاط ادیانِ گوناگون و آمیزشِ مذاهب مختلف بوده است(3). همچنین امروزه آشکار شده که اساساً خاستگاه بسیاری از اسطورهها و افسانههای باستانی ایرانی همین ناحیه بوده(4)پس میتوان اندیشید که در هنگام سفر امام رضا علیه السلام به خراسان بزرگ در اوایل قرن سوّم هجری، این منطقه از
1) 65. رک به «چکیده تاریخ کیش زرتشت» : ص 237. قابل ذکر است که یکی از پایدارترین آتشکدههای زرتشتی موسوم به «کرکویه» در مشرق زابل است که تا قرنها پس از اسلام با احترام و امنیت برقرار میبود؛ رک به «همان» : ص 236.
2) 66. رک به مقالهی احسان یار شاطر در «تعزیه هنر بومی پیشرو ایران» : ص 132 ؛ نیز رک به: «تاریخ ایران کمبریج» : ج 3، ق 1، صص 558 - 561.
3) 67. رک به «سیاوشان» : صص 69 - 74. همانطوریکه اشاره شد، در منطقهی آسیای میانه اسطورهی سیاوش در تمام باورها و ادیان رایج رسوخ کرده بود.
4) 68. رک به «تاریخ ایران کمبریج» : ج 3، صص 478 - 479.
جملهی مهمّترین کانونهای نگاهبانی از باورهای کهن ایرانی - و از جمله کیش زرتشتی - بوده است(1).
ازینها گذشتهتر، موبدان زرتشتی در قرون دوّم و سوّم هجری آشکارا به مناظره با ادیان دیگر - و بویژه اسلام - دست زدند و کوشیدند با طرح ایراداتی، دین خود را برتر از دیگر ادیان نشان دهند. کتابهای موسوم به «رسالهی شکندگمانیکویچار» (= رسالهی گمانشکن) و نیز «گجستک ابالیش» (عبداللّه ملعون) یادگارهای این دوران است که در آنها به نقدِ ادیانی چون اسلام و یهودیّت و مسیحیّت و مانویّت پرداخته شده است.
در واقع، آثار پهلوی دوران عبّاسی، حکایت از آشنایی علمای زرتشتی با قرآن، اصول کلّی دیانت اسلام، طرز اندیشه معتزلی و تسلّط بر فنون بحث و اصطلاحات آن دارد(2)این امر بهخودیخود نشان میدهد که نقشآفرینی امام رضا علیه السلام در مناظره با موبدان زرتشتی - آنهم در منطقهای چون خراسان - بسیار حیاتی و ارزشمند بوده است(3). بهعبارت دیگر، محدودهی جغرافیاییای که امام علیه السلام در
1) 69. در واقع پس از فتح ایران بدست اعراب مسلمان، بقایای ساسانیان تا مدّتها در شرق ایران دوام آوردند و حتّی با برقراری روابطی با خاقان چین، کوشیدند تا تخت و تاجِ از دست رفته را بازیابند. درینباره رک به «مروجالذهب»، ج 2، ص 241.
2) 70. رک به «چکیده تاریخ کیش زرتشت»، ص 239.
3) 71. برای آگاهی از مناظرهی امام رضا علیه السلام با "هربذ اکبر" {= هیربد بزرگ زرتشتیان} رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 1، صص 339 - 340. ناگفته نماند که در بازخوانی مناظرات امام رضا علیه السلام با ارباب ادیان، میتوان بهروشنی دید که سنّت وقایعنگاری بیدقّتِ کهن، سبب از میان رفتن پارههای مهمّی از گفتگوها، و جایگزینی برخی مطالب بیربط شده است. بهعنوان مثال، موضوع مناظرهی امام رضا علیه السلام با یک روحانی زرتشتی، علیالقاعده باید حول محور "ثنویّت و توحید"، "ازدواج بین محارم" و امثالهم باشد که در طول دوران اسلامی مورد چالش بودهاند؛ درحالیکه در گزارشِ این گفتگو، کمترین اشارهی به این موضوعات نیست و برعکس عملاً مناظرهی امام علیه السلام با موبد زرتشتی، به شکلی تصنّعی در چند سطر خلاصه شده است. نیز در شرح مبسوط مناظرات با "جاثلیق مسیحی" و رأسالجالوت" یهودی، پارهای اشکالات مهمّ بهچشم میآید که جملگی حکایت از بیدقّتی راویان و ناقلان دارد؛ تا به آن حدّ که مرحوم شیخصدوق، نویسندهی عیون اخبار الرضا و نیز مترجمان این کتاب در مواردی ناگزیر از تذکّر و تصحیح مطالب شدهاند.
آن به نشرِ حقایق اسلام دست زدند، دقیقاً یکی از مهمّترین و سنّتیترین کانونهای زرتشتیگری و نیز باورهای کهنِ آریایی بود.
خراسان بزرگ و بهویژه شهر «مرو» از میانهی دوران ساسانی، شاهد رواج روزافزون آیین مسیحیّت بود(1): بنا به روایتی دینی، آیین مسیح در حدود 360 میلادی و بهوسیلهی شاهزادهخانمی ساسانی - که در تیسفون توسط کشیشی یونانی بهنام "برشبا" به دین مسیح درآمده بود - در «مرو» رواج یافت(2). نیز بهگفتهی ابوریحان بیرونی ( = قرن چهارم هجری)، مسیحیانِ خوارزم، بیستویکمِ ماهِ ژوئن را به یاد رواجیافتنِ مسیحیّت در «مرو»، جشن میگرفتند(3).
در واقع، نواحی شرقی خراسان بزرگ از اواسط دوران ساسانیان
(= اواخر قرن چهارم میلادی) به بعد، شاهد حضور مسیحیّت و فرقههای مختلف آن بودهاست(1)مهمّترین دلیل رسوخِ مسیحیّت در خراسان را باید در سیاست ساسانیان در نفی بلد و اسکانِ پیروان مسیح جستجو کرد(2)زیرا با گرویدن کنستانتین امپراطور روم به مسیحیّت در 313 میلادی، دیگر در چشم شاهنشاهان ساسانی، عموم مسیحیانِ ایرانی به ستونپنجمِ بالقوّهی رومیان مبدّل شدند(3). از اینرو بود که کوچاندن مسیحیان از زادبومشان و نشیمندادنِ آنان درسرزمینهای دیگر از سال 339 میلادی سیاست رسمی ساسانیان گردید؛ در نتیجه، بهتدریج در مناطق مختلفی از شرق ایران کلنیهای مسیحی پا گرفتند(4). تحوّلی که تا اندازهای به وضعیّت مسیحیان ایران بهبودی بخشید، تنها در بیش از یکقرن بعد روی داد و آن هنگامی بود که درکلیسای روم شرقی شقاقی مهمّ بهوجود آمد و در
1) 75. سیستان مانند خراسان و مشرق بطور کلی در میانه و اواخر دوره ساسانی دارای گروههای پراکندهای از جمعیت مسیحی بوده است، و این عناصر مسیحی، گرچه شمارشان رو به کاهش میرفت، تا اوایل دوره اسلامی دوام آوردند.» به نقل از «تاریخ سیستان» : ص {24}.
2) 76. دربارهی این سیاست، رک به «عصر زرین فرهنگ ایران» : ص 41.
3) 77. درینباره رک به «تاریخ مردم ایران» : ج 1، صص 449 - 450. نیز برای آگاهی از اینکه مخالفت موبدان ساسانی با مسیحیان بیشتر به دلایل سیاسی بود تا انگیزههای مذهبی، رک به «ایران در زمان ساسانیان» : ص 363. همچنین برای آگاهی از وضعیّت مسیحیان ایرانِ عهد ساسانی و نیز تأثیر گرویدنِ روم به مسیحیّت بر احوال آنان، رک به «همان» : صص 365 - 423.
4) 78. رک به «تاریخ سیستان» : ص 24.
طی آن دو فرقهی متخاصمِ "یعقوبی" و "نستوری" - که هریک دربارهی انسان و صفات الوهی مسیح، نگرش جداگانهای داشتند - پدیدار گشتند. در دنبال این رویداد، مرکز مهمّ نستوریان در ادسا (=الرها) بهدست یعقوبیان افتاد (= 457م) و در نتیجه شمار فراوانی از نستوریان و روحانیان آنان بهنواحی گوناگون ایران گریختند(1). درین هنگام کلیسای مسیحی امپراطوری ساسانی، رسماً از کلیسای سرزمینهای بیزانسی و ارمنستان جدا گردید و در اقدامی کاملاًسیاسی، به کلیسای نستوری رسمیّت داد. این امر (= گسستن از بیزانس)، تا حدودی بهنفع مسیحیان ایران تمام شد و از درجهی شکّ و تردید ساسانیان کاست، لیکن امنیّت کامل برای آنان هرگز حاصل نشد(2).
از طرف دیگر باید دانست که در خراسان، تنها نستوریان حاضر نبودند بلکه فرق دیگر مسیحی نیز نقشآفرینی میکردند؛ از جمله پس از آنکه خسرو پرویز در 609 میلادی ادسا را سخت دستخوش نهب و غارت ساخت، مسیحیان یعقوبی این شهر به سیستان و خراسان کوچ داده شدند(3). همچنین گویا مسیحیان ارتودوکس نیز نمایندگانی در ایران داشتند و حتّی در یک ناحیه یعنی خوارزم به
فرقهی مسلّطِ مسیحیّت تبدیل شدند(1). بهعلاوه زندگی رهبانی و دیرنشینی هم بر مسیحیانِ سیستان شناخته بود، زیرا در کتاب پاکدامنی "اسوع دناح بصری" ( نوشته حدود 236 ق / 850 م) آمده که "مارااستفن" در سیستان دیری بنا کرد(2).
اینها که گذشت میرساند که سراسر خراسان بزرگ و بهخصوص شهر «مرو» از دیرباز شاهد حضور مسیحیان بود و میتوان اندیشید آنجا ثلیقی که بر طبق روایات، در مرو طرف مناظرهی امام رضا علیه السلام گشت(3)، محتملاً ساکن همان شهر، و رهبر دینی مسیحیانِ آن ناحیه بودهاست.
حضورِ یهودیان در ایران، سابقهای بس کهن و به اندازهی بنیانگزاری پادشاهی هخامنشی دارد(4). با این وصف، جدّیترین نشانههای حضور آنان به دوران اشکانیان (= 30 میلادی) و تأسیس حکومتهای خودمختار یهودی در بینالنهرین و غرب ایران بازمی گردد(5). محتملاً در دوران ساسانی، اینان از امنیّت نسبی - در مقایسه
1) 82. بیرونی با آوردن فهرستی از اعیاد ملکاییان خوارزم مدرک مهمی در این زمینه بدست میدهد: رک به همان صص 27 - 28. «... در اواخر دوره ساسانی شهر مرو هم مطران نستوری داشته و هم مطران ارتودوکس.» به نقل همان، ص 28.
2) 83. رک به «تاریخ سیستان» : ص 30.
3) 84. دربارهی مناظره امام رضا علیه السلام با "جاثلیق" مسیحیان، رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 1، ص 313 و صص 317 -332.
4) 85. رک به «زرسالاران یهودی و پارسی» : ص 422.
5) 86. رک به «همان» : ص 424 ؛ مهمّترین این دولتها "آدیابن" بود.
با سایر ادیان - بهرهمند بودهاند.
بههرحال، سراسر شرقِ ایران - همانند سایر نواحی کشور - شاهد حضورِ پراکندهی یهودیان بوده است. اینان مطابق معمول سوداگران یا تاجرانی بودند که مسیر راههای بازرگانی غرب به شرق (= جاده ابریشم) را درمینوردیدند و البته تدریجاً در مناطقی چون زرنگ و بست و حتّی در ناحیهی کوهستانی دور از دسترسی چون غور در افغانستان، سکنی گزیدند(1). در روایات اسلامی، از مناظرهی میان شخصی موسوم به «رأسالجالوت» بهعنوان پیشوای یهودیان با امام رضا علیه السلام سخن رفته است که حضور مؤثر اینان در خراسان بزرگ را نشان میدهد.
مانی فرزند یکی از نجبای عهد اشکانی، موسوم به فاتک (= پَتِگْ) بود که همزمان با جلوس شاهپوراوّل ساسانی در 242 میلادی، دین خود را بر مردم عرضه داشت(2). مذهب او اختلاطی عجیب از دین زرتشتی، مسیحیّت، و بودایی بود(3). شاهپوراوّل در تلاش برای ایجاد وحدت دینی در ایران، به مانی میدان داد(4)، لیکن این امر با مخالفت
1) 87. رک به تاریخ سیستان، ص 24.
2) 88. رک به «ایران در زمان ساسانیان» : 260 - 263.
3) 89. رک به «تاریخ مردم ایران» : صص 438 - 442 ؛ نیز برای آگاهی بیشتر از چندوچونِ باورهای مانوی، رک به «مانی و دیناو»، صص 55 - 106.
4) 90. شاپور خود را پادشاه " ایران و انیران "مینامید و امید داشت که با کیش التقاطی مانی، زمینهی دینی حکومتی جهانی را پی افکند؛ درینباره رک به «تاریخ مردم ایران» : ج 1، صص 432 - 433.
بسیار شدید موبدانِ سنّتگرای زرتشتی مواجه شده و منجربه قتل و آزار مانویان گردید(1). اینگونه بود که بقایای مانویان رو به جانب شرق نهادند و لذا حضور پیروان این کیش، در نواحی شمالخراسان و از آسیای مرکزی (تا حدود چین)، به واقعهی سرکوبی آنها در اوایل دوران ساسانی بازمیگردد.
با انقراض دولت ساسانیان به دست عربان مسلمان، عدهی کثیری از پیروان مانی از گریزگاههای خود در آسیای مرکزی دومرتبه به بینالنهرین مراجعت کردند، ولی باز در اثر تعقیبِ سختی که تحت خلافت المهدی ( 158 - 169 هجری) همراه با دستگاه احتساب و تجسس عقاید و برپا نمودن محاکمهی زنادقه بهوقوع پیوست، ناگزیر شدند که باردیگر به آسیای مرکزی مهاجرت کنند(2)که در آنجا، در تحت حمایت بعضی از دولتها - بهخصوص دولت ترکان اُیغوری - پشتیبان نیرومندی یافتند(3). همچنین اندکی پیش از عزیمت امام رضا علیه السلام به خراسان و بهدنبال اخراج مانویان از بینالنهرین، قیامی از سوی همکیشان آنان در گرگان (= سال 180 هجری) بهوقوع
پیوست(1)که نشان از قوّت و قدرت آنان در انتهای قرن دوّم - و حتّی قرن سوّم - هجری دارد.
علاوه بر اینها، رسالهی زرتشتی «ماتیکان گجستک ابالیش» شاهد متقنی بر حضور مانویان در دربار مأمون و مناظرهی آنان با موبدان - شاید پیروان سایر ادیان - است. در این رساله، شرح مناظرهی " آذر فرنبغ، پسر فرخزادان" با یک مانوی موسوم به ابالیش درج شده که در پایان به سرافکندگی و طردِ مرد مانوی میانجامد. تاریخ نگارش این رساله را در حدود سالهای 198 تا 218 هجری (ترجیحاً 202 هجری و منطبق بر دوران ولایتعهدی امام رضا علیه السلام) دانستهاند. نکتهی جالب اینکه گزارشی ازین منظره در کتاب بیانالادیان، اثر ابوالمعالی محمد بن عبیداللّه وجود دارد که در خلال آن، سخنانی از مأمون در احتجاج با مرد مانوی نقل شده است(2).
کیش مانی از جهتی دیگر هم در تاریخ اسلام و بهویژه قرون اولیّهی آن حائز اهمیّت بوده و آن جنبش فکری زنادقه است. امروزه تقریباً تردیدی برجا نمانده که واژهی زندیق، شکل معرب شدهی زندیک است که مراد از آن همین مانویان بودهاند که قایل به تأویل
زند(= شرح اوستا) گشته بودند(1). موبدان متعصّب ساسانی، مانویان و گاه مزدکیان را زندیک مینامیدند. این واژه در دوران اسلامی علاوه بر مانویان، بهمنکران خدا و دهریها هم اطلاق شد. در روایات از مناظرهی این زندیقان با امام رضا علیه السلام هم یاد شده است(2).
مزدک در اوایل دوران پادشاهی کواذ (= قباد) - پدر انوشیروان ساسانی - ظهور کرد. گفتهاند که او در اصل یک مانوی مذهب بهنام «بوندوس» بود که تفسیری جدید از مانویت و زرتشتیگری را ارایه کرد. تعالیم او را مبتنی بر اشتراک در اموال، اباحهگری و نفی سلطهی اشراف دانستهاند و آنها را بازتابی از دوران محنتآلودِ تودههای مردم پس از شکست سنگین ایران از هیاطله، گفتهاند(3). قباد ساسانی در تلاش برای درهمشکستن قدرت فائقهی اشراف بر دربار، به مزدک میدان داد، لیکن این کار منجر به خلعِ موقّتی او از سلطنت گشت. در دوران انوشیروان، تیغ در میان مزدکیان نهاده شد و جنبش اینان با
1) 96. دربارهی ریشهشناسی واژهی زندیق یا زندیک، بحثهای فراوانی شده که یکی از بهترین آنها را مرحوم مهرداد بهار ارایه داده است: رک به «جستاری در فرهنگ ایران» : صص 279 - 282.
2) 97. درینباره رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 1، صص 265 - 271.
3) 98. رک به «دینهای ایران» : صص 424 - 425. ناگفته نماند که مرحوم مهرداد بهار بر نظریّات رایج دربارهی مزدک نقدی ستودنی کرده و بیشتر آنان را دستاورد جعل موبدان برای تخریب چهرهی مزدک دانسته است؛ درینباره رک به «جستاری چند در فرهنگ ایران» : مقالهی دیدگاههای تازه دربارهی مزدک، صص 245 - 278.
سرکوب خونباری مواجه گشت. با این اوصاف، اندیشههای مزدکی از میان نرفتند و شواهدی در دست است که نشانگر حضورِ مزدکیان در ایران، آنهم تا قرنها پس از اسلام، و بهویژه در نواحی شمالشرق خراسان است. در واقع، طی قرن چهارم هجری، پیروان این فرقه هنوز در نزدیکی ری و در آغاز قرن ششم هجری نیز در نواحی شرقی خراان همچون کش و نخشب و نیز دهاتی چند در حومهی بخارا، میزیستند(1).
اگرچه مزدکیان در دورهی اسلامی جنبش و قیام خطرناکی بهوجود نیاوردند، لیکن آراء و باورهای مزدکی، الهامبخش شورش فرقههای متعددی شد و میتوان گفت که از اواسط قرن هشتم هجری، "مزدکیگری" به صورت وزنهای سیاسی در ایران قد علم کردهبود(2). مشهورترین حرکتهای مرتبط با باورهای مزدکی، قیام «سنباد نیشابوری» در دوران خلافت منصور و «خرمدینان»(3)در 192 هجری است.
«سنباد» نخست در زمرهی پیروان ابومسلم بود و پس از قتل وی مدعی زندهبودنش گشت و گفت که ابومسلم بهصورت کبوتری سفید
1) 99. رک به «تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی»، ج 1 : صص 374 - {375}؛ نیز درباره تداوم مزدکیّه بهعنوان فرقهای سرّی در دوران اسلامی رک به «ایران در زمان ساسانیان» : ص 486.
2) 100. رک به «تاریخچه مکتب مزدک» : ص 58.
3) 101. خرمدینی را یکی از فروع مذهب مزدک گفتهاند که مقصد نهایی آن اشتراک زن و مالکیّت بوده است.
درآمده و با مزدک و مهدی در حصاری از مس نشسته است(1). آشکار است که این ادّعاهای سنباد برای جذب توأمانِ شیعیان، هواداران ابومسلم و نیز مزدکیان طرّاحی شده بود و بههرحال نشانی از حضور مؤثّر مزدکیان در خراسان، و کوشش حسابشدهی «سنباد» برای بهرهگیری از آنان است(2). دربارهی خرمدینان و رهبر آنان «پاپک» نیز مکتوبات فراوانی وجود دارند که جملگی نشان از تداوم برخی از باورهای مزدکی در ابتدای قرن سوّم هجری دارند.
نکتهی بسیار مهمّی که درینجا باید به آن اشاره کرد، دلایل اوجگیری باورهای مزدکی در سرآغاز دوران عباسیان است. مهمّترین عامل این امر را باید در منشِ استثنایی ابومسلم دید که با سیاستمداری و حتّی تلوّن مزاجی، همهی دشمنان امویان - از جمله زرتشتیان و مزدکیان - را بر گردِ خود، متّفق ساخت و بهخاطر منافع عباسیان، حتی با مرتدان و مشرکان همنوایی نشان داد؛ در نتیجه برای مزدکیان این امکان فراهم آمد که برای نخستینبار - پس از سرکوبیشان توسط انوشیروان - زندگی مخفی را ترک گویند و باورهایشان در میان مردم منتشر کنند(3).
1) 102. به نقل از «تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی» : ج 1، ص 374. همچنین دربارهی قیام سنباد نیشابوری رک به عبدالحسین، زرینکوب، «ایران بعد از اسلام» : صص 405 - 406.
2) 103. سنباد کوشش داشت تا مزدکیان و شیعیان را به یکدیگر نزدیک کند و درین راه حتّی مدّعی شد که " مزدک هم شیعه بوده است" ؛ رک به «تاریخچه مکتب مزدک» : صص 80 - 81.
3) 104. رک به «همان» : صص 58 - 60 و ص 80.
شرق و شمالشرق ایران از دوران ساسانیان در معرض توسعهی روزافزونِ بودیسم بود. در واقع مقارن اسلام، دین بودایی افغانستان را فتح کرده بود (= بتهای عظیم بودا در بامیان همچنان برپاست) و با سرعت به درون سرزمین ایران رسوخ میکرد. دوام دین بودایی درین نواحی تا دیر زمانی پس از استیلای اسلام طول کشید. مثلاً در بخارا، اهالی شهر چهار مرتبه از اسلام برگشته و مجدداً بودایی شدند و حتّی پس از آنکه قتیبةبنمسلم در سال 94 هجری شهر را فتح کرد و بیشتر اهالی مسلمان شدند، بازهم اقلیتی از بوداییان - آنهم تا قرن چهارم هجری - درین شهر دوام آوردند(1). نیز در بلخ یکی از مهمّترین معبدهای بودایی - موسوم به نوبهار - تحت تولیت خاندان برامکه و مورد احتراممردمان - و حتّی پیروان سایر ادیان - بود(2). در شهر «مرو» نیز مذهب بودیسم رسوخی به تمام یافته بود و همانطوریکه پیشتر اشاره شد،بقایای معبدی بودایی در مرو به دست باستانشناسان
1) 105. رک به «تاریخ ایران در نخستین قرون اسلامی» : صص 395 - 401.
2) 106. گویند منوچهر در بلخ، خانه بنا کرده بود که آن را نوبهار میخواندند و آن اعظم بتخانهها بود. آن را تعظیم بسیار کردندی... اهل فرس و ترک آن را معظّم داشتندی و بدانجا حجّ کردندی و هدایا و نذور بدانجا آوردندی.» نقل از «جغرافیای سیاسی خراسان در تاریخ حافظ ابرو» : ص 42 - 43. برای آگاهی بیشتر از شکوه و عظمت معبد نوبهار و ریاست برمکیان بر آن، رک به «برمکیان بنا به روایات مورّخین عرب و ایرانی»: صص 27 - 32.
کشف گردیده که نشان از حضور این دین در فرجام کار ساسانیان دارد(1).
بههر صورت، دین بودایی به هنگام مسافرت امام رضا علیه السلام، در سرآغاز قرن سوّم هجری، همچنان نقشآفرینی میکرده و اندیشههای خاصّ آن، در باورهای مردمان بیتأثیر نبوده است. شاهدی که بر این مدّعا میتوان آورد، پرسشهایی است که در مرو از امام رضا علیه السلام راجع به صحّت یا سقم «تناسخ» میشده است(2).
تاریخ ایران شرقی یا آسیای میانه پر است از تاخت و تازهای بیابان گردان از شمال و مشرق که بهتدریج این نواحی را از عنصر ایرانی خالی کردند(3). امواج عظیمی ازین مردمان، همواره در طول تاریخ از طریق فلات ایران به سمت غرب حرکت میکردند؛ مثل هونها که چند پادشاه ساسانی را خراج گذار خود کردند و یا ترکان و مغولان که سرانجام جهانی را پیمودند. اینان به همراه خود انواعی از ادیان و باورهای بدوی چون توتمپرستی(4)و آنیمیسم(5)را به ارمغان
1) 107. درینباره همچنین رک به «عصر زرین فرهنگ ایران» : ص 47.
2) 108. در این باره رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 2، صص 484 - 485.
3) 109. رک به «عصر زرین فرهنگ ایران» : ص 52.
4) 110. توتم در زبان سرخپوستی به معنی شیئی محترم است و توتمپرستی عبارتست از ایمان و احترام به بعضی حیوانات و گیاهان. باور برخی اقوام زردپوست به اینکه از نسل گرگ هستند، نمونهای از توتمپرستی را نشان میدهد.
5) 111. آنیمیسم از واژهی لاتینی آنیما به معنی جان و روان مشتق شده است. آنیمیسم عبارت است از اعتقاد به اینکه مظاهر طبیعت، صاحب ارواح و جانهای مستقلی هستند. یا اینکه هر چیزی دارای روح و روان است و میتواند در سرنوشت انسان مؤثّر باشد. ستاره پرستی نمونهای از آنیمیسم است.
میآوردند. آشکارست که اگر دین و فرهنگ اسلامی توانمند نمیبود، اینبدویان زردپوست، آنرا ریشهکن میساختند و این واقعیّتی است که نشان میدهد نقش خراسان اسلامی و شیعی در هضم و تحلیل بدویان، بسیار اساسی بوده است.
شرق ایران از دیرباز در معرض فرآیند مبادلات تجاری و فرهنگی با تمدّنهای درّهی سند بوده است. رسوخ فرهنگ هندی در شرق ایران را حتّی امروزه هم میتوان در موسیقی مرسوم در سیستان و بلوچستان مشاهده کرد. همچنین با غلبهی اسلام، کانونهای زرتشتی در هند اهمیّتی بیش از پیش یافتند و رابطهی این کانونها با زرتشتیان ایران، با خود تبادلات فرهنگی بیشتری را میان ادیان هندی و فرهنگ ایرانی، به ارمغان آورد.
بههرحال مقارن فتح ایران، شهرهایی چون غزنه و کابل تحت نفوذ فرهنگ هندی قرار داشتند و نیز کاوشهای باستانشناسی نشان میدهد که در بگرام و نواحی جنوبی افغانستان رسوخ هندوئیسم بسیار جدّی بوده است(1).
بیشترِ درگیریها و اختلافات فکری در درون سرزمینهای
1) 112. رک به «عصر زرین فرهنگ ایران» : ص 48.
اسلامی، همواره در خراسان بزرگ انعکاسی مییافتند؛ و اینکه در زمان اقامت امام رضا علیه السلام در مرو، سؤالات بیپایانی از ایشان راجع به مباحثی چون «جبر و اختیار»(1)یا «حادث یا قدیم بودنِ عالم»(2)یا «قضا و قدر»(3)میشده، نشان میدهد که عطش فراوانی نسبت به این موضوعات در آنجا وجود داشته است.
بهعلاوه، خراسان بزرگ از دیرباز پایگاه انواع فرقهها و دستههایی شده بود که بههیچ روی در نواحی مرکزی تحمّل نمیشدند که برجستهترین مثال اینان، «خوارج» هستند که حکایت جداییشان از اصحاب امام علی علیه السلام شهرت دارد. در واقع، شرق ایران و بهویژه سیستان، از دیرباز بهصورت پناهگاه خوارج درآمده بود که از بینالنّهرین به دورترین مرزهای امپراطوری اسلامی گریخته بودند. اوّلین پیشروان آنان، حتّی قبل از آنکه این کیش و آیین استحکام و قوام یابد، در سال 36 هجری بهرهبری حسکةبنعتاب تا زرنگ (= مصب رود هیرمند) پیشروی کردند، امّا چون وجودشان برای قشون پادگان سیستان مخاطره داشت، سرداری که از طرف امام علی علیه السلام به آنجا گسیل یافته بود، ایشان را از میان برداشت(4). با این وصف، از قرن دوّم هجری، سیستان عمدهترین کانون حضور خوارجیان گشته و تا
چند صد سال بعد، قیامهای فراوانی توسط آنان بهراه انداخته شد(1).
خوارج، تا حدود سی سال پس از ظهورشان، کمابیش بهصورتی یکپارچه بودند، لیکن بهتدریج در میان آنان فرق گوناگونی بهوجود آمد؛ فرقههایی چون «ازارقه»، «صفریه»، «اباضیه»، «بهیسیه»، «عطویه»، «ثعالبه» و «عجارده»، که این آخری - یعنی عجارده - پیروان عبد الکریم بن عجرد بودند و در منطقهی عمومی سیستان، نقشآفرینی کردند(2). نکتهی جالبتوجّه اینکه یکی از فرق منشعب از عجارده که «میمونیه» نامیده میشود، در اتزاج با باورهای زرتشتی رایج در شرق ایران، ازدواج با محارم را مجاز میشمردند(3)و نیز گفتهاند که فرقهای از اینان بهنام «شبیبیه» در امر خلافت میان زن و مرد فرقی نمی گذاشتند(4). بههرحال، مقارن حضور امام رضا علیه السلام در مرو، مرکز اصلی خوارج در سرحدّات شرقی خراسان بود و این همان جایی است که در آن، قیام بزرگ و دامنهدار خوارج به رهبری حمزةبنآذرک - یا حمزة بن عبداللّه - از سال 175 تا 213 هجری بهطول انجامید(5).
دیگر فرقهای که باید از آنان یاد کرد، «زیدیّه» هستند. زیدیان، کسانی بودند که پس از شهادت امامسجّاد علیه السلام، به امامت زید بن
1) 117. رک به «اسلام در ایران» : صص 66 - 67.
2) 118. رک به «خوارج در ایران» : صص 31 - 36. نیز برای آگاهی از معتقدات عجارده، رک به «الفرق بین الفرق» : صص 55 - 56.
3) 119. رک به «همان» : ص 37 و ص 46.
4) 120. درینباره رک به مقدّمهی کاظم مدیر شانهچی بر «فرهنگ فرق اسلامی» : ص سیوشش.
5) 121. رک به «همان» : صص 306 - 307.
علی بن الحسینعلیهم السلام قایل شده و رجحان اماممحمّدباقر علیه السلام بر این امر را نپذیرفتند. گفتهاند که زید بن علی از خطبای بهنام بنیهاشم و شاگرد واصل بن عطاء غزّال، پیشوای معتزله بود و ازینرو، زیدیّه درشمار اهل اعتزال درآمدند(1). اینان در موارد بیشماری با شیعیان - بهویژه امامیّه - اختلافنظرهای اساسی داشتند؛ از جمله اینکه: از لعن شیخین؟امتناع میکردند، متعه را حرام میدانستند، تقدّمِ امامت مفضول بر فاضل را مجاز میشمردند، خروج و قیام را شرط امامت میگفتند، به دو اصل عصمت و رجعتِ امام باور نداشتند، مهدویّت و تقیّه و بداء را منکر بودند و... الخ(2).
حضور فیزیکی اینان در خراسان، خصوصاً پس از شهادت زید بن علیعلیهما السلام، قابل توجّه بود(3)و همین امر میتواند توجیهکنندهی قیام یحیی بن زید در این ناحیه باشد(4). بههرحال، اندیشههای زیدی در تمام ممالک اسلامی اثرگذار بودند.
نکتهی درخور تعمّق اینکه در بیشتر روایات شیعه، شخص
1) 122. درینباره رک به «همان» : ص سیوهشت.
2) 123. درین موارد رک به «فرهنگ فرق اسلامی» : صص 214 - 218.
3) 124. بعد از شهادت زید، شمار زیادی از طرفدارانِ او، به خراسان و نواحی کوهستانی شمالشرقی گریختند؛ درینباره رک به «جنبش زیدیه در ایران» : ص 21.
4) 125. پس از شهادت زید، یحیی پسرِ هیجده سالهی او، به خراسان رفت و این خطّه {= بلخ} را بهصورت مرکز انقلاب بر علیه امویان درآورد. شهادت مظلومانهی یحیی، برای ابومسلم فرصت مغتنمی شد، تا با داعیهی خونخواهی او، قیام کند؛ دربارهی این موارد، رک به «جنبش زیدیه در ایران» : ص 21 - 24.
زید بن علی بن الحسینعلیهم السلام از چنین گرایشاتی بهدور قلمداد شده و در آنها، ائمهی اطهار مقصد او را از قیام، بازگرداندنِ خلافت به اهلبیت دانستهاند(1). لیکن با گذشت زمان، اندیشههای زیدی به سمتی پیش رفت که دیگر کمتر قرابتی با تشیّع اثنیعشری داشت. در هنگام سفر امام رضا علیه السلام به مرو، جنبش زیدی، پایگاهی مستحکم در شمال ایران داشت که تا قرنها پایداری نشان داد.
علاوه بر فرقههای مخالف دولت عبّاسی، باید از حضور تشیّع عبّاسی در خراسان هم یاد کرد که به واقع پیروزی خود را مدیون همین خراسانیان که به رهبری ابومسلم بود میدانستند.
تشیّع عبّاسی در سال صدم هجری و به رهبری محمّد بن عبداللّه بن عباس بن عبدالمطّلب، با شعارِ زیرکانهی «الرّضا من آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم» پا گرفت. اینان با مخفی کردنِ نیّت اصلی خویش در نیل به قدرت، همراهی علویان را بهدست آوردند و وانمود کردند که میخواهند خلافت را به یکی از اولاد حضرت ختمیمرتبتصلی الله علیه وآله وسلم بسپارند. رهبر عملی اینان نخست بازرگانی ایرانی بهنام «بکیر بن ماهان» و سپس ابومسلمخراسانی بود. عباسیان بعدها مدعی شدند که اولاد علی بن ابیطالبعلیهما السلام به نفع آنان، از خلافت صرفنظر کردهاند و به این بهانه قدرت را به کف گرفته و البته بلافاصله با قساوتی بیشتر از امویان به کشتار علویان دست زدند(2).
ناگفته پیداست که با کشتهشدن ابومسلم بهدست منصور عبّاسی، جماعت زیادی از هواخواهان او، از عبّاسیان رویگردان شدند؛ با این وصف تشیّع عبّاسی در تعارض با دیگر فرقههای اسلامی و بهعنوانِ آیین رسمی کشور اسلامی، در همه جا و از جمله خراسان، قویّاً تبلیغ میشد.
در بخشهای قبلی دیدیم که تمام آن دلایل که راجع به واقعهی ولایتعهدی آورده شده، نقص یا نقضی دارد؛ و نیز مشاهده کردیم که شرایط بحرانی عجیبی از حیثِ تنوّع فرقههای دینی گوناگون در منطقهی عمومی خراسان بزرگ، حاکم بوده است. راقم این سطور، ضمن اینکه بههیچروی قصد طرد و نفی نظریّات متقدّمان را ندارد، معتقد است که رمز و راز سفر امام رضا علیه السلام را میتوان در چارچوب همان بحران دینی شرق ایران و کوشش حضرتش برای به سامان رسانیدنِ آن، تفسیر کرد.
آنچه که ما را در چنین نگرشی مجاب میکند، گفتار خودِ امام علی بن موسی الرضاعلیهما السلام، در هنگام سفر خراسان است؛ آنجا که میفرمایند:
«خداوندا ! تو میدانی که مرا اکراه نمودند و به ضرورت این امر را اختیار کردم... خداوندا ! عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نمیباشد مگر از جانب تو؛ پس توفیق ده مرا که دین ترا برپا دارم و سنّت پیغمبر تو را زنده بدارم. همانا تویی
مولی و یاور من، و چه نیکو مولا و یاوری هستی.»(1)
بلی، امام علی بن موسی الرضاعلیهما السلام برپاداشتنِ «دین خدا و سنّت پیامبر» را رسالتِ سفر خویشتن شمرده و این سخن، شباهتی تأمّلبرانگیز - و بلکه حیرتآور - با جملهی معروف حضرت سیدالشهداء علیه السلام، در وقت عزیمت به کربلا دارد؛ آنجا که در وصیّت مشهور خود به محمّدحنفیه فرمودند:
«و همانا برای اصلاح امّت جدّم بیرون شدم، میخواهم دین را رواج دهم و از منکرات جلوگیری کنم»(2).
راستی از چه رو امام رضا علیه السلام، سفر به خراسان را با برپایداشتنِ دین خدا و سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پیود دادهاند؟ چه وجه تشابه یا ارتباطی میان ایندو وجود دارد؟ حرکت کربلایی امامحسین علیه السلام در مواجهه با بیدینی و بدعتگذاری یزید و امویانِ فاسد بود و ثمرات آن البته بر همگان معلوم است؛ لیکن موضوع سفر خراسان چه تناسب یا تشابهی با واقعهی کربلا از حیث عنصر "دینمداری امام" دارد؟
از اینجاست که به مجالس مناظرهای میرسیم که به ابتکار مأمون، میان علمای ادیان و مذاهب گوناگون برپا میگشت و در آنها، امامعلی بن موسی الرضاعلیهما السلام با نهایت فصاحت و بلاغت، میراث جدّ بزرگوارشان را در مقابل اشکالتراشیهای دیگران، محافظت کردند و بهمدد علم و دانشِ بیمنتهای خود، کمر عالمان برگزیدهی ادیان
مختلف را بر خاک تسلیم رساندند. شرح این مناظرات در کتابها وجود دارد(1)که این مختصر را مجال پرداختن به آن نیست، امّا از سخن امام رضا علیه السلام اینقدر معلوم است که ایشان به آن جلسات مناظره چشم داشته و میدانستهاند که در «مرو» با ارباب ادیان دیگر، مباحثه خواهند داشت.
پیش از پرداختن به اهمیّتِ آن مجالس مناظره و چگونگی اوضاع دینی در خراسانِ آن دوران، لازم است تا نخست به این پرسش پاسخ داده شود که مقصد مأمون از تشکیل چنان مجالسی چه بوده است؟ آیا همانطوریکه برخی گفتهاند، تخفیف و توهین به امامعلی بن موسی الرضاعلیهما السلام هدف اصلی این خلیفهی عبّاسی بوده است؟ و اینکه با محکوم شدنِ امام رضا علیه السلام در آن مجالس، شأن و اعتبار حضرتش در میان عموم مردمخصوصاً شیعیان خدشهدار شود؟(2)
به باور راقم این سطور، اینچنین تحلیلی از رویداد مناظره امام علیه السلام با علمای ادیان دیگر، منتهای بیسلیقگی را میرساند؛ چه معلوم است که بههرحال درماندگی "ولیعهد رسمی دولت عبّاسی" در مواجهه با پرسشهای علمای دیگر ادیان، مستقیماً به منزلهی از سکّه افتادنِ مشروعیت و اعتبار این دولت - و همچنین دین اسلام - در چشم پیروان ادیان دیگر بود؛ و پر واضح است که اگر مأمون پیشاپیش از غلبهی قطعی امام علیه السلام اطمینان نمیداشت، دولتی را که با برادرکشی
به کف آورده بود، در چنان داوی(1)نمیگذاشت.
بهعبارت دیگر، برای پذیرشِ این نظریّه که هدف مأمون از آن مناظرات، تخریب چهرهی مقبول امام رضا علیه السلام در نزد مردم بوده، مستلزم یک شرط اولیّه است و آن اینکه مجالسِ مذکور فقط با حضور علما و متکلّمان اسلامی تشکیل میشد؛ زیرا شکست امام رضا علیه السلام در مقابل علمای ادیان غیراسلامی، ضربهی بزرگ بر پیکر حکومت مأمون بود که کشورگشایی در شرق را در سر داشت. از طرف دیگر، باید توجّه داشت که در هر حال با وجود امر ولیعهدی، شکست امام رضا علیه السلام در آن مناظرات، چه در مقابل علمای اسلامی و چه در مقابل نامسلمانان، ثمری جز خسران و تمسخر برای مأمون به ارمغان نمیآورد که با وجود آنهمه مخالفتها، امام رضا علیه السلام را جانشین خود ساخته بود. (این نکته بهویژه هنگامی خودنمایی میکند که نامهی محمّدامام و سیاست نگاه به شرق عبّاسیان را بهیاد آوریم.)
در واقع نکته این جاست که مأمون خود مردی دانشمند بوده و شخصاً بر سرآمد بودنِ حضرت رضا علیه السلام اعترافی آشکار داشته است. از این خلیفهی نابکار عبّاسی جملاتی باقی مانده که نشان میدهد او بر رجحانِ علمی و دینی بیگفتگوی حضرتش واقف و معترف بوده است. از جمله او خطاب به رجاء بن ابی ضحاک که مأمور آوردن امام علیه السلام به مرو گشته بود، گفت: «... بلی ای پسر ابیضحّاک، او
1) 132. اصطلاحی در بازی نرد است، نوبت نرد و شطرنج {برهان}، به نقل از دهخدا، ج 6، ص 9150
بهترین فرد روی زمین، دانشمندترین و عبادتپیشهترین انسانهاست...»(1)پس نمیتوان گفت که مأمون چندان نسبت به مقام شامخ امام علیه السلام ناآگاه بوده که نمیدانسته کسی را یارای مناظره با ایشان نیست. بهعلاوه از منابع تاریخی برمیآید که آنحضرت از همان دوران اقامت در مدینه، به دانایی و دانشمندی، شهرتی عالمگیر داشتهاند. از جمله اینکه: شیخ طبرسی از ابوالصلت هروی نقل کرده که گفت:
«ندیدم عالمتری از علی بن موسی الرضاعلیهما السلام و ندیدم عالمی مگر آنکه شهادت داد بمثل آنچه من شهادت دادهام... و شنیدم از آنحضرت که میفرمود من مینشستم در روضهی منوّره و علماء در مدینه بسیار بودند و هرگاه از مسئله عاجز میشدند، جمیعاً بهمن رجوع میکردند و مسائل مشکلهی خود را برای من میفرستادند و من جواب میگفتم»(2).
اینگونه، درست نیست که گمان کنیم مأمون آن جلسات مناظره را برای محکومکردنِ امام علیه السلام و کاستن از محبوبیّت ایشان تشکیل میداده است؛ چه همانطوریکه گفته آمد، این امر ارکان دولت او را در مخاطرهای سخت میانداخت.
این مأمون البته خبیثمردی بود که در کارها حیله و خدعه و
نیرنگ بیشمار داشت، لیکن چنین مینماید که در وقتِ خلافت او، امپراطوری عبّاسی، بهویژه از جانب مرزهای شرقی، سخت در مخاطره بوده؛ زیرا اساساً این ناحیه - یعنی خراسان و ماوراءالنّهر - از دیرباز، پناهگاهِ ناراضیان و مرتدان و مخالفانی گشته بود که در تلاش برای رهایی از ضربتِ بغدادنشینان، دورترین مرزها را برگزیده بودند.
اگر بار دیگر به بخش «شرق: رزمگاه ادیان» نظری بیفکنیم، هم از تنوّع یا رواجِ حیرتآورِ ادیان و باورهای غیراسلامی درین ناحیه، شگفتزده خواهیم شد؛ و هم راز آن مجالس مناظره را درمییابیم. در واقع به باور راقم این سطور، دلیل تداوم اقامتِ مأمون در خراسان آنهم پس از غلبه بر امین، بحران عظیمی بود که در خراسانِ بزرگ جریان داشت و چنان افتاده بود که خلیفه به تنِ خویش بر رفع مخاطات همّت گمارد؛ همانطوریکه هارونالرّشید نیز دو باری به این ناحیه رفت تا شخصاً با دشمنان - اعم از شیعیان و مرتدان - نبرد کند(1). ازین منظر، درخواست مصرّانهی مأمون برای آمدن امام علیه السلام به «مرو»، ناشی از آن بود که او دریافته بود در مواجهه با جمعیّت کثیرِ کافران و پیروان دیگر ادیان که سخت در پی اشکالکردن بر اسلام و قیام علیه حکومت بودند، ناتوان است(2)و در عینحال از مانورِ
1) 135. عاقبت هارون الرشید در طوس بمرد و گورِ او از قرار در جنب مضجع امام علیه السلام است.
2) 136. پیش از مأمون، مهدی عبّاسی، مناظره علمای اسلامی با ملحدین را تشویق کرده بود، لیکن مأمون بیشتر به این کار همّت گمارد. او گاه شخصاً در مناظرات شرکت میکرد و هر سه شنبه را به آراستن مجلسی برای مباحثه میان علمای اسلامی با روحانیان ادیان مختلف و حتّی زنادقه اختصاص داده بود {رک به «ایران پس از اسلام» : صص 433 - (434} با این وصف رویکرد مأمون به این امر بسیار عمیقتر و بیشتر بود.
ولایتعهدی مقصدی خاصّ را در چشم داشت که به آن خواهیم پرداخت.
در واقع مأمون در چارچوب سیاست نگاه به شرق، سَرِ آن داشت تا خود را از حیث دینمداری به مرتبهای ارتقاء دهد که بتواند از نیروی نهفته در خراسان بزرگ، بهره برداری کند و در عینحال نیک میدانست که کار خراسانیان، دیگر با ضربت شمشیر و کشتار مخالفان، راست نمیآید. او در عرصهی مناظرات کلامی و علمی، از آن درجه از هوشمندی بهره داشت که بداند درافتادن با علمای ادیان مختلف، بیش از همه از امام رضا علیه السلام برمیآید که در جمیع جهات، سرآمدِ اهلعلم بود. از طرف دیگر، این سیّاسِ نابکار میدانست که غلبهی امام رضا علیه السلام بر علمای ادیان مختلف وقتی برای حکومتش ثمر خواهد داشت که حضرت رضا علیه السلام جزیی از اجزای این حکومت تلقی شود و اینگونه پیروزی امام علیه السلام میتوانست سبب افزایش مشروعیّت حکومت مأمون قلمداد گردد. این امر را میتوان مهمّترین راز تحمیل ولایتعهدی دانست(1)و اندیشید که مأمون با این کار
1) 137. البته اقدام مأمون میتواند ناظر بر جهات فرعی دیگری هم باشد از جمله اینکه او میدانست که ولیعهد قراردادنِ امام رضا علیه السلام هراسی ناگفتنی را در دل آلعبّاس میاندازد و شاید این حرکتی بود که با آن مأمون میخواست عبّاسیانِ مخالف خود را به مرگ بگیرد تا به تب راضی شوند! نیز شاید مأمون از تحمیل ولایتعهدی نتیجهای دیگر را هم در چشم میداشته و آن کاستن از حشمت امام علیه السلام در نزد علویانِ انقلابی و تولید اختلاف در میان آنان است.
میخواسته در عین بهرهبرداری از علم بیمنتهای امام علیه السلام، مخالفان منکوب شده در مباحثات را به اردوگاه طرفداران خود ملحق کند.
بهعبارت دیگر، باید توجّه داشت که برای پیروان سایر ادیان، اختلافات و درگیریهای علویان و عبّاسیان، آنچنان مهمّ نبود که معیارِ قضاوتشان راجع به اسلام قرار بگیرد. جزیهدهندگان، عملاً با دولت عبّاسی طرف بودند که مظهر و نمادِ اسلام - در شکل حاکمِ آن - محسوب میشد. در نتیجه، در چشمانداز آنان، کشف رمز و راز پذیرشِ ولایتعهدی توسط امام رضا علیه السلام نمیتوانست مطرح باشد؛ بلکه برای آنان، موضوع در کمال سادگی عبارت بود از مناظره با ولیعهد رسمی دولت اسلامی؛ که غلبه بر او، ساقط شدنِ دولت عبّاسی - و نیز اسلام - از هرگونه مشروعیّتِ دینی و سیاسی و حکومتی را به ارمغان میآورد؛ و تسلیمشدن به او، به پای همان دولت عبّاسی نوشته میشد. پس به این ترتیب، اگر امام رضا علیه السلام توانسته باشد که بهنوعی میان خود و دولت عباسی افتراقی را القاء نمایند، آنگونه که پیروزیشان به پای اسلام و تشیّع - و نه عبّاسیان - نوشته شود، این امر را باید دستاوردِ ذکاوتی بیبدیل و استثنایی دانست؛ و این دقیقاً همان نکتهای است که برتری منش امام رضا علیه السلام را بر چشمها مینشاند، زیرا امام رضا علیه السلام، پیش از آن جلسات مناظره، وجههی
همّت خود را نیل به همین مهمّ قرار داده بودند و دقیقاً به آن نایل شدند:
«چون [مأمون ببیند که با اهل تورات با توراتشان و با اهل انجیل با انجیلشان و با اهل زبور با زبورشان و با صابئین به عبری و با زرتشتیان به فارسی و با رومیان به رومی و با هر فرقهای از علماء به زبان خودشان بحث میکنم، و آنگاه که همه را مجاب کردم و در بحث بر همگی پیروز شدم و همه آنان سخن مرا پذیرفتند، مأمون خواهد فهمید که آنچه درصددش میباشد، شایستهی او نیست، درین موقع است که مأمون پشیمان خواهد شد...»(1)
به سخن دیگر، امام رضا علیه السلام با هوشمندی و درایت، پیشگویی کردند که محکومینِ آن جلسات بهجای تأیید دولت مأمون در مقام حکومت اسلامی، به اعلمیّت و رجحانِ شخصِ ایشان واقف خواهند شد و پیشاپیش اعلام کردند که با تحققّ این امر، مأمون از کردارش پشیمان خواهد گشت. امّا معالاسف، این حدیث در بسیاری از منابع بهگونهای دیگر تعبیر شده، آنچنان که گویا مأمون از برگزاری جلسات مناظره، محکومیّت امام ضا علیه السلام را امّید داشته است(2).
1) 138. رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 2، ص 316.
2) 139. از جمله رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 1، ص 387 ؛ که نویسنده موضوع را به حسادتِ مأمون به مقام علمی امام رضا علیه السلام ربط داده است. بههرحال، واقعیّت این است که مأمون وقتی متوجّه شد که به هدف خود نرسیده است، از برگزاری جلسات بحث توسط امام رضا علیه السلام ممانعت کرد و کوشش نمود تا مردم را از گرد ایشان پراکنده کند؛ درینباره رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 2، صص 170 - 171.
باری، به بحث اصلی باز میگردیم: میتوان دید که عزیمت امام علیه السلام به خراسان که پس از ابرام و اصرارهای فراوان، حرکتی سترگ و عظیم و پرفایده برای سامان دادن به وضعِ اعتقادی ناحیهای بود که میتوان آن جا را «رزمگاه ادیان» دانست؛ و در عین حال، مخالفتهای مکرر امام علیه السلام با سفرِ خراسان و یادآوری چندینبارهی فرجام ناخوش آن، که در عمل حساب ایشان را از حکومت بنی عباس جدا کرد، حرکتی بسیار مؤثّر برای بیخاصیّتکردنِ تدبیرهای مزوّرانهی مأمون بود.
به عبارت دیگر، با پیشنهاد ولایتعهدی از سوی مأمون، امام رضا علیه السلام با دو مسألهی بغرنج رو در رو شدند: از یک طرف منتفیکردنِ این سفر، به منزلهی خالیماندنِ عرصهی متشتتِ خراسان از حجّت خدا و توسعهی بحران دینی آن ناحیه میبود، و از طرف دیگر قبول دعوتِ مأمون ممکن بود که به کامیابی او از حیث کسب مشروعیّت برای حکومتش منتهی شود. امام علیه السلام در مقابل این هر دو از جان مبارک خود مایه گذاشت و ضمن انجام مانورهای هوشمندانهای برای رسواکردنِ مأمون، آن مناظرات را کاملاً به سود تشیّع - و نه حکومت عبّاسی - خاتمه دادند و اینگونه کاری سترگ در جهت احیای دین جدّ خود به انجام رساندند که در هیچ توصیفی نمیگنجد.
به این ترتیب، واقعهی سفر امام رضا علیه السلام، امری عادّی و صرفاً درچارچوب ابرام و اجبار مأمون قابل تحلیل نیست. در واقع، بر مبنای اندیشههای شیعی، امام رضا علیه السلام به عنوان حجّت خدا بر زمین، با سفر به خراسان به نبرد با کفر و الحاد شتافتند و آنچه در تاریخ به
عنوان اجبار مأمون آورده شده، هرچند که شرط لازم برای این امر است، لیکن بههیچوجه نمیتواند بهعنوان شرط کافی تلقی شود. اگر حکمت و عزّت و اصل دینمداری امام در کار نمیبود، امام علیه السلام میتوانست با مأمون طور دیگری سلوک کند، امّا علی بن موسی الرضاعلیهما السلام، امام و پیشوا و مقتدای مسلمین بود و همو با ایثار جان به مقابله و مباحثه با اعاظم علمای کفر رفت و پشت همهی آنها را به خاک رساند(1)و دقیقاً از همین روست که در روایات علی بن موسی الرضاعلیهما السلام، بهعنوان عالم آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم معرفی شدهاند(2)و درست به همین خاطر، در زیارت مخصوصه، حضرتش با عبارت «ولی دینک، القائم بعدلک و الدّاعی الی دینک و دین آبائه» وصف گشتهاند.
آری، در اثر حضور عالم آل محمّد علیه السلام بود که در خراسان یکی از پویاترین کانونهای علوم اسلامی و مخصوصاً شیعی پا گرفت، کانونی
1) 140. مأمون به تشکیل مجالس علمی، اهتمام داشت و از علمای ادیان مختلف دعوت میکرد تا با حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام به مباحثه بنشینند. روایتی از شیخ صدوق آوردهاند که مطابق آن طیف وسیعی از علمای ادیان مختلف در مجالس مأمون حاضر میشدهاند:... مثل جاثلیق که رئیس نصاری است و رأسالجالوت که بزرگ یهود است و رؤساء صابئین و ایشان کسانی هستند که گمان میکنند بر دین نوح علیه السلام هستند و هربذ اکبر که بزرگ آتشپرستان باشد و اصحاب زردشت و نسطاس رومی و متکلمین...{به نقل از «منتهی الآمال» : ص (900}. از حسنبنمحمّد نوفلی نقل شده که حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام با هر کدام ازین علماء به زبان خودشان و برمبنای کتابهایشان سخن گفت و آنانرا مجاب فرمود (درینباره رک «همان» : صص 901 - 911 که مشروح احتجاجات حضرت را آورده است).
2) 141. رک به «بحارالانوار» : ج 49، ص 100.
که بعدها در حراست اسلام و تشیع نقشی حیاتی ایفاء کرد. برای درک اهمیّت موضوع بیاد بیاورید که بسیاری از وزرای ترکان و مغولان، شیعیانی بودند که ازین کانون پرفیض بهره بردند و با کنترل و هدایت این مهاجمین بدوی، جهان اسلام و تشیع را از ویرانگری و کشتار آنان حفظ کردند. پس، بیهوده نیست که حضرت ختمی مرتبتصلی الله علیه وآله وسلم، امام رضا علیه السلام را پارهی تن خود نامیدند(1)و اهمیّت این امر از آنجا معلوم میشود که بجز ایشان، تنها و تنها حضرت علی علیه السلام و حضرت زهراعلیها السلام به صفت «بضعة منّی» وصف شدهاند.
بنابر آنچه گذشت و در یک جمعبندی میتوان گفت که یکی از مهمّترین وجوه زندگانی ائمهی اطهارعلیهم السلام، دینمداری و محوریّتِ مذهبی آنان است ؛ بهگونهای که در هر رویداد و حرکتی، امام علیه السلام، ارجحیّت را به صیانت از دین اسلام و مذهب تشیّع میدهد. این رویکرد، چه در جنگ و چه در صلح به یکسان قابل دریافت است و ازین منظر، میان صلحِ امام حسن علیه السلام با خیزش امام حسین علیه السلام تفاوتی نیست. امامعلی بن موسی الرضاعلیهما السلام نیز در همین چارچوب، و در شرایط خاصّ دورانشان، برای حراست از "دین" قیام کردند و با بنیاد نهادن یکی از پویاترین کانونهای شیعی در خراسان، دین را از خطر انحرافاتِ قبلی و بعدی رهایی بخشیدند.
1) 142. رک به «بحارالانوار» : ج 49، ص 100.
بیگمان، در چرایی پذیرش ولایتعهدی توسط امام علیه السلام نیز کاستیهای مهمّی رفته است؛ خاصّه آنجاکه آوردهاند مأمون امام علی بن موسی الرضاعلیهما السلام را به مرگ تهدید کرد و ایشان از بیمِ جان، تکلیفِ مأمون برای ولایتعهدی را گردن نهادند(1)... این گفته که معالاسف در برخی منابر، همواره تکرار میشود، سخت نامقبول است؛ چرا که واقعاً نمیتوان قبول کرد که وجودِ پرفیض و با عظمتی که حجّت خداوند بر زمین قلمداد میشود، صرفاً و تنها از روی هراس، چنان تکلیفی را بپذیرد؛ که اگر فقط بیم و پرهیز از افتادن در مهلکه، ملاکِ تصمیمگیری ائمهی اطهار میبود، حضرت سیّدالشهداء حسین بن علیعلیهما السلام، هر آینه با یزید بیعت میفرمود و حماسهی کربلا هرگز آفریده نمیشد. بنابراین، شایسته و معقولنیست که تندادنِ امام رضا علیه السلام به ولایتعهدی مأمون و سفر خراسان را چنان سادهانگارانه تحلیل کنیم که باری، موجب وهنِ مقام امامت نیز بشود.
البته ممکن است که بر راقم این سطور خرده گرفته شود که آن
1) 143. درینباره رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 1، صص 35 - 36.
روایتها که از امام رضا علیه السلام منقول است و بر اساس آنها امام علیه السلام هراس از کشتهشدن را دلیلپذیرشِ ولایتعهدی آوردهاند، چیست؟ در پاسخ به این اشکال، باید به نکاتی اشاره کرد که البته در نتیجهی همان "غلبهی گفتمان نوحهگرایانه بر نگرش آگاهانهی علمی" - که در مقدّمه آوردم - مورد بیاعتنایی بوده است:
نخست: آن دسته از احادیثی که از امام رضا علیه السلام دایر بر اجبار ایشان در پذیرش ولایتعهدی و بهخاطرِ پرهیز از مهلکه، نقل شده، همه در پاسخ به کسانی بوده که با اشاره به زهد و انزواطلبی امام علیه السلام، متعجّبانه، بر این کار اشکال کردهاند؛ و معلوم است که امام علیه السلام در آنها، به فراخورِ حال پاسخ گفتهاند. بهعنوان مثال، آوردهاند که ریّان بن صلت در مقام پرسش، به امام علیه السلام عرض کرد که: «شما با کمال زهد و پارسایی که اظهار میدارید، ولایتعهدی مأمون را پذیرفتهاید؟» که حضرتش در مقام پاسخ فرمودند:
«خدا خود میداند که من تا چه حدّ اینکار را نمیپسندیدم؛ ولی وقتی امر دایر شد میان قبول این امر و کشته شدن، آن را بر قتل نفس برگزیدم.»(1)
دوّم: حضرت رضا علیه السلام ، همواره و بلافاصله در دنبالِ این دست سخنان، قیاسی مابینِ خویش و حضرت یوسف علیه السلام نمودهاند که بس در خور تعمّق است:
«آیا نمیدانند که یوسف پیامبر بود و چون اقتضاء کرد به
1) 144. دربارهی این حدیث، رک به «عیون اخبار الرضا» : ج 2، صص 311 - 312.
پادشاه مصر گفت: "اجعلنی علی خزائن الارض..."، مرا هم ضرورت و ناچاری، با کمال اکراه و ناخوشی به این کار کشید، و پس از اینکه مشرف به هلاک بودم، آن را به اکراه پذیرفتم و درین کار داخل نگشتم، مگر مانند کسی که از آن خارج شده باشد.»(1)
سوّم: از امام رضا علیه السلام احادیث متعددی در دست است که طی آنها حضرتش به صراحت از شهادت خود در خراسان خبر دادهاند:
«به خدا سوگند، پدرم از نیای گرامیاش از امیرالمؤمنین علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم، برای من حدیث کرد که مندر زمان تو =[مأمون] مسموماً از دنیا میروم و مظلوم کشته میشوم...»(2)
بنابراین، از یکطرف امام علیه السلام نپذیرفتنِ ولایتعهدی را با امر خطیری چون «قتل نفس» مقایسه کردهاند، و از طرف دیگر، صراحتاً شهادت خویش را در خراسان خبر دادهاند. آن چه که در مابینِ این دو، سخت جلب توجّه میکند، قیاس با وضعیّت حضرت یوسف علیه السلام است. رمز این مقایسه چیست؟ نه اینکه یوسف مردم را از قحطی نجات داد و امام علیه السلام از تشتتِ آراء و ناآگاهی در دین؟
جالب توجّه اینکه یوسف علیه السلام - همچنانکه از قرآن برمیآید -
خود، ریاست بر کشاورزی مصر را پذیرفت، چون در آن کار نفعی برای مردمان میدید؛ آیا جز این است که امام رضا علیه السلام با بهکارگیری این تمثیل، میخواستهاند به همان ترتیب، به دستاوردهای ولایتعهدی خویش برای تودههای مردم، اشاره کنند؟
نکتهی دیگری که حجّت را بر ما تمام میکند، حدیثی بسیار در خور تعمّق از امام رضا علیه السلام است که در آن، حضرتش در مقابل پرسش شخصی بهنام محمّدبنعرفه، نوعِ اجباری را که منجر به قبول ولایتعهدی مأمون شد، چنین وصف فرمودهاند: «همان چیز که جدّم امیرالمؤمنین را واداشت که در شورا(= شش نفری) شرکت نماید.»(1)
معلوم است که حراست از کیان اسلام، تنها انگیزهی حضرت علی علیه السلام در مماشات با غاصبین بود و درست به همین ترتیب بود که امام رضا علیه السلام نیز سفر به خراسان و ولایتعهدی را پذیرفتند تا با بهرهگیری از این موقعیّت، به رفع و رجوعِ شبهات بپردازند.
به این ترتیب آشکار میشود که برای امام رضا علیه السلام امر شهادت در هر صورتی مسلّم مینموده است، لیکن ایشان با درک عمیق از موقعیّتِ خویش، ولایتعهدی را به جهاتی قابل مقایسه با قصهی یوسف و عزیز مصر یا موضوعِ شرکتِ امیرالمؤمنین علیه السلام در شورای شش نفره،پذیرفتهاند. از این هر دو تمثیل، فقط یک نتیجه مستفاد میشود و آن یاری رساندن به مردم و حفظ کیان اسلام است؛ نه بیم و پرهیز از مرگ.
1) 147. نقل از «عیون اخبار الرضا» : ج 2، صص 315 - 316.
بر اساس آنچه گذشت، دیدیم که در توجیه و تعلیلِ سفر امام رضا علیه السلام و پذیرش ولایتعهدی، بیشتر این تمایل در کار بوده که به نحوی امام رضا علیه السلام را از هرگونه پیرایهی همکاری با حاکم ظالم عبّای، مبرّا نشان دهند. این رویکرد - همچنانکه در نوشتارِ حاضر گذشت - اگر دستاوردِ تحقیق در منابع تاریخی باشد، بیگمان درست و به حقّ است؛ لیکن مع الاسف چنان افتاده که گرایش به تبرئهی امام علیه السلام، بر کنکاش در گواهیها تقدّم پیدا کرده و چنان افتاده که حضرتش منفعلانه ناچار به قبولِ ولایتعهدی شدهاند.
این نحوهی برخورد با موضوع، همان گفتمانِ نوحهگرایانهای است که پیشتر از غلبهاش بر نگرش آگاهانه گلایه داشتم. امّا، شاهدی که میتواند استیلای گفتمانِ نوحهگرایانه در قضیهی امام رضا علیه السلام را بیش از پیش نشان دهد، شیوهای است که در بیشترِ کتابهای زندگینامهی حضرتش وجود دارد. در اکثر قریب اتّفاقِ این کتابها، شرح زندگانی امام رضا علیه السلام، پس از مناقشهای بر سَرِ هنگامِ تولّدِ ایشان و نام مادرشان، با دعوتِ مأمون و رخداد ولایتعهدی آغاز میشود،
بیآنکه به وقایع زندگی حضرتشدر فاصلهی این دو رویداد اشارهای گردد. شاید در ابتدا به نظر برسد که قلّتِ منابع، موجب این کاستی هستند، درحالیکه بههیچروی چنین نیست و در روایات، شرحی از مناظرات امام رضا علیه السلام در بصره و کوفه - مشابه آنچه بعدها در مرو گذشت - وجود دارد.
در واقع، سالها پیش از به قدرت رسیدنِ مأمون، امام رضا علیه السلام در سفری به بصره و کوفه، مناظراتی مفصّل با علمای ادیانِ مختلف - از یهودی و مسیحی گرفته تا معتزله و زرتشتی و حتّی هندو - داشتند؛ و میتوان اندیشید که این مناظرات، در جهان اسلامی شهرت و انعکاسی فوقالعاده پدید آورده بود(1). در واقع همین شهرت بود که سبب شد فضلبنسهل در آن نامهای که از سوی مأمون به امام رضا علیه السلام نوشت، دلیل دعوت به مرو را، پاسخگویی به ابهامات مسلمانان عنوان کند(2).
بهعبارت دیگر، اگرچه برگزاری جلسات مناظره با علمای ادیان، برای مأمون حکم یک مانور سیاسی بدیع را داشت؛ لیکن در چشماندازهای امام رضا علیه السلام، پاسخگویی به ابهامات و راهنمایی پرسشگران، امر مسبوق به سابقه و یک رسالتِ اصیل مینمود که هیچ ربطی به سیاست و سیاستمداری نداشت.
به این ترتیب، مأمون که در پی کسب وجههای متفاوت با نیاکانش بود و مشروعیّتی نوین را طلب میکرد بر آن شد تا از مرتبتِ علمی امام رضا علیه السلام به سودِ هدفش بهره گیرد. او در عینحال امّید میورزید که با ولایتعهدی امام علیه السلام، فضای سیاسی داخلی را چندان وهمآلود کند که مخالفانش دچار سردرگمی و تشتّتِ هر چه بیشتری شوند. اینگونه هم شد، هم عبّاسیان و هم علویانِ انقلابی دچار تفرقهای شدید شدند. با این وصف، آن مشروعیّتی که مأمون از قِبَلِ ولیعهدکردنِ امام رضا علیه السلام طلب میکرد، حاصل نیامد و این به زیرکی حضرتش بازمیگردد که با اتّخاذ این تاکتیکهای هوشمندانه، تمام نقشههای مأمون را نقشبرآب کردند:
امام رضا علیه السلام در وقت خداحافظی از مدینه چنان عمل کردند که همگان بر عدم اخلاص مأمون و بیاطمینانی امام علیه السلام به او، واقف شدند.
امام رضا علیه السلام در پذیرش ولایتعهدی نه فقط هر گونه اختیارِ اجرایی را از خود سلب کردند، بلکه همچنین علناً فرجام ناخوش آنرا آگهی دادند.
امام رضا علیه السلام در مناظره با علمای ادیان، نه فقط از هرگونه موضعگیریای که به نفع دولت مأمونی تمام شود، احتراز کردند؛ بلکه در مواردی با اثبات نبوّت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و طرح آشکار مسألهی
اهلبیت، نتیجهای خلاف انتظارِ مأمون را به ارمغان آوردند(1).
با این مانورهای بسیار زیرکانه، امامعلی بن موسی الرضاعلیهما السلام نه فقط از کمند حیلههای مأمون گریختند، بلکه از فرصت پیش آمده در مرو، به نفع دیانت اسلامی و برای توسعهی باورهای اصیلِ شیعی، بهرهبرداری کردند: و این امامی است که به حقّ میتوان او را فاتحِ «رزمگاه ادیان» دانست.
1) 150. درینباره رک به مناظرات امام رضا علیه السلام در «عیون اخبار الرضا» : ج 1، صص 321 - 338.
امامت حضرت رضا علیه السلام با دو دشواری مهمّ قرین گشته بود: از یک طرف، با رواجِ ترجمهی کتب فلسفی یونانی و جنبش پیروانِ ادیانِ دیگر در خردهگیری بر اسلام، عرصهی فرهنگی جامعه نیازمندِ ارشاد و هدایتگری بود و از سوی دیگر، ریاکاری این خلیفهی نابکار، در پوشیدنِ جامهی زهد و برگزیدنِ لقب "امام" برای خود، ابهامات زیادی در میان مردمان - بهویژه شیعیان - پدید آورده بود.
در این شرایط، چنانکه دیدیم امام رضا علیه السلام پا در میدانِ رزمِ فکری نهادند و در کانونهای پر تشتّتی چون بصره و خراسان، پاسخگوی پرسشگران و علمای ادیان گشتند؛ و در عین حال به روشنگری اذهان مسلمانان در جهت افشای تزویرهای مأمون اقدام کردند. یکی از این روشنگریها، در جهت شناساندنِ مقام و شأنِ «امام» بود که به دلیل اهمّیت موضوع، ترجیح داده شد متن کامل خطبهی مستدلّ و غرّای حضرتش در این مورد، از کتاب «عیون اخبار الرّضا» نقل گردد.
راقم این سطور، ترجیح میدهد که برجای هرگونه توضیح و تفسیری، از خوانندهی ارجمند تقاضا کند تا خود قوّت کلام و روشنی استدلالهای مقام عظمای ولایت و امامت را دریابد.
خطبهی امام رضا علیه السلام به زبان عربی
بابُ ما جاءَ عَنِالرِّضا علیه السلام فی وَصْف ِ الامامَةِ وَ الامامِ
وَ ذِکْرِ فَضْل ِ الامام وَ رُتْبَتِهِ
حَدَّثَنا أبُوالعَباسِ محمّدُ بْنُ إبراهِیمَ بْن ِ إسْحاقَ الطّالَقانِی(رضی الله عنه) قال َ: حَدَّثَنا أَبُو أَحْمَدَ الْقاسِم ُ بْنُ محمّدِ بْنِ عَلِی الهارُونی قالَ: حَدَّثَنی أبُو حامِدٍ عِمْرانُ بْنُ مُوسَی بْنِ إبْراهِیمَ، عَن ِ الحَسَن ِ بْن ِ القاسِم ِ الرَّقّامِ قالَ: حَدَّثَنی القاسِمُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ أَخِیهِ عَبْدِ الْعزِیزِ بْنِ مُسْلِمٍ قالَ: کُنّا فی أَیّامِ عَلِی بْنِ مُوسَی الرِّضا(علیهما السلام) بِمَرْوَ، فَاجْتَمَعْنَا فی مَسْجِدِ جامِعِها فی یَوْم ِ الْجُمُعَةِ فی بَدْءِ مَقْدَمنا، فَأدارَ النّاس أمْرَ الإمامَةِ وَ ذَکَرُوا کَثْرَةَ اخْتِلاف ِ النَّاسِ فیها فَدَخَلْتُ عَلی سَیِّدِی وَ مَوْلای الرِّضا( علیه السلام)، فَأَعْلَمْتُهُ ما خاضَ النَّاسُ فِیهَ، فَتَبَسَّمَ ( علیه السلام) ثُمَّ قالَ:
یا عَبْدَ الْعَزِیزِ جَهِل َ الْقَوْمُ وَ خُدِعُوا عَنْ أَدْیانِهِمْ، إنَّ اللَّه تَبارَکَ وَ تَعالی لَمْ یَقْبِضْ نَبِیَّهُ (صلی الله علیه وآله) حَتّی أَکْمَلَ لَهُ الدِّینَ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ الْقُرآنَ
فِیهِ تَفْصِیلُ کُلِّ شَیءٍ، بَیَّنَ فیهِ الْحَلالَ و الْحَرامَ وَ الحُدُودَ وَ الأَحْکامَ وَ جمِیعَ ما یُحْتاجُ إلَیْهِ کَمُلاً فَقالَ عزَّ وَ جَلَّ: «ما فَرَّطْنا فِی الکِتابِ مِنْ شَیءٍ» وَ أنْزَلَ حَجَّةِ الوِداعِ وَ هِی آخِرُ عُمْرِه(صلی الله علیه وآله) «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإسْلامَ دِیناً».
وَأَمْرُ الاِمامَةِ تَمامُ الدِّینِ، وَ لَمْ یَمْضِ (صلی الله علیه وآله) حَتّی بَیَّنَ لِاُمَّتِهِ مَعالِمَ دِینِهِمْ، وَ أَوْضَحَ لَهُمْ سَبِیلَهُمُ، وَ تَرَکَهُمْ عَلی قَصْدِ الْحَقِّ وَ أَقامَ لَهُمْ عَلِیاً ( علیه السلام) عَلَماً وَ إماماً، وَ ما تَرَکَ شَیْئاً یَحْتاجُ إلَیْهِ الاُمَّةُ إلاّ بَیَّنَهُ، فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُکْمِلْ دِینَهُ، فَقَدْرَدَّ کِتابَ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ، وَ مَنْ رَدَّ کِتابَ اللَّه تَعالی فَهُوَ کافِرٌ، هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الإمامَةِ وَ مَحَلَّها مِنَ الاُمَّةِ فَیَجُوز فیها اخْتِیارُهُمْ؟!
إِنَّ الإمامَةَ أَجَلُّ قَدْراً، وَ أَعْظَمُ شَأْناً، وَ أَعْلی مَکاناً، وَ أَمْنَعُ جانِباً، وَ أبْعَدُ غَوْراً مِنْ أنْ یَبْلُغَهَاالنَّاسُ بِعُقُولِهِمْ، أوْ یَنالُوها بِآرائِهِمْ، أوْ یُقیمُوا اِماماً بِأِخْتیارِهِمْ، أَنَّ الإمامَةَ خَصَّ اللَّه بِها إبْراهِیمَ الْخَلِیلَ( علیه السلام) بَعْدَ النُّبُوَّةِ، وَ الْخُلَّةِ مَرْتَبَةً ثالِثَةً وَ فَضِیلَةً شَرَّفَهُ بِها، وَ أَشادَ بِها ذِکْرَهُ فَقالَ عزَّ وَ جَلَّ: «إنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إماماً» فَقالَ الْخَلِیلُ ( علیه السلام): سُرُوراً بِها «وَ مِنْ ذُرِّیَّتی» قالَ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ: «لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ» فَأَبْطَلَتْ هذِهِ الآیَةُ إمامَةَ کُلِّ ظالِمٍ إلی یَوْمِ القِیامَةِ، وَ صارَتْ فِی الصَّفْوَةِ، ثُمَّ أکْرَمَهُ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ بِأَنْ جَعَلَها فی ذُرِّیَّتِهِ أَهْلِ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهارَةِ، فَقالَ عزَّ وَ جَلَّ: «وَ وَهَبْنا لَهُ إسْحقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکوةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ».
فَلَمْ یَزَلْ فی ذُرِّیَّتِهِ یَرِثُها بَعْضٌ عَنْ بَعْضٍ قَرْناً فَقَرْناً حَتّی وَرِثَهَا النَّبِی (صلی الله علیه وآله) فَقالَ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ: اِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِی وَ الّذِینَ آمَنُوا وَ اللَّه وَلی الْمُؤْمِنینَ» فَکانَتْ لَهُ خاصَّةً، فَقَلَّدَها (صلی الله علیه وآله) عَلِیّاً بِأمْرِ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ علی رَسْمِ ما فَرَضَهَا اللَّه عزَّ وَ جَلَّ فَصارَتْ فی ذُرِّیَّتِهِ الأصْفِیاء الَّذِینَ آتاهُمُ اللَّه الْعِلْمَ وَ الأِیْمانَ بِقَوْلِهِ عزَّ وَ جَلَّ: «فَقالَ الَّذِینَ اُوتُوا العِلْمَ وَ الإیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فی کِتابِ اللَّه إلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ البَعْثِ» فهی فی وُلْدِ عَلِی(علیهم السلام) خاصَّةً إلی یَوْمِ القِیامَةِ إذْلا نَبِی بَعْدَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) فَمِنْ أَیْنَ یَخْتارُ هؤُلاءِ الجُهَّالُ؟!
إنَّ الإمامَةَ هِی مَنْزِلَةُ الأْنبِیاءِ، و ارْثُ الأَوْصِیاءِ، إنَّ الإمامَةَ خِلافَةُ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ وَ خِلافَةُ الَّرسُولِ، وَ مَقامُ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ، وَ میراثُ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ(علیهم السلام).
إنَّ الإمامَةَ زِمامُ الِّدینِ، وَ نِظامُ الْمُسْلِمینَ، وَ صَلاحُ الدُّنْیا، وَ عِزُّ الْمُؤْمنینَ، إنَّ الإمامَةَ اُسُّ الإسْلامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السّامِی، بِالإمامِ تَمامُ الصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ الصَّیام وَ الحَجِّ وَ الْجِهادِ، وَ تَوْفِیرُ الْفَیءِ وَ الصَّدَقاتِ، وَ إِ مْضاءُ الحُدُودِ وَ الأَحْکامِ، وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الأَطْرافِ.
الإمامُ یُحِلُّ حَلالَ اللَّه، وَ یُحَرِّم ُ حَرامَ اللَّه، وَ یُقِیمُ حُدُودَ اللَّه، وَ یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّه، وَ یَدْعُو إلی سَبِیلِ رَبِّهِ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ، وَ الْحُجِّةِ البالِغَةِ، الإمامُ کَالشَّمْسِ الطّالِعَةِ لِلْعالَمِ وَ هِی بِاْلاُفُقِ بِحَیْثُ لا تَنالُهَا الأَیْدِی وَ الاَبْصارُ.
الإمامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّراجُ الزَّاهِرُ، وَ النُّورُ السَّاطعُ، وَ النَّجْمُ
الهادِی فی غَیَاهِبِ الدُّجی وَ الْبَیْدِ القِفارِ وَ لُجَجِ البِحارِ، الإمامُ الْماءُ الْعَذْبُ عَلَی الظِماءِ وَ الدَّالُ عَلَی الْهُدی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدی الإمامُ النّارُ عَلَی الیَفاعِ، الْحارُّ لِمَنِ اصْطَلی بِهِ، وَ الدَّلِیل ُ فی الْمَهالِک، مَنْ فارَقَهُ فَهالِکٌ.
الإمامُ السَّحابُ الماطِرُ، وَ الْغَیْثُ الهاطِلُ، وَ الشَّمْسُ الْمُضِیئَةِ، وَ الاَرْضُ الْبَسِیطَةُ، وَ الْعَیْنُ الْغَزِیرَةُ، وَ الْغَدِیرُ وَ الرَّوْضَةُ.
الإمامُ الأَمینُ الرَّفِیق، وَالوالِدُ الشَّفِیقُ، وَ الأَخُ الشَّقِیقُ، وَ مَفْزَعُ العِبادِ فی الدَّاهِیَةِ.
الإمامُ أَمِینُ اللَّه فی أَرْضِهِ، وَ حُجَّتُهُ عَلی عِبادِه، وَ خَلِیفَتُهُ فی بِلادِه، الدُّاعِی إلَی اللَّه وَ الذَّابُّ عَنْ حُرُمِ اللَّه عزَّ وَ جَلَّ.
الإمامُ الْمطَهَّرُ مِنَ الذُّنوبِ، الْمبَرَّءُ مِنَ الْعُیُوبِ، مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ، مَرْسُومٌ بِالْحِلْمِ، نِظامُ الدِّین، وَ عِزُّ الْمُسْلِمینَ، وَ غَیْظُ الْمُنافِقِینَ، وَ بَوارُ الکافِرینَ.
الإمامُ واحِدُ دَهْرِه، لا یُدانِیِه أَحَدٌ، وَ لا یُعادِلَهُ عالِمٌ، وَ لا یُوجَدُ مِنْهُ بَدَلٌ، وَ لا لَهُ مِثْلٌ وَ لا نَظِیرٌ، مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّه مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ لَهُ وَ لاَ اکْتِسابٍ،بَل ِ اخْتِصاصُ مِنَ الْمُفَضَّلِ الوَهّابِ، فَمَنْ ذَاالَّذِی یَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الإمامِ، وَ یُمْکِنُهُ اخْتِیارُهُ؟! هَیْهاتَ هَیْهات! ضَلَّتِ الْعقُولُ، وَ تاهَتِ الْحُلُومُ، وَ حارَتِ الاَلْبابُ، وَ حَسَرَتِ الْعُیُونُ، وَ تَصاغَرَتِ الْعُظَماءُ، وَ تَحَیَّرَتِ الحُکَماءُ، وَ تَقاصَرَتِ الْحُلَماءُ، وَ حَصِرَتِ الْخَطباءُ، وَ جَهِلَتِ الاَلِبّاءُ، وَ کَلَّتِ الشُعَراءُ، وَ عَجَزَتِ الأُدَباءُ، وَ عَیِیَتِ الْبُلَغاءُ عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِه، أَوْ فَضِیلَةٍ مِنْ فَضائِلِه، فَأَقَرَّتْ بِالْعَجْزِ
وَ التَّقْصِیرِ، وَ کَیْفَ یُوصَفُ (بِکُلِّه أَوْ یُنْعَتُ بِکُنْهِهِ، أَوْیُفْهَمُ شَیءٌ مِنْ أَمْرِهِ، أَوْ یُوجَدُ مَنْ یَقُومُ مَقامَهُ وَ یُغْنی غِناهُ، لا، کَیْفَ وَ أَنّی وَ هُوَ بِحَیثُ النَّجْمِ مِنْ أَیْدِی الْمُتَناوِلِینَ وَ وَصْفِ الواصِفِینَ.
فَأَیْنَ الاِخْتِیارُ مِنْ هذا؟ وَ أَیْنَ الْعُقُولُ عَنْ هذا؟ وَ أَیْنَ یُوجَدُ مِثْلُ هذا؟ أَظَنُّوا أَنَّ ذلِکَ یُوجَدُ فی غَیْرِ آلِ الرَّسُولِ (صلی الله علیه وآله)
کَذَبَتْهُمْ وَ اللَّه أَنْفُسُهُمْ وَ مَنَّتْهُم الاَباطِیلُ، فَارْتَقَوْا مُرْتَقی صَعْباً دَحْضاً، تَزِلُّ عَنْهُ إلَی الحَضیضِ أَقْدامُهُمْ، رامُوا إقامَةَ الإمام بِعُقُولٍ خائرةٍ بائِرَةٍ ناقِصَةٍ وَ آراءٍ مُضِلَّةٍ، فَلَمْ یَزْدادُوا مِنْهُ إلاّ بُعْداً، قاتَلَهُمُ اللَّه أَنّی یُؤفَکُونَ وَ لَقَدْ رامُوا صَعْباً وَ قالُوا إفْکاً، وَ ضَلوُّا ضَلا لاً بَعِیداً، وَ وَقَعوا فی الحَیْرَةِ إذْتَرَکُوا الإمامَ عَنْ بَصِیرَةٍ، وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ ما کانوا مُسْتَبصِرینَ، وَ رَغِبُوا اخْتِیارِ اللَّه وَ اخْتِیارِ رَسُولِه إلَی اخْتِیارِهِمْ، وَالْقُرْآنُ یُنادِیهِمْ: «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَختارُ ما کانَ لَهُمُ الخِیَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرکُونَ» وَ قَالَ اللَّهُ عزَّ وَ جَلَّ: «وَ ما کانَ لِمؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ اِذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ » وَ قَالَ اللَّهُ عزَّ وَ جَلَّ: «ما لکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ أَمْ لَکُمْ کِتابٌ فیهِ تَدْرُسُونَ، أِنَّ لَکُم فیهِ لَما تَخَیَّرونَ.أَم لَکُمْ أَیْمانٌ عَلَینا بالِغَةٌ إلی یَوْمِ القِیمَةِ إنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُونَ، سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بِذلِکَ زَعِیمٌ. أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْیَأتُوا بشُرَ کُائِهِمْ أنْ کانُوا صادِقینَ». وَ قَالَ عزَّ وَ جَلَّ: «أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها». «أَمْ طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ». أَمْ «قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ إنَّ شَرَّ الدِّوابِّ عِنْدَاللَّه الصُّمٌّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ وَ لَوْ عَلِمَ اللَّه فیهِمْ
خَیْراً لاَسْمَعَهُمْ وَ لُوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلِّوْا وَ هُم ْ مُعْرِضُونَ» وَ «قالوا سَمِعْنا وَ عَصَیْنا» بَلْ هُوَ «فَضْلُ اللَّهِ یُوْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُوا الْفضْلِ الْعَظِیمِ».
فَکَیْفَ لَهُمْ بِاخْتِیارِ الإمامِ؟! وَ الإمامُ عالِمٌ لا یَجْهَلُ، وَ راعٍ لا یَنْکَلُ، مَعْدِنُ الْقُدْسِ وَ الطَّهارَةِ وَ النُّسُکِ وَ الزَّهادَةِ وَ الْعِلْمِ وَ الْعِبادَةِ، مَخْصُوصٌ بِدَعْوَةِ الرَّسُولِ (صلی الله علیه وآله) وَ هُوَ نَسْلُ المُطَهَّرَةِ الْبَتُولِ، لا مَغْمَزَفیهِ فی نَسَبٍ، وَ لا یُدانِیهِ ذُو حَسَبٍ، فَالنَّسَبُ مِنْ قُرَیْشٍ، وَالذِّرْوَةُ مِنْ هاشِمٍ، وَالْعِتْرَةُ مِنْ آلِ الرَّ سولِ(صلی الله علیه وآله)، وَ الرِّضا مِنَ اللَّهِ عَزَ وَ جلَّ، شَرَفُ الأَشْرافِ، وَ الْفَرْعُ مِنْ عَبْدِ مَنافٍ، نامِی الْعِلْمِ، کامِلُ الْحِلْمِ، مُضْطَلِعٌ بِاْلإمامَةِ عالِمٌ بِالسِّیاسَةِ مَفْرُوضُ الطَّاعِهِ قائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ناصِحٌ لَعِبادِ اللَّهِ حافِظٌ لِدِینِ اللَّهِ إِنَّ الأَنْبیاءَ وَ الاَئَمَهَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ یَوَفِّقُهُمُ اللَّهُ وَ یَؤتِیهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِه وَ حُکْمِه
مالا یَؤْتِیهِ غَیْرَهُمْ فَیَکُونَ عِلْمُهُمْ فَوْقَ کُلِّ عِلْمِ أَهْلِ الزِّمان. فی قَوْلِه تَعالی «أَفَمَنْ یَهْدی إلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»؟! وَ قَوْله عَزَّوَجَلَّ: «وَ مَنْ یَؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ اُوتِی خَیْراً کَثِیراً» وَ قَوْلِهِ عَزَّوَجَلَّ فی طالُوتَ: «إنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» وَ قَالَ عَزَّوَجَلَّ لِنَبیِّه (صلی الله علیه وآله): «وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظیما» وَ قَالَ عَزَّوَجَلَّ فِی الأئِمَّهِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِه وَ عِتْرَتِه وَ ذُرِّیَّتِه «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه فَقَدْ آتَیْنا آلَ إبْراهِیمَ الکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً، فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِه وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ کَفی بِجَهَنَّمَ سَعِیراً» وَ إنَّ الْعَبْدَ إذَا اخْتارَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ ِلاُمُورِ عِبادِه
شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِذالِکَ، وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ یَنابِیعَ الْحِکْمَةِ، وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهاماً، فَلَمْ یَعْی بَعْدَهُ بِجَوابٍ وَ لا یَحِیدُ فیهِ عَنِ الصَّوابِ، وَ هُوَ مَعْصُومٌ مُؤَیَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ، قَدْ أَمِنَ الْخَطایا وَ الزَّلَلَ وَ العِثارَ، یَخُصُّهُ اللَّهُ بِذلِکَ لِیَکُونَ حُجَّتَهُ عَلی عِبادِه، وَ شاهِدَهُ عَلی خَلْقِه،وَ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُوالفَضْلِ العَظِیمِ، فَهَلْ یَقْدِرُونَ عَلی مِثْلِ هذا؟! فَیَخْتارُوهُ أَوْ یَکُونُ مُخْتارُهُمْ بِهذِهِ الصَّفَةِ فَیُقَدِّمُوهُ؟ تَعَدَّوْا وَ بَیْتِ اللَّهِ الْحَقَّ، وَ نَبَذُوا کِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ کَأَنَّهُمْ لایَعْلَمُونَ، وَ فی کِتابِ اللَّهِ الْهُدی وَ الشِّفاءُ فَنَبَذُوهُ وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ، فَذَمَّهُمُ اللَّهُ وَ مَقَتَهُمْ وَ أَتْعَسَهُمْ فَقالَ و عَزَّوَجَلَّ: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَویهُ بِغَیْرِ هُدی مِنَ اللَّهِ إنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الَّظالِمِینَ» وَ قالَ عَزَّوَجَلَّ: «فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ»، وَ قالَ عَزَّوَجَلَّ: «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ» وَ حَدَّثَنی بِهذَا الْحَدِیثِ مُحَمّدُ بْنُ مُحَّمد بْنُ عِصامٍ الْکُلَیْنی، وَ عَلی بْنَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرانَ الدَّقّاقُ، وَ عَلِی بْنُ عَبْدُاللَّهِ الوَرَّاقُ، وَ الْحَسنُ بْنُ أَحْمَدَ الْمُؤدِّبُ وَ الْحُسَیْنُ بْنُ إبْراهِیمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشامٍ المُؤَدِّبُ (رضی الله عنه) قالُوا: حَدَّثَنا محمّدُ بْنُ یَعْقُوبَ الْکُلَیْنی قالَ: حَدَّثَنا أَبُو مُحَّمدٍ الْقاسِمُ بْنُ العَلاءِ، قالَ: حَدَّثَنا الْقاسِمُ بْنُ مُسْلِمٍ عِنْ أَخِیهِ عَبْدِالْعَزِیزِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنِ الرِّضا( علیه السلام).(1)
1) 151. به نقل از عیون اخبار الرضا {ترجمهی حمیدرضا مستفید و علیاکبر غفاری} / ج 1 / 444 - 458.
عبدالعزیز بن مسلم گوید: در زمان علی بن موسی الرضاعلیهما السلام در مرو بودیم. در آغاز ورود، روز جمعه در مسجد جامع آن شهر گرد آمده بودیم و دربارهی امامت و اختلافات زیادِ مردم در آن مورد بحث و گفتگو میکردند، من نزد آقا و سرورم امام رضا علیه السلام رفتم و گفتگوهای مردم را به عرض ایشان رساندم؛ حضرت تبسّمی کردند و فرمودند:
«ای عبدالعزیز! مردم از دین خود اطّلاعی ندارند، به نیرنگ گمراه شدهاند؛ خداوند تبارک و تعالی پیامبر خود را قبض روح نکرد مگر بعد از اینکه دین را برای او کامل گردانید و قرآن را که بیان همه چیز در آن است، بر او نازل فرمود. حلال و حرام، حدود و احکام و جمعی از نیازمندیها را به طور تمام و کمال در آن بیان فرمود و گفت «ما فَرَّطْنا فی الْکِتابِ مِنْ شَیءٍ»؛ «در کتاب به هیچ وجه کوتاهی نکردهایم»(1)و در حجة الوداع که در آخر عمر حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم واقع شد این آیه را نازل فرمود: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضِیتُ لَکُمُ
1) 152. سوره انعام، آیه 38.
الإسْلامَ دِیناً»؛ «امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین، برای شما پسندیدم»(1)و مسأله امامت، تمامکننده و کامل کنندهی دین است، و حضرت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم قبل از وفات خود، دین را برای مردم توضیح داده، تبیین فرمود، و راه آن را برای آنان آشکار کرد، آنان را در مسیر حقّ قرار داد و علی علیه السلام را به عنوان امام و راهنما برایشان تعیین فرمود، و تمام آنچه را که مردم به آن نیازمندند، بیان نمود، هر کس گمان کند خداوند دین خود را کامل نکرده، در حقیقت کتاب خدا را ردّ کرده است، و هر کس کتاب خدا را ردّ کند، کافر است.
آیا مردم به قدر و ارزش امامت و موقعیّتِ آن در بین امّت آگاهند تا انتخابشان قابل قبول باشد؟!. امامت، جلیل القدرتر، عَظِیمُ الشَّأنْتَر، والاتر، منیعتر و عمیقتر از آن است که مردم با عقول خود آن را درک کنند، یا با آراء و عقائد خویش آن را بفهمند یا بتوانند با انتخاب خود امامی برگزینند. امامت چیزی است که خداوند بعد از نبوّت و خُلَّت (مقام خلیل اللهی) در مقام سوّم، ابراهیم خلیل علیه السلام را بدان اختصاص داده به آن فضیلت مشرف فرمود، و نام او را بلند آوازه کرد، خداوند میفرماید: «إنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ اِماماً»؛ «ای ابراهیم! تو را برای مردم، امام برگزیدم»(2)و ابراهیم علیه السلام از خوشحالی گفت: «وَ مِنْ ذُرِّیَّتی»؛ «آیا فرزندان و نسل من
هم امام برگزیدهای؟»(1)خداوند فرمود: «لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»؛ «عهد من به ظالمین نمیرسد»(2)و این آیه امامت هر ظالمی را تا روز قیامت ابطال میکند. و بدین ترتیب امامت در خواص و پاکان قرار گرفت سپس خداوند با قرار دادن امامت در خواص و پاکان از نسل او، وی را گرامی داشت و فرمود: «وَ وَهَبْنا لَهُ إسْحقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاً جَعَلْنا صالِحینَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکوةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ»؛ «اسحق و نیز یعقوب را اضافه برخواستهاش - به او بخشیدیم، و همگی آنان را از صالحین قرار دادیم، آنان را امامانی قرار دادیم که به دستور ما هدایت میکردند و انجام کارهای نیک و اقامه نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کرده، دستور دادیم، و ما را عبادت میکردند»(3)و امامت به همین ترتیب در نسل او باقی بود و یکی بعد از دیگری، نسل به نسل، آن را به ارث میبردند تا اینکه پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم وارث آن گردید.
خداوند میفرماید: «اِنَّ اَوْلَی النّاسِ بِابْراهِیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِی وَ الَّذِینَ آمَنوا وَ اللَّهُ وَلِی الْمُؤمِنینَ»؛ «سزاوارترین و شایستهترین مردم در انتساب به ابراهیم کسانی هستند که او را پیروی نمودند و این پیامبر و نیز کسانی که ایمان آوردند. و خداوند ولی مؤمنین است»(4)و این امامت خاص حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم بود که به امر خدا به همانگونه که
خداوند واجب فرموده بود بعهدهی علی علیه السلام قرار داد و سپس در آن دسته از نسل حضرت علی علیه السلام که برگزیده بودند و خداوند علم و ایمان به ایشان داده، قرار گرفت. خداوند میفرماید: «فَقالَ الَّذِینَ اُوتُوا العِلْمَ وَ الإیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فی کِتابِ اللَّهِ إلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ البَعْثِ»؛ «کسانیکه علم و ایمان به ایشان داده شده بود (خطاب به مجرمینی که بعد از قیام قیامت میگفتند: بیش از اندک زمانی، در قبر نماندهاید) گفتند: شما در کتاب و علم خدا، تا روز قیامت در قبر ماندهاید و امروز همان روز قیامت است»(1)پس این امامت در اولاد علی علیه السلام تا روز قیامت خواهد بود، زیرا پیامبری بعد از محمّدصلی الله علیه وآله وسلم نخواهد آمد. حال چگونه این جاهلان میخواهند انتخاب کنند؟. امامت مقام انبیاء، و ارث اوصیاء است، امامت نمایندگی خداوند - عزَّ و جَل َّ و جانشینی پیامبر، و مقام امیرالمؤمنین و میراث حسن و حسینعلیهم السلام است.
امامت زَمامِ دین و باعثِ نظم مسلمین و صلاح دنیا و عزّت مؤمنین است. امامت پایهی پایندهی اسلام و شاخه و نتیجهی والای آن است. توسط امام است که نماز و زکات و روزه و حجّ و جهاد به کمال خود میرسد، و فِیءِ(2)و صدقات وُفور مییابد، و حدود و احکام جاری میگردد، و مرزها حفظ و حراست میشود، امام حلال خدا را حلال، و حرام خدا را حرام میکند، و حدود او را جاری مینماید و از دین خدا دفاع نموده، با حکمت و موعظهی نیکو و دلیلِ قاطع، مردم را به راه
پروردگارش فرا میخواند، امام همچون خورشیدِ درخشانِ جهان است، خورشیدی که دور از دسترسِ دستها و چشمها در افق قرار دارد، امام، ماهِ نورانی، چراغ درخشان، نورِ ساطع و ستارهی راهنما در دلِ تاریکیها و صحراهای خشک و بی آب و علف و موجهای وحشتناک دریاها است.
امام، همچون آب گوارا بر تشنگان است، راهنمای هدایت و منجی از هلاکت است. امام همچون آتشی است در بلندیهای بیابانها، کسی که از سرما به آن آتش پناه بَرد، او را گرم میکند، و در مهلکهها راهنمائی میکند. هر کس از او دست بکشد هلاک خواهد شد.
امام، ابر پر باران و باران پر برکت است، خورشید درخشان و زمین گسترده است، او چشمهی جوشان و باغ و بِرْکه است.
امام، امینی است همراه، پدری است مهربان، او برادرِ تنی است، در مصائب پناهِ بندگان است.
امام، امین خدا در زمین و حجّت او بر بندگان است، او خلیفهی خدا در کشور اوست، امام دعوت کنندهی مردم بسوی خدا و مدافع حُرمتهای الهی است. امام از گناهان پاک است و از عیوب مبرّی، علم به او اختصاص دارد، حلیم و بردبار است، مایهی نظمِ دین و عزّت مسلمین است، باعث خشم منافقین و هلاکت کافرین است.
امام، در دوران خود نظیر ندارد، کسی به او نزدیک نیست، هیچ دانشمندی با او همطراز نیست، بدل ندارد، مثل و مانند ندارد، بدون اینکه بهدنبال فضیلت باشد و یا خود فضیلت بدست آورده باشد، فضیلت به او اختصاص یافته است و خداوندِ بخشایندهی با فضیلت،
فضل را به او اختصاص داده است. پس کیست که بتواند امام را بشناسد یا او را انتخاب کند؟. نه، هرگز، هرگز، در وصف شأنی از شؤون او و فضیلتی از فضائل او عقول به گمراهی افتاده و حیران و سرگردان مانده است، و دیدگان درمانده و ناتوان گشته و بزرگان احساس کوچکی مینمایند، و حکماء حیرانند، عقلِ عقلاء کوتاه است، خطباء از خطابه بازماندهاند و عقلاء و دانایان از درکش عاجز شدهاند و شعراء از شعر گفتن ناتوان گشتهاند و اُدبا عاجز گردیدهاند و بُلغاء خسته و ناتوان شدهاند و همگی به عجز و ناتوانی (خود) معترفند، چگونه میتوان او را وصف کرده و کنه او را بیان نمود یا چیزی از کار او را فهمید یا کسی را یافت که جای او را بگیرد؟
نه، چگونه ممکن است؟ و حال آنکه نسبت او و وصف کنندگانش همچون ستارهها و دست مردم است ؟
پس انتخاب مردم کجا و این مقام کجا؟ عقول کجا و درک این منزلت کجا؟ اصلاً کجا میتوان چنین شخصی یافت؟ گمان بردهاند که میتوان او را در غیر آل پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم یافت؟. بخدا قسم نفسشان به آنان دروغ گفته و اباطیل آنان را در آرزو انداخته است و در نتیجه به پرتگاهی بلند و مشکل و لغزنده پاگذاردهاند که پاهایشان از آن خواهد لرزید به پائین خواهند افتاد. با عقولی سرگردان، ناقص و بایر و عقائدی گمراه کننده در صدد نصب امام برآمدهاند که جز دوری از مقصد نتیجهای نخواهند گرفت، خدا آنان را بکشد! به کجا برده شدهاند؟ در صدد کاری بس مشکل بر آمده و خلاف حقّ سخن گفتهاند و به گمراهی عمیقی دچار گشته و در
سرگردانی افتادهاند، زیرا با آگاهی امام را ترک کردهاند، و شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت بخشید و آنان را از راهِ حقّ بازداشت، حال آنکه بینا و بصیر بودهاند(1).
آنان انتخاب خدا و رسولش را کنار گذارده، انتخاب خود را در نظر گرفتند، در حالیکه قرآن با صدائی بلند به آنان خطاب میکند: «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَختارُ ما کانَ لَهُمُ الخِیَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالی عَمَّا یُشْرکُونَ»؛ «و پروردگار تو آنچه را بخواهد میآفریند و برمی گزیند آنان حقّ انتخاب ندارند و خداوند از شرک آنها منزّه و برتر است»(2)و نیز میفرماید: «وَ ما کانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اَمراً أنْ یکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»؛ «آنگاه که خدا و رسولش به کاری دستور دادند هیچ مرد و زن مؤمنی از پیش خود حقّ انتخاب نخواهد داشت»(3)و نیز میفرماید: «مالَکُمْ کَیْف َ تَحْکُمُونَ * اَمْ لَکُمْ کِتابٌ فیهِ تَدْرُسُونَ * إنَّ لَکُمْ فیهِ لَما تَخَیَّرُونَ * اَمْ لَکُمْ اَیْمانٌ عَلَیْنا بالِغَةٌ اِلی یَوْمِ الْقِیمَةِ إنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُونَ * سَلْهُمْ أیُّهُمْ بذلک زَعِیمٌ * اَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْیَأتُوا بِشُرَکائِهِمْ إنْ کانوا صادِقینَ»؛ «شما را چه میشود؟ چگونه حکم میکنید؟ آیا کتابی آسمانی دارید که در آن چنین میخوانید که آنچه خود بخواهید دارا خواهید بود؟ یا عهد و پیمانی - پایدار تا قیامت - مبنی بر اینکه هر آنچه حکم میکنید خواهید داشت از ما گرفتهاید؟ از آنان بپرس
کدامیک از آنان چنین چیزی را ضمانت میکنند آیا شریکانی دارند؟ اگر راست میگویند شرکای خود را بیاورند»(1)و نیز خداوند میفرماید: «اَفَلا یَتَدَبَّرونَ الْقُرْآنُ اَمْ عَلی قُلوُبٍ اَقْفالُها»؛ «آیا در قرآن تدبر نمیکنند یا بر دلها قفل زده شده است؟»(2)یا خداوند بر دل آنان مهر زده و دیگر نمیفهمند، یا «میگویند شنیدیم و حال آنکه نمیشنوند، بدترین جنبدگان از نظر خداوند، کرولال هایی هستند که نمیاندیشند، و اگر خدا خیری در آنان سراغ داشت آنان را شنوا میکرد و اگر آنان را شنوا میکرد پشت کرده اعراض مینمودند(3)و «گویند: میشنویم و نافرمانی میکنیم(4)» بلکه آن «فضل خداوند است که به هر که بخواهد عطا میفرماید و خداوند دارای فضلی بزرگ است(5)».
پس چگونه میخواهند امام را برگزینند و حال آنکه امام عالمی است که جهل در او راه ندارد، و فرمانروایی است که سختی نمیدهد، معدن قداست و پاکیزگی و عبادت و علم و بندگی است دعای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فقط در حق او بوده است (مثل: اَللَّهمَّ والِ مَنْ والاهُ (و یا) اللَّهمَّ اَذْهِب ْ عَنْهُمُ الِّرجْسَ و غیره) و یا پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فقط او را به امامت فرا خوانده است وی از نسل حضرت صّدیقه طاهره است و هیچ عیبی در نسب او
نیست، هیچ شرفی همطراز او نیست نسب او از قریش است و در بین قریش از بنیهاشم است که از بقیه قریش شرافت بیشتری دارند و در آن میان از عترت یعنی از آل و نزدیکان حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم است امام از نظر خداوند مرضی و پسندیده است. شریفترین اشراف است، او از نسل عبدمناف است. علم او دائماً رو به افزونی است، حلم و بردباری او کامل و تمام عیار است بر امر امامت توانا و قدرتمند است به نحوه اداره امور امّت عالم و آگاه است، اطاعتش واجب است، به فرمان خداوند به امر امامت قیام نموده (یا مجری اوامر و فرامین الهی است)، خیر خواه بندگان خدا و حافظ دین اوست، خداوند انبیاء و ائمه را توفیق میدهد و از علم و حکمت مخزون خود علومی به آنان میدهد که به دیگران نداده است و لذا علم آنان از تمامی علوم اهل زمان برتر و بالاتر است. خداوند میفرماید: «أفَمَنْ یَهْدی إلی الْحقّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدّی إلاّ أَنْ یُهدی فَمالَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»؛ «آیا آنکه خود، هدایت کنندهی مردم به سوی حقّ است شایستهتر است که از او تبعّیت کنند یا آنکه تا راهنماییاش نکنند هدایت نمییابد، چه میشود شما را؟ چگونه حکم میکنید؟»(1)و نیز میفرماید: «وَ مَنْ یؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ اوتِی خَیراً کَثِیراً»؛ «هر آنکس را که حکمت دهند، خیر کثیری بدست آورده است»(2)و در مورد طالوت فرموده است: «إنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ»؛ «خداوند او را بر شما
برگزید و به علاوه به او افزونی در علم و قدرت جسمانی عطاء فرمود، و خداوند پادشاهی خود را به هر کس بخواهد عطا میکند و خداوند غنی، توانمند و داناست»(1)و نیز به پیامبرش میفرماید: «وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً»؛ «فضل خدا بر تو عظیم است»(2)و نیز در مورد ائمه از اهلبیت خاندان و نسلش میفرماید: «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه فَقَدْ آتَیْنا آلَ إبْراهِیمَ الکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً، فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِه وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ کَفی بِجَهَنَّمَ سَعِیراً»؛ «آیا مردم به خاطر فضلی که خداوند به آنان داده است حسد میورزند؟ ما به آلابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان پادشاهی بزرگی عطا نمودیم پس بعضی از آنان ایمان آوردند و گروهی از آن اعراض کردند و آتش جهّنم کافی است»(3).
و هر گاه خداوند، بندهای را برای ادارهی امور بندگانش برگزیند به او شرح صدر و آمادگی کامل این کار را عنایت میفرماید و در قلبش چشمههای جوشان حکمت قرار میدهد و علم را کاملاً به او الهام میفرماید و بعد از آن از هیچ پاسخی در نمیماند و از رفتار و گفتار صحیح دور و منحرف نمیشود. او معصوم است و مؤیّد، خداوند او را توفیق میدهد و در راستی و درستی پابرجا و محکم نگه میدارد، از خطای لغزش و سقوط در امان است، خداوند فقط او را اینگونه قرار داده است تا
حجّت خدا باشد بر بندگانش و گواه او باشد بر خلقش، و این فضل خداست که به هر کس بخواهد میدهد و خداوند دارای فضلی بزرگ است، حال آیا بر چنین چیزی توانایی و دسترسی دارند تا بتوانند او را برگزینند؟ یا فرد منتخب آنان چنین اوصافی دارد تا او را بر دیگران مقدّم بدارند؟. قسم به خانه خدا که از حق تجاوز کردهاند و لذا خداوند آنان را نکوهش فرموده ومورد نفرت و غضب نموده و هلاک کرده میفرماید: «چه کسی گمراهتر ازآنکه بی راهنمای الهی خود سرانه عمل کند و خدا ستمکارانرا راه ننماید.» و فرموده: «فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ»؛ «هلاکت باد بر آنان و خداوند کارهایشان را در بیراهه و گمراهی قرار داد»(1)و نیز فرموده است: «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ»؛ «بزرگ نفرت و دشمنی است نزد خدا و نزد مؤمنین، این گونه خداوند بر هر قلب انسانهای متکّبر و جبّار مهر مینهد».(2)
(و این حدیث را محّمد بن عصام کلینّی و علی بنمحمّدبن عمران احمد بن هشام مؤّدبرضی الله عنه برایم نقل کرده و گفتهاند: محمّد ابن یعقوب کلینّی این حدیث را از ابو محمّد قاسم بن العلاء و او از قاسم بن مسلم و او از برادرش عبدالعزیز بن مسلم از حضرت رضا علیه السلام برایشان نقل نموده است(3).)
ادیان آسیایی: مهرداد بهار / نشر چشمه / چاپ اوّل / 1375.
از اسطوره تا تاریخ: مهرداد بهار / گردآوری ابوالقاسم اسماعیلپور / نشرچشمه / چاپ اوّل / 1376.
اسلام در ایران: ایلیا پاولوویچ / ترجمهی کریم کشاورز / انتشارات پیام / چاپ چهارم / 1354.
اصول کافی: شیخکلینی / ترجمهی سیّد جوادمصطفوی / دفتر نشر فرهنگ اهل بیت / ؟
اعیان الشیعة: علامه سید محسن امین / دارلتعارف للمطبوعات بیروت / ؟
الفرق بین الفرق: ابومنصور عبدالقاهر بغدادی / ترجمهی جواد مشکور / چاپ سوّم / 1354.
ایران از آغاز تا اسلام: رومن گیرشمن / ترجمهی محمّدمعین / شرکت انتشارات علمی و فرهنگی / چاپ هشتم / 1370.
ایران باستان: یوزف ویسهوفر / ترجمهی مرتضی ثاقبفر / نشر ققنوس / چاپ اوّل / 1377.
ایران در زمان ساسانیان: آرتور کریستنسن / ترجمهی رشید یاسمی / دنیای کتاب / چاپ ششم / 1368.
ایران در نخستین قرون اسلامی: برتولد اشپولر / ترجمهی جواد فلاطوری / شرکت انتشارات علمی و فرهنگی / چاپ چهارم / 1373.
ایران و تمدّن ایرانی: کلمان هوار / ترجمهی حسن انوشه / انتشارات امیرکبیر / چاپ اوّل / 1363.
بحارالانوار، جلد 49: علامه محمّد باقر مجلسی / المکتبة الاسلامیة / چاپ 1385 قمری.
برمکیان به روایات مورّخین عرب و ایرانی: لوسین بووا / ترجمهی عبدالحسین میکده / شرکت انتشارات علمی و فرهنگی / چاپ سوّم / 1365.
تاریخ اسلام کمبریج: ترجمهی احمد آرام / انتشارات امیرکبیر / چاپ اوّل / 1377.
تاریخ اسماعیلیان: برنارد لوئیس / ترجمهی یعقوب آژند / چاپ اوّل / 1363.
تاریخ ایران بعد از اسلام: عبدالحسینزرّینکوب / انتشارات امیرکبیر / چاپ دوّم / 1355
تاریخ ایران کمبریج (جلد سوّم، قسمت اوّل): ترجمهی حسن انوشه / انتشارات امیرکبیر / چاپ دوّم / 1373.
تاریخ تشیّع در ایران: رسول جعفریان / انتشارات انصاریان / چاپ اوّل / 1375.
تاریخ حبیبالسیر: غیاثالدّین بن همام الدّین الحسینی / ترجمهی محمّد دبیر سیاقی / چاپ دوّم / 1353.
تاریخ سیاسی اسلام: حسن ابراهیم حسن / ترجمهی ابوالقاسم پاینده / سازمان انتشارات جاویدان / چاپ چهارم / 1360.
تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم (عج): جاسم حسین / ترجمهی سید محمّد تقی آیتاللهی / انتشارات امیرکبیر / چاپ دوّم / 1377.
تاریخ سیستان (از آمدن تازیان تا برآمدن دولت صفّاریان): ادموند کلیفورد باسورث / ترجمهی حسن انوشه / امیرکبیر / چاپ دوّم / 1377.
تاریخ فخری: محمّدبن طباطبا معروف به ابن طقطقی / ترجمهی محمّد وحید گلپایگانی / بنگاه نشر و ترجمهی کتاب / 1350.
تاریخ طبری: محّمد بن جریر طبری / ترجمهی ابوالقاسم پاینده / انتشاراتاساطیر / چاپ دوّم / 1362.
تاریخ کیش زرتشت: مری بویس / ترجمهی همایون صنعتیزاده / انتشاراتتوس / چاپ اوّل / 1374.
تاریخ مردم ایران (قبل از اسلام): عبدالحسین زرّینکوب / انتشارات امیرکبیر/چاپسوّم/1371.
تاریخ موسیقی خاورزمین: هنری جورج فارمر / ترجمهی بهزاد باشی / انتشارات آگاه / چاپ اوّل / 1366.
تاریخچه مکتب مزدک: اوتاکر کلیما / ترجمهی جهانگیر فکری ارشاد / انتشارات توس / چاپ اوّل / 1371.
ترجمه فرقالشیعه نوبختی: ابومحمّد حسن بن علی نوبختی / ترجمه و تألیف محمّد جواد مشکور / 1353.
جستاری در فرهنگ ایران: مهرداد بهار / انتشارات فکر روز / چاپ سوّم / 1376.
جغرافیای تاریخی خراسان در تاریخ ابرو: شهابالدّین عبداللّه خوافی / تصحیح غلامرضا ورهرام / انتشارات اطلاعات / چاپ اوّل / 1370.
جنبش زیدیه در ایران: عبدالرفیع حقیقت / انتشارات فلسفه / چاپ دوّم / 1363.
چکیده تاریخ کیش زرتشت: مری بویس / ترجمهی همایون صنعتیزاده / انتشارات صفیعلیشاه / چاپ اوّل / 1377.
چهره مسیح در ادبیات فارسی: قمر آریان / انتشارات معین / چاپ اوّل / 1369.
خوارج در ایران: حسین مفتخری / مرکز بازشناسی اسلام و ایران / چاپ اوّل / 1379.
دینهای ایران: گئوویدنگرن / ترجمهی دکتر منوچهرفرهنگ / انتشارات آگاهاندیده/چاپاوّل/1377.
رسالهی ماتیکان گجستک ابالیش: آذر فرنبغ فرخزادان / برگردان ابراهیم میرزای ناظر / انتشارات هیرمند / چاپ اوّل / 1376.
زرتشت، مزدیسنا و حکومت: مهندس جلالالدّین آشتیانی / شرکت سهامی انتشار / چاپ هفتم / 1374.
زرسالاران یهودی و پارسی (استعمار بریتانیا در ایران): عبداللّه شهبازی / مؤسسه
مطالعات و پژوهشهای سیاسی / چاپ اوّل / 1377.
زمینه فرهنگ مردم ایران: جلال ستّاری / نشر ویراستار / چاپ اوّل / 1370.
زندگانی سیاسی هشتمین امام، حضرت علی بن موسی الرضاعلیهما السلام: جعفر مرتضی حسینی / ترجمهی خلیل خلیلیان / نشر فرهنگ / چاپ یازدهم / 1377.
طلوع و غروب زرتشتیگری: آر.سی.زینر / ترجمهی دکتر تیمور قادری / انتشارات فکر روز / چاپ اوّل 1375.
فرهنگ فرق اسلامی: محمّد جواد مشکور / بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس / 1368.
فرهنگ و عقاید و مذاهب اسلامی: جعفر سبحانی / انتشارات توحید / چاپ اوّل / 1371.
صحیفه کامله سجّادیّه: ترجمهی حسین انصاریان / انتشارات پیام آزادی / چاپ چهارم / 1376.
عصر زرّین فرهنگ ایران: ریچارد ن. فرای / ترجمهی مسعود رجبنیا / سروش / چاپسوّم/1375.
عیون اخبارالرّضا: شیخ صدوق / ترجمهی حمیدرضا مستفید و علی اکبر غفاری / نشر صدوق / چاپ اوّل / 1372.
کنزالعمّال: الشیخ صفوةالصفا / مؤسسة الرسالة / چاپ 1413.
مروج الذهب: ابیالحسن علی بن الحسین بن علی مسعودی / انتشارات دارلهجره / چاپ 1363.
مزداپرستی در ایران قدیم: آرتورکریستنسن / ترجمهی ذبیحاللّه صفا / انتشارات هیرمند / چاپ چهارم / 1376.
منتهیالآمال: حاج شیخ عبّاس قمی / مطبوعاتی حسینی / چاپ هشتم / 1376.
ناسخ التواریخ: عباسقلی خان سپهر / انتشارات کتابفروشی اسلامیه / چاپ 1348.
کتابهایی که تا کنونانتشارات مسجد مقدّس جمکران منتشر نموده ا ست :
1 - در کربلا چه گذشت
2 - نجم الثّاقب
3 - خزائن الأشعار جوهری
4 - خوشههای طلایی
5 - در جستجوی قائم علیه السلام
6 - یاد مهدی علیه السلام
7 - عقد الدّرر
8 - کلّیات مفاتیح الجنان
9 - منتخب المفاتیح
10 - هدیه احمدیه
11 - تاریخچه مسجد مقدّس جمکران
12 - زیارت ناحیه مقدّسه
13 - کرامات المهدی علیه السلام
14 - در جستجوی نور
15 - آخرین خورشید پیدا
16 - فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام
17 - اعتکاف، تطهیر صحیفه اعمال
18 - امامت و غیبت از دیدگاه علمِ کلام
19 - غیبت، ظهور، امامت
20 - اهمیّت اذان و اقامه و...
21 - پرچمدار نینوا
22 - حضرت مهدی علیه السلام فروغ تابان ولایت
23 - از زلال ولایت
24 - مهدی موعود علیه السلام
25 - انتظار بهار و باران
26 - ناپیدا ولی با ما
27 - علی علیه السلام مروارید ولایت
28 - خصایص زینبیّه علیها السلام
29 - گفتمان مهدویّت
30 - انتظار و انسان معاصر
31 - مفرد مذکر غایب
32 - سیمای امام مهدی علیه السلام در شعر عربی
33 -... و آنکه دیرتر آمد
34 - سرود سرخ انار
35 - منشور نینوا
36 - سحاب رحمت
37 - زندگی پس از مرگ
38 - وظایف منتظران
39 - تاریخ امیر المؤمنین علیه السلام (2 جلد)
40 - عطر سیب
41 - سقا خود تشنه دیدار
42 - مهر بی کران
43 - نشانههای ظهور او
44 - دلشده (در حسرت دیدار دوست)
45 - علی علیه السلام و پایان تاریخ
46 - تجلیگاه صاحب الزمان علیه السلام
47 - منازل الاخرة
48 - مشکات الانوار
49 - ینابیع الحکمة
50 - گنجینه نور و برکت
51 - تاریخ حضرت سید الشهداء علیه السلام
52 - داستانهایی از امام زمان علیه السلام
53 - ظهور امام زمان علیه السلام از دیدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان
54 - آیینه اسرار
55 - عریضه نویسی به اهلبیتعلیهم السلام
56 - چهل حدیث (اماممهدی علیه السلام در کلام امیرمؤمنان علیه السلام)
57 - نشانههای یار و چکامه انتظار
58 - داغ شقایق
59 - مهدی علیه السلام تجسم امّید و نجات
60 - تاریخ پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم
61 - امام رضا علیه السلام در رزمگاه ادیان
62 - مهدی منتظر علیه السلام در اندیشه اسلامی
63 - یوسف آل محمد علیه السلام
در مراکز استانها و شهرستانهای سراسر کشور نمایندگی فعال میپذیرد
واحد پاسخ به سؤالات مسجد مقدّس جمکران
آماده پاسخگویی به سؤالات و مشکلات اخلاقی، تربیتی، اجتماعی، فقهی و اعتقادی شما عزیزان میباشد. میتوانید سؤالات خود را به آدرس: قم / صندوق پستی 617 واحد تحقیقات فرهنگی مسجد مقدس جمکران ارسال نمایید. شایان توجه است که مطالب و نامههای عزیزانی که با این صندوق پستی مکاتبه مینمایند، به منزله اَسرار ایشان بوده، و در حفظ و نگهداری آنها کاملاً دقت و مراقبت خواهد شد.