ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : لغتشناسی قرآن کریم : پیشنیاز تفسیر موضوعی (طرح حفظ لغات قرآن کریم در ۳ ماه) = Handy dictionary of Qur'an / تالیف محمد بیستونی.
مشخصات نشر : تهران : بیان جوان ، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۱۳۱۲ ص. ؛ ۱۱ × ۱۵ سم.
شابک : ۱۰۰۰۰۰ریال : 978-600-91484-9-3
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : فارسی - عربی.
یادداشت : چاپ قبلی کتاب حاضر در سال ۱۳۸۳ با عنوان "لغتشناسی قرآن کریم، پیشنیاز درک تفسیر موضوعی (طرح حفظ کل لغات قرآن کریم در ۳ ماه)...توسط انتشارات بیان جوان منتشر شده است.
یادداشت : چاپ ششم.
موضوع : قرآن -- واژهنامهها -- فارسی
موضوع : قرآن -- واژهشناسی
رده بندی کنگره : BP۶۸/ب۸۶ل۷ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۳فا
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۳۰۳۳۷
عنوان: لغت شناسی و مفاهیم قرآن کریم
پیش نیاز تفسیر موضوعی (طرح حفظ کل لغات کریم در 3 ماه)
مؤ لف: دکتر محمد بیستونی
مدیر اجرایی: محمد علی بیستونی
گروه ویراستاری: صفورا، زهرا، آسیه بیستونی
تایپ و صفحه آرایی: سهیلا شاکری، فاطمه سرزهی
امور فنی و رایانه: روح اللّه کریمیان
چاپخانه: دکتر سلیمان زاده
نوبت و تاریخ چاپ: ششم، 1388
شما ر گان: 5000 نسخه
نا شر: انتشارات بیان جوان
شا بک: 3991484 - 600-ISBN 978
هرگونه نسخه برداری و چاپ از این کتاب به منظور توسعه فرهنگ
قرآن کریم، با اخذ مجوز کتبی از مؤسسه قرآنی تفسیر جوان بلامانع است.
نشانی: تهران خیابان پاسداران بالاتر از گلستان هشتم
شماره 451 طبقه همکف واحد 4 تلفکس: 22589626
WWW. Tafsirejavan. com
سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّه وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ سِیَّما بَقِیَّةِ اللّه فِی الاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ، الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّه تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ الاَْوْلِیاءِ وَ یا مُذِلَّ الاَْعْداءِ اَیُّهَا السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الاَْرْضِ وَ السَّماءِ قَدْ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
شناخت لغات قرآن کلید ورود
به این دریای زیبای آسمانی است
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ أِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ» (24 / انفال)، ای مؤمنان، به دعوت خدا و پیامبر که شما را به پیامی حیات بخش میخواند لبیک اجابت بگویید.
عدّهای از مردم متأسفانه به قرآن کریم به دیده طلسم و جادوی بستهای مینگرند که هرگز نمیتوان گره آن را باز کرد. در حالی که باید بدانند قرآن برای هدایت ناس است «هُدیً لِلنّاس» (185 / بقره) و ناس یعنی همین مردم و فرموده است: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ … ما به یقین قرآن را آسان کردیم پس آیا پند گیرندهای هست؟
نماینده محترم خبرگان رهبری در استان فارس
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیم
وَ الَّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّه لَمَعَ الْمُحْسِنینَ
خداوند را بندگانی است که در راه او تلاشگر و نیکوکارند و همانها هستند که از هدایت و نصرت الهی برخوردارند. حدود 35 سال از نخستین دیدارم با نور چشم گرامی و عزیزم جناب آقای دکتر محمد بیستونی در مسجد الرّضای علیهالسلام شیراز میگذرد و با روحیّه تعهّد، اخلاص و فداکاری ایشان آشنائی کافی دارم. قبل از انقلاب از جوانان پیشگام در مبارزات بوده و مکرّر بازداشت و زندانی میشدند و پس از پیروزی، خطیرترین کارها را در صحنههای مختلف با توکّل با خدا و به عنوان انجام وظیفه به عهده میگرفتند. اینجانب موفقیّتهای چشمگیر و ارزشمند آقای دکتر
بیستونی از جمله تحقیقات و تألیفات جالب و جذّاب مؤسسه قرآنی تفسیر جوان خصوصا ابداع روش اُنس با قرآن از طریق کارگاههای آموزشی تفسیر و تحقیق موضوعی قرآن کریم را مرهون مجاهدات و صالحات ایشان میدانم. نکته قابل توجّه اینکه مشارالیه فرصت جوانی را مغتنم دانسته و در راه خدا گذرانیدند. و اکنون بحمداللّه جوانان عزیز میهن اسلامی از نتایج کار و تلاش مستمر وی به نحو شایستهای بهره مند میباشند. امید است اقشار مختلف خصوصا نسل جوان با استفاده از آثار این وجود گرانمایه، معارف دینی خود را ارتقاء بخشند و مسئولین محترم فرهنگی جامعه با حمایت بی دریغ خود گام مؤثری در اشاعه فرهنگ قرآنی و اسلامی بردارند.
شیراز سید علی اصغر دستغیب
28/12/84
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الحمدللّه ربّ العالمین و صلی اللّه علی محمّد و آله الطاهرین
قرآن مجید با حذف مکررات و مشتقّات حدود دو هزار و دویست لغت است، در کتاب قاموس قرآن همه این کلمات ابتدا با لغات اصیل و دست اوّل عربی ترجمه شده و سپس آیات شریفه در آن زمینه بررسی شده و به صورت دائرة المعارفی برای قرآن مجید درآمده است، این کتاب بحمد للّه کاملاً جا افتاده و موقعیّت خود را در میان کتب قرآنی پیدا کرده است و بیشتر از ده بار چاپ و نشر گردیده است، اخیرا برادر دانشمندم جناب دکتر محمد بیستونی در نظر گرفتند که آن را تلخیص کرده و برای استفاده بیشتر و آسان به صورت «فرهنگنامه لغات قرآنی» درآوردند. اینجانب به این کار اجازه میدهم و توفیق بیشتر ایشان را از خداوند منّان خواستارم.
امیدوارم خداوند آن را سرمایه آخرت قرار دهد و قبول فرماید.
ارومیه
سید علی اکبر قرشی 25/11/82
ده سال از اولین روزی که «روش انس با قرآن» را ابداع نمودم میگذرد. جوانان عزیز با استفاده از این روش میتوانند بدون واسطه و با مراجعه مستقیم به تفاسیر قرآن کریم در مدت 20 دقیقه یکی از 000/20 موضوع مورد نیاز خود را با استفاده از فهرستواره موضوعی تفسیر جوان و تفسیر بیان، جستجو نموده و نسخه شفابخش بیماریهای فردی و اجتماعی خود را از این کتاب زیبا و با عظمت آسمانی برگیرند.
استقبال گسترده جوانان عزیز در دانشگاهها و مراکز آموزشی کشور از روش مذکور، اینجانب را بر آن داشت تا در مجموعه تألیفات 300 گانه تفسیری خود، طرح جدیدی را برای «حفظ و درک لغات قرآن در 3 ماه» با عنوان
«لغت شناسی قرآن کریم» تدوین نمایم.
کسانی که مایلند بدون واسطه و به سادگی و سرعت با موضوعات قرآن کریم ارتباط مستقیم برقرار کنند، ناگزیر به فهمیدن معنی و مفهوم لغات قرآن میباشند. این احساس نیاز شدید در کلاسهایی که تحت عنوان «کارگاه آموزشی روش تحقیق موضوعی از قرآن، حدیث و علوم روز» تاکنون برای حدود 000/100 نفر به طور رایگان برگزار نمودهام کاملاً مشهود بوده است.
کتابی که هم اکنون در محضر آن هستیم با استفاده از کتابهای «قاموس قرآن» تألیف دانشمند فرهیخته آیة اللّه قرشی و «اَلْمُعْجَمُ الْمُفَهْرَسْ لاَِلْفاظِ الْقرآن الکریم» تألیف محمد فؤاد عبدالباقی و «اَلْمُعْجَمُ الاِْحْصایی لاَِلْفاظِ الْقُرآنِ الکریم» نوشته دکتر محمود روحانی و «اَلْمُنْجِد» نوشته لوییس معلوف و «فرهنگ بزرگ جامع نوین» تألیف
احمد سیاح تدوین شده است. فرهنگ نامه قرآنی حاضر برای اولین بار این امکان را برای شما فراهم میسازد تا بتوانید ترجمه و تفسیر قرآن را بهتر بفهمید و اجزاء و مفردات هر آیه را در کتابی یک جلدی و بسیار ساده متوجه شوید و از ترکیب آنها به راحتی مفهوم کل آیه را درک و از آن لذت برده و محتوا و پیام آیه را در متن زندگی خود اجراء کنید.
ویژگیهای کتاب به شرح زیر میباشد:
1 قرآن کریم حدود 78000 لغت دارد که با حذف مکررات و مشتقات به حدود 2200 لغت محدود میشود. در کتاب حاضر هر لغت با درج شماره ترتیب مشخص شده است.
2 تقسیم بندی هر لغت بدین ترتیب است:
1/2 شماره ترتیب
2/2 لغت
3/2 معنی
4/2 معرفی آیهای که دربردارنده لغت موردنظر است.
5/2 تعداد تکرار هر لغت با مشتقات آن در کلّ قرآن.
3 لغات فرعی با علامت () مشخص و از لغات اصلی تفکیک شدهاند.
ضمنا همه اسمها و حرفها به همان صورتی که در قرآن میباشد، درج شده ولی در فعل ها، ریشه آنها بررسی گردیده است.
4 مأخذ تعداد تکرار لغت در کل قرآن، مُعْجَمُ الْمُفَهْرَسُ فؤاد عبدالباقی و نرم افزارهای روش انس با قرآن و جامع و نبأ میباشد.
روش استفاده از کتاب حاضر برای حفظ کلمات آن به شرح زیر میباشد:
1 - هر روز 15 لغت را به همراه معنی آن حفظ کنید.
2 در روزهای جمعه 90 لغت مربوط به 6 روز هفته را دوره کنید.
3 پس از 24 هفته حفظ و درک 2200 لغت به اتمام خواهد رسید.
بعد از پایان کار، هرگاه قرآن تلاوت میکنید، ابتدا معنی لغات را بر اساس محفوظات خود استخراج نموده، سپس به ترجمه و تفسیر آیه مراجعه فرمائید.
کتب «تفسیر جوان» (30 جلدی) و «تفسیر نوجوان» (30 جلدی) که هر دو بر گرفته از «تفسیر نمونه» میباشد و «تفسیر بیان» (30 جلدی) که برگرفته از «تفسیر عظیم مجمع البیان» آیة اللّه طبرسی است، به دلیل اعراب گذاری کامل و متن ساده آن برای مراجعات تفسیری شما توصیه میشود.
امیدوارم با تکرار مراجعه به قرآن کریم و انس با قرآن، محتوای آسمانی این کتاب الهی در رفتار و گفتار ما نمایان و در سایه عمل به پیامهای آن، در دنیا و آخرت به آرامش و خوشبختی واقعی نایل شویم.
تهران تابستان 1387 دکتر محمد بیستونی
رئیس هیئت مدیره گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان
1 مؤسسه قرآنی قصص (تخصصی کودکان)
2 مؤسسه قرآنی نور پیامبران (تخصصی نوجوانان)
3 مؤسسه قرآنی تفسیر جوان (تخصصی جوانان)
4 مؤسسه قرآنی رضوان (تخصصی زنان)
5 مؤسسه قرآنی شعیب نبی اللّه(تخصصی خانواده)
6 مؤسسه قرآنی مساجد جوان (تخصصی مساجد)
7 مؤسسه قرآنی زیتون طلایی(تخصصی تغذیه، گلها و گیاهان دارویی)
8 مؤسسه خیریه عاطفه (تخصصی احداث کتابخانه، مراکز
ورزشی و غسالخانه در روستاها و مناطق محروم)
چراگاه، علفهای خودرو. «فَاَنْبَتْنا فیهاحَبّا … وَ فاکِهَةً وَ اَبّا» (31/عبس)، و در آن دانههای فراوانی رویانیدیم … و میوه و چراگاه. (تکرار: 1).
همیشه، پیوسته. «ماکِثینَ فیهِ اَبَدا» (3 / کهف)، مؤمنان در آن اجر همیشگی هستند. (تکرار: 28).
جدّ اوّلِ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و پیامبران بنی اسرائیل، مورد تصدیق مسلمین و یهود و نصاری است. و دین مبین اسلام همان دین ابراهیم است. این پیامبر بزرگ در شهر «اُورْ» از شهرهای بابِل به دنیا آمد و در آنجا بزرگ شد و با بت پرستان به مبارزه برخاست و سپس به شام هجرت فرمود. «ثُمَّ اَوْحَیْنا اِلَیْکَ اَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا» (123/نحل)، یعنی: سپس به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم که
خالی از هرگونه انحراف بود پیروی کن. (تکرار: 69).
فرار کردن. «اِذْ اَبَقَ اِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ» (140 / صافّات)، یعنی: آنگاه که یونس در حال خشم و نارضائی به طرف کشتی پر شده فرار کرد. (تکرار: 1).
به معنی مطلق شتر است اعمّ از نر و ماده. چنانکه جَمَل شتر نر و ناقه شتر ماده است. «اَفَلا یَنْظُرُونَ اِلَی الاِْبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ» (17/غاشیه)، آیا آنها به شتر نمینگرند چگونه آفریده شده؟ (تکرار: 2).
دستهها و گروه ها. «وَ اَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرا اَبابیل» (3 / فیل)، و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد. (تکرار: 1).
پدر، بزرگ قوم، مصلح.
راغب گوید: پدر و نیز هر که سبب اصلاح، یا ایجاد و ظهور چیزی بشود نسبت به آن اب (پدر)
است. بدین علّت حضرت رسول صلی الله علیه و آله به علی علیهالسلام گفت: «اَنَا وَ اَنْتَ اَبَوا هذَهِ الاُْمَّةِ» ، و به آن که از میهمانان پذیرایی کند اَبُوالاَْضْیاف و به آنکه آتش جنگ برافروزد اَبُو الْحَرْب گویند … به معلّم نیز اَب گفتهاند (مفردات). «اَبَتِ» به کسر تاء اصلش اَبی است یاء متکلم به تاء عوض شده است مثل «یا اَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّیْطان» (44 / مریم) ای پدر شیطان را عبادت مکن. (تکرار: 46).
امتناع، خودداری. راغب آن را امتناع شدید گفته. ناگفته نماند علت اِباء و امتناع گاهی خودپسندی و تکبّر است نظیر «اِلاّ اِبْلیسَ اَبی وَاسْتَکْبَرَ» (34/بقره)، یعنی: جز شیطان که سرباز زد و تکبّر ورزید. علّت امتناع ابلیس لعین همان خودپسندی و استکبار بود. گاهی سبب آن عدم قدرت است چنان که از کریمه «عَرَضْنَا الاَْمانَةَ عَلَی
السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ الْجِبالِ فَاَبْیَنَ اَنْ یَحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْنَ مِنْها» (72/احزاب)، یعنی: ما امانت (تعهّد، تکلیف، مسؤولیت و ولایت الهیه) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنها از حمل آن ابا کردند و از آن هراس داشتند. استفاده میشود و ممکن است علت آن بی اعتنایی باشد که نوعی از خودپسندی است چنان که در آیه «فَاَبی اَکْثَرُ النّاسِ اِلاّ کُفُورا» (89 / اسراء)، یعنی: اما اکثر مردم (در برابر آن) جز انکار حق، کاری ندارند. به نظر میرسد از صدر آیه که درباره معاد است روشن میشود که انکار و امتناع مردم در اثر بی اعتنایی است. (تکرار: 13).
اِتیان به معنی آمدن و آوردن هر دو آمده است. مانند «اَتی اَمْرُ اللّه فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ» (1 / نحل)، یعنی: امر خدا آمد آن را به عجله نخواهید و مثل «وَ الّتی یَأْتینَ الْفاحِشَةَ مِنْ
نِسائِکُمْ» (15 / نساء)، یعنی زنانی که مرتکب زنا میشوند. (تکرار: 27).
از باب اِفْعال به معنی دادن و عطا کردن است مثل «اَلَّذینَ اُوتُوا الْکِتابَ» (31/مدثر)، کسانی که به آنها کتاب داده شده است (اهل کتاب). کلمه اتی (تکرار: 33) کلمه یُؤتی (تکرار: 22).
اسباب خانه. «اَثاثا وَ مَتاعا اِلی حینٍ» (80 / نحل)، یعنی: اثاث و متاع (وسایل مختلف زندگی) تا زمان معینی قرارداد. در المیزان فرموده: مَتاع اعمّ از اَثاث است و به مطلق (1) آن که مورد بهره است گفته میشود و مخصوص به اسباب خانه نیست. (تکرار: 2).
نشانه. در قاموس باقی مانده
شیئی گفته شده است. به طور کلّی اثر عبارت است از علامت و نشانهای که از چیزی یا از کسی باقی مانده خواه بنائی باشد یا دینی یا بدعتی یا جای پائی و یا غیر از اینها آن جا که آمده «اِنّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ» (12/یس)، یعنی: ما مردگان را زنده میکنیم و آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مینویسیم. مراد اعمال و کارها و سنّتهایی است که از انسانها باقی میماند و در کریمه «اِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی اُمّةٍ و اِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ» (23/زخرف)، یعنی: ما پدران خود را بر مذهبی یافتیم و به آثار آنها اقتدا میکنیم. مراد طریقه است. یعنی پدران خود را بر دینی و طریقهای یافتیم و ما آثار و باقی مانده آنها که همان طریقه آنها میباشد را پیروی خواهیم کرد. اَثَر را بعد و
پشت سر نیز معنی کردهاند. موسی درباره قومش به خدا عرض میکند «هُم اُوْلاءِ عَلی اَثَری» (84/طه)، قوم من پشت سر مناند یعنی آن هفتاد نفر به راهی که من پیمودهام قدم خواهند گذاشت و در «طور» به من خواهند رسید. (تکرار: 12).
برگزیدن و اختیار کردن. مثل «وَ آثَرَ الْحَیوةَ الدُّنْیا» (38 / نازِعات)، یعنی: زندگی دنیا را برگزید. (تکرار: 4).
درخت گز. «ذَواتَیْ اُکُلٍ خَمْطٍ وَ اَثْلٍ» (16 / سباء)، دو باغ با میوههای تلخ و درختان شوره گز. (تکرار: 1).
گناه، خمر، قمار، کار حرام، (قاموس) نام کارهایی است که از ثواب باز میدارند (مفردات) بنظر میآید که معنی اصلی اِثم، ضرر باشد در قرآن میخوانیم. «یَسْئَلونَکَ عَنِ الخَمْرِ وَ المَیْسِرِ
قُلْ فیهِما اِثْمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلناسِ وَ اِثْمُهُما اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» (219/بقره)، یعنی: از تو درباره خمر و قمار میپرسند، بگو در آن دو ضرری بزرگ و نیز منافعی برای مردم است ولی ضررشان از نفعشان بیشتر میباشد. از مقابله اِثْم به منافع و اِثْمُهُما با نَفْعُهُما بدست میآید که معنی اصلی آن ضرر است زیرا همیشه ضرر مقابل نفع است. در اَلْمَنار ذیل آیه فوق میگوید: اثم هر آن چیزی است که در آن ضرر و زیان باشد. در این صورت به گناه و قمار و خمر و مطلق کار حرام از آن جهت اِثم گفته شده که ضرر زنند و از خیر باز دارند. اَثام در آیه «یَلْقَ اَثاما» (68/فرقان)، به معنی عذاب و عقوبت است. (تکرار: 35). معنی آیه: کیفرش را خواهد یافت.
گناهکار به ضرر افتاده. «وَ مَنْ
یَکْتُمْها فَاِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (283 / بقره)، هر که کتمان شهادت کند قلبش گناهکار است. (تکرار: 3).
صیغه مبالغه (2) است. «وَیْلٌ لِکُلِّ اَفّاکٍ اَثیمٍ» (7 / جاثیة)، یعنی: وای بر مردم دروغگوی بدکار. (تکرار: 7).
تَأْثیم: نسبت دادن گناه به دیگری است. «لا یَسْمَعُون فیها لَغوا و لا تَأْثیما» (25/واقعه)، یعنی: در بهشت نه بیهودهای میشنوند و نه نسبت دادن گناه را به یکدیگر. کلمه اِثْم با سایر مشتقات آن 48 بار در قرآن به کار رفته است.
آب شور که به تلخی زند. «لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ اُجاجا» (70/واقعه)، اگر میخواستیم آن (آب باران) را تلخ و شور قرار میدادیم. (تکرار: 3).
مزد، ثواب و پاداش که در مقابل عمل نیک به انسان میرسد. اجیر: کسی که در مقابل مزد کار میکند. استیجار یعنی به مزدوری گرفتن. در قرآن مجید به ثواب آخرت و دنیا هر دو اطلاق شده است «وَ لاََجْرُ الاْخِرةِ اَکْبرُ» (41/نحل)، یعنی: و پاداش آخرت از آن هم بزرگتر است. «وَ اتَیْناهُ اَجْرَهُ فِی الدُّنْیا» (27/عنکبوت)، یعنی: پاداش او را در دنیا دادیم و نیز به مهریه زنان اجر گفته میشود «وَ اتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (25/نساء)، یعنی: و مهرشان را به خودشان بدهید. راغب در مفردات تصریح میکند که: اجر فقط در مزد عمل خوب گفته میشود برخلاف جزاء که در عمل خوب و بد هر دو استعمال میشود. ناگفته نماند در تمام قرآن کریم، اجر در مقابل عمل نیک استعمال شده حتی در آیه
«فَلَمّا جاءَ السَّحَرَةُ قالُوا لِفِرْعَوْنَ إِنَّ لَنا لاََجْرا» (41/شعراء)، یعنی: هنگامی که ساحران آمدند، به فرعون گفتند: پاداش مهمی خواهیم داشت؟ علت استفاده از کلمه اَجْر آن است که ساحران عمل خویش را آن وقت خوب میدانستند. کلمه اجر با سایر صیغ آن 110 بار در قرآن آمده است.
مدّتِ معیّن و آخر مدّت. راغب در مفردات گوید: اَجَلْ مدّتی است که برای چیزی معین شود و اجل انسان مدّت حیات اوست. «وَ اَنْ عَسی اَنْ یکُوْنَ قَدِ اقْتَرَبَ اَجَلُهُمْ» (185/اعراف)، یعنی: (و آیا در این نیز اندیشه نکردند که) شاید پایان زندگی آنها نزدیک شده باشد؟ (تکرار: 52).
سبب، علّت. «مِنْ اَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنی اِسْرائیلَ» (32 / مائده)، به سبب آن قتل بر بنی اسرائیل چنین نوشتیم. (تکرار: 1).
این کلمه در اصل (وَحَد) با واو است و دارای دو استعمال میباشد یکی آن که اسم استعمال میشود در این صورت به معنی یکی و یک نفر است. «اذا حَضَرَ اَحَدَکُمُ المَوْتُ» (180/بقره)، یعنی: آن گاه که مرگ یکی از شما رسید و چون در سیاق نفی واقع شود افاده عمومی میکند(3) مثل «وَ ماهُمْ بِضَارِیّنَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّه» (102/بقره)، یعنی: به هیچ کس جز به اذن خدا به واسطه آن سِحْر ضرر نمیزنند و اکثر استعمال آن در قرآن مجید در سیاق نفی است. مُؤَنّث اَحَد، اِحْدَی است مثل «هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ» (52 / توبه)،
یعنی: آیا درباره ما جز یکی از دو نیکی انتظار داری؟ (یا بر شما پیروز میشویم و یا شربت شهادت مینوشیم). استعمال دوّم آن است که وصف باشد به معنی یکتا و بی همتا و در این استعمال فقط باری تعالی اطلاق میشود. «قُلْ هَوَ اللّه اَحَدٌ» (1 / توحید)، بگو خداوند یکتا و یگانه است. (تکرار: 85).
گرفتن. «وَ لمّا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ اَخَذَ الاَْلْواحَ» (154/ اعراف)، یعنی: چون غضب موسی فرونشست الواح را گرفت. با مراجعه به اَلْمُعْجَمُ الْمُفَهْرَس در موارد استعمال «اِتَّخَذَ» و «اِتَّخَذوُا» و سایر صیغ آن از باب افتعال، به نظر میآید که در تمام موارد آن، گرفتن توأم با قبول و خوشنودی ملحوظ است. کلمه اِتَّخَذَ 21 بار در قرآن آمده است. کلمه اخذ با مشتقات آن 273 بار در قرآن آمده است.
مقابل اوّل است. «رَبَّنا اَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عیدا لاَِوَّلِنا و آخِرِنا» (114 / مائده)، پروردگارا! مائدهای از آسمان بر ما بفرست تا عیدی برای اوّل و آخر ما باشد. تأخیر مقابل تقدیم و آخِرون مقابل اَوَّلُونَ است نظیر «ثُلَّةٌ مِنَ الاَّولینَ وَ قَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ» (13 و 14/واقعه)، یعنی: گروه کثیری از امتهای نخستین هستند و اندکی از امت آخرین. در قرآن مجید به قیامت دارُ الاْخِرَة و یَوْمُ الاْخِر اطلاق شده و این از آن رو است که زندگی دنیا اوّل و زندگی عُقْبی آخِر و پس از آن است. (تکرار: 40).
دیگری. مثل «لا تَجْعَلْ مَعَ اللّه اِلها آخَرَ» (22 / اسراء)، یعنی: با خدا، خدای دیگر مگیر. جمع آخَر آخَرون است مثل «اَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرون» (4 / فرقان)، یعنی: کفّار گفتند: در آوردن قرآن مردمان دیگری
او را یاری کردهاند. مؤنث آخَر اُخْری است «وَ لِیَ فیها مَآرِبُ اُخْری» (18/طه)، یعنی: نیازهای دیگری را نیز با آن برطرف میکند. و جمع آن اُخَر است مثل «فَعِدَّةٌ مِنْ اَیّامٍ اُخَرَ» (184 / بقره)، یعنی: روزهای دیگری را (به جای آن روزه میگیرند). کلمه آخَر (تکرار: 39) و اُخْری (تکرار: 26) و اُخَر (تکرار: 5).
برادر، رفیق، مصاحب. در اصل کسی را گویند که با دیگری در پدر و مادر شریک است. در مفردات پس از ذکر معنای اصلی آن میگوید: هر که با دیگری در قبیله یا در دین یا در صنعت یا در معامله یا در مودّت و یا در غیر اینها شریک باشد به او اَخْ گفته میشود در قرآن مجید، هم در معنای اصلی و هم در معنای مجازی هر دو به کار رفته است. نظیر «ثُمَّ اَرْسَلْنا مُوسی و اَخاهُ
هارُونَ بِآیاتِنا» (45 / مؤمنون)، یعنی: سپس موسی و برادرش هارون را با آیات خود فرستادیم. که در معنای اصلی است و مثل «وَ اِلی عادٍ اَخاهُمْ هُودا» (65 / اعراف)، یعنی: و به سوی قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم. که سبب استعمال مشارکت در قبیله است، پیدا است که هود و صالح و شعیب از قبیله عاد، ثمود و مَدْیَن بودند. درباره هم مسلکی آمده «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ» (10/حُجُرات)، یعنی: مؤمنین با هم برادرند. (تکرار: 52).
خواهر، مثل، نظیر. ظاهر آن است که معنی اصلی آن خواهر حقیقی و در غیر آن مجاز باشد. در قرآن مجید هر دو معنی را میتوان یافت «وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ» (12/نساء)، یعنی: میت را برادر یا خواهری باشد. «کُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها»
(38/اعراف)، یعنی: هر وقت امّتی به جهنم داخل شود به امّت هم مثل خود، لعنت کند. «وَ ما نُریهِمْ مِنْ آیَةٍ اِلاّ هِیَ اَکْبَرُ مِنْ اُخْتِها» (48/زخرف)، یعنی: هیچ آیهای به قوم موسی نشان نمیدادیم مگر این که از نظیرش و از آیه پیش بزرگتر بود. جمع اُخْت، اَخَوات است. مثل: «وَ اخَواتُکُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ» (23 / نساء)، یعنی: خواهرهایی که نسبت خواهری آنها از طریق شیر خوردن از یک مادر ایجاد شده است. (تکرار: 14).
ناپسند. «وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئا اِدّا» (88 89)، یعنی: گفتند: خدا پسری گرفته است، حقا که چیزی شگفت آور و ناپسند آوردهاید. (تکرار: 1).
کلمهای است غیر عربی
1- همه انواع کالاها.
2- صفتی است که بر کثرت دلالت میکند.
3- یعنی حرکت جمله به سوی نفی احد میباشد (هیچکس).
(دخیل) (1). اکثریت نزدیک به تمام اهل لغت و تفسیر آن را عَلَمِ (اسم) شخص گرفته و نام یک فرد گفتهاند آدمی که قرآن از آن یاد میکند یک فرد بیشتر نبوده است. از جمله قصه زوج اوست که «اَنْتَ وَ زَوْجُکَ» (35 / بقره 19 / اعراف)، یعنی: تو با همسرت. اگر مراد، آدم نوعی بود احتیاج به ذکر زوج نبود که آدم نوعی شامل مرد و زن است. این کلمه 25 بار در قرآن به کار رفته، 17 دفعه «آدم» و 8 دفعه «بنی آدم».
در قرآن مجید برای ردّ امانت و دادن حق به کار رفته، مثل «اِنَّ اللّه یَأْمُرُکُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الاَْماناتِ اِلی اَهْلِها» (58 / نساء)، یعنی: خدا به شما امر میکند که امانتها را به صاحب آن برگردانید. «فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ اَخیهِ
1- کلمهای غیر عربی که داخل کلام عرب شده است.
شَیْئٌی فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَداءٌ اِلَیْهِ بِاِحْسانِ» (178/بقره)، یعنی: پس اگر کسی از ناحیه برادر (دینی) خود مورد عفو قرار گیرد (و حکم قصاص او تبدیل به خونبها گردد) باید از راه پسندیده پیروی کند (و در طرز پرداخت دیه حال پرداخت کننده را در نظر بگیرد) تا قاتل نیز به نیکی دیه را به ولی مقتول بپردازد (و در آن مسامحه نکند). آیه درباره دیه (خونبها) است که در مقابل عفو از قصاص داده میشود و سبب اصلی آن قتل است. این کلمه با مشتقات آن 6 بار در قرآن آمده است.
ظرف زمانی ماضی است و از گذشته خبر میدهد. «وَ اِذْ اَخَذْنا میثاقَ
بَنی اِسْرائیلَ» (83 / بقره)، یعنی: و (به یاد آورید) زمانی را که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم. (تکرار: 239).
ظرف زمان مضارع است و از آینده خبر میدهد. مثل «اِذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها» (1 / زلزلة)، هنگامی که زمین شدیدا به لرزه درآید. (تکرار: 355).
گوش. «وَ الاَْنْفَ بِالاَْنْفِ وَ الاُْذُنَ بِالاُْذُنِ» (45 / مائده)، یعنی: بینی در برابر بینی و گوش در مقابل گوش. جمع آن اذان است که این کلمه 18 بار در قرآن مجید آمده است. «اَمْ لَهُمْ اذانٌ یَسْمَعُونَ بِها» (195/اعراف)، یا گوشهایی دارند که با آن بشنوند. و به کسی که زودباور است اُذُن گویند مثل: «وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ
یَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّه وَ یُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ» (61/توبه)، یعنی: بعضی از آنها پیغمبر را اذیت میکنند میگویند: او گوش است (زودباور است)، بگو برای شما گوش خوبی است خدا را تصدیق میکند و
مؤمنان را تصدیق میکند. از این ماده فعل اَذِنَ یَأْذَنُ از باب عَلِمَ یَعْلَمُ به معنی گوش دادن و اطاعت کردن آمده است. مانند «اِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ» (1/انشقاق)، یعنی: آنگاه که آسمان شکافته شود و از فرمان پروردگارش پیروی کند و اطاعت آن حتمی است.
در قرآن مجید به معنی اجازه، اراده، اعلام، اطاعت و علم به کار رفته. «وَ ما کانَ لِنَفْسٍ اَنْ تَمُوتَ اِلاّ بِاِذْنِ اللّه»
(145/آل عمران)، یعنی: هیچ کس جز با اجازه خدا نخواهد مرد. آذَنَ در کریمه «آمَنْتُمْ بِه قَبْلَ اَنْ آذَنَ لَکُمْ» (123/اعراف)، و امثال آن به معنی اذن دادن است یعنی: آیا به او ایمان آوردی، پیش از آن که به شما اجازه دهند. (تکرار: 39).
به معنی اعلام است. «وَ اَذانٌ مِنَ اللّه وَ رَسُولِه اِلَی النّاسِ» (3 / توبه)، یعنی: و
این اعلامی است از ناحیه خدا و پیامبرش به (عموم) مردم. اذان اسلام را از آن جهت اَذان گفتهاند که مؤذّن با صدای بلند فرارسیدن وقت نماز را اعلام میکند، مُؤَذِّن یعنی کسی که به ندا و صدای بلند اعلام میکند. «فَاَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ» (44/اعراف)، یعنی: در این هنگام ندا دهندهای در میان آنها ندا میدهد.
(صفحه 36)
کلمه اَذان (تکرار: 1) و مُؤَذِّن (تکرار: 2) و آذَنَ (تکرار: 3).
تَأَذُّن: به معنی اعلام و خبردادن است با قید کثرت و تکرار (قاموس). بنابراین، معنی کریمه «وَ اِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاََزیدَنَّکُمْ» (7/ابراهیم)، یعنی: آن است که خدای شما مکرر اعلام کرده که در صورت شکر، نعمت خود را زیاد خواهد فرمود. (تکرار: 2).
یعنی طلب اذن. «وَ یَسْتَأْذِنْ فَریقٌ مِنْهُمُ النَّبیَّ» (13/احزاب)، یعنی: و گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت
میخواستند. ناگفته نماند: تمام معانی اُذُن و اِذْن به معنی اجازه و گوش دادن بر میگردد و این دو معنی جامع تمام معانی است. (تکرار: 12).
آن گاه و آن وقت، «اِنَّکُمْ اِذا مِثْلُهُمْ» (140 / نساء)، یعنی: شما آن وقت نظیر آنها هستید. در قرآن مجید همه جا با تنوین (اِذا) نوشته شده و محلی که با نون (اِذَن) نوشته شده باشد یافت نشد. (تکرار: 31).
ناخوشایند، ناپسند، اذیّت. «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی» (246/بقره)، یعنی: صدقات خود را با منت گذاردن و کار ناپسند باطل نکنید. «وَ ما کانَ لَکُمْ اَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ» (53/ احزاب)، یعنی: شما را نرسد (سزاوار نباشد) که رسول خدا را اذیّت کنید. (تکرار: 9).
حاجت. «وَلِیَ فیها مَآرِبُ اُخْری»
(18/طه)، یعنی: نیازهای دیگری را نیز با آن برطرف میکند. موسی به خدا عرض کرد:
مرا در آن عصا حاجتهای دیگری است. در مجمع البیان گوید: مَآرِب یعنی حوائج، مفرد آن مَأْرُبَة است. (تکرار: 2).
زمین. «لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاَْرْضِ» (255 / بقره)، یعنی: آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن اوست. (تکرار: 461)، امّا همیشه به لفظ مفرد.
تخت مزّین. «مُتَّکِئینَ فیها عَلَی الاَْرائِکِ» (31 / کهف)، یعنی: در بهشت بر تختهای مزیّن تکیه زدهاند، این کلمه به صیغه جمع (اَرائِک) 5 بار در قرآن آمده است.
عمارت مخصوص و یا شهری باشکوه بود که نظیر آن تا آن روز ساخته نشده بود، نام قوم عاد. «اَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها
فِی الْبِلاد» (6 و 7 و 8/فجر). ترجمه این سه آیه چنین میشود: آیا ندانستی که پروردگارت با قوم عاد، با آن بنای ستون دار که نظیر آن در سرزمینهای دیگر ساخته نشده بود، چه کرد؟ (تکرار: 1).
نیرو، محکمی (نهایه). موسی به خدا عرض کرد: «اُشْدُدْ بِه اَزْری وَ اَشْرِکْهُ فی اَمْری» (31 / طه)، به وسیله برادرم هارون بر نیروی من بیفزای و مرا به وسیله او نیرومندتر کن و اورا شریک کار من گردان. (تکرار: 2).
جدّ مادری حضرت ابراهیم که مشرک و بت پرست بود. «وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ آزَرَ اَتَتَّخِذُ اَصْناما آلِهَةً» (74/انعام)، یعنی: (به خاطر بیاورید) هنگامی که ابراهیم
(صفحه 40)
به مربیش (عمویش) آزر گفت آیا بتها را خدایان خود انتخاب میکنی. در اینجا دو
مطلب قابل توجّه است: اول آن که: اهل تاریخ نام پدر ابراهیم علیهالسلام را تارُح (با حاء و خاء) نوشتهاند، در مجمع البیان از زجّاج نقل شده: بین علماء نسب اختلاف نیست که نام پدر ابراهیم، تارُخ بود. مسعودی در اثبات الوصیَّة پدر آن حضرت را از پیامبران شمرده و نام وی را تارُخ گفته است، میگوید: تارخ که پدر ابراهیم خلیل بود در عهد نمرود به دعوت برخاست و آنگاه او را بیست و چهارمین پیغمبر از پیامبران نقل میکند و نیز میگوید: از علی علیهالسلام نقل شده که: آزر جدّ امّی ابراهیم بود. دوم آن که: اگر آزر را پدر حضرت ابراهیم بدانیم، لازم
می آید در آباء حضرت رسول صلی الله علیه و آله مشرک وجود داشته باشد با آنکه شیعه بالاتفاق در موحّد بودن پدران آن حضرت اجماع کردهاند. تدبّر در کلام عرب و آیات قرآن
کریم نشان میدهد که معنای حقیقی اَبْ گرچه پدر اصلی است، ولی در غیر آن نیز به قدری استعمال شده که نزدیک است معنای اصلی بعضا به قرینه محتاج باشد.
راغب گوید: «اَلاَْب: اَلْوالِدُ و یُسَّمی کُلُّ مَنْ کانَ سَبَبا فی ایجادِ شَیْئیٍ اَوْ اِصْلاحِه اَوْ ظُهُورِه اَبَا» ، اب، پدر و هر که سبب ایجاد، اصلاح و یا ظهور چیزی باشد، به او اب گفته میشود. حضرت رسول صلی الله علیه و آله به علی علیهالسلام فرمود: «اَنَا وَ اَنْتَ اَبَوا هذِهِ الاُْمَّة» ، من و تو دو پدر این امت هستیم. و اما کلمه والد و والدة فقط به پدر و
مادر حقیقی اطلاق میشود و لا غیر. در این صورت، بسیار آسان است که بگوئیم: آزر، جدّ امّی ابراهیم علیهالسلام بود و به او پدر خطاب کرده است. (تکرار: 1).
تحریک شدید. «اَنّا اَرْسَلْنَا الشَّیاطینَ عَلَی الْکافِرینَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا» (83 / مریم)، یعنی:
ما شیاطین را برای کافران فرستادیم، آنها را به شدّت تحریک میکنند و بر اعمال خلاف وا میدارند. (تکرار: 2).
نزدیک شدن وقت. «اَزِفَتِ الاْزِفَةُ» (57 / النجم)، یعنی: نزدیک شونده نزدیک شد. مراد روز قیامت است. (تکرار: 1).
بستن، حبس، گرفتار کردن. «نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا اَسْرَهُمْ» (28/انسان)، یعنی: ما آنها را آفریدیم و ترکیب
(صفحه 43)
وجودشان را محکم کردیم. میان اعضاء بدن، اتّصال و همبستگی است، ما آن پیوند را محکم کردیم. اسیر را از آن جهت اسیر گویند که گرفتار و بسته شده است. «اُساری» جمع اسیر است یعنی گرفتار شدگان و «تَأْسِرون فَریقا» (26/احزاب)، یعنی: قسمتی را اسیر و گرفتار میکنید «اُسَراء» نیز جمع اسیر است. (تکرار: 6).
این کلمه به نقلی اسم دوّم حضرت یعقوب و به نقلی لقب آن حضرت است. فَریدِ وَجْدی در دائرة المعارف آورده گویند: معنای آن بنده خدا و برگزیده خداست، «اِسْری» یعنی بنده و «ایل» یعنی خدا. (تکرار: 43) که 41 بار آن به لفظ «بنی اسرائیل» است. مراد از بنی اسرائیل
فرزندان دوازده گانه حضرت یعقوب و اولاد آنهاست که به قوم یهود معروفند.
اصل، پایه. «اَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ» (109 / توبه)، یعنی: بنای خویش را بر پرهیزکاری پایه نهاد. لازم نیست، پایه و اصل، مادّی باشد بلکه اعمّ است چنان که در آیه فوق، پایه معنوی مراد است. این کلمه به صورت ماضی معلوم و مجهول فقط 3 بار در کلام اللّه استعمال شده و هر سه در سوره توبه است.
غضب، اندوه. «فَلَمّا آسَفُونَا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ» (55/زخرف)، یعنی: چون ما را به خشم آوردند از آنها انتقام گرفتیم. «رَجَعَ مُوسی اِلی قَوْمِه غَضْبانَ اَسِفا» (150/اعراف)، یعنی: موسی به سوی قوم خویش خشمگین
و اندوهناک برگشت. در هنگام اندوه و تأسف از فوت چیزی گویند: یا اَسَفی، مثل «وَ قالَ یا اَسَفی عَلی یُوسُفَ» (84 / یوسف)، یعنی: و گفت: ای دریغ از یوسف. (تکرار: 5).
نام دو نفر از پیامبران است.
1 اسماعیل پسر ابراهیم علیهالسلام 2 اسماعیل از پیامبران بنی اسرائیل. از آیات قرآن درمی یابیم که اسماعیل نام دو نفر از پیامبران است و اسماعیل صادق الوعد غیر از اسماعیل بن ابراهیم است که همواره با ابراهیم ذکر شده. مثل «وَ عَهِدْنا اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل اَنْ طَهِّرا بَیْتی» (125/بقره)، یعنی: و
ما به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که خانه مرا پاک و پاکیزه کنید. و اسماعیل دیگر در ردیف انبیاء بنی اسرائیل و غیره آمده. نظیر
«وَ زَکَرِیّا وَ یَحْیی وَ عیسی وَ اِلْیاسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحینَ وَ اسماعیل وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطا وَ کُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمینَ» (85 و 86 / انعام)، یعنی: و (همچنین) زکریا و یحیی و عیسی و الیاس هر کدام از صالحان بودند. و اسماعیل و الیسع و یونس و لوط و هر یک را بر جهانیان برتری دادیم. این مؤید آن است که این دو نفر غیر [از] هماند. (تکرار: 12).
تغییر یافتن، گویند: «اَسَنَ الماءُ» ، یعنی: آب متغیّر شد.
آسِن: آبی که رنگ و طعم آن تغییر یافته (قاموس). «فیها اَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ اسِنٍ» (15/محمد)، یعنی: در بهشت نهرهایی است از آب تغییر ناپذیر. (تکرار: 1).
سرمشق، مقتدا. در
مفردات گوید: آن به خوب و بد هر دو شامل است. لذا در قرآن با کلمه «حَسَنة» توصیف شده است. «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّه اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (21 / احزاب)، یعنی: در اعمال و اقوال رسول خدا برای شما سرمشق خوبی هست. (تکرار: 3).
حزن، اندوه. «فَلا تَأْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ» (68/مائده)، یعنی: بر قوم کافر غصه مخور.
راغب گوید: حقیقت آن تعقیب چیز فوت شده است به حزن و اندوه. «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ» (23 / حدید)، یعنی: تا بر آنچه از شما فوت شده غُصّه نخورید. «فَکَیْفَ آسی عَلی قَوْمٍ کافِرینَ» (93/اعراف)، یعنی: چگونه بر قوم کافر اندوهگین شوم. (تکرار: 7).
خودپسند، متکبّر، طاغی. «بَلْ هُوَ
کَذّابٌ اَشِرٌ سَیَعْلَمُونَ غَدَا مَنِ الْکَذّابُ الاَْشِرْ» (25 و 26 / قمر)، یعنی: بلکه او (پیغمبر) دروغگوی متکبّر است. فردا حتما میدانند دروغگوی متکبّر کیست. (تکرار: 2).
سنگینی، پیمان، گناه. این معانی به هم دیگر نزدیکاند زیرا پیمان یک نوع سنگینی و قبول مسئولیت و گناه نیز یک نوع سنگینی است. در آیه «ءَاَقْرَرْتُمْ وَ اَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ اِصْری» (81 / آل عمران)، به معنی پیمان است، یعنی: آیا اعتراف کردید؟ و بر آن، پیمان مرا گرفتید؟ و در شریفه «وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا اِصْرا» (286 / بقره)، به معنی سنگینی است، یعنی: تکلیف سنگین بر ما بار مکن. (تکرار: 3).
ریشه، پایه. «کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ» (24/ابراهیم)، یعنی: کلمه پاک همچون
درخت پاکی است که ریشه آن ثابت و شاخهاش در هواست. جمع آن اُصول است. «اَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی اُصُولِها» (5/حشر)، یعنی: یا آن را به حال خود واگذار کردید. (تکرار: 15).
وقت ما بعد عصر تا مغرب (اقرب الموارد). نیمه دوم فاصله بین عصر تا مغرب. «وَ سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ اَصیلاً» (42/احزاب)، یعنی: او را بامداد و آخر روز تسبیح گوئید. جمع آن در قرآن فقط آصال استعمال شده. «یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الاْصالِ» (36 / نور)، یعنی: برای خدا در آن
خانهها بامدادان و پسینان تسبیح گویند. «اَصیل» 4 بار و «آصال» 3 بار در قرآن آمده است.
در قاموس گوید: افّ کلمه اظهار تنفّر است چون انسان چیزی را مکروه
داشت در مقام اظهار کراهت میگوید: اُفّ؛ ابراهیم علیهالسلام در مقام اظهار تنفّر از بتان و بت پرستان گفت: «اُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ» (67/ انبیاء)، یعنی: اف بر شما و بر آن چه غیر از خدا پرستش میکنید. (تکرار: 3).
ناحیه، طرف. (قاموس، نهایه، مفردات). «وَ لَقَدْ رَآهُ بِالاُْفُقِ الْمُبینِ» (23/تکویر)، یعنی: او را در ناحیه روشن دید، جمع آن آفاق است یعنی اطراف. نواحی «سَنُریهِمْ آیاتِنا فِی الاْفاقِ وَ فی اَنْفُسِهِمْ» (53/فصلت)،
یعنی: آیات خود را در اطراف آسمانها و زمین و در وجودشان، به آنها حتما مینمایانیم. (تکرار: 3).
ساخته، برگرداندن چیزی از حقیقتش. «وَ قالُوا هذا اِفْکٌ مُبین» (12/نور)، یعنی: گفتند این ساخته و دروغ آشکار است. دروغ را از آن جهت اِفْک گویند که از
واقعیّتش برگردانده شده. اَفّاک صیغه مبالغه است. «قاتَلَهُمُ اللّه انّی یُؤْفَکُونَ» (4/منافقون)، یعنی: خداوند آنها را بکشد چگونه از حق منحرف میشوند. (تکرار: 30).
مُؤْتَفِکات: در لغت به معنی بادهایی است که از مسیر خود بر میگردند و محل وزیدن خود را عوض میکنند و یا زمینهایی که زیر و رو میشوند. و ظاهرا مراد از آن در قرآن
شهرهای ویران و زیر و رو شده است نظیر شهرهای لوط و غیره. «وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِکاتُ بِالْخاطِئَةِ» (9/حاقَّة)، فرعون و کسانی که قبل از او بودند و همچنین اهل شهرهای زیر و رو شده (قوم لوط) مرتکب گناهان بزرگ شدند. کلمه مُؤْتَفِکَه (تکرار: 1) و مُؤْتِفِکات (تکرار: 2).
غروب کردن. «فَلَمّا اَفَلَ قالَ لا اُحِبُّ الآفِلین» (76 / انعام)، پس چون غائب شد
(غروب کرد) گفت: غائب شوندهها را دوست ندارم. (تکرار: 3).
خوردن. «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا» (31/اعراف)، یعنی: بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید. این کلمه با مشتقات آن 109 بار در قرآن آمده است.
«اَکّالُون»: مبالغه از اَکْل است «اُکُل» به معنی خوردنی است. «تُؤْتی اُکُلَها کُلَّ حینٍ» (25/ابراهیم)، یعنی: خوردنی (میوه) خود را هر زمان میآورد. (تکرار: 109).
آگاه باش، آگاه باشید. حرف تنبیه است و بر تحقّق مابعدش دلالت دارد مثل: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ» (13 / بقره)، یعنی: بدانید اینها همان سفیهانند. و نیز به معنی (طلب ملایم) و (طلب شدید) میآید. مثل «اَلا تُحِبُّونَ اَنْ یَغْفِرَ اللّه لَکُمْ» (22/نور)، یعنی: آیا دوست نمیدارید خداوند شما را ببخشد. (تکرار: 54).
نقصان. «وَ ما اَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْءٍ» (21 / طور)، از عملشان چیزی کم نکردیم. (تکرار: 1).
پیوند، جمع شدن با میل و رغبت
(مفردات). باید دانست اُلْفَت جمع شدن مطلق نیست بلکه جمع شدنی است که میان اجزاء آن قبول و میل و الفت باشد. بهترین کلمه برای آن در فارسی «پیوند» است. «کُنْتُمْ اَعْداءً فَاَ لَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ» (103/آل عمران)، دشمن یکدیگر بودید و او میان دلهای شما، الفت ایجاد کرد. این کلمه با مشتقات آن 8 بار در قرآن آمده است.
انس گرفتن و دوست داشتن. «ایلاف» به معنی الفت دادن. «اَلْمُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ» ، یعنی: کسانی که قلوبشان تألیف و جلب شده. مراد غیر مسلمانان هستند که برای تألیف قلوب به آنها زکات داده
میشود. «لاِیلافِ قُرَیْشٍ» (1/قریش)، یعنی: (مجازات اصحاب فیل) به خاطر این بود که قریش (به این سرزمین مقدس) الفت گیرند (و مقدمات ظهور پیامبر فراهم شود).
یا ساکن است که به آن لَیِّنه گویند و یا متحرّک است که به آن همزه گویند. راغب در مفردات گوید: به طور کلّی الفهایی که (اعمّ از الف و همزه) برای اثبات معنایی میآیند سه نوعند. نوعی به اول کلام داخل میشوند و نوعی به وسط و نوعی به آخر آن. نوع اول برای استخبار است. نظیر «اَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها» (30/بقره)، یعنی: (پروردگارا!) آیا کسی را در زمین قرار میدهی که فساد کند. و برای مغلوب کردن مخاطب و غیر آن، مثل «اَ هُمْ خَیْرٌ اَمْ قَوْمُ تُبَّع» (37 / دخان)، یعنی: آیا آنها بهترند یا قوم تبع و برای تسویه مثل «سَواءٌ
عَلَیْنا اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا» (21/ابراهیم)، یعنی: (کار از اینها گذشته است) چه بی تابی کنیم و چه شکیبایی تفاوتی برای ما ندارد و برای نفی و این همزه چون بر نفی داخل شود افاده اثبات میکند و بالعکس. مانند «اَ لَیْسَ اللّه بِاَحْکَمِ الْحاکِمینَ» (8/تین)، یعنی: آیا خداوند بهترین حکم کنندگان نیست؟ نوعی که در وسط میآیند عبارتند از: الف تثنیه و الف بعضی از جمعها مثل مُسْلِمان، مُسْلِمات و مَساکین. نوعی که در آخر واقع میشوند عبارتند از الف تأنیث مثل حُبلی و بَیْضاء و الف ضمیر در تثنیه. مثل «اِذْهَبا اِلی فِرْعَوْنَ» و الفهایی که به آخر آیات داخل میشوند همچنان که در آخر ابیات میآیند. مثل «فَاَضَلُّونَا السَّبیلا» (67/احزاب)، یعنی: و ما را گمراه ساختند. لیکن این الفها معنائی ندارند و فقط برای اصلاح لفظ وارد
میشوند (مفردات به اختصار).
هزار. از اسماء عدد است جمع آن در قرآن کریم اُلوُف و آلاف به کار رفته است. «وَ اِنَّ یَوْما عِنْدَ رَبِّکَ کَاَلْفِ سَنَةٍ» (47 / حجّ)، یعنی: یک روز نزد پروردگار مانند هزار سال است. «خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ هُمْ اُلُوفٌ» (243/بقره)، یعنی: از خانههای خود فرار کردند و آنها هزاران نفر بودند. «یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ» (124/آل عمران)، یعنی: پروردگارتان، شما را به سه هزار نفر از فرشتگان یاری کند. این کلمه با مشتقات آن 14 بار در قرآن آمده است.
پیمان، قسم، قرابت، همسایه (قاموس). در قرآن مبین فقط به معنی قرابت به کار رفته. «لا یَرْقُبُونَ فی مُؤْمِنٍ اِلاًّ وَ لا ذِمَّةً» (10 / توبه)، یعنی: مشرکان درباره هیچ
مؤمنی قرابت و پیمانی را رعایت نمیکنند. (تکرار: 2).
حرف استثناء است. «لا اِلهَ الاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمْ» (163 / بقره)، غیر از او معبودی نیست، (زیرا) او است بخشنده و مهربان. (تکرار: 657).
مؤنّث الّذی است، به معنی آن که و آنچه. از جمع آن در قرآن فقط اَلّلائی و اَلّلاتی به کار رفته، مثل «اِنْ اُمَّهاتُهُمْ اِلاَّ الّلائی وَلَدْنَهُمْ» (2/مجادله)، یعنی: نیست مادران آنها مگر زنانی که آنان را زائیدهاند و «وَ الّلاتی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ» (34/نساء)، یعنی: زنانی را که از ناامنیشان میترسید نصیحتشان کنید. (تکرار: 68).
آن که، آنچه. «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِه لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا» (1 / اسراء)، یعنی: پاک و
منزه است خدایی که بندهاش را دریک شب از مسجدالحرام به مسجد اقصی برد. اسم موصول مذکّر، جمع آن در قرآن فقط الَّذینَ آمده است. کلمه الَّذینَ (تکرار: 1080) و کلمه اَلَّذی (تکرار: 304).
درد، راغب قید شدّت را نیز اضافه کرده است. «اَلیم» دردناک «لِلْکافِرینَ عَذابٌ اَلیمٌ» (104 / بقره)، یعنی: برای کافران عذاب دردناکی است. کلمه الیم (تکرار: 72)
(المعجم المفهرس).
معبود. این کلمه در قرآن دو محلّ استعمال دارد یکی درباره ذات باری تعالی مثل «وَ اِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ» (163 / بقره)، یعنی: خدای شما خداوند یگانهای است که غیر از او معبودی نیست، (زیرا) او است بخشنده و مهربان (و دارای رحمت عامّ و خاصّ). دیگری درباره
معبودهای دروغین. نظیر «اَلَّذینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللّه اِلها آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ» (96/حجر)، یعنی: آنها که با خدا معبود دیگری قرار دادند اما به زودی میفهمند. (تکرار: 113).
عَلَمِ (اسم) خداوند تبارک و تعالی است. «وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» (3 / احزاب)، و توکّل بر خدا کن. باید دانست: در این کلمه صفت به خصوصی از صفات حق تعالی منظور نیست و آن فقط اسم ذات باری است، ولی التزاما به جمیع صفات خدا دلالت دارد و شاید از این جهت گفتهاند: اللّه نام ذات واجب الوجودی است که جامع تمام صفات کمال است. (تکرار: 2699).
اصل آن یا اللّه است، حرف نداء از اوّلش حذف شده و میم مشدّد در آخر جای آن را گرفته است. در قرآن فقط در معنای نداء به کار رفته. «قُلِ اللّهُمَّ ما لِکَ الْمُلْکِ
تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ (26 / آل عمران)، بگو: بار الها، مالک حکومتها تویی، به هر کس بخواهی، حکومت میبخشی». (تکرار: 5).
تقصیر، کوتاهی (مفردات). «لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً»
(118 / آل عمران)، از غیر خودتان همراز مگیرید که در تباهی شما کوتاهی نمیکنند. (تکرار: 37).
قسم خوردن. ایلاء در فقه اسلامی آن است که کسی قسم بخورد که با زن خود نزدیکی نخواهد کرد، زن او 4 ماه حقّ اعتراض ندارد، پس از چهار ماه اگر به حاکم رجوع بکند، حاکم شوهر او را میان دو چیز مُخَیّر میکند و آن این که یا طلاق بدهد و از زن جدا شود و یا کفّاره بدهد و به زن خود برگردد، در صورت امتناع وی را زندانی میکند، تا یکی از دو کار را اختیار
نماید (شرایع). (1)قرآن مجید فرموده.
«لِلَّذینَ یُؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ اَرْبَعَةِ اَشْهُرٍ، فَاِنْ فاءُوا فَاِنَّ اللّه غَفُورٌ رَحیمٌ وَ اِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَاِنَّ اللّه سَمیعٌ عَلیمٌ» (226 و 227/بقره)، یعنی: برای آنها که قسم میخورند از زنان خود دور شوند و مقاربت نکنند، چهار ماه انتظار هست، سپس اگر برگشتند خدا آمرزگار و رحیم است و اگر قصد طلاق کردند، خدا دانا و شنواست. (تکرار: 1).
حرف جرّ است، معنای مشهورش، دلالت به انتهای مکان یا زمان است. مثل «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِه لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصی» (1/اِسْراء)، یعنی: پاک و منزه است خدایی که بندهاش را دریک شب از مسجدالحرام به
1) کفّارهاش کفّاره قَسَم است.
مسجد اقصی برد. اوّل مکان سیر مسجدالحرام و انتهای آن مسجد اقصی است و نظیر «ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّیامَ اِلَی اللَّیْلِ» (187/بقره)، سپس روزه را تا شب تکمیل کنید. که انتهای زمانِ روزه رسیدن شب است. (تکرار: 742).
نعمت ها، مفرد آن، اِلْی است (اقرب الموارد). «فَاذْکُرُوا آلاءَ اللّه لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (69 / اعراف)، نعمتهای الهی را یاد کنید (پاس بدارید) تا رستگار شوید. این کلمه به صورت جمع 34 بار در قرآن مجید آمده است.
این شخص بزرگوار یکی از پیامبران خداست و از اینکه در قرآن مجید در ردیف انبیاء بنی اسرائیل شمرده شده میتوان به دست آورد که از پیامبران بنی اسرائیل است. در مجمع البیان از ابن عباس و محمد بن اسحق و غیره، نقل
شده که: او از انبیاء بنی اسرائیل و از اولاد هارون برادر موسی میباشد. «وَ اِنَّ اِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ» (23 / صافّات)، یعنی: الیاس از پیامبران بود … (تکرار: 2)
الیاس. مرحوم علامه طبرسی قدّس سره، در مجمع البیان از ابن عباس نقل میکند: آل یاسین عبارتند از آل محمد صلی الله علیه و آله و یاسین اسم آن حضرت است. در تفسیر برهان 12 روایت نقل شده که: آل یاسین عبارتند از آل محمد صلی الله علیه و آله. «سَلامٌ عَلی اِلْ یاسین» (130/صافات)، یعنی: سلام بر الیاسین. (تکرار: 1).
آیا، یا. مثل «وَ اِنْ اَدْری اَقَریبٌ اَمْ
بَعیدٌ ما تُوعَدُونَ» (109 / انبیاء)، یعنی: نمیدانم آیا نزدیک یا دور است آنچه وعده داده میشوید و مثل «سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» (6 / بقره)، یعنی: برای
آنها یکسان است خواه بترسانی یا نترسانی ایمان نمیآورند. (تکرار: 137).
بلندی. مکان مرتفع (اقرب الموارد). «لا تَری فیها عِوَجا وَ لا اَمْتا» (107/ طه)، یعنی: در زمین پستی و بلندی نمیبینی. (تکرار: 1).
مدّت. زمان. «فَطالَ عَلَیْهِمُ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ» (16 / حدید)، یعنی: مدّت بر آنها دراز شد، دلهایشان سخت گردید.
راغب گوید: تفاوت اَمَد و اَبَد آن است که اَبَد به معنی زمان غیر محدود و اَمَد به معنی زمان محدود ولی مجهول الحدّ است. و فرق
میان زمان و اَمَد، آن که اَمَد به اعتبار آخر مدّت گفته میشود ولی زمان شامل اوّل و آخر مدّت است. اَمَد، (تکرار: 4).
چیز، کار، جمع آن امور است. مثل «وَ اِذا قَضی اَمْرا فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (117/بقره)، یعنی: چون چیزی را اراده کند،
بدان گوید: باش پس میشود و مثل «وَ شاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ» (159/آل عمران)، یعنی: در کار با آنها مشورت کن و مثل «اِلَی اللّه تُرْجَعُ الاُْمُورِ» (210/بقره)، یعنی: کارها به خدا بر میگردد. عاقبت کارها با خدا و برای خداست. دیگری: دستور و فرمان، قاموس گوید: «اَلاَْمْرُ ضِّدُ النَّهْیِ» مثل «قُلْ اَمَرَ رَبّی بِالْقِسْطِ» (29/اعراف)، یعنی: بگو خدایم به عدل فرمان داده است. این کلمه با مشتقات آن 248 بار در قرآن آمده است.
اَمّارَة: مبالغه است، به معنای بسیار امرکننده. «اِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ» (53/یوسف)، یعنی: نفس به بدی، بسیار امرکننده است. (تکرار: 1).
ایتْمار: یعنی قبول امر و مشورت. «اِنَ الْمَلاَءَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ» (20/قصص)، یعنی: اشراف قوم درباره تو مشورت میکنند که
تو را بکشند. «وَ أْتَمِرُوا بَیْنَکُمْ بِمَعْرُوفٍ» (6/طلاق)، یعنی: مابین خودتان به شایستگی مشورت کنید.
راغب گوید: مشورت را از آن جهت ایتمار گویند که مشورت کنندگان امر یکدیگر را قبول کنند. (تکرار: 2).
ناپسند و عجیب. «لَقَدْ جِئْتَ شَیْئا
اِمْرا» (71/کهف)، حقا که کار ناپسندی کردی. (تکرار: 1).
دیروز. «قَتَلْتَ نَفْسا بِالاَْمْسِ» (19 / قصص)، یعنی: دیروز کسی را کشتی. در آیه فوق ظاهرا مراد دیروز حقیقی است. در بعضی از آیات میشود گفت که: مطلب گذشته، مراد است. مانند «فَجَعَلْناها حَصیدا کَاَنْ لَّمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ» (24 / یونس)، و آن چنان آن را درو میکنیم که (گویی) هرگز نبوده است. در قرآن مجید فقط چهار بار آمده، آن
هم با الف و لام (اَلاَْمْس).
آرزو، امید. «ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَیُلْهِهِمُ الاَْمَلُ» (3 / حجر)، بگذار بخورند و برخوردار شوند و آرزو سرگرمشان کند، (تکرار: 2).
مادر، اصل و پایه هر چیزی که چیزهای دیگر به آن منضّم شود. «وَ اَوْحَیْنا اِلی اُمِّ مُوسی اَنْ اَرْضِعیهِ» (7 / قصص)، یعنی: ما به مادر موسی الهام کردیم که او را شیرده.
زنان حضرت رسول صلی الله علیه و آلهاند. «اَلنَّبِیُّ اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ» (6 / احزاب)، یعنی: پیامبر، به مؤمنان از خودشان برتر است و همسران وی مادر مؤمناناند. در این آیه، همسران حضرت به مادران مؤمنان تشبیه شدهاند و مراد چنان که شیعه و سنّی
تصریح کردهاند، حرمت تزویج است مثل مادران حقیقی و نیز احترام منظور است. ولی آنها به مؤمنین مَحْرَم نیستند نگاه کردن به آنها جایز نیست، میان آنها و مؤمنین توارث نیست و دخترانشان بر مؤمنان حرام نیستند. کلمه اُمَّهات (تکرار: 35).
جماعتی که وجه مشترک دارند، اُمّ در لغت به معنی قصد است. «آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرام» (2/مائده)، یعنی: قاصدان خانه خدا. بنابراین، امّت به کسانی گفته میشود که قصد مشترک و نظر مشترک دارند، راغب گوید: امّت هر جماعتی است که یک چیز مثل دین یا زبان و یا مکان آنها را جمع کند. مثلاً در آیه «کُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها» (38/اعراف)، یعنی: هر زمان گروهی وارد میشوند، گروه دیگر را لعن میکنند. منظور اشتراک در کفر و شرک است، در آیه
«اِنَّ اِبْراهیمَ کانَ اُمَّةً قانِتا لِلّهِ» (120/نحل)،
یعنی: ابراهیم (به تنهایی) یک امّت بود مطیع فرمان خدا. گفتهاند: او امّتی بود که فقط یک فرد داشت زیرا که آن روز فقط او مُوَحِدّ بود.
راغب گوید: یعنی او در عبادت خدا در مقام یک جماعت بود گویند: فلانی به تنهایی یک قبیله است. (تکرار: 51).
جمع اُمّت است، آیه «وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِی الاَْرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ» (38 / انعام)، یعنی: هیچ جنبندهای در زمین و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند نیست مگر این که امتهایی همانند شما هستند. تصریح دارد به این که جنبندگان و طیور دارای تشکیلات و نظاماتاند و در زندگی اهداف مشترک و مقرّرات مخصوصی دارند. (تکرار: 12).
درس ناخوانده. در المیزان
فرماید: امّی منسوب بهام (مادر) است زیرا مهربانی مادر مانع از آن میشد که فرزندش را به دست معلّم بسپارد، فرزند فقط به تربیت مادر اکتفا میکرد. «وَ مِنْهُمْ اُمِّیُونَ لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ اِلاّ اَمانِیَّ» (78 / بقره)، یعنی: قسمتی از یهود بی سوادند، کتاب را جز دروغهایی که علماء آنها میسازند، نمیدانند. کلمه اُمّی در دو جا، صفت حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمده. «اَلَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الاُْمِیَّ … فَآمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الاُْمِیّ» (157 158 / اعراف)، یعنی: آنها که از فرستاده (خدا) پیامبر «امّی» پیروی میکنند … پس ایمان بیاورید به خدا و فرستادهاش، آن پیامبر درس
نخوانده. اُمّی و درس ناخوانده بودن، یکی از دلائل نبوّت و من عنداللّه بودن آن حضرت است زیرا که بعد از نبوّت عالی ترین احکام و
علوم را آورد و دنیا را عوض کرد. و این کار از درس ناخوانده محال است مگر آن که این موهبت از جانب خدا باشد، آیه «وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِه مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ» (48/عنکبوت)، هم معنی اُمّی را درباره آن حضرت روشن میکند و هم دلالت بر نبوّتش را، یعنی: تو پیش از نزول وحی کتابی نمیخواندی و با دست نمینوشتی و اگر غیر آن بود، اهل باطل در کار تو شکّ میکردند و میگفتند در اثر خواندن و نوشتن چنین چیزها را آورده است. «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُْمِّییّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ»
(2/جمعه)، یعنی: او کسی است که در میان درس ناخوانده ها، پیغمبری از خودشان برانگیخت. مراد از اُمّییّن، اهل حجاز است. یهود ظاهرا غیر یهود را اُمّییّن میخواندند چنانکه قرآن از آنها نقل میکند. «لَیْسَ
عَلَیْنا فِی الاُْمّییّنَ سَبیلٌ» (75/آل عمران). یعنی: در کتاب ما، غیر یهود را حرمتی نیست. (تکرار: 6).
جلو. «بَلْ یُریدُ الاِْنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَه» (5 / قیامت)، (انسان شک در معاد ندارد) بلکه او میخواهد (آزاد باشد و) مادام العمر گناه کند. (تکرار: 1).
پیشوا.
راغب گوید: اِمام آن است که از وی پیروی و به وی اقتداء شود، خواه انسان باشد یا کتاب یا غیر آن، حق باشد یا
باطل جمع آن اَئِمَّه است. «اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ» (124 / بقره)، یعنی: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانی) قرار بده، خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که
پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند). این کلمه به صورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن آمده.
حرف شرط و تفصیل و تأکید است و استعمال آن در تفصیل بیشتر است. مثل «اَمّا اَحَدُکُما فَیَسْقی رَبَّهُ خَمرا وَ اَمَّا الاْخَرُ فَیُصْلَبُ» (41/یوسف)، یعنی: اما یکی از شما (آزاد میشود و) ساقی شراب برای صاحب خود خواهد شد و اما دیگری به دار آویخته میشود. «فَاَمّا ثَمُودُ فَاُهْلِکُوا بِالطّاغِیَةِ وَ اَمّا عادٌ فَاُهْلِکُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ» (5 و 6 / حاقّه)، یعنی: امّا قوم ثمود با عذابی سرکش هلاک شدند. و امّا قوم عاد به وسیله تند بادی سرد و پر صدا به هلاکت رسیدند. میبینیم که: اَمّا میان دو کس و دو قوم تفصیل میدهد و آنها را از هم جدا میکند. (تکرار: 58).
سه معنی اصلی دارد، اِبهام،
تخییر، تفصیل به شرح زیر:
اِبهام: نامشخص بودن. مثل «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّه اِمّا یُعَذِّبُهُمْ وَ اِمّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ» (106/توبه)، یعنی: وضع و آینده آنها مبهم است یا خدا عذاب میکند و یا میبخشد (تکرار: 30).
تَخْییر: اختیار داشتن. مثل «اِمّا اَنْ تُعَذِّبَ وَ اِمّا اَنْ تَتَّخِذَ فیهِمْ حُسْنا» (86/کهف)، یعنی: اختیار داری خواه عذاب بکنی و خواه نیکو رفتار نمائی.
تَفْصیل: جدا کردن. مثل «اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِرا وَ اِمّا کَفُورا» (3 / انسان)، ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) و یا کفران کند.
اَمْن، ایمنی، آرامش قلب. خاطر جمع بودن. اَمْن و اَمانة و اَمان در اصل به یک معنیاند (مفردات). «فَاِنْ اَمِنَ بَعْضُکُمْ
بَعْضا» (283 / بقره)، یعنی: اگر بعضی از شما به بعضی خاطر جمع باشد، یعنی به او اطمینان داشته باشد که خیانت نخواهد کرد. (تکرار: 4).
خاطر جمع، کسی که در او ایمنی است و یا شهری که ایمن است. «مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِنا» (97 / آل عمران)، یعنی: هر کس داخل آن (خانه خدا) شود، در امان خواهد بود. «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا آمِنا» (126/بقره)، یعنی: پروردگارا! این سرزمین را شهر امنی قرار ده. (تکرار: 6).
به معنی امن است، امین در لغت به معنی فاعل و مفعول (آمن و مأمون) هر دو آمده است. در آیه «وَ اَنَا لَکُمْ ناصِحٌ اَمینٌ» (68 / اعراف). و نظائر آن ممکن است امین به معنی اسم فاعل باشد، یعنی: من به شما ناصح و خیرخواهم و مطمئنم که خیر
خواهم و همچنین در آیه «اِنّی لَکُمْ رَسُولٌ اَمینٌ» (107/شعراء)، یعنی: من برای شما
رسول امینی هستم. و امثال آن، از رسالتم مطمئنم. امانت را از آن جهت امانت گویند که شخص امانت گذار از خیانت آن که امانت پیش اوست مطمئن و ایمن است. (تکرار: 2).
تسلیم تؤأم با اطمینان خاطر. «اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» (12/انعام)، یعنی: تنها کسانی که سرمایههای وجود خویش را از دست دادند و گرفتار خسران شدند ایمان نمیآورند. مؤمن کسی است که به حقّ تسلیم باشد و آن قهرا با عمل توأم است و بدون آن مصداق ندارد. (تکرار: 45).
کنیز مملوک. «وَ لاََمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکَةٍ» (221 / بقره)، یعنی: کنیز با ایمان، از زن آزاد بت پرست، بهتر
است. جمع آن در قرآن اِماء آمده. «وَ اَنْکِحُوا الاَْیامی مِنْکُمْ وَ الصّالِحینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ اِمائِکُمْ اِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّه مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّه واسِعٌ عَلیمٌ» (32/نور)، مردان و زنان بی همسر را همسر دهید و همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند آنان را از فضل خود بی نیاز میسازد، خداوند واسع و آگاه است.
حرفی است که بر چهار وجه میباشد:
1 حرف مصدری ناصب مضارع مثل «وَ اَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ» (184 / بقره)، یعنی: و روزه داشتن، برای شما بهتر است. «صَوْمُکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ».
2 مخفّف از ثقیله. مثل «عَلِمَ اَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ
مَرْضی» (20 / مزمّل)، یعنی: او میداند به زودی گروهی از شما بیمار میشوند، که در
اصل اَنَّ میباشد.
3 مُفَسِّره که ماقبل خود را تفسیر میکند مثل «فَاَوْحَیْنا اِلَیْهِ اَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ» (27/مؤمنون)، یعنی: ما به نوح وحی کردیم که کشتی را بساز.
4 تأکید مطلب و اغلب پس از حرف لَمّا واقع میشود. «فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشیرُ اَلْقاهُ عَلی وَجْهِه» (96 / یوسف)، یعنی: اما هنگامی که بشارت دهندهای آمد، آن (پیراهن) را بر صورت او افکند. (تکرار: 617).
بر چهار وجه باشد:
1 حرف شرط که دو (شرط و جزاء) را جزم دهد، به معنی اگر مثل «اِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ»
(38/انفال)، اگر از کفر خویش دست بردارند، گناهان گذشته آنها بخشیده شود.
2 مخفَّف از ثقیله و اکثرا در جوابش لام مفتوح میباشد. مثل «اِنْ کانَ وَعْدُ رَبِّنا
لَمَفْعُولاً» (108 / اسراء)، البته وعده خدای ما محققّا واقع خواهد شد.
3 حرف نفی. «اِنْ عِنْدَکُمْ مِنْ سُلْطانٍ» (68/یونس)، شما هیچ گونه دلیلی بر این ادعا ندارید.
4 تأکید نفی مثل: ما اِنْ یَخْرُجْ زَیْدٌ. این کلمه با ترکیب همه معانی اشاره شده 692 بار در قرآن تکرار شده است.
به (فتح و کسر الف) هر دو حرف تأکیدند و برای تأکید مطلب ذکر میشوند. مثل «اِنَّ اللّه عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیر» (1 / فاطر)، یعنی: او بر هر چیزی قادر است. فرق
مشهور میان این دو حرف آن است که اِنَّ (به کسر اوّل) غالبا در ابتدای جمله و اَنَّ (به فتح اوّل) غالبا وسط جمله به کار میرود. اِنَّ (تکرار: 2442) و اَنَّ (تکرار: 542).
(به فتح و کسر الف) فقط و این است، جز این نیست، مثل «قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی اِلَیَّ اَنَّما اِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ»
(6/فُصِّلَت)، بگو من فقط انسانی مثل شما هستم که این حقیقت بر من وحی میشود که معبود شما تنها یکی است. (تکرار: 146).
من، ضمیر رفع و در مذکّر و مؤنّث یکسان باشد. مثل «اِنْ اَنَا اِلاّ نَذیر» (188/اعراف)، من فقط بیم دهنده ام. (تکرار: 68).
به معنی ماده است مقابل نر،
خواه انسان باشد یا غیر آن. مثل «مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثی» (97 / نحل)، یعنی: هر کس عمل صالح کند خواه مرد باشد یا زن. که مراد انسان است و «اللّه یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ اُنْثی» (8/رعد)، یعنی: خدا از جنینهایی که هر انسان یا حیوان مادّهای حمل میکند آگاه است. که شامل تمام مادهها است اعمّ از انسان و غیره. جمع آن اِناث است. مثل «یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ اِناثا وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکُورِ» (49/شوری)، یعنی: و به هر کس
اراده کند، دختر میبخشد و به هر کس بخواهد پسر. اُنْثَیَیْن تثنیه اُنْثی است «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَیَیْنِ» (11/نساء)، یعنی: که سهم (میراث) پسر، به اندازه سهم دو دختر باشد. (تکرار: 30).
الفت. «لا تَدْخُلُوا بُیُوتا … حَتّی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلی اَهْلِها» (27/نور)، یعنی: در خانههایی وارد نشوید … تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید. مجمع از ابو ایوب انصاری نقل کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: استیناس آن است که سُبْحانَ اللّهِ، اَلْحَمْدُ للّهِ، اللّه اَکْبَرُ گویند و بر اهل خانه تَنَحْنُح(1)کنند. و بر اهل خانه سلام کنند، آنَسَ را دانستن و دیدن و احساس
1) صدا در سینه گردانیدن، سینه صاف کردن.
کردن گفتهاند (قاموس). مثل «آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ نارا» (29 / قصص)، یعنی: از جانب کوه آتشی مشاهده کرد. (تکرار: 111).
بشر خلاف جِنّ. در قرآن مجید پیوسته در مقابل جنّ به کار رفته. «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُونَ» (56/ذاریات)، یعنی: من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادتم کنند (و از این طریق تکامل یابند و به من نزدیک شوند). واحد آن اِنسِیّ است مثل «فَلَنْ اُکَلِّمَ الیَوْمَ اِنْسِیّا» (26/مریم)، یعنی: و با احدی امروز سخن نمیگویم (این نوزاد خودش از تو دفاع خواهد کرد). جمع آن اُناس و اَناسیّ است. مثل «قَدْ عَلِمَ کُلُ اُناسٍ مَشْرَبَهُمْ» (60/بقره)، یعنی: به طوری که هر یک (از طوایف دوازده گانه بنی اسرائیل) چشمه مخصوص خود را میشناخت. «وَ اَناسِیّ کَثیرا»
(49/فرقان)، یعنی: و انسانهای بسیار. اِنس
18 بار در قرآن و اُناس 5 بار و اِنسیّ و اَناسِیّ 1 بار در قرآن آمده است: از مجموع 18 محل در هفت محل، اِنس قبل از جنّ و در یازده محل، جنّ قبل از اِنس آمده است، بنابراین نمیشود گفت: چون جنّ پیش از انس به وجود آمده لذا پیش از آن ذکر میشود، زیرا در این صورت میبایست در همه جا، پیش از اِنس بیاید، قبل و بعد ذکر شدن آنها روی تقریبهای به خصوصی است که با تدبّر در آیات روشن میشود.
با مراجعه به موارد آن خواهیم دید که از آن جسد ظاهری و صورت ظاهری مراد نیست، چنان که در بشر مراد است، بلکه باطن و نهاد و استعداد و انسانیّت و عواطف او در نظر است، مثل
«اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ کَفّار» (34 / ابراهیم)، یعنی:
انسان ستمگر و کفران کننده است. «وَ کانَ الاِْنْسانُ عَجُولاً» (11/اسراء)، یعنی: و انسان همواره عجول است. «وَ کانَ الاِْنْسانُ اَکْثَرَ شَیْءٌ جَدَلاً» (54/کهف)، یعنی: ولی انسان بیش از هر چیز به جدل میپردازد. «لَیْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّ ما سَعی» (39/نجم)، یعنی:
برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست. «وَ وَصَّیْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَیْهِ اِحْسانا» (15/احقاف)، یعنی: ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند. فرق مشروح میان انسان و بشر در بشر خواهد آمد. (تکرار: 65).
بینی. «وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الاَْنْفَ بِالاَْنْفِ» (45/ مائده)، چشم در مقابل چشم و بینی در مقابل بینی است.
آنِفا: هم اکنون. «ماذا قالَ آنِفا» (16/محمد)، یعنی: هم اکنون چه گفت؟ در
مجمع البیان گوید: آنِفا یعنی در اوّلین وقتی که به ما نزدیک است. (تکرار: 1).
خلق، جنّ و انس. مطلق خلق اعمّ از جنّ و انس (قاموس). «وَ الاَْرْضَ وَضَعَها لِلاَْنامِ» (10/رحمن)، یعنی: و زمین را برای خلایق آفریدیم. در مجمع البیان انسانها معنی کرده و در کَشّاف مطلق آنچه در روی زمین از جنبندگان است، گفته. و چون سوره اَلرَّحْمن درباره جنّ و انس است احتمال قوی آن است که مطلق جنّ و انس مراد باشد. (تکرار: 1).
ظرف زمان و مکان است و برای
(صفحه 91)
بحث از آن دو باشد و در استفهام نیز به کار میرود، معنای فارسی آن: کی و کجا و چطور، است (اَیْنَ، مَتی، کَیْفَ). مثل «یا مَرْیَمَ اَنّی لَکِ هذا» (37 / آل عمران)، یعنی: ای مریم این طعام برای تو از کجاست؟ و مثل
«اَنّیجِئْتَ» کی آمدی؟ و مثل «اَنّی یُحْیی هذِهِ اللّه بَعْدَ مَوْتِها» (259 / بقره)، یعنی: خدا این مردگان را چطور زنده میکند؟ «نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ اَنّی شِئْتُمْ» (223/بقره)، یعنی: زنان شما، محلّ بذرافشانی شما هستند، پس هر زمان که بخواهید، میتوانید با آنها آمیزش کنید. (تکرار: 28).
ساعت ها. مفرد آن را أِنی (بر وزن عِنَب و فَرَس و صُرَد) گفتهاند.
(مفردات). «یَتْلُونَ آیاتِ اللّه آناءَ اللَّیْلِ» (113/آل عمران)، یعنی: در ساعات شب آیات خدا را تلاوت میکنند. (تکرار: 3).
ظرف. «اِلاّ اَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ اِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرینَ اِنیهُ» ، (53 / احزاب)، یعنی: مگر به شما اجازه برای صرف غذا داده شود در انتظار وقت غذا ننشینید. جمع آن آنیه است. «وَ یُطافُ
عَلَیْهِمْ بِانِیَةٍ مِنْ فِضَّة» (15 / انسان)، یعنی: ظرفهایی از نقره بر آنها گردانده میشود. (تکرار: 3).
نزدیک شدن، رسیدن. «اَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ» (16/ حدید)، یعنی: آیا وقت آن نرسیده است که قلوب مؤمنان برای یاد خدا خاشع شود. «حَمیمٍ آنٍ» آب جوشانی است که به شدّت حرارت رسیده. «یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ آنٍ» (44/رحمن)، یعنی: میان آن دوزخ و آن آب سوزان، در رفت و آمد هستند. «تُسْقی مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ» (5 / غاشیه)، یعنی: از چشمهای که به شدت حرارت رسیده آب داده شوند. (تکرار: 3).
خانواده، خاندان. «وَ لَوْ اَنَّ أَهْلَ الْقُری امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّمآءِ وَ الاَْرْضِ» (96 / اعراف)، و اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی
دارند، ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشاییم. ناگفته نماند بنا بر استعمال قرآن مجید و گفته اهل لغت، اهل در صورتی استعمال میشود که میان یک عده افراد انس و پیوند جامعی بوده باشد مثل پدر، و شهر، کتاب، علم و غیره. (تکرار: 127).
مأنوس و آشنا، در مقابل وَحْشیّ است که به معنی کنار و ناآشنا است. قرآن کریم آنان را که با پیغمبری هم عقیده باشند و به او ایمان آورند اهل او و ذریّه او میداند و کسانی را که فرزند نسبی وی باشند در صورت ایمان نیاوردن از اهل او بیرون میداند. درباره حضرت نوح بعد از طوفان و غرق شدن پسرش گفت: «رَبِّ اِنَّ ابْنی مِنْ اَهْلی وَ اِنَّ وَعْدَکَ الْحَقّ» (45 / هود)، یعنی: خدایا پسرم از اهل من است و وعده تو حق است وعده داده بودی که اهل مرا از
غرق نجات دهی پس چرا پسرم غرق شد؟ خدا در جواب فرمود: «اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّهُ
عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ» (46/هود)، یعنی: او حتما از اهل تو نیست، او عملش غیرصالح است.
حضرت زهرای مرضیه علیهاالسلام و امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام میباشند. کلمه اَهْلُ الْبَیْت فقط 2 بار در قرآن مجید آمده است یکی درباره حضرت ابراهیم علیهالسلام که ملائکه به زنش گفتند: «رَحْمَةُ اللّه وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ اِنَّهُ حَمیدٌ مَجید» (73 / هود)، یعنی: این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است چرا که حمید و مجید است. دیگری درباره اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله «اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا» (33/احزاب)، یعنی: خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و
کاملاً شما را پاک سازد. و این همان آیه معروف تطهیر است و مراد از آن پنج تن آل عبا صلوات اللّه علیهم هستند. مسلمانان به تبعیت از قرآن، کلمه اهل بیت را در اهل بیت حضرت رسول استعمال کردهاند و به طوری شهرت یافته که اراده دیگری از این کلمه محتاج به قرینه است.
یا، حرف عطف است و تا یازده معنی برای آن شمردهاند (اقرب الموارد) از جمله، شکّ. مثل «قالُوا لَبِثْنا یَوْما اَوْ بَعْضَ یَوْم» (19/کهف)، یعنی: گفتند: یک روز یا قسمتی از روز را توقف کردیم. از جمله، اِبهام. مثل «قُلِ اللّه وَ اِنّا اَوْ اِیّاکُمْ لَعَلی هُدیً اَوْ فی ضَلالٍ مُبین» (24/سبا)، یعنی: بگو اللّه و ما یا شما بر (طریق) هدایت یا در ضلالت آشکاری هستیم. (تکرار: 280).
بازگشت. «اِنَّ اِلَیْنا اِیابَهُمْ»
(25/غاشیه)، یعنی: راستی بازگشت آنها به سوی ماست، مَأب مصدر میمی به معنی بازگشت و اسم زمان، (زمان بازگشت) و اسم مکان، (مکان بازگشت) آمده است. مثل «اِلَیْهِ اَدْعُوا وَ اِلَیْهِ مَأب» (36 / رعد)، یعنی: به سوی او دعوت میکنم و بازگشت (همگان) به سوی او است. که به قرینه «اِلی» به معنی مصدر است و مثل «اِنَّ جَهَنَّمَ کانَتْ مِرصادا، لِلطّاغینَ مَآبا» (21 22 / نباء)، یعنی: جهنم، کمینگاهی است بزرگ. و محل بازگشتی برای طغیانگران. که به قرینه «جهنم» به معنای مکان بازگشت است. (تکرار: 1) و کلمه مَأب (تکرار: 9).
صیغه مبالغه است یعنی بسیار رجوع کننده. «اِنّا وَجَدْناهُ صابِرا نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوّاب» (44 / ص)، یعنی: ما او را شکیبا یافتیم، چه بنده خوبی که بسیار
بازگشت کننده به سوی خدا بود. و آن صفت کسانی است که پیوسته به اطاعت و استغفار و دعا و ترک معاصی به سوی خدا رجوع میکنند، اَوّ ابین جمع اَوّاب است. «فَاِنَّهُ کانَ لِلاَْوّابینَ غَفُورا» (25/اسراء)، یعنی: او توبه کنندگان را میبخشد. (تکرار: 5).
سنگینی: «آدَ، یَؤُدُ» یعنی سنگینی کرد و در اصل خم شدن از سنگینی است (مفردات). «وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما» (255/بقره)، یعنی: نگهداشتن آسمانها و زمین، خدا را سنگینی نمیکند و او را به زحمت نمیاندازد. (تکرار: 1).
رجوع.
تَأویل: برگشت دادن و برگشتن است، مثلاً حضرت یوسف در خواب دید: یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده میکنند، بعد از سالها رنج و زحمت که در مصر به مقام
بزرگ رسید: چون خانوادهاش به مصر منتقل شدند یازده برادر و پدر و مادرش بر او خضوع کردند گفت: «یا اَبَتِ هذا تَأْویلُ رُؤْیایَ مِنْ قَبْلُ» (100 / یوسف)، یعنی: پدرم این تأویل خواب گذشته من است. در این جا میبینیم که خواب دیدن به صورت یک خبر و تأویل، وقوعِ خارجی آن است. (تکرار: 17).
اهل. در مفردات گوید: فقط در اشراف و بزرگان به کار میرود مثل آلُ اللّه،
در اشخاص ناشناس و زمان و مکان به کار نمیرود. ناگفته نماند در قرآن کریم نیز چنین است چنانکه میخوانیم: آل موسی، آل هرون، آل ابراهیم، آل عمران، آل یعقوب و … در قرآن یک جا آمده: «فَاَسْرِ بِاَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» (81 / هود)، یعنی: در دل شب با خانوادهات (از این شهر) حرکت کن. در جای دیگر فرموده: «اِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَّیْناهُمْ بِسَحَر»
(34 / قمر)، یعنی: جز خاندان لوط را که سحرگاهان آنها را نجات دادیم. از این جا میفهمیم که آل به معنی اهل است. در خصوص فرعون آمده «فَاَخْذناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ» (40 / قصص)، یعنی: ما نیز او و لشکریانش را گرفتیم و به دریا افکندیم. این آیه صریح است که فرعون و
لشکریانش غرق شدهاند، در جاهای دیگر آمده «وَ اَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ اَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» (50/بقره)، یعنی: و فرعونیان را غرق ساختیم و شما تماشا میکردید. در این جا از لشکریان با آل تعبیر شده، لشکریان فرعون چون پیرو و هم عقیده او بودند از این جهت خانواده و آلِ او حساب شدهاند و این همان است که در اهل گذشت و گفتیم مردمان هم عقیده یک فرد، اهل او و آلِ اویند. نظیر آیه «وَ لَقَدْ اَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ
بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ» (130 / اعراف)، است که ملّت فرعون آل فرعون شمرده شدهاند. یعنی: و ما نزدیکان فرعون (و قوم او) را به خشکسالی و کمبود میوهها گرفتار کردیم. (تکرار: 26).
مقابل آخِر. و آن وصف است و مؤنّثاش اُولی است مثل اُخری «هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاْخِرُ» (3 / حدید)، یعنی: اوست اوّل و در عالم وجود، کسی بر او سبقت ندارد و اوست آخِر که بعد از وی چیزی نیست. (تکرار: 24).
صاحبان. «وَ ما یَذَّکَّرُ اِلاّ اُولُو الاَْلْبابِ» (7 / آل عمران)، یعنی: متذّکر نمیشوند مگر صاحبان عقول. این کلمه، جمع است و مفرد ندارد. (تکرار: 17).
صاحبان، مؤنث اُولُو است. مثل «وَ اُولاتُ الاَْحْمالِ اَجَلُهُنَّ اَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ»
(4/طلاق)، و عدّه زنان باردار این است که بار خود را بر زمین بگذارند. (تکرار: 2).
آنها، اسم اشاره است به جمع
نزدیک، مذّکر و مؤنّث در آن یکسان است و چون هاء تثنیه به آن داخل شود گویند: هؤلاء و چون کاف خطاب به آن داخل شود گویند اوُلئِکَ و چون ضمیر کُمْ به آن اضافه گردد گویند: اُولئِکم مثل «اَکُفّارُکُمْ خَیْرٌ مِنْ اوُلئِکُمْ» (43 / قمر)، یعنی: آیا کفّار شما بهتر از اینها هستند؟ کلمه اوُلئِکَ (تکرار: 204).
تأسف. کلمهای است که در مقام نالیدن از فشار و درد گفته میشود. در نهج البلاغه هست که در وقت یادآوری شهیدان صِفّین فرمود: «اَوِّه عَلی اِخْوانِیَ الَّذینَ قَرَؤُا الْقُرْآنَ فَاَحْکَمُوهُ» ، (تکرار: 2).
اَوّاه: صیغه مبالغه است از اَوْه. مثل «اِنَّ اِبْراهیمَ لاََوّاهٌ حَلیمٌ» (114/توبه).
راغب گوید:
اَوّاه کسی است که ترس از خدا را آشکار کند، در نهایه آن را بسیار تضرّع کننده گفته است یعنی: چرا که ابراهیم مهربان و بردبار بود. در اصول کافی کتاب دعا باب اوّل از امام باقر علیهالسلام نقل شده که اَوّاه را بسیار دعا کننده فرموده است. این کلمه با مشتقات آن 14 بار در قرآن آمده است
جای گرفتن، پناه بردن. «اِذْ اَوَی الْفِتْیَةُ اِلَی الْکَهْفِ» (10/کهف)، یعنی: چون جوانها در غار جای گرفتند. «سَآوِی اِلی جَبَلٍ» (43/هود)، یعنی: زود به کوهی پناه میبرم. (تکرار: 3).
حرف جواب است به معنی آری. «وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ اَحَقُّ هُوَ قُلْ اِیْ وَ رَبّی» (53/یونس)، از تو میپرسند: آیا آن (وعده مجازات الهی) حقّ است؟ بگو: آری به خدا سوگند قطعا حق است. (تکرار: 1).
علامت، نشانه، عبرت، دلیل،
معجزه. در متن قرآن همه این معانی را میتوان یافت. معنای اصلی و حقیقی آیه، همان علامت و نشانه است چنانکه در قاموس و مفردات تصریح شده، معانی دیگر که ذکر شد همه با معنای اصلی قابل جمعاند و به قسمتی از کلمات قرآن که از محلّی آغاز و به مَقطعی ختم میشود آیه گوئیم زیرا که آن از نشانههای خداوند است و بشر از آوردن نظیر آن عاجز میباشد، موجودات عالَم را از آن جهت آیات اللّه میگوییم که نشانههای وجود خدا و صفات او هستند. در آیه «سَلْ بَنی اِسْرائیلَ کَمْ آتَیْناهُمْ مِنْ آیةٍ بَیِّنَة» (211 / بقره)، یعنی: از بنی اسرائیل بپرس «چه اندازه نشانه های
روشن به آنها دادیم»؟ منظور از آیه معجزه است و در آیه «اِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ اَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ» (248 / بقره)، یعنی: نشانه حکومت
او، این است که (صندوق عهد) به سوی شما خواهد آمد. به معنی دلیل است و در کریمه «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً» (92/یونس)، یعنی: ولی امروز بدنت را (از آب) نجات میدهیم تا عبرتی برای آیندگان باشی. منظور از آن عبرت است و در آیه «مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتابِ» (7/آل عمران)، یعنی: قسمتی از آن، آیات «محکم» (صریح و روشن) است که اساس این کتاب میباشد (و هرگونه پیچیدگی در آیات دیگر، با مراجعه به این ها، برطرف میگردد). مراد آیات قرآن است. در کریمه
«اَتَبْنُونَ بِکُلِّ ریعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ» (128/شعراء) به عمارت، آیه اطلاق شده یعنی: آیا شما بر هرمکان مرتفعی نشانهای از روی هوی و هوس میسازید؟ کلمه آیَة 86 بار و کلمه آیات 295 بار در قرآن مجید آمده است.
از انبیاء مشهور است. «وَ اَیُّوبَ اِذْ نادی رَبَّهُ اَنّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْناهُ اَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِکْری لِلْعابِدینَ» (83 - 84 / انبیاء) یعنی: و ایوب را(به یادآور) هنگامی که پروردگارش را خواند (و عرضه داشت) بدحالی و مشکلات به من روی آورده و تو ارحم الرّاحمینی. ما دعای او را مستجاب کردیم و ناراحتیهایی را که داشت برطرف
ساختیم و خاندانش را به او باز گردانیدیم و همانندشان را بر آنها افزودیم، تا رحمتی از سوی ما باشد و تذکری برای عبادت کنندگان. (تکرار: 4).
نیرو، قوّه. «وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَاالاَْیْدِ» (17 /ص)، یعنی: یاد کن بنده ما داود را که نیرومند بود، در المیزان فرموده:
نیرومند بود در تسبیح خدا و در حکومت و در علم و در جنگ که جالوت را کشت چنان که در سوره بقره هست. «وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِاَیْدٍ» (47 / ذاریات)، یعنی: آسمان را با نیرو (باقدرت) ساختیم. (تکرار: 2).
جنگل، بیشه، نی زار. مراد از اصحاب اَیْکَة در قرآن مجید قوم حضرت شعیب است. «کَذَّبَ اَصْحابُ الاَْیْکَةِ الْمُرْسَلینَ.
اِذْ قالَ لَهُمْ شُعَیْبٌ اَلا تَتَّقُونَ اِنّی لَکُمْ رَسُولٌ اَمین» (176 178 / شعراء)، یعنی: اصحاب ایکه (شهری نزدیک مدین) رسولان (خدا) را تکذیب کردند. هنگامی که شعیب به آنها گفت، آیا تقوی پیشه نمیکنید من برای شما رسول امینی هستم. گفتهاند آن محلّی بود در نزدیکی مَدْیَن که شعیب برای آنها نیز مبعوث شده بود و نیز گفتهاند که اَیْکَة نام شهری بود. اَیکه را نمیشود با مَدْیَن یکی
دانست که درباره مَدْیَن آمده «وَ اِلی مَدْیَنَ اَخاهُمْ شُعَیْبا» (84/هود)، یعنی: و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم. از این آیه میفهمیم که شعیب اهل مدین بود ولی درباره اَیکه «اَخاهُم» نیامده است. در سوره حِجر و شُعَراء و غیره روشن میشود:
اصحاب اَیْکَه نیز در اثر طغیان هلاک شدهاند. در جوامع الجامع فرموده: در حدیث است شعیب به اهل مَدْیَن و اَیْکَة هر دو مبعوث شده بود. (تکرار: 4).
زن بی شوهر، جمع آن در قرآن اَیامی است. گاهی به مرد مجرّد نیز اَیِّم گویند (مفردات). در قاموس گوید: اَیِّم زنی بی شوهر است خواه دوشیزه باشد یا شوهر رفته و نیز مردی که زن ندارد. در آیه «وَ اَنْکِحُوا الاَْیامی مِنْکُمْ» (32 / نور)، زنان بی شوهر و مردان بی زن هر دو مرادند،
یعنی: مردان و زنان بی همسر را همسر دهید. (تکرار: 1).
اکنون، حالا. اَلاْن اسم وقتی است که درآن هستی. «قالُوا الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقّ»
(صفحه 111)
(71 / بقره)، گفتند اکنون حق را آوردی. (تکرار: 8).
کی، کدام وقت و آن سؤال است از زمان آینده و نزدیک و به معنی مَتی است. «وَ ما یَشْعُرُونَ اَیّانَ یُبْعَثُونَ» (21/نَحْل)، نمیدانند کدام وقت برانگیخته میشوند. (تکرار: 6).
کجا. ظرفی که با آن از مکان شیئی سؤال میشود چنان که با «مَتی» از زمان آن «یَقُولُ الاِْنْسانُ یَوْمَئِذٍ اَیْنَ الْمَفَرّ» (10/قیامت)، انسان در آن روز گوید: فرارگاه کجاست؟ (تکرار: 14).
هرکجا، همان اَیْنَ است که «ما»
به آن ملحق شده و متضمّن معنای شرط است و به دو فعل جزم میدهد. مثل «اَیْنَما
تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّه جَمیعا» (148 / بقره)، هر کجا باشید، خدا همه شما را میآورد. (تکرار: 3).
کدام یک، حرف استفهام و اِسْتِخْبار است. مثل «فَاَیُّ الْفَریقَیْنِ اَحَقُّ بِالاَْمْنِ» (81/انعام)، یعنی: پس کدام یک از دو گروه به ایمنی سزاوارتر است و «اَیُّها» در «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» همان اَیُّ است که حرف ندا و هاء تنبیه به آن اضافه شده است. (تکرار: 50).
فقط. مثل «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَاِیّاکَ نَسْتَعینُ» (5/حمد)، فقط تو را میپرستیم و فقط از تو یاری میجوییم. کلمه اِیّایَ (تکرار: 25).
حرف دوم از الفبای عربی و فارسی و حرف جَرّ است، اهل لغت برای آن چهارده معنی گفتهاند. در اینجا بعضی از آنها که مناسب این کتاب است نقل میشود.
1- تعدیه. مثل «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها» (160/انعام)، یعنی: هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن پاداش خواهد داشت چنان که میبینیم «باء» برای تعدیه فعل آمده است.
2 تأکید و آن را زائد گویند: ظاهرا زائد به معنی بی فائده نیست بلکه از این جهت که در تغییر معنی کلام مثل تعدیه و غیره نیست، آن را زائد گفتهاند وگرنه مطلب را تأکید میکند و بی فایده نیست. در کلماتی که بعد از مادّه «کَفی» واقعاند «باء» را زائد گفتهاند. مثل
«کَفی بِاللّه حَسیبا» (6/نساء)، یعنی: خداوند برای محاسبه کافی است. «وَ کَفی بِاللّه وَلّیا وَ
کَفی بِاللّه نَصیرا» (45 / نساء) یعنی: و کافی است که خدا ولیّ شما باشد و کافی است که خدا یاور شما باشد. «کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیبا» (14/اسراء)، یعنی: کافی است که امروز خود حسابگر خود باشی. در 27 محل از قرآن که فعل کَفی به صورت ماضی آمده، ما بعد همه باء است. جز آیه «وَ کَفی اللّه الْمُؤْمِنینَ الْقِتالَ» (25/ احزاب)، یعنی: و خداوند در این میدان مؤمنان را از جنگ بی نیاز ساخت (و پیروزی را نصیبشان کرد).
3 مَعَ (مصاحبت). «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ مِنّا و بَرَکاتٍ» ، ای نوح با سلام و برکات پیاده شو، «فَادْخُلُوها بِسَلامٍ امِنین» (46 / حجر)، (فرشتگان الهی به آنها میگویند) داخل این باغها شوید با سلامت و امنیت.
4 ظرفیّت (ظرف زمان و مکان). «اِلاّ آلَ لُوطٍ نَجَیّْناهُم بِسَحَرٍ» (34 / قمر)، مگر آل لوط که
وقت سحر نجاتشان دادیم.
مملکتی بود در محل کنونی مملکت عراق، مرکز آن نیز نامش بابِل بود، آن در کنار فرات و در محلّ فعلی شهر حِلّه بوده است، «وَ ما اُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ» (102 / بقره)، یعنی: (و نیز یهود) از آنچه بر دو فرشته بابل «هاروت» و «ماروت» نازل شد پیروی کردند. (تکرار: 1).
چاه. «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَّشِیدٍ» (45/حج)، یعنی: و چه بسیار چاه پرآب و قصرهای محکم و مرتفع که بی صاحب
مانده، در نهایه آمده: گویند بئر چاه کهنه و قدیمی است که حفر کننده و مالک آن معلوم نیست … این نقل با کلمه مُعَطَّلَة خیلی مناسب است. (تکرار: 1).
سختی، ناپسند، بُؤْس و بَأْساء نیز همان معنی را دارد (مفردات). «وَاللّه اَشَدُّ
بَأْسا وَ اَشَدُّ تَنْکیلا» (84 / نساء)، یعنی: و خداوند قدرتش بیشتر و مجازاتش دردناکتر است. در این آیه به نظر میآید که مراد از بأس سختی و صلابت باشد یعنی خدا از حیث صلابت و عقوبت سختتر است. «وَ الصّابِرینَ فِی الْبَأْساء وَ الضَّرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ» (177/بقره)، یعنی: در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ استقامت به خرج میدهند. بأس را در آیه،
شدت جنگ و جنگ معنی کردهاند و با اصل معنی کاملاً درست است. بائسِ در آیه «وَ اَطْعِمُوا الْبآئِسَ الْفَقیرَ» (28 / حجّ)، یعنی: و بینوای فقیر را نیز اطعام نمائید. کسی است که به او سختی رسیده است بنابراین، فقیر صفت بائِس است، زیرا ممکن است بائس غیر فقیر باشد. «عَذابٍ بَئیس» (165/اعراف)، یعنی: عذاب شدید.
(تکرار: 25).
سختی شدید. «وَ الصّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرآءِ وَ حینَ الْبَأسِ» (177/بقره)، یعنی: و صبرکنندگان در سختی و ضرر شدید و در موقع جنگ. بیضاوی از اَزْهری نقل میکند: بَأْساء در سختی هائی گفته میشود که «خارج از بدن» باشد مثل سختی در اموال و غیره و ضَرّآءِ سختیی است که به «داخل بدن» رسد مثل مرض و زخم. صاحب المیزان ذیل آیه 214 از سوره بقره، نیز چنین گفته است. کلمه بأساء 4 بار در قرآن مجید آمده و پیوسته معادل ضرّآء واقع شده است.
(صفحه 118)
فعل ذَمّ است و در تمام ذمّها به کار میرود. چنان که نِعْمَ در تمام مدحها (مفردات). اصل آن از بُؤْس به معنی ناپسند است (اقرب). «فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ المِهاد»
(206 / بقره) جهنّم برای او کافی است و بد جایگاهی است. (تکرار: 40).
بریدن (قطع). (تکرار: 1).
اَبْتَر: حیوانی که دُمش بریده شده و کسی که فرزند ندارد (قاموس).
راغب گوید:
بَتَر در بریدن دم به کار رفته، فرزند نداشتن و ذکر خیر نداشتن معنای ثانوی آن است گویند: فلانی اَبْتَر است یعنی فرزند ندارد و یا ذِکر خیر ندارد. «اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَر» (3/کوثر)، مسلما دشمن تو ابتر و بلا عقب است. یعنی: دشمن تو همو بی دنباله است. گویند: چون عبداللّه فرزند حضرت رسول صلی الله علیه و آله که از حضرت خدیجه بود از دنیا رفت، کفّار گفتند او اَبْتَر است و گویند: کُفّار گفتند چون محمّد از دنیا رود دین و آئین اش نیز از بین میرود و اثری از آن نمیماند، لذا آیه فوق نازل شد. این سوره جواب هر دو
قول است و خبر میدهد که نام مبارک و ذکر خیر و فرزندان و پیروان دین آن حضرت روزافزون و همیشگی خواهند بود. بقیّه
کلام در «کوثر» دیده شود. (تکرار: 1).
قطع، شکافتن. «فَلَیُبَتِّکُنَّ آذانَ الاَْنْعامِ» (119 / نساء)، یعنی: پس گوش چهارپایان را بشکافند. بیضاوی بَتْک را در آیه، شکافتن گفته است و گوید: مراد شکافتن گوش بعضی از چهارپایان است که اعراب گوش آنها را شکافته و ذبح و سوار شدن و بار کردن آنها را تحریم مینمودند. (تکرار: 1).
بریدن، اخلاص. «وَ اذْکُرِ اسْمَّ رَبِّکَ وَ تَبَّتَلْ اِلَیْهِ تَبْتیلا» (8 / مزمّل)، یعنی: نام پروردگارت را یاد کن و به سوی او اخلاص کن اخلاصی کامل، منظور بریدن از هوای نفس و خود را به خدا مخصوص کردن
است، در نهایه و مفردات هست که
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «لا رَهْبانِیَّةَ وَ لا تَبَتُّلَ فِی الاِْسْلامِ» ، یعنی: در اسلام رهبانیت و بریدن از نکاح نیست. در قاموس گوید: بتول صفت فاطمه علیهالسلام سیّده زنان جهان است، زیرا از زنان زمان خود و زنان امّت، در فضل و دین و حسب، بریده و ممتاز بود. (تکرار: 1).
پراکندن. منتشر کردن. «فَاَحْیا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فیها مِنْ کُلِّ دابَّةٍ» (164/بقره)، یعنی: به وسیله باران زمین را پس از مرده شدن زنده کرد و در آن تمام جنبندگان را پراکند. (تکرار: 1).
شکافته شدن، شکافتن. «فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتی عَشْرَةَ عَیْنا» (160/اعراف)، یعنی: از آن سنگ، دوازده
چشمه بشکافت.
راغب گوید: بَجْس اکثرا در
چیزی که از محلّی تنگ بیرون آید، به کار میرود. (تکرار: 1).
کاویدن، جستجو کردن. «فَبَعَثَ اللّه غُرابا یَبْحَثُ فِی الاَْرْضِ» (31/مائده)، سپس خداوند زاغی را فرستاد که در زمین جستجو (و کند و کاو) میکرد. (تکرار: 1).
دریا. آب وسیع. «وَ جاوَزْنا بِبَنی اِسْرائیلَ الْبَحْرِ» (138 / اعراف)، یعنی: بنی اسرائیل را از دریا عبور دادیم در قاموس گوید: «اَلْبَحْر: اَلْماءُ الْکَثیرُ».
راغب گوید: آن در اصل هر محلّ وسیعی است که شامل آب زیاد باشد و به اعتبار سِعه در معانی دیگر نیز به کار رفته است. مثلاً به اسب تندرو به اعتبار سِعه سیرش گویند:
فَرَسٌ بَحْرٌ: نقل است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به اسبی سوار شد و فرمود: «وَجَدْتُهُ بحَرْا» و به آن که معلوماتش وسیع است
گویند: بَحْرُ الْعُلوم و مُتِبَّحِر و به شتری که گوش آن را میشکافند به جهت سِعه شکاف میگفتند: بَحیرَة. (تکرار: 41).
ناقص کردن، کم کردن. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» (20 / یوسف)، او را به قیمت کم و ناقص فروختند. (تکرار: 7).
کشتن و تلف کردن خود از اندوه. «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ اَلاّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ» (3/شعراء)، شاید تو خودت را تلف کنی از این که ایمان نمیآورند. (تکرار: 2).
ضدّ سخاوت، خودداری از بخشیدن، راغب گوید: بخل امساک
موجودی است از محلّی که نباید امساک شود. «اَلَّذینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ» (37 / نساء)، یعنی: کسانی که بخل میورزند و مردم را به بخل امر میکنند. (تکرار: 12).
شروع. «فَبَدَءَ بِاَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ
اَخیهِ» (76 / یوسف)، شروع کرد به ظروف آنان پیش از ظرف برادرش. (تکرار: 16).
عجله کردن، سرعت گرفتن. «وَ لا تَأْکُلُوها اِسْرافا وَ بِدارا اَنْ یَکْبَرُوا» (6 / نساء)، یعنی: و پیش از آن که بزرگ شوند، اموالشان را از روی اسراف نخورید. (تکرار: 1).
نام محلّی است مابین مکه و مدینه که جنگ معروف بدر درآن واقع شد. «وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ»
(123/آل عمران)، خداوند شما را در «بدر» یاری کرد (و بر دشمنان خطرناک پیروز ساخت) در حالی که شما (نسبت به آن ها) ناتوان بودید.
ایجاد ابتکاری. باید دانست هر ایجادی اِبداع نیست بلکه اِبداع آن است که بدون سابقه و بدون پیروی از دیگران باشد،
بهترین کلمه برای آن، اِبتکار است. «بَدیعُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (117 / بقره)، خدا آفریننده آسمانها و زمین است. (تکرار: 4).
عوض گرفتن. «اِلاّ مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْنا بَعْدَ سُوءِ» (95/اعراف)، سپس خوب را به جای بد عوض کرد.
راغب گوید: اِبدال، تَبدیل، تَبَدُّل و اِسْتِبْدال همه به معنی عوض گرفتن و قرار دادن چیزی است در جای
چیزی. «لا تَبْدیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ» (64 / یونس)، برای کلمات خدا تغییری نیست یعنی یکی به جای دیگری قرار گرفته نمیشود. «… بِئْسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً» (50 / کهف)، شیطان و اولیاء او برای ظالمان به جای خدا، عوض بدیاند. (تکرار: 44).
تن، جسد. «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً» (92 / یونس)، یعنی: امروز تو را به وسیله بدنت نجات میدهیم تا
برای کسانی که از پس تواند، عبرتی باشی یعنی زنده نجات یافتن تو، شدنی نیست فقط پیکرت را از آب بیرون خواهیم انداخت و آن نوعی از نجات تو است و آن هم برای عبرت دیگران. (تکرار: 1).
جمع بَدَنَه به معنی شتر قربانی
است، «وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ» (36 / حجّ)، یعنی: شتران قربانی را برای شما از نشانههای خدا قرار دادیم. (تکرار: 1).
ظهور شدید (مفردات). «وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللّه ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ» (47/زمر)، یعنی: از خدا برای آنان آنچه گمان نمیکردند آشکار شد. قاموس آن را مطلق ظهور گفته است. «وَ بَدا بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ» (4/ممتحنه)، یعنی: میان ما و شما دشمنی و کینه آشکار شد. به جای ظهور رأی و مصلحت نیز به کار رفته. مثل
«ثُمَّ بَدالَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الاْیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّی حینٍ» (35/یوسف)، بعد چنین مصلحت شد که او را تا مدّتی محبوس کنند. «وَ ما نَراکَ اتَّبَعَکَ اِلاَّ الَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ»
(27/هود)، یعنی: و کسانی را که از تو پیروی کردند جز گروهی اراذل ساده لوح نمییابیم. کلمه «بادی» را بعضی بادء با همزه آخر و بعضی بادی با یاء آخر خواندهاند (مجمع البیان) بنا بر قرائت اوّل، اصل آن از بَدَءَ به معنی شروع و بنا بر قرائت دوّم از بُدُوّ به معنی ظهور است. بادِی الرَّأْیِ بنا بر معنی اول کسی است که ناپخته رأی باشد و بنا بر معنی دوّم کسی که اظهار رأی میکند در حالی که تحقیق نکرده است (مفردات). «بادِیَ الرَّأْیِ» در آیه اگر قید «اِتَّبَعَکَ» باشد معنی این میشود: بی آنکه تدبّر و تحقیق کنند. «سَواءً الْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ» (25 / حج).
«باد» دراینجا به معنی مسافر است که ظاهر میشود یعنی: مقیم و مسافر در آن یکسان است. (تکرار: 26).
بادیه، صحرا. «وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ» (100 / یوسف)، یعنی: و شما را از آن بیابان (به این جا) آورد. در مجمع فرموده: بادِی کسی است که در بادیه ساکن باشد. (تکرار: 2).
پاشیدن تخم و به اسراف کار از آن جهت مُبذِّر میگویند که مال را میپاشد و متفرّق میکند.
راغب گوید: تبذیر به معنی تفریق و اصل آن بذر پاشیدن است بعدا به طور استعاره به آن که مال خویش را ضایع میکند مُبَذِّر گفتند. «اِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا اِخْوانَ الشَّیاطین» (27/اسراء)، اسراف کاران برادران شیاطیناند. (تکرار: 3).
خلاص شدن، کنار شدن،
آفریدن. در مفردات آمده: بَرء و بَراء و تَبَرّی کنار شدن از چیزی است که مجاورت آن ناپسند است، لذاست که گویند: از مرض بری شدم و از فلان بری شدم. در قرآن کریم به هر دو معنی کنار شدن و آفریدن آمده است. «فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّءَ مِنْهُ» (114 / توبه)، یعنی: چون بر ابراهیم روشن گردید که (عمویش) آزر دشمن خدا است از او کنار گرفت و بیزاری کرد. «اِنَّ اللّه بَرِیٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ وَ رَسُولُهُ» (3/توبه)، یعنی: حقّا که خدا و رسولش از مشرکان کنار و بیزارند، معنی دوم را در «بَرِیَّه» بخوانید. کلمه بریء 11 بار در قرآن مجید آمده است.
مخلوقات. «اُوْلئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّة» (7 / بَیِّنَة)، یعنی: آنها بهترین خلقاند. با در
نظر گرفتن معنی برء که گفته شد، به نظر میآید که خلق را از آن جهت بَرِیّه گفتهاند
که از مادّه عالم کنار شده و به صورت انسان و زنده درآمدهاند. (تکرار: 2).
آفریننده. «هُوَ اللّه الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنی» (24/حشر)، یعنی: اوست خدای اندازه گیر، آفریننده، صورت ده، برای اوست نامهای خوب. با در نظر گرفتن آنچه در «برء بَرِیّه» گفتیم، شاید خدا را از آن جهت باری گوئیم، که به وسیله ایجاد، اشیاء را از نبودن کنار و به طرف بودن میکشاند. (تکرار: 31).
آشکار شدن. «وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الاُْولی» (33/احزاب)، یعنی: و همچون جاهلیت نخستین (در میان مردم)
ظاهر نشوید. در مجمع البیان ذیل آیه 60 از سوره نور گوید: تَبَرُّجْ آن است که زن زیبائیهای خود را آشکار کند. «غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزینَةٍ» (60 / نور)، یعنی: زنانی که
خودنمائی به زینت نمیکنند. اکنون میرسیم به آیاتی که راجع به بروج آسمان اند، بُروج که 3 بار در قرآن آمده است همان ستارگاناند که در آسمان میدرخشند و به مناسبت ظهور و آشکار بودنشان که معنای اصلی برج است، بروج نامیده شدهاند و آسمان به وسیله آنها زینت داده شده است. «وَ السَّماءِ ذاتِ البُرُوجِ» (1 / بروج)، یعنی: سوگند به آسمان که دارای برجهای بسیار است. «وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءَ بُرُوجا وَ زَیَّناها لِلنّاظِرینَ»
(16/حجر)، یعنی: ما در آسمان برجهایی قرار دادیم و آن را برای بینندگان تزیین کردیم. (تکرار: 7).
کنار رفتن. «فَلَنْ اَبْرَحَ الاَْرْضَ حَتّی یَأْذَنَ لِی اَبِی» (80 / یوسف)، یعنی: هرگز از این زمین کنار نمیروم تا
پدرم اجازه دهد. (تکرار: 3).
خنک. «قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْدا وَ سَلاما عَلی اِبْراهیم» (69 / انبیاء)، یعنی: گفتیم ای آتش بر ابراهیم خنک و سالم باش. (تکرار: 5).
اسم فاعل از بَرْد است. «وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ لا بارِدٍ وَ لا کَریمِ» (44 / واقعه)، یعنی: و سایهای از دود که نه خنک است و نه گوارا. (تکرار: 2).
تگرگ. «وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فیها مِنْ بَرَدٍ فَیُصیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَمَّنْ یَشاءُ» (43 / نور)، یعنی: و از آسمان، از کوههایی که در آن است دانههای تگرگ نازل میکند و هر کس را بخواهد، به وسیله آن زیان میرساند و از هر کس بخواهد، این زیان را برطرف میکند. (تکرار: 5).
این مادّه در قرآن مجید به سه
معنی زیر آمده و ریشه همه خشکی است که چون توأم با وسعت است در معنای احسان کننده و نیکوکار و نیکی و خوبی نیز به کار میرود:
1 بَرّ: خشکی، مثل «هُوَ الَّذی یُسَیِّرُکُمْ فِی البَرِّ وَ الْبَحْرِ» (22 / یونس)، یعنی: او کسی است که شما را در خشکی ودریا راه میبرد.
(تکرار: 12).
2 بَرّ: احسان کننده و نیکوکار. مثل «اِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحیم» (28/طور)، یعنی: حقّا که اوست صاحب احسان وسیع و مهربان و مثل «وَ بَرّا بِوالِدَتی وَ لَمْ یَجْعَلْنی جَبّارا شَقِیّا» (32/مریم)، یعنی: مرا به مادرم نیکوکار قرار داد و جبّار و شقی نگردانیده. (تکرار: 8).
نیکی، خوبی. مثل «اَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ» (44 / بقره)، یعنی: آیا مردم را به نیکی دستور میدهید و
خود را از یاد میبرید؟ (تکرار: 8).
اَبْرار: نیکوکاران. «اِنَّ الاَْبْرارَ لَفی نَعیم» (13 / انفطار)، یعنی: مسلما نیکان در نعمت فراوانی هستند. بَرَرَة نیز به همان معنی است مثل «بِاَیْدی سَفَرَةٍ کِرامٍ بَرَرَةٍ» ،
(16 / عبس) یعنی: به دست سفیرانی است، والامقام و فرمانبردار و نیکوکار. (تکرار: 6).
آشکار شدن. مبارزه را از آن جهت مبارزه گویند که دو حریف مقابل هم آشکار میشوند. «وَ لَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِه قالُوا رَبَّنا اَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْرا» (250/بقره)، یعنی: چون برای جالوت و لشکریان او آشکار شدند، گفتند: پروردگارا ما را پایدار گردان. ناگفته نماند: بروز چون با الی و مِنْ متعدّی شود معنی خروج میدهد، گوئیم «بَرَز اِلَیْهِ» یعنی به سوی او خارج شد «بَرَز مِنْ عِنْدِه» یعنی از نزد او خارج شد و
این دو معنی با معنی اوّل مخالف نیست. مثل «لَبَرَزَ الَّذینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ اِلی مَضاجِعِهِمْ» (154 / آل عمران)، یعنی: هر آینه
آنان که مرگ برایشان نوشته شده به سوی قتلگاهشان خارج میشدند. این کلمه با مشتقات آن 9 بار در قرآن آمده است.
واسطه و حایل میان دو چیز. «بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ» (20 / رحمن)، یعنی: میان آن دو حایلی است که تجاوز نمیکنند. عالَم مرگ را برزخ گوئیم چون میان زندگی دنیا و آخرت واسطه است. (تکرار: 3).
پیسی. مرضی است پوستی که رنگ قسمت هائی از بدن سفید میگردد. «وَ اُبْرِءُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ اُحْیِی الْمَوْتی بِاِذْنِ اللّهِ» (49 / عمران)، یعنی: به اذن خدا کور مادرزاد و شخص بَرَص زده را شفا میدهم و مردگان را زنده میکنم. اَبْرَص
وصف بَرَص است. (تکرار: 2).
نور. (نیروی مخصوص) در لغت عرب نوری است که از اَبر میجهد. «یُریکُمُ الْبَرْقَ خَوْفا وَ طَمَعا» (12 / رعد)، یعنی: برق را به شما نشان میدهد که هم مایه ترس است هم امید. «یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ بِاَکْوابٍ وَ اَباریقَ» (18 / واقعه)، یعنی: پسران جاویدان با کاسهها و بطریهای مخصوص به دور آنها میگردند. اکواب جمع کُوب و آن به معنی کاسه بی دستگیره و اَباریق جمع اِبْریق به معنی بُطری است. و چون اکواب و اباریق هر دو نکره آمدهاند معلوم است نمیتوان آنها را کاسه و بطری معمولی دانست. در اباریق لازم است معنی «برق» ملحوظ باشد. (تکرار: 11).
اِسْتَبْرَق: ابریشم ضخیم برّاق و سُنْدُس به
معنی ابریشم نازک است (مجمع البیان).
ناگفته نماند: سندس و استبرق هر دو نکره است، نمیشود گفت: مانند حریر معمولیاند. «عالِیَهُمْ ثِیابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَ اِسْتَبْرَقٌ» (21 / انسان)، یعنی: بر اندام آنها (بهشتیان) لباسهایی است از حریر نازک و سبز رنگ و از دیبای ضخیم. (تکرار: 4).
فایده ثابت. قاموس برکت را نموّ، زیادت، سعادت و بُرُوک را ثبوت معنی کرده و گوید: بارِکْ عَلی مُحَمَّدٍ و آل محمد یعنی شرف و کرامت آنها را همیشگی کن. پس برکت به معنی ثبوت فایده است در اثر نُموّ و رشد، محل جمع شدن آب را بِرْکَة گویند که آب درآن ثابت است. تَبارَکَ اللّه از آن جهت گفته میشود که فایدههای ثابت در
خدا و از خداست با بلندی مقام. «تَبارَکَ اللّه رَبُّ الْعالَمینَ» (54 / اعراف)، یعنی: پربرکت (و زوال ناپذیر) است، خداوندی که
پروردگار جهانیان است. (تکرار: 32).
اِبرام به معنی محکم کردن است. «اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ» (79/زخرف)، یعنی: یا کاری را محکم کردهاند، ما محکم کنندگانیم. اصل آن از محکم کردن ریسمان است با تاب دادن. (تکرار: 2).
دلیل روشن. «یا اَیُّهَا النّاسُ قَدْ جائَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ» (174 / نساء)، یعنی: ای مردم دلیل روشنی از سوی پروردگارتان برای شما آمد. راغب تصریح میکند که: برهان محکم ترین دلیلها است. (تکرار: 8).
بُزوغ به معنی طلوع است. «فَلَمّا
رَأَی الْقَمَرَ بازِغا قالَ هذا رَبّی» (77/انعام)، یعنی: چون ماه را طالع دید گفت: این پروردگار من است. (تکرار: 2).
بُسُور: چهره در هم کشیدن، در مجمع فرموده: بُسور آشکار شدن کراهت
در چهره است. زِمَخْشَری و بیضاوی در ذیل آیه «وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ» (24/قیامت)، بَسْر را شدّت عبوس بودن گفتهاند. یعنی: و چهرههایی در آن روز شدیدا چهره درهم کشیدهاند و اندوهناکاند. (تکرار: 2).
کوبیده شدن، نرم شدن در اثر کوبیده شدن. «وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثّا» (5 / واقعه)، کوبیده میشوند کوهها کوبیده شدن عجیبی پس غبار پراکنده میگردند. (تکرار: 2).
گشودن، وسعت دادن، گستردن. هر سه معنی نزدیک به هماند. «وَ لَوْ بَسَطَ اللّه الرِّزْقَ لِعِبادِه لَبَغَوْا فِی الاَْرْضِ» (27 / شوری)، یعنی: اگر خدا روزی را بر بندگانش گشایش میداد، حتما در زمین
طغیان میکردند. «وَ اللّه جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ بِساطا» (19 / نوح)، یعنی: خدا زمین را برای شما گسترده قرار داده است. راغب گفته: بِساط به معنی زمین گسترده و وسعت یافته است. (تکرار: 23).
بُسُوق، ارتفاع. «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضید» (10/ق)، نخلهای بلند که میوه آن روی هم چیده است.
(تکرار: 1).
بَسَلَه به معنای منع کردن و حبس کردن است (المنجد). «وَ ذَکِّرْ بِهاَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما کَسَبَتْ» (70 / انعام)، آن را تذکّر بده مبادا نفسی در اثر عمل خویش از ثواب و رحمت خدا ممنوع و محروم گردد. (تکرار: 2).
خنده جزئی (لبخند). «فَتَبَسَّمَ ضاحِکا مِنْ قَوْلِها» (19 / نمل)، در اثر دانستن
کلام مورچه از شادی لبخند زد. (تکرار: 1).
در اینجا درباره بِشارت و مشتقّات آن و همچنین درباره بَشَر به معنی انسان توضیح داده خواهد شد.
1 شک نیست که بَشَر به معنی انسان است ولی همان طور که در انسان گذشت، آدمی
را نسبت به فضائل و کمالات و استعدادهایش انسان و نسبت به جسد و ظاهر بدن و شکل ظاهرش بَشَر میگویند. «وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَرا» (54 / فرقان)، یعنی: او کسی است که از آب انسانی را آفرید. بنابراین فرموده «اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» (6 / فصلت). مردم و پیامبران از حیث بشریّت برابراند و فرقشان در کمالات و اعمال است. ناگفته نماند کلمه بَشَر، 35 بار و کلمه «بَشَرَیْنِ» 1 بار در قرآن مجید به کار رفته. 1 بار هم به معنی بَشَرَهها و ظاهر
پوست بدن آمده. «لا تُبْقِی وَ لا تَذَرُ لَوّاحَةٌ لِلْبَشَر» (28 و 29/مدثّر)، یعنی: نه باقی میگذارد و نه ترک میکند متغیّر کننده بشره هاست. در آیه «ما هذا بَشَرا اِنْ هذا اِلاّ مَلَکٌ کَریم» (31/یوسف)، یعنی: این بشر نیست، این یک فرشته بزرگوار است. مراد زنان آن بود که این شکل و قیافه نمیتواند بشر باشد بلکه فرشته است.
2 بِشارت و بُشری به معنی خبر مَسرّت بخش است.
طبرسی و راغب در وجه آن میگویند: چون کسی خبر مسرّت بخش را بشنود اثر آن در پوست صورتش آشکار میگردد. «وَ ما جَعَلَهُ اللّه اِلاّ بُشْری لَکُمْ» (126 / آل عمران)، یعنی: خدا آن را برای شما بشارت و خبر شادی بخش قرار داد. «قالَ یا بُشْری هذا غُلام» (19 / یوسف)، یعنی: صدا زد مژده باد: این کودکی است
(زیبا و دوست داشتنی). کلمه بُشْری در این آیات و نظایر آن به معنی خبر مسرّت بخش است.
3 بِشارت در خبر مسرّت بخش و اندوه بخش هر دو به کار رفته است. «بَشِّرِ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» (25 / بقره)، یعنی: به کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح دارند بشارت ده.
4 بَشیر: مژده دهنده. جمع آن بُشَراء است. «وَ هُوَ الَّذی اَرْسَلَ الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِه» (48 / فرقان)، او کسی است که بادها را پیش از رحمت خود (باران) مژده دهنده فرستاده. (تکرار: 9).
قوه بینائی، چشم، علم (اقرب الموارد). در صحاح گوید: بصر حِسّ بینایی … و علم است. راغب گفته: بصر هم به چشم گفته میشود و هم به قوه بینایی در اینجا چند مطلب شایان تحقیق و توضیح است:
1 همان طور که گفته شد: بَصَر هم به چشم گفته میشود و هم به حسّ بینایی. مثل «وَ ما اَمْرُ السّاعَةِ اِلاّ کَلَمْحِ الْبَصَرِ» (77 / نحل)، یعنی: و امر قیامت (به قدری آسان است) درست همانند چشم بر هم زدن. امر قیامت نیست مگر مانند اشاره چشم و مثل «اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُوأدَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْئُولاً» (36 / اسراء)، یعنی: گوش و چشم و قلب همه مسئولند. در قرآن مجید ظاهرا بَصَر تنها در قوّه بینائی به طوری که چشم منظور نباشد به کار رفته است گرچه اطلاق بصر به چشم به لحاظ بینائی آن است، ولی افعال آن اکثرا در معنی بینایی و دیدن به کار رفته است. مثل «وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها» (179/اعراف)، یعنی: و آن ها
چشمانی دارند که با آن نمیبینند. و مثل «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لکِنْ لا تُبْصِرُونَ»
(85/واقعه)، یعنی: و ما به او نزدیک تریم از شما، ولی نمیبینید. جمع بَصَرْ، اَبْصار است. مثل «وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ وَ الاَْفْئِدَةَ» (78/نحل)، یعنی: امّا برای شما گوش و چشم و عقل قرارداد. اَبصار به معنی بصیرتها و معرفتها نیز آمده که در بند دوّم خواهیم گفت. کلمه ابصار (تکرار: 48).
2 بصیرت به معنی بینائی دل است، راغب گوید: به درک قلب بَصیرَت و بَصَر گویند. این معنی، مترادف معرفت و درک است و همان است که از صحاح و اقرب الموارد نقل شد که یکی از معانی بَصَر، علم است.
طبرسی در آیه «اَدْعُوا اِلَی اللّه عَلی بَصیرَةٍ
اَنَا» (108 / یوسف)، یعنی: من با بصیرت کامل همه مردم را به سوی خدا دعوت میکنم. آن را معرفت و بینایی دل فرموده است و از این جا است که بصیرت را عقل و
زیرکی معنی کردهاند. (تکرار: 53).
تبصرة: یعنی بینایی دادن، واضح نمودن. «تَبْصِرَةً وَ ذِکْری لِکُلِّ عَبْدٍ مُنیب» (8/ق) تا وسیله بینایی و بیداری برای هر بنده توبه کاری باشد. (تکرار: 1).
پیاز. «یُخْرِجْ لَنا مِمّاتُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِها … وَ بَصَلِها» (61 / بقره)، از آن چه در زمین میروید، از سبزیجات … و پیاز برای ما برویاند. (تکرار: 1).
مقداری از زمان. «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ» (42/یوسف)، پس چند سال در زندان ماند. (تکرار: 2).
سرمایه، جوهری گفته: بضاعت قسمتی از مال است که برای تجارت اختصاص داده میشود. سرمایه را بدان علّت بضاعت گفتهاند که مقداری مخصوص و جدا شده از مال است. «هذِهِ
بِضاعَتُنا رُدَّتْ اِلَیْنا» (65 / یوسف)، این سرمایه ماست که به ما برگردانده شد. (تکرار: 5).
تأخیر کردن. «وَ اِنَّ مِنْکُمْ لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ» (72 / نساء)، بعضی از شما از خروج بر جهاد تأخیر میکند. (تکرار: 1).
طغیان، حیرت، تکبّر. «وَلا تَکُونُوا کَالَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بَطَرا وَ رِئاءَ النّاسِ» (47 / انفال)، مانند آنان نباشید که از دیارشان به خاطر طغیان و خودنمائی بیرون شدند. (تکرار: 2).
اخذ به شدّت. «اِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدید» (12 / بروج). یعنی: راستی اخذ (انتقام، عذاب) پروردگارت سخت است، بَطْش خود به شدّت دلالت دارد و چون با شدید توصیف شود، مزید شدّت را میرساند. (تکرار: 10).
باطل شد، ناحق و آن چیزی است که در مقام فحص ثبات ندارد و در فعل و قول به کار میرود (مفردات). باطل آن است که در قضاوت عمومی مضمحل میشود و بشر در عین ابتلا به باطل به مُضِرّ و ناحق بودن آن حکم میکند. «فَوَقَعَ الحَقُّ وَ بَطَلَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (118/ اعراف)، حقّ ثابت شد و جای خود را گرفت و ناحقّ بودن آنچه ساحران میکردند آشکار شد. (تکرار: 36).
شکم، جمع آن بُطُون است (مفردات). «اِذا اَنْتُمْ اَجِنَّةٌ فی بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ» (32 / نجم)، یعنی: آن گاه که شما در شکمهای مادران جَنین بودید. بَطْن به معنی نهان و ظَهْر به معنی آشکار است و این معنی با معنی اصلی آن که شکم است بی تناسب نیست. «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما
ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ» (151/انعام)، به فواحش آنچه آشکار است و آنچه نهان نزدیک نشوید. کلمه بَطْن (تکرار: 1)، بُطُون (تکرار: 13) و بَطَنَ (تکرار: 2).
همراز و کسی که به باطن امر و اسرار مطّلع باشد. «لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِکُمْ» (118 / آل عمران) جز از خودتان همراز نگیرید. (تکرار: 1).
باطِن: مخفی، از اسماء حُسنی است به شرطی که با ظاهر یک جا گفته شود همچنین است اوّل و آخِر (مفردات). «هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاْخِرُ وَالظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ» (3/حدید)، اوّل و آخر و ظاهر و باطن او است و از هر چیز آگاه است.
برانگیختن. ناگفته نماند معنی این کلمه با اختلاف موارد فرق میکند، معنای مشهور آن در استعمال قرآن مجید،
بعثت انبیاء و بعثت روز معاد است مثل. «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاُْمّییّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ» (2/جمعه)، یعنی: او کسی است که در میان
جمعیت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت. بَعْث در آیه «عَسی اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاما مَحْمُودا» (79/اسراء)، به معنای رساندن به مقام است. یعنی: این یک وظیفه اضافی برای تو است، تا پروردگارت تو را به مقامی درخور ستایش برانگیزد. و در آیه «ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فیهِ لِیُقْضی اَجَلٌ مُسَمِّیً» (60/انعام)، به معنای بیدار کردن از خواب میباشد. یعنی: سپس شما را در روز (از خواب) بر میانگیزد (و این وضع همچنان ادامه مییابد) تا مدت و سرآمد معینی فرا رسد. در آیه «فَابْعَثُوا حَکَما مِنْ اَهْلِهِ وَ حَکَما مِنْ اَهْلِها» (35/نساء)، به معنی نصب کردن به کار رفته. یعنی: یک داور از خانواده
شوهر و یک داور از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنها رسیدگی کنند). در آیه «اِذِ انْبَعَثَ اَشْقیها» (12/شمس)، به معنای برخاستن برای کار، استفاده شده است. یعنی: آن گاه که شقی ترین آنها به پا خاست. اینها همه با معنای اوّلی سازگارند. (تکرار: 9).
بُعْثِرَ: بازشدن، آشکار شدن. «وَ اِذَ الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ» (4 / انفطار)، آن گاه که قبرها گشوده شود. (تکرار: 2).
پَس. مقابل قَبل. «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الاَْرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها» (56 / اعراف)، هرگز در روی زمین پس از آن که (کار آن به امر حق و شرع رسول گرامی نظم و) اصلاح یافت به فساد و تباه کاری برنخیزید. (تکرار: 148).
دوری، هلاکت، لعن.
راغب گوید: بُعْد اکثرا در دوری محسوس
استعمال میشود و نیز در معنوی و معقول. مانند «ضَلُّوا ضَلالاً بَعیدا» (167 / نساء)،
یعنی: در گمراهی دور و درازی گرفتار شدند. در خاتمه باید دانست: این کلمه در بُعد زمان و مکان و بُعد معقول هر 3 آمده است. بُعد معقول قبلاً گفته شد، بُعد مکانی. مثل «اِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ» (12/فرقان)، یعنی: هنگامی که این آتش آنها را از دور میبیند. و بُعد زمانی «اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیدا وَ نَراهُ قَریبا» (6 و 7 / معارج)، یعنی: زیرا آنها آن روز را دور میبینند. و ما آن را نزدیک میبینیم. و «تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُوا اَمَدا بَعیدا» (30/آل عمران)، یعنی: دوست دارد که میان او کار بدش مسافتی دور ایجاد شود (فاصله بیفتد). (تکرار: 7).
بَعیر: مطلق شتر است اعمّ از نر و ماده، چنان که جَمَل شتر نر است و ناقَة شتر ماده است. «وَ لِمَنْ جاءَ بِهحِمْلُ بَعیرٍ» (72/یوسف)، هر که آن را بیاورد برای
اوست بارِ یک شتر. (تکرار: 2).
جزء. «اَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ» (85 / بقره)، آیا به بخشی از کتاب آسمانی ایمان آورده و به جزء دیگر کافر میشوید؟ (تکرار: 158).
پشه ریز. جمع آن بَعُوض است. «اِنَّ اللّه لا یَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها» (26 / بقره)، خدا باک ندارد از این که مثلی زند (هرچه باشد) پشه یا آنچه فوق آن است. (تکرار: 1).
شوهر. «وَ اَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلی
شَیْخا» (72 / هود)، یعنی: من پیرزنم و این شوهرم پیر است. جمع آن بُعُولَة است مثل «وَ بُعُولَتُهُنَّ اَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فی ذلِکَ» (228/بقره)، یعنی: و همسرانشان برای بازگرداندن آنها (و از سر گرفتن زندگی زناشویی) در این مدّت، (از دیگران) سزاوارترند. «اَ تَدْعُونَ
بَعْلاً وَ تَذَرُونَ اَحْسَنُ الْخالِقینَ» (125/صافات)، یعنی: آیا بت بعل را میخوانید و بهترین خالقها را رها میسازید؟ گفتهاند بَعل نام بُتی بود در بَعْلَبَک. (تکرار: 7).
ناگهان. (مجمع البیان و مفردات). «فَاَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ» (95/اعراف)، یعنی: پس آنها را ناگهان در حالی که نمیدانستند گرفتیم. (تکرار: 13) و همه درباره ناگهانی بودن قیامت و عذاب دنیوی است.
کینه، دشمنی. «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفی صُدُورُهُمْ اَکْبَرُ» (118/آل عمران)، دشمنی از گفتارشان هویدا است و آنچه در سینهشان پنهان میکنند بزرگتر است. (تکرار: 5) و همه به صیغه بَغْضاء در قرآن آمده است.
اَسْتَر، قاطر. بَغْل حیوانی است اهلی پدرش الاغ و مادرش اسب است (اقرب الموارد). جمع آن در قرآن بِغال آمده «وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْکَبُوها وَ زینَةً» (8/نحل)، (و همچنین) اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و هم مایه زینت شما باشد. (تکرار: 1).
طلب توأم با تجاوز از حدّ. این معنی با مطلق تجاوز قابل جمع است زیرا تجاوز از طلب جدا نیست؛ هر جا که تجاوز هست طلب نیز هست. تجاوز چنان که راغب در مفردات تصریح میکند دو جور است یکی تجاوز ممدوح مثل تجاوز از عدالت به احسان و از عمل واجب به مستحبّ، یعنی عمل به هر دو و دیگری تجاوز مذموم، مثل تجاوز از حقّ به باطل. «لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ اَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ» (198 / بقره)، یعنی:
بر شما گناه نیست که فضل پروردگارتان را بیشتر طلب کنید». «یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ» (265/بقره) یعنی: اموال خود را برای بیشتر طلبیدن مرضات خدا، انفاق میکنند. این کلمه با مشتقات آن 96 بار در قرآن آمده است.
گاو. اسم جنس است، بَقَرَة به گاو نر و ماده هر دو گفته میشود، تاء آن برای وحدت است نه تأنیث (اقرب الموارد، قاموس و صحاح). ولی مجمع البیان و راغب و تفسیر مراغی تاء آن را برای تأنیث گرفته و گفتهاند: بَقَرَة به معنی گاو ماده و ثَوْر گاوِ نر است. «وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُما …» (146 / انعام). یعنی: از مطلق گاو و گوسفند بر آنها پیه را حرام کردیم. بنا بر قول مجمع گاو ماده است. جمع بَقَرَة بَقَرات است. مثل «اِنّی اَری سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ» (43/یوسف)، یعنی: من 7 گاو فربه میبینم.
این مؤیِّد قول مجمع است. (تکرار: 9).
محلّ، قسمتی از زمین. قاموس گوید: بقعه تکّهای از زمین است که در هیئت
زمین مجاور نیست. «نُودِیَ مِنْ شاطِئِی الوادِ الاَْیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ» (30/قصص)، ناگهان از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پربرکت از میان یک درخت ندا داده شد. (تکرار: 1).
سبزی. «یُخْرِجْ لَنا مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِها» (61/بقره)، یعنی: از آن چه از زمین میروید از سبزیجات برای ما برویاند. مراد از آن در آیه به قرینه قِثّاء، فُوم، عَدَس و غیره: تره خوردنی است. (تکرار: 1).
ماندن. «وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلالِ وَ الاِْکْرامِ» (96/نحل)، وجه پروردگار تو که صاحب عظمت و اکرام است باقی میماند. این کلمه با مشتقات
آن 21 بار در قرآن آمده است.
باقی مانده. «بَقِیَّةُ اللّه خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ» (86 / هود)، یعنی: سرمایه حلالی که خداوند برای شما باقی گذارده برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید. این آیه در داستان شعیب است که بعد از نهی از تنقیص مال مردم میگوید: بَقیّه خدا یعنی بَقیه کسب حلال که نفع آن باشد برای شما بهتر است. در تفسیر صافی از کمال الدین صدوق نقل شده که امام زمان صلوات اللّه علیه و علی آبائه بعد از ظهور، اوّلین کلامش این آیه است و میفرماید: منم بَقِیَّةُ اللّه و حجت و خلیفه خدا بر شما. این ترکیب 2 بار در قرآن مجید آمده است.
راغب در مفردات گوید: اصل این کلمه بُکْرَة است به معنی اَوّلِ روز. مثل
«وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً وَ اَصیلاً» (25/انسان)،
یعنی: پروردگارت را اول و آخر روز یادکن. جمع بِکْر اَبکار است، به معنای دختر شوهر نکرده و پسر زن نگرفته. مثل: «اِنّا اَنْشَأْناهُنَّ اِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ اَبْکارا» ، یعنی: ما آنها را به طرز مخصوصی آفریده و آنها را دوشیزگان قرار دادهایم. شاید مراد از «اَنْشَأْناهُنَّ اِنْشاءً». آن است که حوریان به طور ولادت به وجود نیامدهاند و نیز ساختمان وجود آنها طوری است که تغییر و پیری و سایر عوارض زنان به آنان راه ندارد. (تکرار: 12).
مسجدالحرام که برای مردم وضع شده. «اِنَّ اَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکَّةَ» (96/آل عمران)، یعنی: نخستین خانهای که برای مردم (و نیایش خداوند) قرارداده شد همان است که در سرزمین مکّه است. (تکرار: 1).
در لغت به معنی ازدحام است و بَکَّة چنان که طبرسی فرموده به معنی محلّ ازدحام است.
طبرسی از امام باقر علیهالسلام نقل کرده که بَکّه مسجدالحرام است و مکّه تمام حرم. و این مؤید مطلب فوق است زیرا مسجدالحرام محل ازدحام است.
جمع اَبْکَمْ به معنی لال مادرزاد است. «اَحَدُهُما اَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» (76/نحل)، یکی از آن دو لال است و بر چیزی قادر نیست. (تکرار: 6).
بُکاء به معنی گریه و اشک ریختن است. «وَ جاؤُء اَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ»
(16/یوسف)، شب پیش پدرشان آمدند در حالی که گریه میکردند. (تکرار: 7).
بلکه. حرف اِضْراب(1)و تدارک
1) اِضْراب یعنی از کلامی درآمدن وبه کلام دیگری رفتن.
است. مثل «وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ» (2 / ص)، یعنی: اعراض کفار نه برای آن است که قرآن محلّ ذکر نیست بلکه امتناع کفّار در اثر خودپسندی و مخالفت است. و مثل «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجیدِ بَلْ عَجِبُوا اَنْ جائَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» (1 و 2/ق)، یعنی: ق، سوگند به قرآن مجید. آنها تعجّب کردند که پیامبری انذارگر از میان خودشان آمده. (و این «بَلْ» همان است که گویند برای انتقال از غرضی به غرضی است). قسم دوّم آن است که برای بیان حکم اوّل و ترقّی
باشد. مثل «بَلْ قالُوا اَضْغاثُ اَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ» (5/انبیاء)، یعنی: آنها گفتند (آنچه را محمد آورده وحی نیست) بلکه خوابهای آشفته است، اصلاً او به دروغ آن را به خدا بسته، بلکه او یک شاعر است. در این جا بعد از بیان حقّ بودن دعوت اسلام که
در ماقبل «بَلْ» واقع است، تنبیه کرده که گفتند این سخنان خوابهای پریشان است نه بلکه بالاتر از آن گفتند، گفتند: افتراء است، بعد بالاتر از آن، گفتند دروغگوست زیرا شاعر در قرآن کسی است که طبع دروغگویی دارد (مفردات). بنابراین «بَل» سه معنی دارد:
1 ابطال ماقبل و تصحیح مابعد.
2 انتقال از غرضی به غرض دیگر.
3 ترقّی. (تکرار: 127).
سرزمین. «وَ الْبَلَدُ الطَیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّه وَ الَّذی خَبُثَ لا یَخْرُجُ اِلاّ نَکِدا» (58 / اعراف)، یعنی: سرزمین پاک و خوب علفش به اذن پروردگارش میروید و سرزمینی که خبیث است علف آن نمیروید مگر به صعوبت. باید دانست: بَلَد به معنی شهر نیست و معنای آن چنان که از خود قرآن نیز به دست میآید، سرزمین و دیار
است، جمع آن بِلاد و بُلدان است. کلمه بِلاد (تکرار: 19).
اِبلاس به معنی یَأس است. «وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ» (12/روم)، روزی که قیامت برپا شود گناهکاران مأیوس شوند. این کلمه با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.
اِبْلیس: مراد از این کلمه در قرآن مجید، موجودی است زنده، باشعور، مکلّف، نامرئی، فریبکار و … که از امر خداوند سرپیچی کرد و به آدم سجده نکرد، در نتیجه رانده شد و مستحق عذاب و لعن گردید. او در قرآن اکثرا به نام شیطان خوانده شده و فقط در پانزده محلّ ابلیس به کار رفته است. در قرآن مجید، اِباء او از سجده بر آدم صریحا نقل شده. «فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ اَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ
الْکافِرینَ» (34 / بقره)، یعنی: جز شیطان که سر باز زد و تکبّر ورزید (و به خاطر نافرمانی و تکبّر) از کافران شد.
فرو بردن. «وَ قیلَ یا اَرْضُ ابْلَعی مائَکِ» (44 / هود)، گفته شد ای زمین آبت را
فروبر. (تکرار: 1).
بُلُوغ و بَلاغ، یعنی رسیدن به انتهای مقصد اعمّ از آنکه مکان باشد یا زمان یا امری معیّن و گاهی نزدیک شدن به مقصد مراد باشد هر چند به آخر آن نرسند (مفردات). «وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ اتَیْناهُ حُکْما وَ عِلْما» (22 / یوسف)، چون به جوانی رسید به او حکم و علم عطا کردیم. (تکرار: 15).
بَلاء: کهنه شدن. امتحان را از آن جهت ابتلاء گویند که گویا مُمْتَحِن، امتحان شده را از کثرت امتحان کهنه میکند. تکلیف را بدان علت بَلاء گویند که بر بدن
گران است (و آن را فرسوده میکند) و یا این که آن امتحان است (قاموس). «وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ»
(168/اعراف)، یعنی: و آنها را به «نیکی ها» و «بدی ها» آزمودیم، شاید بازگردند. آیه صریح است در این که امتحان هم با نعمت و هم با نقمت میشود، نظیر آن آیه «وَ نَبْلُوَکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً وَ اِلَیْنا تُرْجَعُونَ» (35/انبیاء)، یعنی: و ما شما را با بدیها و نیکیها آزمایش میکنیم و سرانجام به سوی ما باز میگردید. بنابراین نعمت و بلا هر دو امتحان است. این کلمه با مشتقات آن 38 بار در قرآن آمده است.
حرف جواب است برای ردّ منفی. مثل «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَیّاما مَعْدُودَةً … بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً …» (81 / بقره)، یعنی: و گفتند هرگز آتش دوزخ جز چند
روزی به ما نخواهد رسید … آری کسانی که
تحصیل گناه کنند … ابدا به ما عذاب نمیرسد مگر ایّام چندی، در نفی آن میگوید: آری عذاب شما را مسّ میکند هر کس را که گناهکار باشد. و گاهی جواب است به استفهام مقرون به نفی، مثل «اَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی» (172/اعراف)، یعنی: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری تو خدای مایی. (تکرار: 22).
و بَنانَة: انگشت، سرانگشت و بند اول. «فَاضْرِبُوا فَوْقَ الاَْعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ» (12/انفال)، یعنی: ضربهها را بر بالاتر از گردن (بر سرهای دشمنان) فرود آرید و دست و پای آنها را از کار بیندازید.
طبرسی در ذیل آیه فوق گوید: بَنان به معنی اطراف (بدن) است مانند دستها و پاها، مفرد آن بَنانَة است، به انگشت نیز بَنانَة
گویند. این کلمه بار دیگر در آیه 4 سوره قیامت آمده. (تکرار: 2).
بَنی و بِناء و بُنْیان و بِنْیَة و بِنایَة، همه مصدر و به معنی بنا ساختن است. و بَنّاء کسی است که بنا کردن میداند. «ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمِ السَّماءُ بَناها» (27 / نازعات)، آیا شما از حیث خلقت محکم ترید یا آسمان که آن را ساخت. «جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ فِراشا وَ السَّماءَ بِناءً» (22/بقره)، زمین را برای شما گسترده و آسمان را بنایی قرار داد. این کلمه با مشتقات آن 22 بار در قرآن آمده است.
اِبْن: پسر. اصل آن بَنُو است، به پسر از آن جهت ابن گویند که بنای پدر است، خدا پدر را در ایجاد فرزند بنّا قرار داده است. «وَ
اتَیْنا عیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ» (87 / بقره)، به عیسی پسر مریم آیات روشن دادیم. (تکرار: 40).
دختر. بنت و اِبْنَة هر دو به معنی
دختر است. مثل «وَ مَرْیَمَ ابْنَةَ عِمْرانَ الَّتی اَحْصَنَتْ فَرْجَها» (12/تحریم)، یعنی: و همچنین مریم دختر عمران را مثل زده که دامان خود را پاک نگه داشت. جمع آن بنات است که این کلمه 19 بار در قرآن مجید آمده است نظیر «اَمْ لَهُ الْبَناتُ وَ لَکُمُ الْبَنُونَ» (39/طور)، آیا سهم خدا دختران و سهم شما پسران است؟ (که فرشتگان را دختران خدا مینامید).
تَحَیُّر، سرگردانی. «فَبُهِتَ الَّذی کَفَرَ» (258/بقره)، یعنی: آن کافر در جواب عاجز و سرگردان شد. «بَلْ تَأْتیهِمْ بَغْتَةً
فَتَبْهَتُهُمْ» (40/انبیاء)، یعنی: بلکه قیامت ناگهان میآید و مبهوتشان میکند. (تکرار: 8).
بُهْتان: دروغی است که شخص را مبهوت میکند (مفردات). «سُبْحانَکَ هذا بُهْتانٌ عَظیمٌ» (16 / نور)، پاک و منزّهی
تو این بهتانی بزرگ است.
و بَهْجَت به معنی شاد شدن است. «فَاَنْبَتْنا بِه حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ» ، باغهای خرّم که سُرورآور است با آن رویاندیم. (تکرار: 3).
بهیج: خوب، خوش منظر، سرورآفرین. «وَ اَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ» (5/حج)، رویانید هر گیاه خوش منظر و سرورآور را.
تضرّع. «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّه عَلَی الْکاذِبینَ» (61 / آل عمران)، سپس
تضرّع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم. (تکرار: 1).
راغب گوید: بُهْمَة به معنی سنگ سخت است، به مرد شجاع به جهت صلابتش بُهْمَة گویند و هرچه را از محسوسات و معقولات که فهمش دشوار باشد مبهم گویند، بَهیمه آن است که نطق
ندارد ولی در عرف به غیر درندگان و طیور، گفته میشود. «اُحِلَّتْ لَکُمْ بَهیمَةُ الاَْنْعامِ» (1/مائده)، یعنی: چهارپایان (و جنین چهارپایان) برای شما حلال شده است. ناگفته نماند: این ترکیب (بَهیمَةُ الاَْنْعام) (تکرار: 3) و در هر بار به «اَنْعام» اضافه شده است. درباره اَنْعام گفتهاند که مراد از آن گوسفند و گاو و شتر است (اَنعام ثلثه)
این از بعض آیات نیز به دست میآید. و خلاصه آن که بهیمه مطلق چهارپا و اعمّ از انعام است و میشود گفت که مراد از انعام مطلق انعام و شامل شتر و گاو و گوسفند است اَعمّ از اهلی و وحشی. (تکرار: 4).
گرفتار شدن. «باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ» (61 / بقره)، از غضب الهی برخوردار شدند. (به غضب الهی گرفتارشدند). (تکرار: 17).
دَر، مدخل. «لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ
وَ ادْخُلُوا مِنْ اَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» (67/یوسف)، از یک در وارد نشوید و از درهای متفرق وارد شوید. (تکرار: 27).
بَوار در اصل به معنی کِساد است «یَرجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُور» (29 / فاطر)، امیدوارند به تجارتی که هرگز کساد نمیشود. (تکرار: 5).
حال. «قالَ فَما بالُ الْقُرُونِ الاُْولی قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّی» (51 / طه)، فرعون گفت: حال مردمان گذشته (که به خدا ایمان نیاوردند) چیست؟ موسی گفت: علم آنها پیش پروردگار من است. (تکرار: 4).
مسکن. اعمّ از آن که از سنگ باشد یا موی و غیره (اتاق خیمه) (اقرب الموارد، مفردات) راغب گوید: جمع بَیْت، بُیُوت و اَبْیات است لیکن بُیُوت مخصوص به
مسکن و اَبْیات مخصوص به
شعراست. «فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ اَوِاعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ اَنْ یَطَوَّفَ بِهِما» هر که خانه خدا را قصد کند (حجّ آورد) یا عُمْرَه آورد بر او گناه نیست که به صفا و مروه بگردد و طواف کند.
(تکرار: 73).
فنا، از بین رفتن. «قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبیدَ هذِه اَبَدا» (35 / کهف)، گفت گمان ندارم که این باغ از بین برود و فانی شود. در نهج البلاغه در صفت دنیا آمده «نافِدَةٌ بائِدَةٌ» (109 / خطبه) یعنی دنیا تمام شدنی و فنا شدنی است. (تکرار: 1).
بَیاض، سفیدی. «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهُ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» (106 / آل عمران)، یعنی: (آن عذاب عظیم) روزی خواهد بود که چهرههایی سفید و چهرههایی سیاه میگردد. بَیْضاء مؤنث اَبْیَض میباشد. بیض جمع اَبْیَض است. (تکرار: 12).
فروختن. «وَ اَحَلَّ اللّه الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا» (275 / بقره)، یعنی: در حالی که خدا
بیع را حلال کرده و ربا را حرام (زیرا فرق میان این دو بسیار است). بنابراین بیع به معنی یک طرف معامله است فروختن یا خریدن. (تکرار: 7).
بَیْعَت: متولّی کردن و عقد تولیت است (اقرب الموارد). بنابراین بیعت آن است که شخصی دست به دست شخصی بدهد یعنی تو را بر خود متولّی کردم و طاعتت بر من واجب است. «اِذا جاءَکَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَکَ» (12 / ممتحنه)، هنگامی که زنان مؤمن نزد تو آیند و با تو بیعت کنند. این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.
جمع بیعَة به معنای کلیسا است که معبد نصاری میباشد. چنان که قاموس و صحاح و اقرب الموارد گفته. «وَ لَوْلا دَفْعُ
اللّه النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِمَّتْ صَوامِعُ و بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّه کَثیرا» (40/حجّ)، و اگر خداوند بعضی از آنها را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها و صومعهها و معابد یهود و نصاری و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده میشود، ویران میگردد. (تکرار: 1).
وسط. «وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعا» (32 / کهف)، میان آن دو باغ، زرعی قرار دادیم. (تکرار: 266).
آشکار و ظاهر شد.
بَیِّنَة: مؤنث «بَیِّن» و جمع آن بَیِّنات است و آن دو به معنی دلیل روشن و آیات واضحاند. «بیان» به معنی سخن شفاف و شرح واضح است. «هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَهُدیً»
(138/آل عمران)، این کلام و سخنی روشن است برای مردم. کلمه بَیِّنات (تکرار: 71).
حرف چهارم از الفبای فارسی و حرف سوم از الفبای عربی است. این حرف در اوّل کلمه گاهی برای قَسَم میآید. مثل «وَ تَاللّه لاََکِیدَنَّ اَصْنامَکُمْ» (57 / انبیاء)، و به خدا سوگند برای نابودی بت هایتان نقشهای میکشم. و نیز برای مخاطب و مؤنث در اوّل کلمه واقع میشود.
صندوق. «اِذْ اَوْحَیْنا اِلی اُمِّکَ ما یُوحی اَنِ اقْذِفیهِ فِی التّابُوتِ فَاقْذِفیهِ فِی الْیَمِّ» (39/طه)، آن دم که به مادرت آنچه وحی باید کرد وحی کردیم که اورا در صندوق کن و صندوق را به دریا رها کن. (تکرار: 2).
تَبْ و تَباب به معنی خسران و زیان است. «وَ ما کَیْدُ فِرْعَوْنَ اِلاّ فی تَبابٍ» (37/غافر)، حیله فرعون نیست مگر در زیان.
(تکرار: 3).
هلاک شدن، نابود گشتن. «وَ کُلاًّ ضَرَبْنا لَهُ الاَْمْثالَ وَ کُلاً تَبَّرْنا تَتْبیرا»
(39/فرقان)، برای همه مثلها را زدیم و همه را نابود کردیم نابود کردن کامل. (تکرار: 6).
اِتِّباع به معنی پیروی است. خواه به طور معنوی و اطاعت باشد. مثل «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ» (38/بقره)، هر که از هدایت من پیروی کند برای آنها خوفی نیست و محزون نمیشوند و خواه به طور محسوس و دنبال کردن. «اِنّا کُنّا لَکُمْ تَبَعا» (21/ابراهیم)، ما تابع شما بودیم. این کلمه با مشتقات آن 172 بار در قرآن آمده است.
تَبیع: را ناصر و کمک گفتهاند و این از آن جهت است که کمک در پی یاری و کار آدمی میباشد. «ثُمَّ لا تَجِدُوا لَکُمْ عَلَیْنا بِهِ تَبیعا»
(69/اسراء)، سپس بر ما به سبب آن عذاب یاری و تابعی نیابید. که از پی شما آمده و از ما بازخواست کند. (تکرار: 1).
مُتَتابِع: پی در پی. «فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ شَهْرَیْنِ مُتَتابِعَیْنِ» (92/نساء)، و آن کس که دسترسی (به آزاد کردن برده) ندارد دو ماه پی در پی روزه میگیرد. (تکرار: 2).
گفتهاند: این کلمه لقب پادشاهان یمن است چنان که فرعون لقب شاهان مصر، قیصر لقب شاهان روم و کَسْری لقب پادشاهان ایران بود. «اَهُمْ خَیْرٌ اَمْ قَوْمُ تُبَّعِ وَ الّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (37/دخان)، آیا آنها بهترند یا قوم تبّع و کسانی که پیش از آنان بودند؟
(تکرار: 2).
معامله، خرید و فروش. تاجر کسی است که خرید و فروش کند. «لا تَأْکُلُوا اَمْوالَکُمْ بِالْباطِلِ اِلاّ اَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ» (29/نساء)، اموال خود را به باطل نخورید مگر آنکه معامله از روی تراضی باشد. (تکرار: 9).
زیر، مقابل فوق. «لاََکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِهِمْ …» (66 / مائده)، یعنی: هر آینه روزی میخوردند از بالای سرشان و از زیر قدمهایشان. ناگفته نماند در حدود 40 بار در تعریف بهشت، «تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» ذکر شده: بهشت یا بهشتهایی که نهرها از زیر آنها روان است. (تکرار: 51).
خاک. «اَکَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ …» (37 / کهف)، آیا کافر شدی به کسی که تو را از خاک مخصوص آفرید. (تکرار: 17).
همسال. در اقرب الموارد هست: «اَلتِرْبُ مَنْ وُلِدَ مَعَکَ وَ اَکْثَرُ ما یُسْتَعْمَلُ فِی الْمُؤَنَّثِ یُقالُ: هذِهِ تِرْبُ فُلانَةَ اِذا کانَتْ عَلی سِنِّها» ، ترب کسی است که با تو به دنیا آمده و بیشتر در مؤنث به کار میرود. گویند این دختر، ترب فلان دختر است در صورتی که
همسال باشند. به نظر میآید: حوریان بهشتی با همدیگر همسال و هم قد نیستند بلکه مراد تناسب آنها با شوهرانشان است یعنی حوریان از حیث زیبایی، قد، قامت، حسن منظر و … با شوهران خود همسال و برابرند. کلمه تِرْب 2 بار و کلمه اَتْراب 3 بار در قرآن مجید آمده است.
تَرَفُّه یعنی وسعت در نعمت (مفردات) تُرْفَة یعنی نعمت، «وَ اِذا اَرَدْنا اَنْ نُّهْلِکَ قَرْیَةً اَمَرْنا مُتْرَفیها فَفَسَقُوا فیها …» (16/ اِسْراء)، هرگاه بخواهیم اهل دیاری را هلاک سازیم، پیشوایان و متنعّمان آن شهر را امر کنیم (به طاعت لیکن) راه فسق و تبهکاری را در آن دیار پیش گیرند … مُترَف به معنی ثروتمند است، یعنی کسی که به او نعمت زیاد داده شده. (تکرار: 2).
واگذاشتن. «لِلرّجالِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الاَْقْرَبُونَ» (7/نساء)، یعنی:
برای مردان بهرهای است از آنچه پدر و مادر و نزدیکان واگذاشتهاند. تَرْک در ترک عمدی و غیر عمدی هر دو به کار میرود
غیرعمدی مثل آیه فوق و عمدی مثل «ماقَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ اَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی اُصُولِها فَبِأِذْنِ اللّهِ» (5 / حشر)، یعنی: هر درخت با ارزش نخل را قطع و یا آن را به حال خود واگذار کردید، همه به فرمان خدا بود. (تکرار: 43).
و تِسْعَة: نُه. «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی تِسْعَ آیاتٍ بَیِّناتٍ» (101/اسراء)، به موسی نُه معجزه آشکار دادیم. (تکرار: 6).
هلاکت. (قاموس) در مجمع گفته: آن لغزشی است که صاحبش قدرت برخاستن ندارد. «وَالَّذینَ کَفَرُوا فَتَعْسا لَهُمْ وَ اَضَلَ اَعْمالَهُمْ» (8 / محمد)، یعنی: آنان که کافر شدند هلاکت بر آنهاست و اعمالشان را گمراه کرد (اعمال گمراه شده به آنها
نخواهد رسید و فایدهای نخواهد داشت). (تکرار: 1).
چرک. اصل آن چرک ناخن و غیره است که لازم است از بدن زایل شود (مفردات). «ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوفُوا نُذُورَهُمْ» (29 / حج)، سپس چرک و آلودگی خود را زایل کنند و به نذرهایشان وفا نمایند. (تکرار: 1).
اِتْقان، محکم کردن. «صُنْعَ اللّه الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ» (88/نمل)، کار خدا است چنان خدائی که هر چیز را محکم کرده است. (تکرار: 1).
آن، اسم اشاره است برای مفرد مؤنّث. «وَ ما تِلْکَ بِیَمینِکَ یا مُوسی» (17 / طه)، یعنی: آن چیست در دست راستت ای
موسی؟ ناگفته نماند: (تکرار: 41) و در اغلب اشاره به جمع است و چون جمع به اعتبار کلمه «جماعت» مؤنث است از این جهت
میشود به جماعت با تلک اشاره کرد.
مکان مرتفع (تپّه). «فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ» (103 / صافات)، هنگامی که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد. (تکرار: 1).
تُلُوّ، تِلْوْ و تِلاوَة، به معنای تبعیّت و از پی رفتن است. بنابراین، خواندن آیات خدا و تدبّر در آن را از آن جهت تِلاوت گویندکه متابعت از آنها است، شخص قاری گویا در پی کلمات و معانی میرود. آیه «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلی مُلْکِ سُلَیْمانَ» (102 / بقره)، یعنی: (یهود) از آن چه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم میخواندند، پیروی میکردند. گوید چون شیاطین خیال میکردند آنچه میخوانند از کتب خدا است، لذا کلمه «تَتْلُوا» به کار رفته است. این کلمه با مشتقات آن 63 بار در قرآن آمده است.
به آخر رسیدن. «وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی» (3/مائده)، و نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم. این کلمه با مشتقات آن 23 بار در قرآن آمده است.
تنور (که در فارسی مشهور است). «حَتّی اِذا جاءَ اَمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ» (40/هود)، تا چون امر ما آمد و تَنُّور فوران کرد. (تکرار: 2).
تَوْبَة و مَتاب همه به معنی رجوع
و برگشتن است. مثل «لَقَدْ تابَ اللّه عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ» (117/توبه)، رحمت خدا شامل حال پیامبر و مهاجرین و انصار شد … (تکرار: 1).
دفعه. «… وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةٌ اُخْری» (55 / طه)، از آن دفعه دیگر خارجتان میکنیم. نصب آن برای ظرفیّت است. (تکرار: 2).
کتابی بود که به صورت اَلواح
بر حضرت موسی بن عمران نازل گردید و آن غیر از تورات موجود است. خلاصه نظر قرآن را درباره تورات فعلی که در دست یهود است میتوان در چهار جمله خلاصه کرد.
1 مقداری از تورات فعلی همان تورات اصلی است.
2 قسمت دیگری از بین
رفته است.
3 مقداری بر آن اضافه شده است.
4 در آن تغییر و تبدیل رخ داده است. «کُلُّ الطَّعامِ کانَ حِلاًّ لِبَنی اِسْرائیلَ اِلاّ ما حَرَّمَ اِسْرائیلُ عَلی نَفْسِهِ … قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ» (93 / آل عمران)، یعنی: همه غذاها(ی پاک) بر بنی اسرائیل حلال بود، جز آن چه اسرائیل (یعقوب)، بر خود تحریم کرده بود … بگو اگر راست میگویی تورات را بیاورید و بخوانید. آیه شریفه در صدد بیان آن است که طیّبات بر بنی اسرائیل در اثر ظلمشان حرام شده وگرنه قبلاً همه حلال بود جز آنچه یعقوب
برخود تحریم کرده بود (و آن گوشت شتر بود که سبب درد خاصره یعقوب میشد و آن را بر خود تحریم کرد. چنان که از امام
صادق علیهالسلام منقول است) و این که میگوید: تورات را بیاورید و بخوانید دلیل آن است که این حکم در تورات وجود دارد. (تکرار: 18).
انجیر. «وَ التّینِ وَ الزَّیْتُونِ وَ طُورِ سینین» (1 / تین)، قسم به انجیر و زیتون و طور سینا. (تکرار: 1).
تحیّر، سرگردانی و … «فَاِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ اَرْبَعینَ سَنَةً یَتیهُونَ فِی الاَْرْضِ …» (26 / مائده)، ارض مقدّس بر آنها چهل سال حرام است و در زمین سرگردان میشوند. آیه درباره جریان بنی اسرائیل و مخالفت آنها با موسی است. (تکرار: 1).
حرف پنجم از الفبای فارسی و حرف چهارم از الفبای عربی است معنای به خصوصی ندارد و جزء کلمه واقع میشود.
استقرار. «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» (94 / نحل)، یعنی: تا مبادا قدمی بعد از استقرارش بلغزد. اثبات و تثبیت هر دو به معنی ثابت و مستقر کردن است. «نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتْ بِهِ فُؤادَکَ» (120/هود)، یعنی: از اخبار پیامبران آنچه را که با آن قلب تو را مستقرّ میکنیم، بر تو حکایت مینمائیم و با نقل آنها دل تو را از اضطراب و تشویش به سکون و آرامش و ثبوت میبریم. (تکرار: 1).
هلاکت. «لا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُورا واحِدا وَ ادْعُوا ثُبُورا کَثیرا» (14/فرقان)،
امروز 1 بار واویلا نگویید، بلکه بسیار واویلا سر دهید. «وَ اِنّی لاََظُنُّکَ یا فِرْعَوْنَ
مَثْبُورا» (102/اسراء)، ای فرعون من تو را هلاک شده گمان میکنم. (تکرار: 4).
حبس، باز داشتن. «وَ لکِنْ کَرِهَ اللّه انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ …» (46 / توبه)، لیکن خدا خروج آنها را مکروه داشت پس از آن، بازشان داشت. (تکرار: 1).
دسته، جمع آن ثُبات است. «فَانْفِروُا ثُباتٍ اَوِ انْفِرُوا جَمیعا» (71 / نساء)، دسته دسته برای جنگ خارج شوید و یا همگی کوچ کنید. (تکرار: 1).
جاری شدن. (تکرار: 1).
ثَجّاج: آنچه که به شدت جاری میشود. «وَ اَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجا» (14/نباء)،
از فشارندهها (ابرها) آبی تند و پی درپی نازل کردیم. (تکرار: 1).
غلیظ شدن، محکم شدن.
راغب گوید: ثَخُنَ الشَّیْءُ را آنگاه گویند که چیزی
غلیظ شود و از جریان بازماند (مثل غلیظ شدن شیره) و به آنکه زخم بزنند و از حرکت بازماند به طور استعاره گویند: «ثَخُنْتُهُ ضَرْبا» مثل «حَتّی اِذا اَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ …» (4/محمد)، تا آن گاه که آنها را از حرکت باز دارید و اسیرشان کنید. (تکرار: 2).
ملامت، عِتاب. «لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّه لَکُمْ …» (92/یوسف)، یعنی: یوسف به برادرانش گفت امروز بر شما ملامتی (از جانب من) نیست خدا شما را میآمرزد. ثَرْب و تَثریب هر دو به یک معنی است. (تکرار: 1).
خاک. «لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الاَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّری» (6/طه)، برای خداست آنچه در آسمان و زمین و آنچه در میان آن دو و آنچه در
زیر خاک است. (تکرار: 1).
اژدها. «فَاَ لْقی عَصاهُ فَاِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبینٌ» (107 / اعراف)، یعنی: پس عصای خویش را بیفکند و در دم اژدهایی آشکار شد. (تکرار: 2) درباره عصای موسی که به اژدها مبدّل میگردید، آمده است. یکی آیه فوق و دیگری آیه 32 / شعراء.
نفوذ، پاره کردن (قاموس). نَجْمِ ثاقِب یعنی ستاره نورانی (مجمع البیان،
صحاح، نهایه). گویا که با نور خود ظلمت را میشکافد و تا میتواند نفوذ میکند. «وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ وَ ما اَدْراکَ مَا الطّارِقُ النَّجْمُ الثّاقِبُ» (3 / طارق)، یعنی: سوگند به آسمان و کوبنده شب و تو نمیدانی کوبنده شب چیست؟ همان ستاره درخشان و شکافنده تاریکی ها. طارِق و نجم ثاقب هر دو به یک معنی هستند. لفظ ثاقب تنها 2 بار
در قرآن به کار رفته است.
پیدا کردن، مصادف شدن. «وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ …» (191 / بقره)، هر جا که آنها را پیدا کردید بکُشید. (تکرار: 6).
سنگینی، ثقیل یعنی سنگین. اصل آن در اجسام است و در معانی نیز میآید (مفردات). «وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحقُّ فَمَنْ
ثَقُلَتْ مَوازینُهُ فَاُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (8/اعراف)، یعنی: و وزن کردن (اعمال و سنجش ارزش آن ها) در آن روز حق است، کسانی که میزانهای (عمل) آنها سنگین است، رستگارانند. ثقیل که به معنی سنگین است صفت روز قیامت و نیز صفت قول آمده است. (تکرار: 28).
ثقال: به ضمّ و فتح اوّل به معنی سنگین است و جمع آن ثِقال. مثل «حَتّی اِذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً …» (57/اعراف)، تا چون باد
ابرهای سنگین را برداشت.
اَثْقال: جمع ثِقْل است و آن چیزی است که حملش سنگین است. بنابراین معنای «وَ تَحْمِلُ اَثْقالَکُمْ …» (7 / نحل)، این است که چهارپایان بارهای شما را حمل میکنند.
مِثْقال: اندازه، چیزی است که با آن وزن میکنند (سنگ). «مِثْقالُ ذَرَّةٍ» ، یعنی: هم وزن مورچه. «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْرا یَرَهُ» (7/زلزال)، یعنی: هر کس به اندازه ذرّهای کار نیک کرده باشد پاداش آن را خواهد دید.
چیز نفیس و مهمّ. «سَنَفْرُغُ لَکُمْ اَیُّهَا الثَّقَلانِ» (31 / رحمن)، یعنی: به زودی به حساب شما میپردازیم، ای دو گروه انس و جن. مراد از ثَقَلان جِنّ و اِنساند. علّت ثَقَلان خوانده شدن اهمیّت و کرامت آنها است زیرا که هر دو با شعور و عاقل و مورد تکلیف خدایند و از تمام جنبندههای روی
زمین (از جهت عقل و تمیز و تکلیف) برترند. (تکرار: 1).
از اسماء عدد است (سه).
(صفحه 203)
«اِنْطَلِقُوا اِلی ظِلِّ ذی ثَلاثِ شَعَبٍ …» (30/مرسلات)، بروید به سوی سایه سه شاخه. ثلاثون یعنی 30. (تکرار: 19).
ثُلُث: به معنی یک سوّم است. مانند «… وَ وَرِثَهُ اَبَواهُ فَلاُِمِّهِ الثُّلُثَ» (11/نساء)، یعنی: … و تنها پدر و مادر از او ارث میبرند، در این صورت برای مادر متوفّی یک سوم کافی است.
ثُلّ: و ثُلَّة جماعت کثیرة. «ثُلَةٌ مِنَ الاَْوَّلینَ وَ قَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ» (13 / واقعه)، یعنی: گروه کثیری از امتهای نخستین هستند و اندکی از امت آخرین. از مقابله «قلیل» متوجه میشویم که «ثُلَّة» به معنی کثیر است. (تکرار: 3).
ثَمود یکی از قبایل عرب ماقبل
تاریخ است که در محلّی به نام وادی القُری مابین حجاز و شام سکونت داشتند (المیزان، جلد 10، صفحه 329 دائرة المعارف وَجْدی مادّه عرب). «وَ اِلی ثَمودَ اَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّه» (73 / اعراف)، یعنی: به سوی ثمود، برادرشان صالح را فرستادیم که گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید … (تکرار: 26).
میوه. «کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ اِذا اَثْمَرَ …» (141 / انعام)، یعنی: بخورید از میوه آن آن گاه که میوه میدهد. واحد آن ثَمَرَة است. در عرف عرب ثمره در غیر ثمره درخت نیز به کار میرود. (تکرار: 24).
سپس، حرف عطف است و دلالت بر تأخیر دارد. مثل «ثُمَّ اَنْشَأنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْنا آخَرینَ» (31 / مؤمنون)، یعنی: سپس بعد از آنها جمعیت دیگری را به وجود آوردیم.
(تکرار: 341).
آن جا، اسم اشاره است به مکان بعید. «… فَاَیْنَما تُوَلُّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ» (115/بقره)، به هر جا رو گردانید روی خدا در آنجاست. (تکرار: 4) و بیشتر از آن نیست.
(به ضمّ اوّل و سکون دوّم و نیز بضمّ اوّل و دوّم) هشت یک 81 (قاموس اقرب الموارد). «فَاِنْ کانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَکْتُمْ» (12/نساء)، یعنی: و اگر برای شما فرزندی باشد، یک هشتم از آنِ آنها است. ثمانیة: 8، ثامن: هشتم، ثمانون: هشتاد. (تکرار: 1).
قیمت.
راغب گوید، آن چیزی است که فروشنده از خریدار میگیرد اعمّ از
آن که نقد باشد یا جنس و هر آنچه در مقابل چیزی به دست آید ثمن او است. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنِ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ …» (20 / یوسف)،
یعنی: او را به قیمت ناقص درمهای شمرده شده فروختند جز این آیه در ده محل از قرآن کلمه «ثَمَنا» آمده است. (تکرار: 11).
در مجمع البیان ذیل آیه 5 از سوره هود میگوید: ثَنْی در اصل به معنی عطف است، به عدد دو از آن جهت اِثْنان گویند که یکی بر دیگری عطف است و روی هم حساب میشوند و به درود ثَنا گویند زیرا که در مدح صفات نیک به یکدیگر عطف میشوند. «اَلا اِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ …» (5/هود)، یعنی: بدان آنها سینه هایشان را بر میگردانند تا خود را از
قرآن و شنیدن آن مخفی بدارند، گوئی سینه هایشان را به هم میپیچیند و تا میکنند تا قرآن را نشنوند. کلمه اِثْنان 20 بار در قرآن مجید آمده است.
رجوع شیء به محلّ خود، لباس.
لباس را بدان جهت ثَوْب گویند که بافته شده و به حالتی که در نظر بود رجوع کرده است زیرا در ابتدا از بافتن پارچه، لباس در نظر بود. جزای عمل را بدان جهت ثَواب گوئیم که به خود عامل بر میگردد. «وَ الْباقِیاتُ الصّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوابا …» (46 / کهف)، یعنی: و باقیات صالحات (ارزشهای پایدار و شایسته) ثوابش نزد پروردگارت بهتر است. ثواب به جزای اعمال نیک و بد هر دو اطلاق شده است. به کار رفتن کلمه ثَواب
درباره جزای عمل بهترین دلیل تجسّمهای عمل و معاد جسمانی است زیرا اگر عمل مجسّم شده و به عامل بازگردد مصداق واقعی برگشت و رجوع شیء خواهد بود. کلمه ثواب 13 بار در قرآن مجید آمده است.
زیر و رو شدن، پراکنده شدن. «کانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ اَثارُوا الاَْرْضَ وَ
عَمَرُوها …» (9 / روم)، از آنها قویتر بودند زمین را زیر و رو (شخم) و آباد کردند. (تکرار: 4).
اِثارَه: به حرکت آوردن و پراکنده ساختن است، «فَاَثَرْنَ بِهِ نَقْعا» (4 / عادیات)، بواسطه دویدن، غبار مخصوصی بلند کردند.
اقامت. «وَ ما کُنْتَ ثاوِیا فی اَهْلِ مَدْیَنَ …» (45 / قصص)، در اهل مدین مقیم نبودهای … (تکرار: 1).
مَثْوی: اقامتگاه. «قالَ النّارُ مَثْواکُمْ» (128/انعام)، یعنی: گفت آتش اقامتگاه شماست. «وَاللّه یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَ مَثْواکُمْ» (19/محمد)، یعنی: خدا به تمام احوال شما از انتقال و استقرار و حرکت و سکون داناست. (تکرار: 13).
زن شوهر دیده. «… ثَیِّباتٍ وَ اَبْکارا» (5 / تحریم)، زنان شوهر دیده و دوشیزه ها. (تکرار: 1).
حرف ششم از الفبای فارسی و پنجمین حرف از الفبای عربی است و به تنهایی معنائی ندارد و جزء کلمه واقع میشود.
تضرّع. «لا تَجْأَروُا الْیَوْمَ اِنَّکُمْ مِنّا تُنْصَرُونَ» (65 / مؤمنون)، یعنی: تضرّع و ناله نکنید شما از سوی ما یاری میشوید. از ابن عباس نقل شده که معنی آن استغاثه است. (تکرار: 3).
همسایه. «وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَ الْجارِ ذِی الْقُرْبی» (36 / نساء)، به یتیمان و مسکینان و همسایه نزدیک نیکی کنید. (تکرار: 3).
یعنی: از سباء خبر یقینی بر تو آوردم. (تکرار: 215).
چاه. «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ اَلْقُوهُ فی غَیابَتِ الْجُبِّ» (10/یوسف)، گویندهای از آنها گفت: یوسف را نکشید و او را به قعر فلان چاه بیندازید. (تکرار: 2).
بی فائده. در قاموس گوید: جِبْت: بت، کاهن، ساحر، سحر، چیز بی فایده و هر معبود باطل است. «یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ» (51/نساء)، یعنی: به «جبت» و «طاغوت» (بت و بت پرستان) ایمان میآورند. (تکرار: 1).
اصلاح توأم به نوعی از قهر.
جَبّار در انسان صفت ذمّ و در خدا صفت مدح و از اسماء حسنی است. کلمه جَبّار اگر در انسان به کار رود معنایش ظالم و تحمیل کننده اراده خود بر دیگری بناحقّ
میباشد ولی جبّار در خدا به معنی مصلح است، مصلحی که بر اصلاح تواناست و یا به معنی مقتدری است که مشیّت او در عالم جاری است و در او ظلم نیست و یا به معنی بسیار ترمیم و جبران کننده است. «وَ ما اَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبّارٍ» (45 / ق)، و تو مأمور به اجبار آنها نیستی؟ (تکرار: 10).
فرشته وحی. در روایات جِبْرِئیل خوانده شده است. «مَنْ کانَ عَدُوّا لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَاِنَّ اللّه عَدُوٌّ لِلْکافِرینَ». (98 / بقره)، یعنی: کسی که
دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل ومیکائیل باشد، (کافر است و) خداوند دشمن کافران است. (تکرار: 3).
کوه. «سَآوی اِلی جَبَلٍ یَعْصِمُنی مِنَ الْماءِ» (43 / هود)، یعنی: به زودی به کوهی پناه میبرم که مرا از آب (طوفان)
حفظ میکند. جمع آن جِبال است. (تکرار: 3).
خلقت و طبیعت(قاموس)، مردم. «وَ اتَّقُوا الَّذی خَلَقَکُمْ وَ الْجِبِلَّةَ الاَْوَّلینَ» (184/شعراء)، بترسید از آن که شما و مردمان گذشته را آفریده است. (تکرار: 1).
جبین طرف پیشانی است. وسط پیشانی را جَبْهَة و دو طرف آن را جَبینان گویند. «فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ» (103 / صافات)، یعنی: چون هر دو تسلیم
شدند و او را به طرف پیشانی به زمین خوابانید. آیه درباره حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهم السلام است. (تکرار: 1).
جَبْهَة وسط پیشانی و موضع سجده است و جمع آن جِباه میباشد. «… فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ …» (35/توبه)، یعنی: … با آنها پیشانی هایشان و پهلوهایشان و پشت هایشان داغ کرده میشود … (تکرار: 1).
جمع کردن. «اَ وَ لَمْ نُمَکِّنُ لَهُمْ حَرَما آمِنا یُجْبی اِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْءٍ» (57/قصص)، آیا برای آنها حرم امنی را مکان ندادیم که هر چیز به طرف آن حمل و جمع میشود. (تکرار: 12).
جابِیَة: حوضی است که آب را جمع کرده
است جمع آن جَواب است (مفردات). «یَعْمَلُونَ لَهُ مایَشاءُ مِنْ مَحاریبَ وَ تَماثیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ …» (13 / سبا)، یعنی: جنّها برای سلیمان کاخ ها، تمثالها و کاسه هائی به بزرگی حوض میساختند …
اِجْتِباء: جمع کردن است به طور اختیار و برگزیدن (مفردات، مجمع البیان). «فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحینَ» (50 / قلم)، یعنی: پس پروردگارش او را برگزید و از نیکوکاران گردانید.
برکندن، قطع کردن.
(اقرب الموارد) در قاموس قطع کردن یا از ریشه کندن نقل شده است. «وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ مالَها مِنْ قَرارٍ» (26 / ابراهیم)، یعنی: حکایت سخن خبیث همچون درخت پلید است که از روی زمین کنده شده برای آن قراری نیست. (تکرار: 1).
جُثُوم به معنی سقوط با صورت و یا نشستن به زانو است (مجمع البیان، ذیل آیه 67 هود). «فَاَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ» (78/اعراف)، یعنی: و صبحگاهان (تنها) جسم بی جانشان در خانههاشان باقی مانده بود. (تکرار: 5) و همه درباره مکذّبین است که به عذاب الهی گرفتار شدند و در ماقبل همه کلمه «اَصْبَحُوا» آمده است، مراد از آن مردن و از بین رفتن است.
جُثُّو. به زانو نشستن. «وَ تَری
کُلَّ اُمَّةٍ جاثِیَةً کُلُّ اُمَّةٍ تُدْعی اِلی کِتابِها» (28/جاثیه)، یعنی: هر امّت را به زانو درآمده میبینی هر امّت به سوی کتابش خوانده میشود. از آیه شریفه معلوم میشود گذشته از نامه فردی که همه دارند، برای هر امّت هم یک کتاب عمومی هست و شاید آن راجع به کارهایی است که مجموعا انجام میدهند مثل انتخاب فرد ناشایست. (تکرار: 3).
انکار از روی علم (صحاح). «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها اَنْفُسهُمْ ظُلْما وَ عُلُوّا» (14 / نمل)، آیات ما را از روی ظلم و سرکشی انکار و تکذیب کردند ولی دلهایشان به آنها یقین داشت. (تکرار: 12).
جَحیم: آتش بزرگ، یکی از نامهای آتش آخرت است. «وَ اِنَّ الْفُجّارَ لَفی جَحیمٍ» (14 / انفطار)، یعنی: و بدکاران در
دوزخند. (تکرار: 26) و همه درباره آتش آخرت است فقط یکی درباره دنیاست و آن در قضیّه حضرت ابراهیم علیهالسلام است.
قبر. جمع آن اَجْداث است. «فَاِذاهُمْ مِنَ الاَْجْداثِ اِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ» (51/یس)، آنگاه آنها از قبرها به جانب پروردگارشان به سرعت بیرون میروند. (تکرار: 3).
آن چنان که «راغب» در «مفردات» آورده، به معنی «قطع» است و از آن جا که هر وجود با عظمتی از موجودات دیگر جدا میشود، این واژه به معنی عظمت آمده و اگر به پدربزرگ، جدّ گفته میشود، آن هم به واسطه بزرگی مقام یا سنّ او است. 3 صیغه از این کلمه در قرآن مجید
آمده است: جَدّ، جَدید و جُدَد و درباره هر 3 بحث میکنیم:
1 «وَ اَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَدا» (3 / جنّ)، یعنی: و این که بلند است مقام باعظمت پروردگار ما و او هرگز برای خود همسر و فرزندی انتخاب نکرده است. جَدّ در این جا به معنی بزرگ و با عظمت است.
2 «ءَاِذا کُنّا تُرابا اَئِنّا لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ» (5/رعد)، یعنی: که میگویند: آیا هنگامی که خاک شدیم (بار دیگر زنده میشویم و) به خلقت جدیدی باز میگردیم؟ (تکرار: 8) و همه درباره خلقت جدید است.
3 «… وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها وَ غَرابیبُ سُودٌ» (27/فاطر)، یعنی: … و از کوهها نیز (به لطف پروردگار) جاده هایی
آفریده شده، به رنگ سفید و سرخ با الوان مختلف و (گاه) به رنگ کاملاً سیاه. جُدَد به معنی تکّهها و قسمتها است خواه آن را جمع جدید بگیریم و خواه جمع جُدَّة یعنی:
کوهها تکّههای سفید و سرخ و سیاه شدیدند و رنگهای مختلف دارند و «بیض و حُمْر و غَرابیب» صفت «جُدَد» اند مراد از آنها همان تکّهها است و چون کوهها به وسیله اختلاف رنگ از یکدیگر سوا و بریده شدهاند لذا به آنها جُدَد اطلاق گردیده است. (تکرار: 10).
دیوار. جمع آن جُدُر است، «فَوَجَدا فیها جِدارا یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ …» (77/کهف)، در آن جا دیواری یافتند که میخواست بیافتد و خراب شود. (تکرار: 1).
جدال، منازعه، مخاصمه. «… فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ …» (197/بقره)، یعنی: در حج، جماع و فسوق و منازعه نیست. این کلمه در قرآن کریم در مجادله حقّ و مجادله باطل و در مجادله به معنی دفاع به کار رفته است و همه در اصل
معنی یکی است و فرق با مصادیق است. (تکرار: 29).
شکستن، پراکنده کردن، بریدن. «فَجَعَلَهُمْ جُذاذا اِلاّ کَبیرا لَهُمْ …» (58 / انبیاء)، بت هایشان را قطعه قطعه کرد مگر بزرگ آنها را. جُذاذ به معنی مَجْذُوذ است. (تکرار: 2).
تنه درخت خرما. گویا فقط در تنه درخت خرما به کار رفته و به تنه درختان دیگر ساق گویند. «فَاَجائَهَا الْمَخاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ» (23 / مریم)، درد زایمان او را به سوی تنه نخل کشید. (تکرار: 3).
شعله. تکّه بزرگی از هیزم که در آن آتش است (مجمع البیان). «لَعَلّی آتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ اَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» (29/قصص)، شاید به شما از آن خبری بیاورم یا تکّهای از آتش که گرم شوید. (تکرار: 1).
زخم، جمع آن جُرُوح است. «وَ الاُْذُنَ بِالاُْذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ» (45/مائده)، گوش در مقابل گوش، دندان در مقابل دندان و زخمها قصاص شوندهاند. این کلمه با مشتقات آن 4 بار در قرآن آمده است.
اِجْتِراح: کسب گناه و اصل آن از جِراحَة
(صفحه 223)
است. «اَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ اَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» (21/جاثیه)، آیا کسانی که مرتکب سیئات شدند، گمان کردند که ما آنها را همچون کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند، قرار میدهیم.
ملخ. «یَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ کَاَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ» (7 / قمر)، از قبرها خارج میشوند گوئی ملخهای پراکندهاند. (تکرار: 1).
کشیدن. «وَ اَلْقَی الاَْلْواحَ وَ اَخَذَ
بِرَأْسِ اَخیهِ یَجُرُّهُ اِلَیْهِ» (150 / اعراف)، یعنی: صحیفهها را انداخت و سر برادر خویش را گرفته به سوی خود میکشید. (تکرار: 1).
زمینی است که علف نداشته باشد. «اَوَ لَمْ یَرَوْا اَنّا نَسُوقُ الْماءَ اِلَی
(صفحه 224)
الاَْرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعا …» (27/سجده)، آیا ندانستهاند که ما آب را به زمین خشک و بی علف کشانده و به وسیله آن کشت را میرویانیم؟ (تکرار: 2).
فروبردن آب.
تَجَرُّعْ: جرعه جرعه خوردن. «یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدیدٍ یَتَجَرَّعُهُ …» (16 و 17/ابراهیم)، یعنی: از آب بدبوی متعفّن به او نوشانده میشود که به زحمت جرعه جرعه آن را سرمی کشند. این آیه کریمه در بیان حال اهل جهنّم است (اَعاذَنَا اللّه مِنْها) و تنها یک دفعه در قرآن مجید وارد شده است و مراد
آن است که نوشیدن آن مشکل است به ناچار جرعه جرعه میخورد. (تکرار: 1).
حاشیه نهر و یا چاه است که
آب زیر آن را خالی کرده باشد. «اَمْ مَّنْ اَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ» (109/توبه)، یا آن که بنای خویش را برکنار جانب نهر بنا کرده و آن را به آتش جهنم ساقط نموده است. (تکرار: 1).
جَرْف: در اصل به معنی بردن است و در آیه شریفه به معنی مجروف است یعنی محلی که زیر آن، به وسیله آب خورده شده است، (تکرار: 1).
قطع کردن. به عقیده طبرسی گناه را از آن جهت جُرْم گویند که عمل واجب الوصل را قطع میکند و شخص را از سعادت و رحمت خدا جدا میسازد و گناه کار را مجرم میگوئیم زیرا در اثر گناه،
خود را از رحمت و سعادت وراه صحیح
انسانیّت قطع میکند و در 3 محل از قرآن که «لا یَجْرِمَنَّکُمْ» آمده به معنای وادار کردن است. «وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ عَلی اَلاّ تَعْدِلُوا …» (8/مائده)، یعنی: وادار نکند شما را کینه قومی بر این که عدالت نکنید. (خود را در معرض این گناه قرار ندهید که به دلیل دشمنی با دیگران، از مرز عدالت خارج شوید).
روان شدن، جریان. «اَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ …» (25/بقره)، حقّا برای آنها است بهشت هائی که نهرها زیر آنها جاری و روان است … در قرآن کریم این کلمه فقط در جریان آب به کار نرفته بلکه در جریان و راه رفتن کشتیها و حرکت باد و آفتاب و ماه و ستارگان نیز استعمال شده است. این کلمه با مشتقات آن 64 بار در قرآن آمده است.
پاره، تکّه. «لَها سَبْعَةُ اَبْوابٍ لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ» (44/حجر)، هفت در دارد و برای هر دری گروه معینی از آنها تقسیم شدهاند. (تکرار: 3).
بی تابی، ناله. «سَواءٌ عَلَیْنا اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحیصٍ» (21/ابراهیم)، برابر است برای ما چه بی تابی کنیم و چه صبر نمائیم ما را فرارگاهی نیست. (تکرار: 2).
جَزُوع: بسیار بی تابی کننده. «اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعا» (20 / معارج)، چون به انسان شرّی رسد بسیار بی تابی کننده است.
مکافات (قاموس). در مجمع البیان فرموده: جزاء و مکافات و
مقابله نظائر هماند. «هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ اِلاَّ الاِْحْسانُ» (60/الرحمن)، یعنی: آیا جزای نیکی جز نیکی خواهد بود. جزاء درباره
پاداش و کیفر هر دو به کار رفته است ولی «اجر» تنها در پاداش استعمال گردیده. «لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (199/آل عمران)، پاداش آنها نزد پروردگارشان است. (تکرار: 42).
جِزْیَه: مالیاتی است که از اهل ذِمّه با در نظر گرفتن توانا و ناتوان بودن آنها گرفته میشود و در مقابل از حمایت قانون برخوردار میشوند و مانند مسلمانان در پناه اسلام، آزاد زندگی میکنند و آن مثل زکات و خراج و مالیات و غیره است که از مسلمانان گرفته میشود. «قاتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّه وَ لا بِالْیَوْمِ الاْخِرِ
… مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (29/توبه)، بجنگید با آنان که به خدا و روز حشر ایمان نمیآورند … از کسانی که به آنها کتاب داده شده تا جزیه را با دست خود بدهند در
حالی که به حکومت اسلام خاضعاند.
پیکر. قرآن کریم آن را هم در بی روح و هم در ذی روح، هم در انسان و هم در غیر آن به کار برده است. «فَاَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ …» (88 / طه)، برای آنها گوسالهای بیرون آورد که فقط پیکر بود (و روح نداشت) صدای گوساله داشت. (تکرار: 4).
دست مالیدن برای دانستن (اقرب الموارد). تجسسّ به معنی تفحّص و
کنجکاوی در احوال مردم از همین مادّه است، جاسوس را نیز که از اوضاع مردم و محلّ کنجکاوی میکند به همین سبب جاسوس گفتهاند. «وَ لا تَجَسَّسوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضا …» (14/حجرات)، در احوال مردم و از خلوت آنها کنجکاوی نکنید و غیبت یکدیگر را ننمائید. (تکرار: 1).
تن. چون جسم در مقابل روح است میشود گفت جسم فقط راجع به تن است. آیات قرآن نیز به همین معنی ناظراند. «قالَ اِنَّ اللّه اصْطَفیهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» (247 / بقره)، یعنی: گفت: خدا او را بر شما برگزیده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است. معلوم است که جسم فقط راجع به
بدن و تن است یعنی خدا به او دانش وسیع داده و تنومندش کرده است. (تکرار: 2).
قراردادن. «وَ جَعَلَ فیها رَواسِیَ وَ اَنْهارا» (3 / رعد)، یعنی: در زمین کوههای ثابت و نهرهائی قرارداد. کلمه جَعَلَ 105 بار و کلمه جَعَلنا 113 بار در قرآن مجید آمده است.
کنار افتاده. (مجمع البیان). «فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الاَْرْضِ …» (17 / رعد)، امّا کف در حالی که
کنار افتاده است نابود میشود، امّا آنچه به مردم سود میدهد در زمین میماند. (تکرار: 1).
وجَفْنَة، کاسه. به عقیده راغب مخصوص ظرف طعام است جمع آن جِفان میآید. «یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحاریبَ وَ تَماثیلَ وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ» (13/سبا)، یعنی:
برای سلیمان آنچه میخواست میساختند از قبیل کاخها و تمثالها و کاسههایی به بزرگی حوض ها. «جِفان» (تکرار: 1).
کنار شدن، دور شدن. «تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفا وَ طَمَعا …» (16 / سجده)، یعنی: پهلویشان از خوابگاهها دوری کند و پروردگارشان را با بیم و امید میخوانند (و برای عبادت و مناجات خدا از خواب و خوابیدن دور میشوند). آیه در تعریف اهل ایمان است. «اَللّهُمَّ اجْعَلْنا مِنْهُمْ». (تکرار: 2).
ترساندن، جمع آوردن. «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ …» (64/اسراء)،
یعنی: هر که از آنان را میتوانی با صدا و دعوتت به گناه برخیزان و با سواران و پیادگانت بر آنها صیحه بزن (برای سوق به گناه) و در اموال و اولاد با آنها شریک شو. اِسْتِفْزاز: بلند کردن به سرعت و به کاری وادار کردن به آسانی. رَجِل یعنی جمع راجل و به معنای پیادگان است. خَیْل یعنی اسبان و مجازا به سوارها اطلاق میشود. آیه درباره اعطاء قدرت به شیطان از جانب خداست درباره اضلال مردم. گویا بعضی از یاران و اعوان شیطان در وسوسه خیلی سریعاند و بعضی کمتر از آن ها. لذا اوّلیها به سواران و دوّمیها به پیادگان
تشبیه شدهاند. (تکرار: 1).
جَلابیبِ: جمع جِلِبّاب و آن ملحفه و لباس
بالائی و چادر مانند است نه فقط روسری و خِمار. «یا اَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لاَِزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنینَ یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلابیبِهِنَّ …» (59/احزاب)، یعنی: ای پیغمبر به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمنان بگو لباسهای چادر مانند خود را به خود نزدیک کنند و خود را با آن جمع و جور کنند و جِلِبّاب را از خود دور نگاه ندارند و بدن خود را از آن بیرون نکنند که پوشیدن آن مانند نپوشیدن باشد. از ماده جَلْب فقط 2 صیغه فوق در قرآن هست.
کلمه عجمی است (مفردات). نام فرمانده لشگری بود که بنی اسرائیل به جنگ آنها رفتند و حضرت داوود او را در میدان جنگ بکشت، بنی اسرائیل از او و
لشگریانش هراسان و بیمناک بودند. «قالُوا لاطاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ … فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّه وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوت …» (249251/بقره)، گفتند با جالوت و لشگریانش طاقت جنگ نداریم … به اذن و یاری خدا آنها را شکست دادند و داود جالوت را کشت … (تکرار: 3).
پوست بدن، «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا» (21/فُصِّلت)، آنها به پوستهای تن خود میگویند چرا بر ضدّ ما گواهی دادید. (تکرار: 13).
جَلْد: مصدر است به معنی تازیانه زدن. به عقیده طبرسی و راغب تازیانه زدن را به جهت رسیدن تازیانه به پوست بدن، جَلْد گویند. و شاید علّت این تسمیه آن باشد که تازیانه از پوست درست میشده است.
«اَلزّانِیَةُ وَ الزّانی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِأَةَ جَلْدَةٍ …» (2 / نور)، به هر یک از زن زانیه و
مرد زانی صد تازیانه بزنید.
اجلاس یعنی نشستن. «… اِذا قیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا …»: (11/مجادله)، یعنی: … هنگامی که به شما گفته شود مجلس را وسعت بخشید (و به تازه واردها جا دهید) وسعت بخشید … مجلس اسم مکان و محل نشستن انسان و مجالس جمع آن است. آیه کریمه یک مطلب اخلاقی را تذکّر میدهد و مراعات حقوق مجلس را روشن میکند «مجالس» فقط 1 بار در قرآن هست.
بزرگی قدر. «وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الاِْکْرامِ» (27 / رحمن)، ذات
پروردگارت ماندنی است که صاحب عظمت و اکرام است. (تکرار: 2).
آشکار شدن. «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحیها وَ الْقَمَرِ اِذا تَلیها. وَ النَّهارِ اِذا جَلّیها»
(3/شمس)، یعنی: قسم به آفتاب و روشنائیش، قسم به ماه که از پی آن برآید. قسم به روز که آفتاب را ظاهر و آشکار میسازد. نور آفتاب پیوسته در فضا هست ولی آمدن روز که حرکت زمین است آفتاب را ظاهر میکند. (تکرار: 5).
با شتاب رفتن.
راغب گوید: اصل آن در اسب است (اسب سرکش) که نشاط و تند رفتنش طوری باشد که راکب نتواند آن را بازدارد. مصدر آن جَمْح و جُمُوح و جِماح آمده (قاموس). «لَوْ یَجِدُونَ
مَلْجَأً اَوْ مَغاراتٍ اَوْ مُدَّخَلاًَ لَوَّلَوْا اِلَیْهِ وَ هُمْ یَجْمَحُونَ» (57/توبه)، یعنی: اگر پناهندگان نهان گاهها یا گریزگاهی مییافتند شتابان و با نشاط به سوی آن رومی کردند. (تکرار: 1).
جامد، بی حرکت. «وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ
صُنْعَ اللّه الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ اِنَّهُ خَبیرٌ بِما تَفْعَلُونَ» (88/نمل)، یعنی: کوهها را بینی و بی حرکت میپنداری ولی چون رفتن ابرها همی روند، کار خداست که همه چیز را محکم کرده و از کارهائی که میکنید آگاه است. (تکرار: 1).
گردآوردن. «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعا» (99 / کهف)، یعنی: در صور دمیده میشود پس آنها را به طرز
مخصوص گرد آوریم. جمیع و اَجْمَع و اَجْمَعُون برای تأکید اجتماع است. (تکرار: 128).
مَجْمَعُ الْبَحْرَیْنِ: محلّ جمع شدن دو دریا. «وَ اِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ لا اَبْرَحُ حَتّی اَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ اَوْ اَمْضِیَ حُقُبا» (60 / کهف)، یعنی: به خاطر بیاور هنگامی که موسی به دوست خود گفت: من دست از طلب برنمی دارم تا به محل تلاقی دو دریا برسم هر چند مدت
طولانی به راه خود ادامه دهم. مجمع البحرین همان جائی است که موسی با آن عالِم ملاقات کرد، در روایات نام او خضر ذکر شده است، احتمال دارد که مراد از مجمع البحرین بابُ المَنْدِب باشد آن جا که بحر احمر به اقیانوس هند متّصل میشود و شاید مراد از آن تنگه جَبَلُ الطارِق باشد
آن جا که دریای مدیترانه به اقیانوس اطلس متّصل میشود ولی این احتمال بعید است زیرا رفتن حضرت موسی به اروپا ثابت نیست. وانگهی پیامبرانی که در قرآن نام برده شده همه از آسیا و قسمت شرقی آفریقا (مصر) بودهاند و از اروپا پیامبری به نام سراغ نداریم.
روز جمعه. «اِذا نُودِیَ لِلصَّلوةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا اِلی ذِکْرِ اللّهِ» (9/جمعه)، یعنی: هنگامی که برای نماز روز جمعه اذان
گفته میشود، به سوی ذکر خدا بشتابید. به عقیده راغب روز جمعه را به جهت اجتماع مردم برای نماز، جمعه گفتهاند. بنابراین لازم میآید که پیش از اسلام این نام و این استعمال وجود نداشته باشد. در
مجمع البیان هست: آن را جمعه گویند که خدا در آن از خلقت اشیاء فارغ شد و مخلوقات جمع آمدند و گویند علّت آن تسمیه تشکیل جماعات در آن روز است و گویند به آن عَرُوبَة میگفتند و گویند پیش از هجرت که اهل مدینه ایمان آورده بودند گفتند: یهود و نصاری را روزی است (شنبه و یکشنبه) که در آن هر هفته 1 بار جمع میشوند، سَبْت مال یهود و یَوْمُ الاَْحَد مال نصاری است شما هم روز عَرُوبَة را قرار دهید لذا آن را جمعه نامیدند و جمع شدند (به اختصار) زمخشری نیز در کشاف
مثل طبرسی گفته و تصریح میکند که نام روز جمعه قبلاً عَرُوبَة بوده است. (تکرار: 1).
شتر نر، طناب کشتی (قاموس
اقرب الموارد). «وَلا یَدْخُلُونَ الجَّنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیاطِ …» (40 / اعراف)، یعنی: و (هیچ گاه) داخل بهشت نمیشوند، مگر این که شتر از سوراخ سوزن خیاطی بگذرد (یعنی به هیچ وجه امکان ندارد) …
سَمّ به معنی سوراخ است و سَمّ کشنده را سَمّ گویند که در بدن نفوذ میکند. خِیاط به معنی سوزن است. عدّهای از مفسران «جَمَل» را در آیه به معنی شتر گرفته و این طور تفسیر کردهاند: آنها به بهشت داخل نمیشوند تا شتر داخل سوراخ سوزن شود به عبارت دیگر اگر امکان دارد شتر داخل سوراخ سوزن شود، مشرکین نیز میتوانند وارد بهشت شوند. (تکرار: 1).
جِمالَة: جمع جَمَل. «اِنَّها تَرْمی بِشَرَرٍ
کَالْقَصْرِ کَاَنَّهُ جِمالَةٌ صُفْرٌ» (32/مرسلات)، یعنی: آن آتش شرارههایی میافکند چون بنائی بلند که گوئی شتران زردگون است. صُفْر جمع اَصْفَر است (اقرب الموارد). گویا شراره در بزرگی به قصر و در رنگ به شتر تشبیه شده است.
اجزاء جمع شده. «لَوْلا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً» (32 / فرقان)، چرا همه قرآن به یکباره به او نازل نشده است؟ (تکرار: 1).
زیبایی کثیر. (مفردات) طبرسی خوش منظری و زینت گفته است. «وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ» (6 / نحل)، یعنی: شما را در چهارپایان آن گاه که از چراگاه بر میگردانید و آن گاه که به چراگاه
میفرستید زیبائی و خوش منظری هست. جَمیل و جَمال و جَمّال برای مزید زیبائی است (مفردات). «فَاصْبِرْ صَبْرا جَمیلاً» (5/معارج)، صبرکن، صبری نیکو. (تکرار: 11).
کثیر، بسیار(مجمع البیان اقرب). «وَ تَأْکُلُونَ التُّراثَ اَکْلاً لَمّا. وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبّا جَمّا» (20 / فجر)، و میراث را (از طریق مشروع و نامشروع) جمع کرده میخورید. و مال و ثروت را بسیار دوست میدارید.
لمّ به معنی جمع کردن و جمع شده هر دو آمده است. چنان که جَمّ نیز چنین است ولی در آیه شریفه صفت مراد است نه مصدر یعنی: میراث را یک جا میخورید (خوردنی که شامل سهم شما و دیگران
است) و مال را بسیار دوست میدارید. در نهج البلاغه هست که حضرت علی علیهالسلام به کمیل فرمود: «اِنَّ هیهُنا لَعِلْما جَمّا … لَوْ اَصَبْتُ لَهُ
حَمَلَةً» (147/حکمت)، در اینجا (سینه مبارکش) علم بسیاری هست ای کاش برای آن حامل (گوش شنوا) پیدا میکردم. (تکرار: 1).
پهلو، طرف. «یَذْکُرُونَ اللّه قِیاما وَ قُعُودا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ …» (191/آل عمران)، یعنی: در حال ایستادن و نشستن و بر پهلوهایشان (در حال خوابیدن که بر پهلو میخوابند) به یاد خدا هستند. به عقیده راغب معانی اجتناب و جانب و جَنابَت استعاره از معنای اصلی این کلمه است. در این جا دو آیه را بررسی میکنیم: «وَ اجْنُبْنی وَ بَنِیَّ اَنْ نَعْبُدَ الاَْصْنامَ» (35 / ابراهیم)، یعنی:
مرا و فرزندانم را از عبادت بتها کنار کن. «وَ اِنْ کُنْتُمْ جُنُبا فَاطَّهَّرُوا …» (6 / مائده)، یعنی: و اگر جنب باشید خود را بشویید (غسل کنید) … جنابت در اثر خروج منی و مقاربت عارض انسان میشود. شخص را
از آن جهت جنب گویند که در دستور شرع از نماز خواندن در آن حال کنار گذاشته شده است (راغب). ممکن است علّتش اعمّ و شامل تمام محرّمات در حال جنابت باشد از قبیل نماز، مسّ اسماء اللّه و قرآن و دخول در مساجد … پس جُنُب به معنی مجنوب و کنار گذاشته شده است. (تکرار: 2).
بال. «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما …» (24 / اسراء)، یعنی: بال مذلّت را از مهربانی بر آن دو
بخوابان و بگو پروردگارا بر آن دو رحم کن … بچّه پرندگان وقتی که پدر و مادرشان به لانه باز میگردند و طعام میآورند، بالهای خود را میخوابانند و حرکت میدهند و دهان خود را باز میکنند تا حسّ رحمت و مهربانی مادر تحریک شده و به آنها دانه بدهد. گاهی مادر از کثرت رحمت
بالهای خود را میگشاید و میخواباند و بچّههای خود را زیر بالها میگیرد تا گرم و محفوظ شوند. (تکرار: 26).
سپاه. «وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ» (173/صافّات)، یعنی: سپاه ما پیروزند. جمع آن جُنُود است. «فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ» ، (249 / بقره)، یعنی: و هنگامی که «طالوت» (به فرماندهی لشکر بنی اسرائیل منصوب
شد و) سپاهیان را با خود بیرون برد. کلمه جُنُود 29 بار در قرآن مجید آمده است.
میل. «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفا اَوْ اِثْما فَاَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلا اِثْمَ عَلَیْهِ» (182/بقره)، هر که از وصیّت کنندهای بترسد که میل به باطل و یا گناه کند پس میان آنان اصلاح نماید گناهی بر او نیست. (تکرار: 2).
پوشیدن، مستور کردن. «فَلَمّا
جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ رَءَا کَوْکَبا قالَ هذا رَبّی» (76/انعام)، یعنی: هنگامی که (تاریکی) شب او را پوشانید ستارهای مشاهده کرد گفت: این خدای من است؟ به قلب جَنان گویند زیرا در میان بدن پوشیده است، به سپر مِجَنّ و مِجَنَّة گویند که صاحب سپر را میپوشاند،
به باغ و مزرعه و چمن جَنَّت و جَنّات گویند که روی زمین را میپوشانند. بچّه را از آن جهت جَنین گویند که شکم مادر، او را پوشانده است. «اِذْ اَنْتُمْ اَجِنَّةٌ فی بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ» (32/نجم)، یعنی: آن گاه که شما در شکم مادران جنینها بودید. «اِتَّخَذُوا اَیْمانَهُمْ جُنَّةً» (16/مجادله)، یعنی: قسمهای خود را سپر قرار دادند و در زیر آن پوشانده شدند. مجنون کسی است که عقلش پوشانده شده باشد. «وَ قالَ ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ» (39 / ذاریات)، یعنی: گفت:
ساحر است یا دیوانه. (تکرار: 1).
جِنَّة: به معنی جُنون است (صحاح). «اَمْ یَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ» (70 / مؤمنون)، یا میگویند: او دیوانه است؟
جنّ در عرف قرآن موجودی است باشعور و اراده که به اقتضای طبیعتش از حواسّ بشر پوشیده میباشد و مانند انسان مکلّف و مبعوث در آخرت و مطیع و عاصی و مؤمن و مشرک و … است و خلاصه دوش به دوش انسان میباشد تنها فرقشان آن است که انسان محسوس و جنّ غیر محسوس است. «قُلْ اُوحِیَ اِلَیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ» (1/جنّ)، یعنی: بگو: به من وحی شده است که جمعی از «جن» به سخنانم گوش فرا دادهاند. (تکرار: 22).
جِنَّة: به معنی جنّ است. «مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ» (6 / ناس)، از جنّ یا انسان.
اسم جمع جنّ است (قاموس و اقرب). «فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَ نْبِهِ اِنْسٌ وَ
لا جانٌّ» (39/رحمان)، یعنی: در آن روز از گناه هیچ جنّ و انسی پرسیده نشود. (تکرار: 7). 2 دفعه درباره عصای موسی و 5 بار در مقابل انسان و انس.
باغ، بهشت. «کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ اَصابَها وابِلٌ» (265/بقره)، یعنی: همچون باغی که در بلندی است و باران تند و درشت دانه به آن رسیده. جمع آن جَنّات است. (تکرار: 147). مثل «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ …» (25/ دخان)، یعنی: چه بسیار باغها و چشمهها که از خود به جا گذاشتند.
میوه تازه. «وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دانٍ» (54 / رحمن)، یعنی: و میوه هر دو بهشت در دسترس است. «تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَبا جَنِیّا» (25/مریم)، یعنی: میافکند بر تو
خرمای تازه. در قاموس گوید: جَنِیّ میوهای را گویند که الساعة چیده شده باشد. گناه را به این دلیل جَنایت گویند که شخص گناه را به سوی خویش میکشد. (تکرار: 2).
صعوبت و مشقّت، چنان که قاموس و مفردات گفته است در اقرب الموارد آن را تلاش توأم با رنج معنی میکند. «وَ مَنْ جاهَدَ فَاِنَّما یُجاهِدُ لِنَفْسِهِ اِنَّ اللّه لَغَنِیٌ عَنِ الْعالَمینَ» (6 / عنکبوت)، یعنی: هر که تلاش کند و خود را به زحمت اندازد، فقط برای خویش تلاش میکند خدا از مردم بی نیاز است. (تکرار: 5).
آشکار شدن و آشکار کردن اعمّ از آن که به وسیله دیدن باشد یا شنیدن. مثل «یُنْفِقُ مِنْهُ سِرّا وَ جَهْرا» (75 / نحل)، یعنی: او
پنهان و آشکار از آن چه خدا به او داده انفاق میکند؛ که به وسیله دیدن است و به نظر
میآید که جهر قولی، آشکار شدن معمولی نیست بلکه شبیه به فریاد است. (تکرار: 16).
شیء آماده شده از متاع و غیره. این کلمه با مشتقات آن 4 بار در قرآن آمده است.
تَجْهیز: حمل یا فرستادن آن متاع و غیره است (مفردات). تجهیز لشگر، آماده کردن آن و تجهیز میّت، آماده کردن مقدّمات دفن او است. «وَ لَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی بِاَخٍ لَکُمْ» (59 / یوسف)، یعنی: چون آنها را به لوازم و متاعشان آماده کرد گفت: برادرتان را پیش من آرید.
نادانی. این کلمه با مشتقات آن 24 بار در قرآن آمده است.
جاهِل: نادان، سفیه، بی اعتنا. در بیشتر آیات قرآن، به معنی سفاهت و بی اعتنائی استعمال شده است. ولی در آیه «یَحْسَبَهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِیاءَ» (273 / بقره)، یعنی: افراد
ناآگاه آنها را بی نیاز میپندارند. منظور نادان است.
خانه عذاب (اقرب الموارد). جهنّم در استعمال قرآن محلّ عذاب آخرت و وعده گاه کفّار و ستمگران است. «فَاُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیرا» (97 / نساء)، یعنی: پس آنها (عذری نداشتند و) جایگاهشان دوزخ و سرانجام بدی دارند. (تکرار: 77).
بریدن. «وَ ثَمُودَ الَّذینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ» (9 / فجر)، یعنی: و قوم ثمود
که سنگها را در درّه بریدند و خانهها ساختند. جواب را از آن جهت جواب گویند که سخن گوینده با آن قطع و تمام میشود (اقرب الموارد). «وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ اِلاّ اَنْ قالُوا اَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ» (82 / اعراف)، یعنی: جواب قوم و سخنی که با آن کلام لوط
را قطع کرده و پایان دادند آن بود که گفتند: آنها را از شهر خود بیرون کنید. اِجابت را که «قبول کردن» معنی میکنند در واقع، قطع و پایان دادن به سخن و خواست گوینده است خواه به فعل باشد یا به قول. مثل «اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ» (186 / بقره)، خداوند با اعطاء مطلوب، سخن سائل را قطع میکند. «وَ اِذا سَئَلَکَ عِبادی عَنّی فَاِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ
لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ» (186 / بقره)، یعنی: چون بندگان من مرا از تو سئوال کنند بگو: من نزدیکم دعوت داعی را جواب میدهم آن گاه که مرا بخواند پس از من این مطلب را قبول کنند و به من در این باره ایمان آورند شاید کمال یابند. (تکرار: 1).
جُودیّ نام کوهی است که کشتی نوح بر آن نشست. «وَ قُضِیَ الاَْمْرُ وَ
اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» (44 / هود)، کار تمام شد کشتی بر جُودِیّ مستقرّ گردید. (تکرار: 1).
جِیاد: جمع جَیِّد یا جَواد به معنی اسب اصیل و تندرو است. «اِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّافِناتُ الْجِیادِ» (31 / ص)، یعنی: به خاطر بیاور هنگامی را که عصرگاهان اسبان چابک تندرو را بر او عرضه داشتند. صافِنَة
اسبی است که بر 3 پا ایستد و گوشه پای چهارم را به زمین گذارد (مجمع). آن گاه که وقت غروب اسبان با نشاط و تیزرو به او عرضه شدند.
گذشتن از محل یا سیر در آن. (قاموس اقرب)، در قرآن به معنی اغماض و چشم پوشی است. «… وَ نَتَجاوَزُ عَنْ سَیِّئاتِهِمْ» (16 / احقاف)، یعنی: … از سیّئات آنها میگذریم. (تکرار: 5).
جستجوی شدید، تفتیش.
«بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِبادا لَنا اُولی بَأْسٍ شَدیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ» (5 / اسراء)، بر میانگیزیم بر شما بندگان با صلابت خود را پس میان خانهها را تفتیش کنند. (تکرار: 1).
گرسنگی. «لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی
مِنْ جُوعٍ» (7 / غاشیه)، یعنی: نه چاق میکند و نه از گرسنگی بی نیاز مینماید. «اِنَّ لَکَ اَلاّ تَجُوعَ فیها وَ لا تَعْری» (118/طه)، یعنی: تو در آن نه گرسنه میشوی و نه برهنه میمانی. (تکرار: 4) و 1 بار فعل آن.
اندرون. «ما جَعَلَ اللّه لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِهِ …» (4 / احزاب)، یعنی: خدا برای کسی در اندرون وی دو قلب قرار نداده است. آیه شریفه کنایه از آن است که جمع دو منافی ممکن نیست و قلب نمیتواند به دو چیز متناقض معتقد باشد، مگر آن که دارای دو قلب باشد ولی خدا در اندرون کسی دو
قلب نگذاشته است. (تکرار: 1).
هوا. (مفردات) «اَلَمْ یَرَوْا اِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فی جَوِّ السَّماءِ» (79/نحل)، آیا نگاه
نکردهاند به پرندگان که در فضای آسمان مسخرّند. (تکرار: 1).
قلب، سینه (قاموس). «وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ …» (31 / نور)، یعنی: چارقدهای خود را به سینه خویش بزنند. در مجمع البیان گوید: زنان مأمور شدند اطراف چارقدهای خود را بر سینهها بیفکنند تا گردنشان پوشیده شود. گفتهاند: وقت نزول آیه زنان، اطراف چارقد و روسری را جمع کرده به پشت سر میانداختند و سینه هایشان آشکار میشد. (تکرار: 3).
گردن. «فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» (5/مسد)، ریسمانی از لیف خرما به گردن دارد. (تکرار: 1).
حرف ششم از الفبای عربی است جزء کلمه واقع میشود، به تنهائی معنائی ندارد.
دوست داشتن. «یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ» (165/ بقره)، آنها را دوست میدارند چون دوست داشتن خدا. (تکرار: 83).
مطلق دانه. مفرد آن حَبَّة است (قاموس). «اِنَّ اللّه فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوی» (95/انعام)، یعنی: خدا شکافنده دانه و هسته است. جمع حبّه حَبّات و حُبُوب میباشد ولی در قرآن مجید به کار نرفته است. (تکرار: 12).
عالِم، اثر پسندیده. عالم را از آن جهت حِبْر گویند که اثر علم و عملش میماند. جمع آن اَحْبار است. «فَهُمْ فی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ» (15 / روم)، یعنی: آنها در باغ
مخصوصی شاد میشوند که اثر پسندیده نعمت در چهرهشان آشکار میگردد (راغب).
«اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ اَنْتُمْ وَ اَزْواجُکُمْ تُحْبَرُونَ» (70/زخرف)، یعنی: (به آنها خطاب میشود:) وارد بهشت شوید، شما و همسرانتان در نهایت شادمانی. «تُحْبَرُون» را شاد و مسرور شدن گفتهاند. به قول راغب سروری که اثر آن از چهره پیدا است. «اِتَّخَذُوا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ اَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ» (31/توبه). یعنی: (آن ها) دانشمندان و راهبان (تارکان دنیا) را معبودهایی در برابر خدا قراردادند. کلمه اَحْبار 4 بار در قرآن مجید آمده است.
بازداشت، ضدّ رها کردن (صحاح). «تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلوةِ …»
(106/مائده)، یعنی: آن دو را بعد از نماز نگاه میدارید. (تکرار: 2).
بطلان. «اُولئِکَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ» (17 / توبه)، اعمال آنها نابود شده است. (تکرار: 16).
مجمع البیان آن را جمع حِباک و حَبیکَة گفته و طرائق (راه ها) معنی کرده است. «وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ» (7/ذاریات)، یعنی: قسم به آسمان که در آن راه هاست. (تکرار: 1).
ریسمان. «فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَد» (5 / مسد)، یعنی: در گردن او ریسمانی است از لیف خرما. جمع آن حِبال است. به دین و قرآن و امامان و پیامبران آن گاه که حَبْلُ اللّه گفته شود مراد آن است
که واسطه میان خدا و خلقاند و سبب نجات از گمراهیاند. (تکرار: 7).
واجب، قطعی. «وَ اِنْ مِنْکُمْ اِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْما مَقْضِیّا. ثُمَّ نُنَّجِی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظّالِمینَ فیها جِثِیّا» (71 و 72/مریم)، یعنی: از شما کسی نیست مگر آن که وارد جهنّم میشود، این ورود یا
این حکم بر پروردگارت حتمی است. سپس پرهیزکاران را نجات میدهیم و ستمکاران را در آن به زانو درآمده میگذاریم. ظاهر آیه میرساند که همه به جهنّم داخل خواهند شد ولی بدکاران در آن مانده و نیکوکاران بیرون خواهند شد ولی ورود به معنی دخول نیست. (تکرار: 1).
حرف جرّ است. گاهی مثل
«الی» دلالت بر انتها و غایت میکند. مثل «لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّی حینٍ» (35 / یوسف)، یعنی: او را تا مدّتی زندانی کنند. (تکرار: 142).
حَثیث و حَثُوث به معنی سریع است (قاموس). «یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثیثا» (54 / اعراف)، یعنی: شب را بر روز میپوشاند و شب روز را به سرعت میطلبد. (تکرار: 1).
و حِجاب هر دو مصدر و به
معنی پنهان کردن و پرده است. (اقرب الموارد). «وَ اِذا سَئَلْتُمُوهُنَّ مَتاعا فَاسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ …» (53/احزاب)، یعنی: چون از زنان پیغمبر متاعی خواستید از پس پرده بخواهید … این همان آیه حجاب درباره زنان آن حضرت است و با تنقیح مناط(1)
شامل زنان دیگر هم میشود و این غیر از پوشیده بودن زن از نامحرم است که در سوره نور آمده است. (تکرار: 8).
قصد. (قاموس) طبرسی فرماید: آن در لغت به معنی قصد پی درپی و در شریعت قصد خانه خداست برای زیارت … «فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ اَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیْهِ اَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما» (158 / بقره)، یعنی: هر که بیت را قصد کند (بخواهد عمل حجّ را به جا آورد)
1) جستجوی علّت حکم.
یا عمره انجام دهد بر او گناهی نیست که بر صفا و مروه طواف کند. (تکرار: 33).
حُجَّت: برهان. «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شآءَ لَهَدیکُمْ اَجْمَعینَ» (149/انعام)، یعنی: بگو
برای خدا دلیل کامل وجود دارد و اگر بخواهد همه شما را (اجبارا) هدایت میکند.
سنگ. جمع آن اَحْجار و حِجارَة است. «اِضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ …» (60 / بقره)، یعنی: با عصایت بر آن سنگ بزن. (تکرار: 21).
حَجْر: و تحجیر آن است که بر اطراف محلی سنگ بچینند. محل تحجیر شده را حِجْر گویند. حِجْر کعبه (حِجْر اسماعیل) از آن است. علی هذا عقل را حِجْر گفتهاند که شخص را از خواستههای نفس منع میکند. اصحاب حِجْر همان قوم ثموداند که نام دیگر آنها «قوم صالح» میباشد. حِجْر محلّی محصور از سنگها است و چون
آنها از کوهها خانه میتراشیدند و خانه هایشان محصور از سنگها بوده
«اصحاب حِجْر» خوانده شدند یعنی مردمی که در محلّ محاط از سنگ زندگی میکردند.
منع (قاموس). «وَ جَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حاجِزا» (61 / نمل)، میان دو دریا مانع و حایلی قرار داد. (تکرار: 2).
تپّه و محل مرتفع. «حَتّی اِذا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ» (96 / انبیاء)، تا آن زمان که یأجوج و مأجوج گشوده شوند و آنها از هر ارتفاعی به سرعت عبور میکنند. (تکرار: 1).
حدوث: بوجود آمدن (مفردات) که قهرا توأم با تازه بودن است. حدیث هر چیز تازهای است خواه فعل باشد یا قول. «یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها» (4/زلزله)، یعنی: آن روز اخبار خود را حکایت کند.
چون حکایت، گفتار تازه است، لذا «تُحَدِّثُ» آمده است. این کلمه با مشتقات آن 36 بار در قرآن آمده است.
مرز، منع.
راغب گوید: واسطه میان دو چیز که از اختلاط آن دو جلوگیری میکند. «تِلْکَ حُدُودُ اللّه فَلا تَقْرَبُوها» (187/بقره)، یعنی: آنها مرزهای خداست پس به آنها نزدیک نشوید. به تصریح راغب علّت تسمیه حدّ زنا و حدّ خمر آن است که مرتکب را از ارتکاب جدید باز میدارد و نیز دیگران را از ارتکاب آن منع میکند.
مُحادّه: دشمنی و مخالفت. زیرا حالتی در انسان ایجاد میشود که وی را از اطاعت خدا و رسول باز میدارد مثل کبر و غرور. «اِنَّ الَّذینَ یُحادّونَ اللّه وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَما کُبِتَ
الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (5/مجادله)، یعنی: آنان که با خدا و رسول مخالفت میکنند ذلیل میشوند
چنان که اسلافشان ذلیل شدند. «وَ اَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ» (25/حدید)، یعنی: آهن را نازل کردیم که در آن صلابت شدید و منفعتها برای مردم هست. آهن را از آن جهت حدید گویند که منع و دفع کننده است (صحاح) و یا وسیله منع است. به چشم تیزبین و دقیق به آن دلیل حدید گویند که از مخفی شدن چیزها منع میکند «فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ» (22/ق)، یعنی: چشم تو امروز تیز است. ظاهرا به زبان گویا و سخن گو از آن جهت حدید گفتهاند که از آدمی دفاع میکند و از مغلوب شدن در گفتگو مانع میشود درباره منافقان آمده.
«فَاِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِاَلْسِنَةٍ حِدادٍ اَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ» (19 / احزاب)، یعنی: چون ترس برود با زبانهای تیز بر شما تازند به جهت حرص بر مال. (تکرار: 25).
حدیقة: باغ. حدائق: باغ ها. «فَاَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ …» (60 / نمل)، با آن آب باغهای بهجت آور رویاندیم. (تکرار: 3).
پرهیز و احتیاط از خطر آینده. راغب آن را احتراز از شیء مخوف گفته است. «یَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فی قُلُوبِهِمْ» (64 / توبه)، یعنی: منافقان از آن بیم دارند که آیهای بر ضد آنها نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد. «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (4/منافقون)، یعنی:
هر فریاد را بر علیه خود گمان میکنند آنها دشمناند پس از آنها بپرهیز. «وَ اِنّا لَجَمیعٌ حاذِرُونَ …» (56/شعراء)، یعنی: و ما همگی آماده پیکاریم. این سخن اعلامیه فرعون بر مردم است در قبال موسی و یاران او که گفت: اینان عدّه اندکی هستند … و ما همه در
احتیاطیم و آمادهایم و مراقب اوضاع میباشیم. (تکرار: 21).
جنگ. «فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّه وَ رَسُولِهِ …» (279/بقره)، پس اگر دست برندارید یقین کنید به جنگ با خدا و رسول … (تکرار: 12).
کاشتن و کشت (اقرب الموارد). «مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الاْخِرَةِ نَزِدْلَهُ فی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُریدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها …»
(20/شوری)، هر که کشت آخرت را بخواهد کشت او را زیاد میکنیم و هر که کشت دنیا را بخواهد از آن به او میدهیم. (تکرار: 14).
تنگی، سختی. «ما یُریدُ اللّه لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ …» (6 / مائده)، خدا نمیخواهد برای شما تنگی و زحمت ایجاد کند. (تکرار: 15).
منع. «وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرینَ»
(25 / قلم)، یعنی: آنها صبحگاهان تصمیم داشتند که با قدرت از مستمندان جلوگیری کنند. حَرْد را قصد هم گفتهاند یعنی در حالی که فقط به قصد باغ و رفتن قادر بودند. (تکرار: 1).
آزاد، خلاف برده. «رَبِّ اِنّی نَذَرْتُ لَکَ ما فی بَطْنی مُحَرَّرا …»
(35/آل عمران)، یعنی: پروردگارا آنچه در شکم من است نذر تو کردم آزاد از هر قیدی. مراد آن است که از هر قید آزاد است و فقط برای خدمت و عبادت توست و هیچ کاری و عملی نسبت به خودم از وی نمیخواهم. (تکرار: 2).
حرارت. «وَ قالُوا لا تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ اَشَدُّ حَرّا …» (81/توبه)، گفتند: در هوای گرم کوچ نکنید بگو آتش جهنّم سخت گرمتر است. (تکرار: 3).
حَرُور: باد گرم (مفردات و مجمع)، حرارت آفتاب. «وَ ما یَسْتَوِیِ الاَْعْمی وَ الْبَصیرُ وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ» (21/فاطر)، کور و بینا و ظلمات و نور و سایه و باد گرم یکسان نیستند.
(تکرار: 1).
لباس نازک (مفردات) ابریشم خالص (مجمع). «یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤا وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ» (23 / حج)، در آن جا با دستبندهایی از طلای مخصوص و مروارید مخصوص مزیّن شوند و لباسشان در آن جا حریر بخصوصی است. (تکرار: 3).
نگهبان ها، محافظ ها. مفرد آن حارِس است. «وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا» (8/جنّ)، یعنی: ما آسمان را جستجو کردیم، دیدیم با نگهبانان
و شهابها پرشده است. این سخن از قول جنّ است که قبلاً میتوانستند به آسمان بالا بروند، ولی از وقت ولادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله از آن ممنوع شدند. (تکرار: 1).
علاقه شدید. «وَ لَنْ تَسْتَطیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ» (129/نساء)، هرگز نمیتوانید میان زنان عدالت برقرار کنید هر چند به شدّت بخواهید. (تکرار: 5).
بی فایده. (مفردات) «تَاللّه تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّی تَکُونَ حَرَضا اَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکینَ» (85 / یوسف)، به خدا آنقدر یوسف را یاد میکنی تا از کار افتاده شوی یا بمیری. (تکرار: 1).
تَحْریض: برانگیختن و ترغیب. «یا اَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَی الْقِتالِ» (65/انفال)، ای پیغمبر مؤمنان را بر جهاد ترغیب کن. (تکرار: 2).
طَرَف، کنار. حرف هر چیز یک طرف آن است (صحاح، قاموس، مفردات) مثل حرف شمشیر، حرف کشتی، حرف کوه، «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّه عَلی حَرْفٍ فَاِنْ اَصابَهُ خَیْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ اِنْ اَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلی وَجْهِهِ …» (11 / حج)، یعنی: بعضی از مردم خدا را بر طرفی عبادت میکنند اگر خیری به آنها رسید به آن خاطر جمع میشوند و اگر امتحانی پیش آید روی بگردانند. یعنی این قبیل اشخاص در وسط و حقیقت بندگی نیستند و در گوشه آن قرار گرفتهاند لذا با رسیدن خیری مطمئن و با بروز امتحانی روگردان میشوند. مُتَحَرِّف کسی است که به یک جانب میل میکند. (تکرار: 6).
تحریف شیء: به یک طرف بردن آن است.
مثل «مِنَ الَّذینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ …» (46 / نساء)، بعضی از یهود،
سخنان را از جای خود، تحریف میکنند.
سوزاندن. «فَاَصابَها اِعْصارٌ فیهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ» (266 / بقره)، یعنی: به آن فشردگی که در آن آتش بود رسید پس بسوخت. این آیه علّت آتش سوزی جنگلها را روشن میکند. در (ع ص ر) مطالعه شود. (تکرار: 9).
حرکت: ضدّ سکون و آن انتقال جسم است از مکانی به مکان دیگر (مفردات). «لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ اِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَاِذا قَرَئْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» (16/قیامت)، یعنی: زبان خویش به تلاوت قرآن مجنبان تا به آن عجله کنی که جمع
کردن و فراهم آوردن آن به عهده ما است و چون آن را بخوانیم قرائت آن را تبعیّت کن. مجمع البیان گوید: عجله آن است که کار را پیش از وقت بخواهیم و سرعت آن
است که در اوّل آن انجام دهیم. (تکرار: 1).
ممنوع. (مفردات) ضدّ حلال (صحاح اقرب). «وَ لاتَقُولُوا … هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ» (116 / نحل)، یعنی: نگوئید … این حلال و این ممنوع است. حرم مکّه را از آن جهت حرم گویند که بعضی چیزها در آن تحریم شده به خلاف سایر مواضع، همچنین است ماه حرام (مفردات). «اَلشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ …» (194 / بقره)، یعنی: ماه حرام در
مقابل ماه حرام است و شکستن حرمتها را قصاصی هست. هر که به شما تعدّی کرد به او تعدّی کنید همان طور که به شما تعدّی کرده است. «وَ فی اَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» (19 / ذاریات)، یعنی: و در اموال آنها حقی برای سائل و محروم بود. محروم
به معنی ممنوع است یعنی کسی که از روزی و درآمد کافی ممنوع است و مقابله با سائل نشان میدهد که او در عین حال که فقیر است از کسی سئوال نمیکند و اظهار حاجت نمینماید. (تکرار: 83).
در مجمع گوید: اصل تَحَرّی به معنی طلب شیء و قصد آن است. «فَمَنْ اَسْلَمَ فَاُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا» (14 / جنّ)، هر کس اسلام اختیار کند راه راست را برگزیده.
(تکرار: 1).
دسته. (صحاح) موارد استعمال آن در قرآن مجید نشان میدهد که وحدت عقیده و هدف در آن ملحوظ است وگرنه هر دسته و جماعت را حزب نگویند. «اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (22 / مجادله)، یعنی: آنها حزب اللّهاند، بدانید حزب اللّه پیروز است. جنگ احزاب از آن جهت به این
نام نامیده شد که دستههای قریش، غطفان، اسد و یهود در جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله هم کلام شدند و به مدینه لشگر کشیدند (مجمع البیان) علّت تسمیّه سوره احزاب نیز همان است. (تکرار: 19).
اندوه، غصّه. «وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ …» (84 / یوسف)، چشمانش
از غصّه سفید (نابینا) گردید. (تکرار: 42).
حساب به معنی شمردن است (قاموس). «وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ …» (12 / اسراء)، تا عدد سالها و حساب را بدانید. این کلمه با مشتقات آن 109 بار در قرآن آمده است.
حَسیب و حاسِب: حسابگر. «وَ کَفی بِاللّه حَسیبا» (6/نساء)، خدا در حسابگری کافی است.
حُسْبان: عذاب، بلا. «وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْبانا
مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیدا زَلَقا» (40 / کهف)، یعنی: و بفرستد بر آن باغ عذابی از آسمان در نتیجه زمین خالی و خشک گردد. «اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ یُتْرَکُوا اَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» (2/عنکبوت)، یعنی: آیا مردم گمان
کردند به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟ احتساب در قرآن مجید 3 بار آمده است.
حَسْب: کافی. «وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّه وَ نِعْمَ الْوَکیلُ» (173 / آل عمران)، یعنی: گفتند خدا ما را بس است و بهتر وکیل است. این مادّه بدین معنی 10 بار در کلام اللّه آمده است.
بدخواهی، خواستار بودن زوال نعمت و سعادت دیگری. «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِ الْفَلَقِ … وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَدَ» (5/فلق)، بگو پناه میبرم به خدای فلق … از شرّ بدخواه آنگاه که بدخواهی کند. (تکرار: 5).
برهنه شدن، خسته شدن.
راغب گوید: به شخص خسته، حاسر و محسور گویند به تصوّر آن که نیروی خود را از خویش کنار زده و یا این که رنج، نیرویش را از او برده است. «لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا یَسْتَحْسِرُونَ» (19 / انبیاء)، یعنی: هیچ گاه از عبادتش استکبار نمیکنند و هرگز خسته نمیشوند.
آیه درباره ملائکه است. حسرت به معنی پشیمانی و غم و اندوه است برآنچه ازدست رفته. (تکرار: 12).
حاسَّة همان نیروی درک است که جمع آن حواسّ میآید و احساس به معنی ادراک با حاسّه است اعمّ از آن که با دیدن باشد یا شنیدن و یا لمس کردن و چشیدن و بوئیدن. «وَ کَمْ اَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ اَحَدٍ اَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزا» (98 / مریم)، چه مردمانی را که پیش از آنها هلاک
کردهایم آیا کسی از آنها را میبینی یا صدائی از آنها میشنوی؟ (تکرار: 6).
از بین بردن اثر شیء، پی درپی. «سَخَرَّها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ اَیّامٍ حُسُوما» (7/حاقّه). یعنی: خدا باد را 7 شب و 8 روز بر آنها مسلّط کرد که به طرز عجیبی آنها را ریشه کن مینمود. و نیز آن را به معنی متوالی گفتهاند. یعنی خدا باد را در حالی که 7 شب و 8 روز مرتّب و پی درپی آنها را از بین میبرد بر آنها مسلّط کرد. در این فرض حُسُوم به معنی حاسم است. (تکرار: 1).
زیبائی، نیکوئی. این دو معنی در قرآن یافت میشود. مثل «وَ لا اَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ اَزْواجٍ وَ لَوْ اَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ» (52/احزاب)، و نه ترا است که آنها را به همسران دیگر عوض کنی گرچه زیبائی ایشان تو را
به شگفت آورد. این کلمه با مشتقات آن 50 بار آمده است.
حَسَنَة: هر نعمت خوش آیند و شاد کننده است که به انسان میرسد و سیّئه ضدّ آن است (مفردات). «رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ» (201/بقره)، پروردگارا به ما در دنیا نعمتی نیکو بخش و در آخرت نعمتی نیک بخش و ما را از عذاب آتش نگاه دار.
حَسَنات: جمع حَسَنَة است و شامل نعمتهای دنیا و آخرت هر دو میباشد. «وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِئاتِ» (168/اعراف). (تکرار: 3)، و آنها را به «نیکی ها» و «بدی ها» آزمودیم.
اَحْسَن: اسم تفضیل است به معنای بهتر. «وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّه حُکْما» (50 / مائده)، یعنی: بهتر از خدا در حکم کدام است؟ (تکرار: 36).
مؤنّث آن حُسْنی است. (تکرار: 17).
مُحْسِن: نیکوکار. محسنین: نیکوکاران. محسنات: زنان نیکوکار. «وَ مَنْ اَحْسَن دینا مِمَّنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ» (125/نساء)، یعنی: و دین و آیین چه کسی بهتر است از آن کس که خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد. «مُحْسِنات» در قرآن فقط 1 بار و محسن 39 بار به کار رفته است.
اَسْماء حُسْنی: نامهای بهتر، نام هائی که دلالت بر حُسن دارند آن هم نه فقط حُسنِ مطلق، بلکه اَحْسَن است زیرا حُسْنی مؤنث اَحْسَن میباشد. اسماء حُسنی نام هائی است
که در آنها معانی حُسن، ملحوظ و متضمّن صفات جلال و جمال خداوندیاند. «اللّه لا اِلهَ اِلاّ هُوَ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنی» (8 / طه)، یعنی: او خداوندی است که معبودی جز او نیست و برای او نامهای نیک است. 4 محلّ است که
در آن کلمه «اَلاَْسْماءُ الْحُسْنی» آمده است و خدا با آنها خوانده میشود که عبارتند از آیه مذکور و 180/اعراف، 110/اسراء، 24/حشر. اینها که شمرده شد مجموعا صدتا است ولی لفظ جلاله «اللّه» داخل در عدد نیست، بنابراین مجموع اسماء حسنی در روایت نود و نه است و لفظ جلاله «اللّه» صفت بخصوصی در آن ملحوظ نیست بلکه الزاما بر تمام آنها دلالت میکند.
جمع کردن. «ذلِکَ
حَشْرٌ عَلَیْنا یَسیرٌ» (44 / ق)، آن جمع کردنی است که بر ما آسان است. (تکرار: 43).
حاشِرینَ: گردآورندگان. «فَاَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدائِنِ حاشِرینَ» (53 / شعراء)، فرعون (از این ماجرا آگاه شد و) مأموران را به شهرها فرستاد تا نیرو جمع کند.
هیزم، پرتاب کردن مثل پرتاب
کردن هیزم در تنور. «اِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّه حَصَبُ جَهَنَّمَ» (98/انبیاء)، یعنی: شما و آنچه غیر از خدا میپرستید هیزم جهنم خواهید بود. حاصِب را باد سخت که سنگریزه و خاک آورد گفتهاند. (تکرار: 4).
آشکار شدن حق از باطل. «اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ …» (51 / یوسف)، اکنون حقّ (از باطل) آشکار شد. (تکرار: 1).
درو کردن. همچنین است حَِصاد به فتح اوّل و کسر آن (اقرب). «فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی سُنْبُلِهِ» (47 / یوسف)، آنچه درو کردید در خوشهاش (سنبلش) بگذارید. (تکرار: 6).
حَصید: درو شده. در زرع و غیره به کار رفته است. «فَاَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصیدِ» (9/ق)، با آن باغها و دانه درو شده رویاندیم.
قاموس آن را تنگ گرفتن و
حبس گفته است. «وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ» (5/توبه)، یعنی: بگیرید آنها را و حبس کنید. «لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِرُوا فی سَبیلِ اللّه…» (273/بقره)، یعنی: فقرائی که در راه خدا ممنوع و محبوس شدهاند. این کلمه با مشتقات آن 6 بار در قرآن آمده است.
حَصیر: تنگ، گیرنده. «وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرینَ حَصیرا» (8 / اسراء)، جهنّم را برای کفّار زندان قرار دادیم.
حَصُور: کسی است که خود را از مشتهیات نفس بازدارد، پارسا و آن صیغه مبالغه است. «اَنَ اللّه یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقا بِکَلِمَةٍ مِنَ اللّه وَ سَیِّدا وَ حَصُورا وَ نَبِیّا مِنَ الصّالِحینَ» (39 / آل عمران)، خدا تو را به یحیی بشارت میدهد که پذیرنده کلمه خدا و بزرگواری خویشتن دار و پیامبری از صالحان است.
راغب گوید: تحصیل خارج کردن مغز است از پوست مثل خارج کردن طلا از سنگ معدن و دانه از کاه. «اَفَلا یَعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ وَ حُصِّلَ ما فِی
الصُّدُورِ …» (9 و 10/عادیات)، آیا نمیداند که چون آن چه در گورهاست بیرون شود و آنچه در سینه هاست آشکار گردد. (تکرار: 1).
قلعه. جمع آن حُصُون است. «لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمیعا اِلاّ فی قُریً مُحَصَّنَةٍ» (14/حشر)، یعنی: کارزار نکنند با شما مگر در آبادیهای مستحکم و حصاردار. مراد شهرهای مستحکم و محصور شده است. این معنای اوّلی حِصْن است سپس به طور مجاز چنان که راغب گوید در هر تحفّظ و نگه داشتن به کار میرود کسی که خود را از بی عفّتی حفظ کند گوئیم: محصِن و به زنی که در اثر شوهردار بودن و یا عفّت خود
را از بی عفّتی نگه دارد مُحْصِنَة. (تکرار: 18).
اِحْصاء: اتمام شمارش،
شمردن. «لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً اِلاّ اَحْصاها …» (49/کهف)، کوچک و بزرگی را نگذاشته مگر آن را به شمار آورده است. این کلمه با مشتقات آن 11 بار در قرآن آمده است.
حَصاة: سنگریزه و جمع آن حَصی است.
راغب گوید: عرب در شمردن از سنگریزه استفاده میکرد لذا شمردن را اِحْصاء گفتهاند چنان که ما در شمردن از انگشتان خود استفاده میکنیم. «وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّه لا تُحْصُوها …» (34 / ابراهیم)، یعنی: و اگر نعمتهای خدا را بشمارید هرگز آنها را احصاء نخواهید کرد. مراد از «لا تُحْصُوها» تمام شمردن است یعنی شمارش آن را نمیتوانید به آخر رسانید.
حضور، ضدّ غائب شدن
(قاموس). «وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ وَ اُحْضِرَتِ الاَْنْفُسُ الشُّحَّ …» (128 / نساء)، و صلح بهتر است، اگرچه مردم (طبق غریزه حبّ ذات در این گونه موارد) بخل میورزند … سازش کردن خوب است. جانها بر بخل حاضر شده هستند یعنی بخل از غرائز نفسانی است و بخل هر نفس در آن حاضر است و به واسطه آن از منافع خویش دفاع میکند. (تکرار: 25).
مُحْتَضَر: حاضر شده. «وَ نَبِّئْهُمْ اَنَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ» (28/قمر)، آنها را خبر ده که آب میانشان قسمت شده است و هر قسمت، اهلش در آن حاضر میشود (نوبتی برای آنها و نوبتی برای شتر صالح).
ترغیب. (تکرار: 3).
مُحاضَّة: ترغیب کردن یکدیگر. «وَ لا
تَحاضُّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ» (18/فجر)، به طعام مسکین یکدیگر را تشویق نمیکنید.
هیزم. «وَ اَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا» (15/جنّ)، اما ستمگران هیزم جهنّماند. (تکرار: 2).
حَطَّ: به معنی فرود آمدن و فرود آوردن است. «قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّدا نَغْفِرْ لَکُمْ خَطیئاتِکُمْ سَنَزیدُ الْمُحْسِنینَ» (161/اعراف)، یعنی: بگویید: گناهان ما را بریز و با فروتنی از در وارد شوید تا از گناهانتان در گذریم و به نیکوکاران پاداش افزون تری خواهیم داد. «حِطَّة» نکره است و باید مراد از آن فرو آمدن بخصوصی باشد. (تکرار: 2).
شکستن. حُطام آن است که از خشکی شکسته شود. «ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاما» (21 / زمر)، یعنی: سپس
میخشکد و آن را زرد شده میبینی و سپس شکسته و ریز ریز میشود. جهنّم از آن جهت حُطَمَة نامیده شده که هر چیز را میشکند و خورد میکند. (تکرار: 6).
منع. محظور به معنی ممنوع آمده است. «وَ ماکانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُورا» (20/اسراء)، عطای پروردگار تو ممنوع نیست. (تکرار: 1).
نصیب. «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِ الاُْنْثَیَیْنِ» (11/نساء)، برای پسر مثل نصیب 2 دختر است. (تکرار: 7).
سرعت در عمل و خدمت. «وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ اَزْواجِکُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً» (72/نحل)، یعنی: خدا به شما از زنانتان فرزندان و خدمتکاران عطا کرده است. حَفَدَة جمع حافِد به معنی خدمتکار است (تکرار: 1).
کندن. حُفره: گودال. «وَ کُنْتُمْ
عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَکُمْ مِنْها» (103/آل عمران)، یعنی: در لب گودالی از آتش بودید از آن نجاتتان داد. از این ماده 2 کلمه بیشتر در قرآن نیست.
نگاهداری، مراقبت «وَ حِفْظا مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ» (7 / صافات)، و آن را از هر شیطان خبیثی حفظ نمودیم. این کلمه با مشتقات آن 40 بار در قرآن آمده است.
حفیظ: به معنی حافظ و مبالغه است.
«اِنَّ رَبّی عَلی کُلِّ شَیْءٍ حَفیظٌ» (57 / هود)، پروردگار من حافظ و نگاهبان هر چیز است. (تکرار: 11).
حَفّْ. احاطه کردن. «وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» (75 / زمر)، در بهشت فرشتگان را میبینی که بر گِرد عرش خدا حلقه زدهاند. (تکرار: 2).
مبالغه در خواستن یا
مبالغه در دانستن. «وَلا یَسْئَلْکُمْ اَمْوالَکُمْ اِنْ یَسْئَلْکُمُوها فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا» (37 / محمّد)، یعنی: اموال شما را نمیخواهد و اگر بخواهد و در خواستن مبالغه کند بخل میورزید و نمیدهید. «یَسْئَلُونَکَ کَاَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْها قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ» (187/اعراف)، یعنی: از تو از قیامت میپرسند گویا به آن دانائی، بگو علم
آن پیش پروردگار من است. (تکرار: 3).
دهر، زمان. (مجمع) جمع آن اَحْقاب است. «لا اَبْرَحُ حَتّی اَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ اَوْ اَمْضِیَ حُقُبا» (60 / کهف)، آرام نگیرم تا به محل جمع شدن دو دریا برسم یا سالها عمر در طلب بگذرانم. (تکرار: 2).
تپّه مستطیل ریگ. چنان که در مجمع گفته است بعضی پیچ و خم دار بودن را نیز قید کردهاند چنان که از مُبَرَّد نقل است. جمع آن اَحْقاف است. «وَ اذْکُرْ اَخا عادٍ اِذْ اَنْذَرَ
قَوْمَهُ بِالاَْحْقافِ» (21/احقاف)، برادر عادیان رابه یادآور که قومش را در ریگستانها هشدار داد. (تکرار: 1).
ثابت، ضدّ باطل. مثلاً در آیه «وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ …» (36 / نحل)،
یعنی: و گروهی ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت … مراد آن است که ضلالت در موقع خود واقع و تثبیت شد. (تکرار: 247).
منع برای اصلاح (مفردات)، قضاوت. «اِنَّ اللّه قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبادِ» (48/غافر)، یعنی: خداوند در میان بندگانش (به عدالت) حکم کرده است. در این مورد و نظایر آن، حکم به معنی قضاوت و داوری است که یک نوع منع از فساد و برای اصلاح است. (تکرار: 30).
یک حالت و خصیصه درک و
تشخیص است که شخص به وسیله آن میتواند حقّ و واقعیّت را درک کند و مانع از فساد شود و کار را متقن و محکم انجام دهد.
در مجمع ذیل آیه 32 / بقره گوید: حکمت آن است که تو را بر امر حقّ که باطلی در آن نیست واقف کند. «یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ اُوتِیَ خَیْرا کَثیرا …» (269/بقره)، یعنی: هر که را بخواهد فرزانگی دهد و آن کس که فرزانگی یابد نکویی بسیار یافته است … (تکرار: 20) و در بیشتر موارد توأم با «کتاب» است و تعلیم و انزال آن از جانب خداوند و از جانب پیامبران نسبت به مردم است.
محکم کار، حکمت کردار، کسی که کار را از روی تشخیص و مصلحت انجام دهد و آن صیغه مبالغه است. «اَنَّ اللّه عَزیزٌ حَکیمٌ» (209 / بقره)، یعنی: خدا
توانمندی فرزانه است. این کلمه از اسماء
حسنی است (تکرار: 97)، فقط در 5 محل صفت قرآن و در یک محل صفت امرآمده، بقیّه همه درباره حکیم بودن خداوند سبحان است. قرآن، حکیم است یعنی از روی تشخیص دستور میدهد و محکم کار و حکمت کردار است.
مُحْکَم: استوار و سفت و سخت. «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ اُمُ الْکِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ» (7 / آل عمران)، او خدایی است که این کتاب را بر تو نازل کرد که بخشی از آن آیههایی است که اساس قرآن است و بخشی از آن مبهم است.
سوگند. «ذلِکَ کَفّارَةُ اَیْمانِکُمْ اِذا حَلَفْتُمْ …» (89/مائده)، آن است کفّاره سوگندهای شما چون سوگند خوردید و شکستید. (تکرار: 13).
گلو. راغب در مفردات گوید: اصل حلق به معنی گلو است و گویند: «حَلَقَهُ» یعنی گلوی او را برید سپس درقطع مو (تراشیدن) به کار رفته است. «وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ …» (196/بقره)، سر خود را نتراشید (و از احرام خارج نشوید) تا قربانی شما به محل ذبح خود برسد … (تکرار: 2).
گلو. در اقرب گوید: حلقوم به معنی حلق است واو و میم بر آن اضافه شده. «فَلَوْلا اِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ اَنْتُمْ حینَئِذٍ تَنْظُرُونَ» (83 / واقعه)، یعنی: پس چرا هنگامی که جان به گلوگاه میرسد (توانایی بازگرداندن آن را ندارید) و شما در این حال نظاره میکنید (و کاری از دستتان ساخته نیست). (تکرار: 2).
بازکردن. (صحاح مفردات)
«وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانی» (27/طه)، گره از زبان من باز کن. حلول به معنی نزول است. (تکرار: 1).
بردباری، ضبط نفس (مفردات). «فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ» (101 / صافّات)، یعنی: ما او (ابراهیم) را به نوجوانی بردبار و پر استقامت بشارت دادیم. این آیه درباره اسماعیل است و چند آیه بعد از آن، داستان ذبح اسماعیل آمده که به پدرش گفت «سَتَجِدُنی اِنْ شاءَاللّه مِنَ الصّابِرینَ» ، یعنی: به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت. و آن وقت معلوم شد که اسماعیل واقعا حلیم
و بردبار است. «وَ اِذا بَلَغَ الاَْطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا» (59/نور)، یعنی: و هنگامی که اطفال شما به سن بلوغ رسند، باید اجازه بگیرند. این کلمه با مشتقات آن 21 بار در قرآن آمده است.
حُلُمْ و حُلْم: چیزی است که در خواب دیده شود (قاموس). مراد از حُلُم در آیه بلوغ اطفال است که به آن احتلام نیز گویند معنی آیه چنین است: و چون کودکان به بلوغ رسیدند باید (قبل از ورود به محل استراحت پدر و مادر) اجازه بگیرند.
بردبار. این کلمه از اسماء حسنی و صیغه مبالغه است و معنی آن درباره خدا چنان که طبرسی ذیل آیه 225/بقره گوید: مهلت دهنده است. «وَ اللّه
غَفُورٌ حَلیمٌ» ، یعنی: خدا چاره ساز و مهلت دهنده است. به گناه کاران مهلت میدهد و در عذاب آنها عجله نمیکند. ناگفته نماند مهلت دادن یک نوع بردباری است. پس خدا حلیم است یعنی در عقوبت عجله و در هر نادانی بنده، غضب نمیکند. (تکرار: 15)، 11 بار درباره خداوند و 4 بار
درباره ابراهیم، اسماعیل و شعیب.
زیور و جمع آن حُلِیّ است. چنان که در اقرب گفته است «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسی مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِّیِهِمْ عِجْلاً» (148/اعراف)، یعنی: قوم موسی بعد از وی از زینت آلات خود گوسالهای ساختند. حِلْیَه نیز به معنی زیور است. این کلمه با مشتقات آن 9 بار در قرآن آمده است.
کلمه حم در اوّل 7 سوره از سورههای قرآن کریم واقع است و آنها عبارتاند از غافِر، فُصِّلَت، شوری، زُخْرُف، دُخان، جاثِیَه و اَحْقاف و در اوّل شوری کلمه «عسق» بر آن اضافه شده است. مفسّران درباره حروف مقطعه اقوال مختلفی دارند و روایاتی نیز در این باره نقل شده که علاقمندان میتوانند برای اطلاع بیشتر به کتب تفسیری یا علوم قرآنی مراجعه کنند.
لجن سیاه بد بو. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ» (26/حجر)، یعنی: انسان را از گِل خشک (یا از گِل سیاه بدبو) آفریدیم. راجع به تفصیل بیشتر به «آدم» رجوع شود. (تکرار: 3).
ستایش، ثناگوئی، ستودن. «وَ
یُحِبُّونَ اَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا …» (188/آل عمران)، یعنی: و دوست دارند برای کاری که نکردهاند ستوده و مدح شوند … (تکرار: 43).
مُحَمَّد: راغب گوید محمود آن است که ستوده شود، محمّد آن است که خصال پسندیدهاش بسیار باشد. این کلمه نام مبارک حضرت رسول صلی الله علیه و آله است، (تکرار: 4).
خر. «مَثَلُ الَّذینَ حُمِلُّوا التَّوْریةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفارا» (5/جمعه)، یعنی: مثل کسانی که به تورات
مکلّف شدند ولی به آن عمل نکردند همچون خری است که کتابهایی را حمل میکند. جمع آن در قرآن حُمُر و حمیر آمده است مثل «وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْکَبُوها …»
(8/نحل)، یعنی: (و همچنین) اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید. «کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» (50/مدثّر)، یعنی: گوئی خران رم کردهاند که از شیر گریختهاند. ناگفته نماند: منظور از ذکر حِمار و حُمُر، فهماندن مطلب و تجسیم واقعیّت است وگرنه آن طور که ما در مثل زدن به الاغ قصد تحقیر حیوان و یا شخص را داریم در میان عرب معمول نیست و حتّی تشبیه به الاغ گاهی مدح و مراد از آن صبور و فرمانبردار بودن است. در آیه شریفه نیز نظر عدم فائده اهل تورات از تورات است چنان که الاغ از بار کتاب استفاده
نمیکند، همچنین(تشبیه شده اند) اعراض کنندگان از کلام حقّ به خران رم کرده. (تکرار: 1).
جمع اَحْمَر به معنی سرخ است. «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها …» (27 / فاطر)، و از کوهها تکّههای سفید و سرخ به رنگهای گوناگون است. (تکرار: 1).
بار و برداشتن بار. «فَاَنْفِقُوا عَلَیْهِنَّ حَتّی یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ …» (6/طلاق)، بر آنها خرجی دهید تا بار خویش را بگذارند (وضع حمل کنند). (تکرار: 60).
بار ظاهری مثل باری که بر دوش گیرند. مثل «قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعیرٍ وَ اَنَا بِه زَعیمٌ» (72/یوسف)، یعنی، گفتند: هر کس پیمانه ملک را بیاورد 1 بار (غلّه) به او داده میشود و من ضامن (این پاداش هستم).
راغب گوید:
حِمْل یک معنی دارد و در چیزهای بسیار به کار میرود فعل آن در همه یکی است ولی در مصدر آن فرق گذاشته به اشیائی که در ظاهر حمل میشوند مثل باری که بر دوش گیرند، حِمل گفتهاند و به اشیائی که در باطن حمل میشوند مثل فرزند در شکم، به آب در ابر و میوه بر درخت، حَمْل گفتهاند. (تکرار: 3).
تَحْمیل: بار کردن. «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا مالا طاقَةَ لَنا بِهِ» (286 / بقره)، پروردگار ما آنچه را که طاقت نداریم بر ما بار مکن.
شتری که بر آن بار نهند، اسم جمع است و از لفظ خود مفرد ندارد. (مجمع) «وَ مِنَ الاَْنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشا کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّه…» (142 / انعام)، (و او کسی است
که) از چهارپایان برای شما حیوانات باربر و حیوانات کوچک آفرید، از آن چه او به شما
روزی داده است، بخورید. (تکرار: 1).
حَمْلِ رِزْق: ذخیره رزق است که انسان و از حیوانات مورچه، زنبور عسل و موش ذخیره میکند. (المیزان) «وَ کَأَیِّنْ مِنْ دابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّه یَرْزُقُها وَ اِیّاکُمْ» (60/عنکبوت)، چه بسیار جنبندگانی که قدرت ندارند روزی خود را حمل کنند، خداوند آنها را و شما را روزی میدهد.
اِحْتِمال: به معنی حمل (برداشتن بار) است. (اقرب) «فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدا رابِیا» (17/رعد)، یعنی: سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد. «فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتانا وَ اِثْما مُبینا» (112/نساء)، یعنی: حقّا که بهتان و گناه آشکار را بر خود بار کرده است.
حمیم: آب داغ. «لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ وَ عَذابٌ اَلیم» (70 / انعام)، یعنی: نوشابهای از آب سوزان برای آنها است و
عذاب دردناکی به خاطر این که کفر ورزیدند. در مفردات گوید: آب گرمی را که از منبع خود خارج میشود، حَمَّة گویند. حَمّام را به جهت آب گرم و یا به جهت اینکه سبب عرق کردن است حَمّام گفتهاند. به خویشاوند و دوست مهربان حمیم گفتهاند گویی که در حمایت قرابت خود حادّ و داغ میشود. «فَما لَنا مِنْ شافِعینَ وَ لا صَدیقٍ حَمیمٍ» (100 و 101 / شعراء)، یعنی: (افسوس که امروز) شفاعت کنندگانی برای ما وجود ندارند و نه دوست گرم پر محبّتی.
حمیم 20 بار در قرآن مجید به کار رفته 6 مرتبه به معنی مهربان و بقیّه به معنی آب جوشان.
یَحْمُوم: دود. «وَ اَصْحابُ الشِّمالِ ما اَصْحابُ الشِّمالِ فی سَمُومٍ وَ حَمیمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ» (41 43 / واقعه)، و «اصحاب
شِمال» ، چه اصحاب شمالی؟ (که نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده میشود). آنها در میان بادهای کشیده و آب سوزان قرار دارند و در سایه دودهای متراکم و آتش زا.
حرارت شدید.
راغب گوید: آن حرارتی است که از فلزات سرخ کرده و از بدن برخیزد. «یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ …»
(35/توبه)، روزی که به آنها در آتش جهنم حرارت داده شود و با آنها پیشانیها و پهلوها و پشتهایشان داغ کرده شود … (تکرار: 1).
گرم و سوزنده. «تَصْلی نارا حامِیَةً» (4/غاشیه)، و در آتش سوزان وارد میگردند. «وَ ما اَدْراکَ ماهِیَةْ نارٌ حامِیَةٌ» (10 و 11/قارعه)، و تو چه میدانی هاویه
چیست؟ آتشی است سوزان. (تکرار: 2).
شتر نری بود که از صلب آن ده شتر زائیده میشد، میگفتند: پشت خودرا قُرُق کرده دیگر سوار آن نمیشدند و آن را آزاد میکردند (نقل از مجمع). «ما جَعَلَ اللّه مِنْ بَحیرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصیلَةٍ وَ لا حامٍ» (103/مائده)، خداوند هیچ گونه «بحیره» و
«سائبه» و «وصیله» و «حام» قرار نداده است (اشاره به چهار نوع از حیوانات اهلی که در زمان جاهلیّت استفاده از آنها را ممنوع میدانستند و این بدعت در اسلام ممنوع شد). (تکرار: 1).
در اصل از ماده «حَمْی» به معنی حرارتی است که از آتش یا خورشید یا بدن انسان و مانند آن به وجود میآید و به همین دلیل به حالت خشم و نخوت و «تعصب خشم آلود» نیز «حَمِیَّت» میگویند.
«اِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ» (26 / فتح)، به خاطر بیاورید هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نفرت جاهلیت داشتند. (تکرار: 2).
گناه. (مفردات)، خلاف در
سوگند. «وَ کانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظیمِ» (46/واقعه)، و بر گناهان بزرگ، اصرار میکردند. (تکرار: 2).
گلو. جمع آن حَناجِر است. «وَ اِذْ زاغَتِ الاَْبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ …» (10/احزاب)، یعنی: و زمانی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود و جانها به لب رسیده بود. رسیدن دلها به گلو کنایه از شدّت اضطراب و ترس است. (تکرار: 2).
بریان کردن. (قاموس) «قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ اَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنیذٍ» (69 / هود)، گفت: سلام و طولی نکشید که گوساله
بریانی (برای آن ها) آورد. (تکرار: 1).
میل به حق: راغب گفته حَنَف میل از ضلال به استقامت و جَنَف میل از
استقامت به ضلال است. «ما کانَ اِبْراهیمُ یَهُودِیّا وَ لا نَصْرانِیّا وَ لکِنْ کانَ حَنیفا مُسْلِما» (67/آل عمران)، یعنی: ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی بلکه مایل به حق و مسلمان بود. جمع آن حُنَفاء است. مثل «وَ ما اُمِرُوا اِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّه مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ حُنَفاءَ» (5/بیّنة)، یعنی: و دستوری را دریافت نکرده بودند جز این که با کمال خلوص به آیین توحید، خدا را پرستش کنند. حنیف 10 بار و حنفاء 2 بار در قرآن آمده است.
چانه. اعمّ از چانه انسان و حیوان، به منقار کلاغ نیز حَنَک گویند. (مفردات) «لَئِنْ اَخَّرْتَنی اِلی یَوْمِ الْقِیمَةِ لاََحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ اِلاّ قَلیلاً» (62 / اسراء)، یعنی:
اگر مرا تا روز قیامت مهلت دهی فرزندان وی را جز اندکی مهار میکنم. اِحْتِناک به معنی لگام زدن اسب است. (تکرار: 1).
حَنان: مهربانی (مجمع). «وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیّا وَ حَنانا مِنْ لَدُنّا وَ زَکوةً وَ کانَ تَقِیَّا» (12 13 / مریم)، و در طفولیت او را از جانب خود حکم و مهربانی و پاکیزگی دادیم و پرهیزکار بود. (تکرار: 1).
صیغه مبالغه و از اسماء حسنی است. یا حَنّانُ یا مَنّانُ: ای بسیار مهربان و ای بسیار عطا کننده. اصل حَنین به معنی فوق و شدت گریه است چنان که قاموس گفته است و مهربانی معنای لازم آن است. لذا حَنین به معنی ناله، مهربانی و شوق به کار میرود.
چنان که در مجمع و قاموس
گفته، بیابانی است مابین طائف و مکّه
که جنگ معروف حنین در آن اتفاق افتاد. «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّه فی مَواطِنَ کَثیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ» (25 / توبه)، یعنی: خداوند در مواضع بسیاری شما را یاری کرد همچنین در روز حنین که به کثرت خود خشنود شدید … (تکرار: 1).
گناه. «وَ لا تَأْکُلُوا اَمْوالَهُمْ اِلی اَمْوالِکُمْ اِنَّهُ کانَ حَوْبا کَبیرا» (2/نساء)، اموال یتیمان را با اموال خود با هم نخورید که گناه بزرگی است. (تکرار: 1).
ماهی. «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ» (142 / صافّات)، یعنی: (او را به دریا افکندند) و ماهی عظیمی او را بلعید، در حالی که مستحقّ ملامت بود. جمع آن
حیتان است «اِذْ تَأْتیهِمْ حیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعا» (163 / اعراف)، یعنی: آن گاه که ماهی هایشان روز استراحت آشکارا
میآمدند. (تکرار: 5).
نیاز، احتیاج. «وَ لِتَبْلُغُوا عَلَیْها حاجَةً فی صُدُورِکُمْ» (80 / غافر)، و تا سوار بر آنها (چهارپایان) به حاجت و مقصدی که در دل دارید، برسید. (تکرار: 3).
راندن سریع و احاطه (قاموس).
طبرسی ذیل آیه 141 نساء گوید: اِسْتِحْواذ تسلّط و غلبه است و آن لازم راندن و احاطه است. «اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَاَ نْساهُمْ ذِکْرَ اللّه…» (19 / مجادله)، شیطان بر آنها مسلّط شد و یاد خدا را فراموششان کرد. (تکرار: 2).
رجوع. «اِنَّهُ ظَنَّ اَنْ لَنْ یَحُورَ» (14 / انشقاق)، یعنی: او گمان کرد که هرگز بر نخواهد گشت.
طبرسی گوید: محور را از آن جهت محور گویند که چرخ به دور آن میچرخد تا به محل اوّلی برگردد. به گفتگو
از آن جهت محاوره گویند که طرفین کلام خودرا به یکدیگر بر میگردانند. «وَاللّه یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما» (1 / مجادله)، خدا گفتگوی شما را میشنود. (تکرار: 11).
حُور: جمع حَوْراء و آن به معنی زن سفید بدن و سیمین تن است. «کَذلِکَ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عینٍ» (54 / دخان)، یعنی: این چنینند بهشتیان و آنها را با «حورالعین» تزویج میکنیم. عین جمع عَیْناء و آن زنی است که حدقه چشمش بزرگ باشد که سبب مزید زیبائی است (مجمع).
جمع حواریّ و آن از حور به معنی سفیدی است (مجمع). یاران مخصوص را حواریّ گویند که گویا قلوبشان در یاری کردن پاک و مانند جامه سفید است. این کلمه در قرآن کریم فقط در یاران خاصّ حضرت عیسی به کار رفته
است ولی در روایات در یاران مخصوص حضرت رسول و ائمه اطهار علیهم السلام نیز استعمال شده است. «قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ اَ نْصارُ اللّه آمَنّا بِاللّه…» (52 / آل عمران)، یعنی: حوّاریان (شاگردان مخصوص او) گفتند: ما یاوران خداییم به خدا ایمان آوردیم. (تکرار: 5).
جمع کردن. ضمیمه کردن.
حیّز: مکان (اقرب). «وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ اَوْ مُتَحَیِّزا اِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّه…» (16 / انفال)، یعنی: و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند، مگر در صورتی که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد و یا به قصد پیوستن به گروهی (از مجاهدان) بوده باشد، (چنین کسی) گرفتار غضب پروردگار خواهدشد … مُتَحَیِّز به معنی موضع گیرنده است و اصل
آن چنان که در اقرب و غیره گفته از حَوْز است و حِیازَت نیز از همین مادّه میباشد گوئی موضع گیرنده مکان را به خود ضمّ میکند که معنی اصلی آن است. غرض آیه آن است که مسلمان در حال جنگ نمیتواند پشت به دشمن کند و عقب نشیند مگر آن که
منظورش از عقب نشینی حمله و جنگ و یا موضع گرفتن در نزد دسته دیگر باشد. (تکرار: 1).
کلمه تنزیه (پاک داشتن). «وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذا اِلاّ مَلَکٌ کَریمٌ» (31/یوسف)، و گفتند منزه است خدا این بشر نیست، این یک فرشته بزرگوار است. (تکرار: 2).
فراگرفتن. «وَ اَنَّ اللّه قَدْ اَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْما» (12 / طلاق)، یعنی: حقّا که خدا در دانائی هر چیز را فراگرفته است.
کلمه محیط مجموعا 11 بار آمده است. 8 بار درباره خدا، 2 بار در خصوص جهنّم و یک دفعه در مورد عذاب.
تغیّر، انفصال، جنبیدن،
برگشتن. سال را از آن جهت حَوْل گویند که متغیّر است و انقلاب و دَوَران دارد. حال انسان و غیرانسان همان امور متغیّره است در نفس و جسم و مال (مثل صحت، شادی، ثروت و …). «وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ …» (159/آل عمران)، اگر خشن و سنگدل میبودی از دور تو پراکنده میشدند. (تکرار: 17).
حِوَل: انتقال. «خالِدینَ فیها لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلا» (108 / کهف)، در بهشت همیشگیاند و انتقال از آن را نمیخواهند.
حیلَة: به معنی چاره است که شخص در تدبیر کارش به آن منتقل میشود و آن
یک نوع تغیّر و انفصال از حال اوّلی است. «لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً»
(98/نساء)، نه به علاجی قادرند و نه به راهی راه مییابند.
تَحْویل: نقل و انتقال. «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّه تَبْدیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّة اللّه تَحْویلاً» (43/فاطر)، یعنی: هرگز برای سنّت خدا تردیدی نخواهی یافت و هرگز برای سنّت الهی تغییری نمییابی. در روش خدا هرگز تبدیلی و انتقالی نخواهی یافت.
جمع «حاوِیَة» به معنی مجموعه محتویات شکم حیوان است که به صورت یک کره میباشد و امعاء در درون آن قرار گرفته است. «وَ عَلَی الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا کُلَّ ذی ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُما اِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما اَوِ الْحَوایا اَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِبَغْیِهِمْ
وَ اِنّا لَصادِقُونَ» (146 / انعام)، یعنی: بر یهود هر ناخنداری را حرام کردیم و از گاو و گوسفند نیز پیه را بر ایشان حرام کردیم جز آنچه بر پشت آن دو و یا بر رودهها باشد یا به استخوان پیوسته باشد. این تحریم به جرم سرکشی آنها بود و ما راستگو هستیم. (تکرار: 1).
از ماده حُوَّة به معنی رنگ سبز سیر و گاه به معنی سیاه آمده است (تفسیر جوان). «وَ الَّذی اَخْرَجَ الْمَرْعی فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوی» (4 و 5 / اعلی)، آن کس که گیاهان را برویاند پس آن گاه خشک و سیاهتر گردانید. (تکرار: 1).
هرجا، ظرف مکان و مبنی بر ضمّ است. «وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُم»
(191/بقره)، یعنی: و آنها (بت پرستانی که از هیچ گونه جنایتی ابا ندارند) را هر کجا
یافتید، به قتل برسانید. در قرآن مجید فقط دو فقره «حَیْثُ ما» آمده است 144 و 150/بقره و در بقیّه «حَیْثُ» که 29 بار به کار رفته است.
کناره گیری کردن و عُدول. «وَ جائَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ» (19 / ق)، یعنی: بیهوشی مرگ به حقّ آمد همان چیزی که از آن میگریختی و متنفّر بودی. (تکرار: 1).
سرگردان. «وَ نُرَدُّ عَلی اَعْقابِنا بَعْدَ اِذْ هَدانَا اللّه کَالَّذِیِ اسْتَهْوَتْهُ الشَّیاطینُ فِی الاَْرْضِ حَیْرانَ» (71 / انعام). آیا بعد از آن که خدا هدایتمان کرده عقب گرد کنیم؟ مانند کسی که شیاطین او را در حال حیرت به سقوط و هلاک خوانده است. (تکرار: 1).
عدول، کنار گذاشته شدن. مَحیص اسم مکان به معنی فرارگاه است.
«سَواءٌ عَلَیْنا اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحیصٍ» (21 / ابراهیم)، برابر است بر ما خواه ناله کنیم یا صبور باشیم ما را فرارگاهی از عذاب نیست. (تکرار: 5).
خون قاعدگی (مفردات المَنار). «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیضِ قُلْ هُوَ اَذیً فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی المَحیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ …» (222 / بقره)، ترا از خون قاعدگی میپرسند بگو: آن یک نوع آزار است، از زنان در وقت حیض کناره گیری کنید و با آنان مقاربت نکنید تا پاک شوند.
(تکرار: 3).
میل (انحراف) در حکم است (مفردات)، ظلم و ستم. «اَمْ یَخافُونَ اَنْ یَحیفَ اللّه عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ» (50/نور)، یا میترسند که خدا و رسول بر آنها ستم کند. (تکرار: 25).
احاطه، فراگرفتن. «وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ» (45/غافر)، یعنی: آل فرعون را عذاب بد فراگرفت. در قرآن مجید فعل ماضی آن 9 بار و فعل مضارعش 1 بار آمده و همه با باء متعدّی شده است و افعال ماضی همه درباره عذابهایی است که منکرین انبیاء را محو و نابود کرد و در گرفتاری موقّتی به کار نرفته است.
وقت. (صحاح) «وَ لَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُسْتَّقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلی حینٍ» (36 / بقره)، شما را در زمین تا وقت معینی قرارگاه و متاع است. (تکرار: 34).
زنده. «وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیْتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ …» (27/آل عمران)، یعنی: زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج میکنی … حیات در کلام اللّه مجید به حیات عادی انسان و حیوان و نبات و به
حیات دینی و ایمانی گفته شده. مثل «وَ اَوْصانی بِالصَّلوةِ وَ الزَّکوةِ ما دُمْتُ حَیّا» ، یعنی: و مرا توصیه به نماز و زکات، مادام که زندهام کرده است. (31 / مریم) و «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ» (30/انبیاء)، یعنی: و هر چیز زندهای را از آب قرار دادیم، آیا ایمان نمیآورند و «اَوَ مَنْ کانَ مَیْتا
فَاَحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا یَمْشیبِهِ فِی النّاسِ …» (122 / انعام)، یعنی: آیا کسی که مرده بود سپس او را زنده کردیم و نوری بر او قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود … که در این آیه مراد از «اَحْیَیْناهُ» حیات دینی و بصیرت است و نیز به حیات آخرت اطلاق شده. مثل «یَقُولُ یا لَیْتَنی قَدَّمْتُ لِحَیاتی» (24/فجر)، یعنی: میگوید: ای کاش برای این زندگی چیزی فرستاده بودم. و هکذا به آدم فهیم و عاقل حیّ گفته شده. «لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ
حَیّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرینَ» (70 / یس)، یعنی: هدف این است که افرادی را که زندهاند، انذار کند و بر کافران اتمام حجت شود و فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد. (تکرار: 19).
شرم. «… اِنَّ ذلِکُمْ کانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیی مِنْکُمْ وَ اللّه لا یَسْتَحْیی مِنَ الْحَقِّ …» (53/ احزاب)، آن کار پیغمبر را آزار میدهد و از شما شرم میدارد ولی خدا از گفتن حقّ شرم نمیدارد. (تکرار: 4).
یَحْیی: علیهالسلام از انبیاء بنی اسرائیل: پسر زکریّا است. او در اثر دعای پدرش که از خدا فرزند خواست متولّد گردید. ولادتش خارق عادت بود زیرا زکریّا در آن موقع پیر و ناتوان بود و زنش فرتوت و از اوّل نازا بود. «قالَ رَبِّ اَنّی یَکُونُ لی غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتی عاقِرٌ قالَ کَذلِکَ اللّه یَفْعَلُ ما یَشاءُ»
(40/آل عمران)، او عرض کرد: پروردگارا، چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد، در حالی که پیری به سراغ من آمده و
همسرم نازا است؟ فرمود: بدین گونه خداوند هر کاری را بخواهد، انجام میدهد. همچنین است 7 / مریم. (تکرار: 5).
مار. «قالَ اَلْقِها یا مُوسی. فَاَلْقاها فَاِذا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعی» (20 / طه)، فرمود ای موسی آن (عصا) را بیانداز آن را انداخت فورا ماری شد که به تندی حرکت میکرد. (تکرار: 1).
هفتمین حرف از حروف الفبای عربی است. جزء کلمه واقع میشود، به تنهائی معنائی ندارد. در حساب ابجد 600 است.
پوشیده، نهان (اقرب). در نهج البلاغه حکمت 148 از قول علی علیهالسلام میفرماید: «اَ لْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ» ، مرد زیر زبانش پنهان است یعنی چون سخن گوید قدرش معلوم میشود. «اَلاّ یَسْجُدُوا لِلّهِ الَّذی یُخْرِجُ الْخَبْأَ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ یَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ» (25/نمل)، یعنی: چرا برای خداوندی سجده نمیکنند که آن چه در آسمانها و زمین پنهان است خارج میکند؟ و آن چه را مخفی میکنید و آشکار نمیسازید، میداند؟ (تکرار: 1).
زمین هموار (مفردات) در
مجمع زمین هموار وسیع گفته است.
راغب گوید: سپس اِخْبات به معنی نرمی و تواضع
به کار رفته است. در مجمع گوید: اِخْبات به معنی اطمینان است. گویا مراد از اطمینان حتمی دانستن وعده خداست. «فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ» (54 / حجّ)، تا به آن ایمان آورند و دلشان بدان مطمئن باشد. «فَاِلهُکُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَلَهُ اَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتینَ» (34/ حجّ)، معبود شما یگانه است به او تسلیم شوید و متواضعان را بشارت بده. (تکرار: 3).
ناپاکی، پلیدی. «وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» (157/اعراف)، پاکیزهها را برای آنها حلال میشمرد، ناپاکها را تحریم میکند. طیّبات هر چیز پاک و دلچسب و خبائث هر چیز پلید
و تنفّرآور است. (تکرار: 16).
دانستن و علم به شیء. «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلی مالَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرا» (68/کهف)، یعنی: و چگونه میتوانی در برابر چیزی که
از رموزش آگاه نیستی شکیبا باشی؟ «اِذْ قالَ مُوسی لاَِهْلِهِ اِنّی آنَسْتُ نارا سَآتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ …» (7/موسی)، یعنی: به خانوادهاش گفت: من آتشی دیدم به زودی از آن برای شما خبری میآورم … (تکرار: 2).
خَبیر: دانا و آن از اسماء حسنی است. «اِنَّ اللّه خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ» (8 / مائده)، قطعا خدا به آنچه انجام میدهید آگاه است. (تکرار: 45).
نان. «وَ قالَ الاْخَرُ اِنّی اَرانی اَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسی خُبْزا» (36 / یوسف)، یعنی: و
دیگری گفت من خودم را میبینم که بالای سرم نان حمل میکنم. در دعای حضرت رسول صلی الله علیه و آله درباره نان هست: «اَللّهُمَّ بارِکْ لَنا فِی الْخُبْزِ وَ لا تُفَرِّقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُ فَلَوْ لاَ الْخُبْزُ ما صُمْنا وَ لا صَلَّیْنا وَ لا اَدَّیْنا فَرائِضَ رَبِّنا» ، (سفینة البحار): خدایا نان ما را برکت ده،
میان ما و آن جدائی نینداز، اگر نان نبود روزه نمیگرفتیم، نماز نمیخواندیم و واجبات خدا را ادا نمیکردیم. (تکرار: 1).
زدن شدید. «اَلَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لایَقُومُونَ اِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ اَحَلَّ اللّه الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا …» (275 / بقره)، یعنی: کسانی که ربا میخورند برنمی خیزند (زندگی نمیکنند) مگر مانند کسی که
شیطان به او دیوانگی و اختلال حوّاس رسانده باشد. زیرا آنها میگویند بیع مثل رباست حال آن که خدا بیع را حلال و ربا را حرام کرده است. مسّ در آیه به معنی جنون و ممسوس به معنی مجنون است. (تکرار: 1).
فساد (صحاح) خَبال نیز به معنی فساد است. «لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالاً» (118 / آل عمران)،
یعنی: از غیر خودتان همراز مگیرید که در فساد شما کوتاهی نمیکنند. «لَوْ خَرَجُوا فیکُمْ ما زادُوکُمْ اِلاّ خَبالاً» (47 / توبه)، اگر منافقان با شما به جنگ بیرون میشدند شما را فقط تباهی میافزودند. ناگفته نماند همراز بودن با کافر و رفیق بودن با منافق در جنگ، سبب اعوجاج فکری است زیرا آنها همیشه با وسوسهها و سخنان باطل، افکار را پریشان میکنند. پس خبال هر تباهی نیست بلکه تباهی و فساد فکری است. (تکرار: 2).
خاموش شدن. «مَأْواهُمُ جَهَنَّمَ کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعیرا» (97/اسراء)، جایگاهشان دوزخ است هر وقت که شعلهاش فرو نشیند شعلهای برآنها بیافزائیم. (تکرار: 1).
غدر، حیله (نهایه). «وَ ما یَجْحَدُ بِآیاتِنا اِلاّ کُلُّ خَتّارٍ کَفُورٍ» (32 / لقمان)، آیات
ما را تکذیب نمیکند مگر هر عهدشکن کفران پیشه. (تکرار: 1).
مهر زدن. «خَتَمَ اللّه عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی اَبْصارِهِمْ غِشاوَةً وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ» (7 / بقره)، یعنی: خدا به دل های
آنها مهر زده و بر گوشها و چشمهای آنان پرده به خصوصی هست و عذاب بزرگی در انتظار آن هاست. «ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسُولَ اللّه وَ خاتَمَ النَّبییّنَ وَ کانَ اللّه بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیما» (40/احزاب). یعنی: محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولیکن او رسول خدا و آخر پیامبران است و با او نبوّت به پایان رسیده و خدا به هر چیز داناست. پایان دادن و به آخر رسیدن یکی از معانی ختم است «خَتَمْتُ الْقُرْآنَ» یعنی قرائت قرآن را به آخر رساندم (راغب). این از آن جهت است که
پایان دادن یک شیء نوعی مهر زدن است. (تکرار: 8).
خَدّ به معنی رخسار و چهره
است. «وَلا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحا» (18 / لقمان)، یعنی: از مردم روی نگردان (به مردم بی اعتنا مباش و تحقیر مکن) و در زمین به تکبّر و شادمانی گام مزن.
راغب گوید: دو خدّ انسان همان است که از راست و چپ بینی او را احاطه نموده است. قاموس حدّ آن دو را زیر چشم تا گوشه لب و آن قسمت از صورت که بینی را از چپ و راست احاطه میکند، معیّن کرده است (1)(تکرار: 2).
اُخُدود: گودال. «قُتِلَ اَصْحابُ الاُْخْدُودِ …» (4 / بروج)، اصحاب گودال هلاک شدند.
1) گونه.
حیله کردن، فریب دادن. «وَ اِنْ
یُریدُونَ اَنْ یَخْدَعُوکَ فَاِنَّ حَسْبَکَ اللّه» (62/انفال)، هرگاه بخواهند فریبت دهند خدا برایت کافی است. (تکرار: 5).
رفیق. (قاموس) جمع آن اَخْدان است به مذکّر و مؤنّث هر دو اطلاق میشود.
راغب گوید: آن به معنی رفیق است و اکثر در کسی استعمال میشود که از روی شهوت رفیق میشود. «وَ آتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَیْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ اَخْدانٍ» (25 / نساء)، یعنی: اجرت آنها را به طور متعارف بدهید در حالی که عفیفاند و زناکار و رفیقگیر نیستند. اَخْدان 2 بار در قرآن مجید آمده آیه بالا و نیز آیه 5 مائده که درباره مردان رفیقه گیر است.
رها کردن، یاری نکردن.
«وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً» (29 / فرقان)،
یعنی: و شیطان همیشه مخذول کننده انسان بوده است. خَذُول صیغه مبالغه است یعنی شیطان بسیار رها کننده و خوارکننده انسان است. امیدوار میکند و خوار میگرداند. (تکرار: 3).
و خراب به معنی ویران شدن و ویران کردن است. «وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللّه اَنْ یَذْکُرَ فیهَا اسْمُهُ وَ سَعی فی خَرابِها …» (114 / بقره)، یعنی: کیست ستمکارتر از آن که مانع از یاد خدا در مساجد باشد و در خرابی آنها بکوشد. صدر آیه میفهماند که خراب شدن مسجد، خالی ماندن آن است گرچه حمل به ویران شدن نیز جایز است. (تکرار: 2).
بیرون شدن، آشکار شدن. «وَ لَوْ اَرادُوا الْخُرُوجَ لاََعَدُّوا لَهُ عُدَّةً …» (46/توبه)، یعنی: اگر به بیرون رفتن برای
جهاد مایل میبودند وسیله آن را فراهم میکردند. خَرْج در آیه «فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجا عَلی اَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ سَدّا» (94/کهف)، به معنی مزد و اجرت است و چون مزد از مال اجرت دهنده خارج میشود و یا به صورت مزد آشکار و جدا میشود به آن خرج گفتهاند. معنی آیه: آیا ممکن است ما هزینهای برای تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟(تکرار: 5).
علفی است که تخمهای سیاه و بسیار ریز دارد. «وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیمَةِ … وَ اِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ
اَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبینَ» (47/انبیاء) یعنی: و ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب میکنیم …، لذا به هیچ کس کمترین ستمی نمیشود و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل (کار نیک و بدی باشد) ما آن را
حاضر میکنیم و کافی است که ما حساب کننده باشیم. (تکرار: 2) و در هر دو منظور نشان دادن کوچکی عمل است.
خَرَّ و خُرور به معنی سقوط توأم با صدا است (مفردات). در آیه «فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ …» (31 / حجّ)، یعنی: گویی از آسمان سقوط کرده … مراد سقوط توأم با صدا است. (تکرار: 12).
سخن گفتن از روی حدس و
تخمین. «اِنْ یَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلاّ یَخْرُصُونَ» (116 / انعام)، یعنی: آنها تنها از گمان پیروی میکنند و تخمین و حدس (واهی) میزنند. (تکرار: 5).
بینی. «سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ» (16/ قلم)، یعنی: حتما روی بینی او علامت میگذاریم. گویا منظور از علامت،
عار و ننگی است که همیشگی باشد مثل داغی روی بینی. (تکرار: 1).
شکافتن. «وَ لا تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحا اِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الاَْرْضَ» (37/اسراء)، در زمین به تکبّر راه مرو، هرگز زمین را نتوانی شکافت. (تکرار: 4).
حفظ شیء و ذخیره کردن آن در خزانه. (مفردات) و خِزانه مکان حفظ
شیء است و جمع آن خَزائِن است. «فَاَ نْزَلْنا مِنَ السَّماءِ مآءً فَاَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما اَنْتُمْ لَهُ بِخازِنینَ» (22 / حجر)، یعنی: از آسمان آب نازل کردیم و شما را با آن سیراب نمودیم و شما نگهدارنده آن نیستید بلکه حافظ و ذخیره کننده آن ما هستیم که از آسمان نازل کرده و در قعر زمین ذخیره و حفظ میکنیم. خازنین به معنی حافظین است. «وَ قالَ الَّذینَ فِی النّارِ لَخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّکُمْ
یُخَفِّفْ عَنّا یَوْما مِنَ الْعَذابِ» (49 / غافر)، یعنی: و آنها که در آتشند، به خازنان جهنم میگویند: از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب را از ما بردارد. خزنة جمع خازن به معنی حافظ و نگهبان است. خزنه جهنّم، مأموران و نگهبانان آن میباشند چنان که
این کلمه درباره مأموران بهشت نیز آمده است «وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ» (73 / زمر)، یعنی: و نگهبانان به آنها میگویند: سلام بر شما، گوارا باد این نعمتها برایتان، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید. (تکرار: 14).
خواری. اصل آن ذلّتی است که شرمساری میآورد (اقرب) «لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ وَ لَهُمْ فِی الاْخِرَة عَذابٌ عَظیمٌ» (114/بقره)، برای آن هاست در دنیا خواری مخصوص و در آخرت عذابی بزرگ. (تکرار: 11).
طرد شدن و طرد کردن با حقارت و خواری. «قالَ اخْسَئُوا فیها وَ لا تُکَلِّمُونِ» (108/مؤمنون)، گفت دور شوید و با من سخن نگوئید. (تکرار: 4).
کم شدن و کم کردن همچنین است خُسْران (قاموس) در قرآن مجید بر وزن قُفْل به کار رفته است. مثل «وَ الْعَصْرِ اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ» (1 و 2 / عصر)، یعنی: به عصر سوگند، که انسانها همه در زیانند. خُسر، خُسْران و خِسارت یک معنی بیشتر ندارد و آن نقصان و کم شدن است چنان که صریح دو آیه ذیل است: «وَ لا تُخْسِرُوا الْمیزانَ» (9/رحمن)، و در میزان کم نگذارید. «وَ اِذا کالُوهُمْ اَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ» (3/مطففین)، یعنی: اما هنگامی که میخواهند برای دیگران کیل و وزن کنند، کم میگذارند. این که ضلالت و هلاکت را از
معانی آن شمردهاند بدان جهت است که ضلالت و هلاکت یک نوع نقصان و زیان است.
(تکرار: 65).
فرورفتن و فروبردن. به ماه گرفتگی از آن جهت خُسُوف گویند که نور ماه در نظر بیننده غائب و زائل میشود. «فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ … لَوْلا اَنْ مَنَّ اللّه عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا …» (81 82 / قصص)، یعنی: قارون و خانهاش را به زمین فرو بردیم … اگر خدا بر ما منّت نمیگذاشت ما را نیز فرو میبرد. (تکرار: 8) و فقط با «باء» متعدّی شده است.
چوب ضخیم (اقرب) جمع آن خُشُب است. «وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَاَ نَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» (4 / منافقون)، یعنی: هرگاه سخن گویند به سخنانشان گوش فرا دهی گوئی آنها چوبهای تکیه داده به دیوارند.
آیه درباره منافقان است. برای توخالی بودن و عدم ایمان به چوب ضخیم تشبیه شدهاند زیرا فقط قیافه و هیکل و زبان چرب دارند نه قلب روشن و درون پاک. (تکرار: 1).
خُشُوع به معنی تذلّل و تواضع است. «اَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّه وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ …» (16/حدید)، یعنی: آیا برای مؤمنان وقت آن نرسیده که دلهایشان به یاد خدا و حقّی که نازل شده خاشع و متواضع شود … خشوع در قرآن به عنوان صفت موجودات جامد نیز آمده مثل «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلِ لَرَأَیْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْیَةِ اللّه…» (21 / حشر)، یعنی: اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، میدیدی که در برابر خدا خشوع میکند و از
خوف خدا میشکافد … آیه میفهماند که کوهها نسبت به خدا باشعور و درکاند و اگر
قرآن به آنها نازل میشد از ترس خدا فروتنی و اطاعت میکردند. (تکرار: 17).
ترس شدید. «فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَیِّنا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ اَوْ یَخْشی» (44 / طه)، به زبان خوش با او سخن گوئید شاید ایمان بیاورد و یا لااقلّ بترسد. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.
اختصاص به معنی ویژه شدن است. در مجمع ذیل آیه 105 / بقره میگوید: اختصاص به چیزی، آن است که در آن تنها باشد و ضدّ آن اشتراک است. «وَاللّه یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ وَاللّه ذُو الْفَضْلِ الْعَظیمِ» (105 / بقره)، خدا هر که را خواهد به
رحمت خویش مخصوص میکند و خداوند صاحب فضل و بزرگی است. (تکرار: 2).
خَصاصَة: فقر و احتیاج. «وَ یُؤْثِرُونَ عَلی اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ» (9 / حشر)،
یعنی: دیگران را بر نفس خود ترجیح میدهند و اختیار میکنند هر چند خود محتاج و فقیر باشند. (تکرار: 1).
چسباندن، قرار دادن. «وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ» (22/اعراف) (121 / طه)، یعنی: شروع کردند بر دو عورت خویش از برگهای باغ بچسبانند و قرار دهند تا عورتشان مستور گردد. (تکرار: 2).
دشمن. «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فی رَبِّهِمْ» (19/حجّ)، یعنی: اینها دو گروهند که درباره پروردگارشان به مخاصمه و جدال پرداختند. که مراد 2 گروه مؤمن و کافر است. (تکرار: 18).
خِصام: جمع خَصْم است. «وَ هُوَ اَلَدُّ الْخِصامِ» (204 / بقره)، یعنی: آنان سرسخت ترین دشمنانند. ولی در آیه «وَ هُوَ فِی الْخِصامِ غَیْرُ مُبینٍ» (18/ زخرف)، یعنی:
او در هنگام جدال قادر به تبیین مقصود خود نیست.
خَصیم: کثیر المخاصمه، مدافع. «فَاِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ» (4/نحل)، و سرانجام او موجودی فصیح و مدافع آشکار از خویشتن گردید.
خم کردن شاخه نرم. «وَ اَصْحابُ الْیَمینِ ما اَصْحابُ الْیَمینِ فی سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» (28 / واقعه)، یعنی:
اصحاب یمین چه اصحاب یمینی در کنار درخت سدر مخصوصیاند که شاخهاش از کثرت میوه خم شده و درخت مخصوصی که میوه آن بالای هم دیگر است. در مجمع با آن که اصل خَضْد را خم کردن گفته ولی مخضود را درختی که خارش قطع شده (بی خار) تفسیر نموده. (تکرار: 1).
سبز بودن. «اَ لَمْ تَرَ اَنَ اللّه اَنْزَلَ مِنَ السَّماء ماءً فَتُصْبِحُ الاَْرْضُ مُخْضَرَةً» (63/حجّ)، یعنی: آیا ندیدی که خدا از آسمان آب میباراند و زمین سبز میشود. خَضِر به معنی اَخْضَر و سبز است. خُضْر جمع اَخْضَر است. (تکرار: 8).
خُضُوع، تواضع، سر به زیر
انداختن و آرامی. راغب میان آن و خشوع که گذشت فرقی قائل نمیباشد. «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا» (32 / احزاب)، یعنی: در سخن گفتن نرمی (و ناز) نکنید تا مریض القلب در شما طمع کند و سخن به طور متعارف گوئید. آیه درباره زنان حضرت رسول صلی الله علیه و آله است، خضوع را در آیه نازک و نرم سخن گفتن معنی کردهاند همان سخن گفتن با ناز و عشوه است و آن یک
نوع تواضع در سخن است. (تکرار: 2).
اشتباه. «وَ لا تَقْتُلُوا اَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ اِیّاکُمْ اِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبیرا» (31 / اسراء)، یعنی: و فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانید، ما آنها و
شما را روزی میدهیم، مسلما قتل آنها گناه بزرگی است. پیدا است که مشرکان فرزندان خویش را از روی عمد و اراده میکشتند و علّت خطا بودن همان ناشایست بودن آن عمل است. «خِطْأ» در آیه شریفه به کسر خاء و فتح آن هر دو خوانده شده است و آن را به کسر اوّل، گناه معنی کردهاند. تمام گناهانی که از آنها به خَطا و خَطیئَه و خَطایا تعبیر شده همه از این قبیلاند. خاطئون و خاطئین 5 بار در قرآن مجید آمده.
خَطیئَة: خطای معذور. «وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطیئَةً اَوْ اِثْما ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَریئا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتانا
وَ اِثْما مُبینا» (112 / نساء)، یعنی: هر که خطائی مرتکب شود (مثلاً کسی را به اشتباه بکشد و یا گناهی مرتکب شود مثلاً پولی
بدزدد) سپس آن را به گردن بی گناهی افکند گناهی بزرگ متحمّل شده است. کلمه خطیئة به طور مفرد فقط 3 بار در قرآن مجید آمده.
روبرو سخن گفتن. خَطْب، مَخاطَبَه و تَخاطُبْ به معنی مراجعه در کلام است. «وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما» (63/فرقان)، و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام میگویند (وبا بی اعتنایی و بزرگواری میگذرند). (تکرار: 12).
نوشتن و نوشته. «وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ اِذا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ» (48 / عنکبوت)، پیش از نزول قرآن کتابی نمیخواندی و نه به دست
خویش کتابی مینوشتی وگرنه اهل باطل در کار قرآن شکّ میکردند. (تکرار: 1).
ربودن. راغب میگوید: خَطْف و اِخْتِطاف به سرعت اخذ کردن است. «یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ اَبْصارَهُمْ …» (20 / بقره)، یعنی: نزدیک است برق چشم هایشان را برباید. چون برق زدن به سرعت انجام میگیرد لذا «یَخْطَفُ» آمده است گوئی برق، چشم را میرباید. (تکرار: 7).
خُطْوَة، فاصله میان دوپا در راه رفتن است و جمع آن خُطُوات است. «یا اَیُّهَا النّاسُ کُلُوا مِمّا فِی الاَْرْضِ حَلالاً طَیِّبا وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ اِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ» (168 / بقره)، یعنی: ای مردم از آن چه در زمین است، هلال و پاکیزه بخورید و از گامهای شیطان پیروی نکنید، چه این که او
دشمن آشکار شما است. تابع شدن به
خطوات شیطان پیروی از او و پا گذاشتن در جای پای او است. تبعیّت واقعی در راه رفتن آن است که تابع پای خویش را در جای پای متبوع بگذارد و مانند او راه رود، هر که در زندگی تابع وساوس شیطان باشد پا در جای پای او گذاشته و در هر دو جهان بدبخت خواهد شد. این کلمه به صورت جمع در 5 محل از قرآن مجید آمده است.
آهسته سخن گفتن. خُفُوت به معنی ساکت و آرام شدن است. «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً …» (110 / اسراء)، دعایت را با صدای بلند و با صدای بسیار آهسته مخوان و میان این دو راهی برگزین. (تکرار: 3).
فرو آوردن. «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ …» (24 / اسراء)، یعنی: بالهای تواضع خویش در برابرشان از
محبت و لطف فرود آر. مراد از «خَفْضِ جَناح» تواضع و مهربانی با مؤمنان است که آن حضرت بدان مأمور بود. (تکرار: 4).
خَفّ و خِفَّت به معنی سبکی است (اقرب). «… ذلِکَ تَخْفیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ …» (178/بقره)، یعنی: آن تخفیف و مرحمتی از پروردگار شماست. خِفاف جمع خَفیف است یعنی سبک باران. (تکرار: 17).
خَفاء: پنهانی، نهانی. «اِنَّ اللّه لا یَخْفی عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الاَْرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ» (5/آل عمران)، چیزی در آسمان و زمین بر خدا نهان و پوشیده نمیماند. این کلمه با مشتقات آن 34 بار در قرآن آمده است.
اِخْفاء: پنهان کردن مقابل اعلان و اِبْداء است. مثل «اِنْ تُبْدُوا ما فی اَنْفُسکُمْ اَوْ تُخْفُوهُ یُحاسِبْکُمْ بِهِ اللّه …» (284 / بقره)، اگر آن چه را در دل دارید، آشکار سازید یا پنهان،
خداوند شما را بر طبق آن، محاسبه میکند.
اِسْتِخْفاء: طلب پنهان کردن است. (مفردات) «یَسْتَخْفُونَ مِنَ النّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّه وَ هُوَ مَعَهُمْ …» (108 / نساء)، یعنی: میخواهند خود را از مردم مخفی کنند ولی نمیخواهند از خدا پنهان دارند حال آن که خدا با آنها است …
خافِیَة: به معنی پوشیده و شیء پنهان است (اقرب). «یَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَةٌ» (18 / حاقّه)، آن روز آشکار میشوید و هیچ نهانی که از شماست، پنهان نمیماند.
پنهانی. «اُدْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعا وَ خُفْیَةً اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ» (55/اعراف)، پروردگار خود را بخوانید با تضرّع و پنهانی او متجاوزان را دوست نمیدارد. (تکرار: 2).
همیشه بودن، مکث طویل. همچنین است خُلُود. «اُدْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ» (34/ ق). یعنی: (به آنها میگویند) به سلامت وارد بهشت شوید، امروز روز جاودانی است. (تکرار: 6). خُلُود (تکرار: 1).
خَلَدَ اِلَیْهِ وَ اَخْلَدَ اِلَیْهِ: میل و رکون. «وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَلکِنَّهُ اَخْلَدَ اِلَی الاَْرْضِ وَ
اتَّبَعَ هَواهُ» (176 / هود)، اگر میخواستیم او را به وسیله آن آیات والا میکردیم لیکن او به زمین چسبید و به دنیا میل کرد و از هوای نفس پیروی نمود.
خُلُوص به معنی صاف شدن است. «اَلا لِلّهِ الدّینُ الْخالِصُ …» (3 / زمر)، یعنی: آگاه باشید دین خالص از آن خداست. بدان دین خالص و پاک شده از شرک برای خداست و خداوند فقط عبادت خالص را
میپذیرد نه عبادت توأم با شرک و نه عبادت غیر خدا را (المیزان). مُخلِص 4 بار، مُخلِصون 1 بار و مُخلِصین 7 بار در قرآن مجید آمده و همه درباره اخلاص در دین میباشد.
آمیختن. «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا
بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحا وَ آخَرَ سَیِّئا …» (102/توبه)، و دیگران که به گناهان خویش اعتراف کرده عمل شایستهای را با عمل بد دیگر آمیختهاند. (تکرار: 6).
خُلَطاء: جمع خلیط و آن به معنی رفیق و همسایه و شریک است. «اِنَّ کَثیرا مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» (24 / ص)، بسیاری از دوستان به یکدیگر ستم میکنند، مگر آنها که ایمان آوردهاند و عمل صالح دارند.
برکندن. «اِنّی اَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ
نَعْلَیْکَ اِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً» (12 / طه)، منم پروردگار تو پاپوش خود را برکن که تو در وادی پاک طوی هستی. (تکرار: 1).
پس، پشت سر. راغب میگوید:
خلف ضدّ قُدّام است «فَالْیَوْمَ نُنَجّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً …» (92 / یونس)، امروز پیکر تو را نجات میدهیم و از آب بیرون میافکنیم تا برای کسانی که بعد از تو میآیند عبرتی باشی … خلف در آیه و غیره به معنی پس و پشت سر است و در تمام مشتقّات آن این معنی ملحوظ میباشد. (تکرار: 1).
خُلْف: به معنی مخالفت در وعده و وفا نکردن به آن است. «فَلا تَحْسَبَنَّ اللّه مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ …» (47/ ابراهیم)، و گمان مبر که خدا وعدهای را که به پیامبرانش داده تخلّف کند.
خِلْفَة: در جائی گفته میشود که یکی از
پی دیگری درآید (مفردات). مثل «وَ هُوَ الَّذی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً لِمَنْ اَرادَ اَنْ یَذَّکَّرَ اَوْ
اَرادَ شُکُورا» (62 / فرقان)، او کسی است که شب و روز را در پی هم قرارداده برای کسی که متذکّر باشد یا شکر گذارد.
خِلاف: مخالفت و ناسازگاری. «لاَُقَطِّعَنَّ اَیْدِیَکُمْ وَ اَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ» (124/اعراف)، سوگند میخورم که دستها و پاهای شما را به طور مخالف (دست راست با پای چپ یا دست چپ با پای راست) قطع میکنم.
خالِفَ: به معنی مانده مثل ترک شده است (مفردات). «فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفینَ» (83/توبه)، بنشینید با بازماندگان. (مثل زنان و اطفال که میمانند و به جهاد بیرون نمیشوند).
خالِفَة: به معنی عمود آخر خیمه است و گاهی زنان را به مناسبت ماندن در خانه و خارج نشدن به جنگ خَوالِف مینامند
(مفردات). «رَضُوا بِاَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» (87 و 93 / توبه)، آنها راضی شدند که با متخلّفان باشند. خَوالِف فقط 2 بار در قرآن آمده است.
مُخَلَّف: کسی است که ترک شده و باز گذاشته شود «سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الاَْعْرابِ شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَ اَهْلُونا …» (11 / فتح)، به زودی متخلفان از اعراب بادیه نشین (عذر تراشی) کرده میگویند: حفظ اموال و خانواده، ما را به خود مشغول داشت (و نتوانستیم در سفر حدیبیه تو را همراهی کنیم).
خَلیفَة: نائب و جانشین است در مفردات و اقرب میگوید: خلافت، نیابت از غیر است در اثر غیبت منوب عنه و یا برای مرگش و یا برای عاجز بودنش و یا برای شرافت نائب و
از این قبیل است که خداوند اولیاء خویش را در ارض خلیفه کرده یعنی برای شرافت
اولیاء. مثل «هُوَ الَّذی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الاَْرْضِ» (165 / انعام)، او کسی است که شما را جانشینان (و نمایندگان خود) در زمین قرارداد.
اِخْتِلاف: ناسازگاری و این که هر یک راهی غیر از راه دیگری بگیرد در فعل یا در قول و چون اختلاف در قول گاهی منجر به تنازع میشود لذا اختلاف به معنی نزاع و مجادله میآید به طور استعاره (مفردات). اختلاف شب و روز: پی درپی هم بودن آن دو است. «اِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّه فِی السَّمواتِ وَ الاْرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ» (6 / یونس)، یعنی: مسلما در آمد و شد شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمین آفریده، آیات (و نشانه هایی) است بر آنها که پرهیزکارند. (تکرار: 7).
آفریدن و آفریده. «یَتَفَکَّرُونَ فی
خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (191 / آل عمران)، در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند. امّا خلق به معنی آفریده (مخلوق)، مانند «أَ إِذا کُنّا عِظاما وَ رُفاتا أَ اِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقا جَدیدا» (49/ اسراء)، آیا هنگامی که ما استخوانهای پوسیده و پراکندهای شدیم دگر بار آفرینش تازهای خواهیم یافت. خُلْق و خُلُق به معنی عادت و طبع و مروّت و دین است چنان که در قاموس و اقرب گفته «وَ اِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ» (4/قلم)، یعنی: حقّا که تو بر خُلق عظیمی استواری. خلق به معنی آفریدن (تکرار: 52).
خَلاق: به معنی نصیب خوب است (مجمع). «اُولئِکَ لاخَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ» (77/آل عمران)، یعنی: آنان بهرهای در آخرت ندارند. (تکرار: 6).
خَلاّق: بسیار آفریننده، صیغه مبالغه و از اسماء حسنی است. «اِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاّقُ
الْعَلیمُ» (86 / حجر)، یعنی: پروردگار تو آفریننده آگاه است. (تکرار: 2).
اِخْتِلاق: کذب و افتراء. «ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ اِنْ هذا اِلاَ اخْتِلاقٌ» (7/ص)، ما این چنین سخنی در ملّت آخر نشنیدهایم این جز دروغ نیست.
مُخَلَّقَه و غَیْرِ مُخَلَّقَه: تامُّ الْخِلْقَة و غیر تامُ الْخِلْقَة و نیز صورت گرفته و غیر صورت گرفته است. «فَاِنّا خَلَقْناکُمْ
مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ» (5 / حجّ)، ما شما را از خاک آفریدیم، سپس از نطفه و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه (چیزی شبیه گوشت جویده) که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل هدف این است که ما برای شما روشن سازیم.
گشادگی میان دو چیز. جمع آن
خِلال است (مفردات مجمع). «فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ» (43 / نور)، میبینی باران را که از میان ابرها خارج میشود. کلمه خِلال 7 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
خُلّة: به معنی مودّت و دوستی است طبرسی آن را مودّت خالص گفته است. «یَوْمٌ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ» (254/بقره)، روزی که در آن خرید و فروش، دوستی و شفاعت نیست. (تکرار: 13).
خَلیل: دوست. جمع آن اَخِلاّء است «الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ» (67/زخرف)، دوستان در آن روز بعضی به بعضی دشمناند مگر پرهیزکاران.
خَلاء و خُلُوّ به معنی خالی شدن است (اقرب) ایضا به معنی گذشتن زمان به کار میرود. مثل «وَ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ اِلاّ خَلافیها نَذیرٌ» (34 / فاطر)، یعنی: هیچ امّتی نیست
مگر آن که در آن انذار کنندهای گذشته است. «وَ اِذا خَلَوْا اِلی شَیاطینِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَکُمْ» (14/بقره)، یعنی: و چون در خلوت به شیاطین خود رسیدند میگویند ما با شمائیم. خلوت را از آن جهت خلوت گویند
که از اغیار خالی است. (تکرار: 28).
تَخْلِیَة: ترک کردن، گوئی در ترک کردن، شخص از ترک شده خالی و کنار میشود. «فَاِنْ تابُوا وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُوا الزَّکوةَ فَخَلُّوا سَبیلَهُمْ …» (5 / توبه)، هرگاه توبه کنند و نماز را برپا دارند و زکات را بپردازند آنها را رها سازید …
تَخَلّی: خالی شدن. «وَ اَلْقَتْ ما فیها وَ تَخَلَّتْ» (4 / انشقاق)، و آنچه در درون دارد، بیرون افکنده و خالی شود.
اَیّام خالِیَة: روزهای گذشته. «کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنیئا بِما اَسْلَفْتُمْ فِی الاَْیّامِ الْخالِیَةِ»
(24/حاقّه)، (و به آنها گفته میشود:) بخورید و بیاشامید گوارا در برابر اعمالی که در ایام گذشته انجام دادید.
خُمُود: فرو نشستن زبانه آتش است و آن در انسان کنایه از مرگ است. «فَما زالَتْ تِلْکَ دَعْواهُمْ حَتّی جَعَلْناهُمْ حَصیدا خامِدینَ» (15/انبیاء)، ادّعایشان پیوسته چنین بود تا درو شده و بی جانشان کردیم. (تکرار: 2).
پوشاندن. راغب میگوید: اصل خَمْر به معنی پوشانیدن شیء است و به آنچه با آن چیزی را میپوشانند خِمار گویند ولی در عرف، خِمار مخصوص شده به آنچه زن سر خود را با آن میپوشاند و جمع آن خُمُر است. «وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ» (31 / نور)، یعنی: روسریهای خود بر گریبانهای خویش بیاندازند. به
شراب از آن جهت خَمْر گویند که عقل را
می پوشاند و زایل میکند. (تکرار: 7).
پنج. «وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ» (22 / کهف)، و میگویند پنج نفرند ششم آنها سگشان است. (تکرار: 8).
خامِس: پنجم. «وَ الْخامِسَةَ اَنَّ غَضَبَ اللّه عَلَیْها اِنْ کانَ مِنَ الصّادِقینَ» (9 / نور)، و در مرتبه پنجم بگوید: غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راست گویان باشد.
خمسین: پنجاه. «فَلَبِثَ فیهِمْ اَلْفَ سَنَةٍ اِلاّ خَمْسینَ عاما» (14/عنکبوت)، او در میان آنها هزار سال، الاّ پنجاه سال درنگ کرد.
خُمُس: پنج یک و یک پنجم است. «وَ اعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءِ فَاَنَ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ اِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّه وَ ما اَنْزَلْنا عَلی
عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ» (41 / انفال). یعنی: و
بدانید هرگونه غنیمتی به شما رسد خمس آن برای خدا و برای پیامبر و برای ذی القربی و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه است، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایی حق از باطل نازل کردیم، ایمان آوردهاید. آیه صریح است در این که یک پنجم غنائم مال خدا و گروههای پنجگانه دیگر است.
طبرسی رحمة اللّه علیه که قول او از لحاظ لغت، سند کامل است فرموده: در عرفِ لغت، به هر فائده غُنْم و غَنیمَت اطلاق میشود.
گرسنگی (نهایه). «فَمَنِ اضْطُرَّ فی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمٍ فَاِنَ اللّه غَفُورٌ رَحیمٌ» (3/ مائده)، یعنی: هر که در گرسنگی مضطّر (مجبور) به خوردن میته و غیره
شود در حالی که به گناه بی میل است خدا آمرزنده و مهربان است. کلمه مَخْمَصَة فقط 2 بار در قرآن مجید آمده.
تلخ و درختی که خار ندارد. «وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَواتَیْ اُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلیلٍ» (16 / سباء)، یعنی: دو باغ آنها را به دو باغی که میوه تلخ و شور گز و اندکی کُنار داشت مبدّل کردیم. به نظر میآید که خَمْط در آیه شریفه به معنی تلخ باشد و آن صفت «اُکُلٍ» است و «اَثْلٍ وَ شَیْءٍ» عطف «اُکُلٍ» است. (تکرار: 1).
خوک. «حُرِمَّتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ …» (3/مائده)، یعنی: برای شما مؤمنان گوشت مردار و خون و خوک حرام شده … جمع آن خَنازیر است.
خِنْزیر (تکرار: 4) و خنازیر (تکرار: 1).
کنار رفتن، پنهان شدن. «فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْکُنَّسِ» (15 و 16/تکویر)، یعنی: سوگند به ستارگانی که باز میگردند حرکت میکنند و از دیدهها
پنهان میشوند. درباره خنّاس گفتهاند نام شیطان است که چون خدا یاد شود منقبض و نهان میگردد. (تکرار: 2).
خفه کردن. «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَیْرِ اللّه بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ …» (3 / مائده)، یعنی: گوشت مردار و خون و گوشت خوک و حیواناتی که به غیر نام خدا ذبح شوند و حیوانات خفه شده بر شما حرام است. مُنْخَنِقَة حیوانی است که آن را خفه کنند و گوشت آن از
محرّمات است (تکرار: 1). خُناق مرضی است که در گلو پیدا میشود (دیفتری) و به کسر آن ریسمان و مانند آن است که با آن حیوانی و یا انسانی را خفه میکنند.
صدای گوساله و گاو. «وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسی مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ» (148/اعراف)، یعنی: قوم موسی
بعد از رفتن وی از زیورهای خود گوسالهای که پیکر بود ساختند که صدای گاو داشت. (تکرار: 2).
داخل شدن در آب (قاموس) راغب میگوید: خوض وارد شدن در آب و رفتن در آن است و به طور استعاره به وارد شدن در امور، اطلاق میشود و اکثر موارد آن در قرآن مَحَلّی است که ورود در آن
مذموم است. «فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ اَلَّذینَ هُمْ فی خَوْضٍ یَلْعَبُونَ» (12 / طور)، یعنی: آن روز وای بر مکذّبین آنان که در حدیث باطل بازی میکنند و سخن باطل میگویند. ناگفته نماند این کلمه در قرآن کریم در ورود به آب اصلاً به کار نرفته و در همه جا، موارد آن خوض در باطل است. (تکرار: 12).
ترس. «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» (38 / بقره)، کسانی
که از آن پیروی کنند، نه ترسی بر آنها است و نه غمگین میشوند. این کلمه با مشتقات آن 123 بار در قرآن آمده است.
خیفَة: حالتی است که از خوف به انسان عارض میشود و در جای خوف به کار میرود (راغب). «فَاَوْجَسَ فی نَفْسِهِ خیفَةً
مُوسی» (67/طه)، موسی در نفس خویش احساس خوف کرد.
تَخَوُّف: ظهور خوف است (راغب). «اَوْ یَأْخُذَهُمْ فی تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزینَ اَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلی تَخَوُّفٍ فَاِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ» (4647/نحل)، یعنی: یا آنها را در حال تلاش گرفتار کند، آنها عاجز کننده خدا نیستند و یا آنها را در حال خوف و در حالی که میترسند و میلرزند گرفتار نماید … اخذ به تخوّف آن است که کسی را با ظهور خوف بگیرند. خداوند یک دفعه غفلتا
انسان را گرفتار میکند مثل زلزله و سکته و دفعه دیگر با ظهور خوف مثل سرطان مثلاً «نعوذ باللّه منه» که شخص میداند این مرض او را از بین خواهد برد یا علم به مردن و
ترس از آن که به تدریج از بین میرود و یا مثل کسی که میداند او را اعدام خواهند کرد، چنین شخصی با ظهور خوف گرفتار میشود.
عطیّه. در قاموس و اقرب میگوید: خَوَل هر عطیّهای است که خدا از نعمتها و غلامان و کنیزان و غیر به تو داده است. «ثُمَّ اِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِیَ ما کانَ یَدْعُو اِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ» (8 / زمر)، یعنی: پس چون نعمتی به او عطا کرد دعای قبلی خویش را فراموش میکند. (تکرار: 8).
خال: به معنی دائی و جمع آن اَخْوال است. مثل «وَ بَناتِ خالِکَ وَ بَناتِ خالاتِکَ» (50/احزاب)، و دختران دایی تو و دختران خاله ها.
خالَة: خواهر مادر است و جمع آن خالات است.
خیانت مقابل امانت و به معنی مانع حق و مخالف با حقّ است. «وَ اِنْ یُریدُوا خِیانَتَکَ فَقَدْ خانُوا اللّه مِنْ قَبْلُ …» (71/انفال)، یعنی: اگر بخواهند با تو خیانت و حیله و نقض عهد کنند از پیش به خدا خیانت کرده و مخالفت با حقّ کردهاند پس خدا به دامشان انداخت … (تکرار: 16).
خَوّان: صیغه مبالغه است یعنی بسیار خائن یا همیشه خائن. «اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ» (38 / حجّ)، خداوند هیچ خیانت کار کفران کنندهای را دوست ندارد.
سقوط، خالی شدن. «اَوْ کَالَّذی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها» (259/بقره)، یعنی: یا همانند کسی که از کنار یک آبادی (ویران شده) عبور کرد، در
حالی که دیوارهای آن به روی سقفها فرو ریخته بود. خاویه در آیه به معنی ساقطه است. خاوِیَة در قرآن مجید 5 بار آمده است.
ناامیدی، خسران، محروم شدن. «وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری» (61 / طه)، از رحمت خدا نومید شد و یا به ضرر افتاد آن که دروغ بست. (تکرار: 5).
دلپسند، بهتر. «وَ الاْخِرَةُ خَیْرٌ وَ اَبْقی» (18 / اعلی)، یعنی: آخرت بسی بهتر و پاینده تر است. در قاموس گفته «اَلْخَیْرُ ما یَرْغَبُ فیهِ الْکُلُّ کَالْعَقْلِ وَ الْعَدْلِ مَثَلاً». خیر آن است که همه بدان رغبت کنند مثل عقل و عدل مقابل آن شرّ است. برگزیدن و انتخاب را اختیار گوئیم زیرا شیء برگزیده نسبت به برگزیننده دلپسند و مرغوب است. (تکرار: 176).
اَخْیار: جمع خَیِّر است یعنی نیکان.
«وَ اِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الاَْخْیارِ» (47/ص)، آنها در نزد ما از برگزیدگان و نیکانند.
خِیَرَة: اختیار. «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ، ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ» (68/قصص)، یعنی: و پروردگارت آنچه که میخواهد میآفریند و آنچه که میخواهد در مقام تشریع حکم اختیار میکند برای مردم حقّ اختیار در مقابل خدا نیست.
خَیْرَة: یعنی کثیر الخیر و برتر از هر چیز، جمع آن خیرات است (اقرب). «وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ» (114/آل عمران)، یعنی: امر به
معروف و نهی از منکر میکنند و در انجام کارهای نیک، پیشی میگیرند. منظور از خیرات کارهای پر فائده است «فیهِنَّ خَیْراتٌ
حِسانٌ» (70 / رحمن)، یعنی: و در آن باغهای بهشتی زنانی هستند نیکو خلق و زیبا. مراد از خیرات زنان فاضله بهشتیاند.
تَخَیُّر: اختیار بعد از اختیار مثل تَجَرُّع که جرعه جرعه نوشیدن است. «وَ فاکِهَةٍ مِمّا یَتَخَیَّرُونَ» (20 / واقعه)، برای آنهاست میوه از آنچه پی در پی اختیار و میل میکنند.
رشته، نخ. «حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الاَْبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ» (187 / بقره)، یعنی: تا رشته سپید صبح از رشته سیاه (شب) برای شما آشکار گردد. مراد از رشته سفید، سفیدی صبح و از خیط اسود تاریکی شب است. (تکرار: 3).
خِیاط: سوزن. «حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیاطِ» (40 / اعراف)، مگر این که شتر از سوراخ سوزن خیاطی بگذرد.
(بر وزن عِلْم و فَلْس) گمان. «فَاِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ اِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها تَسْعی» (66 / طه)، در این هنگام طنابها و عصاهایشان به خاطر سحر آنها چنان به نظر میرسید که حرکت میکنند. (تکرار: 9).
خُیَلاء: تکبّر از روی خیال و فرض و مختال به معنی متکبّر از همین مادّه است. «اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (18 / لقمان)، یعنی: خداوند هیچ متکبر مغروری را دوست ندارد. فَخُور کسی است که مناقب خود را میشمارد و به رخ مردم میکشد. ولی تکبّر خودپسندی در نفس است. (تکرار: 3).
خَیْل: به معنی اسبان است و از لفظ خود مفرد ندارد به عقیده راغب اسبان را از آن جهت خیل گفتهاند که هر که به آن سوار شود در خود احساس تکبّر میکند و
به عقیده طبرسی علّت این تسمیه آن است که اسب در راه رفتن متکبّر است. «وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرِ لِتَرْکَبُوها» (8 / نحل)، (و همچنین) اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید.
چادر. «حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ» (72 / رحمن)، به نظر میآید که مراد از مقصورات، مخصوصات باشد یعنی: زنان سفید بدن که به شوهران خود مخصوصند و در خیمههای بهشتیاند.
(تکرار: 1).
هشتمین حرف از الفبای عربی و دهمین حرف از الفبای فارسی است و جزء کلمه واقع میشود، به تنهائی معنائی ندارد و در حساب ابجد 4 است.
عادت وشان و تلاش. «کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَذَّبُوا بِآیاتِنا» (11/آل عمران)، یعنی: عادت آل فرعون و پیشینیان است که آیات ما را تکذیب کردند. (تکرار: 6).
دَبیب به معنی راه رفتن آرام و حرکت خفیف است. در حیوان به کار میرود و در حشرات بیشتر استعمال میشود. در قرآن مجید درباره تمام جنبندگان اعمّ از انسان و حیوان و غیره به کار رفته است. مثل «وَ اللّه خَلَقَ کُلَّ دابَّةٍ مِنْ ماءٍ» (45 / نور)، و
خداوند هر جنبندهای را از آبی آفرید. دَوابّ جمع دابَّة است. در بعضی موارد از آن تمام
حرکت کنندگان مراد است. کلمه دابَّة (تکرار: 14).
عقب، مقابل جلو. «وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ» (25 / یوسف)، یعنی: از پی هم به طرف در دویدند و او پیراهن یوسف را از عقب درید. گاهی کنار از شیءاند مثل این که بگوئیم زید در جلو من و یا در عقب من است «وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ …» (16/انفال)، یعنی: و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند، مگر در صورتی که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد بوده باشد. «وَ اَدْبارَ السُّجُودِ» (40/ق)، یعنی: و بعد از سجده ها. جمع دُبُر اَدْبار است مثل «فَلا تُوَلُّوهُمُ الاَْدْبارَ»
(15/انفال)، یعنی: به آنها پشت نکنید. (تکرار: 44).
دِثار. لباسی است که روی لباسها بر تن کنند و لباسی است که شخص
در خواب آن را بر روی خود میکشد (اقرب). «یا اَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَاَ نْذِرْ» (1/مدّثر)، یعنی: ای جامه به خویش پیچیده برخیز و انذار کن. گویند وقت نزول آیه آن حضرت لباسی برخود پیچیده و استراحت کرده بود و اصل آن متدثّر و ثاء در دال ادغام شده است. (تکرار: 1).
طرد، راندن به قهر. «قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُما مَدْحُورا» (18 / اعراف)، گفت از آن جا بیرون شو در حالی که مذموم و مطرود از رحمت حقّ هستی. (تکرار: 4).
لغزیدن، سقوط. «وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ» (5 / غافر)، به باطل مجادله کردند تا حقّ را بدان ساقط کنند و از بین ببرند. (تکرار: 4).
طبرسی فرموده: دَحْو و دَحْی هر دو به معنی بسط و گستردن است.
«وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها. اَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعیها» (30 31/نازعات)، و زمین را بعد از آن گسترش داد. آبش را خارج کرد و چراگاهش را آماده ساخت. (تکرار: 1).
ذلّت، خواری، داخر: خوار و ذلیل. «اِنَّ الَّذینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ» (60 / غافر)، آنان که از عبادت من استکبار و خودداری میکنند، حتما به خواری وارد جهنّم میشوند. داخرون (تکرار: 4).
داخل شدن، ضدّ خروج. اگر گویند: چرا آن را ورود ترجمه نکردیم؟ گوئیم: ورود با دخول فرق دارد، زیرا ورود مشرف شدن به دخول است نه دخول. این کلمه در زمان و مکان و اعمال به کار میرود. «وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِنا» (97 / آل عمران)، یعنی: و هر کس داخل آن (خانه خدا) شود، در امان
خواهد بود. در آیه «اِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَریما» (31 / نساء)، یعنی: اگر از گناهان بزرگ که نهی شدهاید اجتناب کنید گناهان کوچک شما را میپوشانیم و شما را در جایگاه خوبی وارد میسازیم. مُدْخَل ظاهرا اسم مکان و مراد از آن شاید بهشت و شاید اعمّ باشد. این کلمه با مشتقات آن 126 بار در قرآن آمده است.
دَخَل: کنایه از فساد و عداوت نهانی است. حیله و مکر (اقرب) چیزی که از روی فساد و تباهی داخل شود و گفته شده دغل و مکر است (مجمع). «وَ لا تَتَّخِذُوا اَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ» (94 / نحل)، یعنی: سوگندهای خویش را مایه فساد و فریب در میان خود قرار ندهید. (تکرار: 2).
دُخان یعنی دود. «ثُمَّ اسْتَوی
اِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٍ فَقالَ لَها وَ لِلاَْرْضِ ائْتِیا» (11/ فصّلت)، یعنی: سپس اراده آفرینش آسمان فرمود، در حالی که به صورت دود بود، به آن و به زمین دستور داد به وجود آیید و شکل گیرید. ظاهرا مراد از دُخان
همان گازهای غلیظ است که از زمین در وقت سرد شدن برخاسته و به تدریج رقیق شده و طبقات جوّ را تشکیل داده است. کلمه دخان 2 بار در کلام اللّه آمده است.
دفع کردن. «وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ» (22/رعد)، بدی را با خوبی دفع میکنند. (تکرار: 5).
درجه به معنی مرتبه و منزلت است. «وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ» (182 / اعراف)، یعنی: و آنها که آیات ما را تکذیب کردند تدریجا از راهی که نمیدانند گرفتار مجازاتشان
خواهیم کرد. اِسْتِدْراج آن است که شخص به تدریج و درجه درجه گرفته شود. شخص بدکار در کفر و طغیان خویش مشغول لذّت
و کامرانی است ولی بی خبر است که به تدریج استعداد هدایت را از دست میدهد و عمرش کوتاه و کوتاه تر میشود تا بالاخره فرصت از دستش میرود. از حسین بن علی صلوات اللّه علیهما در تُحَفُ الْعُقُول نقل شده فرمود: اِسْتِدْراج از خداوند سبحان آن است که نعمت بنده را فراوان کند و توفیق شکر را از او سلب نماید. (تکرار: 20).
اصل دَرّ به معنی شیر است (راغب طبرسی ذیل آیه 6 انعام). دَرّ به معنی کثرت نیز آمده است. «یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْرارا» (11 / نوح)، مِدْرار در آیه شریفه به معنی فراوان و مراد از سماء باران است یعنی: تا باران را بر شما فراوان و
پرفایده نازل کند. این تعبیر فقط در آیه
گذشته و آیه 6 انعام و 52 هود آمده است. کوکب دُرّی به معنی ستاره درخشان است. این استعمال برای آن است که ستاره را در درخشان و سفید و باصفا بودن به دُرّ که لؤلؤ مخصوصی است تشبیه کردهاند (اقرب). (تکرار: 4).
پیوسته خواندن. پس 1 بار خواندن درس نیست. «وَ کَذلِکَ نُصَرِّفُ الاْیاتِ وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَیِّنَهُ لِقُوْمٍ یَعْلَمُونَ» (105/انعام)، یعنی: همین طور آیات را در قالبهای مختلف بیان میکنیم برای اغراض به خصوصی و تا بگویند آن را درس خوانده و آموختهای و تا آن را بر اهل دانش روشن کنیم. (تکرار: 6).
اِدْریس: علیهالسلام یکی از پیامبران مشهور.
«وَ اسماعیل وَ اِدْریسَ وَ ذَالْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصّابِرینَ»
(85/انبیاء)، یعنی: و اسماعیل و ادریس و ذالکفل را (به یادآور) که همه از صابران بودند. در مجمع البیان فرموده: او جدّ پدری نوح است و اسم او در توراة اُخْنُوخ است گفته شده او را در اثر کثرت درس کتب، ادریس گفتند و او اوّل کسی است که با قلم نوشت و لباس دوخت و گفته شده: خدا به او علم نجوم و حساب و هیئت آموخت و اینها معجزه او بود. (تکرار: 2).
رسیدن و اِدراک به معنی رسیدن به چیزی است (قاموس). «حَتّی اِذا اَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ …» (90/یونس)، تا چون غرق به او رسید گفت ایمان آوردم. این کلمه با مشتقات آن 11 بار در قرآن آمده است.
دَرْک: به معنی آخرین قعر است مثل ته دریا (قاموس اقرب). «اِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ» (145 / نساء)، یعنی:
منافقین در پائین ترین ته آتش هستند. راغب میگوید: دَرْک مانند دَرْجِ است لیکن دَرْج به اعتبار صعود و دَرْک به اعتبار پائینی گفته میشود از همین جاست که گفتهاند: دَرَجات بهشت و دَرَکات آتش. (تکرار: 1).
نقره سکّه دار که با آن معامله میکنند (راغب) در اقرب آمده: مُعَرَّب (1)است و اصل آن یونانی میباشد «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» (20/یوسف)، یعنی: او را به قیمت کم که درهمی چند بود فروختند. (تکرار: 1).
معرفت، دانستن. «سَاُصْلیهِ سَقَرَ وَ ما اَدْراکَ ما سَقَرُ» (27 / مدّثّر)، یعنی: حتما او را به سقر وارد میکنیم چه تو را دانا کرد که سقر چیست؟ معنی «ما اَدْراکَ» آن
1) یعنی از غیرعربی به زبان عربی وارد شده.
است که گفتیم ولی اگر «تو چه میدانی» نیز ترجمه شود درست است. در اقرب میگوید: «ما اَدْراکَ وَ ما یُدْریکَ» یعنی نمیدانی «وَ ما یُدْریکَ لَعَلَّ السّاعَةَ تَکُونُ قَریبا» (63/احزاب)، یعنی: و چه میدانی شاید قیامت نزدیک باشد. (تکرار: 29).
جمع دِسار به معنی مِسْمار (میخ) است (مفردات اقرب). «وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ الْواحٍ وَ دُسُرٍ» (13 / قمر)، یعنی: و او را بر مرکبی که از الواح و میخهایی ساخته شده بود، سوار کردیم. (تکرار: 4).
پنهان کردن. «اَیُمْسِکُهُ عَلی هُونٍ اَمْ یَدُّسُهُ فِی التُّرابِ» (59/نحل)، آیا او را با خفّت و خواری نگاه دارد و یا در خاک پنهان کند. (تکرار: 1).
ناپاکی. (مجمع اقرب) «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّیها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها» (10/شمس)،
حقّا که رستگار شد آن که نفس خویش را پاک گردانید و به خسران افتاد آن که آن را فاسد کرد. (تکرار: 1).
دفع شدید (راغب). «فَذلِکَ الَّذی یَدُعُّ الْیَتیمَ» (2 / ماعون)، کسی است که یتیم را به قهر از خود میراند و به درد او نمیرسد. (تکرار: 3).
دعاء به معنی خواندن و حاجت خواستن و استمداد است و گاهی مطلق
خواندن از آن منظور است. مثل «فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائی اِلاّ فِرارا» (6/نوح)، یعنی: اما دعوت من چیزی جز «فرار از حق» بر آنها نیفزود. گاهی مراد همان درخواست و استمداد است. «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی وَهَبَ لی عَلَی الْکِبَرِ اسماعیل وَ اِسْحقَ اِنَّ رِبّی لَسَمیعُ الدُّعاء» (39/ابراهیم)، یعنی: حمد خدای را که در سن پیری اسماعیل و اسحاق را به من بخشید
مسلما خدای من دعا را میشنود (و اجابت میکند). دعوة نیز به معنی خواندن میباشد. «وَ اِذا سَئَلَکَ عِبادی عَنّی فَاِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی …» (186 / بقره)، یعنی: و هنگامی که بندگان من از تو درباره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم، دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا
می خواند، پاسخ میگویم پس آنها باید دعوت مرا بپزیرند. «وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونی اَسْتَجِبْ لَکُمْ» (60 / غافر)، یعنی: پروردگار شما گفته است مرا بخوانید تا (دعای) شما را اجابت کنم. از این دو آیه روشن میشود که هر که خدا را بخواند خدا حتما اجابت خواهد کرد و این که بیشتر دعاها به اجابت نمیرسد یا از آن جهت است که اجابت آن صلاح بنده نیست، خدا میداند و بنده نمیداند. در این صورت دعا، دعا نیست که
قبول شود بلکه نفرین است و یا آن است که اخلاص در دعا نیست چون خدا فرموده: «اِذا دَعانی اُدْعُونی» تا انسان قطع از علائق مادّی نکند و خدا را با اخلاص نخواند خدا را نخوانده است بلکه در حین دعوت به جاهای
دیگر نیز تکیه نموده است وقتی که انسان خود را مضطرّ دید و از هر دری ناامید گردید و فقط به خدا روی آورد حتما اجابت خواهد شد «اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ» (62/نمل)، یعنی: یا کسی که دعای مضطر را اجابت میکند و گرفتاری را برطرف میسازد. مراد از اضطرار آن است که راه علاج را از هر سو بسته ببیند. مطلبی که نباید از نظر دور داشت تلاش بعد از دعا و در وقت دعاست. بیشتر مردم فکر میکنند که اثر دعا باید مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ باشد و ما کاری نکنیم و دعا به طور خرق
عادت و یا نزدیک به آن مستجاب باشد. نه، بلکه باید پس از دعا و در حین آن تلاش کرد و در پی وسیله بود تا خدا مقصود را برآورد
«وَ ابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ …» (35 / مائده)، یعنی: و وسیلهای برای تقرّب به خدا انتخاب نمایید. (تکرار: 11).
پسر خوانده. «وَ ما جَعَلَ اَدْعِیائَکُمْ اَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِاَفْواهِکُمْ» (4/احزاب)، یعنی: خدا پسر خواندهها را پسران شما قرار نداده این فقط سخن شماست. در جاهلیّت پسر خوانده را پسر دانسته و توارث و عدم نکاح زنِ یکدیگر در میان آنها رسمی بود ولی قرآن این رویّه را لغو کرد. (تکرار: 2).
نتایج. بعضی آن را حرارت یا آنچه وسیله حرارت و گرمی است مانند لباس معنی کردهاند. «وَ الاَْنْعامَ خَلَقَها لَکُمْ
فیها دِفْءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ» (5 / نحل)،
یعنی: شتر و گاو و گوسفند را آفرید، برای شما در آنها نتایج(1)(یا وسیله گرمی) و سایر منافع است و از آنها میخورید. (تکرار: 1).
دادن، کنار زدن، حمایت نمودن. دفع چون با «الی» متعدی شود به معنی دادن است. مثل «فَادْفَعُوا اِلَیْهِمْ اَمْوالَهُمْ …» (6/نساء)، یعنی: اموالشان را به آنها بدهید، و چون با «عن» متعدی شود به معنی حمایت و یاری آید. «اِنَّ اللّه یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنُوا» (38/حجّ)، یعنی: خدا از مؤمنین حتما دفاع و حمایت میکند و چون به نفسه متعدّی شود(2)
به معنی کنار زدن و دور کردن آید. مثل
«اِدْفَعْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ السَّیِّئَةَ» (96/مؤمنون)، یعنی: بدی را از راهی که بهتر است دفع کن. سیّئة مفعول «اِدْفَعْ» است یعنی بدی را با طریق نیکو دفع کن. «وَ لَوْلا دَفْعُ اللّه النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» (40/حجّ)، و اگر خداوند بعضی از آنها را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند. این 3 مطلب از مفردات راغب و اقرب الموارد استفاده شده است. (تکرار: 10).
جهیدن. دافق: جهنده. «فَلْیَنْظُرِ الاِْنْسانُ مِمَّ خُلِقَ. خُلِقَ مِنْ ماءِ دافِقٍ» (5 و 6 / طارق)، یعنی: انسان باید نگاه کند که از چه چیز آفریده شده است؟ از یک آب جهنده آفریده شده است. (تکرار: 1).
کوبیدن، زمین نرم. قاموس آن را کوبیدن و منهدم کردن گفته و گوید: دَکَّة و دُکّان بنائی است که سطح زمینِ آن را، برای نشستن هموار کنند. «کَلاّ اِذا دُکَّتِ الاَْرْضُ دَکّا
دَکّا» (21 / فجر)، آن گاه که زمین به سختی کوبیده و نرم شود. (تکرار: 7).
میل. «اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُودا» (78 / اسراء)، یعنی: نماز را از زوال خورشید تا نهایت تاریکی شب (نیمه شب) بر پا دار و هم چنین قرآن فجر (نماز صبح) را، چرا که قرآن فجر مورد مشاهده (فرشتگان شب و روز) است. راغب میگوید دُلوک شمس به معنی میل به غروب است. صحاح آن را زوال گفته است و مراد
از زوال میل و انحراف خورشید از وسط آسمان به طرف مغرب است و عبارت اخرای وقت ظهر میباشد. (تکرار: 1).
دَلالَت به معنی نشان دادن و ارشاد است.
راغب گوید: دلالت آن است که با آن به معرفت و شناختن چیزی برسند
مثل دلالت لفظ بر معنی … «ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ …» (14 / سباء)، یعنی: مردم را بر مرگ سلیمان دلالت نکرد مگر حشره زمین. (تکرار: 7).
ظرف آبکشی و وارد کردن آن به چاه. «وَ جائَتْ سَیّارَةٌ فَاَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَاَدْلی دَلْوَهُ قالَ یا بُشْری هذا غُلامٌ» (19 / یوسف)، یعنی: کاروانی فرا رسید، مأمور آب را (به سراغ آب) فرستادند، او دلو خود را در چاه
افکند و صدا زد، مژده باد این کودکی است (زیبا و دوست داشتنی).
طبرسی فرموده: وارد آن را گویند که برای آب آوردن از رفقا جلو افتاده است. (تکرار: 5).
دَمْدَمَه: به معنی غضب کردن است. «فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّیها» (14 / شمس)، یعنی: خدا بر آنها به سبب گناهشان خشم گرفت و دیارشان را با
زمین یکسان کرد. (تکرار: 1).
دُمُور: هلاک شدن.
طبرسی تدمیر را هلاک کردن گفته است. «وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ» (137 / اعراف)، آنچه فرعون و قومش میساختند هلاک و نابود کردیم. (تکرار: 10).
اشک چشم، جاری شدن اشک.
«تَری اَعْیُنَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ» (83 / مائده)، چشمهای آنها را میبینی که (از شوق) اشک میریزد به خاطر حقیتی را که دریافتند. (تکرار: 2).
راغب میگوید: دمغ به معنی شکستن مغز سر است «یَدْمَغُهُ» یعنی مخ آن را میشکند. «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ …» (18/انبیاء)، یعنی: حقّ را بر روی باطل مینهیم که مغز آن را میشکند آن گاه میبینی که باطل پوچ و
ناچیز است … مراد از آیه آن است که حقّ باطل را ابطال میکند ولی این تعبیر عالی ترین تعبیر است که بگوئیم: حقّ مغز باطل را میشکافد و میشکند آن گاه پس از شکافته شدن میبینی که باطل ناچیز است.
(تکرار: 1).
خون. «اِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ …» (173 / بقره)، یعنی: خداوند تنها (گوشت) مردار و خون و گوشت خوک حرام کرده است … جمع آن دِماء است. مثل «اَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ …» (30/ بقره)، یعنی: (پروردگارا) آیا کسی که در زمین قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟ کلمه دم 7 بار و دِماء 3 بار در قرآن مجید آمده است.
واحد پول شرعی، سکّه طلا به
وزن 18 نخود. «وَ مِنْهُمْ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِدینارٍ لا یُؤَدِّهِ اِلَیْکَ اِلاّ ما دُمْتَ عَلَیْهِ قائِما» (75/آل عمران)، یعنی: از اهل کتاب بعضی ها
هستند که اگر او را بر یک دینار امین کنی به تو ردّ نمیکند مگر آن که پیوسته به طلب بر او ایستاده باشی (پیگیری کنی). به نظر میآید مراد از آن در آیه شریفه پول اندک است نه دینار شرعی. (تکرار: 1).
دُنُوّ یعنی نزدیک شدن. «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی» (8/نجم)، یعنی: پس نزدیک و نزدیک تر شد. اسم فاعل آن دانٍ و دانِیَة است. (تکرار: 1).
اَدْنی: ممکن است اسم تفضیل باشد از دَنِیّ و دَناءَة که به معنی پستی و خسّت است. در این صورت معنی آن پَست تر و خسیس تر است و نیز از دُنُوّ میآید که به معنی نزدیک تر است. «… یَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا
الاَْدْنی …» (169/اعراف)، یعنی: متاع این
دنیای پست را گرفته بر حکم و فرمان خدا ترجیح دادند. آن در آیات دیگر به معنی نزدیک تر است. (تکرار: 12).
دنیا مؤنث اَدْنی است اگر آن را از دَنِیء و دَناءَت بگیریم به معنی پست تر و اگر از دُنُوّ به حساب آوریم به معنی نزدیک تر است و آن پیوسته وصف است و احتیاج به موصوف دارد مثل حیات دنیا، عذاب دنیا، سعادت دنیا. و زندگی دنیا را دنیا میگوئیم یا از این جهت که نسبت به زندگی آخرت پست تر و ناچیزتر است و یا از این حیث که این زندگی از زندگی آخرت به ما نزدیک تر است. از آیات شریفه استفاده میشود که آن غالبا به معنای دوّم است و اصل آن دنوّ میباشد زیرا که در آیات زیادی با آخرت
مقابل افتاده است. مثل «اُولئِکَ الَّذینَ
اشْتَرَوُا الْحَیوةَ الدُّنْیا بِالاْخِرَةِ» (86/بقره)، یعنی:
اینها همان کسانند که آخرت را به زندگی دنیا فروختهاند. کلمه دنیا بنا بر تعداد المعجم المفهرس 115 بار در قرآن مجید تکرار شده است و در تمام آنها صفت زندگی کنونی است مگر در 4 محل که صفت آسمان و کنار بیابان آمده است.
618 دَهْر: زمان. «هَلْ اَتی عَلَی الاِْنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئا مَذْکُورا» (1 / انسان)، آیا آمد بر انسان مدّتی از روزگار که چیزی یاد شده نبود. (تکرار: 2).
619 دَهْق: پر کردن (طبرسی و راغب). «اِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفازا. حَدائِقَ وَ اَعْنابا. وَ کَواعِبَ اَتْرابا. وَ کَأْسا دِهاقا» (31 34 / نباء)، یعنی: برای
پرهیزکاران مسلما پیروزی بزرگی است. باغهایی سرسبز و انواعی از انگورها. و حوریانی بسیار جوان و همسن و سال. و
جامهایی لبریز و پیایی (از شراب طهور). دِهاق در آیه شریفه ظاهرا مصدر به معنای مفعول است یعنی کاسه پرشده و به قول بعضی پیمانه مالامال. (تکرار:
1).
620 دَهْم: سیاهی. «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ … وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتانِ … مُدْهامَّتانِ فَبِاَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ» (46 و 62 و 64 و 65 / رحمن)، یعنی: و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشت است … و پائین از آنها دو بهشت دیگر است … هر دو کاملاً خرّم و سرسبز هستند … پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید. مُدْهامَّتان
تثنیه مُدْهامَّة است و اصل آن از دُهْمَة به معنی سیاهی است. این کلمه در قرآن وصف جنّتان در آیه سابق است. (تکرار:
1).
روغن. «وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ تُنْبِتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآکِلینَ»
(20/مؤمنون)، یعنی: به وسیله آب باران درختی بوجود آوردیم که در طور سینا میروید و روغن و برای خورندگان خورش میرویاند و آن اشاره به استفاده گوناگون از روغن زیتون است. شجرة معطوف است به «جنّات» در آیه سابق و مراد از آن درخت زیتون است. صِبْغ به معنی خورش است. (تکرار: 5).
اِدْهان: در اصل مثل تدهین به معنی روغن مالی کردن است ولی از آن مدارا و
نرمی اراده میشود. «فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبینَ وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ» (8 و 9 / قلم)، حال که چنین است از تکذیب کنندگان اطاعت مکن. آنها دوست دارند نرمش نشان دهی تا آنها نرمش نشان دهند (نرمش توأم با انحراف از مسیر حق).
دِهان: ته مانده روغن جوشان. «فَاِذَا
انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهانِ» (37/رحمن)، یعنی: در آن هنگام که آسمان شکافته شود و همچون روغن مذاب گلگون گردد (حوادث هولناکی رخ میدهد که تاب تحمل آن را نخواهید داشت). وَرْدَة واحد وَرْد و آن به معنی مطلق گُل است. مراد از وَرْدَه گُل سرخ است.
بلای بزرگ. «بَلِ السّاعَةُ
مَوْعِدُهُمْ وَ السّاعَةُ اَدْهی وَ اَمَرُّ» (46 / قمر)، یعنی: بلکه قیامت وعده گاه آنها است و آن بلایی بزرگ تر و تلخ تر است. داهیه به معنی امر عظیم و امر ناپسند است طبرسی فرماید: داهیه بلائی است که آن را چارهای نباشد (تکرار: 1).
از انبیاء بنی اسرائیل، پدر سلیمان و کتابی داشته به نام زبور. «وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُورا» (163 / نساء)، یعنی: و به داود زبور دادیم. (تکرار: 16).
گردش. در اقرب الموارد میگوید: دور به معنی حرکت و برگشتن شیء به جای اوّلی است. «یَنْظُرُونَ اِلَیْکَ تَدُورُ اَعْیُنُهُمْ کَالَّذی یُغْشی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ» (19/احزاب)، یعنی: سوی تو مینگرند دیدگانشان همی گردد مانند کسی که از مرگ بیهوش شده است. (تکرار: 2).
دار: به معنی خانه است راغب در وجه آن گوید: خانه را بدان اعتبار دار گفتهاند که دیوار آن گردش کرده تا به اوّل آن رسیده است. «فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ …» (81/قصص)، یعنی: او و خانهاش را به زمین فرو بردیم. دار گاهی به معنی شهر آمده است. جمع دار در قرآن مجید دیار آمده است. (تکرار: 32).
دَیّار: به معنی ساکن دار است. «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الاَْرْضِ مِنَ الْکافِرینَ دَیّارا» (26 / نوح)،
یعنی: پروردگارا روی زمین احدی از کافران را زنده مگذار. «فَتَرَی الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسارِعُونَ فیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشی اَنْ تُصیبَنا دائِرَةٌ فَعَسَی اللّه اَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ اَوْ
اَمْرٍ مِنْ عِنْدِه …» (52 / مائده)، یعنی: مریض القلبها در دوستی دشمنان اسلام شتاب میکنند و میگویند از آن بیم داریم که به ما دائرهای برسد و حکومت به دست دشمنان اسلام بیافتد که محتاج به کمک آنها شویم و یا بر ما بلائی روی آورد که در رفع آن به کفّار نیازمند گردیم.
گردیدن. «وَ تِلْکَ الاْیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ» (140 / آل عمران)، یعنی: آن ایّام را میان مردم میگردانیم گاهی به قومی و گاهی به قوم دیگری میدهیم. «… کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الاَْغْنِیاءِ مِنْکُمْ» (7 / حشر)، یعنی: (تا این اموال عظیم) دست به دست
میان ثروتمندان شما نگردد … (تکرار: 2).
دوام به معنی ثبوت و امتداد
است. «وَ اَوْصانی بِالصَّلوةِ وَ الزَّکوةِ ما دُمْتُ حَیّا» (31/مریم)، نماز و زکوة را تا زندهام بر من توصیه کرد. (تکرار: 9).
غیر، حقیر و به معنی پائین تر، فوق، جلو و عقب نیز به کار رفته است. «وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ» (107/بقره)، یعنی: و جز خدا سرپرست و یاوری برای شما نیست. «اِنَّ اللّه لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ» (48 / نساء)، یعنی: خداوند (هرگز) شرک را نمیبخشد و پائین تر از آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته بداند) میبخشد. در آیه اوّل به معنی غیر است و در آیه دوم شاید به معنی غیر و یا به معنی حقیر و پائین باشد یعنی: پائین تر از شرک و یا غیر از
شرک را میبخشد. (تکرار: 144).
قرض. «اِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ اِلی اَجَلٍ مُسَمَّیً فَاکْتُبُوهُ …» (282 / بقره)، یعنی: چون به یکدیگر قرض دادید و گرفتید آن را بنویسید … طبرسی فرموده: تداین به معنی قرض دادن و قرض گرفتن است. (تکرار: 5).
جزا، طاعت، قانون. در مجمع از امام باقر علیهالسلام روایت کرده که دین به معنی حساب است. «مالِکِ یَوْمِ الدّینِ» یعنی: صاحب روز حساب است. در قاموس دیّان را محاسب و جزا دهنده گفته است. شریعت را از آن جهت دین گفتهاند که در آن طاعت و پاداش است. این کلمه در قرآن مجید به معنی جزا و شریعت و طاعت آمده است و از آن به ملّت نیز تعبیر شده است مثلاً
در آیه «قُلْ اِنَّنی هَدانیرَبّی اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ دینا قِیَمامِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا»
(161/انعام)، یعنی: بگو: پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده، آیینی پابرجا و ضامن سعادت دین و دنیا آئین ابراهیم همان کسی که از آیینهای خرافی محیط خود روی گردانید. به شریعت اسلام و ملّت هر دو گفته شده است. «اُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَ اللّه مُخْلِصا لَهُ الدّینَ» (11 / زمر)، یعنی: مأمورم که خدا را پرستش کنم در حالی که دینم را برای او خالص نمایم. دین در اینگونه موارد به معنی اطاعت و بندگی است. «ما کانَ لِیَأْخُذَ اَخاهُ فی دینِ الْمَلِکِ …» (76/یوسف)، یعنی: او هرگز نمیتوانست برادرش را مطابق آیین ملک (مصر) بگیرد … (تکرار: 63).
نهمین حرف از حروف الفبای عربی و یازدهمین حرف الفبای فارسی است و جزء کلمه واقع میشود. به تنهایی معنایی ندارد.
اسم اشاره است و با آن به مفرد مذکّر نزدیک اشاره میشود و چون هاء تنبیه بر آن داخل شود گویند: هذا. مثل «هذا یَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناکُمْ وَ الاَْوَّلینَ» (38/مرسلات)، یعنی: امروز همان روز جدایی (حق از باطل) است که شما و پیشینیان را در آن جمع کردهایم. ذا گاهی به معنی الّذی میآید و آن در صورتی است که بعد از ما و مَنْ استفهام باشد. مثل «ماذا قالَ آنِفا» و مثل «مَنْ ذا بِالدّارِ» ، یعنی کیست
آن که در خانه است و گاهی «ماذا» مجموعا به معنی استفهام میآید نظیر «یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» (219 / بقره)، و از تو
میپرسند چه چیز انفاق کنند بگو از مازاد نیازمندی خود.
اسم اشاره برای بعید است. «ذلِکَ جَزاؤُهُمْ بِاَنَّهُمْ کَفَرُوا بِآیاتِنا» (98/اسراء)، یعنی: این کیفر آنها است به خاطر این که به آیات ما کافر شدند. گاهی با آن به شیء حاضر اشاره میشود و مراد از آن نشان دادن علوّ رتبه آن شیء است «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدیً لِلْمُتَّقینَ» (2/بقره)، یعنی: این کتاب با عظمتی است که شک در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است. مراد از کتاب قرآن است و به جهت بلندی
مقام آن با ذلِکَ اشاره شده. و نیز با این کلمه به مطلب گذشته در کلام، که چندان هم دور نیست اشاره میشود. مثل «لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ» (68 / بقره)، ماده گاوی که نه پیر و نه از کار افتاده و نه بکر و جوان بلکه
میان این دو باشد. (تکرار: 430).
همان ذِلَک است که چون طرف خطاب جماعت باشد به جای کاف «کُمْ» آید. مثل «ذلِکُمْ بِما کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِی الاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ» (75 / غافر)، این به خاطر آن است که به ناحق در زمین شادی میکردید. (تکرار: 47).
گرگ. «وَ اَخافُ اَنْ یَأْکُلُهُ الذِّئْبُ» (13 / یوسف)، و از این میترسم که گرگ او را بخورد. (تکرار: 3).
عیب شدید، مذمّت. «قالَ اخْرُجْ
مِنْها مَذْؤُما مَدْحُورا» (18/اعراف) یعنی: فرمود از آن خارج شو در حالی که مذموم و مطرود هستی.
طبرسی فرموده: ذَأْم و ذَیْم به معنی عیب شدید است ولی راغب آن را مذمّت گفته است (تکرار: 1).
مگس، به پشه و زنبور عسل و به مطلق زنبور نیز اطلاق میشود (اقرب).
«یا اَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّه لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِاجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ المَطْلُوبُ» (73/حج)، ای مردم! مثلی زده شده است، به آن گوش فرا دهید؛ کسانی را که غیر از خدا میخوانید، هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند، هر چند برای این کار دست به
دست هم دهند و هرگاه مگس چیزی از آنها برباید، نمیتوانند آن را باز پس گیرند، هم این طلب کنندگان ناتوان هستند و هم آن مطلوبان (هم این بتها و هم آن مگس ها). آیه خطاب به عموم مردم و نظر به مشرکین و بت هاست که قدرت آفریدن حتّی مگس را که از نظر مردم اضعف موجودات است ندارند و اگر مگس روی آنها بنشیند و چیزی از آنها بخورد قدرت
باز گرفتن آن را ندارند. (تکرار: 2).
سربریدن. راغب میگوید: اصل ذِبْح پاره کردن گلوی حیوانات است و به معنی مَذْبُوح آمده است. «اِنَّ اللّه یَأْمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً» (67 / بقره)، یعنی: خداوند به شما دستور میدهد ماده گاوی را ذبح
کنید. «وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ» (107/صافات)، یعنی: ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم. مراد از ذبح مذبوح و قربانی است. «یُذَبِّحُونَ اَبْناءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ» (49 / بقره)، یعنی: پسران شما را به طور مدام سر میبریدند و زنانتان را زنده میگذاشتند، راغب میگوید مراد از تذبیح تکثیر است یعنی یکی را پس از دیگری ذبح میکردند. این سخن حقّ است زیرا تکثیر یکی از معانی باب تفعیل است. (تکرار: 9).
تَذَبْذُب به معنی حرکت است.
خدا فرموده: «مُذَبْذَبینَ بَیْنَ ذلِکَ لا اِلی هؤُلاءِ وَ لا اِلی هؤُلاءِ» (143 / نساء)، یعنی: میان کفر و ایمان مردّدند نه حقیقتا به سوی مؤمنان و از آنهایند و نه واقعا به سوی کفّار و در
ردیف آنها هستند. آیه در صفت منافقین است که نه از مؤمنان بودند و نه از کفّار بلکه هم به این سو و هم به آن سو میرفتند. (تکرار: 1).
ذخیره کردن. «وَ اُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ …» (49/آل عمران)، یعنی: به شما از آنچه میخورید و آنچه در خانهها ذخیره میکنید خبر میدهم. اصل اِدِّخار اِذْتِخار است از باب افتعال، تاء به ذال قلب شده و ادغام گردیده است. (تکرار: 1).
آفریدن. «وَ هُوَ الَّذی ذَرَأَکُمْ فِی الاَْرْضِ وَ اِلَیْهِ تُحْشَرُونَ» (79 / مؤمنون)،
یعنی: اوست که شما را در زمین آفرید و به سوی او جمع میشوند.
طبرسی در ذیل
آیه 136 سوره انعام میگوید: ذَرْء آفریدن بر وجه اختراع است و اصل آن به معنی ظهور است. (تکرار: 6).
فرزند، نسل. در مجمع ذیل آیه 124/بقره میگوید: ذرّیّه و نسل و ولد نظیر هماند. «وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ» (8 / غافر)، و همسران و فرزندان آن ها. (تکرار: 22).
مورچههای ریز. اجزاء بسیار ریز غبار که در شعاع آفتاب دیده میشوند. مفرد آن ذَرَّة است. مجمع البیان ذیل آیه 40/نساء آن را مورچه قرمز ریز که به زحمت دیده میشود و کوچکترین مورچهها است گفته و اجزاء غبار را به قول نسبت میدهد. عرب چیزهای کوچک را به آن قیاس میکند. در نهج البلاغه خطبه 176 در
وصف باری تعالی آمده «لا یَعْزُبُ عَنْهُ قَطْرُ الْماء … وَ لا مُقیلُ الذَّرِّ فِی اللَّیْلَةِ الظَّلْماءِ» ، یعنی: شماره قطرات آب و محل استراحت مورچگان ریز در شب تاریک بر او مخفی نمیماند. «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْرا یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّا یَرَهُ» (7 8/زلزله)، به معنی: سنگینی است یعنی هر که به اندازه سنگینی مورچه ریز، خیر یا شرّ انجام دهد آن را خواهد دید. (تکرار: 6) و در همه آنها مقرون به کلمه مثقال است.
اندازه کردن طول پارچه با ذراع. در قاموس و اقرب آمده «ذَرَعَ الثَّوْبَ ذَرْعا: قاسَهُ بِالذِّراعِ» و ذراع چنان که در دو کتاب فوق است از مرفق(1)تا سرانگشت وسط
1) محل اتصال بازو و ساعد که در وضو از آنجا شسته میشود.
دست میباشد. «ثُمَّ فی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعا فَاسْلُکُوهُ» (32 / حاقَّة)، یعنی: سپس در زنجیری که طول آن هفتاد ذراع است درآریدش. «وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصیدِ» (18/کهف)، یعنی سگشان بازوهای خویش را بر آستانه در گشوده است. (تکرار: 5).
پراکندن، پاشیدن. «فَاَصْبَحَ هَشیما تَذْرُوهُ الرِّیاحُ» (45 / کهف)، یعنی: خشک و شکسته شد به نحوی که بادها آن را پراکنده میکند. ذَرْو و ذَرْی هر دو به یک معنی است. «وَ الذّارِیاتِ ذَرْوا. فَالْحامِلاتِ وِقْرا. فَالْجارِیاتِ یُسْرا. فَالْمُقَسِّماتِ اَمْرا اِنَّما
تُوعَدُونَ لَصادِقٌ وَ اِنَّ الدّینَ لَواقِعٌ» (16/ذاریات)، یعنی: سوگند به بادهایی که ابرها را به حرکت درمی آورند. و سپس سوگند به ابرهایی که بار سنگینی (از باران) با خود حمل میکنند. و سپس سوگند به
کشتیهایی که به آسانی به حرکت درمی آیند. و سوگند به فرشتگانی که کارها را تقسیم میکنند. (آری سوگند به همه این ها) که آنچه به شما وعده داده شده قطعا راست است. و بدون شک جزای اعمال واقع شدنی است. ذاریات با واو قسم و جمعهای دیگر با فاء آمده و نشان میدهد که سه امر بعدی نتیجه اولی و یکی پس از دیگری است. (تکرار: 3).
طاعت، انقیاد. «وَ اِنْ یَکُنْ لَّهُمُ
الْحَقُّ یَأتُوآ اِلَیْهِ مُذْعِنینَ» (49 / نور)، اگر دعوی خود را برحق میدانستند البته با کمال انقیاد سربه حکم خدا فرود میآوردند. در نهج البلاغه خطبه 180 آمده است که: «نَسْتَعینُ بِهِ اسْتِعانَةَ … مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَ الْقَوْلِ» از او یاری میجوییم یاری جستن کسی که با عمل و قول در طاعت
و انقیاد اوست. (تکرار: 1).
چانه. «اِنَّ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ اِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِّرُونَ لِلاَْذْقانِ سُجَّدا …» (107 / اسراء)، یعنی: آنها که پیش از این علم و دانش به آنان داده شده هنگامی که (این آیات) بر آنها خوانده میشود به خاک میافتند و سجده میکنند. اَذْقان جمع ذَقَن به معنی چانهها است. در مجمع و
المیزان گوید: علت اعتبار اذقان آن است که چانه در وقت سجده نزدیک ترین اجزاء صورت به زمین است. مراد از آیه چنان که المیزان گفته سجده است به قرینه «سُجَّدا». ولی فکر میکنیم منظور از سجده تواضع و خم شدن است نه سجده متعارف یعنی آن گاه که قرآن بر آنها خوانده شود در اثر تواضع و انقیاد آن قدر بر رو میافتند تا چانهها به زمین برسد.
اذقان فقط 3 بار در قرآن آمده است.
یاد کردن، خواه با زبان باشد یا با قلب و هر دو خواه بعد از نسیان باشد یا از ادامه ذکر (مفردات). «فَاذْکُرُونی اَذْکُرْکُمْ …» (152 / بقره)، یعنی: هر که خدا را یاد کند خدا او را حتما یادخواهد. ظاهرا اعم معنای ذکر
مراد است و آیه عجیب و نوید بخشی است فرمود: «اِنَّ اللّه لا یُخْلِفُ الْمیعادَ» (9/آل عمران)، زیرا خداوند از وعده خود تخلف نمیکند. «اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» (9 / حجر)، یعنی: ما قرآن را نازل کردیم و ما به طور قطع آن را پاسداری میکنیم. مراد از ذکر قرآن مجید است و چون قرآن یادآور و بیان کننده حقائق دنیا و عُقْبی است بدان جهت برآن ذکر اطلاق شده است. ذُکُور و ذُکْران جمع ذَکَر است. کلمه ذَکَر 16 بار در قرآن مجید آمده است.
ذَکاة و تَذْکِیَة هر دو به معنی ذبح حیوان است. «وَ ما اَکَلَ السَّبُعُ اِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ» (3/مائده)، یعنی: نیم خورده درنده بر شما حرام است مگر آنچه پیش از مردنش آن را
ذبح کنید و آن در صورتی است که قبل از مردن از درنده گرفته و ذبح شرعی کنند که حلال است. (تکرار: 1) آن هم در ذبح حیوان به کار رفته است.
ذُلّ و ذِلَّه به معنی خواری و ضدّ عزّت است (صحاح قاموس) ذِلّ به معنی رام شدن است چنان که در صحاح گوید و ذلیل شخصی است که آشکارا خوار باشد. «فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزی» (134/طه)، یعنی: پیش از آن که ذلیل و خوار گردیم از آیات تو پیروی کنیم. «اَذِلَّة» جمع ذلیل است به معنی خواران مثل «وَ جَعَلُوا اَعِزَّةَ اَهْلِها اَذِلَّةً» (34 / نمل)، یعنی: و عزیزان
آن جا را ذلیل میکند. و نیز جمع ذَلُول آمده به معنی رامها و نرمها «اَذِلَّةٍ عَلَی الْمُوْمِنینَ
اَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ» (54 / مائده)، یعنی: بر مؤمنان نرم و بر کفّار عزیز و تنداند. چنان که ذُلُل نیز جمع ذَلُول است. اَذَلّ اسم تفضیل ذِلَّت است «لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ …» (8 / منافقون)، یعنی: عزیزتر حتما ذلیل تر را از مدینه بیرون میکند. «اِنَّ الّذینَ یُحادُّونَ اللّه وَ رَسُولَهُ اُولئِکَ فِی الاَْ ذَلّینَ» (20/مجادله)، یعنی: آنان که با خدا و رسول مخالفت میکنند آنها در ردیف ذلیلترانند. «هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ ذَ لُولاً فَامْشُوا فی مَناکِبها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ» (15 / ملک)، یعنی: او کسی است که زمین را برای شما آرام گردانید پس در شانههای آن راه بروید و از روزی خدا بخورید. (تکرار: 24).
نکوهش، خلاف مدح. در اقرب
گوید: ذمّ خلاف مدح و عیب است و آن مصدر و اسم هر دو به کار رفته است «لا تَجْعَل مَعَ اللّه اِلها آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوما مَخْذُولاً» (22 / اسراء)، (49 / قلم)، یعنی: با «اللّه» معبود دیگری قرار مده که ضعیف و مذموم و بی یار و یاور خواهی شد. (تکرار: 2).
عهد و پیمان. «لایَرْقُبُوا فیکُمْ اِلاّ وَ لا ذِمَّةً» (8 / توبه)، یعنی: مشرکین در حقّ اهل ایمان مراعات حق خویشی یا پیمان را نخواهند کرد. (تکرار: 5).
از فِرَق یهود و نصاری آن کس را گویند که در پناه اسلام است و با مسلمانان پیمان و عهد بسته است. در نهج البلاغه نامه 53 که عهد مالک اشتر است آمده «وَ مِنْها اَهْلُ الْجِزْیَةِ وَ الْخَراجِ مِنْ اَهْلِ الذِمَّةِ وَ مُسْلِمَةِ النّاسِ».
گناه، ناگفته نماند ذَنَب به معنی
دم حیوان و غیره است و ذَنْب در اصل به معنی گرفتن دم حیوان و غیره است. هر فعلی که عاقبتش وخیم است آن را ذَنْب گویند زیرا که جزای آن مانند دم حیوان در آخر کار تحقق پیدا میکند. «وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ یَقْتُلُونِ» (14/شعراء)، برای آنها در عهده من گناهی است میترسم مرا بکشند. جمع ذَنْب ذُنوب است «اِنَّ اللّه یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا» (53/زمر)، خدا همه گناهان را میآمرزد. (تکرار: 39).
راغب ذَنُوب را اسب دراز دُم گفته و میگوید به طور استعاره در معنای نصیب به کار میرود. «فَاِنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ذَنُوبا
مِثْلَ ذَنُوبِ اَصْحابِهِمْ فَلا یَسْتَعْجِلُونِ» (59/ذاریات)، یعنی: برای ستمگران نصیبی از عذاب هست مانند نصیب ستمگران گذشته پس عجله نکنند.
طبرسی آن را دلو
پر از آب گفته و آنگاه نصیب معنی کرده است. به هرحال مراد از آن در آیه شریفه نصیب است و اعتباری که در ذنب گذشت در آن نیز جاری میباشد و نصیب عذاب را ذَنُوب گفتهاند زیرا مثل دم در آخر کار محقّق میشود. این کلمه با مشتقات آن 39 بار در قرآن آمده است.
رفتن. «فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ اِبْراهیمَ الرَّوْعُ» (74 / هود)، هنگامی که ترس ابراهیم فرونشست. اگر با باء متعدی شود معنای بردن میدهد مثل «ذَهَبَ اللّه بِنُورِهِمْ»
(17/بقره)، خدا نور آنها را برد. با باب افعال نیز متعدی میشود «وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی اَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ» (34 / فاطر)، آنها میگویند حمد (و ستایش) برای خداوندی است که اندوه را از ما برطرف ساخت. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.
ذاهِب: رونده. «وَ قالَ اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدین» (99 / صافّات)، (او از این مهلکه به سلامت بیرون آمد) و گفت: من به سوی پروردگارم میروم، او مرا هدایت خواهد کرد. (تکرار: 1).
طلا. «وَالَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فی سَبیلِ اللّه فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ» (34 / توبه)، یعنی: و آنها راکه طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان)
می سازند و در راه خدا انفاق نمیکنند، به مجازات دردناک بشارت ده. ناگفته نماند به موجب روایات اسلامی و فتوای فقها، زینت با طلا و پوشیدن آن برای مردان حرام و برای زنان بلامانع است. (1)ولی آیات
1) منظور طلای زرد است و طلای سفید «پلاتین» برای مردان بلامانع است.
شریفه صریحاند دراین که اهل بهشت اعم از زنان و مردان از طلا استفاده میکنند «یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ یَلْبَسُونَ ثِیابا خُضْرا مِنْ سُنْدُسٍ» (31 / کهف)، یعنی: در آن جا با دستبندهایی از طلا آراستهاند و لباسهای (فاخری) به رنگ سبز از حریر نازک و ضخیم در بر میکنند. همچنین است
آیه 23 / حج و 33 / فاطر و 71 / زخرف. (تکرار: 8).
نسیان و غفلت (صحاح). «یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ» (2/حج)، یعنی: روزی آن زلزله را بینی که هر شیرده (اعمّ از زن و غیره) از بچّه شیرخوار غفلت میکند. در صحیفه سجّادیه دعای 27 آمده «وَ اَذْهِلْ قُلُوبَهُمْ عَنِ الاِْحْتِیالِ» ، یعنی: قلوب و افکار مشرکان را از چاره جویی غافل ساز. (تکرار: 1).
صاحب. «وَ اللّه ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ» (105/بقره)، خدا صاحب فضل بزرگی است. (تکرار: 104).
مؤنّث ذو است به معنی صاحب. «اِنَّ اللّه عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ»
(119/آل عمران) موصوف آن جمع است لذا مؤنث آمده یعنی: خدا به چیزهایی که در سینهها است دانا است. تثنیه آن ذَواتانِ و جمعش ذَوات است «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ … ذَواتا اَفْنانٍ» (49/رحمن)، یعنی: هر که از مقام پروردگار خویش بترسد دو بهشت دارد … هر دو دارای شاخهها است. اما جمع آن در کلام اللّه مجید به کار نرفته است. (تکرار: 30).
طرد و دفع. «وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودانِ» (23 / قصص)، نزدیک آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را از
مخلوط شدن با گوسفندان دیگر کنار و دفع میکردند. (تکرار: 1).
چشیدن. «فَذاقَتْ وَ بالَ اَمْرِها»
(9/طلاق)، سنگینی و نتیجه کار خود را چشید. این کلمه با مشتقات آن 63 بار در قرآن آمده است.
آشکار شدن. «وَ اِذا جاءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الاَْمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا بِهِ» (83/ نساء)، یعنی: چون چیزی از ایمنی و یا ترس به آنها رو آورد آن را آشکار و منتشر میکنند. در نهج البلاغه نامه 48 به معاویه نوشته «وَ اِنَّ الْبَغْیَ وَ الزُّورَ یُذیعانِ بِالْمَرْءِ فی دینِهِ وَ دُنْیاهُ» ، یعنی: تجاوز و باطل شخص را در دین و دنیایش مشهور و رسوا میکنند. (تکرار: 1).
دهمین حرف از حروف الفبای عربی و دوازدهمین حرف از الفبای فارسی است، به تنهایی معنائی ندارد و جزء کلمه واقع میشود و در حساب ابجد به جای عدد دویست است.
سر. «وَ اَلْقَی الاَْلْواحَ وَ اَخَذَ بِرَأْسِ اَخیهِ یَجُرُّهُ اِلَیْهِ» (150 / اعراف)، یعنی: الواح را انداخت و سر برادرش را گرفت به سوی خود میکشید. جمع آن رُؤسُ است «وَ اِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ اَمْوالِکُمْ …» (279 / بقره)، یعنی: و اگر توبه کنید، سرمایههای شما، از آن شما است … (تکرار: 18).
بسیار رحیم و مهربان و از
اسماء حسنی است. «وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّه نَفْسَهُ وَ اللّه رُؤُفٌ بِالْعِبادِ» (30 / آل عمران)، یعنی: خداوند شما را از (نافرمانی) خودش، برحذر میدارد و (در عین حال) خدا نسبت به همه بندگان، مهربان است. (تکرار: 11). 2 بار تنها و 9 بار تؤام با رحیم. در 10 محل از 11 محل فوق صفت خداوند و در یک محل صفت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است.
دیدن، دانستن، نگاه کردن. «فَلَمّا جَنَ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَبا قالَ هذا رَبّی» (76/انعام)، یعنی: چون شب او را فرا گرفت ستارهای دید گفت: این پروردگار من است. «رِئاء» به معنی تظاهر و نشان دادن به
غیر است (اقرب) و آن این است که کار خوبی انجام دهد قصدش تظاهر و نشان دادن به مردم باشد نه برای تقرب به خدا «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی کَالَّذی یُنْفِقُ
مالَهُ رِئاءَ النّاسِ» (246 / بقره)، یعنی: صدقات خود را با منت گذاشتن و اذیّت باطل نکنید مثل آن کس که مال خویش را برای تظاهر به مردم خرج میکند که خرج چنین شخصی نیز باطل است. این کلمه با مشتقات آن 328 بار در قرآن آمده است.
رِئْی: منظر و قیافه. «وَ کَمْ اَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ اَحْسَنُ اَثاثا وَ رِئْیا» (74/مریم)، چه بسیار کسانی را پیش از آنها هلاک ساختیم که اثاث و منظرشان از اینها بهتر بود.
آنچه شخص در خواب
ببیند. «لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلی اِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْدا» (5/یوسف)، یعنی: آنچه در خواب دیدهای بر برادرانت مگو، تو را حیله میکنند. رؤیا از مصادیق رأی است و چون شخص چیزی در خواب میبیند لذا آن را رؤیا گفتهاند از این جا است که لغت نویسان عرب
رؤیا را آنچه شخص در خواب رؤیت میکند گفتهاند. آیاتی که درباره رؤیا از قرآن مجید ذکر شده دلالت دارند بر آن که رؤیا از آینده خبر میدهد خواه رؤیای پیامبران باشد یا غیر آنها چنان که از رؤیای پادشاه مصر روشن میشود (43/یوسف) روایات زیادی درباره رؤیا و احکام آن وارد شده طالبان تفصیل به کتاب دارالسَّلام تألیف محدّث نوری رجوع کنند. (تکرار: 7).
تربیت کردن.
طبرسی رحمه اللّه در تفسیر سوره حمد چند معنی از جمله: رئیس، مطاع، مالک، صاحب (رفیق)، مربّی و مصلح برای ربّ نقل کرده و گوید: آن از تربیت مشتق است و این کلمه به طور اطلاق جز به خدا گفته نمیشود و در غیر خدا مقیّد میآید مثل رَبُ الدّارِ. ربّ به معنی مربّی از اسماء حسنی است و مقام ربوبّیت خداوند
را روشن میکند یعنی آنگاه که در وصف خدا گفته شود: رَبُّ الْعالَمین مراد تربیت دادن و پرورش کردن تمام موجودات است. همان طوری که یک نفر طفل را تربیت میکند و پیوسته مواظب اوست و از نان و آب و لباس و اخلاق و تحصیل او غفلت ندارد. هم چنین اطلاق کلمه ربّ بر خداوند
سبحان مبیّن این معنی است. کلمات رَبُّ الْعالَمینَ، رَبُّکُمْ، رَبَّنا، رَبُّهُ، رَبّی، رَبُّکُما، رَبِّ، رَبُّکَ، رَبُّها، رَبُّهُمْ و رَبُّهُما که در قرآن مجید بر خداوند سبحان اطلاق شده بنا بر نقل اَلْمُعْجَمُ الْمُفَهْرَس بیشتر از 981 فقره است.
رِبّی مثل رَبّانِیّ کسی است که مخصوص به خدا باشد و به غیر خدا مشغول نشود. «وَ کَاَیِّنْ مِنْ نَبِّیٍ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ» (146 / آل عمران)، یعنی: چه بسا پیغمبر که بسیاری از مخصوصان خدا
همراه وی کارزار کردهاند. «کَاَیِّنْ» کلمه تکثیر میباشد (المیزان) (تکرار: 1).
تربیت کنندگان. «وَ لکِنْ کُونُوا رَبّانِیّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ» (79 / آل عمران)، بلکه
(سزاوار مقام او، این است که بگوید:) مردمی الهی باشید، آن گونه که کتاب خدا را میآموختید و درس میخواندید (و غیر از خدا را پرستش نکنید). (تکرار: 3).
جمع رَبیبَة به معنی مربوبه (دختر زن) میباشد. مثل قتیله به معنی مقتوله. «وَ رَبائِبُکُمْ اللاّتی فی حُجُورِکُمْ …» (23 / نساء)، یعنی: ربیبههای شما که در کنار شمایند برایتان حرام میباشند. (تکرار: 1).
ای بسا. «رُبَما یَوَّدُّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمینَ» (2 / حجر)، یعنی: کافران (هنگامی که آثار شوم اعمال را
ببینند) چه بسا آرزو میکنند مسلمان بودند. (تکرار: 1).
سود. «فَما رَبِحَتْ تِّجارَتُهُمْ …»
(16/بقره)، یعنی: داد و ستد آنها سود نداد … این کلمه در تجارت عادی و مصادیق دیگری از قبیل نتایج عمل به کار میرود. (تکرار: 1).
انتظار. همچنین است تَرَبُّص (اقرب). «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاّ اِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ» (52 / توبه)، بگو آیا برای ما جز یکی از دو نیکی انتظار میکشد. کلّیه موارد به کار رفتن این کلمه در قرآن مجید از باب تفّعل است. (تکرار: 17).
بستن. «وَ رَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ اِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (14/کهف)، دلهایشان را قوی کردیم که برخاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است. (تکرار: 5).
یک چهارم. «وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا
تَرَکْتُمْ اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ …» (12 / نساء)، برای زنان است چهار یک ما ترک اگر شما را فرزند نباشد … این کلمه با مشتقات آن 22 بار در قرآن آمده است.
اَرْبَع: چهار. «فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ اَرْبَعَةً مِنْکُمْ» (15 / نساء)، برای آنها چهار نفر از خودتان گواه گیرید.
رُباعَ: چهار چهار. «فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلثَ وَ رُباعَ …» (3 / نساء)، و با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمائید، دو یا سه یا چهار همسر …
زیادت.
طبرسی ذیل آیه (275/بقره) فرموده اصل رِبا به معنی زیادت است. «یَمْحَقُ اللّه الرِّبا وَ یُرْبِی الصِّدَقاتِ» (276 / بقره)، یعنی: خدا ربا را
پایمال و صدقات را زیادت میدهد و
میرویاند. معامله رِبَوِیّ را از ربا گفتهاند که در آن زیادت هست و ربا به ضرورت قرآن و دین مبین اسلام حرام است و ربا خورنده اهل آتش است و تهدید قرآن درباره آن بسیار سخت است. (تکرار: 20).
تفریح و گردش کردن. «اَرْسِلْهُ مَعَنا غَدا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ …» (12 / یوسف)، او را فردا با ما بفرست تا گردش و بازی نماید. (تکرار: 1).
بستن و منظم کردن. «اَ وَ لَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا اَنَّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ کانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما» (30 / انبیاء)، یعنی: آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته
بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم؟ فَتْق به معنی گشودن و بازکردن و ضدّ رَتْق
است و این میرساند که آسمانها و زمین ابتدا بسته و در هم فرورفته و بالاخره مثل یک گلوله و یک چیز بوده است و سپس به وسیله فتق و باز کردن و ایجاد فواصل میان ذرّات بدین صورت در آمدهاند. (تکرار: 1).
در مجمع گوید: ترتیل بیان کردن است با تأنّی و تدریج و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله نقل میکند که به ابن عباس فرمود: قرآن را با ترتیل بخوان. گفت ترتیل یعنی چه؟ فرمود آن را روشن و آشکار کن و آن را مانند خرمای خراب پراکنده نکن و همچون شعر تکه تکه منما چون به عجائب
آن رسیدید تأمل کنید و نظرتان فقط رسیدن به آخر سوره نباشد. «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتیلاً» (4 / مزّمّل)، معنی آیه فوق چنین است: قرآن
را با دقت و تأنّی بخوان (در وقت خواندن معانی و کلمات آن را در نظر بگیر). (تکرار: 4).
حرکت کردن و حرکت دادن. «اِذا رُجَّتِ الاَْرْضُ رَجّا» (4/واقعه)، یعنی: آن گاه که زمین به طرز هولناکی بلرزد. (تکرار: 2).
اضطراب. «لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا الْرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ» (134/اعراف)، یعنی: اگر این اضطراب و بلا را از ما ببری حتما به تو ایمان میآوریم. (تکرار: 10).
پلید. در مجمع از زَجّاج نقل شده که رِجْس نام هر کار تنفّرآور است. «وَ اَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسا
اِلی رِجْسِهِمْ» (125 / توبه)، یعنی: اما آنان که در قلوبشان مرض است پلیدی بر پلیدشان میافزاید. در قرآن مجید چیزها و کارهائی که با رِجْس توصیف شده به قرار زیر است: خَمْر، قِمار، بُت ها، اَزْلام (90/مائده) میته،
خون، گوشت خوک (145 / انعام). (تکرار: 10).
رجوع و رُجْعی به معنی برگشتن و برگرداندن لازم و متعدّی هر دو آمده است همچنین است رُجْعان و مَرْجِع که مصدر میمی است (اقرب). «فَرَجَعَ مُوسی اِلی قَوْمِهِ غَضْبانَ اَسِفا» (86 / طه)، یعنی: موسی خشمگین و اندوهناک به قوم خویش برگشت. «اِلَی اللّه مَرْجِعُکُمْ جَمیعا» (105/مائده)، یعنی: بازگشت همه شما به سوی خدا است. مَرْجِعْ به معنی رجوع است.
(تکرار: 16).
لرزیدن و لرزاندن. در مفردات آن را اضطراب شدید گفته است.
طبرسی نیز اضطراب فرموده است. «یَوْمَ تَرْجُفُ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثیبا مَهیلاً» (14 / مزّمّل)، یعنی: روزی که زمین و کوهها به شدّت بلرزند و کوهها تپههای نرم باشند.
«فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ» (78 / اعراف)، یعنی: سرانجام زمین لرزه آنها را فراگرفت و صبحگاهان (تنها) جسم بی جانشان در خانههاشان باقی مانده بود. رَجْفَة لرزه است (تکرار: 4). «وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدینَةِ …» (60 / احزاب)، یعنی: و (همچون) آنها که اخبار دروغ و شایعات در مدینه پخش میکنند. مُرْجِف به معنی
اضطراب آور است و مراد از آن کسانیاند که با نشر دروغ مردم را مضطرب و ناراحت میکردند در اقرب الموارد گفته «اَرْجَفَ الْقَوْمُ» یعنی شروع به نشر اخبار و فتنهها کردند تا مردم را به اضطراب آوردند. اَراجیف دروغهای وحشت آور است. (تکرار: 8).
مرد. «اَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ» ، (78 / هود)، یعنی: آیا از شما مرد عاقلی نیست. (تکرار: 24). جمع آن رِجال است.
«وَ عَلَی الاَْعْرافِ رِجالٌ …» (46 / اعراف)، یعنی: بر بلندیهای آن جایگاه (بین دوزخ و بهشت)، مردانی هستند. (تکرار: 52).
پا. «اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ» (42 / ص)، یعنی: با پایت قدم بزن و راه برو. جمع آن
اَرْجُل است. (تکرار: 16). «اَ لَهُمْ اَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِها …» (195/اعراف)، یعنی: آیا (آنها لااقل همانند خود شما) پاهایی دارند که با آن راه بروند؟ رِجال و رَجِل جمع راجِل به معنی پیاده است. مثل «فَاِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً اَوْ رُکْبانا …» (239/بقره)، یعنی: اگر از دشمن بیم داشتید (به جای نماز خواندن معمولی) در حال پیاده و سواره نماز بخوانید. «وَ اَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بَخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ» (64/اسراء)، با سواره و پیادگانت بر آنها صیحه بزن.
سنگ زدن، سنگسار کردن. راغب میگوید: رِجام به معنی سنگها و
رجم زدنِ با سنگ و مرجوم به معنی سنگ زده است. «وَ لَوْلا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ» (91 / هود)، یعنی: اگر عشیره تو نبود تو را با سنگها میکشتیم. (تکرار: 6).
رَجیم: از اوصاف شیطان و آن به معنی مرجوم و رانده شده است. راغب آن را مطرود از خیرات و از منازل ملائک و طبرسی مطرود از آسمان و زده شده با شهابها و از بعضی مرجوم به ملعون نقل کرده است. ناگفته نماند: مطرود از خیرات و مطرود از رحمت خدا مراد است. «فَاسْتَعِذْ بِاللّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ» (98 / نحل)، یعنی: از شر شیطان مترود شده، به خدا پناه برید. (تکرار: 6).
امید. «وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّه مالا یَرْجُونَ» (104 / نساء)، یعنی: شما به لطف خدا امید دارید ولی آنها چون بی ایمانند به
خدا امیدی ندارند. شما از خدا چیزی امید
دارید که آنها ندارند. «فَنَذَرُ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقائَنا فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» (11 / یونس)، یعنی: ولی آنها که امید لقاء ما را ندارند، به حال خودشان رها میکنیم تا در طغیانشان سرگردان شوند. امیدواری به لِقاءُ اللّه آن است که منتظر آن باشیم و برای آن کار کنیم. این کلمه با مشتقات آن 24 بار در قرآن آمده است.
اِرْجاء: تأخیر. «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لاَِمْرِ اللّه اِمّا یُعَذِّبُهُمْ وَ اِمّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَ اللّه عَلیمٌ حَکیمٌ» (106 / توبه). یعنی: دیگران از مردم برای تحقّق امر خدا تأخیر انداخته شدهاند یا خدا آنها را عذاب و یا بر آنها توبه میکند و خدا دانا و حکیم است. مراد از این مُرْجَوْن لاَِمْرِ اللّه کیستند؟ غیر از مؤمنین و منافقین و معترفین به گناهان بقیّه را شامل میشود
(مثل قاتل حضرت حمزه علیهالسلام و امثال او که بعدا مسلمان شدند).
جانب، طرف (مفردات، مجمع) جمع آن اَرْجاء است. «وَ الْمَلَکُ عَلی اَرْجائِها» (17 / حاقّة)، یعنی: ملائکه آن روز در اطراف آسمان هستند. این آیه نظیر آن است که درباره قیامت آمده «وَ تَرَی الْمَلائِکَةَ حافّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» (75 / زمر). یعنی: (در آن روز) فرشتگان را میبینی که بر گِرد عرش خدا حلقه زدهاند (و حمد او میگویند). ملائکه تا روز قیامت در میان آسمانند و پیوسته بالا میروند و روز قیامت به کنارههای آسمان میرسند. (تکرار: 1).
وسعت، فراخی. «وَ ضاقَتْ
عَلَیْکُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ» (25 / توبه)، و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد. (تکرار: 4).
راغب میگوید: رَحیق به معنی
خَمْر (شراب) است. «یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ» (25 / مطفّفین)، با شراب خالص مهر شده سیراب میگردند. (تکرار: 1).
ظرف (مثل خورجین و انبان) و بار سفر و کوچ. «وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فی رِحالِهِمْ» (62/یوسف)، یعنی: (سپس) به کارگزاران خود گفت: آنچه را به عنوان قیمت پرداختهاند در بارهایشان بگذارید.
طبرسی در ذیل این آیه گوید از رِحال ظرفها قصد شده و مفرد آن رَحْل است. (تکرار: 4).
رِحْلَة: کوچ و مسافرت. «رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ
الصَّیْفِ» (2/قریش)، یعنی: در سفرهای زمستانه و تابستانه. باید دانست یمن در جنوب مکّه و شام در شمال آن واقع است. اهل مکّه سالی دو مسافرت داشتند وقت زمستان به یمن و وقت تابستان به شام و
این دو مسافرت نوعا برای خرید و فروش و نقل و انتقال مال التّجاره بود. مراد از رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ همان دو مسافرت است.
رحم زن، محل رشد جنین. جمع آن اَرْحام است. «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُمْ فِی الاَْرْحامِ کَیْفَ یَشاءُ» (6 / آل عمران)، یعنی: او کسی است که شما را در رحم (مادران)، آنچنان که میخواهد، تصویر میکند. رَحِم به معنای فوق در قرآن همیشه جمع آمده است. به قوم و خویش از آن جهت رَحِم
و اَرْحام گفتهاند که آنها از یک رَحِم خارج شدهاند (مفردات) یعنی ریشه همه یک رَحِم است. ذوُ رَحِم یعنی صاحب قرابت و ذَوِی الاَْرْحام یعنی صاحبان قرابت. «وَ اتَّقُوا اللّه اَلَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الاَْرْحامَ» (1/نساء)، یعنی: از خدا و از اَرْحام بترسید و قطع رَحِم نکنید، مراد از اَرْحام، خویشان است. (تکرار: 12).
مهربانی. «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» (24/اسراء)، بال تواضع را برای آنها از روی مهربانی بخوابان. (تکرار: 114).
از نامهای خداوند سبحان است و غیر خدا با آن توصیف نمیشود. اکثریّت قریب به اتفاقّ اهل لغت و تفسیر آن را کلمه عربی و مشتق از رحمت گرفتهاند و
احسان کننده و نعمت دهنده معنی کردهاند. رحمن مختص به خدا است به خلاف رحیم. بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمْ (آغاز همه سورهها به جز سوره توبه) به نام خداوند بخشنده مهربان. (تکرار: 169). 113 بار در اوّل سورهها ضمن بسمله و 56 بار در اثناء آیات.
مهربان، از اسماء حسنی است. وصف رحیم مخصوص برای آخرت نیست بلکه بیشتر آیات عمومیّت آن را در دنیا و آخرت میرساند. «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا
عادٍ فَلا اِثْمَ عَلَیْهِ اِنَّ اللّه غَفُورٌ رَحیمٌ» (173/بقره)، یعنی: (ولی) آن کس که مجبور شود، (در موقع ضرورت برای حفظ جان خود از آن بخورد) در صورتی که ستمکار و متجاوز نباشد گناهی بر او نیست، خداوند
بخشنده و مهربان است. در دعای 54 صحیفه سجّادیه آمده: «یا رَحْمنُ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ رَحیمَهُما». چنان که ملاحظه میشود هر دو درباره دنیا و آخرت به کار رفته است. رحیم چون بر خدا اطلاق شود مراد از آن نعمت دهنده و احسان کننده است و چون بر غیر خدا گفته شود مقصود از آن مهربانی و رقّت قلب است زیرا محال است در خداوند تأثّر و انفعال بوده باشد. مولا امیرالمؤمنین صلوات اللّه و سلامه علیه در خطبه 177 نهج البلاغه در وصف خدا فرموده: «بَصیرٌ لا یُوصَفُ بِالْحاسَّةِ رَحیمٌ لا
یُوصَفُ بِالرِّقَّةِ» ، یعنی: خدا بینا است ولی نمیشود گفت چشم دارد. رحیم است ولی با رقّت و تأثّر و انفعال توصیف نمیشود.
مرحمت نیز به معنی رحمت است. جمع رحیم در قرآن رُحَماء آمده. و 227 بار در قرآن به کار رفته است، 113 بار در ضمن بسمله و 114 بار در اثناء آیات و آن بر خدا و غیر خدا اطلاق میشود چنان که درباره حضرت رسول صلی الله علیه و آله آمده. «عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ» (128/توبه)، یعنی: رنجهای شما بر او سخت است و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. در تمام قرآن فقط یک مورد فوق آمده در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله و در موارد دیگر صفت پروردگار سبحان واقع شده است و آن چون رحمن فقط در موارد رحمت به کار رفته است.
رُخاء: نرمی و آرامی. «فَسَخَّرْنا
لَهُ الرّیحَ تَجْرِی بِاَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ اَصابَ» (36/ص)، یعنی: باد را برای سلیمان مسخّر کردیم به دستور او به آرامی به هر جا که سلیمان میخواست میوزید. (تکرار: 1).
یاری و کمک. «وَ اَخی هارُونَ هُوَ اَفْصَحُ مِنّی لِسانا فَاَرْسِلْهُ مَعِیَ رِدْءا یُصَدِّقُنی» (34 / قصص)، برادرم هارون در سخن گفتن از من فصیح تر است او را با من یار و کمک بفرست تا مرا تصدیق کند. (تکرار: 1).
رَدَّ به معنی برگرداندن است. تردّد یعنی رفت و آمد پی در پی (مجمع) مراد از آن گاهی تحیّر در کار است. «وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ» (45/توبه)، یعنی: قلوبشان مضطرب گردید
و در اضطرابشان متحیّر و سرگردانند.
اِرْتِداد یعنی برگشتن. همچنین است ارتداد معروف که برگشتن از دین است. (تکرار: 59).
مَرَدّ: برگرداندن (صحاح اقرب)، بازگشتن. «وَ اَنَّ مَرَدَّنا اِلَی اللّهِ» (43 / غافر). راستی بازگشت ما به سوی خداست. «وَ اِذا اَرادَ اللّه بِقَوْمٍ سَوْءً فَلا مَرَدَّ لَهُ» (11 / رعد)، یعنی: و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (به خاطر اعمالشان) کند هیچ چیز مانع آن نخواهد شد. «وَ اِنَّهُمْ آتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ» (76 / هود)، و عذاب (الهی) به طور قطع به سراغ آنهای میآید و برگشت ندارد.
تبعیّت. «قُلْ عَسی اَنْ یَکُونَ رَدِفَ لَکُمْ بَعْضُ الَّذی تَسْتَعْجِلُونَ» (72 / نمل).
یعنی: بگو شاید بعضی از آنچه به عجله میخواهید در پی شماست. رِدْف به معنی تابع است همچنین است رادِفَة. «یَوْمَ تَرْجُفُ
الرّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ» (6 و 7 / نازعات)، یعنی: روزی که لرزنده میلرزد در پس آن لرزه دیگری که در ردیف آن است میآید. (تکرار: 3).
گرفتن شکاف با سنگ (مفردات) و نیز به معنی سدّ آمده (صِحاح). «فَأَعینُونی بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْما» (95/کهف)، یعنی: با نیرویی به من کمک کنید تا میان شما و آنها سدی قرار بدهم. آیه درباره سدّ ذُو الْقَرْنَیْن است. (تکرار: 1).
هلاکت، تَرَدّی: قرارگرفتن در معرض هلاکت (مفردات). «فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنْهَا
مَنْ لا یُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدی» (16 / طه)، مردمی که به قیامت ایمان ندارند و پیرو هوای نفسند تو را از آن روز باز ندارند و غافل نکنند وگرنه هلاک خواهی شد. (تکرار: 6).
ناپسند، رذل آن است که در اثر
پلیدی ناپسند باشد (مفردات). اَرْذَل اسم تفضیل آن است. «وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ اِلی اَرْذَلِ الْعُمُرِ» (70/نحل)، یعنی: بعضی از شما به سنین بالای عمر میرسند. جمع اَرْذَل اَراذَل آمده است. (تکرار: 4).
روزی. «کُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّهِ» (60 / بقره)، یعنی: از روزیهای الهی بخورید و بیاشامید. در قرآن مجید گذشته از معنای مشهور به نبوّت و علم رزق گفته شده. «یا قَوْمِ اَرَأَیْتُمْ اِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبّی
وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقا حَسَنا …» (88 / هود)، یعنی: ای قوم من! هرگاه من دلیل آشکاری از پروردگارت داشته باشم و رزق خوبی به من داده باشد. (تکرار: 55).
رُسُوخ به معنی ریشه داری و ثبات است. راسخون در علم کسانی هستند که در دانش ریشه دارند و علم در
وجودشان رسوخ کرده و استقرار یافته است. «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْعٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ اِلاَّ اللّه وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا …» (7/آل عمران)، او کسی است که این کتاب (آسمانی) را بر تو نازل کرد که
قسمتی از آن، آیات «محکم» (صریح و روشن) است که اساس این کتاب میباشد و قسمتی از آن «متشابه» است اما آنها که در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهات هستند، تا فتنه انگیزی کنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسیر (نادرستی) برای آنها میطلبند، در حالی که تفسیر را، جز خدا و راسخان در علم، نمیدانند میگویند: ما به همه آن ایمان آوردیم، همه از طرف
پروردگار ما است. (تکرار: 2).
در لغت به معنی اثر جزئی است ولی ملاحظه آیه نشان میدهد که مراد از آن در قرآن کریم محلی است که قومی بدان نسبت داده شدهاند. «کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ اَصْحابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ» (12/ق)، پیش از آنها قوم نوح و اصحاب الرّس (قومی که در یمامه زندگی میکردند و پیامبری به نام حنظله داشتند) و قوم ثمود (پیامبرانشان را) تکذیب کردند. (تکرار: 2).
رِسل در اصل به معنی برخاستن با تأنّی است و رسول به معنی برخاسته از همان است. رسول در اصل مصدر و در اطلاق قرآن به معنی فرستاده و پیام آور است. «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» (144/آل عمران)، یعنی: محمد صلی الله علیه و آله فقط فرستاده خداست و پیش از
او، فرستادگان دیگری نیز بودند. جمع رسول در قرآن فقط رُسُل آمده مثل آیه فوق. کلمه رُسُل 96 بار در قرآن مجید آمده است.
مُرْسَل: فرستاده شده. «اَتَعْلَمُونَ اَنَّ
صالِحا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ» (75 / اعراف)، آیا (راستی) شما یقین دارید صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است. جمع آن مرسلون است. «قالَ فَما خَطْبُکُمْ اَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ» (57 / حجر)، یعنی: (سپس) گفت: مأموریت شما چیست ای فرستادگان خدا؟ و مرسلات در «وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفا» (1/مرسلات)، جمع مُرْسَلَة است. یعنی: سوگند به فرشتگانی که پی در پی فرستاده میشوند. مرسِل اسم فاعل به معنی فرستنده و رها کننده است. «وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ» (2/فاطر). جمع آن مُرْسِلُون و مُرْسِلین است. «وَ لکِنّا کُنّا
مُرْسِلینَ» (45/قصص)، ولی ما بودیم که تو را فرستادیم. (تکرار: 36).
رِسالَت: اسم است به معنی پیام (اقرب قاموس). «اُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبّی» (62/اعراف)، رسالتهای پروردگارم را به شما ابلاغ میکنم.
اِرْسال: فرستادن. «هُوَ الَّذی اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ» (33/توبه)، او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد.
ثبوت و رسوخ (اقرب). «وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ» (13 / سباء)، یعنی دیگهای ثابت. رواسی جمع راسیه به معنی ثابت و راسخ است. رواسی 9 بار در قرآن مجید آمده و پیوسته صفت جبال است.
اِرْساء: به معنی اثبات است. «وَ الْجِبالَ اَرْساها» (32 / نازعات)، و کوهها را ثابت و محکم نمود.
هدایت، نجات، صلاح، کمال.
در مفردات و قاموس و اقرب هر دو وزن رُشْد وَ رَشَد به یک معنی آمده است. مجمع ذیل آیه «وَ هَیِّیءْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَدا» (10/کهف)، و راه نجاتی برای فراهم ساز. این دو کلمه 11 بار در قرآن آمده است.
رَشاد: به معنی رشد است. «وَ ما اَهْدیکُمْ اِلاّ سَبیلَ الرَّشادِ» (29 / غافر)، هدایت نمیکنم شما را مگر به راه صلاح.
راشِد: اسم فاعل از رشد است. «اُولئَکَ هُمُ الرّاشِدُونَ» (7 / حجرات). آنها هدایت یافته گان هستند. (تکرار: 19).
رَشید: صاحب رشد. «اَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ» (78 / هود)، آیا در میان شما مرد عاقلی نیست. «وَ ما اَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشیدٍ» (17/کهف)، دستور فرعون نجات دهنده نیست.
مراقبت کردن و چیزی را زیر نظر گرفتن و نیز به معنی مراقب و مراقبت
شده آمده است (کمین کردن و کمین کننده). «فَمَنْ یَسْتَمِعِ الاْ انَ یَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا» (9/جنّ)، هر که اکنون گوش کند شهابی را در کمین خود مییابد. (تکرار: 6).
مَرْصَد: مانند مِرْصاد، اسم مکان به معنی کمین گاه است. «وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ» (5 / توبه)، بگیرید، حبسشان کنید و برای گرفتن آنها در هر کمین گاه بنشینید.
مِرْصاد: کمین گاه. «اِنَّ رَبِّکَ لَبِالْمِرْصادا» (21/نباء)، جهنم، کمینگاهی است بزرگ.
رَصَص: رَصّ به معنی الصاق و ضمّ اجزاء چیزی در یکدیگر است. «اِنَّ اللّه یُحِبُّ الَّذینَ
یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ صَفّا کَاَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ» (4/صف)، خداوند کسانی را دوست میدارد که در راه او پیکار میکنند همچون بنایی آهنین. قرآن مؤمنان را که در جنگ
استقامت دارند و از هم جدا نمیشوند و در راه خدا یکدل و یک جهت میجنگند به بنای محکمی ریخته از سرب تشبیه کرده است. (تکرار: 1).
و رَضاعَة به معنی شیر خوردن است (صحاح، قاموس، مفردات). «لِمَنْ اَرادَ اَنْ یُتِمَّ الرَّضاعَةَ» (233 / بقره)، برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل کند. (تکرار: 11).
اِرْضاع: شیر دادن. «وَ اَوْحَیْنا اِلی اُمِ مُوسی اَنْ اَرْضِعیهِ …» (7 / قصص)، ما به مادر موسی اعلام کردیم که او را شیر ده …
مُرْضِعَة: شیرده. «تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا اَرْضَعَتْ» (2/حج)، مادران شیرده، کودکان شیرخوارشان را فراموش میکنند. جمع آن مَراضِع است. «وَ حَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ …» (12/قصص)، ما همه زنان شیرده را
از قبل بر او تحریم کردیم.
اِسْتِرْضاع: طلب کردن شیرده. «وَ اِنْ اَرَدْتُمْ اَنْ تَسْتَرْضِعُوا اَوْلادَکُمْ …» (233/بقره)، و اگر با عدم توانایی یا عدم موافقت مادر خواستید دایهای برای فرزندان خود بگیرید.
رِضا و رِضْوان و مَرْضاة به معنی خوشنودی است (قاموس). «رَضِیَ اللّه عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (119/مائده). خدا از آنها و آنها از خدا خشنود شدند. (تکرار: 6).
خشنود کردن. «یَحْلِفُونَ بِاللّه لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ …» (62 / توبه)، به خدا قسم میخوردند تا خشنودتان کنند … این کلمه با مشتقات آن 67 بار در قرآن آمده است.
اِرْتِضاء: به معنی رضاست و شاید از آن مبالغه مراد باشد که یکی از معانی افتعال است. «وَ لا یَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضی» (28/انبیاء)، برای کسی که خدا از او خشنود
است (و اجازه شفاعتش را داده) شفاعت نمیکنند.
تر، مقابل خشک. «لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ اِلاّ فی کِتابٍ مُبینٍ» (59 / انعام)، نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز این که در کتاب آشکار (در کتاب علم خدا) ثبت است. (تکرار: 2).
ترس، دستپاچگی. «وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» (26 / احزاب)، یعنی خدا در دل کفار، از شما مسلمانان ترس افکند. (تکرار: 5).
صدای ابر. که در اثر تخلیه الکتریکی بوجود میآید و توأم با برق است ولی چون سرعت نور 000/300 کیلومتر در ثانیه و سرعت صوت 240 متر در ثانیه است، لذا صدای رعد همیشه پس از نور برق شنیده میشود. «اَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ» (19 / بقره)، یعنی: یا
همچون بارانی که در شب تاریک توأم با رعد و برق و صاعقه (بر سر رهگذرانی) ببارد. (تکرار: 2).
مراعات، محافظت. بنابراین چرانیدن و به چرا فرستادن چهارپایان یک
نوع محافظت از آنها است. «کُلُوا وَ ارْعَوْا اَنْعامَکُمْ» (54/طه)، بخورید و چهارپایانتان را بچرانید. این کلمه با مشتقات آن 10 بار در قرآن آمده است.
مَرْعی: به معنی چراگاه است محلی که چهارپایان با چریدن محافظت میشوند. «وَ الَّذی اَخْرَجَ الْمَرْعی. فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوی» (4 و 5/اعلی)، و آن کس که چراگاه را به وجود آورد. سپس آن را خشک و سیاه قرارداد. رِعاء و رُعاة جمع راعی به معنی چوپان است. «قالَتا لا نَسْقی حَتّی یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ اَبُونا شَیْخٌ کَبیرٌ» (23/قصص)، گفتند
گوسفندان خود را آب نمیدهیم تا چوپانها گوسفندان خویش را برگردانند. (تکرار: 10).
اصل رَغْبَتْ به معنی وسعت
است (مفردات). رَغْب چون با «فی» و «اِلی» باشد معنای دوست داشتن، مایل بودن و حریص بودن میدهد. مثل «اِنّا اِلَی اللّه راغِبُونَ» (59/توبه)، ما تنها رضای او را میطلبیم. «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَ اِلی رَبِّکَ فَارْغَبْ» (7 و 8/شرح)، پس هنگامی که از کار مهمی فارغ میشوید، به مهم دیگری پرداز. و به سوی پروردگارت توجه کن. و چون با «عن» باشد معنی اعراض و کناره گیری و بی اعتنایی میدهد. «وَ مَنْ یَرْغَبْ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهیمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» (130/بقره)، یعنی: چه کسی جز افراد سفیه و نادان از آئین ابراهیم (با آن پاکی و درخشندگی) روی گردان خواهد شد. که به معنی اعراض
و بی اعتنایی است. (تکرار:
فراوانی وسایل عیش و پاکیزگی و دلچسب بودن آن است. «یا آدَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَدا حَیْثُ شِئْتُما» (35/بقره). ای آدم تو و زوجهات در این باغ ساکن باشید و از آن به طور فراوان هر جا که خواستید بخورید. (تکرار: 3).
مُراغَم به معنی جایگاه و موضع است (مجمع). «وَ مَنْ یُهاجِرْ فِی سَبیلِ اللّه یَجِدْ فِی الاَْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَ سَعَةً» (100/نساء)، یعنی: هر که در راه خدا از موطن خود هجرت کند در زمین، جایگاه بسیار و وسعت مییابد که در آن خدای خود را بندگی کند. (تکرار: 1).
رَفْت در اصل شکستن و کوبیدن است. در نهایه گوید: رُفات هر
چیزی است که شکسته و کوبیده شود. «وَ قالُوا أَ اِذا کُنّاعِظاما وَ رُفاتا أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ
خَلْقا جَدیدا» (49 و 98/اسراء)، یعنی: و گفتند: آیا هنگامی که ما استخوانهای پوسیده و پراکندهای شدیم دگربار آفرینش تازهای خواهیم یافت. مراد از رُفات استخوانهایی است که پوسیده و سائیده شدهاند. (تکرار: 2).
هم بستری با زن. «اُحِلَّ لَکُمْ لیْلَةَ الصِّیامِ الرَّفَثُ اِلی نِسائِکُمْ» (187 / بقره)، یعنی: هم بستری در شبهای رمضان مباح و حلال میباشد.
طبرسی فرمود مراد از رَفَث در آیه جماع است بِالاِْجْماع. (تکرار: 2).
عطیّه، یاری (مفردات). «وَ اتَّبِعُوا فِی هذِهِ لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیمَةِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ» (99 / هود)، یعنی: قوم فرعون در این دنیا به لعنت و غرق گرفتار شدند و در آخرت بد عطائی است عطایشان که به آنها داده شده. از این ماده فقط دو کلمه فوق در قرآن یافته شده است.
فرش ها، جوهری گوید:
رَفْرَف ثیابی (پارچه ای) سبز رنگ است که با آن محل نشستن را آماده میکنند مفرد آن رَفْرَفَة است. «مُتَّکِئینَ عَلی رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانِ» (76/رحمن)، یعنی: بهشتیان بر تختهایی تکیه زدهاند که با بهترین و زیباترین پارچههای سبز رنگ پوشانده شده است. عَبْقَرِیّ را بالش گفتهاند. در قرآن مجید رَفْرَفْ فقط 1 بار آمده و آن هم نکره است و نمیشود آن را با فرشهای دنیا مقایسه کرد.
بالا بردن. «وَ رَفَعَ اَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» (100 / یوسف)، یعنی: پدر و مادرش را به تخت بالا برد. «مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّه وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ» (253/بقره)، یعنی: برخی از آن ها، خدا با او سخن میگفت و بعضی را درجاتی برتر داده. آیه اول درباره بالا بردن ظاهری و دوّم در بالابردن معنوی
است که فضیلت و شرافت و عظمت باشد. (تکرار: 29).
رَفیع: بالابرنده مثل رافع. «رَفیعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ» (15 / غافر). بالا برنده درجهها و صاحب عرش است.
مدارا، همچنین مِرْفَق و آن ضدخشونت است (اقرب). این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.
رَفیق: مدارا کننده (دوست). «وَ حَسُنَ اُولئِکَ رَفیقا» (69 / نساء)، یعنی: آنها رفیقهای خوبی هستند. در مجمع گوید: مُرْتَفَق مُتَّکَأ و پشتی را گویند: اِرْتَفَقَ، یعنی به آرنج خود تکیه کرد همچنین است قول (اقرب). ولی به نظر میآید که آن محل مُرافِقَت و مُلاطِفَت باشد یعنی بهتراست آن را آسایشگاه معنا کنیم. (تکرار: 5).
رِقْبَة و رَقُوب به معنی حفظ و
انتظار است (اقرب). در قرآن مجید گاهی معنای حفظ و مراعات منظور است. مثل «لا یَرْقُبُونَ فی مُؤْمِنٍ اِلاّ وَ لا ذِمَّةً» (10/توبه)، مشرکین درباره هیچ مؤمنی قرابتی و پیمانی را حفظ و مراعات نمیکنند. این کلمه با مشتقات آن 15 بار در قرآن آمده است.
تَرَقُّب: به معنی انتظار است (مجمع صحاح). «فَخَرَجَ مِنْها خائِفا یَتَرَقَّبُ» (21/قصص)، از شهر خارج شد و بیمناک بود و انتظار داشت که تعقیبش کنند.
گردن. ولی در متعارف مراد از آن بَرده است. «وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِنا خَطَأً فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤمِنَةٍ» (92/نساء)، هر کس مؤمنی را به خطا بکشد بر اوست آزاد کردن یک بنده مؤمن. (تکرار: 9).
از اسماء حسنای خداوندی است و به معنی حافظ اعمال است.
طبرسی
گوید: حافظی که هیچ چیز از او پوشیده نیست. «وَ کانَ اللّه عَلی کُلِّ شَیْءٍ رَقیبا» (52/احزاب)، یعنی: و خداوند ناظر و مراقب هر چیز است. رقیب در قرآن فقط در 3 محل درباره خداوند سبحان به کار رفته است.
خوابیدن. راغب رُقاد را خواب راحت و کم گفته است. «وَ تَحْسَبُهُمْ اَیْقاظا وَ هُمْ رُقُودٌ» (18 / کهف)،. رقود جمع راقد است یعنی آنها را بیدار پنداشتی حال آن که راحت خفتگان بودند. راغب میگوید علّت این که خواب راحت و طویل اصحاب کهف رُقاد (خواب راحت و کم) خوانده شده چون نسبت به زمان بعد از مرگشان کم بود. مَرْقَد به معنی مضجع و خوابگاه است. (تکرار: 2).
صفحه پوستی است که در آن مینویسند. «وَ الطُّورِ. وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ. فی
رَقٍّ مَنْشُورٍ» (1 3 / طور)، سوگند به کوه طور. و کتابی که نوشته شده است. در صفحهای گسترده. (تکرار: 1).
نوشتن. «کَلاّ اِنَّ کِتابَ الْفُجّارِ لَفی سِجّینٍ. وَ ما اَدْراکَ ما سِجّینٌ. کِتابٌ مَرْقُومٌ …» (7 و 8 و 9 / مطففّین). کتاب و اعمال فاجران در سِجّین است و سِجّین کتابی است که اعمال در آن نوشته شده و از اعمال بوجود آمده. رقیم به معنی مرقوم و نوشته است. اصحاب رقیم همان اصحاب کهف است. علّت این تسمیه آن است که نام و حکایت آنها را در لوحی نوشتند و اصحاب رقیم خواندند. عیاشی در تفسیر خود از امام صادق علیهالسلام نقل کرده: آنها قومی بودند فرار کردند شاه زمان نام و نام پدران و نام عشایر آنها را در صحیفههای فلزی نوشت آن است قول خدا. «اَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ».
(تکرار: 2).
بالا رفتن. «اَوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتابا نَقْرَؤُهُ» (93/اسراء)، یا در آسمان بالا روی و به بالا رفتنت هرگز ایمان نمیآوریم تا کتابی بر ما بیاوری که آن را بخوانیم. (تکرار: 3).
اِرْتِقاء: درجه درجه بالا رفتن است (مجمع). «اَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَیْنَهُما فَلْیَرْتَقُوا فِی الاَْسْبابِ» (10 / ص)، یا برای آن هاست حکومت آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است؟ پس در ابواب آسمان بالا روند یا به اسباب و علل متوسّل شوند.
سوار شدن. «فَاِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّه مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ» (65/عنکبوت)، هنگامی که سوار بر کشتی
شوند، خدا را با اخلاص میخوانند. این کلمه با مشتقات آن 15 بار در قرآن آمده است.
رَ کْب: جمع راکب است، در اقرب
شتر سواران گفته. «وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوی وَ الرَّکْبُ اَسْفَلَ مِنْکُمْ» (42 / انفال)، و آنها در کناره دور وادی بودند و سواران پائین تر از شما بودند. (تکرار: 15).
رُکْبان: نیز جمع راکب است. «فَاِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً اَوْ رُکْبانا» (239/بقره)، اگر ترسیدید، نماز بخوانید در حالی که پیاده یا سواره هستید.
رِکاب: شتر. «فَما اَوْ جَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ» (6 / حشر). مراد از رکاب در آیه شتر است یعنی: چیزی است که شما برای به دست آوردن آن (زحمتی نکشیدید) نه اسبی تاختید و نه شتری.
رَکُوب: مبالغه و به معنی مرکوب است (اقرب). «وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَکُوبُهُمْ وَ مِنْها یَأْکُلُونَ» (72/یس). رَکُوب در آیه به معنی مرکوب است یعنی: چهارپایان را برای آنها رام کردیم مرکوبشان از آنها است و
از آنها میخورند. «حَتّی اِذا رَکِبا فِی السَّفینَةِ …» (71/کهف)، یعنی: تا این که سوار کشتی شدند. رُکُوب در آیه در سوار شدن به کشتی به کار رفته. «فِی اَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ» (8/انفطار)، یعنی: و در هر صورتی میخواست، تو را ترکیب نمود. ترکیب، گذاشتن بعضی از اجزاء شیء است بر بعضی دیگر. صورت و شکل ظاهری انسان در اثر بودن بعضی از اعضاء بر بعضی است. «نُخْرِجُ مِنْهُ حَبّا مُتَراکِبا» (99/انعام)، و از آنها دانههای متراکم بیرون فرستادیم.
رُکُود یعنی ایستادن. «اِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَواکِدَ عَلی ظَهْرِهِ» (33/شوری)، یعنی: اگر اراده کند باد را ساکن میسازد تا آنها بر پشت دریا متوقف شوند. رواکد جمع راکد یا راکده است. ظاهرا مراد از رواکد نهرهای دریائی
است. رواکد فقط 1 بار در قرآن آمده است.
صوت خفی (کمترین صدا). «وَ کَمْ اَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ اَحَدٍ اَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزا» (98 / مریم)، چه بسا از مردمی را که پیش از آنها هلاک کردیم آیا کسی از آنها را میبینی و یا کمترین صدایی از آنها میشنوی؟ (تکرار: 1).
سرنگون کردن، رَکَسَ و اَرْکَسَ
هر دو به یک معنی است (اقرب). «فَما لَکُمْ فِی الْمُنافِقینَ فِئَتَیْنِ وَ اللّه اَرْکَسَهُمْ بِما کَسَبُوا» (88/ نساء)، یعنی: چرا درباره منافقان دو گروه شدهاید گروهی صلاح را در مدارا با آنها میداند و گروهی به بیزاری از آنها دعوت میکند، حال آن که خدا سرنگونشان کرده(دیگر به هدایت بر نمیگردند). (تکرار: 2).
رَکْض: پا به زمین زدن. «اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ» (42/ص) یعنی: پای خود را به زمین زن و با پایت راه برو، (چشمه) شستشو گاه است و خنک و
آشامیدنی است.
رَکْع: رَکْع و رُکُوع، خم شدن و سر پائین آوردن است (اقرب). «یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» (55 / مائده)
یعنی: نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میپردازند.
میل و آرام گرفتن. «وَ لا تَرْکَنُوا اِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ …» (113 / هود). به ستمگران میل نکنید وگرنه آتش شما را میگیرد. رُکْن به معنی جانب و طرف محکم شیءاست (صحاح) و بر سبیل استعاره(1)به نیرو اطلاق میشود (راغب). «لَوْ اَنَّ لی بِکُمْ قُوَّةً اَوْ آوِی اِلی رُکْنٍ شَدیدٍ» (80/هود). ظاهرا مراد از آن در آیه اقوام و عشیره است. یعنی: ای کاش در قبال شما نیرویی داشتیم و یا به تکیه گاه محکمی (از قبیل عشیره) پناه میبردم. (تکرار: 4).
1) حالت عاریه گرفتن لغتی برای لغتی.
نیزه، جمع آن رِماح است.
«لَیَبْلُوَّنَّکُمُ اللّه بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ اَیْدیکُمْ وَ رِماحُکُمْ …» (94 / مائده). خدا حتما شما را با چیزی از صید امتحان میکند که دستها و نیزههای شما به آن میرسد. (تکرار: 1).
رَماد یعنی خاکستر. «مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْمالُهُمْ کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْءٍ …» (18/ابراهیم)، یعنی: اعمال کسانی که به پروردگارشان غافل شدند همچون خاکستری است در برابر تندباد در یک روز طوفانی، آنها توانایی ندارند کمترین چیزی از آنچه را انجام دادهاند به دست آورند. در این آیه اعمال کفّار به خاکستری که در مقابل طوفان شدید قرار گرفته تشبیه شده است. پیدا است که خاکستر به طوری
پراکنده میشود که امکان جمع در آن نیست. ظاهرا مراد اعمال نیک و مفید کفّار است که برای اغراض دنیوی انجام دادهاند در روز
قیامت چیزی از آن به دستشان نمیآید برخلاف اعمال نیک از مؤمنان که بدون کم و کاست به خودشان ردّ خواهد شد. رَماد فقط 1 بار در قرآن به کار رفته است.
اشاره.
راغب گوید: رمز اشاره است با لب و نیز به معنی صوت خفی است و غَمْز اشاره با ابروست. «قالَ آیَتُکَ اَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلثَةَ اَیّامٍ اِلاّ رَمْزا» (41/آل عمران)، یعنی: گفت: نشانه تو، آن است که سه روز جز به اشاره و رمز با مردم سخن نخواهی گفت. (تکرار: 1).
نام ماه نهم از ماههای عربی و ماه روزه اسلامی است و آن ماه نزول قرآن
است. «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی اُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدًی لِلنّاسِ …» (185 / بقره)، یعنی: (آن چند روز معدود) ماه رمضان است که در آن قرآن برای راهنمایی مردم نازل شده. در مجمع گفته: رمضان از رَمَض به معنی شدت تابش آفتاب بر خاک است علت این تسمیه آن است که عرب ماهها را با زمانی که در آن
واقع شوند نام گذاری کردهاند. رمضان در زمان شدت گرما بود و جمع آن را رَمَضانات گفتهاند و گفته شده رمضان از نامهای خداوند است. (تکرار: 1).
استخوان پوسیده. «مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ» (78 / یس)، چه کسی این استخوانها را زنده میکند، در حالی که پوسیده است. (تکرار: 1).
انار و آن اسم جنس است و مفرد آن رُمّانَة میباشد و در اقرب گوید در انار و درخت انار هر دو استعمال میشود. «وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّانَ مُشْتَبِها وَ غَیْرَ مُتَشابِهٍ …» (99/انعام)، و زیتون و انار، (گاه) شبیه به یکدیگر و (گاه) بی شباهت. (تکرار: 3).
انداختن، اعمّ از آن که شیء باشد مثل تیر و سنگ. «وَ ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّه رَمی» (17 / انفال)، یعنی: و این تو
نبودی (ای پیامبر که خاک و ریگ به صورت آن ها) پاشیدی بلکه خدا پاشید. و یا نسبت دادن چیزی به کسی باشد. «اِنَّ الَّذینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَة …» (23/نور)، که مراد از رَمْی نسبت دادن زنا به زنی است. یعنی: کسانی که زنان پاکدامن و بی خبر (از هرگونه آلودگی) و مؤمن را متهم میسازند، در دنیا و آخرت از رحمت الهی محروم میشوند. (تکرار: 9).
ترس. «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّه وَ عَدُوَّکُمْ» (60 / انفال)، به وسیله آن آمادگی، دشمن خدا و دشمن خود را میترسانید. این کلمه با مشتقات آن 12 بار در قرآن آمده است.
جمع راهِب است و آن کسی است که از خدا میترسد ولی در متعارف به راهبان و صومعه نشینان مسیحیان اطلاق میشود. «وَ رَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها
عَلَیْهِمْ اِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللّه فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها» (27/حدید)، یعنی: و رهبانیتی را که ابداع کرده بودند و ما بر آنها مقرر نداشته بودیم، گرچه هدفشان جلب خشنودی خدا بود، ولی حق آن را رعایت نکردند. رَهْبانِیَّة عرفا آن است که انسان از مردم بریده و مشغول عبادت خدا شود در اثر خوف از خدا (المیزان).
عشیره و قوم (مجمع). «وَ لَوْلا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ» (91 / هود)، یعنی: اگر کسانت و عشیرهات نبود هر آینه سنگسارت میکردیم.
راغب گوید اطلاق رَهْط بر عشیره در صورتی است که از ده کمتر باشند. (تکرار: 3).
پوشاندن، رسیدن. «وَ وُجُوهٌ یَوْمِئَذٍ عَلَیْها غَبَرَةٌ. تَرْهَقُها قَتَرَةٌ» (40 و 41/عبس)، بعضی چهرهها در آن روز
کدر و غبارآلود است و سیاهی آن را فراگرفته و پوشانده است. «سَاُرْهِقُهُ صَعُودا»
(17 / مدّثّر)، او را به عَقَبَه سختی میرسانم. صَعُود در مفردات و اقرب عَقَبَه سخت معنی شده است. (تکرار: 10).
گرو، وثیقه همچنین است رِهان. «وَ اِنْ کُنْتُمْ عَلی سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا کاتِبا فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ …» (283 / بقره)، یعنی: و اگر در سفر بودی و نویسندهای نیافتی، گروگان بگیرید (گروگانی که در اختیار طلب کار قرار گیرد) … «کُلُّ امْرِیءٍ بِما کَسَبَ رَهینٌ» (21/طور)، و هر کس در گرو اعمال خویش است. رهین به معنی مرهون است. (تکرار: 3).
گشوده، باز (صحاح) راغب آن را راه وسیع گفته است. «وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْوا اِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ» (24 / دخان)، یعنی: دریا را گشوده بگذار که آنها غرق شدگانند. از
آیه به نظر میآید که اگر موسی میخواست بار دیگر عصا را به دریا میزد و آب به هم میآمد. ولی خدا از این کار نهی کرد تا فرعونیان غرق گردند و منظور موسی آن بود که دریا بسته شود تا اهل مصر به بنی اسرائیل راه نیابند. (تکرار: 1).
رحمت، راحتی. «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ» (87/ یوسف)، از رحمت خدا مأیوس نشوید. (تکرار: 3).
رَواح: نقیض صَباح و آن از ظهر است تا به شب (صحاح). «وَ لِسُلَیْمانَ الرّیحَ غُدُّوها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ» (12 / سبا)، باد را برای سلیمان مسخّر ساختیم که صبحگاهان مسیر یک ماه و عصرگاهان نیز مسیر یک ماه را میپیمود. «وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ
تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ» (6/نحل)، و در آنها برای شما زینت و شکوه است به
هنگامی که به استراحتگاهشان باز میگردانید و هنگامی که (صبحگاهان) آنها را به صحرا میفرستید.
اِراحَة: آوردن چهارپایان است به خوابگاه و محل استراحت و سَرْح فرستادن به چراگاه است. یعنی برای شما در آنها تماشا است آن گاه که راحتشان میکنید و آن گاه که به چرا رها مینمائید
این کلمه در عرف به معنی روان و روح مقابل جسم و جوهر مجرّد است ولی مراد از آن در قرآن مجید فرشته و غیره است. «فَاَرْسَلْنا اِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِیّا» (17/مریم)، روح خویش و فرشته خویش را به سوی او فرستادیم و به صورت بشر کامل بر وی نمودار شد. (تکرار: 21).
باد، بو، اصل آن روح است واو به یاء بدل شده (اقرب). «اِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرّیحَ
فَیَظْلَلْنَ رَواکِدَ عَلی ظَهْرِهِ» (33 / شوری)، اگر بخواهد باد را ساکن میکند آنها در پشت دریا از جریان میافتد. «وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ اَبُوهُمْ اِنّی لاََجِدُ ریحَ یُوسُفَ» (94/یوسف). ریح در آیه به معنی بو است یعنی: چون کاروان از مصر جدا شد پدرشان گفت بوی یوسف را استشمام میکنم. در آیه «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ» (46 / انفال)، مراد از ریح قدرت و نیرو است. یعنی: و نزاع (کشمکش) مکنید تا سست نشوند و قدرت (و شوکت و هیبت)
شما از میان نرود. جمع ریح در قرآن رِیاح به کار رفته. «وَ هُوَ الَّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ …» (57/اعراف)، یعنی: او کسی است که بادها را پیشاپیش (باران) رحمتش میفرستد … ریح در قرآن هم در باد عذاب و هم در باد رحمت هر دو به کار رفته است
گرچه در اوّلی بیشتر است. مثل: «فَیُرْسِلَ عَلَیْکُمْ قاصِفا مِنَ الرّیحِ» (69/اسراء)، یعنی: و تندباد کوبندهای بر شما بفرستد. که درباره باد عذاب است «وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِریحٍ طَیِّبَةٍ …» (22/یونس)، یعنی: و بادهای موافق آنها را (به سوی مقصد) حرکت میدهند … که در باد رحمت است ولی ریاح همواره در بادهای رحمت به کار رفته. کلمه رِیاح 29 بار در قرآن مجید آمده است.
ریحان را بوئیدنی و روزی گفتهاند راغب گوید: ریحان چیزی است که رائحه داشته باشد و گفتهاند: رزق است و ریحان هر گیاهی است که بوی خوش داشته باشد. به نظر میآید معنای اصلی آن بوئیدنی است و در رزق و رحمت با عنایت استعمال میشود. «وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ» (12/رحمن)، و دانههایی که همراه
با ساقه و برگی است که به صورت کاه درمی آید و گیاهان خوشبو. «فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّتُ نَعیمٍ» (89/واقعه)، یعنی: در روح و ریحان و بهشت پر نعمت است. آن در آیه اول بوئیدنی و در آیه دوم به معنای روزی است. (تکرار: 2).
طلب کردن، اراده به معنی قصد
از همین ماده است. «قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ اَرادَ بِاَهْلِکَ سُوءً» (25 / یوسف)، یعنی: آن زن گفت: کیفر کسی که نسبت به اهل تو اراده خیانت کند چیست؟ این کلمه گاهی در جماد به کار رفته. مثل «فَوَجَدا فیها جِدا را یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ» (77/کهف)، یعنی: در آن قریه دیواری یافتند که میخواست بیافتد آن را به پا داشت. «راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ» (23 / یوسف)، مُراوَدَة از رَوْد به معنی طلب است، زنی که یوسف درخانه او بود
یوسف را به شدّت قصد کرد به جهت نفس او و کام گرفتن از او. زمخشری و بیضاوی مراوده را رفت و آمد گفتهاند. این کلمه با مشتقات آن 148 بار در قرآن آمده است.
رُوَیْد: قلیل. چنان که طبرسی، زمخشری
و بیضاوی گفتهاند و آن به تصریح قاموس تصغیر «رَوْد» است. «فَمَهِّلِ الْکافِرینَ اَمْهِلْهُمْ رُوَیْدا» (17 / طارق)، کافران را (فقط) اندکی مهلت ده (تا سزای اعمالشان را ببینند).
رَوْضَة باغ و بستانی است که با آب همراه باشد (مفردات). «فَهُمْ فی رَوْضَةٍ یُحْبَرُونَ» (15 / روم)، در باغی از بهشت شاد و مسرور خواهند بود. جمع آن رَوْضات است. «وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فی رَوْضاتِ الْجَنّاتِ …» (22/شوری)، یعنی: اما کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، در بهترین باغهای بهشتند … مراد از
روضه در هر دو آیه باغهای بهشتی است. (تکرار: 2).
ترس، اضطراب (اقرب). «فَلَمّا
ذَهَبَ عَنْ اِبْراهیمَ الرَّوْعُ» (74/هود). چون ترس از ابراهیم برفت. (تکرار: 1).
میل بر سبیل حیله. در مجمع آن را میل از جهتی به جهتی گفته است. «فَراغَ اِلی الِهَتِهِمْ فَقالَ اَلا تَأْکُلُونَ … فَراغَ عَلَیْهِم ضَرْبا بِالْیَمینِ» (91 و 93 / صافات)، یعنی: به سوی خدایان آنها میل کرد و رفت و گفت آیا نمیخورید … پس میل کرد بر بتان و آنها را با دست راستش میزد. (تکرار: 3).
امپراطوری بزرگی بود که بر متصرفات وسیعی در آسیا و اروپا و آفریقا حکومت داشت و ایتالیا نیز قسمتی از آن محسوب میشد. میان آنها و اهل فارس (ایرانیان) جنگهای بزرگی واقع شده است و مخصوصا در نواحی شام که نزدیک به
حجاز بود جنگی رخ داد که به هزیمت رومیان تمام شد. قرآن عظیم خبر داد که روم پس از مغلوب شدن در عرض سه تا نه سال پیروز خواهد شد. آیات میخواهند بگویند: همان طور که روم مغلوب [شد] در کمتر از ده سال غلبه خواهد یافت مسلمانان نیز که امروز مغلوب هستند غالب خواهند شد. «غُلِبَتِ الرِّومُ. فی اَدْنَی الاَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ فی بِضْعِ سِنینَ …» (24/ روم)، رومیان مغلوب شدند. (و این شکست) در سرزمین نزدیکی رخ داد، اما آنها بعد از مغلوبیت، به زودی غلبه خواهند کرد. در چند سال … (تکرار: 1).
شکّ، در اقرب و قاموس شکّ، تهمت، ظنّ و حاجت معنی شده است ولی
قرآن کریم آن را در شکّ به کار برده و شاید در بعضی تهمت و اضطراب قلب نیز مراد باشد. «اَفیقُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اَمِ ارْتابُوا …»
(50/نور)، یعنی: آیا در دلهای آنها بیماری است؟ یا شک و تردید دارند؟ … «وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الاَْمانِیُّ» (14/حدید)، یعنی: و انتظار (مرگ پیامبر را) کشیدید و (در همه چیز) شک و و تردید داشتید و آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد. افعال ثلاثی مزید این مادّه در قرآن مجید همه از افتعال آمده و آن چنان که در اقرب گفته به شکّ افتادن و شکّ کردن است و اگر با «باء» همراه باشد مثل «اِرْتابَ بِفُلانٍ» به معنی تهمت زدن میآید. در بعضی آیات کلمه «مُریب» صفت «شکّ» آمده. مثل «اِنَّهُمْ کانُوا
فی شَکٍّ مُریبٍ» (54 / سباء)، یعنی: چرا که آنها در شک و تردید بودند. (تکرار: 18).
زینت. «قَدْ اَنْزَلْنا عَلَیْکُمْ لِباسا یُوارِی سَوْآتِکُمْ وَ ریشا وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِکَ خَیْرٌ» (26 / اعراف)، یعنی: لباسی برای شما فرود فرستادیم که اندام شما را میپوشاند
و مایه زینت شما است و لباس پرهیزکاری بهتر است. به نظر میآید که مراد از ریش زینت است خواه طبیعی باشد مثل مو و غیره و خواه مصنوعی باشد مثل لباس فاخر و غیره. (تکرار: 1).
مکان مرتفع که از دور دیده میشود (راغب). «اَتَبْنُونَ بِکُلِّ ریعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ» (128 / شعراء)، آیا شما بر هر مکان مرتفعی نشانهای از روی هوا و هوس میسازید؟ (تکرار: 1).
زنگار. «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» (14 / مطففین)، یعنی: اعمالشان بر روی دلهایشان زنگار گذاشته است. در نهج البلاغه نامه 58 آمده. «فَهُوَ الرّکِسُ الَّذی رانَ اللّه عَلی قَلْبِهِ». رین به معنی غلبه نیز آمده است یعنی اعمالشان به قلوبشان غلبه کرده و یا آنها را پوشانده است. (تکرار: 1).
حرف سیزدهم از الفبای فارسی و یازدهم از الفبای عربی جزء کلمه واقع میشود و به تنهایی معنایی ندارد.
کف، به معنی کره نیز آمده است که کف شیر و ماست است. «فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الاَْرْض» (17 / رعد) و اما کف (باطل) بیرون افتاده و از میان میرود، ولی آنچه به نفع مردم باشد (حقّ) در زمین (باقی) میماند. «زَبَد» سه بار در قرآن آمده و هر سه در آیه 17 رعد است.
جمع زَبُور است و هر کتاب حکمت را زبور گویند (مجمع). «وَ اِنَّهُ لَفی زُبُرِ الاَْوَّلینَ» (196 / شعراء)، و آن در کتابهای گذشتگان است. (تکرار: 3).
از قرآن مجید به دست میآید که آن نام کتاب داود است. «وَ اتَیْنا داوُدَ
زَبُورا» (163 / نساء 55 / اسراء)، و به داوود زبور را دادیم. (تکرار: 2).
دفع. «فَلْیَدْعُ نادِیَهُ. سَنَدْعُ الزَّبانِیَة» (18 / علق)، مراد از زبانیه مأموران آتش جهنّم است و شاید از این جهت زبانیه گفته شده که انسانها را به آتش دفع و پرتاب میکنند. یعنی: او اهل مجلس خود را بخواند ما نیز آتشبانان را خواهیم خواند. (تکرار: 1).
شیشه. «مَثَلُ نُورِه کَمِشْکوةٍ فیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌ (35 / نور)، مثل نور وی چون محفظهای است که در آن چراغی است
و چراغ در شیشهای است و شیشه گویی ستاره درخشانی است. (تکرار: 2).
راندن با صدا، سپس گاهی در صدا و گاهی در مطلق راندن به کار
میرود. «فَاِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَاِذاهُمْ یَنْظُرُونَ» (19/صافات)، قیامت فقط یک صیحه و یا یک حرکت است آن گاه همه زنده شده نگاه میکنند. (تکرار: 6).
اِزْدِجار: زجر. «وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الاَْنْباءِ ما فیهِ مُزْدَجَرٌ» (4/قمر)، یعنی: به اندازه کافی برای انزجار از بدیها اخبار (انبیاء و امتهای پیشین) به آنها رسیده است.
راندن با مدارا (صحاح). «اَ لَمْ تَرَ اَنَ اللّه یُزْجی سَحابا ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکاما» (43 / نور)، آیا ندانستهای که خدا ابر
را به آرامی سوق میدهد سپس آن را بهم جمع میکند و آنگاه متراکم میگرداند. (تکرار: 3).
مُزْجی: به صیغه مفعول شیء دفع شده و غیر مقبول و مُزْجاة مؤنث آن است یعنی سرمایه کم و ناقص و لذا بِضاعَة مُزْجاة را
سرمایه کم یا سرمایه پست گفتهاند. «مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» (88/یوسف)، ما و خاندان ما را ناراحتی فراگرفته و متاع کمی (برای خرید مواد غذایی) با خود آوردهایم.
تَزَحْزُح کنار شدن و کنار کردن است (اقرب). «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّارِ وَ اُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ …» (185/آل عمران)، هر کس از آتش کنار و به بهشت داخل شده
باشد رستگار شده است … «وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِه مِنَ الْعَذابِ …» (96/ بقره)، یعنی: در حالی که این امور طولانی او را از عقاب خداوند باز نخواهد داشت … مُزَحْزِح به معنی دورکننده و کنارکننده است. از این مادّه فقط دو لفظ فوق در قرآن مجید ذکر شده است.
نزدیک شدن به تدریج
(مجمع). «اِذا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَرُوا زَحْفا فَلاتُوَلُّوهُمُ الاَْدْبارَ» (15 / انفال). چون با کفّار برای جنگ روبرو شدید به آنها پشت نکنید و فرار ننمائید. (تکرار: 1).
زینت. «حَتّی اِذا اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ» (24 / یونس)، چون زمین زیبایی خود را گرفت و آراسته شد. «اَوْ
یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ» (93 / اسراء)، برای تو اتاقی باشد از طلا. ظاهرا مراد آن است که زینت آن از طلا باشد. زُخْرُفُ الْقَوْلِ سخنی است باطل که ظاهر آن صدق و راست مینماید. «یُوحی بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا» (112/انعام)، که سخنان فریبنده و بی اساس (و برای اغفال مردم) به طور سرّی (در گوشی) به یکدیگر میگفتند. بعضی قول باطل و ظاهر الصدق را برای فریب القا میکنند آن به معنی مفعول
(مُزَخْرَف) است. زُخْرُف نام سوره 43 از قرآن است به مناسبت آیه 35 همان سوره، «وَ لِبُیُوتِهِمْ اَبْوابا وَ سُرُرا عَلَیْها یَتَّکِئُونَ وَ زُخْرُفا» ، یعنی: و برای خانههای آنها درها و تختهایی (زیبا و نقره گون) قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند و انواع وسایل تجملی. (تکرار: 4).
در مجمع آمده زَرابِیّ جمع زَرْبِیَّة و آن به معنی فرش فاخر است. «وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ وَ زَرابِیُّ مَبْثُوثَةٌ» (15 و 16/غاشیه). یعنی: پشتیهای ردیف هم و فرشهای گسترده. (تکرار: 1).
رویاندن، کاشتن. راغب میگوید: زرع به معنی رویاندن است و حقیقت آن با امور خدایی است نه بشری. «ءَ اَنْتُمْ تَزْرَعُونَهام نَحْنُ الزّارِعُونَ» (64/واقعه)، یعنی: آیا شما آن را میرویانید یا مائیم
رویاننده … و اگر به انسان نسبت داده شود از این جهت است که انسان عامل و فاعل اسباب زرع است. زُرّاع جمع زارِع است.
«فَاسْتَوی عَلی سُوقِه یُعْجِبُ الزُّراعَ» (29/فتح)، یعنی: بر ساقههای خود ایستاد زارعان را روئیدن آن به شگفت میآورد». (تکرار: 14).
کبود. «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقا» (102 / طه)، یعنی: همان روز که در صور دمیده میشود و مجرمان را با بدنهای کبود در آن روز جمع میکنیم. زُرْق در آیه شریفه جمع اَزْرَق به معنی کبود چشم است یعنی روزی که در صور دمیده شود گناهکاران را کبود چشم محشور میکنیم. به احتمال قوی مراد از آن در آیه کوری است. دلیل این احتمال آیاتی است که کور محشور شدن را صراحت دارند. مثل «وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ اَعْمی»
(124 / طه)، یعنی: و روز قیامت او را نابینا محشور میکنیم. (تکرار: 1).
عیب گرفتن، حقیر شمردن. اسم فاعل آن زار است. «وَ لا اَقُولُ لِلَّذینَ تَزْدَری اَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّه خَیْرا» (31/هود)، یعنی: درباره آنان که چشم شما خوارشان میبیند نمیگویم: خدا هرگز خیری به آنها نخواهد داد. اِزْدِراء به معنی احتقار است. (تکرار: 1).
قول باطل و دروغ. «زَعَمَ الَّذینَ کَفَرُوا اَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلی وَ رَبّی لَتُبْعَثُنَّ» (7/تغابن)، یعنی: کفار به دروغ گفتند که هرگز برانگیخته نمیشوند بگو قسم به پروردگارم حتما برانگیخته خواهید شد. (تکرار: 17).
کفیل، عهده دار، (رئیس).
«وَ لِمَنْ جاءَ بِه حِمْلُ بَعیرٍ وَ اَنَا بِه زَعیمٌ»
(72/یوسف)، یعنی: هر که آن را بیاورد برای اوست بار شتری و من به آن بار ضامنم که به او داده شود و یا به او کفیلم که عذابش نکنند. (تکرار: 2).
زَفْر و زَفیر خارج کردن نفس است پس از به درون کشیدن آن. یعنی بازدم (قاموس، اقرب). ایضا زفیر صدای آتش است آن گاه که به شدت مشتعل گردد. «فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ» (106/هود)، یعنی: اما آنها که شقاوتمند شدند در آتشاند و برای آنها زفیر و شهیق (نالههای طولانی دم و بازدم) است. شهیق مقابل زفیر است و هر دو از صداهای اندوهناک آن است که به هنگام نفس کشیدن و بازدم از آنها شنیده میشود (مجمع از زجّاج). زفیر صدای جهنّم (صفیر) آن است. (تکرار: 3).
زَفیف به معنی سرعت سیر. «فَاَقْبَلُوا اِلَیْهِ یَزِفُّونَ» (94/صافات)، یعنی: رو کردند به سرعت سوی ابراهیم میرفتند. زَفاف بردن عروس است به خانه شوهر. (تکرار: 1).
درختی است در قعر جهنم. «اَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً اَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ» (62/صافات)، یعنی: آیا این (نعمتهای جاویدان بهشت) بهتر است یا درخت (نفرت انگیز) زقّوم؟ (تکرار: 3).
از انبیای مشهور بنی اسرائیل. «ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِیّا» (2/مریم)،
یعنی: این یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زکریا. (تکرار: 7).
اصل زَکوة چنان که طبرسی و راغب گفته به معنی نُمُو و زیادت است. زکاة مصدر است. «وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ»
(43 / بقره)، یعنی: و نماز را به پا دارید و زکات را اداء کنید. زکوة در قرآن گاهی به معنی طهارت و پاکیزگی آمده. مثل «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّاها» (9/شمس)، یعنی: نجات یافت آن که نفس را پاک کرد. و گاهی به معنی مدح است مثل «فَلا تُزَکُّوا اَنْفُسکُمْ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی» (32/نجم)، یعنی: خودتان را مدح نکنید و پاکیزه نشان ندهید خدا به پرهیزکار داناست. کلمه زکوة 32 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
اضطراب و حرکت. «هُنالِکِ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدیٍدا» (11 / احزاب)، یعنی: آنجا مؤمنان امتحان شدند و شدیدا مضطرب گردیدند. زَلْزَلَ حرکت زمین است. این کلمه با مشتقات آن 6 بار در قرآن آمده است.
نزدیک شدن و مقدّم گشتن.
«اُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقینَ» (90 / شعراء)، یعنی: بهشت به پرهیزکاران نزدیک گردید. (تکرار: 10).
اصل زَلَق محلی است که قدم در آن میلغزد و ثابت میماند و آنگاه به معنی زمین بی علف و خالی استعمال میشود. چنان که راغب و طبرسی گفتهاند. «یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْبانا مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیدا زَلَقا» (40/کهف)، یعنی: شاید پروردگار بهتر از
باغ تو به من بدهد و مجازات حساب شدهای از آسمان بر باغ تو فرو فرستد، آن چنان که آن را به زمین بی گیاه لغزندهای تبدیل کند. زَلَق در آیه زمین خشک و خالی است. «وَ اِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ …» (51/قلم)، یعنی: حقّا نزدیک است کفّار با نگاهها و چشمان خیره خود تو را بلغزانند و به زمین افکنند آن گاه که قرآن را شنیدند و
گویند که وی دیوانه است. (ظاهرا مراد از لغزاندن همان به زمین افکندن و کشتن است). (تکرار: 2).
لغزیدن، لیز خوردن. «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» (94 / نحل)، یعنی: تا پایی پس از استواریش بلغزد. غرض مردّد شدن و
برگشتن از تصمیم است. اِزْلال لغزانیدن و به خطا افکندن است. اِسْتِزْلال طلب لغزش و خطاست. (تکرار: 10).
تیر. «اِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ …» (90 / مائده)، یعنی: شراب و قمار و بتها و ازلام (که یک نوع بخت آزمایی بوده) پلیدند و از عمل شیطانند از آنها دوری کنید. تقسیم با ازلام نوعی قمار بوده که در اسلام تحریم شده است. انصاب سنگهایی بود که به آنها عبادت کرده و در
اطراف کعبه نگهداری میکردند و قربانیهایی برای آنها و بر روی آنها ذبح میکردند و با خون قربانی آنها را رنگین مینمودند چنانکه طبرسی و بیضاوی و
دیگران گفتهاند. و اما اَزْلام، واحد آن زَلَم به معنی تیر است (مجمع، بیضاوی) که با آنها قرعه میکشیدند و قمار میکردند. گویند برای عرب دو گونه اَزْلام بود یکی اَزْلام امر و نهی و دیگری اَزْلام قِمار. ازلام امر و نهی سه چوب تیر مانندی بود که بر یکی نوشته بود. «اَمَرَنی رَبّی» پروردگارم امر کرد و بر دیگری «نَهانی رَبّی» پروردگارم نهی کرد و سومی خالی بود و نوشتهای نداشت. چون یکی اراده سفر میکرد و یا میخواست کار مهمّی انجام دهد تیرها را به هم میزد اگر اولی میآمد آن کار را میکرد و اگر دوّمی میآمد
منصرف میشد و اگر سوّمی میآمد دوباره آنها را به هم میزد تا اوّلی یا دوّمی بیاید
(حاشیه سیره ابن هشام، جلد 1، صفحه 95). اَزْلام قِمار عبارت بود از 10 چوب تیر (چنانکه قاموس زَلَم را تیر بی پَر گفته است) و نام آنها چنانکه مجمع از صادقین نقل کرده بدین قرار است: فَذّ، تَوْأَم، مُسْبِل، نافِس، حِلْس، رَقیب، مُعَلَّیْ، سَفیح، مَنیح، وَغْد. 7 تای اوّلی دارای سهم بود به ترتیب از یک تا هفت سهم. و سه تای اخیر سهمی نداشتند. کیفیّت این قمار چنان که المیزان در ذیل آیه 219 بقره میگوید آن بود که: شتری را سربریده و 28 قسمت میکردند و قماربازان ده نفر به عدد تیرها بودند آنگاه تیرها را به هم زده و بر میداشتند صاحب تیر فذّ یک قسمت از گوشت را تصاحب میکرد صاحب تیر توأم دو قسمت تا آن که
تیر معلّی به نام او آمده بود هفت سهم میبرد و آنان که سه تیر اخیر به دست آنها آمده بود نه تنها چیزی نمیبردند بلکه پول شتر را هم میپرداختند. اَزْلام که جمع زَلَم است فقط 2 بار در قرآن مجید آمده است.
جمع زُمْرَه است به معنی دسته، جماعت، فوج (اقرب). راغب دسته کوچک گفته است. «وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا» (73 / زمر)، یعنی: و کسانی که تقوای الهی پیشه کردند، گروه گروه به سوی بهشت برده میشوند. نام سوره سی و نهم قرآن است. (تکرار: 2).
مُزَّمِّل در اصل مُتَزَمِّل است یعنی آن که به لباسش پیچیده است. «یا اَیُّهَا الْمُزَّمِّلْ قُمِّ اللَّیْلَ اِلاّ قَلیلاً»
(1 و 2/مزّمّل)، یعنی: ای جامعه به خود پیچیده، شب را جز کمی به پا خیز. (تکرار: 1).
به معنی بار و حِمْل آمده (اقرب). بنابراین میشود آیه بالا را به این صورت معنی کرد: ای آن که بار رسالت را بر دوش گرفتهای شب را به جز اندکی بپاخیز. (تکرار: 1).
سرما. «لا یَرَوْنَ فیها شَمْسا وَ لا زَمْهَریرا» (13/انسان)، یعنی: در بهشت حرارت آفتاب و سرما نمیبینند. از مقابله شمس به دست میآید که زَمْهَریر به معنی سرماست. (تکرار: 1).
نوعی داروی گیاهی است. «یُسْقَوْنَ فیها کَأْسا کانَ مِزاجُها زَنْجَبیلاً» (17/انسان)، یعنی: در آن جا از جام هایی
سیراب میشوند که لبریز از شراب طهوری است که با زنجبیل آمیخته است. در مجمع و صافی و تفسیر بیضاوی گفتهاند: عرب از شراب ممزوج با زنجبیل بسیار خوشش
میآید. در اقرب آن را زنجبیل مشهور و نیز به معنی خَمْر گفته است. ناگفته نماند این کلمه که 1 بار در قرآن آمده نکره است و نمیشود آن را زَنْجَبیل ساده دنیا دانست بلکه زنجبیل به خصوصی است.
طبرسی در ذیل آیه فوق از ابن عباس نقل میکند که: هرچه خدا از نعم بهشتی در قرآن وصف کرده نظیر آن در دنیا نیست و خدا آن را به اسم معروف ذکر کرده (تا مردم بدانند).
زَنَمَه قسمتی از گوش شتر و گوسفند است که پس از شکافتن آویزان
می ماند (اقرب). و نیز دو چیز زاید دکمه مانند است که از گلوی بعضی از گوسفندان آویزان میشود (مفردات) و از آن کسی اراده میشود که در نسب متّهم است(1)و
1) متهم به زنازاده بودن است.
به قومی چسبانده شده. در روایت است که امام حسین علیهالسلام ابن زیاد را دَعِیَ ابْنَ الدَّعیّ خواند یعنی او به زیاد چسبانده شده. چنانکه زیاد نیز به ابی سفیان چسبانده شده بود. زَنیم همان دَعِیّ است. «مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ اَثیمٍ. عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنیمٍ» (12 و 13 / قلم)، یعنی: و بسیار مانع کار خیر و تجاوزگر و گناهکار است. علاوه بر اینها کینه توز و پُرخور و خَشِن و بدنام است. زنیم را در آیه
متّهم در نسب (حرامزاده)، لئیم معروف بلئامت، شخص معروف به شرارت گفتهاند. در مجمع از علی علیهالسلام شخص بی اصل و نانجیب نقل شده، در صافی از حضرت صادق علیهالسلام نقل است که آن را کافر سخت فرموده است. به نظر میآید که مراد از آن در آیه لئیم و شریر است گویی شرّ و لئامت علامت مخصوص اوست چنان که زَنَمَه
برای گوسفند و بزغاله. عُتُلّ چنان که گفتهاند به معنی بدخلق و خشن است. (تکرار: 1).
مقاربت با زن بدون عقد (به طرز نامشروع). مصدر آن زِنی و زِناء قصر و مد هر دو آمده است (اقرب). «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی اِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبیلاً» (32/اسراء)، یعنی: و نزدیک زنا نشوید که کار بسیار
زشت و بد راهی است. زن زناکار را زانِیَة و مرد زناکار را زانی گویند. «اَلزّانی لا یَنْکِحُ اِلاّ زانِیَةً اَوْ مُشْرِکَةٌ …» (3 / نور)، یعنی: مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمیکند. این کلمه با مشتقات آن 9 بار در قرآن آمده است.
بی اعتنایی (اقرب). «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ» (20 / یوسف)، یعنی: او را به قیمت معیوب و درهمی چند فروختند و درباره وی
بی اعتنا بودند (چرا که میترسیدند رازشان فاش شود). زهد همان بی اعتنایی به دنیا است که فرموده: «لِکَیْلا تَأْسُوا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اتاکُمْ» (23/حدید). یعنی: این به خاطر آن است که برای آنچه از شما فوت شده، تأسف نخورید و به آنچه به شما داده است، دلبسته و شادمان نباشید. زاهد کسی است که با آمدن و رفتن دنیا بی اعتنا باشد. کار کند، تلاش نماید، استفاده کند ولی در عین حال به دنیا بی اعتنا باشد. (تکرار: 1).
روشنی. «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ اِلی ما مَتَّعْنا بِه اَزْواجا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیوةِ الدُّنْیا» (131/طه)، یعنی: و هرگز چشم خود را به نعمتهای مادی که به گروههایی از آنها دادهایم میفکن، که اینها شکوفههای زندگی دنیا است. در مجمع گوید زَهْرَةُ الْحَیوةِ الدُّنْیا زیبایی آن است. (تکرار: 1).
نیست و نابود شد. اقرب الموارد زَهْق و زُهُوق را خروج روح و هلاکت و بطلان گفته است. «اِنَّما یُریدُ اللّه اَنْ یُعَذِّبَهُمْ بِها
فِی الدُّنْیا وَ تَزْهَقَ اَنْفُسهُمْ وَ هُمْ کافِرُونَ» (55/توبه)، یعنی: خدا میخواهد آنها را به وسیله آن در زندگی دنیا عذاب کند و در حال کفر بمیرند. «وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقا» (81/اسراء)، یعنی: حق آمد و باطل پاشیده و مضمحل گردید و در آن عجبی نیست زیرا که شأن نزول باطل همان پاشیدگی و اضمحلال است. (تکرار: 5).
جفت، صنف. به هر دو قرین از مذکّر و مؤنّث در حیوانات گفته میشود. به هر دو قرین در غیر حیوانات نیز زوج اطلاق میشود. مثل یک زوج کفش (یک جفت) (مفردات). زوج هم به زن اطلاق شده و هم
به مرد. مثل «یا آدَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُکَ
الْجَنَّةَ» (35/بقره)، یعنی: ای آدم، تو با همسرت در بهشت سکونت کن. «فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّیتَنْکِحَ زَوْجا غَیْرَهُ …» (230/بقره)، یعنی: از آن به بعد زن بر او حلال نخواهد بود، مگر این که همسر دیگری انتخاب کند. زوج و ازواج در گیاهان نیز به کار رفته. مثل «سُبْحانَ الَّذی خَلَقَ الاَْزْواجَ کُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ …» (36/یس)، یعنی: منزه است کسی که تمام «زوج ها» را آفرید، از آنچه در زمین میرویاند. درباره حیوانات نیز آمده «قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ کُلِّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ …» (40/هود)، یعنی: (به نوح) گفتیم از هر جفتی از حیوانات (نر و ماده) یک زوج در آن (کشتی) حمل کن. در زبان عرب زوجین به معنی یک جفت است. این کلمه با مشتقات آن 81 بار در قرآن آمده است.
توشه. در اقرب گوید: زاد طعامی است که برای مسافرت آماده شود. «وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللّه وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی …» (197 / بقره). یعنی: و آن چه از کارهای نیک انجام دهید، خدا آن را میداند و زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشه پرهیزکاری است. به تصریح قرآن بهترین توشه آخرت تقوی و پرهیزکاری است. «زاد» فقط در این آیه آمده است. (تکرار: 1).
قصد، میل. زیارت نیز از آن است. مثل «حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» (2 / تکاثر)، یعنی: تا آنجا که به زیارت قبرها رفتید (و قبور مردگان خود را بر شمردید). و به معنی میل و انحراف است. مثل «وَ تَرَی الشَّمْسَ اِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ … ذاتَ الشِّمالِ …» (17 / کهف)، یعنی: میبینی آفتاب را از غار
آنها به طرف شمال میل میکند. (تکرار: 6).
از بین رفتن و انتقال از محل. «اَوَ لَمْ تَکُونُوا اَقَسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَکُمْ مِنْ زَوالٍ» (44/ابراهیم)، یعنی: مگر قبلاً شما سوگند یاد نکرده بودید که زوال و فنایی برای شمانیست. (تکرار: 1).
روغن زیتون (مفردات). «یَکادُ زَیْتُها یُضیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ …» (35/نور)، یعنی: نزدیک است بدون تماس با آتش شعله ور شود. (تکرار: 7).
به درخت زیتون و میوه آن هر دو گفته میشود، واحد آن زَیْتُونَة است
(اقرب). «وَ جَنّاتٍ مِنْ اَعْنابٍ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّانَ …» (99 / انعام)، یعنی: و باغهایی از انواع انگور و زیتون و انار. «یَوْقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ» (35 / نور)، یعنی: این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت
پربرکت زیتونی گرفته شده. زیتونه فقط 1 بار در قرآن آمده ولی زیتون 5 بار.
زید و زَیادت به معنی نموّ و افزایش و نیز به معنی افزودن است «لازم و متعدی» (1)هر دو آمده است. «وَ اِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ ایمانا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» (2/انفال)، یعنی: و هنگامی که
آیات او بر آنها خوانده میشود ایمانشان افزون میگردد و تنها بر پروردگارشان توکّل دارند. «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا …» (10/بقره)، یعنی: در دلهای آنها یک نوع بیماری است، خداوند بر بیماری آنها میافزاید. این کلمه با مشتقات آن
1) فعل لازم فعلی است که مفعولٌ بِه ندارد و فعل متعدّی مفعولٌ بِه دارد. لازم زادَ یعنی «نموّ کرد» و متعدی آن به معنای «نموّ داد» میباشد.
61 بار در قرآن آمده است.
مراد از زید در قرآن زید بن حارثه پسر خوانده رسول خدا صلی الله علیه و آله است. حضرت دختر عمّه خویش زینب را بر او تزویج کرد ولی نتوانستند الفت بکنند سرانجام زید او را طلاق داد و حضرت او را به زنی گرفت و خواست رسم جاهلیّت را که زن پسر خوانده را بر شخص حرام میدانستند بشکند. مردم در این باره داد و
بیداد راه انداختند تا آیه نازل شد که: ما زینب را بعد از طلاق زید بر تو تزویج کردیم تا مؤمنان را در خصوص ازدواج با زنان پسر خوانده هایشان مشکلی نباشد. و نیز آیه آمد که خداوند پسر خواندهها را پسران شما نمیداند و زنان آنها مثل زنان پسران صلبی حرام نیستند این کاری است که شما در آوردهاید. «ما جَعَلَ اللّه لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِه وَ ما جَعَلَ اَزْواجَکُمُ الّلائی تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ ا
ُمَّهاتِکُمْ وَ ما جَعَلَ اَدْعِیاءَکُمْ اَبْناءَکُمْ ذلِکُمْ قَوْلُکُمْ بِاَفْوهِکُمْ وَاللّه یَقُولُ الْحَقَّ …» (4 / احزاب)، یعنی: خداوند برای هیچ کس دو قلب در درون وجودش نیافریده و هرگز همسرانتان را که مورد «ظهار» قرار میدهید مادران شما قرار نداده و (نیز) فرزند خوانده های
شما را فرزند حقیقی قرار نداده است، این سخنی است که شما تنها به زبان خود میگویید (سخنی باطل و بی مأخذ) اما خداوند حق میگوید. «فَلَّما قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَرا زَوَّجْناکَها لِکَیْلا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ فی اَزْواجِ اَدْعِیائِهِمْ …» (37/احزاب)، یعنی: هنگامی که زید از همسرش جدا شد ما او را به همسری تو در آوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خواندههای آنها نباشد. (تکرار: 1).
انحراف از حقّ. راغب میگوید: اَلْمَیْلُ عَنِ الاِْسْتِقامَةِ. «فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ
زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ …» (7/آل عمران)، یعنی: آنان که در قلوبشان انحرافی است به متشابه قرآن میچسبند. ملاحظه میشود
که زیغ در انحراف دل از حقّ به کار رفته است. همچنین «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ اِذْ هَدَیْتَنا …» (8/آل عمران)، یعنی: (راسخان در علم میگویند:) پروردگارا، دل هایمان را بعد از آن که ما را هدایت کردی، (از راه حقّ) منحرف مگردان. اِزاغَة منحرف کردن است. در عدّهای از آیات نسبت زیغ به چشم داده شده و آن همان انحراف و اشتباه چشم است که واقع را در صورت دیگر ببیند. (تکرار: 9).
کنار شدن. در قرآن همه جا توأم با حرف نفی است که افاده اثبات میکند (1)«وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ …»
1) مفهوم مثبت دارد.
(217/بقره)، یعنی: پیوسته با شما جنگ میکنند. (تکرار: 2).
زینت سه گونه است: زینت باطنی مثل علم و اعتقادات خوب، زینت بدنی مثل نیرومندی، زینت خارجی مثل زیور و مال (استفاده از مفردات). «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الاَْرْضِ زینَةً لَها» (7/کهف)، یعنی: ما آن چه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم. «اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زینَةُ الْحَیوةِ الدُّنْیا …» (46/کهف)، یعنی: مال و فرزندان، زینت حیات دنیا هستند. «وَ لکِنّا حُمِّلْنا اَوْزارا مِنْ زینَةِ الْقَوْمِ» (87 / طه)، یعنی: ولی ما مقداری از زینت آلات قوم خود را که با خود داشتیم افکندیم. زینت در این آیات در زیور و مال و وسایل زندگی به کار رفته که گسترده تر از معنای «زیور» فارسی است. «وَ لکِنَّ اللّه حَبَّبَ اِلَیْکُمُ الاْیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ …»
(7/حجرات)، یعنی: ولی خداوند ایمان را
محبوب شما قرار داده و آن را در دل هایتان زینت بخشیده. زینت در این آیه و نظیر آنها زینت باطنی است. زینت در قرآن به خدا نسبت داده شده چنان که گذشت و مثل «زَیَّنا لَهُمْ اَعْمالَهُمْ» (4/نمل)، یعنی: اعمال (سوء) آنها را برای آنان زینت میدهیم، «زَیَّنَا السَّماءَالدُّنْیا» (6 / صافات)، یعنی: ما آسمان پایین را تزیین کردیم. و نیز به شیطان نسبت داده شده است مثل «اَفَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ کَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا اَهْواءَهُمْ» (14 / محمد). یعنی: آیا کسی که دلیل روشنی از سوی پروردگارش دارد، همانند کسی است که زشتی اعمالش در نظرش تزیین شده و از هوای نفس پیروی
می کند؟ (تکرار: 19).
حرف 15 از الفبای فارسی و 12 از الفبای عربی است. سین مفرده حرفی است مخصوص مضارع و چون مانند جزء آن است در آن عمل نمیکند و مضارع که میان حال و استقبال مشترک است با دخول سین مخصوص استقبال میشود و مدّت استقبال با سین تنگ تر از مدّت آن با سَوْفَ است (اقرب). نگارنده: احتمال قوی میدهم که سین در بسیاری از جاها برای تأکید باشد نه استقبال زیرا در آیاتی نظیر «سَاُرْهِقُهُ صَعُودا» (17/مدثّر)، یعنی: به زودی او را مجبور میکنم که از قلّه زندگی بالا رود. و آیات بسیاری نظیر این ها، نمیشود گفت سین فقط برای استقبال و خروج مضارع از اشتراک است بلکه میشود
یقین کرد که سین برای تأکید است و معنای «حتما» میدهد. زمخشری در ذیل آیه
«فَسَیَکْفیکَهُمُ اللّه…» (137/بقره)، یعنی: و خداوند دفع شرّ آنها را از شما میکند. گوید: معنای سین آن است که این لا محاله خواهد بود هر چند مدّتی طول بکشد و در ذیل آیه «اُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّه…» (71 / توبه)، یعنی: خداوند به زودی آنها را مورد رحمت خویش قرار میدهد، گفته: سین رحمت حتمی را افاده میکند.
طلب، خواستن، (اقرب)، سؤال کردن. مثل «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ …» (85/اسراء)، یعنی: درباره روح از تو میپرسند. سُؤْل به معنی خواسته است (قاموس). «قالَ قَدْ اُوتیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی»
(36/طه)، یعنی: فرمود: ای موسی خواسته تو داده شد. موسی از خدا خواست که هارون را کمک و یار و شریک وی قراردهد آیه فوق در جواب آن است. این کلمه با مشتقات آن
132 بار در قرآن آمده است.
ملالت و دلتنگی. «وَ لا تَسْئَمُوا اَنْ تَکْتُبُوهُ …» (282 / بقره)، یعنی: از نوشتن قرض ملول نباشید. «لا یَسْئَمُ الاِْنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَیْرِ …» (49 / فصّلت)، یعنی: انسان هرگز از تقاضای نیکی (و نعمت) خسته نمیشود … (تکرار: 3).
نام قومی بود که سلیمان به دیارشان لشکر کشید و در اثر نافرمانی از دستور پیامبران سدّشان شکست و خانه هایشان ویران شد. از آیات قرآن به
دست میآید که قوم سَبَأْ دارای حکومت بودند و زنی بر آنها سلطنت میکرد و نیز آفتاب پرست بودهاند و ساز و برگ قوی داشته و ملکه ایشان به دست حضرت سلیمان ایمان آورده است.
ناگفته نماند: اهل سدّی که شکست و مردمی که سلیمان به
دیارشان لشکر کشید هر دو از قوم سباءاند ولی ظاهرا غیر هم بودهاند و دو قضیّه در دو زمان متفاوت اتفاق افتاده است. «لَقَدْ کانَ لِسَبَأٍ فی مَسْکَنِهِمْ آیَةٌ …» (15/سباء)، یعنی: برای قوم سبأ در محل سکونتشان نشانهای (از قدرت الهی) بود. «وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَأٍ بِنَبَأٍ یَقینٍ» (22/نمل)، یعنی: من از سرزمین سبأ یک خبر قطعی برای تو آورده ام. (تکرار: 2).
دشنام. «وَ لا تَسُبُّوا الَّذینَ یَدْعُونَ
مِنْ دُونِ اللّه فَیَسُبُّوا اللّه عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمِ …» (108 / انعام)، یعنی: (معبود) کسانی را که غیر خدا را میخوانند دشنام ندهید مبادا آنها (نیز) از روی ظلم و جهل خدا را دشنام دهند. مراد از «الّذین» معبودها و فاعل «یَدْعُونَ» مشرکان است یعنی معبودهای مشرکان را دشنام نگوئید زیرا آنها هم از روی جهل خدا را که معبود شما است دشنام
گویند. قید «فَیَسُّبُوا اللّهَ» روشن میکند که غرض سبِّ آشکار است وگرنه در صورت نهان بودن که اطلاّع ندارند تا مقابله بمثل کنند، بلامانع به نظر میرسد. در کافی بابی تحت عنوان (سابّ) هست که از سَبّ مؤمنین و سَبّ آشکار مؤمن و غیر مؤمن نهی میکند و درباره مشرکان مقتول بدر نقل شده که
حضرت فرمود: به این جنازهها دشنام نگوئید چیزی از دشنام شما به اینها نمیرسد ولی زندگان را اذیّت میکنید. (تکرار: 2).
وسیله.
راغب گوید: سبب ریسمانی است که با آن از درخت خرما بالا میروند و جمع آن اَسْباب میباشد. ابن اثیر گوید: سبب ریسمانی است که با آن آب میکشند و به طور استعاره به هر وسیله سبب گفته شده است. «وَ آتَیْناهُ مِنْ کُلِّ
شَیْءٍ سَبَبا. فَاَتْبَعَ سَبَبا» (84 85 / کهف)، یعنی: ما به او در روی زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم. او از این اسباب پیروی (و استفاده) کرد. (تکرار: 9).
قطع، بریدن (مفردات). «وَ جَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتا» (9 / نباء)، یعنی: خوابتان را برای شما مایه آرامش قرار دادیم. سُبات در آیه آرامش و استراحت است و آن نوعی قطع عمل است. (تکرار: 9).
شنا. اعمّ از آن که در آب باشد یا در هوا. «وَ السّابِحاتِ سَبْحا» (3 / نازعات)، یعنی: قسم به شناگران که به طرز مخصوصی شنا میکنند. ظاهرا مراد ابرها است که در هوا راه میروند. «اِنَّ لَکَ فِی النَّهار سَبْحا طَویلاً» (7/مُزَّمِّل)، یعنی: که در روز تلاش بسیار خواهی داشت. فراغت خاطر و
عبادت عالی در شب میسّرتر است. به نظر میآید مراد از آیه همان تلاش و کوشش باشد آیات ماقبل درباره عبادت شب است.
(تکرار: 3).
تَسبیح: تنزیه خدا از هر بدی و نالایق (مجمع). سُبْحانَ اللّه و سُبْحانَکَ گاهی برای تعجّب آید. مثل «قُلْ سُبْحانَ رَبّی هَلْ کُنْتُ اِلاّ بَشَرا رَسُولاً» (93 / اسراء)، یعنی: بگو منزه است پروردگارم (از این سخنان بی ارزش) مگر من جز بشری هستم که فرستاده خداست؟ (تکرار: 2).
به فتح (س) انبساط یافتن به آسانی و به کسر (سین) نوه و فرزند فرزند است. مفردات و صحاح و قاموس و اقرب آن را وَلَدُ الْوَلَدِ گفتهاند. «اَلْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سِبْطا رَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله». جمع سِبْط اَسْباط است. «وَ ما اُنْزِلَ اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ …» (136/بقره)، یعنی: و
آن چه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و
یعقوب و پیامبران اسباط بنی اسرائیل نازل گردید. این کلمه 5 بار در قرآن مجید آمده و همه درباره بنی اسرائیل است.
هفت. «لَها سَبْعَةُ اَبْوابٍ» (44/حجر)، یعنی: هفت در دارد. سَبْعُون: هفتاد. «اِنْ تَسْتَغْفِر لَهُمْ سَبْعینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّه لَهُمْ …» (80 / توبه)، یعنی: (حتی) اگر هفتاد بار برای آنها استغفار کنی، هرگز خداوند آنها را نمیآمرزد. مراد از سَبْعین کثرت است نه این که اگر بیشتر از 70 بار استغفار کنی خواهد بخشود. این کلمه با مشتقات آن 27 بار در قرآن آمده است.
درنده.
راغب گوید گفتهاند: به علّت تمام قوی بودن سَبُع خوانده شده
که سبع از اعداد تامّه است. «وَ ما اَکَلَ السَّبُعُ
اِلاّ ما ذَکَیّْتُمْ …» (3 / مائده)، یعنی: و باقیمانده صید حیوان درنده، مگر آن که (به موقع بر آن حیوان برسید و) آن را سر ببرید … (تکرار: 1).
وسعت و تمام. «وَ اَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً …» (20 / لقمان)، یعنی: نعمتهای ظاهری و باطنی خویش را بر شما فراوان بخشید و تمام کرد. «اَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ …» (11 / سباء)، یعنی: (و دستور دادیم) زرههای کامل و فراخ بساز و حلقهها را به اندازه و متناسب کن. «دِرْعٌ سابِغٌ» زرهی است که وسیع و کامل باشد. آیه دستور است به داود نبی که زرههای وسیع و کامل بساز و در بافتن آنها اندازه نگهدار. از این مادّه فقط دو کلمه فوق در قرآن یافته است.
تقدّم. پیش افتادن و به طور استعاره در احراز فضیلت به کار میرود.
«وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ» ، یعنی: آنان که به وسیله اعمال صالحه به رحمت و جنّت خدا پیشی گرفتهاند. استباق به معنی مسابقه و پیشی گرفتن بر یکدیگر است. این کلمه با مشتقات آن 37 بار در قرآن آمده است.
مَسْبُوق: مغلوب و عاجز. «وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقینَ. عَلی اَنْ نُبَدِّلَ اَمْثالَکُمْ» (6160/واقعه). یعنی: و هرگز کسی بر ما پیشی نمیگیرد. به این منظور که گروهی را به جای گروه دیگری بیاوریم. «اَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ اَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ» (80/اعراف)، یعنی: آیا عمل شنیعی انجام
می دهید که احدی از جهانیان پیش از شما انجام نداده است؟ این آیه و آیه 28 عنکبوت درباره قوم لوط است و روشن میکند که لواط اوّلین بار در قوم لوط پیدا شده است.
راه، اعم از آن که راه هدایت
باشد. مثل «فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ …» (12/مائده)، یعنی: از راه راست منحرف گردیده است. و یا راه ضلالت، به صورت مذکّر و مؤنّث هر دو آمده است. «قُلْ هذِهِ سَبیلی اَدْعُوا اِلَی اللّه…» (108 / یوسف)، یعنی: بگو: این راه من است که به سوی خدا دعوت میکنیم. که مؤنث به کار رفته است. گاهی از سبیل تعدّی و تجاوز قصد میشود که در واقع راه تجاوز است. مثل «فَاُولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبیلٍ» (41/شوری)، یعنی:
ایرادی بر او نیست. (تکرار: 166).
سُبُل: جمع سبیل است. مثل «فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً …» (69 / نحل)، یعنی: راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما.
شش. «خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ فی سِتَّةِ اَیّامٍ …» (54/اعراف)، یعنی: آسمانها و زمین را در شش روز (شش دوران) آفرید،
سِتّین: 60 «فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ فَأِطْعامُ سِتّینَ مِسْکینا …» (4/مجادله)، یعنی: و کسی که توانایی این را هم نداشته باشد، شصت مسکین را اطعام کند. (تکرار: 7).
پوشاندن و به کسر (س) پرده و پوشش (اقرب). «لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونَها سِتْرا» (90 / کهف)، یعنی: بر آنها جز آفتاب پوششی قرار نداده بودیم. استتار اختفا و
مخفی شدن است. (تکرار: 3).
سجود در لغت به معنی تذلّل، خضوع و اظهار فروتنی است.
طبرسی فرموده: سجود در لغت خضوع و تذلّل است و در شرع عبارت است از گذاشتن پیشانی بر زمین. در شریعت اسلام سجده بر غیر خدا حرام است و آن گذاشتن اعضاء 7 گانه (پیشانی، کف دست ها، زانوها و سرانگشتان بزرگ دو پا) بر زمین است و
اهمّ آنها گذاشتن پیشانی است. سُجُود هم به صورت مصدر (1)و هم به عنوان ساجد آمده است. مثل «سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ …» (29 / فتح)، یعنی: نشانه آنها در
صورتشان از اثر سجده نمایان است. رُکَّع جمع راکع و سُجُود جمع ساجِد است. چنان که سُجَّد نیز جمع ساجد است. «وَالَّذینَ یَبیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدا وَ قِیاما» (64/فرقان)، یعنی: آنها کسانی هستند که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام میکنند. مسجد اسم مکان است یعنی محل سجده و عبادت. «فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ …» (144/بقره)، یعنی: روی خود را به جانب مسجدالحرام کن. جمع مسجد مساجد است. این کلمه با مشتقات آن 92 بار در قرآن آمده است.
1) سجده کردن.
افروختن آتش، پرکردن و راغب آن را تشدید آتش گفته. اصل آن بنا به قول مجمع انداختن در آتش است. «ثُمَّ فِی النّارِ یُسْجَرُونَ» (72 / غافر)، معنی آیه یکی از این
سه تا است: سپس در آتش انداخته میشوند. سپس پر کرده میشوند در آتش. سپس در آتش سوخته میشوند. (تکرار: 3).
راغب گوید: گفته شده سِجِلّ سنگی است که در آن چیزی نوشته شود سپس صحیفه را سِجِلّ نامیدهاند. «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلّ لِلْکُتُبِ …» (104 / انبیاء)، یعنی: در آن روز آسمان را همچون طومار درهم میپیچیم. «وَ اَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجّیلٍ مَنْضُودٍ» (82/هود)، یعنی: و بارانی از سنگ و گلهای متراکم بر روی هم بر آنها نازل نمودیم. (تکرار: 3).
زندان. «رَبِ السِّجْنُ اَحَبُ اِلَیَّ
مِمّا یَدْعُونَنی اِلَیْهِ …» (33/ یوسف)، پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از
آنچه اینها مرا به سوی آن میخوانند … (تکرار: 12).
مکانی در جهنّم. «کَلاّ اِنَّ کِتابَ الْفُجّارِ لَفی سِجّینٍ وَ ما اَدْراکَ ما سِجّینٌ. کِتابٌ مَرْقُومٌ» (7 9 / مطفّفین)، یعنی: چنین نیست که آنها (درباره قیامت خیال میکنند) مسلمّا نامه اعمال فاجران در سجّین است. تو چه میدانی سجّین چیست؟ نامهای است رقم زده شده و سرنوشتی است حتمی. از این سه آیه به دست میآید که سجّین هم ظرف کتاب فاجران و هم کتاب مرقومی است. این سخن بنا بر تجسّم عمل چنین است: اعمال گناه کاران مجسّم شده در محلّی قرار میگیرد و سجّین از آن اعمال تشکیل میشود و لذا میشود گفت که
سجّین همان جهنّم است و چون اعمال خود سِجْنِی برای مجرمین است بدین جهت سِجّین نامیده شده و زیادت حروف در آن روشن کننده شدّت زندان است چنان که گفتهاند. (تکرار: 2).
سکون. «وَ الضُّحی. وَ اللَّیْلِ اِذا سَجی» (1 و 2/ضحی)، یعنی: قسم به روشنی روز و قسم به شب آن گاه که آرام شود. در اوّل شب نور با ظلمت به هم آمیخته است و چون مقداری از شب گذشت تاریکی مطلق است که گویی ظلمت ساکن شده و آرام گرفته است. (تکرار: 1).
کشیدن، سَحاب را از آن جهت ابر میگویند که باد آن را میکشد و یا چون ابر، آن آب را میکشد (مفردات). «یَوْمَ
یُسْحَبُونَ فِی النّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ» (48 / قمر)، روزی که بر رویشان در آتش کشیده شوند.
این کلمه با مشتقات آن 11 بار در قرآن آمده است.
ابرها. اسم جنس جمعی است واحد آن سَحابَة و جمع آن سُحُب و سَحائِب است. «وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ» (164 / بقره)، یعنی: و ابرهایی که در میان زمین و آسمان معلّقند. ابرها در حقیقت هوای مرطوب هستند که از سطح دریاها و اقیانوسها در اثر حرارت خورشید تبخیر شده و در هوا متکاثف (1)گردیده به وسیله بادها به طرف خشکیها روی میآورند و مانند دریائی بالدار در آسمان
شناورند و حامل رحمت پروردگار میباشند. باد در نقل و انتقال ابرها نقش عمدهای دارد، لذا قرآن بادها را بشارت دهنده باران نام میبرد. «یُرْسِلُ
1) درهم رفتن و حالت نیمه انجماد.
الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ …» (57 / اعراف)، یعنی: بادها را پیشاپیش (باران) رحمتش میفرستد. (تکرار: 9).
استیصال، از بین بردن. «لا تَفْتَرُوا عَلَی اللّه کَذِبا فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذابٍ …» (61/طه)، به خدا دروغ نبندید وگرنه شما را با عذاب مخصوصی مُسْتَأْصَل و ریشه کن میکند. (تکرار: 1).
سُحْت: حرام، اسم مصدر و شیء مُسْتَأْصَل شونده(1)است. راغب آن را پوستی که
مستأصل شود گفته است. «سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ اَکّالُونَ لِلسُّحْتِ …». (42 / مائده)، آنها بسیار به سخنان تو گوش میدهند تا آن را تکذیب کنند مال حرام فراوان میخورند … مراد از سُحْت در آیات فوق حرام است. راغب علّت
1) یعنی چیز حرام شده.
تسمیه را چنین گوید: گویی حرام دین و مروّت شخص را از بین میبرد. از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده سُحت رشوه گرفتن در قضاوت است و نیز به قیمت سگ، اجرت زانیه، قیمت مشروب، اکل مال یتیم و ربا اطلاق شده به مجمع البیان ذیل آیه فوق و تفسیر عَیّاشی رجوع کنید. (تکرار: 3).
جادو، راغب گوید: سحر به چند معنی گفته میشود: اوّل حیلهها و
تخیّلات بی حقیقت است که شعبده باز با تردستی چشم شخص را از کاری که میکند منحرف مینماید … طبرسی فرموده: سحر و کهانت و حیله نظیر هم هستند از جمله سحر تصرّفی است که در چشم واقع میشود تا گمان کند کار همان طور است که میبیند حال آن که آن طور نیست. دقّت در آیات قرآن نشان میدهد که اثر سحر فقط
در چشم و ذهن طرف است نه تصرّف در صورت و جنس شیء. به عبارت دیگر ساحر در چشم و خیال بیننده تصرّف میکند که ریسمان را مار گمان کند نه این که ریسمان را به حرکت درمی آورد آن گاه که انسان به محل تاریک نگاه میکند و قیافه مخوفی در نظرش مجسّم میشود چشم او
اشتباه میکند نه این که فلان درخت مثلاً به آن صورت درآمده است. قرآن فرماید: «فَلَمّا اَلْقَوْا سَحَرُوا اَعْیُنَ النّاسِ وَ اسْتَرهَبُوهُمْ …» (116/اعراف)، یعنی: و هنگامی که (وسایل سِحر خود را) افکندند، مردم را چشم بندی کردند … آیه صریح است در این که در چشمها تصرّف کردهاند نه این که واقعا ریسمانها را به حرکت آورده باشند. ایضا آیه «فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ …» (102/بقره)، یعنی: ولی آنها از
آن دو فرشته مطالبی را میآموختند که بتوان به وسیله آن، میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند. نشان میدهد که در اذهان تصرّف کرده زوج را به زوجه دشمن میکردند نه این که در زوجه تصرّف کرده باشند. با این بیان فرق سحر و معجزه روشن میشود زیرا معجزه انقلاب حقیقی خارج و واقعیّت است مثلاً در قضیّه عصای موسی و آتش ابراهیم و شکافتن دریا برای بنی اسرائیل، در خارج عصا مار و دریا شکافته و آتش سرد شده بود. (تکرار: 28).
سحر کننده، جمع آن در قرآن ساحِرُون (77 / یونس) و سَحَرَة (70 / طه) آمده است. سَحّار صیغه مبالغه است. «یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحّارٍ عَلیمٍ» (37/شعراء)، یعنی: تا هر ساحر ماهری را نزد تو آورند. مجموعه کلمات بالا 23 بار در قرآن ذکر
شده است.
نزدیک صبح. «وَ الْقانِتینَ وَ الْمُنْفِقینَ وَ الْمُسْتَغْفِرینَ بِالاَْسْحارِ»
(17/آل عمران)، یعنی: (در برابر خدا) خضوع و (در راه او) انفاق میکنند و در سحرگاهان استغفار مینمایند. اَسْحار جمع سَحَر است آیه از استغفار در سحرگاه حکایت میکند که بهترین وقت برای یاد خدا است. مفرد این کلمه 1 بار و جمع آن 2 بار در قرآن آمده است.
دور، دوری. «فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعیرِ» (11 / ملک)، یعنی: این جا است که به گناه خود اعتراف میکنند، دور باشند دوزخیان از رحمت خدا. سحیق به معنی مسحوق و مکان دور است. «وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّه فَکَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ اَوْ تَهْوی بِهِ الرّیحُ فی مَکانٍ سَحیقٍ» (31/حج)، یعنی: هر که به خدا شرک ورزد گویی از آسمان افتاده و مرغ (لشخوار) او را
به سرعت میگیرد و یا باد به مکان دورش میبرد یعنی رشتهاش از خدا بریده و به خود واگذاشته است. (تکرار: 2).
اِسْحق علیه السلام: فرزند حضرت ابراهیم و از پیامبران مشهور. آیه «وَ اَوْحَیْنا اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ …» (163/نساء). مقام رسالت وی را روشن میکند. (تکرار: 17).
کنار دریا. «فَاقْذِفیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّاحِلِ …» (39 / طه)، یعنی: او را در دریا رها کن تا دریا او را به کنار اندازد. (تکرار: 1).
ریشخند زدن، مسخره کردن. «اِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَاِنّا نَسْخَرُمِنْکُمْ کَما تَسْخَرُونَ» (38/هود)، اگر ما را مسخره کنید ما هم شما را مسخره و ریشخند خواهیم کرد. (تکرار: 11).
تَسْخیر: یعنی وادار کردن به عمل با قهر و اجبار.
طبرسی آن را رام کردن گوید که
عبارت اخرای سوق به قهر است. «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ …» (2 / رعد)، یعنی: خورشید و ماه را رام کرد و به حرکت و نظم مقهور نمود. (تکرار: 31).
سُِخْرِیّ: به ضم سین و کسر آن به معنی مسخره شده یا تسخیر شده است. «اَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِیّا اَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الاَْبْصارُ» (63/ص)، یعنی: آیا ما آنها را به سخریه گرفتیم یا (به اندازهای حقیر بودند که) چشمها آنها را نمیدید؟ (تکرار: 3).
غضب شدید که مقتضی عقوبت است. «اَفَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللّه کَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّهِ» (162 / آل عمران)، یعنی: آیا
سپس کسی که رضایت خدا را پیروی کرد مانند کسی است که برخوردار شد بخششی از طرف خدا. (تکرار: 4).
بستن و اصلاح کردن. (تکرار: 4).
سَدید: یعنی قول صواب و محکم که باطل را در آن راهی نیست و از ورود باطل بسته شده است. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَ قُولُوا قَوْلاً سَدیدا» (70 / احزاب)، ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بپرهیزید و سخن حق و درست بگویید. (تکرار: 2).
درخت کُنار. برهان قاطع ذیل لغت کُنار میگوید: میوهای است سرخ رنگ شبیه به عُنّاب لیکن از عنّاب بزرگ تر است. به عربی آن را سدر گویند. در فرهنگ عمید
ذیل لغت سدر شکل آن را کشیده و گوید: سدر درخت کُنار، شَجَرُ النَّبْق، درختی است تناور و خاردار بلندیش تا 40 متر میرسد میگویند تا 2000 سال عمر میکند، میوه آن به شکل سنجد و بعد از رسیدن سرخ یا زرد رنگ و شیرین میشود. ثمر آن در طبّ به کار میرود و برگ آن را پس از خشک کردن
میسایند و در حمام بدن خود را با آن شستشو میدهند. ناگفته نماند کُنار غیر از درخت چنار معروف است. «فی سِدْرٍ مَخْضُودٍ. وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» (28 و 29 / واقعه)، یعنی: آنها در سایه درختان سدر بی خار قرار دارند. و در سایه درخت موز پر برگ به سر میبرند. «خَضِد» به معنی خم شده و یا بی خار است در این صورت سِدر مَخْضُود
درخت بی خار یا درختی است که شاخه هایش از کثرت میوه خم شده. آیه درباره بهشت و سِدر نکره است یعنی سِدر بخصوصی که نمیشود آن را با سدر دنیا مقایسه کرد. (تکرار: 4).
یک ششم. «فَاِنْ کانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلاُِمِّهِ السُّدُسُ …» (11 / نساء)، اگر برای میّت برادرانی باشد برای مادر او است یک ششم … (تکرار: 3).
سادِس: ششم. «وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ …» (22 / کهف)، و گروهی میگویند پنج نفر بودند که ششمین آنها سگشان بود. (تکرار: 2).
مُهْمَل: رها. چنان که در مجمع آمده. «اَ یَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَنْ یُتْرَکَ سُدیً»
(36 / قیامت)، یعنی: آیا انسان گمان میکند که مهمل و بدون تکلیف و بدون ثواب و عقاب گذاشته میشود. (تکرار: 1).
رفتن در سرازیری و نیز محل سرازیر چنان که راغب گفته است. «نَسِیا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَبا» (61/کهف). ماهیِ خود را فراموش کردند پس راه خویش را سرازیر به طرف دریا پیش گرفت. (تکرار: 1).
شیء بی حقیقت، چیز کاذب. اهل لغت گویند: زمین شوره زارکه در
آفتاب میدرخشد و از دور به نظر میرسد سراب است. «وَ الَّذینَ کَفَرُوا اَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّْمآنُ ماءً …» (39/نور)، یعنی: آنان که کافر شدند اعمالشان مانند
سرابی است که در بیابان، فرد تشنه آن را آب پندارد … «وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَرابا» (20 / نباء)، یعنی: و کوهها به حرکت درمی آید و به صورت سرابی میشود. از این آیه به دست میآید که روز قیامت کوهها در نظر بیننده کوهاند ولی اگر به نزدیک آنها رود میبیند غبار هستند که کوه مینمایند که به حکم «وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ» (5/قارعه)، به صورت پشم رنگین حلاّجی شده درآمدهاند. (تکرار: 2).
سِرْبال به معنی پیراهن است (مجمع). جمع آن سَرابیل است. «وَ جَعَلَ لَکُمْ
سَرابیلَ تَقیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرابیلَ تَقیکُمْ بِأْسَکُمْ …» (81/نحل)، یعنی: و برای شما پیراهن هایی
آفریده که شما را از گرما (و سرما) حفظ میکند و پیراهنهایی که حافظ شما به هنگام جنگ است. سرابیل اوّل پیراهنها و دوم زرههای جنگی است در جواب این که لازم بود بفرماید: شما را از سرما حفظ میکند پس چرا فرموده از گرما حفظ میکند؟ باید گفت: حفظ کردن از سرما روشن و آشکار است و چون لباس از گرما هم نگه میدارد لذا فایده مخفی را فرموده است. در مجمع گوید: نگفت از سرما حفظ میکند زیرا آنچه از گرما حفظ میکند از سرما نیز حافظ است و چرا گرما را گفت حال آن که حفظ لباس از سرما بیشتر است؟ زیرا «مخاطب» این کلام اهل گرمسیر هستند
احتیاج آنها به آنچه از گرما حفظ کند
بیشتر است. این مطلب از عطا نقل شده است. سَرابیل فقط 3 بار در قرآن مجید آمده است.
چراغ، آنچه با فتیله و روغن روشن میشود و از هر چیز نورانی سراج تعبیر میشود (مفردات). «وَ جَعَلَ فیها سِراجا وَ قَمَرا مُنیرا» (61 / فرقان)، یعنی: و در میان آن چراغ روشن (خورشید) و ماه نوربخشی آفرید. سراج 4 بار در قرآن آمده است 3 تا درباره خورشید است، چهارمی درباره رسول خدا صلی الله علیه و آله است که فرموده: «یا اَیُّهَا النَّبِیُّ اِنّا اَرْسَلْناکَ شاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذیرا وَ داعِیا اِلَی اللّه بِاِذْنِهِ وَ سِراجا مُنیرا» (45 و 46/احزاب)، یعنی: ای پیامبر! ما تو را به عنوان گواه فرستادیم و بشارت دهنده و انذار کننده و تو را دعوت کننده به سوی اللّه
به فرمان او قرار دادیم و چراغ روشنی بخش.
اوصافی که در این دو آیه برای آن حضرت نقل شده عبارتاند از: شاهد، مژده رسان، انذارکننده، داعی به سوی خدا و چراغ نور دهنده. در بسیاری از آیات، قرآن و شریعت نور نامیده شده. مثل «قَدْ جائَکُمْ مِنَ اللّه نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ» (15/مائده)، یعنی: از طرف خدا نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد. قرآن و شریعت که نور بخصوص هستند از وجود حضرت رسول صلی الله علیه و آله ظاهر میشود پس در این صورت آن حضرت چراغ آفرین است و قرآن و شریعت نور و روشنایی او میباشد. (تکرار: 4).
رهاکردن. «وَ لَکُمْ فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ» (6/نحل)، شما را
در چهارپایان زینتی است آن گاه که آنها را به آغل بر میگردانید و آن گاه که در چَراگاه رها میکنید. (تکرار: 7).
بافتن. «اَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صالِحا …» (11/سبأ)، یعنی: (و دستور دادیم) زرههایی کامل و فراخ بساز و حلقهها را به اندازه و متناسب کن و عمل صالح به جا آورید. (تکرار: 1).
سراپرده، خیمه.
طبرسی گوید: آن خیمهای است محیط به آنچه در آن است و گویند: سرادق چادری است که به اطراف خیمه میکشند. سرادق مُعَرَّب سراپرده (1)است جمع آن سُرادِقات
است. «اِنّا اَعْتَدْنا لِلظّالِمینَ نارا اَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها …» (29 / کهف)، یعنی: برای ستمکاران آتشی مهیّا کردهایم که سراپردهاش آنها را در میان گرفته است. (تکرار: 1).
1) پرده سرتاسری.
نهان، امر پوشیده. «فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرّا وَ جَهْرا …» (75 / نحل)، و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده انفاق میکند. این کلمه با مشتقات آن 31 بار در قرآن آمده است.
اِسْرار: نهان کردن است. «ثُمَّ اِنّی اَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ اَسْرَرْتُ لَهُمْ اِسْرارا (9/نوح)، دعوت خود را هم آشکار و هم نهان برایشان رساندم. «وَ اللّه یَعْلَمُ اِسْرارَهُمْ» (26 / محمد)، اسرار را به فتح همزه و کسر آن هر دو خواندهاند و
در قرآن به کسر همزه است یعنی: خدا رازهای آنها و یا پنهان داشتنشان را میداند. البتّه اِسْرار مصدر باب افعال یعنی پنهان داشتن و اَسْرار جمع سِرّ به معنی رازها است. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.
مثل سِرّ به معنی امر پوشیده است. جمع آن سَرائِر میباشد (صحاح).
«یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ. فَما لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لا ناصِرٍ» (9 و 10 / طارق)، در آن روز که اسرار پنهان آشکار میشود و برای او هیچ نیرو و یاوری نیست.
شادی. راغب آن را شادی مکتوم در قلب گفته است. در این صورت معنای سِرَّ در آن ملحوظ است «فَوَقیهُمُ اللّهُ
شَرَّ ذلِکَ الْیَوْمِ وَ لَقّیهُمْ نَضْرَةً وَ سُروُرا» (11/انسان)، یعنی: از این رو خداوند آنها را از شرّ آن روز نگه میدارد و از آنها استقبال میکند، در حالی که شادمان و مسرورند. (تکرار: 3).
تخت. سرور و شادی در آن ملحوظ است. سریر به صورت مفرد در قرآن مجید نیامده است ولی سُرُر که جمع آن است 5 بار درباره بهشت و 1 بار درباره تختهای دنیا آمده است. بدین ترتیب
«فی جَنّاتِ النَّعیمِ عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلینَ» (43 و 44 طور)، در باغهای پر نعمت بهشت بر تختها روبروی یکدیگر تکیه زدهاند. 47/حجر 20/طور 15/واقعه 13/غاشیه. «وَ لِبُیُوتِهِمْ اَبْوابا وَ سُرُرا عَلَیْها یَتَّکِئُونَ» ،
(34/زخرف)، و برای خانههای آنها درها و تختهایی (زیبا و نقره گون) قرار میدادیم که بر آن تکیه کنند.
مسرّت و وسعت زندگی است چنانکه ضرّاء خلاف آن است. «قَدْ مَسَّ آبائَنَا الضَّرّاءُ وَ السَّرّاءُ …» (95/اعراف)، (تنها ما نبودیم که گرفتار این مشکلات شدیم) به پدران ما نیز ناراحتیهای جسمی و مالی رسید. (تکرار: 2).
سُرْعَت به معنی شتاب است. سریع: شتابنده. «اِنَّ اللّه سَریعُ الْحِسابِ» (17/غافر)، خداوند سریع الحساب است.
سِراع جمع سریع است. مثل «یَوْم یَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ سِراعا …» (43/معارج)، یعنی: روزی که شتابان از قبرها خارج
می شوند. مُسارَعَة در بیشتر آیات قرآن به معنی تکثیر و مبالغه است. مثل «اَ یَحْسَبُونَ اَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ …» (55 و 56 / مؤمنون)، یعنی: آنها گمان میکنند اموال و فرزندانی که به آنان دادهایم … برای این است که درهای خیرات را به روی آنها بگشاییم؟ «وَ سارِعُوا اِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رِبِّکُمْ …» (133/آل عمران)، یعنی: به سوی آمرزش خدا بیشتر عجله کنید. این هم ظاهرا برای مبالغه است. این کلمه با مشتقات آن 23 بار در قرآن آمده است.
از اسماء حُسْنی است. «اِنَّ اللّه سَریعُ الْحِسابِ» (51/ابراهیم)، چرا
که خدا سریع الحساب است. مراد آن است
که ثواب و عقاب خدا چون وقتش رسد فوری است و معطلّی ندارد. مرحوم طبرسی در چند جا «سَریعُ الْحِساب» را سریع المجازاة گفته است. (تکرار: 8).
تجاوز از حدّ. در اقرب گفته: آن ضدّ میانه روی و تجاوز از حدّ و اعتدال است. استعمال آن در قرآن همه جا از باب افعال است. «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّه…» (53 / زمر)، یعنی: بگو: ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید از رحمت خدا نومید نشوید. «وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ» (31/اعراف)، یعنی: و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که خداوند
مسرفان را دوست ندارد. دو امر اباحی (1)و
یک نهی تحریمی (2)است، به خوردن و آشامیدن اجازه داده و از تعدّی در آن دو نهی میکند. (تکرار: 23).
دزدی. «وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا اَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا …» (38/مائده)، یعنی: دست مرد دزد و زن دزد را به کیفر عملی که انجام دادهاند قطع کنید … به حکم این آیه دست دزد چه مرد باشد چه زن باید بریده شود ولی این حکم دارای شرایط بسیاری است که در فقه اسلامی مذکور است. بعضیها از راه عاطفه این حکم را نعوذ باللّه ظالمانه خواندهاند حال آن که احکام تابع واقعیّات است نه احساسات
زودگذر. برای راحتی جامعه باید فرد مفسد فدا شود، جنایت کاران غرب به نام حفظ آزادی و منافع خود سینه هزاران بی گناه را سوراخ میکنند. روزی نیست که قسمتی از دنیا را به خاک و خون نکشند ولی این حکم را غیر قابل اجرا میخوانند. (تکرار: 9).
دائم، همیشگی. «قُلْ اَرَأَیْتُمْ اِنْ جَعَلَ اللّه عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَدا اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللّه یَأْتیکُمْ بِضِیاءٍ …» (71/قصص)، بگو: خبر دهید اگر خدا شب را برای شما دائمی کند کیست معبودی غیر از خدا که روشنایی برای شما بیاورد. (تکرار: 2).
رفتن در شب. اَسْری نیز مثل سَری است و گویند: اَسْری برای اوّل شب و سری برای آخر آن است. اِسْراء در تمام
قرآن با «با» تعدیه شده است. «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی
الْمَسْجِدِ الاَْقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ» (1 / اِسراء)، یعنی: پاک و منزه است خدایی که بندهاش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجد اقصی که گرداگردش را پربرکت ساختیم برد، تا آیات خود را به او نشان دهیم او شنوا و بینا است. مراد از مسجدالحرام مسجد مکّه و از مسجد اقصی کلیسای بیت المقدس است و چون سرزمین فلسطین پرآب و علف است و محصول فراوان دارد. لذا «بارَکْنا حَوْلَهُ» آمده است. (تکرار: 6).
گستردن. «وَ اِلَی الاَْرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ» (20 / غاشیه)، و به زمین که چگونه مسطح گشته؟ (تکرار: 1).
نوشتن، خطّ، صفّ. «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» (1 / قلم)، یعنی: ن، سوگند به قلم و آنچه را با قلم مینویسند. این کلمه
با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.
ابوعبیده گوید: مصیطرون در اصل با سین است و هر سین که ما بعد آن طاء باشد جایز است به صاد تبدیل شود. اصل مسیطر از سطر به معنی مراقب و مسلّط و احوال نویس است. جمع آن مُصَیْطِرون (مسیطرون) است. «اَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَبِّکَ اَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ» (37 / طور)، یعنی: آیا خزائن پروردگارت نزد آنها است؟ یا بر همه چیز عالم سیطره دارند؟
حمله و گرفتن به شدّت.
«تَعْرِفُ فی وُجُوهِ الَّذینَ کَفَرُوا الْمُنْکَرَ یَکادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیاتِنا …» (72/حج)، یعنی: چون آیات صریح و روشن ما بر آنها تلاوت شود در چهره کفّار آثار انکار و خشم نمایان میشود آن چنان که هرلحظه امکان دارد به تلاوت کنندگان آیات
ما حمله ببرند. (تکرار: 1).
سَعْد و سَعادت به معنی نیک بختی است. ضدّ آن شِقاوت است: «یَوْمَ یَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّبِاِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ … وَ اَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدینَ فیها …» (105-108/هود)، یعنی: آن روز که (قیامت) فرا رسد هیچ کس جز به اجازه او سخن نمیگوید گروهی از آنها شقاوتمندند و گروهی سعادتمند … اما آن ها
که سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند بود … (تکرار: 2).
فروزان شدن آتش و فروزاندن آن. «وَ اِذَا الْجَحیمُ سُعِّرَتْ» (12 / تکویر)، یعنی: و در آن هنگام که دوزخ شعله ور گردد. سَعیر از نامهای جهنّم است و این به واسطه افروخته شدن آن است. (تکرار: 16).
جمع سعیر به معنای شعلههای
آتش است. «اِنَّ الْمُجْرِمینَ فی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ» (47/قمر)، یعنی: مجرمان در گمراهی و شعلههای آتشند (تکرار: 2).
تند رفتن، کوشش. در قرآن مجید به معنی تند رفتن و دویدن و به معنی تلاش و کوشش به کار رفته است. «وَ جاءَ مِنْ اَقصَی الْمَدینَةِ رَجُلٌ یَسْعی …»
(20 / یس)، یعنی: مردی از آخر شهر شتابان یا در حالی که میدوید آمد … (تکرار: 30).
گرسنگی، همچنین است مَسْغَبَة که مصدر میمی (1)است. «اَوْ اِطْعامٌ فی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ. یَتیما ذا مَقْرَبَةٍ» (14 و 15/بلد)، یعنی: یا اطعامی در روز گرسنگی به یتیمی که دارای قرابت است. (تکرار: 1).
ریختن، جاری کردن، جاری
1) یعنی مصدر فعل که با حرف میم آغاز میشود.
شدن. «لا اَجِدُ فیما اُوحِیَ اِلَیَّ مُحَرَّما عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ اِلاّ اَنْ یَکُونَ مَیْتَةً اَوْ دَما مَسْفُوحا …» (145/انعام)، یعنی: در آن چه بر من وحی شده، هیچ حرامی بر کسی که غذایی میخورد، نمییابم به جز این که مردار باشد
یا خونی که (از بدن حیوان) بیرون ریخته. دم مسفوح به معنای خون ریخته شده است قید مسفوح برای آن است که خون باقی مانده در گوشت پس از رفتن خون متعارف مباح است (مجمع). مسافحه و سِفاح به معنی زنا است. «وَ اُحِلَّ لَکُمْ ماوَراءَ ذلِکُمْ اَنْ تَبْتَغُوا بِاَمْوالِکُمْ مُحْصِنینَ غَیْرَ مُسافِحینَ …» (24 /نساء)، یعنی: غیر از زنانی که گفته شد دیگران بر شما حلالاند که با اموال خود بخواهید در حالی که عفیفند و زناکار نیستند. (تکرار: 4).
پرده برداشتن و آشکار کردن.
مسافرت را از آن جهت سَفَر گویند که اخلاق مردم در آن آشکار میشود طوری که در غیرآن آشکار نمیشود. (مجمع، ذیل آیه
184 بقره). «فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضا اَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ اَیّامٍ اُخَرَ …» (184/بقره)، یعنی: کسانی از شما که بیمار یا مسافر باشند، روزهای دیگری را (به جای آن روزه بگیرند). جمع سَفَر اَسْفار است. مثل «فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَیْنَ اَسْفارِنا …» (19/سباء)، یعنی: ولی (این ناسپاس مردم) گفتند: پروردگارا میان سفرهای ما دوری بیفکن. (تکرار: 12).
سِفْر: کتاب و نامه است که حقایق و مطالب را روشن و آشکار میکند جمع آن اَسْفار است. «کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفارا» (5/جمعه)، مانند درازگوشی هستند که کتابهایی را حمل میکنند. چنان که راغب گفته است، طبرسی نیز علّت تسمیه را چنین بیان فرموده است.
سفیر: فرستاده و نماینده است. ظاهرا علت تسمیه (1)اظهار و کشف مطالب است که سفیر مطالب را آشکار میکند. جمع آن سُفَراء است. مثل فقیه و فُقَهاء و آن را مصلح میان قوم نیز گفتهاند.
سافِر: به معنی کاتب و نویسنده است جمع آن سَفَرَة. مثل «بِاَیْدی سَفَرَةٍ کِرامٍ بَرَرَةٍ» (15 و 16 / عبس)، به دست نویسندگانی است، والامقام و فرمانبردار و نیکوکار.
اِسْفار: روشن شدن و آشکار گشتن است. «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ» (39/عبس)، چهرههایی در آن روز روشن، خندان و شادمان هستند. «اَللّهُ مَّ اَجَعَلْنا مِنْهُمْ».
گرفتن. «کَلاّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعا بِالنّاصِیَةِ» (15 / علق)، نه چنین است اگر بس
1) نامگذاری.
نکنید حتما او را از موی پیشانی میگیریم. (تکرار: 1).
ریختن، خواه ریختن خون باشد یا اشک یا شیء مذاب. «اَ تَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ …» (30 / بقره)، یعنی: (پروردگارا) آیا کسی را در زمین قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟ ناگفته نماند در قرآن و نهج البلاغه همه جا در ریختن خون به کار رفته است. به نظر میآید که سفک مخصوص خون ریختن است برخلاف «سَفْح» که گذشت و در ریختن خون و غیره استعمال شده است. (تکرار: 2).
پائینی، پستی. این کلمه با مشتقات آن 10 بار در قرآن آمده است.
سافِل: پائین. «جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها …» (82 / هود)، بالای آن را پائین آن
گردانیدیم یعنی زیر و رو کردیم.
اَسْفَل: پائین تر. «اِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الاَْسفَلِ مِنَ النّارِ …» (145 / نساء)، یعنی: (زیرا) منافقان در پائین ترین مرحله دوزخ قرار دارند … جمع آن اَسْفَلُون وَ اَسْفَلینَ است. «فَجَعَلْناهُمُ الاَْسْفَلینَ» (98/صافات)، یعنی: ولی ما آنها را پست و مغلوب ساختیم. سُفْلی مؤنث اَسْفَل است. «وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذینَ کَفَرُوا السُّفْلی …» (40/توبه)، سپس او را به پائین تر پائینها برگرداندیم. کلمه سُفْلی 1 بار در قرآن مجید آمده است.
تراشیدن، مثل تراشیدن چوب و پوست و تراشیدن خاک روی زمین توسط باد. کشتی را به اعتبار آنکه سطح آب را میتراشد سَفینَة گفتهاند (راغب). «فَانْطَلَقا حَتّی اِذا رَکِبا فِی السَّفینَةِ خَرَقَها …» (71/کهف)، یعنی: آنها به راه افتادند تا این که سوار
کشتی شدند و او کشتی را سوراخ کرد. (تکرار: 4).
حماقت، قاموس آن را جهالت گفته است. «قَدْ خَسِرَ الَّذینَ قَتَلُوا اَوْلادَهُمْ سَفَها بِغَیْرِ عِلْمٍ …» (140 / انعام)، یعنی: مسلما آنها که فرزندان خود را از روی سفاهت و نادانی کشتند زیان دیدند. «بِغَیْرِ عِلْمٍ». قرینه است که سَفَه به معنی جهالت است. (تکرار: 11).
سَفاهَة: مثل سَفَه است. «اِنّا لَنَراکَ فی سَفاهَةٍ …» (66 / اعراف)، ما تو را در سفاهت (نادانی و سبک مغزی) میبینیم.
سَفیه: احمق. «کانَ یَقُولُ سَفیهُنا عَلَی اللّه شَطَطا» (4 / جنّ)، سفیهان ما درباره خداوند سخنان ناروا میگفتند. جمع آن سُفَهاء است. «قالُوا اَ نُؤْمِنُ کَما آمَنَ السُّفَهاءُ …» (13/بقره)، یعنی: گفتند: آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟
دوزخ. «سَاُصْلیهِ سَقَرَ» (26/مدثر)، یعنی: او را در آتش دوزخ در افکندیم.
طبرسی گوید: اصل آن تغییر رنگ است و آن از نامهای جهنّم است و علّت این تسمیه ظاهرا آن است که جهنّم میسوزاند و رنگ پوست را تغییر میدهد.
(تکرار: 4).
سُقُوط: افتادن. «اَلا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا …» (49 / توبه)، یعنی: آگاه باش که آنها خود به فتنه در افتادند. اِسْقاط ساقط کردن است. «اَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفا …» (92 / اسراء)، یعنی: یا آسمان را چنان که پنداشتهای پاره پاره روی ما بیافکنی. (تکرار: 8).
پوشش اطاق. «فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ …» (26 / نحل)، سقف از بالا بر رویشان افتاد … جمع آن سُقُف است. (تکرار: 4).
راغب گوید: سقم مرض بدن است. اما «مرض» گاهی در بدن و گاهی در قلب عارض میشود. (تکرار: 2).
سَقیم: مریض و پریشان حال. «فَنَظَرَ نَظْرَةً فِی النُّجُومِ. فَقالَ اِنّی سَقیمٌ» (88 و 89/صافات)، (سپس) او نگاهی به ستارگان افکند و گفت: من بیمارم (و با شما به مراسم جشن نمیآیم). (تکرار: 2).
آب دادن (راغب). «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا» (21/انسان)، و پروردگارشان شراب طهور به آنها مینوشاند. (تکرار: 25).
اِسْتِسْقا: طلب آب کردن. «وَ اِذِ اسْتَسْقا مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ …» (60 / بقره)، و (به خاطر بیاورید) زمانی را که موسی برای قوم خویش طلب آب کرد، به او دستور دادیم: عصای خود را بر سنگ مخصوص بزن.
سِقایَة: ظرفی که با آن آب میدهند (مشربه). «فَلَمّا جَهَزَّهُمْ بِجَهازِهُمْ جَعَلَ السِّقایَةَ فی رَحْلِ اَخیهِ …» (70 / یوسف)، و هنگامی که بارهای آنها را بست ظرف آب خوری ملک را در بار برادرش قرار داد. سِقایَة برای مصدر به معنای آب دادن نیز آمده است. مثل «اَ جَعَلْتُمْ سِقایَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّه…» (19/توبه)، آیا آب دادن حاجیان و تعمیر مسجد الحرام را مانند آن کس میدانید که به خدا ایمان آورده است.
ریختن و ریخته شدن. «وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ» (30 و 31 / واقعه)، یعنی: اصحاب یمین در سایه و همیشه و در کنار آب روان هستند در المیزان آمده:
گفتهاند ظِلِّ مَمْدُود سایهای است که آفتاب آن را نبرد و باقی و پیوسته است. ماء
مسکوب آبی است که پیوسته جاری باشد. (تکرار: 1).
سُکُوت به معنی ترک سخن است و چون سکوت توأم با نوعی سکون و آرامش است به طور استعاره در این معنا نیز به کار میرود. «وَ لَمّا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ …» (154/اعراف)، چون خشم موسی فرو نشست. (تکرار: 1).
مستی، شراب و چیز مست کننده (راغب) و چون غفلت و بی خبری نوعی از مستی است لذا به آن سَکْرَة گفته شده. «لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ» (72/حجر)، یعنی: به جان تو که آنها در غفلت خود سرگردان بودند و شاید مراد از آن گمراهی است که آن هم شعبهای از مستی است. این کلمه با مشتقات آن 7 بار در قرآن آمده است.
سَکْرَةُ المَوْت: مستی مرگ همان شدّت مرگ است که بر عقل غالب میشود و هوش از سرمی رود. «وَ جائَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ» (19 / ق)، و سرانجام سکرات مرگ حقیقت را (پیش چشم او) میآورد و (گفته میشود) این همان چیزی است که تو از آن فرار میکردی.
مست. جمع آن سُکاری است «لا تَقْرَبُوا الصَّلوةَ وَ اَنْتُمْ سُکاری …» (43/نساء)، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید …».
سُکُون و آرام گرفتن بعد از حرکت است. «مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللّه یَأْتیکُمْ بِلَیْلٍ تَسْکُنُونَ فیهِ …» (72 / قصص)، یعنی: کدام معبود غیر از اللّه است که شبی برای شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟ در وطن گرفتن و سکونت نیز به کار میرود.
«وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا اَنْفُسهُمْ …» (45/ابراهیم)، یعنی: (شماها نبودید که) در منازل (و کاخ های) کسانی که به خویشتن ستم کردند سکنی گزیدید … به معنی آرامش باطن و اُنْس نیز آمده است. «وَ مِنْ آیاتِه اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسکُمْ اَزْواجا لِتَسْکُنوا اِلَیْها …» (21 / روم)، یعنی: و از نشانههای او این که همسرانی از جنس خود شما برای شما آفرید تا در کنار آنها آرامش یابید …
زوج نسبت به زوج مایه آرامش و اُنْس است. سَکَن همچنین به معنی آرامش و محل آرامش است. «وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ اِنَّ صَلوتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ …» (103/توبه)، یعنی: به آنها دعا کن زیرا دعای تو برای آنها آرامش و اطمینان خاطر است. (تکرار: 2).
اِسْکان: سکونت دادن. «رَبَّنا اِنّی اَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتی بِوادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ …» (37 / ابراهیم)،
یعنی: خدایا من بعضی از خانواده خود را به درّه غیر قابل کشت سکونت دادم. مسکن اسم مکان و جمع آن مساکن میباشد. «وَ سَکَنْتُمْ فی مَساکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ» (45 / ابراهیم)، یعنی: (شماها نبودید که) در منازل (و کاخ های) کسانی که به خویشتن ستم کردند سکنی گزیدید؟
سَکینَة: آرامش قلب و اطمینان خاطر. «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ السَّکینَةَ فی قُلُوب الْمُؤْمِنینَ لِیَزْدادُوا ایمانا …» (4 / فتح)، یعنی: او کسی است که سکینه و آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرد تا ایمانشان افزوده شود … این کلمه 6 بار در قرآن آمده و همه درباره آرامش قلبند که سبب ثبات و آرامش ظاهری است.
مَسْکَنَة: درماندگی. «وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّه ذلِکَ بِاَنَّهُمْ
کانُوا یَکْفُرُونَ بِایاتِ اللّه وَ یَقْتُلُونَ النَّبِییّنَ بِغَیْرِ الْحَقِّ …» (61 / بقره)، یعنی: خداوند (مهر) ذلّت و نیاز بر پیشانی آنها زد و مجددا گرفتار غضب الهی شدند، چرا که آنها نسبت به آیات الهی، کفر میورزیدند و
پیامبران را به ناحق میکشتند … مسکنت از سکون است و آن درماندگی به خصوصی است که از ذلّت و خواری ناشی میشود و شخص پیش خود شرمنده میشود. این کلمه 2 بار در قرآن آمده و هر دو درباره یهود است.
مِسْکین: درمانده. بعضیها گفتهاند: مسکین آن است که هیچ چیز نداشته باشد و آن از فقیر شدیدتر است ولی دقّت در قرآن آن را تأیید نمیکند که در آیه «اَمَّا السَّفینَةُ فَکانَتْ لِمَساکینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ …» (79/کهف)، یعنی: اما آن کشتی متعلق به
گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار میکردند … مساکین به صاحب کشتی اطلاق شده است. فقر در لغت به معنی
حاجت است، فقیر یعنی حاجتمند و مستمند. مسکین از سکون است یعنی درمانده. درماندگی ممکن است در اثر فقر باشد و یا از مرض، فلج، نقص عضو و دوری از مال و اهل و غیره. بنابراین مسکین از فقیر اعمّ است. زیرا هر فقیر از لحاظ حاجت مسکین و درمانده است ولی بعضی از مسکینها فقیر نیستند مثل مساکین سوره کهف که صاحب کشتی بودند که بعضی از آنها نقص عضو داشتند. کلمه مساکین 23 بار در قرآن مجید آمده است.
سِکّین: کارد. «وَ آتَتَ کُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکّینا وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ …» (31/یوسف)، به هر یک از آنان کاردی داد و به یوسف گفت نزد
ایشان برو. (تکرار: 1).
گرفتن با قهر. «وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْفِذُوهُ مِنْهُ …» (73/حج)، یعنی: اگر مگس چیزی از آنها برباید باز گرفتن از آن نتوانند. (تکرار: 1).
سِلاح هر چیزی است که با آن بجنگند. جمع آن اَسْلِحَة است. «وَدَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِکُمْ وَ اَمْتِعَتِکُمْ …» (102/نساء)، یعنی: کافران دوست دارند که شما از سلاحها و متاعهای خود غافل شوید … (تکرار: 4).
کندن پوست حیوان. تمام شدن و گذشتن ماه را به طور استعاره (1)سلخ و انسلاخ گفتهاند. «وَ آیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَاِذاهُمْ مُظْلِمُونَ» (37/یس)، یعنی: شب
1) عاریه گرفتن لغتی برای معنائی.
برای آنها (نیز) نشانهای است (از عظمت خدا) ما روز را از آن بر میگیریم، ناگهان تاریکی آنها را فرا میگیرد. کندن روز از شب ظاهرا بردن نور از مکان شب است و میشود گفت ذرّات هوا در ذات خود ظلمانی است نور آفتاب در آنها نفوذ میکند و پیوسته تبدیل به امواج حرارت شده و در ذرّات هوا و زمین جذب میشود و چون وقت غروب دیگر نور نرسید، روشنایی به طور کلّی از ذرّات کنده شده آنگاه مردم در ظلمت قرار میگیرند. (تکرار: 3).
این کلمه بر اساس ظاهر آیه نام چشمهای است در بهشت. «عَیْنا فیها تُسَمّی سَلْسَبیلاً» (18 / انسان)، از چشمهای در بهشت که نامش سلسبیل است. (تکرار: 1).
زنجیر. جمع آن سَلاسِل است. «اِذِ الاَْغْلالُ فی اَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ
یُسْحَبُونَ» (71/غافر). آن گاه که غلها و زنجیرها در گردنشان باشد، کشیده شوند. (تکرار: 3).
سُلْطَة به معنی قدرت است. «وَ لَوْ شاءَ اللّه لَسَلَّطَهُمْ عَلَیْکُمْ …» (90/نساء)، اگر خدا میخواست آنها را بر شما مسلَّط و غالب میکرد. (تکرار: 39).
دلیل و غلبه که عبارت اخرای تسلّط است. «اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ» (42/حجر)، بر بندگانم تسلّط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی میکنند. دلیل و حجّت را از آن جهت سلطان گویند که سبب
غلبه و تسلّط است. دقّت در موارد استعمال سلطان نشان میدهد که در قرآن مجید فقط در معنای تسلّط و دلیل به کار رفته است. سلطان گاهی در معجزه به کار رفته به
عنوان آن که سبب تسلّط است. «ثُمَّ اَرْسَلْنا مُوسی وَ اَخاهُ هارُونَ بِایاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ» (45 / مؤمنون)، سپس موسی و برادرش هارون را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم. (تکرار: 37).
گذشته، گذشتن. «وَ لا تَنْکِحُوا ما نَکَحَ آباؤُکُمْ مِنَ النِّساءِ اِلاّ ما قَدْ سَلَفَ …» (22/نساء)، اگر در گذشته زنان پدرانتان را نکاح کرده بودید برای شما گناهی نیست دیگر این کار را نکنید. (تکرار: 6).
اِسْلاف: گذراندن و پیش فرستادن است.
«هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ ما اَسْلَفَتْ …» (30/یونس)، در آن هنگام (و در آن جا) هر کس عملی را که قبلاً انجام داده است، میآزماید. (تکرار: 2).
اذیّت کردن. «فَاِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُمْ بِاَلْسِنَةٍ حِدادٍ اَشِّحَةً عَلَی الْخَیْرِ …»
(19/احزاب)، یعنی: چون ترس برود با زبانهای تیز شما را اذیّت میکنند و به خشونت سخن گویند و بر غنیمت حریص باشند. (تکرار: 1).
داخل شدن و داخل کردن. «ما سَلَکَکُمْ فی سَقَرَ» (42 / مدّثّر)، چه چیز شما را داخل جهنّم کرد. (تکرار: 12).
کشیدن. در اقرب گوید: آن انتزاع و خارج کردن است با نرمی مثل کشیدن
تیغ از غلاف و مو از خمیر. «قَدْ یَعْلَمُ اللّه الَّذینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِواذا …» (63 / نور). لِواذ به معنای بهم دیگر پناه بردن است. تَسَلُّل خروج پنهانی است (مجمع). یعنی: خدا دانا است به آنها که در پناه یکدیگر پنهانی از محضر رسول او خارج میشوند. آن گاه که حضرت رسول صلی الله علیه و آله مردم را به جهاد و مانند آن دعوت میکرد بعضیها در پشت سر
دیگران پنهانی از مسجد خارج میگشتند. آیه درباره آنها است.
سُلالَة: چکیده و صاف شده، فرزند را سُلاله و سَلیله و سَلیل گفتهاند زیرا چکیده پدر است. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاَْنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طینٍ» (12/مؤمنون)، یعنی: ما انسان را از عصارهای از گل آفریدیم. «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ
سُلالَةٍ مِنْ ماءِ مَهینٍ» (8 / سجده)، یعنی: سپس نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بی قدر خلق کرد. مراد از سُلالَة در آیه دوم بنا بر علم امروز سلول مرد (اسپرماتوزئید) است که چکیده منی و به وجود آمده درآن و صاف شده از آن است. (تکرار: 5).
سلامت و سلام یعنی کنار بودن از آفات ظاهری و باطنی (راغب). مثل «اِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ» (84 / صافات)، یعنی: به خاطر بیاورید هنگامی را که با قلب سلیم
به پیشگاه پروردگارش آمد. که درباره سلامت باطن است. قلب سلیم آن است که از شک و حسد و کفر و غیره سالم و کنار باشد. این کلمه با مشتقات آن 39 بار در قرآن آمده است.
سَلام: یک دفعه سلام خارجی است
به معنی سلامت. مثل «وَ ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِکَ یَوْمُ الْخُلُودِ» (34 / ق)، یعنی: به سلامت وارد بهشت شوید. آن روز خلود است. سلام بودن آتش بی حرارت و بی سوزش بودن آن است نسبت به ابراهیم علیه السلام. یک دفعه سلام قولی است. مثل «وَ اِذا جائَکَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ …» سلام قولی در اسلام همین است و آن دعا و خواستن سلامت از خداوند به شخص است. «فَسَلِّمُوا عَلی اَنْفُسکُمْ تَحِیِّةً مِنْ عِنْدِ اللّه مُبارَکَةً طَیِّبَةً …» (61/نور)، یعنی: بر خویشتن سلام کنید، سلام و حیتی از سوی خداوند، سلام و
تحیتی پربرکت و پاکیزه. این سلام قولی از جانب خداوند است که به اهل بهشت اعلام میشود و میدانند که پیوسته در سلامت و امن خواهند بود. (تکرار: 42).
سِلْم: صلح. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کافَّةً …» (208 / بقره)، ای کسانی که ایمان آورده اید، همگی در صلح و آشتی درآیید. آیه ماقبل و ذیل آیه شاهد است که آن به معنی تسلیم شدن به فرمان حقّ و در اخبار شیعه به معنی ورود به ولایت اهل بیت تفسیر شده است.
سَلَم: به معنی اطاعت و انقیاد است. «وَ اَلْقُوا اِلَی اللّه یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ …» (87 / نحل)، یعنی: آن روز به خدا تسلیم و منقاد میشوند. (تکرار: 4).
سُلَّم: نردبان. «وَ اِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکَ اِعْراضُهُمْ فَاِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ تَبْغِیَ نَفَقا فِی
الاَْرْضِ اَوْ سُلَّما فِی السَّماءِ فَتَأْتِیَهُمْ بِآیَةٍ …»
(35/انعام)، یعنی: و اگر اعراض آنها بر تو سنگین است چنانچه بتوانی نقبی در زمین بزن یا نردبانی به آسمان بگذار تا آیه برای آنها بیاوری (ولی بدان این لجوجان ایمان نمیآورند) … (تکرار: 2).
تَسلیم: سلام کردن. «فَاِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتا فَسَلِّمُوا عَلی اَنْفُسکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّه مُبارَکَةً طَیِّبَةً …» (61/نور)، هنگامی که داخل خانهای شدید، بر خویشتن سلام کنید، سلام و تحیتی از سوی خداوند، سلام و تحیتی پربرکت و پاکیزه.
اِسْلام: انقیاد و تسلیم شدن. «وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ …» (83/آل عمران)، یعنی: آنها که در آسمانها و زمیناند به او منقاد و مطیع هستند. اسلام هر چند مخصوص شریعت حضرت رسول صلی الله علیه و آله
شده ولی تمام ادیان اسلام هستند و پیامبران از مردم جز تسلیم شدن به خدا و انقیاد، چیزی نخواستهاند. این کلمه با مشتقات آن 75 بار در قرآن مجید آمده است.
از انبیاء معروف بنی اسرائیل و پسر داود نبی است. «وَ اَوْحَیْنا اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ وَ عیسی وَ اَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُورا» (163/نساء)، به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم و (نیز) به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط (بنی اسرائیل) و عیسی و ایّوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم و به داود زبور دادیم. (تکرار: 17).
سَلْوی: بلدرچین. «وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَ اَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی …» (57 / بقره) یعنی: و ابر را بر شما سایبان ساختیم و با «مَنّ» (شیره مخصوص و لذیذ درختان) و «سَلْوی» (مرغان مخصوص شبیه کبوتر) از
شما پذیرایی به عمل آوردیم … (تکرار: 3)
سُمُود را لهو و سربلند کردن از روی تکبّر گفتهاند. «وَ تَضْحَکُونَ وَ لا تَبْکُونَ. وَ اَنْتُمْ سامِدُونَ» (60 و 61/نجم)، میخندید و گریه نمیکنید و شما متکبرید یا غافلید. (تکرار: 1).
گفتگو در شب. «مُسْتَکْبِرینَ بِهِ سامِرا تَهْجُرُونَ» (67 / مؤمنون). هَجْر به معنی کناره گیری کردن و افسانه سرائی است. یعنی: متکبّر و از حق منحرف میشدید و شبانه درباره آن (قرآن یا رسول اکرم) به عیب گویی میپرداختید. (تکرار: 1).
سامری همان یهودی از قوم موسی است که گوساله را ساخت و بنی اسرائیل را به پرستش آن دعوت کرد. «وَ اَضَلَّهُمُ السّامِریُّ» (85/طه)، یعنی: و سامری آنها را گمراه کرد. (تکرار: 3).
قوّه شنوایی، شنیدن، گوش. «اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ» (212 / شعراء)،
آنها از استراق سمع (و شنیدن اخبار آسمان ها) برکنارند. (تکرار: 22).
اِسْماع: شنواندن. «اِنَّکَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ …» (80 / نمل)، تو مردگان را شنواندن یا فهماندن نتوانی.
اِسْتِماع: گوش دادن. «قُلْ اُوحِیَ اِلَیَّ اَ نَّهُ
اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ …» (1 / جنّ)، بگو: به من وحی شده است که جمعی از «جن» به سخنانم گوش فرادادهاند.
سَمّاع: مبالغه در شنیدن است. «وَ مِنَ الَّذینَ هادُوا سَمّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرینَ لَمْ یأْتُوکَ …» (41 / مائده)، یعنی: بسیار گوش گیر و گوش فرا ده هستند برای این که بشنوند و درباره تو دروغ گویند و گوشگیر و جاسوس هستند برای قوم دیگر که پیش تو نیامدهاند. (تکرار: 3).
شنوا، از اسماء حسنی است
و همه درباره خداوند است جز در آیه «مَثَلُ الْفَریقَیْنِ کَالاَْعْمی وَ الاَْصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ …» (24/هود)، یعنی: حال این دو گروه (مؤمنان و منکران) حال «نابینا و کر»
و «بینا و شنوا» است … و در اغلب آنها با کلمه علیم و در بعضی با کلمه قریب همراه است و آن از صیغ مبالغه (1)است مثل رحیم و عظیم. (تکرار: 47).
سقف، ارتفاع. «ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمِ السَّماءُ بَناها. رَفَعَ سَمْکَها فَسَوّاها» (27 و 28/نازعات)، آیا آفرینش شما (بعد از مرگ) مشکل تر است یا آفرینش آسمانی که خداوند بنا نهاد؟ سقف آن را برافراشته و آن را منظم ساخت. (تکرار: 1).
سُمّ (بضم اول و فتح آن) به
1) الفاظی که زیادی انجام فعلی را میرسانند.
معنی سوراخ است. «وَ اَصْحابُ الشِّمالِ ما اَصْحابُ الشِّمالِ. فی سَمُومٍ وَ حَمیمٍ»
(41 و 42/واقعه). مراد از سَموم در آیه عذاب نافذ است. یعنی: و «اصحاب شمال» ، چه اصحابی شمالی؟ (که نامه اعمالشان به نشانه جرمشان به دست چپ آنها داده میشود). آنها در میان بادهای کشیده و آب سوزان قرار دارند. (تکرار: 4).
سَمانَة یعنی چاق شدن. «لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ» (7 / غاشیه). نه فربه میکند و نه سیر. (تکرار: 4).
سَمین: چاق. «فَراغَ اِلی اَهْلِه فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمینٍ» (26 / ذاریات)، آهسته پیش اهلش رفت و گوساله چاقی آورد. سِمان جمع سَمین است. «وَ قالَ الْمَلِکُ اِنّی اَری سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ …» (43 / یوسف). عِجاف جمع اَعْجَف و عَجْفاء است به معنی
نازک و لاغر یعنی: پادشاه گفت: من در خواب هفت گاو چاق را میبینم که هفت گاو لاغر آنها را میخورند.
نام و آن لفظی است که بر چیزی گذاشته شود تا از دیگر چیزها متمایز گردد. «وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً وَ اَصیلاً» (25/انسان)، و نام پروردگارت را هر صبح و شام به یادآور (تکرار: 139).
تَسْمِیَة: نام گذاشتن. «وَ اِنّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ» (36 / آل عمران)، و من نام او را مریم نهادم.
مُسَمّی: نام گذاری شده. معنای تعیین نیز میدهد که نام گذاری تعیین به خصوصی است. «ثُمَّ قَضی اَجَلاً وَ اَجَلٌ مُسَمّیً عِنْدَهُ» (2/انعام). سپس مدّتی مقرّر داشت و مدّت تعیین شده نزد اوست. (تکرار: 4).
سَمِیّ: هم نام و همتا. «نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یَحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیّا» (7/مریم)،
یعنی: تو را به فرزندی بشارت میدهیم که نامش یحیی است، پسری هم نامش پیش از این نبوده است. «وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَکاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ …» (33 / رعد). ظاهرا مراد از «سَمُّوهُمْ» چنان که در المیزان فرموده توصیف است یعنی: برای خدا شریکانی قائل شدند. بگو آنها را توصیف کنید و ببینید آیا میشود به آنها رب، خالق، رازق، رحیم و رحمن و غیره گفت؟ چون توصیف واقعیّت هر چیز را روشن میکند در این صورت خواهند دانست که آنها شریک خدا نیستند. «وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً وَ اَصیلاً» (25/انسان)، یعنی: و نام پروردگارت را هر
صبح و شام به یاد آور. «وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّه فَصَلّی» (15/اعلی)، یعنی: و نام پروردگارش را به یاد آورد و نماز بخواند. در این گونه آیات مراد ذکر خداوند است
و قید اسم ظاهرا برای آن است که خدا را فقط با قلب یاد نکنید بلکه با زبان و ذکر نامهای حُسْنای او هم یاد نمائید. (تکرار: 2).
اصل آن از سُمُوّ به معنی رفعت و بلندی است.
راغب گوید: سماء هر چیز، بالای آن است.
طبرسی فرموده: سماء معروف است و هر آنچه بالای تو باشد و بر تو سایه افکند سماء است و سماء بیت، سقف آن است. به باران نیز سماء گویند. «یَوْمَ تَکُونُ السَّماءُ کَالْمُهْلِ» (8 / معارج)، روزی که آسمان همچون فلز گداخته شود.
این کلمه 120 بار و جمع آن سَماوات 190 بار در کلام اللّه مجید آمده است(المعجم المفهرس).
خوشه. «کَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِأَةُ حَبَّةٍ …» (261/بقره)، یعنی: مانند دانهای است که از یک دانه هفت خوشه بروید، در هر خوشه
صدا دانه باشد. جمع آن سَنابِل و سُنْبُلات است. مثل «وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ» (43/یوسف)، یعنی: و هفت خوشه سبز. سُنْبُلَة برای مفرد و سُنْبُل برای جمع و مفرد است. این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.
«وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» (4 / منافقون). سَنَد به معنی تکیه گاه است مثل دیوار و ستون. مُسَنَّدَة: تکیه داده شده یعنی: اگر چیزی گویند به
سخن آنها گوش فرا دهی گویی آنها چوبهای تکیه داده به دیوارند، علّت این تشبیه در «خُشُب» گذشت. (تکرار: 1).
پارچه ابریشمی نازک و اِسْتَبْرَق را پارچه ابریشمی ضخیم برّاق گفتهاند. «وَ یَلْبَسُونَ ثِیابا خُضْرا مِنْ سُنْدُسٍ وَ اَسْتَبْرَقٍ …» (31/کهف)، یعنی: و لباسهای (فاخری) به رنگ سبز از حریر نازک و
ضخیم در بر میکنند. (تکرار: 3).
تسنیم در اصل به معنی بالا بردن است و آن نام چشمهای است. در جوامع الجامع گفته: علّت این تسمیه آن است که آن بالاترین شراب بهشت است و یا این که از فوق جاری میشود (مثل آبشار). «وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ. عَیْنا یَشْرَبُ بِهَا
الْمُقَرَّبُونَ» (27 و 28/مطففین)، این شراب (طهور) ممزوج با تسنیم است. همان چشمهای که مقربان از آن مینوشند. (تکرار: 1).
دندان. «وَ الاُْذُنَ بِالاُْذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ» (45 / مائده)، یعنی: گوش در مقابل گوش و دندان دربرابر دندان. در اقرب گوید: سنّ استخوانی است که در دهان حیوان میروید ولی امروزیها میگویند: سنِّ چهار دندان مقدّم است سپس ناب و آن گاه
اضراس است. (تکرار: 2).
طریقه، رویّة.
طبرسی گوید: سنّت و طریقه و سیره نظیر هماند. سنّت رسول طریقه اوست. جمع سنّت سُنَن است. «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسیرُوا فِی
الاَْرْضِ» (137 / آل عمران)، یعنی: پیش از شما، سنّتهایی وجود داشت، (و هر قوم، طبق اعمال و صفات خود، سرنوشتهایی داشتند که شما نیز، همانند آن را دارید) پس در روی زمین، گردش کنید. این کلمه با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.
گِل خشکیده و مصوَّر. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَا مَسْنُونٍ» (26/حجر)، ما انسان را از گل خشکیدهای که از گِل بد بوی (تیره رنگی) گرفته شده بود آفریدیم. (تکرار: 3).
سال جمع آن سَنَوات است
(اقرب). «وَ لَقَدْ اَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ …» (130/اعراف)، یعنی: آل فرعون را با سالهای سخت که پراز
قحطی و فشار بود و با نقص ثمرات مؤاخذه کردیم. همچنین به معنای تغییر یافته میباشد. «فَانْظُرْ اِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَّنه …» (259 / بقره)، یعنی: طعام و شراب خودت را ببین که متغیّر نشده است … این کلمه با مشتقات آن 19 بار در قرآن آمده است.
روشنی. «یَکادُ سَنا بَرْقِه یَذْهَبُ بِالاَْبْصارِ (43 / نور)، یعنی: نزدیک است روشنایی برقش چشمها را از بین ببرد.
(تکرار: 1).
روی زمین، بیابان خشک و هموار، شب بیداری. «فَاِذا هُمْ بِالسّاهِرَةِ» (14/نازعات)، ناگهان همگی بر عرصه زمین ظاهر میشوند. کلمه ساهِرَة 1 بار در قرآن آمده است.
همواری و آسانی مثل زمین هموار و کار آسان. «تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُورا وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُیُوتا» (74/اعراف). سُهُول جمع سَهْل است. یعنی: در دشتها و هموارهای زمین کاخها میسازید و از کوهها خانهها میتراشید. (تکرار: 1).
تیر معروف و تیر قرعه. «فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ» (141/ صافات). مُساهَمَة قرعه انداختن با یکدیگر است یعنی: یونس قرعه انداخت یا در قرعه شرکت کرد و از مغلوبان شد. (تکرار: 1).
غفلت (صحاح). «قُتِلَ الْخَرّاصُونَ الَّذینَهُمْ فی غَمْرَةٍ ساهُونَ». (10 و 11 / ذاریات)، یعنی: کشته شوند دروغگویان (و مرگ بر آن ها). همانها که در جهل و غفلت فرو
رفتهاند. خَرّاص کسی است که با ظنّ و تخمین سخن میگوید. غمره آب بزرگی
است که محل خود را میپوشاند و آن مثل است بر کثرت و وسعت جهالت یعنی خرّاصون نابود شدند همان کسانی که در ورطه جهالت غافل ماندهاند و از خبرهای قیامت بی خبرند. (تکرار: 2).
بد. «اِنَّما یَأْمُرُکُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ». (169 / بقره)، او شما را فقط به بدیها و انحرافات فرمان میدهد. (تکرار: 60).
بدی، و در قرآن کریم 9 بار آمده است. «اِنَّهُمْ کانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقینَ». (74/انبیاء)، یعنی: چرا که آنها مردم بد و فاسقی بودند. سُوأی مؤنث اَسْوَء است مانند حُسْنی مؤنث اَحْسَن و یا مصدر است مثل
بُشْری (اقرب). «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ اَساؤُا السُّوای أَنْ اَنْ کَذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ» (10 / روم)، یعنی: سپس نتیجه بدتر و حالت رسوخ کفر، عاقبت بدکاران شد زیرا که آیات خدا را
تکذیب کردند. این کلمه 1 بار در قرآن آمده است. سَیِء وصف است به معنی بد و قبیح. «وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّیءُ اِلاّ بِاَهْلِه» (43/فاطر)، یعنی: حیله بد نمیگیرد مگر حیله گر را. سَیِّئَة مؤنث سَیِّئ است و آن پیوسته وصف آید مثل خصلت سیّئه و عادت سیّئه. اگر آن را لازم گرفتیم به معنی بد و قبیح است و اگر متعدی دانستیم معنای بدآور و محزون کننده میدهد. جمع آن در قرآن سَیِّئات است. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزی اِلاّ مِثْلَها» (160 / انعام)،
یعنی: هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر کس کار بدی بیاورد، جز به مقدار آن کیفر نخواهد دید. سَیِّئَة در آیه کار بد و گناه است و آن در قرآن به معنی آثار گناه و گناه و شفاعت بد و عذاب و غیره آمده است.
چیزی که ظهورش ناپسند است (المَنار). لذا به طور کنایه به فَرَج و آلت رجولیّت و جسد میّت و غیره گفته شده. در صحاح و قاموس آن را عورت و فاحشه (کار بد) ذکر نموده است. در نهایه گوید: سَوْأَة در اصل به معنی فَرَج و سپس به هر چه ظهورش شرم آور است گفته شده. «فَبَعَثَ اللّه غُرابا یَبْحَثُ فِی الاَْرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُواری سَوْأَةَ اَخیهِ …» (31 / مائده). مراد از سَوْأَة در
اینجا جسد میّت است، یعنی: خدا کلاغی فرستاد که زمین را میکاوید تا به او نشان دهد چگونه جسد برادرش را زیرزمین پنهان کند. (تکرار: 7).
ساحت به معنی ناحیه و فضای خالی میان خانههای قبیله است (اقرب - قاموس) راغب آن را مکان واسع گفته است. «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ
الْمُنْذَرینَ» (177 / صافات)، یعنی: امّا هنگامی که عذاب ما در آستانه خانه هایشان فرودآید، انذارشدگان صبحگاه بدی خواهند داشت. «ساء» در آیه به جای «بئس» است. (تکرار: 1).
سواد به معنی سیاهی است. «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ»
(106/آل عمران)، یعنی: (آن عذاب عظیم) روزی خواهد بود که چهرههایی سفید و چهرههایی سیاه میگردد. ظاهرا مراد از بیاض وجه، شادی و از سواد آن اندوه است. سیّد به معنی رئیس و آقاست.
راغب گوید: به جماعت کثیره سَواد گویند مثل عَلَیْکُمْ بِالسَّوادِ الاَْعْظَم. سَیِّد آن است که متولی سواد اعظم باشد مثل سَیِّدُ الْقَوْمِ. و چون شرط متولّی پاک نفس بودن است لذا به هر فاضل سیّد گفته شده. «وَ سَیِّدا وَ حَصُورا» (39 / آل عمران)، یعنی: و پیشوا و پارسا.
چون سیاست و تدبیر زوجه در دست زوج است لذا سیّد خوانده شده. مانند: «وَ اَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ» (25/یوسف)، یعنی: در آن حال شوهر آن زن را بر در منزل یافتند.
جمع سَیِّد در قرآن سادات آمده. (تکرار: 10).
بالا رفتن با جهش. همچنین است تَسَوُّر. «وَ هَلْ اَتاکَ نَبَؤُا الْخَصْمِ اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْراب» (21/ص)، یعنی: آیا داستان خصم را دانستهای که از محراب بالا رفتند؟. سُور دیوار شهر را گفتهاند (حصار). «فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ» (13/حدید)، یعنی: میانشان دیواری و حائلی که درب دارد زده شد. آن به معنی میهمانی نیز آمده و فارسی است. سِوار دستبند و به قول راغب آن مُعَرَّب (1)دستوار است جمع
1) کلمه فارسی عربی شده.
آن اَسْوِرَة و اَساوِر است. «یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ …» (31/کهف)، یعنی: در آن جا با دستبندهایی از طلا آراستهاند … (تکرار: 1).
شلاّق که از پوست بافند. سَوْط به معنی نصیب و شدّت نیز آمده است. «فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ» (13/فجر)، یعنی: پروردگار تو تازیانه عذاب را بر سرشان فرود آورد. گوئی به ملاحظه پی درپی بودن عذاب «صَبَّ» آمده است وگرنه لازم بود بگوید «جَعَلَ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ». (تکرار: 1).
جزئی است از اجزاء زمان (راغب). در قرآن به معنی مطلق وقت آمده خواه بسیار جزئی باشد. مثل «فَاِذا جاءَ اَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» (34/اعراف)، یعنی: هر امتی را مدت عمری
است. چون اجلشان برسد یک ساعت پیش و پس نخواهد شد. و یا همان ساعت متعارف(1)مثل «… اَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ فِی ساعَةِ الْعُسْرَةِ» (117/توبه)، یعنی: … کسانی که در ساعت سختی (غزوه تبوک) همراه پیامبر بودند. و نیز قیامت با این تعبیر نامگذاری شده. مثل «وَ اَنَّ السّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فیها» (7/حج)، یعنی: و نیز قیامت خواهد آمد، شکی در آن نیست. در بعضی از آیات مراد از آن وقت مرگ است. مثل «حَتّی اِذا رَأَوْا ما یُوعَدُونَ اِمَّا الْعَذابَ وَ اِمَّا السّاعَةَ» (75/مریم)، یعنی: تا آن گاه که آنچه را به او وعده داده شده است بنگرد، یا عذاب و یا قیامت. ساعت آن گاه که در قیامت و مرگ
1) آنچه از زمان میفهمیم.
به کار رفته پیوسته با الف و لام عهد آمده (1)و در غیر آن نکره(2)استعمال شده است. «یَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَةِ اَیّانَ مُرْساها» (42/نازعات)، یعنی: از تو درباره قیامت میپرسند که چه وقت واقع خواهد شد؟ (تکرار: 9).
طبرسی از ابن عباس و قَتادَة نقل کرده که بتهای پنجگانه را قوم نوح میپرستیدند سپس عرب به پرستش آنها برخاست. و نیز گفته: به قولی این نامها نام پنج نفر مرد نیکوکار بود در زمان میان آدم و نوح، بعدها مجسمه آنها را ساختند و به
تدریج در نسلهای بعدی مورد پرستش
واقع شدند. و به قولی در طوفان زیر خاکها ماندند سپس به دست عربها افتادند. «وَ لا تَذَرُنَّ وَدّا وَ لا سُواعا وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْرا» (23 / نوح)، یعنی: مخصوصا «ودّ» و «سُواع» و «یغُوث» و «یَعوق» و «نَسر» را رها نکنید. (تکرار: 1).
فرو رفتن از حلق به آسانی. «هذا عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ» (12/فاطر)، این گوارا و شیرین و خوش نوش است و این شور تلخ. (تکرار: 1).
حرف استقبال است که افعال مضارع را از حال بودن خارج کرده و به استقبال مخصوص میکند. «وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ عُدْوانا وَ ظُلْما فَسَوْفَ نُصْلیهِ نارا»
(30/نساء)، یعنی: و هر که این کارها را از روی تجاوز و ستم انجام دهد، او را در آتش خواهیم افکند. زمان آینده در آن از
سین طولانی تر است. (تکرار: 42).
راندن. «وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا» (73 / زمر)، و آنان را که از پروردگارشان ترسیدهاند (تقوا پیشه کردهاند) گروه گروه به بهشت میبرند. (تکرار: 17).
مَساق: مصدر میمی است به معنای راندن. «اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ» (30 / قیامة). آن روز، روز راندن او به سوی پروردگار تو است.
ساق: ما بین کعب پا و زانو است. «فَطَفِقَ مَسْحا بِالسُّوقِ وَ الاَْعْناقِ» (33/ص)، یعنی: شروع کرد دست کشیدن به ساقها و
گردنهای اسبان. هم چنین سوق به معنی بازار است جمع آن اسواق مییاید. «وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولُ یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشی فِی الاَْسْواقِ» (7/فرقان)، یعنی: و گفتند این پیامبر چیست که غذا میخورد و در بازارها
راه میرود. «وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ» (29/قیامة)، یعنی: ساق به ساق پیچید، آن روز رانده شدن به سوی خداست. ساق را شدّت معنی کردهاند. آیه فوق درباره وقت مرگ است، مراد از آن ظاهرا رسیدن دو شدّت به همدیگر است شاید غرض شدّت جدائی از دنیا و شدّت مشاهده عالم برزخ باشد.
راغب گوید: تسویل به معنی تزیین نفس است. «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ اَنْفُسکُمْ
اَمْرا» (18/یوسف)، گفت بلکه ضمیرتان چیزی را که کردهاید بر شما نیک نشان داده است. (تکرار: 4).
تحمیل کردن. «یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ» (49 / بقره)، عذاب بد را به شما تحمیل و وارد میکردند. (تکرار: 5).
سیما: علامت و هیئت. «تَعْرِفُهُمْ
بِسیماهُمْ» (273 / بقره)، آنها را با علامتشان میشناسی. «مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ» (14 / آل عمران)، یعنی اسبان داغ نهاده و نشان دار.
مساوات به معنی برابری است در کیل یا وزن یا غیره گوییم: این لباس با آن مساوی است. «حَتّی اِذا ساوی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قالَ انْفُخُوا» (96 / کهف)، یعنی: تا چون میان
دو حاشیه کوه را برابر کرد گفت: بدمید. ذوالقرنین میان شکاف کوه پارههای آهن را گذاشت تا شکاف را پر کرد و دو لبه کوه را با هم برابر نمود.
تسویه: برابر کردن، مرتب گردانیدن. «ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی» (38/قیامت)، سپس علقه شد پس او را اندازه گرفت و متعادل کرد.
اِسْتِواء: برابری. «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الاَْعْمی وَ
الْبَصیرُ اَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُماتُ وَ النُّورُ» (16/رعد)، بگو: آیا نابینا و بینا یکسان است؟ یا ظلمت و نور برابرند. استواء چون با «علی» متعدّی شود معنی استقرار یافتن و برقرار شدن میدهد. مثل «وَ قُضِیَ الاَْمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» (44/هود)، یعنی: کار
به پایان رسید و کشتی بر کوه جودی نشست و در آن قرار گرفت و چون با «الی» متعدی گردد معنی توجّه و قصد و رو کردن میدهد. «ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ» (11 / فصّلت)، سپس اراده آفرینش آسمان فرمود، در حالی که به صورت دود بود. استوی به معنی توجّه و قصد است گاهی به معنی اعتدال و استقرار است. مثل «وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوی آتَیْناهُ حُکْما وَ عِلْما» (14/قصص)، یعنی: چون موسی قوی شد و در زندگی استقرار یافت به او درک و علم دادیم.
سُِوی به کسر و ضم سین خوانده شده و معنی آن عدل و وسط است. «لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا اَنْتَ مَکانا سُوی» (58/طه)، یعنی: میان ما و شما وقتی معین کن در مکانی که مسافت آن نسبت به هر دو طرف مساوی است.
آن است که از افراط و تفریط در اندازه و کیفیت، به دور باشد (راغب) و آن با تمام و راست و مستقیم یکی است. «قالَ آیَتُکَ اَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلثَ لَیالٍ سَوِیّا» (10/مریم)، یعنی: گفت: نشانه تو آن است که سه شب نتوانی با مردم سخن گوئی حال آنکه سالم و صحیح هستی.
در اصل مصدر است به معنی برابری و به معنی مساوی و وسط به کار میرود (راغب). مثل «سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَءَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ» (6 / بقره)، یعنی:
برای آنها تفاوت نمیکند که آنان را (از عذاب خداوند) بترسانی یا نترسانی، ایمان
نخواهند آورد. این کلمه با مشتقات آن 27 بار در قرآن آمده است.
شتری که نذر میکردند تا در صورت آمدن مسافر یا شفای مریض، آن را رها کنند. «ما جَعَلَ اللّه مِنْ بَحیرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ» (103 / مائده)، خداوند هیچ گونه «بحیرة» و «سائبة» قرار نداده است. (تکرار: 1).
جریان و سیر. «فَسیحُوا فِی الاَْرْضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ» (2 / توبه)، 4 ماه در این سرزمین بگردید و مهلت دارید. (تکرار: 3).
راه رفتن. «وَ تَسیرُ الْجِبالُ سَیْرا» (10 / طور)، و کوهها از جا کنده و متحرک میشوند. (تکرار: 23).
سیرَت: حالت و وضع طبیعی است. «قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعیدُها سیرَتَهَا
الاُْولی» (21 / طه). عصا را بگیر و نترس حتما آن را به حالت اول بر میگردانیم.
سَیّارَة: مؤنث سَیّار است به معنی جماعت مسافر نیز آید (قافله). «وَ أَلْقُوهُ فی غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَةِ» ، یعنی: و او را در عمق چاه بیفکنید تا کاروانی او را برگیرد. (تکرار: 3).
جاری شدن. «فَاَعْرَضُوا فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ» (16 / سباء)، اما آنها (از خدا) روی گردان شدند و ما سیل ویران گر را بر آنها فرستادیم. (تکرار: 4).
اِسالَة: ذوب کردن. «وَ اَسَلْنا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ» (12 / سبأ). قِطْر را مس گفتهاند، یعنی: چشمه و معدن مس را برای او ذوب کردیم. اِسالَة حالتی است که در چیز مذاب بعد از ذوب شدن پیدا میشود.
شبه جزیرهای است ما بین
دریای مدیترانه و کانال سوئز و فلسطین و خلیج عقبه و نیز کوهی است در آن شبه جزیره به نام حُوریث (اعلام المنجد) در دعای سمات هست: و سخن گفتی به وسیله آن با بندهات موسی … در طور سیناء و در کوه «حُوریث». از این فراز دعا به نظر میآید این دو کوه غیر هماند و یکی محل بعث موسی و دیگری جای آمدن الواح تورات. «وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ …» (20 / مؤمنون)، و نیز درختی که از طور سینا میروید. (تکرار: 1).
حرف شانزدهم از الفبای فارسی و حرف سیزدهم از الفبای عربی است. جزء کلمه واقع میشود، به تنهایی معنایی ندارد.
شُؤْم و مَشْئَمَة هر دو مصدرند به معنی نامبارکی (و شقاوت) چنان که یُمْن
و مَیْمَنَة مصدرند به معنی مبارکی (و سعادت). «فَاَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما اَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ وَ اَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما اَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ» (8 9 / واقعه). اصحاب مشئمه یعنی یاران شومی و کسانی که پیوسته با شومی و شقاوت توأمند. معنی آیه چنین است: یاران برکت و سعادت چه یاران بابرکت و سعادتی و یاران بدبختی چه یاران بدبختی!! (تکرار: 3).
کار، حال. «یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ»
(29/رحمن)، یعنی: تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، از او تقاضا میکنند و او هر روز در شان و کاری است. آیه صریح است که در آسمانها موجودات زنده و ذی شعور وجود دارد که مثل مردم زمین از خدا رفع حوائج خویش را
میخواهند گرچه به طور فطری باشد و نیز روشن میکند که خداوند هر روز در یک نحو کاری است و کارهای او مکرّر نمیشود چون خداوند رَبُ الْعالَمین است. معنای تربیت آن است که مربّی هر روز در یک کار به خصوصی باشد مثل بنّاء که در ساختن عمارت هر روز در عمل بخصوصی است تا ساختمان به انجام رسد. (تکرار: 4).
(بر وزن عِلْم و فَرَس) مثل و نظیر.
همچنین است شبیه و متشابه. شُبْهَه آن است که دو چیز در اثر مشابهت از همدیگر تشخیص داده نشوند. «وَ ما قَتَلَوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ» (157/نساء)، یعنی: عیسی را نکشتند و به دار نزدند لیکن کار بر آنها مشتبه شد. (تکرار: 12).
شَتّ و شَتات و شَتیت پراکنده کردن و پراکنده شدن است. شتّ و شتیت
وصف نیز آمدهاند به معنی متفرّق. جمع اوّلی اَشْتات و دوّمی شَتّی است مثل مریض و مَرْضی (اقرب). «یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتا لِیُرَوْا اَعْمالَهُمْ» (6 / زلزله)، یعنی: آن روز مردم متفرّق و مختلف ظاهر میشوند تا کارهای خویش را ببینند. (تکرار: 5).
شِتاء: زمستان. «ایلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ
الصَّیْفِ» (2 / قریش)، الفت آنها در سفرهای زمستانه و تابستانه است.
درخت، اهل لغت گفتهاند هرچه از روئیدنیها تنه دارد شجر است و آنچه تنه ندارد نَجْم و عَشَب و حَشیش نامیده میشود. «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ» (6 / رحمن)، یعنی: علف و درخت سجده میکنند. شجر را مطلق و واحد آن را شجرة گفتهاند. «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمینَ» (35 / بقره)، یعنی: و نزدیک این
درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد. این کلمه با مشتقات آن 27 بار در قرآن آمده است.
بخل، حرص. «وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاوُلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (9 / حشر)، (16/تغابن)، کسانی که از بخل نفس
بازداشته شوند (محفوظ مانند) رستگارند. این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.
شَحیح: بخیل و حریص جمع آن در قرآن اَشِحَّة است. «وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ اِلاّ قَلیلاً. اَشِحَّةً عَلَیْکُمْ …» (18 و 19 / احزاب)، جز اندکی به جنگ نیایند و در یاری شما بخیلاند …
پیه. «وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُما اِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما اَوِ الْحَوایا اَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِبَغْیِهِمْ وَ اِنّا لَصادِقُونَ» (146 / انعام)، یعنی: و از گاو و گوسفند، پیه و چربیشان را تحریم
نمودیم مگر چربیهایی که بر پشت اینها قرار دارد و یا در لا به لای امعاء و دو طرف پهلوها و یا آنها که با استخوان آمیخته
است، این را به خاطر ظلم و ستمی که میکردند، به آنها کیفر دادیم و ما راست میگوییم. آیه صریح است در این که پیه گاو و گوسفند بر یهود در اثر تجاوز و عصیانشان حرام گردیده است مگر آن پیه که بر پشت آن دو بوده یا در رودهها یا به استخوان آمیخته بود. (تکرار: 1).
پر کردن. «فَانْجَیْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ» (119 / شعراء)، یعنی: نوح و کسانی را که با او بودند در کشتی پر شده نجات دادیم. مشحون 3 بار در قرآن آمده است: 119/شعراء، 41/یس، 140/صافات. اولی درباره کشتی نوح، دومی مطلق کشتی، سومی کشتی یونس است.
شُخُوص چشم، خیره شدن
آن است و آن این است که چشم گشاده بماند و برهم نیاید. «اِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فیهِ الاَْبْصارُ» (42 / ابراهیم)، آنها را برای روزی که چشمها خیره میشود به تأخیر میاندازد و آن کنایه است از هول و شدّت قیامت است. (تکرار: 2).
شَدّ یعنی محکم بستن. «کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ» (18/ابراهیم)، مانند خاکستری که باد در روز طوفانی بر آن سخت ورزیده است. (تکرار: 102).
شَدید: سخت، محکم. جمع آن شِداد و اَشِدّاء است. مثل «وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعا شِدادا» (12 / نباء)، یعنی: بالای سر آنها هفت آسمان محکم را بنا کردیم. اَشَدّ اسم تفضیل است: قوی تر، محکمتر. «وَ قالُوا مَنْ اَشَدُّ مِنّا
قُوَّةً» (15/فصلت)، یعنی: و گفتند چه کسی از ما قدرتش بیشتر است. (تکرار: 52).
اَشُدّ: جمع شَدّ است. به معنی قوه و مراد از اَشُدّ استحکام نیروی جوانی و سنّ است. (مجمع) در صحاح و اقرب آن را از هیجده تا سی سالگی گفته است. به هرحال منظور از بلوغ اَشُدّ رسیدن به رشد و تعقّل و استحکام جوانی است. «وَ لا تَقْربُوا مالَ الْیَتیمِ اِلاّ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ اَشُدَّهُ» (34/اسراء)، یعنی: و به مال یتیم، جز به طریقی که بهترین طریق است، نزدیک نشوید تا به سرحد بلوغ برسد. این کلمه 7 بار در قرآن مجید آمده و همه توأم با فعل بلوغ است.
نوشیدن.
راغب گوید:
آن نوشیدن هر مایع است آب باشد یا غیر آن. «فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهیمِ» (55 / واقعه)، مینوشند مثل نوشیدن شتر عطشان. این
کلمه با مشتقات 39 بار در قرآن آمده است.
شِرْب: سهم آب. «وَ نَبِّئْهُمْ اَنَ الْماءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ» (28 / قمر)، آگاهشان کن که آب میان مردم و شتر تقسیم گردیده و سهم هر کدام حاضر شده است.
شَراب: نوشیدنی. «اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ» (10 / نحل)، یعنی: از آسمان آبی فرستاد که شرب شما از آن است. (تکرار: 11).
بسط و وسعت دادن. «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری» (25 / طه)، یعنی: عرض کرد: پروردگارا سینه مرا گشاده دار. سِعَه صدر از جمله الطاف خداوند است که
شخص را قوی، صبور و توانا میکند تا در خواستههای خود موفّق شود. خداوند در مقام امتنان به حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرماید: «اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ» (1/انشراح)، آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم؟ (تکرار: 5).
بیرون رفتن.
تشرید: راندن و طرد کردن. «فَاِمّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» (57 / انفال)، اگر کفّار پیمان شکن را در میدان جنگ بیابی، آن چنان به آنها حمله کن که جمعیتهایی که پشت سر آنها هستند، پراکنده شوند، شاید عبرت گیرند. (تکرار: 1).
جماعت قلیله ولی راغب آن را جماعت منقطع یعنی جماعتی که دنباله و
طرفدار ندارند گفته است. «اِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلیلُونَ» (54 / شعراء)، یعنی: اینها جماعتی بی طرفدار و در عین حال قلیلند. (تکرار: 1).
بد و ضرر. راغب گفته: شرّ آن است که همه از آن اعراض میکنند چنان که خیر آن است که همه به آن مایل میشوند. «قالَ اَنْتُمْ شَرٌّ مَکانا …» (77/یوسف)، یعنی:
گفت شما در وضعی بدتر هستید. (تکرار: 29).
شَریر: مضرّ، مفسد، ظالم. جمع آن اَشْرار است. «وَ قالُوا ما لَنا لا نَری رِجالاً کُنّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الاَْشْرارِ» (62 / ص)، یعنی: آنها میگویند: چرا مردانی را که ما از اشرار میشمردیم (در این جا در آتش دوزخ) نمیبینیم. شَرارُ النّار شَرارَة و جرقه آتش است که از آن جستن میکند. «اِنَّها تَرْمی
بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ» (32/مرسلات)، یعنی: آتش شراره هائی به بزرگی کاخ یا درخت بزرگ میافکند.
علامت. جمع آن اَشْراط است. امّا شَرْط جمع آن شروط و شرایط است. «فَهَلْ یَنْظُرُونَ اِلاَّ السّاعَةَ اَنْ تَأْتِیَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جاءَ اَشْراطُها» (18 / محمد)، آیا جز به ساعت منتظرند که ناگهان آید و حقّا که علائم آن آمده است. (تکرار: 1).
راه آشکار. شرع در اصل مصدر است سپس اسم شده به راه آشکار و به آن شرع (به فتح و کسر اول) و شریعت گفته شده و به طور استعاره به «طریقه خدایی» اطلاق شده است (راغب). در مجمع فرموده: شِرْعَة و شَریعَت هر دو یکی
است و آن طریقه واضحه است و اصل آن به معنی ظهور میباشد. «ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَریعَةٍ مِنَ الاَْمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواءَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ» (18/جاثیه)، یعنی: سپس تو را در راه آشکاری از امر دین قرار دادیم از آن پیروی کن و از هواهای نادانان پیروی نکن. (تکرار: 5).
طلوع آفتاب. (تکرار: 17).
اِشْراق: روشن شدن (مجمع مفردات). «وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها» (69/زمر)، یعنی: زمین به نور پروردگارش روشن شد.
کلمه اَشْرَقَت 1 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
مَشْرِق: اسم مکان است یعنی محل طلوع. «قالَ اِبْراهیمُ فَاِنَّ اللّه یَأْتی بِالشَّمْسِ مِنَ
الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ» (258/بقره)، یعنی: ابراهیم گفت: خدا خورشید را از مشرق بر میآورد تو آن را از مغرب برآور. شرقیّ چیزی است که منسوب به شرق میباشد (ناحیه شرقی طرف شرقی). «یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ» (35 / نور)، یعنی: آن را از درخت زیتون که نه شرقی و نه غربی است، افروخته باشد.
مُشْرِقْ: کسی است که وارد وقت طلوع شود. «فَاَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُشْرِقینَ» (37/حجر)، در حالی که به وقت طلوع آفتاب داخل میشدند عذاب آنها را گرفت.
و شِرکت و مشارَکت به معنی شریک شدن است. این کلمه با مشتقات آن
168 بار در قرآن آمده است.
اِشْراک: شریک کردن. «اُشْدُدْ بِهِ اَزْری. وَ اَشْرِکْهُ فی اَمْری» (31 و 32/طه)، به وسیله او پشتم را محکم کن و او را درکار من شریک گردان.
شَریک: کسی که در کاری یا در چیزی با دیگری سهیم است. «وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فِی الْمُلْکِ» (2 / فرقان). در حکومت و تدبیر عالم شریکی نداشته است. مراد از آن شریک مستقل است وگرنه خدا برای تدبیر عالم واسطه هائی از فرشته و غیر آن آفریده است.
شِرْک: اسم است یعنی عمل شرک. «یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللّه اِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ» (13/لقمان)، یعنی: پسرم! چیزی را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمی است.
مُشْرِک کسی است که برای خدا شریک قرار بدهد چنین شخصی قابل آمرزش نیست مگر آنکه در دنیا توبه کند. «اِنَّ اللّه لا یَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مادُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ» (48 و 116 / نساء)، یعنی: خداوند (هرگز) شرک را نمیبخشد و پایین تر از آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته بداند) میبخشد. کلمه مُشْرِک 49 بار در قرآن مجید آمده است.
خریدن، فروختن. در مجمع ذیل آیه 207 / بقره فرموده: شِراء از اضداد است و در خریدن و فروختن هر دو به کار رود. (تکرار: 25).
اِشْتِراء: به معنی خریدن و فروختن است. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» (20 / یوسف)، یعنی: او را به قیمت ناچیزی فروختند. ایضا
«وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاةِ اللّهِ» (207/ بقره)، یعنی: از مردم کسانی هستند
که برای کسب خشنودی خدا جان خویش را فدا میکنند. اِشْتِراء در آیه فوق به معنی فروختن است و آن در لیلة المبیت درباره علی علیهالسلام نازل شده است (تفسیر عَیّاشی).
شاخه کوچک (جوانه). «وَ مَثَلُهُمْ فِی الاِْنْجیلِ کَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ» (29 / فتح)، یعنی: و توصیف آنها در انجیل همانند زراعتی است که جوانههای خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و بر پای خود ایستاده است. منظور از آن شاخههای کوچک و جوانه هاست که برای اولین بار از زمین یا از شاخه میرویند
یعنی مَثَل یاران محمد صلی الله علیه و آله در انجیل مانند زرعی است که شاخک و جوانه خود را رویانید و نیرومند کرد تا سخت شد و بر ساقههای خود ایستاد. (تکرار: 2).
شاطِیء: جانب، حاشیه. «نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الاَْیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ اَنْ یا مُوسی» (30 / قصص). یعنی: از ساحل راست وادی در آن سرزمین بلند و پر برکت از میان یک درخت ندا داده شد که: ای موسی. (تکرار: 1).
این کلمه را نصف، وسط، جهت و بعض معنی کردهاند. «فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضیها فَوَلِّ وَجْهِکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ …» (144/بقره). اگر آن را به معنی طرف بگیریم
چنان که در مجمع و المَنار گفته آنوقت قبله مسجدالحرام است نه فقط کعبه و اگر بعض معنی کنیم شامل قسمتی از مسجدالحرام، از جمله کعبه خواهد شد. (تکرار: 5).
تجاوز از حدّ و اندازه (اقرب). «فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ»
(22/ص)، میان ما به حقّ داوری کن و حکم به جور نکن و از حقّ دوری منما. (تکرار: 3).
دور شده، متمرّد. «اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ» (268/بقره)، یعنی: شیطان شما را (به هنگام انفاق)، وعده فقر و تهی دستی میدهد و به فحشاء (و زشتی ها) امر میکند. حدود تسلّط شیطان و شیاطین فقط وسوسه قلبی و بهتر نمایاندن بدیها و بالعکس است و جز این
تسلّطی ندارند و در قرآن مجید هرچه در کار آنها گفته شده برگشتِ همه بر این اصل است. چنان که شیطان خود در روز قیامت به مردم خواهد گفت: «ما کانَ لی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی …» (22/ابراهیم). یعنی: من بر شما تسلّطی نداشتم جز آن که شما را خواندم و از من قبول کردید. این کلمه به صورت مفرد
70 بار و به صورت جمع (شیاطین) 18 بار در قرآن مجید آمده است (المعجم المفهرس).
یکی از پیامبران نامی است. او به مردم مَدْیَن مبعوث شده بود. «وَ اِلی مَدْیَنَ اَخاهُمْ شُعَیْبا» (85 / اعراف)، یعنی: و به سوی مدین، برادرشان «شعیب» را فرستادیم. پس از تبلیغات طاقت فرسا عدّهای به شعیب ایمان آوردند و دیگران او را تکذیب کردند، سرانجام او و مؤمنان از عذاب نجات یافته و دیگران به خشم خدا گرفتار گردیدند. (تکرار: 11).
مو. «وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلیحینٍ» (80/نحل)، صُوف در گوسفند وَبَر در شتر و شَعَر در بز است. یعنی: از پشمها و کرکها و موهای چهارپایان اثاث خانه و متاع تهیّه میکنید تا وقتی که در دنیا هستید. (تکرار: 1).
دانستن، زیرکی و در نزد اهل لغت کلامی است که وزن و قافیه داشته باشد (اقرب الموارد). شاعر گوینده چنین کلامی است. «بَلْ اَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ» (154/بقره)، یعنی: بلکه آنها زندگانند، ولی
شما نمیفهمید. «وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ» (41/حاقّه)، یعنی: و گفته شاعری نیست. (تکرار: 6).
شَعائِر: جمع شَعیرَة است به معنی علامت و نشانه. «اِنَ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ» (158/ بقره)، یعنی: صفا و مروه از شعائر و نشانههای خدا است. بنابراین صفا و مروه دو محل و دو معبدند که خدا را به یاد میآورند و مکان عبادتاند.
مَشْعَر: بیابان معروفی است مابین مِنی و عَرَفات، آن را مَشْعَر گفتهاند زیرا محل معین و معلومی است برای قسمتی از اعمال حج
که مبیت، نماز، دعا و غیره باشد. «فَاِذا اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللّه عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ» (198/بقره)، یعنی: و هنگامی که از «عرفات» کوچ کردید، خدا را نزد «مشعرالحرام» یاد کنید.
شِعْرای یمانی ستاره درخشندهای است واقع در صورت فلکی کَلْب اکبر که درخشنده ترین ستارگان ثوابت است، نوعا در ماههای تابستان در جنوب دیده میشود. «وَ اِنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْری» (49/نجم)، یعنی: و این که او است پروردگار «ستاره شِعری». (تکرار: 1).
افروخته شدن آتش و «اشتعال رأس» تشبیه است به اشتعال آتش از حیث رنگ و به معنای سفیدی موی سر است. «قالَ رَبِّ اِنّی وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّی وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْبا» (4 / مریم)، یعنی: گفت خدایا من استخوانم سست شده و سرم از
پیری سفید گشته است. (تکرار: 1).
شَغاف غلاف قلب است. «اِمْرَأَةُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبّا» (30/یوسف). یعنی محبّت جوان غلاف قلب زن را پاره کرده و در جوفش نشسته، اشاره است به حبّ شدید و جاگرفته در قلب. معنی آیه: زن عزیز مصر از غلامش کام میخواهد که عشق غلام در دلش نشسته است. (تکرار: 1).
شُغُلْ را (بر وزن عُنُق و قُفْل) خواندهاند. هر دو به معنی مشغولیّتند. «شَغَلَتْنا اَمْوالُنا وَ اَهْلُونا» (11 / فتح). اموال و اهل و عیال مشغول و گرفتارمان کرد. (تکرار: 2).
شَفْع و شَفاعَت هر دو مصدرند به معنی منضم کردن چیزی به چیز دیگر.
«وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ. وَ اللَّیْلِ اِذا یَسْرِ» (3 و 4/ فجر).
شفع در اینجا اسم است به معنی جفت چنان که وَتْر به معنی تک است یعنی: قسم به جفت و تک و قسم به شب آن گاه که میرود. ظاهرا شفاعت را از آن جهت شفاعت گوئیم که شفیع خواهش خویش را به ایمان و عمل ناقص طرف منضم میکند و هر دو مجموعا پیش خدا اثر میکنند، البته با در نظر گرفتن این که انگیزاننده شفیع، خداست و او دستور داده چنین خواهشی بکند. (تکرار: 31).
سرخی مغرب پس از غروب آفتاب. «فَلا اُقْسِمُ بِالشَّفَقِ. وَ اللَّیْلِ وَ ما وَسَقَ» (16 و 17/انشقاق)، یعنی: سوگند به شفق. و سوگند به شب و آنچه را جمع آوری میکند. (تکرار: 11).
لب. «اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ. وَ لِسانا وَ شَفَتَیْنِ» (8 و 9/ بلد)، آیا برای او دو چشم، یک زبان و دو لب قرار ندادیم؟ (تکرار: 1).
کنار. «وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَکُمْ مِنْها» (103 / آل عمران)، یعنی: در کنار گودالی از آتش بودید از آن نجاتتان داد. غرض از کنار آتش هلاکت است. این کلمه با مشتقات آن 8 بار در قرآن آمده است.
شِفاء: به معنی صحّت و سلامت است.
راغب گوید: اَلشِّفاءُ مِنَ الْمَرَضِ رسیدن به کنار سلامتی است و آن اسم قرار داده شده برای صحّت. «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ اِلاّ خَسارا» (82/اسراء)، یعنی: آنچه شفا و رحمت برای مؤمنان است نازل میکنیم و
آن قرآن است و به ظالمان جز زیان نمیافزاید. به نظر میآید مراد از شفاء صحت قلب است چنان که فرموده: «قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ» (57/یونس)، یعنی: اندرزی از سوی پروردگارتان برای
شما آمده و درمان آن چیزی است که درون سینههای شما میباشد. مرض تنها مرض بدن نیست بلکه قرآن از مرض قلب نیز نام میبرد که از مرض بدن شدیدتر و صعب العلاج است. «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» (10/بقره)، یعنی: در دلهای آنها یک نوع بیماری است. قلب مریض 12 بار در قرآن آمده است (المعجم المفهرس). قرآن شفا و دوای دردهای قلوب است. شک، حقد (کینه)، حسد، شرک، کفر، نفاق که امراض قلوب اند
به وسیله قرآن زدوده میشوند. از طرف دیگر معرفت، ایمان، عاطفه، انصاف و غیره به وسیله آن وارد قلوب میشوند و آنها عبارت اخرای رحمتاند. لذا در زدودن بیمارهای قلبی شفاء و در وارد کردن فضائل به قلب رحمت است. (تکرار: 4).
شَقّ به معنی شکافتن و شکاف
است. (اقرب) «ثُمَّ شَقَقْنَا الاَْرْضَ شَقّا» (26/عبس)، یعنی: سپس زمین را از هم شکافتیم. این کلمه با مشتقات آن 28 بار در قرآن آمده است.
شِقّ: به معنی مشقّت و زحمت است که به بدن و نفس عارض بشود. «لَمْ تَکُونُوا بالِغِیهِ اِلاّ بِشِقِّ الاَْنْفُسِ» (7 / نحل)، یعنی: جز با مشقّت زیاد به آن نمیرسی. (به آن
سرزمین نمیرسیدند مگر با مشقّت نفوس). گوئی در رنج و زحمت، بدن و قلب میشکند.
شُقَّه: ناحیه و محلی که با مشقّت به آن میرسند. «وَ لکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ الشُّقَةُ» (42/توبه)، به معنی سفر و مسافت نیز آمده است (مجمع) که توأم با مشقّت است یعنی: لیکن این مسافت یا سفر بر آنها دور آمد.
شِقاق: مخالفت و جدائی. «ذلِکَ بِاَنَّهُمْ شاقُّوا اللّه وَ رَسُولَهُ» (13 / انفال)، یعنی: آن
بدین جهت بود که با خدا و رسول مخالفت کردند.
اِنْشِقاق: شکافته شدن. «وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ واهِیَةٌ» (16 / حاقّه)، آسمانها از هم میشکافند و سست میگردند و فرومی ریزند.
شَقاوَت: بدبختی، خلاف سَعادَت. «فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعیدٌ» (105/هود)،
یعنی: گروهی از آنها شقاوتمندند و گروهی سعادتمند. در المیزان ذیل این آیه فرموده: سعادت هر شیء آن است که به خیری که سبب کمال و لذّت است برسد و آن در انسان که از روح و جسم مرکّب میباشد آن است که به حسب قوای بدنی و روحی به خیر برسد و ملتذّ گردد و شقاوتش آن است که خیر فوق را فاقد باشد و از آن محروم گردد. (تکرار: 12).
در قاموس و اقرب به معنی سختی و عُسرت آمده است. «طه. ما اَنْزَلْنا
عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی. اِلاّ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشی» (31/طه)، ما قرآن را به تو نازل نکردهایم تا در تبلیغ مردم به زحمت افتی یا خودت را به زحمت افکنی، آن فقط به اهل خشیت یادآوری است. (تکرار: 11).
ثناگویی در مقابل نعمت. در مجمع فرموده: شکر اعتراف به نعمت است توأم با نوعی تعظیم. رُمّانِی گفته: شکر اظهار نعمت است.
راغب گوید: شکر یادآوری نعمت و اظهار آن است … ضدّ آن کفر به معنی نسیان و پوشاندن نعمت است … شکر بر سه نوع است: شکر قلب و آن یادآوری نعمت است. شکر زبان و آن ثناگوئی در مقابل نعمت است. شکر سایر جوارح و آن بکارگیری نعمت در مسیر خودش به قدر قدرت است. «وَ اشْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ» (114/ نحل)، یعنی: و شکر نعمت خدا را به
جا آرید. روایت شده: چون سر ابن زیاد را به مدینه آوردند حضرت سجّاد علیهالسلام به
شکرانه آن قدری میوه بر اهل مدینه تقسیم فرمود. شکر سبب مزید نعمت است چنان که فرموده: «وَاِذْ تَأْذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاََزیدَنَّکُمْ» (7/ابراهیم)، یعنی: (همچنین) به خاطر بیاورید هنگامی را که پروردگارتان اعلام داشت که اگر شکرگزاری کنید (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود. در تفسیر عَیّاشی از حضرت امام صادق علیهالسلام نقل است هر بندهای که خدا به او نعمتی بدهد در قلبش آن را بداند و در روایتی با قلبش به آن اقرار کند و با زبان خدا را حمد نماید سخن او به آخر نمیرسد تا خدا به زیادت آن فرمان دهد. (تکرار: 75).
شَکاسَة: بد خلقی(مجمع) شَکِس: بدخلق. تَشاکُس به معنی تَشاجُر و
منازعه است در اثر بد خلقی چنان که راغب گفته «ضَرَبَ اللّه مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ …» (29 / زمر)، یعنی: خدا مردی را مثل زده که درباره او شریکان متخاصم بد خلق وجود دارد. (تکرار: 1).
آن است که شخص به هیچ یک از دو طرف قضیه یقین نکند ترجیح هم ندهد بلکه بود و نبود در نظر وی مساوی باشد برخلاف ظنّ که یکی از دو طرف را ترجیح میدهد «بَلْ هُمْ فی شَکٍ یَلْعَبُونَ» (9/دخان)، یعنی: ولی آنها در شکّند و (با حقایق) بازی میکنند. (تکرار: 15).
مثل، شبیه. «هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسّاقٌ. وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ اَزْواجٌ» (57 و 58/ص)، یعنی: این آب جوشان و چرک
است بچشید آن را و برای آنها عذاب دیگری است مثل آن که انواعی از عذابند
«قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ» (84 / اسراء)، یعنی: عمل آدمی هم شکل طبیعت اوست. شاکله را سجیّه و طبیعت گفتهاند. هر کس روی عوامل مخصوصی استعدادی و طبیعتی کسب میکند اعمال و کارهایش مطابق همان طبیعت از وی صادر میشوند. عوض کردن آن گرچه بسیار مشکل است ولی سلب اختیار نمیکند. احتمال قوی آن است که این کلمه به معنی مثل و شبیه است. (تکرار: 2).
و شِکایَت و شَکْوی و شَکاة: اظهار اندوه است چنان که راغب گفته به عبارت دیگر: توصیف گرفتاری. «قالَ
اِنَّما اَشْکُو بَثّی وَ حُزْنی اِلَی اللّهِ» (86/ یوسف)، یعنی: گفت: من تنها غم و اندوهم را به خدا میگویم. «مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فیها مِصْباحٌ اَلْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍ» (35/نور)، یعنی: مَثَل
نور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابی قرارگیرد. مِشْکاة را بهتر است محفظه و چراغدان گفت. المنجد گوید: آن هر روزنه غیرقابل نفوذ است. مجاهد میگوید: مشکاة چراغ است و مصباح فتیله آن. مِشکاة مثل قلب مؤمن است که نور ایمان در آن میباشد. (تکرار: 3).
شَمات و شَماتَت: شاد شدن به بلای دشمن (راغب). «فَلا تُشْمِتْ بِیَ الاَْعْداءَ» (150 / اعراف)، یعنی: بنابراین کاری نکن که
دشمنان مرا شماتت کنند. هارون به موسی گفت: دشمنان را به جهت من شادمان مکن که آنها ببینند تو مرا عتاب و مؤاخذه میکنی و از گرفتاری من شاد شوند. (تکرار: 1).
بلند شدن.
شامخ: بلند. جمع آن شامخات و شوامخ
است. «وَ جَعَلْنا فیها رَواسِیَ شامِخاتٍ وَ اَسْقَیْناکُمْ ماءً فُراتا» (27 / مرسلات)، در زمین کوههای ثابت و بلند قرار دادیم و شما را آب شیرین نوشاندیم. (تکرار: 1).
تنفّر. «وَ اِذا ذُکِرَ اللّه وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ» (45/زمر)، چون خدا به وحدانیّت خوانده شود دلهای آنان که به قیامت ایمان ندارند رمیده و متنفّر شود. (تکرار: 1).
خورشید. این کلمه در قرآن مجید پیوسته با الف و لام عهد ذکر شده مگر در آیه «لا یَرَوْنَ فیها شَمْسا وَ لا زَمْهَریرا» (13/انسان)، یعنی: نه آفتاب را در آن جا میبینند، نه سرما را. (تکرار: 33).
چپ، ضدّ یَمین است. «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیَمینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ» (18/کهف)، یعنی: و ما آنها را به سمت راست و چپ
میگرداندیم. جمع آن اَشْمُل و شَمُل و شَمائِل میآید، در قرآن فقط شمائل به کار رفته. ناگفته نماند: شمال یکی از جهات اربع و مقابل جنوب است ولی در قرآن کریم در این معنی به کار نرفته و در نهج البلاغه خطبه 117 فرموده: «فَلا اَطْلُبُکُمْ مَا اخْتَلَفَ جَنُوبٌ وَ شَمالٌ» که مراد باد جنوب و شمال
است. (تکرار: 9).
فراگرفتن، احاطه. «قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ اَمِ الاُْنْثَیَیْنِ اَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ اَرْحامُ الاُْنْثَیَیْنِ» (143 و 144 / انعام)، یعنی: بگو: آیا آن دو نر را حرام کرده یا آن دو ماده را؟! یا آن بچهای را که رحمهای آن دو ماده در برگرفته؟! اشتمال فقط در 2 آیه فوق آمده است.
شَنَئان: بغض و کینه. «وَ لا
یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ عَلی اَلاّ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا …» (8/مائده)، یعنی: بغض و عداوت هیچ قومی شما را به بی عدالتی وادار نکند، عدالت کنید. (تکرار: 3).
شانِئْ: کینه ور، دشمن. «اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ» (3 / کوثر)، مسلما دشمن تو ابتر و بلاعقب است.
تکّه آتش (مجمع). «سَآتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ اَوْ آتیکُمْ بِشِهابٍ قَبَسٍ» (7/نمل)، یعنی: به زودی از آن آتش به شما خبری و یا تکّهای از آن میآورم. همچنین شهاب شعلههای مخصوص آسمان است که از سوختن سنگهای آسمانی به صورت تیر شهاب دیده میشوند. قرآن درباره راندن شیاطین از آسمان کلمه شهاب آورده مثل «اِلاّمَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ» (18/حجر)، یعنی: مگر آنها که استراق
سمع کنند که «شهاب مبین» آنان را تعقیب میکند. (تکرار: 5).
شهود و شهادت به معنی حضور است. «فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ
فَلْیَصُمْهُ …» (185 / بقره)، یعنی: پس آن کس که در ماه رمضان در حذر باشد روزه بدارد. شهادت که به معنی حضور و دیدن است گاهی به معنی خبر قاطع آید چنان که در صحاح و قاموس گفته. ظاهرا مراد از آن در آیه «وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ» (140 / بقره)، خبر قاطع باشد یعنی: و چه کسی ستمگرتر از آن است که گواهی و شهادت الهی را که نزد او است، کتمان کند. و گاهی به معنی آشکار آید مثل «عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْکَبیرُ الْمُتَعالِ» (9/رعد)، یعنی: او از غیب و شهود آگاه است و بزرگ و متعالی است. ایضا به معنی اقرار، حکم و علم آید که
همه از شعبههای حضور و دیدناند. «وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ اَهْلِها» (26 / یوسف)، یعنی: و در
این هنگام شاهدی از خانواده آن زن شهادت داد. راغب آن را در آیه به معنی حکم گفته است. در آیه «وَ شَهِدُوا اَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ» (86/آل عمران)، یعنی: و گواهی به حقانیت رسول و آمدن نشانههای روشن برای آن ها. ظاهرا به معنی علم است. شُهُود جمع شاهِد نیز آمده «وَ لا تَعْلَمُونَ مِنْ عَمَلٍ اِلاّ کُنّا عَلَیْکُمْ شُهُودا اِذْ تُفیضُونَ فیهِ» (61/یونس)، یعنی: و هیچ عملی را انجام نمیدهید مگر این که ما ناظر بر شما هستیم، در آن هنگام که وارد آن میشوید. ایضا به عنوان جمع، اَشْهاد میآید «وَ یَوْمَ یَقُومُ الاَْشْهادُ» ، یعنی: روزی که گواهان به پا میخیزند. (51 / غافر). (تکرار: 160).
شَهید: به معنی شاهداست. «وَ اَشْهِدُوا اِذا
تَبایَعْتُمْ وَ لا یُضارَّ کاتِبٌ وَ لا شَهیدٌ» (282/بقره)، یعنی: ولی هنگامی که خرید و فروش (نقدی) میکنید، شاهد بگیرید و نباید به نویسنده و شاهد (به خاطر حقّ گویی) زیانی برسد. و آن گاه که به خداوند سبحان اطلاق شود به معنی حاضر، بیننده و حافظ است. شهید به معنی مقتول در راه خدا در قرآن نیامده است مگر بنا بر بعضی از احادیث ولی در اصطلاح و روایات بسیار هست در قرآن فقط فی سَبیلِ اللّه به کار رفته است.
مَشْهَد: اسم مکان است (محل حضور). «فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ یَوْمٍ عَظیمٍ» (37/مریم)، یعنی: وای بر کفّار از حضور روز بزرگ. ظاهرا آن در آیه مصدر میمی است چنان که در مجمع فرموده.
ماه و آن با رؤیت هِلال شروع شده و با رؤیت مجدّد منقضی میشود. جمع
قِلَّه(1)آن اَشْهُر و جمع کَثْرَة (2)آن شُهُور است. مثل «اَلْحَجُّ اَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» (197/بقره)، یعنی: حجّ در ماههای معیّنی است. مراد از اَشْهُر چنان که روایات بیان میکنند شوّال، ذوالقعدة و ذوالحجّه است. «اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّه اثْنی عَشَرَ شَهْرا فی کِتابِ اللّه یَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (36/توبه)، یعنی: تعداد ماهها نزد خداوند در کتاب (آفرینش) الهی از آن روز که آسمانها و زمین را آفریده دوازده ماه است.
این آیه روشن میکند که خداوند خود چنین اراده فرموده که از روز خلقت آسمانها و زمین ماههای تمام کننده سال 12 باشد. مراد از کتاب شاید کتاب تکوین و
دنیا و شاید لوح محفوظ باشد. (تکرار: 19).
شَهیق به درون کشیدن نفس میباشد (دم) چنان که زفیر خارج کردن آن (بازدم) است. «فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِی النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ» (106/هود)، یعنی: اما آنها که شقاوتمند شدند در آتشاند و برای آنها زفیر و شهیق (نالههای طولانی دم و بازدم) است. زفیر و شهیق هر دو اسم صوت و صدای مردم اندوهناک است که هنگام نفس کشیدن و بازدم شنیده میشود (مجمع از زَجّاج). (تکرار: 2).
دوست داشتن، میل کردن. «وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الاَْنْفُسُ وَ تَلَّذُ الاَْعْیُنُ» (71/زخرف)، یعنی: آنچه دلها میخواهد و چشمها لذّت میبرد در بهشت وجود دارد. در اسلام فقط مشتهیات کاذب و منحرف کننده حرام است نه مطلق
خواهشهای نفس. (تکرار: 2).
آمیختن. در نهج البلاغه خطبه 101 فرموده: «سُرُورُها مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ» شادی دنیا آمیخته با اندوه است. «ثُمَّ اِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْبا مِنْ حَمیمٍ» (67 / صافات)، یعنی: سپس روی آن مخلوطی از آب جوشان دارند. گویا مراد آن است که در جهنّم آب جوشان با زقّوم در شکم اهل جهنّم مخلوط میگردد. (تکرار: 1).
بیرون آوردن. مَشْوَرَة و مُشاوِرَة و تُشاوُر استخراج رأی است با مراجعه بعضی به بعضی. «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ» (159/آل عمران)، یعنی: پس آنها را ببخش و برای آنها آمرزش بطلب و در کارها، با آنان مشورت کن. آیه خطاب به حضرت رسول صلی الله علیه و آله است که در نحوه اجرای کارها
با مردم مشورت کند. (تکرار: 4).
و شُواظ به معنای شعله و زبانه آتش است که دود ندارد. (راغب) «یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» (35 / رحمن)، یعنی: بر شما زبانهای از آتش و دود فرستاده میشود، یکدیگر را در دفع آن یاری نتوانید کرد.
طبرسی فرموده: شَواظ زبانه سبزی است که از آتش جدا میشود. نُحاس را دُخان و مس مذاب گفتهاند ضمیر «عَلَیْکُما» به ثقلان (جنّ و انس) راجع است. (تکرار: 1).
شَوْک به معنی خار است.
راغب گوید: به اسلحه و سختی نیز اطلاق میشود. نیش عقرب را به جهت تشبیه به خار شَوْک گفتهاند. «وَ اِذْ یَعِدُکُمُ اللّه اِحْدَی الطّائِفَتَیْنِ اَنَّها لَکُمْ وَ تَوَدُّونَ اَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ» (7 / انفال)، یعنی: خداوند
به مسلمانان وعده داد که یکی از دو طائفه (کاروان ابوسفیان یا لشکر قریش) نصیبشان خواهد شد. آنها دوست داشتند کاروان که قدرت و سلاح نداشت نصیب آنها باشد. مراد از طائفة ذاتُ الشَّوْکَة
لشکریان قریش است. شوکت در آن به معنی قدرت یا سلاح است. آیه شریفه در بیان همان وعده است. (تکرار: 1).
بریان کردن. «وَ اِنْ تَسْتَغیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یُشْوِی الْوُجُوهُ» (29/کهف)، یعنی: اگر فریادرسی بخواهند به آبی چون مس گداخته کمکشان دهند که چهرهها را میسوزاند و بریان میکند. «کَلاّ اِنَّها لَظی نَزّاعَةً لِلشَّوی» (15 و 16 / معارج)، یعنی: اما هرگز چنین نیست شعلههای سوزان آتش است. دست و پا و پوست سر را میکند و میبرد. شَوی را اطراف بدن
گفتهاند مثل دست و پا و سر و پوست سر. واحد آن شَواة است. (تکرار: 2).
مصدر است به معنی
خواستن و اراده کردن. «وَ لَوْ شاءَاللّه لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ» (20 / بقره)، اگر خدا اراده میکرد گوش و چشمهای آنها را از کار میانداخت.
طبرسی در ذیل این آیه مَشِیَّت را اراده معنی کرده است. «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لاَ آمَنَ مَنْ فِی الاَْرْضِ کُلُّهُمْ جَمیعا» (99/یونس)، یعنی: و اگر پروردگارت میخواست تمام آنها را که در روی زمین هستند، همگی (از روی اجبار) ایمان میآوردند. شاء در این آیه و نظائر آن به معنی مشیت جبری است. «فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلی رَبِّهِ سَبیلاً وَ ما تَشاؤُنَ اِلاّ اَنْ یَشاءَ اللّه اِنَّ اللّه کانَ عَلیما حَکیما» (29 و 30 / انسان)، یعنی: و هر کس بخواهد (با استفاده از آن)
راهی به سوی پروردگارش انتخاب میکند.
و شما چیزی را نمیخواهید مگر این که خدا بخواهد، خداوند عالِم و حکیم است. ظاهرا مراد از «یَشاءَ اللّه» در این آیه و نظیر آن ها، فراهم آوردن اسباب و توفیق در کارها است، پر واضح است که اگر خداوند اسباب را فراهم نکند انسان کاری نتواند کرد هر چند که فاعل مختار است این که خداوند اسباب بی شمار را از قبیل آفتاب، ماه، ستارگان، زمین، هوا، آب، ارزاق، بدن، سلامتی، فهم، اراده و … فراهم آورده است اینها همه مشیّت خدا است که ما کار شایسته را اراده و انجام دهیم و اگر خداوند این اسباب را جور نمیآورد اراده کار نیک یا بد از ما مقدور نبود. (تکرار: 279).
هر چیزی که علم به آن تعلّق
گیرد و از آن خبر داده میشود. لفظ آن
مذکّر است ولی بر مذکّر و مؤنث اطلاق میشود. جمع آن اَشْیاء است (اقرب). «قُلْ اَیُّ شَیْءٍ اَکْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللّه شَهیدٌ بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ» (19 / انعام)، یعنی: بگو بالاترین گواهی، گواهی کیست؟ بگو خداوند گواه میان من و شماست. «شیء» مجموعا 284 بار در قرآن مجید به کار رفته و «اشیاء» 4 بار (المعجم المفهرس).
سفید شدن موی. «ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفا وَ شَیْبَةً» (54 / روم)، یعنی: سپس از بعد ضعف طفولیّت قدرت و نیروی جوانی داد، آن گاه بعد از جوانی ناتوانی و پیری قرارداد. (تکرار: 3).
پیر. «یا اَیُّهَا الْعَزیزُ اِنَّ لَهُ اَبا شَیْخا کَبیرا» (78 / یوسف)، یعنی: ای عزیز او پدر پیری دارد. جمع آن در قرآن شیوخ
آمده «ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخا» (67 / غافر)، یعنی: بعد از آن که پیر میشوید. (تکرار: 4).
گچ کاری کردن، بالا بردن. «اَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ» (78 / نساء)، هر کجا باشید مرگ شما را میگیرد اگرچه در برجهای محکم باشید. بُرُوجٌ مُشَیَّدَةٌ یعنی برجهای مرتفع. (تکرار: 2).
آشکار شدن. «اِنَّ الَّذینَ یُحِبُّونَ اَنْ تَشیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ» (19/نور)، یعنی: آنان که دوست دارند فحشاء در میان مؤمنین شایع و آشکار شود آنها را عذابی است دردناک. (تکرار: 12).
شِیاع: پیروی کردن. «فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ» (15/قصص)، یعنی: موسی در شهر دو مرد را دید که باهم مشاجره و زد و خورد
میکردند یکی از پیروان و دیگری از دشمنانش بود.
شِیَع: جمع شیعَة به معنی فرقه هاست. «وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فی شِیَعِ الاَْوَّلینَ» (10/حجر)، یعنی: رسولانی قبل از تو در فرقههای اولیه و در امم گذشته فرستادیم. مجمع در ذیل آیه فوق گوید: اصل آن از مشایعت به معنی متابعت است گویند: شایَعَ فُلانٌ فُلانا عَلی اَمْرِه یعنی در کارش از او پیروی کرد. از آن است شیعه علی علیه السلام.
آنها کسانیاند که در کار آن حضرت از وی متابعت نموده و به امامتش گردن نهادهاند.
حرف هفدهم از الفبای فارسی و چهاردهم از الفبای عربی است. در حساب ابجد بجای 90 است جزء کلمه واقع میشود به تنهائی معنایی ندارد.
از حروف مقطّعه قرآن. «ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ. بَلِ الَّذینَ کَفَرُوا فی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ» (1 و 2 / ص)، یعنی: ص، سوگند به قرآنی که متضمن ذکر است (که این کتاب اعجاز الهی است). ولی کافران گرفتار غرور و اختلافند. راجع به حروف مقطعه رجوع شود به «عسق».
صابِئان در اصل اهل توحید بوده و در ردیف یهود و نصاری هستند و نیز در عصر نزول قرآن قومی مشهور و دارای افراد کثیر بودهاند وگرنه قرآن
اعتنایی به آنها نمیکرد و آنها را در ردیف یهود و نصاری نمیشمرد. به نظر صاحب
قاموس قرآن، دین صابئان مانند دین یهود و نصاری دین توحید بوده و آنها پیغمبری و شریعتی داشته و پس از پیامبرشان به تدریج به بت پرستی و پرستش کواکب گرائیدهاند. پیامبرشان از جمله پیامبرانی است که در قرآن مجید نامی از او به میان نیامده ولی به آنها اشاره شده است «مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ» (78 / غافر)، یعنی: گروهی از آنان سرگذشتشان را برای تو بازگو کردهایم و گروهی را برای تو بازگو نکردهایم. «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصّابِئُونَ وَ النَّصاری مَنْ آمَنَ بِاللّه وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» (69/مائده)، یعنی: آنها که ایمان آوردهاند و یهودیان و صابئان و مسیحیان هرگاه ایمان به خداوند یگانه و روز جزا بیاورند و عمل
صالح انجام دهند نه ترسی بر آنها است و نه غمگین خواهند شد. این کلمه به صورت جمع 3 بار در قرآن مجید یادشده و هر 3 در ردیف صاحبان سایر ادیان.
ریختن. «اِنّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبّا» (25 / عبس)، یعنی: ما آب فراوانی را از آسمان فروریختیم. (تکرار: 5).
فجر، اوّل روز. «وَ الصُّبْحِ اِذا تَنَفَّسَ» (18 / تکویر)، یعنی: سوگند به صبح آنگاه که وسعت گیرد. «فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرینَ» (177 / صافّات)،
یعنی: چون عذاب به ساحت و محیطشان نازل گردد روز انذار شدگان ناگوار خواهد بود. (تکرار: 1).
اِصْباح: صُبْح. «فالِقُ الاِْصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَنا» (96 / انعام)، یعنی: شکافنده صبح است و شب را محل سکون و آرامش قرار داد. (تکرار: 1).
مُصْبِح: آن که وارد وقت صبح میشود. «فَاَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُصْبِحینَ» (83/حجر)، یعنی: اما سرانجام صیحه (مرگبار) صبحگاهان آنها را فراگرفت.
مِصْباح: چراغ. «مَثَلُ نُورِهِ کَمْشِکاةٍ فیها مِصْباحٌ …» (35 / نور)، یعنی: مَثَل نور خداوند همانند چراغ دانی است که درآن چراغی باشد … جمع آن مصابیح است
«وَ زَیَّنَا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ حِفْظا» (12/فصلت)، یعنی: و آسمان پایین را با چراغهای (ستارگان) زینت بخشیدیم و(با شهاب ها) از استراق سمع شیاطین حفظ کردیم. علّت این تسمیه آن است که چراغ شب تاریک را با نور خود نظیر صبح میکند.
اَصْبَحَ: گردید. مثل «فَقَتَلَهُ فَاَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ» (30/مائده)، یعنی: او را کشت و از زیان کاران گردید. «فَاَصْبَحَ هَشیما
تَذْرُوهُ الرِّیاحُ» (45/کهف)، یعنی: اما بعد از مدتی میخشکند، به گونهای که بادها آنها را به هر سو پراکنده میکنند. تمام موارد این صیغه در قرآن به معنی صارَ و گردیدن است مگر بعضی از قبیل «حینَ تُمْسُونَ وَ حینَ تُصْبِحُونَ» که به معنی داخل شدن در
صَباح است. «وَ لَقَدْ زَیَّنَا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ جَعَلْناها رُجُوما لِلشَّیاطینَ» (5/ملک)، یعنی: ما آسمان پائین را با چراغهای پر فروغی زینت بخشیدیم و آنها (شُهُب) را تیرهایی برای شیاطین قرار دادیم. «وَ زَیَّنَا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ حِفْظا» (12/فصلت)، یعنی: و آسمان پایین را با چراغهای (ستارگان) زینت بخشیدیم و(با شهاب ها) از استراق سمع شیاطین حفظ کردیم. مراد از مَصابیح تیرهای شِهاب و سنگهای سرگردان فضا هستند که در اثر
تماس با گازهای جوّی مشتعل شده و از بین میروند. منظور از آنها نه نجوم است و نه کواکب.
حبس، امساک، خویشتن داری و حبس نفس است بر چیزی که شرع و عقل
تقاضا میکند، یا از چیزی که شرع و عقل از آن نهی میکند. «وَ الصّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ» (177 / بقره)، یعنی: در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ استقامت به خرج میدهند. (تکرار: 103).
اِصْطِبار: خویشتن را به صبر وادار کردن است. «فَاعْبُدْوُهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ» (65/مریم)، او را پرستش کن و در راه عبادتش شکیبا باش.
مُصابَرَة: غلبه در صبر (کشّاف اقرب). «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّه لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» (200/آل عمران)، ای اهل ایمان در راه خدا
صبر کنید و به دشمنان در صبر بر جهاد غلبه کنید و از آنها صابرتر باشید و سر حدات خویش را حفظ کنید و تقوای الهی را رعایت کنید تا رستگار شوید.
صَبّار: مبالغه است به معنی شَدیدُ الصَّبْر.
راغب گوید: آن به کسی گفته میشود که نوعی تکلّف و مجاهدت (در صبر) داشته باشد. «وَ مَزَّقْناهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لِکُلِّ صَبّارٍ شَکُورٍ» (19/سباء)، یعنی: هر آن که دارای مجاهدت در صبر و بسیار حقّ شناس باشد برای او در این گفتار آیات و عبرت هائی است. این کلمه 4 بار در قرآن آمده و همه در قالب آیه فوق.
اشاره کردن با انگشت.
اِصْبَع: انگشت. جمع آن اَصابِع است. «یَجْعَلُونَ اَصابِعَهُمْ فی اذانِهِمِ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ» (19 / بقره)، آنها از ترس
مرگ، انگشت در گوش خود میگذارند تا صدای صاعقه را نشنوند. اَصابِع فقط 2 بار در قرآن آمده و مفرد آن در کلام اللّه به کار نرفته.
رنگ کردن و صِبْغ به معنی رنگ شده است. «صِبْغَةَ اللّه وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّه صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ» (138 / بقره)، رنگ خدایی (بپذیرند، رنگ ایمان و توحید و اسلام) و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است، و ما تنها عبادت او را میکنیم. (تکرار: 3).
صَبِیّ: کودک.
راغب گوید: کودکی که به احتلام نرسیده. «قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّا» (29 / مریم)، گفتند: ما چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن بگوییم. (تکرار: 3).
صَبْو: میل کودکانه. «وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّی کَیْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَیْهِنَّ وَ اَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ»
(33/یوسف)، یعنی: خدایا، اگر حیله زنان را از من بر نگردانی به آنها میل کرده از جاهلان میگردم.
رفافت، ملازمت. صاحب یعنی رفیق ملازم.
راغب گوید آن در عرف به کسی اطلاق میشود که ملازمتش زیاد باشد. «یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ اَمِ اللّه الْواحِدُ الْقَهّارُ» (39 / یوسف)، ای دوستان زندانی من آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند واحد قهّار؟ این کلمه با مشتقات آن 97 بار در قرآن آمده است.
اَصْحاب: جمع صاحب است به معنی رفیقان ملازم. «اُوْلئِکَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ»
(82/بقره)، یعنی: آنها اهل بهشتند. «اَصْحابِهِمْ» (59 / ذاریات) 1 بار در قرآن مجید به کار رفته و بیشتر به جنّت و نار و جحیم اضافه شده است. (تکرار: 77).
جمع صَحْفَة و آن جامی است برای خوردن طعام (مجمع). «یُطافُ عَلَیْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ» (71 / زخرف)، ظرف ها(ی غذا) از طلا، گرداگرد آنها میگردانند. (تکرار: 1).
جمع صَحیفَة و آن چیز گسترده است مثل صحیفه صورت انسان و نیز صحیفهای که در آن مینویسند (راغب). «وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ» (10/تکویر)، یعنی: و در آن هنگام که نامههای اعمال گشوده شود. (تکرار: 8).
فریادی است که از شدت گوش را کر میکند. آن از اسماء قیامت است. «فَاِذا جائَتِ الصّاخَّةُ یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ» (33 و 34 / عبس)، چون فریاد گوش خراش آید آن روز شخص از برادرش میگریزد. (تکرار: 1).
سنگ سخت. در اقرب بزرگی را نیز قید میکند. واحد آن صَخْرَة است «وَ ثَمُودَ الَّذینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ» (9/فجر)، و قوم ثمود که سنگها را در وادی بریدند و تراشیدند. (تکرار: 3).
به عقیده راغب، صَدّ و صُدُود گاهی به معنی اعراض و انصراف و گاهی به معنی منع و برگرداندن است. «رَأَیْتَ الْمُنافِقینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُودا» (61 / نساء)،
یعنی: میبینی که منافقان از تو اعراض میکنند اعراضی محکم. (تکرار: 42).
چرک. «مِنْ وَرائِه جَهَنَّمُ وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدیدٍ» (16 / ابراهیم)، به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بد بوی متعفنی نوشانده میشود. (تکرار: 1).
سینه. مثل «اَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ» (1 / شرح)، یعنی: آیا ما سینه تو را
گشاده نساختیم. جمع آن صُدُور است «اِنَ اللّه عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» (119 / آل عمران)، یعنی: خدا به آن چه در سینهها است داناست. صَدَرَ به معنی رجوع و ارجاع (لازم - متعدّی) آمده است (اقرب). «قالَتا لا نَسْقی حَتّی یُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ اَبُونا شَیْخٌ کَبیرٌ» (23/قصص)، یعنی: دختران شعیب گفتند:
ما گوسفندانمان را بر سر چاه نمیبریم. تا چوپانها از آب برگردند. کلمه صُدُور 44 بار در قرآن مجید آمده است.
شکافتن، آشکار کردن. «فَاصْدَعْ بِماتُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ» (94/حجر)، یعنی: مأموریت خویش را آشکار کن و از مشرکین اعراض نما. آشکار کردن چیزی نوعی شکافتن است. «لا یُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ» (19 / واقعه)، یعنی: از شراب بهشتی سر درد نمیگیرند و
مست نمیگردند. به عقیده راغب سر درد را به طور استعاره صُداع گویند گویی سر از درد شکافته میشود. (تکرار: 5).
اعراض شدید (راغب). «فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیاتِ اللّه وَ صَدَفَ عَنْها»
(157/انعام)، یعنی: با این حال چه کسی ستمکارتر از آنها که آیات خدا را تکذیب کردند و از آن روی گردانیدند یافت میشود. صَدَف ناحیه و جانب کوه است. تصادف به معنی تقابل نیز آمده است در مجمع فرموده: ازهری گوید دو جانب کوه را صَدَفان گویند که با هم محازات و تلاقی (و تقابل) دارند و به قولی گویا هر یک از دیگری اعراض کرده است. «حَتّی اِذا ساوی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قالَ انْفُخُوا» (96/کهف)، تا کاملاً میان دو کوه را پوشانید، سپس گفت: (آتش در اطراف آن بیفروزید و) در آتش بدمید. (تکرار: 5).
راست گفتن. «وَ قُلْ رَبِّ اَدْخِلْنی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ اَخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ»
(80/اسراء)، و بگو: پروردگارا! مرا (در هر کار) صادقانه وارد کن و صادقانه خارج نما. این راستی در عمل است. «وَالَّذی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِه» (33/زمر)، یعنی: اما کسی که سخن صدق بیاورد و کسی که آن را تصدیق کند. مراد از صِدْق خبر راست به عبارت دیگر: حقّ و مراد از تصدیق، ایمان به آن میباشد. تصدیق به معنی اذعان و اعتقاد و راست دانستن مطلب و سخن است. «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ …» (20 / سباء)، یعنی: (آری) به یقین ابلیس گمان خود را درباره آنها محقق یافت که همگی از او پیروی کردند، جز گروه اندکی از مؤمنان. (تکرار: 14).
چیزی است که انسان از مال
خود قُرْبَةً اِلَی اللّه میدهد. «وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا اِنَّ اللّه یَجْزِی الْمُتَصَدِّقینَ» (88 / یوسف)، و بر ما تصدق بنما که خداوند متصدّقان را پاداش میدهد. (تکرار: 26).
مهّریه زن است جمع آن در قرآن صَدُقات آمده. «وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً» (4 / نساء)، یعنی: مهر زنان را در حالی که عطیّهای است از جانب خدا، بدهید. (تکرار: 1).
پیوسته راست گو و راست رفتار. صیغه مبالغه است طبرسی آن را بسیار تصدیق کننده حق و به قولی کَثیرُالصِّدْق فرموده است. «یُوسُفُ اَیُّهَا الصِّدّیقُ اَفْتِنا فی سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ» (46/یوسف)، یوسف ای مرد بسیار راستگو درباره این خوابها اظهارنظر کن که هفت گاو چاق … (تکرار: 6).
کف زدن. در مجمع فرموده: تَصْدِیَة زدن دست بر دست است. «وَ ما کانَ صَلوتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ اِلاّ مُکاءً وَ تَصْدِیَةً» (35/انفال)، یعنی: نماز آنها (که مدعی هستند ما هم نماز داریم) نزد خانه (خدا) چیزی جز «سوت کشیدن» و «کف زدن» نبود. مُکاء به معنی صفیر است یعنی نماز مشرکین در نزد بیت اللّه فقط کف زدن بود. (تکرار: 9).
تَصدّی: توجه و رو کردن. «اَمّا مَنِ اسْتَغْنی. فَاَنْت لَهُ تَصَدّی» (6 و 5 / عبس)، امّا آن که بی نیاز است تو به او توجه میکنی. (تکرار: 2).
قصر و هر بناء عالی (اقرب).
«وَ قالَ فِرْعَوْنُ یا هامانُ ابْنِ لی صَرْحا لَعَلّی اَبْلُغُ الاَْسْبابَ» (36 / غافر)، یعنی: فرعون گفت: ای هامان! برای من بنای مرتفعی بساز، شاید به وسایلی برسم. مراد از آن در
آیه بنای مرتفع است. «قیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً» (44 / نمل)، یعنی: به او گفته شد وارد قصر شو چون آن را دید گمان برد آبی عمیق است. (تکرار: 4).
صُراخ و صَریخ به معنی صیحه شدید (فریاد) و یاری طلبیدن و یاری کردن است. (اقرب) صریخ به معنی فریادرس و کمک نیز آمده است «وَ اِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَریخَ لَهُمْ وَ لا هُمْ یُنْقَذُونَ» (43/یس)، یعنی: و اگر میخواستیم غرقشان میکردیم فریادرسی نداشتند و نجات
نمی یافتند. مُصْرِخ به معنی صریخ و فریادرس است. «فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا اَنْفُسکُمْ ما اَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما اَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ» (22/ابراهیم)، یعنی: بنابراین مرا سرزنش نکنید، خود را سرزنش کنید، نه من فریادرس شما هستم و نه شما
فریادرس من. (تکرار: 5).
صَرّ به معنی بستن و گره زدن است. «وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ» (135 / آل عمران)، یعنی: و بر گناه، اصرار نمیورزند، با این که میدانند. اصرار به گناه را از آن جهت اصرار گویند که گویی گناه را به گناه یا گناه را به خود بسته است. صِرّ سرمای شدید، به قول راغب این از آن است که در سرما گره شدن
(یخ بستن) به وقوع میپیوندد. «مَثُلَ ما یُنْفِقُونَ فی هذِهِ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَمَثَلِ ریحٍ فیها صِرٌّ اَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا اَنْفُسهُمْ فَاَهْلَکَتْةُ …» (117/آل عمران)، یعنی: حکایت آن چه کفّار در این زندگی انفاق میکنند داستان بادی است که دارای سرمای شدیدی است. به کشت قومی ظالم رسید و آن را از بین برد. (تکرار: 5).
ضَجَّة و صَیْحَة (اقرب)، فریاد بلند. «فَاَقْبَلَتِ امْرَاَتُهُ فی صَرَّةٍ فَصَکَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقیمٌ» (290/ذاریات)، زن ابراهیم صلی الله علیه و آله صیحه زنان رو کرد و با تعجّب به صورت خویش زد و گفت: آیا عجوزه نازا میزاید؟!! (تکرار: 9).
باد شدید یا بسیار سرد.
«وَ اَمّا عادٌ فَاُهْلِکُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَةٍ» (6/حاقه)، یعنی: اما عاد با بادی بسیار سرد و فزون از حد هلاک شدند. آن باد طوفان نبود بلکه باد سرد و سوزان غیر عادی بود که در اثر وزش پی در پی چند روزه، همه آنها را منجمد کرد و از بین برد. (تکرار: 3). هر سه وصف باد عذابی است که بر قوم عاد وزید.
راه. «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ. صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» (6 و 7/فاتحه)، یعنی: ما را به راه راست
هدایت فرما، راه کسانی که به آنها نعمت داده ای. (تکرار: 45).
به فتح و کسر (ص) به خاک افتادن و انداختن. «فَتَرَی الْقَوْمَ فیها صَرْعی کَاَ نَّهُمْ اَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ» (7 / حاقّة). صَرْعی
جمع صَریع است یعنی: آن گروه را به خاک افتاده میبینی گویی تنههای نخل سقوط کردهاند. صَرْع به معنی جنون و حمله از همین است. که شخص در اثر عدم تعادل اعضاء به خاک میافتد. (تکرار: 1).
برگرداندن. «صَرَفَ اللّه قُلُوبَهُمْ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ» (127 / توبه)، خداوند دل هایشان را (از حق) منصرف ساخته، چرا که آنها گروهی هستند که نمیفهمند. (تکرار: 30).
مَصْرِف: اسم مکان است، به معنای جای بازگشت. «فَظَنُّوا اَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ یَجِدُوا
عَنْها مَصْرِفا» (53 / کهف)، یعنی: گمان بردند که در آتش واقع شدگانند و محل بازگشت پیدا نکردند.
اِنْصِراف: برگشتن. «ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّه قُلُوبَهُمْ» (127 / توبه). سپس منصرف میشوند خداوند دل هایشان را (از حق) منصرف ساخته.
تَصْریف: به معنی برگرداندن است با در نظر گرفتن مبالغه. «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ فی هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ» (89 / اسراء)، یعنی: در این قرآن برای مردم هر مثل را از حالی به حالی و از وضعی به وضعی گرداندیم (و هر دفعه در قالبی مخصوص بیان داشتیم) شاید بیدار شوند و پند گیرند. (تکرار: 2).
چیدن، بریدن. «فَطافَ عَلَیْها طائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَهُمْ نائِمُونَ فَاَصْبَحَتْ کَالصَّریمِ» (19 و 20 / قلم)، اما عذابی فراگیر (شبانه) بر
تمام باغ آنها فرود آمد، در حالی که همه در خواب بودند. و آن باغ سرسبز همچون شب سیاه و ظلمانی شد. (تکرار: 3).
(بر وزن فَرَس و عُنُق) و صُعُود: بالارفتن. «مَنْ کانَ یُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمیعا اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ …» (10 / فاطر)، یعنی: هر که خواهان عزّت است آن را از خدا بخواهد که همه عزّت مال خداست، کلمات پاکیزه (که حاکی از توحید و عقیده پاک است) به سوی خدا بالا میرود و عمل صالح کلمات پاک را بالا میبرد. یعنی هر دو بالا میروند. این دو کلید عزّتند و به وسیله آنها میشود از خدا کسب عزّت کرد. صَعَد و صُعُود به گردنه گفته میشود و استعاره از هر کار سخت است (راغب).
«وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهَ یَسْلُکْهُ عَذابا صَعَدا»
(17/جنّ)، یعنی: هر که از یاد خدا اعراض کند عذاب سختی به او وارد نماید. (تکرار: 5).
راغب گفته: صعید به روی زمین گفته میشود و به قولی غبار برخاسته است. «فَتَیَمَّمُوا صَعیدا طَیِّبا …» (43/نساء)، یعنی: با خاک پاکی تیمم کنید. (تکرار: 4).
میل به طرف راست یا چپ. راغب آن را میل کردن گفته. و میگوید: تَصْعیر آن است که از روی تکبّر گردن خویش بگرداند و بر روی شخص نگاه نکند. «وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحا» (18/لقمان)، یعنی: صورت خویش را از روی خودپسندی از مردم مگردان (مردم را تحقیر مکن) و در زمین با تکبّر گام مزن. (تکرار: 1).
شدت صوت رعد. صاعقه
صوت شدید جوّ است. پس، صَعَقٌ اشتداد صوت است و صاعقه نیز از آن میباشد. «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّه ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ» (68/زمر). صَعِقَ را در آیه مرگ و بیهوشی گفتهاند. معنی آیه چنین میشود: در صور دمیده شود، آن که در آسمانها و آن که در زمین است بی هوش میشود و میمیرد مگر آن کس که خدا بخواهد سپس بار دیگر در صور دمیده شود آن گاه همه ایستاده و نگاه میکنند. آیات قرآن صاعقه را در برق و آتشی که از
ابر جستن میکند به کار برده است. «فَاَخَذَتْکُمُ الصّاعِقَةُ» (55/بقره)، یعنی: در همین حال صاعقه شما را گرفت. «وَ یُرْسِلُ الصَّواعِقَ» (13/رعد)، یعنی: و صاعقهها را میفرستد. شاید مراد از آنها صیحه
شدید باشد. صاعقه، 6 بار و صواعق 2 بار و همچنین صَعِقَ 1 بار در قرآن مجید آمده است.
(بر وزن فَرَس و عِنَب) کوچکی؛ مقابل کِبَر. و آن در مقایسه چیزی با چیز دیگر گفته میشود خواه به اعتبار زمان باشد مثل کوچکی سنّ. یا به اعتبار جثّه. این کلمه با مشتقات آن 13 بار در قرآن آمده است.
کوچک. صَغار: ذلّت و خواری. صاغِر به قول راغب کسی است که
به پستی راضی است. طبرسی، ذلیل معنی کرده است. «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَیّانی صَغیرا» (24/اسراء)، یعنی: و بگو پروردگارا! همان گونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند مشمول رحمتشان قرار ده. «سَیُصیبُ الَّذینَ اَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَاللّه وَ عَذابٌ شَدیدٌ» (124/انعام)، به زودی
کسانی که مرتکب گناه شدند گرفتار حقارت در پیشگاه خدا و عذاب شدید میشوند. (تکرار: 4).
میل. «اِنْ تَتُوبا اِلَی اللّه فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما» (4 / تحریم)، یعنی: اگر شما دو نفر از کار خود توبه کنید آن بهتر است که قلب شما دو نفر از حق متمایل و منحرف شده. (تکرار: 2).
اغماض؛ نادیده گرفتن. «وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا اَلا تُحِبُّونَ اَنْ یَغْفِرَ اللّه لَکُمْ» (22 / نور)، و باید ببخشند و مطلب را نادیده گیرند آیا نمیخواهید خدا شما را بیامرزد؟! (تکرار: 8).
زنجیری که با آن دستها را به گردن میبندند (مجمع) جمع آن اَصْفاد میباشد. «وَ تَرَی الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنینَ فِی الاَْصْفادِ» (49 / ابراهیم)، گناه کاران را در آن
روز میبینی که در غلّها جمع شدهاند و دستها بر گردنها بسته شده است. (تکرار: 2).
زردی.
صَفْراء: زرد رنگ مؤنث اَصْفَر است. «قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءٌ فاقِعٌ لَوْنُها» (69/بقره)، گفت: خدا فرماید آن گاوی است زرد پر رنگ. (تکرار: 5).
صُفْر: جمع اَصْفَر است. «اِنَّها تَرْمی بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ. کَاَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ» (32 و 33/مرسلات)، یعنی: جرقههایی از خود پرتاب میکند، مانند یک کاخ. گویی (در سرعت و کثرت) همچون شتران زرد رنگی هستند. «جِمالَتٌ صُفْرٌ» یعنی شتران زردگون. صُفْرَة را سیاهی نیز گفتهاند (اقرب).
راغب گوید: صُفْرَة رنگی است میان سیاه و سفید، به سیاهی نزدیکتر است لذا گاهی از سیاهی به صُفْرَة تعبیر آورند.
بنابراین میشود گفت معنای «ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّا» (21/زمر)، یعنی: بعد این گیاه خشک میشود، به گونهای که آن را زرد و بی روح میبینی.
زمین همواری است که علف ندارد. گوئی در همواری مانند یک صفّ است. (مجمع) «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبّی نَسْفا. فَیَذَرُها قاعا صَفْصَفا» (105 و 106/طه)، از تو درباره کوهها میپرسند، بگو خدایم آنها را به طور کامل پراکنده میکند و زمین را بیابان هموار میگرداند، در آن پستی و بلندی نبینی. (تکرار: 1).
صفّ کشیدن و به صفّ کردن. لازم و متعدّی به کار میرود. «اِنَّ اللّه یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِه صَفّا کَاَ نَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ» (4 / صف)، یعنی: خداوند کسانی
را دوست میدارد که در راه او پیکار میکنند همچون بنایی آهنین. ایضا صفّ به معنی
بازشدن بالهای پرندگان است به طوری که حرکت نکند. «اَوَ لَمْ یَرَوْا اِلَی الطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ وَ یَقْبِضْنَ» (19/ملک)، یعنی: آیا پرندگانی را که بالای سرشان گاه بالهای خود را گسترده و گاه جمع میکنند، نگاه نکردند. ظاهرا مراد از «صافّات و یَقْبِضْنَ» بیان پرواز پرندگان است و حقیقت آن گشودن بال و جمع کردن آن است. صَوافّ جمع صآفَّة است. مراد شتران قربانی است که ایستاده و بسته شدهاند. «فَاذْکُرُوا اسْمَ اللّه عَلَیْها صَوافَّ» (36 / حج)، نام خدا را در آن حال که به پا ایستادهاند بر آنها یاد کنید. (تکرار: 15).
صافِنات جمع صافِنَة و آن اسبی است که بر سه پای ایستاده و گوشه
سم چهارم به زمین گذارد (مجمع). «اِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصّافِناتُ الْجِیادُ» (31/ص)، یعنی: به خاطر بیاور هنگامی را که عصرگاهان اسبان چابک تندرو را بر او عرضه داشتند. (تکرار: 1).
صاف و خالص. «وَ اَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی» (15 / محمد)، و نهرهائی از عسل صاف و خالص. اِصْطِفاء و اِخْتیار و اِجتِباء نظیر هماند (مجمع). «اِنَّ اللّه اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحا وَ آلَ اِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلی الْعالَمینَ» (33/آل عمران)، یعنی: خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد. این آیه روشن میکند که مذکورین فوق از فساد خالص بودند لذا خدا اختیارشان کرد و نشان میدهد که خدا هر کس را اختیار نمیکند بلکه محل باید قابلیّت داشته باشد مثل «اللّه
اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ» (124/انعام)، یعنی: خداوند آگاه تر است که رسالت خویش را کجا قراردهد. (تکرار: 17).
و صفا به معنای سنگ خالص و صاف میباشد واحد هر دو صَفْوانَة است مثل مرجان و مرجانة(مجمع). «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَاَصابَهُ وابِلٌ …» (264 / بقره)، همچون قطعه سنگی است که بر آن خاک باشد و رگبار باران به آن برسد. (تکرار: 1).
صَکّ به معنی ضرب و دفع است. «فَاَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فی صَرَّةٍ فَصَکَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقیمٌ» (29/ذاریات)،
یعنی: زن ابراهیم علیهالسلام چون بشارت فرزند را از ملائکه شنید با تعجّب به صورت خود زد و گفت: من عجوز نازا هستم چطور صاحب فرزند خواهم بود؟! (تکرار: 1).
سخت و محکم. «خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ. یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ» (6 و 7/طارق)، یعنی: از یک آب جهنده آفریده شده است. آبی که خارج میشود از میان «پشت» و «سینه ها». صُلْب به مهرههای پشت و مجاری نطفه مرد گفته میشود و علت این تسمیه به قول راغب سخت بودن مهره پشت است. (تکرار: 2).
دار زدن. «وَ لاَُصَلِّبَنَّکُمْ فی جُذُوعِ النَّخْلِ» (71 / طه)، حتما شما را از تنههای خرما آویزانتان میکنم. (تکرار: 6).
مسالمت، سازش. راغب آن را از بین بردن نفرت میان مردم، معنی کرده است. «وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ …» (128 / نساء)، سازش بهتر است. این کلمه با مشتقات آن 171 بار در قرآن آمده است.
صالِح: شایسته. آن چیز یا کسی که
شایسته و خوب است و درآن فساد نیست. مثل «مَنْ آمَنَ بِاللّه وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحا» (62 / بقره)، یعنی: آنها که ایمان به خدا و روز رستاخیز آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند. (تکرار: 110).
اِصْلاح: ایجاد صلح و سازش و الفت. مثل «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفا اَوْ اِثْما فَاَصْلَحَ بَیْنَهُمْ فَلا اِثْمَ عَلَیْهِ» (182/بقره)، کسی که از انحراف وصیت کننده یا از گناه او بترسد و میان آنها را اصلاح دهد، گناهی بر او نیست.
از پیامبران عظیم الشان و از حیث زمان بعد از نوح و قبل از ابراهیم است. این رسول گرامی بر قوم ثمود مبعوث گردید که قومی بت پرست بودند چنان که از قولش «یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّه ما لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیْرُهُ …» (73/اعراف)، یعنی: ای قوم من، خدا را بپرستید که جز او معبودی برای شما
نیست … و از کلام قومش «اَ تَنْهانا اَنْ نَعْبُدَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا …» (62/هود)، روشن میشود. یعنی: آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستیدند نهی میکنی؟ (تکرار: 9).
مصدر است به معنی سختی. در مجمع فرموده: آن به معنی سنگ صاف و زمینی که در اثر سختی چیزی نمیرویاند
و بخیل … است. «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَاَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْدا» (246/بقره)، حکایت او حکایت سنگ صافی است که در خاک است باران تندی به آن رسید (خاکش را شست) و آن را به سنگی که چیزی نمیرویاند، تبدیل کرد. (تکرار: 1).
گِل خشک. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ …» (26/حجر)، یعنی: ما انسان را از گل خشکیدهای که از گل بدبوی (تیره رنگی)
گرفته شده بود آفریدیم. (تکرار: 4). و همه در خصوص خلقت انسان.
دعا، توجه و انعطاف. «خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ اِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ» (103/توبه)،
از اموالشان زکوة بگیر. تو آنها را بدان وسیله پاک و پاکیزه میکنی و وقت زکوة گرفتن برآنها دعا کن که دعای تو برای آنها آرامش است. «اِنَّ اللّه وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیما» (56 / احزاب)، یعنی: خدا و فرشتگانش بر پیغمبر صلوات میفرستند و او را ثنا میگویند و تعظیمش میکنند، یا خدا براو رحمت میکند و ملائکه دعا و استغفار. ای اهل ایمان شما هم بر او صلوات بفرستید و از خدا رحمت بخواهید و سلام کنید. صلوة اسلام (نماز) همان عبادت بزرگی
است که در راس عبادات قرار گرفته و از ارکان دین و تارک آن در ردیف کافر است. نماز شخص را از فحشاء و منکر نهی
می کند (45 / عنکبوت). به معابد یهود صَلَوات گویند که در آیه زیر به آن اشاره شده است. «لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّهِ» (40/ حج)، دیرها و صومعهها و معابد یهود و نصاری و مساجدی که نام خدا در آن برده میشود ویران میگردد. (تکرار: 99).
ملازمت. «سَیَصْلی نارا ذاتَ لَهَبٍ» (3 / مسد)، و به زودی وارد آتشی میشود که دارای شعله فروزان است. (تکرار: 25).
اِصْطِلاء: گرم شدن به آتش. «لَعَلّی آتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ اَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ» (29 / قصص)، شاید از آن خبری بیاورم یا
تکهای از آتش که شاید گرم شوید.
سکوت. «سَواءٌ عَلَیْکُمْ اَدَعَوْتُمُوهُمْ اَمْ اَنْتُمْ صامِتُونَ» (193/اعراف). یکسان است بر شما چه آنها را بخوانید چه ساکت باشید. (تکرار: 1).
بی نیاز. «اللّه الصَّمَدُ» (2/اخلاص)، خدا بی نیاز است. (تکرار: 1).
دیر. صَوامِعْ جمع صَوْمَعَة، دیر راهبان نصاری است که در صحراها و کوهها ساخته و در آن عزلت گزیده و عبادت میکردند. در اسلام از آن نهی شده است. «وَ لَوْلا دَفْعُ اللّه النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّه کَثیرا» (40/حج)، و اگر خداوند بعضی از آنها را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها و صومعهها و معابد یهود و نصاری و مساجدی که نام خدا در آن بسیار
برده میشود، ویران میگردد. (تکرار: 1).
اصل صَمّْ به معنی سدّ و بستن است. صَمَم فقدان حسّ شنوایی است. «صُمٌ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لایَرْجِعُونَ» (18/بقره). صُمّ جمع اَصَمّ، بُکْم جمع اَبْکَم، عُمْی جمع اَعْمی است یعنی: کرند، لالند، کورند به حق برنمی گردند. غرض کری و لالی و کوری عقل است. (تکرار: 15).
عمل. «وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فیها» (16/هود). آنچه در دنیا کردند پوچ شد. آن در قرآن در معصیت و کارهای بیهوده نیز استعمال شده. «وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما کانُوا یَعْرِشُونَ» (137/اعراف)، یعنی: آنچه فرعون و قومش میساختند و آنچه را از بناها بالا میبردند تباه ساختیم. «لِتُصْنَعَ» به صیغه مجهول به معنی تربیت شدن است. «وَ اَلْقَیْتُ عَلَیْکَ
مَحَبَّةً مِنّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنی» (39 / طه)، یعنی: بر تو محبت انداختم و طوری کردم تا تو را فرعون و زنش دوست دارند و تا زیر نظر من تربیت شوی.
اِصْطِناع: تربیت واختیار. «وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسی» (41 / طه)، یعنی: و من تو را برای خودم پرورش دادم. منظور از صنعت لَبُوس، زره بافی حضرت داود است. «وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ» (80/انبیاء)، و ساختن زره را به او تعلیم دادیم، تا شما را در جنگ هایتان حفظ کند.
مَصانِع: جمع مَصْنَع به معنی عمارت یا
مأخذ آب است (مثل حوض). «اَتَبْنُونَ بِکُلِّ ریعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ» (128 و 129/شعراء). این دو آیه از سخنان هود علیهالسلام است که به قوم خویش فرموده یعنی: آیا در هر بلندی نشانی و
محل بیهوده بنا میکنید و عمارتها و آبگیرهایی میسازید که گویا جاودانی هستید. در مجمع از انس بن مالک نقل شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر عمارتی که ساخته میشود روز قیامت برای صاحبش وبال است (مایه گرفتاری است) مگر آنچه لابد منه باشد (ضرورتی داشته باشد). «کُلُّ بَناءٍ یُبْنی وَبالٌ عَلی صاحِبِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ اِلاّ ما لا بُدَّ مِنْهُ».
بت. جمع آن اَصْنام است.
راغب گوید صَنَم جُثّهای است که از نقره یا مس یا چوب ساخته شود، آن را برای تقرّب به خدا پرستش میکردند. «رَبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ آمِنا وَ اجْنُبْنی وَ بَنِیَّ اَنْ نَعْبُدَ الاَْصْنامَ» (35/ابراهیم)، یعنی: پروردگارا! این شهر (مکه) را شهر امنی قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگه دار. اصنام به
صیغه جمع 5 بار در قرآن آمده است.
شاخهای است که از ریشه روید و جمع آن صِنْوان میباشد در نهایه گفته صِنْو به معنی مثل است و اصل آن این است که دو خرما از یک بُن بروید. «وَ جَنّاتٌ مِنْ اَعْنابٍ وَ ذَرْعٌ وَ نَخیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ یُسْقی بِماءٍ واحِدٍ …» (4/رعد)، و باغهایی از انگور و زراعت و نخل ها، که گاهی دریک پایه میرویند و گاهی بر دو پایه، همه آنها از یک آب سیراب میشوند. (تکرار: 2).
گداختن. «یَصْهَرُ بِهِ ما فی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ» (20 / حج)، با آن مایع سوزان آنچه در شکم دارند و پوستهایشان گداخته شود. (تکرار: 1).
قرابت ازدواجی (سببی) است. «وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَرا فَجَعَلَهُ نَسَبا وَ صِهْرا» (54 / فرقان)، او کسی است که از آب
انسانی را آفرید او را نسب و نسبت قرار داد. (تکرار: 1).
نزول، قصد. این کلمه با مشتقات آن 65 بار در قرآن آمده است.
اِصابَة: درک، یافتن، طلب و اراده. «اَنْ یُصیبَکُمْ مِثْلَ ما اَصابَ قَوْمَ نُوحٍ» (89/هود)،
یعنی: بگیرد شما را مانند عذابی که قوم نوح را گرفت. «فَسَخَّرْنا لَهُ الرّیحَ تَجْری بِاَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ اَصابَ» (36 / ص)، یعنی: باد را به سلیمان مسخّر کردیم با دستور او هر جا که اراده میکرد به آسانی میوزید.
مُصیبَت: بلیّه و گرفتاری که به انسان میرسد. «اَلَّذینَ اِذا اَصابَتْهُمْ مُصیبَةٌ قالُوا اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ» (156 / بقره)، آنها که هرگاه مصیبتی به آنها رسد، میگویند: ما از آنِ خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم. (تکرار: 10).
حقّ و درست یعنی آنچه حقیقت را درک کرده. «لا یَتَکَلِّمُونَ اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَوابا» (38/نبأ)، یعنی: هیچ یک جز به اذن خداوند رحمان سخن نمیگوید و آن گاه که میگویند، صواب میگویند. (تکرار: 1).
باران و ابر. «اَوْ کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ» (19 / بقره)، یا مثل باران سختی از آسمان که در آن ظلمات است. (تکرار: 1).
صدا. «اِنَّ اَنْکَرَ الاَْصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمیرِ» (19 / لقمان)، راستی ناپسندترین صداها صدای خران است. جمع آن اَصْوات است. (تکرار: 8).
قطع کردن، تکه تکه کردن. «قالَ فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلِ مِنْهُنَّ جُزْءا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتینَکَ
سَعْیا» (260 / بقره)، فرمود: چهار پرنده برگیر و آنها را پاره پاره کن سپس بر هر کوی پارهای از آنها را بگذار و ندایشان کن، بسرعت سوی تو میآیند. (تکرار: 1).
صورت به معنی شکستن است جمع آن صُوَر میباشد.
تصویر: صورت دادن، شکل دادن. «وَ صَوَّرَکُمْ فَاَحْسَنَ صُوَرَکُمْ» (64/غافر)، شما را تصویر کرد و شکلهایتان را نیکو قرار داد. (تکرار: 7).
مصوِّر: صورت دهنده. از اسماء حُسنی است. «هُوَ اللّه الْخالِقُ الْبارِیءُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنی» (24 / حشر)، او خداوندی است خالق و آفرینندهای بی سابقه و صورتگری است (بی نظیر) برای او نامهای نیک است. (تکرار: 1).
شاخ. «وَ نُفِخَ فِی الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعا» (99 / کهف)، یعنی: و در
صورت دمیده میشود و ما همه را جمع میکنیم. این لفظ 10 بار در قرآن مجید آمده است و همه درباره قیامت است و از کلام اللّه ظاهر میشود که هم مردن مردم و هم زنده شدن آنها در اثر نَفْخ صُور است.
صاع و صُواع هر دو به معنی پیمانه است. «قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعیرٍ وَ اَنَابِهِ زَعیمٌ» (72/یوسف)، یعنی: گفتند: پیمانه ملک را و هر کس آن را بیاورد یک بار شتر (غلّه) به او داده میشود و من ضامن (این پاداش هستم). (تکرار: 1).
پشم. «وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلی حینٍ» (80/نحل)، یعنی: از پشم و کرک و موی چهارپایان وسایل خانه و متاع به دست
می آورید تا وقتی معین. صُوف (پشم) در گوسفند، وَبَر (کرک) در شتر، شَعَر (مو) در
بز است. این لفظ به صورت جمع تنها 1 بار در قرآن یافته شده است.
روزه، همچنین است صِیام. صَوْم اسلامی امساک مخصوصی است از طعام و چیزهای دیگر که در کتب فقه ذکر شده است، از طلوع فجر شروع شده و با رسیدن شب به پایان میرسد. «وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الاَْبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الاَْسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّیامَ اِلَی اللَّیْلِ» (187/بقره)، بخورید و بیاشامید تا رشته سپید صبح از رشته سیاه (شب) برای شما آشکار گردد، سپس روزه را تا شب تکمیل کنید. (تکرار: 14).
فریاد شدید. «وَ اَخَذَ الَّذینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ» (67 / هود). (تکرار: 13).
شکار کردن. «وَ اِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا» (2 / مائده)، چون از اِحرام خارج
شدید شکار کنید. یعنی بعد از احرام شکار جایز است. (تکرار: 5).
رجوع، انتقال، تحوّل، رسیدن (اقرب). «اَلا اِلَی اللّه تَصیرُ الاُْمُورُ» (53/شوری). یعنی: آگاه باشید که همه کارها تنها به سوی او باز میگردد (تکرار: 29).
حِصْن و قلعه. «وَ اَنْزَلَ الَّذینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَیاصیهِمْ» (26/احزاب)، یعنی: آنان که از اهل کتاب به یاری کفّار قریش برخاستند خدا آنها را از قلعه هایشان بزیر آورد … مراد از اهل کتاب
در آیه یهود بنی قُرَیْظَه هستند که پیمان عدم تعرّض با مسلمین را شکسته، در جنگ خندق با مشرکان هم دست شدند. پس از شکست کفّار در خندق، رسول خدا صلی الله علیه و آله یهود بنی قُرَیْظَة را محاصره کرد و سعد بن معاذ به کشتن جنگ جویان آنها و اسارت
بقیه و غنیمت اموالشان رأی داد. (تکرار: 1).
تابستان. «لاِیلافِ قُرَیْشٍ. ایلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ» (1، 2/قریش)، (مجازات اصحاب فیل) به خاطر این بود که قریش (به این سرزمین مقدس) الفت گیرند. الفت آنها در سفرهای زمستانه و تابستانه است. رَبیع اسم بهار، صَیْف تابستان، خَریف اسم خزان و شِتاء زمستان است. (تکرار: 1).
پانزدهمین حرف از الفبای عربی و هجدهمین حرف از الفبای فارسی است. جزء کلمه واقع میشود. به تنهایی معنایی ندارد. در حساب ابجد به جای هشتصد است.
گوسفند. «ثَمانِیَّةَ اَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنَ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ» (143/انعام)، یعنی: هشت جفت از چهارپایان (برای شما آفرید)، از میش دو جفت و از بز دو جفت. ضَاْن مطلق گوسفند و مَعْز مطلق بز است. (تکرار: 1).
صدا. «وَ الْعادِیاتِ ضَبْحا. فَالْمُورِیاتِ قَدْحا» (1 و 2 / عادیات)، یعنی: سوگند به اسبان دوندهای که نفس زنان پیش رفتند. و سوگند به آنها (که بر اثر برخورد سمشان به سنگهای بیابان) جرقههای آتش افروختند. ضبح صدای نفس اسبان
(حَمْحَمَة اسبان در حین تاختن) است. (تکرار: 1).
دراز کشیدن (خوابیدن).
مَضاجِع: جمع مَضْجَع، محل دراز کشیدن (خوابگاه) است. «تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفا وَ طَمَعا» (16/سجده)، یعنی: پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور میشود پروردگار خود را با بیم و امید میخوانند. این کلمه به صورت جمع 3 بار در کلام خدا ذکر شده است.
به فتح و کسر (ض) خنده. اقرب الموارد گوید: آن انبساط وجه است به طوری که دندانها از سرور ظاهر شوند.
اگر بی صدا باشد تبسّم است اگر صدایش از دور شنیده شود قَهْقَهَة است. «فَلْیَضْحَکُوا قَلیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثیرا جَزاءً بِما کانُوا یَکْسِبُونَ» (82/توبه)، یعنی: آنها باید کمتر
بخندند
و بسیار بگریند، این جزای کارهایی است که انجام میدادند. آیه در جواب «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بَمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ» است که در جنگ با آن حضرت شرکت نکردند و از عدم شرکت مسرور شدند در جواب فرمود: این عمل شایسته سرور نیست بلکه در مقابل این تخلّف باید بسیار بگریند و کم خنده کنند. (تکرار: 10).
انتشار نور آفتاب و گسترش شعاع آن. «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحیها» (1/شمس)، به خورشید و گسترش نور آن سوگند. (تکرار: 7).
مخالف، دشمن. «کَلاّ سَیَکْفُرُونَ بَعِبادَتِهِمْ وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدّا» (82 / مریم)، یعنی: نه حتما بتها به عبادت آنها در روز قیامت کافر شوند و با آنها دشمن و مخالف باشند. در آیات بسیاری تصریح شده است
که معبودهای باطل روز قیامت بر پرستش کنندگان کافر شوند و از آنها تبرّی جویند. (تکرار: 1).
زدن. «اَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّه مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ» (24/ابراهیم)، یعنی: آیا ندیدی چگونه خداوند کلمه طیبه را به درخت پاکیزهای تشبیه کرده. بیشتر آیات قرآن کلمه ضَرَبَ را در زمینه «مثل زدن» به کار برده است و
نیز در راه رفتن و مسافرت کردن مثل «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِذا ضَرَبْتُمْ فی سَبیلِ اللّه فَتَبَیَّنُوا» (94 / نساء)، یعنی: ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که در راه خدا گام بر میدارید (و به سفری برای جهاد میروید) تحقیق کنید. ایضا در حتمی شدن به کار میرود مثل «وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ» (61 / بقره)، خداوند (مهر) ذلت و
نیاز بر پیشانی آنها زد. (تکرار: 58).
در قرآن مجید ضرّ به فتح و ضم (ض) هر دو آمده است ضَرّ مطلق ضرر و زیان مقابل نفع ولی ضُرّ به معنی بدحالی است. مثل «لا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّا وَ لا نَفْعا» (76/مائده)، برخلاف ضُرّ که هیچ وقت با نفع یک جا نیامده است. یعنی: نه مالک زیان شماست و نه سود شما. مثل «یا اَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرُّ …» (88/یوسف)، یعنی: ای عزیز! ما و خاندان ما را ناراحتی فراگرفته … (تکرار: 66).
اِضْطِرار: به معنی احتیاج و اجبار است، (اقرب) و مُضْطَرّ به معنی درمانده و ناچار است. «اَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ» (62 / نمل)، یعنی: یا کسی که دعای مضطر را اجابت میکند و گرفتاری را برطرف میسازد. (تکرار: 8).
ضَرّاء: از ضرر است قاموس و اقرب آن را زمین گیری، سختی، نقص اموال و انفس و ضدّ سَرّاء گفتهاند. «وَ الصّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ» (177 / بقره)، یعنی: در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ، استقامت به خرج میدهند. (تکرار: 9).
تَضَرُّع به معنی تَذَلُّل است در قاموس و اقرب آمده: «تَضَرَّعَ اِلَی اللّهِ» یعنی ابتهال و تذلّل کرد و به قولی خود را در معرض طلب حاجت قرارداد. در قرآن کریم آمده است: «فَلَوْلا اِذْجائَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا وَ لکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ» (43/انعام)، آن گاه که عذاب ما به آنها رسید چرا تذلّل نکردند؟ چرا به درگاه خدا زاری نکردند؟!، لیکن دلهای آنها سخت گردید. (تکرار: 8).
ضَریع طعام اهل جهنّم است
که نه سیر میکند و نه فربه میگرداند. «لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ اِلاّ مِنْ ضَریعٍ. لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنی مِنْ جُوعٍ» (6 و 7/غاشیة)، طعامی جز از ضریع (خار خشک تلخ و بدبو) ندارند از آن که نه آنها فربه میکند و نه گرسنگی فرومی نشاند. (تکرار: 1)
به فتح و ضمّ (ض) ناتوانی. به عقیده طبرسی و جوهری و فیروزآبادی و اقرب الموارد ضعف با ضمّ و فتح ضاد هر دو به یک معنی است. «ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» (73 / حج)، خواهنده و خواسته شده هر دو ناتوان و عاجزند. (تکرار: 52).
ضَعیف: ناتوان. جمع آن ضُعَفاء و ضِعاف است: «فَقالَ الضُّعَفاءُ لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا اِنّا کُنّا لَکُمْ تَبَعا» (21/ابراهیم)، یعنی: در این هنگام ضعفا (پیروان نادان) به مستکبران میگویند ما پیروان شما بودیم. «وَ لْیَخْشَ
الَّذینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةُ ضِعافا خافُوا
عَلَیْهِم» (9/نساء)، یعنی: کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آنان میترسند باید (از ستم درباره یتیمان مردم) بترسند.
اِسْتِضْعاف: ضعیف شمردن و ناتوان دیدن.
مُسْتَضْعَفین: ضعیف شمردگان، زبونان. «اِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً» (98/نساء)، یعنی: مگر آن دسته از مردان و زنان و کودکانی که به راستی تحت فشار قرار گرفتهاند، نه چارهای دارند و نه راهی مییابند. این کلمه به صورت جمع 5 بار در قرآن مجید آمده است.
مخلوط کردن. «وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثا فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ» (44 / ص)،
یعنی: دسته علف خشک یا ترکه برگیر و با
آن بزن و نقض عهد مکن. «قالُوا اَضْغاثُ اَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الاَْحْلامِ بِعالِمینَ» (44/یوسف)، اَضْغاث جمع ضِغْث به معنی دستهها و مختلطها است و اَحْلام جمع حُلُم (بر وزن عُنُق و قُفْل) به معنی خواب پریشان است. یعنی: گفتند: آمیخته هائی است از خوابهای پریشان و ما به تعبیر چنین خوابهایی واقف نیستیم. (تکرار: 3).
قورباغه و آن شامل تمام انواع قورباغه است (اقرب). «فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِ عَ وَ الدَمَّ آیاتٍ مُفَصَّلاتٍ» (133/اعراف)، یعنی: سپس طوفان و ملخ و آفت گیاهی و قورباغهها و
خون را که نشانههایی از هم جدا بودند بر آنها فرستادند. آمدن قورباغهها و تنگ کردن زندگی فرعونیان یکی از معجزات
نه گانه حضرت موسی است. جمع آن در قرآن مجید ضَفادِع و تنها 1 بار آمده است.
ضَلال و ضَلالَت به معنی انحراف از حقّ است. این دو کلمه 47 بار در قرآن مجید آمده است. «اِنّی اَراکَ وَ قَوْمَکَ فی ضَلالٍ مُبینٍ» (74 / انعام)، من تو را و قومت را در انحراف و گمراهی آشکار میبینم. یعنی انحراف از راه حقّ. (تکرار: 192).
اِضْلال: منحرف کردن، گمراه نمودن. «وَ اَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ ما هَدی» (79/طه)، و فرعون قوم خود را گمراه ساخت و هرگز هدایت نکرد.
ضالّ: منحرف از حقّ، گمراه. «وَ وَجَدَکَ ضالاًّ فَهَدی» (7 / ضحی)، و تو را گم شده یافت و هدایت کرد.
تَضْلیل: منحرف کردن و گمراه و ضایع نمودن «اَلَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فی تَضْلیلٍ» (2/فیل)،
آیا حیله آن ها، ایشان را در انحراف و تباهی قرار نداد؟ یعنی آنها تدبیر ویرانی مکّه را کرده بودند خداوند تدبیرشان را تباه ساخت.
مرکب لاغر، که راه رفتن لاغرش کرده. مولی علی علیهالسلام در نهج البلاغه خطبه 181 فرموده: «اَسْهِرُوا عُیُونَکُمْ وَ أَضْمِرُوا بُطُونَکُمْ» ، یعنی: چشمانتان را بی خواب، شکم هایتان را لاغر کنید. (کم بخوابید و کم بخورید). «وَ اَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتینَ مِنْ
کُلِّ فَجٍّ عَمیقٍ» (27/حجّ)، یعنی: در میان مردم به حج اعلام و ندا کن میآیند به سوی تو پیاده و بر مرکبان سبک و لاغر که از راههای دور آیند. (تکرار: 1).
جمع کردن. «وَاضْمُمْ یَدَکَ اِلی جَناحِکَ تَخْرُجْ بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ» (22 / طه)، یعنی: و دست خود را در گریبانت فرو بر، تا
سفید و درخشنده بی عیب بیرون آید. (تکرار: 2).
تنگ. «وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکا» (124 / طه)، یعنی: هر که از یاد من اعراض کند حتما زندگی او تنگ است. (تکرار: 1).
بخیل. «وَ ما هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنینٍ» (24 / تکویر)، یعنی: او نسبت به آن چه از طریق وحی دریافت داشته، بخل ندارد.
(تکرار: 1).
طبرسی و راغب مُضاهاة را مشابهت و مشاکلت گفتهاند. «وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّه وَ قالَتِ النَّصارَی الْمَسیحُ ابْنُ اللّه ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِاَفْواهِهِمْ یُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذینَ کَفَرُوا …» (30/توبه)، یعنی: یهودیان گفتند: عزیر فرزند خداست و مسیحیان گفتند مسیح فرزند خداست، این قول یهود و نصاری به قول کفّار گذشته مشابهت دارد. (تکرار: 1).
نور. «مَنْ اِلهٌ غَیْرُ اللّه یَأْتیکُمْ بِضِیاءٍ» (71/قصص)، یعنی: کیست معبودی جز خدا که برای شما نوری بیاورد. ضِیاء نیز به معنی نور است. (تکرار: 3).
ضرر رساندن. «قالُوا لا ضَیْرَ
اِنّا اِلی رِبِّنا مُنْقَلِبُونَ» (50/شعراء)، گفتند: در این که ما را بکشی ضرری نیست که ما در آن صورت به سوی پروردگار خویش بر میگردیم. (تکرار: 1).
ناقص و ظالمانه. «تِلْکَ اِذا قِسْمَةٌ ضیزی» (22 / نجم). آن کار در آن صورت تقسیمی است ناقص و ظالمانه. (تکرار: 1).
تباه شدن. «اِنّا لا نُضیعُ اَجْرَ الْمُصْلِحینَ» (170 / اعراف)، یعنی: ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم کرد. ممکن است گاهی مراد از آن ترک باشد. مثل: «اَضاعُوا
الصَّلوة» (59/مریم). یعنی: نماز را ترک کردند. در مجمع از امام صادق علیهالسلام نقل است که آن را با تأخیر از وقت تباه کردند نه با
ترک. (تکرار: 10).
میهمان. «وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ اِبْراهیمَ» (51 / حجر)، یعنی: و به آنها (بندگانم) از میهمانهای ابراهیم خبر ده. (تکرار: 6).
تنگی. «وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ» (25 / توبه)، زمین با آن وسعت بر شما تنگ گردید. این کلمه با مشتقات آن 13 بار در قرآن آمده است.
تنگ. «یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقا حَرَجا» (125/انعام)، یعنی سینه: او را سخت تنگ میکند. (تکرار: 2).
شانزدهمین حرف از الفبای عربی و نوزدهم از الفبای فارسی است. جزء کلمه واقع میشود، به تنهائی معنایی ندارد و در حساب ابجد بجای 9 است.
مهر زدن. «بَلْ طَبَعَ اللّه عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً» (155 / نساء)، یعنی: آری خداوند به علت کفرشان در دلهای آنها مهر زده و لذا جز عده کمی ایمان نمیآورند. (تکرار: 11).
وضعیت، حال. «لَتَرْکَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ» (19/انشقاق)، یعنی: که همه شما دائما از حالی به حال دیگر منتقل میشوید. از نطفه به جنینی و از آن به طفولیّت تا جوانی و پیری و مرگ بالا میروید تا مقدّرات خداوند درباره شما به جای خویش رسد و به بهشت یا جهنّم منتهی شوید. (تکرار: 4).
راغب گوید طَحْو مثل دَحْو به معنی گسترش دادن و بردن چیزی است. «وَ السَّماءِ وَ ما بَناها. وَ الاَْرْضِ وَ ما طَحاها» (5 و 6 / شمس)، یعنی: و قسم به آسمان و کسی که آسمان را بنا کرده است و قسم به زمین و کسی که آن را گسترانیده است. (تکرار: 1).
انداختن و دور کردن. طَرُوح به معنی مکان بعید است چنان که در مفردات آمده «اُقْتُلُوا یُوسُفَ اَوِ اطْرَحُوهُ اَرْضا» (9/یوسف)، یوسف را بکشید یا به جای مجهولی بیاندازید. (تکرار: 1).
راندن از روی بی اعتنایی. «وَ لا
تَطْرُدِ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداوَةِ وَ الْعَشِیِّ» (52 / انعام)، یعنی: آنها را که صبح و شام خدا را میخوانند از خود دور مکن. (تکرار: 5).
نگاه کردن، چشم. «مُقْنِعی
رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ اِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ» (43 / ابراهیم)، یعنی: سر بر افراختهاند که نگاهشان به هم نمیخورد از ترس و وحشت پیوسته چشمشان باز است. (تکرار: 6).
گوشه، ناحیه. «وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرْفَیِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ الَّلیْلِ» (114/هود)، نماز را در دوطرف روز و اوائل شب بخوان. (تکرار: 5).
کوبیدن، در زدن. «اَنْ اَسْرِ بِعِبادِیَ فَاضْرِبْ لَهُمْ طَریقا فِی الْبَحْرِ یَبَسا» (77/طه)، یعنی: بندگان مرا شبانه راه ببر و برای آنها راه خشکی در دریا بجوی. طریق به معنی راه حقّ و دین نیز به کار میرود «یَهْدی اِلَی الْحَقِّ وَ اِلی طَریقٍ مُسْتَقیمٍ» (30/احقاف)، یعنی: به سوی حق هدایت میکنند و به سوی راه راست. (تکرار: 11).
طَریقَة: به معنی مذهب و حالت است.
«وَ اَنْ لَّوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لاََسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقا» (16 / جنّ)، یعنی: و اگر جنّ و انس در طریقه حقّ پایدار میبودند با آب فراوان آبشان میدادیم. ظاهرا مراد آن است که آنها را در دنیا وسعت و راحتی میدادیم مثل «وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ» (96/اعراف)، یعنی: و اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی دارند، ایمان
بیاورند و تقوی پیشه کنند، برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشاییم.
طَرائِق: جمع طریقه است چنان که طُرُق جمع طریق میباشد. «وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دُونَ ذلِکَ کُنّا طَرائِقَ قِدَدا» (11/جنّ)، بعضی از ما صالحان و بعضی پائین تر از آنها و دارای مذاهب مختلف هستیم. (تکرار: 2).
طارِق: به معنی کوبنده و ضارب است
همچنین به ستاره صبح گفته میشود. «وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ. وَ ما اَدْریکَ مَا الطّارِقُ. اَلنَّجْمُ الثّاقِبُ» (1 3/طارق)، سوگند به آسمان و کوبنده شب. و تو نمیدانی کوبنده شب چیست؟ همان ستاره درخشان و شکافنده تاریکی ها.
تازه. «وَ هُوَ الَّذی سَخَّرَ الْبَحْرَ
لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِیّا» (14 / نحل)، یعنی: او کسی است که دریا را مسخّر (شما) ساخت تا از آن گوشت تازه بخورید. «وَ مِنْ کُلٍّ تَأْکُلُونَ لَحْما طَرِیّا» (12 / فاطر)، یعنی: (اما) از هر دو گوشت تازه میخوری. در جوامع الجامع فرموده: قید طریّ برای آن است که ماهی را باید تازه به تازه خورد وگرنه فاسد میشود. (تکرار: 2).
از حروف مقطّعه. «طس تِلْکَ آیاتُ الْقُرآنِ وَ کِتابٍ مُبینٍ» (1/نمل)، یعنی:
طس، این آیات قرآن و کتاب مبین است.
از حروف مقطعه. «طسم. تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ» (1 و 2/شعراء)، یعنی: طسم، این آیات کتاب مبین است. (تکرار: 2).
طعام خوردن. به معنی مزه هم آمده مثل شوری و شیرینی. «فَاِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا» (53/احزاب)، پس چون در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله طعام خوردید متفرّق شوید. «وَ اَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ» (15/محمّد)، یعنی: و نهرهایی از شیر که طعم آن دگرگون نگشته. طعم در این آیه به معنی مزه است. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.
مصدر است به معنی طعام خوردن و نیز به معنی خوردنی است. «وَ اِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نَصْبِرَ عَلی طَعامٍ واحِدٍ» (61/بقره)، یعنی: و زمانی را که گفتید: ای
موسی، هرگز حاضر نیستیم به یک نوع غذا اکتفا کنیم. (تکرار: 24).
زدن با نیزه … به طور
استعاره در عیب گوئی و عیب گرفتن به کار میرود. (راغب) «وَ اِنْ نَکَثُوا اَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فی دینِکُمْ فَقاتِلُوا اَئِمَّةَ الْکُفْرِ …» (12/توبه)، یعنی: اگر پیمان خویش را شکستند و در دینتان عیب گرفتند با پیشوایان کفر بجنگید. (تکرار: 2).
تجاوز از حدّ. «اِذْهَبْ اِلی فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغی» (24 / طه)، برو به سوی فرعون که او طغیان کرده است. (تکرار: 9).
خدایان دروغین و مردمان متجاوز و طاغی. «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّه فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی …» (256/ بقره)، یعنی: بنابراین کسی که به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد، به
دستگیره محکمی چنگ زده است. (تکرار: 8).
خاموش شدن.
اِطْفاء: خاموش کردن «یُریدُونَ اَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّه بِاَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّه اِلاّ اَنْ یُتِّمَ نُورَهُ …» (32 / توبه)، یعنی: آنها میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند، ولی خدا جز این نمیخواهد که نور خود را کامل کند. آیه درباره اهل کتاب است خداوند آنها را که میخواستند با القاء شبهه و غیره نبوت حضرت رسول صلی الله علیه و آله را باطل کنند به شخصی تشبیه کرده که میخواهد با پف دهان نور عظیمی را خاموش کند. (تکرار: 3).
«وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ. الَّذینَ اِذَا کْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ» (1 و 2/مطففین). تَطفیف به معنی کم کردن پیمانه و وزن است (اقرب و جوامع الجامع) طفیف به معنی چیز قلیل
است گویا چون کم کردن پیمانه و وزن
نسبت به اصل جنس قلیل است لذا از طَفَّفَ آمده. یعنی وای بر کم فروشان، چون از مردم اخذ کیل کنند تمام میگیرند و چون برای فروختن به آنها پیمانه و وزن نمایند کم کنند. (تکرار: 1).
شروع کردن. «رُدُّوها عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحا بِالسُّوقِ وَ الاَْعْناقِ» (33 / ص)، یعنی: آنها را نزد من برگردانید پس شروع کرد به دست کشیدن بر ساقها و گردنهای آن ها. (تکرار: 3).
بچّه، در نهایه گفته: طفل به معنی بچّه است بر پسر و دختر و جمع اطلاق میشود. «وَ نُقِّرُ فِی الاَْرْحامِ ما نَشاءُ اِلی اَجَلٍ مُسَمَّیً ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً» (5 / حجّ)، یعنی:
و جنینهایی را که بخواهیم، تا مدت معینی در رحم مادران قرار میدهیم، بعد شما را به صورت طفل بیرون میفرستیم. جمع آن
اطفال است. «وَ اِذا بَلَغَ الاَْطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا» (59/نور)، یعنی: و هنگامی که اطفال شما به سن بلوغ رسند، باید اجازه بگیرند. (تکرار: 4).
خواستن. «اَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْرا فَلَنْ تَسْتَطیعُ لَهُ طَلَبا» (41 / کهف)، یا آبش در زمین فرو رود دیگر ابدا به طلب و اخذ آن راهی نیابی. (تکرار: 4).
نام فرماندهی است که بر بنی اسرائیل از طرف خدا بواسطه بعضی از پیامبران آن ها، تعیین گردید. «فَلَمّا فَصَلُ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ اِنَ اللّه مُبْتَلیکُمْ بِنَهَرٍ»
(249/بقره)، یعنی: و هنگامی که «طالوت» سپاهیان را با خود بیرون برد، به آنها گفت: خداوند شما را به وسیله یک نهر آب، آزمایش میکند. (تکرار: 2).
درخت موز. «فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ
وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» (28 و 29 / واقعة)، یعنی: آنها در سایه درختان سدر بی خار قرار دارند. و در سایه درخت موز پربرگ به سرمی برند. (تکرار: 1).
طلوع و مطلع به معنی آشکار شدن است. «سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ» (5/قدر)، یعنی: شبی است مملو از سلامت (و برکت و رحمت) تا طلوع صبح. مَطْلَع در آیه مصدر میمی و به معنی طلوع است. (تکرار: 19).
اِطِّلاع: به معنی ظاهر شدن و آگاه کردن
است. «وَ ما کانَ اللّه لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ» (179/آل عمران)، یعنی: خدا عادت نداشت که شما را به غیب مطّلع کند.
اِطِّلاع: از باب افتعال به معنی آگاه شدن است. «وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَةٍ مِنْهُمْ …» (13/مائده)، یعنی: همواره بر خیانتکاری و نادرستی آن قوم مطلع میشوی … و نیز
به معنی اشراف و از بالا نگاه کردن است. «قالَ هَلْ اَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ. فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فیسَواءِالْجَحیمِ» (54 و 55/صافّات)، یعنی: آیا شما از جای و حال رفیق من آگاهید؟ پس سربلند کرد و او را در وسط آتش دید. طلوع به معنی بروز است به همین مناسبت به میوه و غنچه و گل طَلْع گفته میشود که از درخت ظاهر میشود. «وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ
دانِیَةٌ» (99/انعام)، از درخت خرما از میوهاش خوشههای نزدیک به هم یا سهل الاخذ رویاندیم. ایضا «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضیدٌ» (10 / ق)، یعنی: و نخلهای بلند قامت که میوههای متراکم دارند. در مجمع فرموده: طَلْع اوّلین ظهور میوه خرماست. (تکرار: 4).
جدائی، طلاق دادن (کنار گذاشتن زوجه). «وَ اِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ …»
(227/بقره)، یعنی: و اگر تصمیم به جدایی گرفتند … (تکرار: 2).
اِنْطِلاق: به معنی رفتن و گشاده روئی و روانی زبان است. «فَانْطَلَقا حَتّی اِذا رَکِبا فِی السَّفینَةِ خَرَقَها» (71 / کهف)، رفتند تا چون به کشتی سوار شدند آن را سوراخ کرد. در کریمه «وَ یَضیقُ صَدْری وَ لا یَنْطَلِقُ لِسانی» (13/شعراء)، مراد روانی زبان است. یعنی: و سینهام تنگ میشود و زبانم به قدر کافی گویا نیست.
باران خفیف. مقابل آن وابِل است به معنی باران شدید. «… فَاِنْ لَمْ یُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ» (265 / بقره)، یعنی: … و اگر باران درشتی بر آن نبارد لااقل بارانهای ریز بر آن میبارد. آیه در بیان نتیجه انفاق در راه خداست که حتما نتیجه خواهد داد کم باشد یا زیاد. (تکرار: 1).
خون حیض و ازاله بکارت. «لَمْ یَطْمِثْهُّنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جآنٌّ» (74/رحمن)، یعنی: حوریان بهشتی را پیش از شوهرانشان نه انسی ازاله بکارت کرده و
نه جنّی. از این آیه به دست میآید که جنّ هم ازاله بکارت تواند کرد. (تکرار: 2).
طَمْس و طُمُوس به معنی کهنه شدن و محو شدن و نیز محو و هلاک کردن است. «رَبَّنَا اطْمِسْ عَلی اَمْوالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَلی قُلُوبِهِمْ» (88 / یونس)، یعنی: خدایا اموال آنها را محو و هلاک کن و دل هایشان را سخت گردان. (تکرار: 5).
امید. «وَ مِنْ آیاتِهِ یُریکُمُ الْبَرْقَ خَوْفا وَ طَمَعا» (24 / روم)، از جمله آیات خدا آن است که برق را به شما مینمایاند تا هم بترسید و هم به رحمت خدا امیدوار باشید. (تکرار: 12).
از نامهای قیامت است و اصل آن غلبه و تجاوز است. «فَاِذا جائَتِ
الطّامَّةُ الْکُبْری. یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الاِْنْسانُ ما سَعی» (34 و 35 / نازعات)، چون حادثه بزرگ که برهمه غالب است، آید آن روز انسان کار خود را یاد کند. (تکرار: 1).
اطمینان به معنی سکون و آرامش خاطر است. «اَلَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّه اَلا بِذِکْرِ اللّه تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (28/رعد)، آنها کسانی هستند که ایمان آوردهاند و دل هایشان به یاد خدا مطمئنّ (و آرام) است، آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش مییابد. (تکرار: 13).
از حروف مقطعه. «طه. ما اَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی» (1 و 2/طه)، یعنی: طه، ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنی. اشاره به رسول خدا صلی الله علیه و آله
است که برای درک رنج بیشتر بر یک پا و یا کنارهای پا برای نماز میایستاد تا آنجا که مشرکین سرزنش کرده و خداوند به او فرستاد طه ما این قرآن را بر تو نفرستادیم که این گونه به زحمت افتی … از آن به بعد هر دو پایش را به زمین گذاشت. این از حضرت صادق علیهالسلام نقل است. این نقل در کشّاف نیز آمده است. (تکرار: 1).
پاکی. «فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ فِی الْمَحیضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ» (222/بقره)، از زنان درحال حیض دوری کنید و با آنها مقاربت نکنید تا از خون پاک شوند یا غسل کنند. این کلمه با مشتقات آن 31 بار در قرآن آمده است.
طَهُور: «وَ اَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُورا»
(48/فرقان)، یعنی: و از آسمان آبی پاک کننده نازل کردیم. طَهور را در آیه پاک و پاک کننده گفتهاند.
تَطْهیر: پاک کردن. «اِنَّما یُریدُ اللّه لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا» (33/احزاب)، یعنی: ای اهل بیت، خدا اراده فرموده که شما را از هر آلودگی پاک گرداند.
کوه بزرگ است جمع آن به صورت اَطْواد آید. «فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظیمِ» (63 / شعراء)، یعنی: دریا از هم شکافته شد و هر بخشی همچون کوه عظیمی بود. (تکرار: 1).
حال، هیئت. جمع آن اَطْوار است. «ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقارا. وَ قَدْ خَلَقَکُمْ اَطْوارا» (13 و 14 / نوح). آن را در آیه هیئت
و حالت گفتهاند. یعنی: چرا برای خدا عظمت قائل نمیشوید حال آن که شما را به صورت اصناف متعدّد آفریده و آن دلیل قدرت و عظمت خداوندی است. (تکرار: 1).
کوه. «وَ رَفَعْنا فَوْقَکُمُ الطُّورَ»
(63/بقره)، کوه را بالای سر شما بلند کردیم. این کلمه 10 بار در قرآن مجید آمده است و همه درباره طور سینای موسی علیهالسلام است.
رغبت، میل، طاعت. «وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاْرْضِ طَوْعا وَ کَرْها» (83/آل عمران)، آن که در آسمانها و زمین است با رغبت یا کراهت به خدا تسلیم است. «قُلْ لا تُقْسِمُوا طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ» (53/نور)، بگو قسم نخورید کار جهاد اطاعت شناختهای است. طَوَّعَتْ در آیه «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ
اَخیهِ» (30/مائده)، به معنی تسهیل و تزیین است یعنی: نفسش قتل برادر را برای او آسان کرد. (تکرار: 129).
اِسْتِطاعَت: به معنی قدرت و طلب طاعت است ولی در قرآن پیوسته به معنی قدرت آمده است. گاهی به دلیل ثقیل بودن تاء آن را حذف میکنند مثل «فَمَا اسْطاعُوا اَنْ یَظْهَرُوهُ»
(97 / کهف)، یعنی: (سرانجام آنچنان سد نیرومندی ساخت) که آنها قادر نبودند از آن بالا روند.
دور زدن. «یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ» (17 / واقعه)، یعنی پسران جاویدان به دور آنها گردش میکنند و در خدمت آنها هستند. این کلمه با مشتقات آن 41 بار در قرآن آمده است.
طائِف: طواف کننده. «اِنَ الَّذینَ اتَّقَوْا اِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا» (201/اعراف)، یعنی: پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند به یاد (خدا و پاداش و کیفر او) میافتند. طائف شیطان وسوسه او است.
طائِفَة: قسمتی از مردم. «وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ» (69/آل عمران)، یعنی: جمعی از اهل کتاب (از یهود) دوست
داشتند شما را گمراه کنند.
هر حادثه محیط به انسان، در اقرب الموارد میگوید: باران شدید، آب غالب که هر چیز را فرا میگیرد، شدّت تاریکی شب، مرگ عمومی، سیل غرق کننده و … آمده است. «فَاَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ
ظالِمُونَ» (14/عنکبوت)، یعنی: اما سرانجام طوفان آنها را فروگرفت، در حالی که ظالم بودند. غرض از طوفان طغیان آب و طوفان حضرت نوح علیهالسلام است. (تکرار: 2).
طوق و طاقت هر دو به معنی قدرت است. «رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا اِصْرا کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ» (286 / بقره)، یعنی: پروردگارا! بار سنگینی بر دوش ما قرار مده، آن چنان که بر کسانی که پیش از ما بودند (به کیفر گناهان و طغیانشان قراردادی) پروردگارا!
مجازاتهایی که طاقت آن را نداریم، برای ما مقرر مدار. (تکرار: 4).
بلندی، درازی. «وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً» (37 / اسراء)، هرگز در بلندی به کوهها نخواهی رسید. (تکرار: 7).
تَطاوُل: به معنی اظهار طَوْل یا اظهار قدرت و فضل است. «وَ لکِنّا اَنْشَأْنا قُرُونا فَتَطاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ» (45/قصص)، ولی ما اقوامی را در اعصار مختلف خلق کردیم، اما زمانهای طولانی بر آنها گذشت.
طَویل: آنچه یا آن که دارای طول است. «وَ مِنَ الَّلیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَیْلاً طَویلاً» (26 / انسان)، و در شبانگاه برای او سجده کن و مقداری طولانی از شب، او را تسبیح گوی. (تکرار: 2)
فضل، قدرت. «اِسْتَأْذَنَکَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ» (86 / توبه)، یعنی: کسانی
از آنها (گروه منافقان) که توانایی دارند، از تو اجازه میخواهند. (تکرار: 3).
«فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ اِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً» (12 / طه)، یعنی: کفش هایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس «طُوی» هستی. ظاهرا آن نام همان وادی است و «طُوی» بیان است برای «بِالْوادِ» و چون محل آمدن وحی به موسی است قهرا قسمتی از صحرای سینا میباشد. (تکرار: 5).
پیچیدن. «یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ کَما بَدَءْنا اَوَّلَ خَلْقٍ نُعیدُهُ وَعْدا عَلَیْنا اِنّا کُنّا فاعِلینَ» (104/انبیاء)، یعنی: روزی آسمان را میپیچیم همان طور که طومار نوشتهها را میپیچند و خلقت را مانند اوّل از سرمی گیریم این وعده بر ما است و حتما آن را انجام خواهیم داد. همچنین است آیه «وَ الاَْرْضُ جَمیعا قَبْضَتُهُ
یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ السَّمواتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمینِهِ» (67/زمر)، زمین در روز قیامت کاملاً در تسخیر خداست و آسمانها با قدرت او پیچیده خواهد شد. (تکرار: 5).
دلچسبی، طبع پسندی. «فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ» (3/نساء)، با زنان آن که دلبخواه و مورد پسند شماست نکاح کنید. (تکرار: 46).
پاکیزه ترین. «اَلَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» (29/رعد)، یعنی: آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاکیزه ترین (زندگی) نصیبشان است و بهترین سرانجام ها. طُوبی در آیه تأنیث اَطْیَب و موصوف آن حیات است یعنی «حَیاةُ طُوبی لَهُمْ». (تکرار: 1).
پرندگان. «وَ اَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرا اَبابیلَ» (3/فیل)، و بر سر آنها پرندگانی را
گروه گروه فرستاد. طیر در آیه جمع طائر است ولی در آیه «فَاَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِاِذْنِ اللّهِ» (49/ آل عمران)، یعنی: سپس در آن میدمند و به فرمان خدا پرندهای میگردد. ظاهرا برای مفرد است. (تکرار: 19).
تَطَیُّر: فال بد زدن. «قالُوا اِنّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ …» (18 / یس)، آنها گفتند: ما شما را به فال بد گرفتهایم …
طائِر: پرنده. مثل «وَ لا طائِرٍ یَطیرُ بِجَناحَیْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُکُمْ» (38 / انعام)، یعنی: و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند نیست، مگر این که امتهایی همانند شما هستند. در المیزان از کشّاف نقل شده:
اعراب با پرندگان فال میزدند و آن را زَجْر مینامیدند در مسافرت اگر پرنده از نزدشان میگذشت آن را به پرواز وامی داشتند اگر از چپشان به راستشان
میگذشت فال نیک میزدند و اگر بالعکس میپرید به فال بد میگرفتند لذا فال بد را تَطَیُّر خواندند. «وَ کُلَّ اِنْسانٍ اَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ کِتابا یَلْقاهُ مَنْشُورا» (13 / اسراء)، یعنی: اعمال هر انسانی را به گردنش قرار دادهایم و روز قیامت کتابی برای او بیرون میآوریم که آن را در برابر خود گشوده میبیند. مفسّران طائر را در آیه به معنی عمل گرفتهاند. خود آیه نیز میفهماند مراد از طائر هر عمل خوب و بد انسان است که از وی قابل انفکاک
نیست و به حکم خداوند خیر و شرّ به خود عامل مربوط است. «وَ یَخافُونَ یَوْما کانَ شَرُّهُ مُسْتَطیرا» (7/انسان)، مُسْتَطیر به معنی منتشر است یعنی روزی که شرّش به همه جا گسترش یافته و رسیده است. آن را آشکار نیز گفتهاند «فجر مستطیر» یعنی
صبح آشکار. آن در هرحال از طَیَران است و مفهوم وسعت را تداعی میکند.
گِل. راغب گفته: آن خاک آمیخته با آب است، گاهی به آن طین گویند هر چند خشک شده و آبش رفته باشد. «اِنّی اَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ» (49/آل عمران)، یعنی: من از گِل، برایتان چیزی به شکل پرنده میسازم. این کلمه جمعا 12 بار در قرآن مجید آمده است.
حرف هفدهم از الفبای عربی و بیستم از الفبای فارسی است جزء کلمه واقع میشود به تنهایی معنایی ندارد در حساب ابجد به جای 900 است.
مسافرت، کوچ. «وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الاَْنْعامِ بُیُوتا تَسْتَخِفُّونَها یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ اِقامَتِکُمْ» (80 / نحل)، یعنی: از پوست چهارپایان خیمههایی فراهم آورد که آنها را روز سفر و روز حضر سبک میدانید و سبکند. (تکرار: 1).
(بر وزن عُنُق و قُفْل) ناخن. اعم از آن که در انسان باشد یا غیر آن. «وَ عَلَی الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا کُلَّ ذی ظُفُرٍ» (146/انعام) و بر یهودیان، هر حیوان ناخن دار (حیواناتی که سم یکپارچه دارند) را حرام کردیم. (تکرار: 1).
دوام و پیوستگی (اقرب). «وَ انْظُرْ اِلی اِلهِکَ الَّذی ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفا»
(97/طه)، به معبودت که پیوسته ملازم آن بودی بنگر. ایضا ظَلَّ به معنی «صارَ» (شدن، گردیدن) آمده است مثل «ظَلَّ وَجْهُهُ مُسَوَّدا» (58 / نحل)، صورتش (از فرط ناراحتی) سیاه میشود. (تکرار: 11).
سایه. «فَسَقی لَهُما ثُمَّ تَولّی اِلَی الظِّلِّ» (24 / قصص)، موسی به (گوسفندان) آنها آب داد، سپس روبه سوی سایه آورد. (تکرار: 14).
ظِلٌّ ظَلیلٌ: یعنی زندگی لذّت بخش. در مجمع فرموده برای مبالغه شیء را به مثل لفظش توصیف میکنند مثل: لَیْلٌ اَلْیَلُ، داهِیَةٌ دَهْیاءُ. «لَهُمْ فیها اَزْواجٌ مُطَّهَرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاً
ظَلیلاً» (57 / نساء). ظلیل به تنهایی به معنی سایه دار است. معنی آیه این است: آنها را به رفاه دائمی وارد میکنیم.
سایبان. «وَ اِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ
فَوْقَهُمْ کَاَ نَّهُ ظُلَّةٌ» (171 / اعراف)، چون کوه را کندیم و بالای سرشان بردیم گویی سایبان بود. «فَکَذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمْ عَذابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ» (189/شعراء)، یعنی: سرانجام او را تکذیب کردند و عذاب روز «ابر سایه افکن» آنها را فروگرفت. جمع آن ظُلَل است. «وَ اِذا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّه مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ» (32/لقمان)، و هنگامی که موجی همچون ابرها آنها را بپوشاند خدا را با اخلاص میخوانند. (تکرار: 6).
ستم. اصل آن به معنی ناقص
کردن حق و یا گذاشتن شیء در غیر موضع خویش است. در صحاح و قاموس آمده: اَلظُّلْمُ وَضْعُ الشَّیْءِ فی غَیْرِ مَوْضِعِه. «ثُمَّ تُوَفّی کُلُّ نَفْسٍ ماکَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ» (281/بقره). به قرینه «تُوَفّی» به معنی نقصان است یعنی: سپس به هر کس
(پاداش) آنچه را انجام داده بی کم و کاست باز پس داده میشود. در آیاتی نظیر «لا یُحِبُّ اللّه الْجَهْرِ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ اِلاّ مَنْ ظُلِمَ» (148/نساء)، یعنی: خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود بدیها را اظهار کند مگر آن کسی که مورد ستم واقع شده باشد. به معنی جور و ستم است. (تکرار: 20).
صیغه مبالغه است. «اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ کَفّارٌ» (34 / ابراهیم)، یعنی:
راستی انسان بسیار ستمگر و بسیار کفران کننده است. این حکم نسبت به انسانی است که تربیت دینی ندارد. (تکرار: 2).
بسیار ظلم کننده، صیغه مبالغه است «وَ اَنَّ اللّه لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ». (51/انفال)، و خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمیدارد. (تکرار: 5) و همه درباره نفی ظلم از پروردگار است.
تاریکی. جمع آن ظُلُمات است. «اللّه وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ» (257 / بقره)، خداوند ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند، آنها را از ظلمتها به سوی نور بیرون میبرد. ظلمات در آیه تیرگیهای کفر و نور ایمان است. ظُلُمات 23 بار در قرآن مجید آمده است.
عطش. ضَمْآن: عطشان، تشنه. «ذلِکَ بِاَنَّهُمْ لا یُصیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ» (120/توبه)، این برای آن است که عطش و رنجی به آنها نمیرسد … «وَ اَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فیها وَ لا تَضْحی» (119/طه)، تو در آن نه تشنه شوی و نه از حرارت رنج بری. (تکرار: 3).
احتمال قوی چنان که وهم احتمال ضعیف و شکّ تساوی طرفین است. «فَظَنَّ اَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ» (87 / انبیاء)، احتمال قوی
داد که هرگز براو سخت نمیگیریم. (تکرار: 20).
پشت. «وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ. اَلَّذی اَنْقَضَ ظَهْرَکَ» (2 و 3/انشراح)، یعنی: و بار سنگین را از تو بر نداشتیم همان باری که سخت بر پشت تو سنگینی میکرد. و
در آیه «ماتَرَکَ عَلی ظَهْرِها مِنْ دابَّةٍ» (45/فاطر)، یعنی: جنبندهای را بر پشت زمین باقی نخواهد گذاشت. مراد روی زمین است. جمع آن در قرآن ظُهُور است. (تکرار: 15).
ظِهْرِیّ: چیزی است که به پشت انداخته و فراموشش کنند. قالَ یا قَوْمِ أَ رَهْطی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَراءَکُمْ ظِهْرِیًّا إِنَّ رَبِّی بِما تَعْمَلُونَ مُحیطٌ». (92 / هود)، گفت: ای قوم! آیا قبیله کوچک من نزد شما از خداوند، عزیزتر است در حالی که (فرمان) او را پشت سر انداختهاید؟ پروردگارم به آن چه انجام میدهید احاطه دارد. (تکرار: 1).
مُظاهَرَة: همپشتی، یاری. «تَظاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ» (85 / بقره)، و در این گناه و تجاوز، به یکدیگر کمک میکنید.
ظَهیر: هم پشت، یار، کمک. «وَ کانَ الْکافِرُ عَلی رَبِّهِ ظَهیرا» (55/فرقان)، کافر بر علیه پروردگارش کمک شیطان است. (تکرار: 6).
ظَهیرَة: وقت ظهر و «اَظْهَرَ فُلانٌ» یعنی داخل وقت ظهر شد. «وَ حینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهیرَةِ» (58 / نور)، یعنی: و در نیمروز هنگامی که لباسهای (معمولی) خود را بیرون میآورید. «وَ عَشِیّا وَ حینَ تُظْهِرُونَ» (18/روم)، یعنی: وقت عشاء و آن گاه که وارد وقت ظهر میشوید.
ظُهُور: آشکار شدن، غلبه، بالا رفتن. «وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ اِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها» (31/نور)، و زینت خود را جز آن مقدار ظاهر است، آشکار ننمایند.
ظِهار: آن است که کسی به زنش بگوید:
«اَنْتَ عَلَیَّ کَظَهْرِ اُمّی» ، تو بر من مانند پشت مادرم هستی و از آیه «وَ ما جَعَلَ اَزْواجَکُمُ اللاّئی تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ اُمَّهاتِکُمْ» (4/احزاب)، یعنی: و هرگز همسرانتان را که مورد «ظهار» قرار میدهید مادران شما قرار نداده. روشن میشود که عرب با گفتن جمله فوق زنش را مثل مادر خویش میدانست و آن طلاق بود، آیه میگوید با گفتن این کلمه زن مادر نمیشود.
حرف هیجدهم از الفبای عربی و بیست و یکم از الفبای فارسی، در حساب ابجد به جای عدد 70 است.
ثِقْل و سنگینی. «قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبّی لَوْلا دُعاؤُکُمْ» (77/فرقان)، یعنی: بگو اگر دعای شما نبود هرگز پروردگارم به شما اعتناء نمیکرد و وقعی نمیگذاشت. یعنی در شما نسبت به خدا نفع و ضرری نیست ولی در حکمت خدا آمده که شما را به ایمان دعوت کند. (تکرار: 1)
بی غرض، بازی، شوخی و ارتکاب کار غیر معلوم الفایده یا بی فایده صحیح (اقرب الموارد). «اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثا وَ اَنَّکُمْ اِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» (115/مؤمنون)، آیا پنداشتید که شما را
بی غرض آفریدیم و به سوی ما برگردانده نمیشوید. (تکرار: 2).
تَذَلُّل یا تَقْدیس، اطاعت. «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّه عَلی حَرْفٍ» (11/حجّ)، بعضی از مردم خدا را تنها با زبان میپرستند.
عَبْد: مطیع، بنده. «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی أَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ» (1 / کهف)، یعنی: حمد مخصوص خدایی است که این کتاب (آسمانی) را بر بنده (برگزیده اش) نازل کرد. عبد را در قرآن دو جمع است: عِباد، عَبید «وَاللّه رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» (207 / بقره)، یعنی: و خداوند نسبت به بندگان مهربان است. کلمه عَبْد در قرآن مجید 28 بار و کلمه عِباد 97 بار آمده است.
اصل عَبَرَ گذشتن از حالی به حالی است، امّا عُبُور مخصوص است به گذشتن از آب خواه به وسیله شنا باشد یا کشتی یا پل یا حیوانی. عَبْرَة به معنی اشک
چشم از آن مشتقّ است. عِبارَت کلامی است که در هوا عبور کرده و از زبان گوینده به گوش میرسد. «فَاعْتَبِرُوا یا اُولِی الاَْبْصارِ» (2/حشر)، پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم. (تکرار: 9).
روترش کردن. «عَبَسَ وَ تَوَلّی. اَنْ جاءَهُ الاَْعْمی» (1 و 2/عبس)، رو ترش کرد و اعراض و بی اعتنائی کرد که نابینا پیش او آمد. (تکرار: 3).
عَبُوس: ترش رو «اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا یَوْما عَبُوسا» (10 / انسان)، ما از پروردگار خود از روزی که سخت غمبار است هراسانیم.
بالشهای نیکو. «مُتَّکِئینَ عَلی رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانٍ» (76/رحمن)، بر پشتیهای سبزرنگ و بسترهای زیبا و بی نظیر تکیه میکنند. (تکرار: 1).
رضایت. در مجمع ذیل آیه
24 فصّلت فرموده: عُتْبی به معنی رضا و اِسْتِعْتاب به معنی اِسْتِرْضا و اِعْتاب به معنی راضی کردن است. اصل اِعْتاب در نزد عرب اصلاح کردن پوست است و به طور استعاره در طلب عاطفه و اعاده اُلفت به کار رفته است. در قاموس و اقرب عُتْبی را رضایت گفته و کلام جوهری نیز چنین است. «وَ اِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَماهُمْ مِنَ الْمُعْتَبینَ» (24 / فصّلت)، یعنی: اگر رضایت جویند که خداوند از آنها راضی شود به رضایت جواب داده نشوند. (تکرار: 5).
عَتاد به معنی آماده شدن است.
اِعْتاد: آماده کردن. «اِنّا اَعْتَدْنا لِلظّالِمینَ نارا» (29 / کهف)، ما برای ستمگران آتشی آماده کردهایم. (تکرار: 16).
عَتید: آماده، حاضر. «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ» (18 / ق)، کلمهای تلفّظ نکند
مگر آن که در نزدش مراقبی آماده هست که سخن او را مینویسد.
عتیق به معنی محترم است. «وَ لْیَطَوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتیقِ» (29/حجّ)، و بر گرد خانه گرامی کعبه طواف نمایند. (تکرار: 2).
کشیدن با قهر. «خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ اِلی سَواءِ الْجَحیمِ» (47 / دخان)، بگیرید او را
و بکِشیدش به وسط آتش. (تکرار: 2).
عُتُلّ: بدرفتار و خشن. «عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنیمٍ» (13 / قلم)، علاوه بر اینها کینه توز و دارای برخورد خشن و بدنام است.
تجاوز، نافرمانی. «لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فیاَنْفُسهِمْ وَ عَتَوْ عُتُوّا کَبیرا» (21/فرقان)، پیش خود خویش را بزرگ دیده و تجاوز (نافرمانی) کردند تجاوز بزرگ. (تکرار: 9).
عاتی و عاتِیَة: طاغی و متجاوز. «وَ اَمّا عادٌ
فَاُهْلِکُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَةٍ» (6/حاقّه)، امّا قوم عاد با بادی بسیار سرد خارج از حدّ هلاک گشتند.
عِتِیّ: نهایت پیری و فرتوتی. «قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِّیا» (8 / مریم)، یعنی: من نیز از پیری
افتاده شده ام. غرض زکریّا در این کلمه آن است که از پیری به فرتوتی رسیدهام و پیریم از حدّ تجاوز کرده امیدی به وجود فرزند در من نمیرود. آن در آیه «اَیُّهُمْ اَشَدُّ عَلَی الرَّحْمنِ عِتِیّا» (69/مریم)، به معنای نافرمانی و طغیان است. یعنی: کسانی را که از همه در برابر خداوند رحمان سرکش تر بودهاند.
عِثار و عُثور به معنی مطّلع شدن است. «فَاِنْ عُثِرَ عَلی اَنَّهُمَا اسْتَحَقّا اِثْما فَآخَرانِ یَقُومانِ مَقامَهُما» (107/مائده)، اگر اطّلاع حاصل شد که آن دو مستحقّ گناهند
دو نفر دیگر در جای آنها میایستد. «وَ کَذلِکَ اَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا اَنَّ وَعْدَ اللّه حَقٌّ» (21/کهف)، یعنی: اهل شهر را به اصحاب کهف واقف کردیم تا بدانند وعده خدا حقّ است. (تکرار: 2).
فساد کردن. «وَ لا تَعْثَوْا فِی الاَْرْضِ مُفْسِدینَ» (60/بقره)، یعنی: و در زمین فساد نکنید و فساد را گسترش ندهید. (تکرار: 5).
شگفت. آن حالتی است که از بزرگ شمردن یا انکار چیزی بر شخص عارض میشود. «وَ عَجِبُوا اَنْ جائَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» (4 / ص)، آنها تعجب کردند که چرا پیامبر انذار کنندهای از میان آنها برخواسته. (تکرار: 5).
اِعْجاب: به تعجّب آوردن که گاهی توأم با سرور باشد. «وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ وَ
لَوْ اَعْجَبَکُمْ» (221 / بقره)، یعنی: یک غلام با
ایمان، از یک مرد آزاد بت پرست بهتر است هر چند شما را به شگفتی آورد. مراد تعجّب توأم با خوشایندی است.
عُجاب: بسیار شگفت آور. «اَجَعَلَ الْآلِهَةَ اِلها واحِدا اِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ» (5/ص)، یعنی: آیا معبودان را یک معبود میداند این چیز بس شگفت آوری است. (تکرار: 1).
عَجیب: تعجُّب آور. «فَقالَ الْکافِرُونَ هذا شَیْءٌ عَجیبٌ» (2 / ق)، یعنی: و کافران گفتند: این چیز عجیبی است.
راغب گوید: به چیزی که نظیر آن معروف نیست «عجیب» میگویند. «اِنّا سَمِعْنا قُرْآنا عَجَبا» (1/جنّ) ما قرآن عجیبی شنیدهایم. عجب در آیه مصدر است به معنی عجیب گوئی. مراد جنّ آن بود که قرآن عجیبی است و نظیرش مشاهده نشده.
ناتوانی. «یا وَیْلَتی اَعَجَزْتُ
اَنْ اَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ» (31 / مائده)، وای بر من آیا من نمیتوانم مثل این زاغ باشم. (تکرار: 26).
اِعْجاز: عاجز کردن. «وَ ما اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ» (53/یونس)، شما عاجز کننده خدا نیستید و از اراده و فعل او نمیتوانید جلوگیری کنید.
اَعْجاز: جمع عَجُز است به معنی ریشهها «کَاَنَّهُمْ اَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ» (7/حاقّه)، یعنی: آنها مانند ساقه نخل خشکی بودند و به خاک در افتادند. (تکرار: 2).
مُعاجَزَة: عاجز کردن. مسابقه نیز معنی شده که طرفین در صدد عاجز کردن یکدیگرند «وَالَّذینَ سَعَوْا فی آیاتِنا مُعاجِزینَ اُولئِکَ اَصْحابُ الْجَحیمِ» (51 / حجّ)، یعنی:
آنان که در ابطال آیات ما تلاش میکنند و گمان دارند که ما را عاجز میکنند آنها یاران جحیماند.
عَجُوز: پیرزن. (به واسطه عاجز بودن از کارهای بسیار). «اِلاّ عَجُوزا فِی الْغابِرینَ» (171/شعراء)، یعنی: جز پیرزنی که در میان آن گروه باقی ماند. (تکرار: 4).
لاغری. مذکر آن اَعْجَف و مؤنثش عَجْفاء و جمع اَعْجَف عِجاف است. «اِنّی اَری سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ» (43 / یوسف)، من هفت گاو فربه میبینم که هفت گاو لاغر آنها را میخورند. (تکرار: 2).
شتاب.
راغب گوید: عجله طلب شیء است پیش از وقت آن و از
مقتضای شهوت میباشد لذا در تمام قرآن مذموم آمده تا گفته شده: «وَ اِیّاکَ وَ الْعَجَلَةَ بِالاُْمُورِ قَبْلَ اَوانِها: مبادا هرگز در کاری که وقت آن فرا نرسیده شتاب کنی» (نامه 53 بند 148 نهج البلاغه امیرالمؤمنین علی علیه السلام).
در آیه «وَ عَجِلْتُ اِلَیْکَ رَبِّ لِتَرْضی» (84 / طه)، عجله با آن که مذموم است ولی علّت آن امر محمودی است و آن رضای خدا است. معنی آیه: و من عجله کردم به سوی تو تا از من راضی شوی. این کلمه با مشتقات آن 37 بار در قرآن آمده است.
اِسْتِعْجال: خواستن با عجله است. «اَتی اَمْرُ اللّه فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ» (1 / نحل)، فرمان خدا (دائر به مجازات مشرکان و مجرمان) فرارسیده است برای آن عجله نکنید.
عاجِلَة: مؤنّث عاجل و مراد از آن در قرآن دنیا است. «کَلاّ بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةً. وَ تَذَرُونَ الاْخِرَة» (20 و 21 / قیامة) و این به واسطه زودگذر بودن دنیاست. آن 3 بار در قرآن آمده و در هر 3 مقابل آخرت است.
عَجَل: عجله زیاد. «خُلِقَ الاِْنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُریکُمْ آیاتی فَلا تَسْتَعْجِلُونَ» (37 / انبیاء)،
یعنی: (آری) انسان از عجله آفریده شده، ولی عجله نکنید من آیات خود را به زودی به شما ارائه میدهم. آیه کنایه از مبالغه انسان در عجله است گوئی که از عجله آفریده شده است.
گوساله. «فَما لَبِثَ اَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنیذٍ» (69 / هود)، طولی نکشید که گوساله بریانی آورد. (تکرار: 10).
خلاف عرب. عُجْمَة به معنی لکنت در زبان و عدم فصاحت است. (تکرار: 4).
اَعْجَم: غیر فصیح. «وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآنا اَعْجَمِیّا لَقالُوا لَوْلا فُصِّلَتْ آیاتُهُ ءَاَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِّیٌ (44 / فصّلت). اَعْجَم به معنی غیر فصیح است خواه عرب باشد یا غیر عرب بنابراین، اَعْجَمِیّ در آیه غیر فصیح است نه لغت غیر عرب. یعنی اگر قرآن را غیر فصیح نازل میکردیم و الفاظ و معانیش منظّم نمیشد، میگفتند: چرا آیاتش مفصّل و
روشن نشده آیا میشود که: کتاب اَعْجَمِیّ (غیر فصیح) و پیغمبر یا مخاطبین عَرَبِیّ (فصیح) باشد؟!!!
عَدَّ به معنی شمردن و عَدَدْ به معنی شمرده است. «لَقَدْ اَحْصاهُمُ وَعَدَّهُمْ عَدّا» (94 / مریم)، یعنی: آنها را تا آخر حساب
کرده و به طرز مخصوصی شمرده است. مثل «وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّه لا تُحْصُوها» (34/ابراهیم)، یعنی: و اگر نعمتهای خدا را بشمرید هرگز آنها را احصاء نخواهید کرد. (تکرار: 6).
تَعْدید: ذخیره کردن. «اَلَّذی جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ» (2 / همزه)، همان کس که مال را جمع آوری و شماره کرده.
اِعْداد: آماده کردن که نوعی شمردن است. «وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» (60/انفال)، برای مقابله با دشمنان آنچه
بتوانید نیرو آماده کنید.
عُدَّة: ذخیره شده و آماده شده. «وَ لَوْ اَرادُوا الْخُرُوجَ لاََعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» (46/توبه)، اگر برای خروج از جنگ تصمیم میگرفتند، حتما برای آن وسیله آماده شده فراهم میکردند.
عِدَّة: شیء معدود است. «فَمَنْ کانَ مِنْکُمْ مَریضا اَوْ عَلی سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ اَیّامٍ اُخَرَ» (184/بقره)، یعنی: هر که از شما مریض باشد برای اوست معدودی از روزهای دیگر. گاهی به معنی عدد است مثل «اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّه اثْنا عَشَرَ شَهْرا» (36/توبه)، یعنی: تعداد ماهها نزد خداوند دوازده ماه است.
از حبوبات خوردنی است. «مِنْ بَقْلِها وَ قِثّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها» (61 / بقره)، یعنی: از سبزیجات، خیار، سیر، عدس و پیاز. و آن از جمله درخواستهای بنی اسرائیل از موسی علیهالسلام است. (تکرار: 1).
برابری. «اِنَّ اللّه یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسانِ وَ ایتاءِ ذِی الْقُرْبی» (90/نحل)، یعنی:
خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان میدهد. (تکرار: 28).
استقرار و از آن است مَعْدِن به معنی محل استقرار جواهر. (تکرار: 11). و همه درباره بهشت آخرت است.
تجاوز. «وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّه فَاُلئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ» ، یعنی: و هر کس از آن تجاوز کند، ستمگر است. (229 / بقره). (تکرار: 9).
عَدُوّ: دشمن. «اِنَّ الشَّیْطانَ لِلاِْنْسانَ عَدُوٌّ مُبینٌ» (5 / یوسف)، چرا که شیطان دشمن آشکار انسان است. (تکرار: 50).
کنار بیابان و درّه. «اِذْ اَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْیا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوی وَ الرَّکْبُ اَسْفَلَ مِنْکُمْ» (42 / انفال)، آن گاه که شما در
کناره نزدیکتر و آنها دورتر بودند و کاروان پائین شما بود. (تکرار: 2).
گوارا. «هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ» (53 / فرقان)، یکی گوارا و شیرین و دیگری شور و تلخ. رجوع به تفسیر نشان میدهد که عذب به معنی گوارا و فرات بسیار گوارا است. مِلْح یعنی شور، اُجاج آبی است که از شوری به تلخی زند. (تکرار: 2).
عقوبت، شکنجه. «وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ» (7 / بقره)، و عذاب بزرگی در انتظار آنها است. (تکرار: 321).
پوزش. راغب گفته عذر آن است که انسان بخواهد با آن گناهان خویش را محو کند … آن سه قسم است یا میگوید: من این کار را نکردهام و یا میگوید:
بدین جهت کردهام و میخواهد با ذکر علّت خویش را تبرئه کند و یا میگوید: من کردهام
ولی دیگر نمیکنم …، این سوّمی توبه است، هر توبهای عذر است ولی هر عذری توبه نیست. «لا تَعْتَذِرُوا قَدْ کَفَرْتُمْ بَعْدَ ایمانِکُمْ» (66/توبه)، پوزش نخواهید، عذر نیاورید زیرا شما بعد از ایمان آوردن کافر شدهاید. (تکرار: 12).
مَعاذیر: جمع مَعْذِرَة است به معنی عذرها، حجّت ها. «بَلِ الاِْنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصیرَةٌ. وَ لَوْ اَلْقی مَعاذیرَهُ» (14 و 15 / قیامه)، انسان بر وضعیت خویشتن آگاه است و اگر معذرتهای خویش را بیاورد فایدهای نخواهد داشت. (تکرار: 1).
طائفهای از مردماند خلاف
عجم و عجم هر غیر عرب است از هر نژاد و قوم که بوده باشد. «اَلاَْعْرابُ اَشَدُّ کُفْرا وَ نِفاقا» (97 / توبه)، یعنی: عربهای بادیه نشین کفر و نفاقشان شدیدتر است. علّت شدّت کفر و
نفاق ظاهرا دور بودن از حَضارَت و تمدّن است زیرا در اهل بادیه جهالت بیشتر حکم فرماست. اَعْراب مجموعا 10 بار در قرآن آمده و مراد از همه آنها ظاهرا بادیه نشینان هستند. مراد از «عَرَبِّیٌ مُبینٌ» و «عَرَبِّیٌ» در وصف قرآن، فصیح و روشن بودن آن است. «اِنّا اَنْزَلْناهُ قُرْآنا عَرَبِیّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» (2 / یوسف)، یعنی: ما آن را قرآن عربی نازل کردیم تا شما درک کنید. اِعْراب روشن کردن به وسیله حرکت است. (تکرار: 11).
جمع عَرُوب یا عَرُوبَة است
وآن زنی است که به شوهرش اظهار عشق و محبت کند. «فَجَعَلْناهُنَّ اَبْکارا. عُرُبا اَتْرابا» (36 و 37 / واقعه)، یعنی: و همه را بکر قرار دادهایم. همسرانی که به همسرشان عشق میورزند و خوش زبان و فصیح و هم سن و سالند. (تکرار: 1).
بالارفتن. «تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ اِلَیْهِ» (4 / معارج)، یعنی: فرشتگان و روح به سوی او عروج میکنند. (تکرار: 5).
آن است که یکی از دو پا از دیگری بلند باشد و یا به یکی آسیبی برسد و شخص را لنگ کند (اقرب). «لَیْسَ عَلَی الاَْعْمی حَرَجٌ وَ لا عَلَی الاَْعْرَجِ حَرَجٌ …» (61 / نور)، بر نابینا و لنگ حرجی نیست. اَعْرَج 2 بار در قرآن آمده.
مَعارِج: جمع مَعْرَج محل عُروج مثل نردبان. «مِنَ اللّه ذِی الْمَعارِجِ. تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ اِلَیْهِ فی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ فَاصْبِرْ صَبْرا جَمیلاً» (3 5 / معارج)، یعنی: از سوی خداوند ذی المعارج است. فرشتگان و روح به سوی او عروج میکنند، در آن روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است. بنابراین صبر جمیل پیشه کن. خدا
ذِی الْمَعارِج (صاحب معرج ها) است، ظاهرا مراد آن است که ملائکه و اعمال عباد از معرجهای به خصوصی به سوی خدا عروج میکنند چنانکه فرموده: «اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبِ» (10 / فاطر)، یعنی: سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند. (تکرار: 2).
بند خوشه خرماست که
بعد از قطع خوشه در درخت خرما میماند و بعد از چندی خشکیده و کج شده مثل هلال میگردد و رنگش نیز زرد است. «وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّی عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ» (39/یس)، یعنی: برای ماه منازلی قرار دادیم که از لحاظ رؤیت مردم به صورت بند خوشه کهنه میآید. مراد از عُرجون در آیه ظاهرا حال قمر در اواخر ماه است که به تدریج کاسته شده تا به صورت بند خوشه خشکیده خرما در میآید. البتّه این نسبت به
رؤیت ما است وگرنه همواره نیمکره قمر روبه آفتاب و روشن است. (تکرار: 1).
مرضی است پوستی که سوزش و خارش دارد. به ضرر مَعَرَّة گویند. «فَتُصیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ» (25 / فتح)، یعنی: تا ندانسته رنجی و ضرری از آنها به شما برسد. (تکرار: 2).
تخت، حکومت. «وَ رَفَعَ اَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» (100 / یوسف)، یعنی: و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند. «وَ هُوَ الَّذی اَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشات وَ غَیْرَ مَعْرُوشاتٍ» (141/انعام)، یعنی: او است که باغهای معروش و باغهای غیر معروش آفرید. معروشات باغاتی است که درختان آن به داربست زده شده یعنی خدا آن است که باغات به داربست زده و غیر آنها را به وجود آورده است. (تکرار: 26).
ظهور و اظهار. در مجمع از زَجّاج نقل شده که اصل آن به معنی ناحیه شیء است و عَرْض خلاف طول آن میباشد.
(تکرار: 79).
عَرَض: در قرآن به متاع دنیا اطلاق شده. مثل «تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللّه یُریدُ الاْ آخِرَةَ» (67 / انفال)، یعنی: شما متاع ناپایدار دنیا را میخواهید ولی خداوند سرای دیگر را (برای شما) میخواهد. در مجمع فرموده: بر هر چیز ناپایدار عَرَض گویند. (تکرار: 6).
اِعْراض: روگردانی.
تَعْریض: ضدّ تصریح و آن به کنایه سخن گفتن است. «وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فیما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّساءِ» (235 / بقره)، یعنی: و گناهی بر شما نیست که به طور کنایه خواستگاری کنید. مراد از آن خواستگاری از زنی است که در عده وفات است. گوئی با گوشه سخن خواستگاری میکند.
به چند معنی آمده از جمله به معنی معروف و شناخته شده مثل: «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلینَ» (199/اعراف)، یعنی: عفو را عادت کن و امر به معروف کن و از جاهلان اعراض نما. ایضا به معنی موهای گردن اسب است (یال) و پی درپی بودن را به آن تشبیه میکنند. «وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفا» (1/مرسلات)، یعنی: قسم به فرستادههای پی درپی. (تکرار: 70).
مَعْرُوف: شناخته شده و آن مقابل منکر است و از آن کار نیک مطابق فطرت قصد میشود. راغب میگوید: معروف هر فعلی است که خوبی آن به وسیله عقل یا شرع شناخته شود. «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (227 / بقره)، یعنی: و برای زنان
همانند وظایفی که بر دوش آنها است، حقوق شایستهای قرار داده شده. (تکرار: 5).
تَعْریف: شناساندن. «وَ یُدْخِلُهُمُ الْجَنَّةَ عَرَّفَها لَهُمْ» (6 / محمّد)، یعنی: و آنها را در بهشت (جاویدانش) که اوصاف آن را برای آنان بازگو کرده، وارد میکند.
تَعارُف: شناختن همدیگر. «کَأَنْ لَمْ یَلْبَثُوا اِلاّ ساعَةً مِنَ النَّهارِ یَتَعارَفُونَ بَیْنَهُمْ» (45/یونس)، یعنی: و آن چنان احساس میکنند که گویی جز ساعتی از روز توقف نکردند، به آن مقدار که یکدیگر را بشناسند. آیه صریح است در این که روز قیامت مردم همدیگر را میشناسند.
اِعْتِراف: اقرار. «فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ» (11/ملک)، یعنی: این جا است که به گناه خود اعتراف میکنند.
عَرَفات بیابانی است در 4 فرسخی مکّه و آن محلّ وقوف حاجیان است که روز نهم ذوالحجّة از ظهر تا غروب
در آن وقوف میکنند چنان که مشعرالحرام (مُزْدَلِفَة) بیابانی است میان عرفات و منی در حدود 2 فرسخی مکّه و آن نیز محلّ وقوف در شب دهم ذوالحجة است. «فَاِذا اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللّه عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ …» (198/بقره)، یعنی: و هنگامی که از «عرفات» کوچ کردید، خدا را نزد «مشعرالحرام» یاد کنید … (تکرار: 1).
اَعْراف: جمع عُرْف و آن به معنی قسمتهای بلند کوه و تپّه است همچنین نام محلی است که در آخرت بین اصحاب بهشت و جهنم قراردارد. «وَ بَیْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَی الاَْعْرافِ رِجالٌ …» (46 / اعراف)، و در میان آن دو (بهشتیان و دوزخیان) حجابی قراردارد و بر «اعراف» مردانی هستند که …
عَرْم به معنی کندن است. «فَاَعْرَضُوا فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ»
(16/سباء)، یعنی: اما آنها (از خدا) روی گردان شدند و ما سیل ویران گر را بر آنها فرستادیم. (تکرار: 1).
رسیدن. «اِنْ نَقُولُ اِلاَّ اعْتَراکَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ» (54 / هود)، یعنی: ما فقط (درباره تو) میگوییم بعضی از خدایان ما به تو زیان رسانده. این آیه جواب قوم هود است که به آن حضرت گفتند: جز این نگوئیم که بعضی از خدایان ما به تو آسیبی رساندهاند. (تکرار: 1).
دستگیره، دستاویز. «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّه فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی» (256 / بقره)، یعنی: بنابراین کسی که به طاغوت کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمی چنگ زده است. در این آیه ایمان به خدا چنگ زدن به دستگیره محکم نامیده شده. (تکرار: 2).
عُرْیان بودن، سالم و پاک بودن از عیب و گناه، فاعل آن عارٍ و عُرْیان است. «اِنَّ لَکَ اَلاّ تَجُوعَ فیها وَ لا تَعْری» (118/طه)، یعنی: تو در بهشت گرسنه نمیشوی و عریان نمیمانی. (تکرار: 6).
مکان خالی که چیزی از قبیل درخت و نبات آن را نپوشانده است. این
کلمه در قرآن مجید 2 بار آمده و هر دو درباره افتادن حضرت یونس از شکم ماهی به مکان خالی است. «فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ» (145 / صافات)، یعنی: او را در یک سرزمین خشک خالی از گیاه افکندیم، در حالی که بیمار بود.
عُزُوب به معنی غائب شدن، مخفی شدن، دور شدن است. «وَ ما یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِی الاَْرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ» (61 / یونس)، یعنی: و هیچ چیز در زمین و
آسمان از پروردگار تو مخفی نمیماند، به اندازه سنگینی ذره ای. (تکرار: 2).
یاری، همچنین است تَعْزیر. «لِتُؤْمِنُوا بِاللّه وَ رَسُولِه وَ تُعَزِّرُوهُ» (9 / فتح)، یعنی: تا به خدا و رسولش ایمان بیاورید و
رسولش را یاری کنید.
راغب گوید: تعزیر نصرت توأم با تعظیم است. و تعزیر (تنبیه مجرم) را از آن جهت تعزیر گویند که آن تأدیب است و تأدیب یاری کردن مجرم است. (تکرار: 3).
در کلام خدا راجع به هویّت عُزَیْر مطلبی نیامده است، ظاهرا عزیر همان است که در تورات عَزْرا نامیده شده و در تورات فعلی کتابی هست به نام کتاب عَزْرا مشتمل بر ده باب. و او کسی است که پس از مراجعت از بابل مقداری از کلمات تورات را پیدا کرد و نوشت. «وَ قالَتِ الْیَهُودُ
عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ» (30 / توبه)، یعنی: یهود گفتند: عزیر پسر خداست. (تکرار: 1).
عِزَّت به معنی توانایی است
مقابل ذِلَّت. راغب گفته: عزّت حالتی است که از مغلوب بودن انسان مانع میشود. «اَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعا» (139 / نساء)، آیا عزّت و توانایی را پیش کفّار میجویند؟ در حالی که همه عزّت مال خداست. (تکرار: 119).
تَعْزیز: به معنی تقویت است. مثل «اِذْ اَرْسَلْنا اِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ» (14/یس)، یعنی: هنگامی که دو نفر از رسولان را به سوی آنها فرستادیم، اما آنها رسولان (ما) را تکذیب کردند، لذا برای تقویت آن دو، شخص سومی فرستادیم.
از اسماء حسنی است به معنی توانا و قادر. «اِنَّ اللّه عَزیزٌ حَکیمٌ»
(209/بقره)، یعنی: خداوند عزیز و حکیم است. عزیز گاهی به معنی سخت و دشوار آمده مثل «وَ ما ذلِکَ عَلَی اللّه بِعَزیزٍ» (20/ابراهیم)، یعنی: و این کار برای خدا مشکل نیست. (تکرار: 99).
اَعِزَّة: جمع عزیز است. «وَ جَعَلُوا اَعِزَّةَ اَهْلِها اَذِّلَةٌ» (34 / نمل)، عزیزان اهل شهر را ذلیلان گردانند
بتی بود مشهور. «اَ فَرَاَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی» (19 /نجم)، به من خبر دهید آیا بتهای «لات» و «عزی» … (تکرار: 1).
کنار بودن. «اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ» (212 / شعراء)، جنّیان از شنیدن سخنان عالم بالا برکنار و ممنوعند. (تکرار: 10).
مَعْزِل: اسم مکان است به معنای محل کنار چیزی. «وَ نادی نُوحٌ ابْنَهُ وَ کانَ فی مَعْزِلٍ» (42/هود)، نوح پسرش را خواند و او
در کناری بود. (تکرار: 1).
قصد، اراده، تصمیم. «فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» (159/ آل عمران)، یعنی: اما هنگامی که تصمیم گرفتی، بر خدا توکّل کن. (تکرار: 9).
جمع عِزَة به معنی گروه است. «فَمالِ الَّذینَ کَفَرُوا قِبَلَکَ مُهْطِعینَ. عَنِ الْیَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزینَ. اَ یَطْمَعُ کُلُّ امْرِءٍ مِنْهُمْ اَنْ یُدْخَلَ جَنَّةَ نَعیمٍ» (36 38 / معارج)، چرا کفّار با نگاه خصمانه از چپ و راست گروه گروه به تو خیره شدهاند مگر هر کدامشان طمع دارند که به بهشت پر نعمت درآیند. (تکرار: 1).
دشواری. برعکس یُسْر «فَاِنَّ
مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا» (5 / شرح)، حتما بعد از هر سختی آسانی است. (تکرار: 5).
و عَسیر هر دو وصفند به
معنی صعب و دشوار. «وَ کانَ یَوْما عَلَی الْکافِرینَ عَسیرا» (26 / فرقان)، و آن روز، روز سختی برای کافران خواهد بود. (تکرار: 7).
تَعاسُر: اِشْتِداد و دشوار شدن. «وَ اِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ اُخْری» (6 / طلاق)، اگر به زحمت و دشواری افتادید، پدر مرضعه دیگری برای طفل میجوید. (تکرار: 1).
به قول راغب دشواری در وجود مال است. «وَ اِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ اِلی مَیْسَرَةٍ» (280 / بقره)، و اگر (بدهکار،) قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانایی مهلت دهید. (تکرار: 1).
مؤنث اَعْسَر است. «وَ اَمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْری» (8 10 / لیل)، آن که از انفاق بخل ورزد و در اثر بخل ثروت و بی نیازی جوید و وعده بهتر خدا را تکذیب کند، او را به حالت
سخت تری آماده میکنیم. (تکرار: 1).
عَسْعَسَة و عِسْعاس رقیق شدن تاریکی است و آن در اول و آخر شب است (راغب) «وَ اللَّیْلِ اِذا عَسْعَسَ» ، قسم به شب آنگاه که برود. (تکرار: 1).
از حروف مقطعه. «حم. عسق» (1 و 2 / شوری). (تکرار: 1).
انگبین. «وَ اَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبینَ وَ اَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی» (15/محمد)، و نهرهایی از شراب (طهور) که مایه لذت نوشندگان است و نهرهایی از عسل مصفی. (تکرار: 1).
فعل جامد است به معنی امیدواری، در چیز محبوب و ترس در شیء مکروهاید (اقرب)، شاید. «وَ عَسی اَنْ تَکْرَهُوا شَیْئا وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ» (216 / بقره)، یعنی: شاید چیزی را مکروه بدارید حال آن که
برای شما خیر است. آن در قرآن 28 بار به لفظ «عَسی» و 2 بار به لفظ «عَسَیْتُم» آمده.
مُعاشَرَت به معنی مُصاحبت و مخالَطَه است. «وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (19/نساء)، با زنان به شایستگی زندگی کنید. (تکرار: 1).
از اسماء عدد است به معنی ده. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها
(160/انعام)، یعنی: هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن پاداش خواهد داشت. همچنین است عَشْرَة و عَشَرَة مثل «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْنا» (60/بقره)، یعنی: ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشید. و مثل «تِلْکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ» (196 / بقره)، این ده روز کامل است. (تکرار: 16).
خانواده.
راغب گوید: عشیره اهل رجل و خانواده اوست که به وسیله آنها زیاد میشود و برای او به منزله عدد کامل میشوند که عَشَرَة عدد کامل است. دیگران اقوام نزدیک پدری یا قبیله گفتهاند. «وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَْقْرَبینَ» (214/شعراء)، خویشاوندان نزدیکت را انذار کن. (تکرار: 3).
مَعْشَر: جماعت. «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ» (130/انعام)، ای جمعیّت جِنّ و انس آیا رسولانی از شما به سوی شما نیامدند. (تکرار: 3).
مِعْشار: یک دهم (101). «وَ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما اتَیْناهُمْ» (45/سبأ)، یعنی: کسانی که پیش از آنها بودند (نیز آیات الهی را) تکذیب کردند، در حالی که
ص:771
اینها به یک دهم (از قدرت و نیروی آنان) نمیرسند. «وَ اِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ. وَ اِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ» (3 و 4/تکویر)، و در آن هنگام که کوهها به حرکت درآیند و در آن هنگام که با ارزش ترین اموال به دست فراموشی سپرده شود.
عِشار: جمع عُشَراء است. عُشَراء ناقهای است که در دهمین یا هشتمین ماه حاملگی است و یا مطلق شتر آبستن است و چون آیه درباره قیامت است گفتهاند: یعنی آن گاه که شتران آبستن (مورد علاقه عرب) رها کرده شوند. مراد از عِشار مطلق حامله است، نه فقط شتران و مراد از «عُطِّلَتْ» خالی بودن است. مراد از «وَ اِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ» خالی شدن حاملهها و گسیختن ذرّات موجودات از همدیگر است تا ذرهای در بطن ذرهای نماند. (تکرار: 1).
چنان که در مجمع گفته ضعف
ص:772
بینایی و اعراض است و عَشا کوری و از بین رفتن چشم میباشد. «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ
ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ» (36/زخرف)، هر که از یاد خدا اعراض کند شیطانی برای او میآوریم که مصاحب اوست. (تکرار: 1).
از اول مغرب تا وقت نماز عشاء است (مفردات). «وَ جاؤُ اَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ» (16 / یوسف)، وقت مغرب گریه کنان پیش پدر آمدند. (تکرار: 2).
طبرسی و زمخشری ذیل آیه «وَ سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ وَ الاِْبْکارِ» (41 / آل عمران)، یعنی: و به هنگام صبح و شام او را تسبیح بگو. عَشِیّ را از اول ظهر تا غروب آفتاب گفتهاند چنانکه اِبْکار را از طلوع فجر تا وقت چاشت و انتشار نور عمودی خورشید ذکر کردهاند. (تکرار: 11).
ص:773
مُعاشِر و رفیق. «لَبِئْسَ الْمَوْلی وَ لَبِئْسَ الْعَشیرُ» (13 / حجّ)، البته بد
ص:770
مولی و بد همدم و رفیقی است. (تکرار: 1).
همان عَشِیّ است به قولی تاء آن برای وحدت است. «کَاَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَها لَمْ یَلْبَثُوا اِلاّ عَشِیَّةً اَوْ ضُحها» (46 / نازعات). یعنی: روزی که قیامت را میبینند گویی در دنیا یا در قبرها توقّف نکردهاند مگر آخر یک روز و یا اول آن را. ضمیر «ضُحها» به «عَشِیَّة» راجع است (تکرار: 1).
رگ. مَعْصُوب: بسته شده با رگ. آنگاه بهر بستن عَصْب گفتهاند «یَوْمٌ عَصیبٌ» ، روز شدید (گویی اطراف آن با مشکلات جمع و بسته شده است). (تکرار: 5).
جماعت فشرده و کمک همدیگر (مفردات). «لَیُوسُفُ وَ اَخُوهُ اَحَبُّ اِلی اَبینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» (80 / یوسف)، یعنی: یوسف و برادرش به پدرمان از ما
محبوب تر است حال آن که ما دسته نیرومندیم. «وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعا وَ قالَ هذا یَوْمٌ
عَصیبٌ» (77 / هود)، یعنی: لوط به وسیله فرستادگان به تنگی افتاد و گفت امروز روز سختی است. عَصیب 1 بار و عُصْبَة 4 بار در قرآن مجید آمده است.
فشردن. «قالَ اَحَدُهُما اِنّی اَرانی اَعْصِرُ خَمْرا» (36 / یوسف)، یعنی: یکی از آن دو گفت من خودم را در خواب میبینم که انگور میفشارم. «اَیَوَدُّ اَحَدُکُمْ اَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٌ وَ اَعْنابٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ … فَاَصابَها اِعْصارٌ فیهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ» (266/بقره)، یعنی: آیا یکی از شما دوست میدارد که باغی از خرما و انگور داشته باشد و نهرها از زیر آن روان گردد … پس
فشاری که تولید آتش میکند به آن رسیده و بسوزد. اعصار به معنی فشار و به هم سائیدن است امروز در علل آتش سوزی جنگلها روشن شده که شدت باد یا گردباد
باعث بهم سائیدن درختان جنگل میشود و در اثر آن آتش سوزی ایجاد شده و قسمت اعظمی از جنگل میسوزد و این از امتیازات قرآن مجید است که به علت آتش سوزی اشاره کرده است. «وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. اِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ …» (1 و 3 / عصر)، به عصر سوگند، که انسانها همه در زیانند. مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند. عصر به معنی فشردن، روزگار و آخر روز به کار رفته و چون به معنی دهر و روزگار باشد جمع آن عُصُور آید. (تکرار: 5).
شدّت، برگ، کاه. «جائَتْها ریحٌ عاصِفٌ» (22 / یونس)، یعنی: آمد به آن باد تندی. «اَعْمالُهُمْ کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ» (18 / ابراهیم)، یعنی: اعمال کافران همچون خاکستری است که باد بر
آن در روز طوفانی به شدت وزیده. «فیها فاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ الاَْکْمامِ. وَ الْحَبُّ ذُوالْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ» (11 و 12/رحمن)، یعنی: که در آن میوهها و نخلهای پرشکوفه است. و دانههایی که همراه با ساقه و برگی است که به صورت کاه درمی آید و گیاهان خوشبو. عصف را در آیه برگ، کاه و علف حبوبات گفتهاند. «وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفا. فَالْعاصِفاتِ عَصْفا» (1 و 2/مرسلات)، یعنی:
سوگند به فرشتگانی که پی در پی فرستاده میشوند. و آنها که همچون تندباد حرکت میکنند. ظاهرا مراد از عاصفات بادهای طوفانی است. (تکرار: 7).
امساک و حفظ. «وَ اللّه یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ» (67 / مائده)، یعنی: خدا ترا از (شرّ) مردم حفظ میکند. آیه درباره جریان مقدّس غدیر خمّ است. (تکرار: 13).
اِعْتِصام: چنگ زدن. «وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّه فَقَدْ هُدِیَ اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» (101/آل عمران)، و هر کس به خدا تمسّک جوید، به راهی راست، هدایت شده است.
اِسْتِعْصام: امتناع یعنی طلب آنچه خویش را با آن حفظ کند. «وَ لَقَدْ راوَدْتُّهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ» (32 / یوسف)، با او درباره کام گرفتن مراوده کردم امتناع نمود.
چوبدستی. اصل آن عَصْو و جمع آن در قرآن عِصِیّ آمده است. «قالَ هِیَ عَصایَ اَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ اَهُشُّ بِها عَلی غَنَمی وَلِیَ فیها مَآرِبُ اُخْری» (18 / طه)، یعنی: گفت: این عصای من است، بر آن تکیه میکنم، برگ درختان را با آن برای گوسفندانم فرو میریزم و نیازهای دیگری را نیز با آن بر طرف میکنم. در قرآن مجید همه موارد آن درباره عصای موسی علیهالسلام است جز
دومورد که در خصوص چوبدستهای ساحران فرعون میباشد. «فَاَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِیَّهُمْ …» (44 / شعراء)، آنها طنابها و عصاهای خود را افکندند. (تکرار: 11).
نافرمانی، خروج از طاعت.
«وَ کَرَّهَ اِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ» (7/حجرات)، یعنی: و کفر و فسق و عصیان را مبغوض گردانید. مَعْصِیَت نیز به معنی عِصْیان است «وَ یَتَناجَوْنَ بِالاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِیَتِ الرَّسُولِ» (8 / مجادله)، و برای انجام گناه و تعدی و نافرمانی رسول خدا به نجوی میپردازند. این کلمه با مشتقات آن 32 بار در قرآن آمده است.
نافرمان و عاصی. «وَ بَرّا بِوالِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبّارا عَصِّیا» (14 / مریم)، یحیی به پدر و مادرش نیکوکار بود و ستمگر و نافرمان نبوده. (تکرار: 2).
مابین آرنج تا شانه (بازو) چنانکه ذراع از آرنج است تا سرانگشتان. عضد به طور استعاره به یار و کمک گفته میشود. در آیه «سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِاَخیکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطانا» (35 / قصص)، بازوان تو را به وسیله برادرت محکم میکنیم و برای شما سلطه و برتری قرار میدهیم. (تکرار: 2).
به دندان گرفتن. «وَ اِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الاَْنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ» (119/آل عمران)، یعنی: چون به خلوت شوند از خشم بر شما سرانگشتان بگزند. دندان گرفتن انگشت گاهی از خشم است چنان که در آیه آمده و گاهی از حسرت و تأسف است مثل: «وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً» (27/فرقان)، یعنی: روزی که ظالم از تأسف هر دو دست را به دندان گیرد و گوید:
ای کاش راه رسول را میرفتم. و شاید «یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ» کنایه از ندامت باشد نه آنکه واقعا دستهای خویش را به دندان خواهد گرفت. (تکرار: 1).
تحت فشار قرار دادن و منع.
راغب گوید: عَضَلَة هر گوشت محکم رگدار است و مجازا به هرمنع شدید گفته میشود. «وَ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ اَنْ یَنْکِحْنَ اَزْواجَهُنَّ اِذا تَراضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ …» (232 / بقره)، یعنی: چون زنان خویش را طلاق دادید و عدّهشان منقضی گردید. دیگر آنها را (با تهدید یا عدم اخراج از منزل) منع نکنید که با مردان دیگر ازدواج کنند، اگر در میان آنان به طرز پسندیدهای تراضی برقرار گردد. این آیه یا خطاب به شوهران است و یا خطاب به کسان زنان است (که مثلاً پدر و مادر بگذارند بار
دیگر با مردانی که طلاق دادهاند ازدواج کنند). (تکرار: 2).
دروغ ها. «کَما اَنْزَلْنا عَلَی الْمُقْتَسِمینَ. اَلَّذینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضینَ» (90 و 91 / حجر)، همچنان که نازل کردیم بر تقسیم کنندگان، کسانی که قرار دادند قرآن را دروغ ها. (تکرار: 1).
به معنی متفرّق و جزء جزء کردن است. عِضُون جمع عِضَة است یعنی قطعهها و تکّه ها، اصل عِضَه عِضْو و جمع آن غیر قیاسی(1)است مثل سِنُون. پس معنی آیه چنین میشود: آنان که قرآن را پارهها و تکّهها قرار دادند. (تکرار: 1).
جانب، طرف و چون کسی از چیزی اعراض کند گویند «ثَنی عِطْفَه:
1) یعنی پیروی از اوزان معروف جمع نمیکند.
اَعْرَضَ وَ جَفا» «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللّه بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدًی وَ لا کِتابٍ مُنیرٍ. ثانِیَ عِطْفِه لِیُضِلَّ عَنْ سَبیلِ اللّهِ» (8 و 9 / حج)، بعضی از مردم درباره خدا مجادله میکنند بی آن که دانشی و هدایتی و کتابی روشن داشته باشد، متکبّرانه میخواهد مردم را از راه خدا گمراه گرداند. (تکرار: 1).
عَطالَت به معنی خالی شدن است.
تَعْطیل: فارغ و خالی کردن. «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشیدٍ» (45/حج)، یعنی: ای بسا چاه متروک که آب برندارد و ای بسا قصر مرتفع یا گچ کاری شده که از سَکَنَه خالی است. (تکرار: 2).
عطاء و عَطِیَّة هر چند مخصوص به هدیه و بذل و احسان است ولی در قرآن هم در بذل و هم در مطلق دادن
چیزی به کار رفته است. مثل «حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» (29 / توبه)، یعنی: تا زمانی که جزیه را به دست خود با خضوع و تسلیم بپردازند. و مثل «اِنّا اَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ» (1 / کوثر)، یعنی: ما به تو کوثر عطا کردیم. «وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُورا» (20 / اسراء)، یعنی: و عطای پروردگارت هرگز از کسی منع نشده است. که درباره عطیّه و بذل است. (تکرار: 14).
تَعاطی: گرفتن. «فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطی فَعَقَرَ» (29 / قمر)، رفیق خویش را ندا کردند پس ناقه را گرفت و پِی کرد.
استخوان. جمع آن عِظام است «اَیَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَ لَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ» (3/قیامة)، آیا انسان میپندارد که استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟ کلمه عِظام 12 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
بزرگی. «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّه یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئاتِه وَ یُعْظِمْ لَهُ اَجْرا» (5 / طلاق)، یعنی: و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند گناهان او را میبخشد و پاداش او را بزرگ میدارد. «یُعْظِمْ» از باب افعال است یعنی مزد او را بزرگ میگرداند.
بزرگ. خواه محسوس باشد مثل «فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظیمِ» (63/شعراء) یعنی: و هر بخشی همچون کوه
عظیمی بود. و خواه معقول و معنوی مانند «وَ نَجَّیْناهُ وَ اَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظیمِ» (76/صافات)، یعنی: و او و خاندانش را از اندوه بزرگ، رهایی بخشیدیم. همچنین از اسماء حسنی(1) است «وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ» (255/بقره)، یعنی: و
نگاهداری آن دو (آسمان و زمین) او را خسته نمیکند، بلندی مقام و عظمت، مخصوص او است. مراد از آن قهرا عظمت واقعی و معنوی است نه عظمت جسم. این کلمه با مشتقات آن 107 بار در قرآن آمده است.
قوی، زیرک. «قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ»
1- نامهای پروردگار متعال.
(39/نمل)، یکی از جنّیان قوی و زیرک گفت: من تخت ملکه را پیش از آنکه از جای برخیزی برایت میآورم. (تکرار: 1).
عِفَّت به معنی مناعت است در شرح آن گفتهاند: حالت نفسانی است که از غلبه شهوت بازدارد پس باید عفیف به معنی خود نگه دار و با مناعت باشد «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِیاءَ مِنَ التَّعْفُّفِ» (273/بقره)، بی خبر آنها را از مناعتشان غنی میپندارد. (تکرار: 4).
گذشت، بخشودن گناه. «وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النّاسِ» (134/آل عمران)، و خشم خود را فرو میبرند و از خطای مردم در میگذرند. (تکرار: 5).
صیغه مبالغه است به معنی
کَثیرُ الْعَفْو. «وَ اَنَّ اللّه لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» (2/مجادله)، یعنی: و خداوند بخشنده و آمرزنده است. و آن مجموعا 5 بار در وصف حق تعالی آمده است. اکنون لازم است به چند آیه نظر کنیم:
1 «ثُمَّ بَدَّلْنا مَکانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتّی عَفَوْا وَ قالُوا قَدْ مَسَّ آباءَنَا الضَّرّاءُ وَ السَّرّاءُ» (95/اعراف)، یعنی: گرفتاریها را به فراوانی و راحتی و امان مبدل کردیم تا آنها به فراوانی و وسعت رسیده و گفتند (وجود سَرّاء و ضَرّاء امتحان نیست بلکه) پدرانمان نیز گرفتاری و راحتی دیدهاند و قرار دنیا
همین است. دقت در آیه نشان میدهد که «عَفَواْ» به معنی کثرت در اموال است. آنگاه فرماید: «فَاَخَذْناهُمْ بَغْتَةً» ، یعنی: آنها را ناگهان به اعمالشان گرفتیم.
2 «وَ اِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَریضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ اِلاّ اَنْ یَعْفُونَ اَوْ یَعْفُوَ الَّذی بِیَدِه عُقْدَةُ النِّکاحِ» (237/بقره)، یعنی: و اگر زنان را پیش از آن که با آنها تماس بگیرید و (آمیزش جنسی کنید،) طلاق دهید، در حالی که مهری برای آنها تعیین کرده اید، نصف آنچه را تعیین کرده اید، (به آنها بدهید) مگر این که آنها (حقّ خود را) ببخشند، یا (در صورتی که صغیر یا سفیه باشند، ولیّ آنها، یعنی) آن که گره ازدواج به دست او است، آن را ببخشد. ظاهر آن است که مراد از «یَعْفُوَ الَّذی …» زوج است و مراد از عَفْو دادن تمام
مهر است.
3 «وَ یَسْئَلُونَکَ ماذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» (219/بقره)، تو را پرسند که از چه انفاق کنند بگو: حدّ وسط و مناسب حال را انفاق کنید.
پاشنه. به طور استعاره به فرزند و نسل گفته میشود مثل «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فی عَقِبِه …» (28 / زخرف)، یعنی: او کلمه توحید را کلمه باقیه در اعقاب خود قرار داد. جمع آن اَعْقاب است: «اَ فَأِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی اَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّه شَیْئا» (144/آل عمران)، یعنی: اگر پیغمبر بمیرد یا کشته شود شما به حالت اول خویش (که بت پرستی باشد) بر خواهید گشت؟ هر که به حالت اولی (و کفر) بازگردد ابدا به خدا ضرری نخواهد رساند. (تکرار: 8).
عَقَبَه: گردنه سخت. «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ»
(11/بلد)، انسان ناسپاس از آن گردنه سخت بالا نرفت.
به معنی عاقبت است. «اُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّارِ» (22 / رعد)، یعنی: عاقبت خوب دنیا (که آخرت باشد) برای آن هاست. ظاهرا مراد از «الدّار» دنیاست و عاقبت دنیا آخرت است.
پایان و آن در عاقبت خوب و بد هر دو به کار میرود. مثل «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ» (128 / اعراف)، و سرانجام (نیک) برای پرهیزکاران است. این کلمه با مشتقات آن 32 بار در قرآن آمده است.
عُقُوبَت و مُعاقَبَة مخصوص به عذابند. «وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّه شَدیدُ
الْعِقابِ» (196/بقره)، و بدانید که او سخت کیفر است. (تکرار: 20).
تَعْقیب: انجام کاری است بعد از کار دیگر
مثل تعقیب نماز که خواندن اذکار بعد از خواندن نماز است لذا به التفات و برگشتن نیز گفته میشود مثل: «وَلّی مُدْبِرا وَ لَمْ یُعَقِّبْ یا مُوسی لا تَخَفْ …» (10/نمل)، به هر سو میدود (ترسید و) به عقب برگشت و حتی پشت سر خود را نگاه نکرد، ای موسی نترس.
اِعْقاب: در پی آمدن، اثر گذاشتن. «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِه یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ» (11 / رعد)، یعنی: برای انسان تعقیب کنندگانی و نگهبانانی است از پس و پیش که او را از امر خدا و از حوادث حفظ میکنند. مراد از «مِنْ اَمْرِ اللّهِ» حوادث است.
بستن، گره زدن. راغب گفته: عقد جمع کردن اطراف شیء است، در اجسام صُلْبَة(1)به کار میرود مثل بستن
1) اجسام سفت و سخت.
ریسمان و در معانی به طور استعارهاید مثل عقد بیع و عهد. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اُوفُوا بِالْعُقُودِ» (1 / مائده)، یعنی: ای کسانی که ایمان آوردهاید به پیمانها و قراردادها وفا کنید. عقود جمع عقد است، اعم از عقد نکاح، عقد بیع، پیمانها و تکالیف الهی. در تفسیر عَیّاشی از عبداللّه بن سِنان از حضرت صادق علیهالسلام نقل شده: «سَأَلْتُ اَبا عَبْدِاللّه علیهالسلام عَنْ قَوْلِ اللّه یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اُوفُوا بِالْعُقُودِ» قال: «اَلْعُهُودُ» مراد از عهود ظاهرا جمیع
قراردادها است. «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری. وَ یَسِّرْ لی اَمْری. وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانی. یَفْقَهُوا قَوْلی» (2528/طه)، یعنی: گفت: خدایا: سینهام را وسعت ده، کارم را آسان گردان. عُقْدَة را از زبانم بگشا. تا سخنم را بفهمند. آیات از ابتدای بعثت موسی علیهالسلام گفتگو میکند (تکرار: 7)
بریدن. «فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ» (77 / اعراف)، پس شتر را پی کردند (پاهایش را قطع کردند) و بکشتند و از دستور پروردگارشان سرپیچی کردند. (تکرار: 8).
عقیم. «قالَ رَبِّ اَنّی یَکُونُ لی غُلامٌ وَ کانَتِ امْرَأَتی عاقِرا» (8/مریم)، یعنی: گفت: پروردگارا! چگونه فرزندی برای من خواهد بود در حالی که همسرم نازا است. عاقِر در قرآن فقط در زن نازا به کار رفته نه در مرد و آن 3 بار و همه درباره زن زکریا علیهالسلام آمده است.
فهم، معرفت، درک. «وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فی اَصْحابِ السَّعیرِ» (10/مُلک)، و گفتند: اگر گوش میدادیم یا میفهمیدیم در میان اهل جهنم نمیبودیم. (تکرار: 49).
خشکیدن. راغب گفته: عُقْم خشک شدنی است که مانع از قبول اثر باشد و به دردی که قابل صحت نیست گویند: «داءٌ عُقامٌ» از زنان کسی را عقیم گویند که نطفه مرد را قبول نکند (نازا). «وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشاءُ عَقیما» (50 / شوری)، هر که را خواهد
عقیم میکند. (تکرار: 4).
و عُکُوف به معنی همراهی با تعظیم است. اکثر موارد آن در قرآن مجید به معنی مواظبت و ملازمت است. «وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذی جَعَلْناهُ لِلنّاسِ سَواءً اَلْعاکِفُ فیهِ وَ الْبادِ» (25 / حج)، یعنی: و مسجد الحرام که آن را برای همه مردم مساوی قرار دادیم، اعم از کسانی که در آنجا زندگی میکنند و یا از نقاط دور وارد میشوند. «وَ لا تُباشِرُوهُنَّ وَ اَنْتُمْ عاکِفُونَ فِی الْمَساجِدِ» (187 / بقره)، یعنی: و در حالی که
در مساجد مشغول اعتکاف هستید، با زنان آمیزش نکنید. عاکف و معتکف کسی است که خود را به قصد عبادت در مسجد حبس کند و از آن بیرون نرود. (تکرار: 9).
جمع عَلَقَة است به معنی خون منعقد که حالت بعدی نطفه است. «اِقْرَءْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ. خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ» (1 و 2/علق)، بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید. همان کس که انسان را از خون بستهای خلق کرد. (تکرار: 7).
دانستن، دانش. «قَدْ عَلِمَ کُلُّ اُناسٍ مَشْرَبَهُمْ» (60 / بقره)، یعنی: هر گروه محل آب خوردن خود را دانستند. علم گاهی به معنی اظهار و روشن کردن آید مثل «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ اَیُّ الْحِزْبَیْنِ اَحْصی لِما لَبِثُوا اَمَدا» (12 / کهف)، یعنی: سپس آنها را برانگیختیم تا آشکار گردد کدام یک از آن
گروه بهتر مدت خواب خود را حساب کردهاند. پیداست که خدا پیش از برانگیختن
اصحاب کهف میدانست کدام گروه از آنها مدّت توقّف خود را بهتر میدانند و بعثت آنها برای اظهار و روشن کردن آن بود. علم گاهی به معنی دلیل و حجّت آید مثل «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللّه بِغَیْرِ عِلْمٍ» (3 / حج)، یعنی: برخی از مردم بدون دلیل و از روی جهل و نادانی در کار خدا بغیر دلیل مجادله میکنند. (تکرار: 105).
بسیار دانا. «سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ ما عَلَّمْتَنا اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ» (32/بقره)، یعنی: منزّهی تو، ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم داده ای، نمیدانیم، تو دانا و حکیمی. «قالَ اجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الاَْرْضِ اِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ» (55 / یوسف)، یعنی: (یوسف) گفت: مرا سرپرست خزائن سرزمین (مصر) قرار ده
که نگهدارنده و آگاهم. این کلمه 164 بار در کلام اللّه آمده است 156 بار درباره خدا و 8 بار درباره دیگران.
بسیار دانا. صیغه مبالغه است «اِنَّکَ اَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ» (109/مائده)، تو خود از تمام پنهانیها آگاهی. (تکرار: 4).
نشانه، علامت. راغب گفته: عَلَم اثر و نشانهای است که شیء با آن معلوم میشود مثل عَلَم لشکر و عَلَم طریق (نشانه راه) کوه را به جهت معلوم بودنش عَلَم گفتهاند جمع آن اَعْلام است. «وَ مِنْ آیاتِهِ الْجَوارِ فِی الْبَحْرِ کَالاَْعْلامِ» (32 / شوری)، از نشانههای او کشتیهایی است همچون کوهها که در دریا در حرکت است. (تکرار: 2).
همه مخلوقات. طبرسی
رحمه اللّه فرماید: عالَم جمع است و از لفظ خود مفرد ندارد مثل نَفَر و جَیْش و اشقاق
آن از علامت است زیرا عالَم علامت وجود صانع میباشد و آن در متعارف میان مردم عبارت است از جمیع مخلوقات. لفظ «عالَم» در قرآن به کار نرفته و فقط «عالَمین» آمده، مراد از آن گاهی همه مخلوقات است مثل «اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» (2 / فاتحه)، یعنی: ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است. و گاهی انسانها مثل «وَ اصْطَفاکَ عَلی نِساءِ الْعالَمینَ» (42/آل عمران)، و بر تمام زنان جهان برتری داده است. کلمه عالَمین 73 بار در قرآن آمده است.
جمع عَلامَت به معنی نشانه است مثل یک تابلو که مطّب دکتر را نشان میدهد. «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» (16/نحل)، و (نیز) علاماتی قرار دارد و (شب هنگام) آنها به وسیله ستارگان هدایت میشوند. (تکرار: 1).
و عَلانِیَة آشکار شدن. «وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرّا وَ عَلانِیَةً» (22 / رعد)، و از آنچه به آنها روزی داده ایم، در پنهان و آشکار، انفاق میکنند.
اِعْلان: آشکار کردن. «وَ اللّه یَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ» (19 / نحل)، خداوند آنچه را پنهان میدارید و آنچه را آشکار میسازید میداند. این کلمه با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.
به عنوان قهر و غلبه و تکبّر استعمال میشود. «اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الاَْرْضِ
وَ جَعَلَ اَهْلَها شِیَعا» (4 / قصص)، فرعون در زمین طغیان کرد و ظلم پیشه گرفت و مردم آن را فرقه فرقه کرد. (تکرار: 4).
بالا و طاغی. مثل «جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها» (82 / هود)، یعنی: بالای دیارشان را پایین آن قرار دادیم یعنی زیر و
زبر کردیم. و نیز به معنی رفیع و برتر است. «وَ کَلِمَةُ اللّه هِیَ الْعُلْیا» (40 / توبه)، یعنی: و سخن خدا (و آیین او) بالا (و پیروز) است. که به معنی برتر است. این کلمه با مشتقات آن 48 بار در قرآن آمده است.
جمع عُلیا است یعنی مرتفع و بلند. «تَنْزیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الاَْرْضَ وَ السَّمواتِ الْعُلی» (4 / طه)، یعنی: قرآن از جانب خدائی که زمین و آسمانهای بلند را آفریده نازل شده است. کلمه عُلیا 1 بار در قرآن مجید آمده است.
به معنی ارتفاع است مثل عُتُوّ و در معنی تکبّر و طغیان نیز به کار رود مثل «وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوّا کَبیرا» (4 / اِسراء)، و برتری جویی بزرگی خواهید نمود.
تَعالی: برتر. «فَتَعالَی اللّه عَمّا یُشْرِکُونَ» (190/اعراف). یعنی: برتر و بالاتر است خدا
از آنچه شرک میورزند. (تکرار: 14).
تَعال: بیا. «یا اَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا اِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ» (64 / آل عمران)، یعنی: ای اهل کتاب بیایید بسوی کلمهای که میان ما و شما یکسان است. «فَتَعالَیْنَ اُمَتِّعْکُنَّ وَ اُسَرِّحْکُنَّ سَراحا جَمیلاً» (28 / احزاب)، یعنی: بیایید هدیهای به شما دهم و شما را به طرز
نیکویی رها سازم. آن به لفظ جمع مذّکر (تَعالَوْا) 7 بار و به لفظ جمع مؤنث (تَعالَیْن) 1 بار در قرآن آمده است.
بسیار برتر. بسیار رفیع القدر و آن صیغه مبالغه است آن جمعا 11 بار در قرآن مجید آمده است «وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ» (255 / بقره)، و نگاهداری آن دو (آسمان و زمین) او را خسته نمیکند، بلندیِ مقام و عظمت، مخصوص او است.
اَعْلی: بالاتر و برتر. در عُلُوّ مکان و مقام
هر دو آید مثل «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الاَْعْلی» (1/اعلی)، نام پروردگار بلند مرتبهات را منزّه دار. که در عُلُوِّ مَقام است و مثل «وَ هُوَ بِالاُْفُقِ الاَْعْلی» (7 / نجم)، در حالی که در افق اعلی قرار داشت. که ظهور در عُلُوِّ مکان است و مقام جمع آن در قرآن اَعْلَوْن آمده «وَ اَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ» (139/آل عمران)، و شما برترید اگر ایمان داشته باشید.
مُتَعال: رفیع المقام. «عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْکَبیرِ الْمُتَعالِ» (9 / رعد)، او از غیب و شهود آگاه است و بزرگ و متعالی است.
محل نوشته ابرار و کتابی است نوشته شده. «کَلاّ اِنَ کِتابَ الاَْبْرارِ لَفیعِلّیّینَ. وَ ما اَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ. کِتابٌ مَرْقُومٌ» (18 و 19/مطففین)، چنان نیست که آنها (درباره معاد) خیال میکنند، بلکه نامه
اعمال نیکان در «علّیّین» است. و تو چه میدانی علّیّین چیست؟ نامهای است رقم زده شده و سرنوشتی است قطعی. (تکرار: 1).
حرف جرّ است (1)اهل لغت برای آن 9 معنی گفتهاند از جمله: استعلاء(2)خواه حقیقی باشد مثل «وَ عَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ» (22 / مؤمنون)، یعنی: و بر کشتیها سوار میشوید. خواه معنوی مثل «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ» (253 / بقره)، یعنی: بعضی از آن رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم. ایضا ظرفیت(3)مثل «وَ دَخَلَ الْمَدینَةَ عَلی حینِ غَفْلَةٍ مِنْ اَهْلِها» (15/قصص)، یعنی: او در موقعی که اهل
شهر در غفلت بودند، وارد شهر شد. باید دانست که آن گاهی به معنی ملازمت و
3- یعنی ظرف زمان یا مکان.
مواظبت است مثل «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ اَنْفُسکُمْ» (105 / مائده)، یعنی: ای کسانی که ایمان آوردهاید مراقب خود باشید. یعنی «اَلْزِمُوا اَنْفُسکُمْ» مواظب خودتان باشید و نیز معنی عهده و مسئولیت میدهد. ایضا به معنی ضررکه گویند: این بر عَلَیْه توست نه بر لَه تو. (تکرار: 1445).
قصد. همچنین است تَعَمُّد. «وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ فیما اَخْطَأْتُمْ بِه وَ لکِنْ ما تَعَمَدَّتْ قُلُوبُکُمْ» (5 / احزاب)، در آنچه خطا کردهاید گناهی ندارید لیکن در آنچه قلوب شما قصد کرده خطاکارید. (تکرار: 7).
ستون. ایضا به معنی ساختمانهای بلند آمده در این صورت مفردش عِمادَة است رجوع شود به صحاح و اقرب.
«اَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ. اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ. اَلَّتی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ» (6 8/ فجر)، یعنی: آیا ندانستی که پروردگارت با قوم عاد، با آن بنای ستون دار که نظیر آن در سرزمینهای دیگر ساخته نشده بود، چه کرد؟ جمع عماد عَمَد است. «خَلَقَ السَّمواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها» (10 / لقمان)، آسمانها را بدون ستونی که قابل رؤیت باشد آفرید. (تکرار: 1).
عِمارَ ة به معنی آباد کردن است. «وَ اَثارُوا الاَْرْضَ وَ عَمَرُوها اَکْثَرَ مِمّا عَمَرُوها» (9 / روم)، یعنی: زمین را زیر [و] رو و آباد کردند بیش از آنچه اینها آباد کردند. عُمُر (بر وزن عُنُق و فَلْس) دوران زندگی و مدت آبادی بدن به وسیله حیات و روح است.
«وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ اِلی اَرْذَلِ الْعُمُرِ» (70/نحل)، یعنی: و بعضی از شما به سنین بالای عمر
میرسند. «لَعَمْرُکَ اِنَّهُمْ لَفی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ» (72/حجر)، به جانت سوگند اینها در مستی خود سرگردانند. (تکرار: 1).
تَعْمیر: اعطاء زندگی. «اَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ» (37 / فاطر)، آیا شما را به اندازهای که انسان در آن متذکر میشود، عمر ندادیم.
عمل مخصوصی است از اعمال خانه خدا. «وَ اَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّهِ» (196/بقره)، یعنی: و حجّ و عمره را برای خدا به اتمام برسانید. و آن چنین است که شخص از میقات احرام بسته وارد مکّه میشود 7 بار کعبه را طواف کرده در مقام
ابراهیم علیهالسلام نماز طواف میخواند آن گاه میان دو تلّ صفا و مروه هفت بار سعی و رفت و آمد میکند سپس به نیّت تقصیر قسمتی از موی شارب (مثلاً) را میگیرد و با
تقصیر آن، عمل تمام است. «اِنَّما یَعْمُرُ مَساجِدَ اللّه مَنْ آمَنَ بِاللّه وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ …» (18/توبه)، یعنی: مساجد الهی را تنها کسی آباد میکند که ایمان به خدا و روز قیامت آورده … آیا مراد از تعمیر، حفظ بنا و ترمیم مسجد است یا آباد نگاه داشتن به وسیله نظافت و چراغ روشن کردن و نماز خواندن و آبادی معنوی است؟ و یا به وسیله اقامت در آن است؟ هر سه معنی صحیح است. (تکرار: 1).
مراد از عمران پدر حضرت مریم است. «اِذْ قالَتِ امْرَأَةُ عِمْرانَ» (35/آل عمران)، هنگامی را که همسر عمران گفت. (تکرار: 3)
عمق در اصل به معنی گودی است «بِئْرِ عَمیق» چاهی است که ژرف و عمیق باشد. در راه دور نیز به کار رفته.
«یَأْتینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمیقٍ» (27 / حجّ)، از هر راه دور بیایند. (تکرار: 1)
کار. اعمّ از آن که خوب باشد یا بد. خوب و بد بودن آن به وسیله قرینه معلوم میشود مثل: «قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» (15 / قصص)، یعنی: موسی گفت: این از عمل شیطان بود. و مثل «اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ» (10/فاطر)، سخنان پاکیزه به سوی او
صعود میکند و عمل صالح را بالا میبرد. (تکرار: 360).
عمو. «وَ ما مَلَکَتْ یَمینُکَ مِمّا اَفاءَ اللّه عَلَیْکَ وَ بَناتِ عَمِّکَ» (50 / احزاب)، یعنی: و کنیزانی که از طریق غنایمی که خدا به تو بخشیده است مالک شدهای و دختران عموی تو. جمع آن در قرآن اَعْمام است «اَوْ بُیُوتِ اَخَواتِکُمْ اَوْ بُیُوتِ اَعْمامِکُمْ» (61 / نور)، یا
خانههای خواهرانتان یا خانههای عموهایتان. (تکرار: 2).
خواهرپدر، جمع آن عَمّات است. «وَ بَناتِ عَمِّکَ وَ بَناتِ عَمّاتِکَ …» (50/احزاب)، و دختران عموی تو و دختران عمهها … (تکرار: 3).
عَمَّ: در اصل عَنْ ما است و ما به معنی شیء میباشد یعنی از چه چیز. «عَمَّ یَتَسائَلُونَ. عَنِ النَّبَأِ الْعَظیمِ» (1 و 2 / نبأ)، آنها از چه چیز از یکدیگر سؤال میکنند؟ از خبر بزرگ و پراهمیت.
سرگردانی. «اللّه یَسْتَهْزِیءُ بِهِمْ وَ یَمُدُّهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» (15 / بقره)، یعنی: خدا آنها را استهزاء میکند و مهلتشان میدهد که در طغیانشان سرگردان بمانند. بدکار و منافق و کافر در زندگی مانند راه گم کردهای است که سرگردان
مانده و نمیداند چه کار بکند. این کلمه به صورت «یَعْمَهُون» 7 بار در قرآن کریم آمده و همه درباره کفّار و منافقان است.
کوری. به فقدان بصیرت و جهل و ضلالت و اشتباه نیز اطلاق میشود.
«عَبَسَ وَ تَوَلّی. اَنْ جاءَهُ الاَْعْمی» (1 و 2 / عبس)، یعنی: چهره درهم کشید و روی برتافت. از اینکه نابینایی به سراغ او آمده بود. که هر دو در کوری ظاهری است. و مثل «قَدْ جائَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ اَبْصَرَ فَلِنَفْسِه وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها» (104 / انعام)، یعنی: دلایل روشن از طرف پروردگارتان برای شما آمد، کسی که (به وسیله آن حقّ را) ببیند به سود خود اوست و کسی که از دیدن آن چشم بپوشد به زیان خود اوست. این آیه در خصوص ضلالت و گمراهی است. جمع اَعْمی عُمْی و عُمْیان است مثل «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لایَرْجِعُونَ» (18 / بقره)، آنها کر، گنگ و
کورند، بنابراین از راه خطا باز نمیگردند. و «اِذا ذُکِّرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمّا وَ
عُمْیانا» (73 / فرقان)، که هرگاه آیات پروردگارشان به آنها گوشزد شود کر و کور روی آن نمیافتند. (تکرار: 21).
حرف جرّ است. اهل لغت برای آن 9 معنی نقل کردهاند که مشهورترین آنها تجاوز است مثل «رَمَیْتُ عَنِ الْقَوْسِ» که دلالت به گذشتن تیر از کمان را دارد. از جمله به معنی علّت آید «وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها اِیّاهُ» (114/توبه)، یعنی: و استغفار ابراهیم برای پدرش (عمویش آزر) فقط به خاطر وعدهای بود که به او داده بود. از جمله به معنی بَدَل (1)
1) کلمه بعد از خود را کسره میدهد و بدل از قبل خود میسازد.
آید در آیه «وَ اتَّقُوا یَوْما لا تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئا» (48 / بقره)، و از آن روز بترسید که کسی به جای دیگری، مجازات نمیشود. (تکرار: 464).
انگور، درخت انگور. «فَاَنْبَتْنا فیها حَبّا. وَ عِنَبا وَ قَضْبا» (27 و 28/عبس)، و در آن دانههای فراوانی رویانیدیم. و انگور و سبزی بسیار. جمع عِنَب در قرآن اَعْناب آمده و واحد آن را عِنَبَة گویند. (تکرار: 11).
مشقّت. «لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِکُمْ لایَأْلُونَکُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ …» (118/آل عمران)، از غیر مؤمنین همراز مگیرید زیرا در افساد شما کوتاهی نمیکنند و مشقّت شما را دوست دارند. (تکرار: 5).
اِعْنات: به مشقّت انداختن. «وَ لَوْ شاءَ اللّه لاََعْنَتَکُمْ اِنَّ اللّه عَزیزٌ حَکیمٌ» (220 / بقره)، اگر خدا میخواست شما را درباره یتیمان به
زحمت میانداخت زیرا او توانا و حکیم است.
طاغی و کسی که دانسته با حق عناد و مخالفت کند. «اِنَّهُ کانِ لاِیاتِنا عَنیدا» (16 / مدّثّر)، او راجع به آیات ما مخالف و ستیزه گر بود. (تکرار: 4).
ظرف است به معنی قرب و نزدیکی. در قرآن مجید در معانی هفت گانه زیر به کار رفته است:
1 ظرف زمان و مکان
2 حکم و دستور
3 بقاء یا حتمی بودن
4 تقرّب
5 علم
6 وقت حساب
7 جانب و ناحیه
اینک به بعضی از آیات اشاره میشود: ظرف مکان: مثل «وَ ما کانَ صَلوتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ اِلاّ مُکاءً» (35 / انفال)، یعنی: نماز آنها (که مدعی هستند ما هم نماز داریم) نزد خانه (خدا) چیزی جز «سوت کشیدن» نبود. حکم مثل. «اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللّه الاِْسْلامُ …» (19/آل عمران)، یعنی: دین در حکم و تقدیر خدا اسلام است … بقاء یا حتمی بودن: مثل «وَ ما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ» (110 / بقره)، یعنی: هر کار خیری برای خود از پیش میفرستید، آن را نزد خدا (در سرای دیگر) خواهید یافت. ظاهرا مراد از آیه حتمی بودن یا جاودان بودن اجر است. (تکرار: 197).
گردن. «وَ اُولئِکَ الاَْغْلالُ فی اَعْناقِهِمْ» (5 / رعد)، و آنها کسانی هستند که غل و زنجیرها در گردنشان است. (تکرار: 9).
حشره معروفی است که از
لعاب خود تار میتند. «مَثَلُ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّه اَوْلِیاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتا وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» (41/عنکبوت)، یعنی: کسانی که غیر از خدا را اولیاء خود برگزیدند، همچون عنکبوتند که خانهای برای خود انتخاب کرده و سست ترین خانه ها، خانه عنکبوت است، اگر میدانستند. معبودهای اینان نیز نظیر همان تار عنکبوت است که بهره و فایدهای ندارند. (تکرار: 2).
خضوع و ذلّت. «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ» (111/طه)، چهرهها در مقابل خدای حیّ و قیّوم خاضع شوند. (تکرار: 1).
نگهداری و مراعات پی در پی در شیء. پیمان را از آن جهت عهد گویند که مراعات آن لازم است. «وَ اَوْفُوا بِالْعَهْدِ» (34/اسراء)، و به عهد (خود) وفا کنید. (تکرار: 29).
مُعاهَدَة: با همدیگر پیمان بستن پیمانی که لازم المراعاة است. مانند «اِلاَّ الَّذینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقیمُوا لَهُمْ» (7 / توبه)، مگر کسانی که با آنها نزد مسجدالحرام پیمان بستید مادام که در برابر شما وفادار باشند شما نیز وفاداری کنید.
پشم رنگارنگ. «وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ» (5 / قارعه)، یعنی: کوهها همچون پشم رنگارنگ حلاّجی شده میشوند. (زیرا که کوهها فعلاً رنگارنگند در قیامت نیز بعد از کوبیده شدن چنان خواهند بود). (تکرار: 2).
کجی، و عِوَج به معنای انحراف است در دین و سخن گفتن و در زمین و از آن است آیه «لا تَرَی فیها عِوَجا وَ لا اَمْتا» (107 / طه)، یعنی: به گونهای که در آن
هیچ پستی و بلندی نمیبینی. اَمْت به معنی بلندی و عِوَج به معنی پستی و گودی است، یعنی در آستانه قیامت در زمین پستی و بلندی نمیبینی بلکه هموار میشود. این کلمه به کسر عین 9 بار در قرآن مجید آمده.
رجوع و برگشتن. محل استعمال آن در قرآن نوعا در بازگشت به شیء اول است. مثل «وَ اِنْ عُدْتُمْ عُدْنا» (8/اسراء)، یعنی: اگر با فساد بازگردید به انتقام بازگردیم. عیادت مریض برگشتن به سوی اوست برای احوالپرسی. (تکرار: 39).
اِعادَة: برگرداندن. «مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً اُخْری» (55/طه)، از زمین خلقتان کردیم، در آن بر میگردانیمتان و از آن بار دیگر شما را بیرون میآوریم.
مَعاد: مصدر میمی و اسم زمان و مکان
است. «اِنَّ الَّذی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ اِلی مَعادٍ …» (85 / قصص)، آن که قرآن را بر تو فرض کرده که بخوانی و تبلیغ کنی حتما تو را به شهر خویش (مکّه) باز خواهد گرداند. (تکرار: 1).
قوم هود علیه السلام، این مردم در سرزمین احقاف از یمن سکونت داشتند. «اَلا بُعْدا لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ» (60 / هود)، دور باد عاد، قوم هود (از رحمت خدا و خیر و سعادت). (تکرار: 28)
تکرار شونده، عید را از آن جهت عید گویند که هر سال عود میکند و تکرار میشود. «تَکُونُ لَنا عیدا لاَِوَّلِنا وَ آخِرِنا» (114/مائده)، تا عیدی برای اول و آخر ما باشد. (تکرار: 1
پناه بردن. «قالَ اَعُوذُ بِاللّه اَنْ اَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ» (67 / بقره)، گفت: پناه
میبرم به خدا از اینکه از جاهلان باشم.
(تکرار: 17).
اِعاذَة: در پناه قرار دادن. «وَ اِنّی اُعیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها» (36 / آل عمران)، من او و ذریّهاش را به تو میسپارم.
اِسْتِعاذَة: پناه بردن. «فَاسْتَعِذْ بِاللّه مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ» (98 / نحل)، به خدا از شیطان رجیم پناه بر.
مَعاذ: مصدر میمی است. به معنای پناه. «قالَ مَعاذَ اللّه اِنَّهُ رَبّی» (23 / یوسف)، پناه بر خدا از این کار که تو مرا میخوانی او مربّی من است. (تکرار: 2).
عورت هر چیزی است که انسان از ظاهر شدن آن شرم دارد. مثل آلت تناسلی و نیز هر چیزی که انسان از آن میترسد مثل شکاف و محل عبور در
مرزها. «یَقُولُونَ اِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ماهِیَ
بِعَوْرَةٍ اِنْ یُریدُونَ اِلاّ فِرارا» (13 / احزاب)، یعنی: میگفتند: خانههای ما بدون حفاظ است، در حالی که بدون حفاظ نبود آنها فقط میخواستند (از جنگ) فرار کنند. مراد از عورة در آیه بی حفاظ بودن است که بیم حمله و تاراج تشدید میشود. در جنگ خندق عدّهای از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه میخواستند به شهر برگردند و میگفتند خانههای ما بی حفاظ است میترسیم آن را تاراج کنند خدا فرمود: خانهها بی حفاظ نیستند اینها جز فرار قصدی ندارند. «لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذینَ مَلَکَتْ اَیْمانُکُمْ وَالَّذینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلوةِ الْفَجْرِ وَ حینَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهیرَةِ وَ مِنْ
بَعْدِ صَلوةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ» (58/نور)، یعنی: غلامان و کنیزان و بچههای نابالغ سه بار در آمدن پیش شما
اجازه بخواهند: پیش از نماز فجر و آن گاه که از گرمای ظهر لباس خویش را میکنید و پس از نماز عشاء که سه وقت خلوت است برای شما. (تکرار: 4).
بازداشتن از انجام کار خیر، منصرف کردن. «قَدْ یَعْلَمُ اللّه الْمُعَوِّقینَ مِنْکُمْ وَ الْقائِلینَ لاِِخْوانِهِمْ هَلُّمَ اِلَیْنا …» (18/احزاب)، خدا داناست به آنان که از شما مردم را منصرف میکنند و از جهاد باز میدارند و به آنان که به برادران خود میگویند بیائید به طرف ما و به جهاد نروید. (تکرار: 1).
جور و میل از حقّ. «فَاِنْ خِفْتُمْ
اَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً اَوْ ما مَلَکَتْ اَیْمانَکُمْ ذلِکَ اَدْنی اَلاّ تَعُولُوا» (3 / نساء)، اگر ترسیدید که در صورت گرفتنِ زنان بیشتر عدالت نکنید فقط یک زن بگیرید و یا از کنیزان اختیار کنید، آن نزدیک تر است به اینکه ظلم و
بی انصافی نکنید. (تکرار: 1).
سال. «فَاَماتَهُ اللّه مِأَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ» (259 / بقره)، یعنی: خدا او را صد سال بمیراند سپس برانگیختش. راغب گفته: عام مثل سَنَة است لیکن «سَنَة» بیشتر در سال مشقّت و قحطی گفته میشود و به سال فراوانی و آسایش «عام» اطلاق میگردد. استعمال قرآن مؤیّد قول راغب است که فرموده: «ثُمَّ یَأْتی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النّاسُ» (49/یوسف)، یعنی: سپس سالی فرا
می رسد که باران فراوان نصیب مردم میشود. که به سال باران و فراوانی «عام» اطلاق شده و مثل «فَلَبِثَ فیهِمْ اَلْفَ سَنَةً اِلاّ خَمْسینَ عاما» (14/عنکبوت)، یعنی: و او در میان آنها هزار سال، الاّ پنجاه سال درنگ کرد. چون آن 50 سال زمان مشقّت نبوده به لفظ عام استثنا شده است برخلاف «اَلْفَ
سَنَة». (تکرار: 7).
یاری. «وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَالتَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ» (2/مائده)، بر خوبی و تقوی یکدیگر را یاری نمائید و بر گناه و تجاوز همدیگر را یاری نکنید. (تکرار: 11).
اِسْتِعانَت: یاری خواستن. «وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ …» (45 / بقره)، از صبر و صلوة در انجام اوامر خدا کمک جوئید …
متوسط میان پیری و جوانی است. «اِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ …» (68 / بقره)، ماده گاوی که نه پیر و نه از کار افتاده و نه بکر و جوان، بلکه میان این دو باشد.
نقص. آنچه از خلقت و وضع اصلی کم یا زیاد است. «فَاَرَدْتُ اَنْ اَعیبَها» (79 / کهف)، خواستم آن را معیوب کنم. (تکرار: 1).
کاروان. «وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ اَبُوهُمْ اِنّی لاََجِدُ ریحَ یُوسُفَ» (94/یوسف)، هنگامی که کاروان (از سرزمین مصر) جدا شد پدرشان (یعقوب) گفت: من بوی یوسف را احساس میکنم. (تکرار: 3).
از انبیاء بنی اسرائیل و نام مبارکش 25 بار در قرآن کریم ذکر شده است «اِنَ مَثَلَ عیسی عِنْدَاللّه کَمَثَلِ ادَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ» (59 / آل عمران)، مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است، که او را از خاک آفرید.
زندگی. «فَهُوَ فی عیشَةٍ راضِیَةٍ» (21/حاقه)، یعنی: او در یک زندگی پسندیدهای است. معاش و معیشت هر دو مصدرند. مثل «وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْکا» (124/طه)، یعنی: هر که از یاد من اعراض کند برای اوست زندگی تنگ. معیشت گاهی اسم است و به طعام و شراب
و غیره که وسیله زندگیاند گفته میشود. در آیه «نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا» (32 / زخرف)، مراد وسایل زندگی و
یا استعدادهای آدمیان است که آنها نیز وسایل زندگیاند. یعنی: ما معیشت آنها را در حیات دنیا در میان آنها تقسیم کردیم. جمع مَعیشَت مَعایِش است. «وَ لَقَدْ مَکَّناکُمْ فِی الاَْْرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ» (10/اعراف)، و ما تسلّط و مالکیّت و حکومت بر زمین را برای شما قرار دادیم و انواع وسایل زندگی را برای شما فراهم ساختیم. (تکرار: 8).
فقر. «وَ اِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنیکُمُ اللّه مِنْ فَضْلِه..» (28 / توبه)، اگر از فقر ترسیدید به زودی خدا شما را از فضل خویش بی نیاز گرداند … (تکرار: 1).
فقیر. «وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَاَغْنی» (8/ضحی)، یعنی: و تو را فقیر یافت و بی نیاز
نمود. در المیزان فرموده: رسول خدا صلی الله علیه و آله فقیر بود خدا او راپس از ازدواج با خدیجه علیهاالسلام غنی گردانید که او مال خویش را به آن حضرت هبه کرد و مال فراوان داشت. (تکرار: 1).
چشم، چشمه. مثل «وَ کَتَبْنا عَلَیْهِمْ فیها اَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ» (45/مائده)، یعنی: و بر آنها (بنی اسرائیل) در آن (تورات) مقرّر داشتیم که جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم. که به معنی چشم است و مثل «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْنا» (60 / بقره)، یعنی: ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشید. که به معنی چشمه است با مراجعه به قرآن خواهیم دید که جمع عَیْن به معنی چشم اَعْیُن است که این
کلمه 40 بار در قرآن مجید آمده است مثل «وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لایُبْصِرُونَ بِها» (179 / اعراف)، یعنی: و چشمانی دارند که با آن نمیبینند. و
جمع عَیْن به معنی چشمه عُیُون است. مثل «اِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ» (45/حجر)، یعنی: پرهیزکاران در باغ ها(ی سرسبز بهشت) و در کنار چشمههای آن هستند. گاهی عین به معنای نظارت و حفظ و زیرنظر گرفتن است مثل: «فَاَوْحَیْنا اِلَیْهِ اَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِاَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا» (27 / مؤمنون)، به او وحی کردیم که کشتی را زیرنظر ما و با دستور ما بساز.
جمع عَیْناء و آن مؤنث اَعْیَن است به معنی درشت چشم. «وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عینٍ» (54 / دخان)، یعنی: زنان سیمین
تن و درشت چشم را به آنها تزویج کردهایم. راغب عقیده دارد که اَعْیَن و عَیْناء به گاو وحشی گفته میشود به علت قشنگی چشم آن و زنان در قشنگی چشم به گاو وحشی تشبیه شدهاند. (تکرار: 4).
مَعین: جاری، آشکار یا جاری به سهولت. «قُلْ اَرَأَیْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْرا فَمَنْ یَأْتیکُمْ بِماءٍ مَعینٍ» (30 / ملک)، یعنی: بگو اگر آبتان در زمین فرو رود چه کسی آب آشکار و جاری یا آب سهل الجریان برای شما میآورد. در قاموس و اقرب گفته: «ماء مَعین» آبی است که آشکار و جاری میباشد. علت این تسمیه چنانکه طبرسی و راغب گفتهاند آشکار و پیش چشم بودن آن است. (تکرار: 4).
عجز. «اَفَعَیینا بِالْخَلْقِ الاَْوَّلِ بَلْ هُمْ فی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدیدٍ» (15 / ق)، یعنی: آیا به خلقت اولی عاجز بودهایم (تا به خلقت ثانوی عاجز باشیم؟) نه بلکه آنها از خلقت جدید در شکاند.
راغب گوید: اِعْیاء عجزی است که از راه رفتن به بدن عارض میشود و عَیّ عجز از مباشرت کار و کلام است. (تکرار: 2).
حرف نوزدهم از الفبای عربی و بیست و دوم از الفبای فارسی است. به تنهایی معنایی ندارد، جزء کلمه واقع میشود و در حساب ابجد به جای عدد 1000 است.
غُبُور به معنی ماندن و رفتن است. و آن از لغات اضداد است (1)گرد را از آن جهت غُبار گویند که بقیّه خاک پراکنده شده است. «وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْها غَبَرَةٌ» (40/عبس)، یعنی: و صورتهایی در آن روز غبارآلود است. «غَبَرَة» به معنی غُبار است راغب گوید: غَبَرَة غُباری است که بر روی
چیزی نشیند و آنچه به رنگ غبار باشد.
1) یعنی دو معنای ضدّ هم دارد چون غُبُور هم به معنای مکث کردن است، هم به معنای رفتن است.
ظاهرا مراد از آیه گرفتگی و غمگینی روی هاست نه این که بر آنها غبار نشسته است. «فَاَنْجَیْناهُ وَ اَهْلَهُ اِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرین» (83/اعراف)، یعنی: لوط و خانواده او را نجات دادیم مگر زنش را که از بازماندگان بود. لفظ «الغابِرینَ» 7 بار در قرآن تکرار شده و همه درباره زن لوط علیهاالسلام است و «مِنَ الْغابِرین» نشان میدهد که او در عقیده و بت پرستی و عدم توحید در زمره قوم لوط بود که عذاب شاملش شد و مراد از غابرین بنا بر ظهور، بازماندگان در شهرند پس از خارج شدن لوط و اهلش. (تکرار: 8).
گول زدن در معامله است خواه در خرید باشد یا در فروش و آن اینکه به
قیمت کم بخرد یا به قیمت گران بفروشد. «یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ ذلِکَ یَوْمُ التَّغابُنِ» (9/تغابن)، یعنی: این در زمانی خواهد بود
که همه شما را در آن «روز اجتماع» گردآوری میکند، آن روز، روز تغابن است. روزی شما را جمع میکند برای روز جمع (روز آخرت) آن روز، روز مغبون کردن همدیگر است ولی این مغبون کردن چگونه است؟ «تَغابُن» از تفاعل است به معنی مغبون کردن یکدیگر آمده است. در المیزان در کیفیّت تغابن فرموده: اینجا صورت سومی است و آن اینکه تغابن میان گمراه کنندگان و گمراه شدگان اعتبار شود که متبوعان تابعان را گول میزنند و به اخذ دنیا و ترک آخرت وادارشان میکنند و
تابعان متبوعان را مغبون میکنند که آنها را در استکبارشان یاری میکنند پس هر گروه دیگری را مغبون میکند و از دیگری مغبون میشود. (تکرار: 1).
عبارت است از خاشاک سیل و کف دیگ که به اطراف آن ریخته و از بین میرود. چیزیهای ضایع و غیرقابل اعتنا را با غُثاء مثل میزنند «فَاَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ بِالْحَقِّ فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً …» (41/مؤمنون)، آنها را فریاد به حق گرفت و خاشاکشان کردیم. (تکرار: 2).
ترک کردن. «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ اَحَدا» (47 / کهف)، یعنی: و همه آنها (انسان ها) را محشور میکنیم و احدی را فروگذار نخواهیم کرد. «ما لِهذَا الْکِتابِ
لا یُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کَبیرَةً اِلاّ اَحْصاها» (49/کهف)، این چه کتابی است که هیچ کوچک و بزرگ را نگذاشته مگر آن که شمرده است. (تکرار: 2).
در مجمع و اقرب گفته: «ماءٌ غَدَقٌ» به معنی آب کثیر است. «وَ أَنْ لَّوِ
اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لاََسْقَیْناهُمْ ماءًغَدَقا» (16/جن)، اگر در طریقه حقّ مستقیم بودند هرآینه از آب کثیر آبشان میدادیم. (تکرار: 1).
به معنی بامداد است یا از اول صبح تا طلوع شمس و جمع آن غُدُوّ میباشد. «وَ لا تَطْرُدِ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ» (52 / انعام)، آنان که پروردگار خویش را بامداد و پسین یاد میکنند از خود مران.
جمع غُدْوَة است به معنای صبح. «یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ. رِجالٌ …» (36/نور)، یعنی: خدا را در آن خانهها بامدادان و پسینان مردانی تسبیح گویند. غُدُوّ به صورت مفرد نیز آمده است مثل «اَلنّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوّا وَ عَشِیّا» (46 / غافر)، یعنی: صبح و عصر در معرض آتش قرار گرفته شوند. از مفرد بودن
«عَشِیّ» میدانیم که «غُدُوّ» مفرد است. (تکرار: 5).
فردا. اعمّ از آنکه فردای حقیقی باشد مثل «اَرْسِلْهُ مَعَنا غَدا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» (12/یوسف)، یعنی: او را فردا با ما (به خارج شهر) بفرست تا غذای کافی بخورد و بازی و تفریح کند. یا مطلق فردا که زمان آینده است مثل: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ» (18/حشر)، یعنی: و هر انسانی باید بنگرد که چه چیز را برای فردایش از پیش فرستاده. (تکرار: 5).
دور شدن. غروب آفتاب و غیره را به علت دور شدن از افق و پنهان شدن، غروب گفتهاند. «وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ» (39 / ق)، و تسبیح و حمد پروردگارت را قبل از طلوع آفتاب و پیش از غروب به جا آر. (تکرار: 19).
مَغْرِب: زمان یا مکان غروب خورشید. «وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ» (115 / بقره)، مشرق و مغرب از آنِ خدا است. (تکرار: 1).
زاغ. پرندهای است شبیه به کلاغ دارای منقار و پاهای سرخ. هاکس در
قاموس گوید: از کلاغ بزرگ تر است. «فَبَعَثَ اللّه غُرابا یَبْحَثُ فِی الاَْرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُواری سَوْءَةَ اَخیهِ قالَ یا وَیْلَتی اَعَجَزْتُ اَنْ اَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ» (31 / مائده)، یعنی: سپس خداوند زاغی را فرستاد که در زمین جستجو میکرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن کند، او گفت: وای بر من آیا من نمیتوانم مثل این زاغ باشم. آیه درباره کشتن و دفن کردن هابیل پسر آدم توسط برادرش قابیل میباشد. (تکرار: 2).
جمع غِرْبیب به معنی بسیار سیاه است. «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ
حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُها وَ غَرابیبُ سُودٍ» (27/فاطر)، و از کوهها نیز (به لطف پروردگار) جادههایی آفریده شده، به رنگ سفید و سرخ با الوان مختلف و به رنگ کاملاً سیاه. (تکرار: 1).
فریب دادن، تطمیع به باطل. «وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا» (35 / جاثیه)، و زندگی دنیا، شما را مغرور کرد. (تکرار: 27).
فریب دهنده. راغب گفته: غَرُور هر آن چیزی است که انسان را فریب دهد از مال، جاه، شهوت و شیطان گاهی آن را شیطان تفسیر کردهاند که اخبث فریبکاران است. «فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّه الْغَرُورُ» (33 / لقمان)، زندگی دنیا شما را فریب ندهد و شیطان شما را به خدا جری نکند. (تکرار: 6).
اخذ کردن. در مفردات آمده:
غَرَفَ برداشتن و اخذ شیء است و غُرْفَه
به معنی برداشته شده است. «وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَاِنَّهُ مِنّی اِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِه» (249/بقره)، یعنی: هر که از آن نهر نخورد او از من است مگر آنکه کسی مقداری با دست خود اخذ و تناول کند. اِغْتِراف مثل غَرَفَ به معنی اخذ است. «اُولئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا» (75/فرقان)، یعنی: آنها هستند که درجات عالی بهشت در برابر شکیباییشان به آنان پاداش داده میشود.
طبرسی رحمه اللّه غُرْفَة را درجه رفیعه معنی کرده و فرماید آن در اصل بنائی است بالای بنائی و به قولی غرفه عالی ترین و نیکوترین منازل بهشت است چنانکه در دنیا عالی ترین مساکن است. اهل لغت غرفه را بنای عالی و مرتفع گفتهاند جمع آن در قرآن
غُرُفات و غُرَف آمده است. «لَنُبَوِّئَنَّهُمْ
مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفا» (58 / عنکبوت)، حتما غرفههایی از بهشت برایشان مهیّامی کنیم. «وَ هُمْ فِی الْغُرُفاتِ آمِنُونَ» (37/سبأ)، و آنها در غرفههای (بهشتی) در (نهایت) امنیت خواهند بود. (تکرار: 7).
فرورفتن درآب و نعمت (مفردات). «وَ اَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنِ» (50 / بقره)، یعنی: و فرعونیان را غرق ساختیم. «وَ النّازِعاتِ غَرْقا. وَ النّاشِطاتِ نَشْطا» (1 و 2/نازعات)، یعنی: سوگند به فرشتگانی که ارواح مجرمان را به شدت از بدن هایشان بر میکشند. و فرشتگانی که ارواح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا میسازد. «غَرْقا» در این آیه به معنی شدّت است. (تکرار: 23).
ضرر مالی. «وَ مِنَ الاَْعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَما» (98 / توبه)، یعنی: بعضی از اعراب بادیه نشین انفاق خویش را
غرامت میپندارند. «مَغْرَم» مصدر میمی است به معنی غَرامَت. «وَالَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ اِنَّ عَذابَها کانَ غَراما» (65 / فرقان)، یعنی: آنان که گویند: خدایا عذاب جهنّم را از ما کنار کن که عذاب آن لازم و پیوسته است. غَرام به معنی ثابت و پیوسته است. (تکرار: 6).
چسبیدن. «وَ مِنَ الَّذینَ قالُوا اِنّا نَصاری اَخَذْنا میثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظّا مِمّا ذُکِّرُوا بِهِ فَاَغْرَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ …» (14/مائده)، یعنی: و از کسانی که ادّعای نصرانیت (و یاری مسیح)
داشتند (نیز) پیمان گرفتیم ولی آنها قسمت قابل ملاحظهای از آنچه به آنان تذکّر داده شده بود به دست فراموشی سپردند، لذا در میان آنها تا دامنه قیامت عداوت و دشمنی افکندیم … «اَغْرَیْنا» به معنی القاء و انداختن
است به طوری که بچسبد و جدا نشود یعنی دشمنی و کینه را تا قیامت میان آنها انداختیم.
تابیدن و تابیده. «وَ لا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْکاثا تَتَّخِذُونَ اَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ …» (92 / نحل)، یعنی: همانند آن زن نباشید که پشمهای تابیده خود را پس از استحکام وامی تابید، در حالی که سوگند (و پیمان) خود را وسیله خیانت و فساد قرار میدهید … «اَنْکاثا» جمع نَکْث به
معنی قطعهها است. «وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّه اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الاْیمانَ بَعْدَ تَوْکیدِها …» (91 / نحل)، یعنی: هنگامی که با خدا عهد بستید به عهد او وفا کنید و سوگندهایتان را بعد از تأکید نشکنید. آیه فوق مثلی است درباره وفایِ به عهد دینی. (تکرار: 1).
خروج به جنگ. (تکرار: 1).
جنگجو و کسی که برای جنگ بیرون رود. جمع آن غُزاة و غُزّی … است. «وَ قالُوا لاِِخْوانِهِمْ اِذا ضَرَبُوا فِی الاَْرْضِ اَوْ کانُوا غُزّیً لَوْ کانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا …» (156/آل عمران)، درباره برادرانشان که مسافرت کرده (و مردند) یا جنگجویان بودند (و کشته شدند) گفتند: اگر پیش ما بودند نمیمردند و کشته نمیشدند. (تکرار: 1).
تاریکی. «اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ» (78/اسراء)، یعنی: نماز را از ظهر تا تاریکی شب (نصف شب) بجای آور همچنین نماز فجر را بجای آور. «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ. مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ. وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ اِذا وَقَبَ» (1 و 3 / فلق)، یعنی: بگو پناه میبرم به پروردگار فلق (مخلوق) از شرّ هر آنچه آفریده و از شرّ مهاجم پنهانی که داخل شود.
«غاسِق» را شب تاریک، ماه گرفته شده و هجوم کننده با ضرر گفتهاند. «لا یَذُوقُونَ فیها بَرْدا وَ لا شَرابا. اِلاّ حَمیما وَ غَسّاقا» (24 و 25/نبأ)، یعنی: در آنجا نه چیز خنکی میچشند و نه نوشیدنی گوارایی. جز آبی سوزان و مایعی از چرک و خون. غَسّاق فقط 2 بار در قرآن مجید به کار رفته.
شستن. «فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ اَیْدِیَکُمْ اِلَی الْمَرافِقِ» (6 / مائده)، رویها و دستهایتان را تا مرفقها(1)بشوئید. (تکرار: 4).
اِغْتِسال: شستن بدن. «وَ لا جُنُبا اِلاّ عابِری سَبیلٍ حَتّی تَغْتَسِلُوا» (43/مائده)، و نه جُنُب تا غسل کنید مگر به صورت عبور کنندگان.
مُغْتَسَل: محل شستشو ایضا آبی که با آن شستشو کنند. «اُرْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ
1) آرنجهای دو دست.
بارِدٌ وَ شَرابٌ» (42 / ص)، بزن با پایت این آب شستشو است، خنک و خوردنی است.
در مجمع گفته: غِسلین چرکی است که به وسیله سَیَلان از ابدان اهل آتش شسته و ریخته میشود. «فَلَیْسَ لَهُ
الْیَوْمَ هیهُنا حَمیمٌ. وَ لا طَعامٌ اِلاّ مِنْ غِسْلینٍ» (35 و 36 / حاقّه)، لذا امروز در این جا یار مهربانی ندارد. و نه طعامی جز از چرک و خون. (تکرار: 1).
پوشاندن و فراگرفتن. «وَ اللَّیْلَ اِذا یَغْشی» (1 / لیل)، سوگند به شب آن گاه که فراگیرد. این کلمه با مشتقات آن 29 بار در قرآن آمده است.
پرده. «وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِه وَ قَلْبِه وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِه غِشاوَةً» (23 / جاثیه)، بر گوش و قلب او مهر زد و بر چشمش پردهای قرار داد. (تکرار: 2).
فراگیرنده و پوشاننده. «اَفَأَمِنُوا اَنْ تَأْتِیَهُمْ غاشِیَةٌ مِنْ عَذابِ اللّهِ» (107/ یوسف)، آیا از این ایمن هستند که عذاب فراگیری از ناحیه خدا به سراغ آنها بیاید. (تکرار: 2).
جمع غاشِیَة است (فراگیرنده ها). «لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ» (41 / اعراف)، برای آنها از جهنّم بستر و از بالایشان فراگیرندهها است یعنی آتش از بالا و پایین آنها را احاطه کرده. (تکرار: 1).
تَغْشِیَة: پوشاندن و نیز پوشانیدن چیزی بر چیزی. مثل «اِذْ یُغَشّیکُمُ النُّعاسَ اَمَنَةً مِنْهُ …» (11 / انفال)، آن گاه که خواب مختصر را بر شما میپوشاند یعنی شما را به خواب میبرد تا آرامشی از ناحیه خدا باشد.
اِغْشاء: مثل تَغْشِیَة است. «یُغْشِی اللَّیْلَ
النَّهارَ …» (54 / اعراف)، خدا شب را بر روز میپوشاند.
اِسْتِغْشاء: پوشاندن. «جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فی اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ» (7 / نوح)، انگشتان را به گوشها نهاده تا کلام حقّ را نشنوند و لباسشان را به سر کشیدند تا گوینده حقّ را نبینند.
تَغَشّی: فراگرفتن. گاهی آن کنایه از مجامعت است. مثل «فَلَمّا تَغَشّاها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفیفا» (189 / اعراف)، سپس هنگامی که با او نزدیکی کرد حملی سبک برداشت. «یَنْظُرُونَ اِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ …» (20 / محمد)، یعنی: مثل کسی که از مرگ بیهوش شده به تو مینگرد. «مَغْشِیٌّ عَلَیْهِ» کسی است که بی حسّ شده و عارضهای فکر و شعورش را پوشانده است.
گرفتن چیزی به ناحق.
«وَ کانَ وَرائَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفینَةٍ غَصْبا» (79 / کهف)، در پس آنها شاهی بود که هر کشتی را به ناحق میگرفت. (تکرار: 1).
گلوگیر. آنچه در حلق میماند مانند استخوان. «اِنَّ لَدَیْنا اَنْکالاً وَ جَحیما. وَ طَعاما ذا غُصَّةٍ وَ عَذابا اَلیما» (12 و 13/ مزمل)، راستی در نزد ما عقوبتها و آتش و طعام گلوگیر و عذاب دردناکی هست. (تکرار: 1).
خشم. راغب گفته: غضب جوشش و غلیان خون قلب است برای انتقام. «وَ اِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ» (37/شوری)، (مؤمنین) چون به خشم آیند عفو میکنند. (تکرار: 24).
خشمناک. صفت مشبهه
است. «وَ لَمّا رَجَعَ مُوسی اِلیقَوْمِه غَضْبانَ اَسِفا» (150/اعراف)، چون موسی خشمناک و اندوهناک به سوی قوم خود برگشت. (تکرار: 2).
مُغاضَبَة: به غضب آوردن یکدیگر. «وَ ذَاالنُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغاضِبا فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ …» (87 / انبیاء)، و ذاالنون (یونس) را به یادآور، در آن هنگام خشمگین (از میان قوم خود) رفت و چنین میپنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت.
مَغْضُوبٌ عَلَیْهِم: غضب شدگان. «غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلاَ الضّالّینَ» (7/فاتحه)، نه راه کسانی که بر آنها غضب کردهای و نه گمراهان.
کم کردن صدا و کم کردن نگاه
چشم. «وَاقْصِدْ فی مَشْیِکَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ …» (19 / لقمان)، در رفتنت معتدل باش و از صدایت بکاه یعنی صوت خویش را ملایم کن. «قُلْ لِلْمُؤْمِنینَ یَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ … وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ اَبْصارِهِنَّ وَ
یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ …» (30 و 31 / نور)، یعنی: به مؤمنان بگو نگاه خویش از نامحرم کوتاه کنند و عورت خویش را از نامحرم بپوشانند … به مؤمنات بگو نگاه خویش از نامحرم کوتاه کنند و عورت خویش بپوشانند. این دو آیه درباره نگاه مردان به زنان و زنان به مردان است ولی مراد از آن چشم بستن و مثل کور بودن نیست بلکه مراد کوتاه کردن نگاه و عدم توجّه است. به عبارت دیگر یک دفعه
عادی نگاه میکنیم مثل نگاه کردن به ماشین، خیابان، ساختمان و اجناس بازار و یک دفعه به طور ورانداز و دقّت و ارزیابی نگاه میکنیم. منظور این است که زنان به مردان نامحرم و بالعکس به طور ورانداز نگاه نکنند و به اصطلاح با «ریبَه» نگاه نکنند نه اینکه چشم را برهم نهند. (تکرار: 4).
تاریک شدن. «وَ اَغْطَشَ لَیْلَها
وَ اَخْرَجَ ضُحیها» (29 / نازعات)، شب آسمان را تاریک گردانید و نور آن را خارج کرد. (تکرار: 1).
پرده. «لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ» (22 / ق)، یعنی: تو از قیامت و احوال آن در غفلت بودی پرده را از چشمت گرفتیم
چشمت امروز تیز است. اگر در دنیا غفلت نمیکردی پرده از چشمت برداشته میشد و قیامت را در دنیا میدیدی. ملاحظه آیات ماقبل روشن میکند که مراد از «هذا» قیامت و احوال آن است و خطاب «کُنْتَ» متوجّه به منکر معاد است. (تکرار: 2).
پوشاندن، بخشیدن. «وَ اِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ» (37 / شوری)، یعنی: و هنگامی که خشمگین میشوند، عفو میکنند. غُفْران فقط 1 بار و مَغْفِرَة 28 بار
در قرآن مجید آمده است.
هر دو صیغه مبالغهاند یعنی بسیار آمرزنده و هر دو از اسماء حسنی هستند. «اِنَّ اللّه غَفُورٌ رَحیمٌ» (173/بقره)، خداوند بخشنده و مهربان است. «وَ اَ نَا
اَدْعُوکُمْ اِلَی الْعَزیزِ الْغَفّار» (42 / غافر)، و من شما را به سوی خداوند عزیز غفّار دعوت میکنم. غفور مجموعا 91 بار و غفّار 4 بار در کلام اللّه به کار رفته است.
اِسْتِغْفار: طلب مغفرت. «وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ …» (114 / توبه)، و استغفار ابراهیم برای پدرش (عمویش آزر) فقط به خاطر وعدهای بود که …
عدم توجّه. اشتباه «وَدَّ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِکُمْ وَ اَمْتِعَتِکُمْ …» (102 / نساء)، یعنی: کفار دوست دارند که ای کاش از اسلحه و متاعهای خویش غفلت
میکردید. آیه روشن میکند: غفلت آن است که چیزی حاضر باشد ولی انسان به آن توجّه نکند و آن را فراموش کند. (تکرار: 5).
غلبه، پیروزی. مقهور کردن حریف. «کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِاِذْنِ اللّه…» (249 / بقره)، ای بسا گروه کم که به اذن و یاری خدا بر گروه کثیر پیروز شدند. (تکرار: 29).
جمع غَلْباء است و غُلْباء به معنی باغ انبوه است. «وَ زَیْتُونا وَ نَخْلاً. وَ حَدائِقَ غُلْبا. وَ فاکِهَةً وَ اَبّا» (29 31/عبس)، و زیتون، درخت خرما، باغهای انبوه، میوه و چراگاه رویاندیم. (تکرار: 1).
سخت. «وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» (159 / آل عمران)، اگر خشن و سنگدل میبودی حتما از دور تو پراکنده میشدند. (تکرار: 8).
جمع غَلیظ. «عَلَیْها مَلائِکَةٌ
غِلاظٌ شِدادٌ» (6 / تحریم)، در آن آتش فرشتگانی است سنگدل (بی رحم) یا تند رفتار و نیرومند. «شِداد» جمع شدید به معنی نیرومند است. (تکرار: 1).
پوشاندن و قرار دادن در غِلاف. «وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللّه بِکُفْرِهِمْ فَقَلیلاً ما یُؤْمِنُونَ» (88 / بقره)، و گفتند دلهای ما در غِلاف و پرده است و کلام تو را نمیفهمیم و به دل ما وارد نمیشود بلکه خدا در اثر کفرشان لعنتشان کرده لذا کم ایمان میآورند. (تکرار: 2).
بستن. «وَ غَلَّقَتِ الاَْبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ» (23 / یوسف)، زن درها را محکم بست و گفت بیا به آنچه برای تو آماده است. (تکرار: 1).
طوقی که بر گردن زنند. «اُولئِکَ
الاَْغْلالُ فی اَعْناقِهِمْ» (5 / رعد)، و آنها کسانی هستند که غل و زنجیرها در گردنشان است. (تکرار: 16).
خیانت.
طبرسی رحمه اللّه ذیل آیه 161 بقره فرموده: اصل غُلُول از غَلَل است و آن به معنی ورود آب به میان درخت است، خیانت را از آن غُلُول گویند که به طور مخفی و غیر حلال به مِلک وارد میشود. «وَ ما کانَ لِنَبِیٍّ اَنْ یَغُلَّ …» (161/آل عمران)، هیچ پیامبری را نرسد که خیانت کند … این کلمه با مشتقات آن 6 بار در قرآن آمده است.
عَداوَت، کینه. «وَ لا تَجْعَلْ فی قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذینَ آمَنُوا …» (10/حشر)، و در دلهایمان حسد و کینهای نسبت به مؤمنان قرار مده.
پسر، جوانی که تازه سبیلش روئیده. «… اَنّی یَکُونُ لی غُلامٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنی
بَشَرٌ …» (20 / مریم)، … از کجا مرا پسری خواهد بود با آنکه بشری به من دست نزده است … (تکرار: 12).
جمع غُلام است. «وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ کَاَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَکْنُونٌ» (24/طور)، یعنی: و جوانانی که چون مروارید نهفتهاند پیرامونشان بگردند. مراد از غلمان خدمتکاران بهشتی است. (تکرار: 1).
تجاوز از حدّ. آن در اصل به معنی بالا آمدن و زیاد شدن است. «قُلْ یا اَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فی دینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ …» (77/مائده)، یعنی: بگو ای اهل کتاب در
دینتان بناحق غلوّ نکنید. مراد از غلوّ و گزاف گویی پسر خدا خواندن عیسی علیهالسلام است. (تکرار: 2).
جوشیدن. «اِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُومِ. طَعامُ الاَْثیمِ. کَالْمُهْلِ یَغْلی فِی الْبُطُونِ.
کَغَلْیِ الْحَمیمِ» (43 46 / دخان)، درخت زقّوم خوراک گناهکار است. مثل روغن جوشان یا فلز مذاب در شکمها میجوشد همچون جوشیدن آب جوشان (نعوذ باللّه منه). (تکرار: 2).
پوشاندن و در زیر گرفتن.
راغب گوید غَمْرَة آب بزرگی است که محل خویش را پوشانده و به طور مَثَل به جهالتی و غفلتی که شخص را احاطه کرده گفته میشود. «بَلْ قُلُوبُهُمْ فی غَمْرَةٍ مِنْ هذا»
(63/مؤمنون)، بلکه قلوبشان از این قرآن در غفلت است. (تکرار: 3).
اشاره به چشم و پلک و ابرو. «وَ اِذا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغامَزُونَ» (30 / مطففین)، یعنی: چون مؤمنان بر آنها گذر میکردند چشمک میزدند، به یکدیگر با چشم و غیره اشاره میکردند به قصد اهانت بر مؤمنان. (تکرار: 1).
چشم پوشی، تساهل. «وَ لا تَیَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذیهِ اِلاّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ» (267 / بقره)، و برای انفاق، به سراغ قسمتهای ناپاک نروید در حالی که خود شما، (به هنگام پذیرش اموال،) حاضر نیستید آنها را بپذیرید، مگر از روی اغماض و کراهت. (تکرار: 1).
پوشاندن. ابر را از آن جهت غَمام گویند که آفتاب و آسمان را میپوشاند. «وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ …» (57/بقره)، یعنی: ابر را برای شما سایبان قرار دادیم … حزن و اندوه را از آن جهت غمّ گویند که سرور و حلم را میپوشاند. (تکرار: 11).
(بر وزن فَلْس و قُفْل) و غنیمت یعنی هر نوع فایده.
راغب گوید غُنْم در اصل دست یافتن به گوسفند است سپس در هر دست یافته به کار رفته خواه از دشمن باشد
یا غیر آن. در اقرب الموارد آمده: غنیمت آن است که از محاربین در حال جنگ گرفته شود و هر شیء به دست آمده غُنْم، مَغْنَم و غَنیمَت نامیده میشود «فَعِنْدَ اللّه مَغانِمُ کَثیرَةٌ» (94/نساء)، زیرا غنیمتهای بزرگی در نزد خدا (برای شما) است. (تکرار: 6).
گوسفند. «هِیَ عَصایَ اَتَوَکَّؤُ عَلَیْها وَ اَهُشُّ بِها عَلی غَنَمی» (18 / طه)، یعنی: آن عصای من است، بر آن تکیه میکنم، با آن برگها را برای گوسفندانم تکان میدهم. این لفظ شامل مطلق گوسفند و بز است و از خود مفرد ندارد. (تکرار: 3).
کفایت، بی نیازی. «وَ اللّه غَنِیٌّ حَلیمٌ» (263 / بقره)، و خداوند، بی نیاز و بردبار است.
اِغْناء: کفایت کردن و بی نیاز کردن. «اِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّه مِنْ فَضْلِه» (32 / نور)،
اگر فقیر باشند خدا از فضل خود آنها را غنی و بی نیاز میکند.
اِسْتِغْناء: طلب بی نیازی و اکتفاست. «وَ اَمّا
مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنی» (8 و 9/لیل)، اما آنکه بخل ورزید و خود را بی نیاز دانست و وعده نیکو را تکذیب کرد.
بی نیاز. «وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّه غَنِیٌّ حَمیدٌ» (267 / بقره)، یعنی: بدانید خدا بی نیاز پسندیده است. غنیّ از اسماء حسنی است و آن جمعا 20 بار در قرآن مجید به کار رفته 18 بار درباره خداوند و 2 بار درباره بشر.
یاری، نصرت. (تکرار: 6).
اِسْتِغاثه: یاری خواستن. «وَ اِنْ یَسْتَغیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ» (29 / کهف)، اگر یاری خواستند یاری کرده شوند به آبی مثل روغن جوشان.
شکاف در سینه کوه. در
اقرب الموارد نقل کرده: غار محلی است که
از کوه میشکافند و چون بزرگ و وسیع باشد آن را کهف گویند. «اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذینَ کَفَرُوا ثانِیَ اثْنَیْنِ اِذْهُما فِی الْغارِ» (40 / توبه)، یعنی: آن هنگام که کافران او را (از مکه) بیرون کردند در حالی که دومین نفر بود در آن هنگام که آن دو در غار بودند. مراد از «الغار» غار جبل ثور است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به هنگام هجرت از مکّه با ابوبکر در آن مخفی شدند و کفّار تا کنار آن آمدند به طوری که صدایشان از درون غار شنیده میشد. (تکرار: 1).
فرو رفتن. «قُلْ اَرَأَیْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مآؤُکُمْ غَوْرا فَمَنْ یَأْتیکُمْ بِمآءٍ مَعینٍ» (30/ملک)، بگو اگر آب شما به اعماق (زمین) فرو رود چه کسی آب جاری را برای شما به ارمغان میآورد؟ (تکرار: 5).
اِغارَة: به معنی هجوم بردن و سرعت سیر است. «فَالْمُغیراتِ صُبْحا» (3 / عادیات)، یعنی: قسم به هجوم برندگان وقت صبح. مَغار و مَغارَة به معنی غار و جمع آن مَغارات و مَغاوِر است. «لَوْ یَجِدُونَ مَلْجَأً اَوْ مَغاراتٍ اَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا اِلَیْهِ وَ هُمْ یَجْمَحُونَ» (57 / توبه)، اگر پناهگاه یا غارها (نهان گاه ها) یا گریز گاهی مییافتند شتابان به آن رو میکردند.
فرورفتن در آب. به قول راغب آن فرو رفتن در آب و بیرون آوردن چیزی است. «وَ الشَّیاطینَ کُلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ» (37/ص)، و از شیاطین هر بنّاء و غوّاص را مسخّر سلیمان کردیم. (تکرار: 2).
غائب شدن. «وَ اِنْ کُنْتُمْ
مَرْضی اَوْ عَلی سَفَرٍ اَوْ جاءَ اَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ اَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعیدا طَیِّبا …» (43 / نساء)، یعنی: و
اگر مریض شدید یا در سفر بودید یا یکی از شما از مکان نهان (یا محل گود) آمد (کنایه از تَغَوُّط و اِدْرار کردن) یا به زنان دست زدید و آب پیدا نکردید خاکی پاک را قصد کرده و تیمم کنید.
طبرسی فرموده غائط در اصل به معنی محلّ مطمئنّ است عرب در آن مکانها قضای حاجت میکردند که از مردم پنهان باشند تا این که به حدث (مدفوع) غائط گفتند. آیه شریفه وجوب تیمّم را برای مواقعی که آب پیدا نشود بیان میکند خواه جنب باشد یا بی وضو. ناگفته نماند: اتّخاذ کلمه مُستراح (کنیف) در عرب بعد از اسلام است و پیش از
آن برای قضای حاجت به هر جا که ممکن بود میرفتند. لفظ غائط 2 بار بیشتر در قرآن مجید نیامده است.
آیه در وصف شراب بهشتی است. ظاهرا مراد از «غَوْل» سردرد است
اهل لغت آن را سردرد، مستی و مشقّت گفتهاند. «لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ» (47/صافات)، شرابی که نه در آن مایه فساد عقل است، نه موجب مستی میگردد. (تکرار: 1).
غَیّ و غَوایَة به معنی رفتن در مسیر هلاکت و دخول در باطل است. «قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» (256 / بقره)، راه درست از راه انحرافی، روشن شده است. (تکرار: 22).
نهان، نهفته. هر آنچه از دیده
یا از علم نهان است. «اِنّی اَعْلَمُ غَیْبَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (33 / بقره)، من نهان آسمانها و زمین را میدانم. (تکرار: 49).
بدگویی در پشت سر دیگری. آنچه در غیاب شخص بدگویی میشود اگر در او باشد آن غیبت است و اگر در وی نباشد بهتان (تهمت) نامیده میشود و اگر
روبرو گفته شود آن راشَتْم (فحش) گویند، کلمه غیبت اسم است. به معنی اِغْتیاب و بدگویی. «وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضا اَیُحِبُّ اَحَدُکُمْ اَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیْتا» (12/حجرات)، بعضی از شما از بعضی بدگویی و غیبت نکند آیا یکی از شما خوش دارد گوشت مرده برادرش را بخورد. (تکرار: 1).
قعر. «لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ اَلْقُوهُ
فی غَیابَةِ الْجُبِّ …» (10 / یوسف)، یوسف را نکشید و او را به قعر فلان چاه افکنید … (تکرار: 2).
باران.
طبرسی فرموده: بارانی که در وقت حاجت آید که آن از غَوْث است و آن نصرتی است که در شدّت حاجت آید و ضرر را از بین ببرد. «وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا» (28 / شوری)، خدا آن است که باران را پس از نومیدی مردم
میآورد نومیدی در وقت حاجت است. (تکرار: 3).
تغییر به معنی تبدیل و تحویل است. «اِنَّ اللّه لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِاَنْفُسهِمْ» (11 / رعد)، یعنی: خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر
نمی دهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند. کلمه «غَیْر» گاهی به معنی «لا» و نفی صِرف آید که در آن اثبات نیست. مثل «وَ هُوَ فِی الْخِصامُ غَیْرُ مُبینٍ» (18 / زخرف)، یعنی: و او به هنگام جدال، قادر به تبیین مقصود خود نیست. او در احتجاج فصیح نیست که تقدیر «لا مُبین» است. گاهی برای اثبات است به معنی «اِلاّ». مثل «هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللّه یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ» (3/فاطر)، یعنی: آیا خالقی غیر از خدا وجود دارد که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟ که به معنی «اِلاَّ اللّه»
است. (تکرار: 6).
فرو رفتن در آب. «وَ قیلَ یا اَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ اَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الاَْمْرُ …» (44 / هود)، یعنی: گفته
شد؛ ای زمین آبت را بلع کن و ای آسمان آبت را قطع کن و نباران، آب فرو رفت و کار تمام شد. آیه درباره طوفان نوح علیهالسلام است و مراد آن است که زمین آب را بلع کرد و بلع در صورت فرورفتن همه آب است نه کم شدن آن. بنابراین «غیضَ الْماءُ» فرو رفتن آب است نه کم شدنش وگرنه بیرون آمدن نوح علیهالسلام از کشتی میسّر نمیشد. (تکرار: 2).
خشم شدید. «وَ اِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الاَْنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ» (119/آل عمران)، چون به خلوت روند از شدت خشم بر شما، سرانگشتان میجوند. (تکرار: 11).
آن است که شخص را به
خشم آورد. «اِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلیلُونَ وَ اِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ» ، یعنی: اینان گروهی بی طرفدار
و اندکاند و ما را خشمگین کردهاند. این سخن فرعون است که درباره موسی علیهالسلام و بنی اسرائیل، به اتباع خویش گفت. گویا مرادش از «اِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ» تمهید برای انتقام بوده است. (تکرار: 1).
حرف بیستم از الفبای عربی و حرف بیست و سوم از الفبای فارسی است در حساب ابجد کنایه از عدد هشتاد است. در موارد مختلفی به کار میرود از جمله:
1 ترتیب. مثل «کانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّه النَّبییّن …» (213 / بقره)، یعنی: مردم (در آغاز) یک دسته بودند خداوند پیامبران را برانگیخت … که بعثت انبیاء پس از بودن ناس است.
2 سبب. و آن در صورتی است که مابعدش علت ماقبل آن باشد. مانند «فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّکَ رَجیمٌ» (34 / حجر)، از صف آنها (فرشتگان) بیرون رو که رانده درگاه مایی.
قلب. «ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأَی» (11/نجم)، یعنی: آنچه چشم دید قلب تکذیب نکرد. جمع آن اَفْئِدَة است که 16 بار در قرآن مجید آمده است.
گروه، دسته. «کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِاِذْنِ اللّهِ» (249 / بقره)، چه بسا گروه کمی که به اذن خدا بر گروهی بسیار غلبه کرده است. (تکرار: 11).
پیوستگی، همیشگی. از اخوات کان است و فقط ماضی و مضارع استعمال میشود. «قالُوا تَاللّه تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّی تَکُونَ حَرَضا اَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکینَ» (85/یوسف)، گفتند: به خدا پیوسته یوسف را یاد میکنی تا از کار افتاده شوی یا بمیری. (تکرار: 1).
گشودن، بازکردن. خواه محسوس باشد. مثل «وَ لَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ اِلَیْهِمْ» (65/یوسف)،
یعنی: چون متاع خویش گشودند دیدند سرمایهشان به خودشان برگردانده شده. و خواه معنوی مثل «فَافْتَحْ بَیْنی وَ بَیْنَهُمْ فَتْحا وَ نَجِّنی وَ مَنْ مَعِیَ …» (118 / شعراء)، یعنی: پس میان من و آنان چنان که باید داوری کن!
و مرا و آنانی را که همراه من هستند، رهایی بخش. مراد پیروزی و رهایی از ستمکاران است. (تکرار: 38).
بسیار گشاینده و آن از اسماء حسنی است. «وَ هُوَ الْفَتّاحُ الْعَلیمُ» (26/سبأ)، و او است داور (و جدا کننده) آگاه. (تکرار: 1).
مَفاتِح: مِفْتَحْ و مِفْتاح به معنی کلید میباشد و جمع این دو مفاتح و مفاتیح است و مَفْتَحْ به معنی خزانه و انبار است و جمع آن فقط مَفاتِح آید (اقرب). «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبَ لا یَعْلَمُها اِلاّ هُوَ» (59 / انعام)، کلیدهای غیب تنها نزد او است و جز او کسی آن را نمیداند. (تکرار: 3).
اصل فتر چنانکه طبرسی فرموده به معنی انقطاع از جدّیّت در کار است. راغب فتور را سکون بعد از حدّت، نرمی پس از شدّت، ضعف بعد از قوّت
گفته است. «اِنَ الْمُجْرِمینَ فی عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. لا یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فیهِ مُبْلِسُونَ» (74 و 75/ زخرف)، گناهکاران در عذاب جهنّم پیوسته میمانند، عذاب از آنها قطع نمیشود و آنها در جهنّم از نجات نومیدند (نعوذ باللّه). (تکرار: 3).
شکافتن. جدا کردن دو چیز متصل. «اَوَ لَمْ یَرَ الَّذینَ کَفَرُوا اَنَّ السَّمواتِ
وَ الاَْرْضَ کانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ …» (30 / انبیاء)، آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم؟ و هر چیز زندهای را از آب قرار دادیم. (تکرار: 1).
تابیدن. فَتیل: تابیده.
راغب گوید چیز نخ مانند را که در شیار هسته خرماست فتیل گویند که به تابیده شبیه است. در مفردات گفته: شیء حقیر را بدان
مثل زنند. «وَ لا یُظْلَمُونَ فَتیلاً» (49 / نساء)، و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد. (تکرار: 3).
امتحان. اصل فَتَنَ گذاشتن طلا در آتش است تا خوبی آن از ناخوبی آشکار شود (مفردات) در مجمع فرموده: فتنه، امتحان، اِخْتِبار نظیر هماند. «وَ اعْلَمُوا اَ نَّما
اَمْوالُکُمْ وَ اَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ …» (28 / انفال)، بدانید که اموال و اولاد شما امتحانی است که با آنها امتحان کرده میشوید تا بدتان از خوبتان روشن شود. (تکرار: 60).
تازه جوان. در دختر فَتاة گویند. و به طور کنایه به غلام و کنیز (برده) گفته میشود (مفردات). در قرآن مجید به حرّ و آزاد اطلاق شده است. «قالُوا سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ اِبْراهیمُ» (60 / انبیاء)، یعنی: گفتند جوانی ابراهیم نام را شنیدیم که خدایان را به بدی یاد میکرد. جمع فَتی
فِتْیان و فِتْیَة است. مثل «وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فی رِحالِهِمْ» (62/یوسف)، یعنی: به غلامانش گفت سرمایه آنها را دربارهایشان بگذارید. جمع فَتاة فَتَیات است. «وَ لا تُکْرِهُوا فَتَیاتِکُمْ عَلَی الْبِغاءِ اِنْ اَرَدْنَ تَحَصُّنا» (33 / نور)، کنیزانتان را بر زنا مجبور نکنید اگر عفّت اختیار کنند. (تکرار: 60).
بیان حکم. «یا اَیُّهَا الْمَلاَءُ اَفْتُونی فی رُؤْیایَ …» (43 / یوسف)، ای جمعیت اشراف! درباره خواب من نظر دهید. (تکرار: 11).
راه وسیع، در اقرب گفته: راه وسیع میان دو کوه فجّ و راه تنگ شِعب است. در مفردات گفته: فجّ شکافی است میان دو کوه و در راه وسیع به کار میرود جمع آن فِجاج است. «یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلیکُلِّ ضامِرٍ یَأْتینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمیقٍ» (27 / حجّ)،
یعنی: پیاده و بر هر مرکب لاغر از هر راه دور میآیند. «وَ جَعَلْنا فیها فِجاجا سُبُلاً لَعَلَّهُمْ
یَهْتَدُونَ» (31/انبیاء)، و در آن درهها و راههایی قرار دادیم تا هدایت شوند. در کوهها راههای وسیع قرار دادیم تا آنها به مقاصد و مواطن خویش راه یابند. (تکرار: 3).
شکافتن. صبح را از آن جهت فجر گویند که شب را میشکافد (مفردات). گناه را به قول راغب به این دلیل فجور گویند که پرده دیانت را پاره میکند عامل آن فاجِر است. «… وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُودا» (78/اسراء)، یعنی: و نماز صبح (قرآن فجر) را بخوان که نماز صبح مشهود است. «وَ لا یَلِدُوا اِلاّ فاجِرا کَفّارا» (27/نوح)، یعنی: و جز نسلی فاجر و کافر به وجود نمیآورند. جمع آن در قرآن فَجَرَة و فُجّار است. «اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کَالْفُجّارِ» (28 / ص)،
یعنی: یا پرهیزکاران را همچون فاجران قرار دهیم؟ «اُولئِکَ هُمُ الْکَفَرَةُ الْفَجَرَةُ» (42/عبس)، یعنی: آنها همان کافران فاجرند. این کلمه با مشتقات آن 24 بار در قرآن آمده است.
تَفَجُّر و اِنْفِجار: شکافته شدن. «وَ اِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهارُ» (74 / بقره)، چرا که پارهای از سنگها میشکافد و از آن نهرها جاری میشود.
جای وسیع. «وَ اِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ فی فَجْوَةٍ مِنْهُ» (17/کهف)، چون آفتاب غروب میکرد به جانب چپ آنها میگذشت و آنها در جای وسیع از غار بودند. (تکرار: 1).
کار بسیار زشت. زِمَخْشَری ذیل آیه 169 بقره، فَحْشاء را قبیح خارج از
حدّ گفته است. این مطلب را میشود از آیات نیز استفاده کرد. «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنا اِنَّهُ کانَ
فاحِشَةً وَ ساءَ سَبیلاً» (32 / اسراء)، یعنی: به زنا نزدیک نشوید آن کار بسیار زشت و راه و رسم بدی است. «قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ …» (33/اعراف)، یعنی: بگو: خداوند تنها اعمال زشت را چه آشکار باشد چه پنهان، حرام کرده است. فَواحِش جمع فاحِشَة است و آن 4 بار در قرآن مجید آمده است.
بالیدن به مال و جاه. «اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (18 / لقمان)، یعنی: خدا هیچ متکبّر نازنده را دوست ندارد. مُخْتال به معنی متکبّر و فَخُور به معنی بالنده و نازنده است. فَخُور 4 بار در قرآن مجید آمده.
جایگزین. یعنی عوضی که انسان برای خود میدهد. همچنین است فِدْیَه و فِداء. «وَ عَلَی الَّذینَ یُطیقُونَهُ فِدْیَةٌ
طَعامُ مِسْکینٍ» (184 / بقره)، و بر آنان که به مشقّت زیاد روزه میگیرند جایگزینی است که طعام فقیر است. (تکرار: 13).
عَذْب به معنی گوارا و فُرات به معنی بسیار گوارا و شیرین است. «وَ هُوَ الَّذی مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ اُجاجٌ» (53/فرقان)، او کسی است که دو دریا را به هم آمیخت این سخت گوارا و این شور و تلخ است. (تکرار: 3).
گیاه جویده در شکمبه بعضی آن را سرگین ترجمه کردهاند ولی سرگین
مدفوع حیوان و فرث همان گیاه جویده شده است که هنوز مواد غذایی آن به وسیله رودهها جذب نشده است. «وَ اِنَّ لَکُمْ فِی الاَْنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقیکُمْ مِمّا فی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنا خالِصا …» (66 / نحل)، برای شما در چهارپایان عبرتی است (بر تصوّر
معاد) از آنچه در شکمهایشان هست از میان علفِ جویده شده و خون، شیر خالص به شما مینوشانیم. (تکرار: 1).
شکاف. جمع آن فُرُوج است «اَفَلَمْ یَنْظُرُوا اِلَی السَّماءِ فَوْقَهُمْ کَیْفَ بَنَیْناها وَ زَیَّنّاها وَ مالَها مِنْ فُرُوجٍ» (6 / ق)، یعنی: آیا نگاه نکردند که آسمان را بالای آنها چگونه ساختیم و زینت دادیم که شکافهایی ندارد (تا معیوبش کند). «وَ الَّذینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ
حافِظُونَ» (5 / مؤمنون)، یعنی: و آنها که دامان خود را از آلودگی به بی عفتی حفظ میکنند. فَرْج عبارت است از مخرج بول و غائط در زن و مرد.
راغب گوید: فرج میان دو پا است و آن را به کنایه بر قُبُل و دُبُر اطلاق کردهاند. حفظ فرج در زن و مرد
ظاهرا آن است که آن را از ناظر محترم(1)بپوشد. (تکرار: 9).
شادی، شادی توأم با تکبّر.
طبرسی رحمة اللّه در مجمع ذیل «اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ الْفَرِحینَ» (76 / قصص)، یعنی: خداوند شادی کنندگان مغرور را دوست نمیدارد.
فرموده فَرِح به معنی تکبّر است. در قرآن مجید بیشتر در شادیهای مذموم آمده که منبعث از نیروی شهوانی و لذّات و توأم با خودپسندی است. مثل «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّه…» (81 / توبه)، یعنی: باز گذاشتگان بر ماندنشان برخلاف رسول خدا (و اینکه با او به جهاد نرفتند) شادمان شدند. و در بعضی از آیات در
1) محترم یعنی نگاه کنندهای که انسان بالغ و عاقل باشد. از بچه ممیّز نیز باید پوشیده شود.
شادی ممدوح نیز به کار رفته. مثل «وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّه…» (4 / روم)، آن روز مؤمنان در اثر یاری خدا مسرور میشوند.
سرور و خوشحالی، تکبّر ورزیدن. «اِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ الْفَرِحینَ» (76/قصص)، قومش به قارون گفتند: از کثرت مال شادمان و متکبّر مباش که خدا متکبّران را دوست ندارد. این کلمه با مشتقات آن 22 بار در قرآن آمده است.
تنها. «رَبِّ لا تَذَرْنی فَرْدا وَ اَنْتَ خَیْرُ الْوارِثینَ» (89 / انبیاء)، یعنی: خدایا مرا تنها نگذار و تو بهترین وارثانی. راغب گفته: فرد آن است که دیگری با آن مخلوط نیست. (تکرار: 5).
تک تک. «اَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی» (46 / سبأ)، برای خدا برخیزید دو دو و تک تک و فکر کنید. (تکرار: 2).
در مجمع از زجّاج نقل کرده: فردوس باغی است شامل مزایا و محاسن تمام باغ ها. «کانَتْ لَهُمْ جَنّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً» (107/کهف)، باغهای فردوس منزلگاهشان است. (تکرار: 2).
فِرار به معنی فرار کردن و گریختن است. «قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ اِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ اَوِ الْقَتْلِ» (16 / احزاب)، یعنی: بگو؛ اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت. و چون با الی متعدی شود مراد از آن شدت میل و تلاش در آن است. مثل «فَفِرُّوا اِلَی اللّه اِنّی لَکُمْ مِنْهُ نَذیرٌ مُبینٌ» (50 / ذاریات)، بدوید به سوی خدا من شما را انذار کنندهام آشکارا. (تکرار: 11).
گستردن. «وَ الاَْرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ» (48 / ذاریات)، یعنی: زمین را گستردیم. ما بهترین آماده کنندگانیم.
فَراش جمع فَراشَة به معنی پروانه است. «یَوْمَ یَکُونُ النّاسُ کَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ» (4/قارعه)، روزی که مردم مانند پروانه های
پراکنده شوند. «وَ مِنَ الاَْنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشا کُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّه…» (142 / انعام)، یعنی: از چهارپایان باربر و مَرْکَبْ برای شما مسخّر کرد بخورید از آنچه خدا روزی داده … (تکرار: 6).
قطع، تعیین. «سُورَةٌ اَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها» (1 / نور)، سورهای است که نازل کرده و عمل به احکام آن را واجب کرده. (تکرار: 18).
تقدّم و جلو افتادن (مجمع). «قالا رَبَّنا اِنَّنا نَخافُ اَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنا اَوْ اَنْ یَطْغی» (45 / طه)، گفتند: خدایا میترسیم که فرعون بر ما پیشی گیرد و در عقوبت پیش از آن که دعوتش کنیم، عجله کند و یا در
تعذیب بنی اسرائیل طغیان نماید.
اِفْراط: تجاوز بیشتر و تَفْریط کوتاهی و تقصیر بیشتر است. «یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فی جَنْبِ اللّهِ» (56 / زمر)، ای حسرت بر من به دلیل آن چه در طاعت خدا تقصیر و کوتاهی کردم. (تکرار: 8).
بالا رفتن، شاخه درخت را به مناسبت بالا رفتن فرع گفتهاند. «کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ» (24/ابراهیم)، مانند درخت پاکی که ریشهاش در زمین و شاخهاش در آسمان است. (تکرار: 1).
لفظ عجمی و لقب پادشاهان مصر و به قول اقرب الموارد در لغت قِبْط (1)به معنی تمساح است. «فَاَهْلَکْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ اَغْرَقْنا ءَالَ فِرْعَوْنَ وَ کُلٌ کانُوا ظالِمینَ» (54/انفال)،
1) منظور از قِبْط افراد فرعون در مصر است.
آنها را به کیفر گناهانشان هلاک نمودیم و فرعونیان را غرق ساختیم وهمه آنان ستمکار بودند. آقای صدر بلاغی در فرهنگ قصص قرآن از معجم القرآن عبدالرؤف مصری نقل میکند بدن مِنِفْتاح (فرعون زمان موسی و هارون) با بدنهای دیگر در قبر اِمِنْتَحَب دوم در أَقْصَر (سرزمین مصر) کشف شده و اکنون در موزه مصر موجود است و وضع قبرش نشان میدهد که مرگ او ناگهانی بوده و مجال کافی برای تهیه مقبره خاص و متناسب با مقامش در دست نبوده است. (تکرار: 74).
دست کشیدن از کار، فروریختن. «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» (7 / شرح)، یعنی: چون از کار فارغ شدی تلاش کن و باز زحمت بکش. «رَبَّنا اَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْرا وَ
تَوَفَّنا مُسْلِمینَ» (126/اعراف)، یعنی: پروردگارا بر ما صبر فرو ریز و ما را
مسلمان بمیران. در المیزان فرموده: مؤمنان نفوس خود را به ظرف و صبر را به آب و اِعْطاء خدا را به ریختن آب تشبیه کردهاند. (تکرار: 3).
جدا کردن. «فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ» (25 / مائده)، یعنی: میان من و این جمعیّت گنهکار جدایی بیفکن. این کلمه دعای موسی علیهالسلام است آنگاه که بنی اسرائیل از دخول به ارض مقدسه امتناع کردند و گفتند: تو و پروردگارت بروید و بجنگید ما در اینجا نشستهایم. موسی گفت: خدایا من جزبه خود و برادرم قدرت ندارم. میان ما و قوم فاسق جدایی بیفکن. (تکرار: 1).
خوف. «وَ یَحْلِفُونَ بِاللّه اِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ وَ لکِنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ» (56 / توبه)، منافقان قسم میخورند که از شما هستند در حالی که از شما نیستند لیکن
میترسند (که اگر اظهار ایمان نکنند کشته یا اسیر گردند). (تکرار: 1).
تَفْریق: پراکنده کردن، جدایی افکندن. در قرآن مجید در اختلاف دینی و غیره به کار رفته مثل: «فَیَتَعَلَّمُون مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِه بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِه …» (102 / بقره)، از هاروت و ماروت چیزی را میآموختند که با آن میان مرد و زنش اختلاف ایجاد میکردند.
تکّه و قطعه جداشده. «فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظیمِ» (63 / شعراء)، دریا بشکافت و هر قطعهاش همچون کوه بزرگی گردید. (تکرار: 1).
گروه جدا شده از دیگران. همچنین است فِرْقَة مثل «فَریقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَریقٌ فِی السَّعیرِ» (7 / شوری)، یعنی: همان روز که گروهی در بهشتند و گروهی در آتش. «فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ
لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدّینِ …» (122/توبه)، چرا از هر گروه دستهای برای تفقّه در دین کوچ نمیکنند. (تکرار: 33).
جدایی. «قالَ هذا فِراقٌ بَیْنی وَ بَیْنِکَ …» (78 / کهف)، او گفت: اینک وقت جدایی من و تو فرا رسیده است … (تکرار: 2).
در اصل مصدر است به معنی فرق گذاشتن سپس در معنی فارق به کار رفته. «هُدًی لِلنّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی وَ
الْفُرْقانِ» (185 / بقره)، (قرآن) راهنمای مردم و جدا کننده (حق از باطل) میباشد (تکرار: 7).
خودپسندی. فَراهَة به معنی حذاقت، خفّت و ماهر بودن و نشاط است. اسم فاعل آن فارِه میباشد چنان که در مجمع گفته «وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتا فارِهینَ» (149/شعراء)، یعنی: از کوهها
خانههایی میتراشید در حالی که در این کار ماهرید. «فارِهینَ» را حاذقین و ماهرین معنی کردهاند. (تکرار: 1).
فَرْی در اصل به معنی قطع و شکافتن است. «… وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری» (61/طه)، و نومیدی (و شکست) از آن کسی است که دروغ (بر خدا) ببندد. این کلمه با مشتقات آن 60 بار در قرآن آمده است.
اِفْتِراء: به معنی جعل دروغ و چیزی از خود درآوردن است مثل: «اَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِه» (38 / یونس)، بلکه میگویند قرآن را ساخته است بگو یک سوره مانند آن بیاورید.
ساخته. نو در آورده. «قالُوا یا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئا فَرِیّا» (27 / مریم)، چون مریم عیسی علیهالسلام را در آغوش خویش به میان مردم آورد گفتند: ای مریم چیز
نوظهوری آوردی زائیدن بدون شوهر؟!! (تکرار: 1).
راندن و برخیزاندن. «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ» (64/اسراء)، هر که را از آنها خواستی با صدایت بران و به عمل بد برخیزان. (تکرار: 3).
خوف. «لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الاَْکْبَرُ» (103/انبیاء)، خوف بزرگ محزونشان نکند. (تکرار: 6).
جا باز کردن. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِذا قیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّه لَکُمْ وَ اِذا قیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا …» (11/مجادله)، ای کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی که به شما گفته شود مجلس را وسعت بخشید (و به تازه واردها جا دهید) وسعت بخشید، خداوند (بهشت را) برای شما وسعت
میبخشد و هنگامی که گفته شود: برخیزید، برخیزید … (تکرار: 3)
تباهی. در لغت آن را ضدّ
صلاح گفتهاند. راغب خروج شیء از اعتدال معنی میکند خواه کم باشد یا بیشتر. «لا یُریدُونَ عُلُّوا فِی الاَْرْضِ وَ لا فَسادا» (83/قصص)، در زمین برتری (خودپسندی) و تباهی اراده نمیکنند. (تکرار: 5).
ایضاح و تبیین. تفسیر قرآن نیز از این معنی است که مراد خدا را بیان و روشن میکند و آن اگر مبتنی به قرآن و سنّت قطعیّه باشد یعنی قرآن را با قرآن و حدیث مقطوع تفسیر کند درست و صحیح است و اگر فقط با نظر خود تفسیر کند و گوید: مراد خدا حتما چنین است و یا خود نظری داشته و قرآن را بر آن حمل کند منهیّ است مگر آنکه بگوید: چنین به نظر
میآید و مراد واقعی پیش خدا و برگزیدگان
خدا است. «وَ لا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ اِلاّ جِئْناکَ بِالْحَقِّ وَ اَحْسَنَ تَفْسیرا» (33 / فرقان)، آنها هیچ مثلی برای تو نمیآورند مگر اینکه ما حقّ را برای تو میآوریم و تفسیری بهتر (و پاسخی دندان شکن که ناچار به تسلیم شوند). (تکرار: 1).
خروج از حقّ. کافر فاسق است که کاملاً از شرع خارج شده و گناهکار فاسق است که به نسبت گناه از شرع و حقّ کنار رفته است. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَاءٍ فَتَبَیَّنُوا اَنْ تُصیبُوا قَوْما بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ» (6/حجرات)، ای اهل ایمان اگر فاسقی خبری پیش شما آورد درباره آن تحقیق کنید مبادا از روی عدم علم قومی را آسیب رسانید و بر کرده خویش پشیمان شوید. کلمه فاسق 37 بار در
قرآن مجید آمده است.
ضعف، ترس. راغب آن را ضعف توأم با ترس گفته. مثلاً در آیه «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ …» (46/انفال)، یعنی: منازعه و اختلاف نکنید که ضعیف شوید و نیرویتان از بین برود. به معنی ضعف است نه ترس. میدانیم که اختلاف موجب ضعف و پراکندگی است ولی در آیه زیر معنی ترس بهتر به نظر میرسد «حَتّی اِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِی الاَْمْرِ …» (152/آل عمران)، تا اینکه سست شدید و (بر سر رها کردن سنگرها) در کار خود به نزاع پرداختید. (تکرار: 4).
«وَ اَخی هارُونُ هُوَ اَفْصَحُ مِنّی
لِسانا» (34 / قصص)، یعنی: و برادرم هارون در سخن گفتن از من فصیح تر است و میتواند سخن را بهتر از من ادا کند.
فصیح کسی است که کلامش بیان کننده مقصود و خالی از تعقید و گره باشد. (تکرار: 1).
بریدن و جدا کردن. «هذا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذی کُنْتُمْ بِه تُکَذِّبُونَ» (21/صافات)، این روز قیامت و روز جدا کردن حقّ از باطل است که تکذیب میکردید. این کلمه با مشتقات آن 43 بار در قرآن آمده است.
به معنی جدا شدن و خروج و نیز جمع فصل آمده (فصول چهارگانه). «وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ اَبُوهُمْ اِنّی لاََجِدُ ریحَ یُوسُفَ» (94 / یوسف)، چون کاروان از
مصر جدا و خارج گردید پدرشان گفت: من بوی یوسف را استشمام میکنم.
باز کردن طفل از شیر. «وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا» (15/احقاف)، دوران بارداری و از شیر گرفتنش 30 ماه است.
اقوام و عشیره است که از شخص منفصلاند. «یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدی مِنْ عَذابِ یَوْمَئِذٍ بِبَنیهِ. وَ صاحِبَتِه وَ اَخیهِ. وَ فَصیلَتِهِ الَّتی تُؤْویهِ …» (11 و 13 / معارج)، چنان است که گنهکار دوست میدارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا کند و همسر و برادرش را و قبیلهاش که همیشه از او حمایت میکردند …
تَفْصیل: متمایز کردن. تفصیل کلام، روشن کردن آن است، مقابل اِجْمال.
«وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنینَ وَ الْحِسابَ وَ کُلَّ شَیْءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصیلاً» (12 / اسراء)، یعنی: و تا عدد سالها و حساب را بدانید و هر چیز را از هم متمایز کردیم و روشن نمودیم و مردم میتوانند آنها را از همدیگر بشناسند. «هذا یَوْمُ الْفَصْلِ الَّذیکُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ» (21/صافات)، یعنی: این روز قیامت و روز جدا کردن حقّ از
باطل است که تکذیب میکردید. تعبیر از روز قیامت به «یَوْمُ الْفَصْل» در بسیاری از آیات آمده است و مراد از آن حکومت و قضاوت حقّ است که در نتیجه حقّ از ناحقّ، عادل از ظالم جداشده و هر یک به راه خویش روند.
شکستن، قطع کردن.
اِنْفِصام: قطع شدن. «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّه فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی
لاَ انْفِصامَ لَها» (256 / بقره)، هر که به طغیانگر کفر ورزیده و به خدا ایمان آورد به دستگیرهای چنگ زده که قطع شدن ندارد. (تکرار: 1).
رسوا کردن، عیب کسی را آشکار کردن. «قالَ اِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفی فَلا تَفْضَحُونَ» (68 / حجر)، یعنی: (لوط) گفت: اینها میهمانان منند، آبروی مرا نریزید. این کلام لوط علیهالسلام است نسبت به قوم خویش در
حمایت از میهمانانش که فرشته بودند. (تکرار: 1).
شکستن و پراکندن. «هُمُ الَّذینَ یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّه حَتّی یَنْفَضُّوا» (7 / منافقون)، آنها کسانیاند که میگویند به کسانی که در نزد رسول خدا هستند انفاق نکنید تا متفرّق شوند. (تکرار: 9).
نقره. «وَ حُلُّوا اَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ» (21 / انسان)، زینت شدهاند با دستنبدهایی از نقره بخصوصی. (تکرار: 4).
زیادت، برتری، احسان، رحمت. ممکن است معنوی باشد مثل «فَما کانَ لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْلٍ …» (39/اعراف)، یعنی: شما را بر ما برتری و فضیلتی نبود. و ممکن است مادّی باشد مثل «وَ اللّه فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلی بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ» (71 / نحل)، یعنی: خداوند بعضی از شما را بر بعضی
دیگر از نظر روزی برتری داد. امّا به معنای احسان و رحمت مثل آیه «وَ لکِنَّ اللّه ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعالَمینَ» (251 / بقره)، لیکن خدا صاحب احسان و رحمت است بر مردمان.
(تکرار: 84).
اِتّساع(1)«وَ کَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ اَفْضی بَعْضُکُمْ اِلی بَعْضٍ وَ اَخَذْنَ مِنْکُمْ میثاقا غَلیظا» (21 / نساء)، یعنی: و چگونه آن را باز پس میگیرید، در حالی که شما با یکدیگر تماس و آمیزش کامل داشتهاید؟ و (از این گذشته،) آنها (هنگام ازدواج،) از شما پیمان محکمی گرفتهاند.
طبرسی فرموده: اِفْضاء به شیء رسیدن به آن است با ملامست، اصل آن از فَضاء به معنی وسعت است. (تکرار: 1).
1) چیزی را وسیع و گشاد کردن.
شکافتن. «اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ» (1 / نساء)، یعنی: آنگاه که آسمان بشکافد.
در بسیاری از آیات فَطْر به معنی آفریدن و فاطِر به معنی آفریننده آمده مثل «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ» (79/انعام)، یعنی: روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده. «قُلْ اَ غَیْرَ اللّه اَتَّخِذُ وَلِیّا فاطِرِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ …» (14 / انعام)، یعنی: بگو آیا غیر خدا را ولی خود انتخاب کنم در حالی که او آفریننده آسمانها و زمین است. این کلمه 8 بار و کلمه فاطر 6 بار در قرآن آمده است.
بد خُلق. «وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ …» (159/آل عمران)، اگر بد رفتار و سنگدل میبودی حتما از تو پراکنده میشدند. (تکرار: 1).
کار کردن، قرآن فعل به کسر
اول را مصدر به کار برده مثل «وَ اَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ اَقامَ الصَّلوةِ وَ ایتاءَ الزَّکوةِ» (73/انبیاء)، و انجام کارهای نیک و بر پاداشتن نماز و ادای زکات را به آنها وحی کردیم. (تکرار: 9).
به معنی دفعه است. «وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَکَ الَّتی فَعَلْتَ وَ اَنْتَ مِنَ الْکافِرینَ» (19/شعراء)، یعنی: و کردی آن کارت را که کردی حال آنکه بر نعمت ما کافر بودی. این سخن فرعون است به موسی علیهالسلام مراد از فَعْلَة کشته شدن قبطی است به دست موسی. (تکرار: 4).
مبالغه و از اسماء حسنی است «اِنَّ رَبَّکَ فَعّالٌ لِما یُریدُ» (107 / هود)، که پروردگارت هرچه را اراده کند انجام میدهد. (تکرار: 2).
گم شدن، غائب شدن. «قالُوا وَ
اَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ. قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ …» (71 72 / یوسف)، یعنی: برادران یوسف رو کرده و گفتند: چه چیزی را گم کردهاید؟ گفتند: پیمانه شاه را گم کردهایم. «وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ مالِیَ لا اَرَی الْهُدْهُدَ …» (20/نمل)، یعنی: از پرندگان جویا شد و گفت: چرا هدهد را نمیبینم. تَفَقُّد آن است که در حال غایب بودن چیزی از حال آن جویا شویم. (تکرار: 3).
حاجت. (تکرار: 14).
فَقیر: حاجتمند. احتیاج را از آن جهت فقر گفتهاند که آن به منزله شکسته شدن فِقار ظَهْر (ستون فقرات) است در تعذّر رسیدن به مراد (مجمع). «یا اَیُّهَا النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَی اللّه وَاللّه هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ» (15 / فاطر)، ای مردم شما به خدا محتاجید و خدا بی نیاز ستوده است. (تکرار: 4).
بلای بزرگ. این از آن است که بلای بزرگ پشت انسان را میشکند. «وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ. تَظُنُّ اَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ» (24 و 25 / قیامة)، چهرههایی در آن روز درهم کشیده است توقّع دارد که بلایی کمرشکن بسرش آید. (تکرار: 1).
زردی شدید. «اِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءٌ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرینَ» (69 / بقره)، آن گاوی است زرد پررنگ که بینندگان را شاد میگرداند. (تکرار: 1).
فهمیدن. «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها» (179 / اعراف)، قلوبی دارند که با آنها نمیفهمند. (تکرار: 20).
(به فتح و کسر اول) اندیشه، تأمّل. به عبارت دیگر فکر اِعمال نظر و تدبّر است برای به دست آوردن واقعیّات و عبرتها. قرآن مجید به تفکّر و تدبّر بسیار
اهمیّت داده و بسیاری از آیات برای ایجاد تفکّر نازل شده است. «وَ یَتَفَکَّرُونَ فیخَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً» (191 / آل عمران)، و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند (و میگویند:) بارالها! اینها را بیهوده نیافریدی. (تکرار: 18).
جدا کردن. فکّ رهن خلاص کردن آن و فکّ رَقَبَة آزاد کردن بنده است. «وَ ما اَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ. فَکُّ رَقَبَةٍ»
(12 و 13 / رقبه)، چه میدانی گردنه چیست، آزاد کردن بندهای است. (تکرار: 2).
هر چیز خوردنی سرورآور. عدّهای فاکهه را میوه معنی کردهاند. ولی فَیُّومِیّ در مِصْباح المنیر گوید: فاکهه هر آن چیزی است که با خوردن آن متنعّم شوند خشک باشد یا تر … این معنی با اصطلاح قرآن مجید بسیار سازگار است مثلاً در آیه
«اُولئِکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ. فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ» (41 و 42 / صافات)، برای آنها (بندگان مخلَص) روزی معین و ویژهای است. میوههای گوناگون پرارزش و آنها مورد احترامند. «فواکِه» بیان رزق است و در آیه «وَ نَعْمَةٍ کانُوا فیها فاکِهینَ» (27 / دخان)، «فاکِهین» راجع به مطلق نعمت است نه فقط میوه. معنی آیه: و نعمتهای فراوان دیگر که در آن متنعم بودند. کلمه فاکهه 11 بار و جمع آن که فَواکِه میباشد 3 بار در قرآن آمده است.
تَفَکُّهَ: میوه خوردن، پشیمان شدن. تمتّع و تعجب آمده چنانکه در قاموس و مصباح و اقرب هست. به نظر نگارنده قاموس قرآن (آیة اللّه قُرَشی) معنی آن در آیه ذیل تعجّب است. «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاما فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ. اِنّا لَمُغْرَمُونَ» (65 و 66 / واقعة)، یعنی: اگر
میخواستیم زرع را خشک میکردم پس تعجّب میکردید و میگفتید: ما غرامت زدگانیم.
را بذله گو و متکبّر گفتهاند. «وَ اِذَا انْقَلَبُوا اِلی اَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَکِهینَ» (31/مطففّین)، کفّار (پس از تحقیر مؤمنان) چون نزد کسانشان میرفتند شادمان و بذله گو میرفتند (از این که اهل ایمان را تحقیر کرده اند). این کلمه با مشتقات آن 5 بار در قرآن آمده است.
و فَلاح و اِفْلاح به معنی رستگاری و نجات است. «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ تَزَکّی. وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّه فَصَلّی» (14 و 15 / اعلی)، یعنی: رستگار شد آن که پاک شد و نام پروردگارش را یاد کرد و نماز خواند. آن در قرآن همه جا از باب اِفْعال به کار رفته و شامل رستگاری دنیا و آخرت است. و سبب آن پیروی از خواستههای عقل و دستورات دین میباشد. (تکرار: 40).
شکافتن. فالِق: شکافنده. اِنْفِلاق: شکافته شدن. «فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ
الْعَظیمِ» (63 / شعراء)، دریا بشکافت و هر قسمتش مانند کوه بزرگی گردید. کلمه فالِق 2 بار و کلمه فَلَق و انفلق هر کدام 1 بار در قرآن آمدهاند.
اسم مصدر است به معنی شکافته شده.
طبرسی آن را شکاف گفته، در قاموس و اقرب چند معنی از قبیل صبح، درّه، شکاف گفته. «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» (1/فلق)، بگو پناه میبرم به پروردگار سپیده صبح.
کشتی. آن در واحد و جمع به کار میرود. واحد مثل «وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِاَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا» (37 / هود)، یعنی: و (اکنون) در حضور ما و طبق وحی ما کشتی بساز. در آیه زیر راجع به همه کشتی هاست «وَ تَرَی
الْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ» (14/نحل)، یعنی: و کشتیها را میبینید که سینه دریا را میشکافند. در مذکّر و مؤنّث هر دو به کار رود مثل «فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ» (119/شعراء)، یعنی: در کشتی که مملو (از انسان و انواع حیوانات) بود. که به قرینه صفت، مذکّر است و مثل «اَ لَمْ تَرَ اَنَّ الْفُلْکَ تَجْری فِی الْبَحْرِ بِنِعْمَةِ اللّهِ» (31 / لقمان)، یعنی: آیا ندیدی کشتیها بر صفحه دریاها به فرمان خدا و به برکت نعمت او حرکت میکنند؟ که به قرینه «تَجْری» مؤنّث است. (تکرار: 23).
مدار کواکب. «وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ» (33 / انبیاء)، یعنی: اوست خدائی که شب و روز را و آفتاب و ماه را آفرید همه
در یک مداری شناورند. مدار شب و روز اطراف زمین و مدار آفتاب و ماه در فضا و
مخصوص به خودشان است. (تکرار: 2).
کنایه از یک نفر معیّن. «یا وَیْلَتی لَیْتَنی لَمْ اَتَّخِذْ فُلانا خَلیلاً» (28/فرقان)، ای وای بر من کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم. کنایه است از یک نفر معیّن. اِبْن دُرَیْد از ابی حاتم نقل کرده: عرب از هر مذکّر با «فلان» و از هر مؤنّث با «فُلانَة» کنایه میآورد اگر مراد بهائم باشد الفلان و الفلانة با الف و لام میگویند (مجمع). آیه راجع به قیامت است که در آن انسان متوجّه میشود رفیقش یا پیشوایش او را گمراه و بدبخت کرده. (تکرار: 1).
کم عقلی، ضعف رأی. تفنید آن
است که کم عقلی و ضعف رأی را به کسی نسبت دهی. «قالَ اَبُوهُمْ اِنّی لاََجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْلا اَنْ تُفَنِّدُونَ» (94 / یوسف)، یعنی: پدرشان (یعقوب علیه السلام) گفت من بوی یوسف
را استشمام میکنم اگر در اشتباه نشمارید و سفیهم ندانید. اگر نگوئید که سفیه شده و کم عقل گردیده است. (تکرار: 1).
شاخه درخت. جمع آن اَفْنان است. «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّه جَنَّتانِ … ذَواتا اَفْنانٍ» (46 48 / رحمن)، یعنی: و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد، دو باغ بهشت است … آن دو باغ بهشتی دارای انواع نعمتها و درختان پرطراوت است. «ذَواتا اَفْنانٍ». وصف «جَنَّتان» است، یعنی آن دو بهشت دارای شاخه هاست. ممکن است
«اَفْنان» جمع فَنّ باشد که به معنی نوع است یعنی آن دو بهشت دارای انواع نعمتها میباشند. (تکرار: 1).
از بین رفتن. «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ. وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الاِْکْرامِ» (26 و 27 / رحمن)، هر که از جنّ و انس در
روی زمین است فانی شدنی است ولی پروردگارت که دارای جلال و کرامت است میماند. (تکرار: 1).
علم و دانستن.
تَفْهیم: دانا کردن. «فَفَهَّمْناها سُلَیْمانَ وَ کُلاًّ آتَیْنا حُکْما وَ عِلْما» (79 / انبیاء)، فتوای مسأله را به سلیمان تفهیم کردیم و به هر دو از داوود و سلیمان علم و حکمت دادیم. (تکرار: 1).
از دست رفتن. «لِکَیْلا تَحْزَنُوا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا ما اَصابَکُمْ» (153/آل عمران)، تا غمگین نباشید بر آن چه از دستتان رفته و نه به مصیبتی که به شما رسیده است. (تکرار: 4).
تَفاوُت: به معنی تباعد دو چیز و از دست دادن همدیگر است. «اَلَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطُورٍ» (3 / ملک)،
یعنی: خدائی که هفت آسمان را طبقه طبقه و روی هم آفرید. در خلق خدا تفاوت نخواهی دید و آنها یکدیگر را ازدست نمیدهند و از همدیگر کنار نمیشوند. بار دیگر بنگر و دقّت کن آیا شکافی که حاکی از تفاوت است میبینی؟ در خلق خدا تفاوت نیست یعنی موجودات عالم هیچ یک آن دیگری را فَوْت
نمی کند و از دست نمیدهد. اگر در موجودات عالم دقت کنیم خواهیم دید مثل حلقات زنجیر همه در پی هماند و از همدیگر دور و کنار نیستند، آفتاب میتابد، دریاها تبخیر میشوند، ابرها بوجود میآیند، جریان جوّ آنها را به خشکیها میراند، بارانها میبارند، دانهها میرویند، نعمتها به دست مردم میرسند، باکتریها فضولات را تجزیه کرده به مواد کانی و اصلی تبدیل میکنند، عدهای از بین میروند
دیگران جای آنها را میگیرند، این روش در تمام موجودات اعمّ از کوچک و بزرگ جاری است. (تکرار: 1).
گروه، طائفه. «کُلَّما اُ لْقِیَ فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ یَأْتِکُمْ نَذیرٌ» (8/ملک)،
یعنی: هر وقت گروهی در آتش انداخته شوند دربانان آن میپرسند آیا شما را بیم دهندهای نیامد؟ جمع فَوْج در قرآن اَفْواج است. «وَ رَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فی دینِ اللّه اَفْواجا» (2/نصر)، و مردم را ببینی گروه گروه وارد دین خدا میشوند. (تکرار: 5).
جوشیدن، غَلَیان. «اِذا اُلْقُوا فیها سَمِعُوا لَها شَهیقا وَ هِیَ تَفُورُ» (7 / ملک)، چون در جهنّم انداخته شوند صفیر آن را میشنوند و میجوشد و فوران میکند. (تکرار: 4).
نجات، رستگاری. «وَ مَنْ یُطِعِ
اللّه وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزا عَظیما» (71/احزاب)، و هر کس اطاعت خدا و رسولش کند به رستگاری عظیمی نایل شده
است. قرآن کریم فوز را فقط در خشنودی خدا، طاعت خدا و رسول، ورود به جنّت، بودن با نیکان و مصون بودن از گناهان میداند. این کلمه با مشتقات آن 19 بار در قرآن آمده است.
رستگار. «اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ» (20 / حشر)، اصحاب بهشت، رستگار و پیروزند. (تکرار: 4).
مَفازَة: نجات، مصدر میمی و یا اسم مکان است. «فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ» (188/آل عمران)، آنها را در نجات از عذاب مپندار.
تَفْویض به معنی واگذار کردن است. «وَ اُفَوِّضُ اَمْری اِلَی اللّه اِنَّ اللّه
بَصیرٌ بِالْعِبادِ» (44 / غافر)، یعنی: کار
خویش را به خدا واگذار میکنیم که او به بندگان بینا است. (تکرار: 1).
بالا. «اِنّی اَرانی اَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسی خُبْزا» (36 / یوسف)، یعنی: من خودم را میبینم که بالای سرم نان حمل میکنم. آن هم در علوّ مادی و محسوس به کار میرود. مثل آیه فوق و هم در علوّ معنوی و برتری قدرت مثل «وَ فَوْقَ کُلِّ ذی عِلْمٍ عَلیمٌ» (76 / یوسف)، یعنی: و برتر از هر صاحب علمی، عالمی است. (تکرار: 41).
اِفاقَة: بیدار شدن از بیهوشی و رجوع صحّت و عقل به انسان است. «فَلَمّا اَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ اِلَیْکَ» (143 / اعراف)، پس چون موسی به هوش آمد گفت: منزّهی تو، توبه کردم به سوی تو.
به معنی مهلت است. «وَ ما
یَنْظُرُ هؤُلاءِ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ» (15/ص)، اینان منتظر نیستند مگر به یک صیحه که برای آن مهلتی نیست. (تکرار: 1).
در قاموس فُوم را سیر، گندم، نخود، نان و دیگر حبوبات که از آنها نان به دست میآید معنی کرده است، «فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها …» (61 / بقره)، یعنی: از خدای خود بخواه که از آنچه از زمین میروید، از سبزیجات، خیار، سیر، عدس، و پیاز، برای ما برویاند. (تکرار: 1).
دهان. «اِلاّ کَباسِطِ کَفَّیْهِ اِلَی الْماءِ لِیَبْلُغَ فاهُ» (14 / رعد)، یعنی: مگر مانند کسی که دو دستش را به سوی آب باز کرده تا به دهانش برسد. جمع آن اَفْواه است. «وَ تَقُولُونَ بِاَفْواهِکُمْ ما لَیْسَ لَکُمْ بِه عِلْمٌ» (15/نور)، یعنی: و با دهان خود سخنی
میگفتید که به آن یقین نداشتید. (تکرار: 13).
حرف جرّ است اهل لغت برای آن ده معنی ذکر کردهاند از جمله:
1 ظرفیّت حقیقی مثل «غُلِبَتِ الرُّومُ فی اَدْنَی الاَْرْضِ» (2 و 3 / روم)، رومیان مغلوب شدند (و این شکست) در سرزمین نزدیکی رخ داد.
2 ظرفیت اعتباری مانند «یَدْخُلُونَ فی دینِ اللّه اَفْواجا» (2 / نصر)، یعنی: گروه گروه وارد دین خدا میشوند. و نیز به معنی تعلیل، استعلاء، به معنی باء، در جای الی، در جای مِنْ، توکید و غیره آمده که در کتب لغت ذکر شده است. (تکرار: 1692).
رجوع. زمینهایی که بدون جنگ از کفار بدست آید. «فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتّی تَفْیآءَ اِلی اَمْرِ اللّهِ» (9 / حجرات)، یعنی: با گروه متجاوز بجنگید تا به طاعت خدا برگردند. «ما اَفاءَ اللّه عَلی رَسُولِه مِنْ اَهْلِ
الْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ …» (7 / حشر)، یعنی: آنچه را خداوند از اهل این آبادیها به رسولش بازگرداند از آنِ خدا و رسول است. این کلمه با مشتقات آن 7 بار در قرآن آمده است.
پرشدن، جاری شدن. «تَری اَعْیُنَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ» (83 / مائده)، یعنی: میبینی که در اثر شناختن حقّ چشمشان پر از اشک شد. «فَاِذا اَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْکُرُوا اللّه عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ …» (198 / بقره)، یعنی: و هنگامی که
از «عرفات» کوچ کردید، خدا را نزد «مشعرالحرام» یاد کنید. اِفاضَة از عرفات به مشعر همان کوچ و برگشتن است به مشعر. علّت تعبیر به افاضه ظاهرا برای کثرت است یعنی کوچ با کثرت به سیلان آب از کثرت، تشبیه شده. «هُوَ اَعْلَمُ بِما تُفیضُونَ فیهِ کَفی بِه شَهیدا بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ» (8/احقاف)، یعنی:
خدا داناتر است به آن چه در آن وارد میشوید او در گواهی میان من و شما کافی است. در مجمع گفته افاضه داخل شدن به عمل است بر وجه سرازیر شدن. علی هذا معنی جریان در آن ملحوظ است. (تکرار: 9).
حیوانی است معروف. «اَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِاَصْحابِ الْفیلِ» (1/فیل)، آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل چه کرد؟
(تکرار: 1).
حرف بیست و یکم از الفبای عربی و بیست و چهارم از الفبای فارسی است جزء کلمه واقع میشود، در حساب ابجد بجای عدد 100 است.
نام سوره پنجاهم از سور قرآنی است. «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجیدِ. بَلْ عَجِبُوا اَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» (1 و 2 / ق)، یعنی: ق، سوگند به قرآن مجید آنها تعجب کردند که پیامبری انذارگر از میان خودشان آمده. سوره ق جمعا 45 آیه است و حرف ق 56 بار در آن ذکر شده است، مطابق آن چه از قول دانشمند مصری دکتر رشاد نقل شده درصدِ حرف قاف در این سوره مبارکه نسبت به حروف دیگر سوره باید از درصد آن در دیگر سورهها نسبت
به حروف آنها بیشتر بوده باشد. این احتمال نیز وجود دارد که چون این سوره
اکثر درباره قیامت است، قاف اشاره به قیامت باشد در آن صورت «ق» رمز مطالب سوره است.
ناپسندی. «وَ اَتْبَعْناهُمْ فی هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیمَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحینَ» (42 / قصص)، در دنیا پشت سر آنها لعنت قرار دادیم و آنها روز قیامت از رحمت خدا دورند یعنی هم در دنیا و هم در آخرت ملعوناند. (تکرار: 1).
مدفن انسان. جمع آن قُبُور است. «وَ اَنَّ اللّه یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ» (7/حج)، و خداوند تمام کسانی را که در قبرها آرامیدهاند، زنده میکند. (تکرار: 8).
مَقْبَرَة: محل قبر را گویند جمع آن مَقابِر است «اَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ. حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» (1 و 2 / تکاثر)، یعنی: تفاخر و تکاثر شما را به خود مشغول داشته. تا آن جا که به زیارت
قبرها رفتید. ظاهرا مراد از «زُرْتُمُ الْمَقابِر» مرگ است یعنی رقابت در کثرت مال سرگرمتان کرد تا مردید و به مقابر رسیدید به عبارت دیگر غفلت همه عمر شما را گرفت. بعضی آنرا اظهار فخر با شمردن اموات دانستهاند. کلمه قُبُور 6 بار در قرآن مجید آمده است.
شعلهای از آتش است که از آتشی برداشته شود. «اِنّی آنَسْتُ نارا لَعَلّی آتیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ اَوْ اَجِدُ عَلَی النّارِ هُدًی» (10 / طه)، من آتشی احساس کردم شاید از
آن شعلهای به شما آورم یا از آن راه یابم. (تکرار: 3).
گرفتن. «ثُمَّ قَبَضْناهُ اِلَیْنا قَبْضا یَسیرا» (46 / فرقان)، سپس آن را به آسانی به طرف خویش گرفتیم. (تکرار: 9).
به معنی تقدّم مکانی، زمانی،
رتبهای و ترتیبی آید. نگارنده قاموس قرآن گوید: در قرآن مجید ظاهرا همه جا در تقدّم زمانی استعمال شده مثل «اِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ قَبْلِ اَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ» (34 / مائده)، یعنی: مگر آنها که قبل از دست یافتن شما بر آنان توبه کنند. این کلمه با مشتقات آن 242 بار در قرآن آمده است.
گاهی به معنی جلو و پیش به کار میرود. مثل «اِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ
فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ» (26 / یوسف)، اگر پیراهنش از جلو دریده شده زن راست میگوید و یوسف از دروغگویان است. گاهی به معنی روبرو و آشکار. مثل «اِلاّ اَنْ تَأْتِیَهُمْ سُنَّةُ الاَْوَّلینَ اَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً» (55/کهف)، مگر این که طریقه گذشتگان یا عذاب روبرو بر آنها آید. (تکرار: 3).
طاقت، نزد، طرف. مثل
«فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لاقِبَلَ لَهُمْ بِها» (37 / نمل)، یعنی: بر آنها لشکریانی آوریم که طاقت مقابله با آنها را ندارند و مثل «فَمالِ الَّذینَ کَفَرُوا قِبَلَکَ مُهْطِعینَ» (36 / معارج)، یعنی: چرا کافران نزد تو به تو خیره هستند. در آیه «لَیْسَ الْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ» (177 / بقره). بی شکّ مراد طرف
است یعنی: نیکی آن نیست که روهای خود را به سوی (بطرف) مشرق یا مغرب کنید. (تکرار: 3)
پذیرفتن، گرفتن. «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ» (37 / آل عمران). خدایش آن را پذیرفت پذیرفتن نیکو. این کلمه با مشتقات آن 21 بار در قرآن آمده است.
اِقْبال: رو کردن. «وَ اَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَساءَلُونَ» (25 / طور)، رو کرده بعضی بر بعضی از هم میپرسند. (تکرار: 3).
تَقَبُّل: پذیرفتن بر وجهی که مقتضی ثواب باشد (مفردات). «اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّه مِنَ الْمُتَّقینَ» (27 / مائده)، معلوم است که قبول خدا مقتضی ثواب است.
تَقابُل: روبرو شدن. «مُتَّکِئینَ عَلَیْها
مُتَقابِلینَ» (16 / واقعه)، یعنی: در حالی که بر آن تکیه کرده و روبروی یکدیگرند. «اِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ» (27/اعراف)، یعنی: واقع این است که شیطان و اتباعش شما را میبینند از جائی که شما نمیبینید. قَبیل در آیه جمع قَبیلَة است. «اَوْ تَأْتِیَ بِاللّه وَ الْمَلائِکَةِ قَبیلاً» (92/اسراء)، یعنی: یا خدا و فرشتگان را روبرو آوری و ببینیم یا آنها را کفیل آوری که نبوّت تو را ضمانت کنند. قبیل در آیه به معنی کفیل یا آشکار است.
قَبیلَه: ملّت، طایفه، جمع آن قبایل است. «وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا» (13/حجرات)، شما را ملتها و طایفه قرار دادیم تا همدیگر را بشناسید.
در عرب اسم مکانی است که نمازگزار به آن رو میکند. (مفردات) «فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها …» (144 / بقره)، یعنی: اکنون تو را به سوی قبلهای که از آن خشنود باشی باز میگردانیم. «وَ اَوْحَیْنا اِلی مُوسی وَ اَخیهِ اَنْ تَبَوَّءَ لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُیُوتا وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ» (87 / یونس)، یعنی: به موسی و برادرش وحی کردیم که برای قوم خویش در مصر خانههایی آماده کنید و آنها را مقابل هم قرار دهید (تا برای تبلیغ و واقف شدن از حال همدیگر مناسب باشد) و نماز بخوانید و مؤمنان را مژده ده که خدا از
فرعون نجاتشان خواهد داد. قبله در آیه ظاهرا مصدر به معنی فاعل (مُتَقابِل) است.
(تکرار: 3).
کم کردن، تنگ گرفتن. راغب گفته: آن تقلیل نفقه است در مقابل اسراف و هر دو مذموماند. «وَ الَّذینَ اِذا اَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواما» (67/فرقان)، آنان که چون انفاق کنند نه از حدّ تجاوز کنند و نه از حدّ کم کنند و عملشان میان آن دو متعادل باشد. (تکرار: 5).
کم کننده و بسیار بخیل. «اِذا لاََمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الاِْنْفاقِ وَ کانَ الاِْنْسانُ قَتُورا» (100 / اسراء)، آن وقت برای خوف از فقر از خرج کردن امساک میکردید و انسان بخیل است. (تکرار: 1).
مُقْتِر: فقیر و کسی که در تنگی است ضدّ مُوسِع یعنی کسی که در فراخی و وسعت
مال است. «وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» (236 / بقره)، هر گاه به زنان مهریّهای معیّن نکرده و پیش از دخول طلاق دادید به آنها متاعی (نصف مهرالمثل و غیره) بدهید ثروتمند به قدر قدرت و فقیر به قدر قدرتش.
طبرسی و بعضی دیگر آن را غبار معنی کردهاند در مصباح گفته: دودی که از مطبوخ برخیزد در مفردات گوید: دودی که از بریان و چوب و مانند آن بلند شود. «لِلَّذینَ اَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ وَ لا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ اُولئِکَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ …» (26/یونس)، یعنی: کسانی که نیکی کردند، پاداش نیک و زیاده بر آن دارند و تاریکی و ذلت چهره هایشان را نمیپوشاند،
آنها یاران بهشتند … مراد از «قَتَر» ظاهرا کدورت و تیرگی است که در اثر گناهان بر
چهره شخص ظاهر شود. (تکرار: 5).
کشتن. «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اَخیهِ» (30 / مائده)، یعنی: نفس سرکش تدریجا او را مصمّم به کشتن برادر کرد. قتل گاهی به معنی لعن آید چنان که در مجمع و قاموس گفته مثل «قُتِلَ الاِْنْسانُ ما اَکْفَرَهُ» (17 / عبس)، لعن بر انسان چه بسیار کافر است. (منظور انسانی است که در مکتب وحی تربیت نشده است). (تکرار: 170).
جنگیدن با همدیگر، کشتن همدیگر. «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ اَنْ یُقاتِلُوکُمْ اَوْ یُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ» (90 / نساء)، سینهشان تنگ شد ازاین که با شما یا با قوم خویش بجنگند.
اِقْتِتال: جنگیدن با یکدیگر، مقاتله کردن. «فَوَجَدَ فیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلانِ» (15 / قصص)، در آن شهر دو نفر یافت که با هم میجنگیدند.
جنگیدن. «یا اَیُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَی الْقِتالِ» (65 / انفال)، ای پیامبر مؤمنان را به جنگ تشویق کن.
خیار. «فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها» (61 / بقره)، یعنی: از خدای خود بخواه که از آن چه از زمین میروید، از سبزیجات، خیار، سیر، عدس برای ما برویاند. (تکرار: 1).
راغب گوید: اِقْتِحام قرار گرفتن در وسط سختی مخوف است.
«فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ. وَ ما اَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ. فَکُّ رَقَبَةٍ» (11 13 / بلد)، یعنی: ولی او (انسانی ناسپاس) از آن گردنه مهم بالا نرفت. و تو نمیدانی آن گردنه چیست؟ آزاد کردن برده است. در این سه آیه آزاد کردن بنده ورود به گردنه نامیده شده زیرا انفاق و گذشتن از
مال سخت است همان طور که داخل شدن به گردنه. (تکرار: 2).
زدن است مثل زدن آهن به سنگ برای بیرون آمدن آتش. «وَ الْعادِیاتِ ضَبْحا. فَالْمُورِیاتِ قَدْحا» ، قسم به دوندگان با حَمْحَمَة و به آتش افروزان با زدن سم به سنگ. (تکرار: 1).
تحقیق و تأکید. «قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ» (1/مؤمنون)، یعنی: همانا مؤمنان رستگار شدند. (تکرار: 406).
پاره کردن ازطول. «وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ …» (25/یوسف)، به طرف در سبقت جستند و زن پیراهن یوسف را از پشت پاره کرد. (تکرار: 4).
جمع قِدَّة است به معنی قطعه و تکّه. «وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دُونَ ذلِکَ کُنّا طَرائِقَ قِدَدا» (11 / جنّ)، بعضی از ما
نیکوکاران و بعضی غیر از آنها یا پائین تر از آن هاست اهل طریقههای مختلفیم. (تکرار: 1).
و قدرت و مَقْدُرَة به معنی توانایی است. «ضَرَبَ اللّه مَثَلاً عَبْدا مَمْلُوکا لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» (75/نحل)، خدا عبد مملوکی را مثل زده که بر چیزی قادر نیست. این کلمه با مشتقات آن 131 بار در قرآن آمده است.
1 ایضا قَدْر به معنی تنگ گرفتن است. این معنی از لفظ «بَسْط» که در آیات در مقابل قدر آمده به خوبی روشن میشود «اللّه یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ» (26/رعد)، خدا وسعت میدهد روزی را به کسی که میخواهد و تنگ میگیرد به آن که میخواهد و مصلحت اقتضاء میکند.
2 ایضا به معنی تقدیر و اندازه گیری و نیز به معنی اندازه است. «قَدْ جَعَلَ اللّه لِکُلِّ شَیْءٍ
قَدْرا» (3 / طلاق)، خدا برای هر چیزی اندازهای معیّن قرار داده است. «وَ ما قَدَرُوا اللّه حَقَّ قَدْرِه اِذْ قالُوا ما اَنْزَلَ اللّه عَلی بَشَرٍ مِنْ شَیْءٍ» (91/انعام)، یعنی: خدا را نشناختند حق شناختنش، خدا را تعظیم نکردند حق
تعظیمش. این هر دو قابل قبول است، از راغب نقل شد که قدر بیان کمیّت شیء است.
توانایی، اندازه. در جوامع الجامع گفته: قَدْر و قَدَر دو لغتاند. یعنی به یک معنی مثل «وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» (236/بقره)، به زنان متاع دهید ثروتمند به اندازه قدرتش و تنگدست به اندازه توانائیش. «اِنّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ» (49/قمر)، ما هر چیز را به اندازه آفریدیم. (تکرار: 18).
تَقْدیر: اندازه گیری و تعیین. (تکرار: 5).
توانا و آن از اسماء حسنی
است. «اِنَّ اللّه عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ» (20/بقره)، یعنی: خداوند بر هر چیز توانا است. راغب میگوید: قدیر آن است که آنچه را بخواهد
مطابق مقتضای حکمت انجام میدهد نه زیاد و نه کم، لذا صحیح نیست غیر خدا با آن توصیف شود، «مُقْتَدِر» نظیر قدیر است مثل «عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ» (55 / قمر)، یعنی: نزد خداوند مالک مقتدر. لیکن آن گاهی وصف بشر آید … قدیر یا مقتدر در قرآن پیوسته در وصف خدا آمده است. (تکرار: 45).
دیک. «وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ …» (13 / سبأ)، کاسههایی به بزرگی حوضها و دیکهای ثابت. (تکرار: 1).
پاکی، پاک. «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ» (102 /نحل)، بگو، آن را روح القدس از جانب پروردگارت به حق نازل کرده است. (تکرار: 10).
تَقْدیس: پاک کردن. «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ
وَ نُقَدِّسُ لَکَ» (30 / بقره)، یعنی: ما تسبیح و حمد تو را به جامی آوریم. تقدیس خداوند آن است که ما او را پاک بدانیم و قبائح و نقائص را به او نسبت ندهیم وگرنه خدا ذاتا مقدّس و پاک است.
بسیار پاک. «هُوَ اللّه الَّذی لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسِ …» (23 / حشر)، او خدایی است که معبودی جز او نیست، حاکم و مالک اصلی او است، ازهر عیب منزّه است. (تکرار: 2).
پا، جمع آن اقدام است. «یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی وَ الاَْقْدامِ» (41 / رحمن)، یعنی: گناهکاران با علامتشان شناخته میشوند و از موهای پیشانی و پاهایشان گرفتار میگردند. قَدَم
گاهی به معنی منزلت و مقام است و گاهی
مراد از ثبوت قدم استقامت و صبر است مثل «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» (94/نحل)، تا قدمی پس از ثبوتش بلغزد یعنی: استقامت به تزلزل مبدّل شود. «وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا» (147/آل عمران)، یعنی: بر ما استقامت عطافرما. «وَ بَشِّرِ الَّذینَ آمَنُوا اَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (2 / یونس)، یعنی: و به کسانی که ایمان آوردهاند، بشاره ده که برای آنها پاداشهای مسلم نزد پروردگارشان است. مراد از قدم صدق مقام ارجمند واقعی و پاداش حقیقی است. (تکرار: 48).
تَقْدیم: جلو انداختن، مقدّم کردن. «ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ اَیْدیکُمْ وَ اَنَّ اللّه لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ»
(182 / آل عمران)، این عذاب به علّت اعمالی است که دستهایتان از پیش فرستاده است (وگرنه) خدا به بندگان ستمکار نیست.
(تکرار: 31).
دیرین، مقابل تازه. «قالُوا تَاللّه اِنَّکَ لَفی ضَلالِکَ الْقَدیمُ» (95/یوسف)، گفتند به خدا تو در اشتباه دیرین خود هستی. مرادشان از ضلال مبالغه یعقوب در حبّ یوسف علیهم السلام بود. (تکرار: 3).
اِقْتِداء به معنی پیروی کردن است. «اُولئِکَ الَّذینَ هَدَی اللّه فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ» (90 / انعام)، یعنی: آن پیامبران کسانیاند که خدا هدایتشان کرده تو از هدایت آنها پیروی کن. نمیفرماید از آنها پیروی کن زیرا شریعت آن حضرت، ناسخ شرایع
گذشته است ولی پیروی از هدایتشان همان هدایت خدایی است. از این ماده فقط 2 کلمه در قرآن مجید آمده است.
انداختن، گذاشتن. بهتر است آن را رهاکردن معنی کنیم که جامع انداختن
و گذاشتن است. «اَنِ اقْذِفیهِ فِی التّابُوتِ فَاقْذِفیهِ فِی الْیَمِّ» (39 / طه)، موسی را در صندوق بگذار و آن را به دریا رها کن. معلوم است که انداختن معمولی مراد نیست. «وَ قَذَفَ فی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ …» (26 / احزاب)، یعنی: و در دلهای آنها رعب افکند. مراد انداختن معنوی است. (تکرار: 9).
جمع کردن. خواندن را از آن جهت قِرائَت گویند که در خواندن، حروف و کلمات کنار هم جمع میشوند. «فَاِذا قَرَأْتَ
الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ» (98 / نحل)، چون قرآن خواندی به خدا پناه بر. «وَ اِذا قُرِیءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» (204/اعراف)، چون قرآن خوانده شود گوش کنید و ساکت باشید تا مورد رحمت قرار گیرید. (تکرار: 21).
جمع قَرْء است و آن بر طهر و
حیض هر دو اطلاق میشود. «وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ …» (228/بقره)، زنان مطلّقه باید به مدّت سه مرتبه عادت ماهیانه دیدن انتظار بکشند. (تکرار: 1).
این لفظ در اصل مصدر است به معنی خواندن. مثل «اِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَاِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» (17 و 18 / قیامة)، یعنی: در قرآن عجله نکن
زیرا جمع کردن آنچه وحی میکنیم و خواندن آن بر عهده ماست … و چون آن را خواندیم از خواندنش پیروی کن و بخوان. سپس قرآن عَلَم (1)است به کتاب حاضر که بر حضرت رسول صلی الله علیه و آله نازل شده به اعتبار آنکه خواندنی است. قرآن کتابی است خواندنی باید آن را خواند و در معنایش دقّت
1) اسم خاصّ کتاب اللّه مجید است.
و تدبّر نمود. چنان که خود قرآن به خواندن آن کاملاً اهمیّت میدهد. «وَ اَنْ اَتْلُوَ الْقُرْآنَ» (92/نمل)، و این که قرآن را تلاوت کنم. «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتیلاً» (4 / مزمل)، و قرآن را با دقّت و تأمل بخوان. «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» (20 / مزمّل)، اکنون آن مقدار از
قرآن که برای شما میسّر است، تلاوت کنید. (تکرار: 68).
نزدیکی و آن به تصریح راغب چند قسم است:
1 قرب مکانی. مثل «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمینَ» (35 / بقره)، یعنی: به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران میگردید.
2 قرب زمانی. مثل «اِقْتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُمْ» (1 / انبیاء)، یعنی: حساب مردم به آنها نزدیک شده.
3 قرب نَسَبی. مثل «وَ ذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی» (83/بقره)، یعنی: و نزدیکان و
یتیمان.
4 قرب مقام و منزلت. مثل قول فرعون که به ساحران گفت: «نَعَمْ وَ اِنَّکُمْ اِذا لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ» (42 / شعراء)، یعنی: آری و شما در این صورت از مقربان خواهید بود.
5 قرب رعایتی. مثل «اِنَّ رَحْمَةَ اللّه قَریبٌ مِنَ الْمُحْسِنینَ» (56 / اعراف)، یعنی: زیرا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است. ولی شاید مراد از قرب در این آیه لزوم و نظیر آن باشد که احسان و نیکوکاری رحمت خدا را لازم و حتمی میکند. (تکرار: 96).
از اسماء حسنی است. «فَاِنّی قَریبٌ اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ» (186 / بقره)، یعنی: (بگو:) من نزدیکم، دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا میخواند، پاسخ میگویم. قریب و نزدیک بودن خدا معنوی است نه زمانی و مکانی، مثل محیط بودن خدا به هر چیز. «اِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحیطٌ» (54 / فصلت)،
ولی خداوند به همه چیز احاطه دارد. (تکرار: 26).
جمع قُرْبَت است. «وَ یَتَّخِذُ ما
یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَاللّه وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ اَلا اِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ …» (99 / توبه)، یعنی: انفاق و دعاهای رسول را پیش خدا مایه تقرب میداند بدان که آنها برای آنان مایه تقرّب است. (تکرار: 1).
در اصل مصدر است به معنی نزدیک شدن مثل عُدْوان و خُسْران و نیز اسم به کار میرود مثل برهان و سلطان و آن هر کار خیری است که بنده به وسیله آن بر خدا تقرب جوید چنانکه در مجمع و مفردات و اقرب الموارد گفته است. «اِنَّ اللّه عَهِدَ اِلَیْنا اَلاّ نُؤْمِنُ لِرَسُولٍ حَتّی یَأْتِیَنا بِقُرْبانٍ» (183/آل عمران)، یعنی: خداوند از ما پیمان گرفته که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم تا (این معجزه را انجام دهد) یک قربانی
بیاورد. (تکرار: 2).
زخم. «اِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْکَ الاَْیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ …» (140 / آل عمران)، یعنی: اگر به شما زخمی رسید و در «اُحُد» شکستی دیدید، نظیر آن به مشرکین در «بدر» رسید و این روزها را میان مردم میگردانیم و شکست و فتح هر دوره نصیب قومی میشود. (تکرار: 3).
بوزینه، جمع آن در قرآن مجید قِرَدَة آمده است. «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ» (65 / بقره)، یعنی: به طور قطع حال کسانی از شما را که در روز شنبه، نافرمانی و گناه کردهاند، دانستید، ما به آنها گفتیم: به صورت بوزینههای طرد شدهای درآیید.
قصّه «قِرَدَة» 3 بار در قرآن یاد شده هر سه در خصوص اصحاب سَبْت است.
ثبات و محل استقرار. «وَ اِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ» (39 / غافر)، یعنی: و آخرت سرای همیشگی است. «قَرَّتْ عَیْنُهُ» یعنی چشمش آرام گرفت آن کنایه از شادی است. «قُرَّةُ عَیْن» ، چیزی است که سبب سرور و شادی باشد. «رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ اَزْواجِنا وَ ذُرِّیاتِنا قُرَّةَ اَعْیُنٍ» (74/فرقان)، یعنی: خدایا زنان و فرزندان ما را مایه خوشحالی و روشنی چشم ما گردان. (تکرار: 9).
اِقْرار: به معنی اثبات شیء است. «وَ نُقِرُّ فِی الاَْرْحامِ ما نَشاءُ اِلی اَجَلٍ مُسَمًّی …» (5 / حجّ)، یعنی: آنچه را که میخواهیم تا مدّت معین در ارحام نگاه میداریم. اقرار به توحید و نبوّت
و امثال آن، برقرار کردن و اظهار ثابت بودن آنهاست. «ثُمَّ اَقْرَرْتُمْ وَ اَنْتُمْ تَشْهَدُونَ» (84/بقره)، یعنی: سپس در حالی که حاضر بودید اقرار کردید و به ثابت بودن آن اذعان نمودید.
اِسْتِقْرار: ثابت شدن. «فَاِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوْفَ تَرانی» (143 / اعراف)، اگر (کوه) بتواند در جای خود ثابت بماند، تو نیز مرا خواهی دید.
مُسْتَقَرّ: محل قرار گرفتن. «وَ لَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلی حینٍ» (36 / بقره)، برای شما در زمین تا مدّتی قرارگاه و متاع است. (تکرار: 10).
جمع قارُورَة به معنی شیشه است مثل زُجاجَة. «قالَ اِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواریرَ» (44 / نمل)، گفت آن غرفهای است صاف شده از شیشه ها. (تکرار: 3).
نام قبیله بزرگی از عرب که رسول خدا صلی الله علیه و آله از تیره بنی هاشم از همان قبیله است. «لاِیلافِ قُرَیْشٍ. ایلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ …» (1 و 2 / قریش)، یعنی: و برای الفت دادن و محترم کردن قریش که
الفت دادن آنها در مسافرت زمستان و تابستان باشد. (تکرار: 1).
نوعی است از بریدن، قطع مکان و گذشتن از آن را قَرض مکان گویند (راغب). «وَ اِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ وَ هُمْ فی فَجْوَةٍ مِنْهُ» (17 / کهف)، چون آفتاب غروب میکرد از آنها به طرف شمال متمایل میشد و آنها در کهف در وسعت
بودند. (تکرار: 13).
اِقْراض: قرض دادن. «اِنْ تُقْرِضُوا اللّه قَرْضا حَسَنا یُضاعِفْهُ لَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ …» (17/تغابن)، یعنی: اگر به خدا قرض الحسنه دهید، آن را برای شما مضاعف میسازد و شما را میبخشد. ماده اِقْراض در قرآن همه جا درباره قرض دادن به خدا آمده و همه با وصف «حَسَنا» مقیّد شده است. انفاق در راه خدا قرض دادن به خدا خوانده شده که آن از
طرف خدا برگردانده خواهدشد و اشاره به حتمی بودن مزد آن است.
صحیفه. چیزی که در آن مینویسند از هر چه باشد. جمع آن قَراطیس است مثل «قُلْ مَنْ اَنْزَلَ الْکِتابَ الَّذی جاءَ بِه مُوسی نُورا وَ هُدًی لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ
قَراطیسَ تُبْدُونَها وَ تُخْفُونَ کَثیرا …» (91/انعام)، یعنی: بگو چه کسی کتابی را که موسی آورد نازل گردانید کتابی که نور و هدایت برای مردم بود (اما شما) آن را به صورت پراکنده قرار میدهید قسمتی را آشکار و قسمت زیادی را پنهان میدارید … ظاهرا مراد آن است که تورات را جزوه جزوه میکنید آن چه به نفع شما است ظاهر میکنید و آنچه وصف رسول ما در آن است پنهان میدارید. (تکرار: 12).
کوفتن چیزی بر چیزی. (تکرار: 5).
قارِعَة: زننده و کوبنده. «اَلْقارِعَةُ. مَا الْقارِعَةُ. وَ ما اَدْراکَ مَا الْقارِعَةُ» (1 و 2 و 3/قارعه)، یعنی: آن حادثه کوبنده، و
چه حادثه کوبنده ای؟ و تو چه میدانی که حادثه کوبنده چیست. قیامت از آن جهت قارِعَه نامیده شده که کوبنده عجیبی است و همه چیز و حتی زمین و کوهها را میکوبد. «وَ حُمِلَتِ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّةً واحِدَةً» (14/حاقه)، و زمین و کوهها از جا برداشته شوند و یکباره در هم کوبیده و متلاشی گردند.
راغب گوید: قَرْف و اِقْتِراف در اصل به معنی کندن پوست از درخت و کندن پوست روی زخم است و به طور استعاره بر اِکْتساب، اِقْتراف گفتهاند. اعمّ از آنکه کار خوب باشد یا بد. «وَ لْیَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ» (113 / انعام)، یعنی: و تا کسب کنند از معاصی آنچه کسب میکنند، این آیه
درباره اکتساب گناه است. «وَ مَنْ یَقْتَرِفْ
حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْنا» (23/شوری)، یعنی: و هر کس عمل نیکی انجام دهد، بر نیکی اش میافزاییم. این آیه در اکتساب حسنه است و مراد از آن به موجب صدر آیه و روایات، ولایت اهل بیت علیهم السلام میباشد. (تکرار: 5).
جمع کردن. (تکرار: 36).
اِقْتِران: اجتماع دو چیز یا چیزهاست در یک معنی از معانی، گویند: زید قرین عمرو است در ولادت، در شجاعت، در قدرت و غیره. «اَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِکَةُ مُقْتَرِنینَ» (53/زخرف)، یعنی: یا ملائکه با او با هم بیایند. «سُبْحانَ الَّذی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنینَ» (13 / زخرف)، یعنی: منزّه است خدائی که این مرکب را بر ما مسخّر کرد وگرنه ما بر تسخیر آن توانا نبودیم. اِقْران
به معنی اِطاقَة و توانایی است یعنی قرین شدن در توانایی.
تَقْرین: جمع کردن با شدّت، برای کثرت و مبالغه است. «وَ تَرَی الْمُجْرِمینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنینَ فِی الاَْصْفادِ» (49/ابراهیم)، یعنی: گناهکاران را بینی که با زنجیرها به شدت با هم بسته شدهاند.
جماعتی را گویند که در زمان واحد نزدیک به هم زندگی میکنند، جمع آن قُرُون است. «اَلَمْ یَرَوْا کَمْ اَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ» (6 / انعام)، یعنی: آیا مشاهده نکردند چه قدر از اقوام پیشین را هلاک کردیم. کلمه قُرُون 23 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
رفیق. «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ»
(36/زخرف)، یعنی: هر که از یاد خدا اعراض کند شیطانی بر او میگماریم که مصاحب اوست. آیات قرآن صریحند در اینکه هر که به خدا توجّه کند ملائکه بر او نازل شده
یاریش میکنند. «اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّه ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ اَلاّ تَخافُوا …» (30/فصلت)، یعنی: و آنان که از خدا رو گردانند شیاطین به سراغشان آمده بر گناهشان میافزایند … (تکرار: 12).
مردی است از یهود و از قوم موسی علیه السلام. «اِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ» (76 / قصص)، یعنی: قارون از قوم موسی بود اما بر آنها ستم کرد. به نقل طبرسی او پسرخاله موسی بود. چنانکه از امام صادق علیهالسلام نقل کرده است. او در
بدکاری در ردیف فرعون و هامان بود موسی علیهالسلام را ساحر خوانده. «وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مُوسی … اِلی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ فَقالُوا ساحِرٌ کَذّابٌ» (23 و 24 / غافر)، یعنی: ما موسی را فرستادیم … به سوی فرعون و هامان و قارون، ولی آنها گفتند:
او ساحر بسیار دروغگویی است. چنین به نظر میآید که قارون با آنکه از بنی اسرائیل بود در نزد فرعون مقام عالی داشته است. در مجمع فرموده هامان وزیر فرعون و قارون خزانه دار وی بود، آیه «وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسی بِالْبَیِّناتِ فَاسْتَکْبَرُوا» (39 / عنکبوت)، نیز مؤیّد آن است. (تکرار: 4).
ذُوالْقَرْنَیْن: ظاهرا قَرْن در این کلمه به معنی شاخ است، ذوالقرنین یعنی صاحب دو شاخ. «وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَاَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْرا» (83 / کهف)، و از تو درباره «ذوالقرنین» سؤال میکنند، بگو به زودی گوشهای از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.
راغب گوید: قریه نام موضعی است که مردم در آن جمع شوند،
به مردم نیز قریه گویند و در هر 2 معنی استعمال میشود. در بسیاری از آیات نسبت افعال به قریه داده شده مثل «وَ کَمْ مِنْ قَرْیَةٍ اَهْلَکْناها فَجاءَها بَأْسُنا بَیاتا …» (4/اعراف)، چه بسیار شهرها و آبادیها که آنها را (بر اثر گناه فراوان) هلاک کردیم و عذاب ما شب هنگام به سراغشان آمد. در
آیاتی نظیر «وَ اِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَةَ» (58/بقره)، یعنی: و (به خاطر بیاورید) زمانی را که گفتیم در این قریه (بیت المقدس) وارد شوید. قَرْیَة از قَری به معنی جمع کردن است پس قریه موضعی است که خانهها را جمع کرده یا مردم را، اعمّ از آن که ده باشد یا شهر و نمیشود گفت: معنای قریه فقط ده است. حتّی به لانه مورچگان قَرْیَةُ النَّمْلِ گویند علی هذا باید با قرینه فهمید که آیا مراد شهر است یا ده. لفظ قریه و جمع
آن قُریً در قرآن اغلب در موارد ذمّ به کار رفته در آبادیهایی که اهل ایمان نبوده و در جهالت زندگی میکردهاند مثل «وَ کَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْیَةٍ کانَتْ ظالِمَةً» (11 / انبیاء)، یعنی: چه بسیار مناطق آباد ستمگری را که ما درهم شکستیم. (تکرار: 23).
شیر. «کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ. فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» (50 و 51/ مدثّر)، گویا آنها گورخران رمیدهاند که از شیر فرار کردهاند. (تکرار: 1).
عالم نصاری. در المیزان فرموده: قسّیس معرّب «کشیش» است. «ذلِکَ بِاَنَّ مِنْهُمْ قِسّیسینَ وَ رُهْبانا وَ اَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ» (82 / مائده). رأفت نصاری بر مسلمین برای آن است که عدّهای از آنها قِسّیس و راهب هستند (و کلام حقّ را برای مردم افشاء میکنند) و نیز تکبّر و
خودپسندی نمینمایند. (تکرار: 1).
عدالت. و آن در عدالت و ظلم هر دو به کار میرود. «قُلْ اَمَرَ رَبّی بِالقِسْطِ»
(29/اعراف)، بگو: پروردگارم به عدالت فرمان داده است. (تکرار: 15).
ترازو. «وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقیمِ» (35 / اسراء)، با ترازوی درست وزن کنید. (تکرار: 1).
و قِسْمَة به معنی تجزیه و اِفراز است. «نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا» (32 / زخرف)، ما معیشت آنها را در زندگی دنیا تقسیم کردهایم. (تکرار: 9).
اِسْتِقْسام: طلب قسمت است و در تقسیم نیز به کار رفته مثل: «وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَْزْلام» (3/مائده)، و از این که با اَزْلام قسمت کنید.
سوگند. «وَ اِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظیمٌ» (76 / واقعة)، اگر بدانید
آن سوگند بزرگی است. (تکرار: 24).
و قَسْوَة و قَساوَة به معنی سنگدلی است. «وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَةً» (13/مائده)، دلهای آنها را سخت کردیم. (تکرار: 7).
قُشَعْریرَة به معنی لرزه است و اِقْشِعْرار جِلْد به معنی لرزیدن پوست است. «اللّه نَزَّلَ اَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتابا مُتَشابِها مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ …» (23/زمر)، خدا بهترین حدیث را نازل کرده و آن کتابی است که آیاتش شبیه هم و قابل انعطاف به یکدیگر، پوست کسانی که از خدا میترسند از آن میلرزد. (تکرار: 1).
این کلمه و مشتقّات آن در قرآن به معنی راست و متوسّط و معتدل به کار رفته است. «وَاقْصِدْ فی مَشْیِکَ
وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ» (19 / لقمان)، یعنی: در
راه رفتن معتدل باش و صدایت را آهسته کن. «وَ عَلَی اللّه قَصْدُ السَّبیلِ وَ مِنْها جائِرٌ وَ لَوْ شاءَ لَهَداکُمْ اَجْمَعینَ» (9 / نحل)، یعنی: هدایت به راه راست و متوسّط به عهده خدا است و بعضی از راهها از حقّ منحرفاند اگر خدا میخواست همه شما را اجبارا هدایت میکرد. (تکرار: 6).
به چند معنی آمده است:
1 کوتاهی و ضدّ درازی مثل «مُحَلِّقینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرینَ» (27 / فتح)، در حالی که سر خویش تراشیده و موی خود را کوتاه کردهاید. «وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عینٌ» (48 / صافات)، یعنی: و نزد آنها همسرانی است که جز به شوهران خود عشق نمیورزند
و چشمانی درشت (و زیبا) دارند. «قاصِراتُ الطَّرْفِ». به معنی زنانی است که نگاهشان را از دیگران کوتاه کردهاند و به دیگران نگاه
نمیکنند و مهر نمیورزند و نگاه و علاقهشان منحصر به شوهران خویش است.
2 قَصَرَ به معنی حَبَسَ، «حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ» (72/رحمن)، یعنی: زنان سیمین تن که در خیمه هستند. شاید مقصورات به معنی محبوسات باشد یعنی زنانی که مصون هستند و در خانههای خویشاند و مبتذل و هر جائی نیستند و شاید به معنی مستورات باشد یعنی از نامحرمان پوشیدهاند که قَصْر به معنی سَتْر نیز آمده است. احتمال قوی آن است که به معنی مخصوصات و منحصرات باشد
یعنی زنانی که فقط به شوهر خویش مخصوصاند مثل «لَمْ یَطْمِثْهُنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جانٌ» (74/رحمن)، جنّ و انسی که قبلاً به آنها دست نزده.
3 قَصْر به معنی خانه و عمارت، «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشیدٍ»
(45/حجّ)، چه بسا چاه معطّل که آب برندارد و چه بسیار خانه مرتفع یا گچ کاری شده که اهلش هلاک شدهاند. (تکرار: 11).
سرگذشت و تعقیب و نقل قصّه. «نَحْنُ نَقُّصُّ عَلَیْکَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ …» (3/یوسف)، ما بهترین سرگذشت را برای تو حکایت میکنیم. «قالَ ذلِکَ ما کُنّا نَبْغِ فَارْتَدّا عَلی آثارِهِما قَصَصا» (64 / کهف). قَصَصا در آیه به معنی پی جوئی و اتبّاع اثر است. یعنی: گفت: آن همان است که
می جستیم و پی جویانه به نشانه قدمهای خویش بازگشتند. (تکرار: 26).
مقابله به مثل در جنایت عمدی. قصاص را از آن جهت قصاص گویند که در تعقیب جنایت و در پی آنست (مجمع). «وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیوةٌ یا اُولِی الاَْلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» (179 / بقره)، یعنی: برای شما در
قصاص زندگی است ای عاقلان تا از قتل نفس بپرهیزید، اگر انسان بداند که در صورت کشتن کسی او را خواهند کشت کسی را نمیکشد و این سبب حیات و زنده ماندن مردم میشود. (تکرار: 4).
شکستن. «فَیُرْسِلَ عَلَیْکُمْ قاصِفا مِنَ الرّیحِ» (69 / اسراء)، یعنی: و تندباد و کوبندهای بر شما بفرستد.
راغب گوید: باد قاصف آن است که هرچه از درخت و بناء در مسیرش باشد میشکند. (تکرار: 1).
شکستن. «وَ کَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْیَةٍ کانَتْ ظالِمَةً» (11 / انبیاء)، چه بسا مردمان را که ظالم بودند هلاک کردیم. (تکرار: 1).
دوری. «وَ جاءَ مِنْ اَقْصَی الْمَدینَةِ رَجُلٌ یَسْعی» (20 / یس)، از انتها و دورترین
قسمت شهر مردی شتابان آمد. (تکرار: 5).
ظاهرا مراد از قضب تره خوردنی است. «فَاَنْبَتْنا فیها حَبّا. وَ عِنَبا وَ قَضْبا» (27 و 28 / عبس)، و در آن دانههای فراوانی رویانیدیم. و انگور و سبزی بسیار. (تکرار: 1).
منهدم کردن. «فَوَجَدا فیها جِدارا یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ» (77 / کهف)، آن دو در آن شهر دیواری یافتند که میخواست بیافتد. (تکرار: 1).
قضاء در معانی زیر به کار میرود:
1 اراده. مثل «وَ اِذا قَضی اَمْرا فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (117 / بقره)، و هنگامی که فرمان وجود چیزی را صادر کند، میگوید: موجود باش و آن فورا موجود میشود.
2 حکم و الزام. مثل «وَ قَضی رَبُّکَ اَلاّ تَعْبُدُوا
اِلاّ اِیّاهُ» (23 / اسراء)، پروردگار تو حکم کرده که جز او را نپرستید.
3 اعلام و خبردادن. مثل «وَ قَضَیْنا اِلَیْهِ ذلِکَ الاَْمْرَ …» (66 / حجر)، به لوط علیهالسلام آن کار را اعلام کردیم.
4 تمام کردن. مثل «فَلَمّا قَضی مُوسَی الاَْجَلَ وَ سارَ بِاَهْلِهِ …» (29 / قصص)، چون موسی مدّت را تمام کرد و با اهلش به راه افتاد …
5 فعل. مثل «فَاقْضِ ما اَنْتَ قاضٍ» (72/طه)، بکن هرچه میکنی. (تکرار: 62).
کنار و طرف. جمع آن اَقْطار است. «اِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْقُذُوا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذُوا» (33 / رحمن)، اگر توانستید از اطراف آسمانها نفوذ کنید، نفوذ کنید. مفرد آن در قرآن نیامده است. (تکرار: 2).
مس مذاب. «حَتّی اِذا جَعَلَهُ نارا
قالَ آتُونی أُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْرا» (96/کهف)، چون آن را گداخت گفت مس گداخته بیاورید تا بر آن بریزم. (تکرار: 2).
در مجمع فرموده: قَطِران چیزی است سیاه، بدبو، چسبنده، که آن را بر شتر میمالند. «سَرابیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ» (50/ابراهیم)، یعنی: پیراهن آنها از قطران بخصوصی است. پیراهن گناه کاران از این گونه چیز است و روی بدنشان را پوشانده است. در کشّاف گفته: آن صمغی است که از درختی به نام ابهل ترشّح میکند آن را میپزند و شتر آبله دار را روغن مالی میکنند در حرارت آن دانههای آبله و حتی پوست شتر میسوزد و گاهی به جوف آن هم میرسد آن سیاه رنگ و بدبو است. قَطِران فقط 1 بار در قرآن مجید آمده و نکره است.
از مقابله با دینار میتوان
فهمید که قنطار مال کثیر است. «وَ مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ یُؤَدِّهِ اِلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِدینارٍ لایُؤَدِّهِ اِلَیْکَ …» (75/آل عمران) یعنی: و در میان اهل کتاب، کسانی هستند که اگر ثروت زیادی به رسم امانت به آنها بسپاری، به تو باز میگردانند و کسانی هستند که اگر یک دینار هم به آنها بسپاری، به تو باز نمیگردانند … راغب گفته: قَناطیر جمع قَنْطَرَة است (قَنْطَرَة به معنی پل است) مال قنطره یعنی مالی که زندگی را راه میاندازد همان طور که از پل عبور میکنند. (تکرار: 4).
حِصَّه و نصیب. «وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسابِ» (16 / ص)، یعنی: گفتند: پروردگارا بهره ما از عذاب را زودتر از روز قیامت برسان. این حرف مسخرهای است از آنها نسبت به وعده عذاب.
لذا بعد آن آمده: «اِصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ …» (تکرار: 1).
بریدن. اعم از آن که محسوس باشد مثل «وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا اَیْدِیَهُما …» (38/مائده)، یعنی: دست مرد دزد و زن دزد را قطع کنید. یا معقول مثل «وَیَقْطَعُونَ ما أَمَرَاللّه بِهِ أَنْ یُوصَلَ» (27/بقره)، یعنی: و پیوندهایی را که خدا دستور داده، برقرار سازند قطع مینمایند. به راه رفتن قطع طریق گویند. گوئی راه ممتدّ در اثر راه رفتن قطعه قطعه میشود. «وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیا اِلاّ کُتِبَ لَهُمْ» (121/توبه)، یعنی: و هیچ سرزمینی را نمیپیمایند، مگر این که برای
آنها نوشته میشود. «أَئِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبیلَ» (29/عنکبوت)، یعنی: آیا شما به سراغ مردان میروید و راه تداوم نسل انسان قطع میکنید. آیه درباره قوم
لوط علیهالسلام است. ظاهرا مراد از قطع سبیل قطع تناسل است که آنها با توجّه به لواط و اعراض از زنان راه تناسل را قطع میکردند. این کلمه با مشتقات آن 32 بار در قرآن آمده است.
تکّه و مقداری از شیء. «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» (81 / هود)، یعنی: با عائله خویش در قسمتی از شب برو. جمع آن قِطَع است. «وَ فِی الاَْرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ» (4/رعد) و در روی زمین قطعاتی در کنار هم قرارداد. (تکرار: 3).
چیدن. «فی جَنَّةٍ عالِیَةٍ قُطُوفُها
دانِیَةٌ» (22 و 23 / حاقَّة)، یعنی: در بهشتی عالی، که میوه هایش در دسترس است. قُطُوف جمع قِطْف است و آن به معنی مقطوف (ثمره چیده شده) میباشد. اقرب الموارد گوید: خوشه را در وقت چیده شدن قِطْف گویند. «وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلیلاً»
(14 / انسان)، میوههای آن رام و در اختیار خورنده است. (تکرار: 2).
قطمیر را پوست هسته خرما، شیار هسته، نقطه سفید در پشت هسته، پرده شکاف هسته و غیره گفتهاند و آن چنان که راغب گفته: مثلی است برای چیز بی قیمت. «وَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمیرٍ» (13 / فاطر)، یعنی: آنان را که جز خدا میخوانید پوسته هسته خرمائی را مالک نیستند. (تکرار: 1).
نشستن. «وَ اَنّا کُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ» (9 / جنّ)، ما در مقاعد آسمان برای استراق سمع مینشستیم. به کوتاهی از کار نیز اطلاق میشود «وَ قَعَدَ الَّذینَ کَذَبُوا اللّه وَ رَسُولَهُ» (90/توبه)، یعنی: آنان که به خدا و رسول دروغ گفتند کوتاهی کردند. قُعُود جمع قاعِد نیز آمده است مثل سُجُود
جمع ساجِد. «اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّه قِیاما وَ قُعُودا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ» (191/آل عمران)، یعنی: آن که خدا را درحال ایستاده و نشسته و خوابیده یاد میکنند. قیام جمع قائم و قعود جمع قاعد است. (تکرار: 4).
قَعید: صفت مشبهه و مفید دوام است. «اِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ
قَعیدٌ» (17 / ق)، یعنی: به خاطر بیاورید هنگامی که دو فرشته راست و چپ که ملازم انسان هستند، اعمال او را دریافت میدارند. (تکرار: 1).
مَقْعَد: محل نشستن، مصدر میمی و اسم مکان هر دو آمده است مثل «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ» (81 / توبه)، یعنی: تخلف جویان از مخالفت با رسول خدا خوشحال شدند. که مصدر میمی است و مثل «فیمَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ»
(55/قمر)، که اسم مکان میباشد. یعنی: در مجلس راستین نزد پادشاه توانا. (تکرار: 2).
مَقاعِد: جمع مَقْعَد است. «وَ اِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ الْمُؤمِنینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ» (121/آل عمران)، و چون از نزد عائلهات خارج شدی برای مؤمنان مواضعی برای جنگ آماده میکردی.
قَواعِد: جمع قاعِدَة است به معنای بازنشستگان. «وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاّتی لا یَرْجُونَ نِکاحا» (60/نور)، زنان بازنشسته که رغبتی به نکاح ندارند. «وَ اِذْ یَرْفَعُ اِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ» (127/بقره). آن در آیه بالا جمع قاعده به معنی پایه هاست یعنی آن گاه که ابراهیم پایههای کعبه را بالا میبرد.
ریشه. «تَنْزِعُ النّاسَ کَاَنَّهُمْ اَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» (20 / قمر)، یعنی: باد قوم عاد را از جا بلند کرده و ساقط مینمود
گوئی تنههای از بیخ کنده شده نخل هستند. مُنْقَعِر یعنی از بیخ کنده شده. (تکرار: 1).
اَقْفال جمع قُفْل است. قُفْلِ بر
قلب کنایه از عدم تدبّر و تفکّر آمده. «اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أقْفالُها» (24/محمّد)، یعنی: آیا آنها در قرآن تدبّر نمیکنند؟ یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است. در مجمع فرموده: این آیه ردّ بر کسانی است که گویند قرآن را جز با روایات نمیشود تفسیر کرد (زیرا که خود قرآن امر به تدبّر در آن میکند). (تکرار: 1).
در پی آمدن، تبعیّت کردن. اصل قَفْو از قَفا (پشت گردن) است. «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ قَفَیّنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ» (87/بقره)، یعنی: به موسی کتاب دادیم و از پی او پیامبرانی فرستادیم. «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ
کانَ عَنْهُ مَسْئُولاً» (36/اسراء)، یعنی: از آن چه
نمی دانی پیروی نکن، چرا که گوش و چشم و دلها همه مسؤول هستند. (تکرار: 5).
برگرداندن، روانه کردن. «وَ اِلَیْهِ تُقْلَبُونَ» (21 / عنکبوت)، یعنی: به سوی او برگردانده میشوید. این کلمه با مشتقات آن 36 بار در قرآن آمده است.
اِنْقِلاب: انصراف و برگشتن. «وَ اِذَا انْقَلَبُوا اِلی اَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَکِهینَ» (31/مطفّفین)، و چون نزد اهلشان برگشتند شادمان برگشتند.
تَقَلُّب: تحوّل و تصرّف در امور است. «فَلا یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلادِ» (4 / غافر)، یعنی: مبادا قدرت نمایی آنها تو را بفریبد. مراد از تقلّب تصرّف و تلاش در کارهای زندگی است. (تکرار: 5).
قلب همان عضو معروف در
بدن و تنظیم کننده و جریان دهنده خون است که در سینه قرارگرفته است. قرآن مجید به قلب بیشتر تکیه کرده و چیزهائی را به آن نسبت میدهد که بیشتر و یا همه آنها را امروز به مغز نسبت میدهند. اینک به بعضی از آنها اشاره میشود:
1 قلب غلیظ میشود و سخت تر از سنگ میگردد. «وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» (159 / آل عمران)، یعنی: و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده میشدند.
2 قلب مریض میشود (نه فقط از لحاظ طبیعی) بلکه از لحاظ عدم استقرار ایمان و بودن هواهای شیطانی در آن. «فی قُلُوبِهِمْ
مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا» (10/بقره)، یعنی: در دلهای آنها یک نوع بیماری است، خداوند بر بیماری آنها میافزاید.
3 قلب زنگ میزند و تیره میشود البتّه در اثر اعمال بد. «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» (14 / مطفّفین)، نه بلکه اعمالشان بر قلوب آنها زنگ گذاشته است.
4 قلب مهر زده میشود و چیزی نمیفهمد. «کَذلِکَ یَطْبَعُ اللّه عَلی قُلُوبِ الْکافِرینَ» (101/اعراف)، این چنین خداوند بر دلهای کافران مهر مینهد.
5 قلب محل ترس و خوف است. «سَنُلْقی فی قُلُوبِ الَّذینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ» (151/آل عمران)، به زودی در دلهای کافران، رعب و ترس میافکنیم.
6 قلب گناه کار میشود. «وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ» (225 / بقره)، اما به آن چه دلهای شما کسب کرده مؤاخذه میکند.
7 قلب میفهمد و نمیفهمد، محلّ عقیده و مخزن علوم است «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها»
(179 / اعراف)، آنها دلها (عقل ها) یی دارند که با آن (اندیشه نمیکنند و) نمیفهمند.
8 قلب مخزن رأفت و رحمت و اطمینان و سکینه است. «وَ جَعَلْنا فی قُلُوبِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً» (27 / حدید)، یعنی: در دل کسانی که از او پیروی کردند، رأفت و رحمت قرار دادیم. «اَلا بِذِکْرِ اللّه تَطْمَئِنَ الْقُلُوبُ» (28/رعد)، یعنی: آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش مییابد. این کلمه با مشتقات آن 132 بار در قرآن مجید است.
تابیدن. قِلادَة تابیدهای است که به گردن بندند از ریسمان باشد یا نقره یا چیزدیگر. «لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللّه وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْیَ وَ لاَ الْقَلائِدِ …» (2 / مائده)، شعائر الهی را حلال ندانید و نه ماه حرام را و نه قربانیهای بی نشان و نشان دار. (تکرار: 2).
مِقْلاد: کلید و خزانه … جمع آن مَقالید است (اقرب الموارد). «اللّه خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکیلٌ. لَهُ مَقالیدُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (62 و 63 / زمر)، یعنی: خداوند خالق همه چیز است و حافظ و ناظر در همه اشیاء. کلیدهای آسمان و زمین از آن او است. «لَهُ مَقالیدُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ …» (12/شوری)، یعنی:
کلیدهای آسمان و زمین از آن اوست، روزی را برای هر کس بخواهد، گسترش میدهد و برای هر کس بخواهد، محدود میسازد … مقالید در آیه به معنی کلیدها یا خزائن است و خزانههای آسمان و زمین برای خدا است یعنی او مالک امر و حاکم آنها است. (تکرار: 2).
کندن. «وَ قیلَ یا اَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ اَقْلِعی» (44 / هود)، یعنی: گفته شد ای زمین آبت را فرو بر و ای آسمان
باز گیر. اِقْلاع به معنی امساک است. (تکرار: 1).
کم، مقابل زیاد و کنایه از بی مقدار. «قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلیلٌ وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقی» (77 / نساء)، یعنی: بگو متاع دنیا در مقابل آخرت حقیر و ناچیز است. (تکرار: 69).
اِقْلال: حمل و برداشتن. «وَ هُوَ الَّذی یُرْسِلُ
الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّی اِذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ …» (57 / اعراف). یعنی: او کسی است که بادها را پیش از باران مژده آور میفرستد تا چون بادها ابرهای سنگین را برداشتند ابر را به طرف سرزمین مرده میرانیم …
آلت نوشتن. «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» (1 / قلم)، یعنی: سوگند به قلم و آنچه مینویسند. قلم از نعمتهای بزرگ خداوندی است که خداوند در مقام امتنان فرموده: «عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ» ،
قلم زبان دوّم بشر است که با آن ما فی الضمیر خویش را اظهار و آثار گذشته را ضبط و حفظ میکند، سوره علق اوّلین سوره نازله است. ذکر قلم و تعلیم در اوّلین
سوره حکایت از اهمیّت قلم و تعلیم در دنیای بشریّت دارد. جمع قَلَم اَقْلام است. «وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ اِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ» (44/آل عمران)، یعنی: تو در نزد آنها نبودی آن دم که تیرهای خویش را میانداختند تا کدام یک مریم را کفالت نماید.. مراد از اقلام تیرهای قرعه است اقرب الموارد علّت این تسمیه را تراشیده شدن تیر ذکر میکند. (تکرار: 4).
بغض شدید. «ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی» (3 / ضحی)، پروردگارت تو را ترک نکرده و دشمن نداشته است. (تکرار: 2).
قُمُوح: یعنی بلند کردن سر.
«اِنّا جَعَلْنا فی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِیَ اِلَی الاَْذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ» (8 / یس)، یعنی: ما در
گردنهای آنها غلهایی قرار دادیم که تا چانهها ادامه دارد و سرهای آنها را به بالا نگاه داشته است. مُقْمَح به معنی سر بالا گرفته شده است اگر به گردن کسی زنجیر پیچند تا به چانهاش برسد سرش قهرا بلند میشود و قدرت پائین آوردن آن را ندارد. (تکرار: 1).
ماه. «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» (2/رعد)، یعنی: و خورشید و ماه را مسخّر ساختیم. این کلمه 27 بار در قرآن مجید به کار رفته و مراد از همه قمر معلوم است نه اقمار کرات دیگر.
پیراهن. «وَ جاءُوا عَلی قَمیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ» (18 / یوسف)، یعنی: روی پیراهن او خون دروغی آوردند. یعنی خون
دیگری بود به دروغ میگفتند: خون یوسف است. این کلمه 6 بار در قرآن مجید آمده و همه درباره پیراهن یوسف علیهالسلام است.
شدید در شرّ. پس یوم قمطریر روزی است که شّرها در آن روی هم انباشته شده. «اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا یَوْما عَبُوسا قَمْطَریرا» (10 / انسان)، یعنی: ما از پروردگارمان خائفیم، در آن روز که عبوس و شدید است. (تکرار: 1).
مَقامِع جمع مِقْمَعَة به معنی گرز است اصل آن به معنی ردع و دفع است، زیرا دشمن با آن دفع میشود. «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ» (21 / حجّ)، یعنی: برای اهل آتش گرزهایی است از آهن. (تکرار: 1).
قُمَّل جمع قُمَّلَة به معنی شپش
است و یا به معنی مگس کوچک است چنان که راغب بیان کرده. «فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ
الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَالدَّمَ آیاتٍ مُفَصَّلاتٍ» (133/اعراف)، یعنی: سپس طوفان و ملخ و آفت گیاهی و قورباغه هاو خون را که نشانههایی از هم جدا بودند، بر آنها فرستادیم. قُمَّل از جمله معجزات نه گانه موسی علیهالسلام بود در مجمع از سعید بن جبیر نقل شده: شپشه (حشره گندم خوار) در مصر چنان زیاد شد که از ده انبان گندم که به آسیاب میبردند جز 3 قَفیز به دست نمیآمد. شپشه حتّی به موها و ابروها و مژگانها و بدنهای فرعونیان چسبیدند گوئی آبله درآورده بودند، خواب و استراحت از آنها سلب گردید. تا به
موسی پناه برده و گفتند: از خدایت بخواه که این بلا را ببرد تا از بنی اسرائیل دست برداریم. (تکرار: 1).
دوام طاعت. در مجمع البیان
فرموده: اصل آن به معنی دوام است سپس به معنی طاعت، نماز، طول قیام، دعا و سکوت میآید از جابر نقل است که از پیغمبر صلی الله علیه و آله سؤال شد: کدام نماز افضل است فرمود: طُولُ الْقُنُوت یعنی طول قیام در نماز. این کلمه با مشتقات آن 13 بار در قرآن آمده است.
قُنُوط به معنی یأس از خیر است. «وَ هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا» (28/شوری)، او کسی است که باران مفید را پس از مأیوس شدن مردم نازل میکند. (تکرار: 6).
سؤال، درخواست. «فَکُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ» (36 / حجّ)، از قربانی بخورید و قانع و سائل را اطعام کنید. ظاهرا قانع کسی است که به آنچه میدهی راضی باشد خواه سؤال کند یا نه و معترّ آن است که با قصد سؤال پیش تو آمده.
«مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لایَرْتَدُّ اِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ …» (43/ابراهیم)، یعنی: گردنها برافراشته، سر به آسمان کرده، حتّی پلک چشمهایشان بی حرکت میماند … «اِقْناع رَأْس» بلند کردن آن است، مُقْنِع کسی است که سرش را بلند کرده یعنی در اجابت ندا کننده سریعاند و سر بالا نگاه دارندگانند، نگاهشان به خودشان برنمی گردد (فقط به طرف عذاب نگاه میکنند). (تکرار: 2).
قِنْوان جمع قِنْواست به معنی خوشه. «وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِیَةٌ وَ جَنّاتٍ مِنْ اَعْنابٍ» (99/انعام)، و از شکوفههای نخل خوشههای باریک بیرون فرستادیم و باغها از انواع انگور. (تکرار: 1).
قِنْیَة چنان که راغب گفته به معنی مال ذخیره شده است. «وَ اَنَّهُ هُوَ اَغْنی وَ اَقْنی» (48 / نجم)، یعنی: خدا همان
است که بی نیاز کرد و اموال باقی عطا نمود (سرمایه برای کسب). (تکرار: 2).
غلبه و ذلیل کردن و در هر یک به کار رود (راغب). «فَاَمَّا الْیَتیمَ فَلا تَقْهَرْ» (9/ضحی)، یعنی: یتیم را ذلیل و بیچاره مکن (و آن به واسطه از بین بردن مال اوست). «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ» (18/انعام)، یعنی: او غالب و بالادست بندگانش میباشد. (تکرار: 10).
صیغه مبالغه و از اسماء حسنی است. «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّه الْواحِدُ الْقَهّارُ» (39 / یوسف)، یعنی: آیا ارباب ضدّ هم و پراکنده بهتر است یا خدای یکتا و بسیار غالب و توانا. (تکرار: 6).
در اصل قَوَبَ بوده است به معنای مقداری از شیء. «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی. فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ اَوْ أَدْنی. فَاَوْحی اِلی عَبْدِهِ ما اَوْحی» (8 10 / نجم)، سپس نزدیک و
نزدیک تر شد و به اندازه دو کمان یا نزدیک تر بود. سپس به بنده خدا وحی کرد آنچه وحی کرد. (تکرار: 1).
ذراع، کمان. آن در اصل به معنی اندازه گیری است. (آیه بالا). (تکرار: 1).
به معنی زمین هموار است که کوه و جنگل در آن نباشد. «فَقُلْ یَنْسِفُها رَبّی نَسْفا. فَیَذَرُها قاعا صَفْصَفا» (105 و 106/ طه)، پس بگو خدایم کوهها را ریز ریز و پراکنده میکند و زمین را بیابانی هموار و مسطح میگرداند. صَفْصَف زمین هموار بی علف است گوئی در همواری مثل یک صفّ میباشد. (تکرار: 1).
قَوْل و قیل به معنی مطلق سخن گفتن و سخن است و در معانی زیر به کار میرود:
1 سخن معمولی و متداول «قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ
مَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ یَتْبَعُها أَذیً» (263/بقره)، در مقابل سائل و فقیر سخن متعارف و زبان خوش و گذشت بهتر از صدقهای است که در پی آن اذیّت باشد.
2 قول خدا که یا به وسیله خلق صوت است مثل صدایی که از درخت بر موسی رسید «فَلَمّا أَتیها نُودِیَ یا مُوسی. اِنّی أَنَا رَبُّکَ» (11 و 12/طه)، یعنی: هنگامی که نزد آتش آمد ندا داده شد که ای موسی. من پروردگار توأم. یا به وسیله فهماندن مطلب و الهام و وحی است.
3 قول نفسی و باطنی. «وَ یَقُولُونَ فی أَنْفُسِهِمْ لَوْلا یُعَذِّبُنَا اللّه» (8 / مجادله)، و در دل میگویند چرا خداوند ما را عذاب نمیکند.
4 اجابت تکوینی. «فَقالَ لَها وَ لِلاَْرْضِ ائْتِیا طَوْعا اَوْ کَرْها قالَتا اَتَیْنا طائِعینَ» (11/فصّلت)، یعنی: به آن و به زمین دستور
داد به وجود آیید و شکل گیرید، خواه از
روی اطاعت و خواه اکراه، آنها گفتند: ما از روی اطاعت میآییم. مسلّم است که زمین و آسمان فرمان خدا را اجابت کردهاند و آن با «قالَتا» تعبیر شده است.
5 وعده عذاب. «فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمیرا» (16 / اسراء)، یعنی: و استحقاق مجازات یافتند آنها را شدیدا درهم کوبیدیم. ظاهرا مراد از قول در این گونه آیات وعده عذاب است. کلمه قَول 92 بار و کلمه قیلَ 49 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
تَقَّوُل: گفتن چیزی که حقیقت ندارد. «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الاَْقاویلِ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ» (44 / حاقّة)، یعنی: اگر از خود دروغی بر ما بندد از دست راستش میگیریم و رگ قلبش را قطع میکنیم. اَقاویل جمع اَقْوال و آن جمع
قَوْل است.
در معانی زیر به کار میرود:
1 برخاستن: «أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ» (39 / نمل)، پیش از آن که از جایت برخیزی من تخت را پیش تو میآورم.
2 توقّف: «کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فیهِ وَ اِذا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا» (20 / بقره)، هر وقت روشن شد در نور آن میروند و چون تاریک گردید میایستند و توقف میکنند.
3 ثبوت و دوام «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ بِاَمْرِهِ» (25 / روم)، یعنی: و از آیات او این است که آسمان و زمین به فرمان او برپا است. مراد از قیام آسمان و زمین پیوسته بودن نظم جاری در آنها است.
4 عزم و اراده. «اِذا قُمْتُمْ اِلَی الصَّلوةِ فَاغْسِلُوا
وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ …» (6/مائده)، هنگامی که برای نماز به پا خاستید صورت و دستها را بشویید …
5 وقوع امر: «وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ یَوْمَئِذٍ
یَتَفَرَّقُونَ» (12 14 / روم)، آن روز که قیامت برپا میشود، مجرمان در نومیدی و غم و اندوه فرو میروند. آن روز که قیامت برپا میگردد (مردم) از هم جدا میشوند.
6 مشغول شدن به کاری مثل «اِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ اَنَّکَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ» (20 / مزمّل)، پروردگارت میداند که تو نزدیک دوسوم از شب یا نصف یا ثلث آن را به پا میخیزی. این کلمه با مشتقات آن 230 بار در قرآن آمده است.
اِقامَة: برپا کردن و ادامه شیء. «وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ آتُوا الزَّکوةَ» (43/بقره)، و نماز را به پا دارید و زکات را اداء کنید.
اِسْتِقامَت: استقامت طریق آن است که راست و بر خطّ مستوی باشد و طریق حقّ را به آن تشبیه میکنند. مثل «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ» (6/فاتحه)، ما را به راه راست هدایت فرما.
قَیِّم: طبرسی آن را مستقیم گفته. «أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِیّاهُ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ» (40/یوسف)، دستور داده که جز او را نپرستید آن است دین صحیح و راه راست.
قَیُّوم: از اسماء حسنی است. «اللّه لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» (255 / بقره)، هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده که قائم به ذات خویش است و موجودات دیگر، قائم به او هستند. (تکرار: 3).
قَوّام: مبالغه قائم است. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی اَنْفُسکُمْ» (135/نساء)، یعنی: ای اهل ایمان پیوسته قیام به عدالت کنید و برای خدا و حقّ، ادای شهادت دهید هر چند به ضرر خودتان باشد …
تَقْویم: تعدیل. «لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ» (4 / تین)، یعنی: که ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریدهایم. ظاهرا
مراد اعتدال غرائز و تناسب اندام ظاهری و باطنی انسان است. (تکرار: 1).
قَوام: اعتدال. «وَ الَّذینَ اِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواما» (67/فرقان)،
آنان که چون انفاق کنند اسراف و تقتیر نمیکنند و انفاقشان میان آن دو معتدل است. (تکرار: 1).
جماعت. «قَدْ بَیَّنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ» (118 / بقره)، ولی ما (به اندازه کافی) آیات و نشانهها را برای اهل یقین روشن ساختهایم. (تکرار: 383).
نیرومندی. «خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ» (63 / بقره)، آنچه دادهایم محکم بگیرید. (تکرار: 29).
قَوِیّ: نیرومند و آن از اسماء حسنی است. «اِنَّ اللّه قَوِیٌّ شَدیدُ الْعِقابِ» (52/انفال)، خداوند قوی و کیفرش شدید است. (تکرار: 11).
مُقْوین: مُقوی به معنی نازل در بیابان و
فقیر و غنی است. «نَحْنُ جَعَلْناها تَذْکِرَةً وَ
مَتاعا لِلْمُقْوینَ» (73/واقعة)، ما آن را وسیله یادآوری (برای همگان) و وسیله زندگی برای مسافران قرار دادهایم. (تکرار: 1).
شکافتن و شکافته شدن. «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ» (36 / زخرف)، هر که از یاد خدا غافل باشد برای او شیطانی مهیّا میکنیم که با وی قرین و همدم است. (تکرار: 9).
استراحت نیمروز. «وَ کَمْ مِنْ قَرْیَةٍ اَهْلَکْناها فَجاءَها بَأْسُنا بَیاتا اَوْ هُمْ قائِلُونَ» (4 / اعراف)، ای بسا شهری که هلاک کردیم عذاب ما بر آنها وقت شب یا موقع خواب نیمروز رسید. «اَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرّا وَ اَحْسَنُ مَقیلاً» (24/فرقان)، بهشتیان در آن روز
قرارگاهشان از همه بهتر و استراحتگاهشان نیکوتر است. (تکرار: 5).
حرف 22 از الفبای عربی و 25 از الفبای فارسی است. در حساب ابجد به جای عدد 20 است و دارای معنای زیر:
1 تشبیه. «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً …» (74/بقره)، سپس دلهای شما بعد از این جریان سخت شد، همچون سنگ یا سخت تر.
2 تعلیل (بیان علت). مثل «وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ» (198/بقره)، او را یاد کنید همانطور که شما را هدایت نمود.
3 تأکید که آن را زائد نیز گویند: مثل «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْء» (11 / شوری)، همانند او چیزی نیست.
راغب میگوید: کأس ظرف با شراب و در ظرف تنها و شراب تنها نیز
به کار رود.
طبرسی نیز ذیل آیه «یُطافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعینٍ» (45 / صافات)، از
اخفش نقل کرده: مراد از هر کأس در قرآن خمر است (خمر بهشتی). معنی آیه: گرداگرد آنها قدحهای لبریز از شراب طهور را میگردانند. این لفظ 6 بار در قرآن مجید آمده است و مراد از آن کاسههای پر از شراب بهشتی است.
بسی، چه بسیار. «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ» (146 / آل عمران)، بسی پیغمبر که به همراهی او بسیاری از مردان خدا جنگیدهاند. این لفظ 7 بار در قرآن آمده و همه مفید کثرتاند.
کَبَّ به رو در انداختن است. «أَفَمَنْ یَمْشی مُکِبّا عَلی وَجْهِهِ اَهْدی أَمَّنْ یَمْشی
سَوِّیّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» (22 / ملک)، یعنی: آیا کسی که به رو افتاده حرکت میکند، به هدایت نزدیک تر است یا کسی که راست قامت در صراط مستقیم گام بر میدارد؟
«مُکِّبا عَلی وَجْهِهِ» کسی است که سر به زیر انداخته جلو و چپ و راست خویش را نمیبیند. آیه بیان حال کافر و مؤمن است که مؤمن راست راه میرود، بر راه راست و همه جوانب و مضّار و منافع را در نظر میگیرد برخلاف کافر … (تکرار: 2).
خواری. «اِنَّ الَّذینَ یُحادُّونَ اللّه وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَما کُبِتَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ …» (5/مجادله)، آنان که با خدا و رسول دشمنی میکنند خوار و ذلیل شدند چنان که اسلافشان نیز ذلیل شدند. (تکرار: 3).
سختی (مجمع). راغب گفته: کَبِد جگر و کَبَد و کُباد درد جگر است. «لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فی کَبَدٍ» (4/بلد)، مراد از آن در آیه مشقّت و سختی است یعنی: حقّا که انسان را در رنج و تعب آفریدیم. زندگی او پر از مشقّت و رنج و تعب است که او را به
کمال و ترقّی سوق میدهد. اگر در مشقّت نمیبود برای از بین بردن آن تلاش نمیکرد و اگر تلاش نمیکرد ابواب اسرار کائنات به رویش گشوده نمیشد. (تکرار: 1).
(بر وزن عِنَب و قُفْل) بزرگی قدر. «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّه اَکْبَرُ» (72 / توبه)، و رضا (و خشنودی) خدا (از همه این ها) برتر است. (تکرار: 6).
کَبیر: عظیم القدر، از اسماء حُسْنی است.
«وَ اَنَّ اللّه هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبیرُ» (62 / حجّ)، یعنی: و خداوند بلند مقام و بزرگ است. (تکرار: 44).
کِبْرِیاء: عظمت و حکومت. «وَ تَکُونَ لَکُمَا الْکِبْرِیاءُ فِی الاَْرْضِ» (78 / یونس)، و باشد برای شما عظمت و حکمرانی در زمین؟
کِبْر: بزرگی ایضا تکبّر و خودبینی. «اِنْ فی صُدُورِهِمْ اِلاّ کِبْرٌ» (56 / غافر)، نیست در سینههاشان مگر تکبّر و خود بزرگ بینی.
تَکَبُّر: نیز به همان معنی است و شاید تکلّف در آن منظور باشد یعنی به زور خودش را کبیر میداند. بدترین تکبّر آن است که در برابر امر خدا تکبّر و از قبول آن امتناع کند. «فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ اَنْ تَتَکَبَّرَ فیها …» (13/اعراف)، از آن (مقام و رتبه ات) فرود آی، تو حقّ نداری در آن (مقام و رتبه) تکبّر بورزی … این کلمه و کلمه متکبر با هم 9 بار در قرآن آمده است.
مُتَکَبِّر: از اسماء حسنی است و آن به معنی صاحب کبریاء و صاحب عظمت است چنان که زمخشری گفته. «اَلسَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ» (23/حشر)، یعنی: به کسی ستم نمیکند، به مؤمنان امنیت میبخشد و مراقب همه چیز است، او قدرتمندی است شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امری را اصلاح میکند، او
شایسته بزرگی است. (تکرار: 1).
اِسْتِکْبار: آن است که اظهار بزرگی و تکبّر کند با آن که اهلش نیست. «اَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ» (34 / بقره)، سرباز زد و تکبّر ورزید (و به خاطر نافرمانی و تکبّر) از کافران شد. (تکرار: 48).
مبالغه کبیر است. «وَ مَکَرُوا مَکْرا کُبّارا» (22 / نوح)، حیله کردند حیله بسیار بزرگ. (تکرار: 1).
راغب گوید: کَبْکَبَة به معنی انداختن شیء در گودی است مجمع آن را ریختن شیء به روی هم گفته است. «فَکُبْکِبُوا فیها هُمْ وَ الْغاوُونَ. وَ جُنُودُ اِبْلیسَ اَجْمَعُونَ» (94 و 95 / شعراء)، یعنی: معبودهای باطل و فریفته شدگان به آنها و سپاهیان ابلیس، در جهنّم روی هم انداخته و انباشته شدند. (تکرار: 1).
کَتْب و کِتاب و کِتابَة یعنی نوشتن. «وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ» (282/بقره)، وانگهی کتاب و کتابت بر اثبات
و تقدیر و ایجاب و واجب و اراده اطلاق میشود و این معانی در قرآن کریم بسیار است. مثل «وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتالَ» (77 / نساء)، که به معنی ایجاب است یعنی: خدایا چرا بر ما جنگ را واجب کردی؟ کلمه کتاب 255 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
و کِتْمان به معنی پنهان کردن است. «اِنَّ الَّذینَ یَکْتُمُونَ ما اَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ اُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّه وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ» (159/بقره)، یعنی: کسانی که دلایل روشن و وسیله هدایتی را که نازل کرده ایم، بعد از آن که در کتاب برای مردم بیان ساختیم، کتمان میکنند، خدا آنها را لعنت میکند و همه
لعن کنندگان نیز آنها را لعن مینمایند. آیه
شریفه راجع به کتمان علم و بی خبر گذاشتن مردم شدیدا تهدید میکند. به قول ابن عباس و بعضی دیگر آن درباره علماء یهود و نصاری است که رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله را که در تورات و انجیل بود کتمان کردند.
طبرسی بعد از نقل این مطلب، فرموده به قولی آیه شامل هر کسی است که ما انزل اللّه را کتمان دارد و این قول اقوی است. (تکرار: 21).
کَثْرَة به معنی زیادت است. «وَ اذْکُرُوا اِذْ کُنْتُمْ قَلیلاًفَکَثَّرَکُمْ» (86 / اعراف)، یاد کنید آن گاه که عدّه شما کم بود خدا زیادتان کرد. (تکرار: 167).
کَثیر: بسیار. «فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ کَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ» (26 / حدید)، بعضی از آنها هدایت یافتهاند و بسیاری از آنها گنه کارند.
(تکرار: 74).
اَکْثَر: اسم تفضیل است به معنای بیشتر. «وَ لکِنَّ اَکْثَرَ النّاسِ لا یَشْکُرُونَ» (243/بقره)، یعنی: ولی بیشتر مردم، شکر (او را) به جا نمیآورند. (تکرار: 80).
اِکْثار: زیاد شدن، زیاد نمودن. «قالُوا یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا» (32/هود)، گفتند: ای نوح با ما مجادله کردی و جدال را بسیار نمودی.
تَکاثُر: طبرسی فرموده: تکاثر افتخار به کثرت مناقب است. «اَلْهکُمُ التَّکاثُرُ. حَتّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» (1 و 2/تکاثر)، یعنی: تفاخر و تکاثر شما را به خود مشغول داشت. تا آن جا که زیارت قبرها رفتید. (تکرار: 2).
مبالغه در کثرت است. «اِنّا
اَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ. فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ. اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ» ، (سوره کوثر)، یعنی: ما به تو کثرت عنایت کردیم، پس به شکرانه این
موهبت نماز بگزار و قربانی کن، همانا دشمن تو، او بی دنباله و بی دودمان است. این سوره کوتاه ترین سوره قرآن و مشتمل بر 3 آیه و 10 کلمه است غیر از بسمله و در عین حال معجزه است و آوردن نظیر آن غیر ممکن. مراد از کوثر یک کثرت و گسترش فوق العاده است که باید آن را در کثرت نسل، کثرت پیروان، گسترش اسلام، آوازه بزرگ آن حضرت و حتّی در شفاعت و سیرابی از حوض کوثر جستجو کرد. یعنی ای پیامبر این دشمن که میگوید: تو ابتر و بی فرزند و در نتیجه گمنامی بدان: ما
پروردگار جهان به تو کوثر دادهایم. این موج توحید که تو در صحنه جهان ایجاد کردهای با نام و آوازه تو تا ابد در گسترش خواهد بود، هم خودت بلند آوازه، هم دینت گسترده، هم پیروانت نامحدود، هم فرزندانت بی حدّ و
حصر و هم تعلیماتت عالمگیر خواهد بود و حتّی وجود پروسعت و پربرکت تو شفیع بندگان و ساقی تشنگان از حوض کوثر در روز قیامت خواهد بود ولی این دشمن تو ابتر و بی دودمان و بی نام نیک و منفور است.
راغب کدح را سعی توأم با رنج گفته است. «یا اَیُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحا فَمُلاقیهِ» (6/انشقاق)، یعنی: ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت میروی و او را ملاقات خواهی کرد. در
نهج البلاغه خطبه 127 فرموده: «وَ رُبَّ کادِحٍ خاسِرٌ» ، ای بسا رنجبر که زیان کار است منظور کسی است که فقط برای دنیا تلاش میکند. (تکرار: 2).
کَدارَت به معنی تیرگی است. «اِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ. وَ اِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ» (1 و 2/تکویر)، آن گاه که آفتاب پیچیده و
خاموش شود و آن گاه که نجوم تیره گردند. (تکرار: 1).
کُدْیَة چنان که طبرسی و راغب گفته صلابت زمین است که چاه کن چون به آن جا رسید میبیند که از جوشیدن آب مانع است. «اَ فَرَأَیْتَ الَّذی تَوَلّی. وَ اَعْطی قَلیلاً وَ أَکْدی» (33 و 34 / نجم). یعنی: آیا دیدی آن کس را که از حقّ رو گرداند و کمی انفاق کرد و قطع نمود؟ (تکرار: 1).
دروغ گفتن. «وَ اِنْ یَکُ کاذِبا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ» (28 / غافر)، یعنی: اگر دروغگو باشد دروغش دامن خود او را خواهد گرفت. (تکرار: 1).
دروغ. «یَفْتَرُونَ عَلَی اللّه الْکَذِبَ» (50/نساء)، یعنی: بر خدا دروغ میبندند. (تکرار: 32).
تَکْذیب: آن است که دیگری را به دروغ
نسبت دهی. «کَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلینَ» (105/شعراء)، قوم نوح رسولان را تکذیب کردند.
کاذِب: دروغگو. «وَاِنْ یَکُ کاذِبا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ» (28 / غافر)، اگر دروغگو باشد دروغش دامن خود او را خواهد گرفت.
کَذّاب: مبالغه است، یعنی بسیار دروغگو.
«اِنَ اللّه لا یَهْدی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّابٌ» (28/غافر)، خداوند کسی را که اسراف کار و بسیار دروغگو است، هدایت نمیکند.
کاذِبَة: دروغ بودن. «اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ. لَیْسَ لِوَقْعَتِها کاذِبَةٌ» (1 و 2/واقعة)، آن گاه که قیامت تحقّق یابد و در وقوع آن دروغی نیست.
کِذّاب: مصدر باب تفعیل است که مصدر آن بر وزن تَفْعیل، فَعّال، تَفْعِلَة و مُفَعَّل آید. «وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا کِذّابا» (28 / نباء)، آیات ما را به سختی تکذیب کردند.
اندوه شدید. «قُلِ اللّه یُنَجّیکُمْ
مِنْها وَ مِنْ کُلِّ کَرْبٍ» (64 / انعام)، یعنی: بگو: خدا شما را از آن و از هر اندوه دیگر نجات میدهد. (تکرار: 4).
رجوع و برگشتن. «لَوْ اَنَّ لَنا کَرَّةً
فَنَتَبِّرأَ مِنْهُمْ کَما تَبَرَّؤُا مِنّا» (167 / بقره)، ای کاش ما را برگشتی بود تا از آنها بیزاری میجستیم، چنان که از ما بیزاری جستند. (تکرار: 4).
سریر، تخت. «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ» (255 / بقره)، یعنی: تخت (حکومت) او، آسمان و زمین را در برگرفته و نگاهداری آن دو او را خسته نمیکند، بلندی مقام و عظمت، مخصوص او است. کرسی و سریر خدا که به سماوات و ارض محیط است چیست؟ میشود گفت: مراد از کرسیّ حکومت و قیومیّت و سلطه و تدبیر خدا است. (تکرار: 2).
و کَرامَت به معنی سخاوت،
شرافت، نَفاسَت و عزّت است. «فَاِنَّ رَبّی غَنِیٌّ کَریمٌ» (40 / نمل)، همانا پروردگار من بی نیاز و سخاوتمند است.
کَریم: از اسماء حسنی است، در غیر خدا نیز به کار میرود. جمع کریم کِرام است «بِاَیْدی سَفَرَةٍ. کِرامٍ بَرَرَةٍ» (15 و 16 / عبس)، با دست یا در دست نویسندگانی که بزرگواران و نیکوکارانند. (تکرار: 27).
کُرْه یعنی ناپسند داشتن و امتناع. «لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (8 / انفال)، یعنی: تا حقّ را ثابت و باطل را ابطال کند هر چند گناه کاران ناپسند دارند. در قرآن در 3 جا کُرْه آمده که هر 3 راجع به مشقّت نفسی و درونی است مثل «کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ»
(216/بقره)، یعنی: جهاد در راه خدا برای
شما مقرر شده، در حالی که برایتان ناخوشایند است. کَرْه 5 بار به کار رفته و ظاهرا همه از خارج است مثل «فَقالَ لَها وَ لِلاَْرْضِ ائْتِیا طَوْعا اَوْ کَرْها» (11 / فصّلت)، یعنی: به آسمانها و زمین گفت: بیائید با رغبت یا کراهت یعنی حتما باید فرمان برید اگر به رغبت نباشد مجبورید.
تَکْریه: آن است که چیزی را در نظر انسان مکروه گردانی مقابل تحبیب. «حَبَّبَ اِلَیْکُمُ الاْیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ اِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ ألعِصْیانَ» (7/حجرات)، یعنی: خدا ایمان را بر شما محبوب داشت و آن را در دل هایتان زیبا و کفر و فسق و عصیان را مبغوض گردانید. «لا اِکْراهَ فِی
الدّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» (256 / بقره)، یعنی: اجباری در دین نیست زیرا راه حقّ و راه ضلالت هر دو آشکار شده و از همدیگر
مشخّصاند دیگر «فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ …» (29/کهف)، یعنی: ایمان بیاورد و هر کس میخواهد کافر گردد … لفظ «فِی الدّینِ» دلالت دارد بر آن که در مجموع متن دین اعم از اعتقاد و احکام اجباری نیست. مراد از «الدّین» اسلام و یا مطلق ادیان آسمانی است.
کاری که برای جلب نفع یا دفع ضرر است (مجمع). در قرآن کریم کسب در کارهای خیر و شرّ هر دو به کار رفته ولی اکثرا در عمل بد است. در آیه زیر در کار خیر به کار رفته «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِی
الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الاْخِرَة حَسَنَةً … اُولئِکَ لَهُمْ نَصیبٌ مِمّا کَسَبُوا» (201 و 202 / بقره)، یعنی: و بعضی میگویند: پروردگارا در دنیا به ما (نیکی) عطا کن و در آخرت نیز (نیکی) مرحمت فرما … آنها از کار (و دعای) خود،
نصیب و بهرهای دارند. و در آیه زیر در کار بد و گناه آمده است «فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما جَزاءً بِما کَسَبا» (38 / مائده)، دستشان (مرد و زن دزد) را به کیفر عملی که انجام دادهاند قطع کنید. (تکرار: 67).
کِساد در تجارت آن است که راغب و خریدارش کم باشد. «وَ اَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها» (24/توبه)، یعنی: اموالی که به دست آوردهاید و تجارتی که از کِسادی آن میترسید. (تکرار: 1).
به کسر کاف و سکون سین و نیز (بر وزن عِنَب) هر دو جمع کِسْفَة است و آن به معنی قطعه و تکّه میباشد. «وَ اِنْ یَرَوْا کِسْفا مِنَ السَّماءِ ساقِطا یَقُولُوا سَحابٌ مَرْکُومٌ» (44 / طور)، یعنی: و اگر ببینند که قطعهای از آسمان در حال افتادن بر سر آن هاست از
کثرت طغیان باور نکرده گویند ابری متراکم است. «اَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفا» (92/اسراء)، یعنی: یا قطعات (سنگ های) آسمان را آن چنان که میپنداری بر سر ما فرود آری. کِسَف در این آیه و 187/شعراء، 48 / سباء و 9 / سباء بر وزن عِنَب آمده و به معنی تکّهها و قطعهها است. (تکرار: 5).
به معنی سستی است در آنچه نباید در آن سستی کرد و لذا مذموم است. کَسِل و کَسْلان به معنی سست و بی حال است جمع آن کُسالی بضمّ و فتح کاف آید «وَ اِذا قامُوا اِلَی الصَّلوةِ قامُوا کُسالی یُرآؤُنَ النّاسَ» (142 / نساء)، چون به نماز برخیزند بی حال و کسل برخیزند و به مردم ریا کنند. (تکرار: 2).
کِساء و کِسْوَة به معنی لباس
است. «وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ» (233 / بقره)، یعنی: بر عهده پدر شیرخوار است طعام و لباس زنان شیر دهنده. کِسا و اِکْساء هر دو به معنی پوشاندن لباس است. «فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْما» (14 / مؤمنون)، پس استخوانها را گوشت پوشاندیم. (تکرار: 5).
برداشتن چیزی از روی چیزی که آن را پوشانده است. برداشتن پرده از روی چیزی، در کندن پوست شتر لفظ سَلْخ به کار نمیرود بلکه کَشْط میگویند. «وَ اِذَا السَّماءُ کُشِطَتْ» (11/تکویر)، آن گاه که آسمان کنده و برداشته شود. (تکرار: 1).
اظهار و ازاله. «اَ مَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ» (62/نمل)، یا کیست آن که مضطّر را جواب میدهد و ناگوار را از بین میبرد. (تکرار: 20).
حبس و نگهداری غیظ است در
سینه خواه به واسطه عفو باشد یا نه. «وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النّاسِ» (134/آل عمران)، آنان که خشم خویش را فروبرند و حبس کنند و انتقام نگیرند و آنان که از مردم عفوّ میکنند. (تکرار: 6).
کُعُوب و کِعابَة بزرگ شدن و برآمدن پستان دختر است (قاموس) کاعِب دختر نار پستان. جمع آن کَواعِب است «اِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفازا … وَ کَواعِبَ اَتْرابا» (31 و 33/نباء)، برای پرهیزکاران نجات هست … و نار پستانهای همسنّ برای آنها مهیا شده است. (تکرار: 2).
اوّلین معبد و مسجدی است که برای عبادت بنا شده «جَعَلَ اللّه الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قَیما لِلنّاسِ» (97 / مائده)، خداوند، کعبه، بیت الحرام، را وسیلهای برای سامان بخشیدن به کار مردم قرار داده. (تکرار: 2).
مثل، همتا و نظیر. «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ. وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفْوا اَحَدٌ» (3 و 5/اخلاص)،
خدا چیزی را نزاده و از چیزی زائیده نشده و هیچ چیز همتای او نبوده و نیست. (تکرار: 1).
جمع و قبض. «اَ لَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ کِفاتا. اَحْیاءً وَ اَمْواتا» (25 و 26/مرسلات)، آیا زمین را جامع زندهها و مردهها قرار ندادیم که به هر دو گروه وسعت میدهد. (تکرار: 1).
پوشاندن. کفر نعمت پوشاندن آن است با ترک شکر، بزرگ ترین کفر انکار وحدانیّت خدا یا دین یا نبوّت است. کافر کسی است که اصول یا ضروری دین را انکار کند. «وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَلکِنَّ الشَّیاطینَ کَفَرُوا» (102/بقره)، سلیمان هرگز کافر نشد و لکن شیاطین کفر ورزیدند. (تکرار: 525).
کُفْران: انکار نعمت و ناسپاسی. «فَمَنْ
یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا کُفْرانَ لِسَعْیِهِ» (94 / انبیاء)، هر که از روی ایمان اعمال شایسته را انجام دهد به سعی او ناسپاسی نیست و خدا آن را نادیده نخواهد گرفت بلکه پاداش خواهد داد. (تکرار: 1).
کَفُور: مبالغه در کُفْران نعمت است یعنی بسیار ناسپاس. «اِنَّ اللّه یُدافِعُ عَنِ الَّذینَ امَنُوا اِنَّ اللّه لا یُحِبُّ کُلَّ خَوّانٍ کَفُورٍ» (38 / حج)، خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند، دفاع میکند، خداوند هیچ خیانتکار کفران کنندهای را دوست ندارد. جمعا 12 بار در قرآن آمده.
کُفُور: مصدر است به معنی انکار. «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا لِلنّاسِ فیهذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَاَبی اَکْثَرُ النّاسِ اِلاّ کُفُورا» (89/اسراء)، از
هر مثل در این قرآن آوردیم ولی بسیاری از مردم جز انکار حقّ نکردند. ظاهرا مراد از آن انکار دینی است. (تکرار: 3).
کَفّار: مبالغه کافر در کفر دینی است. «اَلْقِیا فی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفّارٍ عَنیدٍ» (24 / ق)، در جهنم بیفکنید هر کافر متکبر و لجوج را.
کُفّار: جمع کافر است. «اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ اُولئِکَ عَلَیْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ» (161/ بقره)، یعنی: کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند، لعنت خداوند بر آنها خواهد بود. و همه جا مراد از آن منکرین دین است مگر در آیه «کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ» (20 / حدید)، یعنی: مانند بارانی که محصولش کشاورزان را به شگفتی فرو میبرد. در این آیه مراد زارعان
و کشاورزان است زیرا آنها تخم را در زمین میپوشانند. (تکرار: 21).
کَفّارَة: کفّاره آن است که گناه را به احسن وجه میپوشاند و جبران میکند. «ذلِکَ کَفّارَةُ أَیْمانِکُمْ اِذا حَلَفْتُمْ» (89/مائده)، یعنی: آن
کفّاره سوگندهای شماست چون قسم خوردید. مراد از آن آزاد کردن بنده یا طعام 10 فقیر یا لباس 10 نفر فقیر است.
کَوافِر: جمع کافِرَة است یعنی زنان کافر. «وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ وَ اسْئَلُوا ما أَنْفَفْتُمْ …» (10/ممتحنه)، یعنی نکاح زنان کافر را نگاه ندارید بلکه آنچه از مهریّه دادهاید بگیرید و رهاشان کنید. (تکرار: 1).
کافُور: در اقرب الموارد گوید: کافور
عطری است از درختی در کوههای هند و چین، درخت آن سایه بزرگ دارد و کافور در جوف شاخهها و ترکههای آن میباشد، رنگ کافور ابتدا قرمز است و با جوشاندن سفید میگردد. «اِنَّ الاَْبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُورا. عَیْنا یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ» (5 و 6 / انسان)، نیکوکاران
میآشامند از جامی که مخلوط آن از کافور است و آن چشمهای است که بندگان خدا از آن میآشامند. (تکرار: 1).
دست، بازداشتن. «لا یَسْتَجیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ اِلاّ کَباسِطِ کَفَّیْهِ اِلَی الْماءِ لِیَبْلُغَ فَاهُ» (14 / رعد)، خدایان دروغین به آنها جواب نمیدهند مگر مانند کسی که دو دستش را به طرف آب بازکرده تا آب به دهان او برسد (و نخواهد رسید). در این آیه، کفّ به معنی دست است. (تکرار: 16).
کافَّة: همگی، مؤنّث کافّ است و نیز مذکّر آید در این صورت تاء برای مبالغه است مثل عَلاّمَة «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کافَّةً» (208/بقره)، ای اهل ایمان همگی به تسلیم در آئید. (تکرار: 5).
نصیب، بهره، چند برابر. «مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصیبٌ مِنْها وَ مَنْ
یَشْفَعْ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْها وَ کانَ اللّه عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقیتا» (85/نساء). هر کس واسطه خوبیها شود برای او از آن بهرهای است و هر کس واسطه بدیها باشد برای او نیز از آن نصیبی خواهد بود خدا به هر چیز حفیظ و نگهدارنده است. (تکرار: 10)
عهده دار بر انسان، کسی که با خدا عهد میبندد و یا به خدا سوگند یاد میکند که خدا را بر خویش عهده دار و کفیل تعیین کند. «وَ اَوْفُوا بِعَهْدِاللّه اِذا عاهَدْتُمْ وَلا تَنْقُضُوا الاَْیْمانَ بَعْدَ تَوْکیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّه عَلَیْکُمْ کَفیلاً اِنَّ اللّه یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ» (91/نحل)، چون پیمانی بستید به پیمان خدا وفا کنید و سوگندها را پس از محکم کردن نقض نکنید که خدا را بر خود کفیل قرار دادهاید و خدا به آنچه میکنید دانا است. (تکرار: 1).
بی نیازی. «کَفی بِاللّه حَسیبا» (6/نساء)، بس است و بی نیازی میکند خدا در حسابگری. (تکرار: 26).
کِلائَة به معنی حفظ و نگهداری
است. «قُلْ مَنْ یَکْلَؤُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ مِنَ الرَّحْمانِ …» (42 / انبیاء)، بگو چه کسی شما را در شب و روز از خدا حفظ میکند، اگر بخواهد عذابتان کند؟ (تکرار: 1).
سگ. «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ …» (176/اعراف)، حکایت او مثل حکایت سگ است که اگر به آن حمله کنی زبانش را بیرون میکند و اگر با آن کار نداشته باشی باز زبانش را بیرون میکند. (تکرار: 6).
مُکَلِّب: (به صیغه فاعل) کسی است که به سگ تعلیم شکار میدهد. «اُحِلَّ لَکُمُ الطَیِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبینَ» (4/مائده)،
پاکیزهها به شما حلال شده و آنچه از سگهای شکاری تعلیم دادهاید … (تکرار: 1).
در صحاح گوید: کُلُوح آشکار شدن دندانها در عبوسی است. در مجمع فرموده: کلوح برگشتن دو لب است به بالا و پائین تا دندانها آشکار شود پس کالح اسم فاعل از آن است. «تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّارُ وَ هُمْ فیها کالِحُونَ» (104 / مؤمنون)، یعنی: میزند آتش به چهره هایشان و آنها در آتش زشت منظران باشند (نَعُوذُ بِاللّه مِنَ النّارِ). (تکرار: 1).
در مجمع فرموده: کَلَف به معنی ظهور اثر است و الزام شاقّ را از آن جهت تکلیف گویند که اثرش در انسان ظاهر میشود. تَکَلُّف آن است که انسان کاری را به مشقّت یا تصنّع انجام دهد. «لا یُکَلِّفُ اللّه نَفْسا اِلاّ وُسْعَها» (286 / بقره)، یعنی: خدا
کسی را تکلیف نمیکند مگر به قدر قدرت او بی آن که عسر و حرجی باشد. مراد از «وُسْع» همه طاقت و قدرت نیست وگرنه معنی آیه این میشود خدا تا آخرین قدرت شخص او را تکلیف میکند و این حرج و عسر است حال آن که فرموده: «وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدّینِ مِنْ حَرَجٍ» (78 / حجّ)، یعنی: و در دین کار سنگین و شاقی بر شما نگذارد. بلکه وُسْع آن است که انسان کاری را بدون عسر و حرج انجام دهد چنان که در المَنار گفته است و این یک قاعده کلّی اسلامی است و چون کار به حرج رسید تکلیف ساقط یا عوض میشود. (تکرار: 8).
ثقل و سنگینی. «اَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلاهُ»
(صفحه 1157)
(76/نحل)، یعنی: یکی از آن دو لال مادرزاد است و به چیزی قادر نیست و بر مولای
خویش سنگینی و وبال است. (تکرار: 1).
تمام، همه و جمیع. «اِنَّ اللّه عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ» (106 / بقره)، خدا بر همه چیز تواناست. (تکرار: 374).
در مجمع فرموده: کَلالَة در اصل به معنی احاطه است. «وَ اِنْ کانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلالَةً اَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَاِنْ کانُوا اَکْثَرَ مِنْ ذلِکَ فَهُمْ شُرَکاءُ فِی الثُّلُثِ …» (12/نساء)، یعنی: و اگر مردی بوده باشد که کلاله (خواهر یا برادر) از او ارث میبرند، یا زنی که برادر یا خواهری دارد سهم هر کدام، یک ششم است و اگر بیش از یک نفر باشند آنها در یک
سوم شریکاند … تاج را از آن جهت اِکْلیل گویند که سر را احاطه میکند و از آن است کُلّ که عدد را احاطه میکند، پس کَلالَة آن است که نسبت اصلی را احاطه کرده زیرا
نسبت اصلی پدر و مادر و فرزندان است و در ذیل آیه 176 سوره فوق فرموده: کلالَه نامی است برای برادران و خواهران و از امامان ما علیهم السلام نقل شده، پدران و فرزندان را لَصیق میّت گوئیم که به شخص متوفی ملاصق اند، خواهران و برادران را کَلالَة گویند که در اطراف میّت قرار دارند و او را احاطه کردهاند. کلاله وصف وارث است که محیط بر میّتاند ولی در لغت وصف میّت آمده در قاموس گفته «اَلْکِلالَةُ مَنْ لا وَلَدَ لَهُ وَ لا والِدٌ» در مفردات نقل کرده از
رسول خدا صلی الله علیه و آله از کلالة پرسیدند فرمود: کسی است که مرده و فرزند و پدر و مادر ندارد، «مَنْ ماتَ وَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لا والِدٌ» و هر دو قول صحیح است و کَلالَة مصدری است جامع به وارث و موروث. (تکرار: 1).
حرف ردع و ردّ است برای
ابطال قول قائل. «… رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّی اَعْمَلُ صالِحا فیما تَرَکْتُ کَلاّ اِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها …» (99 و 100/مؤمنون)، یعنی: … پروردگار من! مرا بازگردانید. شاید در آن چه ترک کردم عمل صالحی انجام دهم (به او میگویند:) چنین نیست، این سخنی است که او به زبان میگوید … در این آیه شخص به هنگام مرگ میگوید: خدایا برگردانیدم تا عمل صالح کنم، در ردّ این سخن آمده کَلاّ
یعنی نه اگر برگردد کار نیکو نخواهد کرد. در بعضی از آیات کَلاّ در ردع و ابطال مطلب ماقبل نیست در این صورت میتوان گفت که معنای آن حقّا است چنان که در کلیّات ابوالبقاء نقل شده است: «عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ. کَلاّ اِنَّ الاِْنْسانَ لَیَطْغی. اَنْ رَآهُ اسْتَغْنی» (5 7 / علق)، یعنی: و به انسان آنچه را نمیدانست، یاد داد. چنین نیست که انسان
حقّ شناس باشد. مسلما طغیان میکند. به خاطر این که خود را بی نیاز میبیند. حقّا که انسان چون خودش را بی نیاز دید طغیان میکند در مجمع آن را حقّا گفته است. (تکرار: 33).
راغب میگوید: کلم تأثیری است که با چشم یا گوش درک شود کَلام با
گوش و کَلْم (زخم) با چشم درک میشود «کَلَمْتُهُ» یعنی: به او زخمی زدم که اثرش ظاهر شد. در شرح جامی گوید: علّت این تسمیه آن است که کلمه و کلام در نفوس و اذهان اثر میکند مانند زخمها در اجسام. پس قول و منطوق انسان را از آن جهت کَلِمَة و کَلام گویند که در اذهان اثر میگذارند به واسطه دلالت بر معانی خود. «یُریدوُنَ اَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللّهِ» (15 / فتح)، یعنی: آنها میخواهند کلام خدا را تغییر دهند. (تکرار: 75).
کِلا و کِلْتا دو اسمند در لفظ مفرد و در معنی تثنیه اولی تأکید مذکّر و دوّمی تأکید مؤنّث باشد و دائم الاضافهاند «کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ آتَتْ اُکُلَها» (33/کهف)، یعنی: هر دو باغ میوه آورده بودند. «اِمّا یَبْلُغَنَّ
عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما اَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ» (23/اسراء)، یعنی: هرگاه یکی از آنها یا هر دو آن ها، نزد تو، به سن پیری برسند کمترین اهانتی به آنها روا مدار. (تکرار: 1).
لفظی است بر دو وجهاید یکی خبریّه که مفید کثرت است دیگری استفهامیّه به معنی چقدر. «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ» (25 / دخان)، چه بسا باغها و چشمهها که گذاشتند و رفتند. «قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ» (19 / کهف)، یعنی: یکی از آنها گفت: چه مدت خوابیدید؟. (تکرار: 21).
کمال و کُمُول به معنی تمام
است در صحاح و قاموس گفته: «اَلْکَمالُ: اَلتَّمامُ» میشود گفت: کمال وصفی است بالاتر از تمام، مثلاً تمام انسان آن است که
اعضایش ناقص نباشد و کمال انسان آن است که بعضی از اوصاف حمیده را هم داشته باشد مثل علم و شجاعت. ولی ظاهرا این فرق در همه جا نیست بلکه اغلب کمال به معنی تمام است. «فَصِیامُ ثَلثَةِ اَیّامٍ فِی الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ اِذا رَجَعْتُمْ تِلْکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ» (196/بقره)، یعنی: سه روز در ایام حجّ و هفت روز هنگامی که باز میگردید، روزه بدارد، این ده روز کامل است. (تکرار: 5).
پوشاندن. کِمّ: غلافی است که گُل یا میوه را میپوشاند جمع آن در قرآن اَکْمام است.
راغب گوید: کُمّ بضمّ اول قسمتی از آستین پیراهن است که دست را میپوشاند و به کسر آن غلافی است که
میوه را میپوشاند. «فیها فاکِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذاتُ
الاَْکْمامِ» (11 / رحمن)، یعنی: در زمین میوههایی است و نخل غلافدار. مراد از فاکهه میوهای است غیر از خرما است و جمع آن اکمام میباشد که به مفهوم غلافی است که میوه خرما را درون خود میپوشاند. (تکرار: 2).
«وَأُبْرِئُ الاَْکْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِاِذْنِ اللّهِ» (49 / آل عمران)، یعنی: کور مادرزاد و مبتلایان به برص (پیسی) را بهبودی میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم. کَمَه کوری و نیز معیوب شدن چشم است. اَکْمَه به معنی کور مادرزاد و نیز به معنی کور است. بَرَص به معنی پیسی است. (تکرار: 2).
کَنُود یعنی بسیار ناسپاس.
«اَرْضٌ کَنُودٌ» ، زمینی است که چیزی
نمیرویاند. «اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ» (6/عادیات)، یعنی: حقّا که انسان به پروردگارش بسیار ناسپاس است. (تکرار: 1).
گنج و مال اندوخته. «وَ کُنُوزٍ وَ مَقامٍ کَریمٍ» (58 / شعراء)، و مالهای اندوخته و مکان خوشایند. (تکرار: 9).
کَنَسَ به معنی نهان شدن است. «فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوارِ الْکُنَّسِ» (15 و 16/تکویر)، یعنی: سوگند به ستارگانی که باز میگردند. حرکت میکنند و از دیدهها پنهان میشوند. (تکرار: 1).
کَنَّ و کُنُون به معنی پوشاندن و محفوظ داشتن است. کِنّ آن است که چیزی در آن محفوظ گردد، جمع آن اَکِنَّة و
اَکْنان است. «وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ» (69 / قصص)، یعنی: خدایت میداند آنچه را که سینههاشان مخفی
میدارد و آنچه را که آشکار میکنند. «وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبالِ أَکْنانا» (81/نحل)، یعنی: و از کوهها پناهگاههایی برای شما آفریده. اَکْنان غارها و گودالهایی است که انسان با پناه بردن به آنها از باد و باران و حیوانات محفوظ مانده و بهرههای دیگر از آنها میبرد. (تکرار: 12).
اَکِنَّهَ: جمع کِنّ است به معنی ظرف و غلاف و آنچه چیزی در آن مستور میشود «وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ» (25/انعام). یعنی: بر قلوب آنها پرده و سرپوشها قرار دادیم ازاین که قرآن را بفهمند.
غار وسیع و اگر کوچک باشد به آن غار گویند نه کهف. «اِذْ اَوَی الْفِتْیَةُ اِلَی الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَدا» (10 / کهف)، یعنی: زمانی را به خاطر بیاور که این گروه جوانان به غار
پناه بردند و گفتند: پروردگارا! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن و راه نجاتی برای ما فراهم ساز. این لفظ 6 بار در قرآن مجید آمده و همه در سوره کهفند.
طبرسی فرموده: کهل مابین جوانی و پیری است. «وَ یُکَلِّمُ النّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کَهْلاً مِنَ الصّالِحینَ» (46/آل عمران)، یعنی: در گهواره و در بزرگی با مردم سخن گوید و از شایستگان است. (تکرار: 2).
راغب گوید: کاهن کسی است
که از اخبار گذشته مخفی از روی ظنّ خبر میدهد و عرّاف آن است که از اخبار آینده خبر میدهد و چون این دو صناعت مبنی بر ظنّ است که گاهی درست و گاهی نادرست درمی آید لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر که پیش عرّافی یا کاهنی بیاید و قول او را تصدیق کند به آنچه بر اباالقاسم نازل گشته
کافر شده است. «مَنْ اَتی عَرّافا اَوْ کاهِنا فَصَدَّقَهُ بِما قالَ فَقَدْ کَفَرَ بِما اُنْزِلَ عَلی اَبی الْقاسِمِ».
شیخ انصاری در مکاسب محرّمه در مسأله کِهانَت فرموده: کاهن کسی است که رفیقی از جنّ دارد و به او اخبار میآورد. به نظر نگارنده قاموس قرآن غرض قرآن از کاهن همین معنی است نه آن که راغب گفته. «فَذَکِّرْ فَما اَنْتَ بِنِعْمَتِ رَبِّکَ بِکاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ»
(29/طور)، یعنی: تذکّر بده به واسطه وحی خدا نه کاهنی که گفتار خویش را از جنّ گرفته باشی و نه مجنونی که از روی عدم شعور سخن بگوئی. (تکرار: 2).
این کلمه از 5 حرف تلفیق شده و در اوّل سوره مریم قرارگرفته و از حروف مقطّعه قرآن است. «کهیعص. ذِکْرُ رَحْمَتِ رَبِّکَ عَبْدَهُ زَکَرِّیّا» (1 و 2 / مریم)، کهیعص. این یادی است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زکریا.
کاسه، جام. «یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ. بِاَکْوابٍ وَ اَباریقَ وَ کَأْسٍ مِنْ مَعینٍ» (17 و 18 / واقعة)، معنی آیه: غلامان جاویدان بر آنها میگردند با جامها و بطریها و شرابی از معین. اَکْواب جمع کَوْب است راغب گوید: کَوْب به معنی کاسه بی دستگیره است یعنی جام. اکواب 4 بار در قرآن آمده است.
نزدیک بودن. «وَ کادُوا یَقْتُلُونَنی» (150 / اعراف)، نزدیک بود مرا بکشند. راغب گفته: اگر حرف نفی با آن باشد اشاره است که چیزی واقع شده ولی نزدیک بود که واقع نشود. مثل «فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ» (71 / بقره)، یعنی: آن را ذبح کردند و نزدیک بود این کار را نکنند (به اکراه و ناراحتی انجام دادند). (تکرار: 24).
و تکویر به معنی پیچیدن و
جمع کردن است. «خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِالْحَقِّ یُکَوِّرُ اللَّیْلَ عَلَی النَّهارِ وَ یُکَوِّرُ النَّهارَ عَلَی اللَّیْلِ» (5 / زمر)، آسمانها و زمین را به حق آفرید، شب را بر روز میپیچد و روز را بر شب. (تکرار: 3).
ستاره. «فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَبا» (76 / انعام)، چون شب او را فرا گرفت ستارهای دید، جمع آن کواکب است. «اِنّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکَواکِبِ» (6/صافّات)، ما آسمان نزدیک تر را با زینتی که ستارگان باشند زینت کردهایم. (تکرار: 3).
کانَ به معنی بود، هست، واقع شده میآید. اکنون چند نوع «کان» را بررسی میکنیم:
1 از افعال ناقصهاند و دلالت بر زمان گذشته دارند مثل: «ما کانَ اِبْراهیمَ یَهُودِیا وَ لا نَصْرانِیّا وَلکِنْ کانَ حَنیفا مُسْلِما»
(67/آل عمران)، یعنی: ابراهیم نه یهودی بود
و نه نصرانی، بلکه موحدی خالص و مسلمان بود.
2 ثبوت و لزوم و معنای «هست» میدهد نه زمان گذشته. مثل: «اِنَّ اللّه کانَ عَلَیْکُمْ رَقیبا» ، یعنی: خدا رقیب است. کلمه کانَ 422 بار در قرآن مجید آمده است.
مَکان: اسم مکان است به معنی موضع حصول شیء. «اَوْ تَهْوی بِهِ الرّیحُ فی مَکانٍ سَحیقٍ» (31 / حجّ)، یا باد او را به مکانی دور ساقط کند.
مَکانَت: به معنی موضع و منزلت است. مثل «وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ» (67/یس)، یعنی: و اگر بخواهیم آنها را در جای خود مسخ میکنیم. مجمع در ذیل آیه گفته: مکانة و مکان هر دو به یک معنی است.
داغ کردن. «یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها
فی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» (35 / توبه)، یعنی: روزی آن زر و سیم در آتش جهنّم سرخ کرده شوند و با آن پیشانیها و پهلوها و پشت هایشان داغ کرده شوند. آیه درباره پنهان کنندگان طلا و نقره (گنج) با وجود نیاز مستمندان است. (تکرار: 1).
کَیْ در قرآن دو جور است. اوّل تعلیل، دوّم به معنی اَنْ مصدریّة. «وَ أَشْرِکْهُ فیأَمْری. کَیْ نُسَبِّحَکَ کَثیرا» (32 و 33/طه)، یعنی: و او را در کار من شریک گردان، تا تو را بسیار تسبیح گوییم. آن در آیه به معنی تعلیل است. «وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ اِلی اَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لا یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئا» (70/نحل). «کَیْ» در آیه به معنی أَنْ مصدریّه است یعنی:
بعضی از شما به سنین بالای عمر میرسند، به طوری که بعد از علم و آگاهی چیزی نخواهد دانست (و همه چیز را فراموش میکنند). (تکرار: 4).
حیله، تدبیر. راغب میگوید: کَیْد نوعی حیله است گاهی مذموم و گاهی ممدوح باشد هر چند در مذموم بیشتر است. نگارنده قاموس قرآن گوید: بهتر است آن را در صورت ممدوح بودن تدبیر معنی کنیم. مثل «کَذلِکَ کِدْنا لِیُوسُفَ» (76/یوسف)، یعنی: این چنین تدبیر کردیم برای یوسف. «اِنَّهُمْ یَکیدُونَ کَیْدا وَ أَکیدُ کَیْدا» (15 و 16 / طارق). کید اوّل که درباره کفّار است مذموم و دوّمی که درباره خدا است ممدوح است: یعنی: آنها حیله میکنند حیلهای و من در مقابلشان تدبیر میکنم تدبیری. (تکرار: 26).
کَیْفَ غالبا اسم استفهام است. و در غالب آیات قرآن توأم با تنبیه و تعجّب است مثل «کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّه وَ کُنْتُمْ أَمْواتا فَأَحْیاکُمْ» (28 / بقره)، یعنی: چگونه به خداوند کافر میشوی در حالی که شما
اجسام بی روحی بودید و او شما را زنده کرد. و در بسیاری از آنها توأم با توبیخ میباشد مانند «أُنْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّه الْکَذِبَ» (50/نساء)، یعنی: ببین چگونه بر خدا دروغ میبندند. (تکرار: 83).
پیمانه کردن. «أَلَّذینَ اِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ. وَ اِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ» (2 3 / مطففین)، یعنی: چون از مردم کیل گیرند تمام گیرند و چون
به مردم کیل دهند یا وزن کنند کم کنند. کیل مصدر و به معنی وسیله کیل نیز آمده است. مثل «وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمیزانَ بِالْقِسْطِ» (152/انعام)، یعنی: پیمانه و ترازو را به عدالت تمام کنید. (تکرار: 16).
مِکْیال: اسم آلت (وسیله) است به معنای پیمانه. «وَ لا تَنْقُصُوا الْمِکْیالَ وَ الْمیزانَ» (84/هود)، یعنی: و پیمانه و وزن را کم نکنید.
خضوع. استکانت به معنی تَذَلُّل و خضوع است. «فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی سَبیلِ اللّه وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا …» (146/آل عمران)، یعنی: در اثر زحماتی که در راه خدا به آنها رسید سست نشدند، ضعیف نگشتند، به دشمنان تسلیم و خاضع نشدند. (تکرار: 2).
حرف بیست و سوّم از الفبای عربی و حرف بیست و هفتم از الفبای فارسی است. لام 3 قسم است: اوّل عامل جرّ، دوّم عامل جزم، سوّم لام غیرعامل. برای لام جرّ 22 معنی ذکر کردهاند از قبیل: استحقاق، اختصاص، ملک، تملیک، تعلیل، تأکید نفی و … مثل «فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی» (186 / بقره)، یعنی: پس آنها باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند. (1)
لا در کلام عرب سه گونه است: 1 لاء ناهِیَة و آن برای طلب ترک است و
مدخول آن مجزوم و مخصوص به مضارع
1) در مورد معانی مختلف لام در قرآن کریم به کتاب قاموس قرآن تألیف آیة اللّه قُرَشی، جلد 6، صفحه 174 و 175 مراجعه کنید.
باشد مثل «لا تَتَّخِذُوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکُمْ اَوْلِیاءَ» (1/ممتحنه)، یعنی: دشمن من و دشمن خویش را دوست خود قرار ندهید. (تکرار: 1488).
2 لاء نافِیَة و آن جزم نمیدهد مانند «لا یُؤاخِذُکُمْ اللّه بِاللَّغْوِ فیاَیْمانِکُمْ» (89 / مائده)، یعنی: خداوند شما را به خاطر سوگندهای بیهوده مؤاخذه نمیکند. و آن دلالت بر نفی مدخول خود دارد. لاء نافِیَةٌ لِلْجِنْسِ و شبیه به لیس و عاطفه از این ردیفاند.
3 لاء زائِدَة و آن برای تأکید و تقویت کلام است. لاء زائده همان است که در صورت ساقط بودن معنای کلام عوض نمیشود (از اقرب) مثل «ما مَنَعَکَ اِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا اَلاّتَتَّبِعَنِ» (92 93 / طه)، چرا هنگامی که
دیدی آنها گمراه شدند، از من پیروی نکردی؟ (تکرار: 1723).
لاتَ همان لاء نافِیَة است که تاء
به آن اضافه شده. «کَمْ اَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَواْ وَ لاَتَ حینَ مَناصٍ» (3/ص)، یعنی: چه بسیار اقوامی را که پیش از آنها هلاک کردیم و به هنگام نزول عذاب، فریاد میزدند، ولی وقت نجات گذشته بود. (تکرار: 1).
مروارید. «یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ» (22 / رحمن)، یعنی: از آن دو دریا مروارید و مرجان به دست میآید. لؤلؤ مجموعا 6 بار در قرآن به کار رفته یکی درباره مروارید دنیا 2 بار در وصف خدمه بهشت، 1 بار در وصف زنان بهشتی و 2 بار در زینت اهل جنّت.
یکی از معانی لُبّ مغز است مانند مغز بادام و گردو و آن در قرآن پیوسته جمع آمده و مقصود عقل است. «وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الاَْلْبابِ» (179 / بقره)، یعنی: ای انسانهای متفکّر در
قصاص زندگی هست و اگر بیاندیشید خواهید دانست. راغب میگوید: لُبّ یعنی عقل خالص و ناآلوده … به قولی آن عقل پاک شده است هر لُبّ عقل است ولی هر عقل لُبّ نیست. پس مراد از اُولِی الاَْلْباب در قرآن صاحبان تفکّر و اندیشه و درک اند، اَلْباب جمعا 16 بار در کلام اللّه به کار رفته.
توقّف، اقامت. «لابِثینَ فیها أَحْقابا» (23 / نباء)، مدتهای طولانی در آن میمانند. تَلَبُّث نیز به معنی تَوَقُّف است «وَ ما تَلَبَّثُوا بِها اِلاّ یَسیرا» (14 / احزاب)، یعنی: و جز مدت کمی برای انتخاب این راه درنگ نمیکردند. (تکرار: 31).
در اقرب الموارد گفته: لِبَد هر پشم و موی متراکم و پیچیده است و به علّت چسبیده بودن بعضی به بعضی لِبَد نامیده شده. ظاهرا وقت نماز خواندن آن حضرت،
کُفّار برای مزاحمت و تماشا به اطرافش جمع شده و میخواستند از سر و کله همدیگر بالا روند. «وَ اَنَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُ اللّه یَدْعُوهُ کادُوا یَکُونُونَ عَلَیْهِ لِبَدا» (19 / جنّ)، معنی آیه چنین میشود: و چون بنده خدا به نماز برخاست نزدیک بود بر او متراکم شوند. (تکرار: 1).
لُبَد: کثیر. «یَقُولُ أَهْلَکْتُ مالاً لُبَدا» (6/بلد)، میگوید مال زیادی تلف کردم. (تکرار: 1).
در اصل به معنی پوشاندن شیء است و معانی دیگر متفرّع بر آن است و اصل معنی یکی است. (تکرار: 23).
لِباس: لُبُوس و لِبس به معنی لباس و پوشیدنی ا ست. «وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ» (23/حجّ)، و لباس هایشان در آن جا از حریر است.
شیر. «نُسْقیکُمْ مِمّا فی بُطُونِهِ
مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنا خالِصا سائِغا لِلشّارِبینَ» (66/نحل)، یعنی: از آنچه در شکمهای چهارپایان است، از میان گیاه جویده و خون به شما شیر خالص و گوارا میآشامانیم. (تکرار: 2).
پناه بردن. «وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ
مِنَ اللّه اِلاّ اِلَیْهِ» (118 / توبه)، یعنی: و دانستند از خدا جز به سوی او پناهگاهی نیست. (تکرار: 3).
لَجاج آن است که شخص در کار نهی شده از آن اصرار ورزد. «بَلْ لَجُّوا فی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» (21 / ملک)، بلکه در طغیان و نفرت اصرار ورزیدند. (تکرار: 4).
آب زیاد و بزرگ. «قیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ ساقَیْها» (44 / نمل)، یعنی: به آن زن گفته شد به عمارت داخل شو، چون آن را دید
پنداشت آب بزرگی است، ساقهای خویش را عریان کرد. (تکرار: 1).
بَحْرٌ لُجِّیٍّ یعنی دریای بزرگ و متلاطم. «اَوْ کَظُلُماتٍ فی بَحْرٍ لُجّیٍّ یَغْشاهُ
مُوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ» (40 / نور)، اعمال کافران، همچون دریای متلاطمی است که موج آن را فراگرفته از بالای آن موجی از بالای آن ابرهائی، تاریکی هائی است بعضی بالای دیگر. (تکرار: 1).
لَحْد و اِلَحاد به معنی عدول و انحراف از استقامت است. وسط قبر را ضریح و اطراف آن را لَحْد گویند. «وَ لِلّهِ الاَْسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذینَ یُلْحِدُونَ فیاَسْمائِهِ» (180/اعراف)، یعنی: و برای خدا نامهای نیکی است خدا را با آن بخوانید و آنها را که در اسماء خدا
تحریف میکنند رها سازید. انحراف در اسماء خدا آن است که صفات خدا را از قبیل
رازق، خالق، معبود و غیره به دیگران نسبت بدهیم و این مفاهیم را مال آنها بدانیم چنان که مشرکان و غالیان کردند. (تکرار: 4).
مُلْتَحِد: به معنی پناهگاه و محلّ میل است زیرا پناه برنده به آن میل میکند. «قُلْ اِنّی لَنْ یُجیرَنی مِنَ اللّه أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدا» (22 / جنّ)، بگو: هیچ کس مرا در برابر او پناه نمیدهد و پناهگاهی جز او نمییابم. (تکرار: 2).
اِلْحاف به معنی اصرار در خواستن است. «تَعْرِفُهُمْ بِسیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ اِلْحافا» (273 / بقره)، معنی آیه: آنها را از علامتشان و قیافهشان میشناسی، از مردم چیزی به اصرار نمیخواهند. (تکرار: 1).
لَحْقْ و لَحاقْ به معنی ادراک و
رسیدن است. «تَوَفَّنی مُسْلِما وَ أَلْحِقْنی بِالصّالِحینَ» (101 / یوسف)، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق فرما. (تکرار: 6).
گوشت. «وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ اَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیْتا …» (12/حجرات)، یعنی: و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ در این آیه روشن شده که غیبت به حکم خوردن گوشت مرده برادر است، تشبیه به مرده ظاهرا از جهت غیاب طرف و تشبیه به خوردن گوشتش به نظر میآید برای آن است که احترام مغتاب و مورد اطمینان بودنش را از بین میبرد گوئی گوشت او را خورده و فقط استخوان را از او باقی گذاشته است. (تکرار: 12).
لَحْن دو جور است یکی آن که ظاهر کلام را از قاعده آن برگردانیم و غلط
ادا کنیم این مذموم و اغلب مراد از لَحْن همین است. دیگر آن که آن را به کنایه و تعریض و فَحَوی (شفاهی) بگوئیم و این در نزد اکثر ادباء ممدوح است (راغب). «وَ لَوْ نَشاءَلاََرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی لَحْنِ الْقَوْلِ …» (30/محمّد)، یعنی: اگر میخواستیم مریض القلبها را به تو نشان میدادیم و با علامتشان آنها را میشناختی و حتما آنها را در آهنگ و طرز قولشان خواهی شناخت. مراد از لحن القول در آیه مضمون و معنی سخن است. (تکرار: 1).
ریش، در لغت آمده لِحْیَة موی دو طرف صورت و چانه است. «قالَ یَابْنَ اُمَّ
لا تَأْخُذْ بِلِحْیَتی وَ لا بِرَأْسی» (94 / طه)، پسر مادرم ریش و سر مرا مگیر. آن کلام هارون است نسبت به موسی علیه السلام. (تکرار: 1).
خصومت شدید. «وَ یُشْهِدُ اللّه عَلی ما فی قَلْبِهِ وَ هُوَ اَلَدُّ الْخِصامَ»
(204/بقره)، یعنی: خدا را بر ما فی الضّمیرش گواه میگیرد حال آنکه سخت ترین دشمنان است. «لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقینَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْما لُدّا» (97 / مریم)، یعنی: تا با آن پرهیزکاران را بشارت دهی و قومی را که دشمن سرسختاند بترسانی. لُدّ جمع اَلَدّ است. (تکرار: 2).
ظرف زمان و مکان است. به معنی «نزد» و به مکان نزدیک دلالت دارد. «کِتابٌ اُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ
خَبیرٍ» (1 / هود)، این کتابی است که آیاتش استحکام یافته سپس تشریح شده، از نزد خداوند حکیم و آگاه. (تکرار: 18).
ظرف مکان و اسم جامد است به معنی «نزد، کنار». «وَ اَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ» (25/یوسف)، یعنی: یافتند شوهر آن زن را نزد درب. (تکرار: 22).
لَذاذ و لَذاذَة یعنی مورد اشتها و میل. لَذّ و لَذیذ وصف آن است. «وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الاَْنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَْعْیُنُ» (71 / زخرف)، یعنی: در بهشت هرچه دلها آرزو کند و دیدگان محظوظ شود و لذت برد وجود دارد. «وَ اَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبینَ» (15 / محمّد)، یعنی: نهرهایی از خمر که لذیذ است برای نوشندگان. لَذَّة به معنی لذیذ است. (تکرار: 3).
لازب را چسبنده و ثابت معنی کردهاند. «اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ طینٍ لاَزِبٍ» (11/صافّات)، یعنی: ما آنها را از گلی چسبنده آفریدهایم. (تکرار: 1).
لَزْم، لُزُوم و لِزام به معنی: ثبوت و دوام است. اِلْزام به معنی اثبات و ادامه و ایجاب است. «وَ کَلَّ اِنْسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فی عُنُقِهِ» (13 / اسراء)، عمل هر انسان را به او ثابت و ملازم کردهایم در گردنش.
یعنی عمل هر کس با او است و قابل انفکاک نیست. (تکرار: 5).
زبان، لغت. مثل: «وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ» (4/ابراهیم)، یعنی: ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به زبان خودش. که مراد از هر دو زبان لغت است
مثل زبان عربی، زبان فارسی و غیره. جمع آن در قرآن اَلْسِنَة است. «وَ اخْتِلافُ اَلْسِنَتِکُمْ وَ اَلْوانِکُمْ» (22/روم)، و تفاوت زبانها و رنگهای شما است. کلمه اَلْسِنَة 25 بار در قرآن مجید آمده است.
به معنی رِفْق و مدارا و نزدیکی است و به فتح اوّل به معنی نازکی و صافی است. «فَلْیَنْظُرْ اَیُّها أَزْکی طَعاما فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْیَتَلَطَّفْ وَ لا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ اَحَدا» (19/کهف)، یعنی: ببیند کدام طعام بهتر است تا رزقی از آن برای شما بیاورد و
در خریدن طعام و در رفتن و آمدن اعمال مدارا کند (و خشن نباشد) و کسی را به حال شما واقف نکند. تَلَطُّف به معنی اِعمال رِفق و مدارا است. (تکرار: 1).
لَطیف: از اسماء حسنی است به معنی مدارا کننده. «اللّه لَطیفٌ بِعِبادِهِ» (19/شوری)، یعنی: خداوند نسبت به بندگانش لطف دارد. (تکرار: 7).
شعله خالص و زبانه آتش. «کَلاّ اِنَّها لَظی» (15 / معارج)، یعنی: حقّا که آتش جهنّم شعله خالص و بی دود است. (تکرار: 2).
(بر وزن فَلْس و کَتِف) بازی و به قول راغب آن فعلی است که مقصد صحیحی در آن قصد نشده است. آن در قرآن کریم گاهی به معنی بازی صحیح آمده مثل «أَرْسِلْهُ مَعَنا غَدا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ»
(12/یوسف)، یعنی: برادران یوسف به پدرشان گفتند: یوسف را فردا با ما بفرست
تا قدم بزند و بازی کند و گاهی مراد از آن کارهای خلاف شرع و معاصی است که به بازی و عبث تشبیه شدهاند مثل: «فَذَرْهُمْ یَخُوضُوا وَ یَلْعَبُوا حَتّی یُلاقُوا یَوْمَهُمُ الَّذی یُوعَدُونَ» (83/زخرف)، یعنی: آنها را به حال خود واگذار تا در باطل غوطه ور باشند و سرگرم بازی، تا روزی را که به آنها وعده داده شده است، ملاقات کنند. در این آیه کارهای عادی و خلاف آنها چون خارج از مقصد صحیح خدایی است، ورود به باطل و بازی قلمداد شده است. «وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا اِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لِلدّارُ الاْخِرَة خَیْرٌ لِلَّذینَ یَتَّقُونَ …» (32/انعام)، یعنی: و زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست و سرای آخرت برای آنها که
پرهیزگارند بهتر است … در آیه بالا زندگی دنیا در مقابل آخرت قرار گرفته و شکّی نیست که زندگی آن بازی و مشغولیّت است و آن شامل عموم انسانها است امّا نیکوکاران از این بازی و مشغولیّت نتایج خوب بدست میآورند. آن که نماز میخواند و در خدمت به خلق قدم بر میدارد و آن که به کسی ظلم میکند هر دو بازی میکنند و هر دو خویش را سرگرم کردهاند ولی تفاوت از زمین تا آسمان است. (تکرار: 20).
برای آن 3 معنی نقل کردهاند: اوّل: تَرَجّی و امید. دوّم: تعلیل و سوّم: استفهام. «وَ ما یُدْریکَ لَعَلَّ السّاعَةَ قَریبٌ» (17 / شوری)، اما تو چه میدانی شاید ساعت (قیام قیامت) نزدیک باشد. (تکرار: 129).
راندن و دور کردن. «بَلْ لَعَنَهُمُ اللّه بِکُفْرِهِمْ» (88 / بقره)، یعنی: بلکه خدا
آنها را در اثر کفرشان از رحمت خویش دور کرده است. آن از خدا در آخرت عذاب و در دنیا انقطاع از قبول رحمت و توفیق خداست و از انسان نفرین است نسبت به غیر. «وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ» (159 / بقره)، یعنی: لاعنون از خدا میخواهند که کتمان کنندگان آیات را از رحمت خویش دور کند. (تکرار: 41).
خسته شدن. «لا یَمَسُّنا فیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فیها لُغُوبٌ» (35 / فاطر)، یعنی: ما را در بهشت نه رنجی رسد و نه هیچگونه خستگی. نَصَب به معنی تَعَب و رنج است پس لُغُوب خستگی است. (تکرار: 2).
کلام بی فائده. «لا یُؤاخِذُکُمُ اللّه بِاللَّغْوِ فی أَیْمانِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُم بِما عَقَّدْتُمُ الاَْیْمانَ» (89 / مائده)، یعنی: خدا شما را به سوگندهای بی قصدتان مؤاخذه نمیکند
ولی به سوگندهایی که با قصد محکم کردهاید مؤاخذه میکند. سوگندِ لغو آن است که بدون قصد باشد مثل واللّه و باللّه که به طور عادت در سخن میآورند و تعقید سوگند آن است که آن را با قصد محکم کنیم و روی قصد و فکر سوگند یاد کنیم. لاغِیَة کلام قبیح است. لغت را از آن جهت لغت گفتهاند که در نزد غیر اهلش فائدهای ندارد. کلام لغو آن است که اعتنایی به آن نیست و از روی عدم تفکّر باشد. (تکرار: 9).
برگرداندن، منصرف کردن.
«قالُوا اَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا» (78/یونس)، گفتند: آیا آمدهای ما را از دینی که پدرانمان را در آن یافتهایم برگردانی؟ (تکرار: 3).
اِلْتِفات: رو کردن است به جهتی که میخواهد و نیز به معنی روگرداندن است از
جهتی که به آن رو کرده بود. «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ اَحَدٌ …» (81/هود)، یعنی: خانوادهات را در پاسی از شب ببر و کسی از شما به عقب برنگردد و به پشت سرش نگاه نکند. ظاهرا این برای آن بود که زود از منطقه خطر خارج شوند.
باد گرم. «تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّارُ وَ هُمْ فیها کالِحُونَ» (104 / مؤمنون)، میزند آتش به چهره هایشان و آنها در آتش زشت منظرانند (نَعُوذُ بِاللّهِ). (تکرار: 1).
انداختن. کلام را از آن جهت لفظ گویند که از دهان انداخته میشود. «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّ لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ» (18/ ق)، سخنی نمیگویند مگر این که نزد او مراقبی است آماده. (تکرار: 1).
لَفّ به معنی پیچیدن و جمع کردن است. لفیف پیچیده به هم و جمع شده
در روی هم. «فَاِذا جاءَ وَعْدُ الاْخِرَة جِئْنابِکُمْ لَفیفا» (104/اسراء)، یعنی: چون وعده آخرت آید شما را مختلط و مجتمع آوریم. بدان با خوبان، ستمگران با ستم کشان با هم آیند تا میانشان به حقّ داوری شود. (تکرار: 3).
اِلْفاء به معنی پیدا کردن است. «وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ» (25/یوسف)،
شوهر آن زن را در کنار در پیدا کردند و دیدند در آن جا است. (تکرار: 3).
نام دوّم انسان است که با آن خوانده میشود مثل امیرالمؤمنین که لقب علی علیهالسلام است. لقب دو جور است یکی بر سبیل تشریف و مدح چنان که گفته شد دیگری بر سبیل طعن. «وَ لا تُلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ» (11 / حجرات)، یعنی: به خودتان عیب نتراشید و با القاب بد یکدیگر را صدا نزنید. القاب فقط 1 بار در قرآن آمده است.
باردار کردن. «وَ اَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً» (22 / حجر). یعنی: بادها را فرستادیم که آبستن کنندهاند، پس از آسمان آب نازل کردیم. لَواقِح جمع لاقِحَة است. در این که گلها و میوهها به وسیله بادها تلقیح و آبستن میشوند شکّی نیست ولی به قرینه «فَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً» ظاهرا مراد آن است که باد ابرهای گرم را به منطقه سرد جوّ میزند و سوزنهای یخ را که ذوب کرده و آبستن نموده به شکل باران درمی آورد. (تکرار: 1).
اخذ کردن و یافتن از زمین، در مجمع گفته التقاط گرفتن چیزی است از راه لُقَطَة (1) و لَقیط از آن است یعنی آن را
بی آن که به فکرش باشد یافت. «وَ أَلْقُوهُ فی غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَةِ» (10/یوسف)، او را در گودال چاه افکنید تا
1- لُقَطَة: چیزی که روی زمین افتاده و مالکی برای آن معلوم نیست.
بعضی از کاروانها او را گرفته و ببرند. (تکرار: 2).
بلعیدن.
راغب گوید: لَقْف، اِلْقاف، تَلَقُّف: به معنی گرفتن شیء است به زیرکی خواه با دست گرفته شود یا با دهان. «وَ اَوْحَیْنا اِلی مُوسی أَنْ أَلْقِ عَصاکَ فَاِذا هِیَ تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ» (117/اعراف)، یعنی: به موسی وحی کردیم که عصایت را بیانداز. آن گاه عصا فرومی برد آنچه را که به دروغ میگفتند مارها است. این لفظ 3 بار بیشتر در قرآن نیامده و همه درباره بلعیدن جادوی ساحران به وسیله عصای موسی میباشد.
در مجمع فرموده: اِلْتِقام به معنی بلعیدن لُقْمَة است. «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ
هُوَ مُلیمٌ» (142 / صافّات)، یعنی: ماهی
یونس علیهالسلام را بلعید در حالی که او ملامت کننده یا ملامت شده بود. (تکرار: 1).
انسان کامل و معروف. «وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ لِلّهِ … وَاِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللّه…» (12 و 13 / لقمان)، یعنی: ما به لقمان حکمت دادیم (و به او گفتیم) شکر خدا را به جای آور … و به خاطر بیاور هنگامی را که لقمان به فرزندش گفت در حالی که او را موعظه میکرد پسرم! چیزی را شریک خدا قرار مده … در مورد موعظه خویش به فرزندش میفرماید: پسر عزیز به خدا شرک میار و چیزی را شریک خدا مکن که شرک ستمی بزرگ است. پسرم اگر عمل انسان هم وزن دانه خردلی، در سنگی یا در
آسمانها و زمین باشد، خدا آن را میآورد
در پیش چشم انسان قرار میدهد که خدا دقیق و کاردان است. ای پسر عزیز نماز به پا دار، به معروف وادار و از منکر بازدار و بر مصائب صبور باش که اینها از کارهای لازم است. مردم را تحقیر مکن و در زمین به تکبّر گام مزن که خداوند خودپسندان و فخرفروشان را دوست نمیدارد، در راه رفتن معتدل باش و صوت خویش را ملایم کن که زشت ترین صوتها صوت خران است. (تکرار: 2).
روبرو شدن یا مصادف شدن. «وَ اِذا لَقُوا الَّذینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا» (14 / بقره)، چون با اهل ایمان روبرو شدند گویند ایمان آوردیم. (تکرار: 24).
تَلْقِیَة: به معنی روبرو کردن و تفهیم و اعطا است. «وَ اِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ عَلیمٍ» (6/نمل)، و به طور مسلّم این قرآن از سوی
حکیم و دانایی بر تو القاء میشود. «وَ لَقّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُورا» (11 / انسان)، و عطا کرد به آنها بهجت و سرور را.
اِلْقاء: انداختن هر چیز است به محلّی که میبینی آنگاه در عرف به هر نوع انداختن گویند (راغب). «فَأَلْقی عَصاهُ فَاِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبینٌ» (107 / اعراف)، یعنی: ناگهان عصای خود را افکند و اژدهای آشکاری شد. در آیه زیر انداختن معنوی مراد است «وَ أَلْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ اِلی یَوْمِ الْقِیامَةِ» (64/مائده)، یعنی: و در میان آنها عداوت و دشمنی تا روز قیامت افکندیم.
تَلَقّی: به معنی تفهّم و اخذ است. «فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ» (37/بقره)، آدم از پروردگارش کلماتی اخذ کرد و خدا توبه آدم را قبول نمود.
لِقاءُ اللّه: آیات نشان میدهد که آن قیامت
و ملاقات نعمت و عذاب خداوند است. «قَدْ خَسِرَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللّهِ» (31 / انعام)، یعنی: آنان که روز قیامت را تکذیب کردند زیانکار شدند. پس لقاءاللّه مرگ نیست بلکه ثواب و عقاب خدا است.
تِلْقاء: جهت و طرفی که در مقابل است. «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ …» (22 / قصص)، چون به طرف مدین رو کرد گفت …
امّا، ولی. «لکِنِ اللّه یَشْهَدُ بِما اَنْزَلَ اِلَیْکَ» (166 / نساء)، ولی خداوند به آن چه بر تو نازل کرده است، گواهی میدهد. (تکرار: 6).
معنای مشهور آن استدراک است و حکم ما بعد آن همیشه مخالف با حکم ماقبل است. «اِنَّ اللّه لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّاسِ وَ لکِنَّ اَکْثَرَ النّاسِ لا یَشْکُرُونَ» (243 / بقره)، یعنی: خداوند نسبت به بندگان خود احسان
میکند، ولی بیشتر مردم، شکر (او را) به جا نمیآورند. (تکرار: 65).
حرف جزم است و معنای مضارع را به ماضی تبدیل میکند. «فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعائی اِلاّ فِرارا» (6 / نوح)، خواندنم نیفزود آنها را مگر فرار. (تکرار: 338).
نگاه تند، چشم به هم زدن. «وَ ما أَمْرُنا اِلاّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»
(50/قمر)، یعنی: کار آخرت و وقوع آن مانند اشاره چشم یا نزدیک تر از آن است. (تکرار: 2).
عیب. «وَ لا تُلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ …» (11/حجرات)، یعنی: بر خودتان عیب نگیرید …، مسلمانان از حیث دین به حکم یک پیکرند لذا عیب بر دیگران عیب بر خویشتن تلّقی میشود. (تکرار: 4).
دست مالیدن، طلب کردن. «وَ أَنّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا» (8 / جنّ). در اینجا لمس ظاهرا به معنی طلب است یعنی: ما خواستیم به آسمان صعود کنیم آن را یافتیم که از نگهبانان و شهابها پر شده است. در اینجا لمس ظاهرا به معنی طلب است. (تکرار: 5).
اِلْتِماس: طلب کردن. «قیلَ ارْجِعُوا وَرائَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُورا» (13 / حدید)، یعنی: گفته شد به عقب برگردید و نوری برای خود بجوئید. «أَوْ لمَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعیدا طَیِّبا» (43 / نساء) (6 / مائده)، یعنی: یا با زنان نزدیکی کردید و آبی نیافتید خاک پاک را قصد کرده تیمّم کنید. لمس و ملامسه زنان کنایه از مقاربت است (راغب).
جمع کردن، ضمیمه کردن. «وَ تَأْکُلُونَ التُّراثَ أَکْلاً لَمّا. وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبّا
جَمّا» (19 / فجر)، یعنی: همه میراث و مجموع آن را که نصیب خود و ورّاث دیگر است میخورید و مال کثیر را دوست میدارید. ظاهرا مراد از اَکْل لَمّ آن است که انسان مال
خویش و دیگران را بخورد و در خوردن میان حلال و حرام را جمع کند. (تکرار: 1).
مراد از لَمَم در روایات اهل بیت علیهم السلام گناهی است که شخص عادت به آن نکرده، اصرار هم ندارد و گاهگاه از روی غفلت مرتکب میشود. «اَلَّذینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الاِْثْمِ وَ الْفَواحِشَ اِلاَّ اللَّمَمَ» (32/نجم)، همانها که از گناهان کبیره و اعمال زشت، جز صغیره دوری میکنند. (تکرار: 1).
بر 3 وجه باشد یکی آن که مخصوص مضارع است و مثل «لَمْ» جزم میدهد و معنی آن را به ماضی تبدیل
میکند به معنی «هنوز نه» ، مثل «بَلْ لَمّا یَذُوقُوا عَذابِ» (8/ص)، یعنی: بلکه هنوز عذاب
را نچشیدهاند. دوّم: به معنی «زمانی که» و مخصوص است به ماضی مثل «فَلَمّا نَجّاکُمْ اِلَی الْبَرِّ اَعْرَضْتُمْ» (67 / اسراء). سوّم: حرف استثناء است به معنی «اِلاّ» مثل «اِنْ کُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَیْها حافِظٌ» (4/طارق)، (اقرب). (تکرار: 164).
حرف نصب و نفی و استقبال است. «وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» (120 / بقره)، یعنی: یهود و نصاری هرگز از تو راضی نمیشوند مگر از دینشان پیروی کنی. (تکرار: 106).
شعله، مشتعل شدن آتش. «لا ظَلیلٍ وَ لا یُغْنی مِنَ اللَّهَبِ» (31/مرسلات)، نه گواراست و نه از شعله آتش بازدارد. (تکرار: 3).
آن است که سگ از عطش زبانش را بیرون آورد. «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا …» (176 / اعراف)، یعنی: حکایت او حکایت سگ است که اگر بر آن حمله کنی زبانش را بیرون آورد و اگر ترکش کنی باز زبانش را بیرون میآورد، این مثل آنان است که آیات ما را تکذیب کردهاند. ظاهرا مراد آن است: همان طور که سگ زبانش را با نَفَسْ زدن شدید بیرون میکند خواه او را بزنی یا نزنی، آن شخص هم خواستش هوای نفس است خواه وسائل توفیق در اختیارش باشد یا نباشد، مکذّبین هم عادتشان همان است خواه هدایتشان کنی یا نکنی. واللّه اعلم. (تکرار: 2).
اِلْهام: تفهیم بخصوصی است از جانب خدا یا ملک که مأمور خداست
«فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْویها» (8/شمس)، یعنی: سپس فجور و تقوی (شرّ و خیر) را به او الهام کرده است. خدا فجور و تقوای نفس را به نفس تفهیم کرد و نفس انسانی را طوری آفرید که ذاتا خوب و بد و صلاح و فساد را میفهمد. لهم و الهام به طور مجزی هر کدام یک بار در قرآن آمده است.
راغب گوید: لهو آن است که انسان را از آنچه مهمّ است و به دردش میخورد مشغول (غافل) نماید. «وَ مَا الْحَیوةُ الدُّنْیا اِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ» (32 / انعام)، نیست زندگی دنیا مگر بازی و مشغول کننده. (تکرار: 26).
اِلْهاء: غافل کردن. «رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّه…» (37 / نور)، مردانی که تجارت و فروختن آنها را از یاد خدا غافل نمیکند.
لو دارای اقسامی است مانند:
1 مفید شرطیّت است به معنای اگر مثل «لَوْ کانَ فیهِما آلِهَةٌ اِلاَّ اللّه لَفَسَدَتا» (22/انبیاء)، اگر در زمین و آسمانها خدایانی غیر از اللّه بود هر آینه فاسد میشدند.
2 به معنی تَمَنّی (ای کاش) مثل «وَ لَوْ تَری اِذِ الظّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ …» (31/سباء)، ای کاش ببینی آنگاه که ستمکاران نزد پروردگارشان نگاه داشته شدهاند. (تکرار: 277).
نام یکی از بتهای دوران جاهلیّت میباشد. «أَفَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی. وَ
مَناةَ الثّالِثَةَ الاُْخْری» (1920/ نجم)، یعنی: به من خبر دهید آیا بتهای «لات» و «عزی» … و «منات» که سومین آنها هستند (دختران خدا هستند)؟ (تکرار: 1).
لَوْح در اصل به معنی آشکار شدن است، آن گاه لوح به هر تخته و
صفحهای گفته میشود که در آن مینویسند خواه از چوب باشد یا غیر آن. «وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ» (13/قمر)، یعنی: نوح را به چیزی که تختهها و میخها داشت حمل کردیم. منظور کشتی نوح علیهالسلام میباشد و اَلْواح جمع لَوْح است. (تکرار: 6).
«بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجیدٌ. فی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» (21 و 22/بروج)، یعنی: بلکه قرآن با عظمت است. که در لوح محفوظ
جای دارد. لوح محفوظ که ظرف قرآن است عبارت اُخْرای کتاب مکنون و اُمُّ الْکِتاب است که در «اُمّ» ذیل آیه «وَ اِنَّهُ فی اُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ» (4/زخرف)، یعنی: و آن در کتاب اصلی (لوح محفوظ) نزد ما است، که بلند پایه و حکمت آموز است. درباره آن صحبت کردهایم.
لِواذ به شیء، پناه بردن به
آن و مخفی شدن به وسیله آن است. «قَدْ یَعْلَمُ اللّه. اَلَّذینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِواذا» (63/نور)، یعنی: خدا داناست به آنان که در پناه یکدیگر پنهانی خارج میشوند. تَسَلُّل خارج شدن است به طور پنهانی، موقعی که رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را به کاری دعوت میکردند بعضیها در پشت سر بعضی به طور پنهانی
از مسجد خارج میشدند. (تکرار: 1).
او پیامبری صاحب فضیلت بود. «وَ اسماعیل وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطا وَ کُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمینَ» (86/انعام)، یعنی: و اسماعیل و اِلْیَسَع و یونس و لوط و هر یک را بر جهانیان برتری دادیم. محلّ سکونت لوط شهر سَدُوم بود و او بر آن شهر و شهرهای اطراف که مجموعا 4 شهر بودند مبعوث شده بود و آنها عبارتند از: سَدُوم، عَمُورَة، صَوْغَر و صَبُوییم. اهالی
شهرهای مزبور ظاهرا بت پرست بودهاند گرچه در قرآن آیه صریحی در این باره نیافتم. از شنیع ترین اعمال آنها عمل لواط بود و اوّلین قومی بودند که این عمل در میان آنها شایع شد چنان که لوط به آن ها
می گفت: «أَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ» (80 / اعراف)، یعنی: آیا عمل شنیعی انجام میدهید که احدی از جهانیان پیش از شما انجام نداده است؟ و چنان عادت و سنّت قومی شده بود که حتّی در مجالس پیش روی مردم آن را انجام میدادند. سرانجام خداوند ملائکهای به هلاک آنها مأمور فرمود. (1)آنها ابتدا پیش ابراهیم علیهالسلام آمده و جریان را به
1) مشروح جریان لوط و قومش را در صفحات 215 تا 219 در کتاب قاموس قرآن قُرَشی، جلد 6 مطالعه فرمائید.
استحضار وی رساندند. ابراهیم با آنها به مجادله پرداخت به امید آن که منصرفشان کند و گفت: لوط در میان آن هاست،
ملائکه گفتند میدانیم، لوط و خانوادهاش را خارج خواهیم ساخت مگر زنش را که از ماندگان است (31 34 / عنکبوت)، (74/هود). بالاخره خطاب آمده «یا اِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا اِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَّ وَ اِنَّهُمْ آتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ» (76 / هود)، یعنی: ای ابراهیم! از این کار صرف نظر کن که فرمان پروردگارت فرارسیده و عذاب (الهی) به طور قطع به سراغ آنها میآید و برگشت ندارد. (تکرار: 27).
مثل لَوْلا برای تخصیص و تشویق و توبیخ است و فقط 1 بار در قرآن آمده است. «لَوْ ما تَأْتینا بِالْمَلائِکَةِ اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ» (7 / حجر)، اگر راست میگویی،
چرا فرشتگان را برای ما نمیآوری؟
سرزنش. «فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا اَنْفُسَکُمْ» (22 / ابراهیم)، مرا ملامت نکنید خود را ملامت کنید. (تکرار: 14).
تَلاوُم: ملامت کردن یکدیگر است. «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَلاوَمُونَ» (30/قلم)، بعضی به بعضی رو کردند و همدیگر را سرزنش مینمودند.
لَوْمَة: به معنی ملامت است. «یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّه وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ» (54 / مائده)، در راه خدا جهاد میکنند و از ملامت سرزنش کنندهای نمیترسند. (تکرار: 1).
مَلُوم: اسم مفعول به معنای سرزنش شده است. «فَتُلْقی فی جَهَنَّمَ مَلُوما مَدْحُورا» (39 / اسراء)، در جهنم میافتی در حالی که مورد سرزنش خواهی بود و رانده شده (درگاه خدا). (تکرار: 4).
مُلیم: اسم فاعل است به معنی ملامت کننده. «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ» (142/صافّات)، (او را به دریا افکندند) و ماهی عظیمی او را بلعید، در حالی که مستحق ملامت بود. (تکرار: 2).
رنگ، به معنی جنس و نوع نیز آید چنان که راغب گفته است «قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما لَوْنُها» (69/بقره)، یعنی: گفتند خدایت را بخوان بیان کند آن گاو چه رنگی دارد. در آیه «… وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ» (22 / روم)، یعنی: … و تفاوت زبانها و رنگهای شما است. ظاهرا منظور انواع است. کلمه اَلوان جمع لَوْن 9 بار در قرآن مجید آمده است.
لَیِّ به معنی تابیدن است. «وَ اِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّه لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ …» (5 / منافقون)، چون به منافقان
گفته شود بیائید تا رسول خدا بر شما استغفار کند سرشان را از روی تکبّر میچرخانند … (تکرار: 5).
ناقص کردن، کم کردن. «وَ اِنْ تُطیعُوا اللّه وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئا» (14/حجرات)، معنی آیه: اگر به خدا و رسول اطاعت کنید خدا از ثواب اعمال شما چیزی نکاسته و کم نمیکند. (تکرار: 1).
حرف تَمَنّی و طمع است. مثل «یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا» (23/مریم)، ای کاش پیش از این مرده بودم. (تکرار: 14).
دلالت بر نفی حال دارد به معنای «نیست» مثل «فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ اَلاّ تَکْتُبُوها» (282/بقره)، یعنی: دراین صورت گناهی بر شما نیست که آن را ننویسند. (تکرار: 74).
شب، لَیْل و لَیْلَة هر دو به یک معنی است. مثل «تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ» (27/آل عمران)، یعنی: شب را در روز داخل
میکنیم و مثل «اُحِلِّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیامِ الرَّفَثُ اِلی نِسائِکُمْ» (187 / بقره)، یعنی: آمیزش جنسی با همسرانتان در شب روزهداری حلال است. جمع آن در قرآن لَیالی است. «سیرُوا فیها لَیالِیَ وَ أَیّاما آمِنینَ» (18 / سباء). (تکرار: 88)، یعنی: در آن (ده و شهرهای نزدیک به هم) شبها و روزها با امنیت کامل مسافرت کنید.
نرمی. «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّه لِنْتَ
لَهُمْ …» (159 / آل عمران)، یعنی: در اثر رحمت خدا به آنها نرم و ملایم شدی. «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی أُصُولِها فَبِاِذْنِ اللّهِ» (5/ حشر)، یعنی: هر نخلی که بریدید یا آن را بر ریشه به پا گذاشتید به اذن خدا بود. لینَة درخت خرما است به قولی آن از لَیْن است و به جهت نرمی میوهاش آن را لینَة گفتهاند (مجمع). لین 4 بار و لینه 1 بار در قرآن آمده است.
حرف بیست و چهارم از الفبای عربی و حرف بیست و هشتم از الفبای فارسی است. در حساب ابجد به جای عدد 40 است.
برای «ما» 10 وجه شمردهاند که 5 مورد آن اسم است و 5 قسم دیگر حرف است اما اقسام اسمیّه مشهور:
1 استفهام مثل «ماذا قالَ آنِفا» (16/محمّد). چه چیز گفت اکنون.
2 شرطیّه مثل: «فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقیمُوا لَهُمْ» (7 / توبه)، یعنی: تا وقتی که برای شما در پیمان خویش ثابتاند برای آنها در پیمان خود ثابت باشید. موارد مشهور حرف بودن «ما» به قرار ذیل است:
1 ماء نافِیَة. مثل: «ما هذا بَشَرا اِنْ هذا اِلاّ مَلَکٌ کَریمٌ» (31 / یوسف)، این بشر نیست بلکه فرشته بزرگواری است.
2 ماء زائده. مثل «اِمّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما» (23 / اسراء)، یعنی: هرگاه یکی از آنها یا هر دو آن ها، نزد تو، به سن پیری برسند. که در اصل «اِنْ ما» و ما زائد و برای تأکید است. (تکرار: 2530).
صد. «اَلزّانِیَةُ وَ الزّانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِاْئَةَ جَلْدَةٍ» (2/نور)، زن زنا دهنده و مرد زنا کننده به هر یک صد تازیانه بزنید. (تکرار: 8).
در مجمع فرموده: مَتاع، تَمَتُّع، مُتْعه و تَلَذُّذ متقارب المعنیاند و هرچه از آن لذّت بردی متاع است. اقرب الموارد از کلیّات ابو البقاء نقل میکند: متاع و متّعه چیزی
است که از آن انتفاع قلیل و غیر باقی برده شود. «وَ لَکُمْ فِی الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلی حینٍ» (36/بقره)، یعنی: و برای شما تا مدت معینی در زمین قرارگاه و وسیله
بهره برداری است. این کلمه با مشتقات آن 34 بار در قرآن آمده است.
اِسْتِمْتاع: به معنی انتفاع است. «رَبَّنَا اسْتَمْتَعْ بَعْضُنا بِبَعْضٍ» (128 / انعام)، پروردگارا هر یک از ما دو دسته (پیشوایان و پیروان گمراه) از دیگری استفاده کردیم.
مُتْعَه زنان را از آن جهت متعه گویند که آن مورد لذّت است تا مدّت معلومی، به خلاف مُتْعَه نکاح دائمی که مدّت ندارد. «… وَ اُحِلَّ لَکُمْ ماوَراءَ ذلِکُمْ اَنْ تَبْتَغُوا بِاَمْوالِکُمْ مُحْصِنینَ غَیْرَ مُسافِحینَ فَمَا
اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ …» (24/نساء)، … اما زنان دیگر غیر از اینها (که گفته شد) برای شما حلال است که با اموال خود، آنان را اختیار کنید، در حالی که پاکدامن باشید و از زنا، خودداری نمایید. زنانی را که متعه (ازدواج موقت) میکنید … (تکرار: 1).
حجّ تمتّع: علّت تسمیّه به حجّ تمتّع آن است که شخص میان دو عمل از احرام خارج شده و از چیزهایی که در حال احرام حرام بود لذّت میبرد. «وَ اَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمَرَةَ لِلّهِ … فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ اِلَی الْحَجِّ …» (196 / بقره)، یعنی: و حج و عمره را برای خدا به اتمام برسانید … هر کس با ختم عمره، حجّ را آغاز کند … حجّ تمتّع آن است که در ماههای حجّ از میقات احرام عمره میبندد و پس از طواف بیت و نماز طواف و سعی بین صفا و مروه تقصیر کرده از احرام خارج میشود. سپس مثلاً روز 8 ذی الحجة از مکّه احرام حجّ بسته به عرفات میرود آنگاه به مشعر و منی تا آخر اعمال حجّ.
متن در اصل گوشت محکمی است که در کنار تیره پشت واقع است. به گوشت هر دو طرف آن مَتْنان گویند (مجمع)
از این جهت به چیز محکم مَتین گفتهاند. «وَ أُمْلی لَهُمْ اِنَّ کَیْدی مَتینٌ» (183/اعراف)، به آنها مهلت میدهیم راستی کید من محکم و قوی است که هیچ کس آن را دفع نتواند کرد. (تکرار: 3).
سؤال است از وقت. «وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ» (48/یس)،
یعنی: آنها میگویند: اگر راست میگویید این وعده (قیامت) کی خواهد بود؟ (تکرار: 9).
به معنی مانند، نظیر و شبیه است. «قُلْ اِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» (110/کهف)، یعنی: بگو من فقط بشری هستم همچون شما. جمع آن در قرآن اَمْثال آمده «وَ حُورٌ عینٌ. کَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ» (22 و 23/واقعة)، یعنی: و همسرانی از حورالعین دارند، همچون مروارید در صدف پنهان. (تکرار: 75).
مانند، دلیل، صفت، عبرت،
علامت و حدیث (اقرب). راغب میگوید: مَثَل قولی است درباره چیزی که شبیه است به قولی درباره چیزی دیگر تا یکی آن دیگری را بیان و مجسّم کند. «اِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللّه کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»
(59/آل عمران)، یعنی: مَثَل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است، که او را از خاک آفرید و سپس به او فرمود: «موجود باش» ، او هم فورا موجود شد. مَثَل در این آیه به معنی صفت و حال است. یعنی: حال و جریان عیسی در پدر نداشتن مانند جریان آدم است که خدا از خاکش آفرید. تِمْثال به معنی مجسّمه است و جمع آن تَماثیل میباشد. «ما هذِهِ التَّماثیلُ الَّتی أَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ» (52 / انبیاء)، این مجسّمهها (بت ها) چیستند که پیوسته آنها را عبادت میکنید؟!! این کلمه با مشتقات 169 بار در قرآن آمده است.
مَأجوج و یَأجوج همان اقوام بدوی بودند که آنها را «تاتار» نامیدهاند. در حدود 600 سال قبل از میلاد یک دسته از
آنان در سواحل دریای سیاه پراکنده شده، هنگام پائین آمدن از دامنه کوههای قفقاز آسیای غربی را مورد هجوم قرار میدادند. این نقطه آن روز مغولستان نامیده میشد. ذوالقرنین برای جلوگیری از تاخت و تاز آنها میان دو کوه سدّی ساخت. «اِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الاَْرْضِ» (94 / کهف)، یعنی: یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد میکنند. (تکرار: 2).
بزرگواری. ناگفته نماند مجد آن بزرگواری است که از کثرت خیر و فضل ناشی میشود، زیرا اصل مجد چنان که در اقرب الموارد تصریح شده به معنی کثرت است. «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجیدٌ» (21 / بروج)،
یعنی: بلکه قرآن با عظمت است. مجید بودن
قرآن در اثر کثرت خیرات و برکات آن است. «مجید» 4 بار در کلام اللّه به کار رفته 2 بار در وصف خدا و 2 بار در وصف قرآن.
مراد از این کلمه ایرانیان قدیم (زرتشتیان) است. «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصّابِئینَ وَ النَّصاری وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذینَ اَشْرَکُوا اِنَّ اللّه یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ» (17 / حجّ)، یعنی: کسانی که ایمان آوردهاند و یهود و نصاری و مجوس و مشرکان، خداوند در میان آنها روز قیامت داوری میکند و حق را از باطل جدا میسازد. در المیزان ذیل آیه شریفه آمده: معروف آن است که مجوس پیروان زرتشتاند و کتاب مقدّس آنها «أَوِسْتا» است ولی تاریخ حیات و زمان ظهور وی خیلی مبهم
است، در غلبه اسکندر به ایران کتاب اوستا
از بین رفت سپس در زمان ساسانیان آن را از نو نوشتند لذا به حقیقت مذهبشان رسیدن مشکل شد، مسلّم این است که برای تدبیر عالم دو مبدأ قائلند: مبدأ خیر و مبدأ شرّ (یزدان و اهریمن یا نور و ظلمت) … عناصر بسیط مخصوصا آتش را تقدیس میکنند در ایران، چین و هند آتشکده هائی داشتند و همه را به «آهُورامَزْدا» میرسانند که موجد کلّ است. (تکرار: 1).
خالص کردن. «وَ لِیَبْتَلِیَ اللّه ما فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحِصَّ ما فِی قُلُوبِکُمْ» (154/آل عمران)، تا خدا آنچه را که در سینهها دارید امتحان و آنچه را که در قلبها دارید از شرک و نفاق خالص گرداند.
(تکرار: 2).
نقصان تدریجی، مَحاق آخر ماه است که هِلال در آن ناقص میشود.
«یَمْحَقُ اللّه الرِّبا وَیُرْبِی الصَّدَقاتِ» (276/بقره)، خدا ربا را به تدریج از بین میبرد و صدقات را افزایش میدهد. (تکرار: 2).
عقوبت، عذاب. «وَ هُمْ یُجادِلُونَ فِی اللّه وَ هُوَ شَدیدُ الْمِحالِ» (13/رعد)، آنها درباره خدا با آن که عقابش سخت است مجادله میکنند. (تکرار: 1).
آزمایش کردن. «اِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ» (10/مُمْتَحِنَة)، آزمایش کنید و ببینید که واقعا مؤمنهاند یا نه؟ (تکرار: 2).
رفتن و بردن اثر شیء، لازم و متعدّی هر دو آمده است ولی در قرآن فقط متعدّی به کار رفته است. «یَمْحُ اللّه الْباطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ» (24/شوری)، یعنی: باطل را محو میکند و حق را به فرمانش پابرجا میسازد. محو باطل بی اثر شدن آن است
چنان که احقاق حقّ ثابت کردن آن و در جای خویش قراردادن است. (تکرار: 3).
شکافتن، جریان. «وَ تَرَی الْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ» (14/نحل)، کشتیها را در دریا میبینی که شکافنده آب و جاری شوندهاند. (تکرار: 2).
مَخاض درد زائیدن را گویند. «فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ» (23 / مریم)، درد زائیدن او را به سوی تنه درخت خرما کشانید. (تکرار: 1).
زیادت.
طبرسی ذیل آیه «وَ یَمُدُّهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» (15 / بقره)، یعنی: و آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا سرگردان شوند. فرموده: مدّ در اصل به معنی زیادت است، جذب و کشیدن را مدّ گویند که کشیدن چیزی سبب زیادت طول آن است. «وَ أَمْدَدْناکُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ»
(6/اسراء)، یعنی: شما را با چهارپایان اموال و پسران فزونی دادیم. مدّ و امداد هر دو یکی است ولی راغب در مفردات گفته: امداد اکثرا در محبوب و مدّ در مکروه آید. «قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِدادا لِکَلِماتِ رَبّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَذَ کَلِماتُ رَبّی وَلَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَدا» (109/کهف)، یعنی: بگو اگر دریاها برای(نوشتن) کلمات پروردگارم مرکّب
شوند، دریاها پایان میگیرند پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد، هر چند همانند آن (دریاها) را به آن اضافه کنیم. مداد به معنی مرکّب است از کشّاف و جوامع الجامع فهمیده میشود که علّت تسمیه، زیاد شدن وزن دوات به واسطه آن است. (تکرار: 31).
شهر. مَدَنَ به معنی اقامت است. شهر را از آن جهت مدینه گویند که مردم در آن اقامت دارند. امّا تَمَدُّن
که به معنی خروج از جهل و دخول به راه انسانیّت و ترقّی است ظاهرا از معانی مستحدثه است. مدینه در قرآن گاهی در مطلق شهر به کار رفته مثل «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدینَةِ امْرَأَةُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ» (30/یوسف)، یعنی: گروهی از زنان شهر
گفتند که همسر عزیز جوانش (غلامش را) به سوی خود دعوت میکند. و گاهی مراد از آن مدینة الرّسول است که ابتدا به نام یَثْرِب خوانده میشد و پس از هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله مدینه خوانده شد. «وَ یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا اِلَی الْمَدینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ …» (8/منافقون)، یعنی: آنها میگویند: اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون میکنند. جمع آن در قرآن فقط مدائن به کار رفته است «فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدائِنِ حاشِرینَ» (53/شعراء)، یعنی:
فرعون مأموران را به شهرها فرستاد تا نیرو جمع کند. «مَدینة» 14 بار و مدائن 3 بار در قرآن مجید آمده است.
نام شهری بود که شعیب علیه السلام
بر اهل آن مبعوث گردید. «وَ اِلی مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْبا قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّه …» (85 / اعراف)، یعنی: و به سوی مدین، برادرشان «شعیب» را فرستادیم، گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید … (تکرار: 10).
گوارا. «فَاِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْسا فَکُلُوهُ هَنیئا مَریئا» (4/نساء)، یعنی: (ولی) اگر آنها چیزی از آن را با رضایت خاطر به شما ببخشند، حلال و گوارا مصرف کنید. آیه در بیان بذل زن است قسمتی از مهریّه خویش را به مرد.
طبرسی در متن آیه فرموده: هَنیء گوارا و دلچسبی است که نقصانی ندارد و مَریئاآن است که
خوش عاقبت، تامّ الهضم و بی ضرر باشد.
راغب گوید: مَرِیء رأس لوله معده چسبیده به حلق است. بنابراین میشود گفت هَنیء در آیه به معنی بلا و مشقّت و مَریء به معنی گوارا است یعنی اگر زنان به طیب نفس چیزی از مهریّه خویش را به شما بذل کردند راحت و گوارا بخورید. (تکرار: 1).
مَرْء: و اِمْرَء به معنی انسان و مرد آید. «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخیهِ. وَ اُمِّهِ وَ أَبیهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنیهِ» (34 36 / عبس)، در آن روز که انسان از برادر خود فرار میکند، و از مادر و پدرش، و زن و فرزندانش. در آیه زیر منظور مطلق انسان است «یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یَداهُ» (40/نباء)، این عذاب در روزی خواهد بود که انسان آن چه را از قبل با دستهای خود فرستاده میبیند.
اِمْرَأَة: زن. «اِذْ قالَتِ امْرَأَةُ عِمْرانَ رَبِّ اِنّی
نَذَرْتُ لَکَ ما فی بَطْنی مُحَرَّرا» (35/آل عمران)، (به یاد آورید) هنگامی را همسر عمران گفت: خداوندا، آنچه را در رَحِم دارم، برای تو نذر کردم که مُحرَّر (و آزاد، برای خدمت خانه تو) باشد
نام یکی از فرشتگان. «وَ اتَّبِعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلی مُلْکِ سُلَیْمانَ وَ ما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَ لکِنَّ الشَّیاطینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما یُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّی یَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ …» (102 / بقره)، یهود پیروی کردند از آنچه بدکاران راجع بر حکومت سلیمان میگفتند (که میگفتند سلیمان ساحر است و این
حکومت را به وسیله سحر به دست آورده است) حال آن که سلیمان کافر نشد (و به
وسیله سحر حکومت را به دست نیاورد) بلکه بدکاران کافر شدند (که نسبت حکومت اورا به سحر دادند) و ایضا یهود پیروی کردند از آن چه (از سحر) در بابل بدو مَلَک به نام هاروت و ماروت نازل شده بود ولی آنها به کسی سحر نمیآموختند مگر آن که میگفتند: ما فتنه و امتحانی هستیم کافر مباش و این که به تو یاد دادیم در ضرر مردم به کار مبر، ولی آنها سحری یاد میگرفتند که به وسیله آن میان مرد و زنش جدائی میانداختند … (تکرار: 1).
آمیختن، مَریج به معنی مُخْتَلِط است. «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ بَیْنَهُما
بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ» (19 20 / رحمن)، معنی آیه: دو دریا را به هم آمیخت که همدیگر را ملاقات میکنند میان آن دو حایلی است که به هم تجاوز نمیکنند. «بَلْ کَذَّبُوا بِالْحَقِّ
لَمّا جاءَهُمْ فَهُمْ فی أَمْرٍ مَریجٍ» (5 / ق)، یعنی: بلکه حقّ را آن گاه که به آنها آمد تکذیب کردند و آنها در امری مختلطند شاید مراد از مریج آن باشد که بعضی قرآن را پس از انکار، سحر، بعضی کلام شاعر، بعضی کلام دیوانه میدانند یعنی در تکذیب هم یکنواخت نیستند. «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ» (14 و 15/رحمن)، یعنی: انسان را از گل خشکیده همچون سفال، آفرید و جانّ را از آمیختهای از آتش. مارج را شعله بی دود نیز
گفتهاند. «یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ» (22/رحمن)، یعنی: از آن دو لؤلؤ و مرجان خارج میشود. مرجان را مروارید کوچک (صِغارُ اللُّؤْلُؤُ) گفتهاند. ایضا مرجان مشهور که از دریا میروید. (تکرار: 4).
فرح شدید که عبارت اخرای خودپسندی است. «ذلِکُمْ بِما کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ
فِی الاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِما کُنْتُمْ تَمْرَحُونَ» (75/غافر)، یعنی: این برای آن است که در زمین بی جهت شادمانی و تکبّر میکردید (و به حقّ خاضع نبودید). «وَ لا تَمْشِ فِی الاَْرْضِ مَرَحا» (18 / لقمان)، یعنی: در زمین به تکبّر راه مرو. (تکرار: 3).
عاری بودن و به معنی مستمرّ بودن است.
راغب گوید: مارِد و مَرید از
شیاطین جنّ و انس آن است که از خیرات عاری باشد. شجر اَمْرَد درختی را گویند که خالی از برگ باشد. رَمْلَةٌ مَرْداء خاکی است که چیزی نرویاند. جوان بی ریش را اَمْرَد گویند که صورتش عاری از مو است. «وَ حِفْظا مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ مارِدٍ» (7 / صافات)، یعنی: و آن را از هر شیطان خبیثی حفظ نمودیم. «وَ یَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطانٍ مَریدٍ» (3 / حجّ)، یعنی: و از هر شیطان سرکشی پیروی
میکنند. «وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ» (101 / توبه)، مَرَدُوا ظاهرا به معنی استمرار است یعنی از اهل مدینه کسانی هستند که بر نفاق عادت کردهاند. «قیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ کَشَفَتْ عَنْ ساقَیْها قالَ اِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواریرَ»
(44/نمل)، یعنی: به او گفته شد داخل حیات قصر شو، اما هنگامی که نظر به آن افکند پنداشت نحر آبی است و ساق پاهای خود را برهنه کرد گفت: (این آب نیست) بلکه قصری است از بلور صاف. (تکرار: 5).
مَرّ و مُرُور به معنی رفتن و گذشتن است. «وَ الَّذینَ لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ اِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراما» (72/فرقان)، یعنی: آنان که در باطل حاضر نشوند و چون به لغوی گذشتند محترمانه و بی آن که آلوده بشوند میگذرند. «وَ اِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ
یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ» (2 / قمر)، یعنی: و اگر معجزهای دیدند گویند سحر دائمی (و سحر بعد از سحر) است. مَرارَة به معنی تلخی است. «بَلِ السّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السّاعَةُ
أَدْهی وَأَمَرُّ» (46 / قمر)، یعنی: بلکه قیامت وعده آنها است و قیامت بلای بزرگ تر و تلخ تر است. (تکرار: 35).
مَرَّة: دفعه. «اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ» (229 / بقره)، یعنی: طلاق، دو مرتبه است. (تکرار: 20).
مِرَّة: قوّه و نیرو و عقل و حالت مستمرّ است. «عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوی. ذُومِرَّةٍ فَاسْتَوی» (5 و 6 / نجم)، شاید مراد از مِرَّة نیرو یا بصیرت و عقل باشد یعنی: او را فرشته پر قوّت تعلیم داده که صاحب بصیرت است که به پا خواست و نمایان شد.
بیماری. اعمّ از آن که بدنی باشد یا معنوی. «وَ اِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفینِ»
(80 / شعراء)، یعنی: و هنگامی که بیمار شوم مرا شفا میدهد. «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ»
(10/بقره)، یعنی: در دلهای آنها یک نوع بیماری است.
مَریض: و مَرْضی به معنی بیمار است. «وَ لا عَلَی الْمَریضِ حَرَجٌ» (61 / نور)، یعنی: بر افراد بیمار گناهی نیست. «عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضی» (20 / مزمّل)، یعنی: او میداند به زودی گروهی از شما بیمار میشوند. (تکرار: 23).
صفا و مروه از عبادتگاههای خدا است. مروه کوهی است در کنار مسجدالحرام در مکّه. میان آن و کوه صفا محلّ سعی عمل حجّ و عمره است. «اِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرَ اللّهِ» (158/ بقره)، یعنی: صفا و مروه از شعائر و نشانههای خدا است. (تکرار: 1).
مجادلة و منازعة. «ألا اِنَ الَّذینَ یُمارُونَ فِی السّاعَةِ لَفی ضَلالٍ بَعیدٍ» (18/شوری)، آنان که درباره قیامت مجادله میکنند در گمراهی بعیداند. (تکرار: 14).
مِرْیَة: مردّد بودن. «فَلا تَکُ فی مِرْیَةٍ مِمّا یَعْبُدآُ هؤُلاءِ» (109 / هود)، یعنی: شک و تردیدی در معبودهایی که آنها میپرستند به خود راه مده. (تکرار: 5).
دختر عمران، مادر عیسی علیه السلام، «وَ اتَیْنا عیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ اَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» (87 / بقره)، یعنی: و به عیسی بن مریم دلایل روشن بخشیدیم و او را به وسیله روح القدس تأیید نمودیم. زنی که قرآن به پاکی او شهادت داده است، (تکرار: 34).
آمیختن. «وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ» (27 / مطففین)، این شراب (طهور)
ممزوج با تسنیم است. آنچه به شراب اهل بهشت آمیخته شده از تسنیم است و آن چشمهای است که مقرّبون از آن مینوشند. (تکرار: 3).
و تَمْزیق به معنی پاره کردن و متلاشی کردن است. «هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ اِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ» (7 / سباء)، آیه قول منکرین معاد است که به یکدیگر میگفتند: آیا دلالت نکنیم شما را به مردی که میگوید: آن گاه که به طور کامل متلاشی و پراکنده شدید، حتما شما در خلقت تازهای بوجود خواهید آمد؟ (تکرار: 4).
ابر. «ءَ اَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ.
أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ» (69 / واقعة)، آیا شما آب را از ابر نازل کردهاید یا ما؟ (تکرار: 1).
دست مالیدن. ازاله اثر شیء. «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ اِلَی الْکَعْبَیْنِ»
(6/مائده)، به سرهایتان و پاهایتان تا برآمدگی روی پا مسح کنید دست بمالید. (تکرار: 4).
علیه السلام. این لفظ لقب حضرت عیسی بن مریم است «اِنَّمَا الْمَسیحُ عیسَی بْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللّه وَ کَلِمَتُهُ» (171 / نساء)، مسیح عیسی بن مریم فقط فرستاده خدا و مخلوق اوست. (تکرار: 11).
عوض شدن شکل و صورت است به شکل قبیح. «وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلی مَکانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیّا وَ لا یَرْجِعُونَ» (67/یس)، یعنی: و اگرمی خواستیم آنها را در جای
خود مسخ و به شکل دیگری در میآوردیم که نمیتوانستند بروند و برگردند. قدرت نمیداشتند که در آن عذاب راحت بمانند و یا به حالت اوّل برگردند. (تکرار: 1).
ریسمانی است که به قول راغب از شاخه درخت خرما تابیده شده است. «فی جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» (5 / مسد)،
در گردن او (زن ابی لهب) ریسمانی است از لیف یا شاخه خرما. (تکرار: 1).
دست زدن، رسیدن و یافتن. «اِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ فَرْحٌ مِثْلُهُ» (140/آل عمران)، اگر به شما شکستی رسید به قوم کفّار هم شکستی مثل آن رسیده بود. (تکرار: 28).
تَماسّ: مسّ کردن یکدیگر است. «یَوْمَ
یُسْحَبُونَ فِی النّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ» (48 / قمر)، یعنی: از صورت در آتش کشیده میشوند، بچشید آنچه را که از سقر به شما میرسد. مسّ سقر عذاب جهنّم است که به انسان میرسد. «قالَ فَاذْهَبْ فَاِنَّ لَکَ فِی الْحَیوةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ» (97/طه)، یعنی: (موسی) گفت: برو که بهره تو در زندگی دنیا این است که (هر کس با تو نزدیک شود) خواهی گفت با من تماس نگیر. در قاموس
گوید: معنی لامِساس در قرآن آن است که کسی را مسّ نمیکنم و کسی مرا مسّ نمیکند.
مَسْک و اِمْساک به معنی گرفتن و نگاه داشتن است ایضا تَمْسیک که به معنی گرفتن و چنگ زدن است. «وَ الَّذینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضیعُ
اَجْرَ الْمُصْلِحینَ» (170/اعراف)، آنان که به کتاب چنگ میزنند و آن را حفظ کرده و به آن عمل میکنند و نماز به پا میدارند ما اجر مصلحان را تباه نمیکنیم. (تکرار: 27).
اِسْتِمْساک: به معنی چنگ زدن. «فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذی أوُحِیَ اِلَیْکَ» (43/زخرف)، به آنچه به تو وحی شد چنگ بزن. «خِتامُهُ مِسْکٌ» (26/مطففین)، یعنی: مهری است که بر آن نهاده شده است، از مشک است. مِسْک به معنی مُشک است که عطر مخصوصی است متخذ از آهو و آن در آیه نکره است و
نمیشود مثل مشک دنیا باشد. (تکرار: 2).
اِمْساء داخل شدن به شب است. «فَسُبْحانَ اللّه حینَ تُمْسُونَ وَ حینَ تُصْبِحُونِ» (17 / روم)، یعنی: خدا را تسبیح کنید آنگاه که به شب و روز وارد میشوید (و روز و شب را شروع میکنید). (تکرار: 1).
آمیختن و جمع آن اَمْشاج است. «اِنّا خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلیهِ» (2/انسان)، از نطفهای که دارای آمیختهها است انسان را آفریدیم. (تکرار: 1).
راه رفتن با اراده. «کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فیهِ» (20 / بقره)، یعنی: هر وقت بر آنان روشن شود در آن راه میروند. مَشْی در راه رفتن معنوی نیز به کار رود مثل «وَ یَجْعَلْ لَکُمْ نُورا تَمْشُونَ بِهِ» (28/حدید)، یعنی: و برای شما نوری قرار دهد که با آن (در میان مردم و در مسیر زندگی خود) راه
بروید. مراد از آن زندگی در نور ایمان است. گاهی از آن سخن چینی اراده شود مثل «هَمّازٍ
مَشّاءٍ بِنَمیمٍ» (11 / قلم)، یعنی: عیب جو و سخن چین است. (تکرار: 23).
حدّ و مرز میان 2 چیز یا دو قطعه زمین. شهر را از آن جهت مِصْر گویند که محدود است. در اَلْمُنْجِد گفته: مصر شهر قاهره است و به همه مملکت نیز گفته میشود. «اِهْبِطُوا مِصْرا فَاِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ» (61 / بقره)، یعنی: وارد شهری شوید، زیرا هرچه خواستید، در آن جا هست. (تکرار: 5).
جویدن. «فَاِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ» (5/حجّ)، یعنی: ما شما را از خاک آفریدیم، سپس از نطفه و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه. مُضْغَة حالت جنین است بعد از علقه
بودن. مُضْغَة چنان که اهل لغت گفتهاند تکّه
گوشتی است به اندازه یکدفعه جویدن. آیا جنین را در آن حالت مضغه گفته چون یک تکّه گوشت و به قدر یک جویدن است؟ واللّه العالم. (تکرار: 3).
رفتن، گذشتن. «فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیّا وَ لا یَرْجِعُونَ» (67 / یس)، به رفتن قدرت نمیداشتند و به حالت اوّل بر نمیگشتند. (تکرار: 5).
باران. در قرآن در یک محلّ به معنی باران معمولی آمده «لا جُناحَ عَلَیْکُمْ اِنْ کانَ بِکُمْ اَذَیً مِنْ مَطَرٍ أَوْ کُنْتُمْ مَرْضی أَنْ تَضَعُوا اَسْلِحَتَکُمْ …» (102/نساء)، یعنی: و اگر از باران ناراحت هستید و یا بیمار (و مجروح) باشید مانعی ندارد که سلاحهای خود را بر
زمین بگذارید. و بقیّه همه در باریدن سنگ عذاب است «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجّیلٍ» (74 / حجر)، یعنی: و بارانی از سنگ بر آنها فرو ریختیم. (تکرار: 15).
مُمْطِر: باران دهنده. «قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا» (24 / احقاف)، گفتند: این ابر ظاهری است که به ما باران دهنده است. دراین آیه «اَمْطَر» در باران معمولی و باران رحمت به کار رفته است. (تکرار: 1).
مَطا به معنی پشت است. تَمَطّی کشیدن پشت و تکبّر است. «ثُمَّ ذَهَبَ اِلی أَهْلِهِ یَتَمَطّی» (33 / قیامة)، یعنی: سپس به سوی خانوادهاش رفت به حالت تکبّر. (و از تکذیب حقّ خودپسندی میکرد). (تکرار: 1).
دلالت بر اجتماع دارد خواه اجتماع در مکان باشد مثل «هُما معا فِی الدّارِ» و خواه در زمان مثل «هُما وُلِدا مَعا» آن دو با هم زائیده شدند و خواه در مقام مثل «هُما مَعا فِی الْعُلُوِّ». ایضا مفید معنی نصرت و یاری است. «اِنَّ اللّه مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَالَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ» (128/نحل)، یعنی: خدا یار
آنان است که تقوا کرده و آنان که نیکوکارانند. (تکرار: 164).
بُز. «ثَمانِیَةَ اَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ» (143 / انعام)، یعنی: هشت جفت از چهارپایان (برای شما آفرید)، از میش دو جفت و از بز دو جفت. چنان که ضَأْن به معنی گوسفند است. (تکرار: 1).
جاری شدن. «قُلْ أَرَأَیْتُمْ اِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْرا فَمَنْ یَأْتیکُمْ بِماءٍ مَعینٍ»
(30/ملک)، بگو خبر دهید اگر آب شما در زمین فرو رود کدام کس برای شما آب روان خواهد آورد. (تکرار: 5).
بنا بر معنای اوّلی ظاهرا ماعون آن است که پیوسته در گردش و جریان است چنان که آن را تبر، دیک، دستاس و مانند آن که معمولاً به عاریه داده میشوند، معنی کردهاند و ایضا مانند
قرض دادن، صدقه دادن و زکات که در میان مردم جریان دارند. «اَلَّذینَ یُراؤُنَ. وَ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ» (6 و 7 / ماعون)، یعنی: آنها که ریا میکنند و دیگران را از ضروریات زندگی منع میکنند. (تکرار: 1).
روده. اَمْعاء: روده ها. «وَسُقُوا ماءً حَمیما فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ» (15/محمّد)، نوشانده شوند آب جوشان را، پاره کند روده هایشان را. (تکرار: 1).
بغض شدید. «کَبُرَ مَقْتا عِنْدَ اللّه أَنْ تَقُولُوا مالا تَفْعَلُونَ» (3 / صفّ)، یعنی: نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویی که عمل نمیکنی. مقتا تفسیر «کَبُر» است. ظهور آیه در مطلق تخلّف فعل از قول و خلف وعده و نقض عهد است. (تکرار: 4).
ماندن، توقّف، اقامت. «وَ أَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الاَْرْضِ» (17/رعد)،
امّا آنچه برای مردم مفید است در زمین میماند. (تکرار: 7).
تدبیر. اعمّ از آن که در کار بد باشد و یا در کار خوب. مؤیّد این سخن قول خداوند است که فرموده: «اِسْتِکْبارا فِی
الاَْرْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّئِ وَ لا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ اِلاّ بِأَهْلِهِ» (43 / فاطر)، یعنی: اینها همه به خاطر آن بود که استکبار در زمین ورزیدند و حیله گریهای سوء داشتند، اما این حیله گریهای سوء تنها دامان صاحبانش را میگیرد. وصف «اَلسَّیِّئ» میرساند که مکر فی نفسه گاهی سیّئ است و گاهی حَسَن. (تکرار: 19).
شهر مکّه. «وَ هُوَ الَّذی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَکَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ» (24/فتح)، یعنی: او کسی است که دست آنها را از شما و دست شما را از آنها
در دل مکّه کوتاه کرد، بعد از آن که شما را بر آنها پیروز ساخت. (تکرار: 1).
نام فرشتهای است. «مَنْ کانَ
عَدُّوا لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَاِنَّ اللّه عَدُوٌّ لِلْکافِرینَ» (98/بقره)، در آیه فرموده: هر که باخدا، ملائکه، پیامبران، جبریل و میکال دشمن باشد خدا با او دشمن است. (تکرار: 1).
راجع به مکان در «کون» سخن گفتهایم. افعالی از «مَکُنَ» مشتّقاند از قبیل: اَمْکَنَ، مَکَّنَ، تَمَکَّنَ و غیره که همه به معنی قدرت و اقتدار و قدرت دادن به کار میروند. «وَ کَذلِکَ مَکَّنّا لِیُوسُفَ فِی الاَْرْضِ» (21/یوسف)، همان طور به یوسف در سرزمین مصر تمکّن و قدرت دادیم. (تکرار: 22).
فریاد کشیدن. «وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ اِلاّ مُکاءً وَ تَصْدِیَةً»
(35/انفال)، یعنی: نماز و عبادت مشرکان در کنار کعبه جز صوت زدن و کف زدن نبود. از ابن عباس نقل است که قریش عریان و کف زنان و صفیر زنان کعبه را طواف میکردند. ظاهرا مراد آن است که صفیر و کف زدن را به جای نماز گرفته بودند. (تکرار: 1).
پرکردن. خواه پرکردن با آب باشد یا غیر آن. «وَ أَنّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُبا» (8/جنّ)، ما آسمان را تفحّص کردیم و یافتیم که با نگهبانها و شهابها پر شده است. (تکرار: 40).
اِمْلاء: پر کردن. «لاََمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ اَجْمَعینَ» (18 / اعراف)، جهنم را از همگی شما پر میکنم.
اِمْتِلاء: پر شدن. «یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلأَتِ
وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزیدٍ» (30 / ق)، به خاطر بیاورید روزی را که به جهنم میگوییم آیا پر شده ای؟ و او میگوید آیا افزون بر این هم وجود دارد؟
مِلْء: نام مقداری است که ظرفی را پر کند «اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ کُفّارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ الاَْرْضِ ذَهَبا وَ لَوِ افْتَدی بِهِ» (91/آل عمران)، آنان که کافرند و کافر بمیرند اگر یکیشان آن قدر طلا به عوض دهد که زمین پر شود از او پذیرفته نیست.
مَلاَء: جماعت و جماعت اشراف. ولی بیشتر در اشراف قوم به کار رفته است. (تکرار: 30).
مِلْح به معنی شور و نمک است. «هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ»
(53/فرقان)، این شراب گوارا و این یکی شور و تلخ است. (تکرار: 2).
فقر. اصل آن به معنی نرمی
است فقر نیز انسان را نرم و ذلیل و شکننده میکند. اِمْلاق نیز به معنی فقر و بی چیزی است. «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ مِنْ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ اِیّاهُمْ» (151/انعام)، یعنی: فرزندان خویش را از ترس فقر و گرسنگی نکشید. شما و آنها را ما روزی میدهیم. (تکرار: 2).
در استعمال قرآن به معنی حکومت و اداره امور است. «وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (189/آل عمران)، برای خدا است حکومت آسمانها و زمین. (تکرار: 48).
مَلِک: پادشاه و آن که دارای حکومت است.
«وَ قالَ الْمَلِکُ اِنّی أَری سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ» (43/یوسف)، پادشاه گفت: من 7 گاو فربه میبینم. جمع آن مُلُوک است «اِنَّ الْمُلُوکَ اِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها» (34/نمل). کلمه مُلوک 15 بار در قرآن مجید آمده است.
مِلْک: مالک شدن و صاحب شدن. «قُلْ لَوْ اَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبّی اِذا لاََمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الاِْنْفاقِ» (100 / اسراء)، یعنی: بگو اگر خزائن رحمت خدایم را مالک و دارا بودید آن وقت از ترس انفاق دست باز میداشتید. افعال آن بیشتر به معنی قدرت و توانایی آید مثل: «لا یَمْلِکُونَ لاَنْفُسهِمْ نَفْعا وَ لا ضَرّا» (16/رعد)، یعنی: برای خویش به نفع و ضرری قادر نیستند.
مالِک: اسم فاعل است، به معنی صاحب
مال و صاحب حکومت آید «قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُوْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ» (26/آل عمران)، یعنی: بگو: بار الها، مالک حکومتها تویی، به هر کس بخواهی، حکومت میبخشی. (تکرار: 3).
مَلیک: مثل مَلِک به معنی صاحب حکومت است. «اِنَ الْمُتَّقینَ فی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ. فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ» (54 و 55/قمر)،
پرهیزکاران در بهشتها و نهرهایند در نزد صاحب حکومت توانا (خدا). (تکرار: 1).
مَلْک: اختیار. «قالُوا ما اَخْلَفْنا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنا وَ لکِنّا حُمِّلْنا اَوْزارا مِنْ زینَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْناها …» (87/طه)، یعنی: ما با قدرت و اختیار در کارمان وعده تو را مخالفت نکردیم بلکه چیزهائی از زیور قوم فرعون داشتیم که آنها را انداختیم … و شاید به معنی مُلْک و مال باشد یعنی: ما با مال خویش با وعده تو مخالفت نکردیم …
در مجمع فرموده: مَلَکُوت مانند مُلْک است ولی از ملک رساتر و ابلغ است زیرا واو و تاء برای مبالغه اضافه میشوند. «وَ کَذلِکَ نُرِی اِبْراهیمَ مَلَکُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (75 / انعام)، یعنی: و همان طور به ابراهیم حکومت و نظمی را که در آسمانها و زمین است نشان میدادیم. (تکرار: 4).
فرشته. جمع آن مَلائِکَة است به صورت مفرد و تثنیه و جمع در حدود 86 بار در قرآن مجید آمده است. «جاعِلِ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً أُوْلی أَجْنِحَةٍ …» (1/فاطر)، خداوندی که فرشتگان را رسولانی قرار داد که صاحب بال هستند.
دین و شریعت. «فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا» (95 / آل عمران)، بنابراین، از آیین ابراهیم پیروی کنید که به حق گرایش داشت. (تکرار: 15).
اِمْلاء به معنی اِطاله مدّت و مهلت دادن است. «فَأَمْلَیْتُ لِلْکافِرینَ ثُمَّ اَخَذْتُهُمْ …» (44/حجّ)، به کفّار مهلت دادم سپس گرفتارشان کردم. (تکرار: 10).
حرف جرّ است و برای آن 15 معنی ذکر کردهاند. از جمله:
1 به معنای «از» و در مکان و زمان هر دو
آید مثل «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصی» (1/اسراء)، پاک و منزه است خدایی که بندهاش را در یک شب از مسجدالحرام به مسجد الاقصی برد.
2 تبعیض. مثل «مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّه» (253/بقره)، بعضی از آنان را خدا با او سخن گفت. علامتش آن است که لفظ «بعض» در جای آن قرارگیرد. باقی معانی در کتب لغت دیده شود. (تکرار: 3221).
بازداشتن. ضدّ عطا کردن. «ما مَنَعَکَ اَلاّ تَسْجُدَ اِذْ أَمَرْتُکَ» (12 / اعراف)، چه چیز ترا بازداشت از این که سجده نکنی آن گاه که به تو امر کردم؟ (تکرار: 8).
مَنُوع: مبالغه است یعنی بسیار باز دارنده. «وَ اِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعا» (21/معارج)، چون خیر به او رسد بسیار مانع و بخیل است. (تکرار: 1).
مَنّاع: نیز مبالغه است به معنی شدید المنع. «مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثیمٍ» (12/قلم)، و بسیار مانع کار خیر و تجاوزگر و گناه کار است.
طبرسی ذیل آیه 262 بقره و 164 آل عمران میگوید: منّ در اصل به معنی قطع است و از آن است «لَهُمْ اَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ» (8 / فصّلت)، یعنی برای آن هاست پاداش غیر مقطوع و ابدی. در اینجا 3 مطلب هست:
1 مِنَّت در قرآن آن جا که به خدا نسبت داده شده همه به معنی انعام و نعمت دادن است مثل «لَقَدْ مَنَّ اللّه عَلَی الْمُؤْمِنینَ اِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً» (164 / آل عمران)، خدا بر مؤمنان نعمت بخشید آنگاه که در میان آنها پیامبری مبعوث کرد. وجود پیغمبر نعمت است که خدا به مردم عطا فرموده است.
2 منّت در انسان مثل منّت خدا به معنی انعام و عَطِیَّة آمده مثل «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ اَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ» (ص / 39)، این عطای با حساب ماست به تو، تو هم عطاکن یا بازدار.
3 منّت قولی و به رخ کشیدن که ناپسند و
مبطل عمل است مثل «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی» (264 / بقره)، صدقات خویش با منّت و اذیّت باطل نکنید. (تکرار: 23).
مَنّ بنی اسرائیل: چیزی است شبیه شیره درخت که خدای تعالی به جای نان برای بنی اسرائیل نازل فرمود. «وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَ اَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی …» (57 / بقره) یعنی: و ابر را بر شما سایبان ساختیم و با «مَنّ» (شیره مخصوص و لذیذ درختان) و «سَلْوی» (مرغان مخصوص شبیه کبوتر) از شما پذیرایی به عمل آوردیم … (تکرار: 3).
به معنی تقدیر و اندازه گیری است. نطفه را از آن جهت مَنِیّ گویند که با قدرت خداوندی اندازه گیری شده است. (راغب) «اَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی» (37/قیامة)، آیا او نطفهای از منی که در رَحِم ریخته میشود، نبود؟ «وَ اَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الاُْنْثی مِنْ نُطْفَةٍ اِذا تُمْنی» (45 و 46/نجم) و او آفرید دو جفت نر و مادّه را از آب اندکی آن گاه که تقدیر و
اندازه گیری میشود. (تکرار: 4).
مُنی: آرزو. زیرا که آرزو شده در ذهن انسان اندازه گیری و مصوّر میشود. «وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَلْقَوْهُ» (143/آل عمران)، پیش از ملاقات مرگ، مرگ را آرزو میکردید.
أُمْنِیَّة: آرزو. «وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ اِلاّ اِذا تَمَنّی اَلْقَی الشَّیْطانُ فی أُمْنِیَّتِهِ …» (52 / حجّ)، یعنی: ما هیچ رسول و پیامبری را پیش از تو نفرستادیم مگر این که هرگاه آرزو میکرد (و طرحی برای پیشبرد اهداف الهی خود میریخت) شیطان القائاتی در آن میکرد … مراد از «اُمْنِیَّه» در آیه آرزوی خارجی پیغمبر است که همان عملی کردن نقشههای توحید باشد. (تکرار: 1).
بتی بود متعلّق به قبیله هُذَیْل و خُزاعَة، این بت در ساحل دریا در ناحیه مُشَلِّل در محلّی موسوم به «قُدَیْد» میان مکّه و مدینه قرار داشت، پیش همه عرب محترم
بود و در کنارش قربانی میکردند، قبیله
اوس و خزرج برای آن قربانی و هدایا میبردند. «أَفَرَأَیْتُمُ اللاّتِ وَ الْعُزّی … وَمَناةَ الثّالِثَةَ الاُْخْری. أَلَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الاُْنْثی تِلْکَ اِذا قِسْمَةٌ ضیزی» (1922/نجم)، یعنی: به من خبر دهید آیا بتهای «لات» و «عزی» … و «منات» که سومین آنها است (دختران خدا هستند)؟ آیا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟ (در حالی که به زعم شما دختران کم ارزش تر از پسرانند). در این صورت این تقسیمی است غیرعادلانه. (تکرار: 1).
آماده کردن. «قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیّا» (29 / مریم)، گفتند با بچّهای که در گهواره است چطور سخن گوئیم؟ این کلمه با مشتقات آن 16 بار در قرآن آمده است.
مِهاد: نیز به معنی آماده شده است. «أَلَمْ
نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهادا» (6 / نباء)، آیا زمین را برای زندگی آماده نکردیم؟
آرامی، عجله نکردن. تَمْهیل و اِمْهال به معنی مُهْلَت دادن است. «فَمَهِلِّ الْکافِرینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْدا» (17/طارق)، به کفّار مهلت بده مهلت کمی (دربارهشان عجله نکن). (تکرار: 3).
ته مانده روغن زیتون، آهن و مس مذاب و غیره. «وَ اِنْ یَسْتَغیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِیِ الْوُجُوهُ» (29 / کهف)، یعنی: و اگر تقاضای آب کنند آبی برای آنها میآورم همچون فلز گداخته که صورتها را بریان میکند. ظاهرا مراد از آن در آیات فلز مذاب است. (تکرار: 3).
طبرسی آن را «اَیُّ شَیْءٍ» (هر چیزی) معنی کرده. «وَ قالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آیَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنینَ»
(132 / اعراف)، و گفتند: هر زمان آیتی برای ما بیاوری که سحرمان کنی، ما به تو ایمان نمیآوریم. (تکرار: 1).
حقارت، کمی. مصدر آن مَهانة است. «أَلَمْ نَخْلُقْکُمْ مِنْ ماءٍ مَهینٍ» (20/مرسلات)، آیا شما را از آب ناچیزی نیافریدیم؟ (تکرار: 2).
مرگ. «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ» (94 / بقره)، یعنی: پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید. قرآن ضلالت و بی ایمانی و کفر را موت میداند چنان که فرموده: «أَوَ مَنْ کانَ مَیْتا فَأَحْیَیْناهُ وَ
جَعَلْنا لَهُ نُورا یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ» (122/انعام)، آیا کسی که مرده بود سپس او را زنده کردیم و نوری بر او قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود. در این آیه آدم گمراه مرده و آدم هدایت یافته زنده به
حساب آمده است. (تکرار: 44).
مَیْت و مَیِّت: هر دو به معنی مرده است. مثل «أَوَ مَنْ کانَ مَیْتا فَأَحْیَیْناهُ» (122 / انعام)، آیا کسی که مرده بود سپس او را زنده کردیم. و مثل «اِنَّکَ مَیِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَیِّتُونَ» (30/زمر)، یعنی: تو میمیری، آنها نیز خواهند مرد. جمع آن اَمْوات، مَوْتی و مَیِّتُون آمده مثل «وَ ما یَسْتَوِی الاَْحْیاءُ وَ لاَ الاَْمْواتُ» (22/فاطر)، و هرگز مردگان و زندگان یکسان نیستند. «کَذلِکَ یُحْیِی اللّه الْمَوْتی»
(73/بقره)، خداوند اینگونه مردگان را زنده میکند. «ثُمَّ اِنَّکُمْ بَعْدَ ذلِکَ لَمَیِّتُونَ» (15/مؤمنون)، سپس شما بعد از آن میمیرید. کلمه مَوتی 17 بار در قرآن مجید آمده است.
مَوْتَة: مرگ و آن اخصّ از موت و گویا تاء آن برای وحدت است «لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ اِلاَّ الْمَوْتَةَ الاُْوْلی» (56 / دخان)، هرگز مرگی
جز همان مرگ اول (که در دنیا چشیده اند) نخواهند چشید.
مَمات: نیز به معنی موت است. «اِذا لاََذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةَ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ» (75/اسراء)، و اگر چنین میکردید ما دو برابر مجازات (مشرکان) در حیات دنیا و دو برابر (مجازات آن ها) را بعد از مرگ، به تو میچشاندیم.
مَیْتَة: مؤنّث مَیْت و در عرف شرع حیوانی
است که بدون ذبح شرعی مرده است خواه خود به خود بمیرد و یا به ذبح غیر شرعی. «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ …» (3 / مائده)، گوشت مردار و خون و گوشت خوک بر شما حرام است.
اضطراب دریا. مثل «وَ هِیَ تَجْری بِهِمْ فی مَوْجٍ کَالْجِبالِ» (42 / هود)، کشتی با آنها در موجی همچون کوهها حرکت میکرد. (تکرار: 7).
جریان سریع. «یَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْرا» (9 / طور)، یعنی: روزی که آسمان به شدّت جریان پیدا کند. ظاهرا در روز قیامت در اثر اختلال نظم هوای اطراف زمین به صورت گردباد شدید و سهمگین درخواهد آمد. (تکرار: 3).
موسی لفظ عبری است به معنی از آب گرفته شده. ظاهرا از آن جهت است که مأموران فرعون او را در بچّگی از آب گرفتند. «وَ اِذْ واعَدْنا مُوسی اَرْبَعینَ لَیْلَةً» (51 / بقره)، و (به خاطر بیاورید) هنگامی را که با موسی چهل شب را وعده گذاردیم. (تکرار: 136).
آنچه انسان مالک شود و نیز گفتهاند مال در نزد اهل بادیه چهارپایان است.
راغب گوید: مال را از آن جهت مال گویند که پیوسته مائل و زائل است (از این
گروه به آن گروه میل میکند). «وَ أَمْدَدْناکُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ» (6/اسراء)، و اموال و فرزندانتان را افزون خواهیم کرد. (تکرار: 86).
آب. «وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً»
(22/بقره). «ماء» 63 بار در قرآن کریم به کار رفته و اعتناء عجیبی به آن شده است از جمله فرموده: «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیء» (30 / انبیاء)، یعنی: و هر چیز زندهای را از آب قرار دادیم. میدانیم که آب را در تشکیل موجودات زنده دخالت تامّی است که بدون آب زندگی نه وجود داشت و نه بقاء. «وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنّاهُ فِی الاَْرْضِ وَ اِنّا عَلی ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ. فَأَنْشَأْنالَکُمْ بِهِ جَنّاتٍ مِنْ نَخیلٍ وَ اَعْنابٍ …» (18 و 19/مؤمنون)، یعنی: و از آسمان آبی به اندازه معین نازل کردیم و آن را در زمین ساکن نمودیم و ما بر از بین بردن آن کاملاً
قادریم. سپس به وسیله آن باغهایی از درخت نخل و انگور برای شما ایجاد
کردیم … این آیه تذکّر میدهد اوّلاً آب به قدر احتیاج مردم و حیوان و نبات از آسمان میبارد و باریدن آن بدون تقدیر و اندازه نیست. بلکه «ماءً بِقَدَرٍ» است، ذخیره برفها در کوهها در اثر برودت هوا و ذوب شدن تدریجی آنها و تشکیل جویبارها و رودخانهها هم «بِقَدَر» است نه سرسری. ثانیا «فَأَسْکَنّاهُ فِی الاَْرْضِ» باید این آب در روی زمین و در اعماق آن که در دسترس بشر است ساکن باشد که بشر بتواند با حفر چاهها و قنوات آن را مهار کند و مورد استفاده قرار دهد. اگر اعماق زمین خاک رس نبود و آب در آنها حبس نمیشد آبها به تدریج چنان به اعماق فرومی رفت که از دسترس انسان خارج میشد. (تکرار: 38).
اضطراب چیز بزرگ، مثل اضطراب زمین.
طبرسی مطلق اضطراب گفته و گوید: «اَلْمَیْدُ: اَلْمَیْلُ یَمینا وَ شِمالاً وَ هُوَ الاِْضْطِرابُ» ولی بنا به استعمال قرآن مجید که آن را پیوسته درباره اضطراب زمین به کار برده قید «عظیم» بهتر است. در مصباح گوید: مِیْدان را از مَیَدان گویند که جوانب آن در موقع مسابقه میلرزد. «وَ أَلْقی فِی الاَْرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمیدَ بِکُمْ» (15/نحل)، خدا در زمین کوههای راسخ و ثابت قرارداد مبادا که شما را مضطرب کند و بلرزاند. (تکرار: 5).
طعام و طبقی که در آن طعام هست. «قالَ عیسَی ابْنُ مَرْیَمَ اللّهُمَّ رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ …» (114/مائده)،
عیسی عرض کرد: خداوندا، پروردگارا! مائدهای از آسمان بر ما بفرست. (تکرار: 2).
مِیْرَة به معنی طعام است. «هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ اِلَیْنا وَ نَمیرُ أَهَلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا …» (65 / یوسف)، این سرمایه ماست که به ما برگشت و طعام میآوریم به خانواده خویش و نگهداری کنیم از برادر خودمان … (تکرار: 1).
و تَمیزَة به معنی فصل و جدا کردن است. «وَ امْتازُوا الْیَوْمَ أَیُّهَا الْمُجْرِمُونَ» (59 / یس)، ای گناه کاران امروز از نیکوکاران جدا و منفصل شوید. (تکرار: 4).
تَمَیُّزْ: جدا شدن و تَمَیُّز از غیظ، تکّه تّکه شدن از خشم است. «تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّما أُلْقِیَ فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ یَأْتِکُمْ
نَذیرٌ» (8/ملک)، نزدیک است جهنّم از خشم بترکد و تکّه تّکه شود هر وقت جمعی در آن افکنده شوند خازنان گویند آیا انذار کنندهای به شما نیامد؟ (تکرار: 1).
عدول از وسط به یک طرف. در جور و ستم به کار رود «وَ یُریدُ الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَنْ تَمیلُوا مَیْلاً عَظیما» (27/نساء)، آنان که از شهوات پیروی میکنند میخواهند که منحرف شوید انحرافی بزرگ. (تکرار: 6).
حرف بیست و پنجم از الفبای عربی و بیست و نهم از الفبای فارسی است و در حساب ابجد به جای 50 است.
از حروف مقطّعه. «ن وَ الْقَلَمَ وَ ما یَسْطُرُونَ» (1/قلم)، ن، سوگند به قلم و آنچه را با قلم مینویسند. حرف نون در سوره قلم در حدود 129 بار به کار رفته است.
دور شدن. «وَ اِذا أَنْعَمْنا عَلَی الاِْنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأی بِجانِبِهِ وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُسا» (83 / اِسْراء)، یعنی: چون به انسان نعمت دادیم از ما روی گرداند و خویش را از ما دور کند و چون شرّی به او رسد بسیار مأیوس است. این حال کسی است که فقط توجّه به اسباب ظاهری دارد نه به خدا لذا به هنگام نعمت از خدا روگردان و متکبّر است و به هنگام سلب نعمت بسیار مأیوس. (تکرار: 3).
خبری که دارای فایده بزرگ و مفید علم یا ظنّ است و خبری که آن را نبأ گویند حقّش آن است که از کذب عاری باشد مثل خبر متواتر و خبر خدا و رسول (راغب). جمع آن اَنْباء است مثل «تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیها اِلَیْکَ» (49/هود)، اینها از خبرهای غیب است که به تو (ای پیامبر) وحی میکنیم. (تکرار: 29).
خبر دهنده است زیرا که نبیّ از جانب خدا خبر میدهد مثل «نَبِّیءْ عِبادی اَنّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحیمُ» (49 / حجر)، به بندگان من خبر ده که فقط منم غفور و رحیم. (تکرار: 54).
هرچه از زمین روید اعمّ از
درخت و علف، نَبات و نَبْت خوانده میشود «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ» (58/اعراف)، سرزمین پاک گیاهش به اذن خدا میروید. «فَأَنْبَتْنا بِهِ
حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَةٍ» (60 / نمل)، که با آن باغهای زیبا و سرور انگیز رویاندیم. (تکرار: 24).
انداختن چیزی از روی بی اعتنایی (راغب). «فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِی الْیَمِّ» (40/قصص)، فرعون و لشکریان او را گرفته و به دریا انداختیم. (تکرار: 12).
در مجمع فرموده: نیز بد لقب دادن است در اقرب الموارد گفته: در القاب قبیح شایع است. «وَ لا تَلْمِزُوا اَنْفُسَکُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ» (11 / حجرات)، بر خودتان عیب نبندید و با القاب بد یکدیگر را نخوانید یا به همدیگر القاب بد ننهید. (تکرار: 1).
در قاموس گفته: نَبَط اولین آبی است که در چاه ظاهر میشود استنباط به معنی استخراج است. «وَ اِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الاَْمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ
اِلَی الرَّسُولِ وَ اِلی اُولِی الاَْمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ …» (83/نساء)، یعنی: منافقان یا ضعیف الایمانها چون چیزی از ایمنی مثل غلبه سپاه مسلمین به کفّار، یا از خوف مثل هجوم مشرکین به مسلمانان، دریافتند آن را میان مردم منتشر میکنند و اگر آن را به رسول خدا و به اولی الامر ارجاع میکردند رسول و اولی الامر که استنباط میکنند آن را میدانستند … باید در این گونه
کارها مطلب را میان مردم منتشر نکرد و باعث ناامنی نشد، بلکه به اولی الامر ارجاع کرد تا درباره آن تحقیق کنند. (تکرار: 1).
جوشیدن آب از چشمه. یَنْبُوع را هم چشمه و هم جدول پرآب گفتهاند و جمع آن یَنابیع است. «وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ الاَْرْضِ یَنْبُوعا» (90/اسراء)، گفتند: به تو ایمان نیاوریم تا برای ما در
زمین چشمهای جاری کنی. (تکرار: 1).
کندن چیزی از ریشه اش. «وَ اِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْکُرُوا ما فیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» (171 / اعراف)، آنگاه که کوه را بالای آنها بلند کردیم گوئی سایبان است، گمان کردند که بر آنها خواهد افتاد، گفتیم:
آنچه را که از احکام و کتاب دادهایم جدّی بگیرید و آنچه را در آن است، به یاد داشته باشید تا پرهیزکار شوید … (تکرار: 1).
پراکندن. «مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْمالُهُمْ کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْءٍ …» (18/ابراهیم)، اعمال کسانی که به پروردگارشان کافر شدند همچون خاکستری است در برابر تندباد در یک روز طوفانی، آنها توانایی ندارند کمترین چیزی
از آن چه را انجام دادهاند به دست آورند. (تکرار: 3).
در مجمع فرموده: هر زمین مرتفع را نَجْد گویند و جمع آن نُجُود است. «وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ» (10 / بلد)، یعنی: ما انسان را به دو راه روشنِ خیر و شرّ هدایت کردیم. مراد از نَجْدَیْن در آیه راه خیر و شرّ و حقّ و باطل است که از لحاظ ظهور و آشکار بودن به 2 مکان مرتفع تشبیه شدهاند. (تکرار: 1).
راغب گفته: نَجاسَة به معنی قَذارَة است و آن 2 نوع است یکی آن که با چشم قابل درک است دیگری با بصیرت، خداوند مشرکان را با وجه دوّم وصف کرد که فرموده «اِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ» ، نگارنده قاموس قرآن گوید: قَذَر در لغت چرکین بودن و ضدّ نظافت و نیز به معنی چرک
آمده است. «اِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا» (28/توبه)، یعنی: مشرکان یکپارچه فقط کثافت و
پلیدیاند پس از امسال دیگر به مسجدالحرام نزدیک نشوند. هر چیز چرکین و غیر نظیف نَجَس است. ناگفته نماند سوره توبه که این آیه از آن است در سال نهم هجرت پس از فتح مکّه نازل شده و به حکم آیه مشرکین از دخول به مسجد الحرام ممنوع شدند بنا بر آن چه گفته شد. و ظاهرا مراد کثافت باطنی است نه این که مثل بول و غائط و سگ نجساند. (تکرار: 1).
اِنْجیل: کتابی بود که به حضرت عیسی علیهالسلام نازل شد و آن به تصریح هاکس در قاموس، لفظ یونانی است به معنی مژده و بشارت. آن 12 بار در قرآن مجید در 6 سوره نقل شده است.
اصل نجم به معنی طلوع و
بروز است. ستاره را از آن جهت نجم گویند
که طلوع میکند (مجمع) جمع آن نُجُم و نُجُوم است ولی در قرآن مجید نُجُوم به کار رفته است. «وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» (16 / نحل)، و با علاماتی و هم با ستاره هدایت میشوند و راه مییابند. (تکرار: 13).
نَجْو و نَجاة به معنی خلاص شدن است. «وَ یا قَوْمِ مالی أَدْعُوکُمْ اِلَی النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنی اِلَی النّارِ» (41 / غافر)، ای قوم چه شده که من شما را به خلاصی از آتش میخوانم و شما مرا به آتش. (تکرار: 84).
درگوشی حرف زدن و سخن سرّی (راز و راز گفتن). «اِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئا اِلاّ بِاِذْنِ اللّه…» (10/مجادله)،
نجوی تنها از ناحیه شیطان است، میخواهد
با آن، مؤمنان غمگین شوند، ولی نمیتواند ضرری به آنها برساند جز به فرمان خداوند … (تکرار: 7).
نَجِیّ: قومی است که با هم نجوی میکنند. «فَلَّمَا اسْتَیْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیّا» (80/یوسف)، یعنی: چون از یوسف نا امید شدند (از این که برادر آنها را بدهد) از مردم کنار شدند در حالی که میان خویش نجوی میکردند که چه بکنند.
راغب میگوید نَحْب نذر محکوم به وجوب است. «مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّه عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً» (23/احزاب)، یعنی: در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند، بعضی پیمان خود را به آخر بردند و بعضی دیگر در انتظارند و
هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادهاند. «قَضی نَحْبَهُ» را درباره کسی گویند که به اجل طبیعی بمیرد یا در راه خدا کشته شود. (تکرار: 1).
تراشیدن. «قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ» (95 / صافات)، گفت آیا آنچه را که به دست خود میتراشید میپرستید؟! (تکرار: 4).
نَحْر را بالای سینه گفتهاند.
راغب گوید آن محلّ گردنبند از سینه است و «نَحْرُ الْبَعیر» از آن است که از آن محل نحرش میکنند در صحاح و غیره گفته: نحر
در محلّ نحر مثل گلو در ذبح است. «اِنّا اَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ. فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَ انْحَرْ …» (1 و 2 / کوثر)، یعنی: ما به تو خیر فراوان عنایت کردیم پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن. (تکرار: 1).
شوم و شومی. «اِنّا اَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ریحا صَرْصَرا فی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ» (19/قمر)، ما تندباد وحشتناک و سردی را در یک روز شوم مستمر بر آنها فرستادیم. (تکرار: 2).
نُحاس: دود، مس، سرب مذاب. «یُرْسَلُ عَلَیْکُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» (35/رحمن)، یعنی: شعلههایی از آتش بی دود و دودهایی متراکم، بر شما میفرستد و نمیتوانیداز کسی یاری بطلبید.
ظاهرا مراد از آن دود و به قولی سرب مذاب است. (تکرار: 1).
زنبور عسل. «وَ أَوْحی رَبُّکَ اِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا یَعْرِشُونَ. ثُمَّ کُلی مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُکی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ اِنَ فیذلِکَ لاَیَةً
لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» (68 / نحل)، یعنی: پروردگارت به زنبور عسل وحی کرد که در کوهها و درختان و کندوها که مردم میسازند لانه کن و از همه میوهها بخور و به آسانی به راههای خدایت وارد شو، از شکم آن شربتی به رنگهای مختلف خارج میشود که در آن مردمان را شفاست و در عمل زنبور عسل عبرتی است بر اهل تفکّر
که در اسرار عالم تفکّر کنند. تمدّن زنبور عسل، نظامات عجیب کندو، فعالیّت خستگی ناپذیر این حشره، ساختن عسل و موم، سخن گفتن آن به وسیله رقصیدن و صدها نظامات و اسرار آن، از عجائب خلقت است. (تکرار: 2).
عطیّه، در مجمع گوید: نحله
عطیّهای است که در مقابل ثَمَن (1)و عِوَض(2)نباشد. «وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً» (4/نساء)، و مهر زنان را (به طور کامل) به عنوان یک عطیه (الهی) به آنان بپردازید. (تکرار: 1).
ما. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ
(صفحه 1302)
الْقَصَصِ …» (3 / یوسف)، ما بهترین سرگذشت را بر تو بازگو کردیم. (تکرار: 81).
پوسیدن ومتلاشی شدن. «یَقُولُونَ ءَاِنّا لَمَرْدُودُونَ فِی الْحافِرَةِ. ءَاِذا کُنّا عِظاما نَخِرَةً» (10 و 11 / نازعات)، یعنی: منکرین معاد میگویند آیا ما به زندگی اوّل برخواهیم گشت؟ آیا آنگاه که استخوانهای پوسیده و پراکنده شدیم زنده خواهیم شد؟! نَخِرَة جمع نَخِر است و آن مثل ناخر به معنی
پوسیده و پراکنده است. (تکرار: 1).
درخت خرما. در واحد و جمع و مذکّر و مؤنّث استعمال میشود مثل «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضیدٌ» (10 / ق)، یعنی: و نخلهای بلند قامت که میوههای متراکم دارند. که به قرینه وصف در جمع
به کار رفته است. واحد آن نَخْلَة است مثل «فَأَجائَهَا الْمَخاضُ اِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ» (23/مریم)، یعنی: درد وضع حمل او را به کنار تنه درخت خرمایی کشاند. جمع آن نخیل میباشد. «فَأَنْشَأْنا لَکُمْ بِهِ جَنّاتٍ مِنْ نَخیلٍ وَ أَعْنابٍ» (19/مؤمنون)، یعنی: سپس به وسیله آن باغهایی از درخت نخل و انگور برای شما ایجاد کردیم. کلمه نخیل 20 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
مثل و نظیر. جمع آن اَنْداد است «فَلا تَجْعَلُو اللّه اَنْدادا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
(22/بقره)، یعنی: دانسته و از روی علم بر خدا شرکاء و امثال قرار ندهید. (تکرار: 6).
و نَدامَة به معنی پشیمانی و تأسف است بر چیز فوت شده و فرصتی که
از دست رفته است. «وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ» (54 / یونس)، چون عذاب را دیدند پشیمانی را پنهان داشتند. (تکرار: 7).
خواندن به صدای بلند. «اِذا نُودِیَ لِلصَّلوةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا اِلی ذِکْرِ اللّهِ» (9 / جمعه)، هنگامی که برای نماز روز جمعه اذان گفته میشود، به سوی ذکر خدا بشتابید. این کلمه با مشتقات آن 53 بار در قرآن آمده است.
جمع شدن، نادی اسم فاعل است و نیز به معنی مجلس و محلّ اجتماع است. «وَ تَأْتُونَ فی نادیکُمُ الْمُنْکَرَ» (29/عنکبوت)، آن سخن لوط علیهالسلام است به
قومش یعنی: کار زشت (لواط) را در محلّ اجتماع مردم و پیش چشم عموم مرتکب میشوید.
نَدِیّ: مانند نادی به معنی مجلس اجتماع است. «قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لِلَّذینَ آمَنُوا أَیُّ الْفَریقَیْنِ خَیْرٌ مَقاما وَ أَحْسَنُ نَدِیّا» (73/مریم)، کافران به اهل ایمان گفتند: کدام یک از 2 گروه مقام بهتر و مجلس نیکوتر (و آراسته تر) دارد. (تکرار: 1).
نذر آن است که چیز غیر واجب را بر خویش واجب گردانی. «یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ یَخافُونَ یَوْما کانَ شَرُّهُ مُسْتَطیرا» (7/انسان)، آنها به نذر خود وفا میکنند و از روزی که عذابش گسترده است، میترسند. (تکرار: 6).
دانستن و حذر کردن. این کلمه با مشتقات آن 123 بار در قرآن آمده است.
اِنْذار: به معنی اعلام است همراه
با رساندن. «وَ اذْکُرْ أَخا عادٍ اِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالاَْحْقافِ» (21/احقاف)، برادر عاد (هود علیه السلام) را یاد کن که قوم خویش را در سرزمین احقاف انذار کرد و ترساند که اگر به راه خدا نیایند عذاب خداوندی در دنیا و آخرت در کمین آن هاست.
نُذُر: انذارکننده ها. «هذا نَذیرٌ مِنَ النُّذُرِ الاُْولی» (56 / نجم)، یعنی: این (پیامبر) بیم دهندهای از بیم دهندگان پیشین است. این لفظ در قرآن مجید فقط درباره پیامبران آمده و گاهی توأم با لفظ «بَشیر» است.
کندن. «تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشاءُ …» (26/آل عمران)، میدهی حکومت را به آنکه میخواهی و میگیری حکومت را از آن که میخواهی …
(تکرار: 20).
نِزاع: مخاصمه و مجادله را از آن جهت
نزاع و تنازع گویند که طرفین یکدیگر را جذب و قلع میکنند. «وَ أَطیعُوا اللّه وَ رَسُولَه وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا» (46 / انفال)، و اطاعت (فرمان) خدا و پیامبرشان نمایید و نزاع (و کشمکش) مکنید تا سست نشوند.
راغب میگوید: آن دخول در امری است برای اِفساد. در مصباح آن را فساد گفته است به وسوسه شیطان از آن جهت نَزْغَة گویند که آن افساد بخصوصی است. «وَ اِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذَ بِاللّه» (200/اعراف)، و اگر از شیطان وسوسهای بر تو وارد شود به خدا پناه بر. (تکرار: 6).
خارج کردن و خارج شدن. «لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ» (47/صافات)، در شراب بهشتی دردی نیست و از آن مست و مسلوب العقل نمیشوند. (تکرار: 2).
فرود آمدن. «ءَاَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ» (69 / واقعة)، آیا شما آن را از ابر فرود آوردهاید یا ما فرود آورندگانیم؟ این کلمه با مشتقات آن 285 بار در قرآن آمده است.
نُزُل: آنچه برای میهمان آماده شده تا بر آن نازل شود. «اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کانَتْ لَهُمْ جَنّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً» (107/کهف)، برای اهل ایمان و عمل، جنّات فردوس مهیّا شده است. (تکرار: 8).
تَنَزُّل: نزول با مهلت و تأنی. «وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّیاطینُ …» (210 / شعراء)، قرآن را شیاطین نازل نکردهاند … (تکرار: 8).
تَنْزیل و اِنْزال: راغب میگوید: تنزیل در آن جا است که نازل کردن تدریجی و دفعهای بعد از دفعه دیگر باشد ولی انزال اعمّ است و به انزال تدریجی و دفعی اطلاق میشود.
کلمه تنزیل در قرآن مجید 15 بار آمده است.
تأخیر انداختن. «فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مادَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ …» (14/ سباء)، یعنی: چون مرگ را بر سلیمان آوردیم،مردم را به مرگ او دلالت نکرد مگر موریانه که عصایش را میخورد. مِنْسَأَة به معنی عصا است علّت این تسمیّه آن است که با عصا چیزی را
به کنار میاندازند که نوعی تأخیر است، این لفظ و «نَسیء» هر دو فقط 1 بار در قرآن مجید آمده است.
اشتراکی است ازطرف یکی از والدین. «وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّةِ نَسَبا» (158/صافّات)، یعنی: میان خدا و جنّ نسب و قرابتی قرار دادند. ظاهرا مراد آن است که مشرکان جنّ را پسران خدا میدانستند. (تکرار: 3).
زایل کردن، از بین بردن. «فَیَنْسَخُ اللّه ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللّه آیاتِهِ» (52 / حجّ)، یعنی: خدا آنچه را که شیطان (از فتنه) القاء کرده از بین میبرد و آیات خویش را محکم میکند. (تکرار: 4).
کندن، پراکندن. «وَ اِذَا الْجِبالُ
نُسِفَتْ» (10 / مرسلات)، یعنی: و در آن زمان که کوهها از جا کنده شوند. آیه درباره ریز ریز و پراکنده شدن کوهها در قیامت است. (تکرار: 5).
به معنی عبادت و ناسک به معنی عابد است. «قُلْ اِنَّ صَلاتی وَ نُسُکیوَ مَحْیایَ وَ مَماتیلِلّهِ رَبِ الْعالَمینَ» (162/انعام)، بگو: نمازم و مطلق عبادتم و زندگیم و مرگم برای خدا ربّ العالمین است. (تکرار: 7).
مَنْسَک: عبادت، جمع آن مَناسِک است. «فَاِذا قَضَیْتُمْ مَناسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللّه» (200/بقره)،
یعنی: و هنگامی که مناسک (حجّ) خود را انجام دادید، خدا را یاد کنید. مناسک به معنی عبادتهای حجّ است.
انفصال از شیء. فرزند را از
آن جهت نسل گویند که از انسان منفصل میشود (راغب).
طبرسی نُسُول را در اصل به معنی خروج گفته، مردم نسل آدماند که از پشت او خارج شدهاند. «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ» (8/سجده)، سپس نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بی قدر خلق کرد. (تکرار: 4).
زنان. همچنین است نِسوة و نِسْوان، ولی نسوان در قرآن مجید نیامده است. «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدینَةِ امْرَأَةُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ» (30/یوسف)، یعنی: گروهی از زنان شهر گفتند که همسر عزیز جوانش (غلامش را) به سوی خود دعوت
میکند. لفظ نِسْوَة بیشتر از 2 بار در قرآن مجید به کار نرفته. (تکرار: 57).
نَسْی و نِسْیان هم به معنی فراموش کردن آید و هم به معنی اهمال و بی اعتنائی. «قالَ لا تُوآخِذْنی بِما نَسیتُ» (73/کهف)، یعنی: (موسی) گفت: مرا به خاطر این فراموش کاری مؤاخذه مکن. «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللّه فَأَنْساهُمْ اَنْفُسَهُمْ» (19/حشر)، یعنی: نباشید مانند آنان که خدا را از روی بی اعتنایی فراموش کردند و خدا خودشان را از یاد خودشان برد. (تکرار: 11).
پدید آمدن. «وَ هُوَ الَّذی أَنْشأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ وَ الاَْفْئِدَةَ» (78/مؤمنون)، یعنی: اوست که برای شما گوش ها، چشمها و قلبها پدید آورد و آفرید. کلمه اَنْشَأَ 8 بار در قرآن مجید آمده است.
نَشْأَة: پدید آمده و خلق شده. «ثُمَ اللّه یُنْشِیءُ
النَّشْأَةَ الاْخِرَة» (20/عنکبوت)، یعنی: سپس خدا خلقت دیگر را پدید میآورد. منظور قیامت است.
ناشِئَةْ: حادث و پدید آمده است. «اِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْا وَ أَقْوَمُ قیلاً» (6/مزمّل)، یعنی: مسلما برنامه (عبادت) شبانه پابرجاتر و با استقامت تر است. مراد از «ناشِئَةَ اللَّیْل» عبادتی است که در شب پدید آمده و واقع شده یعنی عبادت شب محکم تر است در ثبات قدم و در صفای نفس و بندگی حقّ و قوی ترین قول است در حضور قلب. (تکرار: 1).
نشر در اصل به معنی گستردن و گسترده شدن است لازم و متعدّی به کار رود. «وَاِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ»
(10 / تکویر)، یعنی: آن گاه که نامهها گسترده و بازشوند. نَشْر و اِنْشار به معنی
زنده کردن آمده است. «ثُمَّ اِذا شاءَ اَنْشَرَهُ» (22 / عبس)، سپس آن گاه که خواهد او را زنده میکند. (تکرار: 21).
اِنْتِشار: گسترده شدن و پراکنده شدن. «فَاِذا قُضِیَتِ الصَّلوةُ فَانْتَشِرُوا فِی الاَْرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّه …» (10 / جمعه)، پس چون نماز تمام شد در زمین متفرّق شده و در طلب روزی و فضل خدا باشید …
نُشُور: مصدر است لازم و متعدّی هر دو آید «فَأَحْیَیْنا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذلِکَ النُّشُورُ» (9 / فاطر)، با آن آب سرزمین مرده را زنده کردیم زنده شدن مردگان نیز همان طور است.
مکان مرتفع. «اِذا قیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا» (11 / مجادله)، یعنی: و چون به شما گفتند: برخیزید (تا دیگران در جای شما بنشینند) برخیزید. نشز به معنی زنده کردن
است به اعتبار آن که نوعی بلند شدن و برخاستن است. (تکرار: 5).
نُشُوز: برتری و عصیان کردن مرد است بر زن و زن است بر مرد «وَ اللاّتی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ» (34 / نساء)، یعنی: زنانی که از نافرمانی و برتری جوئی آنها میترسید پندشان دهید و در خوابگاهها از آنها دوری جوئید. «وَ اِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزا أَوْ اِعْراضا فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُما صُلْحا …» (128/نساء)، یعنی: اگر زنی از طغیان و
عصیان و اعراض مردش بترسد گناهی بر آنها نیست که میانشان صلحی بکنند. آیه راجع به نشوز مرد است. (تکرار: 2).
کندن و خارج شدن. «وَ النّازِعاتِ غَرْقا. وَ النّاشِطاتِ نَشْطا» (1 و 2/نازعات)، سوگند به فرشتگانی که
ارواح مجرمان را به شدت از بدن هایشان بر میکشند و فرشتگانی که ارواح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا میسازند. (تکرار: 2).
رنج دادن و رنج دیدن و بر پا داشتن. «لا یَمَسُّنا فیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فیها لُغُوبٌ» (35 / فاطر)، نه در آن رنجی به ما میرسد و نه سستی و واماندگی. (تکرار: 32).
نَصیب: بهره معیّن و ثابت «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الاَْقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ
مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الاَْقْرَبُونَ» (7 / نساء)، برای مردان بهره ثابتی است از آنچه پدران و مادران و خویشان گذاشتهاند و برای زنان بهره ثابتی است از آنچه پدران و مادران و خویشان گذاشتهاند. (تکرار: 21).
نَصَب: به معنی رنج و تعب است. «لَقَدْ لَقینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَبا» (62 / کهف)، از این سفر به رنج و خستگی افتادیم.
ناصِب: رنج دهنده. «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ. عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (2 و 3 / غاشیه). ظاهرا مراد از عمل، تلاش غیر مشروع دنیا است که باعث رنج آخرت است. یعنی: چهرههایی درآن روز ذلیل اند، تلاش گرانند در دنیا، به زحمت افتادهاند در قیامت. (تکرار: 1).
اَنْصاب: نصب (بر وزن فَلْس و قُفْل و عُنُق)
هر چیز منصوب و بر پا داشته است که معبود واقع شود (صحاح) جمع نُصُب اَنْصاب است. به قولی نُصُب جمع نِصاب است، مراد از نُصُب و اَنْصاب سنگهای منصوبی است که بر روی آنها قربانی میکردند. «اِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ» (90 / مائده)، یعنی: شراب و قمار و بتها و ازلام (که یک نوع بخت آزمایی بوده) پلیدند و از عمل شیطانند. «وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ اِلاّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما
ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ» (3/مائده)، یعنی: و باقیمانده صید حیوان درنده، مگر آن که (به موقع بر آن حیوان برسید و) آن را سر ببرید و حیواناتی که روی بتها ذبح شوند.
سکوت برای استماع. «وَ اِذا
قُرِءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» (204 / اعراف)، یعنی: آن گاه که قرآن خوانده شود به آن گوش دهید و ساکت باشید تا مورد رحم خدا قرار گیرید. این آیه مردم را به یک مطلب اساسی دعوت میکند و آن این که هر جا که قرآن خوانده شد فورا سخن را قطع کرده و به کلام خدا که با بندگان سخن میگوید و یا صلاح دنیا و آخرت آنها را بیان میدارد، گوش کنند. (تکرار: 2).
به معنی خالص شدن و خالص کردن است. این کلمه با مشتقات آن
13 بار در قرآن آمده است.
به معنی اخلاص میباشد. پند دادن را از آن جهت نُصْح و نَصیحت گویند
که از روی خلوص نیّت انجام میشود. «وَ لا یَنْفَعُکُمْ نُصْحی اِنْ اَرَدْتُ اَنْ اَنْصَحَ لَکُمْ اِنْ کانَ اللّه یُریدُ اَنْ یُغْوِیَکُمْ هُوَ رَبُّکُمْ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» (34/هود)، یعنی: (اما چه سود که) هرگاه خدا بخواهد شما را (به خاطر گناهانتان) گمراه سازد و من بخواهم شما را اندرز دهم اندرز من فایدهای به حالتان نخواهد داشت، او پروردگار شماست و به سوی او بازگشت خواهید نمود. (تکرار: 1).
یاری. «أَلا اِنَّ نَصْرَ اللّه قَریبٌ» (214 / بقره)، یعنی: آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است. نُصْرَت نیر مانند نصر است و چون با «عَلی» و «مِن» به مفعول دوّم متعدّی شود معنای نجات، خلاص کردن و غلبه
میدهد. «وَ انْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ»
(250/بقره)، یعنی: ما را بر قوم کافر پیروز گردان و از آنها خلاصمان کن. و در آیاتی مثل «وَ یا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنی مِنَ اللّه اِنْ طَرَدْتُّهُمْ» (30 / هود)، به معنی نجات و خلاص است یعنی: ای قوم چه کسی مرا از عذاب خدا نجات میدهد اگر آنها را طرد کنم. (تکرار: 22).
اِنْتِصار: انتقام، یاری. «فَدَعا رَبَّهُ أَنّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» (10 / قمر)، نوح علیهالسلام خدایش را خواند که من مغلوبم از دشمنانم انتقام بکش (و مرا یاری کن).
تَناصُر: یاری بین دو نفر باهم. «ما لَکُمْ لا تَناصَرُونَ» (25 / صافّات)، چه شده یکدیگر را یاری نمیکنید؟ (تکرار: 1).
اِسْتِنْصار: طلب یاری است. «فَاِذَا الَّذِی اسْتَنْصَرَهُ بِالاَْمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ …»
(18/قصص)، آن گاه آن که دیروز از او
کمک خواست او را به یاری میطلبید.
ناصِر: یاری کننده. «فَمالَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لا ناصِرٍ» (10/طارق)، و برای او هیچ نیرو و یاوری نیست.
نَصیر: به معنی ناصر است. به چند محل که مراجعه شد مبالغه بودن آن به دست نیامد، لابد صفت مشبهه میباشد. «وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّه مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصیرٍ» (107/بقره)، یعنی: شما را جز خدا نه سرپرستی است و نه یاری. یاری خدا به مردم روشن و آشکار است و یاری مردم به خدا آن است که دین خدا را یاری کنند و رواج بدهند «وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّه مَنْ یَنْصُرُهُ اِنَّ اللّه لَقَوِیٌ عَزیزٌ. اَلَّذینَ اِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الاَْرْضِ أَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّکوةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ
عاقِبَةُ الاُْمُورِ» (40 و 41 / حجّ)، حتما حتما خدا یاری میکند کسی را که خدا را یاری کند خدا توانا و عزیز است. یاران خدا
کسانیاند که اگر در زمین به آنها قدرت دهیم نماز بر پا میدارند، زکوة میدهند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند و آخر کارها برای خدا است.
نام پیروان حضرت عیسی علیهالسلام است واحد آن نَصْرانِیّ است. «ما کانَ اِبْراهیمُ یَهُودِیّا وَ لا نَصْرانِیّا» (67/آل عمران)، ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی. «وَ قالُوا کُونُوا هُودا أَوْ نَصاری تَهْتَدُوا …» (135/بقره)، یعنی: (اهل کتاب) گفتند: یهودی یا مسیحی بشوید تا هدایت یابید. کلمه نَصْرانِیّ 1 بار بیشتر در قرآن
مجید نیامده است ولی «نَصاری» 14 بار ذکر شده است.
نیمی از شیء. «وَ لَکُمْ نِصْفُ ما تَرَکَ أَزْواجُکُمْ اِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ …» (12/نساء)، برای شماست نصف مال زنانتان اگر
فرزندی نداشته باشند. (تکرار: 7).
موی پیشانی. «لَنَسْفَعا بِالنّاصِیَةِ» (15 / علق)، یعنی: ناصیهاش (موی پیش سرش) را گرفته. جمع آن نواصی است. «فَیُوخَذُ بِالنَّواصی وَ الاَْقْدامِ» (41 / رحمن)، بلکه مجرمان با قیافه هایشان شناخته میشوند و آن گاه آنها را با موهای پیش سر و پاهایشان میگیرند. (تکرار: 3).
نَضْج (بر وزن فَلْس و قُفْل) به معنی رسیدن میوه و پختن گوشت است
چنان که در صحاح گفته است، به احتمال قوی منظور از آن در آیه زیر بی حسّ شدن است در اثر سوختن یعنی هر وقت پوستهای آنها سوخت و بی حسّ شد پوستهای دیگری برای آنها عوض میگیریم تا عذاب را بچشند. «کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُودا غَیْرَها لِیَذُوقُوا
الْعَذابَ» (56/نساء)، که هرگاه پوستهای تنشان (در آن) بریان گردد و (بسوزد)، پوستهای دیگری به جای آن قرار میدهیم تا کیفر (الهی) را بچشند. (تکرار: 1).
فوران. «فیهِماعَیْنانِ نَضّاخَتانِ» (66 / رحمن)، در آن دو بهشت دو چشمه جوشان و فوران کننده هست. (تکرار: 1).
روی هم چیدن. «وَ النَّخْلَ
باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضیدٌ» (10 / ق)، به وجود آوردیم نخلهای بلند را که میوه آنها روی هم چیده شدهاند. (تکرار: 3).
نَضْر و نَضارَت به معنی طراوت و زیبائی است. «تَعْرِفُ فی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ» (24 / مطففین)، در چهرههای آنها طراوت نعمت را مشاهده میکنی که نعمت خوش منظرشان کرده است. (تکرار: 3).
شاخ زدن. «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ
الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ … وَ الْمُتَرَدِّیَةُ وَ النَّطیحَةُ» (3 / مائده)، یعنی: گوشت مردار و خون و گوشت خوک … و حیواناتی که بر اثر پرت شدن از بلندی بمیرند و آنها که به ضرب شاخ حیوان دیگری مرده باشند (همگی) بر شما حرام است. نَطیح و نَطیحَة
حیوانی است که با شاخ زدن مرده باشد. مردم جاهلیّت آنها را حلال دانسته و میخوردند. (تکرار: 1).
چکیدن است که توأم با صاف شدن و کم کم بودن میباشد. «اِنّا خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ» (2/انسان)، ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم. این لفظ در قرآن مجید 12 بار آمده و همه درباره نُطفه انسان است.
و مَنْطِق به معنی سخن گفتن است. «وَ لَدَیْنا کِتابٌ یَنْطِقُ بِالْحَقِّ»
(62/مؤمنون)، و نزد ما کتابی است (که تمام اعمال بندگان را ثبت کرده) و به حقّ سخن میگوید. (تکرار: 12).
نگاه کردن. گاهی مراد از آن
تدبّر و تأمّل و دقّت است و گاهی مراد معرفت حاصله بعد از فحص و تأمّل است (راغب). «وَ اِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ اِلی بَعْضٍ» (127 / توبه)، و هنگامی که سورهای نازل میشود، بعضی از آنها (منافقان) به یکدیگر نگاه میکنند. مراد نگاه عادی است. «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ» (18/حشر)، یعنی: هر نفس تأمّل کند برای فردا که چه از پیش فرستاده است. مراد تأمّل و دقّت است. (تکرار: 129).
اِنْظار: مهلت دادن و تأخیر انداختن است که نوعی انتظار و نگاه کردن میباشد. «فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لا هُمْ یُنْظَرُونَ» (85 / نحل)،
عذاب از آنها کم نمیشود و مهلت داده نمیشوند.
نَظِرَة: نیز به معنی تأخیر و امهال است.
«وَ اِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ اِلی مَیْسَرَةٍ» (280/بقره)، اگر قرض دار در تنگی باشد پس وظیفه مهلت دادن است تا وسعت یافتن.
نَعْجَة به معنی میش است جمع آن نِعاج است. «اِنَّ هذا أَخی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِیَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکْفِلْنیها وَ عَزَّنی فِی الْخِطابِ» (23 / ص)، گفت: این برادر من است نود و نه تا میش دارد و من فقط یک میش دارم میگوید آن را به من تملیک کن و در سخن بر من غلبه کرده. (تکرار: 4).
خواب کم و چُرت. «اِذْ یُغَشّیکُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ …» (11 / انفال)، یعنی: آنگاه که خواب کم را به جهت آرامش درونتان بر شما مستولی میکرد … آیه
درباره جنگ تاریخی «بدر» است که مسلمانان با خوابی (در شب جنگ بدر) آرامش قلب یافتند. (تکرار: 2).
صیحه زدن، فریاد کشیدن. «وَ مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا کَمَثِلِ الَّذی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ اِلاّ دُعاءً وَ نِداءً» (171 / بقره)، حکایت کافران (در این که سخن پیامبران را میشنوند و اعتناء نمیکنند) چنان است که شخصی به حیوانی که جز صدائی و ندائی نمیشنود، بانگ زند. (تکرار: 1).
چه خوب است، فعل غیر متصرّفی است برای انشاء مدح. «وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلینَ» (136/آل عمران)، بهتر است پاداش عاملان. (تکرار: 16).
نِعِمّا: چه کار خوبی. «اِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ
فَنِعِمّا هِیَ» (271 / بقره)، اگر صدقات را آشکارا بدهید خوب کاری است آن. (تکرار: 2).
نَعَم: آری، حرف جواب و تصدیق است. «فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقّا قالُوا نَعَمْ …» (44/اعراف)، آیا آنچه خدا وعده داده بود حقّ یافتید؟ گویند آری … (تکرار: 4).
آنچه خدا به انسان داده. «وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَیْکُمْ» (231 / بقره)، نعمت خدا را بر خود به یاد آورید. (تکرار: 49).
نَعْمَة: به معنی تنعّم است. «وَ ذَرْنی وَ الْمُکَذِّبینَ أُوْلِی النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلیلاً» (11/مزمّل)، بگذار مرا با تکذیب کنندگانی که صاحبان تنعمّاند و اندکی مهلتشان بده.
اِنْعام: به معنی نعمت دادن میباشد. «وَ اِذْ تَقُولُ لِلَّذی أَنْعَمَ اللّه عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ
عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللّه» (37 / احزاب)، آن گاه به شخصی که خدا به او نعمت داده و توهم به او نعمت داده بودی میگفتی: زنت را برای خودت نگاهدار و از خدا بترس.
تَنْعیم: نعمت دادن و مرفّه کردن. «فَأَمَّا الاِْنْسانُ اِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبّی أَکْرَمَنِ» (15/فجر)، امّا انسان آنگاه که خدایش او را امتحان کرد و محترم نمود و مرفّه فرمود گوید: خدایم محترمم داشته.
ناعِم: صاحب نعمت. «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ. لِسَعْیِها راضِیَةٌ» (8 و 9 / غاشیه)، چهره هائی (مردمانی) در آن روز در نعمتند و از تلاشی که در دنیا کردهاند راضیاند.
نَعْماء: در مجمع فرموده: نعمتی است که اثر آن در صاحبش آشکار است مقابل
ضَرّاء. «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِئاتُ عَنّی» (10 / هود)، و اگر پس از ضرری که به او رسیده نعمتی بر او چشاندیم گوید بدیها از من رفت.
نَعیم: نعمت وسیع و کثیر. «وَ لاََدْخَلْنا هُمْ جَنّاتِ النَّعیمِ» (65 / مائده)، یعنی: آنها را
به جنّات پرنعمت داخل میکنیم. جمع نعمت در قرآن مجید نِعَم و اَنْعُم آمده است. این لفظ 17 بار در قرآن مجید به کار رفته، همه درباره نعمت بهشت است مگر «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ» (8 / تکاثر)، که درباره نعمت دنیا است.
اَنْعام: اَنْعام جمع نَعَم و عبارت است از گاو، گوسفند و شتر (اَنْعام ثَلثَه). «وَ اِنَّ لَکُمْ فِی الاَْنْعامِ لَعِبْرَةً» (66 / نحل)، و در وجود چهارپایان برای شما (درس های) عبرتی است.
نَعَم: گاهی بر انعام ثلثه اطلاق میشود. «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّدا فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ» (95 / مائده)، یعنی: هر که صیدی را عمدا بکشد بر او است کفّارهای از گاو و گوسفند و شتر، مانند آن حیوانی که کشته است. مثلاً اگر شتر مرغ صید کرده باید شتری کفّاره بدهد که در بزرگی مثل آن باشد.
حرکت کردن و حرکت دادن. «فَسَیُنْغِضُونَ اِلَیْکَ رُؤُسَهُمْ وَ یَقُولُونَ مَتی هُوَ قُلْ عَسی أَنْ یَکُونَ قَریبا» (51/اسراء)، آنها سر خود را (از روی تعجب و انکار) به سوی تو خم میکنند و میگویند: در چه زمانی خواهد بود؟ بگو شاید نزدیک باشد. (تکرار: 1).
نَفْث: دمیدن. «وَ مِنْ شَرِّ النَّفّاثاتِ فِی الْعُقَدِ»
(4 / فلق) یعنی: به خدای فلق پناه میبرم از شرّ دمندگان در گره ها.
وزیدن. «وَ لَئِنْ مَسَّتْهُمْ نَفْحَةٌ مِنْ عَذابِ رَبِّکَ لَیَقُولُنَّ یا وَیْلَنا اِنّا کُنّا ظالِمینَ» (46/انبیاء)، اگر کمی از عذاب پروردگارت به آنها برسد گویند: وای بر ما که ستمگران بودیم. (تکرار: 1).
دمیدن. «حَتّی اِذا ساوی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ قالَ انْفُخُوا …» (96/کهف)، یعنی: تا چون میان دو کوه را (با تکّههای آهن) پر و برابر کرد گفت بدمید … بیشتر الفاظ نفخ در قرآن مجید درباره نفخ صور در قیامت است. (تکرار: 12).
فانی شدن. «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَاللّه باقٍ» (96 / نحل)، آنچه نزد شماست تمام میشود و آنچه نزد خداست همیشگی است. (تکرار: 5).
نُفُوذ و نَفاذ به معنی سوراخ کردن و خارج شدن به آن طرف است. «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ اِلاّ بِسُلْطانٍ» (33 / رحمن)، ای جماعت جنّ و انس اگر میتوانید از اطراف آسمانها و زمین خارج شوید، نمیتوانید خارج شوید مگر به تسلّط و قدرتی. این کلمه فقط 3 بار در کلام اللّه آمده آن هم در یک آیه.
گروه، دسته. «وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَیْکَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ» (29/احقاف)، آن گاه که گروهی از جنّ را به سوی تو برگرداندیم که قرآن را استماع میکردند. (تکرار: 11).
نُفُور: به معنی دوری است. «بَلْ لَّجُّوا فی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» (21 / ملک)، بلکه در طغیان و دوری از حقّ اصرار ورزیدند. (تکرار: 5).
اِسْتِنْفار: رم دادن و رم کردن و طلب خروج و حرکت است. «کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ. فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» (50 و 51 / مدثّر)، گوئی آنها الاغهای رم کردهاند که از شیر گریخته.
نَفیر: مثل نَفَر است به معنی جماعتی از مردان. «وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفیرا» (6 / اسراء)، یاری میدهیم شما را با اموال و فرزندان و عشیره و یارانتان را زیاد میگردانیم. (تکرار: 1).
تَنَفُّس عبارت است از گسترش و توسعه یافتن. «وَ اللَّیْلِ اِذا عَسْعَسَ. وَ الصُّبْحِ اِذا تَنَفَّسَ» (17 و 18 / تکویر)، قسم به شب که درآید و قسم به صبح که گسترش یابد. (تکرار: 298).
تَنافُس: به معنی مسابقه بین دو نفر در رسیدن به چیز مطلوب است. «وَ فی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ» (26 / مطففین)، و در این نعمتهای بهشتی باید راغبان بر یکدیگر پیشی گیرند.
نَفْس: در اصل به معنی ذات است. نَفْس در قرآن مجید در چند معنی به کار رفته:
1 روح. مثل «اللّه یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها …» (42 / زمر)، خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض میکند …
2 ذات و شخص. مثل «وَ اتَّقُوا یَوْما لا تَجْزی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئا» (48 / بقره)، و از آن روز بترسید که کسی به جای دیگری، مجازات نمیشود.
3 تمایلات نفسانی و خواهشهای وجود انسان و غرائز او. «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسی اِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّی» (53 / یوسف)،
من هرگز نفس خویش را تبرئه نمیکنم که نفس (سرکش)، بسیار به بدیها امر میکند مگر آن چه را پروردگارم رحم کند.
4 قلوب و باطن. «وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فی نَفْسِکَ تَضَرُّعا وَ خیفَةً» (205 / اعراف)، پروردگارت را در دل خود از روی تضرع و خوف یاد کن.
5 بشر اوّلیه. «یا اَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثیرا وَ نِساءً» (1 / نساء)، ای مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید، همان کسی که همه شما را از یک انسان
آفرید و همسر او را (نیز) از جنس او خلق کرد و از آن دو، مردان و زنان فراوانی (در روی زمین) منتشر ساخت. (تکرار: 140).
نَفْشِ صوف آن است که اجزاء پشم را از هم جدا کنیم تا حجمش بزرگ شود منظور از منفوش حلاّجی شده است
«وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ» (5/قارعه)، یعنی: کوهها مانند پشم رنگارنگ حلاّجی شوند. (تکرار: 2).
فائده، بهره و آن مقابل ضَرَر است که فرموده: «لا أَمْلِکُ لِنَفْسی نَفْعا وَلاضَرّا» (188 / اعراف)، من مالک سود و زیان خویش نیستم. (تکرار: 50).
و نَفاق به معنی خروج یا تمام شدن است. در مجمع ذیل آیه 3 بقره
فرموده: اِنْفاق اخراج مال است. «وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَاِنَّ اللّه بِهِ عَلیمٌ» (273 / بقره)، آنچه از مال در راه خدا خرج میکنید خدا به آن دانا است. این کلمه با مشتقات آن 111 بار در قرآن آمده است
نَفقَة: آنچه خرج و مصرف میشود. «وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْرٍ فَاِنَّ اللّه یَعْلَمُهُ» (270 / بقره)، یعنی: آنچه از نفقه خرج کردید
و یا نذری که انجام دادید خدا آن را میداند. جمع آن نَفَقات است. (تکرار: 2).
نِفاق: مصدر است به معنی مُنافِق بودن، منافق کسی است که در باطن کافر و در ظاهر مسلمان است. «یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ فی قُلُوبِهِمْ» (167 / آل عمران)، آنها به زبان چیزی میگویند که در دل ندارند.
نَقْبی است در زیر زمین که درب دیگری برای خروج دارد و در آیه «فَاِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِیَ نَفَقا فِی الاَْرْضِ اَوْ سُلَّما فِی السَّماءِ» (35 / انعام)، یعنی: اگر بتوانی نقبی در زمین یا نردبانی بر آسمان بجوئی. منافق را از آن جهت منافق گوئیم که از ایمان خارج شده و یا از دری وارد و از در دیگری خارج شده. «اِنَّ الْمُنافِقینَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (67 / توبه)، منافقان قطعا فاسقند.
زیادی، عطیّه، نماز نافِلَة را از
آن جهت نافله گویند که زاید بر واجب است. «وَ وَهَبْنالَهُ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ» (72 / انبیاء)، اسحق و یعقوب را به ابراهیم عطیهای دادیم و همه را نیکوکار گرداندیم. (تکرار: 4).
اَنْفال: جمع نَفَل است به معنی غنیمت و هبه و زیادت. «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الاَْنْفالِ قُلِ الاَْنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ» (1/انفال)، از تو درباره انفال (غنایم و هرگونه مال بدون مالک شخصی) سؤال میکنند بگو: انفال مخصوص خدا و پیامبر است. ظاهرا به غنائم از آن جهت انفال گفتهاند که زائدند بر مقصود از جنگ، که غرض اصلی از آن، گسترش دین و دفاع از حریم اسلام است.
در قرآن به معنای تبعید و نفی بلد است. «أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الاَْرْضِ» (33 / مائده)، یعنی: یا
دستها و پاهایشان به عکس بریده شود و یا از آن محلّ تبعید شوند. (تکرار: 1).
سوراخ کردن. «فَمَا اسْتَطاعُوا
أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْبا» (97/کهف)، یعنی نتوانستند از آن سدّ بالا روند و نتوانستند آن را سوراخ کنند. «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّه میثاقَ بَنی اِسْرائیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقیبا» ، (12 / مائده)، یعنی: از بنی اسرائیل پیمان اکید گرفتیم که به دستور دین عمل کنند و در میان آنها دوازده سرپرست و پیشوا برانگیختیم. نَقیبُ الْقَوْمِ کسی است که از احوال و از وضع قوم مطّلع است و وضع آنها را جستجو میکند، گوئی اسرار آنها را سوراخ کرده و پی میبرد. ظاهرا مراد از آن در آیه سرپرست است نظیر امامان علیهم السلام در امّت اسلامی. (تکرار: 3).
اِنْقاذ به معنی نجات دادن و
خلاص کردن است. نقذ و انقاذ و استنقاذ به
یک معنیاند (اقرب). «وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْفِذُوهُ» (73 / حجّ)، اگر مگس چیزی از آنها بگیرد، آن را خلاص نتوانند کرد. (تکرار: 5).
راغب گفته: نقر کوبیدن چیزی (مثل کوبیدن طبل) است که منجرّ به سوراخ شدن آن باشد، مِنْقار آن است که با آن میکوبند مثل مِنْقار پرنده. «فَاِذا نُقِرَ فِی النّاقُورِ. فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسیرٌ» (8 و 9/مدثّر)، آن گاه که در ناقور کوبیده شود و قیامت پدید آید، آن زمان روز سختی است. (تکرار: 5).
نَقیر: خال یا فرورفتگی کوچکی است در پشت هسته خرما. راغب گفته فرورفتگی «جزئی» است در پشت هسته که چیز سبک (و حقیر) را با آن مثل زنند. «فَأُلئِکَ یَدْخُلُونَ
الْجَنَّةَ وَ لا یُظْلَمُونَ نَقیرا» (124 / نساء)، چنان کسانی داخل در بهشت میشوند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد. (تکرار: 2).
کم کردن و کم شدن. «قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الاَْرْضُ مِنْهُمْ» (4 / ق)، دانستهایم آنچه را که زمین از آنها کم میکند. (تکرار: 14).
شکستن. خواه ظاهری باشد مثل «وَ لا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْکاثا» (92 / نحل)، یعنی: نباشید مانند زنی که رشته خویش را بعد از تابیدن شکست و پنبه کرد و قطعه قطعه نمود. و خواه معنوی مثل شکستن پیمان. در کلام اللّه مجید بیشتر در معنوی به کار رفته است «وَ لا
تَنْقُضُوا الاَْیْمانَ بَعْدَ تَوْکیدِها» (91 / نحل)، عهدها را بعد از تأکید نشکنید. (تکرار: 9).
غبار. «فَالْمُغیراتِ صُبْحا. فَاَثَرْنَ
بِهِ نَقْعا» (3 و 4 / عادیات)، هجوم برندگان در وقت صبح که در اثر دویدن غبار برانگیختند. (تکرار: 1).
انکار شیء. عقوبت را نَقْمَة گویند زیرا که آن در مقابل شیء انکار شده واجب است. «وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ اِلاّ اَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّه الْعَزیزِ الْحَمیدِ» (8 / بروج)، یعنی: مکروه نداشتند از آنها مگر ایمان آوردنشان را به خدای عزیز و پسندیده. این کلمه با مشتقات آن 17 بار در قرآن آمده است.
عدول، انحراف. «وَ اِنَّ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَة عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ»
(74/مؤمنون)، آنان که به آخرت تسلیم نمیشوند از راه راست منحرفند. «هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الاَْرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فی مَناکِبِها …» (15 / ملک)، یعنی: اوست که زمین را برای شما رام کرد در اطراف آن راه
بروید … مَنکِب به معنی شانه انسان و نیز به معنی ناحیه هر چیز است جمع آن مَناکِب است. منظور از آیه مسخّر و رام بودن زمین است نسبت به انسان و تصرفاتش. (تکرار: 2).
شکستن. در قرآن مجید همه جا در نقض عهد آمده مگر در «أَنْکاثا» که خواهد آمد. «فَمَنْ نَکَثَ فَاِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ» (10/فتح)، هر که پیمان شکند به ضرر خویش شکسته است. (تکرار: 7).
نِکث: چیزی است که پس از تابیده شدن
باز شده باشد ریسمان باشد یا بافته جمع آن اَنْکاث است. «وَ لا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْکاثا» (92 / نحل)، یعنی: همانند آن زن (سبک مغز) نباشید که پشمهای تابیده خودرا پس از استحکام وامی تابید.
نِکاح به معنی زن گرفتن است که همان عقد نکاح باشد به معنی مقاربت و
جماع نیز آید. «وَلا تَنْکِحُوا الْمُشْرِکاتِ حَتّی یُؤْمِنَّ» (221/بقره)، و با زنان مشرک و بت پرست تا ایمان نیاوردهاند ازدواج نکنید. این کلمه با مشتقات آن 23 بار در قرآن آمده است.
به معنی مشقّت و قلّت است. «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یَخْرُجُ اِلاّ نَکِدا» (58/اعراف)، یعنی: سرزمین پاک روئیدنی آن به اذن خدایش میروید و زمینی که شوره زار و خبیث است نباتش نمیروید مگر کم فائده. «نَکِد» به معنی قلیل الخیر است. (تکرار: 1).
(بر وزن فَرَس و قُفُل) نشناختن. «وَ جاءَ اِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» (58 / یوسف)، برادران یوسف آمده و بر او وارد شدند یوسف آنها را شناخت حال آن که او را نمیشناختند. (تکرار: 37).
نُکْر: کار دشواری که غیر معروف است.
«فَحاسَبْناها حِسابا شَدیدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُکْرا» (8 / طلاق)، از آن شهر حساب گرفتیم حسابی شدید و عذابش کردیم عذابی سخت، عذابی که غیر معروف بود و به نظر نمیآمد.
نُکُر: نیز مانند «نُکْر» است که گذشت.
«فَتَوَلَّ عَنْهُمْ یَوْمَ یَدْعُ الدّاعِ اِلی شَیْءٍ نُکُرٍ» (6/قمر)، از آنها روی گردان و منتظر روزی باش که خواننده آنها را به چیز سخت و ناشناخته میخواند.
نَکیر: به معنی اِنْکار است. «ما لَکُمْ مِنْ مَلْجَاءٍ یَوْمَئِذٍ وَ ما لَکُمْ مِنْ نَکیرٍ» (47/شوری)، یعنی: در آن روز برای شما نه پناه گاهی هست و نه انکاری. نمیتوانید آنچه را که کردهاید انکار کنید زیرا همه چیز روشن و آشکار شده. (تکرار: 5).
مُنْکَر: ناشناخته «مقابل معروف» ، کار منکر. «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ اِلَی الْخَیْرِ وَ
یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» (104/آل عمران)، باشد از شما امّتی که به خیر دعوت میکنند و به معروف و کارهای پسندیده (اعمّ از واجب و مستحب) امر و از معصیّت نهی میکنند. (تکرار: 18).
وارونه کردن. «وَ لَوْ تَری اِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (12/سجده)، ای کاش ببینی گناهکاران را که نزد پروردگارشان سر به زیر انداختگانند. (تکرار: 3).
نکص اگر با «عن» باشد به معنی امتناع و خودداری است. «نَکَصَ عَنِ الاَْمْرِ» ، یعنی خودداری کرد و اگر با «علی» باشد به معنی رجوع است «نَکَصَ عَلی عَقِبَیْهِ» به قهقری برگشت یا از خیری که در آن بود برگشت. «فَلَمّا تَرَآءَتِ الْفِئَتانِ نَکَصَ عَلی عَقِبَیْهِ وَ قالَ اِنّی بَریءٌ مِنْکُمْ» (48 / انفال)،
اما هنگامی که دو گروه (جنگجویان و حمایت فرشتگان از مؤمنان) را دید به عقب بازگشت و گفت من از شما (دوستان و پیروانم) بیزارم. (تکرار: 2).
نَکْف و اِسْتِنْکاف به معنی اِبا و امتناع است. «لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْدا لِلّهِ» (172/نساء)، مسیح هرگز امتناع نمیکند از این که خدا را بنده باشد. (تکرار: 3).
به معنی زنجیر است و جمع آن اَنْکال میباشد. «اِنَّ لَدَیْنا اَنْکالاً وَ جَحیما» (12/مُزَّمِّل)، نزد ما زنجیرها و آتش بزرگی هست. (تکرار: 5).
نَکال: عقوبتی است که در آن عبرت و اِرْهاب دیگران باشد. «فَأَخَذَهُ اللّه نَکالَ الاْخِرَة وَ الاُْولی» (25 / نازعات)، خدا او را به عقوبت دنیا و آخرت گرفتار کرد. تنکیل مبالغه در
نَکال است. «وَاللّه اَشَدُّ بَأْسا وَ اَشَدُّ تَنْکیلاً»
(84/نساء)، خدا در سخت گیری محکم تر و در عقوبت محکم تر است. (تکرار: 1).
نِمْرِق و نِمْرِقَه به معنی پشتی است. جمع آن نَمارِق است. «وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ. وَ زَرابِیُّ مَبْثُوثَةٌ» (15 و 16 / غاشیه)، یعنی: در بهشت پشتی هائی است ردیف هم و فرشهایی است گسترده. نمارق نکره است و نمیشود مثل پشتیهای دنیا باشد. (تکرار: 1).
مورچه. «وَ حُشِرَ لِسُلَیْمانُ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ الطَّیْرِفَهُمْ یُوزَعُونَ. حَتّی اِذا أَتَوْا عَلی وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ. فَتَبَسَّمَ ضاحِکا مِنْ
قَوْلِها …» (17 و 19 / نمل)، یعنی: برای سلیمان لشکریانش از جنّ و انس و پرندگان جمع شدند و آنها را از تفرّق منع میکردند.
تا چون به بیابان مورچگان آمدند مورچهای گفت: ای جماعت مورچگان به لانههای خود وارد شوید تا سلیمان و لشکریانش شما را پامال نکنند آنها توجّهی به شما ندارند، سلیمان از شنیدن کلام مورچه به تعجّب شد و لبخند زد. ازاین آیه چند مطلب به دست میآید.
1 مورچگان با هم سخن گویند و ما فی الضّمیر خویش را به همدیگر بیان میدارند «قالَتْ نَمْلَةٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ …».
2 اگر نملة مؤنّث باشد میتوان پی برد که ملکه مورچگان همان طور که عهده دار تخم گذاری است بر مورچگان حکومت نیز دارد که دستور دخول به لانهها را صادر کرده است و نیز روشن میشود که مورچگان تشکیلات اجتماعی و حکومت دارند.
3 بالاتر از همه این که مورچگان انسانها را میشناسند زیرا مورچه به مورچگان
دیگر گفت: اگر داخل لانهها نشوید سلیمان و لشکریانش شما را پامال میکنند پس آن مورچه سلیمان و لشکریان او را میشناخته است. امروز با آن که کتابها درباره زندگی مورچگان نوشتهاند و در شناخت اسرار آن زحمتها کشیدهاند هنوز به آن پایه نرسیدهاند که قرآن مجید گفته است. (تکرار: 3).
اَنْمُلَة: سرانگشت. جمع آن اَنامِل است «وَ اِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الاَْنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ» (119 / آل عمران)، یعنی: چون خلوت کنند از
غیظ بر شما سرانگشتان بجوند. در مجمع گفته: اصل آن از نمل است، سرانگشت تشبیه شده به مورچه در کوچکی و حرکت. نَمِل سخن چین را گویند که اقوال را در پنهانی از این به آن نقل میکند مانند مورچه که در پنهانی قُوت بسیار نقل میکند.
نَمَّ به معنی سخن چینی است
نمیم و نمیمه اسم آن است. «وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهینٍ. هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ» (10 و 11/قلم)، یعنی: و اطاعت از کسی که بسیار سوگند یاد میکند و پَست است، نکن،! کسی که بسیار عیبجو و سخن چین است. (تکرار: 1).
مِنْهاج به معنی طریق واضح (راه آشکار) است. آن را طریق مستقیم نیز گفتهاند. «لِکُلٍّ جَعَلْنا مِنْکُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجا»
(48 / مائده)، یعنی: برای هر یک از شما امتّها شریعت و طریقی واضح قرار دادیم. مِنْهاج فقط 1 بار در کلام اللّه آمده است.
به معنی زجر و راندن آید. «فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْ هُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریما» (23 / اسراء)، به پدر و مادر افّ نگو و آنها را زجر نده و صیحه نزن و با آنها با احترام سخن گو. (تکرار: 2).
روز. آن در شرع از طلوع فجر
تا غروب آفتاب است. «وَ أَقِمِ الصَّلوةَ طَرْفَیِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ اللَّیْلِ» (114 / هود)، نماز را در دو طرف روز و اوایل شب بر پا دار. (تکرار: 57).
أَنْهار: جمع نَهَر، طبرسی و راغب آن را رود معنی کردهاند نه آب جاری. قرآن کریم
در معنای رود صریح است. مثل «وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَرا» (33 / کهف)، یعنی: میان آن دو نهر بزرگی از زمین فرستادیم. تفجیر و شکافتن راجع به رود است نه آب جاری. ایضا «وَ اِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهارُ» (74 / بقره)، از بعضی سنگها رود شکافته شود. (تکرار: 51).
دفع، ترک، زجر و منع. «وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی» (40 / نازعات)، و نفس را از هوی بازداشته. (تکرار: 56).
اِنْتِهاء: اِنْزِجار است از آنچه نهی شده که
معنی ترک کردن میدهد. «وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (7 / حشر)، از آنچه رسول خدا نهی کرده دست بردارید. انتهاء به معنی رسید به آخر نیز آید. (تکرار: 4).
مُنْتَهی: طبرسی گوید: منتهی موضع انتهاء است و نیز گوید: منتهی و آخر یکی است. «وَ أَنَّ اِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی» (42/نجم)، یعنی: انتهاء هر چیز به سوی خدا است.
تَناهی: نهی کردن همدیگر و نیز ترک کردن است. «کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَنْ مُنْکَرٍ فَعَلُوهُ» (79 / مائده)، از کار بدی که کرده بودند همدیگر را نهی نمیکردند یا کار بدشان را ترک نمیکردند.
نُهْیَة: به معنی عقل است که آدمی را از کار بد نهی میکند. «اِنَّ فی ذلِکَ لاَیاتٍ لاُِولِی النُّهی» (128 / طه)، راستی در آنچه گفته شد درسهایی است خردمندان را.
برخاستن به مشقّت است.
«وَ آتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما اِنَّ مَفاتِحَةُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ» (76 / قصص)، به قارون از اموال گنجینه آنقدر دادیم که حمل کلیدهای آن به گروه مردان توانا سنگینی میکرد. (تکرار: 1).
نوب اگر با «الی» باشد به معنی رجوع بعد از رجوع است. اِنابَة به خدا، برگشتن به سوی خداست با توبه و اخلاص عمل. «وَ اتَّبِعْ سَبیلَ مَنْ أَنابَ اِلَیَّ» (15/لقمان)، پیرو راه کسی باش که به سوی من برگشته است. (تکرار: 18).
«سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ» (79/صافّات)، یعنی: سلام باد بر نوح، در میان جهانیان. این پیامبر عظیم الشأن اوّلین پیغمبر اولوالعزم و داعی توحید است.
(صفحه 1363)
چنان که فرموده: «اِنّا أَوْحَیْنا اِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا
اِلی نُوحٍ وَ النَّبییّنَ مِنْ بَعْدِهِ» (163/نساء)، ما به تو وحی فرستادیم همانگونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم. (تکرار: 43).
آتش. «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ أَیّاما مَعْدُودَةً» (80 / بقره)، و گفتند: هرگز آتش دوزخ جز چند روزی به ما نخواهد رسید. (تکرار: 145).
اقرب الموارد گوید: آنچه چیزها را آشکار میکند و نیز گفتهاند آنچه فی نفسه آشکار است و غیر خود را آشکار میکند. نور در تعبیر قرآن 2 جور است ظاهری و معنوی. مثل «هُوَ الَّذی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَ الْقَمَرَ نُورا» (5 / یونس)، او کسی است که خورشید را روشنایی و ماه را
نور قرار داد. که نور ظاهری است و نور معنوی مثل «اللّه وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ» (257/بقره)، یعنی:
خداوند ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند، آنها را از ظلماتها به سوی نور بیرون میبرد. بیشتر موارد آن در قرآن مجید نور معنوی است. (تکرار: 43).
جماعت مردم. در مجمع گفته: ناس و بشر و اِنْس نظیر هماند و اصل النّاس اِناس است از اِنْس. «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّا بِاللّه وَ بِالْیَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَ» (8/بقره)، از مردم کسی است که گوید به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم حال آن که مؤمن نیستند. (تکرار: 240).
نوش به معنی تناول و اخذ
است. «وَ قالُوا آمَنّا بِهِ وَ أَنّی لَهُمُ التَّناوُشُ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ» (52 / سباء)، یعنی: و گویند به قرآن ایمان آوردیم، چطور میتوانند آن را از مکانی دور اخذ کنند و ایمان بیاورند. آیه درباره آن است که چون مردم به عذاب خدا
گرفتار شدند و مُردند و فرصت ایمان از دستشان رفت دیگر ایمان آوردن به حالشان سودی نخواهد داشت و آخرت از دنیا بسیار دور است. (تکرار: 1).
التجاء و پناه بردن. «کَمْ اَهْلَکْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادُوا وَ لاتَ حینَ مَناصٍ» (3/ص)، یعنی: چه بسا مردمانی را که پیش از آنها هلاک کردیم و وقت نزول بلا استغاثه یا واویلا کردند ولی آن وقت وقت فرار نیست. یا آن وقت وقت پناه بردن به جائی یا وقت تأخّر عذاب نیست. (تکرار: 1).
شتر مادّه. «هذِهِ ناقَةُ اللّه لَکُمْ آیَةً فَذَرُوها تَأْکُلْ فی اَرْضِ اللّه» (73/اعراف)، این ناقه خدا است برای شما نشانه قدرت خدا است او را بگذارید در زمین خدا بچرد. این لفظ هفت بار در کلام اللّه مجید آمده و همه درباره ناقه صالح علیهالسلام است.
خواب. «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» (255/بقره)، هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمیگیرد. مَنام نیز به معنی خواب است. «وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ» (23/روم)، یعنی: از جمله آیات خدا خواب شما است در شب و روز. خواب در موجودات زنده از قبیل انسان، حیوان، حشرات و حتّی نباتات عمومیّت دارد.
بیشتر گلها و برگها را میبینیم که در روز روشن مقابل آفتاب بسته میشوند صبح که از خواب برخاستیم همه آن گلها و برگها را شکفته میبینیم آنها پس از خوابیدن و تجدید قوا، زندگی را از سر گرفتهاند همچنین است خوابهای زمستانی حشرات. (تکرار: 9).
راغب گوید نون به معنی ماهی بزرگ است. یونس به ذُوالنُّون ملقب
شده زیرا که ماهی اورا بلعید. «وَ ذَالنُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغاضِبا فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ» (87/انبیاء)، و ذالنون (یونس) را (به یاد آور)، در آن هنگام که خشمگین (از میان قوم خود) رفت و چنین میپنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت. (تکرار: 1).
نَوی جمع نَواة به معنی هسته است. «اِنَّ اللّه فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوی» (95/انعام)، یعنی خدا شکافنده دانهها و هستهها است. حَبّ نیز جمع حَبَّة به معنای دانه است. (تکرار: 1).
رسیدن. «لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّه بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ أَیْدیکُمْ وَ رِماحُکُمْ» (94/مائده)، خدا حتما شما را امتحان میکند به شکاری که دستها و نیزههاتان به آن میرسد. این کلمه با مشتقات آن 12 بار در قرآن آمده است.
حرف بیست و هفتم از الفبای عربی و در حساب ابجد بجای عدد 6 است. اهل لغت برای آن 16 معنی ذکر کردهاند از جمله:
1 عطف. در این صورت معنی آن مطلق جمع میان دو یا چند چیز است و گاهی شیء را بر صاحبش عطف میکند. «فَأَنْجَیْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفینَةِ» (15/عنکبوت)، یعنی: نوح و اهل کشتی را نجات دادیم. و گاهی بر سابقش عطف میکند مانند «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحا وَ اِبْراهیمَ» (26/حدید)، یعنی: ما نوح و ابراهیم را فرستادیم. و نیز بلا حقّش عطف میکند مثل: «کَذلِکَ یُوحی اِلَیْکَ وَ اِلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ اللّه …» (3 / شوری)، این گونه خداوند به تو و پیامبرانی که قبل از تو بودند، وحی میکند.
2 واو قسم. مثل «وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ. اِنَّکَ لَمِنَ
الْمُرْسَلینَ» (2 و 3 / یس)، سوگند به قرآن حکیم. که تو قطعا از رسولان (خداوند) هستی.
زنده به گور کردن. «وَ اِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ. بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» (8 و 9/تکویر)، یعنی: آن گاه که از دختر زنده به گور شده سؤال شود که به چه گناهی کشته شده است. ناگفته نماند: این کار شوم عادت همه قبائل عرب نبود. (تکرار: 1).
نجات خواستن و پناه آوردن.
مَوْئِل: پناهگاه. «بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ یَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً» (58 / کهف)، یعنی: بلکه برای آنها وعدهای (عذابی) است که برای فرار از آن پناهگاهی ندارند. منظور از موعد روز قیامت است. (تکرار: 1).
پشم شتر (کُرک). جمع آن اَوْبار است. «وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَؤْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثا وَ مَتاعا اِلی حینٍ» (80/نحل)، یعنی: از
پشمهای چهارپایان و از کرکها و موهای آنها اثاث منزل و مال به دست میآورید تا مدّتی. پشم از گوسفند، وَبَر از شتر و مو از بز است. (تکرار: 1).
هلاکت. ایباق به معنی هلاک کردن و حبس کردن است. «اَوْ یُوبِقْهُنَّ بِما کَسَبُوا وَ یَعْفُ عَنْ کَثیرٍ» (34/شوری)، یا آن نهرها را حبس و متوقّف میکند در اثر اعمال مردم و عفو میکند از معاصی زیادی. (تکرار: 2).
مَوْبِق: مکان هلاکت. «وَ یَوْمَ یَقُولُ نادُوا
شُرَکائِیَ الَّذینَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ یَسْتَجیبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُمْ مَوْبِقا» (52 / کهف)، یعنی: یاد کن روزی را که خدا گوید: شریکان مرا که به زعم شما شریک من بودند با آواز بلند بخوانید، آنها شریکان را ندا میکنند امّا شریکان جواب
نمیدهند (و کاری نتوانند) و میان شریکان و آنها مکانی پر از هلاکت قرار دادهایم. (تکرار: 1).
راغب میگوید: وَبْل و وابل بارانی است سنگین دانه و به مناسبت سنگینی به کاری که از ضررش ترسند گویند وَبال. «کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِل فَاتَتْ اُکُلَها ضِعْفَیْنِ» (265 / بقره)، مانند باغی که در بلندی واقع است، باران تندی به آن
رسیده و میوهاش را دوبرابر داده است. وابل 3 بار در قرآن مجید ذکر شده است.
به معنی شدّت و ثقل است و آن عبارت است از عذاب و نتیجه زشت معصیّت، که بر انسان سنگین و سخت است. «ذاقُوا وَبالَ اَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ» (15/حشر)، طعم تلخ کار خود را چشیدند و برای آنها عذاب دردناک است. (تکرار: 4).
میخ. جمع آن اَوْتاد است. «أَ لَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهادا. وَ الْجِبالَ أَوْتادا» (6 و 7 / نباء)، آیا زمین را برای زندگی آماده نکردیم؟ آیا کوهها را میخ هائی برای زمین قرار ندادیم؟ (تکرار: 3).
فرد. مقابل شَفْع و زوج. «وَ الْفَجْرِ. وَ لَیالٍ عَشْرٍ. وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ»
(13/فجر)، قسم به فجر و شبهای ده گانه و قسم به جفت و طاق. «ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا کُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها کَذَّبُوهُ» (44 / مؤمنون)، یعنی: سپس پیامبران خود را پشت سرهم فرستادیم هر وقت به امتّی پیامبرشان آمد تکذیبش کردند. تَتْری در اصل وَتْری است با واو، الف آن برای تأنیث میباشد زیرا رسل به اعتبار جماعت مؤنّث است (کشّاف و بیضاوی) و تَتْری به معنی پی در پی است یعنی فردی بعد از فردی. (تکرار: 3).
در اقرب الموارد گفته آن رگی است در قلب که در صورت قطع شدن انسان خواهد مرد و از ابن سیّده نقل کرده: رگی است چسبیده به قلب از باطن که خون را به همه رگها میرساند و آن نهر بدن است
(شَرْیان). «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الاَْقاویلِ. لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ» (44 46 / حآقّة)، یعنی اگر پیامبر از خود چیزی جعل کرده و به ما نسبت دهد از دست راستش گرفته و شریانش را قطع میکنیم. گرفتن از دست راست ظاهرا اشاره به اِذلال است چنان که دست مجرم را میگیرند. (تکرار: 1).
وُثُوق، ثِقَهْ به معنی اعتماد است. وَثاقَة به معنی محکم وثابت شدن است. «فَیَوْمَئِذٍ لا یُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ. وَ لا یُوثِقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ» (25 و 26 / فجر)، در آن روز هیچ
کس عذابی همانند عذاب او نمیکند. و هیچ کس همچون او کسی را به بند نمیکشد. (تکرار: 34).
مُواثَقَه: معاهده محکم. «وَ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَیْکُمْ وَ میثاقَهُ الَّذی واثَقَکُمْ بِهِ» (7 / مائده)، و به یاد بیاورید نعمت خدا را بر شما و پیمانی را که مؤکدا از شما گرفت.
وَثاق: بستن. «فَیَوْمِئِذٍ لا یُعَذِّبُ عَذابَهُ أَحَدٌ. وَ لا یُوثِقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ» (25 و 26/فجر)، آن روز کسی مانند عذاب خدا عذاب نمیکند و کسی مانند بستن خدا نمیبندد. (تکرار: 1).
چیزی است که با آن میبندند مانند زنجیر و ریسمان. «حَتّی اِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ …» (4/محمّد)، چون کافران را از کار انداخته و اسیر گرفتید ریسمان را محکم کنید. (تکرار: 1).
مَوْثِق: و میثاق به معنی پیمان اکید است
«قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّیتُؤْتُونَ مَوْثِقا
مِنَ اللّه …» (66 / یوسف)، یعنی: گفت: هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا پیمان محکمی از خدا بدهید که او را بیاورید. میثاق پیمانی است که با سوگند و عهد تأکید شده باشد. میشود گفت: میثاق مصدر نیز به کار میرود. به معنی محکم کردن چنان که در جوامع الجامع و کشّاف در ذیل آیه «اَلَّذینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّه مِنْ بَعْدِ میثاقِهِ» (27/بقره)، گفته است، (فاسقان آنها هستند که) پیمان خدا را پس از آن که محکم ساختند میشکنند. (تکرار: 3).
بُت. جمع آن اَوْثان است «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الاَْوْثانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» (30/حجّ)، یعنی: از پلیدیها یعنی از بتها اجتناب کنید و از سخن باطل و
بی اساس بپرهیزید. کلبی در کتاب الاصنام
ص 53 نقل کرده: بت را اگر به صورت انسان از چوب یا طلا یا نقره باشد صَنَم نامند و اگر از سنگ باشد وَثَن گفته شده است. (تکرار: 3).
وُجُوب به معنی ثبوت و سقوط است. «فَاِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها فَکُلُوا مِنْها …» (36/حجّ)، یعنی: در موقع نحر شتران چون پهلوهای آنها به زمین افتاد (کنایه از مردن) از آنها بخورید. (تکرار: 1).
وَجْد وُجُود وِجْدان به معنی پیدا کردن، رسیدن و دست یافتن است. آن در مورد خدا چنان که راغب گفته به معنی علم است مثل «وَ ما وَجَدْنا لاَِکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ» (102 / اعراف)، در بسیاری از آنها وفائی به عهد نیافتیم و دانستیم که وفائی به عهد خدا ندارند. (تکرار: 107).
وُجْد: توانمندی. «أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ
سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ وَ لا تُضارُّوهُنَّ» (6/طلاق)، زنان مطلّقه را در بعضی از آنچه قادر هستید و سکنی گزیدهاید ساکن کنید و ضرری به آنها نرسانید.
فَزَع. فزعی که در قلب افتد و یا از چیزی که شنیده شده احساس شود چنان که در قاموس گفته و نیز به معنی خفا و پنهانی است. ایجاس به معنی احساس است و نیز گویند «اَوْجَسَ خَوْفا» یعنی ترس را پنهان کرد. «فَأَوْجَسَ فینَفْسِهِ خیفَةً مُوسی. قُلْنا لا تَخَفْ اِنَّکَ أَنْتَ الاَْعْلی» (67 68/ طه)، در این هنگام موسی ترس خفیفی در دل احساس کرد. گفتیم: نترس تو مسلما (پیروز و) برتری. (تکرار: 3).
و وُجُوف به معنی اضطراب آید. «قُلُوبٌ یَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ» (8/نازعات)، دل هائی در آن روز مضطرب و لرزانند. (تکرار: 2).
ایجاف: تاختن شتر و اسب. «وَ ما أَفاءَ اللّه عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْ جَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لا رِکابٍ» (6 / حشر)، آن چرا خدا به رسولش از آنها (از یهود) بازگرداند، چیزی است که شما برای بدست آوردن آن (زحمتی نکشیدید) نه اسبی تاختید و نه شتری.
ترسیدن. «قالُوا لا تَوْجَلْ اِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلیمٍ» (53 / حجر)، گفتند: نترس ما به تو پسر دانائی را مژده میدهیم که متولّد خواهد شد. (تکرار: 5).
وَجِل: ترسان و خائف. «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ اِذا ذُکِرَ اللّه وَ جِلَتْ قُلُوبُهُمْ …» (2/انفال)، اهل ایمان آنها اند که چون خدا یاد شود دلهای آنان احساس خوف کند.
چهره، روی، صورت. «قَدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ …» (144/بقره)، نگاههای انتظارآمیز تو را به سوی آسمان
(برای تعیین قبله نهایی) میبینیم. (تکرار: 78).
وَحْشِیّ در مقابل اَهْلِیّ است. در مفردات میگوید: وَحْش خلاف اُنْس است، حیواناتی که با انسان اُنْس ندارند وحش خوانده میشوند جمع آن وُحُوش است. «وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» (5/تکویر)، و در آن هنگام که وحوش جمع شوند. (تکرار: 1).
فَیُّومِیّ در مِصْباح گفته وحی به معنی اشاره و رسالت و کتابت است و هر آن چه به دیگری القاء کنی تا بفهمد وحی است … مثل «وَ اَوْحی رَبُّکَ اِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتا» (68 / نحل)، پروردگار تو به زنبور عسل وحی (الهام غریزی) فرستاد که از کوهها خانههایی برگزین. مراد از وحی تفهیم ذاتی است که خداوند در ذات زنبور عسل گذاشته و طریق عسل سازی را به وی آموخته است و لفظ
«أَوْحی» دلالت دارد که کار عسل گیری این حشره تصادفی نیست بلکه با تفهیم و تعلیم خدائی است. (تکرار: 78).
(به فتح و ضمّ و کسر اوّل) وَُِداد، مَوَدَّة همه به معنی دوست داشتن است.
«اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا» (96 / مریم)، کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند، خداوند رحمان محبت آنها را بر دلها میافکند. این کلمه با مشتقات آن 28 بار در قرآن آمده است.
وَدُود: از اسماء حُسنی است به معنی دوست دارنده. «اِنَّ رَبّی رَحیمٌ وَدُودٌ» (90/هود)، که پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه کار) است. (تکرار: 2).
ودّ نام بتی است و علّت این تسمیه آن است که او را دوست میداشتند و یا معتقد بودند که میان او و خدا دوستی
هست. «وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدّا وَ لا سُواعا وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْرا» (23/نوح)، و گفتند: دست از خدایان و بتهای خود برندارید، مخصوصا بتهای «وَدّ» و «سُواع» و «یَغُوث» و «یَعُوق» و «نَسْر» را رها نکنید. (تکرار: 1).
ترک کردن. «ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی» (3 / ضحی)، یعنی: خدا هرگز تو را ترک نکرده و مورد خشم قرار نداده است (تکرار: 4).
باران. «فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ» (43 / نور) و (48 / روم)، میبینی که باران از ابر خارج میشود. (تکرار: 2).
سیلگاه، درّه. «رَبَّنا أِنّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَتی بِوادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ …» (37/ابراهیم)، یعنی: خدایا من ذریّهام را در
درّه بی کشت اسکان دادم. جمع وادی در
قرآن مجید اودیه است. «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها» (17 / رعد)، خداوند از آسمان آبی فرستاد و از هر دره و رودخانهای به اندازه آنها سیلابی جاری شد. (تکرار: 8).
دِیَة: خون بها. «وَ مَنْ قَتَلَ مَؤْمِنا خَطَا فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلیأَهْلِهِ …» (92/نساء)، هر که مؤمنی را از روی خطاء بکشد، باید بنده مؤمنی را آزاد کند و خون بهائی به اهل مقتول بپردازد … (تکرار: 2).
ترک کردن. «وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الاَْرْضِ مِنَ الْکافِرینَ دَیّارا» (26/نوح)، نوح گفت: خدایا احدی از کفّار را در روی زمین زنده نگذار. (تکرار: 45).
وِراثَت و اِرْث منتقل شدن
مالی است به تو از دیگری بدون خریدن و نظیر آن. بدین جهت مال میّت را میراث، اِرْث و تُراث گفتهاند (راغب). «… و آن کانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ فَلِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَاِنْ کانُوا أَکْثَرَ مِنْ ذلِکَ فَهُمْ شُرَکاءُ فِی الثُّلُثِ …» (12 / نساء) … اگر میّت یک خواهر یا یک برادر مادری داشته باشد هر کدام یک ششم میبرند و اگر بیش از یک نفر باشند یک سوّم مال را میبرند. (تکرار: 35).
طبرسی فرموده: وُرُود در اصل مُشْرِف شدن به دخول (1) است نه دخول. «وَ اِنْ مِنْکُمْ اِلاّ وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ
1- داخل شدن.
حَتْما مَقْضِیّا. ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقُوا وَ نَذَرُ الظّالِمینَ فیها جِثِیّا» (71 72 / مریم)، یعنی: همه شما اعمّ از نیکوکار و بدکار وارد جهنّم
خواهید شد، سپس پرهیزکاران را نجات میدهیم و ستم کاران را به زانو درآمده در آن میگذاریم. این کلمه با مشتقات آن 9 بار در قرآن آمده است.
وِرد: اِشراف بر آب، آبی که بر آن وارد شوند، جماعتی که وارد آب میشوند، عطش. «یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودِ» (98 / هود)، او در پیشاپیش قومش روز قیامت خواهد بود و آنها را (به جای چشمههای زلال بهشت) وارد آتش میکند و چه بد است که آتش آبگاه انسان باشد. «وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمینَ اِلی
جَهَنَّمَ وِرْدا» (86 / مریم)، گناه کاران را عَطْشان (تشنه) به جهنّم سوق میدهیم.
گُل. «فَاِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهانِ» (37 / رحمن)، آن گاه که آسمان شکافته شده و گلگون میشود مانند چرم سرخ. (تکرار: 1).
راغب گوید: ورید رگی است متّصل به قلب و کبد، ظاهرا مراد شَرْیان باشد. «وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ» (16/ق)، و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم. (تکرار: 1).
برگ. «وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ» (121 / طه)، شروع کردند از برگ درختان باغ بر عورت خویش میچسباندند. واحد آن وَرَقَه است. «وَ ما
تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ اِلاّ یَعْلَمُها» (59/انعام)، هیچ برگی (از درختی) نمیافتد مگر این که از آن آگاه است. (تکرار: 3).
وَرِْق که با کسر و سکون راء خوانده شده به معنی درهم است در مصباح جمع آن را از فارابی اَوْراق نقل کرده ولی طبرسی و راغب وَرِق رادر اهم گفتهاند. «فَابْعَثُوا اَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هذِهِ اِلَی الْمَدینَةِ»
(19/کهف)، یعنی: یک نفر را با این دراهم به شهر بفرستید … آیه درباره اصحاب کهف است. (تکرار: 1).
مُواراةً به معنی پوشیدن و مستور کردن است. «یا وَیْلَتی اَعَجَزْتُ اَنْ اَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِیَ سَوْءَةَ اَخی» (31/مائده)، ای وای بر من آیا عاجز شدم از این که مانند این زاغ باشم و جنازه برادرم را مستور کنم. (تکرار: 8).
تَواری: مستور شدن. «حَتّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ» (32 / ص)، تا آفتاب به پرده نهان شد.
ایراء: آتش افروختن. «وَ الْعادِیاتِ ضَبْحا. فَالْمُورِیاتِ قَدْحا» (1 و 2 / عادیات)، قسم به دوندگان نَفَس زن. پس قسم به آتش افروزان با زدن سُمّ.
وَراء به معنی پس و پیش است (اَمام و خَلْف) و درهردو به کار میرود. «اِنَّ
هؤُلاءِ یُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ یَذَرُونَ وَراءَهُمْ یَوْما ثَقیلاً» (27 / انسان)، یعنی: آنها زندگی زودگذر دنیا را دوست دارند، در حالی که پشت سر خود روز سخت و سنگینی را رها میکنند. «فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ»
(187/آل عمران)، یعنی: ولی آن ها، آن را پشت سر افکندند. مراد از این تعبیر به پشت سر انداختن و عدم اعتناء است. (تکرار: 24).
پناهگاهی از کوه. «کَلاّ لا وَزَرَ. اِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ» (11 و 12 / قیامت)، نه پناهگاهی نیست و قرارگاه یا قرار یافتن به سوی خدای تو است. (تکرار: 1).
به معنی ثقل و سنگینی است طبرسی گفته اشتقاق آن از وَزَر است. راغب گفته: وِزْر به معنی سنگینی است به علّت تشبیه به کوه. «مَنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَاِنَّهُ یَحْمِلُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وِزْرا» (100 / طه)، هر که از آن
اعراض کند روز قیامت بار گناه را حمل خواهد نمود. این کلمه با مشتقات آن 27 بار در قرآن آمده است.
منع و حبس. «وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْداءُ اللّه اِلَی النّارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ» (19/فصّلت)، آن روز دشمنان خدا به سوی آتش جمع شوند و آنها باز داشته شوند از این که هر جا خواستند بروند. (تکرار: 5).
ایزاع: اِلْهام. «رَبِّ أَوْزِعْنی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلی والِدَیَّ» (19 / نمل)، خداوندا! به من الهام کن یا مرا حریص کن که شکر کنم بر نعمتی که بر من و والدینم نعمت داده ای.
سنجش و اندازه گیری. «وَزِنُو بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقیمِ» (182 / شعراء)، با ترازوی درست بسنجید. وَزْن به معنی اعتبار و مَنْزِلَت نیز آمده است. «فَحَبِطَتْ
أَعْمالُهُمْ فَلا نُقیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ وَزْنا»
(105/کهف)، اعمالشان پوچ شد روز قیامت برای آنها وزنی به پا نمیداریم و اعتنایی نمیکنیم. (تکرار: 23).
مَوْزُون: اندازه شده و سنجیده. «وَ أَلْقَیْنا فیها رَواسِیَ وَ أَنْبَتْنا فیها مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ» (19 / حجر)، در زمین کوههای محکم قرار دادیم و از گیاه و میوه اندازه شده در آن رویاندیم. (تکرار: 1).
میزان: وسیله وزن کردن و آن هر چیزی است که با آن توزین شود، اعمّ از آن که قول باشد یا فعل و یا ترازوی متداول. در نهج البلاغه نامه 31 خطاب به امام حسن علیهالسلام فرموده: «اِجْعَلْ نَفْسَکَ میزانا فیما بَیْنَکَ وَ بَیْنَ غَیْرِکَ فَأَحْبِبْ لَغَیْرِکَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ اَکْرِهْ لَهُ ما تُکْرِهُ لَها». در این جا میبینیم که نفس
انسان میزان است میتوانیم با آن کارها و
محبوبات و مبغوضات خویش را توزین کنیم. «وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطِ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئا وَ اِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنابِها وَ کَفی بِنا حاسِبینَ» (47/انبیاء)، یعنی: ما ترازوهای عدل را در روز قیامت نصب میکنیم، لذا به هیچ کس کمترین ستمی نمیشود و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل (کار نیک و بدی باشد) ما آن را حاضر میکنیم و کافی است که ما حساب کننده باشیم. (تکرار: 9).
در میان واقع شدن. وَسَط اسم است به معنی معتدل و میانه. «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ اُمَّةً وَسَطا لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهیدا» (143 / بقره)،
همان گونه (که قبله شما، یک قبله میانه است،) شما را نیز امّت میانهای قرار دادیم (در حدّ اعتدال که میان افراط و تفریط
هستید) تا گواه بر مردم باشید و پیامبر هم گواه بر شما. (تکرار: 5).
سَعَة به معنی فراخی و گسترش است. «أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّه واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها» (97/نساء)، مگر سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید. (تکرار: 32).
واسِع: از اسماء حُسنی به معنی صاحب سَعَة است یعنی علم، قدرت رحمت و فضل او وسیع است. «فَاَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه اِنَّ اللّه واسِعٌ عَلیمٌ» (115 / بقره)، به هر کجا رو کنید خدا در آنجاست. خدا واسِعُ الاِْحاطَة و دانا است.
مُوسِع: ثروتمند و آن که در وسعت نعمت
است. «وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» (236 / بقره)، به آنها متاع و مال دهید ثروتمند به اندازه خود و تنگدست به اندازه خویش.
وُسْع: طاقت و توانایی. «لا یُکَلِّفُ اللّه نَفْسا
اِلاّ وُسْعَها» (286 / بقره)، خداوند هیچ کس را جز به قدر قدرت تکلیف نمیکند. (تکرار: 5).
جمع کردن. اِتِّساق به معنی جمع شدن میباشد. «وَ اللَّیْلِ وَ ما وَسَقَ. وَ الْقَمَرِ اِذَا اتَّسَقَ. لَتَرْکَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ» (17 19 / انشقاق)، یعنی: قسم به تاریکی و آن چه جمع میکند، قسم به ماه آنگاه که جمع و بدر شود که از حالی به حالی بالا میروید. (تکرار: 2).
وَسیلَة به معنی تقرّب و
نزدیکی است. وسیله هم مصدر آمده و هم اسم یعنی آنچه با آن تقرّب حاصل شود. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه وَابْتَغُوا اِلَیْهِ الْوَسیلَةَ» (35 / مائده)، ای کسانی که ایمان آوردهاید پرهیزگاری پیشه کنید و وسیلهای برای تقرّب خدا انتخاب نمایید. (تکرار: 2).
علامت گذاشتن. «اِنَّ فی ذلِکَ
لاَیآتٍ لِلْمُتَوَسِّمینَ» (75 / حجر)، یعنی: در این (سرگذشت عبرت انگیز) نشانههایی است برای هوشیاران. در آنچه از اوضاع قوم لوط یاد شد درسها و عبرت هاست به اهل فراست و عاقلان، آنها که از چیزی به چیزی پی میبرند. مُتَوَسِّم آن است که به علامت نگاه کند و از آن به چیز دیگری پی ببرد و تفرّس کند. (تکرار: 2).
سِنَة، وَسَنْ و نُعاس هر سه به معنی چرت است. «اللّه لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» (255/بقره)، یعنی: خدا جز او معبودی نیست و زنده و قائم به تدبیر عالم است او را چرتی و خوابی نمیگیرد. (تکرار: 1).
وَسْوَسَةً به معنی حدیث نفس است یعنی کلامی که در باطن انسان وارد میشود خواه از شیطان باشد یا از
خود انسان. «فَوَسْوَسَ الشَّیْطانُ لِیُبْدِیَ لَهُما ماوُرِیَ عَنْهُما» (20 / اعراف)، یعنی: شیطان به آن دو وسوسه کرد تا آنچه را از عورتشان پنهان بود بر آنها آشکار کند. وَسْواس افکار بی فائده و مضرّی است که به ذهن خطور میکند (افکار باطل). افکار باطله
که منشأ کارهای باطل و حرامند گاهی از جانب شیاطین به قلب القاء میشود و گاهی از مردمان ناپاک در هر صورت فقط پناه بردن به خدا از شرّ آنها مصون میدارد. (تکرار: 5).
شِیَة: شِیَة نشان و رنگی است در حیوان مخالف رنگ اصلیش. «وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِیَةَ فیها» (71 / بقره)، یعنی: و برای زراعت آبکشی نکند، از هر عیبی برکنار و حتی هیچگونه رنگی در آن نباشد. (تکرار: 1).
وُصُوب به معنی ثبوت و دوام است. «وَ یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ. دُحُورا وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ» (8 و 9 / صافّات)، یعنی: شیاطین از هر طرف زده میشوند تا مطرود
گردند و برای آنها است عذاب دائم. (تکرار: 2).
یافتن، ثبوت. «هُمْ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ عَلَیْهِمْ نارٌ مُؤْصَدَةٌ» (19 و 20 / بلد)، یعنی: افرادی شومند. بر آنها آتشی است فروبسته (که راه فراری از آن نیست). (تکرار: 3).
وصید: درب ورودی خانه. «وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصیدِ» (18 / کهف)، سگشان بازوهای خود را بر آستانه گشوده بود.
ذکر چگونگی شیء (ذکر اوصاف و خصوصیّات شیء). «وَ لَکُمُ الْوَیْلُ مِمّا تَصِفُونَ» (18 / انبیاء)، وای بر شما از آنچه تعریف میکنید. کفّار میگفتند: دنیا
بی هدف آفریده شده و آفرینش آن بازیچه است آیه در ردّ آن سخن میگوید. (تکرار: 14).
مُتَّصِل کردن و جمع کردن. «وَ الَّذینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّه بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ» (21/رعد)، یعنی: و کسانی که خدا آنچه را به پیوستن آن فرمان داده پیوسته میدارند و از خدایشان میترسند. وُصُول به معنی رسیدن است. «فَما کانَ لِشُرَکائِهِمْ فَلا یَصِلُ اِلَی اللّه وَ ما کانَ لِلّهِ فَهُوَ یَصِلُ اِلی شُرَکائِهِمْ …» (136 / انعام)، آنچه برای بت هایشان است به خدا نمیرسد و در راه خدا صرف نمیشود ولی آن چه برای خداست به بتها میرسد … (تکرار: 12).
مؤنث وَصیل به معنی وصل کننده یا وصل شده است. «ما جَعَلَ اللّه مِنْ بَحیرَةٍ وَ لا سائِبَةٍ وَ لا وَصیلَةٍ وَ لا حامٍ …» (103 / مائده)، یعنی: خداوند هیچ گونه
«بَحیرَة» و «سائِبَة» و «وَصیلَة» و «حام» قرار نداده است … در جاهلیّت اگر گوسفند بچّه مادّه میزائید برای خدایان ذبح میکردند و اگر در یک دفعه هم بچه نر و هم مادّه میزائید میگفتند مادّه به برادرش وصل شده دیگر بچه نر را برای خدایان ذبح نمیکردند این کار از بدعتهای آنان بود که قرآن مجید آن را منسوخ کرد. (تکرار: 1).
مُتَّصِل شدن و متّصل کردن. «وَ وَصّی بِها اِبْراهیمُ بَنیهِ وَ یَعْقُوبُ» (132/بقره)، توصیه کرد آن دین و کلمه توحید را ابراهیم و یعقوب به فرزندانش. (تکرار: 32).
مُواصاة: وصیّت کردن به همدیگر. «اِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا
بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» (3 / عصر)، مگر آنان که ایمان آوردهاند و اعمال نیکو انجام
داده و یکدیگر را امر به حقّ و امر به صبر کنند.
گذاشتن. مثل گذاشتن بار به زمین. «وَ تَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها» (2/حجّ)، یعنی: هر باردار بارش را میگذارد. «وَ الاَْرْضَ وَضَعَها لِلاَْنامِ» (10 / رحمن)، یعنی: و زمین را برای خلایق آفرید. (تکرار: 26).
راغب گوید: وضن بافتن زره است و به طور استعاره به هر بافتن محکم گفته میشود. «ثُلَّةٌ مِنَ الاَْوَّلینَ. وَ قَلیلٌ مِنَ الاْخِرینَ. عَلی سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ» (13 15/ واقعة)، یعنی: جماعت کثیری است از گذشتگان و کمی از آخر مانده ها، آنها بر کرسیهای ردیف هم یا متّصل به هم نشستهاند. (تکرار: 1).
یکی از معانی وَطْؤ زیرپا گذاشتن و قدم نهادن است. «وَ اَرْضا لَمْ تَطَؤُها» (27 / احزاب)، و زمینی که به آن قدم ننهادید. (تکرار: 6).
مُواطاة: به معنی توافق و برابری است. «یُحِلُّونَهُ عاما وَ یُحَرِّمُونَهُ عاما لِیُواطِئُواعِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّه» (37 / توبه)، یعنی: ماه حرام را سالی حلال و سالی حرام میکنند تا موافق و برابر کنند با عددی که خدا حرام کرده است. «اِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئا وَ أَقْوَمُ قیلاً» (6/مزمل)، یعنی: عبادت شب محکم تر است در قدم گذاشتن به عبادت خدا (یا محکم تر است در ثبات قدم) و قوی تر است از لحاظ گفتار در حضور قلب و توجّه.
حاجت. «فَلَمّا قَضی زَیْدٌ مِنْها
وَطَرا زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ فی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ اِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرا» (37/احزاب)، یعنی: هنگامی که زید از همسرش جدا شد ما او را به همسری تو درآوردیم تا مشکلی برای مؤمنان در ازدواج همسران پسر خواندههای آنها
هنگامی که از آنان طلاق گیرند نباشد. مراد از «قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَرا» آن است که زید زینب را طلاق داد و نظرش را از او برید و دیگر حاجتی نسبت به او برایش نماند یعنی پس از آن زینب را به تو (ای رسول خدا) تزویج کردیم. (تکرار: 2).
اقامت.
وَطَن: محل اقامت انسان و مقرّ انسان و هر مکانی که انسان برای کاری در آن مانده
است جمع آن مَواطِن میباشد. «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّه فی مَواطِنَ کَثیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ» (25/توبه)، یعنی: خداوند شما را در میدانهای زیادی یاری کرد و در روز حنین (نیز یاری نمود). مراد از مواطن مشاهد و مواقف جنگ هاست. (تکرار: 1).
راغب گوید: وعد در وعده خیر و شرّ هر دو به کار رود ولی وَعید فقط در
وعده شرّ گفته میشود. «وَ نادی اَصْحابُ الْجَنَّةِ اَصْحابَ النّارِ اَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقّا» (44/اعراف)، یعنی: و بهشتیان به دوزخیان صدا میزنند که ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود، همه را حقّ یافتیم، آیا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود، حقّ
یافتید؟ فعل اوّل در وعده خیر و دوّم در وعده شرّ و عذاب است. «کُلٌّ کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعیدِ» (14 / ق)، یعنی: هر یک از آنها فرستادگان الهی را تکذیب کردند و وعده عذاب درباره آنها تحقق یافت. (تکرار: 151).
مَوْعِد: مصدر میمی به معنی وَعْد و اسم زمان و مکان است. «وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الاَْحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ» (17 / هود)، یعنی: هر که از دستههای کفر به آن کفر ورزد وعده گاه و مکان او آتش است. «اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ»
(81/هود)، یعنی: موعد آنها صبح است.
میعاد: وعده. «اِنَّ اللّه لا یُخْلِفُ الْمیعادَ» (31/رعد)، خداوند از وعدهاش تخلّف نمیکند.
اندرز دادن. عِظَة و مَوْعِظَة اسم آن است. «وَ اِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ
یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللّه» (13/لقمان)، یعنی: آن گاه که لقمان به وقت پند به پسرش گفت: پسر مهربانم به خدا همتا و شریک قرار نده. «هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقینَ» (138 / آل عمران)، یعنی: این تبلیغ و هدایتی است برای مردم و پندی است برای متّقین. (تکرار: 25).
حفظ. «لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ» (12 / حآقّه)، یعنی: تا غرق شدن قوم نوح و نجات مؤمنان را برای شما پندی قراردهیم و تا آن را گوشی که حافظ مسموعات خویش است بشنود و حفظ کند.
در مجمع البیان چند حدیث نقل شده که چون این آیه نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: «اَللّهُمَّ اجْعَلْها اُذُنَ عَلِیٍّ» ، خدایا علی علیهالسلام را اُذُن و اعِیَة
گردان. علی علیهالسلام فرمود: پس از آن دعا هرچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم از یاد نبردم این حدیث در مجمع از طبرسی نقل شده است. (تکرار: 7).
ایعاء: نیز به معنی حفظ و جمع کردن است. «تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلّی. وَ جَمَعَ فَأَوْعی» (17 و 18 / معارج)، آتش به سوی خود میخواند آن که را که به حقّ پشت کرده و از آن اعراض نموده و مال را جمع و ذخیره کرده است.
وِعاء: ظرف. جمع آن اَوْعِیَة است. «فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخیهِ» (76/یوسف)، پیش از تفتیش ظرف برادرش شروع کرد به تفتیش ظروف
آنها آنگاه ساقیه را از ظرف برادرش بیرون آورد.
وَفْد به معنی وارد شدن به محضر حکمران برای ارسال پیام و نحو آن است. «یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقینَ اِلَی الرَّحْمنِ وَفْدا» (85 / مریم)، یعنی: روزی پرهیزگاران را جمع میکنیم به پیشگاه خدا وارد میشوند. (تکرار: 1).
کامل شدن و تمام شدن. «فَاِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُورا» (63 / اسراء)، یعنی: حقّا که جهنّم کیفر شماست کیفر کامل. (تکرار: 1).
وَفْض و ایفاض به معنی دویدن و شتاب است. «یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ سِراعا کَأَنَّهُمْ اِلینُصُبٍ یُوفِضُونَ» (43/معارج)، یعنی: روزی که به عجله از قبور خارج شوند گوئی به سوی هدف و
علامت شتاب میکنند. هر کس به سرنوشت خویش روان و دوان است. نُصُب به معنی علامت است که انسان از دیدن آن راه مییابد. (تکرار: 1).
مطابقت میان دو چیز. «اِلاّ حَمیما وَ غَسّاقا جَزاءً وِفاقا» (25 و 26/نباء)، آب جوشان و چرک کیفری است موافق و برابر اعمالشان. (تکرار: 4).
تَوْفیق: ایجاد موافقت میان دو چیز یا چیزها است از آن جهت اصلاح نیز معنی شده. «اِنْ یُریدَآ اِصْلاحا یُوَفِّقِ اللّه بَیْنَهُما» (35/نساء)، یعنی: اگر زن و شوهر خواستار اصلاح شوند خدا میان آنها موافقت ایجاد کند و اصلاح نماید. (تکرار: 2).
وَفاء و ایفاء به معنی تمام کردن است. «اَلا تَرَوْنَ اَنّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ» (59 / یوسف)، آیا نمیبینید
که من پیمانه را کامل میدهم و بهترین پذیرایی کنندگانم. (تکرار: 1).
تَوَفّی: به معنی اخذ به طور تمام و کمال است. از این جا است که به مرگ وفات گفته شده که انسان از طرف خدا به کلّی اخذ میشود. «وَ هُوَ الَّذی یَتَوَفّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ …» (60 / انعام)، یعنی: خدا همان است که شما را در شب میمیراند و به خواب میبرد و در روز آنچه کردهاید میداند. در این آیه به خوابیدن تَوَفّی اطلاق شده است زیرا انسان در خواب رفتن از طرف خدا گرفته میشود و فهم و درک او مانند یک مرده از بین میرود.
وُقُوب به معنی دخول است. «مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ اِذا وَقَبَ» (2 و 3/فلق)، یعنی: از شرّ آنچه آفریده و از شرّ غاسق آن گاه که داخل شود. (تکرار: 1).
مقداری از زمان که برای کاری معین شده است. «قالَ فَأِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ. اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» (37 و 38/حجر)، گفت تو از مهلت داده شدگانی تا روز وقت معلوم که قیامت باشد. (تکرار: 13).
میقات: وقت معین برای کاری و وعده وقتدار و نیز مکانی که معیّن شده برای عملی مثل مواقیت حجّ که مکانهایی است برای احرام بستن. «وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعینَ لَیْلَةً» (142 / اعراف)،
یعنی: سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل نمودیم، به این ترتیب میعاد پروردگارش (با او) چهل شب تمام شد. میقات در آیه به معنی وعده معین است. «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الاَْهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَواقیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ» (189 / بقره)، یعنی: از تو از هِلالها پرسند بگو آنها (برای روشن شدن) وقتها است برای مردم و حجّ.
افروخته شدن آتش. ایقاد به معنی افروختن آن است. «اَلَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَْخْضَرِ نارا فَاِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ» (80/یس)، یعنی: برای شما از درخت سبز آتشی بوجود آورد که از آن آتش میفروزید. رجوع شود به «خِضْر». این کلمه با مشتقات آن 11 بار در قرآن آمده است.
وَقُود: هیزم و مانند آن که وسیله آتش افروزی است. «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتی وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ» (24 / بقره)، بترسید از آتشی که خوراک و هیزم آن مردم و سنگهایند. (تکرار: 4).
زدن شدید. اسقاط نیز گفتهاند. «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّه بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ …» (3/مائده)، یعنی: گوشت مردار و خون و گوشت خوک و حیواناتی که به غیر نام خدا
ذبح شوند و حیوان خفه شده و به زجر کشته شده. مُنْخَنِقَة حیوانی است خفه شده. (تکرار: 1).
سنگینی شنوایی. «وَالَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ فی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمیً» (44/فصّلت)، آنان که ایمان نمیآورند در گوش هایشان سنگینی هست گوش بدهکار ندارند قرآن بر آنها سبب کوری دل است. (تکرار: 6).
وِقْر: بار سنگین یا مطلق بار. «وَ الذّارِیاتِ ذَرْوا فَالْحامِلاتِ وِقْرا» (1 و 2 / ذاریات)، یعنی: سوگند به بادهایی که ابرها را به حرکت درمی آورند و سپس سوگند به ابرهایی که بار سنگینی (از باران) با خود حمل میکنند. مراد از حاملات ابرهاست و وِقْر بار سنگین آنهاست. (تکرار: 1).
عظمت. «ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ
وَقارا. وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوارا» (13 و 14/نوح)، یعنی: چرا شما برای خدا عظمت قائل نیستید؟ در حالی که شما را در مراحل مختلف آفریده است. آیا این طور آفریدن دلیل عظمت خدا نیست تا او را عبادت کنید؟ (تکرار: 1).
وُقُوع به معنی ثبوت و سقوط است، واقِعَة در شدائد و ناگواریها به کار رود (مفردات). «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِرا اِلَی اللّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّه» (100 / نساء)، هر که از خانه خود در حال هجرت به سوی خدا و رسول خارج شود، سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا حتمی و ثابت است. (تکرار: 24).
حبس شدن و حبس کردن و متوقّف شدن و متوقّف کردن، وقف شرعی آن است که اصل چیزی را حبس و نفع آن را
آزاد گذارند. «وَ لَوْ تَری اِذِا الظّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ» (31 / سباء)، ای کاش میدیدی آن وقت که ظالمان نزد پروردگارشان بازداشته شدهاند. (تکرار: 4).
وِقایَة و وَقاء حفظ شیء است از آنچه اذیّت و ضرر میرساند (راغب) «فَمَنَّ اللّه عَلَیْنا وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ» (27/طور)، خدا به ما منّت گذاشت و از عذاب نافذ حفظ کرد و در امان داشت. (تکرار: 258).
تَقْوی: اسم است از اِتِّقاء و هر دو به معنی خود محفوظ داشتن و پرهیز کردن است. «تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» (197 / بقره)، توشه برگیرید، بهترین توشه پرهیز از گناهان است و یا پرهیز از عذاب خداست به وسیله انجام واجبات و ترک محرّمات.
مُتَّقی و تَقِیّ: هر دو به معنی تقوی کار و پرهیزکار است «أُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ اُولئِکَ
هُمُ الْمُتَّقُونَ» (177 / بقره)، اینها کسانی هستند که راست میگویند و اینها هستند پرهیزکاران.
واقی: مصون دارنده و محفوظ دارنده. «فَاَخَذَهُمُ اللّه بِذُنُوبِهِمْ وَ ما کانَ لَهُمْ مِنَ اللّه مِنْ واقٍ» (21 / غافر)، خدا آنها را به گناهانشان گرفت و کسی نبود که از عذاب خدا محفوظشان دارد.
تُقاة: تُقاة و تَقْوی هر دو یکیاند به معنای پرهیز کردن از گناهان. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ» (102/آل عمران)، ای اهل ایمان بترسید از خدا حقّ ترسیدنش.
وِکاء: تَوَکُّؤ به معنی تکیه کردن است. «قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ اَهُشُّ بِها عَلی غَنَمی» (18 / طه)، گفت: آن عصای من است
به آن تکیه میکنم و با آن برای گوسفندانم برگ میتکانم.
اِتِّکاء: نشستن به حالت اطمینان و آرامش، تکیه کردن. «وَ سُرُرا عَلَیْها یَتَّکِئُونَ» (34/زخرف)، و سریرهایی که به اطمینان و آرامش روی آنها مینشینند.
وکد و توکید به معنی محکم کردن است «وَ لا تَنْقُضُوا الاَْیْمانَ بَعْدَ تَوْکیدِها» (91/نحل)، یعنی: سوگندها را پس از تأکید نشکنید. (تکرار: 1).
زدن و انداختن. «فَوَکَزَهُ مُوسی فَقَضی عَلَیْهِ» (15 / قصص)، یعنی: موسی مشتی بر او زد و کارش را تمام کرد. (تکرار: 1).
واگذار کردن. وکیل به معنی موکول، کسی است که کاری به او واگذار
شده است. «وَ ما اَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ وَکیلاً» (54/اسراء)، (ای پیامبر) ما تو را به عنوان وکیل بر آنان نفرستادهایم (که آنان را مجبور به ایمان کنی). این کلمه با مشتقات آن 70 بار در قرآن آمده است
تَوْکیل: وکیل کردن. «قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ» (11/سجده)، بگو: شما را ملک الموت میمیراند که بر مرگ شما وکیل گردیده است مرگ شما به او واگذار شده است.
تَوَکُّل: قبول وکالت، اعتماد. «وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزیزِ الرَّحیمِ» (217 / شعراء)، یعنی: کارهایت را به عزیز رحیم واگذار کن. توکّل بدان معنی نیست که از کار و تلاش باز مانیم بلکه باید پیوسته تلاش کنیم و در عین حال از خداوند بخواهیم که در کار ما کارسازی کند و شرایط و اسباب را موافق مرام ما فراهم آورد. (تکرار: 4).
وَکیل: کارساز و مدبّر. آن از اسماء حُسنی است. خدا وکیل است یعنی کارساز است، کار بندگان را تدبیر میکند. «وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّه وَ نِعْمَ الْوَکیلُ» (173 / آل عمران)، یعنی: و گفتند: «خدا ما را کافی است و او بهترین حامی ماست». (تکرار: 24).
وُلُوج به معنی دخول است. «وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فی سَمِّ الْخِیاطِ» (40 / اعراف)، یعنی: داخل بهشت نمیشوند تا ریسمان ضخیم وارد سوراخ سوزن شود. وَلیج و وَلیجَة به معنی داخل شونده است. مراد از آن کسی است که از خود انسان نیست ولی آن را محرم اسرار خویش قرارداده است. (تکرار: 14).
فرزند خواه فرزند انسان باشد یا غیر آن بر مذکّر و مؤنّث، تثنیه و جمع اطلاق میشود. «قالَتْ رَبِّ اَنّی یَکُونُ لی وَلَدٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنی بَشَرٌ» (47 / آل عمران)، گفت: خدایا چطور فرزندی خواهم داشت حال آن که کسی به من دست نزده است. وِلادَتْ، وِلاد و مَوْلِد مصدرند به معنی زائیدن. والد پدر حقیقی و والده مادر حقیقی که انسان از آن دو به وجود آمده است به خلاف اب و امّ که
اعماند «وَ اخْشَوْا یَوْما لایَجْزی والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ» (33/لقمان)، یعنی: و از روزی بترسید که نه پدر جزای اعمال فرزند خود را تحمل میکند. جمع وَلَد اَوْلاد است مثل «وَ قالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ اَمْوالاً وَ أَوْلادا وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ»
(35 / سباء)، یعنی: و گفتند: اموال و اولاد ما (از همه) بیشتر است و ما هرگز مجازات نخواهیم شد. وَلید به معنی خادم و کودک است به اعتبار نزدیک بودن ولادتش. جمع آن وِلْدان میباشد. «قالَ أَلَمْ نُرَبِّکَ فینا وَلیدا وَ لَبِثْتَ فینا مِنْ عُمُرِکَ سِنینَ» (18 / شعراء)، یعنی: گفت: آیا تو را در کودکی تربیت نکردیم و سالی چند در میان ما ماندی. (تکرار: 33).
نزدیکی و قرب. «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفّارِ …» (123/توبه)، ای اهل ایمان با کفّاری که در
دیار به شما نزدیکند بجنگید. (تکرار: 44).
تَوْلِیَة: اعراض. «وَ اِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا وَلّی مُسْتَکْبِرا کَاَنْ لَمْ یَسْمَعْها» (7 / لقمان)، چون
آیات ما بر او خوانده شود از آنها به حالت تکبّر اعراض کند گوئی که آنها را نشنیده است.
تَوَلّی: ازباب تفعّل به معنی اِعراض و دوست اخذ کردن و سرپرست آید. مثل «فَمَنْ تَوَلّی بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (82/آل عمران)، کسانی که پس از اخذ میثاق، از قبول حقّ اعراض کنند فاسقند. جمع ولیّ اَوْلِیاء است «وَ الَّذینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا اُولئِکَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ» (72 / انفال)، آنان که در نزد خود جا دادند و یاری کردند بعضی از آنها اولیاء بعضیاند.
مَوْلی: سرپرست، مالک عبد، صدیق، غلام. «فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّه مَوْلاکُمْ نِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصیرُ» (40 / انفال)، یعنی: بدانید خدا
تدبیر کننده امور شماست بهترین مدیر و
یار است. «وَ لِکُلٍّ جَعَلْنا مَوالِیَ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الاَْقْرَبُونَ» (33/نساء)، یعنی: و برای هر آنچه پدران و مادران و خویشان ترک کردهاند وارثانی قرار داده ا یم. در مجمع فرموده از جمله معانی مولی ورثه است که اولی و احقّ است به میراث میّت (ظاهرا آن در اثر نزدیکی است) (تکرار: 21).
اولی: نزدیک تر، سزاوارتر. «اِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِاِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا» (68 / آل عمران)، نزدیک ترین مردم به ابراهیم آنانند که از وی پیروی کردند و این پیامبر و پیروان اوست.
وَلایَة: قرابت، تسلّط، تدبیر. «هُنالِکَ الْوَلایَةُ لِلّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوابا وَ خَیْرٌ عُقْبا» (44/کهف)، در این هنگام ثابت شد که ولایت
(و قدرت) از آن خداوند حقّ است، او است که
برترین ثواب و بهترین عاقبت را (برای مطیعان) دارد.
وَنْی به معنی سستی و ضعف و خستگی است. «اِذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوکَ بِآیاتی وَ لا تَنِیافی ذِکْری» (42 / طه)، تو و برادرت با آیات من بروید و در دعوت به سوی من سستی نکنید. و شاید مراد یاد خداست، که سبب قدرت قلب و آسانی مشکلات است. (تکرار: 1).
هِبَة بخشیدن و دادن به غیر عوض است. «اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی وَهَبَ لی عَلَی الْکِبَرِ اِسْماعیلَ وَ اِسْحقَ» (39/ابراهیم)، حمد خدا را که در پیری، اسماعیل و اسحق را به من عطا فرمود. (تکرار: 25).
وَهّاب: از اسماء حُسنی است به معنای بسیار عطاکننده. «وَهَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةٌ اِنَّکَ أَنْتَ الْوَهّابُ» (8 / آل عمران)، یعنی: و از
سوی خود، رحمتی بر ما ببخش، زیرا تو بخشنده ای. (تکرار: 3).
افروخته شدن و حرارت دادن. «وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعا شِدادا. وَ جَعَلْنا سِراجا وَهّاجا» (12 و 13 / نباء)، یعنی: بالای شما هفت آسمان محکم بنا کردیم و چراغی بسیار حرارت ده و نورافشان قرار دادیم. وهّاج مبالغه است به معنی مشتعل با نور بزرگ، مراد از آن در آیه آفتاب است. (تکرار: 1).
ضعف، ناتوانی. «فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی سَبیلِ اللّه» (146 / آل عمران)،
آنها هیچ گاه در برابر آنچه در راه خدا به آنان میرسید، سست و ناتوان نشدند. (تکرار: 9).
شکافته شدن و بی قوام و ضعیف شدن. «وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِیَ یَوْمَئِذٍ
واهِیَةٌ» (16 / حاقّه)، یعنی: آسمان میشکافد و آن در روز قیامت سست و بی صلابت است. (تکرار: 1).
عجبا، گفتهاند «وَیْ» کلمه ندامت است و نیز کلمه تعجّب میباشد. «وَ اَصْبَحَ الَّذینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالاَْمْسِ یَقُولُونَ وَ یْکَاَنَّ اللّه یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْلا أَنْ مَنَّ اللّه عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَ یْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ» (82/قصص)، یعنی: آنها که دیروز آرزو میکردند به جای او باشند
(هنگامی که این صحنه را دیدند) گفتند: وای بر ما، گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد، گسترش میدهد، یا تنگ میگیرد، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود، ما را نیز به قعر زمین فرو میبرد، ای وای گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند. (تکرار: 2).
لفظی است که هرگاه انسان در مهلکه واقع شود آن را به کار برد و آن در اصل عذاب و هلاک است. کلمهای است که حکایت از بدبختی و عذاب دارد. «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبینَ» (15 / مرسلات)، یعنی: وای در آن روز بر تکذیب کنندگان. (تکرار: 40).
حرف 26 از الفبای عربی و در حساب ابجد به جای عدد 5 است. هاء حرف تنبیه است به معنی آگاه باشید و آگاه باش. «ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فیما لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ …» (66 / آل عمران)، یعنی: شما کسانی هستید که درباره آنچه نسبت به آن آگاه بودید، گفتگو و ستیز کردید. (تکرار: 4).
بیائید. «فَأَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمینِهِ فَیَقُولُ هاؤُمُ اقْرَءُوا کِتابِیَهْ» (19/حاقَّه)، آن که نامه عملش به دست راستش داده شده گوید: بیائید کتاب مرا بخوانید. (تکرار: 1).
بیاورید. «تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ» (111/بقره)، آنها آرزوهای کاذب آن هاست بگو دلیلتان را بیاورید اگر راستگوئید. (تکرار: 4).
اسم اشاره و تثنیه مؤنث است «اِنّی أُریدُ أَنْ أُنْکِحَکَ اِحْدَی ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ»
(27/قصص)، یعنی: من میخواهم یکی از این دو دخترم را به نکاح تو درآورم. (تکرار: 1).
یکی از فرشتگان الهی. «وَ ما أُنْزِلَ عَلَی الْمَلَکَیْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ» (102 / بقره)، یعنی: از آن چه بر دو فرشته بابل «هاروت» و «ماروت» نازل شد. (تکرار: 1).
از انبیاء بنی اسرائیل و برادر موسی علیهالسلام است، و مراد از «یا أُخْتَ هارُونَ ما کانَ أَبُوکِ امْرَ أَسَوْءٍ» (28 / مریم)، این هارون برادر موسی نیست. هارون لفظ غیر عربی است و به معنی کوه نشین یا نورانی میباشند چنان که هاکس در قاموس خود گفته است. موسی علیهالسلام او را به عنوان
وزیر از خدا میخواهد «وَ اجْعَلْ لی وَزیرا مِنْ أَهْلی. هارُونَ أَخی. اُشْدُدْ بِهِ أَزْری وَ أَشْرِکْهُ فی أَمْری» (29 32 / طه)، یعنی: وزیری از خاندانم برای من قرار بده، برادرم هارون را،
به وسیله او پشتم را محکم کن، و او را در کار من شریک گردان. (تکرار: 19).
این دو. «قالُوا اِنْ هذانِ لَساحِرانِ» (63/طه)، گفتند: این دو نفر دو تا ساحرانند. (تکرار: 2).
این چنین. «فَلَمّا جائَتْ قیلَ أَهکَذا عَرْشُکِ قالَتْ کَأَنَّهُ هُوَ» (42 / نمل)، چون آن زن آمد گفته شد: آیا این طور است تخت تو؟ گفت: گویی همان است. (تکرار: 1).
هُنا و هاهُنا اشاره به مکان نزدیک است. «فَلَیْسَ لَهُ الْیَوْمَ هاهُنا حَمیمٌ»
(35/حاقّه)، یعنی: امروز در این جا برای او مهربانی و دوستی نیست. (تکرار: 4).
هُبُوط: پائین آمدن.
طبرسی فرموده: هُبوط و نُزول و وُقوع نظیر هماند و آن حرکت از بالا به پائین است، هُبُوط گاهی به معنی حُلُول (دُخُول) در مکان است.
«اِهْبِطُوا مِصْرا فَاِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ» (61/بقره)، یعنی: موسی علیهالسلام به بنی اسرائیل گفت به شهری داخل شوید و در آن مسکن گزینید در آن جا آنچه میخواهید برای شما هست. (تکرار: 8).
غُبار. «وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسّا فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثا» (5 و 6 / واقعة)، کوبیده شود کوهها به طور کامل و غبار پراکنده گردد. (تکرار: 2).
هُجُود، به معنی خواب و هاجد به معنی خفته است و نیز به معنی بیداری در شب است. «وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ» (79 / اسراء)، یعنی: مقداری از شب را به خواندن قرآن بیدار باش. (تکرار: 1).
راغب گوید: هَجْر و هِجْران آن است که انسان از دیگری جدا شود خواه بابدن یا با زبان یا با قلب. «وَاهْجُرْنی
مَلِیّا» (46/مریم)، مدّتی دراز از من دور شو. «وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» (5/مدثّر)، از تزلزل به دور باش. (تکرار: 31).
هُجْر: پریشان گویی، هذیان. «مُسْتَکْبِرینَ بِهِ سامرِا تَهْجُرُونَ» (67 / مؤمنون)، درباره قرآن تکبّر میکردید و شبانه درباره آن هَذَیان و پریشان میگفتید. در آیه «وَ قالَ
الرَّسُولُ یا رَبِّ اِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُّوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورا» (30/فرقان)، مهجور به معنی متروک است یعنی: پیامبر عرضه داشت: پروردگارا! این قوم من از قرآن دوری جستهاند.
مُهاجِرَت: در عرف هجرت از محلّی است به محلّ دیگر و در عرف قرآن هجرت از دار کفر است به دار ایمان مثل هجرت از مکّه به مدینه در اوائل اسلام. «وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّه یَجِدْ فِی الاَْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَسَعَةً»
(100/نساء)، و کسی که در راه خدا هجرت کند نقاط امن فراوان و گستردهای در زمین مییابد.
هُجُوع به معنی خواب در شب است. «کانُوا قَلیلاً مِنَ اللَّیْلِ ما یَهْجَعُونَ. وَ بِالاَْسْحارِهُمْ یَسْتَغْفِرُونَ» (17 و 18/ذاریات)،
آنها کمی از شبها را میخوابیدند، و در سحرگاهان استغفار میکردند. (تکرار: 1).
منهدم کردن و منهدم شدن است با شدّت صوت. «تَکادُ السَّمواتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تُنْشَقُّ الاَْرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدّا» (90/مریم)، یعنی: نزدیک است از نسبت فرزند به خدا آسمانها پاره پاره شود و زمین شکافته شده و کوهها ساقط و منهدم گردند. (تکرار: 1).
هَدْم به معنی شکستن و خراب کردن است. «وَ لَوْلا دَفْعُ اللّه النّاسِ بَعْضُهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ
مَساجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّه …» (40 / حجّ)، یعنی: اگر نه این بود که خدا بعضی از مردم را به بعضی دفع میکند، هر آینه صومعهها و کلیساها و معابد یهود و مساجد که یاد خدا در آنها انجام میشود منهدم و خراب میشدند … (تکرار: 1).
شانه به سر، ماجرای این پرنده پر معلومات و سلیمان علیهالسلام در سوره نمل آمده است. «وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ ما لِیَ لا أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ کانَ مِنَ الْغائِبینَ» (20/نمل)، و سلیمان از حال پرندگان جویا شد (این کار در ضمن لشکرکشی به مملکت سباء بود) گفت: چرا هدهد را نمیبینم مگر در اینجا نیست. (تکرار: 1).
(به فتح اوّل و ضمّ آن) به معنی ارشاد و راهنمائی است از روی لطف و خیرخواهی. «قالَ رَبُّنَا الَّذی اَعْطی کُلَّ
شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی» (50 / طه)، یعنی: گفت:
پروردگار ما کسی است که به هر موجودی آنچه را لازمه آفرینش او بود داده، سپس رهبریش کرده است. کلمه هُدی 85 و کلمه یَهدی 73 بار در قرآن مجید به کار رفته است.
اِهْتِداء: به معنی هدایت یافتن و قبول هدایت است. «فَمَنِ اهْتَدی فَاِنَّما یَهْتَدی لِنَفْسِهِ» (108 / یونس)، هر کس در (پرتو آن) هدایت یابد، برای خود هدایت شده.
قربانی و آن مخصوص بیت اللّه الحرام و قربانی حجّ است. «وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُم حَتّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ» (196/بقره)، یعنی: سرهای خویش را نتراشید تا قربانی به محلّش برسد. هَدْی مجموعا 7 بار در قرآن مجید آمده و همه راجع به قربانی حجّ و عمره است. واحد آن هَدْیَة است.
تحفه، لطف و مرحمتی است از بعضی به بعضی. «وَ اِنّی مُرْسِلَةٌ اِلَیْهِمْ بِهَدِیَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ» (35/نمل)، من تحفهای به آنها خواهم فرستاد تا ببینم فرستادگان با چه بر میگردند. (تکرار: 2).
فرار کردن. «وَ اِنّا ظَنَّنا أَنْ لَنْ نُعْجِزَ اللّه فِی الاَْرْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَبا» (12/جنّ)، یعنی: و این که ما یقین داریم هرگز نمیتوانیم بر اراده خداوند در زمین غالب شویم و نمیتوانیم از پنجه قدرت او فرار کنیم. (تکرار: 1).
راغب گوید: هَرَعَ و اِهْراع یعنی سوق به شدّت و ترساندن است. «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ اِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا
یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ» (78 / هود)، یعنی: قوم لوط در حالی که میشتافتند به سوی او آمدند و از پیش بدکار بودند و از کار بد
شرم نداشتند. (تکرار: 2).
هُزْء و هُزُوء به معنی مسخره کردن است اوّلی به ضمّ زاء آمده دوّمی به ضمّ هر دو. «وَ لا تَتَّخِذوُا ایاتِ اللّه هُزُوا» (231/بقره)، آیات خدا را به استهزاء نگیرید. (تکرار: 34).
اِسْتِهْزاء: نیز به معنی مسخره کردن است. «قُلْ أَبِاللّه وَ آیاتِهِ وَ رَسُولِهِ کُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ» (65 / توبه)، یعنی: بگو آیا به خدا و آیاتش و رسولش مسخره و شوخی میکردید؟ «وَ لا تَتَّخِذُوا آیاتِ اللّه هُزُوا» (231/بقره)، «هُزُوا» به ضمّ هاء و زاء 11 بار در
قرآن مجید آمده و همه مصدر به معنای مفعولاند یعنی «مَهْزُؤٌبِهِ» و مسخره شده که عبارت آخری بی ارزش است.
تکان دادن، حرکت دادن. «وَ هُزّی اِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَیْکَ رُطَبا جَنِیّا»
(25/مریم)، تنه نخل را تکان ده خرمای تازه به سوی تو میافکند. (تکرار: 5).
اِهْتِزاز: تکان خوردن. «فَاِذا اَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ» (5 / حجّ)، چون باران را بر زمین نازل کنیم تکان میخورد و بالا میآید.
راغب گوید: هزل هر کلام بی فایده است. «اِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ. وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ» (13 و 14 / طارق)، این قرآن کلامی قاطع است و شوخی نیست. در نهج البلاغه خطبه 189 در وصف دنیا فرموده:
«جِدُّها هَزْلٌ» جدّی آن شوخی است. (تکرار: 1).
شکست دادن. «فَهَزَمُوهُمْ بِاِذْنِ اللّه وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ» (251/بقره)، آنها را به یاری خدا شکست دادند و داود جالوت را کشت. (تکرار: 3).
تکان دادن برگ درختان تا بریزند. «قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ أَهُشُّ
بِها عَلی غَنَمی» (18 / طه)، یعنی: گفت آن عصای من است به آن تکیه میکنم و با آن برای گوسفندانم برگ میتکانم. (تکرار: 1).
شکستن. (تکرار: 2).
هَشیم: خورد شده و شکسته علف خشک و چوب. «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ فَأَصْبَحَ هَشیما تَذْرُوهُ الرِّیاحُ» (45 / کهف)، علف زمین با آن بیامیخت سپس خشک و شکسته گردید که بادها آن را پراکنده کند. (تکرار: 2).
شکستن و نقص. «وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا یَخافُ ظُلْما وَ لا هَضْما» (112 /طه)، (امّا) آن کس که اعمال صالحی انجام دهد در حالی که مؤمن باشد نه از ظلمی میترسد و نه از نقصان حقّش. (تکرار: 2).
هَضیم: نرم و متداخل. «فی جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضیمٌ» (147 و 148/شعراء)،
در باغات و چشمهها و کشتها و نخلهایی که میوه آنها نرم و رسیده و یا روی هم چیده است. (تکرار: 1).
شتاب، اِهْطاع نیز به معنی شتاب و دراز کردن گردن است طبرسی از احمد بن یحیی نقل کرده: مُهْطِع آن است که
با ذلّت و ترس نگاه میکند و از آنچه میبیند دیده برنمی دارد. «مُهْطِعینَ مُقْنِعی رُؤُسِهِمْ لایَرْتَدُّ اِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ …» (43/ابراهیم)، یعنی: گردن کشیدهاند و سرها بالا گرفتهاند چنان که پلکشان بهم نمیخورد. مُهْطِع در آیه کسی است که گردنش را دراز کند، مُقْنِع آن است که سربالا کند. (تکرار: 3).
آیا، حرف استفهام است. مثل «هَلْ یَراکُمْ مِنْ اَحَدٍ» (127 / توبه)، آیا کسی شما را میبیند. «هَلْ أَتی عَلَی الاِْنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئا مَذْکُورا» (1 / انسان)،
یعنی: آیا چنین نیست که زمانی طولانی بر انسان گذشت که چیز قابل ذکری نبود؟ ابن هشام در مغنی گوید: معنای دهم هل آن است که به معنی «قد» آید. (تکرار: 93).
جزع و گرسنگی. هَلُوع یعنی کم صبر و پر طمع. «اِنَّ الاِْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا. اِذا مَسَّهُ الشَرُّ جَزُوعا. وَ اِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعا» (19 21 / معارج)، یعنی: انسان کم صبر و پر طمع خلق شده آن گاه که ضرر بیند مینالد و آن گاه که مال یابد بخل میورزد. «اِلاَّ الْمُصَلّینَ الَّذینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ دائِمُونَ» ، مگر نمازگزارانی که پیوسته نماز میگزارند (که از این صفات دورند). (تکرار: 1).
هَلاک در اصل به معنی ضایع شدن و تباه گشتن است. «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ اِلی التَّهْلُکَةِ» (195 / بقره)، و در اثر (ترک انفاق)، خود را به دست خود، به هلاکت نیفکنید. (تکرار: 66).
مَهْلِک: هَلاکَت. «وَ جَعَلْنا لِمَهْلِکُمْ مَوْعِدا»
(59 / کهف)، برای هلاکت آنان وعدهای قرار دادیم.
تَهْلُکَة: هَلاک و به قولی هر چیزی است که عاقبتش هَلاکَت باشد. «وَ أَنْفِقُوا فی سَبیلِ اللّه وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدیکُمْ اِلَی التَّهْلُکَةِ وَ أَحْسِنُوا اِنَّ اللّه یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ» (195 / بقره)، در راه خدا مال خرج کنید و خودتان را به هلاکت نیندازید و نیکی کنید که خدا نیکوکاران را دوست میدارد.
اِهْلال به معنی بلند کردن صدا است. در مجمع گفته: ماه را از آن جهت هِلال نامیدهاند که به دیده شدن آن مردم صدا بلند کرده به یکدیگر نشان میدهند. «اِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّه» (173 / بقره)، یعنی:
خداوند تنها (گوشت) مردار و خون و
گوشت خوک و آنچه نام غیر خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود، حرام کرده است. عبارت «وَ ما اُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّه» 4 بار در قرآن مجید به کار رفته و مراد از همه ذکر نام غیر خدا به وقت ذبح است. مشرکان به وقت ذبح حیوان نام اصنام خود را میبردند لذا در اسلام دستور آمد در صورت بردن نام غیر خدا ذبیحه حرام است. (تکرار: 98).
ماه نو، شب اول تا سوم و جمع آن اَهِلَّة میباشد. «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الاَْهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَواقیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ …» (189/بقره)، درباره «هلالهای ماه» از تو سؤال میکنند، بگو: آنها بیان اوقات (و تقویم طبیعی) برای (نظام زندگی) مردم (تعیینِ وقت) حجّ است.
بیاورید و حاضر کنید و نیز به معنی بیائید. «قُلْ هَلُمَّ شُهَداءَکُمْ» (150/انعام)، بگو گواهان خودرا حاضر کنید. (تکرار: 2).
هُمُود به معنی خاموش شدن، مردن و خشک شدن است. «وَ تَرَی الاَْرْضَ هامِدَةً فَاِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ …» (5 / حجّ)، یعنی: زمین را مرده میبینی چون به آن آب نازل کردیم تکان خورده، بالا میآید. هامِدَة فقط 1 بار در قرآن مجید آمده است.
ریختن اشک و آب است. «فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرِ» (11/قمر)، یعنی: درهای آسمان را باز کردیم به آبی که به شدّت میریخت. (تکرار: 1).
از جمله معانی همز دفع و طرد است. همز را فشردن و غیبت کردن و عیب جوئی نیز گفتهاند. «وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» (1 / همزه)، یعنی: وای بر هر عیب جوی مسخره کننده ای. «وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهینٍ. هَمّازٍ مَشّاءِ بِنَمیمٍ» (10 و 11 / قلم)، یعنی:
اطاعت نکن از هر قسم خوار پست که تفرقه انداز و سخن چین است. همّاز را در آیه عیب جو و بدگو و غیبت کننده گفتهاند، بعید نیست که به معنی دفع کننده باشد که مردم را به واسطه سخن چینی از هم طرد و دور میکند. «قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطینِ وَ اَعُوذُ بِکَ رَبِّ اَنْ یَحْضُرُونَ» (97 و 98 / مؤمنون)، یعنی: بگو: پروردگارا! من از وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم. و از این که آنان نزد من حاضر شوند، نیز به تو پناه میبرم ای پروردگار. هَمَزات جمع هَمْزَة است. (تکرار: 3).
صدای آهسته. «وَ خَشَعَتِ الاَْصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ اِلاّ هَمْسا» (108/طه)، یعنی: روز قیامت صداها برای خدا خاموش شده، نمیشنوی مگر صدای آهستهای را. (تکرار: 1).
قصد و اراده. به معنی حزن و اضطراب نیز در قرآن مجید به کار رفته است. «وَ هَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا» (74 / توبه)، و قصد کردند آنچه را که نرسیدند. «وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّه غَیْرَ الْحَقِّ …» (154/آل عمران)، یعنی: گروهی را فکر خودشان مضطرب و ناراحت کرده بود و درباره خدا گمان ناحقّ میبردند. (تکرار: 9).
وزیر فرعون. «اِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما کانُوا خاطِئینَ» (8/قصص)، مسلما فرعون و هامان و لشگریان آن دو خطاکار بودند. و از آیه «وَ قالَ فِرْعَوْنُ یا هامانُ ابْنِ لی صَرْحا» (36 / غافر)، یعنی: فرعون گفت: ای هامان! برای من بنای مرتفعی بساز. که فرعون به او دستور میدهد، روشن میشود که وزیر و پیشکار فرعون بوده است. (تکرار: 6).
مُهَیْمِن به معنی مراقب و حافظ است. «الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ» (23 / حشر)، او است خدای حاکم، پاک، بی آزار، ایمنی ده، مراقب بندگان، توانا، مصلح. (تکرار: 2).
اشاره است به مکان دور. چنان که هُنا به مکان نزدیک و هُناکَ به مکان متوسّط.
راغب گوید: هُنالِکَ در اشاره به زمان و مکان هر دو به کار میرود ولی مکان ثابت تر است. «هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ» (38 / آل عمران)، یعنی: در آن جا زکریّا پروردگارش را خواند. (تکرار: 9).
گوارا بودن. (تکرار: 4).
هَنیء: گوارا. گویند: هَنیء هر چیزی است که در آن مشقّتی نیست و وخامتی در پی ندارد و اصل آن در طعام است. «کُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنیئا بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (19/طور)،
یعنی: گوارا بخورید و بنوشید در اثر آنچه میکردید. «هَنیئا» 4 بار در کلام اللّه به کار رفته است.
(صفحه 1454)
رجوع وتوبه. «اِنّا هُدْنا اِلَیْکَ» (156 / اعراف)، یعنی: ما به سوی تو بازگشتیم. و نیز هَوْد داخل شدن بدین یهودیّت است گویند: «هادَ و تَهَوَّدَ» یعنی بدین یهودیّت داخل شد. «وَ عَلَی الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا کُلَّ ذی ظُفُرٍ» (146 / انعام)، به آنان که یهودی شدهاند هر ناخن داری را حرام کردیم. (تکرار: 1).
به معنی یهود است. «وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ اِلاّ مَنْ کانَ هُودا أَوْ نَصاری» (111/بقره)، گفتند هرگز داخل بهشت نشود مگر آن کس که یهودی یا نصرانی باشد. (تکرار: 3).
علیهالسلام از انبیاء گرامی. آن
حضرت بر قومی به نام عاد مبعوث شد و
در اثر عدم قبول دعوت وی چون مهلت خدائی به سر آمد بادی سرد و سوزان و زوزه کش، 7 شب و 8 روز به دیار آنها وزیدن گرفت و خون را در بدنها منجمد کرد و همه تار و مار شدند. «اَمْ تَقُولُونَ اِنَّ اِبْراهیمَ وَ اِسْماعیلَ وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطَ کانُوا هُودا اَوْ نَصاری قُلْ أَ أَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّه وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّه وَ مَا اللّه بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ» (140 / بقره)، یا میگویید: ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط، یهودیّ یا نصرانیّ بودند، بگو: شما بهتر میدانید یا خدا؟ (و با این که میدانید آنها یهودیّ و نصرانیّ نبودند، چرا حقیقت را کتمان میکنید) و چه کسی ستمگرتر از آن است که گواهی و شهادت الهی را که نزد
او است، کتمان کند و خدا از اعمال شما غافل نیست. (تکرار: 7).
سقوط، انهدام. اِنْهِیار نیز به معنی انهدام است. «اَمْ مَّنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فینارَ جَهَنَّمَ» (109/توبه)، یا آن که ساختمانش را در کنار گودال ساقط شونده بنا کرده و آن را به آتش جهنّم ساقط نموده است. (تکرار: 2).
آسانی. «وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ یَمْشُونَ عَلَی الاَْرْضِ هَوْنا» (63/فرقان)، یعنی: بندگان خدا آنانند که در روی زمین با آرامی و تواضع راه میروند. مراد از هَوْن تواضع و وقار و آرامی است. در مجمع از امام صادق علیهالسلام منقول است: آن مردی است که به طبیعت خود راه میرود خودپسندی و تکلّف ندارد. (تکرار: 28).
هَیِّنْ: آسان. «قالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ» (9/مریم)، خدایت گفت: آن بر من آسان است. (تکرار: 3).
اَهْوَن: آسان تر. «وَ هُوَ الَّذی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ» (27/روم)، اوست که آفریدن را شروع میکند و سپس آن را از سرمی گیرد خلقت دوّم بر او از خلقت اوّل آسان تر است. (تکرار: 1).
هُون: و هَوان و مَهانَت به معنی ذلّت و خواری است. «وَ مَنْ یُهِنِ اللّه فَما لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ …» (18 / حجّ)، آن که خدا خوارش کند او را عزیز کنندهای نیست. (تکرار: 2).
مُهین: خوار کننده. «وَ لِلْکافِرینَ عَذابٌ مُهینٌ» (90/بقره)، و برای کافران مجازاتی خوارکننده است. (تکرار: 16).
مُهان: خوار شده. «یُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ یَخْلُدْ فیهِ مُهانا» (69/فرقان)، چنین کسی عذاب او در قیامت مضاعف میگردد و با خواری همیشه در آن خواهد ماند. (تکرار: 1).
(به ضمّ هاء و فتح آن) به معنی فرود آمدن است. به قول راغب: هُوِیّ فرود آمدن به فتح اوّل بالا رفتن است. «وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوی» (53 / نجم)، شهر زیر و رو شونده را هلاک کرد و ساقط نمود.
راغب گوید: آن را به هوا بلند کرد و ساقط نمود. «کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیاطینُ فِی الاَْرْضِ حَیْرانَ …» (71 / انعام)، یعنی: مانند کسی که شیاطین در زمین گمراهش کردهاند و
سرگردان مانده است. اِسْتِهْواء مثل اِهْواء به معنی ساقط کردن است. گوئی شیاطین سقوط او را طلب کردهاند و آن در آیه به معنی لغزش دادن و ساقط کردن است. این کلمه با مشتقات آن 38 بار در قرآن آمده است.
هَوی: میل نفس. «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْیٌ یُوحی» (3 و 4 / نجم)، از روی خواهش نفس سخن نمیگوید و آن فقط
وحی است که به او میشود. جمع آن اَهْواء است «وَلا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا» (150/انعام)، یعنی: و از هوی و هوس کسانی که آیات ما را تکذیب کردند پیروی مکن. به نظر میآید: خواهش نفسانی را از آن جهت هوی نامیدهاند که انسان را به عذاب آخرت و مهلکه دنیا ساقط میکند چنان که
راغب آن را از بعضی نقل کرده است. «لا یَرْتَدُّ اِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» (43/ابراهیم)، یعنی: پلکشان بهم نمیخورد و قلبشان (از تعقّل) خالی است. هواء را در آیه و لغت به معنی خالی گفتهاند.
آتش. «وَ أَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ. فَأُمُّهُ هاوِیَة» (8 و 9 / قارعة)، و اما کسی که ترازوهایش سبک است پناهگاهش «هاویه» (دوزخ) است. (تکرار: 1).
تَهْیِئَةً به معنی آماده کردن
است. «وَ هَیِءْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَدا» (10/کهف)، از این کار برای ما نجاتی پیش آور. (تکرار: 4).
هَیْئَة: صورت، شکل، حال و کیفیّت. «اِنّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرا بِاِذْنِ اللّه» (49 / آل عمران)، من از
گِل، چیزی به شکل پرنده میسازم، سپس در آن میدمم و به فرمان خدا پرندهای میگردد.
بیا. «وَ غَلَّقَتِ الاَْبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَاللّه …» (23/یوسف)، یعنی: زن درها را بست و به یوسف گفت: بیا به آنچه برای تو مهیّا است … (تکرار: 1).
خشک شدن. «ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرّا» (21 / زمر)، سپس خشک میشود و آن را زرد مییابی. (تکرار: 2).
خاک ریختن. «یَوْمَ تَرْجُفُ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ وَ کانَتِ الْجِبالُ کَثیبا مَهیلاً» (14/مزمل)، یعنی: روزی که زمین و کوهها
به لرزه درآید و کوهها همچون تلّ خاک متحرّک شوند. (تکرار: 1).
سرگردانی، هیم و هِیام مصدر
است و آن این است که کسی از روی عشق و مانند آن راه برود بی آن که مقصود خودش را بداند. «اَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فی کُلِّ وادٍ یَهیمُونَ» (225/شعراء)، یعنی: آیا نمیبینی در هر وادی ای بدون اراده راه میروند. «فَشارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمیمِ. فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهیمِ» (54 و 55/واقعة)، یعنی: پس از خوردن زقّوم از آن آب جوشان میخورند و آن را مانند شتران تشنه مینوشند (نعوذ باللّه). هِیام به معنی عطش نیز آمده است. هیم جمع اَهْیَم و مؤنّث آن هَیْماء است و آن شتر تشنه را گویند که از آب سیر نمیشود البتّه در اثر ظهور مرض عطش. (تکرار: 2).
«هِیَه» همان ضمیر «هی» است که
در آیه راجع به هاویه است و هاء آن برای وقف
است. «وَ أَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ. فَأُمُّهُ هاوِیَةٌ. وَ ما أَدْراکَ ماهِیَهْ. نارٌ حامِیَةٌ» (811/قارعة)، و اما کسی که ترازوهایش سبک است پناهگاهش «هاویه» (دوزخ) است. و تو چه میدانی هاویه چیست؟ آتشی است سوزان. (تکرار: 1).
دور شد. «هَیْهاتَ هَیْهاتَ لِما تُوعَدُونَ» (36 / مؤمنون)، هیهات، هیهات از این وعدههایی که به شما داده میشود. (تکرار: 1).
آخرین حرف الفبای عربی و فارسی است و در حساب ابجد به جای عدد 10 میباشد.
حرف ندا است. «یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا» (13 / احزاب)، ای اهل یثرب در این جا ماندن روا نیست برگردید. (تکرار: 361).
نومیدی.
طبرسی فرموده: یأس آن است که یقین کنیم شیء آرزو شده به دست نخواهد آمد. «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّه» (87 / یوسف)، یعنی: از رحمت خدا نا امید نباشید. «اَفَلَمْ یَیْأَسِ الَّذینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشاءُ اللّه لَهَدَی النّاسَ جَمیعا» (31 / رعد)، یعنی: آیا اهل ایمان ندانستند که اگر خدا میخواست همه مردم را هدایت میکرد.
یأس را در آیه علم معنی کردهاند. (تکرار: 13).
(به ضمّ و فتح اوّل) خشکیدن
و آن این است که چیزی تر بوده سپس بخشکد. «وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یابِساتٍ» (43/یوسف)، و هفت سنبله سبز و بقیّه خشک. (تکرار: 4).
یُتْم آن است که پدر کودکی قبل از بلوغ او بمیرد و در سایر حیوانات آن است که مادرش بمیرد (مجمع و مفردات) پس یتیم در انسان به معنی پدر مرده (البتّه قبل از بلوغ کودک) و در غیر انسان به معنی مادر مرده است. «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتیمِ اِلاّ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ» (152/انعام)، یعنی: به مال یتیم نزدیک نشوید مگر به بهترین طریق. جمع آن در قرآن مجید یَتامی است. خوردن
مال یتیم از گناهان کبیره است و بر آن وعده آتش داده شده: «اِنَّ الَّذینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْما اِنَّما یَأْکُلُونَ فی بُطُونِهِمْ نارا وَ سَیَصْلَوْنَ سَعیرا» (10/نساء)، آنان که اموال
یتیمان را به ظلم میخورند فقط در شکمشان آتش میخورند و حتما وارد آتش میشوند. (تکرار: 23).
نام قبلی مدینه منورّه. «وَ اِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا» (13/احزاب)، آن گاه که عدّهای از منافقان و مریض القلبها میگفتند ای اهل یثرب ماندن شما در این جا بی فایده است برگردید. (تکرار: 1).
در کلمه «مَأْجُوج» درباره هر 2 لفظ توضیح داده شده است
و ظاهرا مراد طائفهای از مردم چنینند «قالُوا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ اِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الاَْرْضِ …» (94/کهف)، یعنی: (آن گروه به او) گفتند: ای ذوالقرنین یأجوج و مأجوج در سرزمین فساد میکنند … این 2 لفظ 2 بار بیشتر در قرآن مجید نیامدهاند.
دست. «لَئِنْ بَسَطْتَ اِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنی ما أَنَا بِباسِطٍ یَدِیَ اِلَیْکَ لاَِقْتُلکَ …» (28/مائده)، یعنی: اگر دستت را برای کشتن من باز کنی من دستم را برای کشتن تو باز نخواهم کرد. جمع آن در قرآن اَیْدی است «وَ کَفَّ أَیْدِیَ النّاسِ عَنْکُمْ» (20/فتح)، یعنی: و دست تعدی مردم (دشمنان) را از شما بازداشت. ید به طور استعاره (1)در چند
معنی به کار میرود از جمله: نعمت، قدرت، مباشرت. (تکرار: 20).
از حروف مقطعه. در مجمع فرموده: محمد بن مسلم از ابی جعفر باقر علیهالسلام نقل کرده: رسول خدا صلی الله علیه و آله را 12 اسم است پنج تا از آنها در قرآن است. محمّد، احمد، عبداللّه، یس، نون «یس. وَ الْقُرْآنِ
1) عدول از معنای حقیقی به معنای مجازی.
الْحَکیمِ. اِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ» (1 3 / یس)، یس. سوگند به قرآن حکیم، که تو قطعا از رسولان (خداوند) هستی.
آسانی. «اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا» (9/شرح)، یعنی: حتما با هر دشواری آسانی هست. ظهور آیه آن است که آسانی توأم با دشواری است نه بعد از آن. (تکرار: 38).
تَیْسیر: آسان کردن. «وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُذَّکِرٍ» (17/قمر)، یعنی: حقّا که قرآن را برای پند گرفتن آسان کردهایم آیا پند گیرندهای هست؟ «فَأَمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری» (5 7 / لیل)، یعنی: اما آن کس که (در راه خدا) انفاق کند و پرهیزگاری پیش گیرد، و جزای نیک (الهی) را تصدیق کند، ما او را در مسیر آسانی قرار میدهیم. یُسری مؤنث اَیْسَر است به معنی آسان تر. مراد از تَیْسیر
در آیه توفیق است که نوعی آسان کردن کار میباشد، چنان که در مجمع و صحاح گفته است معنی آیه چنین است: امّا آن که انفاق و تقوی کند و وعده نیکوی خدا را تصدیق نماید موّفق میکنیم او را به حالت و
خصلتی که کارهای خداپسند را بی آن که سنگینی احساس کند انجام میدهد. هرقدر تقوی بیشتر باشد عمل نیک آسان تر خواهدبود، تطوّع و رغبت سبب سهولت است یا او را موّفق و آماده میکنیم به حیات سعیده که زندگی بی ملال آخرت باشد. (تکرار: 7).
یَسیر: آسان. «وَ کانَ ذلِکَ عَلَی اللّه یَسیرا» (30 / نساء)، یعنی: این کار بر خدا آسان است همچنین است میسور «فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَیْسُورا» (28 / اسراء)، یعنی: با آنها به زبانی نرم سخن بگو یا وعدّهای بده که
آسان باشد. (تکرار: 15).
مَیْسَرَة: آسانی و توانگری. «وَ اِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ اِلی مَیْسَرَةٍ» (280/بقره)،
اگر قرض دار در تنگی باشد وظیفه مهلت دادن است تا زمان وسعت و سهولت اَداء دین. (تکرار: 1).
مَیْسِر: قمار. قمار باز را یاسِر گویند به قولی قمار را از آن مَیْسِر گویند که به وسیله آن مال دیگران آسان و بی زحمت به چنگ میآید. «اِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الاَْنْصابُ وَ الاَْزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ» (90 / مائده)، خمر، قمار، بت ها، تیرهای قمار پلید و از کار شیطان میباشند از آنها بپرهیزید.
یکی از پیغمبران علیهم السلام است. «وَ اِسْماعیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطا وَ کُلاً فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمینَ» (86 / انعام). یعنی: و اسماعیل و اِلْیَسَع و یونس و لوط و هر یک را
بر جهانیان برتری دادیم. راجع به شرح حال
او مطلبی نیامده است. در توحید صدوق باب 65 نقل شده: حضرت رضا علیهالسلام به جاثلیق نصرانی فرمود: یَسَع مانند عیسی معجزه داشت: روی آب راه رفت، مردهها را زنده نمود، کور و پیس را شفا بخشید، با وجود این امتّش او را خدا ندانست و کسی به جای خدا او را نپرسید. (تکرار: 2).
علیه السلام. فرزند یعقوب و نواده اسحق و نسل سوّم ابراهیم علیهالسلام میباشد. در حکایت مؤمن آل فرعون آمده که به قوم فرعون چنین گفت: «وَ لَقَدْ جاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّناتِ فَما زِلْتُمْ فی شَکٍّ مِمّا جاءَکُمْ بِهِ حَتّی اِذا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اللّه مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً» (34 / غافر)، یعنی، پیش از این یوسف با دلایل روشن به سراغ شما آمد، ولی شما
همچنان بر آنچه او آورده بود، تردید
داشتید، تا زمانی که از دنیا رفت، گفتید هرگز خداوند بعد از او رسولی مبعوث نخواهد کرد. این آیه صریح در نبوّت آن جناب است. (تکرار: 27).
علیهالسلام فرزند اسحق پسر ابراهیم علیهم السلام پدر انبیاء بنی اسرائیل. نام دیگر آن جناب اِسْرائیل میباشد. «وَ أَوْحَیْنا اِلی اِبْراهیمَ وَ اسماعیل وَ اِسْحقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطَ» (163 / نساء)، یعنی: و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط (بنی اسرائیل) وحی فرستادیم. (تکرار: 16).
نام یکی از بت ها. «وَ لا تَذَرُنَّ وَدّا وَ لا سُواعا وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْرا» (23 / نوح)، دست از خدایان و بتهای خود
برندارید، مخصوصا بتهای «وَدّ» و «سُواع» و «یَغُوث» و «یَعُوق» و «نَسْر» را رها نکنید. بتهای پنج گانه مذکور متعلق به قوم نوح علیهالسلاماند و
ربطی به اصنام جاهلیّت ندارند زیرا آیه در بیان حالات قوم آن حضرت است. (تکرار: 1).
«وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْرا» آن چه در «یَعُوق» گفته شده در «یَغُوث» نیز هست. (تکرار: 1).
«کَأَنَّهُنَّ الْیاقُوتُ وَ الْمَرْجانُ» (58/رحمن)، یعنی: آنها همچون یاقوت و مرجانند. یاقوت اقسامی دارد ازقبیل، زرد، سبز، کبود، واحد آن یاقوته و جمع آن یواقیت است. آیه در تعریف حوریان بهشتی است که در صفا و طراوت به یاقوت و مرجان تشبیه شدهاند. (تکرار: 1).
کدو، درخت و بوته کدو در زمین پهن شده و دارای برگهای گرد و بزرگ است. «فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ. وَ أَنْبَتْنا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطینٍ» (145 و 146/صافّات)، یعنی: (به هر حال ما او
را رهایی بخشیدیم و) او را در یک سرزمین خشک خالی از گیاه افکندیم، در حالی که بیمار بود و کدوبُنی بر او رویاندیم. آیه درباره یونس علیهالسلام است چون از شکم ماهی به زمین افتاد در سایه برگهای کدو استراحت کرد وگرنه آفتاب او را میسوزاند که در شکم ماهی پوست بدنش کاملاً نازک شده بود، لفظ «أَنْبَتْنا» نشان میدهد روئیدن آن به طور خارق العاده بوده است. (تکرار: 1).
اَیْقاظ جمع یَقِظ (بر وزن کَتِفْ
و عَضُدْ) به معنی بیدار و نخفته است. رُقُود جمع راقِد به معنی خفته میباشد. «وَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقاظا وَهُمْ رُقُودٌ» (18 / کهف)، یعنی: چنان بودند که بیدارشان پنداشتی ولی خفتگان بودند. (تکرار: 1).
(بر وزن فَلْس و فَرَس) ثابت و واضح شدن. «وَ بِالاْخِرَة هُمْ یُوقِنُونَ»
(4/بقره)، و به آخرت آنها یقین پیدا میکنند. (تکرار: 28).
مُوقِن: آن که دارای یقین یا جویای یقین است. «وَ فِی الاَْرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ» (20/ذاریات)، در زمین آیات و دلایلی است برای یقین جویندگان. (تکرار: 3).
تَیَمُّم به معنی قصد است و در عرف شرع نام قصد به خصوصی است و
آن این که زمین پاک را قصد کند و خاک را در پیشانی و دستها استعمال نماید و خلاصه آن که: خاک پاکی و نظیر آن را مثل کلوخ، ریگ سنگ در نظر گرفته و دست بر آن میزند و پیشانی و پشت دستها را مسح میکند تفصیل آن در رسائل عملیّه و روایات دیده شود. «… وَ اِنْ کُنْتُمْ مَرْضی أَوْ عَلی سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ اَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فتَیَمَّمُوا صَعیدا طَیِّبا
فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدیکُمْ مِنْهُ …» (6/مائده)، یعنی: … اگر مریض یا در سفر بودید یا کسی از شما از خلوتگاه (قضای حاجت) آمد یا با زنان مقاربت کردید و در این صورتها آب پیدا نکردید زمین پاکی را قصد کنید و از آن به صورت و دست هایتان مسح نمایید … (تکرار: 3).
دریا. «فَأَغْرَقْناهُمْ فِی الْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیاتِنا» (136 / اعراف)، آنها را در دریا غرق کردیم زیرا که آیات ما را تکذیب کردند. (تکرار: 8).
(به ضمّ و فتح اوّل) مبارک بودن، با برکت بودن. میمون به معنی مبارک است «فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ» (8/واقعة)، یعنی: نخست «اصحاب میمنه» هستند، چه اصحاب میمنهای؟ مَیْمَنَة را راغب و جوهری طرف راست
معنی
کردهاند مثل مَیْسَرَة که به معنی طرف چپ است. یمین به معنی قسم و پیمان نیز آید مثل «ذلِکَ کَفّارَةُ أَیْمانِکُمْ اِذا حَلَفْتُمْ» (89 / مائده)، یعنی: آن است کفّاره سوگندهای شما آنگاه
که قسم خوردید. لذا به طور مجاز سوگند را یمین گفتند: یمین و سوگند شرعی آن است که انسان به مقصد ایجاد تکلیف، به عمل راجحی و یا به ترک عمل مرجوحی سوگند یاد کند. (تکرار: 71).
یکی از پیامبران بزرگ الهی و نیز به لفظ ذَاالنُّون و صاحِبُ الْحُوت از او یاد شده. «وَ اسماعیل وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطا وَ کُلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمینَ» (86 / انعام)، یعنی: و اسماعیل و اِلْیَسَع و یونس و لوط و هر یک را بر جهانیان برتری دادیم. این پیامبر بزرگوار همان است که از قوم خویش قهر کرد و از میان آنها بیرون رفت و
بالاخره به شکم ماهی افتاد و خدایش از آن نجات داد. (تکرار: 4).
رسیدن میوه. «اُنْظُرُوا اِلی ثَمَرِهِ اِذا أَثْمَرَ وَیَنْعِهِ اِنَّ فی ذلِکُمْ لاَیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (99 / انعام)، یعنی: به میوه آن وقتی که میوه میدهد و به رسیدنش به تأمّل بنگرید در آنها آیاتی است برای قومی که ایمان میآورند. (تکرار: 1).
یهود نام قومی است که ابتداء آن از 12 فرزند حضرت یعقوب علیهالسلام است. واحد آن یَهُودِیّ و مؤنّثش یهودیّة و چون کسی را به یهود نسبت دهند گویند: یهودیّ. «وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ» (113 / بقره)، یعنی: یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ موقعیتی (نزد خدا) ندارند. هیچ قومی نسبت به پیامبرانشان مانند یهود نافرمانی نکرده و در میان هیچ قومی به
اندازه یهود پیغمبر مبعوث نگردیده و معجزات پیامبران یهود از همه بیشتر بوده است. قرآن مجید در سوره های: بقره، آل عمران، مائده و توبه به بدعتها و کارهای خلاف و سرگذشتهای شنیع یهود متعرّض شده و همه را آفتابی کرده است. (تکرار: 9).
از طلوع فجر تا غروب آفتاب و نیز مدّتی از زمان و وقت را یوم گویند.
«اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی» (3/مائده)، الف و لام در «اَلْیَوْمَ» برای حضور است(1)یعنی: امروز دینتان را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم. «اِنَّ رَبَّکُمُ اللّه
الَّذی خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ فی سِتَّةِ أَیّامٍ …» (3/یونس)، مراد از ایّام در این آیه و نظائر
1) یعنی همین امروز حاضرکه هنوز شب نشده.
آن مطلق زمان و دوران است یعنی آسمانها و زمین را خداوند در شش زمان و شش وقت آفرید، شاید هر یک میلیونها سال طول کشیده باشد. «وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مُوسی بِایاتِنا اَنْ اَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِاَیّامِ اللّهِ» (5/ ابراهیم)، یعنی: موسی را با آیات خویش فرستادیم که قومت را از تاریکیها بسوی نور ایمان و سعادت بیرون کن و ایّام خدا و عذابهای اقوام گذشته را که در اثر نافرمانی از پیامبران گرفتار شدند به آنها یادآوری کن. مراد از اَیّامُ اللّه ظاهرا روزهایی است که قدرت خدا در آنها بیشتر ظاهر شده و
قدرت مقاومت از دست بشر رفته و خواهد رفت مانند بلاهائی که قوم نوح، هود، صالح و غیرهم علیهم السلام گرفتار گشتند و مانند روز مرگ و روز آخرت. در بعضی از روایات
نعمتها نیز مثل عذابها از ایّام خدا شمرده شده، در تفسیر المیزان از معانی الاخبار صدوق منقول است که امام باقر و صادق علیهم السلام فرمودهاند: «اَیّامُ اللّه ثَلاثَةٌ: یَوْمُ الْقائِمِ وَ یَوْمُ الْکَرَّةِ وَ یَوْمُ الْقِیامَةِ» روزهای خدا تا سه روز است روز قیام قائم علیه السلام، روز رجعت و روز قیامت. و از تفسیر قمی نقل شده: «اَیّامُ اللّه ثَلاثَةٌ: یَوْمُ الْقائِمِ وَ یَوْمُ الْمَوْتِ وَ یَوُمُ الْقِیامَةِ». ظاهرا مراد بیان مصداق است نه حصر ایّام خدا در سه روز. (تکرار: 318).
یَوْمَئِذٍ: آن روز. «یَقُولُ الاِْنْسانُ یَوْمَئِذٍ اَیْنَ الْمَفَرُّ» (10 / قیامة)، آن روز انسان میگوید: راه فرار کجاست؟. (تکرار: 70).
در بسیاری از کتابهای خارجی زندگی نامه و عکس چهره نویسنده در اولین صفحه یا پشت جلد آن کتاب درج میشود تا خواننده متوجه باشد که نوشته چه کسی را میخواند و از طریق دنیای نامرئی اندیشه و تفکر و نیز صفحات کتاب با نویسنده ارتباط برقرار کند. بنابراین به استناد آیه شریفه «وَ اَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» (11 / ضحی) که دستور میدهد «نعمتهای پروردگار مهربان را بیان کنید» و نه ازباب خودنمایی و ریاکاری(که گناه کبیره و موجب دخول در آتش است) خود را معرفی مینمایم.
من در 14 اردیبهشت ماه 1337 شمسی در شهر آبادان متولد شدم. پدرم کارگر شرکت نفت و اهل بیستون کرمانشاه و مادرم شیرازی بود (خدا آنها را بیامرزد).
سال اول دبستان را بدون حضور در مدرسه و به صورت جهشی گذراندم. از سن 14 سالگی با خانواده به شیراز مهاجرت کرده و لطف الهی
شامل حال بنده شد و در کنار بیت معظم حضرت آیة اللّه شهید سید عبدالحسین دستغیب «قُدِّسَ سِرُّه» در شیراز مقیم شدیم. هیچگاه چهره ملکوتی و اخلاص در گفتار و رفتار وی را در طول سالیانی که تا زمان شهادت در محضرشان بودم فراموش نخواهم کرد.
پس از مدتی وضع مالی پدر بهتر شد و به منطقه قصر الدشت شیراز نقل مکان کردیم. عنایت ویژه الهی دوباره نصیب من شد و در همسایگی منزل روحانی برجسته و انقلابی و مجاهد و مخلص حضرت آیة اللّه سیدعلی اصغر
دستغیب ساکن گردیده و به مسجد الرضا علیهالسلام که معظمٌ له امام جماعت آنجا بودند راه یافتم و در این هنگام 14 ساله بودم. ضمن مشورت با ایشان در آغاز سنّ تکلیف، امام خمینی «قُدِّسَ سِرُّه» را به عنوان مرجع تقلید برگزیده و مسئولیت فعالیتهای فرهنگی و سیاسی مسجد الرضا علیهالسلام را عهده دار شده و همراه با استاد و مراد و والد معنوی ام حضرت آیة اللّه
سید علی اصغر دستغیب در مبارزه علیه رژیم شب زده پهلوی حضور داشته و در سن 19 سالگی به جرم «اقدام علیه امنیت شاهنشاهی» دستگیر و روانه شکنجه گاه ساواک و زندان عادل آباد شیراز شدم.
با پیروزی انقلاب اسلامی در فعالیتهای متعدد اجتماعی و مردمی نظیر احداث کتابخانه، مراکز
ورزشی، ساخت غسالخانه و مسجد در روستاهای محروم و حضور در جبهههای جنگ تحمیلی شرکت نموده و با پایان جنگ نور علیه ظلمت، فعالیتهای متفرقه خود را تعطیل کرده و بر روی پژوهش، تألیف یا تلخیص و نشر کتابهای موضوعی و کاربردی با محوریت قرآن، حدیث و علوم روز برای گروههای سنّی «کودک، نوجوان، جوان، زنان و خانواده» متمرکز شده و تاکنون حدود 500 کتاب را به محضر امام زمان «عجل الله تعالی فرجه الشریف» و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و جامعه هدف آثار خود اهداء و منتشر نمودهام که بحمداللّه با
استقبال کم نظیر مخاطبین عزیز مواجه گردیده و به دفعات مکرر چاپ و منتشر شده است.
مدارک تحصیلی این حقیر بدین ترتیب میباشد:
دیپلم: ریاضی در شیراز
لیسانس: الهیات (دانشجوی ممتاز در تهران)
فوق لیسانس: جامعه شناسی از دانشگاه پونای هند (تحت لیسانس دانشگاه آکسفورد لندن)
دکترا: جامعه شناسی از دانشگاه پونای هند (تحت لیسانس دانشگاه آکسفورد لندن)
مدیریت استراتژیک: سازمان مدیریت صنعتی.
آثار اینجانب صرفا در حوزه تفسیر و تحقیقات تخصصی و کاربردی بر اساس قرآن، حدیث و علوم روز میباشد. تاکنون بیش از 000/100 نفر که 90% آنها جوان بودهاند را به صورت حضوری و چهره به چهره از طریق کارگاههای آموزشی «روش تحقیق موضوعی از قرآن، حدیث و علوم روز» به طور رایگان آموزش دادهام و از بین آنها بیش از 3000 نفر را به عنوان
گروههای تحقیق موضوعی قرآنی استخدام
نموده و به کار گرفته ام. همه آثار پژوهشی افراد مذکور حسب موضوع توسط یکی از اعضای هیئت علمی 100 نفره عضو «گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان» بازبینی، نظارت و کنترل شده و پس از تأیید حداقل یک مجتهد جامع الشرایط با نظارت نهایی بنده چاپ و منتشر میشود و هر هفته حداقل یک اثر قرآنی جدید به همین سبک در اختیار علاقمندان قرار داده میشود. ترجمه آثار این حقیر توسط ناشرین بین المللی خارج از کشور به زبانهای عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی و اردو در حال انجام است. هر یک از هشت مؤسسه قرآنی که توسط بنده راه اندازی و تأسیس شده است برای یک «جامعه هدف» یا در یک موضوع
تخصصی نظیر تغذیه، گلها و گیاهان دارویی فعالیت مینمایند.
راه طی شده قطره ناچیزی از اقیانوس بیکران فرهنگ و معارف زندگی ساز و نشاط آفرین قرآن کریم میباشد.
لذا از همه صاحبنظران و اساتید حوزه و دانشگاه در سراسر جهان تقاضا میکنم با ارائه نظرات اصلاحی و حمایتهای فکری و طرح موضوعات و روشهای جدید و جوان پسند، گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان را در رسالتی که به عهده گرفته است یاری نمایند.
امید است این قبیل تلاشهای قرآنی ما و شما برای روزی ذخیره شود که به جز اعمال و نیات خالصانه هیچ چیز دیگری کارساز نخواهد بود. دکتر محمد بیستونی
17 ربیع الاول 1429 هجری قمری
میلاد رسول اکرم صلی الله علیه و آله (6/1/1387)
بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحیم
1 اعراب گذاری کامل «همه» آیات، روایات و کلمههای عربی.
2 طرح جلد ابداعی و گرافیکی جدید متناسب با «جمعیت هدف هر کتاب».
3 صفحه آرایی شعر گونه و چشم نواز تا خواننده به دلیل پرش مرتب چشم «خسته» نشود.
4 آزاد بودن «هرگونه نسخه برداری» و چاپ از روی آثار مکتوب و کپی رایت نرم افزارها.
5 همه محصولات مؤسسه پس از فروش و استفاده، حتی اگر آسیب دیده باشد، «پس گرفته میشود».
6 فروش اقساطی به قیمت نقد و با تعیین اقساط
«توسط خریدار».
7 امضای «حداقل یک مجتهد جامع الشرایط» به نشانه تأیید محتوا قبل از چاپ اخذ میشود.
8 آثار مؤسسه به افراد بی بضاعت به طور «رایگان» تقدیم میگردد.
9 همه «آموزشهای تخصصی قرآنی» گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان «رایگان» است.
10 برای هیچ یک از آثار، حق التألیف دریافت نمیشود.
11 تنوع تخصصی محصولات متناسب «با جامعه هدف یعنی کودک، نوجوان، جوان، زنان، خانواده و مساجد».
12 نشر نهایی آثار پس از نشر آزمایشی و موفقیت در طرح پایلوت (Pilot Plan) در «جمعیت مخاطب هدف» صورت میگیرد.
در صورتی که هر کس از صدر اسلام تا سال 1420 هجری قمری (سال تأسیس مؤسسه قرآنی تفسیر جوان) یک نمونه کتاب قرآنی را با جمع «12 ویژگی» مذکور، به این مؤسسه ارائه دهد، برای هموطنان داخل کشور مبلغ «000/000/10 تومان» و برای افراد مقیم خارج از کشور مبلغ «000/10 دلار» جایزه به عنوان حق الکشف
تعلق میگیرد.
(قیمت گذاری کل محصولات مؤسسه برمبنای 12 ویژگی اشاره
شده، انجام میشود)
دکتر محمد بیستونی
رئیس هیئت مدیره گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان شامل:
[مؤسسه قرآنی قصص (تخصصی کودکان)، مؤسسه قرآنی نور پیامبران
(تخصصی نوجوانان)، مؤسسه قرآنی تفسیر جوان (تخصصی جوانان)،
مؤسسه قرآنی رضوان(تخصصی زنان)، مؤسسه قرآنی شعیب نبی اللّه
(تخصصی خانواده)، مؤسسه قرآنی مساجد جوان (تخصصی مساجد)
مؤسسه قرآنی زیتون طلایی (تخصصی تغذیه، گلها و گیاهان دارویی)،
مؤسسه خیریه عاطفه (تخصصی احداث کتابخانه، مراکز ورزشی و غسالخانه
در روستاها و مناطق محروم)]