ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی غلامرضا، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پدیدآور : امام علی علیهالسلام بزرگمردی ناشناخته/ غلامرضا حسینی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۹۵ص.
شابک : ۹۰۰۰ ریال 978-964-973-250-3
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ ق.
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۳۷/۳/ح۵۲ الف۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۸۸۶۱۰۴
سرشناسه : حسینی غلامرضا، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پدیدآور : امام علی علیهالسلام بزرگمردی ناشناخته/ غلامرضا حسینی.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری : ۹۵ص.
شابک : ۹۰۰۰ ریال 978-964-973-250-3
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ ق.
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۳۷/۳/ح۵۲ الف۸ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۸۸۶۱۰۴
تصویر
تصویر
میخواهیم از بزرگمردی ناشناخته سخن بگوییم که با هر دسته از مردم به مرام خود سخن میگفت و برخورد مینمود؛ با متفکران از منظر بلندی فکرشان، با نیکوکاران از جهت نیکیِ عملشان، با دانشمندان به علم بیپایانشان، با محققان از حیث تحقیق و کاوش مستمرشان، با محبّتپیشگان از نظر مهر و عطوفتشان، با بیرغبتان به دنیا از سیره زهد و بیرغبتیشان، با مصلحان اجتماعی از شیوه اصلاحاتشان، با دردمندان از درد فراوانشان، با ستمدیدگان از احساس مظلومیتشان، با ادیبان با ادبشان، با قهرمانان از نظر شجاعتشان، با شهیدان به درجات والایشان و با انسانیتِ هر زمانی به آنچه که آن را شرف میبخشد و بلند مرتبه میسازد، برخورد میکرد.
او که دانشمندی بیهمتا، ادیبی یگانه، مدیری لایق، فرمانروا و رهبری توانا است، به سوی تو میآید تا احساسات انسانی تو را تحریک کرده، به
جنب و جوش درآورد و این احساس و عاطفه شادی آفرین را در اعماق دل و جان تو جای دهد که: «برخورد تو با مردم، باید به آرامی و مهربانی باشد. کسی را که به تو ستم کرده، ببخشی و به کسی که تو را محروم ساخته، عطا کنی و با کسی که با تو قطع رابطه نموده، پیوند کنی و با آنکه نسبت به تو دشمنی ورزیده، مدارا کنی».
آری، میخواهیم از تنها فرمانروایی بگوییم که به خاطر مردم لحظهای آرام نگرفت و در تمام عمر حتّی یکبار هم غذایی سیر نخورده و درهمی ذخیره نساخته است؛ چرا که شاید در گوشهای از سرزمین وسیع تحت فرمانرواییاش، گرسنهای باشد که هیچگاه سیر نشده است، و حتی به فرزندان و یاران خود نیز توصیه میکند که غیر از این راه و روش را نپیمایند. از برادر خود به خاطر یک دینار که از بیت المال بدون دلیل خواست، بازخواست میکند. و یاران خود را برای تکّه نانی که به رشوه از ثروتمندی گرفته و خوردهاند، محاکمه میکند. به فرماندار خود در اهواز پیغام میدهد: «به خدا سوگند! اگر خبردار شوم به بیت المال مسلمین خیانت کردهای، کم باشد یا زیاد، آنچنان کار را بر تو سخت میگیرم که بیچاره، خسته و ناتوان گردی».
و مسؤول دیگری را با این سخن کوتاه و نغز میترساند که:
«به من خبر رسیده زمین را درو و هرچه زیر پایت بوده غصب کردهای
و آنچه را به دستت رسیده خوردهای، باید حساب پس دهی و اوضاع مالیات را برای من گزارش نمایی».
او تنها امیری است که در زمان ریاستش به دست خود آسیاب میچرخانده و کفش خود را به دست خود وصله میزند.
او یگانه عادلی است که همیشه بر پایه حقّ عمل مینمود، حتی اگر همه مردم روی زمین علیه او متّحد میشدند و دشمنان، دشت و بیابان را پر میساختند؛ زیرا عدالت، همچون خونی که در رگهایش و روحی که در جسمش جریان داشت، با اخلاق او پیوند خورده بود.
او که مبارزی دلاور و شجاع و در عین حال مهربان بود، لشکریان دشمن را بدین خاطر که انسانند دوست میداشت و آنچنان در این مهرورزی پیش میرود که به یاران خود توصیه میکند: «تا جنگ را شروع نکردهاند با آنها نجنگید و اگر به یاری خدا بر آنها پیروز شدید، آن کسی را که به شما پشت کرده نکشید و آن را که فرار میکند تعقیب ننمایید، زخمیشدگان را مرهم نهید و یاریشان نمایید و به زنانشان آزار نرسانید».
هنگامی که بر دشمنان خود تسلط مییافت، آنان را برای نوشیدن آب بر سر همان رودی دعوت میکرد که قبلاً خود آنها مسلمانان را از آن محروم کرده بودند و به یاران خود میگفت: «پاداش مجاهدی که در راه خدا شهید
گردد، بیشتر از آن کسی نیست که قدرت انتقام داشته؛ ولی گذشت نموده و ببخشد. شاید کسی که از اشتباه دیگران میگذرد از فرشتگان باشد».
آن حضرت از شدّت مهربانی، در مورد قاتل خود نیز سفارش نموده و میگوید: «اگر او را ببخشید به پرهیزکاری نزدیکتر است».
و اوست تنها سیاستمداری که به جای تمسک به هر حیلهای برای پیروزی، میگوید: «کسی که گناه و زشتی بر او غلبه داشته باشد، پیروز نیست و آنکس که با خدعه و نیرنگ بر دیگران غلبه نماید، در واقع شکست خورده است».
ایشان در حالی که از بدیهای دیگران، حتی دشمنانش چشمپوشی میکرد، یادآوری مینمود: «بهترین عمل مردان شریف، چشمپوشی از بدیهای دیگران است».
او که رهبر بیش از پنجاه کشور از شرق آسیا تا غرب اروپا و از آنجا تا انتهای قاره آفریقا بود، از تمام قدرتها و ثروتهای حکومتش دست کشید، با آنکه میتوانست همانند حاکمان و فرمانروایان دیگر به فکر خود و خویشانش باشد. دنیا هم با تمام زر و زیورش نتوانست لحظهای او را فریب دهد و او در حالی که از سادهترین امکانات دنیوی نیز دل کنده بود، خطاب به دنیا و زیورهای دنیوی میگفت: «ای دنیا! به سوی دیگری رو کن که من تو را سه طلاقه نمودهام!»
دشمنان خود را با برخوردی نیکو، پند و اندرز میداد. هنگامی که به او
ناسزا میگفتند، یاران خود را به خویشتنداری دعوت کرده و میگفت: «برادر خود را با نیکی کردن توبیخ کن، و با نیکوکاری بازگردان».
و زمانی که به او پیشنهاد میدادند برای حفظ حکومتش با بعضی از تبهکاران کنار آید، میگفت: «دوست تو کسی است که تو را از زشتی بازدارد و دشمن تو کسی است که تو را اغفال کرده و فریب دهد».
و پس از آن ادامه میداد: «راستی را بر دروغ ترجیح ده؛ اگر چه بر ضدّ تو باشد».
و او که پیشوایی دینی و رهبری مذهبی بود، به فرمانداران خود توصیه میکرد: «به هیچ گروهی از مردم ظلم نکنید حتی با مخالفانی که همعقیده تو نیستند، چرا که مردم یا برادر دینی تواَند، یا انسانی همانند تو. آنچنان از آنان گذشت کرده و چشمپوشی نمایید که دوست دارید خداوند از عیب شما چشمپوشی کرده و گناهتان را ببخشد».
از کرامات امام علیعلیه السلام این است که راهب یمامه، ابوطالب را به میلاد وی بشارت داد و به او گفت: به زودی فرزندی از تو به وجود میآید که مهتر اهل زمانش میشود، و اوست ناموس بزرگ(1)و در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله،
1) 1. ناموس به معنی صاحب سرّ آمده، شاید مُراد راهب این بوده که صاحب سرّ خداست و نیز نصاری جبرئیل را ناموس اکبر میگویند؛ بنابراین معنی شاید مرادش این بوده که این لقب برای علیعلیه السلام سزاوارتر است.
او بازو و یاور، داماد و وزیر وی است و من زمان او را درک نمیکنم و چون او را ببینی سلام مرا به وی برسان و نزدیک است که من هم او را ببینم (یعنی زمان من به او نزدیک است و ممکن است من هم ملاقاتش کنم).
و چون امیرالمؤمنینعلیه السلام به دنیا آمد، ابوطالب رفت تا او را خبر کند، دید از دنیا رفته است، برگشت نزد فرزندشعلیه السلام و او را گرفت و بوسید. امیرالمؤمنینعلیه السلام بر او سلام کرد و گفت: ای پدر! از نزد آن راهب دندان شکستهای که تو را به ولادت من بشارت داد، آمدی؟ و قصّه راهب را بر او نقل نمود. پدرش ابوطالب گفت: راست گفتی ای ولیّ خدا!(1)
حضرت رسولصلی الله علیه وآله در ضمن حدیثی فرمود: «همانا جبرئیل هنگام ولادت علیعلیه السلام عرضه داشت: ای محمّد! حقّ تعالی تو را سلام میرساند و تهنیت و مبارکباد میگوید، تو را به سبب ولادت برادرت، پسرعمویت، و وزیر و جانشینت». تا اینکه پیامبر فرمود: «همانا من برترین انبیا هستم، و علیعلیه السلام برترین اوصیاست و او جانشین من است بر تمام مسلمین».(2)
جندب بن جناده «ابوذر غفاری» از حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل کرده: آن حضرت در حدیثی طولانی از حضرت رسولصلی الله علیه وآله نقل نمود که آن
بزرگوار در ضمن آن فرمود: «حبیب من جبرئیل هنگام ولادت علیعلیه السلام بر من نازل شده، گفت: ای حبیب خدا! خداوند سلامت میرساند و میفرماید: این هنگام پیدایش نبوّت تو و بالا بردن درجه و آشکار شدن پیامبری تو است؛ چون به واسطه علی بن ابیطالب، برادر و خلیفهات و کسی که پشتت را بدان محکم کرده و نامت را به سبب او بلند کردم، کمک و یاریات نمودم. تا اینکه فرمود: شما را به خدا آیا میدانید که من افضل پیغمبران و وصی من افضل اوصیا است».(1)
خطیب بغدادی (ابوبکر احمد بن علی) از اسماعیل بن جعفر (راوی موثق) ... از ابن عباس نقل کرده است: در قرآن سیصد آیه درباره علی بن ابیطالب نازل شده است.(2)برخی از قدما مانند طبری و ابونعیم رسالههایی به نام «ما نزل من القرآن فی علی» تألیف نمودهاند.
همچنین ابن حجر(3)و شبلنجی(4)از ابن عساکر، از ابن عباس موضوع سیصد آیه را درباره علیعلیه السلام نقل کردهاند. به چند آیه اشاره میکنیم:
1 - «فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ»؛(1)
مقصود از کلمات محمّد علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام است.
«آدم ابوالبشر کلماتی را از پروردگارش دریافت کرد»؛ که مقصود از این کلمات، محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین هستند.
2 - «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»؛(2)
«جز این نیست که خداوند اراده کرده است پلیدی را از شما اهل بیت بیرون ببرد و شما را پاکیزه گرداند»؛ که مقصود از اهل بیتعلیهم السلام، علی و فاطمه و حسن و حسین هستند.
3 - «فَمَنْ حآجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنآءَنا وَأَبْنآءَکُمْ وَنِسآءَنا وَنِسآءَکُمْ وَأَنفُسَنا وَأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»؛(3)
«هرگاه بعد از علم و دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی
1) 8. بقره، آیه 37؛ ابن النجار از ابن عباس و کنزالعمال، ج 1، ص 234؛ نقل از فضائل الخمسه، ج 1، ص 170 و الدر المنثور تفسیر آیه فتلقی آدم و مسند الفردوس، دیلمی نقل از فضایل الخمسه، ج 1، ص 171:
2) 9. احزاب، آیه 33. احمد محمّد صبحی در کتاب نظریه الامامه لدی الشیعه الاثنا عشریه تحلیل فلسفی للعقیده، ص 181 میگوید: پیشوایان تفسیر ثبت کردهاند که این آیه درباره علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام است، مانند سیوطی در الدرالمنثور، ج 5، ص 199 و فخررازی در تفسیر کبیر، ج 6، ص 783 و ابن حجر عسقلانی در الاصابه، ج 4، ص 497 و حاکم در مستدرک و ذهبی در تلخیص، ج 3، ص 146 و احمد بن حنبل، ج 3، ص 259.
3) 10. سوره آل عمران، آیه 61.
با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم». که در این آیه نفس علیعلیه السلام به منزله نفس پیامبرصلی الله علیه وآله آمده است.(1)
4 - «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ»؛(2)
درست است که بعضی از علمای اهل سنّت در انطباق بعضی از آیات مزبوره، یا در نتیجهای که ما از آیات در نظر داریم، مناقشه کردهاند، ولی همه؟! و گروه فراوانی از اهل سنّت در دلالت آیات مزبوره، به مقام والای علیعلیه السلام اتفاق نظر دارند و میتوان گفت: اگر با تمسک به آیات مزبوره، شخصیت دیگری منفی تلقی نمیشد، آن بعض مخالف هم به گروه دوم میپیوستند.
میتوان اتفاق نظر همه مسلمانان را درباره آیات مزبوره، به این نحو بیان کرد که اگر خداوند متعال نام علی را با صراحت کامل در آیات مورد بحث میبرد، نسبت آن امتیازات که در آیات آمده است، به یک شخصیت شایستهای داده میشد، زیرا روایاتی که از پیامبر اکرم درباره علیعلیه السلام متواتراً نقل شده است، یا به طور مستقیم آن امتیازات را برای علیعلیه السلام اثبات کرده است، یا به طور غیر مستقیم.
1) 11. در این داستان پیامبر اکرم نفس خود را تطبیق به امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب نموده است. بعضی منابع این تطبیق عبارتند از: صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، فضائل علی بن ابیطالب؛ صحیح ترمذی، ج 2، ص 300 و ص 166؛ مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 185؛ الدرّ المنثور سیوطی، در تفسیر آیه مباهله. سیوطی میگوید: این روایت را ابن المنذر نیز نقل میکند؛ مستدرک حاکم، ج 3، ص 150؛ سنن بیهقی، ج 7، ص 63؛ تفسیر کشّاف زمخشری، تفسیر آیه مباهله؛ تفسیر فخر رازی، تفسیر آیه مباهله؛ تفسیر ابن جریر طبری، ج 3، ص 212؛ اسباب النزول واحدی، ص 75؛ الصواعق المحرّقة، ابن حجر عسقلانی، ص 93؛ تفسیر بیضاوی، ج 3، ص 70. این منابع را به عنوان نمونه متذکر شدیم و تعبیر شبلنجی این است که همه مفسّرین «انفسنا» را بر محمّد و علیعلیهما السلام تطبیق کردهاند.
2) 12. مائده، آیه 55؛ جمعی از پیشوایان تفسیر و نقل کنندگان آثار نبوی این آیه را هم درباره علی بن ابی طالبعلیه السلام میدانند، مانند سیوطی در الدرالمنثور، ج 2، ص 293، فخر رازی در تفسیر کبیر، ج 3، ص 13. ابن جریز در تفسیر، ج 6، ص 165. بیضاوی، ج 2، ص 165، شیخ محمّد عبده... نقل از نظریه الامامه لدی الشیعه الاثنا عشریه، احمد محمود صبحی، ص 186.
«جز این نیست که ولیّ شما خدا و رسول او و کسانی هستند که ایمان آوردهاند و کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند».
کسی که در حال رکوع زکات داده است، علیعلیه السلام است.
حسان بن ثابت، داستان زکات در رکوع را در اشعار خود چنین آورده است:
فانت الذی أعطیت إذا أنت راکع
فدتک نفوس القوم یا خیر راکع
بخاتمک المیمون یا خیر سیّد
ویا خیر شار ثم یا خیر بایع
فأنزل فیک اللَّه خیر ولایة
وبینها فی محکمات الشرایع(1)
وجود مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله در ضمن حدیثی فرمود: «پروردگارم درباره علیعلیه السلام کلماتی به من سفارش نموده، حضرت حقّتعالی فرمود: ای محمّد! عرضه داشتم: لبّیک پروردگارم! فرمود: همانا علیعلیه السلام فرمانروای مؤمنان و پیشوای متّقیان و زمامدار سفید رویان نورانی و رئیس و پیشوای
1) 13. مناقب - خطیب خوارزمی، ص 178 و تذکره؛ سبط ابن الجوزی، ص 10 به نقل از الغدیر، ج 2، ص 58 و 59 چ 2.
مؤمنان است. و او کلمهای است که بر پرهیزکاران لازم کردهام؛ چون آنها اهل آن بودند و بدان سزاوارتر. پس علیعلیه السلام را به این معنی مژده بده».(1)
ابن ابی نصر میگوید: از حضرت ابوالحسن الرضاعلیه السلام درباره فرمایش خداوند - جلّ جلاله - که میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا بپرهیزید و با راستگویان باشید».(2)پرسش نمودم، آن حضرت فرمود: «راست گویان ائمهعلیهم السلام میباشند و صدّیقون (که در قرآن ذکر شده است، نیز آنهایند) به سبب فرمان برداریشان (از اوامر پروردگار که پیغمبران آوردهاند. یا مقصود این است که شیعیان ایشان به سبب فرمانبرداری از ایشان از زمره صدّیقان میباشند».(3)
در ضمن حدیثی طولانی از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده: آن حضرت فرمود: «چون علیعلیه السلام به دنیا آمد، زمین به نور او روشن گشت، و روشنی ستارگان دو برابر شد، و مانند خورشید طالع بود، و بر زمین سجده کرد: گواهی میدهم که معبودی جز خدا نیست، و محمّد پیغمبر خدا است، و علیعلیه السلام وصیّ پیغمبر است، خداوند نبوّت را به محمّد و وصایت را به من ختم
فرمود، و من امیرالمؤمنینام». سپس (راوی) گوید: آن حضرت سخنانی طولانی با پدر و مادرش و زنهای دیگر گفت.(1)
وقتی علیعلیه السلام متولد شد، حضرت رسولصلی الله علیه وآله او را گرفت، و علیعلیه السلام به یگانگی خدا، و نبوّت پیغمبر، شهادت داد و صحفی که خداوند نازل کرده بود، خواند، و کلامی طولانی (با آن حضرت) داشت.(2)
رسول خداصلی الله علیه وآله در ضمن حدیثی فرمود: «ای علی! تو امیرمؤمنان و پیشتاز نورانیان میباشی و تو پدر دو سبط من و پدر امامهای نُهگانه از صلب حسینی، و مهدی این امّت از ماست».(3)
«ای علی! در چهار جا نام تو را با نام خودم مقرون و همراه دیدم. پس دوست داشتم که به آن نگاه کنم، همانا من زمانی که در مسیر معراج به سوی آسمان به بیت المقدس رسیدم، یافتم که بر سنگ آن نوشته بود: لا إله إلاّ اللَّه، محمّد رسول اللَّه، او را به کمک وزیرش حمایت نموده و یاریاش مینمایم. پس به جبرئیل گفتم: وزیر من کیست؟ گفت: علی بن ابیطالبعلیه السلام. چون به سدرة المنتهی رسیدم، یافتم که بر آن نوشته بود: همانا من خدایی هستم که غیر از من خدایی نیست، محمّد اختیار شده از
تمام آفریدههایم میباشد که او را به کمک وزیرش حمایت و یاری مینمایم. به جبرئیل گفتم: وزیر من کیست؟ گفت: علی بن ابیطالبعلیه السلام. چون از سدرة المنتهی گذشتم، به عرش رسیدم. یافتم که بر پایههایش نوشته بود: من خدای یگانهام که غیر از من خدایی نیست. محمّد حبیب و دوست من است، او را حمایت و تقویت نمودم به کمک وزیرش. چون سرم را به طرف بالا بردم، دیدم بر باطن عرش نوشته بود: من خدای یگانهام. محمّد بنده و رسول من است. او را به وسیله وزیرش حمایت نموده و به وسیله او یاریاش میکنم».(1)
حضرت صادقعلیه السلام فرمود: «چون روز قیامت شود، از داخل عرش خدا، منادی ندا کند: کجاست خلیفه خدا در زمین او؟ پس حضرت داود برخیزد، خطاب از جانب خداوند رسد: تو را اراده نکردیم؛ هرچند تو نیز جانشین خدایی. پس دوباره ندا آید: کجاست جانشین خدا در زمین؟ پس امیرالمؤمنین علی بن ابیطالبعلیه السلام برخیزد، آنگاه ندا آید از جانب خداوند عزّوجلّ: ای گروه مردم! این علی بن ابیطالب است که جانشین خداست در زمین او، و حجّت خداست بر بندگان او، پس هرکه در دنیا دست به دامان او زده، اکنون هم دست به دامانش زند و به دنبالش در درجات بلند بهشت وارد شود».(2)
ترمذی به سند خود از ابن عمر روایت کرده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله میان اصحابش پیمان برادری و اخوّت برقرار کرد، علیعلیه السلام گریان نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و عرضه داشت: یا رسول اللَّه! میان اصحابت برادری برقرار کردی و مرا با احدی برادر نکردی؟ رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «تو برادر منی در دنیا و آخرت».(1)
ابن ماجه به سند خود از عباد بن عبد اللَّه از علیعلیه السلام روایت کرده که گفت: «من برادر رسول خدا و من صدیق اکبرم، هرکس بعد از من چنین ادعایی کند کذّاب است، من هفت سال قبل از سایر مردم نماز خواندم».(2)
این حدیث را حاکم(3)و ابن جریر طبری(4)و نسائی(5)به طور اختصار و متقی(6)آوردهاند و گفته ابن ابی شیبه، و نسایی در خصایص و ابن ابی عاصم در السنّة و عقیلی و حاکم و ابونعیم در المعرفة روایت کردهاند و متقی نیز آن را آورده(7)و در آخرش گفته؛ احدی بعد از من این را نمیگوید مگر آنکه دروغگو باشد، پس مردی چنان ادعایی کرد و دیوانه شد (نقل از عدنی). محب طبری هم از قلعی نقل کرده است.(8)
حاکم به سند خود از ابن عمر روایت کرده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله میان اصحابش برادری انداخت، عمر و ابوبکر را برادر هم کرد، طلحه و زبیر را با هم، و عثمان بن عفان با عبد الرحمان بن عوف برادر کرد، علیعلیه السلام عرضه داشت: یا رسول اللَّه! میان اصحابت برادری برقرار کردی، پس برادر من کیست؟ فرمود: «یا علی! آیا راضی نیستی که من برادر تو باشم؟ ابن عمر میگوید: علی مردی جَلد و شجاع بود، عرضه داشت: بله یا رسول اللَّه! حضرت فرمود: پس تو برادر من هستی هم در دنیا و هم در آخرت.(1)
حاکم به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: علیعلیه السلام در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله میفرمود: خدای - عزّوجلّ - میفرماید: «أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ»؛(2)«آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود به عقب بر میگردید؟ به خدا سوگند ما به عقب خود برنمیگردیم». با اینکه خدا ما را هدایت کرده، به خدا سوگند اگر آن جناب از دنیا برود و یا کشته شود، در همان راهی که او قتال میکرد، قتال میکنم، تا کشته شوم، به خدا سوگند! من برادر او و ولیّ او و پسرعموی او و وارث علم اویم، کیست که سزاوارتر از من باشد.(3)
این حدیث را نسایی(4)و محب طبری(5)نیز روایت کرده و او گفته که
احمد آن را در مناقب خود آورده و هیثمی نیز آن را روایت کرده(1)و گفته: طبرانی آن را روایت کرده و رجال او صحیح است.
حاکم به سند خود از اسماء بنت عمیس روایت کرده که گفت: در زفاف فاطمه دختر رسول خدا حاضر بودم، همین که صبح شد رسول خدا کنار درب منزل آمد و گفت: ای امّ ایمن بگو علی بیاید، امّ ایمن گفت: با اینکه علیعلیه السلام برادر تو است، چطور دختر به او دادی؟ فرمود: بله ای امّ ایمن! آنگاه علیعلیه السلام آمد، رسول خدا آبی بر او پاشید و دعایش کرد، بعد فرمود: بگو فاطمهعلیها السلام بیاید، فاطمهعلیها السلام از خجالت درست نمیتوانست راه برود، پاهایش میلغزید، رسول خدا به او فرمود: آرام باش که تو را به محبوبترین اهل بیتم شوهر دادم.(2)
ابن سعد هم در طبقات خود حدیثی در تزویج علیعلیه السلام به فاطمهعلیها السلام آورده و در آن آمده: رسول خداصلی الله علیه وآله در زد، امّ ایمن رفت و در را باز کرد، رسول خداصلی الله علیه وآله پرسید: برادرم اینجاست؟ امّ ایمن گفت: چگونه برادر تو است با اینکه دخترت را به او دادی؟ فرمود: او چنین است (تا آنجا که فرمود:) «ای فاطمه! در حق تو کوتاهی نکردم؛ زیرا تو را به محبوبترین اهل بیتم تزویج کردم». و همین روایت را ابن سعد در صفحه پانزده نیز با مختصر اختلافی آورده.
نسائی در سنن کبری از اسماء بنت امیس این حکایت را اینگونه نقل میکند که در هنگام تزویج فاطمه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله با علیعلیه السلام حاضر بودم، هنگام صبح پیامبرصلی الله علیه وآله درب خانه را کوبید و امّ ایمن درب را به روی پیامبر خداصلی الله علیه وآله گشود، پس پیامبرصلی الله علیه وآله به امّ ایمن فرمود: برادرم را نزد من بیاورید امّ ایمن عرض کرد: یا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله! چگونه به برادرت دخترت را تزویج میکنی؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: بله ای امّ ایمن، و همه زنان که در آنجا حاضر بودند خود را کنار کشیدند، اسماء بنت امیس نیز میگوید: من نیز خود را در گوشهای پنهان کردم، پس علی آمد و پیامبر برای علی دعا کرد و از آبی که نزد خود داشت مقداری بر صورت علی پاشید، سپس دخترش فاطمه را طلبید، زهراعلیها السلام به صورتی که گویای حیا بود، نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد. پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: دخترم تو را به ازدواج محبوبترین اهل بیت خودم درآوردم و برای دخترش دعا کرد و مقداری از آب نیز به صورت او پاشید.(1)
متّقی حدیثی در همین داستان آورده و در آن آمده: رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و فرمود: برادرم اینجاست؟ امّ ایمن گفت: برادرت؟ راستی برادرت؟ چگونه او برادر تو است، با اینکه دختر را به او دادی؟ فرمود: در عین حال.(2)
هیثمی هم حدیثی در همین داستان آورده، و در آن آمده: رسول خداصلی الله علیه وآله
پرسید: برادرم اینجاست - یعنی علیعلیه السلام - امّ ایمن گفت: برادرت؟ با اینکه دختر را به او دادی؟! هیثمی میگوید: این روایت را طبرانی هم آورده و در صفحه 209 همان کتاب حدیث دیگری آورده که رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و پرسید: برادرم اینجاست؟ - امّ ایمن که مادر اسامة بن زید و زنی حبشی، و خانمی صالحه بود - گفت: یا رسول اللَّه! این برادر تو است با اینکه دخترت را به او دادی؟ قبلاً رسول خدا میان اصحابش دو به دو عقد برادری برقرار کرده و علیعلیه السلام را برادر خود ساخته بود، لذا رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: بله ای امّ ایمن! چنین چیزی میشود. و در صفحه 210 همان کتاب حدیث سومی آورده، که در آن آمده. پس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: به امّ ایمن بگو برادرم بیاید. امّ ایمن پرسید: او برادر تو است با اینکه دخترت را همسرش کردی؟(1)
نسایی هم حدیثی در همین باره آورده و در آن آمده که: امّ ایمن نزدیک در رفت، رسول خداصلی الله علیه وآله پرسید: برادرم اینجاست؟ عرضه داشت: چگونه برادر تو است با اینکه دختر را به او دادی؟ فرمود: در همین حال برادر من است.(2)
احمد بن حنبل به سند خود از ربیعة ابن ناجذ از علیعلیه السلام روایت کرده که فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله بنی عبدالمطلب را دعوت کرد، در میان آنان جمعی
بودند که به تنهایی یک بره را میخوردند و سه مَن آب مینوشیدند، رسول خداصلی الله علیه وآله به قدر یک کیلو طعام درست کرده بود، همه از آن خوردند و سیر شدند و هنوز از آن طعام باقی مانده بود به طوری که گویی اصلاً دست نخورده. آنگاه دستور داد آب آوردند، همه از آن نوشیدند تا سیراب شدند تازه هنوز از آن مانده بود به طوری که گویی اصلاً دست نخورده و یا ننوشیدهاند. پس فرمود: ای فرزندان عبد المطلب! من مبعوث شدهام به سوی شما به خصوص، و به سوی مردم به طور عموم، و شما از این معجزه آنچه را که باید بفهمید فهمیدید، حال کیست که با من بر این معنا بیعت کند، که مصاحب و برادر من باشد؟ علی میفرماید: هیچ کس بلند نشد - در حالی که از همه کوچکتر بودم - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: بنشین و این پیشنهاد خود را سه بار تکرار کرد و در هر نوبت من برمیخاستم و او میفرمود: بنشین. در نوبت سوم دست خود به دست من نهاد و من با او بیعت کردم.(1)
هیثمی نیز این حدیث را آورده(2)و گفته: رجالش همه ثقهاند و ابن جریر طبری نیز آن را آورده(3)و در نقل از رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «برادر من و مصاحب من و وارث من باشد» و محب طبری نیز آن را آورده(4)و گفته:
احمد در مناقب و نسایی در خصایص صفحه 18 آن را آورده و در نقل آخرش فرمود: کدام یک از شما با من بیعت میکند بر اینکه برادر و مصاحب و وراث من باشد؟ تا آنجا که علیعلیه السلام فرمود: به همین جهت من وراث پسر عمویم شدم و عمویم وارث او نشد.
متّقی هم آن را آورده(1)و گفته: احمد بن حنبل و ابن جریر و ضیاء مقدسی آن را روایت کردهاند که در آن چنین فرمود: کیست که با من بیعت کند با اینکه برادرم و مصاحبم و ولیّ شما بعد از من باشد؟ پس من دست دراز کردم و عرضه داشتم: من با تو بیعت میکنم.(2)
احمد بن حنبل به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: وقتی رسول خداصلی الله علیه وآله از مکه خارج شد، علیعلیه السلام دختر حمزه را از مکه بیرون آورده و درباره او جعفر و زید نزد رسول خداصلی الله علیه وآله شکوه کردند، علیعلیه السلام عرضه داشت: دخترعموی من نیز هست و خاله او همسر من است. زید گفت: برادرزاده من است - و زید با حمزه به فرمان رسول خداصلی الله علیه وآله عقد برادری بسته بودند - رسول خداصلی الله علیه وآله به زید فرمود: تو دوستِ من و او هستی. و به علیعلیه السلام فرمود: تو برادر من و مصاحب منی. و به جعفر فرمود: تو از حیث خلقت و اخلاق شبیه منی. آنگاه به نفع جعفر حکم کرد و فرمود: باید نزد خالهاش باشد.(3)
این روایت را متّقی هم به طور اختصار از ابن النجار نقل کرده است.(1)
ابن سعد به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گفت: عمارة دختر حمزه بن عبد المطلب که مادرش سلمی دختر عمیس است، در مکه بود. وقتی رسول خداصلی الله علیه وآله به مدینه تشریف آورد، علیعلیه السلام با رسول خداصلی الله علیه وآله درباره او صحبت کرد که چرا یتیم حمزه، دخترعمویمان را میان مشرکین بگذاریم؟ رسول خداصلی الله علیه وآله هم آن جناب را از کوچ دادن عماره نهی نکرد، پس علیعلیه السلام عماره را از مکّه بیرون آورد. زید بن حارثه - که وصیّ حمزه بود و قبلاً رسول خداصلی الله علیه وآله بین او و حمزه عقد برادری خوانده بود - ادّعا کرد که من سزاوارترم به نگهداری عمارة، چون برادرزاده من است. آنگاه جعفر بن ابیطالب این را بشنید، گفت: خاله خود نوعی مادر است و من سزاوارتر به اویم، که خالهاش اسماء بنت عمیس همسر من است. علی فرمود: انتظار نداشتم در خصوص دختر عموی من با من مخاصمه کنید، با اینکه من او را از مکه بیرون آوردم.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: من میان شما حکم میکنم! امّا تو ای زید! که دوست خود او و دوست رسول اویی و امّا تو یا علی که برادر من و مصاحب منی و امّا تو ای جعفر که شبیه من در خلقت و خُلق منی، و چون تو خاله او را داری و کسی نمیتواند زنی را سر عمه و یا خاله او ببرد، لذا عماره را تو داشته باش.(2)
این روایت را هم متّقی با کمی زیاده آورده و گفته: ابن عساکر آن را روایت کرده.(1)
ابن سعد به سند خود از محمّد بن عمر بن علی بن ابی طالب روایت کرده که گفت: وقتی رسول خداصلی الله علیه وآله تشریف آورد، میان مهاجرین بعضی را با بعضی برادر کرد و نیز بین مهاجرین و انصار این رابطه را برقرار نمود و این قبل از جنگ بدر بود، که برادری را میان آنان برقرار کرد تا در حقّ هم مساوات داشته باشند، پس میان خود با علیعلیه السلام برادری برقرار کرد.(2)
ابن سعد نیز حدیث دیگری از محمّد بن عمر بن علی آورده و در آن آمده که رسول خداصلی الله علیه وآله وقتی میان اصحابش اخوت برقرار کرد، دست به شانه علیعلیه السلام گذاشت و سپس فرمود: «تو برادر منی و از من ارث میبری و من از تو ارث میبرم». ولی وقتی آیه ارث نازل شد، اینگونه توارث ملغی گردید.(3)
سیوطی در الدرّ المنثور، ذیل تفسیر آیه: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» در آخر سوره انفال گفته: ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله میان مسلمانان از مهاجر و انصار اخوت برقرار کرده میان حمزة بن عبدالمطلب و زید بن حارثه و بین عمر بن خطاب و معاذ بن عفراء و بین زبیر بن عوام و عبداللَّه بن مسعود و میان ابیبکر و طلحة بن عبیداللَّه و میان عبدالرحمان
بن عوف و سعد بن ربیع اخوت برقرار نمود و به سایر اصحابش نیز فرمود: شما هم دو به دو مؤاخات کنید و این یعنی علی بن ابیطالب هم برادر من است.
سیوطی همچنین در ذیل تفسیر آیه «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی» در اوایل سوره طه گفته: وقتی این آیه نازل شد: «وَاجْعَل لِّی وَزِیراً مِّنْ أَهْلِی * هارُونَ أَخِی * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی» رسول خداصلی الله علیه وآله بر بالای کوهی بود، پس پروردگار خود بخواند و گفت: پروردگارا! پشت مرا هم به علیعلیه السلام برادرم محکم کن و خداوند دعایش را مستجاب نمود.
متقی میگوید: از علیعلیه السلام روایت شده که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله میان عمر و ابیبکر و بین حمزة بن عبدالمطلب و زید بن حارثه و بین عبداللَّه بن مسعود و زبیر بن عوام و بین عبدالرحمان بن عوف و سعد بن مالک و بین من و خودش اخوت برقرار کرد؛ (نقل از خلعی در خلعیات و بیهقی و عقیلی و سعد بن منصور).(1)
این حدیث را محب طبری هم آورده و گفته: این را خلعی روایت کرده است.(2)
متقی میگوید: و از ابن ابی رافع از ابیثمامه روایت کرده که گفت: وقتی رسول خداصلی الله علیه وآله میان مردم اخوت برقرار کرد، بین خود با علیعلیه السلام مؤاخات نمود؛ (نقل از ابن عساکر).(3)البته هیثمی هم این را از ابیامامه نقل کرده، نه از ابیثمامة(4)، آنگاه گفته است: طبرانی این را روایت کرده، مناوی هم آن را از اوسط طبرانی و از دیلمی روایت کرده است.(5)
متقی میگوید: از زافر مردی از حارث بن محمّد از ابیالطفیل عامر بن واثله روایت کرده که گفت: من در روز شُوری دم در ایستاده بودم که ناگهان سر و صدا بلند شد و من از داخل خانه شنیدم که علیعلیه السلام میفرمود: مردم با ابیبکر بیعت کردند و حال آنکه من به خدا سوگند سزاوارتر بودم؛ ولی چیزیکه نگفتم هیچ، اطاعت هم کردم، چون ترسیدم مردم به عقب برگردند و به جان هم بیفتند، آنگاه مردم بعد از ابوبکر به عمر بیعت کردند و حال آنکه من به خدا سوگند سزاوارتر از او در این امر بودم؛ ولی چیزی نگفتم و اطاعت کردم، ترسیدم مردم از دین برگردند و شمشیر در یکدیگر به کار زنند. پس از آن شما میخواهید با عثمان بیعت کنید، باز هم چیزی نمیگویم و اطاعت میکنم، هرچند عمر مرا در میان پنج نفر، آن هم مرا ششم آنان قرار داد، گویی هیچ فضلی برای من قائل نبوده و هیچ برتری در صلاحیت برایم سراغ نداشته، آن پنج نفر هم گویی هیچ فضیلتی برای من نمیشناختند، و همه ما در حکومت به تمام معنا برابریم؛ ولی به خدا سوگند اگر میخواستم حرف میزدم و خود را معرفی میکردم و فضایل خود را میشمردم، آن وقت نه عربشان میتوانست یکی از آن امتیازات را رد کند و نه محبّشان و نه اهل کتابشان و نه مشرکین. آنگاه فرمود: شما را به خدا سوگند میدهم ای چند نفری که در اینجا حاضرید، آیا غیر از من در همه شما کسی هست که برادر رسول خداصلی الله علیه وآله باشد؟ گفتند: خود و خدا نه!
آنگاه حدیث را ادامه میدهد) و در آن، که حدیثی طولانی است، فضایلی چند و بس بزرگ میشمارد، که هر یک از آنها در بابی جداگانه خواهد آمد، ان شاء اللَّه تعالی.(1)
متقی همچنین حدیثی با سند از ابیذر آورده که گفت: وقتی اولین روز بیعت عثمان شد، مهاجر و انصار در مسجد جمع شدند و علی ابن ابی طالب هم آمد و خطبهای ایراد کرد و گفت: حقّترین سخنی که در ابتدای هر کار بدان ابتدا میکنند، و سخن خود بدان آغاز مینمایند و هر گویندهای به زبان میراند، حمد خدا و ثنای بر او است، ثنایی که شایسته او باشد، و درود بر پیامبر او. آنگاه خطبهای طولانی ایراد نمود تا آنجا که فرمود: من شما را به خدا سوگند میدهم! آیا میدانید که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: وقتی مرا به آسمان هفتم بردند - مرا به درجاتی از نور بالا برده، از حجابهایی از نور گذر دادند، پس خدای سبحان در آنجا به رسول گرامیش اموری وحی کرد و چون برگشت ندایی از پشت پرده شنید: یا محمّد! چه پدر خوبی بود پدرت ابراهیم، و چه برادر خوبی است برادرت علی! آیا ای گروه مهاجر و انصار این معنا را میدانید یا نه؟ عبدالرحمن بن عوف از میان جمعیت گفت: بله من این را از رسول خداصلی الله علیه وآله با این دو گوشم شنیدم و گرنه هر دو کر شوند (تا آخر حدیث).(2)
میگوید: چون روز قیامت شود، مرا از بالای عرش صدا کنند: یا محمّد! چه پدر خوبی است پدرت ابراهیم و چه برادر خوبی است برادرت علی (نقل از رافعی از علیعلیه السلام).(1)
میگوید: فرمود وقتی مرا به آسمان هفتم بردند، جبرئیل به من گفت: ای محمّد جلو بیفت، چه به خدا سوگند! چنین کرامتی نصیب هیچ فرشتهای مقرب و پیغمبری مرسل نشده، پس پروردگارم چیزی به من وحی کرد، همینکه برمیگشتم منادی از ورای حجابها ندا در داد، چه پدر خوبی است پدرت ابراهیم و چه برادر خوبی است برادرت علی! پس سفارش خوبی درباره او بکن، (تا آخر حدیث) این روایت را در ص 423 نیز آورده است.(2)
میگوید: از جابر روایت شده که گفت: از علیعلیه السلام شنیدم این اشعار را میخواند و رسول خداصلی الله علیه وآله میشنید:
أنا أخوالمصطفی لا شک فی نسبی
معه ربیت و سبطاه هما ولدی
جدی وجد رسول اللَّه منفرد
وفاطم زوجتی لا قول ذی فند
صدقته و جمیع الناس فی بهم
من الظلالة والا شراک و النکد
فالحمدللَّه شکرا لا شریک له
البر بالعبد و الباقی بلا أمد(1)
یعنی من برادر مصطفی هستم و در نسب من کسی شک ندارد، با او تربیت یافتم و دو سبطش فرزندان مناند، جدّ من و جدّ رسول خداصلی الله علیه وآله یک نفر است و فاطمه همسر من است و این سخنی بیهوده نیست، من او را روزگاری تصدیق کردم که تمامی مردم در ظلمت ضلالت و شرک پلید بودند، پس از در شکر حمد خدای را میگویم، خدایی که شریک ندارد و به بندگان خود احسان کننده و باقی بدون سرانجام است.
رسول خداصلی الله علیه وآله تبسم کرد و فرمود: درست گفتی یا علی! (نقل از ابن عساکر).
میگوید: از ابن عمر روایت است که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله در حجة الوداع در حالی که بر ناقهای سوار بود، به شانه علیعلیه السلام زد و شنیدم که چنین فرمود: «بارالها یاریش کن خدای من رساندم، این برادر من و پسرعمو و داماد من و پدر فرزندان من است، خدایا دشمنانش را به رو در آتش افکن (نقل از ابن نجار).(2)
از زید بن ابی اوفی روایت کرده که گفت: من وارد شدم بر رسول خداصلی الله علیه وآله وقتی که در مسجد بودند میفرمود: فلان بن فلان کجا است؟ بعد به یک یک اصحابش نظر میکرد، تا او را پیدا کند و کسی را به سراغ یک یک آنان
که نبودند، میفرستاد تا همه جمع شدند، همینکه همه گرد آمدند، حمد و ثنای خدای را گفته، سپس فرمود: میخواهم برایتان حدیثی بگویم، همه آن را حفظ کنید و بعد از من به آیندگان بگویید: خدای عزّوجلّ از خلایق خود پارهای را برگزید، آنگاه خواند: «اَللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلَائِکَةِ رُسُلاً» و از مردم هم عدّهای را اصطفاء کرد، تا داخل بهشتشان کند، من نیز از میان شما یکی را دوست بدارم انتخاب و اصطفا میکنم، و بقیه شما را دو به دو با هم برادر میسازم، همانطور که خدای عزّوجلّ میان ملائکه برادری برقرار کرد، (آنگاه داستان مؤاخات را بیان میکند، تا آنجا که میگوید:) علی گفت: دلم آب میشد، و پشتم میشکست چون میدیدم میان همه اصحابت برادری برقرار کردی و مرا با کسی برادر نکردی، اگر از من خشمگین هستی که هر خشمی به من بکنی روی سرم جای دارد، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: به آن خدایی که مرا به حقّ مبعوث فرمود: تو را عقب نینداختم مگر برای اینکه برادر خود کنم و تو از من چون هارونی از موسی، با این تفاوت که بعد از من پیغمبری نخواهد بود، و تو برادر من و وراث منی، علیعلیه السلام پرسید: چه ارثی از تو میبرم؟ یا رسول اللَّه! فرمود: همان چیزهایی که انبیا قبل از من ارث گذاشتند. پرسید: انبیا قبل از تو چه ارث گذاشتند؟ فرمود: کتاب پروردگارشان و سنّت پیغمبر ایشان را و تو با منی در قصرم در بهشت با دخترم فاطمه.
آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله این آیه را خواند: «إِخْواناً عَلَی سُرُرٍ مُّتَقابِلِینَ»(1)و فرمود با یکدیگر در راه خدا محبت میکنند و به یکدیگر نظر میافکنند، (نقل از حافظ ابوالقاسم دمشقی در اربعین طوال) احمد بن حنبل هم در کتاب مناقب علی بن ابیطالب معنای حدیث مؤاخاة را به طور مختصر نقل کرده.(2)
متقی هم آن را آورده و گفته: جماعتی از ائمه حدیث چون بغوی و طبرانی در دو معجم خود و باوردی در کتاب الموقت و ابنعدی آن را نقل کردهاند و سیوطی در الدرّ المنثور در ذیل تفسیر آیه «اَللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلآئِکَةِ رُسُلاً» در آخر سوره حجّ بعد از نقل آن گفته: ابن قانع و ابن عساکر آن را روایت کردهاند.(3)
متقی آن را به طور اختصار آورده و گفته: احمد بن حنبل در کتاب مناقب علی و ابن عساکر و محب طبری نیز برای بار دوم خیلی مختصر آورده(4)و گفته: از زید بن ابیاوفی روایت شده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود: تو با منی در قصر در بهشت با فاطمه دخترم و تو برادر منی و رفیق من، آنگاه خواند: «إِخْواناً عَلَی سُرُرٍ مُّتَقابِلِینَ» (نقل از مناقب احمد).(5)
محب طبری میگوید: ابن اسحاق داستان مؤاخاة میان مهاجرین و انصار را چنین آورده: رسول خداصلی الله علیه وآله - به طوری که با ما رسیده - فرمود:
دو به دو با هم برادر شوید، آنگاه خودش دست علیعلیه السلام را گرفت و فرمود: این برادر من است، پس رسول خداصلی الله علیه وآله و علیعلیه السلام دو برادر شدند و حمزة بن عبدالمطلب و زید بن حارث (آزاده شده رسول خدا) برادر شدند و جعفر بن ابیطالب و معاذ بن جبل (همپیمان بنیسلمه) برادر شدند و همچنین بقیه اصحاب تا آخرین نفر با هم برادر شدند.(1)
محب طبری میگوید: ابوعمرو بن عبدالبر میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله میان مهاجرین برادری افکند و سپس میان مهاجرین و انصار این کار را کرد و هر دو نفری را که با هم برادر میکرد به علیعلیه السلام میفرمود: تو برادر منی در دنیا و آخرت و میان خود و علیعلیه السلام هم برادری انداخت.(2)
میگوید: از عمر بن عبداللَّه از پدرش از جدّش روایت شده: رسول خداصلی الله علیه وآله میان مردم برادری برقرار کرد و علیعلیه السلام را با کسی برادر نکرد و او تا آخر همچنان بدون برادر مانده بود، پس عرضه داشت: یا رسول اللَّه! میان مردم مؤاخات برقرار کردی و مرا ترک فرمودی؟ فرمود: هیچ میدانی چرا؟ برای اینکه تو را گذاشتهام برای خودم، تو برای خودم، تو برادر منی و من برادر تو، هرگاه کسی به تو چیزی گفت: بگو من بنده خدا و برادر رسول خدایم و هیچکس چنین ادعایی نمیکند مگر آنکه کذاب است. نقل از مناقب احمد.(3)
محب طبری میگوید: از مخدوج بن زید ذهلی روایت شده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود: هیچ میدانی در روز قیامت اولین کسی را که صدا میزنند منم و حدیث را همچنان که ادامه میدهد تا میرسد به قضیه لواء الحمد و سپردن آن به علیعلیه السلام، که به زودی در باب خودش خواهد آمد، تا آنجا که میگوید: پس تو لواء را به حرکت درمیآوری در حالی که حسن طرف دست راست تو و حسین طرف دست چپت حرکت میکنند، تا میرسید به سایه عرش در آنجا میان من و ابراهیم میایستید، پس جامهای از بهشت بر تنت میکنند و یک منادی از زیر عرش ندا میکند: چه پدر خوبی است ابراهیم و چه برادر خوبی است علی! بشارت باد تو را ای علی! که با چه احترامی جامه بر تو میپوشند و تو را صدا میکنند و خلعت و جایزه به تو میدهند. نقل از مناقب احمد.(1)
محب طبری میگوید: از انس به مالک روایت است که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله بالای منبر رفت و مطالب بسیاری گفت: سپس فرمود: علی بن ابیطالب کجا است؟ پس علی از جا برخاست، عرضه داشت: اینجا هستم یا رسول اللَّه! رسول خداصلی الله علیه وآله او را به سینه خود چسبانید و میان دو چشم او را بوسید و با بلندترین صدایش فرمود: ای گروه مسلمانان این برادر من و پسرعموی من و داماد من است. این گوشت من و خون من و موی من
1) 72. الریاض النضرة، محب طبری، ج 2، ص 201.
است این پدر دو سبط من حسن و حسین است که سیّد جوانان اهل بهشتند (تا آخر حدیث).(1)
ابناثیر حدیثی با سند از عبدالرحمن بن عویم بن ساعدة انصاری روایت کرده: و او مردی بود که روزگار رسول خدا و قبل از رسول خدا را درک کرده بود، او گفته: رسول خدا دستور داد به مسلمانان که دو به دو با هم برادر شوید، آنگاه دست علی را گرفت و فرمود: این برادر من است.(2)
ابن عبد البرّ به سند خود از ابیالطفیل روایت کرده که گفت: وقتی عمر به حالت احتضار افتاد، خلافت را در شُوری و میان علی و عثمان و طلحه و زبیر و عبدالرحمان به عوف و سعد قرار داد، علیعلیه السلام به ایشان گفت: شما را به خدا سوگند! آیا کسی در میان شما مسلمانان هست که رسول خداصلی الله علیه وآله با او عقد اخوت انداخته باشد روزی که میان تمامی مسلمانان این عقد را برقرار کرد؟ گفتند: خود و خدا، نه (استیعاب میگوید) از جمعی از وجوه اصحاب روایت شده که از علیعلیه السلام نقل کردهاند میفرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدایم، احدی نیز غیر من چنین ادعایی نمیکند مگر کذاب.(3)
اصفهانی به سند خود از جابر روایت آورده که گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: بر در بهشت نوشته است: «لا اله الا اللَّه محمّد رسول اللَّه علی اخو رسول اللَّه» و این از دو هزار سال قبل از خلقت آسمانها و زمین نوشته شده بود.(4)
این را خطیب بغدادی(1)و متقی(2)از خطیب در کتاب المتفق و المفترق نقل کرده و ابن جوزی(3)از ابن عساکر نقل نموده و مناوی(4)هم از اوسط طبرانی نقل کرده و محب طبری(5)هم از مناقب احمد نقل کرده است.
خطیب بغدادی به سند خود از محمّد بن علی بن الحسین از پدرش از علیعلیه السلام روایت کرده که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: یا علی! تو برادر من و مصاحب من و رفیق من در بهشتی.(6)
ابن عبد البرّ هم این را از ابنعباس نقل کرده است.(7)
عسقلانی میگوید: دیلمی از عایشه روایت کرده که
گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: بهترین برادرانم علیعلیه السلام است و بهترین عموهایم حمزه و یاد علیعلیه السلام عبادت است.(8)
این را مناوی(9)هم آورده و گفته: که دیلمی آن را در کتاب فردوس از عباس بن ربیعه نقل کرده و متقی(10)نیز آن را آورده و در مسند آن گفته: از فردوس از عایشه و ابنحجر(11)هم آن را آورده است.
عسقلانی میگوید: و احمد در مناقب خود از علیعلیه السلام روایت آورده که
1) 77. تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 7، ص 287.
2) 78. کنزالعمال، متقی، ج 6، ص 159.
3) 79. ص 398.
4) 80. فیض القدیر، مناوی، ج 4، ص 355.
5) 81. ریاض النضرة، محب طبری، ج 2، ص 159.
6) 82. تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 12، ص 268.
7) 83. استیعاب، ابن عبدالبر، ج 2، ص 490.
8) 84. الصواعق المحرقه، عسقلانی، ص 74.
9) 85. فیض القدیر، مناوی، ج 3، ص 482.
10) 86. کنزالعمال، متقی، ج 6، ص 152.
11) 87. الإصابة لابن حجر، ج 4، ص قسم اول، ص 2.
فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله به جستجوی من بود و مرا که در یک چهار دیواری (روی زمین) خوابیده بودم پیدایم کرد و با پای خود به من زد که برخیز تا راضیت کنم تو برادر منی و پدر بچههای منی، پس همانطور که برای پیش بردن کتاب خدا قتال کردی برای احیای سنّت من نیز قتال کن، هرکه در عهد من بمیرد در گنجینههای بهشت جای دارد، و هرکه بعد از من و تو بمیرد در حالی که دوستدار تو باشد، خداوند عمر او را با ایمنی و ایمان ختم میکند و این مطالب تا چندیکه نظام این عالم برقرار است و آفتاب طلوع و غروبی دارد بدین قرار است.(1)
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: تو برادر من و من برادر توام، این را به علیعلیه السلام فرمود: (نقل از طبرانی).(2)البته هیثمی(3)هم آن را آورده.
هیثمی میگوید: و از علیعلیه السلام روایت است که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله به جستجوی من درآمد و مرا در روی مرزی خوابیده دید فرمود: برخیز مردم بد نمیگویند که به تو میگویند اباتراب و چون در من احساس ناراحتی کرد فرمود: به خدا سوگند! همین الان راضیت میکنم تو برادر منی و پدر فرزندان منی با احیای سنّت من خواهی جنگید و ذمه مرا از طلبکاران بری میسازی. هرکه در عهد من بمیرد که در گنجی خدایی مرده و هرکه در عهد تو بمیرد اجلش رسیده و هرکه بعد از مرگ تو بمیرد در حالیکه تو را
دوست میدارد، خداوند عمرش را به امنیت و ایمان ختم میفرماید و این مطلب تا زمانیکه آفتاب طلوع و غروب دارد از این قرار است و کسی که با دشمنی تو بمیرد با مرگ جاهلیت مرده و به آنچه اسلام کرده محاسبه میشود (نقل از ابویلعی).(1)
پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود: دو ملک (موکل بر) علیعلیه السلام افتخار میکنند بر سایر ملائکه به جهت اینکه با علیعلیه السلام هستند؛ زیرا هیچگاه با عملی از او که موجب غضب خداوند باشد بالا نرفتهاند.(2)
متقی میگوید: از ابن عباس روایت شده که گفت: عمر بن خطاب گفت: دست از علی بن ابیطالب و بدگویی او بردارید، که من از رسول خدا شنیدم میفرمود: در علی سه خصلت است که اگر یکی از آنها در من بود از تمامی آنچه آفتاب بر آن میتابد محبوبتر بود، در این حال من و ابوبکر
1) 91. مجمع الزاوائد، هیثمی، ج 9، ص 121.
2) 92. اثبات الهداه، ج4، باب عشر، ص50؛ شرح الأخبار، القاضی المغربی، ج2، ص545؛ عن الخطیب البغدادی، ج14، ص49؛ الخوارزمی فی مقتل الحسین، ص37؛ و عنه رواه ابن المغازلی فی مناقبه، ص325، ح372؛ و عن النسائی فی الخصائص، ص39؛ و الطبری فی تفسیره، ج28، ص14؛ و ابن کثیر فی تفسیره، ج4، ص326.
و ابوعبیده جراح و چند نفر از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله جمع بودیم و رسول خداصلی الله علیه وآله تکیه بر علی داشت وقتی سخنش بدینجا انجامید دست خود را به شانه علی زد و فرمود: تو یا علی اولین کسی هستی که ایمان آورده و اسلام پذیرفتی، آنگاه فرمود: تو از من به منزله هارون از موسایی، دروغ میگوید کسی که ادّعا میکند مرا دوست دارد و تو را دشمن میدارد، (متقی میگوید): این حدیث را حسن بن بدر در کتاب «ما رواه الخفاء» و حاکم در کتاب «الکنی» و شیرازی در «الالقاب» و ابن النجار روایت کردهاند.(1)
متقی(2)هم همین را به طریقی دیگر و با مختصر اختلافی آورده و در آخر آن ندارد که فرمود: (دروغ میگوید: کسی که ...الخ) بعد میگوید: این را ابن النجار آورده و نیز محب طبری آن را آورده، و در آخر آن نیز جمله نامبرده نیامده و طبری گفته این را ابن السمان روایت کرده است.(3)
متقی میگوید: از سعد روایت کرده که گفت: از رسول خدا شنیدم که به علی میفرمود: سه خصلت است که اگر یکی از آنها را میداشتم از همه دنیا و هرچه در آن است بیشتر دوست میداشتم. شنیدم که میفرمود: تو از من چون هارونی از موسی جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود و شنید که میفرمود فردا پرچم جنگ را به مردی میدهم که خدا و رسول را دوست میدارد و خدا و رسول هم او را دوست میدارند او مردی است که هرگز از
میدان فرار نمیکند و شنیدم که میفرمود: هر کس که من مولای اویم علی مولای اوست، متقی میگوید این حدیث را ابن جریر روایت کرده است.(1)
متقی از عامر بن سعد روایت کرده که گفت رسول خداصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود: سه خصلت است که اگر یکی از آنها را میداشتم از هر نعمت فریبنده دوستترش میداشتم.
اول اینکه وحی به رسول خداصلی الله علیه وآله نازل شد پس علی و فاطمه و دو فرزند او را خواند و زیر پتوی خود جای داده گفت: بارالها! اینانند اهل من و اهل بیت من.
دوم اینکه در یکی از جنگها که او را با خود نبرد بلکه جانشین خود کرد، و او عرضه داشت یا رسول اللَّه! مرا با زنان و کودکان گذاشتی؟ به او فرمود: آیا راضی نیستی که از من به منزله هارون باشی از موسی، جز اینکه نبوتی بعد از من نخواهد بود.
سوم اینکه در روز خیبر فرمود: به زودی پرچم جنگ را به مردی میدهم که خدا و رسول را دوست میدارد و خدا و رسول او را دوست میدارند و خدای تعالی تعالی خیبر را به دست او فتح میکند همه مهاجرین گردن کشیدند تا شاید رسول خدا ایشان را ببیند؟ باشد که رایت را به ایشان بدهد ولی به کسی نداد پرسید علی کجاست؟ گفتند: او درد چشم کرده فرمود: صدایش بزنید، رفتند صدایش زدند، پس آب دهان در
1) 96. کنز العمال، متقی، ج 6، ص 405.
دیدگانش انداخت و خدا خیبر را به دست او فتح کرد، صاحب کنز میگوید: ابن نجار این را آورده.(1)
بر این باوریم که عرضه درست، کارشناسانه، منطقی و استوار فرهنگ اهل بیتعلیهم السلام میتواند جلوههای ماندگار میراث خاندان رسالت و پرچمداران بیداری و حرکت و معنویت را در معرض دید جهانیان قرار دهد و دنیای خسته از جهالت مدرن، خودکامگی، جهانخواری و فرهنگهای ضد اخلاقی و انسانیت را در آستانه عصر ظهور، تشنه حکومت جهانی امام عصرعلیه السلام که نه تنها موعود مسلمانان بلکه موعود همه ادیان است بسازد.
و امّا این بزرگ مرد ناشناخته، به والاترین خاندانها و پاکیزهترین تبارها وابسته بود. پدر بزرگوارش ابوطالب، بزرگ مرد قریش و جدّش عبدالمطلب امیر مکّه و سرور بطحا و پیش از آن نیز از سران و بزرگان بنی هاشم به شمار میرفت.(2)
آری این بزرگ مرد؛ یعنی امام علیعلیه السلام از نزدیکترین خویشاوندان رسول اکرمصلی الله علیه وآله، پسر عمو و داماد و محبوبترین افراد خاندان او تلقی
میشد. کاتب وحی و از همه به فصاحت و بلاغت رسول خداصلی الله علیه وآله نزدیکتر بود و گفتار و سخنان پرمعنای حضرتش را بیش از دیگران در اختیار داشت.
پیش از آنکه رسوم جاهلی به قلبش راه یابد، یا عقل و خردش به شرک آلوده گردد، به دست رسول خداصلی الله علیه وآله اسلام آورد و از ابتدای جوانی در آمد و شدها، جنگ و نبرد، صلح و آرامش در رکاب آن حضرت حضور داشت؛ به گونهای که به اخلاق و صفات آن بزرگوار آراسته شد، دین را از او فرا گرفت و بدانچه جبرئیل بر او نازل کرد پی برد.
امام علیعلیه السلام آشناترین یاران پیامبرصلی الله علیه وآله به احکام دین و سرآمد آنان در قضاوت و دلاوری بود و در حفظ و حراست از دین، برتر از دیگران بود و در تبلیغ رسالت بیش از همه کوشید. نظرش از همه دقیقتر و عین حقیقت بود. تا آنجا که عُمر خلیفه دوّم در حقّ او گفت: «خداوند هیچ گاه مرا در مسأله دشواری که ابوالحسن در کنارم نباشد گرفتار نسازد».(1)
یا امیرالمؤمنین روحی فداک
چه ناممکن است از تو سخن گفتن و دریایی بیکران را به پیمانهای ناچیز و حقیر سنجیدن!
1) 99. مناقب آل ابی طالب، ج2، ص36؛ کنز العمال، ج5، ص832؛ فیض القدیر شرح جامع الصغیر {المناوی}، ج4، ص470؛ أنساب الأشراف للبلاذری، ص100.
چه دشوار است بر چکاد بلند و دست نیافتنی صفات و کمالات تو نگریستن، که خود فرمودی: «ینحدر عنی السیل ولا یرقی إلیّ الطّیر»؛(1)سیلابهای خروشان از چکاد رفیع وجودم فرو میریزند و هیچ سیمرغ همایون بالی را نرسد که به فراز آن به پرواز درآید.
بر من خُرده مگیر که چگونه جرأت کردهام در این وادی سخت گام نهم، به خدا سوگند چنان مأنوسی که از جانم تو را به خود نزدیکتر مییابم و چنان در اوجی که هرگز؛ حتی اگر روحی به بلندای آسمان داشته باشم.
یا علی! چگونه چنین نباشد؛ حال آنکه تو مظهر اسماء و صفات الهی هستی، بلکه تو خود، اسم اعظم خدایی.
آیا نه آن است که گفتهاند: اسم بر مسمّی دلالت میکند و هرچه دلالتش بیشتر باشد، بزرگتر و برتر از دیگر اسمهاست. به راستی سوگند تو پس از رسول خداصلی الله علیه وآله برترین اسم خداوند و بالاترین و بهترین دلیل بر ذات مبارک و مقدّس اویی.
ای امیر همه خوبیها! به حقیقت سوگند، محبّت تو با گوشت و پوست و استخوانمان چنان آمیخته که گویی طینت ما را با آب مهر تو سرشتهاند و به پیمانه زدهاند، از این روست که جرأت ورزیدهایم تا درباره تو سخنی ساز کنیم و این وادی دشوار را چند گامی آغاز.
1) 100. نهج البلاغه، خطبه3، {شقشقیه}.
مولای پارسایان! از کدام صفت تو باید شروع کرد و در کدام ویژگی تو باید سخن را به پایان برد؟ تو را که چون معنای نقطه مطلقی و آغاز تو فرجام و پایان تو، آغازی دیگر است، تو را تجلّی و مظهر و نمادی روشن از آیه «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن» هستی.
یا امیرالمؤمنین! کوردلان، قشر پرستان و خورشید ستیزان، حقّ تو را ضایع کردند و بر تو و بشریت ستم راندند و غالیان نیز چون خدا را نشناختند، به خطا، خدایت خواندند و هر یک چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.
تو باید خودت، خودت را بسرایی و بشناسانی وگرنه کدام دیده، تاب دیدن انوار مشعشع خورشید وجود تو را دارد؟ و کدام مور میتواند بر تکّه برگی، اقیانوسی را بپیماید؟
خِرَد، خوارتر از آن است که در عرصه کمالات تو دست به چوگان تبیین یازد و دانش، بیمایهتر از آنکه در وادی عشق تو سخن پردازد، تو را که معلّم جبرئیل امینی، آن بزرگِ فرشتگان خداوند و امیر حریم ملکوت.
شگفتا! در آسمان، معلم جبرئیلی و در زمین، به معلمی تو برای انسانهای عادی به سختی اعتراف میکنند!
شگفتی من بیشتر از آن است که چگونه خداوند، چنان روح عظیمی را در قالبی بشری گنجانده است؟!
به راستی آن کیست که از دریچه چشمان مهربانت به بیرون مینگرد؟ همه وجودمان به فدای یک نگاه تو باد ای سلیمان هستی، ای جانشین خداوند در گستره گیتی، ای خلیفة اللَّه! بر ما بنگر، بر این عاشقان وادی عشقت.
مولای ما! گفتهاند و به حقیقت سخن راندهاند که تنها مولود کعبه تویی و هیچ کس جز تو در آن خانه عتیق خداوند، چشم به جهان خاکی نگشوده است. این را قبول داریم امّا یقین داریم که کعبه از تو شرافت یافته نه تو از آن؛ زیرا تو محبوبترین مخلوق پس از رسول خداصلی الله علیه وآله نزد خداوندی.
مولای ما! تو از لحظه تولد، امامی؛ همانگونه که پیامبرصلی الله علیه وآله از لحظه تولد، نبی است، و البته رسول نیست مگر پس از بعثت، و همانگونه که عیسی بن مریمعلیه السلام از لحظه تولد، پیامبر بود، مگر کتاب خدا بر این باور مُهر صحت ننهاده است؟ آنجا که میفرماید: «قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیًّا»؛(1)من بنده خداوندم، به من کتاب (آسمانی) داده و مرا پیامبر قرار داده است.
و چه زیباست که مسیحعلیه السلام میفرماید: مرا پیامبر قرار داده است «و جعلنی نبیّاً» نه آنکه با کوشش و تلاش به پیامبری و عصمت رسیده باشم. این پاسخی روشن است بر یاوه سرایی آنان که میگویند: انبیاء و خلفای الهی با تلاش و کوشش، به عصمت و مقام بلند نبوّت رسیدهاند.
1) 101. سوره مریم، 30.
البته معصومین هم در ظرفیت خود، که از حدّ تصور خلق، خارج است، امتحان میدهند و آزمایش میشوند و به درجات بالاتر میروند امّا اصل عصمت و نبوّت و خلیفة اللَّه بودن آنها از جانب الهی و به صورت یک موهبت است.
تو پیش از آمدن در این خاکدان، به صورت نور بودی و برگرد عرش خداوند به تسبیح او مشغول، و آنگاه که مشیّت ازلی پروردگار بر آن قرار گرفت که ما خاکیان را به قدوم قدوه افلاکیان مشرف گرداند، تو را در این قامت بشری فرود آورد.(1)
مولای ما! غبطه میبریم به هرچیز و همه چیز که با تو به گونهای در تماس بودهاند؛
خوشا آنان که در کنار تو بودهاند و تو را شناختهاند و قدر تو را دانستهاند.
حتی خوشا به آن سنگها که بر آنها گام نهادهای!
خوشا به آن آبها که بر دستان مبارکت بوسه زدهاند!
خوشا به آن درختان که بر وجود نازنین تو سایه افکندهاند!
خوشا به تهامه و حجاز، خوشا به هر ریگ، هر سنگ، هر صخره، هر کوه و یا هر دشت گسترده و باز خوشا به هر چیز که تو را دیده؛ اگر چه تو را نشناخته باشد.
1) 102. زیارت جامعه کبیره: «خلقکم اللَّه انواراً فجعلکم بعرشه محدقین حتی منَّ علینا بکم فجعلکم فی بیوت اذن اللَّه أن ترفع و یذکر فیها اسمه: خداوند شما - محمّد و آل محمّد - را به صورت انواری خلق کرد و در اطراف عرش خود قرار داد تا آنکه بر ما {مردم} منت نهاد و شما را در خانههایی اجازه فرمود تا رفیع باشند و نام مقدسش در آنها برده شود، قرار داد. ینابیع الموده للقندوزی، ج1، ص45 عن المناقب، ج7: «... خلق أهل بیتی من نوری...».
به جز مکتب «ماتریالیسم» که اصولاً از انسان تعریف دیگری دارد، عموم مکاتب بشری مانند «بودا»، «یوگا»، «بهاکتی» از هند باستان و «لائوسته»، «کنفوسیوس» از چین، «افلاطون و ارسطو» از یونان باستان، و «اپیکور»، «رواقیون» از یونان و روم، تا «اومانیسم» و «اگزیستانسیالیم» اعتراف دارند که کمال انسان در ورای «خور و خواب و خشم و شهوت» است، و از همه بالاتر در منظر ادیان الهی به ویژه اسلام، کمال آدمی از این زاویه نگریسته میشود.
1- تقوی «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَیکُمْ»(1)
حاکمیت هدایت و فرمان الهی در وجود آدمیکه گفتار و کردار نیکو، خدمتگزاری و خیررسانی، راستی و دوستی، بلندنظری و آیندهنگری را در پیدارد.
2- علم «هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ».(2)
آگاهی و دانش از علوم و معارف سعادت بخش و راهگشاست.
3- جهاد «فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً».(3)
دفاع پاکی و عزّت و شرافت و ایستادگی در برابر باطل، ظلم و فساد.
محصول این سه رکن، ایجاد جامعه انسانی بدون تقوا، علم و جهاد هرگز تحقق نخواهد یافت.
البته کمال انسانی دارای مراتب و درجات مختلف است و افرادی بالنسبه از آن برخوردار بودهاند، ولی آنچه مهم و مورد نظر است انسانهایی هستند که به اوج این کمال دست یافته و در قله آن قرار گرفتهاند، و در نتیجه الگو و مربی انسانها در راه رسیدن به کمال میباشند. امیرالمؤمنین علیعلیه السلام نمونه عالی انسان کامل است که در آن سه ویژگی (تقوی، علم و جهاد) سرآمد روزگار بود، و در طول عمر پربرکت خود به ویژه دوران زمامداری آن را به اوج خود رساند به طوری که محصول آن یعنی عدالت اجتماعی در تاریخ ضرب المثل شد.
امّا از نظر علم، پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله درباره علم امیرالمؤمنینعلیه السلام مطالب مهمی ایراد فرمودند؛ مانند:
«أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها»؛(1)من شهر علمم و علی باب آن است.
«أعلم أمّتِی بِالسنّة والقضآء بعدِی علی بن أبی طالب»؛(2)داناترین اُمّتم به سنّت و قضاوت پس از من، علی بن ابی طالب است.
1) 106. الخصال، ج 2، ص 574، المستدرک، للنیسابوری، ج 3، ص 136؛ مجمع الزوائد، للهیثمی، ج 9، ص 114، المعجم الکبیر الطبرانی، ج 11، ص 55 الإستیعاب لابن عبدالبر، ج 3،ص 1102؛ الجامع الصغیر، السیوطی، ج 1، ص 415؛ کنزالعمّال للهندی، ج 13، ص 148.
2) 107. الإستیعاب، هامش الإصابه، ج 3، ص 40؛ شرح احقاق الحق، ج 4، ص 334، عن ابن بطه العکبری فی کتاب الابانه الاکبر و عن المقاصد الحسنه للسخاوی، ص 72 عن شرح السنه و المصابیح عن ابن عمر «اقضی أمّتی علی بن ابی طالب».
«إِنّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله علّمنِی ألف باب من العلم یفتح کل باب ألف باب ولم یعلِّم ذلک أحداً غیری»؛(1)رسول خداصلی الله علیه وآله هزار در از دانش را من آموخت که هر دری هزار در را میگشاید و به هیچ کس جز من آن را نیاموخت.
ابن عباس میگوید: «و ما علمی و علم أصحاب محمّدصلی الله علیه وآله فِی علم علی إِلا کقطرة فی سبعة اَبحر»؛(2)دانش من و دانش یاران پیامبر در مقابل دانش علیعلیه السلام مانند قطره در برابر هفت دریاست.
و امّا از نظر تقوا، که حضرتش مولای متقیان است و نمونه کامل اوصاف اهل تقوا در خطبه همام آمده که مصداق اتم آن به شهادت تاریخ، زندگی و روش خود آن حضرت است.
از عمر بن عبدالعزیز نقل است که میگفت: پس از رسول خداصلی الله علیه وآله زاهدتر از علیعلیه السلام در بین اصحاب نیافتم.
در اشعاری که حافظ ابوالمؤید محمّد البکری مکی حنفی (م 568) درباره فضایل امیرالمؤمنینعلیه السلام سروده، به زهد و تقوای امام بارها اشاره
کرده است که ترجمه بعضی از آنها آورده میشود:
در حقیقت علیعلیه السلام است که بر بلندای کمالات انسانیت اوج گرفته است. او برای رضای خدا با هواهای نفسانی خود مبارزه کرد.
لباس درشت و موئین و کهنه به تن میکرد، در حالی که کلید خزائن اسلام در دستش بود و درون بیت المال، مالامال از اموال و درهم و دینار بود.
امام علیعلیه السلام رهبر آزادگان، مجموعه صفاتی که در دیگر یاران پیامبرصلی الله علیه وآله نبود، علیعلیه السلام همه آنها را در خود سرشته بود.
آنچه را که علیعلیه السلام در وجودش گرد آورده بود همه آنها ستوده و گزیده و فضیلت بود در هیچ یک از مردم وجود نداشت.(1)
هارون بن عنتره از پدرش نقل میکند که در «خَوَرنَقْ»(2)بر امام وارد شدم، لباس کهنهای در برداشت و از سرما میلرزید، عرض کردم: ای امیرمؤمنان! خداوند در این مال برای تو و خانوادهات هم مانند دیگر مسلمانان سهمی قرارداده؛ ولی شما اینگونه با خودت به سختی رفتار میکنی.
امام در پاسخ فرمود: «من از اموال شما (بیت المال) هیچ چیز برداشت نکردم و این دو جامه کهنه هم همان است که از منزلم در مدینه با آن بیرون آمدم و دیگر جز آن ندارم».(3)
حضرت امام محمّد باقرعلیه السلام فرمود: «ولقد ولّی خمس سنین و ما وضع آجرة علی آجرة ولا لبنة علی لبنة و لا أقطع قطعیاً ولا أورث بیضاءً و لاحمراء»؛(1)
امیرالمؤمنین علیعلیه السلام پنج سال حکومت کرد؛ ولی نه آجری روی آجری و نه خشتی روی خشتی گذاشت و نه زمینی و ملکی را برای خود برداشت و نه طلا و نقرهای به ارث گذاشت.
آن حضرت به عثمان بن حنیف فرماندار بصره نوشت:
«أَلَا وَ إِنَّ لِکُلِّ مَأْمُومٍ إِمَاماً، یَقْتَدِی بِهِ وَ یَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ؛ أَلَا وَإِنَّ إِمَامَکُمْ قَدِ اکْتَفَی مِنْ دُنْیَاهُ بِطِمْرَیْهِ، وَمِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَیْهِ. أَلَا وَإِنَّکُمْ لَاتَقْدِرُونَ عَلَی ذلِکَ، وَلکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَاجْتِهَادٍ، وَعِفَّةٍ وَسَدَادٍ. فَوَ اللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً، وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً، وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً»؛(2)
آگاه باش که هر رهبری را راهبری است که بدو اقتدا کند... هان! که پیشوای شما از دنیا به دو جامه کهنه بسنده کرده است، و از غذاها به دو قرص نان، بدانید که شما هرگز توان آن را ندارید، لکن با پارسایی و تلاش و عفت و راستی و درستی مرا یاری کنید و به خدا سوگند از دنیاتان سیم و زری نیندوختم و از ثروتهای آن مالی ذخیره نکردم و برای کهنه جامهام شور و اشوری فراهم نساختم.
و امّا بالاترین جهاد که باید آن را «جهاد اعظم» نامید، جهاد بیست و پنج ساله آن حضرت پس از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله با دنیا پرستان و جاهطلبان در لباس اسلام و پوشش مسلمانی و صحابی پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله بود که هدفشان بازگرداندن جاهلیت و ریشه کن کردن اسلام بود و بالطبع مردم تازه مسلمان که هنوز نهال اسلام و توحید در سرزمین وجودشان ریشه نگرفته و در عمق جانشان ننشسته بود، با تنش و چالش در مظهر آن که خلافت باشد از اصل اسلام دست میشستند و به جاهلیت باز میگشتند.
لذا امیرمؤمنانعلیه السلام به خاطر حفظ اسلام و مصلحت مسلمین، نه تنها با خلفاء درگیر نشد و سکوت کرد؛ بلکه آنچه از خیرخواهی و ارشاد که لازم بود مضایقه نفرمود.
این صبر و سکوت از دو جهت سنگین و شکننده بود: یکی آنکه امامعلیه السلام خلأ عظیم شرایط رهبری را در پوشش لباس خلافت میدید و خطر آنها را که مدعی ادامه رسالت نبوی در سیر انسان و جامعه به کمال مطلوب بود احساس میکرد، و دیگر آنکه شرایط کامل رهبری که در رأس آن فرمان خداوند و تعیین و تصریح پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در موارد متعدد، من جمله در غدیر بود را در خود میدید و آن را مسؤولیتی الهی و وظیفهای شرعی
میدانست، ولی متأسفانه دستهایش بسته بود و جامعه که در قفس تهدید و تطمیع افتاده و فضای توطئه و جو مسموم نفاق حاکم گردیده بود، زمینه و آمادگی را به کلی منتفی ساخته بود.
با توجّه به این موقعیت و تضاد که هر دو سوی آن دربردارنده ضررها و خطرهای زیادی بود، دورنمای آن جهاد عظیم ترسیم میگردد. اگر غیر از امام علیعلیه السلام هرکس دیگر بود اساس اسلام متزلزل و نابود میشد، این جهاد اعظم امام بود که در سایه عنایات الهی توانست کشتی متلاطم اسلام را به ساحل نجات برساند و زمینهای فراهم سازد که امروز در دنیا بیش از یک میلیارد و نیم مسلمان جبهه گسترده و نیرومندی را تشکیل داده است.
راستی چه شرایط سخت و جانکاهی را به وجود آورده بودند که امام با علم و تقوا و جهاد بینظیر خود دست روی دست گذاشت و صبر و سکوت پیشه کرد آنجا که خود میفرماید:
«وطفقت ارتئی بین أَن اصول بید جذّاء أو اصبر علی طخیة عمیاء یهرم فیها الکبیر و یشیب فیها الصغیر».(1)
آن جهادی که دشمن کافر و بت پرست رویاروی اسلام ایستاده است در مقایسه با دشمنی که لباس اسلام در بر کرده و عنوان صحابی رسول خدا را یدک میکشند بسیار ساده و راحت است، سنگینی این جهاد عظیم (صبر
1) 115. مناقب ابن شهر آشوب، ج2، ص48؛ بحارالأنوار، ج29، ص497.
و سکوت) از این جمله امام به خوبی روشن میشود:
«فرأیت أنّ الصبر أحجی فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی»؛(1)
پس صبر را عاقلانهتر یافتم لذا صبر کردم، امّا چه صبری همچون خار در چشم و استخوان در گلو.
عهدنامه امیرالمؤمنینعلیه السلام و علمای نصارا که به سال چهلم هجری در دیر حِزقیل نبی ذی الکفلعلیه السلام نوشته شده، یکی از اسناد ارزشمند تاریخ شیعه به شمار میرود که حاوی فرمان علیعلیه السلام به مسلمین در خصوص نوع رفتار آنها با مسیحیان است.
این عهدنامه سندی است که زوایا و ابعاد شخصیت سیاسی و اجتماعی امیرمؤمنانعلیه السلام را بر ما نمایان میسازد.
گفتمان میان قومیتها و ادیان مختلف و تضارب آراء میان ملّتها، مهمترین پیامی است که امیر کوفه با صدور این فرمان به پیروان خود میدهد. رونوشت عهدنامه مزبور متعلق به سال 445 هجری است که دوران صفویه از سوی عثمانیان به پادشاهان صفوی اهداء شد و به امیران منتقل گردید و سپس به زبان ترکی ترجمه شد.
1) 116. المسترشد، طبری، هامش2، ص456، الجمل، شیخ مفید، ص92؛ بحارالأنوار، ج29، ص 498.
این اثر تاریخی ارزشمند در حال حاضر در کاخ موزه چهل ستون اصفهان نگهداری میشود و اخیراً متن آن با دقت در خط آن به وسیله سازمان میراث فرهنگی کشور به فارسی و انگلیسی نیز ترجمه شده است. آنچه در پی میآید ترجمه فارسی عهدنامه حضرت علیعلیه السلام با مسیحیان است:
عهدنامه حضرت علیعلیه السلام با مسیحیان در دیر حِزقیل نبی ذی الکفلعلیه السلام نوشته شده است.
گروهی از علمای نصارا و همچنین اهل تقوا و دوستی از جمله عاقب، السید، عبدالیشوع، ابن الحجن، ابراهیم الراهب، عیسی اسقف و چهل تن از بزرگان نصارا و کسانی که نسبت به رعایت عهدنامه و شناخت حقّ به من، تمایل داشتند و پیمانهای مرا حفظ و حقوق مرا رعایت کردند و فرستادگان ما را در مرزها یاری نمودند، اهل ذمه به شمار میآیند و امنیت، دوستی، وفا و عهد و پیمانی که با مسلمانان شرق و غرب داشتهام شامل حالشان خواهد بود. تا زمانی که زندهام و پس از مرگ من تا روز قیامت که دین اسلام پابرجاست و دعوت به ایمان، ظاهر و آشکار است و تا ابدالدهر این عهد و پیمان بر تمام والیان و سلاطین و سایر مسلمانان الزام آور است. بر هیچکس روا نیست این پیمان را بشکند و آنرا با اضافه و کم کردن دگرگون سازد؛ زیرا افزودن بر آن، عهد و پیمان مرا خدشهدار
و کاستن آن غرضهای مرا نقض میکند. به این دلیل است که تغییر این عهدنامه موجب خیانت نسبت به آنچه با خود عهد بستهام میشود. از پیروان من هر کس با من مخالفت کند، پیمان خداوند را نقض کرده و از فرمان خداوند متعال روی برتافته است و حجت خدا به ضرر و زیان او خواهد بود.
سیّد، اسقف، دیگران و بزرگان نصارا از من خواستند این نوشته برای همه مسیحیان، به عنوان عهد و میثاق باشد، براساس این نامه به نصارا که در سایه اسلام زندگی میکنند، امان داده خواهد شد. این پیمان، پیمان کافی و ابدی است نسبت به عهدی که با آنها بستهام وفا نمایند و من با رضایت خاطر این درخواست را اجابت نمودم تا کار پسندیدهای برای آنان انجام دهم. از سوی من و مسلمانان به آنها آزاری نرسد و این پیمان به عنوان پیمانی قابل اجرا و امان نامهای معتبر میان مردم باشد، که تمام مسلمانان به آن عمل کنند و مؤمنان به آن پایبند باشند.
برای نوشتن این نامه، بزرگان مسلمان و بهترین یاران خویش را حاضر نمودم و برای مسیحیان شروطی گذاشتم که برای نسلهای بعدی ایشان نیز باقی خواهد ماند.
چنانچه کسی پیمان را نقض کند، سلطان باشد یا غیر سلطان، بر حاکم واجب است که فرمان مرا در مورد او اجرا نماید تا وفای به عهد و رعایت پیمان،امری عملی گردد. و اهل ذمه به آن پناه برند. پیمانی که با خود بستهام
برای آن است که هیچکس برای مخالفت با این پیمان و با مسلمانان بهانهای نداشته باشد و بر مسلمانان لازم است پیمان مرا برای مسیحیان کامل کنند، نصارا نسبت به آن وفادار باشند، یاران من با آنها به نیکی رفتار کنند و در خیر آن به عنوان پاداش، شریک باشند.
و کسی که این پیمان را اجابت کند، کمک و یار من در راه دعوت به اسلام و مایه خشم و غضب شکاکان و دروغپردازان است و بهانهای برای مسیحیان علیه کسی که دین اسلام را پذیرفته است نباشد. این عهدنامه به کارهای نیک و مکارم اخلاق دعوت و از بدی نهی مینماید و به پیروی از حقّ و حقیقت توصیه کردهاست و راستی و درستی را فرمان میدهد. به همین جهت، نخست آن را با تعهد خود آغاز نمودم و آن را نصارا از من و از تمام پیروان من خواستهاند «لذا من پیمان و میثاق خدا و همه پیامبران و خاتم رسل را بر این گواه میگیرم و بر این اساس رعایت آنها و حفظ ایشان از هر بدی بر من واجب است و اینکه هیچ آزاری به آنها نرسد، مگر آن که آزار به من و به یاران من که مدافع اسلام هستند برسد و اینکه من آن مقرری را که مردم جنگجوی نصارا موظف به پرداخت آن هستند بر آنها ببخشم.»
امّا هیچ یک از مسیحیان در برابر آن اکراه و اجباری ندارند و همچنین هیچ اسقفی را از اسقف بودن و هیچ نصرانی را از نصرانی بودن و هیچ زاهدی را از زاهد بودنش تغییر ندهند و هیچ مسافری را از سیر و سیاحت
باز ندارند و هیچ یک از بناها و خانههای آنها را خراب نکنند و مسلمانان برای بنای مساجد و خانههای خویش از آن بناها و دیرها استفاده ننمایند و نواختن ناقوسها را تعطیل نکنند.
این نامهای علنی و دستور کار آنان است. من کسانی را که به اسلام پایبند هستند به این منشور دعوت میکنم. هرکس این عهدنامه را نقض کند مستحقق اهانت و نفرین است. خواه سلطان باشد یا غیر سلطان، از مسلمین و مؤمنین باشد یا نباشد. اجازه نمیدهم هیچ نصرانی را مجبور به قبول اسلام نمایند. باید مسیحیان را زیر بالهای رحمت و محبت خویش قرار دهند و بدیها را از ایشان و در هر کجا که باشند، دفع نمایند و مسیحیان حقّ دارند هزینه عبادتگاههای و تعمیر دیرها و صومعهها و آنچه را عقاید و دین آنها ایجاد میکند، تأمین نمایند و وظیفه مسلمانان است از خون و جان و مال آنها حراست و به آنها کمک کنند. کمک مسلمانان در اصلاح امور مسیحیان به عنوان ذمه بر ایشان واجب نیست. بلکه هبه است. امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب نگاهبانی و رعایت این عهدنامه را تا روز قیامت و تا پایان دنیا بر خود و مسلمانان ذمّه گرفته است.
این عهدنامه را هشام بن عتبه ابی وقاص در حضور حضرت علی بن ابی طالبعلیه السلام نوشته و آن را در حزقیل ذی الکفلعلیه السلام در ماه صفر سال چهلم هجری قرار داده است.
صفات برجسته دانش و تقوا و جهاد، آن هم در سطح عالی و منحصر به فرد در وجود امیرالمؤمنین، او را نماد انسان کامل به دنیا معرفی کرده است.
این صفات و خصوصیات است که شرایط رهبری و امامت را در او به وجود آورده و پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به فرمان خدا و براساس این ویژگیها او را به امامت پس از خود منصوب فرمود؛ زیرا تحقق جامعه برتر انسانی و عدالت اجتماعی بدون رهبری انسانی که در علم و تقوا و جهاد سرآمد باشد، عملی نیست. لذا در دوران کوتاه خلافت پنج ساله امام با همه درگیریها و تحمل سه جنگ خانمان برانداز، آن حضرت موفق شد در کوفه که در واقع میتوان گفت پرجمعیتترین شهرها و مرکز خلافت بود، این عدالت و رفاه عمومی را فراهم سازد و قطعاً به سایر شهرها هم کشیده شده بود.
در کتاب فضائل احمد از امام نقل شده است که: «ما اصبح بالکوفه احد إلا ناعماً إنّ ادناهم منزلة لیأکل البر و یجلس فی الظل و شرب من ماء الفرات».(1)
در کوفه همه در رفاه و آسایش زندگی میکنند و کمترینشان از نظر زندگی کسانی هستند که تغذیه سالم و خوراک گندم دارند و از سرپناه و آب آشامیدنی سالم فرات برخوردارند.
1) 117. بحارالأنوار، ج40، ص327؛ المستدرک، الحاکم النسابوری، ج2،ص445؛ کنزالعمّال، ج2، ص 555.
و از همین جاست که علّت پذیرفتن خلافت ظاهری را تحقق عدالت اجتماعی و گرفتن حقّ مستضعفان و محرومان از چپاولگران و غارتگران اعلام فرمود:
«... لولا حضور الحاضر وقیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ اللَّه علی العماء ان لایقاروا علی کظة ظالم ولاشعب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها...».(1)
«سوگند به شکافنده بذر و آفریننده جان! اگر نبود حضور فشرده مردم برای بیعت و عهدی که خدای از عالمان گرفته است که بر شکمبارگی ستمگر و محرومیت ستمدیده «صحّه» نگذارند، حتماً افسار خلافت را رها میکردم و هرگز زیر بار مسؤولیت نمیرفتم...».
و پس از پذیرفتن خلافت بدون معطّلی اعلام فرمود اموال عمومی که بیجا و از روی بذل و بخششهای بیمورد و غصبی بوده باید به بیت المال برگردد.
«و اللَّه لو وجدته قد تزوج به النسا، وملک به الاما، لرددته فإن فی العدل سعة ومن ضاق علیه العدل، فالجور علیه أضیق»؛(2)
«به خدا سوگند اگر این املاک، کابین همسران و بهای کنیزکان هم گشته باشد آن رابه بیت المال بر میگردانم که در عدالت گشایش است و آن کس که «داد» بر او سخت آید از «بیداد» به فریاد آید.
و بر قاضی خود سخت میتازد که چرا خانه را به این قیمت (80 دینار) تهیه کردهای.
«... فانظر یا شریح! لا تکون ابتعت هذه الدار من غیر مالک او نقدت الثمن من غیر حلالک فإذا أنت قد خسرت دار الدنیا و دار الآخرة أما أنک لو کنت أتیتنی عند شرائک ما اشتریت لکتبت لک کتاباً علی هذه النسخة فلم ترغب فی شراء هذه الدار بدرهم فما فوق»؛(1)
ای شریح! مباد که این خانه را از مال دیگران فرا چنگ آورده باشی، یا پول آن را غیر حلال فراهم آمده باشی که دنیا و آخرت خویش را تباه کردهای. اگر آنگاه که آهنگ خرید خانه را داشتی نزدم میآمدی، سندی برای تو مینوشتم که هرگز میل خرید این خانه را به یک درهم یا بیشتر نمیکردی؟!
و یا وقتی برادرش عقیل، اضافه بر سهمیه و حقوقش از بیت المال میخواست، امام با او قاطعانه برخورد کرد و پس از آنکه آهن گداختهای را به او نزدیک نمود و فریادش بلند شد، چنین فرمود:
«ثکلتک الثواکل یا عقیل! اتئنّ من حدیده أحماها انسانها لمدعبه و تجرنی إلی نار سجرها جبارها من غضبه؟ أتئن من الاذی ولا أئنّ من لظی؟»؛
1) 120. نهج البلاغه، نامه 3؛ بحارالأنوار، ج33، ص485 / ج41، ص155.
«ای عقیل! سوگواران به سوگ تو نشینند! چگونه از آهنی که انسانی به بازیچه آن را گداخته است به فریاد میآیی و ناله سر میدهی ولی مرا به آتشی میکشانی که خدای جبار از غضبش برافروخته است؟ آیا تو از آزاری به فریاد میآیی ولی من از آتش دوزخ به فریاد نیایم؟!»
«و از این شگفتتر آنکه شب هنگام کوبندهای در خانهام را کوبید و در ظرفی سربسته حلوایی آورده بود پس بدو گفتم آیا این به خاطر پیوند خویشاوندی است یا زکات است و یا صدقه؟ که این دو بر ما خاندان پیامبر حرام است. گفت هیچ کدام امّا هدیه است، آنگاه گفتم گریه کنندگان بر تو بگریند آیا آمدهای تا از دین خدا مرا بفریبی، به خدا سوگند اگر هفت اقلیم زمین را با آنچه در آسمانهاست به من بخشند تا پوست جوی را به گناه از موری بگیرم هرگز نگیرم».(1)
در اینجا مناسب است کلام بوعلی سینا در الهیات شفا آورده شود:
«رؤوس هذه الفضائل عفة و حکمه شجاعة و مجموعها العداله و هی خارجة عن الفضیلة النظریة، و من اجتمعت له معها الحکمة النظریة فقد سعد و من فاز مع ذلک بالخواص النبویة کاد أن یصیر ربّاً انسانیاً و کاد أن تحل عبادته بعدالته تعالی و هو سلطان العالم الارضی و خلیفة اللَّه فیه»؛(2)
نکتهای که از این کلمات دریافت میشود این است که انسانی در اوج حکمت نظری و عملی است و از سویی در رابطه ویژه با پیامبر است، همان انسان کامل و حجت الهی در زمین است که باید گفت مقصود از خلقت منحصر در این انسان کامل است و سایر موجودات و مخلوقات، طفیلی وجود او و در خدمت او میباشند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام که همواره از خودستایی پرهیز مینموده و اصولاً فراتر از این مسایل فکر میکرده در بستر شهادت وقتی از او سؤال میشود که آیا شما افضلید یا پیامبران (به جز حضرت ختمی مرتبت) پیش از آنکه پاسخ مشروح را بیان نماید، فرمود:
«تزکیة المرء لنفسه قبیحة». خودستایی ناپسند است ولی گاهی برای بیان حقیقت و آشنایی مردم باید حقایق اظهار شود.(1)
امامعلیه السلام در حدیثی به هفتاد فضیلت از فضایل خود که نشان دهنده سیمای انسان کامل است اشاره میفرماید باشد که شیفتگان و علاقمندان سیر و سلوک ویژگیها و نشانههای آن را دریابند و از آن الهام گیرند که برای رعایت اختصار از ذکر آن خودداری و به کتاب خصال شیخ صدوق ارجاع میگردد.
1) 123. جامع السعادات، محمّد مهدی نراقی، ج1، ص317.
فکر عدالت اجتماعی بر پایه حقوق مردم که برای نخستین بار در اندیشه نیرومند امام شکل گرفته بود، او را به بهترین مدافع حقوق بشر تبدیل نمود، تا آنجا که با کمال اطمینان میتوان گفت، او تنها کسی است که با تمام وجود جامه عمل بر تن شعار زیبای «دفاع از حقوق بشر» پوشانده و بعدها منشأ تدوین اعلامیه جهانی حقوق بشر گردید.
البته وقوع اختلاف در عبارات و جزئیات، با توجّه به اختلاف زمانها، مسألهای طبیعی است، ولی هیچ ماده اساسی در اعلامیه جهانی حقوق بشر(1)(و حتی اصول اعلامیه انقلاب فرانسه) منتشر نشده، مگر آنکه عین آن را در اصول علی بن ابیطالبعلیه السلام خواهید یافت، علاوه بر آنکه در دستور و برنامههای جامع حضرت علیعلیه السلام اصولی را خواهید یافت که بیشک برتر و بالاتر از مواد اعلامیه جهانی حقوق بشر است.
قبل از بیان برتریهای اصول حضرت امیرعلیه السلام بر اعلامیه جهانی، لازم است به تفاوتهای اساسی پایهگذاران این دو اعلامیه اشاره کنیم که به نظر
1) 124. اعلامیه حقوق بشر که در دهم دسامبر 1948 میلادی توسط مجمع عمومی سازمان ملل تصویب و اعلام شد در 30 ماده شامل موضوعاتی است از قبیل: برخورداری همه مردم - با هر نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقیده سیاسی و غیر آن با هر ملّیتی - از آزادی، حقوق، امنیت، قانون و دادگاه یکسان، همچنین هر کس حقّ انتخاب آزادانه محل اقامت و همسر خود را از هر کشور و در هر کشوری دارا بوده و میتواند در اداره امور عمومی کشور خود، خواه مستقیماً و خواه به واسطه نمایندگانی که آزادانه انتخاب شدهاند، شرکت جوید.
ما در چهار نقطه خلاصه میشود:
1- اعلامیه جهانی را هزاران نفر از متفکرین، اکثریت یا همه دولتهای جهان وضع کرده، در صورتی که مواد و اصول قانون اساسی علوی را بزرگمرد واحدی به نام علی بن ابیطالبعلیه السلام وضع نموده است.
2- حضرت امیرعلیه السلام بیش از 14 قرن بر بنیانگذاران اعلامیه حقوق بشر پیشی گرفته است.
3- گرد آورندگان اعلامیه حقوق بشر، با لاف و گزاف و خودستایی فراوان سراسر دنیا را درباره کاری که میخواستند انجام دهند پر ساختند، در حالی که حضرت امیرعلیه السلام دائماً تواضع داشته و از خداوند و مردم امید آن داشت که از کرده و نکردهاش درگذرند و او را ببخشند.
4- چهارمین و مهمترین تفاوت این است که: اکثر دولتهایی که در پیدایش این اعلامیه سهیم بودهاند خود اولین پایمال کننده آن هستند و سربازان خود را برای نابودی آن به نام آزادی و دفاع از حقوق بشر گسیل میدارند. در صورتی که حضرت امیرعلیه السلام هرجا که قدم نهاد و در هر مقامی که سخن گفت و هرگاه که برق شمشیرش همراه پرتو خورشید درخشید، پردههای استبداد را پاره کرد و شکلهای گوناگون استثمار و خودپرستی را از میان برداشت و ریشه ظلم و ستم را خشکاند. سرانجام در راه دفاع از حقوق بشر و نگهبانی از آزادیهای انسان، جان خویش را فدا نمود و به فیض عظیم شهادت رسید.
سخن از سیاست امام علیعلیه السلام و کارنامه جاودانش در عرصه حقوق انسانی، باید در ضمن یک نگاه کلی به مبحث حقوق انسان در اسلام مطرح شود و عملکرد علیعلیه السلام بهترین تعبیر از این نگاه است؛ زیرا او تا آخرین لحظات زندگی پر برکتش در گفتار و کردار خود از حقوق انسان دفاع کرد.
زمانی که شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، در جامعه اسلامی آن روز دگرگون شد، به گونهای که یار وفادار و صحابی بزرگوار علی، ابوذر غفاری وضع مردم آن روز را چنین توصیف میکند: مردم گُلی بودند بدون خار سپس خار شدند بدون گُل، علیعلیه السلام در این شرایط توجّه و پیگیریاش در جهت حقوق انسانی بیشتر شده به ویژه پس از بیعت مردم با ایشان برای خلافت، توجّه علی به حقوق انسان از عملکردش در مسائل حکومتی و در جهت تلاش برای تربیت مسلمین و ارائه اسلام ناب پیش از آن برای مبانی حقوق انسان، روشن خواهد شد.
از هنگامی که تلاش و فعالیتهای گروه اموی برای دگرگون ساختن ساختار خلافت در شکل حکومت و پادشاهی انحصاری که حقوق مردم را سلب کرده و أشکال مختلف قهر و زور را بر آنان مسلط میسازد، پا گرفت، امام علیعلیه السلام بر این تلاشهای انحرافی و خط عظیم آن پی برد، به همین جهت پیگیریاش را در جهت مبانی حقوق انسان و دفاع از آن افزون ساخت. علیعلیه السلام روحش از قرآن کریم و سیره پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله سیراب شده و آگاهترین مردم بر این دو منبع مهم بود، امام در این تلاش، مقدمات اساسی ذیل را پی گرفت:
اوّلاً: مفهوم حقوق انسان با حقوق جامعه را در هم آمیخت، ایشان معتقد بود که نمیتوان به حقوق انسان احترام گذاشت و از آن محافظت کرد مگر در یک جامعهای که آزادی و عدالت اجتماعی در آن استقرار یافته باشد، به همین خاطر در نگاه امام علیعلیه السلام هیچگاه حکومت و قدرت فی نفسه هدف نهایی نبود و هیچگاه تلاش در جهت به دست آوردن قدرت نکرد، بلکه در این امر از پارساترین افراد بود. هنگامی که مسلمین نزد امام رفتند تا با او برای خلافت بیعت کنند، حضرت مسؤولیت حکومت را پذیرفت، تا وسیلهای باشد برای مبارزه و مقابله با انحرافاتی که در جامعه پیش آمده بود و برای اینکه حقوق از دست رفته مسلمین را به صاحبانش بازگرداند، روزی در دوران خلافت امام علیعلیه السلام دوست و شاگردش عبداللَّه بن عباس بر حضرت وارد شد و دید که امام مشغول پینه کردن نعلین خویش هستند، ابن عباس از این امر بسیار متعجب شد. امام اشاره به نعلین کرد و از ابن عباس پرسید: ارزش این چقدر است؟ ابن عباس جواب داد: هیچ ارزشی ندارد، سپس امام فرمود: به خدا سوگند که ارزش این نعلین از حکومت بر شماها برای من ارزشمندتر است، مگر اینکه در این حکومت حقّی را به پا دارم یا از باطلی جلوگیری کنم. پس میتوان نتیجه گرفت که حکومت در نزد امام تنها به معنای به پا داشتن حقوق و مبارزه با باطل و اهل آن است.
ثانیاً: بعضی گفتهاند: که امام علیعلیه السلام در جنگهای خونینی شمشیر زده و قریب چهل سال جنگیده و شمشیرش صدها تن را مورد اصابت قرار داده است، پس چگونه میتواند بین این مسائل و دفاع از حقوق انسانها جمع
کند؟ باید در جواب اینگونه سؤالات و شبهات گفت: 1- دفاع از حقوق انسانها، چه در قرون گذشته و چه در امروز مستلزم مقابله و مبارزه با اهل ظلم و تمام کسانی که به حقوق انسانها تجاوز میکنند میباشد.
همچنین تمام روایات تاریخی متفقاند، بر اینکه امام علیعلیه السلام هیچگاه دست به جنگی نزده است، مگر برای دفاع از عدالت و به پا داشتن حقّ و مبارزه با أشکال مختلف ظلم و به ویژه ظلم سیاسی و اجتماعی و هیچگاه، جنگی را خود آغاز نکرده تا این اشکالات و شبهات وارد شود.
ثالثاً: در تاریخ معروف است که پیگیری و اجرای حقّ از جانب امام منجر به آن شد که بسیاری از سران قریش و بزرگان عرب با او دشمن شدند و به صفوف معاویه پیوستند و بیشتر از آن جهت عصبانی شده بودند و بر آنان سنگین آمده بود که حضرت در تقسیم بیت المال بین آنان که رؤسای قوم بودند با عامه مردم تفاوتی قائل نبود و به او در این مورد فشار زیاد آوردند، امّا او به اندازه بندِانگشتی کوتاه نیامد و به آنان گفت: باید عدالت را بشناسید و ببینید و بشنوید و یاد بگیرید و بدانید که مردم نزد ما در حقّ برابر هستند.
امام علیعلیه السلام در مورد حقوق مردم بسیار سختگیر بود، حتی با نزدیکترین افراد به خودش و افراد خانوادهاش و داستان برخوردش با دخترش که جواهری از بیت المال را برای زینت برداشته بود، بسیار مشهور است، که حضرت فرمود: «این جواهر را از کجا آوردهای و به خدا سوگند که بر من است که دست چنین کسی را قطع کنم».
«ابن ابی رافع» که زمانی خزانه دار علیعلیه السلام بر بیت المال بود، گفته است:
هنگامی که اصرار امام را در برخورد با این مسأله دیدم به او عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! به خدا قسم دختر برادر من این زینت را برداشت و او قادر به چنین کاری نبود، مگراینکه من به او میدادم و حضرت سکوت کرد.(1)
امام علیعلیه السلام در نامهای به یکی از والیانش که شنیده بود قسمتی از بیت المالی را که در اختیار داشته، برداشته است، نوشت: «به خدا سوگند اگر حسن و حسین چنین میکردند که شما کردهاید، هرگز توبه آنها را نمیپذیرفتم و آنها را رها نمیکردم، مگر اینکه حقّ را از آنها میستاندم».
رابعاً: ساختاری که امام علیعلیه السلام در دفاع از حقوق انسان مطرح میسازد، از جامعه اسلامی فراتر بوده و شامل کل جامعه بشری میشود و اکنون که همگان از موضع حقوق انسانی سخن میگویند و بعضی به اشتباه آن را به انقلاب فرانسه مرتبط میسازند از میراث تمدنهای گذشته غافل شدهاند و مقدم بر تمام تمدنها در امر حقوق انسانی، تمدن اسلامی است، این تمدن اسلامی است که مفتخر است به اینکه نمونههای نایابی در مبارزه با تمام مظاهر فساد و پشتیبانی از حقوق انسانی به نمایش گذاشته است و یکی از این نمونهها حضرت علیعلیه السلام است که تاریخ بشریت کارنامه جاویدان ایشان در دفاع از حقوق انسان را در خود ثبت کرده است. خداوند او را در رحمت و نعمت خویش گیرد که بیش از 40 سال پرچم علم و شمشیر را در مبارزه با اهل ظلم و به پا داشتن حقوق انسان، به دوش کشید.
1) 125. طبری، ج5، ص156؛ تهذیب الاحکام الشیخ الطوسی، ج10، ص151؛ وسائل الشیعه، ج 28، ص292.
حدیث غدیر را حدود صد و بیست نفر از صحابه، از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کردهاند. در همه سنّت نبوی شریف هیچ حدیث دیگری پیدا نمیشود که این تعداد زیاد از صحابه و حتی نصف این تعداد آن را نقل کرده باشند.
بنابر این راویان حدیث غدیر در حدّ اعلای کثرت هستند.
از سوی دیگر میبینیم پیامبرصلی الله علیه وآله حدیث غدیر را در خانه خود و یا در مسجد و یا در جمع کوچکی از اصحابش نفرموده است، بلکه آن را به صورت فریادی بلند در بین جمعیتی که همه مدینه گنجایش آنها را نداشت، فرموده است! جمعیتی که بیابان گسترده از هر سو را پر کرده بودند و بزرگترین تجمّع اسلامی که دوران نبوت به خود دیده است.
ابن سعد در طبقات میگوید: پیامبرصلی الله علیه وآله تصمیم بر خروج برای حجّ را گرفت و به مردم اعلان عمومی داد. مردم بسیاری وارد مدینه شدند تا در این سفر احکام حجّ را از پیامبرصلی الله علیه وآله بیاموزند.(1)و نظیر این حدیث را ابن حبان نقل کرده است.(2)
این مطالب از حدیث جابر گرفته شده که میگوید: مردم بسیاری وارد
مدینه شدند که همگی میخواستند در اعمال حجّ به پیامبرصلی الله علیه وآله اقتدا کنند و مثل عمل او را انجام دهند.(1)
در حدیث دیگر جابر میگوید: از طرف مقابل و پشت سرم و راست و چپم تا آنجا که چشم کار میکرد نگاه کردم و مردم را دیدم که پیاده و سواره در حرکت بودند... .(2)
ابن شاکر میگوید: در این سفر صدهزار نفر از صحابه بلکه بیشتر همراه پیامبرصلی الله علیه وآله بودند، حتی کسانی که قبلاً آن حضرت را ندیده بودند و بعداً نیز ندیدند با آن حضرت حجّ انجام دادند، و با این سفر صحبت پیامبر نصیبشان شد.(3)
سبط ابن جوزی میگوید: همراه پیامبرصلی الله علیه وآله از صحابه و اعرابی که اطراف مکه و مدینه بودند یکصد و بیست هزار نفر بودند، و اینان کسانی بودند که در حجّة الوداع همراه حضرت بودند و آن گفتار را از حضرت شنیدند ... .(4)
با توجّه به روایات فوق، وقتی تعداد صحابهای که حدیث غدیر را روایت کردهاند - که حدود صد و بیست نفر هستند - را با تعداد حاضرین غدیر که شاهد بودند و شنیدند و دیدند، مقایسه کنیم نسبت به یکدیگر فاصله یک به هزار دارند! بنابر این راویان حدیث غدیر بسیار کماند!!!
جالبتر اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله در موارد بسیاری - و به خصوص در این مورد
آنگاه که پیامبرصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود و هدف و خواسته آن حضرت اجرا نشد، مردم از روایت این حدیث و امثالش خودداری کردند، و بالاتر اینکه بنا بر چشمپوشی از روایت فضایل و مناقب امیرالمؤمنینعلیه السلام قرار داده شد و مردم از روایت پیامبرصلی الله علیه وآله به صراحت منع شدند. باز هم بالاتر اینکه به مردم دستور سبّ امیرالمؤمنینعلیه السلام داده شد و آنان را وادار به این کار مینمودند، و خود آن حضرت این خبر را قبل از وقوعش داده بود و فرموده بود: بدانید که به زودی شما را به سبّ من و بیزاری از من وادار خواهند کرد ... .
این بود که مردم هر فضیلتی درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام را به فراموشی سپردند تا چه رسد به حدیث غدیر و روایات مربوط به خلافت آن حضرت. بخاری از سهم بن حصین اسدی نقل میکند(1)که همراه دوستش بنام عبداللَّه بن علقمه به سفر حجّ رفت و او کسی بود که روزگاری را به سبّ امیرالمؤمنینعلیه السلام گذرانده بود (و میبینیم که نمیگوید: سبّ آن حضرت مینمود، بلکه میگوید: عمری به این کار مشغول بود!!!) وقتی وارد مدینه
1) 132. التاریخ الکبیر، {بخاری}، ج 4، ص 193.
شدند سهم به دوستش گفت: مایلی با ابوسعید خدری دیداری تازه کنیم؟ و نزد او آمدند. سهم میگوید: به ابوسعید گفتم: آیا برای علیعلیه السلام منقبتی شنیدهای؟!! (و میبینیم در زمان حیات آن همه از صحابه میپرسد: آیا علیعلیه السلام فضیلتی دارد؟!). ابوسعید در پاسخ گفت: آری، اگر برایت فضیلتی نقل کردم میتوانی از مهاجرین و انصار و قریش سؤال کنی. پیامبرصلی الله علیه وآله در روز غدیرخم بپا خاست و این پیام را رسانید که: «آیا من نسبت به مؤمنین از خودشان صاحب اختیارتر نیستم؟ یا علی نزدیک بیا». آنگاه دست او را بلند کرد به طوری که سفیدی زیر بغل ایشان را دیدم، و فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه.
عبداللَّه بن علقمه گفت: تو این را از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدی؟ ابوسعید گفت: آری، - و اشاره به دو گوش و سینهاش کرد - و گفت: گوشهایم شنیده و قلبم در خود جای داده است.
این اظهار تعجب شدید از شنیدن چنین حدیثی و سؤال دوباره که میگوید: آیا تو این حدیث را از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدهای؟ و تأکید ابوسعید در جواب، همه برای این است که از این مطلب نصّ بر خلافت را فهمیدهاند و از آنچه بعد از رحلت پیامبјՙęɠالله علیه وآله اتفاق افتاده در تعجب ماندهاند!
«اصبغ بن نباته» گوید: حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام در ضمن خطبهای فرمود: «ای مردم سخنان مرا بشنوید و در آن تعقّل و تدّبر نمایید، همانا
جدایی و فراق من از شما نزدیک است. من پیشوای پرهیزکاران و جانشین بهترین خلق خدا و شوهر سیده زنهای این امّت و رهبر سفیدرویان نورانی و آقای پیشوایان هستم. جنگ نمودن من جنگ نمودن خداست و صلح من صلح خداست (جنگ و صلح من مورد رضایت خداست) و اطاعت از من اطاعت از خداست و قسم به آنکه مرا آفرید در حالی که هیچ نبودم، هر آینه میدانند آگاهان و مطّلعین اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله که آن حضرت طایفه ناکثین و قاسطین و مارقین را مورد لعن و نفرین قرار دادند و کسی که افتراء بندد و نسبت دروغ به کسی دهد (مخصوصاً به رسول خداصلی الله علیه وآله) نومید و از رحمتِ خدا دور گردیده».(1)
شبلی شمیل، از پیشتازان مکتب مادیگری مینویسد: «پیشوا علی بن ابی طالب بزرگ بزرگان، یگانه نسخهای است که نه شرق و نه غرب، نه در گذشته و نه امروز صورتی مطابق این نسخه ندیده است».(2)
جبران خلیل جبران، یکی از بزرگترین نویسندگان و متفکران انسانی مسیحی عرب مینویسد: «من معتقدم که فرزند ابیطالب نخستین عرب بود
که با روح کلی رابطه برقرار نمود. او نخستین شخصیت از عرب بود که لبانش نغمه روح کلی را در گوش مردم طنین انداز نمود که پیش از او نشنیده بودند ... او از این دنیا رخت بربست، در حالی که رسالت خود را به جهانیان نرسانیده بود. او چشم از این دنیا پوشید مانند پیامبرانی که در جوامعی مبعوث میشدند که گنجایش آن پیامبران را نداشتند و به مردمی وارد میشدند که شایسته آن پیامبران نبودند، در زمانی ظهور میکردند که زمان آن نبود. خدا را در این کار حکمتی است که خود داناتر است.(1)
میخائیل نعیمه، نویسنده صاحب نظر و متفکر انسانی مسیحی عرب مینگارد: هیچ مورخ و نویسندهای هر اندازه هم که از نبوغ و رادمردی ممتاز برخوردار بوده باشد، نمیتواند قیافه کاملی از انسان بزرگی مانند پیشوا علیعلیه السلام در مجموعهای که حتی دارای هزار صفحه باشد، ترسیم نماید و دورانی پر از رویدادهای بزرگ مانند دوران او را توضیح بدهد.
تفکرات و اندیشههای آن ابرمرد عربی و گفتار و کرداری را که میان خود و پروردگارش انجام داده است، نه گوشی شنیده و نه چشمی دیده است. تفکرات و ایدهها و گفتار و کردار او خیلی بیش از آن بوده است که با دست و زبان و قلم وی بروز کرده، و در تاریخ ثبت شده است.(2)
ایلیا پاولیچ پطروشفسکی، استاد تاریخ در دانشگاه لنینگراد مینویسد:
علی پرورده محمّد و عمیقاً به وی و امر اسلام وفادار بود ... علی تا سرحد شور و عشق پای بند دین بود. صادق و راستگار بود، در امور اخلاقی بسیار خردهگیر بود و از نامجویی و مالپرستی به دور و بیشک هم مردی سلحشور و هم شاعر و تمام صفات لازمه اولیاء اللَّه در وجودش جمع بود.(1)
جرج جرداق، از برترین نویسندگان انسانی مسیحی عرب مینگارد: آیا انسان بزرگی مانند علی را میشناسی که حقیقت انسانی را به عقول و مشاعر بشری آشنا بسازد، آن حقیقت انسانی که سرگذشتی چون ازل و آینده باقی چون ابدیت و ژرفایی بس عمیق دارد که هر یک از صاحبان عقول و نفوس بزرگ مطابق روش و طبق خود، آن را درک میکند و دیگر انسانهای عادی بدون اینکه خود بدانند در سایه آنان زندگی میکنند ... آن حقیقت انسانی که اساس همه فلسفههای مثبت است در مقابل فلسفههای منفی. مقصودم از آن فلسفهها کاوش از مطلق است که عامل اساسی ثبات و پایداری انسانیت در وجود انسان است. کاوش از مطلق اگر تا اعماق مطلق ادامه یابد، به یکی از چهرههای حقیقت خواهد رسید.
در این بحث و پیگیری، اندیشه و عقل و خیال و سایر فعالیتهای ناشی از آنها دست به هم میدهند، سپس به موقعیتها و عوامل و عموم تمایلات با داشتن معانی مختلف تطبیق میگردند. علی این مطلق را به طور
1) 137. اسلام در ایران، پطروشفسکی، ترجمه آقای کریم کشاورز، ص 49 و 50.
مخصوص دریافته، سپس با عقل و قلبش درک کرده است که بالاترین قدرتها از پایداری و مقاومت روی آن مطلق ناشی میگردد. علی بدین سان تجسم یافته آن قدرت شگفتانگیز است که او را در پیروزیها و شکستها یکسان نشان میدهد. زیرا عامل ملاک او را پیروزیها و شکستها همان قدرت است که در میدان جنگ چه با چهره پیروزی بیرون آید و چه با شکست روبرو شود و همچنین در میدان سیاسی و هر میدان دیگر که برای تکاپوی زندگی تصور شود یکسان است.(1)
ابن سینا (حسین بن عبداللَّه) مینویسد: و برای این بود که شریفترین انسان و عزیزترین انبیاء و خاتم رسولانصلی الله علیه وآله چنین گفت با مرکز رحمت و فلک حقیقت و خزانه عقل امیرالمؤمنین که:
«یا عَلیُّ إِذا رأیتَ النّاس یَتَقَرَّبُونَ إِلی خالِقِهِم بِأَنواعِ البِرِّ تَقَرَّب أَنتَ إِلَیه بِأَنواعِ العَقل تَسبِقُهُم».
«ای علی، چون مردمان با تکثر عبادت به خدا نزدیک میشوند، تو با معرفت، تقرب جوی تا بر همه سبقت گیری»، و این چنین خطاب را جز او بزرگی راست نیآمدی که او در میان خلق چنان بود که معقول در میان محسوس، لاجرم چون با دیده بصیرت عقل مدرک اسرار گشت همه حقایق را دریافت و دیدن حکم داد و برای این بود که گفت: لو کشف
1) 138. صوت العداله الانسانیه - جورج جرداق، ج 1، ص 23 و 24.
الغطاء ما ازددت یقینا (اگر پرده برداشته شود، بر یقین من افزوده نگردد.) هیچ دولتی آدمی را زیادت از ادراک معقول نیست، بهشتی که به حقیقت آراسته باشد به انواع زنجبیل و سلسبیل، ادراک معقول است و دوزخ با عقاب و اشغال متابعت اشغال جسمانی است که مردم در بند هوا افتند و در جحیم خیال بمانند.(1)
حسن بن یسار بصری، از مشهورترین فقها و دانشمندان قرن اول هجری مینویسد: «علی بن ابی طالب، ربانی امّت اسلامی و دارای عظمت و سابقه منحصر و نزدیکی با پیامبر اکرم. او هرگز از امر الهی غفلت نورزید، و در راه دین هیچ ملامتی در او تأثیر نداشت».(2)
ابن ابی الحدید، شارح نهج البلاغه و از مطّلعترین علمای تسنن و متفکر در فلسفه و کلام و صاحب نظر در تاریخ اسلام مینگارد:
«امتیازات انسانی علی از لحاظ عظمت و جلال و شهرت در آن حدّ اعلا است که شرح کردن و بحث و تفصیل دادن آنها ناروا و بیهوده است ... من چه بگویم در حقّ مردی که دشمنانش نتوانستند عظمتها و فضایل او را منکر شوند و همه آنان به برتری شخصیت او اعتراف نمودند.
تو خود میدانی که بنی امیّه زمامداری اسلام را در شرق و غرب، روی زمین به دست آوردند و با هر نوع حلیهگری در خاموش ساختن نور او
کوشیدند و هر گونه لعن و افترا را برای علی در روی منابر ترویج نمودند. هرکس که او را مدح و توصیف میکرد، مورد تهدید قرار میگرفت، هر روایتی را که فضیلت علی را بازگو میکرد، ممنوع ساختند. حتی از نامگذاری کودکان به نام علی جلوگیری کردند. این همه اقدامات و تقلاها جز ظهور عظمت و جلالت شخصیت علی نتیجهای نداد ... در حقیقت این همه نابکاریهای بنی امیّه مانند پوشانیدن آفتاب، با کف دست بود ...
من چه بگویم درباره مردی که همه فضیلتها به او منتهی میشود و هر مکتب و هر گروهی خود را به او منسوب میسازند. آری او است رئیس همه فضیلتها ...(1)
من چه بگویم درباره مردی که اهل همه مذاهب غیر اسلامی که در جوامع اسلامی زندگی میکنند (و اطلاع از شخصیت او دارند) به او محبت میورزند و حتی فلاسفهای که از ملت اسلامی نیستند، او را تعظیم مینمایند ... ما در مقدمه کتاب (شرح نهج البلاغه) نمونهای از فضیلتهای علی را بدون اینکه قصد تکمیل آنها را داشته باشیم، متذکر شدیم، و اگر بخواهیم اختصاصات و عظمتهای او را بیان کنیم، به کتابی مستقل به حجم همین کتاب (شرح نهج البلاغه) بلکه به مجلداتی بیش از اینها نیازمند میباشیم.(2)
جلال الدین محمّد مولوی، معروف به مولانا یکی از بزرگترین عرفا و متفکران و حکمای تاریخ بشری که حقایق فراوانی را در جهان بینی و خداشناسی و انسان شناسی در قالب شعری آورده است، این شخصیت کمنظیر در هر مورد از کتاب مثنوی که علی را مطرح میکند، گویی با یک نور ملکوتی روبرو شده، هیجانهای عاشقانهای از اعماق روحش سر بر میکشد و در بینهایت فرو میرود. جمله از ابیات معروف او را میآوریم:
از علی آموز اخلاص عمل
شیر حقّ را دان منزه از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت
زود شمشیری برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه
سجده آرد پیش او در سجدهگاه
در شجاعت شیر ربّانیستی
در مروّت خود که داند کیستی
ای علی که جمله عقل و دیدهای
شمهای واگو از آنچه دیدهای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرار هوست
زانکه بیشمشیر کشتن کار اوست
بازگو ای باز عرش خوش شکار
تا چه دیدی ای زمان از کردگار
چشم تو ادراک غیب آموخته
چشمهای حاضران بردوخته
از تو بر من تافت چون داری نهان
میفشانی نور چون مه بیزبان
چون تو بابی آن مدینه علم را
چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویای باب
تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد
بارگاه ماله کفواً احد
گفت من تیغ از پی حقّ میزنم
بنده حقّم نه مأمور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گوا
رخت خود را من زره برداشتم
غیر حقّ را من عدم انگاشتم
من چو تیغم پر گهرهای وصای
زنده گردانم نه کشته در قتال
سایهام من، کدخوایم آفتاب
حاجبم من نیستم او را حجاب
خون نپوشد گوهر تیغ مرا
باد از جا کی برد میغ مرا
تا احب للَّه آید نام من
تا که ابغض للَّه آید کام من
تا کی اعطی للَّه آید جود من
تا که أمسَک للَّه آید بود من
بخل من للَّه عطا للَّه و بس
جمله للَّهام نیم من آن کس
و آنچه للَّه میکنم تقلید نیست
نیست تخییل و گمان جز دید نیست
ز اجتهاد و از تحرّی رستهام
آستین بر دامن حقّ بستهام
گر همی پرّم همی بینم مطار
ور همی گردم همی بینم مدار(1)
1) 143. دفتر اول مثنوی، چاپ کلاله خاور، ص 72 - 77.
محمّد ابوالفضل ابراهیم، محقق بزرگ که شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید را مورد تحقیق عالمانه قرار داده است چنین مینویسد: در شخصیت پیشوا علی بن ابی طالب آنقدر کمالات و عناصر پسندیده و عظمتهای روحی و نورانیت تکاملی و شرافت عالی توأم با فطرت پاک و نفس محبوب خداوندی جمع شده است که در هیچ یک از انسانهای بزرگ دیده نمیشود.(1)
محمّد عبده، بزرگترین روحانی و دانشمند عالم تسنن معاصر سیّد جمال اسد آبادی مینگارد: در هنگام مطالعه نهج البلاغه گاهی یک عقل نورانی را میدیدم که شباهتی به مخلوق جسمانی نداشت. این عقل نورانی از گروه ارواح و مجردات الهی (ملکوتیان) جدا شده و به روح انسانی پیوسته و آن روح انسانی را از پوشاکهای طبیعت تجرید نموده تا ملکوت اعلا بالا برده و به عالم شهود و دیدار روشنترین انوار نایل ساخته است و با این وصف شگفتانگیز، پس از رهایی از عوارض طبیعت در عالم قدس آرمیده است. و لحظات دیگر صدای گوینده حکمت او را میشنیدم که واقعیات صحیح را به پیشتازان و زمامداران گوشزد میکرد و موقعیّتهای تردیدآمیز را برای آنان نشان میداد و از لغزشهای اضطرابآور بر حذرشان میداشت و آنان را به دقایق سیاست و طرق کیاست راهنمایی میکرد و آنان را به مقام واقعی ریاست آشنا میساخت و به عظمت تدبیر و سرنوشت شایسته بالا میبرد.
1) 144. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، مقدمه بقلم محمّد ابوالفضل ابراهیم.
مسأله غدیر مسأله حکومت اسلامی و رهبری خط ولایت و امامت است که باید در طول تاریخ تحقق یابد و مسلمانان موظفند آن را دنبال کنند و سرنوشت خود را به دست کسانی دهند که پاسدار راستین خط اصیل امامت و ولایتند.
نگاهی به خطبه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در روز غدیر بیانگر این مدعاست: الف) جبرئیل از سوی خداوند فرمان آورده که علیعلیه السلام ولی و سرپرست شما پس از خدا و رسول اوست، مسأله ولایت یعنی رهبری و حاکمیت الهی بر مردم در همه شؤون اجتماعی و سیاسی.(1)
و نکته دیگر آنکه، محور ولایت و حکومت اسلامی و علوی اقامه نماز و پرداخت زکات است، و برپایی نماز و زکات راستین جز در پرتو ولایت علوی و خط او تحقق نخواهد یافت.
ب) حلال و حرام همان است که خداوند معین فرموده است، او حلال و حرام به من آموخت و من هم به علی آموختم.(2)
صحبت از حلال و حرام است و آنکس که مبیّن آنهاست باید کسی باشد که جامعه را به سوی فرهنگ حلال و حرام رهنمون سازد تا مردم را علماً و عملاً به آنها آشنا سازد و آنان در پرتو رهنمودهای او به حلالها وفادار بوده و عمل کنند و از حرامها بگریزند؛ یعنی حلال و حرام الهی
باید در سایه الهی تحقق یابد. و اگر امامت عدل و خط علوی نباشد حلال و حرام از بین خواهد رفت و جامعه راه سقوط در پیش خواهد گرفت.
لذا در بخشی دیگر از همین خطبه فرمود: ای مردم! جز این نیست که خدای عزّوجلّ دین شما را به امامت او کامل گردانید.(1)
یعنی دین و تکمیل آن با وجود امامی که در خط پیامبر است شکل میگیرد، و امامت هم برای تحقق دین خداست و اگر خط امامت در جامعه حاکم نباشد دین شکل نمیگیرد و حقوق مردم استیفا نمیشود و عقلها به کمال نمیرسد و جانها به پرواز در نمیآید و در واقع همه تلاشها برای این است که هدایت مردم در پرتو دین صحیح تحقق یابد و جامعه مطلوب و برتر انسانی پیاده شود و راه منحصر به فرد آن وجود رهبری و امامت و ادامه آن است.
ج) حلال و حرام بیش از آن است که من بتوانم آنها را یک جا در این مجلس برای شما بیان کنم پس به حلال فرمان دهم و از حرام باز دارم، ولی از سوی خداوند متعال مأمورم که از شما برای علیعلیه السلام بیعت بگیرم تا او همه اوامر و نواهی را برای شما بیان کند.(2)
یعنی این امام و رهبر است که باید در جامعه نظام حلال و حرام را دردست بگیرد و خود نگهبان آن باشد و اگر در جامعه چنین نگهبان امینی
وجود داشته باشد دین مردم به سامان میرسد و گرنه حقیقت دین از دست میرود و نظام حلال و حرام از هم میپاشد.
د) آگاه باشید که باید نماز را به پا دارید و زکات را بپردازید و امر به معروف و نهی از منکر کنید و نیز باید بدانید که اساس امر به معروف آن است که سخن مرا بشنوید و دریابید و به کسانی که حاضر نیستند برسانید و به آنها تفهیم کنید که آن را بپذیرند و از مخالفت آن باز دارید که این فرمان خدا و دستور من است و هیچ امر به معروف و نهی از منکری نیست مگر در پرتو امام معصوم و در رکاب و تبعیت او.(1)
در اینجا پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله صریحتر و شفافتتر از همیشه پابرجایی دین و زنده ماندن دستورات الهی و سعادت جامعه را تنها در پرتو رهبری الهی و نگهبانی امام معرفی میکند. اگر امام و رهبری عادل در جامعه حاکم باشد حقیقت غدیر تحقق یافته است. بخشهای خوانده شده از خطبه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله در غدیر خم گویای این حقیقت است که واقعه غدیر نماد حکومت اسلامی و ادامه آن به رهبری امام معصوم و خط امامت بوده است. تشکیلاتی که از سرچشمه وی نشأت میگیرد و براساس مدیریت انسان برتر و متعالی مبتنی است و در بحث امامت که از مهمترین ارکان فکری مکتب ما است، با استدلالهای شفاف و روشن بیان شده است. یعنی امامان شیعه یکی پس از دیگری برای تحقق غدیر پرچم امامت را بر دوش
1) 149. احتجاج، ج1، ص65؛ بحارالأنوار مجلسی، ج37، ص215؛ التفسیر الصافی للکاشانی، ج 2، ص64.
گرفتند و میخواستند حکومت اسلامی را که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله به وجود آورده بودند در جامعه ادامه دهند و خلفای بنی امیه و بنی عباس هم برای اینکه چنین اتفاقی نیفتد با آنان به مخالفت برخاستند. اگر ائمه شیعهعلیهم السلام میخواستند فقط به درس و بحث بپردازند و به عنوان یک نظریه پرداز مذهبی مطرح باشند و کاری به حکومت و سرنوشت مردم نداشته باشند که این همه مورد رنج و شکنجه قرار نمیگرفتند.
در هر صورت خط امامت همان خط غدیر بود که پیشوایان معصوم ما آن را در سختترین شرایط اجتماعی و سیاسی حفظ کردند و ادامه دادند و هیچ گاه بر سر این مسأله معامله و سازش نکردند، گرچه به قیمت جانشان تمام گردید. سرانجام نوبت به دوازدهمین امام معصوم رسید که سرآغاز دوره جدید امامت بود و «عصر غیبت» به منظور مصونیت حجت خدا شروع گردید و ارتباط مردم با نواب و نمایندگان حضرتش برقرار شد و خود آن حضرت مردم را در مرحله اوّل که حدود هفتاد سال به طول انجامید و دوران غیبت صغری نامیده میشود و به چهار نایب خاص ارجاع دادند و پس از گذشت هفتاد سال در مرحله دوم نائبان عام خود؛ یعنی فقها را معرفی کردند تا نظام رهبری امّت اسلام از طریق آنان سامان یابد و مردم نه تنها در مسایل فردی و عبادی بلکه در مسائل سیاسی و اجتماعی که اهمِّ مسائل زندگی و سرنوشتساز جامعه است به آنها رجوع کرده و در هر زمان به تناسب شرایط محیط از آنان دستور گرفته
و در نتیجه عزّت و سعادت خود را تأمین کنند و همان طور که قرآن کریم فرمود: «وَلَن یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً»؛(1)«خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان مسلط و حاکم قرار نداده است».
مهمترین رسالت نواب عام امام زمانعلیه السلام صیانت جامعه اسلامی و حفظ و حراست مردم از حاکمیت طاغوت و ظالم و فاسق بوده است. اسلام هرگز اجازه نمیدهد که مسلمانان تحت حاکمیت و سرپرستی ظالم و فاسق قرار گیرد. تن دادن به ظلم و رضایت به فسق از بزرگترین گناهان است. قرآن کریم با صراحت میگوید: «وَلَا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ وَما لَکُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیَآءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ»؛ «به ستمگران تکیه نکنید و حکومت آنها را نپذیرید که به دوزخ درافتید و هرگز یاری نشوید و جز خدا برای شما دوستی نیست».(2)
ابی الطفیل از زید بن ارقم در حدیث غدیر نقل میکند: پیامبرصلی الله علیه وآله دست علی را گرفت و فرمود: هر کس من صاحب اختیار او بودهام این علی صاحب اختیار اوست». بعد میگوید:به زید گفتم: تو این را از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدی؟! زید گفت: کنار درخت غدیر احدی نماند مگر آنکه حضرت را به چشم خود دید و با گوش خود سخنان آن حضرت را شنید.(3)
همین حدیث را ابن عقده در کتاب الولایه و محاملی در امالی و ابن عساکر درتاریخش. در شماره 566 و 567 در شرح حال امیرالمؤمنینعلیه السلام از دو راوی مزبور با عبارات مفصلتری نقل کردهاند، و ما الفاظ چند روایت را جمعبندی کردیم و گاهی اضافات توضیحی برای آن آوردیم. به تاریخ کبیر بخاری: ج 4، ص 173 مراجعه شود.
در همین باره است که شاعر میگوید:
و یوم الدوح دوح غدیرخم
ابان له الولایه لو اطیعا
ولم ار مثل ذاک الیوم
یوماً ولم ار مثله حقاً اُضیعا
یعنی: پیامبرصلی الله علیه وآله در روز درختان عظمیم در غدیر، ولایت را برای او روشن ساخت، و ای کاش مورد اطاعت قرار میگرفت. روزی همانند آن روز ندیدم همان طور که حقی را مانند آن ندیدم که ضایع شود.
میبینیم که ابوسعید خدری میگوید: حدیث غدیر را همه مردم میدانند و میتوانی از مهاجرین و انصار و قریش سؤال کنی، و احدی از آنان که در قید حیات بودند را استثنا نکرده و همه این حدیث را شنیده بودهاند. مقصود او از قریش هم یا فقط بنی امیّه است و یا اهل مکه که به مدینه هجرت نکرده بودند.
از سوی دیگر میبینیم پیامبرصلی الله علیه وآله به گفتن «من کنت مولاه فعلی مولاه» اکتفا نکرده تا آنکه بازوی امیرالمؤمنینعلیه السلام را گرفته و تا بالاترین حدّ ممکن بلند کرده به طوری که سفیدی زیر بغل آن دو بزرگوار دیده شده، و این برای آن بوده که همه حاضرین امیرالمؤمنینعلیه السلام را ببینند، چنان که در حدیث زید بن ارقم آمده: «در غدیر خم احدی باقی نماند مگر آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله را با چشم خود دید و سخن آن حضرت را با گوش خود شنید.
پیامبرصلی الله علیه وآله این کار را برای نشان دادن اهمیت امر خلافت و اتمام حجّت بر امّت انجام داد، و برای آنکه بعداً گفته حضرت را تأویل نکنند و نگویند منظور حضرت از «علیّ» معنای آن یعنی «بلند مرتبه» است، یعنی «هرکس من صاحب اختیار او بودهام صاحب اختیار او بلند مرتبه» و نتیجه بگیرند که این حدیث درباره خود حضرت است نه در شأن دیگری!! همان طور که این مطلب را درباره کلام پیامبرصلی الله علیه وآله «أنا مدینه العلم و علی بابها» مطرح کردهاند و گفتهاند که منظور حضرت از «علی بابها» آن است که «در علم بلند مرتبه است»!!
به هر حال جالب است که پردهپوشی نسبت به غدیر حتی در این مجلس هم خود را نشان داده و عدّهای برخاستند و شهادت دادند و عدّهای هم کتمان کردند! این بود که امیرالمؤمنینعلیه السلام از خدا خواستند کتمان کنندگان را گرفتار کند و خداوند دعای حضرت را مستجاب کرد و هم یک از آنها به بلایی گرفتار شدند.
بسیار عجیب است که امیرالمؤمنینعلیه السلام در زمان خلافت خود مردم را درباره حدیث غدیر قسم میدهد، در حالیکه رسماً خلیفه و امام و رئیس حکومت است، و با این همه عدّهای از روی عمد آن را کتمان میکنند.
و شهادت نمیدهند!!! لابد اگر قبل از چنین روزی در سقیفه آنان را قسم میداد انکار هم میکردند و سخن حضرت را تکذیب مینمودند، و یا با پاسخهای مثبت و منفی روبرو میشد و نزاعی بر منازعات قبلی افزوده میشد!! و همین باعث شده که در چنان زمانی حضرت سکوت اختیار کرده تا جوّ مناسبی بیابد.
به هر حال امیرالمؤمنینعلیه السلام با قسم دادن درباره غدیر، این قضیه را احیا فرموده و آن را بعد از کتمان، ظاهر ساخته و بعد از اخفا، آشکار نموده و این حدیث را در تابعین منتشر ساخته که برای نسل بعد از خود روایت کردهاند.
ابواسحاق سبعی در روایت حدیث غدیر میگوید: سعید بن وهب و زین بن یُثَیع و عمر و ذومرّ و کسانی که نمیتوانم همه را بشمارم، برایم نقل کردهاند که امیرالمؤمنینعلیه السلام در میدان کوفه مردم را قسم داد...».
این مطالب درباره صحابه راوی حدیث غدیر بود، و امّا در طبقه تابعین (که صحابه را ملاقات کردهاند)، باید گفت که همان پردهپوشی نسبت به حدیث غدیر و فضایل امیرالمؤمنینعلیه السلام ادامه داشته تا اواخر روزگار آن حضرت که اقدام به احیای استخوانبندی اصلی حدیث فرمودند و آن را از زیر آوارهای فرو ریخته چند ساله بیرون آوردند. به این صورت که آن دسته از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله که آن روز در کوفه بودند را فرا خواندند و مردم را نیز جمع کردند و صحابه را درباره حدیث غدیر
قسم دادند و فرمودند: قسم میدهم کسانی را که از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیدهاند: «من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه وعاد من عاداه...» که برخیزد و شهادت دهد، و فقط کسانی که این منظره را دیده و شنیدهاند برخیزند.
این جا بود که سی نفر که دوازده نفر از آنان از شرکت کنندگان در جنگ بدر بودند(1)برخاستند و شهادت دادند.
از بعضی روایات استفاده میشود که این قسم دادن حضرت یک بار نبوده بلکه به طور مکرر انجام شده است که یک بار آن در میدان مقابل مسجد کوفه بوده است. در بعضی روایات آمده که حضرت از بالای منبر در این باره قسم دادند و شش نفر از این سوی منبر و شش نفر از آن سوی برخاستند و وجود منبر نشان میدهد که یکبار هم داخل مسجد بوده است.
بنابراین امیرالمؤمنینعلیه السلام اولین کسی است که برای حدیث غدیر مجلس تشکیل داده و مردم را برای احیای یاد غدیر جمع نموده است. آن حضرت امام و رهبر و پرچمدار و اسوه ماست که باید هرسال و در هر مکانی مجالس غدیر تشکیل دهیم.
آخرین سخن ما کلام پیامبرصلی الله علیه وآله است که درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».
1) 153. در روایت مسند احمد سی نفر ذکر شده است. این روایت با یکدیگر منافات ندارد، به این معنی که شاهدین سی نفر بودهاند که دوازده نفرشان از اهل بدر بودهاند.