ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسماعیلی یزدی عباس 1332 - عنوان و نام پدیدآور : در آستانه سلوک/ تالیف عباس اسماعیلییزدی.
مشخصات نشر : قم: انتشارات مسجد مقدس جمکران 1388.
مشخصات ظاهری : 415 ص.
شابک : 45000 ریال 978-964-973-225-1
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه
موضوع : اخلاق اسلامی
موضوع : عبرت -- جنبههای قرآنی
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP11/الف52د4 1388
رده بندی دیویی : 297/02
شماره کتابشناسی ملی : 1754572
در آستانه سلوک
تقدیم به پیشگاه: ناموس دهر و امام عصر حضرت مهدی
تصویر
تصویر
6.jpg
تصویر
7.jpg
تصویر
8.jpg
ناموس دهر و امام عصر حضرت مهدی
رغبت مداوم و پشتکار مستمر از اساسیترین عوامل تضمین سیر معنوی و از ضروریترین نیازهای انسانی فرد و جامعه ارزیابی میشود.
پند و اندرز و نقل سرگذشت عبرتآموز پیشینیان - که در بر انگیختن روح تفکّر و بیداری و شکوفا ساختن قابلیتهای خفته آدمی نقش فوق العادهای ایفا میکند - به مثابه موتور حرکت این هدف متعالی و انرژی و سوخت تأمین این نیاز ضروری به حساب میآید.
رساله حاضر که با عنایت تولیت محترم مسجد مقدس جمکران توسط این انتشارات به زیور چاپ و نشر مزیّن گردیده، گامی کوتاه و بضاعتی اندک در راستای پاسخ به این نیاز همگانی است امید است توجه خاص و رضایت حضرت بقیة اللَّه الاعظم ارواحناه فداه را فراهم آورد.
مدیر مسئول انتشارات مسجد مقدس جمکران
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
سپاس بیکران بر آفریدگار علیم حکیم، درود فراوان بر صاحب خلق عظیم، و سلام بیپایان بر پیشوایان اخلاق و دین و صلوات الهی بر صاحب عصر و زمان مهدی موعود - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف -
بیشک مکتب حیاتبخش اسلام در همه ابعاد به ویژه در زمینههای تربیتی، بینظیرترین و شگفتانگیزترین برنامههای سازندگی را برای تربیت آدمی و پالایش روح و جان او از ناصافیها و ناپاکیها به ارمغان آورده است. برنامههای تربیتی متناسب با نیازهای مادی و معنوی و همسو با فطرت انسانی که اگر به نیکی به کار گرفته شود، آدمی را در راستای تربیت اسلامی و سازندگی روحی و جسمی، به عالیترین شکل در مسیر مقصد اعلای خود قرار داده، تا قلّههای بلند رشد و تعالی به پیش خواهد برد.
در این میان آنچه که به هیچ وجه نباید از آن غفلت ورزید، استخراج به روز این برنامهها به نحو شایسته است که مسئولیت آن به عنوان یک وظیفه مهم، پیوسته متوجّه عالمان و دانشمندان و کسانی است که هر یک در حدّ توان خود از زلال این اقیانوس بیکران بهرهمند بوده و میتوانند امت اسلامی را در این امر حیاتی مدد رسانند.
روشن است که این برنامهها اختصاص به گروه و قشر خاصی نداشته، فراگیری مخاطبین از سطوح مختلف ایجاب میکند به گونهای ارائه شود که اقشار گوناگون بتوانند از آنها بهرهبرداری نمایند.
اینک که به فضل خداوند و عنایات بیدریغ اولیای او و دعای خیر دوستان خیر اندیش، از مباحث تربیتی و اخلاقی به عنوان بال ملخی و بضاعتی اندک تحت
عناوین «فرهنگ تربیت»، «فرهنگ اخلاق» و «فرهنگ صفات» فارغ شدهایم، در همین راستا از سالهای قبل موضوعات فراوان و مسائل مهم دیگری در خاطر بود که به تدریج باید به آنها نیز پرداخته شود.
و از آنجا که ارائه متن در قالب مطالب بلند علمی مانع استفاده عموم خوانندگان میگردد، سعی شده است که موضوعات این رساله، حتی الامکان با زبانی روان و ساده مطرح شود.
انتخاب نام «در آستانه سلوک» نیز بدان جهت است که سالک راه خدا بسیاری از این مباحث را پیش از شروع به تهذیب نفس و سیر و سلوک باید مورد توجّه جدّی قرار دهد تا خود را برای این جهاد مقدّس آماده سازد.
به لطف حضرت پروردگار و عنایت ویژه آموزگار فضیلت و صاحب دلها حضرت مهدی - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - پرچمدار حق و حقیقت و نجات بخش انسانها، رساله حاضر در اختیار علاقهمندان این مباحث قرار میگیرد.
خداوند همه ما را در راه رضای خود مدد فرماید و فرج مصلح بشریت، منتقم خون سالار شهیدان پرچمدار عاشورا را امضا نماید. آمین یا ربّ العالمین.
محرم الحرام 1430 ه ق
عباس اسماعیلی یزدی
نخستین بحثی که لازم است به آن بپردازیم، فضیلت «بِسْمِ اللَّهِ» است؛ چه آنکه افراد با ایمان، همواره به یاد آفریدگار بزرگ بوده و خواهند بود و هر کاری را با یاد و نام او و برای او آغاز میکنند و در جمیع امور، کوچک و بزرگ، مهم و غیر مهم از خداوند بزرگ و نام اقدس و مبارکش استعانت و طلب مدد مینمایند. و البته صحت و ضرورت این مطلب به دلیل عقلی و نقلی ثابت است؛ زیرا تحقّق هر امری به دو رکن اساسی وابسته است:
نخست؛ وجود مقتضی و تمامیت آن، به این معنا که اگر زمینه، اسباب، شرایط و مقدمات لازم وجود نداشته یا به نوعی ناقص و ناتمام باشد، عوامل ضروری برای به وجود آمدن آن امر فراهم نبوده و طبعاً تحقق آن در عالم خارج محال خواهد بود.
دوم؛ فقدان مانع و خالی بودن بستر موجود از هر مزاحمی که از اثرگذاری اسباب جلوگیری مینماید.
و این هر دو رکن به مدد و استعانت از «بِسْمِ اللَّهِ» محقق گشته، مقتضیها موجود و تام الاقتضا میشوند و موانع مرتفع خواهند شد.
زیرا در مورد مقتضی هر خردمندی به قضاوت عقل مییابد که تنها قدرت و یکتا مؤثّر جهان هستی او جلّ و علا است که هستی مطلق است و اراده و مشیت بیمنازعش در تمام کائنات جاری و حاکم بوده، همه قدرتها و سرچشمه همه اسباب در دست توانای اوست و امورات عالم وجود صِرفاً در پرتو قیّومیّت و در سایه تدبیر و تقدیرش به چرخش درآمده، از نظام و انتظام لازم برخوردار میگردد. لباس هستی هر موجودی از فضل عنایت او بوده و تحقّق هر امری جز به دست قدرت او امکانپذیر نیست و در جریان حیات و تداوم بقاء نیز پیوسته از منبع فیّاض لایزال او به حیات خود ادامه میدهد.
بنا بر این، طبیعتِ اثر و اقتضای مقتضی نیز خود در هر امری نیازمند دریافت فیض بوده، و آثار اسباب در همه امور به یمن عنایت او و به برکت فیض همیشگی او تحقق خارجی پیدا کرده، یا از تمامیت وجود برخوردار میگردد.
همه چیز از آن اوست و ما سوی اللَّه که از خلقت بال مگسی نیز عاجزند در واقع هیچاند و جز نمایشی از سایه وجود بیش نخواهند بود و چه در اصل حیات و چه در بقای زندگی نیازمند خالق هستی بخش بوده، ناگزیر از استعانت و ناچار از مددخواهی در همه حالات از او تبارک و تعالی خواهند بود.
فقدان مانع و برطرف شدن مزاحم نیز از همین مقوله و بسان اثربخشی مقتضی، جز به مدد لطف و ظل عنایت خالق یکتا و آفریننده بیهمتا میسور نخواهد بود.
کیست که از چنگال نفس طغیانگر و هجوم بیامان این دشمن درونی با تکیه بر قدرت خویش امان یابد و چگونه میتوان از دسیسهها و نیرنگهای ابلیس مطرود از رحمت و فریبهای دمادم شیطان قسم خورده دور از حق و حملات ویرانگر و بنیانبرانداز این دشمن بیرونی در امان بود؟(1)
«فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ا إِلّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»
«سوگند به عزّتت که جز بندگان خالص و مخلصت جدّاً همه مردم را گمراه خواهم ساخت.»
سوره ص، آیه 82 و 83
و کدام صاحب قدرتی است که جز با تمسّک به قدرت خدای توانا و استمداد از امدادهای اولیای او توان دست و پنجه نرم کردن با این دشمن قوی و غوی را داشته باشد؟اینک که پروردگار متعال به سالکان ولایتمند توفیق ارزانی داشته تا تنها با یاد او انس گرفته و در وادی ایمن گام نهند و خود را آماده نموده تا به قلّه کمال پرواز نمایند، سزاوار است هر کاری را تنها با نام او شروع نمایند.
1) 1. خداوند توانا کلام شیطان را که حاکی از توانایی و قدرت فوق العاده و پافشاری فراوان وی بر تصمیم لجوجانهاش در گمراه ساختن مردم است همراه با تأکیدهای پیدر پی - مانند سوگند خوردن، آن هم به عزّت پروردگار، همراه بانون تأکید و کلمه أجمعین - نقل کرده و میفرماید:
امید است که حضرتش ما را یار و مددکار باشد، دشواریهای این راه را آسان و خطرات را از میان بردارد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را رها نکنید گر چه پس از آن شعر باشد.(1)
امام حسن عسکری علیه السلام در باره «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» میفرمایند:
«اَللَّهُ هُوَ الَّذِی یَتَأَلَّهُ عِنْدَ الْحَوائِجِ وَ الشَّدائِدِ کُلُّ مَخْلُوقٍ عِنْدَ انْقِطاعِ الرَّجاءِ مِنْ کُلِّ مَنْ هُوَ دُونَهُ وَ تَقَطَّعَ الْأَسْبابُ مِنْ جَمِیعِ ما سِواهُ یَقُولُ «بِسْمِ اللَّهِ» اَیْ أَسْتَعِینُ عَلی أُمُورِی کُلِّها بِاللَّهِ الَّذِی لا تَحِقُّ الْعِبادَةُ اِلّا لَهُ...»(2)
«خداوند همو (آن وجود شریفی) است که هر بنده و مخلوقی در مقام (نیاز و) بروز حاجتها و گرفتاریها - هنگامی که از ماسوای او قطع امید کرده و از هر سببی غیر او منقطع میگردد - به او پناه برده و (در حالی که در همه امور خود تنها او را سببساز و مسبّب الاسباب میداند) میگوید: «بسم اللَّه» یعنی در تمام کارها و جمیع امور به (هستی مطلق و ذات) خداوندی استعانت میجویم که پرستش و عبادت جز برای ذات اقدس او سزاوار نیست.».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«بسا برخی از شیعیان در آغاز کار «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را ترک مینماید خداوند به مکروهی او را آزمایش میفرماید و او را بر شکر خداوند و ثنای او متنبّه میسازد تا بدین وسیله تقصیر ترک «بِسْمِ اللَّهِ» را از او محو نماید.».
عبد اللَّه بن یحیی (از یاران امیر مؤمنان علیه السلام) خدمت آن حضرت آمد و به دستور آن بزرگوار بر تختی که در آنجا بود نشست، ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمین افتاد، سرش شکست و خون جاری شد. آن حضرت آب طلبیده، خونها را شستند.
آنگاه دست بر سر او کشیدند، زخم او التیام و درد شدید آن تسکین یافت که گویا سالم بود.
عبد اللَّه علّت آن را از امیر مؤمنان علیه السلام جویا شد، فرمودند:
«هنگام نشستن روی تخت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را ترک نمودی و خداوند این را کفاره فراموشی تو قرار داد، آیا نمیدانی که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله از سوی خداوند برایم حدیث نمود که:
«کُلُّ اَمْرٍ ذی بالٍ لَمْ یُذْکَرْ فِیهِ بِسْمِ اللَّهِ فَهُوَ أَبْتَرٌ».
«هر کار با ارزشی که در آن نام خداوند برده نشود، ناتمام است».
عرض کردم: پدر و مادرم فدایت، بلی میدانم و پس از آن دیگر «بِسْمِ اللَّهِ» را ترک نمیگویم. آن حضرت فرمودند:
«در این حال بهرهمند و سعادتمند خواهی شد.»(1)
امام هادی علیه السلام به داود صرمی فرمودند:
«... اگر بگویی که تارک «بسم اللَّه» همانند تارک نماز خواهد بود، راست گفتهای!».(2)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«سَرَقُوا أَکْرَمَ آیَةٍ فِی کِتابِ اللَّهِ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»(3)
«ارزشمندترین آیه در کتاب خدا «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را دزدیدند (و از گفتن آن در حمد و سوره نماز خودداری میکنند.)».(4)
وسائل الشیعه، ج 14، ص 478، باب 56 از ابواب مزار
1) 4. بحارالأنوار، ج 76، ص 305
2) 5. همان، ص 50
3) 6. نور الثقلین، ج 1، ص 6
4) 7. لزوم گفتن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» در حمد و سوره نماز ؛ ر.ک: وسائل الشیعه، ج 6 ص 57 باب 11 از ابواب قراءة در نماز و در حدیث امام حسن عسکری علیه السلام از نشانههای مؤمن (شیعه)؛ بلند گفتن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«دعایی که با «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» آغاز گردد، ردّ نشود.
روز رستاخیز، پیروانم در حالی که «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» میگویند وارد محشر میشوند، حسنات آنها در میزان، سنگین میگردد، گویندهای میگوید: چقدر میزان پیروان حضرت محمّد صلی الله علیه وآله سنگین است؟! پیامبران علیهم السلام در پاسخ میفرمایند:
«آغاز گفتار آنها با سه نام (شریف) الهی است که اگر بر کفّه میزان و ترازوی اعمال قرار گیرد و بر کفّه دیگر، سیّئات و گناهان همه بندگان نهاده شود، حسنات آنها سنگینتر خواهد بود».(1)
شایان ذکر است که خدای بزرگ صد و سیزده سوره مبارک قرآن را با «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» آغاز میفرماید و در سوره نمل نیز آن را از قول حضرت سلیمان نقل نموده است. بنابراین به تعداد سورههای قرآن این جمله شریفه تکرار شده است. امید است مؤمنان این شیوه را سرمشق خویش قرار دهند.
عالم بزرگ، مرحوم سیّد محمّد حسن لنگرودی میفرمود: در سفری که به اصفهان داشتم، استادم، نامهای برای روحانی بزرگ، مرحوم حاج آقا رحیم ارباب نوشتند. نامه را خدمت ایشان بردم.
آن مرحوم، هنگام گشودن نامه، «بسم اللَّه» گفت و شروع به خواندن نمود. وقتی خواست پاسخ نامه را بدهد، کاغذی را برداشت، «بسم اللَّه» گفت، قلم به دست گرفت و فرمود: «بسم اللَّه». قلم را در دوات زد و گفت: «بسم اللَّه» و روی کاغذی نهاد تا بنویسد، باز «بسم اللَّه» گفت. خلاصه هر کاری را با نام خدا آغاز نمود و این برای من بسیار جالب و تأثیر گذار بود.
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
1) 8. الاثنی عشریه مرحوم عاملی، ص 92، ب 3، ف 5
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» به اسم اعظم الهی، از سیاهی چشم به سفیدی آن، نزدیکتر است...».(1)
شخصی سست ایمان، همسر با ایمانی داشت که در همه امور، از نام پروردگار استعانت میجست و در هر زمان و هر کاری، «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» میگفت.
آن مرد از این عمل زن خشمناک بود و برای جلوگیری از کار او به فکر چاره اندیشی بود. روزی کیسهای زر به او داد و گفت: از آن نگهداری کن! همسرش آن را گرفت و گفت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» و در پارچهای پیچیده و «بسم اللَّه» گفته، در مکانی پنهان نمود.
همسرش آن را سرقت کرده، به دریا انداخت تا هنگام طلب، از او انتقام گیرد. صیّادی دو ماهی برای فروش نزد وی آورد. او آن را خرید و به منزلش فرستاد. بانوی با ایمان او، چون شکم یکی را پاره نمود، آن کیسه زر را در شکم او یافت. «بسم اللَّه» گفت و آن کیسه را در مکان خود نهاد.
شب هنگام همسر وی، از بازار آمد، ماهیان بریان را نزد او حاضر ساخت و با هم میل نمودند. پس از آن، همسر وی گفت: کیسه زر را بیاور! او برخاسته، «بسم اللَّه» گفته و آن را حاضر ساخت. همسرش شگفت زده شد، سجده الهی را به جای آورد و از جمله مؤمنان گردید.(2)
پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«هرگاه آموزگاری به کودکی گوید: بگو: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» و او آن را بگوید؛ خداوند برای آن کودک و پدر و مادرش و آن آموزگار، دوری از آتش را مینویسد».(3)
حضرت عیسی بر سر قبری گذر نمود. ملائکه الهی را دید که صاحب آن قبر را
عذاب مینمودند. پس از مدّتی بار دیگر از آنجا عبور نمود؛ ملائکه رحمت را با طبقاتی از نور، بر آن قبر مشاهده کرد. تعجّب نموده، سبب آن را از خداوند سؤال نمود! خداوند وحی فرستاد:
«ای عیسی! این شخص، بندهای معصیت کار بود. پس از مرگ، همسر باردارش طفلی به دنیا آورد و او بزرگ شد. مادرش وی را نزد معلّمی فرستاد. هنگامی که معلم به او «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» را تعلیم داد حیا کردم که بندهام را درون زمین عذاب نمایم در حالی که فرزندش، بر زمین نام مرا به زبان جاری میسازد».(1)
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ رَفَعَ قِرْطاساً مِنَ الْأَرْضِ مَکْتُوباً عَلَیْهِ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» إِجْلالاً لِلَّهِ وَ لِاسْمِهِ عَنْ أَنْ یُداسَ کانَ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الصِّدِّیقِینَ وَ خَفَّفَ عَنْ والِدَیْهِ وَ اِنْ کانا مُشْرِکَیْنِ.»(2)
«هر کس برای تکریم خدا و بزرگداشت نام او کاغذی را که بر آن «بسم اللَّه الرحمان الرحیم» نوشته شده، از زمین بردارد تا زیر پا قرار نگیرد، نزد خداوند از صدیقان باشد و از عذاب پدر و مادرش تخفیف دهد هر چند مشرک باشند.».
حضرت لقمان از راهی میگذشت. کاغذی را دید که بر زمین افتاده است، آن را برداشت. دید بر آن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» نوشته شده است، آن را شستشو داد و آب آن را آشامید. به برکت این احترام، خداوند به او حکمت عطا فرمود.(3)
بشر حافی از راهی میگذشت. کاغذی را دید که بر آن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»
نوشته بود. آن را از روی خاک برداشته و پاک نموده، خوشبو ساخت و در شکاف دیوار نهاد.
همان شب در خواب دید که به او گفتند: خداوند به پاس این کار، نام تو را در دنیا و آخرت خوشبو ساخت.(1)
آیة اللَّه علاّمه حلّی در «منهاج الکرامة» آورده است که روزی حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام از کنار خانه بشر حافی عبور نمودند. صدای ساز و آواز از خانه وی بلند بود. خدمتکار خاکروبه را بیرون آورد تا کناری بریزد. امام علیه السلام از او پرسیدند: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ عرض کرد: آزاد! آن حضرت فرمودند: بلی! وی آزاد است، اگر بنده بود، از آقا و مولایش پروا نموده، از او بیمناک بود. خدمتکار به خانه برگشت. بشر گفت: چرا دیر آمدی؟ او ماجرا را تعریف کرد. بشر با پای برهنه به دنبال آن حضرت بیرون دویده، خود را به حضرتش رساند و اظهار شرمندگی و توبه نمود.
... سبب شهرت پا برهنگی بشر آن بود که پابرهنه خدمت امام علیه السلام دوید و به سعادت عظمی نایل آمد. بعضی نقل کردهاند که سرّ آن را از خود وی پرسیدند، پاسخ داد: «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُم الْاَرْضَ بِساطاً» سوره نوح، آیه 19» (خداوند زمین را برای شما فرشی (گسترده) قرار داد) و بر بساط پادشاهان، با کفش گام نهادن، ترک ادب است. (منتهی الآمال، ج 2، ص 189)
بشر از وزرا و یا از منشیان و نویسندگان دولت هارون بود. پس از آن، دیگر گرد گناه نگشت و از سلک اشراف زادگان و عیّاشان بیرون و در سلک پرهیزکاران و پاکان در آمد.
نقل شده است که در آن مدّت که با پای برهنه در بغداد راه میرفت، هیچ حیوانی در کوچه و بازار سرگین نیفکند. پس از سی سال، شخصی سرگین اسبی در کوچه دید. فریاد برآورد که بشر از دنیا رفت. پس از تفحّص معلوم شد که وی وفات نموده است.
پس از وفات، او را به خواب دیدند.از او پرسیدند که خداوند با تو چه کرد؟ پاسخ داد: خطاب آمد: ای آنکه در دنیا آب و خوراک را به میل و آرزوی (نفسِ) خود نخوردی و ننوشیدی، اکنون آنچه دلخواه تو باشد، در این جا مهیّاست. (خزینة الجواهر ص 640)
به همین مناسبت جریان امام کاظم علیه السلام با شقیق بلخی نیز ملاحظه شود.
(بحارالأنوار، ج 48 ص 80 و منتهی الآمال، ج 2، ص 204)
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
1) 15. خزینة الجواهر، ص 640
درهای گناه و معصیت را به استعاذه (1)ببندید و درهای طاعت را با گفتن «بسم اللَّه» باز نمایید.(2)
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«آنگاه که شیطان به زمین رانده شد، گفت: پروردگارا! مرا به زمین فرود آوردی و از درگاهت راندی، اکنون برایم منزلی قرار ده! پاسخ داد: بازارها و گذرگاهها! گفت: غذا میخواهم! خطاب آمد: هر چه را که نام من بر آن گفته نشود! گفت: مؤذّن من کیست؟ فرمود: ساز و آواز و کرنا!
گفت: قرآنم چیست؟ پاسخ آمد: شعر (های نامطلوب). گفت: کتاب میخواهم! خطاب آمد: نقش و نگار! گفت: حدیث میخواهم! فرمود: دروغ! گفت: دامهای من که به آن (افراد را) صید میکنم؟ پاسخ داد: زنان!»(3)
در روایات فراوان سفارش شده است که موقع غذا خوردن، آب آشامیدن، لباس پوشیدن، خوابیدن، آمیزش، وضو گرفتن، دعا کردن، ورود و خروج از منزل، ورود به مسجد و سایر کارها با «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» آغاز شود و گرنه آن کار ناقص و شیطان نیز در آن شریک میگردد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«إِذا تَوَضَّأَ أَحَدُکُمْ أَوْ شَرِبَ أَوْ أَکَلَ أَوْ لَبِسَ وَ کُلُّ شَیْءٍ یَصْنَعُهُ یَنْبَغِی لَهُ أَنْ یُسَمِّیَ فَإِنْ لَمْ یَفْعَلْ کانَ لِلشَّیْطانِ فِیهِ شَرِکٌ» (4)
«سزاوار است که هر گاه یکی از شما وضو میگیرد، یا آب آشامد، یا غذایی بخورد، یا لباس بپوشد و نیز هر کاری را انجام میدهد «بسم اللَّه» بگوید و اگر
چنین نکند شیطان در آن شریک خواهد شد».(1)
سوره اسراء، آیه 64
امام صادق علیه السلام به ابوبصیر فرمودند:
«ای ابامحمّد! هر کس وضو بگیرد و اسم خداوند را متذکر شود تمام جسدش طاهر میگردد و این وضو تا وضوی بعدی از گناهانی که بین این دو وضو مرتکب شده، کفّاره شود و کسی که نام خدا را هنگام وضو نبرد جسدش طاهر نشود مگر همان مقدار که آب به آن رسیده است.»(2)
داود بن فرقد گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: اگر هنگام غذا خوردن «بسم اللَّه» را فراموش کنم (تکلیفم چیست؟) فرمودند:
«بگو: «بِسمِ اللَّهِ عَلی أَوَّلِهِ وَ آخِرِه»(3)
امام صادق علیه السلام نقل میکنند که امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند:
«من برای کسی که بر طعام «بسم اللَّه» گوید ضامنم که آن طعام آزارش ندهد.»
ابن کوا (رئیس خوارج) گفت: دیشب طعام میل کردم و با آنکه «بسم اللَّه» گفتم: مرا آزار داد. فرمودند:
«ای احمق! شاید چند نوع غذا میل کردهای و بر بعضی آنها «بسم اللَّه» گفته و بر بعضی «بسم اللَّه» را ترک نمودهای.»(4)
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«هرگاه بندهای هنگام خواب «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» بگوید، خداوند میفرماید: فرشتگانم! تا صبح نَفَسهای او را حسنات بنویسید.»(5)
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لا یُرَدُّ دُعاءٌ أَوَّلُهُ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»(1)
«دعائی که در آغاز آن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» گفته شود رد نشود.».
واجب است هنگام ذبح حیوانات، «بسم اللَّه» گفته شود وگرنه ذبیحه به حکم شرع نجس و حرام بوده و مردار محسوب میشود. خداوند میفرماید:
«فَکُلُوا مِمَّا ذُکِرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ إِنْ کُنْتُمْ بِآیاتِهِ مُؤْمِنِینَ... وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ...»(2)
«از آنچه نام خدا بر آن برده شده بخورید اگر به آیات او ایمان دارید... و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده نخورید، قطعاً این کار فسق و گناه است.».
مؤمنان راستین با گفتن «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» در آغاز کار، از همه کس و همه چیز دل بر میکنند و تنها به هستی مطلق، قادر متعال دل میبندند و از او استمداد و یاری میطلبند.
مرحوم آیة اللَّه خویی از شیخ احمد، خادم میرزای بزرگ شیرازی نقل میکند که مرحوم میرزا، خادم دیگری به نام شیخ محمّد داشت. وی پس از فوت آن مرحوم با دیگران ترک معاشرت کرد.
روزی شخصی دید که شیخ محمّد هنگام غروب چراغ خود را از آب پر نمود و آن را روشن کرد. علّتش را پرسید. شیخ محمّد گفت:
پس از فوت مرحوم میرزا، از غم و اندوه با مردم قطع معاشرت نمودم؛ دلم بسیار گرفته و حزن و اندوه شدید، وجودم را فرا گرفت. یکی از روزها، ساعت آخر روز جوانی به صورت یکی از طلّاب عرب بر من وارد شد، با من انس گرفت و تا غروب نزدم ماند، از گفتارش خوشم آمد و لذّت میبردم و تمام غم و اندوه از دلم برطرف میشد. چند روزی نزدم آمد. روزی به خاطرم آمد که امشب چراغم نفت ندارد
و چون مغازهها نزدیک غروب میبستند، متحیّر بودم.
فرمود: چرا به سخنانم خوب گوش نمیدهی؟ عرض کردم: امشب چراغم نفت ندارد. فرمود: این قدر برای تو حدیث خواندیم و از فضیلت «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» سخن گفتیم! بهرهمند نشدی؟ تو چراغ خود را از آب پر کن و «بسم اللَّه» بگو!
من پذیرفتم و چنین کردم و آن را روشن نمودم. از آن پس، هرگاه از نفت خالی میشود، آن را از آب پر میکنم و «بسم اللَّه» میگویم.
شگفت آنکه پس از نقل آن، این عمل از اثر افتاد.(1)
البته این تکلیف همگان نیست زیرا از چنین ایمانی برخوردار نیستند ولی آثار نیک دنیوی و اخروی «بسم اللَّه»، بر هیچکس پوشیده نیست بلکه ترک آن در آغاز کارها پیآمدهای سوئی به همراه دارد.
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِذا مَرَّ الْمُؤْمِنُ عَلَی الصِّراطِ [ فَیَقُولُ: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» ] طَفِئَتْ لَهَبُ النِّیرانِ وَ تَقُولُ: جُزْ یا مُؤمِن! فَإِنَّ نُورَکَ قَدْ أَطْفَأَ لَهَبِی.»(2)
«هرگاه مؤمن بر صراط عبور کرده و گوید: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» (در اثر آن) شعله آتش دوزخ خاموش میشود و آتش میگوید: ای مؤمن! (از صراط) عبور کن که نور تو شعله (سوزان) مرا خاموش کرد.».
یکی از تمایلات و غرائزی که در وجود بشر نهفته است و در تأمین سعادت و خوشبختی او نقش اساسی دارد غریزه حقیقتجویی است که او را از سایر موجودات ممتاز میسازد. بدین جهت انسان دانش و آگاهی را تنها از آن جهت که او را بر طبیعت مسلط میکند و به سود زندگی مادی او است نمیخواهد، بلکه نفس دانایی و آگاهی برای انسان مطلوب و لذت بخش است.
علم و دانش نه تنها آدمی را از سایر موجودات ممتاز میسازد، بلکه یکی از معیارهای فضیلت در بین انسانها نیز، علم و آگاهی است که افراد را با میزان علم و دانش میسنجند. در حوزه دین نیز معیار ثواب و عقاب، فضیلت و رذیلت، سعادت و شقاوت بر علم و شناخت استوار است و به وسیله علم و آگاهی، راه تهذیب و رسیدن به سعادت و کمال واقعی مشخص میشود.
همچنین بعثت پیامبران، برای تکمیل و توسعه علم و تزکیه بوده است.(1)
علم و دانش موهبت ارزشمندی است که خداوند از آغاز خلقت به انسان ارزانی داشته است(2)
قرآن پس از مطرح ساختن خلقت خاکی و ملکی انسان میفرماید: «عَلَّم الْاِنْسانَ ما لَمْیَعْلَمْ» (= آنچه را که انسان نمیدانست به او آموخت). سوره علق، آیه 5
و در داستان حضرت آدم میفرماید: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْماءَ کُلّها» (= و همه اسما را به آدم آموخت). سوره بقره، آیه 31
و اگر با تزکیه توأم باشد، انسان را برای پیگیری مقامات عالیه1) 29. سوره بقره، آیه 129 و 151 ؛ آل عمران، آیه 164 و سوره جمعه، آیه 2
2) 30. توجّه اسلام به انسان از جهات مختلف است، هم از جنبه طبیعی و مُلکی و هم از جنبه الهی و ملکوتی مورد توجّه قرار گرفته است. قرآن همانگونه که در خلقت انسان از «تراب»، «نطفه»، «علقه»، «مضغه»، «عظام»، و «لحم» نام میبرد، از جنبههای الهی و ملکوتی او، نفخه الهی، روح خدایی و مقام خلیفة اللهی نیز سخن به میان آورده و در سایه این تحوّل در خلقت، انسان را به علم و آگاهی ممتاز میسازد.
و اهداف بلند انسانی یاری میدهد و حسّ آینده نگری و عاقبت اندیشی را در انسان تقویّت نموده و حلّ مشکلاتی را که بر سر راه او قرار گرفته آسان میسازد و از بسیاری از گرفتاری هایی که در زندگی او پدید میآید، جلوگیری مینماید.
اساساً در هیچ مکتب و آیینی همانند اسلام به علم سفارش نشده است و از نظر اسلام، ارزش علم، فطری بشر است.
خداوند میفرماید:
«... قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ اِنّما یَتَذَکَّرُ اوُلُو الْاَلْبابِ».(1)
«بگو: آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند، یکسانند؟ تنها صاحبان مغز و خردمندان متذکّر میشوند».
با این مقایسه آشکار میان آگاهان و ناآگاهان، عظمت مقام علم و عالمان در برابر جاهلان روشن میشود.
البته با یک دید سطحی، این تفاوت برای همگان آشکار است، لکن عمق این تفاوت را تنها صاحبان خرد درک میکنند. زیرا اغلب افراد به کُنه حقیقت و ارزش علم پی نمیبرند وگرنه در عالم بیخبری و ناآگاهی به سر نمیبردند.
«... یَرْفَع اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ والَّذینَ اوُتُو الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ».(2)
«خداوند درجات کسانی که از شما ایمان آوردهاند و کسانی را که عالم و دانشمندند، بلند گرداند و خدا به آنچه انجام میدهید، آگاه است».
جهالت و ناآگاهی از نظر قرآن مردود است و عامّه مردم را مورد مذمّت قرار داده و علّت شکست آنها را عدم آگاهی از واقعیّتها بیان میکند:
«وَ لکِنَّ اَکْثَر النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ».(1)
ر.ک: سوره اعراف، آیه 187 ؛ سوره یوسف، آیات 21 و 40؛ سوره روم، آیات 6 و 30 ؛ سوره سبأ، آیات 28 و 36 و...
برخلاف پندار بیخبران که دین و مذهب را عامل تخدیر میشمارند، مهمترین دعوت پیامبران پس از ایمان، علم و دانش بوده است. آنان در هر فرصتی، بیگانگی خود را با جهل و نادانی اعلام کردهاند.
علاوه بر آیات قرآن، گفتار معصومینعلیهم السلام نیز درباره علم و عالم بسیار فراوان است و تعبیراتی در اهمیّت علم دیده میشود که بالاتر از آن تصوّر نمیشود.
البته موضوع علم، از زوایای مختلف، بحث مفصلّی میطلبد که از عهده این رساله خارج بوده و کتاب مستقلّی لازم دارد. لکن برای تبرّک و نیز رفع ضرورت بطور اختصار به برخی از جهات آن اشاره میشود.
خداوند میفرماید:
«... وَ قُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً»(2)
«... بگو: پروردگارا! بر علم و دانشم بیفزای».
از اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله با آن روح ملکوتی و سرشار از علم و آگاهی - که حضرتش از علوم اوّلین و آخرین آگاه است - مأمور میشود که از خداوند درخواست علم و دانش نماید، روشن میشود که این علم، آن دانشی نیست که در بین مردم رایج است.
و نیز آموختن علم، حدّ و مرزی ندارد؛ نه دارای مرز مکانی است (چرا که باید تا چین و ثریّا در طلبش بود) و نه دارای مرز زمانی است (که ز گهواره تا گور ادامه دارد).
در منطق اسلام، «فارغ التحصیل» بیمعنی است. زیرا همواره مؤمن تا پایان عمر باید در طلب علم کوشش نماید و انسان تحت هر شرایطی محتاج آموختن علم است. البته علوم پیامبران و اوصیا علیهم السلام از آموختههای این و آن حاصل نمیشود، بلکه از تجلیّات ربوبی است؛
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اِذا اَتی عَلَیَّ یَومٌ لا أَزْدادُ فِیْهِ عِلْماً یُقَرِّبُنِی اِلیَ اللَّهِ، فَلا بارَکَ اللَّهُ لِی فِی طُلُوعِ شَمْسِهِ».(1)
«اگر روزی بر من فرا رسد که در آن روز بر علم و دانش خویش نیفزوده باشم که مرا به خداوند نزدیک سازد، خداوند طلوع آفتاب آن روز را برایم مبارک نساخته است».
و نیز میفرمایند:
«لَیْسَ الْعِلْمُ بِکَثْرَةِ الْتَعَلُّمِ ، اِنَّما هُوَ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قَلْبِ مَنْ یُرِیدُ أَنْ یَهْدِیَهُ».(2)
«علم (واقعی) به زیادی آموختن نیست، بلکه آن، نوری است که خداوند در قلب هر کس که اراده هدایت او نموده، قرار میدهد».
و نیز حضرتش میفرمایند:
«اَلعِلْمُ نُورٌ وَضِیاءٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فِی قُلُوبِ اَوْلِیاءِهِ وَ نَطَقَ بِهِ عَلی لِسانِهِمْ».(3)
«علم، نور و روشنایی است که خداوند در قلوب اولیای خود قرار میدهد و
زبانهایشان را به آن گویا میسازد».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«لَیْسَ الْعِلْمُ فی السَّماءِ فَیَنْزِلُ اِلَیْکُمْ وَ لا فی تَخُومِ الْاَرْضِ فَیَخْرُجُ لَکُمْ وَ لکِنَّ الْعِلْمَ مجْبُولٌ فی قُلُوبِکُمْ، تَاَدَّبُوا بِآدابِ الْرَّوحانِیّینَ [وَ تَخْلَّقُوا بِاَخْلاقِ الصِّدِّیقینَ(1)] یَظْهَرُ لَکُمْ [یَظْهَرُ مِنْ قُلُوبِکُمْ ».(2)
«علم (حقیقی) در آسمان نیست که بر شما نازل گردد و نه در دل زمین است که برایتان بیرون آید. بلکه علم، در قلبها و باطن شما عجین گردیده است. به آداب و روش روحانیون روی آورده، متأدّب گردید [و به اخلاق صدّیقین متخلّق شوید ]تا [از قلوب شما] برای شما ظاهر گردد».
برای صاحبان این نور و این دانش الهی، نشانههایی است تا طالبان علم، به بیراهه نروند بلکه با جهادی پیگیر و تضرّع به درگاه پروردگار و تمسّک به ذیل عنایات پیشوایان معصوم علیهم السلام زمینه این عنایت را در خود فراهم سازند.
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنْ اَخْلَصَ لِلّهِ اَرْبَعینَ صَباحاً ظَهَرَتْ (جَرَتْ) یَنابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ».(3)
«هر کس به خاطر خداوند چهل روز اخلاص ورزد، چشمههای حکمت از قلب او بر زبانش جاری و ظاهر گردد».
و نیز میفرمایند:
«به راستی هرگاه نور در دل تابید، دل باز و گشاده گردد (و به او شرح صدر داده شود)».
عرض شد: ای رسول خدا! آیا نشانه دارد؟ فرمودند: آری!
«اَلْتَجافِی عَنْ دارِ الغُرُورِ وَالْاِنابَةُ اِلی دارِ الْخُلُودِ وَ الْاِسْتِعدادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِهِ».(1)
«(نشانه آن) کنارهگیری از دنیای فریبکار و انابه و میل به سرای جاویدان آخرت و آمادگی برای مردن، پیش از رسیدن آن است».
بنا بر این، علم فقط دانستن تعدادی اصطلاحات و علوم رسمی نیست، بلکه بسا منظور از آن، آگاهیِ خاصّی است که به انسان از راه مجاهده و تضرّع عطا میشود و آدمی در پرتوِ آن، به اطاعت پروردگار و قرب به حضرتش هدایت میگردد.
مرحوم عالم کامل سید هاشم نقل نمود که مرحوم پدرم سید علی اکبر یزدی میخواست نماز جماعت بخواند، ناگاه مردی در لباس روستایی وارد مسجد شد و در صف اوّل، پشت سر پدرم قرار گرفته، به پدرم اقتدا کرد، ولی در رکعت دوّم در حال قنوت قصد فرادا نموده، نمازش را خود تمام کرد، سپس سفرهای که همراه داشت باز نمود و مشغول خوردن نان شد.
پس از اتمام نماز مردم از هر طرف به او حمله کردند و به کارش اعتراض نمودند ولی او هیچ نمیگفت. پدرم متوجه شد، فرمود: چه خبر است؟ جریان را نقل کردند. پدرم به آن شخص گفت: چرا چنین کردی؟ پاسخ داد: سبب آن را آهسته به خودت بگویم یا در این جمع بگویم؟ پدرم گفت: در حضور همه بگو. فرمود: وارد این مسجد شدم به امید آنکه از فیض نماز جماعت با شما بهرهای ببرم، چون اقتدا نمودم اواسط حمد شما از نماز بیرون رفتید و در این خیال واقع شدید که پیر شدهام و از آمدن به مسجد عاجزم الاغی لازم دارم، پس به میدان الاغ فروشی رفته و الاغی را انتخاب کردید و در رکعت دوم در تدارک خوراک و تعیین جای آن بودید که من عاجز شدم، لذا نماز را فرادا تمام کردم. این را گفت و سفره را پیچید و از مسجد خارج شد.
1) 41. قرةالعیون ص 439، بحارالأنوار، ج 77، ص 83 ضمن سفارشات آن حضرت به ابوذر
پدرم بر سر خود زد و ناله نمود و گفت: این مرد بزرگی است او را بیاورید که مرا به او حاجتی است، مردم رفتند که او را برگردانند و او ناپدید شد و تا به حال دیگر کسی او را ندید.(1)
امام صادق علیه السلام (از پدر بزرگوارش) نقل میکند که در محضر علی بن الحسین علیهما السلام سخن از تقیه به میان آمد، آن حضرت فرمودند:
«سوگند به خدا اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان بود خبر مییافت، او را به قتل میرسانید در صورتی که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میان آن دو برادری برقرار کرد، پس درباره سایر مردم چه پندارید.
به راستی دانش عالمان مشکل و سخت و آنچنان دشوار است که جز پیامبر مرسل یا فرشته مقرّب یا بنده مؤمنی که خدا دلش را به ایمان آزموده طاقت تحمّل آن را ندارد».
سپس فرمودند:
«وَ إِنَّما صارَ سَلْمانُ مِنَ الْعُلَماءِ لِاَنَّهُ امْرؤٌ مِنَّا اَهْلَ الْبَیْتِ، فَلِذلِکَ نَسَبَهُ (نَسَبَتْهُ ف خ) اِلیَ الْعُلَماءِ».
«و سلمان از این رو در زمره عالمان شد که او مردی از ما اهلبیت گردید، از این جهت در ردیف عالمان آورده میشود.» (2)
مرحوم شیخ مفید از منصور بن بزرج روایت میکند که گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: سالارم! فراوان از شما میشنوم که از جناب سلمان فارسی یاد میکنید! آن حضرت فرمودند:
«سلمان فارسی نگو، بلکه بگو: سلمان محمّدی (ص). میدانی چرا بسیار او را یاد میکنم؟».
عرض کردم: نه. فرمودند:
«به سبب سه خصلت او:
إِحْداها: إِیْثارُهُ هَوی أَمِیرِالْمُؤمِنِینَ علیه السلام عَلی هَوی نَفْسِهِ. وَ الثَّانِیَةُ: حُبُّهُ لِلْفُقَراءِ وَ اخْتِیارُهُ إِیَّاهُمْ عَلی أَهْلِ الثَّرْوَةِ وَ الْعَدَدِ. وَ الثَّالِثَةُ: حُبُّهُ لِلْعِلْمِ وَ الْعُلَماءِ.
إِنَّ سَلْمانَ کانَ عَبْداً صالِحاً حَنِیفاً مُسْلِماً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ.».
«نخست: مقدم داشتن او خواسته امیر مؤمنان علیه السلام را بر هوایِ خویش. دوم: دوست داشتن او تهیدستان و اختیار نمودن آنها را بر صاحبان ثروت و مکنت. سوم: دوست داشتن او علم و عالمان را.
براستی سلمان (هیچگاه) از مشرکان نبوده بلکه بندهای صالح و شایسته، حقّگرا و مسلمان و فرمانبردار بود.»(1)
یکی از شاگردان شیخ انصاری نقل میکند که برای تحصیل علوم دینی به نجف اشرف رفتم و در درس شیخ حاضر شدم ولی از درس او هیچ نمیفهمیدم. از این جهت ناراحت بودم. بعضی از ختومات را انجام دادم، ولی مؤثّر واقع نشد. لذا به حضرت امیر مؤمنان علیه السلام متوسّل شدم.
شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم، آن بزرگوار در گوشم «بسم اللَّه الرحمن الرحیم» را قرائت فرمودند. از آن پس، درس را خوب میفهمیدم و اندک اندک به شیخ اشکال میگرفتم. روزی پس از درس، شیخ آهسته در گوشم فرمود: آنکس که «بسم اللَّه» را در گوش تو خواند، در گوش من تا «وَ لاَ الضَّالین» را قرائت فرمود. از این جریان شگفت زده شدم و دانستم که شیخ مورد عنایت حضرت بوده و از کرامت برخوردار است.(2)
عالم محقّق، سیّد اسداللَّه کاظمینی گوید: خدمت عالم بزرگوار مرحوم
سیّد عبداللَّه شُبّر - که به مجلسی ثانی، مشهور و دارای تألیفات فراوانی است - رسیدم. در حالی که از فراوانی تألیفات وی شگفت زده بودم، علّت آن را از ایشان پرسیدم.
پاسخ داد: از توجّهات امام همام، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام میباشد. شبی در خواب آن بزرگوار قلمی به من عطا نموده، فرمودند: «اُکْتُبْ = بنویس». از آن پس، موفّق به نوشتن و تألیف شدم».(1)
شخص موثّقی از سید بزرگواری نقل میکند که عصر جمعهای در یکی از مساجد تهران نماز امام زمان - عجل اللَّه تعالی فرجه - خواندم و حاجتم این بود که بتوانم منبر حکیمانهای بروم، از مسجد بیرون آمده، رهسپار مسجدی در قلهک برای سخنرانی شدم پس از ورود یکی از حاضرین نزد من آمد و گفت: اگر میخواهی منبر حکیمانه بروی همیشه با وضو و به یاد خدا و سحرخیز باش، کم صحبت کن، غذا کم میل نما و از مردم کناره بگیر. من با شوخی گفتم: شاعر هم میگوید:
صَمتُ جوعُ سهرُ عُزلتُ و ذکری به دوام
ناتمامان جهان را کند این پنج تمام
در این بیت شعر، نامی از طُهر و وضو نیامده است. برخاستم به منبر رفتم. پس از پایان شخصی همراهم تا نزدیک ماشین آمد و فرمود: اگر میخواهی منبرت مانند برق بوده، به جا و تأثیر گذار باشد، همیشه با وضو و به یاد خدا و سحر خیز باش، کم حرف بزن، غذا کم میل کن و از مردم کناره بگیر. در پاسخ به او گفتم: اتّفاقاً من نماز خواندم و همین را درخواست نمودم. فرمود: به همین علّت مرا فرستادند تا به تو چنین بگویم.
باید گفت که گروه خاصّی که در زندگی خود پیوسته به تهذیب اخلاق و مجاهده
1) 46. دارالسلام مرحوم نوری، ج 2، ص 250
با نفس و کوشش در عبادت موفّق بوده و در خود تحوّل اساسی ایجاد نمودهاند، از خزاین علوم الهی کسب فیض کرده و بر اسراری که بر دیگران پوشیده است، واقف گشتهاند. اینان چنان اوج گرفتهاند که در رتبه جانشینان پیامبران الهی علیهم السلام قرار گرفتهاند و امین مؤمنانند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«الْعُلَماءُ اُمَناءُ وَ الْاَتْقِیاءُ حُصُونٌ وَ الْاَوْصِیاءُ سادَةٌ».(1)
«عالمان، امینانند و پرهیزکاران، دژهای محکم و جانشینان، سالار و سرورانند».
همچنین میفرمایند:
«عالمان، وارثان پیامبرانند و این بدان جهت است که پیامبران، درهم و دینار (طلا و نقره) به یادگار نگذارند، بلکه احادیثی از گفتارشان به جای گذارند که هر کس از آن احادیث فرا گیرد، بهره فراوانی بر گرفته است. اینک نیکو بنگرید که علم و دانش خود را از چه فردی فرا میگیرید چه آنکه در هر عصری در خاندان ما اهل بیت، جانشینان عادلی وجود دارند که تحریف و دگرگونی دادن غالیان و تندروان و ادّعای بیاساس منحرفان و تأویل و توجیه نادانان را از دین میزدایند».(2)
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«عُلَمَاءُ اُمَّتِی کَأَنْبِیَاءِ بَنِی اسْرَائِیل».(3)
«عالمان امت من چونان انبیای بنی اسرائیل هستند.».
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَقْرَبُ النَّاسِ مِنْ دَرَجَةِ النُّبوَّةِ اَهْلُ العِلْمِ وَالْجَهادِ، اَمَّا اَهْلُ الْعِلْم فَدَلّوا النَّاسَ
عَلی ما جاءَتْ بِهِ الرُّسلُ...» .(1)
«نزدیکترین افراد به درجه و مقام پیامبری، اهل علم و مجاهدانند. امّا اهل علم، مردم را به آنچه پیامبران (از طرف خداوند برای مردم) آوردهاند راهنمایی میکنند».
در طول تاریخ، عالمان ربّانی همانند خورشید در تاریکیها درخشیده و آنچنان اوج میگیرند که پیامبر علیه السلام میفرمایند:
«هر کس عالمی را زیارت کند، مرا زیارت کرده و هر کس با عالمی مصافحه کند، گویا با من مصافحه نموده است. کسی که با عالمی همنشین شود، گویا با من همنشینی کرده است و هر کس در دنیا با من همنشینی کند، روز قیامت او را همنشین خود خواهم نمود. هرگاه مرگ عالمی فرا رسد و او در طلب علم باشد، شهید از دنیا خواهد رفت...».(2)
و نیز حضرتش میفرمایند:
«یا عَلِیّ! اِذا اَتی عَلَی الْمُؤْمِنِ اَرْبَعُونَ صَباحاً وَ لَمْ یَجْلِسِ الْعُلَماءَ قَسی قَلْبُهُ وَ جَرَءَ عَلَی الْکَبائِرِ».(3)
«یا علی! هرگاه چهل روز بر مؤمنی بگذرد و در مجلس عالمان حضور پیدا نکند، قلب او قسی و سخت گردد و بر انجام گناهان کبیره جری شود».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«شما را به پنج چیز سفارش میکنم که اگر برای به دست آوردن آنها (رنج و سختی سفر را بر خود هموار نموده) زیر بغلهای شترها بزنید (تا با شتاب سیر کنند) سزاوار است:
«لا یَرْجُوَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِلاَّ رَبَّهُ. وَ لا یَخَافَنَّ إِلاَّ ذَنْبَهُ. وَ لا یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ مِنْکُمْ إِذا
سُئِلَ عَمَّا لا یَعْلَمُ أَنْ یَقُولَ لا أَعْلَمُ. وَ لا یَسْتَحِیَنَّ أَحَدٌ إِذا لَمْ یَعْلَمِ الشَّیْءَ أَنْ یَتَعَلَّمَهُ. وَ عَلَیْکُمْ بِالصَّبْرِ، فَإِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الْإِیمانِ کَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ، وَ لا خَیْرَ فِی جَسَدٍ لا رَأْسَ مَعَهُ وَ لا فِی إِیمانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ.».(1)
«هیچ فردی از شما نباید از کسی امیدوار باشد جز به پروردگار خویش. و نباید از چیزی بیم و هراس داشته جز از گناهان خود. اگر چیزی را نمیداند و از او سؤال شود شرم نکند که بگوید نمیدانم. و اگر چیزی را نمیداند شرم نکند که آن را بیاموزد. بر شما باد به صبر و شکیبایی، چه آنکه شکیبایی نسبت به ایمان بسان سر به بدن است، بدنی که سر ندارد در آن خیری نیست همچنین ایمانی که با آن شکیبایی نباشد در آن خیری نخواهد بود.».
متأسّفانه در اثر گسترش بینش مادّی و ترویج فرهنگ غربی از سوی عدّهای، ارزشهای انسانی به فراموشی سپرده شده و آنچه در جامعه نقش اصلی را ایفا میکند، امور دنیوی است و افراد تنها به امور مادّی بها میدهند.
از این رو، از میان علوم مختلف نیز تنها به دانشی اهمیّت میدهند که مستقیم یا غیر مستقیم در رسیدن به مقاصد دنیوی و اهداف مادّی، آنان را یاری رساند. و لذا علوم معنوی و دینی به دست فراموشی سپرده شده و ارزش چندانی ندارد و اگر گروهی برای علم دین نظیر فقاهت و علم اخلاق ارزش قائلند و برای تحصیل آن کوشش میکنند، به جنبههای مادّی آن بیشتر توجّه دارند، در صورتی که اگر در آیین اسلام، به علم و عالم ارج نهاده شده، تنها به خاطر انسانیّت و ارزشهای انسانی است و در حقیقت علمی ارزشمند است که در خدمت انسان سازی قرار گیرد
1) 53. نهج البلاغة (ترجمه فیض الإسلام) ص 1123، ح 79
و هدف نهایی از علم در اسلام، افزایش مراتب معنوی و رسیدن به قلّه کمال و قرب الهی است.
امام صادق علیه السلام روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ، اَلا اِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ بُغاةَ الْعِلْمِ» .(1)
«تحصیل علم بر هر مسلمانی واجب است. آگاه باشید خداوند جویندگان علم را دوست دارد».
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام میفرمایند: رسول خدا صلی الله علیه وآله وارد مسجد شده، گروهی را مشاهده نمودند که گرد مردی را گرفتهاند. پرسیدند:
این کیست؟
عرض نمودند: او علاّمه است!
پرسیدند: علّامه یعنی چه؟
عرض کردند: وی، داناترین افراد به اَنساب و دودمان عرب و وقایع و حوادث آنها و آگاه به روزگار جاهلیّت و اشعار عرب است.
پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند:
«اینها دانشی است که جهل به آن، به کسی زیان نمیرساند و آگاهی از آن، کسی را سودی نمیبخشد.».
آنگاه فرمودند:
«اِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آیَةٌ مُحْکَمَةٌ اَوْ فَرِیضَةٌ عادِلَةٌ اَوْ سُنَّةٌ قائِمَةٌ وَ ما خَلاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ».(2)
«علم تنها سه چیز است: نشانهی استوار، فریضهی متعادل و روش پابرجا و تثبیت شده و ماسوای آن (نوعی) فضیلت است.».
در توضیح حدیث گفتهاند: «آیَةٌ مُحْکَمَةٌ» یعنی علم به اصول عقاید و نشانههای
استوار که معتقدات راسخ و اصول تغییرناپذیر دینی و ارزشهای پایدار عقیدتی است.
«فَرِیضَةٌ عادِلَةٌ» یعنی علم اخلاق و ضروریات متعادل انسانی که بر کمالات اخلاقی و فضیلتهای متعالی منطبق است. و به واسطهی آنکه آدمی را از گرایشهای ناهماهنگ با فطرت انسانی حراست کرده و به اعتدال روانی سوق میدهد به «عادله» تعبیر شده است.
«سُنَّةٌ قائِمَةٌ» یعنی علم به احکام شریعت و روشهای تثبیت شده که بیانگر احکام بیبدیل دینی و بایدها و نبایدهای مذهبی است که به واسطهی پیامآوران الهی و مفسّرین شریعت به مردم ابلاغ میشود.
امام صادق علیه السلام نیز نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«هر کس در راهی گام نهد که در آن علم بیاموزد، خداوند او را به راه بهشت رهنمون سازد، به راستی فرشتگان با خرسندی بالهای خویش را برای جویندگان علم فرو نهند و اهل آسمان و زمین تا برسد به ماهیان دریا، همگی برای آنان آمرزش میطلبند و فضیلت عالم بر عابد بسان برتری ماه شب چهارده بر ستارگان دیگر است...».(1)
و نیز امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«الْعامِلُ عَلی غَیْرِ بَصِیرَةٍ کَالسَّائِرِ عَلی غَیْرِ الطَّرِیقِ لایَزِیدُهُ سُرْعَةُ السَّیرِ اِلاّ بُعْداً».(2)
«هر کس بدون بصیرت کاری را انجام دهد، مانند کسی است که بیراهه رفته. هر چه سرعت سیر او بیشتر شود، او را (از مقصد) دورتر میسازد».
پدر بزرگوارش امیر مؤمنان علیه السلام این گروه را این گونه توصیف میفرمایند:
«الْمُتَعَبِّدُ بِغَیْرِ عِلْمٍ کَحِمارِ الطَّاحُونَةِ یَدُورُ وَ لا یَبْرَحُ مِنْ مَکانِهِ».(1)
«عبادت کننده بدون علم و آگاهی همچون الاغ آسیاب است که همواره در یک جا میچرخد و از جای خود دور نمیشود».
و نیز آن حضرت میفرمایند:
«اَلْعِلْمُ بِغَیْرِ عَمَلٍ وَبالٌ. اَلْعَمَلُ بِغَیْر عِلْمٍ ضَلالٌ».(2)
«علم بدون عمل وبال است و فرجامی بد دارد. عمل بدون علم و آگاهی، گمراهی است».
از این بیانات تکان دهنده و نظایر آن، میتوان نتیجه گرفت که اسلام تا چه اندازه به دانش دینی اهمیّت میدهد و در مقابل، بیتوجّهی به نقش و اهمیّت علم را چه مقدار مورد نکوهش قرار داده است.
پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام (و نیز به معاذ) فرمودهاند:
«لَاَنْ یَهْدِیَ اللَّهُ بِکَ رَجُلاً واحِداً خَیْرٌ لَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ ما فِیها».(3)
«راستی که خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، برای تو از دنیا و آنچه در آن خواهد بود، بهتر است».
و نیز میفرمایند:
«هر عالم و یا طلب کننده علم که از یکی از آبادیها و یا شهرهای مسلمانان عبور کند ولو از غذا و آشامیدنی آنها نخورد و نیاشامد، بلکه از یک طرف وارد شده و از سوی دیگر خارج گردد، خداوند (به احترام او) چهل روز عذاب را از اهل قبور (آنجا) برطرف سازد».(4)
آری! عالم و دانشمند دینی، به مدد علم و فضیلت خود، جوامع بشری را
تعالی بخشیده و آنان را در مسیر هدایت و خیر و فضیلت سوق داده و انگیزه طاعت و عبادت الهی را در آنها به وجود میآورد.
امام موسی بن جعفر علیه السلام میفرمایند:
«...وَ اَلْزَمُ الْعِلْمِ لَکَ ما دَلَّکَ عَلی صَلاحِ قَلْبِکَ وَ اَظْهَرَ لَکَ فَسادَهُ...»(1)
«ضروری ترین علم آن است که تو را به خیر و صلاح دل (و پاکسازی آن) راهنمایی کند و فساد و تباهی دل را بر تو آشکار سازد».
هدف اصلی بعثت انبیا هدایت و ارشاد مردم است و عالمان و دانشمندان دینی، تنها گروهی هستند که اهداف عالیه آن بزرگواران را دنبال میکنند. ایشان نه تنها خود را از ظلمتها و گمراهیها نجات میبخشند، بلکه امّت مسلمان را نیز تحت تعلیم و تربیت دینی خود قرار داده و آنها را در مسیر رشد فکری و معنوی رهنمون میسازند، برخلاف عابدانی که از بصیرت دینی برخوردار نبوده و تنها سعی دارند خود را نجات بخشیده و به ساحل نجات برسانند.
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«ساعَةٌ مِن عالِمٍ یَتَّکی عَلی فراشِهِ یَنْظُرُ فی عَمَلِهِ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ العابِدِ سَبْعِینَ عاماً».(2)
«ساعتی که عالم و دانشمند (دینی) در جایگاه خود تکیه میدهد و اعمال خود را بررسی مینماید، از عبادت هفتاد سال عابد بهتر است».
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«عالِمٌ یُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ اَفْضَلُ مِنْ سَبْعِینَ اَلْفَ عابِدٍ».(1)
«عالمی که از دانش او بهره برند از هفتاد هزار عابد (فاقد بینش دینی) برتر است».
البته در روایات این برتری، به علّت اختلاف عالمان از حیث فضیلت و نیز وسعت و نوع بهرهبری از علوم آنها به اختلاف آمده است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«در روز رستاخیز خدای بزرگ عالم و عابد را بر انگیزد و آنگاه که در محضر الهی قرار گیرند، به عابد گفته شود: (خود به تنهایی) به بهشت داخل شو! ولی به عالم گفته میشود: باز ایست و به پاس تربیت نیکویت، مردم را (که در دنیا از دانش تو بهره بردهاند) شفاعت کن».(2)
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوار خود از حضرت علی علیه السلام روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«اِذا کانَ یَوْمُ القِیامَةِ وُزِّنَ مِدادُ الْعُلَماءِ بِدِماءِ الشُّهَداءِ، فَیُرَحَّجُ مِدادُ الْعُلَماءِ عَلی دِماءِ الشُّهَداءِ».(3)
«آنگاه که روز رستاخیز شود، قلم عالمانِ (دینی) با خون شهیدان سنجیده شود، سرانجام مداد عالمان بر خون شهیدان برتری یابد».
زیرا مداد عالمان، شهید میپروراند و انگیزه جهاد را در مجاهدان، فی سبیل اللَّه به وجود میآورد. وانگهی شهیدان در یک جبهه جهاد میکنند و عالمانِ مجاهد،
در جبهههای مختلف به جنگ زورمداران، منحرفان، جاهلان و متجاوزانِ به حریم دین و انسانیّت میروند و پیروزمندانه درخت دین و ایمان را آبیاری میکنند.
غالب افراد، خوشی و سعادت و کمال را در زَراندوزی و جمعآوری مال و منال میپندارند و تمام توان خویش را در به دست آوردن آن به کار میگیرند. این بینش از دیر زمان بوده و در دنیای کنونی نیز بیش از پیش مورد پذیرش همگان قرار گرفته است؛ به گونهای که اکثر جوانان، انتخاب رشته خود را بر مبنای درآمد بیشتر قرار داده و هیچ گاه به نیاز جامعه و خدمت به خلق توجّه نمیکنند. در صورتی که انسان در خور و خواب و انتخاب مسکن خلاصه نمیشود، بلکه انسان نیازهای بالاتری دارد که دانش واقعی، تربیت، تزکیه و معنویّت پاسخگوی آن است و لذا اسلام به علومی که پاسخگوی نیاز معنوی انسان باشد، توجّه کامل نموده، بلکه آن را با ارزشترین خیر توصیف مینماید.
از امیر مؤمنان علیه السلام درباره «خیر» پرسش شد، پاسخ دادند:
«لَیْسَ الْخَیْرُ اَنْ یَکْثُرَ مالُکَ وَ وَلَدُکَ وَ لکِنَّ الْخَیْرَ اَنْ یَکْثُرَ عِلْمُکَ وَ اَنْ یَعْظُمَ حِلْمُکَ وَ اَنْ تُباهِیَ النَّاسَ بِعِبادَةِ رَبِّکَ...».(1)
«خیر آن نیست که مال و اولاد تو زیاد شود، بلکه خیر آن است که دانش تو افزون و حلم و بردباریت بزرگ گردد و بر اثر عبادت و بندگی پروردگارت، به مردم سرافرازی کنی».
کمیل گوید: روزی امیر مؤمنان علیه السلام دست مرا گرفته، به صحرا بردند. هنگامی که از شهر خارج شدند، آهی - بسان آه کشیدن اندوه رسیده - از دل کشیده، فرمودند:
«ای کمیل! این دلها ظرفها و جایگاهها(ی علوم، حقایق و اسرار) است
1) 67. نهج البلاغة (ترجمه فیض الإسلام) ص 1128، ح 91
و بهترین آنها نگاه دارنده آنهاست. پس آنچه به تو میگویم، از من نگاه دار و به یاد داشته باش».
مردم سه گروهاند: عالم ربّانی، دانش پژوهانی که بر طریق نجاتند و مگسان کوچک ناتوانی که از هر آواز کنندهای، پیروی نموده و با هر بادی (تغییر مسیر داده) میروند و از پرتو دانش، روشنی نگرفته و به پایه استواری پناه نبردهاند.
ای کمیل! علم از مال برتر است. زیرا علم و دانش از تو نگهبانی کرده (و وجودت را در پناه خود از هر آفتی پاسداری مینماید)، ولی مال، تو باید حافظ و نگهبان آن باشی. همچنین صرف مال و انفاق آن، موجب نقصان و کاهش آن میگردد. ولی علم بر اثر نشر و آموختن، افزون میگردد...
ای کمیل! «هَلَکَ خُزّانُ الْاَموالِ وَ هُمْ اَحْیاءٌ وَالْعُلَماءُ باقوُنَ ما بَقِیَ الْدَّهْرُ، اَعْیانُهُمٌ مَفْقُودَةٌ وَ اَمثالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوجُودَةٌ...(1)
«زراندوزان و ثروتمندان مرده و نابودند با اینکه (ظاهراً) زندهاند، ولی عالمان زندهاند و تا روزگار برجاست، پایدارند. بدنهای آنها ناپیداست، ولی صورتها و نمونههای (عالی) آنها در دلها موجود است...».
دینشناسی و آگاهی در دین، در رأس علومی قرار دارد که دارای ارزش مثبت است. برخلاف بیتوجّهیهایی که در فرهنگها و مکاتب بشری نسبت به انسان در بُعد روحانی وجود دارد، - و اغلب در بستری کاملاً محدود و آن هم در بُعد مادی به تعلیم اکتفا میشود و مسأله انسانیّت، معنویّت و تربیت و سازندگی انسان که اساسیترین مسأله است، به کلّی فراموش شده است - در اسلام، به تمام معنی و در همه ابعاد، به انسان توجّه کامل شده و تعلیم و تربیت، در حوزههای کاملاً وسیع
1) 68. نهج البلاغة (ترجمه فیض الإسلام) ص 1154، ح 139
و آن هم در بُعد مادی و معنوی، فردی و اجتماعی مورد توجّه کامل قرار گرفته است.
علم دینشناسی، مشعل و راهنمایی است برای شناخت حقایق، و آموزههای دینی، و حلال و حرام و سلاحی در برابر دشمنان است. مذاکره چنین علمی، لازم و تسبیح و تقدیس پروردگار است و چراغی است فروزان فراسوی بهشت و مونس و همدمی است به هنگام وحشت. تعلیم آن به کسانی که از علم بهرهای ندارند، صدقه محسوب میشود و بذل چنین علمی، وسیله تقرّب به خداوند است.
خداوند متعال میفرماید:
«وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کافةً فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ اِذا رَجَعُوا اِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ».(1)
«شایسته نیست که مؤمنان همگی (برای جهاد) کوچ کنند، پس چرا از هر گروهی دستهای از آنان کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی پیدا کنند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آنان را اِنذار نمایند، باشد که آنان (از مخالفت فرمان خداوند) بترسند؟».
گرچه پیکار در راه خداوند پر اهمیّت بوده و دارای نقش اساسی است، لکن لازم است که گروهی به تحصیل علوم دینی روی آورده، معارف و احکام دین را بیاموزند و به دیگران نیز تعلیم دهند تا امّت اسلامی در مسیر سعادت، خیر و فضیلت سوق داده شود. بنابراین برای گروهی فراگیری آموزههای دینی و رساندن آن به دیگران، از اهمّ واجبات است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«در امر دین، تفقّه نموده و صاحب بصیرت و بینش شوید، زیرا اگر کسی تفقّه نکند و بصیر و آگاه در دین نشود، همچون بادیه نشینان جاهل است. آنگاه آیه فوق را تلاوت کردند».(2)
در روایت دیگر اضافه دارد:
«فَاِنَّهُ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فِی دِینِ اللَّهِ لَمْ یَنْظُرِ اللَّهُ اِلیهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لَمْ یُزَکِّ لَهُ عَمَلاً».(1)
«زیرا اگر کسی در دین خدا تفقّه نکند (و فاقد بصیرت باشد)، در روز رستاخیز خداوند به او نظر نکند و عمل عبادی او را پاکیزه نشمارد و از او نپذیرد».
و نیز میفرمایند:
«ما مِنْ اَحَدٍ یَمُوتُ مِنَ المُؤْمنینَ اَحَبُّ اِلی اِبْلِیسَ مِنْ مَوْتِ فَقِیهٍ».(2)
«برای شیطان مرگِ هیچ مؤمنی به اندازه مرگ فقیه و دین شناس محبوبتر نیست».
و نیز آن بزرگوار اسلام را به بنائی تشبیه نموده، میفرمایند:
«اِذا ماتَ الْمُؤمِنُ الفَقِیهُ ثُلِمَ فِی الْاِسْلامِ ثُلْمَةٌ لا یَسُدُّها شَیٌ».(3)
«هرگاه مؤمن فقیه و دین شناس از دنیا برود، در اسلام خللی پدید آید که هیچ چیز آن را ترمیم نمیکند».
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام اضافه دارند:
«لاَنَّ المُؤْمِنینَ الْفُقَهاءَ حُصُونُ الْاِسْلامِ کَحِصْنِ سُورِ المَدِینَةِ لَها».(4)
«زیرا مؤمنان فقیه و دین شناس، دژهای محکم اسلام هستند؛ همچون دژهای اطراف شهر».
آری! تنها فقیهان و آشنایان به مبانی دین هستند که با ارشاد و هدایت خویش، جامعه اسلامی را در زیر چتر حمایت خود قرار داده و معارف و احکام الهی را در میان امّت انتشار میدهند و مانع نفوذ دشمن و عوامل فساد در میان آنها میشوند.
پیشوایان دینی تا بدان پایه به بصیرتهای دینی یاران خود اهتمام میورزیدند که امام صادق علیه السلام به ابان بن تغلب یار دیرینه خود میفرمایند:
«لَوَدَدْتُ اَنَّ اَصْحابِی ضُرِبَتْ رُؤُوسُهُمْ بالسِیَّاطِ حَتّی یَتَفَقَّهُوا».(1)
«علاقهمندم که بر سر یارانم تازیانه فرود آید تا در دین بصیر شوند».
و نیز میفرمایند:
«اِذا اَرادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَقَّهَهُ فِی الدّینِ».(2)
«آنگاه که خداوند خواهان خیر بندهای باشد، او را بصیر و آگاه در دین کند».
پدر بزرگوارشان امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«الْکَمالُ کُلُّ الکَمالِ التَّفَقّهُ فِی الدّینِ وَالصَّبْرُ عَلَی النَّائِبَةِ وَ تَقْدِیرُ المَعِیشَةِ».(3)
«کمال بلکه نهایت کمال انسان (در سه چیز است:) بصیر و آگاه شدن در دین، صبر در بلاها و گرفتاریها و اندازهگیری و میانهروی در معیشت و مخارج زندگی است».
بدون شک کسانی که میخواهند فقیه و دین شناس شوند، لازم است که در مدّت تحصیل خود علاوه بر تحمّل مشقّات و شکیبایی در مقابل ناگواریها و گرفتاریها، از نعمت میانهروی در زندگی و اندازهگیری در معیشت و نیز قناعت و بزرگواری برخوردار باشند وگرنه ادامه تحصیل برای ایشان، جز از طریق دین فروشی و امرار معاش از راه غیر شرعی میسّر نخواهد بود.
امام حسن عسکری علیه السلام از پدران بزرگوار خویش علیهم السلام روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«دردناکتر و سختتر از درد یتیمی که پدر را از دست داده، درد یتیمی است
که از امام و رهبر دینی خود محروم و جدا گشته و نمیتواند به او دسترسی پیدا کند و نمیداند وظیفه و تکلیف او در احکام دینی مورد ابتلای وی چگونه است.
آگاه باشید! هر کس از شیعیان ما که به علوم و معارف ما دست یافته است و آن فرد بیاطّلاع از شریعت ما و محروم از مشاهده ما را که در دامان او قرار گرفته هدایت و ارشاد نماید و شریعت و راه و رسم ما را به او بیاموزد در اعلی علیّین با ما خواهد بود.» (1)
و نیز امام حسن عسکری علیه السلام میفرمایند:
«زنی حضور حضرت فاطمه علیهما السلام رسیده، عرض کرد: مادری ضعیف دارم و درباره نمازش با اشکالاتی مواجه شده است؛ مرا نزد شما فرستاده تا آنها را بپرسم.
حضرت فاطمه علیه السلام به سؤال او پاسخ دادند. آن زن پرسش دیگری مطرح ساخت و آن بزرگوار پاسخ دادند تا ده مرتبه، آن زن خجالت کشیده، عرض کرد: بر شما دشوار نباشد (و بیش از این مزاحم نمیشوم). حضرت فاطمه علیه السلام فرمودند: بیا و هر سؤالی که داری، مطرح کن! اگر کسی در یک روز بار گران و سنگینی را بدوش کشد و آن را به بالای بامی حمل کند و در برابر آن هزار دینار دریافت نماید، آیا برای او ناگوار و سنگین است؟ عرض کرد: نه.
فرمودند: پاداش من در مقابل پاسخ هر سؤالی، از اینکه برایم فاصله زمین تا عرش پر از مروارید شود، فزونتر باشد. پس سزاوار است که بر من دشوار نباشد.
از پدرم شنیدم که میفرمودند:
«عالمانی که پیرو ما هستند، در روز رستاخیز به گونهای محشور خواهند شد که به میزان علوم و مساعی و کوششهایشان در جهت ارشاد مردم با خلعتها
1) 78. بحارالأنوار، ج 2، ص 2، ح 1
و لباسهای کرامت آراسته میگردند و بر قامت هر یک از آنان یک میلیون جامه از نور پوشانده میشود...».(1)
همچنین امام حسن عسکری علیه السلام میفرمایند:
«شخصی مردی را خدمت امام سجاد علیه السلام آورد و ادّعا نمود که این کشنده پدرم میباشد، و او نیز اعتراف کرد. آن حضرت حکم به قصاص نموده و درخواست بخشش برای قاتل کرد تا وی به پاداش بزرگی نایل آید. ولی پسر راضی نبود امام علیه السلام فرمودند:
اگر بر تو حقّی دارد، از او بگذر!
عرض کرد: بر من حقّی دارد ولی به آن اندازه نمیباشد که از خون پدرم بگذرم! ولی اگر مایل باشد با خونبها حاضرم.
آن حضرت فرمودند:
چه حقّی بر تو دارد؟
عرض کرد: این مرد به من توحید، نبوّتِ حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و امامتِ حضرت علی و پیشوایانعلیهم السلام را تلقین و تعلیم نمود. آن حضرت پرسیدند:
آیا این با خون پدرت برابری نمیکند؟!
سوگند به خدا این عمل با خون تمام مردم از پیشینیان و آیندگان اگر کشته شوند برابری میکند غیر از انبیا و ائمّه علیهم السلام زیرا در دنیا چیزی نیست که با خون انبیا و ائمّه علیهم السلام برابری نماید.
آنگاه به قاتل فرمودند:
پاداش این عملت را به من میدهی تا خونبهای قتل تو را بدهم که از کشته شدن نجات یابی؟
عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، من به آن احتیاج دارم و شما بینیازید، زیرا
1) 79. بحارالأنوار، ج 2، ص 3، ح 3
گناهانم بزرگ است...»(1)
سرانجام پسر، قاتل را بخشید و در مقابل، امام علیه السلام حدیثی به او آموختند که شنیدن آن از دنیا و آنچه در اوست، برتر بود.
مرحوم مجلسی اوّل - که از عالمان بزرگ و پیوسته در تهذیب نفس و سیر و سلوک و خدمت به مردم کوشا بود - در یکی از نوشتههای خود آورده است که برای زیارت به عراق رفتم. زمانی که وارد نجف اشرف شدم، فصل زمستان فرا رسید. تصمیم گرفتم زمستان را در آنجا بمانم. شبی امیر مؤمنان علیه السلام را در خواب دیدم. آن بزرگوار لطف بسیار به من نموده، فرمودند:
«بیش از این در نجف توقّف مکن! به اصفهان باز گرد که بودن تو در آنجا نفعش بیشتر و برتر است».
چون اشتیاق فراوان به بودن در نجف داشتم، اصرار ورزیدم که آن حضرت اجازه فرمایند در نجف بمانم. آن بزرگوار نپذیرفته، فرمودند:
«امسال شاه عباس از دنیا میرود و شاه صفی به جای او مینشیند و در ایران فتنههایی سخت رخ میدهد، خداوند میخواهد تو در این فتنهها مردم را هدایت کنی. و در ادامه فرمودند:
تو میخواهی به تنهایی سوی «باب اللَّه» بیایی، ولی خداوند میخواهد به یُمن هدایت تو، هفتاد هزار نفر به درگاه او بیایند! سوی آنان باز گرد! زیرا که گریزی از آن نداری».
به سوی اصفهان بازگشتم و آن خواب را برای یکی از دوستان نزدیک خود تعریف نمودم و او خواب را برای شاه صفی نقل نمود. چند روزی گذشت، شاه عباس در سفر مازندران وفات کرد و شاه صفی به جای او نشست.(2)
امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
«خدای بزرگ به موسی علیه السلام وحی فرستاد «ای موسی! محبّت مرا به سوی بندگانم جلب کن که آنان مرا دوست بدارند و آنان را نیز محبوب من ساز»!
حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: پرودگارا! چگونه این محبّت را ایجاد کنم؟
خطاب آمد: «نعمتها و الطاف مرا به یادشان آور تا مرا دوست بدارند، اگر بنده گریز پایم را که از درگه من فراری گشته و یا بنده گم کرده رهی که از حریم من دور گشته، به من بازگردانی ، این کار برتر از آن است که صد سال مرا عبادت کنی، روزها را روزه و شبها را برای عبادت بیدار باشی».
حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: بنده گریز پای تو کیست؟
خطاب شد: «گناهکار و مجرمی که از انجام فرمان و دستورم سرپیچی میکند».
عرض کرد: آن بنده گم کرده ره که از حریم تو دور گشته کیست؟
خطاب آمد: «کسی که به امام زمانش آگاهی و معرفت ندارد و از او غایب است، تو باید امام غایب از او را به او معرّفی کنی و شخصی که به دینش آشنا نیست، او را نسبت به آیین دین و راه و رسم بندگی پروردگار و وصول به رضای حق آشنا کنی».(1)
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اِذا ماتَ الْاِنْسانُ انْقَطَعَ عَمَلُهُ اِلّا مِنْ ثَلاثٍ: عِلْمٌ یُنْتَفَعُ بِهِ اَوْ صَدَقَةٌ تَجْرِی لَهُ اَوْ وَلَدُ صالحٌ یَدْعُو لَهُ»(2)
«هر گاه انسان از دنیا برود (پرونده او بسته شده و) عمل عبادی او منقطع میگردد، جز نسبت به سه چیز (که پاداش آن ادامه دارد): علم و دانشی که بدان سودمند شوند، صدقه جاریه و کار خیری که منفعت آن عمومی است و فرزند صالح و شایستهای که با دعای خیر او را یاد کند».
به همین جهت، عالمان دینی در تحصیل علوم کوشا بودند. حتّی در راه تحصیل
از خور و خواب و استراحت خود صرف نظر میکردند.
از یکی از خدّام حرم امام حسین علیه السلام نقل شده است که شبی خدمتگزاران حرم، بسته شدن دربهای حرم و رواقها را اعلام نمودند. وحید بهبهانی و شیخ یوسف بحرانی که در رواق به بحث علمی مشغول بودند، از حرم خارج شده و به بحث خود ادامه دادند. پیش از اذان صبح که برای گشودن دربها آمدم، هنوز ایستاده، مشغول بحث بودند و تا اذان صبح ادامه دادند. آنگاه شیخ یوسف بحرانی که امامت حرم مطهر را به عهده داشت، به سوی حرم باز گشت و بحث آن دو پایان پذیرفت.(1)
آیة اللَّه وحید خراسانی در درس خود مکرّر میفرمود: از مرحوم فاضل محترم مؤیّدی شنیدم که گفت: روزی در نجف به مغازه بقالی رفتم. او بسیار شگفت زده بود. علّت را جویا شدم: گفت: اوایل شب مرحوم آیة اللَّه خویی و مرحوم آیة اللَّه سیّد هادی میلانی ایستاده مشغول بحث بودند. اذان صبح عبور کردم، هنوز بحث آنها ادامه داشت.
امام صادق علیه السلام میفرمایند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودهاند:
«اُفٍّ لِرَجُلٍ لا یُفَرِّغُ نَفْسَهُ فی کُلِّ جُمْعَةٍ لأَمْرِ دینِهِ فَیَتَعاهَدُهُ وَ یَسْأَلُ عَنْ دینِهِ».
و فی روایة اخری: «لِکلّ مُسْلِمٍ».(2)
«اف بر مسلمانی که در هر هفته یک روز خود را برای امر دینش فارغ نسازد، تا با آن تجدید عهد نموده و در باره دینش سؤال نماید».
البته افضل روزها روز جمعه است. امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اُفٍّ لِلرَّجُلِ الْمُسْلِمِ أَنْ لا یُفَرِّغَ نَفْسَهُ فِی الْاُسْبُوعِ یَوْمَ الجُمُعَةٍ لإَمْرِ دینِهِ فَیَسْأَلُ عَنْهُ».(3)
«اف بر مسلمانی که در هفته روز جمعه خود را برای امر دینش فارغ نسازد تا در باره دینش سؤال نماید.».
در میان علوم دینی، علم حدیث از امتیاز ویژهای برخوردار است. زیرا پس از قرآن، حقایق و معارف و احکام شرعی تنها از طریق احادیث معصومینعلیهم السلام به دست ما رسیده است و لذا پس از علوم قرآنی، علم حدیث از بالاترین و والاترین علوم دینی محسوب میشود.
بنابراین بر جویندگان علوم دینی لازم است که بیش از پیش به حدیث اهمیّت داده و حدیثشناسی و تحقیق آن را سرلوحه برنامه کاری خود قرار دهند، گرچه متأسّفانه در حوزههای علوم دینی کمتر به این امر مهم اهمیّت داده میشود، حتّی برخی در کنار برنامههای درسی خود هم قرار نمیدهند.
معاویة بن عمّار که از یاران مخصوص امام صادق علیه السلام است، گوید: به آن حضرت عرض کردم: فردی روایات فراوانی از شما نقل نموده و میان مردم انتشار میدهد و بدین وسیله، دلهای مردم و شیعیان شما را استوار ساخته و استحکام میبخشد و شاید عابدی از شیعیان شما وجود دارد که نزد او آن روایات نباشد، کدام یک از آن دو برترند؟! آن حضرت فرمودند:
«آنکه احادیث ما را روایت میکند و دلهای شیعیان ما را استحکام میبخشد، از هزار عابد برتر است».(1)
و نیز میفرمایند:
«تَلاقُوا وَ تَحادَثُوا الْعِلْمَ، فَاِنَّ بِالْحَدِیثِ تَجْلِی القُلُوبُ الرَّائِنَةُ، و بِالْحَدِیثِ
1) 87. کافی، ج 1، ص 25، باب صفة العلم ح 9
اِحْیاءُ اَمْرِنا فَرَحِمَ اللَّهُ مَنْ اَحْیا اَمْرَنا».(1)
«همدیگر را ملاقات کنید و با هم به گفتگوی علم بنشینید، زیرا با حدیث، دلهای تیره و زنگار زده، صیقل یافته و روشن میگردد و به وسیله حدیث، امر ما احیا میشود. خدا رحمت کند کسی که امر ما را زنده نماید».
و نیز میفرمایند:
«اِعْرِفُوا مَنازِلَ النَّاسِ عَلی قَدْرِ رِوایَتهِمْ عَنَّا».(2)
«مراتب و منزلت افراد را به اندازه روایاتی که از ما نقل میکنند، شناسایی کنید».
و نیز میفرمایند:
«مَنْ حَفِظَ مِنْ اَحادِیثِنا اَرْبَعِینَ حَدِیثاً بَعَثَهُ اللَّهُ یَوْمَ القِیامَةِ عالِماً فَقِیهاً».(3)
«کسی که چهل حدیث از احادیث ما را حفظ کند، خداوند او را در روز رستاخیز عالم و فقیه و بصیر در دین محشور نماید».
در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه وآله اضافه دارد:
«وَ کُنْتُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ شافِعاً وَ شَهِیداً»(4)
«و در روز قیامت خود شفیع و گواه او خواهم بود».
اهمیّت و ارزش حدیث را از زبان بانوی بانوان، نور چشم حضرت مصطفی صلی الله علیه وآله فاطمه زهرا علیها السلام بشنوید:
ابن مسعود گوید: شخصی نزد حضرت فاطمه علیها السلام آمده عرض کرد: ای دخت رسول خدا! آیا رسول خدا صلی الله علیه وآله چیزی نزد شما باقی نهاده تا به من تحفه دهید؟
فرمودند:
«ای کنیز! آن نوشته مرا بیاور! کنیز جستجو کرده، آن را نیافت، آن بانو فرمود: وای بر تو جستجو کن تا آن را بیابی. زیرا نزد من، همانند دو فرزندم (امام) حسن و (امام) حسین است! کنیز آن را پیدا نمود، و در آن حدیثی از پیامبر صلی الله علیه وآله نوشته بود...».(1)
امام باقر علیه السلام به جابر فرمودند:
«یا جابِر! وَاللَّهِ لَحَدیثٌ تُصِبُیهُ مِنْ صادِقٍ فِی حَلالٍ وَ حَرامٍ خَیْرٌ لَکَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ حَتّی تَغْرُبُ».(2)
«ای جابر! سوگند به خدا! حدیثی از صادق (و پیشوای معصوم علیه السلام) درباره حلال و حرام اخذ نمایی برای تو بهتر است از آنچه خورشید هنگام طلوع تا غروب بر آن بتابد».
اساسیترین ویژگی یاران ائمّهعلیهم السلام اهمیّت دادن آنان به احادیث بوده است. ابان بن تغلب که از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادقعلیهم السلام میباشد، تنها از امام صادق علیه السلام سی هزار روایت اخذ نمود(3)و از چنان معرفت و مقام و منزلتی برخوردار شد که امام باقر علیه السلام به او فرمودند:
«در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوا بده، من دوست دارم در میان شیعیانم مثل تو را ببینند».(4)
روزی بر امام صادق علیه السلام وارد شد، به دستور آن حضرت برای او پشتی نهادند و آن بزرگوار با او مصافحه و معانقه کرده و به او خوش آمد گفتند.(5)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«حَدِیثٌ تَدْرِیهِ خَیْرٌ مِنْ اَلْفٍ تَرْوِیه...».(1)
«حدیث و روایتی که آن را بدانی (و کاملاً آن را درک کنی) از هزار حدیث که آنها را روایت کنی، بهتر است».
اسلام برای تعلیم و خودسازی و اصلاح نفس اهمیّت زیادی قائل است. چنانکه هر جا سخن از ارسال پیامبرانعلیهم السلام به میان آمده است، تعلیم و تزکیه را از برنامههای اصلی آن به شمار آورده است (2)، زیرا علم بدون تزکیه نه تنها به صاحبش نفع معنوی نمیبخشد، بلکه موجب خسران و عامل بدبختی او خواهد شد. عالمی که مهذّب است، درون خود را پاکسازی نموده، از دام شیطان و نفس رهایی یافته و دارای فضل و کمالات معنوی است. امّا عالمی که وارسته نیست و درون خود را از رذایل پاک نساخته، اسیر هوا و هوس بوده و از آخرت غافل گشته و به دنیای ناپایدار، دل بسته است، در نتیجه درون او از حقایق تهی و از قرب الهی محروم است.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«قَصَمَ ظَهْرِی عالِمٌ مُتَهَتِّکٌ وَ جاهِلٌ مُتَنَسِّکٌ فَالْجاهِلُ یَغُشُّ النَّاسَ بِتَنَسُّکِهِ وَالْعالِمُ یَغُرُّهُمْ بِتَهَتُّکِهِ».(3)
1) 97. بحارالأنوار، ج 2، ص 184
2) 98. سوره بقره، آیه 129 و 151 ؛ آل عمران، آیه 164 و جمعه، آیه 2. از نظر تربیتی و بُعد انسان سازی تزکیه بر تعلیم علوم حقه و معارف الهی تقدّم دارد و لذا در آیات بر تعلیم مقدّم شده است، اما در سوره بقره، آیه 129 که تعلیم مقدّم شده، به این علت است که از نظر رتبه و ترتیب، علم بر تزکیه مقدّم است زیرا انسان پیش از تزکیه باید آگاه شود که تزکیه چیست و چگونه نفس آدمی باید پاک گردد.
3) 99. بحارالأنوار، ج 2، ص 111 نظیر آن غرر الحکم ج 2، ص 750، ف 79، ح 213.
«دو گروه کمر مرا شکستند. عالمِ پرده در (و فاسد) و جاهلِ مقدّس مآب، امّا جاهل از راه عبادت به مردم خیانت میکند (زیرا مردم فکر میکنند دین همین است) و عالم با پرده دری مردم را مغرور (و از دین خارج) میسازد.».
و در حدیث امام صادق علیه السلام چنین آمده است:
«... هذا یَصُدُّ النَّاسَ عَنْ عِلْمِهِ بِتَهَتُّکِهِ وَ هذا یَصُدُّ النَّاسَ عَنْ نُسُکِهِ بِجَهْلِهِ».(1)
«این، مردم را از علم خویش با پرده دری، باز میدارد و آن، مردم را از عبادت با جهالت خویش گریزان میسازد».
امام صادق علیه السلام به حفص بن غیاث فرمودند:
«یا حَفْصُ! یُغْفَرُ لِلْجاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْباً قَبْلَ اَنْ یُغْفَرَ لِلْعالِمِ ذَنْبٌ واحِدٌ».(2)
«ای حفص! هفتاد گناه جاهل آمرزیده میشود، پیش از آنکه یک گناه عالم بخشیده شود».
آن بزرگوار از حضرت عیسی علیه السلام نقل میکنند که فرمود:
«وَیْلٌ لِعُلَماءِ السُّوءِ کَیْفَ تَلَظّی عَلَیْهِمُ النَّارُ؟!».(3)
«وای بر عالمان بد (و اصلاح نشده) که چگونه آتش دوزخ بر آنها زبانه میکشد!».
اینان نه تنها خود زیان دیده، بلکه جوامع بشری را به فساد کشانده و افراد را از دینِ خدا گریزان میسازند.
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوار خویش از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل میکنند که فرمودند:
«صِنْفانِ مِنْ اُمَّتی اِذا صَلَحا صَلَحَتْ اُمَّتِی وَ اِذا فَسَدا فَسَدَتْ اُمّتِی: قِیْلَ:
یا رَسُولَ اللَّه! وَ مَنْ هُما؟ قالَ الْفُقَهاءُ وَ الْاُمَراءُ».(1)
«دو گروه از امّت من اگر صالح و شایسته باشند، امّت صالح شوند و هنگامی که فاسد باشند، پیروانم فاسد گردند.
عرض شد: ای رسول خدا! آن دو گروه کیستند؟ فرمودند:
فقیهان و فرمانروایان».
و نیز پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَنِ ازْدادَ عِلْمَاً وَ لَمْ یَزْدَدْ هُدَیً لَمْ یَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ اِلّا بُعْداً».(2)
«هر کس علم و دانش (خود را) افزون سازد و هدایت (و سرمایههای روحی و معنوی خویش) را افزایش ندهد، صرفاً دوری خود را از خداوند افزایش داده است».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«زَلَّةُ العالِمِ کَانْکِسارِ السَّفِینَةِ تَغْرَقُ وَ تُغْرِقُ مَعَها غَیْرَها».(3)
«لغزش عالِم، همچون شکستن کشتی است که خود غرق میشود و دیگران را هم با خویش غرق میسازد».
با توجه به این هشدارهای تکان دهنده، میتوان به اهمیّت موضوع تزکیه و خودسازی نسبت به عالمان و فقیهان پی برد. یک دانشجوی علوم دینی باید مراقب اعمال خود باشد و از غیبت، نمّامی، گفتار نفاقآمیز، ذکر عیوب دیگران و خردهگیری به آنها و... پرهیز کند و از اعضا و جوارح خود صیانت نماید و بیش از هر چیز در اصلاح خود بکوشد و علاوه بر انجام فرایض و تکالیف شرعی، دل و جان خود را از رذایل اخلاقی مانند ریا، حسد و تکبّر پالایش دهد و با پرهیزکاری و تضرّع و زاری به درگاه آفریدگار جهان، درخت نیکیها و مکارم اخلاق
خصوصاً اخلاص را در وجود خود غرس نماید و خود را برای هدایت پروردگار آماده سازد.
بدیهی است که در آن صورت سایر مردم نیز به صلاح و نیکی روی آورده، امور دنیا و آخرت آنان اصلاح خواهد شد. لیکن اگر خدای نخواسته از این امر حیاتی غفلت ورزیده، به اصلاح خویش نپردازد، مردم از رفتار او الگو گرفته، دین و آخرت را فراموش و سرمایه گرانبهای زندگی جز دوری از خداوند برای آنها حاصلی به بار نخواهد آورد.
بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تیغ است دست راهزن
تیغ دادن در کف زنگیِ مست
به که آید علم، ناکس را به دست
و آن حضرت میفرمایند:
«هر کس خود را پیشوای مردم نمود، بر اوست که نخست به تعلیم نفس خویش بپردازد و باید پیش از تأدیب به زبان و گفتار، با روش و عمل خود، دیگران را تأدیب و تربیت نماید و معلّم و تربیت کننده نفس خود، از آموزنده و ادب کننده مردم به تعظیم و احترام، سزاوارتر است».(1)
شریک قاضی مردی دانشمند و از دستگاه خلافت کنارهگیری میکرد و حاضر نمیشد که با دستگاه همکاری کند. روزی به مجلس مهدی خلیفه عباسی وارد شد. خلیفه گفت: سه پیشنهاد به تو دارم و تو باید یکی از آنها را حتماً بپذیری. شریک پرسید: آن سه پیشنهاد کدامست؟ گفت: یا منصب قضاوت را به عهدهگیری، یا عهدهدار تعلیم فرزندان من شوی، یا یک بار بر سر سفره من غذا بخوری.
شریک فکری کرد و چون مایل نبود با دربار رابطه داشته باشد، گفت: یک بار هم غذا شدن با خلیفه بر من آسانتر است. مهدی آشپز مخصوص خود را احضار نمود و دستور داد که برای امروز باید غذاهای رنگارنگ و خوراکهای مخصوص
1) 106. نهج البلاغة (ترجمه فیض الإسلام) ص 1117، ح 70
به بهترین وجه آماده کنی. آن روز شریک بر سر سفره خلیفه عباسی نشست و از آن غذایی که در تمام عمرش نخورده بود با اشتهای تمام میل کرد.
پس از رفتن شریک، آشپز به خلیفه گفت: به خدا سوگند! این مرد دیگر روی رستگاری را نخواهد دید و با خوردن این غذا، زهد و تقوا را به دور خواهد افکند. پیشبینی او درست بود زیرا شریک پس از آن، هم عهدهدار قضاوت شد و هم تعلیم فرزندان خلیفه را پذیرفت و هم در مجالس و محافل آنها شرکت میکرد!
روزی شریک برای دریافت حقوق ماهیانه خود به متصدی پرداخت مراجعه کرد و با او سر یک مبلغ جزئی سختگیری نمود. متصدی به او گفت: ای شریک! این سختگیری برای چیست، مگر پارچه فروختهای؟ شریک گفت: بالاتر از پارچه، دینم را (با یک غذا خوردن) فروخته و از دست دادم!(1)
گرچه تعلیم و آموختن، موهبت ارزشمندی است که خدای تعالی به انسان ارزانی داشته و تعلیم، نخستین گام در پیمودن طریق کمال و سعادت است، لکن پس از آموختن، نوبت به عمل میرسد تا آموختهها در وجود آدمی به ثمر رسد و انسان با پیروی از دستورات پیام آوران الهی و برنامههای آسمانی به مقام شایسته انسانی نائل آید. در چنین نگرشی، علم با بُعد والایی که دارد، و با همه شرافتی که از آن برخوردار است، نه تنها مقدمه عمل است بلکه خود، وظیفهای است شرعی و تکلیفی است الهی.
در روایات مختلف از رابطه علم و عمل مکرّر سخن به میان آمده است و تأثیر عمل در شکوفایی علم و به ثمر رسیدن آن مورد تأکید فراوان قرار گرفته است.
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
1) 107. داستانهای تاریخی، ص 83 به نقل از نامه دانشوران ناصری، ج 9
«کُلُّ عِلْمٍ وَبالٌ عَلی صاحِبِهِ اِلّا مَنْ عَمِلَ بِهِ».(1)
«هر علم و دانشی برای صاحبش وزر و باری سنگین است مگر آن علمی که بر طبق آن عمل شود».
و نیز میفرمایند:
«اَشَدُّ النَّاسِ عَذاباً یَوْمَ الْقِیامَةِ عالِمٌ لَمْ یَنْفَعْهُ عِلْمُهُ»(2)
«در روز رستاخیز عذاب و کیفر عالمی که دانش او به وی سود نرساند، از عذاب دیگران سختتر خواهد بود».
امیر مؤمنان علیه السلام از آن حضرت نقل میکنند که فرمودند:
«عالمان دو دستهاند: عالم و دانشمندی که علم و دانش خود را به کار گرفته و بر طبق آن عمل میکند، او رستگار است و عالمی که بر طبق دانش خود عمل نمیکند، وی هلاک و نابود شده است.
به راستی دوزخیان از بوی بد و تعفّن عالم بیعمل، رنج و آزار میبینند، و میان دوزخیان احساس ندامت و حسرت کسی بیشتر است که شخص دیگری را به سوی خدا دعوت نموده و او پاسخ مثبت داده و خدای را اطاعت کرده و سرانجام خداوند او را وارد بهشت ساخته، ولی خود او به خاطر فقدان عمل و هواپرستی و آرزوی دور و دراز وارد دوزخ شود، زیرا پیروی از هوا، انسان را از حق باز دارد و آرزوی دور و دراز آخرت را به دست فراموشی سپارد».(3)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«عِلْمٌ بِلا عَمَلٍ کَشَجَرٍ بلا ثَمَرٍ».
«عِلْمٌ بِلا عَمَلٍ کَقَوْسٍ بِلا وَتَرٍ».
«عِلْمٌ بِلا عَمَلٍ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی الْعَبْدِ».(1)
«علم بدون عمل، همانند درخت بیمیوه است.».
«علم بیعمل، همانند کمانی بدون زه است.».
«علم بدون عمل، حجّت خدا بر بنده است، (و دیگر در پیشگاه الهی عذری ندارد)».
تمام اهتمام و عنایت خردمند، در مراقبت و پرداختن به خویشتن و عمل کردن به علم است و لذا تنها به دانستن و آگاه شدن اکتفا نمیکند. ولی کسی که از این نگاهِ درست به علم، بیبهره است، تنها به شنیدن، نقل و گفتگو، اهتمام میورزد و تحت تأثیر وسوسههای شیطانی نسبت به عمل، کوتاهی و از انجام وظایف شرعی و دینی شانه خالی کرده و تنها بار خود را سنگین مینماید.
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«علم و دانشی که به آن عمل نشود، بسان گنجی است که از آن خرج نشود. (صاحبش) نسبت به جمعآوری آن، خود را به زحمت اندازد، لکن به او سودی نبخشد»(2)
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست، نادانی
امام باقر علیه السلام فرمودند:
«مَنْ عَمِلَ بِما یَعْلَمُ عَلَّمَهُ اللَّهُ ما لَمْ یَعْلَمْ».(3)
«هر کس به آنچه میداند، عمل نماید، خداوند آنچه را که نداند، به او تعلیم دهد».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اِنَّ العالِمَ اِذا لَمْ یَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَما یَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفا».(1)
«به راستی اگر عالم به علم خود عمل نکند، موعظه و اندرز او، از دلها فروافتد (و بر شنوندگان اثر نبخشد) آنچنان که باران روی سنگ صاف بلغزد (و باقی نماند)».
خدای متعال به حضرت داود وحی فرستاد:
«سبکترین کیفری که عالم بیعمل را به آن گرفتار میکنم - که از هفتاد عقوبت سختتر و دشوارتر است - این است که حلاوت و شیرینی ذکر خود را از قلبش خارج میکنم...».(2)
خدای تعالی میفرماید:
«... اِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ اِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ غَفوُرٌ»(3)
«از بندگان خدا تنها عالمان از او خشیت(4)دارند، خداوند عزیز و آمرزنده است».
آری! تنها عالمان واقعی به خاطر درک عظمت مقام پروردگار و نیز احساس مسؤولیّتی که دارند، به مقام عالی خشیت نایل آیند.
امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
«... وَ مَا الْعِلْمُ بِاللَّهِ وَالْعَمَلُ اِلاّ اِلْفان مُؤْتَلِفان، فَمَنْ عَرَفَ اللَّهَ خافَهُ وَ حَثَّهُ الْخَوْفُ عَلَی الْعَمِل بِطاعَةِ اللَّهِ وَ اِنَّ اَرْبابَ الْعِلْمِ وَ اَتْباعَهُمُ الَّذِینَ عَرَفُوا اللَّهَ فَعَمِلُوا لَهُ وَ رَغِبُوا اِلَیْهِ وَ قَدْ قالَ اللَّهُ: «اِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»...».(1)
«علم الهی (معرفت به او) و عمل؛ دو دوست صمیمیاند. کسی که خدا را بشناسد، از او میترسد و همین ترس، او را وادار به عمل و طاعت خدا میکند. به راستی صاحبان علم و پیروان آنها، کسانی هستند که خدا را شناختهاند و برای او، به عمل و عبادت روی آورند و به سوی او میل و رغبت کنند و خداوند میفرماید: «از بندگان خدا تنها عالمان از او خشیت دارند».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَعْلَمُ النَّاسِ بِاللَّهِ سُبْحانَهُ اَخْوَفُهُمْ مِنْهُ».(2)
«داناترین مردم به خدای سبحان، کسی است که ترس او، از خدا بیشتر باشد».
جابربن عبد اللَّه گوید: پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند:
«لا تَجْلِسُوا اِلّا عِنْدَ کُلّ عالمٍ یَدْعُوکُمْ مِنْ خَمْسٍ اِلی خَمْسٍ: مِنَ الشَکِّ اِلیَ الْیَقِینِ وَ مِنَ الرِّیاءِ اِلَی الْاِخْلاصِ وَ مِنَ الرَغْبَةِ اِلیَ الْرَّهْبَةِ [الْزُهْدِ ]وَ مِنَ الْکِبْرِ اِلَی التَواضُعِ وَ مِنَ الغِشِّ اِلَی النَّصِیحَةِ [مِنَ العَداوَةِ اِلَی الْمَحَبَّةِ]».(3)
«جز با عالمی که شما را از پنج چیز به پنج چیز دعوت میکند، مجالست ننمایید: (آنکه شما را) از شک و تردید به یقین، از ریا به اخلاص، از میل به دنیا به زهد و بیرغبتی به آن، از تکبّر به تواضع و از ناخالصی و خیانت،
به خیر خواهی [و از دشمنی، به دوستی فرا میخواند».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«جویندگان علم، سه دستهاند، آنها را با شخصیّتها و نشانههایشان بشناس: گروهی علم را برای (غوطهور شدن در) جهل و ستیزهجویی میآموزند و دستهای برای برتریجویی و بلند پروازی و فریفتن دیگران تحصیل میکنند و گروهی برای بصیرت در دین و خردورزی، میآموزند.
امّا جاهل و ستیزه جو، او مردم آزار و ستیزه گر است و در مجالس از علم یاد نموده، حلم را میستاید و به خشوع تظاهر میکند، ولی از ورع تهی است. خداوند (به خاطر این رفتارها) بینی او را (به خاک) کوبد و کمرش را درهم شکند.
امّا برتری جو و بلند پرواز و عوام فریب، وی نیرنگ باز، چاپلوس است و بر همدوشان خود گردن فرازی میکند و برای ثروتمندانِ پستتر از خود، کوچکی نموده (سر سفره آنها مینشیند و) حلوا و شیرینیِ آنها را میخورد و دین خود را در هم میشکند (و از دست میدهد). خداوند او را (به خاطر این رفتارها) بینام و نشان کرده، اثرش را از میان عالمان از بین میبرد.
امّا آنکه برای بصیرت در دین و خردورزی، علم میآموزد، وی دل شکسته، اندوهناک، بیدار شب و شب زندهدار است. تحت الحنک خویش را انداخته و در تاریکی شب بپا خواسته و به عمل عبادی مشغول میباشد. (نسبت به خداوند) خشیت داشته و ترسان است. دیگران را به سوی خداوند دعوت نموده و نسبت به آنان شفقت دارد. به اصلاح خود و سازندگی درون خود روی آورده و مردم زمانش را نیکو شناسد و لذا از مطمئنترین برادرانش هراسناک است. خداوند پایههای وجودش را محکم نموده و در روز رستاخیز
امانش دهد».(1)
و نیز آن حضرت، عالم نماها را این گونه معرّفی میکنند:
«دستهای از دانشمندان میخواهند که دانش خویش را در خود انباشته کرده و مردم از آن استفاده نکنند، اینان در طبقه نخست دوزخ جای دارند.
گروهی از آنان اگر پند داده شوند (به دماغشان بر میخورد و) از قبول آن سرپیچی میکنند. امّا اگر پند و موعظه کنند، توأم با درشتی و تندی باشد و سختگیری میکنند، اینان در طبقه دوم دوزخ قرار گیرند.
برخی هم برای یاد دادن علم، ثروتمندان و اشراف را برگزینند و به مساکین و مستمندان تعلیم ندهند، ایشان در سوّمین طبقه دوزخ باشند.
عدهای از آنان از ستمگران و پادشاهان پیروی میکنند، اگر به آنها اعتراضی شود و یا درباره آنان کوتاهی شود، غضب مینمایند، اینان در طبقه چهارم دوزخ جای دارند.
دستهای (به جای پیروی از پیشوایان معصومعلیهم السلام سراغ این و آن میروند و) گفتههای یهود و نصاری را انتخاب میکنند تا بدین وسیله دانش خود را جلوه داده و آن را تقویت نموده و افزایش دهند. ایشان در پنجمین طبقه دوزخند.
برخی از آنان بر مسند فتوا مینشینند (و خود را مرجع دینی مردم معرّفی میکنند) و میگویند از ما سؤال کنید، با آنکه گویا کلمهای درست دریافت نکردهاند، در صورتی که خداوند کسانی را که به زحمت چیزی را به خود میبندند، دوست ندارد، اینان در طبقه ششم دوزخ جای دارند.
و بالاخره عدّهای علم و دانش را میآموزند و به دیگران تعلیم میدهند تا در زمره افرادی که دارای مردانگی، خرد و عقلاند به حساب آیند، ایشان
1) 121. کافی، ج 1، ص 39، باب نوادر علم ح 5، و در امالی مرحوم صدوق (ص 629، م 91، ح 9) و خصال، (ج 1، ص 194 ب 3، ح 269) به نقل از امیر مؤمنان علیه السلام
در هفتمین طبقه دوزخ میباشند».(1)
اساساً در منطق دین، عالم و دانشمند کسی نیست که مغز او صندوقچه آراء و افکار و فرمولهای علمی این و آن باشد و آموزههای علمی خود را در خدمت تمایلات مادّی و قدرتهای سلطهگر قرار دهد. بلکه عالم واقعی، کسی است که نور علم، تمام وجودش را فرا گرفته و درونش از آلودگیها پاک و به نور ایمان و تقوا روشن گشته، خود را نسبت به دستورات الهی، سخت متعهّد میداند و در انجام وظایفش کوشاست.
از امیر مؤمنان علیه السلام درباره علم سؤال شد، در پاسخ فرمودند:
«اَرْبَعُ کَلَماتٍ: اَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ بِقَدْرِ حاجَتِکَ اِلَیْهِ وَ اَنْ تَعْصِیَهُ بِقَدْرِ صَبْرِکَ عَلَی النَّارِ وَ اَنْ تَعْمَلَ لِدُنْیاکَ بِقَدْرِ عُمْرِکَ فِیها وَ اَنْ تَعْمَلَ لِآخِرَتِکَ بِقَدْرِ بَقاءِکَ فِیها».(2)
«علم، چهار کلمه است: به اندازه احتیاجت به خداوند، او را عبادت نموده، و به مقدار صبرت بر آتش دوزخ، او را معصیت نمایی، و به اندازه عمرت در دنیا، برای آن کار کنی، و به مقدار بقای خود در آخرت، برای آن عمل انجام دهی».
عنوان بصری که نود و چهار سال از عمرش میگذشت، نزد مالک (که از پیشوایان چهار گانه اهل سنّت است) کسب دانش نمود. او میگوید: هنگامی که امام صادق علیه السلام به مدینه تشریف آورد، نزد آن بزرگوار رفتم تا از وی کسب فیض نمایم، ولی نپذیرفت و عذر آورد. من ناراحت شدم و با خود گفتم: اگر در من خیری بود، امام علیه السلام مرا میپذیرفت.
فردای آن روز، داخل مسجد النبی شده و پس از ادای دو رکعت نماز، از خداوند درخواست نمودم که قلب آن حضرت را به من مهربان کند. چند روز گذشت، صبرم تمام شد، عصر یکی از روزها خدمت آن بزرگوار رفته، دوباره درخواست ملاقات
نمودم. پس از آنکه به حضور حضرتش شرفیاب شدم پرسید: خواسته تو چیست؟
عرض کردم: از خدا خواستهام که قلب شما را به من مهربان کند و از علم شما روزیم سازد. امام علیه السلام فرمود:
«لَیْسَ الْعِلْمُ بالتَّعَلُّم، اِنَّما هُوَ نُورٌ یَقَعُ فی قَلْبِ مَنْ یُرِیدُ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی اَنْ یَهْدِیَهُ».
«علم (حقیقی) آموختنی نیست و با یادگیری به دست نمیآید، بلکه نوری است که در قلب کسی قرار میگیرد که خدای تعالی خواهان هدایت اوست».
آن حضرت در ادامه فرمود:
«اگر آهنگ علم مینمایی، نخست باید که در نفس خود، جویای حقیقت بندگی باشی و علم را برای عمل و به کار بستن آن بخواهی و از خداوند درخواست فهم (و درک حقایق) کن تا به تو عطا فرماید».
عرض کردم: حقیقت بندگی و عبودیّت چیست؟ پاسخ داد:
«سه چیز است: نخست آنکه انسان خود را مالک چیزی نداند. - زیرا بندگان، مالکِ چیزی نباشند و مال را از آنِ خدا میدانند و در موردی که امر فرموده، صرف میکنند - و دیگر برای خود تدبیری نداشته (امور خود را به خدا واگذارد) و نیز تمام همّت و اشتغال او، امر و نهی الهی است. (که هر چه امر نموده، انجام دهد و از آنچه نهی نموده، اجتناب ورزد.)
هرگاه بندهای، خود را مالک چیزی ندانست، انفاق در جایی که مأمور است، برای او آسان شود و آنگاه که بنده (در خود ارادهای ندید و) تدبیرش را به خدا واگذار کرد، مصیبتهای دنیا برای او آسان گردد و هرگاه که بندهای مشغول امر و نهی الهی بود، خود را فارغ نبیند تا جدال کند و یا نزد مردم مباهات نماید و هنگامی که خداوند این سه را به بندهاش کرامت نمود، مشکل دنیا و شیطان و مردم بر او آسان گردد و دنیا را برای زیاد نمودن مال و افتخار کردن طلب نکند و عزّت و برتری نزد مردم را طالب نباشد و شب و
روزش را به باطل سپری نکند و این (برخورداری از سه امر مهم) نخستین درجه تقوا و پرهیزکاری است».
عنوان به امام علیه السلام عرض میکند: مرا توصیهای بفرمایید و آن حضرت او را به نه چیز سفارش میکنند که سه چیزِ مربوط به ریاضت نفس، از این قرار است:
«هرگاه میل و اشتها به غذا نداری، از خوردن اجتناب کن زیرا(غذا بدون اشتها) موجب حماقت و سبک مغزی میگردد و جز هنگام گرسنگی غذا نخور، و هرگاه غذا میخوری، از حلال مصرف نما، و با نام پروردگار آغاز کن، و به یادآور حدیث (و گفتار) رسول خدا صلی الله علیه وآله را که فرمودند:
آدمی هیچ ظرفی را بدتر از شکم خود پر نمیکند، حال که ناچاری به خوردن؛ ثلث آن برای غذا و ثلث آن برای آشامیدن و ثلث دیگر برای هوای معده و تنفّس آن باشد».(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«جویای علم و دانش باشید و همراه آن، با حلم و بردباری و نیز با وقار، خود را بیارایید و نسبت به دانشآموزان خود و کسی که از او علم و دانش درخواست میکنید، متواضع و فروتن باشید و از عالمان متکبّر نباشید که با رفتار باطل و نابحقّ خود حقّ شما را از میان میبرد».(2)
امام صادق علیه السلام از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکنند که آن حضرت مدام میفرمودند:
«ای جوینده علم! (بدان که) علم دارای فضایل فراوانی است. سرش؛ تواضع، چشمش؛ پاکی از حسد، گوشش؛ فهمیدن، زبانش؛ راستگویی، حافظهاش؛ بحث و کاوش، قلبش؛ حسن نیّت، عقلش؛ شناخت اشیا و امور، دست آن؛ رحمت و پایش؛ دیدار عالمان است.
همّت آن؛ سلامت، حکمتش؛ ورع، قرارگاهش؛ رستگاری، قائد و راهبرش؛
عافیت، مرکب آن؛ وفا، سلاحش؛ سخن نرم و ملایم، شمشیرش؛ رضا، کمانش؛ مدارا، لشکرش؛ گفتگو با عالمان، ثروت و سرمایه آن؛ ادب، اندوخته و پس اندازش؛ اجتناب از گناهان، توشهاش؛ معروف و کار نیک، آبرویش؛ مصالحه و ترک عداوت، راهنمایش؛ هدایت و رفیق آن؛ دوستی با نیکان و افراد برگزیده است».(1)
یکی از وعاظ محترم تهران در منبر نقل نمود که به دیدن یکی از علما رفتم، فرمود: برایم از شمال ماهی آوردند یادم آمد که یکی از رفقایم بیمار است و دوای او ماهی است، ماهی را برایش بردم و او خوشحال شد.(2)
شب آقایɠبزرگوار با عظمت را زیارت کردم، وجودش همه جا را منوّر کرده بود، عرض کردم: شما کیستید؟ فرمودند: علی بن ابیطالب هستم. حضرت نگاهی به دلم کرد مانند کتابی که باد میوزد، ورق ورق میشود، تمام صفحات دلم راکه بد بود ورق ورق شد.
عدهای همراه آن حضرت بودند، عرض کردند: با ما چنین نکردهاید، فرمودند: او چیزی را که دوست میداشت به دیگری انفاق کرد.
آفات و موانع علم، نه تنها آثار و فواید مثبت علم را از میان برده، بلکه سرچشمه بسیاری از فسادها بوده و موجبات گمراهی، سقوط و هلاکت آدمی را فراهم میسازد.
منظور از آفات، عوامل منفیِ تأثیر گذاری است که با جوهره پرتو افکنی
و هدایتگریِ علم، در تعارض است. این عوامل فراوانند از جمله؛
اگر آدمی تنها به علوم رسمی و قیل و قال و مشتی اصطلاحات اکتفا نماید و خود را نسازد و از تزکیه و تربیت دینی بیبهره باشد، آموختههای او، مایه غفلت از پروردگار متعال گردیده و سرای جاودانی را به فراموشی میسپارد. همانگونه که بسیاری از دانشمندان علوم روز، به این آفت خطرناک گرفتار شدهاند. اینان با بهرهمند بودن از پرتو دانش و بهتر دیدن آثار صنع الهی در جهان، به جای سر فرود آوردن در مقابل عظمت پروردگار متعال، راه کفر و عناد را پیش گرفته و در وادی مادیات، خویشتن را گرفتار ساختهاند.
یکی دیگر از آفاتی که دامن بسیاری از جویندگان علم و دانش را میگیرد، غرور علمی است، به طوری که در عالم علم، کمتر کسی وجود دارد که به مراحلی از دانش رسمی رسیده باشد، ولی بر خودبینی، تکبّر و خودپسندی او افزوده نشود و خویشتن را برتر از دیگران نداند.
این آفت، آنچنان خطرناک است که منشأ بسیاری از فسادها شده و غالباً رهایی از آن هم بسی سخت و دشوار خواهد بود. زیرا این بیماری، به قدری ظلمتآور بوده و فضای باطن را تاریک میسازد که گاه آدمی بر اثر دانستن پارهای از اصطلاحات، خود را از اولیای حق، بلکه بالاتر میپندارد و لذا گفتهاند: «اَلْعِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الْاَکْبَر= علم همان حجاب اکبر است».
متأسّفانه اکثر دانشمندان و دانش پژوهان علوم روز، فریفته علوم و تحصیلات خود شده و میپندارند که با بضاعت اندک خود، جهان دانش و معرفت را
مسخّر ساخته و بر همگان برتری دارند و در نتیجه، گرفتار بسیاری از بیماریهای روحی - از قبیل؛ خود برتر بینی، تفوّق طلبی، ریاست خواهی، خود محوری و ستمگری - میشوند.
کسانی هم که به تحصیل علوم دینی میپردازند، بسا با جدّی نگرفتن مسأله تهذیب نفس، دچار چنین آفتی خواهند شد. اینان در حقیقت خانه دلشان از نور علم حقیقی تهی و جانشان از فروغ حکمت و معرفت محروم است. زیرا به طور قطع، علم واقعی ، بر خضوع و خشوع قلبی انسان میافزاید و آثار غرور و خودبینی را از صفحه دل محو میسازد. لذا عالمانی که درهای معرفت به روی آنان گشوده شده، به تحصیلات و معلومات ناچیز خود مغرور نشده و از انبیا و اولیای الهی پیروی نموده، خود را از این آفت خطرناک رها میسازند.
امام موسی بن جعفرعلیهم السلام به هشام میفرمایند:
«اِنَّ الزَّرْعَ یَنْبُتُ فِی السَّهْلِ وَلا یَنْبُتُ فِی الصَّفا، فَکَذلِکَ الحِکْمَةُ تَعْمُرُ فی قَلْبِ المُتَواضِعِ وَلا تَعْمُرُ فی قَلْبِ المُتَکَبِّر الْجَبَّارِ، لِاَنَّ اللَّهَ جَعَلَ التَواضُعَ آلَةَ الْعَقْلِ و جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِن آلَةِ الجَهْلِ».(1)
«به راستی که زراعت، در زمین نرم و هموار میروید، نه بر سنگ سخت و نیز حکمت در دل متواضع جای گرفته و آن را آباد میسازد، نه در دل متکبّر ستم پیشه. زیرا خداوند تواضع را وسیله عقل و تکبّر را وسیله جهل و نادانی قرار داده است».
آفت دیگری که غالب دانش پژوهان و دانشمندان علوم رسمی به آن مبتلا هستند، حبّ دنیاست. نقشی که دانشمندان خصوصاً عالمان دینی در جامعه
1) 128. بحارالأنوار، ج 78، ص 312
بر عهده دارند، ایجاب میکند که اینان بیش از هر گروهی، از صفات عالی و اخلاق کریمانه برخوردار باشند و به قدر امکان، ریشه هرگونه رذایل و موانعی که انسان را از ثمرات علم و دانش دور میسازد، قطع نمایند و علاقهها و دلبستگیهای مادی را که میان آنان و کمالطلبی سدّی ایجاد میکند؛ از هم بگسلند. چرا که بدون شک، عالمی که گرفتار حبّ دنیا و غرور و خودپرستی شود، برایش جز ظلمت و انحطاط و سقوط، حاصلی نخواهد داشت.
متأسّفانه همانگونه که پیشتر اشاره شد، امروزه افراد برای امور مادی ارزش قائلند و دانش را تنها به این دلیل میآموزند که آنها را مستقیم یا غیر مستقیم در رسیدن به مقاصد دنیوی و مادی، یاری رساند. برخی نیز پا را فراتر گذاشته، علوم دینی را هم وسیلهای برای نیل به اهداف دنیوی و مادی قرار دادهاند.
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله ضمن سفارشات خود به ابن مسعود میفرمایند:
«مَنْ تَعَلَّمَ الْعِلْمَ یُرِیدُ بِهِ الدُّنْیا وَ آثَرَ عَلَیْهِ حُبَّ الدُّنْیا وَ زَیْنَتَها استَوْجَبَ سَخَطَ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ کانَ فِیالدَّرکِ الْاَسْفَلِ مِنَ النَّارِ مَعَ الْیَهُودِ وَ النَّصاری الَّذِینَ نَبَذوُا کِتابَ اللَّه تَعالی .(1)
«کسی که علم را برای اهداف دنیوی بیاموزد و دوستی و زینت دنیا را بر آن ترجیح دهد، مستحقّ سخط و خشم خداوند گردد و در پایینترین درجه از دوزخ با یهود و نصارا - که کتاب خدای متعال را رها ساخته و آن را مطرود کردهاند - خواهد بود».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ اَرادَ الْحَدِیثَ لِمَنْفَعَةِ الدُّنْیا لَمْ یَکُنْ لَهُ فِی الْآخِرَةِ نَصِیبٌ وَ مَنْ اَرادَ بِهِ خَیْرَ الْآخِرَةِ اَعْطاهُ اللَّهُ خَیْرَ الْدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ».(2)
«کسی که حدیث را برای سود دنیایی بخواهد، در آخرت بهرهای ندارد و هر کس حدیث را برای آخرت بخواهد، خداوند خیر دنیا و آخرت را به او ارزانی خواهد کرد».
و آن حضرت میفرمایند:
«اِذا رَأَیْتُمُ الْعالِمَ مُحِبّاً لِدُنْیاهُ فَاتَّهِمُوهُ عَلی دِینِکُمْ، فَاِنَّ کُلَّ مُحِبٍّ لِشَیْءٍ یَحُوطُ ما اَحَبَّ».
«هرگاه احساس نمودید که عالمی به دنیا دلبستگی دارد، او را نسبت به دینتان متّهم سازید (و از او برحذر باشید و در مسایل دینی به او اعتماد نکنید). زیرا کسی که چیزی را دوست میدارد، گرد همان میگردد».
و در ادامه میفرمایند:
«خداوند به حضرت داود وحی فرستاد که عالم و دانشمند فریفته و شیفته دنیا را میان من و خودت واسطه قرار مده! زیرا تو را از محبّت و عشق به من باز میدارد. این گونه عالمان، راهزنانی هستند که راه را بر بندگان خواهان من میبندند. کمترین رفتاری را که بر آنان روا دارم، آن است که حلاوت و شیرینی مناجاتم را از دلشان بر میدارم».(1)
آری! برای اینکه علم جایگاه حقیقی و قداست و حرمت خود را پیدا کند و در مسیر صحیح از آن استفاده شود، باید دست ناپاکان و افرادی را که وجودشان از مطامع دنیوی پر شده و هدفی جز اغراض هوسآمیز ندارند، کوتاه نمود تا امّت در مسیر صحیح هدایت شده و از انحرافات مصون بمانند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«حضرت موسی در جمع یاران خود همنشینی داشت که به مراحل بالایی از علم دست یافته بود. روزی از آن حضرت اجازه خواست که با نزدیکان و
1) 131. کافی، ج 1، ص 37، ح 4
خویشان خود، ملاقاتی به عمل آورد. آن حضرت فرمود:
«صله رحم یکی از حقوق است، ولی مواظب باش به دنیا روی نیاوری (و علم را وسیله دنیای خود قرار ندهی) که خداوند بار علم را بر دوش تو نهاده و نباید آن را ضایع و تباه سازی و جز خدا تکیه گاه دیگری برگزینی».
آن مرد عرض کرد: جز خیر و نیکی، هدف دیگری ندارم و برای صله رحم خود به راه افتاد. مسافرت او طول کشید تا آنجا که حضرت موسی جویای احوال او شد. ولی هیچ کس از او اطّلاعی نداشت. ناگزیر از جبرئیل جویای حال او گشت و پرسید: آیا از او اطّلاعی داری؟
جبرئیل گفت: آری! هم اکنون با چهرهای میمون وار و زنجیر به گردن، کنار در ایستاده است! حضرت موسی ناراحتی و بیم و هراس خود را با خدا در میان گذاشت و در نمازگاه خویش ایستاده، خدای را چنین میخواند: پروردگارا! یار و همنشین مرا (از این وضع دلخراش نجات ده!) خداوند وحی فرستاد:
«ای موسی! اگر مرا آنچنان بخوانی که استخوان بالای سینه و زیر گردن تو منقطع گردد، درباره او تو را اجابت نکنم، زیرا بار علم را بر دوش او نهادم، ولی وی آن را تباه ساخته، به غیر من روی آورد».(1)
حضرت عیسی علیه السلام (به یاران خود) فرمود:
«شما برای دنیا کار میکنید در حالی که در دنیا بدون عمل روزی داده میشوید. ولی برای آخرت (نمیکوشید و) کاری انجام نمیدهید، در حالی که برای آخرت جز (در سایه کوشش و) عمل، روزی داده نمیشوید! (و از مزایای آن عالم، بهرهمند نخواهید شد). وای بر شما که عالمان بدی هستید! مزد خویش را دریافت نموده، ولی عمل را ضایع و تباه میسازید. به زودی صاحب کار از عمل و کارش جویا میگردد و به زودی از این دنیای پهناور
1) 132. بحارالأنوار، ج 2، ص 40، منیة المرید ص 52
به تنگنای ظلمت قبر منتقل میگردید. خداوند شما را از جرم و گناه به همان کیفیّت و تأکیدی نهی فرموده که فرمان روزه و نماز را داده است.
چگونه میشود کسی که از (مقدار و چگونگی) رزق و روزی خود به خشم آمده و مقام و منزلت خویش را حقیر و پست میشمرد، اهل علم باشد، در حالی که میداند با علم و قدرت خداوند، آن روزی تعیین شده است؟!
چگونه میشود کسی که خدا را در آنچه برای او مقدّر ساخته، متّهم میسازد و به آنچه در زندگی با آنها مواجه است، راضی نمیگردد در شمار اهل علم باشد؟!
چگونه میشود کسی که دنیایش را بر آخرت ترجیح میدهد و به دنیا و آنچه برای او زیانبخش است، بیش از آنچه برای او سودمند خواهد بود، روی میآورد، در شمار دانش پژوهان قرار گیرد؟!
چگونه میشود کسی که تنها برای گفتن و اطّلاع رسانی به دیگران، علم میآموزد، ولی برای عمل کردن بر طبق گفتارش نمیآموزد، اهل علم باشد؟!»(1)
عالم بزرگوار، مؤلّف «عروة الوثقی»، مرحوم آیة اللَّه سیّد محمّد کاظم یزدی میفرماید:
کاظما! تا کی به خواب غفلتی
فکر خود کن تا که داری مهلتی
کاظما! عمرت هدر شد در خیال
شرم بادت از خدای لا یزال
کاظما! برخیز و فکر راه کن
توشهای از بهر خود همراه کن
کاظما! از بیخودی سوی خود آی
خورده خورده روی کن سوی خدای
1) 133. منیة المرید ص 48، بحارالأنوار، ج 2، ص 38
گر چه تعلیم و آموختن، به آن جهت که یک واقعیت درونی و فطری بشر است، وظیفهای انسانی بوده و از بدو تولّد تا لحظه مرگ از او جدا نیست، لکن راهیابی به حقیقت وجودی آدمی و انسانیّت انسان و پاسخ گویی به همه ابعاد و نیازهای مادّی و معنوی و رسیدن به کمال واقعی، جز با تعلیم و تربیت از راه درست و مجرای صحیح آن امکانپذیر نیست.
به عبارت دیگر، صِرف مطالعه و بررسی و آموختن اصطلاحات و آموزش علوم رسمی، زمینه شکوفایی همه استعدادهای انسانی را فراهم نساخته و آدمی را به کمال مطلوب و رشد واقعی که اقتضای انسانیّت انسان است، نمیرساند.
بنابراین، نخست باید بنگریم که آگاهیها و معارف را از چه مجرایی فراهم کرده و از چه کسانی به دست میآوریم و نیز باید تعلیم و تربیت و تهذیب، به گونهای باشد که سبب رشد و نمو انسانیّت انسان شود و در نتیجه، دل و جان از همه آلودگیها پالایش یافته و آدمی ارزش و کمال حقیقی خود را باز یافته و زمینه قرب به پروردگار متعال برایش فراهم آید.
زید شحّام از امام باقر علیه السلام از آیه «فَلْیَنْظُرِ الْاِنْسانُ اِلی طَعامِهِ»(1)جویا میشود و میگوید: منظور از طعام در آیه چیست؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمودند:
«عِلْمُهُ الَّذِی یَأْخُذُهُ عَمَّنْ یَأْخُذُهُ».(2)
«علم و دانشی که فرا میگیرد، بنگرد از چه کسی گرفته است».
امام صادق علیه السلام میفرمایند: رسول خدا صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام فرمودند:
«یا عَلِیّ! اَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ اَنْتَ بابُها، فَمَنْ اَتی مِنَ الْبابِ وَصَلَ،
یا عَلِیّ! اَنْتَ بابِیَ الَّذی اُوتِیَ مِنْهُ وَ اَنَا بابُ اللَّهِ، فَمَنْ أَتانی مِنْ سِواکَ لَمْ یَصِلْ ا
ِلَیَّ وَ مَنْ اَتَی اللَّهَ مِنْ سِوایَ لَمْ یَصِلْ اِلَی اللَّهِ».(1)
«یا علی! من شهر علم و تو درِ آن هستی، هر کس از در وارد شود، به مقصود میرسد.
یا علی! تو همان درِ (علمِ) من هستی که باید از آن داخل (شهر علم و حکمت) شد و من باب اللَّه هستم، هر کس از غیر (طریقِ) تو سراغ من آید، به من نخواهد رسید و هر کس از غیر (طریقِ) من، سراغ خدا برود، به خدا نخواهد رسید».
امام صادق علیه السلام از پدران خویش از رسول خدا علیه السلام روایت میکنند که فرمودند:
«اَنَا مَدِینَةُ الْحِکْمَةِ وَ عَلِیُّ بن اَبی طالِب بابُها وَ لَنْ تُوْتَی الْمَدِینَةُ اِلّا مِنْ قِبَلِ الْبابِ».(2)
«من شهر حکمت و علی بن ابیطالب درِ آن است و جز از در، کسی وارد شهر نخواهد شد».
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«کُلُّ ما لَمْ یَخْرُجْ مِنْ هذَا الْبَیْتِ فَهُوَ باطِلٌ».(3)
«هر چه از این خانه (که خانه رسالت است) خارج نشود (و از اهل بیت: گرفته نشود، قطعاً) باطل است».
یکی از بزرگان که در علم و عمل و ارتباط با مولا حضرت بقیة اللَّه - عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف - کم نظیر بود، بر منبر به تکرار نقل میفرمود:
«استاد بزرگوارم، مرحوم میرزای مهدی اصفهانی - قدساللَّه سره - که عالمی وارسته ... و اواخر عمر شریف در مشهد ساکن بودند، میفرمود:
در نجف برخی فیلسوف و عدّهای عارف بودند و گروهی هم بر فقه و اصول اصرار میورزیدند. من در اضطراب افتادم که چه باید کرد، راه کدام است! سرگردان بودم، به وادی السلام، قبر حضرت هود و صالح رفتم. با ناله و گریه عرض کردم: خدایا بیچارهام، حیرانم و نمیدانم به کدام راه بروم «اهدنا الصراط المستقیم» آنگاه به حضرت امام زمان ارواحنا له الفداء متوسّل شدم. ناگاه حضرت بقیة اللَّه عجل اللَّه تعالی فرجه تشریف آوردند. در فاصله بیست قدمی من ایستادند. روی سینه مبارک نوار سبزی به طول هفتاد سانتیمتر و عرض بیست سانتیمتر نمایان شد، که بر آن با نور نوشته بود: «طَلَبُ الْمَعارِفِ مِنْ غَیْرِ طَرِیقنا اَهْلِ الْبَیْتِ مُساوِقٌ لاِنْکارِنا وَ قَدْ اَقامَنِیَ اللَّهُ وَ اَنَا الحُجةُ بْنُ الْحَسَن»
«طلب معارف از غیر طریق ما اهل بیت، به مثابه انکار ماست. قطعاً خداوند (امروز) مرا برپا داشته است و من حجة خدا فرزند (امام) حسن عسکری علیه السلام هستم».
و جمله «انا الحجة بن الحسن» نظیر امضا بود و به من اجازه سخن گفتن ندادند. خوب که در خاطرم این جمله نورانی نقش گرفت، حضرت تشریف بردند و از نظرم غایب شدند. از آن پس، دلم آرام گرفت و درونم باز شد و راه خود را پیدا نمودم».(1)
امام باقر علیه السلام به سَلَمَة بن کُهَیل و حکم بن عُتیبه (که از مخالفان بودند) فرمودند:
«شَرِّقا و غَرِّبا فَلا تَجِدانِ عِلْماً صَحِیحاً اِلّا شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنا اَهْلِ الْبَیْتِ».(2)
«به شرق بروید، به غرب بروید، (در همه عالم) جز آنچه از ما اهل بیت رسالت تراوش نموده، علم صحیحی پیدا نخواهید کرد».
چرا که خلعت عصمت تنها بر وجود اقدس آن بزرگواران میبرازد و خطا و نسیان صِرفاً از دامن ملکوتی آن سروران عالی مقام به دور است، و هم آن عزیزان درگاه اللهاند که حاملان حقیقی وحی الهی، خازنان علوم ربّانی و آگاهان به اسرار عالم خلقت و راز و رمز جهان آفرینشاند.(1)
آداب و وظایف استاد و شاگرد در مسیر تعلیم و تعلّم و تربیت دینی، فراوان است و برخی از آنها از اهمیّت ویژهای برخوردار است. که به آنها اشاره میگردد.(2)
ارزش و اعتبار عمل و رفتار هر فردی، مطابق نیّت و قصد و هدف اوست و نیز کاربرد سود و پاداش اعمال هر کس، صرفاً به نیّت او بستگی دارد. بنابراین، آنچه که انسان را به قلّه کمال میرساند و ارزش و اعتبار عمل وی را از استحکام کافی برخوردار میسازد، پاکی نیّت و خالی بودن انگیزه او از هرگونه شائبه آلودگی به هواهای نفسانی و دور نگه داشتن عمل از هر نوع رنگ غیر الهی است که از آن به «اخلاص» نام بردهاند. لذا، جویندگان علم و دانش، نخست باید دارای خلوص نیّت باشند و در جهت اهداف الهی و انسانی گام بردارند و راه وصول به رضای خدا و قرب به او را پیش گیرند و از آنچه غیر اوست، پرهیز نمایند.
پیامبر صلی الله علیه وآله در آن حدیث مشهور میفرمایند:
«اِنَّما الْاَعْمالُ بِالنِّیاتِ وَ اِنَّما لِکلِّ امْرِءٍ ما نَوَی فَمَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ اِلَیاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ اِلَیاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ اِلَی دُنْیا یُصِیْبُها اَوْ امْرأةٍ یَنْکَحُها فَهِجْرَتُهُ اِلی ما هاجَرَ اِلَیْهِ».(1)
«اعمال (هر انسانی)، تنها به نیّت وابسته است و ارزش هر فرد، صرفاً همان چیزی است که آن را قصد نموده است. پس اگر کسی به سوی خدا و رسول هجرت و کوچ کند، (در حقیقت) به سوی خدا و رسول هجرت نموده است و اگر شخصی به (هوای) دنیایی که میخواهد به آن دست یابد و یا زنی که ازدواج میکند، هجرت کند، هجرت او، به همان چیز (و هدف کم ارزش او) خواهد بود».
امام رضا علیه السلام از پدران خود نقل نمودهاند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«ما اَخْلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ عَزَّ وَ جلَّ اَرْبَعینَ صَباحاً اِلّا جَرَتْ یَنابِیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ».(2)
«هیچ بندهای چهل روز به خاطر خدا اخلاص نمیورزد، مگر آنکه چشمههای حکمت از قلب او بر زبانش جاری شود».
البته مقام و منزلت اخلاص و پاکی نیّت، بسی گرانقدر و دارای اهمیّت فراوان است که دسترسی به آن و ارتقای به قلّه آن، سخت دشوار است. و اگر کسی پویای این مقام عالی باشد، به بررسی دقیق و اندیشه درست و استوار و جدّ و جهد کافی و تضرّع به پیشگاه حضرت حق نیازمند است.
بر هر معلّم و شاگردی - علاوه بر خلوص نیّت - لازم است سراپای وجود خویش را متوجّه خدا ساخته و در تمام امور به او متّکی باشد و فیوضات مادی و معنوی را از درگاه حضرتش خواستار باشد.
جویندگان علم باید به خدا توکّل نموده و امور خویش را تنها به او واگذار نمایند و بر علل و اسباب طبیعی و دنیوی تکیه نکنند و در تمام شؤون زندگی، توجّهات ویژه و مهرآمیز پروردگار حکیم را از یاد نبرند و خود را از غم رزق و تحصیل روزی فارغ سازند.
پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اِنّ اللَّهَ تَعالی قَدْ تَکَفَّلَ لِطالِبِ الْعِلْمِ بِرِزْقِهِ خاصَّةً عَمَّا ضَمِنَهُ لِغَیْرِهِ».(1)
«خداوند متعال رزق و روزی را که برای دیگران ضامن شده، به طور ویژه و به طریقی خاص برای طالب علم عهدهدار شده است».
مرحوم شهید ثانی در توضیح حدیث میفرماید:
«به این معنی که سایر طبقات مردم، غالباً در کسب روزی به سعی و کوشش نیاز دارند تا روزی خود را به دست آورند، در حالی که جوینده علم، به چنین کوششی مکلّف نیست. زیرا او از حسن نیّت و اخلاص (خاصّی) برخوردار است و خداوند متعال، هزینه معاش و زندگی او را کفایت و ضمانت خواهد کرد. سپس میافزاید:
در طی زندگانی من، حوادث و رویدادهای جالب و دقیقی را به یاد دارم که اگر به گردآوری آنها بپردازم، به جایی میرسد که خدا (بهتر) از هر کسی به این توجّهات آگاه است...»
1) 145. منیة المرید ص 61
معلّم و شاگرد، در پایبندی به حسن خلق، حلم و بردباری، تواضع، رفق و مدارا، عفّت نفس و علوّ همّت و سایر صفات متعالی، نسبت به سایر مردم وظیفه بیشتر و سنگینتری دارند و باید در این رهگذر، از بذل توان و جدّ و کوشش و تضرّع به درگاه الهی دریغ نورزند. و در قیام به شعایر اسلامی و عمل به ظواهر احکام، همواره پایبند باشند و در رفتار آشکار و نهان خویش، همواره دقّت نمایند و خود را با زیبندهترین و کاملترین اعمال ظاهری و باطنی آراسته و در انجام واجبات و مستحبّات، کوشا باشند. زیرا عالمان و جویندگان علم، حجّتهای الهی بر توده مردماند و افراد، آنان را الگوی رفتاری و گفتاری خود قرار داده و در جمیع امور، از آنها پیروی میکنند.
و نیز باید خویشتن را از اخلاق ناستوده و کردار نامطلوب از قبیل حسد، بخل ورزی و خودپسندی، خودنمایی، دروغ گویی و حرص و طمع، ستیزگی و جدال، جور و ستم و تحقیر دیگران و دیگر اخلاق رذیله دور سازند.
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اِنَّ اللَّهَ تَعالی وَضَعَ اَرْبَعاً فی اَرْبَعٍ: بَرَکَةَ العِلْمِ فی تَعْظِیمِ الاُسْتادِ وَ بَقاءَ الْاِیمانِ فی تَعْظِیمِ اللَّهِ وَ لَذَّةَ العَیْشِ فی بِرِّ الْوالِدَیْنِ، وَ النَّجاةَ مِنَ النَّارِ فی تَرْکِ اِیذاءِ الْخَلْقِ».(1)
«به راستی خداوند چهار چیز را در چهار چیز قرار داده است: برکت علم را در تعظیم استاد، پا بر جایی ایمان را در تعظیم خداوند، لذّت زندگی را در نیکی به پدر و مادر و نجات و رهایی از آتش را در ترک آزار و اذیّت مخلوق».
1) 146. ینابیع الحکمة ج 4، ص 237، ف 5، ح 20
از ویژگیهای مکتب آسمانی و حیات بخش اسلام، ارج نهادن به انسان است. بیشک اسلام، انسان را شریفترین و شگفت انگیزترین موجود معرّفی نموده است و شخصیّت والای آدمیان را سرلوحه برنامه زندگی قرار داده و با ارج نهادن به حیثیّت و عزّت و شرف و انسانیّت انسان، در مسیر تأمین کمال حقیقی و شکوفا ساختن استعدادها و قابلیّتهای آدمی، گامهای اساسی برداشته است.
دین اسلام با توجّه به مقام والای انسانی و ابعاد مختلف مادی و معنوی او، سعادت و کمال را در گرو برآورده شدن تمام نیازهای فردی و اجتماعی این موجود پیچیده دانسته و با واقع بینی و بر اساس فطرت واز طریق وحی و با استمداد و استخدام عقل، تعالیم عالیه و برنامههای عملی خود را ارائه داده است.
از دیدگاه اسلام، حقیقت بعثت انبیا و ثمره تلاش برگزیدگان الهی، جز ترسیم خط اعتدال و تبیین مقام و منزلت واقعی انسان نخواهد بود، که آگاهی از این حقیقت، اثر عمیق تربیتی داشته و در تکامل او نقش مهمی ایفا میکند. زیرا هنگامی که انسان به این میاندیشد که خداوند این همه عظمت به او داده و همه چیز را مسخّر وی کرده، هرگز تن به غفلت و پستی نداده و خود را اسیر شهوات و برده هوا و هوسها نمیسازد و برای رسیدن به اوج کمال، گامهای اساسی برمیدارد.
انسان تا از استعدادها و سرمایههای نهفته در خود به حدّ کافی آگاه نباشد و با صفات و گرایشهای متعالی وجود خود، آشنا نگردد، هرگز برای رشد و اعتلای معنوی و شکوفا ساختن قابلیّتها و احیای ذخایر خدادادی در نفس خویش، گامی بر نخواهد داشت، و چنانچه احیاناً کسی بدون آشنا شدن با این موهبتهای
گرانبهای درونی در مسیر خودسازی و سیر و سلوک افتاده و گامی به سوی هدف ناشناخته بردارد، به سر منزل مقصود نخواهد رسید. چرا که حرکت او بر پایه صحیح و اساس محکم استوار نبوده، دستاوردش نیز جز غرور و آموختن پارهای الفاظ و اصطلاحات چیز دیگری نخواهد بود.(1)
امّا مصیبت بزرگ و خانمانسوز بشر امروز، این است که خود را فراموش کرده و ارزش انسانی خویشتن را از یاد برده است. فضایل و کمالات معنوی را زیر پا گذارده و با انحراف از صراط مستقیم، به آسایش مادی و رفاه چند صباحِ زندگی اکتفا نموده است. سرمایه معنوی خود را صرف هوا و هوسهای زودگذر نموده و در نتیجه از قافله فرزانگان و مردان خدا، عقب مانده است و برای همیشه دست خود را از ذیل عنایت پروردگار بزرگ کوتاه نموده است.
چه بسیار افرادی که از قابلیّتهای لازم برخوردار بوده، ولی به جای اینکه عمر شریف خود را در راه خودسازی و تکامل انسانی صرف نمایند، بر اثر غفلت از استعدادهای درونی و گوهر نهفته وجودی خود، خویشتن را از اوج شرافت انسانی و مرتفعترین قله فضیلت تا مرز عالم حیوانیّت بلکه پستتر از آن، تنزّل دادهاند.
قرآنِ ناطق، امیرِ فرزانگان، پیشوای مؤمنان حضرت علی علیه السلام مقام و منزلت انسان را این گونه ترسیم میفرمایند:
دَواءُکَ فِیکَ وَ ما تَشْعرُ
وَ دائُکَ مِنْکَ وَ ما تُبْصِرُ
وَ تَحْسَبُ اَنَّکَ جِرْمٌ صَغِیرٌ
وَ فِیْکَ انْطَوَی الْعالَمُ الْاَکْبَرُ
و اَنْتَ الْکِتابُ الْمُبِینُ الَّذِی
بِأَحْرُفِهِ یَظْهَرُ الْمُضْمَرُ
فَلا حاجَةَ لَکَ فی خارِجٍ
یُخَبِّرُ عَنْکَ بِما سَطَّرُوا(2)
«داروی (شفابخش) تو در وجودت نهفته است ولی احساس نمیکنی و دردهای
(از پای درآورنده) تو از نفس (و هواهای بنیان برانداز) تو است لیکن آن را نمیبینی».
«تو خود را اندامی خرد و کوچک میپنداری، در حالی که عالمی بس بزرگ (و برتر از وهم و خیال) در وجودت نهان است».
«آری تو همان کتاب آشکاری هستی که با کلمات (و گوهرهای ناب) آن نهفتهها (و اسرار ناپیدا) آشکار میگردد».
«و بدینسان از جهان خارج که بافتههای دیگران در باره تو را گزارش میکند بینیاز گشتهای».
با عنایت و الطاف پروردگار، برخی از آیاتِ مربوط به انسان - صرف نظر از بحثهای تفسیری و بحثهای پیچیده برخی از محقّقان - مورد توجّه قرار میگیرد.
آیات مربوط به انسان، به سه گروه تقسیم میشود؛
گروه اوّل: به هر دو مرحله قوس صعودی و نزولی انسان توجّه شده است؛ از جمله:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقوِیمٍ ا ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلِینَ ا اِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ».(1)
«یقیناً انسان را در نیکوترین نظام و اعتدال آفریدیم. سپس او را به پایینترین مرحله و پستی باز گرداندیم. مگر آنانکه ایمان آورده، اعمال شایسته انجام دادهاند که برای آنها پاداش قطع ناشدنی (و بیمنّت) خواهد بود».
در این آیه - پس از چهار سوگند که در آیات قبل از آن آمده - به مراحل تکامل و
1) 149. سوره تین، آیات 6 - 4
انحطاط و قوس صعود و نزولی انسان، اشاره شده است.
خداوند انسان را از نظر روحی و جسمی موزون و شایسته آفرید. هرگونه استعدادی را در وجودش قرار داد. به گونهای که اگر در طریق صلاح، از این استعدادها و نعمتهای خدادادی استفاده نیکو نماید، به برترین مراحل کمال و بر بالاترین قله افتخار نایل آید و اگر از مسیر انسانی و حقّ منحرف گردد و این استعدادها را در طریق فساد و خواستههای حیوانی به کار اندازد، به پایینترین مراحل، سقوط نموده و در صف دوزخیان قرار گیرد.(1)
«فَما یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالْدِّینِ ا اَلَیْسَ اللَّهُ بِاَحْکَمِ الحاکِمِینَ» «پس چه چیز سبب میشود بعد از این روز جزا را تکذیب نمایی. آیا خداوند برترین داوران نیست؟»
«اِنّا عَرَضْنَا الْاَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبالِ فاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً».(2)
«ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم. آنها از حمل آن سرباز زدند و از آن هراس داشتند، ولی انسان آن را حمل نمود، راستی او بسیار ستمگر و جاهل بود».
این آیه، به یکی دیگر از امتیازات و ویژگیهای شگرف انسان اشاره دارد که از سویی موقعیّت بسیار ممتاز او گوشزد شده است که دارای چنان استعداد فوق العادهای است که در میان همه موجودات، فقط اوست که میتواند حامل امانت عظیم الهی باشد و با کسب معرفت و تهذیب نفس و خودسازی، در جادّه
1) 150. اگر ساختمان وجودی انسان، استعداد آن را دارد که بینهایت تکامل یابد و به اعلی علیین برسد و از جهت سیر نزولی میتواند بینهایت سقوط نماید و به اسفل سافلین برسد، خود این گواه آن است که این دنیا و زندگی چند روزه آن، نمیتواند هدف نهایی آفرینش باشد و این دنیا با محدودیّتش، وسعت آن را ندارد که آدمی در آن پاداش و عقاب داده شود. بلکه سرای دیگر و عالم وسیعتری میطلبد که اینها همه مقدّمهای برای آن جهان وسیعتر و کاملتر است. لذا، خداوند در ادامه همین آیات، میفرماید:
2) 151. سوره احزاب، آیه 72
عبودیّت و کمال به سوی معبود مطلق سیر نماید تا بدان جا که قابلیّت دریافت ولایت پروردگار متعال و اولیا را دارد.
و از سویی، از سر نادانی بر خویشتن ظلم و ستم میکند و به پایینترین مراحل سقوط مینماید.
انسان تنها موجودی است که قوس صعودی و نزولیاش بیانتها و نامحدود است. هم قادر است آنچنان اوج گیرد که به مرتفعترین قلّه کمال پرواز نماید تا آنجا که معلّم فرشتگان و مسجود آسمانیان و سرآمد همه موجودات گردد و هم با اراده و اختیار خود بر خویشتن ستم نموده و همه ارزشهای بزرگ را به دست فراموشی سپارد و خود را در عالم طبیعت محصور و به پایینترین مراحل سقوط نموده، در صف دوزخیان قرار گیرد.
و این خود یکی دیگر از امتیازات اوست که در میان همه موجودات، به این اندازه بین فرد کامل و ناقص او فاصله است.
گروه دوم از آیات قرآنی به مراحل سیر صعودی و تکاملی و بُعد ملکوتی انسان توجّه نموده است. آنها نیز به دستههای مختلفی تقسیم میگردند:
«و اِذ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائکةِ اِنّی جاعِلٌ فِی الْاَرْضِ خَلیفَةً قالُوا اَتَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ اِنِّی اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ ا وَ عَلَّمَ آدمَ الْاَسْماءَ کُلَّها...».(1)
«و هنگامی که پروردگار تو، به فرشتگان فرمود: من در زمین خلیفه و جانشینی قرار خواهم داد، فرشتگان گفتند: آیا کسی را در زمین میگماری که در آن
1) 152. سوره بقره، آیه 30 و 31
فساد و خون ریزی کند! و حال آنکه ما تو را تسبیح و تقدیس خواهیم کرد؟ پروردگار در پاسخ فرمود: من میدانم آنچه را شما نمیدانید، و خداوند اسما را همگی به آدم آموخت...».
در این آیات، به موقعیّت معنوی انسان اشاره شده و مسأله خلافت او تشریح گردیده است، آنگاه استعداد و قابلیّت او برای درک حقایق و آموختن اسما گوشزد شده است. در آیه 34 نیز آنچنان او را بزرگ میشمارد که مسجود ملائکه قرار میدهد.
شگفتا که خداوند آدمی را مسجود ملائکه مینماید و انسان جهول، منقاد و مطیع شیطان شده و او را سجده میکند»!
«یا اَیُّهَا الْاِنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ».(1)
«ای انسان حقّا که تو با رنج و سختی به سوی پروردگارت در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد».
ما مسافرانی هستیم که از سر حد عدم، بار سفر بسته و به عالم وجود گام نهادهایم و با تلاشی پررنج به سوی هستیِ مطلق در حرکتیم. در این بین، آگاهی و معرفت برخی، آنچنان وسعت پیدا میکند که سراسر عالم هستی را فرا میگیرد و تا به کمال مطلق و مقام قرب راه نیابند، آرام نمیگیرند.
طبیعت زندگی این جهان به گونهای است که خالی از مشکلات و ناملایمات، ناگواریها و رنج و زحمت نخواهد بود. ما خواسته یا ناخواسته در این جهان، زندگی آمیخته با رنج و سختی خواهیم داشت و در نهایت بازگشت همه ما به سوی کمال مطلق و مصیر ما سوی پروردگار هستی بخش خواهد بود.
«ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً... ثُمَّ اَنْشاناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ اَحْسَنُ الخالِقِینَ».(2)
«آنگاه نطفه را به صورت علقه درآوردیم... سپس آفرینشی دیگر پدید
آوردیم، پس بزرگ [و خیرش فراوان و فیضش پایدار] است خداوندی که بهترین آفرینندگان است».
خدای متعال، پس از ذکر ویژگی های مؤمن و انسان کامل، به چگونگی آفرینش انسان میپردازد و پس از ذکر مراحل پنج گانه آفرینش او، از بزرگی آفرینش آدمی با تبریک به خود یاد مینماید و این نشانه آن است که انسان تا چه اندازه از شایستگی و استعداد فراوان برخوردار است و در آیه دیگر، مرحله پایانی خلقت انسان و دمیدن روح در کالبدش را این گونه ترسیم میفرماید:
«فَاِذا سوّیتُهُ و نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدیِنَ».(1)
«هنگامی که کار او را به پایان رسانیدم و در او از روح خود دمیدم، همگی برای او سجده کنید».
خداوند روح را به خود نسبت میدهد تا دلیل بر آن باشد که روحی پرعظمت در کالبد انسان دمیده شده و جنبه ملکوتی و روحانی بسیار با اهمیّتی دارد. پس با وجود این روح الهی، انسان میتواند تجلّی گاه انوار خداوند بوده و به مقام خلیفة اللهی برسد.
«اِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ اِمّا شاکِراً و اِمّا کَفُوراً».(2)
«ما راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار خواهد بود و یا ناسپاس».
در این آیه، به بزرگترین ویژگی و امتیاز انسان از سایر موجودات، که برخورداری از اراده و اختیار اوست، اشاره شده است.
حیوانات به طور غریزی اداره میشوند و در زندگی آنها هیچ گونه تحوّل و دگرگونی و تکامل دیده نمیشود، آنها در پرتو هدایت تکوینی و با بهترین نظم به راه زندگی و کمال طبیعی و مادی خود ادامه میدهند و به تعلیم و تربیت و آموزگار نیازی ندارند. آنها به تمام وسایل و لوازم ادامه حیات مجهّزند و تکویناً
میدانند که این لوازم و ابزار را چگونه به کار برند تا به رشد طبیعی خود برسند.(1)
با توجّه به غریزهای که خداوند در حیوانات قرار داده است، از نظر طبیعی آنها میدانند در چه مکانی و تحت چه شرایط آب و هوایی زیست نمایند و به چه چیزی تغذیه کنند. چگونه تولید مثل نمایند و نسل خود را چگونه پرورش دهند. چگونه از ابزار دفاعی خود استفاده نموده و برای فرار از دشمن چه عملی انجام دهند. همچنین برنامههای عملی و روشهای غریزی هر یک از انواع حیوانات، یکسان و یکنواخت است. مثلاً زنبورهای عسل در مناطق مختلفی از زمین زندگی میکنند ولی همه دارای یک برنامه و یک روش مشخص هستند.
به طور خلاصه باید گفت؛ حیوانات در رشد و تکامل طبیعی خود، هیچ گونه اختیاری ندارند و با برخورداری از هدایت تکوینی در دانشگاه خلقت به جبر با برنامه معیّن به زندگی مادی خویش ادامه میدهند و در زندگی آنها هیچ گونه تحوّل و دگرگونی مشاهده نمیشود.
لکن انسان از جهات مختلفی با حیوانات تفاوت دارد؛ قسمتی از برنامههای زندگی و قوانین تکاملی انسان - نظیر حیوانات - با هدایت تکوینی که خداوند در وجود وی قرار داده است، اداره میشود و در این موارد به آموزگار احتیاج ندارد. مثلاً معده برای هضم غذا، چشم برای دیدن و جریان خون در بدن، معلّم لازم ندارد. برای حس گرسنگی و تشنگی، غریزه جنسی، میل به خواب و بلوغ احتیاج به مدرسه و آموزگار نیست. چرا که همه اعضا و جوارح تکویناً به کار خود ادامه میدهد.
1) 157. ساختمان حیوانات و نوع غذاهایی که به آن احتیاج دارند، متفاوت است. و شگفت آنکه خداوند حکیم، برای ادامه حیات آنها، هر یک از ابزار لازم را مناسب با شرایط زندگی شان عنایت فرموده است؛ مثلاً به حیوان گوشت خوار چنگال، و به علفخوار، دندان تیز و برنده و به پشه ضعیف برای تغذیهاش خرطوم داده است. و پشه با این جثّه کوچک میداند که خرطوم خود را در کجا و چگونه به کار برد.
ولی زندگی انسان به هدایت تکوینی خلاصه نمیشود. او همانند حیوانات در طبیعت و ماده محصور نیست. جنبه روحانی و ملکوتی نیز دارد. دستخوش تحوّل و دگرگونی است. در میدان زندگی با برخورداری از نیروی علم، عقل، مهر، غضب، شهوت، عشق، حرص، طمع و سایر قوا، سجایای ملکوتی و غرایز حیوانی، عواطف و ابزارهای نیک و بد و نیروهای متّضاد سرگردان است و هر کدام از آنها او را به راهی میکشاند و در نتیجه، مظاهر زندگیش تجلّی گاه یکی از این عوامل خواهد بود. با این همه، در باطنش استعداد و قابلیّتهای مخصوصی نهفته است که میتواند او را به مدارج عالی انسانیّت و کمال واقعی برساند.
به بیانی دیگر آفرینش بشر برای رسیدن به تکامل واقعی بر اساس اختیار و آزادی اوست؛ اراده پروردگار متعال بر این تعلّق گرفته است که انسان، مختار باشد و راه هدایت و سعادت را با گامهای استوار خویش بپیماید و ارزش او بر سایر موجودات، حتّی فرشتگان، در گرو همین انتخاب و اختیار اوست.
خداوند برای هدایت انسان مقدمات وصول به آن را در وجود او قرار داده است. علاوه بر ارسال وحی و تعلیمات آسمانی توسّط راهنمایان معصوم، عقل و وجدان اخلاقی، عواطف و احساسات را در وی قرار داده است تا او را به خیر و رستگاری راهنمایی نموده و زمینه هدایت و سعادتش را فراهم سازد.
از سوی دیگر، وسایل گمراهی برای انسان در درون و برون وجودش فراهم است؛ نفس سرکش و طغیان گر و هواهای نفسانی، شهوات، شیطان اغواگر، فشارها و ناملایمات، ناگواریها، مصیبتها، فقر و پریشانی، فراز و نشیبهای زندگی، زن و فرزند، معاشران، دوست و دشمن، همه و همه ابزار آزمونی هستند که برای او فراهم است.
و در این میان، انسان با آگاهی و استمداد از حضرت حق، راه سعادت را برمیگزیند و در مقابل نعمتها و هدایتهای آفریدگار متعال، سپاسگزاری مینماید و در عرصهها و مراحل مختلف زندگی، قابلیّتهای فراوانی از خود نشان
میدهد و کانون وجودش، مرکز تجلّی شکوه و عظمت حضرت حق و ژرفای جان و قلبش از پرتو نور حق آکنده میشود و یکباره از دنیا و مافیها برکنده و به شهوات و هوا و هوسها پشت پا زده، به کمال واقعی خویش نایل میگردد و یا تحت تأثیر نفس سرکش و شیطان اغواگر قرار میگیرد، جهل و عناد، شهوت و هوا و هوس بر او چیره شده و خود را در حیوانیّت خلاصه میکند و در مقابل آفریدگار جهان، ناسپاسی کرده و راه عصیان را بر میگزیند و به سوی دوزخ دنیا و آخرت کشیده میشود.
امّا فرشتگان، گرچه از نورانیّت فراوان و عصمت برخوردارند و پروردگار متعال را عصیان نمیکنند، لکن از نظر شایستگی به گونهای آفریده شدهاند که راه و رسم زندگی را کاملاً میدانند و در حوزه وجودی شان شرّ و بدی، سستی و غفلت و عصیان راه ندارد و وسایل گمراهی در درون و برون وجودشان فراهم نیست.(1)
(تفسیر قمی، ج 2، ص 207)
عبد اللَّه بن سنان گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: فرشتگان برترند یا آدمیان؟ پاسخ دادند که امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین فرمودند:
«خدای بزرگ در نهاد فرشتگان، عقل را بدون شهوت قرار داد، و در چهار پایان، شهوت را بدون عقل نهاد، و در آدمیان، هر دو را قرار داد. اگر کسی عقل و خردش بر شهوتش غالب گردد، از فرشتگان بهتر است. و هر کس شهوتش بر عقلش غالب گردد، از چهارپایان بدتر خواهد بود».(2)
بنابراین، فرشتگان از قوا و نیروهای مختلف و متضادی برخوردار نیستند که میدان وجودشان عرصه درگیری این نیروها شود تا راه هدایت را برگزینند و عصیان نکنند و سستی و غفلت نورزند و از موجودات مجرّد و نورانی به شمار آیند. بلکه
حوزه وجودیشان بر نورانیّت است.
در آیات فراوانی ویژگیهای مؤمن و انسان برتر و ممتاز را برشمرده است.(1)
و برخی از آیات، ارزش انسان را از همه موجودات بیشتر و مقام و منزلتش را برتر و بالاتر دانسته، بلکه هدف اصلی از خلقت جهان و موجودات عالم هستی را انسان معرّفی کرده است از جمله؛
«وَ لَقَدْ کَرَّمنا بَنِی آدَمَ و حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً».(2)
«قطعاً ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا (بر مرکبها) حمل نمودیم و از چیزهای پاکیزه به آنها روزی دادیم و بر بسیاری (3)
بنابراین، آیه دلیلی بر فضیلت فرشتگان بر انسان نمیباشد. خصوصاً با توجّه به آیات آفرینش آدم و سجود فرشتگان بر او و تعلیم اسما به حضرت آدم و... که دیگر تردیدی باقی نمیماند.
از آفریدههای خود برتری دادیم».در این آیه، به امتیاز و شخصیّت والای انسان و مواهب الهی نسبت به او و نیز بهره بری از انواع روزیها و تلاش و حرکت برای به دست آوردن آنها، اشاره شده است.
اساساً انسان دارای ویژگیها و امتیازات فراوانی است از جمله؛
1) 160. نظیر؛ آیات نخست از سوره مؤمنون، آیات 9 - 2 و 177 از سوره بقره، آیه 72 از سوره انفال، آیه 71 و 72 از سوره توبه، آیات 19 - 15 از سوره ذاریات، آیات 135 - 133، از سوره آل عمران، آیات 5 - 3 از سوره لقمان، آیات 34 و 35 از سوره حج، و آیه 69 از سوره نساء.
2) 161. سوره اسراء، آیه 70
3) 162. طبق گفته مرحوم طبرسی در مجمع البیان «کثیر» در آیه به معنی جمیع خواهد بود و این در قرآن و مکالمات عرب، شایع و معمول است و لذا معنای آیه چنین است که ما انسان را بر سایر مخلوقات برتری بخشیدیم و سایر آفریدهها بسیارند.
1 - هیچ موجودی همانند انسان به سوی کمال، حرکت نمیکند.
از سنّت حاکمه در جهان طبیعت، حرکت است. (1)بذر گلِ نارس، زمانی از حرکت باز میایستد و سکون و توقّف میکند که به گل کامل تبدیل شود که در آن صورت، تمام استعدادهای او بروز میکند و این قانون، در سراسر جهان هستی حکم فرماست.
انسان نیز محکوم این قانون است، با این تفاوت که حرکت در موجودات دیگر جبری است، لیکن در انسان - همانگونه که توضیح داده شد - دو نوع حرکت وجود دارد: حرکت جبری که اعضا و جوارح و قوای جسمانی دارای حرکت جبری هستند، از نطفه به علقه و مضغه و در نهایت کودک به دنیا میآید، و نوعی هم حرکت اختیاری است؛ که به مقام خلیفة اللهی میرسد و آنچنان اوج میگیرد که ملائکه و فرشتگان نیز به مرتبه او نمیرسند.
2 - هیچ موجودی همانند انسان، مسیر حرکت و سیرش طولانی نیست؛ مسیر سیر انسان از اسفل سافلین تا اعلا علیین، از مُلک تا ملکوت، از حیوانیّت تا انسانیّت است.
3 - هیچ موجودی مانند انسان بین فرد کامل و ناقص او، تا این مقدار اختلاف نیست. از یک طرف عقل کامل، نور نخست و مخلوق اول است و در قوس نزولی نظیر فرعونهاست. چه آنکه - همانگونه که پیشتر اشاره شد - انسان دارای استعدادهای بی شمار و کششهای گوناگون و دارای جنبههای مختلفی است.
اگر آدمی چراغ فطرت و عقل را خاموش نکند و تحت تربیت رهبران الهی و آموزههای دینی قرار گیرد و استعدادهای خود را شکوفا سازد و غرایز گوناگون خود را تعدیل نماید، به اعلا علیین صعود میکند. امّا اگر چراغ فطرت و عقل را خاموش نموده و تحت تربیت رهبران الهی قرار نگیرد و به جای بهرهگیری از استعدادها و
1) 163. تعریف حرکت: «اَلْحَرَکَةُ خُرُوجُ الشَّیْءِ مِنَ النَّقْصِ اِلیَ الْکَمالِ وَ مِنَ الْقُوَّةِ اِلیَ الْفِعْلِ». «حرکت خروج چیزی از نقص به کمال و از قوّه به فعلیّت است».
نیروهای عظیم خدادادی، در مسیر پیروی از هوا و هوس و شهوات حیوانی قرار گیرد، به اسفل سافلین سقوط مینماید.
«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً...».(1)
«او خدایی است که آنچه در زمین است، همه را برای شما آفرید».
در این آیه، به ارزش وجودی و مقام انسانیّت اشاره شده است که خداوند او را برای امر خطیر و پرارزشی آفریده است و لذا همه چیز را برای او خلق نموده و هدف از خلق موجودات را انسان دانسته است. البته در آیات دیگر این گونه تعبیر شده است که: «آسمان و زمین و آنچه در آنهاست، همه مسخّر انسانند».(2)
از مجموع این آیات چنین استفاده میشود که انسان، تکامل یافتهترین موجود این جهان است و این از ویژگیهای مکتب حیات بخش اسلام است که مقام و منزلت انسان را تا این حد بالا میبرد و بیش از همه مکتبها برای او ارزش قائل است.
این آیات به قدری فراوان است که بیان آنها از عهده این رساله خارج بوده و کتاب جداگانهای را میطلبد.
ناگفته نماند: اینکه قرآن در مورد انسان این همه عنایت دارد برای آنست که انسان خود را بشناسد و موقعیت خویشتن را در جهان آفرینش درک نماید و هدف از این شناختن و درک کردن جز این نیست که خود را به مقام والایی که شایسته آن است برساند. قرآن کتاب انسان سازی است، میکوشد که آدمی «خود» را کشف
نماید و با شناختن آن «خود» است که انسان خواهد فهمید که خاکی محض نبوده، پرتوی از روح الهی در او وجود دارد لذا در خود، احساس شرافت و کرامت و تعالی میکند و خویشتن را از تن دادن به ذلّتها و پستیها برتر شمرده، انگیزه خودسازی و حرکت به سوی کمال در او پدید میآید و میکوشد تا خود را از وضع موجود نجات بخشیده، در سلک مردان الهی درآید.
گروه سوم از آیات، به قوس نزولی انسان و مراحل تکامل نیافته او توجّه دارد؛
بدون شک قدر و منزلت عظیم و آثار شگفت انگیزی که خداوند برای انسان عنوان فرموده، به لحاظ طهارت و پاکی نفس از رذایل اخلاقی و کدورتهای عالم طبیعت و سیر معنوی او و مهیّا شدن برای دریافت فیضهای نامتناهی الهی است؛ وگرنه انسان تربیت نشده که به استعدادها و قوای درونی خود توجّه ندارد و غرایز خود را رها نموده و به متاع ناچیز عالم طبیعت قانع است، از سیر به سوی کمال محروم بوده و بسا از حیوانات بدتر و عاجزتر است و به جنبههای منفی و ضعفهای بیشماری مبتلا میگردد و به موجودی ضعیف، طغیانگر، مغرور، ناسپاس، بخیل، شتابزده و عجول و... مبدّل میگردد و به صورت گیاهی خودرو و بسا ستم پیشه پرورش مییابد.
«یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَخُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِیفاً».(1)
«خداوند میخواهد (با تشریع برخی احکام) کار را بر شما سبک گرداند و
1) 166. سوره نساء، آیه 28
(میداند که) انسان ناتوان آفریده شده (و مقاومت او اندک) است.».
انسان تربیت نشده، موجود ضعیفی است که در برابر ناگواریها و کدورتهای عالم طبیعت و طوفان غرایز و هوا و هوسها استقامت خود را از دست میدهد. لذا مکتب حیات بخش اسلام با آموزههای دینی و احکام و دستوراتی هماهنگ و همسو با فطرت و در عین حال سهل و آسان و در خور همگان، بشر را به تربیت انسانی سوق داده و برای تعدیل غرایز او، راهکارهایی را ارائه داده است.
امیر مؤمنان، پیشوای بزرگ انسانها نیز به برخی از کاستیهای انسان اشاره نموده، میفرمایند:
«مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ؛ مَکْتُومُ الْاَجَلِ، مَکْنُونُ العِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ البَقَّةُ وَ تَقْتَلُهُ الشَرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ».(1)
«بیچاره فرزند آدم که اجلش پنهان، بیماری و دردهایش پوشیده، عمل و کردارش محفوظ و ثبت شده، پشه او را دردناک میسازد، آب در گلو گرفتن، او را میکشد و عرق، بد بویش میکند».
راستی آیا شایسته است چنین موجودی گردنکشی و تکبّر ورزیده به خود بنازد؟!
خداوند میفرماید:
«وَ اِذا مَسَّ الْاِنْسانَ الضُرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أو قائِمًا فلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَاَنْ لَمْ یَدْعُنا اِلی ضُرٍّ مَسَّهُ کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ».(2)
«هنگامی که به انسان زیان و آسیبی رسد، ما را به پهلو خوابیده، یا نشسته، یا ایستاده (در همه حال) میخواند و چون گرفتاریش را برطرف ساختیم، چنان میرود که گویی ما را برای گرفتاری که به او رسیده، نخوانده است. این گونه
برای اسرافکاران آنچه انجام میدادند، زینت داده شده است».
افراد کم ظرفیّت و سطحی، هنگامی که در دام بلا گرفتار میشوند، خدای را در همه حال میخوانند و از حضرتش میخواهند بلاها و ناگواری هایشان را برطرف سازد. امّا به مجرّد آنکه ناراحتی آنها برطرف شود، آنچنان در غفلت فرو میروند که گویا هرگز تقاضایی نداشتهاند.
«وَ لَئِنْ اَذَقْنَا الْاِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ اِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ ا وَلئِنْ اَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتّهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَیِّئاتُ عَنّی اِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ ا اِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ اُؤلئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ کَبِیرٌ».(1)
«اگر از جانب خود رحمت و نعمتی به انسان بچشانیم، سپس آن را از وی سلب کنیم، قطعاً نومید و ناسپاس خواهد بود و اگر پس از محنت و ناراحتی که به او رسیده، نعمتی به او بچشانیم، حتماً خواهد گفت: گرفتاریها از من دور شد (و دیگر باز نخواهد گشت و غرق شادی و غفلت و فخر فروشی میشود) او شادمان و فخر فروش است. مگر آنها که (در سایه ایمان راستین) شکیبایی و استقامت ورزیده و عمل صالح و شایسته انجام دادهاند، که برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ خواهد بود».
در این آیات، گوشهای از کاستیها و ضعفهای افراد بیایمان و تربیت نشده گوشزد شده است؛ نخست کم ظرفیّتی در برابر ناگواریها و مشکلات که هرگاه نعمتی به آنها ارزانی و سپس از آنها گرفته شود، مأیوس و نومید شده، آنگاه به کفران و ناسپاسی برمیخیزند و سومین نقطه ضعف آنها، این است که هنگامی که در ناز و نعمت به سر میبرند، دست و پای خود را گم کرده و غرق لذّت و شادی میشوند. به گونهای که غرور و تکبّر بر آنها چیره شده، آنچنان که خدای را فراموش کرده و از شکر نعمتهای بیدریغ حضرتش غافل میشوند!
1) 169. سوره هود، آیات 11 - 9
در پایان اضافه میکند که تنها افراد باایمان که دارای روحی بزرگ و سینهای گشاده هستند، در مقابل دشواریها شکیبایی و استقامت ورزیده و در انجام اعمال شایسته، موفّقاند که نه دگرگونی روزگار آنها را تکان میدهد و نه سلب نعمتها، آنان را به نومیدی و ناسپاسی میکشاند و نه روی آوردن نعمتها، آنها را غافل و مغرور میسازد.
«وَ یَدْعُ الْاِنْسانُ بالشَرِّ دُعاءَهُ بِالْخَیرِ وَ کانَ الْاِنْسانُ عَجُولاً».(1)
«انسان (بر اثر شتابزدگی و عدم تفکّر) بدیها را فرا میخواند، همانگونه که خیر و خوبیها را میخواند، و انسان همواره عجول و شتابزده است».
یکی از علل سقوط افراد تربیت نشده و تکامل نیافته، شتابزدگی است. بسیاری از فعالیّتهای آدمی، از عقل و تمایلات عالی انسانی سرچشمه میگیرد. حرکت بر اساس تدبیر، برنامه ریزی مبتنی بر محاسبه و انجام کارها بر پایه آینده نگری که از تدبّر و تفکّر و مصلحت اندیشی سرچشمه میگیرد، به انسان اختصاص داشته و حیوانات از آن بیبهرهاند.
از سوی دیگر بهرهمند شدن از راهنمایی عقل در گفتار و رفتار و شناخت صحیح نیک از بد با شتابزدگی سازگار نیست. زیرا انسان سبکسر و بیمطالعه، به واسطه آنکه در کارها به سرعت تصمیم میگیرد، توفیق تأمّل و تفکّر را از دست داده و زمینه استفاده از نعمت عقل و فکر را از بین میبرد و همین امر، بستر مناسبی برای کجرویها و ناملایمات شده و او را در طول زندگی، پیوسته دچار ناکامی و شکست میسازد.
آری! شتاب خارج از اعتدال در کارها، باعث عدم مطالعه کافی در امور میشود و این خود، قدرت شناخت درست خیر از شر، سعادت از شقاوت را از انسان سلب میکند. به علاوه هوا و هوس و شهوات نفسانی نیز چهره حقیقت را در نظر آدمی
1) 170. سوره اِسراء، آیه 11، نظیر آن سوره انبیا، آیه 37
دگرگون ساخته، او را به دنبال شرّ و بدی روانه میسازد.
چه بسیارند افرادی که بر اثر شتابزدگی، خود را به پرتگاههای پر خطر افکنده و میپندارند که به محلّ امن و امان میروند. اینان در زشتیها و بدبختیها غوطه ور شده، به پندار اینکه در مسیر خیر و سعادت گام بر میدارند.
بنابراین، هرگاه انسان در دامان رهبران و مربیّان الهی تربیت نشود، سرمایههای عظیمی را که خداوند متعال در نهادش قرار داده است، از دست داده و جنبههای منفی و خطرناک در وجودش آشکار میگردد.
«وَ اِذا اَنْعَمْنا عَلَی الْاِنْسانِ اَعْرَضَ وَ نَأ بِجانِبِهِ وَ اِذا مَسَّهُ الشرُّ کانَ یَؤُساً».(1)«هنگامی که به انسان نعمتی ارزانی دادیم، خود را کنار کشیده، (از حق) روی گرداند (و متکبّرانه) پهلو تهی کرده، دور شود، و چون آسیبی به وی رسد، نومید و مأیوس میگردد».
در این آیه، به یکی دیگر از بیماریهای اخلاقی و روانی انسانهای ناسالم اشاره شده که وقتی پروردگار متعال به اینان نعمتی ارزانی میدارد، از روی غرور و تکبّر به حضرتش پشت کرده، دور میشوند.
امّا هنگامی که نعمتی از آنان سلب نماید و مختصر آسیبی به آنها برسد، مأیوس و ناامید میشوند. به عکس مؤمنان واقعی که وسعت روحشان از اقیانوسها افزونتر است و سختترین طوفانها در آن ها اثری ندارد، هیچ گاه مضطرب نگشته و بسان کوههای استوار پا برجایند و به هنگام روی آوردن نعمتها، خدای را سپاس و در همه حال او را یاد میکنند.
«قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِکُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّی اِذاً لَأمْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الْاِنْفاقِ وَ کانَ الْاِنْسانُ قَتُوراً».(2)
«بگو اگر شما مالک گنجینههای رحمت پروردگار میبودید باز هم (به خاطر تنگ نظری و) از بیم تمام شدن و انفاق، امساک میورزیدید و انسان همواره سختگیر و بخیل است».
یکی دیگر از صفات مذموم ناشایستگان، تنگ نظری و بخل است که ریشه در ضعف اعتقادی آنان دارد. پیروان واقعی اسلام، همه مواهب و نعمتها را از آفریدگار متعال دانسته و معتقدند که این نعمتها چند روزی به طور امانت نزد آنان گذاشته شده است و اگر احیاناً بخشی از آن را انفاق نمایند، برای همیشه نزد پروردگار باقی خواهد بود. آنان دل را از علایق مادی شستشو داده و در مقام دوستی پروردگار از جان و مال میگذرند و لذا از انفاق در راه خدا دریغ نمیکنند.
آنان نه تنها از انفاق کردن ناراحت نمیشوند، بلکه خوشحال بوده و آن را وظیفه خود میدانند و در اثر این طرز تفکّر، از بسیاری بیماریهای روحی از قبیل: بخل، حسد و حرص در امانند؛ به عکسِ کافران و مشرکان که در اثر ضعف اعتقادی، به این بیماریهای خطرناک مبتلایند.
«فَاِذا مَسَّ الْاِنْسانَ ضُرٌّ دَعانا ثُمَّ اِذا خَوَّلْناهُ نِعْمَةً مِنّا قالَ اِنَّما اوُتیتُهُ عَلی عِلْمٍ بَلْ هِیَ فِتْنَةٌ وَ لکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لا یَعْلِمُونَ».(1)
«هنگامی که به انسان زیانی رسد، ما را (برای حلّ مشکلش) میخواند و آن گاه که به او نعمتی دهیم، میگوید: این نعمت را به سبب دانش و کاردانی خود به دست آوردم، بلکه این وسیله آزمایش آنهاست، ولی اکثرشان نمیدانند».
در این آیه، یکی دیگر از چهرههای زشت ستمکاران و بیدینان ترسیم شده است. اینان به هنگام روی آوردن ناگواریها و مشکلات، به خداوند پناه برده و از او مدد میخواهند و آنگاه که درد و رنج و گرفتاری برطرف گردد و نعمتی به آنها
1) 173. سوره زمر، آیه 49
داده شود، لطف و عطای آفریدگار را فراموش کرده، میگویند: این نعمت را بر اثر لیاقت و کاردانی خود به دست آوردیم!
این غافلان هیچ نمیاندیشند که این علم و آگاهی و کاردانی، موهبتی است از سوی خدای متعال، و این نعمتها وسیلهای برای آزمایش آنهاست.
آفریدگار جهان و پروردگار مهربان، برای رشد و کمال انسان آنچه از نعمتها که مورد نیاز وی بوده، به او ارزانی داشته و برای بروز و ظهور استعدادها و قابلیّتها - که تنها از پرتو وجود فراز و نشیبهای زندگی و بروز خوشیها و ناخوشیها میسّر میگردد - آدمی را به انواع بلایا و گرفتاریها میآزماید.
خدای حکیم، گاه انسان را در رفاه و آسایش و گاه در تنگنای مشکلات قرار میدهد تا او را از این طریق بیازماید و ارزش وجودی او را بالا برد. امّا متأسفانه انسانهایی که در مکتب انبیای الهی تربیت نشدهاند، به هنگام سختیها و دشواریها و ناگواری ها مأیوس و به هنگام بروز نعمتها، مغرور و غرق دنیا میگردند، به طوری که هم خدای را و هم خویشتن خویش را فراموش میکنند. این مغرورانِ از خدا بیخبر، به هنگام روی آوردن نعمتها و بروز خوشیها، از خدا غافل و مواهب الهی را فراموش کرده، اموالشان را تنها مولود آگاهی و لیاقت خودشان میپندارند.
«لا یَسْاَمُ الْاِنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَیْرِ وَ اِنْ مَسَّهُ الشَرُّ فَیؤُوسٌ قَنُوطٌ ا وَلَئِنْ اَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هذا لِی وَ ما اَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَلَئِنْ رُجِعْتُ اِلی رَبِّی اِنَّ لی عِنْدَهُ لَلْحُسْنی فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِما عَمِلُوا وَلَنُذِیقَنَّهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِیظٍ ا اِذا اَنْعَمْنا عَلَی الْاِنْسانِ اَعْرَضَ وَ نَأ بِجانِبِهِ وَ اِذا مَسَّهُ الشَرُّ فَذُو دُعاءٍ عَرِیضٍ».(1)
«هرگز انسان از دعای خیر (و تقاضای نیکی و نعمت) خسته نمیشود و هرگاه
1) 174. سوره فصّلت، آیات 51 - 49
آسیبی به او رسد، مأیوس و نومید میگردد. و اگر از جانب خود - پس از زیانی که به او رسیده است - رحمتی به او بچشانیم، قطعاً خواهد گفت: این به سبب (شایستگی و استحقاق) من است و گمان ندارم که رستاخیز برپا شود (و به فرض آنکه قیامتی باشد)، هرگاه به سوی پروردگارم باز گردانیده شوم، قطعاً نزد او برایم خوبی و پاداشهای نیک خواهد بود، بدون شک ما کافران را به آنچه انجام دادهاند، آگاه خواهیم کرد و مسلماً از عذابی سخت به آنان خواهیم چشانید.
و هرگاه نعمتی به انسان دهیم روی برتابد و خود را کنار کشیده، (از حق) روی گرداند (و متکبّرانه) پهلو تهی کرده دور شود و چون آسیبی به او رسد، (برای برطرف شدن آن) فراوان دست به دعا بردارد. (و تقاضای فراوان و مستمر دارد)».
در این آیات نیز به برخی از ضعفها و کاستیهای انسانهای کم ظرفیت و کافران از خدا بیخبر اشاره شده است. افرادی که از ارزشهای والای انسانی بیخبرند، کسانی که قلوبشان به نور معرفت و ایمان روشن نگشته و در مکتب حیاتبخش انبیا تربیت نشدهاند، انسانهایی که بر اثر بینش غلط، خود را در عالم ماده و طبیعت محصور نمودهاند جز به دنیا و خوشیهای زودگذر آن نمیاندیشند. اینان هرگز تنور حرصشان از گرمی نمیافتد و از تقاضای نیکیها ملول نمیشوند. هرچه بیشتر به دست میآورند، بیشتر میخواهند و هرچه به آنها بدهند، باز سیر نمیشوند و اگر دنیا به آنان پشت کرده، شرّ و بدی و تنگدستی دامنشان را فرا گیرد، به کلّی مأیوس شده، ناامید میشوند.
اینان آنچنان مغرورند که هرگاه از جانب پروردگار به آنها رحمت و نعمتی برسد، میگویند: این به سبب لیاقت و شایستگی و کاردانی ما بوده است و سرانجام این غرورشان، آنها را به انکار آخرت میکشاند. ولی خداوند این مغروران را به عذاب و کیفری دردناک مبتلا خواهد کرد.
و در سومین آیه اشاره میفرماید: آنچنان کم ظرفیّتاند که هرگاه به آنان نعمتی ارزانی شود، اعراض میکنند و با تکبّر و خودخواهی از حق دور میشوند و هرگاه به آنها آسیبی برسد، دعا و تقاضای فراوان دارند و برای برطرف شدن آن اصرار میورزند.
آری! انسان کم ظرفیّت و فاقد ایمان چنین است که مدام به ظلمتها و کدورتها مبتلا بوده و به هنگام روی آوردن نعمتها، مغرور و حریص و فراموشکار میشود و هنگام پشت کردن نعمتها و بروز مشکلات، مأیوس و نومید و پرجزع میگردد.
ولی در مقابل، ابرمردان و پیروان راستین مکتب انبیا که وجودشان به وسعت جهان هستی است و قلوبشان از ایمان سرشار است، آنچنان پر میکشند، و به گونهای اوج میگیرند که نه خوشیها و نعمتها، آنان را دگرگون و نه ابتلائات، آنها را مضطرب و سرنگون میسازد.
«اِنَّ الْاِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً ا اِذا مَسَّهُ الشَرُّ جَزُوعاً ا وَ اِذا مَسَّهُ الخَیْرُ مَنُوعاً ا اِلَّا الْمُصَلِّینَ...».(1)
«به راستی که انسان، حریص و کم طاقت آفریده شده است. هنگامی که بدی به او رسد، بیتابی کند و هنگامی که خوبی به او رسد، مانع دیگران شده، بخل ورزد. مگر نمازگزاران...».
پس از ذکر عذابهای قیامت، اوصاف افرادی که شایسته دوزخ اند، بیان شده است. این افراد، حریص و کم طاقت اند و هنگامی که به آنها بدی رسد، بسیار جزع و بیتابی کنند و آنگاه که خوبی به آنان رسد، از دیگران دریغ دارند. آنگاه گروههایی که - به واسطه به پاداشتن نماز، پاسداری از حق نیازمندان، ایمان به روز رستاخیز، بیم از عذاب پروردگار، نگهداری دامان از بیعفتی، رعایت امانت و پیمان،
1) 175. سوره معارج، آیات 34 - 19
ادای شهادت و مواظبت بر نماز - از صف دوزخیان جدا شده و به شایستگان و ملکوتیان میپیوندند، نامبرده شدهاند.
باید توجّه داشت که هر یک از صفات، غرایز و تمایلات گوناگونی که خداوند در مجموعه جسم و جان بشر نهاده است، به نوبه خود ایفای نقش کرده و در تأمین سعادت و تکامل او سهم بهسزایی دارد. البته لازم است با محاسبه منطقی و رعایت اصول و ضوابط تربیتی، هر یک را در جهت صحیح بهره بری راهنمایی و در حدّ ضرورت، ارضا نمود و از پیامدهای افراط و تفریط و عوارض زیان بار آن پیشگیری نمود.
مثلاً صفت حرص که شاخهای از حبّ ذات است، اگر در مسیر انحرافی و منفی قرار گیرد، به سوی انحصارطلبی، دنیادوستی، بخل و حسد و مانند آن پیش میرود. امّا اگر کنترل شود و در مسیر نوع دوستی، عشق به هستی مطلق و تحصیل علم و دانش قرار گیرد، موجب کمال و سعادت آدمی میگردد.
«فَاَمَّا الْاِنْسانُ اِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَاَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی اَکْرَمَنِ ا وَ اَمَّا اِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی اَهانَنِ...».(1)
«امّا انسان هنگامی که پروردگار برای آزمایش، او را اکرام میکند و نعمت فراوان به او میدهد، میگوید: پروردگارم مرا گرامی داشته است. و امّا هنگامی که برای امتحان، روزیاش را بر او تنگ میگرداند، میگوید: پروردگارم مرا خوار کرده است».
در این آیات، به یکی دیگر از صفات منفی آنان اشاره شده است که - با آنکه آزمایش الهی گاه با نعمتها و گاهی با ابتلائات و مشکلات است - اینان به هنگام خوشیها و روی آوردن نعمتها مغرور شده، چنان میپندارند که از نزدیکان و مقرّبان الهیاند و به هنگام تنگدستی و بروز مشکلات مأیوس شده، میگویند:
1) 176. سوره فجر، آیه 20 - 15
پروردگار ما را خوار نموده است! امّا مردان الهی خوب میدانند که نه اقبال نعمت، دلیل بر قرب به خداست و نه ادبار نعمت و روی آوردن سختی و دشواری، دلیل بر دوری از حق است. بلکه دادهها و سختیها همه و همه ابزار آزمایش پروردگارند.
در ادامه نیز به برخی از کردارهای ناشایست آنان که موجب دوری آنها از خداوند و گرفتاری آنان در چنگال مجازات الهی میشود، اشاره شده است.
«لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ ا وَ اَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ ا وَ والدٍ وَ ما وَلَدَ ا لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ فی کَبَدٍ ا اَیَحْسَبُ اَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ اَحَدٌ».(1)
«سوگند به این شهر (مقدّس مکّه)، شهری که تو ساکن آن هستی و سوگند به پدر و فرزندش، (حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل) که قطعاً انسان را در رنج آفریدهایم (و زندگی او مملوّ از رنجهاست). آیا میپندارد که هیچ کس قادر نیست بر او دست یابد؟».
نفس آدمی به اقتضای طبیعت راحتطلبی همواره خواهان خوشی، راحتی، بینیازی و رفاه و آسایش بوده، از تنگدستی، محرومیّت، زحمت، درد و رنج، مصیبت و ناگواری متنفّر است. لیکن هرگز نباید فراموش کرد که تکامل انسان و شکوفایی استعدادها و بروز قابلیّتها حتّی رشد طبیعی و مادی وی، در پرتو تحمّل همین مشکلات، رنجها و ناملایمات میسّر است.
انسان از آغاز زندگی تا پایان عمر (دوران کودکی سپس نوجوانی و از همه مشکلتر دوران پیری) پیوسته با انواع مشقّتها روبرو بوده و مراحل زیادی از مشکلات و درد و رنجها را طی مینماید تا از نظر مادی و معنوی رشد نموده و درخت وجودیاش به ثمر بنشیند.
نوجوانان اگر رنج مدرسه رفتن و درس خواندن را نکشند، چگونه ممکن است در آینده از نخبگان و فرزانگان باشند؟ بازاریان و کارگران اگر سعی و کوشش نکنند،
1) 177. سوره بلد، آیات 6 - 1
چگونه تلاش آنها نتیجه بخش میگردد؟ باغبانان و کشاورزان اگر در باغها و کشتزارها تحمّل رنج و زحمت نکنند، چگونه در بهار و تابستان محصول خود را برداشت نمایند؟
امّا تو ای راحت طلب! خواهان خوشی و راحتی هستی؟ سخت اشتباه کردهای، چه آنکه خداوند آن را خلق نکرده است.
طَبَعَتْ عَلی کَدِرٍ وَ اَنْتَ تُریدُها
صَفْواً عَنِالْاَکْدارِ وَالْاَقْدارِ؟
وَ مُکَلِّفُ الْاَیّامِ ضدّ طباعِها
مُتَطلِّبٌ فِیالماءِ جَذْوَةُ نارٍ! (1)
«هر کسی روزگاران را بر ضدّ طبیعتش طلب نماید، همچون کسی است که در میان (امواج) آب، شعله آتش جستجو کند!»
و لذا امام سجاد علیه السلام میفرمایند:
«... مَنْ طَلَبَ الغِنی وَ الْاَمْوالَ وَ السَّعَةَ فِی الدُّنْیا فَاِنّما یَطْلُبُ ذلِکَ لِلرَّاحَةِ، وَالرّاحَةُ لَمْ تُخلَقْ فِی الدُّنْیا وَ لا لِاَهْلِ الدُّنْیا اِنَّما خُلِقَتِ الرَّاحَةُ فِی الجَنَّةِ وَ لِاَهْلِ الجَنَّةِ والْتَعَبُ والنَّصَبُ خُلِقا فِی الدُّنْیا وَ لِاَهْلِ الدُّنْیا...».(2)
«کسی که بینیازی و مال و ثروت و وسعت میطلبد، مقصودش از آنها آسایش و راحتی است و راحتی در دنیا و برای اهل آن خلق نشده، بلکه راحتی و آسایش در بهشت و برای اهل آن آفریده شده و برای دنیا و اهل آن، رنج و سختی آفریده شده است».
نکته مهم آنکه آمیختگی زندگی انسان با این همه درد و رنج، دلیل بر احتیاج اوست و زنگ بیدار باشی است بر اینکه او قدرتی ندارد و نمی تواند به تنهایی روی پای خود بایستد. با این حال خودخواهی برخی، سبب میشود که بر مرکب غرور سوار شده تا آنجا که در مقابل آفریدگار خود بایستند و هر کار خلاف و گناهی را
مرتکب شوند. امّا به راستی خدای بزرگ ناظر اعمال آنها نیست؟ و آیا میتوانند از چنگال مجازات پروردگار رهایی یابند؟
«کَلاَّ اِنَّ الْاِنْسانَ لَیَطْغی ا اَنْ رَاهُ اسْتَغْنی».(1)
«چنین نیست (که شما میپندارید) قطعاً انسان همین که خود را بینیاز پندارد، طغیان و سرکشی میکند».
رسالت خاتم پیام آوران صلی الله علیه وآله آغاز میگردد. بشریّت مشمول بزرگترین الطاف الهی قرار میگیرد و نخستین آیات بر قلب شریف پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نازل میشود.
در این آیات، نعمتهای بیدریغ مادی و معنوی آفریدگار بزرگ - که تکامل جسم انسان از یک موجود بیارزش «علقه» و تکامل روح به وسیله تعلیم و تعلّم است - گوشزد میشود. به دنبال آن، به یکی دیگر از صفات منفی انسان اشاره شده است که با این گستردگی نعمتها، سزاوار بود که بشریّت سپاسگزار چنین آفریدگاری باشد، لکن چنین نیست!
زیرا طبیعت غالب افراد بر این است که وقتی خود را مستغنی و بینیاز میپندارند، به جای سپاسگزاری، سرکشی و طغیان میکنند. با آنکه همه نعمتها از آنِ پروردگار متعال است و هیچ موجودی به طور مطلق بینیاز نیست.
گروهی از انسانها خود را بینیاز پنداشته که در این صورت، روح استکباری در آنها تقویت شده، طغیانگر میشوند. برخی تا آنجا ادامه میدهند که نه به خدایی معرفت دارند و نه پیامبری میشناسند و نه همنوعان نزد آنها احترام دارند.
«وَ الْعَصْرِ ا إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ ا إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ».(2)
«سوگند به عصر! به راستی انسانها در زیانند (3)
(تفسیر فخر رازی ج 32، ص 278)
مگر مؤمنان و کسانی که1) 180. سوره علق، آیه 6 و 7
2) 181. سوره عصر، آیه 3 - 1.
3) 182. بزرگی گوید: معنی این سوره را از یخ فروشی آموختم؛ مدام فریاد میزد: «اِرْحَمُوا مَنْ یَذُوبُ رأسُ مالِهِ» (= رحم کنید به کسی که سرمایهاش ذوب میشود) پیش خود گفتم این است معنی «اِنّ الْاِنْسانَ لَفی خُسْر» لحظات عمر بر او میگذرد، عمرش به پایان میرسد و ثواب و پاداشی کسب نمیکند، در این حال زیانکار است.
اعمال صالح و شایسته انجام دادهاند و یکدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کردهاند».
به طور یقین همه انسانها در زیانند؛ چه بخواهند یا نخواهند لحظات عمر به سرعت میگذرد و نیروها و سرمایههای خود را از دست میدهند مگر آنان که ایمان آورده، اعمال صالح انجام میدهند و از صفات پسندیده و مکارم اخلاق برخوردارند که در این صورت از سرمایه عمر به طور شایسته استفاده کردهاند.(1)
تحف العقول ص 358
بالاترین و گرانبهاترین سرمایهها، سرمایه عمر است. (2)
«اِنَّ اَنْفاسَکَ اَجْزاءُ عُمْرِکَ فَلا تُفْنِها اِلّا فِی طاعَةٍ تُزْلِفُکَ». «به راستی که این نفسهایت لحظات عمر تو است. آنها را جز در اطاعت خداوند تمام نکن تا تو را به خدا نزدیک سازد».
غررالحکم ج1، ص 219، ح 54
«نَفَسُ الْمَرْءِ خُطاهُ اِلی اَجَلِهِ». «نفسهای آدمی، گامهای او به سوی مرگ وی است».
نهج البلاغة (ترجمه فیض الإسلام) ص 1117، ح 71
«اِنَّهُ لَیْسَ لاَنْفُسِکُمْ ثَمَنٌ اِلّاَ الجَنَّةُ فَلا تَبِیعُوها اِلّا بِها». «برای وجود شما بهایی جز بهشت نیست. آن را به کمتر از آن نفروشید». بحارالأنوار، ج 78، ص 13
«لَیْسَ شَیْءٌ اَعَزُّ مِنَ الْکِبْرِیتِ اِلّا ما بَقِیَ مِنْ عُمْرِ المُؤمِنِ». «هیچ چیز ارزشمندتر و کمیابتر از طلای سرخ نیست جز آنچه از عمر مؤمن باقی مانده است (که از طلای سرخ هم گرانبهاتر است)». غرر الحکم ج2، ص 598، ف 73، ح 74
گروهی این سرمایه1) 183. امام هادی علیه السلام میفرمایند: «الدُّنیا سُوقٌ رَبِحَ فِیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرون». «= دنیا بسان بازاری است که گروهی در آن سود میبرند و جمعی دیگر زیان و آسیب میبینند».
2) 184. امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند: «اِنَّ عُمْرَکَ مَهْرُ سَعادَتِکَ اِنْ اَنْفَذْتَهُ فِی طاعَةِ رَبِّکَ». «به راستی (لحظات) عمرت مهر سعادت و خوشبختی تو است اگر آن را در عبادت پروردگارت صرف نمایی» غرر الحکم ج 1، ص 218، ف 9 ح 53.
نفیس را برای رسیدن به مقامی، یا در مسیر عیش و نوشی و یا در راه هوا و هوسی از دست میدهند و گروهی که خویشتن و سرمایههای درونی خود را شناختهاند از عمرشان بینهایت استفاده میکنند.
اینان سرمایهها را به کار گرفته، استعدادها را شکوفا نموده و با تلاشی مستمر و جهادی پیگیر، آنچنان اوج میگیرند که به مرتفعترین قله انسانیّت نائل میگردند. در آن صورت، بتها، خصوصاً بت نفس را شکسته، حجابها و ظلمتها را از میان برده، خوبیها را کسب نموده، در وادی قرب پروردگار گام نهاده و جز حضرت دوست مقصودی ندارند.
بنابراین، اگر انسان تحت تربیت انبیا و اولیای الهی قرار گیرد و سرمایهها واستعدادهای فراوانی که در وجودش نهفته، به کار گیرد، در زمره برترین بندگان خداوند بوده و به مقام خلیفة اللهی میرسد و در غیر این صورت، زیان کرده، مانند گیاهی خودرو و بیثمر پرورش مییابد و جز عالم طبیعت، حقیقتی را درک نمیکند و عاقبت در صف دوزخیان قرار میگیرد.
«وَ آتاکُمْ مِنْ کلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّه لا تُحْصُوها اِنَّ الْاِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ».(1)
«و از هر چیزی که از او تقاضا نمودید، به شما داد. اگر نعمتهای خداوند را شماره کنید، نمیتوانید آن را به شمار درآورید، به راستی انسان ستم پیشه و بسیار ناسپاس است».
سراپای وجود ما انسانها، غرق مواهب و نعمتهای آفریدگار است که هرگز قابل شمارش نیست، تنها در بدن یک انسان - به طور متوسط - ده میلیون میلیارد
1) 185. سوره ابراهیم، آیه 34
سلول زنده وجود دارد. به علاوه همه موجودات مسخّر انسان و در خدمت منافع او حرکت میکنند، به طوری که میتوان گفت: همه موجودات به خاطر انسان آفریده شدهاند و آدمی به صورت یک هدف عالی در مجموعه آفرینش در آمده است.
امّا افسوس که غالب افراد، نور ایمان در قلوبشان روشن نگشته و در دامان وحی و مکتب اولیای الهی تربیت نشدهاند تا خویشتن و خدای خود را بشناسند. لذا در مقابل سفره گسترده آفرینش و نعمتهای بیدریغ الهی در وادی طغیان گام نهاده و به کفران نعمتها مشغول شدهاند و برخی به این مقدار هم اکتفا نکرده، خدا و دین را مسخره و انکار میکنند و در صف کافران قرار میگیرند.
«وَهُوَ الَّذِی أَحْیَاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ إِنَّ الْإِنسَانَ لَکَفُورٌ».(1)
«و او (آفریدگاری) است که شما را حیات و زندگی بخشید، سپس شما را میمیراند، بار دگر زنده میکند (امّا این) انسان سخت کفران کننده است».
در این آیه، به کفران و انکار انسانهای تربیت نشده اشاره دارد که با مشاهده این آیات بیشمار، راه انکار را پیش گرفته و با وجود برخورداری از نعمتهای فراوان، نه آفریدگار خود را میشناسند و نه در مقام سپاس او برمیآیند.
«قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَکْفَرَهُ».(2)
«مرگ بر این انسان که چقدر ناسپاس بوده، کفر میورزد!».
شگفت از افرادی که غرق نعمتهای الهی هستند و این همه اسباب هدایت در اختیار دارند، امّا باز حق را انکار میکنند و راه کفر و عناد را پیش میگیرند. در آیات دیگر نیز
برای بیدار کردن انسان از خواب غفلت و توجّه او به مسؤولیّتهایش در برابر خداوند، چنین آمده است:
«یا أَیُّهَا الْإِنسَانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ ا الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ».(1)
«ای انسان! چه چیز تو را در برابر پروردگار کریم و بزرگوارت مغرور ساخته؟ همان که تو را آفرید و تو را (و اعضای تو را) متعادل، موزون و هماهنگ ساخت».
در این آیه، انسان - که از سایر موجودات ممتاز است - در برابر خداوندی که هم ربّ و پروردگار است و هم کریم، مورد خطاب قرار میگیرد.
خداوند به مقتضای ربوبیّتش، پیوسته انسان را در سایه حمایت خود قرار داده و با هدایتهای تکوینی و تشریعی تربیت او را بر عهده گرفته و به مقتضای کرمش او را بر سر خوان نعمتهای بیدریغش نشانده و از تمام مواهب مادی و معنوی برخوردارش ساخته است. بی آنکه انتظار عوض و پاداشی داشته باشد. لکن بندگان در برابرش مغرور و جسور گشته، پیوسته او را فراموش و مدام راه عصیان را برمیگزینند.(2)
ر. ک: تفسیر مجمع البیان، الدّرّ المنثور، روح البیان، روح المعانی، ذیل آیه
امیر مؤمنان علیه السلام نیز ذیل آیه، گفتار گهربار و شگفتانگیزی فرمودهاند.
ر. ک: نهج البلاغة (ترجمه فیض الإسلام) ص 707، خ 214
«إِنَّ الْإِنسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ ا وَإِنَّهُ عَلَی ذَلِکَ لَشَهِیدٌ ا وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ».(3)
«انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس و بخیل است. و او خود بر این (امر) نیک گواه است و براستی او سخت شیفته مال (4)
نکته مهم در این اطلاق این است که: خداوند بطور فطری حبّ خیر را در انسان نهاده بطوریکه هرچه برای خود مفید بداند به دنبالش میرود و چون خیر مطلق خداوند است انسانها بطور فطری خدا را دوست دارند امّا در تشخیص آن اشتباه کرده، خیر مطلق را رها نموده و شیفته چیزهای فانی میشوند.
است».1) 188. سوره انفطار، آیه 6 و 7
2) 189. شیعه و سنی روایت کردهاند که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله هنگام تلاوت این آیه میفرمودند: «غَرَّهُ جَهْلُهُ = جهل و نادانیش او را مغرور ساخته است».
3) 190. سوره عادیات، آیات 8 - 6
4) 191. در آیه شریفه به مال و ثروت «خیر» اطلاق شده و این بدان جهت است که مال در ذات خود چیز بدی نیست و میتواند وسیله انواع برکات و خیرات گردد، و آنچه مذموم است دلبستگی و دوست داشتن آن است.
پس از چندین سوگند عظیم، چهره دیگری از انسانهای تربیت نشده ترسیم شده است. اینان بر اثر جهل و غرور، نسبت به پروردگار و نعمتهای بیکرانش ناسپاس و بخیلاند. سپس میافزاید که مطلب آن قدر واضح است که خود او نیز بر این معنی گواه است.
آنگاه در ادامه اشاره میکند که این انسان تربیت نشده، سخت شیفته مال و ثروت است و همین علاقه شدید او به مال و ثروت، سبب ناسپاسی و بخل او میگردد.
آری! انسان هایی که انوار معارف الهی و آموزههای انبیا و اولیا قلوبشان را منوّر نساخته و چراغ فطرت و عقل را در خود خاموش نمودهاند، به صورت موجودی «ظلوم» «کفور» و... و انسانی منفی در میآیند.
قرآن در بسیاری از موارد، از اقوام گذشته نام میبرد که کفران و عصیان نمودند و از فرعونها و طاغوتیان زمان یاد میکند که در پایان به کیفر اعمال خود گرفتار شدند از جمله؛ در سوره سبأ پس از ذکر نعمت هایی که به حضرت داود و سلیمان ارزانی شده - و قیام آن دو بزرگوار، به وظیفه شکرگزاری - سخن از قوم سبأ به میان میآورد (1)که در نقطه مقابل آن عزیزان قرار گرفتند.
1) 192. سوره سبأ، آیات 20 - 15
خداوند بزرگ، نعمتهای فراوانی را به آنها بخشید.(1)لکن در اثر کفران و عصیان الهی همه آنها از بین رفت. خداوند برای گوشمالی آنان سیلی عظیم فرستاد.(2)
(تفسیر علی بن ابراهیم قمی ج 2، ص 200)
موشهای صحرایی، به دیوار این سدّ خاکی روی آورده و از درون آن را سست کردند. ناگهان باران شدیدی بارید و سیلاب عظیمی جاری شد. دیوارههای سد در هم شکست و تمام آبادیها، باغها، کشتزارها، چهارپایان را از بین برد، قصرها و خانههای زیبا یکباره ویران گشت و آن سرزمین آباد را به صحرایی خشک و بی آب و علف مبدّل ساخت. تنها چند درخت «اراک» و «شورکز» و «سدر» به جای ماند. ر.ک: مجمع البیان و...
چون عذاب آمد، آنچنان سرزمین آنها ویران گشت که برای ادامه زندگی همه از هم پراکنده شدند و هر گروهی به سویی روی آورد، به طوری که1) 193. آنان سیلابها را در پشت سدی نیرومند متمرکز کرده، به وسیله آن، سرزمین حاصلخیز گستردهای را زیر کشت در آورده، آباد ساختند. باغهای پیوسته در دو طرف نهر بزرگی بود که از آن سدّ آبیاری میشد. اگر کسی سبدی روی سر میگذاشت و زیر درختان عبور میکرد، بعد از مدّت کمی از میوه پر میشد. به علاوه سرزمینی پاک و پاکیزهای داشتند، پاک از آلودگیهای گوناگون نظیر، دزدان، ستمگران، آفات و بلاها، خشکسالی و قحطی، ناامنی و وحشت حتّی از حشرات موذی! و از نظر نعمتهای معنوی نیز خداوند از تقصیر آنها صرف نظر کرده، آنان را مشمول عذاب و گرفتار بلا نمیساخت.
2) 194. مرحوم علی بن ابراهیم نقل میکند که حضرت سلیمان به لشکر خود دستور داد خلیجی از دریای شیرین تا شهرهای هند جاری کنند و سد عظیمی از سنگ و آهک بسته بودند و آن سدّ دارای سوراخ هایی بود. هرگاه میخواستند سوراخها را میگشودند، آب به مقدار احتیاج جاری میشد و از دو طرف راست و چپ باغ هایی بود، به وسعت مسیر ده روزه راه، کسی که میان باغستان آنان میرفت، آفتاب بر او نمیتابید. چون از فرمان الهی سرپیچی کرده، گناه بسیار نمودند و به اندرز صالحان گوش ندادند، خداوند موشهای بزرگ را بر سدّ ایشان مسلّط گردانید که سنگ بزرگی را که مرد تنومندی نمیتوانست بردارد، از جا میکندند. قوم سبأ چون چنین مشاهده کردند، شهرها را رها کرده پا به فرار گذاشتند و آن موشها پیوسته به کندن آن سد مشغول بوده تا آن را خراب کردند. ناگاه سیلی (خروشان) سرازیر شده، شهرهای ایشان را خراب و درختان را از بیخ کند.
پراکندگی آنها به صورت ضرب المثل درآمد. هرگاه میخواستند بگویند جمعیّتی سخت متلاشی شدند میگفتند: «تَفَرَّقُوا أَیادِی سَبَأ= همانند قوم سبأ و نعمتهای آنها پراکنده شدند».
اینان همانند بسیاری دیگر از اقوام متنعّم گرفتار غرور و غفلت و مستی شدند و در برابر خداوند و نعمتهای بیشمار او، راه ناسپاسی پیش گرفته، از مسیر حق و حقیقت منحرف گشتند.
اساساً سرزمین وجود آدمی نیز چنین است. اگر انسان از نیروها و استعدادهای خدادادی به صورت صحیحی استفاده کند و با صبر و استقامت، مرکب سرکش هوا و هوس را مهار نماید، از طغیان و سرکشی بپرهیزد و در مقابل نعمتهای آفریدگار بزرگ سپاسگزار باشد، محصول او: علم، عمل شایسته، فضایل و کمالات است و از قفس طبیعت بیرون رفته، آنچنان پر میکشد که بر قلّه کمال صعود مینماید.
امّا اگر سدّ تقوا را بشکند، غرایز و هوا و هوسها به صورت سیلی ویرانگر وجودش را فرا گیرد، او را بیارزش، فاسد و گمراه ساخته و آنچنان سقوط میکند که از چهارپایان پستتر و در صف دوزخیان قرار میگیرد.
از مجموع آیات قرآنی چنین نتیجه میگیریم که قرآن انسان را به عالیترین مدحها و ستایشها متصف کرده و بزرگترین مذمتها و نکوهشها را در حق او روا نموده است. از نظر قرآن، انسان موجودی است که توانایی آن را دارد که جهان را مسخر خویش سازد، فرشتگان را به خدمت خویش بگمارد و هم میتواند به اسفل سافلین سقوط کند و از دیو و چهارپایان پستتر شود.
از نظر قرآن، انسان موجودی است که از طرف خداوند برگزیده و آفرینش او حساب شده است و در عمق وجودش خدا جویی است و به خدای خویش آگاهی دارد، و خداوند او را برای این آفریده که تنها خدای خویش را پرستش کند و فرمان او را بپذیرد و از او اطاعت نماید و جز با یاد او آرام نگیرد.
وی از شرافت و کرامتی ذاتی برخوردار بوده و خلیفه و جانشین پروردگار در
زمین، امانتدار خداوند، و مسئولیتپذیر (مسئول خویشتن و جهان) است، ظرفیت علمی و عملیاش نامحدود، مسلط بر جهان طبیعت، و نعمتهای جهان آفرینش برای او آفریده شده است.
در عین حال از نظر قرآن همین انسان موجودی بسیار ستمگر و بسیار نادان، طغیانکننده و نسبت به پروردگارش بسیار ناسپاس است. وی عجول و شتابگر، حریص و مجادلهگر است؛ اگر بدی به او برسد جزع میکند و اگر نعمتی به او برسد بخل ورزیده و طغیان میکند.
آیا انسان یک موجود دو سرشتی است که نیمی از سرشتش نور و نیمی دیگر ظلمت است و به همین جهت قرآن هم او را مدح و هم نکوهش میکند؟
باید گفت که این مدحها و ذمها از آن جهت نیست که انسان موجودی دو سرشتی است بلکه منظور این است که انسان همه کمالات را بالقوه دارد و باید آنها را به فعلیت برساند و این خود اوست که باید سازنده و معمار خویشتن باشد. از نظر قرآن شرط اصلی وصول به این کمالات، ایمان و تسلیم در مقابل پروردگار خویش و پیروی از پیامآوران الهی است و انسان آنگاه خلیفة اللَّه و مسجود ملائکه و امانتدار خدا و مسئولیتپذیر و دارای همه کمالات است که از ایمان و تقوا و عمل صالح برخوردار باشد.
در مقابل، انسان منهای ایمان، موجودی ناقص و تنها به صورت، انسان است. و چنین انسانی ناسپاس، نادان، طغیان کننده و از حیوان پستتر است. انسان فاقد ایمان، انسان واقعی نیست و آنگاه که از خدا و حقیقت جدا شود بسان درختی است که از ریشه خویشتن جدا شده است و در آن صورت زیانکننده و شقی و گمراه است.
ایمان همچون نور خورشید فضای باطن و روح انسان را روشن و ظلمتها و تیرگیها را از دل و جان میزداید و آدمی را برای ضیافت الهی آماده میسازد و در حقیقت، حلقه وصلِ انسان به مقام خلیفة اللهی و جوار قرب معنوی است.
ایمان، سعادت و رستگاری دنیا و آخرت را تأمین میکند. چراغ پرفروغ آن موجب میشود که آدمی در دنیا آزاد، سربلند و بینیاز زندگی کند و از برکات دنیوی برخوردار شود و در سرای آخرت، در خلوت قرب و رحمت مخصوص پروردگار در جوار اولیای الهی بوده و از نعمتهای جاویدان بهرهمند گردد.
در مقابل، انسان فاقد ایمان، به صورت فردی خودخواه، خودبین، هواپرست، طغیانگر و مخرّب درآمده و در زندگی از هیچ گونه پناه محکمی برخوردار نخواهد بود و در مقابل دشواریها و حوادث سخت روزگار، از آرامش روحی محروم بوده و از مزایای فوق العاده ایمان بیبهره است.
باید گفت این مقام و منزلتی که در قرآن و روایات در مورد ایمان ذکر شده است به دلیل نقش مهمی است که در تعالی روح و رشد معنوی و سعادت و کمال انسانی دارد. لذا به عنوان عالیترین وسیله هدایت، مورد تأکید فراوان واقع شده و نیز ابزار و راه هایی که میتواند آدمی را به این نعمت عظمی برساند، نظیر تفکّر، به شدّت مورد ترغیب و تأکید قرار گرفته است.
خداوند بزرگ میفرماید:
«... فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی لَا انفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ا اَللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ...».(1)
1) 195. سوره بقره، آیه 256 و 257
«هر کس به طاغوت (1)
ر. ک: مفردات راغب ص 304 و...
کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، قطعاً به دستاویزی محکم و استوار که آن را گسستن نیست، چنگ زده است. خداوند، شنوای داناست. خداوند ولیّ و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند. آنان را از تاریکیها به سوی نور رهنمون میسازد».بنابراین در پرتو ولایت و رهبری پروردگار متعال بر مؤمنان، خداوند آنان را از ظلمتها بیرون ساخته و به نور و هدایت، راهنمایی میکند.
«وَالَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُوْلَئِکَ هُمْ الصِّدِّیقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ».(2)
«کسانی که به خدا و پیامبران او ایمان آوردهاند، اینان نزد پروردگارشان (در زمره) صدّیقان و شهیدان هستند، برایشان پاداش (اعمال)شان و نور (ایمان)شان خواهد بود؛ و کسانی که کفر ورزیده و آیات ما را تکذیب کردهاند، از گروه دوزخیانند».
آدمی در پرتو ایمان به خدا و رسول و ولایت اولیای معصوم، در زمره صدّیقان و شهدا قرار میگیرد.
در روایتی، حارث بن مغیره گوید: در محضر امام باقر علیه السلام بودیم، حضرتش فرمودند:
«آن کس از شما که به امر ولایت ما شناخت داشته باشد و در انتظار آن (و فرج حضرت مهدی عجل اللَّه تعالی فرجه) به سر برد و همه خوبیها را در آن
به حساب آورد، مانند کسی است که با سلاحش در خدمت قائم آل محمّد علیهم السلام جهاد کرده باشد».
سپس فرمودند:
«بلکه به خدا سوگند! همانند کسی است که با سلاحش همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله جهاد نموده باشد.».
برای مرتبه سوم افزودند:
«بلکه به خدا سوگند! همانند کسی است که در محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله در خیمه آن بزرگوار شهید شده باشد.».
و در ادامه، آیه فوق را تلاوت فرمودند...(1)
ایمان نه تنها آثار و فواید اخروی در پی دارد، بلکه موجبات برکات و موهبتهای دنیایی را نیز فراهم میسازد.
«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ».(2)
«اگر مردم آبادیها و شهرها ایمان آورده و تقوا پیشه میکردند، قطعاً برکات از آسمان و زمین برایشان میگشودیم، ولی تکذیب کردند. پس به (کیفر) کردارشان آنان را گرفتیم (و مجازات نمودیم.)».
آرامش و اطمینان و سکینه، تنها در سایه ایمان و یاد پروردگار امکانپذیر است.
«الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ».(3)
«همان کسانی که ایمان آوردهاند و دل هایشان به یاد خدا آرام میگیرد. آگاه باش که با یاد خدا دل ها آرامش مییابد».
«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیماناً مَعَ إِیمَانِهِمْ...»(1)
«اوست که در دلهای مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند...».
در بیان منزلت و جایگاه رفیع ایمان، سخنان فراوانی از پیشوایان معصوم علیهم السلام نقل شده است. از جمله؛
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ضمن سفارشات خود به ابی ذر میفرمایند:
«وَ ما مِنْ شَیءٍ اَحَبُّ اِلَی اللَّهِ تَعالی مِنَ الْاِیمانِ بِهِ وَ تَرْکِ ما اَمَرَ بِتَرْکِهِ».(2)
«هیچ چیز نزد خدای متعال محبوبتر از ایمان به او و خودداری از آنچه نهی فرموده، نیست».
امیر فرزانگان، سالار مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَقْرَبُ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ سُبْحانَهُ اَحْسَنُهُمْ ایماناً».(3)
«نزدیکترین افراد به خدای سبحان، کسی است که ایمانش نیکوتر (و استوارتر) باشد».
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«اِنَّ هذِهِ الدُّنْیا یُعْطِیهَا اللَّهُ البِرَّ وَالفاجِرَ وَلا یُعْطِی الْاِیمانَ اِلّا صَفْوَتَهُ مِنْ خَلْقِهِ».(4)
«خداوند این دنیا را هم به نیکوکار و هم به بدکار ارزانی کند ولی ایمان را جز به برگزیده از بندگانش عطا نکند».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اِنَّ الدُّنْیا یُعْطِیهَا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مَن اَحبَّ وَ مَنْ اَبْغَضَ وَ اِنَّ الْاِیْمانَ لا یُعْطِیْهِ اِلّا مَنْ اَحَبَّهُ».(1)
«خدای بزرگ دنیا را هم به کسی که دوست دارد و هم آنکه دشمن دارد، ارزانی کند. امّا ایمان را جز به کسی که دوست دارد، عطا نکند».
هدف خلقت و راز آفرینش، به ثمر رسانیدن درخت انسانیّت و تعالی و تکامل بشر است. از سوی دیگر، رسالت انبیا شکوفا کردن استعدادها، قابلیّتها و پرورش نفوس و هدایت آنهاست و این جز به میمنت پاسخ به ندای فطرت و تابش پرتو ایمان در دل و جان آدمی تحقّقپذیر نیست. بنابراین مؤمن ثمره درخت آفرینش و نتیجه تلاش پیگیر پیام آوران و برگزیدگان الهی است.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«غایَةُ الدِّینِ اَلاِیمانُ».(2)
«آخرین درجه دین و ثمره آن، ایمان است».
و نیز میفرمایند:
«لا نَجاةَ لِمَنْ لا اِیمانَ له».(3)
«نجات و رستگاری برای کسی که ایمان ندارد، نیست».
بزنطی گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم که میفرمودند:
«جَفَّ الْقَلَمُ بِحَقِیقَةِ الکِتابِ مِنَ اللَّهِ بِالسَّعادَةِ لِمَنْ آمَنَ وَاتَّقی والشَقاوَةِ مِنَ اللَّهِ تَبارَکَ وَ تَعالی لِمَنْ کَذَّبَ وَعَصی .(4)
«قلم تقدیر الهی، به حقیقت کتاب آفرینش بر این قرار گرفت که سعادت برای کسی است که ایمان آورد و تقوا پیشه نماید و شقاوت از آن کسی است که
خدای متعال را تکذیب نموده، عصیان نماید».
خلاصهای از جریان اسلام آوردن سلمان از زبان حضرت موسی بن جعفر علیه السلام:
«امیر مؤمنان علیه السلام، سلمان و ابوذر و گروهی از قریش کنار قبر پیامبر صلی الله علیه وآله نشسته بودند. آن حضرت به سلمان فرمودند: داستان خود را برای ما گزارش میدهی؟ فرمود: ای امیر مؤمنان! به خدا! اگر کسی غیر از شما میپرسید، پاسخ نمیدادم.
مردی از اهل شیراز بودم و پدرم از کشاورزان بود. نزد پدر و مادرم عزیز بودم. روزی با پدرم برای شرکت در یکی از جشنهایشان بیرون رفتم. به صومعهای رسیدم، مردی میگفت: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلّاَ اللَّهُ وَ اَنَّ عیسی رُوحُ اللَّهِ وَ اَنَّ مُحَمَّداً صلی الله علیه وآله حَبِیبُ اللَّهِ». وصف حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در گوشت و پوست من رسوخ نمود به گونهای که آب و خوراک بر من گوارا نبود. هنگامی که به خانه باز گشتم، کتابی به سقف آویزان بود. آن را با مادرم در میان گذاشتم، گفت: وقتی از جشن برگشتیم، این را آویزان دیدم، به آن نزدیک نشو که پدرت تو را خواهد کشت. من خود را نگاه داشتم تا آنکه شب فرا رسید و پدر و مادرم خوابیدند. کتاب را برگرفتم، در آن نوشته بود:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم این عهدی است از خدا سوی حضرت آدم، از صلب او پیامبری میآفریند که نامش محمّد است. به مکارم اخلاق فرمان میدهد و از پرستش بتها باز میدارد. ای روزبه! نزد وصیّ حضرت عیسی برو و به او ایمان بیاور و آیین زرتشتیان را فرو گذار.»
فریادی کشیدم و شدّت علاقهام افزون شد، پدر و مادرم آگاه شده، مرا در چاه عمیق زندانی کرده، گفتند: اگر دست بر نداری، تو را خواهیم کُشت. به آنها گفتم: هر چه خواهید انجام دهید که دوستی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله از دلم بیرون نخواهد رفت. پیش از خواندن آن نامه، عربی نمیدانستم. پس از آن خدای بزرگ به من عربی تفهیم کرد.
در آن چاه ماندم و هر روز چند قرص نان کوچک فرو میفرستادند. چون گرفتاریم به درازا کشید، این گونه دعا کردم؛ «بار الها! حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و جانشینش را محبوب من ساختی. به مقام منزلت او، گشایش مرا بیدرنگ برسان و مرا از این گرفتاری برهان»!.
پس از آن، شخصی با لباس سفید به نزدم آمد و گفت: ای روزبه! برخیز! و مرا به صومعه آورد. گفتم:
«اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلّاَ اللَّهُ وَ اَنَّ عِیسی رُوحُ اللَّهِ وَ اَنَّ مُحَمّداً صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حَبِیبُ اللَّهِ».
مرد دیرنشین مرا به صومعه دعوت نمود. گفت: تو روزبه هستی؟ گفتم: آری! دو سال تمام او را خدمت کردم. نزدیک وفاتش گفت: به زودی از دنیا میروم. گفتم: مرا به که میسپاری؟ گفت: کسی را نمیشناسم که هم عقیدهام باشد، مگر راهبی که در انطاکیه است و لوحی به من داد که به او برسانم.
چون از دنیا رفت، پس از غسل و کفن و دفن او به انطاکیه رفته، به آن صومعه داخل شدم و همان عبارت را تکرار نمودم. دیرنشین مرا به صومعه دعوت کرد، دو سال تمام او را خدمت کردم، او نیز نزدیک وفاتش مرا به راهبی در اسکندریه، معرّفی نمود. نزد او رفتم و همان عبارت را تکرار نمودم. مرد دیرنشین مرا به صومعه دعوت کرد و گفت: تو روزبه هستی؟ گفتم: آری! دو سال تمام او را خدمت نمودم، نزدیک وفاتش گفت: به زودی از دنیا میروم. گفتم: مرا به که میسپاری؟ پاسخ داد: کسی را نمیشناسم که هم عقیدهام باشد. لکن ولادت حضرت محمّد بن عبداللَّه نزدیک است. وقتی نزد او رفتی، سلام مرا به او برسان و و این لوح را به حضرتش تقدیم کن!
هنگامی که از دنیا رفت، پس از کفن و دفن او، بیرون آمدم با گروهی همنشین شده و از آنها درخواست غذا نمودم. برای تهیه غذا، گوسفندی را بسته و آنرا زدند تا مُرد. چون از خوردن آن خودداری کردم مرا کتک زدند
ه طوری که نزدیک بود بمیرم و چون شراب آوردند و گفتند: بنوش! گفتم: غلام دیرنشین هستم و آنان خمر نمینوشند. بر من حملهور شده و میخواستند مرا بکشند. گفتم: مرا نزنید و از کشتن من خودداری نمائید تا به بندگی شما اعتراف کنم. سپس غلام یکی از آنها شدم. او نیز مرا به یک یهودی، به سیصد درهم فروخت.
یهودی از داستانم پرسید: جریان را نقل نمودم و گفتم: گناهی ندارم جز آنکه دوستدار حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و جانشین اویم. یهودی گفت: من تو و محمّد را دشمن میدارم. آنگاه مرا بیرون خانهاش برد و با اشاره به تلّی از ریگ که مقابل آن بود، گفت: اگر تا صبح این ریگها را از این جا برنداری و به جای دیگر نبری، تو را میکُشم. تمام شب مشغول شدم و چون بسیار خسته شدم، این گونه دعا کردم: «بار الها! حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و جانشینش را محبوب من ساختی. به حق منزلت او، گشایش مرا برسان و از گرفتاری برهانم»!
خدای بزرگ بادی فرستاد و آن تلّ ریگ را به آن مکانی که یهودی گفته بود، برد. بامدادان یهودی دید که همه ریگها منتقل شده است، گفت: تو جادوگری. باید تو را از این قریه بیرون کنم تا آن را نابود نسازی! مرا بیرون برد و به زنی فروخت.
آن بانو که باغی داشت محبّت فراوانی ابراز نمود و گفت: این باغ از آنِ تو باشد. از آن بخور و هر قدر میخواهی ببخش و صدقه بده! روزی هفت نفر آمدند و ابری بر آنها سایه افکنده بود، داخل باغ شدند، اینان رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیر مؤمنان علیه السلام و ابوذر و مقداد و عقیل و حضرت حمزه و زید بن حارثه بودند.
من نزد خانم خود رفتم و به او گفتم: طبقی از رطب به من ببخش. او گفت: شش طبق از آنِ تو باشد، با خود گفتم: اگر در بین ایشان پیامبری باشد، از صدقه نمیخورد. طبق را مقابل آنها گذاشتم و گفتم: این صدقه است.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: بخورید، امّا آن حضرت و امیر مؤمنان و عقیل و حضرت حمزه نخوردند. با خود گفتم: این علامتی است. و بر خانم خود وارد شدم و گفتم: طبقی دیگر از رطب به من ببخش! طبقی برگرفته و در مقابل آن حضرت نهادم و گفتم: این هدیه است: آن بزرگوار دست دراز کرده، فرمودند: بسم اللَّه بخورید و همه خوردند. با خود گفتم: این هم علامتی است! در این بین که پشت سر آن حضرت دور میزدم فرمودند: ای روزبه! مُهر نبوّت را میجویی؟ عرض کردم: آری، نشانه خود را ظاهر کردند. چشمم به مُهر نبوّت افتاده، بر پای آن حضرت افتادم و بر آن بوسه زدم. سپس از آن خانم مرا خریده و مرا آزاد ساختند و نام مرا سلمان نهادند.».(1)
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«خداوند ساکنان آبادی را که در آن صد مؤمن باشد، عذاب نمیکند. خداوند مردم ساکن در یک آبادی را که در آن پنجاه مؤمن باشد، عذاب نکند. خداوند ساکنان آن آبادی را که در آن ده نفر مؤمن باشد، عذاب نمیکند. خداوند افراد ساکن در یک آبادی را که در آن پنج مؤمن باشد، عذاب نکند. خداوند ساکنان آبادی را که در آن یک فرد مؤمن باشد، عذاب نخواهد کرد.».(2)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«دُعاءُ الْمُؤمِنِ لِلْمُؤمِنِ یَدْفَعُ عَنْهُ الْبَلاءَ وَ یَدُرُّ عَلَیْهِ الْرِزقَ».(3)
«دعای مؤمن برای مؤمن، بلا را از او دور میکند و روزیاش را زیاد میگرداند».
خلاصهای از جریان اسلام آوردن ابوذر از زبان امام صادق علیه السلام:
«ابوذر در نزدیکی مکّه گوسفندان خود را میچرانید. گرگی از سمت راست گلّهاش آمد، او با عصای خود آن را براند، گرگ از جانب چپ آمد. ابوذر او را براند و گفت: گرگی از تو خبیثتر ندیدهام! گرگ به قدرت آفریدگار جهان به سخن آمد و گفت: اهل مکّه از من بدترند، خداوند پیامبری برای آنها مبعوث نموده، او را تکذیب کرده و به او ناسزا میگویند. ابوذر متأثّر شد. پیاده به مکه آمد. هوا بسیار گرم بود. کنار چاه زمزم آمد و دلوی در آن انداخت. چون آن را بالا کشید، پر از شیر بود. گفت: این گواهی بر حقّانیّت گفتار گرگ است.
کنار مسجد آمد، گروهی از قریش نشسته بودند و پیامبر خدا را بدگویی میکردند، روز به پایان رسید. حضرت ابوطالب تشریف آورد، به یکدیگر گفتند: ساکت باشید! عمویش آمد. آنگاه که ابوطالب از نزد آنان رفت. ابوذر گوید: به دنبال او به راه افتادم. رو به جانب من کرد و فرمود: چه کار داری؟ گفتم: به طلب پیامبرِ تازه مبعوث شده آمدهام، فرمود: با او چه کار داری؟ پاسخ دادم: میخواهم به او ایمان آورم و از او اطاعت نمایم. فرمود: چنین خواهی کرد؟ گفتم: آری! فرمود: فردا همین ساعت نزد من بیا.
فردا آمدم. آن گروه مشغول بدگویی به پیامبر صلی الله علیه وآله بودند. به محض اینکه حضرت ابوطالب آمد، ساکت شدند. چون آن حضرت برخاست، به دنبال او راه افتادم. سؤال روز گذشته را تکرار نمود و همان پاسخ را دادم. مرا با خود به خانه حضرت حمزه برد. سلام کرده، نشستم. جناب حمزه همان سؤال را پرسید و من همان پاسخ را دادم، از من خواست تا به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر گواهی دهم.
آنگاه مرا با خود به خانه حضرت جعفر طیّار برد. ایشان نیز همان سؤال را تکرار نمود و من هم همان پاسخ را بازگو کردم. از من خواست تا به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله گواهی دهم و مرا با خود به خانه امیر مؤمنان علی علیه السلام برد. ایشان نیز همان سؤال را پرسیدند و من نیز همان پاسخ را دادم. از من خواستند به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله گواهی دهم. آنگاه مرا به خانه
پیامبر صلی الله علیه وآله بردند، سلام کردم آن حضرت گواهی به وحدانیّت خدا و رسالت خویش را به من تلقین کردند. آنگاه فرمودند:
«به جایگاه خود باز گرد که عموزاده ات از دنیا رفته و اموالش در تصرّف تو خواهد آمد. در آنجا توقّف کن تا اسلام آشکار گردد».(1)
امام موسی بن جعفر علیه السلام میفرمایند:
«هرگاه مؤمنی از دنیا برود، ملائکه و مکانی که در آن خدای را عبادت میکرد و درهای آسمان که اعمالش از آنها بالا میرفت، بر او گریه کنند».
«وَ ثُلِمَ فِی الْاِسْلامِ ثُلْمَةٌ لا یَسُدُّها شَیْءٌ لِاَنَّ الْمُؤْمِنینَ الْفُقَهاءَ حُصُونُ الْاِسْلامِ کحِصْنِ سُوْرِ المَدِینَةِ لَها».(2)
«و (در اثر مردن او) در اسلام رخنهای ایجاد شود که هیچ چیز آن را جبران نسازد. زیرا مؤمنان دین شناس (3)مانند دژهای (محکم) اطراف شهر خواهند بود».
در جنگ تبوک، ابوذر - رضوان اللَّه علیه - سه روز از قافله عقب ماند. زیرا شترش لاغر و ناتوان بود و آنگاه که دانست شترش او را به قافله نمیرساند، شتر را در راه رها کرده، پیاده حرکت نمود. وقتی به تبوک رسید روز بلند و هوا گرم شده بود، مسلمانان شخصی را مشاهده کرده که به سوی آنها میآید. پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: گویا ابوذر است، او را آب دهید که تشنه میباشد، وی را آب دادند، آن حضرت فرمودند: آب همراهت بود، چرا تشنهای؟ عرض کرد: پدر و مادرم فدایت! کنار تخته سنگی آب باران جمع شده بود و چون سرد و شیرین بود، با خود گفتم: تا پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نیاشامد، از آن نخورم. آن حضرت فرمودند:
«خداوند تو را رحمت کند! تنها و غریب زندگی خواهی نمود. تنها از دنیا رفته و تنها مبعوث و تنها وارد بهشت خواهی شد. گروهی از اهل عراق (هنگام مردنت) سعادتمند خواهند شد. زیرا غسل، تجهیز، نماز و دفن تو به دست آنها انجام میگیرد».
ابوذر در زمان عمر به شام رفت و تا زمان عثمان در آنجا مقیم بود و مردم را به ولایت خلیفه به حق، امیر مؤمنان علیه السلام ترغیب مینمود و فضایل آن بزرگوار را بازگو میکرد و اعمال ننگین دشمنان را گوشزد مینمود؛ مشهور است که تشیّع شیعیانی که در شام و لبنان هستند؛ از برکات ابوذر است. معاویه جریان ابوذر را برای عثمان گزارش داد. عثمان در پاسخ او نوشت: ابوذر را بر مرکبی درشتخو سوار، و راهنمایی سختگیر و بدخلق بر او بگمار که شب و روز حرکت نموده، او را به مدینه آورد! با آنکه ابوذر بلند قامت و لاغر اندام و موی سر و رویش در اثر پیری، سفید شده بود، در نهایت سختی و دشواری او را به مدینه باز گرداندند، به گونهای که بدن مبارکش مجروح گشت.
عثمان از گفتار خداپسندانه و امر به معروف و نهی از منکر ابوذر خشمناک بود. لذا دستور تبعیدش را به ربذه صادر نمود (1)و دستور داد هیچ کس او را مشایعت نکند! جز امیر مؤمنان و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و عقیل و عمّار و برخی دیگر، سایر مردم به سبب ترس از عثمان او را مشایعت نکردند.
ابوذر با همسر و فرزندانش به ربذه آمدند. تهیدستی و دشواری زندگی، سخت او را آزار میداد. همسر و فرزندش «ذر» در اثر این ناگواریها از دنیا رفتند. گوسفندانش در اثر آفت و بیماری هلاک شدند. دخترش گوید: سه روز من و پدرم
1) 215. عثمان از ابوذر پرسید کدام شهر را دوستتر میداری؟ فرمود: مکّه، زیرا حرم خدا و حرم پیامبر صلی الله علیه وآله است و علاقه دارم در آنجا تا هنگام مرگ خدای را عبادت کنم. گفت: کدام شهر را بیشتر دشمن داری؟ فرمود: ربذه را، زیرا در حالت کفر در آنجا بودم، عثمان گفت: تو را به آن جا میفرستم!
گرسنه به سر بردیم. پدرم فرمود: فرزندم بیا در این صحرا جستجو کنیم، شاید گیاهی بدست آوریم و آن را بخوریم، لکن چیزی نیافتیم، پدرم مقداری ریگ جمع نموده سر بر آن گذاشت، چشمانش به گودی رفته، در حال احتضار بود، گریستم و گفتم: پدر جان! با این تنهایی و غربت در این بیابان با تو چه کنم؟ پدرم فرمود: بیمناک مباش - همانگونه که حبیبم رسول خدا صلی الله علیه وآله در جنگ تبوک آگاهم ساخت - گروهی از اهل عراق خواهند آمد و امورم را انجام میدهند. دخترم! آنگاه که از دنیا رفتم، عبا روی من افکن و بر سر راه عراق بنشین، چون قافلهای آمد، نزدیک رفته، بگو: ابوذر از صحابه پیامبر صلی الله علیه وآله وفات کرده است.
دخترش گوید: در این هنگام گروهی از اهل ربذه به عیادت پدرم آمده، گفتند: ای ابوذر! تو را چه آزار میدهد و از چه چیز شکایت داری؟ فرمود: از گناهانم، گفتند: چه خواهش داری؟ فرمود: رحمت پروردگارم را، عرض کردند: آیا طبیب لازم است؟ پاسخ داد: طبیب مرا بیمار نموده و آفریدگار جهان طبیبم خواهد بود که درد و دوا از اوست.
دخترش ادامه میدهد که پدرم به هنگام مشاهده فرشته مرگ فرمود: مرحبا به دوستی که هنگام گرفتاری و احتیاج به نزدم آمد، رستگار مباد آن کس که از دیدار تو پشیمان گردد! خداوندا، مرا بیدرنگ به جوار رحمت خویش برسان! به حقّ تو سوگند! آگاهی که پیوسته خواهان لقایت بودهام.
دخترش گوید: هنگامی که از دنیا رفت، بر رویش عبا افکندم و بر سر راه قافله عراق نشستم. به هنگام دیدن قافله، آنان را از مرگ پدرم آگاه ساختم. آنان که گروهی از یاران امیر مؤمنان علیه السلام از جمله؛ مالک اشتر و صعصعة بن صوحان بودند، فرود آمده، با اندوه و ناراحتی گریستند و مراسم کفن و دفن را انجام دادند و مالک اشتر کفن قیمتی خود را بر بدن مبارکش پوشانید.(1)
1) 216. ر. ک: تفسیر قمی (ره) ج 1، ص 294 (سوره توبه)، بحارالأنوار، ج 22، ص 429 ، عین الحیاة علامه مجلسی (ره) ص 18 - 11
سال وفات ابوذر 31 یا 32 ه ق بوده است و نماز بر وی را، عبداللَّه بن مسعود به جای آورد.(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مؤمن علوی است، زیرا در معرفت اوج گرفته و به مقام بلندی دست یافته است. مؤمن هاشمی است، زیرا گمراهی را نابود ساخته است. مؤمن قریشی است، زیرا به آنچه از ما برگرفته شده، اقرار دارد. مؤمن عَجمی است، زیرا درهای شرّ و بدی بر او بسته است. مؤمن عربی است، زیرا پیامبرش صلی الله علیه وآله عرب و کتاب آسمانیاش به زبان عربی روشن و آشکار نازل شده است.
مؤمن نبطی است، زیرا علم (واقعی) را استنباط کرده و آن را درک نموده است. مؤمن مهاجری است، زیرا از گناهان (و زشتیها) هجرت نموده و دوری گزیده است. مؤمن انصاری است، زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و اهل بیتش را یاری نموده است. مؤمن مجاهد است، زیرا با تقیه نمودن در حکومت باطل، با دشمنان خدا جهاد نموده و در حکومت حقّه با سلاح کارزار میکند.»(2)
آن بزرگوار میفرمایند:...
«وَ اللَّهِ اِنَّ المُؤمِنَ لَیَزْهَرُ نُورُهُ لِاَهْلِ السَّماءِ کَما تَزْهَرُ نُجُومُ السَّماءِ لِاَهْلِ الْاَرْضِ».(3)
«سوگند به خدا! همانگونه که نور ستارگان برای زمینیان میدرخشد، نور مؤمن برای آسمانیان و فرشتگان نورافشانی میکند».
امام حسن عسکری علیه السلام از پدر بزرگوار خویش از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام روایت میکنند:
«شبی صاف و مهتابی گروهی از خواصّ یاران امام صادق علیه السلام در محضر آن
حضرت تشریف داشتند. عرض کردند: فرزند پیامبر! چه قدر این آسمان صاف و زیبا است و چه قدر این ستارگان نورانی هستند؟! امام صادق علیه السلام فرمودند:
«شما این گونه میگویید. ولی چهار فرشته تدبیر کننده امور، جناب جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و فرشته مرگ عزرائیل به زمین نظر میافکنند، شما و برادرانتان را در جای جای زمین مینگرند که (جلوه) نور شما به سوی آسمان و آسمانیان، از ستارگان زیباتر و نیکوتر است. آنان همانند شما میگویند: چه قدر نور این مؤمنان زیبا و نیکو است؟!» (1)
بلال از صالحان و سابقان در اسلام و از یاران باوفای پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به شمار میرفت و افتخار مؤذّنی آن حضرت را نیز داشت و در جنگها در کنار آن بزرگوار با دشمنان خدا، کارزار مینمود.
پدر و مادر او، از کسانی بودند که از حبشه به حالت اسارت وارد عربستان شده بودند و لذا بلال هنگام بعثت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در مکّه به سر میبرد و بنابر مشهور، غلام اُمیّه بن خلف - که از سران مشرکان و از دشمنان سرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان به شمار میرفت - بود و چون عشیره پیامبر صلی الله علیه وآله دفاع از حضرت را بر عهده گرفته بودند، امیّه - که از نظر دشمنی با اسلام میان قریش ضرب المثل بود و با تمام قوا در محو اسلام کوشش میکرد - برای انتقام از آن بزرگوار، غلام تازه مسلمان خود را در ملاء عام به سختترین شکنجهها آزار میداد.
آوردهاند که مادرش کنیز امیّه بود و امیّه دارای اموال فراوان و فرزندان بزرگ بود و دوازده غلام داشت و بلال را بیش از همه آنها دوست میداشت و او را موکّل بتخانه خود نموده بود. هنگامی که بلال به شرف اسلام گروید، در بتخانه مخفیانه به عبادت خدا مشغول بود. چون امیّه باخبر شد، از وی سؤال کرد: أَتَسْجُدُ لِرَبِّ محمّدِ؟ (= آیا به خدای محمّد سجده میکنی؟) بلال پاسخ داد: بَلی اَسْجُدُ لِلَّهِ الکَبِیرِ
1) 220. ینابیع الحکمة ج 1، ص 147، ح 16
المُتَعال. (= آری! خدای بزرگ متعال را سجده میکنم.) امیّه از سخن او برآشفت و به ضرب و شکنجه او به هر طریق ممکن اقدام نمود.(1)
امیّه در گرمترین ساعات روز او را از خانه بیرون میآورد و روی سنگهای داغ میخوابانید و سنگ داغ بزرگی روی سینه او مینهاد و میگفت: لا تَزالُ هکَذا حَتّی تَمُوتَ اَوْ تَکْفُرَ بِمُحَمَّدٍ وَ تَعْبُدَ اللْاتَ وَالْعُزّی (= به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محمّد دست برداری و دو بت لات و عزّی را پرستش کنی). ولی بلال در برابر آن همه
شکنجه، چیزی جز «أَحَد أَحَد» - که حکایت از ایمان او به آفریدگار یگانه داشت - نمیفرمود.(2)
امیّه گاهی بلال را برهنه بر روی خوارها میکشید و خارها از گوشت و پوست او میگذشت و به استخوان وی میرسید. ولی بلال میفرمود: «اَحَد اَحَد».
عمروبن عاص گوید: از جایی عبور میکردم، امیّه را دیدم که بلال را شکنجه میداد و میگفت: بگو به لات و عُزّی ایمان آوردهام، ولی بلال میگفت: از بت بیزارم. خشم امیّه زیادتر میشد، روی سینهاش نشسته و گلوی او را گرفته، به گونهای فشرد که نفس او قطع گردید، به خود گفتم یقیناً او را خفه نمود، نزدیک شب باز گشتم، دیدم او هنوز مدهوش افتاده، ناگاه به حال خود آمد، امیّه گفت: بگو: به لات و عزّی ایمان آوردم ولی او نپذیرفت و با دست به جانب آسمان اشاره نمود و گفت: «اَحَد، اَحَد» و از نهایت ضعف، سخن او مفهوم نمیشد.(3)
گاهی امیّه شدّت عمل بیشتری نشان میداد، ریسمان به گردن بلال میافکند و به دست کودکان میداد تا او را در کوچهها بگردانند (4)و گاهی پوست گاوی را (با آن آلودگی و تعفّن) بر روی او میافکند (تا لحظهای که نزدیک میشد بلال
خفه گردد) ولی بلال میفرمود: «اَحَد، اَحَد».(1)
استقامت بلال، مورد اعجاب دیگران واقع گشت، حتّی ورقه بن نوفل (پسر عموی حضرت خدیجه که مسیحی بود) را مجذوب نموده، بر وضع رقّت بارش گریست و به امیّه (و دیگر افراد قبیله بنی جمح که او را شکنجه میدادند) گفت: به خدا سوگند! هرگاه او را به این حال بکشید، قبرش را زیارتگاه قرار خواهم داد.(2)
البته برخی این گونه آوردهاند که وقتی که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله از مکّه به سوی مدینه هجرت نمودند، در غاری پنهان شده تا از شرّ کفّار قریش در امان باشند. بلال که گوسفندان عبداللَّه بن جدعان را میچرانید، از جلوی غار گذشت. آن حضرت سر مبارک را بیرون آورده، فرمودند: ای چوپان! آیا مقداری شیر داری که به ما بدهی؟ بلال پاسخ داد: سَرورَم تنها شیر یک گوسفند را برای خوراکم به من واگذار کرده و آن لاغرترین گوسفندان گلّه است و شیری ندارد، اگر میخواهید آن را در اختیارتان قرار دهم؟ آن حضرت فرمودند: آن را بیاور، بلال گوسفندش را به غار آورد، حضرتش ظرفی طلبیده و آن را دوشیدند، ظرف پر شده، آن را میل فرموده، سیراب شدند، دوباره دوشیدند تا ظرف پر شد و به رفیق خود دادند، او هم سیراب شد. بار سوم نیز بلال را سیراب نمودند.
آنگاه بلال را به اسلام دعوت فرمودند، او هم مسلمان شد. آن حضرت فرمودند: ایمان خود را پنهان کن، بلال پذیرفت و گوسفندان را برگردانید، در حالی که شیر گوسفندان دو برابر شده بود. هنگامی که گوسفندان را برای دوشیدن آورد، کسان اربابش دیدند که شیر گوسفندان زیادتر شده، به او گفتند که گوسفندان را در چراگاه خوبی چرانیدهای، دوباره به همان جا ببر!
بلال سه روز گوسفندان را به نزدیک غار میآورد و رسول خدا صلی الله علیه وآله را سیراب میکرد و آداب و احکام اسلام را از آن بزرگوار میآموخت...
روزی بلال داخل کعبه شد و به گمان اینکه کسی در آنجا نیست، نزدیک بتها رفت و پس از توهین به آنها، فرمود: کسانی که شما را پرستش میکنند، گمراه و زیانکارند. برخی از مشرکین که پشت کعبه نشسته بودند، از ماجرای اسلام او و اهانت به بتها باخبر شده، او را تعقیب نمودند. وی خود را به خانه اربابش عبداللَّه بن جدعان رسانده و در آنجا پنهان گردید. مشرکان جریان را به اربابش باز گفتند. عبداللَّه به ابوجهل و امیّه بن خلف گفت: این غلام را در اختیار شما قرار دادم.
آنان بلال را به صحرا برده و در گرمای سوزان، بر روی شنهای داغ به پشت خواباندند و سنگ بزرگی را بر سینهاش قرار داده و از او خواستند تا به رسول خدا صلی الله علیه وآله ناسزا گوید. امّا او با تحمّل شکنجههای طاقت فرسا، شکیبایی نموده و خدا را با گفتن «أَحَد، أَحَد» میستود.(1)
حتّی نقل شده است که ابوجهل با شکافتن برخی از اعضای بدن بلال و قرار دادن آهن داغ در آن میکوشید تا وی را از اسلام منصرف سازد، امّا جز کلمه توحید چیزی از او نمیشنید.
بلال در همین وضع دشوار و اسفناک به سر میبرد تا آنکه پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به ابوبکر فرمود: اگر مالی میداشتم، بلال را از صاحبش خریداری میکردم. ابوبکر از عباس بن عبد المطلب خواست وی را برایش بخرد! عباس پس از دو بار مراجعه، او را خریده نزد ابوبکر فرستاد.(2)
بلال به علّت ایمان باطنی و استقامت و علاقه فراوانش نسبت به پیامبر خدا صلی الله علیه وآله مقام ویژهای نزد آن حضرت داشت. مینویسند: روزی که پیامبر صلی الله علیه وآله مکّه را فتح نمودند و تمام بتها را از خانه کعبه برچیدند، دستور دادند که بلال بالای بام کعبه قرار گیرد و برای نماز ظهر اذان بگوید. بلال صدای رسای خود را به گفتن اذان بلند نمود به گونهای که تمام مشرکان مکّه از کوچک و بزرگ ندای او را شنیدند و ناراحت
شدند. خالدبن سعد که آن روزها مشرک بود، گفت: سپاس خدای را که پدرم مُرد و چنین روزی را درک نکرد و حارث بن هشام گفت: ای کاش من قبلاً مرده بودم و صدای بلال را نمیشنیدم.(1)
البته حلبی مینویسد: بلال در سال هفتم هجرت - که سال عمرة القضاء است و پیش از فتح مکّه بوده - در بالای بام کعبه اذان گفته است.(2)
در شرایط یکنواخت، نمیشود کاملاً روحیّات و نفسانیّات فرد را ترسیم نمود. ولی اگر شرایط دگرگون شده و میدان برای اشباع غرایز و نیل به مقاصد مادّی بازتر گردد و تمام موانع از سر راه برداشته شود، ایمان و اعتقاد فرد روشن میشود.
تغییر شرایط محیط و دگرگونی اوضاع، هیچ گونه خللی در ثبات و عقیده بلال ایجاد نگردید و پس از فوت رسول خدا صلی الله علیه وآله با آنکه برای او فرصت کافی برای به دست آوردن پست و مقام بود، سفارشات آن حضرت را نصب العین خود قرار داده و عملاً با غاصبان ولایت، به مبارزه پرداخت.
آنان از وی میخواستند پس از فوت پیامبر صلی الله علیه وآله اذان را ادامه دهد، ولی او هرگز نپذیرفت. در صورتی که کافی بود برای تثبیت خلافت غاصبان، چند نوبت اذان بگوید و در این صورت، هر چه میخواست، در اختیارش میگذاشتند، ولی از آنجا که او شخصی دنیاپرست و فرصت طلب نبود، حاضر به این کار نشد.
پس از فوت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله بلال از اذان گفتن خودداری نمود. عمر او را ملاقات کرد و گفت شایسته نیست که تو از بیعت با ابی بکر سر باز زنی. آیا پاداش ابوبکر که تو را آزاد کرد و از شکنجههای مشرکان رهایی بخشید، این بود که با او بیعت نکنی؟ بلال پاسخ داد:
اگر ابوبکر مرا برای خدا آزاد کرده، پاداش خود را از خدا بخواهد و اکنون نیز برای خدا از من دست بردارد و اگر به منظور دیگری این کار را انجام داده است حاضرم باز به بردگی بازگردم (و هر دستوری بدهد، اطاعت میکنم)، ولی بیعت را، هرگز!
من با کسی که پیامبر او را خلیفه مردم قرار نداده، بیعت نمیکنم. هنوز بیعت حضرت علی علیه السلام که در روز غدیر انجام گرفت، نزد ماست و تا روز قیامت بر گردن ما خواهد بود.
عمر پس از دشنام دادن به او، گفت: نباید در مدینه بمانی! سپس او را به دمشق تبعید نمودند.(1)
جریان درخواست حضرت زهرا علیها السلام از بلال برای اذان گفتن، ر.ک: «مام فضیلتها» ص 310
روزی بلال در وقت معیّنی با پیامبر صلی الله علیه وآله قرار ملاقات داشت، ولی دیر کرد و عذر خود را چنین بیان نمود:
از کنار حضرت زهرا علیها السلام عبور میکردم، آن حضرت را دیدم که با یک دست فرزند دلبند خود را نوازش میکند و با دست دیگر گندم آرد مینماید. به حضرتش عرض کردم: یکی از این کارها را به من واگذارید! حضرت زهرا علیها السلام فرمودند: مادر برای پرورش و نگاهداری فرزند مناسبتر است. من ناچار مشغول آسیاب نمودن شدم، از این نظر تأخیر کردم. پیامبر صلی الله علیه وآله از علاقه وی به خاندان عزیز خود خرسند شده و در حقّ وی دعا فرمودند.(2)
پیامبر صلی الله علیه وآله در شب معراج از هفت آسمان عبور نمودند. در این هنگام به بهشت خطاب شد: خود را به نهایت آراسته و خویشتن را بر آن حضرت عرضه نما! بهشت چنین کرده و خود را به سرور کائنات عرضه نمود. ولی آن بزرگوار به بهشت توجّهی
نکردند. بهشت پس از برشمردن اوصاف خویش، عرض کرد: سبب چیست که به من نظر نمیافکنید؟
آن حضرت فرمودند: خود را ستایش نکن که ثمن و بهای تو، بیش از گفتن کلمه «لا اِله اِلاّ اللَّه» نیست؛ بهشت عرض کرد: اگر لایق جناب شما نیستم، مرا به یکی از خادمان خود حواله فرمایید. آن بزرگوار میفرمایند: در ساق عرش بودم (و به زمین نظر افکندم). بلال در دل شب برای انجام نماز شب به مسجد میرفت، به بهشت گفتم که تو را به بلال حواله دادم. بهشت به ناله آمد و گفت: یا رسول اللَّه! مرا به غلام زر خریدی حواله میدهید؟ آن حضرت او را پاسخ داده، به زمین مراجعت نمودند.
پس از مراجعت، بلال خود را به پای مبارک حضرت افکنده و عرض کرد: در من چه نقصانی پدید آمد که مرا به بهشت حواله فرمودید؟ لحظهای دیدار با شما را با دنیا و آخرت و بهشت معاوضه نخواهم کرد.(1)
بلال در شهر شام در اثر بیماری طاعون در یکی از سالهای بین هجدهم و بیست و یکم در سن شصت و سه سالگی از دنیا رفت و در قبرستان باب الصغیر دفن شد.(2)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
لا یَقْدِرُ الخَلایقُ عَلی کُنْهِ صِفَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، فَکَما لایَقْدِرُ عَلی کُنْهِ صِفَةِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ، فَکَذلِکَ لایَقْدِرُ عَلی کُنْهِ صِفَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وَ کَما لایَقْدِرُ عَلی کُنْهِ صِفَةِ الرَّسُولِ صلی الله علیه وآله فَکَذلِکَ لایَقْدِرُ عَلی کُنْهِ صِفَةِ الْاِمامِ علیه السلام وَ کَما لایَقْدِرُ عَلی کُنْهِ صِفَةِ الْاِمامِ علیه السلام کَذلِکَ لایَقْدِرُ عَلی کُنْهِ صِفَةِ المُؤْمِنِ».(3)
«پی بردن به کنه صفت خداوند بزرگ، برای هیچ یک از بندگان مقدور نیست و همانگونه که به حقیقت (شناخت) صفت خداوند بزرگ دسترسی
ندارند، پیبردن به کنه صفت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله برای آنان مقدور نیست و همان گونه که به حقیقت (شناخت) صفت پیامبر صلی الله علیه وآله راه ندارند، پی بردن به کنه صفت امام علیه السلام برای آنها امکانپذیر نمیباشد و همانگونه که به حقیقت (شناخت) صفت امام دسترسی ندارند، پی بردن به کنه صفت مؤمن برای آنان مقدور نیست».
رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«مَثَلُ المُؤْمِنِ کَمَثَلِ مَلَکٍ مُقَرَّبٍ وَ إِنَّ المُؤْمِنَ اَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ اَکْرَمُ علیهِ مِنْ مَلَکٍ مُقَرَّبٍ وَ لَیْسَ شَیْءٌ اَحَبَّ اِلَی اللَّهِ مِنْ مُؤْمِنٍ تائِبٍ وَ مُؤْمَنَةٍ تائِبَةٍ وَإِنَّ المُؤْمِنَ یُعْرَفُ فِی السَّماءِ کَما یَعْرِفُ الرَّجْلُ اَهْلَهُ وَ وَلَدَهُ».(1)
«مَثل مؤمن، مثل ملک مقرّب است و حرمت و احترام مؤمن نزد خداوند، از ملک مقرّب نیز بیشتر است و هیچ چیز نزد خداوند از مرد و زن توبه کننده محبوبتر نیست. مؤمن در آسمانها معروف است و آسمانیان او را میشناسند همانگونه که مرد، زن و فرزندش را میشناسد».
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به کعبه نظر افکنده، فرمودند:
«مَرْحَباً بِالْبَیْتِ ما اَعْظَمَکَ وَ ما اَعْظَمَ حُرْمَتَکَ عَلَی اللَّهِ! وَاللَّهِ لَلْمُؤْمِنُ اَعْظَمُ حُرْمَةً مِنْکَ، لِاَنَّ اللَّهَ حَرَّمَ مِنْکَ واحِدَةً وَ مِنَ المُؤْمنِ ثَلاثَةً: مالَهُ وَ دَمَهُ وَ اَنْ یُظَنَّ بِهِ ظَنَّ السُّوء».(2)
«آفرین بر خانه کعبه، چقدر با عظمتی! و چقدر حرمت تو نزد خداوند بزرگ (و گرامی) است! سوگند به خدا! حرمت مؤمن از تو بیشتر است. زیرا خداوند از تو یک چیز را حرام شمرده و از مؤمن سه چیز را: مال و خونش را و اینکه نسبت به او کسی سوء ظنّ داشته باشد».
مقداد (1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مقام و منزلت مقداد در این امت نظیر «الف» در قرآن است که حرفی به او نمیچسبد (که از جهت مقام و منزلت بینظیر است.)».
وی در سال سی و سه ه ق در «جرف» یک فرسخی مدینه از دنیا رفت و در بقیع دفن گردید.
ر. ک: اختصاص (شیخ مفید ره) ص 6 و بحارالأنوار، ج 22، ص 437 و نیز باب فضایل سلمان و ابیذر و مقداد؛ معجم رجال الحدیث ج 19، ص 341 و 346، منتهی الآمال ج 1، ص 118
- که از حواریّون و اصحاب باوفای پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و از خواص یاران امیرمؤمنان علیه السلام بوده - در استقامت و پایداری در دین و ثبات در ایمان سرآمدِ دیگران بود و مانند کوهی استوار در مقابل طوفانها و رخدادها ایستادگی مینمود و هیچ گاه در قلب او شکّی داخل نگردید.امام صادق علیه السلام به عبدالعزیز قراطیسی فرمودند:
«ای عبدالعزیز! به راستی ایمان را ده درجه است بسان نردبان که از آن پله پله باید بالا رفت. نباید کسی که دو درجه پیموده، به آنکه یک درجه پیموده، بگوید: تو ایمان نداری، همین طور تا درجه دهم. کسی را که از خودت در ایمان پایینتر است، ساقط مدان تا آنکه از تو بالاتر است، تو را ساقط نکند، هرگاه پایینتر از خودت را بنگری، با او با رفق و نرمی رفتار کن (تا او را به درجه خود برسانی) و آنچه را تاب نمیآورد، بر او تحمیل مکن تا او را بشکنی، که کسی که مؤمنی را بشکند، بر او لازم است جبران نماید. مقداد در درجه هشتم ایمان و ابوذر در درجه نهم و سلمان به درجه دهم ارتقا
1) 238. کنیهاش، ابومعبد و پدرش، عَمرو بهرائی است و چون اسودبن عبد یغوث، او را به فرزندی گرفت، به مقدادبن اسود معروف شد. وی تمام فضایل و کمالات از جمله؛ سبقت در اسلام، هجرت، علم و آگاهی، استقامت در ایمان را دارا بوده و در جنگها در کنار پیامبر خدا صلی الله علیه وآله بود و از ارکان اربعه و از جمله چهار نفری میباشد که خداوند امر به دوستی آنان فرموده است و نیز یکی از چهار نفری است که بهشت مشتاق اوست. و امیر مؤمنان علیه السلام، او را جزء هفت نفری ذکر میفرماید که خداوند به سبب آنان، زمین را آفرید، و به سبب آنان، روزی میدهد و باران میفرستد و به خاطر آنان، کمک و یاری میفرماید.
یافته بود».(1)
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه وآله به جنگ بدر حرکت نمودند، مقداد عرض کرد: سوگند به خدا! اگر دستور فرمایید که خود را به آتش سوزان بیفکنیم و یا خویشتن را به خار مغیلان بزنیم مخالفت نمیکنیم ما آنچه بنی اسرائیل به موسی گفتند، نخواهیم گفت:
«فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّکَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ».(2)
لکن میگوییم شما و پروردگارت برای جنگ تشریف ببرید. پس با دشمن ستیز کنید و ما هم در کنار شما با دشمن میجنگیم.
آنگاه پیامبر خدا صلی الله علیه وآله از او تشکر نمودند.(3)
پس از شهادت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله که مسلمانان گروه گروه مرتد شده و از خاندان رسالت روی گردان شدند، او ثابت ماند و از حریم ولایت علوی دفاع نمود. امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«هنگامی که پیامبر از دنیا رفت، مردم همگی مرتدّ شدند و به کفر باز گشتند، مگر سه نفر: سلمان، مقداد و ابوذر...»(4)
و در حدیث دیگری میفرمایند:
«... اگر خواهی بدانی کسی را که پس از پیامبر صلی الله علیه وآله هیچ شک نکرد تا از دنیا رفت، مقداد است. او پیوسته شمشیر به دست در حضور امیر مؤمنان علیه السلام میایستاد و چشمانش را در چشم آن حضرت دوخته و در انتظار فرمانش بود
1) 239. خصال ج 2، ص 447، ب 10، ح 48، نظیر آن ح 49 صدر حدیث از کافی، ج 2، ص 37، اصلاح شده است.
2) 240. سوره مائده، آیه 24. ترجمه آیه: «تو و پروردگارت بروید و جنگ کنید و ما همین جا مینشینیم».
3) 241. بحارالأنوار، ج 19، ص 247
4) 242. معجم رجال الحدیث ج 18، ص 319 «مقداد» نظیر آن اختصاص ص 7، بحارالأنوار، ج 22، ص 351 و...
که اطاعت نماید».(1)
و نیز میفرمایند:
«پس از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله هیچ کس باقی نماند جز آنکه تکانی خورده و بازگشتی نمود جز مقداد که گویا قلبش قطعهای از آهن بود».(2)
و لذا آن بزرگوار این چنین او را معرّفی میکند:
«کانَ اَلْمِقْدادُ اَعْظَمَ النَّاسِ اِیماناً تِلْکَ السَّاعَة».(3)
«در آن موقع، مقداد، از جهت ایمان، اعظم مردم بود».
رمیله گوید: در حکومت امیر مؤمنان علیه السلام، به تب شدیدی مبتلا شدم. روز جمعه فرا رسید. از شدّت تب کاسته شد، با خود گفتم: چیزی بهتر از آن نیست که آبی به خود ریزم. غسل کرده و در نماز آن حضرت شرکت نمایم. پس از انجام غسل به مسجد آمدم. هنگام خطبه خواندن امیر مؤمنان علیه السلام بار دگر تب عود نمود. چون آن حضرت به فرمانداری تشریف بردند، با ایشان رفتم. حضرتش فرمودند: ای رمیله! به خود میپیچیدی؟
گفتم: آری و جریان خود را به عرض رساندم وگفتم شوق (دیدار و) نماز با شما موجب شد که در مراسم شرکت کنم. آن حضرت فرمودند: ای رمیله!
«لَیْسَ مِنْ مُؤمِنٍ یَمْرَضُ اِلّا مَرِضْنا بِمَرَضِهِ وَ لا یَحْزُنُ اِلّا حُزْنا بِحُزْنِهِ وَ لا یَدْعُو اِلّا اَمَّنا لِدُعائِهِ وَ لا یَسْکُتُ اِلّا دَعَوْنا لَهُ».
«هیچ مؤمنی بیمار نمیشود جز آنکه ما نیز - در اثر بیماری او - مریض میشویم! و محزون نمیگردد، جز آنکه - به حزن او - محزون میشویم! دعا نمیکند جز آنکه برایش آمین میگوییم و اگر دعا نکرد، ما برایش دعا میکنیم!».
عرض کردم: ای امیر مؤمنان! خداوند مرا فدایت کند، این برای کسی است که در
کنار شماست؟ عدّهای از مؤمنان در اطراف زمین زندگی میکنند (و در کنار شما نیستند)! آن حضرت فرمودند:
ای رمیله! «لَیْسَ یَغِیبُ عَنَّا مُؤْمِنٌ فی شَرْقِ الْاَرضِ وَ لا فِی غَرْبِها».
«هیچ یک از مؤمنان که در شرق و غرب عالم اند، از ما پوشیده نیستند».(1)
امام موسی کاظم علیه السلام از پدران خویش روایت میکنند که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند:
«روز رستاخیز، خدای بزرگ از بندهای گلایه میکند و میفرماید: بندهام! چه چیز تو را مانع شد که آنگاه که بیمار شدم، مرا عیادت نکردی؟
پاسخ میدهد: منزّهای، منزّهای. تو پروردگار بندگانی! درد و بیماری در تو راه ندارد.
خداوند میفرماید: برادر مؤمنت بیمار شد، تو از او عیادت نکردی! به عزّت و جلالم: «لَوْ عُدْتَهُ لَوَ جَدْتَنی عِنْدَهُ ثُمَّ لَتَکَفَّلْتُ بِحَوائِجکَ فَقَضَیْتُها لَکَ وَذلِکَ مِن کِرامَةِ عَبْدِیَ الْمُؤمِنِ وَ اَنَا الرَّحمانُ الرَّحِیم».
«اگر بنده مومنم را عیادت میکردی، مرا در نزد او مییافتی. آنگاه من خود متکفّل حوایج و خواستههایت شده، آنها را برآورده میساختم و این به خاطر بزرگواری بنده مؤمنم خواهد بود و من رحمان و رحیم هستم».(2)
در شهر مکّه جوانی بود به نام خَبّاب بن اَرَت. وی غلام زنی از قبیله «خزاعه» یا «بنی زهره» بوده، شغل او آهنگری و اصلاح شمشیر بود و در همان روزهای نخستین به پیامبر صلی الله علیه وآله ایمان آورد و ششمین مردی بود که مسلمان شد.
مرحوم صدوق روایت میکند که حضرت علی علیه السلام فرمودهاند:
«سبقت گیرندگان به اسلام پنج نفرند: من از عربها، سلمان از ایرانیان،
صهیب از رومیان، بلال از حبشیها و خَبّاب از نبطیها.(1)
خبّاب از شایستگان و در جنگ بدر و دیگر جنگها همراه پیامبر صلی الله علیه وآله شرکت مینمود و هنگام هجرت آن حضرت به مدینه، بیدرنگ به آن بزرگوار پیوست.
وی در ایمان خود محکم و استوار بود. به هر اندازه او را شکنجه میکردند، استقامت میورزید و از آیین اسلام دست بر نمیداشت.
کفّار قریش آتش بر میافروختند و او را بر آن میکشیدند تا آنکه پشت او از گوشت صاف میگشت و گاهی زره آهنین بر تنش کرده، هنگام شدّت گرمای آفتاب، روی ریگهای مکّه میکشاندند تا از فشار حرارت هوا و آهن و ریگها به ستوه آید و از دین اسلام دست بردارد. ولی او استقامت ورزیده، شکیبایی مینمود و تا پایان عمر نیز آثار شکنجهها و سوختگی در پشت او نمایان بود.
قریش هنگامی که استقامت او را دیدند، هیزمی افروخته، به صورت آتش سرخ در آمد. بدنش را برهنه کرده و از پشت بر روی آتشها خواباندند. خبّاب گوید: در این هنگام، مردی از قریش پیش آمد و پای خود را روی سینهام گذارد و آن قدر نگه داشت تا گوشت بدنم آتش را خاموش کرد.
و از شعبی نقل است که وی در برابر شکنجه مشرکان استقامت میکرد و حاضر نبود از ایمان خود دست بردارد. مشرکان چون چنین دیدند، سنگهایی را داغ کرده و پشت او را آن قدر به آن سنگها فشار دادند که گوشتهای پشت او آب شد.
عمر در زمان خلافتش او را دیدار کرد، پرسید چگونه تو را شکنجه میدادند؟ گفت: پشتم را نگاه کن، چون عمر پشت او را دید، گفت: تاکنون پشت احدی را این گونه ندیدهام.
مشرکان علاوه بر آزارهای بدنی تا میتوانستند از نظر مالی نیز به خبّاب زیان وارد میساختند. بنابر نقل مرحوم طبرسی(2)او که مردی ثروتمند بود(3)از عاص
بن وائل پولی طلب داشت. پس از آنکه مسلمان شد، نزد وی آمده، طلب خود را درخواست نمود، عاص به او گفت: طلب تو را نمیدهم تا از دین محمّد دست برداری و به او کافر شوی. وی پاسخ داد: هرگز به او کافر نمیشوم تا زمانی که بمیری و در روز رستاخیز مبعوث گردی. عاص گفت: باشد تا آنگاه که من محشور شدم و به مال و فرزندی رسیدم، طلب تو را میپردازم. به دنبال آن، آیه 77 سوره مریم نازل شد.
خبّاب گوید: هنگامی که شکنجه کفّار قریش زیاد شد، نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله آمدم. در حالی که آن حضرت در سایه خانه کعبه خوابیده بود، عرض کردم: آیا از خداوند درخواست نمیکنی که ما را از این گرفتاری نجات دهد؟ آن حضرت نشستند و در حالی که صورت مبارکشان برافروخته و سرخ شده بود. فرمودند:
«آنان که پیش از شما بودند (به اندازهای بردبار و شکیبا بودند که) گاهی زمین را حفر کرده، ایشان را در زمین میکردند، ارّه بر سرشان میگذاشتند و با شانههای آهنین گوشت، استخوان و رگهای بدنشان را شانه میکردند، ولی آنها از دین دست برنمیداشتند. خداوند اسلام را چنان نیرو خواهد داد که مردم سواره سواره از صنعا تا حضرالموت میروند و جز خدا از کسی هراسی ندارند».
رسول خدا صلی الله علیه وآله با خبّاب - که آهنگر بود و شمشیر میساخت - انس و الفت بسیاری داشت و پیش او میآمد. این خبر را به بانویی که صاحبش بود، دادند: وی آهنی را میگداخت و روی سر خبّاب میگذارد و بدین ترتیب میخواست که خبّاب را از معاشرت با آن حضرت و پذیرفتن اسلام باز دارد.
روزی شکایت آن زن را به پیامبر صلی الله علیه وآله کرد. آن حضرت، درباره او دعا کرده، فرمودند: «اَللَّهُمَّ انْصُرْ خَبَّاباً = خدایا! خبّاب را یاری کن!». پس از آن، آن زن
به درد سر شدیدی مبتلا شد که از شدّت درد همچون سگان فریاد میزد و در آخر به او گفتند: برای آرام شدن این درد، آهن را داغ کرده بر سرت بگذار! از آن پس خبّاب پارهای آهن داغ مینمود و بر سر او میگذاشت.
خبّاب در جنگ نهروان، در خدمت امیر مؤمنان علیه السلام بود و به گفته برخی، هنگام جنگ صفین خبّاب بیمار بود و به همین جهت، نتوانست در جنگ علیه السلام شرکت نماید و در همان بیماری در سال 37 ه ق در شهر کوفه در غیاب آن حضرت از دنیا رفت.(1)
طبق وصیّتی که کرده بود، بدنش را در خارج شهر کوفه دفن کردند. و تا به آن روز، هر یک از مسلمانان که در کوفه از دنیا میرفتند، در خانه خود یا در کنار کوچه بدنشان را دفن مینمودند. پس از دفن خبّاب، مسلمانان از او پیروی کرده، بدن مردگان را در خارج شهر دفن نمودند.
امیر مؤمنان و سالار فرهیختگان کنار قبرش این چنین فرمودند:
«خدای رحمت کند خَبّاب را که از روی میل و رغبت به اسلام روی آورد. و از روی فرمانبرداری، هجرت نمود و به مقدار کفایت قناعت کرد و از خداوند راضی و خشنود بود و مجاهد زیست نمود».
و در ادامه فرمودند:
«طُوبی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسابِ وَ قَنِعَ بِالْکَفافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ».
«خوشا به حال کسی که به یاد معاد و روز رستاخیز باشد و برای حساب، کار (و بندگی) کند و به اندازه کفایت قانع و از خداوند راضی و خشنود باشد».(2)
پسرش عبداللَّه، یکی از یاران ودوستان امیر مؤمنان علیه السلام بود و هنگامی که خوارج به نهروان آمدند، از طرف امیر مؤمنان علیه السلام حاکم نهروان بود و سرانجام توسط خوارج به شهادت رسید.
در مورد کیفیت شهادتش نوشتهاند: خوارج که به سوی نهروان میرفتند، با عبداللَّه - که به همراه همسر حاملهاش میرفت و قرآن در گردن داشت - روبرو شدند. گفتند: تو کیستی؟ گفت: بنده مؤمن به خدا. گفتند: نظرت درباره علی چیست؟
فرمود: او امیر مؤمنان و نخستین مؤمن به خدا و رسول اوست، گفتند: اسم تو چیست؟ گفت: عبداللَّه بن خبّاب، گفتند: پدر تو همان صحابی پیامبر است؟ گفت: آری، گفتند حدیثی را که از پدرت و او از پیامبر شنیده است، برای ما نقل کن! فرمود: پدرم نقل کرد که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند:
«پس از من، فتنهای رخ میدهد که قلب مؤمن در آن میمیرد، شب را با ایمان میخوابد و روز کافر میشود».
گفتند: آنچه در گردن داری، به ما دستور میدهد تا تو را به قتل رسانیم!
فرمود: آنچه را قرآن زنده کرده، زنده کنید! آنچه را قرآن میرانده، شما هم بمیرانید. گفتند: تو را به گونهای میکشیم که تاکنون کسی را چنان نکشتهایم و دست و پای او را بسته، همراه زن باردارش زیر درخت خرمایی آوردند و کنار نهر آب بسان گوسفند سر بریدند.
به این اکتفا نکردند، همسر او را نیز به قتل رساندند. شکم او را دریدند و فرزند در شکم او را نیز سر بریدند و سه زن دیگر را نیز که یکی از آنان صحابی و نام او «اُمّ سنان» بود، کشتند!
شگفت آنکه در این میان، یکی از آنها خرمایی که از درخت افتاده بود، به دهان نهاد، آنان بر سر او فریاد زدند که این مال مردم است! او خرما را از دهان بیرون انداخت! مردی از آنها نیز خوکی که متعلّق به یکی از مسیحیان بود، کشت، به او گفتند که این عمل فساد در زمین است! آنان برای بهرهگیری از میوه درخت خرمایی، به صاحب آن پیشنهاد کردند که بهای آن را بگیرد، او میوه درخت خود را به آنها بخشید، ولی نپذیرفتند و گفتند: حتماً باید بهای آن را بپذیری. در این هنگام فریاد
مسیحی بلند شد که شما از ریختن خون مردی چون عبداللَّه هراس ندارید، امّا از خوردن میوه درختی که صاحب آن راضی است، خوداری میکنید.(1)
برخی مینویسند: هنگامی که عبداللَّه این پرهیز و احتیاط را از آن ناآگاهان دید، به آنها فرمود: اگر شما راست میگویید، به نظر من نباید از طرف شما به من صدمهای برسد، زیرا به خدا سوگند! من در اسلام بدعتی نگذارده و کار خلافی انجام ندادهام و من شخص مؤمنی هستم و شما مرا امان دادید و گفتید: ترسی بر تو نیست. ولی آنها به سخن عبد اللَّه گوش نداده، او را سر بریدند.(2)
ابن ابی الحدید نیز به عنوان خبرهای شنیدنی مینویسد: اینان در راه که میرفتند، به دو مرد یکی مسلمان و دیگری نصرانی برخوردند. مسلمان را کشتند و نصرانی را رها کردند و گفتند: در تحت ذمّه مسلمانان است و باید حفظ شود!(3)
آری! اگر انسان از نعمت باطنی عقل بهره نگیرد و چراغ عقل را در وجود خود خاموش کند و از علم و آگاهی بهرهای نداشته باشد و بر حماقت و خودبینی خود اصرار ورزد، سرنوشتی جز این برای او انتظار نمیرود.
جوانان عزیزِ ولایت مدار، توجّه دارند که مردان فضیلت، مؤمنان پرهیزکار و سلحشوران جبهه حق با بصیرت و همت و تلاشی پیگیر و با تحمل شدیدترین رنجها و سختترین شکنجهها عمر خویش را در راه اعتلای کلمه توحید و ایمان رقم زدند و برای غرس درخت ایمان در وجود خود و دیگران و به ثمر رسانیدن و کمال آن از هیچ کوششی دریغ نکردند.
اینک ما نیز باید باور کنیم که اولاً: دنیا گذرگاهی بیش نیست امروز یا فردا پیک اجل سر میرسد و همه آمال و آرزوها، هوا و هوسها و آنچه را که ما آن را
خوشی و راحتی میپنداریم در کام مرگ فرو میبرد.
ثانیاً: توجه داشته باشیم که آنچه همیشه جاوید و پابرجا خواهد بود تنها ایمان و حقیقت و هر عملی است که رنگ و بوی الهی داشته باشد.
ثالثاً: تلاشهای انسانی و فعالیتهای مذهبی و اخلاقی آنگاه ثمربخش خواهد بود که با هدف پاک و انگیزه خالص و در مسیر پاک سازی درون از آلودگیها و رذائل اخلاقی صورت پذیرد و گرنه نتیجهای به بار نیاورده، بسان افشاندن بذری است گرانبها در زمینی نامساعد که سودی حاصل نمیگردد و زحمات بیهوده از دست میرود.
اینک با توجه به این واقعیتهاست که باید فرصت را غنیمت شمرده، مردانه در راه رسیده به ایمان و حقیقت از هیچ کوششی فروگذار نکنیم و با سرمشق و الگو قرار دادن مجاهدتهای آن عزیزان همیشه جاوید و تضرّع و زاری به درگاه پروردگار متعال و دراز نمودن دست گدایی به سوی پیشوایان معصوم، درخت ایمان را که ثمره آن جز اندیشه نیکو و عمل صالح نیست در سویدای نفس و اعماق جان بارور سازیم و بدانیم که انسان عصر حاضر بیش از هر زمانِ دیگر نیازمند ایمان و رشد اخلاقی و تعالی روحی و اعتلای معنوی است.
و نیز سزاوار است به هنگام شعلهور شدن آتش هواها و هوسها و آنگاه که آتش شهوت وجودمان را فرا میگیرد خدای بزرگ و آفریدگار جهان را حاضر و ناظر خود بدانیم و در مقابل طوفانها و امواج بیبند و باری و افسار گسیختگی و هوسهای سرکش، استقامت ورزیم و با الگو قرار دادن زندگانی سراسر افتخار آن عزیزان بیبدیل و در نظر گرفتن مبارزات و تحمل فشارهای ایشان، جهاد مقدس با نفس و گام نهادن در مسیر سیر و سلوک را سر لوحه زندگی خود قرار داده، آتش هواها و شهوتها را خاموش نماییم، تا نور ایمان در وجودمان خاموش نگشته، پیوسته بر ایمان و حقیقت ما افزوده گردد، باشد که در تاریکیها و ظلمتهای عصر حاضر همانند آن عزیزان چراغی پرفروغ و ستارهای درخشان فرا راه آیندگان باشیم.
ایمان، جامع همه خوبیها، همه کمالات، همه فضایل و کلید کسب همه صفات پسندیده و خویهای کریمانه ونیکیهای رفتاری است و تنها در سایه ایمان است که انسان میتواند مرزهای بندگیها و اسارتها وظلمتها را درنوردد و به اوج قلّه انسانیّت برسد.
ایمان، آنچنان روح و روان را نیرومند میسازد که انسان را برای روبرو شدن با پیچیدهترین و سختترین مشکلات، آماده میسازد و در آن صورت آدمی هرگز دچار ضعف و سستی و زبونی نمیگردد.
ایمان، غرایز را تعدیل و تمایلات حیوانی را کنترل و به بسیاری از جنایات، جرایم و دردهای ناگوار فردی و اجتماعی پایان داده و موجب حسن روابط اجتماعی است. پیامبران الهی و رهبران آسمانی، تنها به انگیزه ایمان مردم را به پاکی و درستی سوق داده و از خوی حیوانی و کارهای ناشایست پرهیز دادهاند.
ایمان، باطن را نورانی و تیرگیهای صفات ناپسند و رذایل اخلاقی را به تدریج از صفحه دل میزداید و اکثر بیماریهای عصبی و روانی را که ناشی از ناراحتیهای روحی است، از بین میبرد.
حقیقت ایمان نیز همانند فضایل و کمالات دیگر دارای مراتب و درجات مختلفی بوده و قابل نقصان و ازدیاد است و انسان به هر اندازه بیشتر و افزونتر به سوی ایمان و معنویّت اوج گیرد، به همان اندازه، آرامش، اطمینان، ثبات، استقامت، شکیبایی، امنیّت و سایر فضایل در او بیشتر میشود و در نتیجه به خدا و رسول و اولیای حضرت حق نزدیکتر میگردد.
در مقابل، هر اندازه فروغ ایمان در انسان کمرنگتر شود، به همان اندازه ظلمت، تزلزل، ناامنی و سایر رذایل در او بیشتر شده و هوا و هوس بر روح و جان او بیشتر حاکم میشود.
خداوند بزرگ میفرماید:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ا أُوْلَئِکَ هُمْ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ».(1)
«مؤمنان همان کسانی اند که آنگاه که خدا یاد شود، دل هایشان بترسد و هرگاه آیات او بر آنان خوانده شود، ایمانشان افزون گردد و تنها بر پروردگارشان توکّل میکنند. همانان که نماز را به پا میدارند و از آنچه به ایشان روزی دادهایم انفاق میکنند. آنان تنها مؤمنان حقیقی هستند. برای آنان نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و روزی نیکو؛ (مستمر، بینقص و عیب) خواهد بود».
در این آیات، به پنج صفت برجسته مؤمنان اشاره شده است که با توجّه به جنبههای معنوی و باطنی و جنبه های علمی و خارجی آنها، ارتباط با خدا و پیوند با خلق خدا را مستحکم مینماید.
«وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنْ الْمُنکَرِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَیُطِیعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُوْلَئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ».(2)
«مردان و زنان باایمان، ولیّ (یار و یاور و دوستان) یکدیگرند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند و نماز را برپا میدارند و زکات را میپردازند و از خدا و پیامبرش اطاعت مینمایند، خداوند به زودی آنها را مشمول رحمت خویش قرار میدهد، خداوند توانا و حکیم است».
در این آیه نیز به پنج نشانه از علایم مردان و زنان باایمان اشاره شده است.
«قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ا اَلَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ ا وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ا وَ الَّذِینَ همْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ ا وَ الَّذینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ... ا و الَّذِینَ هُمْ لِاَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ ا وَ الّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ».(1)
«بی شک مؤمنان رستگار شدند. همانان که در نمازشان خشوع دارند و آنان که از لغو و بیهوده روی گردانند و آنها که زکات میپردازند و کسانی که پاکدامنند و دامان خود را از بیعفّتی حفظ میکنند...
و آنان که امانتها و پیمان خود را رعایت میکنند و آنها که بر نمازهایشان مواظبت مینمایند».
نخستین آیات سوره، بیانگر اوصاف مؤمنان برگزیده است و جنبههای مختلف زندگی فردی و اجتماعی، مادی و معنوی آنان را تحت پوشش خود قرار داده که به کارگیری این اوصاف موجبات فلاح و رستگاری مؤمنان را فراهم میآورد.
آنان در نماز خاشعند و نیز تمام حرکات و خطوط زندگی شان حساب شده است و از بیهودهگویی، بیهوده کاری و افکار بیاساس روی گردانند. علاوه بر دادن زکات اموال خود، پاکدامن و امانت دارند، و بالاخره از ویژگیهای آنان محافظت بر نمازهاست.
جالب اینکه نخستین ویژگی آنها، خشوع در نماز و آخرین نشانه آنها، محافظت بر نماز ذکر شده است. زیرا نماز مهمترین عبادت و وسیله ملاقات قرب با پروردگار، معراج مؤمن، سَنبل رابطه خلق با خالق، وسیله راز و نیاز و دعا و ذکر و استغفار، جبران کننده کاستی ها و موجب آمرزش گناهان است.
اینکه در قرآن بیش از چهل مورد، ایمان و عمل صالح در کنار یکدیگر
1) 258. سوره مؤمنون، آیات 9 - 1
آمده است؛ بیشک حامل این پیام است که ایمان، آنگاه ثابت و مؤثّر خواهد بود که با عمل شایسته همراه و هم دوش باشد. و ایمان بدون عمل شایسته، ثمره و بهره مطلوب را در پی نداشته، بلکه اصل ایمان نیز در معرض زوال و نابودی قرار گرفته، بسا ریشه آن در وجود آدمی خشک گردد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«سزاوار است که مؤمن دارای هشت خصلت باشد: وقار و متانت به هنگام بروز شداید و گرفتاریهای سخت؛ شکیبایی به هنگام بلاها؛ سپاسگزاری در نعمت و گشایش؛ قانع بودن به آنچه خدا روزی نموده است؛ به دشمنان ستم روا نمیدارد و سربار دوستان نمیباشد؛ خود در رنج و زحمت بوده و مردم از ناحیه او در آسایشاند.
به راستی علم و دانش، خلیل و دوست مؤمن؛ بردباری، وزیرش؛ عقل و خرد، فرمانده سپاه او؛ نرمی و مدارا، برادرش و نیکی و احسان، پدر او میباشد».(1)
امام صادق علیه السلام از پدر گرامی خود از امیر مؤمنان نقل میکند که فرمودند:
«اَلاِیمانُ لَهُ اَرْکانٌ اَرْبَعَةٌ: اَلْتَّوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ وَ تَفْوِیضُ الْاَمْرِ اِلی اللَّهِ وَالرِّضا بِقَضاءِ اللَّهِ والتَّسْلِیمُ لاَمْرِ اللَّهِ عزّوَجَلَّ».(2)
«ایمان دارای چهار رکن و پایه است: توکّل بر خداوند، تفویض و واگذاری امور به خدا، خشنود بودن به قضای الهی و تسلیم در برابر فرمان خدای بزرگ».
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«در یکی از جنگها گروهی را به حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله بردند، پرسیدند: اینان کیستند؟
عرض شد: ای رسول خدا! اینان مؤمنانند؛ سؤال کردند: ایمان شما در چه پایه است؟
پاسخ دادند: شکیبایی به هنگام گرفتاری، سپاسگزاری در نعمت و گشایش و خشنودی نسبت به قضای الهی.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
حُلَماءٌ عُلَماءٌ کادُوا مِنَ الْفِقْهِ اَنْ یَکُونُوا اَنْبیاءَ، اِنْ کُنْتُمْ کَما تَصِفُونَ فَلا تَبْنُوا ما لا تَسْکُنُونَ وَلا تَجْمَعُوا ما لا تَاْکُلُونَ واتَّقُوا اللَّهَ الَّذی اِلَیْهِ تُرجَعُونَ».(1)
«اینان بردباران و خویشتن داران و عالمانی هستند که از کثرت آگاهی در دین، نزدیک است از پیامبران باشند! اگر چنانید که ادّعا میکنید، آنچه را که در آن سکونت نمیکنید، نسازید و آنچه را که نمیخورید، جمع نکنید و نسبت به خدایی که به سوی او بازگشت خواهید کرد، تقوا پیشه نمایید».
بی شک دامنه آثار ایمان بسیار گسترده است. هر اندازه روح ایمان تقویت شود به همان نسبت آثار مثبت آن افزایش مییابد، در مقابل عدم برخورداری از این نعمت بزرگ الهی، پیامدهای نگران کنندهای بر زندگی فردی و اجتماعی افراد به جای خواهد گذاشت و باید گفت: ادّعای ایمان بدون کسب فضایل و کمالات نفسانی و بدون پایبندی به دستورات الهی، گزاف است. چرا که ایمان در حقیقت، زمینه ساز همه خوبیها و نیکیها و اعمال شایسته است و با نبود خوبیها و اعمال شایسته، مسلماً ایمانی در کار نخواهد بود.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اِنَّمَا المُؤْمِنُ الَّذی اِذا غَضِبَ لَمْ یُخْرِجْهُ غَضَبُهُ مِنْ حَقٍّ وَ اِذا رَضِیَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فی باطِلٍ وَ اِذا قَدِرَ لَمْ یَاْخُذْ اَکْثَرَ مِمَّا لَهُ (مِنْ مالِهِ)».(2)
«منحصراً مؤمن کسی است که چون به خشم آید، غضب او را از حق خارج نمیسازد و هر گاه راضی گردد، خشنودی او را در باطل وارد نمیکند و هر گاه قدرت یابد، بیشتر از حقّ خود نگیرد».
و نیز میفرمایند:
«اَلْمُؤْمِنُ مَنْ طابَ مَکْسَبُهُ وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ وَ صَحَّتْ سَرِیرَتُهُ وَ اَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ وَ اَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ کَلامِهِ و کَفَی النَّاسَ شَرَّهُ وَ اَنْصَفَ النَّاسَ مِن نَفْسِهِ».(1)
«مؤمن کسب او حلال، اخلاقش نیکو، و باطنش سالم باشد؛ زیادی مالش را انفاق میکند، از زیاده گویی خودداری کند، مردم را از شرّ خود باز دارد (و از شرّ او محفوظ باشند) نسبت به مردم، از خود انصاف به خرج دهد و به آنها حق بدهد».
امام باقر علیه السلام نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«اَلا اُنَبِّئُکُمْ بِالْمُوْمِنِ؟ مَنِائْتَمَنَهُ المُؤْمِنُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ اَمْوالِهِمْ. اَلا اُنَبِّئُکُمْ بِالْمُسْلِمِ؟ مَنْ سَلِمَ المُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ یَدِهِ. و الْمُهاجِرُ مَنْ هَجَر السَّیِّئاتِ وَ تَرَکَ ما حَرَّمَ اللَّهُ. وَ الْمُؤْمِنُ حَرامٌ عَلَی المُؤْمِنِ اَنْ یَظْلِمَهُ اَوْ یَخْذُ لَهُ اَوْ یَغْتابَهُ اَوْ یَدْفَعَهُ دَفْعَةً».(2)
«مؤمن را به شما معرّفی نکنم؟ مؤمن کسی است که مؤمنان او را بر جان و مال خود امین دانند. مسلمان را برای شما معرّفی نکنم؟ مسلمان کسی است که مسلمانها از زبان و دست او به سلامت باشند. و مهاجر کسی است که بدیها و گناهان را کنار گذارد و حرام الهی را ترک نماید.
بر مؤمن حرام است که نسبت به مؤمن ستم روا دارد، یا او را واگذارد، یا او را
غیبت کند و یا او را دفعتاً از خود براند».
بنابراین مؤمن در میان مردم به امانتداری و درستکاری مشهور است. او به دستورات الهی پایبند بوده و کوچکترین انحرافی در وجود و افکار و گفتارش وجود ندارد و از نظر اخلاق و رفتار در سلامت کامل به سر میبرد و از هر گونه افراط و تفریط به دور است و از ویژگیهای او آن است که جزئیترین اعمال و رفتار خود را مورد مطالعه و دقّت قرار میدهد. امیال و هوسهای خود را نیز کنترل کرده و به تمام معنی در تمام زمینهها به احکام شرع ملتزم است.
امام حسن مجتبی علیه السلام ضمن سخنرانی خود فرمودند:
«ای مردم! شما را از حال برادر خود(1)که در نظرم از همه مردم بزرگتر بود، آگاه میسازم و بالاترین چیزی که او را در نظرم از همه مردم بزرگتر نموده بود، پستی و حقارت دنیا نزد اوست؛ او همیشه از تسلّط شکمش خارج بود، (عنانش به دست شکمش نبود) از این رو چیزی را که نداشت، نمیخواست و اگر به دست میآورد (در استفاده و میل به آن) زیاده روی نمیکرد و نیز از تسلّط (شهوت) دامن خارج بود، از این رو، به خاطر دامنش، زمینه سبکی عقل و رأی خود را فراهم نمیآورد و هرگز نادانی بر او تسلّطی نداشت، و لذا برای بهرهگیری دست خود را جز جانب شخص با اطمینان دراز نمیکرد.
هیچ گاه میل به مشتهیّات نفسانی نداشت و خشمناک و ناراضی و دلتنگ از دیگران نبود؛ بیشتر ساعات عمرش را سکوت اختیار میکرد و اگر گاهی سخن
1) 265. این روایت با اندکی اختلاف در نهج البلاغة (ترجمه فیض الإسلام، ص 1225، ح 281) از امیر مؤمنان نیز نقل شده است و شارحین راجع به این برادر اختلاف دارند. برخی او را پیامبر(ص) دانسته و بعضی ابوذر و گروهی مقداد را معرّفی کردهاند. لکن محتمل است که این گفتار بر سبیل مثال باشد و بخواهند الگو ارائه بکنند. زیرا تعبیر به برادر آن هم از دو امام بزرگوار بعید است تنها شخص معیّنی منظور باشد. چه آنکه امام حسن علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه وآله تعبیر به برادر نمیکردند و آن را از ادب دور میدانستند و از اصحاب هم کسی لیاقت برادری ظاهری امیر مؤمنان را ندارد.
میگفت، بر گویندگان غلبه مینمود؛ هیچ گاه وارد جدال و ستیزه نمیشد؛ در دعوا شرکت نمیکرد؛ دلیل و برهانی نمیآورد تا آنکه نزد قاضی بیاید؛ هیچ گاه از برادرانش غفلت نمیکرد و چیزی را بدون آنها به خود اختصاص نمیداد؛ همیشه ضعیف بود و مردم ناتوانش میشمردند، ولی چون پایمردی و زمان کوشش پیش میآمد، (بسان) شیر خشمگین بود؛ کسی را به کرداری که عذرخواهی از آن ممکن است، سرزنش نمیکرد تا عذرخواهی حاصل گردد.
پیوسته آنچه را (به دیگران) میگفت، خودش انجام میداد (بلکه) آنچه را که نمیدانست کدام یک بهتر است، هر یک را که به هوای نفس نزدیکتر میدید، آن را مخالفت مینمود؛ بیماری و دردش را جز به کسی که امید بهبودی از او داشت، اظهار نمیکرد، و جز با کسی که امید خیرخواهی داشت، مشورت نمینمود؛ هیچ گاه از دیگران دلتنگ، ناراضی و خشمناک نمیشد و نیز شکایت نمیکرد؛ میل به مشتهیات نداشت؛ انتقام نمیگرفت؛ و از مکر دشمن (درونی و بیرونی) غافل نبود.
بر شما باد به این خُلقهای کریمانه، اگر میتوانید همه آنها را به دست آورید و اگر به همه آنها توانایی ندارید، فرا گرفتن اندک از فروگذاری بسیار برتر است. «وَلا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللَّهِ (که بدون یاری و عنایت رحیمانه پروردگار متعال، امکان پذیر نیست.)»(1)
اساساً از ویژگیهای بارز تربیت اسلامی آن است که؛ فقط به یک بعد یا چند بعد از ابعاد وجودی انسان نظر ندارد، بلکه به تمام ابعاد وجودی انسان، مادی و معنوی، فردی و اجتماعی توجّه خاص و عنایت ویژه دارد. حتی به پرورش چند فضیلت در آدمی اکتفا نمیکند و انسان کامل را کسی معرّفی میکند که دارای همه فضایل و کمالات باشد.
1) 266. کافی، ج 2، ص 186، ح 26
بنابراین رعایت همه جانبه وظایف انسانی و الهی و توجّه به همه جهات و ابعاد وجودی و پرهیز از هرگونه یک جانبه نگری از اهمّ وظایف است.
انسان مؤمن باید سعی و کوشش نماید تا در صورت امکان و در حد اعلا نظیر حضرت سلمان از همه کمالات معنوی و فضایل انسانی برخوردار باشد؛ و در صورت عدم دسترسی و عدم امکان به کسب خُلقهای کریمانه، لااقل سعی کند به هر اندازه که برای او امکان دارد، آن را فراهم آورد.
امام باقر علیه السلام میفرمایند: از پیامبر صلی الله علیه وآله در باره خیار عباد و برترین بندگان سؤال شد، پاسخ دادند:
«اَلَّذِینَ اِذا اَحْسَنُوا اسْتَبْشَرُوا وَ اِذا اَساءُوا اسْتَغْفَرُوا وَ اِذا اُعْطُوا شَکَرُوا وَ اِذَا ابْتُلُوا صَبَرُوا وَ اِذا غَضِبُوا غَفَرُوا».(1)
«آنان که چون نیکی کنند، شاد شوند و هر گاه بدی مرتکب شوند، آمرزش خواهند و آنگاه که به آنها عطایی شود، سپاسگذاری نمایند واگر به بلایی مبتلا شوند، شکیبایی کنند و هر گاه غضب نمایند، در گذرند».
امام رضا علیه السلام مؤمن را این گونه معرفی میکنند:
«مؤمن، مؤمن (حقیقی) نخواهد بود تا آنکه سه خصلت در او باشد: روشی از پروردگار و روشی از پیامبر صلی الله علیه وآله و روشی از ولیّ و امام علیه السلام؛
امّا روش پروردگار؛ نگهداری راز خویشتن است؛ خدای بزرگ میفرماید: «(خداوند) عالم به غیب و نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمیسازد، جز پیامبری را که او را بپسندد و از او خشنود باشد.».(2)
امّا روش پیامبر صلی الله علیه وآله؛ با مردم مدارا کردن است که خدای بزرگ پیامبر صلی الله علیه وآله را به مدارا نمودن با مردم فرمان داده و فرموده است:
«گذشت را پیشه کن و به نیکی فرمان ده..».(1)
امّا روش ولیّ و امام علیه السلام؛ شکیبایی هنگام سختی و زیان دیدن است».(2)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«اَلْمُؤْمِنُ اَصْلَبُ مِنَ الْجَبَلِ، اَلْجَبَلُ یُسْتَقَلُّ مِنْهُ وَ المُؤْمِنُ لا یُسْتَقَلُّ مِنْ دِینِهِ شَیْءٌ».(3)
«مؤمن از کوه محکمتر (و استوارتر) است. زیرا از کوه کاسته میشود، ولی از دین مؤمن چیزی بر گرفته نشود».
معاویه با خواص اصحاب خود در باره مالک اشتر - که چگونه از حضرت علی علیه السلام رویگردان شود - مشورت نمود، آنان گفتند: برای او هدیه و جایزه بفرست شاید به طرف تو آید و یا لا اقل از دشمنی با تو دست بردارد تا از شرّ او آسوده گردی. معاویه این را پسندید و صد ظرف مملو از عسل مصفّا که با زعفران مخلوط بود و در میان هر ظرفی از عسلها کیسهای که هزار اشرفی از طلای سرخ (که بسیار گرانبها و کمیاب است) قرار داد و نامهای به مالک اشتر نوشت و توسط یکی از افراد مورد اعتمادش نزد او فرستاد.
هنگامی که هدیهها به درِ خانه مالک آوردند وی در محضر امیر مؤمنان علیه السلام بود، حضرت به مالک فرمود: برخیز که معاویه برایت هدیه فرستاده و مقدار هدایا را برایش فرمودند! او به خانه آمد دید همانگونه که سالار مؤمنان فرمودهاند هدایایی برای او فرستادهاند. به دخترش صفیه - که از عمرش پنج سال گذشته بود - فرمود: این هدیه از کیست و از کجا آمده؟ صفیه گفت: فرستنده اینها، نامهای هم ارسال نموده و نامه را به دست پدر داد. مالک نامه را باز نمود، در آن چنین نوشته بود:
«بسم اللَّه الرحمان الرحیم. این نامه از معاویة بن ابیسفیان به سوی مالک اشتر
است. امّا بعد؛ این هدیه را سوی تو فرستادم و اقتدا نمودم به گفتار پیامبر صلی الله علیه وآله که فرمود:
«إِنَّ الْهَدِیَّةَ تُقَرِّبُ الصَّداقَةَ وَ تُذْهِبُ الضَّغِینَةَ وَ الْبَغْضاءَ وَ تُوصِلُ إِلَی الْمَحَبَّةِ.»(1)
از تو خواهش میکنم که با علی مساعدت و همراهی ننمایی و او را بر ضرر ما یاری نکنی و خود و قوم خویش را از مخالفت با من باز داری. زیرا که قوم تو فرمانبردار و مطیع تو میباشند و اگر بخواهی با من همراهی و مساعدت کنی و در نزد من آیی از من نسبت به خودت آنچه را که چشمان تو روشن و قلبت خوشحال گردد بنگری، پس چنین کن. و السلام.».
هنگامی که مالک از مضمون نامه مطّلع شد آن را به زمین انداخت و رو به دخترش صفیه نموده، فرمود: ای دخترم! آیا نمینگری آنچه را که معاویه برای ما هدیه فرستاده که دست از دوستی حضرت علی علیه السلام برداشته و به جانب او روی آوریم؟ ای دخترم! تو در این باره چه میگویی؟ صفیه - که انگشت خود را به آن عسل آلوده و در دهان نهاده بود - پس از شنیدن، انگشت خود را از دهان بیرون آورد و آنچه را از عسل چشیده بود با آب دهان بیرون انداخت و این اشعار را خواند:
أَ بِالْعَسَلِ الْمُصَفّی یَابْنَ هِنْدٍ
نَبِیعُ عَلَیْکَ اِسْلاماً وَ دِیناً
فَلا وَ اللَّهِ لا نَرْضی بِهذا
وَ مَوْلانا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینا...
«ای پسر هند جگر خوار! آیا اسلام و دین خود را با عسل مصفای تو معامله میکنیم؟!»
«سوگند به خدا! به این امر راضی نمیشویم در حالی که مولای ما امیر مؤمنان است.»(2)
نظیر آن به ابو الاسود دئلی و دختر پنج یا شش سالهاش نسبت دادهاند که روزی معاویه برای ابو الاسود مقداری حلوا و هدیهای فرستاد که دل او را به دست آورد و قلبش را از دوستی حضرت علی علیه السلام خالی کند. دختر ابو الاسود لقمهای از آن برداشته در دهان گذاشت. ابو الاسود به او گفت: دخترم! دور بینداز، این زهری است که معاویه میخواهد به وسیله آن ما را فریب دهد و از امیرمؤمنان علیه السلام دور سازد. دخترک فرمود:
«قَبَّحَهُ اللَّهُ، یَخْدِعُنا عَنِ السَّیِّدِ الْمُطَهَّرِ بِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ، تَبّاً لِمُرْسِلِهِ وَ آکِلِهِ.»
«خداوند صورت او را زشت نماید، میخواهد به وسیله حلوایی شیرین و زغفرانی ما را از سید پاک و بزرگوار بفریبد! مرگ بر فرستنده و خورنده آن باد»
و دست در گلو برد و خود را رنج داد تا آنچه خورده بود قیّ نمود آنگاه اشعاری نظیر اشعار دختر مالک سرود.(1)
و امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلْمُوْمِنُ حَسَنُ الْمَعُونَةِ خَفِیفُ الْمَؤُونَةِ جَیِّدُ الْتَدْبِیرِ لِمَعِیشَتِهِ، لا یُلْسَعُ مِنْ جُحْرٍ مَرَّتَیْنِ».(2)
«یاری کردن مؤمن نیکو، مؤونه و خرج او سبک؛ و زندگیش را نیکو اداره میکند؛ وی از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود. (بلکه در دفعه اول عبرت میگیرد.)».
برادر! سرورم! راه، بسی سخت و دشوار و خطرناک، غفلت و خواب ما، بسی گران و ادّعای ما، گزاف و دور از حقیقت! از همه بدتر آنکه برخی راه تفریط پیش گرفته و منکر همه فضایل و حقایق میشوند و به همان ظواهر اکتفا میکنند! غافل از اینکه انسانِ منهای ارزشهای معنوی، انسان نیست و بسنده کردن به اعمال
ظاهری و توجّه نداشتن به سیر و سلوک و فضایل انسانی و صفات نیک نفسانی؛ در حقیقت پایمال نمودن اهداف والای پیامبران و اولیای الهی و محرومیّت ابدی از کمال واقعی و انسانیّت انسان است.
گروهی هم راه افراط پیموده، کمال و فضیلت را در خواب و مکاشفه خلاصه کرده، به اصطلاح سوراخ دعا را گم کردهاند. اینان نه تنها از فیض عظمایِ برخورداری از این همه اوصاف و کمالات و اخلاق کریمانه مؤمنان واقعی و حقیقی که در دهها آیات و روایات معتبره آمده است، محروم میمانند، بلکه از خطرات این راه پر خطر نیز غافل ماندهاند.
در طول تاریخ تشیّع بسیاری از افراد منحرف از همین طریق، ضعیفان را فریب داده، برای دکّان خود مشتری جمع نمودهاند.
به علاوه، بیشتر افرادی که کمال را در کشف میبینند و اهل مکاشفهاند، هیچ گاه متوجّه دهها عیوب نفسانی و اشکالات گفتاری و کرداری خود نیستند و گاه از سادهترین مسایل اخلاقی هم غافلند. بلکه اینان به جای سوق دادن افراد به آستانه مقدسه اولیای الهی و پیشوایان معصومعلیهم السلام، آنها را بیرون دربِ خانه خود نگاه داشته، از پیشرفت این یتیمان دور از مولا جلوگیری مینمایند.
دردناکتر آنکه اینان حتّی یک آیه و روایت هم برای اثبات مدّعا و کارها و ادّعاهای خود نمیتوانند اقامه کنند. کدام روایت معصوم علیه السلام مردم را به سراغ خواب و مکاشفه راهنمایی کرده است؟ در کدام آیه و حدیث از اوصاف اولیا و مؤمنان راستین مکاشفه و خواب معرّفی شده است؟ البته روشن است که ما نمیخواهیم خواب و مکاشفه را رد کنیم، بلکه منظور، لزوم کنترل آن و بستن دکّان دین فروشان در بازار عرفان سازان است.
شگفت آنکه برخی که در گفتار، از حق دفاع میکنند و خواب و مکاشفه را حجّت نمیدانند - و مشترک بین حق و باطل میپندارند و میدانند که گاهی
شیطان در آن نقش دارد و مسلّم دانسته که کشف از عالم برزخ است و معنای صحیح و تشخیص آن، آگاهی کافی و ویژهای میطلبد - ولی در عمل، تمام محکمات زندگی خود، نمره دادن به افراد، دلیل ادّعاها و کارهای خویش و علامت قرب و کمال خود و دیگران را بر مبنای خواب و مکاشفه پایه گذاری کرده و میکنند.
شگفت آورتر آنکه برخی از آنها به قدری از غیب خبر میآورند که از تعداد آیات قرآنی و روایات نبوی افزونتر است! و گاه بعضی پا را فراتر گذاشته از ادّعاهای دروغین و ساختگی هم خودداری نکرده و میخواهند به پندار خود با بدترین گناه، افراد را به راه خدا و اولیا دعوت کنند!
و این مصیبتها، از آنجا ناشی میشود که چراغ پر فروغ رسول باطنی عقل را دور نگه داشته، عقل و فکر در زندگی ما نقشی ندارد و از پرتو آن بیبهرهایم. از خدای بزرگ عاجزانه میخواهیم که به فضل رحیمانه خود و به پاس احترام اولیای دین، ما را از فریب نفس و اِغوای شیطان جن و انس محفوظ دارد. آمین یا ربّ العالمین!
امیرمؤمنان علیه السلام مؤمن را این گونه توصیف فرمودهاند:
«مؤمن در دنیا راستگو است، مراعات قلب میکند (و در اصلاح آن میکوشد) حافظ حدود (الهی) است، ظرف و گنجینه علم، عقلش کامل، پناهگاه کریمان، قلب او (از آفات و شکوک) سالم و در بردباری پابرجا، باسخاوت؛ بخشنده مال و دربِ خانهاش برای احسان باز است.
زبان او لطیف (و از درشت گویی پرهیز دارد.) تبسّم او فراوان ولی (در دل) همیشه محزون است. تفکّرش زیاد، خواب و خندهاش اندک، طبیعتش پاکیزه و طمع را (در وجود خویش) از بین برده و کشنده هوی و هوس است. به دنیا بیمیل، به آخرت علاقمند و میهمان را دوست دارد. به یتیمان اکرام، به کودکان، لطف و مرحمت و با بزرگان، با رفق و مدارا رفتار میکند. به سائل
بخشش، از مریض عیادت و در تشییع جنازهها شرکت مینماید.
وی حرمت قرآن را پاس میدارد و با پروردگار مناجات و راز و نیاز نموده و بر گناهانش گریان بوده و به معروف، امر کننده و از منکر، نهی کننده است. خوراکش گرسنگی، نوشیدنیاش عطش و حرکت او از روی ادب و گفتارش با خیر خواهی و موعظه او همراه با رفق و مداراست.
جز از خداوند هراسی نداشته و جز به حضرتش امید ندارد، خود را جز با حمد و ثنای الهی مشغول نسازد. کسی را حقیر نشمرده و تکبّر نمیورزد، به مال دنیا افتخار نکرده به عیوب خود مشغول و از عیب دیگران فارغ است.
نماز، نور چشم او؛ روزه، حرفه و همّتش؛ راستی، عادت او؛ شکر، مرکبش؛ عقل، پیشوای او و تقوا، زاد و توشهاش میباشد.
دنیا، تجارت خانهاش؛ شکیبایی، منزل او؛ شب و روز، سرمایهاش؛ بهشت، کاشانه او؛ قرآن، سخن و ورد او؛ حضرت محمّد صلی الله علیه وآله شفیع او و خدای بزرگ، مونس اوست».(1)
طاوس بن یمان گوید: از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام شنیدم که میفرمودند:
«علایم و نشانههای مؤمن پنج چیز است.».
عرض کردم آنها کدامند؟ پاسخ دادند:
«اَلْوَرَعُ فِی الْخَلْوَةِ وَالصَّدَقَةُ فِی الْقِلَّةِ وَ الصَّبْرُ عِنْدَ الْمُصِیبَةِ وَ الْحِلْمُ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ الصِّدْقُ عِنْدَ الْخَوْفِ».(2)
«ورع و ترک گناه در خلوت و تنهایی، صدقه هنگام تنگدستی، شکیبایی در مصیبت و گرفتاری، بردباری در وقت غضب و راستی، هنگام خوف و ترس».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مؤمن، مؤمن (واقعی) نباشد تا آنکه عقل او کامل باشد و عقلش کامل نبوده
تا آنکه ده خصلت دارا باشد: (مردم) از او امید خیر داشته و از بدی او در امان باشند. خوبی فراوان خود را کم و اندک، و خوبی دیگران را بسیار شمارد. اندک بدی خود را زیاد و بسیار بدی دیگران را اندک شمارد.
هر چه از او حاجت خواهند، دلتنگ نشود. در طول عمر خود، از طلب علم خسته نگردد. ذلّت در راه خدا را از عزّت، و تنگدستی در راه خدا را از توانگری دوستتر دارد، تا آنجا که از دنیا به خوراک و غذایی (که از مرگ رهایی یابد) اکتفا کند.
دهم و چیست آن دهمی؟ هیچ کس را ملاقات نکند جز آنکه (در نفس خود) بگوید: او از من بهتر و پرهیزکارتر است، زیرا مردم دو دستهاند:
برخی از او برتر و پرهیزکارتر و بعضی از او بدتر و پایین ترند. هر گاه کسی را بنگرد که از او بهتر و باتقواتر است، برای او تواضع نموده تا به او برسد و هر گاه بنگرد شخصی را که از او بدتر و پستتر است، (با خود) بگوید: شاید بدی او، آشکار و درونش بهتر باشد. پس هر گاه چنین کند، مجد و عظمتش بالا رود و بزرگ اهل زمانش گردد».(1)
و نیز آن حضرت نقل میکنند که سالار مؤمنان علیه السلام فرمودهاند:
«برای اهل دین، علامات و نشانه هایی است که به آن شناخته شوند: راست گویی، امانت داری، وفای به عهد و پیمان، پیوند با خویشان، ترحّم نسبت به ضعیفان، کمتر موافقت کردن زنان، بخشش خوبیها، خُلق نیکو، دامنه دار بودن خوش اخلاقی [بردباری ، پیروی از علم و چیزهایی که وسیله قرب انسان به خداوند میشود...
به راستی مؤمن به خود مشغول، و مردم از او در آسایشند. چون شب فرا رسد، رخسارش را بگستراند و با اعضای شریف خود برای خدای بزرگ سجده
1) 278. بحارالأنوار، ج 67، ص 296، ح 21، ینابیع الحکمة ج 1، ص 176، ح 20، مضمون آن نیز نقل شده است.
نماید و با خدایی که او را آفریده، درباره آزادیش (از آتش دوزخ و غل و زنجیرها) مناجات و راز و نیاز کند. هان این گونه باشید!».(1)
قرب الهی و خشنودی پروردگار، دستیابی به اهداف بلند معنوی و کمال انسانی جز از راه برخورداری از ظرفیّتها و داشتن همه گونه تحمّل امکانپذیر نیست.
انسانی که دارای تحمّل نباشد، به حقیقتِ ایمان نخواهد رسید و روز به روز بر مشکلات روحیاش افزوده میشود و به تدریج باعث ضعف ایمان و از کف رفتن دین او میگردد.
تحمّل به تناسب شکل و محتوای دشواریها، مستلزم آمادگی و برخورداری ویژهای است. گرچه برخی از ظرفیّت کمتری برخوردارند و تحمّل همه نوع خوبیها را ندارند، لکن به هر اندازه که ظرفیّت انسان بیشتر شود، تحمّل قبول خوبیها و درجات ایمان در او افزوده میگردد. مثلاً برخی تحمّل شنیدن بدگویی را ندارند، اگر کسی به آنها توهین کند، سریع کنترل خود را از دست میدهند و بعضی اگر آنها را مدح نمایند، زود میبازند.
برخی اگر تهیدست شوند، دین و ایمان خود را از کف میدهند و عدّهای برعکس اگر به مال و ثروت برسند، مغرور شده، طغیان میکنند و به دین و دین داری نفرت میورزند. گروهی در بلاها و مصائب به زودی خود را باخته و صبر و شکیبایی را از دست میدهند. جزع و بیتابی کرده، شکسته میشوند و برخی آنگاه که در خوشی و گشایش باشند، راه مستکبران را پیموده و از حق سرباز میزنند و گروهی نیز اگر از علم و دانش برخوردار شوند، غرور علمی آنها را فرا گیرد و از مسیر حق منحرف میشوند.
امّا مؤمن واقعی همه نوع ظرفیتها را داراست و از آمادگی کامل برخوردار است
1) 279. کافی، ج 2، ص 187، ح 30
و با تحمّل درجات ایمان، قلّههای موفقیّت و رستگاری را فتح و مسخّر مینماید و نیز توان آن را دارد که در برخورد با افراد مختلف، از نظر فکری و فرهنگی با آنها مدارا نماید و با استفاده از جنبه و ظرفیّت های مثبت آنها، فضای تعامل را فراهم آورد.
شخصی به امام صادق علیه السلام عرض نمود که افرادی نزد ما هستند که به امیر مؤمنان علیه السلام اعتقاد دارند و او را از همه برتر و بالاتر میدانند، ولی آنچنان که ما حضرت را توصیف میکنیم و میشناسیم، توصیف نمیکنند (و معرفتشان درباره آن حضرت اندک است.) آیا ما آنها را دوست بداریم؟ فرمودند:
«آری! فی الجمله ( به طور کلّی نه، بلکه تحت ضوابط معیّنی) مگر چنین نیست که نزد خدای بزرگ چیزهایی است که نزد پیامبر خدا صلی الله علیه وآله نیست، برای آن حضرت به درگاه خداوند چیزهایی (مقاماتی) است که ما نداریم، ما نیز از چیزهایی برخورداریم که نزد شما نیست. شما هم چیزها و (مقامی از معرفت) دارید که دیگران ندارند.
خدای متعال اسلام را بر مراحل هفتگانه قرار داده است: بر صبر و شکیبایی، راستی، یقین، رضا و خشنودی، وفا، علم و حلم. سپس آن را میان مردم پخش نمود، هر کس مراحل هفت گانه را دریافت کرد (و آن را پیمود)، ایمانش کامل و دارای تحمّل است. به برخی سهمی از ایمان داد و بعضی دو سهم از آن... (همین طور) و به عدّهای هفت سهم از آن داده است.
(حال که چنین است) بر آن کس که یک سهم دارد و یک مرحله را پیموده، دو سهم تحمیل نکنید... (همین طور تا مراحل هفت گانه). زیرا اگر چنین کنید، بار آنها را سنگین نمودهاید و آنان را از دین متنفّر سازید، با آنها نرمی و مدارا کنید و کار را بر آنان آسان گیرید و راه را برایشان باز گشایید.
اینک برای تو مثالی میآورم تا از آن پند آموزی... (که آن حضرت داستان مرد مسلمان که همسایهای کافر [نصرانی ]داشت - او را مسلمان نمود، آنگاه
در اثر تحمیل برخی مستحبات و عبادات، او را از اسلام باز گرداند - نقل نمودند)».(1)
آری! استعداد و قابلیّت افراد مختلف است و خداوند به اندازه وسع افراد، تکلیف نموده است «لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا...».(2)و ما نیز از هر کس به اندازه استعداد، قابلیّت و وسع او، باید انتظار داشته باشیم وگرنه به او تحمیل نموده، او را میشکنیم.
عبدالعزیز قراطیسی گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و مطالبی درباره شیعه و گفتار آنها به عرض رسانیدم، آن حضرت فرمودند:
«ایمان ده درجه دارد: بسان نردبان ده پلّهای که باید پلّه پلّه از آن بالا روی. پس کسی که [در پلّه دوّم است، نباید به آنکه در پلّه نخست بوده بگوید تو هیچ چیز نیستی (و ایمان نداری) و کسی که در پلّه سوم است، نباید به آنکه در پلّه دوم ]بوده، بگوید تو هیچ چیز نیستی (و ایمان نداری)! همین طور تا برسد به درجه دهم. حضرت سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم از ایمان بودند.
ای عبدالعزیز! آنکه پایینتر از تو است، وسیله سقوط او را فراهم نیاور که بالاتر از تو نیز چنین کند، و هرگاه کسی را درجهای پایینتر از خود مشاهده نمودی، اگر توانی با ملایمت و مدارا او را تا درجه خود بالا ببر و چیزی را که تاب نیاورد، بر او تحمیل مکن که او را شکست دهی، زیرا هرکس مؤمنی را بشکند، باید که جبران سازد، اگر بر شتر بچهای بار شتر نه ساله را قرار دهی، او را نابود سازی».(3)
مناسبت اقتضا میکند که بحثی ولو مختصر پیرامون شیعه داشته باشیم.
شیعه - در مقابل اهل سنّت - به گروهی گفته میشود که معتقدند پس از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله، حضرت علی بن ابی طالب سالار مؤمنان علیه السلام، خلیفه و جانشین آن بزرگوار است، ولی غالباً در روایات، شیعه به مؤمنان کامل و پیروان واقعی حضرت علی امیر مؤمنان علیه السلام اطلاق شده است. آنان که اعمالشان، گفتارشان را تصدیق مینماید.
خداوند میفرماید:
«وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُوْلئِکَ رَفِیقاً».(1)
«کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، همنشین کسانی خواهد بود که خداوند آنان را نعمت عطا فرموده از پیامبران، صدّیقان، شهیدان و صالحان؛ آنها رفیقان خوبی هستند».
«ثوبان» یکی از صحابه و نیز غلام پیامبر خدا صلی الله علیه وآله بود. دوستی او با آن حضرت، به گونهای شدید بود که نمیتوانست خود را در حضور آن بزرگوار کنترل نماید.
روزی در حالی که رنگش تغییر نموده، لاغر و پریشان حال بود، خدمت آن حضرت مشرف شد. آن بزرگوار از سبب آن پرسیدند، پاسخ داد: بیماری و دردی ندارم جز آنکه هرگاه شما را نمینگرم، مشتاق دیدارتان میشوم تا شما را ملاقات کنم. (این روزها) به فکر قیامت افتادم و ترسیدم که در آنجا نتوانم جنابت را ملاقات کنم. زیرا میدانم شما با انبیا به مقام و جایگاه مخصوص خود برده میشوید. من اگر اهل بهشت باشم، مسلّماً (در مقام و جایگاه شما نخواهم بود بلکه) در جایگاه پایینتری خواهم بود و اگر اهل بهشت نباشم که هرگز شما را
1) 283. سوره نساء، آیه 69
نخواهم دید. (بنابراین در آن عالم از درک حضور شما محروم خواهم بود).
در این هنگام آیه فوق نازل شد و پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«والَّذی نَفْسی بِیَدِهِ لا یُوْمِنَنَّ عَبْدٌ حَتّی اَکُونَ اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ اَبَویْهِ وَ اَهْلِهِ وَ وَلَدِهِ وَالنَّاس اَجْمَعینَ».(1)
«سوگند به آنکه جانم به دست اوست، هیچ بندهای ایمان نیاورده تا آنکه من را از جانش، پدر و مادرش، همسرش، فرزند خویش و از سایر مردم بیشتر دوست بدارد».
آری! کسانی که از پیروان واقعی و راستین پیشوایان معصومعلیهم السلام هستند و در دوستی صادقند، با چهار گروه که در واقع ارکان هدایتند - انبیای الهی، صادقان و کسانی که در گفتار و کردار صادقند، شاهدان و نیز شهیدان راه عقیده و ایمان و صالحان واقعی که امامان معصومعلیهم السلام هستند - محشور خواهند شد.
امام باقر علیه السلام به «میسر» فرمودند:
«آیا در خلوت با هم مذاکره احادیث دارید که هرچه خواهید (از اسرار و گفتار ما) با هم مطرح سازید؟».
عرض کردم: آری! به خدا که ما با هم در خلوت مذاکره احادیث نموده و هرچه خواهیم (درباره شما) میگوییم، آن حضرت فرمودند:
«اَما وَ اللَّهِ لَوَدَدْتُ اَنّی مَعَکُمْ فی بَعْضِ تِلْکَ المَواطِنِ، اَما وَ اللَّهِ اِنّی لَاُحِبُّ رِیحَکُمْ وَ اَرْواحَکُمْ، وَ اِنَّکُمْ عَلی دِینِ اللَّهِ وَ دِینِ مَلائِکَتِهِ فَاَعِینُوا بِوَرَعٍ وَ اجْتِهادٍ».(2)
«هان سوگند به خدا! من نیز دوست دارم که با شما در بعضی از آن مجالس باشم، هان سوگند به خدا! بوی و نسیم شما را دوست دارم، شمایید که به دین
خدا و فرشتگان هستید، اینک به وسیله ورع (و دوری از گناهان و شبهات) و کوشش در طاعات و عبادات مرا یاری نمایید».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
روزی با پدرم در حال رفتن به مسجد، بین قبر و منبر با گروهی از شیعیان برخورد نمودیم. پدرم پس از سلام به آنها فرمودند:
«به خدا سوگند! بو و نسیم شما را دوست دارم، اینک به وسیله ورع و کوشش در طاعات و عبادات مرا یاری نمایید، بدانید که ولایت ما جز با ورع و کوشش در طاعات به دست نمیآید، هرکس از شما به شخصی اقتدا کند، باید همانند وی رفتار نماید.
شما شیعه و پیرو خداوند و یاوران الهی هستید. شما پیشی گیرندگان اوّل و آخرید، پیشی گیرندهاید در دنیا [به سوی محبّت ما] و سبقت گیرندهاید در آخرت به بهشت. بیشک بهشت را به ضمانت خدا و رسول برای شما ضمانت میکنیم.
سوگند به خدا! در درجات بهشت بیشتر از شما کسی نخواهد بود، اینک در برتری درجات بهشت رقابت کنید.
شما طیّب و پاک و زنان شما نیز از پاکانند، هر زن مؤمنهای در زیبایی حوریه و هر مرد مؤمن، صدّیق است.
به یقین امیر و سالار مؤمنان علیه السلام به قنبر فرمودند: بشارت گیر، مژده ده و خوشحال باش.
به خدا سوگند! بیشک رسول خدا صلی الله علیه وآله از دنیا رفت، در حالی که بر امّتش خشمناک بود، مگر بر شیعیان.
بدانید برای هر چیز عزّت و شرفی است و عزّت دین اسلام شیعیانند، برای
هر چیز ستونی است و ستون اسلام شیعیان هستند...».(1)
رسول خدا صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام فرمودند:
«یا علی! روز رستاخیز تنها شیعیان تو رستگارند، هر کس به یکی از آنها اهانت کند، بیشک تو را اهانت نموده است و آنکه تو را اهانت نماید، بیشک مرا اهانت کرده است و هر که مرا اهانت کند، خداوند او را در آتش دوزخ افکند و برای همیشه در آنجا بماند و چه بدفرجامی است.
یا علی! تو از من و من از تو، روح تو از روح من، و طینت و خمیره تو از طینت من است. شیعیان تو از فزونی طینت ما آفریده شدهاند. پس هر کس در دل، آنان را دوست دارد، بیشک ما را دوست داشته است و هر که کینه آنها را در دل دارد، قطعاً بغض ما را در دل داشته است، هر کس آنان را دشمن دارد، بی شک ما را دشمن دارد و هر کس به آنها اظهار دوستی نماید، قطعاً اظهار دوستی ما نموده است.
یا علی! به راستی شیعیان تو، اگر گناه و عیبی هم در آنها باشد، بخشیده شوند.
یا علی! روز رستاخیز که در جایگاه محمود قرار گیرم، من شفیع شیعیان تو هستم، پس به آنها بشارت ده.
یا علی! شیعیان تو؛ شیعیان خدا، یاران تو؛ یاران الهی، اولیای تو؛ اولیای خداوند و حزب تو؛ حزب اللَّه هستند. یا علی! هر کس تو را دوست دارد، سعادتمند و آنکه تو را دشمن دارد، شقاوتمند است. یا علی! برای تو در بهشت گنجی است و تو در دو طرف آن قرار داری».(2)
خداوند که از درون بندگان آگاه است، گروهی که لیاقت و شایستگی لازم را دارا هستند و از استعداد مخصوصی برخوردارند و لیاقت الگو بودن را دارند، برای خود
اختیار مینماید و آنها را به کمالات ویژهای ممتاز میسازد. اینان در اثر شایستگی که دارند، از لحاظ بینش و معرفت و هم از لحاظ عمل، در سطح والایی از کمالات قرار گرفته و همواره در بندگی پروردگار میکوشند و آنچنان اوج گرفته که به مقام شامخ خلیفة اللهی رسیده و به جوار قرب حضرت حق نایل آمدهاند و پیوسته در دنیا و آخرت از نعمت عظمای ضیافت الهی بهرهها گیرند.
سالار و امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«خداوند متعال به زمین توجّهی نمود و ما را برگزید و برای ما شیعیان را اختیار نمود، (آنها) ما را یاری میکنند و در شادی ما، شاد و در غم و اندوه ما، اندوهناک میباشند. اموال و جانهای خود را در راه ما میبخشند، آنان از ما هستند و به سوی ما باز گردند.
هر فردی از شیعیان مرتکب گناه و خلافی شده، از دنیا نرود تا به بلا و گرفتاری مبتلا شود تا از آن پاک گردد. و این بلا (ممکن است) در مال، یا در فرزند و یا در جانش باشد، خدای را ملاقات نموده برای او گناهی نماند و اگر گناهی باقی ماند، جانش را به سختی بگیرند (تا از همه آلودگیها پاک گردد.)
مردگان از شیعیان ما، صدّیق و شهیدند، زیرا امر و امامت ما را تصدیق نموده و برای خدای بزرگ در راه ما دوستی و دشمنی کردهاند. خداوند بزرگ (درباره آنها) میفرماید:
«وَالَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُوْلَئِکَ هُمْ الصِّدِّیقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ».(1)
«کسانی که به خدا و رسول ایمان آوردهاند ، آنان صدّیقان و شهیدان نزد پروردگارشانند، برای آنها پاداش (عملشان) و نورِ (ایمان) شان است».(2)
ابوحمزه ثمالی از امام سجّاد علیه السلام روایت میکند که حضرت سلمان فرمود: روزی در محضر رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بودم که حضرت علی علیه السلام تشریف آورد، آن حضرت به وی فرمودند:
«یا علی! تو را بشارت دهم؟ پاسخ داد: آری یا رسول اللَّه! فرمودند: اینک حبیبم جبرئیل از خدای بزرگ خبر میدهد که به دوستان و شیعیان تو، هفت خصلت ارزانی داشته است:
«الرِّفْقُ عِنْدَ المَوْتِ وَالْاُنسُ عِنْدَ الْوَحْشَةِ وَالنُّورُ عِنْدَ الْظُلْمَةِ وَالْاَمْنُ عِنْدَ اَلْفَزَعِ وَالقِسْطُ عِنْدَ الْمِیزانِ وَالجَوازُ عَلَی الصِّراطِ وَ دُخوُلُ الجَنَّةِ قَبْلَ سائِرِ النَّاس مِنَ الْاُمَمِ بِثَمانینَ عاماً».(1)
«رفق و ملایمت هنگام جان دادن، اُنس در وقت وحشت، نور هنگام ظلمت، امن و آسودگی در وقت فزع و هراس، قسط و عدل هنگام میزان، جواز و گذشت از صراط، و هشتاد سال پیش از امّتهای دیگر داخل بهشت شدن».
ابن ابی نجران گوید: حضرت ابوالحسن (امام کاظم) علیه السلام میفرمودند:
«هر کس با شیعیان ما ستیزه کند، با ما دشمنی کرده و هر که با آنان مهر ورزد، با ما دوستی نموده است. زیرا آنان از طینت و خمیره ما آفریده شدهاند. هر کسی آنها را دوست دارد، از ماست و آنکه آنان را دشمن دارد، از ما نیست.
شیعیان ما، به نور الهی مینگرند و در رحمت خداوند میگروند و با کرامت خداوندی رستگار میشوند. هیچ یک از آنان بیمار نمیشوند، مگر آنکه به بیماری او ما هم بیمار میشویم. غمناک نگردند جز آنکه در اثر غم او، غمناک میشویم، مسرور نمیشوند، مگر آنکه به سرور او مسرور میشویم. هیچ یک از آنها در شرق و غرب گیتی از ما پنهان نیستند. اگر یکی از آنها د
1) 290. امالی صدوق ص 336، م 54، ح 15، ینابیع الحکمة ج 3، ص 386، ح 4
َینی به جای گذارد، بر عهده ماست، امّا اگر دارایی از او بماند، برای وارثان اوست.
شیعیان ما کسانیاند که نماز را به پا دارند، زکات مالشان را میپردازند، حجّ خانه خدا میگذارند، روزه ماه مبارک رمضان را میگیرند، به اهل بیتعلیهم السلام مهر ورزند و از دشمنانشان بیزاری میجویند، اینان مؤمنان و پرهیزکاران و اهل ورع و تقوا هستند. هر کس آنها را رد کند، بیشک خدای را رد نموده و آنکه ایشان را بدنام کند، خدای را بدنام کرده است، زیرا آنها به حقّ، بندگان خدا و اولیای راستین او هستند. سوگند به خدا! هر یک از آنان به تعداد نفرات ایل ربیعه و مُضر (که به زیادی افراد در عرب مشهورند) شفاعت نمایند و خداوند برای کرامت و ارزشی که در پیشگاه او دارند، شفاعتشان را میپذیرد».(1)
لذّت خواهی و مهرطلبی، دو غریزه مهم در انسان است. لذا آدمی به اقتضای این دو غریزه میل دارد او را دوست بدارند و چنانکه این دو غریزه را کنترل نکند، از هر طریقی ولو غیر مشروع میکوشد، تا توجّه و مهر دیگران را به خود جلب نماید. در این راستا، بسا خود را به صورت مؤمنان و نیکان و پیروان واقعی پیشوایان معصومعلیهم السلام در آورده تا دیگران را فریب دهد و از این طریق به خواسته درونی خود دست یابد.
و گاه منظور او فریب دادن دیگران نیست، بلکه از روی ناآگاهی، امر بر خود او نیز مشتبه گشته، خود را از خوبان و شیعیان میپندارد ولذا لازم است برای تشخیص نیک از بد، کامل از ناقص، به معیارها و نشانههای شیعیان و مؤمنان واقعی -
1) 291. صفات الشیعة مرحوم صدوق، ص 3، ح 5، بحارالأنوار، ج 68، ص 167
که در گفتار معصومینعلیهم السلام آمده است - توجّه شود.
خداوند متعال میفرماید:
«وَإِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ ا إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ».(1)
«به راستی که ابراهیم از شیعیان و پیروان او است (2)؛ زیرا با قلب سلیم (3)
«دل سلیم، کسی دارد که پروردگارش را ملاقات کند. در حالی که جز خدا احدی در دل او نباشد و هر قلبی که در آن شریک یا شک باشد، (از دید خدا و اولیای او) ساقط است و (اولیای الهی)، زهد در دنیا را اختیار کردند تا قلبشان برای آخرت فارغ باشد».
کافی، ج 2، ص 14، باب اخلاص ح 5
و دلی پاک به پیشگاه پروردگارش آمد».پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«آنگاه که خداوند ابراهیم خلیل علیه السلام را آفرید، پرده از چشم او برداشت. حضرتش به جانب عرش نظر نمود، نوری را مشاهده کرد. عرض کرد: معبودم! سالارم! این نور چیست؟ خطاب آمد: یا ابراهیم! این محمّد برگزیده من است، عرض کرد: معبودم! سالارم! در کنار او، نور دیگری را مشاهده میکنم، خطاب آمد: این علی ناصر دین و آیین من است... (به دنبال آن، انوار سایر معصومینعلیهم السلام را نیز مشاهده نمود.)
حضرت ابراهیم عرض کرد: معبودم! سالارم! انوار زیادی را اطراف آنان
1) 292. سوره صافات، آیه 83 و 84
2) 293. غالب مفسّران ضمیر «او» را به نوح برگرداندهاند. یعنی حضرت ابراهیم از شیعیان و پیروان نوح است، ولی عقل این را نمیپذیرد. زیرا به طور قطع، حضرت ابراهیم از حضرت نوح بالاتر بوده، بلکه خود صاحب شریعت و دین بوده است و نمیتواند از دیگری که در رتبه پایینتری است، پیروی نماید. به علاوه، روایات فراوانی نقل شده است که حضرت ابراهیم از شیعیان حضرت علی علیه السلام است، و در روایات، آیه نیز به همین تأویل شده است.
3) 294. سلیم از ماده سلامت است و قلب سلیم، جز خدا در آن نباشد و از شرک، نفاق، کینه، دوستی دنیا و سایر رذایل و آفات و معاصی پاک است. امام صادق علیه السلام در باره قلب سلیم میفرمایند:
مشاهده میکنم که شمارش آنها جز از تو امکان ندارد. خطاب آمد که ای ابراهیم! اینان شیعیان و محبّان آنها هستند. عرض کرد: معبودم! سالارم! به چه چیز شناخته میشوند؟ خطاب آمد: به نماز پنجاه و یک رکعت (نمازهای پنج گانه واجب و نوافل) «بسماللَّه» را (در نماز) بلند گفتن، خواندن قنوت پیش از رکوع، سجده شکر و انگشتر در دست راست نمودن.
حضرت ابراهیم عرض کرد: بارالها! مرا از شیعیان و محبّان آن بزرگواران قرار ده که (از جانب خداوند) پذیرفته شد و در شأن حضرت ابراهیم، آیه فوق را نازل نمود (که قرآن از آن حکایت میکند).
حضرت ابراهیم هنگام مرگ این خبر را نقل کرده، آنگاه سجده نمود و در حال سجده از دنیا رفت».(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اِمْتَحِنُوا شِیِعَتَنا عِنْدَ مَواقِیتِ الصَلَواتِ کَیْفَ مُحافَظَتَهُمْ عَلَیْها وَ اِلی اَسْرارِنا کَیفَ حِفْظُهُمْ لَها عِنْدَ عَدُّوِنا وَ اِلی اَمْوالِهِمْ کَیْفَ مُواساتِهِمْ لِإخْوانِهِمْ».(2)
«شیعیان ما را در سه چیز امتحان کنید: در وقت نمازها که چه اندازه نسبت به آنها مواظبت دارند و اسرار ما که تا چه مقدار آنها را از دشمنان ما حفظ مینمایند و در اموالشان که تا چه اندازه نسبت به برادران خود مواسات میکنند».
اولیای دین بیش از هر چیز نسبت به تهیدستان اهتمام ورزیده و مواسات نسبت به یکدیگر را از وظایف مهم مؤمنان دانستهاند.
عثمان بن عمران مردی ثروتمند بود و در پرداخت حقوق الهی کوتاهی نمیکرد، در عین حال نمیخواست نیازمندی که به او روی آورده محروم برگردد.
عقبة بن خالد گوید: من و معلّی و عثمان عمران به محضر مولایمان امام صادق علیه السلام مشرّف شدیم هنگامی که امام علیه السلام ما را دیدند، فرمودند:
«آفرین بر شما! آفرین بر شما! از جمله دوستداران مایید و ما هم شما را دوست داریم خداوند در دنیا و آخرت شما را با ما همنشین سازد.».
عثمان بن عمران عرض کرد: فدای شما بشوم!
امام فرمودند: عرضی داری بفرما. عرض کرد: دارای مال و ثروتم. امام علیه السلام فرمودند:
«خداوند این دارایی و ثروت را بر تو مبارک گرداند.».
عرض کرد: گاهی فرد نیازمندی به من مراجعه کرده و درخواست کمک میکند و زمان پرداخت زکات مالم نیست. امام صادق علیه السلام فرمودند:
«قرض نزد ما هیجده برابر و صدقه ده برابر است.
بنا بر این اشکالی ندارد که از امکانی که برخورداری به عنوان قرض به او بپردازی و هنگامی که فصل پرداخت زکات تو شد به عنوان زکات به حساب آوردی.
ای عثمان! مبادا فردی را برانی که راندن سائل نزد خداوند گناهی بس بزرگ است. ای عثمان! اگر بدانی قدر و منزلت مؤمن نزد پروردگار چه مقداری است هیچگاه در انجام حاجت او سستی نخواهی کرد، کسی که مؤمنی را (با گشودن گرهی از کار او) شاد و مسرور سازد بیشک رسول خدا صلی الله علیه وآله را مسرور ساخته است، و قضای حاجت مؤمن دیوانگی و جذام و پیسی را برطرف میسازد.»(1)
و نیز حضرتش میفرمایند:
«شیعَتُنا اَهْلُ الْوَرَعِ وَ الْاِجْتهادِ وَ اَهْلُ الْوَفاءِ وَالْاَمانَةِ وَ اَهْلُ الزُّهْدِ والعِبادَةِ؛
1) 297. کافی، ج 4، ص 34 ؛ وافی، ج 6، ص 466
اَصْحابُ اِحْدی وَ خَمْسِینَ رُکْعَةً فِی الْیَوْمِ وَ اللَّیْلَةِ، اَلْقائِمُونَ بِاللَّیلِ، اَلصَّائِمُونَ بِالنَّهارِ، یُزَکُّونَ اَمْوالَهُمْ، وَ یَحُجُّونَ الْبَیْتَ وَ یَجْتَنِبُونَ کُلَّ مُحَرَّمٍ».(1)
«شیعیان ما، اهل ورع و (از گناه و شبهات پرهیز نموده و) در طاعات کوشش مینمایند، اهل وفا، امانتدار، به دنیا بیرغبت و اهل عبادتند. در شبانه روز پنجاه و یک رکعت نماز (واجب و نافله) را به جای آورند. شبها بیدار و به عبادت مشغول و روزها روزه دارند. زکات اموال خود را میپردازند و حجّ خانه خدا به جای آورند و از محرّمات اجتناب میورزند».
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«ای پسر ابی مقدام! شیعیان علی علیه السلام (از زیادی بندگی؛ بیدار شبی، شب زندهداری و روزه داری) رنگ پریده و رنجیده، لاغر اندام و لب چروکیده هستند (و از زیادی یاد خدا) لبهایشان خشکیده (و از بسیاری روزه گرفتن و عبادت) شکم هایشان فرو رفته، رنگ هایشان زرد و چهره آنها در هم کشیده و دگرگون است.
چون شب فرا رسد، زمین را فرش خود سازند و پیشانی خود را در پیشگاه الهی به خاک میسایند، [سجدههای آنها بسیار] دیدگانشان گریان، اشکهایشان فراوان و نماز و دعای آنان بسیار است. کتاب خدا را تلاوت میکنند و در حالی که مردم در سرورند، آنها اندوهگیناند».(2)
«امام صادق علیه السلام به مفضل فرمودهاند:
«اِیّاکَ وَالسِّفْلَةَ فَاِنّما شِیعَةُ علیٍّ مَنْ عَفَّ بَطْنَهُ وَ فَرْجَهُ وَ اشّتَدَّ جِهادُهُ و عَمِلَ لِخالِقِهِ و رَجا ثَوابَهُ وَ خافَ عِقابَهُ، فَاِذا رَأَیْتَ اُولئِکَ فَاُولئِکَ شِیعَةُ جَعْفَرٍ».(3)
«از افراد پست دوری کن، زیرا شیعه علی علیه السلام نسبت به شکم و دامن،
عفّت ورزد، سخت در طاعت و بندگی کوشش کند، کارهایش را برای خدا انجام دهد و به پاداش او امیدوار و از کیفرش بیمناک است. اگر چنین فردی را مشاهده نمودی، او شیعه جعفر (امام صادق علیه السلام) است».
و نیز آن بزرگوار میفرمایند:
«از شیعیان ما نیست کسɠکه با زبان بگوید (و ادّعای ولایت ما کند) ولی از نظر کردار با اعمال و آثار ما مخالفت نماید (و عملاً ما را بکوبد) منحصراً شیعه ما کسی است که زبان و قلبش با ما هم سویی کند و از آثار ما پیروی نموده و کردارش با اعمال ما مطابقت نماید. اینان شیعیان ما هستند».
و نیز فرمودهاند:
«از شیعیان ما نیست کسی که در شهری که هزاران نفر جمعیّت دارد، ساکن باشد و در آن شهر فردی از او با ورعتر و پارساتر باشد».(1)
برادر! به سادگی خود را مؤمن کامل مپندار و چنین گمان مبر - که با این درون اصلاح نشده و سستیها و کوتاهی در عمل - از شیعیان واقعی حضرت علی علیه السلام هستی و اساساً جز افراد شایسته نظیر حضرت سلمان، سزاوار نیست که چنین ادّعایی کند، بلکه چنین ادّعایی از ناحیه حضرات معصومین علیهم السلام جرم محسوب شده و به شدّت مورد نهی واقع شده است. زیرا ایمان واقعی به هیچ وجه با دنیا دوستی، ریاستطلبی، هواپرستی، سستی و تنبلی در راه بندگی خداوند و کوتاهی در امر جهاد با نفس سر سازگاری ندارد.
امام صادق علیه السلام به مِهزم اسدی فرمودند:
«ای مهزم! شیعه ما کسی است که صدایش از گوشش تجاوز نکند (داد و قال ندارد)، دشمنیاش از بدنش تجاوز نکند.(2)(تنها تن خود را به رنج اندازد
و با دیگران اظهار دشمنی نکند). ما را آشکار نستاید (که کینه مخالفان را بر انگیزد) با افرادی که از ما عیب گویی میکنند، همنشینی نکند و با دشمن ما ستیزه نکند. اگر مؤمنی را بیند، احترام کند و اگر به جاهلی برخورد نماید، از او دوری کند.».
عرض کردم: پس تکلیف ما با این شیعه نماها چیست؟ فرمودند:
«در میان آنها، تمیز (جدا شدن خوب از بد)، تبدیل و امتحان واقع شود. قحطی بر ایشان پیش آید که نابود شوند و بیماری وبا که آنها را بکشد و اختلافی که متفرقشان سازد (تا در این فراز و نشیبها و امتحانات نیک از بد و کامل از ناقص معلوم گردد). شیعه ما بسان بعضی حیوانات سر و صدا ندارد و همانند کلاغ طمع نورزد و اگر از گرسنگی بمیرد، از دشمن ما چیزی نخواهد.».
عرض کردم: فدایت اینها را در کجا بجویم؟ فرمودند:
«در اطراف زمین. اینان زندگی سبکی دارند و آواره به سر برند (و در یک جا سکونت ندارند). اگر حاضر باشند، کسی آنها را نمی شناسد و اگر غایب شوند، کسی از آنها جویا نشود. از مرگ (باک ندارند و) جزع نمیکنند و در قبرها (و عالم برزخ) از یکدیگر زیارت میکنند، اگر حاجتمندی به آنان پناهنده شود، برای او دلسوزی کنند. دل هایشان از هم جدا نیست گرچه خانههایشان از هم دور باشد».
در ادامه از رسول خدا صلی الله علیه وآله چنین نقل فرمودند:
«اَنَا الْمَدِینَةُ وَ عَلِیٌّ الْبابُ و کَذَبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ یَدْخُلُ الْمَدِینَةَ لا مِنْ قِبَلِ الْبابِ وَ کَذِبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ یُحِبُّنی و یُبْغِضُ عَلِیّاً صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِ».(1)
«من شهرم و علی در اوست. دروغ گوید آنکه پندارد از غیر در به شهر وارد
1) 303. کافی، ج 2، ص 186، ح 27
میشود و نیز دروغ گوید کسی که پندارد مرا دوست داشته و علی - صلوات اللَّه علیه - را دشمن دارد».
بنا بر این، شیعه واقعی کسی است که متّصف به صفات اولیای دین و صاحبان شریعت باشد و به تمام معنی، ولایت آن بزرگواران را بپذیرد و همانگونه که کراراً متذکّر شدیم، برای رسیدن به اوصاف مؤمن کامل، جز از راه تضرّع به درگاه ایزد متعال و توسّل به ذیل عنایات پیشوایان معصومینعلیهم السلام امکانپذیر نیست.
شبی مهتابی، سالار و امیر مؤمنان علیه السلام از مسجد خارج شده، به قصد صحرا حرکت نمودند. گروهی به دنبال آن حضرت به راه افتادند، حضرت ایستاده به آنان فرمودند: شما کیستید؟ گفتند: یا امیر مؤمنان! شیعیان شما هستیم! آن بزرگوار با دقّت به چهرههای آنها نگریسته و فرمودند: چرا در شما سیمای شیعیان را نمیبینم؟! عرض کردند: سیمای شیعه (و نشانههای آنها) چیست؟ پاسخ دادند:
«از بیدار خوابی، رنگِ چهره هایشان زرد، از زیادی گریه، چشمان آنها ضعیف و از بسیاری ایستادن (جهت عبادت) پشت ایشان خمیده و در اثر روزه گرفتن، شکم هایشان فرو رفته است. از زیادی دعا لب هایشان چروکیده و خشکیده و بر آنان گرد خشوع کنندگان نشسته است».(1)
علاّمه بزرگوار مجلسی(ره) روایت مفصّلی از امام حسن عسکری علیه السلام روایت نموده است؛ سزاوار است فرازهایی از آن نقل شود:
«... شخصی به امام حسین علیه السلام عرض کرد: یابن رسول اللَّه! من از شیعیان شما هستم، فرمودند: از خدا بترس و ادّعای چیزی نکن که خداوند تو را تکذیب نماید. به راستی شیعه ما کسی است که قلب او از غِشّ، خیانت و کینه و دغل پاک باشد. لکن بگو: من از موالیان و محبّان شما هستم».
فردی به امام سجّاد علیه السلام عرض کرد: یابن رسول اللَّه! من از شیعیان خالص شما
1) 304. بحارالأنوار، ج 68، ص 150، ح 4، ینابیع الحکمة ج 3، ص 407، ف 2، ح 10
هستم، فرمودند:
«ای بنده خدا! پس لابد تو نظیر ابراهیم خلیل علیه السلام هستی که خداوند درباره او فرموده: «و اِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لابْراهِیم..». اگر قلب تو نظیر قلب حضرت ابراهیم علیه السلام باشد، تو نیز از شیعیان ما هستی...».
زمانی که مأمون ولایتعهدی را به حضرت رضا علیه السلام داد، دربان آن حضرت، به آن بزرگوار عرض نمود که گروهی بیرون خانه ایستاده و از شما اجازه ورود میخواهند و میگویند: ما شیعیان حضرت علی علیه السلام هستیم. آن حضرت اجازه ورود ندادند. مدّت دو ماه هر روز میآمدند و اجازه ورود میخواستند، ولی آن بزرگوار پاسخ منفی میدادند. چون مأیوس شدند، به دربان گفتند: به مولا و سرور ما بگو با این کار، دشمنان ما را شماتت میکنند و این دفعه عازم مراجعت هستیم... امام رضا علیه السلام اجازه ورود دادند.
پس از ورود نیز به آنها اعتنا نکردند، همانگونه که ایستاده بودند، عرض کردند:
این چه استخفافی است که در حقّ ما روا میشود. دیگر چه کسی از ما باقی میماند؟! آن حضرت فرمودند:
«این آیه را تلاوت کنید «وَمَا أَصَابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَنْ کَثِیرٍ».».(1)
گفتند: برای چه؟ پاسخ دادند:
«به خاطر این ادّعای شما که از شیعیان سالار مؤمنان علی علیه السلام هستید! وای بر شما! شیعه امام علی علیه السلام تنها امام حسن و امام حسین علیهما السلام ، ابوذر، سلمان، مقداد، عمّار و محمّد بن ابی بکر هستند که از اوامر آن حضرت سرپیچی نکرده و مرتکب خلافی نشدهاند. امّا شما ادّعای تشیّع میکنید و در اکثر اعمال با آن حضرت مخالفت مینمایید و از عهده اکثر واجبات بر نمیآیید
1) 305. سوره شوری آیه 30 «هر مصیبتی به شما برسد، دستاورد عمل خود شماست، و (خدا) از بسیاری در میگذرد».
و درباره اکثر حقوق برادران دینی کوتاهی میکنید...».
آنان عرض کردند: ای فرزند پیامبر خدا! ما به پیشگاه خداوند استغفار نموده و از گفتار خود توبه مینماییم و آنچه سالار ما به آن آگاهی داده، میگوییم. ما از دوستان و دوستان اولیای شما و نیز دشمن دشمنان شما هستیم.
امام رضا علیه السلام فرمودند:
«مرحبا به شما ای برادران و دوستانم! جلو آیید، جلو آیید، جلو آیید و آنان نزدیک میشدند تا آنکه آنها را کنار خود بنشانیدند و به دربان فرمودند: چند مرتبه اینان را راه ندادی؟ عرض کرد: شصت مرتبه. فرمودند: شصت مرتبه دنبال هم پیش آنان آمده و بر ایشان سلام بده و سلام مرا به آنان ابلاغ کن که به سبب استغفار و توبه، گناهان ایشان برطرف شد..».(1)
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به ابن بکیر فرمودند:
«ای ابن بکیر! سخنی با تو میگویم که پدرانم آن را میگفتند: اگر در میان شما به تعداد اهل بدر {313 نفر} بودند قائم ما قیام میکرد. ای عبد اللَّه! ما مردم را آزمایش نموده و به خوبی آنان را میشناسیم ؛ گروهی از آنها از سر مودّت و دوستی ما را تصدیق میکنند و خون خود را در راه ما میدهند.
عدهای از آنها آنچه به زبان میآورند در دلشان حقیقت ندارد و گروهی بر علیه ما برای دشمنان ما جاسوسی میکنند، اخبار ما را میشنوند و به دشمن اطلاع میدهند و اگر اندکی از مال دنیا به آنها برسد با ما از دشمنان ما بدترند، اینها که حالشان این گونه است چگونه به خوشحالی میرسند؟ حقّ طرفدارانی دارد همانطور که باطل هم طرفدارانی دارد.
اهل حق از طرفداران باطل منصرف و به امور خود مشغولند. آنان منتظر امر ما هستند و میل دارند دولت ما را بنگرند اسرار را فاش نمیکنند و ستمکار و
1) 306. بحارالأنوار، ج 68، ص 156، سزاوار است تمام حدیث ملاحظه شود.
ریاکار هم نیستند، آنها ما را وسیله زندگی قرار نمیدهند طمعی هم ندارند. آنان بهترین افراد امتاند، روشنی جهت تاریکیهای زمین و نور برای ظلمتهای فتنهها و چراغ هدایتی برای کسب نور و هدایتاند، خیر را از اولیای خود منع نکنند و دشمنان نتوانند در آنها طمع کنند.
اگر از ما به نیکی یاد شود خوشحال و شادمان شوند، دلهای آنها مطمئن شده و چهرههای آنان درخشنده میگردد و اگر از ما بدگویی شود دلهای آنها میگیرد، پوست و بدنشان میلرزد و چهرههایشان در هم فرو میرود. نصرت و یاری خود را در باره ما اظهار و نیّت و درون خود را آشکار سازند. با سرعت و جدّیت تلاش کرده، (ما را الگوی خود قرار میدهند و در مسیر خود) گامها را بر جای پای ما نهند و به آنچه دستور میدهیم عمل مینمایند. رهبانیت (زهد و بیرغبتی به دنیا) در چهره آنها آشکار است. آنها شب را به روز و روز را به شب مانند دیگران پایان نمیدهند. آنها از خداوند میخواهند که به وسیله ما مردم اصلاح شوند و خداوند ما را برای ضعفا و عامه مردم رحمت قرار دهد.
ای عبد اللَّه! اینان شیعیان و پیروان ما و از ما هستند و آنها از حزب ما و اهل ولای ما میباشند.».(1)
1) 307. مشکاة الانوار، ص 63، ب 2، ف 2
مطالب این بخش که به اختصار ارائه میگردد، ترسیم دورنمایی است از برنامههای سیر و سلوک، تا در گام نخست و سرآغاز حرکت، به مدد الهی و عنایات بیدریغ طلایهداران لشکر توحید و پرچمداران حق و فضیلت، دریچهای بر اقیانوس بیکران رستگاری فرا راه مرکب سواران سفینه نجات و پویندگان راه استقامت و ثبات باز گشوده، درخت ایمان و باور را در وجود آنان بارور، و زمینه ارتقای معرفت، فوز ابدی و سعادت و رستگاری را برای آنان فراهم آورد.(1)
باید توجّه نمود که ارزش هر فردی به اندازه مقصد و مطلوب اوست و تمایز افراد از تفاوت مقاصدشان معلوم میگردد، از این رو، کسی که قصد خدا میکند، با کسی که مثلاً قصد ثروت اندوزی دارد، تفاوتشان به فاصله خُدا و مال خواهد بود. حضرت ربّ الارباب کجا و سکّه طلا کجا؟
اینک خوشا به حال آنان که قصد خدای سبحان میکنند و از دریای بیکران هستی به سوی ساحل امید در حرکتند، و از آنجا که هر کس به قدر همّت خود اراده میکند؛ بنا بر این تنها مردان بلند همّت هستند که مردانه به سوی خداوند قصد و آهنگ میکنند و او را تنها مطلوب نهایی دانسته، به سوی حضرتش پرواز مینمایند.
امیر مؤمنان علیه السلام در دعای کمیل میفرمایند:
«یا غایَةَ آمالِ الْعارِفِینَ!»
«ای نهایت آرزو و آرمان عارفان!».
1) 308. برای پیگیری برخی از مباحث مطرح شده به کتاب «فرهنگ اخلاق» و «فرهنگ صفات» مراجعه شود.
و فرزند بزرگوارشان امام سجّاد علیه السلام - در مناجات مفتقرین - این گونه راز و نیاز میکنند:
«فَیا مُنْتَهی اَمَلِ الْآمِلِینَ! وَ یا غایَةَ سُؤْلِ السَّائِلِینَ! وَ یا اَقْصی طَلَبَةِ الطَّالِبِینَ وَ یا اَعْلی رَغْبَةِ الرّاغِبِینَ!».
«ای منتهای آرزوی آرزومندان! ای نهایت نیاز سؤال کنندگان! ای نهایت مطلب جویندگان! ای بالاترین و برترین خواهش خواهشمندان!».
آری، تنها بلند همّتان قوی، بال گشوده و به سوی حضرت حق پرواز مینمایند و کرکس صفتان، به دنیا و آنچه در اوست، قناعت میکنند.
ای مقصد همّت بلندان
مقصود دل نیازمندان
ای عقل مرا کفایت از تو
جستن ز من و هدایت از تو
از ظلمت خود رهاییم ده
با نور خود آشناییم ده
اِیَّاکَ اَدْعوُ، اَنْتَ السَّمِیع
اِیَّاکَ اَرْجُو، اَنْتَ الشَّفِیع
همّت بلندم، کوتاه دستم
اَنْتَ الْرَّفِیعُ، اَنْتَ المَنِیعُ
همگان در خود گمشدهای دارند و برای او، شمع وجودشان میفروزد. ولی غالباً از شناخت مطلوب ناتوانند و مطلوب حقیقی جان را که حضرت حقّ میباشد، با دیگری اشتباه میکنند و در آن صورت، نسبت به کسی یا چیزی حبّ شدید پیدا میکنند و در نتیجه دچار شرک خفی یا جلی میشوند. امّا حقیقت نه آن است که میپندارند، بلکه خدای حکیم در هر کس که لیاقت هدایت را بنگرد، لطف و عنایت فرموده، احساس خداجویی را در او پدید میآورد تا به کمال واقعی نایل آید و این احساس، بویی از گلستان اوست، دردی است که درمانش تنها او است و عطشی است که ساقیاش اوست و کسی جز از حضرت او سیراب نگردد.
امام سجّاد علیه السلام - در مناجات مریدین - این چنین با خدای خود راز و نیاز میکنند:
«فَاَنْتَ لا غَیْرُکَ مُرادی وَ لَکَ لا لِسِواکَ سَهَری وَ سُهادِی وَ لِقاءُکَ قُرَّةُ عَیْنی وَ وَصْلُکَ مُنی نَفْسِی وَ اِلَیْکَ شَوقی وَ فی مَحَبَّتِکَ وَلَهی .. وَ عِنْدَکَ دَواءُ عِلَّتی وَ شِفاءُ غُلَّتی وَ بَرْدُ لَوْعَتی وَ کَشْفُ کُرْبَتی .
«مقصود من تنها تویی نه دیگری، بیداری و کم خوابیم (جهت شب زنده داری) برای توست نه برای غیر تو. ملاقات تو روشنی دیدگانم، وصالت آرزویم، شوقم سوی تو و شیفته و سرگردان محبّت تو هستم... داروی دردم، شفای قلب سوزانم، تسکین حرارت دلم و برطرف شدن گرفتاری هایم، همگی نزد توست».
باید توجّه داشت که طبق گفتار بعضی جامع تمام فضایل و کمالات، معرفت و محبت حضرت حق است و جامع تمام نقایص و رذایل، نقطه مقابل آن، که میل و محبت به دنیاست. زیرا دوستی دنیا، چشم دل را کور میگرداند و چنان آدمی را در جهل و نادانی فرو میبرد که راه را از چاه و حق را از باطل تمییز نمیدهد.
و از طرفی همه مفاسد اخلاقی، ناشی از دوستی دنیا میباشد و محبت دنیا و خودبینی و نفس پرستی، انسان را به سوی حرص، حسد، کبر، عجب، بخل و سایر رذایل اخلاقی سوق میدهد و معرفت و محبت حضرت حق، نوری است که در هر قلبی پرتو افکند، ظلمت شرک، نفاق، خودبینی، خودپسندی و سایر صفات ناپسند را از درون او پاک میسازد.
مثلاً انسان آنگاه خود را بزرگ مینگرد و به تکبّر مبتلا میشود که حقیقتاً خدای را نشناسد و به عظمت او پی نبرد و متوجه نشود که کبریایی و بزرگی مخصوص حضرت اوست. اما اگر آفریدگار را نیکو بشناسد و به عظمت و کبریایی او آگاه گردد، خود را نمیبیند و آنگاه که خود را نبیند، تکبّر و عجب در وجود او راه نیابد و همچنین سایر صفات ناپسند که همگی از عدم معرفت پروردگار متعال ناشی میشود و در مقابل تمام صفات نیکو؛ نظیر علم، حلم، شکیبایی، رضا، تسلیم، توکّل از معرفت و شناخت صحیح حضرت حق ناشی میگردد.
پس از آنکه سالک، این مرحله را به پایان رسانید و متنبه و آگاه گردید، راه طولانی و پر خطر در پیش رو دارد که باید با جدیّت در این وادی گام گذارد. نخست باید در مقام طلب بوده و آنگاه راه را از چاه تمییز داده و با عزمی راسخ و ارادهای استوار در مقام اصلاح خود برآید و موانع را از سر راه برداشته و با کوششی فراوان، قلب را از آلایش نفسانی و رذایل اخلاقی شستشو دهد و خویشتن را از صفات حیوانی پاک و به صفات انسانی متّصف گرداند و روح را از اسارت نفس آزاد سازد. البته باید در سیر تکامل و پیمودن راه، به تدریج گام پیش نهد، گر چه راه بسیار طولانی و پر خطر است و موانع زیادی در آن وجود دارد.
همچنین در طی مراحل، ممکن است حالات نورانی در خود مشاهده کند که قلب او را روشن نماید و در هر مرتبه، ظهور و اشراق آن زیادتر و مکث آن نیز بیشتر میشود تا آنکه سالک به مرتبه و مقام اطمینان و یقین خواهد رسید.
سالک هنگامی که تجلیّات نور عظمت الهی را مشاهده نمود، در وی شوق و اضطراب پدید آید و گاه در اثر اضطراب و وحشت، بهت زده خواهد شد و نمیداند راز دل خود را به چه کسی باز گوید. در آن صورت، دلی قوی و نفسی مطمئن لازم است که مقاومت نموده، خود را نگهدارد و راز دل را با کسی نگوید و بداند چه بسیار افرادی که خودباخته و مغرور گشته و شیطان آنان را فریب داده و آنچنان به اشتباه افتادهاند که فریفته خیالات و اوهام گشته، باطل به صورت حق در نظرشان جلوه نموده و از طریق مستقیم و حق منحرف گشتهاند. بیشک نیّتی خالص و قلبی سلیم و نفسی مطمئنه لازم است که آدمی از شرّ شیطان و اوهام و خیالات در امان باشد.
پس از عبور از این مرحله، مؤمن و سالک الی اللَّه موظّف است که درون خود را پاک و موانع را از سر راه خود بردارد و برای رسیدن به این مقصود مهم چند چیز لازم است:
بعضی نقل نمودهاند که بین بنده و خالق پانصد هزار حجاب است و همین حجابها است که آدمی را از کمال واقعی باز میدارد. او که باید پر بگیرد و به نزدیکترین مرحله از قرب الهی پرواز نماید - تا آنجا که حتی برای جبرئیل از نزدیک شدن به آن امکانپذیر نیست - متأسفانه خود را در چاه طبیعت محصور میدارد و به لذتهای زودگذر دنیا قناعت نموده و تنها از خور و خواب و شهوت، لذت میبرد و از فیض عظمای انسانیت محروم میگردد و تا آنجا سقوط مینماید که حتی خودش از خویشتن ناامید میشود. در دعای ابوحمزه ثمالی - که در سحرهای ماه مبارک رمضان وارد شده است - این چنین راز و نیاز میکنیم:
«فَقَدْ أَفْنَیْتُ بِالتَّسْوِیفِ وَ الْآمَالِ عُمْرِی وَ قَدْ نَزَلْتُ مَنْزِلَةَ الْآیِسِینَ مِنْ خَیْرِی، فَمَنْ یَکُونُ أَسْوَأَ حَالاً مِنِّی إِنْ أَنَا نُقِلْتُ عَلی مِثْلِ حَالِی إِلی قَبْرِی لَمْ أُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتِی وَ لَمْ أَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصَّالِحِ لِضَجْعَتِی»
«عمرم را به مسامحه کاری و امروز و فردا کردن و آرزوها گذراندم و اینک خود را جزء کسانی که از خیر و خوبی (و اصلاح نفس خود) ناامیدند رساندم، پس بد حالتر از من کیست اگر به این حالت به گورم برده شوم که برای خوابیدنم آراستهاش نکردهام و برای آرمیدنم به عمل و کردار شایسته فرش نکردهام؟».
امّا مردان خدا از سرمایه گرانمایه عمر استفاده بهینه کرده و آنی غفلت نمیورزند و مدام با عمل صالح و جهادی پیگیر روسفید مشتاقانه به سوی پروردگارشان میشتابند.
نخستین هجرت از خود انسان شروع میشود اگر آدمی نسبت به این فاصلهها و دوریها که برای خود فراهم آورده آگاه شود میفهمد که چقدر دور شده و لا اقل دیگر خدا را بدهکار خویش نمیپندارد اگر آدمی به آثار سوء گناه - از قبیل قساوت قلب و مردن دل و صدها آثار سوء دنیوی و اخروی فردی و اجتماعی آن - توجّه داشته باشد ممکن است روزی از کردار خویش پشیمان شده و دوباره پرو و بالی بگیرد. در روایت است که برخی افراد سیصد هزار سال در دوزخ معذّب میشوند!(1)
«... وَ لا تَسْتَصْغِرُوا عُقُوبَةَ اللَّهِ فَإِنَّ مِنَ الْمُسْرِفِینَ مَنْ لا تُلْحِقُهُ شَفاعَتُنا إِلّا بَعْدَ عَذابِ ثَلاثِمَأَةَ أَلْفِ سَنَةٍ.» (= عقوبت و کیفر الهی را کوچک نشمارید، چه آنکه بعضی از گناهکاران پس از آنکه سیصد هزار سال معذب شدند شفاعت ما به آنها میرسد).
حق الیقین شبّر، ج 2، ص 55، فصل موت.
آری اگر کمی دقت کند باعث میشود رویکردِ خودش را به خدای متعال تغییر دهد و به فکر عمر از دست رفته خود افتد و برای نجات خود اقدام نماید.با ندامت و پشیمانی از گناهان و ترک نمودن معاصی و عزم بر عدم بازگشت؛ توبه تحقّق میپذیرد. ولی توبه درجات مختلفی دارد. گاهی توبه از گناه کبیره و صغیره و گاهی از مکروهات و در مرحله بالاتر از ترک مستحبّات و نیز از انجام مباحات میباشد که در این صورت، هیچ عملی جز واجب و مستحب از انسان انجام نمیگیرد و بالاخره آخرین مرحله توبه بازگشت به حضرت حق و انصراف از غیر او خواهد بود. البته توبه واقعی به چند چیز تحقّق پذیرد از جمله:
اگر کسی از گذشته خود پشیمان نشود در فکر آینده نخواهد بود و اگر فردی از کردار خود پشیمان نباشد دگرگونی در او به وجود نخواهد آمد و رفتار و گفتار خود را تغییر نمیدهد.
1) 309. امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
آدمی پس از پشیمانی باید خطاهای گذشته خود را تدارک نماید و تدارک هر چیز به تناسب آن چیز خواهد بود. مثلاً کسی که نماز خود را قضا نموده، تدارک آن به این است که آن نماز را قضا نماید و یا اگر کسی حقّ الناس بر ذمّه اوست جز با پرداخت آن یا رضایت آن شخص تدارک نشود و یا اگر کسی در انجام وظیفهاش کوتاهی نموده، باید آن را تدارک نماید نظیر قیام توّابین که گروهی پس از شهادت سالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام گفتند: آن حضرت را کمک نکردیم و اطراف گوساله سامری جمع شدیم، اینک باید برای خونخواهی حضرتش بپاخیزیم و با هدایت افرادی قیام خود را آغاز نمودند.
پس از توبه و پشیمانی باید گناهان خود را جبران نماییم به این معنی که؛ عمل شایستهای که در خور جبران آن معصیت باشد انجام دهیم تا ضعفها و کاستیها و شکستیهایی که در اثر گناه در وجود ما پدید آمده جبران شود، بسان بیماری که به فکر بهبود خود است، علاوه بر مصرف دارو و پرهیز از غذاهایی که برای او ضرر دارد باید با خوردن بعضی از داروها و غذاها مرض خود را جبران نماید.
ابوخدیجه گوید: امام صادق علیه السلام فرمودند:
«شخصی محضر پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: برایم دختری متولد شد، او را پروریدم تا بالغ گشت، پس از آن لباس و زینت آلاتش را بر او پوشاندم و او را کنار چاهی آوردم و در میان آن انداختم! و آخرین سخنی که از او شنیدم این بود که گفت: پدر جان! اکنون جبران این کارم چه باشد؟
حضرت فرمودند: مادرت زنده است؟ گفت: نه، فرمودند: خالهات زنده است؟ گفت: آری. فرمودند:
با او نیکی و خوشرفتاری کن که او به منزله مادر است و نیکویی و خوش رفتاری با او کفاره آن کارت خواهد شد.».
ابوخدیجه گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: این کار در چه زمانی بود؟ فرمودند:
«در زمان جاهلیت که دختران را میکشتند که مبادا اسیر شوند و در میان قبیله دیگری فرزند آرند.»(1)
تا آنجا انسان نزد مردم جاهلی بیارزش بود که دختران خود را بادست خود به گور میکردند، بلی، انسانی که در مکتب انبیا پرورش پیدا نکند تا این مقدار از حقیقت و انسانیت فاصله میگیرد. از طرفی عظمت بعثت تا آن مقدار است که هویت انسان را به او باز میگرداند و لذا خداوند تنها بر نعمت عظمای بعثت بر بشر منّت میگذارد.
همچنین ارزش مادر و نیکی به او در این حدیث آشکار میشود که حتی گناهی به این بزرگی را جبران میکند و خاله چه مقدار محترم است که به منزله مادر شمرده میشود.
و نیز از حدیث چنین استفاده میشود که آدمی هیچگاه نباید مأیوس شود بلکه باید به فکر اصلاح برآید و گناه هر اندازه بزرگ باشد جبرانپذیر است.
نکته دیگر اینکه غیرت یک امر فطری است که حتی نزد انسان جاهلی با ارزش است تا آنجا که حاضر میشود با دست خود فرزندش را بکشد ولی ناموس او به دست دیگران نیفتد گرچه کنترل نشده بود. حال متمدّنین امروز تا چه مقدار از حقیقت و غیرت فاصله گرفتهاند که حتی از انسان جاهلی عقبترند و نمونههای بیعفتی حتی در کوچه و بازارها به خوبی آشکار است.
امام سجّاد علیه السلام میفرمایند:
«شخصی خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! هر کار زشتی را مرتکب شدهام، آیا برایم توبه (ممکن) است؟ آن حضرت به او فرمودند: آیا یکی از پدر و مادرت زندهاند؟ عرض کرد: پدرم. فرمودند: برو به او نیکی و خوش رفتاری کن.
هنگامی که آن شخص خواست برود، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: کاش مادرش زنده بود.»(2)
در قسمت علم گذشت که شخصی مردی را نزد امام سجاد علیه السلام آورد و ادعا نمود که این کشنده پدرم میباشد و او نیز اعتراف نمود. آن حضرت حکم به قصاص نمودند و برای قاتل درخواست بخشش کردند تا آن پسر به پاداش بزرگی نائل آید ولی پسر راضی نشد. سپس پرسیدند: آیا قاتل پدرت بر تو حقّی دارد؟ پسر گفت: به من حقّ تعلیم دارد. امام علیه السلام پسر را راضی نمودند که به سبب این حق بزرگ او را ببخشد.(1)
از جمله عبادتهای مهمی که کاستی و ضعفها را کاهش داده و موجب جبران گناهان میشود عمل صالح - خصوصاً نماز و صلوات بر محمّد و آل محمّد علیهم السلام - و ولایت و دوستی اهل بیت علیهم السلام است که اولیای دین در ضمن صدها روایت به آنها سفارش نمودهاند.
گاهی با پرداخت مال و انفاق و صدقه جبران گناه میشود. ابولبابه پس از آنکه توبه نمود خواست برای جبران گناهش همه اموال خود را تقدیم نماید، رسول خدا صلی الله علیه وآله نپذیرفتند، دو سوّم و نصف آن را درخواست نمود، پذیرفته نشد، حاضر شد ثلث اموال خود را صدقه بدهد حضرت این مقدار را پذیرفتند که آیه 102 و 103 سوره توبه نازل شد.
زاهد کسی است که به خاطر خدا و خشنودی او، به دنیا و آنچه به آن تعلّق دارد، رغبتی ندارد و این عدم رغبت، از جهت عجز و نرسیدن به آن یا عدم آگاهی به دسترسی به آنها و یا عدم فراهم بودن اسباب و راه رسیدن به آنها نیست، بلکه بیمیلی او، از آن جهت است که این امور، انسان را از توجّه به حضرت حق باز داشته و به دنیا متوجه میسازد.
زاهد جز برای خشنودی خدا و فرمان حضرتش، از خوراکی، آشامیدنی، لباس،
1) 312. ر.ک: بحارالأنوار، ج 2، ص 12
مسکن، لذّات، مال و ثروت، جاه و منصب، نزدیک شدن به افراد، خصوصاً زمامداران بهره بری نمیکند و اگر به علّتی دنیا را از دست بدهد، حالش دگرگون نمیشود. بلکه خود را از تمام علایق پاک نموده و علاوه بر قناعت کردن به آنچه در اختیار دارد رغبتی به جمع مال و منال نداشته، با ساده زیستی و به اندازه نیاز و احتیاج به دنیا دست درازی میکند.
ریاضت در اصل به معنی رام کردن چهارپایان و جلوگیری آنها از حرکت نامطلوب - نظیر لگدزدن، گاز گرفتن و شرارت نمودن - است و در این مقام، منظور منع نفس از متابعت قوای شهوانی و حیوانی و نیز منع آن از رذایل اخلاق و کردار ناپسند است.
سالک برای کنترل خویشتن و رفع موانع از سر راه، مدام مشغول حسابرسی و رسیدگی به خود بوده تا به مرور زمان، خویشتن را از کدورات معاصی پاک و از رذایل و بدیها، پالایش دهد و در حقیقت از خواب گران و غفلت بیدار گشته و تمام اعمال و گفتار خویش را مطابق خواسته مولا انجام میدهد.
مؤمن در مرحله نخست، اعضا و جوارح را از آنچه بر آنها حرام است، نگه میدارد تا بتواند همه موانع را از سر راه خود بردارد. (1)
1) 313. البته برای آشنایی با مراحل دیگر آن، به کتابهای اخلاقی و روایی مراجعه شود.
علاوه بر عنایت خاص به امور یاد شده، حرکت سالک به سوی حضرت حق نیازمند چند چیز است.
ثبات در ایمان(1)اگر ثبات و استقامت در ایمان نباشد، برای نفس آدمی اطمینان حاصل نگشته، کمالات و درجات بالای ایمان در او پدید نمیآید.
اگر سالک، با دوراندیشی به این مقام نائل نگردد، از سلوک باز مانده و به مقصد نرسد.
مؤمن باید صادق و با صادقین در ارتباط باشد و البته این صداقت را با پایداری در عزم و ایمان استحکام بخشد.(2)
بازگشت به سوی پروردگار متعال (1)این بازگشت به چند چیز حاصل میگردد: بازگشت در باطن؛ که مؤمن پیوسته باید متوجّه حضرت حق باشد و دیگر بازگشت در ظاهر؛ که مؤمن پیوسته در ذکر خداست، الطاف و موهبتهای او را در نظر آورد و از یاد او غافل نگردد و از شعبههای یاد پروردگار، ذکر اولیا و مقرّبان الهی است.
البته مؤمن در انجام طاعات و عبادات نیز خدا را در نظر دارد و به خاطر خشنودی پروردگار و پیروی از فرمان حضرتش، آنها را انجام میدهد، و هدفی جز دوستی و قرب به او را ندارد.
در این مرحله، باید وجود مؤمن آنچنان خدایی شود که قصد و هدفی جز او نداشته و محرک او تنها خدا باشد، انگیزهاش از هر گونه شائبه آلودگی به هواهای نفسانی به دور و عملش از هر نوع رنگ غیر الهی پاک گردد، به طوری که بندگی او آمیخته به غیر خدا نباشد.
مؤمن و سالک الی اللَّه پس از طی این مراحل، برای ادامه سیر و سلوک و طلب کمال به چند چیز محتاج است:
بر مؤمن لازم است در طی مراحل، خود را از غیر حق فارغ و خالی سازد و تنها برای او خلوت نموده و با او انس بگیرد و از غیر حضرت حق دل ببرد. چه آنکه اعظم موانع اخذ فیض، شواغل نفسانی است که آدمی را از توجّه به خداوند
1) 316. ر. ک: سوره زمر، آیه 54
باز داشته و به دیگری مشغول میسازد و از اقبال کلّی به مقصد حقیقی باز میدارد.
البته عمده شواغل از حواس ظاهره؛ چشم و گوش و زبان است، بسان کودکی که دیدنیها و گفتنیها او را مشغول میسازد و از قوای باطنه؛ خیال و فکر که بدون افسار به هر جا روی میآورد و از خویشتن و خدای متعال غافل میگردد.
تفکّر در عظمت پروردگار و اندیشه در نعمتهای الهی و عبرت گرفتن از آفریدهها و مصنوعات آفریدگار متعال و رویدادها و تفکّر در آیات انفسی و آفاقی که در این مرحله، حجابها کنار رفته، به مرتبهای میرسد که جز او نبیند و جز او نیندیشد.
در این مرحله، مؤمن، خدای را حاضر و ناظر خود میداند و از آفریدگار بزرگ پروا نموده و از گفتار و کردار ناشایست خود بیمناک باشد، به طوری که اگر عبادت جن و انس انجام دهد، از خوف او کاسته نشود.
از سویی، سالک آنچنان به خدا و رحمت او امیدوار است که اگر گناه جن و انس مرتکب شود، ناامید نباشد.
منظور از صبر در این مقام، خودداری نفس از انجام محرمات و ترک طاعات و نیز ضبط نفس از واردات و ناگواریهاست؛ به طوری که از عبادات و طاعات او کاسته نشود، بلکه با خشنودی درونی و تحمّل همه گونه فشارها و ناگواریها، به سوی حضرت حق حرکت نماید.
سالک باید در طول راه پیوسته نعمتهای آفریدگار متعال را در نظر داشته و از ولی نعمت حقیقی غافل نگردد که علاوه بر ازدیاد نعمت، موجب تشدید حرکت در مسیر لقاءاللَّه گردد.
پس از این مقامات نسبت به احوال مقارن سیر و سلوک و استقامت پیدا نمودن در میدان عمل چند چیز لازم است که اگر هر یک نباشد، حصول فعل و عمل انجام نپذیرد و یا به صورت ناقص انجام گیرد:
نخست اراده که فعل و عمل با خواستن و اراده تحقّق پذیرد و پس از آن، در انجام عمل، شوق و میل به آن لازم است و نیز باید محبّت آن کار در دل پدید آید.
پایه دیگر ایجاد فعل و عمل، آگاهی و معرفت نسبت به آن است، آنگاه به سوی آن رود، که این مرتبه را سلوک نامند و بالاخره باید یقین به خوبی و نیکی داشته و حقیقت آن را نیز دارا باشد.
امّا اموری که توفیق آور است و سالک طریق الی اللَّه را یاری میدهد، چند چیز است:
سالک، آنگاه در طیّ طریق موفّق خواهد شد و به مقصد خواهد رسید که پیوسته دست نیاز به سوی حضرت حق دراز کند و با گریه و زاری و مناجات، رحمت حق را به حرکت آورد، مدام بگوید:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن در آید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
اگر دعا و مناجات و گریههای شبانه نباشد، از حقیقت خبری نخواهد بود. زیرا نیایش و تضرّع، فراتر از مطالبه آب و نان و عمیقتر از درخواست مایحتاج زندگی است.
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
نیایشگر با اصرار و سماجت، برای رشد و تعالی معنوی و ارتقای بینش و معرفت خود و دیگران ملتمسانه دعا و زاری میکند.
به روشنی ثابت است که هیچ موجودی را به تنهایی یارای آن نیست به دور از نظر و اختیار سلسله عوامل و بدون واسطه اسباب، به مقصد اعلا و اهداف خویش نایل آید و از ساحت پروردگار متعال درک فیض نماید و مفهوم توسّل نیز جز این نیست که صاحبان نیاز و راهپویان کوی وصال، پیشوایان الهی را واسطه نزول برکات آسمانی ببینند و برای برآورده شدن حاجات خود خصوصاً جهت پیشبرد مقاصد عالی انسانی و جهت تقرّب به پیشگاه ربوبی، از آن مجریان مشیّت خداوندی، استمداد و استعانت جویند.
باید گفت: سالک در طیّ طریق بدون تضرّع و زاری و توسّل به ذیل عنایات معصومین علیهم السلام نخواهد توانست حتی گامی بردارد. لذا برای پیشبرد مقصد عالی خود، پیوسته باید از حضرت حق و اولیای گرامیاش استمداد طلبد تا اسباب آن فراهم آید و به مقصود خود موفّق گردد.
بدون شک جاذبهها، انسان را به این سو و آن سو میکشاند و تا انسان چیز بهتری نبیند و نیابد، جذب آن نمیگردد. اگر مؤمن به این مسأله توجّه کند که تمام خوبیها از آنِ پروردگار یکتاست و همه خوبیها از یمن اوست و از طرفی همه خوبیها محدودند، تنها اوست که نامحدود بوده و کمالات و خوبی هایش نامتناهی است و نیز تنها اوست که در تمام اوقات شب و روز و در تمام حالات و همه جا با ما است و ساحت مقدّسش از مرگ و مردن (1)و از همه نقصها مبرّاست، در آن صورت، تنها به او که دارای همه خوبیهاست و خوبی دیگران هم از اوست، عشق میورزد و به سوی او حرکت میکند.
عشق و محبت؛ سرزمینی بلاخیز، آتشی سوزان، سوزی جانکاه و در عین حال بسیار لذت بخش است و محتاج به دلی قوی، عزمی راسخ و ارادهای استوار است و هر کس را سزاوار نیست که لاف عشق و محبت زند. بلکه چابک سوارِ زنده دلی میخواهد که با همّتی بلند و کوششی فراوان، خود را در آتش سوزان عشق داخل نماید و با کمال شوق و وجد در این سرزمین گام گذارد.
عشق بازی کار هر شیّاد نیست
این شکار دام هر صیّاد نیست
عاشقی را قابلیّت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عشق و محبّت موهبت ربّانی، هدیه ملکوتی، نور الهی و جاذبه رحمانی است و رشد معنوی و تعالی در گرو معرفت و وابسته به ارتقای سطح دوستی است و این موهبت، نصیب کسی خواهد شد که قلب خود را از آلایش طبیعت پاک نموده،
1) 317. بزرگی میفرمود: معشوقی از دنیا رفت. عاشق بسیار ناراحت شد و بر دوری او به شدّت میگریست. شخصی گفت: چرا این گونه ناراحتی و چرا گریه میکنی؟ پاسخ داد: معشوقم از دنیا رفته است. گفت: به سر خود بزن که خود مقصّری. عاشق گفت: برای چه؟ پاسخ داد: زیرا عاشق کسی شدی که مردنی بود! کسی را دوست بدار که همیشه زنده است و هرگز نمیمیرد. گفت: او کیست؟ پاسخ داد: خدای بزرگ.
فکر و خاطر را از ظلمتها و تعلّقات آزاد ساخته، سرای دل را از دوستی دنیا پاکسازی نموده و خود را از خودپسندی و خودسری تخلیه و برای لقای حضرت حق آماده میسازد.
برخی معتقدند که محبت خدا، بالاترین و والاترین درجات است و منتهی سیر انسانی به وسیله محبت تحقّقپذیر است و اگر مقامی بالاتر مثل شوق و انس یافت شود، ثمرهای از ثمرات آن باشد.
و همچنین پیش از مقام دوستی، هر فضیلت و کمالی مثل صبر، زهد و سایر فضایل نفسانی یافت میشود، مقدّمهای از مقدّمات دوستی خواهد بود.
مؤمن و عارف واقعی مدام به یاد حضرت دوست بوده و جز به یاد حضرت حق انس نمیگیرد و از غیر او غافل، بلکه بیزار است. برای او، نامی و یادی شیرینتر از یاد و نام محبوب مطلق نباشد و لذّتی برایش بالاتر و والاتر از یاد او نخواهد بود و پیوسته با یاد او زنده است.(1)
خزینة الجواهر ص 584، حکایت 3 از فروع دین
همانگونه که پیشتر گفته شد، ما در مقام بیان و ترسیم دورنمایی از سیر و سلوک
1) 318. از مرحوم شیخ صدوق نقل شده است که در شام عابدی به ذکر حضرت حق مشغول و پیوسته در بیشه و غارها به سر میبرد و از مردم کناره میگرفت. در سفر حج به آنجا عبور نموده، او را زیارت کردم. سلام عرض نمودم، وی پاسخ داد و دیگر سخنی نگفت. مدّتی در حضورش بودم که از وی سؤالی بپرسم، چون پاسخم داد، ناگاه شیری نزد او آمد و با ناخن او را زخمی کرد و برگشت. از ترس بیهوش شدم. پس از ساعتی به هوش آمدم، عابد فرمود: بسیار ترسیدی؟ این شیر موکّل من است که هرگاه از عبادت و ذکر خداوند غافل شدم و یا به فکر دنیا افتادم یا به شخصی مشغول شدم، مرا زخمی نماید! و من زخم ناخن وی را از لحظهای غفلت از حق - که در آخرت جزای آن به من برسد - دوستتر دارم.
هستیم و روشن است که بحث مفصل آن، کتاب مستقلّی را میطلبد.(1)
در عین حال به مناسبت و اهمیّت ذکر شریف صلوات، تنها این مبحث را با تفصیل بیشتری دنبال میکنیم.
گرچه یاد خدا و اولیای او سرچشمه همه خیرات و منبع جوشان همه خوبی هاست، لکن دارای درجات و مراتبی است که به اعتبار آن، از فضیلت و ارزش متفاوتی برخوردار خواهد بود.
در میان اذکار، نباید نقش مهّم ذکر «صلوات» را از یاد برد و سالک ولایتمند باید بیش از همه ذکرها، از این ذکر شریف استمداد طلبد. چه آنکه مقام پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله آنچنان والا و بالا و ارجمند است که آفریدگار جهان هستی و تمامی فرشتگان که تدبیر عالم هستی به فرمان حضرت حق بر عهده آنان است، بر آن بزرگوار صلوات و درود میفرستند، مؤمنان نیز باید هماهنگ و همنوا شده و بر آن حضرت درود بفرستند و برابر فرمانش، تسلیم باشند.
خداوند میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیماً».(2)
«خداوند و فرشتگان او بر پیامبر صلوات و درود میفرستند.(3)
«صلوات از ناحیه خدای بزرگ، رحمت و از فرشتگان تزکیه (و تطهیر از هر عیب و نقص) و از انسانها دعا (و طلب رحمت) است...». (بحارالأنوار، ج94، ص55)
ای مؤمنان! براو درود بفرستید و به خوبی تسلیم فرمانش باشید».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«هرگاه پیامبر صلی الله علیه وآله یاد شود، بسیار بر آن حضرت صلوات بفرستید. زیرا هر کس بر آن بزرگوار یک مرتبه صلوات فرستد، خداوند هزار بار در هزار صف از فرشتگان بر او صلوات فرستد و از مخلوق و آفریده خداوند چیزی باقی نماند، مگر آنکه بر آن شخص صلوات فرستند. به جهت آنکه خداوند و فرشتگان بر او صلوات میفرستند. هر کس در این پاداش رغبت نکند، نادان و مغرور است و خداوند و پیامبر و خاندان رسالت، از او بیزارند».(1)
عبدالعظیم حسنی(ره) میفرماید: شنیدم از امام هادی علیه السلام که میفرمودند:
«اِنّمَا اتَّخَذَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ اِبْراهِیمَ خَلِیلاً لِکَثْرَةِ صلاتِهِ عَلی مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ صَلَواتُ اللَّه عَلَیْهِمْ».(2)
«خدای بزرگ حضرت ابراهیم را خلیل خود برگزید، بدان جهت که بسیار بر محمّد و اهل بیتش علیهم السلام صلوات میفرستاد».
محمّد بن مسلّم از امام باقر و یا امام صادق علیهما السلام روایت میکند که فرمودند:
«در ترازوی اعمال (روز رستاخیز)، چیزی سنگینتر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نیست. به راستی اعمال فردی را در ترازو گذارند سبک باشد، پاداش صلوات او بر آن نهاده شود، اعمالش سنگین گردد».(3)
در حدیث دیگر میفرمایند:
«أَثْقَلُ ما یُوضَعُ فِی الْمِیزانِ یَوْمَ القِیامَةِ اَلصَّلاةُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ اَهْلِ بَیْتِهِ».(1)
«روز قیامت، سنگینترین عملی که در ترازو نهاده شود، صلوات بر محمّد و اهل بیت او خواهد بود».
روزی پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در نخلستانی نشسته، و امیر مؤمنان علیه السلام در خدمت آن بزرگوار بود. ناگاه زنبوری آمده، (بسان پروانه) دور آن شمع رسالت طواف میکرد، پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: این زنبور میخواهد ما را مهمانی کند و میگوید: در فلان موضع مقداری عسل نهادهام. به امیر مؤمنان بفرمایید حاضر سازد، امیر مؤمنان علیه السلام آن عسل را حاضر نمود. پیامبر صلی الله علیه وآله از زنبور سؤال نمود که خوراک شما شکوفه تلخی بیش نیست، چگونه در درون شما به عسل شیرین تبدیل میگردد؟! عرض کرد: هرگاه مقداری شکوفه میخوریم، به الهام الهی سه مرتبه بر جناب شما صلوات میفرستیم، به برکت آن، در درون ما شیرین میگردد.(2)
بلی، شیرینی درون و صفای باطن آدمی از تلخیها، تیرگیها و آلودگیها نیز جز به حلاوت صلوات بر محمّد و آل محمّد میسّر نمیگردد.
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَکْثِرُوا الصَّلاةَ عَلَیَّ، فَإِنَّ الصَّلاةَ عَلَیَّ نُورٌ فِی الْقَبْرِ وَ نُورٌ عَلَی الْصِّراطِ وَ نُورٌ فِی الجَنَّةِ».(3)
«بسیار بر من صلوات بفرستید. زیرا صلوات بر من در قبر نور است و بر صراط نور است و در بهشت نیز نور است».
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«هر کس بر من یک مرتبه صلوات بفرستد، خداوند بر او ده مرتبه صلوات میفرستد و آنکه ده مرتبه صلوات بفرستد، خداوند بر او صد مرتبه میفرستد و
هر کس صد مرتبه صلوات بفرستد، خداوند بر او هزار مرتبه صلوات میفرستد و هر کس خداوند بر او هزار مرتبه صلوات بفرستد، هرگز او را در آتش دوزخ کیفر و عذاب نخواهد نمود».(1)
[یک روز پس از نماز صبح ]پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند:
[اصحابم! دیشب عمویم حضرت حمزه و برادرم جعفر طیّار را در خواب دیدم. در کنارشان طبقی از میوه سدر بود. اندکی مشغول خوردن شدند که به انگور تبدیل گشت. پس از قدری تناول، به خرما مبدّل شد. چون آن را تناول کردند، به ایشان نزدیک شدم و گفتم: پدر و مادرم فدایتان! کدام عمل را برتر یافتید؟
پاسخ دادند: پدران و مادران ما فدایت! صلوات فرستادن بر تو، تشنه را سیراب کردن و دوستی علی بن ابی طالب را برترین اعمال یافتیم.(2)
عالم بزرگوار، مرحوم شیخ احمد بن شیخ زین الدّین گوید:
در خواب امام سجّاد علیه السلام را زیارت نمودم. از کمی توشه برای روز قیامت و نداشتن توفیق توبه و کمی اعمال صالحه و شایسته شکایت کردم. آن حضرت فرمودند:
«بر تو باد بسیار صلوات فرستادن. ما نیز برای تو صلوات میفرستیم و آن را پاداش صلوات تو قرار خواهیم داد».(3)
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«... مَنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلی ما یُکَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ فَلْیُکْثِرْ مِنَ الصَّلاةِ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ فَاِنَّها تَهْدِمُ الذُّنُوبَ هَدْماً».(4)
«کسی که نمیتواند با چیزی گناهانش را جبران نماید، بسیار بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستد، زیرا صلوات گناهانش را نابود و از بین میبرد».
خانمی دخترش را پس از فوت در خواب دید که به عذاب گرفتار است. پس از بیدار شدن، ناله و زاری بسیار نمود. پس از یک شبانه روز دیگر، دوباره دخترش را در خواب دید که خوشحال و شادمان در باغی از باغهای بهشت به سر میبرد. علّت آن را از او پرسید؟ پاسخ داد: به واسطه گناهانم در عذاب بودم. امّا امروز شخصی به قبرستان گذر نمود و چندین صلوات فرستاد و ثواب آن را به اهل این قبرستان نثار کرد. خداوند متعال به برکت آن صلواتها، عذاب را از اهل قبور برداشت و به حور و قصور تبدیل نمود.(1)
ضمن سفارشات پیامبر صلی الله علیه وآله به حضرت علی علیه السلام آمده است:
«یا عَلِیّ! مَنْ صَلّی عَلَیَّ کُلَّ یَوْمٍ اَوْ کُلَّ لَیْلَةٍ وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتِی وَ لَوْ کانَ مِنْ اَهْلِ الْکَبائِر».(2)
«هر کس در روز یا شب بر من صلوات بفرستد، شفاعتم بر او واجب میشود، ولو مرتکب گناه کبیره باشد».
زیرا صلوات بر پیامبر و آل اوعلیهم السلام، زمینه ساز شفاعت آن بزرگواران خواهد بود
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لَنْ یَلِجَ النَّارَ مَنْ صَلّی عَلَیَّ»(3)
«کسی که بر من صلوات بفرستد، هرگز داخل آتش نخواهد شد».
شخصی هنگام طواف و در سایر موقفها جز صلوات ذکری نمیگفت. علّت را از او پرسیدند؟ پاسخ داد: با خداوند عهد نمودهام که غیر از صلوات ذکری نگویم. زیرا پدرم از دنیا رفت. پس از مرگ، او را به شکل الاغ دیدم. با ناراحتی خوابیدم.
پیامبر صلی الله علیه وآله را به خواب دیدم، دامن حضرتش را گرفته، با التماس برای پدرم درخواست شفاعت کردم و از آن حضرت علّت تغییر شکل را پرسیدم! آن بزرگوار فرمودند:
«پدرت رباخوار بود و رباخوار در دنیا و آخرت به این شکل خواهد بود. لکن پدرت هر شب هنگام خواب صد مرتبه بر من صلوات میفرستاد، اینک شفاعت تو را درباره او میپذیرم و صورتش را به حالت نخست برگردانیدم».
از خواب بیدار شدم، صورتش را بسان ماه درخشنده مشاهده کردم. او را دفن نمودم، از هاتفی شنیدم که میفرمود: سبب عنایت آفریدگار و آمرزش حضرتش، صلوات و سلام پدرت بر رسول خدا صلی الله علیه وآله بود.(1)
البتّه باید آنچه از حقّ النّاس به عهده میّت بوده، پرداخت شود.
مردی ماهیای را از بازار خرید و به خانه آورد. همسرش ماهی را در میان آتش نهاد تا کباب کند. آتش در آن تأثیر نکرده، پخته نشد. شگفت زده شدند! آن شخص ماهی را نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آورد و جریان را بازگو نمود. آن حضرت علّت آن را از ماهی سؤال نمودند.
ماهی به قدرت الهی و معجزه آن بزرگوار به سخن آمده، گفت: یا رسول اللَّه! از برکت شما و آل شما آتش مرا نمیسوزاند. زیرا در فلان دریا بودم که روزی، کشتیای از آن دریا عبور کرد. شخصی در میان آن، بر تو و عترت تو صلوات میفرستاد. من نیز متابعت نموده، بر تو و آل تو صلوات فرستادم. ندایی شنیدم که ای ماهی! آتش بر تو حرام شد و به برکت محمّد! و آل محمّد دیگر آتش به تو تأثیر نخواهد نمود.(2)
در شب معراج، رسول خدا صلی الله علیه وآله، در آسمان چهارم ملکی را دید که لوحی در
پیش رو دارد و به آن نظر میکند و اشک از دیدگانش جاری است و برای آن حضرت تعظیم نکرد. جبرئیل بال خود را برآورد و آن ملک آمد و رکاب آن بزرگوار را بوسید و عرض کرد: مرا معذور دار که چندان نور از این لوح بالا میرفت که من شما را ندیدم. آن حضرت فرمودند که در این لوح چه نوشته است؟ عرض کرد: در آن نوشته است «لا اِلهَ اِلّاَ اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّه عَلِیٌّ وَلِیُّ اللَّه».
آنگاه آن ملک گفت: دو رکعت نماز در بیست هزار سال به جا آوردهام. به امر حقّ تعالی؛ پنج هزار سال در قیام، پنج هزار سال در رکوع، پنج هزار سال در سجده و پنج هزار سال در تشهّد. ثواب آن را به تو میدهم که تقصیر مرا عفو فرمایی!
آن حضرت فرمودند: به طاعت تو احتیاج ندارم! عرض کرد: به پیروانت بخشیدم. فرمودند:
«میپنداری پیروانم به این نمازت احتیاج دارند؟ به عزّت پروردگارم هرگاه از آنان یک مرتبه صلوات بر من بفرستد، پاداش آن از این نماز تو بیشتر خواهد بود.». (1)
توجه به این نکته نیز حائز اهمیت است که این بیست هزار سال از سالهای دنیوی نبوده، مربوط به عالم دیگر است و اینگونه عبادات از یک ملک امر عادی محسوب میگردد.
محمّد بن سعید گوید: با خود عهد کردم که هر شب پیش از خواب، تعداد معیّنی صلوات بفرستم. شبی در خواب پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله را دیدم از نور مبارکش، در و دیوار نورانی شد. فرمودند:
«کجاست آن دهانی که بر من صلوات میفرستاد تا او را ببوسم؟».
من خجالت کشیدم، دهانم را نزد حضرتش ببرم، لذا صورتم را نزدیک بردم آن بزرگوار صورتم را بوسید. از شدّت خوشحالی از خواب بیدار شدم. تمام فضا از بوی مبارکش خوشبو شده و تا مدّت هشت روز آن بو بر صورتم باقی بود.(2)
هنگامی که خداوند حضرت حوّا را آفرید و نظر حضرت آدم بر او افتاد، به او مایل گردید، از او پرسید که تو کیستی؟ حوّا در اثر حیا هیچ نگفت. جبرئیل نازل شده، فرمود: این حوّاست و او را برای تو آفریدهاند و همواره با تو الفت گیرد و محرم و همدم تو خواهد بود...
جبرئیل فرمود: ای آدم! اگر او را خواهی، باید که کابین داده به عقد خود در آوری... حضرت آدم فرمود: که ای برادر میدانی که من چیزی ندارم! چگونه میتوانم او را به نکاح خود آورم؟ جبرئیل فرمود که سه مرتبه بر حبیب خدا صلی الله علیه وآله که نام مبارکش بر ساق عرش دیده و اوصاف کمالش از ملائکه شنیدهای، صلوات فرستاده تا حوّا بر تو حلال گردد.(1)
امام صادق علیه السلام روایت میکند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«اَلصَّلاةُ عَلَیَّ وَ عَلی اَهْلِ بَیْتِی تَذْهَبُ بِالنِّفاقِ».(2)
«صلوات بر من و بر اهل بیتم، نفاق را برطرف میسازد».
و در حدیث دیگر:
«صداهای خود را به صلوات بر من بلند کنید که نفاق را برطرف میسازد».(3)
امام حسن علیه السلام از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله روایت میکند که فرمودند:
«هر کس بگوید: «صَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ»، خداوند جلّ جلاله بر او صلوات فرستد بدین جهت بسیار صلوات بفرستید.
و هر کس بر من صلوات بفرستد و بر آل من صلوات نفرستد، بوی بهشت به او نخواهد رسید. در حالی که بوی بهشت تا مسیر پانصد سال استشمام میشود».(4)
یکی از اولیا به حضرت الیاس و خضر علیهما السلام شکایت نمود که مردم بسیار غیبت میکنند - و آن از گناهان کبیره است - و هرچه آنان را نصیحت میکنم و از آن منع مینمایم، سخن مرا نمیشنوند و آن عمل قبیح را ترک نمیکنند. حضرت الیاس علیه السلام فرمود:
«چاره این کار آن است که هرگاه کسی به مجلسی آمد، از او درخواست کند که «بسم اللَّه الرحمن الرحیم و صَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» بگوید، خداوند ملکی را بر اهل آن مجلس موکّل میگرداند که هرگاه کسی شروع در غیبت نماید آن ملک او را از آن باز دارد و از خداوند درخواست نماید، تا آن گروه را از غیبت کردن نگاه دارد».(1)
صلوات فرستادن در همه حالات و زمانها و مکانها مستحب است. لکن در مواردی بیشتر سفارش شده و از پاداش بیشتری برخوردار است از جمله؛
روایات در این باره فراوان است: پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«اَجفَی النَّاسِ رَجُلٌ ذُکِرْتُ بَیْنَ یَدَیْهِ فَلَمْ یُصَلِّ عَلَیَّ».(2)
«جفاکارترین مردم کسی است که چون نزد او یاد شوم، بر من صلوات نفرستد».
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«هر کس در نوشتهای بر من صلوات بنویسد تا زمانی که این نوشته وجود دارد، فرشتگان پیوسته تا روز قیامت بر او صلوات میفرستند».(3)
مرحوم شهید ثانی مینویسد: اوّلین کسی که صلوات را با رمز (ص) نوشت، دست او قطع گردید(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«لا یَزالُ الدُّعاءُ مَحْجُوباً حَتَّی یُصَلّی عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.(2)
«پیوسته دعا محجوب است (و میانه آن و استجابتش حجاب حایل است) تا بر محمّد و آل محمّد صلوات فرستاده شود.».
زیرا حضرت محمّد و خاندانش صلوات اللَّه علیهم، وسایط بین خداوند و بندگانش هستند. به ناچار باید هنگام دعا، به آن بزرگواران تمسّک بجوییم و نیز صلوات دعایی مستجاب است هرگاه آغاز و پایان دعا صلوات فرستاده شود، خداوند حیا میکند که آغاز و پایان دعایی را بپذیرد و وسط آن را نپذیرد. همانگونه که از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودهاند:
«هر کس به درگاه خدای بزرگ حاجتی دارد، باید در آغاز بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستد، آنگاه حاجت خود را بخواهد و در پایان هم صلوات بفرستد، زیرا خدای بزرگ کریمتر از آن است که دو طرف دعا را بپذیرد و وسط آن را واگذارد. چه آنکه صلوات بر محمّد و آل محمّد محجوب نیست (و مستجاب میشود)».(3)
و نیز آن حضرت نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«صَلاتُکُمْ عَلَیَّ اِجابَةٌ لِدُعائِکُمْ وَ زَکاةٌ لِأعْمالِکُمْ».(4)
«صلوات شما بر من موجب اجابت دعاهایتان و سبب پاکیزگی و رشد اعمالتان خواهد شد».
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«روز قیامت نخستین کسی که حُلّه بهشتی میپوشد، پدرم ابراهیم علیه السلام است. بر طرف راست عرش کرسی نهاده، او را بر آن نشانند، پس از آن، مرا حلّه پوشانند، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام در پیش روی من قرار گیرد و تمام امّت در پشت سرم بایستند. هر کس پس از نماز واجب، ده مرتبه بر من و آل من صلوات فرستد، او را نزد من جای دهند، در حالی که او مرا ببیند و من نیز او را ببینم و روی او بسان ماه شب چهارده تابان باشد».(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«هر کس پس از صبح و نماز ظهر، صد مرتبه بگوید: «اللّهم صَلِّ عَلی محمّدٍ وَ آلِ محمّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ»، از دنیا نرود تا آنکه قائم آل محمّد (عج اللَّه فرجه) را درک کند».(2)
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«... هر کس پس از نماز ظهر صد مرتبه بگوید: «اللّهم صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» خداوند سه چیز برای او انجام دهد: مدیون نشود و اگر احیاناً مدیون شد، خداوند دین او را ادا میکند. ایمان او را از زوال و نابودی حفظ نماید و روز رستاخیز، از هیچ نعمتی از او سؤال نفرماید..».(3)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«هر کس در رکوع و سجده و قیام (نماز) بگوید: «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». خداوند برای او، مثل رکوع و سجده و قیام بنویسد».(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«در آخر روز پنج شنبه و شب جمعه، گروهی از ملائکه از آسمان فرود میآیند و قلم هایی از طلا و لوح هایی از نقره با خود دارند، در آخر روز پنج شنبه و شب جمعه و روز جمعه تا غروب آفتاب، چیزی جز صلوات بر پیامبر و آل او علیهم السلام نمینویسند».(2)
و نیز آن حضرت میفرمایند:
«ما مِنْ عَمَلٍ اَفْضَلُ یَوْمَ الْجُمُعَةِ مِنَ الصَّلاةِ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ».(3)
«در روز جمعه، هیچ عملی برتر از صلوات بر محمّد و آل او نیست».
امام رضا علیه السلام نقل میکنند که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«هر کس روز جمعه صد مرتبه صلوات بفرستد، خداوند شصت حاجت او برآورد، سی حاجت آن برای دنیا و سی حاجت آن برای آخرت».(4)
از امام صادق علیه السلام در باره برترین اعمال در روز جمعه سؤال شد. فرمودند:
«بعد از عصر صد مرتبه «صلوات بر محمّد و آل محمّد» و هر چه بیشتر باشد، بهتر است».(1)
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«هرگاه چیزی را فراموشی کنید، بر من صلوات فرستید که موجب یاد آمدن آن چیز خواهد شد «إنْ شاءَ اللَّهُ»».(2)
حضرت خضر ضمن پرسشهای خود از امام حسن علیه السلام پرسید: چگونه انسان چیزی به خاطرش میآید و گاهی فراموش میکند؟ پاسخ دادند:
«دل آدمی در حقّه و ظرفی است که روی آن، طبق و سرپوشی خواهد بود. هرگاه بر محمّد و آل محمّد صلوات تامّه بفرستد، آن سرپوش برداشته میشود و قلب روشن میگردد و آن چیز فراموش شده به خاطرش آید و اگر بر محمّد و آل او صلوات نفرستاد یا صلوات (بر آل محمّد را ترک نمود و) ناقص فرستاد، آن سرپوش بر آن محکمتر شده و دل تاریک گردد و آن چیز را فراموش میکند».(3)
ادیان آسمانی که از سرچشمه پرفیض و خروشان وحی الهام میگیرند و رسولان و فرستادگان بزرگ الهی که طبیبان واقعی بشر بوده و تعالیم حیاتبخش آنان تأمین کننده خواستهها و نیازهای فطری و حقیقی آدمی است همواره بر این مهم اصرار داشتهاند که بهرهمندی از ارزشهای والای انسانی و نیل به حیات معنوی و کمال حقیقی جز در پرتو شکوفائی استعدادهای باطنی و قابلیتهای درونی میسّر نگشته و اعتلای معنوی و رشد و تعالی روحی به عنوان ارزشمندترین ثمره آن، تنها در سایه پاسداری از سجایای اخلاقی و فضائل انسانی امکانپذیر میگردد.
و از آنجا که این مهم جز از طریق هماهنگی با نظام شگفتانگیز خلقت و همسویی با تعالیم آسمانی پیامبران ممکن نیست، لبیّک گفتن به دعوت زندگیساز اولیای دین و فرمانبرداری از پروردگار را یگانه راه دستیابی به اهداف متعالی و مقاصد بلند انسانی و رمز پیروزی دانسته و پیوسته از هر طریق بر این نکته مهم تأکید ورزیدهاند. خداوند میفرماید:
«وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُوْلئِکَ رَفِیقاً».(1)
«کسی که خدا و رسول را اطاعت نماید، در زمره کسانی خواهد بود که خداوند ایشان را (گرامی داشته و) از نعمتهای خود برخوردار نموده از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و صالحان؛ و آنان نیکو رفیقان و همدمانند».
خداوند بشارت میدهد؛ کسانی که از خدا و رسول اطاعت میکنند، همنشین
1) 360. سوره نساء، آیه 69
پیامبران و برگزیدگان الهی هستند.(1)
از مهمترین آثار اطاعت و بندگی، ولایت تکوینی است. کسی که حقیقتاً خدای را اطاعت نماید، آنچنان اوج میگیرد که از فیض ولایت الهی بهرهای برده، میتواند در عالم کون نفوذ کند.
خداوند در حدیث قدسی میفرماید:
«یَابْنَ آدَمَ! أنَا غَنِیٌّ لا اَفْتَقِرُ، اَطِعْنِی فِیما اَمَرْتُکَ أَجْعَلْکَ غَنِیّاً لا تَفْتَقِرُ، یَابْنَ آدَمَ! [خَلَقْتُکَ لِلْبَقاءِ وَ] اَنَا حَیٌّ لا أَمُوتُ اَطِعْنِی فِیما اَمَرْتُکَ [بِهِ وَ انْتَهِ عَمَّا نَهَیْتُکَ عَنْهُ ]أَجْعَلْکَ [مِثْلِی حَیّاً لا تَمُوتُ، یَابْنَ آدَمَ! اَنَا أَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ اَطِعْنِی فِیما اَمَرْتُکَ [بِهِ اَجْعَلْکَ [مِثْلِی تَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ.»(2)
«ای فرزند آدم! من غنی و بینیازم و هیچ گاه محتاج نگردم. تو نیز از دستوراتم اطاعت کن تا تو را بینیاز کنم و محتاج نشوی، ای فرزند آدم! تو را برای بقا و جاودانی آفریدم و من زندهای هستم که هرگز نمیمیرم. تو نیز از دستوراتم فرمان بر و از آنچه تو را نهی کردهام، دوری کن تا تو را مثل خودم جاودانه قرار دهم. ای فرزند آدم! به هر چیزی بگویم باش! موجود میشود. تو نیز از دستوراتم فرمان بر، تا به هر چیزی بگویی باش، موجود گردد».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اما کسانی که فرمانبردار ما هستند خداوند به خاطر کارهای خوبی که انجام دادهاند گناهانشان را میبخشد.».
عرض کردند: ای امیر مؤمنان علیه السلام! چه کسانی از شما اطاعت میکنند؟ فرمودند:
«اَلَّذِینَ یُوَحِّدُونَ رَبَّهُمْ وَ یَصِفُونَهُ بِما یَلِیقُ بِهِ مِنَ الصِّفاتِ وَ یُؤْمِنُونَ بِمُحَمَّدٍ
نَبِیِّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ یُطِیعُونَ اللَّهَ فِی إِتْیانِ فَرائِضِهِ وَ تَرْکِ مَحارِمِهِ وَ یُحْیُونَ أَوْقاتَهُمْ بِذِکْرِهِ وَ بِالصَّلاةِ عَلی نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ وَ یَتَّقُونَ عَلی أَنْفُسِهِمُ الشُّحَّ وَ الْبُخْلَ وَ یُؤَدُّونَ کُلِّ ما فَرَضَ عَلَیْهِمْ مِنَ الزَّکاةِ وَ لا یَمْنَعُونَها.»(1)
«اینان پروردگارشان را به یکتایی معتقدند و به صفاتی که لایق اوست توصیف مینمایند و به حضرت محمّد صلی الله علیه وآله پیامآور او میگروند و در انجام واجبات و ترک محرمات خدای را فرمانبردارند و اوقات خود را با یاد او و با صلوات بر محمّد و آل پاک او زنده میدارند و خود را از تنگ نظری و بخلورزی نگاه میدارند و از پرداخت زکات واجبه خود امتناع نورزیده، آن را میپردازند.».
شخصی به همسرش گفت: خدمت فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله مشرف شو و از ایشان سؤال کن که من از شیعیان ایشان هستم یا نه؟ آن بانو خدمت حضرت فاطمه علیها السلام آمد و پیام همسرش را بازگو کرد. بانوی بانوان فرمودند: به همسرت بگو:
«إِنْ کُنْتَ تَعْمَلُ بِما أَمَرْناکَ وَ تَنْتَهِی عَمَّا زَجَرْناکَ عَنْهُ فَأَنْتَ مِنْ شِیعَتِنا وَ إِلّا فَلا.»
«اگر آنچه را که ما دستور دادهایم عمل نمائی و از آنچه که از آن نهی کردهایم دوری جویی از شیعیان ما هستی و اِلاّ از شیعیان ما نباشی.».
آن بانو برگشت و پیام آن حضرت را برای همسرش بازگو کرد. آن شخص گفت: وای بر من! کیست که از گناهان و خطایا، خود را جدا ساخته است! لابد در آتش دوزخ جاودانم، زیرا هر کس از شیعیان آن بزرگواران نباشد در آتش دوزخ جاودان است.
همسرش خدمت حضرت فاطمه علیها السلام بازگشت و گفتار شوهرش را بازگو کرد.
1) 363. بحارالأنوار، ج 68، ص 163، ح 12
آن حضرت فرمودند:
«به او بگو: چنین نیست، شیعیان ما از بهترین بهشتیانند و دوستان ما و موالی اولیای ما و دشمنانِ دشمنان ما و آنانکه با قلب و زبان خود تسلیم امر ما هستند از شیعیان (واقعی) ما نیستند در صورتی که از دستورات و نواهی ما مخالفت میورزند، ولی داخل بهشت میشوند لکن به وسیله بلایا و گرفتاریها در دنیا و یا با تحمل مشقتها و شدائد (منازل) قیامت تطهیر میشوند و یا (اگر کسی گناهش فراوان است به ناچار) در طبقه بالای دوزخ معذب میشود تا آنکه به خاطر دوستی ما او را نجات داده و به بهشت کنار خود انتقالش میدهیم.»(1)
ابوحازم گوید: در زمان سلطنت منصور، با ابراهیم بن ادهم (از سران فرقه صوفیه) به کوفه وارد شدیم. هم زمان امام صادق علیه السلام نیز وارد آن شهر شدند. چون آن حضرت به مقصد مدینه خارج شدند، علما و صاحبان فضل از جمله سفیان ثوری (یکی دیگر از رؤسای صوفیه) و ابراهیم ادهم حضرتش را مشایعت نمودند، مشایعت کنندگان از آن بزرگوار جلو افتادند، ناگاه با شیری روبرو شدند. ابراهیم ادهم گفت: در جای خود بایستید تا بنگریم جعفر بن محمّد علیه السلام چه میکند. امام صادق علیه السلام تشریف آوردند و پس از شنیدن جریان، گوش شیر را گرفته، او را از جادّه دور کردند، آنگاه فرمودند:
«اَما إِنَّ النَّاسَ لَوْ اَطاعُوا اللَّهَ حَقَّ طاعَتَهِ لَحَمَلُوا عَلَیْهِ اَثْقالَهُمْ».
«هان براستی اگر مردم حقیقتاً فرمان خدا را میبردند، بار و اثاث خود را بر شیر حمل میکردند.»(2)
هنگامی که حضرت سلمان والی مدائن بود، میهمانی بر آن جناب وارد شد. هر دو از شهر خارج شدند. حضرت سلمان به آهوهای بیابان و پرندگانی که در حال
پرواز بودند، فرمود: مرا میهمان رسیده میخواهم از او پذیرایی کنم. یک آهو و یک پرنده فربه، نزد من حاضر شود! بیدرنگ آهو و پرنده فربهی نزد آن جناب حاضر شدند. میهمان تعجّب کرد، حضرت سلمان فرمود: از این کار تعجّب میکنی؟ [مگر نه این است که هر کس اطاعت از مولای خود نمود، همه چیز از او اطاعت میکند؟ ]
«هَلْ رَأیْتَ عَبْداً اَطاعَ اللَّهَ فَعَصاهُ اللَّهُ».
«آیا بندهای از خدا فرمان برد، ولی او بندهاش را اجابت نکند؟»(1)
علاّمه حلّی مینویسد: (2)یکی از (عالمان) زاهد، مردم را موعظهای میکرد. هنگام شروع مدح حضرت علی علیه السلام خورشید در حال غروب کردن بود. آن عالم خطاب به خورشید فرمود:
لا تَغْرِبِی یا شَمْسُ حَتّی یَنْقَضِی
مَدْحِی لِصَنْوِ الْمُصْطَفی وَ لِنَجْلِهِ
وَ اثْنی عِنانَکِ اِذْ عَزَمْتِ ثَناءَهُ
أَنَسیْتِ یَوْمَکِ اِذْ رَدَدْتِ لِأَجْلِهِ
اِنْ کانَ لِلْمَوْلی وُقُوفَکِ فَلْیَکُن
هذَا الْوُقُوفِ لِخَیْلِهِ وَ لِرِجْلِهِ(3)
«عنان خود را بکش اگر قصد ثنای او را داری، آیا فراموش کردهای روزی را که برای صاحب مدح (حضرت امیر مؤمنان) برگشتی».
«اگر ایستادن، تو برای مولای ما بود، پس باید برای سواران و پیادگان، از محبّان حضرتش هم این ایستادن انجام پذیرد».
(به قدرت آفریدگار جهان) خورشید توقّف نمود و هوا روشن شده تا مدحش تمام شد. این جریان در حضور جمعی فراوان که به حدّ تواتر میرسیدند، اتّفاق افتاد و در میان خواصّ و عوام شهرت پیدا نمود.(4)
آن جناب در شهر حلّه به دنیا آمده، سپس به کربلا هجرت نمود و زعامت شیعیان در آن شهر را به عهده داشت و در همان جا از دنیا رفت و قبر شریفش نزدیک حرم حسینی علیه السلام مشهور است.
جنابش از اولیای الهی و صاحب کرامات عدیده بوده است و از کرامات مشهور آن جناب، چنین نقل شده؛ ایشان در باغش بود، یکی از احبار یهود نزد او آمد و گفت: از روایات شماست که پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «عُلَماءُ اُمَّتِی اَفْضَلُ مِنْ اَنْبِیاءِ بَنِی اِسْرائِیل. (= عالمان امّتم، از پیامبران بنی اسرائیل برترند)». فرمود: آری، آن یهودی گفت: چگونه؟ فرمود: معجزه حضرت موسی چه بود؟ گفت: عصایش اژدها شد. مرحوم ابن فهد بیل خود را انداخت، اژدها شد. سپس آن را برداشت، به حال نخست بازگشت. یهودی عرض کرد: از کجا برترند؟ فرمود: درباره حضرت موسی خطاب «لا تخف = ای موسی! نترس» آمد. ولی من بدون این خطاب بیل را برداشتم.
1) 366. لئالی الاخبار، ج 1، ص 40، خزینة الجواهر، ص 154.
2) 367. کشف الیقین ص 483
3) 368. ای خورشید! غروب نکن تا مدح من تمام گردد که مدحم از داماد حضرت مصطفی صلی الله علیه وآله و نوادگان آن حضرت میباشد».
4) 369. بحارالأنوار، ج 41، ص 191 بنابر نقل خزینة الجواهر ص 259 و امامت ص 72، آن عالم جناب احمد بن فهد حلّی (756757- 841 ه ق) مؤلّف کتاب عدّة الدّاعی و از فرهیختگان برجسته و جامع کمالات ظاهری و باطنی بوده است.
یکی از زاهدان و عالمان برجسته و صاحب کرامات بیشمار، مرحوم آیة اللَّه شیخ محمّد تقی وافقی است. آیة اللَّه رازی مینویسد:
از دوستان مورد وثوق و راستگو که در منزل ایشان خدمت مینمود، نقل میکرد که هرگاه پول تمام میشد، شیخ میفرمود: به من مگو پول، به حرم وکیل حضرت سیّدالشّهداء علیه السلام - حضرت عبّاس - مشرّف شو و به ایشان بگو خرجی میهمان شما آخوند بافقی تمام شده، میگفت تا این پیام را میرساندم، گشایش حاصل میشد و پول میرسید.
و نیز آن مرحوم مینویسد:
پس از مراجعت مرحوم بافقی از کربلا به قم، با جمعی از بزرگان به اتّفاق مرجع بزرگوار، مرحوم آیة اللَّه حجّت کوه کمرهای به دیدن ایشان رفتیم. چون همه از اهل اسرار بودند، مرحوم بافقی، مقداری از اسرار مسافرتش را بازگو نمود و نیز جریان پیام دادن به کوه را نقل نمود.
ایشان در چند فرسخی قم در دامنه کوه، مزرعه بیآبی را میخرد. مباشر مزرعه
از نبود آب خبر میدهد. مرحوم بافقی به او میگوید: به کوه بگو: آخوند تو را سلام رساند و میگوید: از آب هایی که خداوند در درون تو به امانت نهاده بیرون فرست که مورد احتیاج است! مباشر پیام را میرساند و کوه آب فراوانی بیرون میدهد.
و نیز پیامی هم جهت مزرعه و باغش میفرستد که از آن برکاتی که خداوند در نهاد تو قرار داده، بیرون فرست که آن نیز اطاعت میکند و در آن سال، بیش از ده برابر معمول حاصل برداشت میکنند.(1)
زمانی در گیلان خشکسالی شد. مردم به طلب باران بیرون رفته، دعا کردند، لیکن باران نیامد. به خانه «اُمّ محمّد» که از بانوان صالحه بود رفته، از او درخواست دعای باران نمودند. آن بانوی صالحه از خانه بیرون آمد و جلوی درب منزل را جاروب نمود. آنگاه رو به آسمان نموده، عرض کرد: بار الها! من جاروب نمودم، تو هم آب پاشی نما! بیدرنگ از دعای آن بانوی گرامی، باران شدیدی بارید.(2)
چند نفر از سادات نجف آباد اصفهان، به محضر مرحوم شیخ محمّد جواد بید آبادی آمده، عرض کردند: چشمه آب ما که از دامنه کوه جاری میشد، خشکیده و ما اهالی در زحمت هستیم. دعایی فرمایید تا گشایشی حاصل شود! آن مرحوم، آیه شریفه «لَوْ اَنْزَلْنا هذا الْقُرْآن عَلی جَبَل...» را بر ورقهای نوشته، به آنها داد و فرمود: اوّل شب، آن را به قلّه آن کوه گذارده و برگردید. آنها چنین کردند. چون به خانه رسیدند، صدای مهیبی از کوه بلند شد که همه اهالی شنیدند، بامدادان که بیرون آمدند، مشاهده کردند که چشمه آب جاری است.(3)
امام حسن مجتبی علیه السلام این چنین پند و اندرز میدهند:
«اِعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَیْسَ بِتارِکِکُمْ سُدیً، کَتَبَ آجالَکُمْ وَ قَسَمَ بَیْنَکُمْ مَعائِشَکُمْ لِیَعْرِفَ کُلُّ ذِی لُبٍّ مَنْزِلَتَهُ وَ أَنَّ ما قَدَّرَ لَهُ أَصابَهُ وَ ما صَرَفَ
عَنْهُ فَلَنْ یُصِیبَهُ، قَدْ کَفاکُمْ مَؤُونَةَ الدُّنْیا وَ فَرَّغَکُمْ لِعِبادَتِهِ وَ حَثَّکُمْ عَلَی الشُّکْرِ وَ افْتَرَضَ عَلَیْکُمُ الذِّکْرَ وَ أَوْصاکُمْ بِالتَّقْوی وَ جَعَلَ التَّقْوی مُنْتَهی رِضاهُ، وَ التَّقْوی بابُ کُلِّ تَوْبَةٍ وَ رَأْسُ کُلِّ حِکْمَةٍ، وَ شَرَفُ کُلِّ عَمَلٍ بِالتَّقْوی فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقِینَ...».(1)
«بدانید به راستی که خداوند شما را بیهوده نیافریده و شما را سر خود رها نکرده است. مدت عمرتان را تعیین نموده و روزی شما را در میان شما تقسیم کرده است، تا هر خردمندی منزلت خود را بداند و آگاه شود که هرچه برایش مقدّر است به او میرسد و هرچه مقدرش نیست به او نخواهد رسید. خداوند مؤونه و خرج دنیای شما را کفایت نموده و شما را برای پرستش خود فراغت بخشیده و به شکرگزاری تشویق نموده و ذکر (و نماز) را بر شما واجب کرده است. تقوا و پرهیزکاری را به شما سفارش نموده و آن را نهایت رضایتمندی خود مقرّر ساخته است. پرهیزکاری درِ (ورودی) هر توبه و ریشه و اساس هر حکمت و شرف هر عملی است. هر کس از پرهیزکاران رستگار شود به سبب پرهیزکاری است.».
مرحوم سیّد حسین گلگاران که از اَخیار بود، از مرحوم استاد فضل اللَّه نقل کرد: یکی از سادات پس از رحلت مرحوم آیة اللَّه شیخ ابوالقاسم قمی - صاحب انفاس قدسیّه و کرامات بیشمار معاصر مرحوم آیة اللَّه شیخ عبدالکریم حائری - فراوان گریه میکرد و اظهار ناراحتی مینمود. روزی در مغازه، سیّد را دیدم. او را نزد خود طلبیدم و از جریان گریه و ناراحتی او پرسیدم و گفتم با شیخ نسبتی داری؟ گفت: نه! لکن جریانی دارم:
در ماه مبارک رمضانی برای فاتحه به قبرستان شیخان رفتم، شیخ ابوالقاسم را دیدم که به طرف خانه تولیت میرفت (تولیت سابق آستانه حضرت معصومه علیها السلام
1) 373. تحف العقول، ص 167 ؛ بحارالأنوار، ج 78، ص 110
که از نیکان بود، در ماه مبارک برنامهای داشت، هر شب گروهی را برای افطار دعوت میکرد. آن شب نوبت علما بود) من از عقب شیخ رفتم و عرض کردم: به سیّد کمکی برای افطاری کنید،
ایشان پاسخی نداد، باز تکرار کردم، جوابی نداد، عصبانی شدم و گفتم: به منزل تولیّت میروید و غذاها را میخورید و به سادات اعتنایی نمیکنید. جناب شیخ نزدیک من آمد و آهسته فرمود: آقا سیّد! آن دو قرانی (پول آن روز) که داری مصرف کن، هر وقت تمام شد، بنده تقدیم میکنم. من خیلی شرمنده شدم و از مریدان ایشان شدم، هر وقت پول نداشتم، خدمتش میرفتم و ایشان هم کمک میفرمود.
روزی منزل ایشان رفتم و عرض کردم: با فقری که دارم، دلم هوای مشهد کرده است. ایشان فکری کرد و فرمود: آقا سیّد! برخیز و کفشهای مرا بپوش و دور حیاط قدمی بزن! این کار را کردم. پس از آن، ایشان برخواست و با من مصافحه و معانقه کرد و فرمود: التماس دعا دارم، من متحیّر شدم، بیرون آمدم و در فکر بوده، به خیابان حضرتی رسیدم. چند نفری کنار سواری ایستاده بودند، چون مرا دیدند، از دور به طرف من دویدند و گفتند: آقا سیّد! قربانت، میخواهیم همراه شما به مشهد مشرّف شویم! و مقداری پول به من دادند که نزد اهل خانهام گذاشتم. آنگاه به منزل شیخ برای خداحافظی رفتم. ایشان با حالت گریه، مجدّداً به من التماس دعا نموده و فرمود: سلام ابوالقاسم را خدمت حضرت رضا علیه السلام برسان. نزد آنها آمده، سوار شدیم و به سوی مشهد حرکت نمودیم.
ضمن مسافرت معلوم شد که یکی از آنها بیمار سختی است که پزشکان او را جواب نموده و همگی بختیاری هستند. در راه به من گفتند: آقا سیّد! این مریض را جواب کردهاند و شما را به عنوان واسطه و شفیع خدمت امام رضا علیه السلام میبریم! حال انقلابی به من رخ داد تا به مشهد رسیدیم.
رفقا برای تهیّه منزل رفتند. به آنها گفتم: من به حرم مشرّف میشوم. به حرم رفته، به آن حضرت عرض کردم: گرچه آلودهام، از شما هستم. مرا به عنوان واسطه
آوردهاند، حضرتش را سوگند دادم که مرا ناامید نکند و به مسافرخانه برگشتم.
نخستین بار که آن بیمار را به حرم بردند آن حضرت به لطف و کرم او را شفا دادند و آبروی مرا حفظ نمودند. چون شفا یافت، دوستان همگی مطیع من شده، حتّی تعیین مقدار توقّف را به عهده من نهادند. چند روزی گذشت مرا به بازار برده، برایم به هر اندازه که دوست داشتم سوغات خریدند. به آنها گفتم: آقایی در قم داریم، میخواهم برای او پوستین بخارایی بخرم. پوستین خوبی به مبلغ دوازده تومان (پول آن روز) خریدند. هنگام مراجعت به قم همان مکانی که سوار کرده بودند پیاده نمودند. مبلغی هم به من داده، پس از خداحافظی مراجعت نمودند.
به منزل شیخ رفتم و پوستین را به آن مرحوم دادم. ایشان پس از معانقه به داخل رفته، کیسهای نزد من گذاشت و فرمود: پول پوستین است. قبول نمیکردم، فرمود: برای تو خریدهاند، اگر نپذیری من هم نمیپذیرم. با اصرار پذیرفتم. پس از آمدن به منزل، پولها را شمردم، همان دوازده تومان بود.
سید محترمی از آقای میرزا علی بشیری نقل میکند که گفت: در ماه مبارک رمضان آیة اللَّه مرحوم شیخ ابوالقاسم قمی را - به اتفاق یکی دیگر از علما - جهت افطار دعوت کردم. پذیرایی آن زمان آبگوشت بود مادرم در نماز جماعت شیخ شرکت میکرد و روی علاقهای که به ایشان داشت مقداری حلوا هم پخت.
شیخ پس از ورود فرمود: افطاری از آبگوشت تجاوز کرده؟ علی! آبگوشت کافی بود. پاسخ داد: مادرم چنین کرد. فرمود: ظرفی بیاور، حلوا را در آن ریخت و فرمود: درب منزل فلان زن مستمند ببر، من هم اطاعت کردم.
بیش از یک ماه گذشت. آن زن مستمند مادرم را در مسجد ملاقات کرد و گفت: این چه حلوائی بود که علی پسر شما برای من آورد؟ هرچه از آن میخوریم تمام نمیشود! اینجانب پس از باخبر شدن، جریان را خدمت مرحوم شیخ نقل نمودم، ایشان فرمود: اگر آن زن زبانش را بسته بود و راز را فاش نمیکرد، آن حلوا هرگز تمام نمیشد!
آن جناب در سال 1353 ه ق از دنیا رفتند. قبر ایشان بالای سر مرحوم آیة اللَّه حائری و پایین پای مرحوم آیة اللَّه بروجردی است. بزرگان از ایشان حکایتها نقل میکردند. مرحوم آقای بهاءالدّینی میفرمود: در جوانی نَفَس شیخ ابوالقاسم به من خورد، عوض شدم.
آقای سیّد یونس آذر شهری برای زیارت به مشهد مشرّف میشود. پس از نخستین زیارت، همه پول هایش مفقود میگردد، به حرم میرود. پس از عرض حال میگوید: مولایم! میدانید پولم از دست رفت و در این شهر غریبم و جز به شما، به دیگری نخواهم گفت، شب در عالم رؤیا امام رضا علیه السلام میفرمایند: سیّد یونس! بامداد هنگام طلوع فجر در بست پایین خیابان زیر نقّاره خانه ایستاده، نخستین فردی که آمد، به او جریان را بگو تا مشکلت را حل نماید.
گوید: پیش از طلوع فجر به حرم مشرّف شدم. پس از زیارت، به همان مکان که امام علیه السلام فرموده، رفتم. نخستین کس آقا تقی آذر شهری که در شهر ما به او «تقی بی نماز» میگفتند، بود. با خود گفتم چگونه مشکلم را با او بگویم که او به بینمازی مشهور است. از او گذشتم به حرم مشرّف شده، دوباره عرض حال کردم. شب همان خواب را دیدم و تا سه شب این جریان تکرار شد. روز سوّم جلو رفتم، به آقا تقی سلام کردم. فرمود: سه روز است تو را این جا میبینم، لابد کاری داری؟
جریان گم شدن پولم را به او گفتم. آقا تقی علاوه بر خرجی یک ماه توقّف، پول سوغاتم را داد و گفت: پس از یک ماه، فلان روز، فلان ساعت، وعده ما آخر بازار سرشور بوده تا تو را به شهرت باز گردانم، از او تشکّر نمودم.
یک ماه گذشت. پس از خرید سوغات و زیارت وداع، در همان ساعت، در همان مکان حاضر شدم. آقا تقی آمد و فرمود: خودت به همراه اثاثیه و خورجین و هر چه داری، بر دوشم بنشین! شگفت زده، پرسیدم: مگر ممکن است؟ فرمود: آری، پذیرفتم. ناگاه دیدم آقا تقی گویی پرواز میکند و شهر و روستاهای میان مشهد تا
آذر شهر به سرعت از زیر پای ما میگذشت. پس از اندک زمانی، خود را در صحن خانه خود دیدم، دخترم در حال غذا پختن بود. آقا تقی خواست برگردد، دامانش را گرفتم و عرض کردم: به خدا سوگند! تو را رها نمیکنم. در شهر به تو اتّهام بینمازی ولا مذهبی میزنند، اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی. از کجا به این مقام رسیدهای، نمازهایت را کجا میخوانی؟
فرمود: برای چه جستجو میکنی؟ او را سوگند دادم، از من تعهّد گرفت که تا زنده است، رازش را فاش نکنم. فرمود: سیّد یونس! در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا و عشق به اهل بیت و خدمت به خوبان و محرومان به ویژه ارادت به حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه مورد عنایت قرار گرفتهام. نمازهایم را هر کجا باشم، با طیّ الأرض در محضر آن بزرگوار و به امامت حضرتش انجام میدهم.(1)
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در عالم رندی خبری نیست که نیست
مردی از انصار گوید: روزی - که بسیار گرم و سوزان بود - پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در سایه درختی نشسته بودند. مردی آمد و خود را برهنه نمود و بر ریگ سوزان میغلطید. گاه پشت و شکم خود را و گاهی پیشانیش را داغ میکرد و میگفت: ای نفس! بچش که آنچه نزد خدای بزرگ است، اعظم و دشوارتر است از آنچه با تو کردم و پیامبر خدا صلی الله علیه وآله عمل او را مینگریست تا آنکه لباس خود را پوشید. آن حضرت با اشاره او را خواست. آنگاه به او فرمودند:
«کاری کردی که دیگری را ندیدم چنین کند! و از علّت آن جویا شدند؟». عرض کرد: بیم از خدای بزرگ مرا بر آن واداشت و به خود گفتم: این را بچش که آنچه نزد خدای بزرگ است، بزرگتر و دشوارتر است از آنچه با تو کردم. آن حضرت فرمودند: به حق از پروردگار خود ترسیدی، و پروردگار به تو بر آسمانیان
1) 374. کرامات صالحین، از مرحوم آیة اللَّه شریف رازی، ص 156.
مباهات میکند، آنگاه به اصحاب خود فرمودند:
«ای گروه حاضر! به او نزدیک شده، تا برای شما دعا کند. نزد او آمدند و او این چنین دعا کرد: خداوندا! امور ما را بر هدایت گِرد آور و تقوا را توشه ما قرار بده و بهشت را جایگاه ما کن.»(1)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
خداوند به حضرت داود وحی فرستاد که پیام مرا به پیروانت برسان:
«لَیْسَ مِنْ عَبْدٍ مِنْهُمْ آمُرُهُ بِطاعَتی فَیُطِیعُنی اِلّا کانَ حَقّاً عَلَیَّ اَنْ اُطِیعَهُ وَ اُعِینَهُ عَلی طاعَتی وَ اِنْ سَألَنِی اَعْطَیْتُهُ وَ اِنْ دَعانِی اَجَبْتُهُ وَ اِنِ اعْتَصَمَ بِی عَصَمْتُهُ وَ اِنِ اسْتَکْفانِی کَفَیْتُه وَ اِنْ تَوَکَّلَ عَلَیَّ حَفِظْتُهُ مِنْ وَراءِ عَوْراتِهِ وَ اِنْ کادَهُ جَمِیعُ خَلْقِی کُنْتُ دُونَهُ.»(2)
«هر کس از بندگانم را که به طاعت و بندگیم امر میکنم و او فرمان برد، بر من نیز لازم است که او را اجابت کنم و بر اطاعت خود یاری رسانم؛ اگر چیزی از من درخواست نماید، به او عطا کنم. اگر دعا کند و مرا بخواند، اجابت نمایم. اگر به من اعتصام ورزد، او را پناه دهم. اگر از من درخواست کفایت کند، امورش را کفایت کنم. اگر بر من توکّل نماید، او را در چالشها و کمبودهایش پاسدارم و اگر همهی مخلوقاتم از او مانعِ (خیر) شوند (یا اگر در صدد مکر با او برآیند و در حقِّ او بدی کنند) من پیشاپیش او و در کنارش باشم (و از او حمایت کنم)».
آیة اللَّه رازی مینویسد: مرحوم ملّا محمّد اشرفی از بزرگان عصر خویش بود. در عصر ناصرالدّین شاه میزیست و در سال 1315ه ق در بابل از دنیا رفت و همان جا به خاک سپرده شد. وی دارای کرامات بسیار بود. از جمله کرامات وی این است که
از آیت اللَّه بافقی شنیدم و نیز مرحوم حاج آقا حسین فاطمی در جامع الدُرر آورده است:(1)
مرحوم معین الاطبّاء - که مورد اعتماد و از راستگویان بود - گوید: مدّتی در بابل از محضر پرفیضش بهرهها بردم. سفر زیارتی مشهد پیش آمد، خدمت ایشان رسیدم تا خداحافظی کنم. ایشان نامهای به حضرت رضا علیه السلام نوشته، به من داد و فرمود: جواب آن را بیاور!
این جانب به مشهد رفتم و به حرم مشرّف شده. نامه را به ضریح انداختم، به هنگام تصمیمِ به بازگشت، برای زیارت وداع به حرم مشرّف شدم. مشغول زیارت و نیایش با خدا بودم که متوجّه شدم به طور شگفت انگیزی حرم مطهّر خلوت شد و بزرگواری از درون ضریح بیرون آمده، خطاب به من فرمودند: به حاج اشرفی سلام برسان! بگو:
آیینه شو جمال پری طلعتان طلب
جاروب کن تو خانه، سپس میهمان طلب
آنگاه به سوی ضریح مطهّر بازگشت و از برابر دیدگانم ناپدید شد. به خود آمدم و دریافتم که این پاسخنامه بود.
هنگامی که به بابل آمدم، خدمت حاجی اشرفی رفتم. دربِ خانه را زدم، حاجی در را گشود و پیش از آنکه حرفی بزنم، با حالتی وصفناپذیر فرمود: آری! سالارم عنایت فرمودند، به من سلام رسانیدند و فرمودند: «آیینه شو..».(2)
آقای شیخ محمّد حسین انصاریان (واعظ معروف) بر منبر نقل کرد: سنّ سربازیام که فرا رسید، مأمور شاه به خانه ما آمد و با تندی و بد اخلاقی گفت: فردا صبح باید برای سربازی آماده شوی والّا...
پدرم خیلی ناراحت شد. راضی نمیشد به سربازی در ارتش شاه بروم. بعد از
لحظهای تفکّر گفت: کار درست شد. با هم به خانه یکی از صاحب نفسان رفتیم. پس از عرض سلام، پدرم جریان را عرض نمود؛ آن بزرگوار فرمود: محمّد حسین به سربازی نمیرود، پدرم با اطمینان بیرون آمد، فردا صبح کسی دنبالم نیامد. به ناچار خود به پادگان رفتم، سربازِ دم در با احترام گفت: شما محمّد حسین انصاریان هستید؟ گفتم: آری! گفت: رئیس شما را خواسته و مرا پیش او برد.
رئیس احترام فراوانی گذاشت، سرباز را بیرون فرستاد، برایم چای آورد. آنگاه کارت پایان خدمت را نزدم گذاشت و گفت: تنها التماس دعا دارم، متحیّرانه بیرون آمدم خدایا چه شد، چگونه نَفَس این مرد بزرگ مؤثّر واقع شد، (حتّی به طور عادی هم روزها معطّلی دارد تا کارت آماده شود) چگونه با این سرعت مسأله حل شد!
کراراً میشنیدم که جناب عزرائیل پیش از فوت مرحوم آیة اللَّه سید احمد خوانساری به ملاقات ایشان آمده است تا آنکه روز یکشنبه، آخر ماه مبارک رمضان 1416 ه. ق در حرم مطهّر ثامن الائمّه علیه السلام ماجرا را از فرزند ایشان پرسیدم. آقای سیّد جعفر فرمود:
چند روز به فوت پدرم باقی مانده بود، ایشان به من و چند نفر دیگر فرمودند که پیش موالیان خود بودم نه در خواب، بلکه در بیداری و آنها را ملاقات کردم. ناگاه جوانی زیبا روی با لباسی سفید در حالی که خندان بود، وارد شد. خوشحال شدم که مرا راحت خواهد کرد. (بنابر نقل مرحوم آیة اللَّه محسن ملایری؛ هنگامی که او را دیدم، پرسیدم: کیستی؟ فرمود: ملک الموت، گفتم: به ملاقاتم آمدهای یا برای قبض روحم؟ فرمود: به ملاقات شما آمدهام و خداوند به شما سلام میرساند.) کار را تمام نکرد.
ما از ایشان خواستیم تا برای خود دعا کند و شفا بگیرد، نپذیرفتند و فرمودند: فرزندم! میخواهم بروم، دیگر راحت شوم. روز جمعه شد. فرمودند: امشب، شب آخر است. نود سال است که سوره مؤمنون را در روز جمعه خواندهام، مرا کمک کنید امروز نیز بخوانم. شب فرا رسید. فرمودند: خودتان و هر کس مهمان است،
شام میل فرمایید که دیگر نمیرسید، سپس به من فرمودند: کسی نگذار وارد شود، با اصرار خواهرم وارد شد. پدر بزرگوارم با ابرو اشاره کردند بیرون رو، خواهرم بیرون آمد. ایشان تنها بودند و با کسی حرف میزدند! ما صدای ایشان را میشنیدیم، ولیکن نمیفهمیدیم چه میگویند و با چه کسی سخن میگویند تا آنکه مرا صدا زدند، من بیدرنگ داخل شدم. فرمودند: شما را به خدای بزرگ میسپارم. «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمِینَ». پس از آن، با صدای بلند فرمودند: «یا اللَّه» و از دنیا رفتند.(1)
آن مرحوم، صاحب نفس قدسیّه و کرامات بیشماری بودند: از جمله در جوانی که با سیّد حسن میر رکنی رفیق بودم، از یزد عازم مشهد مقدّس شدم. در اتوبوس هر کسی میگفت؛ من فلان جا میروم. من با خود گفتم کسی جز حضرت امام رضا علیه السلام را ندارم. هوا سرد و برفی بود. اتوبوس به محلّ گاراژها نرفت، بلکه به خیابان مقابل گاراژ کامیونها رفت. هنگامی که پیاده شدم، بیرون گاراژ ایستادم. ناگاه سواری ناشناس آمد، به من اشاره نمود که سوار شوم. وقتی سوار شدم، گفت: جا و اتاق میخواهی؟ گفتم: آری! گفت: دو جا سراغ دارم. یکی از آن مکانها شلوغ است که شما خوش نداری آنجا بروی. مرا نزدیک مهمان پذیری برد و گفت: این جا برای شما خوب است. مدیر آن، فردی یزدی است. مرا پیاده کرد و رفت، کرایه هم نگرفت. داخل شدم یک اتاق دو نفری به من داد. گفتم: یک نفری، گفت: ندارم، فهمیدم مولا یک تخت آن را برای دیگری ذخیره فرموده است.
به حرم مشرّف شدم. پس از آن، دیدم که سیّد حسن میر رکنی آنجا مشغول نماز است. گفتم: جایی برای اقامت داری؟ گفت: نه! گفتم: پیش ما بیا! وقتی به اتاق آمدیم، گفتم: بیموقع مشهد آمدهای! جریان زمین خوردن همسرش از بالای
1) 379. آن مرحوم در سال 1309ه.ق به دنیا آمده و در روز جمعه 27 ربیع الثّانی سال 1405ه.ق (مطابق نام ایشان آیة اللَّه خوانساری) از دنیا رفته و در مسجد بالا سر حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام نزدیک قبر استادشان مرحوم آیة اللَّه حائری دفن شدند.
درخت را نقل کرد و گفت: او را با آمبولانس به تهران آوردیم و الآن بستری است. در بین سخن معلوم شد دکتر به او دارو میدهد تا کودک در رحم ساقط شود. گفتم: چرا؟ پاسخ داد: چون اشعه بچّه را ناقص میکند. گفتم: از نظر شرع مقدّس نمیشود بچّه را کشت.
آقای سیّد حسن پس از زیارت و دعا و تضرّع به تهران میرود. روز بعد به منزل آیة اللَّه خوانساری رفته، تا از ایشان مسأله را بپرسد. درب منزل را زده، آقای احمدی، داماد ایشان درب را باز میکند. هنوز حرفی نزده که آقای خوانساری در دالان خانه میفرمایند: سیّد! خون بچّه و مادر مگر فرقی دارد و به دنبال آن بیرون میآیند و در گوش سیّد حرفهایی میزند که برای من نقل نکرد.
پس از آن، سیّد حسن به بیمارستان رفته، مانع میشود که همسرش قرص بخورد. دکتر او را میخواهد و میگوید: برای چه؟ سیّد حسن میگوید: اسلام اجازه نمیدهد. دکتر میگوید: مگر اسلام با علم مخالف است؟ (خداوند به زبانش جاری میکند و) میگوید: این فوق علم است (و دست علم از آن کوتاه است).
شگفت آنکه بدون هیچ عیب و نقصی بچّه به دنیا میآید و از همه فرزندانش نیز سالمتر بود و نام او را سیّد رضا میگذارد.
مرحوم آیة اللَّه رازی مینویسد: آیة اللَّه خوانساری از بزرگانی بود که صاحب بینش و بصیرت خاصّ خویش بود، در این مورد داستانها نقل شده است...
یکی از بازرگانان مورد اعتماد تهران میگفت: روزی در خدمت آیة اللَّه خوانساری بودم و هیچ فرد دیگری آنجا نبود. به ناگاه آقا فرمود: فردی در خانه است و خواستهای دارد، عرض کردم: آقا کسی زنگ نزد، فرمود: چرا کسی هست، این پاکت را به او بدهید تا برود. بیرون آمدم، شخص محترمی قدم میزد، او را صدا زدم و گفتم شما زنگ زدید؟ گفت: خیر، پرسیدم کاری دارید؟ گفت: آری! همسرم بیمار است و اینک در بیمارستان برای پذیرش و بستری پول خواستهاند که هشت هزار تومان کسری دارم... تاکنون این جا نیامدهام، متحیّرم که زنگ نم یا نه، پاکت را
او دادم و شمرد. همان هشت هزار تومان بود!(1)
یکی از دکترهای متدین و خیّر تهران برایم نقل نمود که منزل آیة اللَّه سید احمد خوانساری بودم که ایشان سجده بود سر برداشت و خواست بیرون برود و فرمود: کسی پشت در است احتیاج به کمک دارد. گفتم: آقا! کسی زنگ نزد! فرمود: چرا کسی پشت در منتظر کمک است. گفتم: آقا! من این را انجام میدهم. بیرون آمدم دیدم گرفتاری ایستاده و خجالت میکشد زنگ خانه را بزند. مقداری به او کمک کردم او با خوشحالی رفت.
از دوستان مورد اعتماد نقل میکرد: از آیة اللَّه خوانساری در اواخر عمر پرسیدند امید شما به چیست؟ فرمود: امیدم به شفاعت حضرت زهرا علیها السلام است.
مرحوم شیخ صدوق از رسول خدا صلی الله علیه وآله روایت کرده که:
در زمان گذشته، سه نفر به راهی میرفتند. در بین راه باران بارید. به غاری پناه بردند. ناگاه سنگی از کوه فرود آمد و در غار را گرفت و راه مسدود شد. یکی از ایشان گفت: سوگند به خدا! از این گرفتاری جز راستی، شما را رهایی نمیبخشد. باید هر کدام از شما خدا را به آنچه راست میداند، بخواند.
یکی از آنها گفت: خدایا! میدانی که کارگری برایم کار میکرد که مقداری برنج اجرت او باشد، او کار را انجام داد. اجرت نگرفته، ناپدید شد. من آن برنج را برایش زراعت نمودم و از حاصل آن، تعدادی گاو خریدم. چون نزد من آمد و اجرت خود را درخواست نمود، گاوها را به او دادم و گفتم: اینها حاصل آن برنج تو میباشد. خداوندا! اگر میدانی این عمل را از ترس تو انجام دادهام، این بلا را از ما دفع کن که اندکی از آن سنگ کنار رفت.
دیگری گفت: خدایا! میدانی که من، پدر و مادر پیری داشتم. هر شب شیر گوسفندان خود را برای ایشان و عیال خود میآوردم. شبی دیر آمدم، پدر و
1) 380. کرامات صالحین ص 309.
مادرم در خواب بودند و اهل و عیالم از گرسنگی فریاد میکردند - و هر شب تا پدر و مادرم شیر نمیخوردند به آنها نمیدادم - نخواستم ایشان را بیدار کنم و کراهت داشتم که برگردم و برای آشامیدن شیر بیدار شده، مرا نیابند لذا تا بامداد انتظار کشیدم، خداوندا! اگر این عمل را از ترس تو انجام دادم، گشایشی عطا فرما! سنگ اندکی به کنار رفت، به طوری که آسمان را مشاهده کردند.
سوّمی گفت: خدایا! میدانی که دختر عمویی داشتم و او را دوست میداشتم. خواستم او را فریب دهم؛ گفت: حاضرم به صد دینار، من صد دینار برایش حاضر ساختم. آنگاه که حاضر شد و در کنارش آمدم، گفت: از خدا بترس و این عمل را انجام نده، من برخاستم و از صد دینار هم گذشتم، خداوندا! اگر میدانی که از ترس تو انجام دادم، این بلا را دور گردان که آن سنگ دور شد و هر سه بیرون شدند.(1)
مرحوم رازی پس از توصیف برادر خویش، مرحوم حاج غلام رضا، مینویسد:
پس از وفات برادرم، با یکی از بستگان خدمت آیة اللَّه مرعشی - برای پرداخت خمس - رفتیم. آیة اللَّه مرعشی فرمود: پس از وفات حاج غلام رضا برادرت، او را در خواب دیدم، با وضع خوب و لباس نو. دانستم از دنیا رفته، به او گفتم: از خاطرات خودت برایم بگو، نمیگفت. اصرار ورزیدم، گفت: شب جمعهای مصادف بود با ایّام مذهبی در حرم حضرت شاه عبدالعظیم تا صبح به عبادت مشغول شدم، پس از نماز صبح بیرون آمدم، به نانوایی رفته، دو نان گرفته، به منزل رفتم. سگ بزرگی پیش رویم آمد. من نانی پیش او انداختم، آن را خورد، باز آمد، من نانی پیش او انداختم. برای مرتبه سوّم آمد، به او نان دادم. باز هم آمد، گفتم: ای حیوان سیر نشدی؟ ناگاه پیش روی من ایستاد با زبان آدمی گفت: حاجی! من گنهکارم! خدا مرا به این صورت مسخ کرده است. دعا کنید خداوند مرا نجات
1) 381. خصال، ج 1، ص 184، ب 3، ح 255 ؛ بحارالأنوار، ج 70، ص 379.
د. این را گفت و رفت. پس از شنیدن به خود لرزیدم، به راهم ادامه دادم.
چون این داستان را برادر کوچکم شنید، گفت: به خدا سوگند! این جریان را در زمان حیاتش با اصرار برایم نقل کرد و تأکید نمود تا زندهام برای کسی نقل نکن!(1)
و نیز مینویسد: پدرم از مرگ خود به کنایه و گاهی صراحتاً خبر میداد. روز اول ماه جمادی تب نمود و مهیّای سفر مرگ شد، از دوستان و اقوام حلالیت و رضایت طلبید...
روز چهاردهم ماه به من - که سیزده ساله بودم - فرمود: بیا برایم قرآن بخوان! به مادرم نیز فرمود: بیرون رو و پرده را بالا زن! خود برخاست و ایستاد و به امیر مؤمنان علیه السلام سلام کرد و عرض کرد: بفرمایید، مشرّف فرمودید، آنگاه خوابید و از دنیا رفت. در منبرها فراوان میخواند:
ای که گفتی فَمَنْ یَمُتْ یَرَنِی
جان فدای کلام دلجویت
کاش روزی هزار مرتبه من
مردمی تا بدیدمی رویت(2)
تاجری اصفهانی به مکّه رفت، شب دوازدهم در منی خواب دید بزرگواری به همراه منشی خود دامن چادرها را بالا میزند و میفرماید: بنویس: «هذا لَیْسَ بِحاجٍّ، هذا حاجٌّ». (= این حاجی نیست، این حاجی است) تا به من رسید، دلم میطپید، فرمود: بنویس: «لَیْسَ بِحاجٍّ» از خواب بیدار شدم. در فکر فرو رفتم، متوجّه شدم تا به حال حساب سال نداشتم، برای فرزندان خود نوشتم که چنین خوابی دیدهام و قرضهای مرا بدهید، یک سال میمانم.
سال بعد نیز همان خواب را دیدم، باز آن بزرگوار فرمود: «لَیْسَ بِحاجٍّ» بیدار شدم، باز فکر کردم، یادم آمد که خانهام یک طبقه بود، خواستم سه طبقه بسازم، همسایهام راضی نبود و میگفت: هوای من گرفته میشود و دل او را شکستم. برای فرزندانم خواب را نوشتم و گفتم: دو طبقه از خانه را خراب کنید
و همسایه را راضی نمایید. یک سال دیگر ماندم، شب دوازدهم همان خواب را دیدم و آقا سه مرتبه فرمودند: «هذا حاجٌّ» از خواب بیدار شدم و از این جریان خوشحال گشتم.(1)
ابوحمزه ثمالی از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام روایت میکند که فرمودند:
«مردی با خانوادهاش به دریا مسافرت کرد، کشتی آنها شکست و از سرنشینان آن، جز همسر آن مرد کسی نجات نیافت. آن زن بر تختهای از الواح کشتی نشست تا به یکی از جزیرههای دریا پناهنده شد.
در آن جزیره مردی راهزن بود که همه پردههای حرمت الهی را دریده بود. ناگاه آن راهزن دید زنی بالای سرش ایستاده است. سر به سوی او بلند کرد و گفت: تو انسان هستی یا جن؟ پاسخ داد: انسانم. بی آنکه با او سخنی گوید، آماده شد پردهدری کند. آن بانو لرزان و مضطرب گشت، به او گفت: چرا مضطربی؟
پاسخ داد: از خدا میترسم - و با دست به آسمان اشاره کرد - مرد گفت: تا به حال چنین کاری کردهای؟ پاسخ داد: به عزّت خدا نه، گفت: با آنکه چنین کاری انجام ندادهای و من تو را مجبور میکنم، این گونه از خدا میترسی؟ سوگند به خدا که من از تو به ترسیدن از خدا سزاوارترم. سپس کاری نکرده، به سوی خانوادهاش رفت و همواره در کار توبه و بازگشت بود.
روزی در اثنای راه به راهبی برخورد در حالی که آفتاب داغ بر سر آنها میتابید، راهب به آن جوان گفت: دعا کن تا خدا ابری بر سر ما آرد، زیرا آفتاب ما را میسوزاند. پاسخ داد: برای خود نزد خداوند کار نیکی سراغ ندارم تا جرأت کنم از او چیزی بخواهم. راهب گفت: پس من دعا میکنم و تو آمین بگو! جوان پذیرفت، راهب دعا کرد و جوان هم آمین گفت. بیدرنگ ابری آشکار و بر سر آنها سایه افکند، پارهای از روز را زیر سایه آن راه
1) 384. حکایتهای شنیدنی، ص 45
رفتند، سر دو راهی رسیدند، جوان از یک راه و راهب به راه دیگری رفت، ولی ابر همراه جوان شد.
راهب گفت: تو از من برتری و دعا به خاطر تو مستجاب شد، جریان خود را برایم بازگو! جوان داستان آن زن را بیان کرد. راهب گفت: چون ترس از خدا وجود تو را فرا گرفت، گناهان گذشتهات آمرزیده شد. اکنون مواظب باش که در آینده چگونه باشی».(1)
امام صادق علیه السلام جریان بانوی پارسا و درستکار دیگری را این چنین نقل میکنند:
«در میان بنی اسرائیل پادشاهی بود که قاضی او، برادر درستکاری داشت که با زنی پارسا از اولاد پیامبران ازدواج نموده بود. روزی پادشاه در پی مأموریّتی دنبال شخص مورد اعتمادی میگشت، قاضی برادر خود را معرّفی نمود و گفت: کسی که بیشتر از او مورد اعتماد باشد، سراغ ندارم. در پی آن، برادر خود را برای انجام آن طلبید و او به خاطر صیانت از همسرش، از پذیرفتن آن اکراه داشت. ولی قاضی او را مجبور ساخت. وی پس از اصرار، هنگام خروج گفت: برادر! هیچ چیز همانند همسرم برایم مهم نیست، او را به تو میسپارم و انجام کارهایش را بر عهده تو میگذارم و با آنکه همسرش از رفتن او اکراه داشت، عازم سفر شد.
روزها گذشت و قاضی به سراغ آن بانو میآمد و از حوایجش سؤال میکرد و در انجام آن اقدام مینمود، تا آنکه محبّت او در دلش افتاد و تصمیم گرفت با او مرتکب خلاف شود. امّا آن بانو امتناع میورزید، قاضی (او را تهدید نمود و) سوگند یاد کرد که در صورت ممانعت به پادشاه اطّلاع میدهم که مرتکب فسق و فجور شدهای! ولی آن بانو تسلیم نشد.
قاضی نزد پادشاه رفت و گفت: همسر برادرم مرتکب عمل خلاف عفّت
1) 385. کافی، ج 2، ص 56، باب خوف و رجا ح 8.
شده است. پادشاه هم به اجرای حدّ دستور داد. متعاقب آن نزد آن بانو آمد و گفت: پادشاه دستور داده دربارهات حدّ اجرا کنم، اگر نپذیری تو را سنگسار میکنم، ولی باز نپذیرفت.
چیزی نگذشت که قاضی زن را داخل حفرهای نموده، در حضور مردم سنگسارش نمود و چون پنداشت که از دنیا رفته، او را رها نمود. امّا در تاریکی شب، آن زن که هنوز رمقی داشت، خود را از میان حفره بیرون کشیده و خود را تا صومعه راهبی رسانید و کنار آن خوابید تا صبح شد. بامدادان داستان خود را برای راهب بازگفت و او ترحم نموده، به صومعه خود راهش داد و او را مداوا نمود تا سالم شد و تنها کودک خود را به او سپرد تا آن بانو او را تربیت نماید.
در صومعه راهب، پیشکاری به خدمت اشتغال داشت. او نیز شیفته جمال آن زن گردید. تمایل خود را چندین مرتبه ابراز کرد ولی آن بانو نپذیرفت. گفت: اگر نپذیری، در کشتن تو اقدام میکنم! او نپذیرفت، تا آنکه خدمتکار با شکستن گردن کودک، وی را کشت و آن را بر گردن آن بانوی پارسا انداخت. راهب به آن بانو گفت: چرا چنین کردی، با آنکه خوبیهایی که برایت انجام دادهام نیک میدانی؟! وی داستان را باز گفت، دیرانی گفت: (با کشته شدن فرزندم) دیگر راضی نمیشوم نزد من باشی و با پرداخت بیست درهم مخارج راه، وی را بیرون نمود.
آن زن به تنهایی در دل شب (به سوی مقصدی نامعلوم) میرفت تا آنکه صبحگاهان به آبادیای رسید. در آنجا مردی را بر دار دید که هنوز زنده بود و هنگامی که به او گفتند جرم او به خاطر عدم پرداخت بیست درهم دین است، قرض او را پرداخت و آن مرد را نجات داد.
آن مرد (پس از رهایی) گفت: حقّ بزرگی بر من داری! مرا از مرگ نجات بخشیدی، هر کجا بروی، همراهت باشم و با او به کنار ساحلی رسیدند.
جماعتی در آن نزدیکی داخل کشتی بودند. آن مرد به آن بانو گفت: اینجا بنشین تا من از آنها طعامی تهیّه نمایم. نزد کشتی نشینان رفت و گفت: در کشتی چه دارید؟ گفتند: در این کشتی کالای تجارتی، انواع جواهرات و عنبر و کشتی دیگر ما خالی و مخصوص حمل مسافرین است. از ارزش مال التّجاره آنها سؤال نمود، گفتند: از بسیاری، به حساب نیاید!
گفت: امّا من گوهری دارم که از همه اموال شما بهتر است، گفتند: مگر چیست؟ گفت: کنیزی زیبا که همانند آن هرگز ندیدهاید، گروهی را مأمور سازید او را بنگرند و پس از مشاهده و بدون اطّلاع دادن کنیز، قیمتش را به من بپردازید! بدین منظور شخصی را فرستادند و او خبر آورد که چنین کنیزی را هرگز ندیدهام. کشتی نشینان آن بانو را به مبلغ ده هزار درهم خریده و پول آن را به آن نامرد پرداختند.
هنگامی که وی از ساحل دور شد، نزد آن بانو رفته و از او خواستند همراهشان داخل کشتی شود. او ابتدا از همراهی با آنها خودداری ورزید، آنان گفتند: ما تو را از آقایت خریدهایم و آن مرد را معرّفی کردند و با تهدید و اصرار وی را مجبور کردند به همراه آنها بیرون برود و آن گروه به خاطر عدم اطمینان از یکدیگر، خود در کشتی جداگانهای نشستند و او را در کشتی دیگر که از جواهرات و کالای تجاری پر بود، سوار کردند.
در میان راه طوفانی وزیدن گرفت و تمام آن جماعت با کشتی خود غرق شدند و تنها آن بانوی فداکار به همراه کشتیاش نجات یافته، به جزیرهای (خرّم) که پر از آب، درخت و میوه بود، رسید. او با خود گفت: در این جا میمانم و با استفاده از این آب و میوهها به عبادت خداوند مشغول میشوم.
خداوند به یکی از پیامبران بنی اسرائیل وحی فرستاد که در یکی از جزایر، بندهای از بندگانم میباشد، تو از همان پادشاه بخواه به همراه ملّت خویش به آن جزیره نزد بندهام بروند و به گناهان خود اعتراف نمایند تا او برایشان
استغفار کند که با آمرزش او، من نیز آنان را میبخشم.
پادشاه با اهل مملکت به آن جزیره رفتند، بانویی را مشاهده نمودند. نخست پادشاه نزدیک آمده و به گناه خود اعتراف نمود و گفت: قاضی دربارم نزد من آمد و مدّعی شد که همسر برادرش مرتکب فسق و فجور شده و من بدون درخواست شاهد و گواه، دستور سنگسار دادم. میترسم مرتکب اشتباه و گناهی شده باشم، اینک از خداوند بخواه گناهم را بیامرزد! زن پارسا فرمود: بنشین خداوند گناهت را ببخشد.
آنگاه شوهر آن بانو - بدون آنکه او را بشناسد - نزدیک آمد و گفت: من همسری فاضل و صالح داشتم و با آنکه با خروج من مخالفت میورزید (برای انجام مأموریّت) به سفر رفتم و برادرم را متکفّل امور او نمودم. امّا پس از مراجعت از او درباره همسرم سؤال کردم. برادرم گفت: مرتکب فسق و فجور شده و سنگسار گردید. اینک میترسم در حقّش کوتاهی کرده باشم، از تو میخواهم برایم تقاضای آمرزش نمایی، زن فرمود: بنشین خداوند تو را ببخشد.
سپس قاضی آمد و گفت: همسر برادری داشتم بسیار زیبا. شیفته او شدم و از او خواستم مرا تمکین نماید، امّا او نپذیرفت. نزد پادشاه او را متّهم ساختم و با دستور او سنگسارش نمودم. اینک از تو میخواهم برایم تقاضای آمرزش نمایی! فرمود: خداوند تو را نیز ببخشد و رو به همسرش کرد و گفت: اینها را بشنو.
نوبت دیرنشین رسید. او در برابر زن حاضر شده و داستان خود را باز گفت و اضافه کرد: او را شبانه از صومعه بیرون راندم. میترسم در میان راه گرفتار درندگان شده باشد، آن بانو فرمود: خداوند تو را نیز ببخشد.
سپس خدمتکار دیرنشین حاضر شد و داستان خود را باز گفت. زن به دیر نشین گفت: بشنو و برای او نیز طلب مغفرت نمود. و در آخر آن نامرد که از دار
رها گشته بود، نزدیک آمد و داستان خود را باز گفت، امّا آن بانو فرمود: خداوند تو را نیامرزد!
آنگاه این بانوی پارسا و درستکار متوجّه شوهر خود شد و فرمود: من همسر تو میباشم و آنچه شنیدی، همه درباره من بود. دیگر به مردان احتیاجی ندارم. اینک میل دارم این کشتی پر از کالای تجاری و جواهرات را از آن خود سازی و مرا رها نموده تا در این جزیره به عبادت خداوند مشغول باشم. مینگری که از مردان چه کشیدهام! همسرش پذیرفت و پادشاه و اهل مملکت همگی بازگشتند».(1)
امام باقر علیه السلام میفرمایند:
«در بنی اسرائیل زن بدعملی بود که بسیاری از جوانان را فریفته خود ساخته بود. بعضی از جوانان گفتند: اگر فلان عابد این زن را ببیند، فریفته او خواهد شد. آن زن چون این سخن را شنید، گفت: به خدا! به منزل نروم تا او را نیز فریب دهم. همان شب سراغ عابد رفت، در را کوبید و گفت: ای عابد! مرا امشب پناه ده! عابد نپذیرفت، گفت: بعضی از جوانان بنی اسرائیل با من قصد عمل منافی عفّت دارند، اگر مرا راه ندهی، به سراغم آیند. عابد در را باز کرد، زن داخل شد. لباس خود را کنار زد، چون عابد زیبایی او را مشاهده نمود، مهر او در دلش جای گرفت. بیاختیار دستی به او رسانید. بیدرنگ متذکّر شد و دست خود را به آتش زیر دیگ نهاد، آن زن علّت آنرا جویا شد، گفت: به خاطر این عمل دست خود را میسوزانم! زن بیرون آمد و بنی اسرائیل را آگاه ساخت. هنگامی که نزد عابد آمدند، دست او سوخته بود».(2)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«در بنی اسرائیل عابدی بود. شبی بانویی مهمان او شد، (شیطان او را وسوسه کرد) هر چند بر او فشار میآورد، یکی از انگشتان خود را به آتش نزدیک میساخت (تا آن خیال از او بیرون رود)، پیوسته تا بامداد این را ادامه داد! بامداد به آن بانو گفت: بیرون رو که بد میهمانی بودی».(1)
پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«زهد حضرت یحیی علیه السلام آنچنان بود که به بیت المقدّس تشریف آورد. عابدان، رهبانان و اَحبار و عالمان را مشاهده نمود که پیراهنی از مو پوشیده و کلاهی از پشم بر سر نهادهاند و زنجیر بر گردن و خود را بر ستون مسجد بستهاند. چون این گروه را دید، نزد مادرش آمد و گفت: ای مادر! برایم پیراهنی از مو و کلاهی از پشم بباف تا به بیت المقدّس بروم و با عالمان و رهبانان، خدای را عبادت کنم. مادرش پاسخ داد: صبر کن تا پدرت پیامبر خدا تشریف آورد و با او مشورت کنم. هنگامی که حضرت زکریّا تشریف آورد، جریان را نقل نمود. حضرت زکریّا فرمود: ای فرزند! چه چیز باعث شد که چنین ارادهای کنی و تو هنوز کودک خردسالی. حضرت یحیی عرض کرد: ای پدر! مگر ندیدهای که از من خردسالتر مرگ را چشیده است! حضرت زکریّا پذیرفت و مادر آن را فراهم آورد.
حضرت یحیی به بیت المقدّس تشریف آورد و با عابدان مشغول عبادت شد تا آنکه پیراهنِ مو بدن شریفش را خورد. روزی به بدن خود نظر افکند، دید بدنش لاغر شده است، گریست. از جانب خداوند خطاب آمد که ای یحیی! آیا گریه میکنی که بدنت کاهیده شده. به عزّت و جلالم سوگند! اگر لحظهای به دوزخ نظر افکنی، پیراهن آهنی خواهی پوشید. حضرت یحیی گریست تا
1) 388. بحارالانوار، ج 70، ص 388.
آنکه از بسیاری گریه، رویش مجروح گشت و دندان هایش نمایان شد...
حضرت زکریّا فرمود: ای فرزند! چرا چنین میکنی؟ من از خداوند تو را درخواست نمودم که چشمم به تو روشن گردد. عرض کرد: به فرمان شما چنین کردم، فرمودید: میان بهشت و دوزخ عقبهای هست که از آن نمیگذرند مگر گروهی که از خوف الهی بسیار گریه کنند...
هرگاه حضرت زکریّا میخواست که بنی اسرائیل را موعظه فرماید، به چپ و راست نظر میفرمود که اگر حضرت یحیی تشریف دارد نام بهشت و دوزخ نبرد، روزی حضرت یحیی در مجلس حاضر نبود. آن حضرت شروع به موعظه کرد. حضرت یحیی سر خود را به عبایی پیچیده تشریف آورد و در میان مردم نشست و حضرت زکریّا او را ندید و فرمود: حبیب من جبرئیل، مرا خبر داد که خداوند متعال میفرماید: در دوزخ کوهی است که آن را «سکران» مینامند و در بین آن کوه، یک وادی هست که آن را «غضبان» میگویند. زیرا از غضب الهی افروخته شده است. در آن وادی، چاهی است که عمق آن، صد سال راه است و در آن چاه، تابوتهایی از آتش وجود دارد و در آن تابوتها، صندوقها و لباسها و زنجیرها و غلهایی از آتش است!
هنگامی که حضرت یحیی این را شنید، سر برداشت و فریاد برآورد: واغفلتا! از «سکران» که از آن غافلیم! به دنبال آن، دیوانه وار به بیابان رفت. حضرت زکریّا نزد مادرش تشریف آورد و فرمود: یحیی را جستجو نما که میترسم جز پس از مرگ او را نبینی، مادرش به طلب او بیرون رفت. به جمعی از بنیاسرائیل برخورد، از آنان در باره وی جویا شد. پس از آن، به چوپانی برخورد، از او جویا شد. پاسخ داد: او را در فلان عقبه در چاهی دیدم، مشغول گریه بود و میفرمود: ای مولا! به عزّتت سوگند! آب سردی نیاشامم تا آنکه جایگاه و منزلت خویش را نزد تو بنگرم.
مادر نزد او آمده، سرش را به سینه نهاد و او را سوگند داد که به خانه باز گردد
و خواهش نمود که لباس پشمی (که نرمتر است) بپوشد و برای او عدسی پخت. آن حضرت پس از خوردن عدس خوابید. در خواب ندا آمد که ای یحیی! خانهای نیکوتر از خانه من و هم جواری، بهتر از من میخواهی؟! از خواب برخاست و عرض کرد: خداوندا! از لغزش من درگذر! به عزّت تو سوگند! که جز سایه بیت المقدّس، سایهای انتخاب نکنم و به مادرش گفت: پیراهن مویی را بیاور، مادرش خواست مانع او گردد، حضرت زکریّا فرمود: او را رها کن که پرده از دلش گشودهاند و به عیش دنیا منتفع نخواهد گشت.
حضرت یحیی پیراهن مویی و کلاه پشمینه را پوشید و به بیت المقدّس رفت و با احبار و رهبانان به عبادت مشغول شد تا به شهادت رسید».(1)
مرحوم آیة اللَّه شیخ جعفر شوشتری نقل میکند: روزی حاکم بروجرد به ملاقات عالم جلیل سید مرتضی طباطبایی - پدر مرحوم سید مهدی بحرالعلوم - میرود، پس از ملاقات در صحن خانه با جناب سید مهدی بحرالعلوم - که در آن هنگام در سنین کودکی بود - نیز ملاقات مینماید. حاکم فراوان اظهار مهربانی میکند.
پس از خروج از خانه مرحوم سید مهدی خدمت پدر میآید و میگوید: مرا از این شهر بیرون ببر که میترسم هلاک شوم زیرا وقتی که حاکم به من مهربانی کرد اندکی محبت او در دلم پدید آمد. و همین سببِ هجرت ایشان از آن شهر شد و در بزرگی صاحب فضل و کرامت گردید. (2)
عبد اللَّه مبارک غلامی خرید، غلام تعهد نمود که روزی یک درهم به او بدهد و شب آزاد باشد و هر کجا که خواهد برود. روزی عبد اللَّه جریان را با یکی از دوستانش در میان گذاشت، آن دوست گفت: مگر این غلام نبّاشی میکند که درهمی به تو میدهد. عبد اللَّه بینهایت اندوهناک شد و تصمیم گرفت که بداند غلام شبها به کجا میرود و چه میکند؟ شبانگاه که غلام رخصت گرفت و برفت،
عبد اللَّه نیز به دنبال او روان شد. غلام از شهر خارج شد و به گورستانی رسید. از قبری خاکها را بیرون آورده، خود به درون آن رفت.
عبد اللَّه با خود گفت: دوستم راست گفت، مدتی صبر نمود، آنگاه نزدیک رفت، دید که غلام گوری فراخ کنده و در پیش آن محرابی ساخته و پلاس سیاهی در بر نموده و غلی در گردن نهاده و روی بر خاک میمالد و با خدا مناجات میکند. عبد اللَّه که چنین مشاهده نمود گریان شد و تا صبح بر سر آن قبر نشست. غلام پیوسته شب را در نماز و مناجات بود و روی بر خاک میمالید و از دیدگانش اشک جاری بود. هنگام صبح غلام سر به سوی آسمان بلند نموده، گفت: بار خدایا! میدانی که مولای ظاهری من از من درهم و پول میخواهد ناگاه نوری از هوا ظاهر شد و در میان آن درهمی بود، در دست غلام قرار گرفت.
عبد اللَّه که چنین دید عنان از دست داده، در آن گور فرود آمد و غلام را در بر کشید و سر و روی او را بوسید. غلام اندوهناک شد و عرض کرد: «خدایا! اینک که رازم آشکار شد به عزّتت جانم را بگیر». بیدرنگ در کنار عبد اللَّه از دنیا رفت.
عبد اللَّه با اندوه فراوان دوستان را خبر کرد و غلام را پس از غسل و نماز در همان پلاسش پیچیده و در همان قبر دفن نمود.(1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«روزی امیر مؤمنان علیه السلام با گروهی از اصحاب نشسته بودند. شخصی آمد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! با پسری عمل زشت انجام دادهام، مرا پاک گردان! آن حضرت فرمودند: به خانهات برو شاید تو را جنون عارض شده است، وی تا چهار مرتبه آمد و چنین اقرار نمود. مرتبه چهارم که ثابت شد، فرمودند: پیامبر خدا صلی الله علیه وآله درباره مثل تویی، سه حکم فرمودهاند. هر کدام را میخواهی، انتخاب کن! عرض کرد: آن سه حکم چیست؟ فرمودند: یا با یک ضربت
1) 391. جامع الدرر مرحوم فاطمی، ج 2، ص 183
شمشیر بر گردنت بزنند، یا تو را دست و پا بسته از کوهی سرازیر کنند و یا تو را به آتش بسوزانند، عرض کرد: کدام یک دشوارتر است؟ فرمودند: سوزانیدن به آتش و او آن را انتخاب نمود. آن حضرت فرمودند: خود را برای حدّ آماده کن.
وی دو رکعت نماز به جای آورد. پس از آن، گفت: خدایا! گناهی مرتکب شدم که میدانی، نزد وصی و پسر عمّ پیامبرت آمدم و از او خواستم مرا پاک کند، او مرا مخیّر ساخت میان سه صنف از عذاب و من سختتر و دشوارتر را انتخاب نمودم. از تو درخواست میکنم که این را کفّاره گناهم قرار دهی و در آخرت به آتش مرا نسوزانی! پس گریان برخاست و در گودالی از آتش نشست که آن بزرگوار و اصحاب گریستند، آن حضرت فرمودند: برخیز که فرشتگان آسمان و زمین را به گریه درآوردی، خداوند توبه تو را پذیرفت و دیگر آن را تکرار نکن».(1)
از افتخارات شیعه آنکه بسیاری از عالمان و بزرگان آنها از ملکه عصمت از عصیان برخوردار بودهاند. نقل شده است: روزی مرحوم سید مرتضی و مرحوم سید رضی کتابهای پدر را تقسیم میکردند. یکی باقی ماند که نمیشد آن را تقسیم نمود.
یکی به دیگری گفت: این کتاب از آنِ کسی باشد که عمل مکروهی انجام نداده است. برادر دیگر گفت: نه این کتاب مالِ کسی باشد که قصد عمل مکروه را هم نداشته و نیّت آن را هم نکرده باشد. گفت: برادر! من فکر مکروه را کردهام، ولی آن را انجام ندادهام و از شما فکر مکروه هم سر نزده است!
آنان خویشتن را در محضر آفریدگار جهان میدیدند و مدام از نعمت مراقبه و محاسبه برخوردار بوده و در تمام اوقات، اعضا و جوارح خود را از عصیان پروردگار
1) 392. کافی، ج 7 ص 201، تهذیب ج 10 ص 53 و...
حفظ مینمودند و از دریای بیکران الطاف خاصه الهی بهرهمند بودند.
مرحوم محدّث نوری در خاتمه مستدرک مینویسد:
مرحوم سید بن طاووس ضمن داستان مفصّلی میفرماید: برای درک زیارت اول رجب شب جمعه 27 جمادی الثانیه سال 641 به حلّه وارد شدم. همان روز کسی را معرّفی کردند که میگوید در عالم بیداری خدمت امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه شرفیاب شده و از جانب حضرت برایم حامل پیامی است... چون آن شخص از من جدا شد، رختخوابی برایش فرستادم و شب را در همانجا خوابید...
من برخاستم که برای نماز شب وضو بگیرم. دسته آفتابه را گرفتم، به دستم آب بریزم، کسی لوله آفتابه را گرفت و چرخاند و نگذاشت من برای نماز وضو بسازم. پیش خود گفتم شاید آب نجس است. فتح را صدا زدم و گفتم: آب آفتابه را خالی کن و از شط پر کن! فتح چنین کرد. دوباره دسته آفتابه را برای ریختن آب گرفتم که کسی لوله آفتابه را گرفته، چرخاند و نگذاشت وضو بگیرم...
به همان حال که نشسته بودم، به خواب رفتم. در خواب مردی به من فرمود: آن که از طرف حضرت برایت پیام آورد، گویی شایستگی داشت (که او را محترم بشماری و) پیشاپیش او قدم برداری. از خواب بیدار شدم و در دلم افتاد که در احترام او، کوتاهی نمودهام. پس به سوی خداوند توبه نمودم و شروع به وضو نمودم، دیگر کسی مانع نشد...(1)
این بزرگوار به قدری مورد عنایت پروردگار قرار گرفت که خود میفرماید: به دو دلیل شب قدر را از غیر شب قدر میشناسم. یکی آنکه در شب قدر به آسمان و زمین نگاه میکنم، از شب تا به صبح، فوج فوج و گروه گروه فرشتگان به زمین میآیند و بر حضرت ولی عصر امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه نازل میشوند که در طول سال هیچ گاه چنین نزول فرشتگانی را ندیدهام و دیگر آنکه در شب قدر، نسیم
1) 393. مستدرک الوسائل، ج 20، ص 441
خوش و معطّری وزیدن میگیرد که من آن نسیم معطّر و خوش را در هیچ سحری از سحرها ندیدهام و لذا میفهمم آن شب، شب قدر است.
مینویسند که روزی مرحوم شیخ مفید به شاگردانش شانه میداد تا محاسنشان را شانه کنند. به مرحوم سید مرتضی و مرحوم سید رضی شانه نداد. با آنکه آنها از شاگردان ممتاز او بودند. دو برادر به خانه آمده، جریان را به مادر گفتند. مادر به محضر شیخ مفید آمد و از علّت آن پرسید. شیخ فرمود: مگر سید مرتضی و سید رضی ریش در آوردهاند!
معلوم میشود که تا به حال مرحوم شیخ به صورت آنان نگاه نکرده است، چه آنکه هر دو نوجوان زیبا چهره بودند.
مرحوم شیخ حسنعلی تهرانی جدّ مادری مرحوم آیة اللَّه مروارید که در زمان میرزای شیرازی زندگی میکرد، یکی از رفقایش، به مرض حصبه مبتلا میشود. ایشان به دیدنش آمده، پس از ملاقات با بیمار، میفرماید: تا چای بیاورید، تب بیمار قطع میشود. برای ایشان چای آوردند، بیمار عرق نمود، نشست و دوباره زنده شد!
گفتند: از کجا فهمیدید که اگر عرق کند، خوب میشود؟ پاسخ داد: تا لباس روحانیت پوشیدهام، به امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه خیانت نکردهام. هر کاری که انجام دهم، امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه پشتم را دارد و پاسخم میدهد.
در بعضی از دعاها - نظیر دعای امّ داود در روز نیمه رجب - بر ابدال و اوتاد درود فرستاده میشود. مرحوم کفعمی در شرح دعای امّ داود، درباره رجال الغیب چنین میفرماید: هیچ گاه زمین از قطب و چهار نفر اوتاد و چهل نفر ابدال و هفتاد نفر نجیب و سیصد و شصت نفر صالح خالی نمیباشد.
اما قطب (و رکن عالم امکان) حضرت مهدی عجل اللَّه تعالی فرجه است و اوتاد از چهار نفر کمتر نمیباشند. زیرا که دنیا بسان خیمهای است که حضرت مهدی عجل اللَّه تعالی فرجه عمود آن و این چهار نفر طنابهای آن میباشند و گاهی اوتاد از چهار
نفر و ابدال از چهل نفر و نجبا از هفتاد نفر و صالحان از سیصد و شصت نفر بیشتر میشوند و ظاهراً حضرت خضر و الیاس از اوتاد خواهند بود که با قطب عالم امکان حضرت مهدی عجل اللَّه تعالی فرجه ملازماند.
اما اوصاف آنان؛
اوتاد؛ به مقدار چشم بر هم زدنی از پروردگار غافل نمیشوند. از دنیا تنها به قدر ضرورت روزانه اکتفا میکنند و از ایشان لغزشی سر نزند، گر چه عصمت از سهو و نسیان در آنها شرط نیست. لکن باید از عصمت از گناه و خطا برخوردار باشند. زیرا شرط عصمت از سهو و نسیان، مخصوص امام علیه السلام است.
ابدال؛ از جهت مراقبت در رتبه پایینترند و ممکن است از آنها غفلتی سرزند که با یاد پروردگار متعال تدارک میکنند و هیچگاه از روی عمد مرتکب خطا و گناه نمیشوند.
و نجبا؛ در رتبه پایینتر از ابدالاند.
و اما صالحان؛ پرهیزکاران و به صفت عدالت متّصف هستند...
هرگاه یکی از اوتاد از دنیا برود، جانشین او از ابدال انتخاب میشود و اگر یکی از ابدال از دنیا برود، مقام او به یکی از نجبا داده میشود و اگر از نجبا کم شود، یکی از صالحان جایگزین او میشود و اگر از صالحان از دنیا برود، جانشین او از سایر مردم انتخاب میشود.(1)
در مسند، احمد حنبل روایت کرده: زمانی که حضرت علی علیه السلام در عراق تشریف داشتند، در محضر ایشان، از اهالی شام سخن به میان آمد. شخصی عرض کرد: ای امیرمؤمنان! من ایشان را لعن میکنم. آن حضرت فرمودند: نه (زیرا همه مردم آنجا مستحق لعن نیستند). از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمودند:
«ابدال در شاماند. اینان چهل نفرند که هرگاه یکی از آنها از دنیا برود،
1) 394. حاشیه مصباح کفعمی، ص 534، نجم الثاقب ص422.
خداوند دیگری را جایگزین او نموده و بدل او قرار میدهد و به خاطر ایشان، باران نازل میکند و به ایشان بر دشمنان یاری میدهد و به وجودشان عذاب را از اهل شام برطرف میسازد.».(1)
در کتاب «الاولیاء» از «ابن ابی الدنیا» از حضرت علی علیه السلام روایت نموده که فرمودند: از رسول خدا صلی الله علیه وآله درباره ابدال سؤال کردم، پاسخ فرمودند: اینان شصت نفرند.
عرض کردم: ای رسول خدا! آنان را معرّفی نمایید! فرمودند:
«لَیْسُوا بِالْمُتَطَلِّعِینَ وَ لا بِالْمُبْتَدِعِینَ وَ لا بِالْمُتَعَمِّقِینَ وَ لا بِالْمُعْجِبِینَ، لَمْ یَنالُوا ما نالُوا بِکَثْرَةِ صَلاةٍ وَ لا صِیامٍ وَ لا صَدَقَةٍ وَ لکِنْ بِسَخاءٍ الْأَنْفُسِ وَ سَلامَةِ الْقُلُوبِ وَ النَّصِیحَةِ لِأَئِمَّتِهِمْ. إِنَّهُمْ یا عَلِیّ! فِی اُمَّتِی أَقَلُّ مِنَ الْکِبْرِیِتِ الْاَحْمَرِ».(2)
«اینان جستجوگر در امور دیگران و بدعت گذار و سخت گیر نیستند (یا در امور غیر ضروری غور نمیکنند) خودبین نبوده (و در دل متواضعاند) ایشان مقام خود را با نماز و روزه و صدقه فراوان به دست نیاوردهاند. لکن به سخاوت نفس (و از خودگذشتن و از دنیا دل بریدن) و سلامت قلبها و خیرخواهی نسبت به امامان و پیشوایانشان به این مقام رسیدهاند.
یا علی! اینان در امّت و پیروانم از طلای قرمز ارزشمندتر و کمیابترند».
عالم بزرگوار مرحوم حاج آقا جمال الدین اصفهانی میفرماید: برای نماز ظهر، به مسجد شیخ لطف اللَّه میرفتم. جنازهای را میبردند و عدّهای از حمّالها و کشیکچیها همراه او بودند. تاجری از بزرگان تجّار که از آشنایانم بود، پشت سر آن جنازه به شدّت میگریست. بسیار شگفت زده شدم. زیرا اگر میّت از بستگان تاجر است، چرا این گونه اهانتآمیز تشییع میشود و اگر با او ارتباطی ندارد، پس چرا
این گونه برایش گریه میکند!
تاجر که نزدیک من رسید، گفت: آقا به تشییع جنازه اولیای حق نمیآیید؟ با شنیدن این کلام، از نماز جماعت منصرف شده، همراه آن جنازه رفتم. پس از تشییع، آن تاجر چنین گفت: امسال که به حج مشرّف شدم، نزدیک کربلا بستهای را - که تمام پول و مخارج سفر و لوازم من در آن بود - دزد برد. آشنایی نداشتم که از او پول قرض کنم تا آنکه شبی به مسجد کوفه رفتم. در بین راه که تنها و از غم و غصّه سرم را پایین انداخته بودم، سواری با کمال هیبت و بزرگی - با اوصافی که در وجود مبارک حضرت صاحب الامر عجل اللَّه تعالی فرجه وجود دارد - در برابرم پیدا شده، فرمودند: چرا این گونه افسرده حالی؟ عرض کردم: خستگی راه سفر دارم. با اصرار وی، شرح حالم را عرض نمودم. در این حال صدا زدند: هالو! ناگهان شخصی به لباس کشیکچیها و با لباس نمدی پیدا شد. خوب نگاه کردم، دیدم همان هالوی کشیکچی بازار اصفهان است. به او فرمودند: اثاثیهای را که دزد برده، به او برسان و او را به مکه ببر و خود غایب شدند.
هالو به من فرمود: فلان ساعت از شب، در فلان مکان حاضر باش تا اثاثیه را به تو برسانم. در آنجا حاضر شدم، بسته پول و اثاثیهام را به من داد و فرمود: درست بنگر که چیزی از آن کم نشده باشد و فرمود: برو اثاثیه خود را به کسی بسپار و فلان ساعت در فلان مکان حاضر باش تا تو را به مکه برسانم.
من حاضر شدم، فرمود: پشت سر من بیا! به همراه او رفتم. مقدار کمی از مسافت که طی شد، دیدم در مکه هستم. فرمود: بعد از اعمال حج، در فلان مکان حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقای خود بگو با شخصی از راه نزدیکتری آمدهام تا متوجّه نشوند.
پس از اعمال حج، در مکان معیّن حاضر شدم و مرا همانگونه به کربلا باز گرداند. آنگاه فرمود: حق محبت من بر تو ثابت شد. تقاضایی از تو دارم که پس از آن
انجام خواهی داد و رفت.
به اصفهان آمدم. افراد به دیدنم آمدند. در نخستین روز، هالو تشریف آورد. خواستم او را احترام نمایم، اشاره فرمود که مطلب را اظهار نکنم و در قهوه خانه منزل نزد خادمها نشست. پس از آنکه خواست برود، نزد من آمد و آهسته فرمود: آن مطلب که گفتم، این است: در فلان روز دو ساعت به ظهر مانده از دنیا میروم. هشت تومان پول با کفنم در صندوق منزل وجود دارد، در آن روز برای کفن و دفن من به آنجا بیا و مرا دفن کن.
امروز از دنیا رفته و در صندوق او، هشت تومان و کفن وجود داشت. اینک برای دفن او آمدهایم .(1)
مرحوم شیخ حسن کاظمینی نقل میکند که سال 1224 در کاظمین، زیاد طالب تشرّف خدمت حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه بودم و به اندازهای این عشق و علاقه شدید شد که از تحصیل بازماندم و ناچار دکّان عطاری باز کردم.
روزهای جمعه پس از غسل جمعه، لباس احرام میپوشیدم و مشغول ذکر میشدم و خرید و فروش نمینمودم و منتظر آن حضرت بودم. یکی از جمعهها، مشغول به ذکر بودم که سه نفر سید بزرگوار به دکّان تشریف آوردند. دو نفر از آنها کامل مرد و دیگری جوانی در حدود بیست و چهارساله که در وسط آن دو آقا قرار داشت و فوق العاده صورتشان نورانی بود. به حدّی توجّه مرا به خود جلب نمودند که از ذکر بازماندم و محو جمال ایشان شدم و آرزو کردم که داخل شوند. آرام آرام با نهایت وقار به دکّان تشریف آوردند. سلام کردم، پاسخ دادند و فرمودند: آقا شیخ حسن! گل گاوزبان داری؟ عرض کردم: بلی! با آنکه روز جمعه خرید
1) 397. العبقری الحسان (از آیة اللَّه نهاوندی) ج 5، ص 419 (ط جدید). نظیر آن در ص 416 از مرحوم عالم بزرگوار صاحب روضات نقل میکند و مرحوم صاحب روضات وصیت میکند که بدن ایشان را نزد این ولیّ خدا در تخت فولاد دفن نمایند. حقیر کراراً قبر این ولیّ خدا را - در تخت فولاد تکیه روضاتی نزدیک قبر آن مرحوم - زیارت کردهام.
و فروش نمیکردم، برای آوردن دارو به ته دکّان رفتم. وقتی که برگشتم، دیدم کسی نیست ولی عصایی روی میز جلو مغازه قرار دارد و آن عصا را در دست یکی از آنها دیده بودم. عصا را بوسیده، داخل مغازه گذاشتم و بیرون آمده، از افراد راجع به این سه نفر پرسیدم، ولی کسی آنها را ندیده بود. دیوانه وار به دکّان برگشتم خیلی متفکّر و مهموم بودم.
در این اثنا، بیمار مجروحی را دیدم که به حرم مطهر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام میبردند. از آنان خواستم که وی را به دکّان من بیاورند. سپس دو رکعت نماز حاجت خواندم و با آنکه یقین داشتم که مولایم حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه بوده است که به دکّان من تشریف آورده، خواستم اطمینان پیدا کنم، لذا عصا را روی آن مریض کشیدم، جراحات بدنش به کلّی رفع شد. پس از آن، دکّان را رها نموده، به خانه آمدم و تصمیم گرفتم به مشهد مقدّس مشرّف شوم.
به آستان بوسی حضرت رضا علیه السلام مشرّف شدم و مقداری از اشرفیها را که مانده بود، سرمایه کرده و روی سکّویی در صحن مقدّس به تسبیح و مهر فروشی مشغول شدم. هر سیدی که میگذشت و از چهره او خوشم میآمد، مینشاندم و از او پذیرایی کرده و از امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه سؤال میکردم تا آنکه روزی به حرم مشرّف شدم. سیدی به ضریح چسبیده و بسیار میگریست. پس از سؤال مقداری پول به او دادم و از او خواستم خانهای را که در بهشت دارد، با من معامله نماید و او پذیرفت و هر چه پول برای خرید خانه کنار گذاشته بودم، به او دادم.
مدّتی گذشت، روزی آقای بزرگواری تشریف آورد، سلام کردم. پس از جواب، فرمود: شیخ حسن! مولا و سالار تو امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه میفرمایند: چرا این قدر فرزند پیامبر را اذیّت میکنی و ایشان را خجالت میدهی؟
از امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه چه حاجتی داری و از آن حضرت چه میخواهی؟ به دامنش چسبیدم و عرض کردم: قربانتان شوم شما خودتان امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه هستید؟ فرمود: نه! بلکه فرستاده ایشان هستم، میخواهم ببینم
چه حاجتی داری؟ با هم به گوشه صحن مطهر رفتیم. برای اطمینانِ من، چند علامت و نشانه بیان نمود و فرمود: اینک چه حاجت داری؟ عرض کردم: سه حاجت دارم. نخست آنکه میخواهم بدانم با ایمان از
دنیا خواهم رفت یا نه؟ و اینکه میخواهم بدانم از یاوران امام عصر عجل اللَّه تعالی فرجه هستم و معاملهای که با سید کردهام، درست است یا نه؟ و دیگر آنکه میخواهم بدانم چه وقت از دنیا میروم.
با ایشان خداحافظی کرده، تشریف بردند. به قدر یک قدم برداشته، از نظرم غایب شدند. پس از چند روز، ایشان را ملاقات کردم. مرا به گوشه صحن به جای خلوتی برده، فرمود: سلام تو را به مولا ابلاغ کردم و ایشان هم به تو سلام رسانده و فرمودند: بیشک با ایمان از دنیا خواهی رفت و از یاوران ما هستی و اسم تو در زمره یاوران ما ثبت شده است. معاملهای که با سید کردهای، صحیح است. اما علامت فوت تو این است که در بین هفته در عالم خواب خواهی دید که دو ورقه از عالم بالا به سوی تو نازل میشود، در یکی از آنها نوشته شده: «لا اِلهَ اِلّاَ اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» و در ورقه دیگر نوشته شده: «عَلِیٌّ وَلِیُّ اللَّهِ حَقّاً حَقّاً» و طلوع فجر جمعه آن هفته، به رحمت خدا واصل خواهی شد. پس از گفتن این کلمه، از نظرم غایب گشت و من منتظر وعده بودم.
ناقل جریان گوید: روزی شیخ حسن را در نهایت خوشحالی دیدم. از حرم به طرف منزل بر میگشت. پرسیدم امروز خیلی خوشحالی؟ گفت: همین هفته بیشتر مهمان شما نیستم. شبهای آن هفته به کلّی بیدار بود و روزها خواب قیلوله میرفت و مضطرب بیدار میشد. پیوسته در حرم مطهر امام رضا علیه السلام و در منزل مشغول دعا بود تا روز پنج شنبه به حمّام رفت. خود را کاملاً شستشو داده، محاسن و دست و پا را خضاب نموده و پاکیزهترین لباسهای خود را پوشید. آن روز و شب غذا نخورد، با آنکه در این هفته روزه بود. پس از خروج از حرم مطهر، در منزل تمام اهل بیت و بچهها را جمع نمود. مقداری باآنها صحبت کرده و مزاح نمود و فرمود:
مرا حلال کنید که دیگر مرا نخواهید دید و همگی را به خدا سپرد.
تمامی بچهها از اتاق بیرون رفتند و به من فرمود: امشب مرا تنها نگذارید. من خوابم نبرد و ایشان پیوسته مشغول دعا بود. به او گفتم: چرا استراحت نمیکنید. به صورت من تبسّمی کرد. آنگاه شهادتین گفته و عقیده درونی خود را بر زبان جاری نمود. وصیّت کرده و به اذکاری که داشت، مشغول شد.
پس از نماز شب، از جا بلند شد و در نهایت خضوع و خشوع، کسی را تعارف کرد و سیزده مرتبه بلند شد و در نهایت ادب تعارف کرد و ناگاه مثل مرغی که بال بزند، خود را به سمت در اتاق پرتاب کرد و از دل نعره زد که یا مولا یا صاحب الزمان! صورت خود را چند دقیقه بر عتبه در گذاشت. من بلند شدم، او را گرفتم و گفتم: شما را چه میشود؟ که به عربی فرمود: اُسْکُتْ. چهارده نور مبارک تشریف دارند. او را به محل نمازش بردم.
پس از لحظاتی تبسّمی نمود، از جا حرکت و سه مرتبه گفت: خوش آمدی قابض الارواح، در حالی که دست هایش را بر سینه نهاده بود، عرض کرد: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللَّهِ» اجازه میفرمایید «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمِیرَ الْمُؤمِنِینَ» اجازه میفرمایید و بدین طریق بر تمام چهارده معصوم علیهم السلام سلام عرض نمود و اجازه طلبید و عرض کرد: دستم به دامنتان! آنگاه رو به قبله خوابید و سه مرتبه عرض کرد: «یا اَللَّهُ» چون ملحفه را کنار زدم، دیدم از دنیا رفته است.
فردا صبح جنازه او را تشییع و در دارالسعادة حضرت رضا علیه السلام دفن نمودیم.(1)
حاج محمّد علی تاجر موثق دزفولی نقل میکند: روزی حاج محمّد حسین تاجر مرا دعوت نموده و از من نیکو پذیرایی نمود. از علّت آن پرسیدم، گفت: از دزفول فیض بزرگی بردهام. میخواهم تلافی کنم. آنگاه جریان خود را این گونه نقل نمود: ثروت زیادی داشتم، ولی صاحب فرزند نبودم. بسیار محزون و غمگین بودم.
1) 398. برکات حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه ص 118، ح 6، العبقری الحسان ج 2 ص 566 (ط جدید).
به زیارت کربلا و نجف مشرّف شدم. از اهل علم سؤال کردم، برای حاجتم چه توسّلی مؤثّر است؟
گفتند: اعمال مسجد سهله شب چهارشنبه از مجربات است. امید که مورد توجّه حضرت امام عصر عجل اللَّه تعالی فرجه قرار گیری! مدّتی شبهای چهارشنبه به آن مسجد مشرّف شدم. شبی در خواب کسی فرمود: جواب حاجت و مقصود تو نزد مشهدی محمّد علی نسّاج در شهر دزفول است.
به آن شهر مسافرت کردم. پس از جستجو، مغازه او را پیدا نمودم. پس از ورود، فرمود: حاج محمّد حسین سلام علیک. خداوند چند اولاد پسر به تو مرحمت میفرماید. شگفت زده شدم، پس از آن، مقداری ماست و دو نان جو آورد و پس از صرف غذا و ادای نماز، پذیرفت که آن شب مهمان او باشم و در آن مغازه کوچک از من پذیرایی نمود.
از او سؤال کردم از کجا به امور من آگاه شدی؟ فرمود: به مقصود خود رسیدی، دیگر سؤال نکن، اصرار نمودم، فرمود: در این نزدیکی منزل یکی از اعیان است و چند سرباز با اوست و آن را به من نشان داد. روزی سربازی لاغر نزد من آمد و از تهیه نان سؤال نمود، پذیرفتم که برای او نیز نان تهیه کنم و هر روز چهار نان جو از من میگرفت، مدّتی گذشت. روزی سراغ نان نیامد. از رفقای او احوال او را پرسیدم؟ گفتند: بیمار است و در مسجد خوابیده است، به عیادت او رفتم، فرمود: فلان ساعت از دنیا میروم و کفن من در فلان مکان است و هر کس برای دفن من نزد تو آمد، او را اجابت کن. چند ساعتی از شب گذشت، کسی مرا صدا زد. به دنبال او به مسجد آمده، جنازه با کفنش را به بیرون شهر انتقال دادیم. کنار چشمه آبی او را غسل داده، کفن نمودیم، پس از آن، به دکّان خود بازگشتم.
حدود یک ماه از این ماجرا گذشت. شبی شخصی مرا صدا زد. در را گشودم. فرمود: تو را طلبیدهاند، برخاسته، با او به بیرون شهر آمدم. صحرای وسیعی بود و گروه بسیار از آقایان نشسته بودند و به قدری آن صحرا روشن بود که قابل توصیف نبود.
پس آن آقا که میان آنها تشریف داشت و از همه بیشتر محترم بود، به من فرمودند: میخواهم تو را به جای آن سرباز نصب کنم، به پاس خدمتی که در امر نان به او نمودی. عرض کردم: از عهده سربازی بر نمیآیم. فرمودند: امر چنان نیست که تو میپنداری. پس آن شخص که مرا آورده بود، فرمود: این بزرگوار حضرت صاحب الامر عجل اللَّه تعالی فرجه میباشند. پس عرض کردم: سَمْعاً و طاعَتاً. فرمودند: تو را به جای او نصب نمودم، در جای خود باش، هرگاه فرمانی به تو دادیم، آن را انجام ده! من به دکّان خود بازگشتم و این پیام درباره تو یکی از آن فرمان هاست.(1)
آیة اللَّه لواسانی از استاد گرانقدرش شیخ مهدی زنجانی و او از استاد خویش شیخ محمّد نقل کرد که من در یکی از مدارس علمیّه زنجان سکونت داشتم. خادم مدرسه، فردی صالح، درستکار و با تقوا بود. یکی از شبها که برای خواندن نافله شب برخاستم، وقتی برای وضو نزدیک حجره او رسیدم، دیدم نور و روشنایی خیرهکنندهای فضای اتاق او و اطراف وی را فرا گرفته، شگفت زده شدم، از لابلای در دیدم، خادم در یک طرف مؤدّبانه و با کمال تواضع نشسته است و به سخنان کسی گوش میدهد و به طور مکرّر خود را فدای او مینماید و عرض میکند: سرورم! مولایم! آقایم! جانم به قربانت و از دگر سو هر چه دقت کردم، فرد دیگری را ندیدم. اما گفتگوی آن دو را میشنیدم گر چه تشخیص نمیدادم چه میگوید و چراغ خادم هم خاموش بود.
ساعتی از شب به همان حال گذشت و هر لحظه بر تعجب و حیرتم افزون میگشت. دیگر برای نافله وقتی باقی نمیماند آن را ادا نمودم. بامداد به حجره خادم آمدم، دیدم تاریک است و در هم بسته است. گویی در خواب بود، در زدم، بیدار شد، از او سؤال کردم، پاسخ نمیداد، اصرار نموده و او را سوگند دادم، حالش
1) 399. العبقری الحسان ج 5، ص 325، و ملاقات با امام زمان - عجل اللَّه تعالی فرجه - ص 190 سرگذشت 60، به نقل از ثقات دانشمندان دزفول و کتاب الشمس الطالعه و شرح زندگی شیخ انصاری (ره)، کرامات صالحین ص 168
منقلب شد و فرمود که با سه شرط حقیقت را میگویم. پذیرفتم، فرمود: تا زندهام این راز را بپوشان و از این پس چون گذشته بدون هیچ احترام و تواضع خاصی با من رفتار کن و دیگر کاری به رفتار عادی طلبهها با من نداشته باش. آنگاه فرمود: گاهی حضرت امام عصر عجل اللَّه تعالی فرجه از من دلجویی و تفقّد میکنند و امشب یکی از آن شبها بود.
پس از شنیدن، بدنم به لرزه در آمد و حالم دگرگون شد و آنچنان شیفته او شدم که میخواستم خود را بر روی پاهای او انداخته، وی را ببوسم. به حجره خود بازگشتم، ولی زمین بر من تنگ و دنیا در نظرم تاریک بود و راهی برای اظهار آن نداشتم.
مدّتی گذشت، نیمه شب کسی در حجره را آهسته میزد، در را گشودم، دیدم همان خادم است. سلام کرد و فرمود: برای خداحافظی آمدهام. وی نگران، اندوهگین و عجله داشت. پرسیدم: کجا؟ فرمود: باید بروم و اثاثیهام برای شما باشد، گفتم: آخر کجا؟ فرمود: یکی از یاران امام عصر عجل اللَّه تعالی فرجه از دنیا رفته، مرا فرا خوانده تا به حضورشان شرفیاب شده و وظیفه او را به عهده گیرم. هنوز سخنش پایان نیافته که از نظرم غایب شد. هر کجا در مدرسه جستجو نمودم، او را نیافتم. بیاختیار فریاد کشیدم که همه طلبهها بیدار شده، اطراف مرا گرفتند. من جریان او را گفتم، آنان مرا نکوهش کردند که چرا تاکنون آنان را آگاه نساختهام. گفتم: او از من عهد گرفته بود.(1)
البته به نظر میآید که قضیه دیگری باشد.
1) 400. کرامات صالحین ص 165، کشکول آیة اللَّه لواسانی ص 425 نظیر آن؛ بیان الائمه ج 1، ص 23 به نقل از پدر بزرگوارش. و نظیر آن سید حسن صحفی از مرحوم حجة الاسلام سید غلام رضا کسایی امام جماعت کربلا نقل میکند که فرمود: زمانی که طلبه بودم، شبی از حجره بیرون آمدم متوجه شدم که حجره خادم - که مردی نیک و متواضع بود، برای طلبهها آب از چاه میکشید و با دستمال کفش آنها را پاک میکرد - نور باران است...
یکی از علمای تهران نقل میکند که روزی مرد نسبتاً سالخوردهای به نام شیخ حسن نزد من آمد و گفت: میخواهم درس بخوانم و شما برایم درس جامع المقدمات شروع کنید و با آنکه کار زیادی داشتم و تدریس جامع المقدمات در شأنم نبود، ولی مثل آنکه مجبور شده باشم، گفتم: مانعی ندارد و هر روز برایش درس میگفتم. کمکم با من صمیمی شده بود و روزها بیشتر اوقاتش را در منزل من میگذراند.
روزی در یکی از ادارات، شخصی گفت: اگر فلان مبلغ را به من بدهی، کارتان را فوری درست میکنم. شیخ حسن گفت: او نمیتواند این کار را انجام دهد و این کار درست شدنی نیست. من توجه نکردم، بعدها با همه تلاشی که کردم، درست نشد. و یک روز هم برای او درس بدون مطالعه گفتم. وی علّت عدم مطالعه را بیان کرد وگفت: خانم جدیدتان برای آنکه شما مطالعه نکنید و به او توجه بیشتری بنمایید، کتاب را در فلان محل مخفی کرده است. من رفتم و کتاب را در همانجا که او گفته بود، یافتم و وقتی مطلب را از خانم پرسیدم، همانگونه بیان نمود. به فکر فرو رفتم و از او سؤال کردم که تو این مطالب را از کجا میفهمی؟ فرمود: من داستانی دارم و آن را به کسی نمیگویم، ولی چون شما استادم هستید، برای شما بازگو میکنم:
در یکی از روستاهای اطراف مشهد زندگی میکردم، پدرم روحانی آنجا بود و بیست سال قبل، از دنیا رفت. مردم ده جمع شدند و عمامه پدرم را بر سر من گذاشتند و اطراف مرا گرفتند و به عنوان روحانی انتخاب کردند. من هم جوان بودم و نفس امّاره مرا به هوا و خودخواهی میکشاند و اجازه نمیداد که اظهار نادانی کنم. در این بیست سال بدون داشتن علم، عقاید و احکام را طبق سلیقه خود برای مردم میگفتم. سهم مبارک امام علیه السلام را بدون اجازه میگرفتم و مصرف میکردم.
روزی در آینه نگاه کردم، دیدم چند تار از محاسنم سفید شده و آثار پیری در چهرهام ظاهر گردیده است. وجدان و نفس لوّامه مرا مورد سرزنش قرار داد که تا کی میخواهی مردم را فریب دهی و بدون علم و آگاهی آنها را رهبری کنی! لذا
همانجا نشستم و بسیار گریه نمودم و شب به مسجد رفته و در منبر گفتم: من بدون داشتن علم خیلی از مسایل را برای شما گفتهام و چه بسا بسیاری از اعمال شما را باطل نمودهام، لذا از شما عذر میخواهم.
آنها نخست گمان کردند که من شکسته نفسی میکنم. ولی وقتی دیدند که جدّی میگویم، به من حمله کردند و مرا کتک زدند و از ده بیرون کردند. زن و فرزندم به خاطر آنکه من مایه ننگ آنها بودم، مرا ترک نموده و من تنها با پای پیاده به طرف تهران حرکت نمودم...
چند روزی در راه بدون پول و غذا در بیابانها سرگردان بودم، نزدیک تهران فشار زیادی بر من وارد شد. عرض کردم: پروردگارا! یا مرگ و یا گشایشی برایم برسان! در راه تو این قدم را برداشتهام، دستم را بگیر و مرا از یاران خود قرار ده و گناهانم را ببخش و بیامرز! ناگهان آقای بزرگواری را دیدم که در کنارم راه میرود. تعجب کردم که چگونه او ناگهان در کنارم پیدا شد. مقداری نیز از او ترسیدم. ولی وقتی دیدم او با کمال ملاطفت اسم مرا میبرد و میگوید: ناراحت نباش، خدا تو را میبخشد و چند کلمه دیگر در این ارتباط به من فرمود، قلبم آرام شده و خوشحال گشتم. مانند اینکه کسی زیر بار سنگینی قرار گرفته باشد و یک دفعه این بار را از دوشش بردارند، راحت شدم و مطمئن شدم که او برای یاری من آمده است.
به من فرمودند: فردا صبح در تهران به مدرسه «میرزا محمود وزیر» میروی و به متصدّی مدرسه میگویی: فلان حجره را که امروز خالی شده، به تو بدهد. بعد نزد فلان عالم برو (که شما بودید) و به او بگو: به تو درس بدهد و او نمیتواند این کار را انجام ندهد و این پول را بگیر و درس بخوان و هر وقت دلت تنگ شد، مرا یاد کن تا من نزد تو آیم و با تو حرف بزنم. من آنچه فرموده بود، انجام دادم و لذا نزد شما که آمدهام، به من اجازه دادید که از درس شما استفاده نمایم و آنچه برای شما گفتم، ایشان به من فرموده بود.
به شیخ حسن گفتم: آیا ممکن است برای من هم اجازه بگیری تا خدمتشان
برسم؟ او از روی سادگی فرمود: بله، او را اکثر اوقات میبینم و حتماً به شما اجازه خواهد داد. او رفت و چند روزی نیامد. پس از آن به منزل ما آمد و فرمود: به آقا عرض کردم و برای شما تقاضای ملاقات نمودم، ایشان فرمودند که به شما بگویم:
«هر وقت خود را مانند شیخ حسن شکستی و در راه دین این چنین گذشت نمودی، ما خودمان به دیدن تو میآییم.».
سپس گفت: با کمال معذرت حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه به من فرمودند که دیگر در درس شما شرکت نکنم و شیخ خداحافظی کرد و رفت و هرگز پس از آن او را ندیدم.(1)
در یکی از شهرهای ایران، سیّد و عالم بزرگواری که از پرهیزکاری، زهد، امانتداری، خردمندی و درایت بهرهای وافر داشت، روزی یکی از تجّار شهر بر او وارد میشود، سند املاکی را آورده و میخواهد آن را بفروشد و تقاضا میکند که سید سند را امضا نموده، تأیید فرماید و سید بزرگوار هم آن را مهر میکند.
شب فرا میرسد و هوا هم سرد بود. ناگاه در خانه را میزنند. عالم بزرگوار از سرما در را نمیگشاید، کوبنده در اصرار میکند. همسرش میگوید: در را باز کن شاید گرفتاری باشد.
پس از گشودن در، شخص پارسایی اجازه ورود میگیرد و او میپذیرد. پس از نشستن، پند و اندرز میدهد و میگوید: عالم دینی باید از شتاب در کارها بپرهیزد و دقت نماید. چه بسا تصمیمگیری شتابزده باعث تباهی دنیا و آخرت او و دیگران خواهد شد و پیش خداوند مسؤول است. چگونه شما آن سند جعلی را امضا نمودی، با آنکه آن املاک، وقف امام حسین علیه السلام بود (و آن مرد فریبکار با جعل سند در صدد بلعیدن آنهاست).
بامداد با کارگری به منزل حاکم شهر رفته و او را به همراه خویش به منزل آن تاجر ببر، آنگاه دستور دهید تا او فلان نقطه از خانه را بشکافد تا اسناد و وقفنامه این
1) 401. عنایات حضرت مهدی عجل اللَّه تعالی فرجه به علما و طلاّب، ص 130
املاک را که آنجاست، بنگرید و در شهر هم اعلان نمایید که این املاک وقف امام حسین علیه السلام است و آن سند جعلی را نیز پاره نمایید.
عالم بزرگوار فردا صبح حرکت میکند و طبق دستور، عمل نموده و اسناد وقف را پیدا میکند. سپس در شهر اعلان نموده و سند جعلی را نیز پاره میکند. از آن پس در شهر این مطلب بر سر زبانها میافتد و حاکم نیز شگفت زده میشود و سیّد بزرگوار در مییابد که آگاهی بخش او از این جریان، یکی از ابدال و رجال الغیب است و پشیمان میشود که چرا او را نشناخته است.
مدتی میگذرد، بار دگر نیمه شبی در خانهاش به صدا در میآید. سید در را میگشاید و با همان چهره نورانی روبرو میگردد و به او خوش آمد میگوید و از راهنمایی او سپاسگذاری میکند.
او رو به سید کرده میگوید: شما سالخوردهاید، مصلحت نیست در این شهر باشید به نجف اشرف بیایید و در کنار جدّ بزرگوارتان حضرت علی علیه السلام بقیه روزگار خویش را بگذرانید و هنگامی که وارد نجف شدید، روز جمعه فلان تاریخ در وادی السلام در انتظار شما خواهم بود.
عالم بزرگوار آماده هجرت میشود. مردم شهر از تصمیم او آگاه میشوند و مصرّانه از او میخواهند که در شهر بماند. اما طبق وعده وارد نجف میشود و در روز موعود به وعدهگاه خویش میشتابد. همان مرد وارسته را میبیند که در انتظار اوست. پس از ملاقات به عالم بزرگوار میگوید: من کنار صحن شریف آستان مقدس امیر مؤمنان علیه السلام در خان دار الشفا حجره دارم، اینک بیمارم روز جمعه آینده به حجره من بیا که من از دنیا میروم. بدنم را تجهیز و دفن کن و آگاه باش که من یکی از ابدال و خدمتگزاران حضرت صاحب الامر عجل اللَّه تعالی فرجه هستم و آن بزرگوار دستور دادهاند که تو را به جای خود نصب کنم و نیز دیدارهای من با تو و تذکّرم در مورد وقفنامه و دعوت شما به نجف همه به دستور آن امام بزرگوار بوده است.
سید و عالم بزرگوار، روز جمعه به سراغ آن مرد وارسته میرود و مینگرد که از
دنیا رفته است. پیکر او را تجهیز نموده، سپس به خاک میسپارد و خود به عنوان ابدال و خدمتگزاری در آستان حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه تکالیف و وظایف او را به عهده میگیرد.(1)
یکی از دوستان اهل معنی چنین میفرمود:
روی بنما به آنها (رجال الغیب) و از ارواح آنان طلب مدد و توفیق نما و بگو:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُم یا رِجالَ الْغَیْبِ اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ یا اَرْواحَ الْمُقَدَّسَة، اَغِیثُونِی بِغَوْثَةٍ وَ انْظُرُوا اِلَیَّ بِنَظْرَةٍ، یا رُقَباء! یا نُقَباء! یا نُجَباء! یا اَبْدال! یا اَوْتاد! یا غَوْثُ! وَ یا قُطْب! (عالم امکان) عَجَّلَ اللَّهُ تَعالی فَرَجَهُ.».
داستان مرحوم آیة اللَّه علامه یزدی - ساکن بم - نزد دوستان و آشنایان مشهور است و کراراً از ایشان نقل شده است که در یزد شخصی به نام غلامحسین بود که شغل او رنگ ریزی بود، دزدی ریسمانهایی که به ایشان داده بودند تا رنگ کند، میدزدد. صاحبان آنها باور نمیکنند که دزد برده باشد. روزی غلامحسین اظهار میکند که آبرویم در خطر است از عهده پول آن بر نمیآیم. آقای علامه میفرماید: به امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه متوسّل شو تا امورت اصلاح گردد.
سال بعد که علامه به یزد میآید، آقای غلامحسین به ایشان میگوید: به برکت توسّل و راهنمایی شما، تمام کارهایم اصلاح شد. از شما تقاضا میکنم همانگونه که در امر مادی مرا یاری نمودید، بفرمایید اگر کسی بخواهد خدمت آقا برسد، چه باید بکند؟ پاسخ میدهد که باید دل از همه چیز (زن و فرزند و مال و...) بکند، حتّی خودش را هم فراموش کند تا لیاقت درک حضور پیدا نماید، او نیز به دل میپذیرد.
علامه میگوید: سال بعد که از مقابل مغازهاش عبور نمودم، دوید و مرا گرفت و با خوشحالی فرمود: توسّل به آن حضرت نمودم. آنگاه پس از اجرای عقد عروسیِ دو پسرش و نوشتن سفارشات، فرمود: فردا عازم مکه هستم، میروم که آقا را
1) 402. بیان الائمه، ج 1، ص 25
پیدا کنم و دیگر بر نمی گردم و دیگر مراجعت نکرد و از اصحاب و یاران حضرت شد.
گاه گاهی به اذن حضرت به پاس احترام علامه به دیدن ایشان میآمد و در یکی از ملاقاتها، علامه توسط آقای غلامحسین خدمت حضرت پیام میفرستد که چرا من نیز این سعادت حضور را ندارم؟
دفعه بعد که برای دیدار علامه میآید میفرماید: پیام شما را خدمت حضرت عرض نمودم، پاسخ دادند: علامه! هنوز مرا به اندازه پسرش محمّد دوست ندارد و لذا موفّق نمیشود!
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«اَلعُبُودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبُوبِیَّةُ... و تَفْسِیرُ الْعُبودیَّةِ بَذْلُ الْکُلِّ وَ سَبَبُ ذلِکَ مَنْعُ النَّفْسِ عَمّا تَهوی وَ حَمْلُها عَلی ما تَکْرَهُ وَ مِفْتاحُ ذلِکَ تَرْکُ الرّاحَةِ و حُبُّ العُزْلَةِ وَ طریقُهُ الْاِفْتِقارُ اِلی اللَّهِ تَعالی »
قالَ النَّبیُّ صلی الله علیه وآله: «اُعْبُدِ اللَّهَ کَاَنَّکَ تَراهُ فَاِنْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَاِنَّهُ یَراکَ...».(1)
«عبودیت و بندگی، حقیقتی است که جوهره و نهایت و سویدای آن ربوبیت است... و تفسیر عبودیت بذل کل میباشد که سبب آن، باز داشتن نفس است از آنچه بدان میل دارد و مجبور کردن آن بر آنچه خوش ندارد، و کلید آن، ترک راحتی و میل به عزلت و کنارهگیری (از نااهلان) است و طریق آن، اظهار نیاز به سوی خدای متعال میباشد.».
پیامبر صلی الله علیه وآله میفرمایند: «خداوند را به گونهای بندگی کن که گویی او را میبینی و اگر تو او را نمینگری، او تو را میبیند.».
پس از ورود حضرت یوسف به خانه عزیز مصر، با آن چهره زیبا و ملکوتی و اخلاق نیکویش، همه اهل خانه مجذوب و فریفته او شدند. در این میان، از همه
1) 403. مصباح الشریعة ص 66، باب 100
بیشتر، زلیخا همسر عزیز مصر شیفته او شد که علاقه او کم کم به صورت عشقی آتشین در آمد (1)و زلیخا دختر یکی از پادشاهان مغرب زمین و در زیبایی سرآمد زنان خود بود به طوری که پانزده تن از پادشاهان جهان برای خواستگاریش به مغرب زمین آمدند و او نپذیرفت. لکن برای رسیدن به یوسف از تمام وسایل و روشها استفاده کرد.
به عنوان مثال برای یوسف سیصد و شصت دست لباس که بهتر از آن متصور نمیشد تهیه نمود که هر روز یک دست از آن را در بر کند و از فرط محبت همه چیز را فراموش کرده و جز سخن یوسف نمیگفت و نمیشنید. شبها بسیار کم میخوابید و خوراکش بسیار اندک شده بود و پیوسته به یوسف میاندیشید. از مهندسین ماهر درخواست نمود که برای یوسف قصر مجلّلی بسازند و برای رسیدن به او، از هر زینت و آرایشی فرو گذار نمیکرد.
ولی حضرت یوسف عرض کرد: «خداوندا! از این زن جز شخص معصوم رهایی نتواند یافت. بر من رحم کن و شر او را از من دفع نما که تو أَرْحَمُ الرَّاحِمِینِی».
زلیخا به هر وسیلهای که خواست حضرت یوسف را مطیع خود سازد، برایش میسر نشد. سرانجام روزی او را در خلوتگاه خویش به دام انداخت، همه درها را محکم بست تا راهی برای فرار نداشته باشد. لکن حضرت یوسف - که در آن هنگام هفده یا هجده سال بیشتر نداشت - در پاسخ فرمود:
«مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ».(2)
1) 404. علّت آن را میتوان در چند چیز دانست؛ برخورداری زلیخا از یک زندگی اشرافی کامل و نداشتن هیچ گونه رنج و زحمتی در زندگی. و دیگر عنّین بودن عزیز مصر و نداشتن فرزند. و از سویی زیبایی فوق العاده حضرت یوسف. به علاوه حامل این عشق و این بار سنگین، زنی بود که در آن زمان، از ایمان و تقوا بهرهای نداشت که غالباً تحمل زنان در این گونه موارد، کمتر از مردان است.
2) 405. سوره یوسف، آیه 23: «پناه بر خدا، او پروردگار من است که به من جایگاه و مقام نیکو داده است، قطعاً ستمکاران رستگار نمیشوند».
حضرت یوسف دانست که در این صحنه و شرایط سخت و بحرانی، برای رهایی از دام شیطان و وسوسههای او تنها راه نجات، پناه بردن به خداست.
در روایات چنین آمده است که زلیخا در آن حال به طرف بتی که در آنجا داشت، رفته و پارچهای را بر آن افکند تا شاهد عمل زشت او نباشد. حضرت یوسف به او فرمود: برای چه؟ پاسخ داد: از بت حیا میکنم که ما را اینگونه بنگرد. حضرت فرمود: «تو از بتی - که قدرت شنوایی و بینایی ندارد و نمیفهمد و نمیخورد و نمیآشامد - حیا میکنی، چگونه من از خدایی که انسان را آفریده و به او تعلیم داده (و در همه جا حاضر و ناظر اوست) شرم نکنم.».(1)
و آنگاه که حضرت یوسف بر سریر قدرت قرار گرفت - و حاکم مصر به او ایمان آورد و امور را به او واگذار کرد و عزیز مصر گردید و حاکم از دنیا رفت - زلیخا از زیادی حزن و اندوه و گریه نابینا شده و از حضرت یوسف بیمناک بود که شاید از او انتقام گیرد و با تهیدستی در خانه پیرزنی، بیست و پنج سال به سختی و دشواری گذرانید تا آنجا که روزی به بتی که آن را میپرستید گفت: چقدر کم نفع بودی! وای بر تو آیا بر پیری و سختی من ترحّم نمیکنی؟ پادشاهی را از من گرفتی و به بنده من (یوسف) دادی. این چه کار بود که با من کردی؟ یک روز هم پیراهنی از پشم و بندی از لیف خرما بر کمر بسته، به خدمتکار خود گفت: دست مرا گرفته، بر سر راه یوسف نگاه دار. چون یوسف عبور کند، مرا آگاه ساز! وقتی یوسف نزدیک شد، زلیخا فریاد زد یوسف! ولی آن حضرت صدای او را نشنید و کسی هم او را یادآور نشد.
جبرئیل نازل شده، عنان مرکب یوسف را بگرفت و فرمود: خواهش این خانم را اجابت نما! پرسید مگر کیست؟
فرمود: از خود او بپرس! حضرت پیاده شد، از او پرسید: کیستی؟ پاسخ داد: من زلیخا هستم. مرا نشناختی؟ حضرت یوسف از پیری و کوری و بیچارگی زلیخا
1) 406. بحارالأنوار، ج 12، ص 225 و 266
شگفت زده شد و به حال او رقّت نمود و فرمود: اکنون چه حاجت داری؟ عرض کرد: دعا کن جوانی من برگردد و مرا به عقد خود درآور! حضرت نیز مأمور شد اجابت کند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«زلیخا خواست به ملاقات یوسف رود، از این رو اذن ملاقات گرفت. به او گفته شد: به خاطر آن عملی که از تو نسبت به او صادر شده، خوش نداریم تو را نزد وی ببریم. گفت: از کسی که از خداوند خوف دارد، هراسی ندارم و آنگاه که بر یوسف وارد شد، یوسف فرمود: ای زلیخا! رنگ تو را دگرگون میبینم، چه چیز باعث آن گردید؟ عرض کرد:
«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ الْمُلُوکَ بِمَعْصِیَتِهِمْ عَبِیداً وَجَعَلَ الْعَبِیدَ بِطاعَتِهِمْ مُلُوکاً».
«حمد و سپاس خدای را که سلاطین را به واسطه نافرمانی بنده و بندگان را به واسطه اطاعت و فرمانبرداری، پادشاه قرار داد».
حضرت یوسف فرمود: چه چیز تو را بر آن داشت که آن رفتار را نسبت به من انجام دهی؟ زلیخا گفت: ای یوسف! حسن جمال و زیبایی رویت.
حضرت فرمود: اگر حضرت محمّد صلی الله علیه وآله پیامبر آخر زمان را میدیدی - که صورتش از من زیباتر، خلقش نیکوتر و جود و کرمش بیشتر است - چه میکردی؟! عرض کرد: راست میگویی! فرمود: چگونه دانستی که من راست میگویم؟ عرض کرد: وقتی او را یاد نمودی، محبّتش در قلبم جای گرفت. خداوند بزرگ به حضرت یوسف وحی فرستاد که او راست میگوید:
«وَ اِنِّی قَدْ اَحْبَبْتُها لِحُبِّها مُحمَّداً صلی الله علیه وآله».
«من به خاطر محبّتش به محمّد صلی الله علیه وآله او را دوست دارم».
آنگاه خداوند متعال فرمان داد که با وی ازدواج نماید.».(1)
1) 407. بحارالأنوار، ج 12، ص 281
شگفت آنکه زلیخا پس از ازدواج با حضرت یوسف برای خود جهت عبادت پروردگار خانهای بنا کرد و پیوسته در آن به عبادت خدا مشغول بود. شبی یوسف را شوق دیدار او بر سر افتاد. خود را به خانه وی رسانید، ولی زلیخا عرض کرد: برگرد! زیرا محبت تو از یادم رفته است و محبوبی غیر از تو یافتهام و به عبادت خداوند مشغولم.(1)
مرحوم محدّث قمی قدس سره مینویسد:
آنقدر زلیخا از جناب یعقوب علیه السلام علم و عبادت آموخت که عالمه و فقیهه شد، به نحوی که در علم و فقاهت افضل از همه زنان و مردان مصر گردید.(2)
آری آدمی در اثر ایمان و فرمانبرداری از آفریدگار جهان، همه قلّههای کمال را میپیماید و تمام مُلک و ملکوت را مسخّر خود نموده و در همه عالم نفوذ پیدا میکند.
ابوحمزه ثمالی گوید: در خدمت امام باقر علیه السلام بودم، فردی اذن گرفته، داخل شد و سلام کرد. امام علیه السلام به او خوش آمد گفتند. عرض کرد: فدایت شوم، نزد فلانی از دخترش خواستگاری کردم ولی او مرا به خاطر تهیدستی و غربتم کوچک شمرد و پاسخ منفی داد به گونهای که از شدّت غصّه و ناراحتی راضی به مرگ شدم.
آن حضرت فرمودند:
«نزد او رفته، بگو: محمّد بن علی مرا فرستاده که دخترت را به عقد من درآوری.».
آن مرد با خوشحالی بیدرنگ به سراغش رفت. آنگاه امام باقر علیه السلام فرمودند:
«مردی از یمامه که او را «جویبر» مینامیدند، خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله آمده، درخواست اسلام نمود. وی با آنکه فردی کوتاه قد، تهی دست، برهنه و از سیاهپوستان بود، نیکو اسلام را پذیرفته و از مسلمانان واقعی به شمار میرفت.
رسول خدا صلی الله علیه وآله او را در زیر سایه لطف و عنایت خود قرار داده و همه روزه برای او غذا میفرستادند و به دستور آن حضرت در مسجد به سر میبرد.
تدریجاً افراد دیگر هم یافت شدند که آنها نیز مانند او تهیدست و غریب بودند و در مسجد به سر میبردند. خداوند به پیامبر وحی فرستاد که افرادی را که شب در مسجد میخوابند بیرون نماید و درهایی را که به مسجد باز نموده بودند - به جز درِ خانه حضرت علی و حضرت فاطمه علیهما السلام - همه را ببندند تا افراد جُنب از مسجد
عبور نکنند و کسی در مسجد نخوابد. سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله در خارج از مسجد سایبانی ساخته که آنجا را «صفّه» مینامیدند و آن عده از فقرا و غربا را به آنجا منتقل نمودند و آن بزرگوار خود به احوال آنها رسیدگی کرده و با خرما و آرد و روغن از آنها پذیرایی میکردند و مسلمانان نیز مهربانی نموده، به احوال آنها رسیدگی میکردند.
روزی آن حضرت به جویبر توجّه کرده، فرمودند: چه خوب بود ازدواج میکردی تا هم حاجت تو به زن برآورده شود و هم همسرت تو را در کار دنیا و آخرت یاری کند.
جویبر عرض کرد: یا رسول اللَّه! پدر و مادرم فدایت! کدام زنی به همسری با من راضی خواهد شد! نه حَسَب و نَسَب دارم و نه مال و جمال.
آن حضرت فرمودند:
خداوند به وسیله اسلام (ارزشها را تغییر داد، بسیاری از) افراد را که در زمان جاهلیت محترم بودند پایین آورد و افرادی را که بیمقدار و ذلیل بودند عزّت و سربلندی بخشید؛ به وسیله اسلام نخوت و تکبّر جاهلیت و افتخار به نسب و فامیل را از میان برداشت، همه مردم از سفید و سیاه، قرشی، عربی و عجمی (یکسان و) فرزند آدماند، خداوند حضرت آدم را از گِل آفرید و دوستترین مردم نزد خدای بزرگ روز قیامت کسی است که اطاعتش از خدا و تقوایش بیشتر باشد. ای جویبر! امروز در میان مسلمانان نمینگرم که کسی بر تو فضیلت و
برتری داشته باشد مگر آنکه از تو با تقواتر و مطیعتر باشد. سپس به او فرمودند:
هم اکنون نزد زیاد بن لبید - که از محترمین و ثروتمندان (شهر مدینه) است - رفته، به او بگو: من فرستاده پیامبر خدا نزد تو هستم و او فرموده که دخترت «ذلفا» را به عقد من درآوری.
جویبر نزد زیاد رفت و در حالی که گروهی از افراد قبیله و بستگانش در منزل او بودند، پس از اجازه و سلام گفت: من از طرف رسول خدا صلی الله علیه وآله پیامی آوردهام، محرمانه بگویم یا علنی؟ زیاد گفت: پیام آن حضرت برایم افتخار است، آشکارا بگو.
جویبر گفت: رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا فرستاده که دخترت ذلفا را به من تزویج کنی. زیاد گفت: آن حضرت خودش این موضوع را به تو فرمودند؟! گفت: آری من که سخنی دروغ به آن حضرت نسبت نمیدهم. زیاد گفت: رسم ما است که دختر خود را جز به هم شأن خود از قبیله خودمان نمیدهیم. تو برو من خودم حضور آن حضرت خواهم آمد و عذرم را به عرض میرسانم.
جویبر از خانه بیرون رفت در حالی که با خودش میگفت: به خدا! آنچه قرآن تعلیم داده و نبوت حضرت محمّد صلی الله علیه وآله بر آن است غیر از آن چیزی است که زیاد میگوید.
ذلفا دختر زیاد - که از دید نامحرم مخفی شده و - سخنان آنان را شنید به پدرش گفت: ماجرا چیست؟ پاسخ داد: میگوید: من فرستاده رسول خدا صلی الله علیه وآله هستم و برای خواستگاری تو آمده است. ذلفا گفت: جویبر اهل دروغ نیست که به آن حضرت نسبت دروغ بدهد. بیدرنگ او را پیش از آنکه به حضور حضرت برسد به خانه برگردان. زیاد او را توسط شخصی برگردانید و خودش به حضور آن بزرگوار شتافت و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت! جویبر چنین پیامی از طرف شما آورد، لذا خود خدمت شما آمدهام؛
رسم ما این است که دختران خود را تنها به همشأن خودمان از اهل قبیله که همه از انصار هستند میدهیم.
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: ای زیاد! (آن شأنیتها که تو میپنداری امروز به وسیله اسلام از میان رفته است) جویبر مؤمن است و مرد مؤمن هم کفو و هم شأن زن مؤمنه است و مرد مسلمان هم کفو زن مسلمان است، دخترت را به او تزویج کن و از این کار صرف نظر نکن.
زیاد به خانه باز گشته، به سراغ دخترش رفت و ماجرا را نقل نمود. ذلفا گفت: اگر از فرمان رسول خدا صلی الله علیه وآله سرپیچی کنی کافر شدهای (و چون آن حضرت به این امر راضی است من نیز راضی هستم) زیاد جویبر را نزد بستگانش آورد و ذلفا را - بر سنّت خدا و رسول - به عقد او درآورد و مهر او را از مال خودش به عهده گرفت و برای عروس جهاز تهیه نمود و از جویبر پرسید که آیا خانهای در نظر گرفتهای تا عروس را به آنجا ببری؟ پاسخ داد: به خدا! خانهای ندارم. زیاد خانهای با مقداری اساس و عطر تهیه دید و دو دست لباس برای داماد آماده نمود و عروس را به خانه او فرستاد.
هنگامی که جویبر اینها را مشاهده نمود به گوشهای رفت و شب را با تلاوت قرآن و نماز به پایان برد و چون صدای اذان شنید با همسرش به نماز حاضر شد. پس از نماز وقتی از ذلفا در باره عروسی سؤال شد، پاسخ داد: همسرم شب را تا به صبح به عبادت مشغول بود و این تا سه شب ادامه داشت!
زیاد نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد و جریان را به عرض رسانید. آن حضرت جویبر را احضار نموده، به او فرمودند: مگر در تو میلِ به زن وجود ندارد؟ پاسخ داد: یا رسول اللَّه! این میل در من شدید است، فرمودند: پس چرا با بودن این چنین همسری و خانهای نزد عروس نرفتهای؟ پاسخ داد: یا رسول اللَّه! وقتی که وارد این خانه وسیع با آن همه اثاثیه شدم و چنین همسر زیبایی را دیدم، غربت، تهیدستی و همنشینی خود با غربا و مساکین را به یاد آوردم، لذا دوست داشتم
خدای را بر این نعمتها شکرگزاری کنم و به وسیله شکرم به او نزدیک شوم، به همین جهت شبها به تلاوت قرآن و نماز و روزها به روزه مشغول شدم و میدانم این عبادت من در مقابل نعمتهایی که خداوند به من عطا فرموده اندک است. امیدوارم از امشب وسیله خشنودی ایشان را فراهم آورم.
رسول خدا صلی الله علیه وآله جریان را به اطلاع زیاد رسانیدند.
پس از مدتی جهادی پیش آمد و جویبر در خدمت آن بزرگوار به جهاد رفت و در آن جنگ به درجه شهادت نائل آمد.» (1)
پس از وفات مرحوم میرزای قمی (مؤلف کتاب قوانین) شخصی در کنار قبر میرزا ملازمت داشت و مثل خادمان، بدون مزد انجام وظیفه میکرد. از او علت آن را پرسیدند؟ گفت: از اهالی شیروان هستم و از مشهورین و بزرگان آن شهر بودم. خود را مستطیع دیده، از راه دریا عازم خانه خدا شدم. روزی کیسه پولم به دریا افتاد. اندوهناک شده و ناامید برگشتم. هر چه اثاثیه داشتم، فروخته به مصرف خود میرساندم. به نجف اشرف رفته و به حضرت امیر مؤمنان علیه السلام استغاثه نمودم، در خواب آن حضرت فرمودند: ناراحت مباش به شهر قم رفته و کیسه پول خود را از میرزا ابوالقاسم، عالم قمی بخواه و او آن را به تو میرساند.
پس از خواب شگفت زده شدم، با خود گفتم که کیسه پول من در دریای عمان افتاده است. حضرت به شهر قم حواله میدهد. ناچار به زیارت حضرت معصومه علیها السلام مشرّف شدم. پس از زیارت، به خانه میرزا رفته، در را کوبیدم. میرزا نام مرا برده، فرمود: صبر کن! تعجب کردم، چگونه نام مرا میداند. وی تشریف آورده و کیسه پول مرا به من داد و فرمود: راضی نیستم تا زندهام، دیگری از این جریان آگاه شود. پس از وداع، به وطن خود بازگشتم.
پس از چند روزی، داستان را برای همسرم نقل کردم. همسرم شگفت زده شد
1) 410. کافی، ج 5، ص 339، وسائل، ج 20، ص 67، باب 25 از مقدمات نکاح، ح 1
و گفت: چنین شخصیتی را ملاقات نموده، بدون ملازمت و همنشینی با او، وی را ترک گفتی! سزاوار است در خدمت او باشی تا از دنیا بروی. لذا املاک خود را فروخته، به قم آمدم.
هنگام بازگشت به قم آگاه شدم که جناب میرزا از دنیا رفته است. به ناچار ملازمت قبر او را اختیار نمودم و تا زندهام از کنار او دور نشوم، این افتخار من است.(1)
آقای شیخ محمّد ناصری - از اهالی دولت آباد اصفهان - از پدر خویش مرحوم شیخ محمّدباقر ناصری - م 1407 ه - نقل میکند که در ایام اقامتشان در نجف اشرف، در منزلشان بر فراز منبر فرمود: در اطراف قم قحطی و خشکسالی شدیدی پدید آمد. گوسفندان و احشام در اثر کمبود علوفه در معرض تلف قرار گرفتند. اهالی آن منطقه چهل نفر از افراد متدیّن و شایسته را انتخاب کردند و به قم فرستادند تا در حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام به درگاه پروردگار توسل جسته تا از عنایات آن کریمه اهل بیت، خداوند متعال باران فرستد.
سه شبانه روز آن گروه در حرم متوسل بودند. شب سوم یکی از آن چهل نفر مرحوم میرزا ابوالقاسم قمی را خواب میبیند. مرحوم میرزا به او میفرماید: چرا یکسره در این جا نشستهاید؟ میگوید: مدّتی است در محل ما باران نیامده، گوسفندان و احشام در معرض تلف قرار گرفتهاند.
مرحوم میرزا میفرماید: این مقدار از دست ما نیز ساخته است. هنگامی که شما این گونه حوائج داشتید، به ما مراجعه کنید. ولی هنگامی که شفاعت عالم را خواستید، در آن هنگام دست توسل به طرف این شفیعه روز جزا دراز کنید.(2)
مرحوم میرزای قمی - م 1231 - از ارکان تشیّع، صاحب کشف و کرامات است. قبر آن مرحوم در مقبره «شیخان» واقع در میدان آستانه مقدسه حضرت
معصومه علیها السلام و مورد توجّه خاص و عام است و اهالی محترم و صاحبان حاجت، عنایت خاصی به ایشان دارند. در عین حال مرحوم میرزا خود نقل میکند:
«من با علامه سید بحرالعلوم، به درس مرحوم آقا باقر وحید بهبهانی میرفتیم و با هم مباحثه میکردیم و به خاطر افزونی استعدادم، غالباً درسها را برای سید تقریر مینمودم. پس از مدّتی که به ایران آمدم، سید بحر العلوم بین علما و دانشمندان شیعه به عظمت و علم معروف شد.
زمانی که به زیارت عتبات عالیات عراق موفّق شدم، در نجف سید بحر العلوم را دیدم. در آن مجلس از مسألهای که عنوان کرد متوجه شدم او دریای موّاجی است که باید حقیقتاً او را بحرالعلوم نامید! روزی در خلوت از او سؤال کردم: آقا! ما که با هم بودیم، حالا بحمد اللَّه میبینم در علم و دانش فوق العادهاید؟!
فرمود: چگونه این طور نباشد و حال آنکه حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه مرا شبی در مسجد کوفه (1)
محقق قمی رو به سید کرد و گفت: شما به مقامات جسمانی (به خاطر سیادت) و روحانی و قرب ظاهری (مجاورت حرم امیر مؤمنان علیه السلام) و باطنی رسیدهاید. پس از آن نعمتهای نامتناهی چیزی به ما فرمایید.
سید بحر العلوم فرمود: شب گذشته یا دو شب قبل - تردید از ناقل آن است - برای خواندن نماز شب به مسجد کوفه رفته بودم. با این قصد که صبح اول وقت برای درس به نجف برگردم - سالهای زیادی عادت سید همین بود - وقتی از مسجد بیرون آمدم، در دلم برای رفتن به مسجد سهله شوقی افتاد، اما خود را از آن منصرف کردم ولی لحظه به لحظه شوقم زیاد میشد، ناگاه بادی وزید و مرا به طرف مسجد سهله برد. خیلی نگذشت که خود را در کنار مسجد سهله دیدم، داخل شدم، دیدم خالی از زوّار است. جز شخصی جلیل القدر که مشغول مناجات با خداوند است، آن هم با جملاتی که قلب را منقلب و چشم را گریان میکرد. حالم دگرگون شد، زانوهایم مرتعش و اشکم جاری شد، جملاتی که هرگز به گوشم نخورده و چشمم ندیده بود. فهمیدم که خود آنها را انشا میفرماید، ایستادم و گوش میدادم و لذّت میبردم، تا از مناجات فارغ شدند، آنگاه رو به من کرده، فرمودند: مهدی! بیا پیش، رفتم و ایستادم، دوباره فرمودند که پیش روم، باز اندکی رفتم و توقف نمودم، با رسوم فرمودند: بیا پیش، و ادب در امتثال است، من هم پیش رفتم تا جایی رسیدم که دستم به دست ایشان رسید و ایشان مطلبی فرمودند که سید سکوت نمود و در پاسخ میرزا برای نقل آن با دست خود اشاره کرد که از اسرار مکتومه است.
النجم الثاقب مرحوم نوری، ص 348، ح 73 ؛ العبقری الحسان، ج 5، ص 399
البته ممکن است این جریان تکرار شده باشد هم در مسجد کوفه و هم در مسجد سهله خصوصاً با عبارت مرحوم سید که این جریان مسجد سهله در شب گذشته و یا دو شب قبل آن اتفاق افتاده است.
به سینه خود چسبانیده است، گفتم: چگونه خدمت1) 413. ظاهراً مسجد سهله صحیح است. زیرا اصل داستان چنین است که عالم جلیل، ملا زین العابدین سلماسی ره میگوید: روزی در مجلس درس علامه سید بحر العلوم در نجف مشرف بودیم که عالم محقّق، جناب میرزای قمی برای زیارت علامه وارد شد - در آن سالی که میرزا برای زیارت ائمه عراق علیهم السلام و حج خانه خدا آمده بودند - کسانی که در مجلس درس حضور داشتند، بیشتر از صد نفر بودند، متفرق شدند. فقط من با سه نفر از خواص اصحاب سید که در درجات عالی صلاح و ورع و اجتهاد بودند، ماندیم.
آن حضرت رسیدید؟
فرمود: شبی به مسجد کوفه رفته بودم. دیدم آقایم حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه مشغول عبادت است. ایستادم و سلام کردم. حضرت پاسخ فرمودند و دستور دادند که پیش روم. مقداری جلو رفتم و ادب کردم، باز هم فرمودند: جلو بیا و هر دفعه قدری جلو رفتم تا آنکه حضرتش آغوش مهر گشوده، مرا در بغل گرفتند و به سینه مبارک چسبانیدند، در این هنگام آنچه را خداوند متعال میخواست که به قلب و سینهام سرازیر شود، سرازیر شد.(1)
شیخ طوسی به سند معتبر از ابو حسان عجلی روایت نموده که گفت: دختر رُشید هجری را ملاقات نمودم. به او گفتم: مرا خبر ده از آنچه از پدر خود شنیدهای.
گفت: از پدرم شنیدم که از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکرد که آن حضرت فرمودند:
«ای رُشید! شکیبایی تو چگونه خواهد بود هنگامی که ولد الزنای بنو امیه تو را
1) 414. عنایات حضرت مهدی - عجل اللَّه تعالی فرجه - به علما و طلاّب، ص 262.
طلب کند، دستها و پاها و زبانت را قطع نماید؟».
عرض کردم: یا امیر مؤمنان! سرانجامش (رستگاری و) بهشت خواهد بود؟ فرمودند: «آری تو در دنیا و آخرت با من خواهی بود».
دختر رُشید گفت: سوگند به خدا! روزگاری گذشت تا آنکه عبید اللَّه بن زیاد پدرم را طلبید و گفت از امیر مؤمنان بیزاری جوی! پدرم نپذیرفت، ابن زیاد گفت که امام تو نحوه کشته شدن تو را چگونه خبر داد؟ فرمود: خلیلم (امیر مؤمنان علیه السلام) مرا آگاه نمود که تو از من خواهی که از آن حضرت بیزاری بجویم و من نمیپذیرم. پس دستها و پاها و زبانم را میبری. آن ملعون گفت: بخدا! که امام تو را دروغگو میکنم و دستور داد که دستها و پاهایش را قطع نمایند و زبان او را رها نمود. پس از آن، عشیره او، وی را به خانه آوردند.
به پدرم عرض کردم: احساس تو نسبت به این درد چگونه است؟ فرمود: دخترم! بیش از کسی که در میان ازدحام جمعیتی گرفتار باشد، درد احساس نمیکنم، افراد به ملاقات او میآمدند [ و اظهار همدردی میکردند و میگریستند ]پدرم فرمود: کاغذ و دواتی بیاورید تا برای شما آنچه تا قیامت اتفاق میافتد، بنویسم.
به ابن زیاد خبر رسید که رُشید خبر از آینده میدهد. آن ملعون (گفت: مولای او دروغ نمیگوید و) دستور داد که زبان او را قطع نمایند و در همان شب به شهادت رسید.(1)
هنگامی که زیاد بن ابیه در جستجوی رشید بود، وی خود را مخفی نمود. روزی ابو اراکه (که از بزرگان شیعه امیر مؤمنان علیه السلام است) با گروهی از اصحاب خود در خانه نشسته بود.
رُشید وارد خانه او شد. ابو اراکه بیمناک شد، به دنبال او وارد خانه شد و گفت: وای بر تو! با این کارت مرا به کشتن دادی و بچههایم را یتیم نمودی، رُشید فرمود:
1) 415. اختصاص مرحوم شیخ مفید، ص 72، منتهی الآمال، ج 1، ص 198
مگر چه شده است؟ گفت: زیاد در جستجوی تو است و تو آشکارا داخل منزل من شدی و آنانکه نزد من بودند، تو را دیدند، فرمود: هیچ یک از ایشان مرا ندیدند، ابو اراکه شانههای رُشید را محکم ببست و در اتاقی حبس نمود و نزد اصحاب خود برگشت و گفت: به نظر من پیرمردی وارد خانه من شد! گفتند: ما کسی را ندیدیم.
(ابن زیاد به شدّت در تعقیب شیعیان حضرت علی علیه السلام بود لذا) ابو اراکه ترسید غیر ایشان او را دیده باشند (برای احتیاط) به مجلس زیاد رفت تا مطّلع شود کسی از ورود رشید خبر دارد یا نه، سلام کرد و نزد زیاد نشست و با او گفتگو میکرد، ناگاه دید رُشید سوار بر قاطرش شده و به مجلس زیاد میآید. همین که او را دید، رنگش پرید و یقین به مرگ خود نمود. رُشید از قاطر پیاده گشت و نزد زیاد آمده، سلام کرد. زیاد او را در
آغوش گرفت و او را بوسید و از احوال او پرسید که چگونه آمدی با چه کسی آمدی، در راه به تو چه گذشت؟ پس از آن برخاست و برفت.
ابو اراکه از زیاد پرسید که این مرد چه کسی بود؟ پاسخ داد: یکی از برادران ما از شام است که برای دیدار ما آمده است. ابو اراکه به خانه بازگشت و رُشید را در همان حال در خانه خود دید. به او گفت: اینک که دارای چنین مقام هستی، هر وقت میخواهی به منزل ما بیا از دیدارت خوشحال خواهم شد.(1)
پیوسته امیر مؤمنان علیه السلام او را رشید بلایا مینامیدند و به او علم بلایا و منایا تعلیم فرمودند. به طوری که هرگاه شخصی را ملاقات میکرد، به او میگفت: فلانی! تو در فلان روز به چنین مرضی از دنیا میروی و یا فلان کس را این گونه به شهادت میرسانند و همانطور هم واقع میشد.(2)
بدون شک در اثر پیروی از پروردگار جهان آفرین و پیامبر بزرگوارش، آدمی از هستی میگذرد و از آنچه غیر اوست، چشم میپوشد و جز با حضرتش سودایی نداشته و ندارد و از آنچه غیر اوست، دل میبُرَد.
مسعودی درباره قیس بن سعد عبّاده - که از بزرگان صحابه خاتم پیامبران صلی الله علیه وآله و از یاران باوفای امیر مؤمنان علیه السلام و سالار خزرجیان و از اشراف، شجاعان و دلیرمردان، زهّاد و فضلای عرب و ارکان مذهب است(1)- مینویسد که وی از جهت زهد، دیانت و میل به حضرت علی علیه السلام در جایگاه عظیم و بس رفیعی قرار داشت و مقام او در اطاعت پروردگار و خوف از او به جایی رسید که زمانی میخواست سر به سجده گذارد، متوجه شد که در محل سجدهاش مار بزرگی حلقه زده است. با سر خود آن را به یک طرف انداخت و در کنارش سجده نمود! مار بر گردن قیس پیچید، ولی او نه نماز خود را کوتاه کرد و نه چیزی از آن کم نمود و با همان حال ادامه داد تا از نماز فارغ شد. آنگاه مار را از خود دور نمود.(2)
وی از طرف حضرت علی علیه السلام برای مدّتی حاکم مصر بود و در همه جنگها در کنار حضرتش بود و زمانی که آن حضرت برای جنگ صفین، پرچم رسول خدا صلی الله علیه وآله را بیرون آورد و آشکار ساخت - از هنگام شهادت رسول خدا صلی الله علیه وآله کسی آن را ندیده بود - آن پرچم را به دست قیس داد. انصار و مجاهدان چون آن پرچم را دیدند، همگی گریستند.(3)
داستانهای جود و بخشش او فراوان است؛ مشهور است که قیس از مردم مال بسیاری را طلبکار بود. او مریض شد. روزهای نخستین بیماریاش کمتر به عیادتش آمدند. به او گفتند: چون تو از مردم بسیار طلبکاری، خجالت میکشند که به عیادت تو بیایند. فرمود: خداوند نابود کند آن مال و ثروتی که مانع از عیادت دیگران میشود و لذا دستور داد شخصی در میان مردم اعلان کند که هر کس به قیس مقروض است، قیس او را حلال کرده و از طلب خود صرف نظر نموده است.
افراد پس از شنیدن این خبر، گروه گروه به دیدنش آمدند. تعداد عیادت کنندگان
آنقدر فراوان بود که پایههای نردبانی که از آن بالا میرفتند تا به اتاق قیس بروند شکست و برخی نوشتهاند که عتبه و پایه درب منزلش شکسته شد.(1)
در جنگ «ذات الرقاع» زنی از دشمن اسیر شد و همسر آن زن به تعقیب لشکر مسلمانان حرکت نمود. لشکر اسلام به درّهای رسیدند و چون شب فرا رسید، فرود آمدند. عمّار یاسر از مهاجران و عبّاد بن بشر از انصار، نگهبانی و حراست را به عهده گرفتند. آن دو با خود قرار گذاردند که شب را دو قسمت نموده، هر کدام قسمتی بخوابند و آن دیگری نگهبانی کند.
نیمه نخست شب، سهم عبّاد بود که نگهبانی نماید. عبّاد به نماز ایستاد، همسر آن زن سررسید، از دور نگاه کرد. شخصی را دید که همانند ستونی سر پا ایستاده، برای اینکه مطمئن شود که او انسان است یا نه، تیری بهطرف او انداخت. تیر بر بدن عبّاد اصابت نمود، ولی نمازش را قطع ننمود. آن مرد تیر دوم را رها کرد، آن تیر هم به بدن عبّاد اصابت نمود ولی نمازش را قطع نکرد، آنگاه که تیر سوم به بدنش اصابت نمود نمازش را تمام کرد و عمّار را از خواب بیدار نمود. عمّار از جا برخاست. آن مرد که فهمید آنها دو نفر هستند، فرار نمود.
عمار که سخت منقلب شد، فرمود: چرا زودتر مرا بیدار نکردی؟ عبّاد گفت: سوره کهف میخواندم. میل نداشتم آن را ناتمام بگذارم. اگر ترس آن نبود که (در انجام دستور رسول خدا صلی الله علیه وآله کوتاهی کرده باشم) دشمن بر سرم فرود آید و صدمهای به آن حضرت برساند و کوتاهی در این نگهبانی که به من واگذار شده نموده باشم، هرگز نمازم را کوتاه نمیکردم، اگر چه کشته میشدم.(2)
عالم وارسته مرحوم شیخ حسین بن مشکور نقل میکند: در عالم خواب به حرم سالار شهیدان امام حسین علیه السلام مشرّف شدم، جوان عربی وارد شد و با لبخند
به آن حضرت سلام کرد، آن حضرت هم با لبخند پاسخ دادند. فردا شب که شب جمعه بود به حرم مطهر مشرّف شدم همان جوان عرب را دیدم که وارد حرم شد، مقابل ضریح مقدس که رسید با لبخند به آن حضرت سلام کرد ولی امام حسین علیه السلام را ندیدم.
مراقب آن جوان بودم تا از حرم خارج شد. به دنبالش رفتم و از او سبب لبخندش را با امام علیه السلام پرسیدم و خواب خود را برای او نقل نمودم و گفتم: چه عملی انجام دادهای که امام علیه السلام با لبخند به تو پاسخ میدهند؟
گفت: در چند فرسخی کربلا ساکنم، پدر و مادرم سالخوردهاند، شبهای جمعه که برای زیارت میآیم یک هفته پدرم را سوار الاغ کرده به زیارت میآورم و هفته دیگر مادرم را به همین منظور میآورم. یک شب جمعه که نوبت پدرم بود مادرم گریه کرد و گفت: مرا هم باید ببری شاید تا هفته دیگر زنده نباشم. گفتم: باران میبارد، هوا سرد است، نپذیرفت؛ ناچار پدر را سوار کرده و مادرم را به دوش کشیدم و با زحمت بسیار آنها را به حرم مطهر رسانیدم.
وقتی داخل حرم شدم حضرت سید الشهداء علیه السلام را دیدم سلام عرض کردم و آن بزرگوار با لبخند پاسخ سلام را دادند، از آن هنگام تا به حال هر شب جمعه که مشرّف میشوم، حضرت را میبینم و با تبسّم پاسخم را میدهند.(1)
موسی بن محمد بن سلیمان هاشمی جوانی بود که از نظر زندگی و فراخی نعمت از دیگر برادرانش آسوده بود، خواستههای خویش را در انواع لذتها چه از لحاظ خوراک و آشامیدنی و چه از لحاظ لباس و کنیزان و غلامان بر میآورد، در عین حال جوانی بسیار زیبا بود و چهرهای همچون ماه داشت خلاصه نعمت خدا بر او بسیار بود آنچنانکه از املاک و زمینهایی که در اختیارش بود سالیانه سه میلیون و سیصد هزار درهم درآمد داشت و در کاخی بلند و با شکوه زندگی میکرد.
1) 423. داستانهای شگفت، ص 137، داستان 87
او هر شب در خیمهای بر سریری مینشست و همنشینان و برادرانش در کنارش بودند و تا پاسی از شب به خوشگذرانی میگذرانید و چون عقل از سر او میپرید همنشینان او بیرون رفته و او با ویژگان به سر میبرد و تا 27 سالگی ادامه داشت.
شبی در خیمه خویش بود ناگاه صدای راز و نیازی شنید که او را جلب خود نمود، غلامانش را دستور داد که صاحب آواز را جستجو کنند، غلامان در مسجدی که نزدیک کاخ او بود به جوانی برخوردند که مشغول راز و نیاز با خداوند بود، او را نزد موسی بن محمد بردند. موسی گفت: ای جوان! چه میخواندی؟ گفت: کلام خدای را، گفت: آن را تکرار کن. جوان آیات 28 - 22 سوره مطفّفین را قراءت کرد و گفت: ای فریفته مغرور! آن مجلس برخلاف این مجلس و غرفه و فرش تو است و آیات دیگری مربوط به بهشت و دوزخ برایش خواند.
موسی آن جوان را در آغوش گرفت و مدام میگریست، و او وی را پند و اندرز میداد و به رحمت نامتناهی الهی امیدوار میساخت. موسی توبه خود را آشکار نمود، ندیمان و دوستان ناباب را رها نموده، ملازم مسجد و عبادت شد و حقوق و دیون خود را ادا نمود، سپس با پای پیاده عازم حج شد، شبها به حجر اسماعیل میرفت و با سوز و ناله با خدای خود مناجات میکرد.(1)
مؤمنان و مطیعان - علاوه بر اینکه در مقابل گردبادهای حوادث ایستادگی نموده و از عقیده و ایمان خود حراست میکنند و نیز در راه بندگی و انجام عمل صالح از هیچ کوششی دریغ نداشته و پیوسته سرمایه عمر گرانبهای خود را در راه رضای الهی به کار میگمارند - از هر گونه سستی، آفت زدگی به شدت پرهیز مینمایند و موانع را از سر راه خود دور نموده و از هر چیزی که آنان را از حضرت دوست باز میدارد دوری مینمایند.
روزی امام سجاد علیه السلام مشاهده نمودند که حسن بصری کنار حجرالاسود
1) 424. ر.ک: توبه کنندگان، ص 160
داستان سرایی میکند، به او فرمودند:
«أَتَرْضی یا حَسَنُ! نَفْسُکَ لِلْمَوْتِ؟ قالَ: لا، قالَ: فَعَمَلُکَ لِلْحِسابِ؟ قالَ: لا، قالَ: فَثَمَّ دارٌ لِلْعَمَلِ غَیْرُ هذِهِ الدَّارِ؟ قالَ: لا، قالَ: فَلِلَّهِ فِی أَرْضِهِ مَعاذٌ غَیْرُ هذاَ الْبَیْتِ؟ قالَ: لا، قالَ: فَلِمَ تَشْغَلُ النَّاسَ عَنِ الطَّوافِ؟»(1)
«ای حسن! آیا نفس تو برای مرگ راضی است؟ (و خود را آماده ساختهای؟) پاسخ داد: نه، فرمودند: عمل عبادی تو برای حساب چگونه است؟ (کافی است؟) گفت: نه، فرمودند: غیر از دنیا جایگاهی برای انجام عمل وجود دارد؟ عرض کرد: نه، فرمودند: برای خداوند در زمین غیر از این بیت پناهگاهی وجود دارد (تا مردم به آن پناه آورند؟) پاسخ داد: نه، فرمودند: پس چرا (با داستان سرایی و سرگرم کردن) مردم را از طواف باز داشتهای؟».
در پایان این مبحث جهت تمامیت مطلب سزاوار است به اختصار، بحث دشمن شناسی دنبال شود.
یکی از عوامل موفقیت افرادی که از حضرت حق فرمان میبرند و از مقربان بارگاه او هستند دشمن شناسی است. اینان کوشش مینمایند در راه مبارزه با دشمن و دفع آفتها و موانع، از حدود امکانات و طرحها و نقشهها و رموز تاکتیکی دشمنان خود آگاه شوند تا در راه رسیدن به حضرت دوست دچار مشکل نشوند و با عنایات حضرتش با موفقیت این راه سخت و دشوار را پیموده، به قله کمال نائل آیند.
خداوند کریم - گفتار شیطان را نقل کرده - میفرماید:
«قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ا ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ
1) 425. اعلام الوری مرحوم طبرسی، ص 260 ؛ بحارالأنوار، ج 78، ص 153
أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ»(1)
«(شیطان) گفت: به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندی من هم برای (فریفتن و گمراه کردن) آنان حتماً بر سر راه مستقیم تو کمین خواهم کرد. آنگاه از پیش رو و از پشت سرشان و از طرف راست و چپشان به سراغ آنها میروم و (در نتیجه) اکثر آنها را شکرگزار نخواهی یافت.».
امام باقر علیه السلام ذیل آیه شریفه - در باره بازدارندگی شیطان از راه خدا از چهار سو و محاصره کردن افراد - چنین میفرمایند:
« ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ = از پیش رو سراغ آنها میروم » «یعنی امر آخرت و جهانی را که در پیش رو است در نظر انسان سبک جلوه میدهد و منظور از « وَ مِنْ خَلْفِهِمْ = از پشت سرشان» این است که افراد را به گردآوری اموال و بخل ورزیدن از پرداخت حقوق (واجب و مستحب) - جهت باقی ماندن برای وارثان - ترغیب میکند. و منظور از « وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ = طرف راستشان» این است که امر دین (و امور معنوی) را به وسیله جلوه دادن گمراهی (و مسائل گمراه کننده) و ایجاد شک و شبهه ضایع میسازد. و مقصود از « وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ = طرف چپشان» این است که میل به لذّات مادی را در افراد ایجاد میکند و شهوات را بر قلوب و دلهای آنها غلبه و گسترش میدهد.»(2)
پیامبر خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«لَوْلا أَنَّ الشَّیاطِینَ یَحُومُونَ عَلی قُلُوبِ بَنِیآدَم لَنَظَرُوا إِلیَ الْمَلَکُوتِ.»(3)
«براستی اگر نبود که شیاطین بر گرد دلهای بنی آدم دور میزنند ملکوت (زمین
و آسمان) را نظاره میکردند.».
امام صادق علیه السلام نقل میکنند که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«روزی حضرت موسی علیه السلام نشسته بود ناگاه شیطان نزد او آمد در حالی که کلاه دراز و رنگارنگی بر سر داشت، نزدیک آن حضرت که رسید کلاهش را برداشت و سلام کرد. موسی علیه السلام فرمود: تو کیستی؟ پاسخ داد: من شیطانم. حضرت فرمود: شیطان توئی که خداوند تو را نزدیک ما نکند و از ما دور سازد! گفت: آمدهام به خاطر منزلتی که نزد خدا داری به تو عرض سلام کنم.
موسی علیه السلام فرمود: این کلاه چیست؟ پاسخ داد: به وسیله آن دلهای افراد را میربایم! حضرت فرمود: مرا آگاه ساز از گناهی که چون شخص مرتکب آن شود بر او مسلط میشوی؟ پاسخ داد: هرگاه به عجب روی آورد و به خود خوشبین شود، عملش را زیاد شمارد و گناهش در نظرش کوچک آید...»(1)
یکی از شاگردان استاد مجتهدان مرحوم شیخ مرتضی انصاری میگوید:
«شبی شیطان را در خواب دیدم که بندها و طنابهای متعددی در دست دارد، از او پرسیدم: این طنابها چیست؟ پاسخ داد: اینها را به گردن مردم انداخته و آنها را به سمت خویش میکشانم و به دام میاندازم. روز گذشته یکی از آنها را به گردن شیخ مرتضی انصاری انداختم و او را از اتاقش تا اواسط کوچه کشیدم ولی شیخ از قید رها شد و برگشت!
فردای آن روز خواب خود را برای شیخ نقل نمودم. آن مرحوم فرمود: خواب تو راست است، زیرا دیروز شیطان میخواست مرا فریب دهد که به لطف خداوند از دامش گریختم. روز گذشته چیزی در منزل لازم شد و پول نداشتم. با خود گفتم: یک ریال (پول آن روز) از مال امام زمان علیه السلام نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش نرسیده، آن را به عنوان قرض
1) 429. کافی، ج 2، ص 237، باب عجب، ح 8
بر میدارم و سپس ادا خواهم کرد. یک ریال را برداشته و برای خرید آن چیز از منزل خارج شدم، در راه با خود گفتم: از کجا که من بتوانم این قرض را ادا کنم؟ تصمیم گرفتم که به منزل برگردم، آن چیز را نخریده، پول را جای خود گذاشتم.»(1)
برخی هم این داستان را چنین آوردهاند که شیطان را دید که طنابهای بسیاری در دست دارد. در بین آنها طناب ضخیمی به دست داشت از او پرسید: اینها چیست؟ پاسخ داد: به وسیله اینها افراد را به سوی خود میکشانم و آنها را به معصیت سوق میدهم. از او میپرسد که این طناب ضخیم برای کیست؟ میگوید: برای استادت شیخ انصاری که دیروز او را تا بازار کشاندم ولی آن را پاره کرد و برگشت.
میپرسد: پس طناب من کدام است؟ میگوید: تو حرف شنو هستی و احتیاج به طناب نداری!»(2)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«خدای متعال به موسی علیه السلام فرمود: ای موسی، سفارشم را در باره چهار چیز نگهدار (و آن را به گوش جان بسپار):
«اَوَّلُهُنَّ: ما دُمْتَ لاتَری ذُنُوبَکَ تُغْفَر فَلاتَشْتَغِلْ بِعُیُوبِ غَیْرِکَ. وَ الثَّانِیَةُ: ما دُمْتَ لاتَری کُنُوزِی قَدْ نَفَدَتْ فَلا تَغْتَمَّ بِسَبَبِ رِزْقِکَ. وَ الثَّالِثَةُ: ما دُمْتَ لاتَری زَوالَ مُلْکِی فَلا تَرْجُ أَحَداً غَیْرِی. وَ الرَّابِعَةُ: ما دُمْتَ لاتَرَی الشَّیْطانَ مَیِّتاً فَلا تَأْمَنْ مَکْرَهُ.»(3)
«نخست آنکه تا گناهانت را آمرزیده ندانی به عیوب دیگران نپرداز.
دوّم: مادامی که گنجهای من را تمام شدنی نمینگری غم روزی مخور.
سوّم: مادامی که سلطنت مرا زوالپذیر نمیدانی (و آن را پابرجا میدانی) به دیگری امیدوار نباش.
چهارم: تا شیطان را مرده نمینگری از مکر و فریب (و نقشههای) او آسوده مباش.».
در شرح حال مرحوم شیخ مرتضی زاهد - از چهرههای زهد و تقوا - نوشتهاند چند روزی منقلب بود. در جلسه هفتگی خود که برای ادای نماز و منبر شرکت میکرد حتی نمازهای او هم عادی نبوده و ناراحتی از چهره و روی او ظاهر بود، بهطوری که انگار چیزی فکر و اندیشه او را به خود مشغول کرده است، حواس پرتیها در منبر و در صحبتهای او بیشتر مشهود بوده و حتی در خیابان هم این حواس پرتی وجود داشته تا آنجا که احتمال میرود با درشکه برخورد کند و یا به داخل جوی آب بیفتد! دوستان مضطرب شده، میگویند: خدایا! به راستی آقای شیخ مرتضی را چه شده است؟ چه چیزی او را مضطرب و سر در گم کرده است؟!
سه چهار روز میگذرد و او همچنان در آن حالت بوده، لذا آقا تقی کرمانشاهی پیر مرد پاک و با تقوای تهرانی از روی نگرانی میگوید: آقا! ما را نگران کردهاید! مگر چه شده است؟! شیخ مرتضی با همان پریشانی پاسخ میدهد: چند روز پیش حدیثی از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله خواندم این گونه ناراحتم. در آن حدیث پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به حضرت امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«یا علی، به اندازهای که تو با خوبیها و راههای هدایت آشنایی داری، شیطان نیز به همان اندازه با همه بدیها و راههای گمراهی و ضلالت در زمین و آسمان آشنایی دارد! ...».
سپس آقای شیخ مرتضی با نگرانی و اضطراب، به آرامی و زیر لب میفرماید: من با این شیطان چه کنم؟ «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطان»(1)
1) 433. آقا شیخ مرتضی زاهد، ص 153
خداوند میفرماید:
« ... وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانَ إِلّا قَلِیلاً »(1)
«اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود مسلماً همگان جز اندکی از شیطان پیروی میکردید.».
تنها اولیا، مردان پاک، مو شکاف و باریک بین که خود را به تمامه به خدای قادر متعال سپردهاند و از او طلب مدد میکنند از وساوس شیطانی برکنارند امّا اکثریت اجتماع که رهبرشان هواها و شهوتها است از کید او مصون نیستند.
عالم بزرگوار مرحوم ملاهاشم از استاد بزرگوار خود مرحوم آیة اللَّه میر سید علی حائری یزدی (2)
آن مرحوم در سال 1330 ه ق در بازگشت از سفر حج به خاطر بیماری در یزد اقامت کرده و در آنجا از دنیا میرود و در کنار جد بزرگوارش امام زاده جلیل القدر عریضی معروف به امام زاده جعفر مدفون میشود.
یکی از عالمان بزرگ روی منبر نقل نمود: ایشان در یزد شدیداً بیمار بود او را برای تغییر آب و هوا به «ده بالا» بردند و چند نفر از شاگردان مخصوصش نزد ایشان بودند. روزی آقای حائری از جا حرکت نمود قبایش را پوشید، عمامه بر سر نهاد و عبا به دوش گرفت و در کنار در اتاق دو زانو با ادب نشست. پس از چند دقیقه داد زد: چرا آقا را احترام نکردید؟ مگر آقا را ندیدید؟ گفتیم: کدام آقا؟ فرمود: آقا امام زمان! آقا تشریف بردند، نگاه کنید. دیدیم روی دامنههای کوه، حضرت آرام آرام گام بر میدارند ولی در هر گامی چند کیلومتر زیر پای مبارک طی میشود لحظهای گذشت، حضرت غایب شدند.
مرحوم حائری در ادامه فرمود: حضرت تشریف آوردند، نشستند. آقایی کردند، دو عدد خرما به من دادند - و آن دو خرما که بوی مشک میداد به ما نشان داد - و فرمود: یکی را خود میل کن و یکی را برای شیخ محمّد علی بافقی در مشهد بفرست.
مرحوم شیخ محمّد علی باقی - اخوی شیخ محمّد تقی بافقی - سلمان زمان خود بود ولی اولاد نداشت پس از خوردن آن، خداوند به او پسری عطا نمود که او نیز سلمان زمان بود و از استعداد فوق العادهای برخوردار بود.
(متولد 1265 و متوفی 1330 ه ق) نقل میکند که در یکی از1) 434. سوره نساء، آیه 83
2) 435. آیة اللَّه حائری یکی از عالمان برجسته، باتقوا، خدا ترس و صاحب نفس زکیه و دارای اسم اعظم الهی بوده است وی در اوایل سال 1300 ه ق مجاورت مشهد الرضا را اختیار نموده و پس از مرحوم آیة اللَّه میرزا محمّد حسن شیرازی عدهای از خواص از ایشان تقلید میکردند. آن مرحوم شاگردان زیادی را تربیت نموده که از آن جمله مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی است.
روستاهای اصفهان شخصی بیمار شده و در حال احتضار بود از عالم زاهد محل دعوت میشود که بر بالینش حاضر گردد و شهادتین را تلقین او نماید.
عالم در کنار آن شخص حاضر شده، امر عجیبی را مشاهده میکند، زیرا هرگاه بیمار «لا اِلهَ اِلّاَ اللَّهُ» میگفت، آن عالم صدای شخصی را میشنید که میگفت: «صدق عبدی = بندهام راست گفت». آن بیمار میگفت: «یا اللَّه» آن شخص میگفت: «لبّیک عبدی» عالم ناراحت شده، میفرماید: تو کیستی؟ میگوید: من شیطانم (که عمری مرا پرستش نموده است).(1)
بلی، همچنان که شکارچی دام را پنهان میکند و رویش دانه میریزد تا بدین وسیله پرندگان غافل را صید نماید شیطان نیز دامهای فراوانی دارد که انسانهای هواپرست را مبتلا سازد.
از خطرناکترین دامهای شیطان میتوان زنان هوسران، شهوتپرست، غرب زده و آنانکه خود را از مدار دین و آیین دور ساختهاند و دیگر غضب و خشم نام برد.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«لَیْسَ لِإبْلِیسَ وَهَقٌ أَعْظَمُ مِنَ الْغَضَبِ وَ النِّساءِ.»(2)
«برای شیطان کمندی بزرگتر از خشم و زنان نیست.».
وقتی عمر یسع علیه السلام - که پیامبری از پیامبران الهی بود - به پایان رسید در صدد برآمد کسی را به جانشینی خود منصوب دارد، از این رو مردم را جمع نمود و فرمود:
هر کس از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد او را جانشین خود میگردانم: روزها روزه بدارد، شبها را بیدار باشد و دیگر خشم نکند.
ذو الکفل برخاست و گفت: من این تعهد را میپذیرم. روز دیگر همان سخن را تکرار کرد و تنها او تعهد را پذیرفت و حضرت یسع او را به جانشینی خود منصوب داشت تا اینکه از دنیا رفت و خدای متعال ذوالکفل را به نبوت منصوب فرمود.
شیطان که از ماجرا مطلع شد در صدد برآمد تا ذوالکفل را خشمگین سازد، از این رو به پیروانش گفت: کیست که این مأموریت را انجام دهد؟ یکی از آنها که نامش «ابیض» بود پذیرفت که این کار را انجام دهد. شیطان به او گفت: به نزدش برو شاید خشمگین شود.
ذو الکفل شبهǠنمیخوابید و شب زنده داری میکرد. اول روز قضاوت میکرد و تنها نیمه روز مقداری میخوابید. ابیض صبر کرد تا چون ذوالکفل به خواب رفت بیامد و فریاد زد: به من ستم شده و من مظلوم هستم و حق مرا از کسی که به من ستم کرده بگیر. ذوالکفل به او فرمود: برو و او را نزد من آور. گفت: من از اینجا نمیروم زیرا او حاضر نمیشود. ذوالکفل انگشتر خود را به او داد و فرمود: این انگشتر را بگیر و به نزد آن شخص که به تو ستم کرده ببر و او را نزد من حاضر ساز.
ابیض انگشتر را گرفت و روز بعد همان ساعت که ذوالکفل خواب بود بیامد و فریاد زد: من مظلوم هستم و طرف من به انگشتر توجهی نکرد. دربان ذوالکفل به او گفت: بگذار حضرت بخوابد که او دیروز و دیشب نخوابیده است. ابیض گفت: هرگز نمیگذارم بخوابد، به من ستم شده باید حق خود را بگیرم.
دربان وارد خانه شد و ماجرا را به ذوالکفل بازگو کرد. آن حضرت نامهای برای او نوشت و مهر کرده، به ابیض داد. وی برفت و روز سوم همان ساعت که ذوالکفل به خواب رفته بود بیامد و فریاد زد که شخص ستمکار به هیچ یک از اینها توجهی نکرد و پیوسته فریاد زد تا ذوالکفل از خواب بیدار شد و دست ابیض را گرفت و برای دادخواهی از ستمکار در هوای گرم آن روز به راه افتاد و گرمای هوا به حدی
بود که اگر گوشت را در برابر آفتاب میگذاردند پخته میشد.
سرانجام ابیض دید که نمیتواند ذوالکفل را به خشم آورد دست خود را از دست ذوالکفل بیرون کشید و فرار کرد. (1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«لَیْسَ لِإبْلِیسَ جُنْدٌ أَشَدُّ مِنَ النِّساءِ وَ الْغَضَبِ.»(2)
«برای شیطان لشکری با صلابتتر از زنان و خشم و غصب نیست.».
مرحوم طبرسی و صاحب تفسیر روح البیان و ابوالفتوح رازی و دیگران (ذیل آیه 16 از سوره حشر) از ابن عباس روایت کردهاند که این آیه اشاره به داستان برصیصای عابد است که مختصر داستان او با اختلافی که در نقل آمده چنین است:
«شیطان که از کثرت عبادت برصیصا ناراحت بود هرچه خواست او را اغوا کند نتوانست. سرانجام شیطان «اعور» را که بر زناکاران موکل بود بر وی گماشت. اتفاقاً دختر پادشاه به بیماری فلج مبتلا شد و از برصیصا خواستند که به خانه سلطان رفته، برای شفای آن دختر دعا کند. برصیصا نپذیرفت، برادران دختر، دختر را به صومعه برصیصا آوردند تا وقت سحر او را دعا کند.
هنگام سحر برصیصا دختر را دعا کرد و او شفا یافت. در این هنگام اعور فرصت را غنیمت شمرده، نزد عابد آمد و او را وسوسه کرد و آن دختر را در نظرش جلوه داد تا فریفتهاش گردید و با او زنا کرد! عابد پس از آن عمل زشت پشیمان شد و به فکر افتاد که ممکن است این دختر دیگران را از جریان آگاه سازد.
شیطان به دلش انداخت که او را خفه سازد و او را دفن کند تا بدین وسیله کار زشت خود را پنهان سازد و او همین کار را کرد و بامداد که برادران
دختر آمدند و سراغ او را گرفتند به آنها گفت: من دعا کردم و پس از بهبود از صومعه بیرون رفت! شاهزادگان به دنبال دختر به جستجو افتادند، شیطان برای آنها مجسّم شد و به آنها گفت: که برصیصا دختر را کشته و محل دفن را به آنها نشان داد.
به دنبال پیدا شدن جنازه، پادشاه دستور داد برصیصا را به دار آویزند. سرانجام پس از اجتماع عظیمی که در شهر تشکیل شد او را به دار آویختند. چون طناب دار را به گردنش انداختند همان شیطان مجسم شد و به او گفت: تمام این گرفتاریها از من بود. اکنون مرا سجده کن تا تو را رها سازم. عابد گفت: سجده ممکن نیست. گفت: با سر اشاره کنی قبول است و هنگامی که عابد با سر به او اشاره کرد شیطان خندهای کرد و از نزد او دور شد».(1)
به این نکات توجه شود؛ نخست آنکه در روایات فراوانی آمده است که مؤمن باید از عقلی کامل برخوردار باشد و عبادت بدون آگاهی و بینش و خرد عاقبتش خودبینی، غرور، گمراهی و سقوط است.
دیگر آنکه؛ در روایات سفارش شده که هیچگاه با زن نامحرم تنها نباشید، زیرا نفر سوم شما شیطان است و خطر سقوط حتمی است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«شیطان در هر چیز آدمی را میچرخاند (و به هر گناهی پیشنهاد میکند) همینکه او را خسته نمود کنار مال کمین میکند و گریبانش را میگیرد.»(2)
زیرا مال و ثروت بزرگترین کمینگاه شیطان است و بسیار اندک است کسی به آن برسد و فریب شیطان را نخورد.
حقیقت استعاذه فرار از شیطان و به خدای رحمان پناهنده شدن است، و لازمه آن تقوا و پرهیزگاری است و لذا مؤمن پیوسته در حال فرار از گناه است و الا
اگر کسی لا اُبالی باشد حالت فرار از شیطان ندارد، با آنکه شیطان دشمن همه است و باید از او فرار کرد. خداوند میفرماید:
« إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّما یَدْعُوا حِزْبَهُ لِیَکُونُوا مِنْ أَصْحابِ السَّعِیرِ »(1)
«مسلماً شیطان دشمن شما است، شما نیز او را دشمن گیرید او تنها حزب و دار و دسته خود را دعوت میکند تا آنها اهل آتش سوزان باشند.».
شیاطین با وسایل گوناگون پیوسته به وسوسه مشغولند. گروهی را از راه مظاهر فریبنده دنیا، جاه و مقام، مال و ثروت و انواع شهوات و زرق و برق دل فریب این جهان فریب میدهد و گروهی را هم از طریق دین و آیین گول میزند تا مثلاً عبادت را برای غیر خدا انجام دهند و یا با دین داری کلاه بر سر مردم گذارند.
مرحوم فیض نقل میکند:
«تمام وسوسهها و فریب کاری شیطان از راه شهوات و خواستههای نفسانی و محبت دنیا نیست بلکه از ابزارهای دیگری مانند خوب نشاندادن بدعتها و گمراه نمودن از راههای گوناگون استفاده مینماید، همچنانکه قرآن از اول تا به آخر بارها و بارها از شیطان بیم داده است و ما هیچ گاه نباید از مکر شیطان غافل و در امان باشیم.»(2)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«شیطان هیچ بندهای را به وسوسه گرفتار نمیسازد مگر هنگامی که از ذکر خدا اعراض کند و امر و فرمان خدا را سبک شمارد و اطلاع خداوندی نسبت به سرّ خود را فراموش نماید...
خدای بزرگ بندگانش را از سر لطف و مرحمت دعوت نموده و عداوت
و دشمنی شیطان را به آنها شناسانده و فرموده: «إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ»(1)و نیز فرموده: « إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا» پس با شیطان چنان باش که بیگانه هنگام روبرو شدن با سگ گله (که تنها رهایی او در این است که) به صاحب سگ پناه میبرد تا او را از آزار سگ رهایی بخشد...
و بر شیطان و شناخت چگونگی آمدنش و راههای وسوسهاش قادر نباشی جز با مراقبت و استقامت همیشگی بر بساط خدمت و هیبت و ترس از خدا و کثرت ذکر، اما کسی که اوقاتش را به بطالت میگذراند ناگریز شکار شیطان است...
پس به ریسمان محکم و مطمئن الهی چنگ انداز که آن پناه بردن به خداست و اینکه واقعاً در هر نفسی به او محتاجیم و (آنی خود را از شرّ او ایمن ندان و) چون عبادتت را نزد تو جلوه دهد فریب مخور زیرا که او (هر کسی را به گونهای و وسیلهای میفریبد و) نود و نه درِ خیر را در برابرت میگشاید تا در صدم تو را صید کند پس با مخالفت کردن با او به وسیله بستن راه و ضدیت با خواستههایش با او به مقابله برخیز.»(2)
پناه به خدا که بسا همین استعاذه ما و دشمنی ما با او به دستور خود او باشد!
نوشتهاند که یکی از علما، قلم به دست گرفت تا کتابی در دامها و وسوسههای شیطان و ترسانیدن مردم از فریب خوردن از او بنویسد. در همان وقت یکی از اخیار در عالم رؤیا و مکاشفه شیطان را میبیند و به او میگوید: ملعون! فلان آقا دارد (با نوشتن کتاب) رسوایت میکند، کیدهایت را به مردم بازگو خواهد کرد.
شیطان مسخرهاش نموده، میگوید: این کتاب را هم به دستور خود من مینویسد! میپرسد: چطور؟ پاسخ میدهد: من در دلش وسوسه انداختم که تو
عالمی، علم خودت را ظاهر کن!(1)
به خدا پناه میبریم! خودش هم نمیفهمد و اسم کتابش را هم رد شیطان گذاشته ولی حقیقتش فرمانبرداری از اوست.
از یکی از علما پرسیدند: آیا در روایات وارده در باره شیطان چنین آمده که او مثل بشر و حیوان خواب دارد یا نه؟ تبسمی کرد و فرمود: اگر شیطان خواب داشت که ما قدری راحت بودیم!
او دشمن سرسخت ماست و دائماً در کمین است و لحظهای ما را راحت نخواهد گذاشت و اگر خود را در امان بدانیم جاهل و بیخبریم و لذا باید آماده باشیم و با انجام واجبات و ترک محرمات بلکه با انجام مستحبات و ترک شبهات و نیز کوشش در اجابت نکردن شیطان در دفع او اصرار ورزیم.
آخوند ملا صادق یزدی گوید: هنگامی که در یزد مشغول تحصیل بودم مزاجم به هم خورد به نحوی که از مردم فراری بودم، عزلت و گوشهگیری را انتخاب کردم و به دنبال آن برای فرار از مردم به یکی از روستاهای یزد رفتم و از معاشرت با مردم آنجا نیز خودداری میکردم. روزها بیرون آبادی در قبرستان به سر میبردم (و مشغول ریاضت بودم) روزی ندایی شنیدم که کسی به اسم مرا صدا میزد. هرچه نظر کردم کسی را ندیدم! مکرر صدا میشنیدم و شخصی را مشاهده نمیکردم. در این باره متحیر بودم، گفتم: ای ندا کننده! تو کیستی؟ تو را نمیبینم و چه مطلبی داری؟ پاسخ داد: فرشته مرگ و به قبض روح تو مأمورم، به هیئت محتضر بخواب تا روحت را قبض کنم.
به سوی قبله خوابیدم و دامن خود را به صورتم افکندم! طول کشید. گفتم: چرا مشغول قبض روح نمیشوی؟ پاسخ داد: مرگ تو به تأخیر افتاد تا به خانه بروی و عدهای از افراد عادل را حاضر نموده، وصیت نمایی. پس برخاسته، به منزل رفتم.
1) 446. استعاذه، ص 26
پس از وصیت در اتاق خلوتی خوابیدم، گفتم: بسم اللَّه اینک روح مرا قبض نما. در جواب گفت: مرگ تو به تأخیر افتاد، زیرا باید به مراتب عالیه و مقامات والا نائل آیی و به حد کمال برسی، چند روزی از همه جا با هم صحبت میکردیم. مکرر مرا تسلی میداد و میگفت: مردم در بارهات گمان بد مینمایند لکن تو ناراحت مباش که به زودی صاحب مقامات خواهی شد.
شبی احساس نمودم که چیزی به پایم خورد و صدایی به گوشم رسید که برخیز و نماز شب بخوان و به پشت بام رفته و با صدای بلند اذان بگو. پس از اذان چند نفر را نام برد و گفت: اینها به خانه تو میآیند و به تو اعتراض مینمایند، تو اعتنا نکن. به دنبال آن عدهای به خانهام آمدند که این اذان تو مخالف شریعت بود. یکی از آنها اصرارش بیشتر بود، ندا کننده به من گفت: به او بگو در خلوت مرتکب فلان خلاف شرع میشوی و مرا از عبادت منع میکنی! و با گفتن آن دیگر سخنی نگفت.
مدتی بر این منوال گذشت، هر روز و هر شب صدا میشنیدم و مرا امر و نهی میکرد و از غیب خبر میداد و به وقوع میپیوست... تا آنکه حالت تجرد به من دست داد به طوری که همه اقالیم و شهرها و افراد را مشاهده مینمودم و همه در پیش نظرم میبود، افلاک را مشاهده میکردم که در حرکتاند و مکرر خبر از فوت افراد میداد و بعد تحقّق میپذیرفت تا وقتی که مرا امر نمود که فلان شخص را از بالای بام به زیر اندازم. از این کار ترسیدم و به سخن او گوش ندادم. به من خبر داد امام غائب عجل اللَّه تعالی فرجه در مکه ظهور فرموده و تو باید به حضورشان برسی! هرگاه اراده نمودی تو را سوار ابر میکنم، بالای بام رفته صلوات بفرست و بر هوا راه برو، بالای بام رفتم تا لب بام که رفتم ترسیدم. گفت: چرا نمیروی؟ گفتم: ترس دارم که سقوط کنم. گفت: نترس ولی نپذیرفتم مدتی با من گفتگو کرد تا ناامید شد. گفت: باید تو به مقامات عالیه میرسیدی ولی در فلان و فلان امر مخالفت نمودی از پیش تو میروم و به نزد میرزا علی محمّد شیرازی خواهم رفت، که او قابلیت دارد!!
آخوند ادامه میدهد پس از آن دیگر آن صورت را ندیدم. از اهل خانه
درخواست نموده که گوشتی را بریان نمایند. مقداری از آن را خوردم. اندک اندک مزاجم به اعتدال آمده، به حال عادی برگشتم، آنگاه ملتفت شدم که چگونه مرا به امور مخالف شرع دستور میداد و در آن حالت ملتفت نبودم. سپاس الهی به جای آوردم. پس از چندی خبر میرزا علی محمّد شیرازی منتشر شد و من دانستم که او بر باطل است و پیش از آن نام او را نشنیده بودم. (1)
شیطان برای حضرت یحیی مجسم شد و گفت: میخواهی تو را نصیحت کنم. فرمود: نه، نصیحت تو را نمیخواهم لکن از آدمیان خبر ده. شیطان گفت: اینان در نظر ما سه دستهاند: عدهای که سختترین گروه نزد ما هستند همراه یکی از آنان میشویم و او را از دینش بر میگردانیم و بر او مسلط میشویم اما پس از آن از کرده خود استغفار و توبه میکند و ما هیچ گاه از او نه مأیوس میشویم و نه حاجت خودمان را از او به دست میآوریم و از ناحیه او در زحمت هستیم.
گروهی دیگر در اختیار ما هستند که همانند توپ در دست بچههای شما، هرگونه که بخواهیم میچرخانیم و آمادگی خود آنان، ما را بس است.
اما گروه سوم مثل تو معصوم هستند و ما بر آنان تسلط نداریم.(2)
در روایت امام صادق علیه السلام چنین آمده که:
یحیی بن زکریا گوید: با شیطان وسائلی دیدم. پرسیدم که اینها چیست؟ پاسخ داد: شهواتی است که آدمیان را با آنها فریب میدهم. سؤال کردم: من هم نصیبی دارم؟ گفت: بسا از غذا سیر میشوی که سنگینی آن تو را از نماز و ذکر باز میدارد...(3)
مرحوم شیخ عبد اللَّه بختیاری که از خوبان بود نقل میکرد: روزی در حال نماز توجهی نداشتم متوجه شدم در اثر سوء ظنی است که پیش از نماز به آن مبتلا شدم.
در همان نماز در دل توبه کردم، اشک چشمم جاری شد، ناگاه از جلو سجادهام چیز سیاهی (شیطان) رفت و حال نمازم برگشت.
شیطان آدمی را محاصره میکند و سعی دارد به هر وسیله ممکن او را وسوسه کند و در نتیجه او را گمراه سازد. حال که دشمن قوی و هوشیار و آگاه در کمین است تکلیف چیست؟ تسلیم او شدن و برای همیشه گمراه بودن؟ یا باید آماده شد و در مقابل او ایستاد؟ بیشک باید همیشه آماده بود، زیرا یک لحظه غفلت، عمری پشیمانی میآورد، آنگاه برای فرار از دام او چارهاندیشی کرد. قرآن و پیشوایان معصوم علیهم السلام برای رهایی از دام شیطان راهکارهایی را ارائه کردهاند از جمله:
خداوند میفرماید:
« فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ ا إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ اإِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ »(1)
«هرگاه قرآن میخوانی از شیطان مطرود شده به خدا پناه بر، چرا که او را بر کسانی که ایمان آورده و بر پروردگارشان توکل میکنند تسلّطی نیست. تنها تسلط او بر کسانی است که او را به سرپرستی برگزیدهاند و بر کسانی که آنها به خداوند شرک میورزند.».
سگ گله تسلیم چوپان است و جز او کسی نتواند او را رام نماید. سگ نفس و شیطان نیز تنها تسلیم خداوند قادر متعالاند و تنها اوست که میتواند شیاطین را رام
1) 450. سوره نحل، آیه 100 - 98
نماید. و آنگاه مؤمن از این عنایت پروردگاری برخوردار است که علاوه بر تضرّع همیشگی به درگاه او جز حضرتش در وجود او تأثیر گذار نباشد، تنها از او بخواهد و بر او توکل نماید. زیرا شیطان دشمنی قوی و غوی و به عنوان یکی از آسیبهای جدّی برای خداپرستان مطرح است و بدون تضرع به درگاه الهی و توکل به خداوند امکان ندارد که از کید او فرار نمود.
آری، کسی که در این امر مهم توکل نکند بسان کسی است که دست خود را در دهان اژدها کرده و به زبان میگوید من از اژدها میترسم. آری باید فرار کرد و کسی که تکیه گاه و سرپرست او خدا نباشد مانند کاهی است که به هر نسیمی متحرّک شده و به این سو و آن سو کشیده میشود.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«شیطان گوید: همه مردم در تحت قدرت و تسلط من هستند جز پنج گروه که در آنها حیله و راه نفوذی ندارم: کسی که با نیت صادق به خدا اعتصام ورزد و در همه امور به او اعتماد نماید.
آنکه در شب و روز خود بسیار خدای را تسبیح گوید.
آن کس که آنچه را برای خود پسندد و به آن خشنود باشد برای برادر مؤمن پسندد و بدان خشنود شود.
کسی که هنگام دیدن مصیبت بیتابی نکند.
و آن کس که به آنچه خداوند او را روزی کرده خشنود باشد و غم روزی نخورد.»(1)
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«هرگاه از منزل خود خارج میشوی - برای سفر یا غیر سفر - بگو:
«بِسْمِ اللَّهِ آمَنْتُ بِاللَّهِ، تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ، ما شاءَ اللَّهُ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللَّهِ»
1) 451. خصال، ج 1، ص 285، ح 37
شیاطین که روبروی تو شوند، فرشتگان به صورت آنها میزنند و میگویند: به او راه ندارید (و نمیتوانید برای او دام بگسترانید) زیرا خدای را نام بُرد و به او ایمان آورد و بر او توکل نمود. و در پایان گفت: «ما شاءَ اللَّهُ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلّا بِاللَّهِ»(1)
مخفی نماند که درخواست کمک از اولیای الهی در حقیقت از خدا درخواست نمودن است و عقل و نقل آن را ثابت مینماید.
اصحاب قلوب و عارفان راه رفته با تجربیاتی که دارند نیز معتقدند که با گسترش نفوذ و وساوس شیطانی و آگاهی او از راهکارهای مختلف برای به دام انداختن انسان، امکان ندارد کسی از چنگ نفس و شیطان رهایی یابد جز به اتکا به ذات اقدس الهی و تضرّع و توسّل به ذیل عنایات اولیای او و شرکت در مجلسی که در باره آنها برگزار میشود خصوصاً مجالس حسینی و عزاداری برای میوه قلب مصطفی و سالار شهیدان نینوا ابیعبد اللَّه الحسین علیه السلام.
راوی گوید: شیطان را دیدم. از من پرسید که تو کیستی؟ گفتم: از آدمیان هستم. گفت: «لا إله إلّاَ اللَّه» تو از گروهی هستی که میپندارند خدا را دوست دارند و (مدام) او را معصیت میکنند و میپندارند که دشمنِ شیطانند و (پیوسته) از او اطاعت میکنند! گفتم: تو کیستی؟ پاسخ داد:
«منم صاحب علامت و نام بزرگ و طبل عظیم، منم کشنده هابیل و آنکه با نوح در کشتی سوار شد، منم پیکننده ناقه صالح و آنکه آتش نمرود را برای ابراهیم (ع) برافروخت، منم تدبیر کننده کشتن یحیی...
منم آنکه گوساله را جهت (گول زدن) بنیاسرائیل ساخت و ابرهه را با فیل برای تخریب کعبه آورد و در روز بدر و حنین لشکر کفّار را گرد آورد که با محمّد (ص) قتال کنند، منم آنکه هودج عایشه را در جنگ جمل به پا داشت و جنگ صفین را
1) 452. ینابیع الحکمة، ج 3، ص 261، ح 30
به پا کرد، منم شماتت کننده در کربلا، منم پیشوای منافقان، منم هلاک کننده اوّلین و گمراه کننده آخرین، منم شیخ و بزرگ ناکثین و رکن قاسطین و پناه مارقین، منم که کُنیهام «ابومرّه» است و از آتش آفریده شدم، منم آنکه مغضوب خدا و پروردگار جهانیان است.».
گفتم: سوگند به خدا! به عملی راهنمائیم کن که به خدا تقرّب جویم و به وسیله آن بر سختیها و پیشآمدهای روزگار یاری جویم؟ پاسخ داد:
«از دنیا به مقدار عفاف و کفاف قناعت کن و در امر آخرت و جهانی که در پیشرو داری به محبّت علی بن ابیطالب علیه السلام و بغض دشمنانش استعانت جو، که در هفت آسمان خدای را عبادت کردم و در هفت زمین او را نافرمانی کردم و با هیچ ملک مقرّب و پیامبر مرسل برخورد نکردم جز آنکه به محبّت او به خدا تقرّب میجست و آنگاه از من غائب شد.».
پس از آن به محضر امام باقر علیه السلام مشرّف شدم و جریان را بازگو کردم آن حضرت فرمودند:
«آن ملعون به زبان ایمان آورد و با دل کفر ورزید.»(1)
روزی مرحوم شیخ عبد اللَّه بختیاری - که سالها با پای پیاده پیشوایان معصوم علیهم السلام را در عراق و ایران زیارت میکرد - با شیطان گلاویز میشود! شیطان شیخ را به زمین میزند، شیخ فریاد میزند: خدایا! تا حال شیطان ما را اغوا میکرد، اینک میخواهد مرا بکشد، آنگاه به امیر مؤمنان علیه السلام برای نجات خود متوسل میشود، آن حضرت او را نجات داده، میفرمایند: شیخ! به ما متوسّل شو تا تو را نجات دهیم.
1) 453. مناقب آلابیطالب، ج 2، ص 251 ؛ بحارالأنوار، ج 63، ص 253
خداوند میفرماید:
« قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ا إِلّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ »(1)
«(شیطان) گفت: پس به عزّت تو سوگند که همگی را اغوا کرده و از راه به در میبرم مگر از میان آنها بندگان مخلص تو.».
مقام مخلَص مقامی برتر از مخلِص است. گاهی انسان سعی میکند که اعمالش از روی اخلاص باشد این خیلی مهم است و سعادتی است که نصیب هر کسی نشود ولی مهمتر آنکه عمری در راه معرفت و بندگی جز از روی اخلاص گام بر ندارد، آنقدر این راه را ادامه دهد که جز حضرت حق در وجودش راه نیابد و جز او در وی تأثیر گذار نباشد. بنا بر این مخلَصان دل را به دلدار سپرده، درهای نفوذی را بر روی دشمنان حضرت حق بستهاند و از تسلّط شیطان به دورند.
خداوند میفرماید:
« إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ »(2)
«در حقیقت پرهیزکاران که گرفتار وسوسههای شیطان شوند (خدا را) به یاد آورند و به ناگاه بینا شوند.».
پرهیزکاران هنگامی که وسوسههای شیطانی آنها را فرا میگیرد و بسا خیال گناه میکنند به یاد خدا و نیز عواقب شوم گناه و وسوسههای شیطانی و مجازات دردناک الهی میافتند و از خداوند استمداد میطلبند که در این هنگام ابرهای تیره و تار وسوسهها از اطراف قلبشان کنار رفته، و حق و حقیقت برایشان روشن میگردد و قدرت شناخت واقعیتها به آنها داده میشود، آنچنان که راه از چاه و درست از
نادرست و نیک از بد را میشناسند.
به عکس هر کس از یاد خدا روی گردان شود و در اثر غرق شدن در لذات دنیا از ذکر خدا غفلت ورزد شیطان بر او مسلط میگردد. خداوند میفرماید:
« وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ »(1)
«هر کس از یاد خدای رحمان روی گردان شود شیطانی بر او میگماریم تا که همواره قرین او باشد.»(2)
در روایات چنین آمده که:
«ما یُصادُ مِنَ الطَّیْرِ اِلّا بِتَضْیِیعِهِم التَّسْبِیحَ.»(3)
«هیچ پرندهای صید نمیشود مگر به تضییع و تباه ساختن تسبیح.».
بلی شیطان مراقب دل انسان است، آنی که دل از یاد خدا غفلت ورزد بیدرنگ صید شیطان میشود.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«أَشْعِرْ قَلْبَکَ التَّقْوی وَ خالِفِ الْهَوی تَغْلِبِ الشَّیْطانَ.»(4)
«لباس تقوا به دلت بپوشان و هوای نفس را مخالفت کن تا بر شیطان غالب شوی.».
دلی که تقوا ندارد آشیانه شیطان است؛ دلی که از شهوات نفسانی، آمال
1) 456. سوره زخرف، آیه 36
2) 457. قیض - بر وزن فیض - در اصل به معنی پوست روی تخم مرغ است سپس به معنی مستولی ساختن چیزی بر چیز دیگر است یعنی آنقدر شیطان به او نزدیک میشود که مانند پوست روی تخم مرغ پرده بر قلب و چشم و گوش او میافکند و آنچنان بر او مستولی میگردد که دیگر جایی برای نفوذ حق باقی نمیماند.
3) 458. وسائل الشیعه، ج 9، ص 29 و 28 ب 3 از ما تجب فیه الزکاة ح 24 و 19 و 20 و 21
4) 459. غرر الحکم، ج 1، ص 115، ف 2، ح 132
و آرزوها، هوی و هوسها پر شده مرکز و ایستگاه ابلیس است.
موانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانه دل نایدت نور
اما دلی که تقوا در او رسوخ نموده است از دو عامل محرک و بازدارنده برخوردار است از یک سو تقوا آدمی را به انجام طاعات و واجبات الهی برانگیخته، به کسب کمالات معنوی وا میدارد و با تقویت اراده، رشد و سازندگی کشور نفس را تأمین میکند. از سوی دیگر او را به خویشتنداری فرا خوانده، از ارتکاب آنچه که در شرع مورد نهی قرار گرفته باز میدارد و نیروی بازدارندهاش که به مثابه ترمزی نیرومند است از ماشین وجود آدمی در برابر خطرات، لغزش و انحرافات پاسداری نموده و انسان را از وسوسههای شیطانی باز داشته و از خطراتش مصون میدارد.
امام رضا علیه السلام از پدران بزرگوار خود علیهم السلام روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«لا یَزالُ الشَّیْطانُ ذَعِراً مِنَ الْمُؤْمِنِ ما حافَظَ عَلَی الصَّلَواتِ الْخَمْسِ، فَإِذا ضَیَّعَهُنَّ تَجَرَّأَ عَلَیْهِ وَ أَوْقَعَهُ فِی الْعَظائِمِ.»(1)
«پیوسته شیطان از شخص با ایمان بیم دارد مادامی که مواظب نمازهای پنجگانه است، پس هرگاه آنها را ضایع نمود بر وی دست یافته و او را در گناهان بزرگ میافکند.».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلصَّلاةُ حِصْنٌ مِنْ سَطَواتِ الشَّیْطانِ.»
«نماز دژ و پناهگاهی در مقابل حملات شیطان است.»
«اَلصَّلاةُ حِصْنُ الرَّحْمنِ وَ مِدْحَرَةُ الشَّیْطانِ.»(2)
«نماز پناهگاه خدای رحمان و وسیله راندن شیطان است.».
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«إِنَّ الشَّیْطانَ لَیَجْرِی مِنِ ابْنِ آدَمَ مَجْرَی الدَّمِ فَضَیِّقُوا مَجارِیهِ بِالْجُوعِ.»(1)
«براستی شیطان چون خون در رگهای آدمی جاری است، به وسیله گرسنگی مجاری آن را مسدود نمایید.».
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوار خود روایت میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله به اصحاب و یاران خود فرمودند:
«آیا به شما خبر ندهم از چیزی که اگر آن را انجام دهید شیطان به مقدار فاصله مشرق و مغرب از شما دور میگردد؟ عرض کردند: چرا. فرمودند:
«اَلصَّوْمُ یُسَوِّدُ وَجْهَهُ وَ الصَّدَقَةُ تُکْسِرُ ظَهْرَهُ وَ الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْمُؤازِرَةُ عَلَی الْعَمَلِ الصَّالِحِ یَقْطَعانِ دابِرَهُ وَ الْإسْتِغْفارُ یَقْطَعُ وَتِینَهُ وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکاةٌ وَ زَکاةُ الْأَبْدانِ الصِّیامُ.»(2)
«روزه صورت او را سیاه و صدقه پشت او را میشکند. دوستی برای خدا و همکاری در کار نیک دُم او را قطع میسازد. استغفار رگ گردنش را قطع مینماید (و همه زحمتهای او را از بین میبرد) برای هر چیزی زکاتی است و زکات بدنها روزه است.».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«سجدهها را طولانی کنید که هیچ عملی بر شیطان دشوارتر از این نیست که آدمی را در حال سجده مشاهده نماید، زیرا دستور سجده به او داده شد و او سرپیچی کرد و این شخص به سجده مأمور شد اطاعت نموده و رستگار شد.»(3)
و نیز آن حضرت میفرمایند:
«وَ أَکْثِرِ الدُّعاءَ تَسْلِمْ مِنْ سُورَةِ الشَّیْطانِ.»
«زیاد دعا کن تا از قهر و غلبه شیطان در امان بمانی.»(1)
1) 465. بحارالأنوار، ج 78، ص 9
بیشک عبرت گرفتن از گذشتگان، دگرگونیها، حوادث و رخدادها و بیوفایی دنیا، روح را تصفیه و تزکیه و دل را از عالم طبیعت رها میسازد. پندآموزی راه را آسان، یاد مرگ را در انسان زنده و نفس را از هوا و هوس، شهوت پرستی، سرکشی و ارتکاب معاصی باز میدارد و اسباب انس و انقطاع حقیقی از غیر خدا را فراهم میآورد و محبّت به ساحت اقدسش را در دل و جان آنچنان ریشه دار میکند که جز با انس و یاد حضرتش، لحظهای آرام و قرار نخواهد داشت.
عبرت گرفتن، آدمی را هدفمند نموده، و دروازههای افکار سازنده را بر سالک میگشاید. در نتیجه، وی با نگاهی خردمندانه به خود و پیرامون خود، اعتراف میکند که برای زندگی زودگذر و ماندن در دنیای فانی، آفریده نشده است و سرایی جاودانه و حیاتی همیشگی، در انتظار اوست. از اینرو عبرت و پندآموزی را میتوان از جمله عوامل مهم زمینهساز و روح خودسازی در شخص سالک به حساب آورد.
بر این اساس، آیات قرآنی(1)و پیشوایان معصوم علیهما السلام همواره مردم را به عبرت گرفتن و پندآموزی فرا میخوانند، تا با تعقّل و تفکّر و ارزیابی در مورد عواقب امور و پایان کارها، برای تلاش و حرکت در راه هدف متعالی، مهیّا شده و با تمام توان خود از تمامی لحظات عمر گرانمایه خویش، به نیکوترین شکل استفاده نمائید.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«... عبرت گرفتن موجب سه چیز است: علم و آگاهی به آنچه عمل میکند و عمل به آنچه که میداند و علم و آگاهی به آنچه نمیداند. اصل و ریشه
1) 466. قرآن ضمن صدها آیه به داستان پیامبران، اقوام گذشته و امّتها اشاره میکند و مؤمنان را به تفکّر و تعقّل در احوال آنها فرا میخواند.
عبرت و پندآموزی آغازی است که انسان از عاقبت آن میهراسد و (اندیشیدن در) فرجامی که، زهد و بیمیلی به دنیا را در آغاز آن به وجود آورد. عبرت آموزی جز از اهل صفا و بصیرت انتظار نمیرود. خداوند میفرماید:
«... فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصار.»(1)
«ای دیدهوران و صاحبان چشم بینا عبرت گیرید».
و نیز میفرماید:
«... فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ»(2)
«در حقیقت چشمها (ی ظاهر) کور نیست بلکه دلهایی که در سینه است (و چشمهای باطن) کور است.»
پس آن کس که خداوند به وسیله پندآموزی و عبرت گرفتن، دیدگان قلب او را بگشاید و چشم او را بینا سازد به حقیقت او را منزلتی رفیع و عظیم بخشیده است.»(3)
جابر گوید: محضر امام باقر علیه السلام شرفیاب شدم. حضرتش فرمودند:
«ای جابر! به خدا! محزون و دل گرفتهام!».
عرض کردم: قربانت، غم دل و اندوه شما چیست؟ فرمودند:
«ای جابر! به راستی دین خدا خالصانه و بی غش به دل هر کس درآید، دلش از غیر خدا روی گرداند و به او مشغول گردد. ای جابر! دنیا چیست و امید داری چه باشد؟ (که انسان برای آن اندوهگین باشد) مگر دنیا غیر از خوراکی که میخوری یا لباسی که میپوشی یا همسری که به او دستیابی، چیز دیگری است؟
ای جابر! مؤمنان به ماندن در دنیا اطمینان نکردند و از ورود به سرای آخرت ایمن (و بیخیال) نگشتند. ای جابر! آخرت سرای جاودانه و دنیا، خانه نابودی و زوال است. ولی اهل دنیا غفلت پیشگانند و گویا (تنها) مؤمنانند که فقیه و دین شناس و اهل تفکّر و عبرتند؛ آنچه با گوشهای خود شنوند، ایشان را از یاد خدای متعال کر نکند و هر زینتی که چشمانشان بنگرد، از یاد خداوند کورشان نگرداند، پس به پاداش آخرت رستگار شدند، همانگونه که به این علم و آگاهی رستگارند...».(1)
امام موسی بن جعفر علیهما السلام ضمن حدیث طولانی به هشام میفرمایند:
«مَنْ سَلَّطَ ثلاثاً عَلی ثَلاثٍ فَکَاَنَّما اَعانَ عَلی هَدْم عَقْلِهِ؛ مَنْ اَظْلَمَ نُورَ تفکُّرِهِ بِطُولِ اَمَلِهِ و مَحی طَرائِفَ حِکْمَتِهِ بِفُضُولِ کَلامِهِ وَ اَطْفَأَ نُورَ عِبْرَتِهِ بِشَهَواتِ نَفْسِهِ، فَکَاَنَّما اَعانَ هواهُ عَلی هَدْمِ عَقْلِهِ وَ وَ مَنْ هَدَمَ عَقْلَهُ اَفْسَدَ عَلَیْهِ دِینَهُ وَ دُنْیاهُ».(2)
«هر کس سه چیز را بر سه چیز مسلّط سازد، به تباه ساختن عقلش کمک نموده است؛ کسی که پرتو فکرش را به آرزوی دراز خود تاریک نموده، شگفتیهای حکمتش را با گفتار بیهودهاش نابود کند و پرتو عبرت و اندرز گرفتن خود را به خواهشهای نفسانیاش خاموش سازد، گویا با هوا و هوس خود بر ویرانی عقلش کمک نموده؛ و کسی که عقل خویش را ویران سازد، دین و دنیایش را تباه ساخته است».
حسن صیقل گوید: از امام صادق علیه السلام درباره آنچه مردم روایت میکنند که «إِنَّ تَفَکُّرَ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ قِیامِ لَیْلةٍ»(3)پرسیدم و عرض کردم: چگونه بیندیشد؟ فرمودند:
«از خرابه یا خانهای که میگذرد بگوید: ساکنانت کجایند؟ سازندگانت
کجایند؟ چرا سخن نمیگویی؟(1)
حضرت سلیمان از وادی مورچگان عبور نمود، توسّط باد شنید که سلطان مورچهها به زیردستان خود میگوید: به خانههای خود داخل شوید که سلیمان و لشکریانش شما را پایمال نکنند! آن حضرت آن مورچه را احضار نمود و هنگامی که به او سلام داد، پاسخ شنید:
«عَلَیْکَ السَّلامُ اَیُّهَا الْفانِی المُشْتَغِلِ بِمُلْکِ الْفانِی»
سلام بر کسی که خود از بین رفتنی است و ریاست از بین رفتنی، او را مشغول ساخته است».
سپس عرض کرد: یا حشمت اللَّه! آیا میپنداری که بر انس و جن امر و نهی میکنی! من مور ضعیفی ام و چهل هزار امیر دارم که در تحت امارت هر کدام، چهل صف از مورچه و هر صفی از آنها از مشرق تا مغرب است!
حضرت سلیمان از او سؤال نمود که چرا لباس سیاه پوشیدهای؟ گفت: چون دنیا دار مصیبت است. فرمود: این برآمدگی میان شما چیست؟ عرض کرد: این کمربند خدمت و طوق عبودیّت است. فرمود: چرا از مردمان گریزانید؟ پاسخ داد: غالب مردم در غفلتند و دوری از غافلان اولی است. چرا عریان هستید؟ گفت: همین طور به دنیا آمدهایم و این گونه از دنیا میرویم.
فرمود: مورچهها چند دانه از حبوبات حمل میکنند؟ عرض کرد: یکی، دو دانه، چرا زیادتر بر نمیدارند؟ گفت: ما مسافریم و مسافر هر چه بارش سبکتر باشد، برایش بهتر است. فرمود: از من حاجتی خواهش نما! عرض کرد: تو مثل من عاجز هستی و از نظر عقل، درخواست از عاجز جایز نیست. فرمود: چارهای نیست باید
1) 473. کافی، ج 2، ص 45، باب تفکّر ح 2.
بخواهی! گفت: روزی مرا فراوان و عمرم را زیادتر نما! فرمود: از من چیزی درخواست کن که در اختیار من باشد، عرض کرد: خداوند حاجت محتاجین را برمیآورد.
حضرت فرمود: نام تو چیست؟ پاسخ داد: منذر، زیرا قوم خود را از عذاب الهی انذار میکنم و از دنیای ساحره بر حذر میدارم و آنها را به آخرت ترغیب و تشویق مینمایم. سپس گفت: یا حشمت اللَّه! برترین چیزی که خداوند در مملکت به تو عنایت فرموده، چیست؟ فرمود: انگشترم، زیرا از بهشت آمده است. گفت: معنای آن چیست؟ فرمود: تو پاسخ بده! گفت: گویا خداوند میخواهد بفهماند که آنچه از مُلکش به تو ارزانی داشته، به اندازه نگین انگشتر است.
عرض کرد: به غیر از انگشتر، چه چیز با ارزشتر داری؟ فرمود: بساط که باد آن را حرکت میدهد و شبانه روزی دو ماه راه طی میکند، گفت: سرّ آن چیست؟ فرمود: بگو! عرض کرد: آنچه با توست از مال و مُکنت، بسان باد است که امروز با توست و در اختیار توست و فردا در اختیار دیگری خواهد بود و اینکه دو ماه در شبانه روز طی میکند، اشاره است که عمر تو نظیر این بساط در حرکت و طیران است و به سرعت به سوی آخرت در حرکتی.
گفت: دیگر نفیسترین چیزها که به تو عنایت شده، چیست؟ فرمود: دانستن زبان (حیوانات و) پرندگان. عرض کرد: تو را از مناجات با خداوند باز میدارد. گفت: دیگر چه چیز؟ فرمود: خدمت کردن جن و انس. مور گفت: اشاره است که خداوند جن و انس را مطیع تو کرده که تو کمر خدمتگذاری استوار ببندی. عرض کرد: دیگر چه چیز؟ حضرت سلیمان فرمود: نگین انگشترم که نام خداوند بر آن نقش شده و هرگاه آن را نگاه میکنم، با یاد او اُنس میگیرم. مور گفت: پس اُنس شما به اسم است نه به مُسمّی و تو را از انس با مُسمّی باز میدارد و آن حضرت را
وداع نمود و رفت.(1)
بی شک سلطنت و قدرت و نفوذ حضرت سلیمان برای مؤمنان، عبرت و پندآموز است. خداوند نعمتها و موهبتهای فراوانی به حضرتش عنایت فرمود - از جمله؛ نبوّت، سلطنت، تسخیر باد و حیوانات و پرندگان و جنیّان. علم و آگاهی به منطق حیوانات و پرندگان، علم قضاوت، حکمت و فرزانگی - که در روایات و آیات به آنها اشاره شده است.
باد در تسخیر آن حضرت بود که برای اداره مملکت و امور جنگی و سایر امور از آن استفاده میکرد و بساط حضرتش را حرکت میداد و به این طرف و آن طرف میبرد.
جنیّان و شیاطین در تسخیر او بودند و برای او ساختمان و ستونهای بزرگ سنگی و دیگهای بزرگ میساختند و آن حضرت کارهای ساختمانی فراوانی را میان ایشان تقسیم مینمود و هر دستهای را به کاری میگماشت. گروهی را برای تهیّه سنگهای مرمر و بلور به حفر معادن وادار کرد و دستور داد شهر بیت المقدّس را از سنگهای مرمر سفید بنا کنند و جمعی را به استخراج معادن طلا و جواهرات میفرستاد و گروهی برایش عطرها و مشک و عنبر میآوردند و دستهای هم مأمور تهیّه مروارید از قعرِ دریاها و حمل آنها به بیت المقدّس بودند.
آن حضرت بناهای عظیم و مرتفع و شگفت انگیزی - مانند بیت المقدّس، بنای شهر بعلبک (که دارای ساختمانهای بینظیر و قلعههای سنگی عجیب بوده) بنای بیت الرّب، بیت الملک، دیوار اورشلیم، بیت حورون، حاصور و ساختمانها و عمارتهای مهم دیگر که هنوز نمونههای بسیاری از آنها موجود است - بنا نمود.
اینها غیر از مخازن و سربازخانههای بزرگی بود که در اطراف مملکت برای او ساختند و غیر از بناهایی است که در لبنان و غیر آن از آن حضرت، به یادگار مانده است.
1) 474. خزینة الجواهر: ص 718.
قصر پادشاهی او، با چوبهای زرکوب و سنگهای قیمتی و مزیّن به جواهرات ساخته شده بود و دارای تختی بسیار زیبا و باشکوه بود که از چوبهای قیمتی و به طلا و عاج تزیین و مرصّع به جواهرات بود و چون بر عرصه تخت مینشست، کرکسان بال و پر خود را بر فراز سرش میگستردند.
آن حضرت پس از آنکه از بنای بیت المقدّس - با آن همه عظمت و شکوه - فراغت یافت، عازم حج گردید و خانه کعبه را زیارت نمود و پردهای قیمتی از پارچههای «قباطی» مصر بر آن پوشانید. در راه که میآمد، متوجّه ملکه سبا، بلقیس شد. دستور داد او و تختش را نزد او حاضر ساختند و با قدرت الهی، بلقیس و مملکت او را مسخّر و فرمان بردار خود ساخت.
برای سرکوبی دشمنان حق و حقیقت، جنگهای بسیاری در راه خدا نمود و به همین دلیل، عنایتی به پرورش اسبان و تهیه ساز و برگ نظامی و سربازان کارآزموده داشت و جنیان و شیاطین و پرندگان حتی باد، او را در جنگها یاری میکردند.
مرحوم ابن فهد حلّی مینویسد: روایت شده است که لشکرگاه حضرت سلیمان صد فرسنگ درصد فرسنگ بود که بیست و پنج فرسنگ مخصوص جنیّان، بیست و پنج فرسنگ از آدمیان، بیست و پنج فرسنگ برای پرندگان و بیست و پنج فرسنگ برای وحشیان بود. برای او هزار خانه بود که در آنها سیصد همسر و هفتصد کنیز زندگی میکردند. جنیّان بساطی از طلا و ابریشم به طول دو فرسنگ و عرض یک فرسنگ برای او بافته بودند و منبرش در وسط آن قرا داشت که خود بر آن مینشست و ششصد هزار کرسی زرّین از طلا و نقره اطرافش بود.
پیامبران بر کرسیهای طلا و عالمان بر کرسیهای نقره و سایر مردم اطراف آنها و جنیّان و شیاطین گرداگرد مردم مینشستند و پرندگان با بالهای خود بر سر آنها سایه میافکندند تا آفتاب بر آنها نتابد، باد صبا بساط او را به اطراف میبرد و
سرعت باد در هر روز به اندازه سیر یک ماه بود.(1)
حضرت سلیمان با همه حشمت و سلطنتی که داشت، برای ریاست ارزشی قائل نبود.(2)
بنابر حدیث دیگر: زیرا پاداش تسبیح همیشه باقی و پادشاهی سلیمان زوالپذیر است.
عدة الدّاعی، ص 262
آری! با ثروت بیشماری که در اختیار داشت، خود در کمال زهد و بیاعتنایی به دنیا میزیست و خوراکش نان جو سبوس دار بود. جامه مویی میپوشید و چون تاریکی شب فرا میرسید، دستهای خود را بر گردن میبست و تا به صبح گریان و نالان به عبادت پروردگار متعال میایستاد و خوراکش از زنبیل بافی که به دست خود میبافت، اداره میشد و گاهی دو سال و گاه یک سال و زمانی دو ماه و یا یک ماه در مسجد بیت المقدّس به اعتکاف مینشست و آب و غذا به همراه میبرد و به عبادت پروردگار مشغول میگشت.
روزها، ماهها و سالهای عمر او گذشت و در آستانه مرگ قرار گرفت. شگفت آنکه مدّت عمر آن حضرت را عموماً پنجاه و پنج سال - و برخی هم مانند یعقوبی پنجاه و دو سال - ذکر کردهاند. و در روایتی امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«آخرین پیامبر که داخل بهشت میشود حضرت سلیمان است زیرا به او دنیا داده شد.»(3)
مرحوم صدوق از امام هشتم از پدران بزرگوارش علیهما السلام روایت میکند که امام باقر علیه السلام چنین میفرمایند:
1) 475. عدّة الدّاعی، ص 261.
2) 476. روایت شده است که آن حضرت با آن همه حشمت و عظمت، از کنار کشاورزی عبور کرد. کشاورز گفت: به سلیمان پادشاهیِ عظیمی ارزانی شده است! باد گفتار او را به سمع آن حضرت رسانید. آن جناب پیاده شد، نزدیک او آمد و فرمود: تسبیحی که تو برای خدا بگویی و خداوند آن را بپذیرد، از آنچه به آل داود از سلطنت و غیره دادهاند، بهتر است.
3) 477. بحارالأنوار، ج 14، ص 74 و 75 و ج 72، ص 52
«روزی حضرت سلیمان به اصحابش فرمود: خدای متعال چنین سلطنتی که زیبنده دیگری نیست، به من عنایت فرمود؛ باد، انس و جن، پرندگان و وحوش را مسخّرم ساخته، منطق و زبان پرندگان را تعلیم کرد و از هر چیز به من داد و مرا بهرهمند ساخت و با این وجود خوشی یک روز تا شب برایم کامل نشد، میل دارم فردا داخل قصر شوم و به بالای آن بروم و بر آنچه تخت فرمانروایی من هست، بنگرم. کسی را اجازه ندهید بر من وارد شود تا روزی را به آسایش بگذرانم! اصحاب پذیرفتند و فردای آن روز، حضرت عصای خود را به دست گرفت و به بلندترین نقطه قصر رفت و با تکیه بر عصا و خوشحالی به اطراف مملکت مینگریست و از آنچه به او ارزانی شده بود، مسرور بود.
ناگهان جوانی زیبا و خوش لباس را دید که از گوشه قصر پدیدار گشت. حضرت به او فرمود: چه کسی تو را وارد این قصر نمود و به اجازه چه کسی داخل شدی؟ جوان پاسخ داد: پروردگار و صاحب قصر مرا راه داد و به اجازه او وارد شدم! حضرت سلیمان فرمود: البتّه پروردگار آن سزاوارتر از من است، اکنون بگو که تو کیستی؟ پاسخ داد: من ملک الموت و فرشته مرگم. پرسید: برای چه آمدهای؟
گفت: آمدهام تا جانت را بگیرم. فرمود: مأموریّت خود را انجام ده که این روز خوشی و سرور من بود و خدا نخواست که من جز به ملاقاتش مسرور باشم. فرشته مرگ جان سلیمان را همچنانکه به عصا تکیه داده بود، بگرفت و تا وقتی که خدا میخواست با آنکه مرده بود، همچنان سرِ پا ایستاده بود و مردم او را مینگریستند و میپنداشتند که او زنده است! و همان وضع سبب شد که درباره آن حضرت سخنانی بگویند؛
جمعی گفتند که او در این مدّت بسیار سرپا ایستاده و به عصا تکیه داده و احساس خستگی نمیکند و نمیخوابد و احتیاج به آب و غذا ندارد. پروردگار ماست که پرستش او بر ما لازم است! دستهای گفتند: او ساحر است و ما
را جادو کرده است که این گونه به ما نشان میدهد! امّا مؤمنان گفتند: سلیمان بنده خدا و پیامبر اوست که خدا هر چه میخواهد، دربارهاش انجام میدهد و چون گفتگو و اختلاف در آنها پدید آمد، خداوند موریانه را فرستاد تا درون عصای او را بخورد؛ عصای او بشکست و حضرت سلیمان از بالای قصر با صورت بر زمین افتاد...(1)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ وَ اعْتَبِرُوا بِالْغِیَرِ وَ انْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ.»(2)
«از عبرتها و آنچه پندآموزد پند گرفته و از دگرگونی روزگاران عبرت گیرید و از انذار و بیم کردن (خدا و پیامبر) سود برده، استفاده نمائید.».
امام موسی بن جعفر علیه السلام (ضمن حدیث طولانی) به هشام فرمودند:
«خُذْ مَوْعِظَتَکَ مِنَ الدَّهْرِ وَ أَهْلِهِ، فَإِنَّ الدَّهْرَ طَوِیلَةٌ قَصِیرَةٌ. فَاعْمَلْ کَأَنَّکَ تَری ثَوابَ عَمَلِکَ، لِتَکُونَ أَطْمَعُ فِی ذلِکَ. وَ اعْقِلْ عَنِ اللَّهِ وَ انْظُرْ فِی تَصَرُّفِ الدَّهْرِ وَ أَحْوالِهِ، فَإِنَّ ما هُوَ آتٍ مِنَ الدُّنْیا کَما وَلّی مِنْها فَاعْتَبَرْ بِها.»(3)
«از روزگاران و اهلش پند و عبرت گیر، زیرا روزگار طولانی (ولی برای تو) کوتاه (و زودگذر) است، چنان عمل نما که گویا پاداش عملت را مینگری تا طمع تو به کار نیک بیشتر گردد.
خدایی بیندیش و تعقّل و خردمندی را از خداوند بگیر و در دگرگونی روزگار و احوال آن (نیک) بنگر چه آنکه هر آنچه از دنیا بیاید مانند آن چیزی است
که پشت کرده و گذشته است، پس از آن پند و عبرت گیر.».
یکی دیگر از موضوعاتی که برای بشر عبرت آور و پندآموز است، بهشت شدّاد است.
«أَلَمْ تَرَی کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ ا إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ا الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلَادِ».(1)
«مگر ندیدی (ندانستهای) که پروردگارت با عاد چه کرد؟ و یا آن (شهر) «اِرَم» صاحب (بناها و) ستونهای عظیم، که مانندش در شهرها آفریده (ساخته) نشده بود».
هنگامی که طغیان شدّاد به اوج خود رسید و ادّعای ربوبیّت کرد، خداوند حضرت هود را به سوی او فرستاد.(2)آن پیامبر او را به حق دعوت نمود و در ضمن از بهشت و اوصاف آن سخن به میان آورد، شدّاد گفت: مرا به بهشت تو حاجتی نیست. برای خود بهشتی میسازم که نظیر آن، کسی مشاهده نکرده باشد و لذا عُمّال و کارگزاران خود را دعوت نمود و از آنها خواست تا محلّی را برای احداث آن انتخاب نمایند، آنها پس از جستجو، حوالی شام را انتخاب کردند که وسیع، حاصلخیز و خوش آب و هوا باشد.
بنابر روایتی، (آن قدر شدّاد قدرت و نفوذ پیدا نمود که) به تنهایی در دنیا حکومت میکرد و هیچ کس قدرت آن را نداشت که با او ستیز نماید. وی به خواندن کتب، بسیار علاقه داشت و چون از بهشت و قصرها و زینتهای آن شنید، میل پیدا کرد که - به پندار خود - آن را در دنیا به وجود آورد.
قوم عاد از نیرومندترین قبایل و از نظر تمدّن ظاهری نیز پیشرفته بودند و شهرهای آنان آباد و زمینهای خرّم و سرسبز و کاخهای عظیم و باغهای پرطراوت داشتند.
شدّاد برای ساختن بهشت، به هزار امیر که هر کدام هزار نفر در خدمت او بودند، دستور داد که در بهترین و وسیعترین نقطه زمین شهری برپا کنند و به انواع و اقسام طلا و نقره و زیورآلات زینت دهند و آنچه در وصف بهشت شنیده و خوانده بود، نظیر آن را (به خیال خود) در دنیا به وجود آورند. آنان گفتند: چگونه میتوانیم این همه جواهرات فراهم آوریم و چنین شهری را بسازیم؟ شدّاد گفت: مگر سلطنت همه دنیا به دست من نیست؟
دستور دهید از همه معدنهای طلا و نقره و سایر جواهرات آنچه لازم است، فراهم آورند و دستور داد آنچه از طلا و نقره و جواهرات در دست مردم بود، آنها را بگیرند و نیز برای حاکمان دنیا در شرق و غرب نوشتند تا آنچه از جواهرات دارند، فراهم آورند. آنها مدّت ده سال هر چه از جواهرات داشتند، برای ساختن بهشت او فراهم آوردند.(1)
مهندسین نقشه آن شهر را که به شکل مربع و هر طرف ده فرسخ دنباله آن بود، تهیه نمودند، در داخل شهر سیصد هزار قصر و بر سر هر قصری هزار عمود و ستون از انواع زبرجد، یاقوت و طلا و نقره به پا کردند و طول هر ستونی، صد ذرع بود و برای آن، چهار در به بلندی صد ذرع و عرض بیست ذرع قرار دادند، اطراف شهر صد هزار مناره که طول هر کدام پانصد ذرع بود و آنها را به انواع یاقوت و جواهرات مزیّن نمودند، علاوه بر آن برای وزرا و لشکریان مکان مخصوصی ساختند. هر روز نود هزار بنّا و با هر بنّایی، دو کارگر کار میکردند.
درباره باغهای ارم و بهشت شدّاد داستانهای زیادی نوشتهاند. به طوری که به صورت ضرب المثل درآمد. شدّاد نهصد سال عمر کرد و مدّت سیصد سال و به قولی پانصد سال طول کشید تا این شهر و بهشت را برای او آماده کردند. چون
1) 483. نوشتهاند: شدّاد شخصی را نزد ضحّاک خواهر زاده خود فرستاد - در آن زمان وی بر مملکت جمشید (ایران) حکومت میکرد - از او خواست هر چه طلا و نقره میتواند فراهم سازد و او هر چه توانست در ایران زر و زیور تهیه نموده، و آنها را به شام فرستاد.
بهشت را به دلخواه او ساختند، دستور داد آنچه در دنیا فرش و انواع حریر و ظروف مختلف بود، به مدّت دوازده سال جمع آوری نمودند و علاوه بر انواع زینتها و جواهراتی که زینت داده بودند، به انواع بوهای خوش و درختان زیبا و گوناگون مزیّن نمودند.(1)
روز موعود فرا رسید. شدّاد با آن همه شوکت و قدرت - وقتی میخواست بهشت خود را افتتاح نماید - یک میلیون کنیز زیبا که به انواع زیورها خود را آراسته بودند، با دویست هزار غلام سوار بر مرکب و لشکریان و وزرا و بزرگان دنیا و شخصیّتهای مملکتی و مستخدمین او را همراهی نمودند.
هنگامی که اسب شداد میخواست وارد بهشت شود، مردی با مهابت او را فریاد زد که بدنش به لرزه درآمد. شدّاد گفت: «مَنْ أَنْت؟» (= تو کیستی؟) پاسخ داد: اَنَا مَلکُ الْمَوْت (= من فرشته مرگ، عزرائیل هستم). گفت: برای چه آمدهای؟ فرمود: برای قبض روح تو آمدهام. گفت: مرا مهلت ده تا داخل این بهشت شوم، پاسخ داد: پروردگارم چنین اجازهای به من نداده است. شدّاد خواست پیاده شود و داخل بهشت گردد، یک پایش را از حلقه بیرون آورد تا روی زمین گذارد که فرشته مرگ جانش را گرفت و او بر زمین افتاد (2)و صاعقهای نازل شد و او و یاران و لشکریانش و آنچه
1) 484. برخی نوشتهاند که در کف جویهای روان آن به جای سنگریزه، جواهر ریخته بودند و درختهایی از طلا ساخته که بر شاخههای آنها مشک و عنبر آویخته بودند که هرگاه باد میوزید، بوی خوشی از آنها منتشر میشد و زیباترین زنان را از اطراف جهان جمع نموده، در بهشت خود جای دادند.
2) 485. برخی نوشتهاند: هنگامی که برای دیدن آن شهر و بهشت خود حرکت نمود، به یک منزلی آن شهر که رسید، آهویی را دید که پاهایش از نقره و شاخهایش از طلا بود. از دیدن آن درشگفت شد و اسب خود را از پی او تاخت تا از لشکر خود جدا گردید. در میان بیابان، سواری مهیب و وحشتآور پیش او آمد و گفت: خیال کردی با این ساختمان که ساختهای، از مرگ محفوظ مانی؟ از این سخن لرزه بر اندامش افتاد. گفت: تو کیستی؟ پاسخ داد: من فرشته مرگ هستم که برای گرفتن جان تو آمدهام. گفت: مهلتم ده تا باغ خود را ببینم که عزرائیل نپذیرفت.
با او بود، سوزانید و آنچنان عذابی بر آنها نازل شد که شهر ارم و باغ هایش از نظرها مخفی شد.(1)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْإعْتِبارُ یُثْمِرُ الْعِصْمَةَ»(2)
«عبرت گرفتن و پندآموزی، عصمت (از خطا و عصیان) را ثمر میبخشد.»
«اَلْإعْتِبارُ یُفِیدُ الرَّشادَ.»(3)
«عبرت گرفتن و پندآموزی، هدایتآور و موجب استقامت در طریق حق است.»
«إِنَّ فِی کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةٌ وَ عِبْرَةٌ لِذَوِی اللُّبِّ وَ الْإعْتِبارِ.»(4)
«به راستی در هر چیزی پند و عبرتی برای فرزانگان و اندیشمندان و پندآموزان است.».
مورّخین نوشتهاند: پس از سام بن نوح، از اولاد او، پادشاهی در عجم به حکومت رسید که نامش نمرود بود و عجم او را کیکاووس میگفتند. او، مردی بت پرست و به غایت ظالم و ستمکار بود. بت خانههای زرّین و ثروت فراوان داشت، سپاهی بسیار فراهم آورده، به طرف ترکستان رفت. آنجا را متصرّف شد و از ترکیه به هندوستان رفته، آنجا را نیز مسخّر ساخت و از آنجا به روم رفته، آن را
نیز در تصرّف خود آورد و پادشاه مغرب و مشرق شد.
چون شرق و غرب در تحت نفوذ او قرار گرفت، به کوفه آمد و آنجا مقام گرفت و شهر بابل را بساخت در حالی که خراج از ممالک دیگر میگرفت.
وی هزار و هفتصد سال پادشاهی نمود و چنان متکبّر و خودخواه بود که در تمام عمر، هرگز سر به سجده آفریدگار ننهاد و حتّی بر آن شد که به پندار خود، خدای آسمان را از پای درآورد!(1)
خداوند به عزرائیل خطاب کرد که منصب قبض ارواح را به تو دادم، آیا تا به حال دلت به حال کسی سوخته است؟ عرض کرد: بارالها! هنگام قبض روح بر تمام بندگانت رقّت مینمایم ولی از جانب تو مأمور و به فرمانت هستم. خطاب آمد که در این مدّت کجا دلت بیشتر سوخت؟
عرض کرد: زمانی، کشتیای در حرکت بود. مرا امر فرمودی که کشتی را غرق نموده، مسافرین آن را قبض روح نمایم، به دستورت کشتی را غرق کرده و همه سرنشینان آن را قبض روح نمودم، مگر یک زن و کودک خردسال که جدیداً متولّد شده بود و آن زن و کودک، روی تخته چوبی چسبیده و موج دریا آنها را به اطراف میانداخت. ناگاه مأمور شدم که روح مادر را نیز بگیرم. آن طفل به تنهایی بر روی تخته چوبی باقی ماند و من بر آن کودک بسیار رقّت نمودم.
خطاب آمد: به موج دریا امر کردم او را به جزیرهای خوش آب و هوا اندازد. باد را دستور دادم که خار و خاشاک روی بدنش نریزد. ابر را فرمان دادم که بر او باران نبارد، خورشید را گفتم که حرارت خود را به او نرساند و در آن بیشه، پلنگی تازه زاییده بود. او را دستور دادم که آن طفل را شیر دهد و آن پلنگ هر روز پیش از شیر دادن بچّه خود، نزد او آمده و او را شیر میداد تا سیر شود. اندک اندک بزرگ شده، استخوانش محکم گشته، به راه افتاد و در آن جزیره گردش مینمود.
1) 490. تاریخ انبیا عمادزاده، ص 289.
روزی، کشتیای از کنار آن جزیره عبور نمود. مسافرین آن کودک را دیده، او را در میان کشتی آورده و همراه خود بردند. ای عزرائیل! کار او بالا گرفت تا آنکه او را پادشاه نمودم. آنگاه با من ستیز آغاز نمود و اظهار دشمنی کرد و هنگامی که حضرت ابراهیم فرمود: «خدای من، خدای آسمانها و زمین است»، گفت: خدای او، منم و باید به آسمان بروم و خدای او را به قتل رسانم.
صندوقی ساخته و چهار کرکس به پایههای آن بستند (1)
ر.ک: تفسیر عیاشی، ج 2، ص 236، بحارالأنوار، ج 12، ص 43.
و آنها را گرسنه نگاه داشتند و گوشت به پایههای صندوق بستند و خود با تیر و کمان در آن صندوق نشست. آنگاه کرکسها را رها نموده، رو به آسمان پرواز کردند. به قدری بالا رفتند که زمین بسان سپری نمایان شد. در آن هنگام تیر را به کمان گذاشته، به جانب آسمان انداخت. در آن میان، به جبراییل خطاب آمد که ماهی را از دریا گرفته، مقابل تیرش نگاه دارد که جبرئیل عرض کرد: خدایا! نمرود به پندار خود به جنگ با تو آمده و جنابت این گونه به او مهربانی میکنی! خطاب آمد: ای جبرئیل! هر چه باشد او بنده من است، او را محروم و مأیوس نمیکنم و آنگاه که تیر خون آلودش بازگشت، نمرود گفت: به یقین خدای آسمان را کشتم و به حضرت ابراهیم گفت: خدای آسمان را به قتل رساندم.(2)نمرود هرگاه از خانه بیرون میآمد، تخت او را بر چهل فیل مینهادند و
1) 491. در روایت حضرت علی علیه السلام آمده که چهار کرکس را گرفته، آنها را تربیت نمود و صندوقی از چوب ساخت و شخصی را در میان آنجای داد و پاهای کرکسها را بر پایههای صندوق بستند و در میان آن صندوق، عمودی نصب نموده و بر سر آن، گوشتی آویختند. هنگامی که کرکسهای گرسنه گوشت را دیدند. به طرف آسمان شروع به پرواز نمودند، آن قدر بالا رفتند که کوهها بسیار کوچک به نظر آمدند و کرکسها به پرواز ادامه میدادند تا آنکه فضای بین زمین و آسمان تاریک شد. لذا از شدّت ترس، گوشت را به پایین صندوق قرار داد که کرکسها شروع به سر و صدا نموده، سرازیر زمین شدند.
2) 492. خزینة الجواهر، ص 488
بر آن تخت مینشست و چهارصد کرسی زر نگار در پایتخت قرار داده و بر هر یک جادوگر و منجّمی نشانده بود و سرمایه داران و توانگران همه گرداگرد وی جمع میشدند.(1)
در روایت امام صادق علیه السلام آمده است:
«روزی آزر (عموی حضرت ابراهیم) که از منجّمان درگاه نمرود بود، گفت: با توجّه به محاسبات نجومی، به زودی شخصی به دنیا میآید که آیین تو را از بین میبرد و مردم را به آیین دیگر فرا میخواند. او در همین سرزمین، در نزدیکیهای کوفه به دنیا خواهد آمد.
نمرود پرسید: به دنیا آمده است؟ پاسخ داد: نه.
نمرود دستور داد تا میان زنان و مردان جدایی افکنند (تا بانویی حامله نشود لکن به قدرت آفریدگار بزرگ) مادر حضرت ابراهیم حامله شد، ولی اثر حمل آشکار نبود و آنگاه که وضع حملش نزدیک شد، به غاری پناه جست و بعد از زایمان، کودک خود را در پارچهای پیچیده و درب غار را با سنگی مسدود نمود و خداوند بزرگ با قدرت لایزالی خویش، از سر انگشتان حضرت ابراهیم شیری برای تغذیهاش فراهم میآورد و مادر حضرت ابراهیم، گهگاهی برای سرکشی به نزد فرزندش میآمد.
از طرفی نمرود گروهی را مأمور ساخته بود که اگر بانوی حاملهای پسری آورد، پسرش را به قتل رسانند. ابراهیم هر روز به مقدار یک ماه رشد کودکان دیگر، رشد میکرد تا آنکه به سیزده سالگی رسید و از مادرش خواست تا او را به همراه خویش به بیرون از غار ببرد...».(2)
حضرت ابراهیم علیه السلام که در سرزمین شگفتانگیز بابل به دنیا آمده بود، از همان دوران نوجوانی برای مبارزه با بت و بت پرستان، قیام نمود و با آنکه همه مردم
آن سرزمین بت پرست بوده و نمرود را خدای خود میدانستند، با منطق بیان و تذکرات سودمند، اشتباه آنان را گوشزد مینمود و میفرمود:
«این مجسّمههای بیروح چیست که به عبادت آنها کمر بستهاید» (1)
و حتّی به عموی خود آذر میفرمود:
«یَا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَا یَسْمَعُ وَلَا یُبْصِرُ وَلَا یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً».(2)
«پدر جان! چرا چیزی را که نمیشنود و نمیبیند و از تو چیزی را کفایت نمیکند پرستش میکنی؟!».
و چون سخنان منطقیاش در آنان اثر نکرد، تصمیم گرفت بتهای آنها را در هم شکند.(3)سرانجام روز نوروز که آنها برای برگزاری مراسم عید خود به خارج شهر رفته بودند، حضرت ابراهیم تبری به دست گرفت و وارد بتخانه شد و به جز بت بزرگ، همه را قطعه قطعه نمود. پس از آن، تبر را بر گردن بت بزرگ که در صدر بتخانه بود، آویخت.
شامگاهان که مردم شهر از مراسم عید به شهر بازگشتند و در بتخانه با آن منظره روبرو شدند، مبهوت و شگفت زده شده، با خشم و فریاد به یکدیگر گفتند:
«چه کسی با خدایان ما چنین کرده است؟ به راستی که وی از ستمکاران است.»(4)
و چون از طرز فکر حضرت ابراهیم آگاهی داشتند، گفتند:
«ما جوانی را شنیدیم که بُتان را نام میبرد که به او ابراهیم گفته میشود.»(5)
پس از آنکه آن حضرت را احضار کردند و به محاکمهاش کشیدند و منطق
نیرومند حضرتش در آنها تأثیر نکرد، تصمیم گرفتند او را در آتش انداخته، بسوزانند و برای سوزاندن آن بزرگوار، شش ماه هیزم فراوانی تهیّه نمودند که وقتی آنها را آتش زدند تا فرسنگها هوا را روشن ساخت؛ آن حضرت را به وسیله منجنیق در آتش پرتاب کردند. آن جناب بدون هیچ گونه بیم و هراسی با دلی سرشار از ایمان و قلبی مطمئن و آرام، خود را تسلیم آتش نمود.
طبق روایات فراوان حتّی جبرئیل خود را به آن حضرت رسانده، گفت: ای ابراهیم! آیا حاجتی داری؟ در پاسخ فرمود: امّا به تو هیچ حاجتی ندارم.
در این هنگام به قدرت پروردگار متعال، آتش بر آن بزرگوار سرد و گلستان شد و نمرود که در ساختمانی مرتفع، این منظره را تماشا میکرد، انگشت حیرت به دندان نهاده، میگفت: اگر کسی خدایی بر میگزیند، مانند خدای ابراهیم انتخاب نماید تا او را از خطرات نجات بخشد.
شگفت آنکه در آن روز از عمر حضرت ابراهیم شانزده سال بیش نگذشته بود (1)و با آنکه مبارزه آن حضرت با پرستش غیر خدا شامل همه پرستشهای غلط میشد - و نمرود را هم که یکی از مصادیق این پرستش غلط بود، در بر میگرفت - امّا به صراحت نمیتوانست چیزی بگوید. ولی این فرصت پیش آمده، سبب شد که با نمرود مستقیم روبرو شود و با او گفتگو نماید. نمرودی که حاضر نبود حتّی نام حضرت ابراهیم را پیش او ببرند و او را به عنوان یک فرد آشوبگر معرّفی مینمود، حاضر شد پیش روی آن بزرگوار بنشیند و به استدلال وی گوش فرا دهد.
چنانکه از آیات قرآنی استفاده میشود، نمرود در آغاز، راه سفسطه و مغالطه را پیش گرفت. امّا خلیل الرّحمان با منطق نیرومندی او را محکوم نمود. نمرود برای سرپوش گذاشتن بر رسوایی خود، دستور تبعید آن حضرت را صادر کرد، لذا
1) 500. مجمع البیان، ج 7، ص 55
آن بزرگوار از سرزمین بابل به سرزمین شام مهاجرت نمود.(1)
علّامه مجلسی(ره) مینویسد: اکثر مورّخان و بعضی از مفسّران ذکر کردهاند که پس از نجات حضرت ابراهیم از آتش، نمرود را به دین حقّ دعوت نمود. آن شقی گفت: من با خدای تو جنگ میکنم و روزی را برای این امر تعیین کردند.
نمرود با لشکر بیکران بیرون آمده و صف کشیدند و حضرت ابراهیم علیه السلام به تنهایی در برابر آنان ایستاد تا آنکه خداوند پشه فراوان فرستاد. به طوری که هوا را تیره و تار کردند و بر سر و روی لشکریان تاختند که همگی روی به هزیمت گذاشتند و نمرود شرمسار برگشت. ولی باز ایمان نیاورد تا آنکه خدای متعال پشه ضعیفی را امر فرمود که به دماغ آن ملعون بالا رفته، مشغول خوردن مغز سر او شود و به گونهای او را بیتاب نمود که جمعی را موکّل کرده، گرزهای گران بر سر او میزدند که شاید از آن حالت تسکین یابد و چهل سال بر این حال ماند و ایمان نیاورد تا به جهنّم واصل شد!(2)
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام ضمن حدیثی میفرمایند:
«در دوزخ وادیای به نام «سقر» وجود دارد که از ابتدای خلقت تاکنون نفس نکشیده است (و بدان هوایی سرایت نکرده است) و اگر خداوند اذنش میداد که به اندازه سوزنی نفس بکشد، آنچه بر روی زمین است، میسوخت. اهل دوزخ از گرما و تعفّن و عذاب آن به خداوند پناهنده میشوند و در میان آن، کوهی است که از شدّت حرارت و بوی نامطبوع و عذاب آن، اهل دوزخ به خداوند پناه میبرند و در درون آن کوه، شکافهایی است که اهل دوزخ از شدّت حرارت و بوی بد و عذاب آن، به خداوند پناهنده میشوند و در درون آن شکاف، چاه عمیقی است که اهل دوزخ از شدّت حرارت و بوی بد آن به خداوند پناه میبرند و در درون آن چاه، اژدهایی آرمیده که اهل دوزخ
از خباثت و گَند و سَمّ کشنده آن به خداوند پناهنده میشوند و در درون آن مار هفت صندوق جای دارد که تعداد پنج صندوق آن متعلّق به امّت پیشین و دو صندوق دیگر متعلّق به این امّت است».
اسحاق از امام علیه السلام پرسید: منظور از پنج نفر و دو نفر کیست؟ حضرت فرمودند:
«پنج نفر: قابیل که برادرش هابیل را به قتل رساند. نمرود که به محاجّه و مجادله با ابراهیم پیرامون پروردگار پرداخت و گفت: «أنَا اُحْیِی وَ اُمِیتُ» (= من زنده میکنم و میمیرانم). فرعون که گفت: «اَنَا رَبُّکُم الْاَعْلی (= من پروردگار برتر شمایم). یهودی که باعث گرایش یهودیان به یهودیّت شد و بولس که مسیحیان را به نصرانیّت کشانید.
و امّا دو نفر از این امّت دو اعرابی اند. (آن دو نفر که در دل ایمان نداشتند).»(1)
آری! نمرودی که یکی از چهار پادشاه روی زمین بود.(2)
خصال، ج 1، ص 255، ب 4، ح 130
در اثر عناد و سرکشی و طغیان به چنین سرنوشت شومی مبتلا شد! «فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَلْبابِ!»عارفی گوید: روزی در شهر مصر به ساحل رود نیل رفته، تماشا میکردم. عقربی بی درنگ میرفت. چون به کنار آب رسید، لاک پشتی از آب بیرون آمد و عقرب سوار او شد و از آب گذشت. با خود گفتم: در این سرّی نهان است. به دنبال عقرب روان شدم، به درختی رسیدم که جوانی زیر آن خفته و ماری روی سینهاش حلقه زده بود و قصد وی داشت. آن عقرب زخمی به او زد و مار را به قتل رسانیده،
باز گردید. گفتم: سبحان اللَّه لابّد این مرد از اولیای الهی است! پیش رفتم، دیدم که مست افتاده است، تعجّبم بیشتر شد. ناگاه آوازی شنیدم: «او گرچه مست است، امّا بنده ما میباشد. اگر چه او خواب است، امّا خدای او بیدار است.»
پس از شنیدن این ندا به شدّت گریستم و بر بالین او نشستم تا بیدار شود و او را به فضل و کرم پروردگار خبر دهم. آنگاه که روز به پایان رسید و از گرمی هوا کاسته شد، باد خنکی وزید و آن جوان به هوش آمده، بیدار شد. چون چشمش بر من افتاد، شرمنده شد و عذر آورد. گفتم: ای جوان! به این مار نظر کن و جریان را نقل کردم. آن جوان گریان و نالان شد و گفت: کسی که چنین خداوند کریمی دارد، چرا عصیان او کند و او را بیازارد. او که با بیگانگان چنین لطف و احسان کند، با دوستان چه میکند؟!
گفتم: آنگاه که عازم این عمل زشت شده و قصد عصیان نمودی، چه عمل نیکویی انجام دادی؟ گفت: کار شایستهای انجام ندادم، گفتم: آیا هیچ کاری انجام ندادی؟ پاسخ داد: وقتی که مرتکب این کار زشت شدم، مادرم فرمود: برایم آب وضو بیاور، من بیدرنگ حاضر نمودم و در بین راه عالمی را که سوار مرکب میشد، رکابش را گرفتم و چند گامی او را مشایعت نمودم و هنگام خرید، سائلی درخواست کرد، دیناری به او دادم.
عارف به او فرمود: بیشک با همین سه عمل نیک، به این قرب و منزلت دست یافتی، پس جوان گریان و نالان رو به صحرا نهاده، برفت و در زمره توبه کنندگان واقعی قرار گرفت، به طوری که بیماری که ده سال بیماریش طول کشیده بود با درخواست شفای او شفا مییافت.(1)
1) 505. خزینة الجواهر، ص 659.
روزی ملک الموت، عزرائیل نزد حضرت موسی علیه السلام آمد، آن حضرت فرمود: برای دیدار با ما تشریف آورده یا برای قبض روحم؟ پاسخ داد: برای قبض روح تو آمدهام، حضرت موسی فرمود: مرا مهلت ده تا با خانوادهام وداع نمایم. پاسخ داد: اجازه ندارم، فرمود: مرا مهلت ده تا سجدهای به جا آورم، او را مهلت داد، به سجده رفته، عرض کرد: خدایا ملک الموت را امر کن، مرا مهلت دهد تا خانواده و نزدیکانم را وداع کنم، خداوند به جناب عزرائیل دستور داد که حضرتش را مهلت دهد.
حضرت موسی پیش مادرش آمده و گفت: مادر جان مرا حلال کن! سفری طولانی در پیش دارم. پرسید چه سفری؟ گفت: سفر آخرت. مادرش گریه نمود و با او وداع کرد. آن حضرت نزد زن و فرزندش رفت و با همه آنها نیز وداع نمود. کودکی داشت که بسیار مورد علاقهاش بود. دامن پیراهن حضرت موسی را گرفت و گریه میکرد و به شدّت مضطرب بود. آن حضرت نتوانست خودداری کند، گریه شدیدی نمود. خطاب آمد: ای موسی! عصای خود را به دریا بزن و حضرتش چنین کرد. دریا شکافته شد و سنگ سفیدی نمایان شد. کرم ضعیفی در دل سنگ مشاهده نمود که برگ سبزی بر دهان داشت و مشغول خوردن بود.
خداوند فرمود: ای موسی! در قعر این دریا و دل این سنگ، کرمی به این ضعیفی را فراموش نمیکنم. چگونه اطفال تو را فراموش میکنم! آسوده خاطر باش که آنها را به نیکویی نگهداری کنم.(1)
البتّه در بعضی از روایات، رحلت حضرت موسی این گونه آمده است که چون عمر آن حضرت به سر رسید، خداوند ملک الموت را فرستاد. او نزد آن جناب آمده، سلام کرد. حضرت موسی پاسخ او را داد و فرمود: تو کیستی؟ عرض کرد: من ملک الموت (عزرائیل) هستم که برای قبض روح تو آمدهام.
1) 506. شجرة طوبی، ج 2، ص 279، (قسمت خاتمه، مقدّمه 55).
حضرت پرسید: از کجا قبض روح میکنی؟ عرض کرد: از دهانت، حضرت فرمود: چگونه! با آنکه به وسیله آن با پروردگارم تکلّم کردهام، عزرائیل گفت: از دستهایت! آن حضرت فرمود: چگونه! با آنکه تورات را به آنها گرفتهام. عزرائیل عرض کرد: از پاهایت! آن جناب فرمود: چگونه! با آنکه به وسیله آنها به طور سینا رفتهام. فرشته قبض روح گفت: از دیدگانت، فرمود: چگونه! با آنکه پیوسته با امیدواری نظاره گر پروردگارم بودم. عرض کرد: از گوش هایت! فرمود: چگونه! با آنکه سخن پروردگارم را با آنها شنیدهام.
خداوند متعال به عزرائیل وحی فرستاد: او را واگذار تا خود درخواست مرگ کند. مدّتی از این موضوع گذشت. روزی حضرت موسی یوشع بن نون را خواست و وصیّتهای خود را به او کرد، سپس از نزد بنی اسرائیل رفت و پنهان گشت، در همان دوران غیبت، به مردی برخورد کرد که قبری حفر میکرد. حضرت موسی به او فرمود: در حفر این قبر تو را کمک کنم؟ آن مرد گفت: آری!
حضرت موسی به کمک او قبر را حفر نمود و لحدی بر آن ساخت. آنگاه میان آن قبر خوابید تا ببیند چگونه است. در همان حال پرده از جلوی چشمانش برداشته شد و جایگاه خود را در بهشت مشاهده نمود و به خدای متعال عرض کرد: پروردگارا مرا به نزد خود ببر! همان مرد که در واقع عزرائیل بود و به این صورت در آمده بود، حضرت موسی را قبض روح کرد و در همان قبر او را دفن نمود و بر روی او خاک ریخت. در این هنگام منادی از آسمان ندا داد که حضرت موسی کلیم اللَّه از دنیا رفت. پس کدام شخصی است که نمیمیرد!(1)
1) 507. بحارالانوار، ج 13، ص 369 - 365، ح 8 و 9 و 14.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«إِذا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْداً وَعَظَهُ بِالْعِبَرِ.»(1)
«هرگاه خداوند بندهای را دوست دارد، او را به پندها و عبرتها پندآموزد.»
«فِی کُلِّ نَظْرَةٍ عِبْرَةٌ. فِی کُلِّ اعْتِبارٍ اِسْتِبْصارٌ.»(2)
«در هر نگاه با دقتی عبرت و پندآموزی است. در هر عبرت گرفتن و پندآموزی بینا شدن است.».
روایت است که حضرت عیسی علیه السلام با شخصی به سفر رفتند، هر دو گرسنه شدند و به روستایی رسیدند. حضرت عیسی پولی به رفیقش داد و به او فرمود: به این روستا برو و غذایی تهیّه کن و خود به نماز ایستاد. هم سفر عیسی علیه السلام پس از ساعتی با سه قرص نانی که خریده بود، بازگشت و منتظر نشست تا نماز آن حضرت تمام شود. ولی چون نماز طول کشید، یک قرص از نانها را خورد.
نماز آن بزرگوار تمام شد، دید دو قرص نان بیشتر نیست. فرمود: نان سوم چه شد؟ هم سفر گفت: دو قرص نان بیشتر نبود! دو قرص نان را خوردند و به راه ادامه دادند... (در راه که میرفتند آن مرد کارهای شگفتانگیز و معجزاتی از حضرت عیسی علیه السلام مشاهده نمود و در هر بار، آن حضرت از او میپرسید: نانها چند عدد بود؟ او پاسخ میداد که دو تا بیشتر نبود!) تا به روستای بزرگی رسیدند که ویران شده بود و در نزدیکی آن، سه خشت طلا افتاده بود، هم سفر گفت: اینها مال من است! حضرت فرمود: آری! یکی از اینها مال من و دیگری از تو و سوّمی از آن کسی است که نان سوّم را خورده است. آن مرد فوراً گفت: نان سوّمی را من خوردم.
حضرت عیسی فرمود: همه اینها مال تو باشد و او را رها کرده، به راه خود ادامه داد. آن مرد هم
بر سر خشتهای طلا نشست. سه نفر از آنجا عبور میکردند، او را بر سر خشتهای طلا دیدند، وی را کشتند و خشتها را برداشتند. در این بین، دو نفر از آنها رو به رفیق دیگر خود کرده، گفتند: به این روستا برو و برای ما غذایی بیاور! آن شخص پذیرفت و برای تهیّه غذا حرکت کرد.
پس از رفتن، آن دو نفر با هم گفتند: خوب است هرگاه این مرد بازگشت، او را بکشیم و خشت طلای او را میان خود قسمت کنیم! و شخصی هم که برای تهیّه غذا رفته بود، با خود گفت: خوب است که در غذای آن دو، زهر بریزم و هر دو را بکشم و همه خشتها را تصاحب نمایم و چون بازگشت و غذای مسموم را نزد آن دو نهاد، ابتدا آن دو نفر، او را کشتند و به خوردن غذای مسموم مشغول شده، خود نیز هلاک شدند!
حضرت عیسی علیه السلام از همان راه بازگشت و آن چهار جنازه را بر سر آن خشتهای طلا دید، فرمود:
«الدُّنْیا هکَذا تَفْعَلُ بِأهْلِها».
«دنیا با اهل خود این چنین معامله میکند.»(1)
و نیز آوردهاند که روزی حضرت عیسی علیه السلام با جمعی از حواریّون به مسافرتی رفتند. عبورشان به شهری افتاد، در نزدیکی آن گنجی مشاهده نمودند. همراهان عرض کردند: به ما اجازه بده در این جا توقّف نموده، این گنج را حیازت کنیم تا از بین نرود.
حضرت فرمود: شما در این جا توقّف نمایید و من داخل این شهر میشوم و گنجی (واقعی) را که در شهر دارم، میجویم. سپس سوی شما باز گردم، عرض کردند: یا روح اللَّه! این شهر خوبی نیست و هر غریبی که وارد آن شود، او را میکشند. حضرت فرمود: کسی را میکشند که در دنیای ایشان طمع نماید. مرا با دنیای آنان کاری نیست.
1) 510. لئالی الاخبار ج 2، ص 108.
آن حضرت داخل آن شهر شده، خانه ویرانی را مشاهده نموده که پیره زنی در آن خانه بود. بدو فرمود: امشب میهمان تو هستم. آیا شخص دیگری در این خانه هست؟ پیره زن گفت: آری! پسر یتیمی دارم که روزها به صحرا میرود و با خارکنی و فروش آن، زندگی خود را میگذرانیم. سپس اتاقی را در اختیار آن حضرت نهاد.
هنگامی که پسرش از راه رسید، مادر پیر به او گفت: خداوند امشب میهمان صالحی برای ما فرستاده که انوار زهد و فروغ صلاح از جبینش ساطع و آشکار است. خدمتش را مغتنم شمار و از مصاحبتش بهرهمند شو... پسرک به نزد آن حضرت آمد و به خدمتگزاری و پذیرایی مشغول شد.
چون پاسی از شب گذشت، آن حضرت از حال او و وضع زندگانیاش جویا شد و آثار خرد، زیرکی، نبوغ و استعداد برای پیمودن مدارج ترقّی و کمال را در وی مشاهده نمود. لکن متوجّه گردید که دل او به چیز بزرگی بستگی دارد که قلب او را مشغول نموده است. لذا به او فرمود: ای جوان! میبینم دلت به چیزی مشغول است و اندوهی در دل داری که پیوسته با توست و تو را رها نمیکند. با من بازگو شاید داروی دردت پیش من باشد و با اصرار حضرت عیسی جوان اظهار کرد و گفت: در دل من اندوهی است که هیچ کس جز خدای متعال قادر نیست آن را برطرف سازد. حضرت فرمود: به من بازگوی شاید خداوند وسیله بر طرف ساختن آن را به من الهام کند.
جوان گفت: روزی بارِ خار و هیزمی را به شهر میآوردم. در سر راه خود، عبورم به قصر دختر پادشاه و چشمم به او افتاد. بیدرنگ از عشق او بیتاب شدم و هر روز عشقم افزونتر گردد و برای آن، دارویی جز مرگ سراغ ندارم. حضرت فرمود: اگر مایل به وصل او باشی، وسیله ازدواج با او را برایت فراهم سازم. جوان نزد مادر آمد و سخنان آن جناب را باز گفت. وی گفت: پسرم! گمان ندارم این مرد کسی باشد که بیهوده وعدهای بدهد و از عهده آن بر نیاید، سخنش را بپذیر و هر چه دستور فرماید، انجام ده.
بامدادان حضرت عیسی به جوان فرمود: اکنون به قصر پادشاه برو و آنگاه که خاصّان دربار و وزرای پادشاه آمدند که به نزد او روند، به آنها بگو که من برای خواستگاری دختر پادشاه آمدهام. خواسته مرا به سمع وی برسانید و گزارش آن را به من اطّلاع بده.
جوان به در قصر آمد و چون درخواست خود را به دربانان اظهار کرد، آنها خندیدند و از گفتار او شگفت زده شدند و از روی استهزا خواسته او را به سمع پادشاه رساندند. پادشاه جوان را طلبید و پس از شنیدن سخنانش، از روی استهزا گفت: ای جوان! من دخترم را به تو نخواهم داد، مگر آنکه فلان مقدار یاقوت و جواهرات گرانبها نزد من آوری و جواهراتی را درخواست کرده بود که در خزینه هیچ پادشاهی وجود نداشت ولی جوان برخاست و گفت: پاسخ آن را برای شما میآورم.
جوان نزد حضرت عیسی آمد و ماجرا را باز گفت. آن حضرت او را به خرابهای که در آن سنگ و کلوخ بود، آورد و به درگاه الهی دعا کرد، ناگاه آن سنگ و کلوخها به صورت جواهراتی که پادشاه خواسته بود، بلکه برتر از آن در آمد و به جوان فرمود: هر چه میخواهی از اینها بردار و به نزد پادشاه ببر! جوان مقداری از آنها را نزد پادشاه آورد. پادشاه و حاضران از دیدن آن جواهرات متحیّر شدند و گفتند: این مقدار ما را کفایت نمیکند.
جوان دوباره به نزد حضرت عیسی آمد و جریان را باز گفت. آن حضرت فرمود: به همان خرابه برو و هر چه میخواهی، برگیر و به نزد آنها ببر و چون جوان برای دفعه دوّم جواهرات را نزد پادشاه برد، حیرتشان افزون گردید. پادشاه گفت: این جوان داستان غریبی دارد و او را به خلوت طلبید و حقیقت را از وی جویا شد، جوان ماجرا را از آغاز تا پایان باز گفت. پادشاه با فراست دانست که میهمان، حضرت عیسی علیه السلام است و لذا به او گفت: اکنون نزد میهمانت برو و او را پیش من آور تا دخترم را به ازدواج تو در آورد.
حضرت عیسی تشریف آورد و دختر پادشاه را به عقد آن جوان در آورد و پادشاه لباسهای فاخر و سلطنتی برایش فرستاد و در همان شب مراسم عروسی او با دخترش را فراهم آورد و هنگام بامداد، پادشاه جوان را خواست و با او به گفتگو نشست و او را خردمند، فهمیده و با ذکاوت یافت و چون پادشاه جز آن دختر فرزند دیگری نداشت، آن جوان را ولیعهد خود قرار داد و خاصّان و بزرگان مملکت را به فرمانبرداری و اطاعت او مأمور ساخت.
چون شب دیگر فرا رسید، پادشاه دچار عارضه سکتهای شد و از دنیا رفت و آن جوان خارکن را بر تخت سلطنت نشاندند و همگی به فرمانش در آمدند و خزینهها و اندوختههای مملکت را تسلیم او کردند.
روز سوّم که فرا رسید، حضرت عیسی به نزد او آمد تا با وی خداحافظی کند. جوان گفت: ای حکیم! تو را بر من حقوق فراوان است. اگر برای همیشه و عمر روزگاران هم زنده بمانم، باز هم نتوانم سپاس یکی از آنها را به جای آورم. ولی شب گذشته چیزی به خاطرم آمده که اگر آن را پاسخ ندهی، از آنچه برایم فراهم آوردهای، بهرهمند نخواهم شد. آن حضرت فرمود: آن چیست؟ جوان عرض کرد: شما که چنین قدرتی داری که میتوانی به فاصله دو روز مرا از آن وضع فلاکت بار به این مقام بالا و والا برسانی، چرا برای خودت چنین کاری نمیکنی که من شما را با این لباس و این حال مشاهده میکنم؟! و بر گفته خود اصرار نمود.
آن حضرت فرمود: به راستی هر کس عالم و دانا به خدا و سرای آخرت و پاداش الهی بوده و نسبت به فنای دنیا و بیقدری و پستی آن بصیر و آگاه باشد، دیگر به این سرای فانی و ناپایدار رغبتی نشان نمیدهد و به آن دل نخواهد بست و ما را در قرب و معرفت و محبّت حضرت حقّ، لذّتهایی روحانی است که این لذّتهای ناپایدار و فانی را در برابر آنها به چیزی نشمریم. وقتی مقداری از عیوب دنیا و آفات آن و نعمتها و درجات عالم آخرت را بر شمرد، جوان عرض کرد: پس چرا آنچه را برتر و شایستهتر است، برای خویش انتخاب نموده و مرا در این گرفتاری
بزرگ انداختی؟! حضرت عیسی فرمود: این را برای تو انتخاب کردم تا عقل و ذکاوت و هوش تو را بیازمایم و پاداش تو در واگذاردن و ترک این اموری که برایت مقدور و مسیور است، بیشتر گردد و تو برای دیگران حجّت باشی...
جوان پس از شنیدن این سخنان سلطنت را رها نموده و همان لباسهای کهنه خود را پوشید و ملازم خدمت آن حضرت گردید و آنگاه که حضرت عیسی علیه السلام به نزد حواریّون بازگشت، به آنها فرمود: این بود گنجی که من آن را در این شهر جستجو میکردم و آن را یافتم و الحمداللَّه.(1)
مینویسند که دو نفر نابینا سر راه مادر جعفر برمکی نشسته و از مردم سؤال میکردند، یکی از آن دو میگفت: «اَللّهُمَّ ارْزُقْنِی مِنْ فَضْلِکَ» و دیگری میگفت: «اَللّهُمَّ ارْزُقْنِی مِنْ فَضْلِ اُمِّ جَعْفَر» مادر جعفر از دعای آن دو، باخبر بود. برای آن شخص که طالب فضل خدا بود، دو درهم میفرستاد و آنکه طالب فضل او بود، مرغ بریانی که در جوف آن، ده دینار نهاده، هدیه میداد. آنکه مرغ به او داده میشد، به پندار خود چنین اراده کرد که بهتر آن است که مرغ را به رفیقم داده و دو درهم او را بگیرم. مدّت ده روز از جانب مادر جعفر مرغ فرستاده میشد و او به رفیق خود میداد و دو درهم را میگرفت.
روز یازدهم مادر جعفر از آنجا عبور میکرد. شنید که آن نابینا میگوید: «اَللّهُمَّ ارْزُقْنِی مِنْ فَضْلِ اُمّ جَعْفَرْ» به او نزدیک شد و گفت: آیا فضل ما تو را بینیاز نکرد؟
نابینا پرسید که فضل تو چیست؟ به او گفت: آن صد دینار که در جوف ده مرغ بریان بود، گفت: من تمام مرغها را به رفیقم داده، درهمهای او را میگرفتم. مادر جعفر گفت: تو فضل ما را درخواست نمودی و لذا محروم شدی و او فضل خداوند را درخواست نمود و خداوند او را بینیاز گردانید.(2)
مرحوم صدوق از امام صادق علیه السلام نقل نموده که آن حضرت فرمودند:
روزی حضرت داود علیه السلام بیرون رفت و زبور میخواند و آن حضرت هنگامی که مشغول خواندن زبور میشد، هیچ کوه و سنگ و پرنده و درندهای نبود جز آنکه با حضرتش همنوا میگشت.
تا آنکه به کوهی رسید، بالای آن کوه حزقیل پیامبر عبادت میکرد. وقتی که زمزمه کوه و آواز درندگان و پرندگان را شنید، دانست که حضرت داود میآید.
حضرت داود فرمود: ای حزقیل! اجازه میدهی بالای کوه نزد تو آیم؟ پاسخ داد: نه! آن حضرت گریست. خدای بزرگ به حضرت حزقیل وحی فرستاد که داود را سرزنش مکن و از من عافیت بخواه! جناب حزقیل برخاست و دست داود را گرفته، او را بالا آورد.
حضرت داود فرمود: ای حزقیل! هیچ گاه قصد گناه کردهای؟ پاسخ داد: نه، فرمود: نسبت به عبادت خداوند دچار عجب شدهای؟ پاسخ داد: نه، فرمود: آیا به دنیا مایل شده، به آن اعتماد کردهای و لذّت و شهوت آن را خواستار گشتهای؟ گفت: آری، بسا بر دلم خطور کرده است. فرمود: هنگامی که این خیال تو را فرا میگیرد، چه میکنی؟ پاسخ داد: میان این درّه میروم و عبرت میگیرم.
حضرت داود میان درّه رفته، در آنجا تختی از آهن یافت که در زیر آن کاسه سر متلاشی شده و استخوانهای پوسیدهای بود، لوحی را که این مضامین بر آن نوشته شده بود، خواند:
من اوری بن سلم هستم. هزار سال سلطنت کردم، هزار شهر ساختم، با هزار دختر کابین بستم، در پایان عمر بسترم خاک، بالشم سنگ و همنشینهایم کرمها و مارها شدند! هر کس مرا بنگرد، هرگز فریب دنیا نخورد».(1)
1) 513. امالی صدوق ره، ص 99، م 21، ح 8 ؛ بحارالأنوار، ج 14، ص 25
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
حضرت عیسی بن مریم علیه السلام عبورشان به قریهای افتاد که اهالی آن و پرندهها و جانداران همه یک جا مرده بودند. حضرتش فرمود: اینان جز به خشم و عذاب هلاک نشدهاند و اگر به مرگ خود به تدریج میمردند، حتماً یکدیگر را به خاک سپرده بودند.
حواریون عرض کردند: یا روح اللَّه! از خدا درخواست کنید که آنان را برای ما زنده گرداند تا به ما بگویند کردارشان چه بوده، تا ما از آن دوری نماییم. آن حضرت از پروردگار خویش درخواست نمود. در این هنگام، از آسمان به وی ندا آمد که آنان را صدا بزن! آن حضرت شب هنگام بر تپّهای برآمده، آنان را صدا زد. ناگهان یکی از آنها لبیک گویان حضرتش را پاسخ گفت.
حضرت عیسی فرمود: وای بر شما! کردارتان چه بوده (که به این عذاب مبتلا شدی)؟ گفت: پرستش طاغوت و دوستی دنیا! همراه با ترس اندک (از خدا) و آرزوی دور و دراز و غفلت در سرگرمی و بازی. حضرتش فرمود: دوستی شما به دنیا چگونه بود؟ پاسخ داد: مانند دوستی کودک به مادرش! هرگاه به ما روی میآورد، شاد و مسرور میشدیم و آنگاه که از ما روی بر میتافت، گریان و محزون میگشتیم. فرمود: پرستش شما از طاغوت چگونه بود؟ عرض کرد: از گنهکاران (و ستمکاران) فرمان میبردیم.
فرمود: سرانجام کارتان به کجا رسید؟ پاسخ داد: شبی خوش و سرمست خوابیدیم و بامدادان در هاویه افتادیم! حضرتش پرسید هاویه چیست؟ گفت: سجّین!
فرمود: سجّین چیست؟ عرض کرد: کوههایی از آتش گداخته که تا روز قیامت بر ما شعلهور است! فرمود: چه گفتید و به شما چه گفتند؟ پاسخ داد: عرض کردیم: ما را به دنیا بازگردانید تا در آن زهد ورزیم. به ما گفتند: دروغ میگویید.
فرمود: وای بر تو! چه شد که جز تو کسی با من سخن نگفت؟ عرض کرد: یا روح اللَّه! همه آنان به دهنه و لجام آتشین مهار شده و به دست ملائکه سختگیر و تند رفتار گرفتارند و من در دنیا میان آنان بودم، ولی از آنها نبودم تا آنکه عذاب الهی فرود آمد و مرا نیز در برگرفت و اینک به تار مویی بر لبه دوزخ آویزانم و نمیدانم آیا در آن به رو در افتم یا از آن رهایی یابم.
در این هنگام، حضرت عیسی علیه السلام متوجّه حواریون گشته، فرمود: ای دوستان خدا! خوردن نانی خشک با نمکی زبر و خوابیدن بر مزبلهها همراه با عافیت دنیا و آخرت (آنچنان) پر خیر است (که معاوضه آن با هیچ متاعی خردمندانه نیست).»(1)
بازرگانی ثروتمند به پستی طبع و خبث طینت معروف بود. روزی در حجره خود نشسته، تهیدستی پریشان حال نزد او آمد و از وی درخواست کمک نمود. هر چه اصرار کرد، آن تاجر او را اکرام نکرد. سائل با کمال ناامیدی گفت: ای توانگر! از این اندیشه کن که خداوند روزی چون من تو را نیازمند سازد! بازرگان مغرور در خشم شده، گفت: روزگاری دراز باید که من همچون تو تهیدست و ناتوان شوم.
بیدرنگ آتش غیرت خداوندی مشتعل و در خرمن کفران وی افتاده، خیانت پیشهای از کیفر پادشاه در اندیشه بود، سراسیمه بگریخت و به دامن حمایت آن بازرگان آویخت. وی به سبب سابقه دوستی که با او داشت، او را در صندوق متاع خود پنهان نمود. ملازمان پادشاه از هر کس جویای حال او بودند تا به حجره آن بازرگان آمدند و از او جویا شدند. وی از غرور قدرت و ثروت فحّاشی نموده و در پاسخ درشتی کرد. پادشاه حکم کرد که او را در هر خانهای بیابند، خانه را تاراج و صاحب خانه را از شهر خارج نمایند.
مأموران که در جستجوی آن خیانت پیشه بودند، نزد صندوق آمده، او را یافتند.
1) 514. کافی، ج 2، ص 239 باب حبّ دنیا، ح 11
لذا آنچه بازرگان کالا داشت، با خود بردند و او را به زندان افکندند.
در آن میان دشمنی با سپاه فراوان بر شاه خروج کرد و آن سرزمین را از او گرفت. ملازمان و سرهنگان از هر سوی متواری شدند و بازرگان در زندان بماند. پس از مدّتی از زندان رهایی یافت. لکن نه از خانه اثری و نه از حجره و اموال خبری یافت. از گرسنگی و تهیدستی سائل به کف و مشرف به هلاکت شد.(1)
در قرآن دو مورد از حضرت ادریس یاد شده است. یکی در سوره انبیا که تنها از آن حضرت نام برده شده و دیگر در سوره مریم، که چنین آمده است:
«وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کَانَ صِدِّیقاً نَبِیّاً ا وَرَفَعْنَاهُ مَکَاناً عَلِیّاً».(2)
«در این کتاب، ادریس را یاد کن که او راستی پیشه (و) پیامبر بود و ما او را به مکانی بلند بالا بردیم».
در اینکه منظور از جمله «وَرَفَعْنَاهُ مَکَاناً عَلِیّاً» چیست اختلاف است. عدّهای گفتهاند: یعنی اینکه قدر و منزلت او را ارتقا داده و به او علوّ درجه و مقام والا دادیم و جمعی دیگر گفتهاند که یعنی او را به آسمان بالا بردیم و در عالم بالا مکان دادیم و در کیفیّت بالا رفتن آن حضرت به آسمان نیز اختلاف نظر است.
در روایت امام صادق علیه السلام چنین آمده است:
«خداوند نسبت به یکی از ملائکه خشم نمود و بال و پرش را قطع کرد و او را در یکی از جزایر انداخت و سالها در آنجا بود تا آنگاه که خداوند حضرت ادریس را مبعوث نمود. فرشته مزبور نزد آن حضرت آمد و خواست که از خداوند بخواهد تا از وی در گذرد و بال و پرش را به وی برگرداند، آن جناب
هم دعا نمود و خداوند از وی درگذشت و بال و پرش را به وی برگردانید. فرشته مزبور (به پاس این خدمت) به آن حضرت عرض کرد: آیا حاجتی داری؟ فرمود: آری، میخواهم مرا به آسمان ببری تا ملک الموت و فرشته مرگ را دیدار کنم. زیرا با یاد او، زندگی بر من ناگوار است. آن فرشته، ادریس را به آسمان چهارم آورد و در آنجا ملک الموت را دید که نشسته و سر خود را از روی تعجّب حرکت میدهد! آن حضرت به او سلام کرد و پرسید: چرا سرت را تکان میدهی؟
پاسخ داد: پروردگارم دستور داد جان تو را میان آسمان چهارم و پنجم بگیرم و من در فکر بودم چگونه با فاصله بسیاری که میان آسمان چهارم با سوّم و میان آسمان سوّم با دوّم و میان آسمان دوّم با اوّل و همچنین میان آسمان اوّل با زمین است، من مأمورم که جان تو را در آسمان چهارم بگیرم! اکنون تو را در این جا دیدار کردم. سپس جانش را گرفت».(1)
امام صادق علیه السلام ذیل آیه شریفه «وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمانَ وَأَلْقَیْنا عَلَی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ»(2)میفرماید:
هنگامی که خداوند به حضرت سلیمان فرزندی عطا نمود، جنیّان و شیاطین به یکدیگر گفتند: اگر فرزند او زنده بماند، همان رنج و زحمت که از پدرش دیدهایم، از او نیز خواهیم دید. حضرت سلیمان که متوجّه این موضوع بود، از توطئه آنها ترسید. برای حفظ فرزندش از شرّ آنها، او را در دل ابرها جای داد (که به آن دسترسی نداشته باشند. مدّتی گذشت) ناگاه جسد بیروح فرزندش بر روی تختش فرود آمد. خداوند با این عمل، آن حضرت را متوجّه ساخت که اگر چیزی را مقدّر نموده، ترس و واهمه ثمری نمیبخشد. بدین وسیله،
آن حضرت عتاب و سرزنش شد که ترس او از جنیّان و شیاطین بی جا بود، (و میبایست فرزند خود را به خدا میسپرد).(1)
آوردهاند که حضرت عیسی علیه السلام به مادر خود فرمود:
از چیزهایی که خداوند به من تعلیم فرمود آنکه دنیا زوالپذیر و از بین رفتنی است و تنها سرای آخرت است که از بین نمیرود. ای مادر! مرا اجابت کن تا آنکه از دنیای زوالپذیر برای سرای آخرت توشه برگیرم. پس با مادر خود به طرف کوه لبنان رفتند، روزها روزه و شبها را به عبادت میگذرانیدند و خوراک آنها، برگ درختان و آب باران بود.
روزی، حضرت عیسی برای تهیّه سبزی و گیاه جهت افطاری از کوه به زیر آمد. در این هنگام، فرشته مرگ بر حضرت مریم فرود آمد و در حالی که او در محراب عبادت بود گفت: سلام بر تو ای مریم روزه دار و شب زنده دار! حضرت مریم از هیبت ملک الموت غش نمود. چون به هوش آمد و سلام داد، دوباره غش کرد. بار دیگر که به هوش آمد، فرمود: ای بنده خدا! کیستی که از صوت تو (و دیدنت) بندهای بدن من بلرزید و پوست بدنم مرتعش شد و عقل از سرم پرید؟
پاسخ داد: من کسی هستم که نه بر کوچک و نه بر بزرگ رحم میکنم، کسی هستم که هنگام دخول بر پادشاهان اذن نمیگیرم و از ستمگران نمیهراسم، ویران کننده خانهها و کاخها و آباد کننده قبرها میباشم، بین افراد؛ برادران و خواهران؛ پدران و مادران جدایی میافکنم، من گیرنده روحها، فرشته مرگم.
حضرت مریم فرمود: آیا به زیارت من آمدهای یا برای قبض روحم؟ پاسخ داد: برای قبض روح تو آمدهام! آماده مردن باش، فرمود: آیا مهلتم میدهی تا آنکه
1) 519. تفسیر مجمع البیان، ج 8، ص 475، تفسیر صافی، ج 4، ص 299 (ذیل آیه شریفه)
نور دیده و میوه دلم، عیسی علیه السلام بیاید و بار دگر از ملاقات او توشه برگیرم؟ پاسخ داد: ای مریم! اجازه ندارم، مأمور به فرمان پروردگارم، گام از گام بر ندارم تا جانت را بگیرم. حضرت مریم فرمود: تسلیم امر پروردگارم و ملک الموت جان او را گرفت.
آن روز آمدن حضرت عیسی طول کشید و تا هنگام نماز عشا تشریف نیاورد، چون از کوه بالا آمد و افطاری مادر را آورد، او را خفته دید. با خود گفت: لابد نماز را خوانده و استراحت نموده تا بهتر بتواند عبادت کند. آنچه را با خود آورده بود، کنار وی گذاشت و خود مشغول عبادت شد. ثلثی از شب گذشت، مادر بیدار نشد. او را با صوتی حزین و دلی محزون صدا زد، ولی پاسخی نشنید. به خاطر نیکی نمودن به مادر، افطار ننمود تا دو ثلث از شب گذشت. دوباره با دلی مکروب و صوتی حزین مادر را صدا زد که چرا برای عبادت به پا نمیخیزی؟! پاسخی نشنید و تا طلوع صبح به عبادت خود ادامه داد. صبحگاهان سوی او آمد، دید مادر از دنیا رفته است.
آن حضرت صورت به صورت مادر و لب بر لبهایش گذاشت و دست بر سر خود نهاده (آهی جانسوز از جگر کشید) و فرمود: سلام بر تو ای مادر! تو مرا در خود حمل نمودی و مرا شیر دادی، شبها بیدار و روزها به زحمت افتادی و آنچنان گریست که فرشتگان آسمانی و جنیّان به حال او گریستند و کوه به لرزه آمد. منادی ندا داد: ای عیسی! سر بردار، خداوند پاداش تو را در مصیبت مادرت بزرگ گرداند و آن حضرت در فراق و فقدان مونس از دست رفتهاش، حضرت مریم میگریست.
پس از آن، رهسپار یکی از آبادیهای بنی اسرائیل شد و از آنها خواست تا در غسل، تکفین و دفن مادر او را یاری کنند، امّا آنها نپذیرفتند و چنین عذر آورده که در اثر بسیاری مار در این کوه، پدران و اجداد ما سیصد سال است که از رفتن به این کوه خودداری کردهاند.
امّا حضرت عیسی در بازگشت با جناب جبرئیل و میکائیل ملاقات نمود که با خود حنوط و کفن بهشتی آورده بودند و او را در غسل و تکفین و نماز و دفن مادرش
یاری نمودند.
آنگاه حضرت عیسی از پروردگار درخواست نمود تا با مادرش مریم در قبر سخن بگوید که خداوند پذیرفت و در پایان، آن حضرت از مادر در باره سکرات مرگ پرسید، پاسخ داد: سوگند به آن خدایی که تو را به حق مبعوث کرد و تو را به پیامبری برگزید! هنوز تلخی جان دادن، زدن فرشته میان کتفهایم و دیدار با او را از یاد نبردهام!(1)
و نیز روایت شده است که مولا امیر مؤمنان علیه السلام با لشکریان خود از جنگ باز میگشتند، نزدیک کوهی رسیدند. آن حضرت وضو ساخته و مقداری آب بر آن کوه پاشیدند، ناگاه مردی که موهای سر و صورتش سفید بود، از کوه خارج شد. بر امیر مؤمنان علیه السلام سلام کرد، آن حضرت با آنکه آگاه بودند، پرسیدند: تو کیستی؟
عرض کرد: من وصی و جانشین حضرت عیسی هستم. ای امیر مؤمنان! اگر نبود تلخی جان دادن، باز میگشتم و در خدمت شما (با دشمنان خدا) کارزار میکردم. من هشتاد سال است که (از دنیا رفته و) در قبرم و هنوز تلخی جان دادن از کامم بیرون نرفته است و به جایگاه خود بازگشت.(2)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ کَثُرَ اعْتِبارُهُ قَلَّ عِثارُهُ.»(3)
«هر کس عبرت گرفتن و پندآموزیش بسیار باشد لغزش او اندک است.»
«مَنِ اتَّعَظَ بِالْعِبَرِ ارْتَدَعَ.»(4)
«هر کس از عبرتها و پندآموزیها(ی روزگاران) پند آموزد از بدیها باز ایستد.».
صفحات تاریخ، حوادث و جریانات اقوام گذشته، زندگانی زورمداران روزگار و صاحبان زر و زور همه و همه درسها، آموزهها و عبرت هایی برای بیداری انسانهاست که تا عمر گرانمایه خود را به غفلت سپری نکنند.
نوشتهاند که چون حضرت یعقوب با خاندانش برای دیدار با حضرت یوسف به مصر آمدند، حضرت یوسف از پادشاه مصر خواست که سرزمینی را با نام «جاسان» که چراگاههایی برای گوسفندان و شترانشان داشت، برای سکونت به آنان بدهد و تا آنجا که ممکن است، فرزندان یعقوب را از آمیزش با مردم مصر که به آیین بتپرستی میزیستهاند، بر حذر دارد و آیین توحید و یکتاپرستی را در آنها پابرجا بدارد.
حضرت یعقوب و فرزندانش که شماره افراد آنها - طبق نقل تورات - هفتاد نفر بود، در آن سرزمین زندگی جدید خود را آغاز نمودند و بر اثر ازدیاد نسل و فرزندان بسیاری که پیدا کردند، تدریجاً گروه زیادی شدند و زمینهای دیگری را در آن نواحی اشغال کردند.
پادشاهان و فراعنه مصر که پس از حضرت یوسف روی کار آمدند، از فراوانی فرزندان اسرائیل به وحشت افتاده و به گفته تورات؛ ترسیدند که اینان با دشمنان مملکت مصر همدست شده، علیه آنان قیام کنند و حکومت را از آنها بگیرند و لذا به آزار و قتل و پراکنده نمودن آنان و انواع اذیّتها نسبت به آنان اقدام نمودند تا آنکه نوبت به فرعون زمان حضرت موسی علیه السلام رسید. وی بیش از همه، آنها را آزار و شکنجه میداد و تمام کارهای سخت و شغلهای پست و اهانتآمیز را به آنان واگذار میکرد و مأمورانی گمارده بود که پیوسته آنها را به کار دشوار بگمارند(1)که
1) 524. ر.ک: بحارالأنوار، ج 13، ص 47 و...
قرآن در آیات متعدّدی، به آن اشاره میکند.(1)
فرعون بیش از چهارصد سال زندگی نمود(2)و روز به روز بر قدرتش افزوده میشد، وی که ادّعای خدایی میکرد و میخواست به آسمان برود و با خدا به جنگ پردازد،(3)در کفر و لجاجت و نیز ظلم و ستم بر بنی اسرائیل اصرار میورزید. امّا خداوند اراده فرمود که بر șƙɠاسرائیل منّت گذارد و آنان را در زمین پیشوا نموده و وارث سرزمینهای فرعونیان و اموالشان قرار دهد و قدرت را از فرعونیان گرفته، به آنها سپارد.(4)
روزها گذشت تا آنکه شبی فرعون در خواب دید که آتشی از جانب بیت المقدّس بیامد و خانههای مصر را فرا گرفت و همه قبطیان و فرعونیان را سوزانید و تنها بنی اسرائیل را فرا نگرفت. فردای آن روز خواب خود را برای عالمان خود از منجّمان و جادوگران نقل کرد و تعبیر آن را پرسید. آنها گفتند: در بنی اسرائیل مولودی به دنیا خواهد آمد که هلاک مصریان و زوال سلطنت تو، به دست او خواهد بود.
فرعون که این سخن را شنید، دستور داد: هر پسری که به دنیا میآید، او را به قتل رسانند و قابلهها را فرا خواند و به آنها دستور داد که هر فرزند پسری از بنی اسرائیل به دنیا آمد، او را بیدرنگ به قتل برسانند و اگر دختر بود، او را زنده بگذارند و برای انجام این دستور افرادی را مأمور ساخت.(5)
البتّه برخی هم - بدون اشاره به خواب فرعون - گفتهاند: زمانی که ولادت حضرت موسی فرا رسید، منجّمان خود به فرعون خبر دادند که ما در علم خود
یافتهایم که مولودی در بنی اسرائیل به دنیا میآید و بر تو غالب میشود و سلطنت تو را از بین خواهد برد و فرعون که این سخن را شنید، دستور سر بریدن نوزادان پسر را در بنی اسرائیل صادر کرد.(1)
بحارالأنوار، ج 13، ص 53
مرحوم صدوق با اسناد معتبر خود از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمودند:
«آنگاه که وفات حضرت یوسف فرا رسید، خاندان یعقوب را - که هشتاد نفر بودند - گرد آورد و فرمود: قبطیان و فرعونیان به زودی بر شما پیروز شده و شما را به سختترین عذاب و شکنجه معذّب سازند و خداوند شما را به دست مردی از فرزندان لاوی بن یعقوب که موسی نام دارد، نجات بخشد. او جوانی بلند قامت با گیسوانی مجعّد و گندمگون است.
در پی آن، هر مردی از بنی اسرائیل نام فرزند خود را عمران و عمران نام فرزندش را موسی مینهاد. (و بدین گونه انتظارش را میکشیدند) - و به روایت امام باقر علیه السلام حضرت موسی قیام نکرد، مگر آنکه پنجاه دروغگو در بنی اسرائیل ظاهر شدند و همه مدّعی بودند که حضرت موسی بن عمرانند - پس خبر به فرعون رسید که بنی اسرائیل در فکر اَخبار حضرت موسی هستند و او را میجویند.
و کاهنان و جادوگرانِ فرعون، به او گفتند: نابودی آیین و قوم تو به دست این کودکی است که در این سال از بنی اسرائیل متولّد میشود. فرعون قابلهها را بر زنان آنها گماشت و گفت: هر فرزندی که در این سال متولّد گردد، سرش بریده شود و قابلهای هم بر مادر حضرت موسی گماشت... و چون مادر موسی
1) 530. از ابن عبّاس نقل شده است که چون بنی اسرائیل در مصر زیاد شدند، بنای سرکشی و طغیان گذاشته و مرتکب گناهان شدند. نیکان نیز با اشرار و بدان همگام شده و امر به معروف و نهی از منکر را رها کردند. خداوند قبطیان و فرعونیان را بر آنها مسلّط نمود که آنها را تضعیف ساخته و به عذابهای سخت معذّب ساختند و فرزندانشان را سر بریدند.
به وی باردار شد،(1)
عمران پدر حضرت موسی که در دستگاه فرعون خدمت میکرد و از نزدیکان فرعون بود، در آن شب مأموریت یافت که از قصر فرعون نگهبانی کند. نیمههای شب بود که همسر عمران نزد او آمد - و تقدیر الهی کار خود را کرد - و در کنار قصر فرعون، نطفه حضرت موسی منعقد شد.
عمران که احساس کرد آنچه را که فرعون از آن میترسید، به وسیله او انجام گرفت، به همسرش سفارش کرد: این راز را پنهان دارد و دنباله ماجرا را به خدا واگذار کند. روز دیگر منجّمان به فرعون خبر دادند که نطفه آن مولود در شب گذشته منعقد شد. فرعون که چنان دید، دستور داد تا از آن پس، هر نوزاد پسری که در بنی اسرائیل به دنیا آید، او را بکشند.
محبّت او بر دل قابله افتاد - و حجّتهای خدا بر خلق چنین اند - قابله به او گفت: ای دختر جان! چرا رنگت زرد و جسمت آب میشود؟پاسخ داد: مرا ملامت مکن که چون وضع حمل نمایم، او را گرفته، سرش را از تنش جدا کنند. گفت: ناراحت مباش که من راز تو را مکتوم میدارم، امّا مادر موسی باور نکرد و آنگاه که فرزند را به دنیا آورد... قابله او را به پستو برد و به اصلاح امر او پرداخت. پس از آن، نزد نگهبانان که دم در ایستاده بودند، رفت و گفت: برگردید که از این بانو تنها مقداری خون آمد و آنان برگشتند و مادر او را شیر داد و چون از صدای گریه او ترسید، خداوند به او الهام کرد که صندوقی بسازد و فرزند را درون آن قرار دهد و شبانه به رود نیل بیفکند، او نیز چنین کرد.(2)امّا صندوق نزد او برمیگشت، او نیز آن را به دم موج میداد تا
1) 531. برخی از مورّخان داستان نطفه حضرت موسی را این گونه آوردهاند که منجّمان به فرعون گزارش دادند که در فلان شب نطفه آن فرزند که نابودی تو به دست اوست، منعقد خواهد شد. فرعون دستور داد: در آن شب هیچ مردی از بنی اسرائیل در کنار همسرش نخوابد و مردها را از همسرانشان جدا نمود.
2) 532. برای ساختن آن صندوق از نجّاری که از قبطیان و مؤمن بود، کمک خواست و پس از آنکه ساخته شد، موسی را میان پارچه و پنبه پیچید و در آن گذاشت و اطراف آن را قیر کرده و منفذهای آن را با قیر گرفت.
آنکه باد آن را در دریا روان ساخت. مادر خواست فریادی کشد، امّا خداوند قلبش را آرام ساخت».
در ادامه امام علیه السلام میفرمایند:
«زن فرعون که زنی صالح و از بنی اسرائیل بود، به فرعون گفت: اکنون که ایّام بهار است، مرا بیرون بر و بر کنار شطّ نیل خیمهای بزن تا تفریحی کرده باشم. پس چادری برای او زدند که بناگاه صندوق به طرف او پیش آمد...
وقتی نزدیک شد، با دست خود آن را گرفت و نزدیک بود که در آب غرق شود. فریاد از نهاد همه برخاست، او را گرفته، از آب بیرون آورد و بر دامن خود نهاد. یکباره دید کودک بسیار زیبایی در آن قرار دارد. محبّتش بر دل او افتاد، او را در دامن گرفت و فرمود: این پسر من است.
همراهان گفتند: واللَّه چه نیکو گفتی، تو و پادشاه فرزندی ندارید، او را به فرزندی بگیرید. برخاست و نزد فرعون آمد و فرمود: به پسر بچّه پاکیزه و شیرینی رسیدم، او را به فرزندی خود بگیریم که مایه روشنی چشم من و تو خواهد بود و مبادا او را بکشی! گفت: از کجا آمده است؟ فرمود: نمیدانم جز آنکه آب او را آورده و اصرار ورزید تا فرعون راضی شد.
هنگامی که مردم آگاه شدند فرعون بچّهای را به فرزندی گرفته، هر یک از سران مملکت همسر خود را فرستاد تا به او شیر دهد و دایه او باشد. امّا آن نوزاد شیر هیچ یک را نگرفت! همسر فرعون فرمود: برای فرزندم دایهای بجویید و هیچ زنی را حقیر نشمرید (ولو از بنیاسرائیل باشد. حاضر کنید) ولی او هیچ زنی را نپذیرفت! مادر حضرت موسی به خواهر وی فرمود: به دنبال او برو و بنگر اثری از او میبینی، او رفت و به در خانه فرعون آمد و گفت: شنیدهام که شما به دنبال دایهاید، در این جا زنی صالحه هست که فرزند شما را سرپرستی میکند. همسر فرعون گفت: او را حاضر سازید، هنگامی که حاضر شد، همسر فرعون پرسید: از کدام خاندانی؟
پاسخ داد: از بنی اسرائیل. گفت: برو که به تو نیازی نداریم. زنان دیگر گفتند: خدایت عافیت دهد! بنگر که کودک او را میپذیرد یا نه؟ همسر فرعون فرمود: بنگرید اگر پذیرفت آیا فرعون حاضر میشود که بچه از بنی اسرائیل و دایه نیز از بنی اسرائیل باشد؟ گفتند: بنگر که میپذیرد یا نه؟ حضرت موسی را بدو دادند. او موسی را در دامن نهاد و پستان در دهانش نهاد، شیر به گلوی او سرازیر شد. همسر فرعون که دید او دایهای پذیرفته است، نزد فرعون آمد و گفت: برای فرزندم دایهای یافتهام که او را پذیرفته است. گفت: از کدام خاندان است؟
پاسخ داد: از بنی اسرائیل. فرعون نپذیرفت که بچّه و هم دایه از بنی اسرائیل باشد. امّا همسر فرعون اصرار کرد و گفت از این کودک چه بیم داری؟ او فرزند توست که در دامن تو پرورش مییابد تا او را بدین کار راضی کرد.(1)
ر.ک: بحارالأنوار، ج 13، ص 55، تاریخ طبری، ج 1، ص 389، کاملالتّواریخ، ج 1، ص 173
(روزها میگذشت و) حضرت موسی در میان خاندان فرعون پرورش یافت و مادر و خواهر و آن قابله، راز را افشا نکردند تا آنکه مادر و آن قابله از دنیا رفتند و حضرت موسی نشو و نمو میکرد و بنیاسرائیل از او هیچ اطّلاعی نداشتند با آنکه در جستجوی او بوده و دربارهاش پرسش میکردند. به فرعون
1) 533. مورّخان نوشتهاند: هنگامی که همسر فرعون دید که نوزاد پستان آن زن را که در حقیقت مادرش بود گرفت، فرعون را راضی کرد که برای او حقوق ماهیانه مقرّر دارد و از وی خواست تا در قصر و نزد آنها بماند و آن کودک را شیر دهد و سرپرستی نماید. ولی مادر موسی از ماندن در قصر امتناع ورزید و گفت: دارای خانه و فرزند هستم و نمیتوانم به خاطر تربیت این کودک از خانه و فرزندان خود دست بردارم. اگر مایل باشید، کودک را به خانه خود ببرم، او را شیر داده، تربیّتش را به عهده گیرم، همسر فرعون با این موافقت کرد، بدین ترتیب مادر موسی فرزند خود را به خانه آورد و در دامان پرمهرش پرورش میداد تا آنگاه که دوران شیر خوارگی او به پایان رسید و او را به خانه فرعون بازگرداند و در طول این مدّت، به تقاضای همسر فرعون، گاه گاهی حضرت موسی را برای دیدار به خانه فرعون میبردند.
خبر رسید که بنیاسرائیل منتظر او هستند و دربارهاش پرسش میکنند او هم به دنبال ایشان فرستاد و بر عذاب و شکنجه آنها افزود و بین ایشان جدایی افکند و از خبر گرفتن و پرسش دربارهاش جلوگیری نمود.
شبی مهتابی، بنیاسرائیل نزد شیخ و عالم خود رفته و گفتند: ما به ذکر احادیث آرامش مییابیم، تا کی و چند در این بلا باشیم؟ او فرمود: به خدا در رنج خواهید بود تا خدای متعال پسری از فرزندان لاوی بن یعقوب را که نامش موسی است، ظاهر سازد. او نوجوانی بلند بالا با گیسوانی مجعّد است. در همین گفتگو بودند که حضرت موسی سوار بر استری نزد آنان آمد.(1)شیخ سرش را بلند کرد و او را از اوصافش شناخت به او عرض کرد: نام تو چیست؟
فرمود: موسی، گفت: فرزند که هستی؟ پاسخ داد: فرزند عمران، آن عالم،
1) 534. امیر مؤمنان از رسول خدا صلی الله علیه وآله روایت میکنند که فرمودند: «هنگامی که وفات حضرت یوسف فرا رسید، شیعیان و خاندانش را جمع نمود. پس از حمد و ثنای الهی، فرمود: سختی شدیدی به آنها خواهد رسید که در آن مردانشان را بکشند و شکم زنان باردارشان را پاره کنند و کودکانشان را سر ببرند تا آنگاه که خداوند حق را در قائم که از فرزندان لاوی بن یعقوب است، ظاهر سازد... آنها مدّت چهار صد سال منتظر قیام قائم (موسی) بودند تا آنکه ولادت او را بشارت دادند و علامات ظهورش را مشاهده کردند و سختی آنها شدّت یافت که با سنگ و چوب به ایشان حمله میکردند. فقیه و عالمی که به احادیث او آرامش مییافتند، تحت تعقیب قرار گرفت و او مخفی شد... آنها را خوشدل ساخت و به آنها اعلام کرد که خدای متعال به او وحی فرستاده که پس از چهل سال فرج ایشان را میرساند. همگی حمد خدا نمودند، خداوند وحی فرستاد که به ایشان بگو به خاطر حمد و ثنای خدا که کردید، آن را به سی سال تقلیل دادم. گفتند: همه نعمتها از جانب خداوند است. وحی آمد که به بیست سال کاهش دادم و گفتند: خیر و خوبی جز از خدا جاری نشود. وحی آمد که به ده سال کاستم، گفتند: جز خداوند بدی را دور نسازد. وحی آمد که به ایشان بگو از جای خود حرکت نکنید که اذن فرج شما را دارم که حضرت موسی در حالی که سوار بر الاغ بود، ظاهر شد...» کمال الدّین مرحوم صدوق ج 1، ص 288، باب 6، ح 1.
به سرعت دست آن حضرت را بوسید و دیگران نیز به پای او افتاده، بر آن بوسه زدند. حضرت موسی آنان را شناخت و اینان نیز او را شناختند و آن حضرت، آنان را به عنوان شیعیان خود انتخاب نمود.
مدّتی گذشت. حضرت موسی به یکی از شهرهای فرعون رفت... (در آنجا داستان منازعه مرد اسرائیلی با آن مرد قبطی پیش آمد).(1)
از نقاط دور شهر، مردی دوان دوان آمد و عرض کرد: ای موسی! سران قوم شورا کردهاند که تو را بکشند. از شهر بیرون رو که من خیرخواه تو هستم! حضرت موسی ترسان و نگران از شهر بیرون شد. در حالی که نه یاوری داشت و نه مرکبی و نه خادمی، او میرفت تا آنکه به شهر مدین رسید. زیر درختی درآمد. دید در کنار آن، چاهی است و گرد آن، گروهی از مردم آب میکشند، دو دختر ناتوان را دید که چند گوسفند همراه داشتند، به آنها فرمود: منظورتان چیست؟
گفتند: پدر ما پیری سالخورده است و ما دو دختر ناتوان هستیم و نمیتوانیم در میان ازدحام مردان رویم و پس از مردم، گوسفندان خود را آب خواهیم داد. حضرت موسی بر آنها ترحّم نمود. دلو آنها را گرفت و گوسفندانشان را آب داد و آن روز زودتر از دیگران بر گشتند.
حضرت موسی زیر درخت برگشت و گفت: پروردگارا! من به هر خیری که سویم فرو فرستی، سخت نیازمندم - روایت شده است که وی، این کلمات را در حالی گفت که به یک نیمه خرما نیاز داشت - آن دو دختر چون برگشتند، پدرشان فرمود: چه زود آمدید! آن دو، جریان را گفتند. پدر به یکی از آن دو فرمود: برو و او را دعوت کن نزد من آید، آن دختر با شرم و حیا نزد
4
1) 535. داستان آن در سوره قصص آیات 19 - 14 ملاحظه شود.
حضرت موسی آمد و گفت: پدرم تو را دعوت کرده تا پاداش عمل تو را بدهد...(1)
طبق قرار مدتی نزد آنان ماند... چون حضرت موسی مدّت را به انجام رسانید و خانواده خود را به جانب بیت المقدّس میبرد، شبی راه را گم کرد، به خانواده خود فرمود: همین جا بمانید که من آتشی را مینگرم. شاید بتوانم شعلهای و یا خبری از راه بیاورم. هنگامی که به آتش رسید، درختی را دید که از سر تا بن شعلهور است. وقتی به آتش نزدیک شد، آتش واپس رفت، حضرت برگشت و در دل خود هراسان شد. سپس آن درخت به وی نزدیک شد و از جانب راست وادی که در آن، جایگاه مبارکی بود، از آن درخت ندا آمد که ای موسی! من خداوند، پروردگار جهانیانم و عصای خود را بیفکن و چون دید مانند ماری میجنبد، روی برگردانید و رفت و آن را دنبال نکرد که ناگاه اژدهایی تنومند شد.(2)... موسی عرض کرد: خداوندا! این کلامی که میشنوم، کلام توست؟ فرمود: آری و نترس و او آسوده شد...».(3)
حضرت موسی که در این مکان مقدّس به پیامبری مبعوث شد، تا آن اندازه مقرّب درگاه الهی گشت که بدون واسطه خداوند با او سخن میفرمود و چند معجزه شگفتانگیز به او عطا شد. به فرموده قرآن، مأمور شد که عصا را بیفکند که به صورت اژدهای بزرگ بیرون آمد؛ همچنین به او وحی آمد که دست در گریبان فرو برد و آنگاه که دست در گریبان فرو برد و بیرون آورد، نوری خیره کننده که فضا را برایش روشن کرد، از آن برتافت. پس از
آن، کلیم خدا مأمور شد که با کمک برادرش هارون به سوی فرعون طغیانگر برود و او را به خدای یگانه دعوت نماید.
ظلم و بیدادگری فرعون به جایی رسیده بود که میخهای سختی داشت که چون
میخواست کسی را شکنجه دهد، دستور میداد او را بر زمین بخوابانند و دستها و پاهای او را با آن میخها به زمین بکوبند و لذا ساحرانی را که به حضرت موسی ایمان آوردند، به همین شکنجه، تهدید نمود که به گفته برخی این عمل را انجام داد و دستور داد آنها را بر درختها بیاویزند و دستها و پاهای آنها را با میخ بر چوبهای درخت بکوبند.
درباره آسیه همسر خود که پس از داستان ساحران به حضرت موسی ایمان آورد، فرمان داد او را میان آفتاب بخوابانند و دست و پایش را بر زمین بکوبند و سنگ بسیار سنگینی را روی سینهاش نهاده، او را به همین وضع رها کنند تا جان دهد.
همان طور که در پیش گفته شد؛ برای دنیا نیامدن حضرت موسی دستور داد، هیچ مردی از بنی اسرائیل پیش همسرش نرود و برای دستیابی به حضرتش، شکم زنان حامله را میدرید و نوزادان بیگناه را سر میبرید!
مورّخین نوشتهاند: قصری که موسی و هارون بر در آن آمدند تا او را ارشاد کنند، میان هفت قلعه محصور و مرتفع قرار داشت که قلعههای مزبور تو در تو ساخته شده بود و حلقه وار قصر اصلی را احاطه کرده بودند. برای ساختن آن، هزاران افراد را به خاک و خون کشیده بودند! میان هر قلعه تا قلعه دیگر، صدها سرباز مسلّح شب و روز پاس میدادند و شیرانی تربیت شده وجود داشتند که اگر کسی به آنجا میآمد، طعمه آنها شود.
هنگامی که حضرت موسی و هارون آمدند، آن دو را راه ندادند و به گفته برخی دو سال، آن دو هر روز صبح میآمدند و شام باز میگشتند. سرانجام روزی دلقک مخصوص فرعون، آن دو را بر در قصر دید و سخنشان را شنید، برای مسخره کردن آنان و خنداندن فرعون به شکل آنها در آمد و سخنشان را اظهار کرد، و همین سبب شد که او آن دو را راه دهد و گفتارشان را بشنود.
و آنگاه که فرعون در مقابل عصای حضرت موسی و اژدها شدن آن قرار گرفت،
آن چنان سرگشته و حیران و بیمناک شد که به طور کلّی حشمت و جبروت را فراموش کرد و به اندازهای عاجز شد که ندانست چه میگوید و چه باید انجام دهد. اطرافیانش که چنین دیدند، به وی گفتند: او و برادرش را مهلت ده و مأموران خود را به اطراف و شهرها بفرست تا همه ساحران و جادوگران ماهر را به نزد تو آورند و در روز معیّنی به سحر موسی (پناه به خدا میبریم) پاسخ دهند و او چنین کرد.
و آنگاه که ساحران در صحرایی وسیع در مقابل هزاران تماشاگر اسباب و آلات سحر خود را انداختند و به صورت مارهایی در آمده، شروع به جست و خیز کردند، حضرت موسی به امر پروردگار عصای خود را افکند، به صورت اژدهایی عظیم در آمد و همه آلات سحر را بیدرنگ یک جا بلعید و تماشاگران با مشاهده آن اژدها، از ترس پا به فرار نهادند. به طوری که صدها نفر زیر دست و پا از بین رفتند و ساحران که چنین دیدند و آگاه شدند که این کار عادی نیست، حق برایشان آشکار شد، ایمان آوردند. در عین حال نه تنها در فرعون اثری نگذاشت، بلکه مؤمنان را به سختترین شکنجه تهدید نمود.
فرعون به ساحرانی که ایمان آورده بودند، گفت:
«دستها و پاهایتان را برعکس یکدیگر قطع میکنم و بر تنههای درخت خرما به دار میآویزم تا بدانید عذاب کدام یک از ما سختتر و پایدارتر است».(1)
هر کس که به حضرت موسی ایمان میآورد، با همان شکنجههای سخت به قتل میرساندند که از آن جمله مؤمن آل فرعون و همسرش و آسیه همسر فرعون بود.
روایت شده است که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند:
«در شب معراج، بوی خوشی به مشامم خورد. از جبرئیل درباره آن سؤال نمودم، پاسخ داد: این بوی آرایشگر خاندان فرعون (همسر مؤمن آل فرعون) است.
1) 539. سوره طه، آیه 71.
روزی همان طور که دختر فرعون را آرایش میکرد و سرش را شانه میزد، شانه از دستش افتاد، بی اختیار گفت: «بسم اللَّه» دختر فرعون گفت: پدرم را میگویی؟ پاسخ داد: نه! بلکه پروردگار من و تو پروردگار پدرت.
دختر فرعون جریان را به پدرش گزارش داد. فرعون، او و فرزندانش را خواست و گفت: خدایت کیست؟! پاسخ داد: خدای یگانه که پروردگار من و توست، فرعون (با کمال قساوت) دستور داد: او و فرزندانش را در تنوری مملو از مس گداخته بسوزانند!
... فرزندان او را یک یک میان تنور انداختند، نوبت به آخری - که کودک شیر خواری بود - رسید، به سخن آمد و به مادر گفت: «مادر جان! صبر کن که تو بر حق هستی!» آنگاه او و مادرش را در تنور انداخته، سوزانیدند.
امّا آسیه همسر فرعون؛ وی که از بنی اسرائیل و از مؤمنان با اخلاص بود و در پنهانی خدای را پرستش میکرد، هنگامی که همسر حزبیل (مؤمن آل فرعون) را به قتل رساندند، دید که فرشتگان، روح شریفش را بالا میبرند. بر یقین و اخلاص و ایمانش افزوده شد. در همین حال فرعون نزد او آمد و ماجرای قتل همسر حزبیل را نقل کرد. آسیه به او گفت: وای بر تو چه جرأتی بر خدای بزرگ نمودی؟
فرعون (که باور نمیکرد او نیز ایمان دارد خشمگین شد و) گفت: گویا حالت جنونی که سراغ همسر حزبیل آمد، به سراغ تو نیز آمده است؟ پاسخ داد: جنونی به من دست نداده، لکن به خدای متعال که پروردگار من و تو و پروردگار جهانیان است، ایمان آوردهام.
فرعون، مادر آسیه را خواست و گفت: دخترت دچار جنون شده است، سوگند یاد میکنم که اگر به خدای موسی کافر نشود، او را خواهم کشت. مادرش در خلوت از او خواست با فرعون موافقت نماید، وی نپذیرفت و گفت: به خدا کافر شوم؟! سوگند به خدا! هرگز چنین نخواهم کرد. فرعون دستور داد: او را به چهار میخ
کشیدند و آنقدر او را شکنجه دادند تا از دنیا رفت.(1)
علاوه بر برخی نزدیکان فرعون، گروه زیادی از بنی اسرائیل که بسیاری از آنها جوان بودند، به حضرت موسی ایمان آوردند و فرعون پیوسته با نزدیکان و مشاورین خود در کار موسی علیه السلام و پیروانش مشورت مینمود و آنها نیز همچون خود فرعون، میخواستند تا حضرت موسی و پیروانش کشته شوند؛ ولی غافل از این بودند که نور خدا هرگز خاموش نمیگردد.
هر روز فرعون نیرنگ جدید و دستور ظالمانه تازهای به بنی اسرائیل صادر مینمود تا آنجا که بنی اسرائیل به ستوه آمده، به موسی گفتند:
«پیش از آنکه تو بیایی، ما در آزار و شکنجه بودیم، اکنون نیز که تو آمدهای، همچنان گرفتاریم ».(2)
موسی علیه السلام طبق فرمان و وعده الهی، به آنها مژده پیروزی و نجات از ستم و بیدادگری فرعون را میداد و آنان را به صبر و بردباری و استقامت دعوت مینمود.(3)
شگفت آنکه چون حضرت موسی و هارون نزد فرعون آمدند و رسالت خود را ابلاغ نمودند و حضرت موسی معجزه عصا و ید بیضا را به او نمایاند، فرعون تصمیم گرفت که به وی ایمان آورد - خصوصاً حضرت موسی از جانب پروردگار به فرعون وعده داد که اگر ایمان آوری، سلطنت و شوکت تو همچنان پایدار بماند و جوانی تو باز گردد - امّا هامان که وزیر او بود، مانع این کار شد و گفت: چگونه حاضر میشوی پس از اینکه معبود این همه جمعیّت هستی و مردم تو را میپرستند، به موسی ایمان بیاوری! و او در کفر و الحاد خود اصرار ورزید.(4)
فرعون چون دید که تهدیدات و تبلیغات او علیه موسی علیه السلام مؤثّر واقع نشد، به فکر افتاد به پندار خود وسیلهای فراهم نماید که خود را به خدای موسی رسانده، او را از بین ببرد و لذا به هامان وزیرش دستور داد؛ قصر بلندی بسازد تا وی به آسمان برود و از وضع خدای موسی مطّلع گردد و اگر به او دسترسی یافت، او را به قتل برساند!
لااقل با این عمل، مردم ناآگاه و جاهل را فریب دهد و به آنها بفهماند که قدرت و نیروی من به حدّی است که میتوانم هر خدایی را اگر چه در آسمان باشد، از بین ببرم.
قرآن دستور او را این گونه بیان میکند:
«فرعون گفت: ای هامان! برایم بنای مرتفع بساز، شاید به راهها برسم. راههای آسمانها، تا از خدای موسی اطّلاع یابم، البتّه من او را دروغگو میپندارم...».(1)
به دنبال این دستور، دهها هزار نفر را شب و روز با شکنجه به کار گماردند و پس از چند سال، توانستند با صرف مبالغی گزاف آن را بسازند و بنابر نقل «قصص الانبیا» تنها پنجاه هزار بنّا، علاوه بر سازندگان دربها و تهیّه کنندگان آجر و خشت و...به کار گماردند و قصری را ساختند که از اوّل خلقت تا آن روز چنین ساختمانی نظیر نداشت. قصر مزبور را روی کوهی بنا نمودند، چون به پایان رسید، خداوند زلزلهای فرستاد و آن را بر سر سازندگان و کارگران و سایرین خراب نمود.(2)ولی فرعون و نزدیکانش از خواب غفلت بیدار نشدند.
هنگامی که حضرت موسی مشاهده نمود که فرعون و پیروانش، ثروت و مال و منال بسیاری در اختیار دارند و بدین وسیله مردم را گمراه میکنند، این چنین گفت:
«پروردگارا! تو به فرعون و قوم او در زندگی دنیا زیور و اموال (فراوان)
دادهای، پروردگارا! در نتیجه (مردم را) از راه تو گمراه میسازند. پروردگارا! اموالشان را نابود کن و دلهایشان را سخت گردان که ایمان نیاورند تا عذاب دردناک را بنگرند.
(خداوند) فرمود: دعای شما مستجاب شد. پس استقامت ورزید و راه کسانی را که نمیدانند، پیروی نکنید».(1)
خداوند عذابهای گوناگونی را یکی پس از دیگری بر فرعونیان نازل گرداند.(2)
الف؛ خشکسالی و قحطی:
«در حقیقت ما فرعونیان را به خشکسالی و کمبود محصولات دچار کردیم، باشد که عبرت گیرند».(3)
خشکسالی و قحطی سبب مرگ و میر آنها و از بین رفتن اموالشان شد ولی هرگز بیدار نشدند.
ب؛ طوفان: همان طور که پایین رفتن آب نیل، سبب خشکسالی میگردید، طغیان بیش از حدّ و طوفان نیز موجب بیچارگی آنها میشد. طوفان، خانهها و زمینهای زراعی آنها را ویران مینمود تا آنجا که حتّی محلّ سکونتی در شهر برایشان باقی نمیگذاشت. مجبور میشدند در بیابان خیمه بزنند، امّا طوفان مزبور به خانهها و زمینهای زراعی بنی اسرائیل صدمهای وارد نمیکرد...
فرعونیان به تنگ آمده، نزد حضرت موسی آمدند و از او خواستند: از خدا بخواهد تا طوفان را برطرف سازد و آنها بنی اسرائیل و زندانیان را آزاد کنند و نیز به حضرتش ایمان آورند. حضرت موسی دعا نمود و طوفان برطرف شد، لکن به وعده خود عمل نکردند!(4)
ج ؛ ملخ: به دنبال طوفان، در سال دیگر، خداوند ملخ را بر زراعت و درخت و اموال آنها مسلّط نمود و چون زراعات و درختان را از بین بردند، به خانههای آنها هجوم آوردند و به خوردن درها و لباس هایشان پرداختند که فرعون و فرعونیان درمانده شدند. فرعون به حضرت موسی گفت: عذاب را از ما برطرف ساز، به تو ایمان آورده، بنی اسرائیل را به همراه تو میفرستیم.(1)ولی به عهد خود وفا نکردند و ایمان نیاوردند!(2)
د؛ شپش: در سال سوم، خداوند شپش را بر آنان مسلّط نمود و لباسها، بسترهای خواب و حتّی ظرف خوراک آنها را شپش فرا گرفت و از سر و روی آنها بالا میرفت. خواب و آسایش را از آنان سلب نمود، ولی موجب بیداری آنها نشد. فرعون در این بلیّه نیز به حضرت موسی پناه آورد، لکن به وعده خود وفا نکرد!(3)
ه ؛ قورباغه: خداوند برای بیداری فرعونیان، در سال چهارم قورباغه را بر آنها مسلّط ساخت که هر چه خوراکی و آشامیدنی داشتند، خانه، ظروف و لباسهایشان همگی از قورباغه مملو میشد و هر غذایی را که طبخ میکردند، در آن مشاهده میکردند و هر جا مینشستند، قورباغهها از لباس و سر و رویشان بالا میرفتند و به اندازهای در آزار و شکنجه قرار گرفتند که نزد موسی علیه السلام آمده و از گذشته عذرخواهی نمودند و پیمان محکمی بستند که دیگر تخلّف نکنند. حضرت موسی دعا نمود و آن قورباغهها برطرف شدند، لکن این بار نیز به وعده خود عمل نکردند.(4)
و؛ خون: سال پنجم، آب نیل برای فرعونیان به خون مبدّل شد - ولی برای بنی اسرائیل آب گوارا و زلال بود - به طوری که اگر یکی از قبطیان از آن بر میداشت یا دست میزد، خون بود. زنان قبطی نزد زنان بنی اسرائیل میآمدند و از آنها میخواستند تا به دست خود ظرفها را پر از آب کنند و در ظرفهای آنها
بریزند، ولی چون آب را در ظرفهایشان میریختند، به خون تبدیل میشد.
کار به جایی رسید که بنی اسرائیلی آب به دهان میگرفت تا وقتی که در دهانش بود، آب بود، ولی هنگامی که به دهان قبطی میریخت، خون میشد! ناچار برای رفع تشنگی از میوه تازه استفاده میکردند. امّا چون میوهها را در دهان میجویدند، تبدیل به آب خون میشد تا یک هفته دچار این بلیّه ناگوار شدند، ولی از خواب غفلت بیدار نشدند. نزد حضرت موسی آمدند و گفتند: برای ما دعا کن؛ به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را با تو میفرستیم، ولی پس از دفع بلا، تخلّف ورزیدند.(1)
همانگونه که اشاره شد، این چند بلا و گرفتاری در قرآن به آن اشاره شده است.(2)همچنین آمده است که پس از هر بلایی، نزد موسی علیه السلام میآمدند و میگفتند: اگر این عذاب را از ما برطرف سازی، حتماً به تو ایمان خواهیم آورد و بنی اسرائیل را با تو روانه خواهیم ساخت. چون عذاب از آنها برداشته میشد، از وعده خود تخلّف میکردند و در کفر و عناد اصرار میورزیدند.(3)
برخی اضافه کردهاند که در آخر، فرعونیان دچار بیماری طاعون شدند که در آن بیماری، هفتاد هزار نفرشان نابود گشتند و سرانجام هم این بلا مانند عذابهای گذشته برطرف گردید، ولی ایمان نیاوردند.(4)
همچنین در برخی روایات یکی از عذابهای آنها، سنگ شمرده شده است(5)که اموالشان به سنگهایی تبدیل میشد.(6)
سرانجام زمان نجات بنی اسرائیل فرا رسید، حضرت موسی مأمور شد آنان را -
که تعدادشان بیش از ششصد هزار بود - با خود برداشته و به فلسطین و بیت المقدّس رهسپار شود. به دنبال آن، فرعون با لشکریان خود - که تا یک میلیون و هفتصد هزار نفر نوشتهاند - روانه شدند. بنی اسرائیل که از قدرت و کثرت لشکریان فرعون به هراس افتاده بودند و از طرفی دریای ژرف را پیش روی خود میدیدند، بنای ناسازگاری نهاده، به آن حضرت اعتراض نمودند و آن جناب، آنان را دلداری داده، مطمئن ساخت.(1)در این میان، دریا طوفانی شد و موج هایی همچون کوه برخاست، حضرت یوشع پیش آمد و عرض کرد: ای موسی دستور چیست؟ فرعون و لشکریانش به ما نزدیکاند و دریا هم در پیش است.
حضرت فرمود: دستور این است که از همین نقطه دریا عبور نماییم. یوشع جلو رفت و اسب خود را به دریا زد، ولی نتوانست عبور کند. دیگران نیز نتوانستند، پیشروی نمایند که به حضرت موسی وحی فرا رسید که:
«عصای خود را به دریا بزن» (2)
حضرتش چنین کرد، ناگهان دریا شکافت و قعر آن نمودار شد و به فرمان خدا باد و آفتاب هم کمک نمودند، کف آن خشک و آماده عبور برای آنها شد.
شگفت آنکه بنی اسرائیل دوازده تیره و قبیله بودند. دوازده شکاف در آب پدیدار آمد و هر گروهی از راه جداگانه عبور نمودند و چون آنها از دریا گذشتند، فرعون و فرعونیان از راه رسیدند. اینان که دریا را شکافته و راههای عبور را آماده دیدند، در تعقیب بنی اسرائیل وارد دریا شدند.
فرعون از روی غرور به لشکریان گفت: بنگرید که چگونه دریا به خاطر من شکاف برداشته و راه عبور باز شده تا دشمنان و بندگان فراریم را تعقیب نمایم! این را گفته و اسب خود را به سمت دریا پیش راند. اسب که دریای خروشان را در پیش روی خود دید، از حرکت ایستاد که جبرئیل سوار بر مادیانی پیش روی فرعون
ظاهر شد، اسب فرعون به دنبال مادیان وارد دریا شد و لشکریان نیز از او پیروی کرده، همگی به دریا وارد شدند. خروج آخرین فرد بنی اسرائیل از دریا با ورود آخرین سپاه فرعون به آن مصادف شد!
در این هنگام، فرمان الهی نازل شد. ناگهان آبهای متراکم به هم نزدیک شد و فرعون و فرعونیان در قعر دریا غرق شدند؛ بدین ترتیب آفریدگار جهانیان آنان را موجب پند و عبرت دیگران ساخت.(1)
البتّه بیش از همه، شیعیان و منتظران ولیّ عصر، امام زمان منجی بشریّت عجل اللَّه تعالی فرجه این جریان دینی و تاریخی را مورد مطالعه قرار دهند تا در عصر غیبتِ خورشیدِ امامت و ولایت، در مقابل رخدادهای ناگوار، جنگها، خونریزیها، ظلم و ستمها، حق کشیها و پایمال شدن حقوق مؤمنان، بیشتر استقامت ورزیده و در امتحانهای الهی ثابت قدم و استوار بمانند و همانگونه که بنی اسرائیل منجی خود را از خداوند درخواست نمودند و خداوند زودتر از موعد به سوی آنها فرستاد، شیعیان نیز باید پیوسته در همه حال فرج مولا و پیشوای خود حضرت بقیّة اللَّه الاعظم عجل اللَّه تعالی فرجه را از خدای متعال درخواست نمایند، باشد که به زودی شب تاریک غیبت و هجران به صبح روشن و ظهور وصال مبدّل گردد.
مناسبت اقتضا میکند که پس از نقل - خلاصهای از - داستان حضرت موسی و فرعون، به امید دستاورد عبرتی برای خود و دیگران، فرازهائی از قصّه قارون نیز ذکر شود، باشد که موجبات بیشتری برای بیداری و پندآموزی فراهم آید.
1) 562. سوره شعراء، آیات 67 - 52؛ سوره اعراف، آیه 136؛ سوره دخان، آیات 31 - 22 و بحارالأنوار، ج 13 و...
قارون پسر عموی حضرت موسی (1)و از بنی اسرائیل بود و پس از حضرت موسی و هارون کسی در علم، فضل، تقوا و زیبایی همانند او نبود و با صوت نیکویش تورات را از همه بهتر میخواند و او یکی از هفتاد نفری بود که با حضرت موسی به کوه طور رفت.
قارون در آغاز زندگی، بسیار تهیدست و شدیداً محتاج بود. خداوند به قدرت و مال و ثروت، او را آزمایش نمود. هنگامی که بنی اسرائیل در مصر بودند، فرعون او را فرمانروای بنی اسرائیل نمود(2)و منصب دیگر او، خزانه داری گنجهای فرعون بود.(3)وی علاوه بر سرکشی و طغیان بر بنی اسرائیل، با استفاده از منصب خود و نیز از طریق تجارت و علوم غریبه و کیمیا، اموال فراوان و بیحسابی را به دست آورد.
قارون از نظر مال و ثروت در تاریخ بینظیر بود. اندوختهاش به قدری فراوان بود که برای آنها کلیدهای چرمی ساخته بود تا حمل و نقل کلیدها آسان باشد، صندوقها و کلیدهای گنجهایش به اندازهای سنگین بود که چهل مرد قوی هیکل آنها را حمل مینمودند. او بنی اسرائیل را زیر فرمان خود آورده و تختی از طلا ساخت و خیمهای برپا کرده، دفتر و ادارهای برقرار نمود و منشیان فراوانی بر آن گماشت تا به حسابهای او رسیدگی کنند.
گاهی اوقات برای آنکه قدرت و شوکت خود را نشان دهد و با دارایی خود فخر فروشی کند، خود را به بهترین لباس و نفیسترین جواهرات میآراست و در میان گروه بسیاری از نزدیکان و طرفداران خود،(4)در حالی که بر اسبهای گران قیمت سوار بودند و با هزار کنیز زیبا و سفید روی در میان بنی اسرائیل به راه
میافتاد تا جایی که مردم ظاهر بین و دنیاپرست، آرزوی چنان مقام و شوکت و ثروتی را مینمودند.
قرآن در این باره میفرماید:
«قارون از قوم موسی بود و بر آنها ستم کرد، ما آنقدر از گنجها به او داده بودیم که (حمل) صندوقها (و یا کلیدهای آنها) بر گروه نیرومندی سنگین میآمد...
(قارون) گفت: من این (گنج و ثروت) را در نتیجه دانشی که نزدم است، به دست آوردهام. آیا وی ندانست که خداوند اقوامی را پیش از او نابود کرد که از او نیرومندتر و مال اندوزتر بودند؟ (هنگامی که عذاب فرا رسد)، مجرمان از گناهانشان سؤال نمیشوند. (و مجالی برای عذرخواهی ندارند).
(قارون) با تمام زینت (و کوکبه خود)، در برابر قومش نمایان شد. کسانی که خواستار زندگی دنیا بودند، گفتند: ای کاش مثل آنچه به قارون داده شده بود، به ما هم داده میشد که واقعاً او بهره بزرگی دارد و کسانی که دانش (واقعی) به آنها داده شده بود، گفتند: وای بر شما! پاداش الهی برای کسی که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده، برتر است. امّا جز صابران آن را نیابند.
آنگاه قارون را با خانهاش در زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که او را (در برابر عذاب) یاری کنند و خود نیز نمیتوانست خویشتن را یاری دهد.
و آنها که دیروز آرزو داشتند به جای او باشند، گفتند: وای بر ما! گویی خداوند روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد گشاده یا تنگ میگرداند و اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را نیز به زمین فرو برده بود؛ وای! گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند».(1)
وی خانه وسیعی بنا کرد. غذا و خوراک فراوان برای پذیرایی مهیّا نمود و بزرگان پا
1) 567. سوره قصص، آیات 82 - 76.
و افراد بنی اسرائیل بامداد و شامگاه به خانه او میرفتند و او از ایشان پذیرایی میکرد.
قدرت و شوکت، مال و ثروت فراوان، سبب شد تا تدریجاً به فکر مقابله با حضرت موسی بر آید و از دادن زکات به آن حضرت خودداری میکرد. در مقابل موسی علیه السلام از جهت خویشی و سابقه دوستی که با او داشت، با وی مدارا مینمود و او را موعظه میکرد، ولی او گوش نمیداد.
علمای بنی اسرائیل به او گفتند: به مال دنیا مغرور نشو و از حقّ سرپیچی نکن. ولی در او اثر نکرد، آنچنان مغرور و مست مال و قدرت شده بود که به حضرت موسی افترا زد. زن بدکاری را فراخواند و پول زیادی به او داد و از وی خواست که در اجتماع بنی اسرائیل برخیزد و آن حضرت را به زنا متّهم سازد و او چنین کرد. حضرت موسی او را سوگند داد که حقیقت را بگوید: آن زن اعتراف نمود که قارون به او پول داده، تا چنین تهمتی را به او بزند.
حضرت موسی پس از این جریان، بسیار ناراحت شده، خدای را سجده نمود و گریست و عرض کرد: پروردگارا! دشمن تو، مرا آزار داد و رسوایی مرا خواست. اگر پیامبر تو هستم، انتقام مرا از او بگیر!
به دنبال آن، خداوند به موسی علیه السلام وحی فرستاد که زمین را در فرمان تو قرار دادم. حضرت موسی به بنی اسرائیل اخطار نمود که اکنون خداوند مرا به سوی قارون مبعوث نموده، هر کس با من است، از وی کناره جوید. بنی اسرائیل همگی از نزد قارون دور شدند، جز دو نفر که با او ایستادند. در این هنگام، حضرت موسی به زمین فرمان داد که آنها را در کام خود فرو گیرد!
در زمین شکافی پدید آمد و آنها را تا زانو در کام خود فرو برد. مرتبه دوم تا کمر و دفعه سوم تا گردن و در مرتبه چهارم قارون در زمین فرو رفت! هر بار قارون از موسی میخواست تا او را ببخشد و حضرت را به قرابت و خویشی سوگند میداد.
ولی آن حضرت توجّهی نکرده(1)و زمین را فرمان داد تا قارون و همراهانش را در کام خود فرو برد.
پس از هلاکت قارون، در میان بنی اسرائیل شایع گشت که حضرت موسی وی را به خاطر دستیابی به ثروت فراوانش به هلاکت رسانید. آن حضرت دیگر بار نفرین نمود و تمام قصر و ثروت هایش در زمین فرو رفت.(2)
آری! هنگامی که خوش گذرانی، طغیان و سرکشی و توطئه بر ضدّ مردان الهی به اوج خود برسد، دست قدرت الهی از آستین بیرون میآید و به حیات طغیانگران پایان میبخشد.
فرعون در امواج نیل فرو میرود، فرعونیان نابود میشوند و قارون ثروتمند مغرور در اعماق زمین فرو برده میشود و زمینی که مهد آرامش است، گورستان قارون و قارونیان میگردد و آنچنان خداوند آنها را در هم میکوبد که زندگی آنان برای همگان عبرتی باشد.
اگر قارون با اطرافیان و تمام ثروتش به قعر زمین فرو رفتند و نابود شدند، دیگران نیز به اَشکال دیگری نابود میشوند و گاه زمین، ثروتشان را به شکل دیگری میبلعد و خود متوجه نیستند. مستان زر و سیم، ثروتهای عظیم خود را تبدیل به کاخها، باغها و زمینهای موات و... میکنند، در حالی که در پایان کار، جز گوری نصیب آنان نخواهد شد! در حالی که انسانهای مظلومی را که در نزدیکی آنها در بدترین شرایط زندگی میکنند، میبینند و این بیخبران، حتّی کمترین ناراحتی از
1) 568. روایت شده که پس از هلاکت قارون، خداوند به حضرت موسی وحی فرستاد که چه چیز مانع شد که التماس آنها در تو تأثیر نکرد؟! هفتاد مرتبه به تو التماس نمودند که تو آنها را نجات بخشی و تو ترحّم نکرده، به دادشان نرسیدی! سوگند به عزّت و جلالم، اگر آنها تنها یک بار از من درخواست کرده بودند (به یاریشان میشتافتم و) مرا نزدیک به خود و پاسخگو مییافتند. بحارالأنوار، ج 13، ص 257
2) 569. ر.ک: بحارالأنوار، ج 13، ص 258 - 249، مجمع البیان، ج 7، ص 268 - 266 و...
وضع این بیچارگان، احساس نمیکنند! با آنکه حتّی حیوانات آنها نیز دارای مرفّهترین زندگی هستند و گاهی چون راهی برای خرج کردن ثروت عظیم خود پیدا نمیکنند، رو به سوی ارزشهای خیالی میآورند.
یکی دیگر از جریانات تاریخی که برای بشر آموزنده و پندآور است، داستان ابرهه و اصحاب فیل میباشد. این داستان به طور متواتر نقل شده است و در قرآن (سوره فیل) هم به طور اختصار آمده است. گرچه مفسّران و مورّخان در جزئیات آن اختلاف دارند؛ و ما به خلاصهای از آن اشاره میکنیم.
«ذونواس» پادشاه یمن در یکی از سفرهای خود، از شهر مدینه عبور کرد. گروهی از یهودیان که در آنجا سکونت داشتند، مقدم شاه را گرامی شمرده و او را به آیین یهودیّت دعوت نمودند و او پذیرفت. عدّهای نیز از ترس، او را همراهی کرده و گروهی را هم بر اثر مخالفت کیفر سختی داد. مردم نجران نیز که دین مسیحیّت داشتند، حاضر نشدند از آیین یهودیّت پیروی کنند. «ذونواس» در صدد سرکوبی آنان بر آمد. پس از حفر خندقی، آن را از آتش پر نمود و آنها را به مرگ و سوختن کیفر نمود!
پس از این جنایت، مردی به نام «دوس» خود را به قیصر روم رسانید و او را از این جریان آگاه ساخت. از آنجا که فاصله میان روم و یمن زیاد بود، قیصر روم، نامهای به نجاشی پادشاه حبشه نوشت تا او انتقام مردم نجران را از «ذونواس» بگیرد.
نجاشی سپاهی بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهی «ارباط» روانه یمن کرد. «ابرهه» نیز یکی از فرماندهان این سپاه بود. ذونواس که غافلگیر شده بود، سران قبایل را برای یاری دعوت نمود که جوابی نشنید. سرانجام شکست خورد و «ارباط» حاکم یمن شد. پس از مدّتی، «ابرهه» بر ضدّ «ارباط» قیام کرد و او را از بین برد و بر جای او نشست.
«ابرهه» از شهوت رانی و خوش گذرانی فرو گذار نبود و برای جلب توجّه پادشاه حبشه، کلیسای زیبا و با شکوهی ساخت که در آن زمان بینظیر بود. آنگاه تصمیم گرفت مردم را از زیارت کعبه منصرف، و همین کلیسا را جایگزین آن سازد! به همین منظور، مبلّغان بسیاری را به اطراف و سرزمین حجاز فرستاد. اعراب که سخت به مکّه و کعبه علاقه داشتند، احساس خطر نموده، تصمیم گرفتند مخفیانه آن کلیسا را آتش بزنند و طبق نقلی، برخی مخفیانه آن را آلوده و ملوّث ساختند. ابرهه سخت خشمگین شد و تصمیم گرفت خانه کعبه را ویران سازد. لذا با لشکر عظیمی که برخی از سوارانش از فیل استفاده میکردند، عازم مکّه شد.
گرچه سران عرب موقعیّت را حسّاس و خطرناک دیدند و از قدرت ابرهه به هراس افتادند، ولی جز تسلیم راهی نداشتند.
ابرهه وقتی نزدیک مکّه رسید، کسانی را فرستاد تا شتران و اموال اهالی مکّه را غارت نمایند، در آن میان دویست شتر نیز از حضرت عبد المطّلب غارت شد. سپس کسی را مأمور نمود که پیام او را به پیشوای قریش برساند و به او بگوید: من برای جنگ نیامدهام، تنها هدفم ویران کردن کعبه است. اگر قریش مقاومت نکنند، از هر گونه تعرّضی مصون خواهند ماند.
به فرستاده او عبدالمطّلب را معرّفی کردند. وی پس از ملاقات با آن جناب، پیام را بازگو کرد. عبدالمطّلب پاسخ داد: ما توانایی جنگ با شما را نداریم. امّا کعبه، خانه خداست، خداوند خودش حفظ میکند. فرستاده ابرهه از عبدالمطّلب درخواست کرد تا همراه او نزد ابرهه آید. آن جناب پذیرفت و با تنی چند از فرزندانش نزد او آمد.
هنگام ورود، ابرهه سخت تحت تأثیر متانت و عظمت و بزرگی حضرت عبدالمطّلب قرار گرفت تا آنجا که از تخت فرود آمد و آن جناب را در کنار خود نشاند. توسّط مترجم از آن جناب سؤال کرد: حاجت تو چیست؟ آن بزرگوار فرمود: دستور دهید شتران اهالی از جمله دویست شتری که به من تعلّق دارد را به صاحبان
آنها باز گردانند. ابرهه سخت در شگفت شد و گفت: سیمای نورانی و عظمتی که از تو دیدم، تو را در نظرم بزرگ کرد. ولی درخواست تو از عظمت تو کاست! انتظار داشتم که از کعبه که دین تو و اجداد توست، سخن به میان آوری و تقاضا کنی از آن صرف نظر کنم. حضرت عبدالمطّلب پاسخ داد:
«أنَا رَبُّ الْاِبِلِ و لِلْبَیْتِ رَبٌّ یَمْنَعُهُ».
«من صاحب شترانم و خانه کعبه نیز صاحبی دارد که از هر گونه تجاوز به آن جلوگیری مینماید».
ابرهه سری تکان داد و با غرور گفت: در این راه کسی قدرت ندارد مرا از هدفم باز دارد.
عبدالمطّلب پس از ورود به مکّه، به مردم اطّلاع داد که هر چه زودتر با دامهای خود به کوههای اطراف پناهنده شوند که همه مردم پذیرفتند. نیمه شب، عبدالمطّلب با تنی چند از قریش از قلّه کوه فرود آمده، کنار خانه آمد. با دلی سوزان از خداوند درخواست یاری نمود و اشعار معروفش را خواند:
«خداوندا! هر کس از خانه خود دفاع میکند، تو خانهات را حفظ کن! هرگز مباد روزی که صلیب آنها و قدرتشان بر نیروهای تو غلبه کنند»...
آنگاه بر فراز یکی از کوههای اطراف مکّه آمد که از آنجا جریان را مشاهده کند و منتظر آمدن بلای آسمانی بود.
بامدادان که ابرهه و قوای نظامی او به سوی مکّه آمدند، ناگهان دستههایی از پرندگانی همچون پرستوها را مشاهده کردند که هر یک حامل سه عدد سنگریزه بودند. یکی به منقار و دو عدد در پاهای خود و به فرمان خداوند، سنگریزهها را بر سر لشکریان ابرهه فرو ریختند. به هر کدام از آنها که اصابت میکرد، سرهای آنها شکسته و گوشتهای بدنشان از هم میپاشید. یکی از آنها به سر ابرهه اصابت کرد و ترس و لرزه او را فرا گرفت. یقین کرد قهر و غضب الهی او را احاطه کرده است، اجساد لشکریان خود را دید مانند برگ درختان به زمین ریخته است، باقیمانده
لشکر ابرهه را به سوی صنعا حرکت دادند، در طول راه بسیاری از آنها بر اثر زخم و غلبه ترس جان سپردند و خود نیز هنگامی که به صنعا رسید، گوشتهای بدنش فرو ریخته و با وضع عجیبی جان سپرد.(1)
آنها با آن همه لشکر و تجهیزات آمدند تا به پندار خود، خانه خدا را ویران سازند. ولی دست خداوند از آستین قدرتش بیرون آمد و با لشکری به ظاهر کوچک آنها را درهم کوبید و ضعف و ناتوانی انسان مغرور را آشکار ساخت و خدای بزرگ قدرت خود را در برابر مستکبران و گردنکشان و زورگویان به عالیترین وجهی نشان داد.
اهمیّت این حادثه به قدری بود که آن سال را «عام الفیل» نامیدند و مبدأ تاریخ عرب شناخته شد و در همین سال، مطابق مشهور پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله تولّد یافته، جهان را به نور مبارکش منوّر ساخت.
قرآن مجید این داستان مفصّل را در چند جمله کوتاه و کوبنده و در نهایت فصاحت و بلاغت آورده است.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ تَبَصَّرَ فِی الْفِطْنَةِ ثَبَتَتْ لَهُ الْحِکْمَةُ. مَنْ ثَبَتَتْ لَهُ الْحکِْمَةُ عَرَفَ الْعِبْرَةَ. مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَکَاَنَّما عاشَ فِی الْاَوَّلِینَ».(2)
«هر کس در زیرکی و هشیاری بینا گردد، حکمت برای او پایدار ماند.
هر کس حکمت برایش ثابت و پایدار ماند، عبرت و اندرز آموزی را بشناسد، (و آن را به کار بندد)
هر کس عبرت را بشناسد، چنان است که در میان پیشینیان زندگی نموده است».
«مَنْ لَمْ یَعْتَبِرْ بِغِیَرِ الْدُّنْیا وَ صُرُوفِها لَمْ یَنْجَعْ فِیهِ الْمَواعِظُ».(1)
«هر کس از دگرگونی و گردش جهان عبرت نگیرد، پند و موعظه در او مؤثّر و سودمند واقع نشود».
وی در عصر حضرت موسی زندگی میکرد و از دانشمندانی بود که نخست در مسیر حق گام برمیداشت، امّا سرانجام در اثر دنیاپرستی و پیروی از هوای نفس و اطاعت ناآگاهانه از همسر خود، آنچنان سقوط نمود که در صف گمراهان و پیروان شیطان قرار گرفت. بیشک داستان او، درس عبرتی برای دیگران است که هیچ گاه به خود مغرور نشوند و در تمام رویدادهای زندگی، از ساحت قدس الهی استمداد طلبیده و به بهایی ناچیز، دین و دنیای خود را از دست ندهند.
بلعم باعورا مردی زاهد و پارسا بود و مدّت دویست سال خدا را عبادت کرد، از اسم اعظم برخوردار و دعایش مستجاب میشد و از صفای باطنش، آسمانیان و حتّی عرش و کرسی را میدید. امّا پایان کارش به گمراهی مبدّل شد. از داستان او در قرآن این گونه یاد شده است.
«وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ ا وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذَلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ».(2)
«برای آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم. ولی (سرانجام) از آن خارج گشت و شیطان او را دنبال کرد و از گمراهان شد.
اگر میخواستیم او را با این آیات، بالا میبردیم. ولی او به پستی و دنیا گرایید و از هوای نفس خود پیروی کرد. از این رو، داستان او بسان داستان سگ است که اگر بر آن حملهور شوی، زبان از کام برآورد و اگر آن را رها کنی، باز همین کار را میکند. این مَثَل آن گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند. این داستان را (برای آنها) بازگو کن شاید که آنان بیندیشند».(1)
امام باقر علیه السلام میفرمایند: «اصل در آیه بلعم میباشد، پس از آن مثال آورده شده، برای هر کس از اهل قبله که هوای خود را بر هدایت الهی برگزیند.» مجمع البیان ج 4، ص 500
امام رضا علیه السلام میفرمایند:
«به بلعم باعورا اسم اعظم الهی ارزانی شد و از افراد مستجاب الدّعوه بود. لکن به فرعون متمایل گشت (و تحت نفوذ او قرار گرفت) و هنگامی که فرعون در تعقیب حضرت موسی و یارانش بود، از او خواست که موسی و یارانش را مورد نفرین قرار دهد تا بر آنها دست یابد. او نیز سوار بر چهار پایش شده تا به سوی حضرت موسی حرکت نماید. امّا حیوان امتناع کرد و از حرکت ایستاد. بلعم با تازیانه بر او ضرباتی نواخت. در این لحظه، خداوند آن چهار پا را به سخن آورد و گفت: وای بر تو چرا مرا میزنی؟ میخواهی من با تو بیایم که بر پیامبر خدا و مؤمنان نفرین کنی! بلعم (که آشفته گشته) آن قدر آن حیوان را زد که کشته شد. در همین هنگام، اسم اعظم از او گرفته شد...».
در ادامه، آن حضرت میفرمایند:
«از حیوانات تنها سه رأس داخل بهشت میشوند. الاغ بلعم باعورا، سگ
1) 574. مشهور آن است که آیه در مورد بلعم باعوراست و برخی احتمال دادهاند که در مورد «امیّه ابی الصّلت» شاعر معروف زمان جاهلیّت است که از دانایان کتب آسمانی و حکمت سابقان بود و بر اثر آگاهی از کتب آسمانی پیشین، در انتظار ظهور آخرین پیام آوران بود. ولی کم کم به این خیال افتاد که ممکن است خودش باشد و پس از بعثت آن بزرگوار به آن حضرت حسد ورزیده و بنای مخالفت را گذاشت. ولی مفهوم آیه همانند سایر آیاتی که در شرایط خاصّی نازل میگردد، همگانی است و مصادیق دیگر را شامل میگردد.
اصحاب کهف و گرگی که فرزند مأموری را خورد؛ پادشاه ستمگری، یکی از نظامیانش را فرستاد که گروهی از مؤمنان را حاضر کند تا ایشان را شکنجه نماید، آن نظامی، پسری داشت که او را بسیار دوست میداشت، آن گرگ پسر او را طعمه خویش ساخت، نظامی اندوهناک شد؛ خداوند آن گرگ را به بهشت میبرد زیرا آن نظامی را محزون ساخت».(1)
برخی نوشتهاند که حضرت موسی از وادی «تیه» خارج شد و به سوی شهر «اریحا» حرکت نمود. پیشاپیش لشکرش یوشع بن نون و کالب بن یوفنا بودند. هنگامی که به شهر «اریحا» رسیدند، ستمگران شهر، نزد بلعم باعورا آمده، به او گفتند: موسی آمده تا با ما بجنگد و ما را از شهر خارج سازد. تو بر آنها نفرین کن! بلعم نپذیرفت و گفت: پیامبر خدا و مؤمنان را نفرین کنم که فرشتگان الهی همراه ایشاناند. آنها اصرار کردند، ولی نپذیرفت تا آنکه نزد همسرش آمدند و هدایایی برایش آورده و از او خواستند همسرش را راضی کند. اصرار مکرّر آن زن زیبا به جایی رسید که گفت: یا مرا طلاق بده یا نفرین کن! بلعم پذیرفت.
سرانجام سوار الاغ خود شد تا به کوهی که مشرف بر بنی اسرائیل بود، برود و نفرین کند. الاغ از رفتن ایستاد و روی زمین خوابید. بلعم پیاده شد و چندان او را بزد که از جا برخاست. ولی چند قدمی نرفته، دوباره خوابید و بار سوم نیز امتناع ورزید. خداوند آن حیوان را به زبان آورد و به بلعم گفت: وای بر تو به کجا میروی! مگر فرشتگان را نمیبینی که مرا باز میگردانند؟! بلعم اعتنایی نکرد و پیش رفت تا مشرف بر بنی اسرائیل گردید و خواست نفرین کند، زبانش به دعا باز میگشت تا وقتی که زبان از دهانش خارج شد و دانست که این کار میسّر نیست.
بلعم به قوم خود گفت: دنیا و آخرتم تباه شد و کاری از من ساخته نیست و راهی جز مکر و حیله باقی نماند و به آنها دستور داد: زنان را آرایش کنید و کالایی
1) 575. تفسیر قمی، ج 1، ص 248؛ بحارالأنوار، ج 13 ص 377.
ه دست آنها بدهید و به میان لشکر موسی بفرستید و به آنها سفارش کنید که اگر از لشکریان خواستند با آنها عمل زشتی انجام دهند، ممانعت نکنند. زیرا اگر یکی از آنها چنین کند، همگی هلاک میشوند و آنان پذیرفتند، زنان را آراسته و با کالاهای خود میان لشکر حضرت موسی فرستادند!
«زمری بن شلوم» که رئیس تیره شمعون بن یعقوب بود، یکی از آن زنها را برگرفت و نزد موسی آمد و گفت: به عقیده تو این زن بر من حرام است؟ به خدا! از تو اطاعت نمیکنیم. سپس آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا کرد. خداوند طاعون را بر آنها مسلّط گردانید که بیست هزار نفر و یا هفتاد هزار نفر از آنها به هلاکت رسیدند. سرانجام با ورود امیر لشکر حضرت موسی به خیمه «زمری بن شلوم» و کشتن او و آن زن بدکار، بلا و طاعون مرتفع گردید.(1)
اساساً فراوانند افرادی که در اثر هواپرستی، دنیا دوستی و تمایل به شهوات خصوصاً شهوت جنسی، علم و دانش و اندوختههای دینی و سرمایههای معنوی خود را در اختیار منحرفان، زمامداران، دنیاداران و هواپرستان عصر خود قرار میدهند و با پیروی از هوای نفس و شیطان مسیر حق را رها کرده و در زمره پیشوایان گمراهان قرار میگیرند.
البتّه باید به هوش باشیم که رهایی از این گونه لغزشها و دامهای شیطانی، بدون توفیق و کمک و هدایت الهی امکانپذیر نیست. امید است حضرت حق دست ما را بگیرد و از این گونه خطرات رهایی بخشد و ما را در آزمایشها سرفراز گرداند.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«اَلْمُؤْمِنُ إذا نَظَرَ اعْتَبَرَ وَ اِذا سَکَتَ تَفَکَّرَ وَ اِذا تَکلَّمَ ذَکَرَ وَ اِذا اُعْطِیَ شَکَرَ وَ اِذَا ابْتَلی صَبَرَ. اَلْمُوْمِنُ اِذا وُعِظَ إزْدَجَرَ وَ اِذا حُذِّرَ حَذِرَ وَ اِذا عُبِّرَ اعْتَبَرَ وَ اِذا ذُکِّرَ
1) 576. ر.ک: بحارالأنوار، ج 13، ص 378؛ کامل التّواریخ، ج 1، ص 201 و...
ذَکَرَ وَ اِذا ظُلِمَ غَفَرَ».(1)
«مؤمن هر گاه نگاه کند، پند آموزد و عبرت گیرد و چون خاموش گردد، در فکر فرو رفته، بیندیشد و هر گاه سخن گوید، به یاد خدا باشد (و از سخن بیهوده بپرهیزد) و چون به او عطایی شود، سپاس گذارد و هر گاه به بلایی گرفتار شود، شکیبایی کند.
مؤمن هرگاه موعظه شود، باز ایستد (و در او تأثیر گذارد) و چون ترسانده شود، کناره گیرد (و مرتکب خلاف نشود) و هر گاه پند داده شود، پند آموزد و عبرت گیرد و چون تذکّر داده شود متذکّر گردد و هر گاه به او ستم روا شود، در گذرد».
و نیز آن بزرگوار میفرمایند:
«مَنْ عَلِمَ اَنَّ الْمَوْتَ مَصْدَرُهُ وَالْقَبْرَ مُورِدُهُ وَ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ مَوْقِفَهُ و جَوارِحَهُ شَهِیدُهُ لَهُ، طالَتْ حَسْرَتُهُ وَ کَثُرَتْ عِبْرَتُهُ وَ دامَتْ فِکْرَتُهُ».(2)
«هر کس بداند که بازگشت او، مرگ است و به قبر وارد خواهد شد و در حضور خداوند خواهد ایستاد و اعضا و جوارحش بر اعمال او گواهی میدهند، حسرتش طولانی، عبرت و پند آموزیاش بسیار و پیوسته به فکر آخرت خواهد بود».
صاحب روضات از بعضی از فقیهان نجف اشرف نقل نموده که در بعضی از اجازات مرحوم سید نعمت اللَّه جزایری آمده است که جهت تحصیل علم در شهرها جستجو میکردم. به شهر اصفهان رفتم، برای اینکه از جناب علامه مجلسی (ره) استفاده نمایم.
پس از استفاده، از نزدیکان ایشان شدم. در آن مدّت، آثار عظمت و بزرگی همراه با لباسهای قیمتی در ایشان مشاهده نمودم. لکن مراعات ظواهر دنیا از ایشان سینهام را تنگ نمود تا آنکه با یکدیگر قرار گذاشتیم که هر کدام زودتر از دنیا رفتیم، به خواب دیگری آمده، او را از آن عالم با خبر سازیم.
مدتی نگذشت که علامه بیمار شده، از دنیا رفت. مسلمانان مصیبت زده، تا هفت روز تمام عزاداری نمودند. پس از یک هفته نزد قبر ایشان رفته، مشغول دعا و خواندن قرآن شدم. در آنجا مرا خواب ربود. در خواب دیدم که ایشان با همان لباسهای زیبا که از دنیا رفته بود و چهرهای نیکو، از قبر بیرون آمد. دو انگشت ابهام ایشان را گرفته، عرض کردم: سالارم! طبق وعده از چگونگی مردنتان مرا باخبر سازید!
فرمود: فرزندم! هنگام بیماری لحظه به لحظه بیماریم شدّت یافت تا جایی که از تحمّل آن عاجز بودم. به درگاه خداوند تضرّع نمودم و عرض کردم: خداوندا در قرآن فرمودهای: «لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا».(1)میدانی که درد به مقداری است که تحمّل آن را ندارم.
«فَفَرِّجْ عَنّی بِرَحْمَتِکَ فَرَجاً عاجِلاً قَرِیباً وَ مُنَّ عَلَیَّ بِالنَّجاةِ مِنْ هذِهِ الْعِلَّةِ وَ الخَلاصِ مِنْ هذِهِ الشِّدَةِ».
ناگاه شخصی بزرگ آمد و نزد پاهایم نشست و از من احوال پرسید، شکوههای خود را که به پروردگار عرض میکردم، به او گفتم: آن شخص دستش را به انگشتان پاهایم گذاشت و گفت: دردش آرام گرفت؟ گفتم: بلی، دستش را بالاتر میکشید و از حالم سؤال میکرد، پاسخ میدادم که راحت شدم تا آنکه دستش به سینه من رسید گویا در دم دفعةً برطرف شد، دیدم جسدم روی زمین افتاده و خود در گوشه خانه ایستادهام.
1) 579. سوره بقره، آیه 286: «خداوند هیچ کس را جز به قدر تواناییاش تکلیف نمیکند.»
سرگردان به جسدم نگاه میکردم. اهل و عیال، نزدیکان و همسایگان، اطراف جسدم گریه میکردند و فریاد میزدند. من به آنها میگفتم: وای بر شما! به بلیه بزرگی مبتلا بودم و الآن بحمد اللَّه آن گرفتاری از من رفع شد. شما چرا گریه میکنید! لکن از من نمیشنیدند و نصیحت مرا گوش نمیکردند تا آنکه جمعیّت فراوانی آمدند، عماری آوردند و نعش مرا میان آن نهاده، به غسّال خانه بردند و من جلوی جنازه میرفتم. پس از فراغ از غسل و نماز، جنازه مرا نزدیک قبر آوردند. با خود میگفتم که اگر جسد را داخل قبر کنند، از آن مفارقت میکنم و میان قبر نخواهم رفت، لکن چون بدن را داخل قبر کردند، از شدّت انسی که با آن داشتم نتوانستم از آن جدا شوم. بیاختیار داخل قبر شدم، روی قبر را پوشانیدند.
ناگاه منادی ندا داد: ای بنده من! ای محمّد باقر! چه چیز برای امروز آماده نمودهای؟ آنچه از اعمال نیک و شایسته داشتم، برشمردم از من پذیرفته نشد. باز همان ندا را شنیدم، مضطرب و متحیّر شدم و مفرّ و مفزعی نداشتم و در وحشت بزرگی به سر میبردم! یادم آمد که روزی سواره از بازار بزرگ اصفهان عبور میکردم. مردم اطراف مؤمنی گرد آمده، او را به فساد عقیده متّهم مینمودند و او را دشنام داده، کتک میزدند و مطالبه طلبشان را میکردند و به او مهلت نمیدادند.
من وی را میشناختم که از صالحان و مؤمنان است. دلم به حالش سوخت، گفتم: تا کی باید از مردم تقیّه کنم و از خداوند بزرگ نترسم و بنده ضعیفش را یاری نکنم. توقّف نموده، فریاد زدم: وای بر شما! هر مقدار از او طلب دارید، به شما میپردازم و آن مرد مؤمن را به خانه بردم. او را عزیز و محترم شمردم و تمام قرضهایش را ادا نمودم. همین عمل خود را به پروردگار عرض کردم. از من پذیرفت و مرا آمرزید و امر فرمود که در رحمت را به روی من به جانب بهشت باز نمودند. قبرم را وسعت دادند و اینک از جانب پروردگار به انواع نعمتها متنعم میباشم و به زیارت مؤمنان که به دیدنم میآیند، مأنوس و از دعاهای صالحان و
صدقات و خواندن قرآن آنها نفع میبرم. من آنها را میبینم ولی آنها مرا نمیبینند...(1)
ابوحمزه ثمالی میگوید: در روز جمعهای نماز صبح را در شهر مدینه با حضرت علی بن الحسین علیهما السلام به جای آوردم. پس از آن، امام علیه السلام به خانه تشریف بردند. من در خدمت آن جناب بودم، حضرتش به کنیز خود سکینه فرمودند:
«هر سائلی که از در خانه ما بگذرد، او را طعام و خوراکی دهید که امروز، روز جمعه است».
عرض کردم: آقا! هر سائلی مستحقّ اطعام نباشد، فرمودند:
«میترسم در این میان مستحقّی از در خانهام بیبهره بیرون رود و حادثه یعقوب و خاندانش درباره ما تکرار شود. آنها را طعام دهید، طعام دهید.
عادت یعقوب چنین بود که هر روز قوچی را ذبح میکرد، مقداری از آن را تصدّق نموده و مابقی آن را خود و خاندانش مصرف مینمود. شب جمعهای هنگام افطار، سائلی مؤمن و غریب که نزد خداوند مقام و منزلتی داشت و پیوسته روزه میگرفت و شب زنده دار بود، به نام «ذمیال» در خانه حضرت یعقوب آمد و از ایشان خواست از زیادی غذای خود او را افطاری دهند. - و تکرار هم کرد - با آنکه صدای او را شنیدند، کسی او را پاسخ نداد و گفتهاش را باور نکردند.
«ذمیال» با ناامیدی در حالی که گرسنه بود، شب را به سر برد و در تاریکی شب گریست و از گرسنگی خود به درگاه خدا شکایت نمود و فردای آن روز را نیز روزه گرفت، شکیبایی نموده، خدای را حمد و ستایش میکرد.
یعقوب و خاندانش آن شب را سیر سپری کردند و مقداری از غذای شب اضافه مانده بود. (و همین موضوع سبب شد که خداوند یعقوب را به فراق یوسف
1) 580. منتخب التواریخ ص 671.
مبتلا سازد)
صبحگاهان خداوند به حضرت یعقوب وحی فرستاد که بنده مرا طوری ذلیل نمودی که مستحقّ خشم من و سزاوار تأدیب و عقوبتم شدی، خود و فرزندت را در معرض بلا قرار دادی. ای یعقوب! به راستی محبوبترین و گرامیترین پیامبران نزد من آن کسی است که به مساکین و بیچارگان رحم نموده، آنان را به خود نزدیک و طعام دهد و برای آنان پناه باشد. تو بنده مخلص من «ذمیال» را که در عبادت کوشا و از دنیا به اندک قانع بود، ترحّم نکرده و او را از کنار خانهات با شکمی گرسنه راندی! او شب را با شکم گرسنه با حمد و سپاس من سپری نمود و صبح برای من روزه گرفت و تو با فرزندانت سیر خوابیدید و زیادی غذایتان باقی مانده بود.
مگر نمیدانی که عقوبت و بلای اولیا زودتر از دشمنانم آنان را فرا خواهد گرفت. زیرا تمام توجه من به دوستانم بوده و استدراج و عذاب تدریجی برای دشمنانم است. اینک به عزّتم سوگند! خود و فرزندت را در معرض بلا و مصیباتم قرار دادم. پس آماده بلا باشید و به قضا و قدر من راضی و در مصیبتها شکیبایی کنید.».
ابوحمزه پرسید: در چه وقت یوسف آن خواب را دید؟ فرمودند:
«همان شب که حضرت یعقوب و خاندانش سیر خوابیدند و «ذمیال» گرسنه به سر برد. پس صبح یوسف خواب خود را برای پدرش بازگو کرد. هنگامی که حضرت یعقوب این خواب را شنید - با توجّه به آنچه به او وحی شده بود که آماده بلا باش - ناراحت شد و به یوسف فرمود:
این خواب را برای برادرانت نقل مکن که میترسم دربارهات مکری کنند...».(1)
1) 581. علل الشرایع، ج 1، ص 45 ب 41 ح 1، تفسیر عیاشی ج 2، ص 167، بحار الانوار، ج 12، ص 271
این گونه غفلتها در هر شبانه روز ممکن است برای ما اتّفاق افتد و افرادی در برخورد با ما از گفتار، کردار و اخلاق ما رنجیده و ناراحت شوند و یا نسبت به آنها وظیفه خود را نیکو انجام ندهیم ولی حساب پیامبران و اولیای الهی از ما جداست. زیرا اولاً: انتظاری که خداوند از آنان دارد، از افراد معمولی ندارد. ثانیاً: خدای متعال آنان را در هر گونه غفلت و کوتاهی در انجام وظیفه متنبّه میسازد تا تکرار نشود و نیز برای رهبری دیگران به حدّ اعلای لیاقت و کمال برسند.
روزی یکی از شیعیان امیر مؤمنان علیه السلام که احمد نام داشت در کوفه خدمت آن حضرت شرفیاب شد و عرض نمود: خانهای خریدهام و میخواهم ولیمه آن را بدهم و افرادی را برای صرف غذا دعوت کردهام. حضرت فرمودند: مهمانهای تو کیستند؟ وقتی اسامی آنها را نقل نمود، فرمودند: خانهات بر تو مبارک باد لیکن من نخواهم آمد، زیرا اشخاصی را که تو دعوت نمودهای همگی از اغنیا و ثروتمنداناند و تهیدست در میان آنها وجود ندارد (و آن حضرت نه تنها خود به چنین مهمانیهایی تشریف نمیبردند، بلکه کارگزاران خود را نیز از آن منع میفرمودند، چنانکه جریان عثمان بن حنیف که از جانب حضرت عامل بصره بود مشهور و در نهج البلاغه آمده است.) احمد عرض نمود: مقصود تشریف فرمایی شما است هر کس را که انتخاب میکنید بفرمایید تا از او وعده بگیرم. حضرت عدهای را نام بردند و او آنها را دعوت نمود و روز موعود با آن حضرت به منزل احمد کوفی رفتند.
پس از صرف غذا و متفرق شدن میهمانان احمد به آن حضرت عرض نمود: میل دارم خانهای که خریدهام مشاهده نمایید. فرمودند:
«ای احمد! این خانه خوبی است ولی دارای عیوبی است ؛ یکی آنکه از مسجد و خانه خدا دور است و اوقات نماز نمیتوانی به راحتی به مسجد بروی و صدای مؤذّن را نمیشنوی؛ همسایههای آن اهل غرور و زورند و اهل سرّ نیستند و پیوسته از عیوب یکدیگر تجسّس میکنند.
دیگر آنکه؛ این خانه به تو وفا نخواهد کرد و خودِ خانه نیز خراب خواهد شد و عزرائیل روزی پنج مرتبه به این خانه نظر میافکند و اندک اندک اهل آن را قبض روح میکند تا آنکه همگی از دنیا میروند! کجا هستند کسانی که پیش از تو ساکن این خانه بودند؟
ای احمد! پولی که به بهای این خانه دادهای اگر مرا وکیل نموده بودی برای تو خانهای میخریدم که هیچ یک از این عیوب را نداشت.».
احمد عرض کرد: اینک شما برایم چنین خانهای بخرید و پول آن را حاضر ساخت. حضرت فرمودند:
«کاغذ و قلمی حاضر ساز، آنگاه نوشتند: فروخت علی بن ابیطالب قصر و خانهای به احمد کوفی به فلان مبلغ و آن خانه از قصرهای بهشت است، حدّی از آن به خانه و قصر فروشنده متصل است و حدّی از آن به قصر سید عالم حضرت محمّد صلی الله علیه وآله متصل است و حدّی به قصر (امام) حسن و حدّی به قصر (امام) حسین متصل است به شرط آنکه عزرائیل هرگز به آن قصر داخل نشود و مرگ برای ساکن آن نباشد.».
همسر احمد چون این را شنید خواهش نمود که مرا نیز در این قصر شریک کن و به ازای آن مهریه خود را به تو میبخشم. احمد پذیرفت و آن حضرت نام آن بانو را نیز در سند درج نمودند. آنگاه آن بزرگوار پولی که احمد داده بود بین تهیدستان تقسیم نمودند.
پس از مدتی احمد بیمار شد و روز به روز بیماریش شدّت یافت همسرش را صدا زده، گفت: هنگامی که از دنیا رفتم سالار و مولایم امیر مؤمنان علیه السلام را آگاه کن تا بر من نماز گزارد و هر کجا مصلحت دیدند مرا دفن نمایند و آن سند که حضرت با خط شریف خود نوشتهاند در میان کفنم نهاده، با من دفن نمایند، و از دنیا رفت.
آن بزرگوار پس از اطلاع او را غسل داده، کفن نموده و خود بر جنازهاش نماز خواندند و جنازه را در بیرون کوفه در وادی السلام با همان سند دفن نمودند.
گروهی از منافقان با تمسخر در گوشی با هم میگفتند که علی قصر در بهشت میفروشد و سندش را در کفن او میگذارد و... ناگاه مرغی از هوا ظاهر شد و بالای سر آن حضرت پرواز میکرد و کاغذی که در منقار داشت روی قبر احمد انداخت، چون آن را برداشته، دیدند با خط سبز بر آن نوشته شده که ما ولیّ خود علی بن ابیطالب را از ضمانت بیرون آوردیم و قصری که در بهشت به احمد فروخته بود تسلیم او نمودیم و اینک احمد در آن قصر است و از هر طرفِ نامه، آن خط خوانده میشد.(1)
امام باقر علیه السلام از جابر انصاری نقل میکنند که گفت: هنگام بازگشت رسول خدا صلی الله علیه وآله از حجة الوداع در حالی که سوار بر شتر بودند در جمع ما توقف کردند، پس از سلام فرمودند:
«چرا مینگرم که دوستی و علاقه به دنیا بر بسیاری از مردم غلبه نموده تا آنجا که گویا در این دنیا مرگ بر دیگران نوشته شده است؟! و گویا در این دنیا حق بر افراد دیگر لازم گشته است! و تا آنجا که گویا از مردگان خبری نمیشنوند! گویا مردگان که مینگریم مسافرینی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند، ایشان را در قبرهایشان میگذارید و میراثشان را میخورید و میپندارید که خود پس از آنها جاوید خواهید ماند [ و پند پنددهندگان (مردگان) را به فراموشی سپردهاید ]
هیهات! هیهات! آیا آیندگان از گذشتگان پند و عبرت نمیگیرند؟! هر پند و موعظهای که در کتاب خداست نادیده گرفته و به دست فراموشی سپردند و از سرانجام هر کار بدی آسودهاند و از نزول هیچ آسیب و بلیه دشوار و ناگواری نهراسیدند...»(2)
بیشک دنیا برای خردمندان و آگاهان مدرسه است، آنان از حوادث روزگار درس گرفته و از امواج پر تلاطم روزگاران پند آموخته و فراز و نشیبها موجب بیداری ایشان است. باور دارند که:
پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است
بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزاد است
آنکه گویند که بر آب نهاده است جهان
مشنو ای خواجه که بنیاد جهان بر باد است
گر پر از لاله سیراب بود دامن کوه
مرو از راه که آن خون دل فرهاد است
ملک بغداد به مرگ خلفا میگرید
ورنه این شط روان چیست که در بغداد است
خیمه انس مزن بر در این کهنه رباط
که اساسش همه بیموقع و بیبنیاد است
هر زمان مهر فلک بر دگری میتابد
چه توان کرد که این سفله چنین افتاده است
دل به این پیره زن عشوهگر دهر مبند
کین عروسی است که در عقد بسی داماد است
حاصلی نیست به جز غم به جهان خواجو را
خرم آنکس که به کلی ز جهان آزاد است
جعفر ملقب به برمک جدّ برامکه از زرتشتیان بلخ و خادم آتشکده بود و به عبادت بت و پرستش آتش مشغول بود. روزی سلیمان بن عبد الملک خلیفه اموی آن ستمگر متکبّر در جلسهای در حضور وزرا و امرا گفت: اگر مملکت و پادشاهی من از سلیمان بن داود زیادتر نباشد کمتر نیست جز آنکه باد، دیو، وحوش و پرندگان در فرمان سلیمان بن داود بودند و در فرمان من نیستند! یکی از آنها گفت: برترین چیزی که مملکت را آباد میکند وزیر دانا و عاقل است و آن جعفر برمکی است که در بلخ میباشد و پدرانش همه از وزرا بودند و اکنون هیچ کس در خور وزارت تو نیست جز او.
سلیمان به والی بلخ دستور داد که جعفر مجوسی را به دمشق فرستد و آنچه بخواهد از او مضایقه نکند و جعفر پذیرفت و در کمال عظمت به دمشق آمد.(1)
خالد پسر جعفر نیز وزیر ابوالعباس سفاح نخستین خلیفه عباسی شد و یحیی پسر خالد هم وزیر هارون الرشید بود. و آنقدر کارش بالا گرفت که ناظر بر حرم و اموال هارون گردید. یحیی دارای چهار پسر بود: فضل، جعفر، محمّد و موسی.
امّا فضل برادر رضاعی هارون و از شیر خَیزُران مادر هارون خورده بود. مدتی وزیر هارون شد و در سخاوت مشهور بود و در سال 193 ه ق در زندان هارون از دنیا رفت.
جعفر نیز از وزرای هارون و مرتبهاش نزد او بالا گرفت که در اموال و اولاد او نیز حکومت میکرد. مدت وزارتش هفت سال طول کشید و سرانجام هارون بر او خشم نمود و او را به قتل رسانید و پدر و برادر او را در زندان انداخت و بدین طریق حکومت و وزارت خاندان برمک برای همیشه از بین رفت.
خاندان برمک در این مدت وزارت، در حشمت و مکنت مشهور شدند و برای جلب مردم از هر گونه بذل و بخششی فرو گذار نکردند و آنقدر بخشش کردند که به سخاوت مشهور شدند لکن به واسطه ستمهایی که به اولاد پیامبر خدا صلی الله علیه وآله
1) 584. منتخب التواریخ، ص 396، باب 7
خصوصاً به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نمودند به زودی منقرض شدند و جز نامی از آنها باقی نماند.
در باره آغاز کار یحیی بن خالد وزیر هارون نوشتهاند که حسن بن سهل گفت: روزی نزد یحیی بودم، یحیی مشغول انجام مأموریت هارون بود، عدهای وارد شدند که از آنها احمد بن ابیخالد بود. یحیی به پسرش فضل گفت: پسرم! پدر تو با پدر این جوان حکایتی دارد که پس از فراغت از کارم به یادم آور تا برایت شرح دهم. پس از فراغت چنین گفت:
در زمان خلافت مهدی که به عراق آمدم بسیار تهیدست بودم به طوری که سه روز در منزل خوراکی نداشتیم. یادم آمد که حولهای دارم، آن را به هفده درهم فروختم و به اهل خانه دادم که خرج کنند. فردای آن به خانه ابیخالد پدر همین جوان که وزیر مهدی عباسی بود رفتم. مردم منتظر خارج شدنش بودند که سواره از منزل بیرون آمد چون چشمش به من افتاد سلام کرد و حال مرا پرسید، من جریان خود را گفتم، او ناراحت شد. فردای آن روز به طرف قصر خلیفه رفتم. یکی از دوستانش گفت: وزیر احوالت را میپرسید، بنشین تا بیاید، طولی نکشید که ابیخالد آمد و مرا با خود به منزل برد. آنگاه عدهای را حاضر نمود و به آنها گفت: شما از من غلات سواد (بین بصره و کوفه) را به هشت میلیون درهم نخریدید به شرط آنکه یک نفر را با شما شریک کنم؟ گفتند: آری. گفت: آن شریک همین شخص است و مرا معرفی کرد. پس از آنکه از منزل وزیر بیرون آمدیم آنها به من گفتند: انجام این کار احتیاج به چند نفر وکیل و اسباب و لوازم دارد و تو از عهده آن بر نمیآیی، حاضری سهم خود را بفروشی؟ قبول کرده، پرسیدم: چقدر میخرید؟ گفتند: صد هزار درهم. راضی نشدم تا سیصد هزار درهم و آنها نقد آن را پرداخت نمودند و از همان روز روزگارم خوب شد.(1)
1) 585. ر.ک: ثمراة الاوراق ابن حجه حموی، ص 223
بعدها آنقدر کارشان بالا گرفت که آوردهاند: شخصی به هارون الرشید گفت: پیر مردی همه شب در منازل آلبرمک روی صندلی قرار میگیرد و از فضایل و کمالات برمکیان سخن میگوید. هارون در غضب شد و دستور داد او را حاضر ساختند و دستور قتل او را صادر نمود. آن پیر مرد تقاضا کرد او را مهلت دهند تا او جریان خود را نقل کند. هارون پذیرفت.
پیر مرد گفت: پدرانم از اکابر شام بودند. از حوادث روزگار تهیدست شدم و از شدّت فقر و گرفتاری با خانوادهام به بغداد آمدم. زن و فرزندانم را در مسجدی نهاده و خود - به امیدی که شخصی مرا پناه دهد - به مرکز شهر آمدم. وسط بازار عدهای از بزرگان به راهی میرفتند با خود گفتم: لابد دعوت دارند و از گرسنگی شکیبایی خود را از دست داده بودم. دنبال آنها روانه شدم که به منزل باشکوهی رسیدیم، در جمع آنها به آن مجلس داخل شدم و در گوشهای نشستم. از کسی که کنارم بود پرسیدم: این منزل کیست؟ پاسخ داد: منزل فضل بن یحیی برمکی است و مجلس عروسی است. پس از فراغ از عقد نکاح طبقهای زر را آوردند و نزد هر کس طبقی نهادند و طبقی هم به من دادند پس از آن سندهای ملک و باغ نثار کردند، سه سند هم به دست من افتاد و مجلس پایان پذیرفت.
در حال خروج غلام و نوکری مرا نزد فضل برد - و من یقین کردم که زرها و اسناد را از من خواهد گرفت. فضل گفت: تو را میان این گروه غریب میبینم. من داستان خود را باز گفتم. فضل گفت: اینک خانوادهات کجا هستند؟ گفتم: در فلان مسجد. گفت: ناراحت مباش ما تو را از این گرفتاری رها میسازیم. در گوش غلامش چیزی گفت و خلعت فاخری به من پوشانید و تا فردای آن روز مرا نگهداشت. چون شب شد غلام او مرا به منزلی دلگشا راهنمایی کرد که خانوادهام در آن منزل بودند.
اینک اگر من مدح ایشان نکنم کفران نعمت ایشان را کردهام. هارون پس از
شنیدن، گریست و هزار اشرفی به من عطا کرد.(1)
و نیز آوردهاند که عبد الملک بن صالح هاشمی به سبب طمع داشتن در خلافت، مورد خشم هارون بود. شبی در مجلس جعفر برمکی وزیر هارون حاضر شد. هنگام بازگشت، جعفر گفت: حاجتی داری بفرما تا انجام دهم. گفت: رشید از من خشمگین است میخواهم کاری کنی که راضی شود. وزیر گفت: هارون از تو راضی شد و آنچه در دلش نسبت به تو بود زایل گردید. سپس گفت: چهار صد هزار درهم قرض دارم. گفت: قرضت ادا شد و وجه آن حاضر است، لکن میخواهم از مال خلیفه باشد تا دلیل بر خشنودی او از تو گردد.
و نیز گفت: دلم میخواهد ابراهیم فرزندم را به ازدواج با یکی از دختران خلیفه مفتخر سازی. جعفر پاسخ داد: خلیفه دختر خود «عالیه» را به او تزویج کرد. بالاخره به عرض رسانید که مایلم برای بلندی رتبه و مقام او پرچمی بالای سرش بلند فرمایید. وزیر گفت: خلیفه حکومت مصر را به او واگذار کرد.
عبدالملک بیرون رفت. حاضرین از اقدام جعفر به این امور مهم شگفتزده شدند و از خشم هارون بر او هراسیدند. اما هارون همه خواستههای عبدالملک را برآورد.
روزی در شکارگاه، هارون با عبدالملک جلوتر از همه میرفتند و با هم سخن میگفتند، هارون گفت: دیدی که جعفر در مورد چهار درخواست تو بدون مراجعه به من از جانبم قول داد و من هم پذیرفتم. اینک از تو میپرسم اگر یکی از بستگانت با تو چنین کند با او چه میکنی؟ عبدالملک خواست به آرامش خشم هارون را فرو نشاند، گفت: مراحم خلیفه او را گستاخ کرده است. هارون اصرار نمود که پرده پوشی مکن و حقیقت را بگو. آیا ممکن است شخصی در باره دیگری با این جرئت چنین اقدامی بکند.
1) 586. منتخب التواریخ، ص 519، به نقل از تاریخ حبیب السیر
عبدالملک فهمید که دل هارون از برامکه پر شده، گفت: اگر خلیفه کسی را پس پرده دارد که جای آنها بگذارد، آنوقت اجرای سیاست در باره آنها مانعی ندارد وگرنه اقدام به از بین بردن آنان صلاح نیست. هارون گفت: پس این راز بین من و تو در همین صحرا بماند. یک سال گذشت بالاخره خشم خود را بر برمکیان آشکار ساخت و تمام آنها را نابود ساخت.(1)
روضة الانوار نقل میکند که شخصی گفت: از پدرم شنیدم که در جهان کسی در هوا، هزار هزار درهم نبخشید جز یحیی بن خالد برمکی. پرسیدم: چگونه؟ گفت: روزی از مزرعه یحیی برایش یک میلیون درهم آوردند، او در خانه نهاد و بیرون آمد. هنگام سوار شدن عدهای از تهیدستان و ارباب حوائج در خانه ایستاده بودند. یحیی یک پایش در رکاب و پای دیگر او در هوا بود، گفت: این یک میلیون درهم را به این فقرا بدهید. هیچ کس پس از او چنین بخششی نکرد. (2)
و نیز آوردهاند که میان یحیی برمکی و عبد اللَّه بن مالک خزاعی مدت بیست سال در باطن دشمنی بود ولی اظهار نمیکردند. هارون عبد اللَّه را استاندار ارمنیه نمود. شخصی از عراق سرمایهاش تمام شده و بسیار تهیدست شده بود، از پیش خود از زبان یحیی توصیهای به عبد اللَّه نوشت و آن را در شهر ارمنیه نزد عبد اللَّه برد.
عبد اللَّه پنداشت که این نامه دروغی باشد، لذا گفت: برای یحیی نامه مینویسم و از او سؤال میکنم، اگر توصیه از او باشد به تو امارت بعضی از شهرها را میدهم و اگر بخواهی دویست هزار درهم به تو میدهم و اگر دروغ باشد دستور میدهم دو هزار چوب به تو بزنند و او را در زندان کرد و شخصی را نزد یحیی در بغداد فرستاد و از او خواست که او را مطلع سازد.
یحیی با یاران خود مشورت کرد و گفت: اگر کسی به دروغ از قول من به دشمنم
نامه بنویسد با او چه باید کرد؟ همگی گفتند: باید او را مجازات نمود. یحیی گفت: شما اشتباه میکنید بین من و عبد اللَّه سالها دشمنی است و این مرد واسطه شد که بین ما اصلاح گردد و لذا برای عبد اللَّه نوشت که آن نامه را به خط خود نوشته بودم، امید از کرم و علو همت شما آنست که به او احسان کنی و حرمت او را پاس داری.
عبد اللَّه پس از خواندن نامه یحیی خوشحال شد و آن مرد زندانی را حاضر ساخت و به او گفت: حکومت را میخواهی یا عطای دویست هزار درهم را؟ پاسخ داد: بخشش را میخواهم. عبد اللَّه دستور داد: دویست هزار درهم با ده اسب عربی و بیست شتر نجیب و ده غلام و کنیز با اسبهایی که بر آنها سوار بودند و جواهرات نفیسه قیمتی به آن مرد بدهند و او را به بغداد فرستاد.
آن عراقی پس از ورود، به خانه یحیی بن خالد برمکی رفت و اظهار ارادت نمود. یحیی گفت: تو کیستی؟ گفت: از گرفتاری روزگار مُردم ولی تو مرا زنده نمودی و جریان نامه را بازگو کرد. یحیی گفت: تو بر من منّت داری زیرا تو عداوت دیرینه ما را به صلح و دوستی مبدل ساختی و آنچه را که عبد اللَّه به او بخشیده بود او نیز بخشید.(1)
خاندان برمک که از زیرکی خاصی برخوردار بودند به خاطر تقویت موقعیت خود دست به هر کاری میزدند، و اگر کار مثبتی هم انجام میدادند برای خدا و پیروی از فرمان دین نبود بلکه برای خود نمایی، شهرت و حفظ مقام خویش بود. اینان با سوء استفاده از قدرت و پست حساس خود میلیاردها درهم و دینار از اموال بیت المال صرف حفظ ریاست و حکومت خویش مینمودند و آنچه از درآمد مملکت اسلامی به دست میآوردند غالباً صرف خوشگذرانی خود و اطرافیان میکردند. یکی از اموری که برای تقویت ارکان
حکومتی خود دنبال نمودند مخالفت با خاندان رسالت بود تا آنجا که هارون را به فکر قتل امام موسی بن
1) 589. منتخب التواریخ، ص 515
جعفر علیهما السلام انداختند.
مرحوم محدث قمی مینویسد: شیخ طوسی و ابن بابویه و دیگر محدثان روایت کردهاند که هارون الرشید برای تثبیت امر خلافت در بین فرزندانش تصمیم گرفت از میان چهارده پسر خود سه نفر را اختیار نماید، نخست محمّد امین پسر زبیده را ولیعهد خود نماید و پس از او مأمون و پس از او قاسم مؤتمن را به این منصب بگمارد. و از آنجا که جعفر بن محمّد اشعث را مربّی و آموزگار محمّد امین قرار داده بود یحیی برمکی - که اعظم وزرای هارون بود - به فکر افتاد که اگر خلافت به محمّد امین منتقل شود جعفر اشعث مالک اختیار او خواهد شد و دولت از خاندان برمک بیرون خواهد رفت. لذا در مقام بدنام کردن جعفر اشعث برآمد و مکرّر نزد هارون از او بدگویی میکرد و او را به تشیّع و پیروی از امام موسی بن جعفر علیهما السلام نسبت میداد و میگفت که او از دوستان و موالیان امام موسی علیه السلام است و او را خلیفه عصر خود میداند و خمس اموالش را برای آن امام میفرستد و با این سخنان هارون را به فکر آن حضرت انداخت...(1)
در دنبال حدیث چنین آمده که هارون با کمک برمکیان یکی از نزدیکان آن حضرت را به بغداد طلبید و از او در باره امام علیه السلام جستجو نمود، آنگاه حضرت را دستگیر نموده، زندانی کرد.
شگفت آنکه با کمک یحیی برمکی در زندان، سندی بن شاهک امام علیه السلام را به شهادت رسانید. (2)و مرحوم صدوق روایاتی را نقل میکند که برمکیان پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیهما السلام هارون را بر کشتن امام رضا علیه السلام تحریک کردند ولی او جرئت نکرد (3)و مأمون پسرش این جنایت را به عهده گرفت.
سرانجام برمکیان به نفرین امام هشتم علیه السلام گرفتار شدند و هارون بر آنها
خشمناک شده، تصمیم به نابودی آنها گرفت.
محمّد بن فضیل گوید: در آن سالی که هارون به آل برمک خشم گرفت و به قتلشان فرمان داد، نخست به قتل جعفر پسر یحیی برمکی دستور داد و پس از آن پدرش یحیی را به زندان افکند - و بر برمکیان وارد شد آنچه که وارد شد - در روز عرفه امام رضا علیه السلام ایستاده و دعا میفرمودند، آنگاه سر مبارک خویش را حرکت میدادند، از حضرتش سبب آن را پرسیدند، فرمودند:
«برمکیان را - برای آنچه که بر پدرم علیه السلام روا داشتند (و او را به قتل رسانیدند - نفرین کردم، خداوند امروز دعایم را در باره ایشان مستجاب فرمود.».
پس از مراجعت طولی نکشید که (برمکیان) جعفر و پدرش به خشم هارون گرفتار شدند و وضع آنها واژگون گشت. (1)
هارون جعفر برمکی را بسیار دوست میداشت و نیز علاقه فراوانی به خواهر خود عباسه داشت و از مفارقت آن دو ناراحت بود، به ناچار تصمیم گرفت عباسه را به عقد جعفر درآورد لکن از او پیمان گرفت که با او خلوت نکند و تنها در حضور هارون با عباسه بنشیند، جعفر با اکراه پذیرفت. عباسه فریفته جعفر شد ولی جعفر از ترس هارون کنارش نمیآمد. هرچه اصرار نمود سودی نبخشید تا آنکه عباسه نسبت به مادر جعفر اظهار علاقه فراوان نمود و او را راضی کرد تا وی را به وصال جعفر برساند.
مادر جعفر برای این کار حیلهای به کار برد. مدتها برای پسرش اوصاف کنیزی را برشمرد و هر روز به پسر وعده وصال او را میداد. شبی به عباسه گفت: امشب به مقصود خود میرسی. هنگامی که جعفر از نزد هارون باز گشت عباسه را به جای آن کنیز نزد او فرستاد. جعفر که شراب بسیاری نوشیده بود عباسه را نشناخت. آن شب تمام گشت و عباسه حامله شد. مدت حمل به پایان رسید و پسری
1) 593. عیون الأخبار، ج 2، ص 227، باب 49، ح 1
متولد شد. از ترس هارون کودک را به خادمی سپردند و او را به مکه فرستادند.
زبیده همسر هارون از جریان مطلع گشت. چون کینه جعفر را به دل داشت آن را نزد هارون فاش کرد. هارون تصمیم گرفت خود به مکه رود و از نزدیک جریان را دنبال نماید. پس از یقین به بغداد بازگشت و تصمیم گرفت جعفر را به قتل برساند.(1)
لذا سندی بن شاهک رئیس شرطه را طلبید و به او دستور داد مخفیانه خانههای برمکیان را محاصره کند و کسی را هم از جریان مطلع نسازد. روزی هارون با جعفر در کمال عیش و عشرت به سر میبردند تا آنکه جعفر به خانه رفت. هارون یاسر خادم را طلبید و گفت: من تو را برای امر مهمی خواستهام که امین و مأمون را شایسته آن نمیدانم. باید به فرموده من عمل نمایی. یاسر گفت: اگر فرمان دهی که شمشیر بر سینهام گذارم و از پشت بیرون آورم آن را انجام دهم! هارون گفت: همین الآن برو و سر جعفر را بیاور. از این سخن لرزه بر اندام یاسر افتاد و با اکراه در اثر تهدید هارون پذیرفت.
یاسر به خانه جعفر رفت و بدون اذن داخل شد. جعفر وحشتزده پرسید: مگر چه خبر است؟ یاسر فرمان هارون را به او رسانید. جعفر هرچه خواهش نمود که از او بگذرد یاسر نپذیرفت. بالاخره قبول کرد که جعفر همراه او تا نزدیک درگاه هارون بیاید تا اگر از روی جدّ و هوشیاری چنین دستوری داده، بیدرنگ کار را انجام دهد. یاسر پذیرفت و با هم به قصر هارون آمدند یاسر داخل شد و گفت: قربان! فرمان را انجام دادم. هارون گفت: سرش را نزد من آور. یاسر بیرون آمد گفت: سخن هارون را شنیدی و سر او را از بدن جدا نموده، نزد هارون آورد!
هارون جرائم جعفر را نزد یاسر بازگو کرد و گفت: فلان و فلان را نزد من
1) 594. در ظاهر عوامل گوناگونی سبب تصمیم هارون شد: نخست دخالتهای بیمورد خاندان برمک در کار حکومت و شخص خود هارون که نمونه آن نقل شد و دیگر همین جریان عباسه بود.
حاضر کن. چون حاضر شدند هارون گفت: گردن یاسر را بزنید که من طاقت ندارم قاتل جعفر را زنده بنگرم! و ایشان به دستور هارون او را نیز به قتل رسانیدند.
این جریان در سال 189 ه ق اتفاق افتاد و جعفر در آن هنگام چهل و پنج ساله بود. هارون پس از آن یحیی و فضل پدر و برادرش را به زندان افکند و به طور مشکوکی هر دو در زندان از دنیا رفتند و بدین طریق حکومت خاندان برمک پایان پذیرفت.(1)
پس از کشته شدن جعفر و حبس یحیی و فضل، نظام برمکیان از هم پاشیده شد و اندک اندک اقتدار و شوکت خود را از دست دادند و از صحنه سیاست به دور شده واز پستهای کلیدی منع شدند و به دنبال آن اموال اندوخته خود را نیز از دست دادند و به فقر شدید مبتلا گشتند.
محمّد بن عبد الرحمان هاشمی گوید: روز عید قربانی خدمت مادرم رسیدم. بانویی که لباسهای کهنهای پوشیده بود با او صحبت میکرد. مادرم گفت: این زن را میشناسی؟ گفتم: نه. گفت: وی عباده مادر جعفر برمکی است. من از دگرگونی دنیا شگفتزده شدم و به آن بانو توجه نموده، مقداری با او سخن گفتم.
به او گفتم: مادر! از اتفاقات حیرتآور دنیا چه دیدهای؟ گفت: روز عیدی بر من گذشت که چهار صد کنیز آماده خدمت گزاریم بودند. با خود گفتم: پسرم جعفر رعایت شئون مرا ننموده و نسبت به من کوتاهی کرده و شأن خدمت گزاریم بیش از کنیز بود. امروز هم روز عید است که بر من میگذرد و تنها آرزویم این است که دو پوست گوسفند داشته باشم یکی را فرش خود کنم و دیگری را به عنوان لحاف استفاده نمایم!
محمّد میگوید: پانصد درهم به او دادم. آنچنان خوشحال شد که نزدیک بود روحش پرواز کند. (2)
محمّد بن زید دمشقی گوید: شبی فضل بن یحیی برمکی مرا خواست. در آن شب برای او فرزندی متولد شده بود. فضل گفت: شعرا در تهنیت پسرم اشعاری گفتهاند، تو نیز اشعاری انشا کن. گفتم: عظمت و شکوه مجلس اجازه شعر ساختن به من نمیدهد! فضل اصرار کرد. من یک رباعی سرودم. فضل ده هزار دینار به من جایزه داد. این سرمایه باعث شد که اندک اندک وضع مالی من نیکو شود و ثروت بسیاری به دست آورم.
بالاخره اوضاع برمکیان آشفته گردید و اقتدار آنها از بین رفت. روزی به حمام رفتم، از حمامی دلاکی درخواست نمودم. جوان زیبا رویی برایم فرستاد. در این بین بیاد خاطره آن شب افتاده، آن رباعی را خواندم. جوان با شنیدن آن بیهوش افتاد. از حمامی گله و شکایت کردم که چنین شخص بیماری را برای من فرستادی! او گفت: چنین سابقهای نداشت. او را به هوش آوردند. پرسیدم: چه شد که ناراحت شدی؟ گفت: گوینده این رباعی کیست و برای چه کسی سروده؟ پاسخ دادم از من است و برای پسر فضل سرودهام. گفت: من همان پسر فضل هستم که این شعر را در تهنیت او سرودی. گفتم: من فرزندی ندارم و ثروتی فراوان از دولت شما اندوختهام آن را به تو میبخشم. گفت: هرگز چنین نکنم، اموالی که پدرم به تو بخشیده پس نگیرم. هرقدر اصرار کردم او نپذیرفت. (1)
امام صادق علیه السلام نقل میکنند که رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمایند:
«أَغْفَلُ النَّاسِ مَنْ لَمْ یَتَّعِظْ بِتَغَیُّرِ الدُّنْیا مِنْ حالٍ إِلی حالٍ.»(2)
«غافلترین مردم کسی است که از دگرگونی دنیا از حالی به حالی پند نگیرد».
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«ما أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الْإِعْتِبارَ.»(3)
«چه بسیار است عبرتها و چقدر اندک است پند آموزی.».
خداوند میفرماید:
«أَ فَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئاتِ أَنْ یَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَیْثُ لا یَشْعُرُونَ».(1)
«آیا کسانی که تدبیرهای بد میاندیشند، ایمن شدند از اینکه خدا آنان را در زمین فرو ببرد یا از جایی که احتمالش را هم نمیدهند عذاب سراغشان بیاید (و نابودشان سازد)؟».
هرثمه - که از وابستگان بسیار نزدیک دستگاه حکومت هادی عباسی بود - نقل میکند که هادی عبّاسی برادر هارون، آدمی سفّاک، بیباک و خونریز بود و من با اینکه از نزدیکترین افراد در دستگاه حکومت او بودم، همیشه از او هول و هراس داشتم که مبادا به بهانهای دستور قتلم را صادر کند.
روز گرمی سر سفرهی غذا نشسته بودم، مأموری از طرف هادی به خانهام آمد و گفت: خلیفه احضارت کرده است. ترسیدم و لرزه بر اندامم افتاد که در این ساعت از روز، چه حادثهای پیش آمده که احضارم کرده است.
مرا از چند سرا عبور دادند تا به حرمسرا که جایگاه زنان بود رسیدم. پرده را عقب زده، دیدم در اتاق مخصوص خود نشسته است. گفت: داخل شو و در را ببند و بنشین. ترسم بیشتر شد. وقتی نشستم به من گفت: من از این سگ ملحد یحیی بن خالد نگرانم، زیرا پیوسته تلاش میکند برادرم هارون را بر من بشوراند و مرا بکشد او را جای من بنشاند. اکنون (سه دستور دارم که باید آنها را اجرا کنی) اینجا بمان تا شب شود، شب که از نیمه گذشت، نخست؛ به خانه برادرم برو، و هارون را
1) 600. سوره نحل، آیه 45
در هر حال که دیدی سر از بدنش جدا کن و سرش را پیش من بیاور. سپس به زندان که جمع زیادی از علویین اولاد علی بن ابیطالب زندانی هستند برو و بعضی را به قتل برسان و برخی را در دجله انداخته تا غرق شوند. در پایان لشکری مجهّز آماده است، آن لشکر را به کوفه ببر، آنجا مرکز شیعیان و دوستداران علی بن ابیطالب است، از نظر من تمام فتنه و فسادها که در این مملکت پیدا میشود از ناحیهی اولاد علی و شیعیان علی است و من تصمیم بر این دارم تمام آنها را نابود سازم. لذا دستور من به تو این است که به محض اینکه وارد کوفه شدی، تمام شهر را آتش بزنی به طوری که هیچ انسانی از مرد و زن، کوچک و بزرگ زنده نماند، و هر ساختمانی که سوخته نشد آن را خراب کن تا آثاری از آنها باقی نماند.
هرثمه گوید: من از شنیدن این سخنان که دستورات سنگین و جنایات بزرگی بود، سخت تکان خوردم و بر خود لرزیدم. آنگاه برای اینکه عاطفهی برادری و انسانیاش را تحریک کنم، گفتم: اولاً هارون برادر پدر و مادری و ولیعهد شماست و ثانیاً کشتن این همه جمعیت بیگناه آیا نزد خدا مسئولیت سنگینی ندارد و دیگر اینکه مردم که شما میخواهید بر آنها حکومت کنید در بارهی شما چه خواهند گفت و چگونه تن به حکومت شما خواهند داد؟ دیدم از گفتهی من سخت خشمگین شد و گفت: دستور همین بود که دادم و تو چارهای جز عمل به آن نداری و گرنه سرت از تنت جدا میکنم و حقّ بیرون رفتن از اینجا هم نداری ؛ باید همین جا بمانی تا شب شود و دستوراتم را انجام بدهی.
این را گفت و از جا برخاست و داخل حرمسرا رفت. من نشستم فکر کردم و مطمئن شدم که مرا خواهد کشت، زیرا او متوجه شد که در قبول دستوراتش اندکی اظهار کراهت کردم. لذا مرا حتماً میکشد تا تصمیمش میان مردم فاش نشود و فرد دیگری را مأمور انجام این کار کند. در همین افکار پریشان بودم که اندکی خوابم برد و وقتی به خود آدم که دیدم خادم بیدارم میکند و میگوید: خلیفه احضارت کرده است. برخاستم و متوجه شدم که نیمه شب گذشته است، دنبال خادم به راه افتادم
تا پشت در حرمسرا که صدای زنها شنیده میشد، ایستادم و به خادم گفتم: من جلوتر نمیآیم اینجا حرمسرا است تا خود خلیفه را نبینم و صدایش را نشوم که به من اذن ورود داده، داخل نمیشوم. ناگاه از پشت پرده زنی صدا زد: هرثمه بیا داخل، من خیزران مادر هادی و هارونم. گفت: هرثمه! بیا واقعهی عجیبی اتفاق افتاده است. همینکه پرده را کنار زدم و داخل شدم، مادر خلیفه گفت: بیا که هادی مُرد. من که هیچ باورم نمیشد با تعجب گفتم: هادی مرد!! گفت: بله. پرسیدم: چگونه؟ گفت: موقع ظهر که با تو صحبت میکرد و دستور میداد، من از پشت پرده همه را شنیدم. پس از دادن دستورات داخل حرمسرا آمد. من جلو رفتم و گفتم: من مادر تو هستم، تو و هارون هر دو فرزندان من هستید. این چه دستور ناروایی است که صادر میکنی؟ آنچه میتوانستم التماس و تضرّع و زاری کردم. او اعتنا نکرد. روی پاهایش افتادم. سرم را برهنه و گیسوانم را پریشان نمودم. عاقبت شمشیر بر من کشید و گفت: حرف بزنی گردنت را میزنم. من که بیچاره شدم، رو به خدا بردم و چند رکعت نماز خواندم و بعد از نماز او را نفرین کردم. در حال نماز بودم که او داخل بستر خوابش شد تا بخوابد. ناگهان سرفهاش گرفت و آب دهانش در گلویش گیر کرد و هر چه خواست آن را پایین بدهد یا بالا بیاورد نتوانست، دست و پا میزد. ما آب آوردیم، آب هم از گلویش پایین نرفت و همچنان چند لحظهای دست و پا زد و از دنیا رفت.
هرثمه گفت: من که باورم نمیشد جلو رفتم، دیدم مرده است. آنگاه خیزران گفت: حال تا این جریان فاش نشده، هم اکنون برو پیش یحیی بن خالد و او را با هارون بیاور که تا صبح نشده خلافت هارون مسجّل گردد. در همان لحظه رفتم، هارون آمد و بر مسند حکومت تکیه زد و هادی به درک واصل شد. (1)
سر شب به تن سر، به سر تاج داشت
سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت
1) 601. ر.ک: الفرج بعد الشدّة، ص 228، باب 7، حکایت 15
به راستی همچنانکه خداوند متعال میفرماید:
«آیا کسانی که تدبیرهای بد میاندیشند، ایمن شدند از اینکه خدا آنان را در زمین فرو ببرد یا از جایی که احتمالش را هم نمیدهند عذاب سراغشان بیاید (و نابودشان سازد)؟».
آیا هادی عباسی این احتمال اصلاً به ذهنش خطور میکرد که آب دهان خودش قاتلش باشد؟ آری، از جایی که هیچ احتمالش را نمیداد عذاب به سراغش آمد.
مأمون از خلفای بنیعباس و از زمامداران پر قدرت و مغرور روزگار بود و آنچنان شیفته ریاست بود که برای کسب خلافت، برادر خود امین را به قتل رسانید و برای استحکام پایههای قدرتش هشتمین امام همام حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام را به شهادت رسانید.
وی در جنگها تکیهگاهش به ارتش مجهّز و قوی خود بود. در سال 218 ه ق با لشکری که حدود صد هزار نفر بودند به جنگ رومیان رفت و فتوحات بسیاری نمود. روزی در شمال سوریه در سرزمین «بدیدون» که به آن «رقّه» هم میگفتند در دشتی بسیار با صفا توقف کرد آب بسیار سردی از زمین میجوشید و آنچنان آن چشمه با صفا و زلال بو دکه ریگهای زیر کاملاً پیدا بود و اگر پولی داخل آن میافتاد نوشته آن قابل خواندن بود. هوایش در نهایت خوبی و لطافت و زمینش در کمال خرّمی و سرسبزی بود. هنگامی که مأمون این دشت با صفا را دید دستور داد تخت و خرگاهش را همانجا زدند و در کنار آن چشمه مشغول تماشا شد.
در این بین ماهی سفیدی به طول یک ذرع پیدا شد. مأمون به ملازمان خود دستور داد آن را بگیرند، شخصی خودش را در آن آب سرد انداخت و بیدرنگ آن ماهی را گرفت و به دست مأمون داد، ماهی تکانی به خودش داد و خود را در آب انداخت و مقداری آب چشمه به بدن مأمون پاشید، دو مرتبه آن شخص آن ماهی را گرفت و در مقابل او قرار داد، دوباره مقداری آب به بدن مأمون پاشیده شد. مأمون فرمان داد تا آن ماهی را
کباب کنند. ناگاه لرزه سخت او را گرفت، هرچه لحاف و چیزهای گرم کننده بر او میانداختند میگفت: سرمایم میشود، اطراف او آتش افروختند، باز میلرزید و از سرما فریاد میکشید و حالت مرگ در او آشکار شد. برادرش معتصم «بختیشوع» و «این ماسویه» دو پزشک ماهر - که همراهش بودند - حاضر کرد، آن دو او را کاملاً معاینه کردند ولی چیزی تشخیص ندادند و نتوانستند بفهمند که بیماری او چیست و از بدنش عرق خاصی و رطوبت چسبندهای مانند روغن زیتون و لعاب افعی بیرون میآمد. هر دو هرچه کوشش کردند که بیماری او را تشخیص بدهند نتوانستند و معالجاتی که کردند مؤثر واقع نشد.
مأمون احساس کرد که بیماریش خطری است دستور داد که تخت او را بالای تپه بلندی که بر لشکریان مشرف بود ببرند، تا برای آخرین بار سپاهیان خود را بنگرد. شب بود و هر گروهی در یک جا جمع شده و آتش روشن کرده بودند. مأمون دید که سپاهیان این دشت را پر کردهاند و چند فرسخ در چند فرسخ آتش و چراغ روشن است در آن حالت خود را سخت عاجز و ناتوان دید، بیدرنگ گفت: «یا مَنْ لا یَزُولُ مُلْکُهُ اِرْحَمْ مَنْ قَدْ زالَ مُلْکُهُ = ای آنکه ملکش زوال پذیر نیست! بر کسی که پادشاهیش زوالپذیر و فانی است رحم کن».
پس او را به خوابگاهش برگردانیدند چشمهایش بزرگ و سرخ گشت به طوری که نظیر آن را ندیده بودند و زبانش از کار افتاد. شخصی به او گفت که (ذکر خدا و شهادتین) بگو. «ابن ماسویه» گفت: حالا وقت حرف زدن نیست، مأمون بدش آمد همینطور که دستش به دست او بود دستش را کشید و به سینه پزشک کوبید که تو چرا چنین حرفی را زدی و سر را به سوی آسمان بلند کرد و اشک از چشمانش سرازیر بود زبانش باز شد و گفت: «یا مَنْ لا یَمُوتُ اِرْحَمْ مَنْ یَمُوتُ = ای
آنکه هیچگاه نمیمیری! بر کسی که خواهد مرد رحم کن» (1)و در همان ساعت - در سن چهل و نه سالگی - از دنیا رفت و آن ماهی پخته هم روزی او نگشت و برای همیشه آرزوهای خود را به گور برد.
وفات او پنجشنبه هفدهم رجب سال 218 واقع شد و جنازهاش به طرطوس حمل کرده، به خاکش سپردند.(2)
متوکل خلیفه عباسی در خونریزی و سفاکی و ظلم و ستم معروف بود. هنگامیکه برخلافت مستولی شد دستور داد که مردم مباحثات و استدلال و نظر را ترک نمایند و به لهب و لعب و خوشگذرانی مشغول گردند. در زمان او سادات و علویین خصوصاً آنهایی که در شهر مدینه بودند بسیار سخت میگذرانیدند. متوکل اگر میشنید کسی حضرت علی علیه السلام را دوست دارد دستور میداد: اموال او را بگیرند و خانهاش را ویران کنند.
روزی متوکل از یعقوب بن اسحاق معروف به ابن سکّیت - که استاد فرزندانش بود - پرسید: دو پسر من معتزّ و مؤیّد نزد تو بهترند یا حسن و حسین؟ ابن سکّیت شروع نمود به نقل فضائل امام حسن و امام حسین علیهما السلام. متوکل فرمان داد: تا ترکها او را در زیر پای خود افکندند و شکمش را بمالیدند و به همان سبب از دنیا رفت! و بنا بر قولی: در پاسخ او گفت: قنبر خادم حضرت علی علیه السلام از تو و پسرانت بهترند. متوکل دستور داد زبانش را از پشت سرش بیرون کشیدند.(3)
1) 602. این حالت او نظیر فرعون بود که پس از آن همه بیدادگری در لحظه غرق شدن گفت: به خدای موسی و هارون ایمان آوردم و از تسلیم شدگانم. در پاسخ به او گفته شد: اکنون ایمان آوردی در حالی که پیش از آن نافرمانی میکردی.
2) 603. ر.ک: مروج الذهب مسعودی، ج 3، ص 456 ؛ تتمة المنتهی، ص 217
3) 604. تتمة المنتهی، ص 236
متوکل مردی خبیث و بد سیرت بود و با آلابوطالب سخت دشمنی میکرد و به ظنّ و گمان و تهمت آنان را دستگیر کرده و پیوسته در صدد آزار و اذیت ایشان برمیآمد. فتح بن خاقان وزیر او نیز چنین بود و لذا در زمان هیچیک از خلفای بنیعباس بر علویین و آلابوطالب این چنین سخت نگذشت.
عُمر بن فرح را حاکم مکه و مدینه نمود. عمر مردم را از احسان کردن به سادات منع میکرد و آنچنان سختگیری میکرد که اگر آگاه میشد کسی به ایشان احسان نموده، اگر چه به چیز اندکی بود او را عذاب و کیفر میکرد، به ناچار مردم از احسان به آنها خودداری میکردند و آنچنان کار بر ایشان سخت شد که زنان علویه تمام لباسهایشان کهنه و پاره شده بود و لباس سالمی نداشتند که با آن نماز بخوانند مگر یک پیراهن که هرگاه میخواستند نماز بخوانند به نوبت از آن استفاده میکردند و پس از نماز برهنه مشغول نخ ریسی میشدند و این سختیها ادامه داشت تا هنگامی که متوکل هلاک شد و منتصر به جای او نشست.
از جمله ستمهای متوکل؛ وی مردم را از زیارت قبر امام حسین علیه السلام و قبر امیر مؤمنان علیه السلام منع نمود و کوشش نمود تا نور خدا را خاموش نماید و آثار قبر امام حسین علیه السلام را از بین برده، زمین آن را شخم و زراعت نمود، مأموران را در راههای منتهی به کربلا قرار داد که هر کس به زیارت آید او را کیفر نموده، به قتل رساند...
کسی را جرأت آن نبود که قبر مطهر را خراب کند به ناچار «دیزج» گروهی از یهودیان را احضار نمود تا به این کار شنیع اقدام کردند و تا دویست جریب از اطراف قبر را شخم کردند و آب بر آن زمین جاری نمودند و هیچ کس جرأت نداشت که به زیارت مشرّف شود.(1)
محمد بن حسین اشنانی گوید: مدّتی گذشت که از ترس به زیارت قبر آن مظلوم نرفتم، شوق فراوان مرا واداشت که به هر طریقی که امکان دارد به زیارت
1) 605. برخی نوشتهاند که متوکل هفده مرتبه قبر را خراب کرد.
مشرّف شوم اگرچه در این راه کشته شوم، پس به همراهی مردی عطار روزها پنهان و شبها راه میرفتیم تا به نواحی غاضریه رسیدیم. نیمه شب از راهی که نگاهبانان ما را نبینند خود را به قبر شریف رسانیدیم، مأموران خواب بودند. صندوق مطهر را سوزانیده و آب بر آن موضع جاری کرده بودند. خود را روی زمین افکنده و زیارت نمودیم. بوی خوشی که هیچگاه نظیر آن دیده نشده بود، استشمام کردیم. در چند موضع علاماتی در زیر زمین نصب کردیم (که محل قبر معلوم باشد) تا وقتی که متوکل هلاک شد، با گروهی از آلابوطالب و شیعیان امیر مؤمنان علیه السلام به زیارت قبر آن امام مظلوم رفتیم و آن علامات را از زمین بیرون آورده و بنای قبر شریف را به همان نحو سابق تجدید نمودیم...(1)
ظلم و ستم متوکل و اذیت و آزار او نسبت به امام هادی علیه السلام معروف و مشهور است، شیعه و سنی آن را نقل نمودهاند.(2)
نوشتهاند: از جمله ندیمان او «عبادة المحنث» بود. وی برای خوشحالی متوکل از حضرت علی علیه السلام تقلید میکرد، آنگاه میرقصید و نوازندگان میزدند و میخواندند و متوکل پلید شراب میخورد و میخندید. روزی فرزندش منتصر حضور داشت پس از مشاهده با اشاره او را منع کرد. وی از ترس منتصر خودداری نمود. متوکل علّت آن را پرسید، جریان را به او گفت. منتصر به پدرش گفت: آن کس که این سگ تقلید او را میکند و مردم را میخنداند پسر عموی تو است و بزرگ خاندان ما است و به او فخر مینماییم.
ظلم و ستم و بیدادگری متوکل به گونهای فراگیر شد که به ناچار منتصر پسرش او را به قتل رسانید.
دَمیری سبب کشته شدن متوکل را چنین نقل میکند که او امیر مؤمنان علیه السلام را دشمن داشت و حضرت را تحقیر و تنقیص مینمود. روزی به حسب
عادت خویش اسم آن بزرگوار را برد و بر آنجناب جسارت کرد، منتصر فرزندش در آن مجلس حاضر بود، چون این را شنید رنگش دگرگون و در غضب شد. متوکل فرزندش را دشنام داد.
منتصر در صدد قتل او برآمد، چند نفر از غلامان خاص متوکل را برای کشتن انتخاب کرد. شبی متوکل در قصر خود با ندیمانش مشغول شرب خمر بود، او را حالت مستی ربوده بود که منتصر وارد شد، ندیمان را بیرون کرد جز فتح بن خاقان وزیر که نزد متوکل بماند. آنگاه غلامانی که آماده کشتن متوکل بودند داخل شدند و بر متوکّل هجوم آوردند، فتح فریاد کشید که میخواهید خلیفه را بکشید و خود را بر روی متوکل افکند. غلامان شمشیرها را بر روی فتح و متوکل فرود آورده، هر دو را به دوزخ فرستادند.(1)
امید است با شنیدن و خواندن اینگونه رخدادها دگرگونی در ما پدید آید و از خواب گران غفلت بیدار شویم.
شگفت آنکه چون منتصر در قتل پدر خویش شرکت نمود جوان مرگ شد و حدود شش ماه بیشتر زنده نماند.
گفتهاند: منتصر در باب کشتن پدر با استادش ابوعبیده احمد مشورت کرد، استاد گفت: کشتن چنین شخصی واجب است ولی کسی که پدر را بکشد جوان مرگ میشود.
وی از نوادگان حضرت ابراهیم خلیل و از پیامبران نمونه - به خاطر برخورداری از شکیبایی، استقامت و سپاسگزاری - است که داستان حضرتش برای مؤمنان راستین عبرتآموز است.
1) 608. تتمة المنتهی، ص 238
آنچه از نظر قرآن و روایات مسلم است، حضرت ایوب دارای اموال فراوان و فرزندان برومندی بود و خداوند برای آزمایش وی همه را از وی گرفت و نیز حضرتش را به بیماری سختی مبتلا کرد پس از انقضای دوران بلا و آزمایش، خداوند همه اموال و فرزندانش را به او باز گردانید و خداوند داستان وی را به عنوان نمونه صبر و سپاسگزاری و پرهیزکاری برای تذکّر دیگران در قرآن نقل فرموده است.(1)
مرحوم نراقی مینویسد:
«در روایات چنین آمده که حضرت ایوب چهل سال پیش از آمدن بلا در نعمت و رفاه بود. هر روز هزار خوان از آشپزخانه او آورده و مردم از آنها پذیرایی میشدند. بنا به روایتی بیست هزار اسب در طویله او بود غیر از آنچه در رمه بود و زراعتش به قدری فراوان بود که دستور داد که انسان و حیوانی را از زراعتش منع نکنند تا هر چه میخواهند از آن استفاده نمایند و چهار صد غلام، ساربانی او را به عهده داشتند.
روزی جبرئیل فرمود: ای ایوب! ایام راحتی سر آمد و هنگام محنت فرا رسید، آماده بلا باش. وی پذیرفت و منتظر بود تا روزی پس از نماز صبح شبان فریاد کنان از در آمد و عرض کرد: سیلی از کوهسار آمد و تمام گله را به دریا برد، در این هنگام ساربان از راه رسید و گفت: صاعقهای وزید و همه شتران را هلاک گردانید و باغبان هراسان از راه آمد و عرض کرد: همه درختان در آتش بسوخت و آن حضرت میشنید و تسبیح خداوند میکرد.
ناگهان معلم پسران آمده و گفت: دوازده پسرانت مهمان برادر بزرگ بودند که سقف خانه بر ایشان فرود آمد و همه را نابود کرد. حضرت ایوب
1) 609. نام حضرت ایوب در چهار مورد و در چهار سوره آمده است. ر.ک: سوره نساء، آیه 163؛ انعام، آیه 84 ؛ انبیاء، آیه 83 و 84 و سوره ص، آیات 44 - 41
به سجده افتاد و عرض کرد: الهی! چون تو را دارم همه چیز دارم.»(1)
ابوبصیر گوید: از ابوالحسن موسی بن جعفر علیهما السلام پرسیدم: علّت بلیّه و گرفتاری حضرت ایوب در دنیا چه بود؟ پاسخ دادند:
«به سبب نعمتی بود که خداوند در دنیا به آن حضرت عنایت کرد و وی شکرش را به جا آورد. در آن زمان هنوز شیطان از (آسمانها و) نزدیک عرش ممنوع نبود، هنگامی که شکرگزاری حضرت ایوب بالا رفت، شیطان حسد برد و به پروردگار گفت: سپاس ایوب تنها به خاطر نعمت دنیوی است که به او دادهای، اگر از نعمت دنیا محرومش کنی هرگز شکر و سپاس هیچ نعمتی را به جا نخواهد آورد.
به دنبال آن به شیطان گفته شد: من تو را بر مال و فرزند او مسلّط کردم. شیطان به زمین فرود آمد و هیچ مال و فرزندی برای آن حضرت باقی نگذارد ولی به مقصود خود نرسید (زیرا آن حضرت در این حال نیز سپاس الهی را به جا میآورد) و لذا گفت: پروردگارا! ایوب میداند که آنچه را از او گرفتهای به زودی به او باز میگردانی مرا بر بدن او مسلّط کن. به او گفته شد: تو را بر بدن ایوب - به استثنای قلب، زبان، دو چشمان و گوش او - مسلّط کردم. شیطان به خاطر بیم از رسیدن رحمت الهی به ایوب، بیدرنگ به زمین فرود آمد و بین او و پروردگارش حائل شد.
هنگامی که بلایا و سختیها به اوج خود رسید یارانش نزد آن حضرت آمده و گفتند: ما کسی را سراغ نداریم که به این گونه گرفتاریها مبتلا شده باشد مگر به خاطر سوء باطنش! شاید تو نیز که در ظاهر خود را خوب نشان میدادی باطن سوئی داشتهای!» (2)
تفسیر قمی، ج 2، ص 242؛ بحارالأنوار، ج 12، ص 351
به دنبال آن، حضرت ایوب به درگاه پروردگار بزرگ نالید و عرض کرد: پروردگارا! مرا به این بلیّه مبتلا ساختی، تو میدانی هرگز دو امری برایم پیش نیامد مگر آنکه آنچه بر من دشوارتر بود اختیار میکردم. هیچ لقمهای نخوردم مگر آنکه بر سر سفرهام یتیمی بود...
ندائی به او رسید که ای ایوب! چه کسی طاعت و بندگی را محبوب تو قرار داد؟ ایوب مشتی از خاک برداشت و در دهان خویش ریخت و عرض کرد: تو ای پروردگارم!»(1)
امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارشان امام باقر علیه السلام نقل میکنند که فرمودند:
«به راستی حضرت ایوب هفت سال بدون آنکه گناهی مرتکب شود، دچار بلا گردید و قطعاً انبیا گناه نمیکنند زیرا آنها معصوم و پاکیزهاند و گناه انجام نمیدهند، منحرف نمیگردند و مرتکب گناه صغیره و کبیره نمیشوند.
حضرت ایوب در تمام بلاهایی که بدان مبتلا گردید هیچگاه بدنش متعفّن نشد و قیافهاش زشت نگردید، خون و چرکی از بدنش خارج نشد و مورد تنفّر و وحشت بینندگان واقع نشد و کرم به بدنش نیفتاد و خداوند با همه پیامبران و اولیای گرامی خود در بلا و گرفتاری این گونه رفتار میکند و اینکه مردم از آن حضرت کناره میگرفتند به سبب فقر و ناتوانی حال او در ظاهر بود زیرا مردم از مقامی که وی نزد خدا داشت و فرج و گشایشی که به دنبال داشت بیخبر بودند.
قطعاً پیامبر علیه السلام فرمودهاند: «بلاکشترین مردم پیامبرانند. پس از آنها شبیهترین مردم به آنان بلاکشتر خواهند بود که هرچه مردم به آنها شبیهتر
1) 612. علل الشرایع، ج 1، ص 76، ب 65، ح 5 ؛ و نظیر آن از امام صادق علیه السلام در بحارالأنوار، ج 12، ص 344
باشند بیشتر بلا ببینند.».
اینکه خداوند ایوب را به آن بلای بزرگ گرفتار ساخت - آن بلایی که نزد مردم خوار شد - برای آن بود که وقتی نعمتهای بزرگ خدا را که اراده فرموده بود به او برساند نزد او دیدند در بارهاش ادعای خدایی نکنند، و نیز بدانند که پاداش نیک خداوند دو گونه است یکی از جهت استحقاق و دیگر از روی اختصاص.
و دیگر برای آنکه هیچ ضعیف و ناتوانی را به سبب ناتوانی، و تهیدستی را به خاطر فقر، و بیماری را به خاطر بیماریش به چشم حقارت ننگرند و بدانند که خداوند هر کس را بخواهد بیمار و هر که را بخواهد شفا و بهبود بخشد، هرجا و هر گونه و به هر سببی که بخواهد، انجام دهد و آن را برای هر کس که بخواهد، وسیله عبرت و پندآموزی و سبب شقاوت و یا موجب سعادت قرار دهد و خدای بزرگ در همه آنچه انجام دهد در قضایش عادل و در کارهایش حکیم است و جز آنچه برای بندگانش اصلح است انجام ندهد و بندگان جز از او توانایی ندارند.»(1)
حضرت ایوب در برابر آن بلاهای دشوار چنان صبری کرد که تا به امروز ضرب المثل گردید، استقامت او به حدی بود که پیوسته سپاسگزار پروردگار متعال بود و گفتاری که در آن گله و شکایتی باشد از وی شنیده نشد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«روز رستاخیز زن زیبایی را که به خاطر زیبائیاش به گناه مبتلا شده میآورند، میگوید: مرا زیبا آفریدی و در نتیجه دچار بیعفتی شدم، مریم علیها السلام را میآورند، به او گفته میشود: آیا تو زیباتر بودی یا او؟ ما او را زیبا آفریدیم و به گناه مبتلا نشد. مرد زیبایی را که بر اثر زیبایی به گناه دچار شده میآورند
1) 613. خصال، ج 2، ص 399، باب 7، ح 108؛ بحارالأنوار، ج 12، ص 348
میگوید: پروردگارا، مرا زیبا آفریدی و در نتیجه دچار گناه از ناحیه زنان شدم، یوسف علیه السلام را میآورند، به او گفته میشود: آیا تو زیباتر بودی یا او؟ ما او را زیبا آفریدیم و به گناه آلوده نشد.
سپس شخصی را که بر اثر مبتلا بودن به بلاها به لغزش دچار شده میآورند او نیز (عذر خود را این گونه) بیان میدارد: پروردگارا، بلا و گرفتاری را بر من سخت کردی تا من مبتلا به لغزش گشتم، حضرت ایوب علیه السلام را میآورند، به او گفته میشود بلا و گرفتاری تو سختتر بود یا گرفتاری او؟ او نیز دچار شد ولی گرفتار لغزش نگشت.»(1)
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند:
«بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغِرَّةِ».(2)
«بین شما و بین پند (و عبرتپذیری) پردهای از غفلت و بیخبری است.».
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«مَنْ وَعَظَهُ اللَّهُ بِخَیْرٍ فَقَبِلَ فَالْبُشْری وَ مَنْ لَمْ یَقْبَلْ فَالنَّارُ لَهُ أَحْری »(3)
«هر کس که خداوند او را به خیر و نیکی پند آموخت و او پذیرفت پس بشارت و مژده باد او را و اگر نپذیرفت پس آتش شایسته و سزاوار اوست.».
و نیز حضرتش میفرمایند:
«از گذشته دنیا عبرت گیرید و پند آموزید که آیا برای کسی باقی و جاوید ماند؟ آیا شریف و برگزیدهای، خوار و پستی، ثروتمندی، تهیدستی، دوست و دشمنی را دیدهای که نمیرد و جاوید باشد؟ همچنین آینده جهان به گذشته آن از آب به آب شبیهتر است...
حضرت نوح میفرماید:
«دنیا را بسان خانهای با دو در یافتم که از یک در بدان وارد و از در دیگر خارج شدم.»
این حال (و مقال) پیامبر خداست پس حال آن کسی که به دنیا دل بسته، به آن اعتماد کند و بدان رو میآورد و عمر خویش را در آبادانی آن تباه سازد و در طلبش دین خود را از دست دهد چگونه خواهد بود؟!...»(1)
هر ورقی از تاریخ اگر رونمایی شود و هر حادثهای که در جهان اتفاق افتاده، درسی و عبرتی است برای مؤمنان آگاه، بیدار و هوشیار.
از جمله پیامبرانی که در راه خداپرستی و احیای کلمه توحید، رنج فراوان کشید حضرت نوح بوده است که خداوند برای بیداری مؤمنان در چهل و سه مورد در قرآن از آن بزرگوار نام برده و در بیش از صد و بیست آیه داستانش را نقل کرده است.
در روایات معتبر عمر شریفش دو هزار و پانصد سال ذکر شده و تنها مدت دعوت آن حضرت نهصد و پنجاه سال بوده است و در راه دعوت مردم به دین حق رنجها کشیده، آزارها تحمل نمود، لیکن هر روز بر طغیان و عناد مردم افزوده میشد و تنها افراد اندکی به او ایمان آوردند. در اکثر مواردی که داستان آن حضرت در قرآن آمده، به آزارهایی که از مردم مشاهده مینمود اشاره شده است.
در روایت امام صادق علیه السلام آمده است که گاهی مخالفان به نوح هجوم آورده، او را به قدری کتک میزدند که سه روز به حال بیهوشی میافتاد و خون از گوش مبارکش بیرون میآمد.(2)
و به نقل مرحوم طبرسی پس از بیهوشی میفرمود:
«اَللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِی فَإِنَّهُمْ لا یَعْلَمُونَ.» (1)
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«... مدت سیصد سال از دعوت حضرت نوح گذشت و در خلال آن، شب و روز مردم را دعوت میکرد ولی آنها میگریختند. پنهانی دعوت میکرد، نمیپذیرفتند، آشکارا دعوت میکرد رو بر میگردانیدند! چون سیصد سال گذشت، پس از نماز صبح خواست مردم را نفرین کند، سه تن از فرشتگان از آسمان هفتم فرود آمدند و پس از سلام گفتند: خواهشی از تو داریم! پرسید: آن چیست؟ گفتند: نفرین را به تأخیر اندازی، زیرا نخستین عذاب خداوند در روی زمین خواهد بود. آن حضرت فرمود: تا سیصد سال دیگر آن را به تأخیر انداختم و به سوی آنانها باز گشت!
در این مدت نیز آن حضرت دعوت خویش را ادامه داد و آنها همان کارها را ادامه دادند. سیصد سال دیگر نیز به پایان رسید و از ایمان آوردن قوم خود مأیوس شد. خواست نفرین کند، دسته دیگری از فرشتگان از آسمان ششم فرود آمدند و از وی خواستند تا نفرین را به تأخیر اندازد، بدین ترتیب سیصد سال دیگر به کار خود ادامه داد! هنگامی که نهصد سال طول کشید، پیروان آن حضرت نزد وی آمدند و از آزار مردم و سرکشان شکایت کردند و از او خواستند تا گشایشی از خداوند درخواست نماید.
جبرئیل علیه السلام نازل شد و گفت: خداوند دعای تو را مستجاب کرد. اکنون به پیروان خود بگو که خرما بخورند و هسته آن را بکارند و از آن نگهداری کنند تا بارور گردد، پس از بارور شدن درختان، فرجشان میرسد. پس خدای را سپاس فرمود و پیروان خود را اطلاع داد، همگی خوشحال شدند و دستور خداوند را انجام دادند.
1) 619. مجمع البیان، ج 4، ص 433 «خدایا، قوم مرا هدایت کن که آنان نمیدانند!»
هنگامی که درختها بارور شدند نزد حضرت نوح آمده و وفای وعده حق را خواستند و آن حضرت نیز از خداوند درخواست نمود. وحی آمد: به آنها بگو: این خرما را هم بخورند و هسته آن را بکارند و پس از بارور شدن درختان، گشایش فرا رسد. در این هنگام بود که ثلث آن مؤمنان مرتد شده، از دین خارج شدند و دو ثلث دیگر ماندند و خرما را خوردند و هستهاش را کاشتند تا بارور گردید. نزد نوح آمده و وفای وعده حق را خواستند و آن حضرت نیز از خداوند درخواست نمود.
مجدّداً وحی آمد که به آنها بگو: این خرما را هم بخورید و هستهاش را بکارید که یک ثلث دیگر مرتد شده و از دین بیرون رفتند و تنها یک ثلث باقی ماندند و برای بار سوم به دستور عمل کردند. پس از بارور شدن درختان، نزد حضرت نوح آمدند و عرض کردند: جز این افراد اندک کسی باقی نمانده و اگر این بار فرج ما به تأخیر افتد بیم آن داریم که ما نیز به هلاکت و گمراهی دچار شویم.
حضرت نوح نماز به جای آورد و عرض کرد: پروردگارا! جز این افراد اندک کسی از یارانم باقی نمانده است، ترس آن را دارم که اگر این بار فرج را به تأخیر اندازی اینان نیز هلاک و گمراه شوند. در این موقع بود که خداوند به او وحی فرستاد که دعایت را مستجاب کردم، اکنون مشغول ساختن کشتی شو. و میان اجابت دعا و طوفان هم پنجاه سال فاصله شد.»(1)
در حدیث سدیر از امام صادق علیه السلام چنین آمده است:
«پس از این آزمایشها در آخر هفتاد و چند نفر بیشتر به جای نماندند. خداوند به حضرت نوح وحی فرستاد که این برای آن بود که مؤمنان خالص و پاک باقی بمانند و افراد غیر خالص از کنار تو پراکنده شوند. اکنون به آنها نیرویی
1) 620. کمال الدین، ج 1، ص 265، باب 2 ؛ بحارالأنوار، ج 11، ص 326
در دین میدهم و ترس و بیمشان را به آسایش و امن مبدل میسازم تا از روی اخلاص مرا عبادت کنند.»(1)
حضرت طبق دستور پروردگار مشغول ساختن کشتی شد و ساختن کشتی تا به آن روز بیسابقه بود و در مقابل، مردم در صدد آزار او برآمدند و پیوسته وی را مسخره میکردند. پس از ساختن کشتی، خود و یارانش سوار آن شدند، آب از تنور میجوشید و از آسمان باران شدید بارید و رود فرات و چشمهها طغیان کردند و آب زمین را فرا گرفت. بدین وسیله همه سرکشان، ستمپیشگان و کافران که از سوار شدن امتناع ورزیدند به هلاکت رسیدند. شگفت آنکه یکی از پسران آن حضرت نیز از سوار شدن خودداری نمود و در زمره نابود شدگان قرار گرفت.
عبد السلام هروی گوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم: به چه علّت خداوند متعال در زمان حضرت نوح همه دنیا را غرق نمود با آنکه میان آنها اطفال و افراد بیگناه هم وجود داشت؟ فرمودند:
«اطفال در میان آنها نبود زیرا خداوند از چهل سال پیش از آن صلب مردان و رحم زنان را عقیم کرد که دیگر صاحب فرزندی نشوند و طفلی - هنگام غرق شدن - میان آنها نباشد و هیچگاه خداوند بزرگ بیگناهی را به عذاب خود نابود نمیسازد.
اما افرادی که هلاک شدند، گروهی به سبب تکذیب پیامبر خدا نوح غرق شدند و عدهای هم به واسطه اینکه به عمل تکذیب کنندگان راضی بودند غرق شدند.»(2)
حضرت نوح و همراهان، پس از فرو نشستن آب و قرار گرفتن آن بر کوه «جودی»
از کشتی خارج شده و برای زندگی جدید شروع به فعالیت کردند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«حضرت نوح دو هزار و پانصد سال در دنیا زندگی کرد که هشتصد و پنجاه سال آن پیش از بعثت و نهصد و پنجاه سال مدت تبلیغ و دعوت مردم بود و دویست سال (دوران آزمایش و) سرگرمِ ساختن کشتی گردید، پانصد سال نیز پس از فرود آمدن از کشتی بود که در آن مدت شهرها را بنا کرد و فرزندانش را در شهرها سکونت داد.
روزی هنگامی که در آفتاب نشسته بود ملک الموت نزد وی آمد، سلام نمود و او پاسخ داد و فرمود: برای چه آمدی؟ گفت: آمدهام تا تو را قبض روح کنم. آن حضرت فرمود: مهلتم میدهی که به سایه بروم. عزرائیل پذیرفت. پس از آمدن به سایه فرمود: ای عزرائیل! آنچه که در دنیا بر من گذشت (با این عمر طولانی) همانند این بود که از آفتاب به سایه آمدم! اکنون مأموریت خود را انجام ده و عزرائیل جان او را گرفت.»(1)
حضرت نوح با آن عمر طولانی از ساختن خانهای هم خودداری کرد، خود و خانوادهاش از سایه درختان استفاده میکردند، چه آنکه (پیوسته به یاد مرگ بوده و از آرزوهای دور و دراز برحذر بود). هنگام صبح انتظار زنده ماندن تا شب و در وقت شب انتظار ماندن تا صبح را نداشت.
چون به سن پیری رسید عرض کرد: پروردگارا! مرا اذن ده برای خود خانهای بنا کنم تا مرا از گرما و سرما محفوظ دارد، لذا پس از کسب اجازه با شاخههای خرما سر پناهی ساخت که هنگام خوابیدن تنها نصف بدنش را میپوشاند و نصف دیگر بیرون بود. به او گفتند: اینک خانهای فراخور خویش بنا میکردی! پاسخ داد: برای کسی که عاقبتش مرگ است این نیز زیادی است.(2)
آری صاحبان بصیرت که همتشان تنها حضرت حق است دل از دنیا بریده و گامهای خود را برای جهانی باقی و همیشگی استوار میسازند و از داستان نظیر شیخ الأنبیا حضرت نوح درسها میآموزند.
توجّه دارند که رهبران آسمانی و پیامبران عالی مقام و نیز شخصیتهای بیبدیل دینی و دین شناسان آگاه شب و روز در راه اعتلای کلمه توحید کوشیده و در برابر حوادث سهمگین روزگار و مخالفتهای لجاجتآمیز دشمنان پایداری کرده، از یأس و ناامیدی پرهیز نموده و کمترین تأثیر منفی در وجودشان اثرگذار نیست. وجودشان آن قدر گسترده است که جزع و فزع که شعار افراد سست و کمظرفیت است در آنها راه ندارد و حتی به سادگی لب به نفرین نمیگشایند.(1)
از آرزوهای دور و دراز پرهیز کرده و با بهرهگیری از فروغ تابناک عقل و آموزههای عالی دینی راه نفوذ شیطان را بر خویش بسته و دست رد بر خواستههای بیمنطق مادی و آرزوهای نامعقول میزنند و در مقابل کمبودها، سختیها و دشواریها، خویشتن را از ورطه هلاکت و سقوط حتمی رها میسازند.
1) 625. پیشتر ملاحظه نمودیم که شیخ الأنبیاء صدها سال استقامت و شکیبایی نمود و آنگاه که خواست قوم خود را - که جز اندکی همه از کافران بودند - نفرین نماید صدها سال به امر پروردگار نفرین کردن را به تأخیر انداخت. در عین حال نقل شده که پس از گذشت زمان طوفان، جبرئیل از جانب خدای مهربان بر او نازل گردید و گفت که خداوند میفرماید: مدتی شغل تو نجّاری بود اینک کوزه بساز. حضرت نوح کوزه فراوانی ساخت. جبرئیل گفت: خداوند میفرمایند: این کوزهها را بر زمین زده، آنها را بشکن. حضرت نوح بعضی از کوزهها را با اکراه و بعضی را آهسته به زمین زده، شکست. جبرئیل عرض کرد: محکم به زمین بزن تا شکسته شوند. به ناچار برخی دیگر را محکم به زمین زد و آنها را شکست. پس توقف نموده، از شکستن کوزهها حالش منقلب شد. جبرئیل گفت: ای نوح! تو با شکستن چند کوزه بیجان که آب و گلش از خداوند است ناراحت میشوی چگونه راضی شدی که بر بندگان خداوند نفرین کنی تا نابود شوند و دلت به حال آنها نسوخت؟! حضرت از شنیدن آن گریان شدو آنقدر گریست که به نوح ملقّب شد. خزینة الجواهر، ص 140
آنان به نیکی توجه دارند که حتی «کنعان» با آنکه یکی از پسران حضرت نوح بود در اثر معاشرت با بدان و منحرفان، از پدر کناره گرفت و به دین و آیین آن بزرگوار ایمان نیاورد و آنگاه که آب از هر سو زمین را فرا گرفت و حضرت نوح و همراهانش در کشتی قرار گرفتند در آن لحظه هم سخن پدر را نپذیرفت، در صف دوزخیان قرار گرفت و به عذاب و قهر الهی مبتلا گشت.
شگفت آنکه خداوند پسر نوح را - به جرم نافرمانی و پیروی نکردن از آیین الهی و دستورات پدرش شیخ الأنبیا - از خاندان پدر جدا نموده و خطاب:
«إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ»(1)
در بارهاش فرمود ولی حضرت سلمان فارسی که یک ایرانی بود بر اثر اطاعت و فرمانبرداری از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله از زمره خاندان آن بزرگوار و به منصب:
«سَلْمانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ».(2)
مفتخر میگردد.
منتظران مصلح کل و تشکیل دهنده حکومت عدل جهانی با الهام گرفتن از کوشش بیدریغ شیخ الأنبیا - برای طلوع فجر ظهور حماسهآفرین خورشید جهان افروز، امام موعود و برای وزیدن نسیم حیاتبخش اسلام حقیقی در مقابل همه سختیها و دشواریها - خود را آماده سازند و در عصری که ابر سیاه ستم و بیداد بر سر مظلومان سایه افکنده، مظلومان و گمشدگان راه حقیقت را به کشتی نجات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرا خوانده و آنان را از غرق شدن در گرداب طوفان سهمگین فساد و بیبند و باری و طغیان و بیدادگری نجات دهند و دست دعا و تضرّع به درگاه ایزد متعال دراز نموده و خاضعانه از درگاه با عظمتش فرج آن عزیز سفر کرده را بخواهند و از عمق جان آن مولای غریب و بییاور را صدا نموده و عرض کنند:
ای کشتی نجات! اینک گرفتاران امواج پر تلاطم دریای فساد و ستم در انتظار ظهورت لحظه شماری میکنند.
ای مایه امید! ای آرزوی دل اولیا! ای آنکه شبهای تار انبیا و اولیا به امید ظهورت رقم خورده، پا در رکاب کن و کاخ ستم را بر سر بیدادگران ویران ساز.
ای زاده پیامبر خدا! ای میوه دل علیّ مرتضی! ای امید قلب فاطمه زهرا علیهم السلام! بیا و با ذوالفقارت از همه طاغوتیان و ستمگران انتقام گیر. بیا که دل منتظرانت مشتاق دیدار توست و برای آمدنت لحظه شماری میکنند.
ای محبوب دلها! ای مونس جانها! ای پناه بیپناهان!
تا کی در انتظار تو شب را سحر کنم
کز آه و ناله مرغ سحر را خبر کنم
در پای هر گلی بنشینم به یاد تو
شور و نوای بلبلِ شوریده سر کنم
از کثرت گنه نَفسم بیاثر شده
با گریههای شب، مگرش با اثر کنم
آخر کجا روم، ز که گیرم سراغ تو
اظهار درد خود به کدامین بشر کنم
گاهی به خوابم آیی دلداریم دهی
بیدار چون شوم، غم دل بیشتر کنم
گر عمر من وفا نکند تا ظهور تو
هنگام مرگ، خاک تأسّف به سر کنم