ghaemiyeh.com
سرشناسه : پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور : در آسمان عشق/مولف مسلم پوروهاب.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۸۰ ص.؛ ۱۲×۱۷ سم.
شابک : ۳۵۰۰ ریال 978-964-973-069-1 :
یادداشت : چاپ سوم.
یادداشت : عنوان روی جلد : در آسمان عشق : کرامتی از امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف
عنوان روی جلد : در آسمان عشق : کرامتی از امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- کرامتها
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- داستان
موضوع : داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۵۱/۳۵/پ۹۷د۴ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۶۴۳۵۶
سرشناسه : پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور : در آسمان عشق/مولف مسلم پوروهاب.
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۸۰ ص.؛ ۱۲×۱۷ سم.
شابک : ۳۵۰۰ ریال 978-964-973-069-1 :
یادداشت : چاپ سوم.
یادداشت : عنوان روی جلد : در آسمان عشق : کرامتی از امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف
عنوان روی جلد : در آسمان عشق : کرامتی از امام زمان عجلالله تعالی فرجهالشریف.
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- کرامتها
موضوع : محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. -- داستان
موضوع : داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۵۱/۳۵/پ۹۷د۴ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۶۴۳۵۶
از آنجا که انسان همیشه در آمال و آرزو به سر میبرد تا به خواستههای درونیاش برسد؛ برای رسیدن به این مقصود راه تلاش را در پیش گرفته و ناملایمات راه را به طرق مختلف پشت سر گذاشته و بسته به اهمّیت هدف، سعی و تلاش مینماید.
حال اگر این آمال و آرزو، اهدافی خدایی در پی داشته باشد، تحمل ناملایمات نه تنها سخت نبوده، بلکه بسیار آسان است و لذّتی ماندگار دارد، برخلاف اهداف غیر الهی که طیّ مسیرش پراضطراب و پر مشقّت و رسیدن به آن، لذّتی گذرا دارد.
در مبحث دیدار با امام زمانعلیه السلام عدّهای به اشتباه رفته، هدف را فقط دیدار با آن حضرت میپندارند، غافل از اینکه،
دیدار، بدون معرفت و شناخت میسّر نمیباشد.
دیدار با امام زمانعلیه السلام بیش از آن که به زمان و مکان خاصی متعلّق باشد، به حالات روحی و معنوی شخص بر میگردد که تا چه حدّ در انجام واجبات و مستحبّات و ترک گناهان تلاش نموده است، چرا که این گناهان است که همانند لکههای ابر، جلوی چشم باطن را گرفته، دل را از سفیدی به سیاهی برده و ما را از نعمت دیدار خورشید عالمتاب و قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمانعلیه السلام محروم ساخته است.
باید خورشید را شناخت تا برای دیدنش تلاش نمود و هر چه شناخت بیشتر باشد تلاش به مراتب بیشتر خواهد بود و این کار میسر نمیباشد، مگر با ترک گناه و انجام واجبات.
خود آن حضرت میفرمایند: «اگر نامههای اعمال شیعیان که هر هفته به دست ما میرسد، سنگین از بار گناهان نبود این دوری و جدایی به درازا نمیکشید».(1)
با نگاهی گذرا به شرح حال کسانی که در طی دوران غیبت
1) بحار الانوار، ج 53، ص 177.
کبرای مولا امام زمانعلیه السلام سعادت شرفیابی به حضور مقدّسشان را داشتهاند و یا از کرامات و عنایات خاصه آن حضرت بهرهمند گشتهاند، میتوان دریافت که بیشترین و مهمترین عامل در حصول این توفیق الهی، همان رعایت تقوای الهی و عمل به دستورات اسلامی و یکرنگی و صفای دل میباشد.
آنچه در این مجموعه میخوانید گوشهای است از کرامات بینهایت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام از کتاب نجمالثاقب، که نشان میدهد مولایمان هیچگاه ما را از یاد نبرده، با بزرگواری گوشه چشمی به درماندگان نموده است. امید است با عمل به دستورات خداوند متعال و ائمه معصومینعلیهم السلام لیاقت شناخت واقعی مولایمان را داشته، به وظایفمان در عصر غیبت درست عمل کنیم.
ان شاء اللَّه
هنوز ساعتی به شب مانده بود که به بالای گردنه رسیدیم. کاروان کوچک ما از حرکت بازماند و خادمانی که همراه من بودند، بارها را از شتران پیاده کردند و مشغول برپا کردن خیمهها شدند. از اسب پیاده شدم و چشم گرداندم به سوی سرزمینی که مقصد بعدی ما بود. سرزمینی که داستانهای زیادی را دربارهاش شنیده بودم. نمیدانم چرا گمان میکردم گمشدهام آنجاست و میتوانم او را در این دیار کوهستانی پیدا کنم. در این هنگام صدای گرفته ""تاگور"" را شنیدم که میگفت:
غانم خان، چادرها آمادهاند میتوانید در آن استراحت کنید.
بیآن که چشم از کوههای سر سبز مقابل بردارم، گفتم: ممنون تاگور، شما هم خوب استراحت کنید، باید راه دور و درازی را طی کنیم.
قربان! چشم انداز زیبایی دارد! آیا جزو قلمرو امپراطوری ایران است؟
نه برای همیشه؛ افغانستان سرزمینی است که مداوم آماج حملههای امپراطوریها قرار میگیرد و هر از گاه تحت تسلط یکی از آنهاست. اکثر آنها به زبان پشتو صحبت میکنند و الآن هم مدّتی است که اَعراب بر آنها مسلط شدهاند و بر این سرزمین حکم میرانند.
ولی سرور من! بهتر نیست به هندوستان برگردیم؟!
چرا میخواهی به هندوستان برگردیم؟
دلتنگ کشورت شدهای؟
خیر قربان! من نگران سلامتی شما هستم. آن طور که خراسانیها میگفتند، جادههای این سرزمین امن نیست و اگر افغانها بفهمند که ثروت عظیمی همراه ماست، برای به دست آوردن آن ما را خواهند کشت.
گوش کن "تاگور"، من یک سال راه نیامدهام که از ترس مشتی راهزن برگردم و اگر سفرمان ده سال هم طول بکشد، باید بفهمم که محمّد کیست؟
سرور من! شما از بزرگان امپراطوری عظیم هندوستان هستید؛ چرا باید در میان کوه و دشت دنبال کسی بگردید که جز نامی بیشتر از او نمیدانید؟ در تمام امپراطوری هند همه آرزو میکنند که صاحب منصبی مانند شما باشند، آنوقت شما جان خود را در این بیابان برهوت به خطر میاندازید؟
محمّد، محمّد! این اسم چنان چنگ بر دلم انداخته است که نمیتوانم به آسانی از آن بگذرم و برای شناختش حاضرم تمام هندوستان را فدایش کنم و تمام خدایان هندو را در زیر پایش قربانی کنم؛ حتی اگر شده تمام عمرم را به دنبالش بگردم.
آنگاه در فراقش آهی از ته دل کشیدم و با اندوه به سمت چادری که برایم برپا کرده بودند، رفتم. صبح روز بعد، شتران را بار کرده و به طرف کابل به راه افتادیم. بر حسب احتیاط شبها را در آبادیها اطراق نموده و از روستاییان درباره دینشان جستجو میکردیم. همه او را میشناختند و با احترام از محمّد یاد میکردند، امّا برای گفتههایشان نمیتوانستند دلیل قانع کنندهای ارایه دهند، در حالی که من دنبال کسی میگشتم که در تورات، انجیل و صحف ابراهیم از او نام برده شده بود.
هرچه به کابل نزدیکتر میشدیم؛ آبادیهای بیشتری سر راهمان قرار داشت و در بیشتر آبادیها آثار جنگ و ویرانی به چشم میآمد.
در یکی از شبها در روستایی در چند فرسخی کابل اطراق کردیم و مورد استقبال مردم آنجا قرار گرفتیم و با آنها تا پاسی از شب به گفتگو نشستیم. صبح روز بعد به سوی کابل به راه افتادیم. هنگام ظهر در دشتی سرسبز در کنار چشمه آبی از اسبها پیاده شدیم. همراهانم از اینکه ساعاتی بعد وارد شهر کابل میشوند، خوشحالی میکردند؛ امّا دیری نپایید که فریاد "تاگور" به گوشمان رسید که از روی ترس با کلمات بریده، بریده میگفت: غانم جان! راهزنان! راهزنان!
به سمتی که "تاگور" با دست اشاره میکرد، نگاه کردم. چهار سوار ترکمن بالای تپهای ایستاده و به ما خیره شده
بودند؛ در این هنگام یکی دیگر از همراهانم با صدای لرزانی گفت: قربان آنجا را نگاه کنید.
ما کاملاً محاصره شده بودیم و از هر سو، سواران ترکمن ما را احاطه کرده بودند. میدانستیم که مقاومت فایدهای ندارد و ممکن است همه ما جانمان را از دست بدهیم؛ بنابراین منتظر عکسالعمل آنها نشستیم. طولی نکشید که هم زمان از هر طرف به سمت ما تاختند و ما از ترس چسبیده به هم به دور خود میچرخیدیم.
همراهان برای اینکه مرا از آسیب راهزنان در امان نگه دارند، دورم حلقه زدند ولی راهزنان وحشیانه به ما حمله میکردند و با هر هجوم خود ضربتی با شمشیر به ما وارد میساختند. ما تقریباً در بین گرد و غبار سم اسبان گم شده بودیم و کاری از دستمان بر نمیآمد و آنها وقتی که دیدند ما مقاومت نمیکنیم از تاخت
و تاز باز ماندند تا گرد و غبار این جدال فرو نشست. سرکرده آنها مردی بود قوی هیکل، با سبیلهای کشیده و چشمهای ریز که وحشیانه به ما میخندید. همانطور که سوار بر اسب بود رو به ما کرد و گفت: ارباب شما کیست؟
من که در مدت این یک سال زبان فارسی را فرا گرفته بودم، از میان خادمان بیرون آمدم و در مقابلش قرار گرفتم. لحظهای با چشمان کوچکش سراپایم را برانداز کرد و دوباره شروع کرد به خندیدن. همراهانش نیز به پیروی از او با صدای بلند میخندیدند؛ امّا یک دفعه خندهاش را قطع کرد و به من گفت: ای هندی! جلوتر بیا.
در حالی که از ترس میلرزیدم با تردید آرام، آرام، به سویش رفتم، تا جایی که تنها یک قدم با او فاصله داشتم. چنان لگدی به گردنم کوبید که چند گام عقبتر پرت
شدم و درد شدیدی تمام وجودم را فرا گرفت. همراهانم خواستند به کمکم بیایند که شمشیرهای دیگر راهزنان راهشان را سد کرد. سرکرده آنها چند بار با اسب به دورم چرخید و من نیز برای اینکه زیر دست و پای اسبش له نشوم با او میچرخیدم و او انگار از این کار لذّت میبرد. با صدای بلند میخندید و در همان حال رو به من کرد و گفت: ای هندی! سوغاتی ما که فراموشت نشده است، بگو ببینیم برای ما چه آوردهای؟
در تمام عمرم مردی به پستی او ندیده بودم، امّا چارهای نداشتم. به خاطر نجات جان خود به او گفتم: تمام ثروتی که همراهمان هست مال شما، ولی کاری به ما نداشته باشید.
با اشاره او شتران و اسبهای ما را ضبط کردند و هرچیز گرانبهایی را که با ما بود گرفتند و با خوشحالی
در حالی که وحشیانه میخندیدند، از ما دور شدند.
"تاگور"، فوراً خود را به من رسانید و از روی زمین بلندم کردم و در همان حال گفت: دیدید قربان! من که به شما گفتم اینها مردمانی خطرناک هستند، ببین چه به سرتان آوردند. سپس دستارش را باز کرد و شانهام را که با شمشیر آنها بریده شده بود بست.
در این درگیری، دو نفر از همراهانم به شدّت زخمی شده بودند و نتوانستند جان سالم به در ببرند، که مجبور شدیم جنازه آنها را در آنجا بسوزانیم و پس از آن با پای پیاده به سمت کابل به راه افتادیم. نزدیکیهای دروازه کابل چند سوار به طرف ما آمدند چون ما را در آن وضع دیدند، متعجّب شدند. یکی از آنها پرسید: شما کیستید و چه به روزتان آمده است؟
به آنها گفتم: من نماینده امپراطوری هندوستان
هستم که در راه، راهزنان به ما حمله کردند و اموالمان را غارت نمودند.
با کمک آنها وارد شهر شدیم. حاکم شهر از وضع ما مطلع گردید و دستور داد تا منزلی را در اختیار ما گذاشتند و هرگونه اسباب راحتی را برای ما آماده کردند و کسانی را گماردند تا آنچه را لازم داشتیم برای ما مهیّا کنند.
چون در آن منزل ساکن شدیم، طبیبی جهت درمان زخمهایی که برداشته بودیم به نزد ما آمد. پس از چند روز بهبودی یافتیم، سپس لباسهای تازه پوشیدیم و جهت دیدار حاکم به سرای سلطنتی رفتیم.
شهر کابل در آن زمان بیشتر به ویرانهای تبدیل شده بود و اکثر ساختمانها بر اثر حملات اعراب در آتش سوخته بودند و در گوشه و کنار خیابانها سربازان
عرب به چشم میآمدند و عدّهای از افغانها هم که به دین اسلام در آمده بودند، از شهر حفاظت میکردند.
وقتی وارد ایوان سرای سلطنتی شدیم، محافظانی که با ما بودند، بیرون از ساختمانها ایستادند و ما با نگهبانان حاکم وارد تالار بزرگی شدیم که کمی کهنه به نظر میرسید. از چند راهرو گذشتیم تا به اطاقی رسیدیم که معمولاً حاکم با بزرگان کابل دیدار میکرد.
چند نگهبان با لباسهای قرمز یک دست در حالی که نیزههای بلندی در دست داشتند، کنارههای تالار ایستاده بودند. در این هنگام مردی عرب که جامهای فاخر بر تن داشت به سوی ما آمد و به زبان عربی کلماتی گفت که چیزی از آن متوجّه نشدیم. چون فهمید که زبان عربی نمیدانیم، همان کلمات را به فارسی دست و پا شکستهای برگرداند و گفت: خوش آمدید برادران! ان شاء اللَّه در این چند روز راحت بودهاید.
پس از ادای احترام، از مهمان نوازی او تشکر کردم. او با دست اشاره کرد که بنشینم و ما به طرف کرسیهایی که در سمت چپ اطاق بود، رفتیم و نشستیم و او نیز روی یکی از کرسیهای مقابل ما نشست.
مرد مهربانی به نظر میرسید و همواره سعی میکرد با تبسم، رضایتش را از ملاقات با ما ابراز کند، مدّتی را به تماشای دیوارهای منقش تالار پرداختیم. معلوم بود که نقش و نگار دیوارها کار هنرمندان ایرانی است، چون نظیر آنها را فقط در ایران دیده بودم. صدای ملایم حاکم کابل ما را به سوی خود جلب کرد: شنیدهام که از هندوستان آمدهاید؟
آری! من ابوسعید غانم هندی هستم.
آیا به واسطه گردش سفر میکنید یا مأموریتی در پیش دارید؟
ناگهان تبسّم از لبانش محو شد و آن چهره شاد و خندان، سرد و خشمگین به نظر میآمد. با غضب از جا برخاست و چند بار با قدمهای کوتاه، طول و عرض اطاق را طی کرد و با صدای خشک و گرفتهای گفت: متأسفم! امّا مطمئن باشید آنچه را از شما بردهاند به شما باز خواهیم گرداند و یاغیان را به سزای اعمالشان خواهیم رساند. آیا بجز غارت اموالتان، آسیبی هم به شما رسیده است؟
شما التیام یافتیم.
آیا فهمیدید راهزنان از چه قومی بودند؟
آری، آنها از قوم ترکمن بودند و در نزدیکی کابل به ما حمله کردند و ثروت زیادی را از ما غارت کردند که در بین آنها هدایای ارزشمندی از طرف سلطان هند به خلیفه شما و حاکمان دیگر بلاد بود.
یاشار! یاشار! مگر اینکه دستم به تو نرسد. زنده، زنده تو را در آتش خواهم سوزاند تاعبرت سایرین باشی. قسم میخورم تا آن طرف مرزهای ایران هم از دست من در امان نباشی!
در حالی که این کلمات را با خود زمزمه میکرد، گفت: دوست من! چه چیزی را میخواهید در مورد رسول خدا، محمّد مصطفیعلیه السلام بدانید.
است. ما میخواهیم بدانیم که آیا پیامبر شما همان کسی است که ما درباره او در کتابها خواندهایم.
از راهنمایی و صداقت او تشکر کرده و آن روز را در نزد حاکم مهمان شدیم و او با کمال احترام از ما پذیرایی
کرد و پس از آن نیز مخارج سفرمان تا بلخ را هزینه نمود و هدایای گرانقدری به یکایک ما ارزانی داشت و کسانی را مأمور کرد تا کاروان ما را به بلخ برسانند.
چند روز دیگر را در کابل ماندیم و درباره آداب و سنن مسلمانان تحقیق کردیم. عملی که بیشتر مرا متعجّب میکرد، انجام عبادات دسته جمعی بود. گروه زیادی از مردم ثروتمند از دارا گرفته تا فقیر در صفهای طویل پشت سر هم قرار میگرفتند و به نماز میایستادند و بدین گونه خداوند را شکر میکردند و هرگز طبقات مختلف مردم در برگزاری این آیین از هم فاصله نمیگرفتند و پیشاپیش تمام آنها فقیهی به نماز میایستاد.
هوای دلپذیر بهاری خستگی را از تن ما بیرون میکرد و ما با شور و نشاط به سمت بلخ میرفتیم و پیشاپیش ما
مأموران سرخپوش حاکم حرکت میکردند. با وجود آنها خیالمان از سوی راهزنان آسوده بود هرچند خاطره تلخ یاغیان ترکمن که وحشیانه به ما حملهور شدند، در ذهن ما باقی مانده بود. هنوز "تاگور" احساس ناراحتی میکرد و با دلهره و اضطراب اطرافش را میپایید. در بین راه چند بار از من خواست که دست از این جستجو بردارم و به هند باز گردیم. حتی یکبار با التماس به من گفت: غانم جان! بیا برگردیم. یکسال در میان مردمی هستیم که پیغمبر خود را به خوبی نمیشناسند و به درستی از او نشانهای ندارند. میترسم آخرش هم به جایی نرسیم و فقط عمرمان را در این راه هدر بدهیم.
به آنها دلبستگی داریم؛ امّا در میان این مردمان کسانی هستند که از صمیم قلب به مذهب خود ایمان دارند و در راه آن از جان خود میگذرند و مَثَل آنها مثل آن کسی است که زر را ببیند و ارزش آن را دریابد و آن را به خاطر ارزشش به گردن بیاویزد، ولی عیارش را نداند و مادهاش را نشناسد، مگر اینکه زرگر باشد و به وزن و عیار آن دقّت کند. ما نیز دنبال زرگری هستیم که از روی عشق مسلمان شده و در این راه به فقاهت و استادی رسیده باشد و ما هم از طرف مردم خود مأمور شدهایم تا با تمام وجود پیرامون دین محمّد جستجو کنیم، حتی اگر شده سفرمان سالها به طول بیانجامد. ما دو راه در پیش رو داریم؛ یا اینکه محمّدصلی الله علیه وآله را بر اساس کتابهایمان بشناسیم و یا اینکه دریابیم پیامبر مسلمانان آن پیامبری نیست که آثارش در کتابهای ما
هست و من تا نفهمم که محمّد مصطفی همان محمّد تورات است، دست از جستجو نخواهم کشید.
"تاگور" چون دید هنوز برای رسیدن به هدفم راسخ هستم خاموش ماند و خود را به تماشای طبیعت مشغول کرد. هرچه به بلخ نزدیکتر میشدیم، زمین خدا سرسبزتر به نظر میرسید و وقتی به بلخ رسیدیم هوا تاریک شده بود. سراغ کاروانسرایی را گرفتیم و شب را در آنجا اطراق کردیم. صبح روز بعد کسانی از طرف والی بلخ که از حضور ما با خبر شده بود، نزد ما آمده و ما را با خود به عمارتی که والی در آن حکم میراند، بردند. در آنجا با استقبال بزرگان بلخ رو برو شدیم و ما را با احترام به تالاری بردند که بسیار مجلّل بود.
طولی نکشید که والی بلخ نیز با چهرهای خندان وارد تالار شد و به گرمی با ما برخورد نمود و مرا در سمت
راست خود در صدر مجلس نشانید و بزرگان و مشایخ بلخ هم به ترتیب در گرداگرد تالار جای گرفتند. پس از فرو نشستن زمزمهها، والی نگاهی به من انداخت و با صدای بلندی که همه بشنوند، گفت: ای ابوسعید! گویا زبان پارسی را نیک میدانی؟!
با تعجّب از اینکه اسم مرا از کجا میداند، گفتم: آری! زبان پارسی را در مدّتی که در ایران بودم، یاد گرفتم.
پس شما به ایران هم سفر کردهاید؟
آری، سفرم را از کشمیر به سمت ایران آغاز کردم و اکثر شهرهای ایران را دیده و با آداب و رسوم ایرانیان آشنا شدهام.
نامهای از طرف حاکم کابل در خصوص شما رسیده و در آن نامه ذکر شده که راهزنان اموالتان را غارت کرده و کسانی از شما را کشتهاند؛ آیا این موضوع صحّت دارد؟
در یک منزلیِ کابل مردمانی از قبیله ترکمن به کاروان ما هجوم آوردند و تمام ثروت ما را که زیاد بود و در بین آنها هدایایی نیز از طرف سلطان هند برای شما بود، غارت کردند و دو نفر از نوکرانم را کشتند و ما نیز زخم برداشتیم و اسبان و شتران ما را نیز با خود بردند.
حاکم با شنیدن سخنانم با چهرهای برافروخته رو به مردی که در انتهای تالار بر زانو نشسته و در حال نوشتن بود، کرد و گفت: ای احمد بن اسعد! پس حاکم کابل در آنجا چه میکند که حتی نمیتواند راهزنی را از بیخ گوشش دور نماید. برای او بنویس که در اسرع وقت آن یاغیان را دستگیر و دست بسته به بلخ روانه کند.
آن مرد تعظیمی کرد و گفت: اطاعت میشود قربان! همین امروز آنچه را فرمودید به ایشان خواهم نوشت.
در این وقت حاکم خوشهای انگور از طَبَق برداشت و به من تعارف کرد و خوشه دیگری را در دست گرفت و دانهای از آن را در دهان گذاشت و در همان حال گفت: حاکم کابل نوشته است که درپی شناخت حضرت محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله پیامبر مسلمین بر آمدهای و به قصد تحقیق درباره دینمان سفر میکنی؟
آری، درست است. ما به منظور تحقیق در احوال پیغمبر شما به بلاد اسلامی سفر میکنیم؛ ولی تاکنون چیز زیادی در این باره کسب نکردهایم.
ای ابوسعید! چه چیزی باعث شده است تا در جستجوی آثار پیامبر باشید و زحمت این همه راه را تحمّل کنید؛ در حالی که میدانم شما هندوها سخت به اعتقادات خود پایبندید و حاضر به قبول آنچه برخلاف مذهب شما باشد، نیستید.
دو چیز مرا به این سفر تشویق کرد: اوّل اینکه مدّتی است ندایی در درونم مرا به سوی او میخواند، ندایی که میگوید اسلام برترین دین دنیاست و محمّد آخرین پیامبری است که از سوی خدا برای بشریّت آمده است و دیگر اینکه هر از چند گاهی در هند مراسمی برپا میشود که در آن مراسم، چهل نفر در حضور سلطان پاسخگوی مسایل مذهبی مردم میشوند. این چهل نفر با مطالعه کتابهایی از قبیل تورات، انجیل، زبور و صحف ابراهیم، موازین حلال و حرام را برای مردم مشخص میکنند و از سلطان گرفته تا رعیت، هرگونه سؤالی را که مربوط به دین میشود، آزادانه میپرسند و من نیز یکی از آن چهل نفر هستم که با خواندن این کتابها آنچه را مردم میپرسند، پاسخ میدهم.
یعنی شما یکی از فقهای دینی مردم کشورتان به
حساب میآیید؟!
ما را در هند، پیشوایان مذهبی مینامند و هرچه را که مربوط به دین مردم میشود، ما وضع میکنیم. البته با مشورت و پس از تأیید اکثریت برای تمام مردم حجّت میشود و تمام گفتههای ما بر اساس کتابهایی است که از پیغمبران دیگر به جا مانده است تا اینکه روزی در حضور سلطان هند برای پاسخگویی به پرسشهای مردم نشسته بودیم که مردی از میان جماعت با صدای بلندی که همه آن را شنیدند، گفت: برای ما از محمّد بگویید و ما را از دین مسلمانان با خبر کنید.
گفتههای آن مرد چنان آشوبی به راه انداخت که تا کنون مانندش را ندیده بودم و سلطان به همراه بقیه جماعت حاضر با شنیدن آن سخنان، سخت برآشفتند و از اینکه کسی به خود جرأت داده بود چنان
حرفهایی را بر زبان آورد به سمت او هجوم بردند؛ امّا سخنانش آن قدر در دلم نشست که بیاختیار با صدای بلند، مردم را به آرامش دعوت کردم و برای اینکه آن مرد را از خطر دور کنم به او گفتم که به ما نزدیکتر شود و مردم چون چنین دیدند، او را رها کردند و او بدون ترس با چنان شهامتی که کمتر دیده بودم، با قدمهای استوار بین ما و حاضران قرار گرفت. در میان فریادهای حاضرین که گمان میکردند به خدایان آنها توهین شده و تقاضای مرگ او را داشتند به او گفتم: آیا شما بودید که چنین سؤالی را از ما کردهاید؟
بیآن که از آن مردم خشمگین هراسی داشته باشد، گفت: آری!
آری! شنیدهام که در بلاد حجاز مردی از سوی
خداوند به پیغمبری رسیده است، که محمّد نامیده میشود و معجزه او کتابی است که قرآن مینامند و مردم فراوانی از ایران، افغانستان، مصر، و بلاد عرب به دین او گرویدهاند و میگویند که او آخرین پیامبری است که از جانب خدا فرستاده شده است و دین او برترین ادیان در دنیاست و در کتابهای ما نیز از او نامبرده شده است.
در کلام او محبتی بود که بر دلم نشست. برای اینکه جانش را از خطر حفظ کنم به او گفتم: در کتابهای ما درباره آنچه میگویی نوشتههایی هست و تورات و انجیل، ما را از پیامبری خبر میدهند که آخرین پیامبر دنیا خواهد بود و به همین نام، محمّد خوانده شده است و ما نیز شنیدهایم که مسلمانان هم پیامبری به نام محمّد دارند، امّا یقین نداریم که او همان کسی باشد
که در کتابها آمده است.
بقیه دوستانم نیز گفتههایم را تأیید کردند و سخنان آن مرد را تکرار نمودند که باعث شد به خاطر اعتمادی که مردم به ما داشتند، جان آن مرد از خطر دور بماند و نام محمّد نه تنها مرا، بلکه دیگران را نیز شیفته خود کرد و در دل تمایل به آن پیدا کردند تا جایی که تصمیم گرفتیم برای تحقیق در این باره به بلاد اسلامی سفر کنیم و نتیجه را به اطلاع همه برسانیم. قرعه به نام من افتاد و من برای این جستجو انتخاب شدم. چون والی بلخ سخنانم را شنید با خوشحالی رو به من کرد و گفت: ای ابوسعید! ما در بلخ علما و فقهای زیادی داریم که میتوانند در این راه تو را یاری کنند و با تو مناظره داشته باشند. امروز را مهمان من باشید تا فردا در حضور آنان آنچه را میخواهید، جستجو کنید.
آن روز را در خدمت والی بلخ داود بن عباس بن ابی الاسود ماندیم. او نیز به خوبی از ما پذیرایی کرد و دستور داد تا نیمی از اموالی را که راهزنان از ما غارت کرده بودند به قصد هدیه به ما برگردانند و پس از آن، منزلی را در کنار سرای حاکم در اختیار ما گذاشت.
چون از خدمت والی بیرون آمدیم، ساعتی را در شهر بلخ به گردش پرداختیم. بلخ برخلاف کابل سرسبز و آباد به نظر میآمد و آثار جنگ و ویرانی، کمتر در آن دیده میشد و افغانها و عربها با دوستی با هم زندگی میکردند و در این شهر نیز مثل کابل مسلمانها بدون تفاوت قبیلهای برای انجام فریضه نماز در صفهای طولانی میایستادند و در این لحظه حاکم و غیر حاکم برای همه، در این لحظه یکسان بودند.
آن شب را تا سحر بیدار ماندم و هر کاری میکردم
خوابم نمیبرد و مدام به فردا میاندیشیدم که چگونه رقم خواهد خورد. امّا دلم لبریز از محبتی بود که از نام محمّدصلی الله علیه وآله سرچشمه میگرفت و حسی ناشناخته مرا وامیداشت، در مقابل نام مبارک او به احترام بنشینم. صبح روز بعد در حالی که تمام اندیشهام به سوی محمّدصلی الله علیه وآله پر میکشید با فرستاده والی به منزلی رفتم که علمای بلخ در آنجا جمع شده بودند. با ورود من همه از جا برخاستند و مرا با احترام در صدر، کنار والی نشاندند.
بعد از لحظاتی یکی از آن عالمان سکوت را شکست و رو به من کرد و گفت: شنیدهایم که برای یافتن آثار پیامبری به بلخ آمدهای؟!
با هیجان و اضطراب به او گفتم:
آری! درست است. من ابوسعید غانم هندی هستم
و در کتابهای ما از پیامبری نام برده شده است که برای شناختنش سفر میکنم.
عالم دیگری که مسنتر از دیگران به نظر میآمد، پرسید: ای ابوسعید! نام آن پیامبر چیست و چه نشانهای از او داری؟
نام او محمّدصلی الله علیه وآله است و...
با شنیدن این اسم هم همهای بین آنها درگرفت و آثار خوشحالی در سیمایشان پیدا شد و بدون اینکه اجازه دهند سخنانم را ادامه دهم به من گفتند: پیامبری که از او نام میبری پیامبر مسلمانان است و ما نیز امّت محمّد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله هستیم.
من میدانم که محمّدصلی الله علیه وآله پیغمبر خداست و شما نیز پیامبری به همین نام دارید و در کتابهای ما هم از پیغمبری به نام محمّد سخن گفته شده است، امّا نمیدانم
پیامبر شما همان کسی است که من در جستجویش میباشم.
مردی که لباس فاخری به تن داشت و دستار سفیدی را به سر بسته بود، در حالی که ریش انبوهش را در مشت داشت رو به من کرد و گفت: عرب پیغمبر دیگری به نام محمّد ندارد؛ مگر محمّد بن عبداللَّه، و آن هم پیامبر همه مسلمانان است، دیگر چه دلیلی بهتر از این میخواهید.
اگر شما مکانش را به من بگویید به نزد او خواهم رفت و از روی نشانههایی که در کتابهای ما هست، میتوانم او را بشناسم و بفهمم که آیا او همان است که شما میگویید یا شخص دیگری میباشد و اگر همان بود به او ایمان خواهم آورد و مردم کشورم را از وجود او باخبر خواهم کرد.
دوباره همان مرد با تبسّمی که حالت تمسخر داشت،
به من گفت: او که زنده نیست تا تو را نزد او بفرستیم.
لحظهای به فکر فرو رفتم. حال که او نیست، چگونه او را بشناسم. ناگهان فکری به خاطرم رسید و با شادمانی رو به آن جماعت کردم و گفتم: هر پیغمبری پس از خویش خلیفه و جانشینی برای خود تعیین میکند، آیا شما میدانید که خلیفه پس از محمّد کیست؟
باز آن مرد فاخر پوش جواب داد: آری، پس از محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله ابوبکر به جانشینی او انتخاب شد.
پرسیدم: آیا این اسم کنیه او هست یا نام او میباشد.
نام او عبداللَّه بن عثمان و از قبیله قریش است.
با شنیدن نام خلیفه بعد از محمّد عرق سردی بر پیشانیم نشست و امیدی را که در دل داشتم از بین رفت. من به دنبال پیامبری بودم که خلیفه و جانشینش نام دیگری داشت و آنچه فقهای بلخ میگفتند غیر او بود.
والی بلخ که سکوتم را دید به من گفت: ای ابوسعید! چرا سکوت کردهای؟ آیا آنچه را که در جستجویش بودی، پیدا نکردی؟
تمام نگاهها به من خیره شده بودند و انتظار میکشیدند تا لبانم به تأیید گفتههای ایشان باز شود. با اضطراب و نا امیدی رو به والی کردم و گفتم: خیر! ای داود بن عباس! از شما ممنونم که از روی محبّت چنین جلسهای را به پا داشتید، ای کاش به پاس زحمات شما نتیجهای دست میداد، امّا افسوس که مراد حاصل نگشت.
عالمی دیگر در حالی که برافروخته به نظر میرسید، به تندی گفت: یعنی این پیغمبر، آن کسی نیست که شما در پی آثارش بودید.
در کتابهای ما علاوه بر نام محمّد به آثار دیگری نیز در این باب اشاره شده است که با آنچه شما میگویید، مغایرت دارد.
فقیهی که تا آن لحظه تنها نظارهگر مناظره ما بود، در حالی که از خشم میلرزید، گفت: اگر اشکالی نمیبینید، آن آثار را به ما نیز بگویید؛ البته اگر نشانهای غیر از آنچه ما گفتیم، داشته باشید.
نسب و شوهر دخترش در سبب میباشد و خلیفه پس از او پدر فرزندان او نیز هست و آن پیغمبر در روی زمین اولادی غیر از اولاد جانشین خود ندارد.
بوی کینه و نفرت در میان تالار پیچید و نگاههای خشمگین آن عالمان به طرفم دوخته شد. احساس میکردم خطری از سوی آنها مرا تهدید میکند. کمکم سکوت اطاق با همهمههایی که هر لحظه بلندتر میشد، به گوش میآمد. از جا برخاستند و قصد جانم را کردند که فریاد بلند والی بلخ به موقع، خطر را از من دفع کرد و در حالی که از خشم میلرزید به آنها گفت: شما را دعوت کردهام که باهم مناظره داشته باشید، نه این که مبارزه کنید.
یکی از آنها گفت: ای امیر! این مرد تاکنون مشرک بود، ولی حالا با گفتن سخنهای واهی کافر شده است
و در سنّت ما ریختن خون کافر جایز است. ما اجازه نمیدهیم که این مرد کافر به ما و به دین ما توهین کند و آنگاه به سزای عملش نرسد.
چون خود را در پناه والی بلخ دیدم با جرأت بیشتری رو به آن جماعت متعصّب کردم و گفتم: من این همه راه را نیامدهام تا با چشمانی بسته به آیینی ایمان بیاورم که با گفتهها و شنیدههای ما متفاوت است. ما مردم هند پیرو مذهبی هستیم که در نزد ما بسیار عزیز است و همه ما به آن اعتقاد داریم و دست از آن برنمیداریم؛ مگر دین برتری را بشناسیم. آنچه به شما درباره آثار آخرین پیامبر خدا گفتم از من نیست؛ بلکه نوشتههایی است که در کتابهای پیغمبران گذشته موجود است. رسولانی که هر کدام نزد خدا محترمند. من در کشورم دارای جاه و جلالی بس عظیم هستم و سلطان و مردم کشورم به
احترام با من سخن میگویند و اگر امروز خود را در میان بیابانها سرگردان کردهام و جانم را در خطر راهزنان و شما میاندازم و تمام ثروتم را که از همه دارایی بلخ بیشتر بود، به دست چپاول و غارت دادهام؛ برای این است که به هدف عالی خود برسم.
کجای کلامم توهین به آئین شماست؟! جز اینکه آنچه را میگویید نپسندیدم! آیا شما حاضرید دست از دین خود بردارید و آیین ما هندوها را بپذیرید؟ چگونه چیزی را که خود نمیپسندید، انتظار دارید دیگران بپسندند.
سخنانم لحظهای خشم بیجای آنان را خاموش کرد. امّا عدّهای هنوز مصرّ بودند که مرا به قتل برسانند؛ ولی حضور والی آنها را از این عمل باز میداشت. بنابراین در حال ترک آن منزل با یکدیگر میگفتند : در بلاد
اسلامی به مسلمانان توهین میکنند، منکر خلافت خلفای ما میشوند، آن وقت ما باید سکوت کنیم و در مقابل کافران سر تعظیم فرود آوریم.
والی که کار ما را به جدال دید، آنهایی را که هنوز در منزل باقی مانده بودند، دعوت به آرامش نمود و حسین بن اسکیب را که از اصحاب امام حسن عسکریعلیه السلام بود، احضار کرد.
پس از مدّتی مردی به حضور والی رسید که متانت و وقارش او را از دیگران جدا میساخت. مردی بود خوش خُلق و خوش سیما که نگاه مهربانش هرکسی را مجذوب خویش میکرد. با احترام وارد شد و در مقابل والی قرار گرفت و با صدایی به نرمی نسیم بهاری گفت: در خدمتگزاری آمادهام امیر!
والی، تبسّمی در برابر آن بزرگ مرد بر لب جاری نمود
و گفت: ای حسین! این مرد از هند به جستجوی آخرین پیامبر خدا بیرون آمده است از تو میخواهم با او در حضور ما مناظره کنی.
با مهربانی نگاهی به عالمان حاضر در آن منزل نمود و متعجّبانه گفت: خداوند امیر را حفظ کند! علما و فقهای زیادی را میبینم که در محضر شما هستند که همگی از من داناتر و بیناترند. چگونه است که از من میخواهی با ایشان مناظره کنم.
والی که متوجه منظور حسین بن اسکیب گردید، گفت: من نگفتم که در حضور ما با او مناظره کنی، بلکه او را تا هر وقت که لازم است مهمان خود کن و او را در راه رسیدن به حقیقت راهنمایی نما و سفارش میکنم تا جایی که از دستت بر میآید رعایت حالش را داشته باش.
حسین نگاه دلنشینش را به من دوخت و لبخندی از روی مهماننوازی بر لبانش جاری شد و در حالی که چشم به من داشت گفت: اطاعت میشود امیر! اگر اوامر دیگری هست، در خدمتم و گرنه اجازه مرخصی بفرمایید.
با احترام مرا با خود به منزلش برد و در راه از من خواست که چگونگی ماجرا را برایش تعریف کنم و من هم آنچه روی داده بود، برایش بازگو کردم.
دو روز را در منزل حسین مهمان بودم و او با گشاده رویی از من پذیرایی میکرد و روز سوّم از من دعوت نمود تا برای گردش به باغهای سرسبز اطراف بلخ برویم؛ با خوشحالی دعوتش را پذیرفتیم و ساعاتی را به گردش و تفریح گذراندیم و برای رفع خستگی در سایه درختی نشستیم. از آرامشی که در جود آن مرد بود،
تعجّب میکردم او توانسته بود با اخلاق نیکویش در این مدت هرچند کوتاه، من را مجذوب خویش کند؛ در حالی که به اوصاف اخلاقی او میاندیشیدم، رو به من کرد و گفت: ای ابوسعید، آیا توانستهای آثاری را که در جستجویش بودی، پیدا کنی؟
آهی از ته دل کشیدم و در پاسخ گفتم: ای حسین بن اسکیب! روزی که در این راه بار سفر بستم، چنان شوقی وجودم را فرا گرفته بود که توصیف کردنی نبود. امّا اکنون دلشکسته و مانده از راه، بیآن که نتیجهای به دست آورم، نا امیدانه به بازگشتی میاندیشم که برایم تلخ و ناگوار است.
نگاهش را به من دوخت و با لبخندی گفت:
اکنون که به مقصود خود نزدیک شدهای، میخواهی دست از تحقیق و جستجو باز داری؟
با تعجّب به او گفتم: منظورت چیست؟! من که حتی نتوانستهام کوچکترین نشانهای از او به دست آورم، مگر هم نامی، که نمیتواند منظور ما باشد.
ناباورانه چشم بر صورتش گرداندم و گفتم: امّا آنچه را آنها میگفتند، حقیقت ندارد. ابوبکر خلیفهای نیست که در کتابهای ما از او نام برده باشند.
امّا این ممکن نیست که پیغمبر همان باشد، ولی جانشین فرق کند.
گوش کن غانم خان! محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله پس از آن که به پیغمبری رسید، اولین مردی که به او ایمان آورد، علی بن ابی طالبعلیه السلام پسر عمو و داماد او بود و علیعلیه السلام همان کسی است که در روز عید غدیرخم محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله او را برادر دینی خود خواند و فرمود، که پس از من علیعلیه السلام خلیفه مسلمانان است.
با شنیدن سخنان حسین، غنچههای سفید یاس دوباره در دلم جوانه زد و عطر روح بخش آن تمام وجودم را فرا گرفت. دیوانهوار به سمت بلخ دویدم تا به دار الحکومه رسیدم و با دیدن والی بلخ فریاد برآوردم: یا امیر، یافتم، یافتم، آنچه را که به دنبالش بودم، یافتم.
داوود بن عباس چون مرا به بدان حال دید، پرسید: ای
ابوسعید! چه شده است. چه چیز را یافتهای؟
محمّد را! محمدِ تورات را! محمدِ زبور را! محمدِ صحف ابراهیم را! اشهد ان لا إله إلاّ اللَّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه و اشهد أنّ علیاً ولی اللَّه.
در این هنگام حسین بن اسکیب را دیدم که شتابان به سوی ما میآید و وقتی به نزدیک ما رسید، از روی خستگی نای حرف زدن نداشت.
داوود بن عباس با دیدن او لبخندی از روی رضایت بر لب آورد و گفت: ای حسین! مراقب حال ابوسعید باش و کمک کن تا فرایض دینی را به نحو احسن فراگیرد؛ زیرا که پس از این، او نیز از برادران دینی ما خواهد بود و سپس مرا در آغوش کشید و من دیدم که اشک شوق در چشمانش حلقه بسته است.
چون از خدمت والی مرخص شدم و پا به ایوان
دار الحکومه گذاشتم، چنان احساس شور و شعف میکردم که تا آن روز چنین حالتی را در خود ندیده بودم.
پس از این، من میتوانستم بهترین هدیهها را برای مردم کشورم به ارمغان ببرم. هدیهای که قلب آنها را تا دنیا، باقی است، تسخیر میکرد و از اینکه مأموریتم سرانجام خوشی داشت، احساس غرور میکردم. هرچند هنوز سؤالهای زیادی در ذهنم باقی مانده بود که باید از حسین ابن اسکیب میپرسیدم.
در این حال و هوا بودم که دست مهربانی روی شانهام سنگینی کرد:
به روزهای خوش آینده؛ به روزی که اگر مردم کشورم نتیجه جستجویم را بشنوند، چه عکسالعملی
نشان خواهند داد.
بیا برویم ابوسعید! همه کارها درست میشود. فقط باید به توکل داشته باشی؛ حسین! باید قولی به من بدهی.
چه قولی از من میخواهی؟
باید به من قول بدهی که تمام ماجرا را تمام و کمال برایم تعریف کنی، باید بهتر او را بشناسم.
باشد برادر! قول میدهم آنچه را میدانم برایت بازگو کنم، ولی فعلاً برویم، تا از گرسنگی تلف نشدهام.
میرویم حسین! میرویم، امّا نه به منزل تو! امروز تو مهمان من هستی، حتماً باید این خبر مسرّتبخش را به همراهانم برسانم.
با خوشحالی به سمت منزلی که والی در اختیار من و همراهانم گذاشته بود، رفتیم. "تاگور" و بقیه، با دیدن ما
به استقبالمان آمدند. از روی شادمانی فریاد زدم: تاگور من موفق شدم. به خدا سوگند محمّدصلی الله علیه وآله را که در جستجویش بودم، برابر با نشانههای کتابهایمان پیدا کردم و سپس تمام ماجرا را برای آنان تعریف کردم.
با شنیدن سخنانم رنگ نیلوفر بر سیمایشان بوسه زد و روح آنها به سوی آسمانهای لایتناهی پرواز کرد، به سوی ستارهها، به سوی روشنایی مهتاب. و در میان شعلههای سوزان خورشید عشق ذوب شدند و نام محمّدصلی الله علیه وآله در قاب قلبهایشان برای همیشه ماندگار شد و لبان آنها به شکرانه این توفیق به دعا در درگاه خداوندگار باز گردید.
اشکهای شوق در دیدگانشان حلقه بست و آنها نیز مانند من به دین اسلام ایمان آوردند. آن روز را با حسین سر کردیم و حسین به ما آموخت که در دین
اسلام، تمام انسانها باهم برابرند و هیچ تفاوتی بین آنها نیست و داستانی را از بلال سیاه روی و سپید بخت نقل کرد که باعث شد من نیز اولین قدم را در راه مذهب اسلام بردارم و تمام نوکرانم را که تا آن روز غلام حلقه به گوشم بودند، آزاد کنم و با این کار احساسی در دلم نشست، که بوی پاکی شبنم بر گلبرگهای تشنه را میداد.
نزدیک به غروب آفتاب به اتفاق حسین به خانهاش رفتم. حسین وضو گرفتن را به من آموخت و پس از آن نماز را با صدای بلند و شمرده به جا آورد و من نیز با پیروی از او سخنانش را تکرار کردم. پس از آن که نماز را خواندیم، رو به حسین کردم و گفتم:
چرا در گفتههای تو در مورد خلافت بعد از پیغمبر با آنچه فقهای بلخ میگفتند، اختلاف است.
برادرم! غانم خان! در آخرین روزهای زندگی پیامبرصلی الله علیه وآله هنگامی که در راه برگشت از مکه به سوی مدینه بودند، در منزلگاهی در اراضی جحفه در مکانی معروف به غدیرخم آیهای بر رسول خداصلی الله علیه وآله نازل شد به اینکه آنچه از سوی خدا بر تو فرستاده شده است، به مردم ابلاغ فرما که اگر ابلاغ نکنی رسالت خویش را تکمیل نکردهای.
پیامبر نیز با رسیدن این وحی دستور داد تا در آن محل کاروانها توقف کنند و با اینکه هوا به شدت گرم بود، فرمان داد تمام کاروانهایی که جلوتر حرکت میکردند، به غدیرخم بازگردند و آنهایی که هنوز به آن مکان نرسیدهاند، شتاب کنند.
آفتاب در نیمروز بود که تمام کاروانها، چه آنهایی که جلوتر بودند و چه آنهایی که عقبتر بودند در آن
محل جمع شدند و جماعت برای پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله سایبانی از شاخههای درخت آراستند و سپس به نماز جماعت ایستادند. چون خواندن نماز به پایان رسید، پیامبرصلی الله علیه وآله دستور داد تا از جهاز شتران منبری بلند برپا کنند و پس از آن، جمعیّت حیرت زده، دور رسول خداصلی الله علیه وآله حلقه زدند و او را در میان گرفتند.
حسین بن اسکیب لحظهای از گفتن باز ماند و به سمت مشکی که بر دیوار اطاق آویزان بود حرکت کرد. مقداری آب درون کاسهای ریخت و به من تعارف کرد؛ ولی برای من هیچ آبی گواراتر از سخنان حسین نبود، به خدا آنچه را او میگفت قبلاً خوانده بودم و در این مدّت همین نشانهها را جستجو میکردم.
جرعهای آب نوشید و با ادای کلمه سلام بر حسینعلیه السلام دوباره در مقابلم نشست. مشتاقانه پرسیدم:
بعد چه شد حسین؟! آن روز پیغمبرصلی الله علیه وآله به مردم چه گفت؟!
پیامبرصلی الله علیه وآله بالای جهاز شتران ایستاد و علی را نزد خود فراخواند و در برابر چشمان متعجّب مردم دست او را گرفت و آنقدر بالا برد که سفیدی زیر بغل هر دو برای همه نمایان شد و به مردم گفت: ای مردم، سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها کیست؟
زمزمهای در گرفت و همه یک صدا گفتند: خداوند و پیامبر او.
ای مردم هرکس من مولای او هستم علی مولای اوست. سپس سر به سوی آسمان گرفت و با صدای بلندی گفت: خداوندا! کسانی که علی را دوست دارند تو آنان را
دوست بدار، و کسانی که او را دشمن میدارند تو آنان را دشمن بدار.
خدایا! یاران علی را یاری فرما، دشمنان علی را ذلیل فرما و حقّ را با او همراه بدار.
ای مردم! وحی رسید که امروز دین شما را کامل نمودم و نعمت را بر شما تمام کردم و اسلام را یگانه آیین شما انتخاب کردم.
در حالی که اشک از چشمان حسین بن اسکیب جاری میشد، رو به من کرد و گفت: آری برادر! آن روز با این سخنان پیامبر، ولایت رقم خورد و مردم زیادی شاهد بودند که پیغمبر برادر دینی خود علی بن ابی طالبعلیه السلام را پس از خویش خلیفه مسلمین خواند و حتی میگویند که عمر بن خطاب آن جمعیّت عظیم را شکافت و پیش آمد و به علی گفت: اکنون مولای من
و مولای همه مردان و زنان مسلمان میباشی.
تقریباً دو ماه و نیم پس از این حادثه رسول خداصلی الله علیه وآله بیمار شد و درگذشت.
ای حسین! چرا عالمان بلخ با دانستن چنین مسایلی به من گفتند که اولین خلیفه بعد از رسول خدا ابوبکر است؟ آیا آنها دروغ میگفتند و نمیخواستند که من به آیین آنها در آیم؟ زیرا زمانی که به آنها گفتم که در کتابهای ما جانشین محمّد را برادر و داماد او نوشتهاند، غضب کردند و قصد جانم را داشتند که حضور والی بلخ داوود بن عباس مانع عمل آنها شد. آیا آنها از آنچه میگویی خبر ندارند؟
آهی از ته دل کشید و سرش را به نشانه تأسف تکان داد.
برادرم! تاریخ همیشه از انسانهایی رنج میبرد که
سیرتهای خود را در پشت صورتهای به ظاهر زیبایشان مخفی میکنند و زمانی حقیقت باطنشان آشکار میشود که طعم تلخ شمشیرشان را از پشت چشیده باشی.
همان انسانهایی که زخم بر جگر رسول خداصلی الله علیه وآله نهادند؛ پس از او نیز لبه تیز خنجرهایشان را به سوی خلیفه او گرفتند؛ خصوصاً جماعتی که با چشمانشان دیده بودند و با گوشهایشان شنیده بودند که پیامبر دست علیعلیه السلام را در غدیرخم به عنوان خلیفه مسلمین بالا برد و چنین سخنان غرّایی را بیان فرمودند. امّا هنوز جنازه مبارک بهترین بنده خدا بر زمین بود که بیعت را شکستند و روح کینه و عداوت را بر روی زمین گسترانیدند و ابوبکر را به جای علی بن ابی طالبعلیه السلام، به جانشینی محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله انتخاب کردند.
آنقدر در حقّ او ظلم روا داشتهاند که مجبور به خانه نشینی شد و جز عده معدودی که در چتر محبّت علی استوار ماندند، بقیه با ابوبکر به طمع مال ورزی بیعت کردند و پس از ابوبکر عمر، که خود اولین کسی بود در مقابل پیامبر با حضرت علیعلیه السلام بیعت کرده بود و او را مولای خود خوانده بود، به خلافت رسید و بعد از عمر، عثمان خلیفه شد و چون عثمان در این راه بر اثر ضعف و سستی خلافتداری کشته شد کرسی خلافت به صاحب حقیقی خود علی بن ابی طالبعلیه السلام رسید و او امور مسلمین را به دست گرفت.
آری، عدّهای مانند همان عالمان، که با تو مناظره داشتند، ابوبکر را اولین خلیفه بعد از پیامبر میدانند؛ امّا کسانی هم با آنها بیعت نکردند و همواره با علیعلیه السلام ماندند و دست از حمایتش برنداشتند که گروه اول را اهل تسنن یا سنّی مذهبان مینامند و گروه دوم را شیعیان علی میگویند.
حالا میفهمم که چرا آنها بر من غضب کردند و از گفتههای من ناراحت شدند.
ای حسین! بالاخره کار خلیفه راستین مسلمانان پس از پیغمبرصلی الله علیه وآله به کجا کشید و جانشینان بعد از علی بن ابی طالبعلیه السلام چه کسانی هستند؟
به خلافت رسیدن امیرالمؤمنینعلیه السلام به مزاج برخی خوش نیامد. از این رو سعی کردند بلاد اسلامی را دستخوش آشوب و بلوا کنند و اعراب را به جان
همدیگر بیاندازند و از سویی والی شام که دست نشانده عثمان بود، یاغی شد و با علیعلیه السلام بیعت نکرد و به راه پدرش ابوسفیان که مدام با پیغمبرصلی الله علیه وآله دشمنی میورزید، رفت و نصایح و ملامتهای خلیفه مسلمین نیز در او کارگر نشد و کار به جنگ کشید.
معاویه توانست با زر و زور و خدعه و نیرنگ عدّهای از رجال را که تنها به مال دنیا میاندیشند و میدانستند که امیرالمؤمنینعلیه السلام خزانه بیتالمال را در اختیار آنها نخواهد گذاشت، دور خویش جمع کند و گردن نافرمانی در برابر مولای شیعیان دراز کند. علیعلیه السلام چارهای جز جنگ در خود ندید و با لشکری از مسلمانان به سوی شام حرکت کرد. وقتی دو لشکر به هم رسیدند، کار به سود مسلمانان پیش رفت و چیزی نمانده بود که معاویه برای همیشه از بین برود؛ امّا عمر
بن عاص مشاور معاویه توانست با حیلهای که همان قرآن بر سر نیزه کردن بود، او را از شکست نجات دهد و تا مادامی که علیعلیه السلام خلیفه بود، معاویه نیز بر حکومت شام باقی ماند تا اینکه در سحرگاه نوزدهم رمضان هنگامی که خلیفه مسلمین برای خواندن نماز به مسجد کوفه میرود، شخصی به نام ابن ملجم مرادی بر اثر وسوسههای دختری به نام قطامه، ضربت شمشیری بر فرق مبارک او فرود میآورد و بدین گونه مولای شیعیان در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان به شهادت میرسد.
در حالی که پهنه صورتش از اشک دیده خیس بود آهی کشید و گفت: به خدا سوگند غانم! تاریخ در تمام عمرش کسی را چون علیعلیه السلام سراغ ندارد و پس از این نیز کسی مانند او نخواند آمد. علیعلیه السلام کسی بود که حتی
با قاتل خویش نیز مهربان بود و دستور داد که بیش از یک ضربت به او وارد نسازند.
چون حال حسین ابن اسکیب را بسیار منقلب دیدم از ادامه سخن باز ماندم و به استراحت پرداختیم. نیمههای شب صدای زمزمهای مرا از خواب بیدار کرد و چشم گشودم و حسین را دیدم که بر سجادهای نشسته و دعا میخواند و اشک میریزد.
نماز صبح را به اتفاق او همانند شب قبل خواندیم و حسین پس از خواندن نماز کتابی آورد که به زبان عربی نوشته شده بود و با صدای دلنشینی شروع کرد به خواندن آن کتاب، و هرچه بیشتر آن کلمات را میشنیدم، زیادتر مجذوب میشدم. وقتی که از خواندن آن کتاب فارغ شد پرسیدم: آیا این همان کتابی است که رسول خداصلی الله علیه وآله بر مسلمانان هدیه داده است؟
در حالی که آن را میبوسید، گفت: آری برادرم! این کتاب هدیهای است آسمانی که آیههای آن از طرف خداوند به محمّد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله نازل شده است و قرآن نام دارد و مهمترین معجزه رسول خدا همین کتاب است.
به پیروی از حسین آن را بوسیدم و به پیشانی مالیدم و گفتم:
ای حسین! به پروردگار سوگند! هیچ دینی را برتر از دین مسلمانان ندیدهام و امروز خوشحالم که قبل از مرگم به این حقیقت دست یافتهام و رنجی را که در این راه بردهام، بیهوده نبوده است و باید این حقیقت را به گوش مردم کشورم نیز برسانم.
یعنی میخواهی به هندوستان بازگردی؟!
نه دوست من! پس از این در بلادهای اسلامی
خواهم ماند و در آموختن آنچه را که دین تکلیف کرده است خواهم کوشید.
نامهای خواهم نوشت و آنچه را جستجو کردهام برای آنها شرح خواهم داد و نامه را توسط "تاگور" و بقیه همراهانم برای دوستانم خواهم فرستاد.
آیا بقیه عمرت را میخواهی در بلخ بمانی؟
هنوز تصمیمی نگرفتهام، ولی تا مدّتی در نزد تو خواهم ماند و به مسایل دیگری خواهم پرداخت که برایم مخفی مانده است.
آن روز را به اتفاق حسین و بقیه همراهانم به گردش گذراندیم و از جاههای دیدنی شهر، دیدن کردیم و حسین درباره آن مکانها توضیحاتی به ما میداد.
بلخ شهری سرسبز و زیبایی بود که با طراوت خویش خستگی راهی را که آمده بودیم، از تن ما بیرون میکرد. هنگام ظهر از "تاگور" خواستم تا کاروان را برای برگشتن به هند آماده کند و آنچه را لازم هست، خریداری نماید. اول از تصمیم من خوشحال شد، امّا وقتی فهمید که من در راه برگشت با آنها نیستم، ناراحت گردید. ولی چارهای نبود و باید این کاروان به کشمیر باز میگشت؛ چه با من و چه بدون من!
تا غروب آفتاب با یکدیگر بودیم و پس از آن از همراهانم جدا شدم و به اتفاق حسین به منزلش رفتم. باز فریضه نماز چون شب قبل انجام شد و سپس شام خوردیم و در فرصتی مناسب از حسین پرسیدم:
برادرم! میخواهم بدانم پس از آن که مولای شیعیان علی بن ابی طالب به شهادت رسید، چه کسی جانشینش شد؟
با گشاده رویی گفت: ما شیعیان معتقدیم که علیعلیه السلام اولین خلیفه پس از رسول خداست و بعد از او نیز فرزندانش را جانشینانش میدانیم و اعتقاد داریم که خلافت برای اولاد پیغمبر باقی میماند نه کس دیگر.
آیا از رسول خدا فرزندی به یادگار باقی مانده است؟
آری! از فاطمهعلیها السلام دختر محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله دو فرزند ذکور رشید به یادگار باقی مانده است که شیعیان پس از شهادت علیعلیه السلام با آنها بیعت کردند.
آنها کدامند؟
فرزند ارشد، امام حسنعلیه السلام نام دارد که پس از چندی به تحریک فرزند ابوسفیان توسط همسرش مسموم شد و به شهادت رسید و فرزند دوّمِ امیرالمؤمنینعلیه السلام، امام حسینعلیه السلام بود که در جنگی نابرابر با یزید پسر معاویه در صحرای کربلا همراه 72 تن از یاران باوفایش به
شهادت رسید و امامت نیز پس از او میان نُه تن از فرزندانش تا به امروز باقی مانده است.
منظورت از اینکه میگویی تا به امروز باقی مانده است، چیست؟ یعنی فرزندی از اولاد پیغمبر در عصری که ما در آن زندگی میکنیم، شیعیان را رهبری میکند!
آری برادر، و ما شیعیان ایمان داریم که تا روز قیامت نیز زنده خواهد ماند و مسلمانان را در امر دین هدایت خواهد کرد.
آیا کسی، تا کنون او را زیارت کرده است و اگر چنین است مرکز خلافتش در کدام شهر قرار دارد؟
برادرم، ایشان زمانی از مادر گرامیش متولد شد که خانوادهاش از هر سو در آسیب دشمنان دین قرار داشتند و خداوند برای اینکه جان عزیزش را از گزند کافران، از خدا بیخبر دور نگه دارد، رأی به غیبت او دادند
و ایشان از بدو تولد مانند حضرت خضر و مسیح در غیبت به سر میبرند، مگر در مواقعی که خود صلاح بدانند، ظاهر میشوند و کسانی میتوانند وجود مبارکش را زیارت کنند که حضرت آنها را طلب کند.
با شنیدن حرفهای حسین، آشوبی در دلم برپا شد که در تمام وجودم شعله میکشید و آن روز معنی طلب و عشق را فهمیدم. طلبی عالی که در هیچ کتابی نشانش نبود و تعجّب میکردم که چرا بعضی از مسلمانان با علم به وجود مبارک صاحب الزمانعلیه السلام از راه حقیقت جدا شدهاند و با اینکه محمّد رسول اللَّهصلی الله علیه وآله با زبان خویش جانشینش را به مردم شناسانده بود، ابوبکر را به خلافت برگزیدند. به حسین گفتم: برادرم، تا عمر دارم هرگز محبتهای تو را فراموش نخواهم کرد و خوشحالم که توانستم به دست تو مسلمان گردم و از این پس تو برادر
من خواهی بود.
در حالی که آثار رضایت بر لبانش نقش بسته بود گفت: غانم جان! من که کاری انجام ندادهام، جز آنچه که وظیفهام حکم میکرد و خوشحالم از اینکه بالاخره پس از یک سال سرگردانی به مقصودت رسیدهای و تا هر زمانی که در بلخ هستی با جان و دل از تو پذیرایی خواهم کرد.
ممنونم حسین! ولی من زیاد نمیتوانم در بلخ بمانم. حال که آنچه را میخواستم به دست آوردهام همراه کاروان "تاگور" خواهم رفت.
یعنی میخواهی به کشمیر برگردی؟
نه، پس از این سرزمین من جایی خواهم بود که برادران مسلمانم در آنجا باشند، اگر خدا بخواهند و زنده ماندم، باید به ایران بروم و در شهر قم به تحصیل
علوم دینی بپردازم. چون شنیدهام در آن شهر دانشمندان زیادی به تدریس مشغولند و مدارس زیادی در آن شهر ایجاد شده است!!!
من همواره برای تو آرزوی موفقیت میکنم امّا هر وقت گذرت به بلخ افتاد، درِ خانهام به رویت باز است.
متشکرم حسین، و از زحماتی که برایم کشیدهای تشکر میکنم.
فردای آن روز پس از خدا حافظی با والی بلخ و حسین بن اسکیب به سمت ایران حرکت کردیم و پس از روزها راه رفتن به ایران رسیدیم. از آن به بعد کاروان "تاگور" به سمت کشمیر حرکت کرد و من راه قم را در پیش گرفتم و وقتی به قم رسیدم، شهر را به همان صورتی دیدم که از قبل شنیده بودم.
قم مرکز علما و فقهای زیادی بود و مردم آزادانه در
آن شهر درباره مسایل دینی صحبت میکردند و دریافتم اگر به جای رفتن به افغانستان به قم میآمدم، زودتر به مقصود میرسیدم. امّا قسمت آن بود که به بلخ بروم و به دست حسین بن اسکیب، این آزاد مرد عرب، مسلمان شوم. پس از چندی با جماعتی آشنا شدم و هنگامی که آنها قصر سفر به بغداد را داشتند، من نیز با آنها همسفر شدم و مدّتی را در بغداد ماندم و نزد علمای مشهور شیعه به فراگیری علم پرداخته و پس از چندی از آن جماعت جدا شدم و به سامرا رفتم.
در سامرا مسجدی بود به نام عباسیه، که همیشه برای خواندن نماز به آنجا میرفتم تا اینکه یک روز پس از خواندن نماز در گوشهای از حیاط مسجد نشستم و به فکر فرو رفتم. در این هنگام مردی نزد من آمد و مرا به نامم صدا زد. با شنیدن اسمم متعجّب به آن مرد نگاه
کردم. دوباره به من گفت: برادر! آیا تو غانم خان هندی هستی؟
تبسّمی بر لبانش جاری شد و گفت: مولایت تو را میخواند.
ناباورانه پرسیدم: منظورت چیست؟
گفت: به دنبالم بیا.
من نیز از جا برخاستم و بدون هیچ حرفی همراهش رفتم. از چند کوچه گذشتیم تا به درِ منزلی رسیدیم. پس از گذشتن از آن وارد باغ بزرگی شدیم که خانهای نیز در میان آن خودنمایی میکرد. آرام و قرارم را از دست داده بودم و باور نمیکردم که توفیق زیارت مولایم را پیدا کردهام و خداوند این همه محبت را در حقّ این بنده ناچیز را داشته است.
هر قدمی که برمیداشتم صدای ضربان قلبم را بلندتر میشنیدم تا جایی که گمان نمودم ممکن است کبوتر جانم از خوشحالی پرواز کند و جسم بیمقدارم را فدای خاک پای مبارک مولایم بیافکند.
در آن لحظات رؤیایی، مراتب عشق را آنقدر بزرگ و وسیع میدیدم که حتی آسمان به این بزرگی گنجایش آن را نداشت.
به میانه باغ رسیدیم. جایی که به ایوان آن خانه ختم میشد. از چند پله گذشتیم و پا به عرصه ایوان گذاشتیم. در مقابل ما دری بود که با دستان مرد همراهم گشوده شد و خورشید تابناک عالم ولایت، به رویم تابید. از شعله بیکرانش سوختم و در مقابلش ذرّه ذرّه شدم.
با لبان متبسّم به من توجه نمودند و به زبان هندی فرمودند: مرحباً یا فلان! حالت چطور است؟ حال فلان
و فلان چطور است؟ و راجع به هریک از آنها جداگانه سؤال فرمود. بعد هم مرا به اتفاقاتی که برایم افتاده بود، خبر داد و تمام این سخنان را به زبان هندی فرمودند.
بعد فرمود: میخواهی با اهل قم به حج بروی؟
عرض کردم: آری مولای من.
فرمود: با ایشان مرو، صبر کن و سال آینده برو. پس از آن کیسهای که نزد حضرتش بود برداشت و به من مرحمت کرد و فرمود: این را برای مخارجت بردار و در بغداد بر فلانی وارد شو و او را بر چیزی مطلع نکن.
چون از خدمتش مرخص شدم، حال و هوای دیگری داشتم. حال و هوایی که تا آن وقت به من دست نداده بود و تمام وجودم یکپارچه از آتش دیدارش میسوخت.
با زیارت آن ماهتاب عالمتاب نگاهم به دین شیعیان
تازهتر گردید و آرزو میکردم ای کاش سالهای پیش، این مذهب را میشناختم تا عمرم به بطالت نمیگذشت و میتوانستم در راه اسلام گامی بردارم.
بنا به فرموده مولایم آن سال را به حج نرفتم و پس از مدّتی با خبر شدم که حجاج بنا به دلایلی توفیق زیارت خانه خدا را نیافتهاند و از محلی به نام عقبه برگشتهاند. فهمیدم که امام نیز به همین دلیل مرا از رفتن به مکّه باز داشته بود. پس از آن به خراسان آمدم و در آنجا ساکن شدم و سال بعد با کاروانی از مردم خراسان به زیارت خانه خدا رفتم و پس از زیارت با همان کاروان برگشتم و برای همیشه در آن شهر ماندم.