ghaemiyeh.com
مرکز نگهدارنده نسخه : سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران
شماره بازیابی نسخه : 5-32861
سرشناسه : شیخ بهائی، محمدبن حسین، 953 -1031ق.
عنوان و نام پديدآور : کشکول[نسخه خطی]/ بهاءالدین محمد بن عزالدین حسین حارثى همدانى عاملى جبعى، معروف به شیخ بهایی
وضعیت استنساخ : سعیدعلی حسینی لکهنوی، 1250ق.
مترجم دكتر علي غضنفري.
آغاز ، انجام ، انجامه : آغاز: الحمدلله الواحد المعين و صلى الله على سيدنا محمد و آله اجمعين و بعد فانی لما فرغت من تاليف كتابی المسمى بالمخلاة الذی حوى من كل شیء احسنه و احلاه و هو كتاب كتب فی عنفوانالشباب قد لفقته و نسقته و انفقت فيه ما رزقته و ضمنته ...
انجام: ... من كلام بعضالحكماء لایستصغروا شيئا من المعروف ان قدرتم على اصطناعه فان اليسير فی حالالحاجة انفع لاهله من درکالكثير فی حالالغنى عنه و من کلامهم رحمالله من اطلق ما بین کفیه و امسک ما بين فكيه.
انجامه: قد تمت الکتاب بعونالملک الوهاب بید فقیرالحقیر المسکین المستکین عبده العاصی سعیدعلی الحسینی الکهنوی فی سنه 1250 هجری.
مشخصات ظاهري : 480 برگ، سطرها متغیر: 76×123؛ قطع: 170×270
يادداشت مشخصات ظاهری : نوع و درجه خط: نسخ و نستعلیق، راسته- چلیپایی- حمایلی
نوع کاغذ: هندی نخودی، آهارمهره (برخی برگها سرخ و سبز رنگ شدهاست)
تزئینات متن: جدول دور متن و حاشیه به مشکی، عناوین و خطوط بالای برخی عبارات به سرخی
نوع و تز ئینات جلد: مقوایی با روکش تیماج عنابی با دو ردیف حاشیه ریسهای در مرکز جلد به شکل لوزی و اطراف آن جدول به زر، اطراف جلد حاشیه ریسهای زرپوش ضربی، عطف پارچه سبز تیره، اندرون کاغذ نخودی
خصوصيات نسخه موجود : حواشی اوراق: ادامه متن به شیوه موربنویسی در حاشیه
معرفی نسخه : بنگرید به شماره بازیابی 993 (993ع) در جلد 8 فهرست همین کتابخانه.
توضیحات نسخه : نسخه بررسی شده. تیر ماه 1399، برخی برگها نانوشته، لکه، رطوبت، مرمت غیراصولی،آفتزدگی برگها و جلد، جدا شدن جلد از نسخه، پارگی جلد از قسمت عطف
يادداشت کلی : زبان: عربی- فارسی
يادداشت عنوانهاي مرتبط : این اثر، به کشکول شیخ بهایی نیز معروف است.
يادداشت باز تکثير : این اثر، در سال 1296ق در ایران به چاپ سنگی رسیده؛ پس از آن بارها از سوی ناشران مختلف به چاپ رسیدهاست.
منابع اثر، نمايه ها، چکيده ها : الذریعة 18: 77؛ مشار عربی: 744؛ معجمالمطبوعات 2: 1263؛ فنخا 26: 403؛ ملی 8: 480؛ مرعشی 20: 248؛ سلطنتی 7: 582؛ ملک 1: 441
منبع تهیه : خریداری ازسیدمحمدحسین خبره فرشچی درتاریخ28/1/1389
عنوانهای ديگر : کشکول شیخ بهایی
موضوع : نثر فارسی -- مجموعهها
Persian prose literature -- Collections
نثر عربی -- مجموعهها
Arabic prose literature -- Collections
شعر فارسی -- مجموعهها
Persian poetry -- Collections
شعر عربی -- مجموعهها
Arabic poetry -- Collections
شناسه افزوده : حسینی لکهنوی، سعیدعلی، قرن 13ق.، کاتب
منشاء اثر : خبره فرشچی، سیدمحمدحسین
مقدمه ناشر 6
مقدمه مترجم 7
دفتر اول 17
مقدمه مؤلف 19
دفتر دوم 159
دفتر سوم 279
دفتر چهارم 437
دفتر پنجم 623
فهرست موضوعی 863
فهرست شعرا 892
فهرست منشورات مترجم 896
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم
مفتخرم که پس از سالها فعالیت در عرصه فرهنگی و چاپ صدها جلد کتاب، اینک کشکول شیخ بهاء رحمة اللّٰه علیه که حاوی نکاتی ارزشمند خاصه در حوزه اخلاق است، با ویژگیهای جدید تقدیم صاحبان اندیشه و ملت فرهنگ دوست خود کنم.
ترجمهای روان و نیز نمایهای از موضوعات مختلف این اثر ارزشمند، که حاصل تلاش بیوقفهی اندیشمند فرزانه حجةالاسلام والمسلمین آقای دکتر علی غضنفری میباشد، به حول و عنایت خدای متعال اکنون آماده طبع شدهاست.
باشد که خداوند متعال از ما و ایشان و همه کسانی که موجب رسیدن این معارف بیکران از علماء برجستهی پیشین به ما شدهاند، بپذیرد و همه را مشمول رحمت واسعه و فضل بیحصر خود قرار دهد. ان شاء اللّٰه تعالی
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم
کشکول نویسی یا متفرق نویسی، عبارت است از گردآوری مجموعهای رنگارنگ از مطالعات و احیاناً تحلیل آنها در راستای هدفی خاص که نگارنده در پی آن است. بسیاری از اندیشمندان در سیر مطالعاتی خود به موضوعی زیبا میرسند که چهبسا در قالبی خاص نگنجد. نیز گاهی در تفکرات خود به گوهرهائی نائل میگردند که چه بسا نتوان آنها را در موضوعی خاص جمع کرد.
جمع آوری این دانستنیها، در مجموعهای تحت عنوان کشکول که ظرفی برای اشیاء متفرقه است، هم از دست رفتن آن معلومات جلوگیری میکند و هم اینکه مخاطبان ویژهای که فرصت مطالعهی موضوعی مباحث را ندارند، جذب خود ساخته و اطلاعات عمومی گستردهای را در اختیار آنها قرار میدهد.
شیخ بهاء در سیر مطالعاتی خود و خاطرات و تجربیات ارزشمند از سفرهای متعدد خویش، نکاتی زیبا و مؤثر در افزایش اطلاعات عمومی و همچنین دارای آثار تربیتی یافتهبود؛ وی بخشی از این یافتهها را در مجموعه پنج دفتر کشکول جای دادهاست.
لازم به یادآوری است که به خاطر برخی نکات مطرح شده در این کتاب و غیر آن، نمیتوان شیخ را به گرایشی خاص متهم نمود. در این باره بایستی ضمن مطالعه دقیق تمامی مباحث کشکول، مجموعه کتابهائی که انتساب آنها به وی قطعی است، مورد توجه قرار گیرد.
اینک لازم است ضمن نگاهی به زندگینامه شیخ بهاء، به بایستههای ترجمه صحیح و نیز ویژگیهای این ترجمه اشاره کرد.
نام او محمد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمد بن صالح حارثی همدانی عاملی جبعی (جباعی) معروف به شیخ بهایی یا شیخ بهاء است. او از نژاد حارث بن عبداللّٰه اعور همدانی متوفی سال 65 هجری از برجستگان اسلام بوده است.
وی در روز چهارشنبه بیست و هشتم ذیالحجه 953ق در بعلبک در خانوادهای شیعی مذهب چشم به جهان گشود. و در جبل عامل در ناحیه شام در روستایی به نام جبع یا جباع میزیست.
ناحیه جبل عامل یکی از مراکز شیعه در خاورمیانه است و دانشمندان شیعه که از این ناحیه برخاستهاند، بسیارند. پدرش عزالدین حسین از شاگردان شهید ثانی بود که پس از قتل شهید ثانی تصمیم به ترک وطن گرفت و عازم ایران شد. بهاءالدین در کودکی در حالیکه سیزده سال داشت، به همراه پدرش به ایران آمد.
وی میل به سیاحت داشت و به مدت سی سال در بلاد عرب و عجم میگشت و در محافل علمی شرکت میجست. شیخ بهاء مدتی در مصر و بیت المقدس و دمشق و حلب ساکن بود و کسوت ظاهری او جهانگردی بود ولی قصد وی ترویج دانش بهصورتی ناشناخته و کسب دانش و معارف از صاحبان علم و معرفت بود.
در نیمه اول قرن یازدهم هجری، حوزه علمیه اصفهان از وجود نوادری چون شیخ بهایی، مجلسی اول، مجلسی دوم، میرداماد، ملاصدرا و میرفندرسکی بهره میبرد. نزدیکترین علمای زمان به شاه عباس، شیخ بهایی بود. وی در علوم فلسفه، منطق، هیئت تبحر داشت، شیخ بهایی از جمله نادر دانشمندان است که علاوه بر علوم دینی بر علومی همچون ریاضی، هندسه و فیزیک تسلط داشت. مجموعه تألیفاتی که از او برجای مانده حدود 88 کتاب و رساله است.
بهایی آثار برجستهای به نثر و نظم پدید آورده است. عرفات العاشقین (تألیف 1024-\1022)، اولین تذکرهای است که در زمان حیات بهایی از او نام برده است.
اشعار فارسی بهایی عمدتاً شامل مثنویات، غزلیات و رباعیات است. ویژگی مشترک اشعار بهایی، میل شدید به زهد است. از مثنویات معروف شیخ میتوان به «نان و حلوا یا سوانح سفرالحجاز» اشاره کرد. این مثنوی ملمّع چنانکه از نام آن پیداست در سفر حج و بر وزن مثنوی مولوی سروده شدهاست و بهایی در آن ابیاتی از مثنوی را نیز تضمین کرده است. او این مثنوی را به طور پراکنده در کشکول نقل کرده است.
«نان و پنیر»، «طوطی نامه» «شیر و شکر» از آثار شیخ است. «نان و خرما»، «شیخ ابوالپشم» و «رموز اسم اعظم» را نیز منسوب به او دانستهاند. تنها اثر فارسی بهایی که در دیوانهای چاپی آمده است، «رساله پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش» است. آثار نحوی و بدیع شیخ نیز جایگاه ویژهای دارد. مهمترین و دقیقترین اثر او در نحو، «الفوائد الصمدیه» معروف به صمدیه است که به نام برادرش عبدالصمد نگاشتهاست و جزو کتابهایدرسی در مرحله متوسط علم نحو در حوزههای علمیه است. اشعار عربی بهایی نیز شایان توجه بسیار است. معروفترین و مهمترین
قصیده او موسوم به «وسیلة الفوز والامان فی مدح صاحب الزمان علیه السلام » در 63 بیت است که هر گونه شبههای را در اثنا عشری بودن وی مردود میسازد. دوبیتیهای عربی شیخ نیز از لطافت زیبائی برخوردار بوده و غالب آنها در جهت تربیت و تعالی روحانی است.
از برجستهترین آثار چاپ شده بهایی میتوان به «مشرق الشمسین و اکسیر السعادتین»، در ارائه فقه استدلالی شیعه بر مبنای قرآن، «جامع عباسی»، از نخستین و معروفترین رسالههای عملیه به زبان فارسی، «حبل المتین فی احکام احکام الدین»، در فقه و تا پایان صلوة، «الاثنا عشریه» در برخی ابواب فقه چون طهارت، صلاة، زکات، خمس، صوم و حج، «زبده الاصول»، که تا مدتها کتاب درسی حوزههای علمی شیعه بود و دارای بیش از چهل شرح و حاشیه و نظم است، «الاربعون حدیثاً» معروف به «اربعین بهایی»، «مفتاح الفلاح» در اعمال و اذکار شبانه روز به همراه تفسیر سوره حمد، «حدائق الصالحین»، که شرحی بر صحیفه سجادیه است و البته از این اثر تنها الحدیقة الهلالیة در شرح دعای رؤیت هلال (دعای چهل و سوم صحیفه سجادیه) در دست است، «عروةالوثقی»، در تفسیر سوره حمد است، «عین الحیاة»، در تفسیر و شببه تفسیر صافی ملا محسن فیض کاشانی، «شرح تفسیر بیضاوی»، «حاشیه بر تفسیر بیضاوی»، «حل حروف القرآن»، «حواشی تفسیر کشاف»، و نیز «خلاصةالحساب»، «زبدة الاصول»، «توضیح المقاصد»، «تشریح الافلاک»، «مخلاة» اشاره کرد.
نامدارترین اثر بهایی «الکشکول»، معروف به «کشکول شیخ بهایی» است که مجموعه گرانسنگی از علوم و معارف مختلف محسوب میشود. تألیف این کتاب در مصر آغاز و در پنج جلد تنظیم شدهاست.
حیات شیخ بهایی با چهار تن از سلاطین سیاسی از جمله: طهماسب اول، اسماعیل دوم، محمد خدابنده و شاه عباس اول، همراه بود.
خاندان شیخ بهایی در قزوین، مورد توجه و عنایت دربار شاه طهماسب قرار گرفتند و شاه در نکوداشت بهاءالدین و فراهم نمودن اسباب تعلیم و معیشت وی توصیه و سفارش بسیار نمود. با ظهور شاه عباس اول در سال 966ق و برقراری نظم و امنیت در کشور و تغییر پایتخت از قزوین به اصفهان، شیخ بهایی به اصفهان فراخوانده شد و به مقام شیخ الاسلامی رسید.
چند ایراد مهم بر عملکرد سیاسی شیخ مطرح شدهاست که عبارت است از:
الف) همکاری وی با سلاطین صفوی در قالب پذیرش منصب شیخ الاسلامی.
ب) مدح سلاطین معاصر خود و تألیف کتاب یا رساله به نام آنها.
ج) تضاد و دوگانگی در نظر و عمل سیاسی.
شاید بتوان در پاسخ این ایرادها گفت: قصد شیخ ترویج دین و شریعت بوده است. نزدیک شدن او به حکومت به همین علت و برای جلب امکانات در همین راستا قابل ارزیابی است.
نیز نباید از نظر دور داشت که حکومت عثمانی در آن عصر از جمله دشمنان اصلی ایران محسوب میشد و تعریف و تمجید شیخ از سلسله صفویه در قبال حکومت رقیب آنان یعنی دولت عثمانی، امری لازم و اجتناب ناپذیر بود.
شیخ بهایی به مهارت در معماری و مهندسی معروف است. معماری مسجد امام اصفهان، شاخصی برای تعیین اوقات شبانه روز از روی سایه آفتاب (ساعت یا صفحه آفتابی و یا ساعت ظلی) در این مسجد، تعیین سمت قبله مسجد، تقسیم آب زایندهرود به محلات اصفهان و قرای مجاور رودخانه، گلخن گرمابهای در اصفهان به نام حمام شیخ بهایی یا حمام شیخ که شمعی در زیر پاتیل گلخن افروختهبود و با همان شمع آب حمام گرم میشد، طراحی منارجنبان اصفهان، طراحی شهر نجف آباد، کاریز شهر به نام قنات زرین کمر و... به او نسبت میدهند.
از جمله اساتید علمی وی، پدرش شیخ حسین، ملا عبداللّٰه یزدی، ملا علی مذهب، ملا افضل قاضی و حکیم عمادالدین محمود و ملا محمد باقر یزدی و نیز علماء مصر و شامات بود.
ملا صدرای شیرازی، فاضل جواد، سید هاشم بحرانی، ملا محسن فیض، ملا رفیع طباطبائی و ملا خلیل غازی و علامه محمد نقی مجلسی و ملا صالح مازندرانی، شیخ زین الدین عاملی، ملا حسن علی شوشتری، نظام الدین ساوجی، سید حسین کرکی و...از شاگردان او محسوب میشوند.
گویند شیخ در درس، حکایات اخلاقی را بیان میکرد.
شیخ در دوازدهم شوال 1030ق در سن هفتاد و هفت سالگی پس از یک هفته بیماری از دنیا رفت. تشیع بیمثالی از جنازه او در میدان نقش جهان اصفهان بعمل آمد و بنابر وصیت خودش و فرمان شاه عباس در محل پای امام رضا علیه السلام ، دفن گردید.
شکراللّٰه سعیه و رحمةاللّٰه و برکاته الواسعة علیه و علی جمیع المؤمنین.
ترجمه اگر رباعی و از «ترجم» مشتق شدهباشد، به معنای گردانیدن لفظی از زبانی به زبان دیگر میباشد و اگر ثلاثی و از رجم مشتق شدهباشد به معنای انداختن مطلب و بیان آن از روی حدث و گمان خواهد بود.
این واژه اصطلاحاً به معنای برگرداندن کلمات و عبارات از زبان متکلم به زبان مخاطب است، که گاه ترجمه تحت اللفظی نام میگیرد.
در این نوع ترجمه واژهها معادل یابی میشوند و معادلها به جای واژههای زبان متکلم جایگزین میگردند. این نوع از ترجمه برای فهم معادل لغات مبدأ، نیکوست ولی با توجه به این که فضای تکلم زبانهای مختلف به یک شکل نیست، شیوه چینش واژهها هم یکسان نمیباشد، چنین ترجمهای گاه خود را گنگ نشان داده و مفهوم مورد نظر متکلم را ابلاغ نمیکند.
عمده این مشکل، از آنجا ناشی میشود که مترجم تنها واژهها را ترجمه میکند، وی میخواهد ساختار زبان مبدأ را به زبان مخاطب انتقال دهد، که این گاهی برای مخاطب که به دستور زبان خود آشناست و از دستور زبان متکلم بیگانه است قابل فهم نیست.
همچنین مترجم گاه با خواندن یک و یا چند باره متن و توجه به معانی واژهها و دستور زبان مبدأ و مقصد، مفهومی که از آن عبارت درک میشود، استخراج کرده و آن را با جملهبندی جدید، در قالب دستور زبان مقصد پیاده میکند.
هدف مترجم از این نوع ترجمه، ابلاغ محتوا و مفهوم مورد نظر متکلم به مخاطب میباشد.
طبیعی است در این نوع ترجمه، تراوشات ذهنی و سوابق فکری مترجم و شرایط زمانی و مکانی ترجمه نیز بیتأثیر نیست و... بنابراین چه بسا با اندکی کمدقتی بهجای بیان آراء و نظریات متکلم، اعتقاد مترجم مطرح شود.
البته ناگفته نماند که برخلاف ترجمه تحت اللفظی، این نوع از ترجمه برای مخاطبان، بیشتر قابل درک است.
متن ترجمه در نوع ترجمه دخالت عمدهای دارد. به همین جهت لازم است چند متن ترجمهای مورد بحث اجمالی قرار گیرد.
متون دینی به دو بخش عمده قابل تقسیم هستند. متون وحیانی که مراد از آن کتابهایمقدس و
از جمله قرآن کریم است که بدور از هر گونه تحریفی به همان شکل نازل شده، باقی ماندهاست.
بخش دیگر از متون مقدس، متون روائی است که مسانید تفسیر قرآن و احکام فقهی، اخلاقی و...
میباشد. ترجمه این متون به خاطر اهمیت ویژهای که دارند، حساسیتی خلاص را میطلبد.
متون ادبی نیز همانند شعر و داستان ویژگی خاصی دارند و به همین جهت ترجمه آنها حساسیت ویژهای دارد.
شاعر با استفاده از قدرت خیال و با بهرهگیری از انواع صناعات ادبی با رعایت دستور زبان و سبک شعری خاص، جملاتی موزون را طرح میکند. تغییر حروف، دگرگونی در اعراب کلمات، استفاده از جناس، تضاد و غیره دراین مهم سهیم هستند. پس شعر صرفاً بیان محتوا نیست، ریختن محتوا در الفاظی محدود و مشخص است که گاه اضافه شدن یک حرف، شعر و مراد شاعر را مختل میکند. حساسیت ویژه این قسم از ترجمه گاهی چنان خودنمائی میکند که امکان ترجمه را از مترجم میگیرد، چراکه او احساس میکند توان انتقال معرفت مورد نظر مؤلف در قالب الفاظ و عبارات متناسب با متن را ندارد. این مسأله در ترجمهی کشکول بهشدت خود نمائی میکند.
در ترجمه متون علمی علاوه بر مراعات تمام آنچه که مترجم بایستی رعایت نماید، اشراف به اصطلاحات خاص آن دانش نیز لازم است. مترجمی که متن فقهی، فلسفی، طبی و... ترجمه مینماید باید اصطلاحات خاص این فنون را بداند، چرا که در غیر این صورت، وی معادل لغوی واژه متن را جایگزین آن میسازد، که شاید اساساً مورد نظر ماتن نبوده است.
مطبوعاتی که به ارائه اخبار و اطلاعات سیاسی و اجتماعی میپردازند، به خاطر حساسیتهائی که در گسترهی معنائی واژهها وجود دارد، ویژگیهایی خاص دارند. به طوری که گاه اخبار منتشره در این دسته از مطبوعات، با حذف یک علامت ویرایشی و یا جابجا شدن یک کلمه و یا یک حرف در معنای مقصود اخلال ایجاد میکند.
متون عامیانه مثل متون نمایشنامهها و گفتگوهای عامیانه، غالباً با گویشهای خاص مکتوب میشود و حتی حالات گویندگان در متن ذکر میگردد. اگر ترجمه این نوع از متن به صورت متن نمایشی و گفتگو ارائه شود باید مترجم علاوه بر شرایط عمومی ترجمه، با نمایشنامه نویسی و با
گویش عامیانه زبان مقصد آگاه باشد.
ترجمه سخنرانی یا مصاحبه، از ترجمه متن مکتوب سختتر است، مترجم بایستی حافظهی قوی و سرعت انتقال داشتهباشد تا بتواند در حین تکلم متکلم، به نزدیکترین واژه به مراد متکلم دست یابد.
گاهی متن ترجمه شدهای به زبان سوم ترجمه میشود. مثلاً اصل متن به زبان عربی است، و به زبان فرانسه ترجمه شدهاست و حال مترجمی میخواهد آن را به زبانی و مثلا فارسی برگرداند.
این شکل از ترجمه تمام مشکلات ترجمه را بصورت مضاعف داراست. چه اینکه امکان دخالت دیدگاه مترجم در آراء صاحب اثر، دو برابر میشود، نیز امکان اشتباه او هم به همین صورت افزایش پیدا خواهد کرد.
ترجمه را میتوان به سه شکل کلی (دقیق، تلخیصی و اقتباسی) انجام داد.
ترجمه دقیق، در مقابل ترجمه تلخیصی و اقتباسی است.
خصوصیت عمده ترجمه دقیق در این است که متن ترجمه شده، عین اصل تلقی شود و مخاطب از آن همین برداشت را داشتهباشد.
در ترجمه تلخیصی، مترجم کلام متکلم را فشردهکرده و محتوای آن را به زبان مخاطب ذکر میکند.
مترجم علاوه بر شرایط عمومی ترجمه بایستی به قوانین تلخیص آشنایی داشتهباشد چراکه برخی تصور کردهاند، تلخیص به معنای حذف و اثبات است، در حالیکه در تخلیص هرگز نباید از متن اولیه چیزی را حذف کرد و یا عین مطلبی را آورد (مگر در مواردی که حذف یا ذکر چیزی ضروری به نظر رسد)، بلکه باید چکیدهی اصل را که حاوی همه مطالب آن است مطرح ساخت.
در ترجمه اقتباسی، مترجم به فراخور نیازی که خود به کلام متکلم دارد، بخشی از آن را اقتباس میکند و به ترجمه همان بخش میپردازد، لازم به ذکر است که مترجم در ترجمه تلخیصی و یا اقتباسی بایستی به صراحت عبارتی که حاکی از تلخیص و اقتباس از متن است، بیاورد.
ترجمه بدون فهم دانستنیهای ذهنی متکلم و اعتقادات او و نیز شرایط مکانی و زمانی وی
میسر نیست. این مهم حساسیت کار مترجم را دو چندان میکند و لذا برای هر چه بهتر شدن کار ترجمه و ارائه ترجمه صحیحتر، شروطی ترسیم شده است. این شروط عبارتند از:
از ارکان مهم ترجمه آشنایی کامل با زبان مبدأ و مقصد است، باز یادآوری میشود که این آشنایی بایستی تام بوده و به جزئیات دستوری و گفتاری هر دو زبان، همچنین واژههای مأنوس و نیز اصطلاحات آن دو، سرایت کند. بدیهی است کوچکترین نقص در این مهم، به همان اندازه از درست بودن ترجمه میکاهد.
مترجم میبایست با متن آشنایی داشتهباشد، این امر خصوصاً در متون تخصصی و حتی نیمه تخصصی ضروری به نظر میرسد. عدم آشنایی مترجم با متن موجب خروج ترجمه او از ترجمهی فنی شده و حاصل آن چیزی جز ارائه متن عامیانه به جای متن تخصصی نخواهدبود.
از برجستهترین ویژگیهای مترجم، امانت داری اوست. متنی که در اختیار او قرار گرفتهاست چون مردهای بیجان بر سکوی غسالخانه است که غسال به هر شکل که بخواهد با او رفتار میکند و او قدرت هیچ عکسالعملی را ندارد. بی تردید ترجمه نادرست، نه تنها موجب ارائه مفهومی ناقص به مخاطب میشود، بلکه هتک حرمت جدی ماتن اولیه است و این از گناهان بزرگ شمرده میشود.
مترجم در ترجمه لغوی واژهها باید به کتابهایلغوی معتبر رجوع کند. طبعاً کتابهائی که نگارش آنها به زمان نگارش متن نزدیکتر باشد در اولویت قرار دارند چرا که گذشت زمان در تغییر مفاهیم الفاظ بیتأثیر نیست.
هرچند برخی ترادف را در لغت عرب نمیپذیرند و میگویند هر کدام از واژههای مترادف برای حالتی از حالات خاص موضوع، وضع شدهاست، ولی گاهی این حالات چنان به هم نزدیک است که عرف جز ترادف از آن چیزی درک نمیکند. البته علومی چون وجوه و نظائر در همه لغات و حتی لغت عرب همین موضوع را بررسی میکند. مترجم بایستی سعی کند در مقابل هر واژهای از متن، معادلی که نزد مخاطب مأنوستر است تهیه نماید.
آشنایی با زمان کتابت متن و فضای سیاسی، اجتماعی، علمی و... حاکم بر آن و نیز دیدگاه نویسنده اولیه، نقش عمدهای در ارائه ترجمهای خوب دارد.
شما به ترجمههای آیات قرآن توجه کنید. گاه ترجمه برخی آیات بدون توجه به فضای نزول آیه اساساً امکانپذیر نیست. و چه بسا با آشنایی با آن فضا، آیه درخشش ویژهای بیابد که فهم آن از قبل دشوار به نظر برسد.
لازم است بعد توضیحات بالا به ویژگیهای این ترجمه پرداخت. ترجمهای که در پیش روی دارید، از نوع ترجمه آزاد و دقیق است. مترجم تلاش کردهاست مراد و مقصود مؤلف را در کمترین عبارت بنگارد. قبل از استفاده از این ترجمه به نکات ذیل توجه شود.
عناوینی که به مباحث مطرح شده، داده شدهاست از مترجم است. این عنوانها در فهرست موضوعی پایان کشکول، کار را برای تحقیقات اندیشمندان آسانتر خواهد ساخت.
برخی از روایاتی که ایشان از معصومین علیهما السلام نقل کردهاست ممکن است نتوان سندی برای آن یافت، چه بسا ایشان آنها را در کتب دیگری که بهدست ما نرسیدهاست، دیده باشد.
بسیاری از مطالبی که ایشان به عابد و زاهد و حکیم و عارف و... نسبت دادهاند، با اینکه متن روایتی از معصوم علیه السلام میباشد، به همان صورت نقل شدهاست.
در موارد بسیاری، شیخ بهاء گفتهای را منتسب به یکی از حکیمان یا بزرگان یا ادیبان و شعرا کرده و یا میگوید: علامه گفت...، این موارد نیز مطابق متن مطلق گذاشته شدهاست؛ چه اینکه یافتن گوینده اصلی میسر نیست؛ هرچند ممکن است از مجموع کتاب آن اسامی تا حدودی روشن شوند.
برخی حکایات که جنبه پند نداشته و حتی بیانگر نکتهای تاریخی نیست و تنها مزاحی سرد و مطابق زمانه بودهاست، حتی المقدور سعی شدهاست این حکایات آورده شوند. به هر حال نهایت سعی شدهاست تا هیچ حکایتی هر چند با کمترین فائده و هرچند تکراری، از قلم ترجمه نیفتد.
برخی از قواعد نجومی گذشته، در حدود کشفیات گذشته بوده که اکنون جای خود را به فرضیهها و قوانین برتر دادهاند، به جهت بیاثر بودن این مباحث، بخشی از آنها حذف شدهاند.
از آنجا که اشعار عربی و گاه طولانی، بخشی از متن اصلی کشکول را به خود اختصاص داده است، مواردی که حاوی پند واندرز اخلاقی نبوده و صرفاً بیانی بلیغ محسوب میشوند، ترجمه
نشدهاند. چه اینکه ترجمه این اشعار به نثر فارسی، معنای مورد نظر شاعر را ابلاغ نمیکند و جز عباراتی پراکنده که ذهن مخاطب را بیشتر مشوش کند، معنای قابلی را القاء نمینماید.
اشعار عربی ترجمه شده، در متن آمدهاند تا خوانندگانی که به اصل اشعار رغبت دارند بینصیب نمانند.
برخی اشعار از شعرائی است که نام آنها در متن نیامدهاست؛ نیز شیوه نگارش برخی اشعار به گونهای است که تصور میشود از شیخ است، در حالی که در دیوان سایر شعرا دیده میشوند. در برخی از اشعار هم کم و زیادهائی در واژگان دیده میشود که همه را به جهت حفظ امانت به همان صورت که در متن بوده، آمدهاند.
بعضی از واژهها در اشعاری که شیخ از شاعران مختلف نقل کردهاست، با دیوان اشعار در دست از آنان اختلاف اندکی دارد. در این موارد آنچه در متن آمده، رعایت شدهاست.
گاه شیخ در کشکول برخی عبارات کتب فارسی را به فارسی آوردهاست. این عبارتهابدون ویراستاری نقل شدهاند.
هر چند اینجانب بر برخی از نکات مطرح شده از سوی شیخ بهاء نقدهایی دارم، اما هرگز دیدگاه خود را مطرح نکردم و هرگز دوست نداشتم ترجمه نیز به شکلی باشد که ایده خود هرچند به کنایه و تعریض بیاید. البته در موارد معدودی که دیدگاه شیخ ممکن است تشویشی در ذهن مخاطب ایجاد نماید، توضیحی در پاورقی آوردهام.
از متن اصلی کشکول، چاپهای مختلفی در دست است که گاه بهم ریختگیهائی در آنها مشاهده میشود. در این ترجمه، کشکول چاپ چاپخانه حکمت قم در کتابخانه دانشگاه تهران به شماره PK6521 ، B151 محور قرار داده شدهاست.
لازم است از همه کسانی که تاکنون به ترجمه این اثر درخشان پرداختهاند، بهویژه از دانشمند محقق، آقای حاج شیخ محمد باقر ساعدی خراسانی، تقدیر شود. بیتردید آنچه در این ترجمههااز قلم افتادهاست نمیتوان بهسادگی از سهو مترجمان دانست.
در پایان این مقدمه، از خدای متعال علو درجات شیخ بهاء و مترجمان و دانشپژوهان در این عرصه را خواستارم.
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی
علی غضنفری
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین. و بعد؛ همه گونه مطالب خوب و دلنشین در کتاب مخلاة یعنی توبره، جمع کردم، و نوشتن آن را در آغاز جوانی آغاز کردم. در این کتاب هر آنچه روزی داده شدهبودم، جمع نمودم؛ هرچه که نفس به آن اشتها دارد و چشم به آن خشنود میشود و ظاهر تأویل قرآن و چشمههای اخبار و احادیث و محاسن آثار اسلامی و حکمتهای بدیع که درخشش آنها موجب نورانیت میشود. کلمات جامعی چون بدر تابان و نسیم قدسی که مشام ارواح را معطر مینماید و ارادت انسانی که استخوان پوسیده را زندگی میدهد و نفسهای عروسهایی که چون گوهر درخشان و مسایل نفیسی که سزاست با نور بر صورت حور نوشته شود و مباحث بسیاری که بهخاطرم آمده و مناقشههای زیادی که در زمان تحصیل به ذهن قاصر من رسیدهاست با ترتیبی که هیچ مؤلفی تاکنون بر این ترتیب بر من پیشی نگرفته و پیراستگی ویژه که کسی تاکنون بدان راه نیافتهاست.
من به مطالب کمیابی دست یافتم که طبیعت آدمی بدان توجه نموده و گوشها بدان رغبت داشته، اندوهناک را خوشحال و سزای نگهداری چون گوهر دارد، لطیفههایی که از نوشیدنی گوارا صافتر و از روزگار جوانی درخشانترند، اشعاری که از آب زلال خوش گوارتر و از سحر جایز لطیفترند، موعظههایی که اگر بر سنگ خوانده شود، منفجر شود و اگر بر ستارگان قرائت شود پراکنده گردد، فقرههایی که از گونه زیباتر و از شکوه عاشق نازکتر بود.
پس از نگارش کتاب «مخلاة»، درخواست خیر از خدا کردم و کتاب دیگری نگاشتم که جا پای مخلاة گذارد و مصداق این مثل (ترک الاول للاخر) آشکار شود، البته چون فرصتی برای موضوعی کردن این کتاب نیافتم، آن را چون سبدی قرار دادم که ارزان و گران در آن جمع شدهباشد و چون گردنبندی که دانههای چاق و لاغر آن پراکنده شدهباشد، این کتاب را کشکول نامیدم تا با اسم برادرش مخلاة مناسبت داشتهباشد. البته از کتاب مخلاة در این کتاب چیزی نیاوردم و برخی صفحات آن را سفید گذاشتم تا به فرصت پر کنم تا کشکول لبریز نشود، چه اینکه گدا محروم شود اگر کشکولش پر گردد.
حال دیدگان خود را در این بوستانها بچرخان و ذوق خود را از حوض آن سیراب نما و در
باغستانهای آن گردش کن و نور حکمت از مشرق آن بگیر و برای گرفتن آن دندان حرص خود را بفشار و آن را بر کسیکه توان درکش ندارد نثار نکن، و این کتاب و برادرش (مخلاة) را همنشین تنهایی و مونس وحشت و باعث راحتی یار خلوت و رفیق مفرد و ندیم حضر قرار ده که این دو کتاب همواره دو همسایه نیکو و دو داستان سرای عالی و دو استاد خاضع و دو معلم متواضع، بلکه دو باغ با بوی خوش گل و دو زن نیکورخسار و دو ترانه خوان زیباپوش و دو خوش بوی در لباس جلال هستند. پس آنها را از غیر طالبانش حفظ کن و جز برای خواستگارانش بذل ننما که هرکس جاهلان را دانش دهد، نابودش ساخته و آنکه دانش را از صاحبان حق منع کند، ظلم نمودهاست.
فمن منح الجهال علماً اضاعه
و من منع المستوجبین فقد ظلم
مفسران در تفسیر این آیه وجوه عدیدهای را مطرح کردهاند از جمله بهترین آنها چیزی است که در تفسیر فخر رازی آمدهاست و حاصل آن این است که در شریعت اسلام آمدهاست که کسیکه چند جنس را در یک معامله خرید و برخی از آنها معیوب درآمد، مشتری میتواند همهی اجناس را پس دهد یا همه را نگهدارد و اینکه تنها معیوبها برگرداند صحیح نیست. (این عمل که تبعض صفقه نامیده میشود، روا نیست). در نماز نیز انسان عابد که عبادت ناقص بجا آوردهاست، آن را تنها به خدا عرضه نمیکند بلکه با عبادت جمیع عابدان از انبیاء و اولیاء و صالحان عرضه میکند و عرضه کلی موجب پذیرش عبادت او میشود چه اینکه حتماً خدا همه را با هم برنمی گرداند و رد برخی همان تبعض صفقه است و از آن نهی شدهاست پس خدا عمل او را نیز در ضمن عمل بقیه میپذیرد.
یکی از ارباب حال روزی به یارانش گفت: اگر مرا مخیر کنند بین دخول در بهشت و دو رکعت نماز، نماز را ترجیح دهم. گفتند: چرا؟ فرمود: من در بهشت به بهره خود مشغولم و در نماز به حق پروردگارم و این کجا و آن کجا.
احیاءالعلوم آوردهاست: کسی شبلی را پس از مرگش به خواب دید و به او گفت: خدا با تو چه کرد؟ گفت: با من مناقشه کرد تا بیچاره شدم. و چون مرا بیچاره دید در رحمت خود فرو برد. دیگران نیز او را بخواب دیدند و از حالش پرسیدند وی دو بیت شعر گفت که: با دقت به حساب ما رسیدگی کردند، پس منت گذاشتند و آزاد کردند این شیوه پادشاهان است که با مملوک آن مدارا کنند.
حاسبونا فدقّقوا ثم منّو فأعتقوا
هکذا شیمة الملوکِ بالممالیک یرفقوا
عبدالملک مروان نزدیک مرگش در کاخ خود، رختشویی را دید که لباسها را برای شستن به زمین میزد، گفت: ای کاش لباسشو بودم و خلافت را عهده دار نمیشدم. سخن او به ابوحاتم رسید، او گفت: خدا را سپاس که اینان را به جایی رسانده که لحظه مرگ آرزوی حالی را میکنند که ما در آن هستیم و البته چون مرگ ما رسد، آرزوی حال آنها نکنیم.
معاذ بن جبل میگوید: به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم: مرا به عملی خبر ده که با آن داخل بهشت شوم و مرا از جهنم دور نماید. پیامبر فرمود: سئوال مهمی پرسیدی و البته بر کسیکه آن را انجام دهد آسان است. خدا را پرستش نما و چیزی را شریک او قرار نده، نماز را بپادار، زکات ده، رمضان روزه بگیر و حج برو. سپس فرمود: آیا تو را به راههای خیر راهنمایی نکنم؟ گفتم: آری؛ فرمود: روزه سپر است، صدقه خطا را خاموش میکند چون آب که آتش را خاموش میکند و نماز انسان در دل شب، شعار صالحان است. سپس پیامبر این آیه را تلاوت کرد. تَتَجٰافیٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضٰاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ . (1)
پس فرمود: آیا تو را خبر دهم به اساس هر کار و ستون دین و فراز کوهان آن؟ گفتم: آری، فرمود: اساس هر کار اسلام و ستون آن نماز و فراز کوهان آن جهاد است. سپس فرمود: آیا تو را خبر دهم به معیار آن؟ گفتم: بلی، فرمود: زبانت را در اختیار بگیر. گفتم: ای پیامبر خدا آیا ما به آنچه میگوییم مؤاخذه میشویم. فرمود: مادرت بعزایت ای معاذ، آیا انسانها بهخاطر آنچه از زبانشان عایدشان میشود، با صورت (بینی) در آتش نمیافتند.
یکی از بندگان برجسته خدا گفتهاست: سی سال نماز را که در صف اول بجا آوردم، اعاده کردم چرا که روزی بهخاطر عذری دیر آمدم و به صف اول نرسیدم و در صف دوم قرار گرفتم.
احساس خجالت کردم که مردم مرا در صف دوم میبینند. از این فهمیدم که نماز سی سال گذشتهام شائبه ریا داشتهاست و از اینکه مردم مرا سبقت گیرنده در خیر میدانند لذت بردهام.
کسی گفتهاست عزت بدون عین علم، زلت و بدون زای زهد، بیماری است.
بزرگمهر میگوید: دشمنان با من دشمنی کردند و دشمنی دشمنتر از نفسم نیافتم. با
1) 1) - از بستر پهلو میگیرند و با بیم و امید پروردگارشان را میخوانند و از آنچه به آنها روزی دادهایم، انفاق میکنند. سجده، 16.
همه شجاعان مبارزه کردم و کسی جز دوست بد بر من غلبه نکرد. از هر غذای لذیذی خوردم و با زیبا چهرگان همبستر شدم و لذیذتر از عافیت نیافتم. صبر زرد و شربت تلخ خوردم و بدتر از فقر ندیدم. با کوهها کشتی گرفتم و با شجاعان مبارزه کردم و غالبتر از زن سلیطه نیافتم. تیراندازی کردم و تیر خوردم و سختتر از سخن بد از دهان طالب حق ندیدم. اموال و اندوخته را صدقه دادم و صدقهای نافعتر از هدایت گمراه نیافتم. به نزدیکی پادشاهان و گرفتن صله از آنان خوشحال شدم و چیزی زیباتر از آزادی از دست آنان نیافتم.
هر یکصد سال در برخی نواحی هند جشنی بپا میدارند. اهل شهر از بزرگ و کوچک به صحرا در کنار صخرهای بزرگ میروند. منادی ندا دهد بر این صخره نایستید جز کسیکه در عید سابق حاضر بودهاست. شاید پیرمردی پیر که قدرتی نداشته و نابینا باشد و یا پیرزنی بدچهره که از شدت پیری روی پا نایستد، بسختی بر بالای سنگ میروند. و چه بسا اصلاً کسی حاضر نباشد و همه از بین رفتهباشند. هرکس بر این سنگ میایستد با صدای بلند میگوید: من در عید سابق حاضر و بچه کوچکی بودم در آن سال، شاه فلان شخص و وزیر او فلانی و قاضی فلانی بود. سپس او مردم آن زمان را توصیف میکند که چگونه خاک قبرشان را یکسان کرد و در زیر خاک مدفون شدند. آنگاه مردم را موعظه میکند و مرگ را به یاد آنها میاندازد و فریب دنیا را یادآور میشود، و دگرگونی حال دنیا را بازگو میکند. مردم در آن روز بسیار میگریند و مرگ را یاد میکنند و بر گناهانشان تأسف میخورند و از غفلت در عمر خود متأثر میشوند و آنگاه توبه میکنند و بسیار صدقه میدهند و گذشته را جبران میکنند.
دیگر از عادات آنها این است که وقتی سلطان آنها میمیرد، او را در کفن گذاشته و بر حیوانی میگذارند و کشان کشان میبرند در حالی که موی سرش بر زمین کشیده میشود، پشت سر او نیز پیرمردی میآید که خاک موی سر او را جارو میکند و میگوید: ای مردم غافل، چشم باز کنید و ای مقصران و غافلان دامن تلاش به کمر زنید، این سلطان شماست؛ ببینید پس از آن عزت و شوکت، دنیا با او چه کرد! کار آنها با این جسد همین است تا از همهی کوچههای شهر عبور کنند و جسد را در قبر گذارند و این رسم آنان در باره هر کدام از ملوک است.
بزرگی گفتهاست چون نفس، تو را عصیان کرد؛ تو نیز درخواستهایش را اطاعت نکن.
مولوی
جان ز هجر عرش اندر فاقهیی
تن ز عشق خاربن چون ناقهیی
جان گشاید سوی بالا بالها
تن زده اندر زمین چنگالها
این دو همره یکدگر را راهزن
گمره آن جان کو فروماند زتن
همچو مجنونند و چون ناقهاش یقین
میکشد آن پیش و این واپس بکین
میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان
یکدم ار مجنون زخود غافل شدی
ناقه گردیدی و واپس آمدی
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم
ما دو ضد بس همره نالایقیم
تا تو باشی با من ای مردهی وطن
بس ز لیلی دور ماند جان من
روزگارم رفت زین گون حالها
همچو تیه قوم موسی سالها
راه نزدیک و بماندم سخت دیر
سیر گشتم زین سواری سیر سیر
سرنگون خود را ز اشتر درفکند
گفت سوزیدم زغم تا چند چند
آنچنان افکند خود را سوی پست
کز فتادن از قضا پایش شکست
پای خود بر بست و گفتا گو شوم
در خم چوگانش غلطان میروم
زین کند نفرین حکیم خوش دهن
بر سواری کو فرود ناید زتن
عشق مولی کی کم از لیلی بود
گوی گشتن بهر او اولی بود
گوی شومی گردد بر پهلوی صدق
غلط غلطان در خم چوگان عشق
لنگ و لوک و خفته شکل و بیادب
سوی او میغیژ و او را میطلب
یکی از بزرگان گفتهاست: در بلاد مغرب به طبیبی برخوردم که عدهای بیمار کنار او بودند و او علاج آنها را توصیف میکرد. من هم نزد او رفتم و گفتم: مرض مرا علاج کن که خدا شما را ببخشد. لحظهای در بیماری من نگریست و این نسخه را تجویز کرد. ریشه فقر و برگ صبر و هلیله تواضع را در ظرف یقین بریز و آب خشوع بر آنها بیفزا، آتش حزن را زیر آن روشن کن و با صافی مراقبت در جام رضا بریز و با شراب توکل مخلوط نما و با کف صدق تناول کن و با کاسه استغفار بنویس و با آب ورع مضمضه نما و از خوردن غذای حرص بپرهیز، خدا اگر
بخواهد تو را شفا میدهد.
تهامی میگوید: مجاهده میکنم با غرور و نهایت غنای دنیا این است که فقیر شود، ما در دنیا چون ساز کشتی هستیم که تصور میکنیم از حرکت ایستادهایم، در حالی که زمان ما را به حرکت میآورد.
تنافس فی الدنیا غروراً و انما
قصاری غناها ان یعود الی الفقر
و انا لفی الدنیا کرکب سفینة
نظنّ وقوفا و الزمان بنا یجری
کسی گفتهاست: روزی به قبرستان رفتم، بهلول را دیدم گفت: اینجا چه میکنی؟ گفتم: با مردمی همنشینی میکنم که مرا آزار ندهد و اگر از آخرت غافل شوم، آن را بهخا طرم آورد و چون غیبت کنم از من غیبت ننماید.
به دیوانهای که از قبرستان بیرون میآمد، گفته شد: از کجا آمدهای؟ گفت: نزد این قافله که اینجا منزل کردهاند، بودم. گفت: به آنان چه گفتی؟ دیوانه گفت: گفتم: کی میروید؟ گفتند: وقتی شما بیائید.
عدهای از اهل کمال میگویند: چون دیدار شب میآید خوشحال شوم و میگویم با پروردگارم خلوت میکنم و چون میبینم صبح میشود از دیدن آنچه مرا از خدا مشغول خود سازد، به وحشت میافتم.
مولوی
عقل جز وی عقل را بد نام کرد
کام دنیا مرد را ناکام کرد
چون ملایک گوی لا علم لنا
تا بگیرد دست تو علمتنا
دل ز دانشها بشستند این فریق
زانکه این دانش نداند این طریق
دانشی باید که اصلش زان سر است
زانکه هر فرعی به اصلش رهبر است
پس چرا علمی بیاموزی بمرد
کش بباید سینه را زان پاک کرد
گر در این مکتب ندانی تو هجی
همچو احمد پری از نور حجی
گر نباشی نامدار اندر بلاد
گم نه یی واللّٰه اعلم بالعباد
هِرَم بن حیان گوید: نزد اویس قرنی آمدم. گفت: چه شده؟ گفتم: میخواهم با تو انس گیرم. اویس گفت: من کسی را ندیدم که پروردگارش را بشناسد و با بندهاش مأنوس گردد.
عطار
گم شد از بغداد شبلی چند گاه
کس بسوی او کجا میبرد راه
باز جستندش زهر موضع بسی
در مخنث خانهیی دیدش کسی
در میان آن گروه بیادب
چشمتر بنشسته بود و خشک لب
سائلی گفت ای بزرگ راز جوی
این چه جای تست آخر بازگوی
گفت این قومند چونتر دامنان
در ره دنیا نه مردان نه زنان
من چو ایشانم ولی در راه دین
نه زنم نه مرد در دین آه از این
گم شدم در ناجوانمردی خویش
شرم میدارم من از مردی خویش
هرکه جان خویش را آگاه کرد
ریش خود دستار خان راه کرد
همچو مردان کن دلی را اختیار
تا شود آن برتر از جان پیش یار
گر تو بیش آیی ز موری در نظر
خویشتن را از بتی باشی بتر
مدح و ذمت گر تفاوت میکند
بت گری باشی که او بت میکند
گر تو حق ر ا بندیی بتگر مباش
ور تو مرد ایزدی آزر مباش
نیست ممکن در میان خاص و عام
از مقام بندگی برتر مقام
بندگی کن بیش از این دعوی مجوی
مرد حق شو عزت از عزی مجوی
چون ترا صد بت بود در زیر دلق
چون نمایی خویش را صوفی به خلق
ای مخنث جامه مردان مدار
خویش را زین بیش سرگردان مدار
ابوربیع زاهد به داود طائی گفت: مرا موعظه کن. داود گفت: از دنیا روزه بگیر و در آخرت افطار کن و چنانچه از شیر میگریزی از مردم بگریز.
یکی از صاحبدلان میگفت: ای برادران صفا، اکنون زمان سکوت و نشستن در کنج خانه است.
فضیل میگوید: من منت دارم بر کسیکه بر من بگذرد و سلام نکند.
ابوسلیمان دارانی، خدایش بیامرزد؛ گوید: وقتی ربیع بن خیثم بر در خانهاش نشسته بود، سنگی به صورتش خورد و صورتش خونین شد. وی خون از چهره پاک میکرد و میگفت: خوب موعظهای بود ای ربیع. برخاست و به خانه رفت و تا جنازهاش بیرون نیاوردند از خانه خارج نشد.
یکی از عرفا گوید با مردم کمتر معاشرت کنید چه اینکه از حال خود در قیامت با خبر نیستید چه اینکه اگر در قیامت کمتر تو را بشناسند بهتر است و رسوایی تو کمتر.
رباب دختر امرءالقیس یکی از زنان امام حسین علیه السلام که در کربلا با امام بود و سکینه از اوست. وقتی به مدینه آمد بزرگان قریش به خواستگاری او رفتند. وی نمیپذیرفت و میگفت: پس از رسول خدا مرا پدر شوهری نباشد. از آندم تا مرگش در محلی که سقف و سایه نداشت زندگی کرد.
به مناسبت معراج پیامبر سرودهاند:
راه ز اندازه برون رفتهای
پی نتوان برد که چون رفتهای
عقل در این واقعه حاشا کند
عشق نه حاشا که تماشا کند
ابنجوزی میگوید: ابراهیم بن ادهم مأمور حفظ بوستانها بود، روزی سربازی آمد و از او میوه خواست. ابراهیم نداد. سرباز با تازیانه به سرش کوفت، ابراهیم سرش را نزدیک کرد و گفت: بزن سری را که همواره نافرمان بودهاست. سرباز او را شناخت و عذر خواست. ابراهیم گفت: آنکه سزاوار اعتذار بود در بلخ جای گذاشتم.
کسی به سهل گفت: میخواهم با تو باشم. سهل گفت:وقتی یکی از ما از دنیا رفت آن یکی با که همراه شود، اکنون هم با همو همراهی کند.
به فضیل گفتند: فرزندت میگوید: دوست دارم در جایی باشم که مردم را ببینم و مردم مرا نبینند. فضیل گریست و گفت: وای بر فرزندم. چرا حرفش را درست بیان نکرده و نگفته دوست دارم در جایی باشم نه مردم را ببینم و نه مردم مرا ببینند.
عارف کاشانی در بارهی آیه شریفه لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ (1)، میگوید: هر عملی که انسان را به خدا نزدیک سازد، نیکی است و نزدیکی به خدا زمانی ایجاد میشود که انسان از غیر خدا اظهار بیزاری نماید. بنابراین هرکس چیزی را دوست داشتهباشد به همان اندازه محروم و در پنهانی برای او شریک دانستهاست چرا که به غیر خدا محبت یافته و خدا میفرماید: وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَنْدٰاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّٰهِ (2)و کسیکه خواسته خود را بر خواسته خدا برتری دهد از سه راه از خدا دور شدهاست، علاقه به غیر، شریک برای خدا و برتری دادن بر خدا. پس کسیکه خدا را بر خود برتری دهد و خواسته او را بر خواسته خود برتر شمارد، دوری از خدا از بین میرود و قرب ایجاد میشود و در غیر این صورت محجوب باقی خواهد ماند. و اگر از مال دیگری انفاق زیاد کند باز هم از احسان بهره نبردهاست زیرا خدا از انفاق او باخبر است هرچند دیگران بیخبرند.
در کتاب احیاء العلوم، در بیان فوائد عزلت گفتهاند، فائده ششم خلاصی از دیدار بیماران (بیماران قلبی) و جاهلان و تحمل گفتار و اخلاق آنان است، چه اینکه نگاه به اینان، موجب کوری کوچک است.
به اعمش گفته شد چرا کور شدی؟ گفت: بهخاطر نگریستن به بیماران.
گفته شده که ابوحنیفه بر اعمش وارد شد و به او گفت در اخبار آمدهاست که وقتی خدا از کسی دیدهاش را بگیرد، چیز بهتری به او خواهد داد. اینک عوض نیکی که خدا به تو داده چیست؟ اعمش گفت: بهتر از اینکه بیماران را نبینم و تو از آنانی! و چه خوب سرودهاست: با
تنهایی خود مؤمن شدم و به خانه نشستم، انس صفا و سرور بدست آوردم. روزگار ادبم کرد و باکی ندارم که دیده نمیشوم و کسی را نمیبینم. تا زندهام از کسی نمیپرسم آیا لشکر رفت یا امیر سوار شد.
آنست بوحدتی و لزمت بیتی
فطاب الانس لی و صفی السرور
و ادبنی الزمان فلا ابالی
بانی لا ازار و لا ازور
و لست بسائل ما عشتُ یوماً
اسار الجند ام رکب الامیر
ابوالفتح بستی میگوید: آیا نمیبینی که انسان در طول حیاتش، گرفتار بیچارگی شده که بهبودی ندارد، او چون کرم ابریشم دور خود میبافد و با غصه و غم در بین بافتههایش هلاک میشود.
المتر ان المرء طول حیاته
معنیٍّ بامر لایزال یعالجه
کدود کدود القزّ ینسج دائماً
ویهلک غمّاً وسط ماهو ناسجُهُ
یکی از بندگان گوید: آخرت را سرمایه خود قرار ده، هرچه از دنیا گرفتی، سود توست.
محمد بن حنفیه میگوید: کسیکه کرامت نفس داشتهباشد. دنیا در نظرش کوچک شود.
از جمله سخنان برخی این است که: ای آدمیزاد، تو مانند عدد هستی هر روزی که بگذرد، جزیی از تو رفتهاست.
مأمون به یکی از عمّال ستمکار خود نوشت: در بارهی کسیکه بر آنها ولایت یافتهای انصاف روا دار و در غیر این صورت کسیکه بر تو ولایت دارد، بر تو انصاف روا میدارد.
بزرگی گفتهاست: تعجب است از کسیکه پروردگارش را میشناسد و چشم زدنی از او غافل است.
بزرگمهر میگوید: دانشمندترین انسانها در دنیا کسی است که از دنیا کمتر شگفت زده
شود.
یکی از صوفیان میگوید: اگر بگویند چه نزد تو متعجبتر است؟ گویم قلبی که خدا را بشناسد و عصیان کند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: آدمی اهل تقوا نباشد، مگر اینکه آنچه را که نفعی به حال او ندارد، رها کند.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام میفرماید: چیزی پر ضررتر برای انسان از شنیدن صدای پاها در پشت سر او نیست.
دانشمندی به عیادت زاهدی رفت و از برخی دوستانش سخنی بر زبان آورد. عابد گفت: از عیادتت زیان بردی و مرتکب سه جنایت شدی. اول آنکه دوستم را مورد کینه من قرار دادی؛ دوم آنکه دل آسوده مرا گرفتار کردی؛ سوم آنکه خودت را نزد من متهم ساختی.
عبید بن زراره از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمودند: مؤمنی نیست مگر اینکه خدا از ایمانش برای او مونسی قرار داده که در تنهایی به او علاقهمند میشود؛ بطوری که اگر بر قله کوه باشد وحشت او را فرا نمیگیرد.
خدا به یکی از انبیائش وحی کرد که: اگر میخواهی فردا مرا در حظیرةالقدس ببینی، پس در دنیا غریب و تنها و محزون و وحشت زدهباش؛ چون پرندهای که تنها بر زمینی خالی پرواز میکند و از میوه درختان میخورد و شبانه به لانه میرود و شب پناهش میدهد و این پرنده جز با من انس ندارد و از مردم وحشت میکند.
در تورات آمدهاست هرکه ظلم کند خانهاش ویران گردد، و در این قرآن عزیز آمدهاست
این خانهها بهخاطر ستم صاحبانشان ویران شدند. فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خٰاوِیَةً بِمٰا ظَلَمُوا. (1)
مولوی
گر سعیدی از مناره اوفتید
بادش اندر جامه افتاد و رهید
چون نصیبت نیست آن بخت حسن
تو چرا بر باد دادی خویشتن
سرنگون افتاد کان زیر منار
مینگر تو صد هزار اندر هزار
عطار
چون جدا افتاد یوسف از پدر
گشت یعقوب از فراقش بیبصر
نام یوسف ماند دائم بر زبانش
موج میزد جوی خون از دیدگانش
جبرئیل آمد که هرگز گردگر
بر زبان تو کند یوسف گذر
از میان انبیاء و مرسلین
محو گردانیم نامت بعد از این
چون در آمد امرش از حق آنزمان
گشت محوش نام یوسف از زبان
دید یوسف را شبی در خواب پیش
خواست تا او را بخواند سوی (پیش) خویش
یادش آمد ز آنچه حق فرموده بود
تن زد آن سرگشتهی فرسوده زود
لیک از بیطاقتی آن جان پاک
برکشید آهی نهایت دردناک
چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای
جبرئیل آمد که میگوید خدای
گر نراندی نام یوسف بر زبان
لیک آهی برکشیدی آن زمان
در میان آه تو دانم که بود
در حقیقت توبه بشکستی چه سود
عشق بازی بین چه با ما میکند
عقل را زین کار رسوا میکند
افلاطون گوید: عشق قوهای است غریزی که از وسوسههای طمع و شبه تخیل بر هیکل طبیعی انسان وارد میشود، عشق موجب ترسو شدن شجاع و شجاع شدن ترسو شده و بر هر انسانی عکس طبیعت او را میآفریند.
حکیمی گوید: نیکی، آهن ربای روحانی است که دلها را تنها بهخاطر همان حالت روحانی مجذوب خود کند.
1) 1) - نمل، 52.
حکیمی گوید: عشق الهامی شوقی است که خدا بر هر صاحب روحی عطا میکند تا او آنچه برای غیر حاصل نمیشود، بدست آورد.
نویسنده کتاب اغانی میگوید: روزی علویهای دیوانه، بر مأمون داخل شد و میرقصید و کف میزد، و این دو بیت را میخواند:
انسانی را دوست دارم که از جفای من نرنجد، از سایه دوستی خوشم میآید که اگر کدورتی ایجاد کنم، دست از نیکی بر ندارد.
مأمون و سایر اهل مجلس از ترانه خوانان و دیگران، صدای او را شنیدند و آفرین گفتند.
مأمون او را خواند و از او خواست تا شعرش را بار دیگر بخواند. وی نیز در پی اصرار مأمون تا هفت بار شعر را خواند. مأمون به وی گفت: این خلافت را از من بگیر و دوستی که تو وصف کردی به من بده.
عذیری من الانسان لا ان جفوته
صفالی و لا ان صرت طوع یدیه
و انی لمشتاق الی ظل صاحب
یروق و یصفو ان کدرت علیه
ابونواس گوید: داخل خرابهای شدم، کنار دیوار خیکی پر از آب بود، مرد نصرانی را دیدم که خوابیده و سقایی بر او افتادهاست، چون مرا دید از روی نصرانی بلند شد و خیکش را برداشت و گریخت.
نصرانی بدون اینکه خجالت بکشد، برخاست و شلوار خود را بالا کشید و میگفت: ای ابونواس خود داری کن از اینکه کسی را در این حال سرزنش کنی؛ چرا که ملامت او را بیشتر به گناه وادار میکند. ابونواس میگوید: من از کلام او این مصرع را فهمیدم که: دع عنک لومی فانّ اللوم اغراء.
عمر بن سعید گوید: شبی که من به اتفاق چهار هزار سرباز مأمور حفاظت از بارگاه مأمون بودم. مأمون را دیدم که با چند پسر بچه و زن از کاخ بیرون رفت؛ مرا نشناخت و پرسید کیستی؟ گفتم: عمرو. گفت: خدا تو را عمر دهد؛ گفتم: ابنسعید. گفت: خدا تو را سعادتمند کند؛ گفتم: ابنمسلم. گفت: خدا تو را سلامت دهد و سپس گفت: از اول شب نگهبان
بودهای؟ گفتم نگهداری با خداست و او بهترین نگهدار است. مأمون تبسمی کرد و گفت:
رفیق تو کسی است که با تو باشد و به خود ضرر رساند تا به تو نفع دهد، گرفتاری زمانه را از تو بزداید و برای ایجاد خاطر خوش تو خود را دچار تفرقه نماید. سپس به غلامش گفت چهار صد درهم به من دهند.
ان اخا الهیجاء من یسعی معک
و من یضر نفسه لینفعک
و من اذا ریب الزمان صد عنک
بدّد شمل نفسه لیجمعک
مأمون به یحیی اکتم گفت: عشق چیست؟ یحیی گفت: عشق پیش آمدهایی است که برای آدم ایجاد میشود تا قلبش را حیران نماید و نفس او را متأثر سازد. ثمامه در آنجا بود و گفت: یحیی ساکت شو، تو باید جواب سئوال از طلاق دهی و یا از حاجی که مرتکب صید حرام شده پرسیده شوی؛ این سئوال ویژه من است. مأمون گفت: تو بگو ای ثمامه؛ ثمامه گفت: عشق همنشینی است مانع دیگران، رفیقی است مالک، راههایش سخت و دستوراتش جاری است. بدن و روح و قلب و خاطر و عقل و خرد را در قبضه کنترل خود درآورده و عنان اختیار را از صاحبش بگیرد و از هر تصرفی او را ممنوع سازد. مأمون به وی آفرین گفت و به او هزار دینار عطا کرد و گفت: کسیکه مانند تو عشق را توصیف کند، پزشک ماهری است.
دمیری در حیاةالحیوان به نقل از ابناثیر در کامل در بارهی حوادث سال 623 آوردهاست: همسایهای داشتیم که دختری بنام صفیه داشت، وقتی پانزده ساله شد از آلت تناسلی او، آلت مرد ظاهر شد و بر صورتش موی روئید.
در کتاب نزهةالقلوب نیز آمده در ولایت قمشه از اصفهان نیز در زمان سلطان اولجایتو خدابنده، چنین حادثهای برای دختری در شب عروسی پیش آمدهاست.
مولوی
مؤمنان بیحد ولیک ایمان یکی
جسمشان معدود لیکن جان یکی
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جانهای شیران خداست
همچو آن یک نور خورشید سما
صد بود نسبت به صحن خانها
لیک یک باشد همه انوارشان
چونکه برگیری تو دیوار از میان
چون نماند خانها را قاعده
مؤمنان باشند نفس واحده
بزرگی گفته: همهی کتابها در خواننده ایجاد سستی میکند مگر قرآن که بهخاطر نکات تازه آن تا قیامت ملال آور نمیباشد.
جمیع الکتب یدرک من قرأها
ملال او فتورٌ او سامة
سوی هذا الکتاب فان فیه
بدائع لا تملُّ الی القیامة
زرکشی در شرح این شعر در کتاب تلخیص المفتاح که آن را «مجلی الافراح» نامیده و کتابی پر حجم است که بیش از کتاب مطول بوده و من در سال 992 در بیتالمقدس مطالعه کردهام، مینویسد: ال در الحمد برای استغراق یا جنس است، زمخشری آن را ال جنس دانسته، گفتهاند این رأی حکایت از معتزله بودن وی میکند البته ممکن است نظر او را چنین توجیه کرد که آنچه در خواندن حمد از بنده خواستهاند، انشاء حمد است نه اخبار از آن، بههمین علت استغراق صحیح نیست چرا که بنده نمیتواند همهی مراتب حمد را انشاء کند، به خلاف جنس که در آن چنین احتمالی نخواهد بود.
در همان کتاب در بحث لف و نشر آمدهاست: زمخشری به مناسبت آیه وَ مِنْ آیٰاتِهِ مَنٰامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ ابْتِغٰاؤُکُمْ مِنْ فَضْلِهِ ... (1)میگوید: این مصداق لف و نشر مرتب است و ترتیب اصلی آیه چنین است: و من آیاته منامکم و ابتغائکم من فضله باللیل و النهار، که بین دو قرینه اول و دو قرینه دوم فاصله آورده شدهاست. چه اینکه آن دو زمان هستند و زمان و آنچه در زمان واقع میشود یک چیز میباشند و این لف و نشر است که اتحاد هر دو را ثابت میکند. زرکشی پس از این نقل قول، میگوید: حرف زمخشری مطابق ادبیات عربی نیست زیرا موجب میشود که نهار، معمول ابتغائکم باشد و حال آنکه معمول بر عامل (مصدر) مقدم شده و این تقدم جایز نیست؛ علاوه اینکه لازم میآید عطف بر دو معمول دو عامل باشد و این از نظر ترکیبی جایز نیست.
1) 1) - روم، 23.
بوعلی سینا رسالهای در عشق نوشته و میگوید: عشق ویژه انسان نیست بلکه در همهی موالید سه گانه از معدن و نبات و حیوان وجود دارد.
بهرام گور تنها یک فرزند داشت و او هم پست همت بود و کنیزکان بر او چیره میشدند. او فریفته کنیزکی شد. بهرام مطلع گردید و به کنیزک گفت: به عاشقت بگو: من خود را در اختیار عاشقی قرار میدهم که عالی همت و بزرگوار باشد، شاهزاده متأثر شد و دست از دون همتی برداشت تا سلطان گشت و از بهترین سلاطین شد در بیان نظرات شایسته و شهامت.
نظامی
چه خوش نازیست ناز خوبرویان
زدیده رانده را در دیده جویان
به چشمی خیرگی کردن که برخیز
به دیگر چشم دل دادن که مگریز
به صد جان ارزد آن نازی که جانان
نخواهم گوید و خواهد به صد جان
ابوالفرج اصفهانی در جلد پنجم اغانی که در قدس آن را مطالعه کردم، مینویسد: نام اعشی، عبدالرحمن بن عبداللّٰه است او با فاصله سیزده نسل به همدان میرسد. اعشی شوهر خواهر شعبی فقیه است و شعبی نیز شوهر خواهر او بود. وی چند بار بر علیه حجاج بن یوسف مبارزه کرد و بر علیه او شعر میسرود. بار آخر او را اسیر کردند و به حضور حجاج بردند. حجاج پس از شکر بهخاطر دست یافتن بر اعشی، گفت: تو همان نیستی که چنین گفتهای و مردم را به جنگ تشویق میکردی؟ سپس به تمسخر مصراعی از آخر اشعار او خواند و به جلاد فرمان داد تا گردنش را بزنند.
اعشی مدت زمانی طولانی در شهرهای دیلم اسیر بود. شبی دختر کسیکه اعشی اسیر او بود نزد او آمد و به او اظهار تمایل کرد. اعشی نیز تا صبح هشت بار با او مقاربت کرد. دختر پرسید شما مسلمانان همیشه چنین هستید؟ اعشی پاسخ مثبت داد. گفت: اگر تو را آزاد کنم مرا به همسری انتخاب میکنی؟ اعشی گفت: آری. شب بعد با هم فرار کردند. یکی از شاعران مسلمان در بارهی او گفتهاست: کسیکه ثروتش مایه نجات او شود، قبیله همدان است که آلت آنها باعث نجاتشان شود.
فمن کان یفدیه من الاسر ماله
فهمدان یفدیها الغداة ایورها
دو بیتی به یکی از از دوستانم در نجف نوشتم. که: ای باد هرگاه به نجف رسیدی از جانب من خاک نجف را ببوس و بایست و حکایت مرا برای غریبان آن دیار بگو و باز گرد.
یا ریح اذا اتیت ارض النجف
فالثم نائبا ترابها ثم قف
واذکر خبری لدی غریب نزلوا
وادیه و قص قصتی وانصرف
صفی حلی گوید: گویند: عقیق جادوگری را باطل میکند وقتی بر انگشت تو باشد. مع الاسف با وجود عقیقی که بر دهان تو قرار گرفته با دو چشم تو جادوگری میکنند.
قبل ان العقیق قد یبطل السحر
بتختیمه لسرٍّ حقیقی
واری مقلتیک تنفث سحراً
و علی فیک خاتم من عقیق
صفی در حال ورودش به مدینه میگوید: این گنبد آقای من است که نهایت آرزوی من است. محمل را نگهدارید تا سم شتران را ببوسم.
هذه قبة مولای و اقصی املی
اوقفواالحمل کی الثم خُفَّی جملی
به پدرم که در هرات به سال 989 بود، نوشتم: ای ساکن زمین هرات، آیا این جدایی کم است، آری به حق مصطفی زیاد است باز گردید که سرزمین صبر من خشک شد که اشک چشم من از دوری شما همواره جاری است. خیال شما در دل من است و دل من سخت گرفتار اندوه شما. اگر باد صبا از جانب شما بوزد به او خوش آمد گویم و پیغام میدهم که دل سرگشته گرفتار شماست و فراق شما روح ما را در بند کشیده و دل از علاقمندی به صاحب خال خالی نمیباشد. چه خوش است سرزمین حمی از کسیکه در آن سرزمین است، آهوی آن آتش درخت غضا را در دل من روشن کرد. در روز فراق، وداع را فراموش نکردم، و اشکی که جاری میشود و قلبی که دردناک است فراموش نکردم و صبر از دندان او آب گوارا جاری نکرد.
یا ساکنی ارض الهراة اما کفی
هذا الفراق بلی و حق المصطفی
عودوا علی فربع صبری قد عفا
والجفن من بعد التباعد ما غفی
و خیالکم فی بالی
و القلب فی بلبالی
ان اقبلت من نحوکم ریح الصبا
قلنا لها اهلا و سهلا مرحبا
و الیکم قلب المتیم قد صبا
و فراقکم للروح منذ قد سبا
و القلب لیس بخالی
من حب ذات الخالی
یا حبذا ربع الحمی من مربع
فغزّا له شبّ الغضی فی اضلعی
لم انسه یوم الفراق مودعی
بمدامع تجری والقلب موجع
و الصبر لیس بسالی
عن ثغرة السلسالی
هرکه بر زمین راه رود، از مرگ نفرت دارد، و اگر با بصیرت بنگرد میبیند راحتی بزرگتر در مرگ است.
ان هذالموت یکرهه
کل من یمشی علی الغبراء
و بعین العقل لو نظروا
لروأه الراحة الکبری
هنگام ورود به مکه گفتم: ای کسانی که به مکه آمدهاید این منم که مهمانم و این است زمزم و منی و مسجد خیف، چه بسیار دیدگانم را میمالیدم که بدانم این آثار در بیداری میبینم یا در خواب.
یا قوم علی مکة هذا انا ضیف
ذی زمزم ذی منی و هذا الخیف
کم اعرُک عینیی لاستیقن هل
فی الیقظة ما اراء ام هذا طیف
روح بخشی ای نسیم صبحدم
گوییا میآیی از ملک عجم
تازه گردید از تو داغ اشتیاق
میرسی گویا ز اقلیم عراق
مردهی صد ساله یابد از تو جان
تو مگر کردی گذر بر اصفهان
از سخنان یکی از صاحبدلان است که: همانا یوسف علیه السلام پیراهنش را از مصر سوی پدرش فرستاد، چرا که همان پیراهن زمانی که آلوده به خون بود، آغازگر حزن پدر شد. یوسف خواست که خوشحالی پدر از همان چیزی باشد که مایه اندوهناکی او شد.
حسن بن سهل گوید: به لذتها نگریستم دیدم همه جز هفت چیز ملال آورند و آنها عبارتند از: نان گندم، گوشت بره، آب سرد، لباس فاخر، بوی خوش، بستر خواب، نگاه به
زیبای از هر چیزی. به او گفته شد از گفتگو و مجالست با مردم نگفتی؟ گفت: آری آن برتر است.
خسرو
خبرم مپرس از من چو مقابل من آیی
که چه در رخ تو بینم ز خودم خبر نباشد
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند
من در آن کس که ترا بیند و حیران نشود
ساکنان سر کوی تو نباشند بهوش
این زمینی است که از وی همه مجنون خیزد
دی که رسوا شدهای دیدی و گفتی این کیست
دامن آلوده به خون خسرو تو دامن بود
قامتت راست چو تیر است و عجائب تیری
که زمن دور و مرا در دل و در جان گذرد
وحشی
مریض عشق اگر صد بود علاج یکی است
مرض یکی و طبیعت یکی علاج (مزاج) یکی است
تمام طالب وصلیم و وصل میطلبیم
اگر یکیم و اگر صد که احتیاج یکی است
بجز فساد مجو وحشی از طبیعت دهر
که وضع عنصر و تألیف و امتزاج یکی است
وحشی
شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبایی کنم
ناموس را یک سو نهم بنیاد رسوایی کنم
چندان بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود
هم محرم مجلس شوم هم باده پیمایی کنم
تو خفته و من هر شبی در خلوت جان آرمت
دل را نگهبانی دهم خاطر تماشایی کنم
گویند
یک جو غم ایام نداریم و خوشیم
گه چاشت گهی شام نداریم و خوشیم
چون پخته به ما میرسد از عالم غیب
از کس طمع خام نداریم و خوشیم
گویند
گر قسمت ما از تو جفا افتادهاست
آن نیز هم از طالع ما افتادهاست
داری لب و دندان و دهان شیرین
تلخی زبانت از کجا افتادهاست
گویم
از بسکه زدم شیشهی تقوی بر سنگ
وز بسکه به معصیت فرو بردم چنگ
اهل اسلام از مسلمانی من
صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ
شاید از جامی باشد که میگوید:
وقت را تیغ گفتهاند بران
که بود بیتوقفی گذران
هر کجا تیز بگذرد آن تیغ
وانگردد بوای وای و دریغ
گر چه باشد گذشتنش نفسی
لیک تأثیر آن قویست بسی
زمخشری در تفسیر إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ (1)، میگوید: خداوند کید زن را بزرگ شمرده هرچند مکر مردان هم بسیار است چرا که آنان لطیفتر و نازکتر کید خود را اعمال میکنند، یعنی در واقع حیله گری آنان توأم با مداراست. نیز زمخشری گفتهاست: زنان کوتاه قد با امثال خودشان آشوبی بپا میکنند که با دیگران نکنند.
یکی از دانشمندان گفتهاست: من از زنان بیشتر از ابلیس میترسم چرا که خدای متعال کید ابلیس را ضعیف و کید زن را بزرگ دانستهاست.
اگر سئوال شود از ترکیب حروف معجم به شرط اینکه دو حرف از یک جنس در یک کلمه نیاید، چند کلمه دو حرفی ایجاد میشود؟ در پاسخ وی، دو عدد زیر را تقسیم کنید.
756 \27*28
1) 1) - یوسف، 28.
اگر بگویند چند کلمه سه حرفی بدست میآید؟ دو عدد زیر را تقسیم کنید.
19656 \26*756
اگر بگویند چند کلمه رباعی بدست میآید؟ دو عدد زیر را تقسیم کنید.
291400 \25*19656
و...
راه بدست آوردن مساحت اجسامی مانند فیل و شتر که یافتن مساحت آنها سخت است این است که آنها را داخل حوض مربع آب قرار داده و آب حوض اندازهگیری شود. سپس آنها را از حوض خارج کرده و باز اندازهگیری شود. آنچه کم شده مساحت تقریبی آن اجسام است.
یحیی بن معاذ همواره میگفت: ای دانشمندان که کاخهایتان قیصری و خانههایتان کسرایی و مرکبهایتان قارونی و ظرفهایتان فرعونی و اخلاقتان نمرودی و خوراکهایتان جاهلی و روشتان سلطانی است. چه چیزتان محمدی است.
سنائی
دین فروشی کنی که تا سازی
بارکی نقره خنک و زین زرکند
گویی از بهر حرمت علمست
این همه طمطراق خنک و سمند
علم از این ترهات مستغنی است
تو برو بر بروت خویش بخند
قبه شافعی، ساختمانی بزرگ و وسیع است. امسال که سال 992 هجری است به زیارت قبه او رفتم. در بالای میل قبه، زورقی از آهن نصب است. شاعری در هنگام دیدن قبه و آن میل و زورق گفتهاست: قبه آقای من که عظیمترین قبه است، اگر دریایی از زیر آن وجود نداشت کشتی بر فراز آن نبود.
قبة مولای قد علاها
لعظم مقدارها السکینه
لو لم یکن تحتها بحار
ماکان من فوقها سفینة
ابوسعید
دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
جز محنت و درد تو نجوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی دگر نروید هرگز
نزد امام رضا علیه السلام از عرفه و مشعر صحبت شد. فرمودند: کسی بر این کوهها نایستد، مگر اینکه دعایش مستجاب است. آنها که مؤمن هستند دعای آخرتشان مستجاب میشود و آنها که کافرند دعای دنیایشان.
به ابنمبارک گفته شد: تا کی مینویسی؟ گفت: ممکن است سخنی به حال من سود داشتهباشد و تاکنون نوشته نباشم.
ابنجوزی در کتاب صفوة الصفوة در بیان حوادث سال 645 مینویسد: در این سال به مدت چهار روز طاعون در بصره شیوع پیدا کرد؛ در روز اول، هفتاد هزار و در روز دوم،
هفتاد و یک هزار و در روز سوم، هفتاد و سه هزار و در روز چهارم همه از دنیا رفتند و جز یک تن باقی نماند.
روزی پیامبر مربعی ترسیم کرد و در وسط آن خطی کشید که سر خط بیرون آمده بود، و چند خط کوچک هم در کنار آن خط ترسیم کرد و سپس به اصحاب فرمود: میدانید چیست؟ راوی میگوید: گفتند خدا و رسولش داناترند، فرمود: خط وسط انسان است، و این خطوطی که کنار اوست مرگ است، و این خطهای کوچک، پیش آمدهایی است که آدمی را به خود مشغول میدارد و خط بیرون از مربع، خط آرزوست که مربع عمر اجازه رسیدن انسان به آن را نمیدهد. ظاهراً مربع ترسیم شده چنین باشد.
ابناثیر صاحب کتاب «جامع الاصول والنهایة فی غریب الحدیث» است. وی به سلاطین وقت احترام ویژه میگذاشت و دارای منصبهای مهمی بود. ابناثیر به مرضی گرفتار گردید و
دست و پایش از کار افتاد و منزوی شد، رؤسا و علماء به خانه او میآمدند و از او کسب دانش میکردند. روزی طبیبی به عیادت او رفت و متعهد شد او را معالجه کند، معالجات مؤثر واقع شد و او میتوانست اعضای فلج شدهاش را به حرکت اندازد، روزی مقداری دینار به او داد و مرخصش کرد. دوستانش گفتند: چرا نگذاشتی که مراحل بهبودی کامل شود؟
گفت: اگر کاملاً خوب میشدم میبایست منصبهای قبلی را میپذیرفتم ولی تا وقتی به این حال هستم متوجه نفس خود و مطالعه میباشم و با صاحبان منصب همکاری نمیکنم که از همکاری با آنان، خدا را به غضب آورم و آنان را خشنود سازم و البته مطمئن هستم رزق و روزی من هر کجا مقدر باشد میرسد.
آری او به ناراحتی جسمی خود ساخت تا در آن مدت جامع الاصول والنهایة و امثال آن را تحریر کند.
در تفسیر آیه: وَ سَخَّرَ لَکُمْ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً مِنْهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ . (1)
نیشابوری از ابویعقوب نهر جوری نقل کردهاست که خدا عالم را مسخر انسان کرد تا چیزی او را مسخر ننماید و انسان فقط مسخر خدا باشد. پس این انسان اگر به زینت دنیا و خوشی آن دلبستگی بیابد، نعمت خدا را انکار کرده و فضل و نعمتهای خدا را غافل شدهاست؛ چرا که خدا او را آزاد از هر بندگی قرار داده و فقط بنده خود نموده ولی او از این بندگی بهرهای نمیبرد.
امام صادق علیه السلام فرمودهاست: فقیری نزد پیامبر آمد، ثروتمندی در آنجا بود لباسش را جمع کرد که با فقیر تماس پیدا نکند. رسول خدا فرمود: چه باعث شد چنین کنی، ترسیدی از فقر او به تو چیزی برسد یا از غنای تو چیزی عاید او شود؟ غنی گفت: ای رسول خدا حال که چنین میفرمایی نصف اموال من برای او باشد، پیامبر به فقیر گفت: از او قبول میکنی؟ فقیر گفت: نه، پرسید چرا؟ گفت: میترسم مانند او شوم.
1) 1) - هر آنچه در آسمانها و زمین است مسخر شما قرار دادیم و در آن نشانههایی است برای مردم روشن فکر. جاثیه، 13.
گفته شده در کوههای لبنان زاهدی از مردم جدا شد و در غاری در آن کوه ساکن گشت.
وی هر روز روزه میگرفت و هر شب قرص نانی برای او میرسید و نصفش را افطار و نصف دیگرش را در سحر میخورد. مدتی چنین بود تا شبی نانش نرسید. گرسنگی به او فشار آورد به هر حال نمازش را خواند و در انتظار قرص نان ماند تا از گرسنگی نجات یابد ولی فراهم نشد. در دامنه کوه عدهای نصاری میزیستند، چون صبح شد عابد نزد آنان آمد و از پیرمردی از آنان طعام خواست. وی نیز دو قرص نان جو به او داد. آنها را گرفت و رو به سوی کوه نهاد. سگ نصرانی، زاهد را تعقیب کرد و پارس کنان دامن او را گرفت، زاهد نیز یکی از نانها را سوی او انداخت. سگ نان را خورد و دوباره دامن او را گرفت. عابد بناچار گردهی دیگر را به او داد و سگ باز هم نان را خورد و دست بردار نبود و دامن او را پاره کرد. زاهد گفت: از تو بیحیاتر ندیدهام، صاحب تو بیش از دو قرص به من نداد از من چه میخواهی؟ خدا سگ را به زبان آورد و سگ گفت: من کم حیا نیستم، سالها در خانه این نصرانی هستم و به نان و استخوانی قانع میباشم؛ گاه مرا فراموش میکند و چند روز گرسنهام؛ گاهی او خود هم چیزی برای خوردن پیدا نمیکند و هر دو گرسنهایم و با این حال از وقتی که خود را شناختهام از او جدا نشدهام. عادتم این است که اگر چیزی بیابم شکر میکنم و اگر نیابم صبر میکنم. ولی تو، یک شب گرده نان خود را نیافتی صبر نکردی و از درگاه روزی دهنده بندگان، به در خانهی نصرانی آمدی و... اکنون کدام یک کم حیا هستیم. عابد دست بر سرش کوفت و بر زمین بیهوش افتاد.
الاغ ابوحسین جزار (ادیب) هلاک شد. کسی برای او نوشت، الاغ ادیب رفت. به اطلاع دوستان رساندم که آنچه باید برود رفت. کسیکه با آبرو بمیرد راحت مرده و خریکه جانشینی چون ادیب داشتهباشد، نمردهاست.
مات حمار الادیب قلت لهم
مضی و قد فات فیه ما فاتا
من مات فی عزّه استراح و من
خلّف مثل الادیب ما ماتا
جزار پاسخش داد که: چه بسا نادانانی که مرا میبینند که در پی روزی هستم، گویند:
پیادهای و پیاده به مقصود رسد. گویم: اگر الاغم مرده تو زندهای و به جای آن بار مرا حمل میکنی.
کم من جهول رانی
امشی لاطلب رزقاً
فقال لی صرت تمشی
و کل ماش ملقّی
فقلت مات حماری
تعیش انت و تبقی
یکی از مؤلفان در سال 993 به من نوشته که ساختمانهای قسطنطنیه عبارتند از:
بناهای مسلمانان بیست و پنج هزار بنا به صورت زیر است: مسجد جامعها 400 باب، مسجدهای محلهها 4494 باب، مکتب خانهها 1652 باب، بناهای عالیه 50 باب، خانقاهها 150 باب، زاویههای مشایخ و منزویان 285 باب، کاروانسراها 418 باب، چشمهسارها 948 باب، وضو خانهها 4985 باب، نانواییها 395 باب، آسیاها 585 باب، میدانها12 عدد حمامها 874 باب.
بناهای کفار نیز عبارتند از: خانههای یهودینشین 285 باب، کنیسهها742 باب، منارهها 55 باب.
هنگامی که شبلی در بستر احتضار بود، یکی از حاضران به او گفت: ای شیخ بگو لا اله الا اللّٰه. شبلی در پاسخ گفت: خانهای که تو در آن سکونت مینمایی، نیازی به چراغ ندارد.
ان بیتا انت ساکنه
غیر محتاج الی السراج
ابندقیق در مسافرت در ضمن نامه به ابننباته نوشت: چه بسیار شبهایی که بیابانها را پشت سر میگذاردیم و چشمان ما روی هم نمیآمد و استراحت نمیکرد. دوستانمان در شکوه نکردن یا استراحت، اختلاف کردند. برخی گفتند: بهتر آنست آخر شب را منزل کنیم و بعضی گفتند: بهتر آنست که بیاد دوست باشیم و همین اظهار مورد پسند واقع شد.
کم لیلة فیک وصلنا السری
لا نعرف الغمض و لا نستریح
واختلف الاصحاب ماذالذی
یزیل من شکویهم او یریح
فقیل تعریسهم ساعة
و قیل بل ذکراک و هوالصحیح
ابننباته در پاسخ نوشت: در پناه خدا مسافرتت را به پایان برسانی و به سلامتی بازگردی. اگر ممکن بود پلکهای چشم ما عازم سفر شوند پلکهای مجروح خود را چون شتران راهوار به سفر میفرستادم، متأسفانه آنها از دوری تو رنجور گردیده و آرزوی بازگشت تو را دارند.
فی ذمة اللّٰه و فی حفظه
مسراک والعود بعزم نجیح
لو جاز ان تسلک اجفاننا
اذا فرشنا کل جفن قریح
لکنهابالعبد معتلة
و انت لا تسلک الا الصحیح
شیخ محمد بکری صدیقی دو شعر زیر را در باره قهوه سرودهاست. من وقتی در مصر بودم این دو شعر را از او استنساخ کردم. میگوید: شرابی از پوست درخت بن آشامیدیم که پارسایان را برای عبادت کمک میکند. آنگاه که شراب در دست اهل دل درآید همانند بوی خوشی است که از زباد (1)، به مشام میرسد.
شربنا قهوة من قشر بن
تعین علی العبادة للعباد
حکت فی کف اهل اللطف صرفا
زبادا زائباً وسط الزباد
قاسمی
میان مجلس رندان حدیث فردا نیست
بیار باده که حال زمانه پیدا نیست
دگر ز عقل حکایت به عاشقان منویس
برات عقل به دیوان عشق مجری نیست
نگاه دار ادب در طریق عشق و مترس
اگر چه دوست غیور است بیمحابا نیست
اسیر لذت تن ماندهیی و گرنه ترا
چه عیشها است که در ملک جان مهیا نیست
ز طعن مردم بیگانه قاسمی چه ضرر
ترا که از غم جانان ز خویش پروا نیست
کسی از محمد بن سیرین در بارهی مردی پرسید که بر فراز دیواری قرآن میخواند و فریادی زد و افتاد؟ ابنسیرین گفت: با وی قرار گذاردهبودم روی دیوار بنشیند و یک ختم قرآن بنماید. چون در آن حال از روی دیوار به زمین افتاد، مصداق این دو شعر است که: اگر بدانی چه میگویم مرا معذور میداری و اگر بدانم چه میگویی ترا سرزنش میکنم. ولی از آنجا که از گفتار من بیاطلاعی، مرا شماتت میکنی و من هم از آنجا که میدانم نادانی، ترا معذور میدارم.
لو کنت تعلم ما اقول عذرتنی
او کنت اعلم ما تقول عذلتکا
1) 1) - زباد، به فتح زاء، بوی خوشیست که از وسخ زیر دم حیوانی به نام کاشالوت که به اندازهی گربه صحرایی است، گرفته میشود.
لکن جهلت مقالتی فعذلتنی
و علمت انک جاهل فعذرتکا
سیوطی در حاشیه تفسیر بیضاوی مینویسد: بسیاری از مفسران ذیل بسماللّٰه گفتهاند لفظ اسم ممکن است زیادی باشد چنانکه لبید صد و چهل و پنج ساله گفتهاست: از زندگی و درازی آن به ستوه آمدم، بویژه از این مردم که همواره حالم را میپرسند.
و لقد سئمت من الحیوة و طولها
و سؤال هذالناس کیف لبید
لبید، در هنگام احتضار خطاب به دخترانش گفت: دو دختر من آرزومند بودند پدرشان زنده بماند. مگر نه این است که من از قبیله ربیعه و مضر هستم. از جا برخیزید و بجان آن کسیکه او را میشناسید، بر من گونه نخراشید و سر نتراشید و بگویید کسی مردهاست که دوستش را ضایع نکرده و نسبت به او خیانت و مکر ننمودهاست، تا به آخر سال درود بر شما باد ویک سال کامل بگرید معذور است.
تمنی ابنتای ان یعیش ابوهما
و هل انا الا من ربیعة او مضر
فقوما و قولا بالذی تعلمانه
و لا تخمشا و جها و لا تحلقا شعر
و قولا هو المرء الذی لا صدیقه
اضاع و لا خان الخلیل و لا غدر
الی الحول ثم اسم السلام علیکما
و من یبک حولا کاملا فقد اعتذر
در شعر لبید لفظ اسم السلام زائد است. برخی زیادتی اسم را تجویز نکردهاند و گفتهاند:
اگر اسم در بسم اللّٰه زائد باشد، جایز است که گفته شود: ضربت اسم زید و اکلت اسم الطعام.
سپس به مناسبت شعر لبید اظهار داشتهاند که سلام نامی از نامهای خداست و نظر لبید این بوده تا دختران خود را به خدا متوجه کند.
و دلیل بر این نظریه آنست که نام خدا را بطور کنایه پیش از این متعرض شدهاست.
حیوةالحیوان زیر کلمه حجل (کبک) مینویسد، بزرگی از بزرگان کُرد به خانه سلطانی دعوت شده بود. بر سر سفره چشمش به دو کبک افتاد، کردی به او نگاه کرد و خندید. امیر علت خنده را جویا شد. کردی گفت: در بچگی راهزن بودم؛ روزی بر تاجری دست یافتم؛ خواستم او را به قتل برسانم تضرع کرد و من توجهی نکردم. وقتی دید من حتماً او را به قتل میرسانم نگاهش به دو کبک افتاد و گفت: شهادت دهید که این قاتل من است. اکنون که چشمم به این دو کبک افتاد یاد احمقی او افتادم. امیر گفت: دو کبک گواهی دادند پس
دستور داد تا گردنش را زدند.
وحشی
مینماید چند روزی شد که آزاریت هست
غالباً دل در کف چون خود ستمکاریت هست
در گلستانی نمیجنبی چو شاخ گل زجای
میتوان دانست کاندر پای دل خاریت هست
چارهیخود کن اگر بیچاره سوزی کار تست
وای بر جانت اگر مانند خود یاریت هست
عشق بازان رازداران همند از من مپوش
همچو من بیعزتی یا قدر و مقداریت هست
چونی از شاخ گلت رنگی و بویی میرسد
یا باین خوش میکنی خاطر که گلزاریت هست
در طلسم دوستی کاندر تواش تأثیر نیست
نسخها دارم اشارت کن اگر کاریت هست
بار حرمان برنتابد خاطر نازک دلان
عمر من بر جان وحشی نه اگر یاریت هست
ابنعنین بیمار شد، به سلطان این دو بیت را نوشت:
بچشم آن بزرگی به من بنگر که از هرگونه نعمت تو را برخوردار ساخته، و تو را بیش از کسی شادکام میسازد. من مانند الذی هستم و محتاج به حوائج آن (صله و عائد)، دعا و ستایش مرا بپذیر.
انظر الیّ بعین مولیً لم یزل
یوالی النداء و تلاف قبل تلافی
انا کالذی احتاج ماتحتاجه
فاغتنم دعائی والثناء الوافی
سلطان به عیادتش شتافت و به او هزار دینار داد و گفت تو الذی هستی و این صله است و من نیز عائد میباشم.
حرف سلطان که گفت من عائد هستم به سه وجه قابل حمل است. 1- من عائد موصول هستم. 2- من عیادت کننده تو هستم. 3- بار دیگر صله میفرستم.
یکی از حکماء گوید: از کریم کم درخواست نکن که نزد او حقیر میشوی.
احیاءالعلوم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که: مودت یک روز صله و یک ماه قرابت و یک سال رحم است. اگر کسی قطع چنین رحمی کند خدا او را از درگاهش مأیوس گرداند.
حسن بصری گوید: چه بسیار برادری که مادرت او را نزائیدهاست.
دیگری گوید: خویشاوندی نیازمند دوستی است و دوستی نیاز به خویشاوندی ندارد.
از حکیمی پرسیدند: برادرت نزد تو محبوبتر است یا دوستت؟ گفت: برادرم در صورتی که دوستم باشد.
گویند در مجلس انوشیروان سفره گسترده شد، کاسههای غذا چیده میشد، یکی از کاسه هااز دست خادم افتاد و بر سفره ریخت. خادم دانست که انوشیروان او را خواهد کشت.
وهمهی غذاها را روی سفره ریخت و بهم زد. انوشیروان که غضب کردهبود، گفت: چرا چنین کردی؟ غلام گفت: میدانستم که کشته میشوم، گفتم: تو را نکوهش میکنند که بهخاطر ریختن ظرفی کسی را کشتهای. بگذار جسارت کنم تا مردم شما را نکوهش نکنند.
انوشیروان به فکر رفت و او را جزء مقربان خود قرار داد.
مولوی
راه فانی گشته راه دیگر است
زانکه هشیاری گناه دیگر است
آتشی در زن بهر دو تا بکی
بر کره باشی از این هر دو چونی
تا کره بانی بود همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست
ای خبر هات از خبر ده بیخبر
توبهی تو از گناه تو بتر
جستجویی از ورای جستجو
من نمیدانم تو میدانی بگو
حال و قالی از ورای حال و قال
غرق گشته در جمال ذوالجلال
غرقهیی نه که خلاصی باشدش
یا بجز دریا کسی بشناسدش
ابوحیان گوید: تعجب میکنم از غیر عربی که در نحو ضعیف است و به عربی ایراد گرفته و قرائت متواتر او را که نظیر آن در کلام عرب فراوان است، مورد ایراد قرار دادهاست، عجیبتر آنکه وی امامان قرائت که شرق و غرب عالم به قرائتشان اطمینان کردهاند مورد طعن قرار دادهاست. تفتازانی میگوید: جرم بزرگ زمخشری این است که وی اسناد قرائت قراء هفتگانه و روایات آنها را مورد طعن قرار داده و گفته قرآن را هر جور که دوست داشتهاند خواندهاند. این طعن نارواست. ابنمنیر میگوید: به خدا پناه میبرم و بیزارم از آنچه زمخشری به قاریان نسبت دادهاست. آری او کورکورانه رفتهاست و خیال کرده که قرائات اجتهادی و اختیاری است، من میدانم که این قرائتهایی که پیامبر بر جبرییل خواندهاست همانطور است که بر او نازل شدهاست و این قرائتها به تواتر به ما رسیدهاست، پس قرائتهای هفتگانه اجمالاً و تفصیلاً متواتر هستند. و حرف زمخشری و امثال او قابل اعتناء نیست اگر این نبود که زمخشری عالم به قرائت و ادبیات عرب است میتوان او را از ربقه اسلام خارج کرد، به هر حال زمخشری راهی پر خوف را طی کردهاست. آنچه او میگوید که تفصیل قرائات سبعه متواتر نیستند و بستگی به نظر مسلمانان بودهاست، غلط است چه اینکه هیچ یک از مسلمانان چنین حرفی نزدهاند. در نهایت ابنمنیر ضمن بیان شواهدی بر صحت قرائت ابنعامر میگوید: هدف این نیست که قرائت را مطابق ادبیات عرب اصلاح کنیم بلکه باید ادبیات را بر اساس قرآن اصلاح کرد. (1)
برخی در بارهی اسم علی گفتهاند: علی اسمی که به سبب آن تبرک میجویم، اول آن «چشم»، (عین) است و اگر آخر آن را فراموش کردم، آخر آن «برای من» (لی) است.
اسم الذی تیمّنی اوله ناظرة
ان فاتنی اوله فان لی آخره
دیگری در بارهی اسم ابراهیم گفتهاست: صاحبش او را ابراهیم نامید. زیبایی چهرهاش حقیقت نام او را توصیف میکند. آری او مانند ابراهیم در دل آتش ساکن میشود و آتش او
1) 1) - بر آن نبودم که در این مجموعه به بحث و نقد مطالب بپردازم. بهویژه اینکه میزان اعتبار قرائات هفتگانه و غیر آن بحث زیادی میطلبد، خوانندگان به مباحث وحی و قرائات در سلسله مباحث علوم قرآنی مراجعه کنند.
را نمیسوزاند.
سماه ابراهیم مالکه
و لحسنه وصف یصدقه
اضحی کابراهیم یسکن فیه
نار القلوب و لیس تحرقه
دیگری گفتهاست از آتش در شگفتم که چگونه با علاقهای که به تو دارد سوزشش باقی است. به آتش گویم سرد و سالم باش که ابراهیم در آن است.
عجبت لنا قلبی کیف تبقی
حرارتها و حبک یحتویه
فیا نیرانه کونی سلاما
و بردا ان ابراهیم فیه
سعدالدین عربی در بارهی ایوب گوید: ملامت کنندگان، مرا به علاقه او ملامت کنند در حالی که گوش عاشق سخن آنان را نمیشنود، محبوبم ایوب نامیده شده و عاشق او گرفتارش گشتهاست.
یلوم علی حبه العاذلون
و لا سمع للعذل فیه و لا
یسمی بایوب محبوبنا
و لکن عاشقه المبتلی
دیگری در بارهی نام فرح گوید: ای آنکه از معما با خبری و معما میگویی و پاسخ میدهی، بگو آن چیست که چون حرف را وارونه سازند نام او بدست آید.
یا خبیراً بالمعما خبرة تعلو و تطفُو
هات قل لی ایّما اسم عندما یقلب حرفُ
عزالدین موصلی در بارهی اسم سعید آوردهاست: اسم کسیکه در من شقاوت ایجاد کردهاست و شقاوت من بهخاطر او افزوده میشود. هرگاه من و او در جایی جمع شویم، مخالف ما گوید این شقی و آن سعید است.
اسم الذی شاقنی سعید
و لی شقاء به یزید
اذا اجتمعا یقول ضدی
هذا شقی و ذا سعید
اهلی
اگر بهدست اشارت کنی بهجانب من
برد به سوی تو روحم چون مرغ دست آموز
نام او عبداللّٰه و شهرت وی ناصر الدین و کنیهاش ابوالخیر فرزند عمر بن محمد بن علی بیضاوی است. مردی پارسا بود، وی به تبریز رفت و ناشناس در کلاس درسی در کنار کفشها نشست. استاد اشکالهایی بر موضوعی که مطرح کردهبود، بیان میکرد. بیضاوی اجازه خواست تا پاسخ گوید. استاد گفت: به شرطی که درس مرا فهمیده باشی. بیضاوی گفت:
میخواهی درس شما را با عبارات خودتان بازگو کنم؟ استاد متعجب شد و پاسخ مثبت داد.
بیضاوی درس استاد را بیان کرد و حتی خطاهای وی را اصلاح نمود و پاسخ اشکالهای او را مطرح ساخت و اشکالاتی بیان کرد. استاد از پاسخ اشکالات او باز ماند. وزیر در مجلس بود، نام و نشان او را پرسید و وی را در جای خود نشانید و درخواست کرد که قضاوت شیراز را بپذیرد. بیضاوی قبول کرد و وزیر خلعتی به او بخشید. بیضاوی در سال 685 وفات یافت و در تبریز دفن شد. الغایة در فقه و شرح المصابیح، المنهاج، الطالع و المصباح از جمله آثار اوست.
نیشابوری در تفسیر آیه اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلیٰ أَفْوٰاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ... (1)، آوردهاست در اخبار صحیحهای آمدهاست که اعضا آدمی در قیامت علیه او گواهی میدهند، مویی از پلک چشم بحرکت میآید و اجازه گواهی به نفع صاحب خود میخواهد. خدا به او اجازه شهادت میدهد. وی گواهی میدهد که صاحبش در خوف خدا گریستهاست. خدا او را میبخشد.
نام مجنون که شیدای لیلی بود، احمد و لقب وی قیس است. مجنون گفتهاست: مرا آزردی و با حرفی مرا از پا درآوردی دور از من شدی و راه برمن بستی و اندوهی از خود در من بجا گذاشتی.
واذیتنی حتی اذا ما قتلتنی
بقول یحلّ العصم سهل الاباطح
تجافیت عنی حین لالی حیلة
و خلفت ما خلفت بین الجوانح
نیز گفتهاست: هر شب به ستاره نسر بنگر من هم شب به آنجا نگاه میکنم، شاید دیده من به چشم تو افتد و از غصه دل خود به او شکوه بریم و او یاریمان کند.
الی الکواکب النسر انظری کل لیلة
فانی الیه بالعشیة ناظر
عسی یلتقی لحظی و لحظک عنده
و نشکو الیه ما تجنّ الضمائر
یکی از بزرگان میگوید: (2)
دل جز ره عشق تو نپوید هرگز
جز محنت و درد تو نجوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی دگر نروید هرگز
گویند
در عشق هوای وصل جانان نکنم
هرگز گله از محنت هجران نکنم
سوزی خواهم که سازگارش نبود
دردی خواهم که یاد درمان نکنم
عطار
گر تو را دانش اگر نادانیست
آخر کار تو سرگردانیست
ما پنبه ز روی ریش برداشتهایم
وز دل غم نوش و نیش برداشتهایم
فرهاد صفت گذشته از هستی خویش
این کوه بلا ز پیش برداشتهایم
مولوی
کشته و مرده به پیشت ای قمر
به که شاه زندگان جای دگر
دو بیتی زیر در مسیر حجاز بهخاطرم رسید.
آهنگ حجاز مینمودم من زار
کامد سحری بگوش دل این گفتار
یارب به چه روی جانب کعبه رود
رندیکه کلیسا ازو دارد عار
ای دل که ز مدرسه به دیر افتادی
واندر صف اهل زهد غیر افتادی
الحمد که کار را رساندی تو بجای
صد شکر که عاقبت بخیر افتادی
تا از ره و رسم عقل بیرون نشوی
یک ذره از آنچه هستی افزون نشوی
گفتم که کنم تحفهات ای لاله عذار
جان را چو شوم ز وصل تو برخوردار
گفتا که بهایی این فضولی بگذار
جان خود زمن است غیر جان تحفه بیار
ای چرخ که با مردم نادان یاری
هر لحظه بر اهل فضل غم میباری
پیوسته ز تو بر دل من بار غمی است
گویا که ز اهل دانشم پنداری
عطار
کفر کافر و دین دیندار را
ذرهیی دردت دل عطار را
ذرهیی درد خدا در دل ترا
بهتر از هر دو جهان حاصل ترا
هرکه را این درد نبود مرد نیست
نیست درمان گر ترا این درد نیست
خالقا بیچارهی کوی توام
سرنگون افتاده دل سوی توام
ای جهانی درد همراهم ز تو
درد دیگر وام میخواهم ز تو
رنج اندر کوی تو رنجی خوش است
درد تو در قعر جان گنجی خوش است
درد تو باید دلم را درد تو
لیک نه در خورد من در خورد تو
درد چندانی که داری میفرست
لیک دل را نیز یاری میفرست
دل کجا بی یاریت دردی کشد
کاینچنین دردی نه هر مردی کشد
ابناثیر در کامل ذیل حوادث سال 285 آوردهاست: بادی زرد سپس سبز و سپس سیاه در بصره وزید، بعد باران شروع به باریدن نمود. بعد تگرگی بارید که وزن هر دانه آن صد و پنجاه درهم بود.
در همان سال در کوفه بادی زرد آمد و تا مغرب بود. سپس بادی سیاه وزید و مردم به سوی خدا تضرع کردند، در پی آن باران بسیاری بارید و در روستایی از اطراف کوفه به نام احمد آباد، باران سنگ سیاه و سفید بارید که وسط آنها گل بود، از آن شنها به بغداد بردند، موجب شگفت مردم شد.
عارفی گوید: وقتی پدر ما، آدم علیه السلام بعد از آنکه خدایش گفت تو و همسرت در بهشت بنشینید، و یک گناه از وی سر زد و دستور به اخراجش داد، چگونه امیدوار شویم که وارد بهشت شویم با اینکه ما پی در پی، بر گناه نشستهایم.
من این مطلب را در کتاب سفرنامه حجاز به زبان فارسی به شعر در آوردم:
جد تو آدم بهشتش جای بود
قدسیان کردند بهر او سجود
یک گنه چون کرد گفتندش تمام
مذنبی مذنب برو بیرون خرام
تو طمع داری که با چندین گناه
داخل جنت شوی ای رو سیاه
یکی از مورخان پس از بیان داستان عدهای که از شدت عشق هلاک شده بودند، میگوید:
وقتی محبت عاشقان به لیلی و سلمی عقل آنان را از بین برد. چه میشود اگر آنها عاشق
عالم اعلی باشند.
اذا کان حبّ الهائمین من الوری
بلیلی و سلمی یسلب اللب والعقلا
فماذا عسی ان یصنع الهائم الذی
سری قلبه شوقا الی العالم الاعلی
در تفسیر نیشابوری ذیل آیه أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ... (1)،
آوردهاست: ابوالفتح در فقه سرآمد بود و نزد مردم محترم و ثروت زیادی داشت، وی وقتی به بغداد آمد، در نظامیه بغداد به تدریس مشغول شد، محل مرگ او همدان است، چون نزدیک مرگش رسید به دوستانش گفت: بیرون شوید، وقتی آنان خارج شدند، پی در پی به صورتش میزد و میگفت یٰا حَسْرَتیٰ عَلیٰ مٰا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّٰهِ ، وی گفت: ای ابوالفتح، عمر خود را در طلب دنیا و پست و اموال ضایع کردی و دائماً با پادشاهان در رفت وآمد بودی، و دوبیتی ذیل را سرود که: در تعجبم از دانشمندان که چگونه عمر را به غفلت میگذرانند، و چگونه لباس حرص را در پیشامدها بر زمین میکشانند، چنان اطراف خان ستمگران میچرخند که گویا اطراف خانه خدا در طوافند.
عجبتُ لاهل العلم کیف تغافلوا
یجرّون ثوب الحرص عند المهالک
یدورون حول الظالمین کانهم
یطوفون حول البیت وقت المناسک
نیشابوری میگوید: او در همین حال بود تا از دنیا رفت. من پناه میبرم به خدا از چنین حالی و چنین مرگی و از خدا میخواهم که بر من منت نهد که از این وبال خلاصی یابم. (2)
گویم
کردیم دلی را که نبد مصاحبش
در خانهی عزلت از پی اصلاحش
و ز فر من الخلق بر آن خانه زدیم
قفلی که نساخت قفلگر مفتاحش
گویم
از فتنه این زمانه شور انگیز
برخیز و بهر جایی که توانی بگریز
ور پای گریختن نداری باری
دستی زن و در دامن خلوت آویز
ابن جوزی بر سر منبر بود، یکی از حاضران بهپا خاست و گفت: چه میگویی در بارهی زنی که به درد ابنه مبتلا شدهاست؟ ابنجوزی در پاسخ او به زبان شعر گفت: گویند لیلی در عراق بیمار است، کاش من طبیب او باشم.
یقولون لیلی فی العراق مریضة
فیا لیتنی کنت الطبیب المداویا
گفتهاند: ابنجوزی همسری به نام نسیم داشت، که او را طلاق داد و از کار خود پشیمان گشت. در مجلسی دو زن بین ابنجوزی و نسیم نشسته بودند، وی به آن دو رو کرد و گفت:
ای دو کوه نعمان بگذارید نسیم صبا بوزد و من آرامش یابم.
ایا جبلی نعمان بالله خلیا
نسیم الصبا یخلص الی نسیمها
فاضل صلاح صفدی در شرح لامیة العجم مینویسد: روزی از روزهای سال 726 هجری، در شهر صفد، (نزدیک حمص از شهرهای سوریه)، وارد بر مجلس علی بن صیاد فارسی شدم. وی سوره ضحی را تفسیر میکرد و میگفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: احسان آن است که خدا را چنان عبادت کنی که گویا تو او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی، او که تو را میبیند. (1)
سپس گفت: یکی از صوفیان گفتهاست جمله اگر تو او را نمیبینی، به این معناست که اگر تو از خودت غایب شدی و خود را ندیدی، او از تو غایب نیست و تو را میبیند.
ابن صبا حرف آن صوفی را پسندید و حاضران نیز او را تحسین کردند. من گفتم: حرف آن صوفی در صورتی درست است که قانون عرب با آن موافق باشد، چه اینکه این شرط و جواب است و هر دو ساکن شدهاند و معنای صحیح این است که اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند.
از شرح لامیه نقل شدهاست که از ابنجوزی پرسیدند: چگونه قتل امام حسین علیه السلام به یزید نسبت داده میشود، در حالیکه او در شام بود، و مقاتله در عراق رخ دادهاست؟ وی شعر رضی را سرود که گفتهاست: تیری از جانب تیرانداز سِلمی رها شد و بر عراقی اصابت کرد.
1) 1) - الاحسان ان تعبد اللّٰه کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک.
گفتم: چقدر دور بود هدف تو.
سهم اصاب و رامیه بذی سلم
من بالعراق لقد ابعدت مرماک
زمخشری سرودهاست: دانش خاص خداست و غیر او در جهل فرو میروند، چه رسد بهخاک که دانش داشتهباشد، میکوشد که بداند که نمیداند.
العلم للرحمن جل جلاله
و سواه فی جهلاته یتغمغم
ما للتراب و للعلوم و انما
یسعی لیعلم انه لا یعلم
فخر رازی نیز گوید:
آخرین تلاش عاقلان بسته شدهاست و نهایت سعی عالمان گمراهی است. ما از تلاشمان در تمام عمر خود بهره نبردهایم مگر اینکه چند قیل و قال جمع کردیم. روح ما در جسم ما حبس و نتیجهی زندگی ما بیچارگی شد.
نهایة اقدام العقول عقال
و غایة سعی العالمین ضلال
و لم نستفد من سعینا طول عمرنا
سوی ان جمعنا فیه قیل و قال
و ارواحنا محبوسة فی جسومنا
و حاصل دنیانا اذیً و وبال
وی نیز به فارسی سرودهاست:
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
گویند
چه شتابست در کرشمه و ناز
ما گرفتار روزگار دراز
مولوی
ای جفای تو راحت خوبتر
انتقام تو زجان محبوبتر
نار تو اینست نورت چون بود
ماتمت این است سورت چون بود
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد
این عجب من عاشق و این هر دو ضد
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد هرکه بیرونی بود
تا سرو قبا پوش ترا دیدهام امروز
در پیرهن از ذوق نگنجیدهام امروز
هشیاریم افتاد بفردای قیامت
زان باده که از دست تو نوشیدهام امروز
صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا
این جنده پر بخیه که پوشیدهام امروز
افسوی که بر هم زده خواهد شد از آن روی
شیخانه بساطی که فرو چیدهام امروز
بر باد دهد توبه صد همچو بهایی
آن طره طرار که من دیدهام امروز
فغانی
فکر دگر نماند فغانی بیار جان
عاشق بدین خیال و تأمل ندیدهام
چیزی که در ششم ماه مبارک رمضان در شیروان بهخاطرم رسید:
ای آنکه دلم غیر جفا از تو ندید
وی از تو حکایت وفا کس نشنید
قربان سرت شوم بگو از ره لطف
لعلت بدلم چه گفت کز من برمید
نیز آنچه در کاشان گفتهام:
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم از عاشقی واسوختند
دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله
و امروز اهل میکده رندی زمن آموختند
چون رشتهیایمان من بگسسته دیدند اهل کفر
یک رشته از زنار خود در خرقه من دوختند
یا رب چه فرخ طالعند آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و غم دنیا و دین بفروختند
در گوش اهل مدرسه یا رب بهایی شب چه گفت
کامروز آن بیچارگان اوراق خود را سوختند
وقتی اختلاف شد در اینکه نور ستارگان اصلی است یا چون ماه از خورشید کسب نور میکنند؟ علامه پس از بیان اینکه ماه از خورشید کسب نور میکند، میگوید: در این باب
اختلاف است ولی نتیجه نظر او این است که ستارگان از خورشید کسب نور میکنند. حال اگر کسی بگوید چرا جمله او را که میگوید: الاشبه انها ذاتیه مربوط به برخی کواکب نباشد و استخدام صورت نگرفتهباشد؟ گوئیم خیلی از ذوق سلیم بعید است، چون یا نور کواکب از خود آنهاست و یا خورشید و راه سومی وجود ندارد.
اگر گفته شود: ممکن است نظر علامه در اختلاف ستارگان مربوط به پنج ستاره مریخ و مشتری و زحل و عطارد و زهره باشد، و مراد از اینکه کسب نور ستارگان و یا نور دهی آنها، اختلافی است به معنای این نیست که اختلافی در همهی ستارگان نیست تا اینکه کذب گوینده روشن شود زیرا که خلاف در کل مستلزم خلاف در بعض است.
در پاسخ گوئیم: وقتی ما راهی برای نورانیت ستارگان نیافتیم، دلیل را به برخی ستارگان اختصاص میدهیم نه اینکه بخواهیم فقط برخی را بیان کردهباشیم و نه نقل خلاف در بعض و اینکه علامه کاذب نباشد. چه اینکه بیدلیل است این حرف که خلاف در کل مستلزم خلاف در بعض باشد، و البته این از انسان صاحب رأی نیست. چرا که محذور لزوم کذب سخن علامه در این نقل نیست، بلکه محذور این است کلام او بیمعنا خواهد شد.
همین شکل در نزاع اشاعره و معتزله نیز هست. این دو اختلاف دارند که آیا افعال بندگان از خود آنهاست یا کسبی بوده و خدا افعال را صادر میکند. کسی ممکن است اشکال کند و بگوید: اختلاف در کل افعال است چگونه به برخی افعال اختصاص پیدا کردهاست. وی میتواند پاسخ دهد که اختلاف در کل مستلزم اختلاف در بعض است و اینکه نقل خلاف از بعض کردیم به این دلیل است که راهی برای صدور کل پیدا نکردیم. البته این سخن بیارزش است و بدور از سخنی حکیمانه میباشد.
همچنین اگر گفته شود که از نشانههای مختلفی در کلام علامه این قول تقویت میشود که نظر وی به پنج ستاره بر میگردد، اگر گفته شود این صحیح است در ستارگانی که زیر خورشید هستند ولی ستارگان روئین...
از جمله این شواهد عبارتند از:
1- مراد از روئین (علویه) که واژهای اصطلاحی است، ستارگان فوق شمس است نه همهی آنها.
2- قرینه دیگر در کلام علامه این است که وی وقتی از خسوف قمر و کسب نور وی از خورشید سخن میگوید، چون قمر سیاره است لازم است به احوال او بپردازد نه ستارگان.
3- علامه با کمترین فاصله میگوید: دانشمندان اختلاف کردهاند که آیا کواکب دارای رنگ مخصوص هستند؟ اکثر علماء میگویند: رنگ مخصوص دارند مانند رنگ زحل و پرتو مشتری و زهره و قرمزی مریخ و زردی عطارد و در خورشید اختلاف است و رنگ قمر در خسوف آشکار میشود.
از ظاهر بیان علامه بدست میآید که مراد وی اختلاف در رنگ سیارات است و لذا ماقبل آن هم اختلاف انوار آنها بود، چه اینکه ادامهی کلام قرینهی ابتدای آن است.
4- نیز علامه میگوید: اگر گفته شود یکی از ستارگان غیر از خورشید به باقی آنها نور میدهد... از این عبارت بدست میآید که اگر مراد علامه عموم بود کسی میتواند چنین اشکال کند که ستارههای ثابت نیز اختلافی از نظر وضع به اینکه قریب یا بعید باشند ندارند لذا دلیل تمام نیست.
میگویم: هیچکدام از این قرائن دلالت بر بحث ما ندارد چرا که مراد از علویه ستارگان فوق الشمس نیست و علویه معنای اصطلاحی ندارد و این ایرادی نیست.
قرینه دوم نیز صحیح نیست چه اینکه اگر یک ستاره استفاده از نور خورشید کند لازم است ستارگان دیگر نیز مطرح شوند.
قرینه سوم نیز صحیح نیست چرا که مناسبتی با مطلب ندارد. در این عبارت آمدهاست که مشهور اختلاف دارند از اینکه ستارگان غیر از قمر نور دارند یا نه و بیان هفت ستاره به عنوان تمثیل است نه شاهد خصوصیت.
قرینه چهارم نیز درست نیست چرا ستارگان نور ده اگر ثابت باشند در هیچ وقت هلال و غیر آن نمیشوند و قرب و بعد آنها بیتأثیر است و اگر ثابت نباشند گاهی هلالی و گاهی به شکل دیگر هستند.
از این اشکلات که بگذریم، شواهدی قائم است بر اینکه کلام علامه عام است و شامل همهی ستارگان ثابت و متغیر میشود. از جملهی این شواهد این است که وی در آخر بحث گفتهاست: ستارگان ثابت در طلب نور قسمت مریی آنها با علویه شریکند. حال اگر ذکر ثوابت با علویه در این جمله برای استفاده همگی آنها از خورشید نباشد، خلاف انتظار است.
حال که این را متوجه شدی بدان که: شعاع از دو راه در جسم نفوذ میکند 1- نفوذ عبوری مانند نفوذ چشم که از برخی چیزها میگذرد و به ستاره میرسد. 2- نفوذ وقوفی که به ماوراء تجاوز نمیکند مانند درخشندگی آتش در قرمزی، نفوذ اول محتاج به این نیست که جسم
به شکلی در آید که پرتو در آن نفوذ کردهاست و نیز مستلزم انعکاس نمیباشد بخلاف نفوذ دوم که جسم از آن اثر میپذیرد و انعکاس ظاهر میباشد.
حال گوئیم کسانی که میگویند ستارگان از شمس نور میگیرند باید نفوذ شعاع شمس را وقوفی بدانند که اعماق آنها از نور خورشید پر شدهباشد.
اگر کسی بگوید: اگر خورشید در عمق ستاره نفوذ کند باید خفیف باشد و به همان اندازه باید شعاع چشم هم در آن اثر کند. گوئیم: اگر مراد نفوذ به معنای دوم باشد، لازم نیست ستارگان خفیف باشند، نفوذ چشم هم به معنای دوم است و حاجب ماوراء نمیباشد. البته وجود مانع موجب شدهاست که چشم نتواند مانند خورشید در جسم نفوذ کند.
نیز گفته شدهاست: اگر نور چشم از خورشید لطیفتر نباشد، سنگینتر از او نیست در حالی که نفوذ آن مانند نفوذ خورشید نیست.
در جواب میگوئیم: اگر مراد کیفیت نفوذ خورشید نفوذ نکردن چشم باشد، معلوم است و این ضرری به آنچه که ما گفتیم نمیرساند و اگر مراد او این باشد که چرا نور چشم در حال درخشش خورشید نفوذ نمیکند علت آن شدت نور خورشید است چنانچه شدت نور خورشید نمیگذارد نور چشم در برف نفوذ کند، همین علت است که نور چشم در سیارات نافذ نیست و صاحب ماوراء است...
وحشی
بر دری زامد شد بسیار آزاریم هست
گر خدا صبری دهد اندیشهی کاریم هست
صبر در میبندد اما نیستم ایمن زخود
خانهی پر رخنه و کوتاه دیواریم هست
گر شود ناچار دندان بر جگر باید نهاد
چارهی خود کردهام جان جگر خواریم هست
کی گریزم از درت اما زمن غافل مباش
نقش دیوارم و لیکن پای رفتاریم هست
هر چه گویم در فراقت روز و شب داند دلم
بیش از اینم ناله و صد چند گفتاریم هست
گرچه ناید بندگی من به کار کس ولی
گر تو هم خواهی که بفروشی خریداریم هست
نظامی در بیان جدا شدن از مردم گوید:
قدر دل و پایهیجان یافتن
جز بریاضت نتوان یافتن
جثهیخود پاکتر از جان کنی
چون که چهل روز به زندان کنی
مرد به زندان شرف آرد بدست
یوسف از این روی بزندان نشست
رو به پس پرده و بیدار باش
خلوتی پردهی اسرار باش
هر چه خلاف آمد عادت بود
قافله سالار سعادت بود
خاقانی
همچنین فرد باش خاقانی
کافتاب اینچنین دلفروز است
یار موی سفید دید و گریخت
که به دزدی دلش نوآموز است
آری از صبح دزد بگریزد
گر پی جان سلامت اندوز است
گرچه مویم سفید شد بیوقت
سال عمرم هنوز نوروز است
شب کوته که صبح زود دمد
نه نشان درازی روز است
امیر خسرو دهلوی
سخن گرچه هر لحظه دلکشتر است
چو بینی خموشی از آن بهتر است
در فتنه بستن دهان بستن است
که گیتی به نیک و بد آبستن است
پشیمان زگفتار دیدم بسی
پشیمان نگشت از خموشی کسی
شنیدن زگفتن به اردل نهی
گر این پر شود مردم از وی تهی
صدف زان سبب گشت گوهر فروش
که از پای تا سر همه گشت گوش
همه تن زبان گشت شمشیر تیز
بخون ریختن زان کند رستخیز
خاقانی
نور خدا بر دمد از خوی خوش
موی سفیدی کند از بوی خوش
مکرم اگر چند کشد جور دهر
هم دهد از منفعت خویش بهر
در که شکستند نه باطل شود
سرمهی چشم و فرح دل شود
مردمی از مردم بی رو که دید
روی در آینهی زانو که دید
خاقانی
خاقانی را مپرس کز غم
ایام چگونه میگذارد
جو جوستد آنچه دادش ایام
خرمن خرمن همی سپارد
خاقانی
عذر داری بنال خاقانی
کاهل کم داری آشنا کمتر
دشمنانت زخاک بیشتراند
دوستانت زکیمیا کمتر
گویند
وقت غنیمت شمار
ورنه چو فرصت نماند
ناله کرا داشت سود
آه کی آمد بکار
صفدی صلاح صفدی گوید: خطای دوستت را بپوشان و کار نیک او را آشکار ساز، در باره دوست چون تاریکی با آتش باش که دود را مخفی و نور آن را آشکار میکند.
صدیقک مهما جنی غَطِّه
و لا تخف شیاً اذا احسنا
و کن کالظلام مع النار اذ
یواری الدخان و یبدی السنا
سنایی
خدایا زخوانی که از بهر خاصان
کشیدی نصیب من بینوا کو
اگر میفروشی بهایش که دادهاست
و گر بیبها میدهی سهم ما کو
گفتهاند: ای کسانی که رفتید و حالم را بد کردید. از دست ستم شما چه کنم، ببخشید بیمار خود را که عمر سپری شد و حالم دگرگون است.
یا من هجروا و غیّروا احوالی
مالی جلد علی جفاکم مالی
جودوا بوصالکم علی مدنفکم
فالعمر قد انقضی و حالی حالی
اسم پیامبران که در قرآن آمدهاست، بیست و پنج تا است و عبارتند از: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آدم، ادریس، نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، یوسف، ایوب، شعیب، موسی، هارون، یونس، داود، سلیمان، الیاس، الیسع، زکریا، یحیی، عیسی و نیز ذوالکفل نزد بسیاری از مفسران.
فخر رازی در تفسیرش ذیل آیه اُدْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً (1)آوردهاست: متکلمان اتفاق نظر دارند که کسی خدا را برای ترس از عذاب یا امید به بهشت عبادت کند، عبادتش صحیح نبودهاست و اگر نماز خوان بگوید نماز میخوانم به قصد هراس از جهنم و امید به ثواب، نمازش صحیح نیست. (2)
نیشابوری، ذیل آیه ...وَ لاٰ تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَ لاٰ تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ... (3)، پس از بیان عادات بد حجاج بن یوسف میگوید: وی صد و بیست هزار مرد را به قتل صبر (بی گناه) کشت. در زندان او هشتاد هزار مرد و سی هزار زن، بود که سی و سه هزار تن از آنها مستحق هیچ گناهی چون قطع دست و قتل و آویخته شدن به دار نبودند.
واژه انسان مشترک بین زن و مرد است و در مذکر و مؤنث استعمال میشود. گاهی برای زن انسانه بکار میبرند، مانند شعر ذیل که صاحب قاموس میگوید: لباس از عشق مرد پوشانید زن جوانی که ماه شب چهارده از او خجل بود. وقتی چشم من فحشایی کند با اشکش غسل میکند.
لقد کستنی فی الهواء
ملابس الصب الغزل
انسانة فتانة
بدرالدجی منها خجل
اذا زنت عینی بها
فبالدموع تغتسل
فیروزآبادی میگوید: انس یعنی بشر مانند انسان. مفرد آن انسی است. وی در بخش نون کتاب قاموس میگوید: ناس به انس و جنّ گفته میشود و جمع آن اناس است، چنین جمعی که ال بر آن وارد شود، نادر است. از این سخن بدست میآید که اطلاق انس بر جنّ صحیح است ولی این بعید به نظر میرسد.
مولوی
آفتی نبود بتر از ناشناخت
تو بر یار و نیاری عشق باخت
یار را اغیار پنداری همی
شادیی را نام بنهادی غمی
اینچنین نخلی که قد یار ماست
چونکه ما دردیم نخلش دار ماست
اینچنین مشکین که زلف میر ماست
چونکه بیعقلیم آن زنجیر ماست
سنایی
صوفیان در دمی دو عید کنند
عنکبوتان مگس قدید کنند
آنکه از دست روح قوت خورد
کی نمک سود عنکبوت خورد
سنایی
زالکی کرد سر برون ز نهفت
کشتک خویش خشک دید چه گفت
ای همه آن تو چه نو چه کهن
رزق بر تو است هر چه خواهی کن
اوحدالدین کرمانی
آن کس که صناعتش قناعت باشد
کردار وی از جملهی طاعت باشد
زنهار طمع مدار الا زخدا
کین رغبت خلق نیم ساعت باشد
گویم
جور کم به ز لطف کم باشد
که نمک بر جراحتم پاشد
جور کم بوی لطف آید از او
لطف کم محض جور زاید ازو
لطف دلدار اینقدر باید
که رقیبی ازو برشک آید
اوحدی کرمانی
در خانه دلم گرفت از تنهایی
رفتم به چمن چو بلبل شیدایی
چون دید مرا سرو سهی سر جنباند
یعنی به چه دلخوشی به بستان آیی
مجد همگر
مرا ز روی تعجب معاندی پرسید
پدر ز روی چه معنی نداشت روح اللّٰه
جواب دادم و گفتم که او مبشر بود
با حمد قرشی جمع خلق راز اله
مبشر از پی آن تا که مژده آرد زود
روا بود که دو منزل یکی کند در راه
عبدی گنابادی
هرکه سخن را به سخن ضم کند
قطرهای از خون جگر کم کند
مولوی
باده نی در هر سری شر میکند
آنچنان را آنچنانتر میکند
گر بود عاقل نکوتر میشود
ور بود دیوانه بدتر میشود
لیک چون اغلب بدند و بد پسند
بر همه می را محرم کردهاند
حکم اغلب راست چون اغلب بدند
تیغ را از دست رهزن استدند
جامی
مجموعه کونین بآیین سبق
کردیم تفحص ورقاً بعد ورق
حقا که نخواندیم و ندیدیم در او
جز ذات حق و شئون ذاتیهی حق
خاقانی
خاقانیا به تقویت دوست دل نبند
وز غصه شکایت دشمن جگر مخور
بر هیچ دوست تکیه مزن کو به عاقبت
دشمن نماید و نبرد دوستی به سر
گر دوست از غرور هنر بیندت نه عیب
دشمن به عیب کردنت افزون کند هنر
ترسی ز طعن دشمن گردی بلند نام
بینی غرور دوست شوی پست و مختصر
پس دوست دشمن است به انصاف باز بین
پس دشمن است دوست به تحقیق درنگر
گر عقلت این سخن نپذیرد که گفتهام
این عقل را نتیجه دیوانگی شمر
محقق تفتازانی در شرح کشاف ذیل آیه وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ... (1)میگوید:
بنیحمدان سلاطینی خوش چهره، خوش سخن و سخاوتمند بودند و ابوفراس در فصاحت و بلاغت و اسب سواری و دلیری بین آنها یکتا بود، صاحب بن عباد در بارهی امرؤالقیس و نیز ابوفراس گفته بود: سرایندگی به پادشاهی شروع و به پادشاهی پایان یافت.
ابوفراس در ادب به کمال رسید، در جنگی اسیر رومیان شد و سرودههای زمان اسارت وی رقت و لطافت ویژهای دارد...
امیر خسرو دهلوی
گر آسایشی خواهی از روزگار
جمال عزیزان غنیمت شمار
به جمعیت دوستان روی نه
پراکندگان را به یک سوی نه
1) 1) - نساء، 61.
به دوری مکوش ارچه بدخوست یار
که دوری خود افتد سرانجام کار
اگر جامه تنگست پاره مکن
که خود پاره گردد چو گردد کهن
مزن شاخ اگر میوه تلخست نیز
خود افتد چو پیش آیدش برگ ریز
چو لابد جداییست از بعد زیست
بعمدا جدا زیستن بهر چیست
کجا بودی ای مرغ فرخنده پی
چه داری خبر از حریفان حی
بشادی کجا میگذارند گام
سفر تا چه جایست و منزل کدام
فغان زان حریفان پیمان گسل
که یکره زما برگرفتند دل
گویند
کی بود که سر زلف ترا چنگ زنم
صد بوسه بر آن لبان گلرنگ زنم
در شیشه کنم مهر و وفای همه را
در پیش تو ای نگار بر سنگ زنم
رشید وطواط
دور از درت ای شکر لب سیمین بر
از رنج تن و درد دل و خون جگر
حالیست که گر عوض کنم با مرگش
چیز دگرم نهاد باید بر سر
مولوی
فرخ آن ترکی که استیزه نهد
اسبش اندر خندق آتش جهد
چشم خود از غیر و غیرت دوخته
همچو آتش خشک و تر را سوخته
گر پشیمانی بر او عیبی کند
آتش اول در پشیمانی زند
هر چه از وی شاد گردی در جهان
از فراق آن بیندیش آن زمان
زانچه گشتی شاد بس گر شاد شد
آخر از وی جست و هم چون باد شد
از تو هم بجهد تو دل بر وی منه
پیش کو بجهد تو پیش از وی بجه
سعدی
تا سگان را وجوه پیدا نیست
مشفق و مهربان یکدیگرند
لقمه یی در میان شان انداز
که تهیگاه یکدگر بدرند
مولوی
هر بلا کاین قوم را حق دادهاست
زیر آن گنج کرم بنهادهاست
لطف او در حق هرکه افزون شود
بی شک آنکس غرقه اندر خون شود
دوستان را هر نفس جانی دهد
لیک جان سوزد اگر نانی دهد
گویند
فلک دون نواز یک چشم است
آن یکی هم به فرق سر دارد
هر خری را که دم گرفت به مشت
مینداند که دم خر دارد
میبرد تا فراز کله خویش
بیندش دم چو دست بردارد
برزمینش زند که خورد شود
خر دیگر بجاش بردارد
سنایی
این جهان بر مثال مرداریست
کرکسان گرد او هزار هزار
این مرآن را همی زند مخلب
آن مراین را همی زند منقار
آخرالامر بگذرند همه
وز همه باز ماند آن مردار
مولوی
هر چه داری در دل از مکر و رموز
پیش ما پیدا بود مانند روز
که بپوشیمش ز بنده پروری
تو چرا رسوایی از حد میبری
لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذری رسوا کند
عطار
دعوی خدمت کنی با شهریار
خود ز عشق خویش باشی بیقرار
گرچه خود را سخت بخرد میکنی
درحقیقت خدمت خود میکنی
چند خواهی بود مرد ناتمام
نه بد و نه نیک نه خاص و نه عام
سیف الدین صوفی
هر چند گهی ز عشق بیگانه شوم
با عافیت آشنا و همخانه شوم
ناگاه پری رخی به من برگذرد
برگردم از این حدیث و بیگانه شوم
از سیف الدین نقل شدهاست که وی بر بالین جنازهای حاضر شد. حاضران از وی خواستند تا میت را تلقین دهد. او با این رباعی میت را تلقین داد:
گر من گنه جمله جهان کردستم
لطف تو امید است که گیرد دستم
گفتی که بروز (بوقت) عجز دستت گیرم
عاجزتر از این مخواه که اکنون هستم
گویند
گر ندارم از شکر جز نام بهر
آن بسی بهتر که اندر کام زهر
آسمان نسبت به عرش آمد فرود
ورنه بس عالیست پیش خاک تود
یکی از بزرگان صوفیه گفتهاست:
بد کردم و اعتذار بدتر ز گناه
چون هست در این عذر سه دعوی تباه
دعوی وجود و دعوی قدرت و فعل
لا حول و لا قوّة الا باللّٰه
رشکی
از حال خود آگه نیم لیک اینقدر دانم که تو
هر گاه در دل بگذری اشکم زدامان بگذرد
عرفی
خوش آنکه از تو جفایی ندیده میگفتم
فرشته خوی من آیا ستمگری داند
یکی از حکماء گوید: اگر میخواهی پروردگارت را بشناسی، بین خود و معاصی دیواری از آهن بساز.
خسرو
ما بیخبر از نظاره بودیم
جان رفت و خبر نکرد ما را
ضمیری
عشق آمد و صبر از دل دیوانه برون رفت
صد شکر که بیگانه از این خانه برون رفت
بابا نصیبی
وای به روزگار من در تو اگر اثر کند
ناله و آه نیمه شب گریه صبحگاهیم
گوسفندان غارت شده با گوسفندان اهل کوفه مخلوط شدند، برخی پارسایان از خوردن گوشت پرهیز میکردند. عابدی پرسید گوسفند چند سال عمر میکند، گفتند هفت سال.
وی هفت سال گوشت گوسفند نخورد.
سلیمان علیه السلام به بنیاسرائیل فرمود: در درون خود جز پاکیزه وارد نسازید و از دهان خود جز پسندیده خارج ننمائید.
عابدی گوید: اگر قرص نانی حلال بدست آورم، آن را میسوزانم و میکوبم و به صورت
دارویی برای معالجه بیماران استفاده میکنم.
جنید بغدادی به علی بن سهل اصفهانی نوشت: از پیر و بزرگ خودت، ابوعبداللّٰه محمد بن یوسف بناء، پرسش نما که چه کسی بر کار خود چیره است؟ وی از پیر پرسید و او گفت بنویس: فرمان خدا غالب است.
سمنون محب میگوید: نخستین وصال بنده به حق از خود گذشتگی است و نخستین دوری بنده از حق به خود دلبستگی است.
نصیبی
دامان خرابات نشینان همه پاکست
تر دامنی ماست که تا دامن خاکست
نظیری
گرد سر میگردم امشب شمع این کاشانه را
تا بیاموزم طریق سوختن پروانه را
نزاری گیلانی
مردم از محرومی و شادم که نومید از تو ساخت
تلخی جان کندنم امیدواران شما
صبری
بگرد خاطرم ای خوشدلی چه میگذری
کدام روز مرا با تو آشنایی بود
سنایی
ای اهل شوق وقت گریبان دریدنست
دست مرا بسوی گریبان که میبرد
شرف بافقی
قطع امید من کند دمبدم از وصال خود
تا نکنم دل حزین شاد بانتظار هم
عماد فقیه
بر خاطرم غباری ننشیند از جفایش
آیینه محبت زنگار برنتابد
گلخنی
ای مردگان ز خاک یکی سر بدر کنید
بر حال زندهی بتر از خود نظر کنید
حزنی
حزنی این عشق است نه افسانه چندین شکوه چیست
لب بدندان گیر و دندان بر جگر نه باک نیست
خان میرزا
بی درد دل حیات چو ذوقی نمیدهد
آسودگان به عمر خود آیا چه دیدهاند؟
حسن دهلوی
حسن دعای تو گر مستجاب نیست مرنج
ترا زبان دگر و دل دگر دعا چه کند؟
شریف
نصیبم گشته چندان تلخ کامی بعد هر کامی
که ممنونم ز گردون گر به کام من نمیگردد
بابا نصیبی
شبها تو خفته من به دعا کز تو دور باد
آه کسان که بهر تو در خون نشسته اند
زنده در عشق چسان بود نصیبی مجنون
عشق آن روز مگر این همه دشوار نبود
عالمی کشته شد و چشم تو را ناز همان
صد قیامت شد و حسن تو در آغاز هنوز
شبلی
تلخ باشد زهر مرگ اما به شیرینی هنوز
میتواند تلخی هجران زکام من برد
گویند
ز شورانگیز خالی گشته حاصل دانهی اشکم
که مرغ وصل هرگز گرد دام من نمیگردد
چنان زهر فراقی ریختی در ساغر جانم
که مرگ از تلخی آن گرد جان من نمیگردد
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
عشق تو اندیشه را سوخت که رسوا شدم
ورنه کس از من نبود عاقبت اندیشتر
بگذشت بهار و وانشد دل
این غنچه مگر شکفتنی نیست
سعدی
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
گویند
ساکنان سر کوی تو نباشند بهوش
کان زمینست که از وی همه مجنون خیزد
اهلی
به عاشقان جگر چاک چون رسی اهلی
بیک دو چاک که در جیب پیرهن کردی
بجز هلاک خودش آرزو نباشد هیچ
کسی که یافت چو پروانه ذوق جانبازی
مجیر
به غم شاد شوی میدانم
غم دل با تو از آن میگویم
شکیبی
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
ای غائب از دو دیده چنان در دل منی
کز لب گشودنت به من آواز میرسد
حسن دهلوی
یکسر مو دلت سفید نگشت
هیچ مو در تنت سیاه نماند
ای حسن توبه آن گهی کردی
که ترا قوت گناه نماند
صبری
چون دل به شکوه لب بگشاید بگو که من
شرمنده از کدام وفای تو زادمش
یحیی
پاکبازم آرزوی دل نمیدانم چیست
این که مردم وصل میگویند حیرانم که چیست
ابوسهل صعلوکی صوفی گوید: هرکس پیش از آمادگی ریاست، به ریاست تن دهد، خود را به خواری انداختهاست.
وی نیز گوید: هرکس آرزوی مقامی کند که دیگران آن را به زحمت بدست آوردهاند، به آنان خیانت کردهاست.
یکی از بزرگان صوفیه گوید: تصوف مانند سرسام است (مرضی که موجب هذیان شود).
آغازش هذیان و آخرش سکوت است و چون امکان یابد لال شود.
مجدالدین بغدادی، میگوید: پیامبر خدا را به خواب دیدم، به او گفتم: در بارهی ابنسینا چه میگوئی؟ فرمود: مردی بود که میخواست بدون واسطه به خدا برسد، او را با دستم در حجاب قرار دادم و او در آتش افتاد. (1)
گر کسب کمال میکنی میگذرد
ور فکر محال میکنی میگذرد
دنیا همه بر سر خیالست خیال
هر نوع خیال میکنی میگذرد
گلخنی
هر چند شب آزردهتر از کوی توایم
پیش از همه کس روز دگر سوی توایم
گویم
جان به بوسی میخرد آن شهریار
مژده ای عشاق آسان گشت کار
ابذلوا ارواحکم یا عاشقین
ان تکونوا فی هوانا صادقین
در جوانی کن نثار دوست جان
رو عوان بین ذالک را بخوان
پیر چون گشتی گران جانی مکن
گوسفند پیر قربانی مکن
هرکه در اول نسازد جان نثار
جان دهد آخر به درد انتظار
سلمان ساوجی
از بسکه شکستم و بستم توبه
فریاد همی کند زدستم توبه
دیروز به توبهیی شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه
خواجه نصیر طوسی
از هر چه نه از بهر تو کردم توبه
ور بی تو غمی خورم از آن غم توبه
وان نیز که بعد از این برای تو کنم
گر بهتر از آن توان از آنهم توبه
حسن دهلوی
دارم دلکی غمین بیامرز و مپرس
صد واقعه در کمین بیامرز و مپرس
1) 1) - مانند این رؤیاها نمیتواند دستمایه قضاوت در مورد افراد باشد.
شرمنده شوم اگر بپرسی عملم
ای اکرم اکرمین بیامرز و مپرس
ابوسعید
در راه یگانگی نه کفر است و نه دین
یک گام زخود برون نه و راه ببین
ای جان جهان تو راه اسلام گزین
با مار سیه نشین و با خود منشین
مولوی
من نگویم زین طریق آمد مراد
میطپم تا از کجا خواهد گشاد
سر بریده مرغ هر سو میطپد
تا کدامین سو دهد جان از جسد
مردنت اندر ریاضت زندگیست
رنج این تن روح را پایندگیست
هان ریاضت را به جان شو مشتری
چون سپردی تن به خدمت جان بری
هر گرانی را کسل خود از تن است
جان ز خفت دان که در پریدنست
من ز دیگی لقمهیی بندوختم
کف سیه کردم دهان را سوختم
یوسفم در حبس تو ای شه نشان
هین تو از دست زمانم وارهان
زاری یوسف شنو ای شهریار
یا بر آن یعقوب بی دل رحم آر
ناله از اخوان کنم یا از زبان
دور افتادم چو آدم از جنان
ای عزیز مصر در پیمان درست
یوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او یکی خوابی ببین
زود فاللّٰه یحب المحسنین
جان شود از راه جان جان را شناس
یار بینش شو نه فرزند قیاس
مزد مزدوران نمیماند بکار
کان عرض وین جوهر است و پایدار
سر غیب آن را سزد آموختن
کوز گفتن لب تواند دوختن
جوش نطق از دل نشان دوستی است
بستگی نطق از بیالفتی است
دل که دلبر دید کی ماند ترش
بلبلی گل دید کی ماند خمش
لوح محفوظست پیشانی یار
راز کونینت نماید آشکار
پنج وقت اندر نمازت رهنمون
عاشقون هم فی صلوة دائمون
نه زپنج آرام گیرد آن خمار
که در آن سرهاست نه با صد هزار
نیست زرغباً میان عاشقان
سخت مستسقی است جان عاشقان
در دل عاشق بجز معشوق نیست
در میانشان فارق و مفروق نیست
ابوسعید
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق
جز رویت ندید هیچ رو در خور عشق
چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن
شوریده دلم عشق نهد بر سر عشق
امیدی
افتاده حکایتی در افواه
کآیینه سیاه گردد از آه
این طرفه که آه صبگاهی
زآیینه دل برد سیاهی
گویند
ای نفس دمی مطیع فرمان نشدی
وز کرده خویشتن پشیمان نشدی
صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند
این جمله شدی ولی مسلمان نشدی
سعدی
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
وقتی لیلی از دنیا رفت، مجنون به روستای او رفت و از قبر او پرسید، ولی آن را به او نشان ندادند، وی قبرها را بو میکرد تا بوی قبر لیلی را استشمام کرد، در آنجا این بیت را سرود.
میخواهند قبرش را بر دوستش مخفی کنند، در حالیکه بوی خوش قبر دلالت بر قبر میکند.
ارادوا لیخفوا قبرها علی محبّها
و طیب تراب القبر دل علی قبر
وی همواره شعر را میخواند تا از دنیا رفت و کنار او دفن شد.
زنی بادیه نشین، کنار قبر پدرش ایستاد و گفت: باباجان در فقدان تو به خدا توجه میکنم و پیامبر که اسوه حسن است در مصیبت تو یاد میآورم. سپس گفت: خدایا بنده تو بدون توشه و بدون آنچه در دست بندگان است و محتاج به آنچه تو داری بر تو وارد شدهاست، پروردگارا، تو بهترین کسی هستی که آرزومندان به سوی او میآیند و تهیدستان از فضل او غنی میگردند و گنهکاران در رحمت او غوطهور میشوند. پروردگارا پس قرار او را نزد خودت، موجب رحمت گردان و گهواره او را بهشت خودت قرار ده. سپس گریست و بازگشت.
مولوی
این دغل دوستان که میبینی
مگسانند دور شیرینی
تا طعامی که هست مینوشند
همچو زنبور بر تو میجوشند
تا بروزی که ده خراب شود
کیسه چون کاسه رباب شود
ترک صحبت کنند و دلداری
دوستی خود نبود پنداری
بار دیگر که بخت باز آید
کامرانی ز در فراز آید
دوغ بایی بپز که از چپ و راست
در وی افتند چون مگس در ماست
راست گویم سگان بازارند
کاستخوان از تو دوستتر دارند
کم گریز از شیر و اژدرهای نر
ز آشنایان ای برادر الحذر
خویش را موزون و پست و سخته کن
زاب دیده نان خود را پخته کن
ای کمان و تیرها بر ساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
آنچه حق است اقرب از حبل الورید
تو فکنده تیر فکرت را بعید
هرکه دور اندازتر او دورتر
وز چنین گنجی بود مهجورتر
فلسفی خود را در اندیشه بکشت
گوید و او را سوی گنجست پشت
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول راهزن
در گذر از فضل و از جلدی و فن
کار خدمت دارد و خلق حسن
بهر آن آورد خالق ما برون
ما خلقت الانس الا یعبدون
عطار
کاف کفر ای دل به حق المعرفه
خوشترم آید ز فای فلسفه
زانکه این علم لزج چون ره زند
بیشتر بر مردم آگه زند
در سفر حجاز آوردهام:
هرکه نبود مبتلای ماهروی
نام او از لوح انسانی بشوی
دل که فارغ باشد از مهر بتان
لتهی حیضی بخون آغشته دان
سینهی فارغ زمهر گلرخان
کهنه انبانیست پر از استخوان
کل من لم یعشق الوجه الحسن
قرب الجل الیه والرسن
یعنی آنکس را که نبود عشق یار
بهر او پالان و افساری بیار
قاسم بیگ حالتی
پیوسته زمن کشیده دامن دل تست
فارغ ز من سوخته خرمن دل تست
گر عمر وفا کند من از تو دل خویش
فارغتر از آن کنم که از من دل تست
رشید وطواط
ای روی تو فردوس برین دل من
روزان و شبان غمت قرین دل من
گفتم مگر از دست غمت بگریزم
عشق تو گرفت آستین دل من
نظامی
دولت اگر دولت جمشیدیست
موی سفید آیت نومیدیست
صبح برآمد چو سوی مست خواب
گز سر دیوار گذشت آفتاب
رفت جوانی و تغافل بسر
جای دریغست دریغی بخور
گم شدهی هرکه چو یوسف بود
گم شدنش جای تأسف بود
فارغی از قدر جوانی که چیست
تا نشوی پیر ندانی که چیست
گرچه جوانی همه چون آتشست
پیری تلخست و جوانی خوش است
شاهد باغ است درخت جوان
پیر شود برکندش باغبان
شاختر از بهر گل نوبر است
هیزم خشک از پی خاکستر است
میرزا سلمان
بلبل اگر مست گلست این ترانه چیست
گرنیست عشق زمزمه عاشقانه چیست
ساقی اگر نه پرده فتادی ز روی کار
میگفتمت که نغمهی چنگ و چغانه چیست
پرواز کرد طائر ادراک سالها
معلوم او نشد که در این آشیانه چیست
چون در ازل وجود یکی ثابت است و بس
این مبحث وجود و عدم در میانه چیست
ایدل اگر زمانه به کامت نشد منال
از بخت خود بنال گناه زمانه چیست
چون در نخست نیک و بد از هم جدا شدند
واعظ بگوشهای بنشین این فسانه چیست
آدم ز سرنوشت برون آمد از بهشت
بسم اللّٰه ای فقیه بگو عیب دانه چیست
سلمان اگر نه مهر مهی هست در دلت
بر سینهات زداغ محبت نشانه چیست
میرزا مخدوم شریفی
بشتاب چو داری هوس کشتن اشرف
ترسم که خبر یابد و از ذوق بمیرد
کسی را لاف عصمت میرسد پیش خردمندان
که وقت دلربایی تو ایمان را نگهدارد
گویم
فرخنده شبی بود که آن دلبر مست
آمد ز پی غارت دل تیغ بدست
غارت زدهام دید خجل گشت و دمی
با من ز پی رفع خجالت بنشست
این ابیات را در سحر جمعه روز بیستم ماه صفر سال 992 در محروسه تبریز نگاشتم.
مولوی
دائماً غفلت ز گستاخی بود
که برو تعظیم از دیده رود
لا تؤاخذنا نسینا شد گواه
که بود نسیان بوجهی هم گناه
زانکه استکمال تعظیم او نکرد
ورنه نسیان در نیاوردی نبرد
از تهاون کرد در تعظیمها
تا که نسیان زاد با سهو و خطا
گرچه نسیان لابد و ناچار بود
در سب ورزیدن او مختار بود
عبدی گنابادی
زود چو شمعت فتد از سر کلاه
چند کنی موی سفیدت سیاه
موی سیاه گر بصد افسون کنی
قد که دو تا گشت بآن چن کنی
وه که مرا بر چهل افزود پنج
وز پی آن قافیه گردید رنج
من که دو مویم ز سپهر اثیر
پیش حریفان نه جوانم نه پیر
نام نکردند جوانان به من
من نکنم نیز به پیران سخن
آنکه در این مرتبه داند مرا
هیچ نداند که چه خواند مرا
در روز عیدی گفتم:
عید هرکس را زیار خویش چشم عیدیست
چشم ما پر اشک حسرت، دل پر از نومیدیست
گویم
تا بود اسباب جوانی به تن
روی چو گل باشد و تن چون سمن
تازه بود مجلس یاران به تو
جلوه کند صف سواران به تو
شیفتگان دیده به رویت نهند
رخت هوس بر سر کویت نهند
ناز کنی ناز کشندت به جان
دلطلبی نیز دهندت روان
نوبت پیری چو زند کوس درد
دل شود از خوشدلی و عیش فرد
موی سپید از اجل آرد پیام
پشت خم از مرگ رساند سلام
خشک شود عمده بازو چو کلک
سست شود مهره گردن چو سلک
کند شود باد هوا را سنان
میل زمعشوقه بتابد عنان
امام سجاد علیه السلام میفرماید: وقتی به بیچارگی افتادی، چون انسان بخشنده شکیبا باش و به بندگان خدا گلایه نکن زیرا گلایه خدا به کسی کردهای که به تو رحم نمینماید.
و اذا بلیت بعسرة فاصبر لها
صبر الکریم فان ذلک احزم
لا تشکون الی الخلایق انما
تشکو الرحیم الی الذی لا یرحم
جنید را پس از مرگش در خواب دیدند، به او گفته شد خدا با تو چه کرد؟ گفت: اشارات عرفانی پرید، عبادات هلاک شد، دانشها غیب گشت، آداب کهنه گردید و به من سود نرساند جز چند رکعتی که در سحر اقامه نموده بودم.
خواص میگویند: محبت محو ارادتها و سوزانده شدن همهی صفات و حاجات است.
در کون و مکان فاعل مختار یکیست
آرنده و دارندهی اطوار یکیست
از روزن عقل اگر برون آری سر
روشن شودت کاین همه انوار یکیست
گویم
تا شمع قلندری بهایی افروخت
از رشته زنار دو صد خرقه بدوخت
دی پیر مغان گرفت تعلیم از او
و امروز دو صد مسئله مفتی آموخت
عشق آنست که دلها مجذوب مغناطیس حس شود، مقدار این جذبه به حدی است که کسی را توان اطلاع از آن نیست هر عبارتی در وصف آن بر خفاء آن میافزاید، مانند زیبائی، امری است درک شدنی و توصیف ناشدنی و مانند وزن است در شعر. چه نیک گفتهاست یکی از حکماء که هرکس عشق را توصیف کند آن را شناختهاست.
سری سقطی گوید: زمانی که از «رمله» عازم «بیتالمقدس» بودم به سرزمینی سبز و خرم رسیدم، کنار آبی نشستم و از سبزیهای کنار آب خوردم و مقداری از آب نوشیدم و با خود گفتم اگر بگویم در عمرم خوراک و آب حلال خوردهام همین است که امروز خوردم و نوشیدم. آوازی به گوشم رسید که گفت: ای سری! زاد و توشهات که به اینجا آوردهای از کجاست؟
قثم زاهد گوید: در کنار بیتالمقدس پارسایی را دیدم و از او خواستم مرا اندرزی دهد، گفت: در کار خود چون کسی باش که درندگان او را به وحشت انداختهاند و او بیمناک است از اینکه اشتباهی کند و دریده شود و یا به کار لغوی دست زند و از پای در آید. آن شب برای او شب ترس است در حالیکه مردم به راحتی خفتهاند، روز وی نیز روز حزن است در حالیکه اهل باطل خوشحالند. سپس رفت و مرا رها ساخت. گفتم: بیشتر بگو. گفت: انسان تشنه کام به آب کم بسنده کند.
شیخ مقتول، سهروردی در برخی تألیفاتش میگوید: رفتار، گفتار و اندیشههای تو بر تو عرضه میشود و به مناسبت هر یک از افکار فعلی و قولی و فکری که از تو بوجود آمده صورتهای روحانی برای تو ایجاد میشود. اگر آن حرکت عقلانی باشد، صورتش زمینه فرشتهای شود که از مجالست با او در دنیا لذت بری و از نور آن در آخرت بهرهگیری؛ ولی اگر حرکت شهوی یا غضبی باشد، آن صورت زمینه شیطان شود که در تمام زندگانی آزارت دهد و از ملاقات تو با نور پس از مرگت مانع شود.
ذوالنون بصری وقتی در حال احتضار بود، به وی گفته شد: به چه اشتها داری؟ گفت:
میخواهم یک لحظه پیش از مرگ برای لحظهای او را بشناسم. گفته میشود وی متولد نوبه (1)است و سال 245 هجری از دنیا رفتهاست.
در حدیث آمدهاست:
و لیس عند ربک صباحٌ و مساءٌ. دانشمندان حدیث شناس میگویند: مراد از این جمله این است که علم او حضور است یعنی معلوم و در پیشگاه عالم حاضر است، و مانند ما نیست که علم به گذشته و آینده متصف شود. علم خدا را به ریسمانی تشبیه کردهاند که آن را نزدیک چشم موریانهای آوری، آن مور بهخاطر کوچک بودن چشمش هر لحظه رنگی را احساس میکند که رنگ قبل از آن گذشته و رنگ بعد از آن میآید، ولی انسانی که ریسمان را در دست دارد، این گذشته و حال و آینده را احساس نمیکند و تمام ریسمان را به یکباره میبیند؛ علم خدا مانند علم کسی است که ریسمان در دست دارد و علم ما مانند دانش موریانهاست. مولوی در مثنوی زیبا آوردهاست.
لا مکانی که در او نور خداست
ماضی و مستقبل و حالش کجاست
ماضی و مستقبلش پیش تواست
هر دو یک چیز است پنداری دو است
ابوسعید
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت
بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت
اکنون ز من خسته نمیآرد یاد
بوی تو گرفته بود و خوی تو گرفت
مولوی
مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
عشق و ناموس ای برادر راست نیست
بر در ناموس ای عاشق مایست
هر چه غیر شورش و دیوانگی است
اندرین ره دوری و بیگانگیست
1) 1) - از شهرهای جنوب مصر و یا تونس.
آتشی از عشق در جان برفروز
سر بسر فکر و عبادت را بسوز
عارفان گر جام حق نوشیده اند
رازها دانسته و پوشیدهاند
سر غیب آن را سزد آموختن
کو زگفتن لب تواند دوختن
کمال اسماعیل
بر یاد قدت دلم رهی ناله کند
چون مرغ که بر سرو سهی ناله کند
گویند مکن ناله و این غم که مراست
بر دل نه که بر کوه نهی ناله کند
سنایی
ترا ایزد همی گوید که در دنیا مخور باده
ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور حلوا
زبهر دین نبگذاری حرام از گفته ایزد
زبهتر تن بجا مانی حلال از گفته ترسا
شیخ امین الدین ابوعلی طبری در بارهی آیه إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ... (1)میگوید: در معنای جهالت اختلاف شده و چند وجه مطرح شدهاست، که عبارت است از:
1- از ابنعباس، عطاء مجاهد و قتاده و عبداللّٰه است که میگویند: هر نوع معصیتی که انسان جاهلانه انجام دهد هرچند عمومی باشد. چرا که جهالتش او را به انجام آن گناه واداشتهاست. خدای متعال حرف یوسف علیه السلام به برادرانش را چنین حکایت میکند که: آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید، شما جاهل هستید. نسبت جهل بهخاطر این است که معصیت خدا بهخاطر آنها رخنه کردهبود.
2- مراد از جهالت این است که آثار گناه را که همان عذاب است، نفهمند؛ این سخن از فراء است.
3- مراد از جهالت این است که گناه را نمیشناسد در این صورت یا باید یعلمون به معنای یخطئون باشد و یا به این جهت که گنهکاران در بیان استدلال برای گناهان، افراط کردهاند.
این وجه از جبایی است و رمانی آن را ضعیف دانستهاست چرا که خلاف حرف مفسران است. و چون موجب میشود که گناه گنهکاری که از گناه خود با خبر است پذیرفته نشود چرا که حصر در «انماالتوبة» دلالت میکند که توبه خاص اینان است.
1) 1) - نساء، 17.
مرحوم کلینی در باب معیشت ذیل باب عمل حاکم از امام صادق علیه السلام نقل میکند که:
ایشان ذیل آیه 113 هود میفرماید: مصداق آیه کسی است که به حضور سلطان میرسد و چنان میماند تا سلطان دست به کیسهاش برد و عطایی به او برساند.
در مجلس سی و هفت از امالی ابنبابویه آمدهاست: هارون الرشید به امام کاظم علیه السلام نوشت: مرا موعظهای کوتاه کن. امام فرمود: چیزی در عالم نمیبینی که موعظه نباشد.
از ابوسعید در باره تصوف پرسیده شد، گفت: انسان وقت خود را به چیزی که شایستهتر است بکار برد. همچنین به نظر برخی تصوف عبارت است از: کندن از وابستگیها و منقطع شدن از همه چیز به سوی پروردگار موجودات.
در کافی از محمد بن سنان آورده شدهاست که: از امام صادق علیه السلام پرسیدم اسم چیست؟ فرمود: صفت موصوف.
مجنون بر در منزل لیلی در نجد آمد، سنگهای آن سرزمین را میبوسید و آثار آنجا را میبوئید. مردم ملامتش کردند. مجنون سوگند یاد کرد که جز صورت لیلی را نمیبوسد و به غیر جمال او نمینگرد. سپس وی را در مکان دیگری دیدند که باز سنگها را لمس و آثار را میبوسد. ملامتش کردند. گفت: نگو خانه لیلی شرق نجد است بلکه همه جای نجد خانه لیلی است. منزلگاه او تمام نجد است و به هر سو رو کنی اثری از لیلی است.
لا تقل دارها بشرقیّ نجد
کل نجد للعامریة دار
فلها منزل علی کل ارض
و علی کل دمنة آثار
عارف رومی در مثنوی، به مانند همین داستان، اشاره میکند:
من ندیدم در میان کوی او
در در و دیوار الا روی او
بوسه گر بر در دهم لیلی بود
خاک بر سر گر نهم لیلی بود
همچنین میگوید:
چون همه لیلی بود در کوی او
کوی لیلی نبودم جز روی او
هر زمانی صد بصر میبایدت
هر بصر را صد نظر میبایدت
تا بدان هر یک نگاهی میکنی
صد تماشای الهی میکنی
میراشکی
شدم به عشق تو مشهور و نیستم خوشحال
که هرکه دید مرا آورد ترا بخیال
سنایی
طرب ای عاشقان خوشرفتار
طلب ای نیکوان شیرین کار
در جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح بادهیی و ما هشیار
بر سر دست عشقبازانند
ملک الموت گشته در منقار
ای هواهای تو خدا انگیز
وی خدایان تو خدا آزار
ره رها کردهیی از آنی گم
عز ندانستهیی از آنی خوار
علم کز تو ترانه بستاند
جهل از آن علم به بود صد بار
ده بود آن نه دل که اندروی
گاو و خر باشد و ضیاع و عقار
کی درآید فرشته تا نکنی
سگ زدر دور و صورت از دیوار
خود کلاه و سرت حجاب دهند
خود میفزا بر آن کله دستار
افسری کان نه دین نهد بر سر
خواهش افسر شمار و خواه افسار
ای سنایی از آن سگان بگریز
گوشهیی گیر از این جهان هموار
هان و هان تا تو را چو خود نکنند
مشتی ابلیس دیدهی طرار
تر مزاجی نگرد در سقلاب
خشک مغزی مپوی در تاتار
گر سنایی زیار ناهمدم
گلهیی کرد از او شگفت مدار
آب را بین که چون همی نالد
هر دم از همنشین ناهموار
تو به علم ازل مرا دیدی
دیدی آنگه به عیب بخریدی
تو به علم آن و من بعیب همان
رد مکن آنچه خود پسندیدی
حسن دهلوی
ساقیا میده که ابری خاست از خاور سفید
سرو را سر سبز شد صد برگ را چادر سفید
ابر چون چشم زلیخا بهر یوسف ژاله بار
ژالهها چون دیدهییعقوب پیغمبر سفید
عنکبوت غار را گفتم که این پرده چه بود
گفت مهمان عزیزی بود کردم در سفید
محضر آزادگان میجستم از ابنای دهر
کاغذی در دست من دادند سرتاسر سفید
ای حسن اغیار را هرگز نباشد طبع راست
راستست این زاغ را هرگز نباشد پر سفید
توبه پایه گناه را از بین میبرد. فقر، زیرک را از استدلال باز میدارد. انسان کامل متوجه لغزش خود است. بیماری زندان بدن است. غصه زندان روح است. آنچه انسان را مفرح کند، همان او رامحزون نماید. فرار در وقت خود، پیروزی است. صحیحترین نظر تو آن است که از هوای نفس دورتر باشد.
ابوحنیفه به مؤمن طاق گفت: امام تو، جعفر صادق علیه السلام از دنیا رفت، مؤمن گفت: ولی امام تو تا روز معلوم از دنیا نرفتهاست، مهدی عباسی که حضور داشت، خندید و ده هزار درهم به مؤمن طاق داد.
شریف مکه رهآورد برای صلاحالدین ایوبی فرستاد. فرستاده یک یک هدایا را توضیح میداد، بادبزنی از برگ درخت خرما را نیز خارج کرد، و گفت: ای پادشاه این بادبزن را نه ملک و نه یکی از پدرانش مانند آن را ندیدهاند. ایوبی ناراحت شد و بادبزن را گرفت و مشاهده کرد بر آن دو بیت نوشته شده: من از درخت خرمایی ساخته شدهام، که سالها در مجاورت قبری رشد کردهام، صاحب قبر بر همه سیادت دارد، نیکبختی آن قبر کار مرا به جایی رساند که اینک در دست پسر ایوب هستم. صلاح الدین فهمید این بادبزن از نخلی است که در مسجد رسول خدا روئیدهاست، آن را بوسید و بر سر گذاشت و به فرستاده گفت:
راست گفتی، راست گفتی.
میکشد غیرت مرا گر دیگری آهی کشد
زانکه میترسم که از عشق تو باشد آه او
با رقیبان خاطرت خوبست و با ما خوب نیست
کار ما سهلست اما از تو اینها خوب نیست
حجاج بن یوسف بادیه نشینی را دید و به او گفت: چه در دست داری؟ گفت: عصایی است که موقع نهار بر زمین میگذارم و در حال حرکت با خود بر میدارم و چهارپایانم را با آن
میرانم، در سفر از آن کمک میگیرم، در راه رفتن تکیه گاه من است تا قدمهای بلند بردارم، با آن از رودخانه میگذرم، از افتادن بازم میدارد، عبایم بر آن میافکنم تا از گرمای آفتاب سایبانی و از سرما محافظتم نماید، هرچه دور است با کمک آن به خود نزدیکش میسازم، مرکب سفر و وسیله باز کردن در خانهام میباشد، سگ را از خود با کمک آن دور میکنم، مانند شمشیر است در جنگ، از پدرم به من ارث رسیده و از من به فرزندم ارث میرسد، نیز گلهام را با آن میچرانم و کارهای زیادی با آن دارم، حجاج مبهوت شد و بازگشت.
امیر شاهی
اگر در پایت افکندم سری عیبم مکن کاندم
چنان بودم که از مستی ز سر نشناختم پارا
حقا که به افسون دگرش خواب نیاید
آنکس که شبی بشنود افسانهی ما را
در تاریخ ابنزهره اندلسی آمدهاست: ابویزید بسطامی سالها خدمت امام صادق علیه السلام بودهاست. امام او را طیفور سقا نامیده چون سقای خانهی ایشان بودهاست، پس از آنکه امام او را مرخص کرد تا به بسطام باز گردد، اهل بسطام به خارج شهر آمدند تا از او استقبال به عمل آورند. بایزید ترسید که از استقبال آنها مغرور شود. آن روز مصادف با ماه رمضان بود، بایزید از سفرهاش قرص نانی درآورد و در حالی که بر الاغش سوار بود مشغول خوردن نان شد. زهاد و عباد از او بهخاطر افطار در ماه رمضان دوری کردند، بایزید با خود گفت: ای نفس این علاج مرض تو بود.
بایزید میگوید: بنده خالقش را عشق نمیورزد تا اینکه خود را به آشکار و خفاء بذل رضای او نماید و خدا بداند در قلب او جز خدا نیست.
از او سئوال شد: علامت عارف چیست؟ گفت: از یاد خدا غافل نشود، از اداء حق او خسته نگردد، به غیر خدا مأنوس نشود. نیز گفت: عجیب نیست که من تو را دوست داشتهباشم، چرا که من بنده فقیرم. عجیب آن است که تو مرا دوست داشتهباشی در حالی که سلطان قادری هستی. از او سئوال شد: به چه وسیله بنده به درجه عالی میرسد؟ گفت: به کر و لال و کور بودن.
احمد بن خضرویه بلخی بر او وارد شد، بازید گفت: ای احمد تا چه زمانی سیاحت میکنی؟ احمد گفت: آب اگر بایستد میگندد، بایزید گفت: دریا باش تا نگندی.
نیز میگفت: تصوف صفت حق است که بنده میپوشد. و همچنین میگفت: هرکس خدا را بشناسد، از خلق لذت نمیبرد، کسیکه دنیا را بشناسد از همنشینی با آن لذت نمی برد، کسی که چشم بصیرتش باز شود مبهوت میگردد و فرصت گفتگو با مردم را ندارد.
نیز میگفت: عبد تا نادان است همواره عارف است، وقتی جهل او از بین رفت، معرفتش از بین میرود.
وی گفت: تا زمانی که انسان گمان برد در دنیا بدتر از او وجود دارد، متکبر است.
به او گفته شد: آیا ممکن است بنده در یک ساعت به خدا برسد، گفت: بلی ولی سود به اندازه سفر است.
کسی به او گفت: با که بنشینم؟ گفت: با کسیکه حاجتی نیست آنچه را که خدا از تو به او تعلیم دادهاست، کتمان کنی.
ملاقات بایزید بسطامی با امام صادق علیه السلام و اینکه سقاء خانه ایشان بودهاست، عدهای از مورخین و نیز فخر رازی در بسیاری از کتابهای کلامی و رضی الدین علی بن طاووس در طرائف و علامه حلی در شرح تجرید آوردهاست و با گواهی این عده توجهی به برخی کتابها که میگویند بایزید با امام ملاقات نداشته، و بایزید زمان بسیاری از امام موخر بوده و امام را ندیده، نمیشود.
البته چه بسا تنافی این دو قول چنین دفع شود که دو تن این اسم را داشتهاند. یکی بایزید بسطامی که لقب طیفور سقا بودهاست و دیگری بایزید بسطامی مشهور و امثال این اشتباهها زیاد واقع شدهاست کما اینکه در بارهی افلاطون نیز چنین اشتباهی صورت گرفته به طوری که جمع بسیاری از فیلسوفان اسم آنها افلاطون بودهاست.
اگر خواستی اسم پنهانی را از کسی بشناسی، از او بخواه که حرف اول آن را بیندازد و جمع ابجدی بقیه حروف را نگه دارد، سپس حرف بعدی را بیندازد و جمع عددی بقیه حروف را نگه دارد و همین طور، سپس آنچه نگه داشته با هم جمع کند و حاصل جمع را پس از انداختن عدد اول، بر باقیمانده تقسیم کند و سپس خارج قسمت را از جمع اول کم نماید، باقیمانده عدد حرف اول است، باز هم خارج قسمت را از جمع کسر کند، باقیمانده عدد
حرف دوم است. و همینطور. (1)
برای استخراج برج مخفی از سئوال کننده بخواه، ماه پیش آن را، هر کدام سه برابر و ماههای بعد آن را هر ماه دو برابر کند و مجموع شمارههای قبل و بعد را بگوید. حال تو (2)
به گوینده بگو از عدد مورد نظرش 3 عدد، 3 عدد کم کند و بقیه را بگوید. سپس برای هر یک از آن، عدد 70 در نظر گرفته و هفت هفت کم کند، و بقیه را از عدد 15 کم کند و پنج پنج طرح کند، و بقیه را از 21 کم کند سپس از مجموع حاصل جمعها عدد 105 را کسر کند، عدد مطلوب بدست میآید.
امیر شاهی
بشمع نسبت بالای دلکشت کرده
روا بود که بسوزی بدین گناه مرا
افلاطون میگوید: خاطر راحت تو، ناموسی از ناموسهای تو است، آن را جز از کسیکه بر او ایمنی آشکار نساز.
نیز گوید: مردم را محرم بشمار تا خدا تو را حفظ کند.
1) 1) - مثلاً اسم علی را در نظر بگیرید جمع ابجدی ل، ی، برابر 40 است، جمع ابجدی با اسقاط حرف دوم، ع، ی، برابر 80 است و جمع ابجدی با اسقاط حرف سوم ع، ل، برابر 100 است. مجموع این سه 220 میشود. عدد 220 تقسیم بر تعداد حروف غیر از حرف اول، که دو است، 110 خواهد شد که عدد ابجدی تمام اسم علی است. جمع اول (40) از 110 کسر میشود، باقیمانده 70 است که عدد حرف ع است و جمع دوم (80) از 110 کسر شود، باقیمانده 30 است که عدد حرف ل است و جمع سوم (10) از 110 کسر شود، باقیمانده 10 عدد حرف ی است.
2) 2) - از مجموع عدد 24 کسر نما و بقیه را از عدد 12 کم کن، و به تعداد باقیمانده از محرم در ماه و از حمل در برج بشمار، همان ماه میشود. مثلاً ماه صفر را در نظر گرفته پیش از آن یک ماه است و عدد 3 حاصل میشود ؛ بعد از آن 10 ماه است و عدد 20 حاصل میشود؛ مجموع 23 خواهد شد. حال عدد 24 از آن کسر میشود، عدد منفی1 باقی خواهد ماند، منفی1 از عدد 12 کم میشود عدد 13 میماند، حال از محرم میشماریم تا 13 ماه، ماه صفر بدست خواهد آمد.
افلاطون مردی را دید که آنچه از پدرش به او ارث رسیده بود در مدت کمی تلف کرد.
افلاطون گفت: زمینها مردان را میبلعد و این جوان زمینها را.
سقراط میگوید: برای دوست خود یکباره محبت خود را آشکار نساز، زیرا او اگر تغییری در تو ببیند با تو دشمنی ورزد.
فیثاغورس گوید: اگر زندگی خوش میخواهی، از کسیکه تو را به جای عاقل دیوانه میخواهد، خشنود باش.
(محمد حنفیه)
پادشاه روم به عبدالملک مروان نامه نوشت و او را تهدید کرده که صد هزار جنگجو از دریا و صد هزار از خشکی به سوی او گسیل خواهد کرد، عبدالملک نیز خواست او را پاسخ کافی دهد، به حجاج نوشت از محمد حنفیه بخواه که تا پاسخ تهدیدآمیز به او بنویسد و او را تهدید به مرگ کند.
ابن حنفیه در پاسخ نوشت: خدا هر روز 360 بار به بندگان مینگرد، و من از او میخواهم به من نظری نموده و من را از شر تو در امان بدارد، حجاج نامه را برای عبدالملک و او برای قیصر فرستاد. قیصر روم گفت: این نامه از او نیست. کسی از خاندان نبوت این نامه را نوشتهاست.
سعدی
یکی گفت پروانه را کی حقیر
برو دوستی در خور خویش گیر
رهی رو که بینی طریق رجا
تو و مهر شمع از کجا تا کجا
سمندر نئی گرد آتش مگرد
که مردانگی باید آنگه نبرد
زخورشید پنهان شود موش کور
که جهلست با آهنین پنجه زور
ترا کس نگوید نکو میکنی
که جان در سر کار او میکنی
کجا در حساب آورد چون تو دوست
که روی ملوک و سلاطین در اوست
اگر با همه خلق نرمی کند
تو بیچارهیی با تو گرمی کند
نگه کن که پروانهی سوزناک
چه گفت ای عجب گر بسوزم چه باک
مرا چون خلیل آتشی در دلست
که پنداری آن شعله بر من گلست
نه دل دامن دلستان میکشد
که مهرش گریبان جان میکشد
نه خود را بر آتش به خود میزنم
که زنجیر شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم که سوخت
نه این دم که آتش بمن برفروخت
نه آن میکند یار در شاهدی
که با او توان گفت از زاهدی
مرا بر تلف حرص دانی چراست
که او هست اگر من نباشم رواست
مرا چند گویی که در خورد خویش
حریفی بدست آر همدرد خویش
برآنم که یار پسندیده اوست
که در وی سرایت کند سوز دوست
چو بیشک نوشتهاست بر سر هلاک
بدست دلارام خوشتر هلاک
چو روزی به بیچارگی جان دهی
همان به که در پای جانان دهی
سبحة الابرار جامی
پیری از نور هدی بیگانه
چهره پر دود زآتشخانه
کرد از معبد خود عزم رحیل
میهمان شد بسر خوان خلیل
چون خلیل آن خللش در دین دید
بر سر خوان خودش نپسندید
گفت با واهب روزی بگرو
یا از این مائده برخیز و برو
پیر برخاست کهای نیک نهاد
دین خود را به شکم نتوان داد
با لبی خشک و دهان ناخورد
روی از آن مرحله در راه آورد
آمد از عالم بالا به خلیل
وحی کای در همه اخلاق جمیل
گرچه این پیر نه بر دین تو بود
منعش از طعمه نه آیین تو بود
عمر او بیشتر از هفتاد است
که در آن معبد کفر آباد است
روزیش وانگرفتم روزی
که ندارد دل دین اندوزی
چه شود گر تو هم از سفرهی خویش
دهیش یک دو سه لقمه کم و بیش
از عقب داد خلیل آوازش
گشت بر خوان کرم دمسازش
پیر پرسید کهای لجهی جود
از پس منع، عطا بهر چه بود
گفت با پیر خطابی که رسید
و آن جگر سوز عتابی که شنید
پیر گفت آنکه کند گاه خطاب
آشنا را پی بیگانه عتاب
راه بیگانگیش چون سپرم
ز آشناییش چرا برنخورم
رو بدان قبلهی احسان آورد
دست بگرفتش و ایمان آورد
چهارده ساله بتی بر لب بام
چون مه چهارده در حسن تمام
بر سر سرو کله گوشه شکست
بر گل از سنبلتر سلسله بست
داد هنگامهی معشوقی ساز
شیوهی جلوه گری کرد آغاز
او فروزان چو مهی کرده هجوم
بر در و بامش اسیران چو نجوم
ناگهان پشت خمی همچو هلال
دامن از خون چو شفق مالامال
کرد در قبلهی او روی امید
ساخت فرش ره او موی سفید
گوهر اشک به مژگان میسفت
وز دو دیده گهر افشان میگفت
کی پری با همه فرزانگیم
نام رفت از تو به دیوانگیم
لاله سان سوختهی داغ توأم
سبزه وش پی سپر باغ توأم
نظر لطف به حالم بگشای
زنگ اندوه زجانم بزدای
نوجوان حال کهن پیر چو دید
بوی صدق از نفس او نشنید
گفت کی پیر پراکنده نظر
رو بگردان زقفا باز نگر
که در آن منظره گلرخ ساریست
که جهان از رخ او گلزاریست
او چو خورشید فلک من ماهم
من کمین بندهی او او شاهم
عشق بازان چو جمالش نگرند
من که باشم که مرا نام برند
پیر بیچاره چو آنسو نگریست
تا ببیند که در آن منظره کیست
زد جوان دست و فکند از بامش
داد چون سایه به خاک آرامش
کانکه باما ره سودا سپرد
نیست لایق که دگر جانگرد
هست آیین دو بینی ز هوس
قبلهی عشق یکی باشد و بس
ابوسعید
پرسید یکی ز من که معشوق تو کیست
گفتم که فلانکس است مقصود تو چیست
بنشست و به هایهای بر من بگریست
کز دست چنین کسی تو چون خواهی زیست
ولی دشت بیاضی
به قتلم گر بشتابی کردهباشی
چه لطف بیحسابی کردهباشی
اسیران تو بیرون از حسابند
تو هم با خود حسابی کردهباشی
دلا نیکت نکرد آن غمزه بسمل
مبادا اضطرابی کردهباشی
نهی گر بر گلو تیغ هلاکم
بحلق تشنه آبی کردهباشی
خواجه افضل ترکه
در دوزخ هجران لب کس کی خندد
یا خاطر او بخرمی پیوندد؟
گر آن دوزخ چو دوزخ هجرانست
حاشا که خدا به کافری بپسندد
ولی دشت بیاضی
آخر ز کفت جام ستم نوشیدم
وز بزم تو دامن طرب درچیدم
روزیکه بکشتنم کمر میبستی
کاش از تو گناه خویش میپرسیدم
خواجه ضیاءالدین علی ترکه
بیخوابی شب جان مرا گرچه بکاست
در خواب شدن از ره انصاف خطاست
ترسم که خیال او قدم رنجه کند
عذر قدمش بسالهانتوان خواست
دیک الجن
یکی از شاعران نامش عبدالسلام و معروف به دیکالجن بود. وی متوفای سال 235 بوده و بیش از هفتاد سال زیستهاست. دیکالجن، کنیز و غلامی بسیار زیبا داشت و او آنها را بینهایت دوست میداشت. روزی آنان را زیر رختخواب دید، هر دو را به قتل رساند و جسدشان را سوزاند و خاکستر آنها را جداگانه با خاک مخلوط کرد و از آن دو کوزه شراب ساخت. وی کوزهها را در بزم شراب خود حاضر میساخت و یکی را در طرف راست و دیگری را در طرف چپ میگذاشت. گاهی کوزهای که از کنیز درست شده بود میبوسید و میگفت:
طلعتی که کبوتر مرگ بر آن نشست و دست ستم میوهاش را چید، از خونش زمین را سیراب کردم، همواره لبهایم را از لبهای او سیراب میکردم.
یا طلعة طلع الحمام علیها
و جنی لها ثمر الردی بیدها
رویت من دمها الثری و لطالما
روی الهوی شفتی من شفتیها
نیز کوزهای که از خاکستر غلام ساخته بود میبوسید و میگفت: با اینکه او را دوست داشتم و بند دلم بود، کشتم. او مرد و خواب راحت دارد و اشک من در اندوه او بر دامنش میچکد.
و قتلته و به علی کرامة
فله الحشی وله الفؤاد باسره
عهدی به میتا کاحسن نائم
و الحزن یسفح ادمعی فی حجره
خوشرویی ریسمان دوستی است. وقتی بر دشمن دست یافتی، عفو را شکر خدا بهخاطر چیرگی بر دشمن بدان. برترین زهد مخفی کردن زهد است. مستحباتی که به واجبات ضرر رسانند تقرب ایجاد نمیکنند. ثروت ریشهی شهوتهاست. نَفَس انسان قدمهای او به سوی مرگ است. یاران فرد متواضع بسیار شوند. هر ظرفی به اندازهاش پر میشود جز ظرفیکه وسیع است. تقوای الهی به هر اندازه و لو اندک پیشه کن. بین خود و خدا پردهای هرچند نازک بیافکن، اگر توان آدمی کم شود خواستهاش نیز کم گردد. برترین اعمال، عملی است که نفس تو از آن بیزار است. کافی است که اجل نگهبان و حافظ باشد. معاشرت کم و دائمی بهتر از زیاد و اندوهبار است. وقتی آدمی دوستیش پایدار باشد، در انتظار دوستان زیاد او باشید. همنشین پادشاه چون شیر سوار است، مردم به حال او غبطه میخورند ولی او خود میداند چه جای خطرناکی است.
وقتی به زیارت مدینه رفتم گفتم: چشمم بهخاطر شوق مدینه میگرید گرچه جای من فلک الافلاک باشد. کسیکه به سوی روضه او حرکت میکند، راه رفتن بر بال پرندگان برای او حقیر است.
للشوق الی طیبة جفنی باکی
لو ان مقامی فلک الافلاک
یستحق من مشی لدی (الی) روضتها
المشی علی اجنحة الاملاک
نویسنده این کتاب گوید: زمانی که دنبال جایی برای حفظ کفش زائران نجف بودم، دو بیتی به نظرم رسید تا بر فراز آن مکان بنویسند.
این مکان مقدس همان افق مبین است که برای تو آشکار شدهاست. پس ذلیلانه سجده کن و گونهات را خاک مالی نما، این طور سینا است دیدهات بپوشان. این حرم عزت است کفش خود را خارج ساز.
هذا الافق المبین قد لاح لدیک
فاسجد متذللاً و عفّر خدّیک
ذاطور سینین فاغضض الطرف به
هذا حرمُ العزة فاخلع نعلیک
این پندها را باید با نور نوشت و بر رخسار حور نگاشت.
کسی که عزت خود بخواهد، درهم و دینار نزد او بیارزش است.
کسی که بر زمین هموار حرکت کند از لغزش در امان است.
کسی که بنده حق باشد آزاد است.
کسی که جزیی از عنایتش را بر تو بخشید، همهی شکر خود را به او بذل نما.
کسی که در کار خود دقیق باشد، به آرزو رسد.
کسی که حوصله کند به آرزو رسد.
غضب را عذر خواهی میبندد.
چیزی دانش را چون بذل آن برای اهلش، حفظ نمیکند.
گاهی عطا، خطا و عنایت جنایت است.
اگر شمشیر نبود، ستم زیاد میگشت.
اگر راستی را تصویری بود، شیر بود و اگر دروغگویی مجسم میشد روباه میشد.
اگر نادان ساکت شود اختلاث کم گردد.
اگر کارها مقایسه شود، پوشیدهها آشکار گردد.
کسی که بر شنیدن کلمهای صبر نکند، باید کلمات را بشنود.
کسی که نفس خود را عیبجویی کند، پاکیزهاش گردانیدهاست.
کسی که میخواهد به آخرین چیزی که دوستش دارد برسد، در انتظار بدترین چیزی که بدش میشمارد باشد.
کسی که در عزت دنیا شریک سلطان گردد، در ذلت آخرت شریک او شدهاست.
فقر، زیرک را از استدلال باز میدارد.
بیماری، زندان بدن و غصه، زندان روح است.
چیزی که به سبب آن خوشحال هستی بر همان اندوه میخوری.
آغاز حجامت، استوار گردانیدن گردن است.
روزگار بهترین ادب کنندهاست.
فتنهگرترین، کم حیاترین افراد است.
مرگ به آرزو میخندد.
هدیه بلاء دنیا را میزداید.
صدقه بلای آخرت را میبرد.
آزاد وقتی طمع ورزد، عبد است، و عبد اگر قناعت پیشه کند آزاد است.
فرصت زود گذرد و دیر تحصیل شود.
مردم طعمههای روزهایند.
زبان کم جِرم و پر جُرم است.
روز اجرای عدل بر ظالم از روزی که وی به مظلوم ستم میکرد سختتر است.
همنشینی با انسان سنگین، روح را تب دار میکند.
سگ ولگرد از شیر خوابیده بهتر است.
گرفتار دیوانهی کامل شوی بهتر از این است که گرفتار انسان دیوانه گردی.
گاهی از اوقات یاقوتهای گرانبها، کم ارزش میشوند.
از حق پیروی کن و بدعت نگذار.
رعایت کن حال کسیکه بدون حاجت تو را احترام کردهاست.
از سم بهخاطر تریاکی که نزد توست، ننوش.
از کسانی که به ظاهر ابلیس را لعن کنند و مخفیانه با او باشند، نباش.
با بردباران، سفیهانه و با سفیهان، حلیمانه ننشین.
دوست تو کسی است که به تو راست گوید نه اینکه تو را تصدیق کند.
در کار نیک اسراف روا نیست چنانچه در اسراف خیری نیست.
ابوعلی سینا یا ابوعلی مسکویه
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
و گر به آب ریاضت برآوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزلات هوس گر برون نهی قدمی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
وگر ز هستی خود بگذری یقین میدان
که عرش و فرش و فلک زیر پا توانی کرد
ولیکن این عمل رهروان چالاکست
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد
نه دست و پای امل را فرو توانی بست
نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
چو بوعلی ببر از خلق گوشهیی بگزین
مگر که خوی دل از خلق وا توانی کرد
حافظ
به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
بعزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودهاکنی از این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا بکوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
شاه طاهر
هر آنکس که بر کام گیتی نهد دل
به نزدیک اهل خرد نیست عاقل
چو نقد بقا نیست در جیب هستی
ز دامان او دست امید بگسل
روان است پیوسته از شهر هستی
به ملک عدم از پی هم قوافل
به صد آرزو رفت عمر گرامی
نشد آرزوی دل از دهر حاصل
ندانم چه مقصود داری ز دنیا
که گشتی مقید به دام شواغل
اگر میل کسب کمالات و همی
حریم ضمیر ترا گشت شاغل
همان گیر کز فیض فضل الهی
شدی بهرهمند از فنون فضائل
به اصناف آداب گشتی مؤدب
بدانش مقدم شدی در محافل
به قانون مشائیان بر مقاصد
اقامت نمودی صنوف دلائل
ز فرط توجه بسوی مبادی
چه اشراقیان کشف کردی مسائل
چه حاصل که از صوب تحقیق دوری
به نزدیک دانا به چندین مراحل
ندارد خبر فکر کوتاه بینت
ز ماهیت مبتدا در اوائل
ضمیر تو ظاهر پرست است ورنه
چرا کرد در فعل اضمار فاعل
معلل باغراض نفسی است فعلت
که گشتی از آن جوهر فرد غافل
ز اقسام اعراض در فن حکمت
جز اعراض نفسانیت نیست حاصل
تأمل در ابطال دور و تسلسل
نهاد است در پای عقلت سلاسل
اگر قامت همتت را در این ره
شود خلعت خاص توفیق شامل
نگردد سرا پرده چرخ و انجم
میان تو و کعبه اصل حائل
نشینی طربناک در بزم وحدت
بشویی غبار غم کثرت از دل
شوی سرخوش از جام توحید و گویی
تخلصت من سجن تلک الیهاکل
خدایا بآن شمع جمع نبوت
که روشن به نور ویست این مسائل
به شاهی که او در نماز ایستاده
تصدق نموداست خاتم بسائل
به نور دل پاک زهرای ازهر
که در عصمت او است آیات نازل
به روشن دلان سپهر امامت
علیهم من اللّٰه رشح الفضائل
بحسن دل افروز خوبان دلکش
به آه جگر سوز عشاق بی دل
که از لجهی بحر کثرت دلم را
بعون عنایت رسانی بساحل
ز سرچشمهی وحدتم تر کنی لب
که شد بر من از تشنگی کار مشکل
در کتاب ورام آمدهاست: عیسی علیه السلام به حواریین خود میفرمود: خشنود باشید به کمترین دنیا با سلامت دین؛ چنانچه اهل دنیا به کمترین دین با سلامت دنیایشان خشنود هستند.
مولوی
ای که جان را بهر تن میسوختی
سوختی جان را و تن افروختی
ای دریغا ای دریغا ایدریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
اندکی جنبش بکن همچون جنین
تا به بخشندت دو چشم نوربین
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
اندرین ره میتراش و میخراش
تا دم آخر دمی غافل مباش
برخی ارباب لغت گویند: کلمه بس فارسی است. عوام عرب از این کلمه استفاده میکنند و میگویند: بسک، بسی. در زبان فارسی واژهای دیگر که این معنا را برساند وجود ندارد. ولی در لغت عرب واژهایی چون حسب، بجل، قط، امسک، اکفف، ناهیک، کافیک، مه، مهلا، اقطع و اکتف، همین معنا را میرسانند.
فصیحی
راه در دوست آشکارا مسپار
نامحرم پا بود درین ره رفتار
یا پای چنان نه که نماند نقشی
یا نقش قدم با قدم خود بردار
شاه طاهر
ما بی تو دمی شاد به عالم نزدیم
خوردیم بسی خون دل و دم نزدیم
بی شعلهی آه لب ز هم نگشودیم
بی قطرهی اشک چشم بر هم نزدیم
عبید زاکانی
بیش از این بد عهد و پیمانی مکن
با سبک روحان گران جانی مکن
غمزه را گو خون عشاقان مریز
ملک زان تست ویرانی مکن
با ضعیفان آنچه در گنجد مگو
با اسیران هر چه بتوانی مکن
بیش از این جور و جفا و سرکشی
حال مسکینان چو میدانی مکن
ور کنی با دیگران جور و جفا
با عبیداللّٰه زاکانی مکن
محقق طوسی میگوید: قیاس شرطی که منطقیها ادعا کردهاند و گفتهاند الشمس طالعة والنهار موجود، صحیح نیست. زیرا آنان اگر رخسار و موی محبوب مرا دیده بودند یقین میکردند الشمس طالعة واللیل موجود.
ما للقیاس الذی ما زال مشتهرا
للمنطقیین فی الشرطی تسدید
اما رأوا وجه من اهوی و طرته
فالشمس طالعة واللیل موجود
وی همچنین میگوید: مقدماتی که رقیب در هنگام دیدار دوست فراهم کردهبود، مقدمات متصله بود که ما را از خلوت کردن با او بازداشت و حکم قضیه منفصله را داشت.
مقدمات الرقیب کیف غدت
عند لقاءالحبیب متصله
تمنعنا الجمع والخلو معا
و انما ذاک حکم منفصله
مصعب بن زبیر نیز گفتهاست: در کار من دقت کن و در استواری آن بکوش که به منزله نابود شدهاست. اگر حاجت مرا به عهدهی دیگری بگذاری، مانند کودکی است که از پستان دو زن شیر خوردهباشد و زیان ببیند.
تأن بحاجتی واشدد قواها
فقد صارت بمنزلة الضیاع
اذا ارضعتها بلبان اخری
اضرّ بها مشارکة الرضاع
پدرم میگفت: به هرکه به تو نزدیک میشود نزدیک و از هرکه از تو دور میشود دور شو.
کسی را مجبور نکن به تو علاقه داشتهباشد، زیرا حوا فرزندان زیادی زاییده، هرکدام جفا کرد دیگری را انتخاب کن.
صل من دنا و تناس من بعدا
لا تکرههن علی الهوی احدا
قد اکثرت حوا ما ولدت
فاذا جفا ولد فخذ ولدا
مولوی
ظاهرت چون گور کافر پر (بر) حلل
واندرون قهر خدا عزوجل
از برون طعنه زنی بر بایزید
وز درونت ننگ میدارد یزید
هر چه داری در دل از مکر و رموز
پیش ما پیدا بود مانند روز
گرچه پوشیمش ز بنده پروری
تو چرا رسوایی از حد میبری
روز آخر شد سبق فردا بود
روز ما را روزکی گنجا بود
گر بگویم تا قیامت زین کلام
صد قیامت بگذرد وان ناتمام
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق دریایی بود بن ناپدید
گر بود در ماتمی صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر (کارگر)
برگ کاهم پیش تو ای تند باد
من ندانم تا کجا خواهم افتاد
ناخوش تو خوش بود بر جان من
جان فدای یار دل رنجان من
ای که با دیدگان خود جادو میکنی و ای ستمگر بیدادگر؛ عمداً خانه دلم را ویران کردی، آیا چنین از خانه مسکونی محافظت میشود؟ یا ساحراً بطرفه و ظالماً لا یعدل
اخرجت قلبی عامدا
کذا یراعی المنزل
قاسم انوار
سربلندی بین که دائم در سرم سودای اوست
قیمت هرکس به قدر همت والای اوست
لن ترانی میرسد از طور موسی را خطاب
این همه فریاد مشتاقان زاستغنای اوست
بندهی آن چشم مخمورم که از مستی و ناز
در میان شهر در هر گوشه غوغای اوست
ای دل اندر راه عشق از خوردن غم غم مخور
مایهی شادی عالم دولت غمهای اوست
از تو تنها ماند قاسم کز تو تنها کس مباد
لاجرم غمهای عالم بر تن تنهای اوست
علامه حلی گفتهاست: ای کسیکه میپرسی علت اینکه زندگان به مردگان ملحق میشوند چیست؟ گویم مرگ برودت و سکونی است که از گرمی طبیعت جلوگیری میکند و آدمی را پس از آن همه حرکات، آرام میسازد. ابوعلی سینا از شناخت طب بهرهای نبرد و از نیرویی که بر گرمیها داشت استفاده نکرد نه کتاب شفایش او را از بیماری مرگ شفا داد و نه کتاب نجاتش او را از چنگال مرگ رهانید.
ایهاالسائل عن السبب الملحق
اهل الحیوة بالاموات
هو برد یطفی حرارة طبع
و سکون یأتی علی الحرکات
ماافاد الرئیس معرفة الطب
و لا حکمة علی النیرات
ما شفاه الشفاء من علة الموت
و لم ینجه کتاب النجات
وقتی به سر من رای مشرف شدم گفتم: ای ساربان در سیر خود سرعت گیر که دل من تشنه حمی است و هرگاه مشهد مقدس امام حسن عسگری و امام علی النقی علیهما السلام را دیدار کردی زمین را با کمال فروتنی ببوس و مطمئن باش که به خدا سوگند از بهترین نیکبختیها کاملاً برخوردار شدهیی. هرگاه سعادت حرم آنها را بدست آوردی که سیراب سازد خدا مجلس نشینان آنها را، خاشعانه دیده بربند و کفش از پا بیرون آور که آنجا وادی مقدس طور است.
اسرع السیر ایها الحادی
ان قلبی الی الحمی صادی
و اذا ما رأیت من کتب
مشهدالعسکری والهادی
فالثم الارض خاضعاً فلقد
نلت واللّٰه خیر اسعاد
و اذا ما حللت نادیهم
یا سقاة الاله من نادی
فاغضض الطرف خاشعاً و لها
واخلع النعل انه الوادی
آنگاه که به مشهد مقدس رضوی مشرف شده بودم به عرض رسانیدم: این بارگاه آقای منست که مانند آتشی که موسی دید، از دور جلوهگری میکند اینک ای دل به وادی مقدس طور رسیدهیی کفش از پای درآور.
هذه قبة مولای بدت کالقبس
فاخلع النعل فقد جزت بوادی القدس
ابوتمام دو شعر ذیل در نکوهش مردم آوردهاست: مردم پستی که هرگاه سگشان بر اثر آمدن مهمان پارس میکرد به مادرشان میگفتند بر روی آتش بول کن تا مبادا آنها به جانب ما بیایند. او هم از آنجا که بخیل بود فرج خود تنگ میکرد و به همان اندازه بول میکرد که آتش خاموش شود.
قوم اذا استنج الاضیاف کلبهم
قالوا لامهم بولی علی النار
فضیقت فرجها بخلاً ببولتها
فلا تبول لهم الا بمقدار
سید محمد جامه باف
میرفت چو جانم ز تن (و) غم فرسود
شد یار خبردار و قدم رنجه نمود
بر آینهی رخش غباری دیدم
گویا که هنوزم نفسی باقی بود
چون پیک اجل برفتنم داد نوید
جان کرد ز همراهی من قطع امید
کس بر لب من ز پنبه آبی نچکاند
جز دیده که گشته بود از گریه سفید
شاطر بچهای که هوش از جانم برد
دی همره خود به عزم دورانم برد
کشتی ز سواد چشم گریانم ساخت
زنگ از دل چاک چاک نالانم برد
ابوعبداللّٰه معصومی از برگزیدهترین شاگردان شیخ الرییس است. به نقل شهر زوری دو شعر زیر از اوست: اشتها و علاقهی من به سخن خردمندان است همانطور که اشتهای انسان لب تشنه به آب خوشگوار است. از مجلسی که با آنان همنشین باشم خرسندم، چنانچه آدمی که مسافرش از راه رسیدهباشد خوش دل میگردد.
حدیث ذوی الالباب اهوی و اشتهی
کما یشتهی الماء المبرد شاربه
و افرح ان القاهم فی ندیهم
کما یفرح المرء الذی آب غائبه
امیر خسرو
افغان برآید هر طرف کان مه خرامان در رسد
که آواز بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد
آمد خیالت نیم شب جان دادم و گشتم خجل
خجلت بود درویش را بیگه چو مهان در رسد
امروز میرم پیش تو تا شرمسار من شوی
ورنه چه منت جان من فردا چو فرمان در رسد
من خود نخواهم برد جان از سختی هجران ولی
ای عمر چندان صبر کن کان سست پیمان در رسد
به سقراط گفتند: آیا از پادشاه (ملک) میترسی؟ گفت: خیر، من شهوت و غضب خویش را که پادشاه ملک آنهاست، مالک شدهام، پس پادشاه بندهی بندهی من است.
گویند
دی در حق ما یکی بدی گفت
دل را ز غمش نمیخراشیم
ما نیز نکوییش بگوییم
تا هر دو دروغ گفتهباشیم
یکی از بزرگان
گر کشد خصم به زور از کف من دامن دوست
چه کند با کشش دل که میان من و اوست
جامی
گفتم به عزم توبه نهم جام می زکف
مطرب زد این ترانه که مینوش و لا تخف
آیا بود که صف نعالی بما رسد
چون بر بساط قرب زنند اهل قرب صف
بشناس قدر خویش که پاکیزهتر ز تو
دری نداد پرورش این آبگون صدف
عمر تو گنج و هر نفس از وی یکی گهر
گنجی چنین لطیف مکن رایگان تلف
جامی چنین که میکشد از دل خدنگ آه
خواهد رسید عاقبة الامر بر هدف
قمین الدوله گوید: وقتی دیدم موی سفید صورتم را، فهمیدم وقت کوچم نزدیک گشته و محزون شدم. بلی میپندارم این موی سفید اولین تارهای کفن من است.
لما رایت البیاض لاح و قد
دنا رحیلی نادیت و احزنی
هذا و حق الاله احسبه
اول خیط سدی من الکفن
بهازهیر گوید: دوستی دارم که از او به خیر یاد میکنم هرچند آدم بدباطنی است و از شنوندگان آرزومند نیستم این اظهار را مکتوم بدارند.
صدیق لی سأذکره بخیر
و ان حققت باطنه الخبیثا
و حاشا السامعین یقال عنه
و بالله اکتموا ذاک الحدیثا
صابی
بده ساقیا بادهی ارغوانی
فقد هد عطفی غناء الغوانی
جهان شد نو آیین شراب کهن ده
کزو پیر یابد نوای جوانی
خذ الکأس واصفح عن الدار صفحاً
فقد صافح الورد للار جوانی
دع الروح تأخذ من الراح حظاً
اذا الریح جائت بروح الجنان
فرو ریخت ابر از هوا درّ بحری
بر انگیخت باد از زمین درّ کانی
قیامت مگر شد که کرد آشکارا
زمین گنجهایی که بودش نهانی
بر افروخت چون رایت فتح خسرو
سحاب از هوا حلههای دخانی
به آراء مسعود شاه استهلت
سعود بها اشرق المشرقان
و شید له بالمعالی قصور
بها الفرقدان من الفرق دان
جهان شهریارا جهان می بنازد
بتو تا تو دارای ملک جهانی
به رتبت سلیمان آصف صفاتی
به شوکت فریدون رستم نشانی
اگر چشم عدل است در وی تو نوری
و گر جسم ملک است در وی تو جانی
به هندوستان سواد مدیحت
چو طوطی است کلکم بشکر فشانی
فنثری له نثرة الجو تعنو
و شعری له یسجد الشعریان
مرا تربیت کن که در وصف ذات
به گردون رسانم بیان معانی
تصانیف سازم به فرخنده نامت
که ماند همه در جهان جاودانی
الا تا بگرید هوا در بهاران
وز آن گریه خندد گل بوستانی
گل دولتت در بهار سعادت
مصون باد از تند باد خزانی
المعتز باللّٰه میگوید: دوستان این روزگار را آزمایش کردم و کمتر به آنها علاقه پیدا نمودم زیرا اگر به جستجوی حال آنها بپردازی خواهی فهمید دوست ظاهرند و دشمن باطن.
بلوت اخلاء هذاالزمان
فاقللت بالحجر منهم نصیبی
و کلهم ان تصفحتهم
صدیق العیان عدوالمغیب
عبدالقادر گیلانی میگوید: دوست من که به دیدارم آمده بود و اتفاقاً همان دم خوابیده
بودم تا جمال او را در رؤیا مشاهده کنم، به من گفت: اگر تو شب وصال را بیدار بودهیی پس چگونه در شب سرور میخوابی.
یقول حبیبی و قد زارنی
فبت لطلعته اشهد
اذا کنت تسهر لیل الوصال
فلیل السرور متی و ترقد
همایون
روز وصلست به یک غمزه بکش زار مرا
به شب هجر مکن باز گرفتار مرا
موفق الدین علی بن جزار در معمایی بنام جوز گوید: چیست آن که اگر آن را به خوبی بشکنی، نافع به حال تست؛ دارای حروف فرد است؛ هرگاه تغییری در آن بوجود نیاوری، دارای سه حرف است و فرد است و هرگاه معکوس نمایی زوج خواهد شد.
ما اسم شیء مولیک نفعا اذا
انت اولیته فعالاً عسوفا
هو فرد الحروف ان جاء طردا
و هو زوج اذا عکست الحروفا
وی در باره مصطکی نیز معمایی دارد و میگوید: لاغر اندامیکه هرگاه ظاهر میشد اندامش مانند شاخهی درازی بود که از نیزهای بالاتر میشد لکن سر نیزهای ندارد. عجبتر آنکه هرگاه آن را پیش از موقع افطار ماه رمضان بمکند و آب دهان را فرو ندهند مبطل روزه نمیباشد، مرادش مصطکی است که آن را علک رومی میگویند که بر اثر حرارت و یا جویدن کش پیدا کرده و دراز میشود.
و ذی هیف کالغصن قدا اذا بدا
یفوق القنا حسنا بغیر سنان
و اعجب ما فیه یری الناس اکله
مباحاً قبیل العصر فی رمضان
وی همچنین لغزی در بیان کارد و قیچی دارد و میگوید: نر و مادهای که از جنس یکدیگر نیسند و در مجاورت هم میباشند، انتهای آنها بسته شدهاست. این دو آشکار نمیشوند مگر آن هنگام که بخواهند سر اهل آن منزل را جدا کنند مراد از ذکر چاقو است که یک دهانه است و مراد از انثی قیچی است که دو دهانه است.
ذکر و انثی لیس ذا من جنس ذا
متجاوران بقعر حبس مقفل
فتراهما لایبرزان لحاجة
الا لقطع رؤوس اهل المنزل
نیز لغزی در باره واژهی «کلب» سگ دارد، که عبارت است از: آن موجود که پست شمرده شده و نیز صفات بزرگواران چون وفا داشته چیست؟ آن کلمه مجرور میشود و هر حرف آن بدون ضمیمه مجرور میگردد.
و ما سیء یعد من اللئام
له و صف الاماثل والکرام
و جملته تجر و کل حرف
یجر اذا نظرت بلا ضمام
لغزی راجع به قلم نیز از اوست. این معما عبارت است از: چه غلامی است که در رکوع است و در سجود لاغر اندامست و گریان؛ همواره در پنج وقت ملازم اوقاتست و معتکف در خدمت نیات.
و ما غلام راکع ساجد
اخو نحول دمعه جاری
ملازم الخمس لاوقاتها
معتکف فی خدمة الباری
همچنین لغزی در باره خلخال دارد. وی میگوید: چیست مضروب بیگناهی که قد کشیدهی زیبایی دارد. شکل هلالی از خود ظاهر و زیور کشیدهی اندام معشوقی داراست.
بیشتر اوقاتی که هویدا میگردد بر پاها و در میان بازارهاست.
و مضروب بلا ذنب
ملیح القد ممشوق
حکی شکل الهلال علی
رشیق القد معشوق
و اکثر ما یری ابدا
علی الامشاط فی السوق
بزرگی گفتهاست: خدا بیامرزد آنکس که کف دستش را بگشاید و میان دو فکش را ببندد یعنی خدا بیامرزد آنکس که به بینوایان کمک کند و منت نگذارد.
بستی همین مضمون را به نظم درآوردهاست: سخن بگو و سخن محکم به زبان آور. همانا گفتار تو زنده است و سکوت تو جمادیست. اگر نتوانستی سخن محکمی بگویی ساکت باش زیرا سکوت از سخن نابجا وسیلهی آسایش قلبی است.
تکلم و سدد ما استطعت و انما
کلامک حی والسکوت جماد
فان لم تجد قولا سدیدا تقوله
فصمتک عن غیر السدید سداد
از اشعار منسوب به امام زینالعابدین علیه السلام : به دنیا عتاب کرده، گفتم: تا کی باید متحمل اندوهناکی شوم و گشایشی برای من نباشد؟ آیا بر هر بزرگواری از فرزندان امام علی علیه السلام ، معیشت حلال حرام است؟ دنیا در پاسخ من گفت: ای پسر حسین علیه السلام ، بر اثر دشمنی که با پدرت علی علیه السلام دارم که مرا طلاق داده شما را هدف تیر ستمگری خود قرار دادهام.
عتبت علی الدنیا فقلت الی متی
اکابد همّاً بؤسه لیس ینجلی
اکلّ شریف من علیّ تجارة
حرام علیه العیش غیر محلل
قالت نعم یابن الحسین رمیتکم
بسهمی عنادا منذ طلقنی علیّ
دیدگان تو حق بزرگی بر من دارند برای اینکه از جادوگری آنها سحری فرا گرفتم و زبان رقیب و ملامت گر را سحر کردم.
لعینک فضل جزیل علیّ
و ذاک لانی یا قاتلی
تعلمت من سحرها فعقدت
لسان رقیب مع العاذل
گویم
تا منزل آدمی سرای دنیاست
کارش همه جرم و کار حق لطف و عطاست
خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست از بهارش پیداست
حالتی
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وز سعی و طواف هر چه کردهاست نکوست
تقصیر وی این است که آرد دگری
قربان سازد به جای خود در ره دوست
ابوسعید
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهید عشق فاضلتر از اوست
فردای قیامت آن به این کی ماند
کان کشتهی دشمن است و این کشتهی دوست
شوقی
شوقی غم شوخ دلستانی داری
گر پیر شدی چه غم جوانی داری
شمشیر کشیده قصد جانها دارد
خود را برسان تو نیز جانی داری
کسی برای دیگری هدیهیی فرستاد و این دو شعر را ضمیمه کرد: ای بزرگی که بخششهای تو بینهایت است این تعارفی را از شخصی بپذیر که دنیا را در بارهی بخشش تو اندک میداند.
یا ایهاالمولی الذی
عمت ایادیه الجلیله
اقبل هدیة من یری
فی حقک الدنیا قلیله
شخصی هدیهای برای کسی فرستاد و این اشعار نیز ارسال کرد: تقدیمی ناقابلی فرستادم و به یقین میدانم این هدیه شایسته مقام تو نمیباشد، اینک آرزومندم با پذیرش عذر من هدیه مرا به بزرگی خودت بپذیری.
ارسلت شیئاً قلیلاً
یقل عن قدر مثلک
فابسط ید العذر فیه
واقبله منی بفضلک
جز خدا هیچ نیست در دل ما
آفرین بر دل توانگر ما
علاقمند به ماهی هستم که از روشنی کامل برخوردار است، هرکه به وصل او نرسیده آن را کتمان نمودهاست. هرگاه قصهی خود بگویم، افسانهی مرا نمیشنود، آری میترسد هرگاه به سخن من گوش دهد رقتی در دل او ایجاد شود.
اهوی قمراً به البها قد جمعا
کم خیب من بوصله قد کتما
لا یسمع قصتی اذا فهت بها
یخشی من ان یرق لی ان سمعا
به ماهی علاقمندم که مرا گرفتار خود نموده و دل گرفتارم آسایشی ندارد. چه بسیار نزد او به شکایت رفتم، بهخاطر لذت قرب که بهرهی من میشد، شکایتم را فراموش کردم.
اهوی قمراً اسلمنی للبلوی
ما عنه لقلبی المعنی سلوی
کم جئت لاشتکی فمذا بصرنی
من لذة قربة نسیت الشکوی
چقدر زیبا است آن زیبایی که محبوبست و چقدر نادانست آنکس که دم از ملامتگری
میزند، چه بسیار جرعههای اندوهناکی که چشیدم و چقدر دل من تحمل جفاکاری نمود.
ما اجمل من احب ما اجمله
ما اجهل من یلوم ما اجهله
کم جرعنی مدامة من غصص
ما احمل ذالفؤاد ما احمله
از تنهایی در میان مردم شکایت نمیکنم، زیرا روزگار مرا از همنشینانم جدا کردهاست.
اشتیاق به قرب آنها برای همیشه با منست، من با اندوه علاقه پیدا کردهام و همان همنشین من است.
لم اشک من الوحدة بین الناس
اذ افردنی الزمان من جلاسی
فالشوق لقربهم قرینی ابدا
و الهم جلیسی و به استیناسی
شگفتا که مرا از وصال خودتان ممانعت میکنید و دل مرا رنجور میسازید. اطمینان دارم وعده و ممانعت شما هر دو وسیلهی رنجوری است. چه بسیار ممانعتی که از ناحیه شما بوجود آمد و انتظارش را نداشتم و چه بسیار در اندیشه وصال شما بودم و وصالی دست نداد.
واهاً لصد لوصلکم علله
وعدکم و صدکم علله
کم حصل صدکم و ما امله
کم امل وصلکم و ما حصله
ای ماه شب تاریک که مرا به وصال خود زنده ساختی، بهویژه آنگاه که بر اثر جلوگیری در نابودی من پرداختی. اکنون سوگند به خدا هرچه زودتر خون مرا بریز که تاب شب هجران تو را ندارم.
یا بدر دجی بوصله احیانی
اذ زاروکم بحجره افنانی
باللّٰه علیک عجلن سفک دمی
لا طاقة لی بلیلةالهجران
مهر و مشتری
ز انشای طلب در هر دو جانب
عیان گشت این خبر بر ابنحاجب
چو کرد آن فعل را تمییز در حال
بکسر و رفع آن با خویش زد فال
بدل گفتا که بر من گشت لازم
که باشم بر تعدی سخت جازم
کنم افعال قلب هر دو اظهار
چنان کاید تعجب زان پدیدار
شاهشجاع
شاهشجاع در مکه در کنار باب صفا خانقاهی بنیان کرد و دستور داد این دو شعر را که ساختهی طبع خود او است بر فراز آن بنویسند: در باب صفا خانهایست که صفا در آن وارد شده آری متعلق به افرادی است که قلبشان از باران زلال عشق، تر است تعدی و دشمنی در آن وجود ندارد و جای عذری نیست و هرکه عذر آورد عاشق نمیباشد.
بباب الصفا بیت احل به الصفا
لمن هو اصفی فی الوداد من القطر
تباعده الاعذار بالملک والعدی
و لیس بصب من تمسک بالعذر
گویند: اگر در پیشواز مرگ با او دیدار کنم، نفسم را از درد سرزنش التیام میدهم. اگر دست تقدیر مرا به هدفم برساند، چه بسیار حسرت زیر خاک رفتهاست.
لئن نحن التقینا قبل موت
شفینا النفس من الم العتاب
و ان ظفرت بنا ایدی المنایا
فکم من حسرة تحت التراب
گویند
گر بمانیم زنده بر دوزیم
جامهیی کز فراق چاک شده
ور نمانیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
بادیه نشینی کنیزی زیبا داشت. وی به ملاقات عبدالملک آمد و عبدالملک به او گفت:
میخواهی خلیفه شوی و کنیز تو از دنیا نرود؟ بادیه نشین گفت: نه، پرسید چرا؟ گفت:
چون کنیز میمیرد و امت ضایع میشوند. عبدالملک گفت: چه آرزو داری؟ پاسخ داد:
سلامتی. گفت: پس از آن؟ گفت: روزی وسیعی که منتی در آن نباشد. گفت: پس از آن؟ پاسخ داد: دوری از خلق چرا که ثروتمندان و برجستگان از دیگران به هلاکت نزدیک ترند.
جالینوس میگوید: رؤسای شیاطین سه چیزند: همراهی با طبیعت، وسوسههای عمومی و امور عادی.
حکیمی گوید: هیبت سکوت را به کلام ارزان نفروش.
خزینه دار امین کسی است که آنچه به نیازمندان میدهد با رضایت کامل بودهباشد.
گفته شده چشم تیری مسموم از تیرهای ابلیس است.
فیضی
ما اگر مکتوب ننویسیم عیب ما مکن
در میان راز مشتاقان قلم نامحرم است
در کتاب عجائب المخلوقات، در توصیف از سیب چنین آمدهاست: در ذات سیب حقیقة روح نهفته شدهاست و مردم با اشتیاق کامل و با طربناکی از آن استفاده میکنند سیب داروی قلب است و ضعف قلب را برطرف میکند و حزن و اندوه را زائل میسازد.
هو روح الروح فی جوهرها
و لها شوق الیه و طرب
و دواء القلب یشفی ضعفه
و یجلی الحزن عنه والکرب
گویم
خوش آنکه صدای جام وحدت در داد
خاطر ز ریاضی و طبیعی آزاد
بر منطقهی فلک نزد دست خیال
در پای عناصر سر فکرت ننهاد
کاری ز وجود ناقصم نگشاید
گویی که ثبوتم انتفا میزاید
شاید ز عدم من به وجودی برسم
ز آن رو که ز نفی نفی اثبات آید
یکی از عارفان در تفسیر آیه وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ ... (1)میگوید: نزدیک به این معنا، روایتی است که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شدهاست. پیامبر منتظر وقت نماز بود و میفرمود:
ارحنا یا بلال یعنی با اعلام دخول وقت نماز، ما را آسوده کن ای بلال. آیا نمیبینی فرمایش پیامبر خدا را که فرمود: نماز نور چشم من است؟
از سخنان متناسب دیگر پیامبر این است که فرمود:
بلال ابرِد ابرِد یعنی خاموش کن آتش شوق به نماز را با تعجیل اذان، یا سرعت گیر چون سرعت نامه رسان. این معنایی است
1) 1) - حجر، 97 و 98.
که شیخ صدوق برای حدیث کردهاست. معنی دیگری مشهور است و آن اینکه غرض پیامبر این بود نماز ظهر تا زمانی که شدت حرارت فرو نشانده میشود و هوا سرد میگردد، به تأخیر افتد.
مولوی
این جهان همچون درخت است ای گرام
ما بر او چون میوههای نیم خام
سخت گیرد میوهها مر شاخ را
زانکه در خامی نشاید کاخ را
چون رسید و گشت شیرین لب گزان
سست گیرد شاخ را او بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان
عاذلا چند این سرایی ماجرا
پند کم ده بعد از این دیوانه را
من نخواهم دیگر این افسون شنود
آزمودم چند خواهم آزمود
هر چه غیر شورش و دیوانگیست
اندرین ره روی در بیگانگیست
هین منه بر پای من زنجیر را
که دریدم پردهی تدبیر را
عشق و ناموس ای برادر راست نیست
بر در ناموس ای عاشق مایست
وقت آن آمد که من عریان شوم
جسم بگذارم سراسر جان شوم
ای خبر هات از خبر ده بیخبر
توبهی تو از گناه تو بتر
همچو جان در گریه و در خنده شو
این بده و ز جان دیگر زنده شو
جستجویی از ورای جستجو
من نمیدانم تو میدانی بگو
حال و قالی از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذوالجلال
غرقهیی نی که خلاصی باشدش
یا بجز دریا کسی بشناسدش
ابوالحسین نوری از سیاحت صحرا بازگشت، متوجه شد موی صورت و ابروان و پلک او ریخته و حالاتش تغییر یافتهاست. به او گفته شد: آیا با تغییر صفات، اسرار هم تغییر مییابد؟ گفت: اگر اسرار با تغییر صفات، تغییر یابد، عالم نابود میشود. و سپس سرود:
بطوری که مشاهده میکنی سفر در بیابان و دامنهی کوهها مرا به این حال درآوردهاست.
مرا به شرق و غرب عالم کشانید و از وطن آواره کرد. وقتی غایب میشدم آشکار میشد و وقتی آشکار میشد، غایب میگشتم. میگفت آنچه میبینی نادیده بگیر و تنها من را مشاهده کن. سپس فریادی کشید و دوباره سر به بیابان گذاشت.
کماتری صیرنی
قطع القفار الدمن
شرّقنی غرّبنی
ازعجنی عن وطنی
اذا تغیبت بداً
و ان بدا غیبنی
یقول لا تشهد ما
تشهد او تشهدنی
روزی به او گفته شد تصوف چیست؟ گفت: گرسنگی، عریانی، پابرهنگی، آبرو ریزی و چیزی جز نفس خبر ندارد از آنچه میگذرد، من قبلاً بهخاطر خوشحالی میگریستم و اکنون بهخاطر ناراحتی میگریم.
جوع و عری و حفا
و ماء وجه قد عفا
و لیس الانفس
تخبر عما قد خفا
قد کنت ابکی طربا
فصرت ابکی اسفاً
ابراهیم ادهم از جایی میگذشت، کسی میگفت: هر گناهی برای تو بخشوده شدهاست جز اعراض از من. پس بیهوش بر زمین افتاد.
کل ذنب لک مغفو
رٌ سوی الاعراض عنی
شبلی شنید که کسی میگوید: خالصانه ارادتمند شما بودم و آنگاه که با دیگران آمیختید شما را راندم و بهخاطر علاقه به شما ارزشی برای شما در نظر نگرفتم. این را گفت و بیهوش شد.
اردناکم صرفا فاذا قد مزجتم
فبعداً و سحقاً لانقیم لکم وزناً
علی بن هاشمی، لنگ و زمین گیر بود. روزی در بغداد شنید کسی میگوید: ای که به زبان اظهار شوق میکنی، دلیل نداری. اگر شوقت بجا بود، باید گاه دیدنت، مرا به حقارت نمینگریستی. وی از شنیدن شعر چنان بیخود شد که چون انسان سالم از جا برخاست و چون نشست، بازهم زمین گیر شد.
یا مظهرالشوق باللسان
لیس لدعواک من بیان
لو کان ما تدعیه حقاً
لم تذق الغمض اذ ترانی
مولوی
ای فقیه این دم خمش کن چند چند
پند کم ده زانکه بس سخت است بند
سختتر شد بند من از پند تو
عشق را نشاخت دانشمند تو
آن طرف که عشق میافزود درد
بوحنیفه و شافعی درسی نکرد
حالتی
چون از تو ننالد دل غم پرور من
یا بس کند از گریه دو چشم تر من
با اینهمه لاف و آشنایی شبکی
ناخوانده نیامدی درون از در من
گویم
خو کرد به خلوت دل غم فرسایم
کوتاه شد از صحبت هرکس پایم
چون تنهایم هم نفسم یاد کسیست
چون همنفس کسی شوم تنهایم
کاکا قزوینی
بوالهوس را زود از سر وا شود سودای عشق
تهمت آلودی که گیرد شحنه زودش سر دهد
گلخنی
گرد خاکستر گلخن نبود بر تن ما
بر تن از سوز درون سوخته پیراهن ما
سید بزرگوار امیر قاسم انوار تبریزی دفن شد. وی در آغاز همنشین صدرالدین اردبیلی بود و پس از او با صدر الدین علیا الیمنی مجالست داشت. او را منزلتی بزرگ بود و به سال 737 از دنیا رفت و در ولایت جام در روستایی به نام حزجرد دفن گردید. وی با مجذوبان نشست و برخاست زیاد داشت، از خودش میگوید که: وقتی به بلاد روم رسیدم به من گفته شد: مجذوبی آنجاست. نزد او رفتم، وقتی او را دیدم شناختم، چون من در ایام تحصیل در تبریز بودم. گفتم: چگونه جذبه دامن تو را گرفت، گفت: زمانی که در تنهایی بسر میبردم، هر روز صبح، شخصی از راست و شخصی از چپ مرا میگرفت. روزی بیدار شدم و از چیزی بیهوش گشتم و از آنها نجات یافتم. سید هر وقت این حکایت را نقل میکند اشک از چشمانش سرازیر میشود.
یکی از بزرگان گوید: وای بر کسیکه آخرتش را به دنیا فاسد میکند، سپس از آنچه که آباد
کرده جدا شود و به آن باز نگردد، و به آنجا که ویران کرده منتقل شود.
اویس قرن، رضوان خدا بر او باد میگوید: حکیمترین سخنی که حکماء گفتهاند این است که: یک وجه بساز که تو را از سایر وجوه کافی باشد. (با یکی همراهی کن که تو را از غیر کافی باشد).
در یکی از کتابهای آسمانی دیدم: هرگاه دانشمندی علاقمند به دنیا شود، شیرینی مناجات با خودم را از او میگیرم.
سنایی
ای عشق تو را روح مقدس منزل
سودای ترا عقل مجرد محمل
سیاح جهان معرفت یعنی دل
از دست غمت دست بسر پای بگل
امر دیرا گرفت مردک مست
پای مزدش دو مرغ داد بدست
چون فشردش بزور کنک درشت
هر دو را مرده دید اندر مشت
کودک از کار خود جریده بماند
دست خالی و... دریده بماند
قصهی طالب متاع غرور
همچنانست اگر نهیی کر و کور
روزها بر پنج قسم هستند. روز از دست رفته، روز حاضر، روز وارد، روز وعده داده شده و روز دراز. روز از دست رفته، دیروز تو بود که با کوتاهیها آن را از دست دادی، روز حاضر، امروز توست که اکنون در اختیار توست و از آن توشه برگیر، روز وارد فردای توست که نمیدانی از آن توست یانه، روز موعود آخرین روز زندگی توست آن را نصب العین خود قرار ده، روز دراز آخرت است که پایانی ندارد. پس برای آن نهایت اهمیت را روا دار که یا نعمت دائم است و یا عذاب دائم.
یکی از بزرگان گوید: خدا دو چیز را برقرار کردهاست: امر کننده و نهی کننده. اولی امر به بدی میکند و آن نفس است (Bإِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ ) و دومی نهی از بدی میکند و آن نماز است (Bإِنَّ الصَّلاٰةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ ) ، وقتی نفس تو را به معصیت فرمان دهد در
برابر او از نماز استعانت جوی.
روایت شده که یکی از انبیاء خدا را مناجات کرد و گفت: پروردگارم چگونه میشود بسوی تو آمد؟ خدا به او وحی رساند که نفس خود را رها کن و بسوی من بیا.
در ضرب المثل آمده با زن دو سخن بگو، اگر متوجه نشد چهار بار بگو، اگر اربع به معنای عدد باشد یعنی چهار بار بگو، ولی اگر اربع و امر حاضر به معنای اسکت است یعنی ساکن باش و یا به معنای اربع به مربعه (عصا) است یعنی با عصا او را بزن
گویم
تو ز دیو نفس اگر جویی امان
رو نهان شو چون پری از مردمان
گنج خواهی کنج عزلت کن مقام
واستتر واستخف عن کل الانام
چون شب قدر از همه مستور شد
لاجرم از پای تا سر نور شد
اسم اعظم چون کسی نشناسدش
سروری بر کل اسماء باشدش
تا تو نیز از خلق پنهانی همی
لیلة القدری و اسم اعظمی
این پنج بیت را در ماه ذی قعده سال 1007 هجری در مشهد مقدس رضوی سرودم.
شب روز بعد از آنکه اشعار را سرودم پدرم «ره» را در خواب دیدم رقعه به من اعطا کرد در آن رقعه این آیه نوشته بود:
تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ. (1)
از فتنهی این زمانهی شورانگیز
برخیز و بهر جا که توانی بگریز
ور پای گریختن نداری باری
دستی زن و در دامن عزلت آویز
مولوی
از حقایق تا تو حرفی نشنوی
ای پسر حیوان ناطق کی شوی
تا که گوش طفل از گفتار مام
پر نشد ناطق نشد او در کلام
ور نباشد طفل را گوش رشد
گفت مادر نشنود گنگی شود
1) 1) - آن خانه آخرت را برای مردمی مقرر میکنیم که در روی زمین تصمیم تباهی و خودخواهی ندارند و سرانجام با پرهیزگارانست. قصص، 83.
دائماً هر گنگ اصلی کر ببود
ناطق آنکس شد که از مادر شنود
عرفی
هر دل که پریشان شود از نالهی بلبل
در دامنش آویز که با وی خبری هست
گفتگوییست بنازم ز لب خاموشی
که اگر لب بگشایم ز سخن باز افتم
عرفی سخنت گر چه معما رنگ است
وین زمزمه را به ذوق یاران چنگست
به خروش که مرغان چمن میدانند
کاین نغمه و ناقوس کدام آهنگ است
ای دل پس زنجیر چو دیوانه نشین
بر دامن درد خویش مردانه نشین
ز آمد شد بیگانه تو خود را پی کن
معشوقه چو خانگیست در خانه نشین
گویم
دوش از درم آمد آن مه لالهنقاب
سیرش نبدیدم و روان شد بشتاب
گفتم گه دیگر کیت بخواهم دیدن
گفتا که بوقت سحر اما در خواب
به یکی از صالحان گفتند تا کی زن نمیگیری؟ گفت: سختی بی زنی از تلاش در فراهم کردن هزینه زندگی آسانتر است.
پادشاهی به وزیرش گفت: پادشاهی چه خوب است اگر همیشگی باشد. وزیر گفت: اگر دائمی بود به تو نمیرسید.
پادشاهی به دانشمندی که در بستر مرگ بوده گفت: امور اهل و عیال خود را پس از خود به من واگذار کن. دانشمند گفت: من از خدا حیا میکنم که سفارش بندگان خدا را به غیر خدا برم.
مولوی
فرخ آن ترکی که استیزه نهد
اسب او از خندق آتش جهد
گرم گرداند فرس را آنچنان
که کند آهنگ هفتم آسمان
چشم را از غیر و غیرت دوخته
همچو آتش خشک و تر را سوخته
گر پشیمانی برو عیبی کند
اول آتش در پشیمانی زند
گویند
دگر ز عقل حکایت به عاشقان منویس
برات عقل به دیوان عشق مجری نیست
مولوی
این ز ابراهیم ادهم آمدهاست
کوز راهی بر لب دریا نشست
دلق خود میدوخت آن سلطان جان
یک امیری آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود
شیخ را بشناخت سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلق او
که چسان گشتهاست خُلق و خلق او
ترک کرده ملک هفت اقلیم را
میزند بر دلق سوزن چون گدا
شیخ واقف گشت از اندیشهاش
شیخ چون شیر است و دلها بیشهاش
دل نگهدارید ای بیحاصلان
در حضور حضرت صاحبدلان
شیخ سوزن زود در دریا فکند
خواست سوزن را بآواز بلند
صد هزاران ماهی اللهئی
سوزن زر در لب هر ماهئی
سر برآوردند از دریای حق
که بگیر ای شیخ سوزنهای حق
رو بدو کرد و بگفتش ای امیر
اینچنین به یا چنان ملک حقیر
این نشان ظاهر است این هیچ نیست
گر بباطن در روی دانی که چیست
سوی شهر از باغ شاخی آورند
باغ و بستانرا کجا آنجا برند
خاصه باغی کاین فلک یک برگ اوست
آن همه مغز است و دنیا جمله پوست
بر نمیداری سوی آن باغ گام
بوی آن دریاب و کن دفع زکام
تا که آن بو جاذب جانت شود
تا که آن بو نور چشمانت شود
پنج حس با یکدیگر پیوستهاند
رسته این هر پنج از شاخی بلند
چون یکی حس غیر محسوسات دید
گشت غیبی بر همه حسها پدید
چون ز جو جست از گله یک گوسفند
پس پیاپی جمله زان جو برجهند
گوسفندان حواست را بران
در چرای اخرج المرعی چران
تا در آنجا سنبل و ریحان خورند
تا بگلزار حقایق پی برند
ای ز دنیا شسته رو در چیستی
در نزاع و در حسد با کیستی
کی از آن باغت رسد بویی بدل
تا بکی چون خر بمانی پا بگل
چون خری در گل فتد از گام تیز
دمبدم جنبد برای عزم خیز
حس تو از حس خر کمتر بداست
که دل تو زین وحلها برنجست
در وحل تأویلها درمیتنی
چون نمیخواهی کزآن دل برکنی
کاین روا باشد مرا من مضطرم
حق نگیرد عاجزیرا از کرم
او گرفتار است و چون گفتار کور
این گرفتن را نبیند از غرور
میبگویند اینجا گفتار نیست
از برون جوئید کاندر غار نیست
این همی گویند و بندش مینهند
او همی گوید ز من کی آگهند
گر ز من آگاه بودی این عدو
کی ندا کردی که این گفتار (آن کفتار) کو
به یکی از صوفیان گفته شد: چی شده، هر وقت حرف میزنی، هرکس میشنود میگرید ولی کسی از سخن واعظ شهر نمیگرید؟ گفت: گریه زن بچه مرده مانند گریه نوحه گر نمیماند!
مولوی
گر بود در ماتمی صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر
همایون
ممتاز بود نالهام از نالهی عشق
چون آه مصیبت زده در حلقه ماتم
مولوی
زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
در میانه جز دمی دیوار نیست
هر کبوتر میپرد از جانبی
ما کبوتر جانب بیجانبی
ما نه مرغان هوا نه خانگی
دانهی ما دانهی بیدانگی
زان فراخ آمد چنان روزی ما
که دریدن شد قبا دوزی ما
اذکرونی اگر نفرمودی
زهرهی نام او کرا بودی
بقیاسات عقل یونانی
نرسد کس به ذوق ایمانی
عقل خود کیست تا به منطق رأی
ره برد با جناب پاک خدای
گر به منطق کسی ولی بودی
شیخ سنت ابوعلی بودی
چشم عقل از حقایق ایمان
هست چون چشم اکمه از الوان
غصه نیمی از پیری است. دوستی نیمی از خرد است. گفتم: اگر دوستی نیمی از خرد است، کینه ورزی همه دیوانگی است.
ابن رومی مسموم شد و بسیار در پی نوشیدن آب بود و میسرود: وقتی درونم از شدت حرارت میسوزد، آب میخورم اما، سردی آب حرارت درونم را زیاد میکند، مثل اینکه آب هیزمی است برای آتش درون من.
اشرب الماء اذا ماالتهبت
نار احشائی کاحشاء اللهب
فاراه زائداً فی حرقتی
فکانّ الماء للنار حطب
گویند
نیک و بد هر چه کنی بهر تو خوانی سازند
جز تو بر خوان بد و نیک تو مهمانی نیست
گنه از نفس تو میآید و شیطان بدنام
جز تو بر نفس بد اندیش تو شیطانی نیست
از دیوان منسوب به امام علی علیه السلام است که میفرماید: آنها که بنا ساختند، و در پی مال و فرزند شدند، باد بر محل زندگی آنها وزیدن گرفت، گویا در محل قرار بودند.
ان الذین بنوا فطال بنائهم
واستمتعوا بالمال والآولاد
جرت الریاح علی محل دیارهم
فکانهم کانوا علی میعاد
گویند
کسی کور است با حق آشنایی
نیاید هرگز از وی خود نمایی
همه روی تو در خلق است زنهار
مکن خود را بدین علت گرفتار
امیر خسرو
ای میر همه شکر فروشان
توبه شکن صلاح پوشان
عشاق ز دست چون تو ساقی
خونابه بجای باده نوشان
در میکدهی غمت سفالی
نرخ همهی معرفت فروشان
یک خرقه رخت درست نگذاشت
در صومعهها زخرقه پوشان
خوشوقت تو کاگهی نداری
از آتش سینهای جوشان
از تو سخنی بهر ولایت
خسرو بولایت خموشان
تاجری از بازرگانان نیشابور، کنیزش را نزد ابوعثمان حمیری گذاشت. وی به او نظری کرد و عاشق و دلباخته او شد، مشکل خود را به استادش ابوحفص حداد (ابوجعفر) نوشت.
ابوحفص پاسخ داد به ری برود و مشکل خود را به شیخ یوسف بگوید. ابوعثمان عازم ری شد و نشان خانه شیخ یوسف گرفت. مردم ری که لباس پارسایی بر تن او دیدند گفتند بعید است از مانند تو که در پی بد کرداری چون یوسف درآئی! ابوعثمان به نیشابور بازگشت و ماجرا را به ابوحفص باز گفت. ابوحفص دستور خود را تأکید کرد که به ری نزد شیخ یوسف برود. ابوعثمان بناچار به ری آمد و بیتوجه به ملامتگران نزد یوسف در کوی خماره (محل میگساری) رفت. کودکی در کنار شیخ بود و ظرفی گویا پر از شراب. ابوعثمان گفت: این چه منزلی است که در محلهای بد نام قرار گرفتهاست. شیخ یوسف گفت: ستمکاری خانه همسایگان را خرید و میخانه قرار داد و چون نیازی به خانه من ندید، نخرید. این بچه من است و در این ظرف جز سرکه چیزی نیست. ابوعثمان گفت: پس چرا خود را به تهمت مردم آسوده میکنی؟ شیخ یوسف گفت: تا مردم به من معتقد نشوند و اطمینان نکنند و کنیز خود را به امانت نزد من نسپارند تا شیفته کنیز مردم شوم. ابوعثمان به شدت گریه سر داد و فهمید چرا ابوحفص او را به سفر ری دستور دادهاست.
اوحدی
اوحدی شصت سال سختی دید
تا شبی روی نیکبختی دید
سالها چون فلک بسر گشتم
تا فلک وار دیده ور گشتم
از برون در میان بازارم
وز درون خلوتیست با یارم
کس نداند جمال سلوت من
ره ندارد کسی بخلوت من
سر گفتار ما مجازی نیست
باز کن دیده کاین ببازی نیست
انوری
انوری نام هجو مینبرد
کز تواش چشم پر عطاست هنوز
ایر خر نام می برد اما
می نگوید که در کجاست هنوز
مولوی
اندکی جنبش بکن همچون جنین
تا ببخشندت حواس نور بین
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
اندرین ره میتراش و میخراش
تا دم آخر دمی غافل مباش
مجیر بیلقانی
سرو امل بباغ عدم تازه گشت هان
پایی برون نه از در دروازهی جهان
عزلت طلب که از غم این چار میخ در
گردون هفت خانه بعزلت دهد امان
افعی دهر اگر بزند بر دلت مترس
کور است زهر و مهره بیکجای در دهان
از تاب فقرت ار بن ناخن شود کبود
انگشت در مزن بسیه کاسهی جهان
با تشنگی بساز که در شط کائنات
با هر دو قطره آب نهنگیست جان ستان
جان ده بهای یک شبهی وحدت ای حریف
گوگرد سرخ کس نستاند برایگان
راحت طمع مدار که عقلت بدست نفس
ماهی در آتشست و سمندر در آب دان
امام علی علیه السلام شنید مردی سوگند یاد میکند و میگوید: به خدایی که هفت آسمان او را در حجاب قرار داده چنین و چنان نیست. امام فرمود: وای بر تو چیزی خدا را در حجاب قرار ندادهاست. مرد گفت: باید کفاره دهم. امام فرمود: نه چون به غیر خدا سوگند یاد کردی، و قسم به غیر خدا کفاره ندارد.
مرد تمام آنکه نگفت و بکرد
وانکه بگوید بکند نیم مرد
وانکه بگوید نکند زن بود
نیم زنست آنکه نگفت و نکرد
از اشعار منسوب به امام علی علیه السلام است که میفرماید: فرزندم برخی انسانها حیوان در صورت انسان شنوا و بینا هستند، این عده در امور دنیوی زیرک و در امور دینی احساسی
ندارند.
ابنی ان من الرجال بهیمة
فی صورة الرجل السمیع المبصر
فطن فی کل رزیة فی ماله
و اذا اصیب بدینه لم یشعر
از سادات رضوی، نخستین کسیکه وارد قم شد ابوجعفر محمد بن موسی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیه السلام بود. وی در سال 256 از کوفه عازم قم گردید. خواهرانش پس از او راهی قم شدند زینب و اممحمد و میمونه، سه دختر موسی بن جعفر علیه السلام بودند. ابوجعفر در سال 296 از دنیا رفت و در قم مدفون شد. پس از وی نیز خواهرش میمونه و در مقبره بابلان که متصل به قبه حضرت معصومه علیها السلام است دفن گردید. اممحمد نیز در همان مقبره دفن شد. در آن قبه اماسحق، کنیز محمد بن موسی نیز مدفون است بههمین جهت در قبه مقدسه سه قبر وجود دارد. قبر حضرت معصومه علیها السلام ، مرقد اممحمد، مرقد ام اسحق.
از اشعار منسوب به امیرالمؤمنین علیه السلام عبارت است از: چون دنیا ندیدم که کسان خود را بفریبد و چون مرگ ندیدم که مردم را به وحشت انداختهباشد. اگر بر یکی از قبور نزدیکانم گذر کنم چنان است که از بیگانه گذشتهباشم، به خدا اگر هر لحظه با کسی ملاقات کنم که دوستش را از دست دادهباشد، باز هم غصهام برطرف نمیشود.
فلم ار کالدنیا بها اغترّ اهلها
و لا کالیقین استوحش الدهر صاحبه
امرُّ علی رأس الدیار کانّها
امرُّ علی رسم امریءٍ ما اناسبه
فواللّٰه لولا اننی کل ساعة
اذا شئت لاقیت امرا مات صاحبه
جواب لولا حذف شده، تقدیر آن «مما خف حزنی» میباشد. البته فاضل میبدی لولا را تخصیصیه دانسته و به اشتباه افتادهاست.
مولوی
تو چه دانی قدر آب دیده گان
عاشق نانی تو چون نادیده گان
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
تا تو تاریک و ملول و تیرهای
دان که با دیو لعین همشیرهای
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
لقمهیی کان نور افزود و کمال
آن بود آورده از کسب حلال
لقمه تخمست و برش اندیشهها
لقمه بحر و گوهرش اندیشهها
این سخن گفتند اهل دل تمام
جهل و غفلت زاید از نان حرام
زاید از نان حلال اندر دهان
میل خدمت عزم رفتن از جهان
گویم
قد صرفناالعمر فی قیل و قال
یا ندیمی قم فقد ضاق الجمال
واسقنی تلک المدام السلسبیل
اِنهاتهدی الی خیر السبیل
واخلع النعلین یا هذاالندیم
اِنها نار اضاءت للکلیم
هاتها صهباء من خمر الجنان
دع کؤوساً واسقنیه بالدنان
ضاق وقت العمر عن آلاتها
هاتها من غیر عصر هاتها
قم ازل عنی بها رسم الهموم
ان عمری ضاع فی علم الرسوم
علم رسمی سر بسر قیل است و قال
نه از آن کیفیتی حاصل نه حال
طبع را افسردگی بخشد مدام
مولوی باور ندارد این کلام
علم نبود غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
هر که نبود مبتلای ماه روی
اسم او از لوح انسانی بشوی
سینهی خالی ز مهر گلرخان
کهنه انبانی است پر از استخوان
گر دلت خالی بود از عشق یار
سنگ استنجای شیطانش شمار
وین علوم و وین خیالات و صور
فضلهی شیطان بود بر آن حجر
تو بغیر علم عشق از دل نهی
سنگ استنجا به شیطان میدهی
شرم بادت زانکه داری ای دغل
سنگ استنجای شیطان در بغل
لوح دل از فضلهی شیطان بشوی
ای مدرس درس عشقی هم بگوی
چند چند از حکمت یونانیان
حکمت ایمانیانرا هم بخوان
دل منور کن به انوار جلی
چند باشی کاسه لیس بوعلی
سرور عالم شه دنیا و دین
سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین
سؤر رسطالیس سؤر بوعلی
کی شفا گفتش نبی معتلی
سینهی خود را بر او صد چاک کن
دل از این آلودگیها پاک کن
با دف و نی دوش آن مرد عرب
وه چه خوش میگفت از روی طرب
ایها القوم الذی فی المدرسه
کلما حصلتموه وسوسة
فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
مالکم فی النشأةالاخری نصیب
فاغسلوا بالراح عن لوح الفؤاد
کل علم لیس ینجی فی المعاد
ساقیا یک جرعه از روی کرم
بر بهایی ریز از جام قدم
تا کند شق پردهی پندار را
هم به چشم یار بیند یار را
کسی که عمل گروهی چه خوب یا بد انجام دهد مانند عمل کنندهاست. کسیکه خدا شصت سال به او سن بدهد، راه پوزش برای او باز گذاشتهاست.
ای مغرور به مقام و سلطنت، با چشم حقارت به ما منگر.
ایها المغرور بالجاه و الامارة
لا تنظر الینا بعین الحقارة
ما شیر شکاران فضای ملکوتیم
سیمرغ به دهشت نگرد در مگس ما
دنیا نه ذاتاً، بلکه بهخاطر بهرهبری از لذتهایش مطالبه میشود. عاقل دنیا را نمیخواهد مگر برای اینکه آن را به نیکوکاری ببخشد که امید یاریش میرود یا بدکاری که ترس از اهانت او وجود دارد.
دنیا بکسی ده که بگیرد دستت
یا پیش سگی نه که نگیرد پایت
زمان و اهل آن فاسد شدهاند. کسانی که دانش اندک و جهل بسیار دارند، متصدی تدریس شدهاند. لذا مرتبه دانش و یاران علم پائین آمده و آثار علمی بین طالبان آن کم شدهاست.
گویم
بساط سبزه لگد کوب شد به پای نشاط
ز بسکه عارف و عامی برقص برجستند
روزی در یکی از مجالس مهم، سخنی از من به میان آمد، شنیدم یکی از حضار مجلس که به ظاهر اظهار دوستی میکرد و عادتش نفاق بود، زبان به غیبت و تهمت من گشود و زشتیهایی به من نسبت داد که در خود او بود. و سخن خدا را که فرموده بود: أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً را فراموش نموده بود. وقتی دانست که من ماجرا را شنیدهام و از رفتار او آگاه
هستم، نامهای طولانی به من نوشت که پر از پشیمانی و ناراحتی بود و از من درخواست رضایت و چشم پوشی میکرد. من هم در جواب او نوشتم: خدا تو را پاداش دهد از هدیههایی که برای من فرستادی و روز حساب و میزان، نامهی حسنات مرا سنگین کردی، از آقای انسانها و شفیع محشر روایتی از پیامبر خدا وارد شدهاست که روز قیامت بنده را میآورند و حسنات و سیئات او را در دو کفه ترازو گذارند، چون سیئات او بر حسنات برتری یابد، پارچهای کوچک آورده و در کفه حسنات میگذارند، و کفه حسنات با آن پارچه برتری یابد. عرض میکند پروردگارا این پارچه چه بود؟ خطاب میرسد سخنانی است که در باره تو میگفتند و تو از آن به دور بودی.
منطوق این حدیث شکر این نعمت را بر من واجب میکند. خدا پاداش تو را زیاد فرماید و پاداش جزیل به تو عنایت کند. گذشته از این هرگاه با من به طور علنی بهتان میزدی و با وقاحت با من مواجه میشدی و دشمنی میکردی و شب و روز به کار زشتت ادامه میدادی باز هم جز گذشت و اغماض با تو رفتار نمیکردم، و به غیر از صفا و وفا با تو معامله نمیکردم که این از برترین عادتها و بهترین سعادتها است.
این مدت که از حیاتم باقی ماندهاست بهتر است به تدارک گذشته بپردازم و این عمر کوتاه را به مؤاخذه کوته فکران صرف نکنم.
خاموش دلا ز تیره گویی
میخور جگری به تازه رویی
چون گل به رحیل کوس میزن
بر دست برنده بوس میزن
چه اینکه اگر عنان انتقام را به مجازات دشمنان و کوتاه فکران بکار برم، به سادگی انتقام گیرم و بآسانی نابود میکنم.
عادت ما نیست رنجیدن ز کس
ور بیازارد نگوئیمش بکس
ور بر آرد دود از بنیاد ما
آه آتش بار نارد یاد ما
ورنه ما شوریدهگان در یک سجود
بیخ ظالم را براندازیم زود
رخصت ار یابد ز ما باد سحر
عالمی در دم کند زیر و زبر
همدم سلطان مورد حسادت همه است ولی در حقیقت محروم است و گرفتار غصه مخفیانهای که کسی از آن مطلع نیست. بههمین خاطر است که گفتهاند: ندیم پادشاه مانند شیر سوار است. چه اینکه همان لحظه که سلطان، اسب اوست ممکن است صید او شود.
بنابراین از ندیمی سلطان و ظاهر حال او مغرور نباش، بلکه با چشم باطن به گرفتاری و سرانجام حال او و نتیجه کردارش بنگر.
آن خون گرفته یی که تو ساقی او شوی
پیدا شراب نوشد و پنهان جگر خورد
ای دانشجوی راغب، من با تو به اندازه عقل و عرفانت میگویم، چرا که شأن اسرار نهفته بالاتر از مرتبه و شأن تو باشد. پس متوقع شنیدن امر مخفی شراب مهر شده (رحیق مختوم) نباش، چون تو توان نوشیدن آن را نداری و امثال تو توان راه یابی این طریق را ندارند.
جام یاقوت و شراب لعل خاصان را رسد
عام را کهنه سفال و دردئی اندر خور است
پس اگر از مرحله عوام پا فراتر نهادی، و اهل بصیرت و فهم گشتی، من به تو از شراب مرحله دوم میچشانم و از این عطیه تو را محروم نکنم. پس به شرابی که در حباب است، قانع باش و طمع از شراب در جام شراب بردار.
گویم
باده خواهی باش تا از خم برون آرم که من
آنچه در جام و سبو دارم مهیا آتش است
گاهی از عالم قدس نسیمی از نسیم انس بر دل یاران دین و پرهیزکار از دنیا میوزد و بههمین مشام روح آنها عطرآگین میشود و روح حقیقت در استخوان پوسیده اشباحشان جریان مییابد و با همین نسیم زشتی غوطهور شدن در کثافات جسمانی را درک میکنند و معتقد به پستی گذشته خود در گودالهای زنجیر هیولایی میشوند و با این حال به راه رشد متمایل شده و از خواب غفلت در مبدء و معاد متنبه میگردند. ولی این تنبیه بسرعت پایان پذیرد و مضمحل گردد کهای کاش تا حصول جذبه خدایی میماند و پستی عالم را از آنها میزدود و از پلیدی دار فریب تطهیر مینمود. پس از آن زمان و از بین رفتن این نسیم قدسی و پایان یافتن آن نفس روحانی به حال نخست بر میگردند و در کثافات فرو میروند و بر آن حال بلند گذشته تأسف میخورند و زبان حالشان اگر از اصحاب کمال باشند، چنین به گفتگو در آید و تمنای دگر کند.
تیری زدی و و زخم دل آسوده شد از آن
هان ای طبیب خسته دلان مرهم دگر
اگر پدرم از بلاد عرب به عجم نیاورده بود و با سلاطین مجالست نداشتم، از متقیترین، عابدترین، و زاهدترین مردم بودم، ولی پدرم مرا از آن شهرها خارج و در این دیار ساکن گردانید. من هم با مردم دنیا مجالست کردم و اخلاق پست آنها را گرفتم، و صفات زشتشان را پذیرفتم
حافظ
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
و از آمیزش با مردم جز سر و صدا و نزاع و جدال چیزی نصیبم نشد. سرانجام چنین شد که هر نادانی با من معارضه کند و هر گمنامی به جسارت نسبت به من پردازد.
من که ببوی آرزو در چمن هوس شدم
برگ گلی نچیدم و زخمی خار و خس شدم
مرغ بهشت بودم و قهقهه بر فرشته زن
از پس صید پشه ای همتک سگ مگس شدم
ذرات هستی شب و روز با فصیحترین زبان تو را نصیحت میکنند و آشکار و نهان با بلیغترین سخن موعظه مینمایند ولی کند ذهن و ابله آن را نفهمد و موعظه آنها را درک نکند. مگر کسیکه به او گوش داده شود و شاهد راز باشد. أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ.
مگو که نغمه سرایان عشق خاموشند
که نغمه نازک و اصحاب پنبه در گوشند
تا کی در طلب لذات نابود شدنی هستی و از سعادتهای باقی آخرت روی گردانی؟ اگر صاحب عقل و ارباب خرد هستی، هر روز به دو قرص نان از دنیا اکتفا کن. و هر سال به دو لباس اکتفا نما. تا از جمع خردمندان نیفتی و روز قیامت با ناله دردمندانه نیائی.
هر چیز ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلب آن کوشی
باقی جهان جوی نیرزد زنهار
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
هر گاه لشکرهای ضعیف بر کشور نیرومندی حمله برند و موجب گوشهگیری از خلق و انزوا شوند، از خدا توفیق بخواه و از نبود رفیق خوب ناراحت نباش.
مجنون تو با اهل خرد یار نباشد
غارت زده را قافله در کار نباشد
کسی که از علوم دینی اعراض کند و وقت خود را صرف فنون فلسفی نماید زود است که خورشید عمرش خاموش شود و زبان حالش گوید.
تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم
کنون میمیرم و از من تب زنار میماند
دوری از مردم راه محکمی است؛ چه اینکه در حدیث آمدهاست فرار از مردم چون فرار تو از شیر باشد. پس خوشا به حال کسیکه فضائل و مزایای او را نشناسند که او از دردها و اندوها بدور است. پس فرار کن، فرار؛ و بشتاب، بشتاب به سوی رهایی از آنها. نشانهی صحت این سخن به این آشکار شود که مشهور شدن به فضائل از جمله آفات است و آنکه اسمش مخفی است از هراسها در امان است. پس نفس خود را در زاویه عزلت قرار ده که عزلت آدمی، عزت اوست.
کردیم دلی را که نبد مصباحش
در گوشهی عزلت از پی اصلاحش
وز فر من الخلق برآن خانه زدیم
قفلی که نساخت قفلگر مفتاحش
شیخ ابوالحسن الخرقانی، که اسم وی علی بن جعفر است از بزرگان صاحبدلان است. وی شب عاشورای 425 وفات یافت. او در نکوهش دانشمندانی که وقت خود را در نگارش کتاب میگذرانند میگوید: وارث پیامبر کسی است که در کردار و رفتار از پیامبر پیروی کند. نه آنکه همواره روی ورقها را با قلمها سیاه کند. به او گفته شد صدق چیست؟ گفت: آنچه دل پیش از زبان بگوید.
حسن یزدی
آن روز زدل غم جهان برخیزد
زنگ غم از آیینهی جان برخیزد
کاین تیره غبار آسمان بنشیند
وین تودهی خاک از میان برخیزد
خاقانی
خواهی طیران بطور سینا
نزدیک مشو به پور سینا
دل در سخن محمدی بند
ای پور علی ز بوعلی چند
گویند
بد بسی کردی نکو پنداشتی
هیچ جای آشتی نگذاشتی
ای ندیم من، عمرم تباه شد و پایان یافت. برخیز و جبران گذشته نما، با جام می پلیدیها را بشوی. ای غلام قدح را پر کن و جامی به من ده تا صبحدم بیاید و ثریا برود و خروس صیحه زند. شراب را با آب گوارا مخلوط کن، و برای عقل من مهریهای حلال معین نما.
دختر انگور را همسر من کن که استخوان را زندگی دهد و پیر را جوان سازد و هرکه از آن بنوشد از دو جهان بیخبر گردد. شرابی که نور آن از آتش موسی درخشید و قلب من ظرف و سینهام طور اوست. برخیز و سستی نکن که سستی در عمر روا نیست و سخت از آن نیاشام که کاری آسان است. بگو به شیخی که دلش از آن متنفر است، نترس خدا بخشندهاست.
ای آواز خوان ما را غم گرفته برخیز و نی بنواز، بنواز که ظرف شراب آب و باد صبا وزید و صدای قمری برخاست و مرا نزد دوست یاد کن که زندگی بدون او لذیذ نیست. اخبار دوری نگو که یاد دوری طاقی بر آن نیست. روح مرا با اشعار عربی تازه کن تا خوشحالتر شویم.اول نظمی که در ایام جوانی سرودهام بسرای که در گفتهها و شنیدهها عمر خود را سپری کردم.
ای همدم من برخیز که مجال تنگ است. سپس با اشعار عجم مرا خوشحال نما و اندوه دلم را مرتفع ساز و از بیت مثنوی از حکیم مولوی معنوی، شروع کن که میگوید: بشنو از نی چون حکایت میکند و ز جدائیها شکایت میکند. برخیز و مرا با هر زبانی مخاطب ساز تا دلم از غم و غصه تنبیه شود، که این قلب همواره در غفلت است و مشغول گفتهها و شنیدهها. هر لحظه در زنجیری گرفتار است و با این وصف از جهالتش میگوید آیا باز هم هست؟ در گمراهی افتاده و از مستی هوای نفس نجات نمییابد، عمری دل من در بتخانهای زانو زده و کافران را از اسلام بیزار کرده، چقدر صدایش زدم و او بیپاسخ است و ندای دلم، ای دل من، ای دل من، بلند است. ای بهایی قلبی دیگر برای خود انتخاب کن که این قلب جز هوای نفس معبودی ندارد.
عطار
در رهی میرفت شبلی بیقرار
دید کناسی شده مشغول کار
سوی دیگر چون نظر افکند باز
یک مؤذن دید در بانگ نماز
گفت نیست این کار خالی از خلل
هر دو را میبینم اندر یک عمل
زانکه هست این بیخبر چون آن دگر
از برای یک دو من نان کارگر
بلکه آن کناس در کار است راست
وین مؤذن غرهی روی و ریا است
پس در این معنی بلا شک ای عزیز
از مؤذن به بود کناس نیز
تا تو خود با نفس و شیطانی ندیم
پیشه خواهی داشت کناسی مقیم
گر درخت دیو از دل برکنی
جان خود زین بند مشکل برکنی
ور درخت دیو میداری بجای
با سگ و با دیو باشی همسرای
گویم
از دست غم تو ای بت حور لقا
نه پای ز سر دانم و نه سر از پا
گفتم دل و دین ببازم از غم برهم
این هر دو بباختم و غم ماند بجا
دل درد و بلای عشقت افزون خواهد
او دیدهی خود همیشه در خون خواهد
وین طرفه که این ز آن بحل میطلبد
و آن در پی آنکه عذر این چون خواهد
دل جور تو ای مهر گسل میخواهد
خود را به غم تو متصل میخواهد
میخواست دلت که بی دل و دین باشد
بازآ که چنان شدم که دل میخواهد
هرگز نرسیدهام من سوخته جان، روزی بامید
وز بخت سیه ندیدهام هیچ زمان، یک روز سفید
قاصد چو نوید وصل با من میگفت، آهسته بگفت
در حیرتم از بخت بد خود که چسان، این حرف شنید
عابدی در کوه لبنان بد مقیم
در بن غاری چو اصحاب رقیم
روی دل از غیر حق برتافته
گنج عزت را ز عزلت یافته
روزها میبود مشغول صیام
یک ته نان میرسیدش وقت شام
نصف آن شامش بد و نصفی سحور
وز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همین منوال حالش میگذشت
نامدی از کوه هرگز سوی دشت
از قضا یکشب نیامد آن رغیف
شد ز جوع آن پارسا زار و نحیف
کرد مغرب را ادا و آنگه عشا
دل پر از وسواس و در فکر عشا
بسکه بود از بهر قوتش اضطراب
نه عبادت کرد عابد شب نه خواب
صبح چون شد زان مقام دلپذیر
بهر قوتی آمد آن عابد بزیر
بود یک قریه به قرب آن جبل
اهل آن قریه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گبری ستاد
گبر او را یک دو نان جو بداد
عابد آن نان بستد و شکرش بگفت
وز وصول طعمهاش خاطر شکفت
کرد آهنگ مقام خود دلیر
تا کند افطار بر خبز شعیر
در سرای گبر بد گرگین سگی
مانده از جوع استخوانی و رگی
پیش او گر خط پرگاری کشی
شکل نان بیند بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظ خبر
خبز پندارد رود هوشش ز سر
کلب در دنبال عابد پو گرفت
از پی او رفت و رخت او گرفت
زان دو نان عابد یکی پیشش فکند
پس روان شد تا نیابد زو گزند
سگ بخورد آن نان و از پی آمدش
تا مگر بار دگر آزاردش
عابد آن نان دگر دادش روان
تا که باشد از عذابش در امان
کلب آن نان دگر را نیز خورد
پس روان گردید از دنبال مرد
همچو سایه از پی او میدوید
عف و عف میکرد و رختش میدرید
گفت عابد، چون بدید این ماجرا
من سگی چون تو ندیدم بیحیا
صاحبت غیر دو نان جو نداد
وان دو را خود بستدی ای کج نهاد
دیگرم از پی دویدن بهر چیست
وین همه رختم دریدن بهر چیست
سگ به نطق آمد کهای صاحب کمال
بی حیا من نیستم چشمت بمال
هست از وقتی که بودم صغیر
مسکنم ویرانهیاین گبر پیر
گوسفندش را شبانی میکنم
خانهاش را پاسبانی میکنم
گه به من از لطف نانی میدهد
گاه مشت استخوانی میدهد
گاه از یادش رود اطعام من
در مجاعت تلخ گردد کام من
روزگاری بگذرد کاین ناتوان
نه ز نان یابد نشان نه استخوان
گاه هم باشد که این گبر کهن
نان نیابد بهر خود نه بهر من
چونکه بر درگاه او پروردهام
رو به درگاه دگر ناوردهام
هست کارم بر در این پیر گبر
گاه شکر نعمت او گاه صبر
تو که نامد یکشبی نانت بدست
در بنای صبر تو آمد شکست
از در رزاق رو برتافتی
بر در گبری روان بشتافتی
بهر نانی دوست را بگذاشتی
کردهای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد گزین
بی حیاتر کیست من یا تو ببین؟
مرد عابد زین سخن مدهوش شد
دست خود بر سر زد و بیهوش شد
ای سگ نفس بهایی یاد گیر
این قناعت از سگ آن گبر پیر
بر تو گر از صبر نگشاید دری
از سگ گرگین گبران کمتری
گویم
ترککان چون اسب یغمایی کنند
هر چه بپسندند غارت میکنند
ترک ما برعکس باشد کار او
حیرتی دارم زکار و بار او
کافر است و غارت دین میکند
من نمیدانم چرا این میکند
روز از دود دلم تاریک و تار
شب چو روز آمد زآه شعله بار
کارم از هندی و زلفش واژگون
روز من شب شد شبم روز از جنون
از جمله ادله وجوب شکر منعم که توسط بزرگان شیعه (قدس اللّٰه سرهم و اعلی فی الفردوس قرارهم) بیان کردهاند، وجوب عقلی است هرچند که دلیل نقلی نباشد. هرکس با چشم عقل بنگرد به قوا و حواس باطنی و ظاهری که به او هبه شدهاست و با نور فطرت در ترکیب بدنش و ظرایف مهم خود تأمل کند، و بصیرتش را به سوی نعمتهایی که در آن افتاده و اصناف نعمتهایی که مقدار ندارد، و توان محدود شدن آن نیست، گسیل کند، بیشک عقل او حکم قاطع میکند که هرکس این نعمتها و منتهای عظیم به وی داده سزاوار شکر است و نباید کفران شود و قساوت قاطعانه دارد که هرکس از شکر این الطاف بزرگ دوری گزیند و از حمد و ستایش نعمتهای پی در پی شبانه روز و مخفی و علنی، خود را به غفلت زند، مستوجب نکوهش و عتاب است بلکه مستحق نکوهش و عذاب سخت است.
اشاعره که دلائل سست بر ابطال حسن و قبح عقلی آوردهاند و قضایای بیجان را به جای برهان قاطع مطرح کردهاند، و حسن و قبح را در حسن و قبح شرعی محصور کردهاند، خواستهاند اندیشمندان شیعه را به پیروی عقائد خود بخوانند.
آنان گفتهاند: اگر ما تنزل کرده و حسن و قبح عقلی را بپذیریم، ما و شما در اعتقاد به این مساوی هستیم، ما میتوانیم وجوب عقلی شکر منعم را باطل و سستی اعتقاد شما را واضح کنیم و بگوئیم بدون نقل، شکر منعم اثبات نمیشود. زیرا دلیل شما بر حسن و قبح عقلی، خوف عقاب است و این صحیح نیست چرا که در صورت شکر هم آن خوف وجود دارد زیرا کمترین صاحب عقلی میگوید: هرگاه حاکمی مطلق که شرق و غرب عالم از اوست، وقتی سفرهای برای تمام رعایا افکند و آن را پر از نعمت کند، حال درویشی بر سر سفره حاضر گردد و پادشاه لقمهای از آن سفره به او دهد و از لقمه خود تعریف کند، تعریف او زشت است. بیشک تمام نعمتهای خدا به ما همانند آن لقمه پادشاه است به بینوا، و بلکه از آن هم به مراتب کوچکتر، بنابراین عقل حکم میکند که شکر او نکنیم.
در پاسخ این دلیل بزرگان ما میگویند: دلیل شما کلامی خیالی و پر عیب بوده که نه تشنهای را سیراب و نه صلاحیت اصلاح شدن دارد. چه اینکه ستایش از لقمه ناچیز سخریه است ولی مثالی که ما برای دلیل خود میآوریم چنین است: اگر در گوشهای تنها، و در دخمهای هولناک، فقیری لال و بیچاره، بیدست و پا و کر و کور که نه شب و روز را میشناسد و نه حواس او چیزی درک میکند و...، اگر پادشاه او را از آن کنج به در آورد، و به او زبان دهد و ارکان جسم او را تقویت کند و چشم و گوش دهد و... فقیر در مقابل آن ملک اگر شکر نگوید و رفتار او چون حالت قبل او باشد، قابل نکوهش همه است و مستوجب اهانت و خذلان میباشد. پس دلیل شما لازم است از صفحه کتابتان حذف شود. و مثالتان میبایست رد گردد و حفظ نشود چه اینکه طبع سالم آنها را نمیپذیرد و ذهن ثابت به آن خشنود نمیشود. سلام بر کسیکه از هدایت پیروی کرد و درود بر سید ما پیامبر قرآن و یاران طاهرش.
اومیرس میگوید: اخلاق بد خود را متهم ساز، که اگر این اخلاق در دنیا به نتیجه رسید چون هیزم برای آتش و آب برای ماهی است. و چون از خواستهاش باز داری و بین او و بین خواستهها مانع شوی، چون آتش بیهیزم خاموش شود و چون ماهی بیآب هلاک شود.
همچنین میافزاید: چون مردمک چشم گاه درد و بیماری از دیدن نور خورشید محروم است، نیز چشم بصیرت چون از پیروی خواستهها و آمیزش آدمیزادگان ناراحت شود، از
ادراک انوار قدسی و چشیدن لذات انسانی محروم و محجوب است.
اسیر لذت تن ماندهیی و گرنه ترا
چه عیشهاست که در ملک جان مهیا نیست
ابوسعید
مردان رهش میل به هستی نکنند
خودبینی و خویشتن پرستی نکنند
آنجا که مجردان حق مینوشند
خمخانه تهی کنند و مستی نکنند
به ربیع بن خیثم گفتند: چگونه ندیده و نشنیدهایم که از کسی غیبت کنی؟ گفت: از خودم خشنود نیستم چه رسد به نکوهش دیگری بپردازم.
لنفسی ابکی لست ابکی لغیرها
لنفسی عن نفسی عن الناس شاغل
سرودهای در محرم سال 1008 هنگام بازگشت از مشهد مقدس.
نگشود مرا زیارتت کار
دست از دلم ای رفیق بردار
گرد رخ من ز خاک آن کوست
ناشسته مرا به خاک بسپار
رندیست ره سلامت ای دل
من کردهام استخاره صد بار
سجادهی زهد من که آمد
خالی از عیب و عاری از عار
پودش همگی ز تار چنگست
تارش همگی ز پود زنّار
خالی شده کوی دوست از دوست
از بام و درش چه پرسی اخبار
کز غیر صدا جواب ناید
هر چند کنی سؤال تکرار
گر میگویی کجااست دلدار
آید ز صدا کجاست دلدار
افسوس که تقوی بهایی
شد شهره برندی آخر کار
ابن عباس گوید: نزدیکترین حالتی که انسان به خدا دارد زمانی است که از او چیزی میخواهد و دورترین حالتی که از انسانها دارد زمانی است که از آنان چیزی میخواهد.
یکی از بزرگان میگوید: کسیکه علمش افزایش و زهد او افزوده نگردد، دوری او از خدا اضافه شدهاست.
جنید گوید: بر یکی از بزرگان سیر و سلوک وارد شدم، دیدم مشغول نوشتن است. گفتم: تا
کی نوشتن، پس عمل کجاست؟ گفت: ای ابوالقاسم آیا این عمل نیست؟ ساکت شدم و ندانستم چه جواب دهم.
به عبداللّٰه مبارک گفته شد: تا کی هر آنچه میشنوی مینویسی؟ پاسخ داد: چه بسا کلمهای که نفعم رساند، هنوز ننوشتهباشم.
هنگام انزوا و مشغول بودن دائمی به حدیث نفس در قم و در جوار مرقد مطهر فاطمه معصومه سلام اللّٰه علیها.
در خلوت اگر با خودم اندر گفتار
عیبم بجنون مکن که دارم من زار
صد گونه حکایت طربناک اینجا
با هر ذره ز خاک کوی دلدار
از سخنان یکی از بزرگان است که: اگر عالم، زاهد زمانهاش نباشد عفریت اهل زمان خود است.
همچنین میگوید: کسیکه آماده مرگ نیست، مرگ او ناگهانی است هرچند یک سال هم در بستر بیماری باشد.
از سخنان بزرگان است که: کسیکه در این زمانه، عالم با عمل را بجوید، بدون عالم خواهد ماند. و کسیکه طعام بدون شبهه بخواهد بدون غذا خواهد ماند، کسیکه دوست بدون سختی ببیند، بدون دوست خواهد ماند.
به مردی حکیم گفته شد: چرا تحمل انسان سنگین و بیروح بر طبیعت انسان سختتر از بار سنگین است؟ گفته شده چون در برداشتن بار سنگین روح و جسد با هم همکاری کنند، ولی در حمل انسان سنگین فقط روح آن را تحمل میکند.
سه آیهای که همواره پدرم مرا به تأمل و تدبر در مضمون و تفکر در مفهوم آنها میخواند عبارتند از:
1-... إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ... (1)
2- تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ . (2)
3-... أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ مٰا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جٰاءَکُمُ النَّذِیرُ... (3)
علماء گذشته گفتهاند: عالم بد، کسی است که ملازم سلطان باشد و سلطان خوب کسی است که با دانشمندان همنشینی نماید.
گویم
شراب عشق میسازد تو را از سر کار آگه
نه تدقیقات مشایی و تحقیقات اشراقی
سعدی
گوش تواند که همه عمر وی
نشنود آواز دف و چنگ و نی
دیده شکیبد ز تماشای باغ
بی گل و نسرین بسر آرد دماغ
گر نبود بالش آکنده پر
خواب توان کرد حجر زیر سر
ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش
وین شکم بیهنر پیچ پیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ
در جواب سعدی گویم
گر نبود خنگ مطلی لگام
زد بتوان بر قدم خویش گام
ور نبود مشربه از زر ناب
با دو کف دست توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان آن و این
هم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود جامهی اطلس ترا
دلق کهن ساتر تن بس ترا
شانهی عاج ار نبود بهر ریش
شانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینی همه دارد عوض
وز عوضش گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض ای هوشیار
عمر عزیز است غنیمت شمار
وقتی دیدی دانشمندی ملازم سلطان شده بدان که او دزدست، به گفتار مکارانه او فریب نخور که میخواهد ظلمی برطرف کند و یا مظلومی را یاری نماید. این نیرنگی است از سوی ابلیس و آن عالم آن را نردبان دزدی خود قرار دادهاست.
حکیمی گفتهاست: وقتی بر علمی دست یافتی، آن را با گناهان خاموش نکن چرا که روزی دانشمندان با دانش خود حرکت میکنند و تو در ظلمت خواهی ماند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست: خیانت انسان در دانش از خیانت در مال شدیدتر است.
نزد آقای ما امام صادق علیه السلام فرمایش پیامبر مطرح شد که نگریستن به صورت دانشمند عبادت است. امام فرمود: مراد عالمی است که وقتی به او نگاه میکنی تو را به یاد آخرت اندازد و کسیکه غیر این باشد نگاه به او فتنه است.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودهاست: دانشمندان امینان پیامبران بر بندگان خدا هستند تا مادامی که با سلطان آمیزش نکنند و چون با آنها شدند و داخل دنیا گشتند به پیامبران خیانت کردهاند، از آنان بر حذر باشید.
نیز به یارانش فرمود: دانش بیاموزید، و برای دانش آرامش و بردباری فراگیرید، و از دانشمندان ستمگر نباشید که دانش شما نتواند در برابر جهلتان مقاومت کند.
عیسی علیه السلام میگوید: مثل دانشمندان بد، صخرهای است بر دهانه رودخانه، نه از آب مینوشد و نه آن را رها میکند تا آب به زراعت برسد.
از سخنان رمزی حکماء این است که: روزگار بهار خالی از دانشمند نیست، معنای این جمله این است که بدست آوردن کمال در همهی آن ممکن است. چه در جوانی یا کهولت یا پیری، پس بازنشستن از کسب فضیلت در هیچ وقتی روا نیست.
و چه خوش گفته که: دل را خوش کن که بهار رسیدهاست، رفیق! دست مرا از جام شراب خالی مگذار که بلبل میگوید: عمر گذشت و گذشته باز نیاید.
هذا زمن الربیع عالج کبدی
یا صاح لا تخل من الراح یدی
البلبل یتلوا و یقول انتبهوا
العمر مضی و ما مضی لم یعد
یکی میگفت: سختترین چیزهاآن است که انسان به آنچه نخواهد برسد، حکیمی سخن او را شنید و گفت: سختتر از این آنست که آنچه به او نمیرسد را بخواهد.
صاحب نعمتی که فقیر شده بود به امیر نوشت: نامهای است از جوانمردی که امیدش او را به سوی تو واداشته، روزگار دست او را بسته و دوستانش او را رها کردهاند، خویشانش او را واگذاشته و قدمش را به سقوط دانسته، قلم سر او را به تو بازگو کرده که اگر قلم با خبر از رنج او شود به گریه خواهد افتاد.
هذا کتاب فتیً له هممٌ
القت الیک رجاء هممهُ
قل الزمان یدی عزیمته
وطواه عن اکفائه عدمه
و تواکلته ذووا قرابته
و هوت به من حالق قدمه
افضی الیک بسرّه قلم
لو کان یعقله بکی قلمه
به سقراط گفته شد: کدام درنده بهتر است. پاسخ داد: زن.
حکیمی بر در خانهاش نوشته بود: شر به خانهام نیاید، حکیمی دیگر به او گفت: پس از کجا همسرت به خانهات آید؟
یکی از حکیمان گفتهاست: زن همهاش شر است و شر او چارهای از آن نیست.
اوحدی
پسری با پدر بزاری گفت
که مرا یار شو به همسر و جفت
گفت بابا زنا کن و زن نه
پندگیر از خلایق از من نه
در زنا گر بگیردت عسسی
بهلاکو گرفت چون تو بسی
زن بخواهی ترا رهانکند
ور تو بگذاریش چها نکند
از من و مادرت نگیری پند
چند دیدی و چند بینی چند
آن رها کن که نان و هیمه نماند
ریش بابا نگر که نیمه نماند
ارسطو طالیس گوید: اگر میخواهی بدانی آدمی تا چه میزان جلو شهوتش میتواند بگیرد، ببین تا چه اندازه میتواند جلو زبانش بگیرد.
نیز گفتهاست: نفس در بدن نیست، بلکه بدن در نفس است چه اینکه نفس وسیعتر از بدن است.
پیر مغان
به اسرار حقیقت نیست جز پیر مغان دانا
له فضل علی اهل النهی فضلاً و عرفانا
زمانی گوش بر گفتار او نه تا یقین دانی
که جز تلبیس نبود حاصل تدریس مولانا
اگر بودی کمال اندر نویسایی و خوانایی
چرا آن قبله کل نانویسا بود و ناخوانا
بیا ای کرده احیای موات هر دل مرده
چه باشد سایهیی بر مردگان اندازی احیانا
نظام الدین
قاضی نظام الدین گفتهاست: شما روشنایی قلب تیره من هستید و دل من جای علاقه به شماست، تشنه از یاد شما سیراب شود نه به آب. هر وقت خودم را به غیر شما درمان کردم، دردم زیادتر شد.
انتم لظلام قلبی الاضواء
فیکم لفؤادی جُمِّعت اهواء
یروی الظماء ادکارکم لا کلماء
داویت بغیرکم فزاد الداء
تو را سفارش کنم به جدیت و پرهیز از مسخرگی، و اینکه مباهات کنی به فضیلت و تقوی، و نیز به غیر از خدا در رفع گرفتاری امیدوار نشوی و غیر خدا را نخوانی.
اوصیک بالجد فدع من ساخر
فاخِر بفضیلته التقی من فاخَر
لا ترجُ سوی الرب لکشف البلوی
لا تدع مع اللّٰه الهاً آخَر
مرا با حکایت وصل معشوقم چکار، کافی است برای شفای درد من که دلم یاد او کند. هر وقت زمانه را با اندوه فراق او گذراندم، کافی است که من باز گردانم آنچه او کُشته است.
مالی و حدیث وصل من اهواء
حسبی بشفاء علتی ذکراه
هذا و اذا قضیت نحبی اسفا
یکفی انی اعَدُّ من قتلاه
عثمان کیسه درهمی توسط غلامی سوی ابوذر فرستاد و به او گفت: اگر قبولش کرد تو آزادی. غلام با کیسه سوی ابوذر آمد و اصرار بر قبول کیسه میکرد ولی او نمیپذیرفت. غلام گفت: بپذیر که پذیرفتن تو، موجب آزادی من است. ابوذر گفت: آری، ولی بردگی من در پذیرش آنست.
نخستین مقام انتباه، بیداری از خواب غفلت است. پس از آن نوبت توبه میرسد که به معنای بازگشت به خدا پس از فرار است. در پی آن نوبت ورع و تقوی باشد، البته ورع متدین، پرهیز از حرامها و ورع پرهیزکار، دوری از شبهات است. پس از آن نوبت محاسبه میرسد و آن شمردن هر آن چیزی است که نسبت به خود و دیگران از انسان صادر شدهاست. سپس اراده است و آن رغبت با زحمت در رسیدن به مقصود است. پس از آن زهد است و آن ترک دنیا و تنفر از غیر مولی است. سپس فقر است و آن خالی شدن قلب از آنچه ندارد، فقیر کسی است که وقتی توان چیزی را ندارد، آن را درک کند. سپس صدق است و آن یکسانی ظاهر و باطن است. سپس صبر است و آن گلایه نکردن و نابود کردن نفس است. سپس تصبر است و آن وادار کردن نفس برسختی است. سپس رضا است و آن لذت بردن از بلاست. سپس اخلاص است و آن دخالت ندادن مردم از معامله تو با خداست.
سپس توکل است و آن اعتماد است در همهی امور بر خدای منزه و متعال، و یقین به اینکه خیر هر چیزی هم آن است که خدا برای وی اختیار نماید.
از خطبههای پیامبر صلی الله علیه و آله این است که: ای مردم شما جانشینان گذشتگان و بازمانده پیشینیان هستید. آنان از شما توانشان بیشتر، و شوکتشان زیادتر بود، به حدی که بنیانهای مهم را برمیانداختند، ولی خدا بر آنها چیره شد و توان قبیله نتوانست آنان را یاری رساند و فدیهای از آنان پذیرفته نشد، پس شما برای آینده خود توشه برگیرید پیش از آنکه یکباره در چنگال مرگ گرفتار شوید و از توشه غافل شوید چه اینکه قلم تکلیف آنچه باید بنویسد نوشتهاست.
از خطبههای پیامبر صلی الله علیه و آله است که: پیش از آنکه محاسبه شوید، خود را محاسبه کنید و
پیش از آنکه عذاب شوید؛ برای قیامت آماده گردید؛ و پیش از کوچ توشه برچینید. که قیامت ایستگاه عدالت و داوری به حق است و آنکه از پیش بیم دادهاست، راه عذر را باقی نگذاشتهاست.
همچنین از خطبههای پیامبر است که: ای مردم از کسانی نباشید که دنیای فانی آنها را فریب داده و آرزوها فریفته و بدعتها را ناچیز شمرده و به خانهای زود گذر دل بسته و بسرعت انتقال مییابد. نماند از دنیای شما نسبت به آنچه گذشتهاست، مگر به اندازه زانو زدن شتر و یا دوشیدن شیر، پس بر چه پایهای بالا میروید و منتظر چه هستید، شما را به خدا مانند آن میمانید که چون صبح کردید در دنیا نبودهاید و همواره به دنبال رفتن به آخرت بودهاید، پس برای روز انتقال آماده شوید؛ و بهخاطر نزدیکی کوچ، توشه برگیرید و بدانید که هرکس به آنچه فرستاده میرسد از هرچه جا گذاشته پشیمان شود.
از سخنان پیامبر خداست که: دنیا دار بلا و منزلگاه پر رنج است، نفسهای سعادتمندان از آن جدا شده و آنان خود را با زحمت از دست تیره دلان نجات میدهند. سعادتمندترین انسانها کسی است که از دنیا بیشتر دوری جسته است و شقیترین کسی است که بیشتر به آن رغبت نشان دهد.
دنیا کسی را که دیگران را نصیحت کند، بیچاره میکند و آن را که از او اطاعت کند، گمراه میسازد و هرکه را در آن سقوط کند، هلاک میگرداند و آنکه از او دوری نماید، رستگار میکند.
خوشا به حال بندهای که تقوای خدا پیشه کند، خودش را نصیحت کند یا توبهاش را پیش فرستد و خواستهاش را به تأخیر اندازد، پیش از آنکه دنیا او را به آخرت تحویل نماید، زمانی که در دل خاک واقع شد و گرفتار ظلمت قبر گشت و توان افزودن حسنه و یا کم کردن گناهی نیافت. سپس او از قبر سر برآورده و یا بسوی بهشتی با نعمتهای دائمی و یا به سوی جهنمی بدون رهایی از عذاب آن، محشور میشود.
همچنین از خطبههای پیامبراست که فرمود: ای مردم خود را به اطاعت خدا زینت دهید
و لباس قناعت ترس از خدا را بر تن خویش بپوشانید و آخرت را برای خود قرار دهید و تلاشتان را برای قرارگاه ابدی اختصاص دهید. بدانید بزودی کوچ میکنید و بسوی خدا میروید و آنجا چیزی جز اعمال صالحی که پیش فرستادهاید بینیاز نمیکند و گواهی جز آنچه آماده کردهاید به شما نرسد، شما از کردار پیش فرستاده خود بهرهمند میشوید و جزای شما از آن چیزی است، که قبلاً فرستادهاید. پس زینتهای دنیا شما را فریب ندهد و از درجات بهشتهای عالی باز ندارد. مثل آن است که پردهها افتاده و تردیدها زایل شده و هر چیزی به جایگاه خاص خود رسیده و جای آرامش خود را میشناسد.
یکی از حکماء گوید: اگر خواستی بدانی که آدمی از کجا مال بدست آوردهاست، بنگر کجا خرجش میکند.
حکیمی از بذل دانش بخل میورزید، به او گفته شد میمیری و دانش تو با تو داخل قبر شود، گفت: بخل در دانش بهتر است که آن را در ظرف آلودهای قرار دهم.
همچنین گوید: هرکه با سلطان در عزّت دنیا مشارکت جوید، با او در ذلّت آخرت شریک شدهاست.
شیخ علی بن سهل صوفی اصفهانی درآمدش را صرف فقراء و صوفیان میکرد و به آنها احسان مینمود. روزی گروهی از آنان بر او وارد شدند ولی او چیزی نداشت. نزد یکی از دوستانش رفت و از او چیزی خواست، وی چند درهمی به شیخ داد و از او بهخاطر کم بودنش عذر خواست و گفت: مشغول تعمیر خانه هستم و مخارجم زیاد شدهاست، مرا ببخشید. شیخ به او گفت: خرج خانهات چقدر است؟ پاسخ داد حدود پانصد درهم. شیخ گفت: این پول را به من بده تا خرج فقرا کنم و من خانهای در بهشت به تو تقدیم میکنم. و هم اکنون خط و عهدنامهاش به تو میدهم. شخص گفت: من از تو خلاف و دروغی نشنیدهام، اگر ضامن میشوی این کار را میکنم. شیخ گفت: ضامن شدم و نوشتهای نوشت مبنی بر ضمانت خانهای در بهشت. آن مرد هم پانصد درهم داد و امضا و دستخط شیخ را گرفت و وصیت کرد چون مرد آن را در کفنش قرار دهند.
از قضا همان سال از دنیا رفت و آنچه وصیت کردهبود انجام شد. شیخ روزی برای نماز صبح به مسجد آمد همان نامه را در محراب دید که با خط سبزی بر پشت آن نوشته شده بود. عهد تو را از ضمانتت بری کردیم و خانه را در بهشت به صاحبش دادیم. چندی است آن نامه نزد شیخ است و مریضهایی از اهل اصفهان و غیر آن را با آن نامه علاج میکند. آن نامه بود تا سرقتی که از خانه شیخ صورت گرفت و آن نامه هم مفقود شد.
در برخی کتابهای تاریخی دیدم که شیخ علی بن سهل، معاصر جنید و شاگرد شیخ محمد بن یوسف بنا، بودهاست. جنید به او نوشته که از استادت بپرس چه کسی در کار خود پیروز است؟ شیخ پرسید و پاسخ شنید که در جواب نامه بنویس: خدا بر امورش پیروز است.
نویسندهی این کتاب بهاءالدین عاملی خدایش او را ببخشد؛ میگوید: ایامی که در اصفهان ساکن بودم، شبی در خواب دیدم که امام و آقایم امام رضا علیه السلام را زیارت میکنم و قبه و ضریح او مانند قبه شیخ علی بن سهل و ضریح او بود. چون صبح شد خوابم را فراموش کردم. به دیدار دوستی که در بقعه شیخ منزل داشت رفتم، او را دیدم و سپس به زیارت شیخ رفتم. وقتی قبه و ضریح را دیدم، خوابم بهخاطرم آمد و اعتقادم به شیخ بیشتر شد.
از امام علی علیه السلام است: برترین عبادت صبر و سکوت و انتظار فرج است.
همچنین فرمود: صبر بر سه وجه است: صبر بر معصیت، صبر بر طاعت و صبر بر مصیبت.
همچنین فرمود: سه چیز گنج بهشت است. کتمان صدقه، کتمان مصیبت و کتمان بیماری.
شیخ مفید در ارشاد از امام علی علیه السلام نقل میکند که فرمود: هر سخنی، که ذکری در آن نباشد لغو است و هر سکوتی، فکر در آن نباشد سهو است و هر دیداری، عبرت نداشتهباشد لهو است.
همچنین فرمود: خندانی که اعتراف به گناه دارد بهتر است از گریانی که کوتاهی در حقوق پروردگارش میکند.
همچنین فرمود: دنیا محل عبور و قیامت سرای باقی است. پس خدا شما را ببخشد، از محل عبور برای محل بقا توشه برگیرید؛ و پرده خود را نزد کسیکه اسرار شما نزد او مخفی نیست، ندرید؛ و پیش از خروج بدنتان از دنیا، دلهایتان را از دنیا خارج کنید؛ شما برای آخرت خلق شدهاید و در دنیا نگه داشته شدهاید.
زمانی که انسان میمیرد، فرشتگان میگویند: چه آوردهای؟ انسانها میگویند چه بگذاشتهای؟ پس شما را به خدا از پدران عبرت گیرید و بفرستید چیزی که از آن شما شود و هر چه دارید در دنیا جا نگذارید، چرا که دنیا مانند سم است، کسیکه آن را نمیشناسد از آن میخورد.
دعای حکیمی این بود: خدایا توبه به سوی خودت و حمد و ثنا و اطمینان به آنچه نزد توست و رسیدن به قرب خودت را به ما عطا کن. خدایا بر ما آسان گردان کوچ کردن از این دنیای تنگ و فضای گرفته و مقام پست و عرصهی پر اندوه و میدان بدور از آسایش و بدور از سود، به سوی خودت؛ چه اینکه خود گفتهای فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ جایگاه سعادتمندان، درست و نزد خدای متعال هست. و ساکنان آن مکان در آسایش و آرامش زندگی میکنند و میگویند: خدایا تو را حمد که از ما غصه را برداشتی. نیز ای خدا طمع ورزی به آفریدگانت را از ما بگیر و از قلب ما میل به غیر خودت را دور کن. و چشم ما را از دیدن زیور دنیا برگردان. به رحمت و فضل خودت ای کریم.
عیسی علیه السلام به یارانش میگفت: ای بندگان خدا، حقیقت میگویم: شما از آخرت چیزی درک نمیکنید مگر به اندازه ترک آنچه که دوست دارید از دنیا. شما برهنه به دنیا آمدید و برهنه از آن میروید، بین این دو برهنگی هر کار دوست دارید انجام دهید.
یکی از وزیران میگفت: تعجب است از کسیکه بندهها را با اموالش میخرد و زندهها را با
افعالش نمیخرد.
کسی که همتش هر آن چیزی باشد که داخل شکم کند، قیمتش هر آن چیزی است که از او خارج میشود.
کرخی میگوید: سخن آدمی که او را نفعی نمیرساند خواری او از ناحیه خدااست.
یکی از حکیمان به دوستش نوشت، مردم را با عمل خود موعظه کن نه به زبان؛ از خدا به اندازهای که به او نزدیکی، حیا نما؛ و از خدا به همان اندازه که بر تو قدرت دارد، بیمناک باش.
والسلام.
عیسی علیه السلام میگوید: گنهکار به گناه کبیره و صغیره یکی است. گفته شد: چگونه؟ فرمود:
جرأت بر خدا در هر دو یکی است. آنکه ذره میدزدد، درّ گرانبها را هم میدزدد.
و ما عف من الدرة
من یسرق الذرة
حذیفة بن یمان به کسی گفت: آیا میخواهید بر بدی مردم غالب شوی؟ پاسخ داد: بلی.
گفت: تو بر آن غالب نمیشوی مگر اینکه بدتر از او باشی.
از فیثاغورس پرسیدند: چه کسی از شر مردم آسوده میماند؟ گفت: کسیکه به نیکی و بدی مردم کاری نداشتهباشد. گفتند چگونه؟ جواب داد: اگر نیکی کند بدکاران با او دشمن شوند و اگر بدی کند، نیکوکاران با او دشمن گردند.
انوشیروان در حالی که به خوردن غذا اشتها داشت دست میکشید و میگفت: آنچه را دوست دارم ترک میکنم تا در چیزی که برای من بد است واقع نشوم.
از مثلهای عربی و حکایات آنها بر زبان حیوانات این است که: سگی سگ دیگری دید که بر دهانش گرده نان سوختهای بود، به وی گفت: بیارزش است نان سوختهای که قصد آن
کردهای. سگ پاسخش داد: بلی از رحمت خدا دور باد این نان و هرکس که آن را پیش از اینکه نان بهتری بیابد ترک کند.
به یکی از بزرگان صوفیه گفته شد: چگونه صبح کردی؟ پاسخ داد صبح کردم در حال تأسف بر دیروز، اکراه بر امروز و متهم بهخاطر فردا.
سلیمان علیه السلام گنجشکی را دید که به گنجشک دیگر میگوید: چرا خودت را از من منع میکنی که من اگر بخواهم قبه سلیمان را با منقارم بگیرم و در دریا اندازم، میتوانم؟ سلیمان خندید و آن دو را خواست و گفت: میتوانی چنین کنی؟ گنجشک گفت: ای رسول خدا، مرد خود را زینت میدهد و خود را نزد همسرش بزرگ میشمارد و عاشق به آنچه میگوید ملامت نمیشود. سلیمان به ماده گفت: چرا او را مانع میشوی با اینکه تو را دوست دارد؟ گنجشک ماده گفت: ای رسول خدا عاشق من نیست، فقط ادعا میکند، چرا که کس دیگری را هم دوست دارد. سخن گنجشک در دل سلیمان اثر کرد و به سختی گریست و چهل روز از مردم دور شد، و از خدا میخواست که فقط محبت او در دلش باشد و با محبت چیز دیگری مخلوط نشود.
در یکی از سخنرانیهای پیامبر آمدهاست: ای مردم همیشه مرگ که نابود کننده لذتها است به یاد آورید، چرا که اگر در وسعت و فراخی یادش کنید، بر شما توسعه دهد و اگر در حال ثروتمندی یادش کنید، ثروت را دشمن شما مینماید. مرگها ریشه آرزوها را خشک میکنند و شبها اجلها را نزدیک میسازند. انسان بین دو روز است، روزی که گذشت و کارش پایان یافت و روزی که باقی است و چه بسا به آن نرسد.
آدمی هنگام جان دادن و در قبر دفن شدن، پاداش آنچه فرستاده میبیند و از آنچه گذاشته بهرهای نبرد. ای مردم ثروت در قناعت و رسیدن به مقصود در میانه روی نهفته شدهاست، زهد راحت است و هر عملی پاداش دارد و هر آیندهای نزدیک است.
اسرافکاری در بستر احتضار بود و چون به او کلمه توحید (Bلاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ ) را تلقین میکردند. در پاسخ میگفت: کجاست آن زن روزی خسته و کوفته گفت: حمام منجاب
کجاست؟ یا رب قائلة یوما و قد تعبت این الطریق الی حمام منجاب
سبب این حرف از او این بود که روزی زنی عفیف و زیبا عازم حمامی معروف به حمام منجاب بود. چون محل حمام را نمیدانست در پیدا کردن آن خسته شده بود، از این مرد پرسید حمام منجاب کجاست؟ او خانه خودش را نشان داد، وقتی زن داخل خانه شد، در را بست. وقتی زن حیله او را متوجه شد، نهایت رغبت و خرسندی خود را نشان داد، و گفت:
عطری و غذایی بخر و به سرعت نزد من باز گرد. مرد که مطمئن به رغبت زن شد برای خرید از منزل خارج شد. زن نیز خود را رها کرد و از دست او خلاص شد. حال ببین این گناه از سوی مرد، چگونه او را از اقرار به خدا هنگام مرگ بازداشت، از او گناهی جز قصد فحشاء صادر نشده بود بدون اینکه کاری انجام دادهباشد.
حکیمی گوید: کسی را ندیدم مگر اینکه گمان بردم از من بهتر است، چون در بارهی خود یقین دارم و در بارهی او شک.
از شبلی سؤال شد چرا صوفی را ابنالوقت مینامند؟ پاسخ داد چون بر گذشته تأسف نمیخورد و منتظر آینده نیست.
تجرید، سرعت بازگشت به وطن اصلی و اتصال به عالم عقلی است، و این همان فرمایش حضرت علیه السلام که:
حب الوطن من الایمان (1)و بههمین اشاره میکند خدای متعال که: یٰا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً. (2)
البته مبادا خیال کنی مراد از وطن دمشق و بغداد و امثال اینهاست که اینها هم دنیاست.
سید کل در کل یعنی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست: عشق به دنیا سرچشمه هر گناهی است.
پس از این دهی که ساکنانش ظالم هستند خارج شو، و قلب تو این آیه را حس کند که هرکه
از خانهاش بسوی خدا و رسول هجرت کند و بمیرد، پاداش او با خداست و خدا غفور رحیم است.
وقتی ابنعباس نابینا شده بود، معاویه به او گفت: چه شده که شما بنیهاشم به کوری دچار میشوید؟ ابنعباس گفت: همانند شما که چشم دلتان کور شدهاست.
گروهی، بدهکار خود را نزد والی بردند و ادعا کردند هزار دینار به ما بدهکار است. بدهکار گفت: راست گویند: مهلت خواستم زمین و شتر و گلههایم را بفروشم و طلب آنها را بپردازم.
طلبکاران گفتند: دروغ میگوید، این چیزی ندارد. بدهکار گفت: ای قاضی اقرار آنها را به مفلس بودنم شنیدید، پس از من چه میخواهند؟ والی دستور آزادی وی را صادر کرد.
مردی در بغداد بدهی زیادی داشت و مفلس شده بود. قاضی فرمان داد که کسی به او قرض ندهد، و هرکه قرض دهد باید صبر کند و از او مطالبه قرضش نکند و نیز دستور داد بر قاطری سوارش کنند و او را بین مردم بگردانند تا مردم از معامله با او پرهیز کنند. او را در شهر گرداندند و به در خانهاش آوردند. وقتی از قاطر پیاده شد، صاحب قاطر گفت: اجرت قاطرم را بده، بدهکار گفت: ای احمق! از صبح تاکنون برای چه مرا در شهر گرداندی؟!
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم
سپاس خاص خدا بر نعمتهای بیکرانش و درود بر شریفترین اولیاء و رسولانش. و بعد از این شکسته بسته چند است در بحر جنب که در میان عرب مشهور و معروف است و در مابین شعراء عجم غیر مألوف. بخاطر فاتر، افقر فقرای خدا، باب اللّٰه بهاءالدین محمد عاملی رسیده نسیمی از نفحات جنون بر صفحههای حقایق مشحون او وزیده. رجاء واثق است که اهل استعداد (خدایش آنان را از شر دشمنان نگه دارد) دامن عفو بر آن پوشند، و در اصلاح معایب آن بکوشند (اجر آنان با خدا و قوتی غیر خدا نیست). (1)
ای مرکز دائرهی امکان
وی زبدهی عالم کون و مکان
1) 1) - این پاراگراف در متن کشکول به زبان فارسی نگاشته شده و عیناً منتقل شدهاست.
تو شاه جواهر ناسوتی
خورشید مظاهر لاهوتی
تا کی ز علائق جسمانی
در چاه طبیعت تن مانی
صد مَلِک ز بهر تو چشم براه
ای یوسف مصر برآ از چاه
تا والی مصر وجود شوی
سلطان سریر شهود شوی
در روز الست بلی گفتی
و امروز به بستر لا خفتی
ز معارف عالم عقلی دور
به زخارف عالم حس مغرور
از موطن اصلی نیاری یاد
پیوسته به لهو و لعب دلشاد
نه اشک روان نه رخ زردی
اللّٰه اللّٰه تو چه بیدردی
یکدم به خود آ و ببین چه کسی
به چه بسته دلی به که همنفسی
زین خواب گران بردار سری
میپرس ز عالم دل خبری
زین رنج عظیم خلاصی جو
دستی به دعا بردار و بگو
یارب یارب به کریمی تو
به صفات کمال رحیمی تو
یارب به نبی و وصی و بتول
یارب یارب به دو سبط رسول
یارب به عبادت زین عباد
به زهادت باقر علم رشاد
یارب یارب به حق صادق
به حق موسی به حق ناطق
یارب یارب به رضا شه دین
آن ثامن ضامن اهل یقین
یارب به تقی و مقاماتش
یارب به نقی و کراماتش
یارب به حسن شه بحر و بر
به هدایت مهدی دین پرور
کاین بندهی مجرم عاصی را
وین غرقهی بحر معاصی را
از قید علائق جسمانی
وز بند وساوس شیطانی
لطفی بنما و خلاصش کن
و از اهل کرامت خاصش کن
یارب یارب که بهایی را
این بیهده گرد هوایی را
که به لهو و لعب شده عمرش صرف
ناخوانده ز لوح وفا یک حرف
زین غم برهان که گرفتار است
در دست هوا و هوس زار است
در شغل زخارف دنیای دون
مانده به هزار امل مفتون
رحمی بنما به دل زارش
بگشا به کرم گره از کارش
از پیش مران ز در احسان
به سعادت ساحت قرب رسان
وارسته ز دنیی دونش کن
سر حلقه اهل جنونش کن
ای باد صبا به پیام کسی
چو به شهر خطاکاران برسی
بگذر به محلهی مهجوران
وز نفس و هوا زخدا دوران
وانگاه بگو به بهایی زار
کی نامه سیاه خطا کردار
وی عمر تباه خطا پیشه
تا چند زنی تو به پا تیشه
تا کی باشی بیمار گناه
ای مجرم عاصی نامه سیاه
شد عمر تو شصت و همان پستی
وز بادهی لهو و لعب مستی
گفتم که مگر چو بسی برسی
یابی خود را دانی چه کسی
درسی درسی ز کلام خدا
رهبر نشدت به طریق هدی
وز سی به چهل چو شدی واصل
جز جهل ز چهل نشدت حاصل
در راه خدا قدمی نزدی
بر لوح وفا رقمی نزدی
مستی ز علائق جسمانی
رسوا شدهای و نمیدانی
از اهل غرور ببر پیوند
خود را به شکسته دلان دربند
شیشه چو شکست شود ابتر
جز شیشهی دل که شود بهتر
ای ساقی بادهی روحانی
زارم ز علائق جسمانی
یک لمعه ز عالم نورم بخش
یک جرعه ز جام طهورم بخش
کز سر فکنم به صد آسانی
این کهنه لحاف هیولانی
ای کرده به علم مجازی خوی
نشنیده ز علم حقیقی بوی
سرگرم به حکمت یونانی
دل سرد ز حکمت ایمانی
در علم رسوم چو دل بستی
بر اوجت اگر ببرد پستی
یک در نگشود ز مفتاحش
اشکال افزود ز ایضاحش
ز مقاصد آن مقصد نایاب
ز مطالع آن طالع در خواب
راهی ننمود اشاراتش
دل شاد نشد ز بشاراتش
محصول نداد محصل آن
اجمال افزود مفصل آن
تا کی ز شفاش شفا طلبی
وز کاسه زهر دوا طلبی
تا چند چو نکبتیان مانی
بر سفره چرکن یونانی
تا کی به هزار شعف لیسی
ته ماندهی کاسه ابلیسی
سؤرالمؤمن فرمود نبی
از سؤر ارسطو چه میطلبی
سؤر آن جوی که در عرصات
ز شفاعت او یابی درجات
در راه طریقت او رو کن
با نان شریعت او خو کن
کان راه در او نه ریب و شکست
نه تلخ و نه شور و نه بینمک است
تا چند ز فلسفهات لافی
وین یابس و رطب به هم بافی
رسوا کردت مابین بشر
برهان ثبوت عقل عشر
در کف ننهاده به جز بادت
برهان تناهی ابعادت
زان فکر که شد به هیولا صرف
صورت نگرفت از آن یک حرف
تصدیق چگونه باین بتوان
کاندر ظلمت برود الوان
علمی که مطالب او این است
میدان که فریب شیاطین است
تا چند دو اسبه پیش تازی
تا کی به مطالعهاش نازی
این علم دنی که ترا جانست
فضلات فضائل یونانست
خود گو تا چند چو خرمگسان
لرزی به سر فضلات کسان
تا چند ز غایت بیدینی
خشت کتبش بر هم چینی
اندر پی آن کتب افتاده
پشتی به کتاب خدا داده
نی رو به شریعت مصطفوی
نه دل به طریقت مرتضوی
نه بهره ز علم فروع و اصول
شرمت بادا زخدا و رسول
ساقی ز کرم دو سه پیمانه
در ده به بهایی دیوانه
زان می که کند مس او اکسیر
و علیه یسهل کل عسیر
زان می که اگر ز قضا روزی
یک جرعه از آن شودش روزی
از صفحه خاک رود اثرش
وز قمهی عرش رسد خبرش
ای مانده ز مقصد اصلی دور
آکنده دماغ از باد غرور
در علم رسوم گرو مانده
نشکسته ز پای خود این کنده
تا چند زنی ز ریاضی لاف
تا کی افتی به هزار گزاف
ز دوائر عشر و دقائق وی
هرگز نبری به حقائق پی
وز جبر و مقابله و خطائین
جبر نقصت نشود فی البین
در روز پسین که رسد موعود
نرسد ز عراق و رهاوی سود
زائل نکند ز تو مغبونی
نه شکل عروس و نه مأمونی
در قبر به وقت سؤال و جواب
نفعی ندهد بتو اسطرلاب
زان ره نبری بدر مقصود
فلسش قلب است و فرس نابود
از علم رسوم چه میجویی
وندر طلبش تا کی پویی
علمی بطلب که ترا فانی
سازد ز علائق جسمانی
علمی بطلب که به دل نور است
سینه ز تجلی آن طور است
علمی که از آن چو شوی محظوظ
گردد دل تو لوح المحفوظ
علمی بطلب که کتابی نیست
یعنی ذوقی است و خطابی نیست
علمی که نسازدت از دونی
محتاج به آلت قانونی
علمی بطلب که نماید راه
وز سر ازل کندت آگاه
علمی بطلب که جدالی نیست
حالیست تمام و مقالی نیست
علمی که مجادله را سبب است
نورش ز چراغ ابولهب است
علمی بطلب که گزافی نیست
اجماعی است و خلافی نیست
علمی که دهد به تو جان نو
علم عشق است ز من بشنو
عشق است کلید خزائن جود
ساری در همه ذرات وجود
غافل تو نشسته به محنت و رنج
وندر بغل تو کلید گنج
جز حلقهی عشق مکن در گوش
از عشق بگو در عشق بکوش
علم رسمی همه خذلان است
در عشق آویز که علم آنست
آن علم ز تفرقه برهاند
آن علم تو را ز تو بستاند
آن علم ترا ببرد به رهی
کز شرک خفی و جلی برهی
آن علم ز چون و چرا خالیست
سر چشمهی آن علی عالیست
ساقی قدحی ز شراب الست
که نه خستش پا نه فشردش دست
در ده به بهایی دل خسته
آن دل بقیود جهان بسته
تا کندهی حرص ز پا شکند
وین تخته کلاه ز سر فکند
گر پای نهند بجای سر
در راه طلب زیشان مگذر
که نمیدانند ز شوق لقا
پا را از سر سر را از پا
یارب یارب که بهایی را
آن عمر تباه ریایی را
حظی ز صداقت ایشان ده
توفیق رفاقت ایشان ده
باشد که شود ز فنا منشان
نه اسم و نه رسم و نه نام و نشان
ای داده خلاصهی عمر بباد
وی گشته به لهو و لعب دلشاد
وی مست زجام هوا و هوس
یک ره ز شراب معاصی بس
زین بیش خطیئه پناه مباش
مرغابی بحر گناه مباش
از توبه بشوی گناه و خطا
وز توبه بجوی نوال و عطا
نومید مباش ز عفو اله
ای مجرم عاصی نامه سیاه
گرچه گنه تو ز عد بیش است
عفو و کرمش از حد بیش است
عفو ازلی که برون زحد است
خواهان گناه فزون زعد است
لیکن چندان در جرم مپیچ
که مکان صلح نماند هیچ
تا چند کنی ای شیخ کبار
توبه تلقین بهایی زار
گر توبهی روز بشب شکند
وین توبه به روز دگر فکند
عمرش بگذشت بلیت و عسی
در توبهی صبح شکست مسا
ای ساقی دلکش فرخ فال
دارم ز حیات هزار ملال
در ده قدحی ز شراب طهور
بر من بگشا در عیش و سرور
که گرفتارم به غم جانکاه
زین توبه سست بتر ز گناه
وی ذاکر خاص بلند مقام
آزرده دلم ز غم ایام
زین ذکر جدید فرح افزای
غمهای جهان ز دلم بزدای
میگو با ذوق و دل آگاه
اللّٰه اللّٰه اللّٰه اللّٰه
کاین ذکر رفیع همایون فر
وین نظم بدیع بلند اختر
در بحر غریب چو جلوه نمود
درهای فرح بر خلق گشود
آن را بر خوان به نوای حزین
وز قمهی عرش بشنو تحسین
یارب به کرامت اهل صفا
به هدایت پیش روان وفا
کاین نامهی نامی نیک اثر
کآورده ز عالم قدس خبر
پیوسته خجسته پیامش کن
مقبول خواص و عوامش کن
خاقانی
جدلی فلسفی است خاقانی
تا بفلسی نگیری احکامش
فلسفه در جدل کند پنهان
وانگهی فقه برنهد نامش
مس بدعت به زر بیالاید
پس فرو شد بمردم خامش
دام دم افکند مشعبدوار
پس بپوشد به خار و خس دامش
علم دین پیش آورد وانگه
کفر باشد سخن به فرجامش
کار او و تو همچو وقت طهور
کار طفلست و کار حجامش
شکرش در دهان نهد وانگه
ببرد پارهیی ز اندامش
پیامی
جمعند ز سفلگان به عالم مشتی
عاقل ننهد به حرفشان انگشتی
خالی شده دیر و کعبه از مردم اهل
در آن نه خلیلی نه درین زردشتی
کسی به عابدی که از مردم انزوا جسته بود نوشت: خبر یافتم گوشهگیری اختیار کردهای و به عبادت مشغول شدهای. پس از کجا خرج زندگی را بدست میآوری؟ زاهد نوشت: ای احمق به تو خبر رسیده که از خلق جدا و بسوی خدا متوجه شدهام، باز از معاش سؤال میکنی.
عارفی میگوید: وعدهی پاداش مردم از سوی خدا سزاوارتر به وفا است. و وعید آتش حق خدا بر مردم است و او سزاوارتر بر عفو و بخشش است. چه اینکه عرب به وفای عهد و خلف وعید افتخار میکرد. بههمین خاطر است که شاعر عرب میگوید: اگر وعید شر و وعده خیری بدهم به وعیدم عمل نمیکنم و وعدهام را عملی میسازم.
و انی اذا اوعدته او وعدته
لمخلف میعادی (ایعادی) و منجز موعدی
بابا طاهر
هزارت جان به غارت برده ویشی
هزارانت جگر خون کرده ویشی
هزاران داغ ویش ارشینم اشمرت
هنو نشمرته از اشمرته ویشی
حکیمی گوید: سه چیز دنیا موجب رغبت مردم به آن شدهاست. عزت، ثروت و راحتی.
ولی اگر کسی پارسایی اختیار کند، عزیز شود و آنکه قناعت پیشه کند، غنی گردد و هرکه کوشش کند، راحتی نصیبش شود.
یکی از ارباب حقیقت گوید: بایزید بسطامی عبورش به سگی افتاد که از باران خیس شده بود، وی لباسش را دور کرد تا به سگ نخورد، سگ به زبان آمد و گفت: لباس تو اگر بهخاطر تماس با من نجس شود، با آب پاک گردد، ولی لباس کبری که پوشیدهای به هرکه اصابت کند با هیچ آبی پاک نگردد.
ملا مؤمن حسینی
زهد صلحا که زرق شیداست همه
اسباب فریب عمر و زید است همه
بیخوابی زاهدان چو خواب صیاد
از بهر گرفتاری صید است همه
ملا مؤمن حسین گوید: کلمات ابجدی به هشت قسم تقسیم میشوند، چهار بخش آن چهار حرفی، و چهار بخش سه حرفی است و هر کلمهای رقمی هندی از یک تا هشت است و هر حرفی از هر کلمهای رمزی سندی است. (روش این اسماء و حروف ممکن است به صورت ذیل باشد).
صفر چهار حرفی: ا( )، ب( )، ج( )، د( ).
یک سه حرفی: ه( )، و( )، ز( ).
دو سه حرفی: ح( )، ط( )، ی( ).
سه چهار حرفی: ک( )، ل( )، م( )، ن( ).
چهار چهار حرفی: س( )، ع( )، ف( )، ص( ).
پنج چهار حرفی: ق( )، ر( )، ش( )، ت( ).
شش سه حرفی: ث( )، خ( )، ذ( ).
هفت سه حرفی: ض( )، ظ( )، غ( ).
نام چه پرندهای است که بخشی از آن نام شهری است در شرق و تصحیف آن نام ظرف آبخوری و بقیه آن اگر مقلوب و تصحیف و مضاعف شود نام گروهی غربی باشد.
ما اسم طیر شطره بلدة
فی الشرق من تصحیفها مشربی
و ما بقی تصحیف مقلوبه
مضاعفاً قوماً من المغرب
پاسخ قمری است که قم نام شهری است و تصحیف آن (فم) نام دهان است و بقیه آن (ری) اگر مقلوب (یر) و مصحف(بر) و مضاعف(بربر) نام قومی خواهد بود.
در شرح این معما گفته شدهاست: پرندهای است که بخشی از آن نام شهر قم است و بخش دیگر آن (ری) مایه شادابی است، همه کلمه به جز حرف آخر آن قمر شود که شب از مشرق به مغرب سیر میکند، دو حرف وسط آن (مر) به معنای تریاک است، برای کسیکه حیوان سمی او را گزیده آسودگی میآورد، حرف اول و آخر آن مقلوب یق و مصحف بق است که به معنای پشه است که گاه فیلی را نابود میکند، اگر حرف اول آن را بردارید (مری) میشود که مسیر خوردن و آشامیدن است.
خاقانی
خرکی را به عروسی خواندند
خر بخندید و شد از قهقهه سست
گفت من رقص ندانم بسزا
مطربی نیز ندانم به درست
بهر حمالی خوانند مرا
کآب نیکو کشم و هیزم چست
عربی بیابانی بر قبر هشام ایستاد، و در همان حال یکی از خادمان هشام بر قبر میگریست و میگفت: میدانی پس از تو چه به سرم آمد؟ عربی گفت: اگر او توان داشت بگوید با چه سختیهایی دست و پنجه نرم کرده، از سختی تو هم خبر میداد.
علینقی
بیتاب تنی که پیچ و تابش پیداست
بی ظرف دلی که اضطرابش پیداست
راز دل پر عشق نگردد ظاهر
تا نیمه بود شیشه شرابش پیداست
حقه پر او از ز یک در بود
گنگ شود چونکه ز در پر بود
عرفی
خوش آنکه شراب همتم مست کند
آوازهی امید مرا پست کند
گر دست زنم به کام در دست دگر
شمشیر دهم که قطع آن دست کند
مکن در کارها زنهار تأخیر
که در تأخیر آفتهاست جانسوز
به فردا افکنی امروز کارت
ز کندیهای طبع حیلت آموز
قیاس امروز گیر از حال فردا
که هست امروز تو فردای دیروز
یکی از سلاطین بنیاسرائیل خانهای وسیع و مزینی ساخت. سپس پرسید عیب آن کجاست؟ کسی عیبی در آن نیافت جز سه نفر، گفتند: دو عیب دارد، اول اینکه ویران میشود. دوم آنکه صاحبش میمیرد. سلطان گفت: خانهای هست که این دو عیب در آن نباشد؟ گفتند: خانه آخرت. سلطان ترک حکومت کرد و مدتی با آنان به عبادت شد و سپس از آنان خداحافظی کرد. عابدان گفتند: از ما بدی دیدید که ما را ترک میکنی؟ سلطان گفت:
نه، شما مرا میشناسید و با آن سابقه مرا احترام میگذارید، سوی کسی روم که مرا نشناسد.
از زاهدی پرسیدند آمیزش با پادشاهان و وزیران چگونه است؟ گفت: کسیکه با آنها آمیزش نداشتهباشد و بر بیش از واجب اضافه نکند، نزد من از کسیکه شبها قیام و روزها روزه میگیرد و حج بجا میآورد و در راه خدا مجاهده میکند، برتر است.
گویم
ای خواجه به کوی اهل دل منزل کن
وز پهلوی اهل دل دلی حاصل کن
خواهی بینی جمال معشوق ازل
آیینه تو دلست رو در دل کن
غفلت قلب از خدا از بزرگترین عیبها و گناهان است هرچند این غفلت در لحظهای اتفاق افتد، تا آنجا که صاحبدلان، غافل را در حال غفلت، از کفار میدانند. چنانکه عطار میگوید.
هر آنکو غافل از حق یک زمان است
در آن دم کافر است اما نهان است
اگر آن غافلی پیوسته بودی
در اسلام بر وی بسته بودی
چنانچه عوام مردم بهخاطر خطاهایشان عذاب میشوند، خواص را بهخاطر غفلت عذاب مینمایند. پس اگر میخواهی از اهل کمال باشی، از مجالست با غافلان در هر حالی که هستی بپرهیز.
سعدی
کم نشین با قوم ارزق پیرهن
یا بکش بر خانمان انگشت نیل
یا مکن با پیل بانان دوستی
یا بنا کن خانهیی در خورد پیل
ای فقیر، تصمیم تو ضعیف است. نیت تو متزلزل است، قصد تو آمیخته با ریا است. به همین خاطر دری بر تو باز نمیشود و حجابی از تو برداشته نمیشود. و اگر قصد خود را محکم کنی و نیت خود را ثابت نمایی و قصد خود را خالص گردانی، برای تو در بدون کلید باز میشود، چنانچه بر یوسف باز شد. وی آنگاه که عزمش را محکم و نیتش را خالص گردانید تا از گناه برهد، توان فرار از زلیخا را یافت.
یوسف وش آنکه زود رود بهر فتح باب
محتاج التفات کلیدش نمیکنند
ای بیخبر موی سرت سفید و نفست تنگ شد و تو همواره در سر و صدا و نزاع و جدال هستی، پس زبانت را باز دار از حرف زیادی که تو را در قیامت نفعی نرساند.
شد خزان و بلبل از قول پریشان باز ماند
تو همان مردار مرغ بیمحل گویی هنوز
در سوانح آوردهام:
از کتان و سموم بیزارم
باز میل قلندری دارم
تکیه بر خوابگاه نقش بس است
بر تنم نقش بوریا هوس است
دلم از قیل و قال گشته ملول
ای خوشا خرقه و خوشا کشکول
گر نباشد اطاق و فرش حریر
کنج مسجد خوش است و کهنه حصیر
ور مزعفر مرا رود از یاد
سر نان جوین سلامت باد
لوحش اللّٰه ز سینه جوشیها
یاد ایام خرقه پوشیها
کی بود کی که باز گردم فرد
با دل ریش و سینهی پر درد
دامن افشانده زین سرای مجاز
فارغ از فکرهای دور و دراز
نخوت جاه را ز سر فکنم
کندهی حرص را ز پا شکنم
باز گیرم شهنشهش از سر
وز کلاه نمد کنم افسر
شود آن پوست تخته تختم باز
گردد از خواب چشم بختم باز
خاک بر فرق اعتبار کنم
خنده بر وضع روزگار کنم
عرفی
سر انصاف تو گردیم که با این همه حسن
از دل ما طمع صبر و سکون داشتهیی
بیضاوی در تفسیر آیه ...لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (1)میگوید: فعل لِیَبْلُوَکُمْ در سوره هود در چیزی عمل رفع و نصب انجام نمیدهد، وی در سوره ملک عکس همین حرف را زدهاست. در سوره هود میگوید: تورات پیش از غرق فرعون نازل شده بود، در تفسیر مؤمنین ضد آن را میگوید. در سوره مریم ذیل آیه وَ کٰانَ رَسُولاً نَبِیًّا (2)میگوید: لازم نیست رسول صاحب شریعت باشد و در سوره حج ضد آن را میگوید. در سوره نحل میگوید سلیمان پس از اتمام ساختمان بیتالمقدس، سوی حج شد و در سوره سباء ضد آن را میگوید.
افلاطون یکتاپرست میگوید: عقل آدمی کامل نیست مگر خشنود به دیوانگی خود شود.
زین سخنهای چو در شاهوار
اندکی گر گویمت معذور دار
کز درونم صد حریف خوش نفس
دست بر لب میزند یعنی که بس
اندک اندک خوی کن با نور روز
ورنه چون خفاش مانی بیفروز
مولوی
در دایرهی فلک درست اندیشان
دیدند شکسته کاسهی درویشان
یعنی که نباشد از شکستی خالی
ور خود به فلک رسیدهباشد ایشان
گویند
ترا این پند بس در هر دو عالم
که بر ناید ز جانت بیخدا دم
ز حق باید که چندان یاد آری
که کم گردی گر از یادش گذاری
عطار
گر ترا دانش و گر نادانیست
آخر کار تو سرگردانیست
فشاری
کو جنونی تا ز رسوایی نباشد خجلتم
نقص عشق است اینکه شرم از روی مردم میکنم
در سوره توبه آمدهاست:
اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ... (1)
مولوی از همین آیه استفاده کرده و سرودهاست:
خفته شکل و لنگ و لوک و بیادب
سوی او میغیچ (2)
و او را میطلب
امام علی علیه السلام میفرماید: مردم از یادگیری علم، زهد روا میدارند چرا که میبینند آنان که
دانش دارند از آن بهره کم میبرند.
حکیمی گوید: کسیکه خود را به خلق پوشانده و از خدا در حجاب است، مانند کسیکه خود رابه خدا پوشانده و از خلق در حجاب است، نیست.
به حکیمی گفتند: پیر شدی و موهایت سفید شده با اینکه جوان هستی، چرا خضاب نمیکنی؟ گفت: زن بچه مرده را نیازی به آرایشگر نیست.
نیز گفته شدهاست: آه از ذلت و بیچارگیم اگر مرگم رسد، اگر امشب سر به بالین مرگ گذارم، به گناه معترف هستم و ترسان و از آرزوهای نرسیده، ترسانم. تنها میتوانم به خدا توکل کنم نه به دانش و عملم.
آه یا ذلی و یا خجلی
ان یکن منی دنی اجلی
لو بذلت الروح مجتهدا
و نفیت النوم علی مقلی
کنت بالتقصیر معترفا
خائفا من خیبة الامل
فعلی الرحمن متلکی
لا علی علمی و لا عملی
یکی از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام از وی پرسیدند: آیا بر مسلمان اهل گناه سلام کنم؟ امام فرمود: خدا او را شایسته اعتقاد به توحید دانسته، تو او را شایسته سلام نمیدانی؟ یراه اللّٰه للتوحید اهلا و لا تراه اهلا للسلام
همچنین امام فرمودهاند: وقتی که خودت مرتکب کارهای رسوا کنندهای میشوی، از کسی چیزی آشکار ننما.
همان علت که موجب شده عاجز به آرزویش برسد، همان بین شخص قادر و خواستهاش فاصله میاندازد.
و همچنین فرمود: هرگاه گناهی را بزرگ دانستی، حق خدا را بزرگ شمردهای، و چون
گناه را کوچک شمردی، خدا را کوچک دانستهای. و هیچ گناهی نیست که آن را بزرگ شماری مگر اینکه نزد خدا کوچک و هیچ گناهی نیست که آن را کوچک شماری مگر اینکه نزد خدا بزرگ است.
همچنین فرمود: اگر مؤمنی را در حال فحشا ببینم، با لباسم آن را چنین و چنان میپوشانم.
(لو وجدت مؤمناً علی فاحشة لسترته بثوبی «بثوبه هکذا»).
همچنین فرمود: هرکس آنچه لازم ندارد بخرد، هر آنچه که به آن محتاج است، میفروشد.
نیز در تفسیر آیه شریفه که میفرماید: ...وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (1)، امام علی علیه السلام فرمودهاند:
خدا سی و یک قبه را خلق کرده که شما از آنها بیخبرید.
والیس حکیم میگوید: محبت به دنیا میخ شرّ است و بکار نمیآید و محبت به بدی و علاقه به آن، میخ عیبهاست و زشتیها را به انسان متصل میکند.
در کهنسالی، از والیس پرسیدند: حالت چطور است؟ گفت: اندک اندک میمیرم. گفتند سلاطین روم بهترند یا ایران؟ گفت: هرکه سلطان غضب و شهوتش باشد برتر است.
همچنین والیس گفتهاست اگر دنیا به کسیکه از او فرار کردهاست، دست یابد او را زخمی میکند و اگر به طالبش دست یابد او را به قتل میرساند.
همچنین گفتهاست حق نفست را بپرداز، چرا که اگر حق آن را ادا نکنی، دشمن توست.
حکیمی گفتهاست: کسیکه به دربار سلطان راه پیدا میکند، اثر آن را در او میبینی. حال
1) 1) - خدا چیزی خلق میکند که شما از آن بیخبرید. نحل، 8.
کسی که از همه بریده و به سوی خدا روی آوردهاست، چگونه باشد؟
همچنین گفتهاست من به جدیت از اهل زمانه خود میپرسم و آنها با اکراه پاسخ میدهند. نه آنان ثوابی میبرند و نه آن پاسخ به سود ما میآید.
سرور دنیا در این است که در حد روزی قناعت ورزی و غصه دین این است که برای آنچه روزی تو نیست، غم بخوری.
یکی از حکماء میگوید: دلیل آنکه آنچه در اختیار توست از دیگری است، این است که آنچه در دست دیگری است اکنون در دست توست.
همچنین گوید: زندگی فقیرانه توأم با ایمنی بهتر است از زندگی شاهانه توأم با هراس.
امام کاظم علیه السلام به ابنیقطین فرمود: یک چیز را برای من تضمین کن، من سه چیز را برای تو تضمین میکنم. تضمین کن که هرکس از دوستان ما را که راهش به دربار حکومت افتادهاست، حاجت او را روا کنی من تضمین میکنم که تیزی شمشیر به تو نرسد، هرگز زندانی نشوی، هرگز فقر به خانهات نیاید.
کسی از حکیمی پرسید: حال برادرت فلانی چه جور است؟ گفت: از دنیا رفت. پرسید چرا؟ گفت: چون زنده بود.
بایزید از کسی شنید که این آیه را میخواند:
إِنَّ اللّٰهَ اشْتَریٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوٰالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ (1)، بایزید با شنیدن این آیه گریست و گفت: آنکه خودش را بفروشد، نفسی برای او باقی نمیماند.
1) 1) - خدا از مؤمنین جانها و اموالشان را خریداری میکند و در مقابل به آنان بهشتمیدهد. توبه، 111.
حکیمی گوید: غضب خدا از آتش شدیدتر و رضای او از بهشت بزرگتر است.
حکیمی گوید: با دنیا کاری ندارم چرا که اگر من باقی باشم، او پایدار نیست و اگر او پایدار باشد، من پایدار نمیمانم.
بشر حافی گوید: جز انسان ریاکار از مردن نمیهراسد و من از مرگ میترسم.
حضرت مسیح علیه السلام میگوید: هرکس گمان میکند که خدا در اعطاء روزی او کوتاهی میکند، از غضب خدا بترسد.
حکیمی گوید: نزدیکترین حالت بنده به خدا زمانی است که از او بخواهد، و نزدیکترین حالت انسان به بنده آن است که از او چیزی نخواهد.
یکی از پارسایان میگوید: من از خدا حیا میکنم که مرا در حالی ببیند که من از وی روگردان شده و او به من رو آوردهاست.
از بس که رفو زدیم و شد چاک
این سینه همه به دوختن رفت
ندانم آن گل خودرو چه رنگ و بو دارد
که مرغ هر چمنی گفتگوی او دارد
مسیحی
یار به کام ما نشد زین چه گنه رقیب را
نیست نصیب کام دل عاشق بینصیب را
عمر اگر امان دهد وقت خزان درین چمن
نیم شبی قضا کنم نالهی عندلیب را
غمزهی او به هر دلی دردی و دارویی دهد
دست و دلی نمانده در کشور ما طبیب را
وصل تو گر زآسمان نامزد کسی شود
تیزی تیغ غیرتم باز برد نصیب را
حیرتی
به هیچ چیز خدایا مرا مکن قادر
مباد خست پنهان من شود ظاهر
مولوی
این طبیبان بدن دانشورند
بر سقام تو ز تو واقف ترند
هم ز نبضت هم ز جسمت هم ز رنگ
صد مرض بینند در تو بیدرنگ
پس طبیبان الهی در جهان
چون ندانند از تو بیگفت زبان
آن طبیبان بدن بیرونی اند
که بدان اشیا بعلت ره برند
وین طبیبان چونکه نامت بشنوند
تا بقعر تاروپودت در روند
در وضو هر عضو را وردی جدا
آمدهاست اندر خبر بهر دعا
چونکه استنشاق بینی میکنی
بوی جنت خواهی از رب غنی
تا تو را آن بو کشد سوی جنان
بوی گل باشد دلیل گلستان
چونکه استنجا کنی ورد سخن
این بود یارب ازینم پاک کن
دست من اینجا رسید این را بشست
دستم اندر شستن جانست سست
از حوادث تو بشو آن مست را
کز حدث من خود بشستم دست را
آن یکی در وقت استنجا بگفت
که مرا با بوی جنت ساز جفت
گفت شیخی خوب ورد آوردهیی
لیک سوراخ دعا گم کردهای
ورد بینی این بود ای ذوفنون
ورد بینی را تو آوردی بکون
ریح جنت را ز بینی یافت حر
ریح جنت کی درآید از دبر
گویم
زد به تیرم بعد چندین انتظار
گرچه دیر آمد خوش آمد تیر یار
شد دلم آسوده چون تیرم زدی
ای سرت گردم چرا دیرم زدی
حکیمی گوید: اگر آنچه را که فرا گرفتهای بکار نگیری، بهرهای نمیبری. اگر به دانش خود بیفزایی مانند کسی خواهی شد که باری از هیزم را ببندد و بخواهد بر دوش کشد و نتواند، سپس بر زمین بگذارد و بر آن بار بیفزاید.
یکی از مفسران در تفسیر آیه وَ أَمَّا السّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ ، میگوید: این سائلی که نباید محروم شود، گدای غذا نیست بلکه گدای دانش است.
یکی از فرمانداران بصره از زاهدی درخواست کرد که او را دعا کند. عابد گفت: بر درگاه تو کسی است که بر ضرر تو دعا میکند.
حکیمی گفتهاست اگر خواهی اندازه دنیا را ببینی، بنگر که دنیا در دست کیست؟ هم او میگوید: بر انسان عاقل سزاست که مجلس او از سه چیز مصون باشد، شوخی، یاد کردن از زن، حرف از غذا.
از ابراهیم ادهم پرسیدند: چرا از همنشینی با مردم دوری میکنی؟ گفت: اگر با پستتر از خود مجالست کنم، مرا آزار دهد؛ و اگر با برتر مجالست کنم، کبر فروشد؛ و اگر با همتای خود مجالست کنم، بر من حسد ورزد. بههمین علت، همنشینی را با کسی انتخاب کردهام که مجالست با او ملال آور نباشد، وصالش بریده نشود، و از انس با او وحشتی ایجاد نشود.
ای یکتا، ای بیهمتا، ای تنها، ای بینیاز، ای کسیکه نمیزاید و زاده نشدهاست، ای کسیکه همتایی ندارد، تو را به حق پیامبرت که پیامبر رحمت است و عترت او، از تو میخواهم که بر او و آنان درود فرستی و از مشکل من بزودی راه حل نجاتی باز کنی که تو بر هر کاری توانایی.
در حدیث وارد شدهاست که در بهشت چیزهایی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به ذهن بشری خطور کردهاست.
گویم
نقص کرمست آنکه قدرش
در حوصلهی امید گنجد
گویند
او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصهی عاشقان همی کم شنوی
بشنو بشنو که قصه شان خوش باشد
آنچه را که در روز عیدی به مقتضای حال گفتم:
عید و هرکس را ز یار خویش چشم عیدی است
چشم ما پر اشک حسرت دل پر از نومیدی است
یکی از بزرگان گوید: عید مال کسی نیست که لباس نو پوشد، بلکه از آن کسی است که از عذاب خدا در امان باشد.
از راهبی پرسیدند عید شما کی است؟ گفت: روزی که عصیان خدا نکنم روز عید ما است، چه اینکه عید از آن کسیکه لباسی گرانبها پوشد نیست، عید از کسی است که از عذاب آخرت ایمنی یابد. عید از آن کسیکه لباس نازک بپوشد نیست، عید از آن کسی است که راه را بشناسد.
گویند
مبارک باد عید آن دردمند بیکسی کو را
که نه کس را مبارک باد گوید نه کسی او را
حکیمی گوید: منشین تا تو را بنشانند که در بهترین مکان بنشانند، مگو تا از تو بپرسند که اگر بپرسند به سخن تو گوش دهند.
شیخ طوسی رضی الله عنه در کتاب اخبار به طریق حسن از امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که: پیامبر در مسجد نشسته بودند، مردی داخل شد و نماز خواند و رکوع و سجدهاش را به درستی تمام نکرد، پیامبر فرمود: چون کلاغ به زمین نوک میزند. اگر بمیرد و این نمازش باشد بر دین غیر من مرده است.
یکی از بزرگان صوفیه میگوید: فوت وقت نزد یاران حقیقت از فوت روح سختتر است، چرا که فوت روح جدا شدن از خلق است و فوت وقت جدا شدن از حق.
از ابوعلی دقاق در بارهی حدیث مشهور که میگوید هرکه برای ثروتمندی تواضع کند، دو ثلث دین او بر باد رفتهاست، پرسیده شد، ایشان گفتند: انسانیت انسان به قلب و زبان و اعضایش بستگی دارد، کسیکه برای ثروتمندی با زبان و جوارح تواضع کند، دو ثلث دینش
از دست رفتهاست و اگر با قلبش تواضع کند تمام دینش از دست رفتهاست.
جاراللّٰه زمخشری مفسر بزرگ اهل سنت میگوید: شبهه و اختلاف زیاد است. به طوری که هر کسی تصور میکند در راه درست قرار دارد. من به خدای یکتا چنگ زده و سپس محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام را دوست دارم. وقتی یک سگ بهخاطر همراهی با اصحاب کهف نجات یافت چگونه دوست دار خانواده پیامبر بدبخت شود؟ کثرالشک و الخلاف و کل یدعی الفوز بالصراط السوی و اعتصامی بلا اله سواه ثم حبی لاحمد و علی فاز کلب بحب صاحب کهف کیف یشقی محب آل النبی
جد من از دست خط مرحوم سید رضی الدین علی بن طاوس در کتاب زیارات نوشته مرحوم احمد بن داود قمی، جزء هشتم یا دوم نقل کردهاست که: ابوحمزه به امام صادق علیه السلام گفت: من شیعیان را دیدم که گِل قبر امام حسین علیه السلام را برای شفای بیمار میبرند، آیا شفایی در این خاک هست؟ امام فرمود: از قبر تا چهار میل دورتر از قبر میتوان برای شفا بهره برد. همچنین قبر رسول خدا و حسن و علی بن حسن و امام باقر، از آنها بردار که شفای هر دردی است و سپر در برابر هر چیز خوفناکی است. سپس حضرت دستور داد که خاک قبر امام حسین علیه السلام را اکرام کنید و از آن برای شفای بیماری بردارید و در چیزی سر مهر قرار دهید.
در همان کتاب آمدهاست که امام صادق علیه السلام فرمودند: هرکه به هر علتی گرفتار شود و از سلامتی مأیوس شود، از تربت مرقد امام حسین علیه السلام شفا جوید، خداوند او را شفا میدهد مگر اینکه مرگ حتمی او رسیدهباشد.
در همان کتاب آمدهاست وقتی امام حسین علیه السلام وارد کربلا شد، نواحی اطراف کربلا از نینوا و غاضریه را به شصت هزار درهم خریداری کرد، و آنها را به همانها صدقه داد مشروط بر اینکه زائران را به قبرش هدایت کنند و تا سه روز از آنان پذیرایی کنند.
امام صادق علیه السلام میفرماید: حرم امام حسین علیه السلام که او آن را خریداری کرده چهار میل در چهار میل است، این مقدار بر فرزندان او و دوستانش حلال و بر مخالفین آنان حرام است.
خدا در آن سرزمین برکت خاصی قرار دادهاست.
مرحوم سید رضیالدین بن طاوس آوردهاست که این زمین بهخاطر تصدق حلال شدهاست و حال آنکه آنان به شرط خود وفا نکردهاند.
همچنین از محمد بن داود در ابواب نوادر زیارات، نیز نقل شدهاست که آنان به شرط وفا نکردهاند.
از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شدهاست که: خدا دوست دارد که مستحبات نیز انجام گیرد کما اینکه دوست دارد واجبات نیز انجام شود، پس مستحبات را بپذیرید و البته مانند بنیاسراییل نشوید که بر خود شدت گرفتند، خدا نیز بر آنان شدت گرفت.
مرحوم جدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاست که: روزه سه روز در هر ماه مساوی روزه سال است و موجب رفع کینهی سینه میگردد.
در حدیث آمدهاست بهترین اسبها اسب سیاهی است که دماغ و لب بالای آن و نیز پیشانی آن و همچنین ساقهای آن از پایین سفید باشد، پس از اسب سیاه، اسب سرخی است که دم آن سیاه باشد، خاصه اگر سایر اوصاف قبل را داشتهباشد.
امام علی علیه السلام میفرماید: از بزرگترین گناهان انسان، بیخبری وی از عیبهایش است.
همچنین امام به نقل از پیامبر فرمود: بگو خدایا مرا هدایت کن و استوار نما،
اللهم اهدنی و سددنی، وقتی این دعا را بر زبان جاری ساختی، مراد تو از هدایت، هدایت در مسیر و منظور تو از سداد، تیری باشد که به هدف اصابت میکند.
یکی از بزرگان ذیل این حدیث گفتهاست: آنچه این حدیث به ما میفهماند این است که دعا کننده باید معانی دعا را بهخاطر بسپارد و با توجه قصد خود را هرچه هست اعم از لازم و
غیر لازم به طور کامل بیان کند.
امام صادق علیه السلام دعای ذیل را برای کارهای مهم و دردهای جسمانی بیان نمودهاند:
اللّٰه اللّٰه ربی حقّاً لا اشرک به احداً، اللهم انت لها و لکل عظیمة، ففرّجها عنی. (1)
امام میفرماید: اگر این دعا را برای دردی میخوانی، دست بر محل درد بگذار و در آن حال دعا را بخوان.
یکی از بزرگان گذشته میگوید: توبه امروز ارزان و عطا شدهاست و توبه فردا گران و غیر قابل قبول است.
از اشعار امام حسین علیه السلام است که: بینیاز باش از مخلوق با وجود خالق، و بینیاز باش از دروغگو با وجود راستگو، از فضل خدای رحمان روزی بخواه که رازقی غیر خدا وجود ندارد.
اغن عن المخلوق بالخالق
تغن عن الکاذب بالصادق
واسترزق الرحمن من فضله
فلیس غیر الله من رازق
بزرگی گفتهاست: بلاغت اداء کمال معنی به مخاطب در بهترین تصویر لفظی است.
سخنی عربی که مانند مَثَل شدهاست این است: قلب خود را به من بده، هرکجا خواستی مرا بنداز، با این مَثَل میخواهند بگویند: دوستی با محبت خالص محقق میشود نه با دیدار زیاد.
کسی از مرحوم ابنجنید پرسید: چگونه مکر از خدا نیک است و از دیگران قبیح؟ گفت:
نمیدانم چه میگویی ولی کسی از طبرانی برای من سرودهاست که: فدای تو شوم که در طینت من محبت به خود قرار دادی تا نفس من غیر تو را نخواهد. تمام وجود من محبت به
1) 1) - یعنی خدا! خدا!بحق پروردگار من است و من کسی را برای او شریک نمیگیرم، خدایا تو حلّال گرفتاریهای بزرگ هستی، آنها را بر من بگشا.
توست هرچند عشق به تو حرکت را از من بگیرد. کارهای دیگران نزد من زشت است ولی کاری که تو میکنی نزد من نیک است.
فدیتک قد جبلت علی هواکا
فنفسی لا تطالبنی سواکا
احبک لا ببعضی بل بکلی
و ان لم یبق حبک لی حراکا
و یقبح من سواک الفعل عندی
و تفعله فیحسن منک ذاکا
آن مرد به ابنجنید گفت: تو را از آیهای در قرآن میپرسم، و تو از شعر طبرانی پاسخم میدهی؟ ابنجنید گفت: وای بر تو، تو را پاسخ گفتم اگر دقت کنی.
نظامی
جوانی گفت پیری را چه تدبیر
که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار
که در پیری تو هم بگریزی از یار
بر آن سرکاسمان سیماب ریزد
چو سیماب از همه شادی گریزد
مولوی
سنگ باشد سخت روی و چشم شوخ
مینترسد از جهانی پر کلوخ
کاین کلوخ از خشت زن یک لخت شد
سنگ از صنع الهی سخت شد
از صفات نیک خادم این است که، کتمان سر کند، ضرر نرساند، کم هزینه باشد، کم بگوید، احسان را شکر کند، شیرین سخن باشد، با اشاره بفهمد، عفیف بوده و تن پرور نباشد.
ضرار بن ضمره میگوید: پس از کشته شدن علی علیه السلام ، بر معاویه داخل شدم. گفت: علی را برای من توصیف کن. گفتم: مرا عفو کن، گفت: باید او را توصیف کنی. گفتم: حالا که ناچارم، میگویم: به خدا سوگند علی مرد دورنگری بود، بسیار قوی بود، سخن او فصل حق و باطل و حکم او عدالت بود، از تمام اطراف او دانش سرازیر و از تمام جوانب او حکمت میبارید. از دنیا و زیور آن وحشت داشت، با شب و وحشت آن مأنوس بود، اشک چشمش بسیار و فکر او زیاد بود، از لباس، خشن آن را و از غذا، خشک آن را دوست داشت. بین ما چون یکی از ما بود به پرسش ما جواب میداد و چون دعوتش میکردیم میآمد. به خدا با اینکه ما با او خیلی نزدیک بودیم بهخاطر هیبتش توان سخن گفتن با او را نداشتیم. دینداران را احترام و فقیران را به خود نزدیک میکرد. انسان قوی در باطل خود چشم طمع به او نمیدوخت، و
ناتوان از عدالت وی مأیوس نبود.
شبی ظلمانی که ستارههااز تیرگی به چشم نمیآمد، محاسن خود را بهدست گرفته بود و چون مار گزیده به خود میپیچید و گریه میکرد و خطاب به دنیا میگفت: ای دنیا در پی دیگری باش و متعرض من نباش. آیا خود را به من عرضه میکنی و خود را برای من زینت میدهی؟
هرگز، هرگز! تو را سه طلاقه کردهام که بازگشتی در آن نیست. عمر تو کوتاه و قدر تو کم، و زندگی تو ناچیز است.
آه، آه، از کمی توشه و طولانی بودن سفر و وحشت راه. معاویه گریست و گفت: خدا اباالحسن را رحمت کند. به خدا چنین بود. سپس رو به من کرد و گفت: نگرانی تو چگونه است ای ضرار؟ گفتم: مانند نگرانی مادری که سر فرزندش را در خانهاش بریدهاند، اشکش قطع نمیشود و حزن او کاهش نمییابد.
این حدیث در کتاب کشفالیقین در باب فضائل مولای ما امیرالمؤمنین علیه السلام آمدهاست.
عبداللّٰه عباس گوید: پیامبر انگشتری از طلا در دست مردی دید، آن را از انگشتش بیرون آورد. یکی به او گفت: انگشترت را بردار، و از او بهره دیگری ببر، آن شخص پاسخ داد: چیزی که پیامبر دور ریخت، برنخواهم داشت.
باجی
باجی شاعری است از دانشمندان اندلس (اسپانیا) که نام او سلیمان است، باجی یکی از روستاهای اسپانیا است. ابنخلکان در وفیات الاعیان دو بیتی از او نقل کردهاست، که میگوید: وقتی دانش یقین داشتهباشم که تمام زندگی من بیش از یک ساعت نیست، چرا به آن بخل نورزم و آن را در مسیر صلاح و اطاعت قرار ندهم.
اذا کنت اعلم علماً یقیناً
بان جمیع حیاتی کساعة
فلم لا اکون ضنینا بها
واجعلها فی صلاح و طاعة
از سخنان منسوب به علی علیه السلام این است: کسیکه روزش را در غیر کار نیکی که باید انجام میداد و غیر واجبی که باید بجا میآورد و غیر شرافتی که باید بنا میکرد و غیر ستایشی که باید تحصیل میکرد و غیر خوبی که باید ایجاد میکرد، سپری کند؛ روزش از دست رفته
است.
حسن بصری امام زینالعابدین را دید، امام به او فرمود: ای حسن! هرکس به تو احسان میکند اطاعت نما، و اگر اطاعتش نمیکنی دستورش را نافرمانی نکن و اگر دستورش را نافرمانی میکنی روزی او را نخور، اگر وی را نافرمانی کردی و روزیش را خوردی و در خانهاش نشستی، جوابی برای او بیاب.
حدیث صحیحی است که میگوید: وقتی پشه در غذا افتاد، آن را در غذا غوطهور کن، که یکی از بالهای او زهر و دیگری شفا است.
از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شدهاست که: هرکس دوست دارد خدا کسی را بر اعمال ناشایست او آگاه نکند و نامه او را منتشر نسازد، پس از هر نماز این دعا را بخواند.
اللهم ان مغفرتک ارجی من عملی و ان رحمتک اوسع من ذنبی ، اللهم ان لم اکن اهلا ان ابلغ رحمتک فرحمتک اهل ان تبلغنی ، لا نها وسعت کل شیء یا ارحم الرّاحمین . (1)
مولوی
صبغةاللّٰه چیست خم رنگ هو
پیسها یک رنگ میگردد در او
چون در آن خم افتد و گوییش قم
گویدت بیشک منم خم لاتلم
این منم خم خود اناالحق گفتن است
رنگ آتش دارد اما آهن است
چون شود آهن ز آتش سرخ رنگ
پس اناالنار است لافش بیدرنگ
شد ز طبع و رنگ آتش محتشم
گویدت من آتشم من آتشم
آتشم من گر تو را شک است و ظن
آزمون را دست خود بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه
روی خود یک دم به روی من بنه
آتشی چه آهنی چه لب به بند
ریش تشبیه و مشبه را مخند
1) 1) - خدایا بیش از کار خود به مغفرت تو آرزومندم و رحمت تو از گناهم وسیعتر است. خدایا اگر من اهل آن نیستم که مغفرت تو شامل حالم شود، رحمت تو اهل آنست که مرا در بر گیرد، چرا که آن بر هر چیزی وسعت دارد، ای بزرگترین بخشندگان.
ای برون از وهم و از تخییل من
خاک بر فرق من و تمثیل من
این اشعار را وقت عجیبی نوشتم، در آن وقت احساس تقرب به خدا مینمودم، ای کاش باقی بماند و دوام بیابد تا قلب را از بیماری شفا بخشد. (1)
در جیب جالینوس حکیم کاغذی پیدا شد که بر آن نوشته بود، احمقترین انسانها کسی است که شکم خود را از هرچه بیابد پر کند. هرچه میخوری برای جسم تو و هرچه صدقه میدهی برای روح تو، هرچه بجا میگذاری از آن غیر توست، احسان کننده زنده است اگر چه بمیرد و بدکار مرده است اگر چه بزید. قناعت فقر را میپوشاند، با صبر به مقصود میرسی و با تدبیر، کم زیاد شود ولی از آدمیزادگان چیزی نافعتر از توکل به خدای متعال ندیدم.
از سخنان عیسی علیه السلام است که به آسمان نمیرود مگر کسیکه از آن فرود آمدهاست.
سقراط کم غذا بود، لباس زبر میپوشید، یکی از فیلسوفان زمانش برای وی نوشت: تو که گمان میکنی هر صاحب روحی باید به او ترحم شود چرا به خود ترحم نمیکنی؟ چرا لباس خشن میپوشی و غذا کم میخوری؟ سقراط در پاسخ نوشت: مرا به لباس زبر ملامت کردی، انسان چه بسا فریفته زشتی شود و از زیبایی دست بردارد، نیز به کم خوری ملامت کردی در حالی که من غذا را برای زندگی میخواهم و تو زندگی را برای غذا.
فلیسوف نوشت: علت کم سخن گفتنت چیست حال که در غذا خوردن بخل میورزی چرا در سخن گفتن نیز این چنینی؟ سقراط نوشت: برهانی ندارم که آن را ترک کنم، بهتر است از آنچه به تو مربوط نیست، نپرسی؛ با این حال خدا دو گوش به تو داده و یک زبان، تا دو برابر آنچه میگویی بشنوی و هر آنچه میشنوی نگویی والسلام.
شیخ طوسی در کتاب تهذیب در آغاز کتاب مکاسب به روایت معتبر از حسن بن محبوب
1) 1) - اشعار بالا از مثنوی دفتر دوم است، نه از شیخ بها؛ شاید افتادگی در متن موجب این اشکال شدهباشد.
از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: از خدا بترسید و نفس خود را با پرهیزکاری بمیرانید، و با اطمینان تقویت نمایید و با طلب غنی از خدا، حاجت به دربار حاکم نبرید.
هرکه برای رفیق حاکم یا بیدین فروتنی کند تا از مال او چیزی عایدش شود، خدا او را در گرداب هلاکت افکند و به خودش میسپارد. اگر از ناحیه او چیزی به وی دهند برکت را از آن گرفته و اگر وی در راه حج و یا آزاد کردن برده و یا هر کار نیکی آن را خرج نماید، بهرهای از آن عاید وی نمیشود.
من میگویم کلام درستی است. ما و همهی تجربه کنندگان پیش از ما، به تجربه یافتهایم که این اموال برکت ندارد و به سرعت نابود میشود. این مسئله برای هرکس که چیزی از این اموال عاید او شدهاست، آشکار و محسوس است. ما از خدا روزی حلال و پاک و کافی میخواهیم که دست ما را از دراز شدن به اینها و امثال اینها باز دارد، که خدا شنونده درخواستها است و او به هرچه بخواهد مهربان است.
ابوسعید
تیری ز کمانخانهی ابروی تو جست
دل پرتو وصل را خیالی بر بست
خوش خوش ز دلم گذشت و میگفت بناز
ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست
پیامبر به ابوذر سفارش کرد: ای ابوذر! بر عمر خود نسبت به درهم و دینار خسیستر باش.
ای ابوذر! آنچه به حال تو نفعی ندارد رهاکن، و آنچه تو را سودی نمیرساند نگو، و زبانت را باز دار چنانچه مال خود را حفظ میکنی.
امام علی علیه السلام میفرماید: کسیکه حرص دنیا و بخل را با هم جمع کند، به دو استوانه زشت چنگ زدهاست.
همچنین میفرماید: کسیکه در نهان نسبت به دانشش متعهد نباشد، در آشکاری رسوا میشود.
همچنین میفرماید: کسیکه به غیر خدا عزّت جوید، همان عزّت او را هلاک کند.
همچنین میفرماید: کسیکه آبرویش را با گدایی از تو حفظ نکند، تو آبرویت را در محروم نکردن او حفظ کن.
همچنین میفرماید: اموال خود را در کار غیر نیک ضایع مکن و کار نیک خود را نزد غیر نیک ضایع ننما، و چیزی نگو که پاسخش تو را آزار دهد، و با لجوج در محافل جدال ننما، و با دوستت چنان عمل نکن که بدی او به تو بیش از احسان تو به او باشد.
یکی از علمای بنیاسراییل در دعایش میگفت: پروردگارم چقدر تو را نافرمانی کردم و تو مرا عقاب نکردی! خدا به پیامبر آن زمان وحی میرساند که به بندهام بگو: چقدر عذابت کنم! تو نمیدانی که شیرینی مناجات با خودم را از تو گرفتم!
راغب در محاضرات گوید: حکیمی به شاگردش میگفت: با عاقلان بنشینید چه دشمن باشند یا دوست چرا که عقل، عقل را یاری میدهد.
سفیان ثوری بر امام صادق علیه السلام وارد شد و گفت: ای فرزند رسول خدا چیزی که خدا تو را آموخته به من بیاموز. امام فرمود: وقتی گناهان به تو رو آوردند، بر تو باد استغفار؛ وقتی نعمتها به تو رو آوردند، بر تو باد شکر؛ وقتی غمها بر تو رو آوردند، بگو:
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الاّ بِاللّٰه.
سفیان رفت و میگفت: سه چیز مهم. عجب سه چیزی.
از پیامبر نقل شدهاست که فرمود: در شگفتم از کسیکه از غذا پرهیز میکند که بیمار نشود، چگونه از گناه پرهیز نمیکند که وارد آتش نشود.
از حکیمی پرسیدند که بدی معشوق چیست؟ گفت: ثروت.
حکیمی میگفت: شگفتی نادان از دانا بیش از شگفتی دانا از نادان است.
حکیمی گاه مرگ اظهار حسرت میکرد. به او گفته شد تو را چه شده؟ گفت: گمان شما در بارهی کسیکه سفر طولانی را بدون توشه باید طی کند و در قبری وحشتناک بدون مونس اسکان یابد و بر قاضی عادل بدون برهان وارد شود، چیست؟
مولوی
هله نومید نباشی که ترا یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
که پس از صبر ترا او بسر صدر نشاند
وگر او بر تو ببندد همه درها و گذرها
ره پنهان بگشاید که کس آن راه نداند
نه که قصاب بخنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشتهی خود را کشد آنگاه کشاند
چو دم میش نماند زدم خود کندش پر
تو ببین کاین دم سبحان بکجاهات رساند
بمثل گفتهام این را واگر نه کرم او
نکشد هیچکسی را و زکشتن برهاند
هله خاموش که شمس الحق تبریز از این می
همگان را بچشاند بچشاند بچشاند
سعدی
هر سو دود آن کش ز در خویش براند
وانرا که بخواند بدر کس ندواند
روزیی که در پی آن هستی همانند سایهای است که با تو میرود، تو اگر بخواهی به آن برسی، او را درک نمیکنی ولی اگر از او روی برگردانی، در پی تو خواهد آمد.
مثل الرزق الذی تطلبه
مثل الظل الذی یمشی معک
انت لاتدرکه متبعا
و اذا ولیت عنه تبعک
عبداللّٰه مبارک بر مردی گذرش افتاد که بین زبالهدان و قبرستان نشسته بود. عبداللّٰه به او گفت: بین دو گنج از گنجهای دنیا نشستهای، گنج اموال و گنج رجال.
ناصر خسرو
ناصر خسرو به راهی میگذشت
مست و لا یعقل نه چون میخوارگان
دید قبرستان و مبرز رو برو
بانگ بر زد گفت کی نظارگان
نعمت دنیا و نعمت خواره بین
اینش نعمت اینش نعمت خوارگان
ربیع بن خیثم گوید: اگر بوی گناه به مشام کسی میرسید، هرگز کسی نزد کسی نمینشست.
ابوحازم گوید: در شگفتم از کسیکه برای دنیایی که هر روز بخشی از آنها از آن کوچ میکند، کاری کند و برای آخرتی که هر روز بخشی از آنها بدانجا میرود، عملش را ترک میکند.
او میگفت: اگر از شر آنچه به ما داده شده نجات یابیم، آنچه که از ما میگویند زیانی نمیرساند.
مسیح علیه السلام می گوید: اگر آدمی بهخاطرگناهش عذاب نشود، سزاوار است که بهخاطر شکر نعمت، او را نافرمانی نکنند.
زمانی که یعقوب به یوسف رسید، به او گفت: اخبار حوادث را بازگو. یوسف گفت: پدر جان، از آنچه برادرانم با من کردند نپرس، از آنچه خدا با من کرد بپرس.
هارون به فضیل عیاض گفت: چقدر زهد میورزی؟ فضیل گفت: تو از من زاهدتری! چرا که من در دنیای فانی زهد میورزم و تو در دنیای باقی که فنا ندارد زهد ورزیدهای.
حکیمی گوید: چیزی ارزندهتر از زندگی نیست و زیانی برتر وجود ندارد که آن چیز گرانبها
را در غیر زندگی جاودانی خرج کنی.
در کتاب وفیات الاعیان آمدهاست: عمرو بن عبید روزی بر منصور وارد شد، او پیش از خلافت از دوستان وی بود و لذا منصور او را نزد خود نشاند و اکرام کرد و به او گفت: مرا موعظه کن. عمرو مواعظی چند مطرح کرد از جمله: این خلافت که اکنون در دست توست، اگر در دست دیگری میماند به تو نمیرسید، پس بترس از شبی که پس از آن شبی نباشد.
وقتی عمرو بن عبید خواست برخیزد منصور به او گفت: دستور دادهام ده هزار درهم به تو بدهند. ابنعبید گفت: نیازی به آن ندارم. منصور گفت: به خدا باید بگیری. ابنعبید گفت: به خدا نمیگیرم.
مهدی پسر منصور حاضر بود. گفت: امیرالمؤمنین سوگند یاد میکند و تو هم سوگند یاد میکنی! عمرو به منصور رو کرد و گفت: این جوان کیست؟ منصور گفت: مهدی است پسرم که ولی عهد من است. عمرو گفت: لباس نیکان تن او کردهای و بنامی که شایستهاش نیست نامیدهای و کاری به او سپردهای که بیشترین نفعی که از آن به او میرسد این است به غیر آن مشغول باشد. سپس عمرو به مهدی روی کرد و گفت: ای برادر زاده! اگر عموی تو سوگند پدرت را بشکند، پدرت برای دادن کفاره از عموی تو قویتر است. منصور به او گفت: نیازی داری؟ گفت: آری، دنبال من نفرستی برای اینکه به نزد تو آیم، تا اگر خواستم خودم بیایم.
منصور گفت: در این صورت نمیآیی، ابنعبید گفت: حاجت من همین بود. او رفت و منصور در حیرت او بود و گفت: همهی شما آهسته میروید به دنبال صید الا عمروبن عبید.
وی در سال 144 هجری زمانی که از مکه باز میگشت، در محلی به نام مران، از دنیا رفت.
منصور در رثای او سرود.
درود بر تو ای قبری که در مران قرار گرفتهای، قبری که مؤمنی حقیقی را در بر گرفته و یکتایی خدا را تصدیق و با قرآن بود. اگر این زمانه انسان شایسته را باقی میگذارد، ابوعثمان عمرو بن عبید را برای ما میگذاشت.
صلی اللّٰه علیک من متوسد
قبراً مررت به علی مران
قبراً تضمن مؤمناً متحققاً
صدیق (صدق) الاله و دان بالفرقان
لو ان هذا الدهر ابقی صالحاً
ابقی لنا عمرواً اباعثمان
ابن خلکان گوید نشنیدهام خلیفهای جز منصور که در رثای کسی شعر بسراید.
ابن خلکان در وفیات الاعیان گوید: حماد عجرد انسانی پست فطرت و متهم به کفر بود.
بین او و بین یکی از پیشوایان دین رفاقتی بود، وقتی رابطه آنان قطع شد، آن پیشوای دینی از او بدگویی میکرد. خبر این بدگوییها که به گوش حماد رسید وی نیز برای او نوشت اگر شما مرا بدگویی میکنید باکی ندارم چون روزهایی با هم به کارهای ناپسند و شرب خمر سر میکردیم و مست و لا یعقل بودیم. ابنخلکان گوید آن پیشوای دینی ابوحنیفه بودهاست.
تاریخ الحکماء مینویسد: شیخ موفق الدین بغدادی گفت: استادم به بیماری ذات الجنب مبتلا بود و به همان علت از دنیا رفت. گفتم: چرا خود را مداوا نمیکنی؟ گفت: کبوتری که بر درخت آشیانه کرده نمیتوانم از لانهاش جدا کنم، این تلخی ثمره درختی است که خود کاشتهام.
لا اذود الطیر عن شجر
قد بلوت المر من ثمره
پیامبر میفرماید: اگر در گرفتاری واقع شوم و امید نجات داشتهباشم، دوست داشتنیتر است از اینکه در راحتی باشم و انتظار گرفتاری ببرم.
همچنین میفرماید: هرکس گناهی کند و قلباً از آن ناراحت باشد، هرچند آمرزش نخواهد خدا آن را از او میبخشد.
صاحب کتاب الاکسیر، در تفسیر آیه: ...وَ مٰا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا إِلاّٰ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلیٰ عَقِبَیْهِ ... (1)
مینویسد: مراد آیه این است که ما تو را به آن جهت دو قبله دادیم تا بگوییم پیامبری که نام او در تورات آمده و به سوی دو قبله نماز میخواند، تو هستی، تا حجیت تو بر یهود اثبات شود تا متوجه شوند که در زمان ظهور تو چه کسانی از تو پیروی میکنند.
1) 1) - بقره، 143.
البته این تفسیر زمانی صحیح است که آیه را هم با ناسخ (قبله جدید) و هم با منسوخ (قبله قدیم) تطبیق داد.
طبری در جامع البیان میگوید: ممکن است مراد از اینکه میفرماید: ما تو را بر قبلهای که بودی، کعبه باشد، چرا که خاطر پیامبر متمایل به کعبه بود، بههمین دلیل صحیحتر آن است که پیش از هجرت، بیتالمقدس قبله بودهاست.
این نظریه با آنچه که از طریق روایات ائمه طاهرین علیهم السلام رسیدهاست که قبله مسلمانان در مکه، بیتالمقدس بوده تنافی دارد.
البته کلام زمخشری در کشاف مانند دُر نثار شده بر عروس است و کلام غیر او چون رازی، نیشابوری و بیضاوی خالی از نقص نیست. وی در کشاف میگوید: جمله اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا صفت قبله نیست، بلکه مفعول دوم جعل است، یعنی ما قرار ندادیم قبله آنچه تو بر آن هستی. قبله پیامبر در مکه به سوی کعبه بود در مدینه بخاطر جلب محبت یهود به سوی بیتالمقدس نماز میخواند، حال آیه میفرماید: نخواستیم قبله تو، همان قبلهای باشد که در مکه به آن سو بودی، تا مردم امتحان شوند یعنی قبله همان مکه بوده و هست، بیتالمقدس امری عارضی برای امتحان بودهاست.
ابن عباس میگوید قبله پیامبر در مکه بیتالمقدس بوده وی به شکلی قرار میگرفتند که هر دو قبله را رعایت کند. دیگر مفسران بر آنند که پیامبر در مکه تا تغییر قبله بسوی بیتالمقدس نماز میخواند.
فخر رازی، جعل را به معنای شرع و حکم دانستهاست، یعنی ما چنان قبله را تشریع نکردیم یا تو را مأمور به آن ننمودیم، مگر برای آزمایش. این اظهار نظر از وی نشان میدهد که اَلَّتِی کُنْتَ عَلَیْهٰا، صفت قبله نیست بلکه مفعول دوم جعلنا است و این با قبلی منافات دارد.
روز بهان
ای تو را با هر دلی راز دگر
هر گدا را با درت آزی دگر
صد هزاران پرده دارد عشق دوست
میکند هر پرده آوازی دگر
بیا تا دست از این عالم بداریم
بیا تا پای دل از گل برآریم
بیا تا بردباری پیشه سازیم
بیا تا تخم نیکویی بکاریم
بیا تا از غم دوری از آن در
چو ابر نو بهاران خون بباریم
بیا تا همچو مردان در ره دوست
سراندازی کنیم و سر نخاریم
قطب الدین شیرازی گوید: برترین پس از پیامبر کسی است که دختر پیامبر در خانه اوست. کسی که در تاریکی شب، روشنی هدایت در روغن چراغ او میدرخشید.
خیرالوری بعد النبی
من بنته فی بیته
من فی الدجی لیل العمی
ضوء الهدی فی زیته
محقق دوانی در بحث توحید، در رساله واجب الجدید مینویسد: بحث توحید از مباحث دقیق است لازم است جویندهی این مباحث دقت لازم را داشتهباشد. من سخن گذشتگان و پس از آنان را در این باره بیعیب ندیدم. پس بد نیست اینکه فصل کاملی تا آنجا که امکان دارد، مطرح کنم هرچند یقین دارم هدف ملامت سرزنش کنندگان خواهم شد.
این مقدمه عبارت است از:
پیش از بحث، بیان مقدمهای لازم است. حقایق از قبیل اطلاعات عرفیه نیستند. این حقایق در اصطلاح عرف به معناهایی اطلاق میشوند که برهان صحیح با آنها مساعدت نمینماید بلکه برهان بر خلاف آن چیزی است که عرف از آن استفاده میکند. و نظیر آن بسیار است از جمله علم در لغت دانستن و دانش و مرادف آنها از قبیل نسب و اضافات است؛ با آنکه مقتضی تحقیق این است که دانش صورت مجرده و یا جوهر باشد، مانند علم به جوهر و گاهی قائم به عالم نبوده بلکه قائم به نفس است، مانند علم به نفس و سایر مجردات و گاهی عین عالم است مانند علم واجب تعالی به ذات خودش.
از فصول جوهریه به الفاظی تعبیر میشود که موهم نسب و اضافات عارض به آن جوهرند چنانچه فصل انسان را ناطق و مدرک کلیات میدانند. و فصل حیوان را حساس و متحرک بالاراده میگویند با آنکه بطور تحقیق فصول جوهریه از قبیل نسب و اضافات نبوده بلکه همان جواهرند زیرا بطوری که در جای خود تحقیق شده جزء جوهر است و بس.
در اینجا طرح مقدمهای دیگر نیز لازم است و آن اینست که هرگاه مشتق بر چیزی صدق کرد، مستلزم آن نیست که مبدأ اشتقاق قائم به آن چیز باشد با آنکه در عرف لغت چنین قیامی متصور است چنانچه لغویها و ادباء مثلاً اسم فاعل را این چنین معنی میکنند و
میگویند: کلمهای است که دلالت میکند بر امری که مشتق منه قائم به آن باشد. این بیان دور از تحقیق است. شیخ و دیگران بههمین مناسبت گفتهاند: مثلاً هرگاه حداد بر زید اطلاق میشود بهخاطر این است که حدید موضوع صنعت اوست. اینک پس از بیان این دو مقدمه، میگوییم وجودی که مبدأ اشتقاق موجود ماست، ممکن است قائم بذات خود باشد که واجب الوجود است و وجود دیگران منتسب به او باشد بنابراین موجود اعم از حقیقت وجود و منتسب بوجود است و این مفهوم عام امر اعتباری و از معقولات ثانیه و از بدیهیات اولیه است.
اگر بگویی چگونه ممکن است حقیقت موجوده که عین وجود است در خارج وجود داشتهباشد و چگونه ممکن است موجود اعم از آن حقیقت موجوده و دیگر باشد؟
میگوییم معنی موجود که متبادر به ذهن است و عرف آن را میفهمد مغایر با وجود نیست بلکه همان وجودی است که در فارسی از آن تعبیر به هست یا کلمات مترادف آن شود. بنابراین هرگاه وجود از ناحیه غیر و قائم بذات باشد وجود لنفسه است و موجود بذات خود است چنانچه صورت مجرده هرگاه قائم بذات باشد علم و عالم و معلوم است مانند نفوس و عقول بلکه واجب تعالی چنین است.
توضیح مطلب: هرگاه فرض شود حرارت از آتش جدا باشد باز هم گرم و گرم کنندهاست زیرا گرم کننده، موجودیست که اثر آتش در آن وجود دارد و گرمی هم با فرضی که جدای از آتش باشد همان آثار را دارد. بهمنیار در کتاب بهجت و سعادت در تأیید فرضیهی مزبور میگوید: هرگاه صورت محسوسه مجرد از حسن باشد و قائم به خود باشد باز هم حاسه و محسوسه است بههمین مناسبت گفتهاند وجود با این بیانی که ذکر میشود زائد بر موجود است مثلاً برخی از اشیا را موجود میدانیم و حال آنکه عین وجود نیستند و بعضی از اشیا را موجود میگوییم و حال آنکه عین وجودند که همان واجب بالذات باشد در نتیجه موجوداتی که واجب بالذات نیستند وجود آنها زائد بر آنها است.
اگر بگویی چگونه ممکن است این معنی اعم از وجود قائم بذات و وجود منتسب به انتساب مخصوص باشد و بالاخره منظور از آن همان وجودی باشد که مبدأ آثار و مظهر احکام است و ممکن است مراد از آن ما قام به الوجود باشد یعنی آن متصوری که وجود به آن قائم است و اینگونه تصور اعم از این است وجود قائم به نفس باشد و یا از قبیل قیام امور منتزعه عقلیه باشد که قائم بعروضات خوداند مانند قیام امور اعتباریه از قبیل کلیت و
جزئیت و امثال اینها. و این بیان را ایجاب نمیکند تا اطلاق قیام بدان معنی که بالمجاز است اطلاق موجود هم بر آن بالمجاز باشد.
گذشته از این بحث فعلی ما در معنی لغوی و اینکه آیا اطلاق موجود بنحو حقیقت است یا مجاز نمیباشد زیرا این چنین بحثی بیرون از مباحث عقلیه است خلاصه کلام آنکه وجودی که مبدأ اشتقاق موجود است یک امر واحد فی نفسه بیش نیست که حقیقت خارجیه دارد و موجود اعم از این وجود قائم بنفس است و وجودی که انتساب خاصی بدان دارد.
اگر سخن حکمیان را به این حمل کنیم، مستلزم آن نیست که بگوییم آنچه از موجود متصور میشود امر اعتباری و وصف برای موجودات باشد و همان است که آن را از بدیهیات اولیه دانستهایم. پس اطلاق موجود بر آن حقیقت که قائم بالذات است به مجاز یا به وضع دیگر است و بالاخره اظهار نظر مذکور ایجاب نمیکند واجب تعالی از عروض وجود براو مستغنی باشد و آن مفهوم امر اعتباری است که حقیقت واجب تعالی نمیباشد!
حکیمی به فرزندش گفتهاست: با کسی دشمنی نکن هرچند گمان بری که ضرری برای شما ندارد، در دوستی زهد نورز هرچند گمان کردید فایدهای برای شما ندارد. شما نمیدانید چه وقت از دشمنی دشمن میترسید و چه وقت از دوستی دوست امیدوار باشید.
به مهلب گفتند: احتیاط چیست؟ گفت: غصه خوردن تا اینکه فرصتی پیش آید. نیز گفت: گمان و تصور، مزاحم چیزی پوشیده نشوند، مگر اینکه آشکارش کنند.
وقتی حلاج را میخواستند به قتل برسانند دست راستش و سپس دست چپ او را و سپس پای او را قطع کردند، وی ترسید که از کثرت خونی که از او رفته رنگش زرد شود، دست قطع شدهاش را بر صورتش کشید تا زردی آن مخفی شود. میگفت: خود را هدف بیماریها قرار ندادم مگر به این جهت که یقین داشتم از این راه به وصال محبوب میرسم، چرا که عاشق در برابر هر درد شکیبا است و روزی آید که بیمار کننده، بهبودیش دهد. زمانی که به دار آویخته شد، گفت: ای خدایی که بیماری را بر من مسلط کردی، کمکم کن.
لم اسلم النفس للاسقام تبلغها
الا لعلمی بان الوصل یحییها
نفس المحب علی آلالام صابرة
لعل مسقمها یوما یداویها
از عمر بن عبدالعزیز پرسیدند: چرا توبه کردی؟ پاسخ داد: غلامی داشتم هرگاه قصد تنبیه او را داشتم میگفت ای عمر از شبی پرهیز کن که بامداد آن روز قیامت است.
غزالی در مستظهری (کتابی که به المستظهر عباسی اهدا شدهاست) مینویسد: عبداللّٰه بن ابراهیم خراسانی میگوید: سال حج هارون الرشید با پدرم به حج رفتم، لحظهای هارون را دیدم که آشفته، پابرهنه روی سنگها ایستادهاست و به سوی آسمان مینگرد و میلرزد و میگرید و میگوید: ای خدا تو تویی و من منم، من از گناه باز گشته و تو به بخشش من باز گرد. پدرم میگفت: ببین چگونه متکبر زمین، بسوی خدا راز و نیاز میکند.
کسی به ابوذر ناسزا گفت؛ ابوذر با آرامش گفت: فاصله بین من و بهشت گذرگاهی است. اگر عبور کنم از ناسزای تو واهمه ندارم و اگر عبور نکنم من به بیشتر از آنچه گفتی شایسته ترم.
قرب الاسناد آوردهاست که: امام صادق علیه السلام میفرماید: وقتی حضرت زهرا علیها السلام به خانه علی علیه السلام رفت، فرش منزل او پوست گوسفندی بود که وقتی میخواستند بخوابند، همان را روی خود میانداختند، بالش آنها از لیف خرما بود، مهریه وی نیز یک زره بود.
در همان کتاب آمدهاست: امام علی علیه السلام در تفسیر یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ (1)، میفرماید: مروارید از آب باران و آب دریا بوجود میآید. وقتی باران میبارد، صدف دهان باز کرده و قطره باران در آن میچکد. در درون همان صدف گوهر کوچک از قطره ریز باران و گوهر بزرگ از قطره درشت آن ایجاد میشود.
وقتی بنیامین ظاهراً به جرم سرقت و در واقع با نقشه یوسف، در مصر ماندگار شد،
1) 1) - رحمن، 22.
یعقوب نامهای به عزیز مصر نوشت که: از یعقوب بنده خدا فرزند اسحاق، فرزند ابراهیم به عزیز مصر، ولی بعد ما خانوادهای هستیم که بلای زیادی بر ما وارد شدهاست، جدم ابراهیم را دست و پایش بستند و در آتش انداختند تا بسوزد، خدا آتش را بر او سرد کرد، پدرم چاقو بر گردنش گذاشتند تا کشته شود، خدا برای او فدایی فرستاد، من پسری داشتم از همهی پسرانم محبوبتر بود، سایر برادران او را به بیابان بردند و با پیراهن آلوده به خون برگشته و گفتند گرگ او را دریده است و اینقدر گریه کردم تا نور از چشم من رفت. پسر دیگری داشتم که برادر مادری او نیز بود، من خود را به او تسلی میدادم، او را بردند ولی وقتی باز گشتند، گفتند: دزدی کردهاست و تو او را زندانی کردهای، ما خانوادهای هستیم که دزدی نمیکنیم و دزد متولد نشدهایم، اگر او را به من بازگردانی فبها و الا نفرینی بر تو کنم که تا نسل هفتم تو را در بر گیرد، والسلام. (1)
کشاف گوید: وقتی یوسف نامه را خواند، گریست و در پاسخ نوشت: تو نیز مانند آنان صبر کن، تو نیز مانند آنان پیروز میشوی.
امام علی علیه السلام شنید کسی یاوه سرایی میکند. امام فرمود: با این کارها نامهات را که دو کاتب مأمور تو مینویسند، پر میکنی و نزد پروردگارت میفرستی.
افلاطون گوید: اگر میخواهی آسودهباشی، خوشحال باش که مردم تو را به جای عاقل دیوانه بخوانند.
ابوالفتح محمد شهرستانی صاحب کتاب ملل و نحل از اهالی شهرستان است. یافعی در تاریخ خود آوردهاست که شهرستان نام سه شهر است، شهری در خراسان بین نیشابور و خوارزم، دهی در نیشابور، شهری نزدیک اصفهان، شهرستانی از شهر خراسان است. وی در سال 547 هجری از دنیا رفتهاست وی پس از ذکر هفت استوانه حکمت که آخرینشان افلاطون بود، میگوید حکیم معاصر آنان ارسطاطالیس بودهاست.
1) 1) - این نامه از اسراییلیات گرفته شدهاست، هم اصل و هم عبارات آن سند قطعی ندارد. بر اساس مستندات قطعی، ذبح شدهی ابراهیم اسماعیل بودهاست نه اسحاق.
ارسطو یا ارسطاطالیس، پیشوای مشهور و معلم اول است. وی متولد اولین سال شاهنشاهی شهریار است. در هفده سالگی پدرش او را برای کسب دانش به افلاطون سپرد، ارسطو بیست سال و اندی شاگرد افلاطون بود، او را بهخاطر وضع دانش منطق، معلم اول گویند، آثار ارسطو در طبیعیات و الهیات و اخلاق هم معروف است...
ابوعلی سینا تعصب ویژهای نسبت به ارسطو داشت و همواره از او جانبداری میکردهاست.
قاضی بیضاوی در تفسیر و نیز دیگران آوردهاند که ادریس پیامبر علیه السلام نخستین کسی است که در هیئت و نجوم و حساب سخن گفتهاست. در ملل و نحل آمدهاست که هرمس، همان ادریس است و در آغاز حکمت اشراق تصریح شدهاست که هرمس همان ادریس است و یکی از اساتید ارسطو بودهاست.
حارث همدانی از علی علیه السلام نقل میکند که فرمود: رسول خدا فرمودهاست: ای علی هیچ بندهای نیست مگر اینکه آشکاری و نهانی دارد، اگر نهان خود را حفظ کند خدا آشکار او را نگه میدارد و آنکه نهان خود را فاسد کند، خدا آشکار او را فاسد میسازد.
هر بندهای آوازه و موقعیتی دارد، اگر شهرت آسمانی خود را حفظ کند، خدا شهرت زمینی او را حفظ میکند و آنکه شهرت آسمانی خود را تباه کند، شهرت زمینی وی نیز از دست میرود.
در صحیح بخاری در باب مناقب حضرت زهرا علیها السلام آمدهاست که پیامبر فرمود: فاطمه پاره تن من است هرکه او را خشمگین کند مرا خشمگین کردهاست.
از عروة بن زبیر نقل شدهاست که: عایشه به وی گفت: فاطمه دختر رسول خدا پس از رحلت پیامبر از ابوبکر خواست میراث او را که از رسول خدا باقی مانده به او تسلیم کند.
ابوبکر پاسخ داد رسول خدا فرموده: ما میراثی نداریم. هرچه از او بماند صدقه است. فاطمه از پاسخ او غضبناک شد و از ابوبکر دوری کرد تا شش ماه که پس از پیامبر زندگی کرد با
ابوبکر صحبت نکرد.
فاطمه از ابوبکر درخواست کرد تا حقوق وی را از خیبر و فدک و صدقهای که از رسول خدا در مدینه است در اختیار وی قرار دهد، وی پاسخ نداد و گفت میترسم فرمان رسول خدا زیر پا افتد، عمر صدقات مدینه را در اختیار علی و عباس گذاشت و خیبر و فدک را که صدقه رسول خدا میشمرد، در اختیار خلیفه میدانست.
روز پنجشنبهای بیماری پیامبر شدت گرفت، فرمود: کاغذی بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید.
اصحاب به نزاع برخاستند، رسول خدا فرمود: سزاوار نیست در حضور من نزاع کنید، گفتند پیامبر هذیان میگوید از او بپرسید مقصود چیست؟ خواستند از او بپرسند، فرمود:
واگذارید مرا.
پیامبر امت را به سه چیز وصیت کرد. اخراج مشرکان از جزیرة العرب، مهمان نوازی از مهمانان، از وصیت سوم ساکت ماند، راوی میگوید آن را بهخاطر ندارم...
ابن عباس میگوید: بدبختی از همین جا آغاز شد.
روز پنجشنبهای بیماری پیامبر شدت گرفت، فرمود: کاغذی بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید.
(هلم اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده)، عمر گفت: تب بر پیامبر غالب شدهاست. قرآن نزد ماست، کتاب خدا ما را کافی است.
اصحاب به نزاع برخاستند، یکی میگفت: کاغذی بیاورید و دیگری حرف عمر را تکرار میکرد. میگفت: وقتی نزاع بالا گرفت، پیامبر خدا فرمود: برخیزید.
ابن عباس میگوید: بدبختی از همین جا آغاز شد. (1)
عمر بن حصین میگوید: وقتی آیه تمتع نازل شد، ما همراه رسول خدا عمره تمتع انجام دادیم و آیهای بر تحریم آن نرسید، و پیامبر تا زنده بود از آن منع نکرد. کسی دیگر از سر
1) 1) - این روایت به سندهای مختلف در منابع اهل سنت آمدهاست. ر. ک: صحیح بخاری، ج1، ص39 و ج5، ص138؛ صحیح مسلم، ج5، ص76؛ مسند احمد، ج1، ص325.
خود آن را تغییر داد. گفته شده عمر بود.
در سبب نزول وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً (1)، از ابوسفیان و جابربن عبداللّٰه نقل شدهاست که روز جمعهای با پیامبر بودیم، قافلهای داخل مدینه شد، مردم بسوی آن هجوم آوردند و تنها دوازده تن ماندند، تا این آیه نازل شد.
از ابنعباس نقل شدهاست از عمر پرسیدم آن دو زنی که به حرف پیامبر خدا صلی الله علیه و آله عمل نکردند و راز پیامبر را آشکار کردند، که بودند؟ هنوز سؤالم تمام نکردهبودم، عمر گفت:
حفصه و عایشه بودند.
عدهای از اصحاب از جمله عمر، زمان احتضار پیامبر در حضور وی بودند. وی فرمود:
کاغذی بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید، عمر گفت: تب بر پیامبر غالب شدهاست. قرآن نزد ماست، کتاب خدا ما را کافی است.
اصحاب به نزاع برخاستند، یکی میگفت: کاغذی بیاورید و دیگری حرف عمر را تکرار میکرد. میگفت: وقتی نزاع بالا گرفت، پیامبر خدا فرمود: برخیزید.
ابن عباس میگوید: همهی بدبختی از این جا آغاز شد که بین پیامبر و نوشتن نامهاش جدایی انداختند.
یحیی بن حماد از ابوعوانه از سلیمان از شفیق از عبداللّٰه از پیامبر نقل کردهاست که فرمود: من پیش از شما بر کوثر وارد میشوم.
و نیز حدیث کرده عمرو بن علی از محمد بن جعفر از شعبه از مغیره که رسول خدا فرمود:
من پیش از شما بر کوثر وارد میشوم. آنگاه عدهای از مردان شما بر من وارد میشوند که مضطربند، میگویم، پروردگارا اینان یاران من هستند. خطاب میرسد: بلی ولی نمیدانستی پس از تو چه کارهای ناشایستی مرتکب شدند، (آنان سنت تو را تغییر دادند)، (پس از تو مرتد شدند و به جاهلیت باز گشتند).
1) 1) - جمعه،11.
انس هم از پیامبر نقل کردهاست که: عدهای بر من وارد میشوند. وقتی آنان را شناختم، مضطرب میشوند. میگویم، پروردگارا اینان یاران من هستند. خطاب میرسد: بلی ولی نمیدانستی پس از تو چه کارهای ناشایستی مرتکب شدند.
سعید ابن ابومریم نیز نقل میکند که پیامبر فرمود: من بر کوثر وارد میشوم. هر کس بر من عبور کند از آب آن میآشامد و هرکه از آن آب بیاشامد، تشته نمیشود.
گروهی را میآورند من آنان و آنان مرا میشناسند، سپس بین من و آنها جدایی میافتد.
ابوسعید خدری نیز گوید: به پیامبر خطاب میرسد: بلی، ولی نمیدانستی پس از تو چه کارهای ناشایستی مرتکب شدند. آنان (از رحمت خدا دور باشند که سنت مرا تغییر دادند) پس از تو مرتد شدند و به جاهلیت باز گشتند. (1)
ابوحازم به دربار عمربن عبدالعزیز آمد، عمر گفت: مرا موعظه کن، ابوحازم گفت: به پهلو بخواب، و بالش مرگ زیر سرت بگذار، سپس بنگر چه چیزی را دوست داری که آن لحظه به نفع تو باشد، همان لحظه آن را انجام بده، و هرچه میدانی تو را ضرر رساند، همان لحظه رهایش کن، شاید آن ساعت نزدیک باشد.
صالح بن بصر بر مهدی عباسی وارد شد، مهدی گفت: مرا موعظه کن. صالح گفت: آیا در همین جا پدر و عمویت مستقر نبودند؟ گفت: بلی. ابوحازم گفت: آیا آنان کار نیکی داشتند که آن نیکی یاریشان کند، گفت: آری. ابوحازم گفت: ممکن است کار ناپسندی داشتهباشند که موجب گرفتاری آنها شدهباشد؟ گفت: آری. ابوحازم گفت: اکنون تو هر آنچه آنان به آن امید دارند انجام ده و هر کاری که بر آنها میترسی، ترک کن.
غزالی در احیاءالعلوم ذیل کتاب حج از رسول خدا مینویسد: هیچ روزی شیطان کوچکتر
1) 1) - صحیح بخاری، ج7، ص208.
و دورتر و ناچیزتر و خشمگینتر از عرفه نیست.
گفته شده برخی گناهان فقط در عرفه قابل آمرزش است. این روایت را امام صادق علیه السلام از پیامبر نقل کردهاست. نیز آمدهاست که بزرگترین گنهکاران کسی است که در عرفه وقوف کردهباشد و گمان کند خدا او را نمیبخشد.
خواجه نصیر طوسی پس از فتح بغداد به فرماندار حلب نوشت: سال 655 وارد بغداد شدیم، بامدادش را بامداد بیچارگان کردیم و فرماندارش را به اطاعت خود خواندیم، چون پیروی نکرد، دستگیر نمودیم. اینک تو را به سوی خود میخوانم، اگر به اراده آمدی از نعمت برخوردار میشوی وگرنه نیروی تو گرفته خواهد شد. مانند کسی نباش که گلویش را با ناخن خود بفشارد و با دست خود دماغ خود ببرد. والسلام.
پدرم با خط خودش نوشتهاست: عطا از معنای روایت پیامبر خدا که فرمودهاست:
خیرالدعاء دعائی و دعاء الانبیاء من قبلی، پرسش نمود که مراد کدام دعا است، پاسخ داد، این است
لا اله الا الله وحده وحده وحده لا شریک له ، له الملک ، و له الحمد، یحیی و یمیت و هوحی لا یموت بیده الخیر و هو علی کل شی ء قدیر و این دعا نیست بلکه تقدیس خداست.
در احیاءالعلوم آمدهاست: حجاج بن یوسف هنگام مرگ میگفت: خدایا مرا ببخش، اینان میگویند مرا نمیبخشی. عمربن عبدالعزیز از این جمله در تعجب بود و غبطه میخورد.
حسن بصری وقتی شنید اول پرسید آیا واقعاً او این جمله را گفتهاست. گفتند آری، گفت:
این امید است. شاید چنین شود.
حکیمی گفتهاست: مرگ چون تیری است که به سوی تو آید، و عمر تو به اندازه اصابت تیر است.
ملل و نحل در بیان دانشمندان هند نوشتهاست آنان روشنفکران هستند و در رشتههای ستارهشناسی و احکام آن باخبرند.
ستاره شناسان هند در احکام نجومی راهی بر خلاف راه منجمان روم و ایران میپیمایند به این معنی آنان احکام نجومی را از راه اتصالات ثوابت بدست میآورند و به سیارات توجهی ندارند و احکام را از خصوصیات کواکب استفاده میکنند و به طبایع آنها نظری ندارند. هندیها ستارهی زحل را سعد اکبر میدانند چون مکانش از ستارههای دیگر بالاتر و جرمش از دیگران بزرگتر است ولی منجمان در روم و ایران احکام را از طبایع استفاده میکنند.
هندیها در امور طبی از خواص دواها استفاده میکنند نه از طبایع آنها. آنان برای فکر ارزش مهمی قائل اند و میگویند فکر حد وسط معقول و محسوس است که صور محسوسات و حقایق معقولات به وی عرضه میشود و همهی معلمان عالم بدان متوجهاند.
هندیها با کوشش بسیاری که در ریاضیات متحمل شدهاند، از محسوسات بینیاز شده و تجلیات ویژهای از عالم برای آنها هویدا گردیده، تا جایی که از مغیبات احوال خبر میدهند و میتوانند جلو باران را بگیرند و گاهی بر اثر شدت قوهی واهمه میتوانند انسانی را در حال حاضر از پای درآورند البته اظهار مزبور مستبعد نیست زیرا قوهی واهمه میتواند بر اجسام اثر بگذارد و در نفوس تصرف داشتهباشد چنانچه احتلام و چشم زخم اثر تصرف قوهی واهمه است. افتادن آدمی از روی دیوار مرتفع اثر قوهی واهمه است با آنکه طرز راه رفتن او بر روی دیوار برابر با راه رفتن روی زمین بوده و هرگاه مجرد باشد اعمال عجیبه از وی به ظهور میرسد و بههمین مناسبت هندیها چند روز چشمهای خود را میبندند تا فکر و وهم سرگرم محسوسات نشود و در صورت تجرد با وهم دیگران مشترکاً بکار میپردازند، خصوصاً وقتی مشترک در اتفاق باشند؛ بههمین جهت هرگاه پیش آمد مهمی برای آنها اتفاق افتد چهل تن از دوستان مشفق بر یک امر اتفاق میکنند تا بدین وسیله رفع آن ناراحتی از آنها بشود و گرفتاری شدید از ایشان برطرف گردد. عدهیی از آنها لنگر بستهاند یعنی آنها که خود را به آهن میبندند خوی این عده از هندیها آنست که سرها و صورتهاشان را میتراشند و بدنشان را باستثنای عورتشان برهنه میکنند و از شکم تا سینهشان را به زنجیر میبندند و معتقدند هرگاه چنین نکنند ممکن است شکمهایشان از کثرت دانش و شدت وهم و غلبهیفکر بدرد.
وی گفته ممکن است در آهن ارتباط خاصی با اوهام باشد و گرنه آهن چگونه میتواند از پاره شدن شکم ممانعت کند و یا کثرت دانش چگونه موجبات انشقاق شکم را بوجود
میآورد.
منصور به علما میگفت در قتل من شریک نشوید، ولی عدهای سرمست امضاء نامه قتل او بودند و به حرف وی اعتنا نمیکردند. منصور را به زندان بردند، و به فرمان مقتدر باللّٰه عباسی در اختیار رییس پلیس گذاشتند تا هزار ضربه به او زده شود، و اگر نمرد هزار تازیانه دیگر بزنند و گردنش را نیز بزنند. مقتدر به رییس پلیس گفت: اگر نمرد دو دست و پایش را قطع کن، سرش را جدا نما و بدنش را بسوزان و از حیله او باکی نداشتهباش. رییس پلیس منصور را کشان کشان به محل مخصوص برد، هزاران تن منتظر مرگ او بودند. هزار تازیانه زدند و او فقط آهی کشید، سپس دست و پای او را بریدند و سرش را جدا کردند و جسدش را سوزاندند و سرش را بر جویی در کنار پل بغداد قرار دادند. وی در سال 309 به قتل رسید.
حکیمی به فرزندش گوید: باید عقل تو پس از دین تو و سخن تو پس از عمل تو و لباس تو پس از قدرت تو باشد.
محقق تفتازانی در کتاب مطول ذیل بحث عکس از بدیع میگوید: برای بدست آوردن فنون مختلف، دامن به کمر و عبا بر شانه انداختم، حال آنکه جنون همان فنون است وقتی از فنون برخوردار شدم مشخص شد فنون همان جنون است.
طویت لاحراز الفنون و نیلها
رداء شبابی والجنون فنون
فمنذ تعاطیت الفنون و خضتها
تبین لی ان الفنون جنون
در کتاب سرالعربیة در بارهی دوزندگی آمدهاست، خاط برای پیراهن دوزی، خرز برای چارق دوزی، خصف برای کفش دوزی، کتب برای خیک دوزی، کلب برای پوست دوزی، سرد برای زره بافی، خاص برای بادبزن بافی و...بکار میبرند.
فنی است که چگونگی امتزاج قوای عالیه فعاله با قوای سافله منفعله برای کسب امر غریب را بیان میکند. گفته شده: طل به معنای اثراست و طلسم یعنی اثر اسم. نیز گفته شده که طلسم واژهای یونانی است و به معنای گره باز نشدنی است. نیز آمدهاست که طلسم
کنایه از مقلوب آن یعنی مسلط است. یعنی کسیکه بر این فن مسلط است و بر دیگران مسلط شود.
طلسم از سحر آسانتر و به حق نزدیکتر است. سکاکی کتاب مهمی در فن طلسم نوشتهاست.
در کتاب خمسین از رجال السالکین نامه زیر که علاءالدین ابنکیا حاکم الموت در پاسخ نامه تهدیدآمیز امیر شام نوشته، آوردهاست.
در شگفتم از کسیکه کار مهمی انجام داده که تاکنون نشنیدهام و انتظارش نکشیدهام.
ای که مرا به شمشیر تهدید کردهای، پهلوی من نخفته است که آن را به خاک برسانی. تو چون کبوتری در چنگال باز هستی، و یا چون کسیکه از کفتار برای دستگیری شیر بیشه بهره برد، و یا چون کسیکه با انگشت خود جلو دهان افعی را بگیرد، حال انگشتانش برای او کافی است.
و نیز گفته: از نامه تهدید آمیزت به تفصیل و اجمال با خبر شدم، عجب از مگسی که بر گوش فیل نشسته، عجب از پشه که در شمار تمثال درآید. پیش از تو برخی همین تهدیدهارا داشتند، ما آنها را از پای درآوردیم. آنان ادعای باطل کردند و بهدست حق نابود شدند، بزودی ظالمان میفهمند که پیروزی با کیست. اگر گمان کردهای که سر از بدنم جدا میکنی و حلقههای ما را که بر فراز کوهها بنا شده نابود کنی، آرزویی دروغ و خیالی بیاساس در سر پروراندهای، بعید است که جوهر بوسیله عرض نابود شود و جسم بوسیله مرض از پا بیفتد. اگر بخواهیم به ظواهر و منقولات بپردازیم و باطن و معقول را رهاکنیم، باید به قدر عقل مردم با آنان سخن گوییم. رسول خدا برای ما الگویی نیکو است که فرمود:
هیچ پیامبری به اندازه من آزار ندید، و تو میدانی بر سر اهل بیت او و پیروان و یاران و عترت او چه آمد. سپاس خدا را برای همه حال که ستم دیدهایم و ستمگر نبودهایم، غصب شدهایم و غاصب نبودهایم، شما حال ما را میدانید و از آنچه از دست میدهید باخبرید و از مرگی که بدان نزدیک میشوید مطلع هستید. حال اگر راست میگویید در انتظار مرگ بمانید. البته حال شما نشان میدهد که هرگز آرزوی مرگ نخواهید کرد و خدا از حال ستمگران با خبر است.
پس لباس زلت بپوش و پوستین بلا بر خود بیفکن زیرا که بزودی از خود تو بر تو چیره
خواهم شد و با کمک آنها عظمت تو را میشکنم و تو چون همان کسی خواهی شد که گلویش را با ناخن میفشارد و دماغش را با دست خود میبرد. چیزی برای آشکار شدن این حقیقت بر تو نمیگذرد.
گفته شده حلاج صبحدمی در بغداد فریاد میزد ای مسلمانان مرا از دست خدا در امان بدارید، مبادا خدا مرا به خود وابگذارد و مأنوس او شوم. و مرا از چنگال نفسم نجات ندهد تا آسوده شوم. در این کار خدا طاقتی ندارم. گویند این جملهها یکی از دلائل حکم قتل او بود.
حلاج سرودهاست: در جان من خواستههای پراکندهای بود از وقتی تو را دیدم همه را جمع کردم، در معرض حسادت حسودان قرار گرفتم و چون تو مولای من بودی مولای همه شدم، از دنیا و دین مردم جدا گشتم و با تو مشغول شدم ای دین و دنیای من.
کانت لنفسی اهواء مفرقة
فاستجمعت اذ رأتک العین اهوایی
فسار یحسدنی من کنت احسده
وصرت مولی الوری مذ صرت مولایی
ترکت للناس دنیاهم و دینهم
شغلا بذکرک یا دینی و دنیایی
از محاسن نقل شدهاست که در زمان فرمانداری سلمان در مدائن، آتش سوزی رخ داد، سلمان شمشیر و قرآنش را برداشت و از خانه بیرون رفت و گفت سبک باران چنین نجات مییابند.
خسرو
بر خاک من رسید پس از مرگ و هر گیاه
کآنرا نه بوی او بود از بیخ برکنید
گویند
ز وصل شاد نیم و ز جفا ملال ندارم
چنان ربودهی عشقم که هیچ حال ندارم
ابن عباس میگوید: کسیکه خدا سه روز دنیا را بر او زندان نماید و او از خدا خشنود باشد، اهل بهشت است.
مال را مال نامیدند چون مردم را از اطاعت خدا متمایل میکند و مایل میگرداند.
محقق دوانی در شرح هیاکل میگوید: مؤلف بر این اعتقاد است که حیوانات دارای نفس مجرده هستند. گذشتگان نیز چنین معتقد بودند و برخی حتی برای حیوانات نفس مجرد قائل بودند.
گویم
گذشت عمر و تو در فکر نحو و صرف و معانی
بهایی از تو بدین نحو صرف عمر بدیع است
جمال العارفین شیخ عبدالرزاق کاشی ذیل قصه مریم علیه السلام که خدا فرمود: إنما فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً مینویسد: جبرییل به شکل انسان زیبایی درآمد تا نفس مریم به او تمایل یابد و به مقتضای طبع بشر به او توجه کند و باعث تحریک شهوتش شود و چون انسان محتلم حالت انزال در او ایجاد شود.
اکنون باید فهمید چگونه فرزند از یک نطفه بوجود آمدهاست؟ نطفه مرد چون مایه پنیر است و نطفه زن چون شیر است یعنی بستن از منی مرد و انعقاد از منی زن چرا که قوه بستن در منی مرد قویتر از قوه انعقاد در منی زن است نه اینکه مرد و زن به تنهایی قوه عاقد و منعقد باشند، چه اگر چنین میشد اشیاء متحد نمیشدند.
حال اگر مزاج زن قوی باشد بصورتی میشود که بدون مرد هم فعالیت میکند. در زنانی شریف که در کمال قوت هستند مزاج کبدی آنها گرم است، منی آنها از تخمک راست آنها که گرمتر است حرکت میکند و تخمک طرف چپ نیز حرکت میکند این دو نطفه با هم در رحم آماده ترکیب شده، نطفه طرف راست کار نطفه مرد میکند و موجب عقد میشود، و نطفه جانب چپ منعقد میشود. وقتی مؤید به روح القدس باشد اثر این انعقاد در تمام بدن نیز سرایت میکند.
منصور عباسی نامهای به امام صادق علیه السلام نوشت که چرا مانند دیگران نزد ما نمیآیی؟ امام نوشت: نه دنیایی دارم که برای آن از تو بیمناک باشم و نه آخرتی داری که به آن امیدوار گردم. نه نعمت ویژهای داری که تبریک گویم، و نه در بلایی هستی تا تسلیت گویم. منصور نوشت با ما بنشین تا پندمان دهی.
ابوحازم گوید: در موقف حج در مشعر زنی زیبا را دیدم که روبند برداشته و مردم را به چهره فریفته. گفتم: ای زن این مشعرالحرام است؟ چرا مردم را از عبادت باز داشته و به خود مشغول کردهای؟ از خدا بترس و چهره بپوشان. گفت: من زنی هستم که بهخاطر تقرب به خدا ظلم نمیکنم، من میخواهم آنکه گناه ندارد به قتل برسانم، ابوحازم به یارانش گفت:
دعایش کنیم که خدا این صورت زیبا را در آتش نسوزاند. شعبی از این واقعه با خبر شد، گفت: شما حجازیها خیلی رقیق القلب هستید، اگر عراقی بودید میگفتید خدا تو را لعنت کند.
عبداللّٰه بن معتز گفتهاست: دنیا در وعده تخلف کند و در گرو تلف باشد. خوابیده بسیار است که در طلب دنیا بود و دنیا او را بیدار کرد. مطمئن به او بسیار است که دنیا به او خیانت نمود و او را از پای درآورد و در خاک کرد، امیدش ناامید نمود و سرانجام امورش را به او نزدیک ساخت.
مرگ حیاتش را زدود و قدرتش را گرفت؛ خاک تیره طراوت را از او برداشت و جسمش را پراکنده کرد و چون خطی از خاکستر بعد از آتش شد. دوستانش رفتند و او را در قبر تنها گذاشتند. خانهای که با کلنگ برای او کندند و با سنگ فرش نمودند. وی همواره پریشان بود تا بدام مرگ افتاد روزگار نیز یاد او را از خاطرها زدود و چشمها به نبودش عادت کردند.
گفتهاند: وقتی عمر خود را در جمع مردم از بین میبری، کی راحت میشوی تا غذا بخوری.
در تاریخ آمدهاست، صبحدمی در بزم مأمون عباسی، عبداللّٰه بن طاهر و یحیی بن اکتم حاضر بودند، مأمون به ساقی اشاره پی در پی میکرد و او قدری زیاد به یحیی شراب داد تا چون مردهای بر زمین افتاد. مأمون دستور داد قبری برای او ساختند و او را در قبر نهادند و روی آن را پر از گل کردند. مأمون خطاب به او دو بیت به این مضمون سرود: گفتم: برخیز، گفت: پایم توان ندارد. گفتم: بگیر. گفت: دستم توان ندارد، سپس دو بیت را به کنیزکی داد تا بالای سرش بماند و بخواند.
ندیته و هو میت لا حراک به
مکفن فی ثیاب من ریاحین
و قلت قم قال رجلی لا تطاوعنی
فقلت خذ قال کفی لا تواثینی
یحیی چون به حال آمد، پاسخ داد: ای سید و امیر من و مردم، آنکه مرا شراب داد ستم کرد، من از ساقی غافل بودم و او عقل و دین مرا گرفت، آری نه توان حرکت دارم نه پاسخ به صدای منادی. اینک قاضی دیگر انتخاب نما که من به شراب مردم و به تار زنده شدم.
گویم
روی تو گل تازه و خط سبزهی نوخیز
نشکفته گلی همچو تو در گلشن تبریز
شد هوش دلم غارت آن غمزه خون ریز
این بود مرا فائده از دیدن تبریز
ای دل تو در این ورطه مزن لاف صبوری
وی عقل تو هم بر سر این واقعه بگریز
فرخنده شبی بود که آن خسرو خوبان
افسوس کنان لب به تبسم شکرآمیز
از راه وفا بر سر بالین من آمد
وز روی کرم گفت که ای دلشده برخیز
از دیدهی خونبار نثار قدم او
کردم گهر اشک من مفلس بیچیز
چون رفت دل گمشدهام گفت بهایی
خوش باش که من رفتم و جان گفت که من نیز
دگر از درد تنهایی بجانم یار میباید
دگر تلخست کامم شربت دیدار میباید
ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید
مرا امید بهبودی نمانده ای خوش آنروزی
که میگفتم علاج این دل بیمار میباید
بهایی بارها ورزید عشق اما جنونش را
نمیبایست زنجیری ولی این بار میباید
ادیبی از وزیری شتر خواست. وزیر شتری ضعیف و لاغر به او داد، ادیب که شتر را دید به
وزیر نوشت: شتر عنایتی رسید ولی خیلی سال بر آن گذشته بود، گویی ثمره شتران قوم عاد است که روزگار زمانه او را از بین بردهاست، یا شاید یکی از دو جفتی باشد که خدا او را در کشتی نوح علیه السلام قرار داده تا نسل شتران منقرض نشود. شتری است زار و زبون و خشک و لاغر، عاقل متعجب میشود از زندگی طولانی او، استخوانش از میان پشم و پوست درآمدهاست. اگر به درنده دهند نمیخورد و اگر به گرگ دهند، حاضر به دریدن آن نیست، سالیان طولانی است که علف نمیخورد و از چرا روی برتافته. تنها علف را در خواب و جو را در خیال دیدهاست.
نمیدانم این حیوان را نگه دارم که باز هم زحمت دنیا کشد یا نحر کنم که کمک خرجی باشد. تصمیم گرفتم نگه دارم زیرا علاقه به جمع آوری مال و فرزند دارم، سرگردانی من از این است که نه ماده است تا بزاید و نه جوان است تا امید به فرزندش داشت و نه سالم است که توان چریدن یابد و نه دست و پای درستی دارد تا بماند، ولی منصرف شدم و گفتم آن را بکشم و برای زن و بچه غذایی از آن بسازم. آتشی افروختم و کاردی تیز، قصابی خواستم تا آن را نحر کند. شتر گفت: از کشتن من نفعی نمیبری، زیرا نفسی ضعیف و دیدگانی نابینا دارم، نه گوشتی شایسته دارم چه اینکه روزگار گوشتم را خوردهاست و نه پوستی برای دباغی که روزگار پارهاش کردهاست و نه پشمی برای ریسیدن زیرا پشم را کندند. اگر مرا بر آتش بخوانی، کفی پشکل از من باقی بماند. و آتش به پخته شدن گوشتم وفا نکند.
دیدم این شتر راست میگوید و در مقام مشاوره ناصحی خیرخواه است، ولی ندانستم کدام کار او بیشتر مرا شگفت زده کردهاست، رفتار روزگار با وی، صبر او در برابر مشکلات، توان تو در نگهداری او، تحمل تو، ارزشی که تو برای دوستت قائل شدهای و یا اینکه دوستت ارزشی نداشته که چنین هدیهای دادهای، از کدام تعجب کنم! در پایان بگویم این حیوان همان حیوان سر از قبر در آورده و مرده زنده شده در قیامت است والسلام.
برخی گفتهاند، جمع آوری قرآن تصنیف نیست، چون مراد از تصنیف، جمع آوری مطالبی است که مصنف خود تهیه دیدهاست. با این توضیح باید گردآوری حدیث را هم تصنیف نگفت در حالی که استعمال این واژه در حدیث شایع است.
در خطبهی غدیر آمدهاست: امروز (هجدهم ذی حجه) روزی محترم است که خدا آن را
بزرگ شمرده و در قرآن از آن نام بردهاست و تکریم کرده و فرمودهاست: ...اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (1)، امروز دین شما کامل کردم و نعمت را به آخر رسانیدم و به اینکه دین شما اسلام باشد راضی شدم.
پس امروز، روز رسیدن دین به کمال و تکمیل نعمتها بر مردم است. حق آشکار و دماغ دشمنان به خاک مالیده شدهاست.
امروز، روز غدیر، روزی است که آنچه پیامبر در خاطر داشت، مطرح نمود و پرده از سخنان خود کنار زد، و آنچه که بسیاری از آن بیخبر بودند، آشکار ساخت، بندگان به سوی خدا هدایت میشوند و سیاه بختان در حسادت خود فرو میروند.
امروز، روز سید اوصیاء پیامبر است. روزی که فرشتگان به عظمت آن اعتراف میکنند و خبر بزرگی را نمایان میسازند، خبری که بیان کننده روشنگری مردم و هدایت آنان است.
امروز، پرده از نهانها برداشته شد، و حقایق به زبان آقای پیامبران مطرح میشود. روزی که دلایل قاطع خداوند آشکار و نص روشن، محکم میشود.
امروز، روزی است که دشمنان به احسن و آفرین دهان باز میکنند و با جمله بخ - بخ - به موقعیت خدادادی علی تبریک میگویند و پیامبر میفرماید: هرکه را من سزاوارتر از خود او هستم علی هم چنین است.
روزی است که برای تسلای خاطر شیعیان میگوید: خدایا دوست علی را دوست و دشمن او را دشمن بدار.
امروز، روز ظهور حق و رسوایی یاوه گویان و روز عهد، یقین، هدایت و وصایت است.
روزی است که حق گرفته شده و به ولایت علی تصریح میشود. روز برگزیدگی مولی علی علیه السلام و اثبات حجت کبری است.
سید مرتضی لاغر اندام بود و در خرد سالی با برادرش سید رضی به درس ابننباته میرفت. روزی شیخ مفید به مجلس درس سید حضور پیدا کرد. سید چون مطلع از حضور مفید شد از جا برخاست و شیخ را جای خود نشاند و با احترام در برابر او قرار گرفت. شیخ مفید از سید خواست درس خود را مطرح کند. سید اطاعت کرد. شیخ مفید از ولایتمداری
1) 1) - مائده، آیه 3.
او نسبت به اهل بیت متعجب شد.
شیخ مفید، حضرت زهرا علیها السلام را در خواب دیده بود که حسن و حسین علیهما السلام را برای فراگیری دانش به وی سپرد. صبح همان روز، فاطمه دختر ناصر، دو پسرش سید رضی و مرتضی را نزد شیخ مفید آورد تا دانش بیاموزند.
از بزرگان
کسی باشد به گیتی مرد اینکار
که از گیتی همینش کار باشد
در هر چه میکنم نظر از چشم عبرتی
در وی مشرح است ز توحید صد دلیل
بگذر تو از دلیل و به مدلول راه بر
او را از او شناس نه از بحث و قال و قیل
مولوی
از پدرآموز ای روشن جبین
ربنا گفت و ظلمنا پیش از این
نه چو ابلیسی که بحث آغاز کرد
که بدم من سرخ رو کردیم زرد
رنگ رنگ تست و صباغم تویی
اصل جرم و آفت داغم تویی
هین بخوان رب بما اغویتنی
تا نگردی جبری و گردم تنی
بر درخت جبر تا کی برجهی
اختیار خویش را یکسو نهی
همچو آن ابلیس و ذریات او
با خدا در جنگ و اندر گفتگو
داند او کو نیکبخت و محرم است
زیرکی زابلیس و عشق از آدم است
زیرکی بفروش و حیرانی بخر
زیرکی کوریست حیرانی بصر
عقل قربان کن بقول مصطفی
حسبی اللّٰه گو که اللّٰه کفی
همچو کنعان سر ز کشتی وامکش
که غرورش داد نفس زیرکش
کاشکی او آشنا ناموختی
تا طمع در نوح و کشتی دوختی
رستگی زین ابلهی داری، هوس
خویش را ابله کن و میرو به پس
اکثر اهل الجنه البله ای پسر
بهر این گفتست سلطان البشر
ابلهی نه کو به مسخرگی تو دوست
ابلهی کو واله و حیران اوست
ابلهانند آن زنان دست بر
از کف ابله وزرخ یوسف به در
عقل را قربان کن اندر راه دوست
عقلها آید از آن سویی که اوست
زین سر از حیرت اگر عقلت رود
هر سر مویت سر عقلی شود
غیر این عقل تو حق را عقلهاست
که بدان تدبیر اسباب شماست
غیر از این معقولها معقولها
یابی اندر عشق با عز و بها
عشر امثالت دهد تا هفتصد
چون ببازی عقل در عشق صمد
ذیل آیه یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا (1)، هرگاه فاسقی خبری برای شما آورد تفحص کنید تا حقیقت آن برای شما آشکار شود.
بیضاوی تبینوا را به معنای فتعرفوا و تفصحوا معنا کردهاست. وی نیز افزودهاست رسول خدا ولید بن عتبه را به عنوان جمع آوری صدقات نزد قبیله بنیمصطلق فرستاد. ولید سابقه عداوت با این قبیله داشت، مردم که خبر آمدن نماینده پیامبر را شنیده بودند به استقبال شتافتند. ولید تصور کرد آنان برای جنگ آمدهاند. با همین تصور بازگشت و به رسول خدا گفت: قبیله همه مرتد گشته و آماده کارزار شدهاند. رسول خدا آماده جنگ شد که آیه مزبور نازل شد و ضمن بیان فسق ولید، تأنی پیامبر را خواستار شد.
مفهوم آیه پذیرش خبر عادل بدون تفحص است چرا که وقتی شرطی ذکر شد، اگر شرط نبود، مشروط نیز از بین میرود. حمزه و کسایی فتثبتوا خواندهاند، یعنی وقتی فاسقی خبر آورد، توقف کنید تا مسأله برای شما روشن شود. مراد از اسم فاعل (فاسق) معنای واحد و وصف عنوانی با هم است، لذا آنچه که در پایان آیه آمدهاست، علت تأنی است. یعنی اگر فاسق واحد آمد، تبین لازم است نه اینکه تبیّن متعلق به مطلق فسق شود؛ چرا که در این صورت عمل بر طبق شیاع باطل میباشد چرا که جایی برای تأنی و دقت باقی نمیماند.
علاوه اینکه لزوم تأنی در آیه مربوط به خبری است که منجر به قتل و خونریزی میشود.
و اگر خبر از اخباری باشد که موجب قتل نمیشود، تبین هم لزومی نخواهد داشت.
پس استدلال به آیه برای حجیت خبر واحد عادل است نه غیر آن، لذا حرف برخی اصولیین قابل دقت است.
در تفسیر آیه وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْهٰا وَ تَرَکُوکَ قٰائِماً قُلْ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ
1) 1) - حجرات، 6.
وَ مِنَ التِّجٰارَةِ وَ اللّٰهُ خَیْرُ الرّٰازِقِینَ. (1)اگر بگویند: چرا در ابتدای آیه تجارت بر لهو و در آخر آیه لهو بر تجارت مقدم شدهاست؟ گوییم چون تجارت مورد توجه است و آنها که از نماز دست برداشتند، به تجارت روی آوردند.
حرف آیه این است که برخی برای حفظ دین زحمتی نمیکشند و در امورات دینی ثباتی ندارند، اگر دنیا به آنها روی آورد از عبادت خدا دست بر میدارند. حتی اگر لهوی پیش آید که نفع آن از تجارت کمتر است باز به جانب آن میروند بههمین علت تجارت مقدم شدهاست. ولی چرا در آخر آیه لهو مقدم شدهاست، باید گفت اقتضای کلام ترقی از پایین به بالا است، چرا که میخواست بگوید پاداش جزیل خدا برتر از نفع حقیر مورد نظر آنان است.
حجاج در خطبه خود میگفت: خدایا ما را به تحصیل آخرت واداشتی و امور دنیا را کفایت کردی، ای کاش آخرت ما را متکفل میشدی و ما را به طلب دنیا مأموریت میدادی.
حسن بصری این را شنید و گفت: این حکمتی است که گمشده مؤمن است و از دل منافقی درآمدهاست.
حکیمی گوید: بهترین کارها، حفظ آبروی خود با ثروتی است که در دست دارد.
هر گاه با کسیکه پایینتر از توست همنشینی کردی، لازم است بهتر خود را حفظ کنی.
از پند دوست پرهیز نکن و به بد و خوب آن پند توجه ننما.
از معاشرت با افراد نادان بپرهیز، تا شوکت تو حفظ شود.
کسی که بر چیزی اندک خشم گیرد، از چیزی کم خشنود میشود.
سکوت در برابر احمق، جواب اوست.
1) 1) - جمعه، 11.
در برابر انسان پست خضوع نکن، که او به تو چیزی نمیدهد.
سفیان ثوری گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: سلامتی آنقدر عزیز الوجود است که خواستهاش مخفی شدهاست. هرگاه وجود پیدا کنی، به گمنامی بپرداز، اگر نتوانستی در خلوت بسر ببر هرچند خلوت چون گمنامی نیست، اگر نتوانستی سکوت کن، هرچند سکوت چون خلوت نیست، و اگر نتوانستی حرف گذشتگان نیکو را بیان کن، نیکبخت کسی است که در خود احساس خلوت کند.
از رابعه عدویه پرسیدند: کی بنده از خدا خشنود است؟ گفت: زمانی که خوشی او در غم چون خوشی او در آسایش باشد.
از او (رابعه عدویه) پرسیدند: اشتیاق تو به بهشت چگونه است؟ یا چرا با اینکه ادعای محبت خدا میکنی به بهشت علاقمندی؟ در پاسخ گفت: اول همسایه بعد خانه!
رابعه گوید: هر عمل شایستهام را کوچک شمردم.
زاهدی گوید: به دنیا به چشم اهانت بنگر، چرا که بهترین چیزهاکه به شما میدهد، پرزیانترین آنهاست.
امام شافعی گوید: خدا را بندگان زیرکی است که دنیا را طلاق گفته و از آسیبهای آن در اضطراب هستند، به دنیا نگریستند، و چون فهمیدند دنیا محل آسایش زندگان نیست، آن را چون دریایی تصور کردند که کار نیک چون کشتیهای در آن است.
ان اللّٰه عباداً فطنا
طلقوا الدنیا و خافوا الفتنا
نظروا فیها فلما علموا
انها لیست لحی وطنا
جهلوها لجة واتخذوا
صالح الاعمال فیها سفنا
در تفسیر آیه وَ یُنَجِّی اللّٰهُ الَّذِینَ اتَّقَوْا بِمَفٰازَتِهِمْ (1)، آمده است: در قیامت عمل شایسته در برابر نیکوکار مجسم میشود و به آدمی وقتی گرفتاریهای آخرت را میبیند، میگوید: بر من سوار شو چون در دنیا خیلی بر تو سوار بودم. نیکوکار بر اوسوار میشود و از گرفتاریها نجات مییابد.
بزرگی میگوید: کسی از مقام بزرگواری برخوردار میشود که یکی از دو صفت را دارا باشد، یا به مردم ننگرد و جز خدا را نبیند و اعتقاد داشتهباشد که غیر خدا توان رساندن نفع به او ندارند، یا مردم را از دل بیندازد و از اینکه مردم او را در چه حالی میبینند ناراحت نشود.
عارفی گفتهاست:
ما را خواهی جمله حدیث ما کن
خو با ما کن ز دیگران خو واکن
ما زیباییم یاد ما زیبا کن
با ما تو دو دل مباش دل یکتا کن
یکی از فرزندان پیامبر، از سوز دل خود میسراید و میگوید: ما بستگان پیامبر محنت کشندگانی هستیم که از آغاز جام بلا بهدست گرفته و سرکشیدهایم، رنج ما قدیمی است و اول و آخر ما محنت کشیدهاست. مردم در جشنها مسرورند و ما در تمام زندگی بیمناک هستیم.
نحن بنوا المصطفی ذوومحن
یجرعها فی الحیوة کاظمنا
قدیمة فی الزمان محنتنا
اولنا مبتلی و آخرنا
یفرح هذا الوری بعیدهم
و نحن اعیادنا ماتمنا
الناس فی الامن والسرور ولا
یأمن طول الحیاة خائفنا
خدا به عزیر پیامبر فرمودهاست: اگر نخواهی تو را مشهور کنم، و سر زبانها بیندازم، تو را در محضر خود و در ردیف متواضعان میدانم.
1) 1) - زمر، 61.
پرستو لانهی خود را از گل و مو میسازد و از همان مو میخورد، و از خوراک آدمیان نمیخورد. شاعری گفته از هرچه در اختیار مردم است دوری کن تا همه تو را دوست داشتهباشند، مگر نمیبینی که پرستو خوراک مردم را بر خود حرام کرده و بههمین خاطر در خانههایشان چون پیش زاده (ربیبه) اقامت دارد.
کن زاهداً فیما خوته یدالوری
تضحی ای کل الانام حبیبا
او ماتری الخطاف حرم زادهم
فغداً مقیماً فی البیوت ربیباً
بزرگی گفته: باید برای لغزش دوستت، هفتاد عذر بیاوری. هرگاه دلت آسوده نشد به قلب خود بگو چقدر تیره دل هستی؟ با اینکه برادرت هفتاد عذر آورده، باز هم عذر او را نمیپذیری؟ با اینحال تو خود را مورد سرزنش قرار میدهی نه او را.
ابوسعید
دل از نظر تو جاودانی گردد
غم با الم تو شادمانی گردد
گر باد بدوزخ برد از کوی تو خاک
آتش همه آب زندگانی گردد
ای نه دله ده دله هر ده یله کن
صراف وجود باش و خود را چله کن
یک صبح به اخلاص بیا بر در دوست
گر کام تو برنیارد آنگه گله کن
پدرم به خط خودش نوشته: زمینی است، درختی بلند قامت دارد که ارتفاع آن برای ما نامعلوم است گنجشکی در نیمه روز که خورشید در اول درجه جدی بوده و در شهریست که عرض آن بیست و یک درجه است از سر همان درخت به سوی زمین به حرکت آمد و در یک نقطهای از سایهی آن درخت به زمین نشست.
صاحب آن زمین از بیخ درخت را تا همان نقطه که گنجشک نشسته بود به زید و از همان نقطه تا کنار سایه به عمرو و از کنار سایه تا برابر با سایه ارتفاع درخت را به بکر فروخت و بالاخره نهایت مایملک خود را به عنوان فروش در اختیار نامبردگان گذارد. طولی نکشید درخت از ریشه کنده شد و مقدار سایه و محلی که گنجشک روی زمین قرار گرفته بود، نامعین گشت. اینک لازم است مساحتی را که نامبرده به خریداران فروخته تسلیم آنان
نماییم.
مهم آنست که میخواهیم طول درخت و سایه و فاصله بیخ درخت را تا نقطهای که گنجشک در آن نشسته بود تعیین شود تنها رقمی که از این رویداد داریم آن است که گنجشک به اندازه پنج ذراع از سر درخت به زمین پرواز کرده و اینکه عدد ذراعهای هر یک از مقادیر مجهول، عدد صحیح بودهاست. گذشته از این، نظر ما آنست که این مجهولات را بدون کمک گرفتن از قواعد مقرره در حساب از قبیل جبر و مقابله و خطایی و امثال اینها تعیین کنید اکنون راه حل چیست؟
تا اینجا طرح مسئله به طوری که از خط پدرم بوده نقل کردم و تصور من این است پرسش را خود ایشان مطرح کردهباشد. اکنون پاسخ آن به طوری که به ذهن من میرسد این است: نظر به اینکه مسافت طیران گنجشک وتر قائمه ایست که مربع میشود یکی از آنها 16 و دیگری 9 و بالاخره یکی از دو ضلع محیط بقاعده چهار و دیگری سه است و سایه نیز 4 است زیرا ارتفاع خورشید در آن وقت و در آن عرض 45 بوده و باقی از تمام عرض است که 69 باشد که هرگاه 24 از آن کم شود که میل کلی است و در محل خود ثابت شده ظل ارتفاع 45 میباشد و ناچار مساوی با شاخص است از این تحقیق بدست میآید حصه زید از آن زمین سه ذراع و سهم عمرو یک ذراع و سهمیه بکر چهار ذراع است.
البته در برهانی که برای مساوات ظل با ارتفاع 45 با شاخص ایراد کرده یک نوع سهل انگاری بکار رفته و ما در بخشی از تحقیقات خود بر رساله اسطرلاب به این موضوع اشاره کردهایم. در عین حال نظر به اینکه تفاوت ناچیز است اشکالی ندارد و برای پاسخ این مسأله کافی است.
در کافی با سند حسنه از امام صادق علیه السلام نقل شدهاست: قرآن عهد خدا با خلق است، بر آدمی لازم است که به عهد خدا توجه کند و هر روز پنجاه آیه آن را بخواند.
امام سجاد علیه السلام میفرماید: آیات قرآن خزینههای خداست لازم است هر گنجینهای باز شود، در آن دقت شود.
نخستین ماه رومی تشرین اول است که آغاز سال است و ابتدای آن در این روزگار اواسط
میزان است. کوشیار در زیج موسوم به جامع مینویسد: نامهای ماههای رومی سریانی است نه رومی، و رومیها برای ماههای خود، نامهای دیگری انتخاب کردهاند و اول تشرین اول آغاز سال سریانیها است. آغاز سال رومی، اول کانون ثانی است که در این زمانه، بیستم درجات جدی است. چنانکه مولانا عبدالعلی در شرح زیج آوردهاست.
کوشیار در زیج جامع نوشته، شباط که از ماههای رومی است، با شین است ولی جوهری با سین گفته و محقق بیرجندی گفته شباط معرب سباط است.
حرف محقق بیرجندی بر پایه سایر کلماتی چون کاسان و ابریسم و طست است که معرب کاشان و ابریشم و طشت هستند. البته در تعریب، تغییر لازم نیست.
خدا به موسی وحی رساند ای موسی لباست کهنه و دل تو تازه باشد. اگر بین مردم ناشناس باشی، فرشتگان آسمان تو را خواهند شناخت.
سلطانی همنشین حکیمی شد که علف میخورد و همین غذای او بود. سلطان گفت: اگر خدمت سلطان کردی به علفخواری مبتلا نمیشدی. حکیم گفت: اگر تو هم علف میخوردی به خدمت سلاطین نیازمند نمیشدی.
افلاطون گوید: شاه تو را به خدمت نمیخواند مگر اینکه چیزی افزوده بر خودش در تو میبیند. او تو را انبری میخواهد که با آن آتش بگیرد، چون نمیتواند با دست خود آتش را بگیرد. پس بکوش که به اندازه زیادتی تو بر او، وظیفهات را انجام دهی.
همچنین گوید: کسیکه خوبیهایی را که در تو نیست ستایش کند و از تو خشنود باشد؛ هم او گاه خشم از تو نکوهشایی کند که در تو نباشد.
بطلمیوس میگوید: بر دانشمند لازم است هر وقت فکر نافرمانی خدا در او ایجاد شد، از پروردگارش شرم کند.
همچنین بطلمیوس میگوید: خدا در موقع آسایش، انسان را از فضیلت بهرهمند نموده و
در ناراحتی، از ثواب و پاداش آن متنعم کرده.
کافی روایت حسنهای از امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرمود: بهترین عمل نزد خدا عمل دائمی است، هرچند کم باشد.
در روضه کافی روایت صحیحهای از محمد بن مسلم، از امام باقر علیه السلام نقل شده که امام فرمود: نخستین مخلوق آب بود، که خدا عرش خود را بر فراز آن قرار داد، سپس آب به فرمان خدا به شکل آتش درآمد، پس از آن آتش خاموش شد و از آن دودی در فضا پراکنده شد و خدا آسمانها را از آن دود آفرید و زمین را از خاکستر خلق کرد.
ثروتمندی از اهالی بصره به ساختن عمارت پرداخت. در همسایگی وی پیرزالی بود که خانهاش بیست دینار بیشتر ارزش نداشت. ثروتمند برای اینکه ابعاد خانهاش مربع باشد حاضر شد آن منزل را از پیر به دویست دینار بخرد ولی او نمیپذیرفت. ثروتمند ناراحت شد و گفت: پیداست که سفیه هستی و لازم است قاضی تو را از دسترسی به اموالت بهخاطر سفاهت ممنوع نماید. پیرزال به قاضی گفت: قاضی باید آنکه خانه بیست دیناری را به دویست دینار میخرد سفیه بداند و از تصرف در اموال ممنوع نماید. قاضی و حاضران ساکت ماندند و آن پیر تا از دنیا رفت خانه را از دست نداد.
زاهدی بغدادی بنام رویم، قاضی شهر شد. جنید مطلع شد و در ملاقات با او گفت: هرکه میخواهد سرّ خود را نزد کسی به امانت گذارد که افشا نکند، نزد رویم بگذارد. زیرا او راز خود را که محبت دنیا بود، چهل سال پوشیده نگه داشت.
حسن بصری از امام صادق علیه السلام نقل کرده که: قرآن با حزن نازل شد، شما نیز با حزن بخوانید.
همچنین از امام صادق علیه السلام نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: قرآن را با لحن و صدای عربی بخوانید و از صدای فاسقان بپرهیزید، بزودی مردمی میآیند که قرآن را با غنا میخوانند، صدای قرآن از گودی گلویشان تجاوز نمیکند، دلهای آنها و هرکه از صدای آنها
به شگفت آید، مقلوب است.
سعید بن یسار گفتهاست: به امام صادق علیه السلام گفتم: غلام شما سلیم میگوید: از قرآن جز سوره یس را نمیداند، همان را بخواند یا بقیه را فراگیرد، فرمود: همان را بخواند مانعی ندارد.
امام صادق علیه السلام فرمودند: خواندن سوره ملک مانع عذاب قبر است و من پس از عشا همانطور که نشستهام آن را میخوانم.
من لا یحضره الفقیه از امام صادق علیه السلام نقل میکند که: در یاری خدا از بندهی مؤمن همین کافی است که آن مؤمن ببیند دشمنش به گناه مشغول است.
در کافی آمدهاست که امام صادق علیه السلام شِکَر صدقه میداد، عرض کردند شِکَر صدقه میدهی؟ فرمود: از شیرینیها بهتر از این را دوست ندارم و میخواهم بهترینها را صدقه دهم.
من لا یحضره الفقیه به نقل از امام صادق علیه السلام آوردهاست که: کسیکه خدا او را از ذلت نافرمانی به عزت فرمانبری از خدا برساند، او را بدون ثروت، توانگر، و بدون عشیره عزیز؛ و بدون انیس، به خود مأنوس کردهاست. و هرکه از خدا بیمناک باشد خدا همه چیز را از او بیمناک خواهد ساخت. و کسیکه از خدا نترسد، خدا او را از همه چیز میترساند. و کسیکه به اندک روزی قانع باشد خدا به عمل کم او خشنود است.
کسی که از کسب معیشت شرم نکند، کسب برای وی آسان باشد و خانوادهاش بهرهمند شوند. کسیکه از دنیا دوری کند، خدا حکمت را بر دل او پایدار کند و زبانش را به کلمات حق گویا گرداند و عیبهای دنیا را به او مینمایاند و او را با سلامتی به دارالسلام میبرد.
از امام صادق علیه السلام در روضه کافی آمدهاست: اگر کسی خوابی بد دید، به پهلوی دیگرش
بغلتد و بگوید: إِنَّمَا النَّجْویٰ مِنَ الشَّیْطٰانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَیْسَ بِضٰارِّهِمْ شَیْئاً إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ . (1)
همچنین بگوید:
عذت بما عاذت به الملائکة المقربون و الانبیائه المرسلون و عباده الصالحون من شر ما رأیت و من شر الشیطان الرجیم . (2)
بزرگی گوید: وای بر کسیکه آخرتش را برای سامان دادن دنیایش، تباه کند، چنین کسی از دنیایی که آبادش کرده دور و به آخرتی که تباهش نموده نزدیک میگردد.
گویم
صمت عادت کن که از یک گفتنک
میشود زنار این تحت الحنک
گوش بگشا لب فرو بند از مقال
هفته هفته ماه ماه و سال سال
خامشی را آنقدر کن ورد جان
که فراموشت شود لفظ زبان
رنج راحت دان چو شد مطلب بزرگ
گرد گله توتیای چشم گرگ
بطلمیوس میگوید: ایمنی، وحشت تنهایی را میبرد، چنانچه ترس، انس با جماعت را میبرد.
وزیر، ابوالحسن علی بن عیسی، همواره دوست داشت، اظهار فضل کند. روزی قاضی ابوعمرو که لباس فاخری پوشیده بود بر او وارد شد. وزیر به او گفت: ابوعمرو لباس پیش شکافتهات را چند خریدهای؟ قاضی گفت: به صد دینار. وزیر گفت: من جامهام را به بیست دینار خریدهام، قاضی گفت: وزیر میخواهد خود را با مبلغ ناچیزی به لباسهای خوب بیاراید و ما میخواهیم با قیمت گران لباس فاخر بپوشیم. علاوه اینکه ما با مردم سروکار داریم، هر کس میخواهد شکوهش در دل باشد باید این لباس را بپوشد؛ ولی وزیر که با
خواص رفت و شد دارد، حاجتی به لباس گران ندارد، چون آنان میدانند وزیر توانایی تهیه لباس فاخر را دارد.
یکی از خلفاء کسی را سالیان طولانی حبس کرد، وقت وفاتش نامهای به خلیفه نوشت و به زندانبان گفت هر وقت از دنیا رفتم، نامه را به خلیفه برسان. پس از مرگ، زندانبان نامه را به خلیفه داد در آن چنین نوشته بود: ای بیخبر، دشمن رفت، مدعی علیه نیز به دنبالش رفت، منادی جبراییل است و داوری بینه نمیخواهد.
مولوی
اوست دیوانه که دیوانه نشد
این عسس را دید و در خانه نشد
عقل من گنج است و من ویرانهام
گنج اگر ظاهر کنم دیوانهام
کان قند و نیستان شکرم
بر زمین میرویم و خود میخورم
علم گفتاری که آن بیجان بود
عاشق روی خریداران بود
علم گفتاری و تقلیدیست آن
کز برای مشتری دارد فغان
مشتری من خدایست و مرا
میکشد بالا که اللّٰه اشترا
رو خریداران مفلس را بهل
چه خریداری کند یک مشت گل
یارب این بخشش نه حد کار ماست
لطف تو باید که گردد کار راست
باز خر مارا از این نفس پلید
کاردش تا استخوان ما رسید
حافظ
گفتم از کوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
هلالی
لذت دیوانگی در سنگ طفلان خوردنست
حیف از آن اوقات مجنون را که در هامون گذشت
رضی الدین علی لالا
نام وی رضی الدین علی لالا غزنوی است که در سال 642 از دنیا رفتهاست.
هم جان به هزار دل گرفتار تو است
هم دل به هزار جان خریدار تو است
اندر طلبت نه خواب یابد نه قرار
هر کس که در آرزوی دیدار تو است
جامی در اوائل«ثلث» و آخر «نفحات» میگوید: رضی الدین به هند رفت و در آنجا با ابورضا رکن همنشین شد، ابوالرضا شانهای که میگفت شانهی رسول خداست به او عطا کرد.
نویسنده نفحات میگوید: این شانه بعد از آن نزد علاءالدوله سمنانی بود و ممکن است از رضی الدین به وی رسیدهباشد. علاءالدوله آن را در پارچهای پیچید و آن را در میان ورقی گذاشت و بر آن با خط خود نوشت: این شانهای است از شانههای رسول خدا و این پارچه همان است که از ابوالرضا رکن به این ناتوان رسیدهاست. علاءالدوله هم به خط خود نوشته بود: این شانه امانت بود از رسول خدا که بهدست رضی الدین لا لا برسد.
البته آنچه مؤلف نفحات نوشته خالی از تأمل نیست ... در قاموس آمدهاست که رکن از یاران پیامبر نبوده بلکه دروغگویی هندی است که پس از ششصد سال در هند مدعی شد به همنشینی پیامبر رسیدهاست...
وقتی هدبه عذری (در برخی نسخهها هدیه عذری آمدهاست) را برای کشتن میبردند به زنش گفت: اگر من مردم، شوهر نکن و دماغ خود را ببر تا کسی فریفته چهره تو نشود. زن فوراً دماغ خود را برید و گفت: آسودهباش، هدبه گفت: مرگ اکنون بر من گوارا است.
ابندهان بهخاطر شادی از سلامتی یکی از حکام به او نوشت: مردم برای سلامتی تو نذر کردند که روزه بگیرند، و من نذر کردم افطار کنم، زیرا بهبودی تو عید است و روزه عید هرچند نذری باشد، باطل است.
نذر الناس یوم برئک صوما
غیر انی نذرت وحدی فطرا
عالما ان یوم برئک عید
لا اری صومه و ان کان نذرا
خواجه عبداللّٰه انصاری گوید: فریاد از معرفت رسمی و حکمت تجربتی و محبت عاریتی و عبادت عادتی.
زنان ریسمانهای شیطان هستند.
نگاه ناروا، زنای چشم است.
صدقه با خویشان هم صدقه است و هم صله رحم.
ایمان بر دو بخش است، بخشی شکر نعمت است و قسمی صبر.
صدف وار باید زبان در کشیدن
که وقتی که حاجت بود در چکانی
عطار
اصمعی میرفت در راهی سوار
دید کناسی شده مشغول کار
نفس را میگفت ای نفس نفیس
کردمت آزاد از کاری خسیس
هم ترا دائم گرامی داشتم
هم برای نیکنامی داشتم
اصمعی گفتش که باری این مگو
این سخن با وی تو ای مسکین مگو
چون تو هستی در نجاست کارگر
هین چه باشد در جهان زین خوارتر
گفت آنکو خلق را خدمت کند
کار من صد ره ازو بهتر بود
شهریاری بر درباری غضب کرد، وزیر هم فوراً نام او را از دیوان حقوق انداخت. شاه گفت:
نام او را حذف نکن که خشم من با همت شاهانهام منافات ندارد.
از شخصی صوفی پرسیدند: چرا خدا خود را خیرالرازقین نامیدهاست؟ گفت: چون هرکه نعمت او را کفران کند، قطع نمیکند.
کسی نامهای به دوستش نوشت و از او تقاضای چیزی کرد، رفیقش نوشت: دستم تهی است تا جایی که یک پیمانه گندم هم ندارم. رفیقش در پشت همان نامه نوشت: اگر راست گفتی خدا تو را تکذیب کند (یعنی ثروتمند کند) و اگر دروغ گفتی، خدا تو را تصدیق کند (یعنی تو را فقیر کند).
مولوی
گر ترا از غیب چشمی باز شد
با تو ذرات جهان همراز شد
نطق خاک و نطق آب و نطق گل
هست محسوس هواس اهل دل
هر جمادی با تو میگوید سخن
کو ترا آن گوش و چشم ای بوالحسن
گر نبودی واقف از حق جان باد
فرق کی کردی میان قوم عاد
جملهی ذرات در عالم نهان
با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیر و باهشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
از جمادی سوی جان جان شوید
غلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدت
وسوسهی تأویلها بزدایدت
چون ندارد جان تو قندیلها
بهر بینش کردهای تأویلها
سعدی
برو دامن از گرد عصیان بشوی
که ناگه ز بالا ببندند جوی
گر آیینه از آه گردد سیاه
شود روشن آیینه دل ز آه
هنوز از سر صلح داری چه بیم
در عذر خواهان نبندد کریم
خسرو
آه که فرصت همه بر باد رفت
عمر نه بر قاعده داد رفت
باغ جهان بوی وفایی نداشت
سبزه او مهر گیاهی نداشت
چرخ ستمگر ز ستم بس نکرد
عمر چنان رفت که رو پس نکرد
ولی دشت بیاضی
از یار دلا بسی ستم خواهی دید
خواری بسیار و لطف کم خواهی دید
هر کس که رخش بدید جز خون نگریست
چشمی داری ولی تو هم خواهی دید
همهی اجزای جهان زنده است و سخن میگوید و هر چیز خدا را تسبیح مینماید ولی شما تسبیح آنها را نمیدانید. البته نطق برخی قابل فهمیدن است مانند دو انسان همزبان و نطق برخی شنیده میشود ولی قابل فهم نیست مانند نطق دو انسان با دو زبان، برخی موجودات نیز صدایشان شنیده میشود ولی قابل فهم نیست، کسیکه در حجاب است صداهای تسبیح را نمیشنود و نمیفهمد، و آنان که از حجاب بیرون آمدهاند همه را میشنوند و میفهمند.
مولوی
چون بت رخ تست بت پرستی بهتر
چون باده ز جام تست مستی بهتر
از هستی عشق تو چنان نیست شدم
کان نیستی از هزار مستی بهتر
کسی به دیگری گفت: برای خواستهی ناچیزی نزد تو آمدهام. در پاسخ گفت: برای برآورده شدن آن نزد مردکی برو.
دیگری به کسی گفت: برای خواسته ناچیزی نزد تو آمدهام، در پاسخ وی گفت: بگذار تا بزرگ شود.
از رویم پرسیدند صوفی کیست؟ گفت: کسی است که نه مالک چیزی میشود و نه خود مالک چیزی است. نیز گفتهاست: تصوف یعنی برتر ندانستن یکی از دو چیز.
سمنون محب میگوید: نخستین وصال عبد با حق این است که از خود بگذرد، و نخستین دوری عبد با حق این است که با خود باشد.
در حدیث آمدهاست: برادرت را چه ظالم و چه مظلوم باشد یاری کن، گفتند: چگونه ظالم را یاری کنیم؟ فرمود: او را از ظلم باز دار.
گفته شده که بسیار چیزی را یاد کنید که لذتها را پایان میدهد.
علت سستی در کار، نشناختن آن است.
روزی ابنفارض، شاعر عرب، در ساحل دجله بود و در دستش شاخی بود که به ران خود میزد، به طوری که آن را مجروح کرد ولی نمیدانست. او همینطور بر خود میزد و در آن حال این اشعار را سرود؛ دلی داشتم که با آن زندگی میکردم، در گذر زمان آن را از دست دادم، خدایا آن را به من باز گردان که سینهام در بدست آوردن آن تنگ شدهاست، من تا آخرین رمقم تقاضای دادرسی دارم، ای فریاد رس، به داد من برس.
کان لی قلب اعیش به
ضاع منی فی تقلبه
ربّ فاردده علیّ فقد
ضاق صدری فی تطلبه
فاغیث مادام بیرمق
یا غیاث المستغیث به
روزی نیز گفت: با اینکه از من خبرداری، باز هم مرا آزمایش کن چون مطمئن هستم که از غیر تو عایدی ندارم پس هر آزمایشی میخواهی انجام ده.
ترید منی اختبار سری
و قد علمت المراد منی
و لیس لی فی سواک حظ
فکیف ماشئت فاختبرنی
همان لحظه ادرار او بند آمد و درد شدیدی گرفت ولی او مدتها بر این درد صبر کرد. شبی یکی از دوستانش او را در خواب دید که او از خدا شفای خود را میخواهد. وقتی دوستش خواب را برای او تعریف کرد، ابنفارض فهمید که خدا او را به آداب عبودیت تأدیب میکند و عجز و ناله از او میخواهد. او از خانه خارج شد و هر وقت به مکتب خانهای میرسید به بچهها میگفت برای عموی دروغگوی خود دعا کنید.
آمدهاست برای رسیدن به خواستههااز کتمان کردن کمک بگیرید.
سید محمد جامه باف
شاطر بچهای که نکته بر باد گرفت
صد ملک دل از حسن خدا داد گرفت
بالا روی از دود دل من آموخت
وز چشم ترم قطره زدن یاد گرفت
درویش دهکی
مرا چه حد سخن پیش آن جمال و قداست
که صد هزار صفت گر کنم یکی ز صداست
بد است خوی تو ای جان که بد همی گویند
رخت که هست نکو گفت هیچ کس که بد است
گفتهای درویش جان ده در طریق عاشقی
کار دشواری بفرما این خود آسان من است
از غم صورت شیرین به قیامت فرهاد
صد قیامت کند آندم که رود کوه بباد
میکند پروانه ترک جان و میسوزد روان
تا نبیند شمع خود را مجلس آرای کسان
اگر زمن طلبی جان چنان بیفشانم
که آب در دهن حاضران بگردانم
مرا ز عشق نه عقل و نه دین و نه دنیاست
چه زندگیست که من دارم این چه رسوایی است
حدیث شوق همین بس که سوختم بیدوست
سخن یکی است دگرها عبارت آرایی است
حسن دهلوی
در عرصات همچنان روی گشاده اندرآ
تا بدعا بدل شود دعوی دادخواه تو
هر گنهی که میکنی عذر که میکند طلب
این همه طاعت حسن گرد سر گناه تو
مهری
حل هر نکته که بر پیر خرد مشکل بود
آزمودیم به یک جرعهی می حاصل بود
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می
در هرکس که زدم بیخود و لایعقل بود
خواستم سوز دل خویش بگویم با شمع
بود او را به زبان آنچه مرا در دل بود
دولتی بود ز وصل تو شبی مهری را
حیف و صد حیف که بس دولت مستعجل بود
ابوسعید
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگر باره بخوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
خان احمد
از گردش چرخ واژگون میگریم
وز جور زمانه بین که چون میگریم
با قد خمیده چون صراحی شب و روز
در قهقههام و لیک خون میگریم
گویند
آفاق به پای آه ما فرسنگی است
وز نالهی ما سپهر دود آهنگی است
در پای امید ماست هر جا خاری است
بر شیشه عمر ماست هر جا سنگی است
معلم ثانی
اسرار وجود خام و ناپخته بماند
وآن گوهر بس شریف ناسفته بماند
هر کس ز سر قیاس چیزی گفتند
وآن نکته که اصل بود ناگفته بماند
جامی
حسن خویش از روی خوبان آشکارا کردهای
پس به چشم عاشقان خود را تماشا کردهای
زاب و گل عکس جمال خویشتن بنمودهای
شمع گل رخسار و ماه سر و بالا کردهای
جرعهای از جام عشق خود به خاک افکندهای
ذوفنون عقل را مجنون و شیدا کردهای
گر چه معشوقی لباس عاشقی پوشیدهای
آنکه از خود جلوهای بر خود تمنا کردهای
بر رخ از مشک سیه مشکین سلاسل بستهای
عالمی را بستهای زنجیر سودا کردهای
موکب حسنت نگنجد در زمین و آسمان
در درون سینه حیرانم که چون جا کردهای
میکنی جامی کم اندر عشق اسم و رسم خویش
آفرین بادا بر این رسمی که پیدا کردهای
بیکسی
گفت دیروز طبیبی که تب یار شکست
لله الحمد که امروز به صحت پیوست
خسرو
لبت به خنده مرا میکشد چه بدبختم
که داده خوی اجل بخت من مسیحا را
عارفی به ثروتمندی گفت: طلب دنیای تو چگونه است، ثروتمند گفت: بسیار. عارف
پرسید به هرچه خواستهای رسیدهای؟ ثروتمند پاسخ داد: خیر. عارف پرسید: عمری در طلب دنیا بودهای به آن نرسیدی، حال تو با آنچه که در طلب آن نبودهای چه خواهد بود؟
پرسش و پاسخ این عارف را در ضمن حکایتی در کتاب سوانح حجاز چنین به نظم آوردهام:
عارفی از منعمی کرد این سؤال
کی ترا دل در پی مال و منال
سعی تو از بهر دنیای دنی
تا چه مقدار است ای مرد غنی
گفت افزون است از عد و شمار
کار من آنست در لیل و نهار
عارفش گفت اینکه بهرش در تکی
حاصلت زان چیست؟ گفتا اندکی
آنچه مقصود است ای روشن ضمیر
برنیامد زان مگر عشر عشیر
گفت عارف اینکه هستی روز و شب
از پی تحصیل آن در تاب و تب
شغل آن را قبلهی خود ساختی
عمر خود را بهر آن درباختی
آنچه زان میخواستی واصل نشد
مدعای تو از آن حاصل نشد
دار عقبا کو ز دنیا برتر است
وز پی آن سعی خواجه کمتر است
چون شود چیزی ترا حاصل از او
خود بگو ای مرد دانا خود بگو
این اشعار را زمانی سرودم که در شهر آمد (بین دجله و فرات) بودم، در آنجا خاطری پریشان، قلبی نگران و چشمی گریان داشتم، چرا که روزگار با من نبود و دوستان را از من جدا کردهبود و اقامت کاروان زیاد شده بود، به طوری که نهایت ناراحتی را فراهم کردهبود.
علت آن بود که برخی از حاکمان تقاضای رشوه میکردند و حرکت کاروان را بههمین علت ممنوع کردهبودند. در آن مکان دوازده شبانه روز گرفتار بودم، نه خوراکی داشتم و نه خوابی، تا اینکه خدا اسباب حرکت ما را فراهم کرد، زمانی که نزدیک بود روح ما برود.
وقتی سلمان فارسی در بستر احتضار بود، اندوهگین به نظر میآمد، علت اندوه او را پرسیدند. گفت: تأسفم از دنیا نیست. ولی رسول خدا از ما تعهد گرفت که باید وسایل زندگی شما به اندازهای باشد که سوارهای برای سفر خود تهیه میکند غصهی من این است که با این همه چیزی که کنار من است، بر خلاف تعهد عمل کردهباشم. آنچه در خانه سلمان بود شمشیر، پشتی از لیف خرما، و کاسهای چوبین بود.
بلال وقتی از حبشه آمد و حضور پیامبر رسید، این شعر را انشاد کرد: در سرزمین ما هر وقت از رفتار نیک میگفتند، رفتار تو را مَثَل میآوردند.
اره بره کنگره
کری کری مندره
عارفی ذیل آیه: وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا... (1)، آوردهاست مراد از سد جلوی روی، آرزوهای طولانی و طمع در ماندگاری است و مراد از سد پشت سر، غفلت از گناهان گذشته و ندامت اندک و طلب آمرزش کم از آنهاست.
زاهدی شنید که کسی میگوید: کجایند زاهدان در دنیا و طالبان آخرت؟ زاهد گفت:
سخن خود را عوض کن و هرکه خواهی برگزین.
به بخشش خدا مطمئن هستم هرچند خود گنه بسیار دارم. عشق به پیامبر و خاندان او را خالص کردهام و همین برای نجاتم کافی است.
وثقت بعفو اللّٰه عنی فی غد
و ان کنت ادری اننی المذنب العاصی
و اخلصت حبی فی النبی و آله
کفی فی خلاصی یوم حشری، اخلاصی
از پیامبر خداست که: در قیامت به اندازه هر روز از روزهای دنیا و به اندازه ساعات هر روز، خزینههایی گشوده میشود؛ خزینهای پر از نور است که بنده از مشاهده آن فرحناک میشود. اگر آن فرح را بر دوزخیان تقسیم کنند از شدت فرح، عذاب قیامت از یادشان برود، آن ساعتی است که خدا را اطاعت کردهاست. و خزینهای تاریک و بد بو و اندوهناک است که اگر آن اندوه را بر اهل بهشت تقسیم کنند، لذت بهشت برای آنها عزا شود، و آن همان ساعت گناه وی بودهاست. خزینهای بر او میگشایند و او آن را خالی میبیند و آن ساعتی بوده که خوابیده یا به کار مباح دنیوی مشغول بودهاست. بنده خدا در آن لحظه ناراحت میشود که چرا به عمل شایستهای آن را پر نکردهاست، و لذا قیامت را یوم حسرت (یوم
1) 1) - یس، 9.
تغابن) نامیدهاند.
إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ، مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ، کشاف در تفسیر آیه میگوید: این آیه نشان میدهد که جن به چشم دیده نمیشود، و برای انسان آشکار نمیشود وی اختیار ندارد که خود را ظاهر کند، و کسیکه ادعای دیدن آنها کند، بیاساس است. ولی فخر رازی میگوید:
آیه هیچ دلالتی بر دیده نشدن جن ندارد، و حرف زمخشری بیاساس است چرا که بسیاری از مردم، جن را دیدهاند و رسول خدا و اولیاء او با جن ملاقات کردهاند. کلام بیضاوی نیز مثل فخر رازی است. او نیز میگوید جن قابل دیدن است.
افلاطون شاگردان خود را به سه دسته تقسیم کردهبود. اشراقیها، رواقیها و مشائیها.
اشراقیها: آن دسته از شاگردان او بودند که لوح عقل آنها از نقش هستی خالی و پرتوهای نور حکمت از لوح نفس افلاطون بدون واسطه شدن عبارت، بر آنها میدرخشید و آنان از اشارتهای استاد بهرهمند میشدند.
رواقیها: آن دسته از شاگردان او هستند که در رواق خانه افلاطون مینشستند و فنون حکمت را از عبارات و اشارات او میگرفتند.
مشائیها: آن دسته از شاگردان بودند که در رکاب او حرکت میکردند و حکمت را در طول راه از او میگرفتند و ارسطو از این دسته است. البته برخی گفتهاند مشائیها کسانی هستند که در رکاب ارسطو حرکت میکردند.
آمدهاست که پیامبر مردم را از قیل و قال باز میداشت، زمخشری در فائق میگوید: یعنی رسول خدا مردم را از حرف زیاد و یاوه گویی باز میداشت.
قیل و قال از قیل کذ و قال کذا، گرفته شدهاست و هر دو فعل هستند که حکایت از «چنین و چنان» میکنند و لذا اعراب اسم گرفتهاند و خالی از ضمیر میباشند. مثلاً گفته شدهاست:
انما الدنیا قیل و قال؛ و گاهی «ال» معرفه بر آنها وارد میشود.
در کتاب نهایه از امام علی علیه السلام آمدهاست که فرمودند: ابدال در شام هستند. آنان از اولیاء و عابدان میباشند. آنان را از آن جهت ابدال خوانند که هر کدام بمیرد دیگری جایگزینش
شود.
نیشابوری در تفسیر آیه سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ... (1)، که در سوره حم سجده آمدهاست، برخی از فتوحات اسلامی از زمان معاویه تا آلب الارسلان و خاصه جنگ آلب الارسلان با قیصر روم را بحث کردهاست و سپس وارد بحث از بدن انسان شده و آن را چون شهر آبادی دانسته که هر مایحتاجی در آن پیدا شود.
همچنین نیشابوری در ذیل آیه وَ لَوْ لاٰ أَنْ یَکُونَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً... (2)، حکایتهایی از تجملات خلفای عباسی و نیز زندگی فقیرانه برخی عابدان را مطرح کردهاست. سپس میگوید: این آیه اعتذار خدا نسبت به اولیاء خود است. یعنی که اگر دنیا را به آنان نداده برای بیاعتباری دنیا بودهاست ولی نعمتهای آخرت را که جاویدان است به آنان عطا کردهاست.
علماء، در اینکه آیا کلام خدا قدیم یا حادث است با قیاس شکل اول به دو نتیجه مخالف رسیدهاند؛ کلام صفت خداست، هر صفت خدا قدیم است پس کلام هم قدیم است. کلام مترتب الاجزاء است. هر مترتب الاجزایی حادث است، پس کلام حادث است. گروههای اسلامی هر کدام در این باره به بحث و بررسی پرداختهاند و اما تحقیق مطلب: کلام بر دو معنی است، کلام نفسی و کلام لسانی. کلام لسانی دو حالت دارد، تکلم بالفعل و تکلم بالقوه؛ این عناوین را با ضد آنها میشناسیم. مثلاً نسیان ضد کلام نفسی است و سکوت ضد کلام لسانی است و لالی ضد کلام فعلی است.
معنی نیز دو مفهوم دارد، مدلول لفظ و چیزی قائم به غیر. اینکه اشعری میگوید مراد از کلام، کلام نفسی است، از این سخن، اشعریان اینگونه برداشت کردهاند که مراد مدلول لفظ است. آنان قائل به حدوث الفاظ شدهاند و البته این عقیده مستلزم لوازم فاسدهی زیادی است از جمله اینکه انکار کلام قرآنی خدا، کافر نیست با اینکه قرآن ضرورتا کلام خداست.
نیز پذیرش این سخن موجب میشود که قرآن قابل معارضه و تحدی نباشد.
پس باید گفت مراد کلام نفسی به معنای دوم (قائم ذات خدا) است، و این همان کلامی است که در قرآن آمده و خوانده میشود و در سینهها محفوظ است و این کلامی غیر از قرائت و کتابت حادث شدهاست. چنانکه مشهور میگویند: قرائت غیر از قرائت شدهاست.
اینکه گفته شود که مرتبة الاجزاء است. درست نیست چرا که معنا در نفس وجود میگیرد، و ترتب و تأخری به آن راه ندارد، چنانچه معنی قائم به نفس حافظ است و ترتبی در آن راه ندارد.
البته ترتب در تلفظ ضرورتاً ایجاد میشود چون ابزار تلفظ یاری نمیرساند.
دلائلی که بر حدوث دلالت دارند، دلیل بر حدوث جمعی است، با این توضیحات میتوان وجه حملی برای شیخ اشعری بیان کرد.
در شرح دیوان نقل شدهاست که قاضی عضد گوید: قاضی عبدالجبار که از معتزله است، در خانه صاحب بن عباد، شیخ ابواسحاق اسفراینی را دید و بر سبیل تعریض گفت: سپاس خدای که فحشا را برداشتهاست. شیخ فوری گفت: سپاس خدایی که در حکومتش جز آنچه بخواهد جاری نمیکند. (1)
ابن معتز گوید: تأسف نخور بر آرزوی حاصل نشده که آینده چون گذشته باقی نیست.
لا تأسفن من الدنیا علی امل
فلیس باقیة الا مثل ماضیة
از شرح دیوان حکماء گویند هر چه موجود است خیر محض است یا خیر او غالب است بر شر او و ترک خیر کثیر برای شر قلیل شر کثیر است. گاه باشد که انگشت مار گزیده باید برید تا باقی اعضاء سالم ماند و در این صورت سلامت مراد است و مرضی و قطع انگشت مراد است و غیر مرضی و اگر بگوییم شر قلیل برای خیر کثیر، خیر کثیر است هم راست باشد.
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
بر صراط المستقیم ای دل کسی گمراه نیست
1) 1) - این پاراگراف در متن کشکول به زبان فارسی نگاشته شده و عیناً منتقل شدهاست.
و تحقیق مقام آنکه خدای حکیم است پس میداند که احسن نظام و اصلح اوضاع در آفریدن عالم چیست و قادر است پس میتواند که بر طبق علم خود عالم را خلق کند و فیاض مطلق است و هیچ بخل در او نیست پس آنچه داند و تواند بجای آورد اکنون میسر نیست که هر جزء از اجزا عالم در حد ذات خود بر احسن اوضاع باشد و ملاحظه کل انسب است از ملاحظه جزء. بنابر این کل باحسن اوضاع مخلوق شده و نزد ایشان قضا و عنایت علم حق است باحسن اوضاع کل و اگر چنین نماید که وضع جزوی از اجزاء بهتر از آنکه هست میتواند بود نه محل مناقشه است و خواجه نصیرالدین گوید: (1)
بر حق حکمی که ملک را شاید نیست
حکمی که ز حکم او فزون آید نیست
هر چیز که هست آنچنان میباید
آن چیز که آنچنان نمیباید نیست
معمار که طرح خانه میکند شاید که بعضی اجزاء را بهتر از آنکه هست طرح تواند اما طرح کل مقتضی آن باشد که جز بر آن طرح واقع نشود که هست. (2)
احمقی دید کافری قتال
کرد از خیر او ز پیر سؤال
گفت هست اندران دو چیز نهان
که نبی و ولی ندارد آن
قاتلش غازی است در ره دین
باز مقتول او شهید گزین
نظر پاک این چنین بیند
نازنین جمله نازنین بیند
فاضلی گفته
از قول حکیمان به جهان در سمر است
نیّر که بود بطالع اندر ضرر است
این کار جهان از آن چنین با خطر است
کاندر درج طالع هر روزه خور است
غزالی
ای عین بقا در چه بقایی که نهای
در جای نهای کدام جایی که نهای
ای ذات تو از جا و جهت مستغنی
آخر تو کجایی و کجایی که نهای
فخر رازی در آغاز کتاب «سرالمکتوم» گوید: ثابت بن قرة در باب سرمه (کحل) مینویسد
حکیمی گفته: سرمهای است که چنان چشم را تقویت بخشد که دور را مانند نزدیک ببیند چنانچه در برابر اوست.
گفته شده یکی از اهالی بابل همان سرمه را به چشم زد و گفت هم ستارگان ثابت و سیار را در جای خودشان دیدهاست و وقتی به اجسام حجیم نگاه میکرد، پشت آنها را میدید. وی میگوید: من و قسطابن لوقا، این سرمه را امتحان کردیم و وارد اطاقی شدیم، او کتابی را در دست داشت و برای ما خواند. ما سطر اول تا آخر آن را به خوبی میدیدیم چنانچه کتاب در دست ما باشد.
همچنین کاغذی را دست گرفتم با اینکه بین ما دیواری فاصله بود هر آنچه او مینوشت ما مینوشتیم و هرچه ما مینوشتیم او مینوشت چنانچه به نوشته نگاه میکند.
میگویند ذرقاء الیمامه، سوارهای را در مسیر سه روز میدید و نوع پرنده را در آسمان دور تشخیص میداد. گفتهاند وی تعداد ماهیانی که در دام صیاد بودند شمرد و گفت شصت و شش تا هستند و همان تعداد بود.
فخرالدین رازی در بعضی اعتقادات خود موافقت معتزله نموده چنانکه در کتاب معالم میگوید عندی ان الملک افضل من البشر و بر این مطلب وجهی ذکر میکند آنکه سماوات نسبت به ملایک چون بدناند و کواکب چون قلب و نسبت بدن به بدن چون نسبت روح بروح است چون اجسام سماوی اشرفاند از اجسام عنصری و ابدان بشری؛ ارواح سماوی که ملایک باشند اشرف است از نفوس انسانی. (1)
فخر نیز در این کتاب اجرای برهانی بر نبوت رسول نزدیک به مذاق حکماء فلاسفه نمودهاست با این عبارت: انسان یا ناقص است که در پایینترین درجات است یا کامل است ولی قدرت تکمیل دیگران را ندارد، مانند اولیاء و یا کامل است و قدرت به کمال رساندن دیگران هم دارد، مانند انبیاء.
کمال و تکمیل در قوه نظری و عمل قابل توجه است، اساس کمالات قوه نظری، شناخت خداست و اساس کمال عملی، اطاعت اوست. هر انسانی که درجات کمال او در این دو حد،
1) 1) - این پاراگراف در متن کشکول به زبان فارسی نگاشته شده و عیناً منتقل شدهاست.
به آخر رسیدهباشد، درجات ولایت او هم کاملترین خواهد بود و آنکه بتواند مردم را به راه نیک اعم از شناخت و عمل بخواند، درجات نبوتی او کاملترین خواهد شد.
پیامبر خدا زمانی مبعوث شد که جهان پر از شرک و کفر بود. مثلاً یهود راه باطلی میرفتند و خدا را مانند خلایق میدانستند و به پیامبران افتراء میبستند و تورات را تحریف میکردند و در همه این امور به آخر رسیده بودند. مسیحیان نیز در تثلیث و تحریف انجیل به آخر رسیده بودند. مجوس هم در دو خدایی بودن اهورا و اهریمن و حلیت ازدواج با مادر و دختر به آخر رسیده بودند. عرب نیز در بت پرستی و تعدی به حق دیگران به آخر رسیده بود. در این موقعیت پیامبر مبعوث شد و با دعوت مردم به شناخت خدا و اطاعت، انقلابی بزرگ ایجاد کرد؛ مردم را از باطل دور و به حق رهنمون ساخت. عقلهارا منور کرد.
دنیا را از دل مردم خارج ساخت و... حال که غرض از فرستادن انبیاء، تکمیل ناقص بود، تا آنان را در قوه نظری و عملی به کمال برساند، با ظهور پیامبر اثر این دو کاملتر شد و بیشتر از ظهور موسی و عیسی بود، لذا من اطمینان دارم که پیامبر اسلام، آقای پیامبران و الگوی برگزیدگان است. (1)
پس از غذا خوردن راه رفتن هرچند یک قدم و پس از حمام خوابیدن هرچند اندکی، پس از جماع، ادرار هرچند یک قطره نیک است.
در مطول از حریری نقل شدهاست که: پیرزالی از دنیا و خرجی خود چنین گلایه میکرد:
از وقتی که زندگی خوب، از بین رفت و سفید و سیاه با من ناسازگار شدند و روز سفیدم زرد، و موی سیاهم سفید شد به حدی که دشمن چشم آبی به روزگار من گریهاش آمد، گاه آن رسیده آرزوی مرگ سرخ یعنی مخالفت نفس کنم.
حریری در درةالغواص گوید: لفظ «بین» منحصر در تثنیه و جمع بودهاست، و بر مفرد داخل نمیشود. مثلاً میگوییم بینهما، کلام خدا که مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذٰلِکَ، نیز چنین است و مراد از ذلک اشاره به دو چیز است که لا الی هؤلاء و لا الی هؤلاء میباشد. و نیز در آیه لاٰ نُفَرِّقُ
1) 1) - این پاراگراف در متن کشکول به زبان فارسی نگاشته شده و عیناً منتقل شدهاست.
بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ (1)مراد از «احد» در این آیه نیز جنس است که بر مثنی و جمع اطلاق میگردد.
همچنین مسافرت به معنای دور است. این واژه از سفت به معنای بوییدن گرفته شدهاست. شاید راهنمای کاروان در مسیر، زمین را میبویید تا راه را تشخیص دهد.
خلف نیز اسم مصدر اخلاف است و خلف در آینده بکار میرود مثل کذب که در گذشته بکار میرود.
شیخ بدرالدین محمد بن مالک گوید: اسم معنی که از افعال صادر شدهاست، مانند:
ضرب، یا قائم بالذات مانند علم، به مصدر و اسم مصدر تقسیم میشود.
اگر در ابتدای آن حرف «م» زائده غیر باب مفاعله آید، مانند: مضرب و محمدة، یا برای غیر ثلاثی بکار برود مانند غسل و وضو، اسم مصدر است و در غیر این صورت خود مصدر است.
جامی
گل گر چه کشد سرزنش از خار درشت
رو با تو و بر درخت خود دارد پشت
با قد تو شاخ گل مگر دعوی کرد
کش گل بطپانچه میزند غنچه بمشت
امیر خسرو
بمحشر گر بپرسندت که خسرو را چرا کشتی
سرت گردم چه خواهی گفت تا من هم همان گویم
بندهای نزد مالک خود میزیست. مالک از برگ خرما تغذیه میکرد و بنده را خوراک پست میخورانید، بنده از خدمت ارباب خود سر باز زد و از او خواست وی را بفروشد. ارباب نیز چنین کرد و او را به کسی فروخت که خود پست میخورد و به غلام سبوس میخورانید، غلام باز هم از اطاعت سر باز زد و درخواست کرد که فروخته شود.ارباب غلام را به کس دیگری فروخت که وی نخاله میخورد و به غلام چیزی نمیداد، غلام چون گذشته اطاعت نکرد و درخواست کرد که فروخته شود. اربابش او را به کسی فروخت که چیزی نمیخورد و
1) 1) - بقره، 285.
سر غلامش را تراشید و شبها چون مناره بر سر او چراغ میگذاشت، غلام نزد او ماند و اطاعتش کرد. نحاس به او گفت: چرا درخواست فروش نمیکنی، غلام گفت: از آن ترسم که مرا به کسی بفروشد که فتیله این چراغ را در چشمم فرو کند.
تشبیه به اعتبار مشبه و مشبهبه، بر چهار قسم تقسیم میشود.
1- ملفوف: تشبیهی است که پس از آمدن مشبهبه، چند مشبه به وسیله عطف بیاید، مانند سخن امرءالقیس: کان قلوب الطیر رطبا و یابسا...
2- مفروق: تشبیهی است که چند مشبه و مشبه به پی در پی بیایند، مانند:
النشر مسک والوجوه دنانیر
و اطراف الاکف عنم
یعنی بوی دهانش چون مشک، صورتش چون زر سرخ و دستهایش چون میوه درخت عنم است.
3- تسویه: تشبیهی است که مشبه متعدد و مشبهبه یکی باشد، مانند: صدغ الجیب و حالی کلاهما کاللیالی.
یعنی اطراف پیشانی درست و حال من چون شبهای من است...
4- جمع: تشبیهی است که مشبه به متعدد باشد و مشبه یکی باشد، مانند: تشبیه دندان معشوق به پنج چیز در شعر حریری:
یفتر عن لؤلؤ رطب و عن برد
و عن اقاح و عن طلع و عن حبب
استعاره بر چند قسم است:
1- استعاره عنادیه: خطیب قزوینی در ایضاح و تفتازانی در مطول مینویسند: استعاریه عنادیه آن است که اجتماع دوطرفش امکان پذیر نباشد، مانند استعاره معدوم برای موجودی که از وجودش بینیاز نیستند. حال اگر دو طرف قابلیت قوت و ضعف دارند، استعاره اسم قوی، برای ضعیف اولی است. نیز آنکه علم کمتر یا ضعف دارد، بهتر است که اسم میت را برای او استعاره آورند؛ البته علم کمتر بهتر است از قوت کمتر ؛ چرا که ادراک مقدم بر فعل است، چرا که ادراک ویژه حیوان است؛ چون افعال حیوان به آن اختصاص دارد و حرکات ارادی به ادراک بستگی دارد. وقتی ادراک مقدمتر و اختصاص آن به حیوان شدیدتر باشد، نقصان نسبت به حیات از او دورتر است. بههمین جهت آنکه علمش بیشتر
است، زنده نامیدن وی سزاوارتر است.
از شرح لامیة العجم نقل شدهاست. معتزله بخشی از مسلمانان هستند که به اموری معتقدند از جمله: امور نیک از خدا و امور بد از انسان است. بر خدا واجب است که آنچه به صلاح بندگان است، انجام دهد قرآن مخلوق و بوجود آمدهاست نه اینکه قدیم باشد. خدا در قیامت دیده نمیشود. اگر مؤمنی مرتکب گناه کبیره چون فحشا و یا نوشیدن شراب شود، نه مؤمن است و نه کافر بلکه بین این دو گروه است. هرکس داخل آتش شود، از آن خارج نمیگردد. ایمان عبارت است از گفتار، کردار و اعتقاد. اعجاز قرآن در این است که خداوند مردم را از آوردن قرآن منصرف کردهاست نه اینکه قرآن فی حدنفسه معجزه باشد و اینکه معدوم چیزی موجود است. و نیز اینکه خوبی و بدی هر چیزی عقلی است. خدا زنده به ذات خود است نه به حیات و نیز خدا به ذات خود عالم است نه به علم و به ذات خود قادر است نه به قدرت.
تفتازانی میگوید: چون «مثل» غرابتی دارد آن را برای حال یا صفت یا حکایت عجیبی، استعاره میآورند.
خدا میفرماید: مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نٰاراً... (1)مثل در اینجا به معنای حال است. نیز فرمودهاست: ...وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلیٰ... (2)، و نیز مانند: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ... (3)یعنی قصه عجیب بهشت چنین و چنان است.
در آیه فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ (4)، کسی فی بیوتٍ را به رفع (فی بیوتٌ) میخواند یکی به او معترض شد. در پاسخش گفت: وقتی خدا میگوید بیتی که خدا اجازه داده که رفیع شود، تو چرا جر میدهی؟
صفدی آوردهاست: عمربن خطاب از عمروبن معدیکرب خواست شمشیرش که صمصامه نام داشت برای او بیاورند. شمشیر حاضر شد و عمر آن را از غلاف کشید و بر جایی فرود آورد ولی داخل نشد. عمر به عمرو گفت: این شمشیری نیست که لیاقت داشتهباشد از غلاف خارج شود. عمرو گفت: تو شمشیر از من خواستی نه بازوی توانا، عمر تندی کرد و برخی گفتهاند او را زد.
صفدی نیز گفتهاست: مورخان آوردهاند، علی علیه السلام در روز جنگ با خوارج نهروان، دو هزار تن را به قتل رسانید، او شمشیر میزد و تا نهایت سپاه میرفت. (تا شمشیرش خم میشد) وی میگفت: مرا ملامت نکنید، بلکه این شمشیر را ملامت کنید، سپس او شمشیر را راست میکرد.
از ضربههای مشهور علی علیه السلام ضربه او به مرحب است. که با یک ضربت کلاهخود او را بر سرش، دو نیم کرد. عمروبن عبدوود عامری پس از قطع پایش با شمشیر علی علیه السلام ، پای خود را گرفت و به سوی علی پرتاب کرد، علی خود را به کنار کشید، پای بریده به دو پای شتری اصابت کرد و آنها را شکست.
صفدی گوید: کتابی از ابوالقاسم جرجانی دیدهام که اقسام لام را در سی و یک قسم تفصیل دادهاست و برای هر قسم شواهدی آوردهاست. باکی نیست که اقسام بدون ذکر مثال اینجا بیاید: لام تعریف، ملک، استحقاق، کی، جحود، ان، ابتداء، تعجب، وارد شده بر مقسمبه، جواب قسم، مستغاثبه، مستغاث من اجله، امر، مضمر، داخل شده بر نفی بین مضاف و مضاف الیه، وارد شده بر فعل مستقیل، ملازم قسم، ملازم ان مکسوره وقتی مخفف از مثقله باشد، عاقبت یا به تعبیر کوفیان لام صیرورت، تبیین، لولا، تکسیر، زائده در عندک و مثل آن، زائده در لعل، توضیح دهنده مفعول لاجله، تعقیب کننده حروف، به معنای الی، شرط و لامی که افعال را به دو مفعول وصل میکند.
غافلی از فاضلی پرسید: منسوب به لغت را چه نامند؟ فاضل گفت: لُغوی. غافل گفت: در ضمهی لام، خطا رفتی؛ چه اینکه درست آن است که قرآن گفته: إِنَّکَ لَغَوِیٌّ مُبِینٌ!
هر حیوانی که خون در بدنش جریان دارد، میخوابد و بیدار میشود. هر حیوانی که مژه دارد، در خواب مژهها برهم میگذارد. چهارپایان نیز گاهی محتلم میشوند و احتلام آنها از حرکات و صداهایشان در هنگام خواب آشکار است.
برخی بزرگان ویژگیهایی داشتند که دیگران به آنجا نمیرسیدند، از جمله آنها: علی بن ابی طالب علیه السلام در قضاوت، ابوعبیده در امانت داری، ابوذر در صراحت گویی، ابی بن کعب در قرائت قرآن، زیدبن ثابت در واجبات، ابنعباس در تفسیر قرآن، حسن بصری در اخلاق، وهب بن منبه در قصص، ابنسیرین در تعبیر خواب، نافع در قرائت، ابوحنیفه در فقه قیاسی، ابناسحق در اوصاف جنگجویان، مقاتل در فن تأویل، کلبی در حکایتهای قرآن، ابنکلبی صغیر در نسبشناسی، ابوالحسن مداینی در اخبار، محمد بن جریر طبری در تاریخ، خلیل در عروض، فضیل بن عیاض در عبادت، مالک بن انس در علم، شافعی در فقه حدیث، ابوعبیده در غریب، علی بن مدینی در علل حدیث، یحیی بن معین در رجال، احمد بن حنبل در سنت، بخاری در نقد صحیح، جنید در تصوف، محمد بن نصر مروزی در اختلاف، جبایی در اعتزال، اشعری در کلام، ابوالقاسم طبرانی در عوالی، عبدالرزاق در کوچ کردن مردم به سوی او، ابنمنده در اسفار عدیده، ابوبکر خطیب در زبان آوری، سیبویه در نحو، ابوالحسن بکری در دروغگویی، ایاس قاضی در فراست، عبدالحمید در کتابت و وفا، ابومسلم خراسانی در همت و احتیاط، ندیم موصلی در خوانندگی، ابوالفرج اصفهانی در محاضره، ابومعشر بلخی در نجوم، رازی در طب، فضل یحیی در جود، جعفربن یحیی در توقیع، ابنزیدون در خوش عبارتی، ابنقریه در بلاغت، جاحظ در ادب و بیان، حریری در مقامات بدیع، همدانی در حفظ، ابونواس در فکاهیات و شوخی،حجاج در الفاظ سخیف، متنبی در اندرزهای شعری، زمخشری در فنون عربیت، نسفی در جدل، جریر در نکوهش شعری، حماد راویه در اشعار عربی، معاویه در حلم، مأمون در علاقمندی به عفو، عمروعاص در حقه بازی، ولید در باده گساری، ابوموسی در سلامتی باطن، عطاء سلمی در خوف از خدا، ابنبواب در کتابت، قاضی فاضل در نامه نگاری، عمادکاتب در جناس، ابنجوزی در وعظ، اشعب در طمع، ابونصر فارابی در نقل کلمات قدما و شناخت و تفسیر آنها، حنین ابناسحق در ترجمه یونانی به عربی، ثابت بن قره در تهذیب، ابنسینا در فلسفه و علوم
اوائل، فخر رازی در اطلاع از علوم، سیف آمدی در تحقیق، خواجه نصیر طوسی در مجسطی، ابنهیثم در ریاضی، نجم الدین کاشی (کاتبی) در منطق، ابوعلی معری در لغت، ابوالعیناء در پاسخهای سکوت آور، مزید در بخل، قاضی احمد بن ابی داود در مروت و داوری بجا، ابنمعتز در تشبیه، ابنرومی در تطیر، صولی در شطرنج، ابوحامد غزالی در جمع بین معقول و منقول، ابوالولید بن رشید در تلخیص کتابهای پیشینیان در فلسفه و طب و محیی الدین در علم تصوف.
در نوادر خیال آمدهاست: مردی به زنی یهودیه نوشت. به خیال خودت فرمان ده تا بر من گذری نماید. زن در پاسخ نوشت: دو دینار برایم بفرست تا خود در بیداری به دیدارت آیم.
در هنگام خواب علاوه بر قوه مخیله، قوه مفکره و حافظه و سایر قوای عقلیه در فعالیت است، پس کسیکه در خواب شیر زندهای میبیند که به سوی او میآید تا او را بدرد، قوه مفکره ماهیت درنده ضرر رسان را درک میکند؛ قوه ذاکره، درندگی او را احساس میکند، قوه حافظه حرکات او را میفهمد؛ و قوه مخیله همهی اینها را میبیند و در خیال خود میانگارد.
صفدی میگوید: در بارهی کسیکه پیامبر را به خواب ببیند که او را به چیزی فرمان میدهد، آیا عمل بر طبق فرمان او واجب است یا نه؟ فقهاء میگویند: اگر آن فرمان موافق فرمان در بیداری باشد، دو وجه دارد، و اگر فرمان او در خواب مخالف فرمان او در بیداری باشد اگر بگوییم هرکه پیامبر را ببیند، رؤیای حقیقی است، از باب تعارض ادله به این دو فرمان توجه میشود و علی القائده، به قویترین این دو عمل میشود، و البته امر در بیداری رجحان دارد، لذا عمل به چیزی که مخالف امر در بیداری میشود، صحیح نیست.
گفته شده: روزی اشعب از راهی میگذشت، کودکان با وی به بازی پرداختند، اشعب خواست آنها را از خود دور کند، لذا به آنها گفت: وای بر شما که سالم بن عبداللّٰه خرماهای صدقهای عمر را تقسیم میکند، بچههابه سوی خانه سالم بن عبداللّٰه هجوم آوردند؛ اشعب نیز با آنها میرفت و میگفت: چرا نروم، شاید واقعاً چنین باشد.
کفتاری به کفتار دیگر که بر الاغی سوار بود گفت: مرا هم سوار کن، کفتار سواره او را سوار کرد، چیزی نگذشت به او گفت: الاغ تو زرنگ است. اندکی رفتند و باز گفت: الاغ ما زرنگ است. کفتار سواره گفت: پائین رو پیش از اینکه بگویی الاغ من زرنگ است که از تو طماع تر ندیدم
حکایت شده که فقیری نزد خیاطی آمد تا پارگی پیراهنش را بدوزد. فقیر ایستاده بود تا خیاط جامهاش را بدوزد. خیاط لباس او را زیر خود انداخت و به خیاطی چیز دیگری مشغول شد، شاگردش گفت: چرا لباس فقیر که ایستادهاست نمیدوزی؟ خیاط گفت: شاید خسته شود و برود.
امام علی علیه السلام میفرماید: راز تو اسیر توست. وقتی به زبانش آوردی تو اسیر او خواهی شد.
او این پند خود را به نظم آوردهاست.
صن السرّ عن کل مستخبر
و حاذر فماالحزم الاالحذر
اسیرک سرّک ان صنته
و انت اسیرٌ ان ظهر
کسی هشام بن عبدالملک را ستایش کرد. هشام به او گفت: از اینکه انسانی در حضورش ستایش شود نهی شدهاست. ستایش کننده گفت: من تو را ستایش نکردم، تو را به یاد نعمتهایی انداختم که خدا به تو داده تا شکر او را بجا آوری. هشام گفت: این سخن بهتر از مدح بود، صلهاش داد و اکرامش کرد.
عجم که مهمان را مهمان گویند بهخاطر آن است که اکرام مهمان هرکه باشد واجب است، «مه» نام بزرگ فارس است، و «مان» به معنای منزلگاه میباشد، پس مهمان تا در خانه آنان است، آقای آنهاست.
ما سمّت العجم المهمان مهماناً
الا لاکرام ضیف کان من کانا
فالمه سیدهم والمان منزلهم
والضیف سیدهم مالازم المانا
محمد بن سلیمان طفاوی میگوید: پدرم از جدم به من گفت: حسن بصری را در تشیع جنازه «نوار» زن فرزدق دیدم و فرزدق خود حضور داشت، حسن به فرزدق گفت: برای این قبر چه آماده کردهای! فرزدق گفت: هشتاد سال شهادت لا اله الا الله ، حسن گفت: این عمود خیمه است ریسمان کجاست؟ فرزدق اشعاری در هول و اضطراب قیامت سرود.
اخاف وراء القبر ان لم یعافنی
اشد من الموت التهابا واضیقاً
اذا جاء فی یوم القیمة قائد
عنیف و سواق یسوقا الفرزدقا
لقد خاب من اولاد دارم من مشی
الی النار مغلول القلادة ازرقا
یقاد الی نار الجحیم مسربلا
سرابیل قطران لباساً محرقا
احنف بن قیس گوید: سینه انسان بهخاطر راز درونش تنگ شود. هرگاه بخواهد آن را افشا کند میگوید: در کتمان من بکوش، و سرود: هرگاه کسی راز خود را نزد کسی فاش کند، و مورد ملامت واقع شود البته انسان احمقی است. وقتی سینهی کسی از رازش تنگ شود، سینه دیگری که راز در آن واقع شد، تنگتر خواهد بود.
اذا المرء افشی سرّه عند غیره
ولام علیه غیره فهو احمق
اذا ضاق صدر المرء عن سرّ نفسه
فصدر الذی یستودع السر اضیق
تفتازانی در فصل اول در آخر کتاب بیان آوردهاست: مجاز نزد گذشتگان بر دو قسم است.
مجاز لغوی و مجاز عقلی، مجاز لغوی بر دو قسم است یا به معنای کلمه بر میگردد و یا به حکم، مجازی که به کلمه عود میکند بر دو قسم است یا خالی از فائده است و یا فائده دارد.
مجازی که فائده دارد بر دو قسم است استعاره و غیر استعاره.
امیر خسرو
سروی چو تو در اوچه و در تتّه نباشد
گل همچو رخ خوب تو البته نباشد
دوزیم ز بهر تو قبا از گل سوری
تا خلعت زیبای تو از لته نباشد
در جنت فردوس سری را نگذارند
کز داغ غلامی تواش پته نباشد
این شکل و شمایل که تو کافر بچه داری
در چین و ختا و ختن چته نباشد
چون موی شدهاست از غم تو خسر و مسکین
تا همچو رقیبت خنک و کته نباشد (1)
شرافت با همت عالی محقق میشود نه با استخوان پوسیده. دروغگو متهم است اگرچه دلیلش واضح و لهجهاش صادق باشد. لغزش انسان در تزلزل قدم اوست. چه بسا کور به مقصد رسد و بینا خطا کند. با کسی دشمنی نکن زیرا دشمن یا عاقل است و یا جاهل پس از حیله عاقل و جهل جاهل بترس. از نکوهش غائبی که اگر حاضر باشد در ستایشش مبالغه میکنی حیا کن. از مدح حاضری که اگر غایب باشد مذمتش میکنی حیا نما.
هرکه با تو تلاش میکند با توست، کسیکه به خود ضرر رساند تا به تو نفع برسد.
هرگاه با شاخ بازی میکنی با صاحب شاخ همآورد باش .
بپرهیز که زبانت گردنت را بر باد دهد.
وقتی گفته میشود وزن کن، سرش را پایین میاندازد و غمناک میشود.
چه بسا یک لقمه تو را از لقمهها باز دارد.
چهبسا تیری بدون تیرانداز، چهبسا برادری که از مادرت نیست، چهبسا سکوتی که جواب است، چهبسا ملامت شدهای که بیگناه است، چه بسا چشمی که نمامتر از زبان است.
سوار شدن بر شیر است نه راه رفتن بر گلیم.
باد تابستان اندک هم باشد، ابرها را پراکنده میسازد.
چشم جوانمرد از زبانش خبر میدهد.
صبحدم از قومی که شبانه حرکت کردهاند ستایش میشود.
1) 1) - اوچه و تته دو شهر از شهرهای هند است، لته به معنای پارچه کهنه و لباس مندرس آمدهاست، پته به معنای کاغذ و کته به معنای پست و ناهموار است.
چشمی که بفهمد گریان شود.
ببند و توکل کن.
موقع امتحان انسان اکرام یا اهانت شود.
هر سگی در خانه صاحبش شیر است.
سرزنش زیاد، کینه ایجاد میکند.
سخن و سؤال مؤنث و جواب مذکر است.
هرچه بکاری درو میکنی.
سگ دوره گرد از شیر خوابیده بهتر است.
بیچاره است هرکه روباهها بر سرش ریزند.
تیزی هر شمشیری و بخشش هر جوادی به پایان رسد.
شاید عذری دارد که تو ملامتش میکنی.
هر چیزی بیفتد کسی او را میگیرد.
زبانی از رطب و دستی از گندم.
ناله زن بچه مرده مانند نوحه گر نیست.
چیزی مانند ناخن تو پشت تو را نمیخاراند.
عتاب دوستان از نبودشان بهتر است.
به به از ریاست هرچند بر سنگی.
مردم را میپوشاند خودش برهنه است.
دست تو از توست هرچند معلول باشد.
سلطان الغ بیک گورکانی
بینی تو بقاء ملک مغیر گشته
در وقت غلط زیر و زبرتر گشته
در سال غلب (1032) اگر بمانی بینی
ملک و ملل و مذهب و دین برگشته
محقق طوسی
در الف و ثلاثین دو قران میبینم
وز مهدی و دجال نشان میبینم
یا ملک شود خراب یا گردد دین
سریست نهان و من عیان میبینم
مارگیر از زهر مار نجات نمییابد. گوسفند ذبح شده از کندن پوست ناراحت نیست.
مار کوتاه در آغل است. این آینه خاص این صورت ظریف است. برهان غائب با خود اوست. ازدواج، عشق را زایل میکند. نصیحت عمومی موجب تفرقه است. این عیب هم رو بقیه عیبها. چشم بادامی. آزاد مرد آزاد مرد است هرچند سختی به او رسد. از نوره هم کاری ساختهاست. مانند برادران معاشرت کنید و مانند بیگانگان معامله نمائید. قول و بول او یکی است. ماهی که روزی ندارد روزهایش را مشمار. طبل زدن زیر عبا. لغزش قلب به وسیله کنارههای زبان و رنگ رخ آشکار شود. از مرگ فرار کرد در آن افتاد. زبانش تسبیح و قلبش ذبح میکند. فلانی چون کعبه است، زیارت میشود و به دیدار کسی نمیآید. فلان زن چون سوزن است مردم را میپوشاند و خودش عریان است. هر چه پرواز کند بالهایش دورتر شود. هرکه به بزرگی پدرانش ببالد عقیم است. از سعادت انسان این است که دشمنش عاقل باشد. عجول، عجول است سلطان هم بشود همین است. آنکه کاری را استحکام بخشد، به نتیجه رسیدهاست، هرچند هلاک شود.
گفته شده عربی بر گروهی گذشت، به یکی از آنها گفت: اسم تو چیست؟ پاسخ داد منیع، از دیگری پرسید، گفت: وثیق، از سومی پرسید، گفت: شدید، از چهارمی پرسید، گفت:
ثابت، گفت: گمانم که افعال را از اسماء شما گرفتهاند.
در عبارت اکلت السمک حتی رأسها، س در رأسها را به رفع و نصب و جر میخوانی. رفع بنابر اینکه حتی برای ابتدا است و خبر آن محذوف است، نصب بنابر اینکه حتی عطف باشد، جر بنابر اینکه حتی از ادات جر باشد. فراء نیز میگوید میمیرم و از حتی ناراحتم چرا که حتی رفع و نصب و جر میدهد.
عرب دوازده ساعت روز را نامگذاری کردهاست به دو صورت که عبارتند از:
1- ذرور - بزوغ - ضحی - غزاله - هاجره - زوال - دلوک - عصر - اصیل - صبوب - حدور - غروب.
2- بکور - شروق - اشراق - راد - ضحی - متوع - هاجره - اصیل - عصر - طفل - حدور - غروب.
لبید میگوید: هر چیزی غیر خدا باطل و هر نعمتی به ناچار نابود است.
الا کل شی ما خلا اللّٰه باطل
و کل نعیم لا محاله زائل
گویند
با آمدن موسی و عصای او سحر و ساحری باطل میشود.
اذا جاء موسی و القی العصا
فقد بطل السحر والساحر
آیا هر دوستی چنین غیر منصف است و هر زمانی به کرم بخل میورزد.
اکل خلیل هکذا غیر منصف
و کل زمان بالکرام بخیل
خوبی همیشه نیست و سیل بدی پیش از باران خوبی سرازیر میشود.
الخیر لا یأتیک متصلا
والشر یسبق سیله المطر
جان ما عاریهای است و عاریه به صاحبش بر میگردد.
انما انفسنا عاریه
والعواری حکمها ان
تسترد
سلطان که سخی نباشد دولتش به زوال گرفتار شود.
اذا ملک لم یکن ذاهبه
فدعه فدولته ذاهبه
وقتی به آنچه میبینی خشنود نمیشوی با این ریسمان خود را خفه کن ان کنت لا ترضی بما قد تری فدونک الحبل به فاختنق
صاحب خانه چون چنگ بنوازد، اهل خانه همه رقاصند.
اذا کان رب البیت بالدف مولعا
فشیمة اهل البیت کلهم الرقص
وقتی خدا نابودی موری را بخواهد با بالهایش به آسمان پرواز کند.
اذا ما اراداللّٰه اهلاک نملة
سمت بجناحیها الی الجو تصعد
تنگ شد که اگر تنگ نمیشد آسان نمیگشت، سختی گشت کلید هر آسانی.
ضاقت و لو لم تصق لما انفرجت
والعسر مفتاح کل میسور
روزی به خطا بر در خانه عاقل قوم آمد و خوابید به درگاه خانه احمق.
الرزق یخطی بباب عاقل قوم
ویبیت بوابا بباب الاحمق
وقتی توان کاری نداری رهایش کن، و تا وقت توان از آن بگذر.
اذا لم تستطع امراً فدعه
و جاوزه الی ما تستطیع
وقتی نکوهش مرا از ناقص شنیدی، گواهی به کمال من است.
و اذا اتتک مذمتی من ناقص
فهی الشهاد لی بانی کامل
سلم را عتاب کردم و چون رهایش نمودم به گروهی رسیدم که بر وی میگریستند.
عتبت علی سلم فلما ترکته
و جربت اقواماً بکیت علی سلم
هرکه در بیماری من از من عیادت نکرد، وقتی از دنیا رفت به تشیع او نرویم.
من لم یعدنا اذا مرضنا
و مات لم نشهد الجنازة
چه بسا از کریم بخل بینی و بخل ندارد و این طالب سخاوت است که زیاده خواهد.
و لربما بخل الکریم و ما به
بخل و لکن سوء خظ الطالب
روی برگرداندم جز صاحب را ندیدم. هر جا نعمت متمایل میشد به همان سو رو میکرد.
اقلب طرفی لا اری غیر صاحب
یمیل مع النعماء حیث تمیل
به خاطر غصهام از آنان فرار میکردم، در حالی که آنان غصهی من هستند، پس کجا روم.
کنت من کربتی افزع الیهم
فهم کربتی فاین الفرار
گویند: خلیفه عباسی، طائع باللّٰه با ریش خود بازی میکرد و تا بینی آن را بالا میبرد، سید رضی آنجا بود و گفت: گمان میکنم بوی خلافت را از آن استشمام میکنی؟ طائع گفت: نه بوی نبوت را استشمام میکنم.
مردی به حضور عمر بن خطاب رسید، خلیفه گفت: اسم تو چیست؟ مرد گفت: شهاب بن حرقة، عمر پرسید از کجایی؟ مرد گفت: از اهل حرة النار، پرسید: سکنای تو کجاست؟ گفت:
بذات لظی، عمر گفت: قوم خود را دریاب که آتش گرفتند.
کسی از عربی پرسید: اسم تو چیست؟ گفت: بحر، پرسید: فرزند چه کسی هستی؟ گفت:
ابنفیاض، پرسید: کنیهات چیست؟ گفت: ابوالندی، گفت: کسی توان دیدار تو را ندارد مگر اینکه در قایق بنشیند.
پدر ابوتمام مسیحی و نام او نندوس العطار از قریهای در حوران شام به نام حاسم (جاسم) بود. وی نام پدرش را تغییر داد.
گفته شده کسی کتابی در برتری گل و نرگس، نوشته بود که کدام برتر است. همانطور که برخی در باب شمشیر و قلم، یا بخل و کرم، یا مصر و شام، یا شرق و غرب، یا عرب و عجم، یا نثر و نظم، یا کنیز و غلام نوشتهاند.
همهی اینها برتریهایی است که از وجهی خود را نشان میدهد، البته مفاخره بین مشک و زباد که یکی از آهو و دیگری ماده عطری از حیوانی بههمین اسم (زباد) است، عقلی است، جاخط در این باره رسالهای بدیع نگاشتهاست.
صاحب اغایی میگوید: کسی به جریر گفت: شاعرترین مردم کیست؟ جریر گفت: برخیز تا تو را پاسخ گویم.
جریر دست او را گرفت و نزد پدرش عطیه آورد، عطیه بزی را بسته بود و از پستانش شیر مینوشید و با لباسی چرکین که از ریش او شیر جاری بود نزد آنها آمد.
جریر گفت: این پیرمرد را میبینی؟ گفت: آری. پرسید میشناسی؟ گفت: نه. گفت: پدر من است. میدانی چرا از پستان بز شیر میخورد؟ گفت: نه. گفت: تا اینکه صدای دوشیدن شیر به گوش کسی نرسد و از او شیر بخواهد.
سپس گفت: شاعرترین مردم کسی است که با داشتن چنین پدری، بر هشتاد شاعر مباهات میکند و غلبه مییابد.
در تفسیر آیه 69 سوره نحل (Bیَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ ) ، صفدی میگوید: برخی معتقدند مراد از این آیه اهل بیت و بنیهاشم هستند، آنان نحل و قرآن و حکمت، شراب شفا دهندهاست.
یکی از معاصران منصور دوانیقی همین تفسیر را در حضور وی مطرح کرد. یکی از حاضران گفت: در این صورت خدا طعام و شراب خلیفه را چیزی قرار داده که از شکم بنیهاشم خارج میشود؟ حضار از این سخن خندیدند.
در تفسیر آیه فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ (1)، وهب میگوید: زنان مصر در همان مجلس فریفته یوسف شدند و گفتند این بشر نیست. محمد بن علی نیز گفته:
مراد زنان مصر این بود که یوسف پاکتر از آن است که کسی او را به گناه دعوت کند. وی بشر را به کسر (شین و با) قرائت کردهاست، ما هذا بِشِر، و در این صورت معنا این میشود که این
1) 1) - یوسف، 31.
جوان مملوک نیست، زجاج نپذیرفته و گفته این قرائت خلاف رسم مصحف است که با الف نوشته شدهاست.
اگر صد سال مانی و یک روز
بباید رفت از این کاخ دل افروز
در کتاب مزار در بارهی صبر آمدهاست: بیهقی از ذوالنون مصری نقل کردهاست که: در حال طواف بودم، با دو زن مواجه شدم که یکی به دیگری میگفت: صبر کردم بر چیزهایی که اگر برخی از آنها بر کوه رضوی میآمد، از هم میپاشید. اشک چشم را نگه داشتم، سپس به چشمهایم اجازه دادم بگریند، چشمها در قلب میگریستند.
صبرت علی ما لو تحمل بعضه
جبال برضوی (حنین) لم تزل (اصبحت) تتصدع
ملکت دموع العین ثم رددتها
الی ناظری فالعین فی القلب تدمع
پرسیدم: از چه اندوهی چنین صبر کردی، گفت: از اندوهی که گمان میکنم کسی بدان دچار نشدهاست. گفتم: بگو: گفت: دو کودکم در برابرم بازی میکردند، پدرشان دو گوسفند قربانی کردهبود، یکی از فرزندانم به دیگری گفت: میخواهی به تو بگویم پدرم چگونه گوسفند را قربانی میکند، سپس برادرش را خوابانید و سرش را برید، و از ترس فرار کرد. پدر در پی او شد وقتی او را دید درندهای او را دریده بود، پدر که در یک آن دو فرزندش قربانی شده بود در راه خانه از دنیا رفت.
مزهها نه قسم هستند، شیرین، تلخ، ترش، میخوش، شور، تیز، زمخت، چرب، تفه (شیرین و ترش و تلخ). چرا که جسم یا زمخت است یا لطیف است و یا معتدل، اثر کننده در جسم یا سردی است یا حرارت و یا اعتدال، حرارت در چیز زمخت تلخی و در چیز لطیف تیزی و در معتدل تولید شوری میکند. سردی در چیز زمخت تولید زمختی و در لطیف تولید ترشی و در معتدل تولید میخوش میکند، معتدل نیز در چیز زمخت شیرینی و در لطیف چربی و در معتدل تفه ایجاد میکند. گاهی نیز دو طعم از قبیل تلخی و قبض در خضض (الحصص) بوجود میآید که آن را بیمزه گویند و یا تلخی و شوری بوجود میآید.
برخی میگویند اصول مزهها چهار چیز است شیرینی، تلخی، ترشی و شوری و بقیه همگی مرکب از آنها هستند.
فخرالدین رازی گوید: مرکب معتدل موجود است ولی آن استمرار و دوام ندارد. سپس میگوید: مزاج معتدل مزاجی است که به بهترین احوال از عناصر بوجود آید، و چون اعتدال حقیقی وجود ندارد هرچه به آن نزدیکتر باشد اعتدال نامیده میشود.
شمس الدین ابوعبداللّٰه محمد بن ابراهیم بن ساعد انصاری گوید: علت عدم وجود اعتدال حقیقی آن است که مکان مناسب با آن وجود ندارد، چون مکان مرکب، مکانی است که بسائط بر آن غالب هستند و لذا اینها بسائط معتدله هستند، پس در واقع مکانی استحقاق او را ندارد پس ممتنع است.
صفدی میگوید این دلیل خالی از اشکال نیست، چرا که مراد از معتدل، وجود کیفیات مساوی در آن است و وجود کیفیات مستلزم وجود کمیات نیست، چرا که مثلاً یک جزء آتش در برابر جوهر آب و زمین مقاومت میکند، بنابراین چه بسا معتدل کیفی داشتهباشیم اما معتدل کمی نداشتهباشیم. و لذا مکان آن معتدل، مکانی باشد که شی بهخاطر کمیتش دارد نه بهخاطر کیفیتش. زیراکه اعتبار در مزاج به کیفیت است و اعتبار در مکان به کم است.
صفدی میگوید: علت اینکه احول یک چیز را دو چیز میبیند این است که اگر پیچشی در اثر سستی عضله در حدقه چشم بوجود آید، یا رطوبت جلیدی، جهت خود را تغییر دهد، همان جهت که تغییر وضع داده به آن سمت متوجه میشود. تغییر وضع حدقه نیز موجب انتقال موضع انطباع جلیدیه است و این موجب میشود که یک تصویر به دو تصویر تبدیل شود.
شیخ شمس الدین محمد انصاری که کتابی در دیدنیها دارد، میگوید: اینکه احول یک جسم را دو تا میبیند همیشگی نیست. بلکه در صورتی است که احولی او بهخاطر اختلاف یکی از دو حدقه در ارتفاع و انخفاض باشد، بنابراین بایستی در مرور زمان چشم او عادت کند و صحیح ببیند.
روزی حجاج با خدمتکارانش به تفریح رفته بود. در راه بازگشت به پیرمردی از قبیله عجل برخورد نمود. حجاج پرسید از کدام قبیلهای؟ گفت: از همین ده. پرسید حکومت با شما چگونه است؟ گفت: بدترین کارگزاران هستند، ظلم میکنند، اموال مردم را میبرند و حلال میشمارند. گفت: در بارهی حجاج چه میگویی؟ گفت: استانداری بدتر از او گمارده نشدهاست، خدا روز وی و کسیکه او را نصب کرده سیاه کند. پرسید مرا میشناسی؟ گفت:
نه. گفت: من حجاجم!
آن مرد گفت: آیا مرا میشناسی؟ حجاج گفت: نه، گفت: من دیوانه بنیعجل هستم که روزی دو بار دیوانه میشوم. حجاج خندید و به او صله داد.
بدرالدین بن جمال الدین میگوید: اسمی که بیش از دو معنی دارد، یا موضوع برای احاد مجتمعه است که بر آنها بر اساس تکرار واحد که یکی یکی بر هم عطف شدهباشند دلالت میکند یا موضوع برای مجموعه احاد است و مانند مفرد بر مجموعه اجزاء دلالت میکند، یا موضوع برای حقیقت است که فرد ملاک نیست. اسمی که موضوع برای احاد مجتمعه است، چه از لفظ آن مفرد استعمال شود مانند رجال و اسود و یا نشود مانند ابابیل، و نیز اسمی که موضوع برای آحاد است، چه مفردی از لفظ آن باشد مانند رکب و صحب یا نباشد مانند نوم و رهط، چنین اسمی اسم جمع است. اسمی که موضوع برای حقیقت باشد و فردیت در آن ملغی شدهباشد اسم جنس است. غالباً ممیز اسم جنس از مفرد آن بوسیله تاء است مانند تمر و تمرة.
معاویه به یکی از یمنیها گفت: نادانتر از مردم یمن سراغ ندارم. چون زنی بر آنها حاکم است. یمنی گفت: جاهلتر از آنها، کسان تو هستند، که به پیامبر گفتند: اگر سخن او حق است بر ما سنگ ببارد و نگفتند اگر سخن پیامبر حق است ما را به حق هدایت نما.
روزی معاویه بر منبر گفت: ما به هر کسی در حد مقام و شخصیت او عطا میکنیم، وَ إِنْ
مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (1)، لذا مرا بر کارم ملامت نکنید. احنف برخاست و گفت: ما تو را بر آنچه در خزائن الهی است ملامت نمیکنیم، بلکه ملامت ما بهخاطر آن چیزهایی است که در خزینه خود جمع کرده و از آنها پرداخت نمیکنی.
شریک بن اعور که زشت چهره بود روزی به دربار معاویه رفت، معاویه گفت: تو زشت صورتی و زیبایی بهتر از زشتی است؛ تو شریکی و خدا شریک ندارد؛ پدرت اعور (کج چشم) است و درست چشم برتر است؛ با این خصال ناپسند چگونه بزرگ قوم خود شدی؟
شریک گفت: تو معاویهای و معاویه سگ مادهای است که سگان دیگر را به خود میخواند؛ تو پسر صخر هستی و بیابان بهتر از سنگلاخ است؛ تو زاده حربی و صلح بهتر از جنگ است؛ تو پسر امیه هستی و امیه تصغیر امه یعنی کنیز است و آزاده برتر از کنیز است؛ حال با این اوصاف چگونه بر ما امارت میکنی؟ سپس از نزد او خارج شد و شعری در توصیف خود و شمشیر و قبیله خویش سرود.
ایشتمنی معاویةبن حرب
و سیفی صارم و معی لسانی
و حولی من بنی عمی لیوث
ضراغمة تهش الی الطعان
ابوتمام گفتهاست آب ملامت به من میاشام که من عاشقم و از آب چشم سیراب میشوم.
لاتسقنی ماء الملام لاننی
صب قد استعذبت ماء بکائی
رندی چون این سخن از وی شنید، کوزهای برای او فرستاد و گفت: قدری آب ملامت به ما بده، ابوتمام گفت: در صورتی قطرهای از آن به تو دهم که پری از بال ذلت برای من بفرستی.
خلیل گوید: شعراء امیران سخن هستند، و هر گونه بخواهند در سخن تصرف کنند، تصرفاتی که برای غیر آنها جایز نیست.
یکی گفته: از خلف الاحمر، سرایندهای قویتر ندیدهام، شعر را بر زبان نامداران گذشته میسرود، به طوری که از اشعار آنان تمیز داده نمیشد، سپس عابد شد و شبانه روز قرآن را
1) 1) - حجر، 21.
ختم میکرد، یکی از پادشاهان ثروتی هنگفت به وی بذل کرد تا شعری برای او بسراید ولی او سر باز زد.
امام مجتبی علیه السلام به شعرا کمک میکرد. به وی گفته شد چرا چنین میکنی؟ فرمود:
بهترین اموال تو قسمی است که آبروی تو را نگه دارد.
ابوزیاد میگوید: در شعر بهتر از عروه ندیدم، وی اشعار زیادی بهخاطر داشت به او گفتم:
در شعر بسیار مهارت داری. گفت: عایشه از من پیش قدمتر است، چون هیچ حادثهای بوقوع نمیپیوست مگر اینکه شعری مناسب او ایراد میکرد.
پیامبر میفرمود: بهترین موعظه برای انسان، دین اسلام و پیری است .
متنبی گوید: وقتی کریمی را عطا کنی، مالکش شدهای، وقتی لئیمی را اکرام کنی، سرپیچی میکند، بخشش به جای شمشیر چنان زیان آور است که شمشیر به جای عطا بکار رود.
اذا انت اکرمت الکریم ملکته
و ان انت اکرمت اللئیم تمردا
و وضع الندی فی موضع السیف بالعلا
مضر کوضع السیف فی موضع الندی
وقتی ابوالعیناء بهخاطر دیر رسیدن مواجب خود به عبیداللّٰه بن سلیمان شکایت کرد، عبیداللّٰه گفت: مگر تو را به ابنمدبر سفارش نکردیم؟ گفت: آری، ولی او مرا به خار تأخیر کشید و از میوه وعده محروم کرد. عبیداللّٰه گفت: تو خود او را اختیار کردهای. ابوالعیناء گفت:
من کوتاهی نکردم. موسی هفتاد تن از قوم خود برگزید همه خلاف رفتند و به عذاب مبتلا شدند. پیامبر ابنسرح را کاتب خود نمود و وی به مشرکان پیوست و مرتد شد. علی بن ابی طالب ابوموسی را حکم کرد، بر علیه وی حکم نمود.
اسماعیل بن عباد معروف به صاحب بن عباد گوید: ای اباالحسن اگر علاقمندی به تو موجب رفتن من به دوزخ شود، مطمئن هستم که رستگاری من به رفتن در دوزخ است.
چگونه از آتش بهراسد مؤمن و حال آنکه امیرالمؤمنین تقسیم کننده بهشت و جهنم است.
اباالحسن لو کان حبک مدخلی
جحیماً فان الفوز عندی جحیمها
فکیف یخاف النار من هو مؤمن
بان امیرالمؤمنین قسیمها
بلیغ کسی است که کلام را مطابق با خواست قلبی خود به زبان آورد و الفاظ را به اندازه معنا خیاطی کند و کلام بلیغ کلامی است که واژهاش متین و معنایش تازه باشد.
به بادیه نشینی گفتند: بلیغترین مردم کیست؟ گفت: آنکه کمترین لفظ و بیشترین بدیهه را داشتهباشد.
فخر رازی در تعریف بلاغت گوید: آنست که آدمی با اداء الفاظ به کنه اراده خود برسد، و از کم گویی خلل آور و طولانی کردن رنج آور پرهیز نماید.
فیلسوفی گوید: همانطوری که ظرفها را با صدایش میشناسند. احوال درون و برون آدم را از گفتارش میسنجید.
ابوبکر بر کسیکه پارچهای در دست داشت، گذشت و به او گفت: پارچه را میفروشی؟ گفت؛ لا یرحمک اللّٰه (این جمله با وقف بعد از لا و بدون وقف دو معنا دارد، خیر، خدا تو را رحم کند، خدا تو را رحم نکند) ابوبکر گفت: اگر پایدار شوید زبان شما را راست خواهم کرد چرا نگفتی لا و یرحمک اللّٰه (تا اینکه فقط جمله دعاییه باشد).
البته اعتراض ابوبکر وارد نیست چرا که چون ممکن است قصد وی از لا یرحمک اللّٰه معنایی بوده که محتاج واو نبودهاست!
مأمون از یحیی بن اکتم چیزی پرسید، یحیی ضمن پاسخ گفت: لا و ایداللّٰه الامیر ، مأمون گفت: این «واو» چقدر ظریف و به موقع قرار گرفتهاست.
صاحب بن عباد هم گفتهاست این «واو»از موهای به شکل واو در کنار گوش برتر است.
شکر منعم واجب نیست، چرا که اگر فقیری بر سر سفره پادشاهی بزرگ که مالک شرق و غرب است بنشیند و این فقیر او را شکر کند بهخاطر لقمهای غذا، تمسخر شمرده میشود، در اینجا نیز چنین است بلکه در اینجا خدا با آن پادشاه و بزرگی نعمتهایش با آن نعمتها قابل مقایسه نیست.
معتزله مثال دیگری آوردهاند و میگویند: وقتی در گوشهای انسانی افتاده که لال است و دست و پاهایش نیز علیل است گوش و چشم او ناتوان است، و همهی حواس او از ظاهر و باطن کار نمیکند، پادشاهی او را از وضعیت خارج کند، زبانش را باز و سایر حواسش را به او برگرداند، حال این انسان پس از دیدن این همه اکرام، او را شاکر نباشد و قبل و پس از آن حالت برای او فرق نکند، بدون شک مذموم و کار او اهانت است.
یکی بر دشمن خود از مسیحیان وارد شد و چنین برای او دعا کرد، خدا تو را بقا دهد و چشم تو را روشن دارد (اقرّ عینک) و امروز مرا پیش از روز تو قرار دهد، به خدا هرچه تو را شاد کند مرا شاد کردهاست. مسیحی به وی اکرام کرد و دستور داد به او صله دهند، و البته لحن کلام او را نفهمید. مراد وی از دعایش این بود که خدا او را باقی بدارد تا بیشتر جزیه بپردازد، مراد از اقرّ عینک، چشم روشنی نیست بلکه مراد او این بود که خدا چشم تو را از حرکت باز دارد و نابینا کند، و مراد او از دعای سوم این بود، که امروز که من وارد بهشت میشوم پیش از روز ورود تو به جهنم باشد، مراد از شادی عافیت و سلامت جسمانی است که هم مسلمان و هم کافر آن را خواستارند.
شاعری دشمنی داشت که همواره از او دوری میجست، روزی دشمن خود را کنار خود دید، دانست کشته میشود به وی گفت: میدانم مرگم نزدیک شده و از تو تقاضا دارم بعد از اینکه مرا کشتی به خانهام برو و بگو الا یا ایها البنتان ان اباکما.
شاعر بهدست دشمنش کشته شد، و بنا به وصیت مقتول، به خانهاش که دو دخترش آنجا بودند رفت و آن مصرع را سرود. دختران چون مصرع را شنیدند، مصرع دیگر را بیان کردند که قتیلٌ خذا بالثار ممن اتاکما ، یعنی پدرتان کشته شد از کسیکه به سوی شما آمده، دیهاش
را بگیرید. دختران او را گرفتند و نزد حاکم بردند، قاتل اقرار به قتل کرد و کشته شد.
جاریة بن قدامه نزد معاویه رفت، معاویه به وی گفت: اقوام تو به تو اهانت کردهاند که تو را جاریه نام نهادهاند. وی نیز به معاویه گفت: چقدر کسان تو به تو اهانت کردهاند که تو را معاویه نام نهادهاند چه اینکه معاویه به معنای سگ ماده است. معاویه گفت: ساکت باش بی مادر! جاریه گفت: مادری دارم که مرا زاییدهاست. به خدا قلبهایی که به تو خشم دارند در درون ماست و شمشیرهایی که با تو نبرد کنند در دست ماست، تو به زور بر ما امارت نکردی و به خواری ما را هلاک ننمودی، بین ما و شما عهدی است وفا کردی وفا میکنیم، شکستی، با مردان نیرومند به جنگ تو میآییم. معاویه گفت: خدا مانند تو را بین مردم زیاد نکند. جاریه گفت: دعای نیک کن، دعای بد به صاحبش بر میگردد.
حکایت شده که روزی عبدالملک بن مروان نشسته بود، و عدهای از دوستان و ندیمانش نشسته بودند، عبدالملک گفت: کدام یک شما میتواند اجزای بدن را طبق حروف الفبا نام برد؟ سوید بن غفله برخاست و اعلام آمادگی کرد و گفت: انف (بینی)، بطن، ترقوه، ثغر (دندان)، جمجمه، حلق، خد (گونه)، دماغ، ذکر، رقبه (گردن)، زند (بند دست)، ساق، شفه (لب)، صدر (سینه)، ضلع (پهلو)، طحال، ظهر (پشت)، عین، غبغبه (طوق گلو)، فم (دهان)، قفا (پشت گردن)، کف، لسان، منخر (سوراخ بینی)، نغنوغ (دبر)، وجه (صورت)، هامه (پیشانی)، ید (دست). یکی از حضار برخاست و گفت: من اجزای انسان را با دو لفظ ادا میکنم. سوید گفت: من میتوانم با سه لفظ ادا کنم. انف، اسنان، اذن... سپس بپا خاست و در برابر عبدالملک به خاک افتاد و زمین را در برابر او بوسید. حضار گفتند ما بیش از او اطلاعی نداریم هرچه میخواهد به او بده. عبدالملک جایزهای ارزشمند به وی داد و او را اکرام کرد.
مردی به صاحبخانه گفت: چوبهای سقف خانهات را اصلاح کن صدای شکستگی میدهد. صاحبخانه گفت: نترس، چوبها مشغول تسبیح هستند. مهمان گفت: میترسم رقت قلب در آنها حاصل شود و سجده کنند.
پیرزنی به همسرش گفت: شرم نمیکنی با داشتن حلال و پاکیزه، مرتکب فحشاء میشوی؟ شوهرش گفت: حلال، راست گفتی ولی پاکیزه محل تأمل است.
پادشاهی به وزیرش گفت: بهترین روزی خدا به بندهاش چیست؟ گفت: عقلی که با آن زندگی کند، پرسید اگر نبود؟ گفت: مالی که او را حفظ کند، پرسید اگر نبود؟ گفت: رعد و برقی که او را بسوزاند و بندگان و شهرهارا از دستش آسوده نماید.
گویند: هرگاه وزیر منصور، ابوایوب مرزبانی به حضور منصور میرسید چهرهاش زرد میشد و بر خود میلرزید، و چون از حضورش بیرون میآمد رنگش باز میگشت. به او گفته شد تو با اینکه خیلی نزد امیر میروی چنین هستی؟ گفت: مَثَل من و مثل شما، مثل باز و خروس است که روزی باز به خروس گفت: حیوانی بیوفاتر از تو به صاحبش ندیدهام.
خروس گفت: چگونه بیوفاترم؟ باز گفت: تو تخم بودی که بهدست صاحبت پرورش یافتی، ولی هر کدام به تو نزدیک شوند سروصدا میکنی و فرار مینمایی. ولی من با اینکه از کوهها شکار شدهام به خوراک کمی قناعت میکنم و شب به بیخوابی میگذرانم، برای صاحبم به شکار میروم، خروس گفت: دلیل تو ناکافی است، چرا که تو هرگز دو باز را در تاوه آتش ندیدی ولی من همیشه تاوههای پر خروس را بر آتش سوزان دیدهام.
گویند لقمان از سفر برگشت. در راه غلامش را دید. پرسید: پدرم چه شد؟ گفت: از دنیا رفت؛ لقمان گفت: صاحب اختیار کار خود شدم. پرسید: مادرم چه شد؟ گفت: از دنیا رفت؛ لقمان گفت: از اندوهم کاسته شد. گفت: همسرم چه شد؟ گفت: از دنیا رفت؛ لقمان گفت:
همسر دیگری برمی گزینم. پرسید: برادرم چه شد؟ گفت: از دنیا رفت؛ لقمان گفت: کمرم شکست.
در مدت حاملگی مریم اختلاف شدهاست، ابنعباس نه ماه چون زنان دیگر، عطاء و ابوالعالیه و ضحاک هفت ماه، برخی دیگر هشت ماه و عدهای شش ماه و بعضی دیگر سه ساعت، و در روایتی از ابنعباس، یک ساعت را مطرح کردهاند.
سروده شدهاست: ادعای دوستی در راحتی بسیار است، دوستها در سختیها شناخته میشوند.
دعوی الاخاء علی الرّخاء کثیرة
بل فی الشدائد تعرف الاخوان
آتش در عرب بر چهارده صنف است:
1- آتش مزدلفه، آتشی که در مشعرالحرام روشن میکردند تا راه عرفه را بشناسند. گفته شده نخستین کسیکه این آتش را برافروخت «قصی بن کلاب» بود.
2- آتش استسقاء، در جاهلیت عرب پس از چند سال بیبارانی، گیاهان خشک را بر شاخ گاوها میگذاشتند و به بیابان میرفتند و بر کوه صعب العبوری آتش میافروختند و دعا و تضرع میکردند.
3- آتش تحالف، جاهلان عرب هنگام برقرار عهد، آتش برمیافروختند و در آن نمک و کبریت میریختند و میگفتند این آتش گواه سوگند ماست.
4- آتش غدر، مردی که همسایه آزاری کرده در موسم حج در منی آتش میافروخت و میگفت این آتش آزاری است که فلان کس افروختهاست.
5- آتش سلامت، برای مسافری که به سلامت از سفر بازگشته میافروختند.
6- آتش زائر و مسافر، اگر نمیخواستند مسافر برگردد آتش میافروختند و درخواست هلاکت وی میکردند.
7- آتش حرب، آتشی که که بر بلندیها میافروختند تا همه از وقوع جنگ آگاه شوند.آن را ناراللاهیة نیز گویند.
8- آتش شکار، آتشی که برای نابینا ساختن صید و آسانی شکار میافروختند.
9- آتش شیر، آتشی که موقع ترس از حمله شیر میافروختند تا مانع حمله شیر شوند.
10- آتش سلیم، آتشی که برای مار گزیده و شب بیداری او میافروختند.
11- آتش سگ، آتشی که برای اینکه خود بیدار بمانند، برمی افروختند.
12- آتش فدا، قبیلهای که در جنگ شکست میخورد، و مردمش اسیر میشدند، آتش میافروختند و زنها را شبانه تسلیم دشمن میکردند.
13- آتش نشانه، برای داغ کردن شتر و علامت گذاری وی میافروختند.
14- آتش حرتین، آتشی که خالد بن سنان عبسی وارد آن شد و خدا آن را خاموش کرد و او به سلامت خارج گردید.
صفدی گوید: بخل و ترس، دو صفت مذموم در مردان و دو صفت پسندیده در زنان هستند، زن نترس از شوهر بینیاز شود، و گاه کاری کند که شوهرش هلاک شود، و یا به کاری دست زند که نتیجهاش هلاکت شوهرش باشد، زیرا چه بسا قوه عقلانی در آن لحظه به یاری او نیاید تا او را از عاقبت کار زشتش سرزنش کند.
در کتاب فرج بعد از شدت آمدهاست: شبی غریبی به قبرستان شهر رمله آمد و کسی را دید که نبش قبر میکند، وی با شمشیر دست نباش را برید و فرار کرد. شب بعد در همانجا مشاهده کرد دست بریده شده دستبند دارد، چون متوجه شد دست زنی را بریده به دنبال قطرات خون افتاد تا از خانهی قاضی سر در آورد و چون تفحص کرد فهمید دست دختر قاضی را قطع کردهاست. مدتها با قاضی رفت و آمد کرد تا دختر را به عقد خود درآورد.
شبی دختر به قصد انتقام با کاردی تیز بر سینه شوهر نشست ولی پس از گفتگو شوهرش را سوگند داد که طلاقش دهد و رمله را ترک کند.
اگر زن سخاوتمند باشد هرچه در خانه هست میبخشد، و چه بسا بخشش نابجا کند و اموال شوهرش را به تباهی دهد. قرآن هم گفتهاست اموال خود را دست سفیهان ندهید، مراد از سفیهان زنان و کودکانی هستند که توان تشخیص خوب و بد را ندارند.
شیخ عزالدین، عادتش چنین بود که هر وقت یکی از شاگردانش بابی از کتاب را تمام میکرد، دستور میداد هرچند یک سطر هم از باب بعدی بخواند، وی میگفت نمیخواهم از کسانی باشی که بر ابواب سفلگان (در خانه انسانهای بیهوده) توقف مینمایند.
مسعودی در شرح مقامات مینویسد: وقتی مهدی عباسی وارد بصره شد، ایاس بن معاویه که کودکی بیش نبود و پشت سر وی چهار صد تن از دانشمندان و اصحاب طیالسه بودند، را دید. مهدی به همراهان خود گفت، شیخی نیست بر آنها مقدم شود تا این کودک
مقدم شود؟ سپس مهدی به وی رو کرد و گفت: ای جوان چند سال داری؟ ایاس گفت: خدا عمر امیر را طولانی کند، به اندازه سن اسامةبن زید است، زمانی که رسول خدا او را فرمانده سپاهی کرد که ابوبکر و عمر در آن سپاه بودند. مهدی گفت: مقدم شو، آفرین بر تو.
ایاس نگاهش به سه زن افتاد که از چیزی ترسیدند و فریاد کشیدند. ایاس گفت: این زن آبستن و دیگری شیرده و سومی باکره است. علت را سؤال کردند. گفت: اولی موقع فریاد دست بر شکم خود گذاشت، دومی دست بر سینههایش و سومی دست بر فرجش.
روزی ایاس چشمش به مرد غریبی افتاد. گفت: وی از مردم واسط و معلم کودکان است و غلام سیاهی از او فرار کردهاست. چون پرس و جو کردند فهمیدند راست گفتهاست. از او پرسیدند چگونه متوجه شدهاست؟ ایاس گفت: هنگام راه رفتن به این سو و آن سو نگاه میکرد، فهمیدم غریبه است. بر لباسش گرد و خاک سرخ نشسته بود، فهمیدم از واسط است. چون به کودکان میگذشت، سلام میکرد و به بزرگان توجهی نداشت، فهمیدم معلم کودکان است. چون به سیاه چهرهای میرسید در او دقت میکرد، فهمیدم غلام سیاهش گم شدهاست.
هشت جملهای که محل از اعراب دارند عبارتند از:
وصفیه، مانند: مررت برجل ابوه قائم.
حالیه، مانند: جاء زید یضحک.
خبریه، مانند: زید ابوه منطلق.
مضاف الیها، مانند: هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم.
محکیه، مانند: قلت زید قائم.
جملهای که عامل معلق از آن است، مانند: علمت ما زید منطلق و علمت لزید منطلق.
جمله شرط و جزا، مانند: ان قام زید قام عمروٌ.
هشت جملهای که محلی از اعراب ندارند عبارتند از:
جمله صله، مانند: جاء زید الذی هو قائم.
مبتدء، مانند: زید قائمٌ.
شرط و جواب، مانند: اذا قام زید قام عمرٌ.
جواب قسم، مانند: واللّٰه ان زیداً قائم.
مفسره، مانند: زید ضربته.
حشویه یا معترضه، مانند: بلغتها که بین اسم و خبر انّ فاصله شدهاست.
ان الثمانین و بلغتها قد احوجت سمعی الی الترجمان.
تحضیض، مانند: هذا زید ضربته.
ابوعمر بن علا، میگفت وقتی این آیه را میخواندم وَ مٰا لِیَ لاٰ أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی (1)، حرکت یا در «مالی» را بر سکون آن ترجیح میدادم، چرا که سکون نوعی وقف است. وقتی این یا را ساکنه بخوانم مثل این است که از لا شروع کنم و معنی خراب میشود، لذا یا را حرکت میدادم تا از این وقف فرار کنم. این جمله از ابنعمرو در نهایت دقت و لطافت است.
در تذکرة الاولیاء جامی آمدهاست: مولانا شیرین محمد مشهور به مغربی مرید شیخ اسماعیل سیسی است که وی از اصحاب شیخ نورالدین عبدالرحمن اسفراینی است.
میگویند که در بعضی از سیاحات به دیار مغرب رسیده و آنجا به یکی از مشایخ که نسبت وی به شیخ بزرگوار شیخ محی الدین بن عربی است، رسیدهاست و خرقه پوشیده و با شیخ کمال خجندی معاصر بوده و مصاحبت میداشته. گویند در آنوقت که شیخ این مطلع گفته بودهاست:
چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و عشوه این
الوداع ای زهد و تقوا الفراق ای عقل و دین
چون به مولانا رسیدهاست، گفته که شیخ بسیار بزرگ است چرا شعری باید گفت که جز معنی مجازی محملی نداشتهباشد. شیخ آن را شنیده از وی استدعای صحبت کرده خود بطبخ قیام نمود و مولانا نیز در آن خدمت موافقت کرده در آن اثناء شیخ آن مطلع را خواندهاست و فرموده که چشم عین است پس میشاید که بلسان اشارت از عین قدیم که ذاتست به آن تعبیر کند و ابرو حاجب است میتواند بود که آن را اشارت به صفات که حاجب
1) 1) - یس، 22.
ذاتست داند و خدمت مولانا تواضع نمودهاست و انصاف داده. (1)
صلاح صفدی گوید: دو راه برای ترجمه وجود دارد، یکی راه یوحنابن البطریق، وناعمة الحمصی و... سبک اینان این است که اگر کسی بخواهد مثلا متن یونانی را به عربی ترجمه کند، هر کدام از واژهها را با معانی مختلف آنها مورد دقت قرار داده و برابر همان کلمه میآورد وبه کلمه دیگری میپردازد تا جمله را به تمام به زبان مقصد برگرداند.
این نوع ترجمه را که تحت اللفظی گویند، به دو علت قابل پذیرش نیست: اول آنکه معادل همهی کلمات پیدا نمیشود و لذا برخی واژهها به همان صورت که بودهاند باقی میمانند. دوم آنکه ترکیباتی که در زبان مبدأ مثل شدهاند و استعمال مجازی واژهها که زیادند به دقت ترجمه نمیشوند.
طریق دوم سبک حنین بن اسحق و جوهری و... است. سبک این عده این است که جمله مبدأ را در ذهن تصور کرد. و به همان معانی که از آن فهمیده بر میگرداند. در این ترجمه ممکن است الفاظ عین عبارت مبدأ باشد یا نه.
این ترجمه از اولی بهتر است بههمین خاطر کتابهای ترجمه شده حنین بن اسحق نیاز به تهذیب ندارد، مگر کتابهای او در ریاضیات که چون فن او نبوده تهذیب لازم دارد. اما اقلیدس و مجسطی و متوسطات را ثابت بن قره تهذیب کردهاست.
خطیب بغدادی در تاریخ مینویسد: یحیی بن اکتم در بیست سالگی قاضی بصره شد.
میگفتند سن وی کم است. از او میپرسیدند، سن قاضی باید چقدر باشد؟ میگفت: سن من از عتاب بن اسید که پیامبر او را روز فتح، قاضی مکه نمود، و از معاذ بن جبل که پیامبر او را قاضی یمن نمود، و کعب بن سوید که عمر او را قاضی بصره نمود، بیشتر است. او با پاسخهایش حجت را بر مخاطبانش تمام میکرد.
شاعری گفتهاست که عدهای گفتند مرا بهخاطر پیری مقدم کنند. نفهمیدند، باید مرا بهخاطر تقدمم، تقدیم کنند.
1) 1) - این پاراگراف در متن کشکول به زبان فارسی نگاشته شده و عیناً منتقل شدهاست.
قد قال قوم اعطه لقدیمه
جهلوا و لکن اعطنی لتقدمی
ابن حزم گوید: حنفیان معتقدند که مرام ابوحنیفه برتری حدیث ضعیف بر رأی و قیاس است.
صفدی گفته: اظهار نظر ابوحنیفه چون سخن خلیل بن احمد است که گفتهاست:
داستان من در دانش نحو مانند کسی است وارد منزلی شده و به معماری آگاه باشد و از آن ساختمان ایراد کند و یا محسنات آن را بگوید.
شافعی احتیاط میکرده و چنین میگفته که اگر این حدیث صحیح باشد، به آن معتقدم.
صفدی میگوید: وقتی فقیه از بیان علت حکمی بماند میگوید ما به آن معتقد هستیم.
مثلاً مالکی سگ را طاهر و شستن هفت باره ظرف آغشته به ولوغ سگ را لازم نمیداند.
حال اگر حدیثی بیاید که ظرف آغشته به ولوغ را باید هفت بار شست، ما از طرف خدا به آن متعبد هستیم. نحوی نیز وقتی از تعلیل حکمی عاجز شود میگوید عامل معنوی است، حکیم وقتی از تعلیل حکمی عاجز شود میگوید خاصیتش این است. مثلاً اگر از علت جذب آهن ربا بپرسی میگوید خاصیتش این است.
جر بر سه قسم است. به حرف، به اضافه و به تبعیت، اصل در جر حروف سپس اضافه و سپس پیروی است. هر سه در بسمله وجود دارد، اسم مجرور به حرف جر است. اللّٰه مجرور به اضافه است. الرحمن مجرور به تبعیت است.
سنایی
گر امروز آتش شهوت بکشتی بیگمان رستی
و گر نه این تف آتش ترا هیزم کند فردا
چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب
چو دزدی با چراغ آید گزیدهتر برد کالا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نبینی خار و خاشاکی در این ره چون بفراشی
کمر بست و بفرق استاد در حرف شهادت لا
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بینداز غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیاید چشم نابینا
نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان
نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رو پیدا
چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آمد
گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
گاهی غیر عاقل به صفت عاقل، متصف میشود، و لذا با حروف معرب میگردد، مانند ...إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ (1)، چرا که وقتی نورهایی به سجود توصیف شدهاند، با توجه به اینکه سجده وصف ذوی العقول است، اعراب ذوی العقول میگیرند.
هرقل قیصر روم نامهای به معاویه نوشت و سؤالاتی به شرح زیر مطرح کرد.
شی چیست؟ لاشی کدام است؟ دینی که خدا غیر آن را نمیپذیرد کدام است؟ کلید نماز چیست؟ کشته بهشت چیست؟
نماز هر چیزی چگونه است؟ چهار موجود روح دار که در پشت پدران و رحم مادران نبودهاند کدامند؟ مرد بیپدر کیست؟ مرد بدون خویشاوند چه مردیست؟ گوری که صاحبش را همراه خود میبرد کدامست، قوس و قزح چیست؟ کدام زمین یک بار آفتاب به آن تابید و پیش از آن و پس از آن آفتاب بر آن نتابیده بود؟ روندهای که برای یک بار به حرکت آمد و پیش از آن و پس از آن حرکتی از آن مشاهده نشد، چیست؟ کدام درخت بدون آب سبز شد؟ چیزی که بدون روح است و نفس میکشد، چیست؟ امروز و دیروز و
1) 1) - یوسف، 4.
فردا و پس فردا کدامست؟ برق و رعد و صدای آن چیست؟ محاق ماه چیست؟
نامه قیصر برای معاویه خوانده شد به او گفتند پاسخ این پرسشها در خور اطلاع تو نیست ممکن است پاسخ نابجایی بدهی در نتیجه از چشم قیصر بیفتی، نامهای بهعباس بنویس و از او تقاضا کن تا پاسخ قیصر را بدهد. معاویه چنین کرد و ابنعباس پاسخ سؤالات بدین شرح نگاشت:
شیء همانست که خدا فرموده مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ . (1)لا شیء دنیاست که آشکار میگردد و فانی میشود. دینی که خدا جز آن را نمیپذیرد لا اله الا اللّٰه محمد رسول اللّٰه است.
کلید نماز اللّٰه اکبر است. کشته بهشت لا حول و لا قوة الا باللّٰه العلی العظیم است. نماز هر چیز سبحان الله و بحمده است. چهار موجود روح دار که در پشت پدران و رحم مادران نبودهاند آدم، حوا، عصای موسی، قوچ فدایی اسماعیل است. مرد بیپدر مسیح است. مرد بیخویشاوند آدم است. قبری که با صاحبش حرکت کرد ماهی یونس بود. قوس و قزح وسیلهی امان خدا از غرق شدن بندگان است، زمینی که خورشید بر آن تابید، رود نیل بود که برای بنیاسرائیل شکافته شد. روندهای که حرکت کرد، کوه طور سیناست. فاصله این کوه تا ارض مقدسه چهار شب راه بود. از آن پس که بنیاسرائیل سر به عصیان برآوردند خدای متعال کوه طور را مانند پرندهای بالای سر آنها به پرواز درآورد و منادی ندا کرد اگر تورات را پذیرفتید این بلا را از شما برطرف میسازم و در غیر این صورت بر روی سر شما خواهم انداخت، یهودیان ترسیدند و تورات را پذیرفتند و خدا کوه را بجای خود برگردانید. درختی که بدون آب روئید، درخت کدو بود که خدا آن را برای یونس خلق نمود. بیروحی که نفس میکشد صبح است وَ الصُّبْحِ إِذٰا تَنَفَّسَ. (2)امروز عمل است، دیروز مثل است، فردا اجل است، پس فردا آرزو و امل است. برق تازیانههایی است که فرشتگان در اختیار دارند و به ابرهامی زنند و صدای آن همان زجریست که در آنها بوجود میآید. محاق در ماه را خدا چنین فرموده وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنٰا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنٰا آیَةَ النَّهٰارِ مُبْصِرَةً (3)، و هرگاه محاق وجود نداشت شب از روز و روز از شب امتیاز داده نمیشد.
شریف جرجانی در حاشیه شرح مطالع در باب معنای دانش و معرفت مینویسد: دو معنای دیگر برای علم و معرفت شده که در کتاب به آنها اشاره شدهاست. اول آنکه: معرفت بر ادراک پس از جهل گفته میشود. و دوم آنکه: معرفت بر ادراک آخرین از دو ادراک گفته میشود که هر دو از چیزی واحد ادراک شدهاند و بین آنها غفلتی ایجاد شده و عدم فاصله شدهاست. و البته این دو قید در دانش لحاظ نشدهاست بههمین علت است که خدا را عالم گویند و عارف نمیگویند.
محقق دوانی در این باره گوید: معنای دیگری که راغب و دیگران مطرح کردهاند آن است که: معرفت علم به شی از سوی آثار آن است. مانند اینکه از عرف به معنای رائحه و بوی اخذ شدهباشد مثلاً میگوید: استشممت بهذاالمعنی .
انوری
هست در دیده من خوبتر از روی سپید
روی حرفی که به نوک قلمت گشته سیاه
عزم من بنده چنانست که تا آخر عمر
دارم از بهر شرف خط شریف تو نگاه
نویسنده ریحان و ریعان مینویسد: آغاز عشق، هوا است، سپس علاقه، سپس امتناع سپس وجد، و پس از آن عشق، و سپس شغف که به معنای مالامال شدن قلب از عشق و سوختن قلب از عشق با لذتی حاصل شدنی و نهایت محبت است. برخی عشق را از جمله انواع مالیخولیا دانستهاند.
مبرد در حضور عدهای غلامش را احضار کرد و به او گفت: برو اگر دیدی چیزی نگو و اگر ندیدی به او بگو، غلام رفت و بازگشت و گفت: او را ندیدم او را گفتم پس آمد و نیامد.
حضار از پیام و جواب پرسیدند، غلام گفت: مبرد از من خواست نزد غلامی بروم اگر مولایش را دیدم حرف نزنم و اگر مولایش را ندیدم به او بگویم مبرد تو را میخواهد. من نزد آن غلام رفتم، مولایش نبود، لذا او را خواستم تا نزد مبرد برود، ولی از قضا مولایش آمد و خودش نیامد.
ابن حزم در ذیل بحث اجماع مینویسد: دانشمندان در حقانیت شب قدر تردیدی ندارند.
و معتقدند شب قدر در سال منحصر در یک شب است. ولی در زمان آن اختلاف کردهاند.
برخی گفتهاند شبهای فرد دهه آخر است. ابنعباس بیست و هفتم را گفته، چرا که لیلة القدر از نه حرف ترکیب یافته و سه بار در سوره قدر تکرار شدهاست و حاصل این دو عدد بیست و هفت میشود.
ابن مسعود میگوید: شب قدر در تمام سال است و منحصر به ماه رمضان نیست. کسی که یک سال تمام را به قیام بگذراند ادراک شب قدر نمودهاست.
برخی گفتهاند شب قدر بهخاطر نزول قرآن است و پس از ارتحال پیامبر از میان رفتهاست.
کسانی که معتقدند شب قدر در ماه رمضان است، در تعیین زمان آن هشت قول دارند.
1- ابنزرین: شب اول ماه
2- حسن بصری: هفدهم ماه
3- انس: نوزدهم ماه
4- محمد بن اسحق: بیست و یکم ماه
5- ابنعباس: بیست و هفتم ماه
6- آبی: بیست و سوم
7- ابنمسعود: بیست و چهارم
8- ابوذر: بیست و پنجم
کسی که لیلةالقدر را در مجموع سال بداند، فتوای او موجب میشود اگر کسی به زنش بگوید: انت طالق لیله القدر در صورتی زنش مطلقه میشود که یکسال کامل بگذرد، چرا که نکاح امر یقینی است و فقط با یک امر یقینی از بین میرود، و اینکه گفته شود لیلةالقدر در ماه رمضان است، یک امر احتمالی است و نکاحِ یقینی با امر احتمالی نقض نمیشود.
البته در صحت این فتوی قدری تأمل لازم است؛ چون احادیث صحیحه به خبر واحد موجب عمل میشود در حالی که علمآور نیست.
در اینکه چرا شب قدر را قدر نامیدهاند؟ وجوهی گفته شدهاست:
عطا و ابنعباس گفتهاند: امور واحکام افراد در آن شب مقدر میشود، برخی گفتهاند: قدر به معنای تنگی است. آن شب را قدر گفتهاند، چون زمین برای پذیرایی تنگ میشود.
برخی گفتهاند: قدر به معنای مرتبه است، آنکه شب قدر را عبادت کند، مرتبهای ویژه نزد
خدا مییابد.
و البته همه اعتقاد دارند در آن شب کتاب ارزشمندی نازل شدهاست .
صفدی در شرح لامیه المعجم گوید: مقدرات در شب قدر تعیین نمیشود چرا که مقدرات پیش از آفزینش آسمان و زمین معین شدهاند. مراد از شب قدر آن است که مقدرات در آن شب اظهار میشوند.
انوری
بسا منکر که آمد تیغ در مشت
مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت
بسا دانا که از من گشت خاموش
درازیش از زبان آمد سوی گوش
من از دامن چو دریا ریخته در
گریبانم ز سنگ طفلها پر
مردی سنی مقداری گندم کهنه برای یک شیعی فرستاد. شیعی گندم را عودت داد و مقداری گندم تازه مخلوط با خاک برای وی فرستاد، وی پذیرفت و این دو شعر را برای او ارسال نمود. به جای گندم ما، گندمی برای ما فرستادی، ما گندم کهنه خود را کنار گذاشتیم و گندم تازهتر آلوده به خاک را پذیرفتیم یعنی ابوترابی شدیم.
بعثت لنا بذاک البریره
رجاء للجزیل من الثواب
رفضناه عتیقاً وارتضینا
به اذا جاء و هو ابوتراب
علی علیه السلام میفرماید: روز ستمدیده بر ستمگر، شدیدتر است از روز ستمگر بر ستمدیده.
یکی از سلاطین گفتهاست: من حیا میکنم از اینکه ستم نمایم به کسیکه دادخواهی جز خدا ندارد.
یکی از صوفیان بر کسی گذشت که به فرمان حجاج بر چوبه دار بود، گفت: خدایا بردباری تو نسبت به ظالمان پرضررتر است نسبت به بردباری تو در بارهی مظلومان. شب در خواب قیامت را دید که خودش در بهشت است و همان به دار آویخته در عالیترین مراتب بهشت جای گرفتهاست. در همان حال منادی ندا کرد: حلمی که نسبت به ظالمان دارم، مظلومان را در درجات برترین بهشت قرار میدهد.
احمد بن طولون پیش از عدالت ورزی، ستمکار بود، و فریاد مردم از ظلم او بلند بود.
مردم نزد نفیسه آمدند و از احمد گلایه کردند. نفیسه پرسید: احمد چه زمان بر اسب سوار میشود؟ گفتند: فردا. نامهای نوشت و سر راه احمد قرار گرفت و او را صدا زد. احمد او را شناخت و به احترامش ایستاد، نامهاش گرفت و خواند.
وی نوشته بود: مردم را مالک شده و امیر کردید و مسلط شدید و ستم کردید، روزی را بر آنها بستید، میدانید تیرهای سحرگاههان نافذ است مخصوصاً اگر از درون مردمی برآید که شما آن را به درد آوردهاید و از ترکش بدنهایی کشیده شود که شما برهنه کردهاید؛ هر کار خواهید انجام دهید، ما در برابر شما شکیبا هستیم؛ هرچه خواهید ستم کنید، ما در برابر ستم شما پناهگاهی داریم؛ هرچه خواهید ظلم کنید، ما ظلم پذیریم. احمد از تأثیر این نامه همان لحظه ستم را کنار گذاشت و دادگری را پیشه ساخت.
ابراهیم خواص گوید: داروی قلب پنج چیز است. خواندن قرآن با تأمل، شکم خالی، شب زنده داری، نالهی سحر، همنشینی با خوبان.
شیخ نوری در الاذکار مینویسد: عادت گذشتگان در ختم قرآن گوناگون بودهاست، برخی هر ده شب، عدهای هر سه شب، گروهی هر شب، و بعضی در شبانه روز دو ختم و حتی دستهای در شبانه روز هشت بار قرآن را ختم میکردند؛ چهار ختم روز و چهارختم شب.
حکیمی میگوید: ستم طبیعی است و دو عامل ممکن است مانع آن شود، نخست دین چون ترس از قیامت و دوم سیاست چون ترس از شمشیر.
طیبی در کتاب مشکواة به واسطه ابوهریره از رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردهاست که: خداوند برای احیاء دین در هر صد سال کسی را برمیانگیزد تا امور دینی را سامان بخشد. ابوداود نیز این حدیث را نقل کردهاست.
مؤلف جامع الاصول گفتهاست: دانشمندان هر کدام حدیث را به شکلی تاویل کردهاند.
بهتر آن است که عنوان کلی حدیث لحاظ شود و مصادیق طرح نگردد. چرا که مردم از وجود
فقهاء، سلاطین، محدثان، قاریان، واعظان و زاهدان بهره میبرند. شهریاران امور سیاسی را قاریان و محدثان علوم مربوط به قرآن و حدیث را که اصول شرع هستند، واعظان و زاهدان، پند و اندرز مردم را عهده دارند.
بنابراین، در سده اول از خلفا عمر ابنعبدالعزیز، از فقهاء محمد بن علی باقر علیهما السلام و قاسم ابنمحمد ابنابیبکر و سالم بن عبداللّٰه عمر و حسن بصری و محمد ابنسیرین و دیگران، از قاریان عبداللّٰه ابنکثیر، از محدثان شهاب زهری و دیگران که از تابعان و تابع تابعان میباشند.
در سده دوم از خلفا مأمون، از فقها شافعی و احمد بن حنبل که البته در آن زمان هنوز مشهور نشده بود و لؤلؤی از یاران ابوحنیفه و اشهب از یاران مالک و از امامیه علی بن موسی الرضا علیه السلام و از قاریان یعقوب حضرمی و از محدثان یحیی بن معاذ و از زاهدان کرخی میباشند.
در سده سوم از خلفا المقتدر بالله، از فقها ابوالعباس بن شریح شافعی و ابوجعفر طحاوی حنفی و ابنجلال حنبلی و ابوجعفر رازی امامی، از متکلمان ابوالحسن اشعری، از قاریان احمد بن موسی بن مجاهد، از محدثان ابوعبد الرحمن نسایی میباشند.
در سده چهارم از خلفا القادر بالله، از فقها ابوحامد اسفراینی شافعی و ابوبکر خوارزمی حنفی و ابومحمد عبد الوهاب مالکی و ابوعبداللّٰه حسین حنبلی و مرتضی طرطوسی برادر وضاح شاعر و از متکلمان قاضی ابوبکر باقلانی و ابنفوزک و از محدثان حکم بن نسفی و از قاریان ابوالحسن جهامی و از زاهدان ابوبکر دینوری میباشند.
در سده پنجم از خلفا المستظهر بالله، از فقها ابوحامد غزالی شافعی و قاضی محمد بن مروزی حنفی و ابوالحسن راغوی حنبلی، از محدثان رزین بن عبدری و از قاریان ابوالفداء قلانسی میباشند.
اینان افراد سرشناس زمانه بودهاند و البته مراد از هر قرن این است که قرن گذشته را گذرانده و در آغاز قرن بعد زنده بودهباشند. (1)
1) 1) - مصنف خود دچار همان تأویلات شده که میخواست از آن فرار کند. بررسی تحولات تاریخی اینقدر آسان نیست که بتوان به سادگی مجددین هر قرن را شناسایی کرد. پس ناچارم بگویم ایشان تصورات خود را ترسیم کردهاست.
در رسالهای از صفی الدین عبدالرحمن از برهان الدین موصلی که از دانشمندان است، نقل شدهاست که: از مصر عازم مکه شدیم. در راه منزل کردیم، مار عظیمی به قافله حمله کرد. پسر عمویم پیش قدم شد و آن مار را کشت، پس از کشتن مار، پسر عمویم دچار موجوداتی شد که دیده نمیشدند، کشان کشان وی را بردند و تلاش اهل قافله بیثمر شد.
روز حرکت فرا رسید و همان روز پسر عمویم ظاهر شد و کاروان همه از او استقبال کردند.
گفت: جنیان مرا بردند و از هر سو به من هجوم آوردند، عدهای میگفتند: پدر ما را کشتی، برخی میگفتند پسر عموی ما را کشتی و... مردی سر رسید و گفت: حاکم بین شما و من شرع پیامبر اسلام باشد. محکمهای تشکیل شد، قاضی محکمه از آنان که مرا در بند کردهبودند دلیل خواست. من نیز جریان قافله و حمله مار را گفتم. حاکم گفت: من از پیامبر شنیدم هرکس از زی خود خارج و به زی دیگری درآید خونش هدر است و دیه ندارد. او را آزاد کنید و به محل خودش برگردانید. آنان مرا به اینجا آوردند. این داستان من بود.
شیخ الرییس میگوید: عشق در همهی موجودات از مجردات، فلکیات، عنصریات، معدنیات و حیوانات وجود دارد. دانشمندان ریاضیات نیز اعتقاد دارند که در اعداد متحابه نوعی عشق وجود دارد، آنان به اقلیدس متعرض شده که وی به این عشق پی نبردهاست.
اعداد متحابه دویست و بیست است که مجموع عدد اجزاء آن، بیشتر از خود آنست، در جمع اعداد آنها، عدد دویست و هشتاد و چهار بدست میآید. مجموع اعداد دویست و هشتاد و چهار از خودش کمتر است. مثلاً اگر نصف و ربع و خمس و عشر و نصف عشر عدد 220 که حاصل آنها به عدد صحیح (110 - 55 - 44 - 22 - 11) را با هم جمع کنیم حاصل آنها 242 میشود که با جمع مقسوم علیه که عدد 42 میباشد (جمع اعداد 20 - 10 - 5 - 4 - 2 - 1) عدد 284 بدست میآید پس بین 284 و 220 نوعی از عشق وجود دارد.
محمود غزنوی
زنخت گر گرفتم اندر دست
خون من ریختی و عذرم هست
زانکه هنگام رگ زدن شرط است
گوی سیمین گرفتن اندر دست
جنید میگوید: عشق الفتی رحمانی و الهامی شوقانی است که خدا این دو حقیقت را
برای هر موجودی که روح دارد لازم شمردهاست، تا لذتی وصف ناپذیر که جز از الفت بدست نیاید، حاصل شود. این الفت در نفس آدمی موجود و مراتب آن نزد اربابش محفوظ است.
پس کسی نیست مگر اینکه به قدر طبقه خود در آفرینش عاشق است بههمین جهت است که برترین مراتب دنیوی، مرتبه زاهدان است که با نگاه به زخارف دنیوی از آن فاصله گرفتهاند، و به حکایتی که از آن جز حرفی نشنیدهاند، توجه کامل دارند.
مسلم بن ولید در ستایش ابنمزید شیبانی گفت: او همواره زره پوشیده و هرگز از بوی خوش برنمی گیرد و سرمه به چشم نمیکشد.
تراه فی الامن فی درع مضاعفه
لا یؤمن الدهران یدع علی عجل
لا یعبق الطیب خدیه و مفرقة
و لا یمسح عینیه من الکحل
هارون الرشید این دو بیت را شنید، ابنمزید را به حضور خواست. ابنمزید لباس رنگارنگ به تن داشت. هارون به او گفت: سراینده را تکذیب کردی. ابنمزید جامه را کنار زد و زره را به او نشان داد. هارون پنجاه هزار دینار به ابنمزید و همین مقدار به مسلم عطا کرد.
ابنمزید میگفت: پسر ولید تا آخر عمر عطر را از من دور کرد، و وی با اینکه عطر و سرمه چشم را دوست میداشت، ولی کسی او را با این زینتها ندید.
قرآن کریم حاوی 76440 کلمه و 722332 حرف است. تعداد هر کدام از حروف الفبا در قرآن به قرار زیر است:
الف 40792، باء 1140، تاء 1299، ثاء 1291، جیم 3293، حاء 1179، خاء 2419، دال 4398، ذال 4840، راء 10903، زاء 9583، سین 4591، شین 25133، صاد 1284، ضاد 1200، طاء 840، ظاء 9320، عین 1020، غین 7499، فاء 2500، قاف 5240، کاف 22000، لام 26591، میم 20560، نون 2036، واو 13700، هاء 700، یاء 502.
این ارقام مطابق شمارش سلطان قراء بدین قرار است:
حروف قرآن کریم 299512 حرف است. تعداد هر کدام از حروف الفبا در قرآن به قرار زیر است:
الف 48892، باء 12428، تاء 2400، ثاء 1454، جیم 4041، حاء 4130، خاء 2505، دال 5693، ذال 4709، راء 2243، زاء 3680، سین 5700، شین 2115، صاد 2680، ضاد
2037، طاء 2270، ظاء 842، عین 9417، غین1217، فاء 8112، قاف 6313، کاف 10522، لام 33800، میم 26900، نون 26055، واو 25570، هاء 18070، یاء 25719.
ابن اثیر در کتاب مثل السائر شعر زیر را از ابونواس نقل کردهاست که:
اقمنا بها یوما و یوما و ثالثا
و یوما له یوم الترحل خامس
ابن اثیر خود میگوید: مراد شاعر این است که چهار روز اقامت کردهاست و اضافه کرده که ابونواس شعر ضعیفی سرودهاست.
صفدی میگوید: ابونواس برتر از آن است که بیخود چیزی بسراید، مراد وی این است که مدت اقامت هفت روز بودهاست، چه اینکه ثالثاً یعنی سومین روز که به ضمیمه دو روز قبل، پنج روز میشود، و روز بعد و روزی که کوچ کرده جمعاً هفت روز خواهد شد، اگر ابناثیر دقت بیشتری میکرد، به این معنا میرسید.
عرب برای اسامی ماههای سال اسمهای دیگری نیز آوردهاست مانند: محرم (مؤتمر)، صفر (ناجر) ربیع الاول (خوان)، ربیع الثانی (وبصان)، جمادی الاول (الحنین)، جمادی الآخر (رنی)، رجب (اصم)، شعبان (عاذل)، رمضان (ناتق)، شوال (وعل) یا (اغل)، ذی القعده (هواعا) یا (ورنه) ذی الحجه (برکا).
اسماعیل بن عباد این نامها را به شعر در آوردهاست اردت شهور العرب فی جاهلیة فخذها علی سرد المحرم تشترک فمؤتمر یاتی و من بعدها ناجر و خوان مع وبصان تجمع فی شرک حنین و رنی والاصم و عاذل و ناتق مع وعل و هواع و ورنة مع برک
نزد هارون رشید شعر ابونواس قرائت شد که میگوید: مرا به آن شرابی سرگرم نما که در رحم چادر پیری به خود پوشانیدهاست.
فاسقنی البکر التی اعتجرت
بخمار الشیب فی الرحم
هارون پرسید شعر از کیست و لباس پیری چیست؟ یکی از حضار مجلس گفت: وقتی شراب در خم ریخته شود، کف سفیدی روی آن میگیرد. نظر ابونواس به آن بودهاست.
اصمعی نیز حضور داشت، گفت: ابوعلی مقامش برتر از آن است که شعری بسراید و لطافتی
در آن نباشد، خودش را بحضور بخوان و معنای شعر را از او بپرس. رشید دستور داد ابونواس را آوردند، وی گفت: نخستین بار که خوشه انگور را در خمره میاندازند، چیزی شبیه به پنبه اطراف آن را میگیرد. اصمعی گفت: نگفتم، نظر ابونواس به چیزی دقیقتر از آن است که گفته شد.
در تفسیر آیه کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا (1)، ابنانبازی در اسرار العربیة گفتهاست:
کان تامه است و صبیاً حال و منصوب است. اگر کان ناقصه باشد، مختص به مسیح نمیشود چه اینکه هرکه در گهواره باشد کودک است، علاوه اینکه سخن گفتن کودکی پیش از عیسی هم شگفت آور نیست.
ابوالبقاء گفتهاست کان زائدهاست. یعنی کیف نکلم من هو فی المهد صبیا ، صبیا نیز حال از ضمیر جار و مجرور است و ضمیر منفصل مقدر، متصل به کان است.
نیز گفته شدهاست که ضمیری در آن مستتر نیست و لذا تقدیر هم ندارد. «من» ظرف صله است. عدهای دیگر گفتهاند مانند «کان اللّٰه غفوراً رحیما» است و زائده نیست. بعضی هم آن را به معنای صار گرفتهاند.
از جمله فالهای بد، چیزی است که برای جریر در درگاه عبدالملک پیش آمد.
جریر وقتی در خواندن شعر به این مصرع رسید اتصحو ام فؤادک غیر صاح؟ عبدالملک آن را به فال بد گرفت و گفت: ای پسر فاحشه، دل تو چنین است. نیز وقتی به این مصرع رسید که (ما بال عینیک منها الماء ینکب) و در چشم عبدالملک بیماری بود که دائماً از آن اشک میآمد، پرسید مراد تو از این پرسش چیست؟ و او را اخراج کرد.
وقتی جعفر برمکی به کاخ جدید خود وارد شد، ابونواس قصیدهای سرود و در پایان آن گفت: درود بر دنیا آنگاه که برمکیان را از دست دادهباشید.
جعفر این شعر را به فال بد گرفت و گفت: ما را به مرگ تعزیت گفتهاست. خیلی نگذشت که هارون الرشید، برمکیان را از بین برد.
1) 1) - مریم، 29.
گویند: ابونواس بهخاطر ناراحت بودنش از جعفر، این شعر را مخصوصاً به عنوان فال بد سروردهاست.
نکوهیدهترین شعر عرب، شعر اخطل است که گفتهاست: بعضی وقتی مهمانشان از دور آشکار میشود و سگ آنها پارس میکند، به مادرش میگوید برو بر آتش ادرار کن؛ وی بهخاطر بخل فرجش را تنگ گرفته تا بیش از اندازهی خاموش کردن آتش بول نریزد.
قوم اذا استنج الاضیاف کلبهم
قالوا لامهم بولی علی النار
فضیقت فرجها بخلا ببولتها
و لم تبل لهم الا بمقدار
صفدی گوید: شعر اخطل چند عیب دارد، از جمله:
1- آنان به مهمان چیزی نمیدهند تا اینکه سگ پارس کند و بههمین پارس اکتفا کنند.
2- آتش آنها اینقدر کم است که با اندک ادرار خاموش شود.
3- خدمتکاری جز مادرشان ندارند.
4- خودشان توان انجام این کار را ندارند و به مادرشان میگویند.
5- عاق مادرند چون مادر را به خدمت گرفتهاند.
6- بیادبند چون به مادرشان چنین دستوری دادهاند.
7- دوست دارند مادرشان، بر آتش فروزان قرار گیرد.
8- ترسو هستند چون با کمترین صدا بیدارند.
9- مردمی پست هستند که از بوی ادرار بر آتش ناراحت نمیشوند.
10- به مادرشان میگویند به اندازه خاموش کردن آتش ادرار کن و بقیه را نگه دار، نمیدانند وی به حبس البول گرفتار میشود.
11- بخل آنها به حدی است که به جای خاموش کردن آتش با آب، با ادرار خاموش میکنند.
12- با مجوسی دشمنی میورزند چه اینکه آنان آتش میپرستند و اینها بول بر آتش میریزند.
در بارهی آیه وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلاٰمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا
نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اللّٰهِ... (1)، شیخ شهاب الدین احمد بن ادریس قرافی میگوید: لو اگر بر دو چیز اثباتی داخل شود، هر دو منفی خواهد شد، و اگر بر دو جمله نفی وارد شود، هر دو ثبوتی میگردد. نتیجه این کلام این است که باید کلماتاللّٰه پایان پذیرد، در حالی که چنین نیست. نظر این آیه حدیث پیامبر است که فرمودهاست:
نعم العبد صهیب لولم یخف اللّٰه لم یعصه. مطابق آنچه گفته شد معنای حدیث این است که خوف از خدا موجب عصیان است.
در حالی که چنین نیست.
ابن عصفور میگوید: لو در حدیث به معنای ال است و برای مطلق شرط آمدهاست، شمس الدین خسروشاهی نیز گوید: لو در اصل لغت برای ربط است و عرفاً به آنچه گذشت مشهور شدهاست و حدیث به معنای لغوی لو باید حمل شود.
شیخ عزالدین بن عبدالسلام میگوید: گاهی یک چیز، دو علت دارد، و با نبود یکی، آن چیز معدوم نمیشود. اینجا نیز مردم عصیان نمیکنند چون میترسند، وقتی خوف نباشد، عصیان میآید، و پیامبر فرمودهاست که دو چیز در صهب جمع شده و مانع معصیت او شدهاست. خوف و اجلال.
برخی پاسخ دادهاند که جواب لو حذف شدهاست (لم لو یخف اللّٰه عصمه اللّٰه).
آنچه من به آن معتقدم این است که لو برای ربط دو چیز میآید، ولی گاهی برای قطع ربط نیز استعمال شدهاست مثلاً میگویی لو لم یکن زید عالما لاکرم لشجاعته ، این کلام جواب پرسش سائل است که میپرسد وقتی عالم نیست اکرام نمیشود؟ شما بین عدم علم و عدم اکرام که تصور ربط وجود داشته، قطع کردهای، نه اینکه بین عدم علم و اکرام ربط ایجاد کنی.
در این حدیث و آیه نیز مسئله همین است. چون غالباً عدم عصیان با خوف مرتبط است.
پیامبر این ارتباط را قطع کرده و میفرماید اگر نترسد باز هم عصیان نمیکند، و چون نزد مردم غالباً اگر درختها قطع شوند و دریاها مرکب گردند و همه چیز نوشته شود اینها تمام میشوند. خدا این ارتباط را قطع کرده و میفرماید کلمات خدا تمام نمیشود.
علی بن بسام بغدادی میگوید: دایی من غلام زیبایی داشت، شبی در منزل دایی
1) 1) - لقمان، 27.
خوابیده بودم، نیمه شب سراغ غلام رفتم، عقربی پایم را گزید. گفتم: آه، دایی بلند شد، گفت: چرا به اینجا آمدی؟ گفتم: خواستم ادرار کنم، دایی گفت، آری میخواستی در دبر غلام من ادرار کنی!
گویند دنیا جوان و پیر است، یعنی دنیا از نظر خودش و از حیث تعلق آن به دیگران جوان و پیر است. دنیا از حیث خودش، تا زمان ابراهیم خلیل جوان و تا زمان بعثت پیامبر اسلام میانسال و پس از آن پیر است. و دنیا از حیث تعلقش به چیزهای دیگر که البته معنای مجازی است، نسبت به آغاز هر ملتی جوان و نسبت به پایان آن امت، پیر است. بلکه نسبت به آغاز حیات هر شخص جوان و نسبت به پایان عمر هرکس پیر است.
از مثلهای عربی این است که رمضان در واوها قرار گرفتهاست. مرادشان این است که رمضان از بیست روز بیشتر است و عدد آن با واو عطف میشود احد و عشرون، یا بیست و یک...
نیز مثل دیگر این است که وقع الشهر فی الانین ، یعنی ماه در ناله افتاد. مرادشان از روز بیستم به بعد است که میگویند احد و عشرین، ثانی و عشرین، همین صدای انین شنیده میشود.
صفدی گوید: ایدی جمع ید و به معنای نعت است، برخی از دانشمندان که از حقیقت وضع لغوی بیخبرند جمع ید را که به معنای دست است، ایادی دانستهاند. اکثر مردم هم این جمع غلط را به کار میبرند و در نامهها مینویسند مثلاً الملوک یقبل الایادی الکریمه؛ در حالی که باید بنویسند: الملوک یقبل الایدی الکریمه.
از پیرمردی عرب پرسیدند، چگونهای و پیری بر تو چگونه میگذرد؟ گفت: خوراک و همخوابی که دو چیز ارزنده بود از من گرفته شد، سرفه و ظرطه که دو چیز ناپسند است برایم باقی ماندهاست.
غالبا مردم در اینکه چه کسی شطرنج را وضع کرده اشتباه میکنند و واضع را ابوبکر
محمد بن یحیی بن صول تکین میدانند در حالی که صحیح آن است که واضع شطرنج صصه بن داهر هندی است.
صفدی گوید: اردشیر بابکان، نخستین پادشاه ساسانی نرد را وضع کرد وآن را نردشیر گفت، و آن را مثالی برای دنیا واهل آن قرار داد. صفحه نرد را دوازده خانه به اندازه ماههای سال نمود و سی مهره را به اندازه روزهای هر ماه قرار داد. فصوص را مانند افلاک و انداختن آن را مانند تغیرات و دورانها و نقطههای آن را به تعداد ستارگان تعیین کرد. هر دو روی آن را هفت معین نمود، به این صورت که شش در برابر یک و پنج در برابر دو و چهار در برابر سه قرار داد. بازی کنندگان را به حکم قضا و قدر غالبا مغلوب و گاهی غالب قرارداد.
از عاشقی پرسیدند آرزوی تو چیست؟ گفت: چشم رقیبان و زبان بد گویان و جگر حسودان.
از عربی پرسیدند: لذت بخشترین دنیا چیست؟ گفت: شوخی با محبوب و دوری از رقیب.
محقق گوید: نفس، جوهری روحانی است، جسم و جسمانی نبوده، نه داخل بدن و نه خارج از آن است. علاقه آن به جسم چون علاقه عاشق به معشوق است. همین نظریه دیدگاه غزالی در برخی کتابهای اوست.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودهاست: روح در جسم چون معنی در لفظ است. صفدی گوید:
مثالی زیباتر از این ندیدم، از یکی از متکلمین از روح و نفس سؤال شد. گفت: روح باد است و نفس همان نَفَس است. پرسید: پس انسانی که نفس میکشد، نَفَس وی خارج میشود؛ و چون باد معدهاش خارج شود، روح او به در آید، مجلس به خنده آمد.
رشید از جعفر در بارهی کنیزانش پرسید. جعفر گفت: شب پیش دو کنیز که یکی اهل مکه و دیگری مدینه بود مرا میمالیدند، من خودم را به خواب زدم، کنیز مدتی دست به آلتم برد و آن را راست کرد، کنیز مکی خود را روی آن انداخت. مدنی گفت: از آن من است.
من از نافع از ابنعمر از پیامبر شنیدم که فرمودهاست: هرکس زمینی را زنده کند از آن اوست. مکی گفت: از آن من است من از معمر از عکرمه از پیامبر شنیدم که فرمودهاست:
شکار از آن کسی است که آن را بدست آوردهباشد. رشید سخت خندید تا به پشت افتاد.
رشید پرسید به کدامیک علاقه داری؟ جعفر گفت: جعفر و کنیزانش همه تحت فرمان تو هستند. وی هر دو را برای خلیفه فرستاد.
از جاهایی که حرف جر حذف و اسم بعد از آن منصوب شدهاست عبارت است از واختار موسی قومَه که مِن قومِهِ بودهاست، و نیز إِلاّٰ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ که مِنْ نفسِهِ بودهاست.
ابوالفرج در کتاب جلیس و انیس مینویسد: روزی ابواسحق مزید نشسته بود، دوستانش آمدند و گفتند: دوست داری با هم به وادی عقیق و قبا و احد و زیارت شهدا برویم، امروز روز خوبی است و هوا برای گردش و تفریح آمدهاست.
مزید گفت: امروز چهارشنبه است و من چهارشنبه از منزل خارج نمیشوم. گفتند روز خوبی است روز تولد یونس بن متی است. گفت: آری چون چهارشنبه متولد شد ماهی او را بلعید. گفتند روز فتح رسول خدا در جنگ احزاب بود. گفت: آری پس از آنکه چشمها از کاسه سر بیرون آمد و دلها به گودی گردن رسید.
صفدی میگوید: مرام اعتزال روبه رشد بود تا زمان هارون الرشید و ظهور بشر مریسی و به زندان افتادن شافعی، در ملاقات بشر و شافعی، بشر گفت: ای قرشی در بارهی قرآن چه میگویی؟ شافعی گفت: مخلوق است.
شافعی ترسید که پاسخ او موجب فساد شود لذا از بغداد به سوی مصر فرار کرد و در باره مخلوق بودن قرآن سکوت کرد.
مأمون در سالی که از دنیا رفت، از مخلوق بودن قرآن حمایت کرد، و احمد بن حنبل را طلبید ولی مأمون از دنیا رفت و معتصم به جای او نشست، معتصم احمد را به بغداد خواند و مجلس مناظره تشکیل داد و سه روز علماء با او مناظره کردند از مناظره کنندگان، عبدالرحمن بن اسحاق و قاضی احمد بن ابی داود و... بودند.
مناظره سه روز طول کشید و پس از مناظره احمد بن حنبل را چنان تازیانه زدند که
بیهوش شد وی را به منزل بردند و سپس زندان کردند. بیست و هشت ماه در زندان بود، پس از آن آزاد شد تا معتصم از دنیا رفت. و واثق به جای او نشست، واثق به وی گفت: در شهری که زیر کنترل من است زندگی نکن، احمد هم زندگی پنهانی داشت. واثق از دنیا رفت و متوکل به جای او نشست، متوکل احمد را خواست و او را اکرام کرد. پولی در اختیار وی گذاشت و او آن را بین دیگران تقسیم کرد، هر ماه چهار هزار دینار به بستگان او میدادند تا متوکل مرد.
در روزگار متوکل، مرام سنت آشکار شد و ترویج گردید، رویکرد اعتزال به خاموشی گرایید و البته هیچ گروهی به اندازه معتزلیها موجب بدعت و فساد نشدند.
سرشناسان معتزله عبارتند از جاخط، ابوهذیل علاف، ابراهیم نظام، واصل بن عطا، احمد بن حائظ (حابط)، بشر بن معتمر، معمر بن عباد سلمی، ابوموسی عیسی (مزداد) که راهب معتزله نامیده میشد، شمامة بن اشرس، هشام بن عمر فوطی، ابوالحسن بن ابی عمرو خیاط استاد کعبی، ابوعلی جبایی استاد شیخ ابوالحسن اشعری و فرزندش ابوهاشم عبدالسلام جبایی.
بیشتر شافعیان، اشعری مذهبند، و اکثر حنفیها معتزلی هستند بیشتر مالکیها قدری و اکثر حنبلیها حشوی هستند. صاحب بن عباد، زمخشری و فراء نحوی و سیرافی معتزلی هستند.
مطربی با دوستان خود در حضور امیری ایرانی آوازخوانی میکرد. پس از پایان مجلس، امیر دستور داد به مطرب قبایی بدهند. مطرب دستور امیر را نفهمید و بیتالخلاء رفت، قبا را آوردند ولی مطرب نبود، سرو صدایی بلند شد، امیر حضار را مرخص کرد، در راه به مطرب گفتند، جایزهای برای تو آوردند و محروم شدی چند روز گذشت، مطرب در مجلس امیر حاضر شد و در ضمن خواندن ترانه، میگفت:
اگر خوشبخت بودی، بول نمیکردی، حضار ملامت کردند، و امیر دستور داد جایزه را به او باز گردانند.
گروهی به القاب ویژهای ملقب شدهاند مانند:
غسیل الملائکه: حنظلة بن بنیعامر که در روز احد پس از زفاف عروسی کشته شد.
پیامبر فرمود: حنظله را فرشتگان غسل دادند.
قتیل الجن: لقب سعد بن عباده که وی را کشتند و گفتند جنیها او را کشتهاند.
ذوالشهادتین: لقب خزیمة بن ثابت انصاری که به نفع پیامبر در مرافعه وی با یهودی شهادت داد.
ذوالعینین: لقب قتادة بن نعمان که در احد هر دو چشمش از دست داد و پیامبر آنها را به او باز گرداند.
ذولثدیه: بزرگ خوارج که یکی از دو دستش چون پستانی بود و بر آن موی روییده بود.
ذوالثفنات: لقب امام علی علیه السلام امام سجاد علیه السلام و علی بن عبداللّٰه بن عباس، چون در محل سجده از کثرت سجده چون زانوی شتر، پینه ایجاد شده بود.
ذو السیفین: مراد ابوالهیثم بن تیهان است او در جنگ دو شمشیر حمایل میکرد.
ذات النطاقین: لقب اسماء دختر ابوبکر است. وی کمربندش را دو نیم کرد، و نیمی را به سفره غذای پدرش بست.
سیف اللّٰه: لقب خالد بن ولید.
مصافح الملائکه: لقب عمران بن حصین.
ذوالعمامه: لقب ابواحیحة بن عاص بن امیه است، وقتی او عمامه بر سر میگذاشت هیچ قرشی عمامه بر سر نمیگذاشت تا او آن را خارج میکرد.
حبی روزی دخترانش را جمع کرد و از دختر بزرگتر پرسید دوست داری شوهرت چگونه با تو همبستر شود؟ دختر گفت: دوست دارم شوهرم از سفر برگردد، حمام رود، دوستانش به دیدارش آیند و وقتی آنان رفتند، نزد من آید و پرده بیاویزد و مراد مرا برآورد.
مادرش گفت: حرف نزن که کاری نکردی.
از دختر وسطی پرسید تو چگونه دوست داری شوهرت با تو همبستر شود؟ دختر گفت:
میخواهم شوهرم از سفر بیاید و لباس سفر از تن درآورد، همسایگان به دیدارش آیند، شب هنگام خودم را خوشبو کنم و او دست در گردن من کند و مرا چنین در برگیرد.
مادرش گفت: تو هم کاری نکردی.
سپس از دختر کوچک پرسید وی گفت: دوست دارم شوهرم از سفر آید و حمام رود و نوره استعمال کند، سپس به خانه مراجعت کند و مسواک زند و نزد من آید و در اتاق را
ببندد و پرده درآویزد و آلتش را در فرجم فرو برد و زبانش را در دهانم بگذارد و انگشت بر مقعدم نهد و از هر سه موضع مرا بکار گیرد. مادرش گفت: ساکت باش که مادرت از زیادی شهوت ادرارش سرازیر شد.
سنایی
دید وقتی یکی پراکنده
زندهای زیر جامهای ژنده
گفتش این جامه سخت خلقانست
گفت هست آن من چنین زآنست
هست پاک و هلال و ننگین روی
نه حرام و پلید و رنگین روی
چون نجویم حرام و ندهم دین
جامه لابد نباشدم به از این
حجاج لباس مبدل پوشیدهبود. زنی او را دید و گفت: به خدا این امیر است. حجاج گفت:
از کجا مرا شناختی؟ زن گفت: از قیافهات. حجاج گفت: غذایی داری که پذیرایی کنی. زن گفت: نان فطیر و آب. حجاج به خانهاش آمد و نان و آب خورد و گفت: میتوانی بین من و همسرم سازش ایجاد کنی؟ زن گفت: توان آن داری که با او همبستر شوی و بینیازش کنی؟ حجاج گفت: آری. زن گفت: در این صورت نیاز به کسیکه بین شما را اصلاح کند ندارید.
مردی به شعبی گفت: چه میگویی در بارهی کسیکه چون نزد همسرش میرود میگوید:
مرا کشتی، مرا به درد آوردی. شعبی گفت: او را به قتل برسان، خونش بر من.
مرحوم کلینی در حدیثی طولانی از امام باقر علیه السلام نقل میکند که: سائلی از پیامبر پرسید:
چگونه میتوان در هر سال، شب قدر را شناخت؟ فرمود: هرگاه ماه رمضان فرا رسد، هر شب، صدبار سوره دخان بخوان، چون شب بیست وسوم رسید، اثر شب قدر را احساس میکنی .
مؤیدالدین طغرایی گوید: چرا در زوراء ساکن شوم با اینکه منزلی ندارم و شتر ماده و بزی از من در آنجا نیست.
فیم الاقامه بالزوراء لاسکنی
بها و لا ناقتی فیها ولا جمل
مصرع دوم اشاره به ضرب المثلی در عرب است که میگوید: لا ناقه لی فی هذا و لا جمل، اصل این ضرب المثل این بودهاست: صدوق عدویه، همسر زید ابناخنس عدوی است، زید از زن دیگرش دختری به نام قارعه داشت، این دختر در خیمه دیگری دورتر از خیمه همسرش صدوق زندگی میکرد.
زید مسافرت رفت، مردی به نام شبیب عدوی به قارعه علاقمند بود، قارعه هر شب سوار شتر پدرش میشد و به خانه شبیب میرفت. زید از سفر بازگشت، پیش از رفتن به خانه، نزد جادوگری به نام ظریفه رفت. جادوگر او را از اتفاق پیش آمده بر خانوادهاش باخبر ساخت.
زید نمیدانست چه کسی خطا کرده و چون به همسرش شک برد با عصبانیت وارد خانه شد.
زنش گفت: عجله نکن واز محل اتفاق جستجو کن چرا که لا ناقه فی هذا ولا جمل. به همین خاطر برای اثبات پاکدامنی از این جمله استفاده میکنند.
زمخشری در کشاف، در تفسیر آیه «Bوَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلیٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ ... (1)» ، میگوید: «من مثله» متعلق به سوره و صفت آن است. این سورهای که چنین است. مرجع ضمیر «من مثله» یا «مما نزلنا» یا«عبدنا» است.
البته ممکن است «من مثله» متعلق به «فاتوا» و مرجع ضمیر «عبد» باشد. پس جارو مجرور یا متعلق به «فاتوا» است یا صفت برای سوره، و در هر دو صورت ضمیر در «مثله» یا به «مما نزلنا» عود میکند ویا به «عبدنا»، لذا چهار صورت پیش میآید. البته زمخشری تعلق به «فاتوا» و عود ضمیر به «مما نزلنا» را پذیرفتهاست .
در تفسیر فخر رازی نیز آمدهاست: اگر به عبدنا برگردد معنا چنین است: سخنی را بیاورید که همانند پیامبر باشد که کتاب ناخوانده قرآن آورد.
اگر متعلق مِمّٰا نَزَّلْنٰا باشد پس سورهای را بیاورید که در فصاحت مانند آن سوره از قرآن باشد. اکثراً مرجع ضمیر را مِمّٰا نَزَّلْنٰا دانستهاند و وجوهی این قول را تقویت میکند.
1- در این صورت مطابق سایر آیات تحدی است.
2- بحث در مُنزَل است پس ضمیر هم باید راجع به آن باشد.
3- اگر ضمیر به قرآن برگردد، یعنی مردم از آوردن مانند قرآن عاجز هستند و اگر متعلق
1) 1) - بقره، 23.
به عبد باشد یعنی کس دیگری مانند پیامبر وجود ندارد.
4- اگر مرجع ضمیر قرآن باشد معجزه بودنش از نظر فصاحت و بلاغت آشکار شود.
5- اگر مرجع قرآن باشد معلوم میشود صدور آن از شخصی بیسواد محال است...
پیامبر خدا، آقای بشر، و شفیعی که در محشر شفاعتش پذیرفتهاست، میفرماید: دنیا خانهی گرفتاری و منزلی است که به قدر قناعت باید به آن روی آورد. سعادتمندان دل از آن کندهاند و خود را از دست شقاوتمندان رهانیدهاند. هلاک شده کسی است که در دنیا افتد.
خوشا بهحال بندهای که تقوای خدا در بارهی دنیا رعایت کند و توبهاش را پیش فرستد. و بر خواستهاش چیره شود پیش از آنکه دنیا او را به آخرت اندازد. انسان در قبری تنگ و وحشت زا و تاریک و ظلمانی قرار میگیرد، نه توان آن را دارد که بر حسناتش افزاید و نه از گناهانش بکاهد، سپس برانگیخته میشود یا او را به بهشت جاوید فرا خوانند یا به سوی آتشی که عذابش کاستی ندارد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست: خدا میفرماید: اگر کسیکه مرا میشناسد نافرمانیم کند، کسی بر او میگمارم که مرا نمیشناسد.
ابوحمزه میگوید: امام سجاد علیه السلام مشغول نماز بود. عبا از شانه وی افتاد و او توجه نکرد.
عرض کردم: در نماز عبایتان افتاد، توجه نکردید. فرمود: وای بر تو! میدانی در حضور چه بزرگی ایستاده بودم. سپس فرمود: در صورتی نماز بنده مقبول است که توجه کامل به خدا داشتهباشد. گفتم: فدایت شوم پس ما نابودیم. امام فرمود: خیر، خدا با نوافل نقص نماز را جبران میکند.
عنوان بصری پیری نود و چهار ساله بود. وی میگوید سالهای طولانی با مالک بن انس رفت و آمد داشتهاست. وقتی امام صادق علیه السلام آمدند به حضور وی رسیدم و دوست داشتم از امام نیز بهره برم. روزی به من فرمود: من تحت نظرم. علاوه اینکه عبادات خاصی دارم که باید انجام دهم، بهتر است چون گذشته از مالک بهره ببری. عنوان میگوید: دلم گرفت، بیرون شدم و با خود گفتم اگر خیری داشتم امام مرا محروم نمیکرد، به مسجد پیامبر آمدم و سلام کردم، روز دیگر به روضه رفتم، دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا از تو میخواهم قلب جعفربن محمد را به من مهربان کنی، و اندکی از دانش او را روزی من نمایی تا به صراط مستقیم هدایت یابم. سپس غمگین به خانهام رفتم، و چون عشق جعفربن محمد مرا
گرفته بود، نزد مالک نرفتم، و جز برای نماز خارج نمیشدم. تا اینکه سینهام تنگ شد، نعلین خود را پوشیدم و عبا بر دوش افکندم و پس از نماز عصر بسوی خانه جعفر بن محمد روان شدم. اجازه خواستم، غلام گفت: چکار داری؟ گفتم: السلام علی الشریف، غلام گفت:
در حال نماز است. همانجا دم در نشستم، اندکی بیش نگذشت که خادم خارج شد و گفت بر برکت خدا داخل شو. داخل خانه شدم و بر امام سلام کردم. پاسخم داد و فرمود: بنشین خدا تو را ببخشد. نشستم، امام سر بزیر داشت و پس از مدتی سر برآورد و فرمود: کنیهات چیست؟ گفتم: ابوعبداللّٰه، فرمود: خدا این کنیه را برای تو نگهدارد و توفیقت دهد. پرسش تو چیست؟ عرض کردم از خدا خواستم دل شما را به من مهربان و مرا از دانش شما منتفع گرداند، میخواهم خدا دعایم را بپذیرد. امام فرمود: دانش به یادگیری نیست، دانش نوری است که در قلب هر کسی بخواهد قرار میدهد، اگر دانش میخواهی، حقیقت بندگی را در خود ایجاد کن، آنچه را فرا گرفتهای بکار بند، و از خدا بخواه تا فهم و راستی در تو قرار دهد.
گفتم: ای شریف، فرمود: بگو اباعبداللّٰه، عرض کردم: ای اباعبداللّٰه حقیقت بندگی چیست؟ فرمود: سه چیز، خود را مالک آنچه که خدا به او داده قرار ندهد، چون بنده چیزی ندارد، بلکه همه چیز را از خدا میداند و در راه او صرف میکند، دوم آنکه: بنده از خود برای خود تدبیری نداشتهباشد، سوم: خود را به فرمانهای الهی مشغول سازد و از نواهی او دوری گزیند. هرکس خود را مالک نداند، انفاق برای او آسان شود، اگر تدبیر امورش را به خدا سپارد اندوهها برای او سبک شود، و هرگاه به فرمانهای الهی مشغول شود به جدال با مردم و فخر رو نمیآورد.
وقتی خدا بندهاش را به این سه صفت پسندیده اکرام کرد، دنیا در نظر او بیمقدار شود، ابلیس بر او ظفر نیابد و مردم از آزارش در امان مانند، دنیا را جمع نکند، فخر نفروشد، به مقام ظاهری مردم چشم ندوزد، روزگارش به بطالت نگذرد، این نخستین درجه تقوی است.
خدا میفرماید: تِلْکَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِینَ لاٰ یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ . (1)
گفتم ای ابا عبداللّٰه وصیتی بفرمایید. فرمود: در نگهداری نه چیز به تو توصیه میکنم، و آنها سفارشاتی هستند که به مریدان خودم در راه خدا مینمایم و از خدا میخواهم تو را
1) 1) - قصص، 83.
توفیق به عمل به آنها دهد. سه مورد آن در ریاضت نفس، سه مورد در حلم و سه مورد در علم است، آنها را حفظ کن و بر آنها سستی روا ندار.
عنوان گفت: کاملاً آماده شنیدن هستم. امام فرمود: آن سه که مربوط به ریاضت نفس است عبارت است از: اول آنکه از خوردن غذایی که بدان اشتها نداری بپرهیز که موجب حماقت و سفاهت میشود. دوم آنکه هنگام گرسنگی غذا بخوری. سوم آنکه غذای حلال بخوری و گاه خوردن نام خدا آوری که رسول خدا فرمود: انسان ظرفی بدتر از شکم نمییابد، وقتی ناچار شود که بخورد، ثلث آن را برای غذا، ثلث آن را برای نوشیدنی و ثلث آن را برای هوا قرار دهد.
اما آن سه که در بارهی بردباری است: اگر کسی به تو گفت یکی بگویی ده میگویم، بگو: ده بگویی، یکی از من نشنوی. کسیکه تو را دشنام دهد، بگو اگر در آنچه میگویی راست گو باشی، از خدا میخواهم مرا ببخشد، و اگر دروغ میگویی از خدا خواهم تو را ببخشد. تو را به دشنام وعده دهد، او را به نصیحت و دعا وعده ده.
اما آن سه که در بارهی علم است، پس هرچه نمیدانی از علماء بپرس؛ بپرهیز که بهخاطر آزمایش آنها بپرسی. با رأی خود کاری مکن و در همهی امور محطاط باش. از فتوا دادن چون فرار از شیر بپرهیز، گردن خود را پل برای عبور مردم قرار نده.
اینک برخیز ای ابوعبداللّٰه، از نصیحت تو خودداری نکردم، بگذار به کارم برسم که مرد بخیل به خود هستم، سلام بر هر کسی هدایت را بپذیرد.
ستاره شناسان روحانی که برترند از کسانی که رصد بندی جسمانی مینمایند. آنچه آن ستاره شناسان از سعد و نحس ستارگان، صعود و هبوط و احکام ستارگان روحانی بیان میکنند پیروی کن.
در حدیث آمدهاست چیزی از امور دینی مردم برای اصلاح امور دنیای آنان رها نمیشود مگر اینکه خدا سختتر آن را بر آنان میگشاید.
کمیل میگوید: از علی علیه السلام خواستم نفس را برایم تعریف کند. فرمود: کدام نفس را میخواهی بشناسی؟ گفتم: غیر از نفس واحده چیزی هست؟ فرمود: آری نفس بر چهار
گونه است، نامیه نبانیه، حسیه حیوانیه، ناطقه قدسیه، کلیه الهیه، هر کدام پنج قوه و دو خاصیت دارند.
قوای نفس نامیه نباتیه عبارتند از: (ماسکه، جاذبه، هاضمه، دافعه، مربیه) و دو خاصیت آن زیاد و نقصان و مرکز آن کبد است.
قوای نفس حسیه حیوانیه عبارتند از: (گوش، چشم، بویایی، چشایی، لامسه) و دو خاصیت آن رضا و غضب و مرکز آن قلب است.
قوای نفس ناطقه قدسیه عبارتند از: (فکر، ذکر، علم، حلم، بزرگی) و دو خاصیت آن نزاهت و حکمت و مرکز فعالیتی ندارد و شبیهترین به نفوس ملکیه است.
قوای نفس کلیه الهیه عبارتند از: (بقاء در فنا، نعمت در شقا، عزت در ذلت، فقر در غنا، صبر در بلا) و دو خاصیت آن رضا و تسلیم است، مبدأ این قوه خداست (Bوَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی (1)) و (Bیٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً (2)) . عقل وسط همهی اینها است.
از امام علی علیه السلام در بارهی قدر سؤال شد فرمود: راه تاریکی است وارد نشو. باز سائلی پرسش را اعاده کرد و امام فرمود: دریای بیکرانی است وارد نشو. باز هم سائل سؤالش را مطرح کرد و امام فرمود: سر خداست که توان پرده برداری از آن را ندارید.
آن اعرابی به شتر قانع و شیر
در یکی بادیه بد مرحله گیر
ناگهان جمعی از ارباب قبول
شب در آن مرحله کردند نزول
خواست مردانه به مهمانیشان
شتری برد به قربانیشان
روز دیگر ره پیشینه سپرد
بهر ایشان شتر دیگر برد
عذر گفتند که باقیست هنوز
چیزی از دادهی دوشین امروز
گفت حاشا که ز پس مانده دوش
دیگ جود آورم امروز بجوش
روز دیگر به کرم داری پشت
کرد محکم شتری دیگر کشت
بعد از آن بر شتری راکب شد
بهر کاری ز میان غایب شد
قوم چون خوان نوالش خوردند
عزم رحلت ز دیارش کردند
دست احسان و کرم بگشادند
بدره زر به عیالش دادند
دور ناگشته هنوز از دیده
مهمانان کرم ورزیده
آمد آن طرفه عرابی از راه
دید آن بدره در آن منزلگاه
گفت این چیست زبان بگشودند
صورت حال بر او بنمودند
خاست نیزه بکف و بدره بدوش
از پی قوم بر آورد خروش
کی سفیهان خطا اندیشه
وی لئیمان خساست پیشه
بود مهمانیم از محض کرم
نه چو بیع از پی دینار و درم
دادهی خویش ز من بستانید
پس رواحل بره خود رانید
ورنه تا جان بود اندر تنتان
در تن از نیزه کنم روزنتان
داده خویش گرفتند و گذشت
و آن عرابی ز قفاشان برگشت
مولوی
تو چه دانی قدر آب دیدگان
عاشق نانی تو چون نادیدگان
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
تا تو تاریک و ملول و تیرهای
دان که با دیو لعین همشیرهای
دو دوست از فروشندهای که در پی فروش متاع خود بود عبور کردند. یکی به دیگری گفت: اگر ثلث پولت را به من دهی با آنچه دارم میتوانم متاع را بخرم. او نیز گفت: اگر ربع آنچه داری به من دهی با آنچه دارم جمع میکنم و متاع را میخرم، چقدر پول دارند و قیمت متاع چیست؟ مخرج ثلث و ربع ضرب و از آن یک عدد کم کنند قیمت متاع بدست میآید 11 \1-12 \4*3.
اگر ربع را از حاصل ضرب کم کنی، باقیمانده پول یکی از آن دو است. 8 \4-12.
و اگر ثلث را از حاصل ضرب کم کنی، باقیمانده پول دیگری است. 9 \3-12.
از آنها نباش که بدون آنکه عملی برای آخرت انجام دادهباشند در انتظار روز قیامت باشند
و با آرزوی دراز در صدد توبه برآیند. در دنیا سخن از زاهدان گویند و خود همانند آنها که دلبستگی به دنیا دارند به کارهای دنیایی میپردازند. از دنیا سیر نشوند و دری از قناعت بر خود نمیگشایند. مردم را از کار ناپسند باز میدارند و خود انجام میدهند و دستوراتی برای دیگران صادر میکنند که خود آنها را بکار نمیبرند. نیکوکاران را دوست دارند و خود مانند آنها نیستند. از گناهکاران نفرت دارند و خود از آنهایند. برای گناهان خود از مرگ در هراسند. اگر بیمار شوند از کردههای ناپسند خود پشیمان میشوند و چون از سلامتی برخوردار گردند باز به کار ناپسند میپردازند. در هنگامی که از عافیت دارند از خودبینی روگردان نمیباشند و آنگاه که گرفتاری دست به گریبان آنها شود اظهار ناامیدی میکنند.
اگر گرفتار شوند، همانند بیچارگان دست به دعا برمی دارند و چون احساس آسودگی نمایند از خدا روگردان میشوند و غرور و غفلت آنها را سرگرم خود میسازد. به خیالات توجه دارند و از حقایق غافلند. اگر کسی گناهی مرتکب شود بر او هراسان میشوند و خود را به کارهای زیادش آرزومند میبینند. اگر بینیاز شوند نخوت میفروشند و فتنه انگیزی میکنند و اگر بینوا گردند ناامید گردیده و سستی در کار میکنند. در عمل کوتاهی دارند و در پرسش مبالغه مینمایند در هنگام شهوت از نافرمانی استقبال میکنند و توبه را به تأخیر میاندازند و اگر اندوهی آنها را فرا رسد، از آئین حق سرباز میزنند. امور عبرتآمیز را برای دیگران توصیف میکنند و خود چشم عبرت بین ندارند. در اندرز به دیگران میکوشند و خود اندرز نمیپذیرند. گفتارشان زیاد است و کردارشان اندک بدانچه نابود میشود، دل میبندند و در آنچه برقرار است، سستی از خود نشان میدهند. غنیمت را غرامت میدانند و غرامت را غنیمت میپندارند از مرگ هراسانند و از آنچه از دست داده باکی ندارند. نافرمانی دیگران را بزرگ میشمارند و کار ناپسند خود را کوچک مینگرند. فرمانبرداری خود را بزرگ و اطاعت دیگران را حقیر میشمارند. به دیگران طعنه میزنند و با خود حیله میکنند.
همبازی شدن با ثروتمندان را از گفتگو با بینوایان بیشتر دوست دارند. خود را فرماندار دیگران میدانند و خود زیر بار حکم دیگران قرار نمیگیرند. دیگران را ارشاد میکنند و خود به گمراهی بسر میبرند. بنابراین او مطاعست و معصیت کار، از دیگران وفاداری میخواهند و خود به پیمان خویش وفا نمیکنند. از مردم در کاری که مربوط به خدا نیست میهراسند و از خدا در کاری که مربوط به آنان است ترسی ندارند.
نهجالبلاغه موعظهای ارزنده، حکمتی رسا و روشنایی بیننده و عبرت اندیشمند است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: با احسان به برادرت به او عتاب نما، شر او را با نعمت به وی به خودش بازگردان.
یونس نحوی میگوید: دستها بر سه قسم هستند، دست سفید، دست سبز، دست سیاه.
دست سفید، دستی است که به نیکی آغاز میکند؛ دست سبز، دستی است که جبران کار نیک نماید؛ دست سیاه، دستی است که بهخاطر نیکی منت نهد.
حکیمی گوید: سزاوار است کسیکه از کبر میگریزد و از عجب دوری میجوید، چنان باشد که در دنیا منزلتش والا و مقامش بزرگ است، چرا که هر چیز زیادی را با همت بزرگش کوچک میشمارد و هر چیز بزرگی را کوچک میانگارد.
برخی گفتهاند: دو اسم متضاد، معنای واحدی دارند، تواضع و شرف.
برای مجازات گنهکار به نیکوکار پاداش بده.
نیز گفتهاند قلبها خواستهها و اقبال و ادبار دارند، خواستههایشان را برآورید و بر دل از طریق خواستهاش وارد شوید چه اینکه دل اگر مجبور شود کور میشود.
و گفتهاند هرکه بر کار زشتی داخل شود، دو گناه دارد؛ گناه عمل بدان و گناه رضای به آن.
نیز گفتهاند هرکه راز خود را کتمان کند، خیر در اوست.
و گفتهاند: آن مقدار از مال که تو را موعظه کند، از دست نرفتهاست.
هر مجذوری بر حاصل ضرب یک طرف با طرف دیگر، یکی از عدد اصلی کمتر است. مثلاً جذر شانزده، چهار است، یک طرف آن سه و طرف دیگر 5 است، سه در عدد پنج ضرب شود پانزده میشود، که یکی از عدد اصلی کمتر است. و مثلاً جذر سی و شش، 6 است، که از ضرب پنج با 7، عدد 35 بدست میآید که یکی از عدد اصلی کمتر است پس اگر عددی را در خود ضرب کنند، حاصل آن یکی بیشتر از حاصل ضرب دو عدد اطراف آن است.
امیر المؤمنین علیه السلام در نهجالبلاغه میفرماید: عقلش را زنده ساخته، و شهواتش را میراندهاست، تا آنجا که جسمش به لاغری گراییده و خشونت و غفلت اخلاقش به لطافت تبدیل شده، برقی پر نور در وجودش درخشیده و راه هدایت را برایش روشن ساخته، و در طریق الهی او را به راه انداخته، همواره در مسیر تکامل از بابی به باب دیگر منتقل شده تا به باب سلامت و سرای زندگی جاودانی راه یافته، و در قرار امن و راحت، با آرامش و اعتماد قرار گرفتهاست. اینها همه بهخاطر آن است که عقل و قلبش را به کار واداشته و پروردگارش را خشنود ساختهاست.
همچنین میفرماید: دلهای آدمیان گاهی پرنشاطند و گاه بینشاط، آنگاه که پر نشاطند آنها را به انجام مستحبات نیز وادار کنید و آنگاه که بینشاطند تنها به انجام فرائض و واجبات قناعت جویید.
همچنین میفرماید: اگر خدا وعدهی عذاب بهخاطر گناه نمیداد، سزاوار بود کسی بهخاطر شکر نعمت مرتکب گناه نشود.
همچنین در توصیف برادر دینی خود میفرماید: در گذشته یک برادر خدایی و دینی داشتم که توصیفش چنین بود: آنچه او را در نظرم بزرگ جلوه میداد؛ کوچکی دنیا در نظر او بود. او از تحت حکومت شکمش خارج شده بود؛ آنچه نمییافت اشتهایش نداشت. و از آنچه مییافت زیاد مصرف نمیکرد. اکثر اوقات زندگیش ساکت بود. اگر سخن میگفت بر گویندگان چیره بود و عطش پرسش کنندگان را فرو مینشاند. ضعیف و مستضعف بود اگر
کاری جدی بمیان میآمد همچون شیر بیشه میخروشید و مانند مار بیابانی به حرکت میآمد. پیش از حضور در محکمه قضاوت دلیل اقامه نمیکرد. هیچکس را نسبت به کارش در آنجا که امکان داشت عذری داشتهباشد، پیش از استماع عذرش ملامت نمینمود. از هیچ دردی جز هنگام بهبودی شکایت نمیکرد. سخنی را میگفت که خود انجام میداد و چیزی که عمل نمیکرد نمیگفت اگر در سخن گفتن مغلوب میشد در سکوت کسی بر او غلبه نمییافت. بر شنیدن حریصتر بود تا گفتن. هرگاه دو کار برایش پیش میآمد میاندیشید که کدام به هوا و هوس نزدیکتر است؛ با آن مخالفت میورزید. بر شما باد به داشتن این اخلاق نیک؛ از یکدیگر در داشتن آنها سبقت گیرید و اگر قدرت انجام همهی آنها را ندارید، بدانید انجام کمی ازآن بهتر از ترک بسیار است.
کمیل ابنزیاد میگوید: امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام دست مرا گرفت و مرا به سوی قبرستان کوفه برد. هنگامی که به صحرا رسیدیم آه پر دردی کشید و فرمود: ای کمیل ابنزیاد! این دلها همانند ظرفهااست، که بهترین آنها ظرفی است که حفظ و نگهداریش بیشتر باشد، بنابراین آنچه را برای تو میگویم از من حفظ کن.
مردم سه گروهند: اول علمای الهی، دوم دانش طلبانی که در راه نجات دنبال تحصیل علمند، و سوم احمقان بیسروپا که دنبال هر صدایی میدوند و با هر بادی حرکت میکنند.
همانها که با نور دانش روشن نشدهاند و به ستون محکمی پناه نبردهاند.
ای کمیل! دانش بهتر از مال است. دانش تو را پاسداری میکند ولی تو باید مال را حفظ کنی. مال با انفاق کم میشود ولی دانش با انفاق افزون میگردد. پرورش یافتگان مال به مجرد زوال آن از بین میروند، ولی شاگردان دانش پایدارند.
ای کمیل ابنزیاد! شناخت علم آیینی است که با آن جزا داده میشود، به وسیله آن انسان در دوران حیات اطاعت فرمان خدا میکند. و پس از وفات نام نیک از او میماند؛ و علم حاکم است و مال محکوم.
ای کمیل! ثروت اندوزان مردهاند. در حالیکه ظاهراً در صف زندگانند؛ ولی دانشمندان تا دنیا برقرار است زندهاند. خود آنها از میان مردم بیرون رفتهاند، ولی چهره آنان در آینه دلها نقش شدهاست.
بدان در اینجا دانش فراوانی است. (با دستش اشاره به سینه مبارکش کرد)؛ اگر افراد
لایقی مییافتم به آنها تعلیم میدادم. آری تنها کسی را مییابم که زود درک میکند ولی از نظر تقوی قابل اطمینان نیست!، دین را وسیله دنیا قرار میدهد و از نعمت خدا بر ضد بندگانش استفاده میکند و از دلائل الهی بر ضد اولیاء حق کمک میگیرد. یا کسیکه مطیع حاملان حق است ولی بصیرتی ندارد. با نخستین شبهه و ایراد شک در دل او پیدا میشود، بدان نه این به درد میخورد و نه آن.
یا کسیکه اسیر لذت است و در چنگال شهوات گرفتار است. و یا کسیکه حریص به جمع و ذخیره مال است.
اینها از رهبران دین نیستند، و شبیهترین موجودات به آنها چهارپایان هستند که برای چرا رها شدهاند! آری این چنین دانش با مرگ حاملانش میمیرد چون افرادی را که لایق آن باشند نمییابند که به آنان تعلیم دهند.
ولی آری؛ هرگز روی زمین خالی نمیشود. از کسیکه به حجت الهی قیام کند، خواه ظاهر باشد و آشکار، و یا ترسان و پنهان! تا دلائل الهی و نشانههای روشن او باطل نگردد، ولی آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند آنها تعدادشان کم و قدر و مقامشان نزد خدا بسیار است. خداوند بهواسطه آنها حجتها و دلائلش را حفظ میکند تا به افرادی که نظیر آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلب افرادی شبیه خود بیفشانند.
علم و دانش با حقیقت و بصیرت به آنها روی آورده، و روح یقین را لمس کردهاند و آنچه دنیا پرستان هوس باز مشکل میشمرند بر آنها آسان است.
آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند. در دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به جهان بالا پیوند دارد. آنها خلفای الهی در زمینند و دعوت کنندگان به دین خدا.
آه آه چقدر اشتیاق دیدار آنها را دارم ای کمیل، همین قدر کافی است هر وقت میخواهی باز گرد!
سلیمی میخواست در آرزویش بمیرم، آسانترین کار نزد من درخواست مرگ است.
تمنت سلیمی ان نموت بحبها
و اهون شی عندنا ما تمنت
یکی از دیگری شنید که میگوید: کجایند زاهدان در دنیا و راغبان در آخرت؟ به وی
گفت: کلام خود را عکس کن و دست بر هرکه میخواهی بگذار.
به مهلب گفته شد حزم چیست؟ گفت: فرو بردن غصهها تا وقت مناسب برسد.
ابراهیم بن عبداللّٰه خراسانی گوید: سال حج هارون الرشید، با پدرم به حج رفتم. در عرفه هارون دست بلند کرده و میلرزید و میگریست و میگفت: پروردگارا تو تویی و من منم، من به گناه باز میگردم و تو به مغفرت...، پدرم به من گفت: فرزندم ببین جبار ارض چگونه به جبار آسمان تضرع میکند.
گویند
بخت آنم کو که خواب آلوده برخیزی شبی
نالهام بشناسی و گوش بفریادم کنی
صاحب ملل و نحل پس از آنکه، هفت حکیم که استوانههای حکمت هستند برمی شمارد و آخرین آنها را افلاطون قرار دادهاست، میگوید: کسانی که پس از آنها آمدهاند و نظر آنان با این حکیمان فرق میکند، ارسطاطالیس است که معلم اول و حکیم مطلق نامیده میشود. وی اول سال حکومت ملک اردشیر بدنیا آمد، وقتی هفده ساله شد، پدرش او را به افلاطون سپرد. او نزد افلاطون بیش از بیست سال ماند، وی را معلم اول نامیدند چرا که واضع دانش منطق است. کتابهای او در طبیعیات و الهیات و اخلاق معروف است. شرحهای بسیاری بر آنها نگاشته شدهاست...
ابوعلی سینا به وی تعصب میورزد و سیر او را دنبال میکند.
هرمس حکیم، ایجاد کننده دانش هیئت و نجوم و قوانین محاسبات است. وی همان ادریس پیامبر علیه السلام است. شهرستانی در کتاب ملل و نحل وقتی از صائبه بحث میکند، به این مطلب اشاره کردهاست. علامه نیز در شرح حکمة اشراق به آن تصریح کردهاست.
سهروردی در حکمت اشراق میگوید: هرمس از اساتید ارسطو است و چون ادریس پیامبر نخستین کسی است که در هیئت و نجوم و محاسبات سخن گفتهاست، این میرساند که وی همان هرمس است.
حارث همدانی از علی علیه السلام نقل میکند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بندهای نیست مگر اینکه باطنی و ظاهری دارد، هرکس باطن خود را اصلاح کند، خدا ظاهرش را اصلاح میکند، و هرکه باطن خود را ویران کند، خداوند ظاهرش را فاسد میگرداند.
وقتی حلاج را برای اعدام بردند، دست راست و سپس چپ و سپس پایش را قطع کردند.
ترسید که رویش از کم خونی زرد شود، دست قطع شدهاش را به صورتش زد تا خون آلود شود و زردی آن دیده نشود.
ابن کمونه در شرح تلویحات میگوید: دو خط غیر متناهی که همدیگر را قطع میکنند و یکی از آنها از مخرج کره خارج شدهباشد، اگر کره در حال حرکت باشد و قطر کره از مقاطعه به موازات خارج شود، این دو خط از هم خلاص شوند و خلاصی در نقطهای از خط با اینکه غیر متناهی است به آن منتهی شده، متصور است.
در عیون اخبارالرضا علیه السلام آمدهاست که امام اشعاری برای مأمون فرستاد که: اگر آنکه گرفتار جهل او شدهام از من بدتر باشد، در برابر جهالت او، اظهار شخصیت نمیکنم. اگر کسی در خردمندی مانند من باشد، حلم میورزم که بردباری از من ارزندهتر است و اگر در علم و فضیلت از او کمتر باشم، حق او را رعایت میکنم.
در عیون اخبار رضا علیه السلام آمدهاست: از اشعاری که امام رضا علیه السلام برای مأمون انشاد کرد عبارت است از:
اذا کان دونی من بلیت بجهله
ابیت نفسی ان تقابل بالجهل
و ان کان مثلی فی محلی من النهی
اخذت بحلمی کی اجل عن المثل
و ان کنت ادنی منه فی الفضل والحجی
عرفت له حق التقدم والفضل
در کتاب ادب الکتاب آمدهاست: طرب حالتی است که بهخاطر شدت سرور و یا نهایت جزع به انسان میرسد، و البته به معنای فقط فرح و خوشحالی نیست چنانکه بعضی چنین تصور کردهاند.
زنهایی که جمع میشوند اندوه و ماتم هستند، چه در کار خیری جمع شوند یا شر.
مجلس ماتم آنها منحصر در مجالس عزا نیست، بلکه نفس اجتماع آنها ماتم است.
حکیمی گوید: ظلم طبیعت نفس است و دو علت میتواند مانع آن شود، علت دینی چون ترس از قیامت و علت سیاسی چون ترس از شمشیر.
به یکی از صوفیان گفتند: این خرقه را نمیفروشی؟ در پاسخ گفت: اگر صیاد دام خود را بفروشد، با چه وسیلهای صید کند؟
مثل معروفی که میگوید فلانی هِر را از بِر تشخیص نمیدهد، به این معناست که نمیداند چه برای او خوب و چه برای او بد است.
مثل معروف دیگری است که میگویند: فلانی در مستی عربده میکشد، عربده (معربد) از عربد مشتق شده که نام ماری است که در خود باد بوجود میآورد و آزاری ندارد.
غزالی در کتاب مستظهری میگوید: شبی هارون الرشید همراه عباس به دیدار فضیل بن عیاض رسید، در خانه این آیه را از او میشنید که أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَوٰاءً مَحْیٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (1). هارون گفت: اگر قرار بود از فضیل چیزی عاید ما شود همین آیه کافی بود. عباس صدا بلند کرد و به او فهماند هارون بر در خانه او ایستادهاست. فضیل پاسخ داد: امیر در خانه من چکار میکند. فضیل در را باز کرد و چراغ را خاموش نمود، هارون دست به این سو و آن سو زد تا دستش به فضیل رسید. فضیل گفت: چه دست نرمی است اگر بتواند در قیامت از عذاب نجات یابد. سپس گفت: ای امیر! خود را برای پاسخ قیامت آماده کن، زیرا تو با هر زن و مرد مسلمان وارد
1) 1) - یعنی آیا کسانی که مرتکب گناه شدهاند، تصور کردهاند، ما آنان را چون مؤمنان در مرگ وزندگی قرار میدهیم، خیر، بد داوری میکنند. جاثیه، 21.
قیامت میشوی. هارون به شدت گریه کرد. عباس به فضیل گفت: بس است، امیر را از گریه کشتی. فضیل گفت: ای هامان! تو و یارانت او را کشتهاید. هارون گفت: عباس تو را هامان ننامید مگر اینکه مرا فرعون خواند.
هارون گفت: این هزار دینار، مهریه مادر من است از من بپذیر. فضیل گفت: نمیپذیرم، بده به کسیکه از او گرفتهای، رشید از نزد او برخاست.
طوسی در شرح اشارات آوردهاست: فخر رازی دو حرکت مختلف برای یک جسم در آن واحد را انکار کردهاست و گفتهاست انتقال در جهت خاص، مستلزم حصول آن جهت است، وقتی دو حرکت داشتهباشد، باید دو جهت در آن واحد داشتهباشد. چه این حرکت ذاتی باشد یا عرضی یا هر دو. سپس میگوید حرکت آسیا و مورچهای که بر خلاف آن در حرکت است با بحث ما یکی نیست چه اینکه چرا مورچه در حال حرکت آسیا متوقف نباشد و آسیا در حال حرکت مورچه متوقف نباشد؟ البته این توقف هرچند بعید به نظر میرسد ولی معارض برهان نیست.
جواب آنست که جسم دارای دو حرکت مختلف نیست. جسم حرکت واحدی دارد که از دو حرکت ترکیب یافتهاست. حرکات مرکب اگر در جهت واحد باشند، بهخاطر برتری بعضی بر بعض دیگر، حرکات مساوی ایجاد میکنند و اگر برتری نباشد، موجب سکون خواهد شد.
اگر حرکت به جهات مختلف باشد، حرکت مرکبی را ایجاد میکند به جهتی که حد وسط آن جهات میباشد. پس جسم واحد بیش از یک حرکت به جهت واحد نخواهد داشت. ولی این حرکت واحده همانطور که متشابه است، گاهی مختلف هم هست، و همانطور که بسیط است، مرکب نیز هست، و هر مختلفی مرکب، و هر بسیطی، متشابه است، حرکات مختلفه نسبت به اولش بالذات و نسبت به غیر آن به عرض است. و همهی حرکات مختلف نسبت به غیر متحرک واحد بالذات نیستند، بلکه یک حرکت، بالذات است. لذا لازم نمیآید که جسم دو حرکت داشتهباشد و در آن واحد متحرک به دو جهت باشد، و چیز مستبعد و محال لازم نمیآید.
امام علی علیه السلام میفرماید: وقتی شکم از مباح پر شد، چشم از اصلاح کور میشود. هرگاه سختیها به تو روی آوردند، بنشین، برابری تو آنها را بیشتر میکند. وقتی خدای منزه را
مشاهده کردی، که پی در پی بلا برای تو میفرستد، میخواهد تو را بیدار کند. هرگاه خواستی اطاعت شوی شمشیر خود از غلاف بیرون بکش. وقتی نمیتوانی هرچه میخواهی محقق کنی، همان را بخواه که میشود. وقتی زاهد از مردم فرار کرد در پی او برو.
به دشمنان خود مشورت بده، از نظری که میدهند، میزان عداوت و هدفشان را میفهمی.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: عدوی و هامه و طیره و صفره صحیح نیستند، عدوی عبارت است از تصور خیالی واگیر بودن بیماری. هامه عبارت است از اعتقاد جاهلیت به فریاد کردن مردهای که خونبهایش گرفته نشده در قبر که مرا سیراب کنید. طیره همان فال بد است که از چیزی چون صدای کلاغ و... به ذهن خطور میکند. صفره اعتقاد به وجود ماری در شکم که گاه گرسنگی به انسان لطمه میزند و بیمار میکند.
یکی از سلاطین گفتهاست: هرکس ما را دوست داشتهباشد ثروتش را میخواهم و آنکه دشمنی کند جانش را میگیریم.
شاهان گروهی هستند که بجای سلام بسیار حرف میزنند. عذاب کم آنها، گردن زدن است.
عارفی گفته: دین و پادشاه و سرباز و رعیت مانند چادر و ستون و طناب و میخ هستند.
حکیمی به پسرش گفت: فرزندم بگیر دانش را که بر زبان مردم است. آنان بهتر از آنچه میشنوند مینویسند و بهتر از آنچه نگه میدارند میگویند.
ابوذر میگوید: روز تو شتر توست، وقتی سر به سوی تو دراز کند، همهی وجودش به اطاعت تو آماده شود، میخواهد بگوید: اگر در اول روز کار نیکی انجام دادی تا آخر چنین خواهد شد.
دوستی دارم با ریش دراز بدون فائده، ریش او مانند شبهای زمستان طولانی و ابری و
سرد است.
لنا صدیق و له لحیة
طویلة لیس لها فائدة
کانها بعض اللیالی الشتاء
طویلة مغتمة باردة
امام علی علیه السلام شنید کسی سخنانی میگوید که او را فایده ندهد. فرمود: ای مرد: املا میکنی بر دو نویسندهی اعمالت نامهای را بسوی پروردگارت.
یا هذا انما نملی علی کتابیک کتابا الی ربک .
افلاطون میگوید: اگر دوست داری زندگی تو پاکیزه شود، خشنود باش که مردم به تو به جای اینکه بگویند عاقل هستی، بگویند دیوانهای.
ابوحازم بر عمربن عبدالعزیز داخل شد. عمر به او گفت: مرا موعظه کن. ابوحازم گفت:
بخواب و مرگ را نزد سر خود بگذار، سپس بنگر که دوست داری آن لحظه چه چیزی در تو باشد، پس اکنون همان گونه باش، و نیز دقت کن که آن لحظه دوست داری چه چیزی در تو نباشد، پس اکنون از آن فاصله گیر، چرا که چه بسا قیامت نزدیک باشد.
صالح بن بشر زاهد بر مهدی عباسی وارد شد. مهدی به وی گفت: مرا موعظه کن. صالح گفت: آیا پیش از تو در این مجلس پدرت و عمویت ننشستند؟ مهدی گفت: آری. صالح گفت: آیا داشتند اعمالی که امید داری که به وسیله آنها نجات یابند و اعمالی که میترسی بهخاطر آنها هلاک شوند؟ مهدی گفت: آری، صالح گفت: کاری که بهخاطر آن امید نجات آنها میرود بیاور و آنچه بهخاطر آن ترس از هلاکتشان داری، ترک کن.
عبداللّٰه بن مسلم بر هارون الرشید وارد شد. هارون قصد قتل او کرد. عبداللّٰه گفت: تو را به کسی که تو نزد او ذلیلتر هستی از من نزد تو، و کسیکه تواناتر است بر عذاب تو، بیشتر از توان من، مرا ببخش. هارون او را بخشید.
حافظ
همتم بدرقهی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
در تفسیر آیه شریفه وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ (1)، باید گفت: این آیه دلالت بر این ندارد که ستارگان در فلک ماه هستند، بلکه دلالت آیه بر این است که فلک ماه به ستارگان زینت شدهاست. و این صحیح است چرا که ستارگان نور دارند.
در تفسیر ادامه این آیه (Bوَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً ) ، نیز باید گفت: از آیه بدست نمیآید که ستارگان نیز شهاب هستند، چون در این صورت باید تعداد ستارگان کم شود. آنچه آیه بر آن دلالت دارد این است که اجزایی از ستارگان به نام شهاب جدا میشود مانند جدا شدن شعاع نور.
علاوه اینکه دلیلی وجود ندارد که ستارگان در فلک هشتم مستقر باشند. و در فلک قمر، جز قمر چیزی نباشد، بلکه چه بسا ستارگانی باشند که هنوز کشف نشدهاند و شهابها از آن ستارگان جدا شوند.
ابومحمد، حسن بن ابوالحسن دیلمی در کتاب اعلام الدین از مقداد بن شریح برهانی از پدرش روایت کرده که: در روز جمل، عربی برخاست و به امیرالمؤمنین گفت: شما میگویید خدا یکی است؟ اصحاب از پرسش وی بوی اعتراض استشمام کردند و خواستند مانع وی شوند. امام علی علیه السلام فرمود: رهایش کنید، آنچه او میخواهد، ما همان را از مردم انتظار داریم. امام فرمود: ای مرد اینکه گفته شود خدا یکی است چهار قسم است. دو وجه نسبت به خدا صحیح نیست و دو وجه صحیح است. دو وجهی که شایسته خدا نیست عبارت است از: اگر کسی بگوید خدا یکی است و مراد او یکی در عدد باشد صحیح نیست چون خدا دومی ندارد. قرآن کسی را که خدا را ثالث ثلاثه گفته کافر دانستهاست. اگر کسی مرادش از واحد، نوعی از جنس باشد، صحیح نیست چه اینکه در این قول تشبیه نهفتهاست. اما دو وجهی که صحیح است عبارت است از: اول آنکه: بگوید خدا یکی است یعنی یکتا است و همتا ندارد. و دوم آنکه بگوید: خدا یکی است یعنی خدا در وجود و عقل و وهم مجسم نمیشود.
این صحیح است.
1) 1) - ملک، 5.
نوف بکالی میگوید: شبی علی علیه السلام را دیدم از رختخواب برخاست و به ستارگان نگریست و فرمود: نوف خوابی یا بیداری؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین بیدارم. فرمود: ای نوف خوشا بحال پارسایان که از دنیا اعراض کردهاند و به آخرت روی آوردهاند. اینان زمین را سفره، خاک را فرش، آب را عطر، قرآن را شعار و دعا را ابزار خویش میدانند و دنیا را چون مسیح علیه السلام قرض الحسنه دادهاند.
ای نوف، داود پیامبر علیه السلام در چنین ساعتی از خواب برمی خاست و میگفت این همان ساعتی است که بنده خدا دست به دعا برنمی دارد مگر اینکه مستجاب شود. مگر اینکه دعا کننده، خراج گیر، سردار سپاه، سرباز، طبل زن، طنبورنواز باشد.
در نهجالبلاغه آمدهاست: به خدا سوگند اگر شب را بر خار سعدان به بیداری بگذرانم و مرا در زنجیر کرده و کشان کشان ببرند بدان علاقمندترم از اینکه خدا و رسولش را در قیامت در حالی ملاقات کنم که به بندهای ستم کرده یا مالی را غصب کردهباشم. چگونه بهخاطر نفسی بر کسی ستم روا دارم که بزودی کهنه شود و مدتها در دل خاک پنهان گردد.
به خدا برادرم عقیل از تنگدستی پریشان شده بود. نزد من آمد و یک من از گندم شما را از من مطالبه کرد. فرزندان او نیز از فقر، رنگ صورتشان سیاه شده بود که گویا با نیل رنگ شدهاند. پی در پی برادرم عقیل میآمد و همان درخواست را بیان میکرد، و من همیشه به سخن او گوش میدادم، گمان کرد بهخاطر او دین خودم را میفروشم. روزی که همین تقاضا را داشت، پاره آهنی را گرم کردم و بهدست او نزدیک نمودم، خواستم عبرتی بگیرد.
عقیل چون انسان دردمند فریاد کشید، نزدیک بود از گرمای آهن، بدنش بسوزد، با خود گفتم ای عقیل زنان بچه مرده به حالت تو بگریند، از این آهن که انسان بهخاطر بازی داغ کرده میهراسی و مرا به آتشی میخوانی که خداوند به غضب خویش افروختهاست. آیا شایسته است تو از پاره آهنی به ستوه آیی و من از آتش قیامت فریاد نکنم.
شگفت آورتر از حال برادرم عقیل، شبی است که کوبه در به صدا درآمد. کسی به خانهام آمد و هدیهای در پارچهای گره زده بود، حلوایی بود که همواره از آن بدبین بودم، که گویا با آب دهان مار یا استفراغ آن خمیر شده بود. از او پرسیدم، این هدیه است یا زکات یا صدقه؟ اگر صدقه باشد بر ما حرام است. در پاسخ گفت: نه زکات است، و نه صدقه، بلکه هدیه است.
به وی گفتم: مادران بچه مرده به حال تو گریه کنند، آیا از راه دین خدا آمدهای مرا فریب دهی؟ نمیفهمی یا دیوانهای یا هذیان میگویی؟ به خدا اگر هفت اقلیم و افلاک زیر آن را به من دهی تا پوست جوی از دهان مورچهای بیرون آورم، خدا را نافرمانی نکنم. دنیای شما در نظر من بیارزشتر از برگ ملخی است جویده شده، علی را چه به نعمتهای نابود شوندهی دنیا و لذت ناپایدار آن، پناه به خدا بردهام از اعمال ناپسند عقل و لغزشهای زشت و ناستودهی آن و از هم او کمک میخواهم.
امام امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند: بیشتر خطاهای عقل در زیر برقهای فروزان طمع است.
نیز میفرمایند: چهار چیز از ویژگیهای نادانی هستند، خشم بر کسیکه از او خشنود نیستی، همنشینی با کسیکه با او کفو نیستی، اظهار نیاز به کسیکه از او کاری برنیاید، سخن گفتن از چیز بیاساس.
حکیمی گوید: عاقل باید بداند نه در مردم خیری است و نه گریزی از معاشرت نکردن.
کسی به حکیمی ناسزا گفت. حکیم پاسخش نداد. ناسزاگو گفت: مرادم تو بودی. حکیم گفت: بههمین علت نادیده گرفتم.
زمخشری در درةالغواص میگوید: هاوِن غلط است چون در کلام عرب فاعل که عین الفعل آن واو باشد استعمال نشدهاست. صحیح آن است که گفته شود هاوون بر وزن فاعول.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: زبان عاقل در پس قلب او و قلب نادان در پس زبان اوست.
دانشمندان عراق اجماع بر مباح بودن خون حلاج کردند و اتفاق نظر یافتند، ولی او ریختن خون خود را حرام میدانست. او را به زندان بردند، مقتدر باللّٰه عباسی دستور داد هزار تازیانه بر او بزنند، اگر از دنیا نرفت هزار تازیانه دیگر بزنند، سپس گردنش را بزنند، وزیر
او را به مأمور تسلیم کرد و به او گفت: اگر نمرد، دو دست و دو پایش را قطع کن، سرش را بردار بیاویز و جسدش را بسوزان، و خدعههایش را نپذیر. مأمور او را گرفت و به مکانی آورد که عدهی بسیاری از مردم جمع شده بودند، هزار تازیانه به او زد و دست و پایش را قطع کرد و سرش را به دار آویخت و جسدش را سوزانید. سرش را بر پل نصب کردند. این واقعه مربوط به سال 390 است.
علم طلسم، علمی است که کیفیت امتزاج قوای فعال عالی با قوای منفصل پایین را میآموزد تا در عالم امری غریب بیافریند. در معنای واژهی طلسم اختلاف کردهاند، برخی آن را از طل به معنای اثر دانستهاند و آن را به معنای اثر اسم گرفتهاند عدهای آن را یونانی و به معنای گرهای که باز نشود میدانند و دستهای آن را کنایه از مقلوب آن یعنی مسلط میشمارند.
علم طلسم از سحر آسانتر و راه آن کوتاهتر است سکاکی در این رابطه کتاب مهمی دارد.
ابوالفتح محمد شهرستانی، صاحب کتاب ملل و نحل است. وی به شهرستان منسوب است و شهرستان اسم سه شهر میباشد. اول: شهری در خراسان بین نیشابور و خوارزم و ابوالفتح بههمین شهر منسوب است. دوم: روستایی در نواحی نیشابور. سوم: شهری بین نیشابور و اصفهان به اندازه یک میل. این کلام یافعی در تاریخ خود است.
امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاست که شیطان در روزی چون عرفه، دورتر و کوچکتر و ضعیفتر و خشمگینتر دیده نشدهاست. برخی از گناهان جز وقوف در عرفه آنها را نمیبخشد.
در حدیثی مسند از اهل بیت پیامبر آمدهاست که: گناهکارترین مردم کسی است که در عرفه وقوف کند و تصور کند خدا او را نمیبخشد.
از عطا در بارهی فرمایش پیامبر پرسش شد که فرمود: برترین دعاها دعای من و دعای انبیاء پیش از من است، و آن دعا این است
لا اله الا اللّٰه وحده لا شریک له له الملک و له
الحمد یحیی و یمیت و یمیت و یحیی و هوحی لا یموت بیده الخیر و هو علی کل شی ء قدیر. و این دعا چیزی جز تمحید و تقدیس خدا نیست. عطا به شعری از ابنجذعان استناد کرد و گفت: آیا ابنجذعان میداند مراد از ثنا چیست و خدا نمیداند؟
سکاکی در بارهی بیت شعری از ابنتمام نظر داده و گفته شعر او مستهجن است. این بیت عبارت است از:
لا تسقنی ماءالملام فاننی
صب قد استعذبت ماء بکایی
استهجان این بیت به آن جهت است که استعاره تخییلیه در شعر از استعاره بالکنایه جدا شدهاست، در حالی که مؤلف ایضاح این انفکاک را جایز نشمردهاست. دلیل او این است که چه بسا ملام را به ظرف شراب مکروهی تشبیه کردهباشد و استعاره بالکنایه میشود و اضافه شدن ماء به سلام، استعاره تخییلیه است.
فاضل چلبی در حاشیه مطول میگوید: مناسب با عاشق این است که ادعا میکند حرارت عشق بر اثر ملامت و چیز دیگر تسکین نمییابد، لذا نمیتوان آن را وجه شبه قرار داد.
ابن اثیر در مثل السائر گفتهاست: وقتی این شعر مشهور شد، یکی از دوستان ابوتمام ظرفی برای او فرستاد و به او گفت: مقداری آب ملامت برای من بفرست تا مقداری از آب ملامت برای تو بفرستم.
ابن اثیر میگوید: نمیتوان پذیرفت که ابوتمام فرق تشبیه در آیه و شعر را ندانستهباشد، چون قرار دادن بال برای ذلت در آیه، غیر از قرار دادن آب برای ملامت است. زیراکه جناح مناسب با ذلت است و شاهد آن این است که پرنده وقتی به جوجههایش مهربان میشود بالهایش را پایین میآورد و میگستراند و بر زمین پهن میکند. نیز گاه ناراحتی هم چنین میکند. انسان نیز موقع فروتنی سر به زمین میافکند و دستانش آویزان میشود، پس فروتنی به ظاهر استعاره بالکنایه به حالت پرندهای تشبیه کردهاست و جناح را قرینه آن آوردهاست. جناح با مشبه به متناسب است ولی ماءالملام چنین نیست. من میگویم این شعر توجیه دیگری دارد و گمان میکنم غیر من چنین توجیهی نکردهاست. البته وقتی من آن را بیان کردم در تبیان هم آن توجیه را یافتم. این توجیه عبارت است از: ماءالملام از قبیل مشاکله است، چون در برابر آن ماء البکاء آوردهاست و درست نیست که بگوییم تأخیر ماءالبکاء مانع از مشاکله است. چون ادیبان در آیه شریفه فَمِنْهُمْ مَنْ یَمْشِی عَلیٰ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ
مَنْ یَمْشِی عَلیٰ رِجْلَیْنِ (1)به صراحت گفتهاند که: از حرکت با شکم به مناسبت مابعدش به «مشی» تعبیر شدهاست و آن حرف زمانی صحیح است که این حکایت صحیح نباشد. این توجیه که من بیان کردم از توجیه ایضاح بهتر است چون دو وجه ایشان خیلی از شعر دور است. زیرا از شعر استفاده نمیشود ظرف یا آب مورد کراهت است و تشبیه بدون این اظهار نظر تمام نیست.
حرف ابناثیر هم درست نیست، ابناثیر ملام را وجه شبه قرار دادهاست و این وجه شبه محتاج به سماع است. زیرا شاعر گفته آب ملام به من نچشان، حرف ابناثیر مستلزم آن است که سمع مانند حلق، جرعه ملام را چشیدهباشد، و این در نهایت بعد است. شگفت اینکه ابناثیر خیال کرده این وجه درست است، با اینکه مناسبتی بین ماء و ملام وجود ندارد.
عدهای در پاسخ چلبی گفتهاند که تشبیه شاعر در بارهی ملام نسبت به آب، که آتش عشق را تسکین میدهد موافق عقیده کسانی است که میگویند حرارت عشق بوسیله ملامت تسکین مییابد نه موافق عقیدهی ابوتمام، عقیده ابوتمام این است که آتش عشق بر اثر ملامت شعله ورتر میشود. کما اینکه همین معنا از شعر ابوشیص نیز قابل استفادهاست که میگوید:
اجد الملامة فی هواک لذیذة
حباً لذکرک فلیلمنی اللؤم
و یا اینکه آتش عشق از ملامت اثر نمیپذیرد چنانکه شاعر دیگری گفتهاست:
جائوایرمون سلوانی بلؤمهم
عن الحبیب فراحوا مثل ما جائوا
پس حرف چلبی که میگوید: شاعر معتقد است که به نظر عاشق حرارت عشق جز به آب ملامت تسکین مییابد، صحیح نیست. به نظر من اینکه صاحب ایضاح کراهت در شراب را مستند قرار دادهاست معلوم میشود او این جواب را نمیپذیرد.
حکیمی گوید: صبر بر دو قسم است، صبر بر مکروهات طبیعی و صبر بر محبوبات بدیهی.
صبر دوم در نفس تأثیر بیشتری دارد.
1) 1) - نور، 45.
قطب الدین در شرح شهاب مینویسد: گویند دعای دو دسته مستجاب است، کافر باشد یا مؤمن. دسته اول ستمدیده و بیچارهاست. چرا که خدا میفرماید: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ ... (1)پیامبر صلی الله علیه و آله نیز میفرماید: دعای ستمدیده مستجاب است. اگر سؤال شود چگونه دعای کافر مظلوم مستجاب است با اینکه خدا میفرماید: وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (2)گوییم: این آیه در بارهی دعای کافر در آتش است، در آنجا نه ترحمی وجود دارد و نه دعایی مستجاب میشود. اما این روایت که نقل کردم در بارهی دنیا است.
آنچه انسان میبیند به علت همراهی آن با عوارض مادیه است که به لباس جسمانی درآمدهاست و در وضع خاصی از قرب و بعد قرار گرفتهاست و همان چیز در حس مشترک که هیچکدام از آن عوارض را ندارد بوجود میآید. مثلاً صور علمی که در بیداری ایجاد میشود و عقل یا وهم آن را درک میکند، در خواب به صورت شیر خوراکی دیده میشود.
ظاهراً آنچه در بیداری و در خواب دیده میشود یکی است و آن دانش است ولی تجلی آن در هر عالمی به شکلی خاص آن است، پس ظهورش در هر عالمی مناسب به آن است. از آنچه گفته شد، سر تجسم اعمال که در شریعت آمدهاست، آشکار میشود. حتی حرف عارفان که میگویند: اعمال صالحه بهصورت حور و قصور و انهار آشکار میشود و اعمال بد بهصورت مار و عقرب و آتش آشکار میگردد، واضح میشود. اینکه قرآن میفرماید: وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکٰافِرِینَ (3)، مسئلهای حقیقی است نه مجازی. یعنی واقعاً دوزخ محیط بر آنهاست، یعنی خویهای زشت آنها در این عالم، بصورت جهنم در آن عالم تجلی میکند.
نیز معنای این آیه روشن میشود که إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً (4)
یعنی از بین بردن مال ایتام در دنیا به صورت آتش شکم در قیامت متجلی میشود. نیز
درستی این حدیث هم آشکار میشود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: آنها که از ظرف طلا و نقره استفاده میکنند در درونشان آتش جهنم شعلهور است و نیز فرمودهاست:
الظلمات ظلمات یوم القیامة یعنی ستمگری در دنیا، تیرگی در آخرت است.
کسانی که رؤیت را انعکاس شیء در بیننده میبینند، انعکاس و انطباع حقیقی را نپذیرفتهاند. فارابی در رساله جمع بین نظر افلاطون و ارسطو میگوید: غرض این دسته از فلاسفه این است که بر این ادراک توجهی نموده و تشبیه کردهباشند، نه اینکه واقعاً خروج شعاع و حقیقت انطباع وجود دارد و تعبیر به این الفاظ بهخاطر ضعف عبارت بودهاست.
یکی از صاحبدلان گفتهاست مردم میگویند چشمها را بگشایید تا آنچه لازم است ببینید. من میگویم چشمها را ببندید تا آنچه شایستهاست ببینید.
آنچه میتوان در باره معاد گفت عبارت است از: 1- ثبوت معاد جسمانی و اینکه معاد جز برای همین بدن نیست و این عقیده کسانی است که نفس ناطقه مجرده را قبول ندارند و اکثر مسلمانان معاد جسمانی را پذیرفتهاند.
2- معاد روحانی، این عقیده فلاسفهای است که میگویند انسان همان نفس ناطقهاست و بدن آلتی است که برای استکمال جوهر نفسانی بکار میرود.
3- اثبات معاد روحانی و جسمانی با هم، این عقیده برخی از مسلمانان مانند غزالی و راغب اصفهانی و بسیاری از صوفیان است، اینان قائل به وجود نفس ناطقه مجرده هستند.
4- هیچکدام صحیح نیست، این حرف طبیعیون است که به حرف آنها نه از نظر دین و نه فلسفه توجهی نمیشود.
5- توقف، این حرف جالینوس است وی در حال مرگ میگفت: نمیدانم آیا نفس همان مزاجی است که در اثر مرگ از بین میرود و برنمیگردد و یا جوهر پایداریست که با فساد بدن، باقی میماند و برمیگردد.
این واژه یونانی است و معنای آن دوست داری حکمت است. و فیلسوف از فیلاسوف مشتق است یعنی کسیکه دوست دار حکمت است. فیلا به معنای محب و سوف به معنای
حکمت است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به عیادت جوانی رفتند. پرسید: خود را در چه حالی میبینی؟ عرض کرد:
امیدوار به خدا و خائف از اعمال. پیامبر فرمود: در دل بنده در حال احتضار دو چیز نمیگنجد مگر اینکه خدا او را به آرزویش برساند، و از آنچه خوف دارد ایمنی عطا کند.
نیز فرمودهاست: ایمان مؤمن زمانی به نهایت میرسد که آنچه را نمیشناخته نسبت به آنچه که میشناخته محبوبتر باشد.
صاحب بن عباد میگوید:
رق الزجاج و رقت الخمر
و تشاکلا فتشابه الامر
فکانما خمر و لا قدح
و کانما قدح و لا خمر
شیخ عراقی این دو بیت را چنین ترچمه کردهاست:
از صفای می و لطافت جام
درهم آمیخت رنگ جام مدام
همه جام است و نیست گویی می
یا مدام اوست نیست گویی جام
فخر رازی مشغول تدریس بود. کبوتری که از باز فرار کردهبود، خود را به دامن فخر انداخت. ابنعنین فوراً این دو شعر را سرود که: کبوتری که آثار مرگ از بالهایش آشکار بود، نزد سلیمان زمان آمد، چه کسی به ورقا گفته محل شما حرم امن است و تو پناه گاه خائفین هستی.
جائت سلیمان الزمان حمامه
والموت یلمع من جناحی خاطف
من نبأ الورقاء ان محلکم
حرم و انت ملجأ للخائف
طفیلی فرزندش را چنین سفارش کرد، وقتی در مجلسی تنگ قرار گرفتی به کسیکه کنار تو نشسته بگو ممکن است من جا را بر شما تنگ کردهباشم، وی حرکتی میکند و جا بر تو باز میشود.
تنم از ضعف چنان شد که اجل جست و نیافت
ناله هر چند نشان داد که در پیرهن است
موسیقی علمی است که در آن آوازها و شیوه ایجاد آنها و لحنها و تهیه آلات موسیقی، مطرح میشود. موضوع این علم، صدا است از آن جهت که در نفس مؤثر باشد.
نغمه صوتی است که با درنگ الحان چون حروف جاری میشوند. بسائط نغمه هفده چیز است و اوتار آن چهل و هشت تا است. ایقاع نیز اعتبار زمان صوت است.
شرعاً منعی در تعلیم این دانش نیست بلی شریعت مطهره عمل به این دانش را ممنوع کردهاست. کتابهایی که در این باره نوشته شده دانش موسیقی را مطرح کردهاند.
موسیقیدان علمی، نغمههارا تصور میکند از آن جهت که عموماً مسموع هستند و نظری به دستگاه ویژه ندارد. و هرکس موسیقی عملی میداند، به ادوات موسیقی از آن جهت نگاه میکند که آوازی خاص از آنها به گوش میرسد.
عدهای بر این عقیدهاند که لحنهای موسیقی از نسبت اصطکاکات فلکی بوجود میآیند.
این حرف اشاره است و رمز، وگرنه اصطکاک در افلاک وجود ندارد و آنها صدایی ندارند.
امام علی علیه السلام چنین موعظه میفرماید: ای بندگان خدا از نافرمانی خدا بپرهیزید و با اعمال نیک خویش بر مرگتان پیشی گیرید پیش از آنکه مرگ شما فرا رسد. تا میتوانید اعمال نیک بجا آورید و به وسیله چیزی که از دست شما میرود آنچه برای شما جاودان میماند خریداری کنید.
خود کوچ کنید که به سختی برای کوچ دادنتان کوشش میشود. مهیای مرگ باشید که بر شما سایه افکندهاست. از کسانی باشید که آنها را بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا سرای جاودان نیست؛ پس آن را با سرای آخرت مبادله کردند. خداوند شما را بیهوده نیافریده، و مهمل رها نکردهاست. فاصله شما با بهشت یا دوزخ بیش از فرارسیدن مرگ نیست. زندگی محدودی که گذشتن لحظات، از آن میکاهد و مرگ آن را نابود میسازد حتماً کوتاه خواهد بود.
زندگی، که گذشت شب و روز آن را به پیش میراند بزودی به پایان خواهد رسید.
مسافری که تنها خوشبختی و بدبختی همراه دارد باید بهترین زاد را با خود بردارد. در این جهان، از همین جهان برای خود زاد و توشهای گیرید که فردای رستاخیز حافظ و نگهدارتان باشد.
بنده باید از پروردگارش بترسد، خویشتن را اندرز دهد، توبه را مقدم دارد، و بر شهوات خویش پیروز گردد. زیرا مرگش از نظرش پنهان است و آرزویش وی را فریب میدهد.
شیطان همیشه همراه او است گناه و معصیت را پیش چشمش زینت میدهد، وی را در آرزوی توبه نگه میدارد که آن را به تأخیر اندازد تا زمانی که مرگ در حال غفلت کامل، در برابرش آشکار گردد.
ای وای بر غافلی که عمرش دلیلی بر ضد او است، و روزگارش او را به بدبختی و شقاوت بکشاند.
از خدا میخواهیم که ما و شما را از کسانی قرار دهد که هیچ نعمتی آنها را مست و مغرور نمیکند و هیچ هدفی او را از اطاعت پروردگار باز نمیدارد و پس از فرا رسیدن مرگ پشیمانی و اندوه در او راه نمییابد. (1)
گفته شده خوف بر چیزی است که انتظار آن میرود و حزن بر چیزی است که واقع شدهاست و البته این صحیح نیست چرا که در آیه لَیَحْزُنُنِی (2)مراد از یحزننی در این آیه حزن برای امر قابل انتظار بکار رفتهاست. یعقوب میگوید: اگر یوسف را ببرید در انتظار آن دو هستم. نیز ممکن است آیه را چنین معنا کرد. من از قصد تو محزون هستم. در این صورت اعتراض ابنمالک به نحویها از بین میرود آنان لام لیحزننی برای ابتداء میدانند و مضارع را ویژه حال قرار میدهند و از اشتراک بین حال و استقبال خارج میکنند.
وقتی غزالی گوشهگیری آغاز کرد، و از تدریس در نظامیه بغداد سر باز زد، نظام الملک بار دیگر تدریس را به او پیشنهاد کرد و وعده داد اگر تدریس را بپذیرد، مناصب عالیه به او بدهد.
غزالی در پاسخ نظام الملک نوشت: به نام خدای بخشنده مهربان، وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرٰاتِ ... (1)، بدان که هرکس جهت ویژهای دارد که باید بدان توجه کرد و در پی آن نیکیها باشد. مردم در توجه کردن به آنچه به آنان روی میآورند سه دستهاند:
دسته اول: عوام که توجهشان به دنیا است، پیامبر این عده را از این توجه منع کردهاست و فرموده: هیچ دو گرگ گرسنه در گلهی گوسفند زیانشان بیش از علاقمندی به مال و اسراف در دین مسلمان نیست.
دسته دوم: خواص که آخرت را بر دنیا ترجیح داده و کارشان نیک است و مطمئن به آخرت پایدارتری هستند.
پیامبر خدا اینان را مقصر دانسته و میفرماید: دنیا بر اهل آخرت حرام است و آخرت بر اهل دنیا حرام است و دنیا و آخرت برای اهل خدای متعال حرام است.
دسته سوم: اخص و آنها کسانی هستند که یقین دارند بالاتر از هر چیزی بالاتری است.
اشیاء را آفل میدانند و علاقهای به آن نشان نمیدهند. آنان میدانند دنیا و آخرت یکی از آفریدههای خداست، و مهمترین امور دنیا و آخرت دو چیز میان تهی است و آن غذا و نکاح است. در برابر این دو، همهی جنبندگان یکسان هستند. از این دو باید دوری گزید و حتی باید از دنیا و آخرت هم دوری گزید و به خالق آنها روی آورد، تا حقیقت خدا بهتر برای آنها آشکار شود، و حقیقت لا اله الا الله برای آنها کشف شود که هیچ اثر کنندهای در هستی غیر خدا نیست. و هرکه به غیر خدا توجه کند، از شرک خفی خارج نشدهاست. در این صورت همهی موجودات نزد آنان دو قسم میشوند، اللّٰه، غیراللّٰه؛ این دو را دو کفه ترازو و دل خود را زبانه ترازو بداند، هر وقت دل آنها بر کفه شریفه شد، مطمئن به حسنات سنگین خود شوند و هر وقت دلشان متوجه کفه پست گردید، مطمئن به سنگینی کفه گناهان شوند.
همانطور که طبقه اول نسبت به دوم عوام هستند، دوم نیز نسبت به سوم عوام هستند، در نتیجه این سه طبقه به دو طبقه عوام و خواص تقسیم میشوند.
حال بگویم صدرالوزراء مرا از طبقه عالیه به سافله دعوت کردهاست و من او را از مرتبه سافله به عالیه میخوانم که از هر مرتبهای برتر است.
راه به سوی خدا در بغداد و طوس و هر جای دیگر یکی است و هیچکدام نزدیکتراز
1) 1) - بقره، 148.
دیگری نیست. از خدا میخواهم اورا از خواب غفلت بیدار کند تا به فکر فردایش باشد پیش از آنکه امور از دستش خارج گردد. والسلام.
زمخشری در کشاف آوردهاست، سوره فاتحه را مثانی گویند چون در هر رکعتی دوبار خوانده میشود. جوهری در صحاح نیز همین را آوردهاست، در توجیه این کلام میتوان گفت:
1- مراد از رکعت، نماز است بهخاطر نامگذاری کل به اسم جز.
2- در هر رکعت دو بار خوانده میشود یکی واجب و دیگری مستحب.
3- «فی» به معنای سببیت است، یعنی به سبب هر رکعت رکعت، دوبار خوانده میشود نه به سبب سجود، مانند: طمأنینه، و نه بهخاطر دو رکعت دو رکعت، چون تشهد در نماز چهار رکعتی و نه بهخاطر هر نماز نماز، مانند سلام.
این وجوه بعید هستند، وجه اول چون نماز نافله یک رکعتی هم نزد برخی داریم، علاوه اینکه نماز میت رکعت ندارد.
وجوه اخیر نیز بعید میباشند. ظاهراً وجه اول از همه قویتر باشد و کشاف در سوره حجر همان را پسندیده و نافله یک رکعتی نزد کشاف صحیح نیست. علاوه اینکه اگر هم جایز باشد نادر است و ضرری به کلیت توجیه اول نمیرساند. چه اینکه هیچ عامی نیست که تخصیص نخوردهباشد.
صلاح صفدی گوید:
لا تحسبوا ان الحبیب بکا
لی رقة یا بعد ما تحسبون
فما بکی من رقة انما
اراد ان یسقی سیف الجنون
شریف تبریزی همین معنا را چنین بیان کرده است:
نه از رخ است اگر تر ساخت جانان چشم فتان را
برای کشتن من آب داده تیغ مژگان را
ابوسعید اصفهانی شاعری نازک دل است که گوشش سنگین بود. هرکس با او حرف میزد میگفت فریاد بکش که سنگینی که در گوش من است چون سنگینی دل توست.
ابوسعید از سرایندگان دربار صامت بن عباد است، این را ثعالبی در یتیمةالدهر آوردهاست. اشعار او در نهایت خوبی است.
اصمعی گوید: از عربی شنیدم که میگفت: پروردگارا مادرم را ببخش. گفتم: چرا برای پدرت آمرزش نمیخواهی؟ گفت: پدرم حیلهگر است و میتواند وسیله آمرزش خود را تهیه کند ولی مادرم ناتوان است.
از حکیمی پرسیدند: چرا دنیا را ترک کردهای؟ گفت: صافی آن را از من گرفتند و من به کدر آن بیعلاقه هستم (راحتی آن از من سلب شده، به ناراحتی آن خرسند نیستم).
به عارفی گفتند بهره خود را از دنیا بگیر که فانی خواهد شد. گفت: چون فانی شود بر من لازم شد که بهرهای از آن نگیرم.
اسکندر گفتهاست: حکومت عقل بر دل عاقل قویتر از حکومت شمشیر بر ظاهر احمق است.
ثمامة بن اشرس میگوید: از سوی هارون الرشید مأمور شدم به تیمارستان روم و از نزدیک به حال دیوانگان رسیدگی کنم. زیبا چهرهای دیدم که از ظاهرش پیدا بود عاقل است با او سخن گفتم. گفت: تو میگویی بنده از نعمتی که شکر آن بر وی واجب است و یا بلایی که صبر بر آن واجب است جدا نمیشود؟ گفتم: آری. گفت: اگر مست شدی و خوابیدی و غلام تو با تو وطی کرد، آیا این نعمتی است که باید شکر کرد یا بلایی است که باید صبر کرد.
ثمامة میگوید: من پاسخی نداشتم.
جوان گفت: پرسش دیگر دارم. گفتم: بپرس. گفت: خوابیده از نعمت خواب چه وقت متلذذ میشود، اگر بگویی وقتی بیدار شد، آن وقت دیگر لذت ندارد چون معدوم است.
اگر بگویی پیش از خواب، آنهم معدوم است و لذت ندارد، اگر بگویی در حال خواب، در آن حال که غافل بودهاست.
ثمامة میگوید: پاسخ این پرسش را هم نداشتم.
باز گفت پرسش دیگری دارم. گفتم: بپرس. گفت: آیا هر نوعی از حیوانات پیامبر دارند؟ پس پیامبر سگان کیست؟ گفتم: نمیدانم.
جوان گفت: اکنون پاسخ پرسشها را بشنو. در پاسخ پرسش اول باید میگفتی: نعمتها بر سه گونهاند. نعمتی که شکر آن واجب است، بلایی که صبر بر آن واجب است، گرفتاری که باید از آن دوری کرد تا ننگ آن دامن تو را نگیرد، و پرسش من از این قسم بود. ولی پاسخ پرسش دوم: خواب درد است و لذتی ندارد. اما پرسش سوم: سنگی از آستین درآورد و گفت اگر سگی پارس کرد، ترسانندهاش این سنگ است. سپس سنگ را به سوی من انداخت، سنگ خطا کرد. جوان به من گفت: ای سگ حقیر، نذیر تو را از دست داد. فهمیدم او نیز چون بقیه دیوانه است، بیرون شدم و دیگر به تیمارستان نرفتم.
بهلول نشسته بود و کودکان اطراف او گرد آمده بودند و او را اذیت میکردند. بهلول مکرر میگفت لا حول و لا قوة الا باللّٰه ، وقتی آزار آنها زیاد شد، بهلول با چوبدستی به آنها حمله کرد و گفت به سردار سپاه حمله میکنم و باکی ندارم کشته شوم یا بمانم. کودکان بر زمین میافتادند و او میگفت دشمن شکست خورد و به جنگ پشت کرد. امیرالمؤمنین ما را فرمان داده که دشمن را تعقیب نکنیم و مجروحان را آزار نرسانیم سپس مینشست و عصا را رها میکرد.
در دیوان منصوب به امام علی علیه السلام آمدهاست: از روزگار تجربه گرفتهام که صبر عاقبتی نیک دارد، پس تو بیتاب و درمانده نباش که پیروزی بین ناتوانی و بیتابی از بین میرود.
انی رأیت فی الایام تجربة
للصبر عاقبة محمودة الاثر
لا تضجرنّ و لا یدخلک معجزه
فالنجح یهلک بین العجز والضجر
حکیمی گفتهاست: پیروزی بر دشمن آن است که او را دشمن نبینی.
در بازوبند قابوس وشمگیر، کاغذی بود که در آن نوشته بود وقتی حیله، طبیعت آدمی شود؛ اطمینان به هر کسی ناتوانی است. وقتی مرگ حتمی باشد، دلبستگی به دنیا احمقی است. وقتی قضا و قدر حق است احتیاط بیثمر است.
حکیمی گوید: اگر دنبال عزتی با اطاعت خدا آن را طلب کن، اگر ثروت میخواهی با قناعت آن را به چنگ آور، که هر کسی اطاعت خدا کند، خدا او را عزت دهد و یاری کند و هر کس قناعت پیشه کند، فقرش از بین میرود.
راوندی در شرح شهاب گوید: در اخبار آمدهاست خواب بین طلوع سپیده تا طلوع خورشید مکروه است چرا که وقت قسمت روزی است.
فیلسوفی گفتهاست: دنیا منزلگاه غم و اندوه است هرکه در آن عجله کند، به خود ستم کرده و آنکه آرام باشد به دوستانش ستم کردهاست.
حکیمی گوید: کسیکه تو را بهخاطر کاری دوست داشتهباشد، هنگام رواشدن حاجتش از تو یاد میکند.
نیز گفتهاست: مجلس انس خصوصی است نه عمومی.
نیز گفتهاست: از انصاف بدور است که از دوستان درخواست انصاف کنی.
نیز آمدهاست: ای طالب دنیا که ظاهر دنیا تو را فریفته است، اگر درونش را ببینی پشیمان شوی.
یا طالب الدنیا یغرک وجهها
و لتندمنّ اذا رأیت قفاها
در تلویحات از افلاطون نقل شدهاست: گاه هنگام ریاضت زیاد از خود جدا میشدم، و در موجودات مجرد تأمل میکردم. بدنم در گوشهای افتاده بود، چنان بودم که من هم مجرد هستم و از بدن و لباسهایم جدایم، و به غیر آن مجردات توجه نمیکردم. در همان حال در خود چنان حس و بهاء و نور و محاسن غریب دیدم که هرکس را حیران میساخت. خود را جزیی از عالم روحانی و دارای زندگی فعال میدیدم، سپس از آن عالم الهی ترقی کردم و به
حضور خدا نائل شدم و بالای عالم عقل و نور قرار گرفتم. در آنجا چنان روشنایی و نورانیت در خود میدیدم که توان وصف آن نباشد. چیزی نگذشت که به عالم فکرت هبوط کردم و متأسف شدم که از آن عالم به این عالم افتادم. متعجب شدم که چگونه سرشار از نور بودم با آنکه نفس من همان هیئت داشت که در بدنم بود. به یاد گفته مطریوس افتادم که به ما دستور میداد همواره در پی بدست آوردن جوهر نفس شریف باشید و بکوشید به عالم عقل دست یابید.
در کشاف ذیل آیه وضو آمدهاست: اگر بگویی آنان که أَرْجُلَکُمْ را به جر قرائت کردهاند و در حکم مسح قرار دادهاند، با مطالب قبلی سازگار نیست، میگویم: در بین اعضای سه گانه که شستن آن لازم است، اگر بر پا آب بریزند در مظنه اسراف مذموم است پس باید بر چهارمی که رؤسکم باشد عطف گردد، و میانه روی در مصرف آب هم رعایت شود. مؤلف کشف گوید:
اگر مراد خدا مسح پا بود، باید میگفت الی الکعاب، نه الی الکعبین یا میگفت الی الکعب، چون کعب مفصل قدم است و در هر پا بیش از یک کعب نیست. اگر مراد کل واحد بود، باید مفرد (کعب) میآمد و در غیر این صورت جمع (کعاب) میآمد.
اگر مراد خدا شستن بود، مراد از کعبین، ناشزان است. که در هر پا دو عدد است. و تثنیه به اعتبار، هر یکی از دو پا است. حال چون مقابله به اعتبار غایت و صاحب غایت است. اراده قول اول نشدهاست.
فخر رازی نیز میگوید: جمهور فقهاء معتقدند که کعبین عبارت است از دو استخوانی که دو طرف ساق پا است.
امامیه و هرکس مسح پا را واجب دانسته میگوید: کعب دایره مانندی است، مانند کعب گوسفند و گاو که در زیر استخوان ساق قرار گرفتهاست و مفصل ساق و قدم است. محمد بن حسن شیبانی و اصمعی این قول را پذیرفتهاند.
ایشان میافزاید: دلیل امامیه این است که کعب همان استخوان مخصوصی است که در انسان و همهی حیوانات وجود دارد، و مفصل همان کعب است و کعب نیزه نیز بهخاطر مفصلهایش کعب گویند.
از جمله سفارشهای امام علی علیه السلام به فرزندانش این بود که: فرزندانم! چنان با مردم
معاشرت کنید که اگر از آنها دور شوید، آرزوی دیدارتان کنند و اگر از دنیا بروید برای شما گریه کنند. فرزندانم! دلها چون سربازانی هستند که در پادگان جمع شدهاند، آنان در دوستی و دشمنی به هم مینگرند. هرگاه خواستهی کسی بدون اینکه خیری برای شما داشتهباشد اجابت کردید، منتظر باشید اگر بدون جهت به دشمنی او برخاستید، بر شما پیشی بگیرد، پس از او دوری کنید.
شهرستانی در ملل و نحل آوردهاست، برخی از مردم نه به معقول معتقد هستند و نه محسوس، آنان سوفسطائیان هستند. برخی محسوس را فقط پذیرفتهاند و عقیدهای به معقول ندارند. آنان طبیعیون هستند. عدهای معقول و محسوس را پذیرفتهاند ولی اعتقاد به حدود و احکام ندارند آنان فیلسوفان طبیعی هستند. گروهی معقول و محسوس و حدود را پذیرفتهاند ولی پیرو شریعت خاص نیستند، آنان صابئین هستند. گروهی شریعت را نیز قبول کردهاند آنان برخی یهودی و مسیحی و مجوس و عدهای مسلمان میباشند.
در یکی از کتابهای مربوط به فلاسفه اشراق آمدهاست عنایت خدا اولاً و بالذات به تدبیر کلی تعلق دارد و ثانیاً و بالعرض متعلق به تدبیر جزیی است. نمیتوان تصور کرد نظام کلی احسن از نظام فعلی برتر باشد. هرچند ما علت آن را نفهمیم. مَثَل این سخن، مَثَل معماری است که وقتی طرح ساختمانی را میریزد، نظام کلی عمارت اقتضا میکند که بخشی خاص را به پذیرایی اختصاص میدهد و قسمتی را به...؛ معمار اگر به پذیرایی بیشتر رسیدگی کند هر چند برای پذیرایی بهتر است ولی به کل بنا ضرر رساندهاست. این سخن خوبی است در اینجا که:
هر چیز که هست آنچنان میباید
ابروی تو گر راست بدی کج بدی
در کتاب التبیان فی المعانی و البیان، آمدهاست: یکی از صنایع بدیعی که آن را قول موجب هم مینامند این است که کلامی به مخاطب القا شود که خلاف انتظار او باشد. مراد وی از این تلقین این است که به مخاطب بفهماند کلام او شایستهتر به منظور بودهاست.
گویند وقتی حجاج بن یوسف، قبعثرا را تهدید به قتل کرد و به او گفت: تو را به زنجیر آهنین در بند میکنم (لا حملنک علی الادهم)، قبعثرا در پاسخ حجاج گفت: مثل الامیر
یحمل علی الادهم و الاشهب ، یعنی سزاوار است مانند امیر، افراد را بر اسب سیاه رنگ و سپید رنگ سوار کند. حجاج گفت: مرادم از ادهم، زنجیر است نه اسب، قبعثرا گفت: الحدید خیرٌ من البلید، یعنی انسان تیز هوش از کند ذهن برتر است.
آیه شریفه إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ (1)نیز از همین صنعت بهره بردهاست چرا که مراد از عدد مزبور کثرت است. در حدیثی رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست، بیش از هفتاد بار طلب آمرزش میکنم.
در کتاب عدةالداعی از امام صادق علیه السلام آمدهاست وی به مفضل بن صالح فرمود: خدا را بندگانی صالح است که اعمالشان را در خفا انجام دهند و خدا نیز پاداش نیکی در نهان به آنان عطا میکند. آنان روز قیامت که به محضر خدا میرسند، در نامه اعمالشان که به آنان داده میشود، چیزی نوشته نشدهاست. عرض میکنند: خدایا چرا؟، خدا میفرماید: تا حافظان از عمل آنان مطلع نشوند.
گمان میکنم سراینده این بیت در همین باره، بابا افغانی باشد.
بیا که در دل تنگ من از خزینه عشقت
امانتی است که روح الامین نبوده امینش
گویند
عاصی اندر خواب نام توبه نتواند شنید
گر بداند عشقبازیهای عفوش با گناه
به عربی گفتند خدا روز قیامت به حساب تو رسیدگی میکند، گفت: خوشحال شدم خدا تفضل میکند.
گویند عارفی پارچهای با دقت تمام بافت. موقع فروش، خریدار چند عیب گرفت.
فروشنده گریست، خریدار چون صحنه را چنین دید، گفت: ناراحت نباش، من پارچه را با این عیبها قبول دارم. فروشنده گفت: گریهام برای این نیست که کالایم را بفروشم، گریهام برای این است که در پارچهای که این همه دقت کردم، این عیبها وجود دارد، ناراحتم که
1) 1) - توبه، 80.
گناه چهل سالهام را خداوند چگونه قضاوت میکند.
از عارفی پرسیدند: چگونه صبح کردی؟ گفت: از دیروز خود متأسف هستم و از امروز کراهت دارم و از فردا در رنجم.
اگر چاپلوسی کردید، از سرانجام آن بترسید و صدقه دهید.
هرکه به تو خوشبین باشد، او را تصدیق کن.
مرگ بهترین نگهبان است.
بین دو کار که یکی لذتش برود و زشتیش بماند و دیگری سختی آن برود و اجرتش بماند، خیلی فرق است.
علی علیه السلام میفرماید: سوگند به کسیکه همه چیز را میشنود، هیچ کسی نیست که دیگری را خوشحال کند، مگر اینکه خداوند به همان خوشحالی، برای وی لطفی خلق کند که هر وقت حادثهای ناراحت کننده بر او بیاید، چون جریان سیل از کوه، آن اتفاق از وی دور شود.
هرکه میبینی فریب ظاهرش نخور تا او را امتحان کنی، چون پس از آزمایش، کینه او را در دل خواهی گرفت و از او دور میشوی.
مأمون میگفت: اگر علی علیه السلام این جمله را نمیگفت، من میگفتم، مردم را دشمن بدار تا آنان را بیازمایی.
یحیی بن معاذ در مناجات با خدا میگفت: خدایا نزدیک است امید من به تو با وجود گناهانم بر امید من به اعمالم، غلبه کند. چرا که من در اعمالم به اخلاص تکیه میکنم.
اکنون چگونه نترسم در حالی که من به آفت مشهورم. در گناهان به عفو تو تکیه کردهام و
چگونه تو آنها را عفو نکنی در حالی که به جود و کرم مشهوری.
درو کن بدی را از سینه دیگران با کندن آن از سینه خودت.
در کتاب «ادب الکتاب» آمدهاست: از جمله واژههای مخففه که بسیاری آن را با تشدید تلفظ میکنند، عبارتند از: رباعیه، کراهیه، رفاهیه، طماعیه، دخان، قدوم.
از واژههایی که ساکن است و مردم با حرکت میخوانند عبارتند از: حفْر (فاسد شدن ریشه دندان) حلْقة، در عرب فقط حلَقْه الشعر با فتحه خوانده میشود، مانند کَفَرَه، جمع کافر.
از واژههایی که مفتوح است و مردم مکسور خوانند، عبارتند از: کتان، عقار، دجاجه، فص الخاتم (نگین).
از واژههایی که مکسور است و مردم فتحه میدهند، عبارتند از: دهلیز، انفحه، ضفدع.
از جمله واژههایی که مضموم است و مردم فتحه میدهند، عبارتند از: طلاوة، ثیاب، جُدد، بیض.
از جمله واژههایی که مفتوح است و مردم ضمه میدهند، عبارتند از: انمله.
از جمله واژههایی که مضموم است و مردم کسره میدهند عبارت است از: مُصران جمع مصیر و جُربان جمع جریب.
از مجموعه ورام نقل شدهاست که دو فرشته با هم ملاقات کردند و یکی به دیگری گفت:
مأمور بودم ماهی که شخص یهودی آن را دوست داشت به دریایی سوق دهم تا او بتواند صیدش کند. دیگری نیز گفت: مأمور بودم روغنی که فلان زاهد آن را دوست میداشت، بریزم.
گفته شده: هرکه از شما دور شد، او را از خاطر میبرید در حالی که دل او در گرو شماست.
شما در وفا به هم مانند مسافر کشتی هستید، با پیاده شدن، کشتی از یادتان میرود.
من غاب عنکم نسیتموه
و قلبه عندکم رهینه
وجدتکم فی الوفاء ممن
صحبته صحبة السفینة
قرآن میفرماید: لاٰ یُقْبَلُ مِنْهٰا عَدْلٌ (1)، مراد از عدل، فدیه است.
در غررالحکم از امام علی علیه السلام نقل شدهاست که: دوست آدمی خود اوست مگر اینکه غیر توست.
همچنین میفرماید: زن همهاش بدی است ولی از او نمیتوان جدا شد (باید مدارا کرد و با مدارا زندگی را برای هر دو زیبا ساخت).
همچنین میفرماید: شراکت در حکومت موجب درماندگی و شراکت در آراء موجب رسیدن به مقصد است. همان علت که عاجز را به هدف میرساند، قادر را از رسیدن به هدف منع میکند.
کلفت خود را اگر نافرمانی خدا کند بزن، و اگر نافرمانی تو کند ببخش. از هر چیزی، جدید آن را و از دوستان، قدیم آن را اختیار کن. کار نیک را با محافظت از آن زنده کنید و منت بر کسی نگذارید که کار نیک را ضایع میکند. خالص کردن نیت از گناه از تلاش بسیار برتر است، وقتی موی سیاه تو سفید شد، لذائذ تو رفت.
در عیون اخبار الرضا علیه السلام آمدهاست: هم بها جواب لولا است یعنی لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ (2)، هم بها، و با چنین فرضی یوسف پیامبر علیه السلام گناهی مرتکب نشدهاست و نقصی در نبوت او ایجاد نگردیدهاست.
برخی گفتهاند جواب لولا مقدم نمیشود چرا که در حکم شرط است و شرط صدارت خواه است و شرط یا جملات مربوط به آن در حکم کلمه واحد میباشد و چنانچه برخی از اجزای کلمه بر آن کلمه مقدم نمیشود و اجزاء شرط و هرچه مانند آن است بر خود آن
مقدم نمیگردد.
این اشکال وارد نیست و تقدم جواب لولا بر آن مانعی ندارد، نهایت این است که جواب دیگری برای آن در تقدیر گرفته شود و جواب مقدم مفسر جواب مؤخر خواهد بود.
در کشاف آمدهاست اگر گفته شود: چگونه پیامبر خدا اهتمام به معصیت نمودهاست؟ گوییم نفس وی متمایل به آمیزش با زلیخا شد. پیش آمد محیرالعقولی برای او ایجاد شد تا به برهان خدا متوجه شود و از نافرمانی خدا اجتناب ورزد، و اگر آن همّ برای او پیش نمیآمد، ارتقاء مقامی این چنین نمییافت، چرا که در برابر آن همّ صبر کردن، عظیمتر است و ثواب آن بیشتر.
کشاف سپس تفاسیر دیگر آیه را نپذیرفتهاست، مثلاً یکی گفته بند لباسش را باز کرد، دیگری گفته صدایی شنید و او را از گناه باز داشت و یوسف به آن اعتنا نکرد، دوباره شنید باز اعتنا نکرد و بار سوم یعقوب مجسم شد در حالی که انگشت اندوه میگزید و با دست به سینهاش زد و مایع شهوت از انگشتش ریخت.
یا اینکه یعقوب فریاد زد چون پرندهی پردار نباش که وقتی گناه کرد پرهایش ریخت. و یا با کف دستی تنها، بدون بازو و بند دست در میان یوسف و زلیخا حائل شد و بر آن نوشته بود: إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحٰافِظِینَ . یوسف اعتنا نکرد باز نوشته بود وَ لاٰ تَقْرَبُوا الزِّنیٰ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِیلاً ، باز اعتنا نکرد. سپس نوشته بود وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّٰهِ ، باز متوجه نشد.
خداوند به جبرائیل فرمود: بنده ما را پیش از اینکه گناهی مرتکب شود، دریاب. جبرائیل نزول کرد و گفت: نام تو در دیوان انبیاء است، کار جاهلان مرتکب میشوی؟
یا عزیز مصر برای او مجسم شد و یا زلیخا از جا برخاست و صورت بت را پوشاند و گفت از این بت شرم سارم. آنگاه یوسف گفت: من از خدایی که میشنود و میبیند و از دل بندگان باخبر است، شرم نکنم! این اقوال همه بیپایه هستند.
اینها را حشویه و جبریه ساختهاند. کسانی که دینشان، خدا و پیامبران و رسولان و مردم موحد را حیران ساختهاست. حرف اینان قابل توجه نیست، اگر از یوسف کمترین لغزشی صورت میگرفت، خدا از او در قرآن عیبجویی میکرد، چنانچه از آدم عیبجویی کرده و از توبه او خبر دادهاست.
تنها آنچه قطعی به نظر میرسد این است که پیش آمدی برای یوسف آمد که او را متوجه کرد. قرآن که حجت سایر کتابهای آسمانی است. حکایت یوسف را کاملاً در سورهای
خاص آوردهاست، تا حکایت او مانند عمل زیبای جدش ابراهیم منتشر شود و مردم از وی پیروی کنند و راه عفت بروند. خداوند رسوا کند کسانی که احسن القصص را به شکلی تفسیر کردند که پیامبری را بد نام کنند...
البته شکی در بیگناهی یوسف نیست، اختلاف در «همّ» است، آیا او قصد گناه کرد یا نه؟ بنابراین مذمتی که از کشاف نقل شد صحیح به نظر نمیرسد. بلی برخی اساساً هم گناه را از وی نفی کردهاند و گفتهاند مرتکب هیچ مقدمهای از گناه هم نشد.
فخر رازی نیز در تفسیر آیه نکتهای دارد که خوب است آن را هم اینجا بیاوریم. ایشان میگوید: تمام شاهدان ماجرا، یوسف، زلیخا، عزیز مصر، زنان مصری، شاهدان، پروردگار، شیطان، همگی پاکدامنی یوسف را تأیید کردهاند بنابراین برای هر مسلمانی تردیدی در این باره باقی نمیماند.
یوسف گفتهاست هِیَ رٰاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی (1)، رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ ... (2)، زلیخا گفته: وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ ، اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ (3)، عزیز مصر گفته: إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ (4)، زنان مصر گفتهاند: اِمْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ (5)، حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ (6)، شاهدان نیز گفتهاند: وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ... (7)خدا نیز گواهی دادهاست: کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ (8)، شیطان هم گفتهاست: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (9)، با این اعترافات، کسانی که به یوسف افتراء بستهاند یا باید این اعترافات را بپذیرند و یا از شیطان پیروی کنند و اقرار او را به پاکدامنی ابلیس بپذیرند.
زنی زشترو از کنار دیوجانس گذشت. دیوجانس به او گفت: ای زن، نظرگاه مردان پس از آزمایش است و آزمایش زنان پس از نظرگاه، زن خجل گردید.
زنی را سیل برد. وقتی چشم دیوجانس به او افتاد به یارانش گفت: این جای مَثَل معروف است که میگوید: شر را رها کن که شر به آب شر (سیل) شسته شود.
زنی آتشی بدست گرفته و با خود میبرد، دیو جانس گفت: حامل شرتر از محمول است.
زنی خود را آراسته بود و در روز عیدی بیرون آمد. دیو جانس گفت: آمدهاست تا خود را به دیگران بنمایاند نه اینکه چیزی ببیند.
زنی نوشتن میآموخت، دیوجانس گفت، سمی است که زهر میآشامد.
گویند اسکندر شبی دوستانش را خواست که ستارگان را به آنها بیاموزد. مشغول معرفی ستارگان بود که بر سر راهش در چاهی افتاد، اسکندر گفت: هرکس اظهار دانش در باره بالاتر از خود نماید، به جهل ماتحت دچار شود.
از حسن بصری پرسیدند دنیا را چگونه میبینی؟ گفت: انتظار گرفتاریهایش مرا از سرگرمی به آسایشهایش باز داشتهاست.
حسن بصری نیز گفتهاست: ای آدمیزاد، تو گرفتار دنیا هستی، به خوشیهای در گذر آن خشنود شدهای، از روزیهای نابود شدهاش خوشحال، از حکومت فانی شدهاش شادمانی، دائماً برای خود وزر و وبال حمع میکنی، و برای خانوادهات ثروت میاندوزی، وقتی مردی، وبال را با خود به قبر میبری و اموال را برای آنها باقی میگذاری.
از دِعبل شاعر پرسیدند وحشت چیست؟ گفت: چه زیادند مردم، نه چه کم هستند. خدا میداند دروغ نگفتم، چون چشم باز میکنم و مردم را میبینم، یک تن موافق طبع خود نمیبینم.
ما اکثرالناس لا بل ما اقلهم
اللّٰه یعلم انی لم اقل فنداً
انی افتتح عینی حین افتحها
علی کثیر و لکن لا اری احداً
عمربن عبدالعزیز چنین دعا میکرد: خدایا مرا با نیازمندی به خودت، از دیگران بینیاز نما و به استغنای از خودت، نیازمند کسی نساز.
خنس و کنس دو اسمی هستند که خدا به آنها سوگند یاد کردهاست، این دو اسم همان خمسه متحیرة (عطارد، زهره، مریخ، مشری و زحل) هستند. خُنَّس از خنس مشتق شده و به معنای بازگشت است. کنَّس نیز از کنس الوحش گرفته شده و به معنای حرکت حیوان به لانه است. این ستارگان در زیر نور خورشید ناپدید میشوند مانند اینکه به لانه خود میروند و مخفی میگردند.
برخی گفتهاند مراد از کنس کسانی است که در کنیسهها هستند.
به هر حال در آیه شریفه، خنس اشاره به رجوع و کنس، اشاره به اقامت و جواری، اشاره به استقامت آنهاست.
عمربن عبدالعزیز به عدی بن ارطاة نوشت، دو قاضی بنام بکربن عبداللّٰه و ایاس بن معاویه در منطقه تو زندگی میکنند، یکی را به داوری بصره انتخاب کن، عدی نامه خلیفه را به هر دو ابلاغ کرد، هر دو سرباز زدند. عدی هر دو را احضار کرد و اصرار بر پذیرش نظر خلیفه نمود.
بکر گفت: به خدا من قضاوت را خوب بلد نیستم و ایاس بهتر بلد است. اگر در این سخن راست گفتهام پس چگونه متولی این امر شوم، اگر دروغ گفتهام چگونه شما دروغگویی را به عنوان قاضی نصب میکنید؟
ایاس گفت: شما کسی را بر لب پرتگاه جهنم قرار دادهاید و با سوگندی که میتوان کفارهاش را داد فرار کردید. عدی به ایاس گفت: تو که قضاوت میدانی بپذیر. و او پذیرفت.
ایاس در کودکی به شام رفته بود. پیرمردی از او شکایت کرد و نزد قاضی برد. ایاس به پیرمرد پرخاش کرد. قاضی گفت: وی پیرمرد است و در محفل قضاوت است باید او را احترام کنی. ایاس گفت: حق از او بزرگتر است. ایاس گفت: اگر من ساکت بمانم چه کسی از من دفاع میکند. قاضی گفت: خیال نمیکنم حق با تو باشد. ایاس گفت: لا اله الا اللّٰه، خبر به
عبدالملک رسید. فرمان داد به خواسته ایاس رسیدگی شود و از شام اخراج شود تا مبادا آشوب به پا کند.
خردمندان، ابزاری برای کاهش اندوه مطرح کردهاند که عبارت است از:
1- احتیاط لازم و عزم راسخ.
2- یادآوری بیثباتی دنیا و فنای آن.
3- کاسته شدن عمر در هر روز.
شاعر میگوید: از پیش آمد روزگار به خود تسلیت بده که موجودی پایدار نمیماند، و غم تو نیز پایدار نمیماند. شاید پس از این خدا به تو به رحمت بنگرد.
تسل عن الهموم فلیس
شی
یقیم فما همومک بالمقیمة
لعل اللّٰه ینظر بعد هذا
الیک بنظرة منه رحیمة
4- از غم وارد شده بر تو، غمهای بزرگتر دیگری هم هست.
5- حوادث ناگوار انسان نشانه فضیلت اوست.
چنانکه شاعر میگوید: محنتهای آدم از فضل وی خبر دهد همانطور که آتش سر عنبر، اهمیت او را به اطلاع میرساند.
امام علی علیه السلام میفرماید: مهارت انسان از روزی او محسوب میشود.
محن الفتی یخبرن عن فضل الفتی
کالنار مخبرة بفضل العنبر
چون کم اتفاق میافتد که زحمت فاضلان از غیر جاهلان نصیب آنها شدهباشد.
6- یقین داشتهباشد آدمی بر اثر محنتهای پیدرپی استخوان بندی باطنی خود را تقویت میکند و تجارب جدید بدست میآورد و ثباتی که تزلزلی به آن راه ندارد برای وی حاصل میشود. چنانکه شاعر گوید:
ترا تا هست ناهموارهای در خود غنیمت دان
درشتیهای دور چرخ را کان هست سوهانش
7- اقتداء به انبیاء و اولیاء گذشته و صالحان که هیچکدام آنها از حوادث سخت در امان نبودند.
آدمی باید با خود چنان رفتار کند که این اندوهها و غمها وی را در سلک اولیاء خدا قرار میدهد.
از امام مجتبی علیه السلام پرسیدند: چه کسی جایگاه او بالاتر است؟ فرمود: کسیکه اعتنا نمیکند به اینکه دنیا در دست کیست. برخی گفتهاند: مرگ، خوشیها را بر مردم حرام میکند. پس در پی نعمتی برو که مرگی پس از آن نباشد.
امام مجتبی میفرماید: مرگ دنیا را چنان رسوا کرد که هیچ خردمندی به شادی در دنیا نپردازد.
گفته شده وقتی ابراهیم را در منجنیق گذاشتند تا در آتش اندازند، جبرئیل فرود آمد و گفت: نیازی داری؟ ابراهیم پاسخ داد آری ولی به تو نه.
برخی گفتهاند: هوی و شهوت با اینکه در علت و معلول و اتفاق در دلالت، با یکدیگر شریک هستند ولی با هم فرقهایی دارند. هوا ویژه اعتقادات است و شهوت در بارهی لذتها است، پس شهوت در واقع نتیجه هوا و اخص از آن است. و هوا گمراه کنندهتر و عمومی است.
نام ابندمینه، عبداللّٰه است و از خاندان اصیل عرب و از قبیله بنیعامر است. اشعار وی لطیف و دقیق و مایه تعجب روزگار خود بود. عباس بن احنف که خود از سرایندگان نامی است. از اشعار ابندمینه به وجد میآمدهاست.
از بعضی نقل شدهاست که این (علم) برای کسی حاصل نمیشود مگر اینکه دکانش را ویران کند، از دوستانش دوری گزیند، از شهر خود دور شود و هرچه را بدست میآورد هرچند اندک غنیمت شمارد.
سیمیا یکی از فنون غیر حقیقی سحر است، و آن عبارت است از ایجاد شعاعهای خیالی در ذهن که وجود خارجی ندارد. به بیان دیگر، اعمالی که تجسمات خیالی را در حس ایجاد میکنند و صورتهایی را در جوهر هوا ایجاد مینمایند، و چون جوهر هوا تغییر میکند آن
صورتها هم دگرگون میشود.
پزشکان مجرب گویند: برای تکون جنین در رحم زمانی خاص معین شدهاست وقتی آن زمان برسد، جنین تغییر میکند و هر وقت جنین کامل شود از رحم جدا میگردد.
شیخ در کتاب حیوان آوردهاست: زنی چهار سال آبستن بود، و پس از آن بچهای زایید که دندان داشت و باقی ماند.
ارسطو میگوید: مدت حمل همهی موجودات معلوم است جز انسان. پس از کوشش چند ساله که زمان حمل انسان را بدست آوردم، به زنی برخورد کردم که پس از 184 شب زائید.
در دیوان امام علی علیه السلام آمدهاست: سختی و آسانی دو حال گوناگون هستند و نعمت و گرفتاری همواره بر هم مباهات میکنند، جوانمرد آگاه، اگر از زمانه خیانتی ببیند، دست به خیانت آلوده نمیکند. به من اگر ناراحتی برسد چون سنگ استقامت میورزم. در گرفتاری شکیبا هستم و اطمینان دارم که نه نعمت باقی میماند و نه گرفتاری.
هی حالان شدة و رخاء
و سجالان نعمة و بلاء
والفتی الحاذق الا ریب اذاما
خانه الدهر لم یخنه العزاء
ان المت ملمة بی فانّی
فی الملمات صخرة صمّاء
صابر فی البلاء علما بانّ
لیس یدوم النعیم و البلاء
سمنون محب گوید: در همسایگی ما، مردی زندگی میکرد و کنیزی زیباروی داشت. و او بینهایت وی را دوست میداشت. روزی کنیز بیمار شد، وی برای او آشی تهیه کرد و کنار قابلمه نشست و آش را به هم زد. کنیز آه دردناکی کشید و ملاقه از دست همسایه ما در قابلمه افتاد و آتش سوزان بر دستش ریخت و گوشت انگشتانش فرو ریخت و آن مرد با آن حال، احساس ناراحتی نکرد.
این داستان حکایت از افراط در محبت به مخلوق میکند، این محبت سزاوار خالق است
نه مخلوق. چرا که بصیرت باطنی از بینایی ظاهری صادقتر است و البته جمال خدا به مراتب از جمال ظاهری برتر. و هر جمال دیگر نسبت به جمال او ناقص است. عارف رومی گفتهاست:
هر کسی پیش کلوخی سینه چاک
کاین کلوخ از حسن گشته جرعه ناک
باده درد آلودهتان مجنون کند
صاف اگر باشد ندانم چون کند
شاعری نزد ابودلف آمد، پرسید از کجایی! شاعر گفت: از بنیتمیمم، ابودلف این شعر را خواند: بنیتمیم ملامت را از مرغ قطا بهتر میدانند، آنان اگر راه خوب بروند گمراه شدهاند.
تمیم بطرق اللؤم اهدی من القطا
و لو سلکت سبل المکارم ضلت
اسطرلاب ابزاری است از چند وسیله متحرک و برای تشخیص اوضاع فلکی بکار میرود.
از این ابزار برای بررسی احوال آسمان و تأثیر آن بر زمین استفاده میشود.
ارسطو گوید: ذخیره کردن، چشمههای غم است، بستی آن را به نظم آوردهاست و میگوید: به من گویند چرا ثروتی اندوخته نمیکنی، با اینکه اندوختن مال برای انسان لازم است. پاسخ سختی دادم و گفتم: از سرانجام آن میهراسم تا از دزدیده شدن آن محزون نشوم.
یقولون مالک لا تقتنی
من المال ذخراً یفید الفتی
فقلت فافحمتهم فی الجواب
لئلا اخاف و لا احزنا
صولی از کسی نقل میکند که وی گفتهاست: سالی که عازم حج بودیم، در راه از جاده فاصله گرفتیم تا نماز بخوانیم. غلامی آمد و گفت: در بین شما کسی اهل بصره وجود دارد؟ گفتیم همه از بصره هستیم. گفت: مولای من اهل بصره است و اکنون بیمار است و کنار چشمهای منزل کردهایم. به عیادتش رفتیم به سختی سری تکان داد و گفت: ای دور افتاده از وطن که با تنهایی از غم خود گریه میکنید، هرچه سفر را ادامه دهید بیماری بیشتر شود، سپس بیهوش شد.
یا بعید الدار عن وطنه
مفرداً یبکی علی شجنه
کلما جد الرحیل به
زادت الاسقام فی بدنه
پرندهای روی درختی که وی زیر سایه او بود نشست و آواز میخواند، بیمار به هوش آمد و گفت: پرندهای آواز میکرد و میگریست، بر غم من افزود، همه ما را هر جا بودیم به گریه آورد.
و لقد زاد الفؤاد شجی
طائر یبکی علی فننه
شفه ما شفنی فبکی
کلنا یبکی علی سکنه
سپس آه سردی کشید و از دنیا رفت، او را غسل دادیم و کفن کردیم و نماز خواندیم و به خاک سپردیم. به غلام گفتم: که بود؟ گفت: عباس بن احنف بود.
وی در سال 193 هجری از دنیا رفت. ابناحنف، طبعی لطیف داشت. سبک روح و نازک خیال و زیبا روی و شیرین زبان بود.
حکیمان گفتهاند: کسیکه به تو توجه کند، کمک کردنش بر تو لازم است.
همچنین گفتهاند: کسیکه خود از ثروتش بهره نبرد، دامادش بهره برد، بخشش دشمنان را دوست کند و بخل فرزندان را دشمن سازد.
غزالی در احیاء العلوم در قسمت مهلکات غرور میگوید: دیگر از مغروران فقهاء هستند.
گمان برند حکم خدا، حکم آنان است، بههمین خاطر حیلههایی بکار برند. همهی فقهاء جز عدهای از زیرکان آنها که تن به حیله ندادهاند و حق کسی را پایمال نمیکنند، چنین هستند. مثلاً میگویند: زنی که همسرش را از پرداخت مهریه عفو کند، شوهرش از حقوق زنش آسوده خاطر میباشد. و این صحیح نیست چرا که ممکن است شوهر زنش را زدهباشد تا او مهریه را عفو کند. این عفو از روی علاقه نیست، بلکه از راه ناچاریست، خدا میفرماید: ...فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً... (1)، در اینجا طیب خاطری نیست، این برائت ذمه بین دو ضرر است، یکی ادامه زندگی سخت و دومی برائت از مال. زن از این دو ضرر سادهترین آنها را به اجبار انتخاب کردهاست. هرچند قاضی دنیا از واقعیات امور و آنچه
1) 1) - نساء، 4.
در دل میگذرد، خبر ندارد، اما قاضی باطنی در روز قیامت، چنین فتوایی را نمیپذیرد و در تحصیل برائت ذمه مقید نمیداند، چون حلال بودن مال دیگران بستگی به رضایت واقعی دارد.
مثال دیگر: کسیکه در حضور مردم پولی را از کسی بخواهد و او از جمع شرم کند و پول را به او بدهد، این پول از طیب خاطر نیست. اگر در حضور مردم نبود، ممکن بود پول را به وی ندهد. ولی از دو مسئله، پرداخت پول و نکوهش مردم، اولی را به حکم اجبار برگزیدهاست، این همان مصادره است، مصادره آن است با آزار جسمانی و غیر آن دل کسی را بدست آورند تا کاری انجام دهد.
وقتی انسان بین حیا و شرمندگی قرار گیرد، مثل همان است که با ضربات تازیانه به پرداخت پولی با رضایت وادار کنند. پس بین ضرب ظاهری و باطنی در پیشگاه خدا فرقی نیست چرا که باطن نزد خدا آشکار است. همین پولی که به کسی میدهند تا از شر او در امان باشند از همین باب حرام است.
مثال دیگر، زکات است که گاهی مثلاً شوهر آخر سال و پیش از وجوب زکات، اموالش را به همسرش میدهد تا از پرداخت زکات در امان بماند، فقیه نیز حرف او را تصدیق میکند.
حال اگر فقیه میخواهد بگوید سلطان و حاکم حق گرفتن زکات را از او ندارد درست است.
اما اگر مراد او این است که در قیامت هم گرفتاری ندارد، و او مانند کسی است که اصلاً زکاتی بر گردنش نبوده یا مانند کسی است که اموال خودش که متعلق زکات بودهاست فروختهاست، فقیه مزبور از دین بیخبر است. زیرا فلسفه پرداخت زکات این است که زکات دهنده دل خود را از بخل پاک کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست: سه چیز موجب هلاکت است: بخل اطاعت شده، خواسته پیروی شده و عجب.
بخل اطاعت شده بهخاطر عملی است که انجام داده و پیش از آن بخل مطاع نبوده پس علت هلاکت بخلی است که بخیل تصور کرده آن بخل نیک است. (1)
1) 1) - هرچند شیخ به اجتهاد برخی فقهاء در مسائل شرعی ایراد گرفتهاست، اما توجه به این نکته لازم به نظر میرسد. فقهاء شیعه در بیان فتاوای شرعی بر ادله شرعیه از جمله قرآن کریم و سنت معصومین علیهم السلام استناد میجویند. طبعاً، استحسان و قیاس و مثل اینها در بیان فتوا دخیل نیست، اینکه شیخ میگوید: اگر مالی را به رضایت پرداخت کرد چون ممکن است در واقع ناراضی باشد، پس حرام است بیش از استحسان چیز دیگری نیست، بلی اگر آثار نارضایتی ظاهر شود، آن مال بر گیرنده حلال نیست. علاوه اینکه فقیه حکم دنیا را مطرح میکند، فتوای او برای انسان دنیوی است اینکه این انسان به چه قصدی عمل را انجام دادهاست، آن نزد خداوند قابل محاسبه است و اگر کسی خود را فریب دهد و به ظاهر عملی را انجام دهد که بدان اعتقاد ندارد، قطعاً بهرهای نمیبرد. مثلاً (حجة الاسلام) یک بار بر هر مستطیع واجب است، حال اگر کسی در رفتن حج ریا کند، به خود او و خدایش مربوط است. فقیه تنها میگوید شرط حج اخلاص است، حج ریاکار قبول نیست. گذشته از همه اینها گاهی شارع برای سهولت بر مردم خود راههایی برای فرار از واجبات قرار دادهاست. بیان این راهها برای اصلاح امور مردم و از زبان شارع است، نه کسی میتواند بر این راهها بیفزاید و نه کاسه داغتر از آش شود و مردم را از آن مسیرها منع کند چه اینکه همانطور که حلال کردن حرام خدا ممنوع است، حرام کردن حلال او نیز قبح شرعی و البته عقلی دارد. فتأمل.
بزرگی گوید: هرکه بر تو پرخاش کند، تو بر او پرخاش منما.
با ستمگران ننشین هرچند تو را احترام کنند.
از جمله نیکیهای تو با دوستت این است که او را در مجالس احترام کنی.
در تجارت آسانترین چیز خرید و سختترین آن فروش است.
قرب الاسناد از امام صادق علیه السلام روایتی نقل میکند که: وقتی زهرا علیها السلام وارد خانه امام علی علیه السلام شدند، فرش امام پوست گوسفندی بود که هنگام خواب بر خود میکشیدند، متکای ایشان پوستی پر از لیف خرما و مهریه حضرت زرهی آهنین بود.
از امام علی علیه السلام نقل شدهاست که: منظور خروج از آب آسمان و آب دریا است. وقتی باران
ببارد، صدفها دهان باز میکنند و از آب باران قطرهای در صدف میافتد، و لولؤء کوچک از قطره کوچک و لولؤء بزرگ از قطره بزرگ باران ایجاد میشود.
هر دردی درمانی دارد مگر نادانی لکل داء دواءٌ یستطیب به الا الحماقة اعیت من یداویها
گفتهاند: نیازمند، نادان است چون میپندارد حاجتش روا نشود و غمگین میگردد.
چاره همسایه بد و دوست بد این است که به اولادشان احترام کنی و به این وسیله شر پدرانشان را دفع کنی.
هر کس به تو امید داشت ناامیدش نکن، همانطور که خودت دوست نداری امیدت را قطع کنند.
هر کس از ظالمی کمک جوید، خدا رسوایش کند.
حکیمی گفتهاست: دوستان حاکم مانند گروهی است که از کوهی بالا روند و از آنجا بزیر افتند. هرچه بالاتر روند به هلاکت نزدیکتر میشوند.
به حکیمی گفتند: چگونه صبح کردی؟ گفت: صبح کردم در حالی که دنیا غم و آخرت غصه من بود.
به یکی از صوفیان گفتند: چه میکنید؟ گفت: به خدا حسن ظن داریم و به مردم بدگمانیم.
حکیمی گفتهاست: علت توجه دادن مردم به مشاوره این است که فکر مشاوره دهنده خالی از هوای نفس است ولی فکر مشورت گیرنده پر از خواستههای نفس است.
نیز گفتهاند: وقتی از دست شیر نجات یافتی طمع در شکار آن نکن.
نیز گفتهاند: از دشمن خود نگذر و اگر گذشتی بر او سلام کن.
کشاف در تفسیر آیه إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (1)آوردهاست:
عنه در محل رفع است برای مسئول، مانند غیرالمغضوب علیهم که علیهم در محل رفع است. بسیاری از مفسران به او اعتراض کردهاند و گفتهاند: فاعل و هرچه جای آن بنشیند، بر فعل مقدم نمیشود چگونه در اینجا بر مسئول مقدم شدهاست.
ابن عباس میگوید: پس از ارتحال پیامبر، هیچ موعظهای در من مؤثرتر از نامه امام علی علیه السلام نبود.
امام نوشته بودند: اما بعد، انسان از بدست آوردن آنچه از دست داده خشنود میشود و از دست دادن آنچه بدست میآورد ناراحت. تو به آنچه از دنیا در اختیار توست خرسند نباش و از آنچه از کف مینهی ناراحت نشو. از آنان نباش که بیعمل به آخرت چشم دوختهاند و با آرزوی دراز توبه را به عقب میاندازند والسلام.
ای بندگان خدا، آگاه باشید، آگاه باشید، بخدا آنقدر عیب پوشانده که گویا از عیب همه چشم پوشیده و آنقدر مهلت داده که گویا همه را به خود واگذاشتهاست. عدهای از خدا یاری میطلبند که به زبان خدا را ستایش میکنند و به دل هم با او آشنایند، اما با عملشان مخالفت میورزد.
حکیمی گفتهاست: اگر میخواهی وفاء آدمی را بسنجی، ببین چقدر برای دوستان جدا شدهاش ناراحت است و چه میزان به وصلت آنان مشتاق و چقدر بر گذشتگان گریه میکند.
همچنین گفتهاست: همانطور که مگس بر جراحت مینشیند و آن را میمکد و از قسمت
1) 1) - اسراء، 36.
سالم بدن دوری میگزیند، بدکردار نیز در پی معایب مردم است و خوبیها را نمیبیند.
ارسطاطالیس به اسکندر نوشت: هر وقت رعیت به تو بگوید، تو میتوانی هرچه بخواهی انجام دهی. بکوش تا نگویی شرط سلامت انجام فلان کار است. مبادا از قدرتت به ضرر آنان استفاده کنی.
از اسکندر پرسیدند چه چیزی باعث شد تو به حکومت برسی و خوشحال شوی، پاسخ داد: توان من بر اینکه هرکس به من احسان کرد، به زیادتر از آن جبران کردم.
از سولون پرسیدند: چه چیزی برای انسان سختتر است؟ گفت: سخن نگفتن از چیزی که به حال او فایدهای ندارد.
مردی، اسخنیس حکیم را ناسزا داد اما او پاسخ نداد. گفتند: چرا پاسخ ندادی؟ گفت: در جنگی داخل نمیشوم که غالب آن بدتر از مغلوب است.
امام علی علیه السلام میفرماید: به هرکس نعمتی دهی، امیر بر او هستی.
مشهور این است که آیه وَ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهٰا (1)، از باب مشاکله است، اما یکی از عرفا آن را از باب مشاکله نمیداند و میگوید خدا میخواهد گناه را با عفو و بخشش جبران کند، اگر برای عفو موقعیتی پیش نیامد، و نیاز به پاداش پیدا شد، آن جزا نیز سیئهای مانند همان سیئه است. این بیانی روحانی است.
و شاعر همین مضمون را آوردهاست که:
بدی را بدی سهل باشد جزا
اگر مردی احسن الی من اساء
به دیوجانس گفتند چرا برای استراحت خود خانه نمیسازی؟ گفت: کسی در پی خانه
1) 1) - شوری، 40.
است که میخواهد استراحت کند، هر جا من استراحت کنم همانجا خانه من است.
زمان دیوجانس، نقاشی بود که رشته طبابت را برگزیده بود. دیوجانس به او گفت: آفرین بر تو، چون دیدی که خطاء نقاشی آشکار است و خطاء پزشکی در چاه دفن میشود، نقاشی را ترک و طبابت را اختیار کردی.
دیوجانس انسان پرخور و چاقی را دید، به او گفت: بر اندام تو پارچهای از دندانهایت بافتهاند.
بشار شاعر به حضور مهدی خلیفه عباسی رفت. یزید بن منصور حمیری، دایی مهدی نیز آنجا بود. بشار قصیدهای در وصف مهدی سرود. یزید گفت: کار تو چیست ای شیخ؟ بشار گفت: مروارید سوراخ میکنم. مهدی گفت: دایی مرا مسخره میکنی؟ بشار گفت: امیر میداند پاسخ داییش همان بود که گفتم، چون با اینکه میبیند پیرمردی کور هستم، باز چنین پرسشی مینماید. مهدی خندید و جایزهاش داد.
صورت خط، در چشم ظاهر سیاه است و در چشم باطن سفید.
خدا رحمت کند کسیکه بین دو فک خود را کنترل کند و بین دو دستش را رهاکند (سخاوت داشتهباشد).
به گوینده ننگرید، به گفتهاش بنگرید.
زبان بنیآدم هر صبح بر جمیع اعضایش مشرِف میشود و میگوید: چگونه صبح کردید؟ همه گویند خوب اگر رهایمان کنید. و میگویند، خدا را! خدا را! اعضا همه زبان را سوگند میدهند و میگویند ما به وسیله تو ثواب میبینیم و عذاب میشویم.
در برخی کتابهای تاریخی دیدم، کثیر عزه رافضی بود و خلفاء بنیامیه این را
میدانستند، و چون علاقمند به همنشینی وی بودند، رافضی بودنش را نادیده میگرفتند.
کثیر روزی بر عبدالملک مروان وارد شد. عبدالملک به او گفت: تو را به جان علی بن ابی طالب سوگندت میدهم، آیا کسی عاشقتر از خود دیدهای؟ کثیر گفت: اگر مرا به حق خودت هم سوگند میدادی پاسخ میدادم. بلی وقتی بیابانگرد بودم، مردی را دیدم که دام گستردهاست. گفتم: چه باعث شده اینجا بنشینی؟ گفت: گرسنگی، من و خانوادهام را هلاک کردهاست. دامها گستردم تا شاید به اندازه امروز چیزی برای خانواده و خودم بدست آورم.
گفتم: اجازه میدهی من هم همراه تو شوم و اگر صیدی بدست آوردیم، سهم مرا هم بدهی؟ گفت: آری، آهویی به دام افتاد، هر دو در پی آهو شدیم ولی وی به سرعت سوی آهو رفت و او را رهاکرد. گفتم: چرا چنین کردی؟ گفت: وقتی او را نگریستم رقتی در دلم ایجاد شد، چرا که بسیار به لیلی من شبیه بود و شعری در مدح لیلی خود سرود.
مردی حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرضه داشت مرا موعظه کن. پیامبر فرمود: زبانت را نگه دار. باز گفت: مرا موعظه کن. فرمود: زبانت را نگه دار. باز تکرار کرد و پیامبر فرمود: زبانت را نگه دار. وای بر تو مگر چیزی موجب افتادن مردم در آتش میشود جز زبانشان.
در حدیث آمدهاست: خدا دنیا را در برابر عمل اخروی به آدمی میدهد و آخرت را در برابر عمل دنیوی به آدمی نمیدهد.
خلیل بن احمد میگوید: دنیا اجزای پراکندهای است که الفت گرفته و اجزای جمع شدهای است که پراکنده شدهاست.
عارفی میگوید: به خدا تعریف خلیل جامع افراد و مانع اغیار است.
بقراط میگوید: ضرر کم از سود بسیار بهتر است.
در تاریخ الحکماء شهرزوری آمدهاست: کشتی مردی شکست و او در جزیرهای افتاد و از معلومات خود شکلی هندسی در زمین طرح کرد.
برخی از اهالی جزیره او را دیدند و او را نزد پادشاه بردند و حال او را تعریف کردند. شاه
جایگاهی نیک برای او در نظر گرفت و به او جایزه داد و به سایر ممالک نوشت: ای مردم! چیزی داشته باشید که اگر کشتی شما در دریا شکست، همراه شما باشد.
کسی با ابراهیم ادهم ملاقات کرد و ده هزار درهم به او داد و درخواست کرد آن را بپذیرد.
ابراهیم نپذیرفت وی اصرار کرد، ابراهیم گفت: میخواهی با ده هزار درهم نام مرا از فقرا پاک کنی، به خدا نمیپذیرم.
عمر خیام با آنکه در حکمت مهارت زیاد داشت ولی بداخلاق بود و از آموزش دانش به دیگران بخل میورزید. گاهی پاسخ پرسشی را چنان طولانی میکرد و مقدمات بعیده میگفت و حاضر نمیشد پاسخ را به سرعت بگوید.
روزی غزالی بر او وارد شد، و گفت: با اینکه فلک متشابه الاجزا است، چرا برخی از اجزا آن برای قطبیت معین شدهاست، مرجح این انتخاب چیست؟ عمر طبق معمول سخن دراز کرد تا صدای مؤذن بلند شد. غزالی گفت: جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ و از خانهاش بیرون رفت.
امام علی علیه السلام خود به منزل هیزم و آب میآورد و خانه را جارو میزد، و زهرا علیها السلام گندم دستاس میکرد و خمیر مینمود و نان میپخت.
پیامبر در بین سفارشهای خود به ابوذر، به وی فرمود: ای اباذر نماز در مسجد من برابر هزار رکعت نماز در مساجد دیگر است و نماز در مسجدالحرام برابر صد هزار رکعت نماز است و برتر از این نمازها نمازی است که آدمی در خانه خود بخواند به طوری که غیر خدا او را نبیند و از این راه، فقط به خدا توجه کند.
حکیمی میگوید: اگر آدمیزاده چنانچه از فقر میترسد از دوزخ هم میترسید، از هر دو در امان بود و چنانچه راغب دنیاست راغب آخرت بود، به هر دو میرسید و چنانچه از بندگان خدا میترسید از خدا میترسید، سعادت دنیا و آخرت را بدست آورده بود.
وقتی مادر ربیع بن خیثم، دید فرزندش همواره میگرید و شب زنده داری میکند به او
گفت: فرزندم چه شده تو را، کسی را کشتهای؟ ربیع گفت: آری. مادرش گفت: چه کسی است تا از صاحبانش بخواهم تو را ببخشند، به خدا اگر بدانند تو در چه حال هستی تو را میبخشند، ربیع گفت: مادرم، خودم را کشتهام.
سهل گوید: اخلاص آن است که حرکت و سکون بنده برای خدا باشد. نیز گفتهاست:
اخلاص سختترین چیزی است بر نفس، چرا که نفس بهرهای از آن ندارد.
دیگری گفته: اخلاص در عمل آن است که صاحبش در دنیا و آخرت عوض آن را نخواهد.
محاسبی گفتهاست: اخلاص آن است که بنده در معاملهاش با خدا، کسی را دخیل ننماید.
دیگری گفتهاست: اخلاص دوام مراقبت و فراموش کردن همهی بهرههاست.
ابن جنید نیز گفتهاست: اخلاص تصفیه عمل از کدورتهااست.
یحیی بن معاذ گفتهاست: اطاعت خدا، گنجینهای از گنجهای خداست، کلید آن دعا و دندانههایش لقمه حلال است.
از بشر حافی پرسیدند: از کجا میخوری؟ گفت: از همانجا که شما میخورید. البته آنکه میخورد و میگرید مانند کسی نیست که میخورد و میخندد.
یکی از عارفان گفتهاست: اگر محبت به آخر برسد و کامل شود از محب و محبت اثری نمیماند.
کسی به عارفی گذشت که سبزی و نمک میخورد. گفت: آیا از دنیا بههمین خشنود هستی؟ عارف گفت: میخواهی تو را راهنمایی کنم به کسیکه به کمتر از این خشنود است؟
گفت: آری. عارف گفت: هرکه دنیا را به جای آخرت گرفتهاست!
دیوجانس به مأموری رسید که دزدی را میزد، گفت: نگاه کنید دزد روز، دزد شب را میزند. (دزد آشکار، دزد نهان را میزند).
ذوالنون مصری میگوید: روزی از وادی کنعان گذشتم. وقتی بالای وادی رسیدم، سیاهی به سوی من میآمد و میگفت: وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (1)و گریه میکرد. وقتی نزدیکتر شد، دیدم زنی است که جبهای بر تن انداخته و کوزه آبی بدست دارد. آن زن به من گفت: تو کیستی که از من نترسیدی؟ گفتم: مرد غریبی هستم. زن گفت:
ممکن است با خدا کسی غریب باشد؟ از سخنش گریستم. زن گفت: چه تو را گریاند؟ گفتم:
نمک بر زخم من ریختی، معالجهاش کن. زن گفت: اگر راست میگویی چرا گریه میکنی؟ گفتم: راستگو گریه نمیکند؟ زن گفت: نه. گفتم: چرا؟ زن گفت: گریه موجب آسایش دل است و عاشق آسایش ندارد. به خدا سوگند من از سخن او متحیر شدم.
انوشیروان به بوزر جمهر گفت: چه چیزی خیر آدمی است؟ گفت: عقلی که با آن زندگی کند. گفت: اگر نباشد؟ گفت: برادرانی که او را مشاوره دهند. گفت: اگر نبود؟ گفت: ثروتی که به وسیله آن محبت مردم را به خود جلب کند. گفت: اگر نبود؟ گفت: زبان لال. گفت: اگر نبود؟ گفت: مرگی که بر زندگی او پایان دهد.
حکیمی به فرزندش گفت: بایستی عقل تو همراه دین و سخن تو همراه عمل و لباس تو به اندازه قدر تو باشد.
نیز گفتهاست پرونده اعمال خود را به بهترین کارها جلد نما.
دیگری هم گفتهاست: برای آخرتتان تلاش کنید در روزهایی که به سرعت میرود، کانّه
1) 1) - آنچه را تصور نمیکردند برای آنان از سوی خدا آشکار شد. زمر، 47.
پرواز میکند.
حکیمی به وزیری گفت: فروتنی تو در شرافت تو، برتر است از شرافت تو.
نیز حکیمی گفتهاست: قانع، غنی است هرچند فقیر باشد. کسیکه قناعت نورزد فقیر است هرچند غنی باشد.
دیگری نیز گفتهاست: اگر طالب عزت هستی، در اطاعت خدا آن را بجوی و اگر طالب ثروتی، در قناعت آن را بجوی.
جزار ادیب گوید: قناعت، عزت فقیر و صدقه نگهدارنده انسان است.
رضی از شرح کافیه در سال 684 آسوده شد.
جوهری (392)، ابونصر فارابی (339)، وزیر ابنعمید (366)، صاحب ابنعباد (385)، ابنسینا (428)، سید مرتضی (436)، سید رضی (406)، ابوالعلاء معری (449)، امام الحرمین (477)، ابوحامد غزالی (505)، ابوالفتوح احمد غزالی (520)، جاراللّٰه زمخشری (538)، محمد شهرستانی (548)، سهروردی مقتول (587)، فخر رازی (606)، ابنفارض (632)، محی الدین عربی (638)، ابنحاجب (646)، ابنبیطار (646)، قاضی بیضاوی (685)، محقق طوسی (672)، علامه شیرازی (710)، عبدالرزاق کاشی (735)، جار بردی (646)، محقق تفتازانی (792)، علامه حلی (726)، ابنمیثم بحرانی (679)، شاطبی (590)، ابنجوزی (597)، ابوالبقاء (616)، جلال الدین قزوینی (739)، نواوی (676)، بدیع همدانی (398)، آمدی (631)، جعدی (687).
گویند
روانست پیوسته از شهر هستی
بملک عدم از پی هم قوافل
سنایی
زودبخش سبک ستان فلک است
پیر با طبع کودکان فلک است
در سخاوت به کودکان ماند
بدهد زود و زود بستاند
انّ با دو معمولش (اسم و خبر) اگر بجای مصدر بکار رود، همزه آن مفتوح میشود و در غیر این صورت مکسور است. هر جا هر دو وجه جایز باشد، هر دو جایز است. در آغاز صله، کسر انَّ لازم است. البته دغدغهای برای من پیش آمدهاست چون آنجا هم میشود مصدر به جای آن قرار گیرد. مثلاً وقتی میگویی جاء الذی انه قائم میگویی جاء الذی قیامه ثابت ، از سوی دیگر برخی نحویین هر دو وجه را تجویز کردهاند.
در برخی کتابهای آسمانی آمدهاست که: در شگفتم از کسیکه چون ثنایش کنند به چیزی که در وی نیست، خوشحال میشود. و چون بدی او گویند به چیزی که در او هست، ناراحت میشود.
گویند: فرزدق به زیاد بن عجم که مشغول سرودن شعر بود، گذشت و گفت: ای ختنه ناکرده، باز سخن آرایی کنی؟ زیاد گفت: عجله کردی در بیان خبری که مادرت به تو دادهاست. فرزدق گفت: پاسخی بیجواب است.
در کتاب درةالغواص نقل شده که حیوان اگر از دم نیش بزند، مانند زنبور و عقرب گزیدن آن را لسع گویند و اگر از دندان بگزد، مانند سگ و دیگر درندگان، گزیدن آن را نهس گویند و اگر با دهان بگزد، مانند مار، گزش آن را لدغ گویند.
قاضی یحیی بن اکتم گوید: به علیل، معلول گویند و این اشتباه است، چرا که معلول کسی است که علل را بیاشامد و آن شراب دوم است، پس بایستی مفعول از علت را معل گویند.
حکیمی گوید: آنکه در کودکی هر جا دوست دارد مینشیند، در بزرگی هر جا دوست ندارد خواهد نشست.
حکیمی گوید: سخن درست جواب ندارد.
به عمر بن عبدالعزیز گفتند، آغاز توبهی تو کی بود؟ گفت: خواستم غلامم را بزنم، گفت:
ای عمر شبی را بیادآور که صبحدم آن قیامت باشد.
به اشعث طماع گفتند: به این سن رسیدهای و پیر شدهای ولی حدیثی به یاد نداری.
گفت: چرا دارم، به خدا از عکرمه چیزی شنیدهام که کسی نشنیدهاست. گفتند بگو. اشعث گفت: از عکرمه شنیدم و او از ابنعباس و او از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده بود که فرمود: دو عادت پسندیدهاست که در کسی جز مؤمن وجود ندارد. عکرمه یکی از آن دو را فراموش کردهبود و من دیگری را.
در حدیث آمدهاست: وقتی دنیا به کسی روی آورد، خوبیهای غیر را به او میدهد و چون پشت کند، خوبیهای خودش را میگیرد.
قعود و جلوس با اینکه هر دو به معنای نشستن هستند ولی در فرق آن دو گفتهاند: قعود یعنی انتقال از بالا به پایین، لذا به زمینگیر گویند مقعد. ولی جلوس انتقال از پایین به بالاست در نتیجه عرب به کسیکه ایستادهاست میگوید اقعد، یعنی از ایستادن به نشستن منتقل شو و به انسان خوابیده میگوید اجلس یعنی از دراز کشیدن یا در حال سجده بودن، بنشین.
گاهی تمیز رفع ابهام نمیکند، مثلاً تمیزی که تأکید کننده چیزی است مانند إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّٰهِ اثْنٰا عَشَرَ شَهْراً (1)، البته اگر در تعریف تمیز بگوییم: لفظی است که شایستگی رفع ابهام دارد، همانطور که در تعریف دلیل گفتهاند که باید از علم به آن، علم به چیز دیگری حاصل شود.
از شرایطی که موجب میشود مفعول، نصب دهد این است که با عامل خود در وجود
1) 1) - توبه، 36.
مقارن باشد. کاتب این کلمات میگوید: ظاهر سخن نحویان این است که نصب مفعول در صورتی صحیح است که قصد مقارنت مفعول با عامل در خارج وجود داشتهباشد. مثلاً در مثال ضربته تأدیباً درست نیست چون ضرب و تأدیب در یک حال محقق نمیشود.
به رابعه گفتند: چرا اینقدر زیاد امیدواری؟ پاسخ داد: بهخاطر مأیوس بودن از همهی اعمالم.
برخی تصور کردهاند که نعم و بئس برای میانهروی در مدح و ذم میآیند، ولی چنین نیست، این دو واژه برای مبالغه در مدح و ذم است؛ چنانکه خداوند در تمجید ذات و صفات خود میفرماید: وَ اعْتَصِمُوا بِاللّٰهِ هُوَ مَوْلاٰکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلیٰ وَ نِعْمَ النَّصِیرُ (1)یا در نکوهش آتش میفرماید: مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (2)
در تفسیر آیه إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ (3)، زمخشری میگوید: آیا فرق است در اینکه سمان صفت بقرات باشد نه برای سبع، یا فرقی نیست؟ گوییم اگر سمان صفت بقرات باشد سبع را به نوع بقر سمان تمیز دادهای، نه به جنس بقر سمان و اگر سمان صفت سبع باشد، سبع به جنس بقر تمیز داده شد، نه به نوع آن.
نیز ایشان میگوید: اخر یابسات ، عطف بر سنبلات خضر است که محلاً مجرور است یا نه؟ گوییم: این موجب تواضع میشود چرا که در این صورت باید در حکم آخر یابسات قرار گیرد و هر دو باید ممیز سبع باشند. در حالی که لفظ اخر، این معنا را میرساند که غیر از سبع باشد. مثلاً اگر بگویی نزد او هفت نفر ایستاده و نشسته هستند، یعنی برخی ایستاده و عدهای نشسته هستند، صحیح است ولی اگر بگویی نزد او هفت نفر ایستاده هستند و بقیه نشستهاند این تدافع را ایجاد میکند. چون آخرین غیر آن ایستادهها میباشند.
کسی که گردن زیر افسار آورد، پایش میلغزد.
وقتی عبدالملک در حال احتضار بود، از پنجره قصر به لباس شویی نگریست که لباس میشست. عبدالملک گفت: ای کاش لباس شویی بودم و جز دسترنج هر روز خود را نمیخوردم و چیزی از امور مسلمانان را عهده دار نبودم. این سخن به گوش ابوحازم رسید، وی گفت: خدای را سپاس که سلاطین را جوری قرار داد که وقت مرگشان دوست دارند مانند ما باشند و ما وقت مرگمان دوست نداریم مانند آنان باشیم.
زمخشری میگوید ما مصدریه است یعنی وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ (1)، ابنهشام میگوید ماء مصدریه حرف است. در حالی ما در اینجا اسم است و مرجع ضمیر شدهاست.
برخی به دفاع از زمخشری گفتهاند که ضمیر در فیه به ظلم برمی گردد که از ظلموا استفاده میشود. این پاسخ زحمتزا است.
یکی از بزرگان گفتهاست:از علامتهای روی گرداندن خدا از بنده این است که او را مشغول کاری کند که به نفع دنیا و دین او نیست.
دیگری گفتهاست اگر میخواهی جایگاه خود را بشناسی که در کجا هستی؟ بنگر ببین بر چه پایدار هستی. پدرم به من گفت: وقتی این سخن را از برخی شنیدهبود، چنان تأثیری در وی ایجاد کردهبود که از هر کاری که او را یاری نمیکرد، دست برداشت.
زمخشری به شدت با صوفیان مخالف بود و در کشاف چندین بار آنان را نکوهش کردهاست، از جمله ذیل تفسیر این آیه شریفه: إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ (2)، میگوید: اگر ببینی کسی دم از محبت خدا میزند و با یاد خدا دست میزند و پا میکوبد و طرب و نعره دارد،
مطمئن باش وی خدا را نمیشناسد. و از حقیقت محبت بیخبر است، او نزد خود صورت جوانی را میبیند که او را خدا خواندهاست، و چون فریفته رخسار او شدهاست کف میزند و... چنان که گاهی لباس او پر از منی میشود و عدهای احمق نیز اطراف او هستند و آنان بهخاطر رقت قلبشان اشک از چشمشان جاری میشود.
صاحب کشاف در اینجا به بررسی محبت پرداخته و میگوید: محبت ادراک کمال است چون تنها مؤثر در هستی است. و البته هر مقدار ادراک تمامتر و کاملتر باشد، و ادراک کننده بیشترین اثر را از کمال بپذیرد، محبت تمامتر میشود. سپس میگوید: اگر با دقت تأمل کنی، محبت را در تمام موجودات جاری میبینی و آغاز و پایان همه را بر مدار محبت میبینی. بحث ما در بارهی محبت نبود و این قسمت استطراداً بیان شد که اگر بحثی در بارهی محبت داشتیم، با اینکه در این باره ضعیف هستم چیزهایی گفتم که دلها را متحیر میساخت و پوست را از مغز جدا میکرد. از سوی دیگر بیان این سخنان در ضمن تفسیر قرآن جهالت و بیادبی است آنهم از کسیکه در کنار خانه خداست.
فخر رازی و عدهای دیگر نیز ذیل همین آیه، به نکوهش صوفیان پرداختهاند.
مردی، ابوذر را دشنام داد. اباذر گفت: ای مرد بین من و بهشت گردنهای است، اگر بگذشتم از سخن تو باکی ندارم ولی اگر نگذشتم به بیشتر از آنچه گفتی سزاوارم.
حکیمی به فرزندانش گفتهاست: فرزندانم با کسی عداوت نکنید، هرچند بدانید ضرری از وی به شما نمیرسد. از دوستی با کسی پرهیز نکنید هرچند بدانید سودی از او عاید شما نمیشود. زیرا نمیدانید چه وقت از دشمنی دشمن باید ترسید و چه وقت امید به دوستی دوست داشت.
ابوحازم صوفی در ایام حج در یکی از روزهایی که وقوف در منی واجب است، چشمانش به زنی زیبا روی افتاد که صورتش را عریان کردهبود و زیباییش مردم را به فتنه انداخته بود.
ابوحازم گفت: ای زن در مشعرالحرام هستی و مردم را از عبادتشان باز میداری؟ صورتت را بپوشان. زن گفت: ای ابوحازم، من از کسانی هستم که شاعر در بارهی آنها گفتهاست:
اماطت کسا الخز عن حر وجهها
وارخت علی المتنین بردا مهلهلا
من اللاء یحججن یبغین حسبه
و لکن لیقتلن البریء مغفلا
ابوحازم به یارانش گفت: دعایش کنیم که خدا این صورت زیبا را در آتش نسوزاند. او دعا کرد و یارانش آمین گفتند. شعبی از این واقعه با خبر شد، گفت: شما حجازیها خیلی رقیق القلب هستید اگر عراقی بودید میگفتید خدا تو را لعنت کند.
عباس بن احنف، هرگاه شعر خوبی میسرود، مست و طربناک میشد.
اسحاق بن ابراهیم موصلی میگوید: روزی عباس بن احنف نزد من آمد و من برایدمینه شعر (الا یا صبا النجد متی هجت من نجد) میخواندم، چنان به وجد آمد و طربناک شد که به سوی چوبی رفت و گفت: از زیبایی این شعر، میخواهم این چوب را بر سرم بزنم، به او گفتم: به خود رحم نمیکنی.
شاعری از عجم
شده از برگ و شکوفه بخلاف معهود
نوجوانی درخت آخر و پیری اول
یکی از عارفان گوید: کسیکه حرام یا شبهه خوردهاست، بیشک از دربار حق محروم است. نمیبینی که جنب حق ورود به خانه خدا را ندارد و بیوضو حق دست زدن به کتاب الهی را ندارد؛ بااینکه جنابت و حدث، دو چیز مباح هستند؛ چه رسد به کسیکه دست به پلیدی حرام و خباثت شبهات بردهاست. او نیز مطرود از رحمت خداست و اجازه ورود حرم را ندارد.
وقتی هارون رشید از دنیا رفت، شعرا بر امین وارد شدند تا او را برای خلافت تهنیت گویند و نیز از مرگ پدر تسلیت دهند. نخستین کسیکه زبان به تعزیت و تبریک باز کرد، ابونواس بود. گفت: سعد و نحس با هم همراه شد و مردم در وحشت و خوشحالی هستند.
چشم میگرید و دندان میخندد، ما هم عزاداریم و هم شادمان، امین برای رسیدنش به خلافت ما را میخنداند و برای مرگ پدرش میگریاند.
جرت الجوار بالسعد و النحس
فالناس فی وحشته و فی انس
والعین تبکی والسن ضاحکه
فنحن فی ماتم و فی عرس
یضحکهاالقائم الامین و یبکیها
وفاة الرشید بالامس
غزالی میگوید: فرق بین امیدواری (رجاء) و آرزو (تمنی) این است که امید بر خلاف آرزو، بر اصلی استوار است. مثلاً: برزگری تخم کاشته و زحمت آبیاری را تحمل کرده و حاصل را خرمن کرده میگوید: امیدوارم فلان مقدار گندم بدست آورم. این امید است. کس دیگری تخمی نکاشته، زراعتی بدست نیاورده و زحمت هم نکشیده در خواب و خیال خود فرو رفته و گاه خرمن کوبی میگوید آرزو دارم فلان مقدار گندم بدست آورم، این آرزوی بیریشه است و دست نیافتنی است.
بنده نیز وقتی در عبادت زحمت به خود داده و از گناه چشم پوشیده، آنگاه بگوید امیدوارم که خداوند این اندک را از من بپذیرد و این عمل کوتاه را تمام و ثواب کامل عطا کند، این امید است. ولی اگر غافل مانده و وظایفش را ترک گفته و معصیت کرده و از خشم و رضای خدا و بهشت و جهنم او باکی نداشته و بگوید: امیدوار به بهشت و نجات از جهنم هستم، این امید او آرزویی است دست نیافتنی و او خود آن را امید نامیدهاست. این جهل و خطا از اوست.
یکی از عارفان گفتهاست که ابومسیره عابد را دیدم دندههایش از شدت زحمت پیدا بود.
به او گفتم: خدا تو را ببخشد، رحمت خدا وسیع است. خشم گرفت و گفت: اثر ناامیدی در من دیدی؟ رحمت خدا به محسنان نزدیک است. به خدا سخن او ما را به گریه واداشت.
باید انسان عاقل، حال پیامبران و بزرگان و اولیاء را بنگرد که چگونه در اطاعت خدا تلاش میکردند و عمرشان به عبادت میگذراندند. و شب و روز در همان حال بودند، آیا آنان حسن الظن به خدا نداشتند؟ به خدا آنان آگاهترین به وسعت رحمت خدا بودند و بیشترین حسن ظن به کرم خدا داشتند ولی میدانستند این رحمت بدون تلاش و کوشش بدست نیاید و غیر آن آرزویی دست نیافتنی و غرور محض است. پس شما خودتان را در عبادت و طاعت بزحمت اندازید تا امیدی که بهترین توشه است فراهم کنید.
عارفی سرودهاست، عدهای مشغول دنیا شدند و گروهی سرگرم مولا گشتند، ملازمان درگاه مولا، از دیگران بینیاز شدند.
تشاغل قوم بدنیاهم
و قوم تخلوا بمولاهم
و الزمهم باب رضوانه
و عن سائرالخلق اغناهم
عارفی گفتهاست: یقین دارم اعمالی که انجام نمیدهم مورد قبول خدا نیست. گفتند از کجا معلوم است؟ گفت: چون توان انجام مقدمات لازم را ندارم، لذا مطمئن هستم که اعمالم قبول نیست.
عبداللّٰه بن معتز میگوید: دنیا به وعدهاش وفا نمیکند و دوام ندارد، چه بسیار خوابیده در سایهاش که او را بیدار کرده و چه بسیار مطمئنی که به او خیانت ورزیدهاست، تا اینکه علم او قطع و بر کار او چیره شدهاست.
مرگ حیاتش را در هم کوفت و قوای حرکتی او را نابود کرد و بلا، زیبایی در او را خاموش نمود و نظم صورتش را از بین برد و چون خطی از خاکستر در زیر خاکها و سنگها گردید.
دوستانش او را تحویل قبر دادند و خاک را فرش او قرار دادند، در خانهای که با بیل و کلنگ تهیه شد و با سنگ فرش گردید، او دائماً بهخاطر آرزویش مضطرب بود تا اینکه در کام مرگ افتاد و روزگار اسم او را محو و حافظان یاد او را فراموش کردند.
در کتاب الشهاب، از پیامبرخدا صلی الله علیه و آله نقل شدهاست که: مدارا، میانه روی و سکوت جزیی از بیست و شش جزء نبوت است.
قطب راوندی در شرح شهاب گوید: اگر سؤال شود چرا اجزاء نبوت 26 جزء در نظر گرفته شدهاست؟ گوییم ابنبابویه در کتاب نبوت آوردهاست: وقتی جبریل به حضور پیامبر رسید و پیامبری او را اطلاع داد پیامبر چهل ساله بود. از آن پس بیست و سه سال زندگی کرد و سه سال پیش از بعثت، وحی به او رسید اما خاص خود او بود. پیامبر در آن سه سال احکام شرعیه را میشنید لذا نبوت ظاهری و باطنی پیامبر بیست و شش سال طول کشید.
نیز گویند رسول خدا فرمودهاست: پیامبر در یک سال، غرض اصلی و فلسفه این سه خصلت را بیان کردهاست و در این مدت جزء به این سه سفارش نمیکرد، پس در واقع اینها جزیی از اجزاء نبوت من بودند.
در حدیثی آمدهاست: زمستان بهار مؤمنان است، شبهایش طولانی است پس آدمی میتواند برخیزد و روزهایش کوتاه است و او میتواند روزه بگیرد.
یکی از محدثان در تفسیر حدیث
اشقی شقی فی بطن امه ، میگوید: شقاوت عظیم در آتش است، و بقیه شقاوتها به نسبت به آن شقاوت بزرگ، شقاوت نمیباشند، پس مراد از شکم مادر جهنم است چرا که خدا میفرماید: فَأُمُّهُ هٰاوِیَةٌ .
محققی دیگر گوید: این توجیه خیلی بعید است، محقق دوانی در شرح هیاکل گوید:
حیوانات دارای نفوس مجرد هستند، این اعتقاد من به پیروی از حکمای پیشین است.
برخی حتی برای نباتات هم نفوس مجرده در نظر گرفتهاند. همین مطلب از برخی اشارات محقق دوانی قابل استفاده است و عدهای برای جمادات نیز قائل به نفوس مجرده هستند.
امام حسن مجتبی علیه السلام لباسی زیبا پوشیده بود. شخصی یهودی که لباس پستی پوشیده بود او را دید و گفت: مگر رسول شما نگفته است که دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.
امام فرمود: آری. یهودی گفت: این حال من و این حال شماست. امام فرمود: برادر یهودی اشتباه کردی اگر از آن همه ثوابی که خدا به من داده مطلع شوی و عذابی که به تو داده مطلع شوی، خواهی دانست که تو در بهشت و من در جهنم هستم.
قطب راوندی در شرح شهاب در بارهی
انما الاعمال بالنیات میگوید: وقتی پیامبر از مکه به مدینه هجرت کرد، عدهای از مسلمانان برای خدا هجرت کردند، عدهای به قصد تجارت و ازدواج هجرت کردند، خدا نیت مردم را به پیامبر اطلاع داد و فرمود: هر عملی به نیت آن بستگی دارد و هر کسی در گرو نیت خود است. هرکه هجرتش به سوی خدا و رسولش باشد هجرت وی به سوی خدا و رسول است، اما آنکه هجرتش برای دنیا یا ازدواج یا زنی باشد هجرت او برای آن کس است که بهخاطر آن هجرت کردهاست.
در کتاب فتوحات مکی در باب شصت و نه که مخصوص بیان اسرار نماز است، آمدهاست:
نور جمیع ستارگان از خورشید است و در کتاب هیاکل سهروردی، همین مطلب آمدهاست و گفته شدهاست خورشید جرمی است که به همه اجرام نور میدهد و از آنها نور نمیگیرد.
محقق دوانی در شرح این سخن گوید: این دلالت میکند که نور جمیع ستارگان از خورشید است. این نظریه دیدگاه برخی از برجستگان فلسفه است.
کاتب این حروف گوید: این سخن درست است، من میگویم این سخن درستی است ولی من با مخالفانش حرفهایی دارم که میتوانید آن را از لابلای کشکول ببینید. مثنوی در مسئلهای حرف گذشته را تأیید میکند و ما آن را در جلد دوم کشکول آوردهایم.
نور میگرداند این استارها
جمله از خورشید و این دیوارها
در نهجالبلاغه آمدهاست: در راه عبور امام امیرالمؤمنین علیه السلام تا صفین، دهقانهای منطقه «انبار» پیشاپیش امام میدویدند و او را همراهی میکردند. امام فرمود: چه کاری است میکنید؟ گفتند: از آداب ماست که امیران خود را چنین تعظیم میکنیم. امام فرمود: به خدا این کار شما نفعی به حال امیران شما ندارد، شما هم در دنیا و هم در آخرت خود را به زحمت میاندازید. چه مشقتهایی است که در پی آنها عذاب و عقاب باشد و چه سودمند است آسایشی که در پی آن ایمنی از آتش باشد.
قطب راوندی در شرح شهاب مینویسد: بهتر این است که در صلوات ( صلی الله علیه و آله )بگوییم (صلی اللّٰه علیه و علی آله)، چرا که عطف بر ضمیر مجرور بدون تکرار حرف جر ضعیف است، ولی اگر بگویند صلی اللّٰه علی محمد، بهتر است بگویند صلی علی محمد و آل محمد و حرف جر تکرار نشود، چرا که کلام یک جمله است.
من میگویم کلام در صورت اول هم یک جمله است، زیراکه «وآله» در موضع نصب است و «و» به معنای مع میباشد. این مطلب را کفعمی در حاشیه مصباح آوردهاست.
از اشعار منسوب به امام علی علیه السلام است که: دو رکعت نماز بهخاطر تقرب خدا به جا آور. هر وقت آسوده بودی، اگر خواستی بیهوده بگویی به جای آن خدا را تسبیح کن.
اغتنم رکعتین زلفی الی اللّٰه
اذا کنت فارغاً مستریحاً
و اذا ما همت بالقول بالباطل
فاجعل مکانه تسبیحاً
گویند هرکه خود را عزیز شمارد، دنیا در دیدگان او خوار است.
ارسطو به اسکندر که کودکی بیش نبود گفت: وقتی سلطان شدی، چه مقامی به من میدهی؟ اسکندر گفت: مقام تو را، اطاعت تو معین میکند.
آفرین بر کسیکه گفت: از دوست صفا را بگیر و کدورتها را رهاکن، که عمر اندک است از کدورت دل از دوست.
خذ من صدیقک ما صفا
ودع الذی فیه الکدر
فالعمر اقصر من معا
تبة الصدیق علی الغیر
امام علی علیه السلام میفرماید: شهری برتر از شهری نیست، هر شهری تو را پذیرفت برتر است.
فخر رازی در کتاب اربعین میگوید: اختلاف شده که آیا ضمیر نکره، مانند جائنی رجل و ضربته نکره است یا معرفه. برخی گفتهاند: نکره است چون مدلول آن چیزی است که به آن برمی گردد و چون آن نکره است این هم نکره است و این بدان جهت است که مراد از معرفه و نکره، رعایت معنای آنهاست و وقتی مدلول مرجوع الیه نکره بود راجع هم نکره است.
برخی نیز گفتهاند معرفه است و همین پذیرفتنی است چون هاء در ضربته، مانند رجل دلالت بر عمومیت نمیکند و به همان مرد آمده باز میگردد. شاهد بر این مطلب این است که اگر بگویی جائنی رجل و سپس بگویی اکرمنی الرجل ، مراد از الرجل همان رجل است و چون الرجل معرفه است، ضمیر عود کننده به آن هم باید معرفه باشد. از آنچه گفته شد، صحیح نبودن حرف کسیکه گفته بود مدلول ضمیر مدلول مرجع است، واضح گشت.
گفته شده: سخن نیک صدقه است. و نیز گفتهاند صدقه بر خویشان صدقه و صله رحم است.
هر گاه هدیه (رشوه) که از در وارد شود، امانت داری از روزنه خارج گردد.
خردمند کسی است که پیش از اینکه اختیار از کف بنهد، از امروز برای فردا کاری نیک کند.
مالک بن دینار، کلاغی را دید که با کبوتر پرواز میکند. در عجب شده و گفت: با هم جمع شدهاند و به یک شکل نیستند چون هر دو به زمین آمدند دیدند هر دو لنگ هستند. مالک گفت از لنگی یکی شدند.
عذر خواهی نشانه عصمت است. (هم اثر منفی گناه گذشته را از بین میبرد و هم آدمی وادار میشود که بعداً کاری که مستوجب عذرخواهی شود انجام ندهد).
غزالی، شاگرد امام الحرمین است، که سالها در نیشابور از او بهره برد. وی پس از مرگ استاد از نیشابور خارج شد و به بغداد آمد. او استاد فرزانهای بود و تدریس در نظامیه بغداد را عهده دار بود. در کلاس درس او سیصد تن از مدرسان و نیز بیش از یکصد تن از امیرزادگان حضور مییافتند. پس از چندی مدرسه را رهاکرد و زهد پیشه نمود و عزت اختیار کرد. و به عبادت پرداخت، غزالی سالها در دمشق ساکن گردید و سپس به قدس و مصر و اسکندریه رفت و باز به وطن اصلی خود یعنی طوس آمد. وی کتابهای بسیاری نوشتهاست. غزالی منسوب به غزاله است که قریهای در طوس میباشد.
یکی از صالحان میگوید: غزالی را در بیابان دیدم که خرقهای پوشیده و در دستش کوزه و عصایی دارد. گفتم: تدریس علم در بغداد بهتر از این نبود؟ به من نگاهی خیره کننده انداخت و گفت: وقتی ماه سعادت از فلک اراده و خورشید اصول از مغرب وصول بال زد، همان وقت عشق لیلی و سلمی را از سر خود بیرون کردم و به منزل اول خود برگشتم. آنجا منادی ندا داد که آرام پایین بیا که اینجا منزلگاه محبوب است.
ترکت هوی لیلی و سعدی بمعزل
وعدت الی مصحوب اول منزل
و نادت به الاشواق مهلاً فهذه
منازل من تهوی رویدک فانزل
پس از گوشهگیری طولانی، خواجه نظام الملک نامهای به وی نوشت و او را به تدریس دوباره در نظامیه دعوت کرد، شرح این نامه قبلاً گذشت.
کسری بر بزرگمهر خشم گرفت و او را در اتاقی تاریک زندانی کرد و فرمان داد او را غل و زنجیر کنند. پس از چندی کسی را فرستاد که از حال او جویا شود، دید آرام و مطمئن است.
به او گفتند: تو با این وضعیت، آسودهای؟ گفت: شش چیز در هم آمیخته و معجونی ساختهام و از آن بهره گرفتهام این معجون مرا به این حال نگه داشتهاست. گفتند چه معجونی است شاید در بلاها از آن بهره بریم؟ بوزرجمهر گفت: بلی، بخش اول اطمینان به خداست، بخش دوم این است که هرچه مقدر شده میشود، سوم صبر است که بهترین مایه گرفتار است، چهارم اگر صبر نکنم چه کنم، پنجم ممکن است از این بدتر هم باشد و ششم از این لحظه تا آن لحظه امکان گشایش هست. وقتی کسری آن را شنید، رهایش کرد و تکریمش نمود.
کسی سقراط را مورد ملامت قرار داد که نسب درستی ندارد و خودش نسب و ریاست برتری دارد. سقراط گفت: شرافت مردم تو به تو منتهی میشود و شرافت خاندان من از من آغاز میشود، من فخر خاندانم هستم و تو ننگ بستگانت.
فضیل بن عیاض میگوید: میدانید چگونه خداوند دنیا را از محبوبان خود دور میکند و گاهی گرسنگی و گاهی برهنگی و گاهی نیازهای دنیوی بر آنها هموار میکند؟ خدا چنین میکند تا باطن آنها را اصلاح کند. همانند مادری که در نوشیدنی طفل خود گاهی عصاره درخت تلخ و گاهی حضض مکه (پودر گیاه دیگر) میریزد، او قصد اصلاح کار فرزند دارد.
منصور عباسی به سفیان ثوری گفت: چرا به ملاقات ما نمیآیی؟ سفیان گفت: خدا ما را منع کرده و فرموده: در برابر ظالم رکون نکنید. وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا... (1)
روزی منصور، سفیان را خواست و به او گفت: هرچه خواهی بخواه. سفیان گفت: مرا
1) 1) - هود، 113.
نخواهی تا خود به دیدار تو آیم. چیزی به من ندهی مگر اینکه خود بخواهم. منصور گفت: ما محبت خود را در دل علماء انداختیم پذیرفتند جز سفیان که محبت ما را نمیپذیرد.
ارسطو گوید: ثروت در غربت وطن، و فقر در وطن، غریبی است. شاعر این عبارت را به شعر درآوردهاست.
الفقر فی اوطانه غربة
والمال فی الغربة اوطان
ابوشمقمق (برخی او را الرقعمق گویند)، سرایندهی ظریفی است. وی بهخاطر فقر مالی کمتر از خانه خارج میشد. یکی از دوستانش که وقتی حال او را دید به او گفت: آسوده باش هرکه در دنیا عریان و فقیر است در قیامت بهترین لباسها به تن دارد. ابوشمقمق گفت: اگر این درست باشد من روز قیامت بزاز هستم.
حکیمی گوید: مال را پس از مرگ به دشمنان بسپارم نیکتر میدانم از اینکه در زمان حیاتم به دوستان دست دراز کنم.
نیز گوید: دشمنی که چون تو را میبیند از تو چیز میخواهد، از دوستی که چون فقیر شدی از او چیزی طلب کنی، بهتر است
هر وقت دشمن به تو نیازمند شود، بقاء تو را میخواهد ولی چون دوست از تو غنی شود دیدار با تو برای وی سخت شود.
همهی دنیا پنج چیز است، نانی که با آن سیر شوی، آبی که با آن سیراب گردی، لباسی که با آن خود را بپوشانی، خانهای که آرامش یابی و علمی که آن را به کار بندی.
چه بسیار توانمندی که به روزی نرسد، و چه بسیار ناتوانی که گویا از خلیج دریا بهرهمند است.
این دلیل است بر اینکه خدا در خلق خود، رازی مخفی و غیر قابل کشف دارد.
کم من قوی قوی فی تقلبه
مهذب الرای عند الرزق منحرف
و کم ضعیف ضعیف فی تقلبه
کانه من خلیج البحر یغترف
هذا دلیل علی ان الاله له
فی الخلق سر خفی لیس ینکشف
نخستین چیزی که بنده را از غفلت بیدار میکند و او را از سعادتمندان قرار میدهد، این است که خود را در محضر مقام کبریایی خدا و توفیق سبحانی ببینند و این معنای آیه شریفه است که میفرماید: أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ. (1)
این همان فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله است که میفرماید: نور الهی وارد قلبی شود، شرح صدر در آن ایجاد میکند. سؤال شد یا رسول اللّٰه آیا آن حالت نشانهای دارد؟ فرمود: بلی، دور ماندن از خانه غرور «دنیا» و نزدیک شدن به خانه جاویدان و آمادگی برای مرگ پیش از مرگ.
روزی که به عدالت با ظالم برخورد شود، از روزی که وی به مظلوم ستم کرده سختتر است.
از حکیمی پرسیدند زهد چیست؟ گفت: با وجود موجود دنبال مفقود نگردی.
در کتاب انیس العقلاء آمدهاست از عادات پادشاهان فارسی این بود که وقتی یکی از آنها از دانشمندی خشمگین میشد، او را با نادانی حبس میکرد.
حکیمی گوید: دولت جاهل مایه عبرت عاقل است.
عطا از جابر روایت میکند که: مردی از بنیاسرائیل الاغی داشت، روزی گفت: خدایا اگر الاغی داشتی آن را با الاغ خودم علوفه میدادم. یکی از پیامبران آن عهد سخنش را شنید و قصد او کرد، به وی خطاب شد هر کسی به قدر عقلش مؤاخذه شود.
1) 1) - زمر، 22.
فرمودهاند: خویشی به دوستی محتاجتر است از دوستی به خویشی.
نیز فرمودهاند: در پیش آمدها، حقیقت انسانها شناخته میشود.
امام باقر علیه السلام از پدر از پدرانش از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل میکند که: بر زمین دو امان خداست از آمدن عذاب الهی، یکی از این دو امان رفته است و دومی نزد شماست آن را نگهدارید. امانی که رفته پیامبر خداست و امان دوم طلب آمرزش است. خدا فرمودهاست تا تو و تا استغفار در بین امت هست عذاب نمیشوند. وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ مٰا کٰانَ اللّٰهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ (1)
مؤلف نهجالبلاغه میگوید: این آیه از استخراجهای زیبا و استنباطهای لطیف است.
وقتی حال ایوب سخت شده بود، زنش گفت: چرا بهبودی خود را از خدا نمیخواهی، بیماری تو طولانی شدهاست. ایوب گفت: وای بر تو! ما هفتاد سال روزیهای خوب خوردهایم، بگذار همان مقدار سختی ببینیم، پس از این چیزی نگذشت که شفا یافت.
در تورات آمدهاست: ای موسی هرکه مرا دوست داشتهباشد، مرا فراموش نمیکند، هرکه آرزومند کرم من باشد، اصرار بر خواستهاش میورزد.
عارفی گوید: دست تو که عزیزترین عضو توست برای سرقت ربع دینار بریده میشود، پس ایمن نباش که عقاب در آخرت همین شدت را داشتهباشد.
در نهجالبلاغه آمدهاست: دنیا خانه عبور و آخرت سرای جاویدان است. از محل عبور برای قرار گاه خود توشه برگیرید. و حرمت خود را نزد کسیکه از اسرار شما آگاه است نشکنید. از دنیا قلبهایتان را خارج کنید پیش از اینکه بدنهایتان خارج شوند، شما در این
1) 1) - انفال، 33.
دنیا برای آزمایش خلق شدهاید و در آن سرا برای آسایش.
حکیمی در بارهی ادب نفس گوید: نفس به بدیها متوجه است و غالباً با آنهاست و لذا از تأدیب بینیاز نیست، البته تأدیب منحصر در اخلاق ناپسند نیست، بلکه اخلاق حمیده نیز محتاج به تأدیب هستند چون اینها اضدادی از آداب ناپسند دارند، چه بسا هوای نفس اطاعت شده و غرور شهوت غالب شده او را از پا درآورد.
اگر از تأدیب غفلت شود و به عقل و توکل امید ببندد، این رویکرد او را از تلاش برای تأدیب باز میدارد. در هر دو صورت پشیمان میگردد، و از ادب تهی شده و از دیوارههای جهل داخل گشتهاست.
حکیمی گوید: ادب یکی از دو منصب است. نیز گفتهاست: برتری به عقل و ادب است نه به ریشه و نسب چرا که هرکس بیادب باشد، نسبش را ضایع میکند و آنکه عقل نداشتهباشد، اصلش را تباه میسازد.
ادب زشتی نسب را میپوشاند. ادب وسیله هر برتری و راهی برای هر آبشخور است. بادیه نشینی به فرزندش گفت: فرزندم! ادب پشتوانهای است که خداوند آن را مایه استواری عقل قرار دادهاست، و زیوری است که نسبهای بد را آرایش میکند، هیچ عاقلی هرچند طبیعت درست داشتهباشد، از ادبی که ثمرهاش آشکار شود بینیاز نیست. چنانچه هیچ زمینی هرچند خاک آن حاصلخیز نباشد، از آبی که میوهاش را آشکار کند، بی نیاز نیست.
در حدیث آمدهاست: اگر با کسی دوست شدی، از اسم و اسم پدر و قبیله و منزل او جویا شو. این حق واجب دوست بر دوست است، و موجب صفای برادری میشود، غیر این، دوستی احمقان است.
ای آدمیزاد تو بدنیا آمدی و گریه کردی و جمعی کنار تو خندان بودند. چنان زندگی کن و تلاش نما که وقتی روز مرگ تو همه گریستند تو خندان و شاداب باشی.
ولدتک امک یا ابن آدم باکیا
والناس حولک یضحکون سروراً
فاجهد لنفسک ان تکون اذا بکوا
فی یوم موتک ضاحکاً مسروراً
در فقه چنین آمدهاست که هرچه به انسان بهره رساند اسراف نیست. اسراف در تلف مال و ضرر به بدن است.
در تفسیر آیه شریفه ...وَ یَقُولُونَ یٰا وَیْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْکِتٰابِ لاٰ یُغٰادِرُ صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً إِلاّٰ أَحْصٰاهٰا (1)، تفسیر کشاف از ابنعباس نقل کردهاست که: صغیرة تبسم و کبیرة قهقهه است.
فضیل وقتی این آیه را تلاوت میکرد میگفت: گنهکاران پیش از کبائر از گناهان کوچک ناله میزنند.
حکیمی گوید: اسراف در خیر نیست کما اینکه خیری در اسراف نیست.
قیس بن حازم گوید: مردی نزد پیامبر خدا آمد و چون حالت رعشهای پیدا کرد، نتوانست خواستهاش را بگوید. پیامبر فرمود: آرام باش، من پسر زنی هستم که گوشت خشک شده میخورد. ایشان این را گفت تا خودخواهی را از خود بخشکاند و ریشههای عجب را قطع کند و نفس را در هم شکند و برتری جویی نفس را خوار نماید.
روزی عمر بر پیامبر وارد شد. پیامآور خدا بر حصیری آرام گرفته بود و اثر حصیر بر بدنش نمایان بود. عمر در این باره با او سخن گفت. پیامبر فرمود: ساکت ای عمر، گمان کردی مقام من مقام کسریٰهاست. میخواست بگوید این نبوت است نه سلطنت.
در حدیث آمدهاست انسان که به چهل سالگی رسید و توبه نکرد، ابلیس صورتش را مسح میکند و میگوید: پدرم فدای کسی باد که رستگار نشود.
در تفسیر آیه وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (2)آمدهاست: آنها اعمالی هستند که
گمان میکردند نیک باشند، روز قیامت معلوم میشود گناه بودهاند.
در تفسیر تبیان در مقایسه آیه وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ (1)و آیه وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّٰاکُمْ (2)آوردهاست که: در آیه اول روزی به پدران مقدم شدهاست چرا که خطاب آیه به فقراء است؛ چون فرموده (من املاق). ولی در آیه دوم روزی به فرزندان مقدم شدهاست چون خطاب آیه به اغنیاء است و این از (خشیة املاق) بدست میآید. به بیان دیگر در آیه اول دستور به نکشتن فرزندان بهخاطر تهیدستی بود که این صفت فقراء است ولی در آیه دوم این دستور بهخاطر ترس از تهیدستی است که این ویژگی اغنیا میباشد.
کسی برای پیامبر هدیهای آورد و در خانهی وی میگشت تا ظرفی بیابد و آنچه آورده در ظرف بریزد، ولی چیزی نیافت. پیامبر فرمود: بر زمین بریز. سپس خودش از آن میل کرد.
آن مرد به دوستانش گفت: پیامبر، چون غلامان میخورد و مانند آنان مینوشد.
اگر دنیا به اندازه بال مگسی ارزش داشت، هیچ کافری، شربتی از آب آن نمیآشامید.
غزالی در احیاءالعلوم میگوید: قیامت بر دو قسم است. کبری و صغری. مراد از قیامت کبری روز حشر و جزا است.
قیامت صغری نیز حالت مرگ است. چنانکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست کسیکه بمیرد قیامت او آشکار میشود. در این قیامت آدمی تنها است، لذا خدا میفرماید: وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادیٰ کَمٰا خَلَقْنٰاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ . ولی در قیامت کبری که دستجات مردم گرد میآیند آدمی تنها نیست. ترس و وحشت قیامت صغری حکایت از قیامت کبری مینماید با این اختلاف که ترس در قیامت صغری ویژه هر فرد است و ترس در قیامت کبری عمومی است.
تو میدانی که از زمین خلق شدهای و بهره تو از خاک، همان بدن توست نه چیز دیگر،
پس بدن، زمین اختصاصی توست و آنچه از زلزله زمین مربوط به تو است، همان زلزله در بدن توست.
استخوانهای بدن تو، کوههای زمین و سر تو، آسمان زمین و دل تو، خورشید زمین و گوش و چشم و سایر اجزاء تو ستارگان آسمان تو هستند. خونی که در رگهای تو جاری است، دریاهای جاری سرزمین تو هستند. اگر کوههای وجود تو از هم بپاشد، کوههای زمین از هم میپاشد، و اگر دل تو خاموش شود، خورشید تاریک شود و همینطور سایر اجزاء.
البتهاضطراب و وحشت در قیامت کبری بسیار بیشتر از قیامت صغری میباشد و این مثالها نمونه آن ترسها بود. وقتی این اضطراب با مرگ تو حاصل شود، هرچه بر تو وارد شده بر سایر خلایق هم وارد میشود و نمونهای از قیامت کبری خواهد بود. وقتی حواس تو از کار افتد مانند این است که ستارگان پراکنده شوند. چرا که روز و شب برای شخص کور، یکسان است. و وقتی کسی سر از دست دهد، مانند این است که آسمان انشقاق یافتهباشد. چون آنکه سر ندارد، آسمان ندارد.
نسبت قیامت صغری به کبری، نسبت ولادت صغری یعنی خروج از پشت پدر به رحم مادر، به ولادت کبری، یعنی متولد شدن است و نسبت وسعت عالمی که آدمی با مرگ به سوی آن میرود به دنیا، مثل نسبت دنیا به رحم بلکه وسیعتر و غیر قابل شمارشتر است.
دو صاحبدل در حال گفتگو با هم بودند. میگفتند و میشنیدند و میگریستند چون گاه ملاقات به پایان رسید، یکی به دیگری گفت: گمان میکنم بهتر از این مجلس نداشتهایم.
دیگری گفت: میترسم بدتر از این مجلس نداشتهباشیم. گفت: چرا؟ پاسخ داد: تو سعی میکردی که بهترین سخنان را بیان کنی و مرا تحت تأثیر قرار دهی و من نیز تلاش میکردم بهترین چیزهارا بیان کنم. بنابراین ما هر دو خود را برای یکدیگر میآراستیم.
لقمان به فرزندش گفت: فرزندم، تا از دنیا میروی خطاهایت را در جلو چشمانت مجسم کن، ولی نیکیها را فراموش نما چرا که کسیکه فراموشش نمیکند، آنها را میشمارد.
چه بسا کسیکه مالیخولیا و سوداء و دیوانگی بر او چیره شدهاست، بر علوم غیب چیره
میشود و خبرهای واقعی از آینده میدهد. علت آن این است که وقتی سوداء بر مغز کسی چیره شود، خیالات پیش از جنون از کار افتاده و قسمت مربوط به خیال در مغز اندک اندک تحلیل مییابد و نفس از وجود آن خاطر جمع میشود. تا پیش از این نفس از خیال کمک میگرفت و سایر حواس را به کار میگرفت، در این حالت نفس میتواند با آسانی بیشتری با عوالم قدسی مرتبط شود و چون حجابی ندارد، از حالات خود و خانواده و...، صورتهایی بر نفس او نقش بندد.
آیا نگاهی که در آینه صیقلی به چشم میآید بر اثر انطباع است یا انعکاس. برخی قائل به انطباع و جمعی قائل به انعکاس هستند. هر کدام دلائلی دارند که بیایراد نیست.
دلیل ما بر انطباع این است که: هر چیز مستوی در آینه معکوس و هر چیز معکوس مستوی به نظر میرسد. مثلاً نوشته در آینه معکوس به نظر میرسد و نقش انگشتر مستوی. چنین تجربهای حکایت از انطباع میکند که اگر بر اثر انعکاس بود، بایستی فرقی نمیکرد چه اینکه بنابر انعکاس، هر چیز مریی همان شیء معین است. و تنها بیننده هنگام دیدن به معکوس بودن آن توجه ندارد.
حجاج لحظات آخر حیاتش میگفت: خدایا مردم میگویند تو مرا نمیبخشی، تو مرا ببخش. عمربن عبدالعزیز از این کلمه او متعجب بود و بر حال او غبطه میخورد، وقتی این مطلب برای حسن بصری حکایت شد، وی گفت: آیا براستی این حرف را زد؟ گفتند: آری.
گفت: امید میرود نجات یابد.
شبلی به یکی از صوفیان رسید که سر میتراشید. شبلی گفت: بهخاطر خدا سر مرا بتراش، سرتراش پذیرفت، شبلی برای تقدیر از کار وی چهل دینار به او داد. سرتراش نپذیرفت و گفت من برای خدا چنین کردهام و اجرت نمیخواهم. شبلی دست بر سر کوفت و به خود گفت: همهی مردم، حتی سرتراش از تو بهتر است.
همهی حیوانات که نفس میکشند، از بینی نفس میکشند. مگر آدمی که هم از بینی و هم از دهان نفس میکشد. علت آن این است که آدمی در حال گفتگو الزاماً حروف را از
مخرج قطع میکند و برخی از این حروف از بینی تلفظ میشوند و لذا به ناچار باید هوا در بینی جریان داشتهباشد.
دامپزشکی که میخواست دهان اسبی باز کند وسیله کارش در دماغ اسب فرو رفت و در جا او را کشت.
بویایی انسان از سایر حیوانات ضعیفتر است. بههمین خاطر برای اینکه بویی را استشمام کند باید اشیاء را بجوشاند یا بمالد یا لولههای بینی را کوچک کند.
در بالای بینی دو سوراخ بسیار نازک است که در برابر دو مجرای اشک قرار گرفتهاند. از آن دو بوهای تند وارد چشم میشود بههمین جهت چشم از بوی عرق زیر بدن ناراحت میگردد، و یا از بوی پیاز اشک آن سرازیر میشود. از همین دو منفذ، فضولات غلیظه درون چشم به بیرون میریزد. اگر این دو منفذ بسته شود چشم بهخاطر جمع شدن فضولات بیمار میشود.
مهبلی وزیر بود. وقتی اقبالش افول کرد شعری سرود و گفت: مرگ مرا میفروشند تا بخرم، من این زندگی را نخواهم، خدا به کسی جزا دهد که برای مرگ دوستش صدقه میدهد، هر وقت نگاهم به قبری میافتد میگویم کاش من در آن بودم.
الا موت یباع فاشتریه
فهذاالعیش ما لا اشتهیه
جزی اللّٰه المهیمن نفس
حر
تصدق بالوفاة علی الاخیه
اذا ابصرت قبراً قلت
شوقاً
الا یا لیتنی امسیت فیه
گفته شده: روزگار به یک حال نیست هرگاه به تو پشت کرد، صبر کن که او صبر ندارد.
الدهر لا یبقی علی حاله
لکنه یقبل او یدبر
فان تلقاک بمکروهه
فاصبر فان الدهر لا یصبر
گویم: هرکه بر زمین راه میرود از مرگ اکراه دارد، با اینکه اگر به چشم عقل به مرگ مینگریست، میدانست که مرگ بزرگترین آسایش است.
ان هذا الموت یکرهه
کل من مشی(یمشی) علی الغبراء
و بعین العقل لو نظروا
لرءاه راحة الکبری
بطلمیوس گوید: بیماری زندان بدن و پیری زندان روح است.
ابن ابی صادق پزشکی با اخلاق و حکیم و قانع بود، پادشاه دورانش او را به خدمت خواند، وی نپذیرفت و گفت: شایسته خدمت شاه نیست، شاه میخواهد کسی را به خدمت بگیرد که نفع زیادی ندارد.
طاوس یمانی گوید: شبی در حجر اسماعیل بودم. امام سجاد علیه السلام وارد شد. با خود گفتم مردی از تبار پیامبر است، چه خوب که دعایش را بشنوم. وی در بین دعایش میگفت:
بندهی خارت در درگاه توست، گدای تو در درگاه توست، مسکین تو در درگاه توست!
عبیدک بفنائک، سائلک بفنائک، مسکینک بفنائک. طاوس گوید: هرگز خدا را به این نخواندم مگر اینکه خداوند مشکلم را حل میکرد.
یکی از گذشتگان میگوید: از چیزهایی که موجب برتری مرگ بر زندگی است این است که: مؤمنی نیست که مرگ برای او بهتر از زندگی نباشد چرا که اگر محسن باشد خدا میفرماید: آنچه نزد خدا است برتر است وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا (1)و اگر گنهکار باشد خدا میفرماید: گمان نکن کفار را که مهلت میدهیم بر ای آنها نیک است. مهلتشان میدهیم تا گناهشان بیشتر شود وَ لاٰ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ ، إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً... (2)
یکی از فیلسوفان میگوید: انسان جز به سبب مرگ، به کمال انسانی نمیرسد.
شاعری گفتهاست: خداوند مرگ را پاداش نیک عطا کند، چه اینکه مرگ از هر مهربانی به
ما مهربانتر است.
انسان را از آزارها راحت میسازد و به خانه شریفتر نزدیکتر مینماید.
جزی اللّٰه عنا الموت خیر جزائه
ابرّبنا من کل برٍّ وأرأف
یجعل التخلیص النفوس من الاذی
و یدنی من الدار التی هی اشرف
علامه حلی در کتاب خلاصة الرجال ذیل نام صفوان بن یحیی از امام کاظم علیه السلام روایت کردهاست که: دو گرگ گرسنه بر گله بیچوپان زیانشان کمتر از ریاست بر دین مؤمن است.
شیطان تلاش عابدان را زشت و صفای حالشان را بهم میزند، چرا که آنان را در حالی و در لباسی میبیند که خودش قبلاً همان را به تن داشتهاست. و آنان به چیزی فخر میورزند که وی قبلاً به همان افتخار میکردهاست. معلوم است هرکه از موقعیت قبلی خود بیفتد و عزل گردد، با هرکه آن را تصاحب کند، دشمنی میورزد، چرا که وی نسبت به آن ولایت، غیرت دارد.
یکی از عارفان گوید: تأخیر اجابت دعا با اصرار دعا موجب نامیدی تو نشود. خداوند همان چیزی که واقعاً به صلاح تو باشد به اجابت میرساند نه آنچه که تو خود صلاح خویش میدانی، نیز خدا هر وقت که صلاح تو باشد حاجت تو را روا میدارد نه آن گاه که تو میخواهی.
همت خود را به سوی غیر روان مکن که کریم مطلق، آرزوی تو را از خاطر نمیبرد.
هر کس اظهار فروتنی کند، متکبر است، چون تواضع جز از رفعت نیست. پس وقتی که خود را متواضع دانستی، تو از متکبران هستی. متواضع آن نیست که کار خود را در مقام فروتنی یا بالاتر از حد خودش ببیند، فروتن کسی است که وقتی فروتنی کند، بداند که کار او پایینتر از حد خود است.
اگر میخواهی بخششها بر تو ببارد، پس نیازمندی به سوی خدا را بپسند چرا که خدا
میفرماید: إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ (1)
از امام صادق علیه السلام تفسیر آیه أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ مٰا یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ... (2)، فرمود: این آیه توبیخ جوانان هجده ساله است.
از اسراری که خدا به موسی علیه السلام داد، این بود: ای موسی، وقتی دیدی فقر میآید به او خوش آمد گو که شعار صالحان است، و چون دیدی ثروت میآید، بگو: گناهی کردهام که خدا عقوبتش را به تعجیل انداختهاست.
در هنگام عبادت خود، به بینیازی خدا از آن عبادت ننگر، چرا که اگر خدا به بینیازی خویش مینگریست، عبادتی از تو نمیخواست. بلکه به عبادت از آن نظر که خود به آن نیازمندی و در پی تحصیل کمال هستی بنگر. بنگر به چیزی که خدا برای تو خواسته، و در اصلاح آن کوشا باش. که او نیازی به تو ندارد. اگر این حقیقت را رعایت نکنی، مقام عبادت و نظام آن را ضایع ساختهای.
عارفی گوید: نگاه کننده به عقل خود در مییابد که وجود بر عدم سبقت جسته است؛ چون همهی موجودات به این گواهی میدهند. چه اینکه اگر عدم بر وجود سابق میشد، وجود موجود محال میشد و خداست که آغاز و پایان و آشکار و نهان است و هر چیزی نشانه وحدانیت اوست.
و فی کل شیء له آیه
تدل علی انه واحد
لذت عقلی تمامتر و بسیار و بدون حصر و بزرگتر از لذت حسی است. تکامل به سوی خداوند سبحان با اعمال و اخلاق شایسته و لذت مناجات با او از برترین کمالات و بزرگترین لذتهاست.
اینک تعجب اینجاست که خداوند چگونه در برابر طاعات و عبادات ما، پاداش معین
میکند! چه اینکه هدایت کننده توفیق دهنده، یاری رساننده سزاوارتر به پاداش است ولی وسعت وجودی خدا و گستره رحمت او، موجب هر دو امر با هم است. خدا میفرماید: آیا جزای خوبی جز خوبی است هَلْ جَزٰاءُ الْإِحْسٰانِ إِلاَّ الْإِحْسٰانُ (1)، بنگر چگونه خدا جزایی که اعطا میکند، احسان نامیدهاست، پس حق تعجب در این امور دقیق را ادا نما و از کسیکه در این راه قدم گذاشته، تشکر کن.
زهد بر دو قسم است، زهد عامه و زهد خاصه. زهد عامه همان زهد ظاهری در دنیاست ولی زهد خاصه یعنی انسان دنیا را اساساً چیزی نداند تا از آن کناره جوید. برای او باید فقر و غنا یکی باشد. و دو لباس کهنه و نو یا دو خوراک پایین و بالا فرق نداشتهباشد.
امام علی علیه السلام میفرماید: ایمان در صورتی به کمال میرسد که از پوشیدن هیچ لباسی ننگ نداشتهباشی، و از هیچ غذایی نفرت نداشتهباشی، قرآن بههمین مطلب اشاره کردهاست: لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ (2).
امام علی علیه السلام میفرماید: کسی را عفو کنید که بر آن اصرار میورزد نه کسیکه اقرار به گناه میکند.
نیز میفرماید: جدا شدن از نادان برابر دوستی با دانا است.
نیز میفرماید: از کسی بترسید که دلهایتان از او متنفر است.
یکی از صالحان گوید: اگر از گناه اکراه نمیداشتم، دوست داشتم تمام مردم شهر علیه من قیام کنند و مرا غیبت نمایند.
چه چیز گواراتر است از پنج چیز که آدمی آن را در قیامت در نامهاش میبیند که آنها را
مرتکب نشده و از آنها آگاهی ندارد.
مصیبتهای زیاد و گرفتاریهای پیدرپی برای مؤمن سنگین نیست تا او تسلیم و رضا در برابر خدا را نپذیرد، وی چون کبوتری است که جوجهاش را از لانهاش میگیرند و باز به آنجا باز میگردد.
دانشمند، نادان را میشناسد چون قبلاً خود چنین بودهاست ولی جاهل، دانشمند را نمیشناسد چون عالم نبودهاست.
دنیا کوتاهتر از آن است که انسان کینههارا دنبال کند.
هرکه با خدا مأنوس است، از مردم وحشت دارد.
هارون الرشید به ابنسماک گفت: مرا موعظه کن، ابنسماک گفت: بپرهیز که بر بهشتی عرضه شوی که عرض آن آسمانها و زمین است و برای تو جای پایی نباشد.
ابوسلیمان دارانی گوید: اگر عاقل باقی عمر خود را بر گناهان گذشتهاش بگرید، سزاوار است تا زمان مرگ لحظهای بیغصه نباشد. اینک چگونه است حال کسیکه جاهلانه آیندهی عمرش را چون گذشته تباه میکند.
عارفی گفتهاست: این نفس در نهایت خست و پستی و جهالت و سفاهت است. شاهد این مطلب این است که وقتی قصد گناه کرد و شهوتش برانگیخته شد، اگر خدا و سپس رسول و جمع انبیاء او و سپس تمام کتابهای آسمانی و صالحان و عابدان گذشته را واسطه کنند و نیز مرگ و قبر و قیامت و بهشت و و آتش را به او یاد آوری کنند، از گناه دست برنمیدارد. در حالی که اگر پس از ارضاء شهوتش او را از لقمهای نان محروم کنند، زبون میشود. زیبا گفتهاست که:
بنان سازند مردم رام هر سگ را ولیکن تو
اگر خواهی که گردد رام نفس سگ، مده نانش
غیبت صاعقهای مهلک است. هرکه مردم را غیبت میکند، مانند کسی است که منجنیقی ساخته و اعمال نیک خود را به شرق و غرب پرتاب میکند.
به حسن بصری گفتند: ای ابوسعید! فلانی تو را غیبت میکند. حسن طبقی از رطب برای او فرستاد و گفت: شنیدهام حسنات خود را برای من فرستادهای، خواستم با این طبق جبران کنم.
نزد عبداللّٰه مبارک حرف از غیبت شد، ابنمبارک گفت: اگر غیبت کنم، از مادرم غیبت میکنم چون او به حسنات من سزاوارتر است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست: در کار خود تلاش کنید، و چون از کاری ناتوان شدید، به گناه نپردازید.
مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام روایت کردهاست که برترین مردم کسی است که به عبادت عشق ورزد و با آن معانقه کند و قلباً آن را دوست داشتهباشد و یا بدنش مباشر آن شود و به درگاه خدا ضجه زند و نگران سخت و آسان دنیا نباشد.
عارفی گوید: برادرت آن کسی است که دیدنش پیش از شنیدن سخنانش تو را به یاد خدا اندازد.
از بخت بد است بیسرانجامی من
و از سستی طالع است ناکامی من
هر چند بحال خویشتن مینگرم
جمع آمده اسباب پریشانی من
دیگری گفته
فصاد به قصد آنکه بردارد خون
شد تیز که نیشتر زند بر مجنون
مجنون بگریست گفت از آن میترسم
کاید بدل خون غم لیلی بیرون
به عارفی گفتند: حال تو چگونه است؟ گفت: آنچه نمیخواهم مییابم و آنچه میخواهم نمییابم.
ابن مسعود میگوید: مردار شب و قطرب روز (حیوانی که هر روز در راه است) نباشید.
عارفی به استادش گفت: سفارش کاملی به من بفرما. گفت: تو را سفارش میکنم به سفارش پروردگار اول و آخر جهانیان که فرمود: ...وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّٰاکُمْ أَنِ اتَّقُوا اللّٰهَ ... (1)و شکی نیست که خدای متعال به صلاح بندگان از همه آگاهتر است و رحمت و رأفت خدا از هرکس برتر است.
اگر در دنیا خصوصیتی برای بنده سزاوارتر و پر خیرتر و با ارزشتر و عبودیت آفرینتر از این خصلت یعنی تقوا وجود میداشت، خدا آن را بیان میکرد، و بندگانش را به آن سفارش میکرد. وقتی فقط تقوا آوردهاست، دانسته میشود که تقوا جامع هر نصیحت و ارشاد و بیدارباش و خیر و صلاح است.
حکیمی گوید: هرگاه کسی بدون اینکه از تو خیری ببیند تشکر کرد، بدان اگر کمکی کردی و به آخر نرساندی کفران میکند.
نیز گوید: اگر سخنی از کسی شنیدی بنویس و نوشتهات را معیار تمیز سخن او قرار ده.
عارفی گوید: خیر دنیا و آخرت در یک کلمه جمع شدهاست و آن تقواست. خدا در قرآن آن را بسیار یاد کردهاست و خیر و ثواب و سعادت دنیوی و کرامت اخروی را به آن وابسته نمودهاست. در اینجا دوازده خصلت آن مطرح میشود.
1- مدح و ثنا، مانند: ...وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذٰلِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (2)
2- حفظ، مانند: ...وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً... (3)
3- یاری، مانند: إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا... (1)
4- رهایی از سختی و روزی حلال، مانند: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ (2)
5- کار نیک، مانند: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ... (3)
6- گذشت گناهان، مانند: یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمٰالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ... (4)
7- محبت خدا، مانند: فَإِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ. (5)
8- پذیرش اعمال، مانند: ...إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ. (6)
9- اکرام و احترام، مانند: ...إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ (7)
10- بشارت هنگام مرگ، مانند: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ ... (8)
11- نجات از آتش، مانند: ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَوْا... (9)
12- جاودانی در بهشت، مانند: ...أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ (10)
این ویژگیهایی است که سعادت دو جهان را به دنبال دارد، و همه ذیل تقواست، پس تقوا گنجی نهان و غنیمتی سنگین و خیری بسیار و رستگاری بزرگی است.
شعبی گوید: مثالی برای دنیا زیباتر از سخن کثیر نمیبینم که میگوید: به ما بدی یا نیکی کنی، دنیا قابل سرزنش نیست، و ضرری هم بیشتر از آن نیست.
اسییء بنا او احسنی لا ملومة
لدنیا و لا مقلوة ان تقلت
مأمون عباسی گوید: اگر دنیا خودش را توصیف کند، به شکلی که ابونواس توصیف کرده، وصف نمیکند، ابونواس گوید: وقتی دنیا آزمایش شود و در خانهای وارد گردد، در لباس دوستی، دشمنی میکند.
اذا امتحن الدنیا لبیت تکشفت
له عن عدو فی ثیاب صدیق
عارفی گوید: دنیا برای سه چیز طلب شود، ثروت، عزت، راحتی. هرکه در دنیا زهد ورزد، عزت یابد و آنکه قناعت پیشه کند، ثروتمند شود و آنکه کمتر زحمت کشد، راحتی یابد.
حکیمی گوید: دشمن دوتاست؛ دشمنی که تو به وی ستم کردهای، ظلم تو موجب دشمنی وی با تو میشود. دیگری دشمنی است که وی به تو ستم کرده و عداوت تو را برانگیختهاست. اکنون اگر مشکلی برای تو پیش آمد، و مضطر به طلب یاری از یکی از آنها شدی، از دومی کمک بگیر و به کمک او اطمینان بیشتری داشتهباش.
بردباری تو در برابر زیردستان، پوشاننده عیب تو است در برابر بالاتر از تو.
حکیمی در حال احتضار بود، برادرش به شدت میگریست، محتضر گفت: آرام بگیر، بزودی در مجلسی که نام من به میان آید، میخندید.
جالینوس گوید: هدف من از خوردن غذا این است که بخورم تا زنده بمانم ولی غرض دیگران این است که زنده بمانند تا بخورند.
حکیمی دید کسی دست خود میشست، گفت: خوب بشوی که آن ریحان صورت توست.
حکیمی گوید: اگر انسان سه مشکل نمیداشت در برابر هیچ کس و هیچ چیز تواضع نمیکرد، فقر، مرض، مرگ. ولی او با وجود این سه باز هم گاهی از کبر دست برنمیدارد.
از حکیمی پرسیدند: سفر چه کسی طولانیتر است؟ پاسخ داد سفر مسافری که در پی دوست شایسته است.
اوصاف ششگانهی خدا، به میزان عقل قاصر و خیال محدود و عادت ما بر توصیف هر چیز دیگر است. ما آنها را کمال میدانیم و از دو طرف نقیض، شریفترین و کاملترین آنها را برمیگزینیم.
به همین مسئله امام باقر علیه السلام اشاره کردهاست. ما خدا را از آن جهت که به علماء علم و به قادرین قدرت داد، عالم و قادر نمیدانیم، در این صورت حتی اگر خدا را از دیگران امتیاز دهیم باز هم مخلوق و مصنوع میشود. چه بسا مورچه کوچک هم میپندارد خدا مانند او دو شاخک دارد، چون تصور میکند هرکه دو شاخک را نداشتهباشد ناقص است. مطابق همین مطلب، سخنی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسیدهاست که مشام صاحبان خرد را معطر میکند.
یکی از اهل کمال در این باره میگوید:
آنچه پیش تو غیر از آن ره نیست
غایت فهم تست، اللّٰه نیست
نیز میگوید: سپاس از خداست که به قدر خودش نه به اندازه بنده، سپاس از برای خداست که منکر او منکر تصور خود است.
الحمد لله بقدر اللّٰه
لا قدر وسع العبد ذی التناهی
الحمد لله الذی من انکره
فانما انکر ما تصوره
افضل الدین کاشی
گفتم همه ملک حسن سرمایه تست
خورشید فلک چو ذره در سایهی تست
گفتا غلطی ز ما نشان نتوان یافت
از ما، تو هر آنچه دیدهای پایه تست
خلاصه اینکه همهی ستایشهای بشر از اوست، وقتی با دقت بنگرد میبیند همهی ستایشهای او هم مانند ستایش آن شبان است که موسی سخن او را شنید، یا آب گندیدهای است که اعرابی به عنوان سوغات برای خلیفه برد.
از خدا خواهانیم که بضاعت محدود ما را به کرم و جود و احسان و عفو خویش بپذیرد که او جواد و کریم و رؤف و رحیم است.
از بلیغی پرسیدند: چه کلامی نیکتر است؟ گفت: کلامی که لفظ آن به گوش تو نزدیکتر از معنای آن به قلب تو است.
در دیوان منسوب به امام علی علیه السلام آمدهاست: هرکه گوهر پاکیزه ندارد، گفتار پاکیزه از او بیرون نیاید. عمل هر کسی شبیه به عمل کنندهاست و از کوزه جز آنچه در آن است، بیرون نیاید.
من لم یکن عنصره طیباً
لم یخرج الطیب من فیه
کل امر یشبهه فعله
و ینضح الکوز بما فیه
گویند
ای عاشق و زاهد از تو در ناله و آه
نزدیک تو و دور ترا حال تباه
کس نیست که از تو جان تواند بردن
آنرا بتغافل کشی این را به نگاه
وقتی هم رأی و هم عقیده بودن از قواعد برادری و سبب دوستی است، عقل و فضیلت بسیار موجب میشود که آدمی در پی دوستانی چون خود برود و چون تعداد این دسته اندک است، دوستان این عده هم کم میباشد؛ چرا که اکثر مردم نادان و کم عقل هستند. با این وصف نه عاقل متمایل به دوستی با جاهل است و نه جاهل با عاقل. ولی چون افراد نادان بسیارند، دوستانشان هم بسیار میباشند.
امام علی علیه السلام در نهجالبلاغه میفرماید: خدا بیامرزد کسیکه حکمتی را بشنود و بکار بندد، و چون به راه رشد خوانده شود، بپذیرد، و دست به دامن هدایتگری شود و نجات یابد، مراقب پروردگارش بوده، از گناهش بیمناک باشد، گامی با خلوص بردارد و عمل صالحی انجام دهد و ذخیرهای کسب کند و از محذوری دوری گزیند.
خدا رحمت کند کسی که همواره غرضهای دنیوی را از خود دور کند، و عوض آخرت بدست آورد. با خواسته نفس مبارزه کند و آرزوهای ساختگی را دور کند. صبر را مرکب نجات خود و تقوا را آذوقهی مرگ خویش قرار دهد، در راه روشن قدم بردارد، و ملازم مسیر هدایت باشد، دنیا را غنیمت شمارد، قبل از مرگ خود را آماده سازد و از کارهایش توشه
برچیند. خدایش رحمت کند آنکس که گفته است:
پیشتر از مرتبه عاقلی
غافلی بود خوش آن
غافلی
گویم
ای برده بچین زلف تاب دل من
وی کشته بسحر غمزه خواب دل من
در خواب مده وهم بخاطر که مباد
بیدار شوی زاضطراب دل من
افلاطون چنین دعا میکرد: ای علت همهی علتها؛ ای قدیمی که همواره بودهای؛ ای ایجاد کننده مبدأ حرکات اولیه؛ ای کسیکه هرگاه بخواهد، انجام دهد؛ تا در عالم طبیعت هستم، سلامتی نفس مرا حفظ بفرما.
فیثاغورس میگفت: ای بخشنده حیات، من را از پستی طبیعت به همسایگی خودت بر یک خط راست ببر، چه اینکه خط شکسته نهایتی ندارد.
از برترین آفتها، عجب است. عجب چنانچه در حدیث آمده هلاک کنندهاست. پیامبر خدا میفرماید: سه چیز هلاک کنندهاند: بخل پیروی شده، هوای نفس دنبال شده و عجب انسان به خودش، ابنمسعود هم گفتهاست: هلاکت در دو چیز است، ناامیدی و عجب.
عارفی گوید: ابنمسعود که ناامیدی و عجب را با هم جمع کردهاست به این علت است که سعادت جز با کوشش بدست نمیآید. و ناامید تلاش نمیکند چون مأیوس است. و مغرور تلاش نمیکند چون تکبرش او را وامیدارد به هرچه دارد اکتفا کند.
بشربن منصور از جمله عابدان بود، روزی نمازش طولانی شد، پس از نماز متوجه شد کسی به او نگاه میکند و به حال او غبطه میخورد. به او گفت: آنچه تو از من میبینی، تو را به تعجب وادار نکند، چه اینکه ابلیس با فرشتگان سالیان طولانی زندگی کرد ولی پس از آن شد که شد.
از برخی پرسیدند: چه وقت مؤمن گنهکار میشود؟ پاسخ داد وقتی گمان کرد انسان خوبی است.
شارح نهایه میگوید: از امام علی علیه السلام در بارهی مخرج کسرهای نه گانه پرسیده شد. امام
فرمود: ایام هفته را در ایام سال ضرب کن، حاصل آن 2520 خواهد شد که نصف آن 1260، ثلث 840، ربع 630، خمس 504، سبع 360، ثمن 315، و تسع 280، و عشر 252 میباشد.
ای دل طلب علوم در مدرسه چند
تحصیل اصول و حکمت و هندسه چند
هر فکر بجز ذکر خدا وسوسه است
شرمی ز خدا بدار این وسوسه چند
بهلول و علیان مجنون با هم به دربار هارون رفتند، هارون حرف میزد و اینان به اشتباه پاسخ میدادند. هارون دستور داد شمشیر و نطع که زیر پای مقتول میاندازند آماده کنند، علیان گفت: ما تا به حال دو دیوانه بودیم که سومی رسید.
فخر رازی در اربعین مینویسد، تصغیر عبد، عبید است، نه عوید، چون جمع مکسر عید، اعیاد است نه اعواد، باید تصغیر آن هم عبید باشد، چرا که تصغیر و تکبیر از یک بابند. برخی گفتهاند اگر چنین باشد بایستی بین عود لهو و عود چوب در تصغیر فرق وجود داشتهباشد، ولی تصغیر این دو فرقی ندارند.
این ملازمت صحیح نیست چون عود و عید در تصغیر و تکبیر اختلاف دارند، عود لهو و عود خشب هم که در تکبیر یکسانند، در تصغیر مختلف میباشند.
در سیاست خود نه شتاب کن که از حد بگذرد نه کندی که موجب غفلت شود، مناسبت را رعایت کن. دو تن که هم سنخ هستند به کاری وادار کن تا قدرت افزوده شود. هرکه سنخیتی ندارد بر کنار نما، تا حقیقت بر تو آشکار شود. خلف وعده نکن، تا آبروی تو بماند.
پیوسته چشم پوشی کن تا مهرت در دل مردم بیاید. بنده حق باش تا آزاد باشی. با اقوام خود باش که تو از آنهایی و با یارانت باش چون موقعیت تو بهخاطر آنهاست و با رعیت باش زیرا برای آنها هستی.
اسکندر گوید: حکم سلطان عقل بر باطن عاقل، از حکم سلطان شمشیر بر ظاهر احمق شدیدتر است.
دیوجانس کلبی از استوانههای حکیمان یونان بود. وی زاهدانه میزیست و لباس ژنده میپوشید، و چیزی ذخیره نمیکرد، و منزل نداشت. روزی اسکندر او را به دربار خود دعوت کرد، به فرستاده اسکندر گفت: همان چیزی که تو را منع کرد از اینکه به اینجا بیایی، مرا منع کرد که آنجا بیایم. بینیازی تو بهخاطر سلطنتت تو را منع کرد و بینیازی من بهخاطر قناعتم مرا منع نمود.
ادیبی گوید: اگر خردمندان انصاف روا دارند، اطمینان میکنند که قلم نای معانی است چنانچه برادر نسبی آن یعنی نی آلت ترانه خوانی معانی است. قلم حکمتهای تازه را به مردم میرساند، و نی آواز ارزنده را به گوش آنها، پس هر دو در شادمانی مردم شریک هستند، یکی گوشها را خوشحال میکند و دیگری عقلها را.
به خدا من تاکنون لطیفهی ادبی نشنیدهام، مگر اینکه عقلم را جلب خود ساخته و تمام قلبم را در بر گرفتهاست.
عروة بن ادیة در بارهی رزق و روزی خود میگوید: دانستم بهترِ علم، سودمندترِ آن است، که روزی من هرچند در پی آن نباشم خواهد آمد. دانستم روزی من خودش میآید و روزی ده من بزودی آن را میفرستد. هر وقت در طلب روزی بودم، گرفتن آن سخت بود و چون نشستم بدون زحمت آمد.
لقد علمت و خیر العلم انفعه
بان رزقی و ان لم آت یأتینی
لقد علمت و ما الاصراف من خلفی
ان الذی هو رزقی سوف یأتینی
اسعی الیه فیعیینی تطلبه
و لو قعدت اتانی لا یعنینی
عروه با عدهای از بزرگان مدینه به نزد عبدالملک رفت. عبدالملک گفت: تو آن نیستی که گفتی «اسعی الیه» من اکنون میبینم دنبال روزی آمدهای! عروه به سرعت از نزد عبدالملک خارج و راهی مدینه شد. خلیفه هزار دینار برای او به مدینه فرستاد، عروه به فرستاده خلیفه گفت: آری هر وقت در پی روزی بودم به رنج افتادم ولی چون در خانه نشستم روزی آمد.
به ابنسیرین گفتند: عدهای میگویند سرودن شعر، وضو را باطل میکند. ابنسیرین یک
بیت شعر را خواند که ترجمهاش چنین است: به خواستگاری پیرزالی رفتم، که چرپی پاشنهی پای او مانند ماه رمضان دراز بود.
ابیت ان عجوزاً اجئت اخطبها
عرقو بها مثل شهر الصوم فی الطول
و سپس به نماز ایستاد.
ابراهیم خواص در هیچ شهری بیش از چهل شبانه روز نمیزیست.
سری سقطی به صوفیه میگفت: وقتی زمستان دل برود، بهار باطن او سر رسد، درخت روح او برگ آورد و بوی گل همه جا را عطرآگین کند.
شبلی در ماه رمضان پشت سر امام جماعت نماز میخواند. امام جماعت به این آیه رسید که: اگر بخواهیم آنچه را که به تو وحی کردهایم باز پس میگیریم وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ (1)، شبلی فریاد کشید و بر زمین افتاد، خیال کردند مرده است، لرزید و مرتب میگفت: آیا چنین دوستان را مورد خطاب قرار میدهند.
غزالی در کتاب عزلة در احیاءالعلوم میگوید: پیامبر خود آنچه را میخرید به خانه میبرد، یکی از اصحابش خواست هرچه را پیامبر خریداری کرده به خانهاش برساند، پیامبر فرمود: خریدار سزاوار است که مایحتاج خانوادهاش به منزل ببرد.
امام علی علیه السلام نیز خرما و نمک در لباسش میریخت و میگفت: کامل از کمالش نقصان نمییابد و میگفت: خدا متکبران را دوست ندارد.
امام حسن علیه السلام نیز در کوچه خود به عدهای از فقیران رسید. در برابر آنها قطعه نانی بود، آنان به امام تعارف کردند و گفتند: بشتاب به غذا ای پسر رسول خدا. امام در کنار آنها نشست و با آنان غذا خورد و سپس سوار اسبش شد و گفت: خدا متکبران را دوست ندارد.
کسی منزل عابدی رفت، گفت: از تنهایی به تنگ نمیآیی؟ عابد گفت: از وقتی تو آمدی تنها شدم.
1) 1) - اسراء، 86.
به حکیمی گفتند: آیا چیزی بهتر از طلا هست؟ گفت: قناعت.
حکیمی دیگر گفتهاست: غنی شدنت از چیزی بهتر از غنی شدنت به آن چیز است.
گویم
ای چرخ که با مردم نادان یاری
پیوسته بر اهل فضل غم میباری
هر لحظه زتو بر دل من بار غمست
گویا زاهل دانشم پنداری
یکی از صوفیان از قاری قرآن شنید که میخواند، یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی... ، صوفی تقاضا کرد دوباره بخواند، سپس صیحهای کشید و گفت: چقدر به خود خطاب کردم بازگرد، باز نمیگردد، سپس حالت جذبه به او دست داد فریادی زد و از دنیا رفت.
در کتاب ملل و نحل ذیل واژه زیتون اکبر آمدهاست: به زیتون اکبر از حکمای یونان که پیر شدهبود، گفتند: حال تو چگونه است؟ گفت: اندک اندک و با مهلت میمیرم. گفتند: چه کسی تو را دفن کند؟ گفت: هرکس مردار من آزارش دهد.
وی گفتهاست: عشق به مال، میخ شرارت است و نیز گفتهاست: دنیا اگر به کسیکه از وی فرار کند دست یابد، او را مجروح میکند، و چون به طالب خود برسد او را به قتل میرساند.
از زیتون پرسیدند: در این زمان به سبب چه چیزی انسان با حیوان فرق دارد؟ گفت: به خاطر شرارت. اگر شرارت نکنند انسان هستند.
در نهجالبلاغه آمدهاست: حکمرانیها میدان مسابقه مردان است.
نیز فرمودهاست: چه تصمیمهایی که در روز گرفته شده و خواب آنها را بر هم میزند.
حکیمی گفته: فقری که مانع ستم تو شود، از ثروتی که تو را به گناه بکشاند، برتر است.
یافعی در تاریخ خود میگوید: سال 554 آتش در بیرون شهر مدینه شعله گرفت. آتشی که از نشانههای خدای متعال بود. آتشی پر شعله و نور که میتوانست گردن شترهای بصره را ببیند. این آتش تصدیق معجزه پیامبر خدا بود. زنان مدینه از روشنایی آن بهره میگرفتند و ریسندگی میکردند، چند روز آتش باقی بود. برخی خیال کردند قیامت شدهاست و ضجه و ناله بسوی خدا داشتند. ظهور آن در جمادی الاخر بود. این آتش سنگ و کوه را میخورد ولی درخت را نمیخورد، و حرارت نداشت، غلامی تیری بدست گرفته و نزد آتش رفت و تیر را در آتش انداخت، آتش پرههای تیر که از آهن بود سوزانید ولی چوب آن نسوخت، میگویند چوب آن از درختی بود که اصل آن در مسجد پیامبر بود.
یافعی خودش این سخن را نمیپذیرد و میگوید از درخت مسجد، تیر درست نمیشود، پس از درخت دیگری بوده. شاید سرّ نسوختن آن این بودهاست که چون آتش از معجزات و نشانه عظمت خدا بودهاست بر خلاف سایر آتشها چوب را نمیسوزاند. این آتش سنگهای ذوب شده را به صورت سد در آورده بود و قابل عبور نبود به طوری که درهای که پشت آن قرار داشت، با این سد بزرگ که از سنگ ذوب شدهبود، پر کرد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: کسی راز کسی را نگه نداشت مگر اینکه خداوند همان ستر را بر او پوشانید، اگر راز، راز نیکی بود لباس نیک و اگر بد، لباس بد.
حجاج بن یوسف کسی را مأمور ولایت شهری نمود، وی مالیات آنجا را میگرفت و خود میبرد. حجاج او را عزل کرد و وی به حضور حجاج رسید. حجاج به او گفت: ای دشمن خدا، مال خدا را میخوری؟ والی گفت: اگر مال خدا را نخورم، پس مال چه کسی را بخورم؟ من بارها از ابلیس خواستم یک فلس به من بدهد، توجهی نکرد، حجاج خندید و از او گذشت.
عربی بادیه نشین گفت: بمیرم کجا میروم؟ گفتند: به سوی خدای متعال. عربی گفت:
اکراه ندارم، مرا به سوی کسی میبرند که جز خوبی از او ندیدهام.
بادیه نشینی با زنی خلوت کرد ولی آلت او برنخاست. زن گفت: ناامید برخیز. مرد گفت:
ناکام کسی است که عیبش آشکار شود ولی چون تکهای گِل به هم بچسبد.
حریم الناعم بر معاویه وارد شد. معاویه نگاهی به ساق پای او کرد و گفت: چه ساقی! اگر از کنیزکی بود! حریم گفت: مانند کپل مادرت. معاویه گفت: یکی در برابر یکی و شروع کننده ظالمتر است.
غریب کسی است که دوستی ندارد. با نزول مقدرات چشم نابینا شود. انسان به دل و زبان انسان است. آزاد، آزاد است هرچند زیان بیند، بنده بنده است، هرچند دنیا به او کمک کند.
اعتراف بازدارنده از خطاست. برخی سخنان از شمشیر برندهترند. شکم زیرکی را از بین میبرد. زن ریحان است نه قهرمان. وقتی پای دوستی به میان آمد، چاپلوسی زشت است.
هر افتادهای برمی خیزد.
وقتی اسکندر از دنیا رفت، جسد او را در تابوتی از طلا گذاشتند و بسوی اسکندریه بردند، برخی از حکماء چنین سوگواری کردند.
بطلمیوس گفت: امروز باید موجب عبرت باشد. به آخرت روی آورده کسیکه مردم از شر او در امان هستند و رفتهاست کسیکه دیگر هیچکس از او خیری نمیبیند.
میلاطوس گفت: نادان بودیم و به جهان آمدیم، بیخبر بودیم و زندگی کردیم، رفتیم، از آن دل نکنده بودیم که رفتیم.
افلاطون دوم گفت: ای تلاشگر با غیرت، هرچه مایهی خواری تو بود، جمع کردی و آنچه دیگران عهده دار آن هستند، عهده دار شدی بر توست وزر و وبال آنها و برای دیگران است میوه و نتیجهاش.
مسطور گفت: دیروز میشنیدیم و حرف نمیزدیم، امروز حرف میزنیم، ولی آیا توان شنیدن داریم؟
ثاون گفت: بنگرید به خواب خوابیده، چگونه پایان میپذیرد، و بنگرید به سایه ابر چگونه روشن میشود.
دیگری گفت: اسکندر جز این سفر، به سفری بدون لشکر و تجهیزات نرفته بود.
و دیگری گفت: دیروز نگاه به جمال او مایهی حیات ما بود و امروز مایه بیماری.
بدل غلط در کلام فصیح نمیآید. این مطلب کامل نیست چرا که نبودن بدل غلط در قرآن بهخاطر محال بودن غلط بر خدای متعال است نه بهخاطر آنچه که این گوینده میگوید.
یکی از فیلسوفان اشراق گوید: به خدا ما دوست نداریم این علوم بهدست مردم افتد، چون کسانی که توان درک حکمت را دارند، کم هستند و کسانی که توان به پایان رساندن آن را دارند بسیار کمترند. و کسانی که صبر پیشه کنند بر سختیهای این راه خیلی خیلی کمتر.
نصر بیمار شد، ابوصالح به عیادت او رفت و گفت: مسح اللّٰه ما بک، یعنی خدا آنچه که داری مس نماید. نصر گفت: بگو: مصح به صاد، ابوصالح گفت: سین تبدیل به صاد میشود، مانند صراط و صقر. نصر گفت: اگر چنین است تو هم ابوسالح هستی، نصر از سخنش شرمسار شد. سالح به معنای سرگین است.
اصمعی میگوید: این آیه را میخواندم وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا کَسَبٰا نَکٰالاً مِنَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ (غفور رحیم ) (1). عربی کنار من بود، پرسید: کلام کیست؟ گفتم: کلام خدا، گفت: دوباره بخوان. خواندم و متوجه شدم و بجای غفور رحیم، عَزِیزٌ حَکِیمٌ خواندم. گفت:
حالا درست شد. گفتم: از کجا متوجه
شدی؟ گفت: خدای عزیز حکم به قطع دست میکند نه خدای رحیم.
حکیمی گوید: از شرافت فقر همین بس که شما کسی را نمیبینی که عصیان کند بهخاطر فقرش، ولی بسیار میبینی که عصیان میکنند بهخاطر ثروتشان.
حکیمی گوید: آنکه قلبش تنگ است، زبانش دراز است.
1) 1) - مائده، 38.
حکیمان گویند: سزاوار است که عاقل، عقلش را با عقلاء جمع کند و نظرش را با نظر حکماء جمع نماید. چرا که چه بسا نظر مستبد در رأی بلغزد و چه بسا تنها، گمراه شود.
حسن بصری گوید: ای کسیکه آنچه سزایش نیست از دنیا میخواهد، آیا امید داری که آنچه از آخرت طلب نکردهای به تو دهند؟
عربی با پیامبر به جهاد رفت. چون باز گشت به وی گفتند: از این جنگ چه بدست آوردی؟ گفت: نصف نماز از ما برداشته شد، امیدوارم در جنگ دیگر آن نصف دیگر هم برداشته شود.
ابوالفتح بستی گوید: هرکه خود را اصلاح کند، دماغ حسود خودش را به خاک مالیدهاست.
نیز گوید: عادت بزرگان، بزرگ عادتهاست.
نیز گوید: از سعادتهای تو آن است که در حد خود بایستی و از حد خود تجاوز نکنی.
نیز گوید: رشوه، ریسمان نیازمندیهاست.
نیز گوید: از لذتها بپرهیز و بنای ذات خود را بساز. (ذات خود را اصلاح کن).
در تورات آمدهاست: هرکه خشنود به قضای من نیست، بر بلایم صابر نیست، نعمتم را شکر نمیگذارد، خدایی غیر از من را بپوید.
هر کس برخیزد و بر دنیا اندوهناک باشد، همانند این است که صبح کرده و بر من غضبناک است.
هر کس برای ثروتمند بهخاطر ثروتش تواضع کند، دوسوم دینش تباه شدهاست.
ای آدمیزاده! هیچ روز جدیدی نیست مگر از ناحیه من روزی جدید برای تو آید.
هیچ شبی فرا نمیرسد مگر اینکه فرشتگان عمل قبیح تو را نزد من آورند.
خیر من به سوی تو فرستاده میشود و شرّ تو بسوی من میآید.
ای بنیآدم! مرا به اندازه نیازتان اطاعت کنید و به اندازه صبرتان بر آتش نافرمانی کنید و برای دنیا به اندازه بقایتان در آن تلاش کنید، و برای آخرت به قدر بقایتان در آن توشه بردارید.
ای بنیآدم! برای من زراعت کنید و برای من کار کنید و برای من به جای بگذارید، تا به آنچه که هیچ چشمی ندیده، و هیچ گوشی نشنیده و به فکر هیچکس خطور نکرده، سودتان دهم.
ای بنیآدم! محبت دنیا را از قلب خود برهان، چرا که محبت من و دنیا در یک قلب جمع نمیشود.
ای بنیآدم! به آنچه تو را دستور دادهام عمل کن، و آنچه تو را نهی کردهام بپرهیز، من تو را زندهای که مرگ ندارد، قرار میدهم.
ای بنیآدم هرگاه در دل خود سنگینی و در جسم خود بیماری و در اموال خود کمبود و در رزق خود ممنوعیتی دیدی، بدان که تو آنچه را به سود تو نیست گفتهای.
ای بنیآدم! بر توشهات بیفزا که راه دور است و گناه خود را سبک کن که راه باریک است و
خالصانه عمل انجام ده که بیننده، بیناست.
خواب خود را تا قبر، فخر فروشی را تا پای میزان و لذت خود را تا بهشت، تأخیر انداز، تو برای من باش تا من برای تو باشم.
با ناچیز شمردن دنیا به من نزدیک شو، تا از عذاب جهنم دور شوی.
ای بنیآدم! مصیبت آنکه کشتیاش شکسته و بر چوبی در وسط دریا مانده، از مصیبت تو بیشتر نیست. چه اینکه تو یقین به گناه خود داری و بهخاطر عمل خود در پرتگاهی.
طیبی در تبیان که در فن معانی بیان است میگوید: در آیه أُولٰئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاٰلَةَ بِالْهُدیٰ فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ (1)، «اشتروا» استعاره تبعیه است، . «فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ» ترشیح است «وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ» تجرید میباشد.
در فن بدیع همین کتاب آمدهاست که: و ما کانوا مهتدین، ایغال است، چون تجار در بارهی مال التجاره، میخواهند سرمایه و سودشان لطمه نبیند و گاهی هر دو از بین میرود و بهره تجارت فقط پیدا کردن مهارت بیشتر بودهاست. و لذا از آن به بعد در امر تجارت دست به حیله میزنند، اینها هستند که سرمایه و سود را از دست دادهاند و راه تجارت را گم کردهاند. همین نکات در کشاف هم آمدهاست.
من میگویم تعریف طیبی برای استعاره و آنچه ذیل ایغال گفتهاند مناسبت باهم ندارند.
لذا باید وَ مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ استعاره ترشیحیه باشد نه تجرید، زیرا طراوتی که در صورت ترشیح از آیه بدست میآید در صورت تجرید حاصل نمیگردد. نیز شاهد ایغال هم درست نیست چون ایغال یعنی آوردن نکته زائدی که کلام بدون آن تمام باشد، چه اینکه ایغال از اصناف اطناب است و در قرآن این تصور صحیح نیست.
البته در آیه اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (2)، گفتهاند: رسول خودش مهتد است لذا آیه مثال برای ایغال است. زیادتی آیه این است که خدا مردم را به پیروی از رسول
تشویق میکند در حالی که مٰا کٰانُوا مُهْتَدِینَ ، چنین نیست و ترشیح است.
احنف بن قیس گوید: سحری از خواب برخاستم و در فکر بیان سخنی بودم که به وسیله آن رضایت سلطان را برآورده سازم، و از خشم خدا جلوگیری کنم، به فکرم نرسید.
حکیمی گوید: خدا دنیا و آخرت را در یک جا جمع نکرد، بلکه روی زمین پخش نمود.
کسی که منزل او کوی یار خواهد بود
بجز سفر به جهانش چه کار خواهد بود
پدرم به من نوشت: بینوایی را سبک ساز و در پی ثروت شو، چرا که بسیاری از کمرها از فقر شکسته شد، در هر زمین لختی شترت را بخوابان، اگر بر وفق مراد تو نبود، به جای دگر سفر کن چون زمین منحصر به هرات و روزی تو متوقف به آنجا نیست.
خف الفقر ملتمساً للغنی
فبالفقر کم من فقار کسر
و فی کل ارض انخ برهة
فان وافقتک والا فسر
فما الارض محصورة فی الهراة
و لا الرزق فی وقفها منحصر
دانشمندان حساب در تعریف عدد گویند: عدد نیمی از مجموع دو عدد دو طرف خود است. با این تعریف، عدد یک خارج از تعریف است، چون عدد کاملی زیر آن نیست.
این تعریف بیایراد نیست، چون عدد فوقانی هر عددی به همان اندازه که عدد زیر، کمبود دارد، زیادی دارد. بنابراین مجموع عدد تحتانی و فوقانی دو برابر آن عدد است.
از سوی دیگر گفتهاند: عدد یا صحیح است یا مکسور، بنابراین گوییم عدد تحتانی یک، نیم است، و فوقانی یک و نیم است. و این تعریف با این وصف بر یک هم صادق میشود. نیز عدد سه مشمول تعریف است زیرا نصف مجموع دو طرف خود است. عدد تحتانی سدس و عد فوقانی ثلث و سدس (نصف) است و سه، نصف مجموع نصف و سدس است.
ابواسحاق صابی، اسطرلابی کوچک از یک ارم ساخته بود، و در جشن مهرگان به عندالدوله دیلمی با اشعار زیر تقدیم کرد.
ثروتمندان در جشن مهرگان، زمینها هدیه میدهند ولی بندهات ابراهیم که از مقام عالی
تو با خبر بود، به تقدیم زمین خرسند نشد بلکه فلک با آنچه در آن است تقدیم کرد.
اهدی الیک بنو الاملاک واجتهدوا
فی مهرجان جدید انت تبلیه
لکن عبدک ابراهیم حین رأی
سمو قدرک عن شی یسامیه
لم یرضی بالارض یهدیها الیک فقد
اهدی لک الفلک الا علی بما فیه
بطلمیوس گوید: از اینکه سخن اشتباهی نگفتهای راضیتر باش، تا اینکه سخن ناصوابی بگویی.
افلاطون گوید: خوشحالی تو یکی از عورتهای تو است، پس جز از کسیکه اطمینان داری آشکارش نکن.
نیز میگوید: ناموس خود را حفظ کن تا آبروی تو را حفظ کند.
ارسطوطالیس گوید: طی کردن معنا در کلام اندک است.
از ارسطو پرسیدند بهترین باری که آدمی بر دوش میگیرد، چیست؟ گفت: سکوت.
نیز گوید: بینیازی تو از چیزی، بهتر از نیاز تو به آن است.
نیز گوید: از پست فطرتها جسم آنها و از مردم بخشنده، روحشان برتر است.
سقراط گوید: اگر این نبود که «نمیدانم» خبر از دانایی بود، همواره میگفتم نمیدانم.
نیز گفتهاست: محبت را یک باره برای دوست آشکار نکن، چون وقتی از تو تغییر بیند، دشمن تو شود.
در «مثل السائر» آمدهاست: ابنخشاب در بسیاری از علوم، مخصوصاً در علوم عربی امام
بود. وی در جلسه افسانه سرایان و شعبده بازان شرکت میکرد، وقتی دانش پژوهان او را در مجلس درس نمیدیدند، میدانستند در آن مجالس است. به او گفتند: تو امام در دانش هستی چرا در چنین مجالسی شرکت میکنی؟ در پاسخ گفت: اگر میدانستید من در این مجالس چه بهرههایی میبرم، مرا ملامت نمیکردید. من همواره از محاورات این عده و خطابات آنها که بین هذیانهای آنها صادر میشود بهره میبرم.
اگر من خود بخواهم مانند آنها بگویم، توان آن را ندارم، من حاضر میشوم تا آن حرفها را بشنوم.
جِرم ماه، نور خورشید را بهخاطر سنگینی میپذیرد و بهخاطر صیقلی بودنش منعکس میکند، زمین نیز مانند ماه است. حال اگر کسی بر کره ماه باشد، کره زمین همان نمایش ماه را دارد، و ماه که اطراف زمین میچرخد، چنان خیال میشود که زمین به دور ماه میگردد، و حالات بدری و هلالی را در مدت یک ماه میبیند. البته بدر بودن زمین برای ماه، محاق ماه برای زمین است. و خسوف آن، کسوف ماهاست. چون اشعه چشم او داخل مخروط ظل الارض قرار میگیرد و خورشید مانع آن است حالت نورانی آن را ببیند و خسوف آن هم در اثر نفوذ سایه ماه مانع میشود. البته خسوف آن طولانی نیست ولی کسوف طولانی است. چون بخشی از زمین خشک است و نور آن منعکس نمیشود، چنانچه همین عدم انعکاس در ماه نیز دیده میشود.
امام علی علیه السلام در خطبهای از نهجالبلاغه فرشتگان را توصیف میکند و خطاب به خداوند میفرماید: گروهی از فرشتگانی که آنها را در آسمانهای خود سکونت بخشیدهای، و از زمینت بالا بردهای، آنها از همهی مخلوقاتت نسبت به تو آگاهترند، و بیشتر از تو میترسند، و به تو نزدیکترند، آنها در صلب پدران قرار نگرفتهاند و رحم مادران آنها را در خود جای نداده و از آبی پست خلق نشدهاند، ناراحتیها و مشکلات زندگی آنان را متفرق نساخته، با این مقام و قربی که با تو دارند، و منزلتی که نزد تو یافتهاند، و تمایلاتی که در تو خلاصه کردهاند، و طاعتهای فراوانی که برای تو انجام میدهند، و با اینکه از فرمان تو کمتر غفلت میورزند، اگر کنه آنچه از تو بر آنها پوشیدهاست مشاهده میکردند اعمال خویش را حقیر میشمردند و بر خویشتن عیب میگرفتند، و خوب میفهمیدند که حق عبادت تو را انجام
ندادهاند، و آنطور که سزاوار مقام تو است اطاعت ننمودهاند.
تو منزهی که هم آفریدگار و هم معبودی. از نعمتهای نیکی که به آفریدگان عطا کردهای این است که سرایی آفریدی (سرای آخرت) و در آن سفرهای گستردی که همه چیز در آن یافت میشود. آشامیدنی و خوردنی، همسران و خدمت گزاران، کاخها و نهرها، و کشتزارهاو میوههادر آن قرار دادی. سپس کسی را فرستادی تا مردم را به سوی آن دعوت کند، نه دعوت کننده را اجابت کردند، و نه در آنچه ترغیب کردهای رغبت ورزیدند، و نه به آنچه تشویق نمودی مشتاق شدند، به مرادی روی آوردند که با خوردن آن رسوا گشتند و در دوستی آن توافق کردند.
هر کس به چیزی دیوانه وار عشق ورزد نابینایش میکند، و قلبش را بیمار میسازد، با چشمی معیوب مینگرد، و با گوشی غیر شنوا میشنود. خواستههای دل، عقلش را نابود ساخته و دنیا قلبش را میمیراند و شیفته آن میکند. او بندهی دنیا است و بندهی کسیکه چیزی از دنیا در دست دارد. دنیا به هر سوی بلغزد، او هم میلغزد، و به هر جانب رو کند به همان سو رو مینماید. هرچه بیمش دهند از خدا نمیترسد و از هیچ واعظی پند نمیپذیرد، در حالیکه میبیند عدهای ناگهان گرفتار شدند و مرگ آنها را از پای در آورد در حالیکه نه فسخ پیمان ممکن است و نه راه بازگشتی دارد. چگونه بلاهایی که نمیدانستند و انتظار آن را هم نداشتند بر سر آنها فرود آمد و دنیایی را که جاودانی میپنداشتند بزودی از آن جدا شدند. و به آنچه در آخرت به آنها وعده داده بودند رسیدند.
بلاهایی که بر آنها فرود آمده قابل توصیف نیست. سکرات مرگ، و حسرت از دست دادن آنچه داشتند بر آنها هجوم آورد. سکرات مرگ اعضاء بدنشان سست کرد، و در برابر آن رنگ خود را باختند، سپس کم کم مرگ در آنها نفوذ کرد و بین آنها و بین زبانشان جدایی افکند.
او همچنان در میان خانواده خود با چشم نگاه میکند، و با گوشش میشنود، در حالیکه عقلش سالم است، فکرش باقی است، میاندیشد که عمرش را در چه راه فانی کرده، و روزگارش را در چه راهی سپری نمودهاست، به یاد ثروتهایی که جمع کرده میافتد، همان ثروتی که در جمع آوری آن چشمها را بهم گذارده و از حلال و حرام و مشکوک، گرفته، و گناه جمع آوری آنها همراه او است. اینک هنگام جدایی از آنها رسیده، برای وارث به جای میماند، آنان از آن متنعم میشوند، و از آن بهره میگیرند، راحتی آن برای دیگری و سنگینی گناهش بر دوش او است، و او در گرو این اموال است. پس او دست خود را از
پشیمانی میگزد و این بهخاطر چیزهایی است که به هنگام مرگ برایش روشن میگردد، او در این حال نسبت به آنچه در زندگی به آن علاقه داشت بیاعتنا است. آرزو میکند که: ای کاش آن کس که در گذشته بر ثروت او غبطه میخورد و بر آن حسد میورزید، او این اموال را جمع کردهبود. مرگ همچنان بر اعضاء بدنش چیره میشود تا آنجا که گوشش همچون زبانش از کار میافتد؛ بهطوریکه در میان خانوادهاش نمیتواند با زبانش سخن گوید، و با گوشش بشنود، پیوسته به صورت آنان مینگرد، و حرکات زبانشان را میبیند اما صدای کلام آنان را نمیشنود. سپس چنگال مرگ تمام وجودش را فرا میگیرد، چشم او نیز همچون گوشش از کار خواهد افتاد و روح از بدنش خارج میشود؛ و همچون مرداری بین خانوادهاش میافتد، آنچنانکه از نشستن نزدش وحشت میکنند و از او دور میشوند، نه سوگواران را یاری میکند و نه به آن کس که او را صدا میزند پاسخ میگوید. سپس او را به سوی منزلگاهش در درون زمین حمل میکنند، و بهدست عملش میسپارند، و از دیدارش برای همیشه چشم میپوشند.
و این وضع همچنان ادامه مییابد تا عمر جهان پایان گیرد و مقدرات به پایان برسد، و آخرین مخلوق به نخستین ملحق گردد (همه بمیرند) و فرمان خدا در باره تجدید آفرینش صادر گردد.
در این هنگام آسمان را به حرکت آورد و از هم بشکافد و زمین را بلرزش آورد و به سختی تکان دهد، کوهها از جا کنده از هیبت جلال و سطوتش به یکدیگر کوبیده و متلاشی شوند، و با خاک یکسان گردند.
هر کس را که در زمین به خاک رفتهاست بیرون آورد و پس از فرسودگی نوسازی کند و پس از پراکندگی، آن را جمع نماید، سپس آنها را برای پرسشهایی که از اعمال مخفی و کارهای پنهانیشان میخواهد بکند، از هم جدا ساخته و دو دسته میکند سرانجام به عدهای نعمت میبخشد، و از دیگری انتقام میگیرد اما فرمانبرداران را در جوار رحمت خویش قرار میدهد، و در سرای جاودانیش آنان را مخلد میسازد: سرایی که اقامت کنندگانش هرگز کوچ نمیکنند، و احوالشان تغییر نمیپذیرد، خوف و ترس به آنان روی نیاورد، بیماریها در وجود آنان رخنه نکند، خطرات به آنان عارض نشود، و سفری در پیش ندارند تا از منزلی به منزل دیگر به اجبار کوچ کنند.
و اما گناه کاران را در بدترین منزلگاه جای دهد، و دست آنها را با غل و زنجیر به گردنشان
میبندد، آن چنان که سرشان را با پاها به هم نزدیک کنند، جامههایی از موادی که زود آتش میگیرد و لباسهایی از قطعههای آتش بر آنها بپوشانند. در عذابی که حرارت آن بسیار شدید است و درش به روی آنها بسته است. در آتشی که بخروشد و زبانه کشد شعلهاش ساطع است و صدایش هراسانگیز. آنها که در آنند از آن خارج نگردند، و برای آزادی اسیرانش غرامت پذیرفته نمیشود، و زنجیرهایشان گسسته نمیگردد، مدتی برای این خانه تعیین نشده تا پایان پذیرد، و نه سرآمدی تا تمام گردد!
به حکیمی گفتند: کدام یک را بیشتر دوست داری، برادر یا دوستت؟ گفت: برادرم اگر دوستم باشد.
عارفی گوید: شیطان نزد پدر و مادرت سوگند یاد کرد که از خیرخواهان آنها است، حال ببین با آنها چه کرد، ولی نسبت به تو سوگند به فریب تو یاد کرده و گفته: فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ، با این وصف با تو چه میکند. دامن همت به کمر زن و از دست او خود را نجات بده.
عارف دیگری گوید: پدر مربی، برادر دام، عمو غم، دایی وبال، فرزند بار، خویشان (اقارب) عقرب هستند، و انسان با دوست خود است.
در تاریخی قابل اعتماد دیدم، عبداللّٰه بن ظاهر از مرو خربزه برای واثق بالله به بغداد میبرد. در ری خربزههای خراب شده را جدا میکرد، مردم ری دانههای آن را میکاشتند، خربزههای شیرین ری از دانهی همان خربزههاست. عبداللّٰه هر سال پانصد هزار درهم صرف خربزه میکرد.
منتصر گفتهاست: شیرینی عفو از انتقام برتر است. چون لذت عفو همراه با عاقبت نیکو است و لذت انتقام همراه با نکوهش پشیمانی است.
عربی در حال مناسک حج بود و در استغفار با مردم همراهی نمیکرد. گفتند: چرا از خدا مغفرت نمیخواهی؟ گفت: همانطور که ترک استغفار با ملاحظه آمرزش خدا نشانه ضعف
من است، ذکر استغفار با علم به اعمال خودم نشانه شرمساری من است.
عارفی در عرفات بود، صدای ضجه و ناله مردم و نیز راز و نیاز آنها زیاد بود. گفت: قصد کردم سوگند یاد کنم که خدا از گناه همه گذشتهاست، متوجه شدم خودم بین آنها هستم، و لذا دست نگه داشتم.
مسیحیان معتقدند که خداوند ذاتاً یکی است، مراد آنها از اقانیم (اب، ابن، روح القدس)، صفات همراه ذات است. مراد از اب، ذات با وجود، مراد از ابن، ذات با علم، و مراد از روح القدس، ذات با حیات است.
نیز مسیحیان، مسیح را فرزند مریم میدانند که به دار آویخته شد. نیز معتقدند انجیل عبارت از زندگی و روش حضرت مسیح است که چهار تن از یاران وی به نامهای متی، لوقا، ماریوس و یوحنا جمع آوری کردهاند. واژه انجیل به معنای بشارت است. مسیحیان غیر از انجیل، کتابهای دیگری دارند، مانند کتاب قوانین که در بارهی احکام عبادات و معاملات است، آنان نمازشان را با صدای ناقوس میخوانند.
نصاری بر سه دسته کلی هستند:
1- ملکانیه: گویند بخشی از لاهوت در ناسوت حلول کردهاست و با جسم مسیح یکی شدهاست، مسیحیان اعتقاد دارند پس از آنکه این حلول صورت گرفتهاست، مسیح راگفتهاند. قرآن نیز این اعتقاد که همان تثلیث است مورد نکوهش قرار دادهاست و میفرماید: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ (1). این عده از مسیحیان اعتقاد دارند که ناسوت عیسی به دار آویخته شد و این دار در لاهوت او اثری نگذاشت.
2- یعقوبیه: معتقدند کلمه گوشت و خون شد و لذا مسیح، خدا شد. خداوند این اعتقاد باطل آنان را چنین بیان کردهاست. لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ (2).
3- نسطوریه: معتقدند لاهوت بر ناسوت اشراف دارد، مانند اشراف خورشید بر بلور، و قتل
و نیز صلیب، بر ناسوت مسیح وارد شد نه بر لاهوت او، مراد از ناسوت جسم و مراد از لاهوت روح است.
بایزید بسطامی گوید: تمامی اسباب دنیا را جمع کردم و با طناب قناعت بستم و آن را در منجنیق صدق قرار دادم و به دریای یأس انداختم و مشغول استراحت شدم.
گفته شده: آبرومند کسی است که قناعت پیشه کند، و در برابر مردم آبروی خود نبرد. من دست طمع و حرص خود را کوتاه کردم و به بیچارگی گفتم: چشم.
عزیز النفس من لزم القناعة
و لم یکشف لمخلوق قناعه
نقضت یدی من طمعی و حرصی
و قلت لفاقتی سمعا و طاعة
در تفسیر آیه وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّیٰاطِینِ (1)، باید گفت:
مراد از شیاطین ستاره شناسان هستند که کلام آنها تیرانداختن در تاریکی است.
نام شیر وقتی از پستان دوشیده میشود، «صریف» است، وقتی چربی آن گرفته شد، «صریح» گویند، اگر آبی با آن مخلوط نشدهباشد «مخیض» و هرگاه گرم باشد «قارص» و چون غلیظ باشد «رائب» و اگر خیلی ترش باشد «حاذر» گویند.
قیراطی گوید: چه بسیار ادیب با هوش و خردمند که فقیر است و چه بسیار نادان که ثروتمند است؟ هر دو به تقدیر خدای علیم است.
کم من ادیب فطن عالم
مستکمل العقل مقل عدیم
و کم جهول مکثر ماله ذلک تقدیر العزیز العلیم
گاهی اخلاق انسان بر اثر حوادث روزگار تغییر میکند. انسان کریم، بد زبان و خوشرو و عبوس میشود.
1) 1) - ملک، 5.
اسباب بد خلقی هفت چیز است:
1- ریاست، ریاست خلق انسان را دگرگون میکند و با دوستان بد اخلاق میشود، این رویه معلول دو عامل پست فطرتی و یا تنگ چشمی است.
2- انزوا، هرکه از دیگران به طور کلی جدا شدهاست، خلقش تغییر میکند و اخلاق جدید مییابد.
3- ثروت، ثروتمند بهخاطر پستی نفسانی تغییر جهت میدهد و بهواسطه محبت به ثروت، انفاق را از دست میدهد.
4- فقر، تهیدستی موجب تغییر اخلاق است، تهیدست خود را خوار میشمارد، و از غنای دیگران اندوهناک میشود، بههمین خاطر پیامبر خدا فقر و کفر را با هم آوردهاست و میفرماید: نزدیک است فقر کفر شود.
کاد ان یکون الفقر کفرا.
5- غصه، غمهایی که بر عقل چیره شده و قلب را مشغول نماید، موجب میشود توان صبر انسان از بین رود، برخی ادیبان گویند غصه داروی ذخیره شده در قلب انسان محزون است.
6- بیماری، بیماری همانطورکه موجب تغییرات جسمی میشود، باطن را نیز تغییر میدهد و با این وصف اعتدال اخلاقی انسان را زدوده و توان بیمار را میگیرد.
7- پیری، کهنسال شدن، موجب کاهش تحمل روان پیر چون بدن او میشود.
ابوطیب گوید: ابزار عیش، سلامتی و جوانی است، وقتی بروند، عیش رفتهاست.
آلة العیش صحة و شباب
فاذا ولیا عن المرء ولی
بلیغی نامهای برای منصور نوشت و از بدحالی، فرزندان زیاد، تنگدستی بسیار گلایه نمود.
منصور در پاسخ نوشت: بلاغت و ثروت اگر در کسی جمع شوند، موجب نافرمانی میشود، چون امیرمؤمنان بر تو از سرکشی میترسد، همان به که به فقر اکتفا کنی.
از زمانه که با نادانی و تمسخر و نقص همراه است، پرسیدم: راهی برای ثروت هست؟ گفت: دو راه وجود دارد بیشرمی و پستی.
سألت زمانی و هو بالجهل مولع
و بالسخف مستهزء و بالنقص مختص
فقلت له هل لی طریق الی الغنی
فقال الطریقان الوقاحة و النقص
شخصی صالح گوید: وقتی که در کوههای بیتالمقدس گشت و گذار داشتم، وارد درهای بزرگ شدم و فریاد بلندی شنیدم که در کوههای اطراف طنین انداخته بود. در پی صدا شدم به جنگلی پر از درختان متراکم رسیدم و مردی در آنجا دیدم که پیدرپی این آیه را میخواند: یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهٰا وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ ... (1)
من پشت سر او ایستادم و او همواره این آیه را میخواند، سپس صیحهای زد و بیهوش شد. پس از لحظهای به هوش آمد و میگفت: خدایا پناه میبرم به تو از کار باطلان، پناه میبرم به تو از روی گردانی غافلان، قلبهای خائفان برای تو خشوع یافته و آرزوی مقصران به تو متوجه است و دلهای عارفان، بیچارهی درگاه توست.
سپس دست بهدست کوفت و گفت: مرا با دنیا چکار و دنیا را با من چکار! کجا هستند قرنهای گذشته و اهل آنها؟ آنان که در خاک پوسیده شده و از خاطرهها رفتهاند.
به او گفتم: از اول صبح پشت سر تو بودم و آرزوی آرامش تو میکردم. در پاسخ من گفت:
چگونه آسوده باشد کسیکه وقت را دنبال میکند و وقت در پی اوست. چگونه آسوده باشد کسی که روزگارش گذشته و گناهانش ماندهاست. سپس گفت: تو برای آن دنیا هستی و هر لختی را امید داری که برگردد.
سپس روی از من برگرداند و این آیه را تلاوت کرد. وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ . (2)
سپس فریادی بلندتر از فریاد قبل کشید و بر زمین افتاد. خیال کردم مرده است؛ نزدیک شدم، دیدم مضطرب است. وقتی بهبودی یافت، میگفت: من چه کسی هستم و چه موقعیتی دارم، به فضل خود از لغزشهایم بگذر، به ستر خودت، مرا عزیز دار و به کرم خودت مرا که اینک در برابر توأم ببخش.
به او گفتم: ای آقای من! تو را به خدایی که به او امیدواری با من حرف بزن. گفت: با کسی حرف بزن که گفتار او به حال تو نافع باشد و از گفتگو با کسیکه از گناهانش بیمناک است بگذر، من چنین هستم، من همواره با شیطان درجنگم، تاکنون نتوانسته مرا از حال خودم غافل کند، جز تو که زبان مرا از یاد خدا باز داشتی، و اندکی توجه قلب مرا جلب کردی، من از شر تو به خدا پناه میبرم که مرا از تو نجات دهد. با خود گفتم، مردی از اولیاء خداست، میترسم سخن گفتن با او، وی را از یاد خدا باز دارد، او را به حال خود گذاشتم و بازگشتم.
وقتی اسکندر، ممالک فارس را اشغال کرد، نامهای به ارسطو نوشت و گفت: خاور و باختر را تصرف کردم، اکنون میترسم ملوک زادگان پس از من، مردم را آزار دهند، بههمین جهت تصمیم گرفتهام آنان را به قتل برسانم و به پدرانشان ملحق کنم. ارسطو در پاسخ نوشت: اگر شاهزادگان را به قتل رسانی سلطنت در اختیار مردم پست و فرومایه قرار خواهد گرفت.
بیتردید آنان طغیان میکنند و ستم روا میدارند، بیم از آنها از شاهزادگان بیشتر است.
بهتر این است که هر گوشه از سرزمین ایران را در اختیار شاهزادهای قرار دهی، تا به نگهداری متصرفات خود سرگرم شوند و به قیام علیه تو برنخیزند، اسکندر نظر ارسطو را پسندید و حکومت ملوک الطوایفی را در ایران ایجاد کرد.
گفته شده، زیرکترین زیرکان باش هرگاه بین آنانی و احمقترین احمقان باش هرگاه با آنها هستی.
کن اکیس الکیسین اذا کنت فیهم
و ان کنت فیالحمقی فکن احمق الحمقی
چون هر عضوی از اعضای منصور را از بدنش جدا میکردند، آه نمیگفت و تنها در برابر هر عضو جدا شده میگفت: به حرمت دوستی که زمانه توان تباهی آن ندارد، سوگند که هیچ عضوی از من جدا نشد مگر اینکه یاد شما در آن بود.
و حرمة الود الذی لم یکن
یطمع فی افساده الدهر
ماقد لی عضو و لا مفصل
الا و فیه لکم الذکر
تفتازانی و جرجانی در حاشیه کشاف آوردهاند، اگر هدایت متعدی به خودش باشد به
معنای ایصال الی المطلوب بوده، مستند به خدا است و متعدی به مفعول دوم میباشد، مانند ...لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا... (1)و اگر متعدی به حرف جر شد، به معنای ارائه طریق بوده و مستند به پیامبر است، مانند إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (2)، این مطلب از این دو محقق، به این دو آیه نقض میشود که خداوند در بارهی ابراهیم علیه السلام میفرماید: فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرٰاطاً سَوِیًّا (3)، و نیز در بارهی مؤمن آل فرعون فرمود: أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ الرَّشٰادِ (4)
در آیه اول، هدایت متعدی به نفس است و به معنای ارائه طریق است و در دومی نیز متعدی به نفس و مستند به غیر خداست.
فخر رازی از امام سجاد علیه السلام روایت کردهاست که مراد از نٰاشِئَةَ اللَّیْلِ در آیه إِنَّ نٰاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً (5)، ساعت بین مغرب و عشا است.
کسی نزد شریح قاضی آمد و گفت: در بارهی کسیکه مرده و پدر و برادرش از وی باقی مانده چه میگویی؟ (وی این پرسش را چنین مطرح کرد رجل مات و خلف ابوه و اخوه ؟ شریح گفت: ابوه و اخوه در اینجا منصوب هستند و باید بگویی اباه و اخاه، سائل گفت: سهم پدر و برادر چه میزان است و باز این پرسش را چنین گفت: کم لاباه و لاخاه) ؟
شریح گفت، اینجا باید اباه و اخاه را مجرور کنی چون پس از لام جاره آمدهاست و بگویی کم لابیه و اخیه ، سائل گفت: درست حرف زدن را به من یاد دادی، گویند این واقعه هم در ایجاد دانش نحو اثر داشتهاست.
های و هویی کن درین بستان که بر خواهد پرید
مرغ روح از شاخسار عمر تاهی میکنی
نظامی
خرامیدن لا جوردی سپهر
همی گرد برگشتن ماه و مهر
مپندار کز بهر بازی گریست
سراپردهای اینچنین سرسریست
در این پرده یک رشته بیکار نیست
سر رشته بر ما پدیدار نیست
نه زین رشته سر میتوان تافتن
نه سر رشته را میتوان بافتن
حکیمی گوید: هرگاه حاکم به زیردستانش بگوید بیاورید، یعنی بگیرید.
بادیه نشینی پرده خانه کعبه را گرفته و میگفت: خدایا! برخی به زبان به تو ایمان آوردند تا خون خود حفظ کنند و به آنچه میخواستند، رسیدند، ما قلباً به تو ایمان آوردهایم تا از عذابت نجاتمان دهی. ما را به آرزویمان برسان.
متنبی گفتهاست: هرکه در پناه خدا باشد، مقصودش از همه چیز بدست آمده و اگر کسی از خدا یاری به او نرسد، نخستین چیزی که او را نابود میکند، تلاش اوست.
اذا کان عون اللّٰه للمرء شاملا
تهیأ له من کل شی مراده
و ان لم یکن عون من اللّٰه للفتی
فاول ما یجنی علیه اجتهاده
زاهدی گوید: اگر در قیامت مرا مخیر کنند بین بهشت و آتش، آتش را انتخاب میکنم.
چرا که از رفتن به بهشت حیا میکنم. این سخن به جنید رسید و او گفت: بنده را اختیار نیست.
حکیمی گفتهاست: مال را از آن جهت مال نامیدند که انسان را از اطاعت خدا متمایل میسازد.
ابن عباس میگوید: هرکه سه روز دنیا او را حبس کند و او از خدا در آن سه روز خشنود باشد، اهل بهشت است.
معاویه از کسی پرسید بزرگ قوم تو کیست؟ گفت: خودم. معاویه گفت: اگر چنین بود نمیگفتی.
در مجلسی که معاویه از مردم برای فرزندش یزید بیعت میگرفت، احنف ساکت بود.
معاویه گفت: تو چرا حرف نمیزنی ای ابابحر؟ احنف گفت: راست بگویم از تو میترسم، دروغ بگویم از خدا در هراسم.
واعظی به حاکمی گفت: اگر سخت تشنه باشی، جرعهای از آب را به چه مبلغ میخری؟ حاکم گفت: به نیمی از خلافتم، پرسید اگر ادرار تو بند آمد، برای خلاصی از آن چه مبلغی میدهی؟ حاکم گفت: به نیم دیگر آن. واعظ گفت: خلافتی که ارزش آن جرعهای آب و قطرهای ادرار باشد تو را مغرور نکند.
واعظی گوید: دنیا، خود را به تو نمیبخشد تا تو را خوشحال سازد، بلکه میخواهد تو را مغرور سازد.
یحیی بن معاذ گوید: دنیا شراب شیطانهاست، هرکه از آن بنوشد، چنان مست شود که هرگز بهوش نیاید، مگر وقتی در کنار مردگان خود را گنهکار یابد.
وقتی هارون عازم حج بود، اهل کوفه برای تماشای جلال او ازدحام کردهبودند. بهلول فریاد زد: ای هارون، هارون با ناراحتی گفت: این بیادب به ما کیست؟ گفتند: یا امیرامؤمنین بهلول است. بهلول پردهی هودج را بالا زد و گفت: ای امیر از قدامة بن عبداللّٰه عامری روایت شده که رسول خدا را در حال رمی جمره عقبه دیدم نه سر و صدائی داشت و نه کسی کنار او بود. اینک تواضع تو در این سفر بهتر از تکبر توست. گویند: هارون اینقدر گریست که اشک چشمش بر زمین جاری شد، و گفت: آفرین ای بهلول، بیفزا.
بهلول گفت: هرکس خدا به او مال و زیبایی و سلطنت دهد و او مالش را انفاق کند و به جهت زیبایی خود عفت ورزد و در سلطنت عدالت پیشه کند، در دیوان الهی، نیکوکار نوشته میشود. هارون او را تحسین کرد و دستور جایزه داد.
بهلول گفت: نیازی ندارم به هرکسی که آن را گرفتهای برگردان. هارون گفت: دستور میدهم تا مخارج هر روز تو را بدهند. بهلول به آسمان نگریست و گفت: من و تو نان خور
خداییم، محال است تو را به یاد داشتهباشد و مرا فراموش کند.
بادیه نشینی حلقه در خانه کعبه را بهدست گرفته بود و میگفت: بندهی تو در خانه توست. روزگارش گذشت و گناهانش باقی ماندهاست. شهوتهایش پایان یافته و آثار آنها بجا ماندهاست، از او خشنود باش. اگر از او خشنود نیستی او را عفو کن. چه بسیار که مولی بندهاش را عفو میکند ولی از او خشنود نیست.
در نهجالبلاغه آمدهاست: وقتی به پشت افتادهای و مرگ در برابر توست، چه زودست ملاقات.
نیز امام علی علیه السلام میفرماید: همهی امور در گرو تقدیر خود هستند تا اینکه مرگ بر همه چیره شود.
در ارشادالمقاصد آمدهاست: در حرام بودن جادوگری اختلاف نیست. ولی آیا تعلیم آن هم حرام است؟ ظاهر این است فراگیری سحر جایز باشد، برخی نیز حتی آن را واجب کفایی دانستهاند. زیراکه چه بسا جادوگری ادعای نبوت کند، لذا باید کسی باشد که سحر او را باطل کند. نیز گاهی جادوگری موجب مرگ کسی میشود و لازم است کسی باشد که او را قصاص کند.
البته برخی جادوها حقیقی است و برخی از آنها واقعیتی ندارد. قسمت غیر حقیقی را اصطلاحاً چشم بندی گویند. جادوگران فرعون هر دو بخش را بکار بردند. اول جادوگری غیر حقیقی را انجام دادند و خدا بههمین قسم از جادوی آنان چنین اشاره میکند. سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ (1)، سپس جادوی حقیقی کردند که خداوند کار آنها را چنین مطرح میکند.
وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ (2). البته چون مردم از اسباب جادو با خبر نیستند و هر کسی چیزی در این باره میگوید، سحر شیوههای مختلفی پیدا کردهاست.
در اینجا به حسب لزوم چند شیوه مطرح میشود.
1- طریقه هندی، هندیها معتقدند باید نفس را از مشغلههای دنیوی باز داشت. آنان میگویند جادو از نفس بشری است و تا مجرد نشود، این امر محقق نمیشود. فلاسفه متأخر این رأی را پسندیدهاند و عدهای از ترکان نیز در مسیر هندوها در راه مجرد کردن نفس کوشیدهاند.
2- طریقه نبط، نبطیها برای جادو، دست به اعمالی مناسب با مطلوب میزنند، افسون میخوانند، وقت خاصی را برای کار خود اختصاص میدهند. کار آنها همراه بخورهایی است که سوزانیده میشود. آنان گاهی از مثالها استفاده میکنند و گاهی نخهایی را به هم گره میزنند و بر آنها میدمند. گاهی کاغذهایی را مینویسند و دفن میکنند، یا به آب میدهند، یا به جایی میبرند که باد حرکتش دهد یا با آتش میسوزانند. این افسون همان تضرعی است که در برابر ستارگان مأمور عمل مورد نظر صورت میگیرد. آنان معتقدند آن آثار از ستارگان نشأت میگیرند.
3- طریق یونان، یونانیها برای اعمال جادو، روح افلاک و ستارگان را تسخیر میکنند و قوای آنها را با ایستادن در کنار آنها و تضرع برای آنها نازل مینمایند. آنان معتقدند آثار ستارگان، مربوط به روح آنهاست نه جرم آنها، فرق آنان با صائبیها در همین است که صائبیها آثار را به خود ستاره میدهند. طریق فیلسوفان قدیم، نیز همین بود.
4- طریق عبرانیه و قبط و عرب، آنان برای اعمال جادو از اسمها و قسمهای ویژه استفاده میکردند. آنان معتقدند که این آثار از جنها حاصل میشود و قسمها موجب تسخیر ملائکهای میشود که جنها را به تسخیر در میآورند.
در آن کتاب آمدهاست که نیرنجات، اظهار خاصیت امتزاج است و نیرنگ در فارسی، همان نورنگ به معنای رنگ جدید میباشد. البته عدهای نیرنجات را از سحر شمردهاند و اعمال مربوط به تردستی را به آن استناد کردهاند. در صورتی که نیرنجات دانش نیست بلکه همان شعبده بازی است. لذا سزاوار نیست از جمله علوم دانسته شود. البته عدهای آن را به سحر ملحق دانستهاند. عدهای اسباب غریب و اعمالی که برای امتناع ظلم وضع شده به سحر ملحق کردهاند و البته گفتهاند از شاخصههای هندی است.
ابن اثیر در مثل السائر گفتهاست: روزی دختر ابوالاسود دئلی به پدرش گفت: باباجان
گرما زیاد است. (یا ابت، اشدُ الحرِ) . وی حرف «دال» در واژه «اشد» به ضمه و «ر» در واژه «حر» را به کسره خواند. ابوالاسود گمان برد که دخترش از گرمترین ماهها سؤال میکند و لذا پاسخ داد برج آب گرمترین ماههای سال است. دختر گفت: پدر جان سؤال نمیکنم، خبر میدهم. ابوالاسود از اشتباه اعراب کلمهها متعجب شد و نزد امام علی علیه السلام آمد و گفت: لغت عرب از دست رفتهاست. امام فرمود: کاغذ بیاور و علوم نحو را به او آموخت.
گویند: اقلیدس در هندسه ثابت کرد که نقطه قابل قسمت نیست، برخلاف نظر او، دوستی دارم که دهان او چون نقطه موهومی است که گاه خنده از هم جدا میشود.
برهن اقلیدس فی فنه
و قال النقطة لا تنقسم
و لی حبیب فمه نقطة
موهومة تقسم اذا یبتسم
ادیبی از قاضی ابنقریعه پرسید: چه میگویی در بارهی کسیکه نام پسرش را مدام و کنیهاش ابوالندام، نام دخترش راح و کنیه وی امالافراح و نام غلامش شراب و کنیهاش ابوالاطراب و نام کنیزش قهوه و کنیهاش امالنشوة گذاشتهاست؟ آیا باید او را از کارش بازداشت یا نه؟
ابن قریعه گفت: اگر از ابوحنیفه میپرسیدی، خلیفه او را به جنگی میخواند و برای او پرچمی مهیا میکرد، و با کسانی که با نظر او مخالف هستند میجنگید. ولی اگر ما به جای او بودیم، میگفتیم: اگر این اسامی واقعیت هستند، پی میبردیم که آن شخص دولت عشق را زنده و پرچم دختر زرجون را برافراشتهاست لذا با او بیعت میکردیم. و اگر این اسامی واقعیت نباشند، اطاعت از او را نمیپذیرفتیم و متفرق میشدیم، چون ما پیشوای فعال میخواهیم نه پیشوایی که فقط حرف بزند.
حضرت موسی علیه السلام میفرماید: از سفر نکوهش نکنید، چون من از سفر، چیزهایی بدست آوردهام که هیچ کس بدست نیاوردهاست. مراد او برانگیخته شدن وی به رسالت و مشرف شدن به مقام سخن گفتن با خدا است.
در حدیث آمدهاست: هرکه قدر خود داند، هلاک نشدهاست.
حکیمی گوید: هرکه عیب پنهانی دیگران را پیگیری کند، دوستی قلبی آنها را از دست دادهاست.
نیز گوید: در زشتی دنیا همین بس که به حال خود باقی نمیماند و دائماً تغییر میکند، جایی را با ویران کردن جای دیگر درست میکند، کسی را با ناراحت کردن دیگری شاد میسازد.
بپرهیز از سخن اضافی که عیوب باطنی تو را آشکار میسازد و دشمن ساکت تو را به حرکت وامیدارد.
هرکه زیاد بگوید، میلغزد، هرکه به حقارت بنگرد خوار میشود.
کم سخن گفتن انسان دلیل عقل آدمی است و حلم او نشانه فضل وی.
خود را بر آتش گر زند
بهر تو کس پروا مکن
قربان تمکینت شوم
میبین و سر بالا مکن
جامی
والی مصر ولایت ذوالنون
آن به اسرار حقیقت مشحون
گفت در مکه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانی دیدم
چه جوان سوخته جانی دیدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
کردم از وی ز سر مهر سؤال
که مگر عاشقی ای شیفته مرد
که بدینگونه شدی لاغر و زرد
گفت آری بسرم شور کسی است
کش چو من عاشق و رنجور بسی است
گفتمش یار به تو نزدیک است
یا چو شب روزت از او تاریکست
گفت در خانهی اویم همه عمر
خاک کاشانهی اویم همه عمر
گفتمش یکدل و یکروست بتو
یا ستمکار و جفا جوست بتو
گفت هستیم بهر شام و سحر
بهم آمیخته چون شیر و شکر
گفتمش یار تو ای فرزانه
با تو همواره بود همخانه
سازگار تو بود در همه کار
بر مراد تو بود کار گذار
لاغر و زرد شده بهر چهای
تن همه درد شده بهر چهای
گفت رو، زو که عجب بیخبری
به که زینگونه سخن درگذری
محنت قرب ز بعد افزونست
جگر از محنت قربم خونست
هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بعد جز امید وصال
آتش قرب دل و جان سوزد
شمع امید روان افروزد
وقتی هارون، جعفر برمکی را اعدام کرد، دستور داد مدتی بر چوبه دار باشد و مأمورانی گماشت که جسد را نگهبانی دهند. چیزی نگذشت که نظرش عوض شد و دستور داد او را بزیر آورند، علت این تغییر رأی این بود که کسی به جنازه چنین گفت: این جعفر است بر چوبهی دار که صورتش غبار گرفتهاست، اگر از نمامان و جاسوسان خلیفه بیمناک نبودم، گرد جنازهاش طواف میکردم و جسد او را چون حاجیان که حجرالاسود را لمس مینمایند، مس مینمودم.
و هذا جعفر فی الجذع یمحو
محاسن وجهه ریح القتام
اما واللّٰه لولا خوف واش
و عین فی الخلیفة لاتنام
لطفنا حول جذعک واستلمنا
کما للناس بالحجر استلام
در شرح حکمت اشراق آمدهاست: صورتهای خیالی در ذهن وجود ندارد، چون کبیر در صغیر انطباع پیدا نمیکند، نیز صورتهای خیالی در خارج هم وجود ندارند، چون باید قابل رؤیت باشند. همچنین صورتهای خیالی عدم محض هم نمیباشند زیرا تصویر دارند نسبت به هم امتیاز دارند و احکام گوناگون میپذیرند. چون موجودند، نه در اذهان و نه در اعیان و نه در عام عقل (چون صور جسمیه هستند نه عقلیه) پس باید در عالمی که از آن تعبیر به عالم مثال میشود وجود داشتهباشند. عالمی که حد وسط عالم حس و عقل است. عالمی که مجرد شدنش از حس بیشتر و از عقل کمتر باشد.
عالم مثال در همین عالم است و در آن جمیع اشکالات، صور، مقادیر، اجسام و متعلقات آنها چون حرکات، سکنات، اوضاع و هیئتها وجود دارد.
اینها همه قائم به ذات خودند و متعلق به مکان و زمان نیستند، واقعیت در صورتهای خیالی این است که در آینه و خیال منطبع نمیباشند، ابدانی بدون تعلق به مکان بوده که گاه ممکن است مظاهری داشتهباشند. پس صورت آینه مظهر آن است و معلق به محل و مکان نیست و مظهر صورت خیالی، خیال است که آن هم متعلق به مکان نیست.
کلینی از امام صادق علیه السلام آوردهاست: بر قلب شما حرام است که شیرینی ایمان را بچشد مگر اینکه در دنیا زهد ورزد. نیز از پیامبر صلی الله علیه و آله آوردهاست: انسان شیرینی ایمان را نمیچشد، مگر اینکه به خوراکی دنیا بیاعتنا باشد.
در همان کتاب از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شدهاست که: کسی شیرینی ایمان را در قلب خود احساس نمیکند، مگر اینکه نسبت به خوردن دنیا بیاعتنا باشد.
پیش عفوش قلت تقصیر ما تقصیر ماست
عفو بیاندازه میخواهد گناه بیحساب
در تفسیر نیشابوری ذیل آیه یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ مٰا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ (1)، آمدهاست: در آغاز جوانی خواب دیدم که قیامت بپا شدهاست، به نظرم گذشت اگر خداوند به من بگوید: ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگارت فریفت؟ چه بگویم: به من الهام شد که بگویم: ای پروردگارم! کرم تو موجب فریفته شدن من شد. سپس همین معنا را در یکی از تفاسیر مشاهده نمودم.
شیخ طبرسی در تفسیر مجمع البیان مینویسد: ابوبکر وراق گفتهاست اگر به من بگویید چه چیز تو را نسبت به پروردگارت فریفت؟ میگویم: کرم تو چنین کرد.
ممکن است، نظام الدین نیشابوری که گفته بود رؤیای خودم را در یکی از تفاسیر دیدم، همان تفسیر مجمع البیان باشد چون طبرسی پیش از او میزیستهاست و نیشابوری از تفسیر مجمع البیان خیلی بهره بردهاست.
در کتاب التحصین و صفات العارفین آمدهاست: ابنمسعود گفتهاست: رسول خدا صلی الله علیه و آله
1) 1) - انفطار، 6.
فرمود: زمانی بر مردم خواهد آمد که دین کسی محفوظ نمیماند مگر اینکه چون روباه، از گلهای به گله دیگر و از سوراخی به سوراخ دیگر فرار کند.
پرسیدند: آن روز کی فرا خواهد رسید؟ فرمود: آنگاه که معیشت تنها از راه معصیت خدا بدست آید، در چنین زمانی همسر اختیار نکردن جایز است. اصحاب عرض کردند: شما ما را به ازدواج فرا میخوانید؟ پیامبر فرمود: بلی ولی در آن زمان، انسان به وسیله پدر و مادرش نابود میشود، و اگر آنان نباشند، بهدست همسر و فرزندان و اگر آنان نباشند، بهدست خویشان و همسایگان نابود شود.
اصحاب گفتند: چگونه چنین چیزی صورت میگیرد؟ پیامبر فرمود: او را به تهیدستی سرزنش میکنند، او را به آنچه طاقت ندارد وادار میسازند تا در پرتگاه هلاکت افتد.
سحابی
منمای باین خلق مجازی خود را
مشهور مکن به نکته سازی خود را
خود میدانی که اهل مجلس کورند
ای شمع چه هرزه میگذاری (میگدازی) خود را
با مردم چشم خود خطابت باید
با کس نه سؤال و نه جوابت باید
چشمی داری و عالمی در نظر است
دیگر چه معلم چه کتابت باید
حکیمی گوید: وقتی به تو گفتند: تو بهترینی، و تو از این تمجید ناراحت باشی و دوست داشتهباشی بگویند تو بدترینی، بدان تو بدترینی.
لقمان به فرزندش سفارش میکرد که: تو از روزی که به دنیا آمدهای، دنیا را پشت سر گذاشتی و به آخرت نزدیک شدی، اکنون به آخرت نزدیکتر از دنیا هستی.
ابونواس میگوید: دنیا عبارت است از غذا و نوشیدنی و غلام، هرگاه این سه نباشد، باید با دنیا وداع کرد.
انما الدنیا طعام و غلام و مدام
فاذا فاتک هذا فعلی الدنیا السلام
در عدة الداعی آمدهاست: ضراربن ضمره لیثی بر معاویه وارد شد. معاویه به او گفت: علی را توصیف کن، ضرار گفت: مرا از این فرمان عفو کن. معاویه گفت: تو را عفو نمیکنم. ضرار گفت: مردی دوراندیش بود، خیر میگفت و به عدل حکم میکرد، دانش از سراسر وجودش میجوشید. و حکمت از تمام آثارش نمایان بود، از دنیا و زیورش در هراس بود و با شب و وحشت آن مونس.
به خدا، علی، بسیار میگریست و بسیار فکر میکرد، دستانش بسوی خدا بود، با خود میگفت و با پروردگارش نجوا میکرد. از لباس، خشن آن و از خوراک، زبر آن، او را به وجد میآورد.
در بین ما، مانند یکی از ما بود، وقتی نزد او میرفتیم، به ما نزدیک میشد. ولی چون به او نزدیک میشدیم، بهخاطر هیبتش توان سخن گفتن با او را نداشتیم و چشم بهخاطر عظمتش باز نمیکردیم.
وقتی میخندید، چنان مروارید درخشان بود، به دانشمندان اکرام میکرد، تهیدستان را دوست میداشت، قوی در رأی باطل خود به او طمع نمیورزید، و ضعیف بهخاطر عدل او مأیوس نمیگشت.
خدا را گواه میگیرم که در شبی ظلمانی که ستارگان از درخشش افتاده بودند، وی را دیدم که در محراب عبادتش ایستاده و محاسنش را با دست گرفته و چون مار گزیده به خود میپیچید، و چون محزون میگریست، مانند این است که هم اینک صدای او را میشنوم که میگفت: ای دنیا، ای دنیا آیا بر سر راه من سبز میشوی، و به من چشم دوختهای، دور باد، دور باد، وقت تو نیست، من به تو نیازی ندارم، تو را سه بار طلاق بائن دادم که رجعتی پس از آن نباشد، عمر تو اندک، بزرگی تو پوچ، آرزویت کوچک است، آه آه از کمی توشه و طولانی بودن سفر، و اضطراب راه و بزرگی جایگاه. معاویه که اشک چشمانش، محاسنش را خیس کردهبود، آن را با آستین خود پاک کرد و بغض حاضران ترکید و گریه سر دادند. سپس معاویه گفت: به خدا ابوالحسن چنین بود، اکنون بگو ای ضرار، عشق تو به علی چگونه است؟ ضرار گفت: چون عشق مادر موسی به فرزندش و از خدا بهخاطر کاهلی خود پوزش خواست. معاویه گفت: صبر تو در مصیبت او چگونه است؟ ضرار گفت: چون صبر کسیکه فرزندش را روی سینهاش به قتل برسانند، چنین کسی نه توان گریستن دارد و نه حرارت آه
او سرد میشود.
ضرار با دیده اشکبار بیرون رفت. معاویه به یاران خود گفت: اگر من نباشم، کسی از شما چنین مرا ستایش نمیکند. یکی از حاضران گفت: دوست به اندازه جایگاه دوست او را ستایش میکند.
در کتاب انیس العقل آمدهاست: چیزی مضرتر برای اجتهاد و تدبیر، از اعتقاد به فال بد نیست، هرکه معتقد باشد که صدای گاو و کلاغ، قضا و قدر را تغییر میدهند، نادان است.
بدان که کمتر کسی از فال بد حفظ میشود، مخصوصاً آن کس که قضا و قدر مانع رسیدن وی به ارادهاش شدهاست، مأیوستر و ناامیدتر است. چنین کسی چون درها را بر خود بسته میبیند فال بد را ابزار رهایی خود از لغزشها قرار میدهد و به خدا و قضا و قدر اعتنا میشود.
ولی چون فال بد پیش آمد، دیگر کاری انجام نمیدهد و همواره از پیروزی ناامید میگردد، او در این صورت دائماً میلغزد و به مقصود نمیرسد.
از سوی دیگر، هرکس قضا و قدر با ارادهاش همراه باشد، وی کمتر به فال بد توجه میکند چرا که اقدام خود و رأی خود را مایه پیروزی خویش میداند و ترسی به او راه پیدا نمیکند، او همواره خود را پیروز میبیند، وی غنیمت را معلول کار و بیچارگی را اثر ناامیدی میداند.
با این وصف، فال بد عامل عقب ماندگی و توجه نکردن به آن مایه پیروزی است.
سزاوار است کسیکه گرفتار توجه به فال بد شده، خیالات را از سر خود بیرون کند و راه شکست را بر خود ببندد، او نباید شیطان را بر خود چنان مسلط سازد تا با ارادهاش درافتد و او را به جدال با خدا سوق دهد، باید بداند قضاء الهی غالب است، رزق بنده هم سببی لازم دارد که همان حرکت اوست.
پس با اطمینان به خدا تصمیم خود را عملی سازد، و عطاء و منع خدا را بپذیرد و چون چیزی مانند فال بد و خیال باطل او را در بر گرفت، فرمایش رسول خدا را بگوید، که:
پروردگارا خوبیها را کسی جز تو نفرستد و بدیها را کسی جز تو دور نسازد و قوت و قدرتی جز به تو نیست.
اللهم لا یأتی بالخیرات الا انت و لا یدفع السیئات الا انت و لا حول و لا قوة الا باللّٰه.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که: روزی نیست، خورشید طلوع کند مگر اینکه هنگام
طلوع دو فرشته به مردم با صدای بلند که جن و انس میشنوند، میگویند: ای مردم به سوی پروردگارتان بشتابید، بدانید آنچه اندک و کافی به حال شما باشد بهتر است از زیاد که موجب سرگردانی شما شود.
عارفی گوید: خداوند گنجینههای نعمت خود را برای آرزومندانش عرضه نمود و کلید آنها را نیت صادق آنان قرار داد.
ابن درید در دفترش به خط خود نوشتهاست: کافی است مرا کسیکه گنجینههای نعمتش را برای خواستاران آنها گشودهاست. کافی است مرا کسیکه کلید آن گنجینهها را طمع صحیح در آنها قرار دادهاست.
نیز نوشتهاست: هرچه موجب تنگدلی من شود. میسپارم به کسیکه چیزی بر او چیره نمیشود.
افوض ما تضیق به
الصدور
الی من لا تغالبه الامور
حکیمی گوید: خشنود به چیز بیارزش کسی است که از دنیا راضی شدهاست. هرکه از دشمنی پرهیز کند، از کار خود پشیمان نشود. به همنشینی طولانی چشم ندوز، در هر حال دوستی را تازه نما که طولانی شدن همنشینی اگر تکرار نشود، نابود کنندهی دوستی است.
انسان عاقل به عجب کننده توجهی نمیکند، عزت در مجلس به کم سخن گفتن و زود برخاستن است. آبرو، ارزش معین ندارد.
صاحبدلان مردم را به اخلاص و نیت صحیح میخوانند و میگویند: عمل بدون نیت درست، ارزشی ندارد؛ چنانکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاست: عمل در گرو نیت است و نیت مؤمن از عمل وی برتر است. حال این بینوا میپندارد که همینکه موقع عبادت یا نشرگفت «قربة الی اللّٰه» کافی است، حال اینکه این الفاظ از حرکت زبان و حدیث نفس و اندیشه و انتقال خاطری بهخاطر دیگر ناشی میشود و نیت به اینها مرتبط نیست.
پس نیت در واقع همان برانگیخته شدن نفس و میل آن به کاری است که غرض وی انجام آن کار است؛ چه سریعاً و چه در آینده انجام گیرد. این میل باطنی اگر ایجاد نشود به مجرد اراده خیال ایجاد نمیگردد، چرا که نیت بیتوجه چون انسان گرسنهای است که میل
به غذا دارد و بدون اینکه غذایی تهیه دیدهباشد، امیدوار است با نیت غذا، سیر شود، و یا مانند کسی است که از حقیقت عشق بیخبر است و خود را قلباً عاشق کسی معرفی میکند و کاری برای رسیدن به او انجام نمیدهد. پس نیت قلبی زمانی محقق میشود که اسباب دسترسی فراهم شود، مثلاً کسیکه تصمیم بقاء نسل خود دارد، با نیت قربت در ازدواج کاری درست نمیشود، بلکه باید ازدواج کند.
با توجه به این امور معنای فرمایش پیامبر که فرمود نیت مؤمن برتر از عمل اوست، فهمیده میشود. چرا که نیت صحیح، نیتی است که همراه با عمل باشد. عاقل کافی است که به او اشارهای شود.
حکیمی گوید: سادهترین چیز، داخل شدن در دشمنی است و مشکلترین چیز برطرف کردن دشمنی است.
نیز گوید: وقتی کسی نزد تو کسی را مورد سرزنش قرار داد، بدان تو هم دومین تن هستی که مورد ملامت قرار میگیری.
کسی که بیش از خودت تو را بالا ببرد، از او بترس.
حاکم ظالم و زن بد زبان، همواره بر همهی مردم پیروزند.
وقتی وکیل خود را متهم دانستی، زبانت را کنترل کن و به آنچه دارد، مطمئن باش.
برترین نشست و برخاستها، با کسی است که با اینکه موقعیت ریاست دارد، ادعای ریاست نکند.
محمد بن مکی گوید: بدترین نشست و برخاستها با کسی است که بدون موقعیت، مدعی ریاست است.
ترک کردن مدارا، بخشی از دیوانگی است.
هرکه پیش از اینکه تو را بشناسد، در حق تو کوتاهی کرد، نباید او را سرزنش کنی.
کسی که سخن او پذیرفته نمیشود، سوگند او نیز نباید پذیرفته شود.
هرکه بسیار سوگند یاد کند هرچند در صحت سوگند دقت کند، سوگند او را نپذیر.
ستم به خویشاوند، دردناکتر است از زدن بیگانه.
لطف، رشوه کسی است که رشوه ندارد.
سختترین حال سخاوتمندی که دست وی تهی شده، سرزنش کسی است که او را قبلا مدح میکرد و ستم کسی است که وی به او نیکی میکرد.
ذلت، چشم داشت به مال دیگران است در حالی که از رسیدن به آن بازماند.
کسی که با دشمن مدارا کند، دوستش او را احترام کند.
هرکه بین دو تن را خراب کند، آن دو زمانی که صلح کردند، وی را هلاک کنند.
دو چیز است که پایان ندارند، غم و نیاز .
سخن چین، سخن را به وسیله آتش گیره از زبان تو خارج میسازد.
رشوه پنهانی، نوعی از سحر است.
هرکه با پایین دست دشمنی کند، شخصیتش نابود شده و هرکه با بالاتر درافتد شکست
میخورد، و هرکه با چون خود دشمنی ورزد، پشیمان میشود.
کسی مأمون را صدا زد و گفت: ای عبداللّٰه، ای عبداللّٰه. مأمون عصبانی شد و گفت: مرا به اسم میخوانی؟! پاسخ داد: ما خدا را با اسم میخوانیم. مأمون آرام شد و او را بخشید و انعام داد.
محمد بن عبدالرحیم بن نباته میگوید: وقتی ابوالقاسم مغربی از دنیا رفت، مردم معصیتهای او را یادآوری میکردند. شب او را در خواب دیدم و به او گفتم: مردم خیلی حرفها در بارهی تو میزنند، دستهایم را گرفت و این دو بیت را سرود: در گذشته یک ایمنی داشتی و اکنون دو تا، عفو نیکوکار، نیکو نیست، عفو جنایت کار پسندیدهاست.
قد کان امن لک فیما مضی
والیوم اضحی لک امنان
والعفو لا یحس عن محسن
و انما یحسن عن جانی
محقق سید شریف در بحث علم در شرح مواقف مینویسد: جفر و جامعه نام دو کتاب از امام علی علیه السلام است. در این دو کتاب، حوادثی که تا انقراض عالم رخ خواهد داد، آمدهاست.
فرزندان آن حضرت، به آن دو کتاب آگاه بودهاند و طبق آنها نظر میدادند. در نامهای که امام رضا علیه السلام هنگام پذیرفتن ولایت عهدی به مأمون نوشت نیز آمدهاست که: تو حقوق ما را میدانی، چیزهایی که پدران تو نمیدانستند، من ولایت عهدی تو را پذیرفتم لکن جفر و جامعه دلیل برآنند که به سرانجام نمیرسد.
مشایخ مغرب زمین نیز از علوم حروف اطلاعاتی داشتند که آنها را منتسب به اهل بیت پیامبر میکردند. من در شام شعری را یافتم که با رمز به پادشاهان مصری اشاره کردهبود و شنیدم که این رموز از آن دو کتاب استخراج شدهاست.
حکیمی از کسی شنید که: خدا دنیا را زیرو رو کردهاست. حکیم گفت: آندم نیز یکسان خواهد بود.
حکیمی گوید: دیوانگی کامل بهتر از ناقص است.
نیز گوید: دشمنی عاقل کم ضررتر است از دوستی احمق.
به حکیمی گفتند: بدحالترین مردم کیست؟ گفت: آنکه همتش بلند و آرزویش زیاد است ولی به مقصود کمتر رسد.
ابوطیب متنبی این حکمت را به شعر درآوردهاست: بدحالترین مردم کسی است که با همت بلندش، از تحصیل خواستههای نفس خود بماند.
واتعب خلق اللّٰه من زاد همه
و قصّر عما تشتهی النفس وجده
ابوحازم گوید: ما مرگ نمیخواهیم تا توبه کنیم و توبه نمیکنیم تا وقتی که میمیریم.
از زاهدی نقل شدهاست که به مردی نگریست که بر درگاه سلطان ایستاده و اثر سجدهی بزرگی بر پیشانی اوست. به وی گفت: مانند این سکه (درهم) بین دو چشم تو است و با این حال اینجا ایستادهای؟ زاهدی دیگر گفت: او بر غیر سکه ضرب زدهاست. (آنچه بر پیشانی اوست مانند سکهای است که او را ضرب زدهباشند).
تورات مشتمل بر پنج سِفر است. در سفر اول از آغاز آفرینش تا وقایع حضرت آدم علیه السلام و نیز تا حضرت یوسف علیه السلام را بیان میکند. در سفر دوم از استخدام مصریها برای اسرائیلیها و ظهور حضرت موسی علیه السلام و هلاکت فرعون و پیشوایی هارون و نزول ده فرمان و شنیدن کلام خدا توسط مردم سخن میگوید. در سفر سوم از تعلیم قرابین به اجمال سخن به میان آمدهاست، در سفر چهارم از شماره بنیاسرائیل و تقسیم زمین برای آنها و گزارش پیامبرانی که از سوی موسی مأمور شام بودهاند و از منّ و سلوی و ابرهای متراکم حرف زدهاست. در سفر پنجم از احکام الهی و مرگ هارون و جانشینی یوشع، سخن به میان آمدهاست.
ربانیون و قرائون از سایر یهودیان جدا بودند. آنان علاوه بر موسی و هارون و یوشع، پیامبران دیگر را قبول داشتند. نوزده کتاب از آنها ماندهاست که آنها را به اسفار پنجگانه ضمیمه کردهاند و مجموع کتابهای آنها مشتمل بر چهار مرتبه است.
مرتبه اول: تورات است که بحث شد.
مرتبه دوم: چهار سفر است، سفر اول در بارهی یوشع است در این سفر از بالا رفتن منّ و جنگ یوشع و فتح شهرها و تقسیم بندی آنها بهوسیله قرعه سخن میگوید. سفر دوم، سفر قاضیان است و در آن به گزارش قاضیان بنیاسرائیل میپردازد. سفر سوم، مربوط به سموئیل است که در بارهی نبوت وی و پادشاهی طالوت و قتل جالوت به وسیله داود، سخن به میان آمدهاست. سفر چهارم، سفر ملوک است و در آن خبر از مرگ داوود و سلیمان و غیر آن دو و نیز از سایر اتفاقها چون بختنصر و ویران شدن بیتالمقدس بحث شدهاست.
مرتبه سوم، چهار سفر است، سفر اول به نام شعیا است و در آن توبیخ بنیاسرائیل و بیم از آنچه حادث میشود و بشارت صابران آمدهاست. در سفر دوم که از آن ارمیا است؛ ویران شدن بیتالمقدس و هبوط در مصر مطرح شدهاست. سفر سوم در بارهی حزقیل است. در این سفر، حکمت طبیعت و افلاک و خبر یأجوج و مأجوج آمدهاست. سفر چهارم از دوازده سفر تشکیل شدهاست و در آن مردم از زلزله، ملخ و...ترسانیده شدهاند. نیز اشاره به قیامت و نبوت یونس و نبوت زکریا و مژده آمدن خضر آمدهاست.
مرتبه چهارم، مشتمل بر یازده سفر است. سفر اول در تاریخ نسب اسباط بنیاسرائیل است. سفر دوم مزامیر داود که یکصد و پنجاه مزمار است. سفر سوم، قصه ایوب که در مباحث کلامی وارد شدهاست. سفر چهارم، سخنان سلیمان آمدهاست. سفر پنجم، احکام احبار بنیاسرائیل آمدهاست. سفر ششم، سرودههای عبری سلیمان در خطاب نفس و عقل آمدهاست. سفرهفتم، جامع حکمتهای سلیمان میباشد که تشویق به طلب لذات عقلی بادوام و تحقیر لذات جسمی فانی شدهاست. در این سفر عظمت خدا و ترس از عظمت او آمدهاست. سفر هشتم، نوحههای ارمیا علیه السلام است. در این سفر پنج مقاله به ترتیب حروف الفبا آمدهاست. سفر نهم، در بارهی ملک اردشیر است. سفر دهم، در بارهی دانیال است که تعبیر خواب و حالت زنده شدن و نشر انسانها در قیامت را مطرح کردهاست. سفر یازدهم، در بارهی عزیر بوده و در آن بازگشت گروهی از بابلیان به سوی بیتالمقدس و نیز ساختمان آن بحث میکند.
جامی
خسروی عاقبت اندیشی کرد
روی در قبلهی درویشی کرد
با بزرگی که در آن کشور بود
بر سر اهل صفا سرور بود
نوبتی چند بهم بنشستند
عقد پیری و مریدی بستند
برد صد تحفهی خدمت بر پیر
هیچ از او، پیر نشد تحفه پذیر
روزی از بالش زین مسند ساخت
قاصد صید سوی صحرا ساخت
باز را دیدهی بینا بگشاد
کله از سر گره از پا بگشاد
کرد آن باز رها کرده ز قید
متعاقب دو سه مرغابی صید
صید را از خم فتراک آویخت
جانب پیر جنیبت انگیخت
بندگی کرد که ایخاص خدای
پاک لقمه است بر این روزه گشای
هست ازین طعمه بر این منزلگاه
پنجه کسب خلایق کوتاه
پیر خندید که ای پاک نهاد
نامت از لوح بقا پاک مباد
جره بازت که شکاری فکنست
جره از جوجهی هر پیر زنست
رخشت این ره که به پایان بردست
جوز توزیع گدایان خوردست
نیروی بازوی صید اندازت
باشد از دست ستم پردازت
چشمه کز سنگ تراود
پاکست
تیره از رهگذر گلناکست
هرکه آلوده بگل رهگذرش
کی ز گل پاک بود آبخورش
چارده ساله بتی بر لب بام
چون مه چارده در حسن تمام
بر سر سرو کله گوشه شکست
بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامهی معشوقی ساز
شیوه جلوهگری کرد آغاز
آن فروزان چو مه در بر و بوم
بر در و بامش اسیران چو نجوم
ناگهان پشت خمی همچو هلال
دامن از خون چو شفق مالامال
کرد در قبلهی او روی امید
ساخت فرش ره او موی سفید
گوهر اشک بمژگان میسفت
وز دو دیده گهر افشان میگفت
کی پری با همه فرزانگیم
نام رفت از تو بدیوانگیم
لاله سان سوختهیداغ توأم
سبزه وش پی سپر باغ توأم
نظر لطف بحالم بگشای
زنگ اندوه ز جانم بزدای
نوجوان حال کهن پیر چو دید
بوی صدق از نفس او نشنید
گفت کای پیر پراکنده نظر
روبگردان به قفا باز نگر
که در آن منظره گل رخساریست
که جهان از رخ او گلزاریست
او چو خورشید فلک من ماهم
من کمین بندهی او او شاهم
عشق بازان چو جمالش نگرند
من که باشم که مرا نام برند
پیر بیچاره چو آن سو نگریست
تا ببیند که در آن منظره کیست
زد جوان دست و فکند از بامش
داد چون سایه بخاک آرامش
کانکه با ما ره سودا سپرد
نیست لایق که دگر جا نگرد
هست آیین دو بینی ز هوس
قبلهی عشق یکی باشد و بس
انس و ترس و شوق از آثار محبت هستند، ولی این آثار برای شخص عاشق و محب فرق میکنند، وقتی عاشق از پس پردههای غیب به محبوب خود توجه میکند و ناتوانی خود را از رسیدن به کنه جمال او مییابد، در قلب او تمایل و هیجانی به سوی معشوق ایجاد میشود که این حالت را شوق گویند. اگر بهخاطر قرب به معشوق و مشاهده حضور حاصل شده از کشف، فرحناک گشت و نگاه او منحصر در مطالعه جمال حاضر مکشوف شد، این حالت را انس گویند.
اگر نگاه عاشق منحصر در صفات عزت و استغنای محبوب باشد و عاشق در دل خود احساس زوال و دوری نکند و او با این شعور دردمند شود، این درد از او را خوف نامند. پس این افعال تابع این ملاحظات میباشند.
در نهجالبلاغه آمدهاست: مردی در حضور امام علی علیه السلام استغفار نمود. امام فرمود: مادر بچه مرده به عزایت بنشیند، میدانی استغفار چیست؟ استغفار درجه علیین است و آن اسمی است که از شش چیز درست شدهاست. اول پشیمانی بر گذشته. دوم: عزم بر ترک عمل در آینده. سوم: اداء حق به مخلوقان تا وقت ملاقات با خدا گرفتاری در پی نداشتهباشد. چهارم: هر واجبی را که تباه کرده قضا کند. پنجم: گوشتی که از گناه بر او روییدهاست با حزن و اندوه آب کند تا پوست بر استخوانش بچسبد و گوشت جدید بروید.
ششم: به جسم خود سختی عبادت را بچشاند همانطورکه شیرینی گناه را چشانده بود.
وقتی چنین کردی، آنگاه بگو استغفراللّٰه.
عبداللّٰه مبارک میگوید: به راهبی گفتم: عید شما کی است؟ گفت: روزی که نافرمانی خدا نکنیم.
زاهدی با لباس چرکین در روز عید از خانه خارج شد، به او گفته شد: در چنان روزی با این هیبت خارج میشوی در حالی که مردم زینت کردهاند؟ گفت: به چیزی مانند اطاعت برای خدا زینت نتوان کرد.
شب دراز و دل جمع و پاسبان در خواب
چه سجدهها که بر آن خاک در توان کردن
مردی، زنی را دید که کفش پارهای به پا داشت. به وی گفت: ای زن کفش تو میخندد. زن گفت: کفش من بیادب است و چون دیوثی را ببیند، نمیتواند خودش را نگه دارد و میخندد. آن مرد گفت: آری این پاداش کسی است که شوخی میکند.
عبداللّٰه معتز گفتهاست: کسانیکه برای یافتن دوست مطابق طبع خود از جایی به جایی کوچ کنند، وقتی به فرد مورد نظر رسیدند، عصای سفر را میاندازند و به خانه مینشینند.
آن وقت است که لشکر نصایح به آنان هجوم میآورد، رازهای دل آرامش مییابند، گره محافظت باز شده و لباس زینت کنده میشود.
عبداللّٰه معتز گوید: از گناه کسیکه جز اقرار به گناه راهی ندارد بگذر، تا از آرزویش به عفو تو، دوست جدیدی بیابد.
گویند
زاهد نکند گنه که قهاری تو
ما غرق گناهیم که غفاری تو
او قهارت خواند و ما غفارت
آیا به کدام نام خوشداری تو
گویم
رندان گاهی ملک جهان میبازند
گاهی بهنگاهی دل و جان میبازند
این طور قمار را نه چند است و نه چون
هر طور بر آید آنچنان میبازند
برخی گویند بین دو عبادت کافی و مقبول عموم و خصوص مطلق برقرار است. به این شرح که هر عبادت مقبولی مجزی هست ولی هر عبادت مجزی مقبول نمیباشد. حاصل این مطلب این است که تلازمی بین قبول و کفایت نیست. مجزی عملی است که مکلف را از کلفت بوجود آمده خلاص میکند و مقبول آن است که خداوند به آن عمل بهرهای هم عطا میکند. این عده برای کلام خود دلائلی ذکر کردهاند از جمله:
1- ابراهیم و اسماعیل با اینکه کار صحیحی انجام دادند باز هم درخواست قبول کردند.
2- در این آیه شریفه ...فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ... (1)، خداوند عمل یکی از دو پسر آدم را پذیرفت.
3- حدیثی وارد شده که از هر نماز بیش از ثلث یا ربع یا نصف آن پذیرفته نمیشود.
4- در حدیثی آمدهاست که مردم برای قبول اعمال خود دعا کنند.
5- آیه شریفه إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ (2)، دلالت بر قبول برخی اعمال دارد.
علاوه اینکه عبادت فاسق کافی است ولی مقبول نیست.
البته برخی این دلائل را پاسخ گفتهاند ولی پاسخ آنها بیاشکال نیست.
در نهایه آمدهاست: اگر قسمتی از خورشید منکسف شود، و نور هلال باقیمانده آن در سوراخ تنگ عبور کرده و به سطح موازی برابر آن برسد، آن نور هلال است. ولی اگر ماه چنین شود، نور آن بر سطح پشت سوراخ، هلالی نیست و مطابق با شکل سوراخ است. علت این مسئله در همان کتاب آمدهاست.
علامه قطب شیرازی در شرح حکمت اشراق مینویسد: مرتبه یادگیری دانش منطق این است که پس از تهذیب اخلاق و تقویت فکر، برخی علوم چون ریاضیات، اعم از هندسه و حساب آموخته شود.
اما اینکه باید تهذیب اخلاق پیش از منطق یاد گرفته شود به این جهت است که بقراط در
کتاب فصول میگوید: بدن ناسالم هرچه بدست آورد ویران میکند، نمیبینی کسیکه از نظر اخلاقی مهذب نشدهاست، وقتی به منطق وارد میشود، راه انحراف و گمراهی را میپیماید و در مسیر نادانی قرار میگیرد و از جماعت اعراض کرده و زحمت اطاعت خدا را به خود راه نمیدهد و به سخن شرایع الهی وقعی نمینهند. حقیقت را زیر پا له کرده و حجت را از میان میبرد و بهشت را بر خود ممنوع میسازد. در حالی که حکمت آن است که آدمی از ظواهر دست بردارد، و بداند که صورت اشیاء حاکی از حقایق باطنی آنهاست و حقیقت ترک ملاحظات عمل است نه خود عمل؛ ولی نااهلان، ترک عمل را وسیله بدست آوردن حقایق دانستهاند. اینان از حکماء فاصله گرفتهاند و خداوند هم در قیامت از آنان انتقام میگیرد.
اما اینکه پیش از منطق، ریاضیات لازم است؛ به آن جهت است که خوانندگان منطق، با برهان، انس مییابند.
آرزو، رفیق و مونس انسان است. انسان اگر این دوست را نیابد، نابود میشود.
در یکی از کتابهای آسمانی آمدهاست: ای پسر آدم! اگر همهی دنیا از آن تو باشد، از آن جز غذای تو برای تو نخواهد بود. وقتی من قوت تو را به تو دادم و محاسبهاش بر غیر تو گذاردم، آیا من به تو احسان کردهام یا نه.
عارفی گوید: فضیل عیاض را در عرفه هنگام تضرع مردم دیدم که مانند بچه مرده میگریست و میسوخت. نزدیک غروب خورشید دست به محاسن گرفت و سر به آسمان کرد و به خود گفت: وای بر تو هرچند هم آمرزیده شوی، سپس با مردم از عرفات بیرون رفت.
احیاءالعلوم آوردهاست: وقتی عثمان، ابنعباس را والی نمود؛ یاران پیامبر به او تبریک گفتند. ابوذر با اینکه سابقهی دوستی با ابنعباس داشت نزد او نرفت. ابنعباس ناراحت شد و او را مورد سرزنش قرار داد. ابوذر گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم وقتی انسان ولایتی را بپذیرد، از ولایت خدا دور میگردد
ان الرجل اذا ولی ولایة تباعداللّٰه عنه.
در تفسیر واژه «اواب» آمدهاست: اواب کسی است که گناه میکند و سپس توبه مینماید، بار دیگر گناه میکند و باز توبه میکند.
ابن مسعود میگوید: بهشت را هشت در هست که هر کدام باز و بسته میشوند، مگر در توبه که فرشتهای مأمور آن است تا بسته نشود.
احیاء العلوم آوردهاست: هشام بن عبدالملک در دوران خلافت خود، عازم مکه شد، در مکه دستور داد یکی از یاران رسول خدا را حاضر کنند. گفتند همگی از دنیا رفتهاند. گفت:
یکی از تالیان را حاضر کنند، طاووس یمانی را حاضر کردند. طاووس در حاشیه فرش کفش از پای درآورد و به رسم سلام به خلیفه به عنوان امیرالمؤمنین، بر او سلام نکرد و با کنیه نام او را نیاورد و در برابرش نشست و گفت: حالت چطور است ای هشام؟
هشام به سختی در غضب شد، و گفت: ای طاووس چه شد که چنین کردی؟ و بر غضب خود افزود و گفت: در حاشیه فرشم کفش درآوردی، و سلام به عنوان امارت بر مؤمنین نکردی، و کنیهام را نیاوردی و در برابرم نشستی، و گفتی: چطوری ای هشام!
طاووس گفت: اما اینکه کفش درآوردم، روزانه پنج بار در برابر خدا کفش میکنم و او برمن خشم نگرفتهاست. اما اینکه تو را امیرالمؤمنین ننامیدم، همه به امارت تو بر مؤمنین خشنود نیستند دوست نداشتم دروغ بگویم. اما اینکه تو را با اسم خواندم، خدا پیامبرانش را به اسم میخواند و میفرماید: یا داوود، یا یحیی، یا عیسی و دشمنانش را با کنیه میخواند و میفرماید: تَبَّتْ یَدٰا أَبِی لَهَبٍ. (1)اما اینکه در برابر تو نشستم، از امیرمؤمنین علی علیه السلام شنیدم که فرمود: هرگاه خواستی به کسی بنگری که اهل آتش است، بنگر به کسیکه نشسته و اطراف او عدهای ایستادهاند.
اذا اردت ان تنظر الی رجل من اهل النار فانظر الی رجل جالس و حوله قوم قیام. هشام گفت: مرا موعظه کن. طاووس گفت: از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام شنیدم که میفرمود: در جهنم مارهایی هستند به اندازهی تلها و عقربهایی هستند به اندازهی استرها، امیرانی را میگزند که در بارهی رعیت خود به عدالت
1) 1) - مسد، 1.
رفتار نکنند. طاووس سپس از جا برخاست و فرار کرد.
به زاهدی گفتند: علت انزوای تو چیست؟ گفت: خواستم با خدا انس گیرم.
سفیان بن عیینه گوید: در یکی از کوههای شام ابراهیم ادهم را دیدم و پرسیدم: چرا حکومت خراسان را ترک کردی؟ گفت: چون زندگی گوارا نداشتم جز در اینجا که از قلهای به قلهی دیگر برای حفظ دین فرار میکنم.
از غروان رقاشی (قرواشی) پرسیدند: چرا با دوستانت نشست و برخاست نداری؟ گفت:
من راحتی خود را در مجالست با کسی میبینم که حاجتم را روا سازد.
چون شب میشد، فضیل خوشحال بود و میگفت: با پروردگارم خلوت میکنم، و چون صبح میشد میگفت: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ (استرجاعی که هنگام دیدن مصیبت گفته میشود)، چرا که از ملاقات با مردم اکراه داشت.
مردی نزدیک مالک ابندینار رفت. دید مالک نشسته و سگی سرش را روی زانوی او گذاردهاست. ناراحت شد و خواست حیوان را دور کند. مالک گفت: رهایش کن، ضرری به حال تو ندارد، مرا هم اذیت نمیکند، از همنشین بد هم بهتر است.
به کسی گفتند: چرا از مردم کناره گرفتهای؟ گفت: ترسیدم دینم را بدزدند. یعنی طبیعت آدمی دزد است و میتواند آداب بد را از همنشین بد کسب کند.
شخصی فاضل به دوستش نامهای نوشت و از وی قرض خواست. دوستش در پاسخ نوشت: من دست تنگ، بد حال و به شدت گرفتارم. وی جواب داد که: اگر راست میگویی، خدا تو را تکذیب کند (مشکل تو را برطرف سازد)، و اگر دروغ میگویی، خدا تو را تصدیق نماید (مشکلاتی که بر شمردی، بر تو نازل کند).
جامی
مطلوب جامی از طلبم گفتهای که چیست
مطلوب او همین که دهد جان در این طلب
در کتابی قابل اعتماد نوشته شدهاست که افلاطون در نماز با این عبارت با خدا راز و نیاز کردهاست. ای روحانیت متصل به روح اعلای من، زاری من به درگاه کسی است که تو معلول او هستی، تا تو نیز بدرگاه عقل فعال تضرع کنی تا صحت نفس مرا تا در عالم ترکیب و دار تکلیف هستم، حفظ نمایی.
بین محمد حنفیه با برادرش امام حسن مجتبی علیه السلام مشکلی ایجاد شد. عدهای بین آن دو میانجیگری میکردند. محمد به امام نوشت: پدر من و تو علی بن ابی طالب علیه السلام است و در این جهت بر هم برتری نداریم. اما مادر من زنی از حنفیه است و مادر تو زهرا دختر رسول خداست، که اگر زمین پر از مادر من شود، باز مادر تو از آنها برتر است، بههمین جهت به محض رسیدن نامهام به تو، به خانهام بیا تا مرا خشنود کنی، چون تو از جهت فضل برتر از من هستی. والسلام.
اسطرخس حکیم که همواره در سکوت بود، از علت سکوتش سؤال شد؟ گفت: چون از سکوت پشیمان نشدهام و بسیار از سخن گفتن پشیمانم.
گویند
ماییم و پیر میکده و ذکر خیر او
امید ما به اوست که ناریم غیر او
حکیمی گفته: ندیدم ستمگری شبیه به ستم شده چون حسود.
حارث بن عبداللّٰه، انسانی سخاوتمند بود. به او گفتند: چیزی برای فرزندت بگذار. گفت:
شرم میکنم از خدا که آنها را به توکل غیر خدا ترک گویم.
بزرگمهر گوید: از بزرگترین عیبهای دنیا این است که هرکس هرچه استحقاق دارد به او نمیدهد، بلکه یا کمتر و یا بیشتر میدهد، نزدیک این حرف را خاقانی به شعر درآوردهاست:
هر مائدهای که دست ساز فلک است
یا بینمک است یا سراسر نمک است
در حدیث آمدهاست: اگر مردم گناه نمیکردند، خداوند ملتی را میآفرید تا گناه کنند، تا آنان را ببخشد، زیرا او غفور و رحیم است.
در حدیث آمدهاست: اگر گناه نکنید، گناهی بدتر از همهی گناهان برای شما آسان میشود. پرسیدند چه گناهی است. فرمود: عجب.
امام علی علیه السلام میفرماید: عاجزترین مردم کسی است که از بدست آوردن دوست عاجز ماند و عاجزتر از او کسی است که دوستانش را از دست دهد.
در کتاب رجاء احیاءالعلوم آمدهاست: ابراهیم ادهم گفت: در شبی بسیار تاریک، در برابر ملتزم (قسمتی از خانه کعبه)، ایستاده بودم و میگفتم: پروردگارا مرا حفظ کن تا هرگز گناه نکنم. صداییاز خانهی خدا به گوش من رسید که: تو عصمت را از ما میطلبی و همهی بندگانم نیز همان را میخواهند، اگر همه را عصمت دهم پس بر چه کسی تفضل جویم و چه کسی را ببخشم.
خیام همین را به شعر درآوردهاست:
آبادی میخانه (آباد خرابات) ز میخوردن ماست
خون دو هزار توبه در گردن ماست
گر من نکنم گناه، رحمت که کند
آرایش رحمت از گنه کردن ماست
گویم
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
گاهی خدا از بندهای خشنود است به چیزی که بهخاطر همان چیز از بنده دیگر ناخشنود است چرا که مقام آن دو اختلاف دارد. در قرآن اشارهای به این مطلب شدهاست.
میبینی که ابلیس و آدم در نوع معصیت شریک هستند، ولی ابلیس از رحمت خدا
مأیوس شد و دور گشت ولی خدا از آدم گذشت و او را نزدیک خود ساخت.
از سولون حکیم پرسیده شد که: چه چیزی بر انسان سختتر است؟ پاسخ داد: شناخت عیب خودش و پرهیز از سخنی که به او کمکی نمیکند.
کسی به دیوجانس طعن زد و از حسَبش گفت. دیو جانس گفت: حسب من عیب من است نزد تو و تو خودت عیبی هستی بر حسب خودت نزد من.
فاضل عبدالرحمن صوفی صاحب صورالکواکب مینویسد: نزدیکترین ستاره به ستارهی قطب شمالی، دب اصغر است و آن عبارت از هفت ستاره است که به شکل خرس کوچکی است. سه ستاره بر دم آن قرار گرفتهاند و یکی از آنها پر نور است، و چهار ستاره دیگر به شکل مستطیل دیده میشود بر بدن آن قرار دارند. ده ستاره پر نور و دو ستاره کم نور.
عرب هر هفت ستاره را بنات العیش صغری مینامد و دو ستاره نورانیتر را فرقدین گوید و ستاره نورانی طرف دم را جدی گوید که همان ستاره قبله نما است و...
امام علی علیه السلام به حارث همدانی جد نویسنده، مینویسد: به ریسمان قرآن چنگ زن و آن را مایهی پند خود قرار ده. حلالش را حلال و حرامش را حرام بدان. حقائق گذشته را تصدیق نما و گذشتهی دنیا را با آینده آن مقایسه کن که برخی چون بعض دیگر است و پایان آن چون اول آنست.
نام خدا را بزرگ شمار از اینکه جز برای آشکار شدن حقیقتی آن را بر زبان نیاوری. بسیار یاد مرگ و پس از مرگ کن و تنها زمانی که دستاویز استواری داری تمنای مرگ نما. از هر کاری که صاحبش آن را برای خود میخواهد، و برای دیگران ناپسند میشمارد، پرهیز کن.
از کاری که اگر از انجام دهندهاش بپرسند انکار میکند، و عذر میطلبد دوری نما. آبروی خود را در معرض هتک قرار نده. هرچه میشنوی نگو که همین کفایت میکند برای دروغگو بودن. هرچه به تو میگویند آن را تکذیب ننما که همین کفایت میکند برای نادان بودن. خشم خود را فرو بر و گاه قدرت، بردباری پیشه کن. بااینکه خشمگین شدهای، عفو کن و بااینکه قدرت یافتهای بگذر، که این موجب سرانجام نیک تو خواهد شد. از نعمتهای
خدا خوب بهره ببر و نعمتی که خدا به تو داده ضایع نکن و لازم است اثر آن نعمت بر تو ظاهر باشد.
بدان که برترین مؤمنان، کسی است که دیگران را بر جان و مال و زن و فرزندش مقدم کند. هر چه بفرستی، برای تو ذخیره است و آنچه عقب اندازی برکتش از آن غیر تو است.
بپرهیز از همنشینی با کسیکه اندیشهی صحیحی ندارد و یا عمل او زشت است، چون احترام دوست به دوست او بستگی دارد. در شهرهای بزرگ زندگی کن که جمع کننده مسلمانان است. از منزلهای غفلت و ستم و کمبود یاران بر اطاعت خدا احراز کن. از کار بیهوده بگذر. از نشستن در بازار که محل نشستن شیاطین و ظهور فتنههاست، پرهیز کن.
به کسانی که تو بر آنان برتری یافتهای بیشتر بنگر که از ابواب شکر است. روز جمعه پیش از نماز جمعه به سفر نرو مگر اینکه نماز را بجا آوردهباشی و یا برای کاری برای خدا قصد سفر داشتهباشی و یا به امری ضروری اقدام کنی. در هر کار از خدا پیروی کن که پیروی از او بر هر چیزی مقدم است. در عبادت نفس خود را فریب ده و با آن مدارا کن و آن را بیچارهی خود نکن. طالب نشاط او باش و به حوائج او بپرداز، البته واجبات نباید فدای خواستهی نفس شوند. به شکلی زندگی کن که اگر مرگ سراغ تو آمد، فرار کننده از پروردگار و در پی دنیا نباشی. دوستان را دوست داشتهباش و از خشم بپرهیز که خشم سپاه بزرگی از سپاهیان ابلیس است. والسلام.
از عربی پرسیدند: چگونه بر مردم پیروز شدی؟ گفت: دروغ نگفتم و شاهد مردگان بودم.
محیی الدین عربی نامهای به فخر رازی نوشتهاست که عبارت است از:
بنام خدای بخشنده و بخشایشگر، سپاس از آن خداست، سلام بر بندگان برگزیدهاش و بر دوست خدایی من فخرالدین محمد که خدا همت او را بالا برد و برکات و رحمتش را به سوی او ارسال نماید.
و بعد، خدا میفرماید: وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ (1)، برخی نوشتههای تو را دیدم نوشتههایی که خدا قوت تخیل و افکار جدید تو را تأیید کند. وقتی نفس از کسب بازوی خود سیر شود،
1) 1) - عصر، 3.
شیرینی جود و بخشش را نچشیدهاست، او چون کسی است که از زیر خود میخورد، در حالی که انسان کسی است که از بالا دست خود بخورد، چنانکه خدا میفرماید: وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ ... (1).
ای دوست من که خدا تو را موفق بدارد، بدان که وراثت کامل، وراثتی است که از جمیع وجوه بدست آید نه بعض وجوه. عالمان ورثهی انبیاء هستند، پس سزاوار است که عاقلِ عالم کوشش کند تا وارث از جمیع جهات شود نه موجودی که همتش ناقص است. دوستم که خدا او را موفق بدارد میداند که نیکی طبیعت انسانی به این است که معارف الهی داشتهباشد و زشتی طبیعت انسانی به این است که از این معارف بدور باشد.
پس بلند همت باید عمر خود را صرف امور زود گذر ننماید، و به این وسیله بهره خدایی خود را نابود نسازد. سزاوار است وی سینهای گشاده را از سلطان فکر بخواهد که تفکر جای شرح صدر را میداند. حقیقتی که نیکان در پی آن هستند غیر حقیقت عامی است و دانش به خدا غیر از علم به وجود اوست. سزاوار است که عاقل قلبش را از فکر تهی کند، و سزاوار است که بلند همت بداند وصول به این مقام با خیال ممکن نیست. که خیال نورهای مجسم شدهاست که دلالت بر معانی در وراء خود مینمایند. خیال، معانی عقلی را در قالب حسی تنزیل میدهد و علم را شیر و قرآن را ریسمان و دین را قبه و بارگاه معرفی میکند.
سزاوار است معلم شخص بلند همت، زن نباشد همانطور که شایسته نیست چیزی را از فقیر اخذ کند، و هرکه کمال او به غیر است، فقیر میباشد و این حال همهی موجودات غیر خداست؛ پس نباید علم را جز از خدا به نحو کشف و یقین بگیرد.
بدان متفکران جهان وقتی به نهایت علم و دانش برسند، فکر آنان، آنان را به سوی مقلد کوردل میرساند، چون وصول به حق برتر است از اینکه فکر در آن راه یابد، پس تا وقتی فکر وجود دارد، محال است که عقل اطمینان و آرامش بیابد. عقلها حدی دارند در توان تصرف فکر که خدا به آنها هبه کردهاست. پس عاقل باید خود را برای جود آماده کند و محدود به آنچه میداند نشود و از شبههای که در فهم او ایجاد شده، دست بردارد.
اطلاع یافتم یکی از دوستانت که علاقمند به تو بود، روزی تو را گریان دید و از تو در بارهی
1) 1) - اگر آنان تورات و انجیل و دستورات رسیده از جانب خدا را بپا دارند، از بالای سر و از زیر پای خود کامیاب شوند. مائده، 66.
گریهات پرسید. و تو گفتی که مدت سی سال است به چیزی معتقد بودم و اینک فهمیدم اشتباه بودهاست؛ گریه کردم و گفتم: شاید آنچه اکنون برای من کشف شدهاست، چون اولی باز هم خلاف واقع باشد.
باید بگویم از محالات است که کسی به مرتبهی عقل و فکر و قوت برسد و آرامش داشتهباشد. خاصه در معرفت خدا، اکنون چرا در این ورطهی حیرت میمانی و چرا وارد راه ریاضت و مکاشفه و مجاهده و خلوت که رسول خدا آن را مشروع شمردهاست، نشوی. خدا در بارهی آنان که این مسیر را پیمودهاند میفرماید: فَوَجَدٰا عَبْداً مِنْ عِبٰادِنٰا آتَیْنٰاهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً (1)، مانند تو باید این قله عظیم را برخوردار باشد.
دوست من، بدان هر موجودی که از سببی ناشی شدهاست با دو نظر مینگرد، از جهتی به سبب خود مینگرد و از نظری به ایجاد کننده خود که خداست توجه دارد. مردم به اسباب مینگرند. حکماء و فیلسوفان نیز چنین هستند. ولی محققان از اهل خدا چون انبیاء و اولیاء و ملائکه درود خدا بر آنان باد، بااینکه به سبب آشنایی دارند، به موجد اشیاء مینگرند. برخی به خدا مینگرند چون سبب است نه چون خداست، و میگویند قلبم از خدایم میگوید: برخ دیگر که کامل هستند میگویند خدایم به من گفت. هرکس کمال خود را از غیر خدا بدست آورد، ارزشی ندارد و برای عارف جز خدا کسی نیست.
بدان که وجه خدا، خداست و آن اسم همه اشیاء است، همانند رب و قدیر و شکور، که همهی اسامی خدا به منزله ذاتی است جامع همهی صفات الهی. پس اسم خدا در برگیرندهی همهی اسماء است که باید هنگام مشاهده اسم اللّٰه، همه را در نظر داشتهباشی.
تو که او را مشاهده نمیکنی و او که با تو مناجات میکند، بدان با چه با او مناجات میکنی. و آن مناجات در چه مقامی است و مقتضیات آن چیست؟ باید دقت کنی که او تو را با کدام اسم میخواند و با چه اسمی او را دیدهای، این موضوع را تحول در صورت گویند. همانند غریق وقتی میگوید یا اللّٰه، معنای آن یا غیاث، یا منجی یا نجات دهنده از غرق است.
دردمند نیز وقتی میگوید یا اللّٰه، معنای آن یا شافی یا معافی و مانند آن است.
حرف من که گفتم تحول در صورت، روایتی از صحیح مسلم است که خدای متعال آشکار میشود و آدمی او را انکار میکند و از او به خدا پناه میبرد و چون به شکلی که او میدانست
1) 1) - کهف، 65.
آشکار شود او را میشناسد. این معنای مشاهده و مناجات و مخاطبات ربانی در اینجا است.
عاقل لازم است علمی را فرا گیرد که به آن کمال یابد و با آن دانش از این عالم به عالم دیگر منتقل شود. این علم هم فقط علم خداست، چون دانش طب برای امراض است و در عالمی که بیماری نیست کار ساز نیست. دانش هندسه برای بیان مساحت است و در آن عالم حاجت به این علم هم نیست و نیز علوم دیگر.
پس عاقل از هر علمی به اندازه رفع ضرورت بهره میبرد و در کنار همهی آنها میکوشد علمی را بدست آورد تا در زندگی آیندهاش بکار آید. چنین علمی دو گونه است.
یکی علم به خدا و دیگری علم به آخرت و منازل آن. تا وقتی وارد آن عالَم شد، شبهه و هراسی نداشتهباشد و چنانچه در منزل خود راه میرود آنجا نیز آرامش داشتهباشد.
پس هرگز چیزی را انکار نکن و از کسانی نباش که وقتی خدایش تجلی یافت، بگوید به خدا از تو پناه میبرم، تو پروردگار ما نیستی، ما منتظریم تا پروردگارمان بیاید. و چون در صورتی ظاهر شود که او را میشناخته به آن اقرار یابد. چه حسرت بزرگی! عاقل باید این دو علم را از راه ریاضت و مجاهده و خلوت به شیوهی درست، بیاید.
میخواستم راه خلوت و شروط آن را بگویم، اما وقت مانع من شد، و مراد از وقت، دانشمندانی بد هستند که ناداشتهها را انکار میکنند و تعصب و عشق به عیان شدن و ریاست، آنها را در زنجیر کردهاست که به حق اعتقاد یابند. خدا همگان را کافی است.
توبة بن صمة، بیشتر وقت را به محاسبه خویش سپری میکرد. روزی حساب کرد شصت سال از عمرش گذشتهاست. روزهای آن را حساب کرد، 21500 روز شد، با خود گفت: وای بر تو، با مالک خود در قیامت با این بیست و یک هزار گناه چه میکنی؟ فریادی کشید و از دنیا رفت.
بزرگمهر میگوید: هرکه دوستی ندارد تا در امورش به او رجوع کند و جان و مال خود را در گرفتاری او بذل کند، نشاید که در ردیف مردمان باشد.
حکیمی گوید: تحمل نمیشود تلخی دنیا مگر به شیرینی دوستان قابل اعتماد.
نیز حکیمی گوید: کسیکه با دوستی برخورد کند و اسرار خود را به او بگوید، تمام شادی را در برگرفته و از غم و غصه یک عمر خلاص شدهاست.
دیگری نیز میگوید: دیدار دوست، غم را میزداید و جدایی، دلها را جریحه دار میکند.
در ادب الکاتب آمدهاست: برخی ادیبان گویند ظل و فیء یک معنا دارند ولی چنین نیست، چون ظل از اول روز تا آخر روز هست و معنای پوشش است ولی فیء پس از زوال ظهر تا غروب است.
فیء را فیء گویند، چونسایه از جانبی به جانب دیگر متمایل میشود. پس فیء سایه ایست که از مغرب به مشرق متمایل گردد، فیء به معنای رجوع میباشد، خدا که میفرماید: حَتّٰی تَفِیءَ إِلیٰ أَمْرِ اللّٰهِ، یعنی تا وقتی به فرمان خدا باز گردی.
از عربی پرسیدند: حال تو چگونه است؟ گفت: خوب، دینم را با گناه پاره میکنم و با طلب آمرزش وصله میزنم.
شاعری همین کلام را به شعر آوردهاست که: دنیا را با پاره کردن دین خود میدوزیم. پس نه دینی باقی میماند و نه دوختهای. خوشا به حال بندهای خدا را بر همه چیز برتر بداند، و دنیا را فدای آنچه انتظارش میرود قرار دهد.
نرقع دنیانا بتمزیق دیننا
فلا دیننا یبقی و لا ما نرقع
فطوبی لعبد اثراللّٰه ربّه
و جاد بدنیاه لما یتوقع
برخی گفتهاند: عشیرهی تو معاشران تو هستند. عموی تو کسی است که خیر او عمومیت یابد، قریب تو کسی است که نفع او به تو قریب باشد.
ابن سکین میگوید: شرافت و نجد به پدران بستگی دارد. وقتی میگویند رجل شریف، یعنی پدرانی شریف دارد، ولی حب و کرامت از خود شخص است هرچند پدران شریف نداشتهباشد.
از عربی پرسیدند: لذت دنیا در چیست؟ گفت: شوخی با معشوقه، سخن با دوست، آرزوهایی که روزهایت را سپری کند.
خلیفهای به فقیهی فرمان داد کیسهی درهم را بردارد. فقیه گفت: بند آن را هم بردارم؟ خلیفه گفت: کیسه را جای خود بگذار.
عارفی گوید: کاری ناپسند که تو را ناخشنود نماید بهتر است از کاری پسندیده که موجب عجب تو شود.
نیز گوید: هرکه خود را غبیت کند، آن را تزکیه کردهاست.
از جمله وحی خدا به یکی از پیامبرانش این بود که: خشوع قلبت و خضوع نفست و اشک چشمت را به من ببخش و از من بخواه که من نزدیک هستم و اجابت میکنم.
در دنیا تنها زندگی کن و غمگین باش، چون پرندهای که در بیابان که از آب چشمه نوشد و از برگ درخت میخورد، و چون شب آید، به درختی پناه میآورد در حالی که از پرندگان وحشت دارد و به خدا انس گرفتهاست.
از سخنان امام علی علیه السلام : هرکه ثروت بدون مال و زیادی بدون عشیره میخواهد، از ذلت عصیان به عزت طاعت خدا برگردد.
هرکه بین خود و خدا را اصلاح کند، خدا بین او و بندگانش را اصلاح مینماید.
فرزندانتان را بر عادات خود اجبار نکنید که آنان برای زمان دیگر آفریده شدهاند.
ابواسحاق صابی، همان ابراهیم بن هلال است که در بلاغت و کتابت یکتای زمان خود و
تنهای دوران بود. وی نود سال در خدمت خلفاء بود و کارهای مهمی را بر عهده داشت و دیوان دار نامههابود. او شربت تلخ و شیرین دنیا را چشیده و خیر و شر آن را پوشیده بود.
شاعران عراق او را مدح کردهاند و شهرتش همه جا را فرا گرفته بود.
خلفاء، با حیلههای مختلف سعی کردند تا مسلمان شود، ولی مسلمان نشد. حتی سلطان عزالدوله بختیار، وزارت را مشروط به اسلام به وی عرضه کرد.
صابی با مسلمانان نیک رفتار بود، در ماه رمضان در روزه آنان را یاری میکرد و افطار مینمود. قرآن را حفظ کردهبود و به آسانی از حفظ میخواند. وی در زمان جوانی آنچه به کار پیری میآمد تهیه کردهبود. ابواسحاق بههمین مطلب در قصیدهای که برای صاحب بن عباد سروده بود تصریح میکند و او را با عنوان کافی مخاطب میسازد و از ابر وجود او، باران بخشش میخواهد.
وی در پایان عمر از منصب معزول شد و به زندان افتاد. صاحب بن عباد او را خیلی دوست میداشت و خود را متعهد میدید که برای آزادی او تلاش کند، صابی نیز صاحب را ستایش میکرد.
در حکمة الاشراق آمدهاست: گروهی از مردم در بند از شهرهای شیروان و عدهای از مردم آذربایجان، صورت جنها و شیاطین را دیدهاند. آنان در جایی، جمع زیادی از آنها را مشاهده کردهبودند که توان دفع آنها را نداشتند. این حادثه، یک بار و دو بار اتفاق نیفتادهاست، بلکه هر لحظه ظاهر میشدند و دست مردم هم به آنها نمیرسید.
راه شناخت عرض شهر، این است که نهایت ارتفاع خورشید در نظر گرفته شود و از میل خورشید اگر شمالی است کاسته شود و اگر جنوبی است به آن افزوده شود. حاصل تمام عرض است سپس نود درجه نصف النهار از آن کم شود، عرض شهر بدست میآید.
راه دیگر: نهایت انحطاط ستارهای که همیشه ظاهر است از غایت ارتفاع آن کاسته شود و باقیمانده به غایت انحطاط اضافه و از غایت انحطاط کم شود، باقیمانده عرض شهر است.
راه سادهتر: غایت انحطاط و ارتفاع را جمع کن، نیمی از آن عرض شهر است.
ابوسعید
ما با می و مستی سر تقوا داریم
دنیا طلبیم و میل عقبی داریم
کی دنیا و دین هر دو بهم جمع شوند
اینست که ما نه دین نه دنیا داریم
برخی ادیبان آیه وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مٰا لَبِثُوا غَیْرَ سٰاعَةٍ (1)، را مثال برای تجنیس تام آوردهاند. ابنابیالحدید در کتاب الفلک الدائر میگوید: مراد از هر دو ساعت یکی است و در تجنیس تام باید دو کلمه دارای دو معنا باشد، چون روز قیامت هرچند طولانی است ولی نزد خدا به اندازه ساعت (یک لحظه) است. پس اطلاق ساعت بر روز قیامت مجازی است مانند: رأیت اسداً و زیدٌ اسدٌ که مراد از اولی حیوان و مراد از دومی مرد شجاع است.
برای اینکه جذر اصم بدست آید از این قاعده استفاده میشود. نزدیکترین اعداد به مجذور را از آن کم میکنیم و حاصل را نگه میداریم، سپس جذر همان عدد نزدیک را گرفته و دو برابر کرده و همان باقیمانده را به آن میافزاییم، باقیمانده را به همان حاصل نسبت میدهند و به جذر عدد قریب میافزایند، جذر اصم بدست آید. مثلاً برای پیدا کردن جذر 10، نزدیکترین عدد که 9 است از آن کم میکنیم و حاصل (1) نگه میداریم. سپس جذر 9 را گرفته (و آن را دو برابر کرده و با یک اضافه میکنیم و به همان حاصل نسبت میدهیم و به جذر عدد نزدیک اضافه مینماییم جذر اصم عدد ده، تقریباً 317 خواهد شد.
در ملل و نحل آمدهاست: سقراط شاگرد فیثاغورس بود، وی به ریاضت نفس و تهذیب اخلاق میپرداخت، از مردم کناره میگرفت و به کوه میرفت و در غار سکنی میگزید.
سقراط، حاکمان زمان خود را از شرک و بت پرستی نهی میکرد. مردم جاهل بر او شوریدند و حاکم را بر قتل او برانگیختند. حاکم او را حبس کرد و سم خورانید.
سقراط گوید: خاصترین صفت خدا، صفت حی و قیوم است، چون علم و قدرت و جود و حکمت، ذیل صفت حی قرار دارند، و حیات جامع آنهاست و نیز بقاء و سرمد و دوام، ذیل صفت قیوم هستند و قیمومیت جامع آنهاست.
سقراط اعتقاد دارد که نفس انسانی پیش از بدن خلق شدهاست و با پیدایش بدن برای
1) 1) - روم، 55.
تکمیل آنها به بدن پیوستهاند و وقتی بدن از کار افتد، نفس به وضع خود باز میگردد.
به حاکم وقتی قصد قتل او را داشت گفتند: سقراط در خم است. حاکم جز با شکستن خم به او دست نمییابد. وقتی خمره شکسته شود آب به دریا باز میگردد، این جمله حکایت حرف اوست که با رفتن بدن، نفس به جای خود باز میگردد از جمله حکمتهای سقراط عبارت است از: پشت در خانه دشمن چرت نزن، ترنج را با انار ضرب کن، عقرب را با روزه بکش، اگر میخواهی شاهی کنی گورهخر باش، با سیاه بکار و با سپید درو کن، اگر زنده را بمیرانی با مرگ او زنده شوی.
علیبن ابی رافع گوید: امور مالی امام علی علیه السلام در دست من بود و من کارهای دیوانی را انجام میدادم. از بصره گردنبندی به خزانهی مسلمانان آورده بودند. دختر علی به من پیغام فرستاد دوست دارم آن را به من عاریه دهی تا در روز عید قربان از آن استفاده کنم. من گردنبند را برای سه روز به عنوان عاریه مضمونه برای او فرستادم. امیرالمؤمنین گردنبند را در گردن فرزندش دیده بود و پرسیده بود چگونه بدست وی رسیدهاست؟ وی گفته بود که از علی بن رافع عاریه مضمونه گرفتهام.
امام پی من فرستاد و گفت: ای پسر ابیرافع به بیتالمال مسلمانان خیانت میکنی؟ پناه بر خدا اگر چنین کردهباشم. فرمود: چگونه گردنبند خزانهی مسلمانان را بدون اجازه من عاریه دادهای؟ آن را به محل خود باز گردان و بار دیگر چنین عملی انجام نده. سپس در بارهی فرزندش فرمود: اگر بدون عاریه مضمونه گرفته بودی نخستین زن هاشمی بودی که دستش را بهخاطر دزدی قطع میکردم. وقتی این سخن به گوش فرزندش رسید، دخترش گفت: چه کسی سزاوارتر از من است که از آن گردنبند بهره برد؟ امام فرمود: ای دختر پسر ابوطالب، نفس تو را از حقیقت دور نکند، آیا همهی زنان مهاجر و انصار خود را در روز عید به مانند این گردنبند میآرایند؟ ابنابی رافع گوید: گردنبند را از او گرفتم و به خزانهی مسلمانان بازگرداندم.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: ای مردم، این خانه (دنیا) خانه هلاکت است. منزلگاه استواری نیست. خانه غم است نه عیش، کسیکه به حقیقت آن پی بردهباشد از آسودگی آن شاد نمیباشد و از گرفتاری آن اندوهگین نمیشود. آگاه که خدا دنیا را دار امتحان و آخرت
را دار آسایش قرار داد. و بلای دنیا را سبب ثواب آخرت مقرر کرد و ثواب آخرت را به جای بلای دنیا قرار داد. او دنیا را میگیرد تا عوض آن را بپردازد و بلا میدهد تا پاداش دهد. همانا دنیا به سرعت میرود، به زودی دگرگون میشود، از شیرینی زمان شیردهی بهخاطر تلخی زمان از شیرگیری بر حذر باشید و از لذت آنی آن برای رنج پایان آن دوری کنید. پس در آبادانی خانهای که خدا قصد ویران کردن آن دارد نکوشید، و با خانهای وصلت نکنید که خدا از شما پرهیز از آن را خواستهاست. تا مشمول خشم خدا و مستحق عقوبت او نشوید.
ابن عباس میگوید: از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: گسترش آرزو مقدم بر آمدن مرگ است و معاد میدان اعمال است، اکنون کسانیکه به خاطر اعمال خود، دیگران بر آنها غبطه خورند پیروز هستند. کسانیکه بهخاطر آنچه از دست دادهاند مأیوسند، پشیمانند.
ای مردم طمع، فقراست. یأس از آنچه در دست مردم است ثروت است. قناعت راحتی است. گوشهگیری عبادت است. عمل گنج است. دنیا معدن است و هرچه از آن باقی ماند شبیهتر است به آب نسبت به آب. همه چیز به سرعت نابود میشود. شما در زمان مهلت بسر میبرید و تا پیش از اینکه به خشم گرفتار شوید و پشیمانی فایدهای نبخشد با اخلاص بسیار بکوشید.
علت ایجاد غم، هجوم مکروهاتی است که از بالا بر انسان وارد میشود، علت خشم نیز هجوم چیزهایی است که از پایین بر نفس وارد میگردد. پس غضب حرکت نیروی بیرونی و اندوه حرکت نیروی درونی است. بههمین جهت است که بر اثر غضب، نیروی انتقام در انسان ایجاد میشود. ولی از اندوه ناراحتی روانی حاصل میشود. و بههمین جهت است که اندوه مایه مرگ است ولی غضب چنین نیست.
بیضاوی در تفسیر آیه یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً (1)، میگوید: هرکه میخواهد بداند دشمنترین کیست و قصد دارد آن را بکشد، راه آن کشتن گاو نفس است. او باید نیروی شهوت را که از خوی کودکی خارج و به ناتوانی پیری نرسیده بکشد، باید زمانی دست به
1) 1) - بقره، 63.
چاقو برد که نیروی جوانی دارد و ذلیل دنیا نشده و آلوده دنیا نگشتهباشد...
زمخشری در تفسیر آیه... وَ لَقَدْ فَضَّلْنٰا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلیٰ بَعْضٍ وَ آتَیْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً (1)، میگوید: جمله وَ آتَیْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً دلیل بر فضل پیامبر اسلام و خاتمیت او و خیر بودن امت وی است چرا که در زبور آمدهاست وَ لَقَدْ کَتَبْنٰا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ . (2)با این وصف عطف کردن «وآتینا» بر «و لقد فضلنا» تضعیف میشود چون مراد از بعض تفضیل داده شدن پیامبر اسلام است.
مولوی
ای عزیز مصر در پیمان درست
یوسف مظلوم در زندان تست
در خلاص او یکی خوابی ببین
زود فالله یحب المحسنین
جبریست که اختیار میزاید ازو
ور عکس کنی قضیه میشاید ازو
چه جبر و چه اختیار مختار یکی است
لیکن هر دو اختیار میآید ازو
عبدالرزاق کاشی در تأویل آیه وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحٰابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جٰاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (3)مینویسد: اصحاب قریه، مردم شهر دل و رسولان سه گانه، روح و قلب و عقل است. که در آغاز دو تن سوی مردم فرستاده شدند و چون تناسبی با مردم شهر نداشتند و فاصله نور و ظلمت داشتند، مورد تکذیب قرار گرفتند. ما آنها را به وسیله عقل یاری کردیم، عقل مردم شهر را به همان دعوت کرد که قلب و روح دعوت کردهبود. چون آنان مردم را به ریاضت میخواندند و با خوشیهای آنها مخالفت میکردند، مردم آنان را شوم دانستند و با دواعی طبیعی و خواستههای جسمانی سنگسار کردند و بر آنها چیره شدند. مردی که از آخرین نقطه شهر آمد، عشق بود. وی به راهنمایی شمعون عقل از برترین موضع با سرعت حرکت کرد و همه را به قهر به یکتاپرستی و کمک رسولان فرا خواند. و گفت: چرا خدایی که من را
بوجود آورده ستایش نکنم و چرا شما به سوی او باز نمیگردید.
نام آن مرد حبیب نجار بود که در شهر بتسازی میکرد. و مظاهر صفات را چون از جمال ذات در حجاب بودند، میساخت. او مأمور بود که در بهشت ذات بیاید و بگوید: ای کاش مردم من که از مقام من و حال من در حجاب هستند بدانند چگونه خدا مرا از عبادت بتها و ساختن مظهرها رهایی بخشید و مرا از مکرمین در نهایت تقرب به خدای یکتا قرار داد.
در «ایجاز بیان فی تفسیر القرآن» نوشته ابوالقاسم محمود نیشابوری در تفسیر آیه وَ لاَ اللَّیْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ (1)، آمدهاست: از امام رضا علیه السلام در حضور مأمون از شب و روز سؤال شد که کدام بر دیگری سبقت یافتهاست؟ امام علیه السلام فرمود:روز مقدم بر شب است. چون قرآن میفرماید: وَ لاَ اللَّیْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ ، و به حساب نجومی نیز روز مقدم است چون آفرینش زمانی صورت گرفته که برج سرطان طلوع کرده و با طلوع این برج، ستارگان در شرف خود بوده و خورشید نیز در دهمین درجه طلوع در وسط آسمان بودهاست پس روز مقدم است.
محی الدین عربی در جزء سوم فتوحات مکی گوید: فقهاء اتفاق نظر دارند که دو پا از اعضای وضو هستند. اختلاف در این است باید آن را شست یا مسح کرد و یا مخیر بین آن دو هستیم. ما تخییر را انتخاب کردهایم، و نزد جمعی مسح و شستن اولی است. چون بنابر هر دو قول، مسح عمل به ظاهر قرآن و شستن پیروی از سنت است. سپس به موضوعاتی ادبی اشاره کردهاست. مذهب ما این است که حتی اگر أَرْجُلَکُمْ بخوانیم، از حکم مسح بیرون نمیرود، چون واو به معنای معیت و منصوب میباشد، و لذا مسح از شستن اقوی است.
امام علی علیه السلام میفرماید: به خدا اگر شب هنگام در غل و زنجیر بر خارهای سعدان مرا بکشند؛ برای من بهتر است از اینکه خدا و رسول خدا را در قیامت دیدار کنم، در حالی که به بندهای ستم روا داشتهباشم و یا پاره هیزمی را غصب کردهباشم. چگونه به کسی ستم کنم در حالی که نفس به سرعت رو به نیستی میرود و در دلِ خاک جای میگیرد. به خدا سوگند اگر هفت اقلیم عالم را با آنچه زیر آن است به من دهند تا خدا را در بارهی مورچهای به
1) 1) - یس، 40.
گرفتن پوست جوی از دهان او ستم کنم، هرگز این عمل را انجام ندهم. دنیای شما بسیار سستتر است نزد من از برگ درختی جویده شده در دهان ملخی، علی را با دنیای فانی و لذت بیدوام چکار؟ پناه میبرم به خدا از بدیهای اعمال و زشتی لغزشها.
زیتون کلیم، مردی را در ساحل دریا دید که بهخاطر دنیا محزون و غمگین بود، به وی گفت: ای جوانمرد، چرا غمگینی؟ اگر ثروت زیادی داشتی و بر کشتی نشسته بودی و کشتی تو شکسته میشد و تو مشرف بر قتل میشدی، آیا نهایت آرزوی تو، نجات خودت هرچند به از دست دادن اموالت نبود؟ گفت: آری، زیتون گفت: اگر پادشاه عالم بودی و کسیکه قصد قتل تو را داشت بر تو چیره میشد، آیا آرزوی تو نجات از وی هرچند به رفتن حکومتت نبود؟ گفت: آری، زیتون گفت: تو همان ثروتمند و همان پادشاه هستی. آن مرد با این سخن آرامش یافت.
حکیمی گوید: مرگ، تیرِ در کمان و عمر تو، فاصلهی تیر تا هدف است.
بلیغی گوید: دنیا چون به آدمی روی آورد، کهنه میشود، و چون پشت کند، اظهار تنفر نماید، اگر زیاد شود، از بن فرو میافتد، و اگر بر مراد سوار شود بهرو در افتد و اگر خشنود کند، مضطرب گرداند و اگر حاجت روا کند، هلاک کند و اگر بنوشاند، خفه کند و اگر اکرام کند ملامت نماید و اگر کمک کند، سست شود و اگر حیله کند، مخفی شود و اگر مسامحه کند غضب نماید و اگر سازش کند ضربه زند و اگر وصال یابد، بنشیند و اگر مبالغه کند، بیهوده گوید و اگر بیفزاید، فرار کند و اگر متصل کند، سود نرساند و اگر بالا برد، به زمین زند و اگر حیران شود، محزون کند و اگر بگستراند، به جان میزبان افتد.
یکی از واعظان گوید: فعالیت کنید برای آخرت خود در این روزهایی که چون پرنده در پرواز است. همانا شب و روز در کار تواند تو در آنها کار کن.
جالینوس گوید: سران شیاطین سه چیزند، تردید طبیعی، وسوسههای عمومی، ناموس عادی.
نفیسی در شرح موجز میگوید: دست راست بدن مرطوبتر از دست چپ است. وی به سه دلیل استناد کردهاست:
1- طرف راست از رطوبت خون بوجود آمده.
2- هوا بر آن غالب است.
3- نرمی جوهر در اثر مجاورت با رطوبت زیاد است که از گوشت اطراف بدست آمدهاست.
دلیل سوم قابل تأمل است چرا که استفاده کیفیت توسط قوی از ضعیف معقول نیست، این حرف مانند این است که گفته شود آب در کنار خربزه رطوبت کسب میکند.
نیشابوری در تفسیر آیه وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ... (1)، میگوید: نشانه پذیرش توبه این است که از دوست نامناسب، همنشین بد و زمینی که در آن گناه صورت گرفته دور شود، و به جای آن، دوست مناسب و نیکوکار انتخاب کند، با صالحان هم نشینی داشتهباشد، مکان خوبی برای زندگی برگزیند سپس بسیار پشیمان باشد و اشک بریزد و بر کارهای گذشته تأسف خورد و از حسرت و تأسف بر آنچه از دست دادهاست جدا نشود و خود را مستحق هر گونه عذاب و خشم خدا ببیند.
نفیسی در بحث صداع گوید: درد سر بر اثر میکربی است که در ابتدای دماغ ایجاد میشود، و بر اثر حرکت آن میکرب، سر، درد میکند. علاوه اینکه بوی گندی از بینی به مشام میرسد.
میکرب مزبور از حرارت سر ایجاد شده و پیش از آن از بخار گندیده جدا شدهاست.
البته باید گفت: بخارها پیش از آنکه به صورت میکرب درآیند هم از همهی آن رطوبت جدا میشود و هم از بعض آن.
راغب گوید: قرآن از همهی حکمتهای علمی و عملی برخوردار است خدا میفرماید: وَ کُلَّ
1) 1) - شوری، 25.
شَیْءٍ أَحْصَیْنٰاهُ فِی إِمٰامٍ مُبِینٍ (1)، البته باید پذیرفت این جز برای راسخان در علم آشکار نمیشود. و ما دلیلی در معلومات عقلی و سخنی جز کلام خدا نداریم که خدا کلام خود را بر طبق عادت عرب آوردهاست. نه دقائقی که مورد نظر حکماء و متکلمان است به دو جهت:
اول آنکه خدا میفرماید: ما هیچ رسولی نفرستادیم مگر به زبان قومش وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ ... (2)، دوم آنکه: هرکه میخواهد حجت خود را با وجه دقیقی بیان کند ناتوان است. چون کسیکه مطلب واضحی را به کسیکه همان مطلب را میفهمد، بفهماند از بیان مطالب دقیقتر باز میماند. با اینکه خدا همین معنای دقیق در لابلای کلام خود بیان کردهاست تا عموم را قانع سازد و خواص به آن دقایق پی برند. بههمین جهت است که هر کسی مرتبهی علمی افزونتری داشتهباشد، از حقایق بیشتری بهرهمند میگردد. علاوه اینکه عادت قرآن این است که دلائل خود را به صاحبان علم، صاحبان عقل، متفکرین، متذکرین نسبت میدهد.
خلاصه اینکه قرآن مشتمل بر اصول اولین و آخرین است و خدا در این کتاب برای بندگانش تجلی یافتهاست، قرآن ریسمان مستحکم خدا و ذکر حکیم و صراط مستقیم است، کتابی است که شبهات و اوهام را از دانشمندان زدودهاست البته جز آنانکه دلشان بینا است، کسی به آن آگاه نیست و جز دستان پاک کسی توان چیدن میوهی آن را ندارد، و جز نفسهای پاکیزه کسی از منافع شفای آن برخوردار نمیشود، که قرآن کتابی کریم است و جز طاهران به آن نرسند إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (3)
روزی پیامبر بر شتر عضبای خود خطابهای ایراد کرد و فرمود: ای مردم مثل این است که مرگ بر غیر ما نوشته شدهاست و فرمان حق از آن غیر ماست. مثل این است که مردگانی که تشیع میکنیم به سفری رفتهاند که بزودی به سوی ما باز میگردند، ارثیه آنها را میخوریم گویی که ما پس از آنها جاودان هستیم، هر موعظهای را فراموش کردهایم و از هر بلایی خود را ایمن میانگاریم!
خوشا به حال کسیکه آنچه بدست میآورد در غیر معصیت مصرف کند، با فقیهان و حکیمان نشست و برخاست داشتهباشد، و از انسانهای پست و شرور بدور باشد.
خوشا به حال کسیکه نفس خود را خوار، خلق خویش را نیک و باطن خود را اصلاح کند و شر خویش را از مردم باز دارد.
خوشا به حال کسیکه اضافی اموال خود را انفاق نماید و از اضافی سخن امساک ورزد، سنت او را برقرار و بدعت او را فریب ندهد.
طولانی کردن سخن با دوستان و شنیدن کلام آنان ستوده شدهاست، علاوه اینکه نزدیکی به دوست، زبان را باز و نشاط دل ایجاد میکند. بر همین اساس است که موسی علیه السلام در پاسخ پرسش خدا که فرمود: چیست در دست تو؟ گفت: این عصا است، بر آن تکیه کنم، گوسفندان به چرا برم و...
برخی میپرسند سادهاست سخن گفتن بنده با خدا در هر حالی، چنانکه در دعا آمده و خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است. اما عکس آن، یعنی سخن گفتن خدا با بنده ویژگی خاص است که جز اوصیاء برجسته به آن راه نیابند، با این توضیح سزاوار بود که موسی کمتر میگفت و اختصار را رعایت میکرد و ساکت میماند تا فیض شنیدن را بار دیگر مییافت، که آن بزرگترین دو لذت است.
در پاسخ این پرسش باید گفت: سخن حضرت موسی علیه السلام در آن وقت، پاسخی همیشگی نیست، وی پاسخ پرسش خدای متعال دادهاست، گفتگوی او با خدا مانند گفتگوی ندیم با سلطان است و با سخن گفتن کسیکه بیرون از بساط پادشاه است، فرق میکند این برای هر کسی ممکن است. علاوه اینکه موسی یقین نداشت اگر به اختصار میگذراند، بار دیگر توفیق تکلم با خدا مییافت بههمین خاطر بود که در نهایت گفت کارهای دیگری با این
عصا دارم. او امیدوار بود که از آن کارها بپرسد.
مضافاً بر آنچه گفته شد ممکن است گفته شود که موسی میدانست که خدا برای رفع وحشت او با وی سخن میگوید و لذا خود را در موقعیتی قرار داد که بگوید اضطراب وی از بین رفتهاست. نیز ممکن است علت پرسش این باشد که موسی بفهمد آنچه در دست دارد عصا است مانند کیمیاگری که مس را تبدیل به طلا میکند. به او میگویند این چیست، میگوید مس است تا اهمیت طلا شدنش را بفهماند، موسی نیز خواص عصا را برشمرد تا تأکید بر عصا بودنش کند لذا بسط کلام موسی تنها برای لذت بردن از سخن گفتن با خدا نیست.
عربی بیابانی از خالد بن ولید کمک خواست و اصرار نمود، خالد گفت: کیسهای زر به او دهید تا در فلان مادرش بگذارد اعرابی گفت: بدرهای دیگر بدهید تا در مقعد او بگذارم تا بیکار نماند. خالد خندید و بدرهای دیگر به او داد.
در شرح نهجالبلاغه، کمال الدین ابنمیثم آمدهاست: اگر بگویی: چگونه انسان از حد خود تجاوز میکند و به تفسیر قرآن اقدام مینماید در حالی که پیامبر فرمودهاست: هرکه به رأی خودش قرآن را تفسیر کند جایگاهش آتش است و البته نهی زیادی از این عمل وارد شدهاست. در جواب گویم: اول اینکه: این حدیث، معارض احادیث دیگر پیامبر است که میفرماید: قرآن ظاهر و باطن و نیز حد و مطلع دارد، امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز میفرماید:...
مگر بندهای که از حقایق قرآن چیزی به او داده شدهباشد. اگر مراد امام چیزی جز ترجمه لفظ به لفظ نباشد فائده این مهم کجا آشکار میشود.
ثانیاً: اگر مراد از تفسیر، ترجمه تحتلفظی باشد، میباید منقول از رسول خدا باشد و این در همهی قرآن امکانپذیر نیست و بنابراین آراء ابنعباس و ابنمسعود و غیر اینها تفسیر به رأی شمرده میشوند و نباید مورد توجه قرار گیرند.
ثالثاً: صحابه و مفسران در تفسیر برخی آیات قرآن اختلاف دارند و گاهی اقوال مختلف در یک مورد قابل جمع نیستند. قطعاً این نظریات متضاد همه از رسول خدا شنیده نشدهاند.
رابعاً: پیامبر خدا ابنعباس را چنین دعا کرد: خدایا فهم دین و علم تأویل به او عطا کن.
اگر تأویل مثل تنزیل نقلی میبود، دعا برای ابنعباس چه مفهومی داشت؟
پنجم: در آیه شریفه لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ (1)، استنباط دانشمندان به غیر از منقولات، معتبر شمرده شدهاست. با این توضیحات باید نهی از تفسیر به رأی به دو وجه ذیل حمل شود.
1- آدمی نظریهای دارد و طبعاً به سوی همان نظریه متمایل است. حال او قرآن را مطابق نظر خود تفسیر کند به طوری که اگر آن میل باطنی نبود این تفسیر هم شکل نمیگرفت، چه از آن رأی قصد صحیحی داشتهباشد و به نتیجهای درست ختم شود یا نه. مثلاً کسیکه در پی اصلاح دلهای تیره است میگوید: مراد از فرعون در آیه اِذْهَبْ إِلیٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغیٰ (2)، قلب قساوت پیشه است. کاری که برخی واعظان برای ترغیب مستمعین انجام میدهند و کاری ممنوع است.
2- به ظاهر الفاظ عربی قرآن اکتفا کند و به روایات و دقت در الفاظ غریب و نیز اختصار و حذف و اضمار و تقدیم و تأخیر قرآن دقت ننماید. کسیکه به صرف دانستن عربی به برداشت از قرآن بپردازد، اشتباهاتش بسیار شود، و داخل کسانی خواهد شد که قرآن را تفسیر به رأی میکنند. مثلاً در آیه ...وَ آتَیْنٰا ثَمُودَ النّٰاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهٰا... (3)، کسی که فقط به عربی آشنا است در مییابد که شتر بینا بودهاست نه کور. در حالی که مراد نشانه بینا کننده برای قوم ثمود بودهاست، که مانع ستمگری آنان میشدهاست.
یکی از خلفا گوید: من از فلانی با اینکه خطایی نکرده متنفر هستم. یکی از حاضران گفت:
به او اکرام کن تا او را دوست داشتهباشی. خلیفه پسندید و به او اکرام کرد، چیزی نگذشته بود که از جمله خواص خلیفه گشت.
کسی از جنید نسبش پرسید، گفت: من خواهر زادهی فلانی هستم، عربی شنید و گفت:
همه از نسب طولی میگویند و این از نسب عرضی.
واثق به احمد بن ابی داود گفت: فلانی در بارهی تو چنین و چنان گفت: احمد گفت: خدا را سپاس که او را به دروغ گفتن در باره من نیازمند کرد و من را از راست گفتن در بارهی وی پرهیز داد.
کسی زاهدی را ستایش کرد. زاهد گفت: ای مرد! اگر آنچه را من از خود میدانم، میدانستی، مرا دشمن میداشتی.
شاعری گفته: وقتی پروردگارم از باطن من آگاه است، نزد من مردم از او بزرگتر و آگاهتر نیستند.
اذا کان ربّی عالما بسریرتی
فما الناس فی عینی باعظم من ربّی
حاجب بن زراره نزد انوشیروان آمد و اجازه ورود خواست، انوشیروان به مباشر خود گفت از او بپرس کیستی، حاجب گفت: مردی از عرب هستم. وقتی به حضور انوشیروان رسید از او پرسید کیستی؟ حاجب گفت: بزرگ عرب هستم. انوشیروان گفت: مگر نگفتی مردی از عربم؟ حاجب گفت: قبلاً بودم ولی اکنون که پادشاه با سخن گفتن به من اکرام کرده بزرگ عرب هستم. انوشیروان به او جایزه داد.
معاویه خطبهای مهم ایراد کرد و گفت: ای مردم آیا در این خطبه نقصی دیدید؟ کسی برخاست و گفت: آری، پر از نقص چون نخالههای الک بود، معاویه گفت: چه بود؟ پاسخ داد عجب و غرور تو و ستایش خطبه.
در امثال العرب آمدهاست: بزغالهای بر بلندی به گرگی که در حال گذر بود دشنام داد.
گرگ گفت: تو به من دشنام نمیگویی، مکان بلندی که در آن قرار گرفتهای به من دشنام میدهد.
حکیمی گوید: از آنان نباش که خار در چشم برادرش میبیند و شاخه درخت در حلق
خودش را نمینگرد.
نیز گوید: وقتی کسی را دیدی که مردم را غیبت میکند، بکوش که تو را نشناسد، چون بدبختترین مردم کسی است که خودش را به او بشناساند.
حکیمی گوید: دنیا گِرد است و بر سه محور میگردد، درهم و دینار و قرص نان.
فردی به مردی که به او اکرام کردهبود گفت: خدا تمام دشمنانت جز خودت را ذلیل کند، و نعمتش را به تو بدهد نه اینکه عاریه نزد تو بگذارد، و تو را از طغیان ثروت و ذلت فقر نجات دهد، تو را برای آنچه که تو را برای آن خلق کردهاست آسوده بگذارد، و تو را به آنچه بر عهده گرفتهاست مشغول نسازد.
مسلمانی در ماه رمضان کباب میخورد. یهودی سر رسید و با او شروع به خوردن کرد.
مسلمان گفت: ذبیحه من بر یهودی حرام است. یهودی گفت: من در یهود مانند تو در اسلام هستم.
سالم بن قتیبه اجازه خواست دست مهدی عباسی را ببوسد. مهدی گفت: من دستم را از دیگران نگه میدارم و تو را از دستم نگه میدارم.
مردی کسی را به منزل دعوت کرد و گفت: نان و نمکی با هم میخوریم. مهمان گمان کرد تعارف است و کنایه از طعامی لذیذ میباشد. وقتی وارد منزل شد و سفره پهن شد جز نان و نمک ندید، وقتی هر دو مشغول طعام بودند، فقیری سر رسید، صاحب منزل هرچه خواست دورش کند نرفت در نهایت گفت: برو و الا تو را میزنم و سرت را میشکنم. مهمان به فقیر گفت: ای مرد برو اگر میدانستی صداقت وعده عذابش، چنانچه من صداقت وعده خیرش را دیدم، مزاحم او نمیشدی.
فرزدق در حضور سلیمان بن عبدالملک شعری سرود و در ضمن آن گفت: زنان کنار من
میخوابیدند و من بند از مهر برمیداشتم.
سلیمان گفت: در حضور من اقرار به زنا کردی باید حد بر تو جاری شود، فرزدق گفت:
قرآن حد را از من برداشتهاست. سلیمان پرسید کجا؟ فرزدق این آیه را خواند که شاعران میگویند آنچه انجام نمیدهند. وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ مٰا لاٰ یَفْعَلُونَ. (1)
صفی نیز از همین قصه استفاده کرده و میگوید: ما شاعران کسانی هستیم که قرآن به عفت نفس ما و فسق زبانمان خبر دادهاست.
نحن الذین اتی الکتاب مخبراً
بعفاف انفسنا و فسق الالسن
پادشاه هند به هارون الرشید نامهای تهدیدآمیز نوشت. هارون پاسخ داد: پاسخ تو آن است که میبینی نه آنچه که میخوانی.
گویند
سر برآور که وقت بیگه شد
تو بخوابی و کاروان بگذشت
قاسم بیک حالتی
دلدار اگر بدام خویشم فکند
وز نو نمکی بر دل ریشم فکند
ترسم بغلطد ربودهباشد دل را
بیند که همان دلست پیشم فکند
بر روی دلم نواخت یک زمزمه عشق
زان زمزمهام ز پای تا سر همه عشق
حقا که بعدها نیایم بیرون
از عهده حق گذاری یکدمه عشق
ای تازه گل به ناز پروردهی من
وی آفت جان بر لب آوردهی من
خواهم که تو را خدای رحمی بدهد
تا بگذری از گناه ناکردهی من
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سرگشتهی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچهی کودکان کویم کردی
در کوی خودت مسکن و مأوی دادی
در بزم وصال خود مرا جا دادی
القصه بصد کرشمه و ناز مرا
عاشق کردی و سر بصحرا دادی
1) 1) - شعراء، 226.
سعدی
حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق
چنان شدهاست که فرمان حاکم معزول
حکیمی گوید: بخشش پادشاهان از برای شرف است نه علف.
نیز گوید: به سردی زیر سایه رفتن با وجود گرمی اندوه و غصه توجه نکن.
هشام به یکی از عابدان شام گفت: مرا موعظه کن، عابد گفت: وای بر کم فروشان، این برای کسی است که از وزنه بدزدد، گمان تو در بارهی کسیکه تمام وزن و کیل را در اختیار گیرد چگونه است، هشام گریست.
شعبی بر عبدالملک وارد شد و نزد او لیلی اخیلیه بود، عبدالملک گفت: این زنی است که کسی در حاضرجوابی بر او چیره نشدهاست. شعبی گفت: چون مردم او انسانها را به نام خوانند نه کنیه. لیلی گفت: چرا تو مرا به کنیه نمیخوانی؟ شعبی گفت: اگر چنین کنم بر من غسل واجب شود، لیلی خجل شد (مراد شعبی از کنیه مقاربت بود).
ثمامه به دارالامارهی مأمون رفت و روح بن عباده آنجا بود. روح گفت: معتزله احمق هستند، چون گمان میکنند توبه بهدست آنهاست و آنان هر وقت بخواهند میتوانند توبه کنند، با این وصف دعا میکنند و از خدا میخواهند آنها را ببخشد، با اینکه توبه دست خودشان است، خواستن چه معنا دارد، این احمقی است.
ثمامه گفت: آیا غیر این است که تو توبه را از خدا میدانی و با این وصف چگونه خدا از مردم میخواهد توبه کنند چگونه خدا از بندگان چیزی میخواهد که در دست آنها نیست و راهی برای رسیدن به آن ندارند. این پرسش را پاسخ ده تا پرسش تو را پاسخ دهم.
محمد بن شبیب غلام نظام میگوید: الاغم را رهاکردم و وارد دارالامارهی بصره شدم.
بچهای آمد و با آن بازی میکرد. گفتم: رهایش کن. گفت: آن را برای تو نگه میدارم. دوست ندارم نگهداریش کنی. گفت: گم میشود. گفتم: اشکال ندارد گم شود، گفت: اگر اشکال
ندارد، آن را به من ببخش، پاسخی نداشتم.
حکیمی گوید: انسان کریم، دلی قوی دارد (شجاع القلب است) و انسان بخیل، چهرهای پررو دارد (شجاع الوجه است).
نیز گوید: گم شده را جستجو نکن تا آنچه هست گم نشود.
کسی به فرزدق گفت: از کی سابقه زنا داری، پاسخ داد از زمانی که مادرت تمایل داشت.
به عاشقی گفتند: اگر دعایی از تو اجابت میشد چه میخواستی؟ میخواهم بین من و محبوب عشقی ایجاد شود که قلب ما را در نهان و آشکار در برگیرد.
سلطان در پی اقلیدس حکیم فرستاد. اقلیدس نرفت و گفت: همان چیزی که تو را مانع شده نزد منآیی مرا مانع شده نزد تو آیم.
کسی به یوسف گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: آیا من از غیر محبت بلا دیدهام؟ پدرم مرا دوست داشت در چاه افتادم و برده گشتم، زن عزیز مرا دوست داشت و سالها مرا به زندان انداخت.
حکیمی گوید: سه چیز را کم نشمار، پادشاه، عالم، دوست. هرکه سلطان را کوچک شمارد دنیایش برود، و هرکه عالم را کوچک شمارد، دینش برود، هرکه دوستش را کوچک شمارد، جوانمردیش برود.
گویم
در بزم تو ای شمع منم زار و اسیر
در کشتن من هیچ نداری تقصیر
با غیر سخن کنی که از رشک بسوز
سویم نکنی نگه که از غصه بمیر
رویت که زباده لاله میروید ازو
وز تاب شراب ژاله میروید ازو
دستی که پیالهای ز دست تو گرفت
گر خاک شود پیاله میروید ازو
جانی دگر نماند که سوزم زدیدنت
رخساره در نقاب ز بهر چه میکنی
بی حجابانه درآ از در کاشانه ما
که کسی نیست بجز درد تو در خانه ما
در کتاب مدهش در حوادث سال 241 آمدهاست: در این سال در شرق و غرب عالم همانند ملخ ستاره باران شد. در سال 242 در سویدا از نواحی مصر، سنگباران شد. وزن یکی از سنگها ده رطل بود، در همان سال ری، گرگان، طبرستان، نیشابور، اصفهان، قم، کاشان و دامغان در آن واحد زلزله آمد در دامغان بیست و پنج هزار تن کشته شدند. کوهها متلاشی و برخی به هم نزدیک شدند، کوهی در یمن در کنار مزارع گروهی از مردم نزدیک مزارع گروه دیگر رفت. در این سال مرغ سفیدی در حلب روزی چهل بار صیحه زد کهای مردم از خدا بترسید سپس پرواز کرد و روز بعد آمد و باز چنین کرد و پس از آن دیده نشد.
در آن سال مردی در اطراف اهواز از دنیا رفت، پرندهای بر جنازهاش افتاد و به فارسی صدا میزد: خدا این میت و هرکه در تشیع او حاضر شده بخشید.
پسر احنف به کنیز پدرش گفت: ای بدکاره! کنیز گفت: اگر بدکاره نبودم چون تو نمیزائیدم.
وقتی جالینوس از دنیا رفت، کاغذی در جیب او یافتند که در آن نوشته شده بود، هرچه خوردی از آن جسم تو و هرچه صدقه دادی از آن روح تو و هرچه بجا گذاشتی از آن دیگران است.
نیکوکار زنده است هرچند بمیرد، بدکار مرده است، هرچند در دنیا زنده بماند، قناعت ابزار آسایش و مدیریت موجب افزایش اندک است، چیزی برای فرزند آدم سودمندتر از توکل به خدای سبحان نیست.
حکیمی گوید: صبر بر دو قسم است، صبر بر آنچه که ناپسند شمرده میشود و صبر بر آنچه که دوست داری، و صبر دوم بر نفس سختتر است.
در یک کتاب خطی قدیمی دیدم که محبت سرّ روحانی است و از عالم غیب بر عالم قلب
سقوط میکند و بههمین خاطر هوی (سقوط) نامیده شدهاست. حب را حب گفتهاند چون به حبةالقلب که منبع زندگی است میرسد. وقتی محبت به حبةالقلب برسد در تمام اجزاء بدن نفوذ میکند و در اجزاء محبوب نمایان میشود چنانچه از حلاج حکایت شده که هیچ عضو و مفصلی از من جدا نشد مگر اینکه در آن یادی از شما بود.
جامی
شنیدستم که روزی کرد لیلی
بقصد فصد سوی نیش میلی
چو زد لیلی بحی نیش از پی خون
بهامون رفت خون از دست مجنون
گفته شده روزی زلیخا رگ خود زد، خونش بر زمین ریخت و نقش یوسف، یوسف شد.
زمخشری میگوید: از چیزی تعجب نکن که عجایب دریای محبت بسیار است.
مؤذن اذان میگفت. شبلی گفت: غفلت بسیار و دعوت مکرر است.
مردی شیفتهی دخترکی شده بود و از دنیا و دین بهخاطر او گذشته بود، حکیمی به وی گفت: آیا شک داری که روزی از او جدا میشوی؟ عاشق گفت: خیر. حکیم گفت: تلخی جدایی آن روز را امروز بچش و بهره ببر بین این دو روز را، خوف منتظر و سختی معالجه آن پس از استحکام و شدت الفت.
ابن جنید بر مردی رسید که لبانش حرکت میکرد. گفت: به چه مشغول هستی ای مرد؟ گفت به یاد خدا، ابنجنید گفت: تو از خدا به ذکر او مشغول شدهای.
دخترکی بادیه نشین در عرفات دعا میکرد که: چقدر راه تنگ است بر کسیکه تو راهنمای او نباشی و وحشتناک است بر کسیکه تو مونس او نباشی.
اردشیر ساختمانی بیسابقه را بنا کرد. به حکیمی گفت: آیا عیبی در آن میبینی؟ حکیم گفت: مانند آن ندیدهام ولی یک عیب در آن هست. پرسید چیست؟ حکیم گفت: بناچار
باید از آن بروی و به آن باز نگردی اردشیر گریست.
در کتاب ریاض النعیم از ابراهیم بن نفطویه نحوی آمدهاست: بر محمد بن داود اصفهانی در بیماری که به همان علت از دنیا رفت، وارد شدم. گفتم: خود را چگونه مییابی؟ گفت:
علاقه به کسیکه میدانم آن کس مرا به این روز انداختهاست. گفتم: با آنکه میتوانی به او برسی چه مانع تو شد؟ گفت: لذت بر دو گونه است، نگاه جایز و حرام، نگاه جایز مرا به این روز انداخته، ولی نگاه حرام مرا از آن منع کرده آنچه از ابنعباس از پیامبر خدا نقل شدهاست که فرمود: هرکه عاشق شود و کتمان کند و عفت به خرج دهد، خدا او را ببخشد و داخل بهشتش کند.
سپس اشعاری خواند وقتی به این رسید که اگر عیب رخسار او از گونه من است، عیب چشمها از سوی پلکهااست.
ان یکن عیب خده من عذاری
فعیوب العیون شعرالجفون
به او گفتم: شما در فقه قیاس را نفی میکنی در شعر به آن میپردازی؟
گفت: غلبهی خواسته و مالکیت نفس مرا به آن سو بردهاست. وی در همان شب از دنیا رفت.
وقتی جعفر برمکی کشته شد، ابونواس گفت: به خدا کرم، جود، فضل و ادب از دنیا رفت.
به او گفته شد: تو نبودی که در زمان حیاتش او را به شعر هجو میکردی؟ گفت: آن بهخاطر شقاوت و هوای نفسم بود. چگونه در دنیا مانند او در جود و ادب باشد؟ وقتی شعری در هجو و نکوهش او سروده بودم، بیست هزار درهم برایم فرستاد و گفت: لباست را با آن بشوی.
مردی به احمدبن خالد وزیر گفت: خدا به تو صفتی داده که به پیامبرش ندادهاست! گفت:
ای احمق این مگر میشود؟ گفت: خدا به پیامبرش میفرماید: اگر خشن و تند بودی کسی در اطراف تو نبود، و تو با اینکه خشن و تند هستی ولی ما از اطراف تو پراکنده نشدهایم.
شیخ در شفا گوید: بخشی از معاد، معاد جسمانی است که راهی برای اثبات آن در فلسفه نیست و باید به شریعت رجوع کرد. بطوری شریعت حقه سید و مولای ما محمد صلی الله علیه و آله در باره
آن بحث کرده و شقاوت و سعادت بر بدن را در قیامت بیان کردهاست. رغبت حکماء الهی به سعادت ابدی است و از این سعادت بدنی اعراض جستهاند.
یکی از فضلا میگوید: همهی لذّات دنیا رفتند، و چیزی جز خارش جرب و سقوط در چاه نماندهاست.
به ظریفی گفتند: چقدر اسب ترکی تو شوخ است؟ گفت: چون دست او در دست ماست.
سنگی به مردی یک چشم زدند، از قضا به چشم سالم او خورد و آن را معیوب کرد، اعور هر دودست بر چشم گذاشت و گفت: خدا را شکر که روز ما تبدیل به شب شد.
ابوالعیناء به ملاقات امیر رفت. امیر او را نپذیرفت و به او نوشت: از دیدار تو ممنوع بودم و با این نامه پوزش میخواهم.
جامی
کرد پیری، عمر او هشتاد سال
از حکیمی حال ضعف خود سؤال
گفت دندانم ز خوردن گشته سست
ناید از وی شغل خاییدن درست
منتی باشد ز تو بر جان من
گر بری این سستی از دندان من
گفت با او پیر دانشور حکیم
کای دلت از محنت پیری دو نیم
چاره ضعف از پس هشتاد سال
جز جوانی نیست وین باشد محال
رشته دندان تو گردد قوی
گر از این هشتاد، چل واپس شوی
لیک چون واپس شدن مقدور نیست
گر باین سستی بسازی دور نیست
چون اجل از تن جدایی بخشدت
از همه سستی رهایی بخشدت
از دیوان منسوب به امام علی علیه السلام است که نمیدانی روزگار جز شب و روزی نیست که از شنبهی جدید به شنبهی آینده مبدل میشود؟ پس از لباس نو که کهنه شود کم کن و از جمعی که متفرق شوند دور شو.
المتر ان الدهر یوم و لیله
یکران من سبت جدید الی سبت
فقل الجدید الثوب لابد من بلی
و قل لاجتماع الشمل لابد من شبث
بود که بیند و رحمی نماید ای همدم
ز گریه پاک مکن چشم خونفشان مرا
جامی
ای به پهلوی تو دل در پردهای
سر از این پرده برون ناوردهای
یکدم از پردهی غفلت بدر آی
باشد این راز شود پرده گشای
نیست این پیکر مخروطی دل
بلکه هست این قفس طوطی دل
گر تو طوطی ز قفس نشناسی
بخدا ناس نئی نسناسی
دل شه خرگهیست این خرگاه
نام خرگه ننهد کس بر شاه
شه دگر باشد و خرگاه دگر
ترک خرگه کن و بر شاه نگر
غنچه دل چو شکفتن گیرد
در وی آفاق نهفتن گیرد
عالم و عالمیان در وی گم
همچو یک قطره ایم در قلزم
تن بجان زنده و جان زنده بدل
نیست هر جانور او زنده بدل
زنده بودن بدل از محرمیست
این هنر خاصیت آدمی است
اینکه در پهلوی چپ میبینی
به اگر پهلو از او در چینی
راستی جوی که در پهلویش
دل و جان زنده شود از بویش
دل شود زنده ز بی خویشتنی
نه ز پر مکری و بسیار فنی
به اگر حاصل خود را سوزی
که بهتحصیل چراغ افروزی
بهچراغی چو شوی روی براه
که کند دود ویت خانه سیاه
ابوالعیناء گوید: روزی به دیدار عبدالرحمن بن خاقان رفتم. چشمم به کودکی افتاد، چقدر دوست داشتم فرزندی مانند این داشتهباشم. کودک گفت: این بهدست خود توست.
گفتم: چگونه؟ گفت: پدرم را نزد همسرت بفرست تا چون من برای تو به دنیا آورد.
کسی به ابنعمر گفت: مختار گمان میکرد به او وحی میرسد، ابنعمر گفت: راست گفته، خدا فرمودهاست: شیاطین به اولیاء خود وحی میفرستند.
در یکی از کتابهای قابل اعتماد یافتم که معن بن زائده در حال شکار بود. تشنه شد و از
قضا با غلامانش آب نبود، در این حال دو دختر از قبایل اطراف که بر گردن هر کدام مشک آبی بود در حال عبور بودند. معن از آنها آب گرفت و به غلامانش گفت: پولی همراه دارید به این دو دختر دهیم. گفتند: نه. معن به هر کدام ده تیر پیکان که سر آنها از طلا بود داد. دو دختر با هم گفتند: از وضع او پیداست که معن بن زائدهاست، بهتر است هر کدام در باره او شعری بسراییم.
یکی گفت: این تیرهاکه پیکانشان طلا است و از جود و کرم انداخته میشود دوای بیمار و کفن دشمن است.
یرکب فی السهام نصال تبر
و یرمیها العدی کرما و جوداً
فللمرضی علاج من جراح
واکفان لمن سکن اللحودا
دیگری گفت: این جنگجو که از زیادی بخشش جهان را به خود متوجه کرده، پیکان تیر خود را طلا قرار داده تا از بخشش به دشمن هم خود داری نکردهباشد.
و محارب من فرط جود بنانه
عمت مکارمه الاقارب والعدا
صیغت نصال مهامه عن عسجد
کیلا یعوّقه القتال عن الندی
از حکیم بن ظریف پرسیدند ممکن است انسان نود و پنج ساله صاحب فرزند شود، گفت بلی اگر در بین همسایگانش بیست و پنج ساله باشد.
در کشف الغمه از امام علی علیه السلام آمدهاست که: روزی در مدینه گرسنه بودم. در پی کاری به منطقه عوالی رفتم زنی را دیدم که کلوخها را جمع کرده و میخواهد گل کند. تصور کردم به آب نیاز دارد، پیش رفتم و با او قرار گذاشتم که هر دلو آبی که میآورم یک دانه خرما به من بدهد، شانزده دلو آب آوردم دستانم تاول زد. کلوخها گل شد و من نزد زن رفتم او شانزده خرما در دست من گذاشت، خرماها را آوردم به حضور پیامبر، و با هم آنها را خوردیم.
گفته شده که راز حقیقت قابل بازگویی نیست به دو توجیه، اول اینکه: مخالف نظر علماء اسلام است و نمیتوان آن را بیان کرد. امام زینالعابدین در همین باره میفرماید: گوهر دانش در من وجود دارد که اگر آن را آشکار سازم بت پرست معرفی میشوم و برخی خون مرا حلال میدانند و عمل زشت خود را نیک میشمارند.
توجیه دوم اینکه: عبارت از ادای حقیقت نارسا است و توان بیان حقیقت را ندارد. هر عبارتی که از جهتی حقیقت را به ذهن نزدیک سازد، از جهاتی آن را دور مینماید.
از همین جا آشکار میشود که حرف برخی که گفتهاند: افشاء سر ربوبی کفر است. نیز دو توجیه دارد، توجیه اول این است که مراد از کفر، مخالفت با اسلام است. و مطابق توجیه دوم، برابر کفر، اظهار است. چون کفر در لغت به معنای پوشاندن است. لذا معنای جمله این است که هرچه در کشف حقیقت گفته شود، موجب اختفاء بیشتر آن میگردد.
نظامی
کسی کو آدمی را کرد بنیاد
کجا گنجد به وهم آدمیزاد
نه دانا زان خبر دارد نه اوباش
که فکر هر دو کون آمد چو خفاش
تو شوخی بین که ادراک اندرین راه
نظر میافکند با چشم کوتاه
جامی
حرف الهی چو برآرد علم
زهره قلم را که نگردد قلم
معرفت ار جوید ازین پرده یار
شحنه غیرت کندش سنگسار
ور کند اندیشه برین دو ستیز
دست سیاست زندش تیغ تیز
حرف کمالش ز خط کبریا
مهر زده بر دهن انبیاء
با صفتش پرده نشینندهتر
کورتر آن چشم که بینندهتر
مولوی
گفت لیلا را خلیفه، کان تویی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش، چون تو مجنون نیستی
امیر حسین دهلوی
مرد نهای گر همه دلخون نهای
لاف محبت چه زنی چون نهای
با تو چه ضایع کنم افسون عشق
مرده دلی قابل افسون نهای
بوالهوسی گفت به لیلی بطنز
رو که چنین قابل و موزون نهای
لیلی از این حال بخندید و گفت
با تو چه گویم که تو مجنون نهای
ای حسن احوال تو دیگر شدهاست
آنچه تو اول بدی اکنون نهای
شاعر عجم
آنها که ربودهی الستند
از عهد الست باز مستند
تا شربت بیخودی چشیدند
از بیم و امید باز رستند
چالاک شدند پس بیک گام
از جوی حدوث باز جستند
اندر طلب مقام اصلی
دل در ازل و ابد نبستند
فانی ز خود و بدوست باقی
این طرفه که نیستند و هستند
این طایفهاند اهل توحید
باقی همه خویشتن پرستند
صاحب بن عباد گفتهاست: در روزگار تو کسیکه امید دوستی او را داشتهباشی نیست تا اگر زمانه ستم کرد به تو وفا کند، پس تنها بزی و به سوی کسی نرو. این اندرز من است و کافی است.
مافی زمانک من ترجو مودته
و لا صدیق اذا جارالزمان وفی
فعش وحیداً و لا ترکن الی احد
ها قد نصحتک فیما قلته و کفی
نظامی
اگر بودی فلک را اختیاری
گرفتی یک زمان یک جا قراری
زما صد بار سرگردانتر است او
زما در کار خود حیران تراست او
ابن سینا
یک یک هنرم بین و گنه ده ده بخش
جرم من خسته حسبة للة بخش
از باد فنا آتش کین بر مفروز
ما را بسر خاک رسول اللّٰه بخش
علت اینکه روزهای آخر زمستان را بردالعجوز گویند این است که: عجوزی آیندهنگر در عرب از آمدن سرما خبر میداد. مردم حرف او را نمیپذیرفتند. سرما سر رسید و زراعت آنها نابود شد. بههمین خاطر آن سرما را بردالعجوز و آن روزها را ایام العجوز نامیدند. زمخشری در ربیع الابرار مینویسد: آن روزها روزهای آخر سرما است. و عجز یعنی دنباله، گفته شدهاست عجوزی از فرزندانش خواست او را شوهر دهند. فرزندان گفتند اگر شوهر میخواهی باید هفت شب در زیر سرما برهنه به سر بری، او پذیرفت و پس از تحمل هفت شب سرما از دنیا رفت.
کسانی که صاحب نفس و باطن هستند میتوانند در اجرام زمینی و آسمانی تصرف کنند
و در آنها تغییرات کلی ایجاد کنند، چنانچه حضرت ابراهیم علیه السلام در آتش نمرود تصرف کرد، یٰا نٰارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ (1)و موسی علیه السلام در آب و زمین تصرف کرد و اوحینا الی موسی إذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاک الحجر فانبجست ، (فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصٰاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ ) مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً (2)و سلیمان در هوا تصرف کرد وَ لِسُلَیْمٰانَ الرِّیحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ (3)و داود علیه السلام در معدن تصرف کرد ...وَ أَلَنّٰا لَهُ الْحَدِیدَ (4)و مریم در گیاه تصرف کرد وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ... (5)و عیسی علیه السلام در حیوان تصرف کرد کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ (6)و پیامبر اسلام در آنچه در آسمان است، تصرف کرد اِقْتَرَبَتِ السّٰاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ (7)
از امام صادق علیه السلام پرسیده شد که چرا مردم در ایام قحطی چون حیوانات وحشی به هم حمله میکنند؟ فرمود: چون آنان زمین را آباد کردند. وقتی در زمین قحطی شود آنها نیز قحطی زده میشوند و چون زمین آباد میشود، آنان نیز آباد میشوند.
در ربیع الابرار ضمن بیان عجائب بغداد آمدهاست: با اینکه بغداد محل حکومت خلفاء عباسی بود ولی هیچکدام از آنها در بغداد از دنیا نرفتند.
در این کتاب آمدهاست مردی به خانه کسی رفت. تمام روز در خانه او بود، و صاحب خانه را به تنگ آورد. شب شد و صاحب خانه چراغی نیاورد. مهمان گفت: چراغ کجاست تا روشن کنیم؟ صاحب خانه گفت: خدا میفرماید: وقتی تاریک میشود میروند ...وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قٰامُوا... (8)آن مرد برخاست و رفت.
در کتاب هیاکل آمدهاست: وقتی آهن گداخته شده که بهخاطر مجاورت با آتش چون آتش شود میبینیم، تعجبی نیست که نفس روشن شده به نور الهی چنان شود که عوالم حیات از او پیروی کنند.
قیصری در شرح فصوص الحکم مینویسد: برخی ارواح کلی و برخی جزیی هستند، ارواح انبیاء کلی هستند و هر کدام شامل ارواح تمام کسانی میشوند که از آنان پیروی میکنند. و جزء امت وی محسوب میشوند. چنانچه اسماء جزیی در اسماء کلی داخل میشوند.
خداوند در این آیه بههمین مطلب اشاره میکند إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ (1)
یکی از زنان پیامبر میگوید: گوسفندی را ذبح کردیم و همه را جز کتف آن صدقه دادیم به پیامبر عرض کردیم جز کتف باقی نماندهاست. پیامبر فرمود: همه باقی ماندهاست جز کتف.
حسن بصری گوید: یقین بیشک شبیهتر به شک به یقین ندیدم چون مرگ. (مردم به مرگ با اینکه یقین دارند، به مثابه شک رفتار میکنند).
شاعر گوید: اگر مرگ یقینی بود، هرکه به یاد آن میافتاد، زندگی دنیا برای او تلخ میشد.
الموت لو صح الیقین به
لم ینتفع بالعیش ذاکره
عتبی وارد قبرستان شد و گفت: سیراب و شاداب باشند برادران ما که بهخاطر حوادث زمانه از دنیا رفتند. ما باقی ماندهها را به سوی آنها میفرستیم و هیچکدام آنها به سوی ما باز نمیگردند.
سقیا و رعیا لاخوان لنا سلفوا
افناهم حدثان الدهر والابد
نمدهم کل یوم من بقیتنا
و لا یؤوب الینا منهم احد
1) 1) - نحل، 120.
کسی از ابودرداء پرسید چرا از مرگ خوشمان نمیآید، گفت: چون شما آخرتتان را ویران و دنیای خود را آباد کردهاید و انتقال از آبادی بر خرابی برای شما سخت است.
حسن بصری به کسیکه در تشیع جنازه شرکت کردهبود گفت: آیا چنین تصور میکنید اگر به دنیا برگردد کار نیک کند؟ گفت: آری، حسن گفت: اگر او باز نمیگردد، تو خود را به جای او فرض کن.
شیخ الرییس در آخر شفا آوردهاست: سرّ همهی فضائل، عفت و حکمت و شجاعت است.
هرکه با اینها حکمت نظری را هم داشتهباشد، سعادتمند است و هرکه با اینها از ویژگیهای نبوی هم برخوردار باشد خدایی است که به صورت انسان تجلی یافتهاست. چه نزدیک است پرستش او چون پرستش خدا، او حاکم و عالم فاضل بر زمین و خلیفه خدا بر آن است.
مسیلمه کذاب نامهای چنین به پیامبر نوشت: از مسیلمه رسول خدا به محمد رسول خدا، اما بعد: نصف زمین از آن من باشد و نصف دیگر آن از آن قریش باشد ولی قریش قومی طغیان گر هستند. وی با این نامه دو تن را فرستاد.
پیامبر به آنها فرمود: گواهی میدهید من رسول خدا هستم. گفتند: آری. فرمود: گواهی میدهید مسیلمه دروغ میگوید. گفتند: آری ولی او در نبوت شریک توست. پیامبر فرمود:
اگر این نبود که پیام آور را به قتل نمیرسانند، گردن شما را میزدم. سپس پیامبر به او نوشت: من محمد رسول الله الی مسلیمة کذاب ، اما بعد، فان اَلْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ .
در زمان مسیلمه، سجاح بن حارث نیز ادعای نبوت کرد و به جنگ مسیلمه رفت.
مسیلمه هدیهای گرانبها برای او فرستاد و از او امان خواست. سجاح به او امان داد. مسیلمه نزد او رفت و او را به قبیله خود دعوت کرد. سجاح پذیرفت. مسیلمه جشن با شکوهی ترتیب داد و خیمهای بیاراست. سجاح گفت: قصد تو چیست؟ مسیلمه گفت: اندکی در این خیمه با هم باشیم. سجاح در خیمه از مسیلمه پرسید آنچه جبرئیل بر تو نازل کردهاست بخوان. مسیلمه گفت: این آیه را بشنو که: شما ای جمع زنان، گروهی خلق شدهاید و برای شما شوهرانی قرار داده شدهاست، آنان در شما وارد میشوند و از شما خارج میگردند.
سجاح تصدیق کرد و گفت: براستی تو نبی مرسل هستی. مسیلمه گفت: اینک میخواهی با تو ازدواج کنم، تا گفته شود پیامبری با پیامبری ازدواج کردهاست؟ سجاح گفت: هر کاری میخواهی بکن. سجاح سه روز با مسیلمه بود و به سوی قوم خود بازگشت. مردم به او گفتند: مسیلمه را چگونه دیدی؟ سجاح گفت: از او سؤالاتی کردم و او را پیامبر مرسل دیدم و من با او ازدواج کردهام. مردم گفتند: آیا مانند تو بدون مهریه ازدواج میکند؟ مسیلمه گفت: مهریه او برداشتن نماز صبح و عشاء از امت است.
گفتهاند سجاح مدتی در قبیله بنیتغلب ماند. سپس به نیکی اسلام آورد.
از جمله چیزهایی که مسیلمه نازل شده میپنداشت این بود: والزارعات زرعا، فالحاصدات حصدا، فالذاریات ذروا، فالطاحنات طحنا، فالعاجنات عجنا، فالآکلات اکلا.
یکی از ظرفاء عرب گفتهاست: فالخاریات خریا ، خاریات به معنای خارش است.
محی الدین عربی در باب هشتم فتوحات مینویسد: از جملهی عوالم، عالمی است که به صورت عالم دنیا آفریده شده و هرگاه عارف به آن چشم بدوزد، خودش را در آن میبیند. به این مطلب عبداللّٰه بن عباس در حدیث کعبه که از او نقل شدهاست، اشاره نمودهاست.
کعبه خانهای از چهارده خانه است. در هر زمینی از زمینهای هفتگانه، خلایقی مانند ما زندگی میکنند، حتی بین آنها ابنعباسی مانند من وجود دارد. این روایت نزد اهل مکاشفه صحیح است. هر کسی در آن عوالم زندگی میکند زنده و پایدار است. عارفان با ارواح خود به آن عالم وارد شوند و جسم خویش را در این عالم باقی میگذارند. در آن عالم شهرهای بسیاری است. برخی از شهرها، شهرهای نور نامیده میشود و از عارفان جز برگزیدگان آنها وارد آن شهرها نشوند. هرچه خیر است و با قواعد عقلی سازگار نیست و ظاهر آن در این عالم وجود دارد، در آن عالم وجود دارد، آخر کلام عربی.
این عالم نزد حکماء اشراق، اقلیم ثامن از عالم مثال و عالم اشباح نامیده شدهاست.
تفتازانی در شرح مقاصد گوید: مسئله معاد جسمانی بر همین امر بنا نهاده شدهاست، چون بدن مثالی که نفس در آن تصرف میکند مانند بدن جسمانی است در اینکه همهی حواس ظاهری و باطنی در آن وجود دارد، لذا متلذذ و متألم به دردهایی میگردد که جسمانی هستند.
شیخ ابوجعفر طوسی قدس سره در تهذیب الاحکام در اواخر جلد اول از امام صادق علیه السلام نقل میکند که امام علیه السلام از یونس ظبیان پرسید: عقیده دیگران در باره ارواح مؤمنان چیست؟ گفت: آنان میگویند:ارواح مؤمنان در چینهدانهای پرندگان سبز رنگی در قندیلهایی زیر عرش قرار دارند.
امام فرمود: شگفتا، مؤمن نزد خدا گرامیتر است از اینکه روح او را در چینهدان پرنده سبز قرار دهد.
ای یونس، وقتی مؤمن به وسیله خدا قبض روح شد. روح او را در قالبی چون قالب دنیا قرار میدهد، آنان میخورند و میآشامند، و چون تازه واردی نزد آنان میرود، او را به صورتی میبینند که در دنیا میدیدند و میشناختند.
تهذیب سپس حدیثی از ابوبصیر نقل کردهاست که: از امام صادق علیه السلام از ارواح مؤمنان پرسیدم، فرمود: آنان در بهشت بر صورت دنیایی خود هستند به طوری که اگر او را ببینی میگویی این فلانی است.
راغب در محاضرات گوید: امام رضا علیه السلام نزد مأمون بود. وقتی وقت نماز رسید، خدمتکاران آب و طشت آوردند تا خلیفه وضو بگیرد. امام فرمود: خود خلیفه وضو بگیرد شایستهتر است، چرا که خدا میفرماید: کسیکه دیدار پروردگارش را طالب باشد، عمل نیک انجام میدهد و در عبادت پروردگارش کسی را شریک قرار نمیدهد. ...فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. (1)
جعفر خالدی میگوید: ابنجنید را در خواب دیدم، به او گفتم: خدا با تو چه کرد؟ گفت:
این دانشها از بین رفت و این رسمها مندرس گردید و چیزی جز دو رکعت در سحر ما را نفع نبخشید.
در محاضرات آمدهاست: زنی اهل بادیه که زیبا روی بود، شوهری بدچهره داشت. به آینه
1) 1) - کهف آخرین آیه.
نگریست، آینه بهدست به شوهرش گفت: دوست دارم من و تو با هم وارد بهشت شویم، شوهرش گفت: چرا؟ گفت: من چون به تو دچار شدم صبر کردم، تو نیز چون خدا بر تو منت گذاشت و مرا به تو داد و شکر کردی؛ و شاکر و صابر در بهشت هستند.
بادیه نشینی گوید: آتش شوق، اشک چشم را جاری میکند. شنیدهای آب از آتش جاری میشود.
ماء المدامع نار الشوق تحدرها
فهل سمعتم بماء فاض من نار
جامی
جامی در بارهی یوسف و زلیخا بههمین مطلب اشاره کردهاست.
چو از مژگان فشانی قطرهای آب
چو آتش افکند در جان من تاب
ز معجزهای حسن تست دانم
که از آب افکنی آتش بجانم
فریاد که هر طایر فرخنده که دیدم
صیاد ز مرغان دگر بسته ترش داشت
عباس بن معلی کاتب به قاضی ابنقریعه نوشت: در بارهی مردی یهودی که با زنی نصرانی زنا کرده و از آنها فرزندی بوجود آمده که سر و صورتش چون گاو و بدنش چون آدمیان است، چه میگویی.
قاضی نوشت: این فرزند گواهی درست بر لعن یهود است. آنان مردمی هستند که محبت گوساله پرستی سراپایشان فرا گرفتهاست. اینک همان علاقه به صورت منی از آنان خارج شدهاست. حال سر گاوی را به گردن یهودی بیندازید، و پای زن را به پای او ببندید و بر زمین کشان کشان ببرید و فریاد زنید: ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ. (1)
مهلب بن ابی صفره با بدیعه ترانه خوان ازدواج کرد، وقتی خواست به بستر او برود حیض شد، بدیعه این آیه را خواند وَ فٰارَ التَّنُّورُ (تنور فوران کرد) مهلب خواند سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ
1) 1) - نور، 40.
یَعْصِمُنِی مِنَ الْمٰاءِ... (1)بسوی کوه پناه میبرم که از آب نجات یابم. بدیعه خواند لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ... (2)امروز پناهی از حکم خدا نیست مگر خدا رحم کند.
محتشم
دارد ز خدا خواهش جنات نعیم
زاهد بثواب و من به امید عظیم
من دست تهی میروم او تحفه بدست
تا زیندو کدام خوش کند طبع سلیم
در یکی از کتابهای تاریخی دیدم وقتی فضل بن سهل در حمامی در سرخس کشته شد، مأمون نزد مادرش فرستاد که از آنچه سهل بجا گذاشته، از گوهرهای گرانبها و اموال نفیس نزد خلیفه بفرستد. مادر فضل، سبد قفل شدهای به مهر فضل برای او فرستاد، مأمون سبد را باز کرد، در آن نامهای دید به خط فضل که نوشته بود: بسم اللّٰه الرحمن الرحیم، این حکم فضل بن سهل است برخودش، چهل و هشت سال عمر کند و سپس بین آب و آتش بمیرد.
در عیون اخبارالرضا آمدهاست: صبحدمی که فضل کشته شد، به حمام رفت و دستور داد او را حجامت کنند، پس بدن خود را به خون خود آلوده کرد تا این تعبیر حرف منجمان در بارهی وی باشد که خونش بین آب و آتش میریزد. سپس نزد مأمون و امام رضا علیه السلام فرستاد که آنها نیز حمام نمایند. امام رضا نرفت و مأمون را از رفتن منع کرد. ولی قضای الهی این بود که خون فضل در حمام بر زمین ریزد.
ابوالرضا فضل بن منصور از شعرای ظریف و خوش شعر عرب بود، دیوان خوبی دارد وی در سال 435 از دنیا رفتهاست.
شکر العلوی امیر مکه بود و زیبا شعر میسرودهاست، وی در سال 453 از دنیا رفتهاست.
وقتی ابراهیم بن مهدی ادعای خلافت کرد، معتصم عباسی دست فرزندش واثق را گرفت
و نزد او برد و گفت: این غلام تو هارون است. وقتی معتصم به خلافت رسید، ابراهیم دست فرزندش را گرفت و نزد او برد و گفت: این غلام تو هبةاللّٰه است. مورخان گفتند هر دو اتفاق در یک خانه اتفاق افتادهاست.
کامل التواریخ آوردهاست: وقتی نظام الملک طوسی کشته شد، سرایندگان در بارهی وی شعر سرودند. شبل الدوله مقاتل بن عطیه گفت: نظام الملک گوهر گرانبهایی بود، خدا او را از نطفهای پاک ریخت، آمد و زمانه ارج او را ندانست و لذا او را به صدف خود برگرداند.
کان الوزیر نظام الملک جوهرة
مکنونة صاغها الباری من النطف
جائت فلم تعرف الایام قیمتها
فردها غیره منه الی الصدف
در همین کتاب آمدهاست: قیمتها در سال 465 در مصر بالا رفت، مرگ زیاد شد، گرانی به حدی رسید که یک قرص نان برای یکی از زنان مصر به هزار دینار قیمت شد.
آن زن اسبی داشت، آن را که هزار دینار ارزش داشت به سیصد دینار فروخت و با آن بیست رطل گندم تهیه کرد، وقتی جوالهای گندم را به خانه میبرد، گرسنگان حمله بردند و آنها را غارت کردند، صاحبش نیز به اندازه یک قرص نان از گندمها برداشت. برای او این قرص نان به قیمت هزار دینار تمام شد.
کامل التواریخ در وقایع سال 485 آوردهاست: در این سال عبدالباقی محمدبن حسین شاعر بغدادی از دنیا رفت، وی به نکوهش از شرایع متهم بود، وقتی مرد دستش بسته بود، غسال توانست پس از زحمت بسیار مچ او را باز کند. در آن نوشتهای دید که: به پناهگاهی آمدم که مهمانش را ناامید نمیکند، آرزو دارم از عذاب دوزخ نجات یابم با اینکه از خدا هراسانم، اطمینان به نعمتهای خدا دارم که برترین نعمت دهندگان است.
نزلت بجار لا یخیب ضیفه
ارجی نجاتی من عذاب جهنم
و انی علی خوف من اللّٰه واثق
بانعامه واللّٰه اکرم منعم
در کامل التواریخ در حوادث سال 603 آمدهاست: پسری ده ساله، هم سن خود را به قتل رساند. قاتل به مقتول گفت: میخواهم سرت را با کارد ببرم و بلافاصله دوید و سرش را برید
و به دامنش انداخت و فرار کرد. وی را گرفتند و فرمان قتلش صادر شد، چون خواستند او را بکشند، قلم و کاغذ خواست و این دو بیت را نوشت: بدون هیچ خوبی و یا دلی پاک بر کریم وارد میشوم، گمان بدی است اگر کسی توشهاش را بزرگ بیند وقتی بر کریم وارد میشود.
وفدت علی الکریم بغیر زاد
من الحسنات والقلب السلیم
و سوءالظن ان یعتد زاد
اذا کان القدوم علی کریم
به انوشیروان گفته شد: چرا آدمی بار سنگین بر دوش میکشد و مجلس سنگین را تحمل نمیکند. انوشیروان گفت: بار بر دوش همهی اعضا است و مجالست بر دوش روح.
ابوعلی سینا در فصل مبدأ و معاد در الهیات شفا مینویسد: اگر انسان بتواند از پیشامدهای آسمان و زمین و طبیعت آنها مطلع شود میتواند از حوادث آینده خبر دهد.
ستاره شناس برای حرکات ستارهها احکامی قائل است هرچند ممکن است برهانی نبوده و مستند به تجربه باشد و یا آن را به وحی منتسب نماید و یا از قیاس شعر و خطابه بهره برد. ولی او به دلائل یک جنس از اسباب کائنات متوجه است، یعنی همان چیزی که در آسمان وجود دارد. او تضمین نمیدهد که از همهی علوم آسمان باخبر است، اگر هم تضمین بدهد توان آن را ندارد ما و خودش را با خبر سازد، چون اگر ما بدانیم آتش سوزاننده است کافی نیست، بلکه باید بدانیم چگونه بوجود آمدهاست. پس حساب نجوم توان آنکه ما را از همهی حوادث باخبر سازد ندارد، اگر هم اتفاقاً باخبر کند، توان آن را ندارد که از غیب به ما خبر دهد. چه اینکه امور غیبی که در راههای حدوث قرار گرفتهاند، زمانی تمام هستند که از اختلاط بین امور آسمانی و امور زمینی مقدم یا لاحق آنها و از فاعل و منفعل امور طبیعی و ارادی آنها مطلع باشد، این امر زمانی محقق میشود که کاملاً از امور آسمان و زمین باخبر بوده و اسباب آنها را بداند، مخصوصاً آنچه که مربوط به مغیبات است، وقتی چنین انتقالی برای او ممکن نیست، اعتماد به رأی آنها هم صحیح به نظر نمیرسد.
هر چند تبرعاً تمام آنچه از مقدمات حکمیهی آنها را بپذیریم، باز هم نمیتوان به نتایجی که میگیرند، اعتماد کرد.
محمد بن عبدالعزیز گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: ای محمد بن عبدالعزیز، ایمان
ده درجه است. مانند نوردبانی که پله پله باید از آن بالا رفت. مؤمنی که در پایه اول است نباید مؤمنی که در پایه دوم است ناچیز شمارد، و همینطور تا پایه دهم. نباید آنچه پایینتر است مورد تحقیر قرار دهی که مورد تحقیر بالا قرار میگیری. اگر کسی را یافتی که پلهای از تو پایینتر است، او را به خود نزدیک نما و بیش از توان او بر دوشش نگذار که موجب سقوط او میشود. چرا که هرکس مؤمنی را بشکند، باید آن را جبران کند، مقداد در پله هشتم و ابوذر در پله نهم و سلمان در پله دهم بود.
عارفی گوید: برادر نیک از نفس تو برای تو بهتر است، چون نفس به بدی فرمان میدهد و برادر شایسته جز به خیر تو را نمیخواند.
به امام علی علیه السلام که در کارزاری بر استر سوار بود گفته شد: اگر سوار اسب بودی بهتر میبود. امام فرمود: من از کسیکه حمله کند فرار نمیکنم و به کسیکه فرار کرده حمله نمیبرم لذا استر مرا کافی است.
حکیمی هندی گوید: وقتی دشمن نیازمند به تو باشد، دوست دار بقاء توست و چون دوست بینیاز از تو باشد، مرگ تو بر وی آسان است.
نیز گوید: هر محبتی که با طمع گره بسته، با ناامیدی باز میشود.
در کتابی دیدم: دانشمندان شطرنج را برای حاکمان ایران و روم ساختند، چرا که آنان دانش نداشتند و بهخاطر جهالتشان با دانشمندان نشست و برخاست نمیکردند. و چون با مانند خود مینشستند، چون گاو به هم مینگریستند. دانشمندان شطرنج را ساختند تا آنان به آن مشغول شوند. ولی پادشاهان یونان و حاکمان قدیم ایران و روم هر کدام صاحب درجهای والا در علم و دانش بودند و وقت فراغتی برای کارهای سست نداشتند.
حجاج به پیرمردی عرب گفت: حال تو در خوردن چگونه است؟ پیر گفت: اگر بخورم سنگین میشوم و اگر نخورم ضعیف. حجاج پرسید حال تو با زنان چگونه است؟ پیر گفت:
اگر زنان به من روی آورند از آنان عاجز میشوم و چون مانع من شوند به آنان شهوت دارم.
حجاج گفت: خواب تو چگونه است؟ پیر گفت: در جمع خوابم میبرد و چون به بستر میروم خواب از سرم میپرد. حجاج گفت: نشست و برخاست تو چگونه است؟ پیر گفت: وقتی مینشینم زمین از من میگریزد و چون بپا میخیزم به من میچسبد. حجاج گفت: راه رفتن تو چگونه است؟ پیر گفت: چون راه میروم، رعشه امانم میبرد و مدفوعم مرا میلغزاند.
ام معبد، پیامبر را توصیف کرد و بسیار گفت. به او گفتند: تو پیامبر را بسیار بیشتر از ما مردان توصیف میکنی؟ گفت: نمیدانید زن چون به مرد مینگرد به نگاهی شفابخش مینگرد، بخلاف نگاه مرد به مرد.
به ابوالعیناء گفتند: در چه حالی؟ گفت: مبتلا به دردی هستم که همه آرزومند آنند و آن پیری است.
گویم
صراحی شد بهچشم مست و هشیار
چو طوطی سبز رنگ و سرخ منقار
یکی از وزراء وصیت کرد که بر کفنش بنویسند خدایا گمان من را به خودت محقق ساز.
یحیی بن اکتم در بارهی قیاس با یکی از علماء مباحثه میکرد. گویا یحیی قیاس را درست و او نادرست میدانست. در بین بحث به یحیی گفت: یا ابا زکریا! یحیی گفت: من ابا زکریا نیستم، گفت: کنیهی حضرت یحیی ابوزکریا بود. یحیی گفت: بحث ما تا به حال در باره چه بود؟ (یعنی تو که قیاس را نمیپسندی چگونه اکنون مرا به یحیی پیامبر قیاس کردی).
مردی، کوبهی در خانه جاحظ را به صدا درآورد، جاحظ گفت: کیست؟ آن مرد گفت: منم.
جاحظ گفت: تو و صدای کوبه یکی هستید. (یعنی وقتی من تو را نمیشناسم چه فرقی است بین آنچه که گفتی و بین صدای کوبه).
عرفی
جام یاقوت و شراب لعل خاصان را رسد
بینوایان را نظر بر رحمت عامست و بس
لسانی
منزل مقصود دور است ای رفیق راه وصل
باش تا مسکین لسانی خاری از پا بر کشد
سید شریف، در حاشیه شرح تجرید گوید: اگر بگویی: وجود با اینکه عین واجب است و قابل تجزی و قسمت نیست، بر هیکلهای موجودات انبساط یافته و در همهی آنها ظهور پیدا کردهاست به طوری که هیچ ماهیتی بدون وجود نیست بلکه حقیقت و عین آنها، همان وجود است و امتیاز ماهیتها از هم به اعتبار تقیدات و تعینات و تشخصات اعتباری است، همانند دریا و ظهور آن در امواج متکثره، با اینکه چیزی جز حقیقت دریا وجود ندارد.
اینک در باره کسیکه چنین اعتقادی یافته چه میگویی؟ گویم: این طوری است برتر از طور عقل که به آن با مناظرات عقلی نتوان رسید و تنها با مجاهدات کشفی قابل تحصیل است و هر کسی را توانی است در حد خود.
گفته شده: تو در چهل سالگی مانند بیست سالگی هستی. با این وصف رستگاری تو کی خواهد بود.
انت فی الاربعین مثلک فی
العشرین قل لی متی یکون الفلاح
گویند
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کانکس که گفت قصهیما هم زما شنید
جامی
دست او طوف گردن جانت
سر برآورده از گریبانت
بتو نزدیکتر ز حبل ورید
تو در افتاده در ضلال بعید
چند گردی بگرد هر سر کوی
درد خود را دوا هم از خود جوی
لانهی کیست کاینات آشام
عرش تا فرش درکشیده بهکام
هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ
از من و ما نه بوی ماند و نه رنگ
نقطهای زین دوایر پرگار
نیست بیرون ز دور این پرگار
چه مرکب در این فضا چه بسیط
هست حکم فنا بجمله محیط
بلکه مقراض قهرمان حقست
قاطع وصل کلما خلق است
هند وی نفس راست غل دو شاخ
تنگ کرده بر او جهان فراخ
نظامی
تو پنداری که عالم جز همین نیست
زمین و آسمانی غیر از این نیست
چو آن کرمی که در گندم نهانست
زمین و آسمان او همسان است
جامی
میبرد تا بخدمت ذوالمن
کشکشانش دو شاخه در گردن
دو نهالست رسته از یک بیخ
میوهشان نفس و طبع را توبیخ
کرسی لا مثلثی است صغیر
اندرو مضمحل جهان کبیر
هرکه رو از وجود محدث تافت
ره بکنجی از آن مثلث یافت
عقل داند ز تنگی هر کنج
که در او نیست ما و من را گنج
بوحنیفه چو دُر معنی سفت
نوعی از باده را مثلث گفت
هست بر رأی او بشرع هدی
آن مثلث مباح و پاک ولی
این مثلث بکیش اهل فلاح
واجب و مفترض بود نه مباح
زان مثلث هر آنکه زد جامی
شد ز مستی زبون هر خامی
زین مثلث هر آنکه یک جرعه
خورد بختش بنام زد قرعه
جرعهی راحتش بجام افتاد
قرعهی دولتش بنام افتاد
دارد از لا فروغ نور قدم
گرچه لا داشت تیرگی عدم
چون کند لا بساط کثرت طی
دهد الا زجام وحدت می
حکیمان گذشته گفتهاند: حیوانات، نفس ناطقه مجرده دارند. شیخ مقتول سهروردی همین عقیده را داشت. بوعلی هم در پاسخ سؤالات بهمنیار تصریح کردهاست که فرق بین انسان و حیوان در این حکم مشکل است.
قیصری در شرح فصوص الحکم میگوید: آنچه علماء جدید گویند که مراد از نطق، ادراک کلیات است نه سخن گفتن، چون سخن گفتن مخالف وضع لغوی هست و علاوه اینکه ربطی به بحث حکماء ندارد. چون متوقف بر این است که نفس ناطقه مجرده خاص انسان
باشد و دلیلی بر این وجود ندارد. و اطلاعی هم نیست که حیوانات توان ادراک کلیات ندارند و جهل به چیزی منافی وجود آن نیست. دقت نظر در باره کارهای عجیب حیوانات ما را به این میرساند که آنان نیز ادراکات کلیه دارند. پایان کلام قیصری.
معلوم است که مراد قیصری این است که منظور حکیمان گذشته از نطق، معنای لغوی آن یعنی سخن گفتن است و بههمین مطلب شیخ الرییس در آغاز کتابش به نام دانش نامه علایی تصریح کردهاست.
فاضل میبدی در شرح دیوان مینویسد: ذات معدوم از صحرای عدم محض و نفی صرف، قدم به منزل شهود و موطن وجود نمینهند، و چنانچه معدوم محض رنگ وجود نمییابد، آینهی موجود حقیقی هم رنگ عدم نمیگیرد، و ذات هیچ چیز را معدوم نمیتوان ساخت، مثلاً چوب را اگر بر آتش بسوزی، ذات او معدوم نشود، بلکه صورت مبدل گردد و به هیئت خاکستر ظهور کند.
ارسطو در کتاب آئولوجیا گوید: بالاتر از این عالم، آسمان و زمین و دریا و حیوانات و انسان آسمانی هستند، در آن عالم اثری از زمین نیست، روحانیون در آن عالم با انسانهای آنجا مناسبت دارند، مردم آن جهان از هم دوری نمیگزینند و هرکس دیگری را نفی نمیکند و ضرر نمیرساند بلکه با هم راحت هستند.
حکیمی گوید: فلزات انواع مختلفی دارند و هر نوع مندرج در جنس خاص است. و هیچ نوعی به نوع دیگر تبدیل نمیشود. کیمیاگران و برخی حکیمان معتقدند اجساد مذکور، اصنافی هستند در زیر نوع معین. طلا مانند انسان صحیح است، بقیه جسدها مردمی بیمار هستند که داروی آنها داروی اکسیر است.
برخی محققین برآنند که به فرض اینکه تسلیم شویم که اجساد نوع معین باشند، لازمه آن محال بودن انقلاب انواع نیست. چرا که بسیار میبینیم که هسته عقرب میشود. شیخ الرییس پس از اینکه کیمیا را در کتاب شفا باطل دانست. رسالهای به نام حقایق الاشهاد در اثبات کیمیا نوشت.
نزد فضیل بن عیاض از زهد سخن به میان آمد، گفت: زهد از دو حرف در قرآن تشکیل شدهاست، مأیوس نشدن بر گذشته و خوشحال نشدن بر آینده.
بزرگی گوید: هرگز حاجتمندی را رد نکردم مگر اینکه عزت برای او پس از ناامیدی وی و ذلت برای خودم آشکار شد.
بادیه نشینی بر گروهی وارد شد و از آنها گدایی کرد. گفتند: کیستی؟ گفت: پیشه بد من مانع معرفی است.
برخی گویند: مردم انجام میدادند و نمیگفتند، سپس گفتند و انجام نمیدادند، و امروز نه میگویند و نه انجام میدهند.
حکیمی گوید: کسیکه از ذلت گدایی وحشت نکند، از ملامت مأیوس شدن ناراحت نمیشود.
جامی، داستان عشق غلام خلیفه به کنیزش را که هر دو خود را به دجله انداختند و در آنجا دست در گردن هم کردند، و در دریای رحمت حق غوطهور شدند، به شعر درآوردهاست.
جامی
نوبهاران خلیفه در بغداد
بزم عشرت بطرف دجله نهاد
داشت در پرده شاهدی نو خیز
در ترنم ز پسته شکر ریز
چون گرفتی چو زهره در بر چنگ
چنگ زهره فتادی از آهنگ
با غلام خلیفه کز خوبی
بود مهر سپهر محبوبی
داشت چندان تعلق خاطر
که نبودی بحال خود ناظر
هر دو مفتون یکدگر بودند
بلکه مجنون یکدگر بودند
بودشان صد نگهبان بر سر
مانع وصلشان ز یکدیگر
طاقت ماه پردگی شد طاق
ز آتش اشتیاق و داغ فراق
از پس پرده خوش نوایی ساخت
چنگ را بر همان نوا بنواخت
کردی قولی به عشق بازی ساز
پس بر آن قول برکشید آواز
کآخر ای چرخ بیوفایی چند
روح کاهی و عمر سایی چند
هرگز از مهر تو نگشتم گرم
شرم میآیدم زکار تو شرم
به که یکدم به خویش پردازم
چاره کار خویشتن سازم
بود در پرده دختر دیگر
همچو او پرده ساز و رامش گر
گفت هر سو کسان بغمازی
چارهی خود چگونه میسازی
پرده از پیش چاک زد که چنین
شد چو ماهی و ماه دجله نشین
همچو مه خویشتن را در آب انداخت
همچو ماهی بغوطه خواری ساخت
بوده استاده آن غلام آنجا
جانی از هجر تلخکام آنجا
خویشتن را چو وی در آب افکند
کرد ساعد بگردنش پیوند
دست در گردن هم آورده
رخ نهفتند در پس پرده
هر دو رستند از منی و تویی
دست شستند از غبار دویی
جامی آیین عاشقی اینست
مهر اینست و مابقی کین است
گر به دریای عشق آری روی
همچو اینان زخویش دست بشوی
مردی از بیماری خود گلایه کرد. عارفی به او گفت: از کسیکه به تو رحم دارد به کسیکه رحم ندارد گلایه میکنی.
امام مجتبی علیه السلام به عیادت بیماری رفت و فرمود: خدا به تو نعمتی داده شکر او را بجای آور؛ و تو را از یاد نبرده و تو نیز او را بیاد آر.
امام صادق علیه السلام بیمار شد. عرضه داشت: خدایا این بیماری را مایه تأدیب من قرار ده نه غضب.
گفته شده: بیماری بسیار و عافیت اندک است.
ابن عباس گوید: عدهای بر پیامبر وارد شدند و گفتند: فلانی همهی سال روزه دار است و همهی شب عبادت میکند و بسیار ذکر میگوید. پیامبر فرمود: چه کسی نان و آبش را فراهم میکند؟ گفتند: ما همگی این کار را میکنیم. پیامبر فرمود: همهی شما از او بهتر هستید.
واژهی خاتم در عبارت خاتم النبیین هم به فتح تاء و هم به کسر تاء جایز است خوانده شود. اگر فتح دهیم به معنای زینت لباس است و اگر کسره دهیم به معنای پایان دهندهاست، این را کفعمی در حاشیه مصباح آوردهاست.
در صحاح اللغة آمدهاست که خاتم هم به کسر و هم به فتح صحیح است. خاتمه چیزی یعنی آخر آن و پیامبر اسلام که خاتم انبیاء است یعنی آخر آنهاست و ختامه مسک یعنی آخرین چیزی که مییابند بوی مشک است.
در تفسیر کشاف ذیل سوره مطففین آمدهاست که ضمیر در کٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ ضمیر منصوبی است که به انسانها بر میگردد و اساس آن یا این است که کالوهم او و زنوا لهم بوده و حرف جر (ل) حذف شدهاست، و ضمیر به فعل چسبیدهاست. و یا این است که واژه مضاف حذف شده و مضاف الیه جانشین آن شدهاست.
این حرف صحیح نیست که ضمیر مرفوع و مرجع آن مطففین باشد، چون نظم آیه بهم میخورد، زیرا در این صورت معنای آیه این است که کم فروشان در موقع کیل و وزن به خود زیان وارد میآورند.
در حالی که فعل مورد سرزنش قرار گرفتهاست نه فاعل؛ معنای آیه این است که کم فروشان چون از مردم چیزی میگیرند کامل میگیرند و چون چیزی میدهند از آن میکاهند.
ممکن است کسی بگوید رجوع ضمیر به ناس صحیح نیست چون پس از واو جمع الف میآورند تا با مفرد اشتباه نشود، گوییم الف بعد از واو جمع در همه جا نیامدهاست، و در مصحف بسیاری از قواعد دانش خط رعایت نشدهاست من خود کتابهای خطی دست نوشته بزرگان با تقوا را دیدم که این الف را چون در لفظ و معنا تأثیر ندارد نیاوردهاند. چون
واو به تنهایی مفید جمع هست، و این الف فقط بهخاطر اشتباه نشدن با واو جمع و غیر آن میآید، هرکه الف را نمینویسد، واو را کافی برای این امتیاز میداند.
از عیسی بن عمر و حمزه نقل شده که آنان مرجع هر دو ضمیر را مطففین دانستهاند و هنگام خواندن به واو، کمی وقف میکنند، تا مراد آنها آشکار شود.
در تفسیر کشاف آمدهاست: زن ایوب علیه السلام به همسرش گفت: اگر از خدا بخواهی...، ایوب گفت: چند سال آسایش داشتیم؟ زن گفت: هشتاد سال، ایوب گفت: من حیا میکنم از خدا چیزی بخواهم، پیش از اینکه به قدر آسایش بلا بینم.
یکی از ثقات گفت: در سفری به قبیله بنیعذره وارد شدم، و در خانهای ساکن شدم، دخترکی دیدم که علاوه بر زیبایی، لباس شخصیت و کمال هم بر تن کردهبود.
زیبایی و خوش سخنی او مرا به شگفت واداشت، روزی در قبیله میگشتم، جوانی زیباروی دیدم که آثار خوشحالی از صورت او پیدا بود. او ضعیفتر از هلال ماه و نحیفتر از چوب دندان شده بود، با این حال همانند هیزم زیر قابلمه شعله میکشید و اشعاری میسرود و اشک بر گونههایش سرازیر بود. در بین اشعارش میگفت: من در بارهی تو نه صبری دارم و نه چارهای. نه توان دوری دارم و نه وصال، هزار راه برای رسیدن تو بهخاطر دارم ولی بدون دل کجا روم. اگر دو قلب داشتم با قلبی زندگی میکردم و میگذاشتم قلب دیگرم در آرزوی تو بسوزد.
پرسیدم این جوان کیست؟ گفتند: عاشق دختر همان مردی است که تو بر او مهمان هستی و آن دختر سالها است توان دیدن این جوان را ندارد.
به خانه رفتم و قصه را برای دختر گفتم. گفت: پسر عموی من است. گفتم: من مهمان توأم بهخاطر من یک لحظه اجازه ده تو را ببیند، دختر با اکراه حاضر شد. بسوی پسر رفتم و خبر را به او دادم. دختر که لباسش گرد و غباری به پا کردهبود، آمد و چون چشم جوان به دختر افتاد بر آتشی که در راهش بود افتاد و وقتی او را از شعلهی آتش بلند کردم سینهاش سوخته بود. دختر گفت: آنکه توان دیدن غبار قدم ما را ندارد چگونه امکان دیدن جمال ما بیابد. من میگویم: این حکایت همانند حکایت موسی علیه السلام و خداست. که وی گفت: خود را به من نشان ده. خدا فرمود: به کوه بنگر اگر در جای خود ماند، مرا میبینی. کوه از هم پاشید
و پیامبر بیهوش بر زمین افتاد.
به عارفی گفتند: آیا بلایی که هرکس مبتلایش شود کسی به او رحم نکند و نعمتی که هرکه داشتهباشد کسی حسادتش نورزد، میشناسی؟ گفت: فقر است.
گفته شده که وقتی عارفی شنید دو نعمت کفران میشوند و عبارت است از صحت و امنیت. عارف گفت: سومی وجود دارد که اصلاً شکر نمیشود بخلاف صحت و امنیت، که گاه اینها شکر میشوند. گفتند: چیست؟ گفت: فقر است، نعمتی کفران شده از سوی هر کسی که خدا به او نعمت دادهاست و او نیست مگر کسیکه خدا او را در پناه خویش آوردهباشد.
در اصطلاح تصوف، وقت همین حال حاضر است که سالک بر در آن واقع شدهاست. اگر سالک خوشحال باشد وقت هم خوش و اگر غمگین باشد، وقت هم غمناک است.
اینکه میگویند صوفی ابنالوقت است، این است که صوفی هر وقتی را به مقتضای آن عمل میکند، و توجهی به گذشته و آینده ندارد.
مولوی
باشد ابن الوقت صوفی ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
گویند
آن را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد
تو قصه عاشقان همی کم شنوی
بشنو بشنو که قصهشان خوش باشد
گویند: هر خبری تکرار شود از رونق میافتد.
عارفی گوید: عارف در زیر هر سخنش نکتهای است و هر حکایتی که نقل میکند معرفتی در آن نهفته است. هر اشارهی او بشارتی و هر حکایت او کنایهای دارد. لذا آنان در ضمن سخنان خود بیشتر حکایت میگویند. تا هر سامعی به اندازه استعداد خود بهره برد، بر همین اساس است که گویند قرآن ظاهر و باطن و تا هفت بطن دارد، پس گمان نکن که قصهها و حکایتهای قرآن، صرف قصه باشند، کلام حکیم جلیلتر از این پندار است.
سوده بنت عماره همدانی، پس از شهادت امام علی علیه السلام بر معاویه وارد شد. معاویه او را بهخاطر تشویق سپاه امام علی علیه السلام در جنگ صفین ملامت کرد و در نهایت گفت: چه میخواهی؟ سوده گفت: خدا از رفتار تو با ما و از وظایف ما پرسش میکند و از مسئولیت شما در قبال ما میپرسد. اشخاصی از سوی تو به قبیله ما میآیند از تو سوء استفاده میکنند و ما را مانند خوشه گندم درو مینمایند و چون دستهای سنبله به داس میسپارند بر ما قحطی میآورند و ما را میکشند. این بشربن ارطاة که بسوی ما آمده، مردان ما را میکشد، اموال ما را میگیرد، اگر این نبود که ناچار به اطاعت از تو هستیم میدانستیم با او چه کنیم. اگر او را عزل کنی، از تو تشکر میکنیم و در غیر این صورت با تو به مخالفت برمیخیزیم. معاویه گفت: مرا به قوم خود تهدید میکنی؟ میخواهم تو را به جهاز چوبین شتری سوار کنم و به سوی ارطاة بفرستم تا وی هرچه خواهد با تو بکند. سوده اندکی سر به زیر انداخت و گفت: درود خدا بر جسمی که قبری او را در بر گرفته و عزت در آن مدفون شدهاست. با حقیقتی همنوا بود که بدیلی ندارد و او با ایمان و حق قرین بود.
صلی اللّٰه علی جسم تضمنها
قبر فاصبح فیه العز مدفونا
قد حالف الحق لایبغی به بدلا
فصار بالحق والایمان مقرونا
معاویه گفت: این چه کسی است؟ سوده گفت: به خدا امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام است. به خدا نزد او در بارهی والی آمدم که به ما ستم میکرد. او در حال نماز بود، چون مرا دید، از مستحبات نماز کاست سپس با رفق و رأفت به من نگریست و گفت: کاری داری؟ گفتم: آری و خبر را به او دادم. پس گریست و گفت: خدایا تو شاهد بر من و آنها هستی من به ستم به مردم و ترک حق تو آنها را فرمان ندادم. سپس قطعهای پوست آورد و نوشت: بسم اللّٰه الرحمن الرحیم، دلیل الهی به سوی شما آمد، ترازو را کامل کنید و به مردم زیان نرسانید و فساد بر زمین نکنید... وقتی نامهام را خواندی هرچه در دست داری نگه دار تا کسی را بفرستم که از تو تحویل گیرد والسلام. نامه را بدون اینکه ببندد به من داد و من نامه را به والی دادم. وی همان لحظه خود را معزول کرد. معاویه گفت: هرچه میخواهد برای او بنویسید و او را بدون شکایت به محل خود برگردانید.
در کتاب کافی آمدهاست: امام حسن مجتبی علیه السلام از حمام خارج شد. کسی سر رسید و
گفت: طاب استحمامک ، امام فرمود: در چنین حالی ترا با است چکار؟ گفت: طاب حمیمک ، امام فرمود: حمیم ، رگ است و باز معنا ندارد، گفت: طاب حمامک ، امام فرمود: اگر حمام من خوش باشد، چه عاید من میشود، بگو:
طهر ما طاب منک و طاب ما طهر منک، یعنی پاکیزه باشد اعضایی که از تو پاک شد، و پاک باشد اعضایی که از تو پاکیزه شد.
به زن عربی گفتند: معیشت شما از کجا بدست میآید؟ گفت: اگر پاسخ این را نمیدانستیم، زنده نمیماندیم.
بادیه نشینی نماز به سرعت میخواند، او را ملامت کردند. گفت: وام گیر من کریم است.
ابن سماک به یکی از صوفیها گفت: اگر این خرقه که پوشیدهاید موافق خواستهی باطنی شماست، خواستهاید مردم را به باطن خود راهنمایی کنی و اگر مخالف اراده باطنی شما باشد، بدبخت شدهاید. صوفی واقعی کسی است که ارادهای غیر ارادهی الهی و اولیاء او نداشته و خواسته آنها را بر خواسته خود ترجیح دهد.
امیری به معلم فرزندش گفت: پیش از علم، به فرزندم شنا یاد ده، چون اگر خواندن و نوشتن بلد نبود کسی به جای وی این کار را میکند اما اگر شنا نداند در دریا غرق میشود.
پیامبر هر کسی را برای مأموریتی میفرستاد به او میگفت از شخصیت کسیکه نزد او میروی بیم به دل راه نده که خسران مییابی و فرصت را از دست نده که اندوهناک شوی و همیشه اساس دستور را در نظر بگیر.
از زن عربی پرسیدند ذلت چیست؟ گفت: مرد شرافتمندی است که وارد خانهی پست فطرتی شود و وی او را راه ندهد.
به ایاس قاضی گفتند: عیبی نداری مگر سرعت در قضاوت و صدور حکم. ایاس دستش را نشان داده گفت: چند انگشت میبینید، گفتند: پنج. گفت: عجله کردید چرا نشمردید یک،
دو، ... گفتند: آنچه میدانیم نمیشماریم. ایاس گفت: من هم آنچه حکمش را میدانم به تأخیر نمیاندازم.
به اعمش گفتند: درهم را دوست داری، گفت: دوست دارم بینیاز شوم از سؤال چون تو.
از دانشمندی پرسیدند مراد آیه وَ أَمَّا السّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ (1)چیست؟ گفت: مراد طالب علم است که باید محروم نشود.
نظامی
ز یکجو اگر روضهای آب خورد
چو روید از او سنبل و خارو ورد
نه این یک بود سرخ و آن یک سیاه
از این سان بود فیض الطاف شاه
ز عشقی که شد عاشق خسته زرد
بود روی معشوق از او همچو ورد
بلی آن زمین تا به ایوان عرش
مقیمان کرسی نزیلان فرش
ز یک می همه مست گشتند لیک
بود در میان فرقها نیک نیک
ز مهری که شد زعفران زرد ازو
بود سرخی لاله و ورد ازو
بقدر ظروف و اوانی خویش
برند آب از این بحر ذاخر نه بیش
اهلی
گذشت یار تغافل کنان زمان اهلی
چو بیزبان شدهای نامراد آهی کن
رفت آنکه چشم راحت خوش میغنود ما را
عشق آمد و برآورد از سینه دود ما را
امروز کو که بیند سر مست و بت پرستیم
آن کو به نیک نامی دی میستود ما را
ممکن نگشت ما را توبه زخوبرویان
گیتی به محنت و غم چند آزمود ما را
1) 1) - ضحی، 10.
شیخ آذری
دی زلف عبیر بیز عنبر سایت
از طرف بناگوش سمن سیمایت
افتاده بپای تو بزاری میگفت
سر تا پایم فدای سر تا پایت
مولوی
گفت پیغمبر که معراج مرا
نیست بر معراج یونس اجتبا
آن من بر چرخ و آن او بشیب
زانکه قرب حق برونست از حسیب
قرب نه بالا و پستی رفتن است
قرب حق از جنس هستی رستن است
حافظ
از سادگی و سلیمی مسکینی
وز سرکشی و تکبر و خودبینی
در آتش اگر نشانیم بنشینم
بر دیده اگر نشانمت ننشینی
ضمیری
در وعده گاه وصل تو دل را قرار نیست
تمکین صبر و حوصلهی انتظار نیست
صد زخم بر تنم بود از ضرب تیغ عشق
اما یکی ز معجز عشق آشکار نیست
شاید سعدی
کشته بینندم و قاتل نشناسند که کیست
کاین خندگ از نظر خلق نهان میآید
مستغرق فراقم و جویای وصل یار
کشتی شکسته چشم امیدش بساحل است
وقتی حطیئة، در بستر مرگ بود، به او گفتند برای فرزندانت وصیت کن. گفت: خبری نیست. به شماخ بن ضرار که شاعرترین عرب بود گفتند از ثروت خود برای بینوایان وصیتی کن. گفت: آنان را وصیت میکنم به گدایی بیشتر که تجارتی پر سود است. گفتند ما را وصیتی کن، گفت: مرا با الاغ بردارید چون هیچ بخشندهای بر الاغ جان نداده شاید من هم از مرگ رهایی یابم. سپس این شعر را گفت: هر چیزی جدید لذتی دارد، جز اینکه من در مرگ لذتی نمیبینم.
لکل جدید لذة غیر اننی
وجدت جدید الموت غیر لذیذ
گفتند: شاعرترین عرب کیست، به خود اشاره کرد و گریه سر داد. گفتند از مرگ گریه میکنی؟ گفت: خیر، وای بر شاعری که ناپسندی، شعر او را نقل کند.
ابن ادریس در سرائر آوردهاست: عرب گمان میکند که نصف النهار اول تابستان از آخر آن طولانیتر است. و در زمستان بر عکس میشود و این شعر را دلیل آوردهاست: ای کاش در بامداد تابستان و شام زمستان از وصال امیمه کامیاب میشدم.
فیالیت حظی من وصال امیمه
غدیات صیف او عشیات شتیة
حکیمی گوید: وقتی خواستی دانشمندی را آزار برسانی. نادانی را قرین او گردان.
زاهدی نزد تاجری آمد تا پیرهنی خریداری کند. مردی به تاجر گفت: این مشتری فلان پارسا است، بهای کمتری از او بگیر. پارسا ناراحت شد و پیراهن نخرید و گفت: آمدیم با پول خود پیراهن بخریم نه با زهد.
زن مالک بن دینار بین مشاجرهاش با همسرش، گفت: ای ریاکار، مالک گفت: بلی این اسمی است که چهل سال است غیر از تو به آن آگاهی نیافتهاست.
حکیمی گوید: دوست، هم صحبت روح و خویش، هم صحبت جسم است.
گرگهایی در گله زاهدی بودند و به گوسفندان ضرر نمیرساندند، از او پرسیدند: از کی گرگ و گوسفند گلهی تو آشنای هم شدهاند؟ پارسا گفت: از وقتی که چوپان با خدا آشنا شدهاست.
در ربیع الابرار آمدهاست: معتصم هفتمین خلیفه عباسی بود، حکومت وی هشت سال و هشت ماه طول کشید. وی هشت پسر و هشت دختر داشت. او هشت قلعه را فتح کرد و هشت قصر بنا نهاد و هشت هزار دینار و هشت هزار درهم به جای گذاشت.
هارون الرشید بر ثمامة بن ابرش که انسانی وارسته بود غضب کرد، و او را به خادم خود یاسر سپرد. یاسر به ثمامه احسان میکرد، روزی یاسر آیه فَوَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ را با فتح ذال
خواند. ثمامه گفت: باید مکذِّب را نفرین کنی نه مکذَّب را (کسانی که تکذیب شدهاند)، چه آنان پیامبران هستند. یاسر اطلاعی از ادب عربی نداشت برآشفت و گفت: مردم تو را کافر میخواندند و من نمیپذیرفتم، اکنون که پیامبران را نکوهش میکنی میفهمم آنان راست گفتند و ترک او کرد. وقتی هارون از تقصیر ثمامه گذشت او را پذیرفت و گفت: سختترین چیزها چیست؟ ثمامه گفت: دانشمندی است که تحت نظر جاهلی قرار گیرد.
برخی گفتهاند: صداها سه چیزند، صدای دوست، صدای مژده رسان و صدای بند شلوار معشوق.
شترهای زیادی در یک روز از عربی بادیه نشین از بین رفت. وی خوشحال شد و گفت:
بهخاطر منت بزرگ خدا بر من، مرگ من به شترانم اصابت کرد.
اعمش به مهمان خود گفت: دوست داری با بزغاله چاق و سرکه خوب و نان تازه از تو پذیرایی کنم. گفت: آری. اعمش نانی خشک و سرکه برای او آورد، مهمان گفت: بزغاله و نان تازه کجاست؟ اعمش گفت: من نگفتم آنها را دارم. گفتم: تو اشتها داری یا نه؟
صاحب بن عباد، یکی از ندیمانش را دید که چهرهاش برافروخته شدهاست؟ پرسید:
چگونهای؟ ندیم پاسخ داد: تب دارم. صاحب گفت: قه، ندیم گفت: وه. صاحب او را تحسین کرد و خلعت داد.
مردی به فیلسوفی گفت: دیروز فلانی تو را نکوهش کرد. فیلسوف گفت: مرا در حضورم سخنی گفتی که وی از گفتن آن در حضورم حیا میکرد.
وزیری گوید: از جمله دلائل استقامت طبع انسان این است که سه چیز را دوست داشتهباشد. انجیر، خربزه و بادنجان. هرکه یکی از این سه را دوست نداشتهباشد، ثلث انسانیت او کم شدهاست.
بادیه نشینی شترش را گم کرد. سوگند یاد کرد که اگر یافت به یک درهم بفروشد. او را یافت ولی دلش خشنود نمیشد که به نذر خود وفا کند، گربهای به گردنش بست و میگفت شتر را به یک درهم و گربه را به پانصد درهم میفروشم و جدا نمیفروشم. عربی بر او گذشت و گفت: شتر چه ارزان است اگر گردنبند گردن آن نبود.
امیر خسرو دهلوی
گفتم چگونه میکشی و زنده میکنی
از یک جواب کشت و جواب دگر نداد
گویم
زیر بار هجر بیمار است دل
وین تغافلهای او سر باریست
زاهدی گوید: اگر شب نبود دوست نداشتم در دنیا بمانم.
خلیل بن احمد گوید: دنیا عبارت است از ضدهای نزدیک و شبیههای دور، و خویشان دور و دشمنان نزدیک.
ابن مسعود گوید: دنیا همهاش غصه است. اگر سروری دارد همان سود آن است.
مردی به دیگری گفت: وقتی سیاهی شب را دیدی، نزد او برو و از او نترس. چه اینکه او نیز مانند ترسی که تو از او داری از تو میترسد. در پاسخ گفت: میترسم سیاهی این سخن را نیز چون من بشنود.
امام زینالعابدین علیه السلام میفرماید: دنیا چُرت و آخرت بیداری و مابین آن دو گرفتار خواب پریشان هستیم.
زمخشری در ربیع الابرار آوردهاست: هارون الرشید به امام کاظم علیه السلام گفت: ای اباالحسن، حدود فدک چیست تا آن را به تو باز گردانم. امام ابا کرد ولی هارون اصرار نمود. امام فرمود:
اگر بگویم، آن را نمیگیرم مگر تماما به حدودش. هارون گفت: حدود آن کدام است؟ امام
فرمود: تو آن را به ما نمیدهی. هارون گفت: تو را به حق جدت بگو. امام فرمود: حد اول آن عدن است. هارون متغیر شد و گفت: عجبا. امام فرمود: حد دوم آن سمرقند است. چهره هارون بیشتر شگفت زده شد و گفت: عجبا. امام فرمود: حد سوم آن افریقا است چهره هارون سیاه شد و گفت: عجبا. امام فرمود: حد چهارم آن سیف البحر تا ارمنستان است، هارون گفت: چیزی برای ما نماند. پس از آن تصمیم بر قتل وی گرفت.
حکیمی غلامی خوش سیما و بد اخلاق دید. گفت: خانهای پسندیده و ساکنی بد.
به یکی از گذشتگان گفتند: وقتی خدا رحیم است چگونه بندگان را عذاب میکند؟ گفت:
آن گاه، رحمتش بر حکمت او چیره نمیشود.
زاهدی خواست همسرش را طلاق گوید: به او گفتند: عیب او چیست؟ گفت: آیا کسی عیب همسر خود را باز میگوید؟ وقتی او را طلاق داد و زن شوهر کرد، به او گفتند: حال بگو عیب او چه بود؟ گفت: کسی در بارهی زن دیگری چیزی نمیگوید.
خیاطی به ابنمبارک گفت: من لباس پادشاهان را خیاطی میکنم. آیا باید بترسم از اینکه یار ستمکار هستم؟ ابنمبارک پاسخ داد: خیر، یار ستمکار کسی است که برای تو نخ و سوزن میخرد، تو خود ظالم هستی.
دو تن در محضر مأمون منازعه کردند و صدایشان بلند شد، مأمون گفت: ای مرد، درستی در دلیل است نه صدای بلند.
از ابنمبارک در بارهی اخلاق مردم کشورهای مختلف که به آنها سفر کردهبود، پرسیدند، گفت: حجازیها قویترین در فتنه انگیزی و ضعیفترین در خاموشی آن هستند. عراقیها بیشترین طالب دانش و کمترین عامل به آن هستند. مصریها، خردسالانشان زرنگ و پیرانشان احمق هستند. دمشقیها مطیعترین از مخلوق و عاصیترین از خالق هستند.
در ربیع الابرار در باب بیست و چهار آمدهاست: به رنگارنگ، بوقلمون گویند و بوقلمون نام پارچهای ابریشمی است که در روم و مصر بافته میشود و به رنگهای مختلف در میآید.
مردی به دیگری گفت: زنازاده. مخاطبش او را پاسخ داد: عفیف زاده و افزود دروغ بگو تا دروغ بگویم.
گویند
شاعری عجم گوید:
دی در حق ما یکی بدی گفت
دل را ز غمش نمیخراشیم
ما نیز نکوئیش بگوئیم
تا هر دو دروغ گفتهباشیم
نظام بینظام ار کافرم خواند
چراغ کذب را نبود فروغی
مسلمان خوانمش زیرا که نبود
مکافات دروغی جز دروغی
هشام بن عبدالملک به قیصر روم نوشت از هشام امیر مؤمنان به پادشاه سرکش روم! قیصر در جواب او نوشت: گمان نمیکردم که برخی سلاطین، بعض دیگر را تکذیب کنند، و الا من هم در جواب تو مینوشتم: از پادشاه روم به پادشاه مذموم هشام کج چشم شوم.
راغب در محاضرات گوید: مردی یهودی در اصفهان هرگاه سربازی در خانهاش میآمد از داخل خانه فریاد میزد و میگفت: ای برادر قحبه. سپس میگفت: وقتی صدای تو را شنیدم دانستم تو همانی.
یکی از خلفاء از خردسالی خاک میخورد، روزی از طبیب پرسید: علاج این بیماری چیست؟ گفت: تصمیمی مردانه از تصمیمات مردان، خلیفه تصدیقش کرد و دیگر خاک نخورد.
به جالینوس گفتند: در بارهی بلغم چه میگویی؟ گفت: راهی است که اگر دری بر آن بسته
شود، در دیگر را باز میکند. گفتند: سوداء چیست؟ گفت: زمینی است که اگر حرکت کند، بر آن است حرکت میکند. گفتند: صفرا چیست؟ گفت: سگ گزندهای در بوستان است. گفتند خون چیست؟ گفت: بنده تو است در دستان تو گاهی بنده آقایش را هلاک میکند.
به کسی گفتند: چه شده تو را که فلان چیز لذیذ نمیخوری؟ گفت: از آنچه دوست دارم دست بر میدارم تا از معالجه با آنچه مکروه طبع من است بینیاز شوم.
نقرس بیماری است در مفصل پا که مفاصل متورم میشوند و غالباً در انگشتان پا ایجاد میشود. ابنعمید کاتب مبتلا به این بیماری بود. به وی گفتند ناراحت مشو که نقرس نشانه طول عمر است. گفت: واقعیت دارد، هرکه مبتلا به این بیماری شود، شب توان خوابیدن ندارد و آن را به روز میرساند و طبعاً عمرش طولانی میباشد.
وقتی بقراط در بستر مرگ بود، گفت: مجامع علمی را از من فراگیرید، و گفت: هرکه خوابش زیاد و طبعش ملایم و پوست بدنش نرم باشد عمرش طولانی است. گفتند چرا انسان که دوا میخورد بدنش تازه میشود؟ گفت: چون هنگام جاروب کردن گرد و غبار در خانه پراکنده میشود.
مردی زمینی را فروخت و با پول آن اسبی تهیه کرد، حکیمی به او گفت: ای مرد میدانی چه کردی؟ آنچه که سرگینش میدادی و به تو جو میداد، به چیزی دادی که او را جو میدهی و سرگین میدهد.
مردی ادعای طنبوری کرد که نزد کسی بود و شکوه به قاضی برد. صاحب طنبور انکار کرد و قاضی گفت: چنین سوگند یاد کن: اگر طنبور این مرد نزد من باشد پس فلان تو در فلان خواهر من باشد. صاحب طنبور گفت: این دیگر چه نوع سوگندی است؟! قاضی گفت: این سوگند ویژهای است برای وقتی که اختلاف سر طنبور باشد.
مردی از حلوا فروش یک رطل حلوا به نسیه خواست، حلوا فروش گفت: اول بچش.
خریدار گفت: روزه دارم و قضای رمضان گذشته گرفتهام. حلوا فروش گفت: پناه به خدا، اگر با تو معامله کنم. کسیکه قرض خدا را یک سال به عقب انداختهاست با قرض من چه میکند.
کسی گفتهاست: به خدا نمیخواهم ثواب کار نیک من در نامه اعمال پدر و مادرم باشد، چون یقین دارم که خدا از من به آنها مهربانتر است.
در خبر آمدهاست که خدای متعال از فضل و رحمت خودش، تازیانهای در جهنم خلق کردهاست که بندگانش را بسوی بهشت سوق میدهد.
هر مفهومی که مغایر وجود باشد تا وجود در نفس الامر به وی اعطا نشود، موجود نمیشود و تا عقل آن را مورد توجه قرار ندهد، از نظر او موجود شمرده نمیشود. پس هر ماهیتی که مغایر وجودست در نفس الامر محتاج به وجود است و هر چیزی که محتاج به غیر باشد ممکن است. پس ممکن هر متصوری است که در وجود محتاج به غیر است. بر این اساس است که هیج مفهومی مغایر با وجود واجب نیست. چرا که وجود واجب، عین واجب است، او موجود به خود است نه به چیز دیگر.
حال چون وجوب، جزیی حقیقی قائم به ذات است و تعین آن از سوی خود وی است نه بهخاطر چیزی زائد بر ذاتش؛ بایستی وجود هم جزیی حقیقی قائم به ذات باشد چون وجود عین اوست و مفهوم کلی نیست که افراد داشتهباشد، بلکه جزیی حقیقی است و تعدد و قسمت در آن راه ندارد. پس واجب، وجود مطلق و بدون تقید و بدون تقسیم و انضمام است لذا عارض بر ماهیات ممکنه نمیشود، پس وقتی گفته میشود فلان ماهیت موجود است به معنای این است که یا وجود نسبتی ویژه یافتهاست که این نسبت از وجوه مختلفی قابل تصور است که اطلاع بر همهی آن وجوه ممکن نیست. پس موجود کلی است هرچند وجود جزیی باشد. این کلام علامه در شرح تجرید است. علامه میگوید جز راسخان در علم را کسی به این علوم راهی نیست.
صوفیه گوید: جنیان، ارواح جسمانی شدهای هستند، که بر جرم لطیف درآمده و آتش و هوا بر وجود آنها غالب میباشد. همانطورکه آب و خاک بر وجود انسان حکم فرما است.
جن توان آن را دارد که به اشکال مختلف درآید، از صورتی خلع شود و به صورت دیگر بیاید، کاری که از بشر ناممکن است. خوراک جن هوا با بوی طعام است. پیامبر مردم را از استنجا با استخوان منع کرد و فرمود: خوراک برادران جنی شما است.
محی الدین عربی در فتوحات نوشتهاست: یکی از مکاشفات چنین ما را متوجه کرد که جن هنگام بوئیدن استخوان مشاهده و پس از آن مخفی شدهاست.
در همین کتاب از حکمة الاشراق شیخ مقتول آوردیم که ایشان بسیار اوقات جن را دیدهاند.
اهلی
رقیب گفت بدین در چه میکنی شب و روز
چه میکنم دل گم گشته باز میجویم
حافظ
دلم از صومعه و صحبت شیخ است ملول
یار ترسا بچه و خانه خمّار کجاست
اشراق و پرتو نور خورشید است که موجب میشود چیزهای بسیاری در قوهی بینایی ظاهر شوند. اگر خورشید نبود هیچ قوهای در چشم نبود و اشیاء هیچکدام از یکدیگر امتیازی نمییافتند. نور خورشید متکثر نمیشود با اینکه بر متکثرات میتابد و مختلف نمیشود با اینکه بر مختلفات میتابد. وقتی خورشید بر قطعهای شیشهی رنگارنگ بتابد، از هر قسمتی از شیشه، بخشی از نور خورشید ظاهر میشود. با اینکه نور خورشید بیش از یک رنگ نیست، و نیز اگر بر سفال و یاقوت بتابد، تابش بر سفال موجب کاهش نور او و تابش بر یاقوت موجب افزایش نور او نمیشود.
عارفی گوید:
اگر تو نباشی او باشد و بس
تبارک و تعالی و تقدس
نیز به اندازه نیستی تو هستی حق آشکار شود. نمیبینی در رکوع گویی سبحان ربی العظیم و بحمده و در سجود گویی سبحان ربی الاعلی و بحمده .
شاعری گفتهاست:
از هستی خویش تا تو غافل نشوی
هرگز بمراد خویش واصل نشوی
از بحر ظهور تا بساحل نشوی
در مذهب اهل عشق کامل نشوی
از یکی از راستگویان شنیدم که علی بن عیسی اربلی نویسنده کشف الغمة که گویا وزیر یکی از خلفا بودهاست با ابهت ویژهای عبور میکرده و همراهانش مردم را از سر راه او دور میکردند. در طول مسیر زنی از دیگری پرسید این مرد کیست؟ گفت: کسیکه خدا او را از رحمتش دور کرده و در دربار دورترین به خدا مشغول کار نمودهاست. وزیر حرف آنها را شنید، وزارت را ترک گفت: و زهد پیشه کرد.
جامی
میشد اندر حشم و حشمت و جاه
پادشه وار وزیری در راه
گرد او حلقه مرصع کمران
موکبش ناظم عالی گهران
دیدن حشمت او باده اثر
چشم نظاره گیان مست نظر
هرکه آن دولت حشمت نگریست
بانگ برداشت که این کیست این کیست
بود چابک زنی آنجا حاضر
گفت تا چند که این کیست آخر
راندهای از حرم قرب خدای
کرده در کوکبهی دوران جای
خورده از شعبدهی دهر فریب
مبتلا گشته باین زینت و زیب
زیر این دایرهی پر خم و پیچ
ماندهای از همه محروم به هیچ
آمد آن زمزمه در گوش وزیر
داشت در سینه دلی پندپذیر
در هدف کارگر آمد تیرش
صید شد کوه سپر نخجیرش
همه اسباب وزارت بگذاشت
بهحرم راه زیارت برداشت
بود تا بود در آن پاک حریم
همچو پاکان بدل پاک مقیم
ای خوش آن جذبه که ناگاه رسد
ناگهان بر دل آگاه رسد
صاحب جذبه ز خود باز دهد
وز بد و نیک زخود باز رهد
جای در کعبه امید کند
روی در قبلهی جاوید کند
بادیه نشینی گوشت میخورد و سه فرزندش او را مینگریستند. همه را خورد و استخوانها ماند، سپس به فرزندانش گفت: هرکس از شما بهترین توصیف را در بارهی این استخوانها داشتهباشد، آنها را به او میدهم. اولی گفت: آنچنان این استخوانها را خواهم خورد که ندانی استخوان امسال است یا پارسال. پدر آفرین گفت. دومی گفت: آنچنان این
استخوانها را بخورم که ذرهای باقی نماند. پدر آفرین گفت. سومی گفت: من همه را یکباره نمیخورم، بلکه خورش چند روز خود میسازم. پدر گفت: استخوانها از آن توست.
به یکی از خلفا گفتند: چرا غلامهای خود را ادب نمیکنی؟ گفت: آنان امین ما بر جانمان هستند، اگر آنان را بترسانیم چگونه احساس امنیت کنیم.
سخنان ابوتمام پیچیده بود، به وی گفتند: چرا جوری حرف نمیزنی تا که بفهمند؟ گفت:
چرا نمیفهمیم آنچه میگویند؟
جرجانی به حاتمی گفت: تو محروم هستی چون ناسزا میگویی. حاتمی گفت: من ناسزا گویم چون محروم هستم.
مأمون به عتابی از سرایندگان عرب گفت: مروت چیست؟ عتابی گفت: ترک لذت، پرسید:
لذت چیست؟ گفت: ترک مروت.
به کسی گفتند: عشق فلانی با تو چه کرد؟ پاسخ داد: به خدا سوگند ماه از خانه او طلوع میکند و سپس به خانههای دیگران میرسد.
گفته شده: اسراف در کار خیر نیست، چنانچه خیری در اسراف نیست.
وزیری گفتهاست، کسی در برابر من ننشست مگر اینکه گمان کردم من در برابر او بهخاطر پرهیز از اثرات دگرگونی زمانه و پرهیز از تغییر روزها و انتقال مقام، نشستهام.
زمخشری در ربیع الابرار آوردهاست: دستها بر سه دستهاند، دست سفید که به دیگران کمک میکند، دست سبز و آن مکافات کند و دست سیاه که به کار نیک منت میگذارد.
مادر اسکندر برای پسرش چنین دعا میکرد: خدا بهرهای به تو دهد که صاحبان عقل تو
را خدمت کنند و خدا به تو عقلی ندهد که بهره مندان را خدمت نمایی.
بایزید بسطامی گوید: زاهد آن نیست که مالک چیزی نشود، زاهد آنست که چیزی مالک او نشود.
در حدیث آمدهاست هر جایی خار و خاشاکی دارد و خار و خاشاک مسجد، مجادله است.
ابن سماک واعظ گوید: ای آدمیزاده تو همواره در زندانی؛ وقتی پشت پدر بودی زندانی بودی؛ به رحم مادر آمدی، زندانی بودی؛ به گهواره آمدی، زندانی بودی؛ به مکتب رفتی، زندانی بودی؛ بزرگ شدی زندانی خانواده بودی؛ در قبر زندانی هستی؛ جوری عمل کن که پس از مرگ زندانی نباشی.
ارسطو طالیس میگوید: عاقل با عاقل موافقت میکند ولی جاهل نه با عاقل و نه با جاهل موافقتی ندارد. چنانچه یک خط مستقیم بر خط مستقیم دیگری منطبق میشود ولی خط منحنی نه بر مستقیم منطبق میشود و نه بر منحنی.
فضیل عیاض گوسفندی داشت. این گوسفند از ملک یکی از امیران حکومت مقدار کمی علف خورد، فضیل از آن پس از شیر آن نخورد.
سلطان محمود به خلیفه قادربالله پیام داد که بغداد را ویران میکند و خاک آن را با فیل به غزنین میبرد، خلیفه هم نامهای نوشت و فقط در آن آورد؛ الم ، سلطان از آن چیزی نیافت، مشاورانش همهی سورههای قرآن که با الم شروع میشود بررسی کردند ولی چیزی مطابق پرسش نیافتند. جوانی که قابل اعتنا نبود اجازه خواست رمز نامه را بشکافد، سلطان اجازه داد. جوان گفت: تو او را به فیل تهدید کردی و او در پاسخ تو نوشتهاست
أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحٰابِ الْفِیلِ (1)، سلطان حرف او را پسندید و مقرب خود نمود و
1) 1) - فیل، 1.
جایزه داد.
عرب آغاز هر صد سال را حمار میخواند، چون خلافت مروان آخرین خلیفهی اموی به صد سال دوم رسید او را مروان حمار نامیدند.
عربی خری پیر خرید و گفت: به گمانم پیش از سال خر بدنیا آمدهباشد (یعنی حدود صد سال دارد.)
شیخ سهروردی برای بیان مغایرت نفس و بدن گوید: همانطورکه نفس به بدن عنصری محسوس در عالم حس متعلق است، به بدنهای برزخی و هیکلهای مثالی هم تعلق دارد.
بطوری که در خواب دیده میشود. بههمین جهت ما خود را در عالم خواب در شهرهای کوچک و بزرگ، غیر شهر خود میبینیم، نیز یقین داریم که مشاهدات ما با این بدن عنصری نیست، پس نفس با این دو بدن مغایر بوده و نسبت نفس با هر کدام مساوی است.
وی در کتاب هیاکل گوید: چگونه میتوان مهیهی قدسی را جسم نامید در حالی که چون روحاً شاد شود، به اندازهای از خود بی خود شود که عالم جسمانیات را وا نهد و به جهان بیپایان درآید. ارباب شهود این حقیقت را دریافتهاند.
دلیل دیگر سهروردی این است که بدن عنصری همیشه در حال تحلیل و زوال است و نفس زوال ندارد.
در جلاءالارواح آمدهاست که هارون الرشید از امام کاظم علیه السلام پرسید: چگونه گمان میکنید که شما به رسول خدا نزدیکتر هستید. امام فرمود: اگر پیامبر زنده شود و دختر تو را به همسری بخواهد، دختر خودت را به او میدهی؟ هارون گفت: من افتخار میکنم به تمام عرب و عجم به این کار. امام فرمود: ولی او دختر مرا نمیخواهد و من دختر به او نمیدهم.
باز آمدهاست: امام فرمود: آیا رسول خدا میتواند بر حریم تو که زنانت حجاب ندارند، وارد شود؟ رشید گفت: خیر. امام فرمود: وی در حریم من میتواند وارد شود. رشید گفت: راست گفتی.
نظامی
از آن اندیشه کن کاین جان بدبخت
به زندان فراموشان کشد رخت
کسی کو از تو بسیار آورد یاد
همی گوید که مسکین آدمیزاد
گویند
هر چه مفهوم عقل و ادراک است
ساحت قدس او از آن پاکست
بوریا باف اگر چه بشکافد
مو، به صنعت حریر کی بافد
حافظ
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن زدست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت بدست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود بباد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد
سعدی
کاش روزی که حیا مانع نظاره نبود
بیحجابانه نظر در رخ تو میکردم
سعدی بجفا ترک محبت نتوان کرد
بر در بنشینم گرم از خانه برانند
به خاک پای عزیزان که در محبت دوست
دل از محبت دنیا و آخرت کندم
او شاد که جان کندم از غم شده نزدیک
من خوش که ز حال خودم او را خبری هست
طرهی مقصود از دست ارادت دور نیست
منزلی راه است و آن موقوف یک شبگیر ماست
جامی
چشم عقل و علم، کور از شهوتست
دیو پیش دیده، حور از شهوتست
راه شهوت پر گل و لای و بلاست
هرکه افتاد اندر آن گل برنخاست
از می شهوت چو یک جرعه چشی
در مذاق تو نشیند زان خوشی
آن خوشی در بینیت گردد مهار
در کشاکش داردت لیل و نهار
چاره نبود اهل شهوت را ز زن
صحبت زن هست بیخ عمر کن
بر در خوان عطای ذوالمنن
نیست کافر نعمتی بدتر ز زن
گر دهی صد سال زن را سیم و زر
پای تا سر گیری او را در گهر
هم بوقت چاشت هم هنگام شام
خوانش آرایی به گوناگون طعام
چون شود تشنه ز جام گوهری
آبش از سرچشمه خضر آوری
میوه خواهد چون ز تو همچو شهان
نار یزد آری و سیب اصفهان
چون فتد از داوری در تاب و پیچ
جمله اینها پیش او هیچ است هیچ
گویدت کای جانگداز عمر کاه
هیچ خیر از تو ندیدم هیچگاه
در جهان از زن وفاداری که دید
غیر مکاری و عیاری که دید
سالها دست اندر آغوشت کند
چون بتابی رو فراموشت کند
گر تو پیری یار دیگر بایدش
همدم دیگر قویتر بایدش
چون جوانی آید او را در نظر
جای تو خواهد که او بندد کمر
بود همچون بوم زاغی روز کور
جا گرفته در لب دریای شور
بود از دریای شور آبشخورش
دادی آن شورا به طعم شکرش
از قضا مرغی حواصل نام او
حوصله سرچشمهی انعام او
سایهی دولت به فرق او فکند
نامدش شورابهی دریا پسند
گفت پیش آ ای زشوری در گله
کاب شیرینت دهم از حوصله
گفت ترسم آب شیرین چون چشم
طعم آب شور گردد ناخوشم
طبع من ز آبشخور دریای شور
زآب شیرین مانم و گردد نفور
در میان هر دو مانم تشنه لب
بر لب دریا نشسته روز و شب
به که هم سازم به آب شور خویش
تا نیاید رنج بی آبیم بیش
ای چو گلت جیب بچنگ خسان
دامن صحبت بکش از ناکسان
گرچه زآغاز گشادت دهند
عاقبة الامر ببادت دهند
گر بود اندر بن غاریت جای
حلقه مارت شده زنجیر پای
به که به هر حلقه نهی پای خویش
محفل هر سفله کنی جای خویش
ور شدهای در کمر کوه و سنگ
کرده میان منطقه دم پلنگ
به که دو رنگان منافق سیر
پیش تو بندند بخدمت کمر
اول فطرت که پدید آمدی
از همه کس فرد و وحید آمدی
عاقبت کار کز اینجا روی
از همه شک نیست که تنها روی
این همه بند و گره از بهر کیست
وین همه آمیزش و پیوند چیست
هرکه به مشغولیت اندروه است
غول ره تست خدا آگه است
پای وفا در ره غولان مدار
روی به بیغولهی تنهایی آر
ور نبود از دل سودائیت
طاقت بیغوله تنهائیت
خیز و قدم نه بره رفتگان
رو سوی آرامگه خفتگان
یاد کن از عهد فراموششان
نکته شنو از لب خاموششان
پر شده شان بین ز غبار استخوان
کحل بصیرت کن از آن سرمهدان
منزلشان بین بته سنگ تنگ
کوب سر افعی غفلت به سنگ
امیر خسرو دهلوی
ز پیری سست خیز سال فرسود
چو طفلان زود خشم و دیر خشنود
بود از پوست رگ چون چنگ بسته
دهن بی آب و دندان زنگ بسته
ز پر گفتن لعاب از لب روانش
مگس ریده فراوان در دهانش
سری چون پوستین کهنه پشمین
رخی چون فوطهی پیچیده پرچین
دو ساق و پشت پاهای فسرده
چو غوک خشک پیش مار مرده
کلاه کافری بر سر چو دیگی
زدقیانوس مانده مرده دیگی
ملک را بود زنگی پاسبانی
ترش رخسارهای کج مج زبانی
چو دیو دوزخ از عفریت رویی
چو زاغ کهنه از بسیار گویی
شکم چون دیگ دان آتش اندود
دهن چون وامداری دیر خشنود
خصومت پیشهای ابلیس خویی
عوامی مشت خواری جنگجویی
چو دیدی دور مگس در میانه
ز مرگ او خبر کردی به خانه
کنه در سبلتش بیضه نهاده
به موی سبلتش رشک او فتاده
گویم
عید و هرکس را ز یار خویش چشم عیدی است
چشم ما پر اشک حسرت دل پر از نومیدی است
امیر خسرو دهلوی
به غبار گرد روی تو خطی نوشته دیدم
که بحسن از آنچه بودی شدهای هزار چندان
ظریفی گفته وقتی عمل شخصی بازاری را محاسبه کنند، لابد میگوید: عمل را در کفه دیگر قرار دهید که این کفهی میزان به پایین میل دارد.
در محاضرات آمدهاست که مأمون عباسی ناشناخته بر کناسی گذشت که میگفت:
مأمون از زمانی که برادرش را کشت از چشم من افتاد، مأمون کیسهای زر برای او فرستاد و گفت: اگر بخواهی از من خشنود شوی با گرفتن این کیسه زر خشنود شو.
به حسن بصری گفتند: چرا نماز نمیخوانی، بازاریان نماز میخوانند. حسن گفت: اینان اگر بازارشان رونق داشت نماز را به تأخیر میاندازند و اگر کساد بود، به نماز میشتابند.
آمدهاست: از راه خطرناک نرو که منجر به هلاکت تو میشود خدا در قرآن میفرماید: با دست خود، خود را به هلاکت نیفکنید.
لا تسلک الطرق اذا
خطرت
لانها تفضی الی المهلکة
قد انزل اللّٰه تعالی و لا
تلقوا بایدیکم الی التهلکة
از مثلهای عربی در بارهی حیوانات آمدهاست: مرغی خانگی، کبوتری را سرزنش کرد که نسل وی زیاد است و جوجه بسیار دارد، ولی کبوتر در سال بر بیش از تخم دو جوجه نمینشیند. کبوتر گفت: تو زحمتی برای جوجههایت نمیکشی، و از راه دور آذوقه نمیآوری، وقتی بچههایت از تخم خارج شدند، دانهی آنها حاضر است. من مجبورم از راه دور دانه جمع کنم و بیاورم، اگر تو مانند من بودی یک بچه هم نداشتی چه برسد به دو تا.
ابن خالویه در کتابش به نام بلباب مینویسد: در کلام عرب مؤنثی که بر مذکر غالب شدهباشد جز در سه جا نیست. اول در تاریخ که مینویسند: ثلاث مضین و ثلاث ان بقین ، به اثبات ان شرطیه. چون یقینی به بقا آن نیست. چون ممکن است ماه ناقص باشد. یا میگویند لخمس عشرة لیلة خلت و نمیگویند لنصف خلا ، چون یقین به نصف ندارد. یا میگویند صمتُ عشراً و نمیگویند عشرة در حالی که صوم در روز است و نیز سرت عشراً نه عسرة.
2- در مثال الضبع العرجاء، که عرجاء مؤنث اعرج است ولی برای مذکر و مؤنث میآید.
3- میگویند: ثلاثة انفس، هرچند اینکه مراد از نفس مرد باشد نمیگویند ثلاث انفس.
کسی گوید: در خردسالی نسبت به پیری پرهیزگارتر بودهام و گفتهاست: در خردسالی مخالفت هوای نفس میکردم، ولی وقتی بزرگ و پیر شدم، تابع هوای نفس شدم. ای کاش اول بزرگ آفریده شده بودم سپس خردسال میشدم.
عصیت هوی نفسی صغیراً و عندما
اتتنی اللیالی بالمشیب و بالکبر
اطعت الهوی عکس القضیة لیتنی
خلقت کبیراً ثم عدت الی الصغر
در مروج الذهب آمدهاست: از امام هادی علیه السلام نزد متوکل سعایت کردند و گفتند منزل وی پر از اسلحه و نامههای شیعیان اهل قم است و او تصمیم بر خروج دارد.
متوکل عدهای از ترکها را به سوی امام گسیل کرد که شبانه بر او وارد شوند و دستگیر کنند. آنان در خانه او چیزی نیافتند و او را تنها در خانهاش دیدند که در را بر خود قفل کردهبود و قرآن میخواند و لباسی پشمینه پوشیده و پارچهای پشمینه بر سرش انداخته و بر روی ریگ نشسته بود و تمام توجه خود را به خدای خویش معطوف و آیات بهشت و جهنم را میخواند. آنان امام را نزد متوکل آوردند. متوکل در مجلس شراب بود و جام شراب بدست داشت، چون امام را دید احترام کرد و در کنار خود نشاند، و جام شراب را به امام تعارف کرد. امام فرمود: به خدا سوگند تا به حال گوشت و خون من به شراب آلوده نشدهاست.
متوکل گفت: آوازی بخوان، امام این آیه را خواند: کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ. (1)
متوکل گفت: شعری بخوان. امام فرمود: شعر کم میخوانم. متوکل اصرار کرد. امام فرمود:
باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم
غلب الرجال فما اغنتهم القلل
وانزلوا بعد عزّ عن معاقلهم
واسکنوا حفراً یا بئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد موتهم
این الاساور والتیجان والحلل
این الوجوه التی کانت منعمة
من دونها تضرب الاستار والکلل
فأفصح القبر عنهم حین سائلهم
تلک الوجوه علیها الدود ینتقل
و طال ما اکلوا دهراً و ما شربوا
فأصبحوا بعد طول الاکل قد اکلوا
و طال ما عمّروا دوراً لتحصنهم
ففارقوا الدور والاهلین وانتقلوا
و طال ما کنزوا الاموال وادخروا
فخلفوها علی الاعداء وارتحلوا
اضحت منازلهم قفراً معطلة
و ساکنوهاالی الاجداث قد رحلوا
«بر فراز کوه درآمدند تا از دشمن بگریزند. از آن قلهها سود نجستند و ذلیل شدند و در قبر قرار گرفتند. بپرسید، کجایند زیور و تخت و تاج شما؟ کجایند چهرههای زیبا که از حجاب خود را آشکار کردهبودند؟ قبر در پاسخ این سؤالات گوید: چهرههای زیبا گرفتار کرمها شد، آنان که همهی عمر میخوردند، اکنون خورش حیواناتند آنانکه همهی عمر در قصرهای خود بودند، اکنون در اختیار دشمنان هستند. منزلشان بدون ساکن ماند و خودشان در قبر جا گرفتند.
حاضران تصور کردند که متوکل ناراحت شده و فرمان قتل او میدهد. اما متوکل سخت متأثر شده بود، لختی گریه سر داد و اشک چشم بر محاسنش جاری شد. حاضران هم گریه کردند، سپس دستور داد سفره شراب را جمع کنند. به امام عرض کرد قرض داری، امام فرمود: چهار هزار دینار مقروض هستم. متوکل قرض را ادا کرد و با احترام به منزل بازگرداند.
عالمی گوید سالی به حج رفتم. در حال طواف بادیه نشینی دیدم که پوست آهویی به خود پیچیده و میگوید: پروردگارا با اینکه کریمی چه جور حاضری من با برهنه بودنم با تو مناجات کنم.
1) 1) - دخان، 25.
اما تستحیی یا رب انت خلقتنی
اناجیک عریاناً و انت کریم.
سال بعد به حج رفتم و همان عرب را دیدم که لباسهای فاخر بر تن دارد و با خدمتکاران به مکه آمدهاست، به او گفتم: تو همان عرب نیستی که سال گذشته این بیت را میخواندی؟ گفت: آری با کریمی خدعه کردم و او خدعه مرا پذیرفت.
به ابوحرث گفته شد آیا تا به حال اتفاق افتاده با این اسب لاغر و ناتوان در مسابقه شرکت کنی!و پیروز شوی؟ گفت: آری: همراه قافله بودم، کاروان وارد کوچهای تنگ و بن بست شد، من در آخر قافله بودم ولی گاه بازگشت در آغاز قافله قرار داشتم.
از کتاب تعبیر خواب کلینی آمدهاست: شخصی نزد امام صادق علیه السلام آمد و گفت: داخل باغ خود شدم دیدم درخت انگور خربزه دادهاست. امام فرمود: از زن خود نگهداری کن تا از کسی آبستن نشود. دیگری نزد امام آمد و گفت: در سفر دیدم دو قوچ با شاخ به فرج زن من میزنند، من تصمیم گرفتم زنم را طلاق گویم. امام فرمود: همسرت را نگهدار، او وقتی شنیده که تو میآیی با قیچی موهای زهار خود را پاکیزه کردهاست.
در ربیع الابرار آمدهاست: ابلیس گفت: خدایا بندگانت تو را دوست دارند و نافرمانی میکنند. و از من خشم دارند و اطاعتم میکنند، جواب آمد: چون کینه تو بر دل دارند هر گناهی مرتکب شوند، از آنها چشم میپوشم و چون مرا دوست دارند، ایمان آنها را میپذیرم هر چند اطاعتم نمیکنند.
یحیی بن خالد در اتاق کوچک و تنگ زندگی میکرد، علت آن را از وی جویا شدند. گفت:
خانه کوچک عقل را جمعتر و اندیشه را قانونمندتر میکند.
ابوالفرح اصفهانی صاحب کتاب اغانی، روزی به دارالاماره امیر رفت و تحفهای برای امیر برد. دربانان مانع شدند وی دو بیت شعر را برای امیر فرستاد: با تحفهای به دربار شما آمدم، دربانان مرا محروم کردند، شما که در گرفتن تحفه چنین هستید، در بخشش هدیه چون باشید.
حضرتکم دهراً و فی الکم تحفة
فما اذن البواب لی فی لقائکم
اذا کان هذا حالکم یوم اخذکم
فما حالکم باللّٰه یوم عطائکم
ابوالفرح متوفی 356 در روزگار مطیع باللّٰه است و کتاب اغانی را در پنجاه سال نوشت.
جلاءالقلوب آوردهاست: حسن بصری در کنار حجرالاسود قصه میگفت، امام حسن مجتبی علیه السلام به او فرمود: ای حسن آیا به مرگ تن میدهی؟ گفت: نه. فرمود: آیا این عمل تو برای قیامت است؟ گفت: نه. فرمود: آیا آخرت سرای عمل است؟ گفت: نه. فرمود: آیا برای پناه به خدا جایی وجود دارد غیر این خانه؟ گفت: نه. فرمود: پس چرا مردم را از طواف باز میداری؟ پس از آن حسن قصه نگفت.
ابوحیان نحوی عالم زمانه خود بود. کتابهای خوبی نوشت ولی آنها را در آخر عمر خود سوزانید. وی را بهخاطر این کار ملامت کردند، گفت: دانش یا مخفی است یا آشکار، اگر مخفی است کسی را نمیبینم از علوم من تجلی یابد، و اگر آشکار است، کسی را حریص به آن نمیبینم.
عربی، مردی را با مادرش دید. وی مادرش را به قتل رساند. به او گفتند: چرا مرد زناکار را به قتل نرساندی و مادرت را کشتی؟ گفت: اگر مادرم را زنده میگذاشتم هر روز باید مردی را میکشتم.
عدهای نزد ابنشبرمه قاضی آمدند و شاهد چند نخل بیثمر شدند، قاضی پرسید: نخلها چند تاست؟ آنها ندانستند و قاضی گواهی آنان را باطل اعلام کرد. یکی از حاضران از قاضی پرسید: چند سال است در این مسجد قضاوت میکنی، قاضی گفت: سی سال. پرسید: این مسجد چند ستون دارد؟ ابنشبرمه خجالت کشید و گواهی شهود را پذیرفت.
کسی در حضور ابنشبرمه گواهی داد و قاضی نپذیرفت، شاهد گفت: شنیدم کنیزکی ترانهای خوانده و در پایان تو او را تحسین کردهای؟ آیا برای خواندنش تحسین کردهای یا برای سکوتش؟ قاضی گفت: برای سکوتش. شاهد گفت: پس بعد از سکوت آفرین گفتی!
قاضی گواهی او را پذیرفت.
کسی از دیگری پرسید تو مؤمن هستی؟ پاسخ داد اگر مراد تو از ایمان این سخن خدا باشد که میفرماید: آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَیْنٰا... (1)، آری و اگر مراد تو از ایمان این سخن خدا باشد که میفرماید: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ... (2)، نه.
متوکل تیری به سوی گنجشکی پرتاب کرد و تیر خطا رفت. وزیرش ابنحمدون گفت:
آفرین ای آقای من. متوکل گفت: مرا مسخره میکنی، گفت: نه با گنجشک بودم که فرار کرد.
گدایی میرفت و پشت سرش فرزند خرد سالش بود، در این حال جنازهای میبردند که زنی دنبال آن صیحه کنان میگفت: ای آقای من به خانهای تو را میبرند که نه عطایی است و نه فرشی و نه طعامی و نه شامی. فرزند به پدرش گفت: بابا او را به خانهی ما میبرند.
به ابوالعیناء گفتند: چه قدر از کوری ناراحت هستی؟ گفت: آنها که به من میرسند و سلام میکنند، دوست دارم آنان را ببینم تا سخنشان را قطع کنم.
ابوالعیناء از کودکی که نحو میخواند، پرسید: کدام باب از نحو هستی؟ گفت: باب فاعل و مفعول. ابوالعیناء گفت: پس بر باب پدر و مادرت هستی.
دختری به ابوالعیناء گفت: انگشترت را به من ده تا همواره تو را یاد کنم. ابوالعیناء گفت:
مرا یاد کن که انگشتر به تو ندادم.
زنی به ابوالعیناء گفت: ای کور! ابوالعیناء گفت: چیزی بهتر از کوری من ندیدی تا چهرهات را آشکار کنی!
حاجتمندی بلیغ، حاجتی داشت و حاکمی وعده داد نزدیک عصر حاجت او را روا کند.
بلیغ ظهر آمد. حاکم گفت: مگر نگفتم وقت عصر بیا. حاجتمند گفت: درست است ولی افراط در خواستن بهتر است از سستی کردن.
جامی
ای در اسباب جهان پای تو بند
مانده از راه بدین سلسله چند
بگسل از پای خود این سلسله را
باشد از پی برسی قافله را
قافله پی به مسبب برده
تو در اسباب قدم افشرده
عنکبوت ار نهای از طبع دنی
تار اسباب بهم چند تنی
تا کند روز جهان افروزی
هیچ روزی نبود بیروزی
یاد میکن که چسان مادر تو
بود عمری صدف گوهر تو
داشت بیخواست مهیا خورشت
داد از خون جگر پرورشت
از شکم جا به کنارش کردی
شیر صافیش ز پستان خوردی
چون توانا شدی از قوة شیر
گشتی از کاسه و خوان قوت پذیر
خوردی از مائدهی بهروزی
سالها بیغم روزی روزی
غم روزیت چو در جان آویخت
آبت از دیده و از دل خون ریخت
دست تا چون به میان آوردی
کار خود را به زیان آوردی
در اشعار زیر مجالست با مردگان بهتر از مجالست با زندگان دل مرده دانسته شدهاست.
نظامی
زنده دلی از صف افسردگان
رفت به همسایگی مردگان
حرف فنا خواند زهر لوح خاک
روح بقا جست زهر روح پاک
کارشناسی پی تفتیش حال
کرد از او بر سر راهی سؤال
کاین همه از زنده رمیدن چراست
رخت سوی مرده کشیده چراست
گفت پلیدان بمغاک اندرند
پاکنهادان ته خاک اندراند
مرده دلانند به روی زمین
بهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگی
صحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل آنانکه پراکندهاند
گرچه به تن مرده به دل زندهاند
مرده دلی بود مرا پیش از این
بستهی هر چون و چرا پیش ازین
زنده شدم از نظر پاکشان
آب حیاتست مرا خاکشان
گویم
ذکر گنج است گنج پنهان به
جهد کن داد ذکر پنهان ده
بزبان گنگ شو به لب خاموش
نیست محرم بدین معامله کوش
بدل و جان نهفته گوی که دیو
نبرد پی بدان بحیله و ریو
هیچ کس مطلع مساز بدان
تا نیفتد ز عجب رخنه در آن
گر تأمل کنی درین کلمه
بنگری حال حرفهاش همه
بی گمان دائمت به آن گروی
که یکی نیست زان میان شفوی
وین اشارت بدان بود که مدام
بایدش در حریم سر مقام
این سبق پیشه کن چه روز و چه شب
بی فغان زبان و جنبش لب
به امام علی علیه السلام منسوب است که: کسانی که گذشته را نکوهش میکنند در حالی که زمانه تغییری نکردهاست، به آنها باید گفت شما خود به زمانه ستم کردید و باید زمانه مردم را نکوهش کند.
یعیب الرجال زماناً مضی
و ما لزمان مضی من غیر
فقل للذی ذم صرف
الزمان
ظلمت الزمان فذم البشر
گویند
نسیان جبلی تو زمن ناامید بخت
من کی طمع کنم که به یاد آوری مرا
اشعار زیر دلالت بر این دارد که لا اله الا الله سر وحدت است و در عالم کثرت ظهور میکند.
جامی
نیست در لا اله الا اللّٰه
در حقیقت بجز سه حرف اله
جمله اجزای این خجسته کلام
شد ز تکرار این حروف تمام
گر بجویی در این کلام شگرف
غیر از این حرفها نیابی حرف
این سه حرفاند کاختلاف جهات
کرده آن را به صورت کلمات
کلماتی که گشت از آن حاصل
زان عیان شد مرکب کامل
پس در این جمله لفظها میپیچ
غیر از اسم اله نبود هیچ
همچنین معنیش که اصل اصول
اوست در اصطلاح اهل وصول
در همه بطنهای امکانی
چه مجرد چه جسم و جسمانی
سریان دارد و ظهور اما
سریان برون زگردش ما
ز اختلاف تنوعات و شئون
مینماید جمال گوناگون
میکند در همه مراتب سیر
مختفی در حجاب صورت غیر
بلکه محو است صورت اغیار
لیس فی الدار غیره دیار
علیة، دختر مهدی و خواهر هارون زنی زیبا و شاعر و موسیقیدان و خنیاگر بود. با این وصف عفیف و دیندار نیز بود و تنها ایام حیض که نماز نمیخواند، ترانه میخواند و بادهگساری میکرد و چون پاک میشد قرآن و نماز میخواند.
وی میگفت: هرچه خدا حرام کردهاست در برابر آن حلال قرار داده تا بتوان جبران حرام نمود. لذا گنهکار نمیتواند به چیزی بهانه آورد، او عاشق غلام رشید به نام طل شد.
محمد بن اسماعیل بن موسی الهادی میگوید: نزد معتصم بودم و مخارق و علیة و عقید هم حضور داشتند، عقید دو بیت را به آواز خواند، معتصم به وجد آمد و گفت: این شعر و سخن از کیست؟ حاضران چیزی نگفتند، من گفتم: هر دو از علیة است. معتصم ناراحت شد و رو از من برگرداند. فهمیدم که اشتباه کردم اسم او را بردم. معتصم فهمید که من اشتباه کردم گفت: بهرهی ما و تو از علیة یکی است.
جامی
صلای باده زد پیر خرابات
بیا ساقی که فی التاخیر آفات
سلوک راه عشق از خود رهایی است
نه قطع منزل و طی مقامات
جهان مرآت حسن شاهد ماست
فشاهد وجهه فی کل مرآت
مزن بیهوده لاف عشق جامی
فان العاشقین لهم علامات
حافظ
خواهم اندر عقبش رفت بیاران عزیز
شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید
ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
زمرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرمست مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه بمیخانه میرود حافظ
مگر زمستی زهد و ریا بهوش آمد
اصمعی میگوید: در بیابان همیانم را به زنی سپردم. وقتی طلب کردم انکار کرد. او را نزد بزرگی از بادیه نشینان بردم و او را به قضاوت طلبیدم. زن باز انکار میکرد. قاضی گفت:
وظیفه منکر جز سوگند نیست. گفتم: از دزد هرچند به خدا سوگند یاد کند، نپذیر.
(و لا تقبل لسارقة یمینا
و لو حلفت برب
العالمینا)
قاضی قبول کرد و زن را تهدید نمود. زن اقرار کرد و امانت مرا باز گرداند.
بادیه نشین به من گفت: آن آیه که خواندی در کدام سوره بود؟ گفتم: در سخن این زن که میگوید: چنگ بنواز که به تو شادم و از شراب شهر اندرین چیزی باقی نگذار. گفت: خیال کردم در سوره انا فتحنا است.
یحیی بن اکتم در حضور مأمون بود. حرف از کثیر و عزت به میان آمد که آیا این دو عاشق با هم جمع میشوند. یحیی گفت: روزی این دو همدیگر را ملاقات کردند و عزت که پوشیهای بر رخسارش افکنده بود، از کثیر پرسید: کیستی؟ کثیر خود را معرفی کرد.
عزت گفت: علاقه به زنی غیر از عزت داری؟ کثیر که مبهوت قامت و صدای آن زن شده بود، گفت: عزت اگر کنیزی بود، او را کلفت تو میکردم. عزت پوشیه را برداشت و گفت:
اینهم از دروغ سخن چینان است. کثیر خجل شد، مأمون گفت: به خدا حتی من که بر تخت خلافت نشستهام، از سخن عزت شرمنده شدهام.
عزت به بثینه که زنی زیبا روی بود گفت: با کثیر رابطه ایجاد کن و به او اظهار علاقه نما، تا
پاسخ او را بفهمم و از باطن او با خبر گردم. بثینه با کثیر دیدار کرد و عزت پشت سر او بود.
کثیر که زیبایی او را دید گفت: وقتی بثینه به من اظهار علاقه میکند که پیر شدهام، و جوانی او باقی ماندهاست. با چشم آهویش دل مرا برده اگر چشم ستاره پروین هم به این چشمها بیفتد از پشت ابر چون هلال آشکار شود.
رمتنی علی عمد بثینة بعدها
تولی شبابی وار جحنّ شبابها
بعینین نجلاوین لو رقبتهما
بنوء الثریا لا ستهل سحابها
عزت خود را آشکار کرد. ولی او کلامش را قطع ننمود و گفت: متأسفانه وقتی بثینه مرا به خود میخواند که از عشق و صفای عزت بیمارم.
و لکنّما ترمین نفساً
مریضة
لعزة منها صفوها و لبابها
عزت گفت: با این جمله آخر خود را نجات داری.
زاهدی از مقابل خانهی ابونواس عبور کرد، و این شعر را از او شنید که: توبهی من دلیل دست برداشتن من از گناهاست، خدایا مرا ببخش که تو اهل مغفرتی.
ان فی توبتی لفسحاً
لجرمی
فاعف عنی فانت للعفو
اهل
زاهد گفت: توبهاش را بپذیر که دست استغفار به سوی تو بلند کردهاست. ابونواس سپس این بیت را سرود که: خدایا از شرابخواران پرسش نکن چرا که جوان مست، عقل ندارد.
لا تؤاخذ بما یقول علی السکر
فتی ما له علی الصحو عقل
عابد روی برگرداند و گفت: خدایا این را هدایت کن.
طغرل بن ارسلان بن طغرل بن ملکشاه سلجوقی، انسانی عاقل و کامل بود و صورتی زیبا و لطیف داشت و نیز کارهای پسندیده میکرد. اشعاری به فارسی و عربی از او نقل شدهاست.
طغرل بن ارسلان سلجوق
دیروز چنان وصال جان افروزی
امروز چنین فراق عالم سوزی
افسوس که در دفتر عمرم ایام
آن را روزی نویسد این را روزی
هارون سه کنیز داشت که تحت تأثیر زیبایی آنها قرار گرفته بود. میگفت: عجبا که
مملکت پهناور تحت فرمان من هستند و من تحت فرمان آنها و آنها نسبت به من عاصی.
بهخاطر علاقهام به آنها، سلطنت عشق آنها بر سلطنت و حکومت من غالب شدهاست.
ملک الثلث الا نسات عنانی
و حللن من قلبی بکل مکان
مالی تطاوعنی البریة کلها
و اطیعهنّ و هن فی عصیانی
ماذاک الا ان سلطان الهوی
و به غلبن اغزّ من سلطانی
شاعری به حضور زبیده همسر هارون رسید و در ستایش او چنین گفت: ای زبیده دختر جعفر، خوشا بحال هرکه تو را ببیند و بهرهمند گردد، از دوپای خود چیزی عطا میکنی که جز دست بر گردن عطا نمیکند.
ازبیدة ابنة جعفر
طوبی لزائرک المثاب
تعطیه من رجلیک ما
تعطی
الا کف من الرغاب
خادمان خواستند او را بزنند، زبیده گفت: منظور او را نفهمیدید، مراد او این بود که دست چپ من سخاوت مندتر از دست راست است!
کسی به امام علی علیه السلام گفت: مرا کوتاه موعظه کن. امام فرمود: از عیبجویی خودداری کن، عرض کرد: ادامه دهید. فرمود: آنچه انجام میدهی از دیگران عیب نگیر. (البته جملهی امام به صورتهای مختلفی نقل شدهاست).
در شرح دیوان آمدهاست: چنانچه تن را صحت و غذا هست، روح را هم هست. إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ . (1)و فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ اشاره به آن است. چنانچه هر مرض جسمانی را سببی و داروئی هست که خاصه اوست که غیر طبیب حاذق او را نشناسد، مرض روحانی را هم سببی و دوائی خاص است که غیر انبیاء و اولیاء آن را ندانند. اگر کسی را سودا غالب باشد و به معالجات صفراویه اشتغال نماید، هلاک گردد. و همچنین هر مرض روحانی را دوائیست که از آن تجاوز نتوان کرد. رب تال القرآن و القرآن یلعنه . (2)
طاعت ناقص من موجب غفران نشود
راضیم گر مدد علت عصیان نشود
از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله ، تفسیر ...وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ (1)، پرسیدند.
فرمود: اعمالی است که آنها را حسنه میپنداشتند ولی آنها را در کفهی گناهان یافتند. و چنانچه نبض و قاروره دلالت بر احوال بدن دارند، واقعه دلالت بر احوال نفس دارد و لهذا سالکان واقعات خود را بر شیخ عرض کنند و حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله بسیار به اصحاب خود فرمود:
هل رأی احدکم من رؤیا؟ (آیا یکی از شما خوابی دیدهاست؟) (2)
به امام علی علیه السلام در رثای پیامبر صلی الله علیه و آله منسوب است که: سیاهی چشم من بودی و اینک چشم من بر تو میگرید. هرکه خواهد بعد تو بمیرد، من از تو محافظت میکنم.
کنت السواد لناظری
فبکی علیک الناظر
من شاء بعدک فلیمت
فعلیک کنت احاذر
مولوی
مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
گویم
هر آنچه دور کند مر تو را زدوست بداست
بهر چه روی نهی بر وی ار نکوست بداست
فراق یار اگر اندکست اندک نیست
درون دیده اگر نیم تار موست بداست
جامی در سلسلةالذهب آوردهاست:
خدمت مولوی چه صبح و چه شام
کرده اندر کتابخانه مقام
متعلق دلش بهر ورقی
در خیالش زهر ورق سبقی
نه شبش را فروغی از مصباح
نه دلش را گشادی از مفتاح
نه به جانش طوالع انوار
تافته از مطالع اسرار
کرده کشاف بر دلش مستور
نور کشف شهود و ذوق حضور
از مقاصد ندیده کسب نجات
بی خبر از مواقف عرصات
از هدایت فتاده در خذلان
وز بدایت نهایتش حرمان
بی فروغ وصول تیره و تار
از فروع و اصول کرده شعار
کرده خانه کتابهای سره
از خری همچو خشت کرده خره
سوی هر خشت از او چو رو کرده
در فیضی برخ برآورده
قصر شرع نبی و حکم نبی
جز به آن خشتها نکرده بنی
زان به مجلس زبان چو بگشاید
سخنش جمله قالبی آید
صد مجلد کتاب بگشاده
در عذاب مخلد افتاده
سر پر اندیشههای گوناگون
لب پر افسانه دل پر از افسون
این بود سیرت خواص انام
چون بود حال عام کالانعام
عام را خود زشام تا به سحر
نیست جز خواب و خورد کار دگر
صلح و جنگش برای این باشد
نام و ننگش برای این باشد
سخن از دخل و خرج خواند و بس
شهوت بطن و فرج راند و بس
همتش نگذرد ز فرج و گلو
داند از امر فانکحوا و کلوا
در کتاب قوت القوت از امام علی علیه السلام نقل شدهاست که: خدا برای فقر پاداش و عذابی مقرر کردهاست.
از پاداشهای فقر این است که فقیر خوش اخلاق است، فرمانبردار خداست، گلایه از حال خود ندارد، سپاسگزار خداست.
از عذابهای فقر این است که بد اخلاق است، نافرمان است، از فقر گلایه کند، به قضا الهی خشنود نیست.
امام فرمود: این قسمت فقر است که رسول خدا از آن به خدا پناهنده شد.
شیخ عبدالرزاق کاشانی در شرح منازل السائرین مینویسد: عشق عفیف، عاملی برای پیراستن باطن و آمادگی برای عشق حقیقی است. عاشق همت خود را یکی کرده و خاطر خود را جمع نموده و از تفرقه باز میدارد، و از خدمت معشوق لذت برده و سختی اطاعت بر او آسان میگردد و این بر خلاف عشق ایجاد شده از غلبه سلطان شهوت است، که آن
وسوسهای است حاصل شده از تسلط فکر در نیک شمردن صورتی زیبا و پیروی نفس به تلاش در تحصیل لذتها است. بههمین دو جهت است که در سخن برخی عارفان و حکیمان عشق صوری مدح و نکوهش شدهاست.
سخنشناسی گوید: اگر سخن طعام باشد، سلیس بودن آن خورش غذاست.
زن آزادمردی، به شوهرش گفت: نمیبینی دوستانت چون داشتی با تو بودند و چون فقیر گشتی تو را ترک گفتند. مرد گفت: این کرم و بزرگواری آنان است، چرا که در حال قوت ما نزد ما میآمدند تا بهرهمند شوند و در حال ضعف ما را ترک گفتند که به زحمت نیفتیم.
گفته شدهاست حکیمی خواست گفتار فلاسفه و انبیاء را با هم منطبق کند، هرچند ممکن است وی در برخی موارد توفیق چنین کاری بیابد، ولی در بعضی موارد باید توجیهات دور بنماید و کلام انبیاء را تأویل کند.
محیالدین در فصوص الحکم، فص اسماعیل گوید: ستایش با وعدهی پاداش سازگار است نه با وعدهی عذاب. خداوند ذاتاً طالب ستایش است و در برابر درستی وعدهی پاداش، ستایش میشود نه در برابر درستی وعدهی عذاب. لذا خدا میفرماید: گمان نکن خدا وعده پاداش رسولانش را مخالفت میکند فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ... (1)، و وعده عذاب را نیاوردهاست. بلکه فرمودهاست از گناهشان میگذرد.
محی الدین در فص یونس گوید: سرانجام جهنمیان بهشت است، چرا که پس از مدت عذاب، آتش برد و سلام میشود، این نعمت بر آنان است.
قیصری در شرح فصوص ذیل این جمله مینویسد: معلوم است که در نهایت جهنم برای جهنمیان، تبدیل به نعمتی فراخور حال آنها شود. لذا یا از دوزخ نجات مییابند و چون تار و پود آنها با آتش خو گرفته از آن لذت میبرند، و یا خدا در دوزخ به آنها توجهی میکند
1) 1) - ابراهیم، 47.
چنانچه آتش بر ابراهیم سرد و سلام شد. البته چنین تفسیری مبنی بر این است که عذابها به آخر رسیدهباشد.
در روایتی نیز آمدهاست که در قعر جهنم سبزی تره تیزه میروید. از این عبارت بدست میآید که نباید در جهنم آتش باشد.
از سوی دیگر نصی نداریم که جهنمیان در عذاب جاوید باشند. بلکه نصوصی داریم که دلالت میکند دوزخیان جاودان در دوزخ هستند. از این عبارت هم بدست میآید نباید جاودان در عذاب باشند.
ابومحمد بن یحیی، معلم و مربی مأمون بود، روزی مأمون در مکتب بود و استاد میخواست بهخاطر بیماری نشسته نماز بخواند. از مأمون خطایی سر زد و معلم برخاست تا او را تنبیه کند. مأمون گفت: ای استاد! نشسته عبادت میکنی و ایستاده معصیت.
میبدی در شرح دیوان آوردهاست: بعید نیست که خطا در نظر منجمان به خاطر تغییر صورت برجها با حرکات ایضایی باشد. مؤید این مطلب این است که منجمان هند نظریات را به خود صورت مرتبط میکنند.
عارفی از یکی اندیشمندان جدید پرسید: ظهور وحدت در مظاهر کثرت چگونه است؟ گفت: تصریف تغییر یک اصل به شکلهای مختلف است که از هر شکل معنایی خاص حاصل میشود و آن معانی جز به آن تغییر شکل حاصل نمیشود.
شیخ سهروردی در تلویحات مینویسد: فیلسوفان، عالم را یک چیز فرض کرده و جسم آن را جسم کل نامیدهاند. این جسم کل، نفس ناطقه دارد که مجموعهی نفوس است و عقل واحد دارد که مجموعه عقول است. مجموع نفوس را نفس کل و مجموع عقول را عقل کل نامیدهاند. اکثر حکیمان عالم را همان آسمان مینامند نه زمین و زمینیان.
شیخ کشته شده، در تلویحات مینویسد: انسانی حکیم نشده مگر اینکه ملکهی خلع بدن برای او حاصل شود. پس نباید آنها که شبه فیلسوف هستند و دنبال گناهان و مادیات
میباشند، فیلسوف نامید.
مؤلف مفاحص مینویسد: عدهای از مبدأ فیاض متعالی به وحدت تعبیر کردهاند که این تعبیر از وجود شاملتر است. نیز برخی عارفان از آن به نقطه و ابنعربی به عشق تعبیر آوردهاند. مردم نیز هر کدام اصطلاحی وضع کردهاند. این بیان همان شعر است که میگوید:
عبارتهای ما مختلف و جمال تو یکی است و همه چیز به آن جمال اشاره دارد.
عبارتنا شتیّ و حسنک واحد
و کل الی ذلک الجمال یشیر
گویند
هزاران چاره ضایع گشت و یک دردم نشد ساکن
کنون درد دگر از پهلوی هر چارهای دارم
گویند
تا از ره و رسم عقل بیرون نشوی
یک ذره از آنچه هستی افزون نشوی
یک لمعه ز روی لیلیت بنمایم
عاقل باشم اگر تو مجنون نشوی
گویند
جواب نامه کز جانان رسید این بود عنوانش
که من بر هر سنگی چنین ارادهای دارم
ظریفی گوید: رخسار فلانی چون پیرزنی است که به خانه رود و شوهرش قصد طلاقش دارد.
ظریفی نیز گوید: وقتی تنبل بداند تنبل است، تنبل نیست.
زمخشری در ربیع الابرار آوردهاست: جمجمهی بزرگی پیدا شد که دندانهایش کنارش ریخته بود، وزن هر دندان چهار رطل بود.
بافندهای از اعمش پرسید: در بارهی نماز پشت سر ریسنده چه میگویی؟ اعمش پاسخ داد: بدون وضو اشکال ندارد. پرسید: در بارهی گواهی وی چه میگویی؟ اعمش گفت:
شهادت او با دو تن عادل پذیرفته میشود.
بادیه نشینی بر سر سفرهی خلیفهای بود، فالوده آوردند و او مشغول خوردن شد، کسی گفت: هرکه از فالوده بسیار بخورد بمیرد. عرب، لحظهای دست نگه داشت و سپس پنج انگشتی مشغول خوردن شد و گفت: سفارش خیر مرا به عیالم برسانید.
(خبر مرا به عیالم برسانید).
از بادیه نشینی پرسیدند: نام آبگوشت چیست؟ گفت: آب جوشیده، پرسید اگر سرد شد نام او چیست؟ گفت: ما رهایش نمیکنیم تا سرد شود، آبی جوشان است که هیچ سرد کنندهای آن را سرد نکند.
انوشیروان محکمهای برای ظلم شدهها ترتیب داد، مردی کوتاه قد آمد و گفت: من مظلوم هستم. انوشیروان به وی توجه نکرد. وزیر به انوشیروان گفت: به داد این مظلوم رسیدگی فرما. انوشیروان گفت: انسان کوتاه احدی به او ستم نکند. فقیر گفت: خدا پادشاه را به سلامت دارد، آنکه به من ستم کرده از من کوتاهتر است.
گویند جاحظ از ادبای مشهور عرب، زشت صورت بودهاست، شاعری گفتهاست: اگر خوک دو بار مسخ شود باز هم جاحظ از او زشتتر است.
لو یمسخ الخنزیر مسخاً ثانیاً
ما کان الا دون قبح الجاحظ
روزی در کلاس درس گفت: کسی جز یک زن مرا شرمنده نکرد. داستانش این است. وی مرا نزد زرگری برد و گفت: مانند این شخص. از حرف او متعجب شدم، وقتی وی رفت به زرگر گفتم: منظور این زن چه بود؟ زرگر گفت: چندی پیش نزد من آمد و گفت: از طلا مجسمهی جن برای او بسازم. گفتم: من جن ندیدهام چگونه بسازم؟ اکنون تو را آورده که به من نشان دهد تا مانند تو بسازم.
بادیه نشینی والی یمن شد، یهودیان را جمع کرد و گفت: در بارهی عیسی چه میگویید؟ گفتند: ما او را به قتل رساندیم و به دار آویختیم. والی گفت: از زندان خارج نمیشوید تا
دیهاش را بپردازید.
بادیه نشینی از همنوع خود خواست بیست درهم به او قرض دهد و نیز خواست یک ماه به او مهلت دهد. گفت: درهم که ندارم، اما به جای یک ماه، یک سال به تو مهلت میدهم.
اصمعی گوید: به قبیلهای رفته بودم و در خیمهای ساکن شدم، گوشتهای خشکیده را ریسمان کردهبودند. شروع به خوردن آنها کردم. زن صاحب خیمه آمد و گفت: آنچه بر ریسمان بود کجاست؟ گفتم: آنها را خوردم. گفت: اینها خوردنی نبود، اینها گوشتهای ختنه زنان است که زنی ختنهگر آویزان کردهبود، وی هر دختری را ختنه میکرده گوشتش را بر این ریسمان میکرد.
عبدالاعلی سلمی فردی ریاکار بود. روزی گفت: مردم خیال میکنند من ریاکارم. من دیروز روزه دار بودم و امروز نیز روزه دارم و به احدی خبر ندادهام.
مردی بیابانی نماز را خیلی طول داد، پس از نماز از او تمجید کردند، گفت روزه نیز دارم.
دیوجانس با رفیق ثروتمند خود در سفر بود. دزدان متعرض آنها شدند. رفیقش گفت:
وای بر من اگر مرا بشناسند. دیوجانس گفت: وای بر من اگر مرا نشناسند.
وقتی سقراط از خانه خارج شد تا مظلومانه کشته شود، همسرش گریست. گفت: چرا گریه میکنی؟ زن گفت: چون مظلومانه کشته میشوی. سقراط گفت: میخواستی ظالمانه کشته شوم.
گویند
هر دم زجهان عشق سنگی
بر شیشه نام و ننگم آید
چون اندیشم ز هستی تو
از هستی خویش ننگم آید
ضمیری
شادم که داد وعده بفردای محشرم
کانروز هیچ وعده به فردا نمیرسد
در کتاب روضه از امام صادق علیه السلام نقل شدهاست که: خدا نگهدار کسی است که دوست پدرش را نگه دارد.
نیز امام فرمودهاست: وقتی دعا کردی خیال کن که حاجت تو دم در است.
نیز فرمودهاست: اگر نیازی داشتی نزد خدا نام آن را بر زبان آور، چرا که خدا دوست دارد حاجتها نزد او بیان شود.
در کتابی تاریخی دیدم: امام علی علیه السلام در بارهی انقراض دولت بنیعباسی فرمودهاست:
عباسیها بیزحمت سلطنت مییابند و اگر ترک و دیلم و هند، اجتماع کنند که سلطنت آنان را منقرض کنند، نتوانند. تا اینکه سلطانی ترک زبان که صدایی تند دارد، از جایی که عباسیان سلطنت یافتند، خواهد آمد. و به شهری نرسد مگر اینکه آن را فتح کند، و پرچمی بلند نشود مگر آنکه آن را فرو نشاند. وای وای وای بر کسیکه با او درآویزد. همواره چنین پیش رود تا پیروز شود، سپس به حق پیروزی خود را به فرزندی از فرزندان من دهد و او حق میگوید و به حق عمل میکند.
نویسنده آن تاریخ میگوید: این شخص هولاکوخان بودهاست که از ناحیه خراسان ظهور میکند و در همانجا حکومت بنیعباس آغاز شد. و نخستین کسیکه با آنان بیعت کرد، ابومسلم در خراسان بود. و حکایت کشته شدن مستعصم بهدست هولاکوخان مشهور است.
مراد از فرزند من، مهدی منتظر درود خدا برو باد، است.
در بهیجة الحدائق آمدهاست: در واقعه هولاکوخان، شهرهای کوفه و حله و مشهد از قتل در امان ماندند. چون وقتی هولاکوخان وارد بغداد شد، شیخ یوسف حلی پدر علامه حلی، سید بن طاوس و فقیه ابنالعز، نامهای به هولاکوخان نوشتند و قبلاً از او امان خواسته بودند. هولاکوخان آنها را طلبید و البته فقط پدرم (شیخ یوسف حلی) نزد او رفت و بقیه نرفتند. هولاکوخان پرسید: چگونه قبل از فتح بغداد به ملاقات ما آمدی؟ پدرم گفت: چون امیرالمؤمنین علی علیه السلام از پیروزی تو خبر داده و آن خبر را برای او نقل کرد.
امیر خسرو دهلوی
افغان برآمد هر طرف، کآنمه خرامان در رسد
کاواز بلبل خوش بود، چون گل ببستان در رسد
امروز میرم پیش تو، تا شرمسار من شوی
ورنه چه منت جان من، فردا چو فرمان در رسد
آمد خیالت نیمه شب، جان دادم و گشتم خجل
خجلت رسد درویش را، ناگه چو مهمان در رسد
شبها من زار و زبون، باشم ز هجران بیسکون
هستم میان خاک و خون، تا شب به پایان در رسد
فکاری
فکاری بیت سوم را گرفته و سرودهاست.
بعد از عمری که مهمان آمدهای
من بیخبر و تو ناگهان آمدهای
در خورد تو نیست نیم جانی که مراست
اما چکنم که بیگمان آمدهای
ارباب کمال هیولا را عنقا مینامند چون مانند عنقا دیده نمیشود و بدون صورت منشأ آثار نمیباشند، و همان را عنصر اعظم مینامند.
هر علمی را ظاهری است که لُبّ و حقیقت آن را از زوال نگهداری میکند، همانطور که شریعت، طریقت را و طریقت حقیقت را از زوال نگه میدارد. کسیکه حال و راه خود را بر اساس شریعت حفظ نکند، حال او فاسد و ابزار طریق او هوی و هوس و وسوسه خواهد بود، و هرکس به وسیله طریقت به حقیقت نرسد و طریقت را بهخاطر رساندنش به حقیقت حفظ نکند، حقیقت او فاسد و ابزار به سوی کفر و الحاد و گمراهی است.
واعظی بر منبر بود، از او پرسیدند چگونه علی علیه السلام در حال نماز، متوجه سائل بود و انگشتر به او داد با اینکه او همواره در نماز مستقرق در توجه به خدا بود. واعظ این دو بیت را انشاد کرد که: میآشامد و مستی او را سرگرم نمیکند، نه از ندیم و ساقی و نه از جام شراب، شراب مطیع اوست تا حدی که در حال مستی حکم میراند، او برترین مردمانست.
یسقی و یشرب لا تلهیهه سکرته
عن الندیم و لا یلهو عن الکاس
اطاعه سکره حتی تحکم من
فعل الصحاة فهذا افضل الناس
در کتاب شارق الانوار دیدم اگر عدد اول و آخر اسم جلاله (الف وها) با هم جمع شوند و حاصل آن به عدد چهار (جمع حروف اسم جلاله) تقسیم گردد، خارج قسمت که 1/5 است در عدد اسم جلاله که شصت و شش است ضرب گردد، عدد نود و نه که عدد اسماء الحسنی است بدست میآید. 99 \661/5 ،1/5 \46 ،6 \5+\1.
در روایتی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چنین آمدهاست که: من بسوی قرمز و سیاه مبعوث شدهام، یعنی بسوی عرب و عجم. چون رنگ غالبی عرب سیاه و گندمگون است، و رنگ غالبی عجم سفید و سرخ است.
منظور از عجم، غیر عرب است. گفته شده مراد از قرمز و سیاه در روایت پیامبر انس و جن است. قرمز انسان و سیاه جن میباشد چون ظاهر نیست. البته قول اول مشهور است.
ابوالقیس شاعر، عاشق کنیزی شد. کنیز به جای دلجویی، ابوالقیس را آزار میداد. وقتی ابوالقیس مشرف به موت شد، کنیزک به خانهی ابوالقیس رفت و دو طرف در اتاق را گرفت و حال او را جویا شد. ابوالقیس گفت: وقتی شنید در حال مرگم، به من لطف کرد ولی من توان لطف به او را ندارم، چه اینکه مرگ بین من و او فاصله انداخت، او وقتی در پی وصال آمد که وصالش نفعی به حال من ندارد.
و لما راتنی فی السیاق تعطفت
علی و عندی من تعطفها شغل
اتت وحیاض الموت بینی و بینها
و جائت بوصل حیث لا ینفع الوصل
پس سر بر دو پایش گذاشت و از دنیا رفت.
در حکایات عرب آمدهاست که خرگوش و روباهی به داوری نزد سوسماری رفتند، به او گفتند: ای ابوحلس (کنیهی سوسمار است)، از سوراخ بیرون بیا و بین ما داوری کن.
سوسمار گفت: در درون خانهاش حکم میکند. خرگوش گفت: من خرمایی یافتم. سوسمار گفت: شیرین است آن را بخور. خرگوش گفت: روباه آن را از من گرفتهاست. سوسمار گفت:
غذای خوبی در اختیار دارد. خرگوش گفت: من یک سیلی به او زدم. سوسمار گفت: هرکه شروع کرده ستمگر است. خرگوش گفت: او هم سیلی به من زد. سوسمار گفت: او از خود دفاع کردهاست. خرگوش گفت: بین ما داوری کن، سوسمار گفت: همهی جوابهای من داوری بود. همه این موارد در عرب ضرب المثل شدهاست.
شیخ ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب آوردهاست که: افلاک بر اثر نفوس بنیآدم حرکت میکنند وی این مطلب را از محیالدین عربی نقل کردهاست.
گویند
هر کس که بدور فلک حادثه زای
یک دم به مراد دل نشست از سر و پای
رقاص اجل ز بهر نظارگیان
دستش بگرفت و گفت بالا بنمای
مولوی
این قضا را گونهگون تصریفهاست
چشم بندش یفعل اللّٰه مایشاست
گر شود ذرات عالم پیچ پیچ
با قضای آسمان هیچند هیچ
چون قضا بیرون کند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله کور و کر
قبهای برخاستی گر از حباب
آخر این خیمه است بس واهی طناب
این جهان و اهل آن بیحاصلاند
هر دو اندر بیوفایی یک دلاند
زاده دنیا چو دنیا بیوفاست
گر چه رو آرد بتو آن رو قفاست
نفس بد عهد است زان رو کشتنی است
او دنی و قبله گاه او دنی است
نفسها را لایق است این انجمن
مرده را در خور بود گور و کفن
نفس اگر چه زیرکست و خورده دان
قبلهاش دنیاست او را مرده دان
این هنرهای دقیق و قال و قیل
قوم فرعونند اجل چون آب نیل
سحرهای ساحران آن جمله را
مرگ چوبی دان که آنشد اژدها
جادوییها را همه یک لقمه کرد
یک جهان پر شب بدان را روز کرد
نور از آن خوردن نشد افزون و بیش
بل همان نور است کان بودهاست پیش
هست افزونی آن را بیدلیل
کو بود حادث به علتها علیل
چون ز ایجاد جهان افزون نشد
آنچه اول او نبود اکنون نشد
گویم
انیس کنج تنهایی کتابست
فروغ صبح دانایی کتابست
بود بیمزد و منت اوستادی
زدانش بخشدت هر دم گشادی
ندیمی مغز داری پوست پوشی
به سرّ کار گویایی خموشی
درونش همچو غنچه از ورق پر
به قیمت هر ورق زان یک طبق زر
عمارت کرده از رنگین ادیم است
دو صد گل پیرهن در وی مقیم است
همه مشکین غزالان توی بر توی
ز بس رقت نهاده روی بر روی
ز یکرنگی همه یک روی و هم پشت
که ننهد هیچ کس بر حرفش انگشت
گهی اسرار قرآن باز گویند
گه از قول پیمبر راز گویند
گهی باشند چون صافی درونان
به انوار حقایق رهنمونان
گهی آرند از طی عبارت
به حکمتهای یونانی اشارت
گهی از رفتگان تاریخ خوانند
گه از آینده اخبارت رسانند
گهی ریزند از دریای اشعار
به جیب عقل گوهرهای اسرار
به هر یک زین مقاصد چون دهی گوش
کنی از مقصد اصلی فراموش
شیخ الرییس در کتاب النجاة آوردهاست: فلک موجود زندهای است که از خدا پیروی میکند.
یکی از محققین گوید: وقتی مگس و سوسک زندهباشند، چه مانعی وجود دارد که خورشید و ماه زندهباشند.
عارفی در وصف افلاک گوید:
صوفیان کبود پوش همه
از غم دوست در خروش همه
آتش اندر دل و هوا در جان
کرده بر خاک آب دیده روان
حافظ
سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی
گفت باز آی که دیرینهی این درگاهی
همچو جم جرعهی می خور که زسر ملکوت
پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی
قطع این مرحله بیهمرهی خضر مکن
ظلماتست بترس از خطر گمراهی
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند
به آه نیمه شبی کوش و گریه سحری
بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری
ز هجر و وصل تو در حیرتم چه چاره کنم
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام میم ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهرکه مانع شدهاند
شاهبازان طریقت به شکار مگسی
دوش در خیل غلامان درش میرفتم
گفت ای بیدل بیچاره تو یار چه کسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
کاروان رفت و تو در خواب و کمینگه در پیش
وه که بس بیخبر از غلغل بانک جرسی
جامی
شیر خدا شاه ولایت علی
صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت
تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پیکان به گل او نهفت
صد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کرد
پشت بدرد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بنداختند
چاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگار گون
آمد از آن گلشن احسان برون
گل گل خونش به مصلی چکید
گشت چو فارغ ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من
ساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند باز
گفت که سوگند بدانای راز
کز الم تیغ ندارم خبر
گرچه ز من نیست خبر دارتر
طایر من سدره نشین شد چه باک
گر شودم تن چو قفس چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شو
در قدم پاک روان خاک شو
شاید از آن خاک بگردی رسی
گرد شکافی و بهمردی رسی
عبدالرزاق کاشی در اصطلاحات ذیل عبدالرؤف مینویسد: عبدالرؤف کسی است که خدا او را مظهر رحمت و رأفت قرار دادهاست او رؤفترین مخلوقات الهی به انسانهاست. غیر از حدود شرعی، چرا که یقین دارد حدی که بر مجرم وارد میکنند، هرچند ظاهر آن بلاست ولی نوعی رحمت الهی است. البته جز کسانی که ذوق ویژهای دارند کسی توان فهم این را ندارد، پس اقامه حد ظاهری بر او عین اکرام باطنی اوست.
شیخ مقتول، سهرودی، مردی ریاضت کشیده و جهانگرد بود. در سفرش به حلب مورد توجه شاه طاهر قرار گرفت، این اکرام موجب حسادت فقها شد و آنان فتوا به قتل او دادند و در سال 586 کشته شد.
مردم کوفه از دست حاکم خود به مأمون شکایت بردند. مأمون گفت: دست بردارید. من در بین کارگزارانم از او عادلتر نمیشناسم. شکایت برندگان گفتند: اگر واقعاً چنین است او را ولی سایر شهرها بنمایید تا دیگران از عدالت او بهره برند و اگر امیر چنین کند، دیگر بهره ما بیش از سه سال نخواهد شد. مأمون خندید و او را عزل کرد.
حکیمی گفته: وقتی استانداری ولایتی را عهده دار شدی، از همدستی با خویشان خود بپرهیز که به آن مبتلا میشوی که عثمان مبتلا شد، خویشان را باید در امور مالی کمک کرد نه در امور حکومتی.
اختلافی است در اینکه آیا انسان میتواند اخلاق خود را تغییر دهد یا نه. غزالی در احیاء و طوسی در اخلاق، قول اول را برگزیدهاند چرا که پیامبر میفرماید: اخلاق خود را نیکو کنید
حسنوا اخلاقکم، برخی دیگر از بزرگان قول دوم را انتخاب کردهاند چرا که گفته شده، هر چیز دارویی دارد جز حماقت که درد بیدرمان است.
لکل داء دواء یستطب به
الا الحماقة اعیت من یداویها
و نیز منسوب به امام علی علیه السلام است که میفرماید:
و کل جراحة فلها دواء
و سوءالخلق لیس له دواء
راغب در ذریعه گفتهاست: کسیکه میگوید اخلاق تغییرپذیر نیست، بالقوه بودن آن را در نظر گرفتهاند و این درست است چرا که محال است که انسان از هسته سیب، سیب ایجاد کند.
کسانی که میگویند: اخلاق قابل تغییر است. خروج بالقوه به بالفعل را پذیرفتهاند که چه بسا باعث اصلاح یا افساد آن شود. مانند یک هسته، که چه بسا با مراقبت درخت خرما شود و با همان فاسد گردد و متعفن شود. پس اختلاف دو دسته، مبنایی است.
منصور دوانیقی، شخصی ضعیف و سست رأی را به عنوان استاندار خراسان نصب کرد.
روزی زنی به شکوهای آمده بود و استاندار به او توجهی نکرد. زن گفت: میدانی چرا خلیفه تو را به ولایت خراسان منصوب کرده؟ والی گفت: نه. زن گفت: خواستند ببینند خراسان بدون والی اداره میشود یا نه.
منصور عباسی به سربازش گفت: این مَثَل درست است که ریسمان سگ خود را بگیر تا دنبال تو آید. سرباز گفت: ممکن است دیگری با گردهنانی برسد و سگ در پی او شود و تو را ترک کند.
گفته شده عبدالملک پیش از ولایت ملازم مسجدالحرام و مواظب نماز و خواندن قرآن بود تا اینکه او را کبوتر مسجد مینامیدند. وقتی خبر شنید که خلیفه شدهاست، قرآنش را در اتاق برداشت و گفت: این جدایی میان من و تو است.
به بشر حافی گفتند: ما را سفارشی کن. گفت: در خانهات بنشین چرا که ترک ولایت ظاهری، دلیل بر ولایت بر باطن است.
به بادیه نشینی گفتند: دوست داشتی خلیفه باشی و کنیز تو میمرد. گفت: خیر چون هم بیکنیز شدهام و هم ملت را ضایع کردهام.
پیامبر میفرماید: ترسو شبانه سیر کند و هرکه شبانه سیر کند به منزل رسد.
(من خاف ادلج و من ادلج بلغ المنزل) در شرح این جمله گفته شدهاست: هرکه از خدا و قیامت بترسد، در ایام جوانی و قدرت که مویش سیاه است در عبادت تلاش میکند. پیامبر، از عمل جوان به دلج تعبیر آوردهاست و آن بهمعنای سفر شبانه است، همانطور که از شیب، به صبح تعبیر میکنند. این ضرب المثل عربی است که صحبدم قومی که شبانه حرکت کردهاند، مورد مدح و تمجید قرار میگیرند، یعنی در زمان پیری، آنچه که در اوقات جوانی انجام گرفته مورد تمجید قرار میگیرد.
بهتر است کلام پیامبر را چنین تبیین کرد که: کسیکه در پی امری باشد که برای از دست رفتن آن بیمناک باشد، کوشش بسیار کند، پس ادلج کنایه از تلاش بیشتر و تحمل مشقت است، البته تعبیر اول لطیفتر و بهتر است هرچند تعریف دوم عامتر و پر فایدهتر میباشد.
از آنچه گفتم که بگذریم، ذکر این مطلب لازم است که بهتر این است که ادلج استعاره تبعیه باشد و ذکر منزل استعاره ترشیحیه باشد و تمام کلام را استعاره تمثیلیه دانست از قبیل اراک تقدم رجلاً و تؤخر اخری.
ای کاش میدانستم چرا فرمایش پیامبر را بر نماز شب حمل نکردهاند؛ در حالی که مناسبت زیادی با معنای لغوی دارد.
چون عبادت به معنای سیر به سوی خداست و چون در شب واقع شود ادلج است. نیز
انسان ترسو همواره بیدار است همانطور که از ربیع بن خیثم نقل شدهاست که وی در عبادت شبانه جدی بود و یک سال گذشت و شبها را نخوابید. دخترش به او گفت: همهی مردم شب میخوابند، تو چرا نمیخوابی؟ پاسخ داد دخترم: پدرت از شبیخون میترسد.
خدا میفرماید: نمیترسند اگر عذاب ما شب فرا رسد و آنها در خواب باشند أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ . (1)
امام علی علیه السلام در جنگها، فرزندش محمد را بر حسنین مقدم میداشت و به حسنین اجازه نمیداد و میفرمود: محمد پسر من و حسنین پسران رسول خدا هستند، به محمد گفتند:
چرا پدرت تو را فدایی حسنین قرار میدهد، پاسخ داد من دست راست پدرم و حسنین دو چشم پدر هستند، پدرم با دست خود، دیدگان خود را حفظ میکند.
مولوی
ظاهرت چون گور کافر پر خلل
واندرون قهر خدا عزوجل
از برون طعنه زنی بر بایزید
وز درونت ننگ میدارد یزید
هر چه داری در دل از مکر و رموز
پیش ما پیدا بود ماند روز
گر بپوشیمش ز بنده پروری
تو چرا رسوایی از حد میبری
گویند
خون ریز بود همیشه در کشور ما
جان، عود بود همیشه در مجمر ما
داری سر ما و گرنه دور از بر ما
ما دست کشیم و تو نداری سر ما
گویم
بدردی که زخمش پدیدار نیست
بزخمی که با مرهمش کار نیست
بشرمی که در روی زیبا بود
بصبری که در ناشکیبا بود
بعزلت نشینان صحرای درد
بناخن کبودان شبهای سرد
ندانم در این دیر مینو سرشت
مسلم چرا شد بقا در بهشت
ازین خوب تر خود نشاید دگر
تو گویی که از خوبتر خوبتر
1) 1) - اعراف، 97.
گویند
نحوی گفت در میان عوام
کان گه ناقص است و گاهی تام
تام از اسم بهره ور باشد
لیک همواره بیخبر باشد
وانکه ناقص بود خبردار است
خبرش همچو اسم ناچار است
عامیای بانک بر کشید که هی
مولوی، قول منعکس تا کی
بی خبر را بعکس خوانی تام
با خبر را بنقص رانی نام
تام آنکس بود که با خبر است
ناقص آن کز خبر نه بهرهور است
خبر آمد دلیل آگاهی
جهل برهان نقص و گمراهی
پیش ارباب دانش و عرفان
کی بود این تمام و آن نقصان
لب گشاد و در حقیقت سفت
گفت خوش نکتهای که نحوی گفت
کامل و تام باشد آن الحق
که در اسم حق است مستغرق
ساخت حق ز اسم خویش بهره ورش
نیست ز احوال ماسوا خبرش
وآنکه ناقص فتاد ز اسم خدا
نکندش بیخبر ز غیر سوی
نشود محو اسم حق اثرش
باشد از اسم غیر حق خبرش
هر کسی زان کلام آمد پیش
معنیئی خواسته مناسب خویش
این خلافی که میشود مفهوم
هست ناشی ز اختلاف فهوم
حافظ
ای دل بکوی عشق گذاری نمیکنی
اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
میدان بکام خاطر و گویی نمیزنی
باز ظفر بدست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر چرا
در کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی
گر دیگران بعیش و طرب خرمند و شاد
ای دل تو این معامله باری نمیکنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
کمیل بن زیاد گوید: از امام علی علیه السلام پرسیدم حقیقت چیست؟ فرمود: تو را چه به حقیقت. گفتم: آیا من صاحب سرّ تو نیستم؟ فرمود: درست است ولی آنچه از من به تو میرسد ترشحی از حقیقت است. گفتم: آیا چون شما، سائلی را محروم میکند! فرمود:
حقیقت آشکار شدن نور جلال خدا بدون اشاره است. گفتم: بیشتر توضیح بفرمایید.
فرمود:موهوم است نابود شود و آنچه معلوم است آشکار شود. گفتم: بیشتر توضیح بفرمایید.
فرمود: نوری است که از آغاز صبح میدمد و هیکلهای توحیدی آشکار میشود. گفتم:
بیشتر بفرمایید. فرمود: چراغ را خاموش کن، صبح شد.
علامه در کتاب التحفه، اصرار دارد بر اینکه فلک زهره بالاتر از فلک شمس است. غیاث الدین جمشید کاشانی در رساله خودش به نام سماوات، در پی رد نظر علامه است.
گویند
دل نهادیم به بیداد، عطای تو کجاست
ما خود از جور ننالیم وفای تو کجاست
سعدی
آنکه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید
ابوالحسن خرقانی به زبان پهلوی سرودهاست:
تا گبر نشی با تو بتی یار نبو
ور گبر شی از بهر بتی عار نبو
آن را که میان بسته بزنار نبو
او را به میان عاشقان کار نبو
حسام
من بودم دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما بهپایان نرسید
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
حسام
آن دل که تو دیدهای، ز غم خون شد و رفت
وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت
روزی به هوای عشق سیری میکرد
لیلی صفتی بدید مجنون شد و رفت
سحابی
گویند به حشر گفتگو خواهد بود
وآن یار عزیز تندخو خواهد بود
از خیر محض جز نکویی ناید
خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود
عارفی گوید: اگر دل از شراب محبت دنیا بچشد، اندرز بسیار در او اثر نمیکند. همانطور
که جسم وقتی درد در او استحکام یافت زیادی دوا در آن اثری ندارد.
کافی از امام صادق علیه السلام نقل کردهاست: هرچه ایمان انسان افزوده شود، تنگی معیشت او بیشتر گردد.
نیز میفرماید: اگر اصرار مؤمنان بر طلب روزی نبود، از حال خودشان به بدتر آن منتقلشان میکرد.
نیز میفرماید: هیچ مؤمنی از فرزندان آدم به دنیا نیاید مگر اینکه بینوا باشد و هیچ کافری از فرزندان او به دنیا نیاید مگر اینکه ثروتمند باشد. ابراهیم علیه السلام به خدا عرضه داشت:
پروردگارا، ما را وسیله خوشحالی کفار قرار نده، از آن به بعد خدا مؤمنان را ثروتمند و حاجتمند قرار داد چنانچه کفار را نیز برخی ثروتمند و برخی حاجتمند قرار داد...
کسی به عیادت عارفی رفت، او را دید که به انواع مرضهای شدید مبتلا است. بهخاطر تسلای خاطر او گفت: هرکه در بلا صبور نباشد، در ادعای عشق ورزی صادق نیست. عارف گفت: نه چنین نیست، هرکه لذت بلا را درک نکند، در ادعای عشق ورزی صادق نیست.
عارفی زمینی داشت، خواست آن را فروخته و بهایش را صدقه دهد، یکی از دوستانش به او گفت: اگر برای فرزندانت ذخیرهاش میکردی بهتر بود. عارف گفت: آن را ذخیره خودم نزد خدا قرار میدهم و خدا آن را ذخیره عیالم قرار میدهد.
اولیاء چهار دستهاند، سالک محض، مجذوب محض، سالک مجذوب و آن کسی است که سلوک وی بر جذبهاش پیشی گرفتهاست، مجذوب سالک که جذبهاش بر سلوک او پیشی گرفتهاست.
کششی از کششهای حق، برابر عمل جن و انس است.
بندهای چهل سال روزه گرفت و هیچکس از دور و نزدیک به حال او آگاه نشد؛ غذایش را میگرفت و در راه صدقه میداد، خانوادهاش گمان میکردند در بازار چیزی میخورد و اهل بازار خیال میکردند در خانه غذا میخورد.
تصوف یعنی چنگ زدن به فقر و نیاز و بخشش و ایثار و عرضه نکردن خود و مختار ندانستن خویش.
عارف کسی است که خداوند اسماء و صفات و افعالش را به او نشان دهد. پس معرفت، حالت سخن گفتن از دیدن است. عالم کسی است که خدا اینها را به یقین نه به شهود به او بدهد.
شیخ صوفی، انسانی کامل در شریعت و طریقت و حقیقت است که به حد کمال در آنها رسیدهاست چرا که به آفتهای نفس و امراض و داروی آنها و توان شفای آنها آگاه است. و هرکه استعداد هدایت را داشتهباشد، به هدایت او میرسد، عامهی مردم نیز کسانی هستند که به شریعت اکتفا کردهاند، اینان علمای رسوم هستند.
گفتند: در عزوبت هزار غصه هست، به او گفتم: در تزویج نیز همین مقدار.
در کافی از امام صادق علیه السلام نقل شدهاست: پیامبر خدا فرمود: ای فقرا، نفس خود را پاکیزه دارید، و قلباً از خدا خشنود باشید، تا خدا در برابر فقرتان به شما ثواب دهد که اگر چنین نکنید ثواب هم ندارید.
نیز از امام علی علیه السلام نقل کردهاست: فقر برای مؤمن از زیوری که به افسار اسب بندند، زیباتر است.
مرد ثروتمندی با لباسی گرانبها نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و نشست. تهیدستی با لباس ژنده نیز
وارد شد و در کنار ثروتمند نشست. ثروتمند لباسش را از زیر رانهای فقیر جمع کرد. رسول خدا به او فرمود: ترسیدی از فقر او به تو چیزی رسد؟ عرض کرد: نه. فرمود: ترسیدی از ثروت تو به او چیزی برسد؟ عرض کرد: خیر. فرمود: ترسیدی لباست کثیف شود؟ عرض کرد: نه. فرمود: پس چرا چنین کردی؟ گفت: یا رسول اللّٰه همراهی دارم که هر بدی را برای من آرایش میکند و هر نیکی را برایم بد جلوه میدهد! نصف اموال خود را به این شخص بخشیدم. پیامبر به تهیدست فرمود: میپذیری؟ پاسخ داد: خیر، ثروتمند پرسید: چرا؟ فقیر گفت: میترسم آنچه بر تو وارد میشد، بر من نیز وارد شود.
پیامبر فرمود: هرکه ریاست پذیرد، ملعون است؛ هرکه در پی آن باشد، ملعون است و هر که حرف آن بزند، ملعون است.
در کافی از امام صادق علیه السلام حدیثی طولانی نقل شدهاست که در آن آمدهاست: وقتی ذریّه آدم از پشت او خارج شد تا از او میثاق گرفته شود، آدم به ذریهاش نگریست و آنان ذر بودند و آسمان را پر کردهبودند.
در حدیث دیگر آمدهاست: ابوبصیر پرسید چگونه آنان پاسخ دادند در حالی که ذر بودند، امام فرمود: خداوند قدرتی در آنها قرار داده بود که وقتی از آنها سؤال کرد، جواب دهند.
مولوی
آهویی را کرد صیادی شکار
اندر آخور کردش آن بیزینهار
در میان آخور پر از خران
حبس آهو کرد چون استمگران
آهو از وحشت به هر سو میگریخت
او به پیش آن خران شب کاه ریخت
از مجاعت و اشتها هر گاو و خر
کاه میخوردند همچو نیشکر
گاه آهو میرمید از سو بسو
گه زدود و گرد گه میتافت رو
هر که را با ضد وی بگماشتند
آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند
زین بدن اندر عذابی سر بسر
مرغ روحت بسته با حبس دگر
روح باز است و طبایع زاغها
دارد از زاغان تن او داغها
او بمانده در میانشان خوار و زار
همچو بوبکری میان سبزوار
حد ندارد این سخن و آهوی ما
میگریزد اندر آخور جابجا
آن خرک از طعمه و از خوردن بماند
پس برسم دعوت آهو را بخواند
سر بجنبانید سیرم ای فلان
اشتهایم نیست هستم ناتوان
گفت میدانم که نازی میکنی
یا زناموس احترازی میکنی
گفت آهو با خر این طعمهی تواست
زانکه اجزای تو زین زندهی تواست
من الیف مرغزاری بودهام
در ظلال و روضه ها آسودهام
گر قضا انداخت ما را در عذاب
کی رود آن خوی و طبع مستطاب
گر گدا گشتم گدا رو کی شوم
گر لباسم کهنه گردد من نَوَم
گفت خر آری همی زن لاف لاف
در غریبی خوش بود گفتن گزاف
گفت نافم بس گواهی میدهد
منتی بر عود و عنبر مینهد
لیک آن را بشنود صاحب مشام
بر خر سرگین پرست آمد حرام
بهر این گفت آن نبی مستجیب
انما الاسلام فی الدنیا غریب
زانکه خویشانش همه از وی رمند
گر چه یارانش ملایک همدمند
پنج وقت آمد نماز رهنمون
عاشقان هم فی صلوة دائمون
نی به پنج آرام گیرد آن خمار
که در آن سرهاست نه با صد هزار
نیست زر غبا میان عاشقان
سخت مستسقی است جان عاشقان
امام صادق علیه السلام میفرماید: امام علی علیه السلام بر منبر میفرمود: هیچکس از شما مزه ایمان را نمیچشد مگر اینکه اطمینان داشتهباشد که آنچه قرار است به او برسد، حتماً میرسد و آنچه قرار است خطا کند و به او نرسد، نمیرسد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: زندانی کسی است که دنیا او را از دسترسی به آخرت باز داشتهاست.
نیز آن امام همام میفرماید: موسی علیه السلام به خضر علیه السلام گفت: مرا سفارشی بنما، خضر گفت:
ملازم چیزی باش که به تو ضرر نمیرساند، همانطور که غیر آن، تو را نفع نمیرساند.
کمال اسماعیل
شنیدهام که در این طارم زراندود است
خطی که عاقبت کار جمله محمود است
ز تاب قهر میندیش و نا امید مباش
که زیر سایهی جود است هر چه موجود است
مرا زحال قیامت شد اینقدر معلوم
که لطف دوست همه آن کند که بهبود است
مگر که هم کرم او کند تدارک ما
و گرنه کیست که او دامنی نیالود است
حذر کن از نفس گرم آذری زنهار
که آه سوخته مقبول حضرت جود است
گویند
داد از ستم نرگس دایم مستش
وز لطف پریشان بلند و پستش
میترسم از آنکه همچنان در عرصات
خون ریزد و هیچکس نگیرد دستش
مؤمن حسین یزدی
بخشای برآنکه بخت یارش نبود
جز خوردن اندوه تو کارش نبود
در عشق تو حالتیش باشد که در آن
هم با تو و هم بیتو قرارش نبود
مؤلف مباحث شرقیه مینویسد: برخی حکیمان اعتقاد دارند سبب ایجاد حوادث آسمان هاله و قوس و قزح و اتصالات فلکی و قوای روحانی است که اقتضای وجود آنها میکند. لذا خیالات و امور بیاساس سبب حوادث نیست. نیز گفتهاست: این وجه، تأیید میکند که تجربه دارها گواهی میدهند که مانند این حوادث در جو، دلالت بر وقوع آن حوادث در زمین میکند.
اگر این حوادث به اتصالات و اوضاع استناد داده نشود، استدلال بالا غلط است.
رسول خدا علیه السلام به ابوذر فرمود: بامداد، در اندیشه شامگاه نباش، و چون شام کردی در بارهی صبح چیزی نگو. پیش از بیماری از سلامت خود و پیش از مرگ از زندگی خود توشه برگیر، چرا که تو نمیدانی فردا اسم تو چیست؟
همچنین فرمود: ای ابوذر بر عمر خود، خسیستر از درهم و دینارت باش. ای ابوذر هر
کسی علمی را بیندوزد تا مردم را به سوی خود خواند، بوی بهشت را نمیچشد. ای ابوذر به کوچکی گناه منگر، به بزرگی کسیکه در برابر او نافرمانی کردهای بنگر. ای ابوذر از کاری که سودی به حال تو ندارد، دوری کن. از هرچه سودی به حال تو ندارد حرف مزن. زبانت را چون پولهایت نگه دار. ای ابوذر، اگر به مرگ و راه او بنگری، از آرزو و ستم منصرف میشوی.
ملا محمد صوفی
میبارم اشک سرخ بر چهرهی زرد
باشد که دلت نرم شود زین غم و درد
حال من دل خسته چه پرسی که مرا
پولاد به آب نرم باید کرد
میرزا احسانی
شب از خیال تو ممنون شدیم بیش از پیش
چرا که وعده تو کردی او بجا آورد
سلطان مصطفی
دادهام جان که بدست آمده دامان غمش
نوبت تست دلا جان تو و جان غمش
هر چه باداباد حرفی چند میگویم به او
کار خود در عاشقی این بار یکسر میکنم
فغانی
مجلس عیش است کوته کن فغانی درد دل
ای حرارت جای دیگر کن که ما خود آتشیم
ولی دشت بیاضی
در بزم تو دل بار غم عیش کشید
یک جرعه زکام دوستکامی کشید
با دشمنیت چه دوستیها که نکرد
وز دوستیت چه دشمنیها که ندید
هر چند سگش وفا ز ما میبیند
از یار، دلم همان جفا میبیند
چون ترک جفا کند نگاری که به خلق
هر چند جفا کند وفا میبیند
ای دل چو آشنای غمی ترک او مکن
هر روز با کسی نتوان آشنا شدن
بهاءالدین ولد
بهاءالدین ولد که فرزند عارف رومی است، میگوید:
آن دل که من آن خویش پنداشتمش
هرگز بر هیچ دوست نگذاشتمش
بگذاشت مرا بیکس و آمد بر تو
نیکو دارش که من نکو داشتمش
انوری
انوری به یکی از پادشاهان زمان خود که پس از سرمه کشیدن نابینا شدهبود، چنین تسلیت گفت:
شاهابدیدهای که دل مرا خدای داد
در دیدهی تو معنی نیکو بدیدهام
چون کردگار ذات شریفت بیافرید
گفت ای کسی که بر دو جهانت گزیدهام
راضی نیم بآنکه بغیری نظر کنی
زیرا که از برای خودت پروریدهام
چشم جهانیان ز پی دیدن جهان
وآن تو بهر دیدن خویش آفریدهام
تکحیل آن زهیچ کس اندر جهان مدان
کآن کحل غیرتست که من درکشیدهام
بشر حافی گوید: هرکه شکمش در اختیارش باشد، همهی کارهای شایستهی وی حفظ خواهد شد.
گویند
عاشق اگر قرار دهد مرگ را بخود
مسکین بشادکامی دشمن چه میکند
ضمیری
چو میبینم کسی کز کوی او دلشاد میآید
فریبی کز وی اول خورده بودم یاد میآید
راغب در محاضرات مینویسد: عنقا همان پرندهای است که در فارسی آن را سیمرغ نامند.
عبید زاکانی
گرم اقبال روزی یار گردد
غنوده بخت من بیدار گردد
بر آن درگاه خواهم داد از این دل
مسلمانان مرا فریاد ازین دل
دلی دارم که از جان برگرفته
امید از کفر و ایمان بر گرفته
دلی شوریده شکلی بیقراری
دلی دیوانه و آشفته کاری
دلی کو از خدا شرمی ندارد
ز روی خلق آزرمی ندارد
بخون آغشتهای سودا مزاجی
کهن بیمار عشق بیعلاجی
مشقت خانهای عشق آشیانی
محبت نامهای بیدودمانی
سیه روی پریشان روزگاری
چو زلف دلبران آشفته کاری
همیشه در بلای عشق مفتون
سراپای وجودش قطرهی خون
درون خویش دایم ریش خواهد
بلا هر چند بیند بیش خواهد
ز دست این دل دیوانه مستم
درون سینه دشمن میپرستم
ام علقمه خارجی که با حجاج بن یوسف جنگهای سختی کردهبود، اسیر شد و او را نزد حجاج آوردند. حجاج گفت: ای دشمن خدا زندگی مردم را چون ماده شتر کور، با شمشیر خود به زمین ریختی! امعلقمه که سر به زیر انداخته بود گفت: وای بر تو با من چنین رعد و برق میکنی! چنان از خدا میترسم که تو را در مقابلم کمتر از مگس قرار دادهاست. حجاج گفت: سر بلند کن و به من بنگر، امعلقمه گفت: اکراه دارم به صورتی بنگرم که خدا به او نمینگرد. حجاج گفت: ای مردم شام در بارهی خون او چه میگویید؟ همه گفتند: حلال است، او را به قتل برسان. امعلقمه گفت: وای بر تو همنشینان برادرت فرعون از همنشینان تو برتر هستند، که در باره موسی و هارون با آنان مشورت کرد. آنان گفتند: او و برادرش را نگه دار. و همنشینان تو دستور به قتل من میدهند. حجاج دستور قتل او داد و کشته شد.
شفیق بلخی از کسی پرسید فقراء شما در فقر چگونهاند؟ گفت: اگر چیزی یافتند میخورند وگرنه صبر میکنند. شفیق گفت: همهی سگهای بلخ اینگونه هستند. مرد پرسید شما چگونهاید؟ شفیق گفت: اگر یافتیم ایثار میکنیم و اگر نیافتیم شکر میکنیم.
از مثلهای عربی است که فلانی چشمش سطل آب کش و دهانش هم غذایش است.
یعنی موقع غذا خوردن به دهان او چشم دوخته که رفتاری ناپسند است.
مردی نزد معاویه غذا میخورد. معاویه دید در لقمه غذای او مویی است و گفت: مو را از لقمهات بگیر. مرد گفت: تو جوری نگاه من میکنی که موی غذا را میبینی؟ به خدا بعداً هرگز با تو هم غذا نشوم.
کسی با معاویه هم غذا بود، بزغاله بریانی بر سفره گذاشتند. مهمان با حرص گوشتها را پاره میکرد و به دهان میگذاشت، معاویه به او گفت: خیلی بر او خشم گرفتهای، گویا مادرش به تو شاخ زدهاست. مهمان گفت: از مهربانی تو نسبت به او پیداست که مادرش به تو
شیر دادهاست.
مردی برای شوهر دادن دخترش با حسن بصری مشورت کرد. حسن گفت: او را به همسری پرهیزکاری درآور که اگر او را دوست داشتهباشد به وی اکرام کند و اگر او را نخواهد، به او ستم نکند.
راغب در محاضرات آوردهاست که اعشی شاعر عرب، شرابخواره بود و در نهایت در خانه زنی ایرانی که شراب فروش بود، از دنیا رفت. از زن پرسیدند، چرا مرد؟ گفت: منهابها او را کشت. وی اشاره به شعر اعشی کرد که گفته بود:
چه بسیار جام شرابی که برای لذت نوشیدم، و چه بسیار که با شراب درد خودم را شفا دادم.
و کاس شربت علی لذة
واخری تداویت منها بها
حکیمی گفت: نیمه آخر مرد بهتر از نیمه اول اوست. چرا که از جهل بدر آید و کارش زیاد شود و نظرش جمع شود. ولی نیمه آخر زن بدتر از نیمه اول اوست چون بد اخلاق و تیز زبان شود و یائسه میگردد.
شهرزوری گفتهاست شوخی شخصیت انسان را نابود میکند، چنانچه آتش هیزم را از بین میبرد.
مدت خلافت خلفای عباسی مجموعاً 524 سال بوده و تاریخ انقراض آنها سال 656 است که این عدد مطابق واژهی «خون» است.
نام خلفای عباسی و تاریخ تولد و مدت خلافت و سال وفات آنها.
1- سفاح، م103، خ132، وف136.
2- منصور، م94، خ136، وف158.
3- مهدی، م126، خ158، وف169.
4- هادی، م144، خ169، وف170.
5- رشید، م148، خ170، وف193.
6- امین، م170، خ193، وف198.
7- مأمون، م170، خ198، وف218.
8- معتصم، م180، خ218، وف227.
9- واثق، م195، خ227، وف233.
10- متوکل، م203، خ232، وف247.
11- منتصر، م223، خ247، وف248.
12- مستعین،م217، خ248، وف252.
13- معتز، م213، خ252، وف255 (260).
14- مهتدی، م213، خ255، وف256.
15- معتمد، م246، خ256، وف279 (299).
16- معتضد، م250، خ279، وف289.
17- مکتفی، م248، خ289، وف295 (289).
18- مقتدر، م285، خ295، وف320.
19- قاهر، م287، خ320، خلع 322، وف339.
20- راضی، م297، خ322، وف329.
21- متقی، م298، خ329، خلع333، وف357.
22- مستکفی، م292، خ333، خلع334، وف338.
23- مطیع، م300، خ334، خلع363، وف364.
24- طایع، م320، خ363، خلع381، وف393.
25- قادر، م335، خ381، وف422.
26- قائم، م391، خ422، وف467.
27- مقتدی، م457، خ467، وف487.
28- مستظهر، م470، خ487، وف512.
29- مسترشد، م485، خ512، وف529.
30- راشد، م488، خ529، وف531.
31- مقتفی،م489، خ531، وف555.
32- مستنجد، م518، خ555، وف566.
33- مستغنی، م536، خ566، وف575.
34- ناصر، م554، خ575، وف622 (642).
35- ظاهر، م572، خ622، وف623.
36- مستنصر، م589، خ624، وف640.
37- مستعصم، م610، خ640، وف656.
شهرزوری در تاریخ حکماء مینویسد: علت اینکه دانشمندان بیشتر به دربار سلاطین و سلاطین کمتر نزد دانشمندان میروند، چیست! چون دانشمندان به فضیلت ثروت پی بردهاند و سلاطین از حقیقت دانش بیخبر ماندهاند.
ظریفی گوید: همهی لذتها از بین رفته جز خارش جرب و بدگویی پشت سر مردم.
در خرد نامه اسکندری در نکوهش زنان و نکوهش وابستگی به آنان و نیز بر حذر بودن از مکرشان آمدهاست:
حذر کن ز آسیب جادو زنان
به دستان سرانداز پا افکنان
به روی زمین دام مردان مرد
بساط وفا و مروت نورد
از ایشان در درج حکمت بلند
و زایشان نگونقدر هر سر بلند
از ایشان خردمند را پایه پست
وزایشان سپاه خرد را شکست
دهد طعم شهد و شکر زهرشان
مخور زهر را چون شکر بهرشان
بیا ای چو عیسی تجرد نهاد
ترا زین تجرد تمرد مباد
چو عیسی عنان از تعلق بتافت
سوی آسمان از تجرد شتافت
تعلق بزن دست و پا بستن است
تجرد از آن بند وارستن است
کسی را که بند است بر دست و پای
چه امکان که آسان بجنبد ز جای
ز شهوت اگر مرد دیوانه نیست
ز رسم و ره عقل بیگانه نیست
چرا بند بر دست و پا مینهد
دل و دین به باد هوا مینهد
پدر زن که دختر به چشمش نکوست
دل و دیدهاش هر دو روشن بدوست
بود بر دلش دختر آنسان گران
که صد کوه اندوه بر دیگران
کند سیم و زر وام بهر جهیز
که سویش شود رغبت شوی تیز
دو صد حیله در خاطر آویزدش
که تا از دل آن بار برخیزدش
که ناگه سلیمی زتدبیر پاک
نهد پا در آن تنگنای هلاک
ز جان پدر گیرد آن بار را
کند طوق جان، غل ادبار را
یکی شادکانش ز گردن فتاد
یکی خوش که آن را به گردن نهاد
خرد نام آنکس نه بخرد نهد
که این بار بیهوده بر خود نهد
مکن زن و گر زن کنی زینهار
زنی کن بری از همه عیب و عار
چو درّ گرانمایه روشن گهر
صدف وار بر تیرگان بسته در
جمال وی از چشم بیگانه دور
ز نزدیکی آشنایان نفور
شاعر عجم
ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد
و ز تگرگ روح پرور مالش عناب داد
شیخ آذری
خوش آنکو جز می و ساغر نداند
در این میخانه بام از در نداند
کسی ذوق از شراب عشق دریافت
که سر از پا و پا از سر نداند
دلم بالای او را سرو از آن گفت
کز آن تشبیه بالاتر نداند
در کوی وفا اگر دری یافتمی
یا خود بعدم رهگذری یافتمی
بگریختمی هزار منزل ز وجود
گر سوی عدم راهبری یافتمی
نابغه ذبیانی گوید: با تو کاری داشت و چون توجه نکردی. او چون بیماری که به عیادت کنندگان مینگرد، به تو نگریست.
نظرت الیک لحاجة لم تقضها
نظر المریض الی وجوه العود
کسی به عیادت مریضی رفت و پس از مدتی طولانی که در کنار او نشسته بود پرسید:
بیماری تو چیست؟ بیمار گفت: عیادت طولانی تو.
راغب در محاضرات گوید: یکی از امیران بغداد به نام کوتکین به بیماری قولنج مبتلا شد.
طبیب دستور داد امیر را اماله کنند و سپس اماله و فوائد آن را برای او تشریح کرد و گفت:
سر شیشه اماله در مقعد امیر فرو میکنند! رگهای گردن امیر باد کرد و گفت: در مقعد من! طبیب گفت: نه در مقعد من.
مردی شتری گر داشت. کسی به او گفت: مداویش کردهای؟ صاحب شتر گفت: پیرزنی صالحه که ما اعتقاد به دعای او داریم، در خانهی ماست. از او میخواهم دعایش کند و سالم شود. گفت: درست است، ولی در کنار آن دعا مقداری روغن قطران بر بدن این شتر بمال.
در اصفهان کسی به مرض سر درد مبتلا شد. به سر خود فلفل و قرنفل (گیاه هندی) مالید. طبیب گفت: پماد این دو گیاه برای چیزی است که بر سر تنور میگذارند.
در کتابی تاریخی دیدم، عربی بیابانی در تابستان تب گرفت. در وسط ظهر بدنش را روغن مالی کرد و روی ریگهای سوزان میغلطید و میگفت: ای تب بزودی خواهی فهمید به جان چه کسی افتادهای؟ از امیران و ثروتمندان دور شده و نزد من آمدهای؟ آنقدر غلطید تا عرق کرد و تبش از بین رفت. گفتند امیر تب گرفتهاست. عرب گفت: من تب را به جان او مسلط کردهام و گریخت.
حکیمی گفته: اگر خدا بخواهد نعمتی را از کسی بگیرد، نخستین چیزی که از او میگیرد عقل اوست.
مأمون به احمد بن ابیخالد گفت: میخواهم تو را وزیر قرار دهم، احمد گفت: شایسته است امیر مرا معاف کند، و مقامی به من بدهد که دوستان به من امیدوار و دشمنان در هراس باشند، چرا که وزارت جز آفات چیز دیگری ندارد.
در دعایی آمدهاست:
نعوذ باللّٰه من جار السوء عینه ترانی و قلبه یرعانی، ان رأی حسنة
کتمها و ان رأی سیئة اذاعها ، پناه میبریم به خدا از همسایه بد، همسایهای که چشمش مرا میپاید و دلش متوجه کار من است. اگر خوبی از من ببیند کتمان میکند و اگر بدی ببیند افشاء مینماید.
کسی به عارفی گفت: مرا موعظهای نما، عارف گفت: چنانچه از برخی افراد قبیلهات حیا میکنی، از خدا حیا کن.
در حدیث آمدهاست: وای بر هر کسیکه حرف میزند و دروغ میگوید تا مردم را بخنداند.
وای بر او، وای بر او.
گویند
ما را هنوز حوصله لطف یار نیست
آن به که ناله در دل او کم اثر کند
سوف در لغت یونانی نام دانشی است. و اسطا، نام غلط است. بنابراین سوفسطا یعنی دانش اشتباه. فیلا نیز به معنای دوستدار است بنابراین فیلاسوف که مخفف آن فیلسوف است یعنی دوستدار دانش. در زبان عرب این دو کلمه به سفسطه و فلسفه شهرت یافته منسوب به هر یک را سوفسطایی و فلسفی گویند. البته بهتر بود سفسطی و فلسفی و سوفسطی و فیلسوفی بگویند.
کسی به حسن بصری گفت: چه عظمتی برای خود قائل هستی؟ حسن گفت: خدا میفرماید: ...وَ لِلّٰهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ. (1)
از بزرگمهر پرسیدند: سعادت چیست؟ گفت: اینکه انسان یک پسری داشتهباشد. پرسید:
اگر از مرگ آن یک پسر بترسد چه؟ گفت: تو از شقاوت که نپرسیدی، از سعادت پرسیدی.
به کسی گفتند: فلانی به تو میخندد، گفت: إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کٰانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا
1) 1) - منافقون، 8.
یَضْحَکُونَ (1)، مجرمان بر مؤمنان میخندند.
گفتهاند: کسیکه از مردم حیا میکند و در خفا حیا ندارد، اعتباری هم نزد خود ندارد.
در مفاتیح آمدهاست: برخی از بزرگان ظهور نقطه را که هیولای حروف است، در حروف و کلمات رقمیه، دلالت بر ظهور ذات احدی در مظاهر کونی و اعیال وجودی دانستهاند.
همانطورکه گفته شد: حقیقتی که آثار قدرت آن در هستی ظاهر شد و حجابها نمایان گشت، در دیدهی نادانان چنان مورد انکار قرار گرفتهاست که در نگاه عارفان پیداست.
همهی مخلوقان، پرده طلعت او، و همهی مردم، نقاب چهره اویند.
حقیقة ظهرت فی الکون قدرتها
فاظهرت هذه الاکوان والحجبا
تنکرت فی عیون الجاهلین کما
تعرفت بقلوب عرف ادبا
فالخلق کلهم ستار طلعتها
والناس اجمعهم اضحوا له نقبا
پس نقطه در فائده ظهور و اظهار، در برابر مراتب وجود است. چون موجودات مطابق حقایق کلام هستند و کلام از حرفها ترکیب یافتهاست و ظهور نقطه از مخزن ذات خود بهخاطر ظهور مراتب اعداد است. پس نقطه و عدد از جمله اسرار خدای متعال در هستی هستند که نقاب عزت از جمال سر آنها باز نشود مگر برای اهل کشف و شهود و سالکان در راه شریعت حقیقی سید پیامبران همانها که در بارهی آنان گفته شدهاست: آنهایند که زیر قبههای عزت خوابیدهاند و در لباس فقر کار ثروتمندان میکنند و آخر عنایت آنها فلک الافلاک را در بر گرفتهاست.
لله تحت قباب العز طائفة
اخفاهم فی لباس الفقر اجلالاً
غیر ملابسهم شم معاطسهم
جروا علی فلک الافلاک اذیالاً
اینکه نقطه در اعداد تنزل کرده و در حروف امتداد یافته، به این اشاره دارد که مطلع هویت غیبیت است که در مطالع اکوان درخشیده و در مجاری عالم امکان تجلیات وجودی آن جریان یافتهاست و مانند آب که در شاخ و برگ و شکوفه و گل و میوهی درخت جاری است از دیدهها مخفی بودهاست. ذات بسیط او در آثار و افعال خود متجلی است چنانکه
1) 1) - مطففین، 29.
شیبانی گوید: جمال تو در همهی حقایق جاری و بر آنها جز جلال تو پردهای نیست. در پشت پرده برای موجودات تجلی کردهای و آثار وجودی خود را ظاهر ساختهای.
جمالک فی کل الحقائق سایر
و لیس له الا جلالک ساتر
تجلیت للاکوان خلف ستورها
فنمت بما ضمت الیه الستایر
اینکه نقطه ذاتاً مجرد از همه چیز است به این نکته اشاره دارد که ثبوت آن برای چیزی بهخاطر تفصیل اجزاء مختلفه آن نیست. چنانچه بالای سر انسان را بالا و پایین پا را پایین گویند.
گویم
بجز سبحه ناسوده انگشت او
نخاریده جز ناخنش پشت او
ز گلگونه عصمتش سرخ روی
رخش از خوی شرم گلگونه شوی
زتاب کفش رشته خیط شعاع
زآواز چرخش فلک در سماع
نگشته به پیوند کس سرنگون
نرفته چو سوزن درون و برون
چنین زن نیابی بجز در خیال
وگر زآنکه یابی بفرض محال
غنیمت شمر دامن پاک او
که از خون صد مرد به خاک او
خو کردهای به وعده خلافی ز بس که من
از دیدنت ز وعده فراموش کردهام
اسراف و تبذیر در هر چیزی موجب تباهی آن است و تدبیر در هر کاری، هرچند کوچک موجب باروری آن است.
فاضل میبدی در شرح دیوان در بیان فرمایش پیامبر حدیثی قدسی نقل میکند که: فی الحدیث القدسی، خمرت طینة آدم بیدی اربعین صباحاً، و این صورت از قدرت فاعل مختار عجب نیست، ما میبینیم که بعضی حیوانات از گل متکون میشوند بیتوالد، اگر آدم نیز از این قبیل باشد ممکن است، و انکار این معنی بمجرد آنکه خلاف عادتست نتوان کرد. چه خلاف عادت بسیار واقع میشود و این فقیر از جمعی مقبول الروایه شنیده که دیدیم که طفلی در یزد متولد شد، و بر طبق یُکَلِّمُ النّٰاسَ فِی الْمَهْدِ... (1)، انواع سخنان میگفت، و قرآن
1) 1) - آل عمران، 46.
و اشعار میخواند، و از احوال خفیه خبر میداد، و سری بزرگ داشت و چون دو ساله شد وفات یافت، و پدرم علیه الرحمة او را دیده بود. و دور نیست که حدیث قدسی اشاره باشد به آنچه در کتب طبی مسطور است که از قرار نطفه در رحم تا استعداد روح حیوانی چهل روز است بتقریب، و از سی روز کمتر و از چهل و پنج روز که عدد آدم است زیاده نمیباشد. و مراد از یدین: اسماء متقابله است مثل ضار و نافع و خافض، و رافع. بنابراین حقتعالی با ابلیس بر سبیل تعبیر فرموده که ...مٰا مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِمٰا خَلَقْتُ بِیَدَیَّ... (1)چه ابلیس را جامعیت نیست، و اعور بودن او کنایه از این معنی است. (2)
غزالی در احیاءالعلوم میگوید: فقه در گذشته به علم آخرت و شناخت آفات نفس و اعمال و قدرت احاطه به حقارت دنیا و شدت توجه به نعمت آخرت و چیره شدن خوف بر قلب گفته میشد.
دلیل این مطلب آیه شریفه است که میفرماید: ...لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذٰا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ ... (3)، هرچه جزء انذار و تخویف بود در این دانش بود. نه علمی که طلاق و لعان و بیع و سلم و سلف و اجاره و امثال اینها را بحث کند. بهطوری که توجه به اینها نه تنها موجب انذار نمیشود بلکه قساوت قلب ایجاد کرده و خوف و ترس را از آنها میبرد؛ چنانچه بهوضوح دیدهایم.
از وقایعی که بین حسن صباح و نظام الملک وزیر روی داد این بود که: ملک شاه دستور داد سنگ مرمر از حلب به اصفهان بیاورند. یکی از کار گزاران ملک شاه ده نفر شتر از دو عرب برای انتقال پانصد رطل از سنگ مرمر کرایه کرد. آن دو تن یکی شش و دیگری چهار شتر داشت و هر کدام پانصد رطل بار داشتند شتر داران پانصد رطل را روی ده شتر بار کردند. وقتی به اصفهان رسیدند، ملکشاه دستور داد مبلغ هزار دینار بابت کرایه به آنها بدهند. نظام الملک ششصد دینار به صاحب شش شتر و چهار صد دینار به صاحب چهار
شتر داد. حسن صباح به تقسیم خواجه اعتراض کرد و گفت عطیه سلطان را به ناحق داده و حق صاحب شش شتر را ضایع کردهاست. چرا که باید او هشتصد دینار ببرد و دیگری دویست دینار. گفتند علت چیست؟ علت را جوری بیان کرد که کسی نفهمید. سلطان گفت:
چیزی بگو بفهمم. حسن گفت: ده شتر پارسال هزار و پانصد رطل بوده، پانصد رطل متعلق به شترداران و صد رطل متعلق به سلطان است. صاحب چهار شتر یک پنجم پانصد رطل را بار کرده و باید یک پنجم هزار دینار ببرد، و صاحب شش شتر، چهارپنجم بار برده و باید چهارپنجم هزار دینار را ببرد.
نظام الملک گوید: وقتی سلطان فهمید حسن درست میگوید خوشحال شد و به من تبسمی کرد ولی من فهمیدم خاطرش مکدر شدهاست.
در دیوان منسوب به امام علی علیه السلام آمدهاست:
وفی قبض کف الطفل عند ولوده
دلیل علی الحرص المرکب فی الحمی
وفی بسطها عندالممات مواعظ
الا فانظرونی قد خرجت بلا شی
قاضی میرحسین
قاضی میرحسین، اینگونه دو بیت را به شعر ترجمه کردهاست:
در طینت آدمی خدا حرص نهاد
زانست کفش بسته در آن وقت که زاد
و آنگاه که مرد پنجهاش یافت گشاد
یعنی مرا نیست به کف غیر از باد
حرکت نبض نزد برخی حکماء از مقوله عین است و نزد برخی از مقوله وضع و نزد برخی دیگر از مقوله کم، قول وسط، وسط اقوال است.
شارح قانون گوید: اگر رگ پس از قبض، منبسط شود و پس از انبساط، منقبض شود، فقط به نسبت اجزایش تغییر میکند، و مراد از وضع این است.
فیلسوفان اشراق بر این عقیدهاند که حرکت افلاک بهخاطر طَرَب آنهاست و طَرَب آنها بهخاطر پرتو بارقههای قدسی و اشراقهای انسی است. حرکت دوری آنها همان رقصی است که از شدت طرب در آنها بوجود میآید و هر اشراقی موجب طرب جدیدی است.
عبدالرزاق کاشی ذیل کلمه مطلع در کتاب اصطلاحات مینویسد: مطلع مقام شهود
متکلم هنگام تلاوت آیات قرآن است که به صفتی که مصدر آیه شدهاست تجلی یافتهاست.
همانطور که امام صادق علیه السلام میفرماید: خدا بر بندگانش در کلامش تجلی میکند ولی آنان که چشم بصیرت ندارند او را نمیبینند (Bوَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ (1)) . روزی امام در حال نماز بود که ناگهان بیهوش بر زمین افتاد. وقتی از علت آن پرسیدند، فرمود: این آیه را بسیار تکرار کردم به طوری که از گویندهاش همان را شنیدم. سهروردی میگوید: زبان امام صادق علیه السلام در آن لحظه مانند درخت طور موسی علیه السلام بودهاست وقتی میگفت أَنَا اللّٰهُ.
به حکیمی گفتند: با اینکه هفتاد سال داری، باز مال اندوزی میکنی؟ گفت: انسان پس از مرگش ثروت را برای دشمنانش گذارد، به از آن است که در حیاتش محتاج به دوست شود.
شاعری از عجم همین معنا را به شعر درآوردهاست.
مال گرد آر در نشیمن خاک
تا در این کهنه خاک دان باشی
گر بمیری و دشمنان بخورند
به که محتاج دوستان باشی
گفته شده: اگر ثروتمند باشی، هر ثروتی ثروت توست، و اگر فقیر باشی، حتی فرزندانت تو را قبول ندارند.
به افلاطون گفتند: چرا مال و دانش جمع نشوند؟ گفت: بهخاطر عزت کمال.
سقراط فقیر بود. یکی از سلاطین به وی گفت: چقدر فقیری؟ سقراط گفت: اگر از آسایش فقیر باخبر شوی اظهار دردمندی برای خودت، تو را باز میداشت از اظهار آن برای من.
محمد بن حنفیه میگوید: هرکه به کرامت نفس خود پی ببرد، دنیا در برابر چشمانش کوچک شود.
علی بن جهم به جمع آوری اموال خود پرداخت. به او گفتند: چرا؟ گفت: اگر نعمت من
1) 1) - واقعه، 85.
نابود شود و خودم باقی بهتر از آن است که خودم نابود شوم و مالم باقی بماند.
حکیمی گوید: با ثروتمندتر از خود دوستی نکن، چرا که اگر چون او ببخشی متضرر میشوی، اگر بیش از او ببخشی تهیدست شوی. این حکمت از امام صادق علیه السلام خطاب به یکی از اصحابش نقل شدهاست.
وقتی حاتم از دنیا رفت، برادرش خواست مانند او باشد. مادرش گفت: خود را به زحمت نینداز که نمیتوانی به او برسی. برادرش گفت: چه مانع من میشود، او برادر من بود؟ مادرش گفت: هرگاه میخواستم حاتم را شیر دهم تا بچهای دیگر سینهی دیگرم را نمیخورد، شیر نمیخورد، ولی هرگاه تو شیر میخوردی و بچهای را میآوردند، آنقدر میگریستی تا از خانه خارج شود.
منصور عباسی میگفت: مردم گمان میکنند که من بخیل هستم، در حالی که من بخیل نیستم، من وقتی میبینم که اکثر مردم بنده ثروت هستند، ثروتم را نگهداری میکنم تا بنده من باشند.
یکی از والیان شستن دست پس از غذا را طول میداد و میگفت باید مدت شستن، نصف مدت غذا خوردن به طول انجامد.
نظام میگوید: از پستی طلا و نقره همین بس که نزد لئیمان بسیار است، چرا که هر چیز به سوی هم سنخ خود میرود.
راغب در محاضرات میگوید: وقتی امام رضا علیه السلام در خراسان بود، در روز عرفه همهی ثروتش را به فقرا داد. فضل بن سهل گفت: این چه زیانی بود که به خود وارد کردید؟ امام فرمود: غنیمت بود.
همچنین در محاضرات آمدهاست: به امام صادق علیه السلام گفتند: منصور از زمانی که خلیفه
شدهاست بهخاطر بخل و خست، جز لباس زبر نمیپوشد و جز غذای نامطلوب نمیخورد.
امام فرمود: سپاس خدای را که دنیایی که بهخاطرش دین را ترک گفته بود، بر او حرام کردهاست.
معاویه سخنرانی کرد و گفت: خدا میفرماید: هر چیزی خزینهی آن نزد ماست و ما به اندازه خرج میکنیم وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (1)، پس من نباید بهخاطر خرج نکردن ملامت شوم. احنف برخاست و گفت: ما تو را بر گنجینههای خدا سرزنش نمیکنیم، ولی تو را سرزنش میکنیم بر آنچه که خدا از خزائنش بر ما نازل کردهاست و تو درهای آن را بستهای.
گاهی برخی طعمها کاری بالعرض انجام میدهند که بالذات از آنها ساخته نیست و این چه بسا نشان دهد که در کیفیت این طعمها، نقض غرض شدهاست. مثلاً افیون با اینکه تلخ است، ایجاد سردی میکند و بههمین خاطر آن را سردی نامند و این مخالف آن قاعدهاست که داروی تلخ، گرم است. با اینکه این توهم درست نیست چون افیون بهخاطر حرارتش روح را بسط میدهد، چون خاصیت حرارت این است که میل صعودی و تحلیل ایجاد میکند و با تحلیل بعض روح، بعض دیگر منبسط شده تا حدی که روح مرکز خود را از دست میدهد.
بههمین خاطر سردی عرضاً از افیون ایجاد میشود. تبرید از اجزایی ایجاد شدهاست که افیون مانع کار آنها شدهاست و لذا نقض غرضی در کار نیست.
حکماء گویند: هستی خیر محض و ایجاد آن کمال تام و واجب الوجود، مبدأ فیض و او جواد مطلق است چه اینکه اگر او جواد مطلق نباشد، نقص است و واجب الوجود خالی از هر نقص است. همین باعث شدهاست که برخی عالم را قدیم بپندارند. متکلمان گویند: خدا میتوانسته عالم را ایجاد بکند یا نکند. چه اینکه ایجاد عالم لازمه ذات خدا نیست. این معنای قدرت و اختیار نزد متکلمان است. اینکه قادر است، یعنی خواست انجام میدهد و خواست انجام نمیدهد. کلامی اجماعی بین متکلمان و حکماء است و نزاعی در آن نیست
1) 1) - حجر، 21.
با این تفاوت که حکماء گویند خواست خدا همان فعل موجود است که مانند علم و صفات دیگر لازم ذات اوست و چون انفکاک ذاتی محال است او از ازل خواسته و ایجاد کردهاست.
پس اینکه میگوییم اگر خدا خواهد ایجاد میکند، خواسته و ایجاد کرده ولی اینکه گفته شود اگر نخواهد ایجاد نمیکند، صحیح نیست چون خواسته و ایجاد کردهاست.
چون متکلمان، عالم را حادث میدانند، پس خدا ایجاد عالم را در ازل نخواسته و لذا نسبت ایجاد و عدم ایجاد به او صحیح است و انفکاک محال نمیباشد. از سوی دیگر لازم نیست ذات کمال داشتهباشد و مراد از کمال، کمال موجود باشد؛ چرا که مثلاً از حدیث
کان اللّٰه و لم یکن معه شی استفاده میشود که همین هم برای ذات خدا کمال بودهاست. عالم ارواح از عالم اشباح با فاصله بسیاری شریفتر است ولی چون به سرّی ناپیدا که عقلها بدان راه نیابد، حکمت خدا اقتضا کردهاست که در زمانی این عالم جسمانی ایجاد شود. این سرّ بر همه جز گروهی اندک مخفی است که خدا بصیرت به او داده و چراغ دلش روشن باشد. بلی پی بردن به سر آفرینش قبایی است که به تن هرکس نمیآید و نتیجهای است که هرکس نمیتواند از صغری و کبرای خیال خود به آن دست یابد.
شاعری سرودهاست که: اگر توانگری ضرطه سر دهد، عافیت عطسه شده به او میگویند و اگر فقیری عطسه زند، او را بهخاطر کار زشتش نکوهش کنند؛ بنابراین ضرطه گاه فقیر، بینی او و عطسه گاه ثروتمند مقعد اوست.
لو ضرط الموسر فی المجلس
قالوا له یرحمک اللّٰه
او عطس المفلس فی مجلس
سب و قالوا فیه ما ساه
فمضرط المفلس عرنینه
و معطس الموسر مفساه
گویند
در کنج حجره گر نفتد نور آفتاب
زین حجره مانع است نه خورشید مدخل است
جامی
در ازل خاک وجود هر کسی چون بیختند
حصه ما بیکسان با درد و غم آمیختند
صاعقه باعث میشود طلا و نقره در کیسه بسوزد و به کیسه آسیبی نرسد، به تواتر برای ما
نقل کردهاند که صاعقه قندیلهای قبه شیخ ابوعبداللّٰه حفیف را آب کرده و چیز دیگر را نسوزاندهاست. علت این واقعه آن است که آتش بهخاطر نهایت لطافتی که دارد در اشیاء توخالی نفوذ میکند و از آن چیزی باقی نمیگذارد ولی در اشیاء توپر که زحمت بیشتری برای سوختن لازم دارد، اثر نمیکند.
مؤلف قاموس این کتاب را زیبا تألیف کرده ولی در برخی جاها به موضوعاتی پرداخته که وظیفه طبیب است نه لغوی. و البته این راه و روش اوست. مثلاً به مناسبت واژه «کرکی» یعنی مرغ کلنگی مینویسد: هرگاه زَهره و مغز این پرنده را با روغن زنبق مخلوط کنند و انفیه بسازند، برای رفع فراموشی اثر عجیبی دارد و ممکن است پس از آن چیزی را فراموش نکند. اگر زهره آن را با آب چغندر مخلوط کنند، و سه روز به دماغ بکشند از بیماری رعشه جلوگیری کند و اگر زهره آن را به بدن بمالند از خارش و پیسی جلوگیری کند.
این موضوعات که در کتاب مطرح شده مربوط به ابنبیطار ابومحمد عبداللّٰه اندلسی متوفای 646 است نه لغوی.
اسم فاعل در دو جا در قرآن به معنای مفعول آمدهاست، یکی آیه شریفه لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ ... (1)که عاصم به معنای معصوم (عصمت یافته) است و دوم آیه مِنْ مٰاءٍ دٰافِقٍ (2)که دافق به معنای مدفوق (ریخته شده) است.
اسم مفعول نیز در سه جا به معنای اسم فاعل آمدهاست اول آیه ...حِجٰاباً مَسْتُوراً (3)، است که مستوراً به معنای ساتراً است. دوم کٰانَ وَعْدُهُ مَأْتِیًّا (4)، که مأتیا به معنای آتیا است و سوم جَزٰاءً مَوْفُوراً (5)است که موفوراً به معنای وافراً است.
محاضرات از امام صادق علیه السلام نقل کردهاست که: مردم را اذیت نکن که بیدوست میمانی.
راغب در محاضرات گوید: در قزوین قریهای است که اهالی آن شیعه و تعصب ویژهای دارند کسی از آن شهر گذشت، از او پرسیدند: اسم تو چیست؟ گفت: عمر. او را به شدت کتک زدند. گفت: عمر نیست، عمران است. بیشتر او را زدند و گفتند هم عمر هستی و هم دو حرف از عثمان داری لذا سزاوارتر به زدن هستی.
به یکی از صوفیان گفتند: تصوف چیست؟ گفت: دوری کردن از خواستهها (اعراض از اغراض).
از یحیی بن معاذ پرسیدند: حقیقت محبت چیست؟ گفت: آن است که به نیکی افزوده نمیشود و به جفا کم نگردد.
از عارفی پرسیدند فرق محبت و هوا چیست؟ گفت: هوا در دل جا میکند و محبت جایگاه دل است.
بادیه نشینی از ابنعباس پرسید، در قیامت چه کسی به حساب مردم رسیدگی میکند؟ ابن عباس گفت: خدا. عرب گفت: به خدای کعبه نجات یافتم! ابنعباس گفت: چگونه؟ گفت:
چون خدا کریم است و کریم دقیق حساب نمیکند.
عارفی به یکی از حاضران گفت: پدرت آدم بهخاطر گناهی از بهشت خارج شد و تو با این همه گناه آرزومند بهشت هستی.
محمود وراق میگوید: ای کسیکه خواب آلود مینگری و چیزی ناپیدا را مشاهده میکنی، پی در پی گناه میکنی و امیدواری به فوز عبادت و درک بهشت نائل شوی؟ فراموش کردهای که خدا آدم را بهخاطر یک گناه از بهشت به دنیا فرستاد.
یا ناظراً یرنو بعین راقد
و مشاهد للامر غیر مشاهد
تصل الذنوب الی الذنوب و ترتجی
درک الجنان بها و فوز العابد
انسیت ان اللّٰه اخرج آدما
منها الی الدنیا بذنب واحد
ثنویه، گروهی هستند که در توحید اختلاف دارند، ولی وثنیه گروهی هستند که بت را ستایش میکنند، اینها معتقد به دو واجب نیستند، بلکه بتهای خود را خدا میخوانند، و یا آن را شفیعان نزد خدا مینامند بر خلاف دسته اول که معتقد به دو واجب الوجود هستند که یکی فاعل خیر است و دیگری فاعل شر.
برخی از اینان نور را فاعل خیر و سیاهی را فاعل شر مینامند، این دسته را مانوی گویند.
ابوطیب در قصیدهای به عقیده اینان اشاره کردهاست. وی گفتهاست: چه بسیار خوبیها که از تاریکی شب عاید من شدهاست و همین نشانه کذب مانویت است.
و کم لظلام اللیل عندی من ید
تحقق ان المانویة تکذب
برخی از اینان میگویند فاعل خیر یزدان و فاعل شر اهریمن است.
کسی به ظریفی گفت: خدا تو را به عشق فلان زن زشت صورت دچار کند. ظریف گفت: اگر خدا مرا مبتلا کند، در چشم من از حور زیباتر قرارش میدهد ولی خدا او را در خانه تو قرار دهد، و تو از او خشمگین باشی و بخواهی از او خلاصی یابی و ممکن نشود.
گویند
از قد بلند یار و زلف پستش
وز کافری در چشم بی میمستش
روزی به کلیسای گبرم بینی
ناقوس بدستی و بدستی دستش
گویند
رفتی و ز دیده خواب شد بیگانه
وز صبر دل خراب شد بیگانه
دور از تو چنان شبی به روز آوردم
کاندر نظر آفتاب شد بیگانه
مردی به عابدی گفت: تقوی را برای من توصیف کن. عابد گفت: وقتی وارد زمینی پر از خار شدی چه میکنی؟ گفت: پرهیز میکنم. عابد گفت: در دنیا نیز چنین کن. ابنمعتز این مضمون را به شعر درآوردهاست که: در دنیا چون کسی باش که برروی خار راه میرود.
کوچکها را کم نشمار که کوهها از سنگریزهها بوجود آمدهاند.
کن مثل ماش فوق ارض
الشوک تحذر ما تری
لا تحقرن صغیره
ان الجبال من الحصا
مالک بن دینار از زاهدی خواست موعظهاش کند. گفت: اگر توانستی بین خود و مردم دیواری قرار دهی، انجام ده.
یکی میگفت: خدایا ما را از دوستمان نجات ده. به او گفتند: یعنی چه؟! گفت: من خودم را از دشمن خود بر حذر میدارم ولی نمیتوانم از شر دوست، خود را نجات دهم.
گویند
بیچاره دلم چو محرم راز نیافت
و اندر قفس جهان هم آواز نیافت
در زلف سیاه ماهرویی گم شد
تاریک شبی بود کسش باز نیافت
گویند
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
وز تو نرهید صحبت آب و گلت
زنهار ز صحبتش گریزان میباش
ورنه نکند روح عزیزان بهلت
در کشاف آمدهاست: به ابراهیم بن ادهم گفتند: چرا دعا میکنیم و اجابت نمیشویم.
ابراهیم گفت: چون شما را میخواند و شما جواب نمیدهید، سپس این آیات را تلاوت کرد.
وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلیٰ دٰارِ السَّلاٰمِ (1)،
وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ . (2)
راغب در محاضرات گوید: یکی گوید: کوری را در بغداد دیدم که میگفت: هرکه به من یک فلس بدهد خدا او را از دست معاویه آب دهد. در پی او رفتم تا در مکان خلوتی یک سیلی به او زدم و گفتم: علی را از حوض کوثر عزل کردی؟ کور گفت: میخواهی با یک فلس خدا آنها را از دست علی سیراب سازد. نه بخدا خشنود نمیشوم.
ترمذی چندی به دربار نرفت، مأمون او را احضار کرد و علت را جویا شد. گفت: سنگینی در گوشم احساس میکنم و ترسیدم که سؤال و استفهام من تو را آزار دهد. مأمون گفت: با این حال هم همنشینی تو را میخواهیم. چرا که اگر بخواهیم، به تو میشنوانیم و اگر نخواهیم، آهسته گوییم. لذا تو غایب حاضری.
کمال اسماعیل
در صحبت دوست جان نگنجد
شادی و غم جهان نگنجد
ما خانه خراب و کشتگان را
در دل غم خانمان نگنجد
ای خواجه تو مرد خود فروشی
رخت تو در این دکان نگنجد
یا دوست گزین کمال! یا جان
در خانه دو مهمان نگنجد
میرزا قاسم گنابادی
رسید از کوه آن ماه دلارای
به استقبال او برخیز از جای
خرام آشوب و قامت فتنهانگیز
قیامت میرسد از هم فروریز
ضمیری
شادمان گشتم که یک دم شد سبک از یار عشق
گر کسی ناگاه آهی از دل محزون کشید
آزادمرد، در حضور صحاح بن یوسف ثقفی بود، بادی از او رها شد و شرمنده گشت، حجاج بهخاطر اینکه آثار خجالت را از او بزداید، گفت: مالیات را از تو برداشتیم، حاجت دیگری داری؟ در هماندم عربی بیابانی را نزد حجاج آوردند که قرار بود دستور قتل او صادر کند. آزاد مرد گفت: آرزو دارم که حجاج این عرب را به من ببخشد. حجاج از او گذشت. آزاد مرد از دربار حجاج خارج شد و عرب نیز بهدنبال او بیرون رفت و پشت آزاد مرد را بوسید و گفت:
پدرم فدای مقعدی که مالیات میبخشد و مقتولی را نجات میدهد، سزاوار نیست سخنی در بارهی غیر این مقعد بیان شود.
میرزا قلی
رفت دل از پی دلدار و مپرسید از من
که دگر ما و ترا وعدهی دیدار کجاست
ای خوش آن طالب دیدار که در راه طلب
شوق در گوش دلش گفت که دلدار کجاست
از سقراط در بارهی زیادی شادی و کمی غم پرسیدند. سقراط گفت: آنچه را از دست دادهام با محزون شدن بدست نمیآورم.
گفته شدهاست: هرکه خواهد غصه نخورد، موجبات غصه برای خود فراهم نکند.
و من سر ان لا یری ما یسوئه
فلا یتخذ شیئایخاف له فقد
اهلی هروی
خیال روی تو در خاطر است خلقی را
کسی ملاحظهی خاطر کدام کند
نه آشنا و نه بیگانهای نمیدانم
که اختلاط چنین را کسی چه نام کند
اسماعیل میرزا
شرح غم عشق را بیان دگر است
داغ دل خسته را نشان دگر است
تو فهم سخن نمیکنی معذوری
افسانهی عشق را زبان دگر است
در عدة الداعی آمدهاست: علت اینکه معاویه دوم از خلافت استعفا داد این بود که روزی وی از دو کنیزش شنید که یکی به دیگری که زیباتر بود گفت: زیبایی تو خودخواهی شاهان را به تن تو پوشاندهاست. دیگری پاسخ داد: کدام شاهی با شاه زیبا برابری میکند با اینکه زیبایی بر همهی شاهان داوری میکند و حقاً زیبایی شهریار است. اولی گفت: شاهی چه خیری دارد اگر شکر نعمت شهریاری کند از لذت شاهی باز ماند و زندگی او تنگ شود و اگر از خواستههای خود پیروی کند، حق دیگران را ضایع کند و از شکر روی گردان شود که جهنمی است. این سخنان در دل معاویه اثر گذاشت و استعفا داد، یکی از اهل و عیال او به او پیشنهاد کرد که کسی را جای خود بگذارد. معاویه گفت: من تلخی فقدان خلافت بچشم و بار کسی دیگر را تحمل کنم. پس از این واقعه بیست و پنج روز زیست و از دنیا رفت. گفته شده وقتی مادرش خبر استعفا را شنید به او گفت: کاش لکه خونی بودی و میافتادی.
معاویه گفت: کاش همان بودم که گفتی و نمیدانستم خدا بهشت و جهنمی دارد.
امیر خسرو دهلوی
جوان و پیر که در بند مال و فرزندند
نه عاقلند که طفلان ناخردمندند
خوش آنکسان که گذشتند پاک چون خورشید
که سایهای بسر این جهان نیفکندند
به خانهای که ره جان نمیتوان بستن
چه ابلهند کسانی که دل همی بندند
به سبزه زار فلک طرفه باغبانانند
که هر نهال که کشتند باز برکندند
جمال طلعت هم صحبتان غنیمت دان
که میبرند نه ز انسان که باز پیوندند
بقا که نیست درو حاصل همه هیچ است
چو بنگری همه عالم به هیچ خرسندند
بساز توشه ز بهر مسافران وجود
که مهمان عزیزند و روزکی چندند
و گر تو آدمئی در سگان به طنز مبین
که بهتر از من و تو بندهی خداوندند
مجوی دنیی اگر اهل همتی خسرو
که از همای بمردار میل نپسندند
خدا که میفرماید: وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا (1)، مراد زهد در دنیا است.
خداوند به موسی میفرماید: در نگاه من، زینت شدگان خود را به لباسی چون زهد، نیاراستهاند. ای موسی وقتی فقر به تو رو آورد، بگو: آفرین به سخن نیکوکاران و چون ثروت به تو رو آورد، بگو: گناهی کردهام که در عقوبت آن تعجیل شدهاست.
از سفارشات پیامبر به ابنمسعود این بود که: هنگامی نور در قلب انسان بتابد آن را باز میکند و شرح صدر میدهد، گفته شد: ای رسول خدا این علامتی دارد؟ فرمود: انسان از
1) 1) - مریم، 12.
خانه فریب دوری میکند، و به خانه دائمی توجه مینماید و پیش از مرگ آماده آن میشود، ای ابنمسعود! هرکه به بهشت مشتاق است در کار نیک پیش میتازد و هرکه از آتش بهراسد، خواستههایش را ترک میکند و هرکه منتظر مرگ باشد به اطاعت رغبت نشان میدهد، و هرکه در دنیا زهد بورزد، گرفتاریها بر او سبک شود.
ای ابنمسعود! خدا موسی را به سخن گفتن برانگیخت زمانی که سبزی گیاه از پوست شکم او ظاهر بود.
ولی دشت بیاضی
از آن ز حال من آگه نهای که هیچگهم
حجاب عشق به اظهار مدعا نگذاشت
بسکه در صید دل من برده شوخیها بکار
جستهام از دام و پندارد گرفتارم هنوز
چو تأثیری ندارد جز فراموشی برش قاصد
بهنام غیر گوید کاش پیغامی که من دارم
صاحب بن عباد گوید: پیش از دستگیری قابوس وشمگیر و شکست او، وی را به خواب دیدم. به من گفت: در خواب دیدم گویا قلنسوه، (کلاهی) به سر گذاشتهام. مثل اینکه به او گفتم؛ سلطان میشوی، چرا که کلاه نشانه ریاست است. قابوس گفت: من که قلنسوه را غیر هلاکت ندیدم. چرا که فارسی آن کلاه است و معکوس این واژه هلاک شود. صاحب گوید:
تعبیر خود قابوس درست بود، وی پس از سه روز هلاک شد.
گویند
آن دوست که عهد دوست داری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت که بعد از این بخوابم بینی
پنداشت که بعد از و مرا خوابی هست
ضمیری
دیشب من و دل بهقول آن عهد شکن
در کوچه انتظار کردیم وطن
چون مرغ سحر آیه نومیدی خواند
شرمنده شدم من از دل و دل از من
گویم
دلا باز این همه افسردگی چیست
بعهد گل چنین پژمردگی چیست
اگر آزردهای از توبهی دوش
دگر بتوان شکست آزردگی چیست
شنیدم گرم داری حلقهای دوش
بهایی باز این افسردگی چیست
بهبازار محشر من و شرمساری
که بسیار بسیار کاسد قماشم
بهایی بهای یک موی جانان
دو کون ار ستانم بهایی نباشم
آذری
حلالت باد هر عشرت که کردی آذری در عشق
که خوش مردانه رفتی جان من عاشق چنین باشد
میرزا اسماعیل
گر ز بیرحمی مرا از شهر بیرون میکنی
دل که در کوی تو میماند به آن چون میکنی
عارفی گوید: هرکه شنیدن حق بر گوش او سنگین است، عمل به حق سنگینتر است.
مالک بن دینار گوید: در یکی از کوهها جوانی زرد صورت، لاغر، با بدن لرزان دیدم که روی زمین قرار نداشت.
گویا نیزهای به بدن او فرو کردهباشند و اشکهایش بر گونههایش جاری بود. به او گفتم:
کیستی؟ گفت: بندهای فراری از مولی. گفتم: برگرد و عذر بخواه. گفت: عذر، دلیل لازم دارد و من دلیلی ندارم برای عذر خواهی. گفتم: به شفیعی پناه بر. گفت: همهی شفیعان از او میترسند. گفتم: مولای دیگری بگیر. گفت: مولایی غیر او نیست. او خالق آسمانها و زمین است. گفتم: کارت که راحتتر از آنیست که گمان میکنی. گفت: این حرف مغروران است، بگذر، در من اخلاص و صفایی نیست که آسان گیرم.
سفیهی از فقیهی پرسید: وقتی وارد رودخانه شدم تا غسل کنم کدام سوی رودخانه بایستم بهتر است؟ فقیه با ظرافت گفت: همان سو که لباست را گذاشتهای تا دزد نبرد.
بازاری به شعبی گفت: کسیکه نماز عید خواند، پیش از اینکه گوشواره برای همسرش بخرد، کفارهاش چیست؟ شعبی گفت: باید دو درهم صدقه بدهد، وقتی رفت. گفتند این چه
بود گفتی؟ گفت: اشکالی ندارد قلب فقیران با پول این احمق خوشحال میشود.
به بادیه نشینی گفتند: در نماز چه میخوانی؟ گفت: هجو ابولهب و نسبةالرب، (یعنی سوره تبت و اخلاص)
عرب اصیل همیشه به مهمانداری مباهات میکند.
گویند
در وصل ز اندیشه دوری فریاد
در هجر ز درد ناصبوری فریاد
افسوس ز محرومی دیدار افسوس
فریاد ز دوری ضروری فریاد
آن را که قضا ز خیل عشاق نوشت
آزاد ز مسجد است و فارغ ز کنشت
دیوانه عشق را چه هجران چه وصال
از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت
بی پا و سران دست خون آشامی
مردند به حسرت و غم ناکامی
محنت زدگان وادی عشق ترا
هجران کشد و اجل کشد بدنامی
ابوسعید
ای نه دلهی ده دله هر ده یله کن
صراف وجود باش و خود را چله کن
یک صبح به اخلاص بیا بر در ما
گر کام تو بر نیاید آنگه گله کن
اول که مرا عشق نگارم بربود
همسایه من ز ناله من نغنود
و اکنون کم شد ناله چو دردم بفزود
آتش چو همه گرفت گم گردد دود
سر رشته حیات گسست و یقین نشد
تا تار و پود کسوت ما از چه رشتهاند
دردا که نرست اندرین باغ
یک لاله که نیست بر دلش داغ
آذری
نوبهاران به که عزم عشرت آبادی کنیم
بگذریم از بوستان از دوستان یادی کنیم
بلبلان از بوی نوروزی به فریاد آمدند
کم نهایم از بلبلی ما نیز فریادی کنیم
خیمه سلطان گل بر سبزه و صحرا زدند
خیز تا آنجا رویم از دست دل دادی کنیم
دهر بنیاد جوانی میکند ساقی کجاست
موسم عیش است تا ما نیز بنیادی کنیم
آذری چون آب در زنجیر بودن تا به کی
چون صبا یکره هوای سرو آزادی کنیم
تا گفت بلی دل به بلای تو در افتاد
هرگز ز بلای تو نرست این چه بلا بود
میل از طرف ما مشمارید که درگاه
هر میل که بود از طرف کاهربا بود
امیر مغیث نحوی
من ناله آتشین نمیدانستم
من جان و دل حزین نمیدانستم
نه نام به من گذاشتی و نه نشان
ای عشق ترا چنین نمیدانستم
امی لقبی کز انبیاء اعلم بود
احمد نامی که سرور عالم بود
زان سایه به او نبود همراه که بود
محرم جایی که سایه نامحرم بود
کمال اسماعیل
ای روی تو همچون کف پیغمبر تو
پیغمبر ما به حق شود رهبر تو
ترسم که تو دین موسوی نگذاری
من دین محمدی نهم بر سر تو
شیخ زاده لاهیجی
دل کیست که گویم از برای غم توست
بیگانه خویش و آشنای غم توست
لطفیست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست
از پیامبر پرسیدند اولیاء خدا که غمی ندارند کیانند؟ فرمود: آنانکه به باطن دنیا چشم دوختهاند زمانی که مردم به ظاهر آن توجه دارند. به سرانجام فکر میکنند زمانی که مردم به نقد دنیا میپردازند. از چیزی که میترسند آنها را بمیراند، آن را میمیرانند. از آنچه میترسند از آنان دست بردارد، دست برمی دارند. هرچه که در برابر آنها قیام میکند از آن دور میشوند و هرچه خدعه کند، رهایش میکنند. دنیا در نظر آنها کهنه شدهاست و جایگزینی برای آن نمیخواهند. خانه شان ویران شده، آبادش نمیکنند، دنیا در قلب آنها مرده است و زندهاش نمیکنند، بلکه هلاکش میسازند، و با آن آخرتشان را آباد میکنند.
دنیا را میفروشند و آنچه برای آنها باقی است میخرند. آنان به افتادگانی مینگرند که عذاب خدا بر آنها هموار شده، آنان امانی کمتر از آنچه امید دارند نمیبینند و ترسی کمتر از آنچه از آن میترسند، ندارند.
سلطانی بهقصد شکار حرکت کرد و در سر راه خود به لوچ چشمی رسید و دستور داد بهخاطر شومی دیدن وی، او را بزنند و زندانش کنند. از قضا سلطان، شکار بسیاری گرفت و چون بازگشت دستور به آزادی مرد اعور داد. اعور گفت: سلطان اجازه حرف زدن به من میدهد؟ گفت: بگو. اعور گفت: مرا دیدی، زدی و زندان کردی، تو را دیدم، شکار کردی و سالم برگشتی. کدام یک بر دیگری شوم بودیم؟ ملک خندید و جایزهاش داد.
مردی به ابنسیرین گفت: در خواب دیدم مُهری بهدست دارم و دهان مردان و فرج زنان را مهر میکنم. ابنسیرین گفت: مؤذن هستی. گفت: آری. گفت: چرا در ماه رمضان پیش از طلوع سپیده اذان گفتهای و مردم را از حلال خود باز داشتهای.
دیگری به ابنسیرین گفت: در خواب دیدم که روغن در روغن زیتون میریزم.سیرین گفت: از حال همسرت جویا شو ممکن است مادرت باشد. دقت کرد همانطور بود.
کسی دیگر به ابنسیرین گفت: در خواب دیدم درخت خرمایی در خانهام سبز شده و خرما دادهاست. ابنسیرین گفت: زنت از کس دیگر باردار شدهاست.
دیگری گفت: در خواب دیدم مصحفی را پایمال میکنم. ابنسیرین گفت: کفش خود را پاره کن. چنین کرد، درهمی بین آن بود، ابنسیرین گفت: مصحف تو این است.
دیگری گفت: در خواب دیدم چشم راست من از پشت سرم دور زده و چشم چپم را بوسید. ابنسیرین گفت: دو فرزند داری. گفت: آری. گفت: یکی با دیگری ناشایست انجام میدهد. دقت کرد چنین بود.
دیگری گفت: در خواب دیدم گویا در نماز حلوا میخورم. ابنسیرین گفت: حلوا حلال است و خوردنش در نماز جایز نیست.
برخی مفسران چون زمخشری در کشاف و بیضاوی در تفسیر بیضاوی گفتهاند: مراد از
گنج، طلا و نقره نبوده بلکه کتابی علمی است. کافی از امام رضا علیه السلام روایتی را نقل میکند که میفرماید: گنجینه این جملات بود: بنام خداوند بخشنده بخشایشگر. در تعجب هستم از کسی که یقین به مرگ دارد، چگونه فرحناک میشود. در تعجب هستم از کسیکه یقین به قضا دارد چگونه اندوه میخورد. در تعجب هستم از کسیکه ناپایداری دنیا را میبیند چگونه به آن اعتماد میکند. سزاوار است هرکه از خدا بیخبر است، خدا را از قضا و قدر متهم نکند، و کُند در فرستادن روزی نداند.
راوی حدیث گوید به امام عرض کردم: فدایت شوم خواستم این فرمایش را بنویسم. امام دست به سوی دوات برد تا در برابر من بگذارد، دستش را بوسیدم و دوات را گرفتم و نوشتم.
کشاف این حدیث را نقل کرده و این جمله را هم افزودهاست: در تعجب هستم از کسی که ایمان به حساب قیامت دارد، چگونه غافل است؟ در تعجب هستم از کسیکه ایمان به روزی دارد، چگونه خود را به سختی میاندازد؟ لا اله الا اللّٰه ، محمد رسول اللّٰه . و دیگر ادامه حدیث، از سزاوار است... نیاوردهاست. البته بسمله اول را هم ذکر نکردهاست.
در تفسیر کشاف ذیل آیه وَ کٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً (1)، از امام صادق علیه السلام آوردهاست: فاصله میان مرگ پدر و آنها، بیش از هفت روز نبودهاست.
ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه مینویسد: معاویه از خواب بیدار شد، عبداللّٰه بن زبیر را دید که بر تخت وی نشسته است. معاویه نشست، عبداللّٰه گفت: ای امیر اگر میخواستم آزاری برسانم میتوانستم، معاویه گفت: ای ابوبکر میخواهی شجاعت خود را به ما نشان دهی. عبداللّٰه گفت: کسی شجاعت مرا انکار نمیکند و من در صف مبارزه با علی بودم.
معاویه گفت: آری دلاوری برای تو خانوادگی است، که علی پدرت را با دست چپش کشت و با دست راست در حال نبرد با کسی دیگر بود.
قرشی در تشریح قانون در بحث تشریح پستان نوشتهاست: زن همسایهی ما که بچهی شیر خواری داشت از دنیا رفت. پدرش توان نداشت دایهای برای فرزندش بیاورد، بههمین
1) 1) - کهف، 82.
علت گاهی پستان خود را به لبان فرزند میگذاشت و او هم به عادت کودکانه میمکید، چیزی نگذشت شیر در پستان پدر تولید شد و هرگاه پستانش میفشرد، شیر زیادی میآمد.
در همین کتاب آمدهاست: ثروتمندی از مردم دمشق یا بغداد، ماده الاغی داشت که کرهای از آن بدنیا آمد. ماده خر گم شد. اسب مادهای داشت که کره خر را شیر میداد، وی هر وقت سوار اسب میشد، کره خر نیز به دنبالشان بود از مردم حیا میکرد که بگویند اسب فلانی کره خر زاییدهاست. اگر هم کره خر را مانع میشد، شیر از اسبش جاری بود و زیر اسب میریخت. بههمین خاطر از سوار شدن اسب پرهیز کرد.
اختلافی در جواز قیام عرض واحد شخصی به محلی که قابل قسمت باشد به طوری که خود عرض به انقسام محل قسمت شود، نیست ولی اگر خود عرض به انقسام محل قسمت قابل قسمت نباشد، در جواز آن اختلاف هست.
برخی پزشکان معتقدند حتی پس از مرگ، موی و ناخن مرده بلند میشوند. علامه در شرح قانون گوید: شکی در رشد مو و ناخن مرده نیست، برخی میگویند: مو و ناخن دراز نمیشود ولی چون اطراف آنها تحلیل میرود، تصور میشود دراز شدهاند، ولی عدهای میگویند مو و ناخن از فضولات بخاری ایجاد میشوند و جسم میت در آغاز کار فضولات بخاریه دارد، پس مو و ناخن دراز میشود.
واژهی جنب، در مفرد و جمع و مذکر و مؤنث فرقی نمیکند، چون اسمی است که به جای مصدر آمده و صیغهی مصدر هم تغییر نمیکند.
کشاف روایتی را نقل کرده که طبق آن، برادران یوسف پس از اینکه یوسف را شناختند، به او پیام دادند که تو ما را بر سفره دعوت میکنی و ما بهخاطر کار گذشته از تو حیا میکنیم.
یوسف علیه السلام به آنان گفت: هرچند مالک مردم مصر هستم ولی آنها با چشم گذشتهام به من مینگرند و میگویند: خدا بندهای که قیمت آن بیست درهم بود، به این مقام رسانیدهاست.
وقتی شما آمدید و مردم فهمیدند فرزندان ابراهیم علیه السلام برادر من هستند، در چشمان آنها بزرگ شدم.
از امام صادق علیه السلام سؤال شد: چرا خطبهها و نامهها و شعرها بزودی کهنه میشوند، و قرآن تکرار میشود و کهنه نمیگردد؟ فرمود: چون نیاز انسان با این محدود است و بهمجرد رفع نیاز کهنه میشوند ولی قرآن در هر زمانی مورد نیاز است لذا همواره تازه است.
گویند
صبر کن بر ستم بیخردان
نرسد جز به تن آزار بدان
چه غم از زخم که بر آب و گل است
غم از آن است که بر جان و دل است
هر لگد کو ز فرو مایه رسد
نکند کوب چو بر سایه رسد
گویند
گل را دیدم قبای سبز اندر بر
با جامهی اطلس و دهان پر زر
گریان کف پای باغبان میبوسید
کاینک زر و جامه عمر یک روز دگر
گویند
بسی گردش نمود این سبز طارم
بسی تابش مه و خورشید و انجم
که تا با هم طبایع رام گشتند
شکار مرغ جان را دام گشتند
هنوز آن مرغ نافرخ سرانجام
نچیده دانه کاهی از این دام
طبایع بگسلند از یکدگر بند
کند هر یک به اصل خویش پیوند
بماند مرغ دور از آشیانه
دلی پر خون ز فقد آب و دانه
گویند
جز بهضد، ضد را همی نتوان شناخت
چون ببیند زخم بستاید نواخت
لاجرم دنیا مقدم آمدهاست
تا بدانی قدر اقلیم الست
گویی آنجا خاک رامیبیختم
وین جهان پاک اندرو میریختم
وقتی حجاج بن یوسف، منجنیقی برای تیر اندازی به کعبه به پا کردهبود، صاعقهای آمد و منجنیق سوخت. همدستان وی نیز دست از تیراندازی کشیدند، حجاج گفت: چیزی بر شما وارد شدهاست. این صاعقه قبلاً قربانی را میسوزانید، اکنون سوختن منجنیق نشان
میدهد که کار شما مورد قبول واقع شدهاست. قریب این داستان در بارهی بیتالمقدس هم گفته شدهاست.
در عیون اخبارالرضا علیه السلام آمدهاست: امام ضمن بیان جبر و تفویض فرمود: میخواهید قاعدهای بگویم که در آن اختلافی نکنید و با هرکه بحث کنید او را شکست دهید؟ حضار اظهار شوق کردند. امام فرمود: خداوند با اکراه اطاعت نمیشود و بهخاطر چیرگی عصیان نمیگردد. از طرفی خداوند، بندگانش را در مُلک خود بیکار نگذارده و او صاحب اختیار آنان است و تواناست نسبت به آنچه به آنان دادهاست. حال اگر بندگان مطابق فرمان او رفتار کردند و اطاعت کردند، خداوند آنان را از طاعت باز نمیدارد و از اطاعت آنان ممانعت نمیکند. و اگر بندگان گناه کردند، اگر خدا بخواهد آنان را باز میدارد و اگر نخواهد باز نمیدارد حال اگر بازشان نداشت خدا آنها را در معصیت وارد نکردهاست. سپس فرمود:
هرکه حدود این قاعده را نگه دارد بر خصم پیروز شود.
علامه کاشانی در اصطلاحات آوردهاست: اسم در اصطلاح عرفان، لفظ نیست، بلکه ذات مسمی است به اعتبار صفات وجودیه، چون علیم و قدیر و یا صفات سلبیه چون قدوس و سلام. نیز در این کتاب آمدهاست که الف اشاره به اول موجودات ممکنه است و این موجودات مرتبه دوم از وجودیات هستند و مرتبه اول مرتبه واجب است.
در یکی از کتابهای تاریخی آمدهاست که: عبداللّٰه مبارک در کوچههای شام به مستی رسید که میگفت: هوس مرا ذلیل کرد و من ذلیل هستم و راهی برای رسیدن به معشوقه ندارم.
اذلنی هوی فانه الذلیل
و لیس الی الذی اهوی سبیل
عبداللّٰه کاغذی از کیسهاش درآورد و شعر را نوشت. به او گفتند شعر مست را مینویسی؟ گفت: مگر این مثل را نشنیدهاید که رب جوهرة فی مزبلة چه بسا گوهری در مزبله باشد.
زاهدی در حجرهی خود به خواب رفته بود، مستی شعری را ترنم کرد و از آنجا گذشت.
مبارک برخاست و گفت: ای مرد حرام خوردهای، خوابیدهای را بیدار کردی و شعر را به
اشتباه میخوانی، صحیح شعر این است ...
کاشانی در اصطلاحات آوردهاست: دبور واژهای است که از هوای نفس ایجاد میشود و موجب استیلای هوای نفس میشود، این حالت شبیه باد دبور است که از مغرب میوزد ...
در برابر آن باد قبول است که همان صبا است و از شرق میوزد، و سوی روح میآید و موجب استیلای آن را ایجاد میکند بههمین خاطر است که پیامبر خدا میفرمایند: من به وسیله صبا یاری میشوم و عاد به دبور نابود شدند.
در همان کتاب آمدهاست: هیولی اسم چیزی است نسبت به آن صورتی که از آن ظاهر میشود. هر باطنی که صورتی از آن ظاهر شود، هیولی گویند.
در همان کتاب آمدهاست: حروف حقایق بسیطه از اعیان هستند، حروف عالیات، شؤن ذاتی در غیب الغیوب است. همانند درخت موجود در هسته، چنانکه شیخ گوید: ما حرف عالی بودیم که همیشه در قسمت بالای قله آویخته شدهاست؛ من، تو، ما و او همگی در او بودیم، این مطلب را باید از آنانکه وصال یافتهاند پرسید.
کنا حروف عالیات لم تزل
متعلقات فی ذری اعلی القلل
انا انت فیه و نحن انت و انت هو
والکل فی هو هو فسل ممن وصل
در عیون اخبارالرضا آمدهاست که: چرا رخسار شب زندهداران از دیگران زیباتر است؟ فرمود: چون آنان با خدا خلوت میکنند و خدا با نور خود آنان را میپوشاند.
عمربن عبدالعزیز، هر شب علماء را به دربار خود میخواند، و آنان از مرگ و قبر و قیامت بحث میکردند و چنان میگریستند که گویی در برابر آنها جنازهای است.
کافی در کتاب معیشت آوردهاست: ابوعمر شیبانی میگوید: امام صادق علیه السلام را دیدم که لباسی زبر پوشیده و بیل بهدست دارد و دیوار خانهاش را تعمیر میکند و عرق بدن او جاری است؛ گفتم: فدای شما شوم بیل را به من بدهید، فرمود: دوست دارم انسان در طلب
معیشت خود از شدت خورشید اذیت شود.
گفته شدهاست: چیزی به اندازه رسیدن به حاجت، خستگی انسان که برای یافتن آن رنج سفر را بر خود متحمل شده، از بین نمیبرد.
گاهی کلمه «بنطاسیا» را خیال هم میگویند. لذا گفته شده آنچه در احتجاج آمده که رؤیت به انطباع است، و چنین گفتهاند که کسیکه به خورشید یا سبزی بسیار سبز نگاه کند، وقتی چشمانش را ببندد، باز خیال میکند آنان را میبیند. این مطلب مفید این نکته است که شیء مریی در چشم بیننده مرتسم است و مدتی باقی میماند، پاسخ آن این است که:
آن صورت در خیال دیده میشود نه در چشم.
شارح قوشنجی پاسخ را نپذیرفته و گفتهاست: فرق است بین تخیل و مشاهده و ارتسام در خیال تخیل است نه مشاهده، در حالی که حالت بیان شده مشاهدهاست نه تخیل. لذا درست آن است بگوییم صورت مریی در حس مشترک بنطاسیا باقی است.
از روضه کافی از عبدالرحمن بن سبابه آمدهاست که میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: مردم میگویند توجه به ستارگان و احوال آنها درست نیست و این مرا به شگفت آوردهاست. اگر واقعاً به دین من ضرر میرساند، نیازی به آنچه دینم را آسیب رساند ندارم.
اگر به دینم ضرر نمیرساند، به خدا سوگند من خیلی مشتاق این دانش هستم و دوست دارم به آسمانها بنگرم. امام فرمود: آنجور که آنان میگویند نیست، به دین تو ضرر نمیرساند، البته شما به چیزی مینگرید که اکثر آن قابل درک نیست و کم آن هم نافع نیست.
گویند
هر چند وقت کشته شدن دست و پا زدم
یک بار دامن تو نیامد به چنگ من
قاضی احمد فکاری
کدام روز به یک جا قرار داشت دلم
همیشه این دل بیخانمان هوایی بود
ولی دشت بیاضی
در محشر اگر لطف تو خیزد بهشفاعت
بسیار بگردند و گنهکار نیابند
سعدی
سعدی تو کیستی که دم از عشق میزنی
دعوی بندگی کن و اقرار چاکری
دل گفت مرا علم لدنی هوس است
تعلیم کن اگر ترا دست رس است
گفتم که الف گفت دگر گفتم هیچ
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
محتشم
شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ ترا
که دانم آشتئی در قفاست جنگ ترا
کرشمهای تو از بس که هست ناز آیین
نه آشتی تو داند کسی نه جنگ ترا
در کشف الغمه از امام صادق علیه السلام آمدهاست: همیشه عزت در اضطراب است. مگر در خانهای وارد شود که اهل آن خانه مأیوس از داشتههای مردم باشند. در آنجا عزت در آرامش است.
نیز امام میفرماید: ظاهر قرآن شگفتآور و باطن آن عمیق است.
نیز میفرماید: سعادتمند کسی است که در نفس خود خلوتی احساس کند و بدان سرگرم باشد.
عارفی گوید: در خانه فکر با خود خلوت کن و آن را از سرگرمیهایش متنبه کن. اگر ادب نشد او را به قبرستان ببر. اگر باز هم ادب نشد، با تازیانه گرسنگی او را بزن.
نیز گفتهاست: وقتی ابر غفلت از چشمان اهل یقین ناپدید شود، هلال هدایت در بال بیداری آشکار شود. آن زمان نیت روزه از هوای نفس لازم است.
حکیمی گوید: اینکه از چیزی بینیاز شوی بهتر از آن است که با آن بینیاز شوی.
دهلوی در این باره گوید:
خسروان را همه اسباب فراغت دادند
وز همه خسرو بیچاره فراغت دارد
سعدی
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش برون میبرد ز موج
وین سعی میکند که بگیرد غریق را
ابوعلی سینا
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش بهباغ بقا توانی کرد
و گر به آب ریاضت برآوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
و لیک این عمل رهروان چالاک است
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد
غلامی نزد منصور از مردی سعایت کرد که آثاری از بنیامیه نزد اوست. خلیفه وی را خواست و گفت: آنچه از بنیامیه نزد توست تحویل ده. آن مرد گفت: ای امیر تو وارث آنها هستی یا وصی آنها؟ منصور گفت: آنان به مسلمانان خیانت کردهاند و من برای اصلاح امور مسلمانان بپا شدهام. آن مرد گفت: دلیلی داری که آنچه نزد من است از آن خیانات است.
آنها خودشان، اموالی داشتهاند. منصور سر بزیر انداخت و سپس گفت: رهایش کنید. آن مرد گفت: به خدا هیچ مالی از آنها نزد من نیست ولی گمان کردم با احتجاج زودتر خلاص میشوم. این سعایت کننده هم غلام فراری من است. منصور غلام را خواست و او اقرار به بندگی سعایت شده کرد. سعایت شده گفت: چون اعتراف کرد از نسبتی که به من داد، او را عفو کردم.
علامه در شرح حکمت اشراق گوید: حکمای ایرانی معتقد به دو اصل نور و ظلمت هستند و آن رمز وجوب و امکان است. نور قائممقام وجودواجب و ظلمت قائممقام وجود ممکن است. چون مبدء دو چیز نیست که یکی روشنی و یکی تاریکی باشد و هیچ خردمندی چنین حرفی نمیزند چه رسد به اندیشمندان غوطهور در دریای علم. چنین است که پیامبر فرمود: اگر دانش در ثریا باشد، مردانی از فارس به آن دست مییابند.
ادیبی در حلب، عاشق جوانی زیبا شدهبود. پدر عاشق از علاقه او آگاهی یافته و او را نکوهش میکرد. روزی که پسر نزد پدر بود، جوان عبور کرد. پدر گفت: اگر شیفتهی چنین
جوانی شدهای، سزاوار ملامت نیستی. عاشق گفت: آنکه مرا سرزنش میکرد، معشوق را که تا بحال ندیده بود، دید و دست از نکوهش من برداشت، پدرم ناخود آگاه مرا به عشق معشوقهام وادار کرد.
ابصره عاذلی علیه
و لم یکن قبل ذاره آه
فقال لی لو عشقت هذا
ما لامک الناس فی هواه
فصار من حیث لیس
یدری
یامر بالحب من نهاه
سن برخی انبیاء در برخی کتابهای قابل اعتماد به سال شمسی چنین است.
1- آدم، 930. 2- حوا، 937.
3- شیث، 712. 4- ادریس، 350.
5- نوح، 950. 6- هود، 800.
7- صالح، 136. 8- ابراهیم، 175.
9- اسماعیل، 137. 10- اسحق، 180.
11- یعقوب، 147. 12- یوسف، 110.
13- موسی، 120. 14- هارون، 117.
15- سلیمان، 52. 16- داود، 100.
17- زکریا، 97. 18- عیسی، 33.
به بادیه نشینی که غالباً سکوت میکرد و مردم حرف میزندند، گفتند: چرا داخل سخن مردم نمیشوید؟ گفت: بهره گوش از سکوت از آن خود اوست و بهره زبان از آن دیگران است.
شیر فروش، همیشه آب در شیر میکرد و میفروخت. سیل آمد و گله او را برد. شیر فروش خیلی بیتابی میکرد. عارفی او را دید و گفت: آن آبها که در شیر میریختی، سیل شد و گله را ربود.
ریاضت را چهار مرتبهاست که تا تکمیل مرحله قبل نمیتوان وارد مرحله بعد شد. مرحله
اول: تهذیب ظاهر است که باید شریعت را تکمیل کند و نوامیس الهی را به پایان رساند.
مرحله دوم: تهذیب باطن است که باید باطن را از ملکههای رذیله پاک نمود و آثار مشغولیات باطنی که مانع رسیدن به عوالم بالاست زدود.
مرحله سوم: پس از اتصال به علم غیب باید نفس خود را که بهصورت قدسی تجلی یافته، از هر شک و تردید پاک کرد.
مرحله چهارم: پس از تحصیل ملکه اتصال، متوجه جمال و جلال حق شود و نظر خود را به کمال متعالی محدود کند.
اهلی
هر که را حسنی بود آیینه دار روی اوست
هر که دارد داغ عشقی از سگان کوی اوست
فتنهی پیران نه تنها شد که طفل مکتبی
چون الف گوید مرادش قامت دلجوی اوست
گاه گاه از شرم مردم چشم میپوشم ولی
چون نظر در خود کنم بینم که چشمم سوی اوست
عشق خود یاری دهد یعنی که کار کوه کن
قوت بازوی عشق است آن نه از بازوی اوست
مست آن چشمند اهلی، نوغزالان جهان
وه که هر جا هست صیادی سگ آهوی اوست
سعدی
بیا تا جان شیرین بر تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
بر خاک ما چو میگذری سرگران مرو
دنبال بین که دیدهی جان در قفای تست
شیخ آذری
ای بروی تو هرکه را نظریست
خاک پای تو هر کجا که سریست
گر زند دم ز خاک پای تو باد
نشنوی قول آنکه دربدریست
دل که در وی حدیث غیر گذشت
جان من نیست دل که رهگذریست
از سر کوچهی بلا بگذر
که از آن سو به کوی عشق دریست
آذری عشق کی توان آموخت
گر چه نزدیک عاشقان سپریست
سید حسن غزنوی
سیرم ز حیات محنت آکندهی خویش
زین روزی ریزهی پراکندهی خویش
صاحب نظری کن که بدو بنمایم
صد گریهی زار زیر هر خندهی خویش
در آیه شریفه فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا (1)، حضرت زکریا علیه السلام از خدا نسلی را تقاضا میکند که دانش او را به ارث ببرد، نه کسیکه مال او را به ارث برد. چه اینکه اموال دنیا نزد انبیاء پستتر از آنست که بر آن بترسند. در آیه و کٰانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمٰا (2)، مراد از گنج طلا و نقره نبود، بلکه کتابهای علمی بود.
تعریض بر تصریح از چهار نظر برتر است. اول آنکه: نفس با فضیلت چون میل دارد خودش معانی را دریابد، به تعریض بیشتر متمایل است تا اینکه معنا را با تفکر بدست آورد.
دوم آنکه: در تعریض هیبت انسان محفوظ میماند و هیبت او هتک نمیشود. سوم آنکه:
تصریح جز یک معنا را ندارد ولی تعریض معانی مختلف و راههای گوناگونی را متحمل است.
بههمین جهت در قرآن، جواب شرطی که اقتضای ثواب و عقاب دارد حذف شدهاست مثلاً حتی إِذٰا جٰاؤُهٰا وَ فُتِحَتْ أَبْوٰابُهٰا (3)، و یا وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی النّٰارِ (4)و مثالهای بسیار دیگر. چهارم آنکه: نهی صریح چه بسا انگیزه عمل را تقویت کند ولی تعریض چنین نیست.
شاعر گوید: از سرزنش من پرهیز کن که سرزنش مرا به انجام همان کار تشویق میکند.
دع عنک لؤمی
فان اللؤم اغراء
شفیق بلخی در آغاز عمر بسیار ثروتمند بود و سفرهای تجاری زیادی داشت. سالی به مناطق ترک نشین که بتپرست بودند، رفت. به بزرگ آنان گفت: این راه شما باطل است،
خلق را خالقی است که مانند آن نیست. او شنوای دانا است. روزی دهنده هر چیز است.
بتپرست به شفیق گفت: این حرف تو موافق عمل تو نیست. شفیق پرسید: چگونه؟ بت پرست گفت: گمان میکنی خالق رازق است ولی رنج سفر تا اینجا برای طلب روزی متحمل شدهای. شفیق چون این حرف را شنید بازگشت و هرچه ثروت داشت، صدقه داد و تا زمان مرگش ملازم عالمان و زاهدان شد.
نظام
خیز و کام دل ازین منزل ویران مطلب
غنچهی عافیت از گلشن دوران مطلب
باش قانع بنشان قدم ناقهی صبر
خاک خور خاک در این راه و ز کس نان مطلب
پردههای دل سودا زدهی خونین را
بر سر خار کن و لالهی نعمان مطلب
دل پریشان مکن از ژندهی صد پارهی خوش
سر برون آر زدامان و گریبان مطلب
گردن چرا نهیم جفای زمانه
زحمت چرا کشیم بهر کار مختصر
دریا و کوه را بگذاریم و بگذریم
سیمرغ وار بحر گذاریم و خشک و تر
یا بر مراد بر سر گردون نهیم پای
یا مردوار بر سر همت کنیم سر
کسی از بزرگان نیمروز (سیستان)، عاشق زنی بنام خورشید شد. روزی به او پیامی رسانید و او را خواست، خورشید شعری از امیر خسرو برای او نوشت که:
امیر خسرو
آفتاب نیمروزی و به خدمت کردنت
میرسد خورشید اگر در نیمه شب میخوانیش
صاحب بن عباد به یکی از دوستانش نوشت: هرکه به تو دل بندد چنان است به آبنما دل بستهباشد و هرکه به تو متکی شود چنان پیرمردی است که به حنا تکیه زدهاست. نه آبنما
سردی آب میآفریند و نه خضاب موی سیاه آورد.
مردی از زنش خواست که شب نزد او بماند. زن عذر حیض خود را چنین بیان کرد:
بهقتل چون منی گر خاطرت خشنود میگردد
بهجان منت ولی تیغ تو خون آلود میگردد
نظامی
زن گرنه یکی هزار باشد
در عهد، کم استوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستند
بر نام زنان قلم شکستند
زن دوست بود ولی زمانی
تا جز تو نیافت مهربانی
زن راست نیارد آنچه بازد
جز زرق نسازد آنچه سازد
بسیار جفای زن کشیدند
در هیچ زنی وفا ندیدند
زن چیست فسانه گاه نیرنگ
در ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمنی آفت جهان است
چون دوست شود بلای جان است
زن میل به مرد بیش دارد
لیکن سروکار خویش دارد
این کار زنان دست باز است
افسون زنان بد دراز است
عادت احمد معروف به ابنمدبر این بود که اگر شاعری او را هجو میکرد، به دو تن از غلامانش دستور میداد او را به مسجد ببرند و از وی جدا نشوند تا صد رکعت نماز بخواند.
ادیبی گوید: شاعر چون صراف است. این دو میکوشند آنچه از درهمهای بدلی در کیسه خود دارند رواج دهند.
هارون الرشید نزدیک صبح به هم خواب خود میگفت: برخیز تا از هوای خوب بهره بریم پیش از اینکه نفس مردم آن را به گند کشد.
خواجه حبیباللّٰه ساوهای هروی که وزیر زمانه خود بود، غلامی به نام نفس داشت.
نرگسی فریفته آن غلام شد و بیمار گشت. خواجه، نفس را فرستاد تا از او عیادت کند و با او
مطلع شعری از حافظ فرستاد که:
مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
نرگس بیت زیر را سرود و همراه غلام برای خواجه فرستاد.
تو مسیح و یافث پرسش زتو جان ناتوانم
زفراق مرده بودم نفس تو داد جانم
کافی از امام باقر علیه السلام نقل کردهاست که امام خطاب به یکی از دوستان خود فرمود: مأیوس بودن از آنچه در دست مردم است موجب عزّت مؤمن در دینش میشود.
مگر این گفته حاتم را نشنیدهای که: اگر درخت ناامیدی در دل کاشتی، میوه ثروت میچینی، خاصه اگر نفس و طمع و فقر باخبر شوند.
اذا ما غرست الیأس الفیته الغنی
اذا عرفته النفس والطمع والفقر
هاله، قوس و قزح، ستارگان دنباله دار، نیز قرمزی آسمان و جابجا شدن ستارگان بزرگ، همه دلیل بر حوادث عالم است. همانطور که اتصالات فلکی نیز بر همین مطلب دلالت میکند. حکیمان در این باره کتابها نوشتهاند، در این باره کتاب حجیمی از یکی از حکیمان اسلامی دیدم که به این حوادث حتی هیجان بادها و بالا رفتن آنها و تأثیرشان در عالم حتی در ایجاد حیوانهای عجیب و انسانهای دو سر، اشاره کردهاست. از این کتاب برخی چیزها را در کشکول آوردهام.
به سقراط گفتند: از کی حکمت در تو اثر کرد؟ پاسخ داد: از وقتی که نفس خود را حقیر دانستم.
یکی از بزرگان گوید: اگر خواستی حقارت دنیا را بشناسی، ببین دنیا نزد کیست؟
گفته شدهاست: طبیعت، قدرتی الهی است که در اجسام نفوذ کرده و با تحریک آنها، آنان را مسخر خود نموده تا آنان را به درجهی کمال معلوم شده برای آنها برساند. برخی نیز گفتهاند: طبیعت، ارادهی خداست.
در بارهی نور ستارگان سه نظریه وجود دارد که عبارتند از:
1- ستارگان همه از خود نور دارند مگر ماه که نور آن از خورشید است.
2- خورشید ذاتاً نورانی است و بقیه کواکب از او نور میگیرند.
3- ثوابت ذاتاً نور دارند و سیارات جز خورشید، همه از خورشید نور میگیرند.
نظامی
ز مغروری کلاه از سر شود دور
مبادا کس به زور خویش مغرور
بسا دهقان که صد خرمن بکارد
ز صد خرمن یکی را بر ندارد
تحمل را بخود کن رهنمونی
نچندانی که بار آرد زبونی
گر از هر باد چون برگی بلرزی
اگر کوهی شوی کاهی نیرزی
اگر چه سیل بس با جوش باشد
چو در دریا رسد خاموش باشد
چو خواهد بود وقت کار سازی
هم از اول نماید بخت یاری (بازی)
بود سرمست را خوابی کفایت
گل نم دیده را آبی کفایت
بترک خواب میباید شبی گفت
که زیر خاک میباید بسی خفت
گلی اول برآرد طرف جویش
فزون باشد ز صد گلزار بویش
کبوتر بچه چون آید بهپرواز
ز چنگ شه فتد در جنگل باز
در شرافت علم و عقل در مخزن الاسرار آوردهاست:
دل به هنر ده نه به دعوا پرست
صید هنر باش به هر جا که هست
هر که در او جوهر داناییست
در همه کاریش توانایی است
دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود
می که حلال آمده در هر مقام
دشمنی عقل تو کردش حرام
از پی صاحب خبرانست کار
بیخبران را چه غم از روزگار
نظامی در کتاب اسکندرنامه آوردهاست:
چه نیکو متاعی است کار آگهی
وزین نقد عالم مبادا تهی
جهان آنکسی را بود در جهان
که هست آگه از کار کار آگهان
و در کتاب خسرو شیرین آوردهاست:
بهدانش کوش تا دنیات بخشند
تو اسما خوان که تا معنات بخشند
قلم برکش به حرفی کان هوایی است
علم برکش به علمی کان خدایی است
سخن کان از دماغ هوشمند است
گر از تحتالثری آید بلند است
و در کتاب هفت پیکر آوردهاست:
قدر اهل هنر کسی داند
که هنر نامهها بسی خواند
آنکه دانش نباشدش روزی
ننگش آید زدانش آموزی
خرد است آنکه زو رسد یاری
همه داری اگر خرد داری
هر که را در خرد ندارد یاد
آدمی صورتی است دیو نهاد
آدمی نز پی علف خواری است
از پی زیرکی و هوشیاری است
ای بسا تیز طبع کامل هوش
که شد از کاهلی سفال فروش
نیم خورد سگان صید سگال
جز به تعلیم علم نیست حلال
سگ نداند که راست رشته بود
آدمی شاید ار فرشته بود؟
که هر آن چیز در شمار آید
آن هنرمند را بکار آید
چون خداوند متعال به انسان کرامت بخشیده و بین همهی موجودات او را برگزیدهاست.
چنانکه خودش میفرماید: إِنِّی جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً (1)، بر انسانها واجب است به اخلاق خدا متخلق شوند و به اوصاف او خود را بیارایند. چرا که حکیم، سفیه را جانشین خود قرار نمیدهد و عالم، جاهل را نایب نمیسازد. لذا پیامبر فرمودهاست: به اخلاق خدا متخلق شوید.
گفتهاند: فلسفه، تخلق به خداست، هرکه انسانیت خود را با دانش تکمیل نکند و از سایر موجودات به مراتب بالاتر نرود، مستحق نیست که امور فلسفه به او سپرده شود و او در
1) 1) - بقره، 30.
فلسفه تصرف کند و آن را مسخر خود نماید. چرا که توان امضاء احکام آن را ندارد و احکام آن را نمیتواند اجرا کند. او بهخاطر اضطرابش، در فلسفه خلل ایجاد میکند و نظام آن را به هم میزند. که اگر کلاغی رهبر مردم شود، جنبیدن مجوسی خوابآور است.
اذا کان الغراب دلیل قوم
فتناوس المجوس لهم مقیل (1)
دلیل آنچه گفتیم این است که علم و عمل محتاج هستند، آن دو به منزله صورت و ماده هستند. پس همان طور که صورت بدون ماده وجود ندارد و ماده بیصورت وجودی ندارد، علم بیعمل هم ضایع و وجود عمل بیعلم هم محال است. چنانکه امام علی علیه السلام میفرماید:
دانش مقرون به عمل و خواهان آن است، اگر عمل پاسخ داد، میماند و الا کوچ میکند.
گویند
زمانه داشت ز من کینهی کهن در دل
چو مبتلای توام دید مهربان گردید
سهلست از رقیب تنزل اگر کنی
هر چند دشمن است ببین در پناه کیست
ربیع از ابوالعتاهیة پرسید: چگونهای؟ پاسخ داد: به خدا در سختی و در پی راه نجات هستم. اف بر این زمانه که با من چنان بازی کرد که موج دریا با غریق.
اصبحت واللّٰه فی مضیق
هل من دلیل علی الطریق
اف للدنیا تلاعبت بی
تلاعب الموج بالغریق
علاءالدوله سمنانی در یکی از رسالههایش مینویسد: اینکه گویند بر خدا لازم است اصلح را برگزیند، نباید تکفیر شود. چون وی به آیه کَتَبَ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ (2)استدلال کردهاست.
نیز هرکه میگوید بر خدا چیزی واجب نیست، نباید مورد اعتراض قرار داد چون وی از هیبت خدا میترسیدهاست. بنابراین، سالک هر دو، راه تربیت یافتگان را یافتهاست. قول سوم در این مسئله این است که بانی این جهان خدای قادر جبار است. او برای خانهی خود شرّی خلق نکرده چون مخالف حکمت اوست. تو با اینکه موجود نادان و عاجزی هستی،
خانهای بنا میکنی و در این خانه خلوتگاهی برای خودت، مهمانخانهای برای دوستانت، غرفهای برای ندیمانت، اتاقی برای همسرت، مخزنی برای گوهرهای گرانبها، جایی برای عطور، جایی برای نوشیدنیها، جایی برای داروها، محلی برای نگهداری نان، مطبخی برای پخت غذا، جایی برای فضولات، دستشویی برای شستشو، محلی برای حمام، اصطبلی برای حیوانات قرار میدهی. همچنین برخی غلامان را برای همراهی و مجالست و برخی برای انجام کارهاو تهیه غذا و نوشیدنی، برخی برای پخت و پز غذا و نان، برخی برای جاروب کردن و پهن کردن بستر، عدهای برای آتشدان و برخی مأمور کارهای حیوانات قرار میدهی. و کسی به تو اعتراض نمیکند که چرا این قسمت را برای دود قرار دادهای و آن قسمت برای آشغال قرار دادهای و این قسمت را برای داروی تلخ گذاشتهای و این قسمت را سفید و مفروش و معطر کردهای؟ چرا این غلام را برای جاروب و روشن کردن آتش معین کردهای؟ چرا فلان لباس فاخر را پوشیدهای؟ هرکه چنین سؤالهایی کند، تو بر او بهخاطر کمعقلی وی و نیز سبک بودن نظر و غلبه غفلتش میخندی. تو غلامان را به کاری واداشتهای که با استعداد آنها همخوانی داشتهباشد و برای عمران خانهات مفیدترین باشد.
خداوند نیز آنچه مقتضای هر کسی و هر چیزی است عطا کردهاست و صلاح کار موجودات را در نظر گرفتهاست.
بزرگی گوید: گوش خراشهای دوران سخن گویند، آیا گوشی هست بشنود؟ فجایع دنیا بسیار است، آیا نفسی به پرهیز از آنها خشنود است؟ طمع و آرزوهای دروغ بسیار است، آیا باز هم برای رسیدن به آنها تلاش میشود؟ گوش و چشم خود را بکار گیرید. ببینید و بشنوید، آیا جز جدایی حس میکنید و آیا جز خبر مرگ فلان میشنوید؟ پدران بزرگان و فرزندان کوچکان کجا هستند؟ دوستان کجایند؟ ثروتمندان کجایند؟ همه هدف تیر دنیایند و مبتلا به آن شدهاند. مردم از دیدارشان محروم شدند، پریشانی بر آنها سایه انداخته، اجساد آنها خاک شده و تا قیامت چنیند. چون قیامت رسد ضمیرها آشکار و مخفیها نمایان گردد. اگر دو سه روز پس از مرگ قبر را بشکافید، میبینید چشمها از حدقه بیرون آمده، صورت تیره شده آشنایان آنها را نشناسند و دوستان همیشگی فرار کنند.
اینان در خوابگاهی خفتهاند که دیگران پیش از آنان خفته بودند و در گودالی قرار گرفتهاند که گذشتگان و آیندگان همه جمع شوند.
اینک ای فرزند مردگان صدای مرگ را بشنو، بدان تو هم دوام و بقایی نداری، به گذشتگان بنگر که تعداد و قدرت آنها از تو بیش بود.
در احیاء العلوم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شدهاست که: جابر میگوید: پیامبر به خانه دخترش رفت و حضرت زهرا علیها السلام عبایی از پشم شتر بر دوش انداخته بود و گندم آرد میکرد.
رسول خدا او را با این حال دید گریه کرد و فرمود: ای فاطمه تلخی دنیا برای شیرینی آخرت بچش، در همان وقت این آیه نازل شد وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ. (1)
در همان کتاب آمدهاست: عایشه میگوید: چهل شبانه روز گذشت در خانه رسول خدا آتشی افروخته نشد و چراغی روشن نگردید. گفتند: با چه روزگار را سپری میکردید؟ گفت با خرما و آب.
سری سقطی گفتهاست: اگر زاهد از خود بگذرد، از دنیا نصیبی نبرد و چون عارف به خود بپردازد، از دنیا لذتی نبیند.
یحیی بن معاذ گوید: دنیا چون عروس است، خوانندهی آن آرایشگر آن است. زاهد با زهد خودش روی دنیا را سیاه مینماید و موی او را میکند و لباسش را پاره مینماید. عارف به خدا مشغول است و به دنیا اعتنایی ندارد.
شد شهرهی عشق از پرستیدن من
این بود سزای پند نشنیدن من
خوش میشود از دیدن روی تو دلم
چندانکه دل تو خوش ز نادیدن من
نظامی
جهان غم نیرزد به شادی گرای
نه از بهر غم کردهاند این سرای
جهان از پی شادی و دلخوشی است
نه از بهر بیداد و محنت کشی است
نباید به خود بر ستم داشتن
نباید به خود درد و غم داشتن
1) 1) - ضحی، 5.
اگر ترسی از رهزن و باجخواه
که غارت کند آنچه بیند به راه
به درویش ده آنچه داری نخست
که بنگاه درویش را کس نجست
بیا تا نشینیم و شادی کنیم
دمی در جهان کیقبادی کنیم
یک امشب ز دولت ستانیم داد
زدی و ز فردا نیاریم یاد
دلی را که سرمایه زندگی است
به تلخی سپردن نه فرخندگی است
سعدی
مشو در حساب جهان سخت گیر
که هر سختگیری بود سخت میر
به آسان گذاری دمی بی شمار
که آسان زید مرد آسان گذار
ز خاک آفریدت خداوند پاک
پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
ز خاک آفریدت چو آتش مباش
حریص و جهان سوز و سرکش مباش
چو گردن کشید آتش هولناک
به بیچارگی تن بینداخت خاک
چو آن سرفرازی نمود این کمی
از آن دیو کردند از این آدمی
فروتر شود هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
مولوی
هزار شب زبرای هوای خود خفتی
یکی شبی چه شود از برای یار مخسب
شبی که مرگ بیاید بعنف در گوید
بحق تلخی آن شب که ره سپار مخسب
یکی از شناخته شدهها گوید: ای مرد دنیا برای این آفریده شدهاست که از او بگذری نه بگزینی، عبور کنی نه عمران نمایی. گرفتاریهای بزرگی در پیش داری، بگو ببینم برای آنها چه مهیا کردهای؟ اگر خواهی همنشین بزرگان باشی، از راحتی دست بردار و با دینداران مجالست کن و از اخلاق و اوصاف آنان بهره گیر. ای مسکین تا به کی در از دست دادن غنیمتها هستی و قلبت را در خواستههای حیوانی صرف میکنی؟ اگر نیت درستی داری به سرانجام خویش بنگر و راه رفتهی آنها را سخت نپندار، از مولای آنها موفقیت خود را بخواه که مولای تو هم هست.
یکی از صوفیان به بغداد رفت و در کوچههای بغداد، خیار فروشی فریاد میزد که ده تا خیار به یک درهم. صوفی به صورت خود زد و گفت: وقتی ده تا از خوبها به یک درهم باشد،
بدها چقدر ارزش دارند؟
نزد منجمان وقتی خورشید طالع است و یا ماه طالع است وقت خوبی نیست و البته زمانی که خورشید در برج طالع است بدتر است. در این باره گفته شده:
از قول حکیمان به جهان در سمر است
نیر که بود بطالع اندر ضرر است
اینکار جهان از آن چنین با خطر است
کاندر درج طالع هر روزه خور است
در کشف الغمة از امام صادق علیه السلام روایت شدهاست که: وقتی استر پدرم گم شد، فرمود: اگر خدا استر مرا به من برگرداند، آنچنان سپاسگزاری خدا نمایم که خشنود شود. چیزی نگذشت که استر پیدا شد. امام لباس خود را پوشید و سوار استر شد و سر به آسمان برد و گفت: الحمدلله و چیزی افزوده نگفت و فرمود: چیزی از حمد خدا فروگذاری نکردم، چرا که همهی حمدها در این جمله داخل است.
کشف الغمة از امام باقر علیه السلام نقل کردهاست: روزی به یارانش فرمودند: آیا بین شما کسی هست که دست در جیب برادرش کند، و هر اندازه خواست بردارد؟ گفتند: نه. فرمود: پس هنوز دوست نیستید.
در همان کتاب آمدهاست: از امام باقر علیه السلام پرسیدند: عالی قدرترین افراد کیست؟ امام فرمود: هرکه برای دنیا قدر و ارجی قائل نباشد.
در همان کتاب از امام باقر علیه السلام آمدهاست: ایمان در دل ثابت است و یقین خاطرهی قلبی است. هرگاه عبور یقین به قلب افتد، چون براده آهن است و زمانی که یقین از قلب خارج شود، چون کهنه لباسی است.
در بین سفارشهای پیامبر صلی الله علیه و آله به امام علی علیه السلام آمدهاست: ای علی بدترین مردم کسی است که آخرتش را بهخاطر دنیا بفروشد و بدتر از او کسی است که آخرتش برای دنیای غیر خود بفروشد.
ای علی همهی گذشتگان و آیندگان در قیامت میگویند: ای کاش در دنیا بیش از خوراکشان نداشتند.
به عربی گفتند: سید شما کیست؟ گفت: هرکه رأی او بر خواسته نفس او غلبه داشتهباشد و رضایت او بر غضب وی چیره شدهباشد و آزارش را از قبیله بردارد و بردباری و بخشش او عمومیت داشتهباشد.
به عربی گفتند: بزرگ قبیلهی شما کیست؟ گفت: روزگار آنها را نیازمند من نمودهاست.
دو دوست از کنار خانهی خالد بن صفوان گذشتند. یکی از آندو سلام کرد و دیگری خودداری نمود. خالد گفت: سلام کننده را برتری داده و از دیگری چشم پوشی میکنم.
وقتی کسری از یکی از مدیرانش ناراحت شد، اطرافیانش گفتند: او را از عطایا محروم کنید. کسری گفت: خیر، باید او را از موقعیت معزول کرد. چون سلاطین، تجاوزگران را به دوری از مقام ادب میکنند نه کاستن مواجب.
راضی بالله میگوید: هرکه در پی عزت باطل باشد، خدا او را به حق به ذلت دچار میکند.
نصربن سیار گوید: هر چیزی به نظر کوچک میآید تا اینکه بزرگ میشود، مگر مصیبت که بزرگ است و بعداً کوچک میشود.
نظامی
جهان آن به که دانا تلخ گیرد
که شیرین زندگانی تلخ میرد
کسی کز زندگی با درد و داغ است
بوقت مرگ خندان چون چراغ است
زمانه خود جز این کاری ندارند
که اندوهی دهد جانی ستاند
کفی گل در همه روی زمین نیست
که در وی خون چندین آدمی نیست
دو کس را روزگار آزاد داراست
یکی کو مرد و دیگر کونزاد است
در این سنگ و در این گل مرد فرهنگ
نه گل بر گل نهد نی سنگ بر سنگ
منه دل بر جهان کاین مرد ناکس
جوانمردی نخواهد کرد با کس
مباش ایمن که این دریای پر جوش
نکرد است آدمی خوردن فراموش
چه خوش باغی است باغ زندگانی
گر ایمن بودی از باغ خزانی
خوش است این کهنه دیر پر فسانه
اگر مردن نبودی در میانه
ازین سرد آمد این کاخ دلاویز
که چون جا گرم کردی گویدت خیز
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت از این کاخ دلافروز
زن و فرزند و مال و دولت و زور
همه هستند همره تا لب گور
روند این همرهان غمناک با تو
نیاید هیچ کس در خاک با تو
به مرگ و زندگی در خواب و مستی
تویی با خویشتن هر جا که هستی
چه بخشد مرد را این سفله ایام
که یک یک باز نستاند سرانجام
شنیدستم که افلاطون شب و روز
به گریه داشتی چشم جهان سوز
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست
بگفتا چشم کس بیهوده نگریست
از آن گریم که جسم و جان دمساز
بههم خو کردهاند از دیر گه باز
جدا خواهند شد از آشنایی
همی گریم از آن روز جدایی
عون الدین بن هبیره، که ادیب و وزیر بود، گوید: با پیرمردی ظاهرالصلاح در بغداد دوست بودم. وقتی نزدیک مرگش رسید، سیصد دینار به من داد و گفت: مرا تجهیز کن و در قبرستان معروف به خاک بسپار و باقی را به هر کسیکه مستحق میدانی بده. وقتی از دنیا رفت، او را تجهیز و تدفین کردم، حین بازگشت اسب من سکندری خورد و کیسه پولها به دجله افتاد، فریاد زدم لا حول و لا قوة الا بالله، کسی در آن نزدیکی بود، جلو آمد و از ماجرا پرسید، من داستان را برای او شرح دادم. وی لباسهایش را درآورد و در همانجا خود را به دجله انداخت و چیزی نگذشت که کیسه پول را به دندان گرفته و از آب خارج شد. پنج دینار به او دستمزد دادم، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید و میگفت: خوراکی نیافتهاست و ضمناً پدرش را نفرین میکرد. من او را از این کار باز داشتم. گفت: پدرم با اینکه توانگر است و حال ما را میداند از ما دوری میکند و از قضا امروز از دنیا رفتهاست. پرسیدم که بود، از قضا همان پیرمردی را معرفی کرد که با من دوست بود. عدهای را برای تصدیق ادعای او خواستم، همه تصدیق کردند، همهی پولها را به او دادم.
حکیمی گوید: حد جوانمردی آن است که در خفا کاری نکنی که آشکارا از انجام آن بیمناک هستی.
دیگری گفته: جوانمردی ترک لذت است چنانچه لذت بردن ترک جوانمردی است.
قضا، وجود جمیع موجودات در لوح محفوظ است به اجمال، قدر تفضیل این اجمال است به ایجاد مواد خارجی یکی پس از دیگری بعد از تعلق علم ازلی خدا به آن.
گویند
آنچه بر صفحه گل بود و زبان بلبل
یک سخن بود چو در هر دو تأمل کردم
رفتی وز دیده خواب شد بیگانه
وز صبر دل خراب شد بیگانه
دور از تو چنان شبی به روز آوردم
کاندر نظر آفتاب شد بیگانه
قاضی ابوالحسن گرگانی گوید: چیزی لذیذتر از دانش نزد من نیست، من هم در پی مونسی غیر او نیستم. آری وقتی از لذت زندگی برخوردار شدم که در خانه نشستم و با کتاب همنشین شدم، ذلت در مجالست با مردم است. از آنان بپرهیز تا ارجمند باشی.
لیس عندی شی الذ من العلم
فلا ابتغی سواه انیسا
ما تطعمت لذة العیش حتی
صرت للبیت والکتاب جلیسا
انما الذل فی مخالطة الناس
فدعهم و عش عزیزاً رئیسا
انباذقلس حکیم، حکمت را از داود علیه السلام سپس لقمان گرفتهاست و ارسطو طالیس حکمت را از انباذقلس گرفتهاست.
محمد بن حسین راغولی از علماء بزرگ است. وی کتابی در تفسیر و حدیث در چهار صد جلد نگاشتهاست و آن را قیدالاوابد نامیده، وفات وی سال 559 بودهاست.
لحین بن احمد بن ظاهر چلبی، از دانشمندان ادب است، شعری لطیف و زیبا دارد. وی
متولد سال 575 است.
وی روزی برای تفریح به باغ ملک ظاهر غیاثالدین که باغی برای خود فراهم و باغبانی به نام مالک بر آن گمارده بود، رفت؛ ولی مالک او را راه نداد. یحیی بر در باغ نوشت: ای مالک به غیاثالدین بگو تو امروز مالک اموال شدهای، بوستانی چون بهشت فراهم کردهای، چرا پاسبان آن را مالک گذاشتهای، مالک پاسبان جهنم است.
قل لغیاث الدین یا مالکا
اضحی لا ملاک الوری مالکا
بنیت فردوسا فلم انت قد
صیرت فیها خازناً مالکا
در کنیه برخی حیوانات گفته شدهاست: شیر، ابوالحرث. کفتار، امعامر. روباه، ابوالحصین.
پلنگ، ابوعون. گرگ، ابوجعده. سگ، ابوناصح. استر، ابوالاثقال. الاغ، ابوزیاد. خروس، ابویقظان. گربه، امخداش. مرغابی، امحفصه. موش، امفاسد. سوسک، امسالم.
در کنیه برخی اشیا گفته شدهاست: دینار، ابوالفضل و ابوالحُسْن. درهم، ابوکبر و ابوصالح.
نان، ابوجابر. نمک، ابوصابر. سبزی، ابوجمیل. گوشت، ابوالخصیب. برنج، ابولؤلؤ. پنیر، ابومسافر. گردو، ابومقاتل. شیر، ابوالابیض. تخم مرغ، ابوالاصفر. آش، امجابر. ترید آبگوشت، ابوراجع. آب، ابوحیان. اشنان، ابوالنقاء.
یکی از تابعان گوید: میوهی یاران پیامبر نان گندم بود.
یکی از صوفیان گوید: بزرگترین حجاب بین بنده و خدا آن است که انسان خود به کار خویش پردازد و بر عاجزی چون خود تکیه کند.
ابان بن عبدالحمید بن لاحق بصری از شاعران نامور بود وی برای یحیی بن خالد بن برمک، کلیله و دمنه را در چهارده هزار بیت و در مدت سه ماه به شعر در آورد و مطابق ابیات آن، چهارده هزار دینار جایزه گرفت.
فضل بن یحیی نیز پنج هزار دینار به او جایزه داد. رودکی نیز در سال 330، کلیله و دمنه را در دوازده هزار بیت به شعر درآورد و جایزه زیاد گرفت. از جملهی آن اشعار این است.:
هر که نامخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
فراء نحوی، معلم دو فرزند مأمون بود. آنان به احترام معلم، هر وقت از اتاق میرفت کفشهایش را جفت میکردند. مأمون آنها را به این فرمان داده بود. آنان هر کدام یک لنگ کفش استاد را در برابر پای او میگذاشتند.
امام مجتبی علیه السلام به جوانی رسید که میخندید. به وی فرمود: ای مرد: از صراط عبور کردهای؟ گفت: نه. فرمود: به بهشت میروی یا جهنم؟ جوان گفت: نمیدانم. فرمود: پس علت این خنده چیست؟ راوی میگوید: کسی پس از آن، این جوان را خندان ندید.
از کسی سؤال شد بزرگترین صبر چیست؟ گفت: مجالست با کسیکه با اخلاق او همراه نیستی و دوری از وی نیز ممکن نیست.
از کسی علامت صبر پرسیده شد، گفت: گلایه نکردن از ناراحتی و بیان نکردن آن.
امام باقر از پدرش امام سجاد از پدرش امام حسین از پدرش امام علی علیهم السلام نقل کردهاست که: از قرض خود به رسول خدا گلایه کردم. فرمود: ای علی بگو:
اللهم اغننی بحلالک عن حرامک و بفضلک عمن سواک . اگر به اندازه کوه صبیر قرض داشتهباشی خدا آن را ادا کند.
در کتاب کافی در باب شرک از امام صادق علیه السلام سؤال شد که کمترین چیزی که بنده به آن مشرک میشود، چیست؟ امام فرمود: کسیکه چیزی ابداع کند و بر آن حبّ و بغض داشتهباشد.
همچنین در این کتاب در تفسیر آیه شریفه وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (1)، آمدهاست: مراد شرک در اطاعت است نه شرک در عبادت.
1) 1) - یوسف، 106.
ابواسحق ابراهیم بن علی بن یوسف شیرازی فیروزآبادی، فقیه شافعی بود. در بارهی او گفتهاند اگر شافعی او را میدید به او میبالید. اشعار زیبایی دارد از جمله گفتهاست که:
هرگاه بر خلاف نظر دوست خود رفتار کردی، و او حرفی نزد، دیگر ادعای دوستی با او نکن که جز رنج از دوستی او بهرهای نمیبری.
اذا تخلف عن صدیق
و لم یعاتبک فی التخلف
فلا تعد بعدهاالیه
فانما وده تکلف
ابوطیب متنبی گوید: سه دسته از موی سرش را افشان کرد و در یک شب چهار شب را جلوه داد. و به صورت در برابر ماه آسمان ایستاد و در آن واحد دو ماه را آشکار کرد.
نشرت ثلاث ذوابیب من شعرها
فی لیلة فأرت لیالی اربعا
واستقبلت قمرالسماء بوجهها
فأرتنی القمرین فی وقت معاً
این شعر از جمله نشانههای تغلیب است که در کتابهای معانی آن را به عنوان شاهد مثال میآورند و حق هم همین است. متنبی صورت معشوقه را خورشید تصور کردهاست. فاضل چلبی در حاشیه مطول گوید: یعنی صورت او بهخاطر شدت صفا و صیقلی بودن آن، صورت ماه را از خود منعکس کردهاست، همانند صورتی که در آینه میافتد. البته این برداشت قدری تحکم زاست و ممکن است مراد شاعر این نباشد. ولی به هر حال این معنا از معنای دیگر برای شعر بهتر است چرا که در غیر این صورت نگریستن به ماه فایدهای نداشت و صرف وجود آن زن، وجود دو ماه را بیان میکرد.
علاوه اینکه تعجب شاعر از قصیده هم معنا نمیداشت، چرا که مطلق نگریستن به ماه و خورشید در یک آن امکانپذیر است.
مغنی اللبیب از تبریزی نقل کردهاست که اگر مراد این باشد که شاعر دو ماه را اراده کردهاست، تغلیب نیست. البته دیگر تعجب شاعر اثری ندارد، چه اینکه مراد ماه آسمان و زمین میباشد. پس هرچند بیان تبریزی دور از قاعده نیست ولی اکثر ادبا شعر را مثال برای تغلیب آوردهاند.
محمد بن منصور، شاگرد غزالی بود و در فقه ماهر بود. کتاب المحیط فی شرح الوسیط در
ده مجلد و الانتصاف فی مسائل الخلاف از اوست. شعر نیز میگفتهاست.
از جمله گفتهاست: گویند هرگاه نور خورشید به آب بتابد موی درون آب چون مار به خود میپیچد. باور نکردم این مطلب را تا اینکه موهای دو گونهاش به عرق رخسار معشوقه آغشته شد و دل مرا گزید. فهمیدم راست است.
و قالوا یصیرالشعر فی الماء حیه
اذاالشمس لاقته فما قلته حقاً
فلماالتوی صدغاه فی ماء وجهه
و قد لسعا قلبی تیقنته صدقا
امام جواد علیه السلام میفرماید: روز اجرای عدالت بر ظالم، سختتر از روز ستم ظالم بر مظلوم است. و نیز فرمودهاست: هرکه عمل زشتی را تحسین کند، شریک آن است. و نیز فرمودهاست: هرکه دوست دارد بماند، باید قلبی صبور برای مصائب داشتهباشد. و نیز فرمود: اگر نادان ساکت بماند، مردم اختلاف نکنند.
ابن منجم واعظ، اشعار شیوایی دارد از جمله میگوید: در پناه کار نیک باش و به زیبایی خود افتخار نکن. زیرا زیبایی زنان در صورت آنان و زیبایی مردان در کار نیک است.
تحصن بافعالک الصالحات
و لا تعجبن بحسن جلیل
فحسن النساء جمال الوجوه
و حسن الرجال وجوه الجمیل
در نهجالبلاغه آمدهاست: خداوند بر شما فرائضی را واجب کرده، آنها را ضایع نکنید و حدودی وضع کرده، از آنها تجاوز نکنید و از اشیایی نهی کرده، آنها را هتک نکنید و از اشیایی سکوت کرده، نه اینکه بهخاطر فراموشی نگوید، شما در بارهی آنها خود را به زحمت نیندازید.
یحیی بن سلامة بن الحصین الحصکفی، در حصنکیفا از دیار بکر بزرگ شد. وی شیعی بود و اشعاری زیبا دارد از جمله گفتهاست: به خدا اگر تمام دنیا و روزی آن در اختیار ما باشد، معتقدیم که آزاد مرد زیر بار ذلت نرود، حال آنکه دنیا فانی است.
واللّٰه لو کانت الدنیا باجمعها
تبقی علینا و یبقی رزقها رغداً
ما کان من حق حر ان یذل لها
فکیف و هی متاع تضمحل غداً
سنایی
شد و بر او تنگ این جهان سترگ
که جهان خُرد بود و مرد بزرگ
حکیمی به دوستانش میگفت: دانش فراگیرید که اگر زمانه شما را نکوهش کند، بهتر از این است که بهخاطر شما نکوهش شود.
ابوالقاسم عبدالواحد بن علی بن برهان گوید: اینکه متکلمان به خدا، ذات گویند صحیح نیست چون اسامی و صفات خداوند تاء تأنیث نمیپذیرد بههمین خاطر به خدا علامه نمیگویند، در حالیکه ذات مؤنث ذو به معنای صاحب است.
گویند
غافل مشو که مرکب مردان مرد را
در سنگلاخ بادیه پیها بریدهاند
نومید هم مباش که رندان جرعه نوش
ناگه به یک خروش به منزل رسیدهاند
گفتهاند: غیبت تلاش انسان عاجز است.
گویند
رفتم بر اسب تا به جرمش بکشم
گفتا که نخست بشنو این عذر خوشم
نه گاو زمینم که جهان بردارم
یا چرخ چهارمم که خورشید کشم
فضل مافروجی در کتابی که در محاسن اصفهان نوشتهاست، آوردهاست: در اصفهان دیوانهای بود شیرین کلام، زیبا جواب، روزی در مجلس امیری حاضر شد و پیراهن او آغشته به مدفوع بود. امیر گفت: این چیست؟ مجنون گفت: مرکب، بوی خوش لباس نویسنده است.
روزی به وی گفتند: چرا نماز نمیخوانی؟ گفت: زمین بایر، مالیات ندارد. وقتی امیر دستور داد پول زیادی از مردم بگیرند تا دیوار شهر را اصلاح کند، گفت: امیر میخواهد شهر را باغ کند، چون داخل آن را ویران و دیوار آن را آباد میکند.
در کتاب انیسالخاطر آمدهاست: در دیدار یحیی با عیسی بن مریم علیه السلام یحیی گفت: از
کارهای سهوی که انجام میدهی خود را ایمن میبینی؟ عیسی پاسخ داد: اینگونه که تو غم زدهای، گویا از رحمت خدا مأیوسی؟ یحیی گفت: حرکت نکنیم تا وحی نازل شود، وحی بر آن دو نازل گردید که: محبوبترین شما لب خندانترین شما و خوش گمانترین شما به من است.
عیسی علیه السلام بر پیری کور گذشت که پیسی داشت و زمین گیر و مفلوج بود و گوشتهای بدنش از بیماری خوره ریخته بود و میگفت: سپاس خدای را که به من عافیت داد در بسیاری از چیزهایی که مردم را به آن مبتلا کرد.
عیسی گفت: ای مرد! خدا چه بلایی را از تو دور داشته شدهاست؟ گفت: ای عیسی من از کسی که معرفت قلبی مرا به خدا ندارد بهترم. عیسی گفت: راست گفتی، دستت را بیاور، در همان لحظه با ولایت عیسی علیه السلام از زیباترین مردم زمان خود شد و خدا هر بیماری بر او بود برطرف کرد، او همواره مصاحب عیسی علیه السلام شد.
فرق حدیث قدسی و قرآن در این است که قرآن از جبرئیل امین شنیده میشود ولی حدیث قدسی از الهامات است، قرآن بههمین عبارت شنیده میشود و لذا معجزه است ولی در حقیقت حدیث قدسی، عبارت مخصوصی لحاظ نشده بلکه مراد از آن معنا است.
راغب در ذریعه گوید: هر کلامی که به عنوان ضرب المثل آورده شود و مراد از آن عبرت گرفتن باشد نه آزمایش کردن مردم، در حقیقت دروغ شمرده نمیشود. میبینیم کسانی که به شدت از دروغ میپرهیزند، از این ضرب المثلها پرهیز نمیکنند. مثلاً برای بیان مدارا بر دشمن و مهربانی با سلاطین از این بهره میبرند، شیر و گرگ و روباهی، گورخر و آهو و خرگوش شکار کردند، شیر به گرگ فرمان داد آنها را قسمت کند. گرگ گفت گورخر از آن تو، آهو از آن من و خرگوش از آن روباه باشد. شیر ناراحت شد و گرگ را با چنگال خود مجروح کرد و به روباه فرمان داد آن سه حیوان را تقسیم کند، روباه گفت: گورخر صبحانهی تو، آهو ناهار تو و خرگوش شام تو باشد. شیر گفت: چگونه به این قسمت پی بردی؟ روباه گفت: از لباس قرمزی که بر تن گرگ کردی.
در قرآن نیز از ضرب المثل استفاده شدهاست. مثل: إِنَّ هٰذٰا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً
وَ لِیَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ... (1)، بحثی نیست که پوشیده گویی در جای خود لازم است. همانطور که از پیامبر نقل است که فرمود: وقتی از تو پرسیدند: از کجایی؟ بگو از آب. و نیز سخن ابراهیم علیه السلام که گفت: بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ. (2)
راغب در ذریعه گوید: هرکه میخواهد از همسایگی خدا و توجه به او بهره برد، چنانکه خدا فرموده فَفِرُّوا إِلَی اللّٰهِ (3)و پیامبر فرموده
سافروا و تغنموا مسافرت کنید تا غنیمت یابید، بایستی همهی علومش را زاد خود قرار داده و در هر منزلگاهی به اندازه لزوم از آنها بهره ببرد، و خوشحال نباشد که همه چیز هر علم را فهمیدهاست. چه اینکه اگر آدمی توان عمر خود را در مسیر یک دانش خرج کند باز قعر آن را درک نمیکند و بهره کامل از آن نبرد.
خداوند به ما میفرماید: آنانکه حرفها را میشنوند و برترین آن را میپذیرند. آنان هدایت یافتگان خدا و صاحبان خرد هستند اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدٰاهُمُ اللّٰهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ (4)، امیر مؤمنان علیه السلام نیز فرمودهاست: علم بسیار است. از هر چیزی نیکوترین آن را برگزین.
حکیمی در این باره گفتهاست: درخت کمباری که میوه شیرین دهد، شایسته نکوهش نیست. پس بهتر است در صورتی وارد دانش دیگر شود که از دانش پیشین به قدر نیاز بهره بردهباشد. خدا میفرماید: اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ... (5)یعنی داخل فن دیگر نمیشوند تا مادامی که علماً و عملاً آن را تکمیل کردهباشند.
نیز لازم است دانش مهمتر را بر مهم ترجیح دهد. بسیاری از مردم به ترک اصول در پی رسیدن به مقصد هستند.
لازم بر جوینده دانش این است که هدف او از هر علمی این باشد که به مراحل نهایی آن راه یابد، و نهایت هر علمی معرفت خدای متعال است و همهی علوم غلامان آن علم هستند و آن علم آقای آنهاست.
فخر رازی در باب هشتم از تفسیر فاتحه مینویسد: ما در کتابهای عزائم با ذکرهایی مواجه میشویم که معنای آنها را نمیدانیم. گاهی نوشتن آنها هم معلوم نیست. لازم است ذکرهای معلوم نسبت به اذکار مجهول، بیشتر قرائت شوند. البته ممکن است کسی بگوید:
بیشتر مردم توان درک فهم این اذکار را ندارند، وقتی این اذکار معلومه را خواندند و ظاهر آن را فهمیدند، چون نفس قوی الهی ندارند که حقایق آنها را دریابند، تأثیرپذیر نمیشوند و نفوس آنها از مادیات خارج نمیشود و توانی برای فهم اذکار در خود نمیبینند. ولی اگر به کلمات مجهوله توجه کنند و معنای آنها را نفهمند، در این صورت چون میپندارند این کلمات همان کلمات الهی است، ترسی بر آنها چیره میشود و حاصل آن رغبتی برای فهم آن کلمات میباشد و همین امر، نیرویی در تأثیر آن الفاظ در آنها ایجاد میکند. این همان علتی است که ما را وادار میکند که این اذکار را بخوانیم.
راغب در الذریعه مینویسد: از سلمة بن کمیل پرسیدند: چرا مردم دست از علی برداشتند، در حالی که وی در هر خیری، دندان قاطعی بود؟ گفت: چون نور چشم مردم کوتاهتر بود از نور او و مردم به هم شکلهای خود متمایلتر هستند.
حکیمی گوید: قلبهایتان را که معبر فرشتگان است، قبر حیوانات هلاک کننده قرار ندهید.
صالح
گر یار و دوست منع کنندم ز عشق او
دشمن هزار مرتبه برتر ز یار و دوست
سعدی
شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه بیرون شدی بایزید
یکی طشت خاکسترش بیخبر
فرو ریختند از سرایی به سر
همی گفت ژولیده دستار و موی
کف دست شکرانه مالان بروی
کهای نفس من در خور آتشم
ز خاکستری روی در هم کشم
گفته شده در معبدی، مجسمه دو حکیم الهی را ساخته بودند و در دست یکی از آنها برگهای بود که نوشته شده بود: اگر کاری را به آخر رساندی، نپندار تو چنین کردهای، تا اینکه
خدا را بشناسی و بدانی او مسبب الاسباب و ایجاد کننده همه چیز است.
در دست دیگری نوشته شده بود: پیش از اینکه خدا را بشناسم، تشنه کام بودم و چون او را شناختم بدون آب سیراب شدم. خداوند بالاتر از سخن هر حکیمی میفرماید: بگذار مردم به بازی خود سرگرم باشند ...ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ. (1)یعنی باید خدا را چنان که شایسته است بشناسی. البته مراد از شناخت، شناخت زبانی نیست، چرا که معرفت زبانی اگر با معرفت باطنی و قلبی همراه نباشد، مؤثر نخواهد بود. رسول خدا علیه السلام میفرماید:
هرکس خالص و مخلص بگوید لا اله الا الله ، داخل بهشت گردد.
من قال لا اله الا الله خالصاً و مخلصاً دخل الجنه. سزاوار است آدمی دانش خود را با عمل توأم کند، چرا که علم بیعمل، بستر گناه است. بههمین جهت است که یاد ایمان بدون عمل صالح نشاید. خدا میفرماید:
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ... (2)، حکیمان گویند دانش پایه و عمل به آن ساختمان است. بدیهی است پایه بیساختمان باطل است.
حکیمی به مردی که دانش بسیار میاندوخت و به آن عمل نمیکرد، گفت: ای مرد وقتی عمر خود را در جمع آوری اسلحه از بین میبری، کی جنگ میکنی؟
شاعری در نکوهش شوخی آوردهاست: با مردان شوخی نکن که شوخی امید سلامت در آن نیست، جراحت لسان را باید بهخاطر آوری که چه بسا از حرفی، خونی جاری شود.
لا تمزحن الرجال ان مزجوا
لم ارقوا ما تمازحوا سلموا
فالجرح جرح اللسان تعلمه
و رب قول سیل منه دم
گویند
هر چه آن پیشم نهاده دست عقل و حس و وهم
کبریایش سنگ بطلان اندر آن انداخته
عدهای از خواص مأمون در بیماری که به همان جان داد به عیادت او رفتند. وی دستور داده بود که بستری از سرگین حیوانات فراهم کنند و بر آن خاکستر پهن نمایند. وی بر آن
میغلطید و میگفت: ای کسیکه حکومتش زایل نمیشود، ببخش آنکه حکومتش زایل شد، همین را میگفت تا از دنیا رفت.
صاحب منازلالسائرین در میان درجه سوم توحید یعنی توحید خاصالخاص گفتهاست:
توحیدی است که خدا آن را مخصوص خود گردانیدهاست و خود مستحق آن است، اسراری از آن توحید را در سریر برگزیدگان خود دمیدهاست و از بقیهی انسانها محفوظ داشتهاست و آنان را از رسیدن به آن درمانده نمودهاست. بهترین اشاره به این توحید این است که آن کلامی رمزی است با اینکه همین رمز علتی است که توحید بدون اسقاط آن رمز صحیح نیست. این جمله مهمی است که علما به اطراف آن اشاره نموده و ویژگیهایی برای آن بیان کردهاند. البته این توحید خارج از عبارت و صفت و اشارت است و استفاده از آن سخت است که اصحاب ریاضت و صاحبدلان را بدان راه است. متکلمان در مقام عینالجمع به آن نگاه خاص دارند و با اشاره از آن حرف میزنند چه اینکه زبان از بیان آن عاجز است و اشارهای به آن نرسد.
مولوی
در عدم ما مستحقان کی بدیم
که برین جان و بر این دانش زدیم
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتهی ما میشنود
دنیی و عقبی حجاب عاشق است
میل آنها کی ز عاشق لایق است
عطار اشعار زیر را سروده که شاهد آیه شریفه لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ (1)است.
عطار
وی در استشهاد به آیه شریفه لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ میگوید:
کشتی آورد در دریا شکست
تختهای زآنجمله بر بالا نشست
گربه و موشی چو بر آن تخته ماند
کارشان با یکدیگر ناپحته ماند
نه ز گربه موش را روی گریز
نه بموش آن گربه را چنگال تیز
هر دوشان از هول دریای عجب
در تحیر باز مانده خشک لب
در قیامت نیز این غوغا بود
یعنی آنجا نه تو و نه ما بود
1) 1) - عبس، 37.
چشم عبرت بین چرا در قصر شاهان ننگرد
تا چسان از حادثات دور گردون شد خراب
پرده داری میکند بر طاق کسری عنکبوت
جغد نوبت میزند بر قلعهی افراسیاب
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست
بسیار شیوههاست بتان را که نام نیست
خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب
زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوت خانه شد
مولوی
جانها را بستهاند از آب و گل
چون رهند از آب و گلها شاد دل
در هوای عشق حق رقصان شوند
محو قرص بدر بینقصان شوند
چون نقاب تن رود از روی روح
از لقای دوست یابد صد فتوح
میزند جان در جهان آبگون
نعرهی یا لیت قومی یعلمون
گویم
در اول چو خواهی کنی مال جمع
بسی رنج بر خویش باید گماشت
پس از بهر آن تا بماند بجای
شب و روز میبایدش پاس داشت
وز این جمله اینحال مشکلتر است
که آخر به حسرت بباید گذاشت
گویم
ملک ملک اوست او خود مالکست
غیر ذاتش کل شیء هالک است
هالک آمد پیش وجهش هست و نیست
هستی اندر نیستی خود طرفهایست
گویند
خاطرم جمع است از بدگویی دشمن که یار
گوش بر حرفش نیندازد چو نام من برد
بوعلی در رسالهای در بارهی علم خدا مینویسد: علم همان حصول صورت معلوم است که مثال مطابق امر خارجی است. صورت معلومات پیش از وجود در علم او بودهاست این صورتها در موضوع دیگری حاصل نمیشود چون مستلزم دور و تسلسل باطل است. و نیز مراد صور (مثل) افلاطونی نیست که ما نپذیرفتیم و نیز صور موجودات خارجیه نیست، زیرا علم همان صورت است و وجود خارجی ندارد. چون این احتمالات در بارهی علم خدا صحیح نیست باید بگوئیم علم خدا در صقع ربوبیت است.
اگر این مطلب قابل درک نبود، باکی نیست چرا که عظمت آن علم برتر از آن است که در ادراک آید، و راهی به این شناخت وجود ندارد و آدمی نباید خود را به زحمت اندازد در مسیری که فرشتگان مقرب و انبیاء و اولیاء درماندهاند از وصول به آن، مگر کسیکه خدا بر او تفضلی کند. اگر میخواهی پرتوی از آن علم را دریابی، باید مجاهده کنی، و در خلوتها تفکر نمایی، و لایههای قلب خود را از هرچه غیر اوست خالی سازی تا حادثهای اتفاق افتد و تو به آن اطمینان یابی.
گویند
خواجه را بین که از سحر تا شام
دارد اندیشهی شراب و طعام
شکم از خوشدلی و خوشحالی
گاه پر میکند گهی خالی
فارغ از خلد و ایمن از دوزخ
جای او مزبله است تا مطبخ
نظامی
همه ساله نباشد کامکاری
گهی باشد عزیزی گاه خواری
نماند جاودان طالع به یک خوی
نماند آب دایم در یکی جوی
درین صندل سرای آبنوسی
گهی ماتم بود گاهی عروسی
بهجایی بانگ مطرب میکند ساز
بجایی مویهگر بردارد آواز
بسا رخنه که اصل محکمیهاست
بسا آن ده که در وی خرمیهاست
فلک چون کارسازیها نماید
نخست از پرده بازیها نماید
بسا قفلی که بندش ناپدید است
چو وابینی نه قفل است آن کلید است
گویند
خواجه پندارد که دارد حاصلی
حاصل خواجه بجز پندار نیست
در شب دوازدهم ماه مبارک رمضان سال هزار هجری، قران دو نحس یعنی مریخ و زحل در برج سلطان اتفاق افتاد و آن حکایت میکند از فتنهای بزرگ در عالم که مایه هرج و مرج و نابودی عمارات عالیه و پراکندگی لشکر است.
البته این حوادث زیاد طولانی نیست و به سرعت نظم حاکم میشود، حال مردم بهتر شود، توجه به دین افزوده گردد خصوصاً در سال چهارم این قران و خدا آگاه است.
در شب پنجشنبه بیست و دوم رجب سال هزار و دوازده هجری، قران علویین یعنی زحل و مشتری در برج قوس اتفاق افتد و این دلالت بر تغییر حال مردم حتی دین آنها دارد. اکثر شهرهای مشهور ویران شوند، برخی از زمین زیر آب رود، بزرگان از دنیا بروند، و غیر آنها آشکار شوند، حکومت به کسی صاحب شوکت که کارهای خارق العاده کند سپرده شود، او با شمشیر خروج کند و بیشترین مرکوب او شتر است. بر مملکت چیره میشود ولی علماء و صالحان با او مخالفت میکنند، در دوران او حوادث بزرگی اتفاق افتد، شاید این شخص همان مهدی موعود باشد، که در آخرالزمان خروج میکند، مردم به پوشیدن لباسهای پنبه و پشم با رنگهای تیره روی میآورند. در عالم حوادث عجیبی پیش میآید اهل قهستان، گرگان، دماوند، بغداد و اصفهان، ارتقاع مقام مییابند و در امور حکومت دخالت میکنند و از آن بهرهمند میشوند. اعوان و انصار خروج کننده در یاری وی ثابت قدم هستند وی تعبیر خواب میداند و البته خدا عالم به حقایق است.
گویند
دلم ز وصل تسلی نمیشود امروز
اگر غلط نکنم هجر یار نزدیکست
گویند
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه
نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
جمع دوات، دویات است. مانند حصاة و حصیات. و نیز جمع آن دوی است، مانند نوات و نوی. و گاهی نیز بر دوی جمع بسته میشود، مانند فتاة و فتی، ولی دوایا جمع الجمع است.
در نهجالبلاغه امام علی علیه السلام آمدهاست: خدایا من پناه میبرم به تو از اینکه ظاهرم را در برابر مردم خوب جلوه دهی و باطن زشت مرا بپوشانی، تا ریاکار شوم و کاری کنم که تو از زشتی آنها باخبری، مردم مرا به حسن ظاهر شناسند و تو بهخاطر اعمال در خفایم از من غضب کنی، به مردم نزدیک شوم و از تو دور گردم.
مردم، والیس از حکمای زمان خود را، دیوانه میخواندند. وی میگوید: دوستی ثروت میخ شرارت است و دوستی شر میخ عیبها است.
از او در پیری پرسیدند: چگونهای؟ در پاسخ گفت: کم کم میمیرم.
از او پرسیدند از سلاطین ایران و یا روم، کدام بهترند؟ گفت: هر کدام که جلو خشم خود را بگیرد.
وی میگفت: اگر دنیا به کسیکه از او فرار میکند، دست یابد، او را مجروح میکند و اگر به کسی که وی طالب دنیا است، دست یابد، او را هلاک میکند.
به او گفتند: سلطان تو را دوست دارد. گفت: غنیتر از او (خدا)، ملک را دوست دارد؟
میگوید: حق نفس خود را ادا کن چرا که حق دشمن تو است و با تو مخاصمه کند، اگر حق آن را نپردازی.
حکیمی گفتهاست: سلطان چون کوه صعب العبوری است که میوههای خوب و حیوانات درنده دارد. بالا رفتن دشوار و جای گرفتن دشوارتر است.
نیز گفتهاند: دوستان سلطان چون گروهی هستند که از کوه بالا رفته و به زیر افتادهاند، هر که بالاتر است به هلاکت نزدیکتر است.
ظهیر فاریابی
مرا ز دست هنرهای خویشتن فریاد
که هر یکی بدگر گونه داردم ناشاد
تنم گداخته شد در عنا چو موم از فکر
که آتش از چه فتاد است در دل فولاد
چمن چگونه برآراست قامت عرعر
صبا چگونه به پیراست طرهی شمشاد
دلم چه مایه جگر خورد تا بدانستم
که آدمی ز چه پیدا شد و پری ز چه زاد
و لیک هیچم از این در عراق حاصل نیست
خوشا فسانهی شیرین و قصهی فرهاد
تنعمی که من از فضل در جهان دیدم
همان جفای پدر بود و سیای استاد
امل ز رغبت او در سخا همی نازد
چو دایگان عروس از حریصی داماد
سلیمان بن داود علیهما السلام از کنار درختی گذشت که پرندهای بر آن آواز میخواند، سلیمان به یارانش گفت: میدانید چه میخواند؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است. سلیمان گفت:
میگوید: اکنون نصفی از یک خرما خوردم، خاک بر سر دنیا.
عارفی گوید: وقتی ظاهر و باطن آدمی مساوی شود، نشانه انصاف است و چون باطنش بهتر باشد، نشانه فضیلت است و اگر ظاهرش بهتر باشد نشانه هلاکت است.
جامی
صید جویی بدشت دام نهاد
آهوی وحشیش بدام افتاد
بست پایش چو بود در دل وی
که برد زنده تا نواحی حی
نا نهاده ز دشت پا بیرون
شد دوچار وی از قضا مجنون
دید آن پای بسته آهو را
از دل خسته خواست آه او را
گفتش این صید را چه آزاری
دست و پا بستهاش چرا داری
او به صورت مشابه لیلی است
گر بلیلی ببخشیش اولی است
نرگسش را نداده سرمه جلی
ورنه بودی بعینه او لیلی
گردنش را نسوده عقد گهر
ورنه لیلی بدی همه یکسر
خواند از شوق یار فرزانه
صد از اینسان فسون و افسانه
رام شد صید پیشه ز افسونش
داد رشته بدست مجنونش
دست خود طوق گردن او ساخت
بزبان تفقدش بنواخت
بوسه بر چشم و گردن او داد
رشته از دست و پای او بگشاد
گفت رو رو فدای لیلی باش
همچو من در دعای لیلی باش
لاله میخور بجای خار و گیاه
وز خدا سرخ روییش میخواه
سبزه میخور بگرد چشمه و جوی
بهر سرسبزیش دعا میگوی
تا زلیلی بود ترا بویی
کم مباد از وجود تو مویی
شاد زی از عنایت مولی
در حمای حمایت لیلی
سعدی
سالها بر تو بگذرد که گذر
نکنی سوی تربت پدرت
تو بجای پدر چه کردی خیر
که همان چشم داری از پسرت
گویند (1)
آنها که محیط علم و آداب شدند
در مجلس فضل شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
نظامی
جهان چیست بگذر ز نیرنگ او
رهایی به چنگ آور از چنگ او
فلک در بلندی زمین در مغاک
یکی طشت خون و یکی طشت خاک
نبشته درین هر دو آلوده طشت
ز خون سیاوش بسی سر گذشت
جهان گر چه آرامگاهی خوش است
شتابنده را لعل در آتش است
مقیمی نبینی درین باغ کس
تماشا کند هر یکی یک نفس
دو در دارد این باغ آراسته
در و بند از این هر دو برخاسته
درآی از در باغ و بنگر تمام
ز دیگر در باغ بیرون خرام
درو هر دمی نوبری میرسد
یکی میرود دیگری میرسد
نهایم آمده از پی دلخوشی
مگر از پی رنج و محنت کشی
درین دم که داری بشادی بههیچ
که آینده و رفته هیچ است هیچ
1) 1) - رباعی مزبور در رباعیات خیام آمده و از اوست.
در کتاب مخزن الاسرار به مناسبت تجرد گوید:
بگذر از این خواب و خیالات او
بر پر از این خاک و خرابات او
شحنهی این غار چو غارتگر است
مفلسی از محتشمی خوشتر است
حکم چو بر عاقبت اندیشی است
محتشمی بندهی درویشی است
کیسه برانند در این رهگذر
هر که تهی کیسهتر آسودهتر
نیز در دوستی گرفتن با آزادان گوید:
سر مکش از صحبت صاحبدلان
دست مدار از کمر مقبلان
خار که هم صحبتی گل کند
غالیه در دامن سنبل کند
زنده بود طالع دولت پرست
بندهی دولت شو، هر جا که هست
در کتابی دیدم عبداللّٰه مبارک با برخی صوفیان در سبزه زاری اجتماع کردهبودند. یکی از صوفیان علفی از زمین کند. عبداللّٰه به او گفت: مرتکب پنج خطا شدی. از یاد خدا اعراض کردی، به چیزی مشغول شدی که نفعی به حال تو ندارد، دیگران را به این عمل تشویق کردی، تسبیح گویی را از یاد خدا بازداشتی، حجتی علیه خود برای خدا در قیامت بپا کردی.
حکیمان برای انسان و کار او با عقل و هوا و حرص خود، مثالی را مطرح میکنند و آن این است: شکارچی سوار بر اسب، با سگ شکاری خود به شکار میرود، اگر شکارچی از سگ خود پیروی کند، سگ به هر سو و برای هر مرداری میدود و شکارچی و مرکب او را هلاک میکند. اگر شکارچی از اسب خود پیروی کند، آن حیوان به کوه و دمن و خار و خاشاک میرود و هر سه را هلاک کند، ولی اگر شکارچی خود اراده داشتهباشد و سگ و اسب مطیع وی شوند، از آب گوارای در راه و بهترین منزلگاه بهره برد و حال هر سه خوش شود.
نظامی
شرف خواهی بگرد مقبلان گرد
که زود از مقبلان مقبل شود مرد
چو بر سنبل چرد آهوی تاتار
نسیمش بوی مشک آرد پدیدار
بهاء در بزرگ از بهر اینست
کز اول با بزرگان همنشین است
گویند
ای از تو مرا امید بهبودی نه
با ما تو چنانچه پیش ازین بودی نه
میدانستم که عهد و پیمان مرا
در هم شکنی ولی بدین زودی نه
نظامی
زین ره که گیاش تیغ تیز است
بگریز که مصلحت گریز است
این دیو کده نه جای نیل است
برخیز که رهگذر سیل است
چون بارت نیست باج نبود
بر ویرانه خراج نبود
بشتاب که راحت از جهان رفت
آهسته مرو که کاروان رفت
آنکس که درین دهش مقام است
آسوده دلی بر او حرام است
گیتی که سر وفا ندارد
گویی که کس آشنا ندارد
چون قامت ما برای غرق است
کوتاه و دراز را چه فرق است
ادیبی گوید در حضور یکی از امیران بغداد بودم. طبقی از نوعی شیرینی بهنام لوزینه در مقابل او بود. دیوانهای شیرین سخن وارد شد و پرسید: امیر، در این طبق چیست؟ امیر یکی از آنها را نزد او انداخت، دیوانه دومی را طلب کرد و این آیه را خواند إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ امیر دومی را نزد او انداخت. دیوانه سومی را خواست و این آیه را خواند فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ ، امیر سومی را نزد او انداخت. دیوانه چهارمی را طلب کرد و این آیه را خواند فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ ، امیر چهارمی را هم نزد او انداخت. دیوانه پنجمی را طلب کرد و این آیه را خواند، یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ ، امیر پنجمی را هم نزد او انداخت. دیوانه ششمی را طلب کرد و این آیه را خواند فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ، امیر ششمی را هم به او داد. دیوانه هفتمی را طلب کرد و آیه سبع السماوات خواند. امیر هفتمی را هم به او داد، دیوانه هشتمی را خواست و آیه ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ را خواند، امیر هشتمی را به او داد، دیوانه نهمی را خواست و آیه تِسْعَةُ رَهْطٍ را خواند.
امیر نهمی را هم به او داد، دیوانه دهمی را طلب کرد و آیه تِلْکَ عَشَرَةٌ کٰامِلَةٌ خواند، امیر دهمین را هم به او داد. دیوانه یازدهمین را طلب کرد و أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً را خواند، امیر یازدهمین را به او داد. دیوانه دوازدهمین را طلب کرد و آیه عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّٰهِ اثْنٰا عَشَرَ شَهْراً قرائت کرد، امیر دوازدهمین را به او داد. دیوانه لوزینه بیشتر طلب کرد تا به بیست
رسید و آیه إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صٰابِرُونَ را خواند، جمع لوزینههای وی بیست شد. دیوانه یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ خواند و امیر گفت: طبق را به او بدهید. دیوانه گفت: اگر طبق را نمیدادی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ میخواندم و صد هزار طلب میکردم.
هشام بن عبدالملک به معلم فرزندش گفت: وقتی از او کلمهای اشتباه شنیدی، او را در مجلس و حضور من تأدیب نکن. ممکن است در ذهنش بماند و بیشتر از اشتباه خود از آن یاد کند، وقت خلوت او را ادب کن.
جامی
بهانه سازم و سویش روم ولی چو بپرسد
چکار آمدهای کم کنم بهانه خود را
در کتاب تاریخی دیدم هادی عباسی کنیزی به نام غادر داشت، بسیار زیبا و ادیب و لطیف بود و از همهی خوانندگان بهتر ترانه میخواند و هادی فریفته او شده بود. شبی که همان کنیز ندیم او بود و ترانه میخواند، رنگ چهره هادی تغییر کرد. کنیز پرسید چه شده؟ گفت: هم اکنون بهخاطرم خطور کرد که مردهام و برادرم هارون به جای من نشسته است و تو با او هستی. کنیزک گفت: پس از تو خدا مرا زنده ندارد، و در پی رفع این خیال از ذهن او شد. هادی گفت: باید سوگند یاد کنی که پس از من با او خلوت نکنی. کنیزک سوگند و عهد غلیظ یاد کرد. هادی سپس نزد هارون رفت و گفت: باید سوگند یاد کنی که پس از من با غادر خلوت نکنی و او سوگند یاد کرد و عهد نمود. چند ماه نگذشت که هادی مرد و هارون خلیفه شد و غادر را خواست و او حاضر شد و فرمان داد ندیم او شود. غادر گفت: امیر با آن قسمها و عهدها چه میکند، هارون گفت: کفاره آنها را از تو و خودم دادهام و با او خلوت کرد و به شدت به او میل پیدا کرد و بی او لحظهای آرام نبود. در یکی از شبها که کنیزک در کنار هارون خوابیده بود، سراسیمه از خواب برخواست، هارون پرسید چه شده؟ کنیزک گفت:
برادرت را بخواب دیدم که چند بیت شعر به من خطاب کرد که: عهدم را مخالفت کردی پس از اینکه به قبر رفتم، عهد مرا فراموش کردی و همبستر برادرم شدی، حیله کردی و درست انتخاب کرده کسیکه اسم تو غادر یعنی حیله گر گذاشتهاست. آرزو دارم این همبستری دوامی نداشتهباشد و چرخ زمانه به نفع تو نگردد و پیش از صبح نزد من در قبر آیی.
اخلفت عهدی بعد ما
جاورت سکان المقابر
و نسیتنی و حنثت فی
ایمانک زورالفواجر
و نکحت غادرة اخی
صدق الذی سماک غادر
لایهنک الالف الجدید
ولا تدر عنک الدوائر
ولحقتنی قبل الصباح
وصرت حیث غدوت صایر
کنیزک گفت: گمان میکنم امشب مرگ من است، هارون او را دلداری داد ولی او باور نکرد. لرزهای بر اندامش افتاد و مرد.
ابن سماک واعظی شیرین بیان بود. هرچند اطلاعات علمی او کم بود و کلامش به مذاق صوفیه خوش میآمد، ولی در مجالس او بسیاری مینشستند. روزی در مجلس وعظ، طلبهای کاغذی به او داد، ابنسماک آن را باز کرد، دید استفتاء شرعی است و نوشتهاست:
علماء در بارهی مردی که از دنیا رفته و ورثهای به شرح ذیل دارد چه میگویند و ترکه چگونه تقسیم شود...؟ ابنسماک وقتی دید پرسش در بارهی ارثیه است با خشم کاغذ را بر زمین انداخت و گفت: سخن ما مطابق مرام قومی است که وقتی بمیرند؟ چیزی به جای نمیگذارند، حاضران از حاضرجوابی او در شگفت شدند.
کسی از پارسایی خواست موعظهای کامل و محقر بیان کند، پارسا گفت: به آنچه که تضمین آن به خدا دادهای مشغول باش، و آن توجه کامل به خدا است، و آنچه که خدا برای تو تضمین کرده، ترک کن، و آن طلب روزی است.
یکی از حاکمان به کبوتر بازی علاقهای بسیار داشت. روزی با دربان خود که او هم کبوتر باز بود، مسابقه کبوتر بازی دادند. وی به وزیر نوشت که بنگرد کبوتر شاه زودتر به مقصد رسیدهاست یا کبوتر دربان؛ وزیر در فکر بود که چگونه به شاه بنویسد کبوتر دربان زودتر رسیدهاست، لذا نوشت: ای بزرگی که بر هر تلاشگری چیره است. کبوتر تو پیش گرفت و زمانی که وارد شهر شد، کبوتر دربان در پیشگاهش بود. شاه خرسند شد و جایزه داد.
یاایهاالمولی الذی جده
لکل جد قاهر غالب
طایرک السابق لکنه
اتی و فی خدمته حاجب
بشر بن مفضل حکایت کردهاست که: با حاجیان بودیم و به روستایی رسیدیم، گفتند زنی
در نهایت زیبایی، اینجا است که مار گزیده را درمان کند. خواستیم او را ببینیم. رفیقی را طلبیدیم و با پاره چوبی پای او را خونین کردیم و با پارچهای پیچیدیم، نزد او رفتیم و گفتیم این مرد مار گزیدهاست. زنی چون خورشید تابان از خرگاه خارج شد و به پا نگاه کرد و گفت، مار او را نگزیده این پا با پاره چوبی زخم شده که مار بر آن پاره چوب ادرار کرده و درمان ندارد و تا غروب آفتاب میمیرد. هنوز آفتاب غروب نکرد که آن مرد از دنیا رفت و ما متعجب از پیشگویی او بودیم.
بزرگان عرب به پدر ابوقیس مجنون پیشنهاد کردند که او را به مکه ببرد و طواف دهد و از خدا عافیت او را بخواهد. وقتی در منی بودند، زنی خواهرش را صدا زد و گفت: لیلی، مجنون بیهوش بر زمین افتاد و پدرش خیال کرد مردهاست. پس از چندی به هوش آمد و گفت:
وقتی در منی بودم، صدایی به گوشم رسید که آتش شوق مرا شعله ور کرد، نام لیلی بر زبان آورد که هم نام لیلی من است. پرندهای عقل از کله ما خارج کرد و دل ما را بریان ساخت.
وداع دعی اذ نحن بالخیف من منی
فهیج الاشواق الفؤاد و ما یدری
دعی باسم لیلی غیرها فکانما
اطار بلیلی طائر کان فی صدری
حکیمی گوید: برترین مردم کسی است که در مقام رفیع خود متواضع باشد، و زمان قدرت عفو کند و با نیرومندی از انصاف خارج نشود.
ادیبی گوید: هرکه ادعا کرد که دیدهاست شتربانی خوشاخلاق یا جلودار بداخلاق یا سیاستمداری که جوی دزدی نکرده یا خیاطی که از لباسی ندزدیده یا نابینایی که تند میدود یا معلم بچههایی که کم عقل نیست یا آدم کوتاهقدی که متکبر نیست یا آدم درازی که کج نیست، ادعایش را تصدیق نکن.
زنی نزد خوابگذاری رفت و گفت: در خواب دیدم، خوشه گندمی سرانگشت من سبز شدهاست. خوابگذار گفت: دوک ریس هستی و هزینه زندگی تو از این راه تأمین میشود.
ابنهرمه بر منصور عباسی وارد شد، منصور او را اکرام کرد و گفت: نیازت چیست؟
ابنهرمه گفت: به والی مدینه بنویس هرگاه شراب خوردم و مرا نزد او بردند، حد مرا جاری نکند. منصور گفت: من توان ابطال حدود ندارم. چیزی دیگر بخواه، ابنهرمه گفت: حاجتی غیر این ندارم. منصور اصرار کرد، و او از بیان حاجت ابا کرد و همان را خواست. منصور دستور داد به والی مدینه بنویسند: هرگاه ابنهرمه را با حالت مستی نزد تو آوردند به وی هشتاد ضربه و به کسیکه او را آورده، صد ضربه بزن. پس از آن ابنهرمه مست در کوچههای مدینه میگشت و کسی جرأت نداشت او را به دارالاماره ببرد.
راغب در تفسیر کبیر خود ذیل آیه اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ (1)میگوید: هرکه در دنیا مدح و ستایش میشود بهخاطر داشتن چهار صفت است. چون ذاتاً بیعیب است و هرچند احسان نکند، چنین کسی قابل ستایش است. چون احسان کند، قابل ستایش است. چون انتظار احسان بیشتر در آینده داری قابل ستایش است، چون از قدرت او بیمناکی، قابل ستایش است. خدا میفرماید: اگر بهخاطر کمال ذاتی من باشد قابل ستایشم، اگر برای احسان و نعمت است من قابل ستایشم، اگر بهخاطر احسان آینده و بیمناکی است من قابلم ستایشم. اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ، اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ. (2)
در کافی در باب استدراج آمدهاست: امام صادق علیه السلام به مردی فرمود: تو پزشک خود شدهای، درد هم معلوم است نشانه صحت را هم میدانی، دارو را هم به تو معرفی کردهاند، پس ببین چگونه با خود رفتار میکنی.
نیز امام به دیگری فرمود: دل خود را رفیق نیکوکار خود و فرزند خویش بدان. دانش خود را پدر خود بدان که باید از او اطاعت کنی. نفس خود را نیز دشمن خود شمار. اموال خود را نیز عاریهای بدان که باید آن را به صاحبش بازگردانی.
آمدهاست: به آن کس که سخن میگوید، ننگر؛ ببین او چه میگوید.
گفتهاند: عربی بادیه نشین دیدم که عاشق زنی عربی شدهبود و به سختی در پی او بود. زن به بیابان برای قضای حاجت رفت و ادرار کرد و برخاست. عاشق در پی او شد و آلت تناسلی خویش را به بول زن میمالید و خطاب به او میگفت: اگر گوشت نصیب تو نشد لااقل، آبگوشت نصیب تو شد.
نظامی
معرفت از آدمیان بردهاند
آدمیان را زمیان بردهاند
با نفس هرکه برآمیختم
مصلحت آن بود که بگریختم
سایهی کس فرهمایی نداشت
صحبت کس بوی وفایی نداشت
صحبت نیکان ز جهان دور گشت
شان عسل خانهی زنبور گشت
معرفت اندر گل آدم نماند
اهل دلی در همه عالم نماند
در کتاب خسرو شیرین در باره عشق گوید:
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بیخاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه اینست
همه صاحبدلان را پیشه اینست
جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازیست الا عشق بازی
کسی کز عشق خالی شد فسردهاست
گرش صد جان بود بیعشق مردهاست
مبین در عقل کان سلطان جان است
قدم در عشق نه کان جان جانست
در کتاب لیلی و مجنون نیز گفتهاست:
چون عشق سرشته شد بهگوهر
چه باک پدر چه بیم مادر
پند ار چه هزار سودمند است
چون عشق آید چه جای پند است
در عشق شکستگی کند سود
خورشید بهگل نشاید اندود
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچهی شهوت جوانی است
عشق آینهی بلند نور است
شهوت ز حساب عشق دور است
در خاطر هرکه عشق ورزد
عالم همه حبهای نیرزد
چون عاشق را کسی بکاود
معشوق از او برون تراود
چون عشق بهصدق ره نماید
یک خوبی دوست ده نماید
احکام ستاره دنباله دار: هرگاه ستاره دنباله دار در برج حمل ظاهر شود پادشاه بمیرد و نگرانی در کشور به ظهور رسد و قحطی و مرگ به وقوع پیوندد.
هرگاه در برج ثور ظاهر گردد سال بد باشد و راه بگیران زیاد شوند و ویرانی پیش آید و خونریزی شود.
هرگاه در جوزا ظاهر شود برخی از شهر رو به ویرانی گذارد و تغییراتی در دولتها اتفاق افتد و حال کشاورزان رو به بدی گذارد و مرگ و جفاکاری زیاد شود.
هرگاه در سرطان پدیدار گردد پادشاه مسموم شود و یا کشته گردد و دشمنان او بر شهرهایش چیره شوند و حادثه آسمانی اتفاق افتد.
هرگاه در برج اسد اتفاق افتد بیماریها و گرفتاریها و ویرانیها و وبا به وقوع پیوندد.
هرگاه در سنبله باشد ستمگری و جفاکاری و ویرانی و شمشیر کشی فراوان شود.
هرگاه در میزان پیش آید حیوانات بمیرند.
هرگاه در عقرب باشد مرگ بندگان و زاهدان و عالمان اتفاق افتد و آفت آسمانی پیش آید و بر اثر زیادی برف ویرانیها بوجود آید.
هرگاه در قوس واقع شود سلطان بمیرد و کاتبان حیله گری نمایند و از این راه خرابیهایی به وقوع پیوندد و قحطی پیش آید.
هرگاه در جدی باشد شهر بسوزد یا غرق شود و برف زیاد شود و کشتار و خرابی در کوهها زیاد شود و قحطی اتفاق افتد.
هرگاه در دلو ظاهر گردد جنگ و اسیری و ستمگری و تغییر اخلاق و اوضاع زیاد شود.
و اگر در حوت ظاهر شود، برخی شهرها ویران گردد و بسوزد و غرق گردد و فساد پیش آید.
در کتابی تاریخی آمده بود، مانی نقاش در زمان شاپور ذوالاکتاف ظهور کرد و ادعای پیامبری نمود. معجزه او این بود که با دست خود دایرهای میکشید که اگر با پرگار آزمایش میکردند کاستی نداشت، گاهی قطر برخی دایرهها را که با دست ترسیم میکرد به پنج زراع میرسید. وی خطهای مستقیمی بدون خط کش ترسیم میکرد و وقتی خط کش
میگذاشتند دقیق بود. (1)
محمد بن سلیمان بن فطرس از برجستگان ادبای زمان خود بود و از هر کاری سررشتهای داشت وی نیز در رفع معماهای سخت خبره بود و بدون فکر، آنها را حل میکرد. سعدالدین طیبی گوید: من و ابوغالب در اینکه او بتواند هر معمایی را حل کند منازعه کردیم، گفتیم معمای بیسابقهای بسازیم و حل آن را از او بخواهیم. برای او نوشتیم:
چه چیز است که سرش پا دارد، صورتش پشت سر اوست، اگر چشم ببندی او را میبینی و چون بگشایی او را نبینی.
و ما شی له فی الرأس
رجل
و موضع وجهه منه قفاه
اذا غمضت عینک
ابصرته
و ان فتحت عینک لا تراه
وی در جواب، نوشت خواب است. گفتیم مسئله مشکلتر شد، برویم و از تأویلی که برای این معما کرده جویا شویم. نزد او رفتیم و گفتیم: بیت دوم دلالت بر خواب دارد اما معنای بیت اول چیست. گفت: هر دو بیت دلالت بر خواب دارند، بیت اول تعبیر خواب که عکس واقع است بیان میکند مثلاً اگر انسان خواب ببیند مرده، تعبیر به طول عمر میشود و یا اگر خواب ببیند میگرید، تعبیر به سرور میشود بههمین جهت، سراینده سر را پا و صورت را پشت سر قرار دادهاست. مؤلف معجم اهل الادب مینویسد محمد بن سلیمان در سال 544 به دنیا آمده و در سال 646 از دنیا رفتهاست.
کندی در کتاب رفع الاحزان مینویسد: از نشانههای واضح بر اینکه غصه، خیالی است که انسان با سوء اختیار برای خود برمیگزیند و طبیعی و اصلی نیست این است که: کسیکه مالی را گم میکند یا در طلب چیزی است و نمییابد، غصه میخورد، حال که به حزن خود یک نگاه حکیمانه بیندازد، میبیند، علت حزن او علتی غیر ضروری بوده و بسیاری از مردم آن را ندارند و با این وصف غصه ندارند، بلکه خوش حال هستند، بدون شک این حزن ضروری و طبیعی نبودهاست. هرکه محزون شود و چنین فکر کند، به حالت طبیعی خود باز میگردد. من شاهد کسانی بودهام که فرزندان و عزیزان و دوستان از دست دادهاند و بسیار
1) 1) - بعد از مناظره با دانشمندان، دروغ بودن ادعای او فاش گردید و کشته شد.
محزون شدهاند پس حالت عادی پیدا کردهاند به صورتی که گویا اصلاً محزون نبودهاند.
همچنین دیدهام کسیکه ثروتش را از دست دادهاست و اندوهگین شده ولی پس از مدتی این حالت رفع شدهاست. امام علی علیه السلام میفرمایند چون شکیبایان، صابر باش و چون چهارپایان دلبند شو
اصبر صبر الاکارم اواسل سلو البهائم ، این دستور بر همین مبنا است.
عاقل وقتی حال غصه و شادی مردم را مینگرد، اطمینان مییابد که اندوه آنان بیسابقه نبودهاست، بلکه چیزی بود که گاه بر او پیش آمدهاست. سزاوار است کسیکه میخواهد در منافع و فوائد دنیوی باقی باشد، حال او حال کسی باشد که در مهمانی گروهی حاضر شدهاست و بوی خوش به آنان میدهند و هر کدام از آن بهره میبرند، وقتی به او میرسد، طمع بر او غالب شده و خیال میکند آن را به وی بخشیدهاند و چون از وی میگیرند غصه دار میشود.
با این وصف همهی عطایای خدا بههمین گونه است و خدا هر وقت خود بخواهد، میگیرد، و عار و فضاحتی نیست برای کسیکه ودیعه را اختیاراً باز گرداند، بلکه امانت داری که از رد امانت ناراحت است، قابل ملامت است. چرا که او مرتکب کفران نعمت شدهاست.
کمترین مراتب شکر این است که عاریه با رضایت خاطر و رغبت به عاریه دهنده باز گردانده شود مخصوصاً در بارهی عاریه دهندهای که بهترین امانتها را به ما سپردهاست و هنگام بازپسگیری ما آن عاریهها را پست کردهایم و باز میگردانیم. مراد عقل و نفس و فضائلی است که دست کسی به آنها نرسد و کسی حق شرکت ندارد، از قضا همان امانتها را خدا به زشتترین صورتی که ما درآوردهایم بازپس میگیرد، وی حال ما را رعایت کردهاست و در بین جنس بشر به این صورت عدالت روا داشتهاست.
یکی از بزرگان میگوید: اگر دنیا عیبی نداشتهباشد جز اینکه عاریه است، لازم بود هیچ صاحب همتی به آن ننگرد چنانچه جوانمردان اسباب تجمل را در دنیا به عاریت نمیگیرند.
جامی (1)
کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است
رخنه هادان کش به دیوار حصار دین در است
1) 1) - قصیده فوق را جامی بنام لجة الاسرار در جواب امیر خسرو سروده و سال 1080 چنانچه خودش گفته تاریخ سرودن آن بودهاست.
چون سلامت ماند از تاراج بعد این حصار
پاسبان در خواب و بر هر رخنه دزدی دیگر است
گر ندارد سیم و زر دانا منه نامش گدا
در برش دل بحر دان واو شه بحر و بر است
کیسه خالی باش بهر رفعت یوم الحساب
صفر چون خالی است ز ارقام عدد بالاتر است
زر نه و مردی کن و دست کرم بگشا که زر
مرد را بهر کرم زن را برای زیور است
نیست سرخ از اصل گوهر تنگه زر گوییا
بهر داغ بخل کیشان گشته سرخ از او زر است
هر که آخر ساخت شهوت هم خردل گر بهعقل
خود بفهم خورده دانان نیم خردل هم خر است
دست ده با راستان در قطع پستیهای طبع
بی عصا مگذر که در راه تو بس جوی جراست
چون کنند اهل حسد طوفان طریق حلم گیر
گاه موج آرام کشتی دار ثقل لنگر است
با حسودان لطف خوش باشد ولی نتوان به آب
کشتن آتش که اندر سنگ آتش مضمر است
هست مرد تیره دل در صورت اهل صفا
چون زن هندو که از جنس سفیدش چادر است
گر ندارد سیم و زر دانا منه نامش گدا
زانکه اندر بحر دانش او شه بحر و بر است
چیست زر ناب روشن گشته خاکی ز آفتاب
هر که کرد افسر ز زر ناب خاکش بر سر است
عاشق همیان شدی لاغر میانش کن زبذل
خوبی محبوب زیبا در میان لاغر است
معنی زر ترک آمد مقبلی کو برد بو
ز امتثال امر زر در ترک دنیا بوذر است
لب نیالایند اهل همت از خوان خسان
هر که قانع شد بخشک و تر شه بحر و بر است
طامعان از بهر طعمه پیش هر خس سر نهند
قانعان را خنده بر شاه و امیر کشور است
ماکیان از بهر دانه میبرد سر زیر کاه
قهقه بر کوه و دره شیوهی کبک نر است
هر چه سفله پیر شد حرصش فزونتر تا بگور
زانکه سگ چون پیر گردد علت مرگش گر است
مرد کاسب در مشقت میکند کف را درشت
بهر ناهمواری نفس دغل سوهانگر است
سفله را منظور نتوان داشتن کان خوبروست
میخ را در دیده نتوان کوفتن کان از زر است
نیکی آموز از همه وز کم ببر آخر چو نیست
راستی در جدول زرگر ز چوبین مسطر است
حکمت اندر رنج تن تهذیب عقل و جان تست
قصد واعظ ضجر اصحاب و لگد بر منبر است
با حسودان لطف خوش باشد ولی نتوان به آب
کشتن آتش که اندر سنگ آتش مضمر است
هر خلل کاندر عمل بینی ز نقصان دلست
رخنه کاندر قصر بینی از قصور قیصر است
نقش پهلو نسخهی تفصیل رنج شب بس است
جامه چاکی را که تا صبح از حصیرش بستر است
طعنه از کس خوش نباشد گر چه شیرین گو بود
زخم نی بر دیده سخت است ار همه نیشکر است
گر عروج نفس خواهی بال همت برگشا
کانچه در پرواز دارد اعتبار اول پر است
حکمت یونانیان پیغام نفس است و هوا
حکمت ایمانیان فرمودهی پیغمبر است
نامه کش عنوان نه قال اللّٰه یا قال الرسول
حاصل مضمون آن خسران روز محشر است
نیست از مردی عجوز دهر را گشتن زبون
زن که فایق گشت بر شوهر بمعنی شوهر است
نکتههای پست کامل هست طالب را بلند
نقطههای پای حیدر تاج فرق قنبر است
چاره در دفع خواطر صحبت پیراست و بس
رخنه بر یاجوج بستن خاصه اسکندر است
در جوانی سعی کن گر بیخلل خواهی عمل
میوه بینقصان بود گر از درخت نوبراست
عالم عالی مقام از بهر جر خواند علوم
چون علی کش معنی استعلا و کار او جر است
جامی احسنت این نه شعر از باغ رضوان روضه است
کاندرو هر حرف طرفی از شراب کوثر است
لجةالاسرار(اسلام) گر سازم لقب او را سزاست
زانکه از اسرار دین بحر لبالب گوهر است
سال تاریخش اگر فرخ نویسم هم سزاست
زانکه سال از دولت تاریخ این فرخ فر است
آب دجله در زمان متوکل عباسی، کاملاً زرد شد و مردم بسیار ترسیدند و دست به دعا برداشتند. سپس قرمز شد و مردم ضجه و ناله میزدند، سپس به حالت اولیه بازگشت. در بسطام و گرگان و طبرستان و نیشابور و اصفهان و کاشان در یک ساعت و یک روز زلزله شد و در همان ایام، باران سنگی در یکی از آبادیهای مصر بارید که وزن هر سنگ دو رطل بود.
در یمن زلزله برخی از مناطق را جابجا کردهبود.
تاریخ قوام ملکی در حوادث سال 304 هجری مینویسد: گروهی از اهل خراسان با مقتدرباللّٰه ملاقات کردند و خبر دادند که برخی از برجهای دیوار شهر قندهار ویران شدهاست و در سوراخی از آن هزار سر بریده مشاهده شدهاست که همه را به زنجیر کردهاند.
در گوش بیست ونه تن رقعهای با نخ آویزان کردهاند و نام صاحب سر را نوشتهاند، از جمله آن اسامی نام شریح بن حیان و حیان بن یزید و خلیل بن موسی نوشته شدهاست. برخی از این رقعهها تاریخ سال 70 هجری دارد.
ابراهیم بن عثمان عمری، متولد 441 (448) شاعری با اشعار زیبا بود. وی گفتهاست که:
این دنیا متاعی است و نادان گمراه در پی آن میرود. هرچه گذشت از بین رفت و آنچه به آن آرزو دارند ناپیداست و برای تو همان لحظهای است که تو در آنی.
انما هذه الحیاة متاع
والسفیه الغوی من یصطفیها
مامضی فات والمؤمل غیب
و لک الساعة التی انت فیها
یکی از راستگویان گوید: با دوستم از بیابان میگذشتیم. زنی بادیه نشین از خرگاهی خارج شد و گفت: بسوی من بشتابید. در قریه، وقتی وارد خیمهاش شدیم و قبری را مشاهده کردیم، به او گفتیم این چیست؟! آه سردی کشید و گفت: دوست من است که خیلی به من علاقمند بود و به من احسان میکرد، از دنیا رفت و او را در خرگاه خود به خاک سپردم. گفتم: چه میگویی در بارهی کسیکه همان علاقه را به تو داشتهباشد و از احسان به تو دریغ نکند؟ صورتش تغییر کرد و اشکش جاری شد و با ناله گفت: از دوستم با اینکه خاک بین ما فاصله است چنان شرم دارم که شما از دیدن من شرم دارید. اگر از عشق من به او بپرسید میگویم ای دو مرد! آنچنان فریفتهی او هستم که خود را گروگان او میدانم. و او تا ما خارج نشدیم، به خیمه باز نگشت.
و انی لا ستحییه والترب بیننا
کما کنت استحییه حین یرانی
فان تسألانی عن هوای فاننی
رهینة هذاالقبر یا رجلان
گویند
جهان را از آن فتنه باهر سری است
که رنج یکی راحت دیگری است
مدت حکومت خلفای بنیامیه نود و یک سال به ترتیب زیر بودهاست. از رحمت خدا مطرود باشند.
1- معاویه، عمر78، سلطنت19 و اندی، متوفای61. او در سال 41 جلوس کرد.
2- یزید، ع38، س3 سال و هشت ماه، م64.
3- معاویه، ع21، س3ماه، م64.
4- مروان حکم، ع63، س کمتر از یک سال.
5- عبدالملک، ع61 یا 57، س21سال.
6- ولید، ع49، س9 سال و 5 ماه، م96.
7- سلیمان، ع45، س2 سال و اندی، م99.
8- عمربن عبدالعزیز، ع39، س2 سال و 5 ماه، م101.
9- یزیدبن عبدالملک، ع40، س4 سال و اندی، م105.
10- هشام، ع62 و اندی، س19 و 9 ماه، م125.
11- ولیدبن یزید، ع39، س1 و3 ماه، م126.
12- یزید بن ولید، ع46، س6 ماه، م127.
13- ابوابراهیم بن ولید، ع36، س3 ماه، م127.
13- مروان محمد، ع69، س5 سال و اندی، م132.
شیخ الرییس در مقاله شانزدهم از حیوان الشفاء مینویسد: چیزی که به علت علاقه نفس قبول نهی میکند از جنس گرم اسطقسی نیست. بلکه از اجرام آسمانی بهره میبرد.
بههمین خاطر است که اجسام عنصری در پذیرفتن حیات، شبیه اجرام آسمانی هستند.
این در هر عضوی از اعضای حیوان و نبات جاری است.
علامه در شرح قانون میگوید: از حرف شیخ بر میآید که نباتات نیز از حرارت غریزی سماوی غیر اسطقسی برخوردار هستند و این صحیح است چرا که اگر در انگور حرارت غریزی نباشد که آن را حفظ کند، متعفن میشود همانطور که هنگام قطع آن از درخت
متعفن میگردد.
در شرح حماسه آمدهاست: در بلاد هذیل غاری بود که زنبوران عسل میکردند. تابط شراً با دوستانش همه ساله به آن غار میرفتند و عسل میآوردند. دوستانش وی را با ریسمان آویزان میکردند تا او به غار برود و عسل را بیاورد. جریان عسل دزدی آنها به گوش قبیله رسید. قبیله بر سر راه تابط شراً و دوستانش کمین کردند تا اینکه آنان آمدند و به روش سابق تابط با ریسمان وارد غار شد. هذیلیها سر رسیدند و دوستان تابط همگی فرار کردند، هذیلیها طناب را حرکت دادند و به تابط شراً گفتند بالا بیا، تابط به آنها نگاه کرد و گفت: من شما را نمیشناسم، آنان گفتند: ولی ما تو را میشناسیم، گفت: به شرط آزادی یا فدا دادن بالا بیایم؟ هذیلیها گفتند: شرطی وجود ندارد، تابط گفت: به خدا نمیآیم. سپس مقداری عسل بر دیوار غار ریخت و خیک عسل را سینه بست و با چسبیدن به آن به سلامت پایین رفت و از دست آنها فرار کرد.
نام وی ثابت بن جابر بن سفیان فهمی بود، ابوکثیر هذلی مادر او را به عقد خود درآورد، و ثابت خرد سال بود وقتی ثابت بزرگ شد از ابوکثیر خوشش نیامد و با او رفتار خوبی نداشت، ابوکثیر به همسرش شکایت کرد و همسرش گفت: او را به قتل برسانیم چرا که شیطانی از شیاطین است. هرگز او را با خواب سنگین ندیدهام، هرگز خندان نبودهاست، از بچگی سراغ کاری نرفته که انجامش ندهد، از زمان وضع حمل وی خون نفاس ندیدهام، در شبی تاریک و ترسناک که از دشمن میگریختیم و در حالی که بر شتر سوار بودم او را زائیدم، زرهای آهنین از پدرش باقی مانده، آن را بپوش و به قتل برسان، به خدا من تو را بیشتر از او دوست دارم.
امیر خسرو دهلوی
ما را به کوی تو نه سرایی نه خانهای
کز بهر آمدن بود آنجا بهانهای
گر یاد این شکسته کنی، کی بود غریب
خاشاک نیز بر دل دریا گذر کند
امیر مجیرالدین بن تمیم، عشق زیادی به تضمین شعر شعرا داشت. به هیچ شعری نرسید که پسندیدهباشد، مگر اینکه آن را تضمین کردهاست، خودش در این باره میگوید:
هر دیوانی دیدم، خواندم و پرنده خیالم از تضمین آن ناراحت نمیبینم، هر بیتی که معنایی
نیک داشتهباشد تضمین میکنم پس نصف شعر من از دیگری است.
اطالع کل دیوان اراه
و لم ازجر علی التضمین طیری
اضمن کل بیت فیه معنی
فشعری نصفه من شعر غیری
هر جسمی صورتی دارد، و صورت دیگری نمیپذیرد، مگر پس از اینکه از صورت اول به طور کامل جدا شود، مثلاً جسم مثلث اگر مربع شود، باید حالت مثلثی را به طور کامل از دست بدهد. یا شمعی که به شکلی درآمده، اگر بخواهد شکل دیگر بیابد باید از شکل اول بطور کامل خارج شود. اگر از شکل اول چیزی باقی ماندهباشد، شکل دوم را به طور کامل نپذیرفتهاست. بلکه دو شکل با هم مخلوط شدهاست و هیچکدام را بطور کامل ندارد، این حکم در همهی اجسام جاری است.
اما نفس ما در پذیرفتن صورت اشیاء بر خلاف سایر اجسام است. زیرا صورت اشیاء معقول و محسوس را به طور کامل میپذیرد و لازم نیست از دومی جدا شود تا وی را بپذیرد، بلکه هم رسم اول کامل است و هم دومی. دائماً نیز بدون اینکه ضعف و قصوری در او راه یابد، صورتهای مختلف را قبول میکند. بلکه با پذیرش صورتی، قدرتی در خود احساس میکند که صورت بعدی را بپذیرد. لذا هرچه دانش و ادب بیشتر فرا بگیرد، فهم و کیاست او بیشتر شده و استعداد او برای بهرهگیری علم و استفاده از آن بهتر و بیشتر است.
این خاصیت متضاد با خاصیت اجسام است. پس نفس جسم نیست.
در سفارش افلاطون، فیلسوف الهی به شاگردش ارسطو که محقق طوسی نقل کرده، آمدهاست: معبود خود را بشناس و حق او را رعایت کن. در تعلیم دانش مداومت نما، و اهل علم را به کثرت علمشان آزمایش نکن، ببین حال آنها را از اجتناب از شر و فساد.
از خدا چیزی نخواه که فایدهاش تمام شود، بدان همهی مواهب از اوست. از او نعمتهای باقی بخواه و فوائدی که از تو خواهد بود.
بدان که انتقام خدا از بندگان به بیمهری و عتاب نیست، بلکه به اصلاح و تأدیب است.
کوتاهی نکن از اینکه از او زندگی صالحه همراه مرگی با رضایتمندی او بخواهی. نیز سر بر بالین نگذاری، مگر اینکه در سه چیز نفس خود را به محاسبه کشانی. اول آنکه دقت کنی آیا در آن روز کاری از تو سر زدهاست یا نه؟ دوم آنکه در آن روز آیا خیری کسب کردهای یا نه؟ و
سوم آنکه آیا عملی از تو فوت شدهاست یا نه؟
هیچ کس را به حقارت ننگر چرا که عالم در معرض تغییر و زوال است. سرمایه خود را در چیزی قرار نده که از ذات تو خارج است. کسیکه با لذت دنیوی مسرور میشود و یا به غم دنیوی غمگین میگردد، از حکیمان ندان. یاد مرگ را داشتهباش. بسیار فکر کن و سپس دستور بده چرا که حالات دگرگون است. برای هر کسی دوست خیرخواه باش، به گرفتار کمک کن مگر کسیکه به گناهی دچار است. فقط در سخن، حکیم نباش بلکه قولاً و عملاً حکیم باش. چرا که حکمت قولی در این عالم میماند و حکمت عملی به آن عالم میرود و در آنجا میماند.
اگر از انجام عمل نیک خسته شدی، بدان خستگی تمام شود، و عمل تو باقی میماند. و اگر با گناه به لذتی رسیدی، بدان لذت باقی نمیماند و گناه ماندگار است.
مطمئن باش که بازگشت تو بهجایی است که خادم و مخدوم یکسانند، پس کبر روا ندار.
همواره با توشه باش چرا که نمیدانی چه هنگام وقت کوچ فرا میرسد.
بدان هیچ موهبتی از مواهب الهی عظیمتر از حکمت نیست، و حکیم کسی است که فکر و قول و عمل او شبیه به هم باشد. عمل نیک انجام ده و از شر بگذر. در هیچ کاری از امور این عالم هرچند بزرگ، اظهار ناراحتی نکن و هرگز در هیچ وقتی از اوقات سستی به خود راه نده.
گناه را راه رسیدن به ثواب ندان. از کار نیک بهخاطر سرور از بین رفتن، روی برنگردان؛ چرا که نتیجه آن اعراض از سرور دائمی است.
از نفس خود، محبت دنیا را دور کن و کاری که گاه آن نرسیده شروع ننما. به ثروت خود افتخار نکن. از غصههایاد نکن. چنان با دوست خود معامله کن که نیازی به قاضی نداشتهباشی. کسی را به بیخردی صدا نزن. با هرکس تواضع کن و متواضع را تحقیر ننما.
برادرت را در چیزی که خودت در آن معذوری، ملامت نکن. از بطالت شاد نباش و به تلاش خود اعتماد نکن و از انجام عمل نیک پشیمان نباش و با کسی جدال مکن. بر مسیر عدالت مداومت و استقامت داشتهباش، مواظب کار نیک باش. این آخرین وصیت افلاطون بود که از منقولات طوسی انتخاب شد.
در برخی از کتابهای تاریخی قابل اعتماد آمدهاست: در ایام متوکل پرندهای بزرگتر از کلاغ بر درختی نشست و صیحهای به صدای فصیح سر داد و گفت: ای مردم تقوای الهی پیشه
کنید و چهل بار این کلام را تکرار کرد، سپس روز دوم و سوم نیز بازگشت و مانند همان را انجام داد.
ابن مقله کاتب مشهور، دستش قطع شد، سپس زبانش قطع شد. وی با یک دست آب از چاه میکشید. گفته شدهاست وی سه بار در عهد سه خلیفه وزیر شد. سه مصحف نوشت، سه بار سفر کرد، و سه بار دفن و نبش قبر شد.
سلاطین اسماعیلی که در رودبار و قهستان حکومت کردند، هفت تن بودند و یکصد و دوازده سال حکمرانی کردند. آنها مطابق نگارستان عبارت بودند از: حسن صباح سی و پنج سال، بزرگ امید رودباری چهارده سال و دو ماه و بیست روز، محمد بن بزرگ امید، چهارده سال و هشت ماه و هفت روز، حسن بن محمد مشهور به علی چهار سال، محمد بن حسن 46 سال، جلال الدین بن حسن بن محمد معروف به بنو مسلمان یازده سال و نیم، علاء الدین محمد بن جلال الدین حسن سی و پنج سال و چند ماه، رکن الدین خورشاه بن علاءالدین یک سال.
سلاطین مغول که بر ایران حکومت کردند چهارده تن بودند و مدت حکومت آنها 137 سال، از سال 599، سال ظهور چنگیزخان تا سال 736 بود. اسامی و سال مرگ آنها بدین شرح است.
چنگیزخان متوفی 624، اوکتای قاآن بن چنگیز متوفی639، کیوک خان بن اوکتای قاآن متوفی 648، منکوقا بن تولی بن چنگیز متوفی 655، هلاکوخان بن تولی متوفی 663، اباقاآن بن هلاکو متوفی 680، احمد خان بن هلاکو، ارغول خان بن ابقا جلوس 683، کیخاتون بن ابقا متوفی 694، بایدوخان بن طراغای -، غازان خان بن ارغون متوفی 703، محمد خدابنده بن ارغون متوفی 719، ابوسعید بن سلطان محمد متوفی 736، محمدخان بن امیرحسینخان -، طغاتیمور -، ساقی -، جهان تیمور -، انوشیروان.
غازان خان نخستین پادشاه مغول بود که اسلام آورد.
چنگیزخان از قاضی وجیه الدین قوشجی پرسید: آیا پیامبر شما از ظهور من خبر
دادهاست؟ قاضی گفت: آری و وی بخشی از جنگهای ترکها را بیان کرد. چنگیز خوشحال شد و گفت: بزودی نامی خوش از من خواهد ماند. قاضی وجه گفت: اجازه میدهی حرفی بزنم؟ گفت: بگو، گفت: زمانی نامی از تو میماند که از فرزندان آدم کسی باقی بماند. چنگیز چنان ناراحت شد که رگهایش باد کرد و قاضی ترسید کشته شود.
نزدیک این حکایت از یکی از امیران نقل شدهاست که او اول شب وارد دهی شد و خروسی آواز سر داد. امیر آن آواز را به فال بد گرفت و دستور داد همهی خروسهای دهکده را کشتند. وقت خواب به دربان گفت: وقت خروس خوان مرا بیدار کن، دربان گفت: امیر خروسی باقی نگذاردهاست.
گویند
با همه خلق جهان گرچه از آن
بیشتر گمره و کمتر برهند
تو چنان زی که بمیری برهی
نه چنان زی که بمیری برهند
با ما جانا تو دوستی یکدله کن
مهر دگران اگر توانی یله کن
یک روز به اخلاص بیا بر در ما
گر کار تو از ما نگشاید گله کن
سعدی
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس لذت نخوانی
هزاران در از خلق بر خود ببندی
گرت باز باشد در آسمانی
تو این صورت خود چنان میپرستی
که تا زندهای ره بهمعنی ندانی
سفرهای علوی کند مرغ جانت
گر از چنبر آز بازش رهانی
و لیکن ترا صبر عنقا نباشد
که در دام شهوت بگنجشک مانی
چنان میروی ساکن و خواب در سر
که میترسم از کاروان باز مانی
وصیت همین است جان برادر
که اوقات ضایع مکن تا توانی
همه عمر تلخی کشید است سعدی
که نامش بر آمد بهشیرین زبانی
ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست
مرد دانا بهجهان داشتن ارزانی نیست
حذر از پیروی نفس که در راه خدا
مردم افکنتر از این غول بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند
مرد اگر هست بجز عالم ربانی نیست
با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی
کالتماس تو بجز راحت جسمانی نیست
آخری نیست تمنای سر و سامان را
سرو سامان به از این بیسر و سامانی نیست
آنکه را خیمه به صحرای قناعت زدهاند
گر جهان جمله بلرزد غم ویرانی نیست
افسرده بهار شادمانی بی تو
پژمرده نهال کامرانی بی تو
چشمم همه دم بخون فشانی بی تو
حاصل که حرام زندگانی بی تو
اوحدی
میوه وصلت بما کمتر رسد
زانکه بر شاخ بلندی بستهای
عاشقانی را که در دام تواند
کشتهای چندی و چندی بستهای
امیر همایون
از سر کوی تو شبها ره صحرا گیرم
تا بنالم بهمراد دل غمناک آنجا
خسرو
ای دل! علم بملک قناعت بلند کن
چشم خرد ز ننگ جهان بیگزند کن
تا چند زاغ مزبله لختی همای باش
خود را بنانمودن خود ارجمند کن
دشمن اگر زپستی همت لگد زند
تو خاک راه او شو و همت بلند کن
در خلوت رضا ز سوی اللّٰه روزه گیر
ابلیس را به سلسلهی شرع بند کن
این آشیان چو ملک کسی نیست و عارضی است
خسرو برو تو هیچ کسی را پسند کن
فغانی
من از تو مثل گشتم و یعقوب ز یوسف
در هیچ زمان مهر و وفا ننگ نبودهاست
شوق برون ز حد بهصبوری قرار یافت
آخر میان ما و تو دوری قرار یافت
هرگز دل من از تو جدایی طلب نبود
این وضع در میانه ضروری قرار یافت
در پای گنه شد دل بیمارم پست
یارب چه شود اگر مرا گیری دست
گر در عملم آنچه ترا باید نیست
اندر کرمت آنچه مرا باید هست
محقق طوسی در اخلاق ناصری گوید: حکیمان عبادت را بر سه نوع دانستهاند، که عبارتند از: اول: عبادتی که برای بدن لازم است مانند نماز، روزه، رفتن به مواقف شریفه برای عبادت.
دوم: عبادتی که بر نفسها لازم است مانند اعتقاد درست به یکتایی خدا و حمد و ثنای الهی و تفکر در افاضهی وجود از ناحیه او به عالم و تفکر در حکمت او و افزایش این قبیل معارف.
سوم: عبادتی که در مشارکت با مردم لازم است مانند معاملات، مزارعات، ازدواج، ادای امانات، امر به معروف، کمک به همنوع، جهاد با دشمنان، دفاع از حریم و حوزه شخصی و اجتماعی.
محققین در اخلاق گفتهاند: عبادت خدا بر سه قسم است: اعتقاد درست، سخن صحیح، عمل نیک و هر کدام بر حسب زمانه و نسبت به هر کسی و نیز سایر اعتبارات فرق میکند.
انبیاء مردم را به این سو خواندهاند و عامه هم باید از آنان پیروی کنند و مطیع آنان باشند.
نتیجه چنین اطاعتی، اقامهی نوامیس الهی و حفظ قانون دینی که این جز به آن قوام نمیگیرد، میباشد.
زمخشری در ربیع الابرار مینویسد: مثل عربی است که اگر سفید بیاید، سیاه کم شود.
مرادشان از سیاهی خرما است و منظور از سفیدی شیر است، یعنی وقتی گیاه و علف زیاد شود و شیر گوسفندان زیاد گردد، محصول خرما در آن سال کم میشود و اگر شیر کم گردد، محصول خرما زیاد میشود.
در همان کتاب آمدهاست که گفته شده: خلاف و عناد همه چیز را فرا گرفتهاست، حتی در خاشاک کوزه اگر بخواهی آب بخوری خاشاک وارد دهان تو میشود و اگر کوزه را درست
بگیری تا خارج شود برمی گردد، این ضرب المثل برای هر چیز کوچکی است که آزار دهندهاست.
ابن وحشیه در کتاب فلاحت مینویسد: نگاه بر گل خطمی بر درخت، فرح نفسانی ایجاد میکند و اندوه را میزداید و به هر مقدار که آدمی نزد او باشد رفع خستگی میکند. مردم باید اطراف گل خطمی باشند و ساعتها به گل و برگ آن از تمام جهات بنگرند. انسان به این عمل شادمان میشود و نفس او قوی میگردد.
جمهور فقها بر آنند که کعبین دو استخوان اطراف ساق هستند. امامیه و هر کسیکه در وضو قائل به مسح پا است، میگویند: کعب استخوان برآمده آخر از ساق است، به طوری که مفصل ساق و قدم قرار گرفتهاست. چنانچه در پای همهی حیوانات و مفصل کعب استعمال میشود و کعب نیزه نیز به مفصلهای آن میگویند. دلیل جمهور برای اینکه شستن واجب است این است که اگر کعب به استخوان بر آمده پا گویند چون هر پایی یک کعب دارد، باید در قرآن کعاب میآمد نه کعبین، همانطورکه چون هر دستی یک مرفق دارد، مرافق آمدهاست.
علاوه اینکه استخوان مفصل چیزی پنهان است و کسی آن را نمیبیند مگر با تشریح عضو، ولی دو استخوان اطراف پا برای همه محسوس است. (1)
شیخ الرییس در شفا در حرکات کواکب مینویسد: کسانی که معتقدند که اجرام آسمانی حرکت ثابت دارند، از کسانی پیروی کردهاند که گویند: اجرام آسمانی ساکن بوده و حرکت کواکب با غلطیدن یا بدون غلطیدن سکون اجرام را در هم میشکند. یا کسانی که میگویند
1) 1) - این استدلال بیاشکال نیست چرا که اولاً: اگر هر پا دو کعب داشتهباشد، هر نفر چهار کعب خواهد داشت، بر خلاف مرفق که هر دست بیش از یک مرفق ندارد. ثانیاً: قیاس کعب به مرفق پذیرفتنی نیست، چرا که دلائل فقهی دائر مدار استدلالهای ویژه خود هستند و بهرهگیری از قیاس در اینگونه موارد صحیح نیست. ثالثاً: علت لزوم مسح پا، به شیوهی ترکیب آیه بر میگردد، نه به واژه کعبین.
جرم سماوی متحرک و کواکب بر خلاف آنها در حال حرکت هستند و حرکت آنها را میشکنند. یا کسانی که میگویند کواکب موجود خرق حرکت نمینمایند. و خود بخود متحرک هستند. زیرا حرکت جرم سماوی منحصر به حرکت وضعی است و حرکت انتقالی ندارند. نیز گویند: باید بدانی که وجود هر یک از افلاک و کواکب، از کثرت و قلت و وضع و مجاورت و کوچکی و بزرگی به همان صورتی هستند که باید در نظام کلی باشند و غیر آنچه نباید باشند هرچند توان بشر از درک اینها عاجز است و تنها به نتایج و منافع امور کوچک آنها میتواند پی برد. مانند حکمت در میل و اوج و حضیض و احوال قمر نزد خورشید و غیر این از چیزهایی که در جای خود بحث شدهاست.
گویند
برو انس با خویشتن گیر و بس
مشو یار زنهار با هیچکس
که هرکس بهپیوست با غیر خویش
درون را به نیش ستم کرد ریش
شیخ در کتاب نفس شفا مینویسد، حیوانات الهامات غریزی دارند. علت این توان در آنها، مناسبتی است که همواره بین این نفسها و مبادی آنها وجود دارد، و این مناسبتها غیر از مناسباتی است که گاه روی نمیدهد و گاه محقق میشود. مانند: بکار بردن عقل، یا خاطره صواب؛ این امور متوقف بر مبادی و به معنای مخلوط با محسوسات است که باعث رساندن نفع و ضرر هستند. مثلاً گوسفند از گرگ هراسان است هرچند گرگی ندیده و زیانی از او به وی نرسیدهباشد. یا پرندگان از پرندگان شکاری هراس دارند هرچند گوشتخوار بودن آنها را به تجربه احساس نکردهباشند.
عدهای از دانشمندان تشریح، تعداد اعصاب را هفتاد و هفت و تعداد استخوانها را بیست و چهار عدد میدانند، شاعری در این شعر به رمز ابجدی اشاره کردهاست:
العز اعصاب من یحفظ قواه فلا
تنهک عظامک واضبطها من الرحم
یعنی واژهی عز شماره اعصاب است (که هفتاد و هفت میشود) کسیکه قدرت آن را حفظ میکند، نباید استخوانها را درهم شکند و تعداد آنها را از واژهی رحم بگیرد (که تعداد آنها 247 است).
سید پیامبران و اشرف نخستین و آخرین درود خدا بر او و آل وی باد، میفرماید: وقتی دل مؤمن از خدا بلرزد، گناهانش میریزد چنانچه برگها از درخت میریزند.
همچنین میفرماید: بندهای مؤمن نیست مگر اینکه بلا را نعمت و آسایش را محنت بشمارد. چون بلاء دنیا، نعمت آخرت و راحتی دنیا، محنت آخرت است.
و نیز میفرماید: وقتی بلایی در بدن یا مال یا فرزندان بندهای از بندگانم دیدی، و وی به زیبایی به استقبال آنها میرود، حیا میکنم که برای وی میزان یا نامه و دادگاهی قرار دهم.
عوالم کلیه بر دو قسم است! عالم خلق یعنی عالمی که به وسیله یکی از حواس پنجگانه درک میشود. و عالم امر یعنی عالمی که با این حواس درک نمیشود. مانند روح و عقل.
خداوند میفرماید: أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ (1)، گاهی از این دو عالم تعبیر به عالم ملک و ملکوت میشود یا عالم شهادت و غیب یا ظاهر و باطن یا بر و بحر و عبارات دیگر. انسان جامع بین این دو عالم خلق شدهاست. جسم او نمونه عالم خلق و روح وی نمونه عالم امر است. خدا میفرماید: در بارهی روح میپرسند بگو از امر خداست یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ... (2)روح او پیش از وجود موجودات، در دریای حقیقت شنا میکردهاست و از غایت ازلی برخوردار بود. خدا میفرماید: وَ لَقَدْ کَرَّمْنٰا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ... (3)، سپس این روح در اتاق تنگ بدن قرار داده شد تا کمالاتی و نیز استعدادهایی را که بدون آن امکان حصول نداشت، کسب کند و در نهایت به اصل خود باز گردد و به شناوری در دریای حقیقت بپردازد، تا آمادگی قبول فیض جلالی و جمالی را بیابد و برای پرتوها و بارقههای سرمدی مهیا گردد.
زمخشری در کشاف ذیل آیه لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ... (4)، میگوید: گفتهاند این آیه
دلیل بر آن است که فاسق نمیتواند امامت را عهدهدار باشد. چگونه امانت پذیرد در حالی که حکم و شهادت و اطاعت و خبر و امام جماعت او قابل قبول نیست. بههمین دلیل ابوحنیفه، مخفیانه به زیدبن علی علیه السلام کمک میرساند و او را با ابراهیم امام برای خروج علیه دزدی که خود را امام و خلیفه نامیده بود مثل دوانیقی و مانند او فرا میخواند.
روزی زنی به ابوحنیفه گفت: فرزند مرا به یاری ابراهیم و محمد فرزندان عبداللّٰه بن حسن وادار کردی و او را به کشتن دادی. ابوحنیفه گفت: ای کاش من به جای فرزند تو بودم و کشته میشدم. ابوحنیفه میگفت: اگر منصور و مانند او مسجدی بسازند و از من بخواهند تعداد آجرهای آن را بشمارم، چنین نکنم. ابنعباس میگوید: ظالم هرگز امام نمیشود، چگونه ظالم به امامت نصب شود در حالی که امام برای جلوگیری از ظلم امام شدهاست. اگر امام خود ظالم باشد، مصداق همان مثل معروف است که کسیکه گرگ را شبان رمه گوسفند خود کند، به گوسفندان ستم کردهاست.
منصور او را از کوفه به بغداد خواند و درخواست نمود منصب قضاوت را عهده دار باشد ولی ابوحنیفه نپذیرفت. منصور سوگند یاد کرد که بپذیرد و او سوگند یاد کرد که نپذیرد. او میگفت: من صلاحیت قضاوت را ندارم، ربیع حاجب به وی گفت: نمیبینی امیرالمؤمنین سوگند یاد کردهاست، ابوحنیفه گفت: امیرالمؤمنین برای دادن کفاره سوگندش از من تواناتر است. منصور دستور داد او را زندان برند.
در کتاب احیاءالعلوم آمدهاست: زاهدی سالها در جنگلی، خدا را عبادت میکرد. روزی به پرندهای نگریست که در لانهاش بر درختی مشغول خواندن بود. گفت: سجادهام را زیر آن درخت میبرم تا بهتر عبادت کنم و چنین کرد. خدا به پیامبر زمانش فرمان داد که به پارسا بگوید: اکنون که به مخلوقی انس گرفتی، از رتبهات تو را میاندازم که هرگز با عبادت خود به آنجا نرسی.
همچنین احیاءالعلوم آوردهاست: وقتی ابراهیم ادهم از کوه به پایین آمد، از او پرسیدند از کجا میآیی؟ گفت: از انس با خدا.
گفته شده از وقتی که موسی سخن خدا را شنید، هر سخنی که میشنید حالت تهوع به او دست میداد.
گویند
از ذوق صدای نایت ای رهزن هوش
وز بهر نظارهی تو ای مایهی هوش
چون منتظران بهر زمانی صد بار
جان بر در چشم آید و دل بر در گوش
علامه در شرح اسباب از ابوسهل مسیحی نقل میکند که: مردی از شام به بیماری فتق دچار شد. بیضه وی چنان بزرگ شده بود که در کیسهای به اندازه پشتی جای داده بود به طوری که توان حرکت را از او گرفته بود. به بیمارستان آمد و از جراح معالجه خود را طلب کرد. طبیبان بهخاطر ترس از مرگ وی، از معالجهاش پرهیز کردند. وی به دستگاه قضاوت شکایت برد و آنان اطباء را موظف به عمل جراحی کردند، اطباء بیضههای او را بریدند و او پس از مدتی از دنیا رفت، وزن بیضههای او هفده رطل دمشقی بود، هر رطل ششصد درهم است.
سعدی
نکویی با بدان کردن وبالست
ندانند این سخن جز هوشمندان
ز بهر آنکه با گرگان نکویی
ستمکاری بود بر گوسفندان
نظامی
در سر کاری که درآیی نخست
رخنهی بیرون شدنش کن درست
تا نکنی جای قدم استوار
پای منه در طلب هیچ کار
چارهی دین ساز که دنیات هست
تا مگر آن نیز بیاری بهدست
ای که ز امروز نهای شرمسار
آخر از آن روز یکی شرم دار
قلب مشو تا نشوی وقت کار
هم ز خود و هم ز خدا شرمسار
مست چه خسبی که کمین کردهاند
کارشناسان نه چنین کردهاند
چون تو خجل وار برآری نفس
فضل کند رحمت فریاد رس
خویشتن آرای مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
عیب جوانی نپذیرفتهاند
پیری و صد عیب چنین گفتهاند
فارغی از قدر جوانی که چیست
رو که بر این غفلت باید گریست
شاهد باغ است درخت جوان
پیر شود بشکندش باغبان
شاختر از بهر گل نوبر است
هیزم خشک از پی خاکستر است
عهد جوانی بهسر آمد مخسب
روز شد اینک سحر آمد مخسب
ترا حرفی به صد تزویر در مشت
منه بر حرف کس بیهوده انگشت
سخن در تندرستی تن درست است
که در سستی همه تدبیر سست است
چو خواهی صد قبا در شادکامی
بدر پیراهنی در نیکنامی
بدین قالب که بادش در کلاه است
مشو غره که این یک مشت کاه است
رها کن غم که دنیا غم نیرزد
مکش سختی که سختی هم نیرزد
چنان راغب مشو در جستن کام
که از نایافتن رنجی سرانجام
حدیث کودکی و خودپرستی
رها کن کان خماری بود و مستی
چو عمر از سی گذشت و یا خود از بیست
نمیشاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهل رفته فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستی
بصر کندی پذیرد پای سستی
چو شصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سختی که از گیتی کشیدی
از آنجا گر به صد منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
سگ صیاد کاهو گیر گردد
بگیرد آهویش چون پیر گردد
چو در موی سیاه آمد سپیدی
پدید آمد نشان ناامیدی
ز پنبه شد بناگوشت کفن پوش
هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش
جوانی گفت پیری را چه تدبیر
که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار
که در پیری تو خود بگریزی از یار
غافل منشین نه وقت بازیست
وقت هنر است و سرفرازیست
امروز که روز عمر برجاست
میباید کرد کار خود راست
فردا که اجل عنان بگیرد
عذر تو بهجان کجا پذیرد
از پنجهی مرگ جان کسی برد
کو پیش ز مرگ خویشتن مرد
یک دسته گل دماغ پرور
از صد خرمن گیاه خوشتر
هر نقد که آن بود بهایی
بفروش چو آیدش روایی
گویند
گر خرابم کنی از عشق چنان کن باری
که نباید دگرم منت تعمیر کشید
روز جمعه را جمعه نامیدند چرا که خداوند خلق موجودات را به پایان رسانید و تمام مخلوقات در آن روز جمع بودند. گفته شده چون مردم در آن روز برای نماز جمع شدند آن را جمعه نامیدند و گفته شدهاست که: اولین کسانی که آن را جمعه نامیدند، انصار بودند و این پیش از تشریف فرمایی پیامبر به مدینه و پیش از نزول سوره جمعه بود. انصاریان اجتماع کردند و گفتند: یهودیان روزی دارند که هر هفته گردهم میآیند و آن شنبه است، مسیحیان هم روزی چنین دارند و آن یکشنبه است. ما هم باید روزی قرار دهیم که در آن روز جمع شویم و خدا را یاد و شکر نماییم. لذا آنها روز جمعه را برگزیدند، قبلاً به این روز «العروبة» میگفتند. آنها نزد سعد بن زراره رفتند و وی با آنها نماز خواند.
همچنین گفته شدهاست: نخستین کسیکه این روز را جمعه نامید کعب بن لوی بود، زیرا مردم در آن روز نزد وی جمع شده بودند.
نیز گفته شدهاست که نخستین کسیکه کلمه «اما بعد» در سخنان خود مطرح کرد وی بود.
برخی در اکرام والدین میگویند: خدای متعال به نیاز تو به پدر و مادر آگاهی دارد. لذا منزلتی برای تو نزد آنان قرار دادهاست که آنان بدون سفارشی، در حفظ جایگاه تو میکوشند. از سوی دیگر چون آنان نیازمند تو نیستند، به تو سفارش کردهاست که آنها را دریاب.
امام سجاد علیه السلام به فرزندش زید فرمود: خدا تو را برای رضای من قرار نداده بهمین خاطر سفارش مرا به تو نموده ولی مرا وسیله رضای تو قرار داده و سفارش تو را به من ننمودهاست یعنی احترام مرا بر تو لازم کرده ولی احترام تو را بر من واجب قرار ندادهاست؛ پس خدا به تو توفیق دهد. بدان که بایستی فرق بین این دو مرتبه را با عقل خود تمیز دهی. پس باز گرد به
بدیهیات عقل خود که شاهد بر توست بر اینکه شکر منعم واجب است و دقت کن آیا بین مخلوقان الهی کسی بر تو نسبت به والدین، نعمتی برتر دارد؟ و کسی برتر از آنها وجود دارد که شکر و نیکی نسبت به او را بجا آوری؟ پس تو تا زمانی که پدر و مادرت زنده هستند، با آنان با اجلال و عظمت برخورد نما و مطیع و منقاد آنها باش، و اگر از دنیا رفتهاند برای آنها طلب آمرزش کن؛ حقوقشان را اداء نما؛ به دیدار آنان برو؛ به آنها رحم کن، چنانچه دوست داری فرزندانت در زمان زندگی و مرگ تو با تو چنین رفتار کنند.
فخر رازی در بارهی متعلق جارومجرور در بسم اللّٰه که مقدم است یا مؤخر، میگوید:
انتقال از مخلوق به خالق اشاره به برهان «انّ» دارد و نازل شدن از خالق به مخلوق برهان «لم» است و معلوم است که برهان لم اشرف است. یعنی کسیکه متعلق جارومجرور در «بسم» را مقدم بدارد، از رؤیت فعل به رؤیت وجوب استعانت به خدا انتقال یافتهاست.
کسیکه متعلق را مؤخر از «بسم اللّٰه» در تقدیر بگیرد، مثل این است استعانت به خدا را دیدهباشد پس به احوال نفس خود پرداختهباشد.
احیاءالعلوم از یحیی بن معاذ نقل کردهاست: غذای زاهد راستگو، چیزی است که یافته و لباس او چیزی است که او را بپوشاند و مسکن او هر جاست که پیش آید. دنیا، زندان او؛ خلوت، مجلس او؛ قبر، خوابگاه او؛ عبرت، فکر او؛ قرآن، سخن او؛ پروردگار، انیس او؛ یاد خدا، رفیق او؛ زهد، قرین او؛ غم، مقام او؛ حیاء، شعار او؛ گرسنگی، خورش او؛ حکمت، کلام او؛ خاک، فراش او؛ تقوی، توشهیاو؛ سکوت بهرهیاو؛ صبر، تکیه گاه او؛ توکل، کفایت او؛ عقل، راهنمای او؛ عبادت، حرفهی او و بهشت، آرزوی اوست.
ابوتمام سرودهاست که: خرد رهبر و روزگار مربی من است. این دو چنان ظلمتی را از من گرفتند که پیر جهان دیده شدم.
احاولت ارشادی و عقلی مرشدی
ام استمت تأدیبی و دهری مؤدبی
هما اظلما حالی ثمة اجلیا
ضلامیهما عن وجه امرد اشیب
ضمیر درهما به عقل و زمانه برمی گردد و مقصود از هر دو حال، حال فقر و غنی، صحت و مرض، دشواری و آسانی و مانند اینها است. اینکه ظلم را به عقل و زمانه نسبت داده چون
عاقل با عقل از لذت دنیا لذت نمیبرد و زمانه با خردمند سر ناسازگاری دارد.
گویند
از باغ جنان فتاده در دام عذاب
آدم ز پی گندم و من بهر شراب
مرغان بهشتیم عجب نبود اگر
او از پی دانه رفت و من از پی آب
خاک رهش بهمردم آسوده کی دهند
کین توتیا بهمردم بیخواب میدهند
غم با من و من با غمش خو کردهام ای مدعی
لطفی بباید کردن و ما را بهم بگذاشتن
ز یمن عشق بر وضع جهان خوش خندهها کردم
معاذاللّٰه اگر روزی بدست روزگار افتم
حکیمی گوید: ارزش نزد کشاورزان در کمک به کار آنها و ارزش نزد بازرگانان در کمک به اموال آنها و ارزش نزد پادشاهان کمک به رای آنها و ارزش نزد دانشمندان در کمک کردن به حکمت خدایی آنها و ارزش مشترک بین هر چهار صنف در اصلاح معاش و معاد است.
نظامی
مخور بسیار چون کرمان بیزور
به کم خوردن کمر بر بند چون مور
حرام آمد علف تاراج کردن
بدار و طبع را محتاج کردن
مخور چندان که خرما خوار گردد
گوارش در دهن مردار گردد
چو باشد خوردن نان گل شکروار
نباشد طبع را با گل شکر کار
جهان زهر است و زهر تلخناکش
به کم خوردن توان رست از هلاکش
قرص جوی میشکن و میشکیب
تا نخوری گندم آدم فریب
تا شکمی نان و کفی آب هست
کفچه مکن بر سر هر کاسه دست
آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگ
کاوری آن را همه روزه بهچنگ
نانخورش از سینه خود کن چو آب
وز جگر خویش چو آتش کباب
گر دل خورسند نظامیتر است
ملک قناعت به تمامیتر است
اگر باشی به تخت و تاج محتاج
زمین را تخت کن خورشید را تاج
بهخورسندی برآور سر که رستی
بلای محکم آمد خود پرستی
در این هستی که یابی نیستی زود
نباید شد به هست و نیست خشنود
لباسی پوش چون خورشید و چون ماه
که باشد تا تو باشی با تو همراه
جهان چون مار و افعی پیچ پیچ است
مخواه از وی که در دست هیچ است
خورسندی را بهطبع در بند
میباش بدانچه هست خرسند
اجرت خور دسترنج خود باش
گر محتشمی به گنج خود باش
نزدیک رسید کار میساز
باگردش روزگار می ساز
جز آدمیان هر آنچه هستند
بر شقه قانعی نشستند
در جستن رزق خود شتابند
سازند بدان قدر که یابند
آنگاه رسی به سربلندی
کایمن شوی از نیازمندی
خرسند همیشه نازنین است
خرسندی را ولایت اینست
از بندگی زمانه آزاد
غم شاد به او و او به غم شاد
هر که سرانجام را نیک بشمارد، از خطا ابا دارد؛ و هرکس به آنچه در قرآن آمده ایمان آورد، از خطاها توبه میکند؛ و هرکس از عذاب دردناک پرهیز کند، از غصه آب میشود. ای نشستهای که مرگ تو ایستاده آیا در خوابی از سخن من یا پشیمانی؟ پیش از فوت از لغزشها توبه کن.
بزرگی گوید: نماز معراج عارفان، ابزاری برای گنهکاران و بستانی برای زاهدان است. به همین خاطر است که عمود دین بوده و یکصد و دو بار در قرآن آمدهاست.
گویند
صد تیغ بلا ز هر طرف آختهاند
بر ما همه شبرنگ جفا تاختهاند
فریاد که دشمنان بهم ساختهاند
و احباب بحال ما نپرداختهاند
کفعمی رحمةاللّٰه علیه گوید: از آنچه در آن هستی، عبرت گیر، و به دنیا مغرور نشو که آبی گوارا در آن نیست. کسی تو را یاری نمیرساند، کسی به عهدش پایبند نیست، سوگندی راست نیست، از اصحاب یمین کسی را نمییابی، سعادتمند کسی است که با دنیا بجنگد، دنیا به او روی آورد، خوشا به حال کسانی که بهخاطر خدا حلال دنیا را رها کردند و غیر یاد خدا چیزی را بر خود حلال ندانستند. به قله تقوی رسیدند و در عالیترین مدارج طاعت قرار گرفتند.
به خدایی که دانه را شکافت و آن را خلق کرد، برای گنهکاران یاوری جز آب داغ و غسالهی چرک و خون جهنمیان نیست. گناهانشان بر آنهاست و پوزش آنها نزد نویسنده اعمال است. ولی اهل تقوا، نور آنها در ملاء اعلی انس گیرد و از بوستان ثواب بهره برند.
رستگار کسی است که در دریای طاعت غوطهور است. و چون ثوابی نزد او مطرح شود سراسیمه بسوی آن میرود. پس تو خود را مقید به انجام واجبات نما و زحمت آن را بر خود هموار کن و لباس ترس از خدا را بر قلب خود بپوشان و از کسانی نباش که عهد الهی را خیانت کردند چه اینکه کارهای زشت تو در محشر، ماری به جان تو شود و اعمال باطل تو در قیامت، موجب کوری تو گردد. اگر راست باشی برای تو بهتر و اگر مانع باشی برای تو برازندهتر است.
نظامی
به شادی شغل عالم درج میکن
خراجش میستان و خرج میکن
گشایی بند، بگشایند بر تو
فروبندی، فروبندند بر تو
بزرگی بایدت، دل در سخا، بند
سر کیسه ببند کند نابند
نصیحت بین که آن هندو چه فرمود
که چون نانی بیابی زود خور زود
میر دری یزدی
از من آموخت شیخ افسون زدن
بر بام صلاح کوس ناموس زدن
رفتم که به پیر دیر هم یاد دهم
آیین بت و طریق ناقوس زدن
گویند
اندر آن معرض که خود را زنده سوزد اهل درد
ای بسا مرد خدا کو کمتر از هندو ز نیست
امام علی علیه السلام میفرماید: هیچ طلبکاری چون گرسنه در طلب بدهی خود نیست، هر وقت مالش به او برگردانده شود، میپذیرد.
قیصری در شرح غزل یائیه ابنفارض میگوید: تصوف علمی است در بارهی اسماء و صفات و مظاهر خدا و نیز عبارت است از علم مبدء و معاد و حقایق عالم و کیفیت رجوع به یک حقیقت و آن ذات خداست. تصوف به شناخت سیر و سلوک و جهاد با نفس به جای رهایی از قید و بندهای جزیی دنیا و رساندن آدمی به مبدء خود و متصف شدن به صفت اطلاق و کلیت میپردازد.
سمراء دختر قیس در یکی از جنگها دو فرزندش را از دست داد. پیامبر او را تسلیت گفت:
سمراء به پیامبر عرض کرد: هر مصیبتی پس از شما ناچیز است. به خدا غصهای که در صورت شما میبینم از مصیبت این دو نزد من سختتر است.
حسن بصری گوید: هرکس در دنیا تو را آسایش داد، در آخرت آن را تلافی کن.
حسن بصری به یارانش گفت: هفتاد کس از اصحاب بدر را دیدم که آنها در اجتناب از آنچه خدا برای آنها حلال کردهبود، زاهدتر بودند از آنچه شما از محرمات خدا پرهیز میکنید.
در توصیف پارسایان آمدهاست: زاهدان از غم بیشتر خوشحال میشوند نسبت به خوشحالی شما از آسایش.
اگر آنان را ببینی، میگویید دیوانهاند، ولی اگر آنها نیکان شما را ببینند، میگویند: از رحمت خدا بهرهای نبردهاند. و اگر بدان شما را بنگرند، میگویند به روز قیامت ایمان ندارند.
به یکی از آنها مالی حلال عرضه شد، آن را قبول نکرد و گفت: میترسم قلبم را فاسد کند، بلی هرکه قلب دارد، به ناچار از فاسد شدن آن میترسد.
عیسی علیه السلام به دنیا میفرمود: تو بودی و من در تو نبودم. و تو میباشی و من در تو نیستم، اگر بدبخت شوم، از تو نصیب من شدهاست.
از جمله دعاهای یکی از بندگان خدا این بود: خدایا مرا از آتش برهان، چرا که مانند من تقاضای بهشت نکند.
بین حکیمی و دوستش مشاجرهای بود، حکیم به دوستش نوشت، ای برادرم، مدت عمر کوتاهتر است که به قهر به سر ببری.
مردی به افلاطون نوشت: ازدواج بکنم یا نه؟ افلاطون نوشت به هر کدام اقدام کنی پشیمان شوی.
غلامی مست بر سر راه گروهی عربدهای مستانه سر داد. آنان او را نزد حاکم بردند. چون از مستی خارج شد خواستند بر وی حد جاری کنند. غلام گفت: ای امیر! من بدی کردم و بیعقل بودم، تو که عقل داری به من بدی مکن.
معاویه به ابنعامر در مکه گفت: حاجتی از تو دارم. ابنعامر متعجبانه پرسید حاجت! معاویه گفت: آری، خانهات را در عرفه به من هبه کن، ابنعامر گفت: آن را به تو بخشیدم.
معاویه گفت: تو هم از من چیزی بخواه، ابنعامر گفت: میخواهم آن را به من برگردانی، معاویه گفت: برگرداندم.
مولوی
آفت ادراک این قیل است و قال
خون به خون شستن حلال آمد حلال
هین و هین ای راهرو بیگاه شد
آفتاب عمر سوی چاه شد
تو مگو فردا، که فرداها گذشت
تا به کلی نگذرد ایام گشت
تو مگو ما را به آن شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
عور و تور و لنگ و لوک و بیادب
سوی او میغیچ و او را میطلب
وعده فردا و پس فردای تو
انتظار حشر باشد وای تو
یکی از سرشناسان گوید: به هیچ بلایی گرفتار نشدم مگر اینکه خدا در آن برای من چهار نعمت گذاشتهاست، اول آنکه: بلای دینی نبود؛ دوم آنکه: مرا به بزرگتر از آن مبتلا نکرد؛ سوم آنکه: مرا از رضایت به آن بلا محروم نکرد؛ چهارم آنکه: امید پاداش او را داشتم.
انوری
مرا به مدرسهها پیش از این به کسب علوم
قرار مدرسه و فکر درس بودی کار
کنون به چشم غزالانم چنان کردند
که شب به خواب خوش اندر غزل کنم تکرار
در تفسیر کشاف ذیل آیه إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا... (1)
آمدهاست: در کتابی از کتابهای قدیمی دیدم که جنبندهای است جز با چشم تیزبین حرکت آن معلوم نیست. وقتی ساکن باشد، سکون او را میپوشاند و پیدا نیست، اگر بر دست بگیری، نیش میزند و زهری از آن ترشح میکند. باید از آن اجتناب کرد. منزه است خدایی که از صورت و اعضاء ظاهر و باطن این حیوان و نیز جزئیات اعضای او در چشمان و ضمیر او آگاه است، چه بسا موجوداتی بسیار کوچکتر از آن هم باشند، پس باید گفت منزه است خدایی که همهی زوجها را خلق کرد، آنها که از دل زمین روئیده میشوند، آنها که از شمایند و آنهایی که نمیدانید. سُبْحٰانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ کُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لاٰ یَعْلَمُونَ . (2)
تصوف علمی است که در آن از ذات احدیت و اسماء و صفات او و علومی که ما را به مظاهر و آنچه منسوب به ذات خداست، بحث میکند. پس موضوع علم تصوف، ذات خدا و صفات ازلی و صفات سرمدی خدا است.
مسئلهی چگونگی صدور کثرت و رجوع آن به او، بیان مظاهر اسماء و صفات خدا، کیفیت
رجوع اهل اللّٰه به او، کیفیت سلوک مجاهد و ریاضت آنان، و بیان نتیجه همهی کارها و ذکرها در دنیا و آخرت، به وجهی که در نفس الامر ثابت است، و نیز مبادی معرفت و حدود و غایت و اصطلاحات تصوف، از مسائل تصوف است.
عارفی گوید: هرکس وقت نعمت، به منعم بنگرد نه نعمت، نگاه او وقت بلا به بلا دهنده است نه بلا. او در هر دو حال، غرق ملاحظه حق بوده و متوجه دوست مطلق است و این از برترین مراتب سعادت میباشد. هرکس عکس این عمل کند، در پایینترین درجه شقاوت است او گاه نعمت، از زوال آن میترسد و وقت بلا از آمدنش در عذاب است.
محمود شبستری
ظهور جملهی اشیا به ضد است
ولی حق را نه مانند و نه ند است
چو نبود ذات حق را ضد و همتا
ندانم تا چه گونه دانی او را
چو نور حق ندارد نقل و تحویل
نیابد اندرو تغییر و تبدیل
اگر خورشید بر یک حال بودی
شعاع او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کاین پرتو اوست
نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
سعدی
چنین دارم از پیر داننده یاد
که شوریدهای رو به صحرا نهاد
پدر در فراقش نخورد و نخفت
پسر را ملامت بکردند و گفت
از آنگه که یارم کس خویش خواند
دگر با کسم آشنایی نماند
بحقش که تا حق جمالم نمود
دگر هر چه دیدم خیالم نمود
نشد کم که رو از خلایق بتافت
که گم کردهی خویش را باز یافت
پراکندگانند زیر فلک
که هم در توان خواندشان هم ملک
قوی بازوانند کوتاه دست
خردمند و شیدا و هشیار و مست
نه سودای خودشان نه پروای کس
نه در گنج توحیدشان جای کس
برآشفته عقل و پراکنده هوش
ز قول نصیحتگر آکنده گوش
تهی دست مردان پر حوصله
بیابان نوردان بیقافله
بدریا نخواهد شدن بط غریق
سمندر چه داند عذاب الحریق
عزیزان پوشیده از چشم خلق
نه زنار داران پوشیده دلق
بخود سر فرو برده همچون صدف
نه مانند دریا برآورده کف
گرت عقل یار است ازینان رمی
که دیوند در صورت آدمی
نه مردم همین استخوانند و پوست
نه هر صورتی جان معنی در اوست
نه سلطان خریدار هر بندهایست
نه در زیر هر ژندهای زنداهایست
اگر ژاله هر قطرهای در شدی
چو خر مهره بازار ازو پر شدی
قضا را من و پیری از فاریاب
رسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود و برداشتند
بکشتی و درویش بگذاشتند
سباحان براندند کشتی چو دود
که آن ناخدا، ناخدا ترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفت
بر آن گریه قهقهه بخندید و گفت
مخور غم برای من ای پر خرد
مرا آنکس آرد که کشتی برد
بگسترد سجاده بر روی آب
خیالست پنداشتم یا بهخواب
ز مدهوشیم دیده آنشب نخفت
نظر بامدادن بمن کرد و گفت
عجب ماندی ای یار فرخنده رای
ترا کشتی آورد ما را خدای
چرا اهل معنی بدین نگروند
که ابدال در آب و آتش روند
نه طفلی کز آتش ندارد خبر
نگهداردش مادر مهرور
پس آنانکه در وجه مستغرقند
شب و روز در عین حفظ حقند
نگهدارد از تاب آتش خلیل
چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودت بدست شناور در است
نترسد اگر دجله پهناور است
چو بر روی دریا قدم چون زنی
چو مردان که بر خشک وتر دامنی
مگر دیدهباشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که پیدا نباشی بروز
ببین کاتشین کرمک خاک زاد
جواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید پیدا نیم
قدم پیش نه کز ملک بگذری
که گر باز مانی ز دد کمتری
سالک اگر از هر امر دنیایی که او را از هدف دور میسازد، پرهیز کند، و از هرآنچه به ذهن او رسد پرهیز نماید، به صفت ورع و زهد و تقوی آراسته شدهاست. پس او باید همواره نفس خود را در کارهاو سخنانش محاسبه کند و او را متهم نماید در کوتاهی از هرچه به او فرمان دادهاست. اگر او کاملاً مواظب بود و در راه محبوب احساس ناراحتی نکرد. باطن او نورانی شده و برق غیب بر او ظاهر میشود و باب ملکوت بر او باز میشود و پی در پی مکاشفه برای او حاصل شود.
او امور غیبی را در صورت مثالی میبیند. و اگر ذرهای از آنها را بچشد به گوشهگیری و خلوت و ذکر و مواظبت بر طهارت کامل و عبادت و مراقبه و دوری از مشاغل دنیوی حسی و توجه دادن باطن به خدا به طور کامل روی میآورد در این صورت برای او حالت وجد و مستی و شوق و ذوق و محبت و شیفتگی و عشق پیش میآید. و او را پی در پی محو میکند. او را نائب نفس خویش قرار میدهد، معناهای قلبی را درک میکند، حالت مکاشفه برای او پیش میآید. علوم دینی و اسرار الهی بر او افاضه میشود و انوار حقیقت بر او ظاهر میگردد. البته گاهی این امور بر او پوشیده میماند تا اینکه بر اثر خیالات نفسانی باقی بماند و آرامش روانی برای او حاصل شود. این حالات برای او ملکهی باطنی شده داخل عالم جبروت میگردد و عقول مجرده و انوار قاهره را میبیند. و مدبرات کلی را از فرشتگان مقرب که شیفتهی جمال خدا هستند مینگرد، پس از آن انوار سلطان احدیت و ساطعههای عظمت و کبریایی خدا برای او آشکار شود. او دیگر چون غبار پراکنده شده و در شخصیت خود فانی شود و در برابر معبود به تعظیم درآمده و تعیّن او در تعین معبود متلاشی شود و به مقام جمع و توحید برسد. در این مقام، اغیار در نظر او اعتبار شوند. او با نور خود پردهها و حجابها را میسوزاند و صدا میزند: ملک از آن کیست؟ و خودش میگوید: ...لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ. (1)
نخی که به انگشت میبندند تا چیزی فراموش نکنند رتیمه یا رتمه گویند. شاعر گوید:
وقتی حاجتهای ما در دل شما نباشد، نخهای به انگشت بسته، سودی به حالمان ندارد.
1) 1) - ابراهیم، 48.
اذا لم تکن حاجاتنا فی نفوسکم
فلیس بمغن عنک عقد الرتائم
از یکی از شعرای فارس زبان نیز در معنای بستن رتیمه چیزی بهخاطرم رسید.
نگردد تا فراموش آنچه گفتی دردمندان را
بر انگشت تو میخواهم که بندم رشتهی جان را
آمدهاست: فاطمه علیها السلام ، مشتی از خاک قبر پیامبر برگرفت و بر چشمانش گذاشت و گفت:
هر که خاک قبر احمد بوید بر اوست در عمر خود هیچ بوی خوشی نبوید. این مصیبت اگر بر مصیبتها بیاید مانند این است که اگر روزها بریزد، شب شود.
ماذا علی من شتم تربة احمد
ان لا یشم مدی الزمان غوالیا
صبت علی المصائب لو انها
صبت علی الایام صرن لیالیا
از شیخ نجم الدین پرسیدند: وجه شبه در این صلوات چیست که میگویند: اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم؟ چون از این عبارت چنین برمی آید که خدا بر پیامبر اسلام و خاندان او درودی بفرستد که بر ابراهیم و فرزندان او فرستادهاست و این نشان دهنده برتری مرتبه ابراهیم و فرزندان آنهاست.
شیخ پاسخ داد: مراد این صلوات این نیست که محمد و فرزندان او را به ابراهیم و فرزندان او ملحق کنیم تا آن درجه را بیابند کما اینکه برخی تصور کردهاند، بلکه مراد این است که به پیامبر و خاندان او هرچه استحقاق اجلال دارد مرحمت کند، چنانچه این اجلال را به ابراهیم و خاندان او عطا کردهاست، پس در واقع درخواست از خدا این است که آنچه حق پیامبر اسلام و آل اوست به آنان عطا شود و چیزی فروگذار نگردد. هرچند در رتبه از ابراهیم و خاندان او بالاتر باشند. مانند این کلمات بین ما زیاد است. مثلاً کسی به دیگری که لباسی میپوشاند یا نعمتی میدهد؟ میگوید: با این بنده چنان رفتار کردی که با فلان کس کردی، اینجا بحث فضیلت اولی بر دومی و یا دومی بر اولی نیست. و چه بسا دومی استحقاق بیشتری نسبت به اولی داشتهباشد.
سعدی
بفتراک پاکان درآویز چنگ
که عارف نداند ز در یوزه ننگ
برو خوشه چین باش سعدی صفت
که گرد آوری خرمن معرفت
دلم بکوی تو دامن کشان رود ترسم
که سوی خانه گریبان چاک چاک برد
امی کسی است که چیزی ننویسد. این واژه منسوب به امت عرب است که نه خط داشت و نه کتابت، پیامبر را بههمین دلیل امی گویند. برخی گفتهاند پیامبر را بهخاطر انتساب بهام القری، امی گفتهاند و مردم آن منطقه را بههمین جهت امی میگفتند. نیز ممکن است که امی منسوب به ام باشد. یعنی چون کسیکه از مادر آفریده شده، توان خواندن و نوشتن ندارد. این سه وجه بود در باره امی بودن پیامبر.
اکسیر در سبد هر پیر و ناتوانی نیست، بلکه در گنجینههای سلاطین بزرگ است، همینطور اکسیر سعادت ابدی نزد هر کسی نیست، این اکسیر در گنجینه پروردگار است، گنجینههای خدای متعال نیز در آسمان جوهرهای مجرد ملکی و در زمین قلوب انبیاء و اولیاء است. هر کسی این اکسیر را از غیر اینان بجوید، راه را گم کرده و از راه درست منحرف شدهاست، عاقبت کار او غش و فریب است و در قیامت مفلس بوده و حقیقت کار او آشکار میشود. شایسته است در مصداق این آیه باشد چشمان تو را باز میکنیم، چشم تو در آن روز تیز بین گردد. فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ. (1)
از رحمت و رأفت خدا به بندگان این است که یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر را پی در پی به سوی مردم فرستادهاست تا نسخه این اکسیر را به آنان بیاموزند، و راه رسیدن به این مسئلهی مهم را بیان کنند.
خداوند میفرماید: اوست خدایی که بسوی امیین رسولی فرستاد تا آیات خدا را بر آنان بخواند و آنان را پیراسته کرده و علم کتاب و حکمت بیاموزد هرچند در گذشته در گمراهی آشکار بودند هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ . (2)مراد از تزکیه (و البته خدا به آن آگاه است) پیراسته کردن آنها و باز داشتن آنان از صفات حیوانات و درندگان است. مراد تعلیم، آراستن
آنان به صفات فرشتگان مقرب است، خلاصه مراد جدا کردن انسان از جمع صفات مذموم و آرایش آنها به کمالات جلیل است. خلاصهی همهی اینها، توجه قلب و قالب به خدای و روی برگردان شدن این دو از غیر خداست
از سخنان اولیاء است که شکر اضافه میکند، کفر، دفع میکند. عاقل کسی است که بیشترین پوزش را از مردم بخواهد.
از امام سجاد علیه السلام در بارهی برترین اعمال پرسیدند. امام فرمود: به غذای خود قانع باش، ملازم سکوت باش، بر آزار مردم شکیبا باش، از خطا پشیمان باش.
امام علیه السلام نیز فرمودهاست: کسیکه سکوت را از دست ندهد، در چشم مردم ابهت مییابد و مردم به او خوش گمان شوند.
گویند
گفتی خبر دوست شنیدی چه شدت حال
اینها ز کسی پرس که از خود خبری داشت
آن را که رسد ناوک دلدوز تو بر چشم
ناکس بود از چشم دگر پیش ندارد
قیصری در شرح فصول الحکم میگوید: برزخ که ارواح پس از مرگ به آنجا میروند، غیر از برزخ بین ارواح مجرد و اجسام است. چون مراتب تنزلات وجود و کمال آن دوری است، مرتبهای که پیش از نشئهی دنیوی است، از مراتب تنزلات است و اوّلّیتی دارد و مرتبه پس از آن از کمالات است و آخریت دارد و صورتهایی که ارواح در برزخ میپذیرند، صورت اعمال پیشین در زندگی دنیوی است، بخلاف صورت برزخ اول. لذا هر کدام از دو برزخ با هم متفاوت هستند، ولی در اینکه هر دو عالم روحانی هستند و هر دو جوهر نورانی غیر مادی مشتمل بر مثال صورت عالم هستند، مشترکند.
شیخ در فتوحات در باب سیصد و بیست و یک به آن اشاره کردهاست و میگوید: برزخ اول غیر از برزخ دوم است. برزخ اول را غیب مکانی و دوم را غیب محالی مینامند. چرا که در غیب مکانی، آنچه را که در عالم دنیا است در آن وجود دارد ولی محالی چنین نیست، بلکه
آنچه در آن ظاهر شود در آخرت آشکار میگردد و البته کمتر کسی از آن بهرهمند میشود بر خلاف اولی. بههمین جهت بیشتر مشاهدات در برزخ اولی دیده میشود و حوادث دنیوی در آن قابل رؤیت است ولی از احوال مردگان که با برزخ دوم هستند کسی اطلاعی ندارد.
گویند
بود نور خرد در ذات انور
بسان چشم سر در چشمهی خور
اگر خواهی که بینی چشمهی نور (خور)
ترا حاجت فتد با چشم دیگر
چه چشم سر ندارد طاقت و تاب
توان خورشید تابان دیدن در (دید از) آب
چو از وی روشنی کمتر نماید
ترا ادراک آن دم میفزاید
چو مبصر از بصر نزدیک گردد
بصر زادراک او تاریک گردد
ندارد ممکن از واجب نمونه
چگونه داندش آخر چگونه
قرشی گوید: حرارتی که موجب میشود غذا خوردنی شود، یا با طعام ملاقات کرده و یا نه.
اگر آتش با غذا ملاقات کند، یا هوایی است که آن را هوانی گویند و یا زمینی است مثل زغال آتش گرفته، که تکبیب گویند. ولی اگر آتش با غذا ملاقات نکرد، پایین آن واسطهای چون قابلمه است، اگر آتش تا وسط طعام نفوذ کند، و چیز دیگری همراه آن نباشد، قلی گویند و اگر مثلاً روغن همراه آن باشد، تطجین نامند و اگر با آب پخته شود طبخ گویند.
عارفی گوید: دنیا را برای سه چیز میطلبند، ثروت، عزت، راحتی. هرکه از دنیا پرهیز کند، عزت یابد. آنکه از آن قناعت ورزد ثروتمند شود و هرکه برای دنیا کمتر تلاش کند راحتی یابد.
در تفسیر کشاف ذیل آیه ...قُلْ نٰارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا... (1)آمدهاست: هرکس از رنج لحظهای خود را حفظ کند و بهخاطر این کار در رنج دائمی گرفتار شود، نادانتر از هر نادانی است.
عمر بن قطن بن نهشل دارمی، زمانی طولانی به گلههای نعمان بن منذر دستبرد میزد.
1) 1) - توبه، 81.
نعمان در پی او بود ولی نمیتوانست او را دستگیر کند. او را ایمنی داد و گفت اگر خودش نزد نعمان آید صد شتر به او بدهد.
وی نزد نعمان آمد، نعمان چشمان او را پر از شرارت غارتگری دید و گفت: تسمع بالمعیدی خیر من ان تراه (مثل عرب است یعنی صدای فلانی بشنوی بهتر است از اینکه او را ببینی از بس که صورتش زشت است). در اینجا مراد نعمان این بود که راهزن چیزی شنیده و به حقیقت نمیپیوندد، و حیلهای برای دستگیری او بودهاست.
عمر گفت: آرام باش، شخصیت انسان به دو عضو اوست. زبان و قلبش، اگر بگوید با زبان گفتهاست ولی اگر به قتل برساند با دل چنین کردهاست. نعمان گفت: دانشی داری؟ عمر گفت: به خدا آن قدر دارم که میتوانم طنابهای پیچیده را با سخنم باز کنم و مشکلات بسیاری را حل نمایم. نعمان پرسید: بدترین بد چیست؟ عمر گفت: زن دهان گشادی که صدایش بلند و تحرکش کم است. نعمان پرسید: فقر حاضر کدام است؟ عمر گفت: جوان کم تجربهی زن ذلیل، که دور زنش بگردد و سخنش را اطاعت کند. اگر زن خشم گیرد، راضیش کند، و اگر خشنود باشد، فدیه رضایت به زنش دهد. پرسید: همنشین بد کیست؟ عمر گفت:
همسایه تو است که اگر از تو بالاتر باشد بر تو چیره شود و اگر پایینتر باشد، تو را دشنام گوید، او را از عطای خود منع کنی نفرین کند، او را عطا دهی، کفران کند. نعمان پرسید: خدا پدرت را بیامرزد، خوب گفتی و پنج هزار درهم به او داد و او را سردار صد تن از دوستان خود کرد.
عمر بن هبیرة در قصر خود بادیه نشینی را دید که شترش را میراند و به سوی کاخ او میآید. به دربان گفت: مانع او شود، عرب شترش را کنار کاخ خوابانید تا زمانی که عمر را دید. عمر به او گفت: چه میخواهی؟ وی دو بیت شعر خواند که: خدا برای تو بسازد، نان خوران من زیادند و توان تدارک هزینهی آنها را ندارم، روزگار با من ناسازگار است. عیال من، مرا به سوی تو فرستادهاند و منتظرند.
اصلحک اللّٰه قل ما بیدی
فما اطیق العیال اذ کثروا
الح دهری علیّ کلکله
فارسلونی الیک وانتظروا
عمر از این دو بیت به اهتزاز درآمد و گفت: آنها تو را به سوی من فرستادهاند و منتظرند.
نمینشینی مگر ثروتمند باز گردی، سپس هزار دینار به او داد و فوراً به سوی خانوادهاش
روانهاش کرد.
امام علی علیه السلام به هنگام تلاوت این آیه: یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ مٰا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ (1)، فرمودند:
این آیه کوبندهترین دلیل در برابر شنونده، و قطع کنندهترین عذر شخص مغرور است. همو که جهالت و نادانیش او را خوشحال ساختهاست. میفرماید: ای انسان! چه چیز تو را بر گناه جرئت داده؟ و چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته؟ و چه چیز تو را بر هلاکت خویشتن علاقمند نمودهاست؟ مگر این بیماری تو بهبودی نمییابد؟ و یا این خوابت بیداری ندارد؟ چرا همانگونه که به دیگری رحم میکنی، به خودت رحم نمیکنی؟ تو که هرگاه کسی را در دل آفتاب سوزان بیابی؛ بر او سایه میافکنی، و هرگاه بیماری را ببینی که سخت ناتوان گشته از روی رحم بر او مینگری، پس چه چیز تو را بر این بیماریت شکیبایی بخشیده؟ و بر این مصائبت صبور ساخته؟ و چه چیز تو را از گریه بر خویشتن تسلی داده؟ در حالی که هیچ چیز برای تو عزیزتر از خودت نیست؛ و چگونه ترس از فرود آمدن بلا، شب هنگام تو را بیدار نکرده؟ با اینکه در درون معصیت و گناه غوطه وری و در زیر سلطه و قدرت خداوند قرار داری. بیماری خود را با داروی تصمیم و عزم راسخ مداوا کن و این خواب غفلتی که چشمت را فرا گرفته با بیداری برطرف ساز. بیا مطیع خداوند شو و به یاد او انس گیر. خوب تصور کن که هنگام روی گردانیدنت از خدا، او با دادن نعمت به تو روی میآورد و به عفو و بخشش خویش دعوتت میکند و تو را در زیر پوشش فضل و برکات خود قرار میدهد. ولی در عین حال تو همچنان به او پشت کرده و به دیگری روی میآوری. بلند مرتبه باد خداوندی که با این قدرت عظیم، کریم است و اما تو با این ضعف و حقارت چه بر معصیت او جرئت ورزیدهای، در صورتی که تو در کنف نعمتش قرار داری و در فراخنای فضل و رحمتش در حرکتی. اما او فضل خویش را از تو منع نکرده و پردهی گناهانت را ندریدهاست؛ بلکه حتی یک چشم برهم زدن از دائرهی لطفش بیرون نبودهای، یا در نعمتی قرار داری که به تو بخشیده، یا در گناهی که از آن پرده پوشی کرده و یا بلا و مصیبتی که از تو برطرف ساختهاست. بنگر اگر از در اطاعتش در میآمدی دیگر چگونه بود؟
سوگند به خدا اگر این وضع بین دو تن که در نیرو و توان مساویند وجود داشت، تو
1) 1) - انفطار، 6.
نخستین حاکمی بودی که خود بر مذمومیت اخلاق و بدی کردارت حکم میکردی.
حقاً باید بگویم: دنیا مغرورت نساخته و این تو هستی که به آن مغرور شدهای؛ در حالی که پندهای فراوانی در آن مییابی و تو را به عدل و انصاف دعوت کردهاست.
دنیا به هشدارهایی که در بارهی ریختن بلا به جانت و کاستن از نیرو و قدرتت به تو میدهد راستگوتر و وفادارتر است از اینکه به تو دروغ گوید و یا مغرورت سازد. چه بسیار نصیحت کننده و پند دهندهای است که نزد تو متهم است و چه بسیار راستگویانی در بارهی دنیا که تو آنها را دروغگو میشماری. اگر دنیا را از روی شهرهای ویران شده و خانههای در هم فرو ریخته بشناسی، آن را یادآوری کنندهای دلسوز و واعظی گویا همچون دوستی مهربان که در رسیدن اندوه به تو بخل میورزد، خواهی یافت.
دنیا چه خوب سرایی است ولی برای آنها که آن را خانه همیشگی ندانند، و چه خوب محلی است برای کسیکه آن را وطن برنگزیند. سعادتمندان به وسیله دنیا، در قیامت کسانی هستند که امروز از زرق و برق آن فرار میکنند. هنگامی که نفخهی صور بدمد، و آشکار گردد و اهل هر معبدی به آن ملحق و بندگان هر معبودی به او بپیوندند و مطیعان به مطاع خود برسند؛ در آن هنگام نه چشمی برخلاف حق و عدالت در هوا گشوده و نه قدمی آهسته در زمین جز به حق برداشته شود. و در آن روز چه دلیلهایی که ابطال نمیگردد و چه عذرهایی که قطع نمیشود؟!
بنابراین در جستجوی چیزی باشید که عذر خویش را با دلیل بیان کنید و حجت خود را با آن استوار سازید و آنچه باقی ماندنی است از میان آنچه باقی نمیماند انتخاب کنید و وسیلهای برای سفر آخرت آماده نمائید و چشم به جرقههای برق نجات بدوزید و بار و بنه این سفر را محکم بر پشت مرکبها ببندید.
در تفسیر کشاف ذیل آیه وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ إِذٰا رَأَیْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً (1)آمدهاست: خداوند زیبایی غلامان بهشتی و پراکندگی آنان در مجالس اهل بهشت و منازل آنان را به گوهرهای پراکنده تشبیه کردهاست.
در شب زفاف مأمون با پوران دختر حسن بن سهل بر فرشی زربفت نشسته بود و زنان
1) 1) - انسان، 19.
قصر، گوهرهای گرانبها نثار عروس و داماد میکردند. مأمون به آن گوهرهای پراکنده نگریست آن منظره زیبا به نظرش رسید و گفت: خدا خیر دهد به ابونواس، مانند اینکه این منظره را دیده که سرودهاست: حبابهای کوچک و بزرگ (بر ظرف شراب) مانند سنگریزه هایی است از طلا بر زمین.
کان صغری و کبری من فواقعها
حصباء در علی ارض من الذهب
نیز گویند غلامان بهشتی تشبیه شدهاند به دُرهایی که تازه از صدف خارج شدهاند. چون زیباتر و بیشترین آب را دارد. تا اینجا سخن کشاف بود.
ابونواس بسیار بسیار زیبا آن بیت را سرودهاست، مگر اینکه به نظر برخی حاذقان ادب، اشتباهی دارد و آن این است که فعلی مؤنث افعل است، و بدون لام و اضافه بکار نمیرود، این ایراد را ابناثیر در المشعل السائر از وی گرفتهاست.
کلینی از ابان بن ثعلب نقل میکند که: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: حق مؤمن چیست، فرمود: ای ابان از آن دست برادر. ابان میگوید اصرار کردم تا بفرماید و او فرمود: حق مؤمن این است که نیمی از مال خود را به او ببخشی. سپس به من نگاهی کرد و ناراحتی مرا متوجه شد و فرمود: ای ابان مگر نمیدانی خدا ایثارگران بر خودشان را تمجید کردهاست؟ گفتم: فدایت شوم بلی. فرمود: وقتی تو، نصف مال خود را به او دادی، ایثار نکردی، بلکه تو و او یکسان هستید، و ایثار آن است که نصف دیگر را هم به او بدهی.
کسانی که معاد را نپذیرفتهاند، تنها دلیلشان این است که بعید است اجزای کوچک را پس از اینکه پراکنده شد، مخصوصاً زمانی که رگ و پی از هم جدا شده و در جاهای دور متفرق گشته و هر ذرهای از آن در مکانی قرار گرفته، زنده شود.
در پاسخ این اشکال باید گفت: مگر نمیدانی که: منی، مازاد از هضم چهارم است، که بصورت ریزهی باران به اطراف اعضا پراکنده شده و قوهی شهوی آنها را جمع میکند و در ظرف منی قرار میدهد.
مگر نمیدانی که: این منی از غذاهایی است که از عناصر مختلفی بدست آمده و در اطراف عالم پراکنده شدهاست؟
هر کس این ذرات دور از هم را جمع کند، توان جمع اجزاء بدن را پس از تفرقه دارد. خدا
به همین اشاره کردهاست که میفرماید: بگو کسیکه اول بار آنها را زنده کرد، زنده میکند و او به هر خلقی آگاه است قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ. (1)
سید شریف در بارهی اختلاف در لفظ جلاله و ویژگیهای آن مینویسد: همانطور که عقلاء در بارهی ذات خداوند و صفات او متحیر هستند چون در انوار عظمت در حجاب است؛ در بارهی لفظ اللّٰه نیز ادباء متحیر شدهاند. مانند اینکه از آن نور عظمت، اشعهای تابیده و چشمان بینندگان را مبهوت ساختهاست. اختلاف ادبا در این است که آیا اللّٰه سریانی است یا عربی؟ اسم است که در این صورت علم است یا غیر علم، و یا صفت مشتق و در این صورت از چه مشتق شدهاست؟
در تفسیر کشاف ذیل آیه خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِینَ (2)، از امام صادق علیه السلام روایتی نقل شدهاست که: خداوند، پیامبرش را به مکارم اخلاق فرمان داده و در قرآن آیهای جامعتر در بارهی مکارم اخلاق نمیبینید.
کلینی در کافی در باب تواضع از امام صادق علیه السلام آوردهاست: امام سجاد علیه السلام سوار بر الاغ بود و بر عدهای از مجذومان گذر کرد، آنان مشغول غذا بودند و به امام تعارف کردند. امام فرمود:
اگر روزه نبودم، با شما هم غذا میشدم. وقتی به خانه رسید فرمان داد غذایی تهیه کنند و همان عده را دعوت کرد و هم غذا شد.
در کتاب کافی در بارهی استوانههای کفر از امام سجاد علیه السلام آمدهاست: منافق دیگران را از زشتی باز میدارد و خود مرتکب میشود. فرمان میدهد و خود پیروی نمیکند. روزه دار است و آرزویش افطار است. روز در انتظار خواب شب است و سحر خیز نیست.
نیز در این باب از امام صادق علیه السلام آمدهاست که پیامبر فرمود: اگر خشوع جسم بر خشوع قلب بیشتر باشد، نزد ما منافق شمرده میشود
ما زاد خشوع الجسد علی ما فی القلب فهو
عندنا منافق ، این حدیث آخرین حدیث آن باب است.
ابراهیم بن ادهم در حال طواف بود. جوانی زیباروی دید، با دقت به او نگاه کرد و سپس روی برگرداند، و میان جمع غایب شد، پس از طواف از او پرسیدند سبب آن چه بود؟ نیز به او گفتند: به یاد نداریم تاکنون به جوان زیبایی نگاه کردهباشید. ابراهیم گفت: او پسر من است من در خراسان او را که طفل بود رهاکردم، اینک که جوان شده در پی من است.
ترسیدم که مرا از یاد خدا باز دارد، ترسیدم که مرا بشناسد و با من مأنوس گردد.
گویند
راضی بهغم جداییم خواهی ساخت
بیگانه ز آشناییم خواهی ساخت
جور تو زیاده از حد صبر من است
مشهور به بیوفاییم خواهی ساخت
در بارهی این فرمایش پیامبر که من فرزند دو ذبیحه هستم. باید گفت: عبدالمطلب خواب دید که چاه زمزم حفر میکند و در خواب محل چاه را به او یاد دادند. وی حفر چاه را آغاز کرد و فرزندی جز حرب نداشت. او نذر کرد که اگر ده پسر داشتهباشد، هرگاه بالغ شدند یکی را در راه خدای کعبه قربانی کند. وقتی صاحب ده پسر شد، او را به نذرش یادآوری کردند و او اطاعت کرد. اسم همه را در ظرفی نوشت و قرعه به نام عبداللّٰه افتاد. وی شمشیر کشید تا عبداللّٰه را ذبح کند. قریشیان از هر سو سر کشیدند و گفتند دست نگه دار تا فکری کنیم. آنان اسم ده شتر و عبداللّٰه را نوشتند و قرعه زدند، باز نام عبداللّٰه درآمد. شتران را به بیست رساندند و قرعه زدند باز به نام عبداللّٰه درآمد، و همینطور تکرار کردند، وقتی تعداد شتران به صد رسید، قرعه به نام صد شتر درآمد. عبدالمطلب فرمان داد شتران را نحر کردند و در قربانگاه گذاشتند و هیچ انسان و درندهای را از آن منع نکردند. بههمین خاطر پیامبر فرمود: من فرزند دو ذبیح هستم. (1)
گویند
قرب نه بالا و پستی رفتن است
قرب حق از قید هستی رستن است
1) 1) - مراد پیامبر از ذبیح دوم، جد اعلای او حضرت اسماعیل است که او نیز بنابر رؤیای صادقه پدرش ابراهیم علیه السلام میبایست ذبح میشد ولی خداوند قوچی را فدیه او قرار داد.
سعدی
اگر در جهان از جهان رستهایست
در از خلق بر خویشتن بستهایست
فراهم نشینند تر دامنان
که این زهد خشک است و آن دام نان
کس از دست جور زبانها نرست
اگر خود نمایست و گر حق پرست
اگر بر شوی چون ملک بآسمان
بدامن در آویزدت بد گمان
بکوشش توان دجله را پیش بست
نشاید زبان بداندیش بست
تو روی از پرستیدن حق مپیچ
بهل تا نگیرند خلقت به هیچ
چو راضی شد از بنده یزدان پاک
گر اینها نباشند راضی چه باک
بداندیش خلق از حق آگاه نیست
زغوغای خلقش به حق راه نیست
از آن رو به جایی نیاوردهاند
که اول قدم بیغلط کردهاند
دو کس بر حدیثی گمارند گوش
از این تا بدان اهرمن تا سروش
یکی پند گیرد دگر ناپسند
نپردازد از حرف گیری به پند
فرو مانده در کنج تاریک جای
چه دریابد از جام گیتی نمای
مپندار گر شیر و گر روبهی
کزینان بمردی و حیلت رهی
اگر کنج خلوت گزیند کسی
که پروای صحبت ندارد بسی
مذمت کنندش که زرقست و ریو
زمردم چنان میگریزد که دیو
و گر خنده رویی است و آمیزکار
عفیفش ندانند و پرهیزگار
ای اجل آنقدری صبر کن امروز که من
لذتی یابم از آن زخم که بر جانم زد
هفت سال بر بنیاسرائیل قحطی آمد، حضرت موسی علیه السلام همراه هفتاد تن برای طلب باران از شهر خارج شد. خدا به پیامبرش فرمود: چگونه دعای این امت را اجابت کنم در حالی که گناه بر آنها سایه افکنده و باطنی آلوده دارند، مرا بدون اعتماد میخوانند، از مکر من در امان هستند، ای موسی سوی بندهای از بندگانم که او را «برخ» گویند برو و او طلب باران کند تا اجابت نمایم.
موسی او را نمیشناخت، روزی در راه بندهای سیاه را دید بین دو چشمش اثر سجده نمایان بود و خود را در پارچهای پیچانده بود. موسی با نور خدا او را شناخت و سلام کرد و
پرسید: اسم تو چیست؟ گفت: برخ، موسی گفت: تو همانی که ما در طلب او هستیم. برای ما طلب باران کن، برخ به بیابان رفت و و در ضمن مناجات با خدا گفت: خدایا این خشکسالی کار تو نیست، این علامت بردباری تو نیست، چه شده که مانع ابرهای رحمت خود شدهای؟ آیا ابرها از اطاعت تو سر برتافتهاند؟ آیا رحمت تو پایان پذیرفتهاست؟ آیا بر گنهکاران شدت گرفتهای؟ آیا تو پیش از خلق گنهکاران، بخشنده نبودی؟ تو رحمت را خلق کردی، فرمان به عطوفت دادی، میخواهی به ما نشان دهی که تو منع کنندهای؟ یا میترسی وقت بگذرد، پس در عقوبت ما عجله کن. هنوز مناجات برخ تمام نشده بود که ابرهای رحمت سر رسیدند، چون برخ از بیابان برگشت، موسی به استقبال او رفت. برخ گفت: دیدی چگونه با خدا حرف زدم و خدا در حق من انصاف روا داشت.
حکیمی گفتهاست: تر نباش که در فشار قرارگیری و خشک نباش که بشکنی. (متعادل باش).
همچنین گفتهاند: غذای خوب به کثرت انفاق و خوبی پخت نیست، بلکه به بهره بری مناسب از آن است.
همچنین گفتهاند: از کسانی نباش که زیاده روی در خوردن، زندگی آنها را گرفته. هرچه کسب کردهای بخور نه آن را که کسب نکردهای که آن تو را میخورد.
در نهجالبلاغه آمدهاست: بردباری پوششی پوشندهاست. عقل شمشیری برندهاست. پس نقص جسمانی خود را با بردباری بپوشان و هوای نفس خود را با عقل خود از میان بردار.
در یکی از نسخههای کشاف آمدهاست: الحمدالله الذی خلق القرآن ، زمخشری سپس خلق را تغییر داده و به جای آن انزل آوردهاست و هفت دلیل بر آن اقامه کردهاست. سید شریف جرجانی آن هفت دلیل را ذکر کردهاست.
1- انتساب خلق به کلام به معنای افتراء است، خلق هذا لکلام یعنی کلام را از خودش ایجاد کرده و افترا بستهاست.
2- حدوث قرآن نزد کسیکه نپذیرفته، امری زشت است. پس هرکس به حدوث معتقد است باید آن را در لفافه بیان کند و پس از مقدمات روش آن را به اثبات رساند، این برای تسلیم خصم بهتر است.
3- انزال، نعمت بودن قرآن را بیشتر از خلق بیان میکند چون انزال پس از خلق است.
4- سپاس بر انزال سزاوارتر است نسبت به سپاس بر خلق.
5- انزال با نزل مناسبتر است چون از یک ماده مشتق شدهاند.
6- جمع بین انزال و تنزیل به کیفیت نزول هم اشاره میکند. چون روایت شده که همهی قرآن با هم از لوح محفوظ به آسمان دنیا نازل شدهاست و سفرای کرام مأمور استنساخ آن بودهاند. سپس در بیست و سه سال پی در پی بر زمین نازل شدهاست. (1)
گاهی یک معنا بهخاطر بد یا خوب ادا شدن تأثیری مضاعف بر نفس میگذارد و اگر با لفظی مناسب اداء شود از دیدار دوست لذت بخشتر است و چه بسا همان معنا به عبارات دیگری بیان میشود که از دوری معشوق سختتر و از نوشیدن کاسه داروی تلخ، تلختر است.
در حالات یکی از خلفا آمدهاست که وی در خواب دید که همهی دندانهایش ریختهاست.
وی این خواب را برای خوابگذاران تعریف کرد. یکی گفت: تمام اقارب و اهل تو میمیرند و تنها خواهی ماند. خلیفه از این بیان سخت خشمگین شد و دستور داد همهی دندانهای خوابگذار را درآورند و اگر شفاعت برخی نبود حکم قتل او نیز داده بود. خلیفه این خواب را برای خوابگذار دیگری نقل کرد و وی گفت: بشارت تو را ای امیر مؤمنان، عمر تو از عمر همهی اقوام تو بیشتر است. خلیفه از بیان او شادمان شد و خواب گذار را اکرام کرده و خلعت داد و جوائز سنگین عطا کرد.
حکیمی گوید: سالم بودن مزاج و نظم آن بهخاطر به اندازه بودن عناصر اربعه (آب، آتش، باد و خاک) است. نظام زندگی انسان نیز که به آخرت منجر میشود بسته به حال چهار دسته از مردم چون عناصر اربعه است. عنصر اول: ارباب علم و معرفت هستند که علت قوام
1) 1) - در متن، وجه هفتم نیامدهاست.
دین و دنیای مردم هستند، آنان چون آب هستند. عنصر دوم: اصحاب شمشیر و اهل سختی و شجاعت هستند و آنها در طبیعت انسانی به منزله آتش هستند. عنصر سوم:
اصحاب تجارت و صنعت هستند که موجب معیشت مردم میباشند، آنان چون عنصر هوا هستند. عنصر چهارم: اصحاب زراعت و کشاورزی هستند که سبب قوت مردم میباشند، آنان چون زمین میباشند.
همانطور که زیاد بودن هر کدام از عناصر اربعه از اندازه خودش موجب فساد و تباهی بدن میشود، این دستجات چهارگانه نیز اگر از اعتدال خارج شوند، موجب فساد میگردند.
وقتی قوم تاتار به نیشابور حمله بردند، شمشیر بر مردم نهادند و قتل عام و غارت کردند.
شیخ عارف عطار شمشیر به گردنش خورد و به همان از دنیا رفت. گفته شدهاست خون از جراحتش سرازیر بود و او مشرف به مرگ بود و وی با خون خود و انگشت خویش این دو بیت را بر دیوار نوشت:
عطار
در کوی تو رسم سرفرازی اینست
مستان ترا کمینه بازی اینست
با اینهمه رتبه هیچ نتوانم گفت
شاید که ترا بنده نوازی اینست
چو سندان کسی سخت رویی نکرد
که خایسک تأدیب بر سر نخورد
سوز دل عشاق چه دانند که چونست
بگریخته از داغ بلایی جگری چند
خوش است در ره او دامن از همه چیدن
سر برهنه و پای برهنه گردیدن
خوش آنکه ز سودایت بیرون روم از خانه
تا عمر بود گردم ویرانه به ویرانه
حکیمی گوید: جنگ با انسان فرومایه را کوچک نشمار، اگر پیروز شدی، تمجید نمیشوی و اگر شکست بخوری، پوزش تو پذیرفته نیست.
همچنین گوید: با انسان شرافتمند شوخی نکن که کینهی تو را به دل گیرد و با پست
شوخی نکن که بر تو جری میشود.
همچنین گوید: هرکس راستگوست از بیان دلیل باز نمیماند.
خلیفهای به عامل خود نوشت: بپرهیز از اینکه چون حیوانی باشی که هرگاه نگاهش به سبزه افتد، برای چاق شدنش به چرا پردازد و بیخبر است که مرگش در چاقی اوست.
سعدی
بهشهری در از شام غوغا فتاد
گرفتند پیری مبارک نهاد
هنوز این حدیثم بگوش اندر است
چو قیدش نهادند بر پا و دست
که گفت ار نه سلطان اشارت کند
کرا زهره باشد که غارت کند
بباید چنین دشمنی دوست داشت
که میدانمش دوست بر من گماشت
اگر عز جاهست و گر ذل قید
من از حق شناسم نه از عمرو و زید
ز علت مدار ای خردمند بیم
چو داروی تلخت فرستد حکیم
بخور هر چه آید ز دست حبیب
نه بیمار داناتر است از طبیب
لا تحسبوا بدنی تحت ثیاب فما
ابقی الهوی فی ثیابی غیر اثوابی
باد اگر بر من اوفتد ببرد
که نماندهاست زیر جامه تنی
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
ترا گریه و سوز باری چراست
بگفت ای هوادار دیرین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر میرود
چو فرهادم آتش بسر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای نیست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
مبین تابش مجلس افروزیم
تپش بین و سیلاب خونریزیم
چو سعدی که بیرونش افروختهاست
ورش بنگری اندرون سوختهاست
همه شب در این گفتگو بود شمع
بدیدار او وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت ولی رفت دودش بسر
که این است پایان عشق ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختن
بکشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر قبر مقتول دوست
برو خرمی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگ
و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
بدریا مرو گفتمت زینهار
و گر میروی تن بطوفان سپار
امام علی علیه السلام میفرماید: مردم در دنیا بر دو دستهاند: کسیکه در دنیا برای دنیا کاری کند، دنیا او را از یاد آخرت باز داشتهاست وی از فقر بازماندگانش در آینده بیمناک است ولی از فقر خود در آینده ایمن است. چنین کسی عمر خود را برای منافع دیگران هزینه میکند.
دستهی دیگر کسانی هستند که در دنیا برای آخرت کار میکنند و دنیای آنها بدون تلاش برای آن مهیا شود و هر دو بهره را با هم میبرند و هر دو خانه را صاحب هستند. آنان آبرومند نزد خدا میگردند و از خدا درخواستی ندارند که خدا از آنان منع کند.
امام نیز فرمودهاست: هرکس زبانش را مالک نفس خود قرار دهد، نفس خود را ناچیز قرار دادهاست، فقر، زیرک را از بیان استدلال منع میکند. فقیر در وطن خود هم غریب است.
برترین همنشین رضا است. فکر آینهای صاف است. بشاشت ریسمان دوستی است.
فارابی بزرگترین فیلسوف اسلامی است. وی نوشتههای مهمی در علوم طبیعی، الهی و موسیقی و غیر اینها دارد. او ترک بود و در شهرهای ترک نشین متولد گشت. وقتی داخل بغداد شد، عربی بلد نبود. عربی را خوب فرا گرفت و دانشهای گذشتگان را فرا گرفت. وی زاهدترین مردم بود. فارابی در سال 339 در دمشق از دنیا رفت.
شارحان قانون شیخ الرییس ابوعلی سینا، عبارتند از: عزالدین رازی، قطب الدین مصری، افضل الدین محمد الجوینی، ربیع الدین عبدالعزیز بن عبدالجبار چلبی،
علاءالدین بن ابی الحزم قرشی (ابن نفیس)، یعقوب بن اسحاق سامری (پزشک مصری)، یعقوب بن اسحاق (طبیب مسیحی) معروف به ابنالقف، هبة اللّٰه بن الیهودی مصری، قطب الدین علامه شیرازی.
شاهی
طریق عشق بناموس میرود شاهی
پیالهای دو سه دیگر که عاقل است هنوز
گویند
با دل گفتم ز عالم کون و فساد
تا چند خورم غم، تنم از پا افتاد
دل گفت تو نزدیک بمرگی چه غم است
بیچاره کسی که این دم از مادر زاد
وحشی
خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را
سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را
هر چه دلیل بر چیزی باشد، همان چیز از آن سخن میگوید، هرچند با صدای قابل شنیدن نباشد. لذا سؤالی از حکیم شدهاست که: گویای خموش کیست؟ حکیم در جواب این پرسش گفتهاست، دلائل خبر دهنده و عبرتهای پند دهندهاست.
برخی گفتهاند: دلیل این مطلب آیه ...أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ... (1)است. چرا که همهی اشیا تنها از راه عبرت و زبان حال با ما سخن میگویند. نزدیک به این مهم، سخن سلیمان علیه السلام است که میفرماید: ...عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ... (2)، وی صداهای حیوانات را منطق الطیر نامیده چون آن اصوات دلالت بر نطق دارند و از آن معانی فهمیده میشود. و هر کسی از چیزی، معنایی را بفهماند، آن شی نسبت به او ناطق است. هرچند ساکت باشد و نسبت به کسیکه نمیفهمد ساکت است هرچند ناطق باشد.
فرمایش خداوند که وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنٰا، قٰالُوا أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ... (3)، گفته شده این به صدای شنیدنی است.
و برخی گفتهاند، این حرف زدن اعتباری و زبان حال است. خدا به حوادث زندگی آینده با
خبر است.
آنچه گفتیم ملاحظه این حرف بود که الفاظ قالب معنا است. برخی اهل لغت میگویند:
واقعیت سخن این است که سخن لفظی است که چون کمربندی اطراف معنا را فرا گرفتهباشد و آن کمربند لفظی، معنا را محصور نماید چنانچه کمربند به تسمهای میگویند که اطراف کمر را فرا گرفتهباشد. این حدیث نیز از پیامبر است که میفرماید: در بین شما دو ناطق ساکت و گویا قرار دادهام و آن قرآن و مرگ است.
گویند
بگریه گفتمش از حال من مشو غافل
بخنده گفت که بیچاره غافل است هنوز
قومیکه میدهند نشان از تو غافلند
کاهل وقوف را در تقریر بستهاند
قاضی نور
شب در آن کو بودهام گر مست خاک از آتشم
پا منه از خانه بیرون انتظارم گو بکش
قناطیر جمع قنطره است. و قنطره پلی است برای گذر مردم. به ثروت نیز قنطره گویند چون پول وسیله زندگی است.
قنطره حد معینی ندارد و چون ثروت به افراد بستگی دارد. ممکن است کسی با داشتن مالی اندک ثروتمند باشد و دیگری با آن مال ثروتمند نامیده نشود. برخی مقدار آن را چهل اوقیه، گفتهاند. حسن میگوید مقدار آن هزار و دویست اوقیه است.
نیز گفته شده مقدار آن یک پوست گاو طلا است. در قرآن که میفرماید: وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ ... (1)، به معنای دستههای طلا است مانند: دراهم مدرهمه و دنانیر مدندره ، یعنی دستههای درهم و دینار.
برای برطرف شدن رنگ چیزی که به رنگ سیاه آلوده شده باید آن را در آب لیمو ترش و یا آب انگور سبز که در آن خردل آرد کردهباشند، فرو برند.
1) 1) - آل عمران، 14.
برای بردن رنگ هر لباسی، بایستی اول آن را با آب حریق نبات ترش شستشو داد و سپس با کبریت بخار داده شود.
برای از بین بردن آثار خون بر لباس، میتوان با آب سیر و نمک و یا خاکستر و بول انسان، برطرف کرد. لباس آغشته به منی، با آب سرد برطرف میشود. برای برطرف کردن رنگ زعفران، اول محل رنگ مرطوب شود، سپس از بخار شکر استفاده گردد. برای برطرف کردن رنگ انگور سیاه، باید بر محل رنگ ادرار ریخت و با کبریت آن را بخار داد و با آب غوره شست و با آرد جو و ماش مالید. برای برطرف کردن رنگ انار، محل رنگ مرطوب شده و با کبریت بخار دهند. برای برطرف شدن رنگ شفتالو، با آب دوغ ترش شسته و با آرد جو میمالند و سپس با آب داغ و صابون میشویند. برای برطرف کردن رنگ توت شامی، لباس را با آب برگ توت و آب توت نارس شستشو میدهند.
برای برطرف شدن اثر چربی، دوغ را با آرد جو مخلوط کرده و شستشو میدهند. نفط سفید هم بسیار خوب است.
علوم بر دو قسم هستند و عبارتند از:
1- علوم جلیه و آن علومی هستند که متداول بین دانش پژوهان در مجالس و مدارس است و کتابهای آنهم معلوم است.
2- علوم خفیه و آن دانشهایی هستند که از غیر اهل آن مخفی داشته شدهاست، و حکیمان همواره در پنهان داشتن آن تلاش نمودهاند و برای آنها رمزهایی وضع کرده و در کتابهای مربوطه از خطی غیر مرسوم که اختراع کردهبودند بهره میگرفتند. این علوم پنج قسمند و عبارتند از: کیمیا، لیمیا (طلسم)، هیمیا (تسخیر)، سیمیا (تخیل) و ریمیا (شعبده). یکی از استوانههای حکمت کتابی پرحجم در این باره نوشته و آن را (کله سر) نامیدهاست. وی با استفاده از حرف اول علم، این عبارت را درست کرده که البته به این معناست که همهی این دانش رمز و سرّ است. من این کتاب را در محروسهی هرات به سال 957 دیدم. این کتاب از بهترین کتابهای در این بارهاست. کتاب سرّ مکتوم فخر رازی نیز از حد وسط این علوم برخوردار است و البته دانش کیمیا و ریمیا ندارد. این کتاب نیز کتابی نیکو در موضوع خود است.
به دوست خود عددی بده و به او بگو بخشی از این عدد را در دست راست، بخشی در دست چپ، و قسمتی در دامن خود قرار دهد. سپس به او بگو عدد راست را در دو، عدد چپ را در نه و عدد دامن را در ده ضرب کند و حاصل ضرب هر کدام را به تو خبر دهد. مضروب عددی که به دوست خود دادهای را در ده ضرب کن و سپس مجموعی که دوست تو به تو خبر داده از این حاصل ضرب کم نما، عدد صحیحی که بدست میآید، عدد راست است و باقیمانده، عدد دست چپ و مجموع این دو عدد اگر از عدد اصلی داده شده بهدست کم شود، عدد دامن است. همین عملیات را در اسم سه حرفی میتوان انجام داد، مثلاً اگر عدد داده شده 12 باشد و او در دست راست 5 و در دست چپ 6 و در دامن عدد یک را قرار دهد عملیات به صورت زیر کنترل میشود.
10 \2*5
54 \9*6
10 \10*1
74 \10+\54+\10
120 \10*12
46 \74-120
5/6 \46/8، 5 عدد دست راست و 6 عدد دست چپ و 1 \12-6+\5، عدد دامن است.
سعدی
گروهی نشینند با خوش پسر
که ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهی روزگار
که بر سفره حسرت برد روزه دار
از آن تخم خرما خورد گوسفند
که قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو عصار از آن درگه است
که از کنجدش ریسمان کوته است
گویند
جویها بستهام از دیده بدامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
اشرف
قربان آن غارتگرم کان دل نه تنها میبرد
تاراج جان هم میکند دین هم به یغما میبرد
ای دل طبیب عشق او دارد دوایی بوالعجب
آسوده را غم میدهد صبر از شکیبا میبرد
نبود بکیش عاشقان اخوان یوسف را گنه
آسایش یعقوب را شوق زلیخا میبرد
دین و دل و هر چیز بود آن ترک غارتگر ستد
ماندست ما را نیم جان آن نیز گویا میبرد
هر چند عذرا میبرد با وامق استغنا ز حد
این سوز وامق عاقبت آرام عذرا میبرد
صدق محبت میکند در چشم مجنون توتیا
هر خاک کان باد صبا از کوی لیلا میبرد
با آنکه تیغ جور او در جان من زد چاکها
آلوده گشته خنجرش ما را بهدعوا میبرد
هر چند کام جان من تلخست زآن زهر ستم
این تلخی کام من آن لعل شکر خا میبرد
شوق جمال دلکشت حاجی پی گم کرده را
گاهی به یثرب میکشد گاهی به بطحا میبرد
ای شیخ این آلوده را در سلک پاکان جا مده
کاین رندی من عاقبت ناموس تقوا میبرد
در دیر پیش کافری دل در گرو مانده مرا
زاهد من بیچاره را سوی مصلا میبرد
محنت کشیدن خوش بود لیک از برای یار خود
بی عاقبت باشد که رنج از بهر دنیا میبرد
فارغ دلان را آورد عشرت پرستی سوی شهر
دیوانهی عشق ترا غم سوی صحرا میبرد
بپذیر عذرم چون کنم بیطاقتیها در غمت
گر کوه باشد جان من این حسنش از جا میبرد
ای هوشمندان بر رخش آهسته میباید نظر
کان عشوههای جان ستان دل بیمحابا میبرد
ما را نباشد در جهان غیر از دل پر غصهای
در حیرتم زان بیخرد کو رشک بر ما میبرد
فرهاد بعد از بیستون زد تیشه بر سر، صبر بین
اشرف هنوز از بهر او شرمندگیها میبرد
سعدی
یکی خورده بر شاه غزنین گرفت
که حسنی ندارد ایاز ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشد نه بوی
غریب است سودای بلبل بر اوی
به محمود گفت این حکایت کسی
بپیچید از اندیشه بر خود بسی
که عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد و بالای نیکوی اوست
شنیدم که در تنگنای شتر
بیفتاد و بشکست صندوق در
به یغما ملک آستین بر فشاند
وز آنجا به تعجیل مرکب براند
سواران پی درو مرجان شدند
ز سلطان، بیغما پریشان شدند
نماند از وشاقان گردن فراز
کسی در قفای ملک جز ایاز
چو سلطان نگه کرد او را بدید
ز دیدار او همچو گل بشکفید
بدو گفت کای سنبلت پیچ پیچ
زیغما ز چه آوردهای گفت هیچ
من اندر قفای ملک تاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتی هست در بارگاه
بنعمت مشو غافل از پادشاه
خلافت طریقت بود که اولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست
تو در بند خویشی نه در بند دوست
ترا تا دهن هست از حرص باز
نیاید بگوش دل از غیب راز
حقایق، سرائیست آراسته
هوا و هوس گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گر چه بیناست مرد
شنیدم که در دشت صنعا جنید
سگی دید برکنده دندان ز صید
ز نیروی سر پنجهی شیر گیر
فرو مانده عاجز چو روباه پیر
پس از عزم آهو گرفتن به پی
لگد خورده از گوسفندان حی
چو مسکین و بیطاقتش دید و ریش
بدو داد یک نیمه از زاد خویش
شنیدم که میگفت و خوش میگریست
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست
در حدیث آمدهاست کسی شیرینی ایمان را نمیچشد مگر اینکه از ثروتمند شدن کسی ناراحت نشود.
امام سجاد علیه السلام به یکی از نزدیکانش فرمود: از بیان سخنی که مردم قلباً آن را انکار میکنند پرهیز کن هرچند عذر آن سخن نزد تو باشد، چرا که چنین نیست که همهی کسانی که سخن تو را میشنوند، پوزش تو را بپذیرند.
همچنین میفرمایند: هرکس بین خود و خدا آشتی برقرار کند، خدا بین او و مردم آشتی برقرار میکند.
همچنین میفرماید: هرکه باطن خود را نیکو کند، خداوند ظاهر او را نیکو میگرداند.
همچنین میفرماید: هرکس همت خود را در اصلاح آخرت بکار گیرد، خدا او را از غصهی دنیا بینیاز گرداند.
همچنین میفرماید: هرکس به تو خوش گمان بود، گمان او را تصدیق نما.
همچنین میفرماید:اگر چهارپایان میفهمیدند با آنان چه رفتاری خواهد شد چاق نمیشدند.
سعدی
ز ویرانهای عارفی ژنده پوش
یکی را نباح سگ آمد بگوش
بدل گفت بانک سگ اینجا چراست
در آمد که درویش صالح کجاست
نشان سگ از پیش و از پس ندید
بجز عارف آنجا دگر کس ندید
خجل باز گردیدن آغاز کرد
که شرم آمدش بحث این راز کرد
شنید از درون عارف آواز پای
هلا گفت بر در چه بیپا درای
نه پنداری ای دیدهی روشنم
کز ای در سگ آواز داد آن منم
چو دیدم که بیچارگی میخرد
نهادم ز سر کبر و رای خرد
چو سگ بر درش بانک کردم بسی
که مسکینتر از وی ندیدم کسی
ظریفی در بغداد عاشق زنی ادیب شد. نامهای به وی نوشت و خواستار دیدار او گشت و در پایان نامه نوشت: خدا من و شما را حفظ کند. ادیبه در پاسخ نوشت: ای سلیم القلب، اگر خدا دعای تو را مستجاب کند، فایدهی دیدارت با من چیست!
عبدالرحمن جامی به مکه رفته بود و از مسیر شام به هرات بازگشت. امیر علی شیر در بدو ورود او گفت:
انصاف بده ای فلک مینا فام
کز این (تازین) دو کدام خوبتر کرد خرام
خورشید جهان تاب تو از جانب صبح
یا ماه جهان گرد من از جانب شام
گفته شده: حظیرة القدس به معنای بهشت است و برخی گفتهاند به معنای شریعت و آیین است. راغب هر دو را صحیح میداند چرا که شریعت و آیین موجب طهارت مردم و رفتن آنها به بهشت است.
گویند
غم از جور رقیبانست در عشق
اگر از یار بودی غم نبودی
غمی دارم ز دوری یادگاری
بلا بودی اگر آنهم نبودی
گفته شده: روزگار به یک حال باقی نمیماند و دائماً پشت میکند و رو میکند، اگر از دنیا چیزی ناخوشایند به تو رسید صبر کن که زمانه صبر نمیکند.
الدهر لا یبقی علی حاله
لکنه یقبل او یدبر
فان تلقاک بمکروهه
فاصبر فان الدهر لا یصبر
ارسطو میگوید: خوشبختی در سه چیز است. خوشبختی روح در دانش آموزی و پاکدامنی و دلاوری است. خوشبختی بدن در سلامتی، زیبایی و نیرومندی است.
خوشبختی خارج از روح و بدن در ثروت، مقام و منسب است.
ابوبکر سرطنی در کتاب انسالنفوس مینویسد: پدر ابنخَلِکان هر وقت سخن میگفت، لفظ کان را زیاد استعمال میکرد. به اعتراض به وی گفتند: خَلِّ کان، یعنی کان را رها کن، از آن به بعد به خلکان مشهور شد.
امام صادق علیه السلام به نقل از پیامبر خدا علیه السلام میفرماید: حواریین عیسی علیه السلام از او پرسیدند: با چه کسی همنشینی کنیم؟ فرمود: با کسیکه دیدار او شما را به یاد خدا اندازد، سخنش به علم شما بیفزاید و رفتارش شما را به یاد آخرت اندازد.
راغب در مفردات مینویسد: مثقال وزنهای است که با آن اشیاء را میسنجند و اصل آن از ثقل است و نام هر چیزی است که وسیله سنجش باشد. خفیف برای اجسامی بکار میبرند که مایل به صعود باشند، و ثقیل برای اجسامی بکار میبرند که مایل به سقوط باشند. مانند آنچه در قرآن آمدهاست ...اِثّٰاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ... (1)، ثقیل در انسان غالباً برای ذم و گاهی برای مدح بکار میرود.
گمان میکنم جامی بود که چنین فرزندش را نصیحت کردهاست.
با تو پس از علم چهگویم سخن
علم چو آید به تو گوید چه کن
اسم حالتی است که روبرو باشد، مانند جلسه و عقده. ولی در عرف مردم اسم برای مکان مقابل که در نماز به آن توجه میکنند، شدهاست. باد صبا را چون از ناحیه قبله میوزد، باد قبول گویند.
1) 1) - توبه، 38.
راغب در مفردات سخن یکی از بزرگان حکمت را نقل میکند که: کسی مالی را از دهان افعی در آورد، خدا آن را در چاهی میریزد که فایده ندارد من کسب مالاً من نهاوش، انفقه اله فی نهابر. برخی گفتهاند مهاوش صحیح است. که به معنای مخلوط کردن خوب و بد و یا زشت و زیبا است، عرب میگوید: هوشت الشیء یعنی خرابش کرد.
گویند وقتی منزل ابنصفره در مصر آتش گرفت، ابنمنجم گفت: وقتی خانه ابنصفره را در آتش دیدم، گفتم: مالی که از خوب و بد فراهم شدهاست در آبریزها از بین میرود.
اقول و قد عاینت دار ابن صفره
وللنار فیها مارج و تضرم
کذا کل مال اصله من مهاوش
فعما قلیل فی نهابر یعدم
و ما هو الا کافر طال عمره
فجائته لما استبطاته جهنم
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: اگر انسان مرگ و راه آن را مشاهده میکرد، از آرزو و مغرور شدن به آن خودداری میکرد.
همچنین میفرماید: هر انسانی در ثروت خود دو شریک دارد، که عبارتند از: وارث و حوادث.
اگر لباس حریر یا پشمی چرب شود، سبوس را در آب جوش ریخته سپس لباس را با آن میشویند سپس با کبریت بخار میدهند. نیز اگر بر محل چرب نوره و نمک بریزند، و سنگی بر آن بگذارند، بدون شستن، چربی از بین میرود، و اگر زهره گوسفند بر آن بریزند و با اشنان بشویند، چربی برطرف شود. روغن کنجد با آب باقلا نیز چربی را میزداید. اگر خاکستر استخوان را بر روی کاغذ چرب بریزند و زیر چیزی سنگین بگذارند، چربی برطرف میشود. چربی کاغذ با گل نیشابوری و نوره و نمک نیز از بین میرود.
حکیمی گفتهاست: هرکس زیاد بخورد، زیاد میگوید و هرکس کم بگوید قدرش افزون شود.
هر کس از سخن سرزنشآمیز دوری کند، سپاس او لازم است.
باید سخن تو لطیف و سرزنش تو اندک باشد.
وجیه ابوبکر، معروف به ابندهان نحوی، نابینا و از مردم واسط بود. وی از فقهاء حنبلی بود سپس حنفی شد و چون مشغول تدریس در نظامیه بغداد بود و واقف آن شرط کردهبود که جز شافعی در آنجا تدریس نکند، شافعی شد. فاضل ابوبرکات تکریتی برای او نوشت:
نامه مرا به وجیه برسانید هرچند به حال او فایده ندارد، بگویید پس از مرام حنبلی که ثروتی نداشتی به حنفی و اینک به شافعی پیوستی. این نه بهخاطر دین توست، بلکه به جهت توجه تو به مال دنیاست، پیداست بزودی مالکی میشوی.
الا مبلغ عنی الوجیه رسالة
و ان کان لا تجدی الیه الرسائل
تمذهب للنعمان بعد ابنحنبل
وذلک لما اعوزتک المآکل
و ما اخترت رای الشافعی تدینا
و لکن ما تهوی الذی فیه حاصل
و عما قلیل انت لاشک صایر
الی مالک فافطن لما انا قایل
در سال سیصد و ده هجری قرامطه، خدا آنان را از رحمت خود مطرود نماید، در موسم حج به مکه حمله کردند و حجرالاسود را برداشته و بسیاری را به قتل رساندند و بیست سال حجرالاسود را نزد خود گذاشتند. از جمله کسانی که بهدست قرمطیها کشته شد علی بن بابویه بود، (1)وی طواف میکرد و هنوز طواف را تمام نکردهبود که با ضربه شمشیر بر زمین افتاد.
گویند
غمش تا یار شد من روی در کتم عدم کردم
خوش است آوارگی او را که همراه چنین باشد
تو نام نیک حاصل کن در این بازار ای زاهد
که در کویی که ما هستیم نام نیک بدنامی است
1) 1) - مراد علی بن بابویه قمی، پدر شیخ صدوق نیست؛ وی در سال 329 از دنیا رفته و در قمبه خاک سپرده شدهاست.
حکیمی گوید: ده حالت نیک را از ده وصف جدا کن. صبر از سستی، سرعت از عجله، سخاوت از اسراف، اعتدال از سرزنش شدن، اقدام از زحمت، اجتناب از ترس، پاکدامنی از کبر، تواضع از پستی، انس از فریب دادن، مخفی کردن از فراموشی کردن.
اگر میخواهی اسم پنهانی را بدست آوری به دوست خود بگو، حروف اسم را به ابجد نگه دارد، سپس عدد حرف دوم را بگوید، سپس عدد سوم و تا آخر، آن اعداد را با هم جمع نما، حال اگر عدد دوم را از مجموع کم کنی، عدد حرف اول بدست آید. و اگر عدد سوم را از عدد حرف اول کم کنی، عدد حرف دوم بدست میآید و اگر عدد حروف سوم را از عدد حرف اول کسر کنید، عدد دوم حاصل میشود. مثلاً قاسم، جمع سه حرف اقسم، 101 \1+\60+\40 است، اگر یک کم شود عدد حرف اول است. اگر 60 کم شود عدد حرف دوم بدست میآید و اگر 40 کم شود عدد حرف دوم بدست میآید.
حکیمی گوید: هر غذایی که با فرد مورد علاقه میل کنی غذای گوارا است.
حکیمی گوید: دوست ندارم برای تهیه غذایی زحمت زیادی تحمیل شود. چه زشت است کسانی که سر سفرهای نشستهاند، زیادی زحمت میزبان را درک کنند.
ابن عبد ربه در کتاب العقد مینویسد: مردی سوگند یاد کرد که حجاج بن یوسف جهنمی است و اگر جهنمی نباشد زنم مطلقه باشد. حسن بصری به وی گفت: چیزی بر تو نیست فرزند برادر، اگر حجاج در آتش نباشد، ضرری ندارد تو در حال زنا با همسرت باشی. (1)
از ابراهیم نخعی پرسیدند در بارهی لعن حجاج چه میگویی؟ گفت: مگر نشنیدهای این
1) 1) - یعنی حجاج حتماً جهنمی است و اگر جهنمی نباشد دیگر اصلاً بهشت و جهنمی نیست.
آیه را: ...أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ. (1)
وقتی سعید بن جبیر بر حجاج بن یوسف وارد شد، حجاج پرسید: اسم تو چیست؟ چون سعید اسم خود را گفت. حجاج گفت: شقی بن کسیر، سعید گفت: مادرم مرا سعید نامید، حجاج گفت: شقی شدی. سعید گفت: از غیب، غیر تو با خبر است. حجاج گفت: به خدا سوگند به جای دنیا آتش را به تو میچشانم. سعید گفت: اگر در تو چنین توانی میدیدم، جز تو را به خدایی انتخاب نمیکردم. سخن به درازا کشید و حجاج گفت: تو را قطعه قطعه و اجزای بدنت را جزء جزء کنم. سعید گفت: اگر دنیای مرا بر من تباه کنی، آخرتت را بر تو تباه کنم. حجاج گفت: وای بر تو، سعید گفت: وای بر کسی است که از بهشت دور است و داخل آتش شود. حجاج فرمان داد گردنش را بزنند، سعید گفت: اشهد ان لا اله الا اله و اشهد ان محمداً رسول اللّٰه، این دو شهادت را تا قیامت به امانت داشتهباش تا به ملاقات تو برسم.
حجاج گفت: صورتش را به قبله کنید. سعید گفت: وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ... (2)، حجاج گفت: او را پشت به قبله کنید. سعید گفت: أینما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ... (3)، حجاج گفت: او را رو به زمین اندازید. سعید گفت: مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُمْ وَ فِیهٰا نُعِیدُکُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تٰارَةً أُخْریٰ. (4)سر سعید را از پشت گردن قطع کردند، و حجاج بیشتر از سه یا پانزده روز پس از مرگ سعید در دنیا نماند.
شیخ
غم روزی خورد هرکس به تقدیر
چو من غم روزی افتادم چه تدبیر
ابن جوزی در تاریخ خود مینویسد: وقتی لیلی ازدواج کرد، مجنون نزد شوهرش که در حال بریان کردن گوشت بود آمد و گفت: تو را به خدا آیا نزد لیلی رفتهای، لبانش را بوسیدهای؟
بربک هل ضممت الیک لیلی
قبیل الصبح او قبلت فاها
و هل رفث علیک قرون لیلی
رفیف الاقحوانة فی نداها
شوهرش گفت: حال که سوگند دادی، آری. مجنون دو پاره آتش بر دست گرفت و تا پوست دستش نیفتاد آنها را نینداخت. گداختههای آتش با پوست او بر زمین افتاد. وی در سال هفتاد هجری از دنیا رفت.
دیگری نقل کرده نام وی توبة بن الحمیر است، وی عاشق لیلی الاخیلیه بوده و در سال هفتاد و پنج از دنیا رفتهاست. از اشعار اوست که: اگر فاصلهی من و لیلی سنگهای سنگین باشد و او بر من سلام کند، جواب دهم و یا نالهای از قبر من به او برخورد میکند.
و لو ان لیلی الاخیلیه سلمت
علی و دونی جندل و صفایح
لسلمت تسلیم البشاشه اوزقا
الیها صدا من جانب القبر صایح
ابن جوزی در صفوة الصفوة مینویسد: لیلی اخیلیه پس از مرگ مجنون ازدواج کرد.
روزی شوهرش با لیلی سر قبر توبه رفت و به لیلی گفت: آیا صاحب این قبر را میشناسی؟ قبر توبه است بر او سلام کن. لیلی گفت: به حال خود باش با توبه که استخوانهایش پوسیده چکار داری. شوهرش گفت: میخواهم حرف او را تکذیب کنم که گفته اگر لیلی بر من سلام کند و من در قبر باشم پاسخ او را میدهم. لیلی گفت: السلام علیک یا توبه و رحمة اللّٰه و برکاته، خدا مبارک گرداند آنجا که تو به سوی آن رفتهای. ناگهان پرندهای از قبر خارج شد و به سینه لیلی زد و لیلی در همانجا از دنیا رفت.
در تاریخ ابنجوزی از هشام بن حسام آمدهاست که: تعداد بیگناهان کشته شده بدست حجاج صد و بیست هزار تن بوده، در زندان وی سی هزار بسر میبرده که هیچ کدام مستحق قطع دست، یا آویختن به دار یا مرگ نبودند.
زندان وی محوطهی بیسقفی بود که چهار دیوار اطراف آن بود. وقتی زندانیان میخواستند از سایه دیوارها استفاده کنند، نگهبانان با سنگ آنان را میزدند. غذای آنان آرد جو با مخلوط نمک و خاکستر بود. زندانی در اندک زمانی سیاه چهره میشد. گویند غلامی در آن زندان محبوس شد، مادرش پس از چند روز پی او آمد و چون او را دید، وی را نشناخت و گفت: این فرزند من نیست، این سیاه زنگی است. پسرش گفت: نه به خدا مادرم، و چون نام مادر و مادر بزرگ و نام پدرش را بر زبان آورد، مادرش فریادی زد و از دنیا رفت.
حجاج بیست سال بر عراق حکومت کرد، آخرین مقتول بهدست او سعید بن جبیر بود، خوره به بدن او افتاده بود طبیب معالجش، گوشتی را به نخ بسته بود و دستور داد حجاج آن را بخورد، وقتی گوشت را درآورد، کرمهای زیادی به او چسبیده بود، طبیب فهمید درمان ندارد. وی در هنگام مرگ میگفت: پروردگارا دشمن تو گمان میکند دوزخی هستم، وای بر اینها که سوگند کورکورانه یاد میکنند. آنها عفو عظیم پروردگار غفار را نمیدانند.
یارب قد احلف الاعداء واجتهدوا
ایمانهم اننی من ساکنی النار
ایحلفون علی عمیاء ویلهم
ما ظننتم بعظیم العفو غفار
در برخی کتابها دیدم که آخر عمرش گفت: خدایا مرا ببخش، مردم خیال میکنند تو مرا نمیبخشی، وقتی این خبر به عمربن عبدالعزیز رسید، پرسید: واقعاً این حرف را زد، گفتند آری، عمر گفت: شاید.
در کتاب کافی در باب آزار و تحقیر مسلمان آمدهاست: امام صادق علیه السلام میفرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله به نقل از خدای متعال فرمود: هر کسی به دوست من توهین کند درکمین جنگ من ایستادهاست. بندهای به چیزی غیر از انجام واجبات به من نزدیک نشدهاست.
بندهام بر اثر نوافل چنان به قرب میرسد که دوستش دارم و چون دوستش دارم گوش او خواهم بود که با آن میشنود و چشم او خواهم بود که با آن میبیند و دهان او خواهم بود که با آن حرف میزند و دست او خواهم بود که با آن کار میکند. دعا کند جوابش دهم و چیزی بخواهد عطا میکنم.
روزی عبداللّٰه منصور گفت: آیا عین بن عین بن عین بن عین بن عین را میشناسید که میم بن میم بن میم را کشتهباشد. گفتند آری، عمویت عبداللّٰه بن علی بن عبداللّٰه بن عباس بن عبدالمطلب که مروان بن محمد بن مروان را کشتهاست.
روزی پرسید: آیا خلیفهای میشناسید که اول اسم او عین است و سه ستمکار که اول اسم آنها عین است به قتل رساندهاست. گفتند: آری، تو هستی، عبداللّٰه بن محمد و عبدالرحمن معروف به ابومسلم خراسانی را به قتل رساندی و خانه را بر سر عمومیت عبیداللّٰه ویران کردی. منصور گفت: وای بر تو، خانه بر سر او ویران شده، گناه من چیست؟ وی قتل عمویش را منکر شد. شیوه قتل عمویش چنین بود: منصور خانهای ساخته و پی
آن را از سنگ نمک ساخته بود. وقتی عمویش عبداللّٰه بر او وارد شد همان خانه را مسکن او قرار داد، سپس دستور داد اطراف خانه را آب بستند. پی خانه آب شد و بر سر عبداللّٰه ویران گشت و مرد. علت این توطئه را باید از پیش جستجو کرد. سفاح به عبداللّٰه پیشنهاد کردهبود که اگر مروان را به قتل برساند، ولی عهد شود. و لذا منصور از او میترسید.
در استیعاب آمدهاست: امحبیبه همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام دفن شدهاست.
گویند یزید بن عبدالملک انسانی زاهد بود، چهل روز از ایام خلافت او گذشته بود و نماز جماعتش ترک نمیشد. روزی احوص شاعر نزد او آمد تا جایزه بگیرد. حبابه کنیز یزید به او پیام داد تا او اهل عبادت است نه من و نه تو از او بهرهای نداریم. اشعاری بخوان بلکه از عبادت دست بردارد. احوص ابیاتی سرود، وقتی یزید قصد رفتن به نماز جمعه داشت، حبابه عود را به حرکت درآورد و بیت اول را خواند. خلیفه گفت: سبحان اللّٰه، حبابه بیت دوم را خواند، یزید گفت: ساکت باش نکن این کارها را، حبابه بیت سوم را خواند، یزید عمامه از سر انداخت و دستور داد که رییس شرطه نماز را با مردم بخواند و با حبابه نشست. شراب خواست و از شاعر آن ابیات پرسید، گفت: احوص است. احوص را خواند و جایزهاش داد.
به افلاطون گفتند: به چه چیزی انسان از خودش و از دشمنش انتقام گیرد. گفت: به اضافه کردن فضل خود.
به بشربن حارث گفتند: چقدر با مردم خوشرو و بشاش هستی؟ گفت: خوشرویی و بشاشت به ارزانی بدست آید.
عربی نزد امیری رفت و به او گفت: من آبروی خود را نمیبرم تا از تو چیزی بخواهم. تو هم آبروی مرا با محروم نکردن من حفظ کن و چنان مرا اکرام کن که خودم را امیدوار به تو بدانم.
حافظ بن عبدالبر در استیعاب ذیل عماربن عبدالرحمن بن ادی میگوید: در جنگ صفین، هشتصد تن از کسانی که در بیعت رضوان حضور داشتند، در حضور امام علی علیه السلام بودند. شصت و سه تن از جمله عمار یاسر شهید شدند رضوان خدا بر آنان باد.
نخستین کسیکه در اسلام عبدالملک نامیده شد، عبدالملک مروان بود.
نخستین کسیکه در اسلام احمد نامیده شد، ابوخلیل بن عمرو بود.
در بین صحابه هیچ کس کنیه ابوبکر نداشت مگر ابوبکر بن ابی قحافه.
از فرمایشات امام علی علیه السلام است که: خدا را هر روز سه لشکر است. لشکری از صلب پدران به رحم مادران منتقل میشوند، لشکری از رحمها به زمین میآیند و لشکری از دنیا به آخرت میروند.
فاضل رومی این حدیث را در اشعاری آوردهاست. گمان میکنم که آنها را در دفتر اول و یا دوم این کتاب آوردهباشم.
یکی از عارفان گوید: به حق عمل کن برای روزی که جز به حق قضاوت نمیشود.
بنیامیه ولایتهای بزرگ را به برخی والیان جاهل و غیر عاقل میدادند. در آغاز حکومت بنیعباس نیز، کار بههمین شکل بود.
در کتاب جلیس الادباء، آمدهاست برخی از والیان با متمردان جنگ کردند. زنی از آنان دستگیر شد و به حضور والی آوردند. والی گفت: ای دشمن خدا! چه باعث شد علیه ما خروج کردی؟ زن گفت: مگر کتاب خدا را نشنیدهای که میگوید: خدا کشته شدن و کشتن را بر ما واجب کرد و بر زنها جز خانه نشستن کاری نیست. سپس افزود: ای دشمن خدا، بیمعرفتی شما به کتاب خدا باعث خروج ما شد.
در کتابی تاریخی دیدم: یکی از والیان حجاج به دربار او رفت و خواست دست حجاج را ببوسد. حجاج گفت: دستم به روغن آلوده است. والی گفت: اگر به غائط هم آلوده باشد، خواهم بوسید.
در کتاب روح الندیم آمدهاست: نصربن مقبل، عامل هارون الرشید در امور شهر رقه بود.
گوسفندی را با مردی آوردند و گفتند این مرد با این گوسفند آمیزش کردهاست! والی دستور داد حد بر حیوان بزنند، مأموران گفتند: حیوان حد ندارد. والی گفت: من حدود را تعطیل نمیکنم، مادر یا خواهرم هم باشد حد را بر او جاری میکنم و از ملامت کسی نمیترسم.
غلام آزاد شدهی سعید بن عاص، بیمار شد و کسی نبود کارهای او را انجام دهد و دنیا بر او تنگ شده بود. وی کسی را نزد سعید فرستاد تا وصیتهایش را به وی بگوید. وقتی سعید نزد غلام سابق خود آمد، غلام به او گفت: من وارثی جز تو ندارم. زیر تشک من سیصد هزار درهم دفن شدهاست. اگر از دنیا رفتم، امور دفن مرا به دویست درهم انجام ده و باقی را بردار. سعید موقع خارج شدن از نزد او با خود میگفت: ما به غلام خود بد رفتاری میکردیم و وفای به عهد نکردیم. کسی را نزد غلام فرستاد تا از او پرستاری کند و خود روزی دو بار به عیادت او میآمد. وقتی از دنیا رفت، کفنی به سیصد درهم برای او خرید، و جنازهاش را تشیع کرد. و سپس به خانه آمد و دستور حفر جایی را داد که نشان کردهبود ولی چیزی نیافت. تمام خانه را حفر کرد و چیزی نیافت. صاحب کفن آمد و پول کفن را خواست. سعید گفت: به خدا میخواهم قبرش را نبش کنم!
کسی رفت الاغی بخرد دوستش را دید، گفت: چه میکنی؟ گفت: میخواهم الاغ بخرم.
دوستش گفت: بگو ان شاءاللّٰه. گفت: چه نیازی است پول با من است و الاغ هم در بازار. رفت تا الاغ بخرد که جیب زنی تمام پول او را دزدید و بدون خرید الاغ برگشت. دوستش گفت:
خریدی؟ گفت: درهمهای من انشاءاللّٰه به سرقت رفت.
فلانی رعد و برق دارد ولی برگی را به حرکت درنمی آورد. مثلی است برای کسیکه در
پرداخت قرض خود کوتاهی میکند.
من گرفتار وعدههای عرقوبی (1)و غم یعقوبی هستم.
مرغ مردار خوار در سرزمین ما عقاب است، این مثل را جایی بکار میبرند که بگویید هر ضعیفی نزد ما قوی میگردد.
در لسان المحاضرات آمدهاست: عدهای مردی را نزد ابوحنیفه آوردند و گفتند: طنبور دارد، حد بر او جاری کن. ابوحنیفه گفت: مستحق حد نیست. گفتند: چگونه حد ندارد و در حالی که آلت گناه همراه داشت.
ابوحنیفه گفت: همهی شما آلت زنا همراه دارید، آیا باید بر شما حد جاری کرد. ساکت شدند و بازگشتند.
مردی مستحق عذاب بود، وی را نزد منصور آوردند. منصور حکم عقوبت صادر کرد. وی گفت: ای امیر، انتقام نشانهی دادگری و عفو نشانهی فضیلت است و امیر با فضیلت تر از این است که به ناقصتر این دو خشنود باشد و از برتر آن دو بگذرد. منصور او را عفو کرد.
یکی از خوارج را به دارالاماره حجاج بن یوسف آوردند. حجاج دستور داد گردن او را بزنند.
وی یک روز مهلت خواست. حجاج گفت: چه نفعی به حال تو دارد؟ گفت: امید میرود مشمول عفو امیر شوم علاوه اینکه ببینم چه تقدیر شود. حجاج او را بخشید.
دیوانهای در اصفهان بر امیری وارد شد. امیر جویای حال او شد. دیوانه گفت: خدا امیر را عزت دهد، چگونه باشد حال کسیکه نزد مردم، ارزش غائط از او بیشتر است. امیر گفت:
چگونه؟ دیوانه گفت: مردم غائط را سوار الاغ میکنند ولی من باید پیاده بروم.
1) 1) - عرقوب، فرزند صخر یا معبد عمالقی است که در دروغگویی و خلف وعده مشهور بوده و نام او ضرب المثل شدهاست.
روزی مأمون بار عام داد و به نیاز حاجتمندان رسیدگی میکرد. ادیبی وارد شد و حاجتی طلب کرد. مأمون توجهی نکرد. ادیب گفت: شکر تو بر من لازم است. امیر گفت: نزد کسیکه به شکر تو نیاز دارد برو و هرچه میخواهی بخواه. ادیب گفت: اگر ثرتمند بهخاطر مقام بالایش محتاج به شکر کسی نباشد، خدا بندگانش را به شکر خود دعوت نمیکرد.
و لو کان لا یجزی علس الشکر مالک
لعزة قدروا علو مکان
لما امراللّٰه العباد بشکره
و قال اشکروا لی ایها الثقلان
خلیفه احسنت گفت و افزود: اگر خدای خلیفه دوست داشتهباشد بندگانش سپاسگزاری کنند، بر خلیفه لازم است نیاز آنها برآورد. سپس نیاز او را مرتفع ساخت.
در کتاب روح الندیم آمدهاست: زیادبن عبداللّٰه والی مدینه شد. یکی از اشراف مدینه غذایی برای او طبخ کرد و آن را برای وی فرستاد، وقتی غذا رسید، والی غذا خورده بود. والی پرسید چیست؟ گفتند: طعام فلان شخص است که برای استاندار ارسال کردهاست. والی عصبانی شد و گفت: بیوقت غذا میفرستند! سپس به غلامش خثیم گفت: به رییس شرطه بگوید: اصحاب صفه را دعوت کنند و از این غذا بخورند. فرستاده طعام به والی گفت: دستور دهید تا سرپوش خوان را بردارند ببینید چیست؟ والی دستور داد سرپوش را بردارند، مشاهده کرد ماهی و مرغ و جوجه و حلوای معطر و... در خوان است. والی خوشحال شد، در این حال اصحاب صفه وارد شدند والی گفت: اینها که هستند؟ گفتند: اصحاب صفه هستند.
والی گفت: به هر کدام ده تازیانه بزن، شنیدهام در مسجد بوی گند سر میدهند و بر دیوار آن ادرار میکنند. خثیم اصحاب صفه را بیرون کرد و گفت: بیرون بروید والی دیوانه شدهاست.
ابودلامه شاعر شامی بر مجلس منصور وارد شد. منصور گفت: باید یکی از اهل مجلس را هجو کنی و الا عهد کردهام زبانت را ببرم. ابودلامه میگوید: با خود گفتم عهد کرده و چنین میکند. به اهل مجلس نگاه کردم خلیفه و دو فرزندش و پسر عمویش بودند و هر کدام با اشاره انگشت به من میگفتند اگر از آنها بگذرم انعام به من دهند. میدانستم اگر کسی از حاضران را هجو کنم کشته خواهم شد. از غلام و خدم و حشم کسی ندیدم با خود گفتم گفته یکی از مجلس، من هم یکی از مجلس هستم لذا خودم را هجو کردم و گفتم: ای ابودلامه
چقدر زشتی نه کرامتی داری، نه از خاندان با کرامتی هستی. با عمامه چون میمونی، بیعمامه چون خوکی، قرمزی میمون و بیارزشی خوک را در خود پی در پی جمع کردهای هر نعمتی از دنیا داشتهباشی، خوشحال نباش که قیامت نزدیک است.
الا قبحت انت ابادلامة
فلست من الکرام و لا کرامة
اذا لبس العمامة قلت قرد
و خنزیر اذا نزع العمامة
جمعت دمامة و جمعت لؤما
کذلک الؤم یتبعه الدمامة
فان تک قد جمعت نعیم الدنیا
فلا تفرح فقد دنت القیمة
منصور چنان خندید که به پشت افتاد و جایزهای به من داد، هر یک از حضار نیز جایزهای به من دادند.
غریب از زنان زمان خود زیباتر، ماهرتر، سبک روحتر و حاضر جوابتر بود. زیبا شعر میسرود و آهنگهای تأثیرگذاری داشت. وی عاشق محمد بن حامد شد و او نیز شیفتهی وی گردید. در کتاب لسان المحاضر والندیم آمدهاست که روزی غریب وی را دید و گفت:
حال حاضر تو با گذشته چه فرقی دارد؟ محمدبن حامد گفت: بدتر شدهاست. غریب گفت:
آن را عوض کن. محمد گفت: اگر عشق در اختیار من بود چنین میکردم. غریب گفت: پس با این حساب، ناراحتی تو طولانی خواهد بود. محمد گفت: چارهای جز صبر با سختی نماندهاست، نشنیدهای شعر عباس ابناحنف را که میگوید: سختی طولانی و امید عشق بهتر است از راحتی در ناامیدی.
تعب یطول مع الرجاء لدی الهوی
خیر له من راحة فی الیأس
وقتی مأمون از حال این دو باخبر شد، دستور داد جامه پشمین بر بدن غریب بپوشانند و یقه آن را تنگ کنند و در جایی تاریک وی را حبس کنند. مدتی گذشت و نور خورشید ندید و تنها از زیر در آب و نمک به او میدادند. در مجلسی حال او به مأمون گزارش شد، دل خلیفه سوخت و دستور به آزادی وی داد وقتی در باز شد و خارج گشت گفت: او را از دیدگانم دور کردند با اینکه وی در دل من ممثل بود، او محجوب همواره هویداست.
حجبوه عن نظری فمثل شخصه
فی القلب فهو محجب لا یحجب
این شعر که به مأمون رسید گفت: این زن هرگز درست نمیشود.
حافظ
بخت ار مدد کند که کشم رخت سوی دوست
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم
خوش آمد گل و زین خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلی دریاب، دریاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
بیا ای شیخ در خمخانهی ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
عجب راهی است راه عشق کانجا
کسی سر بر کندکش سر نباشد
بشو اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد
علامه در شرح قانون در بحث بول میگوید: از ادرارهای عجیب، ادراری است کهمطران در بستان الاطباء آوردهاست و آن ادرار مسعور که نوعی سم است میباشد. وقتی این ادرار در شیشه ریخته شود، اجزایی کوچک در آن دیده میشود که هرکه ببیند میگوید توله سگ بسیار بسیار ریزی است، وقتی آب در پارچهای صاف میشود اثری از آن پیدا نباشد باز چون داخل ظرف شیشهای ریخته شود همان اجزاء را بار دیگر میبینی و این از عجایب است. نمیتوان برای آن ویژگی فرض نکرد.
ابوالعیناء میگوید: از سوی پادشاه روم کسی به دربار متوکل آمد. چون شراب حاضر کردند، رومی گفت: چه شد شما مسلمانها را که در کتاب شما شراب و خوک حرام شدهاست ولی فقط به یکی عمل میکنید؟ به او گفتم: من شرابخور نیستم، این پرسش را از کسی دیگر بپرسید. آن کس پاسخ داد: خوک که حرام شد مردم به گوشتهای بهتر از آن چون پرندگان و گوسفند توجه کردند ولی وقتی شراب حرام شد، چیزی را مثل آن نیافتند تا آن را ترک کنند. ابوالعیناء گفت: از پاسخ او شرمنده شدم و پاسخی نداشتم.
عدهای از ابوداوود کوفی خواستند تا برای کاری به همراه وی نزد شاه بروند. او با لباس مندرس و پاره آماده حرکت شد. گفتند: چرا لباسهای تجملاتی خود را نمیپوشی؟ گفت:
آن لباسها برای مناجات با پروردگارم است.
مردی کنیز رقاصهای خرید. از او پرسید: کار دست هم داری؟ گفت: نه کار من با پاست.
اصمعی برخی حکایتها را خودش درست میکرد و به عرب نسبت میداد و برای خشنود کردن هارون الرشید به او اطلاع میداد. در کتابی تاریخی دیدم که روزی هارون الرشید خیلی نگران بود؛ اصمعی وارد شد و هارون به او گفت: حکایتی را که دیدهای نقل کن. اصمعی داستان خندهداری نقل کرد و هارون خیلی خندید و سپس پرسید: از چه کسی این حکایت را نقل کردی، اصمعی گفت: از بین دو در.
حکماء گویند: نشاط گوینده به اندازه فهم شنوندهاست. گسترش اخلاق موجب وسعت روزی است. ماهر بودن جزء روزی انسان است.
عارف رومی در همین باره میگوید:
این سخن شیریست در پستان جان
بیکشنده شیر کی گردد روان
محمد بن ابراهیم موصلی گوید: در سفری به قبیلهای عربی وارد شدیم. مردی زشت صورت و چپچشم با ریشی سفید و بلند، زنش که رخساری چون ماه شب چهارده داشت کتک میزد. خواستم مانع او شوم. زن گفت: او را به حال خود بگذار. او کار نیکی کرده و من گناهی کردهام. خدا میخواهد مرا ثواب کار نیک وی و او را جزای کار بد من قرار دهد.
به یکی از قاریان گفتند: چرا شما خیلی شهوت دارید؟ وی پاسخ داد که: چون خدا میخواهد زنانمان عفیفه بمانند.
ذوالریاستین به ثمامه گفت: از زیادی مراجعان و حاجت خواهان به تنگ آمدهام. ثمامه به او گفت: از این کار بر کنار شو تا کسی به تو رجوع نکند. ذوالریاستین گفت: راست گفتی، چارهاش این است و پس از آن به شدت حوائج را رسیدگی میکرد.
زاهدی به پیرزن آسیابانی گفت: گندم مرا آرد کن و الا نفرین میکنم الاغ تو، سگ شود.
پیرزن گفت: الاغ مرا رهاکن و دعا کن گندم خودت آرد شود.
صاحب الکامل فی التاریخ در حوادث سال 489 مینویسد: در این سال شش ستاره در برج حوت جمع شده بودند. ستاره شناسان گفتند: طوفانی چون طوفان نوح در راه است.
مستظهر، خلیفه وقت، ناراحت شد و ابنعیون منجم را بحضور خواست و جریان را از او پرسید. ابنعیون گفت: در زمان نوح هفت ستاره در برج حوت جمع شده بودند و اینک زحل بیرون است. این وضعیت نشان میدهد یکی از شهرها در آب غرق میشود. مستظهر برای بغداد که جمعیت زیادی داشت و مجاور دجله بود ترسید و دستور تخلیه شهر داد. در همان سال در راه بازگشت حاجیان در درهی مناقب باران شدیدی درگرفت و همه را جز کسانی که به کوه پناه جسته بودند غرق کرد، اموال و حیوانات نیز همه از بین رفت. خلیفه بهخاطر پیشگویی زیبای علی بن عیون از او تشکر کرد و خلعتی فاخر به او عطا نمود.
ملیها و حکیمان معتقدند، علم خدا به کلی و جزیی احاطه دارد؛ نه اینگونه که صورتی از معلوم در ذات او مترسم باشد، بلکه این علم از نوع علم حضوری است و اشیاء نزد او حاضر هستند. اشکال مشهوری اینجا مطرح است و آن اینکه: بایستی معدومات و ممتنعات نیز نزد او حاضر باشند، این اشکال سختی است. واقعیت این است که ما میدانیم خدا عالم به همه چیز است چرا که همه مخلوق او هستند ولی ما از کیفیت آن علم بیخبریم. کسی نمیتواند از جهل به این علم استنکاف ورزد. چون علم خدا عین ذات خداست، آیا کسی میتواند خدا را درک کند؟
نهایت اینکه علم خدا به معلوماتش منطوی در علم به ذات اوست و ما چون از تعقل به ذات او عاجز هستیم، راه به سوی فهم دانش هم مسدود است و بین ما و این موضوع هزاران حجاب واقع است.
ابونصر و ابوعلی و بهمنیار نیز به این موضوع اشاره کردهاند.
کسی بر رسول خدا صلی الله علیه و آله گذشت. به پیامبر گفتند: این دیوانه است. پیامبر فرمود: مجنون
کسی است که بر گناه بماند، این مصاب است (خطای او نادیده گرفته میشود).
مردی به رابعه عدویه گفت: خدا را نافرمانی کردهام؟ به عقیدهی تو مرا میپذیرد؟ رابعه گفت: وای بر تو خدا پشت کنندگان را میخواند، چگونه روآورندگان را نپذیرد.
به زنی گفتند: چرا وارد کعبه نمیشوی؟ گفت: به خدا سوگند قدمهای من حاضر به طواف نیست، چگونه بیشرمانه آنها را وارد کعبه کنم؟
سنایی
اگر مرگ خود هیچ لذت نبخشد
همین وارهاند ترا جاودانی
اگر مقبلی از کران قلتبانان
اگر مدبری از کران قلتبانی
در ربیع الابرار در باب بیست و پنجم آمدهاست: عربی بادیه نشین نمازش را به سرعت به پایان رسانید. امام علی علیه السلام با تازیانه سوی او آمد و فرمود: دوباره بخوان. و چون خواند، فرمود: این بهتر بود یا اولی؟ عرض کرد اولی، فرمود: چرا؟ گفت: اولی برای خدا بود و دومی از ترس تازیانه.
از طفیلیی پرسیدند: اصحاب بدر در رکاب پیامبر چند تن بودند؟ گفت: سیصد و سیزده گردهی نان.
در ربیع الابرار باب بیست و پنج آمدهاست: مردی از بنیاسرائیل وقتی میخواست بگوید لا اله الا اله، پیش از آن از همسرش جدا میشد و چهل شبانه روز گوشت نمیخورد سپس آن را بر زبان میآورد.
گفته شده: مبرد نحوی، هرگاه کسی را دعوت میکرد از سخاوت ابراهیم سخن میگفت و چون به خانهی کسی میرفت از زهد عیسی میگفت.
ابن المقنع گوید: حکیمی ندیدم مگر اینکه غفلت وی از زندگی او بیشتر بود.
حکیمی گوید: هرکه عاشق ریاست باشد، نجات نمییابد.
خلیل بن احمد گوید: کسی به نیاز خود نمیرسد مگر اینکه از آنچه بدان نیاز ندارد باخبر باشد.
زمخشری در ربیع الابرار گوید: عیسی علیه السلام از ازدواج کردن یا سفر در زمانی که ماه در محاق است و یا زمانی که ماه در برج عقرب است، کراهت داشت.
گویند
زندگانی چیست مردن پیش دوست
این گروه زندگان دل مردهاند
خسرو
شاید که می بخندد بروزگار خسرو
آنکس که دیدهباشد رخسارهای چنان را
ولی دشت بیاضی
چون او نه بحس دلربایی بوده
چون من نه بعشق مبتلایی بوده
او در پی صلح بوده و من غافل
گستاخی آرزو زجایی بوده
خواجه حسین ثنایی
ای مایه ناز جمله کار تو خوش است
مانند بهار روزگار تو خوش است
نا دیدن و دیدن رخت هر دو نکوست
خشم تو و مستی خمار تو خوش است
حیرتی
گل همان به که بهر حرف نیندازد گوش
ورنه درد دل مرغان چمن بسیار است
خواجه عصمت
آفتابیست قبول نظر اهل کمال
که به یک تابش او سنگ شود صاحب حال
تا ز گرد ره مردی نکنی سرمهی چشم
از پس پردهی غیبت ننمایند جمال
هر که خاصیت اکسیر محبت دانست
به یکی عشوه گرو کرد همه منصب و مال
آرزومند وصالیم خدا را مپسند
ما چنین تشنه و دریای کرم مالامال
گویم
نمودم باغبان را سرو ازو جستم نشان تو
که نامد این چنین نخلی بکشت بوستان تو
گویم
از قصهی من روایتی میشنوی
از سوز دلم حکایتی میشنوی
در حدیث آمدهاست: کمال انسان در کمال عقل اوست، چرا که جهنمیان نمیگویند اگر روزه میگرفتیم و نماز میخواندیم و حج میکردیم جهنمی نبودیم، بلکه میگویند: اگر میشنیدیم و تعقل میکردیم، جهنمی نبودیم. لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ (1).
نجم الدین کبری میگوید: فقر بر سه قسم است: نیاز به خدا، نیاز به خدا و غیر خدا، نیاز به غیر خدا. رسول خدا صلی الله علیه و آله به بخش اول اشاره کرده و میفرماید: فقر افتخار من است
الفقر فخری و به دومی اشاره میکند و میفرماید: فقر نزدیک است به کفر برسد
کان ان یکون الفقر کفرا و به سومی اشاره کرده و میفرماید: فقر نشانهی سیاهی صورت در دنیا و آخرت است.
الفقر سواد الوجه فی الدارین.
سوادالوجه به معنای متعارف است نه معنایی که نزد صوفیه متصور است و آن به معنای فنای در خداست به حدی که وجود ظاهری و باطنی برای سالک باقی نباشد. چنین فنایی در نظر آنها فقر حقیقی است. عارف کاشانی در اصطلاحات به آن پرداخته و ما هم در جلد اول کشکول به آن اشاره کردهایم. البته ممکن است سخن پیامبر را به این معنا گرفت که مراد از سواددارین، فقر کامل است.
گویند
شاها ملکا، قد فلک را
جز بهر سجود خم نکردی
بر من که پرستشت بکردم
ور نا کردم ستم نکردی
آن چیست که از بدی نکردم
وان چیست که از کرم نکردی
گفتی که دهم سزای جرمت
چون وقت رسید هم نکردی
کمال اسماعیل
تا با لب تو لبم هم آواز نشد
واندر ره وصل با تو دمساز نشد
1) 1) - ملک، 10.
از گریه دو چشم من فراهم نامد
وز خنده لبان من زهم باز نشد
در دیدهی روزگاریم بایستی
یا با غم من صبر بهم بایستی
اندازه غم چو عمر کم بایستی
یا عمر به اندازهی غم بایستی
شد شهره بهعشق رهنمون دل من
تا کرد پر از غصه درون دل من
زنهار اگر دلم نماند روزی
از دیده طلب کنید خون دل من
دل بی تو مرا یک نفس آسوده ندید
وز هجر تو جز خسته و فرسوده ندید
تا خاک ترا بکاه گل نندوند
خورشید کسی بکه گل اندوده ندید
حجاج به یحیی بن سعید گفت: تو مانند ابلیسی؟ یحیی گفت: تعجب نیست که امیر، سید انسانها را تشبیه به سید جنها کردهباشد. حجاج در شگفت شد.
عربی به فرزندش در بین گفتگوهایشان گفت: ساکت باش پسر کنیزک. پسر گفت: عذر مادرم پذیرفتهتر است چرا که او توجهی به غیر از حر نکرد.
منتصر به ابوالعیناء گفت: بهترین پاسخ چیست؟ ابوالعیناء گفت: پاسخی است که باطلگو را ساکت و حقگو را متحیر کند.
ابن عباس گوید: چهارپایان از فهمیدن همه چیز جز چهار چیز محروم هستند و آنها عبارتند از: شناخت خدا، بقای نسل، تلاش برای زندگی، فرار از مرگ.
عربی معاویه را چنین تسلیت داد: خدا تو را بهخاطر نابود شده برکت دهد و بهخاطر باقی مانده مزد، (بارک اللّٰه فی الفانی واجرک اللّٰه فی الباقی) . معاویه تصور کرد بر عکس گفتهاست.
عرب گفت: آنچه نزد شماست فانی و آنچه نزد خداست باقی است، (Bمٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا
عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ (1)) .
هارون الرشید چندین بار کسایی را از کوفه احضار کرد و او عذر میخواست. وقتی برای کسایی کاری پیش آمد و به بغداد رفت. وی هیکلی چاق داشت و لباسی بیابانی پوشیده بود. در همان روز که به بغداد رسید، خلیفه بزمی داشت و با وزیر شراب میخورد و دستور داده بود عربی بیابانی را به حضور او آورند تا او را مسخره کنند. مأموران کسایی را یافتند، خلیفه به گمان اینکه بیابانی است، گفت: آواز بخوان، کسایی این دو بیت راخواند که: غصه کافی است که شریعت تعطیل شد، خردمندان ضایع شده و نزد پادشاهان کسی جز ترانه خوانان و زورگویان نیست.
کفی حزنا ان الشرایع عطلت
و ان ذوی الالباب فی الناس ضیع
و ان ملوک الارض لم یخط عندهم
من الناس الا من یغنی و یصفح
هارون الرشید گفت: از کدام شهری؟ کسایی گفت: از کوفه. هارون گفت: کسایی را چگونه دیدی، گفت: در کمال فرح در حضور امیرالمؤمنین است.
هارون از او پوزش خواست. و دستور به شکستن آلات شراب و گناه داد و در نهایت به او گفت: میخواهم معلم دو فرزندم امین و مأمون شوی، کسایی عذر خواست ولی هارون او را معاف نکرد و سرایی خاصتعلیم فراهم کرد و دائماً وی را اکرام میکرد.
سقراط حکیم در کنار گودالی بود که جنب نهری قرار داشت. سقراط کنار نهر میآمد و با دستش آب میآشامید. یکی از شاگردانش برای او کوزهای هدیه آورد و سقراط پس از آن از کوزه آب میخورد. کوزه شکست و سینه سقراط تنگ شد. آن روز بر حسب عادت، شاگردانش آمدند تا از او علم بیاموزند و بنویسند. سقراط گفت بنویسید: ثروت، خانهی اندوه و میخ غصه است. هرکه میخواهد غم کمتری داشتهباشد، باید ثروت را ترک گوید.
شاعری گفتهاست هرکه از نرسیدن اندوه خوشحال میشود، چیزی تهیه نکند که از فقدانش ترس دارد.
و من سره ان لا یری مایسوئه
فلا یتخذ شیئاً یخاف له فقدا
1) 1) - نحل، 96.
گروهی به حضور عمربن عبدالعزیز آمدند. جوانی از آنها به سخن آمد. عمر گفت:
بزرگسالترین شما سخن بگوید. جوان گفت: قریش از تو بزرگسالتر داشتند، چرا تو را به خلافت برگزیدند. عمر گفت: سخن بگو ای جوانمرد.
فقیهی حدیثی نوشت و اسناد آن را ننوشت. گفتند: چرا مسند ننوشتی؟ گفت: برای عمل نوشتم نه برای فروش.
در شرح حمامه آمدهاست: یزیدبن عبدالملک عشق بسیار زیادی به کنیزش حبابه داشت. میگفت: گویند: روزگار روزی راحت را برای کسی نگذاشتهاست هر وقت من با حبابه خلوت کردم، خبر مملکت به من ندهید تا از خلوت خود لذت ببرم.
به حبابه گفت: جام شرابم ده و برایم بخوان. خلوت گوارایی داشت، حبابه دانهای انار به دهان گذاشت و در گلویش گیر کرد و راه نفس او بسته شد و از دنیا رفت. یزید بر او نالهای بزرگ سر داد بطوری که نزدیک بود به هلاکت رسد، و مانع تجهیز و تدفین او شد، بزرگان قریش نزد او آمدند و او را ملامت کردند و گفتند: این مردار است و رها ساختن و دفن نکردنش زشت است. او اجازه دفنش داد، و پشت سر جنازه راه افتاد. او را در لحد گذاشت و بر لب قبر نشست و نوحه سرایی میکرد، پس از اینکه از قبر جدا شد باز به سوی قبر اشاره کرد و نوحه سرایی کرد. گفته شده بیش از پانزده شب بعد از او زنده نبود و از دنیا رفت.
محقق طوسی در شرح رسالةالعلم گوید: نیکو گفته دانشمندی از خاندان پیامبر یعنی محمدبن علی الباقر علیه السلام که: خدا را عالم و قادر گویند چون دانش را به علماء و قدرت را به قادرین هبه کردهاست. هر چیزی که با دقیقترین معانی به خیال خود تمیز دهید، مخلوقی مانند شماست و بسوی شما میآید و خدا بخشنده زندگی و مرگ است. ممکن است مورچهای ریز چنین تصور کند که خدا دو شاخ دارد، که دانستن آن کمال و اگر ندانستهباشد نقصان است. عقلاء نیز چنین هستند در آنچه که خدا را توصیف میکنند.
ابن هیثم در تلخیص رساله مانالاوس مینویسد: اگر جواهر مختلفی با هم مخلوط شدند،
بدون اینکه تغییر شکلی دادهباشند، دو مقدار از طلا و نقره مساوی در بزرگی و شکل تهیه کرده و در یک قالب میریزیم. وزن هر کدام از آن فهمیده میشود و نشان داده میشود وزن طلا بیشتر از نقره است و اضافی بین آن دو محاسبه میشود.
حال اگر جسمی از طلا و نقره ترکیب یافته، و بخواهیم وزن هر کدام را بدانیم، گوهری به همان وزن درست کرده و سپس جسم مرکب و همان مقدار گوهر را وزن میکنیم و تفاوت نقره و طلای قبلی را در نظر میگیریم. ثابت میشود وزن طلا از نقره بیشتر است. و تفاوت آن جسم مرکب با نقرهای که همتای آن تهیه شده مساوی است با تفاوت وزن طلای خالص نسبت به وزن طلا در جسم مرکب از طلا و نقره.
محمد بن سعید بغدادی شاعر متوفی 560 میگوید: فدای آنکه بهخاطر علاقهام به او همواره دردمند و بیمار هستم، با این حال نمیدانم از من خرسند است یا بیزار.
افدی الذی وکلنی حبّه
بطول اعلانی و امراضی
و لست ادری بعد ذاکله
اساخط مولای ام راضی
علامه شیرازی در شرح قانون مینویسد: کوچکی چشم و حرکت کند آن و زیادی دو طرفش، دلیل بر باطن بد است. کسیکه کنار دماغش نازک است، نشانه این است که جنگ و دعوا را دوست دارد. کسیکه دماغ او بزرگ و گوشتی است، نشانه کم فهمی اوست. کسیکه دماغش دراز و نازک است نشانه بر کم عقلی اوست. کسیکه سوراخ دماغش خیلی گشاد است، نشانه شدت عصبانیت اوست. کسیکه دماغش بزرگ باشد، نیکی او کم است. کسیکه بینی او پهن است، شوق زیاد به آمیزش با زنان دارد. کسیکه دهانش گشاد باشد، شجاع است. کسیکه صورتش گوشتی باشد، نادان و تنبل است. کسیکه دو گونهاش لاغر باشد در کارها همت عالی دارد. کسی که صورتش بسیار گرد باشد، نادان و کم همت است. کسیکه صورتش دراز باشد، وقیح است. کسیکه همیشه بلند بخندد، وقیح و پست است. کسیکه گوشش بزرگ باشد، عمرش طولانی و نادان است. کسیکه انگشت کوچکش نازک باشد، قوی و صبور بر بلاهاست. کسی که زراعش کوتاه باشد، ترسو و شرارت طلب است. کسیکه پشت او گوشتی باشد، نشان بر کم فهمی است. کسیکه رانش کلفت و گوشتی باشد، نفس او ضعیف است.باسن او بزرگ باشد ترسو و تنبل است. کسیکه باسنش کوچک باشد بداخلاق
است. کسیکه ساق پایش درشت باشد، ابله است. کسیکه ساق پایش نازک و دراز باشد، بیباک است. کسیکه کف پایش گوشتی باشد، کم استعداد است. کسیکه کف پایش لطیف باشد، شوخ طبع است. کسی که گامهایش را کوتاه و سریع برمی دارد، عجول است و ثبات قدم ندارد.
حکیمی گوید: لباسی بپوش که به تو خدمت کند و نه اینکه تو خادم او باشی.
امام حسن مجتبی علیه السلام لباسی را میپوشید که آن را به چهارصد درهم خریده بود، رسول خدا نیز حلهای را به هشتاد ناقه خریداری کرد. یکی از بزرگان حله هزار درهمی میپوشید و با آن مسجد میآمد. به او گفتند: چرا با این حله گرانبها به مسجد میآیی؟ میگفت:
میخواهم با پروردگارم مجالست کنم.
حکیمی گوید: هر چیز راحتی دارد و راحتی لباس در پاکی آن و راحتی خانه در پاکیزگی آن است.
گفته شده خسرو پرویز عمامهای از پشم سمندر داشت. طول آن پنجاه زراع بود وقتی کثیف میشد در آتش انداخته میشد و آتش کثافات آن را پاک میکرد. (1)
یکی از بزرگان قریش هرگاه ثروتمند بود، لباس ژنده میپوشید و چون فقیر میگشت لباس خوب میپوشید. گفتند: چه کاری است؟ گفت: وقت توانگری، لباس هیبت میپوشم و چون بینوا هستم، با لباس هیئت خود را زینت میکنم.
ولید نزد هشام رفت و عمامهای زربافت بر سر گذاشته بود. هشام پرسید این عمامه را چند خریدهای؟ ولید گفت: هزار دینار، هشام گفت: اسراف کردهای. ولید گفت: اسراف
1) 1) - گفتهاند سمندر، موجود موهومی است و عمامه خسرو پرویز از الیاف مصنوعی بودهاست. ولی برخی میگویند سمندر حیوانی است به اندازهی فیل که در چین زندگی میکند این حیوان در آتش تخم میگذارد و از آن لذت میبرد و کثافت پوست خود را در آتش پاک میکند.
نکردهام، عمامه را برای بهترین عضوم خریدهام. اسراف تو کردهای که کنیزی به هزار دینار برای پستترین عضوت خریدهای.
امام در نهجالبلاغه میفرماید: به خدا اینقدر به جامهام وصله زدهام که از وصله زن حیا میکنم. کسی از من پرسید: از این پیراهن وصله دار دست برنمی داری؟ گفتم: رهایم کن که بامدادان، شرافتمندان ستایش شوند.
از امام سجاد علیه السلام در مکارم الاخلاق آمدهاست: اگر لباس نرم بپوشی، روح تو سرکش شود.
امام باقر علیه السلام فرمودند: علی علیه السلام در عراق لباس سنبلانی به چهار درهم خرید، سپس آستین آن را تا اندازهای که انگشتانش ظاهر شود کوتاه کرد و دامن آن را تا ساق پا کوتاه نمود، وقتی لباس را پوشید حمد و ثنای خدا بجا آورد و به اطرافیانش فرمود: میخواهید اندازه لباس را به شما نشان دهم، سپس آن را نشان داد، طول آستینهایش سه وجب و طول خود لباس شش وجب بود.
ابن عباس گوید: لباس سفید و رنگین موجب تکبر است. اگر سفیدی رنگ بود در آن مسابقه میدادند.
گفته شده هرکه خواهد شیرینی ایمان را بچشد، لباس پشمینه بپوشد.
به احنف در ماه رمضان گفتند: تو خیلی پیری و روزه تو را اذیت میکند، پاسخ داد صبر در اطاعت خدا آسانتر است از صبر از عذاب او.
عارفی گوید: مصیبت یک غصه است و چون بیتابی کردی، دوتا شود. یکی برای از دست دادن آنچه برای آن اندوه داری و دیگری بهخاطر نداشتن پاداش صبر.
به ابومسلم گفتند: چه کردی که به این جایگاه رسیدی؟ گفت: ردای صبر پوشیدم و
کتمان را لباس خود قرار دادم و احتیاط را از کف ننهادم و با خواهش نفس مخالفت ورزیدم.
دشمن را دوست و دوست را دشمن نپنداشتم.
امام علی علیه السلام میفرماید: بزرگی غصههای خود را با صبر و یقین به اراده الهی، در هم شکن.
همچنین میفرماید: هرکه به عیوب خود بنگرد از عیب دیگران متمایل شود.
همچنین میفرماید: هرکس به روزی خدا خشنود باشد، بر آنچه از دست دهد، غصه نمیخورد.
حسن بصری گوید: من و همه، تجربه کردهایم وجود چیزی پر سودتر، و نبودش پر ضررتر از صبر ندیدیم.
مشکلها با صبر درمان شود و به هیچ چیز نبود صبر درمان نشود.
در کتابی تاریخی دیدم که سفیان ثوری به حضور امام صادق علیه السلام رسید و امام لباسی از خز پوشیده بود، سفیان پرسید: ای پسر رسول خدا این لباس تو نیست. امام، دامن لباس پشمی خود را بالا زد و لباس زبری که زیر آن پوشیده بود نمایان ساخت و فرمود: این لباس روئین برای مردم است و لباس زیرین برای خدا. سپس جبه سفیان را بالا زد و لباس زیرین از پنبه نازک او را نمایان ساخت و فرمود: ولی تو، این لباس نرم را برای خود پوشیدهای و این جامهی پشمینه را برای مردم.
گویند
تصویر لا بصورت مقراض بهر چیست
یعنی ز بهر قطع تعلق زما سواست
نور قدم ز رخنهی لا میکند طلوع
خوش خانه دلی که ازین رخنه پر ضیاست
فقر است راحت دو جهان زینهار ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
عارییتیست هر چه دهد گردش سپهر
عارض بود بیاض چو از گرد آسیاست
تیریست کج شده که به آتش بود سزد
آن را که قد به خدمت همچون خودی دو تاست
نفس ترا خرید حق از بهر بندگی
تصدیق این معامله ان اللّٰه اشتر است
ره را میان خوف و رجا رو که در خبر
خیر الامور اوسطها قول مصطفی است
آزار جو، عزیز بود لطف جوی خوار
اینست طبع دهر دلت مضطرب چراست
مستلزم ممات بود زهر و قیمتی است
سرمایهی حیات بود آب و کم بهاست
بهر فراغ دل طلب گنج میکنی
آن گنج را که میطلبی کنج انزواست
گردی بدیده از ره بیخوابی ار کشی
روشن شود بچشم دلت کانچه توتیاست
جوع است و عزلت و سهر و صمت چار رکن
زین چار رکن قصر ولایت قوی بناست
زین چار چاره نیست کسی را که همتش
در ساحت زمین دل این طرفه قصر خواست
حاشا که حال خوش دهدت رو که کار تو
گه فکر ما یجیء و گهی فکر مامضی است
بگذر زخود که پر نشده از هوای هو
هر کس که نی انای دلش خالی از انااست
پهلو بس است لوح ونی و بوریا قلم
در شرح رنج شب که زبی بستری توراست
دعوی کنی که پیر شدم زیر بار دل
برهان مستقیم بر این دعوی انحناست
هر ظلمتی که هست ز ناراستی تست
خور را کم است سایه چو در حد استواست
گو تاج و تخت زیر و زبر شو که باک نیست
درویش را که تاج نمد، تخت بوریاست
گویند: آرزوها مربوط به اموال است.
هر که ثروتش را حفظ کند، دو چیز بزرگوار را حفظ کرده و آن دین و آبرو است.
گویند: گاهی اوقات، یاقوت از رونق میافتد.
گویند: نیزه را فراموش کردم، بهخاطرم آوردی.
گفته شده مردی به دیگری حمله آورد تا او را به قتل رساند. نیزهای در نزدیکی وی بود ولی از ترس، آن حربه را فراموش کردهبود. حمله کننده به وی گفت: نیزه را بکار نبر، وی متوجه نیزهاش شد و گفت: مرا یاد نیزهای انداختی که آن را فراموش کردهبودم.
گویند: دهان تو مرا به یاد دو الاغ گمشدهی قبیلهام انداخت. اصل این ضرب المثل این بودهاست که دو الاغ از قبیلهای گم شد، مردی برای پیدا کردن آنها از قبیله خارج شد و به زنی پوشیه دار و عشوه گری رسید. فریفته او شد و الاغها را فراموش کرد. وقتی زن نقابش را برداشت، چشم مرد به چهرهای نازیبا و دهانی گشاد افتاد، و گفت: دهان تو مرا به یاد دو الاغ قبیلهام انداخت.
گویند: تو خرج دعا را دادی. اصل این مثل این بود که عرب گستاخی به دیر راهبی رسید و همراه او و گاهی بیشتر عبادت میکرد. چند روزی به این صورت گذشت. روزی صلیب طلای راهب را دزدید و از او اجازه مرخصی خواست. راهب اجازه داد و توشهی راه او را هم به او داد و در خداحافظی به شیوه سابق خود گفت اصحبک الصلیب، یعنی دست صلیب
همراه تو. عرب گفت: کفیت الدعوة ، یعنی خرج دعایت را دادی.
گویند: چقدر شب به آسانی بر خوابیده میگذرد، گنجشک جان میدهد و کودک خوشحال است.
گویند: گنجشک جان میدهد، کودک با آن بازی میکند.
گویند: بر آنکه پشتش زخم نیست، آسان است از آنچه بر پشت زخمی است. از این مثل زمانی استفاده میکنند که کسی به زحمت دوست خود بی توجه است و به فکر زحمات او نیست.
گویند: بهترین دوشندگان را شاخ میزنی؟ این مثل را جایی میآورند که کسی به احسان کننده خود ستم روا دارد. ریشهی این مثل این است که دو نفر، شیر گاوی را میدوشیدند، یکی با مدارا سینه را میفشرد و دیگری به سختی. گاو به آنکه مهربان بود شاخ میزد و دیگری را کاری نداشت.
گویند: مثل شن و طبقه موافقت کنید. شن و طبقه دو قبیله به ترتیب از عبدالقیس و ایاد هستند، هر دو بر کاری توافق کردند که صلاح هر دو در آن بود.
گویند: دو دستت بند و بادت در دهان است. اصل این مثل این بود که مردی میخواست از دریا بگذرد، خیکی همراه داشت آن را باد کرد و سر آن را بست و بر آن سوار شد. وسط دریا باد خیک خالی شد، همراهش گفت: دستهای تو بند خیک باشد و دهان تو باد آن.
گویند: در موقع غذا پختن میفهمید. ریشه این مثل این است که مردی به خانه فاحشهای رفت، کارش که تمام شد پولش را داد و از خانه خارج شد. در سر راهش قابلمهای را دید، بدون اینکه فاحشه بفهمد آن را دزدید. صدای زن بلند شد که به کنیزش میگفت:
این احمق را فریب دادیم و بدون اینکه چیزی از ما کم شود سه درهم از او گرفتیم. مرد گفت: موقع غذا پختن میفهمید.
عبدالملک به حجاج نوشت: روزگار را برای او توصیف کند. حجاج نوشت: دیروز گویا نبوده و فردا ممکن است بیاید امروز را نیز بیهوده کاران به خوشگذرانی و خردمندان برای معاد کار نیک میکنند.
غزالی در احیاءالعلوم مینویسد: رسول خدا صلی الله علیه و آله و حذیفه به بیرون مکه کنار چاهی رفته
بودند تا غسل کنند. حذیفه لباسی را گرفت تا پیامبر دیده نشود و غسل کند، وقتی حذیفه میخواست غسل کند، پیامبر لباس او را گرفت تا از دیده پنهان باشد و غسل کند. حذیفه که نمیخواست پیامبر به زحمت افتد از او خواست که برایش ساتر نگیرد. پیامبر فرمود:
محبوبترین دو دوست در پیشگاه خدا، کسی است که مهربانتر باشد.
حکیمی گوید: بیچاره است آدمیزاده که با جسم و قلب معیوب میخواهد به سلامت از آنها بگذرد. ای انسان، از آنچه میبینی عبرت گیر، و از آنچه میشنوی نپذیر، پیش از اینکه خودت عبرت بیننده و موعظه شنونده شوی.
عبداللّٰه بن جعفر را از اسراف کردن ملامت کردند. وی گفت: خدا به من وعده داده که به من فضل کند و من به او وعده دادهام که بر بندگانش فضل کنم. میگویم اگر ترک عادت کنم، مایه از من کم شود.
ارسطو طالیس گوید: از هوای نفس خود نافرمانی کن و اطاعت هرکه میخواهی بنما.
همچنین گوید: هرچه خواهی ترک کن تا از معالجه با دارویی که میل نداری بینیاز شوی.
همچنین میگوید: غصه بیماری روح است چنانچه درد بیماری بدن است.
یکی از طفیلیهاگوید: برترین چوبها سه چوب است. چوب کشتی نوح، عصای موسی، و میزی که بر آن غذا خورند.
متکبری به بشار نابینا گفت: خدا از کسی چشمهایش را نمیگیرد مگر اینکه چیزی دیگر به او عطا میکند؛ بگو ببینم خدا به تو چه دادهاست؟ بشار گفت: کافی است این عوض برای من، که مانند تو را نبینم.
حسن بصری گوید: مروت آدمی تمام نیست تا اینکه امیدش از مردم قطع شود. و اذیت
بشنود و تحمل کند و آنچه برای خود میخواهد برای مردم بخواهد.
کمال عقل آدمی در سه چیز است، مالک زبانش باشد، زمانه را بشناسد، به آنچه که برایش سودمند است بپردازد.
پادشاهی سنگی را دید که به لغت عبری بر آن چیزی نوشته شده بود. دستور داد آن را بخوانند. یکی از احبار آن را خواند که نوشته بود: ای فرزند آدم، اگر بدانی چقدر از عمر تو باقی است زهد میورزی در آرزوهایت. پشیمانی تو روزی است که پای تو بلغزد و اهل و خدمتکاران به تو ستم کنند. دوست دوری جوید و دور ستم کند. پس کاری برای قیامت بکن پیش از حسرت و ندامت.
برخی از کلماتی که بین عرب رواج دارد و مانند مَثَل میباشند عبارتند از: باران مرا از تیراندازی بازداشت. روز خوش چنان کوتاه است که مثل پرنده میپرد. هر وقت مرگ شتر برسد، دور چاه میگردد.
هر که خود را چاق سازد خوراک سگان شود.
سگ دوره گرد از شیر خوابیده بهتر است.
حیله گری در ترک حیله کردن است.
یکی از بزرگان گوید: داستان دنیای عجول، داستان مردی است در صف اول مسجدی که پر از جمعیت است، نماز جماعت میخواند. و چون عجله دارد، پیش از امام جماعت رکوع و سجود میکند تا نماز تمام شود. در حالی که هیچ نفعی به حال او ندارد، چون وی با مردم و پس از نماز از مسجد خارج میشود.
گویند: تو بهتر از صورتش باخبری، من که رو به زمین بودم. اصل آن این بود که زنی با فرزندش به سفر رفت، نابکاری سر رسید و با مادر زنا و با پسر لواط کرد و رفت. مادر به پسرش گفت: او را شناختی تا اگر به شهر رسیدیم از او شکایت کنیم. پسر گفت: تو با او روبرو بودی، من که سرم بر زمین بود.
اهل لغت در اشتقاق واژه «وزارت» اختلاف کردهاند. برخی گویند از «وزر» مشتق شدهاست به معنای پناه. خدا میفرماید: کَلاّٰ لاٰ وَزَرَ، إِلیٰ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ (1)، یعنی پناهی نداری، در قیامت پناه تو به سوی پروردگارت نیست. دیگری میگوید: از ریشه «ازر» است که به معنای پشت میباشد چون وزیر پشتیبان شاه است. سومی گوید: مشتق از «وزر» به معنای سنگین است، خداوند میفرماید: وَ وَضَعْنٰا عَنْکَ وِزْرَکَ (2)، یعنی سنگینی بر تو را پایین نهادیم. باز گفته شدهاست که از «وزر» به معنای گناه مشتق شدهاست زیرا وزیر گناه میکند و گناه شاه را هم میخرد.
غضبان بن قبعثری را دستگیر و به حضور حجاج آوردند. حجاج لقمهای از غذا را میخواست به دهان ببرد، چون غضبان را دید: گفت: به خدا این لقمه را نمیخورم مگر اینکه تو را به قتل رسانم. غضبان گفت: کار شایستهتری که به نفع توست انجام ده، لقمه را به من بده و مرا نکش. هم از سوگند خلاص شدی و هم به من لطف کردی. حجاج از سخنش خوشحال شد و گفت: نزدیک بیا، لقمهاش را به او داد و عفوش نمود و رهایش کرد.
در کتاب حدائق آمدهاست: مردی در عهد مأمون ادعای نبوت کرد. مأمون به او گفت:
معجزهات چیست؟ گفت: این ریگهای دستم را در آب سرد بریزید، ذوب میشود. آبی حاضر کردند، ریگها را ریختند، ذوب شد. حاضران گفتند: در ریگها حیلهای بکار رفتهاست. ریگهایی را ما به تو میدهیم آنها را در آب بریز تا ذوب شود. مدعی گفت: ای مردم! نه شما از فرعون برترید و نه من بزرگتر از موسی، آنها به موسی نگفتند ما به آنچه که با عصایت میکنی راضی نشدیم، عصای دیگری را به تو میدهیم. مأمون خندید و توبهاش را پذیرفت.
در کتاب انس النفوس آمدهاست: زمانی که عمربن خطاب خواست هرمزان را به قتل
برساند، هرمزان گفت: من تشنهام. آبی با ظرفی از چوب آوردند. کاسه را با دست گرفت تا بنوشد دستش از ترس کشته شدن لرزید. عمر گفت: باکی نیست تا تو آب را نخوردی، من تو را به قتل نمیرسانم. هرمزان ظرف را بر زمین انداخت و آب ریخت و وی از آب ننوشید. عمر دستور قتل او را داد. هرمزان گفت: مگر به من امان ندادهای؟ گفت: چگونه امانت دادم.
هرمزان گفت: گفتی تو را نمیکشم تا این آب را بخوری؛ من که آب را نخوردم! زبیر، انس و ابوسعید خدری گفتند: راست میگوید. عمر گفت: خدا او را بکشد، امانی گرفت که من نفهمیدم.
صورت جسمیه صورتی است که بوسیله آن هیولا، جسم مطلق میشود. و صورت نوعیه صورتی است که جسم مطلق، جسم معینی از انواع جسم میشود. نسبت هیولا به صورت جسمیه مانند نسبت نفس انسان به صدای اوست. یعنی صورت انسان به مانند جسم مطلق به صورت نوعی است. مانند نسبت صدای انسان با هیئت حرفیه، حروف به مانند انواع جسم است.
در تفسیر کشاف آمدهاست: وقتی برادران یوسف با پیراهن آلوده به خون آمدند؛ یعقوب پیراهن را به صورتش زد و گریست تا اینکه صورتش به خون آلوده شد و فرمود: به خدا تاکنون گرگی داناتر از این گرگ ندیدهام که فرزندم را بخورد و پیراهنش را پاره نکند.
گفته شده در پیراهن یوسف علیه السلام سه نشانه ظاهر شد. اول آنکه: دروغ برادران را ثابت کرد.
دوم آنکه دیدگان پدر را روشن کرد. سوم آنکه: چون از پشت سر دریده شد، دلیل بر پاکدامنی یوسف بود.
حکیمی به ابوهذیل علاف گفت: دلیلی بر حدوث عالم بیاور و به حرکت و سکون احتجاج نکن. ابوهذیل گفت: ای مرد داستان تو، داستان کسی است که به دشمنش بگوید: ادعایت را نزد قاضی اثبات کن بدون اینکه شاهدانت را احضار کنی.
در تاریخ یمن نوشته شدهاست که در سال 401 هجری قحطی سختی همهی خراسان و مخصوصاً نیشابور را درگرفت، تا حدی که مردم همدیگر را میخوردند. کسی به نماز
جماعت حاضر نمیشد مگر اینکه عدهای او را نگهبانی میدادند تا مبادا دریده شده و خورده شود.
ابونصر کاتب در باره این قحطی گفتهاست: مردم به گرانی یا آشوبی که خود براه انداختند، افتادند. هرکه در خانه میماند از گرسنگی میمرد و اگر بیرون میآمد، مردم او را میخوردند.
قد اصبح الناس فی غلاء
او فی بلاء تداولوه
من یلزم البیت مات
جوعاً
او یشهد الناس یاکلوه
من هم در گرانی شدیدی که در تبریز در سال 988 اتفاق افتاد شعری سرودم که: از خانه خارج نشو و مانند شکار از بیم شکارچی در گرسنگی بسر ببر، چرا که ممکن است گرسنگان تو را بربایند و حلیم بپزند.
لا تخرجن من البیوت
و کن لجوعک کالفریسه
لا یخطفنک الجایعون
فیطبخون لهم هریسه
مولوی
باز میگیرند چون استارها
نور از آن خورشید این دیوارها
شیشههای رنگ رنگ آن نور را
مینماید اینچنین رنگی بما
چو نماند شیشههای رنگ رنگ
نور بیرنگت کند آنگاه دنگ
خوی کن بیشیشه دیدن نور را
تا چو شیشه بشکند نبود عمی
دیده دل کو بگردون بنگریست
دید کانجا هر دمی مینا گریست
قلب اعیانست و اکسیر محیط
ایتلاف خرقهی تن بیمحیط (مخیط)
تو از آن روزی که در هست آمدی
آتشی یا باد یا خاکی بدی
گر ترا بودی در آن حالت بقا
کی رسیدی مر ترا این ارتقا
از مبدل هستی اول نماند
هستی بهتر بجای آن نشاند
همچنین تا صد هزاران هستها
بعد یکدیگر دوم به زابتدا
این بقاها زین فناها یافتی
از فنایش رو چرا بر تافتی
زان فناها چه زیان بودت که تا
بر بقا چسبیدهای ای ناسزا
چون دوم از اولینت بهتر است
پس فنا جوی و مبدل را پرست
صد هزاران حشر دیدی ای عنود
تاکنون هر لحظه از بدو وجود
از جمادی بیخبر سوی نما
وز نما سوی حیات و ابتلا
باز سوی عقل و تمییزات خوش
باز سوی خارج این پنج و شش
تا لب بحر این نشان پایهاست
پس نشان پا دوان بحر لاست
زانکه منزلگاه خشکی زاحتیاط
هست دهها و وطنها و رباط
هست منزلهای دریا در وقوف
وقت موجش بیجدار و بیسقوف
نیست پیدا اندرین ره پا و گام
نه نشانست آن منازل را نه نام
تخم بطی گرچه مرغ خانهات
کرد زیر پر چو دایه تربیت
مادر تو آن بط و دریا پراست
دایهات خاکی بدو خشکی پراست
میل دریا که دل تو اندر است
این طبیعت جانت را از مادر است
دایه را بگذار در خشک و تران
اندرا در بحر معنی چون بطان
گر تو را دایه بترساند زآب
تو مترس و سوی دریاها شتاب
تو بطی بر خشک و بر تر زندهای
نه چو مرغ خانه خانه کندهای
تو ز کرمنا بنیآدم شهی
هم بخشکی هم بدریا پا نهی
تو حملناهم علی البحر ای جوان
از حملناهم علی البر پیش دان
مر ملایک را سوی بر راه نیست
جنس حیوان هم زبحر آگاه نیست
تو بتن حیوان بجانی از ملک
تا روی هم بر زمین هم بر فلک
مردم از نظر دوری و نزدیکی به سه دسته قابل تقسیم هستند.
الفرقة الاولی: آن طایفهاند که وطن اصلی و مسکن حقیقی خود را بواسطهی تجارت دنیای فانی و شراء مستلذات شهوانی لحظهای فراموش نکنند. رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ (1)لاجرم این سوختگان آتش فراق و محنت اندوختگان درد اشتیاق، به حکم حب الوطن من الایمان، دمی از یاد رجوع غافل نیستند و از آه و حنین و ناله و انین لمحه فارغ و ذاهل نباشند.
الفرقة الثانیة: آن طایفهاند که این خرابه را وطن اقامت ساختهاند و علم محبت این عالم
1) 1) - نور، 37.
افراختهاند و از جهت ذهول و نسیان وطن اصلی بحال رجوع کمتر پرداختهاند؛ لاجرم به مذکر احتیاج دارند و به تنبیه، یاد وطن بخاطر آورند و بالقاء سمع و حضور قلب استماع مقال اهل کمال نمایند و دست طلب دامن جان ایشان گیرد و آتش اشتیاق در تنور سینه ایشان اشتعال پذیرد و به مناعت اقتدا و سعادت اهتدا راه یابند و از شجره موعظت ثمره تذکر معاد درچینند إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ لِمَنْ کٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ. (1)
الفرقة الثالثة: آن گروهاند که این رصدگاه حوادث را بر پیشگاه عالم قدم برگزیدند و این رباط ویرانه را خوشتراز معموره دیار اصلی دیدند و بدین ظل زایل و ملک خامل چنان فریفته گشتند که به کلی محبت وطن اصلی از خاطر ایشان رفت ... وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ ... (2)و حکم ...نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ ... (3)داغ پیشانی جان ایشان گشت؛ لاجرم نه از گویندگان شنوند، و نه به جویندگان گروند.
پس طایفهی اول مرشدان کاملند از انبیاء و اولیا و طایفه دوم ارباب ایمان که قابل اکتساب عرفان اند و طایفهی سیم اصحاب کفر و طغیان که نه مرشدند و نه مسترشد، و الی هذه الطوایف اشار فی نهجالبلاغه بقوله:
النّاسُ ثلاثةٌ: عالمٌ ربانیٌّ، و متعلِمٌ علیٰ سبیلِ نَجاةٍ و هَمَجٌ رَعاعٌ. (4)
جامی
نیست پوشیده پیش اهل ادب
که بود ریش پر بعرف عرب
لیکن آن پر که حسن مرغ و جمال
زند از وی سوی عدم پر و بال
گرچه خیزد همین ز روی ذقن
رود از وی لطافت همه تن
نرگس چشم از آن شود بی آب
لاله رو از آن شود بی تاب
خم ابرو که خوانیش مه نو
شود از ریش داس عمر درو
قد که باشد نهال تازه و تر
خشک چوبی شود سزای تبر
خط فیروزه رنگ زنگاری
آورد روی در سیه کاری
خال مشکین که بر جبین عذار
نقطهی مشک بود بر گلنار
چون دمد ریش شد یقین بصریح
مثل بعر الظباء حول الشیح
وآنچه میخوانیش چه سیمین
بینی آن را بچشم عبرت بین
چو نشان سم ستور براه
وزنم بول ازو دمیده گیاه
لب و سبلت چنان بهم سر موی
لای با لای بر دهان سبوی
سلطان حسین میرزا
رویت که زباده لاله میروید ازو
وز تاب شراب ژاله میروید ازو
دستی که پیالهای ز دست تو گرفت
گر خاک شود پیاله میروید از او
چند مثل از کلمات ابوفضل بدیع همدانی: هرکه خویشاوند نداشتهباشد، چون کسی است که گله را در بیابان خشک میچراند. اگر شراب نباشد، سرکه کافی است. اگر باران دانه درشت نباشد، باران ریز کافی است. اندکی در جیب از زیادی در غیب، بهتر است. تلاش تهیدست از پوزش افلان گر بهتر است.
حکیمی گفتهاست: سردی ناامیدی بهتر است از حرارت طمع.
نظامی
ای ز وجود تو نمود همه
جود تو سرمایهی بود همه
نام و نشانت نه و دامن کشان
میگذری بر همه دامن فشان
با همه چون جان بتن آمیزناک
پاک ز آلایش ناپاک و پاک
گرچه نمایند بسی غیر تو
نیست درین عرصه کسی غیر تو
بوزرجمهر میگوید: از هر چیزی بهترین آن را آموختم؛ از سگ نگهداری از حریم، و از خوک زود بیدار شدن برای انجام کار.
شاعری از حلب، اشعاری را برای قاضی در شام فرستاد و در آن از ضعف حال خود و شدت نیاز خویش گلایه کرد. قاضی توجهی نکرد، روزی هنگام شکوفه درختان، با ظریفی وارد
باغی از باغهای قاضی شد و این دو بیت را با زغال بر دیوار باغ با خطی واضح نوشت: خدا برکتش را به باغی دهد که وقتی درهای آن همانند درهای بهشت، باز شد، درختانی دیدم که چون گربهای که قاضی را ببیند، چنگالهای خود را از یکدیگر میکشانید.
لله بستان حضرنا دوحه
فی جنة قدفتحت ابوابها
والبان تحسبه سنانیر رأت
قاضی القضاة فنفشت اذا بها
شاعر، میخواسته با این شعر تشبیه کنایه بیاورد، از حالتی که گربه در برابر سگ دارد، و زیبا این کار را به انجام رساندهاست.
در تاریخی قابل اعتماد دیدم، در زمان مکتفی عباسی، وقت سحر زلزلهای رخ داد و همهی ستارگان با اینکه ابری نبود از نظر غایب شدند. یکی از دوستان به من گفت که سال 963 زلزلهای شد و با اینکه من در کنار حوض بودم، حرکتی در آب ندیدم و آب ایستاده بود.
سنایی
ای درین بتکدهی طبع فریب
برده غوغای بتان از تو شکیب
سنگ بر بتکدهی آذر زن
در جهان صیت خلیلی افکن
تاج عزت ز سر عزی کش
رخت طاعت بدر مولی کش
ثنوی و اهرمن و یزدان گو
تافت از انجمن ایمان رو
عیسوی شد به سه گویی افزون
خیمه از ساحت دین زد بیرون
تو بصد بت چه بصد بلکه هزار
بلکه بیرون ز ترازوی شمار
کردهای روی دل و هر نفسی
میپزی در ره ایمان هوسی
گویند: سزاوار نیست دانشمند با نادان مجالست کند چنانچه شایسته نیست هوشیار با مست همراه شود.
گویند: باقلا در مدت یک روز چنان حافظه را تضعیف میکند که بَلادُر (1)در یک سال توان افزایش آن مقدار حافظه را ندارد.
1) 1) - میوهی درختی هندی است که میوه آن در افزایش قدرت حافظه مؤثر است.
گویند هرکس کتاب مینویسد، هدف تیر دیگران واقع میشود. حال اگر خوب نوشتهباشد مورد لطف و اگر بد نوشتهباشد مورد سرزنش قرار میگیرد.
گویند: اگر زبان به ادعا باز شود، آزمایش آن را لال میکند.
گویند: ذهن چون بدن محتاج آسایش است.
خسرو
ناصح، از پند تو عشقم بدل افروختهتر شد
آتش است این نه چراغ است که از باد بمیرد
شایسته نیست به مدرسه رفتن امروز، برخیز و با اقبال جانب دیر پیش گیر، بنوش و با صدای عود بگو، عمر گذشت و باز نمیگردد.
لا یحسن فی المدرسه الیوم تعود
قم و امض الی الدیر ببخت مسعود
واشرب قدحا و قل علی صوت العود
العمر مضی و لیس من بعد یعود
از ضرب المثلهای عربی است که: اگر دزدی کردی، گوهری بدزد و اگر زنا میکنی با آزاد چنین کن.
حکیمی گوید: دروغ را رها کن زمانی که گمان میکنی به نفع توست، چرا که به تو ضرر میرساند. بر تو باد راستگویی زمانی که گمان میکنی به ضرر توست، چرا که به تو نفع میرساند.
نیز گوید: دروغگو از دزد بدتر است. دزد بر مال تو میزند ولی دروغگو، عقل تو را میدزدد.
نشانه دروغگو، سوگند خوردن برای کسی است که از او سوگند نمیخواهد.
از جمله ضرب المثلهای عربی عبارت است از:
یک سال روزه گرفت و ادرار نوشید (خرابش کرد).
روزه طولانی و افطار بر استخوان.
دیر آمد و با خسران آمد.
شک دار میگوید مرا به بند کشید.
دستت را از گردو خالی کن و از پستو خارج شو.
هر سیاهی خرما و هر سفیدی دنبه نیست.
هر که غایب شد، ضرر کرد و سهم او را دوستان خوردند.
کاخی میسازد و شهری ویران میکند.
کاسه تو، گوش وسواسی را تحریک میکند.
اگر جغد خیری داشت از دست صیاد، سالم نمیماند.
بخشش هر بخشندهای به اتمام و برندگی هر شمشیری به آخر میرسد.
گاه امتحان، معلوم میشود آدمی اکرام میشود یا اهانت.
مردم از بیچارگی دچار بیچارگی میشوند.
ولی دشت بیاضی
کم گوی (ولی) قصهی درمان که باین درد
حیف است که آلودهی درمان شدهباشی
حریری در کتاب درةالخواص فی ادهام الخواص مینویسد: عرب میگوید: ابدء به اولاً ، و اولاً را منصوب میکند در حالی که باید مرفوع نماید، چرا که احتمال اضافه بودن اول وجود دارد و مضاف الیه مقدر است (ابدء به اول الناس) حال چون از اضافه منقطع شدهاست، مبنی است، همانند اسماء غایات مانند قبل و بعد. این اسماء به این دلیل که غایت نطق هستند، قطع از اضافه شدهاند و مبنی هستند.
اگر کعبه دزدیده شود، مردم بیش از یک هفته تعجب نمیکنند.
گرگی استخوانی در گلویش گیر کرد، مرغ ماهی خواری سرش به دهان گرگ برد و استخوان را خارج ساخت و از گرگ مزد خواست. گرگ گفت: حیا نمیکنی سرت را داخل دهانم بردی و سالم درآوردی، از من اجرت میخواهی.
کمال اسماعیل
شبها، زدم هوا فسرده چو یخم
زانو بشکم کشیده همچون ملخم
چنبر شدهام چنانکه مینشناسد
کس موی زهار را ز موی زنخم
ای بی تو مرا امید بهبودی نه
با من تو چنانکه پیش ازین بودی نه
میدانستم که عهد و پیمان مرا
در هم شکنی ولی بدین زودی نه
ولی بیاضی
رقیب مانع قتلم چه میشوی بگذار
که مرگ پیش ولی بهتر از حمایت تست
وقوعی
میکرد بغمزه سینه کاوی
پنداشت که دل بجاست ما را
اوحدی
دست حاجت کشیده سر در پیش
آمدم بر درت من درویش
مگرم رحمت تو گیرد دست
ورنه اسباب نامرادی هست
احمد غزالی
چون چتر سنجری رخ بختم سیاه باد
با فقر اگر بود هوس ملک سنجرم
تا یافت جان من خبر از ذوق نیمه شب
صد ملک نیمروز به یک جو نمیخرم
آذری
ای وای بمن گر تو بچشم همه مردم
زین گونه نمایی که بچشم من حیران
زمخشری در ربیع الابرار آوردهاست: مزید به برادرش گفت: میخواهم برای کاری امروز با من بیایی. برادرش گفت: امروز چهارشنبه است. مزید گفت: در روز چهارشنبه جناب یونس پیامبر علیه السلام متولد شدهاست. برادرش گفت: برکت او ظاهر شد در شکم ماهی و لباسی از برگ کدو. مزید گفت: در روز چهارشنبه جناب یوسف پیامبر علیه السلام متولد شدهاست. برادرش گفت:
چه نیک با او رفتار کردند برادرانش تا حدی که زندان و غربت او مدتی زیاد طول کشید. مزید گفت: در این روز خدا به ابراهیم علیه السلام وحی کرد. برادرش گفت: بین آتش نمرود بود که خدا آن را سرد و سالم قرار داد. مزید گفت: در این روز خدا پیامبر اسلام را در جنگ احزاب پیروز نمود. برادرش گفت: درست است ولی پس از اینکه چشمها تاریک و نفسها به گلو رسیدهبود.
در کافی، کتاب معیشة، از امام صادق علیه السلام نقل شدهاست که فرمود: زهد در دنیا به معنای
از دست دادن ثروت و حرام کردن حلالها نیست، بلکه زهد در دنیا این است که به آنچه در اختیار داری، مطمئنتر از آنچه نزد خدا است نباشی.
سؤال شد: چگونه یاران عیسی علیه السلام روی آب راه میرفتند ولی یاران پیامبر اسلام چنین نبودند. در پاسخ فرمود: یاران عیسی علیه السلام از غیب غذایشان میرسید ولی یاران پیامبر اسلام گرفتار تحصیل غذای خود هستند.
در کتابی تاریخی دیدم که عثمان بن عفان، به عیادت عبداللّٰه بن مسعود در بیماری آخر او که مشرف به مرگ شد، آمد و گفت: از چه ناراحت هستی؟ ابنمسعود گفت: از گناهانم.
عثمان گفت: چه میخواهی؟ ابنمسعود پاسخ داد: رحمت پروردگارم. عثمان گفت: پزشک برای تو بیاورم؟ ابنمسعود گفت: پزشک مرا بیمار کردهاست. عثمان گفت: دستور بدهم تا به تو عطیه دهند؟ ابنمسعود گفت: زمانی که نیاز داشتم، مرا منع کردی و اکنون که بی نیازم عطا میکنی؟ عثمان گفت: برای دخترانت باشد. ابنمسعود گفت: آنان به عطیهی تو نیازی ندارند. من به آنها دستور دادهام سوره واقعه بخوانند، من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: هرکه هر شب سوره واقعه بخواند هرگز به فقر دچار نشود.
زنی نزد بزرگمهر آمد و مسئلهای پرسید. بزرگمهر گفت: اکنون نمیدانم، زن گفت: عجبا، ماهی مبلغ گزافی از شاه حقوق میگیری و جواب پرسش مرا نمیدانی! بزرگمهر گفت: ای زن! پادشاه به علم من پول میدهد اگر به جهل من پول دهد، خزانهی مسلمانان کفایت جهل من نمیکند.
انوشیروان از بزرگمهر پرسید: دوست داری چه کسی عاقل باشد؟ بزرگمهر گفت: دشمنم.
پرسید: چرا؟ گفت: اگر او عاقل باشد من در امان و عافیتم.
حسن بصری به مردی نگریست که لباسی زیبا بر تن و هیئتی زیبا داشت. گفت: کار این مرد چیست؟ گفتند: نزد امیران باد معده سر میدهد آنان میخندند و عطیهاش میدهند.
حسن گفت: کسی غیر از این مرد، دنیا را چنان که باید، مطالبه نکردهاست.
گویند
افسوس که پیک عمر راهی کردیم
مردانه نزیستیم و داهی کردیم
در نامه نماند جای یک نقطه سفید
از بس شب و روز، روسیاهی کردیم
ابونواس را پس از مرگش در خواب دیدند و به او گفتند خدا با تو چه کرد. گفت: بهخاطر این دو بیتی که در آخر عمرم سرودم، مرا عفو کرد.
وی گفته بود: من در برابر خدا کسی نیستم که اگر گناهی کردم مرا نبخشد. بخشش از آدمی انتظار میرود چگونه من آن را از پروردگارم امید نداشتهباشم.
من انا عنداللّٰه حتی اذا
اذنبت لا یغفر لی ذنبی
العفو یرجی من بنی آدم
فکیف لا ارجوه من ربی
آمدهاست: اگر همهی خانهی گستردهی تو سوزن باشد، و یوسف نزد تو آید تا آن را به عاریت بگیرد و پیراهنش را بدوزد، قبول نمیکنی.
لو ان دارک یا فلان کلها
ابر یضیق بها فسیع المنزل
و اتاک یوسف یستعیرک ابرة
لیخیط قد قمیصه لم تقبل
جامی
خواجهیما زبصره تا بغداد
گر بود پر ز سوزن فولاد
پس زکنعان بیاید اسراییل
همره جبرییل و میکاییل
خانهی کعبه را کنند گرو
چند روز اوفتند در تک و دو
تا به آن جستجوی پی در پی
سوزنی عاریت کنند از وی
تا زند بخیهی درزی چالاک
آنچه بر یوسف از قفا شد چاک
ندهد سوزن آن فرومایه
نکند شادشان از آن وایه
بفسرد از توهم آن غرزن
که شود سوده ناگه آن سوزن
گیردش لایزال تب لرزه
زان تبش در خیال صد هرزه
ابوالاسود دئلی از برخی عقاید جمع فاصله گرفته بود. همسایگانش او را آزار میدادند و چه بسا شبانه به خانهی او سنگ پرتاب میکردند. صبح وقتی به مسجد آمد، به او گفتند
خدا تو را هدف تیر قرار داد. ابوالاسود گفت: دروغ گفتید، اگر خدا مرا هدف قرار میداد، تیر او خطا نمیرفت؛ شما مرا مورد هدف تیرتان قرار دادید و اشتباه کردید.
پیرمردی میخواست کنیز جوانی بخرد، ولی کنیز حاضر نبود در اختیار او قرار گیرد.
پیرمرد گفت: این پیری تو را به شک نیندازد، در پی آن چیزی است که از آن خوشت میآید، کنیز گفت: آیا دوست داری در کنار تو پیرزنی شهوتران باشد!
پیری بر الاغی سوار بود و خود را بر الاغ تکان میداد، گویی عجلهی وی بسیار است. بر ظریفی عبور کرد و پرسید: ای مرد! تا فلان قریه چقدر راه ماندهاست؟ ظریف گفت: سه فرسخ، پرسید: چه وقت میرسیم؟ ظریف گفت: با عجلهای که تو داری، خودت پس از یک ساعت میرسی و الاغت بعد از دو روز.
فرزدق زیر درختی در صحرا ادرار کرد، بادی از او رهاشد و در آن اطراف کودکانی از قبیله بودند و بازی میکردند. فرزدق خواست بفهمد، صدای او به گوششان رسیده یا نه. لذا پس از فراغت از کارش از کودکان پرسید، این درخت، سال اول میوهاش چه بود. یکی از کودکان گفت: سال اول میوهاش سدر بود و اکنون باد، فرزدق خجالت کشید.
شعبی وارد حمام شد. مردی دید که عورتش را نپوشانده بود. شعبی چشمهایش را بر هم گذاشت. پیرمرد گفت: شیخ از کی نابینا شدهای؟ شعبی گفت: از وقتی که تو پردهی حیای خود را دریدی .
ابنهیثم حکیم، انسانی با ورع و زاهد بود و برخلاف برخی حکیمان، به دستورات دینی خیلی احترام میگذاشت. نوشتههای او در ریاضیات بسیار زیادتر از این است که بیان شود.
وی شأن دانش را بزرگ داشت. یکی از امیران سمنان به نام سرخاب نزد او آمد تا از او بهره برد ابنهیثم به او گفت: اگر هر ماه صد دینار به من بدهی، حکمت به تو میآموزم. امیر پول را ماه به ماه به او میداد و مدتی نزد حکیم بود. وقتی خواست برود، حکیم همهی پولها را برگردانید و گفت: نیازی به این پولها ندارم. میخواستم رغبت تو را به تعلیم آزمایش کنم.
امیر گفت: قبول نمیکنم، این هدیه است. ابنهیثم گفت: نه هدیه و نه رشوه. اجرت در تعلیم علم روا نیست و از امیر آنها را باز نگرفت.
گویند
هر که جنباند کلید شرع را بر وفق طبع
طبع نگشاید برویش جز در آباد را
شیخ در قانون آوردهاست که نگرانی و بیخوابی انسان در رختخواب، تنها ارادی نیست، بلکه مرکب از طبیعت و اراده است، چون نگرانی از چیزی است و آن موجب اضطراب است، و انسان نگران خود از آن با خبر است.
جامی
ای درت کعبهی ارباب نجاة
قبلتی وجهک فی کل صلوة
بر سر کوی تو ناکرده وقوف
حاجیان را چه وقوف از عرفات
غم عشاق تو آخر نشود
انزل اللّٰه علیکم برکات
میکشی هر طرف از حلقهی زلف
بس کن ای باد صبا این حرکات
جامی از درد تو جان داد و نگفت
فهو ممن کتم العشق و مات
چون نصیب ما نشد وصل حبیب
ما و درد بینصیبی یا نصیب
روی خود بنمایدت گفتی ز دور
کاش بودی این سعادت عنقریب
ادهم مضحک بردهای سیاه بود. والی دستور داد که مردم برای طلب باران بیرون روند و فرمان داد همه لباس سیاه بپوشند. ادهم لباسش را از تنش درآورد و عریان به مصلی رفت.
در زمان شریح، مردی اخته شده، همسری گرفت و پس از مدتی همسرش بچه به دنیا آورد. شوهرش بچه را نپذیرفت و زن او را نزد شریح برد. شریح به نفع زن حکم راند و بچه را به دوش شوهر سپرد. گاه بیرون رفتن از محکمه، یکی از دوستانش که او هم اخته بود او را دید و گفت: کجا بودی؟ گفت: سؤال نکن و خود را مخفی کن، قاضی بچههای زنا را بین اخته ها تقسیم میکند، به من این بچه رسید.
گویند
در گردش افلاک چو کردم نظری
از مردم و آدمی ندیدم اثری
هر جا که سری بود فرو رفت بخاک
هر جا که خری بود بر آورد سری
ابن ابی الحدید در شرح نهجالبلاغه مینویسد: سید رضی علیه الرحمه، همتی عالی داشت و همین همت عالی او باعث شده بود که در امور مهمی چون خلافت وارد بحث شود.
سینه او از این موضوع مجروح بود وی این مطالب را به شعر آورده بود. البته زمانه با وی همراهی نکرد، او اندک اندک آب میشد و با اینحال از دنیا رفت و به هدفش نرسید.
ابن ابی الحدید مینویسد: ابواسحاق صابی با سید رضی سابقه دوستی داشت و اشعاری بین آندو رد و بدل شده بود. صابی به سید گفته بود که به خلافت خواهی رسید و سپس از او خواسته بود که فرزندان وی را دریابد. سید هم در پاسخ او نوشته بود که اگر خلیفه شدم از اقدام خیر در حق بستگان تو دریغ نمیکنم.
این اشعار بین مردم منتشر شد، صابی انکار کرد که به سید چیزی نوشتهباشد و گفت که من ابوالحسن علی بن عبدالعزیز کاتب طبایع بالله را در اشعارم مدح کردهام.
قادر بالله، مجلسی ترتیب داد و ابواحمد موسی و فرزندش ابوالقاسم مرتضی (برادر سید رضی) و گروهی از فقهاء را دعوت کرد و اشعار سید رضی که از وضع موجود اظهار نگرانی کردهبود و به فاطمیان مصر توجه داشت، برای آنان خواند. سپس به ابواحمد پدر سید رضی گفت: به پسرت بگو که از ما چه ظلمی به او رسیده و از پادشاه مصر چه خیری میبیند که چنین گفتهاست؟ ما او را کمک کردیم، مسئول نقابت و دیوان مظالم نمودیم، خلافت حرمین و حجاز را به او سپردیم، امیرحاج نمودیم! شاه مصر چه اضافه دارد که به او بدهد.
ابواحمد گفت: من این شعر را از او نشنیدهام و به خط او ندیدهام، ممکن است کسی سروده و به نام او منتشر کردهباشد. خلیفه گفت: اگر چنین است استشهادی مینویسم و نسبت والیان مصر را انکار میکنیم و محمد (سید رضی) نظر خود را بنویسد. استشهاد آماده شد و حضار و ابواحمد و برادر سید رضی آن را امضاء کردند. وقتی برای سید رضی فرستادند، گفت: اشعار را من نگفتهام ولی امضا نمیکنم چرا که از فاطمیان مصر میترسم. پدرش اصرار کرد ولی او ابا نمود. پدرش گفت: عجیب است که از ششصد فرسخ راه بیمناکی ولی از شش زراعی خوف نداری. خلیفه از جریان مطلع شد ولی به روی خود نیاورد اما سمت
نقابت را از او گرفت و به محمد بن عمر نهر ساکشی، سپرد.
مولوی
جوش نطق از دل نشان دوستی است
بستگی نطق از بیالفتی است
دل که دلبر دید کی ماند ترش
بلبلی گل دید کی ماند خمش
لوح محفوظست پیشانی یار
راز کونینت نماید آشکار
فخر رازی میگوید: کسانی که معاد جسمانی و روحانی را پذیرفتهاند، خواستهاند بین شریعت و حکمت جمع کنند. میگویند عقل دلالت دارد بر اینکه سعادت ارواح به معرفت و محبت خداست و سعادت اجسام در درک محسوسات است؛ جمع بین این دو سعادت در دنیا، ممکن نیست چون انسان مستغرق در تجلی غیب، نمیتواند به هیچکدام از لذتهای جسمانی متوجه باشد. و وقتی مستغرق لذات جسمانی است، نمیتواند به لذتهای روحانی متوجه باشد. چون ارواح بشری در این عالم ضعیف هستند، وقتی با مرگ جدا شدند و به عالم قدس رفتند، قوی و کامل میشوند. حال اگر بار دیگر به بدنها برگردند، قوی و قادر بر انجام هر دو امر هستند. این حالت نهایت مراتب سعادت است.
معاد جسمانی جمع شدن اجزای بدن پس از تفرقه و بهم ریختن صورت گذشتهاست.
این سخن زمانی درست است که گفته شود که جسم بطور کلی معدوم نمیشود و یا زمانی است که جسم تازهای برای روح انسانی از عدم احداث و ایجاد شدهاست.
متکلمان این دو مهم را بحث نکردهاند و نفی و اثبات ننمودهاند.
آیات شریفه کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ (1)و کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰانٍ (2)و مانند اینها دلالت بر معدوم شدن اجسام نمینماید. چون فنا زمانی است که تفرقه و خلع صورت پیش آید. مراد از صفات ذاتی آن است که میگویند صفات خدا عین ذات خداست. و همانطوری که ذات یا صفت مستلزم آثاری است، خدا نیز نسبت به صفات خود همان حال را داراست، یعنی همانطوری که شیء برای انسان کشف میشود برای خدا نیز کشف میشود ولی انکشاف شیء برای انسان به واسطه علم است. ولی برای خدا واسطهای ندارد، بلکه همه چیز برای او
به علم حضوری آشکار است چون ذات او علم است. سایر صفات خدا نیز چنین میباشند، پس او اساساً صفت ندارد که خارج ذات او باشد و همهی صفات او، ذات اویند. همانطور که در نهجالبلاغه آمدهاست که تمام توحید خدا این است که صفات از او نفی شود.
علت اینکه ماه پشت ابر رقیق، بهظاهر حرکت سریعتری دارد این است که وقتی ما به ماه نگاه میکنیم شعاع چشم ما در جزیی از اجزاء ابر نفوذ میکند، لذا وقتی تصور کنیم ابر از مشرق به مغرب حرکت میکند بهخاطر نزدیکی ابر به ما، حرکت ابر سریعتر است از حرکت ماه که از ما دور است. و چون چشم ما در ابر نفوذ کردهاست، چون سیر آن با ماه یکی است چنان به نظر میرسد که ماه حرکت میکند.
زمخشری در باب نود و هفتم ربیع الابرار مینویسد: یکی از یهودیان به حضور پیامبر رسید و از پیامبر پرسش نمود. پیامبر مدتی ساکت ماند و سپس پاسخ داد. یهودی گفت: با اینکه این پرسش را میدانستید، چرا مکث کردید؟ فرمود: بهخاطر احترام دانش.
بحیرای راهب چون ابوطالب را دید به او گفت: برادر زادهات صاحب شأنی و مقامی خواهد شد، او را حفظ کن. ابوطالب گفت: اگر چنین است او در حصن الهی است.
گویند
خاک ره آن گرم روانیم که ننشست
بر دامنشان گرد ز ویرانهی عالم
گویند
چشمت بعشوه رهزده لب خوانده افسون دگر
دل میبرند از عاشقان هر یک بقانون دگر
جامی
سالها شد که روی بر دیوار
دل برآرم بگرد شهر و دیار
تا بیابم نشان آدمیی
کاید از وی نسیم محرمیی
بروم خاک پای او باشم
نقد جان زیر پای او باشم
دیدنش از خدا دهد یادم
کند از دیدن خود آزادم
سخنش را چو جان کنم در گوش
سازدم از سخنوری خاموش
وه کزین کس نشانه پیدا نیست
اثری در زمانه قطعاً نیست
ور کسی را برم گمان که ویست
چون شود ظاهر آنچنانکه ویست
یابمش معجبی بخود مغرور
طورش از اهل دین و دانش دور
نه از این کار در دلش دردی
نه از این راه بر رخش گردی
نه ز علم درایتش خبری
نه ز سر روایتش اثری
سخن او بغیر دعوی نه
همه دعوی و هیچ معنی نه
طالبان را شود به توبه دلیل
بنماید بسوی زهد سبیل
بر سر راه خلق چاه کن است
ره نما نیست او که راه زن است
چون شود گم بسوی حق ره ازو
هست شیطان نعوذ باللّٰه ازو
گر کسی را بود شکیبایی
وقت تنهاییست و یکتایی
خانه در سوی انزوا کردن
رو به دیوار عزلت آوردن
دل به یکباره در خدا بستن
خاطر از فکر خلق بگسستن
بر در دل نشستن از پی پاس
تا به بیهوده نگذرد انفاس
ور ز غوغای نفس اماره
از جلیسی نباشدت چاره
شوانیس کتابهای نفیس
اِنّها فی الزمان خیر جلیس
مصحفی جوی روشن و خوانا
راست چون طبع مردم دانا
در حدیث صحیح مصطفوی
باشی از خلق و سیرت نبوی
وز تفاسیر آنچه مشهور است
که ز تحریف مبتدع دور است
وز فروع و اصول شرع هدی
آنچه لایق نماید و اولی
وز فنون ادب چه نحو و چه صرف
و آن چه باشد در آن علوم شگرف
وز رسالات اهل کشف و شهود
وز مقالات اهل ذوق و وجود
آنچه باشد به عقل و فهم قریب
که شود منکشف بفهم لبیب
وز دواوین شاعران فصیح
وز مقالات ناظمان ملیح
آنچه قبضت کند به بسط دل
چه قصیده چه مثنوی چه غزل
چون ترا جمع گردد این اسباب
روی دل ز اختلاط خلق بتاب
گوشهای گیر و گوش با خود دار
دیدهی عقل و هوش با خود دار
بگذر از نفس و صاحب دل باش
حسب الامکان مراقب دل باش
جامی
احن شوقا الی دیار
لقیت فیها جمال سلمی
که میرساند از آن نواحی
نوید لطفی بجانب ما
بوادی غم منم فتاده
زمام فکرت ز دست داده
نه بخت یاور نه عقل رهبر
نه تن توانا نه دل شکیبا
زهی جمال تو قبلهی جان
حریم کوی تو کعبهی جان
فان سجدنا الیک نسجد
و ان سعینا الیک نسعی
اگر بجورم بر آوری جان
و گر به تیغم بیفکنی سر
قسم بجانت که بر نیارم
سر ارادت ز خاک آن پا
بنار گفتی فلان کجایی
چه بود حالت درین جدایی
مرضت شوقا و مت شوقا
فکیف اشکو الیک شکوی
برآستانت کمینه جامی
مجال دیدن ندید از آن رو
بکنج فرقت نشست محزون
بکوی محنت گرفت مأوای
حافظ
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در رنج خودپرستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندرین غم خوشتر ز تندرستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق رندان چالاکی است و چستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
آن روز دیده بودم این فتنها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی من در جنب ذوق و مستی
گویند
رخت شد دم طاوس و غنچه شد سر طوطی
ز خلق بلبله باید گشود خون کبوتر
گویند
ای عیش خوش دلیر بمن رو نهادهای
یک لحظه باش تا غم او را خبر کنم
گویند
منجم گفت دیدم طالعت را
دروغی گفت من طالع ندارم
محتشم
مهر فلک کنیزک خورشید نام اوست
کاندر پس سه پرده نشستهاست از حجاب
وز شرم، کس نکرده نگه بر رخش درست
از بسکه دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نیز تا نتواند نظر فکند
نامحرمی بر آن مه خورشید احتجاب
نبود عجب اگر کند از دیده ذکور
معمار کارخانهی احساس منع خواب
خود هم بعکس صورت خود گر نظر کند
ترسم که عصمتش کند اعراض در عتاب
فرمان دهد که عکس پذیری بعهد او
بیرون برد قضا هم از آیینه هم زآب
از نگارین صور جاریههای حرمش
صورتی را که کشد کلک مصور به جدار
زاقتضای قورق عصمت او شاید اگر
روی برتابد و از شرم کند بر دیوار
گر به سیمای تو (وی) از روزن جنت حوری
خفتهی خواب عدم را بنماید دیدار
تا نگوید که چه دیدم فلکش گرچه زنو
بدهد جان ولی از وی بستاند گفتار
گر زمین حرمش از نظر نامحرم
روز و شب مخفی و مستور بدارد جبار
سایه زان پیکر پر نور نیفتد بزمین
نه باعجاز بمیراث رسول مختار
شمع بزمش اگر از باد نشیند مه و مهر
سر برآرند سراسیمه ز جیب شب تار
سایه را خواهد اگر از حرم اخراج کند
مانع پرتو خورشید نگردد دیوار
گویند
میان زهد و رندی عالمی دارم نمیدانم
که چرخ از خاک من تسبیح یا پیمانه میسازد
گاه طلوع فجر، یکی از بزرگان بغداد در مسیر خود ابوالعیناء را دید که سراغ کار خویش میرود وقتی به او رسید گفت: از کار تو متعجب هستم که این وقت صبح بیرون آمدهای.
ابوالعیناء گفت: عجب کار تو است که چون من هستی و در کار من تعجب میکنی.
برای مهمان خورشی آوردند که از آن خوشش نیامد. گفت: از چه درست شدهاست؟ گفتند: از شیر و گندم. گفت: دو چیز نیک ولی نانجیب.
زنی عربیه، آدامس جوید و سپس آن را دور انداخت و گفت: دندان را به درد آورد و حنجره را خراب کند.
مردی از بخیلی در حمام، مقداری خطمی خواست تا بدنش را بشوید. وی به او چیزی نداد. مرد گفت: منزه است خدا مرا منع میکنی در حالتی که قیمت دو پیمانه آن، یک درهم است. گفت: خیال کن دو پیمانه یک درهم است؛ چقدر خطمی مجانی بدست آوردهای؟
در ربیع الابرار، باب نود و هفتم آمدهاست: جاحظ میگوید: همهی اشیاء بر سه صفت هستند، خوب، متوسط و پست. متوسط نزد مردم از پست بهتر است مگر شعر که پست آن از متوسط آن بهتر است. و وقتی گفته شود شعر متوسط، منظور آنها شعر بد است.
عربی بادیه نشین به پسرش سفارش کرد: پسرم یا درندهای مخفی از مردم باش، یا گرگی
وارد در معرکه باش، یا سگی نگهبان باش و هرگز انسان ناقص نباش که بهرهای نداری.
مردی قبیلهی عربی بیابانی را مورد سرزنش قرار داد و گفت: طایفهی تو بیاعتبارند.
عربی گفت: بلی قوم من مایهیننگ من هستند ولی تو خودت مایهی ننگ قومت هستی.
غزالی به بوعلی سینا، نفی معاد جسمانی را نسبت دادهاست در حالی که شیخ در آخر شفا و نجاة به حشر اجساد پرداختهاست. یکی از محققان اخیر میگوید: چون شیخ قائل به ازلی بودن عالم و ابدی بودن آن است و قول به معاد جسمانی با این نمیسازد، از اینرو این قول را به او نسبت دادهاست. البته این حرف اشکالاتی دارد.
حافظ
دست در حلقهی آن زلف دو تا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
غیرتم گشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که ترا نازکی طبع لطیف
تا بحدی است که آهسته دعا نتوان کرد
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد سایه پرور من از که کمتر است
از آستان پیر مغان سر چرا کشم
دولت در این سرا و گشایش در این در است
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس
بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر کسی که میشنوم نامکرر است
ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم
با پادشه بگوی که روزی مقدر است
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفتهای
کین خون ما حلالتر از شیر مادر است
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
نهم بر زخم پیکانش دمادم مرهمی دیگر
که بهر تیر دیگر زندهباشم یک دمی دیگر
هر قدر دانشمندان در علوم ریاضی بیشتر تلاش کردهاند. دانشمندان گذشتهی این علم اعتبار بیشتری یافتهاند و این برخلاف دانش طبیعی است که دانشمندان گذشته این علم اعتباری ندارند، زیرا بیشتر دلایلشان مخدوش است. متکلمان هم تلاش خود را به کار گرفتهاند که ضعف کلام آنها را آشکار کنند. بطوری که برهانهای طبیعیان با مناقشه و اعتراضهای وارده بر آنها متزلزل شدهاست. ولی سزاوار به حال متکلمان این است که از نقض دلائل آنها دست بردارند و تنها تا آن مقدار مخالفت کنند که نظر طبیعیون مخالف شریعت مطهر باشد و سایر مطالب آنان مورد خدشه قرار ندهند و از سوی خود مطالبی را نیاورند که خودشان از اثبات آن عاجز باشند. مثلاً در بارهی ترکیب جسم از هیولا و صورت، گفتهاند جسم از اجزای غیر قابل تجزیه ترکیب شدهاست و برای اثبات این حرف دلائلی آوردهاند که هیچ بیماری را شفا نمیدهد و تشنهای را سیراب نمیکند. اگر متکلمان به بیان نقص دلائل اثبات هیولا میپرداختند بهتر بود، و کلامشان در نفوس جای مناسبتر میگرفت و البته خدا به راه صواب توفیق دهد.
محی الدین در فتوحات مکیه آوردهاست: فلک ثوابت در مدت بیست و سه هزار و صد و شصت و هفت سال (23167)، دور خود را به پایان میبرد. این مقدار کمتر از نظریه بطلمیوس است که او دوران فلک را در سی و شش هزار سال میدانست.
ابناعلم و محقق طوسی آن را بیست و پنج هزار و دویست سال گفتهاند.
جفر، بیست و هشت جزء است و هر جزیی بیست و هشت صفحه است و هر صفحهای بیست و هشت سطر است و هر سطری بیست و هشت بیت و هر بیتی از چهار حرف درست شدهاست. حرف اول به تعداد اجزاء و حرف دوم به تعداد صفحات و حرف سوم به تعداد سطرها و حرف چهارم به تعداد بیوت است. پس مثلاً اسم جعفر که از چهار حرف درست شدهاست را میتوان در خانه بیستم از سطر هفدهم از صفحه شانزدهم از جزء سوم یافت.
صاحبدلان گویند اسم همان ذات یا صفت معین و تجلی ویژه است. این همان اسمی است که در آن اختلاف شدهاست که آیا عین مسمی است یا غیر آن و مشاجره در مجرد لفظ نیست چنانچه متکلمان ورقها را سیاه کردهاند و جزوهها نوشتهاند به چیزهای بیاساس که دانشمندی را بر نادان ترجیح نمیدهد.
ادیبی با زنش نزاع داشت و تصمیم بر طلاق او گرفت. زن گفت: این زندگی طولانی که با هم داشتیم از خاطر نبر. مرد گفت: به خدا گناهی جز همنشینی زیاد با تو ندارم.
گروهی اطراف بهلول را گرفتند و یکی از آنها به او گفت: میدانی من چه کسی هستم؟ بهلول گفت: به خدا میدانم. تو مانند قارچ زمین هستی که نه ریشه داری و نه میوه.
بقراط به مردی که با زنی سخن میگفت، گفت: از دام دور شو مبادا گرفتار شوی.
از بقراط پرسیدند بدترین درندگان کدام است؟ گفت: زن.
گویند
عمری ز پی وصال خوبان جهان
گردیدم و این تجربه کردم ز ایشان
یک راحت و صد هزار محنت، وصل است
یک محنت و صد هزار راحت، هجران
گویند
ز هر بازیچه رمزی میتوان خواند
ز هر افسانه فیضی میتوان یافت
نظامی
مخفت ای دیده چندان غافل و مست
چو هشیاران بر آور در جهان دست
که چندان خفت خواهی در دل خاک
که فرموشت کند دوران افلاک
حسن دهلوی
دایم دل خود بهمعصیت شاد کنی
چون غم رسدت خدای را یاد کنی
دنیا ز تو رفته و ترا دعوا ترک
گنجشک پریده را چو آزاد کنی
کمال اسماعیل
بافاقه و فقر همنشینم کردی
بی مونس و بی یار غمینم کردی
این مرتبهی مقربان در تست
آیا بچه خدمت این چنینم کردی
نظامی
بچشمی ناز بیاندازه کردن
بدیگر چشم عهدی تازه کردن
عتابش گر چه میزد شیشیه بر سنگ
عقیقش نرخ میپرسید در جنگ
دو شکر چون عقیق آب داده
دو گیسو چون کمند تاب داده
خم گیسویش آب از دل کشیده
به گیسو سبزه را بر گل کشیده
شده گرم از نسیم مشک تیزش
دماغ نرگس بیمار خیزش
امیر خسرو دهلوی
چه خوش باشد در آغاز جوانی
دو دلبر را به هم سودای رسانی (جانی)
گه از ابرو عتاب آغاز کردن
گه از مژگان بیان راز کردن
گهی از دور باش غمزه راندن
گهی از گوشههای چشم خواندن
فشرده عشق در دلها قدم سخت
خرد برده به صحرای عدم رخت
درون جان خیال زلف بالا
چو دزد خانگی جاسوس کالا
میتلخ است جور گلعذاران
که هر چندش خوری باشد گواران
برخی از حکیمان برآنند که فاعل افعال نباتی و حیوانی چون تغذیه، نمو و تصویر و غیر اینها در نبات و حیوان، جوهر لطیف روحانی است که از سوی خدای فیاض مأمور است آن افعال خاص را انجام دهد. در شریعت از آن تعبیر به ملکه میشود. این نظر اشراقین و غزالی است. یکی از محققین میگوید: به جانم این همان حق الیقین است.
حافظ
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژدهها داد است
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است
ترا ز کنگرهی عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاد است
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه نغزم ز رهروی یاد است
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدا داد است
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
آندم که دل بهعشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
میرزا اشرف
غمگین نیم ز صحبت گرم تو با رقیب
دانستهام که مهر و وفای تو تا کجاست
امیر خسرو
چون درد دلی گویم در خواب کنی خود را
این درد دل است آخر افسانه نمیگویم
خیام
گر علم لدنی همه از بر داری
سودت نکند چون نفس کافر داری
سر را به زمین چه مینهی بهر نماز
آن را به زمین بنه که بر سر داری
جامی
خوشحال مجردی جهان پیمایی
و ز نیک و بد زمانه بیپروایی
خورشید صفت سیر کنان در عالم
هر روز به منزلی و هر شب جایی
محمد جامه باف هروی
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
صبرم شد و عقل رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت در پایم ریخت
در کتاب لسان المحاضر و الندیم آمدهاست: مأمون با یحیی بن اکتم از نیزاری عبور کردند. مردی از نیزار خارج شد و نامهای شکوائیه بر سر نی کردهبود. استر مأمون رم کرد و نزدیک بود او را به زمین بزند. مأمون برآشفت و دستور داد او را بگیرند و سوگند یاد کرد که او را به قتل برساند. وقتی مأمور قتل آمد، وی به مأمون گفت: ای امیرالمؤمنین اندوهدیده، دانسته خطر متحمل میشود و دانسته خلاف ادب مرتکب میگردد. اگر بر روزگار سخت من بنگری، پاسخ نیکی به من خواهی داد و اگر خدا را با قسم شکسته دیدار کنی بهتر از این است با قتل دیدار کنی. مأمون به یحیی گفت: تا حال سخنی چنین بلیغ نشنیدهام. به خدا حاجتش را برآورده کنم. چنین کرد و جایزه داد.
ادیبی خواست وصف شعر بگوید. گفت: شعر خوب، شعری است جاری کننده چشمههای ذوق با متن زیبا که گوش نیازارد و دل ناخرسند نکند. دیگری گفت: شعر خوب، شعری دلنشینتر است که گوش احساس آسایش کند.
متوکل علاقهای بسیار به خادمش، وصیف داشت. وصیف روزی لباسی زیبا پوشیده و به حضور متوکل رسید، متوکل خوشحال شد و به فتح بن خاقان گفت: آیا وصیف را دوست داری؟ فتح بن خاقان گفت: از آن جهت که تو او را دوست داری، دوست ندارم. از آن نظر او را دوست دارم که تو را دوست دارد.
حافظ
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز
هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود
خود فروشان را بهکوی می فروشان راه نیست
هر که خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو
کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
حکیمی گوید: قناعت پیشه، عزت دنیا و ثواب آخرت دارد.
همچنین گوید: ناامیدی، بیچاره را عزیز و امیر را بیچاره کند.
همچنین گوید: قناعت حاکمی پنهان است و رضا به قضای خدا آسایش زندگی است.
یک زرتشتی مسلمان شد. گفتند: اسلام را چگونه دیدی؟ گفت: دین عجیبی است.
واردش شود سر آلت او را میبرند و چون خارج شود سرش را قطع میکنند.
یکی از اشراف مدینه به خواستگاری یتیمهای رفت که ابنعباس او را بزرگ کردهبود. ابن عباس گفت: این دختر لیاقت همسری تو را ندارد، خواستگار علت را جویا شد.عباس گفت:
دزدی میکند، چشم چران است، بد دهان است، مرد گفت: من او را با همهی این اوصاف به همسری خود قبول دارم. ابنعباس گفت: اینکه تو لیاقت او را نداری.
جامی
شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را
ما اعظمه شأناً ما ارفعه قدرا
ای پیکر روحانی از زلف بنه دامی
در قید تعلق کش ارواح مجرد را
من زنده و تو خیزی خون دگران ریزی
هر لحظه از این غصه باید (خواهم) بکشم خود را
در کتاب بستان الادباء آمدهاست: در مدینه زنی بسیار شور چشم بود و به هیچ چیزی نگاه نمیکرد مگر اینکه نابودش میساخت. وی به عیادت اشعب که در بستر احتضار بود و به سختی حرف میزد، رفت. اشعب به دخترش میگفت: وقتی از دنیا رفتم بر من نوحه سرایی نکن، مردم صدای تو را میشنوند، نگو وای بر من که پدرم نماز و روزه نداشت، با فقه و قرآن نبود، چون مردم تو را تکذیب میکنند و مرا لعن مینمایند. اشعب نگریست دید همان زن شور چشم میآید، صورتش پوشانید و گفت: ای زن! تو را به خدا سوگند اگر خوبی در من دیدی، صلواتی بر پیامبر بفرست. زن گفت: چشم تو بد است. تو در حالی نیستی که به چشم من خوش آیی، تو داری آخرین رمق زندگی خود سپری میکنی. اشعب گفت: اینها را میدانم و میترسم جان دادن سریع من به نظر تو خوش آید و من به سختی جان دهم.
زن در حالی که او را دشنام میداد خارج شد، همهی اطرافیان اشعب از زن و فرزندان به خنده آمدند و اشعب درگذشت.
نزدیک به این حکایت، داستان ملا صنوف است. وی در لطیفه گویی بین عجم نادر بود.
وقتی به حال احتضار افتاد، قاری را آوردند که در کنار او قرائت قرآن کند. قاری بسیار بد صدا بود، چون قرائت را طول داد، ملا صنوف به زبان فارسی گفت: ملا بس کن من مردم. و همان وقت جان داد.
علامه شیرازی در شرح قانون در فصل پنجم در بارهی کسانی که بهخاطر خلقتشان حال خوشی ندارند، مینویسد: هرکه دانش کتف شناسی را بداند وقتی به کتف گوسفند نگاه میکند، میتواند بفهمد در سال آینده خشکسالی است یا نه. نیز میتواند بفهمد در سال آینده جنگ و خونریزی زیاد است یا نه. و نیز میتواند بفهمد حال شاه و وزیر و امیر چگونه است. آیا برقرارند یا نه. البته این حکم شرایطی دارد که عبارتست از:
1- گوسفند را به نیت کسیکه برای او سؤال میشود و کسیکه از او سؤال میشود ذبح
کند.
2- از حال کسیکه برای او سؤال میشود مطلع باشد.
3- نور ماه زیاد باشد.
4- کسیکه برای او سؤال میشود و نیز ذبح کننده، طاهر بوده و لباس پاکیزه پوشیدهباشند.
5- ذبح کننده و گوسفند در بستان و نزدیک آب جاری باشد.
6- گوسفند متوسط باشد.
7- کتف راست گوسفند را ملاحظه کنند.
8- گوشت را از شانه گوسفند به زیبایی جدا کنند.
9-از رساندن چاقو به شانه گوسفند خودداری کنند.
10- پشت شانه را بهطرف خورشید و روی آن را که برآمدگی دارد، بهطرف خود نماید.
پس از حصول این شروط، تلاش کند تا از نقشها و علامتها و دایرهها و نقطههای شانه، آنچه میخواهد استخراج کند، البته فهم این مطالب راهی جز تجربه زیاد در این فن و قدرت حافظه ندارد.
بچهآهویی از من پرسید مبتدا و خبر چیست؟ فوراً مثالی برای من بزن. گفتم: «تو ماهی».
و شادن یقول لی
مالمبتداء ماالخبر
مثلها لی مسرعاً
فقلت انت القمر
غزالی از عمر خیام پرسید، چرا مقدار حرکت فلک به حد معین بستگی دارد و مناطق افلاک حرکت سریع تا نزدیک قطب دارند؟ خیام پاسخ را طولانی کرد و گفت: این امور از مقتضیات نظام اعلی است. پس از چندی خیام از غزالی پرسید چه باعث شد هستی در همان زمانی که بوجود آمد، بوجود آید، با اینکه پیش از آن زمانی وجود نداشتهاست. غزالی گفت: این هم از مقتضیات نظام اعلی است.
در تاریخ الحکماء دیدم روزی غزالی از خیام در بارهی نامگذاری بخشی از فلک به قطب، سؤال کرد با اینکه فلک بسیط و اجزاء متماثل دارد؟ خیام سخن را طولانی کرد و مقدمات
خارج از بحث را مطرح نمود و بحث مقولهی حرکت را مطرح ساخت. این عادت خیام بود که پیش از پاسخ پرسش به بیان مقدمات خارج از بحث میپرداخت. در آن حال مؤذن اذان گفت و غزالی گفت: جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ (1)و از نزد خیام بیرون رفت.
حکمت، نزد حکماء عبارت است از علم به حقیقت اشیاء و اوصاف و خواص و احکام آنها به شکلی که هستند و نیز ارتباط اسباب و مسببات و اسرار نظام موجود است و عمل به مقتضای آنها. وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (2). حکمتی که در این آیه آمدهاست علوم شریعت و طریقت است و حکمتی که مسکوت گذاشته شدهاست، اسرار حقیقت است که برای دانشمندان رسوم و عوام قابل فهم نیست چه اینکه اگر از آن مطلع شوند یا زیان بینند و یا هلاک شوند. حکمتی که نزد آنها مجهول است به همان علت که ایجاد شدهاست بر آنها مخفی ماندهاست. مثل رنج برخی بندگان و مرگ اطفال و خلود در آتش.
ایمان به این دست موارد و رضایت به ایجاد آنها و اعتقاد به اینکه حق و عدل است، لازم است. اینها را عبدالرزاق کاشی در اصطلاحات گفتهاست.
ابن جوزی از شفیق بلخی نقل کردهاست که: برای کاری در سال 149 عازم حج شدم. در قادسیه که منزل کردم، جوانی زیبا و گندمگون دیدم، لباسی پشمین پوشیده و عبایی بر دوش انداخته و نعلین به پا کردهاست و جدای از مردم نشسته بود. با خودم گفتم از صوفیان است و میخواهد بار بر مردم باشد. به خدا به سوی او میروم و او را از کارش ملامت میکنم.
نزد او رفتم، او چون مرا دید که به وی نزدیک میشوم، گفت: ای شفیق از بسیاری گمانها پرهیز کن که برخی گناهاست. اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (3). با خود گفتم این جوان بندهی صالح خداست، نزد او بروم و حلالیت بطلم. که از نگاهم غیب شد. وقتی وارد واقصة شدم، همان جوان را دیدم که مشغول نماز است، بدنش میلرزد و اشکش سرازیر است. گفتم: بروم و از او عذر خواهی کنم. نمازش را کوتاه کرد و این آیه را خواند که: من
بخشنده کسی هستم که توبه کند و ایمان آورده و عمل صالح کند و درخواست هدایت نماید. إِنِّی لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اهْتَدیٰ (1). با خود گفتم این که تاکنون دوبار از حال من خبر داد، از برگزیدگان است.
وقتی وارد منزل زباله شدیم، دیدم همان جوان کنار چاهی نشسته و کوزهای در دست دارد و میخواهد آب بنوشد، کوزه از دستش سُر خورد و به چاه افتاد. وی سر به آسمان گرفت و گفت: تو پروردگار تشنگی و گرسنگی من هستی، من کسی جز تو را ندارم. به خدا سوگند دیدم آب چاه بالا آمد و جوان کوزهاش را گرفت و از آب پر کرد و چهار رکعت نماز خواند. سپس به سوی تلی رفت، مشتی از ریگها را داخل کوزهاش ریخت و نوشید. نزدیک او رفتم و گفتم: از آنچه خدا به تو روزی داده به من هم بده. گفت: ای شفیق نعمتهای ظاهری و باطنی خدا همواره بر ما میآیند. به خدای خود حسنظن داشتهباش. سپس کوزهاش را به من داد، نوشیدم، دیدم شربتی از بهترین شکر است. به خدا تاکنون لذیذتر از آن و خوشبوتر از آن نخورده بودم. دیگر او را ندیدم تا وارد مکه شدیم. نیمه شبی او را زیر ناودان دیدم که نماز میخواند و ناله میکرد. وقتی سپیده دمیده شد نماز صبحش را خواند. خانه را طواف کرد و خارج شد و من در پی او شدم، دیدم برخلاف آنچه که در طول راه از وی دیده بودم، مشاهده کردم اموالی دارد و چند غلام او را همراهی میکنند و مردم اطراف او هستند و دست و پای او را میبوسند. پرسیدم: این مرد کیست؟ گفتند: موسی بن جعفر است! گفتم:
بلی، شگفت نیست اینهمه اعجاز از مانند این سید.
گویند
اندر آن معرض که خود را زنده سوزند اهل درد
ای بسا مرد خدا کو کمتر از هندوز نیست
نظامی
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت از این کاخ دل افروز
چه خوش باغی است باغ زندگانی
گر ایمن بودی از باد خزانی
خوش است این کهنه دیر پر فسانه
اگر مردن نبودی در میانه
از آن سرد آمد این کاخ دلاویز
که چون جا گرم کردی گویدت خیز
1) 1) - طه، 82.
یکی از ضرب المثلها این است که میگویند: الحدیث ذوشجون ، یعنی سخن شاخ و برگ دارد. این ضرب المثل را جایی بکار میبرند که سخنی موجب سخن دیگر شود، مانند ضرب المثل الکلام یجرّالکلام . ریشهی این ضرب المثل این است که ضبة بن ادو، دو فرزند بنام سعد و سعید داشت. آن دو به سفری رفتند، سعد از دنیا رفت و سعید بازگشت. در یکی از ماهای حرام پدر برای جستجو از پسرش با حارث بن کعب از شهر بیرون رفت. در بین سفر در حال گفتگو بودند که به مکانی رسیدند. حارث گفت: در این مکان جوانی با چنین اوصافی دیدم و او را به قتل رساندم و این شمشیر اوست. ضبة گفت: ببینم شمشیر را. حارث شمشیر را به او داد و آن شمشیر پسرش سعد بود. ضبة گفت: سخن شاخ و برگ دارد، و حارث را به قتل رساند. مردم او را ملامت کردند که حرمت ماه حرام را نگه نداشتهاست. ضبة گفت: شمشیر جدل پیش دستی کرد.
آذری
عشقبازان که تماشای نگار اندیشند
ننگشان باد اگر زآنکه زعار اندیشند
کسوت مردم عیار بر آن قوم حرام
که در اندیشه گنج اند و زمار اندیشند
آذری از گل این باغ ببویی نرسند
نازکانی که ز آزردن خار اندیشند
شاعر گفتهاست: اگر غم من موجب شادی شماست، بهخاطر سرور شما، به حزن خود خشنود هستم.
لئن سرکم انی حزنت فاننی
رضیت بحزنی رغبة فی سرورکم
اگر نفس انسان مسخر قوای حیوانی وی باشد. همان نفس اماره است که به لذتها و شهوتهای حسی فرمان میدهد. و قلب را به سوی پستیها و اعمال ناشایست سوق میدهد. خدا میفرماید: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ (1)، ولی اگر نفس بر قوای حیوانی حاکم باشد و مطیع قوای روحانی باشد، اخلاق پسندیده در او رسوخ مینماید؛ چنین نفسی، نفس مطمئن است که بسوی عالم قدس در حرکت است و از بدیها پیراسته بوده و به
1) 1) - یوسف، 53.
حضرت رفیع الدرجات مشتاق است. به طوری که وی او را مورد خطاب قرار میدهد که یٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلیٰ رَبِّکِ رٰاضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبٰادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی (1).
اگر هیچکدام از اخلاق نیک و بد، ملکهی نفس نشدهباشد، گاهی به سوی خیر و گاهی بسوی شر متمایل میشود. اگر بسوی شر برود، خود را ملامت میکند و نفس لوامه میشود که از نوری به اندازه تنبه وی از غفلت حاصل شدهاست. وی به اصلاح حال خود میکوشد و به جانب ربوبیت و حقیقت حرکت میکند. حال اگر به ملاحظه سنخیت اولیه مرتکب خطا شود، بهخاطر نور تنبه انابه و طلب آمرزش میکند و بسوی همان نور میرود. بههمین خاطر است که خدا به آن سوگند یاد کردهاست. وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّٰامَةِ (2).
حافظ
در خرقه چو آتش زدی ای سالک عارف
جهدی کن و سرحلقهی رندان جهان باش
مصباح المتهجد آوردهاست: امام سجاد علیه السلام در مناجات با خدا بعد از نماز شب میفرمود:
با تو نجوی کنم ای موجود در هر مکان، شاید صدایم را بشنوی، گناهم بسیار و حیائم اندک شده. ای مولای من، ای مولای من، چه را به خاطر آورم و چه را فراموش کنم. اگر چیزی جز مرگ نبود، کافی بود؛ در حالی که بعد از مرگ غمهای بزرگی دارم.
ای مولای من، ای مولای من، تا کجا و تا کی بگویم، چه بسا پیدرپی مرا عتاب کنی و نزد من راستی و وفا نیابی. پس فریاد، فریاد، بسوی تو ای خدا از هوای نفْسم که بر من چیره شده و از دشمنی که دائماً بر من تعدی میکند و از دنیایی که خود را برای من آرایش کرده و از نفس اماره که اگر پروردگارم رحم نکند به بدی فرمانم دهد.
ای مولای من، ای مولای من، اگر مثل مرا بخشیدی مرا هم ببخش. و اگر مثل مرا قبول کردی مرا هم قبول نما.
ای کسی که ساحران درگاه فرعون را پذیرفتی مرا نیز بپذیر، ای کسی که از ازل بوده آیا از من خوبی دیدهای؟
ای کسی که صبح و شام مرا روزی میرسانی، روزی که تنها بسوی تو میآیم و چشمها به
تو خیره کردهام و در پی اعمالم روان شدهام و تمام مردم از من دوری جستهاند به من رحم نما.
آری، پدر و مادرم و جمیع هستی من فدای تو. اگر تو مرا نبخشی چه کسی در وحشت قبرم مرا ببخشد؟ و چه کسی هنگام همراه شدن با عملم، زبانم را به سخن آورد؟ زمانی که از من چیزی میپرسند که تو از من با آن آگاهتری. اگر بگویم من انجام دادهام، چگونه از عدالت تو فرار کنم، و اگر بگویم من انجام ندادهام، به من گویی: آیا من شاهد عمل تو نبودهام!
پس درخواست عفو از تو دارم ای مولای من، قبل از اینکه در جهنم بر من لباسهای آتشین بپوشانند.
پس درخواست عفو از تو دارم قبل از اینکه دستهایم به گردن بسته شود. ای بزرگترین رحم کنندگان و ای بهترین بخشندگان.
حافظ
هاتفی از گوشهی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
عفو الهی بکند کار خویش
مژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر
تا می لعل آوردش خوش بهجوش
گرچه وصالش نه بکوشش دهند
آنقدر ای دل که توانی بکوش
رندی حافظ نه گناهی است صعب
با کرم پادشه جرم پوش
ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند
بقدر بینش خود هر کسی کند ادراک
ای در این خوابگه بیخبران
بی خبر خفته چو کوران و کران
سر برآور که در این پرده سرای
میرسد بانگ سرود از همه جای
بلبل از منبر گل نغمه نواز
قمری از سر و سهی زمزمه ساز
بانگ برداشته مرغ سحری
کرده بر خفته دلان نوحه گری
چرخ در گردش ازین بانگ و نوا
کوه در رقص ازین صوت و صدا
هیچ از جای نمیخیزی تو
اللّٰه اللّٰه چه گران خیزی تو
ساعتی ترک گران جانی کن
شوق را سلسله جنبانی کن
بگسل از پای خود این لنگر گل
گام زن شو بسوی کشور دل
آستین بر سر عالم افشان
دامن از طینت آدم افشان
سنگ بر شیشه ناموس انداز
چاک در خرقهی سالوس انداز
همه ذرات جهان در رقصاند
رو نهاده بکمال از نقصاند
تو هم از نقص قدم نه بکمال
دامن افشان ز سر جاه و جلال
خواب بگذار که بیخوابی به
دیده را سرمهی بیخوابی ده
در برابر حسود صبر کن که صبر تو قاتل اوست. تو را کافی است که وی از شدت حسادت چون زندهای است که مفاصل او آب میشود، مانند آتشی که اگر چیزی برای خوردن نیابد خودش را میخورد.
اصبر علی کید الحسود
فان صبرک قاتله
یکفیک منه انه
حی تذوب مفاصله
کاالنار تاکل بعضها
ان لم تجد ما تاکله
شیخ در اشارات میگوید: حکماء گویند: آب به حسب طبیعت خود از زمین سردتر است و هوا از آب مرطوبتر است پس آب در کمال برودت و هوا در نهایت رطوبت است. اینجا اشکالی قابل طرح است و آن اینکه: آب بهخاطر چیره شدن برودت منجمد میشود، اگر آب به خاطر طبعش سرد باشد، انجماد بهخاطر طبع او و عدم انجماد بهخاطر نزدیکی با هوای گرم باشد، این هوای گرم به مقتضای طبعش مانع میشود برودت آب اثر کند و آب را منجمد نماید.
مؤید دیگر بر اینکه آب به طبع منجمد میشود این است که آب منجمد تا با چیزی گرم ارتباط نیابد، ذوب نمیگردد. اگر انجماد آب بهخاطر طبعش باشد، مرطوب با طبع نیست، پس چه باعث ذوب یخ شدهاست، حال یا باید گفت که برودت کامل مقتضای طبع آب نیست و یا رطوبت مقتضای طبیعت آن نیست و این در فرض برخلاف اظهارات حکماء است. البته این اشکال برای متأمل ماهر خالی از تأمل نیست.
بهلول غالب اوقات در آسیابی بسر میبرد، و عصایی به همراه داشت و هرگز از آن جدا نمیگشت. بچهها جای او را میدانستند و او را اذیت میکردند. وقتی آزار آنها زیاد میشد به
آسیابان میگفت: تنور داغ شدهاست و آتش جنگ شعله گرفت. حال با دلیلی که از جانب خدا دارم به کارزار بروم. چه میگویی؟ آسیابان میگفت: تو هرچه میخواهی انجام ده. وی از جا میپرید و به سوی کودکان با عصا حمله ور میشد و کودکان بر زمین میافتادند و گاه عورت آنها نمایان میشد. بهلول میایستاد و میگفت: عورت مؤمن پناه گاه اوست، اگر این پناهگاه نبود، عمروعاص از دست امیرالمؤمنین علیه السلام در صفین نجات نمییافت و سپس حمله میکرد و چون بچهها فرار میکردند میگفت: امیرالمؤمنین ما را فرمان دادهاست که هرکس به جنگ پشت کند او را تعقیب نکنیم و بر مجروح حمله نکنیم، پس نزد آسیابان باز میگشت و عصا بر زمین میانداخت.
کسی بهخاطر رفتن به حج، مقداری از اموالش را نزد شخصی سپرد. وقتی از سفر بازگشت، به سوی امانت خود رفت ولی گیرندهی امانت انکار کرد. وی ناراحت شد و نزد ایاس رفت. ایاس گفت: در این باره با کسی حرفی نزن. قاضی ایاس امانت گیرنده را خواست و به او گفت: پولی از کسی نزد من است میخواهم به امینی بسپارم، محل مناسبی در منزل خود برای آن آماده کن و کسی مورد اطمینان بفرست تا آن مال را به نزد تو بفرستم. مرد رفت، قاضی ایاس مالباخته را خواست و گفت: اکنون نزد او برو و مال خود را مطالبه کن اگر نداد، بگو نزد قاضی ایاس شکایت میبرم. وی تا اسم ایاس را شنید، اموال مالباخته را به وی بازگرداند. مالباخته نزد ایاس آمد و ماجرا را گفت: ایاس خندید و گفت: خدا تو را در مالت برکت دهد.
قاضی حمص هر روز به شیوهای قضاوت میکرد. وقتی علت را از او میپرسیدند، میگفت: داوری سرزمینی وسیع و درختی پربار است.
یکی از خلفا به کارگزار خود نوشت سی تن از زندانیان که کشتن آنها واجب شدهاست، سوی من بفرست تا بدن آنها را جزء جزء تشریح کنم. اگر این تعداد را نداری از پرونده نویسان دادگاه، عدد را تکمیل کن که اینها هم مستحق کشتن هستند.
تاجری در نزاعی به سلطان شکایت برد. شاه با وی نزد قاضی حاضر شدند. قاضی گفت:
هرکس در ادعایش از سلطان کمک بگیرد، باید نزد قضاة شیاطین برود.
از ابنعباس در بارهی غضب و حزن سؤال شد که کدام بدتر هستند؟ ابنعباس گفت:
جای آنها یکی و الفاظشان مختلف است. هرکس با ناتوانی نزاع کند، بر او چیره میشود آن را غضب گویند و کسیکه با توانمندی نزاع کند، نزاع را کتمان کند و آن را حزن نامند.
انوشیروان به یکی از دشمنان خود که بر او چیره شده بود گفت: سپاس خدای را که بر تو پیروزم کرد. دشمنش گفت: خدا را کافی است که برابر با خواستههای خود به تو مرحمت کند.
مردی خطایی کرد و او را نزد منصور آوردند. منصور دستور قتل او را صادر کرد. آن مرد گفت: خدا به عدل و احسان فرمان میدهد. اگر با دیگران به عدل رفتار کردهای با من به احسان رفتار کن، منصور دستور آزادی او را داد.
هارون الرشید به مردی که او را به کفر متهم میکردند، گفت: به تو چنان میزنم تا اقرار کنی. مرد گفت: این خلاف دستور خداست. خدا فرمان داده مردم را بزنید تا ایمان آورند و تو مرا میزنی که به کفر اقرار کنم. هارون او را بخشید.
امام سجاد علیه السلام میفرماید: هیچکدام شما بر کسی افتخار نکند، همه بندهاید و مولی یکی است.
از حکیمی پرسیدند: چیزی که نباید گفته شود کدام است؟ حکیم گفت: انسان کار نیک خود را بگوید.
حکیمی گوید: مزاح شخصیت انسان را بر باد میدهد.
حکیمی گوید: ارزش سکوت را به گفتار خود از رونق نینداز.
یکی از یاران پیامبر بر مجلس وی وارد شد، شاعری در حال سرودن اشعار خود بود، آن صحابی عرض کرد که: با وجود قرآن چه جای شعر است؟ پیامبر فرمود: این جای خود و آن جای خود.
گویند
بهدوست گرچه عزیز است راز دل مگشای
که دوست نیز بگوید بهدوستان عزیز
یزید بن امیه، از بلایی که عباس برادر منصور بر سر وی آورده بود به منصور شکایت کرد.
منصور به یزید گفت: احسان من به تو را با بدی برادرم به تو جمع کن، برابرند. یزید گفت: اگر احسان شما پاداش بدی شما باشد، اطاعت من از شما تفضل من بر شما خواهد شد.
محمد بن عمران، قصری مقابل قصر مأمون ساخت. به مأمون این خبر را رسانیدند. وی محمد بن عمران را احضار کرد و گفت: چرا در برابر کاخ من، کاخ ساختی؟ گفت: میخواستم امیر آثار نعمتی که به من دادهاست، مشاهده کند.
حکیمی گوید: هرکس زود خشم گیرد، زود خشنود گردد، آنان چون چوب خشک هستند، زود آتش میگیرند و زود خاموش میشوند.
ابوتمام نزد عبداللّٰه بن طاهر رفت ولی او اجازه ملاقاتش را نداد. ابوتمام برای او نوشت: در پرده بودنت آرزوی مرا برآورده نمیکند، امید میرود آسمان پشت ابر، درآید.
لیس الحجاب بمقض عنک لی املا
ان السماء یرجی حین یحتحب
کسری گوید: غلام نیکوکار از فرزند بهتر است. چرا که غلام صلاح خویش را در مرگ مولی نمیبیند ولی فرزند آن را جز در مرگ پدر نمیپندارد.
پزشکان گویند: هر حیوانی چون بز و مانند آنکه اخته شود بوی زیر بغل او رفع گردد،
برخلاف انسان که اگر اخته شود، بوی زیر بغلش بیشتر شود.
به ابوالعیناء که غلامی اخته و سیاه چهره داشت گفتند: چرا چنین غلامی خریدهای؟ گفت: فایده چهره سیاهش این است که مردم مرا بهخاطر او متهم نکنند و فایده اخته بودنش این است که مردم او را بهخاطر من متهم نکنند.
اسکندر به پسرش گفت: ای پسر زن حجامتگر، پسرش گفت: آن زن که خوب همسری اختیار کرد و شما زنی حجامتگر اختیار کردید. (خوبی از او و بدی از توست).
عربی بادیه نشین، زنی را توصیف کرد و گفت: رفیقتر از هواست، بهتر از هر نعمت است، نزدیک است چشمها او را بخورند، دلها او را میآشامند، برهان گناه را آشکار سازد، مالک افسار قلبها شود، چون کسی است که با غلامان بهشتی درآویخته و از خازن بهشت و از رضوان فرار کردهاست.
محمد داود اصفهانی، بر دانش و ادب تکیه زده بود. میگفت: از خوش طبعی نیست که آدمی بیش از چهل سال عمر کند، وی خود بیش از چهل سال عمر نکرد، وی بسیار زیبا اندام بود.
محمد بن داود با ابوالعباس بن شریح به مناظره پرداخت و بر او چیره شد. ابنشریح به او گفت: مهلت بده تا آب گلویم را فرو ببرم. محمد گفت: آنقدر مهلت دهم تا آب دجله را هم فرو دهی. ابنشریح ناراحت شد، آستین خود را گشود و به منظور تحقیر او گفت: داخل آستین من شو. محمد گفت: ارجمندتر از من از نطفه هیچ انسانی بوجود نیامدهاست.
ابنشریح چیزی نگفت. محمد بن داود سال 297 از دنیا رفت. کتابهای زیادی در فقه و اصول و ادب و غیر اینها دارد. وی از درد عشق درگذشت.
حکیمی گوید: کسیکه نشاط شنیدن ندارد، زحمت شنیدن را از او بردار.
همچنین گوید: با زنان دوبار حرف بزنید اگر نشنیدند، دست بردارید.
همچنین گوید: سکوت زینت عاقل و حجاب نادان است.
عمر بن عبدالعزیز به مردی که بسیار بلند حرف میزد گفت: صدایت را پایین بیاور، اگر صدای بلند خیری داشت، الاغ آن خیر را درک میکرد.
مردی برای عربی شعری سرود و سپس گفت: ای برادر عرب آن را مطبوع یافتی؟ عرب گفت: بر قلب خودت مطبوع یافتم.
حکیمی گوید: کسیکه از جواب ترس ندارد، حرف میزند و آنکه میترسد حرف نمیزند.
فرزدق میگوید: اوقاتی پیش میآید برای من که کشیدن دندانم از یک بیت شعر گفتن آسانتر است.
یکی از اهالی حجاز به ابنشبرمه گفت: دانش از ما بوجود آمدهاست. ابنشبرمه گفت: ولی بسوی شما مراجعت نکردهاست.
علی بن رستم به بغداد رفت و مسلمان شد و نامهای به خانوادهاش نوشت به این عبارت:
از شهر اسلام، ما سلامتیم و اسلام آوردهایم، والسلام. (من مدینةالاسلام عن سلامة واسلام، والسلام) . وقتی برادرش نامه را خواند گفت: به خدا برادرم به بغداد نرفت و اسلام نیاورد مگر بهخاطر همین که این کلمات را در نامهاش بنویسد.
حافظ
در سرای مغان رفته بود و آب زده
نشسته پیرو صلایی بشیخ و شاب زده
سبو کشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی زترک کله خیمه بر سحاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشتهی رحمت
زجرعه بر رخ حور و پری گلاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
کشیده وسمه و بر برگ گل گلاب زده
سلام کردم و بر من بروی خندان گفت
کهای خمارکش مفلس شراب زده
که کرد اینکه تو کردی بضعف و همت و رأی
ز کنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار، ترسمت ندهند
که خفتهای تو در آغوش بخت خواب زده
مفروش عطر عقل به هندوی زلف یار
کانجا هزار ناقهی مشکین به نیم جو
مولوی
منبسط بودیم یک جوهر همه
بی سر و بیپا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بیگره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون پایههای کنگره
کنگره ویران کنیم از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق
شرح این را گفتمی من از مری
لیک ترسم تا نلغزد خاطری
نکتها چون تیغ فولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز
پیش این الماس بیاسپر میا
کز بریدن تیغ را نبود حیا
زین سبب من تیغ کردم در غلاف
تا که کج خوانی نیاید برخلاف
منصور گفت: از برکات ما بر مسلمانان این بود که در ایام ما طاعون برداشته شد. یکی از حضار گفت: خدا ابا دارد که طاغوت و طاعون را با هم جمع کند.
جامی
دلا دیدهی دوربین بر گشای
درین دیر دیرینهی دیرپای
ببین غور دور شبان روزیش
بخورشید و مه عالم افروزیش
نگویم قدیم است از آغاز کار
که باشد قدم خاصهی کردگار
حدوث ار چه شد سکهی نام او
نداند کس آغاز و انجام او
شب و روز او چون دو یغماییاند
دو پیمانهی عمر پیمایی اند
دو طرار هشیار و تو خفته مست
پی کیسه ببریدنت تیز دست
ز عقد امانی ترا کیسه پر
بجان دشمن کیسه پر کیسه بر
چو کیسه بسیم و زر آکنده است
دل کیسه داران پراکندهاست
یکی جمع شو زین پراکندگی
تهی کن دل از کیسه آکندگی
پی عزت نفس خواری مکش
زحرص و طمع خاکساری مکش
میامیز چون آب با هر کسی
میاویز چون باد با هر خسی
خلاصی تو از آبرو ریختن
چه بخشد ز مردم نیامیختن
خوش آنکو در این لاجوردی رواق
زآمیزش جفت طاقست طاق
ترا دانکه بد بند بر گردنش
نه زین خاکدان گرد بر دامنش
حافظ
ای دل ار عشرت امروز بفردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
عشقبازی کار آسان نیست ای دل سر بباز
ورنه گوی عشق نتوان زد بچوگان هوس
از میر صدرالدین محمد نقل شده که قناتی برای خود حفر کردیم. پس از حفاری زیاد به خاکی سبک رسیدیم که تاکنون دیده نشدهاست.
باید این خاک، خاک طبقه سوم از طبقات هفتگانه باشد. طبقه اول مرکب از کوهها و معادن است طبقه دوم گِل است و طبقه سوم شفاف است. و اینکه حکماء گویند زمین شفاف است. مراد همان طبقه سوم است که بر همان شفافیت گذشته باقی ماندهاست.
فاضل قوشجی، کلام اعجاب آوری در شرح تجرید مطرح کردهاست. وی میگوید: اگر زمین را شفاف بیابیم باید بگوییم اساساً خوفی رخ نمیدهد. چون اگر شعاع خورشید در زمین
نفوذ کند چه مانع رسیدن نور خورشید به ماه میگردد. لذا چه بسا خواجه نصیر نویسنده تجرید که میگوید زمین شفاف است از باب اشتباه قلم باشد، البته اگر بگوییم مراد از شفاف این است که جسمی بیرنگ و پرتو نداشتهباشد این خلاف اصطلاح است. و هرکه در کتابهای حکمت دقت کند شفاف را جسمی مینامند که دارای رنگ و پرتو نورانی است. به نظرم میرسد که حرف فاضل قوشجی صحیح نباشد.
جامی
شیخ نادان برد زنادانی
ظن، که شد این کمال انسانی
که کند خانقاه و صومعه جای
واکشد پا زباغ و راغ و سرای
ابلهی چند گرد او گردند
تابع ذکر و ورد او گردند
بر خلایق مقدمش دارند
هر چه گوید مسلمش دارند
مقتدای زمانه خواجه فقیه
با درون خبیث و نفس سفیه
حفظ کردهاست چند مسئلهای
در پی افکنده از خران گلهای
سینه پرکینه دل پر از وسواس
کرد ضایع به گفتگو انفاس
عمر خود کرده در خلاف و مرا
صرف حیض و نفاس و بیع و شرا
گشته مشعوف لایجوز و یجوز
مانده عاجز بکار دین چو عجوز
با چنین کار و بار کرده قیاس
خویشتن را که هست اکمل ناس
حد ایشان به مذهب عامه
حیوانی است مستوی القامه
پهن ناخن برهنه پوش زموی
بدو پاره سپر بخانه و کوی
هر که را بنگرید کاین سانست
میبرندش گمان که انسانست
ابن مهلبی گوید: در دربار منتصر بودم، جماز که پیرمردی خمیده پشت بود وارد شد.
منتصر به من گفت از او بپرس آیا با این وضع باز هم علاقه به زنان داری؟ من هم از او این پرسش را جویا شدم. گفت: بلی. گفتم: چه علاقهای داری؟ گفت: میخواهم جاکش آنها باشم. منتصر اینقدر خندید که به پشت افتاد.
گویند
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
ور تو نرهید زحمت آب و گلت
زنهار صحبتش گریزان میباش
ورنه نکند روح عزیزان بحلت
حافظ
بلبل از فیض گل آموخت سخن، ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
بمژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
منصور، مقداری پول به زیاد بن عبداللّٰه داد و او را فرمان داد که آن را بین اشخاص زمین گیر (قواعد)، نابینا و ایتام تقسیم کند. ابوزیاد تمیمی نزد زیاد آمد و گفت: خدا تو را عافیت دهد نام مرا بین زمین گیران بنویس. زیاد گفت: وای بر تو نمیدانی قواعد، زنان پیری هستند که علاقه به شوهر ندارند. گفت: مرا بین کوران بنویس. گفت: آری چون خدا در قرآن کوری قلب را هم کوری نامیدهاست. فَإِنَّهٰا لاٰ تَعْمَی الْأَبْصٰارُ وَ لٰکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ (1)، و اسم او را بین کوران نوشت. ابوزیاد گفت: پسر مرا هم جز ایتام بنویس. زیاد گفت درست است، کسی که تو پدرش باشی یتیم است.
مزید تهیدست بیمار شد. یکی از دوستانش به عیادت او آمد و توصیه کرد از پرخوری بپرهیزد و توصیهاش را جدی مطرح کرد. مزید گفت: چیزی نداریم تا پرخوری کنیم. چون خواست برود به مزید گفت: اگر کاری داری انجام دهم. مزید گفت: حاجت من این است که دیگر به عیادت من نیایی.
حافظ
ای که مهجوری عشاق روا میداری
بندگان را زبر خویش جدا میداری
دل ربودی و بحل کردمت ای جان لیکن
به ازین دار نگاهش که مرا میداری
1) 1) - حج، 46.
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
حافظ خام طمع شرمی ازین قصه بدار
کار ناکرده چه امید عطا میداری
یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بهر زبان که تو دانی
گویم
گذشت عمر تو در فکر نحو و صرف و معانی
بهایی از تو بدین نحو صرف عمر بدیع است
بار خدایا ای آنکه گناهکاران به سبب رحمت او فریادرسی میجویند، و ای آنکه بیچارگان به یاد احسان و خوشرفتاری او پناه میبرند، و ای آنکه خطاکاران از ترس او سخت میگریند، ای آرام دل هر دور از وطن که از تنهایی دلگیر است، و ای شادی هر اندوهگین دل شکستهای، و ای فریادرس هر خوار شدهی تنها ماندهای، و ای مددکار هر نیازمند راندهای، رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته، و به هر آفریدهای بهرهای از نعمتهای خود دادهای، و بخشش تو از کیفرت برتر است، و رحمت تو بر غضبت پیشی میگیرد، و بخشش تو از منع افزون است، و قدرت تو بر همه آفریدهشدگانت احاطه دارد. تو به هرکه نعمت دادی پاداش نخواستی، و در کیفر گناهکاران افراط نکردی. خدایا! من، بندهی توام که او را به دعا فرمودی و گفت: اطاعت میکنم و فرمانت بجا میآورم. اینک منم، ای پروردگار، بندهای که در پیشگاهت افتاده، منم آنکه خطاها پشتش را سنگین کرده، و منم آنکه گناهان عمرش را بسر رسانده و منم آنکه با نادانی ترا نافرمانی کرده و حال آنکه تو شایسته نافرمانی او نبودی. آیا تو، ای خدای من، به هرکه تو را بخواند رحم میکنی تا در دعا بکوشم؟ یا هرکه را در پیشگاهت گریه کند میآمرزی تا در گریه بشتابم؟ یا هرکه را که از خواری در درگاهت روی خود به خاک مالد میبخشی؟ یا هرکه را که با توکل از فقر به تو گلایه کند بینیاز میکنی؟
بار خدایا نومید مکن کسی را که جز تو بخشندهای نمییابد، و خوار مکن کسی را که از تو
به کسی جز تو بینیاز نمیگردد. بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و از من روی مگردان در حالی که به تو روی آوردهام، و نومیدم مفرما هنگامی که از تو درخواست نمودهام، و اکنون که در پیشگاهت ایستادهام دست رد بر پیشانیم مزن. تو خود را به رحمت وصف فرمودهای، بر محمد و آل او درود فرست، و به من رحم کن. و تو آنیکه خود را بخشنده نامیدی مرا ببخش. ای خدای من، روان شدن اشکم را از ترست، و نگرانی دلم را از بیم عظمتت، و لرزیدن اندامم از شکُوه و بزرگیت میبینی؛ همهی اینها از شرمندگی از تو است برای بدرفتاریم. از این رو صدای تضرع و زاریم بدرگاهت گرفته، و زبان راز و نیاز با تو کند گردیدهاست. ای خدای من سپاس ترا است که چه بسیار عیب مرا پوشاندی و رسوایم نکردی، و چه بسیار گناه مرا پنهان نمودی و معروفم ننمودی، و چه بسا زشتی که بجا آوردم و پردهی مرا ندریدی، و طوق ناپسندی و زشتی آن را به گردنم نیانداختی، و بدیهای آن را بر همسایگانم که در جستجوی عیبهایم هستند و بر رشگبران نعمتی که به من دادهای آشکار نساختی، پس آن همه مهربانیها مرا از دنبال کردن به بدی آنچه تو از من میدانی باز نداشت.
ای خدای من! کیست به رستگاری خود از من نادانتر و از بهرهی خود فراموشکارتر و از اصلاح و سازگار نمودن نفس خود دورتر، با اینکه من رزقی را که بر من رساندهای در نافرمانیت که مرا از آن بازداشتی صرف میکنم؟ و کیست از من در نادرستی فرو روندهتر و بر اقدام به بدی سختتر هنگامی که بین دعوت تو به سعادت و دعوت شیطان به شقاوت میایستم و دعوت شیطان را نه از روی نابینایی در شناختن او و نه از روی فراموشی، میپذیرم؟ و من در این هنگام باور دارم که سرانجام دعوت تو بهشت و انجام دعوت او آتش است.
منزه و پاکی! چه شگفت آور است آنچه در بارهی خود به آن گواهی میدهم، و کار پنهانی خویش را میشمارم، و شگفتتر از آن بردباری تو در بارهی من و درنگ تو از زود به کیفر رسانیدن من است، و این نه برای گرامی بودن من نزد تو است، بلکه برای مدارا و خوشرفتاری و احسان تو بر من است تا از معصیت خشم آور تو دست بردارم، و از گناهان خوار کننده خود را باز دارم، و برای آنست که نزد تو گذشتن از من از کیفر رساندن من خوشایندتر است.
و من، ای خدای من! گناهانم بیشتر و نشانههایم زشتتر و کردارهایم بدتر و بیباکیم در
نادرستی سختتر و بیداریم هنگام طاعت تو سستر و آگاهی و مراقبتم به تهدید و ترساندن تو از کیفرت کمتر از آنست که زشتیهای خود را برای تو بشمارم، یا بر یادآوری گناهانم توانا باشم، و اینکه خود را به این سخنان سرزنش مینمایم برای طمع در مهربانی تو است که اصلاح کار گناهکاران به آنست، و برای امید به رحمت تو است که رهایی گردن خطاکاران به آنست.
بار خدایا! این گردن من است که گناهان آن را باریک کرده، پس بر محمد و آل او درود فرست، و به عفو خود آن را آزاد کن، و این پشت من است که خطاها آن را سنگین کرده، پس بر محمد و آل او درود فرست، و به انعام خود آن را سبک نما.
ای خدای من اگر در پیشگاه تو بگریم تا پلکهای چشمانم بیافتد، و به آواز بلند بنالم تا صدایم قطع گردد، و در برابر تو بایستم تا پاهایم ورم کند، و برای تو رکوع کنم تا استخوان پشتم از جا کنده شود، و ترا سجده نمایم تا اینکه سیاهی چشمهایم پنهان شود و همهی عمر خاک زمین بخورم و تا پایان زندگی آب خاکسترآلود بیاشامم، و در بین اینها به ذکر تو گویا باشم تا زبانم کند شود، سپس از شرمندگی از تو چشم به اطراف آسمان نیاندازم، با این رفتارها سزاوار از بین بردن گناهی از گناهانم نمیگردم. و اگر مرا بیامرزی هنگامی که آمرزش ترا سزاوار گردم، و ببخشی آنگاه که شایستهی عفو تو شوم پس آن آمرزش و بخشیدن از روی شایستگی من لازم نگشته زیرا جزای من از تو در نخستین بار که ترا معصیت کردم آتش بود، پس اگر مرا کیفر نمایی در بارهی من ستم ننمودهای.
ای خدای من! چون گناهان مرا به پردهی عفو خود پوشاندی و رسوایم نکردی، و با بخشش خود با من خوشرفتاری نمودی و در کیفرم شتاب نکردی، و از فضل و احسان خویش در بارهی من بردباری نمودی و نعمت را از من نگرفتی، و احسانت را به من تیره نساختی، پس بر بسیاری زاری و سختی فقر و بیچیزی و بدی جایگاهم رحم فرما. بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و مرا از گناهان نگهدار، و بفرمانبری بدار، و نیکی بازگشت از گناه را روزیم فرموده به توبه پاکم گردان، و با نگهداری خود از گناهان و گرفتاریها کمکم کن، و با تندرستی سازگارم نما، و شیرینی آمرزش را به من بچشان، و مرا رها شدهی عفو و آزاد گردیدهی رحمتت گردان، و در نامه عمل ایمنی از خشمت را برایم بنویس، و مرا به آن اکنون پیش از آینده مژده ده، مژدهای که آنرا بشناسم، و نشانهای در آن به من بنما که آن را آشکار سازم، زیرا روا ساختن درخواست من در برابر توانایی تو دشوار نیست، و تو را در
توانایی و بردباریت به رنج نمیافکند، و در برابر بخششهای بسیارت که آیات قرآن تو بر آن دلالت دارد ترا سنگینی نمیدهد، زیرا تو انجام میدهی آنچه میخواهی، و حکم میکنی آنچه اراده مینمایی، چون به هر چیز توانایی.
حکیمی گوید: دوست تو کسی است که همان تو باشد، ولی غیر توست.
بقراط گوید: مردم میخواهند زندهباشند تا بخورند ولی من میخواهم بخورم تا زندهباشم.
حجاج بن یوسف، کسی را به نام سلیمان، والی یکی از شهرهای فارس نمود و با او هفتصد تن ترک فرستاد و به او گفت: هفتصد شیطان را با تو فرستادهام تا طاغیان و متعدیان را ذلیل کنی. این ترکها فساد را در آن شهر از حد گذرانیدند، و اموال و ناموس مردم را به یغما بردند. مردم به حجاج شکوه نمودند. حجاج به سلیمان نوشت. نعمت را کفران کردی ای سلیمان، فوراً نزد ما بیا. سلیمان در پاسخ او آیهای از قرآن را نوشت که: مٰا کَفَرَ سُلَیْمٰانُ وَ لٰکِنَّ الشَّیٰاطِینَ کَفَرُوا (1)، حجاج چون نامه را دید پسندید، او را ابقا کرد و ترکها را از کمک به او بازداشت.
مأمون بر عمویش ابراهیم بن مهدی چیره شد. وقتی وی را نزد مأمون آوردند، مأمون قصد قتل او کرد. ابراهیم همان سخنی که سعید بن عاص موقع خشم معاویه بر زبان آورد، بیان کرد. مأمون جمله را بهخاطر داشت، و به او گفت: این از تو نیست از بنیالعاص است که به معاویه گفتهاند. ابراهیم گفت: بلی اگر شما هم از گناه من بگذری کار تازهای نکردهای بلکه بزرگ بنیحرب (معاویه) بر تو در این کار پیشی گرفتهاست. علاوه اینکه من و تو دورتر از سعید و معاویه نیستیم، تو از معاویه برتری و من از سعید برترم. انتساب من به تو هم بیش از انتساب سعید به معاویه است. و نیز بدترین پستی این است که معاویه در بخشش از فرزندان هاشم پیشی بگیرد. مأمون گفت: عموجان راست گفتی، پس او را عفو کرد و آزادش
1) 1) - بقره، 102.
گذاشت.
ریاشی گوید: اصمعی به من گفت: میخواهی تو را زبانی بیاموزم که در آستینت است و بوستانی بخوانم که در خانهی توست و لالی را بیاورم که تو را هدایت کند و چون ناراحت شدی سکوت کند؟ پرسیدم: چیست؟ گفت: کتاب است آن را رهانکن.
فغانی
مشو دلگرم اگر بخشد سپهرت
که تیزی سنان دارد سر هر موی سنجابش
سعدی
عاشق جان خویش را بادیه سهمگین بود
من به هلاک راضیم لاجرم از خود ایمنم
غزالی
خاک دل آن روز که میبیختند
شبنمی از عشق بر او ریختند
دل که به آن رشحه غم اندود شد
بود کبابی که نمک سود شد
دیدهی عاشق که دهد خون ناب
هست همان خون که چکد از کباب
بی اثر مهر چه آب و چه گل
بی نمک عشق چه سنگ و چه دل
نازکی دل سبب قرب توست
گر شکند کار تو گردد درست
دل که زعشق آتش سودا دروست
قطرهی خونی است که دریا دروست
سبحه شماران ثریا گسل
مهره گل را نشمارند دل
ناله زبیداد نباشد پسند
چند دل و دل چونهای دردمند
به که نه مشغول به این دل شوی
کش ببرد گر به چو غافل شوی
نیست دل آندل که درو داغ نیست
لالهی بیداغ در این باغ نیست
آهن و سنگی که شراری در اوست
بهتر از آندل که نه یاری در اوست
ای که به نظاره شدی دیده باز
سهل مبین در مژههای دراز
کان مژه در سینه چو کاوش کند
خون دل از دیده تراوش کند
یا منگر سوی بتان تیز تیز
یا قدم دل بکش از رستخیز
روی بتان گر چه سراسر خوش است
کشتهی آنیم که عاشق کش است
هر بت رعنا که جفا کیشتر
میل دل ماسوی او بیشتر
یار گرفتم که به خوبی پری است
سوختن او نمک دلبری است
سوزش و تلخی است غرض از شراب
ورنه بهشیرینی از او بهتر آب
لاله رخان گرچه که داغ دلند
روشنی چشم و چراغ دلند
مهر و جفا کاریشان دل فروز
دیدن و نادیدنشان سینه سوز
حسن چه دل بود که دادش نداد
عشق چه تقوی که بیادش نداد
دامن از اندیشهی باطل بکش
دست زآلودگی دل بکش
قدر خود آنها که قوی یافتند
از قدم پاک روی یافتند
کار چنان کن که درین تیره خاک
دامن عصمت نکنی چاک چاک
عشق بلند آمد و دلبر غیور
در ادب آویز رها کن غرور
چرخ در این سلسله پا در گل است
عقل در این میکده لایعقل است
جان و جسد خستهی این مرهمند
ملک و ملک سوختهی این غمند
امیر خسرو دهلوی
ای دو جهان ذرهای از راه تو
هیچتر از هیچ بدرگاه تو
راز تو بر بیخبران بسته در
باخبران نیز زتو بیخبر
وصف تو زاندازهی دانش فزون
کار تو زاندیشه مردم برون
فکرت ما را سوی تو راه نیست
جز تو کس از سر تو آگاه نیست
در تو زبان را که تواند گشاد
های و هویت را که تواند نهاد
حکم ترا در خم این نه زره
رشته دراز است گره بر گره
گر همه عالم بهم آیند تنگ
به نشود پای یکی مور، لنگ
جمله جهان عاجز یک پای مور
واه که بر قادر عالم چه زور
به که زبیچارگی جان خویش
معترف آییم به نقصان خویش
گمشدگانیم درین تنگنای
ره که نماید که تویی رهنمای
خسرو مسکین ز دل مستمند
طرح بهتسلیم رضایت فکند
کار نگویم که چسان کن بدو
آنچه زتو میسزد آن کن بدو
یکی از عارفان گوید: اگر الفت عارضی بین نفس و بدن نبود، یک چشم بهم زدن نفس در بدن قرار نمیگرفت، چون آندو با هم فرق بسیاری دارند، با این وصف وقتی به یاد زمانی که در قفس تن بوده میافتد، نزدیک است از شوق ذوب گردد و با این حال آرزوی جدایی از او
را دارد، حافظ در این باره گوید:
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چکنم
روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم
عارف رومی نیز بر همین منوال سرودهاست:
در بدن اندر عذابی ای پسر
مرغ روحت بسته با جنس دگر
هر که را با ضد وی بگذاشتند
این عقوبت را چو مرگ انگاشتند
حکیمی گوید: برترین چیزها سه چیزند: زندگی، ناتوانی زندگی، بهتر از زندگی. زندگی در اساس پسندیدهاست. ضعف زندگی در ستایش خواهی است. بهتر از زندگی، رضای خدا و رضوان اکبر است.
بهترین کارها هم سه چیز است، مرگ، ضعف مرگ و بدتر از مرگ. مرگ در فقر است.
ضعف مرگ در نکوهش ناپسند است. و بدتر از مرگ، خشم خدای متعال است.
حقیقت نفس همان چیزی است که آدمی با واژه «من» به آن اشاره میکند. در کتابهای مشهور، چهارده دیدگاه در بارهی نفس آمدهاست که عبارت است از:
1- هیکل محسوسی است که از آن به بدن تعبیر میشود.
2- مراد قلب یعنی همان عضو صنوبری شکل گوشتی است.
3- مراد دماغ یعنی مغز سر است.
4- اجزایی غیر قابل تجزیه در قلب است، این حرف نظام و پیروان اوست.
5- اعضای اصلی است که از منی ایجاد شدهاست.
6- مراد مزاج است.
7- همان روح حیوانی است که قریب به این حرف سخن کسی است که آن را جسم لطیف گفتهاست، مانند جریان آب در گُل و روغن در کنجد.
8- مراد آب است.
9- مراد آتش و حرارت غریزی است.
10- مراد نَفَس است.
11- خدای متعال است.
12- ارکان اربعه است.
13- صورت نوعیهای است که به بدن جسمانی قوام دارد و این نظر مادیگرایان است. 14- جوهری است مجرد از ماده جسمانی و عوارض جسمانی و در بدن تدبیر و تصرف دارد و مرگ قطع این تعلق است. این نظریه فلاسفه الهی و بزرگان صوفیه و اشراقیون است. و آراء محققان متکلم چون رازی، غزالی، محقق طوسی و غیر اینها نیز بههمین نظریه معطوف است. و این نظریهای است که کتابهای آسمانی و احادیث نبوی و امارات حسی و مکاشفات ذوقی بر آن دلالت دارد.
گویند
برو این دام بر مرغ دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
امام زینالعابدین علیه السلام در نیمه شب به راز و نیاز با خدا بر میخاست و میگفت: ای خدای من! ستارگان صفحهی آسمان را فرا گرفته و چشم مردم به خواب رفته و فریاد انسان و حیوان خاموش گردیدهاست. پادشاهان درِ کاخها را بر خود بسته و نگهبانان بر آنها به نگهبانی نشسته و نیاز کسی را بر نمیآورند و بهرهای به کسی نمیرسانند.
و تو ای خدای من! زندهی پایداری که نمیخوابی و به چیزی سرگرم نمیشوی. درهای آسمانت برای خواهندگانت باز است و کسی از دربار بخشایش تو محروم نمیشود و هرگز از بهرهی تو ناامید نمیگردد.
خدای من! تو آن بخشایشگری هستی که هیچ مؤمن خواهندهای را از دربار کرمت ناامید نمیسازی و خود را از آنان نمیپوشانی. سوگند به بزرگواری خودت، که لحظهای از نیازمندی آنها روی بر نمیگردانی و جز تو دیگری نیاز آنها را برآورده نمیسازد.
خدای من! مرا میبینی و از ایستادنم در پیشگاه خود باخبری و به حال بیچارگی من که در برابر تو ایستادهام اطلاع داری. از باطن من و از راز قلبی من خبرداری و میدانی چه چیزی دنیا و آخرت مرا اصلاح میکند.
خدای من! یاد مرگ و بیم از شب اول قبر و ایستادن در برابر تو، غذا و آب را بر من حرام کرده و شدت خوف از تو، آب دهان مرا خشکانیده و مضطربانه از خوابگاهم به حرکت آورده و خواب از چشمم گرفتهاست.
آری! چگونه بخوابد آنکس که از بیداری عزرائیل در طول شب و روز خبردار است؟ آدم خردمند چگونه بخوابد با آنکه میداند فرشته مرگ همواره بیدار است و در پی زمانی است
که روح او را در هر موقع از شبانه روز قبض نماید.
سپس امام علیه السلام سر به سجده گذارد و گونه مبارک را بر خاک مالید و گفت: از تو میخواهم تا در هنگام مرگ، مرا از آرامش جان کندن برخوردار سازی و آنگاه که به ملاقات تو میرسم مرا عفو کنی و از گناه من درگذری.
حافظ
گر چه از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
قصد جانست طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که درین کار بجان میکوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
اینقدر هست که گه گه قدحی مینوشم
هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان بدو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من بجوی نفروشم
از کسی در حضور منصور سعایت کردند. منصور سعایت شده را خواست وی به بیگناهی خود دلیل میآورد. منصور گفت: در حضور من حرف میزنی! سعایت شده گفت: ای امیرالمؤمنین، خدای متعال میفرماید: قیامت روزی است که هرکس با خدا برای دفاع از خود مجادله میکند. یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا (1)، با خدا به جدال بر من رواست و با تو حرف نزنم؟ منصور بیپاسخ ماند، او را عفو کرد و جایزه داد.
قیصری در شرح فصوص الحکم مینویسد: عالم مثال عالم روحانی از جوهر نورانی شبیه به جوهر جسمانی است در اینکه محسوس و مقداری است. و شبیه به مجرد عقلی است در اینکه نورانی و غیر جسمانی مادی است.
پس عالم مثال جوهر مجرد عقلی نیست چون برزخ و فاصلهای است بین آنها. و هر برزخی غیر از دوطرف خود است و برای او دو جهت شباهت با دو طرف وجود دارد. مگر اینکه گفته شود مثال، جسم نوری در غایت لطافت است، پس حد فاصل بین جواهر مجرد لطیف و جواهر جسمانی حجیم است. هرچند برخی از این اجسام از بعض دیگر لطیفتر است مانند آسمانها نسبت به غیر آنها.
1) 1) - نحل، 111.
امیر خسرو دهلوی در کتاب خسرو و شیرین از شب و پناه به خدا، میگوید:
شبی تاریک چون دریای پر قیر
بدریا در فکنده چشمهی شیر
زجنبیدن فلک بیکار گشته
ستاره در رهش سیار گشته
سوادش تیره چون سودای خامان
بدامان قیامت بسته دامان
غنوده در عدم صبح شب افروز
به قیر انباشته دروازهی روز
بکنج صبح قفل افکنده افلاک
کلید گنج را گم کرده در خاک
جهان چون اژدهای پیچ در پیچ
بجز دود سیه گردش دگر هیچ
شبی زینگونه تاریک و جگر سوز
زغم بیخواب شیرین سیه روز
اگر چه پاسبان بیدار باشد
نه همچون عاشق بیمار باشد
به آب دیده با شب راز میگفت
ز روز بد حکایت باز میگفت
کزین بیمهری و تاریک رویی
شبی باری ز بخت من نگویی
بپایان شو که من زین بیقراری
بخواهم مرد ازین شب زندهداری
مگر سوگند خوردی ای جهان سوز
که بعد از مردنم شیرین شوی روز
چه خسبی خیز ای صبح سیه روی
به آب چشم من رخ را فرو شوی
مگر کردی تو هم ز آشوب غم جوش
که کردی خنده را چون من فراموش
گرفتم کز خمار بادهی دوش
صبوحی گشت مستان را فراموش
چه شد یارب بگه خیزان شب را
که در تسبیح نگشایند لب را
مگر بگسست نای مطرب پیر
که بر ناورد امشب ناله زیر
مگر بر نوبتی خواب اشتلم کرد
که امشب خواستن را وقت گم کرد
مگر شد بسته مرغ صبح در دام
که بانگی بر نمیآرد بهنگام
گهی باشد که این شب روز گردد
دل پر سوز من بیسوز گردد
ازین ظلمات غم یابم رهایی
به چشم خویش بینم روشنایی
بسی میکرد زینسان ناامیدی
که ناگه از افق سر زد سفیدی
چو لاله گرچه بودش بر جگر داغ
ز باد صبحدم بشکفت چون باغ
چه خوش بادیست باد صبگاهی
کزو در جنبش آید مرغ و ماهی
در آندم هر دلی کافسرده باشد
اگر زنده نگردد مرده باشد
دلی کو نور صبح راستین یافت
کلید کار خود در آستین یافت
همان در زن که ملک عالم آنجاست
وگر زان بیشتر خواهی هم آنجاست
چو شیرین یافت نور صبحدم را
بروشن خاطری بر زد علم را
بمسکینی جبین بر خاک مالید
زدل پیش خدای پاک نالید
که ای در هر دلی دانندهی راز
به بخشایش درت بر بندگان باز
زناکامی دلم تنگ آمد از زیست
تو میدانی که کام چون منی چیست
چو تو امید هر امیدواری
امیدم هست کامیدم برآری
جز این در دل ندارم آرزویی
که یابم از وصال دوست بویی
درونم سوخت زین حاجت نهانی
گرم حاجت برآری میتوانی
نشاطی ده کزین غم شاد گردم
ز زندان فراق آزاد گردم
بسر کبریا در پردهی غیب
بوحی انبیاء در حرف لاریب
بنور مخلصان در روسفیدی
بصبر مفلسان در ناامیدی
بدان تاریک زندان مغاکی
ببالین فراموشان خاکی
بخون غازیان در قطع پیوند
بسوز مادران در مرگ فرزند
به آهی کز سر شوری برآید
بخاری کز سر گوری برآید
بمهر اندوده دلهای کریمان
بگرد آلوده سرهای یتیمان
بشبهای سیاه تنگدستان
بدلهای سفید حق پرستان
بعشق نو در آغاز جوانی
بغمهای کهن در دل نهانی
بدان بیدل که هستی نایدش یاد
بدان دل کو بود در نیستی شاد
بدان سینه که دارد عشق جاوید
بهجرانی که هست از وصل نومید
که برداری غم از پیرامن من
نهی مقصود من در دامن من
گرفتارم بدست نفس خود رأی
برحمت بر گرفتاران ببخشای
اگر چه ماجرا هست از ادب دور
تو آنی کز تو نتوان داشت مستور
حافظ
از تهتک مکن اندیشه و چون گل خوش باش
زانکه تمکین جهان گذران اینهمه نیست
شاه شجاع
یک چند طریق رهروان گیرم پیش
وز ناز و نعیم یاد نارم کم و بیش
مردانه درین راه بپویم پس و پیش
باشد که رسم به آرزوی دل خویش
ای کرده رخت غارت هوش و دل من
عشق تو شده خانه فروش دل من
سری که مقربان از آن محرومند
عشق تو فرو گفت بگوش دل من
جان در طلب وصل تو شیدایی شد
دل در خم گیسوی تو سودایی شد
اندر طلب وصال تو گرد جهان
بیچاره دلم بگشت و هر جایی شد
احتمالاً این دو بیتی از ابنحجاج باشد که میگوید: پیرمردی گنهکار که شتران از حمل گناهش درماندهاند، موهایش را تاریکی شب سفید کرده و چهرهاش را خطا سیاه نمودهاست.
شیخ کبیر له ذنوب
تعجز عن حملها المطایا
قد بیضت شعره اللیالی
واسودت وجهه الخطایا
جامی این دو بیت را به شعر آوردهاست.
جامی که نامه عملش را نیامده
عنوان بغیر مظلمه مضمون بجز گناه
موی سیاه را به هوس میکند سفید
روی سفید را به گنه میکند سیاه
حالش تب ندامت و آه و خجالت است
هرگز مباد حال کسی اینچنین تباه
محدثان عرب برای هر غذایی کنیهای ابداء کردهاند برخی از آنها در جلد چهارم آمد و اینک بقیه آنها:
سفره (ابورجاء)؛ نان (ابوجابر)؛ نمک (ابوعون)؛ آب (ابوغیاث)؛ شکر (ابوطیب)؛ گردو (ابوالقعقاع)؛ ماهی (ابوسابخ)؛ نقل (ابوتمام)؛ نرگس (ابوالعیناء)؛ نبیذ (ابوغالب)؛ دینار (ابوالفرج)؛ درهم (ابوواضح).
نفس هرچند غیر بدن است ولی ادراک آن بیرون از ادراک بدن نیست. مثلاً اگر ما زید را تصور کنیم. بدنش را هم تصور میکنیم. این به جهت شدت تعلق نفس به بدن است.
بههمین خاطر است که برخی به اشتباه رفته و گفتهاند نفس همان بدن است.
جامی گوید:
زآمیزش جسم و آلایش جان
چنان گشتی از جوهر خویش غافل
که جان را بهصد فکرت از تن بدانی
زهی فکر باطل زهی جهل کامل
شیخ الرییس در کتاب شفا در بیان اتصال نفس به بدن میگوید: این اعضا در واقع همان لباسهایی هستند که میپوشیم و این لباسها چون همیشه تن ما را میپوشانند چون اجرام و اعضای ما میباشند. وقتی جان از بدن خارج شود، برهنه خارج نمیشود بلکه با جسم پوشیده شده بیرون میآید. علت این امر شدت ملازمت و دوام اتصال است. بههمین علت زمانی که لباس از تن خارج میکنیم و دور میاندازیم، روح که از بدن خارج میشود به طور کلی از بدن دور نمیشود. پس گمان ما که اعضای بدن جرم ما هستند قویتر از گمان ما به اینکه لباس ما جرم ما هستند، میباشد.
ادیب صابر
کهتر و مهتر و وضیع و شریف
همه از روزگار رنجورند
دوستان گر به دوستان نرسند
در چنین روزگار معذورند
ابوالفرج ابنجوزی در کتاب صفوةالصفوة از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمودهاند: کار پسندیده تمام نمیشود مگر به سه چیز؛ عجله، کوچک شمردنش، مخفی داشتنش.
نیز فرمود: کسیکه از ستم متأثر نشود، نعمت را شکر نمیکند.
از امام صادق علیه السلام پرسیدند: علی علیه السلام چه صفت ویژهای داشت؟ امام فرمود: از معاصران خود بهخاطر سبقتش بر آنان، برتر و از متأخران بهخاطر قرابت با پیامبر، والاتر بود.
همچنین فرمود: قرآن، ظاهری شایسته و باطنی ژرف دارد.
همچنین فرمود: در هر مجلسی وارد شدی، همهی احترامی که صاحب خانه برای تو
قائل میشود بپذیر ولی بالای مجلس ننشین.
همچنین فرمود: با شاعران شوخی نکنید، که اگر در حضورشان کسی را مدح کنی، حسادت میورزند و شما را نکوهش کنند.
آن امام همام، به خدا میفرمود: پروردگارا تو شایستهتر به بخشش هستی، از من که شایستهتر به عذابم.
همچنین فرمود: هرکه فتنهای را روشن کند، به آتش آن میسوزد.
فرمود: باطن انسان اگر اصلاح گردد، ظاهرش را تقویت بخشد.
به امام صادق علیه السلام گفتند: میزان محبت شما به امام کاظم علیه السلام چقدر است؟ فرمود: اینقدر که دوست داشتم فرزندی دیگر نداشتم تا کسی شریک در محبت من به او نباشد.
پادشاه مصر به شریف مکه نوشت: به نام خدای بخشنده و بخشایشگر، نیک نیک است و از بیت نبوت نیکتر. بد بد است و از خاندان علی علیه السلام بدتر. ای سید خوش نسب، به من خبر رسیدهاست که شما خانهی خدا را که محل امن و امان است، به محل خوف و اضطراب تبدیل کردهای! آهنها زنگار گرفته، نامهها سیاه شدهاست. تعجب است از تو که معدن کرامت و گنجینه حرم حسنی، مجرمان را پناه دهی و ثروت بینوا را حلال شماری. هر که فرمان خدا را سست شمارد، چه ارزشی دارد. اگر از رفتار جد خود پیروی کنی، فبها و در غیر این صورت شمشیر خود را از غلاف خارج و پیکر نفس تو را از اسب بدن پیاده خواهم کرد.
بدان اگر زمستان لباسش را درآورد و بهار پیراهنش را بپوشد، با لشکری به سوی تو خواهم آمد که قبلاً با چون آن برخورد نکردهای و تو را ذلیلانه از شهر خارج خواهم کرد.
شریف مکه در جواب او نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. پادشاه به گناهش اعتراف کرد و به آئین نیاکان و فرمان پروردگار باز گردید. از شما میخواهم وی را به رضایت خود افتخار دهید و از گذشتهاش بگذرید. چه اینکه عادت شما این نیست که مکافات بدکار دهید. در
پایان گویم اگر از مانند من انتقام گیرید، دست شما تواناتر است و اگر خواستی بگذری، به تقوا نزدیکتر است. شما توان مکافات دارید و از کوزه همان تراود که دراوست.
داستان سگ و عابد، که در دفتر اول با همین عنوان و بار دیگر در همان دفتر با عنوان قصهی عابد کوه لبنان، آمدهاست، تکرار شدهاست.
گویند
اهل عصیان بتولای تو گر تکیه کنند
معصیت ناز کند روز جزا بر غفران
سعدی
مرا حاجئی شانهی عاج داد
که رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بود
که از من بنوعی دلش رانده بود
بینداختم شانه کاین استخوان
نمیبایدم دیگرم سگ مخوان
گویند
اگر از لطف ظاهر طعن غیرت میشود مانع
نمیدانم که مانع میشود لطف نهانی را
فغانی
برگ عیش دگران روز بروز افزونست
خرمن سوخته ماست که با خاک یکی است
شیخ الرییس گوید: حکمت صنعتی نظری است که آدمی به وسیله آن حوائج خود و واجبات خویش و هر آنچه که کسب آن لازم است را بدست میآورد، تا به این وسیله به خود برسد و جهان معقولی شود که همپای جهان موجود است و به سعادت نهایی اخروی برسد، و این بر اساس طاقت بشر است.
ارواح پیش از اینکه در بدنها ظاهر شوند در عالم مثال با صورتی مناسب خود بودهاند. این موضوع برای صاحبان شهود، موضوعی معلوم است و همهی کسانی که توان مکاشفه یافتهاند، بیشترین چیزی که از امور غیبی دیدهاند در این عالم بودهاست.
در همین عالم، اعمال انسان چه خوب و چه بد به چیزی متناسب با آن مجسم میشود.
غیر از صاحبان کشف و شهود، بقیه انسانها نیز با قوهی خیال در خواب میتوانند بخشی از
این واقعیات را درک کنند.
همچنین نخستین چیزی که برای انسان پس از غیبت از عالم جسمانی پیش میآید، عالم مثال است. انسان هر مقدار صفای باطن و قوهی استعداد داشتهباشد میتواند احوال بندگان را دریابد. البته کسیکه چیزی را که یک سال دیگر روی میدهد میبیند، استعداد قویتری دارد از کسیکه حوادث آیندهای کمتر از این مقدار را مشاهده میکند.
راغب گوید: راه را صراط نامیدهاند چرا که صراط به معنای شمشیر بران است، یعنی رونده را میبلعد. مثلاً گویند: اکلته المفازة یعنی بیابان او را خورد، یعنی او را پنهان کرد یا میگویند اکل المفازة یعنی بیابان را خورد و راه را به پایان برد. بههمین خاطر است که مفازه را به معنای لَقَم گفتهاند، یعنی بیابان او را چون لقمهای بلعید یا او بیابان را چون لقمهای بلعید. بههمین خاطر است که گفته شدهاست قافلههاچون از کنار ما عبور میکنند، حال آنها نسبت به ما مانند این است که راه آنها را میبلعد و چون به سوی ما میآیند، حال آنها نسبت به ما مثل این است که آنها راه را میبلعند و چون لقمهای فرو میبرند.
ابوالقاسم عمر هرندی از شاعران با ذوق و از اهالی هرند است که یکی از دهات اصفهان میباشد. وی میگوید: باد با من مخالفت میکند و توان مقابله با او را ندارم. چون هرگاه میخواهم او را ببوسم عبا را بر صورتش میکشاند.
الریح تحسدنی علیک
و لم اخلها فی العدا
لما هممت بقبلة
ردت علی الوجه ردا
در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل شدهاست که: روزی پیش از ظهر پیامبر خدا از خانه خارج شد و پاره نانی که شیر به آن زده شده بود همراه داشت، میل میکرد. بلال مردم را به نماز میخواند و پیامبر با مردم نماز گذارد.
امام علی علیه السلام می فرماید: باکی ندارم در راه غذا بخورم چرا که پیامبر چنین کردهاست.
سعدی
بکم خوردن از عادت خواب و خورد
توان خویشتن را ملک خوی کرد
نخست آدمی سیرتی پیشه کن
پس آنگه ملک خواهی اندیشه کن
باندازه خور زاد اگر مردمی
چنین پر شکم آدمی یا خمی
شکم جای قوتست و جای نفس
تو پنداری از بهر نانست و بس
دو چشم و شکم پر نگردد بهیچ
تهی بهتر این روده پیچ پیچ
شکم بند دست است زنجیر پای
شکم بنده نادر پرستد خدای
برو اندرونی بدست آر پاک
شکم پر نخواهد شد الا به خاک
انوری
ای دست تو در جفا چو زلف تو دراز
وی بیسببی کشیده پا از من باز
وی دست زآستین برون کرده بعهد
امروز کشیده پای در دامن ناز
حالتی
گفتی که فلان زیاد من خاموش است
وز بادهی شوق دیگران مدهوش است
شرمت ناید هنوز خاک در تو
از گرمی خون دل من در جوش است
در سخن برخی که حرفشان اعتباری ندارد آمدهاست: مخرج ضاد و ظاء بسیار به هم نزدیک است و میتوانند جایگزین هم شوند.
این حرف نارسا است، این دو هرکدام مخرج جداگانهای دارند، اگر این جایز باشد باید جیم جای شین بگیرد. (1)
1) 1) - حرف «ض» از حروف ضرسی است. در تلفظ این حرف دندانهای مأخیر یااضراس دخالت دارند. هنگام تلفظ این حرف، کنارههای آخر زبان در طرف راست یا چپ به دندانهای اضراس همان طرف مماس میشود و به همین دلیل خروج هوا مشکل میگردد، هوایی که به سختی از آن محل خارج میشود حرف «ض» را ایجاد مینماید. و اما حرف «ظ» از حروف ذولقیاست. ذلق به معنای تیزی است و مراد از ذولق در اینجا تیزی نوک زبان است و چون در تلفظ این دسته از حروف، تیزی سر زبان دخالت دارد، این حروف را ذولقی گویند. در تلفظ این حرف سر زبان به قسمت بالای دندانهای ثنایای بالا (پایینتر از برجستگیهای بالای ریشه ثنایا) مماس میگردد. غیر از آنچه گفتهشد، صفات اصلی این دو حرف نیز فرق دارند. «ض» صفت شدت دارد. این صفت، از حبس جریان هوا بوجود میآید. یعنی این حرف به سختی تلفظ میشود. اما «ظ» صفت رخوه دارد. رخوه به معنای سستی آمدهاست و در اصطلاح تجوید به معنای راحت و نرم تلفظ نمودن حرف است. جریان هوا در خلال تلفظ حرف از مشخصههای این حروف میباشد. ر. ک: تجوید قرآن نوشته مترجم.
زمخشری در کشاف ذیل آیه وَ مٰا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ (1)در سوره تکویر میگوید: پیامبر نسبت به آنچه از غیب اطلاع میداد متهم نبود. ضنین از ماده ظن به معنای تهمت است برخی ضنین را از ماده ضن به معنای بخل دانستهاند؛ یعنی پیامبر نسبت به وحی بخل نمیورزید که برخی را ترک کند یا پیامبر در یاد دادن قرآن به کسی بخل نمیورزید که قرآن را به او نیاموزد.
در مصحف عبداللّٰه، ظنین آمدهاست و گفته شده پیامبر این واژه را هم به ضاد و هم به ظا قرائت کردهاست.
اعتقاد به فرق بین ضاد و ظا لازم است و شناخت دو مخرج جداگانه برای آنها برای قاری ضروری است، چه اینکه بیشتر غیر عربها بین این دو فرقی نمیگذارند.
سپس زمخشری میافزاید: اگز نمازگزار حرفی را جای حرف دیگر تلفظ کند چه پیش میآید؟ میگویم: تبدیل ض به ظا تبدیل دال به جیم و ثاء به سین است و تفاوت بین ض و ظا مانند تفاوت بین حروف دیگر است.
ابن مسعود گوید: نماز ترازوی خداست و اگر کسی به نماز وفا کند به ترازو وفا کرده و اگر از نماز بکاهد، از ترازو کاستهاست خدا میفرماید: وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ (2).
به زاهدی گفتند چرا ترک دنیا کردهای؟ گفت: چون از لذائذ آن محروم هستم، خواستم از ناراحتیهای آن هم محروم باشم.
به حکیمی گفتند: بهره خود را از دنیا بگیر چرا که فانی است. پاسخ داد حال که چنین
است لازم است بهرهام را از آن نگیرم.
زمخشری در تفسیر آیه وَ أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ (1)، میگوید: ضر یعنی زیان کلی در همه چیز و ضُر یعنی ضرر جانی مانند بیماری و لاغری است. از این آیه بدست میآید که درخواست کننده باید با توجه کامل درخواست خود را مطرح کند و خدا را نهایت رحمت بداند و تصریح به مطلوب نکند. گویند: پیرزنی به دربار سلیمان بن عبدالملک آمد و گفت: ای امیر موشهای منزل ما با عصا راه میروند. سلیمان گفت اکنون که نیاز خود را با ادب خواستی، دستور میدهم چون پلنگ بجهند و دستور داد خانهاش را پر از گندم کردند.
سعدی
اگر مرد عشقی کم خویش گیر
وگرنه ره عافیت پیش گیر
مترس از محبت که خاکت کند
که باقی شوی گر هلاکت کند
ترابا حق آن آشنائی دهد
که از دست خویش رهائی دهد
که تا با خودی در خودت راه نیست
وزین نکته جز بیخود آگاه نیست
نه مطرب که آواز پای ستور
سماع است اگر عشق داری و شور
مگس پیش شوریدهای پر نزد
که او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زیر
به آواز مرغی بنالد فقیر
سراینده خود مینگردد خموش
ولیکن نه هر وقت باز است گوش
چو شوریدگان می پرستی کنند
به آواز دولاب مستی کنند
به چرخ اندر آیند دولاب وار
چو دولاب بر خود بگریند زار
بتسیلم سر در گریبان برند
چو طاقت نماند گریبان درند
مکن عیب درویش بیهوش و مست
که غرق است از آن میزند پا و دست
نگویم سماع ای برادر که چیست
مگر مستمع را بدانم که کیست
گر از برج معنی پرد طیر او
فرشته فرو ماند از سیر او
اگر مرد لهو است و بازوی لاغ
قویتر شود دیوش اندر دماغ
1) 1) - انبیاء، 83.
جهان بر سماع است و مستی و شور
و لیکن نبیند در آیینه کور
پریشان شود گل بباد سحر
نه هیزم که نشکافدش جز تبر
نبینی شتر در حدی عرب
که چونش برقص اندر آرد طرب
شتر را چو شور و طرب در سر است
اگر آدمی را نباشد خر است
در کتابی تاریخی دیدم که عدهای علیه حجاج بن یوسف شورش کردند. حجاج به مبارزه رفت و آنها را از بین برد و امیر آنها را که مردی عابد بود اسیر نمود، و دستور داد دستانش را از بازو و پاهایش را از زانو بریدند و او را شب تا صبح غلطان در خون خود رها کنند. وی صبحدم فریاد میزد چه کسی است که دو دلو بر من آب بریزد و مرا غسل دهد و مزدش بگیرد، چرا که من دیشب جنب شدهام. راوی داستان گوید: این از پیشامدهای عجیب است که مرد دست و پا بریدهای شب بخوابد و محتلم شود.
برخی از عارفان عوالم را به چهار قسم مشهور تقسیم کردهاند و میگویند دو قسم کلی بیشتر نداریم و آن عالم امر و عالم خلق است. این تقسیم را از آیه شریفه لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ (1)گرفتهاند. مراد آنان از عالم خلق، هرآن چیزی است که با حوادث ظاهری قابل حس است. و مرادشان از عالم امر، آن اموری است که قابل رؤیت نیست. مستند این حرف آنان آیه روح است که خدا آن را امر الهی میداند وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی (2). این دو عالم به ضمیمه دو عالم دیگر، عالم غیب و شهادت، عوالم چهارگانه محسوب میشوند.
حکیمی که قصد سفر داشت به پسرش سفارش کرد که: ای فرزندم، ظاهرت را آراسته کن که دلیل موفقیت توست؛ آنچه داری پاکیزه نگهداری کن که دلیل بر برتری توست؛ لباسهایت را تمیز نما که دلیل بر شکر نعمت است؛ خود را خوشبو کن که اثر جوانمردی توست؛ ادب کامل را رعایت نما تا محبت تو در دلها فراوان گردد؛ بدان بایستی عقل و دین، سخن و عمل و لباس و منزلت با هم باشند.
از سخن حکیمان است که میگویند: دوست تو از صداقت توست نه کسی که تو را تصدیق کند. نیز برادر تو کسی است که تو را نکوهش کند نه آنکه عذر تو را قبول نماید.
ابوسعید رستمی اصفهانی از شاعران زمان صاحب بن عباد بودهاست. از شعر او قصیدهای مشهور است که دو بیت آغازین آن چنین است: آبهای جاری بر ریگها چون صفحه طلا جدول کشیدهاند و از شدت جریان دیوانهوار پیش میروند و بادها آنها را به زنجیر کشیدهاند.
میاه علی الرضراض تجری کانها
صفایح تبر قد سبکن جداولا
کان بها من شدة الجری جنة
لذا البستهن الریاح سلاسلا
سلمان ساوجی
گمان میکنم سلمان ساوجی در بارهی بیت ابوسعید رستمی، زمانی که دجله طغیان کرد، این شعر را سرودهباشد.
دجله را امساله رفتاری عجب مستانه بود
پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه بود
سلمان در این شعر کف را بر آب اضافه کرده و به حسن شعر خود افزودهاست.
از کشف الغمه نقل شدهاست که زهری گوید: سالی هشام بن عبدالملک به مکه آمد. وی بر غلامش سالم تکیه داده بود و با این هیبت وارد مسجدالحرام شد. امام باقر علیه السلام در مسجدالحرام بود، سالم به هشام گفت: ای امیرالمؤمنین این محمد بن علی بن حسین است؟ هشام گفت: همان که عراقیها فریفته او هستند؟ گفت: بلی، هشام گفت: نزد او برو و بگو امیرالمؤمنین میگوید: مردم تا فراغت از قیامت چه میخورند؟ وی پرسش را به خدمت امام برد و امام فرمود: به او بگو، مردم بر زمینی چون قرص محشور میشوند، در آن سرزمین نهرهایی جاری است و مردم از آن میخورند و میآشامند.
چون پاسخ را برگرداند، هشام احساس کرد که امام بر او چیره شدهاست. لذا تکبیر گفت و باز غلام را روانه ساخت تا از او بپرسد که چه عملی آنان را از یاد خوردن و آشامیدن باز میدارد؟ امام در پاسخ این پرسش نیز فرمود: دوزخیان در بین آتش به حال خود سرگرم هستند تا حدی که آنان از خازنان جهنم درخواست آب و نان میکنند. هشام با شنیدن این
پاسخ چیزی نگفت و بر سخنش نیفزود.
سفارش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به ابوذر علیه الرحمه این بود که: ای ابوذر، در قیامت گناهان بر بنده عرضه میشوند و او از گناهانش عبور میکند و میگوید از این کار نگران بودم. خدا او را میبخشد.
ای ابوذر انسان همهی آگاهی را نمیتواند کسب کند مگر اینکه انسانها را در کنار خدا ناچیز و خود را ناچیزتر ببیند.
ای ابوذر به حقیقت ایمان نمیرسی مگر اینکه اطمینان یابی که تمام انسانها نسبت به دین خود نادان و نسبت به دنیای خود آگاهند.
زنی به همسرش گفت: به خدا هیچ موشی در خانهی تو نمیماند مگر بهخاطر محبتش به خانهاش.
اشعب به فرزندش نگریست که به زنی نگاه میکند، به پسرش گفت: اینجور نگاه کردن موجب حامله شدن میشود.
خدا را بندگانی است که نعمتهایی را بهخاطر مصالح بندگان به آنها اختصاص دادهاست.
آن نعمتها در دستان آنان است تا از آن بذل کنند و چون چنین نکردند. نعمتها را از آنها گرفته و به دیگران میدهد.
امیری به فرزندش گفت: فرزندم هر کسی به تو امیدی دارد، او را به طلب خواستهاش وادار نکن که شیرینی مطالبه، ارزش تلخی رفت و شد را ندارد.
به کسی گفتند: خدمتکاران تو بیادب هستند تا حدی که به حرف تو گوش نمیدهند وی پاسخ داد: من بین فساد اخلاق آنها و خودم قرار گرفتهام. دیدم فساد اخلاق آنها بهتر است که من اخلاق خودم را با عصبانیت و سرزنش آنان، فاسد کنم.
به یکی از اشراف عرب گفتند: به چه چیزی به سیادت و آقایی رسیدی؟ گفت: هرکس با من خصومت کرد، جایی برای آشتی باز گذاشتم.
وقتی نتیجه حکومت برامکه شد، آنچه که شد، بسیاری از شعرا در موردشان مرثیه سرایی کردند.
یکی از حکیمان یونان گوید: در سه چیز عار نیست، بیماری، نداری و مرگ.
سه چیز موجب چشم روشنی هر کسی است. خوردن میوهی درختی که خودش کاشتهاست، فرزندی که مردم او را ستایش کنند، شعری که او سروده و مردم میخوانند.
نباید سه دسته از سه دسته دیگر انتظار انصاف داشتهباشند، بردبار از احمق، مؤمن از فاجر و شریف از پست.
برخی گفتهاند: دوستی بر سه قسم است. نخست دوستی با خدا نه به امید بهشت و نه ترس از جهنم است. مکر و خیانت در این دوستی بیاثر است. دوم دوستی چاپلوسی و معاشرت است. سوم دوستی بیم و امید است، این دوستی از همه بدتر است و زودتر به دشمنی تبدیل میشود.
افلاطون گوید: سه دسته از مردم شایستگی ترحم دارند. ضعیفی که در اسارت قوی است.
کریمی که نیازمند لئیمی شد و عاقلی که باید تابع حکم جاهلی باشد.
لقمان میگوید سه دسته در سه جا شناخته میشوند، شجاع در جنگ، حلیم هنگام غضب و برادر موقعی که به او محتاج هستی.
حکیمی گوید: در سه چیز چارهای نیست. فقری که با کسالت و تنبلی همراه باشد،
دشمنی که حسد در آن رخنه کردهباشد و بیماری که با پیری همراه شود.
نباید کوچکترها بر بزرگترها مقدم شوند مگر در سه جا، وقتی شبانه حرکت میکنند، وقتی در سیلاب راه میروند و هنگام گرفتن افسار مرکب.
حسن بن سهل گوید: سه چیز نابود میشود، دین بدون دانش، قدرت بدون عمل، مال بدون بخشش.
در حدیث آمدهاست که چهار چیز از گنجینههای بهشت است که عبارت است از: پنهان کردن نیاز، پنهان دادن صدقه، پنهان کردن بلا و پنهان کردن درد.
حکیمی، سلطانی را با چهار کلمه موعظه کرد و گفت: آنها را نگه دار که صلاح سلطنت و پایداری رعیت تو در آن است. وعدهای که اطمینان به وفاء آن را نداشتهباشی به کسی نده.
به مقام بلندی ننگر هرچند بتوانی به آنجا برسی که فرود آمدنت را سخت میکند. بدان هر عمل تو پاداش و جزای خاصی دارد، لذا از عواقب کارهایت بهراس و هر کاری سختی ویژهای دارد تو بر ضد آن قدم بردار.
در کلیله و دمنه آمدهاست سزاوار است که ثروتمند، ثروتش را در سه جا مصرف کند. اگر طالب آخرت است صدقه دهد. اگر طالب دنیاست به مصرف سلطان و یاران او برساند. اگر لذت زندگی خواهد به مصرف زنان برساند.
مأمون عباسی میگوید: مردان بر سه دستهاند. عدهای چون غذا هستند که کسی از او بینیاز نیست. عدهای چون دارو هستند که چه بسا به آنها محتاج شوی. و عدهای که درد هستند؛ از آنها به خدا پناه میبرم.
حکیمی گوید: وقتی انسان ثروتمند شد به چهار بلا گرفتار میشود. خادم قبلی را از دست میدهد، هوو برای زنش میآورد، خانهاش را ویران میکند و از نو میسازد، مرکبش را
عوض میکند.
یکی از حکیمان گفتهاست: لازم است زن در چهار چیز کمتر از مرد باشد، سن، قد، ثروت، حسب.
احنف بن قیس میگوید: عجله فقط در چهار جا رواست، ازدواج مجرد، خاک سپاری میت، چیزی که گذشت زمان آن را از بین میبرد، کار نیک.
کسی گفتهاست: هرکس خود را از چهار چیز باز دارد، سعادتمند شدهاست. عجله، لجاجت، تنبلی، خودبینی.
در صحاح اللغة آمدهاست: سعادت مخالف نحوست است. وقتی سعادت صفت انسان باشد در مقابل آن شقاوت قرار میگیرد. ولی فعل سعادت در برابر نحوست و سعادت در برابر شقاوت از دو باب است. سعد اگر در برابر نحوست باشد، ماضی آن سَعَدَ است و اگر در مقابل شقاوت باشد، ماضی آن سَعِدَ است.
شریف در حاشیه کشاف، آخر سوره فاتحه آوردهاست که بیشتر احادیث وارد شده در فضایل سورهها که از ابی بن کعب نقل شدهاست، ساختگی است. (1)
صنعانی گوید: این فضایل را یکی از اهالی آبادان جعل کردهاست وقتی گفته شد که چرا چنین میکنی؟ چنین بهانه آورد که مردم به شعر و فقه ابوحنیفه رجوع کردهاند، و قرآن را پشت سر انداختهاند، من خواستم آنها را به قرآن راغب کنم، تا اینجا حرف سید بود.
من میگویم که در کتابی مشاهده کردم که وقتی به آن مرد گفتند: آیا سخن پیامبر را
1) 1) - چنین احادیثی که ترتب ثواب بر عمل مستحب را بیان میکنند، مطابق اخباری که سند آنها صحیح است و آنها را اخبار «من بلغ» مینامیم، معتبر میشوند. بنابراین هرکس بر طبق هر کدام آنها عملی انجام دهد، از او پذیرفتهشده و خداوند همان ثواب مورد نظرش را از فضل خود به او عطا میکند.
نشنیدهای که فرمودهاست: هرکس عمداً دروغی بر من ببندد، جایگاه او آتش است؟ گفت:
من بر علیه پیامبر دروغ نبستهام، من به نفع او دروغ گفتهام.
بیضاوی میگوید: به نظر ابنحاجب فاعل غیر، نائب فاعل است. ابنمالک در تفسیر سوره جن میگوید، نائب فاعل، فاعل است، و در قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ (1)، نایب فاعل، اِسْتَمَعَ نَفَرٌ است که همان فاعل هم میباشد.
گویند
کسی که منزل او کوی یار خواهد بود
به از سفر بجهانش چه کار خواهد بود
ابوعلی سینا
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
ثابتتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آنهم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
گویند
ای خاک بوسی درت مقصود هر صاحبدلی
بردن بخاک این آرزو مشکلتر از هر مشکلی
وقتی مظاهر خلق مستهلک در انوار ذات ببیند، آن را مقام جمع مینامند و اگر ذات و مظاهر خلقیه بدون استهلاک ببیند مقام فرق نامند. مقام فرق به دو بخش قابل تقسیم است، قبل از وصول و پس از آن. اولی به محجوبان تعلق دارد و فرق دوم خاص کاملان است. بههمین شکل فرق بعد از جمع و صحو بعد از محو و بقا بعد از فنا و صحو ثانی و عبارات مشابه اینها میتوان تعبیر کرد. این همان بهوش آمدن بنده پس از بیهوشی حاصل شده از تجلی خدا بر بنده و خروج بنده از انانیت و از هم پاشیده شدن تعیّن که در نهایت خدا به او وجودی دیگر عطا میکند، میباشد.
در این حالت خداوند عقل دیگری به او عطا میکند او را به تصرفات در نفس خودش وامی دارد. چنین وجودی را وجود حقانی گویند چه اینکه این وجود پس از وصال با حق در کالبد او دمیده شدهاست. البته چنین موهبتی تنها از سوی خدای متعال است نه بهواسطه
1) 1) - جن، 1.
اعمال او و یا همانطور که برخی تصور کردهاند بهخاطر غذای او باشد. پس او باید در غذا خوردن به اکل صالحان که غذای اندک است کفایت کند؛ در روایت آمدهاست رحمت خدا بر غذای صالحان نازل میشود. پس سزاوار است که به اندازه انسان مضطر از طعام استفاده شود و باید بداند هرچه مصرف میکند، نتیجه آن این است که کثافتی از بدن او بیرون میریزد.
داستان انسان و میوهها داستان سوسک و پِهِن است، اگر درخت حرف بزند به آدمی میگوید: تو مازاد مرا میبلعی چنان که سوسک مازاد تو را میخورد. نیز خوک که از فضلهی انسان لذت میبرد همانند لذت بردن ما از فضلهی درخت است. پس شرافت طعام و نوشیدنی نسبی است نه مطلق. حال تو ای انسان پرده غفلت را بیفکن و بصیرت بکار بند و عبرت بگیر.
مراد از طیب در آیه اَلطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ (1)، البته خدا میداند، چیزی است که با لذت و نفع همراه بوده و از حلال بدست آمدهباشد، چه اینکه خداوند طعام بر خلاف این را نکوهش میکند و میفرماید: اَلَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ (2)، یعنی کفار از غذایی استفاده میکنند که چهارپایان استفاده میکنند و آتش جایگاه آنان است.
از براهینی که دلالت بر پستی خوردن میکند این است که اکثر مردم ادعای کمخوری میکنند و کمتر پیش میآید که کسی به پرخوری فخر بورزد. بههمین خاطر است که گفته شدهاست که: هرکس همت او چیزی باشد که در شکم اوست، ارزش او چیزی است که از وی خارج میشود.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: چند لقمهای که آدمی را روی پا نگه دارد برای او کافی است، اگر به ناچار از غذا باید استفاده کند ثلث شکم را برای غذا، ثلث دیگر را برای آب و ثلث سوم را برای نفس بگذارد.
همچنین میفرماید: مؤمن از یک روده و کافر از هفت روده سیر میشود. از این خبر
استفاده میشود که روا نیست انسان بیش از یک هفتم شکمش را سیر نگه دارد. پس کسی که میتواند گرسنگی را تحمل کند یک هفتم و آنکه نمیتواند یک سوم شکمش را سیر کند.
در حدیثی آمدهاست که هرکه پنج خصلت داشتهباشد، به ضرر اوست، عهد شکنی، تجاوز، حیله، خدعه، آزار. در قرآن آیاتی وجود دارد که ضرر همهی این پنج مورد بر صاحبانشان را نشان میدهد. این آیات عبارت است از: عهد شکنی فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ (1)تجاوز یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْیُکُمْ عَلیٰ أَنْفُسِکُمْ (2)مکر وَ لاٰ یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ (3)خدعه یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ (4)ظلم وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (5).
در حدیث آمدهاست که: پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمار. جوانی پیش از پیری، سلامتی پیش از بیماری، ثروت پیش از فقر، راحتی پیش از گرفتاری، زندگی پیش از مرگ.
یکی از حکیمان یونان میگوید: ثروت جمع نمیشود مگر از پنج راه که عبارت است از:
رنج دنیا، بیتوجهی به آخرت، ترس از دست دادن، تحمل بار بخل و جدا شدن از دوستان.
حکیمی گوید: سزاوار نیست عاقل در بقعهای بماند که یکی از این پنج چیز را نداشتهباشد، حاکم محتاط، پزشک آگاه، قاضی عادل، آب جاری، بازار با رونق.
راه تحصیل دانش، این پنج چیز است. طبیعت موافق دانش، کوشش بسیار، هزینه کافی، صبر تمام و معلم پند ده.
امام علی علیه السلام میفرماید: چهار خصلت از صفات کرامت است، حفظ زبان، توجه به موقعیت، علاقه به وطن، حفظ دوستان قدیمی.
حکیمی گوید: عاقل باید از پنج چیز بر حذر باشد، کریمی که به او اهانت کند، لئیمی که او را اکرام کند، عاقلی که او را منع کند، احمقی که با او شوخی کند، بدکاری که با او معاشرت نماید.
احنف بن قیس میگوید: نهایت بلا پنج چیز است: خادم تنبل، هیزمتر، خانهی خالی، سفرهی تهی و سربازی که در را میکوبد.
در حدیث آمدهاست که شش کس هست که سختی از او جدا نمیشود، کینه ورز، حسود، فقیری که پیش از این ثروتمند بوده، ثروتمندی که از فقر میترسد، خواهانی که به مطلوب نمیرسد، همنشین اهل ادب که از آنان نباشد.
امام علی علیه السلام میفرماید: همنشینی با کسیکه این شش خصلت را در خود جمع کردهاست، خیری ندارد: حرف میزند، دروغ میگوید؛ با او حرف بزنی، تو را تکذیب میکند؛ امینش قرار دهی، خیانت میکند؛ تو را امین قرار دهد، تهمت میزند؛ به او نعمتی برسانی، کفران میکند؛ به تو نعمتی برساند، منت میورزد.
حکیمی گوید: آبادانی دنیا به شش چیز است:
1- ازدواج زیاد و کثرت فرزندان که غیر این موجب قطع نسل میشود.
2- مهربانی به فرزندان که غیر این موجب قطع علاقه آنها با هم میشود و فرزندان از بین میروند.
3- آرزوی بلند که غیر این کار و سازندگی تعطیل میشود.
4- ندانستن عمر، که غیر این آرزو و نشاط از بین میرود.
5- اختلاف طبقاتی در فقر و غنا که غیر این موجب میشود زندگی سامانی نداشتهباشد.
6- سلطان که اگر نباشد مردم همدیگر را هلاک میکنند.
حکیمی گوید: شش عادت پسندیده خاص شرافتمندان است.
1- پایداری گاه نعمت بزرگ.
2- صبر گاه مصیبت بزرگ.
3- متمایل کردن نفس به عقل گاه شهوت.
4- پوشاندن راز از دوستان و دشمنان.
5- صبر بر گرسنگی.
6- تحمل همسایهی بد.
هر زیادهای دشمن طبیعت انسان است و هر عجولی هرچند کارش به نتیجه رسد، ملامت میشود.
هر چند خزینهی اسرار بیشتر گردد، نابودی آن بیشتر شود. هرچه نعمت نادان بیشتر شود، زشتی و قباحت او بیشتر گردد. هر چیزی، چیزی است ولی همنشینی و تصدیق دروغگو ناچیزی است.
از کلام آنان است که: لباس انسان، زبان شکر نعمت خداست.
همنشینی با انسان ثقیل و سنگین، تب روح است.
زکات افکار و آراء، پند دادن به کسی است که مشورت میخواهد.
نهایت بلا، کمی ثروت و نان خور زیاد است.
روز درمانده، معین است.
دوست پدر، عموی توست.
کار درست نادان، مانند کار ناصحیح داناست.
شوخ بودن صورت، رزق آماده است.
علامت دروغگو، تلاش در ادای سوگند برای کسی است که از او سوگند نمیخواهد.
گمان عاقل از یقین نادان بهتر است.
سگ پاسبان از شیر مریض و خوابیده بهتر است.
خیال کرد صید است ولی قید بود.
نگرانی کریم از نخواستن و نگرانی لئیم از خواستن است.
نادانی که به تو کمک کند، از دانایی که تو را به زحمت اندازد بهتر است.
هر روز را غذایی است.
از شریفترین کارهای مردم، غفلت از اعمال نیک آنان است.
از سعادت انسان این است که دشمن او عاقل باشد.
زبان جاهل نابود کننده اوست.
مرگ انسان خیّر موجب راحتی او و مرگ شریر موجب راحتی دیگران است.
بهترین اموال تو آن است که تو را نگه دارد و برترینش آن است که تو او را نگه داری.
برترین عفو، هنگام قدرت است.
هر روز را طعامی خاص آن است.
حاجتی که فوت شود از طلب کردن آن از غیر اهلش بهتر است.
برترین ثروت تو آن است که تو را نفع رساند.
برترین شهرها، شهری است که تو را تحمل کند.
برترین تجربهها، چیزی است که تو را موعظه کند.
ستم به ضعیف از زشتترین ظلمها است.
از توفیقات، توقف در حیرتها است.
هرکه مستبد باشد خود را به زحمت انداختهاست.
قطع رحم از سوی جاهل معادل صله از سوی عاقل است.
اصلاح نفس در پی بردن به فساد آن است.
خشم نادان در سخنش و خشم دانا در عمل اوست.
حق را نسبت به کسی روا بدار که بدون اینکه به تو نیازی داشتهباشد تو را عظیم شمارد.
با فرزندت مهربان باش که مهربانی تو نشانه محبت تو است.
از دوستت راضی باش چراکه ولایت محبت را قبلا به تو دادهاست.
با مردم در عقلهایشان شریک شو تا از غصهها و اندوهای آنها سالم مانی.
آنچه رئیس قوم میگوید رهاکن نه آنکه خدا میگوید.
دری را باز نکن که نتوانی ببندی، تیری نیفکن که از بازگرداندنش عاجز مانی.
از اعطاء مال قلیل حیا نکن که منع کردن از آن کمتر است.
پیگیر راز خود را به عقد خویش در نیاور.
در پی غنیمت نباش مگر اینکه سلامتی تو تأمین شود.
از کسانی نباش که ابلیس را به ظاهر نفرین میکنند و مخفیانه با او دوست هستند.
کنیز را روز خریدنش ستایش نکن.
مانند ملخ نباش که هرچه بیابد میخورد و هرچه او را یافت وی را میخورد.
رطب نباش که آب تو را بگیرند، خرما خشک نباش که شکننده شوی.
لطف حسود جز بر وحشت تو نمیافزاید.
از سم نخور به امید اینکه تریاکی داری.
مسئلهی کوچک را که امکان رشد دارد، کوچک نشمار.
آنچه نمیدانی نگوی تا در بارهی آنچه که میدانی تو را متهم به دروغگویی نکنند.
با بدان نشست و برخاست ننما، آنان به اینکه از دستشان سالم مانی بر تو منت میگذارند.
اگر ادب نداری، سکوت کن.
اگر در بارهی دو مسئله شبهه داشتی، هرکدام به هوای نفس تو نزدیکتر است رها ساز.
وقتی قدرت توسعه یابد، شهوت کاهش مییابد.
وقتی سؤال زشت باشد، منع پاسخ زیبا شود.
وقتی آنچه تو میخواهی نمیشود، آنچه میشود را بخواه.
به عربی بیابانی گفتند: برای زمستان چه مهیا کردهای؟ گفت: صدای ابرها و ویرانی معده و دو زانو به بغل نشسته را در خانه آماده کردهام.
عربی بیابانی بر ناقهاش نشسته بود و خطاب به ناقه گفت: خدا تو را راکبی داده که حاجتش کم و هودج وی سبک است.
عربی بیابانی در توصیف قبیلهاش گفت: قبیلهی من شیران جنگ و یاران زمان قحطی و نابود کنندهی دشمن و انفاق کننده به محتاج هستند.
از ابوالعیناء در بارهی کرامت و جوانمردی حسن بن سهل سؤال شد. وی گفت: گویا آدم بین فرزندانش او را جانشین خود قرار دادهاست وی جبران کنندهی کمبود و یاور مشکلات آنهاست.
افلاطون گوید: پادشاه چون رودخانه است امیران جوی آبند، اگر رودخانه شیرین باشد اینان شیرین و اگر شور باشد اینان هم شورند.
سزاوار نیست پادشاه از اطرافیان خود درخواست محبت کند مگر اینکه هیبت خودش را در دل آنها جای دادهباشد. در این صورت با کوچکترین اشارهای فرمانبری میکنند. ولی اگر پیش از ایجاد هیبت، از آنها طلب محبت کند، با او جمع نشوند و شاه نیز کمک و یاری نمیبیند.
بهرام گور میگوید: چیزی پرضررتر برای پادشاه نیست که سخنی از کسی بشنود که کلام او درست نباشد.
معاویه به صعصعة بن صوهان گفت: تو زبانت را نگه نمیداری و هرچه را میخواهی بدون دقت میگویی. اگر چنین نیست بگو افضل ثروت چیست؟ صعصعة گفت: به خدا من سخن نمیگویم مگر اینکه در سینهام آن را آرد میکنم. استواری آن را میسنجم، و کجی آن را راست مینمایم. برترین ثروت، درخت خرما در زمین پر درخت و یا گوسفندی زرد در مزرعه سبز رنگ و چشمهی روانی در سرزمین سست است.
معاویه پرسید در بارهی طلا و نقره چه میگویی؟ صعصعه گفت: دو سنگ کوبیده شده هستند، به آنها روی آوری، نابود شوند، رهایشان سازی، چیزی بر خود نمیافزایند.
حکیمی گوید: عیب سفر هفت چیز است که عبارتند از: جدا شدن از وطن، نزدیک شدن به غیر هم سنخ خود، در خطر انداختن ثروت، مخالفت با عادت خود در خور و خواب، مبارزه با گرما و سرما، تحمل دلال و کرایه دهنده و گیرندهی شتر، تلاش برای یافتن یک
منزل جدید.
یکی از کسانی که بر علیه عبیداللّٰه بن زیاد خروج کردهبود، نزد او آوردند. عبیداللّٰه دستور داد دست و پایش را بریدند و در خانهاش او را به دار آویختند و عدهای را مأمور کرد تا از دار فرود نیاورند. مصلوب در آن حالت به فرزندش توصیه کرد که از مأموران به خوبی پذیرایی کنند چرا که مهمان بر آنان هستند. فرزندش چنین کرد.
از ابنمقفع پرسیدند بلاغت چیست؟ گفت: سخن کوتاه بدون درماندگی و سخن مفصل بدون اشتباه.
همچنین گفتهاست: بلاغت سخنی است که اگر نادانی آن را بشنود، تصور میکند که میتواند بهتر از آن بگوید.
حکیمی گفتهاست: آرزوها، خوابهای افراد بیدارند، ناامیدی تلخ و آرزو بنده است، مرگ به آرزو میخندد.
همچنین میگوید: سلام، نردبان سلامتی است.
همچنین میگوید: رشوه ریسمان حاجتمندی است.
همچنین میگوید: بخیلترین مردم به مال بخشندهترین به آبروی خود است.
معاویه از عدی بن حاتم پرسید، چه باعث شده که در قبیلهی طی مانند تو پیدا نشود؟ عدی گفت: همان چیزی که باعث شده مانند تو در عرب نباشد.
زیاد بن عجم عدهای را دور خود گرد آورده بود و شعر میخواند، فرزدق بر او گذشت و گفت: ای ختنه نکرده! باز حرف میزنی؟ زیاد گفت: چه زود مادرت این خبر را به تو رساندهاست! فرزدق گفت: به خدا این جواب ساکت کنندهاست.
مردی به دو عرب بیابانی نگریست که در سخن گفتن بر هم سبقت میگرفتند و عجله میکردند. به آنها گفت: چه دروغی میگویید که اینقدر عجله دارید! گفتند: تو را میخواهیم ستایش کنیم.
پیرمردی از عرب میگوید: در یکی از قبایل عرب، زنی جوان، زیبا و خوش قامت دیدم، از او خوشم آمد و به او گفتم: ای خانم اگر شوهر داشتهباشی خدا در او برای تو برکتی عنایت کند. زن گفت: خواستگار من هستی؟ گفتم: آری. گفت: موهای سر من سفید شدهاست. آیا باز قبولم میکنی. افسار حیوانم را برگرداندم که دور شوم. زن گفت: صبر کن. گفتم: چه میگویی؟ گفت: سن من به بیست نرسیدهاست، خواستم بگویم بهخاطر چیزی از تو تنفر دارم (پیری)، که تو تنفر داری.
حکیمی گوید: همواره ساکت باش تا سخن همراه تو باشد.
همچنین گوید: عزت به لباس نیست.
نیز گوید: خوش همسایگی در این نیست که از آزار همسایه خودداری کنی، بلکه در این است که آزار همسایه را تحمل کنی.
کسی که پولش را اکرام کند، خودش را ذلیل کردهاست.
کسی که زندگی تو بستگی به او دارد باید برای او بمیری.
هر که دقت کند به آرزوی خود میرسد.
مردی را نزد مهدی آوردند و خلیفه گناهان او را برمی شمرد. آن مرد گفت: ای امیرالمؤمنین اگر از این اتهامات عذر جویم، تو را تکذیب کردهام و اگر اقرار کنم، به ناکرده
اقرار کردهام. من به جای هر دو میگویم، اگر آسایش خود را در عذاب من میبینی در عفو من زهد پیشه نکن.
اذا کنت ترجو فی العقوبة راحة
فلا تزهدن عند المعافات فی الاجر
گویند: ارزش عفو در بخشش اعتراف کنندهاست. نه اینکه هر کسی به گناهش اصرار میورزد مورد بخشش قرار میگیرد.
نصیحت علنی کسی به مثابه رساندن خبر گناه او به دوستان اوست.
یکی از خادمان کسری مقدار کمی غذا روی دست انوشیروان ریخت. آثار خشم بر شاه آشکار شد، غلام فهمید کشته میشود و لذا عمداً همهی غذا را بر سفره ریخت. انوشیروان گفت: با اینکه فهمیدی ریختن آن یک ذره خطا بود، این چه بود که کردی؟ غلام گفت:
دانستم کشته میشوم. گفتم: ممکن است مورد ملامت قرار بگیری که خادم خود را پس از عمری خدمت برای یک قطره غذا کشته است، خواستم گناه را به آخر برسانم تا پادشاه برای قتل من معذور باشد. کسری او را عفو کرد و فرمان داد جایزهاش دهند.
مردی که قتل او واجب بود، به حضور شاه بردند. وی خطاب به شاه گفت: تو را به کسی سوگند میدهم که در قیامت نزد او از اینک که من در برابر تو هستم، ذلیلتر هستی، و نیز او در آن روز از قدرت امروز تو بر من، قدرتمندتر است؛ به حقوق من رسیدگی کن، نگاهکسی که برائت من نزد او از بیماری من بهتر باشد، شاه او را بخشید و فرمان داد او را جایزه دهند.
وقتی معتصم عباسی به خلافت رسید نامهای به عبداللّٰه بن طاهر نوشت و چنین نگاشت: خدا به ما و تو عافیت دهد. در دل از تو ناراحت بودم و اقتدار خلافت آن را بخشید، ولی چون بخشی از این ناراحتی هنوز باقی است و بیم دارم وقتی تو را دیدم بر تو خشم گیرم، اگر هزار نامه از من به تو رسید که اینجا بیایی، نیا؛ کافی است تو را که بدانی چه تصمیمی در بارهی تو دارم. والسلام.
شعبی گوید: نزد شریح قاضی بودم. زنی آمد و به سختی گریه میکرد و از شوهرش شکایت داشت. به شریح گفتم: از حال او برمی آید که مورد ستم واقع شدهاست. شریح گفت:
از کجا معلوم است؟ گفتم: مگر گریه سوزناک او را نمیبینی؟ شریح گفت: گریه سوزناک او تو را فریب ندهد. برادران یوسف پس از کارشان شبانه نزد یعقوب آمدند و سخت گریستند.
پادشاهی از خطای کسی گذشت و سپس او را مورد سرزنش قرار داد. به شاه گفت: اگر میخواهی صورت رضایت خود را از من نخراشی چنین کن.
شاعری یکی از امیران خراسان را هجو نمود. امیر شاعر را خواست و شاعر فرار کرد و سپس با نامهای که مادرش برای امیر نوشته بود نزد امیر رفت. امیر پرسید: با چه رویی آمدهای؟ گفت: با همان رویی که خدا را بدتر از این گناهان میکنم و نزد او میروم. امیر او را تصدیق کرد و انعام داد.
وقتی امین در محاصره سپاه برادرش قرار گرفت، سپاهیانش اطراف او را گرفتند و تقاضای حقوق خود میکردند. امین صبحدم، فریاد محاصره کنندگان از بیرون شهر و شورشگران از درون شهر را شنید. گفت: خدا هر دو را نابود کند که جمعی طالب خون من و عدهای طالب مال من هستند. یکی از دوستانش گفت: امیر در آشکار و نهان سخن بسیار ظریفی گفت.
یکی از قضات گفتهاست: وقتی کسی آمد و از چشم کور شدهاش به وسیلهی دیگری شکوه کرد، هنوز حکم صادر نکن، تا طرف مقابل را بیاورند، چه بسا او بیاید و هر دو چشمش درآمدهباشد.
انوشیروان دهانه اسب را کشید و دهانه پاره شد. انوشیروان فرمان داد دست میرآخور را قطع کنند. میرآخور گفت: سلطان انسانها، دهانه سلطان حیوانات را بآسانی میکشد، اگر به سختی میکشید چه میشد؟ انوشیروان او را عفو کرد.
افلاطون گوید: پیروزی، شفاعت کنندهی گنهکاران در پیشگاه کریمان است.
همچنین گوید: وقتی دشمن در دسترس تو بود، از زمرهی دشمنان خارج و در گروه دوستان تو قرار گرفتهاست.
والی شام، اسحاق بن عمران که در غل و زنجیر بود، نزد هارون الرشید آوردند. هارون به وی گفت: تو را والی بهشتی چون دمشق کردم و تو آن را بصورت کوهی از سنگ و بیابانی وحشتناک درآوردی. اسحاق گفت: راهی دیگر نداشتم، من کسانی را مسلط بر مردم کردم که تعدی روا داشتند، آنان دیدند جنگ با ترک آبادانی بهتر از زیان رساندن به خلیفه است.
امیر به جای غضب و مورد مؤاخذه قرار دادن من، حق خود را از آنها بگیرد. هارون الرشید گفت: کلام تازهای از بیمناک است، چرا که حکیمان گویند: برترین سخن بدیهه، سخن در حال بیمناکی است.
محمد بن سائب گوید: با جمعی از شاعران به دربار اسحاق بن ایوب امیر موصل رفتیم و هر کدام در وصف او قصیدهای سرودیم و در انتظار جایزه او بودیم. ولی جایزهای نداد، اقامت ما هم در موصل به درازا کشید. اسحاق کنیزی به نام بدعت داشت که فریفته او بود. با خودم گفتم: به خدا خدعهای میکنم. روزی نزد اسحاق رفتم و گفتم: میدانید بدعت در بارهی تو با همسالان خود بهخاطر محبت به ما چه گفتهاست، اسحاق از شنیدن نام بدعت خوشحال شد و گفت: چه گفتهاست؟ گفتم: بدعت میگوید: شما را به خدا برای من انگشتری بسازید و نام اسحاق را بر نگین آن حک کنید.
باللّٰه ان صنعتن لی خاتماً
فانقشن اسحق علی
الخاتم
گونههای اسحق درخشید و گفت: به خدا، بدعت نمکین حرفی زدهاست! و فرمان داد صد دینار و اسب و خلعت به من دهند و گفت: هر سال این سهمیه را داری و به بقیه چیزی نداد.
تمیم بن جمیل در ساحل فرات آشوب راه انداخته بود. او را نزد خلیفه معتصم آوردند.
معتصم دستور داد شمشیر و پوستی را حاضر کنند. جلاد آن را برای کشتن او حاضر کرد.
معتصم به تمیم گفت: عذری داری بیاور. تمیم گفت: اگر امیرالمؤمنین اجازه دهد میگویم.
تبهکاریها زبان را لال میکند و چشم دل را کور مینماید. گناه بزرگ است و جرم سنگین است. بدگمانی پیش آمده و غیر از بخشش یا انتقام تو چیز دیگری باقی نماندهاست. از تو تقاضا دارم هرکدام به حال من نزدیکتر و به خلافت تو شبیهتر است انجام دهی.
سپس چند بیت شعر سرود که: من خود را بین شمشیر و پوست که برای کشتن من آماده شده میبینم. گمان من این است که تو مرا خواهی کشت، کسی از دست تقدیر نمیتواند فرار کند. من ترسی از مرگ ندارم زیرا میدانم مرگ بالاخره خواهد آمد. ولی در پی من بچههایی هستند که آنها را رها کردهام و جگر آنها برای من خونین است. اگر من زنده بمانم آنها نیز زنده میمانند و از من بهره میبرند و اگر بمیرم آنها نیز خواهند مرد.
اری الموت بین السیف والنطع کامنا
یلاحظنی من حیث ما اتلفت
و اکثر ظنی انک الیوم قاتلی
وای امرء مما قضی اللّٰه یفلت
و ما جزعی انی اموت و اننی
لا علم ان الموت شیء موقت
و لکن خلفی صبیة قد ترکتهم
و اکبادهم من حسرة تتفتت
فان عشت عاشوا خائضین بنعمة
اذود الاسی عنهم و ان مت موتوا
معتصم تبسمی کرد و گفت: نزدیک بود شمشیر از من در نکوهش پیشی گیرد. برو تو را به بچههایت بخشیدم. سپس دستور داد که زنجیرهایش را باز کردند و او را والی ساحل فرات قرار داد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: کسی حاجتی را نزد من بیان میکند من به سرعت حاجت او را روا میکنم. میترسم فوراً از آن حاجت مستغنی شود یا اگر کندی کنم، کار من برای او فایدهای نداشتهباشد.
اصمعی گوید: من در ریگزار لوی بودم، مرد عربی آمد و گفت: خدا رحمت کند کسیکه گوشش از حرف من ناراحت نشود و از بدی حال من عبرت گیرد. خشکسالی شهرها را فرا گرفته، ما گرسنه شدیم و زندگی مانع بیان حال خود است. تهیدستی مرا برآن داشته که به شما بگویم، خدا رحمت کند کسی را که مرا سیر کند یا دعای خیری نماید. گفتم: خدا تو را مورد لطف خود قرار دهد، کیستی؟ گفت: بدی پیشه مرا از نام بردن بستگانم باز میدارد.
حکیمی گوید: با انسان تجربه آزموده مشورت کن. او آنچه را به رنج بدست آوردهاست، مجانی به تو میدهد.
دیگری گوید: مشورت یا نیک است و از نتیجهی خوب آن بهرهمند میشوی و یا بد است که به کراهت باطنی آن پی خواهی برد.
بادیه نشینی گوید: در هیچ معاملهای زیان نبردم که مردم من قبلاً از آن زیان برده بودند.
گفتند: چگونه؟ گفت: کاری بدون مشورت انجام نمیدهم.
افلاطون گوید: بپرهیز از اینکه کسی را به ظاهر سرزنش کنی بهخاطر خطای باطنی وی که از آن از تو شرمگین است.
افلاطون همچنین میگوید: هرگاه خواستی بدانی شکرگزاری انسان از نعمتهایش تا چه میزان است، ببین صبر او در از دست دادن آن نعمت چه اندازه است.
و میگوید: وقتی حال پوشیدهای بر تو آشکار شد، از رد کردن او بپرهیز، چرا که او تو را به باطن خودش که جز خدا از آن اطلاع نداشت، آگاه کرد.
ارسطو میگوید: همانطور که انسان به مقصود رسیده لذت رسیدن به خواستهاش را میبرد، انسان ناامید هم لذت یأس را میبرد.
به ارسطو گفته شد: چه مالی سزاوار است که انسان آن را سرمایه خود قرار دهد؟ ارسطو گفت: مالی که همراه کشتی غرق شده به دریا فرو رود.
به حکیمی گفتند: دوست چیست؟ پاسخ داد جزیی از نام عنقاء (حیوان خیالی) است که وجود ندارد.
کسی به ابوالعیناء که از پیری ضعیف شده بود، گفت: چگونه صبح کردی؟ گفت: صبح کردم در دردی که مردم در پی آن هستند، یعنی پیری.
حکیمی گوید: بیتابی در غم برادرت بهتر از صبر بر آن است. و صبر بر غمی که به تو رسیده بهتر از بیتابی بر آن است.
حجاج بن یوسف بادیه نشینی را دید و به او گفت: چه در دست داری؟ گفت: عصایی است که موقع نهار بر زمین میگذارم و در حال حرکت با خود بر میدارم و چهارپایانم را با آن میرانم، در سفر از آن کمک میگیرم، در راه رفتن تکیه گاه من است تا قدمهای بلند بردارم، با آن از رودخانه میگذرم، از افتادن بازم میدارد، عبایم بر آن میافکنم تا از گرمای آفتاب سایبانی و از سرما محافظتم نماید، هرچه دور است با کمک آن به خود نزدیکش میسازم، مرکب سفر و وسیله باز کردن در خانهام میباشد، سگ را از خود با کمک آن دور میکنم، مانند شمشیر است در جنگ، از پدرم به من ارث رسیده و از من به فرزندم ارث میرسد، نیز گلهام را با آن میچرانم و کارهای زیادی با آن دارم، حجاج مبهوت شد و بازگشت.
ابوعبیده گوید: جمعی علیه حجاج شورش کردند. حجاج فرمان قتل آنها داد، یکی از آنها باقی ماند که وقت نماز رسید، حجاج به قتبیة بن مسلم گفت: این زندانی در اختیار توست، فردا او را نزد ما بیاور، قتبیه میگوید: بیرون شدم و آن مرد با من بود، در راه به من گفت خیری در تو هست؟ گفتم: چه خیری؟ گفت: امانتهایی نزد من است، مولای تو مرا خواهد کشت، مرا رهاکن که هم با اهل و عیالم وداع کنم و حق مردم را باز گردانم و وصیت بکنم، خدا را کفیل قرار میدهم که صبحدم نزد تو آیم. قتبیه گوید: از این حرف خندهام گرفت ولی او توجهی به خندهی من نکرد و خواستهاش را تکرار نمود و اصرار کرد عهدی است که برمیگردد. من به او گفتم برو. وقتی از جلو چشمانم غایب شد، مانند کسیکه خوابیدهباشد از غفلت بیدار شدم و گفتم اینک چکار کنم. به ناچار به خانه آمدم و با اهل خانه تا صبح در آن شب طولانی نخوابیدیم.
صبح کسی در خانه را به صدا درآورد، رفتم در را باز کردم، دیدم هم او بازگشتهاست؟
گفتم: بازگشتی! گفت: چگونه برنگردم در حالی که خدا را کفیل خود قرار داده بودم. او را نزد حجاج بردم، حجاج تا مرا دید جویای اسیر شد. گفتم: حاضر است، اسیر را احضار کرد و من قصهام را برای حجاج بازگفتم. حجاج به شگفت آمد و چند بار به او خیره شد و گفت او را به تو بخشیدم. من و اسیر خارج شدیم و من به اسیر گفتم: برو هر جایی که میخواهی. اسیر سر به آسمان برد و شکر خدا را بجای آورد و به من نه خوب و نه بد چیزی نگفت. با خودم گفتم: به خدای کعبه دیوانه است! روز بعد نزد من آمد و بسیار تشکر کرد و گفت: دیروز تشکر از تو را فراموش نکردم، بلکه نخواستم با شکر خدا، شکر شما را هم گفتهباشم.
در کتاب جواهر ابوعبیده آمدهاست: علی علیه السلام بین کلمات خود، نُه کلمه آورده که طمع همهی بلیغان از آوردن یکی از آنها را قطع کردهاست. از این نه کلمه، سه کلمه در مناجات با خدا، سه کلمه در اهمیت دانش و سه کلمه در اهمیت ادب است. آن سه کلمه که مناجات خداست عبارت است از: در عزتمندی من بس است که تو خدای منی. و در فخر من بس است که من بندهی توأم. تو برای من چنانی که من میخواهم پس مرا توفیق ده که آنچنان که تو میخواهی باشم.
آن سه کلمه که در باره دانش است عبارتت است از: انسان پنهان در زیر زبان خود است.
هر کس قدر خود بداند، از اعتبار نیفتادهاست. سخن بگویید تا شناخته شوید.
و آن سه کلمه که در باره ادب است عبارت است از: اکرامش کن تا امیر بر او باشی. از او بی نیاز شو تا همتای او گردی. اظهار نیاز کن تا اسیر او باشی.
ای نیکو رخسار از بیهوده گویی بپرهیز و زینت را به زشتی مبدل نساز و ای بد قیافه احسان کن و دو زشتی را با هم همراه ننما.
یا حسن الوجه توق الخنا
لا تبدیل الزین بالشین
و یا قبیح الوجه کن
محسنا
لا تجمعن بین قبیحین
به حکیمی گفتند: نعمت چیست؟ گفت: در هشت چیز است و عبارت است از: ثروت، امنیت، عافیت، جوانی، زیبایی، عزت، دوستان، همسر خوب.
از حکیمی پرسیدند: چه چیزهایی هرچند تکراری باشند، ملال آور نیستند، گفت: نان گندم، گوشت گوسفند، آب خنک، لباس نرم، بستر گسترده، بوی خوش، دیدار معشوق، گفتگو با دوستان با صداقت.
هر کس مشورت کند، در صورت موفقیت از ستایش نمیافتد و در صورت عدم موفقیت معذور است.
حکیمی گوید: دانش مانع آن است که چراغ آن بدست نااهلان افتد.
بخل در تعلیم دانش به نااهل، نشانهی اداء حق علم است.
خط نیکو حق را آشکار میکند.
قلم درختی است که میوهی آن معانی است.
فکر دریایی است که گوهر آن حکمت است.
قلم زبان دست است.
عجب آفت عقل است.
نادان دشمن خود است، چنین کسی چگونه میتواند دوست دیگری باشد.
اعمال واجب، انسان را به یادآوری خدا ناچار میسازد.
جام شراب، سرچشمه غمها و میخ شر است.
امن زمان، زمان عقل است
شکر بر نعمت گذشته، اقتضای نعمت جدید میکند.
سزاوارترین مردم به گذشت، قادرترین آنها به عقوبت است.
اعتراف به خطا، مانع جدایی است.
امیری گفتهاست: دو دعا هستند که به یکی چنان امیدوارم و از دیگری چنان ترسانم، دعای ستمدیدهای که یاریش کنم، و نفرین مظلومی که به او ستم کنم.
حکیمی گوید: در دو جا اگر درمانده شدم معذور نیستم، روبرو شدن با نادان، اظهار نیاز.
حکیمی گوید: دو عده در عذاب مساوی هستند. ثروتمندی که دنیا به او رو آورده و او مشغول و غمبار دنیا و خاطرش ناآرام است. فقیری که دنیا از او دور شده و او با حسرت به دنیا مینگرد و راهی برای رسیدن به آن ندارد.
آغاز عصبانیت، جنون و پایان آن پشیمانی است.
مصیبت به صبر، بزرگترین دو مصیبت است.
صبر بر مصیبت، مصیبت کسی است که بدان خشنود است.
خدا به گنهکار مهلت میدهد ولی اهمال و سستی نمیکند.
اشتباه در سخن چون آبله صورت است
زبان کم جرم و پرگناه است.
حرارت از آتش چیزی نمیکاهد.
حکیمی شنید که کسی سخن میگوید و اشتباه میکند، به وی گفت: برای کلام تو خاموشی بر سخن گفتن فضیلت دارد.
کسی به حکیمی گفت: فلان شخص در بارهی تو چنین و چنان گفت. حکیم گفت: به چیزهایی با من روبرو شدی که من از روبرو شدن به آنها شرم دارم.
خلیفهای به عاملش نوشت: بپرهیز از اینکه گنهکار را به بیش از گناهش وعده عذاب دهی، که اگر وعده را عملی کنی گناه کردهای و اگر عملی نکنی دروغ گفتهای.
افلاطون گوید: دلیل ضعف انسان این است که از جایی که نمیداند نعمتش، و از جایی که انتظار نداشت، مصیبتش میرسد.
همچنین گوید: دنبال سرعت کار نباش، دنبال کار نیک باش. مردم نمیپرسند چهوقت تمام شد، مردم انتظار کار خوب و صحیح میبرند.
باز گوید: وقتی به وعدهات وفا کردی، دو فضیلت را احراز کردهای، عمل نیک، صداقت.
ابن خلکان در تاریخش مینویسد: زمخشری هنگام مرگ وصیت کردهبود که دو بیت ذیل را بر سنگ قبرش نقش زنند. خدایا در خانهی قبر مهمان بر توأم. هر کریمی از مهمان خود پذیرایی میکند، با گناهان بسیار به حضور تو آمدهام و جز بزرگوار از گناه بزرگ نمیگذرد.
الهی لقد اصبحت ضیفک فی الثری
و للضیف حق عند کل کریم
فهب لی ذنوبی فی قرای فانها
عظیم و لا تقری لغیر العظیم
ممکن است که این دو بیت از خود زمخشری باشد.
ابن مقفع و خلیل دوست داشتند با همدیگر دیداری داشتهباشند، تا اینکه در مکه همدیگر را دیدند و سه روز با هم بودند. وقت جدایی به ابنمقفع گفتند: خلیل را چگونه دیدی؟ گفت: مردیست که عقل او بیش از دانش اوست. از خلیل پرسیدند: ابنمقفع را چگونه دیدی؟ گفت: مردیست که دانش او بیش از عقل اوست.
مورخان میگویند: هر دو قضاوت بیجایی داشتند، خلیل زمان مرگش زاهدترین مردم در دنیا بود، ابنمقفع علاقهی بسیاری به دنیا داشت. منصور او را به بدترین شکل به قتل رسانید.
گفتهاند: با تقوا و دانش بر دشمن چیره شو، جوانمرد دو چیز دیگری را مانند دانش و تقوادر کنار هم قرار نمیدهد.
عدوک بالتقی والعلم فاقهر
فانت بذا و ذاک علیه
تقوی
و ما قرن الفتی شیئاً بشیء
کمثل العلم یقرنه بتقوی
سعدی
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم
گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شاید که زمشاطه نرنجیم که زشتیم
بزرگی گفتهاست هرگاه عمل آدمی قلبی باشد، اعضا در استراحت افتد. منظور این جمله این است که اعضای انسان بهخاطر اعمال نیک، آسایش بدست میآورد و نیز وظایف بدنی مورد توجه بدن هستند ولی اعضا تصرف در آنها نمیکنند بلکه از انجام آنها لذت میبرد.
در کتاب عوالی اللئالی آمدهاست: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: وقتی زمان انجام واجبی فرا رسد، فرشتهای زیر عرش الهی صدا زند ای مردم آماده آتشی باشید که خود بر پشت خویش افروختهاید، آن را با نمازتان خاموش کنید.
همچنین پیامبر خدا میفرماید: خداوند انسانهای منزوی و پرهیزکار و نیکوکار خود را دوست میدارد. آنان که اگر نبودند، جستجو نمیشوند و اگر بودند شناخته شده نیستند.
سقراط میگوید: هرکس بر سختی دانش صبر نکند، بر شقاوت نادانی صبر میکند.
یکی از یاران پیامبر برای او فالوده آورد. پیامبر مقداری از آن میل کرد و فرمود: ای بندهی خدا، این طعام را از چه فراهم میکنند؟ صحابی گفت: پدر و مادرم فدایت باد روغن و عسل را در قابلمه سنگی قرار میدهیم و بر آتش میگذاریم سپس اندکی نشاسته به آن مخلوط کرده و تفت میدهیم. به این صورت درمیآید. پیامبر فرمود: طعامی گوارا است.
حکیمی گوید: هرکس با عذرخواهی در برابر تو اظهار فروتنی میکند، با رضایت از او بر وی برتری جوی.
هرکس از بالا دست بترسد، زیردست از او میترسد.
هرکه پند نپذیرد مورد پند قرار میگیرد.
هرکس بآسانی خشمگین شود، بآسانی خشنود گردد.
هر کس نیکویی کند، بخشش به مردم داشتهباشد، آقا شدهاست.
در اتاقی که امام زینالعابدین علیه السلام در حال نماز بود، آتش سوزی رخ داد. میگفتند ای پسر رسول خدا، آتش، آتش! اما امام سر از سجود برنداشت تا آتش خاموش شد. یکی از دوستانش گفت: چه باعث شد از آتش نترسی؟ فرمود: آتش آخرت.
هرگاه فقیری بر امام زینالعابدین علیه السلام وارد میشد، میفرمود: آفرین بر کسیکه توشهی
مرا تا آخرت میبرد.
وی شبانه کیسهی نان بر دوش میگرفت و برای فقرای مدینه میبرد و صدقه میداد و میفرمود: صدقه مخفیانه، غضب خدا را فرو مینشاند. وقتی از دنیا رفت و او را غسل دادند، آثار حمل کیسهها بر دوش او بود. وی در هر شبانه روز هزار رکعت نماز میگذارد. چون صبح شده بود بیهوش بر زمین افتاده بود و باد بدن لاغرش را مانند سنبله حرکت میداد.
غزالی در یکی از نامههایش مینویسد: واجب است هرکس قصد تفسیر قرآن را دارد، در هفت جهت ذیل دقت کند:
1- لغت و جوهره لفظ.
2- استعارات و کنایات.
3- نحو.
4- واژههای مفرد و جملات و احوال آنها بنابر آنچه در دانش معانی آمدهاست.
5- امثال و محاورات عرب.
6- رمز فلاسفه الهی.
7- دیدگاه صوفیان و مراتب آنان.
گویند
زتو هرکه دور ماند چه کند چه چاره سازد
چه عمل بدست گیرد به چه پای بست باشد
نیکی
ای زتو قوت بیان نطق سخن سرای را
وی زتو عقدههابدل عقل گره گشای را
در طلب تو چون کند طی مکان عشق دل
همسفری کجا رسد عقل شکسته پای را
محمل راه عشق را دل ز فغان درای شد
هرزه درای نشنود بانگ چنین درای را
چون زجهان برون بود ساقی مجلس بقا
نام چرا کسی برد جام جهان نمای را
کام مرا مده دگر ذوق ز لذت جهان
تا نکند دل آرزو زهر شکر نمای را
نیکی اگر برد کسی پی بطریق بندگی
سجده شکر کم بود تا به ابد خدای را
گویند
ملک تقویم بر کف از پی تقطیع پیراهن
اجل پنجه مهیا کرده از بهر گریبانش
کسی که اوقاتش را به بطالت میگذراند و لحظات زندگی را به نادانی و جهالت سپری میکند، سزاوار است که بر خود بسیار بگرید، و از خدایی که او را مهلت داده شرمگین باشد، پس عجبا از مطلوبی که از دست داده که باید آن را بیابد و رحمتی که یافته و تردیدی در نابودی خود ندارد.
به خدا مرگ، خبری را که در انتظار ماست، تصدیق میکند و تغییر احوال را اطلاع میدهد، و بین ما صدا میزند: وقت کوچ است و دستهای در پی دستهی دیگر در حال کوچ هستند. پیداست ما برای موقعیتی در حرکت هستیم که وبال آن بسیار عظیم و اضطراب آن زیاد است و به وضوح حال آن نمایان میگردد و انسان میگوید: چه شدهاست؟ در آن روز اعضای بدن میلرزند و گواهی میدهند. آنجا تمام راهها بر فراریان بسته شده و چشم حیلهگران از حیلهگری کور شدهاست و آرزوی آرزوداران به یأس منجر شده و تمام جهانیان حاصل تلاش خود را مییابند. حال چرا قلب مردم خاشع نمیشود؟ و چرا چشمها اشک خود را جاری نمیکنند.
خدایا! در آن مقام ما را استواری بخش، و خطاها را محو کن و ما را از کسانی قرار ده که از بهترین ابزار بهره گرفتهاند و شب و روز بر از دست رفتههای خود گریستهاند. خدایا یقین ما را به معاد اضافه فرما و میزان اعمال ما را به حسنات سنگینتر گردان. و ما را از حسرت و ندامت بزرگ برهان. و آسایش قیامت را به ما بچشای که تو شنوندهی دعا و لطف کنندهی هر آن چیزی که بخواهی، هستی.
برای دنیای خود به قدری که در آن هستی تلاش کن و برای آخرت خود به قدری که در آن هستی تلاش نما و برای خدا به قدر نیازت کار کن و برای آتش به اندازهای که در آن توان صبر داری کار کن.
شاعر عجم
بکوش تا بکف آری کلید گنج هنر
که بیطلب نتوان یافت گوهر مقصود
بر آستان ارادت که سر نهاد تنی
که لطف دوست برویش دریچهای نشود
عطار
ای که بر خوان خدا نان میخوری
وینهمه فرمان شیطان میبری
دیوت از ره برد لا حولیت نیست
وز مسلمانی بجز قولیت نیست
رهروان رفتند و تو درماندهای
حلقه بر در زن که بس واماندهای
گر نداری شادیی از وصل یار
خیز باری ماتم هجران بدار
ای سرا و باغ تو زندان تو
خانمان تو بلای جان تو
در غم دنیا گرفتار آمدی
خاک بر فرقت که مردار آمدی
چشم همت برگشا و ره ببین
پس قدم در ره نه و درگه ببین
دستها اول زخود کوتاه کن
بعد از آن مردانه عزم راه کن
از قدم تا فرق نعمتهای اوست
عرض کن بر خویش نعمتهای دوست
تا بدانی کز که دور افتادهای
وز جدایی چه صبور افتادهای
گر تو مرد زاهدی شب زنده باش
بندگی کن تا بروز و بنده باش
ور تو مرد عاشقی رو شرم دار
خواب را با دیدهی عاشق چکار
چون نه اینی و نه آن ای بیفروغ
پس مزن در عشق ما لاف دروغ
گویند
ما شرمسار مانده ز تقصیرهای خویش
لطف تو خود نمینگرد خوب و زشت ما
امام علی علیه السلام میفرماید: هرکس دوست دارد فردا زندگی کند، آرزو دارد همیشه زندگی کند و کسیکه آرزو دارد همیشه زندگی کند، قلب وی سخت شده و به دنیا رغبت میورزد و از نعمتی که نزد پروردگارش دارد، چشم میپوشد.
امام همچنین میفرماید: خدا رحمت کند کسانی که دنیا نزد آنها ودیعه است. آنان دنیا را به کسانی که به آنها اطمینان دارند میسپارند و خود سبکبال کوچ میکنند.
خدای متعال به داود علیه السلام فرمود: مرا در سختیهایت یاد کن تا تو را در راحتیهایت اجابت کنم.
در حدیث آمدهاست: مؤمن به خواستهی اهل و عیال خود غذا میخورد و منافق اهل خود را با خواستههایش میبلعد.
امام علی علیه السلام میفرماید: عفت، زینت فقر است و شکر زینت ثروت.
همچنین میفرماید: بپرهیز از اینکه خدا تو را در حال گناه ببیند و زمان اطاعت نبیند و به این سبب از زیانکاران باشی. چون توانی یافتی در طاعت خدا آن را مصرف نما و چون ضعیف شدی، از نافرمانی خدا هم ضعیف شو.
همچنین میفرماید: ارزش آدمی به اندازه همت اوست. صداقت او به اندازه جوانمردی اوست، شجاعت او به اندازه الفت او و پاکدامنی وی به اندازه غیرت اوست.
ابن قِرِّیه در قدرت حافظه ضرب المثل بود. قِرِّیه مادر وی است که به معنای چینهدان پرنده میباشد؛ نام وی ایوب است. وی بسیاری از کتابهای گذشتگان را به عربی درآوردهاست. ابنقریه، بهدست حجاج کشته شد.
گویند
خوش کردی ای حبیب که آتش زدی بدل
کاین داغ بر جراحت ما سودمند بود
وی شاعر دوران جاهلیت و اسلام بود. یکصد و هشتاد سال عمر کرد و در اصفهان از دنیا رفت او قصیدهای در حضور پیامبر اسلام سرودهاست که در آن میگوید:
بلغنا السماء جوداً او مجداً و سودداً
و انا لنرجو فوق ذلک مظهراً
پیامبر به او فرمود: ای ابولیلی امیدواری تا کجا برسی؟ گفت: تا بهشت، پیامبر فرمود: بلی انشاءاللّٰه میرسی.
وی وقتی دو بیتی ذیل را نزد پیامبر قرائت کرد:
و لا خیر فی حلم اذا لم یکن له
بواد تحمی صفوة ان تکدرا
و لا خیر فی جهل اذا لم یکن له
حلیم اذا ما اورد الامر اصدرا
در بردباری و صبری که محبت کنندهای نباشد تا کدر شده را صاف کند، خیری نیست.
در جهالتی که بردباری نباشد تا وارد شده را خارج کند، خیری نیست.
پیامبر به او فرمود: خدا دهانت را نشکند.
وی دندانی زیبا داشت. هر وقت دندانش میافتاد، باز دندانی سبز میشد. او خلفا را یکی پس از دیگری دیدهاست و آنان او را احترام میکردند و جایزه میدادند. نابغه تا روزگار ابنزبیر بودهاست.
نام وی سلمی است و دختر تعار خثعمیه است. داستان مشهوری دارد. مردی که حکایت او را مشهور ساخت، خوات بن جبیر است، که در جنگ بدر حضور داشته و در سال چهلم از دنیا رفتهاست.
از شاعران نامدار عرب است، که جاهلیت و اسلام را درک کردهاست. مردی بخشنده بوده و عمری طولانی داشت و در سال چهلم از دنیا رفت. وقتی عمر او به صد و ده سالگی رسیده بود، گفت: هرکس به صد سالگی برسد و به ده سال آن را تکمیل کند، سختی خواهد دید.
الیس فی مئة قد عاشها رجل
و فی تکامل عشر بعدها عسر
وقتی از صد و ده گذشت گفت: از زندگی و طول آن خسته شدم، نیز از پرسش مردم که میگویند حال لبید چگونه است؟ و لقد سمئت من الحیاة و طولها و سؤال هذا الناس کیف لبید
حطیئه، سرایندهای مشهور از عرب است که در سال پنجاه و نه از دنیا رفتهاست.جوزی میگوید: قرائن گواهی دادند که حطیئه پس از پیامبر اسلام مسلمان شدهاست. به همین خاطر بین صحابه از او اسمی نمیبرند و نیز از کسانی که به حضور پیامبر رسیدهاند، شمرده نمیشود. حطیئه در هجو ید طولانی داشت. وی مادر، عمو، دایی و نیز خودش را هجو کردهاست. ابنجوزی اشعار هجو او را در تاریخ خود آوردهاست.
وی زبرقان بن بدر را هجو کرد و گفت: از اظهار کرم دست بردار که تو بهرهای از آن نبردهای، به جای خود بنشین که تو خوراننده و پوشانندهای.
دع المکارم لا تنهص لبغیتها
واقعد فانک انت الطاعم الکاسی
زبرقان به عمر شکایت کرد. عمر گفت: هجایی نمیبینم، خشنود نیستی خوراننده و پوشاننده باشی؟ عمر، حسان بن ثابت را خواست و از او پرسید آیا در این بیت هجایی است؟
حسان گفت: او را هجا نکرده ولی نجاست بر او ریختهاست. عمر دستور زندانی کردن حطیئه را داد و به او گفت: ای خبیث! تو را از هتک حرمت آبروی مسلمان باز میدارم. او مدتی در زندان بود تا عمروعاص شفاعتش کرد و آزاد شد. عمر از او پیمان گرفت که مردم را هجو نکند.
محاربی از شاعران خوش ذوق بود و در زمان مهدی عباسی زندگی میکرد. این شعر از اوست: ای کسانی که در قضاوت بر ما ستم روا میدارید و در حالی که گناه ستم از دیگر گناهان بیشتر است. ما به غیر شما به کسی توجه نداریم ولی اگر ستم روا دارید، به سوی شما میگریزیم.
یا جائرین علینا فی حکومتهم
والجور اعظم ما یؤتی و یرتکب
لسنا الی غیرکم منکم نفر اذا
جرتم و لکن الیکم منکم الهرب
عدی فرزند حاتم، سخاوتمند مشهور عرب است وی در سال 68 هجری، در یکصد و بیست سالگی از دنیا رفتهاست. عدی در جنگ جمل و صفین در خدمت امام علی علیه السلام بودهاست. او مانند پدرش بخشنده بود. وی برای مورچگان نان ریز میکرد و میگفت همسایگان ما هستند.
ابوالمجن از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله است. وی شخصی شجاع، مورد توجه و بزرگوار، ولی شرابخوار بود، عمر او را هشت بار حد زد. در قادسیه دلاورانه جنگید، امیر سپاه گفت: دیگر حد در بارهی تو جاری نمیکنم. وی نیز گفت: من دیگر شراب نمیخورم؛ شراب میخورم که حد جاری کنید، و پس از آن دیگر شراب نخورد. وی گفتهاست: هر وقت از دنیا رفتم مرا در کنار درخت مو به خاک بسپارید تا پس از مرگم استخوانهایم از ریشهی مو سیراب شود.
مرا در بیابان به خاک نسپارید، میترسم از ریشهی درخت مو بهرهمند نشوم.
اذا مت فادفنی الی جنب کرمه
تروی عظامی بعد موتی عروقها
و لا تدفننی فی الفلاة فاننی
اخاف اذا ما مت ان لا اذوقها
در کتاب استیعاب آمدهاست که: هیثم بن عدی گمان کرده که قبر او در آذربایجان یا اطراف گرگان است. بر قبر او سه درخت انگور سبز شدهاست و انگور داده و بر او سایه
افکندهاست.
این صحیح است من قبر او را در تبریز زیارت کردهام. قبر او در دو فرسخی شهر تبریز در ساحل رودخانهای است که آن را در آنجا شوراب گویند. اهل شهر از زیارت آن ابا ندارند و یکی از تفرجگاههای آنهاست.
وقتی بیماری معاویه شدت گرفت و مردم در بارهی مرگ او سخن میراندند، معاویه دستور داد که چشمانش را سرمه کشند، و سر و صورتش را روغن مالی کنند. صورت او برق میزد، وی دستور داد او را بنشانند و بار عام دهند. مردم به عیادت وی آمدند. کسی نفهمید او در حال احتضار است جز یکی از فرزندان امام علی علیه السلام .
معاویه گفت: چابکی من برای شماتت گران است، میخواستم ثابت کنم که در برابر حیله روزگار ضعفی ندارم.
و تجلدی لشامتین اریهم
انی لریب الدهر لا اتضعضع
سید علوی گفت: وقتی مرگ چنگالهای خود را بر تو فرو کند، هیچ تعویذی تو را چاره نیست.
و اذا المنیة انشبت
اظفارها
الفیت کل تمیمة لا تنفع
مردم از جواب او متعجب شدند و معاویه همان روز از دنیا رفت.
حکیمی گوید: دو عده در عذاب مساوی هستند. ثروتمندی که دنیا به او رو آورده و فقیری که دنیا از او دور شدهاست.
در ذریعه راغب آمدهاست: محل قوهی تفکر انسان، وسط مغز است و به منزلهی پادشاه میباشد. که در وسط مملکت، پایتخت خود را قرار میدهد. محل قوهی خیال، اول مغز است که به مثابه نامه رسان سلطان میباشد. محل قوهی حافظه، آخر مغز است که به منزلهی خزانه دار شاه است. قوهی ناطقه به جای مترجم شاه و حواس به منزلهی جاسوسان و صاحبان رسانهها و اخبار است. آنان هر چیزی که میشنوند به نامهرسان شاه اطلاع میدهند و او زوائد را جدا کرده و خلاصهی آنها را به اطلاع شاه میرساند. شاه نفع و ضرر اخبار را بررسی و به خزانه دار میدهد.
گویند
پروانه که سوخت زآتش خنجر شمع
آن عاشق بیقرار غم پرور شمع
میخواست نهان زچشم غیرش سازد
زان بال گشود و گشت گرد سر شمع
گویند
این یک نفس که بوی تو گل میتوان شنید
بیرون مرو زباغ که فرصت غنیمت است
تا درین گله گوسفندی هست
ننشیند فلک ز قصابی
گویند
حفظ ناموس تو منظور است میدانی تو هم
ورنه صد تقریب خوب از بهر رسواییم هست
چشم ابوذر درد گرفت، یکی از دوستانش گفت: چرا مداوا نمیکنی؟ ابوذر گفت: من از مداوای چشم فارغ شدهام. گفتند: چرا دعا نمیکنی تا خدا عافیت دهد؟ گفت: خواستههای مهمتری از خدا دارم.
عبداللّٰه مبارک در حال احتضار بود، نگاهی به آسمان کرد و خندید و گفت: عمل کنندگان باید چنین کار کنند. (مثل هذا فلیعمل العاملون).
گویند
با بوالهوس از پاکی دامان تو گفتم
تا باز به دنبال تو بیهوده نگردد
اسطرخس حکیم همواره در سکوت بود. علت سکوتش را پرسیدند. گفت: آن مقدار که از سخن گفتن پشیمانم از سکوت پشیمان نیستم.
حکیمی گوید: اگر کسی بدون جهت از تو سپاسگزاری کند، مطمئن باش اگر نعمتی به او برسانی کفران خواهد کرد.
حکیمی گوید: انزوا از مردم جز از سه کس پسندیده نیست. سلطان برای تدبیر امور،
حکیم برای استنباط حکمت، عابد برای مناجات با خدا.
مؤلف منازل السائرین مینویسد: اصحاب سرّ، آنانی هستند که دور از مردم بوده و این خبر در بارهی آنان است. برترین بندگان نزد خدا، انسانهای مخفی و با تقوا هستند، (احب العباد الی اللّٰه الاخفیاء الاتقیاء). این دسته به سه گروه تقسیم میشوند.
دسته اول صاحبان همت عالی هستند. بیریا بوده، راهشان صحیح است و کسی از رسم آنها با خبر نیست. انگشت نما نیستند و در هر کجا که باشند ذخائر گنجینهی خدا میباشند.
دسته دوم: به کاری اشاره میکنند ولی خود در آن نیستند. توریه میکنند و نظرشان چیز دیگر است. افراد را به کاری میخوانند و خودشان در پی کار دیگرند. غیرت شدید آنها را واداشته که در خفا زندگی کنند. ادبشان آنها را حفظ کرده و در مسیر هدایت هستند.
طبقهی سوم: کسانی هستند که خدا آنها را ناپیدا کردهاست و آنها را به شکلی نمایان کرده که از درک حالت خود غافل هستند. و توان مشاهده آنچه که در آن قرار گرفتهاند را ندارند. که حکایت از صحت مقام آنهاست از خود پنهان شدهاند و حتی با نیت صادق و محبت خالص مبدأ هستی از آنها پوشیده ماندهاست. شوقی در وجود آنها ایجاد شده که نمیتوانند بفهمند چه کسی قلب آنان را شعله ور گردانیدهاست. این مرتبه از رقیقترین مراتب اهل ولایت است.
حکیمی گوید: ثروتمندان سفیه همانند بزها و آهوهایی هستند که پشم آنها از دُرّ است و نیز چون خرهایی هستند که پالان آنها برد یمنی است.
حکیمی گوید: اگر انسان زبان حرف زدن نداشت، چون چهارپای از کار افتاده یا عکس بر دیوار بود.
همچنین گوید: عزت به همت عالی است نه به استخوان پوسیده.
همچنین گوید: جهالتی که نگهدار آدمی باشد بهتر از دانشی است که انسان نگهدار آن شود.
کسی که در خردسالی جایی بنشیند که دوست دارد، در بزرگسالی جایی مینشیند که دوست ندارد.
سفیان بن عینیه میگوید: امام سجاد علیه السلام در سفر حج وقتی لباس احرام پوشید و خواست لبیک بگوید، رنگ صورتش زرد شد و لرزهای بر اندامش افتاد و توان گفتن لبیک نداشت، به او گفته شد چرا لبیک نمیگویی، فرمود: میترسم در پاسخ من بگوید چه لبیکی.
بشتاب، بشتاب، دنیا خانهی کسی نیست، وقتی آدمی بر اسب خود سوار است و آن را میجهاند در دریای خواستههایش فرو رفتهاست. مرگ را نادیده میگیرد، دستورهای داده شده به او را نادیده میگیرد. در آن هنگام، دست روزگار ثروتش را از وی میستاند و هرچه به او داده از او میگیرد. غم بزرگی بر او میگذارد و بار ناتوانی را بر او تحمیل میکند و او را بر مرکب چوبین سوار میکند. خویش و بیگانه او را بر دوش کشند و به دیار مردگان و جای آفتها برند. خدایا ما را از خواب غفلت و جهالت بیدار کن و از درد تنبلی و بطالت نجات ده و دلهای ما را از تعلق به غیر خودت پیراسته ساز، و ما را از کسانی قرار ده که آنها را دوست داری و آنان تو را دوست دارند. و سیاهی قلب ما را به نور هدایت خودت ببر و ما را از کسانی قرار ده که به آنان رو کردهای و آنان از غیر تو روی برگرداندهاند.
عطار
راه دور است ای پسر هشیار باش
خواب با گور افکن و بیدار باش
کار آسان نیست بر درگاه او
خاک میباید شدن در راه او
نیست این وادی چنین سهل ای سلیم
سهل پنداری تو از جهل ای لئیم
تو همین دانی که این بازار عشق
هست چون بازار بغداد و دمشق
برق استغنا چنین آتش فروخت
کز تف آن جملهی عالم بسوخت
صد هزاران خلق در زنار شد
تا که عیسی محرم اسرار شد
صد هزاران طفل سر ببریده شد
تا کلیم اللّٰه صاحب دیده شد
صد هزاران جان و دل تاراج رفت
تا محمد یک شبی معراج رفت
میجهد از بینیازی صرصری
میزند درهم به یک دم عالمی
بی نیازی بین و استغنا نگر
خواه مطرب باش خواهی نوحهگر
شیخ در اشارات گوید: وقتی به تو خبر رسید که از عارفی کاری یا حرکتی خارج از طاقت مثل او انجام دادهاست، به درستی آن اعتراف کن، چرا که ممکن است در اثر پذیرش آن از اسباب طبیعی آن برخوردار شوی.
سپس مینویسد: وقتی به تو خبر رسید عارفی از غیب خبر میدهد، ایمان به خبر او برای تو سنگین نباشد، چرا که این مطلب علل طبیعی خاص دارد، شیخ این مسئله را مفصل توضیح دادهاست.
خدا برای مردم دو فرستاده دارد، یکی از درون که همان عقل است و دیگری از بیرون که پیامبر است.
انسان به وسیله رسول باطنی، صحت ادعای رسول بیرونی را تأیید میکند. عقل جلودار است و شریعت نگه دار.
معقولات همانند داروهایی هستند که برای عافیت یافتن از آنها بهره برده میشود.
شرعیات همانند غذاهایی هستند که برای بقاء سلامتی از آنها استفاده میشود. همانطور که جسم تا بیمار است از غذا بهره نمیبرد، بلکه خوراکیها به او ضرر میرسانند، هرکس بیمار نفس باشد بهرهای از شنیدن قرآن که موضوع شرعیات است نمیبرد، بلکه جهبسا برای او مضر باشد. و لذا خدا میفرماید: وَ إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زٰادَتْهُ هٰذِهِ إِیمٰاناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ
فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کٰافِرُونَ (1).
نیز قلب به منزلهی مزرعهای برای معتقد است. اعتقاد در این مزرعه به مثابهی بذر است چه بذر خیر باشد یا شر. سخن خدا هم به منزله آبی است که این مزرعه را سیرآب میسازد.
گیاهان این مزرعه به حسب اختلاف بذرشان مختلف است. قرآن نیز اگر بر اعتقاد راسخ در قلب وارد شود، تأثیر آن مختلف است. بههمین مطلب خداوند متعال اشاره کردهاست. وَ فِی
1) 1) - توبه، 124 و 125.
اَلْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (1)،
وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ (2)
نویسنده منازل السائرین در مقدمهی کتابش مینویسد: در بارهی دخول در غربت، حدیثی از حمزة بن محمد بن عبداللّٰه الحسنی از ابوالقاسم عبدالواحد بن احمد هاشمی صوفی از ابا عبداللّٰه العلان بن زید دینوری صوفی در بصره از جعفربن خلدی صوفی از جنید از سری از معروف کرخی از امام صادق، از امام باقر، از امام سجاد، از علی بن ابیطالب علیهما السلام از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کردهاست که فرمود: طلب حق غربت است یعنی طالب حق چون کسی است که در غربت است.
کافی در باب حب دنیا و حرص بر آن حدیثی طولانی آوردهاست که: عیسی علیه السلام بر قریهای گذشت که مردم آنجا و همهی پرندگان و چهارپایانشان مرده بودند. فرمود: این مردم با هم از خشم خدا مردهاند که اگر تک تک میمردند، یکدیگر را دفن میکردند. حواریین از پیامبر خواستند آنها را زنده کند تا از کارهایشان خبر دهند. عیسی علیه السلام خدا را خواست و خدا در پاسخ او فرمود: کنار آن سرزمین برو و مردگان را بخوان، عیسی علیه السلام بر جایی مشرف به همان سرزمین رفت و گفت: ای مردم این قریه! یکی پاسخ داد: بلی ای روح و کلمهی خدا. عیسی فرمود: وای بر شما کار شما چه بودهاست؟ آن مرد گفت: ما طاغوت را میپرستیدیم و عاشق دنیا بودیم، ترسمان اندک بود و آرزویمان دراز. در لهو و لعب روزگار به غفلت میگذراندیم.
عیسی فرمود: علاقه شما به دنیا چقدر بود؟ گفت: مانند علاقه بچه به مادرش. دنیا به ما رو میآورد مسرور بودیم و اگر پشت میکرد گریه میکردیم و حزین بودیم. فرمود: عبادت طاغوت شما چگونه بود؟ گفت: ما از اهل گناه اطاعت میکردیم. حدیث طولانی است من به قدر نیاز از آن نقل کردم.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام در بارهی احبار و علماء یهودی گوید: هرکس طبعش معتدل باشد، مزاجش صاف است. هرکس، مزاجش صاف باشد اثر نفس در آن قوت دارد. و هرکس اثر نفس در وی قوی باشد به مراتب بالا ارتقا مییابد و هرکس چنین باشد به اخلاق نفسانی متخلق شده و موجودیت انسانی مییابد و از حالت موجودی که حیوان است خارج میشود، وی در باب فرشتگان وارد میشود و تغییر حالت نمیدهد. یهودی گفت: اللّٰه اکبر! ای علی بن ابی طالب، همهی فلسفه را آوردی.
مردی به شبلی گفت: مرا سفارشی بنما. شبلی گفت: تو را سفارش میکنم به شعر شاعر که گوید: وقتی به سرزمین قبیله آمدی، از مخالفت بپرهیز، که چشمی موکل توست و چون تو بخواهی او نمیخواهد.
قالوا توقی الدیار الحی ان لهم
عینا علیک اذا ما نمت لم تنم
در تلویحات میگوید: بدان که چشمهایی از ملکوت تو را میبینند.
یکی از پیامبران از پروردگارش خواست که زبان بدگویان را از وی بازدارد، خدا به او وحی رسانید: این خصلت را به خودم ندادم چگونه به تو دهم.
نفس آدمی در بدن چون والی شهر است و قوهها و اعضای بدن همانند یاران آن والی هستند. عقل نیز چون وزیر والی است. شهوت عبدی بدکار است که در پی خوشحالی است.
این عبد به صورت نصیحت کنندهای بر والی وارد میشود، نصیحت او که چون نیش عقرب است و در برابر تدبیر وزیر میباشد و لحظهای از مخالفت با وزیر دست برنمی دارد. هرگاه والی با وزیر خود مشورت کند، وزیر را مسلط بر این عبد قرار میدهد تا عبد مرئوس باشد، نه رییس و فرمانبر باشد نه مدیر و امور شهر به خوبی اداره میشود. نفس نیز در اداره امور هرگاه از عقل مدد جوید و مسلط بر شهوت باشد، امورش به اصلاح بگذرد و در غیر این صورت فاسد شود خدا نیز ما را از پیروی از هواها بازداشتهاست و میفرماید: وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ
فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ (1).
و نیز میفرماید: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلیٰ عِلْمٍ (2).
و نیز میفرماید: وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْویٰ (3).
و آیات دیگر.
و یکی از بزرگان گوید: وقتی سیرت مؤمن با صورت او همراه باشد، خداوند به ملائکش مباهات کند.
عارفی گوید: چه کسی است که مرا به گریه شبانه بخواند، تا روز را بسیار بخندم.
عارفی گوید: خدایا با مردم امانت داری کردم و با تو خیانت ورزیدم.
در شرح مثنوی پیش از داستان مرغابی که جوجهی مرغی را تربیت میکند، آمدهاست:
زمخشری با غزالی ملاقات کرد و چیزی از کشاف به او عرضه نمود. غزالی خواند و گفت: تو از علماء قشری هستی، زمخشری افتخار میکرد که غزالی او را عالم دانستهاست.
یکی از فاضلان گفتهاست که این قصه صحیح نیست چون زمخشری پس از غزالی بوده و آندو معاصر نیستند. من میگویم آنچه از تاریخ بدست میآید این است که وفات غزالی در سال 505 بوده و وفات زمخشری در سال 538 بودهاست، وفات غزالی 33 سال پیش از زمخشری بوده و این میرساند که منافاتی در هم زمان بودن آنها نیست. (4)
در کشاف ذیل تفسیر سوره انعام آمدهاست: حضرت موسی علیه السلام چهارصد سال پس از
رحلت یوسف علیه السلام وارد مصر شدهاست.
در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام آمدهاست که: جواب نامه چون جواب سلام واجب است.
در همان کتاب آمدهاست که امام صادق علیه السلام فرمود: دیدار دوستان در شهر با زیارت و در سفر با نامهنگاری انجام میپذیرد.
سعدی
ترا عشق همچون خودی زاب و گل
رباید همی صبر و آرام دل
به بیداریش فتنه بر خط و خال
بخواب اندرش پای بند خیال
بصدقش چنان سر نهی بر قدم
که بینی جهان بیوجودش عدم
دگر با کست بر نیاید نفس
که با او نماند دگر جای کس
تو گویی بچشم اندرش منزل است
و گر دیده بر هم نهی بر دلست
نه اندیشه از کس که رسوا شوی
نه قوت که یکدم شکیبا شوی
وگر جان بخواهد بلب بر نهی
وگر تیغ بر سر نهد سر نهی
چه عشقی که بنیاد آن بر هواست
چنین فتنهانگیز و فرمانرواست
عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق
زسودای جانان بجان مشتعل
بذکر حبیب از جهان مشتغل
بیاد حق از خلق بگریخته
چنان مست ساقی که می ریخته
نشاید بدارو دوا کردشان
که کس مطلع نیست بر دردشان
الست از ازل همچنانشان بگوش
بفریاد قالوا بلی در خروش
گروهی عمل دار عزلت نشین
قدمهای خاکی دم آتشین
بهیک نعره کوهی زجا برکنند
به یک ناله شهری زهم برزنند
چو بادند پنهان و چالاک روی
چو سنگند خاموش و تسبیح گوی
سحرها بگریند چندانکه آب
فرو شوید از دیدهشان کحل خواب
فرس کشته از بس که شب راندهاند
سحرگه خروشان که واماندهاند
شب و روز در بحر سودا و سوز
ندانند زآشفتگی شب ز روز
چنان فتنه بر چشم صورت نگار
که با حسن صورت ندارند کار
ندادند صاحبدلان دل بپوست
وگر ابلهی دار بیمغز اوست
می از جام وحدت کسی نوش کرد
که دنیا و عقبی فراموش کرد
فخر رازی در نهایةالعقول مینویسد: ممکن نیست کسی بتواند حقیقت بسیطه چه به نفسه و چه با امور داخلی یا صفات خارجی را تعریف کند. البته ممکن است با اشاره عقلی یا حسی آن را تعریف نمود. تعریف اشاره عقلیه چنیناست: اگر بخواهیم درد یا خوشی را تعریف کنیم، نمیتوان بیش از آن حالی که انسان زنده از درد یا خوشی احساس میکند، چیزی بیابیم.
تعریف حقیقت به اشاره حسیه چنین است: ما اگر بخواهیم ماهیت سیاه و سفید را تعریف کنیم، رنگهای مخصوصی را مورد اشاره قرار میدهیم. ولی اشاره زمانی به مشارالیه کمک میکند که مشارالیه منحصر به یک فرد باشد. و اگر مشارالیه دو فرد باشد، معین نمیشود و تمیز ممکن نیست.
بنابر آنچه گفته شد، عارفانی که غرق در وجود خدا شدهاند و عقل و قلب و حس آنها توجه به غیر خدا ندارد، از خدا با «هو» اشاره میکنند. و کسیکه غیر از خدا به چیزی دیگر نیز توجه دارد، که آنها را اهل نظر مینامند، در تعریف خدا به لفظ هو اکتفا نمیکنند، بلکه به لفظی محتاجند که خدا را از موجودات دیگر تمیز دهد.
اهل عرفان، کلیات عوالم را در چهار عالم میدانند که عبارت است از: عالم جبروت، ملکوت، غیب، شهادت.
عالم جبروت که مراد ذات مقدس خداست و این واژه از جبر یا اجبر بوده و به معنای اکراه کردن است. در این صورت وجه مناسب عالم جبروت با خدای متعال این است که خدا، مخلوقان را به پذیرش مقضیات خدایی اجبار کردهاست. ممکن است از جباره باشد که درخت خرمایی قد کشیده را گویند که دست کسی به آن نرسد. در این صورت وجه مناسب این است که عقول مخلوقان از درک ذات خدا عاجز هستند.
عالم ملکوت: از آن به صفات خدا نیز تعبیر میکنند که به دو بخش ملکوت اعلی و ملکوت ادنی قابل تقسیم است، ملکوت اعلی به خلایق مرتبط نیست و حکایت از سیطره خداوند بر همهی مخلوقان مینماید. ملکوت ادنی متعلق به مخلوقان است و حکایت از تصرف خدا در
مخلوقان مینماید .فَسُبْحٰانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (1).
عالم غیب: عالم مخلوقانی است که از چشم ما غایب هستند.
عالم شهادت: عالم مخلوقانی است که برای ما محسوس هستند.
در بیان موقعیت اسماءاللّٰه در این چهار عالم باید گفت: از نظر موقعیت اسماء خدا در عالم جبروت و از جنبهی نزولی در عالم ملکوت هستند. نیز از جهت ابداع روحانیات که به وسیله آنها صورت میگیرد در مرتبه عالم غیب میباشند و از آن جهت که ایجاد کننده حسیات هستند در مرتبه عالم شهادت قرار دارند. و پایینتر از آن عالم هم عالمی نیست که اسماء الهی از عالم شهادت تنزل یابند.
قباله، شهرکی است از شهرهای یمن. نخستین محلی است که حجاج والی آنجا شد. وی وقتی به آنجا رسید از راهنمای قافله پرسید: قباله کجاست؟ گفت: پشت این پشته است.
حجاج گفت: محلی که پشته کوهی آن را دربرگیرد لیاقت والی گری ما را ندارد. وی از همانجا بازگشت. حرف حجاج بین عرب ضرب المثل شد که: فلان چیز پستتر از قباله برای حجاج است. اهون من قباله علی الحجاج.
کافی در بارهی عجله در عقوبت گنهکار از امام صادق علیه السلام مینویسد: خدا اگر خیر کسی را بخواهد، عقوبتش را در دنیا میخواهد، و اگر شر کسی را بخواهد، گناهانش را تا روز قیامت نگه میدارد.
امام صادق علیه السلام همچنین فرمودهاست: مؤمنی در خواب وحشت زده میشود، گناهانش بخشوده میشود. نیز او که دچار ضعف میشود، گناهانش بخشوده میشود.
گویند
آن نوع زی که چون قفست بشکند اجل
تا روضهی جنان نکند روی باز پس
1) 1) - سپاس خدای که در دست او ملکوت هر چیزی است و هر چیز به سوی او باز میگردد. یس، 83.
شجاع امشب که وصل دوست داری جان سپردن به
علاج محنت هجران فردا مردنست امشب
کشاف در تفسیر یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ (1)میگوید: یکی از تازگیهای تفسیر این است که امام جمع ام است و مراد آن است که مردم در قیامت به نام مادرانشان خوانده میشوند. حکمت آن رعایت حال عیسی و شرافت حسنین علیهما السلام است و نیز تا اینکه فرزندان فحشا رسوا نشوند. من نمیدانم کدام یک از این دو حرف بدعت است، اینکه امام جمع ام است و یا این حکمتی که بیان شدهاست.
زمخشری در کشاف در تفسیر یَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ (2)میگوید: اگر گفته شود: معنای خرور للذقن چیست؟ گویم: مراد به رو افتادن است. علت اینکه چانه ذکر شدهاست این است که نخستین عضوی که در حال افتادن به رو به زمین میخورد، چانه است. به حرف زمخشری اعتراض شد که نخستین عضو پیشانی یا بینی است و در کتاب کشف به این شبهه پاسخ دادهاست که: اگر ابتدای به رو افتادن منظور باشد، نخستین عضو چانه است. علاوه اینکه در آیه مبالغهی در خضوع بکار رفتهاست و آن خاک مال شدن ریش است و چانه کنایه از این مبالغه است. مضافاً اینکه نخستین عضو بیهوش که به رو به زمین خوردهاست چانه است.
نویسنده فرائد میگوید: چون چانه دورترین عضو صورت است که در حال سجده به زمین میرسد، کسیکه چانهاش به زمین خورده حتماً پیشانی وی به زمین خوردهاست و لذا اهمیت خوردن چانه به زمین از پیشانی بیشتر است. پس از آیه استفاده میشود که آنان چنانند که در سجده حتی چانه را بر زمین میگذارند.
بیضاوی گوید: آنان صورتهایشان را بهخاطر تعظیم امر الهی و یا شکر رسیدن وعدهاش، بر زمین میاندازند. و اینکه چانه ذکر شدهاست به این جهت است که نخستین عضو سجده کنندهاست که به زمین میرسد، لام هم لام اختصاص است.
سعدی
جهان متفق بر الهیتش
فرو مانده در کنه ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافت
بصر منتهای کمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فرو شد هزار
که پیدا نشد تختهای بر لب آب (در کنار)
چه شبها نشستم در این سیر گم
که دهشت گرفت آستینم که قم
محیطست علم ملک بر بسیط
قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک بر کنه ذاتش رسد
نه فکرت بغور صفاتش رسد
که خاصان درین ره فرس راندهاند
بلا احصی از تک فرو ماندهاند
نه هر جای مرکب توان تاختن
که جاجا سپر باید انداختن
اگر سالکی محرم راز گشت
نه بندند بروی در بازگشت
کسی را درین بزم ساغر دهند
که داروی بیهوشیش در دهند
کسی ره سوی گنج قارون نبرد
وگر برد ره باز بیرون نبرد
ندیدم در این موج دریای خون
کز و کس ببر دست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنی
نخست اسب باز آمدن پی کنی
همه بضاعت خود عرضه میکنند آنجا
قبول حضرت حق تا کدام خواهد بود
سخن ماند از عاقلان یادگار
زسعدی همین یک سخن گوشدار
گنهکار اندیشهناک از خدای
بسی بهتر از عابد خود نمای
در نهجالبلاغه آمدهاست: معاشرت کنید با مردم به گونهای که اگر مردید بر شما بگریند و اگر زنده ماندید فریفته شما باشند.
نیز امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودهاست: هرکه با خدا معامله کند از معامله زیان نبرد و سود میبرد.
همچنین فرمودهاست کسی به آنچه نزد خداست نرسد مگر با چشم بینا و نفس کوشا.
همچنین فرمودهاست: بخشنده زیر بار خواهندگان خواهد رفت و انسان بیخیر مطیع کسی نخواهد شد.
همچنین فرمودهاست: وای بر کسیکه بین عزت نفس و ذلت حاجت واقع شود.
همچنین فرمودهاست: وای بر کسیکه بین خشم خدا و شماتت مخلوق قرار گیرد.
همچنین فرمودهاست: آرزوها متعلق به ثروتها هستند.
همچنین فرمودهاست: ادیب با غیر مثل خود مجالست نمیکند.
همچنین فرمودهاست: چه بسیار مگسهایی که اطراف پوست حیوانی جمع شدهاند.
همچنین فرمودهاست: چه بسیار عقابهایی که به صورت مرغ خانگی هستند.
همچنین فرمودهاست: چه بسیار نامهای که از گستاخی نویسندهاش حکایت میکند.
همچنین میفرماید: چه بسا غمها با غمهای دیگر معطر شوند.
همچنین فرمودهاست: وقتی سختی بر تو پیش آمد و راه چارهای نیافتی، بیتابی نکن و اگر راه کاری داشتی، اظهار عجز ننما.
همچنین فرمودهاست: داروهای دنیا توان دفع سمهای دنیا را ندارند. نسیم دنیا سمها را نمیتواند از بین ببرد.
همچنین فرمودهاست: بدترین حادثهها، حوادثی است که بدون انتظار بیایند.
همچنین فرمودهاست: برخی بادیه نشینان گویند: با بسم اللّٰه سفره را پهن و با الحمدلله جمع کن.
همچنین فرمودهاست: حضور در سر سفره بدور از دوستان خوشایند نیست.
همچنین فرمودهاست: چه بسا لقمهای از لقمهها جلوگیری کند.
مردی از کثرت نان خور خود نزد زاهدی شکایت برد. زاهد به وی گفت: هر کدام روزی وی با خداست، او را بفرست که من روزیش دهم.
مردی که همواره با چهارپایش نزد ابنسیرین میآمد، یک بار بدون چهارپا به دیدارسیرین آمد. ابنسیرین به وی گفت: چهارپایت کجاست؟ گفت: چون نمیتوانستم ادارهاش کنم، آن را فروختم. ابنسیرین گفت: گمان میکنی: روزی وی در اختیار تو بودهاست؟
از انوشیروان پرسیدند: بزرگترین معصیتها، کدام است؟ گفت: اینکه بتوانی کاری نیک انجام دهی ولی با این دست و آن دست کردن، انجام آن را از دست بدهی.
در دوران خلافت سلیمان بن عبدالملک، روزی عمربن عبدالعزیز نزد سلیمان بود؛ که صدای رعدی آمد و سلیمان سر خود را بر قربوس زین اسب گذاشت. عمر گفت: این صدای رحمت خداست که چنین میترساند، چه رسد به صدای غضب او.
عارفی گوید: اگر به تو گفتند که: آیا از خدا میترسی؟ ساکت باش. چرا که اگر بگویی نه کافر شدهای و اگر بگویی آری دروغ گفتهای.
انسانها در لذت مختلف هستند. بچه را نگاه کن، در آغاز به راه افتادنش که تا حدودی قوه تمیز دارد، از بازی لذت میبرد و هیچ چیزی نزد او از بازی کردن لذیذتر نیست. پس از این سن از کارهای بیهوده چون لباس رنگی و مرکب لذت بخش لذت میبرد، در این سن بازی کردن کسرشأن محسوب میشود. پس از این سن، نوبت به زر و زیور و علاقه به همسر و منزل و کلفت پیدا میکند و اینها را لذیذ میشمارد و غیر اینها را پوچ میانگارد. پس از این سن نوبت لذت ریاست و نیز ثروت و فخر فروشی به یاران و مریدان میرسد. این آخرین لذتهای دنیاست و خدا در قرآن بههمین ترتیب اشاره میکند که: أَنَّمَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکٰاثُرٌ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ. (1)
پس از این سن، نوبت لذت علم به خدا و تقرب و محبت او و انجام وظایف عبادی و ترویج روح مناجات است و با این حال تمام لذتهای گذشته تحقیر میشود و حتی آدمی متعجب میگردد از کسانی که آنها را لذت میشمارند.
نکته دیگر آنکه: چنانچه بهشت خانه لذتها است و چون لذتها به اعتبار اختلاف انسانها مختلف است، لذتهای بهشت چنانچه در کتابهای آسمانی و صاحبان شرایع بیان کردهاند، به گونههای مختلفی درآمدهاست، تا هر صفتی به آنچه لایق بر حال خود وی است برسد. چرا که هر گروهی به آنچه نزد وی است خوشحال و مردم دشمنان جهل خود میباشند.
ابوسلیمان داروانی گوید: من لقمهای را که به یکی از دوستانم بخورانم، مزهاش را در دهان خود احساس میکنم.
ابراهیم ادهم عازم بیتالمقدس بود. در راه مردی به او رسید و گفت: میخواهم در طول مسیر با تو باشم. ابراهیم گفت: به شرطی بخشی از آنچه داری ملک من نمایی. وی نپذیرفت. ابراهیم گفت: متعجب شدم از اینکه راست گفتهباشی.
1) 1) - حدید، 20.
پیامبر خدا در خطبهای فرمود: ای مردم روزها سپری میشود، عمرها پایان میپذیرد، بدنها در خاک کهنه میشود. شب و روز چون چهارپایان در پی یکدیگرند. هر چیز دوری را نزدیک میسازند و هر چیز نو را کهنه میسازند. در این بین بندگان راستین خدا سرگرم خواستههای نفس میباشند و به انجام کارهای نیک و ماندگار اقدام میکنند.
ابلیس به حضرت عیسی علیه السلام رسید و گفت: مگر نه این است که میگویی: جز آنچه خدا مقرر فرمود، بهرهای ندارم؟ عیسی فرمود: بلی. گفت: خود را از این کوه به پایین پرتاب کن، اگر قرار باشد زنده بمانی، میمانی. عیسی فرمود: ای مطرود از رحمت خدا، خدا باید بندگانش را بیازماید نه اینکه بندگان او را آزمایش کنند.
میگویم: این مناظره را محقق رومی آوردهاست و گفته بین امام علی علیه السلام و یکی از یهودیان اتفاق افتادهاست.
عارفی در راه خود به عدهای رسید که گفتند: اینان زاهد هستند، عارف گفت: دنیا این قدر ارزش ندارد تا اگر کسی از وی چشم پوشید قابل ستایش باشد.
گفتهاند: چیزی پیش از مرگ سختتر از مرگ و چیزی پس از مرگ آسانتر از آن نیست.
به حکیمی گفتند: مردم فلان شهر حرف تو را نپذیرفتند. گفت: بر من واجب نبود که حرف مرا بپذیرند، بر من واجب بود حرف درست بزنم.
از بادیه نشینی پرسیدند: خوشحالی در چیست؟ گفت: انسان در شهر زندگی خود به قدر مخارجش ثروتمند باشد و با دوستانش نشست و برخاست نماید.
حکیمی گوید: آدمی عاقل نیست مگر اینکه خواری نزد پند دهنده برای او از چاپلوسی دشمن باطنی بهتر باشد.
پادشاهی گوید: لذت ما در چیزهایی است که عموم مردم ندارند.
حکیمی گوید: بر نفس خبیث حرام است که از دنیا برود مگر اینکه به نیکوکاری که به وی نیکی کرده، بدی کند.
ماندن تو منجر به نیستی و نیستی تو منجر به ماندن میشود. پس از فناء بیقرار، برای بقاء ماندگار، توشه برچین و چون انسان کوچ کننده تلاش نما؛ چرا که ساربان مرگ زمانی تو را میخواند که روزی پس از آن نیست.
اگر انس با خدا حاصل شود، چیز دیگری برای عاشق جز تنهایی باقی نمیماند، لذا معاشرت با مردم سینهاش را تنگ میکند. اگر با آنان معاشرت کند مانند انسان تنها است که با جسم خود در بین جماعتی است و با قلب خود از آنان دور است و همیشه به شیرینی یاد خدا و فکر و اندیشه غوطهور است.
وقتی ابراهیم ادهم از کوه پایین آمد، به او گفتند: از کجا آمدی؟ گفت: از محل انس با خدا.
گفته شده چون موسی علیه السلام سخن خدا را شنید، تا مدتها هر وقت صدای کسی به گوشش میرسید، حالت غشوه به او دست میداد. این حالت بهخاطر چیزی نبود مگر اینکه عشق موجب حلاوت کلام معشوق میشود. در این حالت سخن غیر معشوق شیرینی خود را از دل عاشق خارج میسازد، بلکه نهایت تنفر را از سخن غیر معشوق ایجاد میکند. پس انس به خدا ملازم وحشت از غیر خداست بلکه هر چیزی که خلوت عاشق با خدا را به هم بزند از سنگینترین چیزها بر قلب است.
عبدالواحد میگوید: به راهبی گذشتم و به او گفتم: از علاقهی تو به تنهایی درشگفتم.
گفت: ای مرد! اگر شیرینی تنهایی را بچشی از خودت هم به وحشت میافتی. گفتم: ای راهب! کمتر بهرهات از تنهایی چیست؟ گفت: آسوده بودن از مدارا با مردم و ایمن بودن از
آزار آنان. گفتم: ای راهب! کی بنده شیرینی انس با خدا را میچشد؟ گفت: وقتی عشق به خدا پاکیزه شده و معامله با خدا خالص از هر چیزی باشد. گفتم: کی محبت پاکیزه میشود؟ گفت: وقتی همت جمع شده و منحصر در طاعت خدا شود.
بهترین سرزمینها، زمینی است که آدمی به آن تعلق خاطر پیدا کردهباشد. سوراخ سوزن با دوستان، میدان است.
و اطیب الارض ما للنفس فیه هوی
سم الخیاط مع الاحباب میدان
امام علی علیه السلام میفرماید: گروهی که دانش آنها را به حقیقت رسانده و با روح یقین همنوا بوده و آنچه را که اشراف، سخت تصور کردهاند بر آنان ساده بوده و با آنچه نادانان از آن وحشت داشتهاند مأنوس شده، با بدنهایشان همراه دنیا ولی روح آنان به ملاء اعلی متعلق بودهاست. آنان جانشینان خدا بر زمین و مبلغان دین خدایند.
امام همچنین میفرماید: از سلامتی برای بیماری خود، از جوانی برای پیری خود، از آسایش برای زمان مشغول بودن خود، از زندگی برای مرگ خود بهره بگیر تو نمیدانی فردا به چه نامی خوانده میشوی.
ابن عباس میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: نابود کنندهی خوشیها را خیلی یاد کنید، چرا که اگر در تنگی زندگی آن را یاد کنید دشواری آن را برای شما آسان میسازد و شما از آن خشنود شده و پاداش میبرید.
نیز اگر در وسعت زندگی آن را یاد کنید، ثروت را مبغوض شما قرار میدهد و ثروت خود را ذخیره خود مینمایند. چرا که مرگ قطع کننده آرزو است و شب نزدیک کننده آرزو است و آدمی بین دو روز است؛ روزی که گذشت و کارش شماره شده و پایان یافته و روزی که باقی مانده و نمیداند به آن میرسد یا نه؟ انسان هنگام مرگ و در دل خاک پاداش اعمالش و بینیازی به آنچه که به جا گذاشته میبیند، شاید از راه باطل آن را جمع کردهباشد یا حقی را منع کردهباشد.
از خطبههای امام علیه السلام که در آن صفات و روحیات و اعمال پرهیزگاران را به وضوح شرح میدهد، خطبه همام است. یکی از یاران امیر مؤمنان علیه السلام به نام همام که مردی عابد و پرهیزکار بود به امام عرض کرد؛ ای امیر مؤمنان! پرهیزکاران را برایم آن چنان توصیف کن که گویا آنان را با چشم مینگرم!
امام در پاسخش درنگ فرمود: آنگاه فرمود: ای همام از خدا بترس و نیکی کن که خداوند با کسانی است که تقوا پیشه کنند و با کسانی که نیکوکارند.
ولی همام به این مقدار قانع نشد و در این باره اصرار ورزید تا اینکه امام تصمیم گرفت صفات متقین را مشروحاً برایش بازگو کند.
امام خدای را ستایش و ثنا نمود و بر پیامبرش درود فرستاد. سپس فرمود:
اما بعد: خداوند سبحان مخلوق را آفرید در حالی که از اطاعتش بینیاز و از معصیت آنان ایمن بود. زیرا نه نافرمانی گناهکاران به او زیان میرساند و نه اطاعت مطیعان به او نفعی میبخشد. روزی و معیشت آنان را بینشان تقسیم کرد و هر کدام را در دنیا به جای خویش قرار داد.
اما پرهیزکاران در دنیا دارای این صفات برجستهاند: گفتارشان راست؛ پوشش آنان میانه روی، و راه رفتنشان تواضع و فروتنی است. چشمان خویش را از آنچه خداوند بر آنها تحریم نموده، پوشیدهاند و گوشهای خود را وقف شنیدن علم و دانش سودمند ساختهاند. در بلا و آسایش حالشان یکسان است و تحولات آنها را دگرگون نمیسازد و اگر نبود اجل و سرآمد معینی که خداوند بر آنها مقرر داشت، روح آنان حتی یک چشم بر هم زدن از شوق پاداش و از ترس کیفر در جسمشان قرار نمیگرفت. خالق و آفریدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده بههمین جهت غیر خداوند در نظرشان کوچک است. آنها به کسی میمانند که بهشت را با چشم دیده و در آن متنعم است و همچون کسی هستند که آتش دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذب است. قلبشان پر از اندوهاست و انسانها از شرشان در امان هستند، بدنهایشان لاغر بوده و نیازمندی هایشان اندک است. ارواحشان عفیف و پاک است، برای مدتی کوتاه در این جهان صبر و استقامت ورزیدند و راحتی بس طولانی بدست آوردند.
تجارتی است پر سود که پروردگارشان برایشان فراهم ساختهاست، دنیا با جلوهگریهایش خواست آنها را بفریبد ولی آنها فریبش را نخوردند و آن را نخواستند، دنیا با لذاتش آنها را
اسیر خود ساخت ولی آنها با فداکاری، خویشتن را آزاد ساختند.
پرهیزکاران همواره در شب بر پا ایستادهاند، قرآن را شمرده و با تدبر تلاوت میکنند، با آن جان خویش را محزون میسازند و داروی درد خود را از آن میگیرند، هرگاه به آیهای برسند که در آن تشویق باشد با علاقهی فراوان به آن روی آورند و روح و جانشان با شوق بسیار در آن خیره شود، و آن را همواره نصب العین خود میسازند؛ و هرگاه به آیهای برخورد کنند که در آن بیم باشد، گوشهای دل خویش را برای شنیدن آن باز میکنند، و صدای ناله و به هم خوردن زبانههای آتش با آن وضع مهیبش در درون گوششان طنین انداز است؛ آنها در پیشگاه خدا به رکوع میروند و جبین و دست و پا به هنگام سجده بر خاک میسایند، و از او آزادی خویش را از آتش جهنم درخواست میکنند.
و اما در روز دانشمندانی بردبار، و نیکوکارانی با تقوا هستند، ترس و خوف بدنهای آنها را همچون چوبهی تیری لاغر ساختهاست، چنانکه ناظران، آنها را بیمار میپندارند ولی هیچ بیماری در وجودشان نیست بیخبران میپندارند آنها دیوانهاند در حالی که اندیشه ای بس بزرگ آنان را به این وضع درآوردهاست.
از اعمال اندک خویش خشنود نیستند و اعمال فراوان خود را زیاد نمیبینند. آنان خویش را متهم میسازند و از کردار خود خوفناکند. هرگاه یکی از آنها ستوده شود از آن چه در بارهاش گفته شده در هراس میافتد و میگوید: من از دیگران نسبت به خود آگاهترم و پروردگارم به اعمالم از من آگاهتر است. میگوید بار پروردگارا ما را در گناهانی که به ما نسبت میدهند مؤاخذه مفرما و نسبت به نیکیهایی که در بارهی ما گمان میبرند ما را از آن برتر قرار ده! و گناهانی را که نمیدانند بیامرز.
نیز از نشانههای آنان این است: در دین نیرومند، نرمخو و دوراندیش، با ایمانی سرشار از یقین، حریص در کسب دانش، دارای علم توأم با حلم، میانهرو در حال غنی، در عبادت خاشع، در عین تهی دستی آراسته، در شدائد بردبار، طالب حلال، در راه هدایت با نشاط، از طمع دور.
اعمال نیک را انجام میدهد ولی بازهم ترسان است، روز را شام میسازد و همّ او سپاسگزاری است، شب را به روز میآورد و تمام فکرش یاد خداست، میخوابد ولی ترسان است و برمیخیزد شادمان است، ترس او از غفلت و شادمانی او بهخاطر فضل و رحمتی است که به او رسیده است. هرگاه نفس او در انجام وظائفی که خوش ندارد سرکشی کند، او
هم از آنچه دوست دارد محرومش میسازد.
روشنی چشمش در چیزی است که زوال در آن راه ندارد، و بیعلاقگی و زهدش در چیزی است که باقی نمیماند، علم و حلم را به هم آمیخته و گفتار را با کردار هماهنگ ساخته آرزویش را نزدیک میبینی، لغزشش را کم، قلبش را خاشع، نفسش را قانع، خوراکش را اندک، امورش را آسان، دینش را محفوظ، شهوتش را مرده میبینی. خشمش را فرو خورده، همگان به خیرش امیدوار و از شرش در امانند، اگر در میان غافلان باشد از ذاکران محسوب میگردد و اگر در میان ذاکران باشد از غافلان محسوب نمیشود.
ستمکار پشیمان را میبخشد و به آنکه محرومش ساخته عطا میکند. با آنکس که پیوندش را قطع کرده میپیوندد. از گفتار زشت و ناسزا برکنار است. گفتههایش نرم، بدیهایش پنهان، و نیکیهایش آشکار است.
نیکیهای وی رو کرده و شر او رخ برتافتهاست. در شدائد و مشکلات خونسرد و آرام و در برابر ناگواریها شکیبا و بردبار و در موقع نعمت و راحتی سپاسگزار است. نسبت بهدشمنش ظلم نمیکند و بهخاطر دوستی با کسی مرتکب گناه نمیشود. پیش از آنکه شاهد و گواهی بر ضدش اقامه شود، خود به حق اعتراف میکند. آنچه را به او سپردهاند ضایع نمیکند و آنچه را به او تذکر دادهاند به فراموشی نمیسپارد. مردم را با نامهای زشت نمیخواند، به همسایهها زیان نمیرساند، مصیبت زده را شماتت نمیکند، در محیط باطل وارد نمیگردد و از دایرهی حق بیرون نمیرود. اگر سکوت کند سکوتش وی را مغموم نمیسازد و اگر بخندد صدایش به قهقهه بلند نمیشود و اگر به او ستمی از دوستان شود صبر میکند تا خدا انتقام وی را بگیرد.
خود را در سختی قرار میدهد ولی مردم از دستش درآسایشند. خود را بخاطر آخرت به زحمت میاندازد و مردم را در راحتی قرار میدهد. کنارهگیری او از کسانی که دوری میکند از روی زهد و بهخاطر پاک ماندن است و معاشرتش با آنان که نزدیکی دارد توأم با مهربانی و نرمش است. دورماندنش از روی تکبر و خود برتر بینی نیست و نزدیکیش بخاطر مکر و خدعه نخواهد بود.
راوی میگوید: هنگامی که سخن به اینجا رسید ناگهان همام نالهای از جان برکشید و روحش همراه آن از کالبدش خارج شد.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: آه! من از این پیشامد میترسیدم.
سپس فرمود: مواعظ و پند و اندرزهای رسا به آنان که اهل موعظهاند چنین میکند.
کسی عرض کرد: پس شما چطور ای امیر مؤمنان؟ یعنی توصیف پرهیزکاران با همام چنین کرد پس خود شما چطور؟ امام علیه السلام فرمود: وای بر تو! هر اجلی وقت معینی دارد که از آن نمیگذرد و سبب مشخصی که از آن تجاوز نمیکند. آرام باش دیگر چنین سخن مگوی این حرفی بود که شیطان بر زبانت نهاد.
رسیدن به مدارج عالی و عشق به خانواده و وطن دو ضد هستند که برای کسی در یک جا جمع نشوند. اگر طالب مدارج عالی هستی، سختی را بر خود تحمیل کن و اگر دنبال خانواده و وطن هستی، ذلت و تنپروری برای خود بخواه.
نیل المعالی و حب الاهل والوطن
ضدان مااجتمعا للمرء فی قرن
ان کنت تطلب عزا فادرع تعباً
او فارض بالذل واختر راحة البدن
در کتاب انموزج العلوم، از یکی از عارفان نقل شده که: علت جذب آهن به وسیله آهن ربا مزاجی است که در آهنربا وجود دارد. نسبتی که در آهنربا وجود دارد همان نسبتی است که در اعداد متحابه وجود دارد، مزاج یکی بر عدد کم و مزاج دیگری بر عدد بیشتر است.
من میگویم این تصور لطیف است ولی موافق آزمایشات بعمل آمده نیست. چون ما متوجه شدهایم که آهنربا، آهنربای دیگر را هم جذب میکند. ما خودمان یک آهنربا را به چند قسم تقسیم کردهایم و متوجه شدیم که قطعه کوچک جذب قطعه بزرگ میشود و دو قطعه مساوی جذب هم میگردند. این آزمایش ثابت میکند که جذب بهخاطر آنچه گفتهشد نیست، چون اجزاء یک آهنربا همدیگر را جذب میکنند.
تصور شده که علت جذب در آهنربا، اجزای عنصری است که به فعل و انفعال میرسند.
این تصور هم غلط است زیرا اجزاء کوچک هر قدر هم کوچک باشد جذب بزرگ میشود و اگر چنان بود که تصور شده میبایست در تمام اجزاء کوچک حکم جذب وجود نمیداشت.
و باید دو قطعه مساوی همدیگر را جذب نمیکردند. اگر دو عدد مساوی چنین خاصیتی داشتهباشند محتاج به اعداد متحابه نیستند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: دنیا را دشنام ندهید. دنیا عطیهای نیک برای مؤمن است. وی
با سوار شدن بر دنیا به خیر رهنمود میشود و با دنیا از شر دور میگردد. وقتی بندهای بگوید لعنت خدا بر دنیا، دنیا میگوید: لعنت خدا بر هرکسی از ما که نافرمانی خدا میکند.
همچنین میفرماید: تلخی دنیا، شیرینی آخرت و شیرینی دنیا تلخی آخرت است.
امام علی علیه السلام میفرماید: لباست را کوتاه بدار که هم بیشتر میماند و هم موجب تقوای بیشتر است و هم به پاکیزگی و طهارت نزدیکتر.
گویند
چند باشی زمعاصی مزه کش
توبه هم بیمزه نیست بچش
دل خود را از گناه پاک ساز، با عزم راستین روبه سوی خدا کن، اطمینان خود را به او محکم نما، تصور کن تو بندهای فراری از مولایی کریم و رحیم و حلیم هستی؛ مولایی که دوست دارد که بسوی او باز گردی و از عذابش تو را پناه دهد. او همواره از تو میخواهد به سوی وی بازگردی و تو دائماً از او روی برمی گردانی. او به تو وعده داده اگر بسوی وی باز گردی و از آنچه هستی جدا شوی از خطاهای تو چشم پوشی کند. پس برخیز و غسل احتیاطی انجام ده و لباس پاکیزه بپوش و نمازهای واجب را انجام ده و چیزی از نوافل را به دنبال آنها بیاور و نمازت را با خضوع و خشوع و حیا و خاکساری و گریه و اظهار عجز و بیچارگی در جایی که کسی جز خدا تو را نبیند و صدایت را نشنود، بجا آور و پس از سلام نماز، با کمال حزن و اضطراب و امید به تعقیبات نماز بپرداز. سپس دعای وارد شده از امام سجاد علیه السلام که آغاز آن
اللهم یا من برحمته یستغیث المذنبون و یا من الی ذکر احسانه یفزع المضطرون است، بخوان. سپس صورت بر زمین بگذار و مقداری خاک بر سر خود بریز و صورت خود را که برترین اعضای توست با آب چشم و قلب حزین و صدای بلند در خاک فرو کن و بگو: گناه از بندهات بزرگ و عفو از تو نیکو است.
عظم الذنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک و این جمله را تکرار کن و گناهان خود را بشمار و خود را سرزنش کن و پشیمان باش و مدتی طولانی به این حال باش سپس بایست و دست را بسوی خدای رحیم بلند کن و بگو: خدایا بنده فراری تو بسوی درگاه تو بازگشتهاست. بندهی گنهکار تو به سازش با تو بازگشتهاست. بندهی گنهکار تو به پوزش خواهی آمدهاست و تو کریمترین کریمان و
رحیمترین رحیمانی. سپس دعای امام سجاد در طلب توبه را که اول آن
اللهم یا من لا یصفه نعت الناعتین با اشک جاری بخوان و کوشش در حضور قلب و توجه با تمام وجودت داشتهباش و گسترهی جود و رحمت خدا را احساس کن. سپس سجده نما و با صدای بلند که جز خدا نشنود، بسیار گریه و زاری کن. سپس سربردار و اطمینان داشتهباش که خدا پذیرفتهاست و خوشحال باش که به آرزویت رسیدهای.
اگر دوستی در این زمانه به تو رو کرد، مطلوب تو همان است ولی آن دوست کجاست.
و اذا صفا لک من زمانک واحد
فهو المراد و این ذاک الواحد
نظامی
نظامی که استاد این فن ویست
در این بزمگه شمع روشن ویست
ز ویرانهای گنجه شد گنج سنج
رسانید گنج هنر را به پنج
چو خسرو به آن پنج هم پنجه شد
وزان بازوی فکرتش رنجه شد
کفش بود از آنگونه گوهر تهی
بنا ساخت لیک از در ره دهی
زر از سیم هر چند بهتر بود
بسی کمتر از در و گوهر بود
من مفلس عور دور از هنر
نه در حقه گوهر نه در صره ذر
در این کارگاه فسوس و فسوس
نه مس ساختم پنج گنج فلوس
من و شرمساری زده گنجشان
که این پنج من هست ده پنجشان
خاقانی
هر لحظه هاتفی بتو آواز میدهد
کاین دامگه نه جای امانست الامان
دل دستگاه تست بدست جهان مده
کاین گنج خانه را ندهد کس برایگان
فلسی شمر ممالک این سبز کارگاه
صفری شمر فذالک این تیره خاکدان
بسمله نوزده حرف است، به وسیله این نوزده حرف مقدس انسان از شر قوای نوزده گانه بدن چون حواس ظاهری و باطنی و قوای شهوت و غضب و هفت قوه طبیعی که سرچشمه شرور و ابزار گناهان است، نجات مییابد. بههمین خاطر است که خداوند خازنان جهنم را نوزده تن در برابر این نوزده قوه معین کردهاست.
و گفتهاست عَلَیْهٰا تِسْعَةَ عَشَرَ . نیز شب و روز بیست و چهار ساعت است، پنج ساعت آن در
برابر نمازهای پنجگانه و هر ساعت از نوزده ساعت دیگر آن، در برابر شری است که در آن ایجاد میشود و هر ساعتی از آن ساعات در برابر حرفی از حروف بسمله قرار دارد.
در ملل و نحل آمدهاست که: واضع دانش طب بقراط بود و اندیشمندان پس از وی به عظمت او اعتراف کردهاند. روزی بقراط به عیادت بیماری رفت و گفت: من و تو و بیماری، سه تن هستیم؛ اگر هرچه گفتم انجام دادی من و تو میمانیم و بیماری تنها میشود. معلوم است اگر دوتن با هم متحد باشند بر سومی چیره میشوند.
از بقراط سؤال شد که چرا وقتی آدمی دارو میخورد، برافروخته میشود؟ گفت: مانند خانه، چون جارو شود گردو غبار زیاد گردد.
بقراط میگفت: هر بیماری را باید با گیاهان سرزمین خودش معالجه کرد، چرا که هر طبیعتی از هوای همان طبیعت است و وابسته به غذای همان جاست.
در ملل و نحل آمدهاست که ثابیه نقاش ماهری بود. وی بر دیمقراطیس وارد شد و گفت:
خانهات را گچکاری کن تا آن را نقاشی کنم. دیمقراطیس گفت: نقاشی کن تا من گچکاری کنم.
حکیمی گوید: مرگ چون تیری رها شده به سوی توست و عمر تو به اندازه مسیر آن به سوی توست.
زراره از امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کردهاست که فرمود: هرگاه خورشید به وسط آسمان رسید، درهای آسمان و بهشت باز میشود و دعا به اجابت رسد. خوشا به حال کسی که در آن وقت از او عمل صالحی بالا رود.
امام علی علیه السلام میفرماید: خدا بر شما واجباتی مقرر کرده، آنها را نابود نکنید. حدودی معین نموده، به آنها تعدی نکنید. اموری را بیان نکرده نه اینکه فراموش کردهباشد، آنها را دنبال نکنید و خود را به زحمت نیندازید.
عارفی گوید: مکارم نیک در چهار خصلت جمع است. سخن اندک، غذای اندک، خواب اندک، و دوری از مردم.
سبتی گوید: هر وقت همنشین سلاطین شدی لباس حفظ بپوش؛ چون کور باش و چیزی را نبین و چون بازگشتی لال باش و چیز شنیده را بازگو نکن.
اذا صحبت الملوک فالبس
من التوقی اعز ملبس
و ادخل اذا ما دخلت اعمی
و اخرج اذا ما خرجت اخرس
در ضرب المثلهای عربی آمدهاست هذاالامر مما ترکب له اعجاز الابل ، یعنی این کاری است که برای انجام آن بر شتر سوار شوی. ریشه این مثل این است که شخص اسیر یا برده بر دنباله حیوان سوار میشود. این مطلب را سید رضی در نهجالبلاغه آوردهاست زمانی که فرمایش امام علی علیه السلام را نقل میکند که میفرماید: ما را حقی است اگر دادید فبها و در غیر این صورت متحمل هر زحمتی میشویم و شب را به پایان میبریم.
لنا حق فان اعطیناه والا رکبنا اعجازالابل و ان طال السری.
در شرح نهجالبلاغه ابنابی الحدید در تفسیر فرمایش امام علی علیه السلام که میفرماید:
و طویت عنها کشحاً ، آمدهاست: این جمله از آن مثل گرفته شدهاست که اگر کسی در طرف راست تو باشد میگویی پهلوی چپ خود را پر کردی اینک به راست متمایل شدی.
فطویت کشحک الایسر فقد ملئت عنه ، کشح به حد وسط خاصره و پهلو گویند. من گمان میکنم این جمله برای منظور دیگری بکار برده میشود و آن این است که: کسیکه خود را گرسنه نموده چنان است که از پر کردن پهلوی خود اعراض کردهباشد و کسیکه غذا بخورد پهلوی خود را سیر کردهاست.
علی علیه السلام میفرماید: من از غذای خلافت اعراض کردم.
کمال الدین ابنمیثم بحرانی نیز میگوید: امام علیه السلام خلافت را به منزله مأکولی دانسته که خود را از خوردن آن منع کردهباشد. البته گفته شده که مراد این جمله اعتراضی است که اعراض کننده از خود ابراز میکند.
در بین دوستان کسی نیست که در بارهی نجد با او سخن بگویم، صدیقی نیست که حدیث نجد را نگه دارد، خدا گروهی در زیر قبه عزت دارد که در لباس فقر آن را جلال دادهاست.
ما فی الصحاب اخو وجد نطارحه
حدیث نجد و لا خل نجاربه
لله تحت قباب العز طائفة
اخقاهم فی لباس الفقر اجلالا
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: روز قیامت گروهی را میآورند که حسناتی به اندازه کوههای مکه دارند و فرمان میدهند که داخل آتش شوند. اصحاب گفتند: ای پیامبر خدا آیا آنان نمازگزار بودند؟ پیامبر فرمودند: آنان نماز میگذارند و روزه میگرفتند و پاسی از شب را بیدار بودند، ولی وقتی چیزی از دنیا به آنان روی میآورد، خود را بر آن میافکندند.
یکی از گذشتگان گفتهاست: وصی نفس خود باش و مردم را وصی خود قرار نده، چگونه میتوانی آنان را به ضایع کردن وصیت خود ملامت کنی در حالی که تو در زمان حیات خویش آن را ضایع ساختی.
ابل، اسم جمع است و مفرد ندارد. این واژه مؤنث است چون اسم جمع غیر عاقل حتماً مؤنث است. ابل مصغر میشود و ابَیْلَهْ گفته میشود.
عارفی در صحرا از زنی پرسید: عشق نزد شما چگونه است؟ گفت: بزرگ است به حدی که مخفی نیست. لطیف است به حدی که دیده نمیشود، چنان در عاشق جا گرفته که سنگ در آتشزنه قرار گرفتهاست. اگر به هم بزنی آتش آن آشکار و اگر رهایش کنی مخفی میشود.
در کتاب انیس العقلاء آمدهاست: بدانکه: یاری از صبر است و گشایش از بلاست و آسانی با سختی همراه است.
حکیمی گوید: با کلید تصمیم بر صبر، میتوان قفل همهی مشکلات را باز کرد. و نیز
گفتهاند: وقت بسته شدن راه گشایش، طلیعههای شادی آشکار میشود.
عدهای به عیادت مأمون در بیماری که به همان سبب از دنیا رفت، آمدند. دیدند که وی دستور داده پالان الاغی برای او بگسترانند و بر آن خاکستر بریزند. مأمون صورت بر خاکستر میمالید و میگفت: ای خدایی که سلطنت تو زایل نمیشود، رحم کن به کسیکه سلطنتش زایل شد. یا من لا یزول ملکه ارحم من قد زال ملکه.
ابن جوزی در کتاب تقویم اللسان مینویسد: کلمه جواب، جمع بسته نمیشود و اینکه عوام میگویند اجوبه یا جوابات، غلط است.
نیز حاجات و حاج جمع حاجة است و واژه حوائج غلط است، همچنین حمیت المریض درست است نه احمیت المریض. نیز به کسیکه ایستاده اگر بخواهند بگویند بنشین میگویند: اقعد، و به کسیکه نشسته میگویند: اجلس و عکس این اشتباه است. همچنین جمله الحمدلله الذی کان کذا اشتباه است و باید الذی حذف شود و گفته شود الحمدلله کان کذا . نیز واژه عروس هم به مرد و هم به زن اطلاق میشود و اختصاص به زن ندارد. همچنین عبارت کثرت عیلة صحیح نیست و کثرت عیاله صحیح است چون عیلة به معنای فقر است.
واژه مَصطکی به فتح میم است و ضم میم صحیح نیست.
ابوالفتح بستی گوید: اخلاق دوست را تحمل کن و طمع به استقامت او نورز چرا که اخلاق او ممکن است یکی شود در حالی که چهار طبیعت دارد.
تحمل اخاک علی مابه
فما فی استقامته مطمع
و انی له خلق واحد
و فیه طبایعه الاربع
گویند
مشو با کم از خود مصاحب که عاقل
همه صحبت بهتر از خود گزیند
گرانی مکن با به از خود که او هم
نخواهد که با کمتر از خود نشیند
گفته شده: نزدیک شدن مردم در اخلاقشان موجب ایمنی از مکر آنها میشود.
هر کسی طالب چیزی باشد، همه یا بعض آن را بدست آورد.
پرهیز تو از کسیکه به تو رغبت دارد، موجب کم شدن بهره تو است و رغبت تو به کسیکه از تو پرهیز دارد، موجب ذلت نفس توست.
شریفترین عدد، عدد تام است و آن عددی است که اجزاء آن مساوی خود آن باشد. به همین خاطر عدد روزهائی که آسمانها و زمین خلق شدهاست، چنانچه در قرآن کریم آمدهاست، شش است. عدد شش سه جز دارد که عبارت است از نصف، ثلث و سدس که جمع این سه، شش میشود.
عدد ناقص به عددی گویند که جمع اجزاء آن از خود عدد یا زیادترند یا کمتر. مانند دوازده که اجزاء آن عبارت است از نصف و ثلث و ربع و جمع این سه عبارت است از:
13 \3+\4+\6 و مانند عدد هفت که فقط یک جزء دارد و آن سُبع است که عبارت است از یک و کمتر از هفت است.
مؤلف انموزج گوید: برای حصول عدد تام قاعدهای را به شعر آوردهام.
چو باشد فرد اول ضعف زوج الزوج کم واحد
بود مضروب ایشان تام ورنه ناقص و زاید
یعنی زوج الزوج عددی است که جز واحد عدد دیگری از افراد عاد آن نمیباشد و این بیان در صورتی است که واحد عدد نباشد مانند دو در این مثال. اگر دو تضعیف شود چهار میشود و اگر یک را از چهار کم کنی، سه خواهد شد و عدد سه فرد اول است. زیرا جز عدد واحد که فرد است فرد دیگری عاد آن نیست. بنابراین عدد سه فرد اول است و چون عدد سه را با عدد دو که زوج الزوج است ضرب کنی، عدد شش بهدست میآید و عدد شش عدد تام است. همچنین طبق قاعده مزبور عدد چهار را که زوج الزوج است چون مضاعف کردیم هشت شد و چون یک را از آن کم نمودیم هفت شد و عدد هفت فرد اول است. وقتی عدد هفت را در چهار ضرب کردیم، حاصل بیست و هشت میشود و آن نیز عدد تام است.
و از ویژگیهای عدد تام آنستکه در هر مرتبهای از آحاد و عشرات و مأت آن، عدد فرد ندارد.
اگر معلول را با علتش بسنجند، به همان نسبتی که با علت پیدا کرده دارای تحقق وجود است.
و اگر معلول را ذاتاً و بدون انتساب با علت مورد مقایسه قرار دهند معدوم و بلکه ممتنع است. مثلاً سیاهی اگر با جسم سنجیده شود موجود است و اگر ذاتاً لحاظ شود، معدوم و چه بسا ممتنع الوجود است.
در کتاب انیس العقلاء آمدهاست: بزرگی در عدهای، موجب اخلاق ناپسند میشود. البته معلوم است که بزرگی موجب اخلاق ناپسند نمیشود، بلکه طبیعت فاسد بزرگ چنین اثری را آفریدهاست. همچنین طبیعت صحیحه موجب فضائل پسندیده میشود. چرا که دگرگونی حالات، مستییی را بوجود میآورد که موجب میشود اخلاق پنهان و سیرت نهان، ظاهر شود. مخصوصاً اینکه اگر در تحول حالت، به طور ناگهانی و نه تدریجاً، موقعیتی بدست آید.
فضل بن سهل میگوید: هرکس بزرگی مقام او بیش از ارزشش باشد، تکبر میورزد و هر کس مقام او کمتر از ارزشش باشد تواضع میکند. بلیغی این حرف را گرفته و چنین به آن افزودهاست: مردم در مقام دو دستهاند، دستهای فضل و مروتشان موجب شد به مقام آنها لطمهای وارد نشود و دستهای که پستی آن باعث شده که به کاری دست نزنند. پس هر کسی از عملش فاصله نگیرد تواضع او بیشتر شود و هر کسی عملش از او فاصله گیرد متجبر و متکبر میگردد.
حکیمی گوید: سزاوار است پیش از آنکه از خود شرم کنی از خدا شرم کنی. نیز گوید: هر کس مخفیانه عملی انجام دهد که آشکارا حیاء از آن دارد، برای خود ارزشی قائل نشدهاست.
گروهی کسی را که در جلسات شوخی همراه آنان بود، بار دیگر به جلسه دعوت کردند ولی او از نشست با آنان اعراض کرد و گفت: من دیشب به سن چهل سالگی رسیدم و از سن خود
حیا میکنم.
در غالب تفاسیر آمدهاست: ابنمکتوم بر پیامبر خدا زمانی که بزرگان قریش نزد او بودند.
وارد شد ابنمکتوم نابینا قصد داشت پیامبر به وی توجه کند. پیامبر مشغول گفتگو با سران قریشن برای هدایتشان بود. آیه نازل شد و پیامبر را از عبوس شدن در برابرمکتوم ملامت کرد. برخی میگویند: مردی از بنیامیه نزد پیامبر بود و او بر ابنمکتوم عبوس شد و آیه او را ملامت میکند. این حرف شریف مرتضی است وی میگوید: عبوس شدن از صفات پیامبر حتی با دشمنان و معاندان نیست چه رسد به دوستان و هدایت یافتگان.
نیز پیامبر برخی ناراحتیهایی که پیامبران دیگر داشتند، نداشت و از فقیران اعراض نمیکرد. او خود میفرمود: فقر فخر من است و در شأن او در قرآن آمدهاست، که اخلاق عظیم دارد.
امام صادق علیه السلام میفرماید: کسیکه عبوس شد، مردی از بنیامیه بود نه پیامبر.
حکیمی گوید: عذاب بیباک، کرامت و بزرگواری نیست.
احیاءالعلوم نقل کردهاست که: رسول خدا با حذیفة به سوی چاهی رفتند تا غسل کند.
حذیفة بن یمان لباسی را پوشش قرار داد تا رسول خدا غسل کند. وقتی حذیفه خواست غسل کند، پیامبر میخواست لباسی را پوشش قرار دهد تا او غسل کند ولی حذیفه که شرم داشت از اینکه پیامبر برای او کاری انجام دهد، ابا میکرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باشد ای رسول خدا چنین نکن. رسول خدا فرمود: هیچ دو نفری نیستند که با هم همراه شوند مگر اینکه محبوبترین آنها نزد خدا کسی است که با دوستش مرافقت و همراهی بیشتری داشتهباشد.
از کلمات زمخشری است. هرکه کینه بکارد، محنت درو میکند.
زیاد حرف زدن، لغزش بسیار به دنبال دارد.
تا کی صبح و شام کنم و امروزم از دیروز بدتر است.
اسب را شلاق لازم است هرچند رهوار باشد.
هر زنی شوهری میخواهد.
ستارگان برج ثور در پی ستاره ثریا هستند.
نور خورشید مخفی نمیماند و نور حق خاموش نمیشود.
چه بسا سوارگانی که دست نیاز به پیادگان دراز میکنند.
رشوه، باطلها را یاری میکنند.
گمان میکنی روزهداری و گوشت برادرت را میخوری.
نمیدانم کدام شقیتر است، آنکه در امواج شنا کند یا کسیکه برزوجهاش قرار گرفتهاست.
در مجالس خود، جز همپیاله خود راه مده.
شیرتر از شیر کسی است که در راه شیر راه میرود.
وقتی طغیان و سرکشی بسیار شود، خداوند مرض طاعون میفرستد.
اعمال تو نیت توست اگر نیت تو به آن نرسد.
احمق لذت حکمت را درک نمیکند، همانطور که زکام گرفته از بوی گل بهرهای نمیبرد.
خوشا بهحال کسیکه آخر عمر او چون اول آن باشد و اعمالش او را رسوا نکردهباشد.
یکی از راستگویان برایم نقل کرد که یکی از تبهکاران در اطراف بصره از دنیا رفت و همسرش هیچکس را برای تشیع جنازهاش نیافت. بهناچار باربری را اجیر کرد تا او را به محل نماز ببرد ولی در آنجا هم کسی برای نماز بر وی حاضر نشد. او را به صحرا برد تا دفن کند. زاهدی که در کوهی در حوالی آنجا عبادت میکرد وقتی چشمش به جنازه افتاد به مانند کسی که منتظر جنازه باشد از کوه به زیر آمد و قصد نماز بر جنازه کرد. مردم شهر فهمیدند و با زاهد نماز بر پیکر تبهکار خواندند. آنان که از نماز زاهد متعجب بودند به وی گفتند سبب نمازش چه بود؟ زاهد گفت: در عالم رؤیا به من گفتند: جنازهای که فقط زنی آن را تشیع میکند و در فلان موضع به خاک سپرده میشود، بر او نماز بخوان که بخشوده شدهاست. تعجب مردم از این حرف بیشتر شد، زاهد زن میت را خواست و به او گفت: میت چه حالی داشت؟ زن گفت: روزش به شراب خواری گذشت. زاهد پرسید: کار نیکی از او دیدی؟ زن گفت: سه کار نیک در عمرش داشت. اول آنکه: هر صبحدم که از حال مستی خارج میشد لباس پاکیزه میپوشید و وضو میساخت و نماز صبح میگذارد. دوم آنکه:
خانهاش از یکی دو یتیم خالی نبود و به آنها بیشتر از اولادش احسان میکرد. سوم آنکه:
نیمه شب که از مستی فارغ میشد، میگریست و میگفت: پروردگارا! کدام گوشهی جهنم را میخواهی از این خبیث پر کنی؟
گویند
تو بتقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری
در احیاءالعلوم آمدهاست: محمد بن حنفیه از پدرش امام علی علیه السلام آوردهاست وقتی آیه شریفه فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ (1)، نازل شد، پیامبر از جبرائیل پرسید صفح جمیل چیست؟ جبرئیل گفت: وقتی ستمکار را بخشیدی، دیگر او را عتاب نکنی.
پیامبر فرمود: خدای متعال کریمتر است از اینکه بخشوده شده را عتاب کند. جبرئیل گریست و پیامبر نیز گریست. خداوند میکائیل را نزد آنها فرستاد و فرمود: پروردگار شما، سلامتان میرساند و میفرماید: چگونه آنکه را بخشیدهام، عتاب کنم؛ این شایسته کرم من نیست.
در حدیث آمدهاست: خدا در قیامت چنان میبخشد که به قلب هیچ کس خطور نکرده، حتی ابلیس به خدا امیدوار میشود که او را ببخشد.
شاهی
ای بیخبر از درد دل و داغ نهانی
ما قصهی خود با تو بگفتیم و تو دانی
دل مینگرد روی تو جان میرود از دست
داریم از این روی بسی دل نگرانی
ای شمع که ما را به سخن شیفته کردی
پروانهی خود را مکش از چرب زبانی
ما حال دل از گریه بجایی نرساندیم
ای ناله تو شاید که بجایی برسانی
عمریست که با عارض تو شمع بدعویست
وقت است که او را پی کاری بنشانی
چون غنچه ز خوناب جگر لب نگشادیم
افسوس که بر باد شد ایام جوانی
چون دفتر گل سر بسر از گفته شاهی
هر جا ورقی باز کنی چون بفشانی
1) 1) - حجر، 85.
چنان ناچیز شو در خود که گر در آینه بینی
نیابی عکس خود با آنکه بزدایی فراوانش
عارفی غالب شب را به عبادت میگذرانید. وقتی میخواست بخوابد خطاب به رختخوابش میگفت: ای جای بد به خدا به اندازه چشم برهم زدنی از تو خشنود نیستم، سپس میگریست. به او گفته شد: چرا گریه میکنی؟ میگفت: بهخاطر کلام خدا که میگوید: تنها از اهل تقوا پذیرفته میشود. إِنَّمٰا یَتَقَبَّلُ اللّٰهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ (1).
عارفی گوید: به خدا خوش ندارم خدا حساب مرا در قیامت به پدر و مادرم بسپارد، چرا که یقین دارم که خدای متعال از آنها به من رحیمتر است.
در خبر آمدهاست که: خدا از فضل رحمت خود جهنم را تازیانهای قرار داده تا بندگانش را بسوی بهشت سوق دهد.
نیز آمدهاست: خدا میفرماید: خلایق را خلق کردم تا از من سودی برند، نه من از آنها سودی برم.
هر عددی که به عدد دیگر تقسیم شود، نسبت خارج قسمتش با نیمی از آن عدد، مساوی نسبت مقسوم علیه با مقسوم است. پس هرگاه بخواهیم جذر عددی را بدست آوریم که نسبت آن به جذرش برابر نسبت عددی به عدد دیگر باشد. باید عدد اول را به عدد دوم تقسیم کنیم و خارج قسمت در خودش ضرب شود. مثلاً هشت را به چهار تقسیم میکنیم.
حاصل که دو است نسبتش با خودش مساوی نسبت هشت به چهار است.
اصمعی گوید: با عربی بیابانی روبرو شدم، و سخنانش را مینوشتم. گفت: تو مانند رقیب و عتیدی، که هرچه مردم میگویند کلمه به کلمه مینویسند.
1) 1) - مائده، 27.
یکی از صالحان ابوسهل زجاجی را در خواب به هیئتی نیکو دید و میگفت «بوعید الابد» .
به او گفت: حال تو چگونه است. ابوسهل گفت: مسئله را آسانتر از آنچه میپنداشتم، دیدم.
ابوسعید
گویند بحشر گفتگو خواهد بود
و آن یار عزیز تند خو خواهد بود
از خیر محض جز نکویی ناید
خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود
ابونواس گوید: تا میتوانی خطا کن که به نزد پروردگار بخشنده میرسی. گاه ملاقات با او بخشش او را میبینی و خدا را پادشاهی بزرگ میبینی. آنگاه انگشت حسرت به دهان میگزی که چرا بهخاطر ترس از جهنم، سرور دنیا را ترک گفتهای.
تکثر ما استطعت من الخطایا
فانک بالغ ربا غفوراً
ستبصر ان وردت علیه عفواً
و تلقی سیداً ملکاً کبیراً
تعض ندامة کفیک مما
ترکت مخافة النار السروراً (1)
ابوسعید، به ابوعلی سینا نوشت: ای دانشمند! خدا به تو آنچه شایستهی به حال توست توفیق کرامت نماید و سعادت همیشگی را چنانکه مناسب توست به تو ارزانی دارد. بلی در راه راست به سرچشمهی یقین نایل شدم، اما صحراهای گمان در سر راه من بسیار است و به صورتهای مختلفی دیدهمیشود و معمول من اینست با هر سالکی که روبرو میشوم از طریقی که او رفته جویا میشوم و از خدا میخواهم تا بدین وسیله در حقیقت را به روی من بگشاید و تو از جمله بزرگانی هستی که از علم مرسوم بهرهور شده و از آئین طریقت برخوردار گردیدهای. اینک از آن حقایقی که در اختیار داری و به آنها رسیدهای، مرا بهرهمند کن و بدانکه تحیر آغاز حال پرهیزکاری است و پرهیزکار شایستهی همه مقامات عالیه است و وصول به این حقیقت اگرچه در ابتدا آسان است ولی دستیابی آن در کمال دشواری
1) 1) - اما آیا کسی که چنین خدای مهربانی دارد، حاضر میشود به عصیان و خطا او را از خود ناخرسند کند.
است و البته خدا توفیق دهندهاست.
شیخ الرئیس در پاسخ نوشت: نامه فلان رسید در آن نامه از عنایاتی که خدا به او فرموده حکایت کردهبود و از نعمتهایی که به وی ارزانی داشته اشاره نموده و اظهار داشته به ریسمان ناگسستنی حق دست پیدا کرده و قدم در راه او گذارده و موجبات تقرب به او را برای خود فراهم ساخته و به جانب او توجه کرده و دلش را از آلودگیهای این دنیا پاکیزه ساخته و همت به مقام عالی روحانی گماردهاست.
نامهای را که در کمال ارزندگی و همراه با همه گونه سرور و فرحناکی بود. چند مرتبه قرائت کردم و مطالب آن را آنچنان که لازم بود فهمیدم و به شکر خدا پرداختم آن خدایی که بخشنده عقل و افاضه کننده عدل است. از حق تعالی درخواست کردم تا وی را در دنیا و آخرت موفق بدارد و او را در طریقت ثابت قدم سازد و از خطا مصون فرماید و به راه هدایت رهبری نماید و از نعمت فهم و فراست برخوردار گرداند و امور او را در دست تدبیر خود به انجام رساند. خدایی را با چشم حقیقت مینگرم که هر گونه اثری از او هویدا میگردد و همگی حوادث مستند به اوست و مقتضیات عوالم ملکوت و جبروت بدین موضوع معترفاند و کسیکه چشم بصیرت داشتهباشد بدین حقیقت اعتراف خواهد کرد.
خوشا بحال آن کسکه تقدیر الهی، او را در ردیف نیکبختان قرار دهد و از زمره بدبختان بیرون ببرد و او را بدان راه بخواند که از سود جاودانی برخوردار گردد. مردم خردمند دلبستگی به دنیایی ندارند که سرانجام بینوا و مالدار آن یکسان است و در هنگام فرا رسیدن مرگ برابرند. فرزانگان متوجهاند که دنیا خانهایست که دردهایش آسیب دهنده و لذتهایش کسالت آور است. صحت دنیا در چند ضد است که بر خلاف طبیعت بپایند و سلامتی آن در دفع فضولات آن است. آری به خدا سوگند مردم احمق از وصول به مدارج کمال باز ماندهاند. آنها که به دنیا دلبستگی پیدا کردهاند و تبهکارانی که بدان سرگرم شدهاند. شیفتهی دنیا همیشه ناامید و گرفتار است و همواره در اندیشهی جمع آوری زر و سیم است و با افکار پریشان خود را ناراحت میسازد. او در قید حرکات و مزدور نیازمندیهای خود است.
بدیهی است این مردم هیچگاه هوای حقجویی و حقشناسی ندارند و با آن همه افکار نامناسب نمیتوانند قدم به شهرستان توحید بگذارند و شایسته مقام قرب الهی بشوند و از خوابگاه دنیا به سر منزل آخرت دیده بگشایند.
آن دوست یگانه متوجه است که لذتهای حقیقی منحصر به جهان دیگر است و در آنجا از شرابهایی سیراب و مست میشوند که سیرایی از آن ندارند و اینک از خدا میخواهیم تا پرده کوری و نادانی را از دیدگان ما بردارد و زنگ تیرگی را از دل ما بزداید و ما را از هدایت خود برخوردار سازد و دل ما را از دنیا تهی نماید زیرا این دنیا ما را به زر و زیورش شیفته گردانیده و فصلی است که به صورت وصل تجلی کردهاست. خدای بخشنده، هدایت خود را رهبر ما قرار دهد.
ضمناً معلوم باشد آن دوست یگانه از من درخواست کرده تا شمهای از اندرزها را برای او بنگارم. تمنای آن یار مهربان مانند آنست که بینایی از نابینایی درخواست ارشاد بنماید و شنوایی از کری استخبار کند و من نمیتوانم موعظهای که نافع به حال آن دوست ارجمند باشد ایراد کنم در عین حال محض اینکه پاسخ نامهاش را دادهباشم مینویسم لازم است در آغاز و انجام هر کاری بیاد خدا باشی و جز او دیگری را در نظر نگیری و در ظاهر و باطن بجز او به دیگری توجه نکنی و دیدگان باطن را به سرمهی توحید بیارایی و در برابر حق ثابت قدم باشی و چنانکه در عالم ناسوتی به عالم ملکوت سیر کنی و خاطر خود را از اشراق الهی منور گردانی و خدا را در باطن هر چیز ببینی و اطمینان داشتهباشی او در همه چیز ظهور کرده است.
ففی کل شیء له آیه
تدل علی انه واحد
اگر این حالت ملکه او شود و نقش ملکوت در دل او منعکس گردد و نشان قدس لاهوت برای او تجلی کند، با ملکوت اعلی مانوس شود و از لذت آن کامیاب گردد و هوای آن عالم وی را شیفته خود گرداند. وی با اینحال، آرامشی در خود احساس مینماید و طمأنینهای در باطن او ایجاد میگردد و به جهان فانی به چشمی مینگرد که کسی به منظور ترحم به دیگری نگران میشود و خیال مربوط به آن را ناچیز میشمارد و سنگینی آن را سست میانگارد و خود را که بدان عالم پایبند میبیند و بزرگ میشمارد و مسرور میباشد و از رفعت مقام خود و پستی دیگران به شگفت میآید و با آنکه هنوز از دنیا نرفته، همانند آن کسی است که چشم از دنیا پوشیده و به عالم دیگر رهسپار شدهاست.
اکنون باید گفت: بهترین کارها نماز و نیکوترین آرامشها روزه و نافعترین نیکیها صدقه و پاکیزهترین پسندیدهها تحمل سختیهاست. از سوئی بدترین کارها جدال است که تا او گرفتار قیل و قالست پابند وزر و وبالست. و بهترین کارها عملی است که توأم با نیت خالص
باشد و نیکوترین نیتها نیتی است که همراه با علم باشد. حکمت اصل هر گونه فضیلتی و شناخت پروردگار از اهم مشاغل است زیرا سرانجام هر سخن پسندیده و هر کار شایسته به سوی اوست.
آن دوست یگانه باید به نفس خود بنگرد و آن را به کمال رساند و از اختلاط با اعمال ناپسند و پیگیری از دنیای دنی باز دارد تا چون از دنیا رفت با اعمال ناشایست همراه و همراز نباشد زیرا نفس خود ذاتاً از کدورت و ناپاکی تهی است.
آن دوست از سخن دروغ بپرهیزد تا ملکه راستی در او رسوخ کند و بدین نسبت خوابهای راست و درست ببیند و از غذاهای لذیذ به همان اندازه استفاده کند که برای اصلاح طبیعت و برقراری شخص خود نیاز دارد و از مشروبات به منظور مداوا و دارو بهرهگیری کند و از آشامیدن آنها به منظور لهو و لعب خودداری نماید و با هر دستهای طبق خوی آنها رفتار نماید و از مال خودش به فقرا بدهد و با آنها مساوات نماید و در امور شرعی و سنن الهی کوتاهی ننماید و به تعبدات بدنی بپردازد و در هنگام آسودگی از عبادت، به احوال ملوک و کشورگشایی آنها بنگرد و از کار آنها عبرت گیرد و آنچه را مایه لغزش میداند دوری نماید و بر مردم خورده نگیرد و از خدا بخواهد تا این مسیر را نصب العین او سازد و او را به انجام دستورات دینی توفیق دهد.
معاذ بن جبل میگوید: هر وقت دوستت والی شد، ده برابر بیشتر از گذشته به او اظهار علاقه کن.
یکی گفتهاست: تواضع از دامهای بزرگواری است.
به کسی گفتند: آقا کیست؟ گفت: کسیکه در حضورش از او بترسند و در غیبتش او را نکوهش کنند.
گفته شدهاست: هرکس بزرگی خود را به تو بنمایاند و از ثروتش تو را منع کند، انصاف روا نداشتهاست.
ملا عبدالرزقان قاسانی در تأویلاتش از امام صادق علیه السلام نقل میکند که ایشان فرمودهاند:
خدا در کلامش بر بندگانش تجلی یافته که فرموده: وَ لٰکِنْ لاٰ تُبْصِرُونَ (1). در این کتاب آمدهاست که امام صادق علیه السلام در نماز غش میکرد، از او علت آن را پرسیدند. فرمود: آنقدر این آیه را تکرار کردم تا آن را از خدا شنیدم.
فاضل میبدی در شرح دیوان، این واقعه را از شیخ شهاب الدین سهروردی نقل کردهاست و از او گفتهاست که زبان امام صادق علیه السلام در آن لحظه، همانند درخت موسی بود که گفت: من خدا هستم إِنِّی أَنَا اللّٰهُ . این واقعه در احیاءالعلوم در مبحث تلاوت قرآن آمدهاست.
کسی که بین او و حضرت آدم پدر زندهای نباشد، کشته شدهی بین مردگان است.
از کسانی نباش که به ظاهر ابلیس را لعن میکنند و در نهان با او دوستند.
گویند
در مکتب عشق فضل و دانش رندیست
دانشمندی مایه ناخورسندیست
یک خنده زروی عجز بر خاک نیاز
بهتر زهزار گونه دانشمندیست
قطب الدین در شرح حکمت اشراق مینویسد: معلم اول یعنی ارسطاطالیس هرچند صاحب قدر است، عظیم الشأن است، رأیی والا و فکری تمام دارد، ولی نباید مبالغه در شخصیت او به صورتی درآید که اساتید او را مورد نکوهش قرار دهیم.
گویا مراد قطب الدین از این جملات، شیخ الرییس باشد که در پایان منطق شفا در باب تنظیم از ارسطو مینویسد: ما در باب قیاس و امتیاز قیاس منتج از عقیم و بقیه احکام آنها از کارهایی است که ما خود را برای تحصیل آنها به زحمت انداختهایم. و شب نخوابی را تحمل کردهایم، تا این مباحث به این حد رسیدهاست، حال اگر کسی پس از ما آمد، نکاتی به این مباحث اضافه بیفزاید و یا نکتهای را اصلاح نماید یا اشتباهی را درست کند.
ببینید ای جماعت متعلمین! آیا کسی پس از ارسطو آمدهاست که علاوه بر قواعد مطرح شده از وی، چیزی به آنها بیفزاید یا اشتباه او را اصلاح کند، با آنکه روزگار درازی از آن
1) 1) - واقعه، 85.
گذشتهاست براستی باید گفت: آنچه که او گفته در کمال صحت بوده و میزان صحیحی و حق صریحی بودهاست. سپس وی در تحقیر افلاطون میگوید: اگر افلاطون چیزی از حکمت داشته، اثر کتبی و کلامی وی به ما نرسیدهاست، بضاعت علمی او اندک بودهاست.
قطب الدین میگوید: اگر ابوعلی سینا انصاف رعایت میکرد، میدانست که آنچه ارسطو در بسط منطق گفتهاست از استادش افلاطون بودهاست. افلاطون از تهیه این علوم عاجز نبودهاست آنچه وی را ممانعت از پرداختن به این امور میکرد، توجه وی به امور مکاشفه و ذوق زیبای وی در این باره بودهاست که حقیقتاً همان حکمت است نه غیر آن. کسیکه به آن امور مهم و شریف و نفیس توجه کند، چگونه فراغی حاصل میکند تا به فروع و اصول و تفضیل مجملات بپردازد.
سقراط، شاگرد فیثاغورس حکیم بود. وی میگوید: وقتی حکمت به انسان رو آورد، خواستهها در خدمت عقل قرار میگیرند و چون حکمت پشت کند، عقل در خدمت خواستهها قرار میگیرد.
همچنین گوید: فرزندان را به آداب خودتان مجبور نکنید که آنان مخلوق زمانی غیر زمان شما هستند.
همچنین گوید: سزاوار نیست که از رسیدن مرگ خوشحال و از زندگی غمگین باشی. چرا که ما برای مرگ زنده ماندهایم و زنده ماندهایم تا نمیریم.
همچنین گوید: دلهای اهل معرفت منبر فرشتگان است و شکم اهل شهوت قبور حیوانات نابود کنندهاست.
همچنین گوید: زندگی دو محدودیت دارد، اول آرزو و دوم اجل است. بقاء زندگی با اولی و نابودی آن با دومی است.
آنکه سخنی بگوید و کسی به او توجه نکند، شایستهترین مردم به ذلّت است.
حکیمی گوید: هرکس شب لباس ظلمت بر قامتش بپوشاند، روز آن جامه را از تن او درآورد.
از کتاب ادب الکتاب نقل شدهاست که: فرزند هر نوع درندهای را جرو میگویند، جوجه مرغ را فرخ و بچههای هر نوع وحشی را طفل و کره اسب را مهر و فلو و کرهی الاغ را جحش و عفو مینامند. گوسالهی نر را عجل و ماده را عجله و برهی نر و مادهی میش را سخله و بهمه مینامند. البته وقتی به چهار ماهگی برسد حمل و خروف نامند و ماده آن را خروفه گویند.
بزغاله کمتر از چهار ماه را سخله و بهمه و از چهار ماهگی نرش را جفر و مادهاش را جفره و از چهار ماه به بالا نرش را جدی و مادهاش را عناق مینامند. بچهشیر را شبل و بچهکفتار را فرعل و بچهخرس را دیسم، و بچهفیل را دغفل و بچهشتر را حوار و بچهبز کوهی را غفر و بچهخرگوش را خرنق و بچهمار را حربش و بچهشترمرغ را دال و بچهموش را درص و بچهسوسمار را حسل و بچهآهو خشف و بچه خوک را خنوص و بچه گرگ ماده و سگ ماده و گربه و ملخ را درص و بچه روباه را هجرس مینامند.
کمال خجند
گر در پی قول و فعل سنجیده شوی
در دیدهی خلق مردم دیده شوی
با خلق چنان مزی که گر فعل ترا
هم با تو عمل کنند رنجیده شوی
میرزا حسابی
زین بزم برون رفت و چه خوش رفت، حسابی
کازرده دل آرزده کند انجمنی را
کمال اسماعیل
چندین هزار گلشن شادی در این جهان
ما با غم تو دامن خاری گرفتهایم
خان میرزا
من از دو روزه حیوت آمدم بجان ای خضر
چه میکنی تو زعمری که جاودان داری
حالتی
تا بدرد ناامیدی ماندهام دانستهام
قدر آن ذوقی که دل در انتظار یار داشت
فکاری
زین پیش گریه را اثری بود در دلش
چندان گریستم که در آنهم اثر نماند
ملک قمی
وصل تو گر نصیب شد از سعی ما نبود
گردون تلافی ستم خویش میکند
عطار
بود عین عفو تو عاصی طلب
عرصهی عصیان گرفتم زین سبب
چون بستاریت دیدم پرده ساز
هم بدست خود دریدم پرده باز
رحمتت را تشنه دیدم آب خواه
آبروی خویش بردم از گناه
چشم بر صد بحر حب افکندهام
لاجرم خود را جنب افکندهام
گشتم از دریای فضلت (حبت) با خبر
آمدم دست تهی تشنه جگر
مولوی
آن زلیخا هر چه او را رو نمود
نام او را جمله یوسف کردهبود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر او معلوم کرد
چون بگفتی موم زآتش نرم شد
آن بدی کان یار با ما گرم شد
ور بگفتی مه برآمد بنگرید
ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید
ور بگفتی برگها خوش میطپند
ور بگفتی خوش همی سوزد سپند
ور بگفتی که سقا آورده آب
ور بگفتی که برآمد آفتاب
صد هزاران نام اگر بر هم زدی
قصد او یوسف بدی یوسف بدی
گرسنه بودی چو گفتی نام او
میشدی او سیر و مست جام او
تشنگیش از نام او ساکن شدی
نام یوسف شربت باطن شدی
وقت سرما بودی او را پوستین
این کند در عشق نام دوست این
آن کیست آن آن نیست آن کو سینه را غمگین کند
چون پیش او زاری کنی تلخ ترا شیرین کند
گوید بگو یا ذاالوفا اعفو لعبد قد هفا
چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند
آمین او آنست کو اندر دعا ذوقش دهد
در گوش عاصی از کرم عذر گنه تلقین کند (1)
گویند (2)
ایروی تو ماه عالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنای همه
گر با دگران به زمنی وای بمن
ور با همه کس همچو منی وای همه
در کشاف در تفسیر سوره انعام آمدهاست: وارد شدن موسی به مصر چهار صد سال پس از داخل شدن یوسف به آن شهر بودهاست.
در کافی از امام صادق علیه السلام آمدهاست پاسخ نامه چون پاسخ سلام واجب است.
همچنین امام صادق علیه السلام میفرماید: دوستی دوستان در حضر با ملاقات و در سفر با نامه نگاری محقق میشود.
در حدیث آمدهاست: کسیکه پوزش خطاکار را چه راستگو باشد چه دروغگو نپذیرد، در حوض کوثر بر من وارد نمیشود.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: نزدیکترین حالت بنده به خشم خدا، زمانی است که بنده خشمناک شود.
در تفسیر بیضاوی ذیل تفسیر سوره قمر و آیه إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ
مُسْتَمِرٍّ (1)، آمدهاست: آن روز نحس: روز چهار شنبه آخر ماه بود.
در حدیث آمدهاست: روزی پیامبر از منزل خارج شدند و به گروهی برخورد کردند که سخن میگفتند و میخندیدند. پیامبر بر آنها سلام کرد و فرمود: نابود کنندهی لذات را بهخاطر آورید. گفتند: چه چیزی نابود کننده لذتها است؟ فرمود: مرگ!
روز دیگری از خانه خارج شد و به گروهی برخورد که میخندیدند. فرمود: به خدایی که جان من تحت قدرت اوست، اگر آنچه را که من میدانستم میدانستید، کم میخندید و بسیار گریه میکردید.
روز دیگری از خانه خارج شد و به گروهی برخورد که حرف میزدند و میخندیدند. پیامبر بر آنان سلام کرد و فرمود: اسلام غریب متولد شد و بزودی غریب خواهد شد. پس خوشا به حال غریبان در روز قیامت. گفته شد: آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: کسانی که چون زمانه فاسد شود، صالح میمانند. این حدیث را خلیل بن احمد نقل کردهاست.
بدیع الزمان همدانی گوید: تلاش فقیر بهتر است از پوزش بخیل.
همچنین گوید: هرکس با بینی طولانی با من روبرو شود با خرطوم فیل با او روبرو میشوم.
همچنین گوید: هرکس با گوشهی چشم به من بنگرد به پشیزی او را میفروشم.
امیری گفتهاست: نگران نیستم که در زمین جهلی باشد که حلم من به آن نرسد و خطایی باشد که عفو من به آن نرسد و خواستهای باشد که از توان من خارج باشد.
1) 1) - ما در روزی نحس، تند بادی سخت فرستادیم. قمر، 19.
یحیی بن معاذ گوید: دنبال شادییی میگردم که غمی نداشتهباشد. یعنی اگر در پیخوشحالی بهشت هستی، در دنیا غمگین باش.
سالم بن عبداللّٰه عمر بن خطاب، انسانی با تقوا و زاهد بود. هشام بن عبدالملک در زمان خلافتش وارد خانه کعبه شد و در آنجا سالم را مشاهده کرد و به او گفت: ای سالم چیزی از من بخواه. سالم گفت: من حیا میکنم که در خانهاش از غیر خدا چیزی بخواهم. وقتی سالم بیرون رفت، هشام در پی او خارج شد و گفت: اکنون از من چیزی بخواه. سالم گفت: از حاجتهای دنیایی بخواهم یا اخروی؟ هشام گفت: از حاجتهای دنیایی. سالم گفت: از کسیکه دنیا را مالک است نخواستهام، چگونه از کسی بخواهم که مالک دنیا نیست. سالم در آخر ماه ذی الحجه سال 106 از دنیا رفت و هشام بن عبدالملک بر او نماز گذارد و در بقیع دفن شد.
عارفی گوید: سه چیز دل را سیاه میکند. خنده بدون تعجب، خوردن بدون گرسنگی، سخن گفتن بدون نیاز.
قیصری در شرح تائیه گوید: توحید را مراتبی است که عبارت است از:
1- توحید زبانی با تصدیق قلبی و آن گفتن لا اله الا الله است. این سخن شرک آشکار را میزداید و آثار اسلام را مترتب میکند.
2- اینکه گویندهی لا اله الا الله ، هیچ فاعل و تصرف کنندهای در هستی جز خدا نداند و این توحید افعالی است.
3- اینکه وی صفت کمالی را برای غیر خدا نبیند و این توحید صفاتی است.
4- اینکه او ذاتی را جز خدا نشناسد و آن توحید ذاتی است.
جوینده توحید تا زمانی که در نظرش برای چیزی فعل یا صفت یا ذات یا وجود قائل باشد هر چند لا اله الا الله بر زبان آورد، مشرک به شرک نهان است، و از آن رهایی نمییابد مگر اینکه همه چیز غیر از خدا در نظرش، چه ذاتاً و چه صفتاً و چه فعلاً مستهلک شود.
وقتی غیر، همه مستهلک شد و خودش نیز از دیدن این استهلاک فانی شد، حق به
تنهایی میماند و با نگاه دوم همه چیز را به وجود حق و همه را موجود به وجود حق میبیند و همهی هستی را مظهر اسماء و صفات حق مشاهده میکند. او در این حالت قائل به خلق و حق است و این البته شرک خفی نیست. چرا که چیزی را جز مظهر هویت الوهیت نمیبیند. و هستی غیر از اللّٰه نمیشناسد چنانچه در نگاه اول بههمین رسیده بود.
در آغاز کتاب مکاسب در تهذیب از امام صادق علیه السلام آمدهاست که فرمود: خداوند روزی احمقها را توسعه داده تا دانایان بدانند بدست آوردن دنیا کوشش و زحمت و حیله گری نمیخواهد.
همچنین در همان کتاب از عبدالاعلی آمدهاست: روزی بسیار گرم در یکی از کوچههای مدینه با امام صادق علیه السلام روبرو شدم. عرض کردم: فدای تو شوم، با این مقامی که نزد خدا و قرابتی که با رسول خدا داری، باز خود را در چنین روزی به زحمت انداختهای؟ امام فرمود:
ای عبدالاعلی برای طلب روزی در چنین روزی خارج شدم تا از مانند تو بینیاز باشم.
گرده نانی خشک در کنجی بخوری و کف آبی سرد که از نهری بنوشی و اتاقی کوچک و خالی که به سختی استراحت کنی یا مسجدی دور از آبادی، در آن تلاوت قرآن نمایی، از تاج در قصر و کاخ با شکوه بهتر است.
رغیف خبز یابس تاکله فی زاویة
و کف ماء بارد تشربه من ساقیة
و غرفة ضیقة نفسک فیها خالیة
او مسجد بمعزل عن الوری فی ناحیة
تتلوبه صحیفة مستدثرا بباریه
خیر من التیجان فی قصر و دار عالیة
گویند
گر دل خوش میطلبی زینهار
کوش که دل بر خوش و ناخوش نهی
سعدی
خوشا وقت شوریدگان غمش
اگر زخم بینند و گر مرهمش
گدایانی از پادشاهی نفور
بامیدش اندر گدایی صبور
دمادم شراب الم ورکشند
وگر تلخ بینند دم درکشند
نه تلخ است صبری که بر یاد اوست
که تلخی شکر باشد از دست دوست
ملامت کشانند مستان یار
سبکتر برد اشتر مست، بار
اسیرش نخواهد رهایی زبند
شکارش نخواهد خلاص از کمند
سلاطین عزلت گدایان حی
منازل شناسان گم کرده پی
بسر وقتشان خلق کی پیبرند
که چون آب حیوان بظلمت درند
چو پروانه آتش بخود در زنند
نه چون کرم پیله بخود در تنند
دلا رام در بر دلآرام جو
لب از تشنگی خشک در طرف جو
که آسوده در گوشهای خرقه دوز
که آشفته در مجلسی خرقه سوز
بتسلیم سر در گریبان برند
چو طاقت نماند گریبان درند
گویند
قدر وصال اگر نشناسیم دور نیست
اوقات ما همیشه بهجران گذشتهاست
ابواسماعیل عبداللّٰه انصاری گوید: الهی آنچه تو کِشتی آب ده، و آنچه عبداللّٰه کِشت بر آب ده. الهی ما معصیت میکردیم و دوست تو محمد رسولاللّٰه صلی الله علیه و آله اندوهگین میشد و دشمن تو ابلیس شاد، فردا اگر عقوبت کنی باز دوست اندوهگین شود و دشمن شاد؛ الهی دو شادی به دشمن مده و دو اندوه بر دل دوست منه. الهی اگر کاسنی تلخ است از بوستان است و اگر عبداللّٰه مجرمست از دوستان است. الهی چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم.
الهی این چاشنی که دادی تمام کن و این برق که تابانیدی مدام کن.
نیز گفته است: و اگر داری طرب کن و اگر نداری طلب کن. صحبت با اهل تا بهجان است و با نااهل تاب جان. به کودکی پستی، به جوانی مستی، به پیری سستی، پس ای مسکین خدای را کی پرستی؟ خوش عالمی است نیستی، هر جا ایستی کس نگوید کیستی اگر آیی در باز است و اگر نیایی حق بینیاز است. اگر بر آب روی خسی باشی و اگر بر هوا پری مگسی باشی، دلی بدست آر تا کسی باشی.
در تفسیر کشاف ذیل آیه أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّٰهِ فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ (1)... بیاتا، از ربیع بن خیثم آمدهاست که دخترش به او گفت: چه شده! مردم را میبینم میخوابند و تو را
1) 1) - اعراف، 99.
نمیبینم بخوابی؟ ربیع گفت: دخترم! پدرت میترسد از اینکه شبانه عذاب فرا رسد. مراد وی آیه: أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً (1)، بود.
در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل شدهاست که فرمود: شکم از سیری طغیان میکند.
نیز آمدهاست: نزدیکترین حالت بنده به خدا زمانی است که شکمش خالی است و مبغوضترین حالت بنده به خدا زمانی است که شکمش پر است.
گویند: الاغ حکیم روزی گفت: اگر روزگار انصاف دهد باید من سواره باشم، چون من جاهل بسیط هستم و راکب من جاهل مرکب است.
قال الحمار الحکیم یوما
لو انصف الدهر کنت
راکب
لاننی جاهل بسیط
و راکبی جاهل مرکب
گویند
به تیغ میزد و میرفت و باز مینگریست
که ترک عشق نکردی سزای خود دیدی
در سِفر اول تورات آمدهاست: آغاز آفرینش از گوهری بود که خدا او را آفرید. سپس با هیبت به آن نگریست و آن گوهر ذوب شد و آب گردید و از آب بخاری چون دود برخاست و خدا از آن دود آسمانها را ساخت و بر آن آب کفی چون کف دریا ظاهر شد و زمین را از آن خلق کرد و با کوهها آن را نگه داشت.
ابودرداء گفتهاست که سه چیز مرا به خنده آورد، و سه چیز مرا محزون کرد تا به آن حد که گریستم، اما سه چیزی که مرا به خنده آورد عبارت است از:
1- آرزومندی که مرگ در پی اوست.
2- غافلی که از او غافل نمیشوند.
3- خندانی که دهانش از خنده پر شده و نمیداند که از او خشمگین هستند یا راضی.
1) 1) - اعراف، 97.
اما آن سه چیزی که مرا به حزن آورد تا حدی که گریستم عبارت است از:
1- جدایی دوستان یعنی پیامبر و یاران او.
2- ترس از شب اول قبر.
3- توقف در پیشگاه خدا در قیامت که نمیدانم فرمان میدهد به کجا مرا ببرند به بهشت یا آتش!
گویند
تو عاشق دیده و من عاشق معشوق نادیده
مرا آغاز کار است و ترا انجام پرکاری
طاوس یمانی گوید: زمانی که من در مکه بودم، حجاج سراغ من فرستاد و مرا در کنار خود نشاند و بر متکایی تکیه داد. در همان حال حجاج صدای مردی را شنید که با صدای بلند تلبیه گفت. حجاج فرمان داد او را حاضر کنند. وقتی او را آوردند حجاج به او گفت: از کدام مردمانی؟ مرد گفت: از مسلمانان. حجاج گفت: از اسلام سؤال نکردم. مرد گفت: پس از چه پرسیدی؟ حجاج گفت: از شهر زادگاهت. مرد گفت: از اهل یمن. حجاج گفت: برادرم محمد بن یوسف را چگونه دیدی؟ آن مرد حرفی زد که حجاج را ناراحت کرد. حجاج گفت: چه باعث شد که این حرف را بزنی در حالی که قرب او را نزد من میدانی؟. مرد یمنی گفت:
گمان میکنی او نزد تو عزیزتر از من است نزد خدا؟ در حالی که من مهمان خانه خدا هستم و آمدهام حق دینم را ادا کنم. حجاج حرفی نزد و یمنی بدون کسب اجازه خارج شد. طاوس میگوید: من در پی او شدم و با خود گفتم مردی حکیم است. او را دیدم که دست به پرده کعبه آویخته و میگوید: خدایا! پناهنده به تو هستم و به تو روی آوردهام، خدایا! مرا در کنف جود و رضایت خود قرار ده و از منع بخلکنندگان نگه دار و از ثروتمندان بینیاز ساز. خدایا! گشایش تو نزدیک، بخشش تو کهن و عادت تو نیکی به بندگان است. سپس بین مردم رفت.
در شب عرفه نیز او را دیدم که میگفت: خدایا اگر حج من و زحمتم را نپذیرفتی، مرا از مزد بر غم نپذیرفتنم محروم نکن، سپس رفت و روز عید او را دیدم که میگفت: وای بر من اگر مرا با اینحال ببخشی و پیوسته این کلمه را بر زبان میراند.
امام علی علیه السلام در توصیف پرهیزکاران میفرماید: گروهی از اهل دنیا هستند ولی اهل دنیا نیستند. در دنیا هستند ولی از آنان نیستند. هرچه درک میکردند عمل مینمودند و در
ترک آنچه باید ترک کنند پیشی میگرفتند. آنان جز با اهل آخرت نشست و برخاست نداشتند. دنیا پرستان را میدیدند که چگونه مرگ جسم خود را بزرگ میشمارند ولی آنان مرگ قلب زندگان را بزرگ میشمارند.
تقوا سه مرتبه دارد. اول آنکه: دوری از عذاب جاودان با دور شدن از اینکه شریک برای خدا قائل شود. چنانکه خدا میفرماید: وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْویٰ (1).
دوم آنکه: پرهیز از همهی گناهان کبیره وصغیره بطوری که در مقررات دینی آمدهاست.
چنانکه خدا میفرماید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ... (2)
سوم آنکه: پرهیز از هرچه که انسان را از خدا دور میسازد و این تقوای حقیقی است که خدا میفرماید: اِتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ .
زمخشری در کشاف میگوید: اگر هُدیً لِلْمُتَّقِینَ (3)را جمله بیانیه برای اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ (4)بدانیم اشاره به مرتبه دوم تقوا است و اگر مدح مؤمنان بدانیم اشاره به مرتبه سوم است و اگر صفت مخصصه بدانیم اشاره به وجه اول است.
در تورات آمدهاست: ای ابراهیم دعای تو را در حق اسماعیل و ناله تو را شنیدم، اینک او را برکت دادم و بارور گردانیدم و او را به عنایت و نهایت به زیادتی مقام برسانم و از او دوازده سرور تولید خواهم نمود و او را امت عظیمی خواهم نمود. (5)
ابن جوزی در تاریخ خود آوردهاست: رباب دختر امرؤالقیس، همسر امام حسین علیه السلام است و سکینه از اوست. امام حسین علیه السلام سکینه را بسیار دوست میداشت و منسوب به اوست که:
بهجان تو، من هر خانهای که در آن سکینه و رباب باشد دوست دارم.
رباب در کربلا با امام حسین علیه السلام بود و پس از شهادت امام به اسارت و سپس به مدینه بازگشت. ثروتمندان مدینه به خواستگاری وی آمدند رباب گفت: به خدا پس از رسول خدا خویش و نسبی برای خود برنمی گزینم. وی تنها یک سال پس از حادثه عاشورا زندگی کرد.
پس از این واقعه هرگز سقفی بر رباب سایه نینداخت و زیر سقف نخوابید.
در تفسیر فخر رازی آمدهاست: در یکی از جنگها در هوای گرم تابستان، بچهای بر سنگهای داغ فریاد میزد. مادرش به سرعت به وی رسید، او را گرفت و بغل کرد، بر زمین افتاد و پسرک را بر سینه نگه داشت و میگفت: پسرکم، پسرکم. یاران پیامبر که از مهر مادری این مادر متأثر شده بودند، گریستند. پیامبر به آنها رو کرد و فرمود: از مهر این مادر تعجب میکنید. رحم خدا به شما از این مادر افزونتر است. اصحاب خوشحال شدند و سراغ کار خود رفتند.
حافظ
عشقت رسد بفریاد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی با (در) چارده روایت
مزنه همسر مروان حکم به دیدار خیزران رفت و زینب دختر سلیم بن علی هاشمی نزد او بود. زینب به مزنه گفت: سپاس خدا را که نعمت تو را زایل کرد و تو را مایه عبرت دیگران قرار داد. به یاد داری ای دشمن خدا وقتی اهل بیت من نزد تو آمدند و تقاضا کردند در بارهی اموال ابراهیم بن محمد با شوهرت صحبت کن و تو آنها را از خانهات بیرون کردی! مزنه تبسمی کرد و گفت: دختر عمو چه چیز تو را به تعجب وادار کرده از رفتار نیک خدا با من که اکنون میخواهی از من تقلید کنی! راوی این ماجرا میگوید: مزنه بیرون رفت و پاسخ او زیباترین پاسخ بود.
حکیمان در کتابهای پزشکی گفتهاند: عشق بخشی از مالیخولیا و دیوانگی و امراض سوداوی است. در کتابهای الهی گفتهاند: عشق عظیمترین کمالات و تمامترین سعادت است. چه بسا تصور رود این دو کلام اختلاف دارند. ولی این توهم سستی است چه اینکه مذموم شده عشق جسمانی حیوانی شهوانی است و ستایش شده عشق روحانی انسانی نفسانی است. اولی به مجرد وصال زائل میشود و دومی تا ابد در تمام حالات باقی و
استمرار مییابد.
کسی تمام اموالش را صدقه داد. به او گفتند: چرا چیزی برای فرزندت باقی نگذاشتی؟ گفت: من این اموال را نزد خدا ذخیره کردهام و خدا برای پسرم آن اموال را ذخیره قرار دادهاست. زیرا همان که دهان داده، روزی نیز میدهد.
یکی از شاگردان سقراط حکیم از او پرسید: چرا هیچ وقت اثری از حزن در تو نمیبینم؟ سقراط گفت: چون چیزی ندارم اگر معدوم شد برای آن ناراحت شوم.
حکیمی گوید: خدا فرشتگان را از عقل بیشهوت و چهارپایان را از شهوت بیعقل خلق کرد و انسان از عقل و شهوت آفرید. پس هر انسانی که عقل او بر شهوتش چیره شود از فرشتگان برتر و هرکس شهوتش بر عقلش چیره گردد از بهائم پستتر گردد. گمان میکنم جامی است که این موضوع را به نظم درآوردهاست.
آدمیزاده طرفه معجونی است
کز فرشته سرشته وز حیوان
گر کند میل این بود کم ازین
ور کند میل آن شود به از آن
منصور از جانب ابوالعباس سفاح والی ارمنستان بود. روزی که در محل قضاوت نشسته بود، مردی وارد شد و گفت: ای امیر ستمی در حق من شده و من تقاضا دارم پیش از بیان ستم، ضرب المثلی را بیان کنم. منصور اجازه داد. مرد گفت: من دیدم خدا مردم را بر طبقات مختلفی خلق کردهاست، کودک در آغاز تولد کسی را غیر از مادرش نمیشناسد و به مادرش پناه میآورد. وقتی بزرگ شد و فهمید پدرش عزیزتر از مادرش است، متوجه پدرش میشود و از غیر او چیزی نمیخواهد و چون از چیزی بترسد به او متوسل میشود.
پس از آن طبقهای بالاتر میرود و چون مشکلی برای او پیش آید به امیر پناهنده میشود.
و چون امیر به داد او نرسد متوجه خدا میگردد. اکنون من به خدا پناهندهام، ببین چگونه در حق من داوری مینمایی. منصور به فکر فرو رفت و گفت: چه میخواهی؟ مرد گفت:
ابننهیک به من ستم کرده و مزرعهی مرا تصاحب نمودهاست، منصور گفت: سخن اول خود را تکرار کن، مرد تکرار کرد منصور گریست و فرمان داد مزرعهاش را به او باز گردانند و
ابننهیک را از ولایت منطقهاش عزل ساخت.
ابن حاجب گوید: ای اهل مصر دستهایتان را میبینم که از بذل مال بستهاند. من از وقتی که وارد سرزمین شما شدهام چون موریانه کتابهایم را میخورم.
یا اهل مصر رایت ایدیکم
عن بسطها بالنوال منقبضة
مذ جئتکم نازلا بارضکم
الکت کتبی کاننی ارضة
گویم
ای گرانمایهترین گوهر پاک
وی سبک سایهترین پیکر خاک
پیکر خاک طلسمی است تو گنج
گنجی از بهر ازل گوهر سنج
این گهر را چو شوی قدرشناس
برهی زآفت امید و هراس
خرقه کز وی نه دلت خشنود است
چشمه چشمه زره داود است
باشد از ناوک هستیت پناه
داردت از طپش عجب (قلب) نگاه
چون بر آن خرقه زنی بخیه مدار
چشم بر رشته کس سوزن وار
خشک مانی که شب از دریوزه
به کف آری که گشایی روزه
خوشتر از مادهای کرده خمیر
بر سر خوان شه از شکر و شیر
پات بیکفش زفقر است و فنا
کفش گویی زده بر فرق غنا
از شکاف ار قدمت مضطربست
صد در رحمت از آن در عقب است
موی ژولیدهی گردآلودت
خوش کمندیست سوی مقصودت
شب دی خانهی تو گلخن گرم
مهد سنجاب تو خاکستر نرم
روز سرمات ببالای عبا
بر تو خورشید ز زر بفت قبا
دست خالی ز درم یا دینار
گر سرافراز شوی همچو چنار
به که با خار و خس آیی همسر
مست (مشت) چون غنچه پر از خورده زر
کهنه ابریق سفالیت بدشت
دسته و نایرهاش دیده شکست
در قیامت به ترازوی حساب
چربد از مشربههای زرتاب
پرده بر چشم جهان بین مپسند
هر چه پرده است از او دیده ببند
هر چه رویت بسوی خود کردهاست
گر همان جان تو باشد پردهاست
کسب اسباب بود پرده گری
شیوه فقر و فنا پرده دری
مردمی کن همه را یکسو نه
ورنه در فقر و فنا زن توبه
امیر خسرو دهلوی
بارها با خود این قرار کنم
که روم ترک عشق یار کنم
باز اندیشه میکنم که اگر
نکنم عاشقی چکار کنم
دلم را آرزوی گلعذاری است
که در هر سینه از وی خار خاریست
به تیغ دوست باید جان سپردن
بمرگ خویش مردن سخت کاریست
تن خود را از آن رو دوست دارم
که ترکیبش زخاک رهگذاریست
سگ کوی خودت (خودم) خواندی عفی اللّٰه
اگر من آدمی باشم همین بس
ابوایوب بصری میگوید: من با کبکها و پشهها همراه هستم وقتی سیاهی شب جهان را فرا گیرد، وقتی پشه ترانه میسراید، کبکها میرقصند.
لی و البراغیث و البعوض اذا
ادرکنا حندس الضلام قصص
اذ تغنی بعوضه طربا
ساعد برغوثه الغنا فرقص
یکی از فرزندان خلفاء به خادمش گفت: برای من قاطری به نیم درهم خریداری کن.
ادیبی سخن او را شنید و گفت: به خدا چنین کسی هرگز رستگار نمیشود. به او گفتند: از کجا فهمیدی؟ گفت: خدا منزه است، آیا فرزند خلیفه که بداند درهم نصف دارد، رستگار میشود؟
اگر چیزی میخواهی از جواد بخواه تا فرق ثروت و تهیدستی را بفهمی. اگر چارهای جز ذلیل شدن نداری، بار ذلت را در خانه جواد بیفکن چرا که اکرام بزرگان نشانه ذلت تو نیست.
بلکه ذلت این است که ناشایست را تکریم کنی.
اسأل العرف ان سئلت جواداً
لم یزل یعرف الغنی والیسارا
فاذا لم تجد من الذل بداً
فالق بالذل ان لقیت الکبارا
لیس اجلالک الکبار بذل
انما الذل ان تجل الصغارا
سعدی
بد اندر حق مردم نیک و بد
مکن ای جوانمرد صاحب خرد
که بد مرد را خصم خود میکنی
وگر نیک مرد است بد میکنی
یکی گربه در خانهای زال بود
که برگشته ایام و بد حال بود
روان شد به مهمان سرای امیر
غلامان سلطان زدندش به تیر
روان خونش از استخوان میچکید
همی گفت و از هول جان میدوید
که گر رستم از دست این تیر زن
من و کنج (موش) و ویرانهی پیرزن
نیرزد عسل جان من زخم نیش
قناعت نکوتر بدوشاب خویش
سرزنشگر را دوست دارم چرا که خبر دوستم را به من میرساند. رقیب خود را از آن جهت دوست دارم که با رقابتش، من حقیقت محبت را در خود میبینم.
احب العذول لتکراره
حدیث الحبیب علی مسمعی
واهوی الرقیب لان الرقیب
یکون اذا کان حبی معی
جالینوس حکیم و پیروان او میگویند: حرکت نبض پیرو حرکت قلب نیست و دیگران میگویند حرکت نبض تابع حرکت قلب است. رای این دو دسته در برابر هم است. برخی از گذشتگان گویند: انبساط قلب زمان انبساط نبض و انقباض آن زمان انقباض نبض است.
برخی از متأخران و جمع زیادی از گذشتگان بر این باورند که انقباض نبض زمان انبساط قلب و انبساط نبض زمان انقباض قلب روی میدهد. صاحب موجز همین عقیده را پسندیده است.
حکماء اختلاف کردهاند که حرکت از کدام مقوله است؟ گفته شده از مقوله وضع است.
برخی گفتهاند از مقوله این است. و عدهای میگویند از مقوله کم است. حق این است که حرکت نبض خاصیت هر سه مقوله است. و لذا اینکه از هر کدام این سه مقوله باشد، ممکن است.
علامه گوید: حرکت از دو حرکت ترکیب یافتهاست. حرکت در این و حرکت در کم، ولی پزشک حرکت را در این میبیند نه در کم.
بیشتر حکیمان قائل به این هستند که حرکت از مقوله این و مکانی است. علامه از شیخ الرییس آوردهاست که وی حرکت مکانی را در تعریف نبض نیاوردهاست چون چیزی که از مکان فهمیده میشود، تبدیل در مکان است.
به هر حال، هیچکدام از این احتمالات دلیلی که نفس به آن آرامش یابد وجود ندارد.
در بین یاران پیامبر دویست و بیست تن عبداللّٰه نام داشتهاند ولی این اسم برای چهار نفر از آنان شهرت یافتهاست. و عبارتند از: عبداللّٰه بن عباس، عبداللّٰه بن عمر، عبداللّٰه بن زبیر و عبداللّٰه بن عمرو عاص.
زباندانان گویند: فرزندان اخیاف برادرانی هستند که از یک مادر و پدران متعدد باشند.
فرزندان علات کسانی هستند که از یک پدر و چند مادر باشند. فرزندان اعیان کسانی هستند که از یک پدر و مادر باشند.
ابن فارسی در کتاب مجمل گوید: حلس، گلیمی است که در خانه پهن میکنند. در حدیث آمدهاست که گلیم خانه خود باش. یعنی از خانه بیرون نیا.
فدای تو شوم، اینکه من امساک میکنم از بخیل بودن من نیست. بلکه به این جهت است که خرج من بیش از دخل من است. من بخشنده هستم ولی به اندازه گلیم پا دراز باید کرد.
فدیتک لیس امساکی لبخل
و لکن لایفی بالخرج دخلی
وفی طبعی السماحة غیر انّی
علی قدر الکساء مددت رجلی
ابن عنین شاعری فاضل و ادیب بود. شعر روان دارد که برخی از آن را در جلد سه کشکول آوردم، شعر او پر از هجو است. وی ابنعصرون و ابنعساکر را هجو کردهاست.
محمد بن علی معروف به ابندقیق از فاضلان بنام از فقهای مذهب شافعی بود. کتابهای
خوبی نوشتهاست و شعر روان ذیل از اوست.
آرزو داشتم که تا در طفولیت به دیدار پیری برسم، تا در پیری از نشاط جوانی و آرامش پیری برخوردار باشم.
تمنیت ان الشیب عاجل لمتی
و قرب منی فی صبای مزاره
لآخذ من عصر الشباب نشاطه
و آخذ من عصر المشیب وقاره
ابن دقیق اشعار خوبی دارد که شاید برخی از اشعار او را آوردهباشم. در ماه شعبان سال 625 متولد و در جمادی الثانی سال 702 از دنیا رفت.
حکیمی گوید: هر کسی در بخشی از عمر خود ذلت دانش را متحمل نشود، در تمام عمر به ذلت جهالت گرفتار باشد.
امام صادق علیه السلام همواره میفرمود: با مردم تا زمان آزمایش مجالست بنما و وقتی آنها را آزمایش کردی مجالست را کمتر کن.
حکیمی گوید: مردم میگویند: دو چشمت را باز کن تا ما را ببینی و من میگویم: دو چشمت را ببند تا ببینی.
در سال 413 مردی مصری وارد مسجدالحرام شد و بسوی حجرالاسود رفت. مردم گمان کردند قصد استلام حجر دارد ولی او گرزی را از زیر لباسش درآورد و سه ضربه به حجرالاسود زد و با صدای بلند فریاد زد: تا کی مردم این حجر را بپرستند. یا محمد صلی الله علیه و آله مرا از کارم منع کند چون من امروز این خانه را ویران میسازم. مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند و قتل کردند و جسدش را سوزاندند (خدا او را از رحمت خودش مطرود کند) همچنین چهار تن از یارانش هم کشته شدند. وی جوانی با موهایی سرخ مایل به زرد، بلند قامت و چاق بود.
وقتی عمار یاسر در صفین به شهادت رسید. امام علی علیه السلام بدنش را به خیمه برد و خون صورتش را پاک کرد و فرمود: هر آهویی که با نگاه خود آهوان دیگر را اسیر خود کند و با
صدای گرم خود مسحور خویش نماید؛ از این بهتر نیست که شمشیر صورتش را در راه خدا خونین ساخته و صبر را به نهایت رساندهاست.
و ما ظبیة تسبی الضباء بطرفها
اذا نفثت قلنا باجفانها سحراً
باحسن منه کلل السیف وجهه
دماً فی سبیل اللّٰه حتی قضی صبراً
خدایا یقینی با برترین حجتها روزی ما نما و برهانی برتر نصیب ما کن و از چشمان ما پرده تمایلات شهوانی را بزدا و توجه به امور جسمانی را دور ساز و آن را وقف رؤیت جلال خود گردان و با پرتوهای نور جمال خویش منور ساز. تا اینکه به غیر تو ننگرند و بر چیزی غیر تو متوجه نشوند.
نیز بین ما و برداران نیکمان در خانه کرامت خود جمع نما و ما را از رستگاران بخشوده شده به رحمت خودت قرار ده که تو شنونده دعا هستی و به آنچه خواهی، آگاهی.
ارسطو به اسکندر نوشت: زمانی میرسد که هر چیز خوبی کهنه شود و یادش نیز از خاطرها بمیرد مگر خاطره نیک، که آن در قلبها رسوخ کردهاست و آیندگان پی در پی آن را به ارث میبرند.
حسن بصری به عمربن عبدالعزیز نوشت: طولانی شدن بقای آدمی در دنیا، او را به سوی نابودی میبرد، پس از فنایی که هرگز بقا ندارد به بقایی که هرگز فنا ندارد توشه برگیر.
خلیفهای از عربی بادیه نشین پرسید: چه میخواهی؟ اعرابی پاسخ داد: عافیت و گوشهگیری. چرا که من شرارت را از انسانهای اجتماعی دیدهام. خلیفه گفت: به خدا اگر این سخن را پیش از خلافت میشنیدم، متولی امر خلافت نمیشدم.
لقمان میگوید: مخفی کردن آنچه دیدهای از منتشر کردن آنچه تصور کردهای بهتر است.
ابن مسعود میگوید: همهی دنیا غم است، اگر سروری پیش آید، سود است.
حکیمی گوید: هرکس کسالتش تداوم یابد به آرزویش نرسد.
کسی که بر مرکب تلاش خویش سوار است، بر دشمن خود ظفر مییابد.
کسی که تلاش خود را بکارد، به مراد خود میرسد.
از سخن حکیمان است که: پر ضررترین چیزها، زبان است که انسان نمیداند دشمن او است.
به حکیمی گفتند: چگونه با دوستانت معاشرت میکنی؟ گفت: با آنان نفاق نمیورزم و بیش از استحقاقشان احترام نمیکنم.
شاعری گفته: دور است که عنقای عشق به تار عنکبوت گرفتار شود.
هیهات ان یصطاد عنقاءالهوی
بلعابهن عناکب الافکار
به چشم حقارت ننگر به نظریهای که مطابق واقع است هرچند از انسانی ناقص صادر شدهباشد، چرا که قیمت گوهر با ارزش، در دست غواص نالایق کم نشود.
لا تحقرن الرأی و هو موافق
حکم الصواب اذا اتی من ناقص
فالدر و هو اجل الشیء یقتنی
ماحط قیمته هوان الغایص
گویند
فریاد از این غصه که درد دل ما را
هر چند شنیدی همه افسانه گرفتی
شاهی
شاهی، همه روز میکشیدی
روزی دوسه نیز پارسا باش
سعدی
رئیس دهی با پسر در رهی
گذشتند بر قلب شاهنشهی
پسر چاوشان دید و تیغ و تبر
قباهای اطلس کمرهای زر
یلانی کماندار و شمشیر زن
غلامان ترکش کش و تیر زن
یکی در برش پرنیانی قبا
یکی بر سرش خسروانی کلا
پسر کانهمه شوکت و پایه دید
پدر را بغایت فرومایه دید
که حالش بگردید و رنگش بریخت
زهیبت به بیغولهای درگریخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهی
بسر داری از سر بزرگی مهی
چه بودت که ببریدی از جان امید
بلرزیدی از باد هیبت چو بید
بلی گفت سالار فرمان دهم
ولی عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آسودهاند
که در بارگاه ملک بودهاند
تو ای بیخبر همچنان در دهی
که بر خویشتن منصبی مینهی
خدایا از نشانهای تو یاری میجوییم. ابرهای عواطف تو بر مراتب آرزوهای ما سایه افکنده و ما متعرض نسیم لطف تو هستیم. نسیم تو را میبوییم و بوی خوش تو بینی ما را از زیاد آمدن بوی خوش شکافت. مرکبهای راهوار از رسیدن به تو باز ماندند ولی قلائد احسان تو آنها را به سوی تو روان کرد. چشمهای ما از دیدن تو عاجز شدهاند ولی گیاه معرفت تو آنها را جان بخشید.
خدایا جان خود را برای بادهای فیض آماده کردیم. قدم ما را ثابت بدار، و با ابر الهام خود ما را بپوشان تا گمانها و شکها از بین رود. و دلهای ما را به سوی خودت مایل ساز تا هر حقیقتی چنانکه هست در آینه دل ما منعکس شود.
در حدیث آمدهاست: پیرمردی چون توبه کند. ملائکه گویند: اینک توبه میکنی که حواس تو خاموش و نفس تو سرد شدهاست.
حسن دهلوی
ای حسن، توبه آنگهی کردی
که ترا قوت گناه نماند
با دل گفتم که توبه باید کردن
دل گفت بلی چو خیر را مایه نماند
ببین با یک انگشت از چند بند
بصنع الهی به هم درفکند
پس آشفتگی باید و ابلهی
که انگشت بر حرف صنعش نهی
نماز من به چه ملت قبول میافتد
بهملتی که عبادت گناه میباشد
به پادشاهی گفتند: فلانی عاشق پسر توست او را بکش. شاه گفت: اگر همهی محبان و دشمنان خود را به قتل رسانیم، ممکن است کسی بر زمین باقی نماند.
عطار
بود عین عفو تو عاصی طلب
عرصهی عصیان گرفتم زان سبب
چون بستاریت دیدم پرده ساز
هم بدست خود دریدم پرده باز
رحمتت را تشنه دیدم آبخواه
آبروی خویش بردم از گناه
گویند
ای وصل تو برتر از تمنای امید
ناپخته بماند با تو سودای امید
من در تو کجا رسم که آنجا که تویی
نه دست هوس رسید و نه پای امید
گویند
دی کز تو گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامداست فریاد مکن
بر رفته و بر نامده بنیاد مکن
حالی دریاب و عمر بر باد مکن
برخی گفتهاند: آنچه از تو فوت شده رفته و آنچه به آن آرزو داری کجاست؟ پس فرصتها را بین دو نیستی مغتنم شمار.
مافات مضی و ما سیأتیک فاین
قم فاغتنم الفرصة بین العدمین
همچنین گفتهاند: گذشته رفت و آینده غایب است. تو را همان ساعتی است که در آنی.
ما مضی فات والمؤمل غیب
و لک الساعة التی انت فیها
گویند
ای بیخبر این نفس مجسم هیچ است
وین دایره و سطح مخیم هیچ است
دریاب که در نشیمن کون و فساد
وابستهی یک دمی و آنهم هیچ است
گویند
آنکه گفتم با تو خواهم دلبر دیگر گرفت
هم تویی و با تو خواهم عاشقی از سر گرفت
حکیمانی که چنان در عالم زیستند که گویی قانون اساسی هستند و علوم بسیاری از آنها منتشر شدهاست و استوانههای حکمت هستند، یازده نفرند که عبارتند از: افلاطون در الهیات، ابرخس و بطلمیوس در رصد و هیئت، بقراط و جالینوس در پزشکی، ارشمیدس و اقلیدس و ابلینوس در انواع ریاضی، ارسطوطالیس در طبیعیات و منطق، سقراط و فیثاغورس در اخلاق.
بد خوردن یعنی غذای سریعالهضم بر دیر هضم مقدم شود، باعث میگردد که سریعالهضم هضم شود و چون دیرهضم هنوز هضم نشده در معده باقی بماند و راهی برای خارج شدن از معده نیابد، لذا باعث فساد معده و غذا میشود.
به وهب گفتند: مگر لا اله الا الله کلید بهشت نیست؟ گفت: بلی ولی کلید باید دندانه داشتهباشد. اگر کلید شما دندانه دارد، در را باز میکند و اگر دندانه ندارد، باز نمیکند.
حواری در لغت از حورت الشیء گرفته شدهاست. حواریان عیسی علیه السلام ، مخلصین او و برگزیدگانش بودند. آنان لباس شو و یا صیاد بودند. یکی از بزرگان گفتهاست: آنان را حواری نامیدند چون نفس انسانها را با بیانات خود تطهیر میکردند. آیه إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)، نیز حکایت از همین طهارت است. البته آنان را از باب تمثیل لباس شو نامیدهاند؛ کما اینکه نامیدن آنها به شکارچی به این جهت بوده که نفوس منحرف را صید خود میکردند و آنها را با خدای متعال مأنوس میساختند.
سعدی
چه گوهر پاک دارد مردم پاک
کی آلوده شود در دامن خاک
گِل سرشوی از این معنی که پاکست
بسر بر میکنندش گرچه خاکست
از بند عشق هیچ دلی را گشاد نیست
شادان مباد هرکه بدین مژده شاد نیست
1) 1) - احزاب، 33.
شیخ الرییس در اشارات گوید: انسان عارف هش بش بسام است یعنی، شخصی بزرگ است که با مردم به نرمی رفتار میکند. خوش رو و فروتن است و به خردسالان چون بزرگ، احترام میکند. و به بینشاط چون انسانهای معروف رفتار میکند. چرا چنین نکند در حالی که او به حق خوشحال است و هرچه بنگرد حق را در آن میبیند. و چرا با همه بطور مساوی رفتار نکند در حالی که همه چیز نزد او یکسان است.
فخر رازی در شرح اشارات در توضیح این عبارت میگوید: هش بش بسام یعنی نرم و ساده است. مراد از اینکه عارف هش است این است که عارف از حقیقت باخبر است و خوشحالی به حق برای او بهخاطر دانش دائمی او به حق، دائمی است و لذا همواره هش است چه اینکه حوادث زمانه موجب خوشحالی یا بدحالی او شود.
اینکه او همواره آرامش دارد به این جهت است که به غیر خدا توجه ندارد و غیر خدا را زندهای که قابلیت توجه داشتهباشد نمیداند. پس از آن جهت، به هر چیز که نگاه کند، منتسب به خداست و لذا همه چیز نزد او مساوی است لذا او در برابر همه متواضع و با همه رفیق است.
گویند: دو تن از عارفان دو حجره برای مسافران تهیه کرده و آنجا برای خدمت به مسافران نشسته بودند. یکی از دیگری پرسید: چه باعث شد به این کار توجه کنی؟ گفت:
توری پهن کردهام تا شاید شکاری به دام اندازم. اولی گفت: من در پی شکار نیستم. این نشانهی آن است که صیاد در مقام تصرف و صعود از خلق به خالق بوده و دیگری در مقام رضا و نزول از خالق به سوی خلق است.
نظامی
بهمردم درآویز اگر مردمی
که با آدمی خوگر است آدمی
اگر کان و گنجی چونایی بدست
بسی گنج زینگونه در خاک هست
چو دوران ملکی بپایان رسد
بدو دست جوینده آسان رسد
اگر ماهی از سنگ خارا بود
شکار نهنگان دریا بود
زباغی که پیشینگان کاشتند
پس آیندگان میوه برداشتند
چو کشته شد از بهر ما چند چیز
زبهر کسان ما بکاریم نیز
گویم
هر شب به هوای خاک پایت
دیده بره صباست ما را
گویم
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم
ما را بسختجانی خود این گمان نبود
گویم
عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد
ای عجب من عاشق این هر دو ضد
نظامی
بعشوه عاشقی را شاد میکن
مبارک مرده را آزاد میکن
ز فردا و زدی کس را نشان نیست
که این رفت از میان آن در میان نیست
یک امروز است ما را نقد ایام
بر آن هم اعتمادی نیست تا شام
عقل بر دو گونه است، عقل غریزی و عقل مستفاد. عقل غریزی در کودک مانند درخت خرما در هسته و سنبله در حبه است. عقل بر دو قسم است، گاه انسان از آن باخبر نیست و گاه با ارادهی خود انسان حاصل میشود. امام علی علیه السلام میفرماید: عقل بر دو قسم است، عقل طبعی و عقل مسموع. و عقل مسموع نفعی ندارد وقتی عقل مطبوع نباشد.
عقل اکتسابی نیز بر دو قسم است، قسمی با تجارب دنیوی و علوم اکتسابی بدست میآید و قسمی از علوم اخروی و معارف الهی است.
راه دو عقل کاملاً با هم متنافی هستند. امیرالمؤمنین علی علیه السلام در این باره سه مثال زدهاند و فرمودهاند: داستان دنیا و آخرت مانند دو کفهی ترازوست و هیچکدام بالا نمیروند مگر به نقصان دیگری. و نیز مانند مشرق و مغرب هستند که هرکس به یکی از آنها نزدیک شود از دیگری دور شدهاست. و نیز مانند دو هوو هستند که هر کدام خشنود شود دیگری ناراضی میگردد. بههمین خاطر میبینی گروهی که در بدست آوردن دنیا زرنگ هستند ولی در امور آخرت سفیه هستند و عدهای عکس این.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: اکثر بهشتیان بلیه هستند این بهخاطر اختلاف راه دنیا و آخرت است. حسن بصری گفتهاست: ما گروهی را دیدهایم که اگر شما میدیدید میگفتید دیوانهاند و اگر آنها شما را میدیدند میگفتند: از شیاطین هستید. چرا که آنان به امور دنیا
کمترین توجه را داشتند.
پیامبر صلی الله علیه و آله ، به کسیکه یکی از مسیحیان را به عقل میستود فرمود: ساکت باش، خردمند کسی است که توحید را پذیرفته و مطیع او باشد. خدای متعال از قول جهنمیان میفرماید:
وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ. (1)
هر کس به اختلاف دو راه دنیا و آخرت پی برد و تردیدی که دیگران دچارش شدهاند به او راه نیابد، میگوید: اگر این دنیا حق باشد چرا آنان که اهل حقیقت بودند به آن و صنایع دقیقش توجه نکردند. این بدان جهت است که محال است که سالک راه شرق به آنچه در غرب است ظفر یابد، و سالک راه غرب به آنچه در شرق است دست یابد.
غیرت در علم واجب است. بر دانشمندان لازم است که دانش خود را از غیر اهل آن باز دارند، تا مبادا گوهر گرانبها را به گردن خوکها آویزند.
حکیمی گوید: حال طالبان دانش خود را جستجو کن، همانطور که در بارهی خویشان خود دقت میورزی.
ابوتمام گفتهاست: من به غیر از همسایه به کس دیگر حسودی نمیورزم، دراین صورت غیرت علمی ندارم.
و ما انا بالغیران من دون جارتی
اذا انا اصبح غیوراً علی العلم
عیسی علیه السلام میفرماید: حکمت را در غیر جای خودش قرار نده که به دانش ستم کردهاید، همچنین حکمت را از اهلش منع نکن که به آنان ستم کردهاید.
بزرگی گوید: نشانه روی برگردان خدا از بنده این است که او را به چیزی مشغول کند که نه به نفع دنیای او باشد و نه به نفع آخرت وی.
1) 1) - اگر سخن حق را میشنیدیم و تعقل میورزیدیم از اهل آتش نبودیم. ملک، 10.
همچنین میگوید: اگر میخواهی به جایگاه خود پی ببری، ببین تو را کجا قرار دادهاند.
به حکیمی گفتند: کدام یک از دوستانت نزد تو دوست داشتنی ترند؟ گفت: هر کدام ناراحتی مرا بزداید و بیماری مرا مداوا نماید و لغزشم را عفو کند.
نیز از سخنان حکیمان است که: حق خدای متعال بر انسان این است که وی خدا را عظیم شمارد و شکر او را بجا آورد. حق سلطان این است که اطاعت شود و پند داده شود.
حق آدمی بر خودش این است که تلاش کند و از گناه بپرهیزد. حق دوستان این است که به دوستی وفا کند و نیاز دوست را رفع نماید. حق عموم مردم این است که اذیت نشوند و با آنان به نیکی معاشرت شود.
کریم کسی است که سپاسگزار سخن شایسته بوده و حق لحظات را رعایت میکند.
نماز جامع تمام عبادات نفسانی و جسمانی است. طهارت، پوشش عورت، خرج کردن مال در تحصیل طهارت و لباس، توجه به کعبه، التزام برای انجام عبادت، اظهار خشوع اعضاء، اخلاص نیت قلبی، جهاد با شیطان، مناجات با خدا، خواندن قرآن، اقرار به شهادتین، خود نگهداری از چیزهای خوب از جمله عبادات نفسانی و جسمانی است.
گویم
ما بیتو دمی شاد بعالم نزدیم
خوردیم بسی خوندل و دم نزدیم
بیشعله آه لب زهم نگشودیم
بیقطره اشک چشم بر هم نزدیم
سعدی
ندانی که شوریده حالان مست
چرا برفشانند بر رقص دست
که شاید دری بر دل از واردات
فشاند سر دست بر کاینات
حلالش بود رقص بر یاد دوست
که هر آستینش جانی در اوست
گویند
گیرم بنقاب درکشی رخسارت
یا پست کنی بر غم من گفتارت
دانم نتوانی بنهفتن باری
چستی قد و چابکی رفتارت
انسان مسافری است که باید شش منزل را بپیماید، سه منزل را پیموده و سه منزل آن باقی ماندهاست. سه منزلی که پیموده عبارتند از:
1- از کتم عدم به پشت پدر و رحم مادر منتقل شدهاست. چنانکه خدا میفرماید: یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ (1).
2- رحم مادر چنانکه خدا میفرماید: هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحٰامِ کَیْفَ یَشٰاءُ (2).
3- از رحم به دنیا چنانکه خداوند میفرماید: وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً (3).
اما منزلهایی که نپیمودهاست، عبارتند از:
1- قبر، چنانکه پیامبر خدا میفرماید: قبر نخستین منزل از منزلگاههای آخرت و آخرین منزل از منازل دنیا است.
2- فضای محشر چنانکه خداوند میفرماید: وَ عُرِضُوا عَلیٰ رَبِّکَ صَفًّا (4).
3- بهشت و جهنم چنانکه خدا میفرماید: فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ (5).
ما اکنون در حال پیمودن منزل چهارم هستیم. پیداست که مدت این منزل همان مدت عمر ما است. روزهای ما چون فرسخها، ساعات ما چون آرزوها و نفسهایمان همان قدمهایی است که به سوی آن منزل برمی داریم. چه بسیار انسانهایی که چند فرسخ برای او باقی ماندهاست و دیگرانی که چند میل باقی است و کسانی که چند قدم فاصله دارند. به خدا پناه میبریم از مرگی بیتوشه.
بعد از فراغت حُجاج از انجام مناسک حج، به آنان گفته میشود: ساختمانی را بنا کردید، خرابش نکنید. گذشته را جبران کردید در آینده نیک عمل باشید.
حکیمی گوید: هر کسی ذلت دانش را در بخشی از عمرش متحمل نشود، در ذلت جهالت در تمام عمرش زندگی کند.
گویند
شاها! دل آگاه گدایان دارند
سر رشته عشق بینوایان دارند
گنجی که زمین و آسمان طالب او
گر درنگری برهنه پایان دارند
رقم کن پانزده در پانزده سبع المثانی را
به تثلیث قمر یا مشتری یا زهره یا خورشید
چو کردی این عمل چون تاج بر فرق سرت جاده
که آید از پی پا بوست از چرخ سیم ناهید
ز تأثیرات این لوح عظیم القدر میگردد
کمینه بندهات قیصر دگر خاقان و هم جمشید
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: رسول خدا مشغول راه رفتن بودند و من با او بودم. پیامبر به جماعتی رسیدند و فرمود: اینان چه کسانی هستند؟ به وی گفته شد: دیوانهای است و مردم اطراف او جمع شدهاند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: این بیمار است، دیوانه کسی است که با دست خود به کار ناشایست میپردازد و در راه رفتن تکبر میورزد. و شانهها را حرکت میدهد. از خدا آرزوی ثواب دارد با اینکه در گناه و عصیان است.
از علامات قبولی حج، ترک گناهانی است که بنده بر آن گناهان ماندگار بودهاست.
در کافی آمدهاست که: حج حضرت آدم علیه السلام بهخاطر قبولی توبه او بودهاست.
در حدیث آمدهاست: کعبه هر روز بندگان خدا را مورد توجه قرار میدهد. هرکس آنجاست و هرکس نمیتواند آنجا باشد و قلبش آن جا است، میبخشد.
حکیمی گوید: هیچ کار نیکی را کم نشمارید، هرگاه توان انجام آن را یافتید، آن را انجام دهید و منتظر عمل بزرگتر نشوید چرا که کمی که آدمی محتاج به آن باشد از زیادی که نسبت به آن نیازی نباشد، نافعتر برای اهل آن است.
از سخنان حکیمان است که خدا رحمت کند کسیکه کف دستش را رها کرده و فکر خود را نگه داشتهاست.
جامی
هستی برای ثبت ثنایت صحیفه است
کآغاز آن ازل بود انجام آن ابد
در جنب آن صحیفه چه باشد اگر بفرض
صد نامه در ثنای تو انشا کند خرد
نتوان صفات تو ز طلسم جهان شناخت
احکام آن نجوم نگنجد در این رصد
هر گونه اعتقاد کنندت نهای چنان
ما را در این قضیه جز این نیست معتقد
قرب ترا نبود سبب جز فنا و فقر
طوبی لمن تهیئا للقرب واستعد
لبیک گفت لطف تو هر جا برهمنی
بر جای یاصنم، بخطا گفت یا صمد
جاهل بود نفور ز نور حضور تو
آری ز آفتاب رمد صاحب رمد
عربی گوید: همواره عزت صاحب این کتاب بالا رود تا زمانی که کبوتری بر شاخه درخت مینوازد و بوستان از اشک اکبر میخندد.
لا زال یعلو قدره دائماً
الی العلی صاحب هذا الکتاب
ماغررت و رقاء فی دوحة
واضحک الروض بکاء السحاب
آ
آب 241، آب و هیزم 118، برودت آب 730.
آبادانی آبادانی دنیا 768.
آبرو حفظ آبرو 204، 247، ثروت و آبرو 774.
آبستنی مدت آبستنی 251.
آبگوشت 510.
آتش 252، غضب و آتش 165، پناه از آتش جهنم 635.
آثار آثار عمل 175، آثار گناه 281.
آخرت دنیا و آخرت 29، 112، 126، 143، 204، 212، 222، 334، 354، 383، 403، 434، 480، 643، 655، 788، 816، عذاب آخرت 354، 786، لذتهای دنیا و آخرت 808، آخرت بیطلب 380، اصلاح آخرت 662، عمل برای آخرت 810، منازل دنیا و آخرت 860.
آخرالزمان 402.
آداب آداب ملتها 481، آداب غذا خوردن 807.
آدامس 715.
آذوقه آذوقه زمستان 771.
آراستگی آراستگی ظاهر و باطن 759.
آرامش 312، آغاز آرامش 360.
آرزو 137، 162، 225، 344، 416، 665، 773، 774، 806، آرزوی عاشق 272، آرزوی مرگ 290، خط آرزو 41، آرزو و ثروت 691.
آزمایش آزمایش مردم 316.
آسایش آسایش و ناراحتی 209، بلا و آسایش 472، کمال و آسایش 815.
آسمان خلق آسمان و زمین 210.
آشتی 762.
آشنایی با خدا 478.
آفات اخلاق 667.
آفرینش 163، آفرینش آسمان و زمین 210، 841.
آقا کیست 831.
آمرزش 804، 761، طلب آمرزش 68، 388، 426، آمرزش یا رضا 397.
آواز خروس 617.
آهن ربا خاصیت آهن ربا 815.
آینده آیندهنگری 350، آینده نگری از شانه گوسفند 723.
آینه انطباع و انعکاس آینه 359.
الف
ابدال 223.
ابر حرکت ماه پشت ابر 711.
ابراهیم خواص 375.
ابراهیم علیه السلام دعای ابراهیم علیه السلام در تورات 843.
ابل واژه ابل 820.
ابلیس 388، علت عناد ابلیس 362، دوستی با ابلیس 832.
ابن جنید ابن جنید در برزخ 459.
ابن خلکان 664، ابن خلکان و ابوحنفیه 181.
ابن دقیق 849.
ابن دمینه 324.
ابن دهان نحوی 666.
ابن سینا 72.
ابن عنین 849.
ابن قریه 790.
ابن مسعود پند پیامبر به ابن مسعود 552، ابن مسعود و عثمان 705.
ابن مقفع خلیل و ابن مقفع 785.
ابن مقله 616.
ابن الوقت 146.
ابن هیثم 707.
ابواسحاق صابی 427.
ابوبکر 672.
ابوتراب 262.
ابوتمام 241.
ابوحیان نحوی 497.
ابوذر ابوذر و عثمان 139، پند پیامبر به ابوذر176.
ابوسعید اصفهانی 309.
ابوسعید رستمی اصفهانی 760.
ابوفراس ابوفراس در زندان 65.
ابوالاسود 706.
ابوطالب 711.
ابوالفرج اصفهانی 496.
ابوالقیس 514.
ابن مبارک احتضار ابن مبارک 794.
ابوالمجن ثقفی 792.
ابومسلم 688.
ابونواس بخشش ابونواس 706.
احتجاج 565.
احتضار 305، احتضار ابن مبارک 794.
احتلام 759.
احتیاط 68، 185.
احسان 332، احسان خدا 416، عدل و احسان 732.
احمد 672.
احول 244.
احیا احیا کننده دین 263.
اخته سهم اختهها 708، تأثیر اخته 733، فایده غلام سیاه و اخته 734.
اخلاص 186، 206، 336، 478، 596.
اخلاط 482.
اخلاق اخلاق خدا 573، آفات اخلاق 667، اخلاق مطابق طبیعت و شغل 602، سیما و اخلاق 481.
ادب 355، ادب نفس 355، 564، ادب علنی 600.
ادریس ادریس و هرمس 188.
اذان 448، اذان پیش از وقت 557.
ارث 88.
ارتباط ارتباط با خدا 163، 662.
ارزش ارزش انسان 144، 399، 790.
ارسطو 187، 291، 832، نامه ارسطو به اسکندر 373، وصیت افلاطون به ارسطو 614.
ازدواج 115، 635، کفو در ازدواج 722، ازدواج در پیری 774.
اسب اسب برتر 170، اسب ترکی 450.
استعاره 230، 382.
استعداد استعداد موعظه 289.
استغاثه 217.
اسرار 125، 235، 426، 769، اسرار در دعا 354، افشاء سر 190.
اسراف 356، 487، 687، اسراف در خیر 356.
اسطرلاب 326.
اسکندر 321، 393، نامه ارسطو به اسکندر 373، مرگ اسکندر 378، دعای مادر اسکندر 487.
اسلام اسلام زرتشتی 722، اسلام علی بن رستم 735، اسلام غریب 837.
اسم 82، 86، اسم جمع 245، اسم ساعات 239، اسم عرب 239، اسم و مسمی 241، اسم معنا 229، اسماء انبیاء 62، اسم نزد عارفان 561، اسم مضمر 667، اسم خدا 409، اسم ذات 718، اسم بچههای حیوانات 834.
اسماعیلیان 616.
اشاره 260، اشارات 473.
اشک اشک شوق 460، اشک عارف 827.
اشیاء کنیه اشیاء 582.
اصحاب 190، میوه اصحاب 582، تعداد اصحاب بدر 680.
اصلاح اصلاح باطن 292، 662، 753، اصلاح نفس 351، 380، اصلاح آخرت 662.
اطاعت 24.
اطمینان 311.
اعتدال اعتدال مزاج 244، اعتدال در عبادت 471.
اعتراف 143، 783.
اعتزال اعتزال فخر 227.
اعتقاد اعتقادات جاهلی 295، قلب و اعتقاد 797.
اعتماد اعتماد به دوست 569، اعتماد به غیر 582.
اعراض نشانه اعراض خدا 858.
اعشی 35، 532.
افتخار 739.
افراط افراط در محبت 325، 384.
افلاطون دعای افلاطون 372، حکمت افلاطون 223، مناجات افلاطون 419،
وصیت افلاطون به ارسطو 614.
افیون سردی افیون 544.
اقبال و ادبار اقبال و ادبار دنیا 340، 360، اقبال و ادبار قلب 288.
اکرام اکرام یا اهانت 247، اثر اکرام 441.
اکسیر سعادت 641.
امام 84، امام علی علیه السلام 92، حب امام علی 169، فضل امام علی 172، 752، اعتقاد به علی علیه السلام 247، وصف امام علی 404، ترک امام علی 587، لباس امام علی 688، محمد حنفیه و امام حسن علیه السلام 419، تربت امام حسین علیه السلام 16، نیمه شب امام سجاد علیه السلام 74، انفاق امام سجاد 786، امام کاظم علیه السلام 72، محبت به امام کاظم 753، نجوا با امام رضا علیه السلام 133، امام هادی علیه السلام و متوکل 494.
اماله اماله امیر 536.
امان امان از رسوایی 174، دو امان زمین 354.
امانت امانت داری 119، 800.
امت امتها 314.
امتحان 809.
ام حبیبه محل دفن ام حبیبه 671.
ام علقمه 531.
امنیت 212، 783، امنیت زیردستان 487.
امهال امهال نه اهمال 783.
امی 641.
امید امید حجاج 359، امید رابعه 341، امید بهشت 548، امیدواری 828.
امیر تب امیر 536، اماله امیر 536، حاکم و امیر 772.
امین جنگ امین و مأمون 776.
انبیاء فلاسفه و انبیاء 507.
انتصاب 349.
انتظار 181.
انتقام 253، عفو یا انتقام 123، 388، ابزار انتقام 671، انتقام و بخشش امیر 674.
انجیر 479.
اندوه 145.
انس 413، انس با خدا 26، 365، 448، 626، 810، انس مؤمن 30، مجلس انس 312.
انسان 63، 321، 845، انسان کامل 324،337، انسان و جن 63، انسان و دانش 56، فرق انسان و حیوان 376، انسان و معده 468، انسان ناقص 715، طبیعت انسان 823، باطن انسان 762، اصناف انسانها 763، ضعف انسان 784، مرکب و انسان 841.
انشاءاللّٰه 673.
انصاف 312، 762، انصاف در حکومت 29.
انطباع انطباع و انعکاس آینه 359.
انفاق 104، 175، 177، 205، 302، 419، 456، 543، 644، 647، 763، 771، 806، 808، 845، 862، انفاق امام سجاد علیه السلام 786، بزرگی و انفاق 831.
انقطاع انقطاع از خلق 217.
انگشتر انگشتر طلا 173.
انوشیروان 442، گذشت انوشیروان 48.
اولاد ترک اولاد 649.
ایاس 322، دانش ایاس 254، ایاس قاضی 731.
ایران 393، دانش در ایران 565.
ایمان 402، ایمان کامل 305، ایمان و روزی 524، ایمان و عمل صالح 589، ایمان قلبی 395، پلههای ایمان 463، انواع ایمان 498، شیرینی ایمان 662.
ایمنی ایمنی از عذاب قبر 211، ایمنی از شر مردم 821.
ایوب رنج ایوب 354.
ب
باد باد دبور و قبول 562.
بادنجان 479.
بازار ترازوی بازاری 493، نماز بازاری 493.
باطن ظاهر و باطن 188، 603، آراستگی ظاهر و باطن 759، اصلاح باطن 662، 752، باطن انسان 762، رسول باطنی و ظاهری 797.
باقلا 701.
باقیات صالحات 524.
بایزید بسطامی 85، 86.
بحث ادبی 229، 231، 258، 273، 299، 339، 340، 341، 349، 379، 382، 398، 429، 471، 494، 546، 559، 703، 724.
بحث بلاغی 314.
بحث بیانی 584.
بخشش 296، 445، 451، 602، 763، 786، 836، جای بخشش 364، بخشش یا انتقام 123، 388، بخشش جعفر برمکی 449، روح بخشنده 384، بخشش یوسف 559، بخشش خلیفه 440، بخشش امیر 674، انتقام و بخشش امیر 674، بخشش ابونواس 706، بخشش شاه 775، بخشش کسری 775، بخشش شاهانه 775، 776، 777، بخشش اقرار کننده 775.
بخل 269، 773، بخل و ترس 253، بخل در دانش 141، 782، حرص و بخل 176، کریم و بخیل 446، فقر و بخل 837.
بد بدی در مقابل نیکی 810.
بدل بدل غلط 379.
بدن 224، اجزای بدن 250، قوای بدن در خواب 234، نفس و بدن 745، 752، اعضای بدن و اعمال 785، حق نفس و بدن 799.
برادر 849، برادر دینی 288، برادر خواب 464.
بردبار بردباری 332، 369، 400، راهزن بردبار 643، بردباری و عقل 651.
بردالعجوز 454.
برزخ 401، 459، 489، 642، ابن جنید در برزخ 459.
برمکیان 268، اعدام جعفر برمکی 401، مرثیه بر برمکیان 762.
بزرگمهر 22، 351.
بس 96.
بسمله 817.
بشاشت 655.
بصره عذاب بصره 53.
بصیرت 304، 850، چشم بصیرت 132.
بقاء بقاء نداشتن دنیا 164.
بلا 479، 524، 587، 636، 637، 768، 804، شکر بلا 470، بلا و آسایش 472، صبر و بلا 820.
بلاغت 171، 248، 721، 773، سخن بلیغ 777.
بلال حبشی 222.
بنا بناهای مسلمانان 44.
بندگی 395، بندگی خدا 42.
بنیامیه 612، والیان بنیامیه و بنیعباس 672.
بنیتمیم 326.
بوقلمون 482.
بول عجیب 677.
بو بویایی 360.
بهره بهره از داشتها 811.
بهشت شوق به بهشت 205، عرض بهشت 365، فروش بهشت 141، گناه و بهشت 53، بهشت یا مسجد 21، نعمت و بهشت 167، 548، گنج بهشت 763، کلید دندانه دار بهشت 855.
بهلول 311، 718، جنگ بهلول 730.
بیان بیان و پذیرش حکمت 809.
بیت المال 430.
بیچاره 762.
بیضاوی 50.
بیعت با یزید 396.
بیمار بیماری و زندان 361، دعای بیمار 470، بیماری و عافیت 470، بیماری 818، بیماری تن 794، بیماری و دارو 806.
پ
پاداش ستایش در برابر پاداش 507.
پادشاه یاران پادشاه 595، پادشاهی 595.
پارسایی 145، 154، 179، 209، 290، 310، 329، 330، 332، 336، 353، 364، 376، 402، 430، 469، 478، 488، 576، 630، 634، 704، 757، 809، 842، پارسا و مست 561، ستایش پارسا 442، پارسایی پیامبر 357، پارسایی دانشمند 134، پارسایی و دانش 133، پارسایی و دنیا 210، پارسایی و حاجت 410، پارسایی سلمان 221، پارسایی امام علی و زهرا علیهما السلام 186، پارسایی امام علی علیه السلام 452، پارسایی بعد از ریاست 486، پارسا و عارف 576، دعای پارسا 679، سخاوت ابراهیمی و پارسایی عیسوی 680.
پاره دوزی 426.
پاسخ پاسخ عملی 444، بهترین پاسخ 683.
پاکدامنی 276.
پدر دعا برای پدر 74، پدر حیله گر 310، پدر نودوپنج ساله 452، پدر لئیم 486، دوست پدر 512، پدر زنده 832.
پذیرش پذیرش خدا 680.
پرخوری 175، 333، 841.
پرداخت قرض 673.
پرده پوشی 162، 163.
پرونده نویس 731.
پرهیز 177، 739، پرهیز از پنج چیز 768.
پزشک پزشک معشوق 55، توصیه پزشکی 228، پزشک قانع 361، نقاشی یا پزشکی 333، دانش پزشکی 818، لغت یا پزشکی 546.
پشتکار 217.
پشم پشم سمندر 687.
پشیمانی 494.
پشه کبک و پشه 841.
پناه پناه حیوانات 305، پناه از آتش جهنم 635.
پند 35، 82، 117، 126، 163، 177، 191، 281، 287، 294، 296، 298، 306، 318، 330، 331، 371، 373، 385، 396، 406، 439، 445، 528، 577، 603، 632، 633، 645، 693، 694، 761، 786، 788، 809، 824، 828، پند امام علی علیه السلام 285، 421، بهترین پند 247، پند پیامبر به ابوذر 176، 528، تأثیر پند 263، پند مهم هندیها 23، پند نفس اماره 149، سه پند 177، پندهای تورات 380، پند بهلول به هارون 396، پند جالینوس 447، پند پیامبر به ابن مسعود 552، پند پیامبر به علی علیه السلام 578، پند به فرزند 664، استعداد پند289.
پوزش 450، 642، سخن و پوزش 662.
پول پول دوستی 476، تقسیم پول 739.
پیاله پیاله و می 305.
پیامبر عشق به پیامبر 222، وصیت پیامبر 189، 190، دو ذبح شده 649، صلوات بر پیامبر اسلام و ابراهیم علیه السلام 640، مصیبت پیامبر 640، سفیر پیامبر 475، قرابت پیامبر 489، عمر پیامبران 566.
پیر 271، پیری 271، 361، 464، 465، 780، پیری و خضاب 162، پیر جواننما 466، اکرام پیر 763، پیرمرد شهوتران 707، پیری و معرکه 738، ازدواج در پیری 774.
پیش بینی 461.
پیشگیری 483، 693، 807.
پیروز 69، پیروز اصلی 142، پیروزی در مسابقه 496.
ت
تابط شراً 613.
تاریخ تاریخ فتوحات 224، تاریخ وقایع سال 241 و 242 447، تکرار تاریخ 461، حوادث دجله 610، هزار سر بریده 611، علی بن عیون 679.
تب امیر 536.
تبذیر و تدبیر 539.
تبرک 84.
تبریک تبریک و تعزیت 344.
تجارت 329، تجارت بعد از نماز جمعه 190.
تجربه 774.
تجرید 146.
تجسم تجسم عمل 303.
تجنیس تام 429.
تجوید 756، 757.
تحقیر 400، 408، 446، 852.
تحمل انسان 134.
تدبیر تبذیر و تدبیر 539.
ترازو ترازوی بازاری 493.
ترانه 671.
تربت تربت امام حسین علیه السلام 169.
تربیت تربیت فرزند 833.
ترجمه 256.
ترحم شایسته ترحم 762.
ترس 413، 827، 786، 807، ترس از قیامت 236، 562، 662، بخل و ترس 253، ترس از خدا 335، 554، ترس مؤمن 625، ترس از سخن 735.
تزکیه 132، 427، 589.
تسبیح تسبیح موجودات 216.
تسلیت تسلیت صحیح 683.
تسلیم تسلیم و رضا 365.
تشبیه 230.
تصمیم نغض تصمیم 376، تصمیم راسخ 482.
تصریح و کنایه 225، 568.
تصنیف 200.
تضرع 291.
تعامل تعامل با دیگران 287.
تعبیر خواب 211، 496، 553، 557، 602.
تعجب 29، 448، تعجب از کار خود 715.
تعصب تعصب مذموم 547.
تغییر تغییر اخلاق 390، تغییر انواع 468.
تفویض جبر و تفویض 561.
تقوا 140، 211، 367، 427، 548، 790، 843، دانش و تقوا 785.
تلاش 41، 366، 806، 822، 839، 852، تلاش برای دنیا 179، تلاش برای دنیا یا آخرت 655، تلاش بیخدا 395.
تلاوت تلاوت قرآن 211.
تلفظ تلفظ غلط 317.
تمسخر 333، 407، 537، پاسخ تمسخر 498.
تناسب تناسب درخواست 217.
تنبلی 509.
تنبیه 824.
تنفر تنفر دل 364.
تنهایی 375.
تواضع 287، 292، 305، 338، 343، 375، 389، 571، 602، 761، 831، شهرت و تواضع 206، تواضع حقیقی 362، علت کبر و تواضع 723.
توبه 81، 181، 413، 816، توبه از خطاها 152، توبه امروز 171، توبه در عرفه 191، توبه حجاج 192، مرگ و توبه 410، درِ توبه 417، توبه شرابخوار 503، وقت توبه 853.
توجه توجه به خدا 157، 165، 324.
توحید 183، 297، 500، 538، 591.
تورات 410، پندهای تورات 381، دعای ابراهیم علیه السلام در تورات 843.
توقف توقف آخر باب 253.
توکل به خدا 115، 175، 406، 419.
تولد مقایسه تولد و مرگ 355.
تهدید نامه تهدید 195، تهدید به فیل 488، تهدید بیجا 784.
تهمت 146، 364، تهمت به وکیل 407، پرهیز از موضع تهمت 831.
تیمارستان 310.
تفسیر
تفسیر ایاک نعبد 21.
ال در الحمد 34.
زیادی اسم در بسمله 46.
تأمل در سه آیه 134.
تناقض در تفسیر 158.
تفسیر آیه تبین 203.
تقدم و تأخر لهو 203.
تفسیر آیه سد 222.
واژه بین 228.
تفسیر آیه نحل 242.
تفسیر آیه حاش لله 242.
وقف در آیه و مالی 255.
تفسیر آیه مهد 268.
تفسیر آیه نفاد 269.
تفسیر آیه تحدی 277.
تفسیر آیه ولقد زیّنا 297، 390.
تفسیر و جعلنا رجوماً 297.
تفسیر آیه لا خوف علیهم 307.
سوره فاتحه 309.
تفسیر آیه وضو 312.
تفسیر آیه لایقبل منها عدل 318.
تفسیر آیه ولقد همّ بها 318.
تفسیر آیه فلا اقسم بالخنس 322.
تفسیر آیه یخرج منها اللؤلؤ 329.
تفسیر آیه ان السمع 331.
تفسیر آیه سیئة 332.
تفسیر بقرات سمان 341.
تفسیر آیه مااترفوا 342.
تفسیر آیه تحبون اللّٰه 342.
تفسیر افمن شرح صدره 353.
تفسیر آیه نامه عمل 356.
تفسیر آیه بدالهم 356، 505.
تفسیر آیه لا تقتلوا 357.
تفسیر آیه اولم نعمر 363.
تفسیر آیه ناشئه 394.
تفسیر آیه ماغرک 402.
تفسیر آیه انه کان للاوابین 417.
تفسیر ان اللّٰه یامرکم 431.
تفسیر آیه ولقد فضلنا 432.
تفسیر آیه واضرب لهم مثلاً 432.
تفسیر آیه ولا اللیل سابق النهار 433.
تفسیر آیه و هو الذی یقبل 435.
تفسیر آیه و اما السائل 476.
تفسیر به رأی 440.
تفسیر صبیّا 552.
سوره تبت و اخلاص 555.
تفسیر آیه و کان تحته 557.
تفسیر آیه و کان ابوهما 558.
تفسیر آیه هب لی من لدنک 560.
تفسیر آیه حمد 603.
تفسیر آیه لاینال عهدی 625.
متعلق بسم اللّٰه 630.
تفسیر آیه بعوضه 636.
تفسیر آیه غلمان 646.
لفظ جلاله 648.
آیه مکارم الاخلاق 648.
تفسیر بضنین 757.
تفسیر آیه ضرّ 758.
تفسیر آیه غیرالمغضوب 765.
تفسیر آیه طیبات من الرزق 766.
شروط تفسیر آیه قرآن 787.
تفسیر آیه کل انسان بامامهم 804.
تفسیر آیه یخرون للاذقان 804.
تفسیر آیه عبس و تولی 824.
تفسیر آیه ولکن لا تبصرون 831.
ث
ثابیه نقاش 818.
ثروت 42، 177، 196، 312، 379، 525، 542، 691، 839، استفاده از ثروت 327، دو راه ثروتمندی 391، ثروت و فقر 511، 524، 761، 783، 793، 839، عارف و ثروتمند 220، ثروت و علم 534، ثروت اندوزی 542، سرچشمه ثروت 141، 144، ثروت و عمل 143، ثروت و جان 295، ثروت حرام 344، زوال ثروت 542، دوستی با ثروتمندتر 543، بنده ثروت 543، ثروت و لئیم 543، ضرطه ثروتمند 545، آرزو و ثروت 691، نتیجه ثروت 763، راه کسب ثروت 767، ثروتمند 795.
ثنای بیجا 339.
ثنویه و وثنیه 548.
ج
جاحظ 510.
جادو 324، عقیق و جادو 36، 397.
جاذبه جاذبه نیکی 31.
جاریة بن قدامه 250.
جایزه جایزه شعر 274.
جایگاه 442، 859.
جبر جبر و تفویض 561.
جذبه 524.
جسم جسم و روح 272، 462، 686، دو حرکت جسم واحد 294، ضعف جسم 306، جسم عنصری 612.
جالینوس 175، پند جالینوس 447، .
جان جان به در بردن 371، ثروت و جان 295.
جذراصم 429.
جفر 717، جفر و جامعه 409.
جماعت همرنگ جماعت 393.
جمال و کمال 601.
جمجمه جمجمه بزرگ 509.
جمعه 629.
جمله 255.
جن 428، 484، دیدن جن 223، سید جن 683، محکمه جنیان 265.
جنس تغییر جنسیت 33.
جنین 325.
جوان 271، جوانی 391، جوانمرد 581، 685، 693، درخواست از جوان 847.
جوجه جوجه کبوتر و مرغ 493.
جهان جهان دیگر 468، جهان واحد 508.
جهنم خلود جهنم 507.
چ
چاپلوسی 168، 176، 316، 348، 407، 809.
چربی رفع چربی 665.
چشم چشم بصیرت 132، چشم پوشی 299، چشم تیزبین 226، چشم شور 723، چشم روشنی 762.
چلبی 581.
چنگیز 616.
چوب 693.
چهارشنبه 273، 704.
چهل سالگی 356، 823.
ح
حاتم برادر حاتم 543.
حاجت 681، حاجت از خدا 133، حاجت متقابل 635، رد حاجت 469، حاجت کم 771، قضای حاجت 164، 327، 761، 778، 779.
حادثه حادثه ناگهانی 807.
حاضرجوابی 445، 451، 479، 774.
حاکم 417، دانشمند و حاکم 135، حاکم و رعیت 295، ارتباط با حاکم 351، ویژگیهای حاکم 393، سخن حاکم 395، توصیه به حاکم 519، بود و نبود حاکم 519، حاکم و امیر 772.
حال بدترین حال 410، حال و قال 248.
حب حب علی علیه السلام 169.
حج حج تمتع 189، لبیک 796، بعد از حج 860، حج آدم 861، حج مقبول 861، شیوه حج 842، کعبه 861.
حجاب حجاب ظلمانی 79، حجاب شراب 267.
حجاج 63، 245، 667، 695، توبه حجاج 192، امید حجاج 359، زندان حجاج 669، والی حجاج 743.
حجاز حجاز و دانش 735، والی حجاز 743.
حجرالاسود 850.
حجیت حجیت امر در خواب 234.
حد حد زنا 460، حد مست 635، حد حیوان 673.
حدیث حدیث قدسی و قرآن 587، حدیث مسند 685.
حدوث حدوث و قدم کلام 224، حدوث عالم 696.
حدود حدود خدا 585، 602.
حرامخواری 820.
حرص 427، 540، حرص و بخل 176، عقل و
هوا و حرص 598.
حرف حرف واو 248، حرف زدن با خدا 439.
حرکت حرکت ماه پشت ابر 711، مقوله حرکت نبض 541، مقوله حرکت 848.
حزن غضب و حزن 732.
حس حس مشترک 563.
حسرت 54.
حسنات توجیه حسنات 544.
حسن بن سهل 772.
حسود 419، 730.
حسن ظن 207، 316.
حضور قلب 281.
حظیرة القدس 663.
حق استحقاق 419، حق مؤمن 647، حق الیقین 719، عمل به حق 554، طلب حق 798.
حقوق حقوق مؤمن 174، حقوق دیگران 859.
حقیقت 522، حقیقت حروف 562، حقیقت بسیطه 802.
حکایت سند حکایت 678.
حکمت 725، 754، حکمت افلاطون 223، حکمتها 84، 237، حکمت خدا 317، طالبان حکمت 379، ریشه حکمت 581، بیان و پذیرش حکمت 809.
حکومت 21، 376، 590، 763، 837، انصاف در حکومت 29، دوری از حکومت 210، حکومت بر دل عاقل 310، شراکت در حکومت 318، شیوه حکومت 332، انتهای حکومت 342، عاقبت حکومت 821.
حکیم حکیم غافل 680، روش حکیمان 314، حکیمان برجسته 855.
حلاج 185، 196، 292، 299، کشتن حلاج 194، 393.
حلال لقمه حلال 68، غذای حلال 79، حلال و پاکیزه 251.
حمام عافیت حمام رفته 474.
حمد الحمدلله 578.
حمص قاضی حمص 731.
حوادث حوادث جوی 571، حوادث دجله 610.
حواریین 855.
حیا 538، حیا از خدا 537، 823.
حیض عذر حیض 570.
حیله حیله 767، حیله برای هدیه 777.
حیوان 845، حیوانات 233، 834، فرق انسان و حیوان 376، غریزه حیوانات 621، دانش حیوانات 683، کنیه حیوانات 582، اسم بچههای حیوانات 834، حیوانات و عقل 467.
خ
خاتم 471.
خادم خادم خوب 172.
خاطر خاطر و ناموس 87، خاطره خوش 851.
خاک خاک طبقه سوم 737.
خانه خانه داری 335، خانه کوچک 496، خانه خدا 497.
خبر 473.
ختنه گوشت ختنه 511.
خدا سوی خدا 161، خدای کریم 547، انس با خدا 26، 365، 448، 626، 810، بندگی خدا 42، شناخت خدا 80، دانش خدا 80، 593، 679، راه خدا 114، توکل به خدا 115، 406، حاجت از خدا و غیر او 133، توجه به خدا 157، 165، 324، ارتباط با خدا 163، 662، خریدار خداست 164، ظن به خدا 165، سئوال از خدا و بنده 165، مکر خدا 171، عزت از غیر خدا 176، رضایت خدا 205، 288، شرم از خدا 209، غیر خدا 239،
محاسبه با خدا 315، حکمت خدا 317، ترس از خدا 335، 554، فیض خدا 362، وصف خدا 370، سیاست و خدا 383، یاد خدا 392، تلاش بیخدا 395، اسم خدا 409، حرف زدن با خدا 439، نور خدا 456، 562، خلیفه خدا 457، آشنایی با خدا 478، عذاب خدا 481، قرض خدا 483، خدعه با خدا 495، خانه خدا 497، حیا از خدا 537، 823، اخلاق خدا 573، عالم خانه خدا 574، تضمین خدا و انسان 601، عبادت خدا 619، سخن خدا 626، پذیرش خدا 670، صفات خدا 675، علاقه به خدا 686، خواست خدا 732، یاد خدا 782، مباهات خدا 800، معامله با خدا 805، خشم خدا 806، نشانه اعراض خدا 858، دوستان خدا 556، حدود خدا 585، 602، عهد خدا 208، رحمت خدا 409، 420، 465، 475، 484، 496، نماز برای خدا 680.
خدعه خدعه با خدا 495.
خر سال خر 489.
خربزه 479، خربزه ری 388.
خرید خرید غیر ضروری 163.
خریدار خریدار خداست 164.
خستگی رفع خستگی 563.
خسوف نور در حال کسوف و خسوف 415.
خسیس 100، 706، 715، 761، 846، 847، خساست 536.
خشم فرو بردن خشم 329، خشم سریع 733، خشم خدا 806.
خشونت 449.
خصائل خصائل بزرگان 233.
خضاب پیری و خضاب 162.
خضوع 487.
خط 782، خط متقاطع 292.
خطابه 384.
خطیئه 791.
خلافت 520.
خلع 312.
خلفاء معرفی خلفاء عباسی 455، خلفای عباسی 532، بنیامیه 612، والیان بنیامیه و بنیعباس 672.
خلق خلق آسمان و زمین 210.
خُلق تغییر خُلق 519.
خلقت راز خلقت 352.
خلوت 61، 134، 564.
خلیفه خلیفه خدا 456، عشق خلیفه 503، استدلال خلیفه 733، متهم و خلیفه 774، خلیفةاللّٰه 811.
خلیل خلیل و ابن مقفع 785.
خمس 188.
خمول 25، 26، 27، 28، 30، 108، 110، 112، 126، 127، 153، 156، 162، 167، 198، 205، 209، 418، 427، 450، 549، 581، 786، 794، 810، 819، 849، 851.
خنده 837، خنده و قیامت 583، سه چیز خنده دار و گریه دار 841.
خواب حجیت امر در خواب 234، قوای بدن در خواب 234، بیخوابی 708.
خواجه عبداللّٰه مناجات خواجه عبداللّٰه 840.
خواجه نصیر 192.
خودستایی 372، 395، 420، 427، 442، 782.
خورشید نور خورشید 485، حیات خورشید و ماه 516، خورشید در طالع 578.
خواست قلب 287.
خوشی 809، خوشبختی 664، خوشحالی 384، 479، 586، خوشرویی 671.
خوک خوک و شراب 677، خیر سگ و خوک 700.
خویشی و دوستی 354.
خیار 577.
خیاط خیاط و فقیر 235.
خیام پاسخگویی خیام 724.
خیانت خیانت در دانش 136.
خیر خیر و شر 225، خیر انسان 337.
د
دارو 483، داروی قلب 263، درمان سردرد 536، بیماری و دارو 806.
داماد داماد پیامبر 183.
دانش 324، 542، 586، 593، 763، دانش و سیاست 41، انسان و دانش 56، دانش خدا 80، 679، دانش عقلی یا نقلی 127، پارسایی و دانش 133، نور دانش 136، خیانت در دانش 136، دانش و ظلم 136، بخل در دانش 141، 782، دانش نافع معاد 150، دانش با عمل 161، 162، عمل به دانش 166، گدای دانش 166، دانش در نهان و آشکار 176، کودک و دانش 253، دانش ایاس 254، دانش و معرفت 260، دانش حیوانات 683، دانش طبیعی و متکلمان 717، اجرت دانش 707، دانش در ایران 565، دانش نجوم 563، دانش یا شنا 475، دانش فقه 540، شاکر دانش 583، دانش آشکار و مخفی 658، دانش پزشکی 818، پول به اندازه دانش 705، احترام دانش 711، حجاز و دانش 735، تحصیل دانش 767، عقل و دانش 785، دانش و نااهل 782، دانش و تقوا 785، سختی دانش 786، ذلت دانش 850.
دانشآموز وقت دانش آموزی 136.
دانشمند ضجر دانشمند 353، دانشمند و نادان 365، 478، پارسایی دانشمند 134، دانشمند با عمل 134، دانشمند و حاکم 135، نگاه به دانشمند 136، مثل دانشمند بیعمل 136، دانشمندان هند 192، عذاب دانشمند 478، دانشمندان قشری 800.
دب اصغر 421.
دجله حوادث دجله 610.
درخواست درخواست صله 47، درخواست از کریم 48، درخواست عاجزانه 137، رد درخواست 215، تناسب درخواست 217، درخواست مرگ 360، درخواست از جواد847.
درد درد سر 435، دردهای روانی 24، شکوه از درد 470.
دروغ 422، دروغ پذیرفته 234، راست و دروغ 442، 702، پاسخ دروغ 482، دروغ برای خنداندن 537، غم و وعده دروغ 674، دروغ به شاه 772.
دزد دزد آشکار 337.
دست جمع دست 271، دست بالاتر از دست 359، دست بوسی 443، 673، رنگ دست 487، شستن دست 543.
دشمن 777، معامله با دشمن 331، طمع شکار دشمن 331، یاری از دشمن 365، دشمن پست 653، دشمن عاقل 705.
دعا 167، 300، 336، 443، 512، 789، 851، 853، دعای علیه 167، کیفیت دعا 170، دعا برای رفع درد 171، دعا در عرفات 41، دعا برای پدر 74، دعای پیامبر 192، دعا برای گنهکار 198، 343، دعای کافر 303، اسرار در دعا 354، اجابت دعا 362، دعای افلاطون 372، دعای فیثاغورس 372، دعای پارسا 679، نفرین و دعا 418، شیوه دعا 427، دعای بیمار 470، دعای مادر اسکندر 487، استجابت دعا 549، دعای حزین 728، دعای شانزدهم صحیفه سجادیه 740، دعا ستمدیده 783، دعای ابراهیم علیه السلام در تورات 843.
دل دل توانگر 106، کوری دل 147، سوز دل 206، حکومت بر دل عاقل 310، تنفر دل 364، تیرگی دل 368.
دلبستگی 69.
دنیا 105، 113، 121، 140، 154، 205، 271، 281، 306، 311، 312، 321، 334، 346، 368، 376، 396، 400، 403، 430، 431، 434، 443، 448، 480، 489، 527، 576، 578، 596، 611، 635، 654، 789، 796، 798، 809، 820، 839، 643، هجرت از دنیا 25، مثل دنیاطلبی 29، ترک دنیا 30، لذت دنیا 37، 810، با دنیا 79، دین و دنیا 96، محبت به دنیا 163، دنیا و دنبالهرو 163، بقاء نداشتن دنیا 164، دنیا و من 165، تلاش برای دنیا 179، دنیای جاودان 179، طول دنیا 192، مسلمان و دنیا 196، سختی دنیا 196، 574، 576، زیان دنیا 205، پارسایی و دنیا 210، شکوه از دنیا 228، نکوهش دنیا 243، دنیای فانی 310، 316، ضرر دنیا و دین 342، دنیا زندان مؤمن 347، همه دنیا 352، ارزش دنیا 357، 396، 434، نعمت دنیا 362، حقارت دنیا 571، زیرورو شدن دنیا 409، ترک دنیا به خاطر ترک دین 543، دنیای عاریه 606، آبادانی دنیا 768، توشه از دنیا 851، تلخی دنیا 851، منازل دنیا و آخرت 860.
دنیا و آخرت 29، 112، 126، 143، 204، 212، 222، 334، 354، 383، 403، 434، 480، 643، 655، 788، 816، لذتهای دنیا و آخرت 808.
دوات جمع دوات 594.
دو ذبح شده 649.
دوست 32، 48، 102، 113، 204، 252، 318، 352، 364، 370، 388، 418، 425، 426، 478، 507، 527، 549، 578، 584، 692، 743، 760، 774، 779، 806، 807، 808، 811، 817، 820، 821، 848، 859، یاد دوست 312، اکرام دوست 329، اعتماد به دوست 569، دوست پدر 512.
دوستان گله از دوستان 62، دوستان خدا 556.
دوستی 349، 366، 414، 762، دوستی در دنیا 32، خویشی و دوستی 354، شرایط دوستی 355، معیار دوستی 371، اندازه دوستی و دشمنی 185، 343، 464، دوستی با ثروتمند 543، دوستی با ابلیس 832.
دهان طهارت دهان 68، دهان و بینی 359.
دیدار دیدار پیش از مرگ 108.
دیر مدرسه و دیر 702.
دین عقل و دین 194، دین خلیفه عباسی 241، ضرر دنیا و دین 342.
دیوانه 586، 674، 861، دیوانهها 373، دیوانه خوشحال 187، فنون و جنون 194، دیوانه یا عاقل 296، دیوانگی 409، دیوانه واقعی 679.
دیوجانس 374.
دیه عیسی علیه السلام 510.
ذ
ذات 586، معدوم نشدن ذات 468، اسم ذات 718، ذات نحیین 791.
ذخیره 326.
ذکر 142، 373، 448.
ذلت 408، ذلت نفس 806، 822، 833، ذلت نادانی 861، ذلت دانش 850.
ذهن آسایش ذهن 702.
ر
رازداری 236، 287، 377، 851.
راست راست و دروغ 442، 702، وعده راست 443، راست گویی 654.
راضی به گناه 287.
راغولی 581.
راه خدا 114.
راهزن راهزن بردبار 643.
رب تجلی رب 541.
رباب 843.
رباعی رباعی بینقطه 107.
رتمه 639.
رحمت رحمت خدا 409، 420، 465، 484، 475، 496، 497، صدای رحمت 807، گستره رحمت 825، 826، 827، 828.
رد درخواست 215.
رسوایی امان از رسوایی 174.
رسول رسول باطنی و ظاهری 797.
رشوه 350، 408، 773.
رضا 205، 288، 655، 722، تسلیم و رضا 365، آمرزش یا رضا 397، رضا به گناه 585، عذر و رضا 786.
رضایت 493.
رضی سید رضی 709.
رضی الدین علی لالا 214.
رطوبت رطوبت دست راست 435.
رعد و برق 807.
رعیت حاکم و رعیت 295.
رغبت 821.
رفتار رفتار مردم 164، رفتار با زیردست 761.
رفع نیاز دیگران 330.
رفو زدن 165.
رقص کار رقاصه 678.
عتید رقیب و عتید 827.
رمضان رمضان در واوها 271.
رنج رنج کوری 498.
رنگ برطرف کردن رنگ 657، رنگ لباس 688.
روح روح و جسم 272، 463، روح انبیاء 456، غذای روح 504.
روز روز خراب 173، روز و شب 450، روزگار 692، روزگار بیوفا 454، طول روز 478، روزها 113.
روزه 688، چهل سال روزه 525.
روزی 171، 178، 251، 374، 678، 807، 809، 845، روزی از مخلوق 247، ایمان و روزی 524.
رؤیت 304.
ریا 22، 335، 358، 511، 595، 689، 733، 806، ریا و مرگ 165.
ریاست 71، 525، خطر ریاست 362، چاره ریاست 678، طلب ریاست 681.
ریاضت 566.
ریسنده 509.
ریاضی 827، چند مسئله ریاضی 39.
ز
زبان 333، 334، 784، 795، 852، عمل و زبان 22، زبان و شهوت 138، زبان عاقل 299، زبان مدعی 702، زبان دراز 379.
زرتشت اسلام زرتشتی 722.
زلزله 701.
زفاف 460.
زمان زمان و ما 25، خوبی با زمانه 161، حوادث زمان 354، زمانه 427، 500، عقل و زمانه 630.
زمستان 347، آذوقه زمستان 771.
زمین زمین کربلا 169، دو امان زمین 354، معامله زمین با اسب 483.
زن 137، 214، 318، 321، 718، مکر زنان 39، 534، زن با وفا 214، زن سخاوتمند 253، شهوت زن 275، اجتماع زنان 293، زن بردبار
678، نگاه زن به مرد 465، عیب زن 481، همنشینی با زن 718، سخن گفتن با زن 735، وصف زن 734، زن و مرد 764.
زنا حد زنا 460، قتل زانیه 497.
زندان 527، بیماری و زندان 361، زندانی 488، زندان حجاج 669.
زندگی نگاه به زندگی 316، مقایسه مرگ و زندگی 361، زندگی فلک 516، مرگ و زندگی 746، 833.
زهرا علیها السلام 576.
زیاد بن عبداللّٰه 675.
زیارت زیارت مدینه 36، 92، زیارت مکه 37، زیارت حرم 92، زیارت مشهد 99.
زیان زیان دنیا 205.
زیبا 106، زیبایی 585، زیبایی و زشتی 781.
زیتون اکبر 376.
زیردست رفتار با زیردست 761.
س
سالک 639.
سالم بن عبداللّٰه عمر 838.
سبب مباشر و سبب 55.
سبع المثانی لوح سبع المثانی 861.
ستاره ستارگان 283، 620، ستاره دنباله دار 605، نور ستارگان 57، 572.
ستایش 663، 675، ستایش بیمورد 209، ستایش عسکریین علیهما السلام 99، ستایش رو در رو 235، ستایش مؤثر 266، کفاره ستایش 570، ستایش پارسا 442.
ستم 262، 263، مایه ستم 293، دفع ستم 317، ستم به خویش 408، ستم ستیزی 433، تأثیر ستم 752.
ستمدیده 511، یاری ستمدیده 211، دعا ستمدیده 783.
ستمگر 213، خانه ستمگر 30، رکون به ستمگر 82، دانش و ستمگر 136، کمک به ستمگر و ستمدیده 217، همنشینی با ستمگران 329، کمک از ستمگر 330، روز ستمگر 353، حاکم ستمگر 407، یار ستمگر 481.
سجده 414.
سخاوت 408، سخاوت ابراهیمی و پارسایی عیسوی 680.
سخن سخن بیفایده 144، 296، 332، سخن و عمل 295، سخن راست 339، سخن بیجا 400، سخن چین 408، 479، سخن خدا 626، سخن و پوزش 662، ترس از سخن 735، سخن بلیغ 777، سخن اشتباه 783، 784، سخن چینی 784.
سرای نیکو 143.
سرگرم مولا 346.
سرّ سرّ لغات عربی 194، سرّ حقیقت 452.
سرمایه 779، سرمایه همراه 334.
سرور 316.
سری سقطی 375.
سعادت 537، 764، سعَدَ و سعِد 764.
سعیدبن جبیر مرگ سعیدبن جبیر 668.
سفر 44، 383، 399، زمان سفر 681، مکروهات سفر 772.
سفره 807.
سفیان ثوری 689.
سفیر سفیر پیامبر 475.
سقراط حکیم 175، 429.
سکوت 108، 157، 204، 346، 384، 400، 419، 566، 642، 665، 732، 735، 774، 794، معرفت سکوت 421.
سگ رفتار با سگ 519، خیر سگ و خوک 700، سگ و عابد 754.
سلام 579، 773، سلام بر فاسق 162.
سلامتی 391.
سلطان شریک سلطان 141، یار سلطان 330، سلطان عقل 373، سخن گفتن با سلطان 442، قاضی و سلطان 731.
سلطنت سلطنت بیدوام 115، نبوت نه سلطنت 356.
سلمان پارسایی سلمان 221.
سلوک انواع سلوک 524.
سلیطه 407.
سمراء بنت قیس 634.
سمندر پشم سمندر 687.
سن سن قاضی 256، سن یا کمال 256.
سنگ سنگ قبر 784.
سواره پیش از مرکب 707.
سئوال 671، سئوال از خدا 165، سئوال بیمورد 497.
سوانح 123.
سوره یس 211.
سوز دل 206.
سوسمار داروی سوسمار 514.
سوفسطا و فیلسوف 537.
سوگند 120، 408، سوگند ویژه 483.
سهروردی قتل سهروردی 518.
سیاست 373، دانش و سیاست 41، سیاست و خدا 383.
سیاه سیاه و قرمز 514، لباس سیاه 708.
سیب 109.
سید عرب 579.
سیره محمدی 40.
سیما سیما و اخلاق 481.
سیمرغ 530.
سیمیا 324.
ش
شادی غم و شادی 37، شادی بیغم 838.
شاعر شاعرترین 242، چاره شاعر 249، کم لطفی به شعر شاعر 267، اقرار شاعر 443، وصیت شاعر 477، شاعر و صراف 570، 753، شاعر هرند 755.
شاکر شاکر و صابر 459، شاکر دانش 583.
شافعی قبر شافعی 40.
شاه 295، همنشینی با شاهان 156، خدمت شاه 209.
شاه شاه شجاع 108، بخشش شاه 775، بخشش شاهانه 775، 776، 777، هیبت شاه 772، دروغ به شاه 772.
شاهد شاهد اعمال 799.
شب 480، 749، شب قدر 260، 276، شب زنده داری 335، 562، سیاهی شب 480، نیمه شب امام سجاد علیه السلام 747، عذاب شبانه 840.
شبلی 21، مرگ شبلی 44، نماز شبلی 375.
شجاعت 558، 771.
شر دفع شر 330، ایمنی از شر مردم 821.
شراب 396، 782، حجاب شراب 267، پیاله و می 305، توبه شرابخوار 503، خوک و شراب 677.
شرف 287، شرف و کرامت 426.
شراکت در حکومت 318.
شرافت ویژه شرافتمندان 769.
شرک شرک خفی 28، کمترین شرک 583، شرک طاعت 583، شرک آشکار و نهان 838.
شرم شرم از کاسبی 211، شرم از خدا 209.
شرور مغلوب 144.
شریک بن اعور معاویه و شریک بن اعور 246.
شطرنج 464، واضع شطرنج 271.
شعر 246، 247، 374، شعر حقیقی 255، جایزه شعر 274، شعری در هجو 295، شرح
شعر 301، مستی شعر 344، شعر عاشقانه 570، تضمین 613، شعر متوسط 715، شعر خوب 721، ارزش شعر 733، شعر مطبوع 735، طبع شعر 735.
شغل 705.
شفیق بلخی 568.
شقاوت شقاوت مادری 347.
شکر 336، 783، شکر نعمت 43، 179، 288، 332، 587، 642، 779، شکر و صبر 215، شکر منعم 131، 249، شکر بیجا 367، 794، شکر بلا 470، عفت و شکر 790.
شکرالعلوی 461.
شِکَر 211.
شکم 530.
شکوه شکوه از دنیا 228، شکوه از درد 470، شکوه با کنایه 700.
شمشیر شمشیر و زور بازو 232، شمشیر علی علیه السلام 232.
شنا دانش یا شنا 475.
شناخت خدا 80.
شنیدن نشاط شنیدن 734.
شوخی 532، 653، 732، جزای شوخی 414، شوخی معاویه 378، شوخی بیجا 590.
شوق 413، شوق معبود 111.
شوم 557.
شهادت 497.
شهر بهترین شهر 349، عرض شهر 428، لوازم شهر 767.
شهرستانی 187، 300.
شهرت شهرت و تواضع 206.
شهوت 324، زبان و شهوت 138، شهوت زن 275، اهل شهوت 833، شهوت قاری 678، پیرمرد شهوت ران 707، عقل و شهوت 833.
شیر 390، شیر مذکر 558.
شیطان سر شیطان 434.
ص
صابر شاکر و صابر 459.
صاعقه صاعقه و طلا 545.
صالحان 315.
صباح نظام و صباح 540.
صبر 142، 175، 243، 302، 311، 447، 583، 585، 642، 689، 783، شکر و صبر 215، سه روز صبر 395، صبر از عذاب 688، صبر و بلا 820.
صدارت پناه جواب حرف صدارت پناه 57.
صدا صدای سقف 250، صداها 479، صدای بلند 481، 735.
صدقه صدقه و صله 215، مصادیق صدقه 349.
صراط معنای صراط 755.
صراف شاعر و صراف 570.
صحیفه سجادیه دعای شانزدهم 740.
صعصة بن صوحان 772.
صفات صفات خدا 685.
صفین جنگ صفین 672.
صلح 407.
صلوات چگونگی بیان صلوات 348، صلوات بر پیامبر اسلام و ابراهیم علیه السلام 640.
صله درخواست صله 47، صله رحم 48، صدقه و صله 215، صله بزرگان 445.
صورت صورت جسمیه و نوعیه و هیولا 696.
صوفی 217، تصوف 72، 82، 111، 342، 525، 547، 634، 637، خرقه صوفی 293، 475، صوفی و مردم 330، حذف و تقدیر صوفیان 55، شیخ صوفی و عوام 525.
ض
ضرب المثل 114، 144، 378، 587، 673،
674، 691، 700، 702، 703، 727، 803، 819، 784.
ضرر اندک 334.
ضعف جسم 306.
ضمیر نکره 349.
ط
طاعون 41، طاغوت و طاعون 736.
طاغوت طاغوت و طاعون 736.
طایر فرخنده 460.
طبیعت 571.
طرب 292.
طعن 421، 446، 844، پاسخ طعن 43، 774، طعن بیپاسخ 377.
طغرل 503.
طلا صاعقه و طلا 545، وزن طلا و نقره 685.
طلاق 481، 509.
طلسم 194، 300.
طلوع بین الطلوعین 312.
طمأنینه طمأنینه در نماز 168.
طمع 299، 673، 700، طمع شکار دشمن 331.
طهارت دهان 68.
طینت 539.
ظ
ظاهر و باطن 188، 603، آراستگی ظاهر و باطن 759، رسول باطنی و ظاهری 797.
ظل فرق ظل و فیء 426.
ظلمت نور و ظلمت 565.
ظواهر فریاد از ظواهر 214.
ظهور احدی 538.
ع
عابد عابد کوه لبنان 129، مجلس عابد 167، سگ و عابد 754.
عادت بزرگان 380.
عار 762.
عارف 856، عارف و ثروتمند 220، حال عارف 366، عارف و دانشمند 525، اسم نزد عارفان 561، پارسا و عارف 576، اشک عارف 827، سیر عارف 856.
عاشق 337، آرزوی عاشق 272، شعر عاشقانه 570، کشتن عاشق 854.
عافیت بیماری و عافیت 470، عافیت حمام رفته 474.
عاقل دیوانه یا عاقل 296، زبان عاقل 299، حکومت بر دل عاقل 310، با عاقل 488، دشمن عاقل 705.
عالم عالم مثال 458، 748، 754، عالم ذر 526، عالم خانه خداست 574، عالم خلق و امر 625، 759، عوالم 802.
عبادت 366، عبادت صحیح 63، عبادت برتر 142، حال عبادت 363، شرکت در عبادت 459، اعتدال در عبادت 471، عبادت نشسته و معصیت ایستاده 508، عبادت خدا 619.
عباس بن احنف 326.
عباسیان سلطنت و انقراض عباسیان 512.
عبد تصغیر عبد 373، عبدالرؤف 518، عبداللّٰه 849.
عبدالباقی بغدادی 462.
عبدالملک مروان 672.
عتید رقیب و عتید 827.
عبرت 139، 142، 145، 692.
عثمان ابوذر و عثمان 139.
عجله 694، 764، 806، نعمت زیاد و عجله 769، عجله در قضاوت 776، عجله یا دقت
عداوت 407، 408، عداوت عاقل 410.
عدد 87، 384، عدد اسماءالحسنی 514، اعداد قرآنی 599، عدد مخفی 659، عدد تام و ناقص 822.
عدل 585، متعادل 651، عدل و احسان 732، عدالت امام علی علیه السلام 474، تقسیم عدالت 518.
عدی بن حاتم 773، 792.
عدم وجود و عدم 363.
عذاب عذاب بصره 53، عذاب آخرت 354، 786، عذاب دانشمند 478، عذاب خدا 481، عذاب شبانه 840.
عذر عذر و رضا 786.
عربده 293.
عرض تقسیم عرض 559.
عرفات دعا در عرفات 41.
عرفان 376، 513، 639، اهل معرفت 833، طبقات عارفان 795، انکار نکردن شنیدههای عارفان 797.
عرفه 300، توبه در عرفه 191، .
عزب عزب و متأهل 525.
عزت 22، 312، عزت نفس 168، 175، 207، 349، 542، 564، 571، عزت از غیر خدا 176، عزت طاعت 427، عزت انسان 537، عزت باطل 579، عزت نزد ما 674، نه کلمه در عزت انسان 781.
عزت بثیه و کثیر 502، عشق عزت و کثیر 502.
عزل تأدیب به عزل 579.
عشق 31، 32، 35، 53، 57، 79، 82، 88، 97، 98، 102، 107، 260، 265، 446، 447، 469، 487، 524، 548، 565، 569، 604، 611، 820، 844، 852، پزشک معشوق 55، بازار عشق 57، عشق به پیامبر 222، عشق پولی 234، گریه معشوق 309، وصف معشوق 584، رخسار معشوق 576، عشق مجنون 602، عشق زلیخا 448، جدایی از معشوق 448، کتمان عشق 449، عشق خلیفه 503، عشق کاذب و حقیقی 506، عشق به دنیا 523، عشق به وطن 761.
عصبانیت 783، 786.
عصمت نشانه عصمت 350،
عصا 780، کار عصا 84.
عطا عطای بیمنت 109.
عطیه عطیه معاویه 245.
عفت 384، عفت و شکر 790.
عفو عفو منصور به آیه قرآن 748.
عقائد معتزله 231.
عقل 857، عقل و عاقل 177، عقل و دین 194، نادانی و عقل 353، لذت عقلی 363، سلطان عقل 373، حیوانات و عقل 467، عقل سلب شده 536، عقل و هوا و حرص 598، عقل و زمانه 630، بردباری و عقل 651، کمال عقل 682، 694، عقل و دانش 785، عقل و شهوت 833.
عقیق عقیق و جادو 36.
علاقه علاقه به ماه 106.
علف کندن علف 597.
علم علم به خود 403، ثروت و علم 534.
علی نام علی 49.
علی بن سهل 142، اعتقاد به علی علیه السلام 247.
علی بن عیون 679.
علی بن رستم اسلام علی بن رستم 735.
علیة علیه خواهر هارون 501.
عمار یاسر 850.
عمر عمر ضایع 128، عمر پیامبران 566، طول عمر 483.
عمروابن عبید 180.
عمر خیام 335،
عمل 123، عمل و زبان22، دانشمند با عمل 134، ثروت و عمل 143، دانش با عمل 161، 162، عمل به دانش 166، آثار عمل 175، عمل و قیامت 206، دوام در عمل 210، عمل حتی 239، سخن و عمل 295، قول و عمل 469، عمل به حق 554، ایمان و عمل صالح 589، اعضای بدن و اعمال 785، عمل برای آخرت 810، شاهد اعمال 799، عمل نیک اندک 862.
عنصر عناصر اربعه انسان و طبیعت 652.
عنقا 513.
عنوان بصری 281.
عورت کشف عورت 707.
عهد 780 عهد الهی 208، عهد شکنی 600، 767، وفای به عهد 784.
عیادت 739، عیادت طولانی 535.
عیبجویی 331، 400، 442، 504، 534، 689، 716.
عید 167، 414.
عیسی علیه السلام دیه عیسی علیه السلام 510، عیسی و یحیی علیهما السلام 586.
غ
غایب حاضر 550.
غدیر خطبه غدیر 200.
غذا غذای حلال 79، ارزش غذا 369، غذای کم 144، غذای روح 504، نگاه به دهان هم غذا 531، کنیه غذا 751، انواع غذا 643، هم غذا با مجذوم 648، غذای خوب 651، میزان غذا 651، 766، غذای پر زحمت 667، غذای گوارا 667، علاقه به غذا 743، غذای قیامت 760، غذا در راه 755، آداب غذا خوردن 807، پرخوری 175، 333، 841.
غرور 446.
غریزه غریزه حیوانات 621.
غریب 676.
غزالی 350، گوشهگیری غزالی 307.
غش 566.
غضب 204، 836، غضب و آتش 165، غضب و حزن 732.
غفلت 29، 156، 170، 564.
غلام 721، غلام و مولا 498، غلام و فرزند 733.
غم 323، 325، 408، 434، 445، 606، 689، 693، 727، 834، 845، غم و شادی 37، غم و خشم 431، غم بیفایده 551، غم و وعده دروغ 674، غم گمشده 684، غم دیگران 780، شادی بیغم 838.
غنیمت پنج غنیمت 767.
غیرت غیرت علمی 858.
غیر خدا 239.
غیبت 30، 364، 366، 407، 427، 442، 546، 586.
ف
فارابی 655.
فاطمه علیها السلام در صحاح 188.
فاعل فاعل و مفعول 498.
فال بد 268، 405.
فالوده 509، 786.
فتق 627.
فتنه 753.
فخر فخر به لباس 212، فخر فروشی 351.
فدک حدود فدک 480
فراموشی 340، فراموشی خطای دیگران 179، فراموشی نیکی 358.
فرزدق 339، 707.
فرزند ناسزا به فرزند 734، غلام و فرزند 733.
فرشته 845، فرشتگان 385، رقیب و عتید 827.
فرصت 807، 854.
فرو بردن خشم 329.
فضل مرگ فضل 461.
فضل بن منصور 461.
فضیل فضیل ایاض 293، گریه فضیل 416.
فقر 164، 224، 335، 352، 363، 376، 383، 390، 391، 473، 552، 576، 655، 739، 761، 778، علامت فقر 506، ثروت و فقر 511، 524، 761، 783، 793، 839، راضی به فقر 525، فقر مؤمن 525، انواع فقر 682، فقر و بخل 837.
فقه فقهاء 327، دانش فقه 540، سئوال فقهی سفیه 554، مسئله فقهی 601.
فقیر خیاط و فقیر 235، آسودگی فقیر 542، اسرار فقیر 499، فقیران بلخ 531.
فکر 142، 655، 782.
فلسفه 304، 573، 799، فلاسفه و انبیاء 507، فیلسوف واقعی 508، سوفسطا و فیلسوف 537، مقوله حرکت نبض 541، مقوله حرکت 848.
فلک حرکت فلک 515، حیات فلک 516، توصیف فلک 516، فلک زهره یا شمس 523، دوران فلک 717.
فنون و جنون 194.
فیثاغورس دعای فیثاغورس 372.
فیء فرق ظل و فیء 426.
فیض فیض خدا 362، مبدأ فیاض 508.
فیل تهدید به فیل 488.
ق
قاتل بچه قاتل 462.
قاضی سن قاضی 256، قاضی حمص 731، پرونده نویس 731، قاضی و سلطان 731.
قاطر قاطر در جنگ 464.
قانون 655.
قبر اهل قبور 25، قبر لیلی 74، قبور قم 121، قبر پیشوایان 169، ایمنی از عذاب قبر 211، سنگ قبر 784.
قبله 664، تغییر قبله 181.
قتل جزای قتل 46، قتل زانیه 497.
قحطی 455، قحطی در مصر 462، قحطی و استسقاء 650، قحطی خراسان 696.
قد قد کوتاه 510.
قدر 284، قضا و قدر 311، 405، 527، 581، دست تقدیر 580.
قرآن 564، 752، 818، قرآن جاوید 34، خواندن قرآن 45، تلاوت قرآن 211، ختم قرآن 263، کلمات و حروف قرآن 266، قرآن مخلوق 273، جامعیت قرآن 435، آیه جعلی 502، جدایی از قرآن 520، قرآن پیام جاویدان 560، حدیث قدسی و قرآن 587، اعداد قرآنی 599، خلق قرآن یا نزول 651، عفو منصور با آیه قرآن 748، فضائل خواندن قرآن 764.
قِران قِران نَحسَیْن 594، قران عِلْویین 594.
قرائت قرائات سبعه 49، قرائت صحیح 379، شهوت قاری 678.
قرامطه 666.
قرض طلب قرض 418، قرض خدا 483، قرض الحسنه 511.
قرمز سیاه و قرمز 514.
قصر قصری در برابر کاخ مأمون 733.
قصه مریم علیها السلام 197.
قضاوت 322، 475، عجله در قضاوت 776، قضاوت منصور 845.
قضای حاجت 327، 761، 778، 779، قضای حاجت دیگران 164.
قعود و جلوس 340.
قلب قلب و اعتقاد 797، نبض و قلب 848.
قلم 782، قلم و نی 376.
قم قبور قم 121.
قناعت 144، 164، 175، 338، 376، 390، 642، 722.
قنطار 657.
قوای بدن در خواب 234.
قول قول موجب 314، قول و عمل 469.
قهر 635.
قهوه 44.
قیاس 257، اعتبار قیاس 465، قیاس برای آزادی از دست مأمون 743.
قیامت 186، 357، 385، 672، عمل و قیامت 206، ترس از قیامت 236، 562، 662، یاد قیامت 340، خنده و قیامت 583، غذای قیامت 760.
قیل و قال 223.
ک
کار 562، 763، ارزش کار 631، کار رقاصه 678، اتمام کار نیک 752.
کافی کافی و مجزی 415.
کبر 30، 154، 693، 732، 823، کبر در خردسالی 796، علت کبر و تواضع 723.
کبک کبک و پشه 847.
کتاب 744، نوشتن کتاب 702، احترام کتاب 862.
کتمان 142، 218.
کثیر عزه 333.
کجایی 342.
کرامت 206، شرف و کرامت 426.
کربلا زمین کربلا 169.
کریم 362، 859، درخواست از کریم 48، کریم و بخیل 446، خصوصیات کریم 768.
کسالت 852.
کسایی 684.
کسری بخشش کسری 775.
کسوف نور در حال کسوف و خسوف 415.
کعبه 861، کعبین 620.
کفاره کفاره ستایش 570.
کفتار طماع 235.
کفر اقرار به کفر 732.
کفران نعمت 215.
کلاغ و کبوتر 350.
کلام کلام دو پهلو 249، کلام نیک 370، معنای حقیقی کلمات 426، تأثیر کلام 651.
کلیه و دمنه کلیله و دمنه منظوم 582.
کمال 361، 542، جمال و کمال 601، کمال و آسایش 815.
کنایه 225، تصریح و کنایه 568، شکوه با کنایه 700.
کنیز کنیزها 272، پسر کنیز 683.
کنیه نامها و کنیهها 399، کنیه حیوانات 582، کنیه اشیاء 582، کنیه غذا 751.
کوبه صدای کوبه 465.
کودک کودک و دانش 253، تأثیر کودکی 339.
کوری دل 147.
کهانت 358.
کینه 170، کینه ورزی 117.
گ
گدا گدای دانش 166، حسب و نسب گدا 469، رد گدا 469.
گرسنه 634.
گرگ دستمزد گرگ 703.
گریه گریه معشوق 309، گریه بر گذشته 365، گریه فضیل 416، گریه سوزناک 776، گریه شبانه 800، سه چیز خنده دار و گریه دار 841.
گزش 339.
گشایش 283.
گل گل خودرو 165، گل خطمی 620.
گلیم پا از گلیم 380، 849.
گله از دوستان 62.
گمان گمان به خدا 165، گمان نیک 662.
گناه 162، 366، 379، 426، گناه و بهشت 53، اثر گناه 145، گناه بزرگ و کوچک 144، 162، بوی گناه 179، مانع گناه 270، توجیه گناه 560، رضا به گناه 585، آلت گناه 674.
گنج بین دو گنج 179.
گنجینه اسرار 208.
گنهکار ملامت گنهکار 32.
گواهی موی چشم 51.
گوارش 855.
گوشهگیری غزالی 307.
گوهر گوهری در مزبله 561.
گویای خموش 656.
ل
لا اله الا اله 680.
لام اقسام لام 232.
لباس 687، 774، 816، فخر به لباس 212، لباس مناجات 677، هیبت و لباس 687، لباس امام علی علیه السلام 688، لباس نرم 688، لباس کوتاه 688، رنگ لباس 688، لباس پشمین 688، لباس سیاه 708.
لبید 791.
لذت لذت دنیا 37، 427، 810، لذتهای دنیا و آخرت 808، مروت و لذت 487، لذت یأس 779.
لشکر لشکرهای دنیا 672.
لطائف 144، 271، 380، 440، 465، 481، 483، 497، 498، 508، 510، 519، 520، 545، 570، 604، 673، 674، 761، 734، 737، 738، 739، .
لغت لغت یا طب 546.
لغوی 232.
لف و نشر 34.
لفظ و معنا 371.
لقب 274.
لقمه حلال 68، 336.
لن ترانی 472.
لیلی قبر لیلی 74.
م
مادر دعای مادر اسکندر 487.
مال اللّٰه 377، نام مال 395.
مالک پادشاه 101.
مأمون 821، قصری در برابر کاخ مأمون 733، قیاس برای آزادی از دست مأمون 743، جنگ امین و مأمون 776.
مانی نقاش 605.
ماه 87، علاقه به ماه 106، ماههای رومی 208، اسامی ماههای سال 267، حیات خورشید و ماه 516، حرکت ماه پشت ابر 711.
ماهیت وجود و ماهیت 484.
مایه ستم 293.
مباشر مباشر و سبب 55.
مبالات بیمبالاتی 443.
مباهات مباهات خدا 800.
مبتدا مبتدا و خبر 724.
متأهل عزب و متأهل 525.
متکلمان دانش طبیعی و متکلمان 717.
متهم متهم و خلیفه 774.
متوکل امام هادی علیه السلام و متوکل 494، ایام متوکل 615.
مثقال 664.
مَثل 231، 694، مَثل دانشمند بیعمل 136، مثلهای عرب 237، مثلهای عامیانه 238، مثل دنیاطلبی 29، مثل عربی 619.
مجادله 488.
مجاز انواع مجاز 236.
مجلس نشستن در مجالس 752، مجلس انس 312.
مجنون نام مجنون 51، لیلی و مجنون 668، عشق مجنون 602.
محاسبه 139، 315، 425، محاسبه با خدا 315.
محبت 78، 336، 464، 547، محبت قلبی 171، محبت به دنیا 163، افراط در محبت 325، 384، محبت به امام کاظم علیه السلام 753.
محمد حنفیه 88، محمد حنفیه و امام حسن علیه السلام 419، محمد حنفیه و حسنین علیهما السلام 521.
محمد بن داود اصفهانی 734.
محمد بن سلیمان 606.
محی الدین نامه محی الدین 422.
مخرج کسر 372.
مخفی اسم مخفی 86، ماه مخفی87، عدد مخفی 87.
مدارا 346، 407، 408.
مداوا 181.
مدرسه مدرسه و دیر 702.
مدینه 377، زیارت مدینه 92.
مرثیه مرثیه پیامبر505.
مرد مرد تمام 120، نیمه آخر مرد و زن 532، زن و مرد 764.
مردار مردار شب 367.
مرده یاد مرده 369.
مرکب سواره پیش از مرکب 707، مرکب و انسان 841.
مرگ 99، 198، 316، 324، 346، 361، 397، 456، 575، 665، 788، 809، 818، 837، نفرت از مرگ 37، ریا و مرگ 165، دیدار پیش از مرگ 108، مرگ در کمین 118، مرگ ناگهانی 134، بعد از مرگ 155، 377، حسرت مرگ 178، یاد مرگ 217، 422، 811، علت مرگ 164، مرگ برادر 251، مقایسه تولد و مرگ 355، 356، 361، درخواست مرگ 360، پاداش مرگ 361، مرگ و توبه 410، مرگ سعید بن جبیر 668، مرگ و زندگی 746، 833.
مروارید 186.
مروان حمار 489.
مروت مروت و لذت 487.
مریم قصه مریم علیها السلام 197.
مزبله گوهری در مزبله 561.
مزه 243.
مساحت مساحت جسم 40، مساحت زمین 207.
مست حد مست 635.
مستحبات 170.
مستی شعر 344.
مسجد بهشت یا مسجد 21.
مسکین خانه مسکین 498.
مسلمان مسلمان و دنیا 196.
مسئولیت 342، پذیرش مسئولیت 416.
مسیلمه کذاب 457.
مشورت 330،380، 774، 779، 782.
مشهد زیارت مشهد 99.
مصر 846، نامه پادشاه مصر و مکه 753.
مصعب ابن زبیر 97.
مصیبت 579، مصیبت پیامبر 640، بیتابی در مصیبت 688.
معاشرت 97، 204، 299، 852، معاشرت با مردم 313.
معاد 304، دانش نافع معاد 150، معاد جسمانی
449، 458، 710، 716، انکار معاد 647.
معامله معامله با دشمن 331، معامله زمین با اسب 483، معامله با خدا 805.
معاویه 793، عطیه معاویه 245، معاویه و شریک 246، هرقل و معاویه 258، مزاح معاویه 378، آب از دست معاویه 549، استعفای معاویه دوم 551.
معتزله عقائد معتزله 231، معتزله و اشاعره 445.
معتصم 478.
معدن انسان و معدن 468.
معراج 27.
معرفت 68، دانش و معرفت 260.
معلول 339، معلول و علت 823.
معما 103، 155، معمای ریاضی 285، 288.
معماری 226.
معیشت 705، راه معیشت 475.
مغز مغز و حکومت 793.
مغول 616.
مفاخره 241.
مفلس 147، 768.
مفید شیخ مفید و سید مرتضی 201.
مقابله به مثل 837، بدی در مقابل نیکی 810.
مقام مقامهای انتباه 139، اختلاف مقام 420، مقام جمع و مقام فرق 765.
مقدمه 19، 147، مقدمات عمل 346.
مقعد مقعد با برکت 550.
مکارم اخلاق 819.
مکر مکر زنان 39، 534، مکر خدا 171.
مکه زیارت مکه 37.
مگس بال مگس 174.
ملازم پادشاه 136.
ملاقات اجازه ملاقات 733.
ملکه 719.
ممنوعیت ممنوعیت از تصرف مال 210.
مناجات 52، 316، 361، 753، شیرینی مناجات 177، مناجات افلاطون 419، مناجات خواجه عبداللّٰه 840.
منازل منازل دنیا و آخرت 860.
مناظره 734.
منافق 648.
منصور دوانیقی 180، 670، عفو منصور به آیه قرآن 748، قضاوت منصور 845.
منطق 832، پیش از منطق 415.
موسی موسی و یوسف 800، 836.
موسیقی 306، 671.
مؤمن حقوق مؤمن 174، ترس مؤمن 625، حق مؤمن 643، شأن مؤمن 670.
مؤمن محاربی 792.
مو موی سفید 101، زندگی مو وناخن 559.
مهر مادری 844.
مهمان 235، 475، 479، 555، 680، 773، مهمان نوازی 284.
میانه روی 346.
میوه میوه اصحاب 582.
ن
ناامیدی 330، 722.
نابغه جعدی 790.
ناخن زندگی مو وناخن 559.
نادان 177، 299، 585، اعتقادات جاهلی 295، نادانی و عقل 353، دانشمند و نادان 365، 478، همنشین نادان 701، نادانی 330، 783، 795، ذلت نادانی 861، نعمت نادان 769.
ناراحتی آسایش و ناراحتی 209.
ناسزا 447، پاسخ ناسزا 482، ناسزا و محرومیت 487، ناسزا به فرزند 734.
ناشکری 229.
نافله 281.
نام نامها و کنیهها 399.
ناموس خاطر و ناموس 87.
نامه 801، 806، 836، جواب نامه 801، 836، نامه به نجف 36، نامه خاندان نبوت 88، نامه یعقوب 186، نامه عمل 187، نامه تهدید 195، نامه ارسطو به اسکندر 373، جلد نامه عمل 337، نامه محیالدین 422، نامه عمل والدین 484، نامه پادشاه مصر و مکه 753.
نانجیب نیک و نانجیب 715.
نبض مقوله حرکت نبض 541، نبض و قلب 848.
نبوت نبوت رسول 227، اجزای نبوت 346، نبوت نه سلطنت 356، ادعای نبوت 695.
نذر سلامتی 214.
نجوا نجوا با امام رضا علیه السلام 133.
نجوم دانش نجوم 563، تأثیر نجوم در طبیعت 463، نظر منجمان 508.
نحس روز نحس 836.
نحو آغاز دانش نحو 398.
ندیم شاه 124.
نذر وفای به نذر 480.
نسب نسب عرضی 441.
نسیم قدسی 125.
نشاط 678.
نشانه نشانه اعراض خدا 858.
نصاری 389.
نصب مفعول 340.
نصیحت نصیحت آشکار 775.
نطق 656.
نظافت 657، 665.
نظام نظام اعلی 724.
نظام و صباح 540.
نظام الملک 462.
نعمت 781، شکر نعمت 43، 179، 587، 637، 642، 779، نعمت بهشت 167، نعمت زیاد و عجله 769، نعمت نادان 769، نعمت تکراری 782.
نعم و بئس 341.
نفاق 789.
نفرین نفرین و دعا 418.
نفس 272، 283، 356، 365، 489، 655، 746، 751، جای نفس 138، دشمنی نفس 163، نفس مجرد 196، 347، هوای نفس 324، 693، ادب نفس 355، 564، اصلاح نفس 380، نفس و صورت 614، مراتب نفس 727، نفس و بدن 745، 752، عزت نفس 168، 175، 207، 349، 542، 564، 571، ذلت نفس 806، 822، 833، حق نفس و بدن 799.
نَفَس نفس آلوده کننده هوا 570.
نقاشی یا پزشکی 333.
نقرس 483.
نقره وزن طلا و نقره 685.
نقطه 399.
نکوهش 246، 408، 779، نکوهش گنهکار 32، نکوهش دانش دنیایی 149، نکوهش دنیا 243، 815، نکوهشگر 848، نکوهش بعد از بخشش 826.
نگارش 133، 134، نگارش کتاب 127، نگارش نامه 663.
نگاه نگاه ناروا 109، 215، نگاه به دانشمند 136، نگاه به زندگی 316، نگاه زن به مرد 465، نگاه به دهان هم غذا 531.
نماز 632، 757، 859، نماز شب 78، نماز و نفس 113، طمأنینه در نماز 168، تجارت بعد از نماز جمعه 190، دو رکعت نماز 348، نماز شبلی 375، نیم نماز 380، نماز بازاری 493، نماز باطل 509، توجه و نماز 513، نماز برای
خدا 680، اثر نماز 785.
نمیدانم 384.
نور 348، نور ستارگان 57، نور دانش 136، نور خدا 456، 562، نور و ظلمت 565، نور زمین 385.
نوشتن 367.
نهاوش یا مهاوش 665.
نهج البلاغه 287، خطبه همام 812.
نی قلم و نی 374.
نیاز 408، بینیازی 322، 384، 564، رفع نیاز 535، اظهار نیاز 783.
نیت 406.
نیک گمان نیک 362، بیان کار نیک 732، اتمام کار نیک 752، یاد نیک 851، عمل نیک اندک 862، کلام نیک 371، نیک و نانجیب 715.
نیکی نیکی با زمانه 161، فراموشی نیکی 358، بدی در مقابل نیکی 810.
و
واجبات 782.
واژه اصلاح چند واژه 821.
والدین 629، والدین و اولاد 629، نامه عمل والدین 484.
والی حجاج 743.
والیس 595.
وثنیه ثنویه و وثنیه 548.
وجود وجود و عدم 363، وجود و ماهیت 484.
وحشت 321.
وحی وحی شیاطین 451.
وزارت 536، واژه وزارت 695.
وزیر خلیفه 251.
وصیت 820، وصیت پیامبر 189، 190، وصیت افلاطون به ارسطو 614، وصیت شاعر 477.
وضو شیوه وضو 433.
وطن 352، 698، 811.
وعده وعده و وعید 153، وعده راست 443.
وفا 331، زن با وفا 214، وفای انسان 317، وفای به نذر 480، وفای به عهد 784.
وفات وفات برخی بزرگان 338.
وقت 295، 473، اثر تیغ وقت 39، وقت دانش آموزی 136، فوت وقت 168، فرصت زود گذر 337.
وکیل تهمت به وکیل 407.
ولایت ولایت ظاهری 520.
ه
هارون الرشید 186.
هجرت 347، هجرت از دنیا 25.
هجو هجو خود 675، ستایش یا هجو 504، هجو امیر 776.
هدایت 393.
هدبه عذرا 214.
هدیه 106، هدیه ناقابل 199، هدیه شاهانه 383، حیله برای هدیه 777.
هرات نامه به هرات 36.
هرقل و معاویه 258.
هرمزان 695.
هرمس 291، ادریس و هرمس 187.
هرند شاعر هرند 755.
هر و بر 293.
هستی 466، 544، خلق هستی 528، تصرف در هستی 454.
هش بش بسام 856.
هلاکت وقوع در هلاکت 493.
همت 790، 795، همت شاهانه 215، همت والا 287.
همدردی 634.
همخوابی 276.
همسایه 536، 774.
همسر معیار همسر 532.
همنشین 107، 664، همنشین بد 418.
همنشینی 126، 157، 204، 407، 499، 768، 769، 805، 806، 809، 850، همنشینی دانشمند با سلطان 136، همنشینی اهل حال و کمال 152، همنشینی با شاهان 156، همنشینی با حاکم 197، همنشینی با ستمگران 329، همنشینی نادان 701.
هندسه 399.
هوا هوای نفس 324، 693، عقل و هوا و حرص 598.
هیبت هیبت و لباس 687.
هیزم آب و هیزم 118.
هیولا 513، 562، صورت جسمیه و نوعیه و هیولا 696.
ی
یاد یاد مرده 369، یاد قیامت 340، یاد خدا 392، 782، یاد بخشش نکردن 498.
یاری یاری مظلوم 211، یاری از دشمن 369.
یأس لذت یأس 779.
یافعی 377.
یزید بیعت با یزید 396.
یزیدبن عبدالملک 685.
یحیی اکتم 198.
یحیی بن سلامه 585.
یحیی و عیسی علیهما السلام 586.
یقین 578.
یمنیها 245.
یوسف پیراهن یوسف 696، موسی و یوسف 800، 836.
یوم التغابن 222.
آ
شیخ آذری 477، 535، 554، 555، 704، 727.
شیخ بهاءالدین آملی 39، 54، 64، 72، 77، 78، 105، 109، 112، 114، 115، 122، 123، 125، 129، 131، 135، 156، 166، 167، 197، 199، 212، 372، 376، 414، 420، 446، 465، 480، 493، 500، 505، 516، 521، 539، 553، 592، 681، 682، 740، 846، 857، 859.
الف
ابوسعید 40، 73، 74، 80، 90، 105، 133، 176، 207، 219، 428، 555، 828.
ابوعلی سینا 94، 454، 565، 765.
قاسم انوار 98.
انوری 119، 260، 262، 530، 636، 756.
میرزا احسانی 529.
میرزا اسماعیل 554.
کمال اسماعیل 81، 527، 550، 556، 682، 703، 719، 834.
اشرف 659.
میرزا اشرف 720.
امیدی 74.
امیر شاهی 85، 87، 656، 826، 852.
اوحدالدین کرمانی 64.
اوحدی 119، 137، 618، 704.
اهلی 50، 71، 476، 485، 551، 567.
ب
باجی 173.
بابا طاهر 153.
شرف بافقی 69.
بیکسی 220.
پ
پیامی 153.
ت
خواجه افضل ترکه 91.
خواجه ضیاءالدین علی ترکه 91.
ث
معلم ثانی 220.
خواجه حسین ثنایی 681.
ج
مجمد جامه باف هروی 721، سید محمد جامه باف 100، 218.
جامی 65، 89، 101، 220، 229، 400، 411، 419، 448، 450، 451، 453، 460، 466، 467، 469، 486، 490، 499، 500، 501، 517، 545، 596، 600، 607، 699، 706، 708، 711، 713، 721، 722، 737، 738، 862،
ح
حافظ 94، 126، 213، 296، 477، 485،
490، 501، 516، 522، 677، 713، 716، 719، 1، 1، 728، 729، 735، 737، 739، 748، 750، 844.72
حالتی 76، 105، 112، 444، 756، 834.
حزنی 69.
میرزا حسابی 834.
حسام 523.
حیرتی 165، 681.
خ
خاقانی 61، 62، 65، 127، 153، 155، 817.
خان احمد 219.
کمال خجند 834.
ابوالحسن خرقانی 523.
خسرو 38، 68، 196، 216، 220، 618، 681، 702.
ناصر خسرو 179.
خیام 720.
د
ولی دشت بیاضی 90، 91، 216، 529، 553، 563، 681، 703، 704.
درویش دهکی 218.
امیرحسین دهلوی 453.
امیر خسرو دهلوی 61، 65، 480، 492، 493، 513، 551، 613، 719، 745، 746.
حسن دهلوی 70، 72، 83، 219، 71، 718، 746.
دیک الجن 91.
ر
رشکی 68.
ز
عبید زاکانی 96، 530.
س
سلمان ساوجی 72، 760.
سحابی 403، 523.
سعدی 66، 71، 74، 88، 135، 157، 178، 216، 445، 477، 490، 523، 564، 565، 567، 577، 589، 597، 617، 627، 637، 640، 650، 654، 659، 661، 662، 744، 754، 755، 758، 785، 801، 805، 839، 848، 852، 855، 859.
طغرل بن ارسلان سلجوق 503.
میرزا سلمان 76.
سنایی 40، 62، 64، 67، 69، 81، 83، 113، 257، 276، 338، 586، 701، 680.
ش
محمود شبستری 637.
شبلی 70.
شاه شجاع 108، 751.
شریف 70.
میرزا مخدوم شریفی 77.
شکیبی 71.
شوقی 105.
ص
ادیب صابر 752.
صابی 102.
صبری 69، 71.
صفدی 62.
ملا محمد صوفی 529، سیف الدین صوفی 67.
ض
ضمیری 68، 477، 511،530، 550، 553.
ط
شاه طاهر 95، 96.
خواجه نصیرالدین طوسی 72.
محقق طوسی 238.
ع
عرفی 68، 115، 156، 158، 466.
خواجه عصمت 681.
عطار 26، 31، 52، 67، 75، 128، 161، 215، 591، 653، 788، 796، 835، 854.
رضی الدین علی لالا 213.
علینقی 155.
غ
غزالی 226، 704، 744.
سید حسن غزنوی 568.
محمود غزنوی 265.
ف
ظهیر فاریابی 595.
فشاری 161.
فصیحی 96.
فغانی 57، 529، 618، 754، 744.
عماد فقیه 69.
فکاری 513، 563، 835.
فیضی 109.
ق
قاسمی 45.
قاضی نور 657.
کاکا قزوینی 112.
میرزا قلی 550.
ملک قمی 835.
ک
افضل الدین کاشی 370.
گ
گلخنی 69، 72، 112.
عبدی گنابادی 64، 77.
میرزا قاسم گنابادی 550.
گنجی 69، 72، 112.
سلطان الغ بیک گورکانی 238.
ل
شیخ زاده لاهیجی 556.
لسانی 466.
م
مجیر 71، 120.
محتشم 461، 564، 714.
مسیحی 165.
سلطان مصطفی 529.
پیر مغان 138.
مولوی 24، 25، 31، 33، 48، 52، 56، 64، 65، 66، 67، 73، 74، 77، 80، 96، 98، 110، 112، 114، 115، 116، 117، 119، 121، 161، 166، 172، 174، 178، 202، 213، 215، 217، 285، 432، 453، 473، 477، 505، 515، 521، 526، 577، 591، 592، 635، 697، 710، 736، 835.
مهر و مشتری 107.
مهری 219.
میراشکی 83.
قاضی میرحسین 541.
اسماعیل میرزا 551.
خان میرزا 70، 834.
سلطان حسین میرزا 700.
ن
نزاری گیلانی 69.
امیر مغیث نحوی 556.
نصیبی 69، 70.
نظام الدین 138، 569.
نظامی 35، 76، 172، 394، 453، 454، 467، 476، 490، 499، 570، 572، 576، 579، 593، 597، 598، 599، 604، 627، 631، 633، 700، 718، 719، 726، 817، 856، 857.
نظیری 69.
نیکی 787.
و
وحشی 38، 47، 60، 656.
رشید وطواط 66، 76.
وقوعی 704.
بهاءالدین ولد 529.
ه
هلالی 213.
امیر همایون 103، 117، 618.
مجد همگر 64.
ی
یحیی 71.
میر دری یزدی 633.
مؤمن حسین یزدی 154،528.
نامعلوم
39، 52، 56، 62، 66، 67، 70، 71، 74، 101، 108، 116، 118، 127، 161، 167، 168، 196، 202، 220، 226، 240، 291، 315، 338، 344، 366، 371، 414، 419، 444، 453، 466، 473، 482، 490، 500، 509، 511، 515، 521، 522، 523، 528، 530، 535، 537، 545، 548، 549، 553، 555، 560، 563، 574، 581، 586، 590، 592، 593، 594، 597، 599، 612، 617، 621، 627، 629، 631، 632، 633، 642، 643، 649، 656، 657، 659، 663، 666، 668، 681، 682، 689، 706، 708، 709، 711، 714، 715، 718، 726، 733، 738، 747، 754، 765، 787، 788، 789، 790، 794، 803، 816، 821، 826، 832، 836، 839، 840، 841، 842، 852، 854، 859، 861.
تذکر: نام شاعر این دسته از اشعار کتاب معین نیست، این اشعار که چه بسا برخی از آنها از خود شیخ باشد، ذیل این عنوان آمدهاست.
بیان روان، میثم تمار، 1376، 15000، پنجم، وزیری، 328، 7500 ریال.
حکومت اسلامی در نهج البلاغه، طاووس بهشت، 1379، 2000، اول، وزیری، 320، 14000 ریال.
الاضواءالفقهیه رسالة فی البلوغ، طاووس بهشت، 1380ش، 1422ق، 3000، اول، وزیری، 160، 85000 ریال.
ازدواج و آداب زناشویی در آیینه حدیث، لاهیجی، 1382، 5000، چهارم، وزیری، 224، 8500 ریال.
ره رستگاری ج1، لاهیجی، 1382، 5000، اول، وزیری، 416، 20000 ریال.
ره رستگاری ج2، لاهیجی، 1382، 5000، اول، وزیری، 428، 20000 ریال.
ره رستگاری ج3، لاهیجی، 1382، 5000، اول، وزیری، 408، 20000 ریال.
زفاف، نیلوفرانه، 1383، 5000، ششم، رقعی، 208، 12000 ریال.
شگفتیهای عالم برزخ، نیلوفرانه، 1383، 3000، ششم، رقعی، 192، 10000 ریال.
حکومت اسلامی در نهج البلاغه (ویرایش دوم)، نیلوفرانه، 1385، 2000، اول، وزیری، 344، 21000 ریال.
تجوید قرآن، نیلوفرانه، 1385، 3000، اول، رقعی، 160، 120000 ریال.
نهج الفصاحه، عصر غیبت، 1386، 5000، اول، وزیری، 688، 57000 ریال.
تفسیر النبی صلی الله علیه و آله ، عصر غیبت، 1386، 5000، اول، وزیری، 304، 28000 ریال.
ما و ابلیس، نیلوفرانه، 1388، 5000، اول، وزیری، 376، 45000 ریال.
مبانی تشیع در منابع تسنن، اسوه، 1388، 5000، اول، وزیری، 448، 50000 ریال.
شگفتیهای عالم برزخ (ویرایش دوم)، نیلوفرانه، 1389، 5000، هشتم، رقعی، 192، 26000 ریال.