ghaemiyeh.com
سرشناسه : محیطی، مرتضی
عنوان و نام پدیدآور : او هر جا که هست مرا دوست دارد / مولف مرتضی محیطی
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۴۸ ص.
شابک : ۳۰۰۰ ریال ؛ ۵۰۰۰ ریال 978-964-973-098-1 :
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
یادداشت : چاپ اول: تابستان ۱۳۸۶.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: او هر جا که هست مرا دوست دارد: پرسش و پاسخ در باب مهدویت داستانی از زمان ظهور.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۴۷ - ۴۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : او هر جا که هست مرا دوست دارد: پرسش و پاسخ در باب مهدویت داستانی از زمان ظهور.
موضوع : داستانهای مذهبی--قرن ۱۴
موضوع : مهدویت-- انتظار-- داستان
موضوع : داستانهای فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : PIR۸۲۰۳ /ح۹۸ الف۸ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۳۳۵۰۲۲
او هر جا که هست مرا دوست دارد
مولف مرتضی محیطی
خوب گوش کن، چه میشنوی؟
سرد است و بیرمق، امّا جگرسوز و محزون... آیا میشنوی نالهی بلبلهای افسرده را که راه گلستان را گم کردهاند، و آیا ترک خوردن لبهای کویر را در فراق باران میبینی...؟
منتظر چیستی؟ آیا نمیخواهی شمیم آن گلاب خلقت را به بلبلان هدیه کنی، تا نغمه سرای گل نرگس شوند؟ و آیا نمیخواهی لبهای خشکیده وترک خورده کویر را با نمی از آن یمِ عطوفت و صفا، طراوت بخشی؟... پس بیا نسیم باشیم، نسیمی خنک و مهربان که عطر و طراوت را به چشمهای منتظر هدیه میکند...
امام کاظمعلیه السلام میفرمایند:
«اَفضَلُ الْعِبادَةِ بَعدَ الْمَعْرِفَةِ اِنتظارُ الْفَرَج؛(1)برترین عبادت پس از شناخت، انتظار فرج است»
آری برای ظهور او تنها کسانی لحظه شماری میکنند که او را دوست دارند و دلهایشان به یاد او میتپد، و چگونه کسی او را دوست
1) 1. خرائج، ج 2، ص 840
دارد بیآنکه او را شناخته باشد و زیباییهای افکار و رفتار او را بداند.
پس باید او را و فکر و کلام و رفتار زیبای او را شناخته، به دیگران نیز معرفی کنیم - مخصوصاً برای نونهالان جامعه جهانی، که دلهای پاک و پذیرای حقیقت دارند آنگاه خواهیم دید که هر روز بر خیل عاشقان و ارادتمندان آن یار سفر کرده افزوده خواهد شد.
نوشته مختصری که پیش رو دارید - هر چند با گامی کوچک - در پی رسیدن به این هدف، به معرفی بعضی از القاب «نرگسِ فاطمه» پرداخته است.
شعبان 1426ق - قم
مرتضی محیطی
کنار پنجره نشسته بودم. ماشین پیچ و خم جاده را با سرعت میپیمود و باد موهای مرا که روی پیشانیام ریخته بود به این طرف و آن طرف میبرد، تابلوی کنار جاده فاصله 60 کیلومتری را نشان میداد، و من برای رسیدن لحظه شماری میکردم.
بوی عطر و گلاب حرم و مسجد مقدّس جمکران از همین جا به مشامم میرسید.
تا به حال چند مرتبه دیگر هم به قم رفته بودم. این بار هم که تازه امتحانات پایان سال تمام شده بود به اتفاق پدر و مادر و خواهر بزرگترم سعیده و دایی جواد برای زیارت، عازم قم شدیم.
با خودم فکر میکردم این چه نیرویی است که مردم را از تمام شهرها به طرف قم و جمکران میکشاند! آری، این محبت امام زمانعلیه السلام و دوست داشتن اهل بیت پیامبر اسلامعلیهم السلام است که مردم را از راههای دور و نزدیک به این شهر میآورد. راستی که چقدر امام زمانعلیه السلام را دوست دارم. دلم میخواهد برای یک بار هم که شده او را ببینم، حتی اگر شده در خواب زیارتش کنم. خودم میدانم که اطلاعات زیادی درباره امام زمانعلیه السلام ندارم و این مقداری هم که میدانم از پدر و دایی جواد، سخنران مسجد و از خواهر بزرگترم سعیده که «دبیرستانی»
است یاد گرفتهام، ولی به نظر من آنچه مهم است، محبّت و عشق به امام زمانعلیه السلام است که من هم دارم، حالا وقتی وارد دبیرستان بشوم چیزهای بیشتری درباره حضرت مهدیعلیه السلام یاد میگیرم.
سعیده که انگار متوجه حالت من شده بود گفت: چیه داداشی، تو فکری! بدون اینکه جواب سؤالش را بدهم، به او نگاه کردم وگفتم: سعیده! تا کی باید مردم منتظر امام زمانعلیه السلام باشند؟ کِی امام زمانعلیه السلام ظهور میکند؟! سعیده کمی مکث کرد و گفت: فقط خدا میداند که حضرت مهدی چه زمانی ظهور خواهد کرد ولی از نشانههای ظهور امام این است که دنیا پر از ظلم وستم میشود؛ اما در کنار این ظلم و ستمها، افرادی که امام زمان را دوست دارند، با ستمگران مبارزه میکنند و با رفتار خوب و با بهتر عمل کردن به وظایف خودشان منتظر ظهورحضرت مهدیعلیه السلام هستند. به همین خاطر یکی از لقبهای امام عصرعلیه السلام «المنتظر» است؛ یعنی کسی که دوران غیبت او خیلی طولانی میشود و در این مدّت افراد پاک و خالص در انتظار او خواهند بود.
البته معنای انتظار این نیست که فقط دعا کنیم تا امام بیاید و با زبان بگوییم ما منتظر امام زمانعلیه السلام هستیم، بلکه منتظر حضرت کسی است که علاوه بر دعا کردن، برای بهتر شدن و خوبتر شدن جامعه تلاش کند، تا شرایط برای قیام امام زمانعلیه السلام زودتر فراهم شود.
من گفتم: پس اینکه به امام زمان «قائم آل محمد» میگویند به خاطر همین قیام کردن اوست؟!
سعیده جواب داد: آفرین! قائم یعنی کسی که قیام میکند تا حق مظلومان و مستضعفان را از ستمگران بگیرد، در حالی که خیلی از مردم دنیا او را فراموش کردهاند، او برای اجرای عدالت در تمام جهان، ظهور میکند که در آن هنگام همه مردم در سراسر کره زمین خداپرست و پیرو امام زمانعلیه السلام میشوند و نکته جالب دیگر اینکه حضرت عیسیعلیه السلام هم پس از قیام حضرت «صاحب الامر» پشت سر او به نماز میایستد.
من که معنای «صاحب الامر» را نمیدانستم، پرسیدم: معنای این کلمه چیست؟
در این هنگام دایی جواد که به گفت و گوی من و سعیده به دقت گوش میکرد، گفت: سعید جان! به نظر شما صاحب یعنی چه؟
من بلافاصله جواب دادم: اینکه خیلی ساده است، صاحب یک چیز، کسی است که اختیار آن چیز را داشته باشد.
دایی گفت: احسنت! صاحب الامر یعنی کسی که اختیار امور و کارهای مردم به دست اوست؛ یعنی مسؤولیت امّت اسلامی و حتی تمام مردم جهان بر عهده امام زمانعلیه السلام است که برای هدایت آنها تلاش میکند.
همان طور که پدر یک خانواده، ولی و سرپرست آن خانواده است و برای آسایش خانواده، تصمیمات خوبی میگیرد، حضرت مهدی هم مانند یک پدر دلسوز و مهربان برای سعادت مردم کارهایی که لازم باشد انجام میدهد و به همین دلیل به امام عصرعلیه السلام «صاحب الزمان» هم
میگویند؛ یعنی کسی که به برکت او، زمان و جهان وجود دارد و او سرپرست و صاحب اختیار همه مردم است.
البته این لقب، معنای بالاتر ودقیقتری هم دارد که ان شاء اللَّه وقتی کمی بزرگتر شوی می فهمی. حالا بگو ببینم آقا سعید! حاضری در یک مسابقه شرکت کنی و یک جایزه خوب بگیری؟
من لبخندی زدم وگفتم: چرا که نه!
سعیده هم با لبخند گفت: مسابقه مخصوص آقایان است یا خانمها هم میتوانند شرکت کنند؟ من هم بدم نمیآید که برنده شوم.
دایی گفت: نوبت سعیده خانم هم میرسه. حالا آقا سعید باید پنج لقب از القاب حضرت مهدیعلیه السلام را بگوید، البته غیر از « قائم، صاحب الامر والزمان والمنتظر» که درباره آنها صحبت کردیم.
من سر جایم روی صندلی کمی راستتر نشستم و گفتم: قبول است؛ یکی حجة بن الحسنعلیه السلام.
دایی: حالا قبول میکنیم ولی خود لقب امام «الحجة» است.
دوم؛ بقیة اللَّه.
دایی: آفرین.
سوم؛ ابا صالح.
دایی: درست است «ابا صالح» و «الخلف الصالح»
چهارم؛ کمی مکثی کردم و گفتم: مهدی.
دایی گفت: آفرین! یک لقب دیگر که بگویی برنده شدهای.
من هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی به یادم نیامد، گفتم: لااقل یک راهنمایی بکنید!
سعیده آهسته گفت: «خاتم ال...»
من بلافاصله گفتم: خاتم الانبیاء!
صدای خنده پدر ومادر و دایی و سعیده بلند شد. تازه فهمیدم که این لقب پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله است که آخرین پیامبر بودهاند.
سعیده دوباره گفت: معنایش میشود آخرین وصی و آهسته گفت: اوصیاء. من هم زود گفتم: خاتم الاوصیاء!
دایی با لبخند پر معنایی گفت: خیلی خوب قبول داریم، جایزه را بردی حالا بگو ببینم معنای این لقبها را هم میدانی یا نه؟
من جواب دادم: «خاتم الاوصیاء» یعنی آخرین امام و «المهدی» یعنی، یعنی... کمی مِنُّ مِنْ کردم وگفتم بقیهاش را نمیدانم.
دایی رو به سعیده کرد و گفت: سعیده خانم! حالا نوبت شماست که معنای این لقبها را بگویی.
سعیده آب دهانش را قورت داد و گفت: «المهدی»؛ یعنی کسی که مردم گمراه را هدایت میکند مردمی که با نبودن امام زمانعلیه السلام در خیلی از کارها اشتباه کردهاند و به خاطر نادانی و طمع مرتکب گناه شدهاند هدایت میکند.
«الخلف الصالح»؛ یعنی جانشین شایسته و این لقب را به امام زمانعلیه السلام دادهاند؛ زیرا آن حضرت تمام خوبیهای امامان قبل از خود و پیامبران الهی را دارد و بهترین جانشین آنان است.
و اینکه به امام زمانعلیه السلام «اباصالح» میگویند، چون برای انسانهای پاک و صالح مانند پدر است و آنها را خیلی دوست دارد و برایشان دعا میکند.
و «الحجة»؛ یعنی امام زمانعلیه السلام راهنمای مردم است که خدا او را برای تشکیل حکومت حق بر روی زمین فرستاده تا مردم را به سوی خدا هدایت کند.
«بقیة اللَّه» هم؛ یعنی ذخیره خداوند بر روی زمین؛ یعنی کسی که از طرف خداوند انتخاب شده تا در روی زمین خداپرستی را گسترش دهد. او تنها کسی است که از بین امامان معصوم علیهم السلام در روی زمین باقی مانده تا پس از ظهورش جهان یکپارچه پر از صلح و صفا و صمیمیت شود.
سخن سعیده که به اینجا رسید، دایی وپدر او را حسابی تشویق کردند. سعیده با اینکه کلاس دوم دبیرستان است ولی اطلاعات خیلی خوبی دارد.
دایی جواد در ادامه گفت: بله سعید جان! روزی که حضرت مهدیعلیه السلام میخواهد ظهور کند، در کنار کعبه میایستد، به کعبه تکیه میدهد واین آیه را با صدای دلنشین تلاوت میکند «بَقِیةُّ اللَّهِ خَیرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ»؛ بقیه اللَّه (امام شما) برای شما بهتر از هر فرد دیگری است اگر شما به خداوند ایمان داشته باشید.
پس از آن، 313 نفر از یاران اصلی حضرت، با قدرت الهی خیلی
زود در کنار کعبه جمع میشوند و با او بیعت میکنند که یار و یاورش باشند. و آن روز هرکس میخواهد به امام زمانعلیه السلام سلام کند، میگوید: «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا بَقِیةَ اللَّهِ فِی اَرْضِهِ» که این یکی از بهترین سلامها به امام زمانعلیه السلام است.
من برای آخرین بار از دایی پرسیدم: چرا این همه لقب برای حضرت مهدیعلیه السلام بیان شده و چرا ما حضرت را با این لقبها نام میبریم ولی با نام اصلی ایشان که «محمّد» است نام نمیبریم؟!
دایی جواد گفت: آفرین آقا سعید! سؤال خیلی خوبی است. اینکه ما از حضرت با نام خودشان نام نمیبریم؛ یکی به خاطر این است که نام بردن یک شخص با لقب او محترمانهتر است؛ مثلاً میگوییم: امیرالمؤمنین، امام مجتبی، حضرت سید الشهدا، امام سجاد و ... حتی مردم هم معمولاً یکدیگر را با فامیل صدا میزنند، مثلاً به پدر شما که یک معلم است، در مدرسه نمیگویند، «محمود آقا»، بلکه میگویند: آقای محمّدی.
و دلیل دوم اینکه؛ در احادیث امامان ما آمده که از لقبهای آن حضرت برای نام بردن ایشان استفاده کنیم؛ زیرا هر لقب از لقبهای ایشان معنایی دارد که بعضی ویژگیهای امام زمانعلیه السلام و ظهور او و روش هدایت او را بیان میکند و با تکرار این لقبها ما امام زمانعلیه السلام را بهتر و کاملتر بشناسیم.
همین طور که شما امروز با سؤالات خودتان درباره لقبهای امامزمانعلیه السلام معلومات خیلی بیشتری پیدا کردید.
از بس که گرم صحبت بودیم، نفهمیدیم کِی به قم رسیدیم، حالا دیگر حرم حضرت معصومهعلیها السلام دیده میشود. دوست دارید با هم سلام دهیم؟ دایی با صدای ملایم در حالی که دست راست خود را روی سینه اش گذاشت، آرام گفت: «اَلسَّلام عَلَیکِ یا فاطِمَةُ اَلمَعْصُومَة وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ».
خیابانهای شهر را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا اینکه به نزدیک حرم رسیدیم، وارد پارکینگ حرم شدیم و رو به روی حرم توقف کردیم. پس از پیاده شدن از ماشین، از پلههای پارکینگ بالا آمدیم. ساعت بزرگی که بالای درب حرم نصب شده بود، ساعت 12 را نشان میداد. جلوی درب حرم ایستاده و دوباره سلام دادیم و وارد صحن شدیم، صدای دلنشین تلاوت قرآن از بلندگوهای حرم پخش میشد. نزدیک اذان ظهر بود، برای نماز آماده شدیم و قرار گذاشتیم 2 ساعت دیگر از حرم خارج شویم.
مادر به بقیه التماس دعا گفت و همراه سعیده به طرف رواق خانمها به راه افتادند و من و پدر و دایی هم به طرف قسمت آقایان حرکت کردیم.
حرم، صفای خاصی داشت. بوی گل محمدی فضا را معطر کرده بود، مردم برای اقامه نماز جماعت صف بسته بودند. ما هم در یکی از صفها ایستادیم. نماز جماعت شروع شد و ما که مسافر بودیم، نماز ظهر و عصر را به صورت شکسته به امام جماعت اقتدا کردیم.
پس از تمام شدن نماز، مردم دعای فرج را با هم زمزمه کردند،
صدای جمعیت ،داخل شبستان میپیچید و زیباتر میشد.
رو به پدر گفتم: بابا! آیا معنای فَرَج؛ یعنی ظهور؟
پدر دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: تقریباً همین طور است؛ فرج یعنی آسان شدن و گشایش کار. به امام زمانعلیه السلام «فرج المؤمنین » میگویند، چون با ظهور حضرت، مؤمنین در آسایش قرار میگیرند و آن بزرگوار تمام مشکلات مردم را حل میکنند. به همین خاطر قبل از ظهور ایشان همه مردم آرزوی ظهورش را دارند و میخواهند او را ببینند. چون از مشکلات خسته شدهاند و برای همین، در احادیث به حضرت مهدیعلیه السلام «غایة الطالبین» گفته شده؛ یعنی کسی که همه فقط آمدن و ظهور او را میخواهند، چون او تنها کسی است که میتواند مشکلات را حل کند.
با آمدن او که پناهگاه و یاور مستضعفان و بیچارههاست، دیگر حق هیچ مظلومی ضایع نمیشود. دنیا زیبا میشود و تمام مردم از زندگی لذت میبرند.
من که از سخنران مسجد محله خودمان شنیده بودم در زمان امام مهدیعلیه السلام جنگهای زیادی اتفاق میافتد به پدرم گفتم: پس امام زمانعلیه السلام با چه کسانی میجنگد؟
پدر لبخندی زد وجواب داد: درست است پسرم! امام زمانعلیه السلام «منتقم»؛ یعنی انتقام گیرنده هم هست ولی از کسانی انتقام میگیرد که میخواهند دین اسلام را نابود کنند. کسانی که دنیا را فقط برای
خودشان میخواهند و به مردم ظلم و ستم می کنند که در حقیقت آن افراد دشمنان خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله محسوب میشوند، حضرت مهدیعلیه السلام با یاری سربازانش با تمام ستمگران میجنگد و آنها را نابود میکند.
من که از جواب دادن پدر خیلی خوشم آمده بود به شوخی گفتم: بابا! کارِت خیلی درسته، آخرش ما نفهمیدیم شما معلم ریاضی هستید یا معلم دینی !
پدر در حالی که میخندید با انگشتان دستش شانهام را فشار محکمی داد به طوری که دردم گرفت و گفتم: آی آی آی... و شانهام را پایین بردم....
همگی از شبستان به طرف ضریح حرکت کردیم، در قسمت بالای سر قبر مطهر ایستادیم و مشغول خواندن زیارتنامه شدیم. پس از خواندن زیارتنامه، من به طرف ضریح رفتم، با دستهایم ضریح را گرفتم و بر شبکههای نقرهای که بر اثر دست کشیدن مردم حسابی صیقلی شده بود بوسه زدم. چه بوی عطری! توی دلم قدری با حضرت معصومهعلیها السلام حرف زدم و پس از آن به کناری ایستادم و مشغول تماشای سقف حرم شدم، چقدر زیبا آینهکاری شده بود. بالای ضریح چشمم به دو تا کبوتر سفید افتاد که آنجا نشسته بودند و با چرخاندن گردنهایشان به این طرف و آنطرف، مردم را تماشا میکردند، شاید آنها هم به زبان خودشان با حضرت معصومهعلیها السلام حرف میزدند... .
آنقدر گرم تماشای داخل رواق و شبستانهای اطراف شده بودم که نفهمیدم چطور زمان گذشت.
ناگهان سنگینی دست پدر را روی شانهام احساس کردم، صورتم را برگرداندم، پدر آهسته گفت: سعید جان برویم!
با احترام از حرم خارج شدیم و به محل قرار با مادر و سعیده رفتیم. آنها هم تازه رسیده بودند. به همدیگر سلام کردیم و گفتیم، زیارت قبول باشد!
کنار درب خروجی، برگشتیم و دوباره به حضرت معصومهعلیها السلام سلام دادیم. پس از آنکه سوار ماشین شدیم به طرف خانه خاله فاطمه حرکت کردیم. خیلی طول نکشید که به خانه آنها رسیدیم... .
پسر خالهام حسین که یک سال از من کوچکتر بود، پس از سلام بلافاصله گفت: بابا کجایید؟! خیلی وقته منتظر شماییم.
حسین آقا حق داشت چون دیشب از تهران به منزل آنها تلفن زده بودیم و خبر آمدنمان را داده بودیم.
جای شما خالی! پس از صرف ناهار که خیلی خوشمزه هم بود کمی استراحت کردیم و بعد مشغول بازی شدیم. شاید ساعت 5 بود که مادر صدایمان زد و گفت: بچهها آماده شوید که میخواهیم به مسجد مقدّس جمکران برویم. زود باشید که به نماز جماعت مغرب برسیم!
من وحسین بلند شدیم، وضو گرفتیم و پس از آماده شدن سوار ماشینها شدیم. این بار من سوار ماشین آقای علیزاده؛ شوهر خالهام شدم و با حسین عقب ماشین نشستیم وبه طرف مسجد مقدّس جمکران به راه افتادیم.
شب جمعه بود ومسیر مسجد مقدّس جمکران تقریباً شلوغ بود. پس از گذشتن از چند خیابان وارد بزرگراه مسجد مقدّس جمکران شدیم، حالا دیگر گنبد آبی رنگ مسجد مقدّس جمکران و دو مناره زیبای آن، که با رشته لامپهای سبز رنگ تزیین شده بود، کاملاً دیده میشد. آفتاب غروب کرده بود و هرچه ما به مسجد نزدیکتر میشدیم زیبایی وصفای آن بیشتر احساس میشد. روی تابلوهای نوری وسط بزرگراه که روی پایههای تیر برق نصب شده بود، لقبهای امام زمانعلیه السلام یکی پس از دیگری نورافشانی میکرد. حالا دیگر من معنای خیلی از این کلمات را میدانستم.
من و حسین شروع کردیم به خواندن دعای فرج و خاله و آقای علیزاده هم با ما آهسته زمزمه میکردند. به نزدیک مسجد که رسیدیم، پدر و شوهر خاله، ماشینها را پارک کردند وبه طرف درب مسجد حرکت کردیم، کنار درب ورودی ایستادیم و به امام زمانعلیه السلام سلام دادیم. من دست روی سینهام گذاشتم و گفتم «اَلسَّلاَمُ عَلَیکَ یا بَقِیةَ اللَّهِ فِی اَرْضِهِ» احساس میکردم، حالا که معنای این سلام را فهمیدهام، این سلام برایم خیلی زیباتر شده است «سلام بر تو ای ذخیره خداوند بر روی زمین و ای کسی که از طرف خدا انتخاب شدهای برای هدایت مردم».
آوای دلپذیر اذان مغرب که در فضای مسجد پیچیده بود حال و هوای خاصی به ما داد . جلوی در شبستان رسیدیم و پس از خداحافظی با مادر و خاله و سعیده که میبایست به شبستان خانمها
بروند، وارد مسجد شدیم. نماز را به جماعت خواندیم و پس از نماز جماعت و خواندن دعای فرج، دو نماز مستحبی مسجد مقدّس جمکران را انجام دادیم.
من و حسین از پدر و آقای علیزاده اجازه گرفتیم که از شبستان مسجد خارج شویم تا صحن مسجد را ببینیم. پس از آنکه وارد صحن مسجد شدیم، کنار حوض آب رفتیم. آن طرف حوض، روی صندلیهای سیمانی (بِتُنی) نشستیم. تصویر گنبد آبی رنگ مسجد و منارههای آن در آب حوض منعکس شده بود، و راستی چه منظره زیبایی! دلم میخواست با گنبد آبی توی حوض حرف بزنم. به حسین گفتم: موافقی چند دقیقه به تصویر گنبد توی آب حوض نگاه کنیم و درباره امام زمانعلیه السلام فکر کنیم؟ حسین سری تکان داد وگفت: فکر خوبیه!
من به تصویر گنبد آبی توی آب خیره شدم. حوض، مثل یک دریا پر از یاد و خاطره امام زمانعلیه السلام بود. حالا احساس میکردم بهتر میتوانم با امام زمانعلیه السلام حرف بزنم، شاید او امشب که شب جمعه است به مسجد مقدّس جمکران هم سری بزند، نمیدانم الآن کجاست. مکه رفته، مدینه است، برای زیارت امام حسینعلیه السلام به کربلا رفته، یا به یاری یک انسان رنج دیده و گرفتار شتافته است.
مهم نیست که کجاست، چون من میتوانم همیشه ودر هر جا با او حرف بزنم و میدانم که او صدای مرا میشنود و «هرجا که هست مرا دوست دارد».
سعی کردم به صورت زیبای او فکر کنم، چشمهایم را بستم و حرفهای سخنران دعای ندبه در مهدیه را به یاد آوردم: او بسیار خوشرو و گشادهرو است، بسیار دوست داشتنی است، خیلی با وقار و با متانت راه میرود، بوی عطرش فضا را پر میکند، آنقدر پاک و پاکیزه است که دندانهایش از سفیدی برق میزند. با اینکه خداوند عمر بسیار طولانی به او داده، اما چهره و قامت او شبیه جوانان است و چقدر خوش اخلاق ومهربان! رفتارش، حرف زدنش و حتی صورت زیبایش، همه شبیه پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله است، آری او فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله است و امامان معصومعلیهم السلام همه آمدنش را نوید دادهاند.
حالِ خوشی پیدا کرده بودم، دوست داشتم با امام زمانعلیه السلام حرف بزنم، به او بگویم که خیلی دوستش دارم و از او بخواهم که برایم دعا کند تا بتوانم یکی از بهترین یاورانش باشم، از او بخواهم که... .
آسمان قیرگون است، زمین سرد و خورشید کمفروغ، امّا چشمها منتظر! شقایقهای تشنه که تاب عطش کویر را ندارند، خنکای نسیم دریا را حس میکنند. در این پهنه خاک، تنها یک نهال سبز - آن هم به برکت عروج آلالهها - قد برافراشته که در هجوم بیامان اهریمنان، زخم سینه را با تازیانه مداوا میکند و آزادی و استقلال را با استقامت فریاد میزند.
پروانههای جوان در این طوفان سیاه، ره گم کردهاند و با گونههای نیلی از سیلی خفّاشها، آهسته، آفتاب را زمزمه میکنند. در این وانفسا که جانها بیرمق شده، تنها صدای تپش خفیفی به گوش میرسد که حیات را نوید میدهد، آری این گرمای امید است! امید به طلوع خورشید سبز، خورشیدی که از مغرب طلوع میکند و بساط خفاشها را برمیچیند، خورشیدی که سرسبزی و طراوت را به شقایقها هدیه میکند و ناز پروانهها را میخرد!
درباره حضرت مهدیعلیه السلام و کیفیت قیام و حکومت جهانی او، آثار ارزنده بسیاری منتشر شده، ولی بخش زیادی از این آثار یا به خاطر علمی بودن، مخاطبان آن فقط یک قشر خاص و محدود از جامعهاند و یا در این نوشتهها برای برقراری عدالت در جامعه موعود، به خشونت و کشتار سهم بیشتری داده شده تا به رأفت و رحمت. از این رو حقیر بر آن شد تا در راستای ترویج فرهنگ انتظار و ایجاد اشتیاق به ظهور امام عصرعلیه السلام در بین نسل نوپای جامعه، برخی حوادث قبل و بعد از ظهور و چگونگی حکومت امام زمانعلیه السلام را با استفاده از احادیث معتبر در کتب شیعه و سنی، در غالب داستان برای نسل نو بیان کرده و این نگرش را به خواننده بدهد که حضرت مهدیعلیه السلام الگوی رحمت و رأفت است نه خشونت صِرف و شمشیر.
امتیازات این مجموعه:
1 - داستانی بودن و جذابیت آن، که در موضوع مهدویت کمتر به این مهم پرداخته شده.
2 - مستند بودن آن به روایات معتبر.
3 - عام بودن مخاطب آن.
4 - آوردن پینوشتهای روایات استفاده شده در متن.
نکته: در این مجموعه از آوردن عین روایات در متن پرهیز شده و تنها مفهوم روایت در غالب جزئی از داستان آورده شده است.
در پایان از تشویقهای دلسوزانه برادر ارجمندم آقای مصطفی
محیطی که مرا یاری نموده و از حضرت استاد نجم الدین طبسی که از نوشتهها و رهنمودهای ایشان استفاده فراوان بردم تشکر و قدردانی میکنم.
مهدیا گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
15 شعبان 1425 قم
مرتضی محیطی
به آرامی چشمهایم را باز کردم، بالای سرم، چشمم به شیشه سِرُم افتاد، سَرَم را که روی بالش نرم بود، به زحمت کمی به سمت راست چرخاندم، انگار عضلات گردنم خشک شده. اطراف را به دقت نگاه کردم، روی یک تخت، در اتاقی شبیه اتاقهای بیمارستان دراز کشیدهام. روی میز دستگاهی در حال نشان دادن ضربان قلب و تنفس است و یک خانم با لباسهای سفید روی صندلی نشسته و مطالعه میکند. یقین کردم که اینجا بیمارستان است.
با زحمت دستم را بالا آوردم، پشت دستم سِرُم وصل شده بود. پرستار که متوجه حرکت من شده بود از جایش بلند شد، آمد و کنارم ایستاد و با تعجّب به من نگاه میکرد. دستش را به آرامی مقابل صورتم حرکت داد و من هم حرکت دست او را با چشمانم دنبال کردم، مثل اینکه یک چیز غیر عادی ببیند، آهسته گفت: میبینی! سرم را به علامت مثبت به طرف پایین تکان دادم، با تعجّب بیشتر گفت: میشنوی! لبهایم را به آرامی از روی هم برداشتم و آهسته گفتم: بله!
پرستار با خوشحالی گفت: به هوش اومده!
با عجله به طرف گوشی تلفن رفت و شمارهای گرفت و پس از چند لحظه گفت: سلام آقای دکتر، علیرضا به هوش اومده، و چند لحظه مکث کرد و بعد گفت: بله، هم میبینه و هم میشنوه و پس از چند لحظه گوشی را گذاشت.
من که احساس میکردم از یک خواب طولانی برخاستهام، از حرفهای او سر در نمیآوردم. با کنجکاوی نگاه دیگری به اطرافم انداختم و از خودم پرسیدم: چه خبر شده!؟ آیا به هوش آمدهام؟ مگر بیهوش بودهام!
پرستار کنارم برگشت و در حالیکه چهرهاش از خوشحالی برافروخته بود به من نگاه میکرد، اما حرفی نمیزد، تا اینکه چند نفر پزشک با عجله وارد اتاق شدند و آمدند اطراف من ایستادند، یکی از آنها سرش را کمی به من نزدیک کرد و گفت: احساس درد نمیکنی؟
آهسته جواب دادم نه!
پلک چشم راستم را با انگشتش بالا برد و به دقت در آن خیره شد، بعد هم چشم چپم را نگاه کرد. گوشیاش را به گوشش زد و بدنم را معاینه کرد و سپس از آن دو نفر که کنارش ایستاده بودند، پرسید: آخرین مرتبه، ساعت چند ماساژ داشته؟
یکی از آنها جواب داد: ساعت 8.
دکتر گفت: الآن هم عضلاتش را ماساژ دهید.
آن دو نفر از انگشتان پای من شروع کردند و به نرمی پاها و دستها،
پشت، سینه و حتی عضلات گردنم را ماساژ دادند و بعد به دستور دکتر، قسمت بالایی تخت را بالاتر آوردند.
دکتر رو به من کرد و گفت: میتونی بنشینی؟ گفتم: بله. آن دو نفر بازوهایم را گرفتند و به کمک آنها روی تخت نشستم.
دکتر پرسید: احساس درد نمیکنی؟ گفتم: نه، ولی احساس خستگی میکنم.
با رضایت گفت: چیزی نیست، الحمدللَّه همه چیز خوبه، بعد به همراهانش اشاره کرد که کافیه! کمکش کنید بخوابه.
دکتر که خوشحال به نظر میرسید، گفت: به خانوادهاش خبر بدهید. دوباره رو به من کرد و گفت: اسمت چیه؟ با کمی مکث گفتم: علیرضا. پرسید: میدونی برای چی اومدی بیمارستان؟ کمی فکر کردم و گفتم: دیروز از کارگاه داشتیم بر میگشتیم. باز هم چند لحظه مکث کردم، ولی دیگر چیزی یادم نمیآمد. دکتر با خوشحالی گفت: خیلی خوبه! الهی شکر!
ولی برای خودم جای سؤال بود که چه اتفاقی برایم افتاده که مرا به بیمارستان آوردهاند. با دیدن پارچ آب روی میز گفتم، کمی آب به من میدهید؟ پرستار نگاهی به دکتر کرد، مثل اینکه منتظر بود ببیند او چه میگوید. دکتر گفت: اشکالی نداره! پرستار کمی آب داخل لیوان ریخت و به من داد و گفت: میتونی بخوری؟ گفتم بله. لیوان را گرفتم و به آرامی به دهانم نزدیک کردم و کمی از آن را نوشیدم. چه آب
گوارایی! تا حالا این چنین آبی نخورده بودم، همه آب لیوان را خوردم و لیوان را به پرستار دادم.
سِرُم دستم و دستگاه کوچکی را که چند تا سیم داشت و به قفسه سینهام چسبانده بودند باز کردند. پرستار دیگری وارد اتاق شد و نزدیک دکتر رفت، آهسته به او چیزی گفت و دکتر جواب داد: چند لحظه صبر کنید! و بعد از من پرسید: مادرتُ یادته؟ چهره پر مهر مادر را تصور کردم و گفتم: بله! با خودم گفتم مگر میشود انسان مادرش را از یاد ببرد! دکتر به پرستار اشاره کرد: بگو بیان. چند لحظه بعد پدر و مادرم وارد اتاق شدند، ولی انگار جوانتر شدهاند، چشمشان که به من افتاد سرجایشان ایستادند، لبهای مادر میلرزید و اشک از چشمانش جاری بود. پدرم با صدایی سرشار از محبت گفت: علیرضا! و در حالیکه آغوشش را باز کرده بود به طرفم آمد و مرا به آغوش گرفت و غرق بوسه کرد، مادر هم که اشک در چشمانش حلقه زده بود کنارم ایستاد و خم شد و پیشانیام را بوسید. دست به سر و صورتم میکشید و مرتب میگفت: الهی شکر! الهی شکر! از برکت دعای آقا، پسرمان شفا گرفت. تعجّب کرده بودم، این یک روز که پدر و مادر مرا ندیدهاند چقدر دلشان برایم تنگ شده! مادر که نگاه پرمهرش را به من دوخته بود، کنارم روی تخت نشست.
چند دقیقه بعد دکتر رو به پدر و مادرم کرد و گفت: به لطف خدا حال علیرضا خیلی رضایت بخشه، پدر جواب داد: البته زحمتهای
شبانهروزی شما و پرستارها و این ماساژهای مداوم و مراقبتها هم قطعاً مؤثر بوده. خداوند ان شاء اللَّه به حق صاحب الزمانعلیه السلام به شما اجر بده!
دکتر خیلی عادی گفت: همه اینها انجام وظیفه بوده، ان شاء اللَّه که خدا قبول کنه!1
از حرفهای دکتر تعجّب کردم، چقدر مهربان و با تواضع! با خودم گفتم، عجب دکتر خوبی است! اما اینکه پدر گفت، زحمتهای شبانه روزی و ماساژهای مداوم، مگر از دیروز تا حالا چند بار بدن مرا ماساژ دادهاند؟!
دکتر پس از مکث ادامه داد، کم کم داریم به اذان ظهر نزدیک میشویم، ما میرویم برای نماز آماده بشویم، علیرضا هم امروز در بیمارستان تحت مراقبت میمونه تا بعضی آزمایشها رو انجام بده که ان شاء اللَّه فردا مرخص بشه و بیاد خونه.
بعد هم در حالیکه میخواست از اتاق خارج شود، به پدرم گفت: شما هم اگه بعد از نماز بیایید، اتاق مشاوره تا کمی با هم صحبت کنیم، ممنون میشم. پدرم جواب داد: در خدمت شما هستم.
بلندگوهای داخل سالن صدای آهسته قرائت قرآن را پخش میکرد، راستی امروز صوت قرآن چقدر جذاب و دلنشین است! با شنیدن صدای روحنواز اذان، پدر رو به من کرد و گفت: علیرضا جان! ما برای نماز جماعت میرویم نمازخانه، انشاءاللَّه مادرت بعد از نماز مییاد
پیشت، منم بعداً میآم. بعد همراه مادر از اتاق خارج شدند. من که با شنیدن صدای اذان حال و هوای خاصی پیدا کرده بودم، به پرستار گفتم: ببخشید! من هم میخواهم نماز بخوانم، میتوانید کمکم کنید! پرستار با خوشرویی گفت: البته! و بعد یک ظرف آب آورد و مرا در وضو گرفتن کمک کرد و پس از وضو، صورت و دستهایم را به آرامی با حوله خشک کرد. از مهربانی پرستار خیلی خوشحال شدم، نمیدانستم این کدام بیمارستان است، ولی با بیمارستانی که سال گذشته مادرم در آن جا بستری شده بود، خیلی فرق داشت. پرستار میزی را که روی تختم قرار داشت جلو آورد، پارچه سفیدی روی آن پهن کرد، مهر را روی آن گذاشت و گفت: جهت قبله مستقیمه، التماس دعا!
همان طور که روی تخت نشسته بودم نماز خواندم، هنوز میز جلوی من بود که مادر وارد اتاق شد و با لبخند گفت: قبول باشد پسرم! من هم جواب دادم: عبادت شما هم قبول باشد.
از مادرم پرسیدم: مگر یک روز بیشتر است! مادر با مهربانی گفت: عجله نکن! فردا که رفتیم خونه، همه چیز برایت روشن میشه! از حرف مادر چیز زیادی نفهمیدم و منتظر بودم فردا برسد تا بفهمم چی شده.
پس از ناهار - که البته غذای خاصی برای من آورده بودند - پدرم وارد اتاق شد و کنارم روی صندلی نشست. من گفتم: دکتر چی گفت؟ پدر به آرامی جواب داد: برای سلامتی شما چند تا سفارش کرد. احساس کردم پدر و مادر چیزی را از من پنهان میکنند اما خجالت
کشیدم بپرسم. حدود 20 دقیقه بعد پدر بلند شد و گفت: خوب دیگه، من باید برم خونه بعضی کارا رو انجام بدم، شما هم خوب استراحت کن که فردا خیلی کار داری! بعد خداحافظی کرد و رفت.
بعدازظهر آن روز پس از انجام آزمایش خون، مرا با صندلی چرخدار به باغ بیمارستان بردند. باغ بیمارستان بینهایت زیبا بود و هوای دلانگیزش به انسان نشاط میداد، تا به حال باغی به این زیبایی ندیده بودم؛ سروهای سبز و چمنهای گوناگون که گلهای رنگارنگش فضا را معطر کرده بود....
به مادر نگاه کردم، خیلی خوشحال به نظر میرسید و در کنار من راه میرفت، گفتم: مثل اینکه این بیمارستان، هم از نظر کادر پزشکی و پرستاری ممتاز است و هم از نظر زیبایی و امکانات! مادر مکثی کرد و خیلی با معنی گفت: همش به لطف خدا و به برکت امام زمانه. من با خودم گفتم، لطف خدا که هست، ولی از قرار معلوم رئیس بیمارستان هم آدم لایقی است.
شاید بیشتر از نیم ساعت، داخل باغ بودیم که پرستار گفت: کم کم باید به داخل بخش برگردیم تا زیر نظر پزشک پاهاتون ماساژ داده بشه که ان شاء اللَّه راحت بتونید راه برید.
به طرف ساختمان بیمارستان رفتیم، وارد یک اتاق بزرگ شدیم و من روی تخت دراز کشیدم. پس از اینکه عضلات پا و کمرم را ماساژ دادند، نوعی شربت به من دادند و چند لحظه بعد به کمک پرستارها
چند قدم راه رفتم. دکتر گفت: چه احساسی داری؟ گفتم: میتوانم راه بروم ولی پاهایم خسته میشود. دکتر با رضایت گفت: خوبه، مقداری استراحت کنید، چند مرتبه دیگه همین تمرین رو انجام میدیم، ان شاء اللَّه خیلی زود این مشکل هم برطرف میشه.
آن روز هم هر 20 دقیقه یک بار تمرین راه رفتن را انجام دادیم. آفتاب در حال غروب کردن بود، حالا دیگر راه رفتن برایم خیلی مشکل نبود. به اتاق خودم برگشتیم و پس از استراحت و نوشیدن آب میوه با صدای قرائت قرآن بلند شدم تا برای نماز آماده شوم. مادر رو به من کرد و گفت: اگه بخوای میتونی در نماز جماعت شرکت کنی!
سری تکان دادم و گفتم: پس وضو بگیریم تا برویم.
پس از وضو با اینکه راه رفتن برایم راحتتر شده بود ولی با صندلی چرخدار به محل اقامه نماز جماعت رفتیم، سالنی بزرگ در نهایت سادگی که پر از جمعیت است. بوی عطر در فضا پیچیده، بسیاری از کودکان هم در نماز شرکت کردهاند و نمازگزاران در صفهای منظم ایستادهاند،(1)خدایا! این بهترین مسجدی است که تا حالا دیدهام! از صندلی چرخدار پیاده شدم و در یکی از صفها ایستادم. پس از پایان نماز، دعایی خوانده شد، با خودم گفتم، همه چیز این مسجد عالی است، فقط ای کاش دعای فرج امام زمانعلیه السلام را هم پس از نماز میخواندند. به اتاق برگشتیم و مادر کنارم روی تخت نشست، لحظاتی بعد دکتر وارد اتاق شد و پس از سلام و احوالپرسی گفت: الحمداللَّه
1) 2. عقدالدرر، ص 159، اثبات الهداة ج 3، ص 537.
جواب آزمایش خیلی خوب بوده! اگه خدا بخواد فردا حتماً مرخص میشی و بعد خداحافظی کرد و رفت.
پس از رفتن دکتر برایمان شام آوردند، باز هم شام من با بقیه فرق داشت، یک تکه نان خیلی برشته و سفید و یک ظرف کوچک ماست که از بویش معلوم بود با عسل مخلوط شده. بسم اللَّه الرحمن الرحیم گفتم و با اشتها شروع به خوردن کردم، در نهایت سادگی غذای بسیار خوشمزهای بود.
...هنگام خواب روی تخت دراز کشیده بودم و به برگشتن از کارگاه فکر میکردم. کم کم یادم آمد که یک ماشین پراید باعث تصادف ما شد، اما از صحنه تصادف چیزی به خاطر نداشتم، به یاد هزینه بیمارستان افتادم، نکند پدر از بیمارستان رفته که پول تهیه کند، این موضوع تا دیروقت فکرم را مشغول کرده بود، تا اینکه احساس میکردم پلکهایم سنگین شده... .
با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم، برای نماز آماده شدم و نماز خواندم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. خوابم نمیبرد، مثل اینکه همه بیدار بودند(1)مادر روی صندلی نشسته بود و قرآن میخواند. حدود ساعت 8 بود که دکتر همراه دو نفر وارد اتاق شدند، دکتر برای آخرین بار مرا معاینه کرد و گفت: الحمدللَّه همه چیز خوبه، بعد هم رو به مادرم کرد و گفت: مسؤول بخش، کارهای مربوط به ترخیص رو انجام میده، ان شاء اللَّه قبل از ساعت 9 علیرضا مرخص
1) 3. کافی، ج 1، ص 25.
میشه و در حالی که اتاق را ترک میکرد، ادامه داد: برای خداحافظی سعی میکنم دوباره بیام، فعلاً خداحافظ!
شاید نیم ساعت از رفتن دکتر میگذشت که مسؤول بخش وارد اتاق شد، پروندهای را باز کرد و به مادرم گفت: لطفاً امضاء بفرمایید. چند لحظه بعد، دکتر همراه چند پزشک و پرستار برای خداحافظی با من وارد اتاق شدند. دکتر شروع به صحبت کرد:
بنده از طرف خودم و همکارانم به شما تبریک میگم که به لطف خدا سلامتی خودتونرو به دست آوردید، برای شما آرزوی موفقیت دارم.
در همین لحظه فردی وارد شد و خطاب به دکتر گفت: آقای دکتر ماشین آماده است! از روی تخت بلند شدم و همراه مادرم آهسته به طرف درب خروجی بیمارستان براه افتادیم، دکتر و همراهانش تا نزدیک در خروجی ما را بدرقه کردند و پس از خداحافظی با آنها، سوار ماشین شدیم.
به محض اینکه ماشین از بیمارستان خارج شد، به مادرم رو کردم و با نگرانی گفتم: هزینه بیمارستان چقدر شد!؟ مادر با لبخند جواب داد: چیزی نشد، خاطرت جمع باشد.
من خوشحال شدم و با خودم گفتم، حتماً راننده پراید هزینه بیمارستان را پرداخت کرده. قبل از اینکه سؤال دیگری از مادر بپرسم متوجه خلوتی و تمیزی خیابان شدم. درختان کنار خیابان چقدر سرسبز و زیبا شدهاند، آب زلالی هم در جدولهای هر دو طرف خیابان
جاری است، گویا تا به حال به این خیابان نیامدهام. شیشه پنجره کمی پایین بود و نسیم، بوی بهار را با خود همراه داشت. مغازههای کنار خیابان هم تمیز و شیکاند، اما اثری از نردههای فلزی روی درها نیست، مگر نمیترسند که دزدها شب اموالشان را غارت کنند! (1)زن و مرد در پیادهروی خیابان حرکت میکنند، ولی حتی یک زن کم حجاب هم دیده نمیشود! با تعجّب از مادرم پرسیدم، اینجا کدام منطقه شهر است؟! مادر جواب داد: نزدیک منطقه خودمونه، چطور مگه؟ با تعجّب بیشتر گفتم: امّا منطقه ما، هم خیلی شلوغ بود و هم هوای خیلی آلودهای داشت! مادر گفت: به برکت امام عصرعلیه السلام همه چیز درست شده. حرفهای مادر از دیروز یکجور دیگر شده و برای من مبهم است، از هر تغییری میپرسم میگوید به لطف خداست یا به برکت امام زمانعلیه السلام، مگر لطف خدا وامام زمانعلیه السلام قبلاً نبود!...(2)
به چهار راه رسیدیم، حتی یکنفر هم پیاده توی خیابان حرکت نمیکرد و همه عابرین منتظر سبز شدن چراغ خطکشی عابرین پیاده بودند، از چهار راه گذشتیم و وارد خیابانی شدیم که برایم آشنا بود، این خیابان را قبلاً دیدهام. به سمت راست نگاه کردم، روی یک تابلو با خط سبز رنگ نوشته شده «مدرسه راهنمایی اندیشههای سبز» ساختمانش خیلی شبیه ساختمان مدرسه خودمان است، ولی انگار بزرگتر شده و کمی فرق کرده، آخر چطور ممکن است یک روزه مدرسه بزرگ شود؟! شاید اشتباه میکنم و این مدرسه ما نیست. هنوز خیلی از مدرسه
دور نشده بودیم که سمت چپ، چشمم به مسجدی افتاد، بله درست است، این مسجد محله خودمان است ولی چقدر فرق کرده، ارتفاع بامش کمتر شده و پشت بامش هم سطح بقیه خانههاست.(1)جلوی مسجد دیگر اثری از گداها نیست و کنار مسجد هم یک اتاق کوچک ساخته شده که روی دیوارش نوشته «صندوق قرض الحسنه» خدای من چه اتفاقی افتاده! بعد از مسجد، همیشه چند نفر سیگار میفروختند، از آنها هم خبری نیست، اصلاً از وقتی که از بیمارستان خارج شدهایم، حتی یکنفر هم ندیدهام که سیگار بکشد!
ماشین به سمت چپ پیچید و وارد یک خیابان 20 متری شد، هر چه فکر کردم این خیابان را به یاد نیاوردم. به مادر گفتم، راه رو درست میرویم؟ مادر با خونسردی جواب داد: بله الآن به کوچه خودمون میرسیم. به خانههای اطرف چشم دوختم، چه خانههای قشنگی! همه ساده و تقریباً شبیه هم(2)ولی بسیار زیبا. وارد کوچهای شدیم که عرضش از کوچه ما خیلی بیشتر بود. هنوز خیلی داخل کوچه نرفته بودیم که مادرم به راننده گفت: آقای راننده! لطف کنید همین جا نگه دارید، این چند قدم رو پیاده میریم. من از حرف مادرم تعجّب کردم، آخر هنوز تا خانه خیلی راه داریم و من نمیتوانم خیلی راه بروم. میخواستم چیزی بگویم، اما برای احترام مادر پیش راننده حرفی نزدم. ماشین توقف کرد و پس از تشکر از راننده، پیاده شدیم. به مادر گفتم: هنوز که خیلی راه داریم، بهتر نبود با ماشین میرفتیم؟ مادر با
لبخند جواب داد: راه زیادی نیست، الآن میرسیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که سرو کله نوجوانی 15 - 16 ساله پیدا شد، چقدر شبیه قاسم است! شاید هم برادرش باشد. تا چشمش به من افتاد سلام کرد و با خوشحالی جلو آمد و مثل یک دوست صمیمی صورتم را بوسید و گفت: تبریک میگم آقا علیرضا! من هاج و واج مانده بودم، آخر برادرِ قاسم از کجا من را میشناخت؟ بعد هم گفت: ان شاء اللَّه همین روزا با بقیه بچهها مییاییم دیدنت، فعلاً خداحافظ. هرچه فکر کردم منظور او را از کلمه «بقیه بچهها» نفهیدم.
با مادر به راهمان ادامه دادیم، هنوز راه زیادی نرفته بودیم که دیدم پدر جلوی درب حیاط ایستاده است. با دیدن ما وارد حیاط شد و چند لحظه بعد همراه بهروزخان، یک گوسفند را بیرون آوردند. تعجّب کرده بودم، از یک طرف میدانستم پدر با بهروزخان که یک آدم رباخوار است میانه خوبی ندارد و از طرف دیگر با خودم گفتم میخواهند چه کار کنند! به پشت سرم نگاه کردم کسی را ندیدم؛ یعنی برای من میخواهند گوسفند قربانی کنند! در همین لحظه دایی احمد با یک خانم غریبه که «اسپند دود کن» در دست داشت از حیاط خارج شدند و پشت سر آنها خاله مینا و شوهرش که با ما قطع رابطه کرده بود و رفت و آمد با ما را که وضع خوبی نداشتیم، کسر شأن میدانستند بیرون آمدند. خاله و دایی در حالیکه از خوشحالی گریهشان گرفته بود آمدند و مرا در آغوش گرفتند و سرو صورتم را میبوسیدند،
نمیدانستم چکار کنم. دیدن آنها آنهم این طوری خیلی برایم غیر منتظره بود. مگر من از کجا برگشتهام!!
گوسفند را قربانی کردند و با صلوات وارد حیاط شدیم، نمیدانستم چه خبر شده، همه چیز مشکوک است، این خانه قشنگ که خانه ما نیست، درب حیاط ما زنگ زده و کهنه بود، ما توی حیاط حوض آب و باغچه نداشتیم، ساختمان اینجا هم با ساختمان قدیمی ما کاملاً فرق داشت. وارد اتاق پذیرایی شدیم و نشستیم و خاله مینا با شیرینی و چای از همه پذیرایی کرد، رو به روی من دایی احمد کنار آن زن غریبه نشسته بود. با خودم گفتم: چرا دایی کنار زن نامحرم نشسته!
همه خوشحال بودند و من با تعجّب به آنها نگاه میکردم. ذهنم پر از سؤالهایی بود که مرتب از جلوی چشمم میگذشت و بیجواب مانده بود: نگاههای پدر و مادر، گریه آنها در بیمارستان و آن همه شکرگزاری خداوند! حرفهای مشکوک دکتر با پدر و مادر، رفتار دکتر و پرستارها، تغییر مدرسه و مسجد، نبودن گداها و سیگار فروشها، خیابان جدید، برادر قاسم، قربانی گوسفند، رفتار عجیب اقوام و آمدن بهروزخان و شوهر خالهام به اینجا و از همه مهمتر حیاطی که برایم آشنا نبود و حالا هم نشستن دایی کنار یک زن نامحرم!
اینها سؤالاتی بود که مرا گیج کرده و تاکنون جوابی برایش نیافته بودم. احساس میکردم دنیا عوض شده و همه مهربان شدهاند.(1)همه ساکت بودند، من سکوت را شکستم و گفتم: آخرش کسی به من
1) 8. ملاحم، ابن طاووس، ص 152.
میگوید که در این یکی دو روز که در بیمارستان بودهام، چه اتفاقی افتاده!؟
همه به مادر نگاه میکردند، مادر به نرمی جواب داد: در این مدت اتفاقات زیادی افتاده و خیلی چیزها عوض شده، راستی پسرم! فکر میکنی چه مدت بیهوش بودی؟
قدری مکث کردم و گفتم: نمیدانم، ولی به گمانم یک روز یا دو روز.
مادر با لبخند گفت: به نظر شما دایی احمد میتونه در همین یکی دو روز ازدواج کنه؟
یادم آمد که دایی احمد مشکل اقتصادی داشت و نمیتوانست ازدواج کند، پس به همین زودی چطوری مشکل مالیاش حل شد؟
با تعجّب گفتم: مگر دایی ازدواج کرده! دایی خندهای کرد و گفت: با اجازه آقا علیرضا، همین چند ماه پیش ازدواج کردم و بعد به خانمی که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت: ایشون هم همسرمونه. من که از تعجّب دهانم باز مانده بود به خودم آمدم و سری تکان دادم و گفتم: یعنی من چند ماه بیهوش بودم؟!
مادر گفت: بیهوشی شما، از اونی که فکر میکنی خیلی بیشتر طول کشید. با تعجّب گفتم: چقدر طول کشید؟! مادر جواب داد: اونقدر که زینب کوچولو دیگه بزرگ شده و داداش حسینت میره مدرسه.
از تعجّب، چشمهایم داشت از حدقه بیرون میزد. چند لحظه
ساکت ماندم و بعد گفتم، باورم نمیشه! یعنی من چند سال بیهوش بودهام! مادر جواب داد: بله پسرم.
بلافاصله گفتم: پس در این چند سال چرا بزرگتر نشدهام!؟ دایی احمد رو به من کرد و گفت: اخیراً با توجه به پیشرفت علوم و علم پزشکی(1)برای افرادی که مثل شما وارد کُما میشن از ترکیباتی در داروها استفاده میشه که بدون اینکه زیانی داشته باشه و با امکان رشد فکری، مانع از رشد جسمی بیمار میشه تا وقتی که به هوش مییاد دچار مشکل روحی نشه. در این هنگام مادر مثل اینکه از قبل برنامهای تنظیم کرده باشد حسین و زینب را از اتاق کناری صدا زد، لحظهای بعد دختر 4 سالهای که مقنعه سفید کوچکی به سر داشت همراه پسرکی با قیافه بچه مدرسهایها وارد اتاق شدند، باورم نمیشد که زینب و حسین اینقدر بزرگ شده باشند. هر دو به طرفم دویدند و خود را در آغوشم انداختند. من هم آن دو را در آغوش کشیدم، اشکم جاری شده بود، حالا میفهمیدم که آن حرفهای مشکوک دکتر با پدر و مادر در بیمارستان برای چه بود.
چند لحظه بعد که آرامتر شده بودم زنگ در حیاط به صدا درآمد و طولی نکشید که پسرخالهام که یک بچه قنداقی در آغوش داشت همراه یک خانم وارد اتاق شدند. حالا دیگر میتوانستم حدس بزنم این نوزاد، فرزند شهاب و آن خانم هم همسرش است، از جایم بلند شدم و به طرف شهاب رفتم صورتم را بوسید و پس از یک احوالپرسی
1) 9. خرائج، ج 2، ص 841.
خیلی گرم، نشستیم. یاد حرف خاله مینا افتادم، که وقتی مادرم میگفت: چرا شهاب ازدواج نمیکند، جواب میداد: شهاب میگه من زندانبان نمیخوام! و حالا تعجّب میکردم که شهاب ازدواج کرده، ولی به هر حال از اینکه هم دایی احمد و هم شهاب ازدواج کرده بودند خیلی خوشحال بودم، اما هنوز جواب سؤال اصلی را نیافته بودم که چطور در این سه سال شهر این همه تغییر کرده؟ مردم همه مهربان شدهاند، نظرات خیلی از مردم درباره زندگی عوض شده، اوضاع اقتصادی خوب شده، دیگر خبری از کدورت و ناراحتی نیست و مهمتر اینکه همه به اصول اخلاقی و دینی پایبند شدهاند واز کسی اشتباهی سر نمیزند،(1)اصلاً گویا دنیا عوض شده!
رو به پدرم کردم و گفتم: در این مدت، چرا مردم اینهمه عوض شدهاند و شهر یکپارچه خوبی و صفا شده؟!
پدر کمی تأمل کرد و با یک احساس خاص گفت: پسرم حالا دیگه ما صاحب داریم! وعدهای که خدا به مردم داده بود انجام شده! درهای برکت از آسمان و زمین به روی مردم باز شده!(2)بعد در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: علیرضا باورت نمیشه که امید مستضعفان بالاخره اومد! حالا دیگه دنیا، بهشت شده! حالا دیگه حضرت مهدیعلیه السلام ظهور کرده و جهان رو پر از پاکی و صفا کرده!(3)
اشک در چشمانم حلقه زده بود، باورم نمیشد که امام زمانعلیه السلام ظهور کرده باشد، چند لحظه ساکت بودم و بعد پرسیدم، کی امام
زمانعلیه السلام ظهور کرد؟ پدر جواب داد: یادت هست قبل از اینکه تصادف کنی، اوضاع زندگی خیلی مشکل شده بود؟... مدتی بعد از اینکه تو تصادف کردی و بیهوش شدی، ابرقدرتهای جهان جنگ سختی علیه ملتهای ستمدیده به راه انداختند(1)و در مدت کوتاهی، خیلی از مناطق مسکونی ویران شد و مردم بیگناه به خاک و خون کشیده شدند.(2)حاکمان بیشتر کشورها این ظلم را میدیدند، ولی به خاطر منافع خودشون حرفی نمیزدند،(3)امّا مردم ساکت نبودند و در همه جای دنیا علیه این تهاجم وحشیانه به پا خاستند، همه تشنه عدالت بودند و چشم انتظار یک نجاتبخش حقیقی،(4)دنیا پر از ظلم و تباهی بود و فحشا و ناامنی به اوج خودش رسیده بود.(5)
یک روز جمعه، اوّل صبح صدایی که همه دلها رو مجذوب کرد از طرف قبله شنیده شد: «الا ای اهل عالم! من مهدی هستم که خداوند وعده ظهورم را به مردم داده است...»(6)بعد از اون 313 نفر، یاوران اصلی حضرت به ایشان پیوستند و مؤمنین در سراسر جهان همه گوش به فرمان حضرت مهدیعلیه السلام علیه ظلم و بیدادگری به پا خاستند و ستمگرانرو سرکوب کردند(7)و بعد شروع به بازسازی شهرها و رفع مشکلات مردم نمودند.(8)خداوند هم باران رحمتشرو فرو فرستاد، همه جا سرسبز و محصولات چندین برابر شد.(9)با آگاهیای که حضرت مهدیعلیه السلام به مردم دادند دیگه هیچکس حاضر نیست، حقّ دیگرانرو ضایع کنه.(10)امنیت همه جارو مثل خونه خود آدم
1) 13. غیبت نعمانی، ص 271، بحارالانوار، ج 52، ص 212.
2) 14. ارشاد القلوب، ص 286، بحارالانوار، ج 52، ص 207.
3) 15. امالی، شجری، ج 2، ص 228.
4) 16. احقاق الحق، ج 14، ص 664
5) 17. کنز العمّال، ج 14، ص 664.
6) 18. اثبات الهداة، ج 3، ص 528.
7) 19. بشارة الاسلام، ص 297.
8) 20. کمال الدین، صدوق، ص 331. الشیعة و الرجعة، ج 1، ص 168.
9) 21. ملاحم، ابن طاووس، ص 141.
10) 22. کمال الدین، ص 372، بحارالانوار، ج 52، ص 321.
کرده(1)و دنیا شده مثل بهشت! این خونهای هم که حتماً برات ناآشناست، خونه خودمونه که سال گذشته ساخته شد.
دوباره پرسیدم: امام زمانعلیه السلام از مردم منطقه ما هم کسی را کشت یا نه؟ پدر لبخندی زد و با تعجّب گفت: مگه قرار بود بکشه! من جواب دادم، آخر یکی از معلمهای ما میگفت؛ پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمودهاند: وقتی حضرت مهدیعلیه السلام ظهور کند 6 ماه مردم را میکشد! پدر با لبخند گفت: منظور پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله این بوده که افرادی که بر ضد حکومت حضرت مهدیعلیه السلام و اهدافش تلاش کنند و با نصیحتهای آقا هدایت نشن، کشته میشن.(2)نه اینکه امام زمانعلیه السلام مردم ستمدیده و مردمی رو که عاشق حضرتاند بکشه! اتفاقاً حضرت مهدیعلیه السلام با محبت و مهربونی همه دلها رو مجذوب خودش کرده.(3)
من که هر لحظه اشتیاقم برای دیدن امام زمانعلیه السلام بیشتر میشد پرسیدم: ما هم میتوانیم حضرت مهدیعلیه السلام را ببینیم!؟
در این هنگام مادر جواب داد: چرا نتونیم! همین شفا گرفتن شما هم به برکت صاحب الزمانعلیه السلام بود، این مژده رو هم بهت بدم که آقا صاحب الزمانعلیه السلام از مناطق مختلف بازدید میکنند و جمعه آینده به شهر ما تشریف میارن!
از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم... من میتونم حضرت مهدیعلیه السلام را ببینم! قطرات اشک برگونههایم جاری شده بود، در همین حال پرسیدم: آیا من هم میتونم جزو یاران امامعلیه السلام باشم؟! پدر جواب داد: البته یاران امام زمانعلیه السلام همه مثل هم نیستند، ولی هرکس که با گفتار
و رفتارش به عملی شدن اهداف امام زمانعلیه السلام کمک بکند قطعاً جزو یاران آقاست.(1)
خدای من! دارم خواب میبینم! یعنی من میتوانم امام زمانرو ببینم و حتی جزو یاران امام باشم!؟
... آن روز ناهار، مهمانها در خانه ما ماندند و بعدازظهر همسایهها، دوستان و آشناها برای دیدن من به خانه ما آمدند، همه از شفا گرفتن من خوشحال بودند، امّا بیشتر از همه، خود من خوشحال بودم، چه سعادتی بالاتر از اینکه انسان به دعای امام زمانعلیه السلام شفا پیدا کند، آن هم در زمانیکه خود امام زمانعلیه السلام ظهور کرده و بتواند صاحب الزمانعلیه السلام را که چندین قرن چشمها در انتظارش به خون نشسته بودند ببیند؟! تا روز جمعه شش روز مانده بود و من لحظه شماری میکردم روز جمعه برسد تا بتوانم امام زمانعلیه السلام را، فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله را، این موعود الهی و امید دلها را ببینم، امامی که جهان را گلستان کرده و حالا دیگر همه مردم در سراسر جهان خداپرست شدهاند(2)و یک امام دارند و آن هم حضرت مهدیعلیه السلام است.
راستی او چه شکلی است؟ چگونه حرف میزند! چه میگوید؟ چگونه راه میرود؟ و ... صدها سؤال درباره او به ذهنم هجوم آورده، این شش روز گویا بیشتر از شش سال شده است.
... بالاخره روز دیدار فرا رسید، خورشید مثل یک گوی طلایی برفراز کوههای سرسبز کنار شهر جلوهگر شده، نسیم صبحگاهی بوی عطر یار را به شهر هدیه میکند، شهر گلباران شده، زن و مرد و پیر
و جوان همه به طرف مصلّی در حرکتند، همه چیز خبر از آمدن دلدار میدهد، مصلّی از انبوه جمعیت موج میزند و همه چشمها به جایگاهی دوخته شده که یکپارچه سفید پوش است. لحظهای بعد صدای صلوات از یک گوشه جمعیت بلند شد، بیرقهای سبز رنگ از دور نمایان شده و هر لحظه به جایگاه نزدیکتر میشوند، آری او آمده! برق شادی در چشمها میدرخشد و فضا آکنده از عطر صلوات است. در همین هنگام پرده سفید جلوی جایگاه کنار رفت و قامت مردی از تبار بهار جلوهگر شد، گویا دوباره خورشید از جایگاه طلوع کرده. صورتش مثل ماه میدرخشد،(1)عمّامهای سبز رنگ که یادگار رسول اللَّه است بر سردارد(2)و ردایی سفید بر دوش. چشمها محو تماشاست و نفسها در سینه حبس، تنها صدای رقصیدن پرچمی سبز به گوش میرسد که بالای جایگاه با وزش نسیم در اهتزاز است.
دهانها از بهت، نیمه باز و چشمها از شوق اشک ریز، عشق او آن چنان دل را شعلهور کرده که جوی اشک جاری برگونهها آن را خنک نمیکند، آری دل بیتاب است! بیتاب بوسیدنش، بوئیدنش و با تمام وجود احساس کردنش، میخواهم پرواز کنم، مثل کبوتری سفید که آشیانه را دیده، در آغوشش فرود آیم و بگویم... راستی چه بگویم! از درد دلها بگویم! از دوریاش که پشت فلک را شکسته بود!؟... نه! از شوق میگویم و از وصال، میگویم تو همه چیز منی! روح من، هستی من، تمام وجود منی که بیتو من هیچم! میگویم ... .