ghaemiyeh.com
سرشناسه : درخشان، عدنان، ۱۳۵۲ -
عنوان و نام پديدآور : گل بيخار: آسيبشناسي كتب اهدايي وهابيان در ايام حج/ عدنان درخشان.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰۲ ص.
شابك : ۶۰۰۰ ريال978-964-540-108-3:
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتاب حاضر شامل فهرست چهل عنوان از كتب اهل تسنن در مخالفت با وهابيان است.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : آسيبشناسي كتب اهدايي وهابيان در ايام حج.
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها.
موضوع : وهابيه -- عقايد.
موضوع : زيارت -- نظر وهابيه.
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶۲/د۴گ۸ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۱۲۲۲۴۴۵
سر در جيب تفكر فرو برده بودم و به آيندهاي نه چندان دور فكر ميكردم؛ آيندهاي كه در آن صدق و راستي، جايگزين هرگونه دروغ و كژي ميشود و حقايق و واقعيّتها در هالهاي از نور بر همگان هويدا ميگردد. كاش آن موعود الهي سر برسد و بر تمامي اين ناراستيها خطّ بطلان بكشد. دردمندانه به انتظار نشستهام و آزمندانه او را ميجويم تا بيايد و اين دنياي پُرتزوير را دگرگون سازد؛ دنيايي كه تبليغاتِ بَزَك كرده و زيبا، ديدهها را كمسو ميكند تا حقايق راستين، كم رنگ جلوه كند.
من طالب حجّم، حجّ بيت اللّه الحرام، آن كعبهي آمالِ تمامي مسلمانان... ميخواهم احرام ببندم، از هر چه حجاب كه بوده و هست تهي گردم، سپيدِ سپيد به نزد پروردگار بروم.
ميخواهم لبّيك بگويم و كاش پاسخ را نيز به جان
بشنوم. امّا ... نكند در بازگشت از حج، آنگاه كه نامهى عملم را به دست ولى زمان [مىدهند، در آن ميقات، نماز، احرام و لبيّكى نباشد و خطاب آيد كه:
«نه داخل ميقات شدى، نه نماز خواندى، نه احرام بستى و نه لبّيكى از روى صدق و راستى گفتى» «(1)
« قَالَ ع: تَنَظَّفْتَ وَ أَحْرَمْتَ وَ عَقَدْتَ بِالْحَجِّ؟ قَالَ: نَعَمْ .... قَالَ ع:« فَحِينَ أَحْرَمْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ حَرَّمْتَ عَلَى نَفْسِكَ كُلَّ مُحَرَّمٍ حَرَّمَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ؟» قَالَ: لَا. قَالَ ع:« فَحِينَ عَقَدْتَ الْحَجَّ نَوَيْتَ أَنَّكَ قَدْ حَلَلْتَ كُلَّ عَقْدٍ لِغَيْرِ اللَّه؟» قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ ع:« مَا تَنَظَّفْتَ وَ لَا أَحْرَمْتَ وَ لَا عَقَدْتَ الْحَجَّ.» قَالَ ع لَهُ« أَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ صَلَّيْتَ رَكْعَتَي الْإِحْرَامِ وَ لَبَّيْتَ» قَالَ: نَعَمْ. قَالَ ع:« فَحِينَ دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ بِنِيَّةِ الزِّيَارَةِ قَالَ لَا قَالَ فَحِينَ صَلَّيْتَ الرَّكْعَتَيْنِ نَوَيْتَ أَنَّكَ تَقَرَّبْتَ إِلَى اللَّهِ بِخَيْرِ الْأَعْمَالِ مِنَ الصَّلَاةِ وَ أَكْبَرِ حَسَنَاتِ الْعِبَادِ؟» قَالَ: لَا. قَالَ ع:« فَحِينَ لَبَّيْتَ نَوَيْتَ أَنَّكَ نَطَقْتَ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ بِكُلِّ طَاعَةٍ وَ صُمْتَ عَنْ كُلِّ مَعْصِيَةٍ؟» قَالَ: لَا. قَالَ لَهُ ع:« مَا دَخَلْتَ الْمِيقَاتَ وَ لَا صَلَّيْتَ وَ لَا لَبَّيْتَ».
مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى م 1320، ج 10، ص 167، مؤسسه آل البيت.
امام زين العابدين و سيّدالسّاجدين ع از شِبلى كه از سفر حج بازگشته بود، پرسيدند:« آيا خود را از آلودگىها پاك كردى، لباس احرام پوشيدى و پيمان حج بستى؟» شبلى گفت: آرى. امام ع فرمود:« آيا آن زمان كه بر خود لباس احرام پوشاندى متوجّه بودى تا از هر آن چه خدا حرام كرده دور شوى و آن را بر خود حرام كنى؟» گفت: نه. امام ع فرمود:« آيا هنگام بستن پيمان حج، اين نيّت را در دل گذراندى كه هرگونه عهد و قرار با غير خدا را كه مورد رضايت او نيست بشكنى و گرداگرد معصيت نگردى؟» شبلى گفت: نه. امام ع فرمود:« پس نه از آلودگىها پاك شدى نه محرم گشتى و نه پيمان حج بستى.»
پس امام ع پرسيد:« آيا وارد ميقات شدى، دو ركعت نماز به جهت احرام خواندى و لبّيك گفتى؟» شبلى گفت: آرى.« امام ع فرمود: آيا وقتى نماز مىخواندى در نيّت داشتى به سبب بهترين اعمال و بزرگترين حسنات كه نماز است به خدا نزديك مىشوى؟» گفت: نه. امام ع فرمود:« آيا هنگام گفتن لبّيك اين نيّت در تو بود كه با خدا سخن مىگويى تا در تمام موارد از خدا اطاعت كنى و از هر معصيت دورى گزينى و از تمام گناهان خوددارى كنى؟» گفت: نه. امام ع فرمود:« پس در اين صورت نه داخل ميقات شدهاى و نه در حقيقت نماز خواندهاى و نه لبّيك راستين گفتهاى!.»
»1) اشاره به حديثى از امام سجاد ع:
پاى در صحراى تفتيده ديروز مىگذارم، صحرايى كه امروز محلّ فرود حاجيان شده است و قلب بيابانهايش را سالنهاى زيبا پر كرده است. خداى را سپاس كه محل استقرار حاجى را تزيين كردهاند. تاريك بيابانِ ديروز را هزاران شىء نورانى روشن كرده و جاى شنهاى روان و خار مغيلان را سنگهاى مرمرين و صندلىهاى پايه سيمين گرفته است. ديروز بوميان با طَبق طَبق خرما به استقبال حاجيان مىرفتند و امروز دسته دسته كتاب در اختيار حاجيان مىگذارند.
ناشكرى نمىكنم و از هر شاخه، ميوهاى مىچينم و از هرگونه كتاب يكى برمىدارم.
*** قلبم فسرده است. اين همه نادرستى و ناپاكى را چرا با رنگ و لعاب بَزَك كردهاند. بازار مكاره را مىماند كه زهر هَلاهِل را قندآميز كردهاند. روكشى از
شيرينى دارد و بالفور پايين مىرود؛ امّا درونش تلخى محض است و در باطن آكنده از نادرستى و ناپاكى است. يكى از يكى زيباتر و پر نقش و نگارتر. مار خوش خط و خال را مىماند كه با طنّازى، به دورت مىپيچد و با عشوهگرى، زهر در كامت مىريزد و تا افسون نشوى و ديگر بار به خود نيايى، در نمىيابى ...
*** سالها پيش، آن زمان كه دل، هواى بيت اللّه و مسجد نبوى كرد، به عمره مشرّف شدم. آن چند كتابى كه براى توشهى سفر اندوخته بودم در بدو ورود- سالن فرودگاه- از من به يغما بردند و من به تاوان آن، انبوهى از كتب تبليغى رايگانشان را براى مطالعه در چمدان انداختم. افسوس كه اين كتابها هرچه زيباتر مىنمود، از حقايق دينى تهىتر بود. پس از مراجعه به ايران، از ديگر دوستان نيز كتابهايى در اين زمينه گرفتم و نمونههايى از اشتباههاى فاحش اين كتب را به رشتهى تحرير درآورم؛ تا شكرانهاى باشد در توفيق زيارت و براتى باشد بر ادامهى هدايت.
اين نوشتار، در پى به نقد كشيدن كتابها و قلمهايى است كه جز ضلالت و تفرقه- آن هم در قبلهگاه مسلمانان- هدفى را دنبال نمىكنند.
عدنان درخشان
تابستان 1386
كتاب، چشمهاى است كه روح آدمى را سيراب مىكند و عطش فراگيرى او را فرو مىنشاند، تا آنجا كه بعضى كتاب را «بهترين دوست و همدم انسان» معرّفى مىكنند. امّا اگر عدّهاى در كتاب بذر نفاق بيفكنند و عقايد مسموم را در آن ترويج كنند، آيا سرابى نخواهد بود كه تشنگان را بىحاصل به دنبال خود خواهد كشانيد؟!
چرا بايد در سفر حج و در كنار خانهى خدا- جايگاه اصلى خداشناسى- نوشتههايى توزيع شود كه خداوند را با صورت و چشم به تصوير كشد؟!
چرا بايد در كنار خانهى پيامبر (ص) و اطراف مسجد النبى (ص) كتابهاى رايگان، مظاهر اظهار محبّت به وجود مقدّس آن رسول رحمت را شرك معرّفى كند؟!
توحيد و نبوّت در نظر تمامى مسلمانان از اصول
اعتقادى است. چگونه مىتوان پذيرفت آنان كه خود در توحيد و خداشناسى به خطا رفتهاند و خدايى جسمانى را مىپرستند، ديگران را متّهم به شرك كنند و يا توجّه به نبى (ص) را مصداق مرده پرستى قلمداد نمايند؟
در اين مختصر، سخن آنان دربارهى توحيد، نبوّت و ديگر اصول اسلام و نيز سوء استفادهى آنان از منابع اسلامى، به نقد كشيده خواهد شد.
مؤلف
توحيد و اعتقاد به خداى يكتا، رمز مشترك تمامى اديان آسمانى است. بنابراين بديهى است كه تأمّل در اين موضوع و شناختن خداوند متعال- بدان گونه كه خود، خود را معرّفى فرموده- وظيفهى يكايك مسلمانان است. توجّه به همين نكتهى ساده راهنماى اين امر است كه خداوندِ جسمانى كه داراى دست و پا و چشم و گوش است، خدايى محتاج به جسم است و شايستگى عبادت نخواهد داشت.
خواهيم ديد كه توحيد- اين اساسىترين پايه در هر دين الهى- همانند اعتقاد به نبوّت، شفاعت، توسّل، مهدى منتظر [در كتبى كه در حج توزيع مىشود، وارونه جلوهگر شده، و وحدانيّت خدا به صورت تحريف شده عرضه مىگردد.
اعتقاد به خداوند كه از هر حدّ و مرزى فراتر است، در اين نوشتهها گرفتار ذهن محصور آدمى و در بند تفكّر محدود انسانى شده است. صد افسوس آنان كه ديگران را به راحتى كافر و مشرك مىخوانند، خود به تشبيه خداوند پرداختهاند و ذات بىكران الهى را در وادى جسم بخشى محدود ساختهاند. اين سخنان بدان جا مىانجامد كه: «خدا را قابل ديدن مىدانند».
در كتاب «عقيده اهل سنت و جماعت» «(1)» كه به زبان فارسى است و از زمستان سال 83 شمسى در ايّام حجّ واجب بين حجّاج فارسى زبان توزيع مىگردد، چنين مىخوانيم:
ايمان مىآوريم به اين كه خدا داراى چهرهاى آراسته به عظمت و بزرگى و انعام و احسان است ... ايمان مىآوريم به اين كه خداوند داراى دو دست گرامى و عظيم و بزرگ است ... ايمان مىآوريم به اين كه براى خداى تعالى دو چشم حقيقى است، چنان كه مىفرمايد: وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا «(2)» (و كشتى را با وحى ما و زير نظر ما بساز ...) اهل سنت و جماعت همگى بر اين
قولاند كه چشمان خداى متعال دوتاست ... «(1)» در همين كتاب در ترجمهى آيهى لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ «(2)» نويسنده به عنوان ترجمه و توضيح مىنويسد:
چشمها او را (در دنيا) درك ننمايد (ليكن در آخرت مؤمنان او را خواهند ديد) و ... ايمان مىآوريم به اين كه مؤمنان در روز قيامت، خدا را خواهند ديد. «(3)» روشن است كه عبارتهاى «در دنيا» و «ليكن در آخرت مؤمنان او را خواهند ديد» به ترجمهى اين آيهى شريفهى قرآن افزوده شده و تفسير شخصى نويسندگان كتاب است. عبارت «ايمان مىآوريم به اين كه مؤمنان در روز قيامت خدا را خواهند ديد» نيز برگرفته از همين تفسير است و ارتباطى با آيه ندارد.
قرآنهايى كه با ترجمهى فارسى در مسجد الحرام و مسجدالنبى در دسترس زائران قرار مىگيرد نيز داراى چنين مطالبى است. براى مثال، مترجم فارسى زبان قرآنهاى عربستان، در ذيل آيهى 26 سورهى يونس مىنويسد:
للَّذين أحْسَنُوا الْحُسنى و زيادَة
آنان كه نيكوكارى كردند، برايشان بهشت و زياده بر آن است. يعنى رؤيت خداى تعالى. «(1)» روشن است كه باز هم عبارت «يعنى رؤيت خداى تعالى» در آيهى قرآن وجود ندارد و تفسير شخصى مترجم است.
در كتاب ديگرى كه به زبان عربى در مكه و مدينه توزيع مىشود، چنين مىخوانيم:
پروردگار ما هر شب (از عرش) به سمت آسمان دنيا پايين مىآيد (و در آنجا مىماند) تا اين كه شب به يك سوم انتهايى مىرسد؛ آنگاه مىگويد: هر كس مرا بخواند او را جواب مىگويم. «(2)» چنين برداشتى از توحيد، مغاير اعتقاد فطرى آدمى است كه خداوند را بينا مىيابد اما نه با چشم يا دو چشمى كه با آنها مخلوقات را ببيند؛ هر فطرتى خداوند را خالق مكان مىداند و او را در همه جا حاضر و ناظر مىبيند نه اين كه خداوند بايد از عرش پايين بيايد تا صداى خلايق را بشنود و آنگاه درصدد استجابت برآيد.
اين سخنان، يكى از بدترين اعتقادات- شرك در
ذات- و نشانگر ناآشنايى وهّابيان با توحيد راستين است. افسوس كه اينان، ادبيّات توحيدى را نمىدانند و در عين حال از مشرك و كافر خواندن مخالفان خود ابايى ندارند.
جاى بسى تأسّف است كه در عمل، چنين اعتقاداتى حتّى به زبانهاى ديگر هم ترويج مىشود كه آثار منفى خود را در پى خواهد داشت. به اين نمونه دقّت كنيد:
."gniK eht ma I "yaS lliw eh neht ,thgiR sih ni snevaeh eht lla dna dnah sih yb htrae( fO tenalP )elohW ehT psarG lliW hallA noitcerruseR fO yaD ehT nO :...( ariaruH ubA dnA )ramU nbI detarraN
«(1)» از فرزند عمر (و ابوهريره) نقل است: در روز رستاخيز خداوند تمام (كره) زمين را در دست خويش مىگيرد و آسمانها را در دست راست خويش گرفته، مىگويد: من پادشاه هستم.
به راستى، كتابهاى پرتيراژ وهابيّت عربستان و قرآنهاى چاپ شده به زبانهاى گوناگون، كه حاوى
1) تفسير معانى القرآن الكريم باللغة الانجليزية، ص 181، دكتر محمّد محسن خان و دكتر محمّد تقى الدين هلالى اساتيد دانشگاه مدينه، چاپ چهارم، 1994 م.
چنين تفاسيرى است، چه برداشتى از توحيد را براى مسلمانان به ارمغان خواهد آورد؟!
اوّلين توصيه براى ايجاد وحدتى پايدار، تلاش براى تصحيح مفاهيم در اصل اساسى «توحيد» است. يعنى به جاى برداشت غلط در اينكه «خداوند دو دست دارد و با يكى سيّاره زمين و با ديگرى تمام آسمانها را مىگيرد» بگوييم «در روز قيامت، خداوند همه چيز را در يد قدرتمند خويش گرفته و همه چيز تحت سيطره و تسلّط اوست.» آنگاه مىفرمايد:
لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ «(1)» ملك و پادشاهى امروز براى كيست؟ براى خداوند يكتاى قهار است.
چنين خدايى چشم، دست، صورت و ... ندارد تا اوّلًا نيازمند به آن باشد و ثانياً به آن محدود گردد و ثالثاً بندگانش به وادى تشبيه گرفتار شوند.
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيءٌ «(2)» «خداى يكتا را هيچ مثل و مانندى نيست.»
خداوند چه در دنيا و چه در آخرت قابل ديدن
نيست؛ چرا كه هر چه به چشم آيد، حتّى اگر بزرگترين مخلوق باشد، باز هم محدود است و با عبارت «اللّه اكبر؛ خداوند برتر از آن است كه به وصف درآيد» و هر مسلمانى هر روز بارها آن را تكرار مىكند، مغايرت دارد. به همين جهت نبايد آيهى:
لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الأَبْصارَ «(1)» چشمها او را درك نمىكند ولى او ديدگان را- و آنچه را ديدگان مىنگرند- مىبيند.
را به ميل خويش تفسير كنيم و به آيه چيزى اضافه نماييم، لذا نگوييم «مؤمنان در دنيا خدا را نمىبينند؛ امّا در آخرت خداوند را خواهند ديد!». بلكه هيچ انسانى در دنيا و آخرت خداوند را نخواهد ديد؛ همانگونه كه آيهى قرآن بر اين مطلب تصريح دارد.
1- توحيد يعنى خدا را از هر گونه تشبيه، پاك و منزّه بدانيم. عبارت «اللّه اكبر» يعنى «خداوند بزرگتر و برتر از آن است كه به وصف در آيد» نيز بر همين نكته اشاره دارد و مسلمانان هر روز و با هر نماز به آن توجّه مىكنند.
2- وهّابيان توحيد الهى را با خدايى كه داراى دو
1) انعام: 103.
دست، دو چشم و صورت است، جابهجا كردهاند. اين اعتقاد، همان تشبيهى است كه قرآن و روايات معصومين عليهم السلام آن را نفى مىكند.
3- وهّابيان كه خود در فهم توحيد به غلط رفتهاند، ديگران را به شرك و كفر متّهم مىكنند.
منتشركنندگان اين كتبِ به ظاهر رايگان «(1)» نه تنها زيارت قبر شريف نبوى را كم اهميّت جلوه مىدهند، بلكه هرگونه ارتباط قلبى و عاطفى مسلمانان را با رهبر راستين خويش تكفير مىكنند. وهّابيان در كتبى كه به صورت رايگان و به تعداد بىشمار توزيع مىشود، حتّى بوسيدن ضريح نبوى (ص) را بدعت مىشمارند.
ولايجوز لِأحد أن يتمسح بالحجرة أو يُقَبِّلَها او يطوف بها. لأنَّ ذلك لم يُنقل عن السلف الصالح بل هو بدعة منكرة. «(2)» جايز نيست كسى به خانه پيامبر (و ضريح شريف نبوى) دست بكشد يا آن را ببوسد و يا بر گرد آن
حركت كند. زيرا اين مطلب از هيچ كدام از سلف صالح (صحابه پيامبر (ص) و بزرگانى كه مورد قبول اهل سنت هستند) نقل نشده است؛ بلكه چنين عملى از بدعتهاى زشت شمرده مىشود.
برخلاف آنچه در بالا آمده است، اين عمل نه تنها بدعت نيست، بلكه از سلف صالح (گذشتگان نيكوكردار) حكايتهاى فراوانى در اين زمينه آمده است. بسيار بعيد- بلكه ناممكن- است كه ناشران وهّابى، اين مطالب را- كه در منابع اهل تسنّن فراوان به آن اشاره شده- نديده باشند. به نظر مىآيد وهّابيان با آگاهى كامل اين سخن را وارونه جلوه مىدهند.
براى مثال مىتوان به عمل «ابوايّوب انصارى» كه به راستى سلف صالح و از اصحاب مشهور پيامبر (ص) است، استناد كرد.
أقبل مروان يوماً فوجد رجلًا واضِعاً وجهَهُ على القبرِ فَأخَذَ بِرَقبتِهِ وقال: أتدرى ما تصنع؟ قال نعم؛ فأقبل عليه فاذا هو أبوأيّوب الأنصارى رضي اللّه عنه فقال: جئتُ رسولَ اللّه (ص) آتِ الحجر؛ سمعتُ رسولَ اللّه (ص) يقول: لاتَبُكوا على الدّين إذا وَلِيَهُ أهلُه، ولكن ابكُوا عليه إذا وَلِيَهُ غيرُ أهله. هذا حديث
صحيح الإسناد ولم يخرجاه. «(1)» روزى مروان [فرزند حَكَم كه از طرفداران معاويه و بنى اميه بود] مردى را ديد كه صورت بر قبر شريف پيامبر نهاده است. گردن او را گرفت و گفت: مىدانى چه مىكنى؟ وقتى آن مرد سر از قبر برداشت ديد كه ابوايّوب انصارى [صحابى مشهور رسول خدا (ص)] است.
ابوايّوب پاسخ داد: آرى [مى دانم كه چه مىكنم] من سراغ سنگ نيامدهام. بلكه به نزد رسول خدا آمدهام. از آن حضرت شنيدم كه فرمود: بر دين گريه نكنيد آن زمان كه شايستگان عهده دار آن مىشوند؛ بلكه آن هنگام بگرييد كه نااهلان [همانند مروان و معاويه] عهده دار و والى آن گردند.
سپس حاكم نيشابورى اضافه مىكند كه:
سندهاى اين حديث بر اساس شرط بخارى و مسلم (نويسندگان دو كتاب مشهور سنّيان) صحيح است، اما آن دو در كتب خويش آن را نياوردهاند.
آرى، اعتقاد سَلف صالح، توجّه و توسّل به قبر شريف نبوى (ص) بوده است و اين آل مروان و بنى اميه هستند كه به اين عمل اعتراض مىكنند.
1) از مدارك اهل تسنّن: مستدرك حاكم نيشابورى، ج 5، ص 418؛ الفتن والملاحم، حديث 8749، چاپ دارالفكر، بيروت. قابل توجّه است كه اين كتاب از كتب مشهور سنّىها است.
مشاهده كرديم كه اينان، بوسيدن ضريح را بدعت مىانگارند و مسلمانان را از اين نحوه اظهار محبّت برحذر مىدارند.
در كتاب ديگرى- كه بين زائران مسجد نبوى توزيع مىشود- ارتباط عاطفى و حاجت خواهى نيز شرك به حساب مىآيد. در اين زمينه چنين مىخوانيم:
ولايجوز لأحد أن يسأل الرسول صلى اللّه عليه [وآله] وسلم قضاء حاجة ... وطلبه من الأموات شرك بالله. «(1)» براى هيچ كس جايز نيست كه از رسول خدا صلى اللّه عليه [وآله] وسلم حاجتش را بخواهد ... و حاجت خواهيش از مردگان، شرك به خداست.
تعجّبى نخواهد داشت كه باز هم در مدارك اهل تسنّن موارد فراوانى را در مغايرت با ادّعاى فوق شاهد باشيم. به اين نمونه توجّه كنيد:
[اميرالمؤمنين] على (ع) روايت مىكند: «سه روز پس از دفن پيامبر اكرم (ص) باديه نشينى به مدينه
1) التحقيق والايضاح، ص 94، چاپ 1419 ق.
آمد و خود را بر قبر آن حضرت افكند و از خاك آن بر سر خود ريخت و گفت: يا رسول اللّه! گفتى و اطاعت كرديم، تو از خدا خبر دادى و ما از تو خبر يافتيم. از جمله آنچه در قرآن بر تو نازل شده اين آيه است: «اگر آنان هنگامى كه به خود ستم كردند به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى ايشان استغفار مىكرد خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند» «(1)».
اينك من بر خودم ستم كردم. به سوى تو آمدم و مىخواهم برايم استغفار كنى. از داخل قبر شريف ندا آمد كه: خداوند تورا آمرزيد.» «(2)» جالب آن است كه تمامى سنّيان به پيامبر (ص) و آثار مرتبط با ايشان احترام مىگذارند؛ تا آنجا كه مؤلّف كتابِ «الفقه على المذاهب الأربعه» «(3)» مىنويسد:
هنگامى كه از دور، شهر مدينه را ديدى بر پيامبر صلوات و درود فرست و بگو: «خدايا، اين حرم نبىّ توست، پس آن را امان من از آتش قرار بده.» ... پس آنگاه كه داخل مسجد شدى بگو: «خدايا بر محمد و آل او درود فرست» پس برخيز و به سوى قبر رسول خدا برو و بالاى سر شريف آن حضرت و روبه قبله بايست ... چهره زيبا و باوقار
آن حضرت را تصور كن. گويى كه در قبرش خوابيده و به [اعمال] تو آگاه است و صدايت را مىشنود. پس بگو: «سلام بر تو اى پيامبر خدا و رحمت و بركت خدا بر تو باد! شهادت مىدهم كه تو رسول خدايى» ... و برسان سلام آن كس را كه به تو سفارش كرده است. پس بگو:
«سلام بر تو اى رسول خدا از طرف فلان فرزند فلان. از تو طلب شفاعت مىكند به سوى خداوند، پس شفيع او و تمام مسلمانان باش» ... سپس به سوى منبر برو و دستت را بر روى آن بگذار كه رسول خدا (ص) دست خويش را به هنگام سخنرانى بر روى آن مىنهاد تا از بركت رسول خدا بهرهمند شوى. «(1)» چنانچه ديديم برخلاف نظر تمامى مسلمانان، وهّابيان نه تنها موارد فوق را انكار مىكنند، بلكه در اصل زيارت قبر پيامبر (ص) نيز شبهه مىافكنند و تلاش مىكنند زيارت روضهى شريف نبوى را امرى فرعى نشان دهند. با كمال تأسّف اين اعتقاد باطل به صورت نوشتار و جزوه و كتاب و نوار و ... در مىآيد و بين زائران خانهى خدا و مسجد نبوى به صورت رايگان و انبوه توزيع مىگردد. در جهانى كه تمامى اديان تلاش مىكنند ارتباط پيروان خود را با رهبر دينشان مستحكم كنند، به راستى چرا عدهاى تمام تلاششان بر قطع ارتباط با پيامبر اسلام (ص) متمركز شده است؟!
1) الفقه على المذاهب الاربعة، ج 1، ص 366، عبدالرحمن الجزيرى.
در كتاب «راهنماى حجّ و عمره» كه هر سال در مكّه و مدينه توزيع مىشود چنين مىخوانيم:
... زيارت قبر پيامبر صلَّى اللّه عليه [وآله] و سلّم برخلاف گمان بعضى از عامّهى مردم، نه واجب است و نه شرطى از شروط اداى حج. «(1)» يكى از رهبران وهّابى توضيح بيشترى مىدهد و مىنويسد:
زيارت قبر نبوى نه واجب است و نه شرط (قبولى) حج ... كسانى كه از دور به سوى مدينه مىآيند نبايد به قصد زيارت سفر نمايند ... اگر سفر به قصد زيارت رسول خدا و ديگران شرعى بود بايد امّت (مسلمان) به آن دلالت مىكرد (و آن را انجام مىداد). «(2)» روشن است كه نويسندگان مطالب بالا، سفر زيارتى را نامشروع اعلام مىكنند و اين سؤالها را در ذهن مخاطبان خويش، بىپاسخ رها مىسازند:
آيا به قصد زيارت رسول خدا (ص) سفر كردن، شرعى نيست؟!!
آيا زيارت رسول خدا (ص) از سفرهاى تفريحى و يا تجارى، بىارزشتر است كه چنين سفرهايى جايز
است امّا سفر زيارتى مشروع نيست؟!!
آيا هيچ يك از امّت اسلام بر چنين مطلبى دلالت نمىكند؟!
چگونه است كه گذشتگانى كه مورد احترام مسلمانان و به ويژه اهل تسنّناند، به چنين اعمالى مبادرت ورزيدهاند؟
جا دارد قبل از بررسى پيشينهى وهّابيان در ماجراى زيارت، حكايت ذيل را كه از كتب معتبر اهل تسنّن نقل شده است، بخوانيم:
و از كسانى كه به قصد زيارت رسول خدا و قبر آن حضرت از شام به مدينه آمد، بلال حبشى- مؤذّن رسول خدا- بود ... همانگونه كه ابن عساكر با سندى عالى اين داستان را نقل كرده است: بلال حبشى [مؤذّن رسول اللّه (ص)] آن حضرت را در خواب ديد كه به او مىفرمايد: اين چه جفايى است، اى بلال! آيا وقت آن نشده است كه به زيارت من آيى؟ بلال بيدار شد و اندوهگين و محزون گشت. بر مركب خود سوار شد و به زيارت قبر پيامبر (ص) آمد و شروع به گريستن كرد و صورت بر قبر پيامبر مىنهاد. چون حسن و حسين آمدند، آن دو را در آغوش كشيد و بوسيد. «(1)»
1) از مدارك سنّي: الوفاء الوفاء، سمهودي 1356: 4- 1357؛ اسدالغابة، ابناثير 208: 1؛ شفاء السقام، سبكي: 39.
سُبكي از علماى سنّى، در شرح اين حديث و در تأييد زيارت قبور مىنويسد:
اعتماد ما در- مشروع بودن- سفر براى زيارت تنها به رؤيا و خواب بلال حبشى نيست؛ بلكه به عمل بلال حبشى است ... و رؤياى بلال تنها تأييدى بر عمل اوست. «(1)» با اين تفاصيل، چرا بايد در كتبى كه در كنار مسجد النّبى به زبانهاى متعدّد توزيع مىشود، بخوانيم:
جايز نيست كسى به قبر پيامبر دست بكشد و يا آن را ببوسد؛ چرا كه اين رفتار از هيچ يك از سلف صالح نقل نشده است؛ بلكه بدعتى زشت به شمار مىآيد. «(2)» آيا امثال ابوايّوب انصارى و بلال حبشى از صحابهى رسول خدا (ص) و سلف صالح نيستند؟
اين طرز فكر، بدعتى است كه توسّط پايهگذار اعتقادى وهّابيّت- ابنتِيْمِيه حنبلى مذهب- رواج يافته است و نه تنها شيعيان- كه پيرو رسول خدا (ص) و اهلبيت: هستند با آن مخالفاند- بلكه هر چهار فرقهى سنّىمذهب و حتّى حنبلىها كه ابنتيميه در فقه
پيرو امام آنها- احمد حنبل- است نيز با آن مخالفت كردهاند.
ابنتيميه به انتشار عقايد عجيب و فتواهاى نوظهور مشهور بود. نشر چنين عقايدى، عالمان سنّى زمان او را آن چنان تحريك نمود كه سرانجام وى را راهى زندان كردند.
تاريخ، ماجراى به زندان افتادن او را چنين بازگو مىكند:
گروهى از علماى اهل تسنّن چنين گفتند: زيارت قبر نبوى صلَّى اللّه عليه [وآله] و سلّم فضيلت و سنّت است كه تمامى اهل تسنّن بر آن اجماع دارند. امّا فتوا دهندهى مذكور [ابنتيميه] بايد كه توسّط علما از چنين فتاواى باطلى باز داشته شود و از نشر چنين فتواهايى او را منع كنند و در صورتى كه قبول نكرد، او را در زندان حبس نمايند.
نام كسانى كه اين دستور را امضا كردند، چنين است:
1- قاضى شافعى مذهب در مصر، محمّد بن ابراهيم بن سعداللّه بن جماعة.
2- قاضى القضاة حنفى مصر، محمّد بن جريرى انصارى حنفى (او اضافه مىكند كه در هر صورت بايد او را به زندان افكند؛ حتّى اگر توبه كند؛ چرا كه قبلًا
نيز توبه كرده و سپس همان عقايد را اشاعه داده است.)
3- مفتى بزرگ مالكى هاى مصر، محمّد بن ابوبكر مالكى (او اضافه مىنمايد: بايد در زندان بر او سخت گرفت تا از اين عقيده فاسد و ديگر مفسدههاى او جلوگيرى شود.)
4- قاضى حنبلى مصر احمد بن عمر المقدسى. «(1)» اين اعتقاد و ديگر عقايد او باعث شد كه وى به دستور فقهاى سنّى مذهب زمان خود، بارها به زندان بيفتد. تا اين كه فتواى او در مسألهى زيارت قبر شريف نبوى (ص) سبب گرديد در شعبان سال 726 به بند كشيده شود و تا آخر عمر (شوّال سال 728) در زندان باشد.
رواج اين تفكّر، به حدّى سبب فتنهانگيزى شد كه حتّى ابنحَجَر عَسْقَلانى- كه بر ضدّ مذهب شيعه كتاب نوشته است- نيز به شديدترين صورت آن را رد مىكند:
من اعتقد عقيدة ابنتيميَّة حلَّ دمه و ماله. «(2)» هر كس معتقد به اعتقاد ابنتيميه باشد، مال و جان او حلال است.
ديگر علماى اهل تسنّن نيز به اجماعى بودن زيارت قبر شريف نبوى (ص) توجّه دادهاند:
(در ميان اهل تسنّن بر اينكه زيارت قبر شريف
پيامبر (ص) سنّت است) اجماع وجود دارد. قاضى عياض گفته است: زيارت قبر پيامبر بين مسلمانان سنّت است كه بر آن اجتماع دارند و فضايل زيادى بر آن وجود دارد. گروه زيادى از علما اجماع دارند كه زيارت قبر پيامبر براى مردان امرى مستحب است؛ همانگونه كه نَوَوى اين مطلب را حكايت كرده است. «(1)»
1- زيارت حرم نبوى و مسافرت به قصد زيارت بارگاه رسول خدا (ص)، در اعتقاد مسلمانان از بهترين اعمال است و تنها وهّابيان آن را بدعت مىدانند.
2- وهّابيان اعتقاد به كفرآميز بودن سفر زيارتى را به تمام مسلمانان نسبت مىدهند، در حالى كه اين اعتقاد ساخته و پرداختهى خود آنهاست.
3- بوسيدن قبر شريف نبوى (ص)، توسّل و توجّه به آن وجود مقدس، در منابع اهل تسنّن نيز فراوان يافت مىشود؛ اما وهّابيان درصدد انكار اين واقعيّت هستند.
4- وهّابيان اعتقاد نادرست خويش را در تيراژ وسيع منتشر و به رايگان توزيع مىكنند.
اينك به راستى بدعت گزار كيست؟ زائران مسجد نبوى و زيارتكنندگان قبر رسول خدا (ص) يا ...
1) وفاء الوفاء سمهودى 1362: 4.
وهّابيان به جاى متّحد كردن امّت اسلام كه جايگاهش در زمان حج است، با نشر اكاذيب، مسلمانان را متّهم مىكنند كه با زيارت رسول خدا و توسّل و شفاعتخواهى از او، عمل شركآميز انجام مىدهند. براى نيل به اين هدف، حتّى از دستكارى و تحريف متون كهن تاريخى نيز ابايى ندارند.
نَوَوى از علماى مشهور اهل تسنّن و متوفّاى 676 در كتاب خويش الأذكار مىنويسد:
فصل في زيارة قبر «(1)» رسول اللّه صلَّىاللّه عليه [وآله] وسلّم و أذكارها.
اعلم أنه ينبغي لكلّ من حجّ أن يتوجّه إلى زيارة رسول اللّه صلَّىاللّه عليه [وآله] و سلّم، سَواء كان ذلك طريقِهِ أو لم يكن، فان زيارته صلَّىاللّه عليه [وآله] وسلّم من أهَمّ القُرُبات و اربَح المساعي و أفضلِ الطّلبات، فإذا توجّه للزيارة اكثرَ من الصّلاةِ عليه صلَّى اللّه عليه [وآله] و سلّم في طريقه، فاذا وَقَعَ بصرُه على اشجارِ المَدينَة وحَرَمِها و ما يُعَّرف بها، زاد
1) واژههايى كه زير آنها خط كشيده شده است در چاپ كشور عربستان تحريف شدهاند.
من الصلاة والتسليم عليه صلَّى اللّه عليه [وآله] و سلّم و سألَ اللّه أن ينفعَه بزيارتِهِ صلَّىاللّهعليه [وآله] وسلّم و ان يُسعدَه بها في الدارين وليقل: اللهم افتح علىَّ ابواب رحمتك وارزقنى في زيارةِ قبرِ نبيِّك صلَّىاللّهعليه [وآله] وسلّم ما رزقْته اولياءَك و أهلَ طاعتِك و اغفِرلي و ارحَمني يا خيرَ مسؤول. «(1)» فصلى است دربارهى زيارت قبر رسول خدا صلىاللهعليهو [آله] و دعاهاى آن.
بدان هر كس كه عازم حج مىگردد، شايسته است آهنگ زيارت رسول خدا صلىاللهعليهو [آله] نيز كند، خواه قبر شريف آن حضرت در مسير او باشد يا نباشد. زيرا زيارت ايشان از مهمترين وسايل تقرّب به خدا، سودمندترين كار و برترين اهداف است. پس زمانى كه شخص آهنگ زيارت آن حضرت مىكند، [بهجاست] در راه بر او درود فراوان فرستد و چون چشمش به درختان مدينه و حرم و علائم آن مىافتد، بر درود و سلام بر آن حضرت بيفزايد و از خداوند درخواست كند كه اين زيارت را براى او سودمند گرداند و به پاس آن، سعادت دنيا و آخرت را به وى عطا كند. و بايد اين ذكر را بگويد: «اللهَّم افتَح ...» يعنى بار خدايا،
1) الأذكار النووية، يحيى نووي دمشقي، تحقيق: محيى الدين طبعة دار ابن كثير، 1407 ه ق ص 333؛ اين كتاب قبلًا نيز در سال 1375 ق در قاهره چاپ شده است.
درهاى رحمتت را بر من بگشاى و به من در زيارت قبر پيامبرت، آن بهرهاى را كه به اوليا و اهل طاعتت مىدهى، ارزانى بدار و بر من ببخشاى و مرا مورد رحمت قرار ده، اى كسى كه بهترين مطلوب درخواست كنندگانى.
اما در عصر ما همين كتاب توسّط مؤسّسهى دارالهدى در رياض (پايتخت عربستان سعودى) چاپ مىشود و فردى به نام عبدالقادر ارناووط به اسم تحقيق، اين قسمت را چنين تغيير مىدهد:
فصل في زيارة مسجد رسولاللّه صلَّىاللّهعليه [وآله] وسلّم.
اعلم أنه يستحب من أراد زيارة مسجد رسول اللّه ان يكثر من الصّلاة عليه في طريقه فاذا وقعَ بصره على اشجار المدينة وحرمها وما يعرّف بها زاد من الصّلاة و التسليم عليه صلَّى اللّه عليه [وآله] و سلّم و سأل اللّه أن ينفعه بزيارته لمسجده و ان يُسعده بها في الدارين و ليقل: اللّهمَّ افتح على أبواب رحمتك و ارزقنى في زيارَة مسجد نَبيّك صلَّىاللّهعليه [وآله] وسلّم ما رزقته اولياءك و اهل طاعتك و اغفرلي و ارحمني يا خير مسؤول. «(1)»
1) الأذكار محيىالدّين ابوزكريّا يحيىبنشرف نووى دمشقى، تحقيق نصوص و تخريج احاديث و تعليق عبدالقادر ارناووط چ 2: مزيد و منقح: دارالهدى، رياض 1408 ص 295.
در مقايسهى دو متن، مشاهده مىكنيم كه عبارتهاى «زيارت قبر شريف نبوى (ص)» يا «زيارت رسول خدا (ص)» كه خوشآيند وهّابيان نيست، به عبارت «زيارت مسجد» تغيير يافته است! حتّى جملههايى كه حكايتگر ثواب فراوان «زيارت» است، حذف گرديده است ...
مگر ارزش مسجد نبوى (ص) جز به وجود مقدّس خاتمالأنبياء (ص) و قبر مطهّر آن حضرت است كه برخى اينچنين نگراناند تا آنجا كه به تغيير عبارت دست مىيازند؟
مگر مىتوان به راحتى متن زيارت، ادعيه و يا كتب مذهبى را كه برگرفته از تعاليم نبوى است، به ميل شخصى تغيير داد؟
به راستى چرا وهّابيان، مسلمانان را از توجّه به رسول خدا (ص) و اهل بيتش: برحذر مىدارند و به هر وسيله- حتّى تحريف متون و تخريب حرم امامان: در بقيع و سامراء- در تلاشاند تا نمازخواندنهاى منظّم، پىدرپى، طولانى و اجبارى در مساجد شريفه را جاىگزين آن نمايند!!
نشر چنين مطالبى آن هم در مدينه و در كنار روضه و قبر شريف پيامبر (ص) و ترويج كتابهايى اين چنين، انسان را به ياد حكايتى مىاندازد كه ذكر آن در منابع اهل تسنّن نيز رفته است:
أن خالد بن الوليد بن الحارث بن الحكم بن العاص و هو ابن مطيرة قام على منبر صلَّىاللّه عليه [وآله] وسلّم يوم جمعة فقال: لقد استعمل رسول اللّه صلَّى اللّه عليه [وآله] و سلّم علىّ بن أبيطالب رضياللّه عنه و هو يعلم أنّه خائن ولكن شفعت له ابنته فاطمة رضي اللّه تعالى عنها. و داودبنقيس في الروضة، فقام فقال: أس، أي يسكته. قال: فمزق الناس قميصا كان عليه شقائق حتّى وتروه، و أجلسوه حذراً عليه منه، وقال: رأيت كفا خرجت من القبر، قبر رسول الله صلَّىاللّهعليه [وآله] و سلّم و هو يقول: كذبت يا عدوَّ اللّه، كذبت يا كافر، مراراً. «(1)» خالد، معروف به ابن مطيره [كه از نزديكان بنياميّه بود] روز جمعهاى بر منبر رسول خدا
1) از مدارك اهل تسنّن: وفاء الوفاء، سمهودى 1356: 4.
صلىاللهعليهو [آله] رفت و گفت: پيامبر، علىّبنابىطالب رضىاللّهعنه را به كارى فرمان داد و آگاه شد كه او خيانت كرده است. امّا دخترش فاطمه رضىاللّهعنها شفاعت او را نزد رسول خدا كرد.
در اين هنگام داود بن قيس كه در مسجد پيامبر نشسته بود [و از دروغپردازى ابن مطيره آگاه بود] برخاست و فرياد زد: ساكت باش! مردم جامهى او را گرفتند و او را از ترس ابنمطيره نشاندند كه ناگاه صدايى از قبر پيامبر صلىاللهعليهو [آله] برخاست كه مىفرمود: اى دشمن خدا، دروغ گفتى! اى كافر، دروغ گفتى! و اين جملات چند بار تكرار گرديد.
اميد است آنان كه در كنار كعبه و مسجدالحرام و حرم شريف پيامبر به غير حقيقت متوسّل مىشوند، از چنين وقايعى پند گيرند و قبل از آنكه نامهى عملشان با مرگ بسته شود، توبه كنند؛ تا در هنگام مرگ نداى «كذبت يا عدوّ اللّه كذبت يا كافر» را نشنوند.
بدعت به معناى وارد كردن معنا و عملى جديد در دين است. چنين عملى به تصريح فقه شيعه و سنّى حرام شمرده مىشود و فرد بدعتگزار كافر معرّفى مىشود. در نتيجه، به همان ميزان كه ورود يك بدعت به دين خطرناك است، بدعتانگارى حقايق دين نيز مىتواند آشفتگى فراوانى ايجاد كند. به اين معنا كه اگر حقيقتى- به سبب سلايق شخصى- بدعت معرّفى شود، گروه زيادى از مسلمانان كه پاىبند آن حقيقتاند و به آن عمل مىكنند، كافر شمرده مىشوند.
از سوى ديگر، بدعتشمردن حقايق دينى و افترا خواندن واقعيّتهاى مذهبى حرام است و دروغ و افترا محسوب مىشود. در نتيجه بدعتشمردن حقايق دين، خود به شرك منتهى مىشود.
همانگونه كه مشاهده كرديم، وهّابيان زيارت قبر نبوى (ص) را بدعت مىشمارند. آنان سابقهى طولانى
در بدعت دانستن امورى دارند كه هر كدام، از اصيلترين پايههاى اسلام است. آنها به راحتى حكمى را كه تمام مسلمانان به آن عمل مىكنند بدعت مىدانند و در نتيجه معتقدان و عاملان به اين حقيقت، بدعتگزار محسوب مىشوند و با برچسب كفر و شرك، جانشان به خطر مىافتد. اين ماجرا- علاوه بر نبوّت- در آثار نبوى و حتّى احكام فقهى نيز رخ داده است. به نمونههايى ديگر كه در كتابهاى توزيعشده در حج با آن مواجه مىشويم، توجّه كنيد:
در زمستان سال 83 در بين زائران فارسى زبان، كتاب «آموزش نماز» توزيع شده است. در مبحث «نيّت»، مترجم چنين توضيح مىدهد:
نيّت در قلب است؛ زيرا از رسول اكرم (ص) ثابت نشده كه آن حضرت نيّت را بر زبان آورده باشند، مگر نيّت حج و همچنين از صحابه و ياران و تابعين هم ثابت نشده، پس نيّت كردن با زبان يك نوع بدعت بهشمار مىرود. «(1)» توضيح بيشتر را مىتوان در كتابهاى ديگر- كه
1) آموزش نماز به زبان فارسى: 34. مترجم اسحاقبنعبداللّه دبيرى العوضى، چاپ 1425، وزارت شؤون اسلامى و اوقاف و دعوت و ارشاد عربستان سعودى.
به دست حجّاج داده مىشود- پيدا كرد:
در هنگام نماز و طواف و در غير آن بهتر است كه نيّت را به زبان نياورد ... بلكه اگر كسى نيّت را به زبان آورد بدعت است و اگر كسى اين نيّت را به آواز بلند بر زبان جارى سازد، زشتتر و گناهش شديدتر است. «(1)» اين سخن حتّى مورد قبول سنّيان هم نيست. جالب آن كه احمد حنبل- امام فقهى وهّابيان- با اين فتوا مخالف است. دو امام از چهار امام فقاهت اهل تسنّن- احمد حنبل و شافعى- به زبان آوردن نيّت را نه تنها بدعت نمىدانند، بلكه آن را سنّت مىشمارند و سيرهى پيامبر قلمداد مىكنند. امام ديگر مالك بن انس به زبان آوردن نيّت را از سنّت نمىشمرد. امّا از بدعت بودن آن نيز سخنى نمىگويد و در نتيجه قول مشهور اهل تسنّن، جواز به زبان آوردن نيّت در نماز و غير آن است. «(2)»
اينكه وهّابيان از نظر فقهى معتقدند به زبان آوردن نيّت بدعت است، محلّ بحث نيست. نكته در اين جاست كه آنان اين فتواى خاص را بين تمامى مسلمانان به عنوان حكم خدا نشر مىدهند و عمل نكردن به آن را بدعت مىدانند. تكليف بدعتگزار نيز
از نگاه عالمان اين فرقه مشخّص است.
با كمال تأسّف به نظر مىرسد ملاك بدعت دانستن امور نزد اين گروه، ميل شخصى و درك سطحى از وقايع است. بدعتانگارى برخى واقعيّتهاى زندگى، نشانگر بينش سطحى وهّابيان است. از جمله امورى كه از زمان محمّد بن عبدالوهّاب (1206- 1115) پايهگذار وهّابيّت در عربستان به عنوان بدعت به آن نگريسته مىشد، موارد زير است:
1- پيشينهى وهّابيّت نشان مىدهد كه آنان سيمهاى تلفن و تلگراف را به سبب اين كه در زمان پيامبر نبوده پاره مىكردند و استفاده از تلفن را بدعت مىدانستند و صدايى كه از تلفن شنيده مىشد را صداى شيطان مىدانستند!! «(1)» 2- وهّابيان اگر كسى را سوار بر موتورسيكلت مىديدند، كتك مىزدند. آنها دوچرخه را ارابهى شيطان يا اسب شيطان مىناميدند و استفاده از آن را بدعت مىدانستند. معتقد بودند كه اين وسيله به نيروى
1) اين وقايع مربوط به اوايل قرن بيستم- قرن اتم و كامپيوتر- است. ر. ك. كتاب وهّابيان: 375- 377، تأليف آقاى علىاصغر فقيهى.
جادو و پاى شيطان حركت مىكند!! «(1)»
3- ساعت شماطهدار، وسايل نقليّه و اتومبيل ... و حتّى آسفالت جادّهها- به جرم اينكه بدعت است و در زمان حيات پيامبر نبوده است- به آتش كشيده مىشد و تخريب مىگرديد!! «(2)»
از سخنان نادرست و وحدتشكن وهّابيّت، اعتقادى است كه نتيجهى آن، جز تفرقه، تهمت و بدبينى نيست:
من أنواع الشّرك الأصغر: الحلف بغير اللّه، كالحلف بالنّبىّ و الكعبة و الامانة و نحو ذلك. «(3)» از نمونههاى شرك اصغر مىتوان قسمخوردن به غير خدا را نام برد: مانند اين كه كسى به پيامبر، كعبه، امانت و مثل آن قسم بخورد.
متأسّفانه يكبار ديگر صحبت از اجماع مىشود و وهّابيان از اين كه همهى اهل علم، با نظرشان موافقاند، سخن به ميان مىآورند:
... در جاهليّت، مشركان به مخلوقاتى غير از خدا قسم مىخوردند؛ مانند كعبه، شرافت، پيامبر، ملائكه، بزرگان. پس اين قسمها به طور كلّى جايز نيست و اين مطلب اجماع اهل علم است. «(1)» جايز نيست انسان به چيزى (غير از خدا) قسم بخورد ... اين قول اكثر اهل علم است. بلكه برخى گفتهاند: اين مطلب اجماعى است (و همهى علما بر آن اتّفاق نظر دارند.) «(2)»
چنانكه ديديم وهّابيان ادّعا كردهاند: «قسم به غير خدا، طبق نظر همهى مسلمانان حرام است» و اين حكم را اجماع اهل اسلام و اهل علم مىدانند! به راستى آيا از ديدگاه خود اهل تسنّن- و بدون توجّه به قول ائمّهى هدى: و شيعيان- اين مسأله مورد اجماع است؟
الحنفيه: الحلف [بغير اللّه تعالى] ان كان الغرض منه الوثيقه أى اتفاق الخصم بصدق الحالف جاز بدون كراهة ... وان لم يكن ... فإنّه يكره. الشافعية: يكره الحلف بغير اللّه تعالى ...
الحنابله: قالوا يحرم الحلف بغير اللّه تعالى. «(3)» اعتقاد حنفىها: قسم خوردن [به غير خداوند متعال] اگر قصد از اين كار مطمئن كردن مخالف نسبت به راستگويى فرد قسمخورده است، اين
قسمخوردن جايز است و كراهتى ندارد ... امّا اگر غير اين باشد [و قسم بىجهت و بىجا استفاده شود] كراهت دارد.
اعتقاد شافعىها: قسم به غير خدا كراهت دارد.
اعتقاد حنبلىها: آنها مىگويند قسم به غير خدا حرام است.
همانگونه كه مشاهده كرديد، قسم به غير خدا، از ديدگاه دو فرقهى اهل تسنّن يعنى شافعىها و حنفىها در مواردى مباح است و در موارد ديگر اگر جايز نباشد، مكروه است و نه حرام.
امّا فرقهى حنابله- كه وهّابيان در فقه همسوى با آنان هستند- قسم به غير خدا را مطلقاً حرام مىدانند. در فقه، تفاوت معناى مباح، مكروه و حرام بر هر كسى روشن است.
بار ديگر اين تذكّر لازم است كه «اعتقاد وهّابىها براى خود آنان قابل احترام و عمل است» ولى نكتهى مهم اين جاست كه: «آنان اعتقاد خود را به تمام مسلمانان نسبت مىدهند و بىاعتقادان به آن را از حوزهى اسلام خارج مىدانند.» باز هم اگر سخن تا به اين حدّ مىرسيد، قابل قبول مىنمود؛ چه بايد كرد كه فتواى مسلمانكشى در پس اين سخنان، جلوههاى شوم چنين كلماتى را به تصوير مىكشد؟ «(1)»
1) نمونههايى از اين خشونتها در بخش« نتايج سخنان افسارگسيخته» مورد بررسى قرار گرفته است.
وجدانهاى آگاه نمىپسندند كه به صرف دشمنى با يك اصل، حقايق پايمال شود و اساساً چرا بايد عدّهاى در راستاى مخالفت با شيعه، اعتقادات خويش را نيز زير پا نهند؟
آيا مىتوان به وجود مهدى منتظر [اعتقاد داشت و در عين حال به صرف مخالفت با شيعيان آن را انكار كرد؟ آيا اصولًا در فرهنگ اسلامى- و نه شيعى- مهدويّت قابل انكار است؟ آيا مىشود معتقد به وجود مهدى آخرالزّمان [بود و كتابى توزيع كرد كه مهدويّت را ردّ مىكند؟
از مباحث اصيل و قابل پىگيرى و تحقيق- حتّى در مدارك معتبر و قديمى سنّيان- موضوع مهدويّت است. در «صحاح سته؛ كتب صحيح ششگانه» «(1)» كه معتبرترين كتب اهل تسنّن است، به روشنى از مهدويّت
1) اين كتب عبارتاند از: صحيح بخارى، صحيح مسلم، سنن ابنماجه، سنن ابىداود، سنن ترمذى، سنن نسائى. زمان تأليف همگى اين كتب قبل از قرن سوم هجرى است.
سخن رفته است.
محمّد بن اسماعيل بخارى (491- 256 هجرى) در كتاب صحيح خود- كه اهل تسنّن اين كتاب را برترين كتاب پس از قرآن مىدانند- از زبان رسول اكرم (ص) چنين نقل مىكند:
كَيْفَ أنتُم إذا نَزَلَ ابنُ مريمَ فيكم و امامُكم مِنْكم. «(1)» حال شما چگونه است آنگاه كه پسر مريم بر شما فرود آيد و امام [جهت نماز] از شما مسلمانان باشد. [و حضرت عيسى بدو اقتدا كند]؟
مُسلِم بن حَجّاج نيشابورى (204- 261 هجرى) نيز در صحيح خود- كه پس از صحيح بخارى معتبرترين كتاب نزد سنّىها است- علاوه بر اشاره به حديث فوق «(2)»، حديث ديگرى به نقل از صحابى مشهور جابر بن عبداللّه انصارى آورده است. جابر مىگويد:
شنيدم كه پيامبر فرمودند: گروهى از امّتم آشكارا تا روز قيامت بر اساس حق پيكار مىكنند. آنگاه
فرمود: پس عيسىبن مريم فرود مىآيد، فرمانرواى گروه (مسلمانان) گويد: بيا و برايمان نماز بگزار. او مىگويد: نه! به درستى كه بعضى از شما به پاس گراميداشت اين امّت، بر ديگران امير هستيد. «(1)»
شرحكنندگان دو كتاب صحيح بخارى و مسلم، به روشنى حديثهاى فوق را دربارهى حضرت مهدى [تفسير كردهاند. براى مثال ابن حَجَر عَسْقَلانى، از شرحكنندگان صحيح بخارى، در توضيح حديثهاى اين كتاب چنين مىنويسد:
قطعى و متواتر است كه مهدى (ع) از اين امّت است و همان كسى است كه عيسى (ع) پشت سر او به نماز مىايستد.
وى در ادامه مىنويسد:
نماز خواندن عيسى (ع) پشت سر مردى از اين امّت، با توجّه به اينكه در آخرالزّمان و نزديك قيامت است، نشانهى صحّت و درستى گفتههايى است كه گويد: به درستى زمين از قائمى براى خدا
1) صحيح مسلم كتاب الايمان، باب 71، حديث شمارهى 247.
با حجّت خالى نخواهد بود. «(1)»
اين مطلب كه از قول عالم بزرگ سنّى مذهب، «ابنحَجَر» نقل مىشود، تأييد روشنى بر اعتقاد شيعه نسبت به «استمرار امامت» و «وجود امام غايب (ع)» است.
(2) ابنماجِه قزوينى (920- 372 هجرى) به حديث مشهور «المهدىُّ مِن وُلْد فاطمة»: «مهدى از فرزندان حضرت فاطمه [سلاماللّهعليها] است.» اشاره مىكند. «(3)» ابوداوود سيستانى (202- 572 هجرى) در كتاب سنن خويش مىنويسد:
پيامبر فرمود: اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى بماند، خداوند آن روز را آنچنان طولانى مىكند تا فردى از من (يا اهل بيت من) قيام كند، او هم اسم من است. «(4)»
1) فتح البارى في شرح صحيح البخاري 383: 6- 385. همچنين ر. ك. ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري 419: 5. در اين كتاب تصريح دارد كه حضرت عيسى ع در نماز به حضرت مهدى ع اقتدا مىكند.
2) نسائى فقط به احاديث فقهى اشاره مىكند. در نتيجه، كتاب سنن نسائى دربارهى حضرت ولى عصر ع روايتى ندارد؛ به همين دليل، سه كتاب ديگر مورد بررسى قرار مىگيرد.
3) سنن ابنماجه، ج 2، كتاب الفتن، باب خروج المهدى، حديث 4086. وى در اين باب به هفت حديث اشاره مىكند.
4) سنن ابوداود، كتاب المهدى، ج 106: 4. وى در اين فصل نيز هفت روايت را بررسى مىكند.
محمّد بن عيسى تِرْمَذي (920- 792 هجرى) نيز با اشاره به دوران طلايى حكمرانى آن حضرت مىنويسد:
فردى به نزد ايشان مىآيد و مىگويد: اى مهدى [من نيازمندم] به من اعطا كن. به من اعطا كن. پس [آن وجود مقدّس دستور مىدهند] در دامانش تا آنجا كه در توان اوست [سيم و زر] بريزند. «(1)»
جالب آن كه اعتقاد به مهدى (ع)، چنان مستند و مستدل است كه وهّابيان نيز مجبور به قبول وجود آن منجى شدهاند و حتّى به اثبات وجود مهدى مىپردازند.
ابنتيميه (661- 287 هجرى) رهبر فكرى وهّابيّت و پايهگذار اعتقادى اين گروه افراطى مىنويسد:
رواياتى كه به خروج مهدى اشاره مىكند، احاديث صحيحى است ... مانند آنچه كه از رسول خدا نقل گرديده است: «... اگر از عمر دنيا يك روز باقى مانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانى خواهد كرد تا اينكه مردى از من يا (به تعبير روايت ديگر) از اهل بيت من قيام كند.» «(2)»
حتّى در اين روزگار نيز رهبران فكرى وهّابيّت، به ظهور آن ولى الهى (ع) اعتراف و اذعان دارند. مفتى بزرگ عربستان عبدالعزيز بن باز چنين مىنويسد:
امّا اينكه برخى از علماى عصر حاضر، وجود مهدى منتظر را بهطور كلّى انكار مىكنند، قول باطلى است؛ چرا كه احاديث دربارهى خروج (و ظهور) او در آخرالزّمان و اينكه او زمين را از عدل و داد پُر مىكند پس از آنكه از ظلم و ستم پر شده است، احاديثى است كه تواتر معنوى دارد و اين روايات بسيار نقل شده است. «(1)»
در سرزمين وحى، در اطراف مسجدالحرام و در كنار مسجد زيباى نبوى (ص)، همان وهّابيانى كه خود در اثبات وجود مهدى منتظر قلمفرسايى مىكنند، به زبان فارسى و براى تضعيف اعتقاد شيعيان به وجود آن حجّت الهى، كتابى چاپ و توزيع مىكنند كه نه تنها انكار مهدويّت مىنمايد «(2)»، بلكه آن حضرت را متّهم
مىكند كه مىخواهد پس از ظهور، قبله را از مكّه به كوفه تغيير دهد!!
نويسندهى اين دروغ بزرگ و اين اتّهام زشت چنين نوشته است:
ما گمان مىكرديم كه امام قائم، مسجدالحرام را به حالت اصلىاش كه در زمان رسول خدا بوده است بازخواهد گرداند ولى بعدها فهميديم كه خير منظور اين است كه آن را خراب مىكند و با زمين هموار مىنمايد چون كه قبله را به سوى كوفه تغيير جهت خواهد داد.
آنگاه به روايت زير از اميرمؤمنان (ع) استناد كرده است:
فيض كاشانى روايت مىكند: (يا أهل الكوفه) اى مردم كوفه خداوند كسى را به اندازهى شما دوست ندارد لذا امتيازاتى را به شما اختصاص داده است (مصلّاكم بيت آدم و بيت نوح وبيت ادريس و مصلّى ابراهيم ...) مصلاى شما خانه آدم و خانه نوح و خانه ادريس و مصلّاى ابراهيم است (ولاتذهب الأيّام حتّى ينصب الحجرالأسود فيه) طولى نمىكشد كه سرانجام حجرالأسود در آن نصب خواهد شد.
سپس اضافه مىكند:
بنابراين منتقل كردن حجرالأسود از مكّه به كوفه و كوفه را مصلّاى آدم و نوح و ادريس و ابراهيم دانستن، دليل بر اين است كه پس از خراب كردن مسجدالحرام، كوفه قبلهى نماز تعيين خواهد شد.
اينكه چگونه نويسندهى كتاب از روايت اميرمؤمنان (ع) نتيجه گرفته «اعتقاد شيعيان اين است كه در زمان حضرت مهدى (ع) قبله از مكّه به سوى كوفه تغيير خواهد كرد.» مشخّص نيست.
اميرمؤمنان (ع) در اين حديث، نه تنها از تغيير قبله سخن نمىگويد، بلكه با اشاره به فضيلت مسجد كوفه و با استناد به دانشى كه به تعليم الهى و نبوى آموختهاند، بيان مىفرمايند كه اين مسجد، منزلگاه و محلّ نماز پيامبران بزرگ الهى از جمله حضرت آدم، نوح، ادريس و ابراهيم: بوده است.
سپس با بهرهگيرى از گنجينهى علم غيبى كه خداوند در اختيار اميرمؤمنان (ع) نهاده، در مقام پيشگويى مىفرمايند: روزى حجرالأسود به كوفه خواهد آمد.
اين واقعه نزديك به سيصد سال بعد از آن حضرت، در زمان حكومت قرامطه در سالهاى 317 تا 330 ق اتفاق افتاد و اصولًا ربطى به حضرت مهدى [و زمان ظهور ندارد.
تاريخ، اين واقعه را چنين ثبت كرده است:
سليمان بن حسن بن بهرام جنابى «ابوطاهر» پس از پدرش حسن در سال 310 در بحرين، رهبرى دولت قرامطهى اسماعيليه را به دست گرفت ... در سال 316 و 31 (ع) ابوطاهر سپاه خود را به مكّه برد و كعبه را غارت كردند و حجرالأسود را نيز با خود بردند. او در سال 931 به كوفه بازگشت و در آن جا پنجاه روز مستقر شد. سپس ساحل بحرين را به تصرف درآورد و در سال 330 حجرالأسود را به كوفه آورد. «(1)» جالب آن است كه علّامه مجلسى پس از ذكر همان حديث، چنين توضيح مىدهد:
نصب حجرالأسود در مسجد كوفه، در زمان قرامطه اتفاق افتاد كه كعبه را خراب كردند و سنگ را به كوفه انتقال دادند. «(2)» پس از چندى نيز «حجرالأسود» به مكّه بازگردانده مىشود و در مراسمى خاص، در جاى خويش در زاويهى كعبه قرار مىگيرد.
متأسّفانه نويسنده به جاى توجّهدادن مسلمانان به اين خبر غيبى و استفاده از آن در جهت معرّفى اولياى خدا- كه همانا اميرمؤمنان و فرزندان ايشان عليه السلام اند- با
برداشتى كاملًا شخصى، از حديث سوء استفاده مىكند و حضرت مهدى (ع) را متّهم مىنمايد كه درصدد تغيير قبله خواهد بود.
1- تغيير كلام و تحريف معناى حديث اميرمؤمنان (ع) توسّط نويسندهى كتاب.
2- متّهم كردن امام زمان (ع) و موعود عدالت گستر جهان به امورى كه واقعيّت ندارد؛ مانند: تغيير قبله و نصب حجرالأسود در كوفه و تحريف حقايق.
3- انتشار عقيدهاى باطل با عنوان «دروغين بودن مهدى موعود» در بين زائران بيت اللّه الحرام و مسجد نبوى.
4- انتشار عقيدهاى باطل با آگاهى كامل از بطلان آن. چرا كه وهّابيان خود معتقد به وجود مهدى آخرالزّمان [هستند اما كتابى را به رايگان توزيع مىكنند كه دربارهى «ردّ مهدويّت» در آن، قلم فرسايى شده است.
بسيار بجاست كه از توزيع رايگان چنين كتبى آن هم در مكانهاى مقدس- مانند مكّه و مدينه- جلوگيرى به عمل آيد كه به يقين، رضايت الهى در اين كار است.
فطرت پاك خدادادى، جان و مال انسانها را محترم مىشمارد. با اين نگاه، قطعاً حريم مسلمانان، جايگاهى به مراتب بالاتر خواهد داشت. دين اسلام كه دينى فطرى و بر نهاد پاكِ آدمى بنيان نهاده شده، بر اين مهم اشاره دارد.
دينى كه «به خوبىها امر و از بدها نهى مىكند» به جان، مال و ناموس اهل اسلام، توجّهى خاص و ويژه دارد. در اين ميان رفتار بزرگان دين با دشمنان خويش، بهترين گواه بر اين مدّعاست.
جاى بسى تأسّف است كه وهّابيان همانگونه كه در توحيد، نبوّت، امامت، ... از معانى اسلامى دور افتادهاند، ارزش مسلمانى را نيز درك نكردهاند. آنها در اين زمينه راهى برخلاف راه خدا، پيامبر (ص) و ائمّهى اطهار: طى مىكنند. به نمونههاى زير كه براى مقايسهى مكتب اهل بيت: با روش وهّابيّت انتخاب شده است، دقّت نماييد:
در ماجراى جنگ تبوك در سال نهم هجرى در آن زمان كه پيامبر (ص) در اوج قدرت بود و با فتح مكّه، كلّ شبه جزيرهى عربستان را در اختيار داشت، گروهى از اصحاب ايشان به طمع رسيدن به مقام و حكومت، در راه بازگشت از منطقهى تبوك، درصدد بودند در گردنهى كوهى در بين مسير، رسول خدا (ص) را ترور كرده و از بالاى كوه به دره افكنند. «(1)»
امّا به لطف الهى اين ترور، نافرجام ماند و منافقان شناسايى شدند؛ اما پيامبر (ص) كه مظهر رحمت بر عالميان است، از كشتن آنها صرف نظر مىكنند.
آن حضرت در اينباره فرمودند:
[من آنان را نخواهم كشت زيرا] از اين كه مردمان بگويند محمّد [ (ص)] پس از آنكه از جنگ با كافران [در بدر، احد و خندق و ...] آسوده شد، دست به قتل اصحابش زد، كراهت دارم. [و اين رفتار، سيرهى پيامبران: نيست.]
اصحاب ايشان گفتند: اى رسول خدا اينها [منافقاند و] اصحاب نيستند! پيامبر (ص) فرمودند:
1) اين ماجرا در تاريخ به نام« ماجراى عقبهى تبوك» و عاملان اين خيانت به« اصحاب عقبه» مشهورند. براى بررسى بيشتر ر. ك: فروغ ابديّت، جعفر سبحانى، ج 2، فصل غزوهى تبوك؛ تاريخ پيامبر اسلام: 593، محمّد ابراهيم آيتى.
مگر به يگانگى خدا و رسالت من شهادت نمىدهند؟ اصحاب گفتند: آرى. پس پيامبر (ص) فرمودند: [خداوند متعال] از قتل اين افراد مرا نهى كرده است. «(1)» چنين رفتارى از پيامبر (ص) در ماجراى فتح مكّه نيز مشاهده شده است. ايشان پس از آنكه اين شهر را بدون خونريزى فتح كردند، امان عمومى دادند. مشركان مكّه قبل از هجرت با آزار فراوان رسول خدا (ص)، خاطر آن حضرت را مكدّر و ناراحت مىكردند و برخى حتّى با ريختن زباله و فضولات حيوانات بر سر آن حضرت، ايشان را آزرده مىساختند. هم اينان سه سال پيامبر (ص) و ديگر مسلمانان را در شِعب ابىطالب- درّهاى در اطراف مكّه- در شرايطى سخت زندانى كردند. در هنگام هجرت نيز مشركان، قصد كشتن پيامبر (ص) را كرده و در سالهاى بعد از هجرت، بارها به جنگ با پيامبر (ص) برخاستند. حتّى در جنگ احُد آن حضرت را مجروح كردند و دندان ايشان را شكستند ... امّا تمامى اين جسارتها سبب نگرديد كه پيامبر (ص) به هنگام قدرت، از ايشان انتقام بگيرد. آن حضرت فرمودند:
1) مغازي واقدي 1042: 3- 1044؛ تفسير روح البيان 467: 3؛ سنن الكبرى: بيهقى 32: 9- 33؛ زاد المعاد 8: 3- 9؛ الدرُّ المنثور 259: 3- 260؛ ابن كثير، التفسير 122: 4؛ التاريخ 20: 5؛ السيرة 36: 4.
به راستى كه بد همسايگانى براى رسول خدا بوديد؛ برويد كه شما آزاد شدگانايد. «(1)»
حُرّ- فرماندهى سپاه ابنزياد- كه اوّلين بار راه را بر امام حسين (ع) بست و به يك معنا مسبّب تمام حوادث بعدى در كربلا بود، آن هنگام كه پشيمان گرديد بلافاصله توبهاش از سوى امام پذيرفته شد و الگويى جاويدان براى گناهكاران گرديد تا به هنگام ندامت به درگاه الهى اولياى خدا: پناه آورند.
وانحاز الحرّبنيزيد الَّذى كان جعجع بالحسين إلى الحسين فقال له: قد كان منى الَّذى كان و قد أتيتك مواسياً لك بنفسى، افترى ذلك لى توبةً ممّا كان منّى؟
قال الحسين: نعم، إنّها لك توبة، فابشر، فأنت الحرّ فى الدّنيا و أنت الحرّ فى الآخرة إن شاءاللّه. «(2)» حرّ بن يزيد كه راه را بر امام حسين بسته بود، پيش آن حضرت آمد و گفت: همانا از من كارى
سر زد و اكنون آمدهام تا جان خود را فداى تو كنم. آيا معتقدى كه اين جانبازى موجب پذيرفتهشدن توبهى من خواهد بود؟
امام حسين فرمود: آرى همين توبهى تو است. بر تو مژده باد كه تو به خواست خداوند در دنيا و آخرت آزادى. «(1)»
آرى، سيّدالشّهداء (ع) نه تنها جملهاى در نكوهش او نفرمودند، بلكه او را ستوده و بشارت دادند.
با كمال تأسّف، وهّابيان به جاى قدم گذاردن در وادى اسلام و پيروى از اولياى الهى، همچون خوارج شدهاند و هر كس را كه به اعتقاد آنها معتقد نباشد با عنوان و برچسب «مشرك» «(2)» مىرانند و مال و جان او را- هر چند مسلمان باشد- هدررفته مىدانند. دريغ كه اين پايان ماجرا نيست و معتقدند چنين مشركانى بايد از صفحهى روزگار حذف گردند تا اسلامِ ظاهرى وهّابيان كه روح عطوفت در كالبد آن نيست، ترويج گردد.
1) ترجمه اخبار الطّوال: 302- 303.
2) بسيارى افراد اعمال شركآميزى انجام مىدهند كه شرك آشكار نيست و آنان را از دين اسلام خارج نمىكند. براى مثال، هر گناه نمونهى روشنى از اين گونه شرك- شرك خفى- است. امّا وهّابيان ديگران را مشرك به شرك جلى و آشكار مىدانند كه مال، جان و ناموس چنين فردى از سوى آنان مباح و هدر رفته است.
مشرك خواندن مسلمانان، دستمايهى فتواهاى فراوانى نزد وهّابيّت عربستان شده است. اينان با انتشار كتابها و جزوات، اين عقيدهى مسموم را ترويج مىكنند و خون چنين مشركانى را مباح مىشمارند. صد افسوس كه در اين كار- به زعم خويش- خود را مأجور نيز مىبينند و مستحقّ پاداش و اجر اخروى مىدانند.
«براى هيچ كس جايز نيست كه از پيامبر (ص) نيازمندىهاى خويش را بخواهد ... و خواستن چنين امورى از پيامبر (ص) شرك است.» «(1)» «عبدالعزيز بن عبداللّه بن باز» بزرگترين مفتى عربستان (متوفّاى سال 1421 ه- ق) توضيح بيشترى در اين زمينه مىدهد:
... و أشد من هذه المنكرات و أعظم منها: دعاء الأموات والاستغاثة منهم ... رجاء ان يشفعوا لداعيهم عنداللّه ... و هذا من الشِّرك
1) راهنماى حج و عمره فارسى: 88، ترجمهى فضل ربى ممتاززاده. چاپ 1418 ه- ق. اين كتاب به زبان عربى و انگليسى هم در ايّام حج بهصورت رايگان توزيع مىشود. چاپ بيست و پنجم به زبان عربى و چاپ بيست و سوم اين كتاب به زبان انگليسى در سال 1425 ه- ق 1383 هجرى شمسى و 2005 ميلادى در مكّه و مدينه توزيع شده است.
الأكبر الَّذي حرّمه اللّه. «(1)» و از شديدترين زشتىها و بزرگترين آنها عبارت است از: خواندن مردگان و پناه بردن به آنان ... و اميد به اين كه آن اموات [منظور اصلى رسول اكرم (ص)، ائمّهى بقيع: و شهداى احد هستند] نزد خدا ايشان را شفاعت كنند ... پس اين شرك اكبر و بزرگتر است كه خداوند آن را حرام كرده است. «(2)» و دست آخر همين عالم بزرگ و تأثيرگذار (عبدالعزيز بنباز)- كه بايد بفهمد چه مىگويد و آنچه مىگويد چه تأثيرى خواهد داشت «(3)»- حكم قتل اين معتقدان به شرك اكبر «(4)» (!!) را صادر مىكند:
1) التحقيق و الايضاح عربى نوشتهى عبدالعزيز بنباز چاپ سى و دوم، سال 1421 ه- ق. ناشر: رياست ادارهى بحثهاى علمى و فتاوا؛ همين كتاب از طرف ناشر ديگر يعنى وزارت فرهنگ اسلامى و اوقاف عربستان چاپ بيست و دوم در سال 1425 بين حجّاج توزيع گرديد. اين كتاب به زبانهاى اردو، بنگالى، انگليسى و ... نيز چاپ شده است.
2) اين اعتقاد را حتّى اهل تسنّن نيز قبول ندارند و تنها وهّابيان با پشتوانهى پول نفت آن را ترويج مىكنند. عالمان فراوانى از اهل تسنّن در ردّ وهّابيّت كتاب نوشتهاند. در اين زمينه به« پىنوشت» انتهاى كتاب مراجعه كنيد.
3) در تأثير سخن اين عالم همين بس كه در حجّ واجب هر سال جزوات و كتب او به صورت ميليونى و رايگان به زبانهاى مختلف بين حجّاج توزيع مىشود و در مساجد كشورهاى حوزهى خليج فارس اين كتابها به فراوانى وجود دارد.
4) همانگونه كه مىدانيم عبدالعزيز بن باز اين اعتقاد را از محمّدبن عبدالوهّاب گرفته است. اوّلين كسانى كه به محمّدبن عبدالوهّاب اعتراض كردند پدر و برادرش بودند تا آنجا كه سليمان بن عبدالوهّاب- يعنى برادر وى- دو كتاب در رد وهّابيّت نوشته است:« فصل الخطاب فى الرد على محمّد بن عبدالوهاب» و« الصواعق الالهيه فى الرد على الوهابية». جالب آن است كه در فصل اوّل كتاب اخير، سليمان برادر خويش را متّهم كرده است كه مسلمانان را كافر و مشرك مىخواند.
بر سلطان و حاكم واجب است آن كس را كه به شرك اكبر شناخته مىشود توبه دهد و اگر توبه كرد [كه از شرك پاك شده است و مشكلى نيست] در غير اين صورت، بايد كشته شود. «(1)» با چنين ديدگاه، چه جايى براى وحدت مسلمانان باقى خواهد ماند!
با كمال تأسّف اين فتواهاى به ظاهر شرعى و افسارگسيخته كه در مكّه و مدينه- جايگاه اصلى وحدت تمامى مسلمانان جهان- منتشر مىشود در گوشه و كنار جهان اسلام به صورت عملى نيز اجرا گرديده و مىگردد.
گروهك سپاه صحابه در پاكستان، القاعده و طالبان در افغانستان ... كه با حمايت مادّى و معنوى وهّابيان تغذيه مىشوند بر اساس چنين اعتقادها و بر مبناى
1) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة و الافتاء 122: 1، فتواى 6208، زير نظر عبد العزيز بن عبداللّه بنباز، چاپ 1411. همچنين به صفات 111 و 133 و 134 همين كتاب مراجعه كنيد.
اينگونه فتاوا به اعمالى دست زدند كه با مشاهدهى آن، براى بينندگان، از اسلام جز ترور، قتل و جنايت مفهوم ديگرى برداشت نمىشود.
جاويد پاراچه (يكى از رهبران سپاه صحابه): جوانان هوادار انجمن سپاه صحابه، بايد هزينهى ازدواج خود را صرف خريد سلاح كرده و با قتل شيعيان، به همسران آنها دست يابند. هفتهنامهى كيهان هوايى 17/ 7/ 70
حملهى افراد مسلح به دو مسجد در كراچى و به شهادت رسيدن بيست نمازگزار شيعه ... روزنامه ايران 8/ 12/ 73
(در پاكستان) شش مهاجم (سپاه صحابه) سوار بر يك وانت، اجتماع حدود چهل شيعه را به رگبار بستند ... روزنامه ايران 30/ 5/ 75
دوازده تن از شيعيان كابل به بدترين وجه مُثله شدند. كيهان هوايى 21/ 3/ 76
طالبان همچنين غنيمت گرفتن زنان شيعه را نيز آزاد اعلام كرده است. روزنامهى زن 2/ 6/ 77
گروه طالبان پس از تصرّف مزار شريف (از شهرهاى شيعهنشين افغانستان)، تعداد زيادى زن و دختر جوان را از بين زنان و دختران انتخاب كرده و به عنوان كنيز به همراه خود برده و بقيّهى آنان را به شهرهاى مختلف انتقال دادند. روزنامهى قدس 29/ 6/ 77
ملا محمّد عمر- رهبر طالبان- فتوايى صادر كرده است كه كشتن شيعيان جنايت نيست؛ چون آنها كافر هستند. روزنامهى زن 20/ 8/ 77
طالبان وارد حسينيّههاى شيعيان شده، عَلَمها را شكستند و به مقدّسات توهين كردند. دستهاى شيعيان را با پارچههاى سياهى كه حسينيّهها با آن پوشش داده شده بود بستند و سپس آنان را تيرباران كردند. هفتهنامهى عاشورا 19/ 7/ 77
با برچيده شدن پايگاه وهّابيّت در پاكستان و افغانستان، اينك اين خشونتها در عراق و اردن و ... پىگيرى مىشود و هر روز شاهد حملهى گروههاى افراطى وهّابى تحت رهبرى امثال اسامه بن لادن، ايمن الظّواهرى، ابومُصْعب زرقاوى و ديگر رؤساى بلندپايهى القاعده هستيم كه حتّى به برادران اهل تسنّن نيز رحم نمىكنند و با حملات انتحارى، انسانهاى بىگناه و مسلمان و به خصوص زائران حرم مطهّر ائمّهى هدى:، نمازگزاران مساجد و اجتماع شيعيان را در عزادارىها و مراسم مذهبى به خاك و خون مىكشند.
به راستى با چنين طرز تفكّر و رفتارى، آيا از مسلمانى نشانى باقى خواهد ماند؟
آيا فطرتهاى پاك، با اين نحوهى برخورد به سوى اسلام گرايش پيدا مىكنند؟ آيا حج كه جايگاه وحدت است- با ترويج چنين عقايد و كتبى- پايگاه تفرقه نخواهد شد؟
طرز فكر اشتباه، يك خطا است؛ امّا دروغپراكنى براى اثبات اين طرز فكرِ اشتباه، خطاى بزرگترى است. به ويژه كه بار ديگر مدّعيان اين ادّعاى كذب، نظر خود را نظر همهى مسلمانان بدانند كه در اين صورت، تمام اهل اسلام را آلوده به آن اعتقاد باطل جلوه مىدهند.
اين رفتار از سوى سياستمداران و كسانى كه هدف را توجيهگر وسيله مىدانند، به خوبى اعمال مىشود. جالب است بدانيد «گوبلز» وزير تبليغات هيتلر براى گسترش عقايد جنگطلبانهى خويش و ديگر رهبران آلمان نازى مىگفت: «دروغ هرچه بزرگتر باشد و در سطح وسيعترى پخش گردد، راحتتر پذيرفته مىشود.» گويا وهّابيان به جاى پيروى از رهبران اسلام و اولياى الهى، امثال گوبلز را الگو قرار دادهاند و از اين ترفند بهره گرفتهاند!
آنها نه تنها دروغسازى مىكنند بلكه آن دروغ را به تمامى مسلمانان و عالمان دين اسلام نسبت مىدهند و آن را اجماع مسلمانان قلمداد مىكنند. در يكى از كتابهايى كه در ايّام حج توزيع مىشود، چنين آمده است:
كسى كه بين خود و خداوند متعال واسطهها قرار
دهد ... و از آنها شفاعت خواسته ... به اجماع امّت كافر مىشود. «(1)» باز در كتاب ديگرى چنين مىنويسند:
كسى كه بين خود و بين خدا واسطه قرار دهد ... و از او شفاعت بطلبد ... چنين اشخاصى، اجماع علما و دانشمندان اسلام بر كفر آنان است. «(2)» چنانكه مىبينيم وهّابيان ادّعا مىكنند: «شفاعتخواهى نزد بارگاه اولياى الهى و حتّى شخص رسول خدا و ائمّهى بقيع، شرك اكبر است و چنين عملى از هر فردى سر بزند، به اجماع دانشمندان مسلمان و امّت اسلام كافر خواهد شد.»
اين كه اجماع ياد شده در كجا تحقّق يافته روشن نيست؛ چرا كه اوّلًا ميليونها شيعه جزو امّت اسلام هستند و معتقدند نه تنها توسّل به نبى مكرّم اسلام و شفاعتخواهى از او شرك اكبر نيست، بلكه از بهترين اعمالى است كه يك زائر مىتواند در سفر حج انجام دهد كه در كمال تأسّف اين مطلب، در كتبى كه به رايگان در سفرهاى حج و عمره توزيع مىشود، مورد تخطئه قرار گرفته است. مطالب چنين كتابهايى نه
تنها با اعتقاد شيعيان ناسازگار است بلكه با چهار فرقهى اهل تسنّن نيز سنخيّت ندارد. در اين خصوص به بررسى ديدگاه مذاهب چهارگانهى سنّيان مىپردازيم:
برخلاف آنچه وهّابيان ادّعا كردهاند، زيارت پيامبر (ص) و شفاعتخواهى از آن وجود مقدّس، مورد قبول و احترام تمامى اهل تسنّن است.
در اينباره، در كتابى كه فقه مذاهب چهارگانهى سنّيان را مقايسه كرده است، چنين مىخوانيم:
لا ريب في ان زيارة قبر المصطفى من أعظم القرب و أجلها شأناً ... فيقف عند رأسه الشريف مستقبل القبلة ... ثم يقول: السَّلام عليك يا نبي اللّه و رحمة اللّه و بركاته أشهد أنّك رسول اللّه ... و يبلغه سلام مَنْ اوصاه فيقول: السّلام عليك يا رسول اللّه من فلان بن فلان يستشفع بك إلى ربّك فاشفع له و لجميع المسلمين. «(1)»
1) الفقه على المذاهب الأربعة 365: 1- 366، تأليف عبدالرحمان الجزيري، چاپ دارالكتب العلميّه بيروت. در اين كتاب فقه چهار مذهب فقهى سنّى حنفى، حنبلى، شافعي و مالكي مورد بررسى قرار گرفته و مقايسه شده است. مطلب بالا مورد اتّفاق چهار مذهب سنّى است.
شك نيست كه زيارت قبر (رسول خدا) حضرت محمّد مصطفى [ (ص)] از بزرگترين راههاى نزديكى به رحمت خداوند است و شأن اين زيارت نيز بسيار والاست ... پس در بالاى سر مبارك رو به قبله بايست ... و بگو: شهادت مىدهم كه تو رسول خدايى ... و سلام هر كس را كه به تو سفارش كرده است برسان و بگو: سلام بر تو اى رسول خدا از فلان پسر فلان كه از تو طلب شفاعت مىكند به سوى پروردگارت؛ پس او را شفاعت كن و تمام مسلمانان را نيز شفاعت نما.
اين اعتقاد، اعتقاد عموم اهل تسنّن است. قاضى عياض از علماى سنّى مىنويسد:
مالك بن انس، بزرگ مالكيان در پاسخ خليفهى عبّاسى كه سؤال كرده بود: [براى حاجتخواهى] رو به قبله كنم يا رو بهسوى رسول خدا آورم؟ گفت: رو به سوى رسول خدا كن و از او شفاعت بخواه تا خدا تو را شفاعت كند [مگر نشنيدهاى كه] خداوند مىفرمايد: «اى پيامبر، اگر آنان كه به گناه بر خود ستم كردند، به نزد تو مىآمدند كه براى آنان از خدا طلب بخشش كنى و تو بر ايشان استغفار مىكردى، به تحقيق كه خداوند را پذيرندهى توبه و مهربان مىيافتند» «(1)». «(2)»
شرنبلالى حنفى در كتاب خويش «مراقى» در
زيارت رسول خدا (ص) اين گونه سفارش مىكند:
سلام بر تو اى آقاى من، اى رسول خدا، سلام بر تو اى نبىّ الهى ... من از راه دور آمدهام به قصد زيارت تو براى اينكه به شفاعت شما نائل شوم ... «(1)» عَدْوِى حَمزاوى مالكى در همين زمينه مىگويد:
بهترين آنچه در اين مكان شريف مىتوان گفت، چنين است: اى رسول خدا، ما ميهمان و زائرين تو هستيم. به نزد تو آمديم براى اين كه حقّ تو را بهجاى آوريم و با زيارتت متبرّك شويم و از تو طلب شفاعت كنيم؛ از آنچه كه پشت ما را خميده است و قلبمان را تاريك كرده است. «(2)» نمونههايى اين چنين در مدارك سنّيان به فراوانى يافت مىشود و نشان مىدهد كه اهل تسنّن توسّل و شفاعت را از اعتقادهاى راستين مىشمرند و بر اين نكته اجماع دارند.
از كسانى كه خود را «خادمُ الحَرمينِ الشّريفين؛ خدمتگزار دو حرم شريف» مىدانند، انتظار مىرود كه اگر مسلمانى را دشمن خويش مىدانند، حدّاقلِ انصاف و حقمدارى را دربارهى او رعايت كنند و با استدلال منطقى و قرآنى به نقد آنان بپردازند. احترام
صاحب كعبه ايجاب مىكند كه از نشر سخنان غير واقعى، آن هم عليه گروهى از مسلمانان خوددارى شود و با عناوينى مانند شرك و كفر، مسلمانان و به خصوص شيعيان متّهم نشوند.
1- توسّل و واسطه قرار دادن نبى مكرم اسلام و شفاعتخواهى از اولياى الهى، اعتقادِ عموم شيعه و اهل تسنّن است و تنها وهّابيان با اين اعتقاد مخالفاند.
2- وهّابيان توسّل و شفاعت را شرك اكبر مىدانند و ادّعا مىكنند كه اين اعتقادِ غلط، اعتقاد تمامى مسلمانان است؛ در حالى كه اين ادّعا مخصوص آنهاست و نه كس ديگر.
3- وهّابيان دو اصل مهم توسّل و شفاعت را كه از اركان اسلام است قبول ندارند و معناى اجماع و اجتماع مسلمانان را تحريف كردهاند.
4- آنان اين اعتقادات را در تيراژ ميليونى به رايگان در بين زائران منتشر مىكنند.
چنانكه ديديم وهّابيان عقايدى را در كتب خويش به اجماع- تمامى مسلمانان- نسبت مىدهند كه تنها خود به آن معتقدند؛ گويى آنان هيچ ارزشى براى ساير مسلمانان قائل نيستند. اين ترفند در زمينهى احكام نيز
به كار گرفته شده است. به نمونهاى كوتاه توجّه كنيد:
كتاب آموزش نماز در سال 1383 به زبان فارسى بين حجّاج توزيع شده است. نويسنده در مقدّمه چنين مىنويسد:
لازم دانستم مسائل مهمّى كه بر هر مسلمان واجب است آن را انجام دهد، با ارائهى دلايل شرعى از قرآن كريم و سنّت رسول اللّه جمعآورى كنم و مسائلى كه در آن اختلاف وجود دارد ... ترك كنم. «(1)» امّا نويسنده در توضيح چگونگى وضوگرفتن، مطالبى را به عنوان واجبات وضو مىآورد كه حتّى اهل تسنّن نيز آن را واجب نمىدانند. ايشان مىنويسد:
امورى كه مراعات آن در وقت وضو واجب است:
شستن صورت كه مضمضه و استنشاق نيز جزو [شستن] صورت شمرده مىشوند. يعنى شست و شوى دهان و بينى به وسيلهى داخلكردن آب در آنها.
مسحكردن تمامى سر، كه گوشها نيز جزو آن است. «(2)» شيعيان مىدانند كه ائمّه: چنين وضويى را سفارش نكردهاند. در عين حال نظر اكثر بزرگان اهل تسنّن نيز برخلاف مدّعاى فوق است. در كتاب «الفقه
على المذاهب الأربعه» كه نظر علماى چهار فرقهى سنّيان را بررسى كرده است، چنين مىخوانيم:
الحنابلة قالوا: فرائض الوضوء ستّة: الأوّل غسل الوجه ... انّهم خالفوا جميع الأئمّة في داخل الفم و الأنف. «(1)» حنبليان مىگويند: واجبات وضو شش مورد است. اوّل شستن صورت [كه مضمضه و استنشاق نيز جزو اين شستوشو، واجب است] ... آنان در اين مسأله كه شستن داخل دهان و بينى واجب است با ديگر امامان [سنّى] مخالفاند.
همانگونه كه مىبينيم تنها وهّابيان كه در فقه از احمد بنحنبل تبعيّت مىكنند چنين نظرى دارند و ديگر سنّيان- كه پيرو مالك، شافعى و ابوحنيفه هستند- در اين مسأله با حنابله اختلاف نظر دارند. پس چنين نظرى نه تنها بر هر مسلمانى واجب نيست، بلكه براى اهل تسنّن هم ضرورتى نخواهد داشت. فتواى شيعيان نيز در اين مورد محترم است و جايگاه خود را دارد.
همچنين در مدركى كه پيش از اين گذشت، نويسنده مسح تمامى سر و گوشها را از واجبات وضو مىداند. اين قول، سخن تمامى مسلمانان نيست تا نويسنده آن را بر هر مسلمان واجب بداند و آن را نظر عموم مسلمانان و اجماع آنان اعلام كند. در يكى از
1) الفقه على المذاهب الأربعة 37: 1.
مدارك سنّيان چنين مىخوانيم:
علما همگى مسح سر را از واجبات وضو مىدانند؛ امّا در مقدار مسح با هم اختلاف دارند. مالك مسح تمامى سر را واجب مىداند. شافعى و بعضى از پيروان مالك و ابوحنيفه، مسح قسمتى از سر را واجب مىدانند. برخى ديگر از اصحاب مالك، مسح يكسوم سر را و برخى دو سوم را واجب مىدانند. امّا ابوحنيفه مسح يك چهارم را نيز كافى مىداند. «(1)» در كتاب ديگرى، نويسنده پس از بررسى سخنان پيشوايان چهارگانهى اهل تسنّن مىنويسد:
... امّا گوشها، پس مسح آنان واجب نيست؛ زيرا گوش از قسمتهاى سر محسوب نمىشود و اين مطلب مورد اتّفاق همگان [و امامان سهگانهى سنّى] است. جز حنابله كه مىگويند: گوش از جملهى سر است «(2)» [و بايد همراه سر مسح شود.]
روشن است كه نويسندهى كتاب آموزش نماز، از يك سو نظر احمد حنبل را ترويج مىكند و از سوى ديگر در مقدّمهى كتاب ادّعا كرده مسائل اختلافى را ترك كرده است، وى در قسمتهاى مختلف كتاب خويش و در مسائل مورد اختلاف، نظرى را بيان
مىكند كه ديگران طبق مذهب خودشان، اجازهى انجام آن را ندارند. عمل به اين فتوا براى كسانى كه پيرو احمد حنبل نيستند، مىتواند باعث ابطال وضو و در نتيجه باطل شدن نماز در مكّه و مدينه باشد.
دشمن اصلى وحدت، اتّهام است. يعنى متّهم كردن ديگران به امورى كه روح و جانشان از آن آگاه نيست. وهّابيّت كه روابط نزديك آنها با انگليس و امثال لورنس عربستان، فيلبى و همفر- جاسوس انگليسى «(1)
مجسّمهى نيمتنهى او در كليساى سنت پل luaP. tS قرار دارد و خانهاش در كلودز هيل
تامس ادوارد لورنس 1888- 1935 مشهور به لورنس عربستان و شاهزادهى مكّه، شخصيّتى است كه به همّت امثال او كشور عربستان به نام يك قبيله- آل سعود(2)»- غيرقابل كتمان است، با هدف ايجاد تفرقه1) تامس ادوارد لورنس 1888- 1935 مشهور به لورنس عربستان و شاهزادهى مكّه، شخصيّتى است كه به همّت امثال او كشور عربستان به نام يك قبيله- آل سعود- سند خورد و عربستان سعودى نام گرفت. فعّاليّت لورنس به حدى براى استعمار پير انگليس با اهمّيّت بود كه وينسون چرچيل- نخست وزير مشهور انگليس- در مراسم تشييع جنازهاش گريست، او را يكى از بزرگترين انسانهاى عصر حاضر خواند و پيشبينى كرد كه بهرغم نيازى كه به چنين افرادى داريم هرگز مانند او را نخواهيم يافت.
2) سند خورد و عربستان سعودى نام گرفت. فعّاليّت لورنس به حدى براى استعمار پير انگليس با اهمّيّت بود كه وينسون چرچيل- نخست وزير مشهور انگليس- در مراسم تشييع جنازهاش گريست، او را يكى از بزرگترين انسانهاى عصر حاضر خواند و پيشبينى كرد كه بهرغم نيازى كه به چنين افرادى داريم هرگز مانند او را نخواهيم يافت.
به تمامى گروههاى مسلمان، بر چسب انحراف مىزنند و طبيعى است كه در اين ماجرا، سهم شيعيان به جهت پاىبندى آنان به اسلام راستين، بيش از ديگران باشد.
وهّابيّت عربستان- كه خود را نمايندهى تمام اهل تسنّن قلمداد كرده و به جاى تحكيم وحدت در پى تشديد تفرقه است- مىنويسد:
التقريب بين الرافضة و بين أهل السُّنّة غير ممكن ... كما انّه لايمكن الجمع بين اليهود و النَّصارى ... «(1)مجسّمهى نيمتنهى او در كليساى سنت پل luaP. tS قرار دارد و خانهاش در كلودز هيل(2)» تقريب بين رافضه «(3)» و اهل تسنّن غير ممكن است ... به همان صورت كه تقريب بين يهودى و نصارا معنا ندارد.
اى كاش كار به اينجا ختم مىشد كه شيعيان را با يهود و نصارا مقايسه كنند. رؤساى وهّابيّت در پاسخ
سؤالى، چنين فتوا مىدهند:
إذا كان الأمر كما ذكر السائل من أن الجماعة الَّذين لديه من الجعفريّةيدّعون عليّاً و الحسن و الحسين و سادتهم، فهم مشركون، مرتدون عن الاسلام، لايحل الأكل من ذبائحهم، لانّها ميتة ولو ذكروا عليها اسم اللّه. «(1)» اگر مطلب همان است كه سؤالكننده مىگويد (يعنى) گروهى در اطراف او از فرقهى جعفرى (و مذهب شيعه) زندگى مىكنند كه على، حسن، حسين و بزرگان (و اولياى الهى خويش) را مىخوانند، پس اين افراد مشرك بوده و از اسلام خارج شدهاند و خوردن گوشت ذبح شده توسّط آنها حلال نيست؛ چرا كه (حكمِ آن، حكمِ) مردار است، حتّى اگر اسم خدا بر آن جارى شده باشد!!
... من دعائهم عليّاً و الحسن و الحسين و نحوهم فهم مشركون شركاً أكبر يخرج من ملّة الاسلام، فلايحل أن نزوجهم المسلمات و لايحلّ لنا أن نتزوج من نسائهم ... «و لاتَنْكِحوا المُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ» «(2)». «(3)»
... و كسانى كه على و حسن و حسين را مىخوانند پس آنها آلوده به شرك اكبر و بزرگتر محسوب مىشوند و از جمع مسلمانان خارج مىگردند. در نتيجه ازدواج زنان مسلمان (با مردان آنها) جايز نيست و حلال نيست كه از زنان (شيعه) همسر گزيند (چرا كه آيه مىفرمايد:) «و با زنان مشرك ازدواج نكنيد تا مؤمن شوند».
با چنين عقايدى كه در كتابهاى گوناگون چاپ و منتشر مىگردد، آيا آرزوى وحدت، خيالى واهى نخواهد بود و اميد يكدلى و همدلى به سرابى بىارزش، بدل نخواهد گرديد؟
در جهانى كه پيوسته سخن از اتّحاد مىرود و كشورها با عقايد گوناگون و زبانهاى مختلف، براى رسيدن به قدرت بيشتر دست به اتّحاد مىزنند، آيا الگويى اسلامى براى اين امر وجود ندارد؟ به زعم وهّابيان آيا به راستى مسلمانان- همانند جامعهى اروپا يا كشورهاى آسياى جنوب شرقى- نمىتوانند با يكديگر متّحد شوند؟ به راستى نمىتوان به جاى لغات مشرك و كافر از واژگان ديگرى براى كسانى كه كتاب، قبله و پيامبر مشتركى دارند، استفاده كرد؟
فردى كه كارش اتّهام به اين و آن است، به جهت دورى از حقّ و حقيقت، گاهى به دامان سخنان
مضحك و حكايات فكاهى مىافتد.
وهّابيّان امروز- به پيروى از ابنتيميه حرّانى (متوفّاى 728 ه-)- به سخنان عجيب و غريبى روى مىآورند و از شدّت دشمنى، گويى نمىفهمند چه مىگويند و كار به سخنان سخيف و خندهآور منتهى مىشود. آنجا كه رهبر يك گروه- ابنتيميه- به اين اتّهامات واهى متوسّل شود، تكليف پيروان او معلوم است.
او مىنويسد:
از حماقتهاى شيعه آن است كه آنان از گفتن عدد «10» كراهت دارند و براى خانهى خويش [به جهت بد بودن با لفظ 10] ده ستون درست نمىكنند و [يا در باغ و مزارعشان] ده درخت نمىكارند ... و از عجايب است كه شيعيان لفظ «9» را دوست دارند. «(1)» وى حتى در جلد بعد كتابش ادعا مىكند:
از تعصب شيعيان اين است كه آنها نمىگويند: «10» بلكه مىگويند: «9 و 1». «(2)» اين سخنان عجيب و اتهامهاى نابهجا، امروزه نيز
پىگيرى مىشود.
چند سالى است كه كتابى به زبان فارسى بين حاجيان توزيع مىشود كه در آن ادّعا شده است:
هنوز بعضى شيعيان معتقدند كه اهل سنّت دُم دارند. «(1)» جاى بسى تعجّب است كه چنين جملاتى در كتبى كه اسم «تحقيق نو» و «بررسىهاى جديد» را يدك مىكشد، خودنمايى مىكند. به نظر مىرسد تفرقهافكنان وهّابى به جاى بررسى متون كتب والاى شيعى و مراجعه به منابع اصيل تشيّع براى شناسايى اين فرقهى ناجيه، به تماشاى فيلمهاى هاليوودى و خواندن رمانهاى تخيّلى مانند «هرى پاتر» و «ارباب حلقهها» مشغولاند كه چنين جملات خندهآورى را به شيعه نسبت مىدهند.
همان نويسنده در راستاى ايجاد تفرقه ادّعا كرده است:
اگر كسى [از شيعيان] خواسته باشد يكى را دشنام دهد و خشم خودش را بر او فرونشاند، مىگويد:
1) اهل بيت از خود دفاع مىكنند: 142، مؤلّف دكتر حسين موسوى، مترجم جواد منتظرى، بهار 1381. اين كتاب، بهصورت رايگان بين حجّاج توزيع مىشود.
استخوان سنّى در گور پدرت باد و از اين قبيل حرفها. «(1)» و باز براى تفرقهى بيشتر، شيعيان را متّهم مىكند كه اهل سنّت را نجس مىدانند؛ آنگاه خود را شيعه و مرجع تقليد و عالمى بزرگ در نجف جا مىزند و داستان زير را از قول پدر شيعهى خود حكايت مىكند كه:
پدرم دستور داد رختخواب [مهمان سنّى] را بسوزانند و ظرفهايى كه در آنها غذا خورد خوب بشويند چون شيعيان معتقدند كه سنّى به حدّى نجس است كه اگر هزار بار هم شستوشو داده شود، پاك نمىشود. «(2)» جاى شكر باقى است كه پدر مؤلّف به شكستن و چالكردن ظروف غذايى كه آن سنّى از آنها استفاده كرده بود، دستور نداده است و امر نكرده كه خاكستر رختخواب را به باد دهند و زمينى كه رختخواب بر آن قرار داشته را خاكبردارى كنند! و داستانپردازى
1) مدرك قبل، همچنين رجوع كنيد به صفحات 37، 49، 50، 55، 57، 61، 67، 83، 91، 96، 109، 110، 111، 131، 143، 154، 155، 169، 170، 176، 177 همان كتاب تا به ميزان حقجويى و حقطلبى نويسنده و مترجم پى ببريد. نويسندهاى كه سن او بين 79 تا 210 سال در نوسان است و علىرغم اين كه خود را مرجع تقليد و عالم 90 ساله معرّفى مىكند اسم امامان شيعه را نيز بلد نيست!! ر. ك. كتاب دفاع از اهل بيت رسول خدا، روششناسى شبههپراكنى در كتاب« اهل بيت از خود دفاع مىكنند».
2) همان: 142 و 143.
نويسنده، در حدّ شكستن ظروف و آتشزدن رختخواب به پايان رسيده است!!
در هيچ رسالهى فارسى يا عربى موجود- كه اينك در دست همگان است- برادران سنّى مذهب، نجس محسوب نمىشوند، چه برسد به اينكه رختخواب مورد استفادهى او به آتش كشيده شود يا ظروف غذاى او به اين شكل افراطى شستوشو گردد!
به اين ترويج كنندگان تفرقه- كه نمىخواهند وحدت بين شيعه و سنّى را ببينند- پيشنهاد مىكنيم، قبل از نوشتن يك كتاب، اگر وقت بررسى كتابهاى شيعيان را ندارند، حدّاقل در كوچه و بازار مناطق شيعهنشين قدم بزنند تا تحقيقات آنان از استحكام بيشترى برخوردار باشد!
از سال 85 شمسى كتابهاى فراوانى به زبان فارسى به رايگان در اختيار زائران مكّه و مدينه قرار مىگيرد.
در يكى از اين كتابها نويسنده ادّعا مىكند:
دانشجوى رشتهى پزشكىِ دانشگاه شهيد بهشتى در تهران بوده و در عين حال در درسهاى حوزوى و در كلاسهاى خارجِ فقه در قم نيز شركت داشته است. وى در هر دو زمينه با موفّقيّت و پشتكار فعّاليّت مىكند تا آنجا كه «آقاى
وحيد خراسانى» او را براى تبليغ به مناطق سنّىنشين مىفرستند. وى مدّعى است با اينكه در خانوادهاى شيعى رشد و نمو يافته است، پس از آشنايى با منابع سنّى، به مذهب آنان گرايش پيدا كرده و در نهايت وهّابيّت را انتخاب مىكند. «(1)» اين نويسندهى دانشپژوه كه كتابش بيشتر شبيه به قصّه و رمان است تا يك كتاب علمى، در كلّ كتاب 200 صفحهاى خود، تنها در يكجا نام يك كتاب و نويسندهاش را مىآورد!
«نهج البلاغه»
و در كمال تعجّب نام نويسنده را «شيخ رضى ملعون» معرّفى مىكند و ادّعا مىكند كه چندين هزار حديث دروغى را در نهجالبلاغه جعل كرده است!! «(2)» عجيب است شخصى كه خود را با عنوان «حجّةالاسلام» بر روى جلد كتاب معرّفى كرده و تحصيلات دانشگاهى دارد و در كلاسهاى خارجِ فقه مراجع بزرگوار قم شركتمىكند، نمىداند كه نهجالبلاغه تأليف «سيّد رضى» است و نه «شيخ رضى» و نمىداند كه اين كتاب مورد قبول سنّى و شيعه است تا آنجا كه برخى از اهل تسنّن بر نهجالبلاغه شرح نوشتهاند.
... و يا در كتاب ديگرى باز هم فردى كه ادّعا مىكند شيعه بوده و در نهايت وهّابى شده است،
مىنويسد:
شيعيان در معالجهى فرزندان خود، زمانى كه از مداواى پزشك و دعاى علماى شيعه نتيجه نمىگيرند، به سراغ سنّىها مىروند تا دعاى آنان براى معالجه اثر كند؛ چون نزد شيعه شايع است:
«شيطان را فقط شيطان بيرون مىراند.» (يعنى دعا خواندن سنّى كه مصداق شيطان است، براى معالجهى بيمارى كه از شيطان سرچشمه گرفته، مفيد است.) «(1)»
دست بر قضا، دعاى آن عالِم سنّى اثر مىكند و بيمار مىفهمد كه حق با وهّابيّت است!!
... و بالأخره عجيبترين ترفند در برخى از كتابهاى توزيعشده در مكّه و مدينه، استفاده از نام بزرگان شيعه براى فريب خوانندگان فارسىزبان است. براى مثال بر روى جلد، در مقابل عنوان نويسنده يا مترجم، نام «جعفر سبحانى» يا «مرتضى عسكرى» خودنمايى مىكند. اين دو بزرگوار، از علماى مشهور شيعه در زمان حاضر هستند و بهكار بردن چنين نامهايى، براى جلب توجّه مخاطبان، جز فريب خواننده، هدفى را دنبال نمىكند.
آيا كسانى كه ادّعاى هدايت مردم را دارند، مىتوانند به هر وسيلهاى براى رسيدن به هدف دست دراز كنند: دروغ، فريب، اتّهام ...؟!
1) آنگاه كه صحابه را شناختم، القصيبى، چاپ 1385 ش.
مسلمانان براى آنكه بتوانند در جهان امروز تأثيرگذار باشند، بايد با يكديگر متّحد گردند و با هميارى، همدلى، پشتكار و به عنايت و توجّهات الهى و در ذيل تعاليم نبوى (ص) و ائمّهى اطهار:، آدميان اين كرهى خاكى را افلاكيانى آسمانى نمايند.
در اين راه، شناسايى تفرقه افكنان و دشمنان واقعى دين لازم خواهد بود. مؤمنان بايد منافقى را كه در لباس اسلام مخفى است و عقايد مسموم خويش را در قالب كتاب، نوار و جزوه ترويج مىكند، شناسايى كنند تا «از يك سوراخ دوبار گزيده نشوند».
أجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الحاجِّ وَ عِمارَةَ المسْجِدِ الحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ اليَوْمَ الآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِي القَوْمَ الظّالِمِينَ «(1)» «آيا سيراب ساختن حاجيان و آبادكردن مسجدالحرام را همانند [كار] كسى پنداشتهايد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد مىكند؟ [نه، اين دو] نزد خدا يكسان نيستند، و خدا بيدادگران را هدايت نخواهد كرد.»
1) توبه: 19.
از جمله كتابهايى كه توسط علماى سنّى در رد وهّابيّت و اعتقادات آنان نوشته شده، مىتوان به اين كتابها اشاره كرد:
1 و 2- الأصول الأربعة في ترديد الوهابية و العقائد الصحيحة في ترديد الوهابية النجدية، خواجه محمّد حسن جان صاحب سرهندى مجددى.
3- اظهار العقوق ممّن منع التّوسّل بالنّبي والولىّ الصَّدوق، شيخ مشرفى مالكي جزائري.
4- الاقوال المرضية في الرّدّ على الوهابيّه، محمّد كسم حنفى.
5- الانتصار للأولياء الأبرار، شيخ طاهر سنبل حنفى.
6- الأوراق البغدادية في الحوادث النّجديّه، شيخ ابراهيم راوي.
7- البراهين السّاطعه، شيخ سلامهى عزّامى.
8- البصائر لمنكرى التّوسّل، شيخ حمداللّه داجوى.
9- تجريد سيف الجهاد لمدّعي الاجتهاد، شيخ عبداللّه بن عبداللّطيف شافعي.
10- تحريض الاغبياء علي الاستغاثة بالأنبياء و الأولياء، شيخ عبداللّه بن ابراهيم مير غيني.
11- تهكّم المقلّدين بمن ادّعي تجديد الدّين، شيخ محمّد پسر عبدالرحمان عفالق حنبلى.
12- التوسّل بالنبي وبالصالحين، ابوحامد بن مرزوق شامي.
13- جلال الحق فى كشف احوال شرار الخلق، شيخ ابراهيم حلمي قادري اسكندرى.
14- الحقايق الاسلامية فى الرّدّ على المزاعم الوهابية بأدلة الكتاب والسّنة النّبويه، مالك داوود.
15- الحقّ المبين فى الرّد على الوهابيين، شيخ احمد سعيد سرهندى نقشبندى.
16- خلاصة الكلام فى امراء البلد الحرام، سيّد احمد فرزند زينى دحلان مفتى مكّه.
17- الدّرر السنّية في الرّد على الوهابيه، سيد احمد پسر زينى دحلان.
18- ردّ على محمّد بن عبدالوهاب، شيخ الاسلام تونس شيخ اسماعيل تميمى مالكى.
19- الرّدّ على الوهابيه، فقيه حنبلى عبدالمحسن الأشيقرى.
20- الردّ على الوهابيه، شيخ ابراهيم بن عبدالقادر رياحى تونسى مالكى.
21- سعادة الدّارين فى الردّ على الفرقتين الوهابيه ومقلدة الظّاهريه، شيخ ابراهيم فرزند عثمان سمنودى
مصرى.
22- السّيف الباتر لعنق المنكر على الأكابر، ابوحامد مرزوق.
23- سيف الجبار المسلول على أعداء الأبرار، شاه فضل رسول قادرى.
24- سيف الهندى فى ابانة طريقة الشيخ النجدى، شيخ عبداللّه بن عيسى صنعانى.
25- شواهد الحق فى التّوسّل بسيّد الخلق، شيخ يوسف بنهانى.
26- الصارم الهندى فى عنق النجدى، شيخ عطاء مكّى.
27- صلح الاخوان فى الرّدّ على من قال بالشّرك والكفران، داود بن سليمان بغدادى.
28- الصواعق الالهيّه فى الرّدّ على الوهابيه، شيخ سليمان فرزند عبدالوهّاب برادر محمّد عبدالوهّاب.
27- الصّواعق والرعود تأليف، شيخ عفيف الدين عبداللّه بن داود حنبلى
30- ضياء الصدور لمنكر التوسل بأهل القبور، ظاهر شاه ميان هندى.
31- غوث العباد ببيان الرشاد، شيخ مصطفى حمامى مصرى.
32- فتنة الوهابيه، احمد بن زينى دحلان.
33- الفجر الصادق، شيخ جميل صدقى زهاوى.
34- فصل الخطاب فى الرّد على محمّد بن
عبدالوهاب، شيخ سليمان بن عبدالوهاب برادر محمّد بن عبدالوهاب.
35- فصل الخطاب فى ردّ ضلالات ابن عبدالوهاب، احمد بن على بصرى قبانى.
36- مخالفة الوهابيه للقرآن والسّنه، عمر عبدالسلام.
37- المدارج السنية فى ردّ الوهابيه، عامر قادرى.
38- مصباح الامام وجلاء الظلام فى ردّ شبه البدعى النجدى التى اضلّ العوام، سيد علوى بن احمد حداد.
39- المنحة الوهبيّة فى ردّ الوهابيه، شيخ داوود بن سليمان بغدادى نقشبنديه.
40- النقول الشرعيه فى الرد على الوهابية، شيخ مصطفى احمد شطى حنبلى.