ghaemiyeh.com
سرشناسه : پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور : عطر یاس / مولف مسلم پوروهاب ؛ [ برای مسجد مقدس جمکران، واحد پژوهش ].
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۹۲ ص.؛ ۵/۱۱ × ۱۶ سم.
شابک : ۶۵۰۰ریال978-964-973-059-2 :
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی توصیفی.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: عطر یاس: کرامتی از امام زمان (عج).
عنوان روی جلد : عطر یاس: کرامتی از امام زمان (عج).
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد پژوهش
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۸۹۷۹۲
سرشناسه : پوروهاب، مسلم
عنوان و نام پدیدآور : عطر یاس / مولف مسلم پوروهاب ؛ [ برای مسجد مقدس جمکران، واحد پژوهش ].
مشخصات نشر : قم: مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۹۲ ص.؛ ۵/۱۱ × ۱۶ سم.
شابک : ۶۵۰۰ریال978-964-973-059-2 :
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی توصیفی.
یادداشت : چاپ دوم.
یادداشت : عنوان روی جلد: عطر یاس: کرامتی از امام زمان (عج).
عنوان روی جلد : عطر یاس: کرامتی از امام زمان (عج).
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد پژوهش
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۸۹۷۹۲
از آنجا که انسان همیشه در آمال و آرزو به سر میبرد تا به خواستههای درونیاش برسد؛ برای رسیدن به این مقصود راه تلاش را پیش گرفته و ناملایمات راه را به طرق مختلف پشت سر میگذارد و بسته به اهمّیت هدف، سعی و کوشش میکند.
حال اگر این آمال و آرزو، اهدافی خدایی در پی داشته باشد، تحمل ناملایمات نه تنها سخت نبوده، بلکه بسیار آسان است و لذّتی ماندگار دارد، برخلاف اهداف غیر الهی که طیّ مسیرش پراضطراب و پر مشقّت و رسیدن به هدف، لذّتی گذرا دارد.
در مبحث دیدار با امام زمانعلیه السلام عدّهای به اشتباه رفته، هدف را فقط دیدار با آن حضرت میپندارند، غافل از اینکه دیدار، بدون معرفت و شناخت میسّر نمیباشد.
دیدار با امام زمانعلیه السلام بیش از آن که به زمان و مکان خاصی متعلّق باشد، به حالات روحی و معنوی شخص بر میگردد که تا چه حدّ در انجام واجبات و مستحبّات و ترک گناهان تلاش نموده است، چرا که این گناهان است که همانند لکههای ابر، جلوی چشمانمان را گرفته، دل را از سفیدی به سیاهی برده و ما را از نعمت دیدار خورشید عالمتاب و قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمانعلیه السلام محروم ساخته است.
باید خورشید را شناخت تا برای دیدنش تلاش نمود و هر چه شناخت بیشتر باشد تلاش به مراتب بیشتر خواهد بود و این کار میسر نمیباشد، مگر با ترک گناه و انجام واجبات.
خود آن حضرت میفرمایند: «اگر نامههای اعمال شیعیان که هر هفته به دست ما میرسد، سنگین از بار گناهان نبود این دوری و جدایی به درازا نمیکشید».(1)
با نگاهی گذرا به شرح حال کسانی که در طی دوران غیبت کبرای مولا امام زمانعلیه السلام سعادت شرفیابی به حضور
1) بحار الانوار، ج 53، ص 177.
مقدّسشان را داشتهاند و یا از کرامات و عنایات خاصه آن حضرت بهرهمند گشتهاند، میتوان دریافت که بیشترین و مهمترین عامل در حصول این توفیق الهی، همان رعایت تقوای الهی و عمل به دستورات اسلامی و یکرنگی و صفای دل میباشد.
آنچه در این مجموعه میخوانید گوشهای است از کرامات بینهایت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام ولیعصر از کتاب نجمالثاقب، که نشان میدهد مولایمان هیچگاه ما را از یاد نبرده، با بزرگواری گوشه چشمی به درماندگان نموده است. امید است با عمل به دستورات خداوند متعال و ائمه معصومینعلیهم السلام لیاقت شناخت واقعی مولایمان را داشته، به وظایفمان در عصر غیبت عمل کنیم.
ان شاء اللَّه
صالح! صالح! برخیز. چه شده مرد؟ چرا هذیان میگویی؟
با یک خیز از جا بلند شد، چشمان درشتش توی تاریکی دوید و زل زد توی صورت سلیمه: هان! چه خبر است؟ حمله کردهاند؟ راستش را بگو سلیمه؟ حمله کردهاند؟
از ترس، بدنش میلرزید و یک دنیا وحشت توی نگاهش بود. با دست یقه پیراهن سلیمه را گرفت و محکم به طرف خود کشید.
ولم کن مرد! چرا امشب دیوانه شدهای؟
راستش را بگو چه میگفتم؟ هان! چه میگفتم؟
لعنت خدا بر دل شیطان! یقهام را رها کن صالح!
دستانش میلرزید، حال درستی نداشت و مدام میگفت:
آخر زن، چه شنیدی؟ هان! بگو که چه شنیدی؟ چرا حرف نمیزنی؟ !
کم کم ترس وجود سلیمه را فرا گرفت و با خود گفت:
نکند واقعاً دیوانه شده باشد؟ آری! درست است! مجنون شده است!
قطره اشکی از گونهاش لغزید و بر دامنش نشست. لحظهای به دستان لرزان صالح که هنوز یقهاش را میفشرد، نگاه کرد. سرش را آهسته بالا گرفت و چشمانش در چشمان خون گرفته شوهرش نشست. این بار صالح گریهاش گرفت. دستانش شل شد و یقۀ سلیمه
را رها کرد و صورتش را با دست پوشاند و با التماس گفت: سلیمه، ترا به خدا قسم! راست بگو، چه حرفی را در خواب از من شنیدی؟
دلش به حالش سوخت. تاکنون شوهرش را این قدر درمانده ندیده بود؛ به دلداریاش بر آمد و با صدای مهربانی گفت:
مدام میگفتی که آن مرد از علویان است او را نکشید، او را نکشید.
فقط همین سلیمه؟! راستش را بگو فقط همین حرف را شنیدی؟
آری صالح! مرتب همین جمله را میگفتی؟ چه اتّفاقی افتاده صالح، چرا اینقدر عذاب میکشی؟ !
خیالش راحت شد. با آستینش عرق پیشانیاش را پاک کرد و آرام دراز کشید و نگاهش را به سقف اتاق دوخت و برای این که آسودهتر شود گفت: سلیمه،
مطمئنی که حرف دیگری نزدهام؟
سلیمه با عصبانیت گفت: آری مرد! امشب تو را چه شده؟ شب هم نمیتوانم از دست تو آسوده باشم؟ بس کن! بگیر بخواب؛ چیزی نیست!
آنگاه چشمانش را بست امّا هنوز به آنچه در خواب دیده بود، میاندیشید. چند بار به چپ و راست غلتید ولی فایدهای نداشت. رخوت خواب از دلش پریده بود.
آهسته بلند شد. به طرف درِ اتاق رفت و دستگیره آن را کشید. صدای خشکی در فضای اتاق پیچید و او پا به شبستان خانه گذاشت. آرام و قرار نداشت و مدام طول و عرض ایوان را پایین و بالا میرفت و با خود زمزمه میکرد و به کابوسی میاندیشید که در خواب دیده بود. کم کم خستگی وجودش را فرا گرفت. از حرکت ایستاد
پایِ ستون چوبی ایوان نشست و شانههای پهنش را بر آن تکیه داد و چشم دوخت به آسمان آبی رنگ.
شهابی آمد و رشته نوری از سویی به سویی دیگر دوید و در مقابل نگاهش گم شد. در سمت دیگر آسمان، ماه چون عروسی در میان ستارهها نشسته بود و هالههای روشنش را به سوی زمین میپاشید. نگاهش به انتهای شب افتاد؛ به کوههای سیاه رنگ، که مست غرور ایستاده بودند و به هیولای تاریکی، لبخند میزدند. آواز خروسها یکی پس از دیگری به گوش میرسید و شاخ و برگ نخلهای بلند قامت در هوهوی باد میرقصیدند.
آهِ بلندی کشید. از جایش برخاست و به سمت صدای سم اسبی که در گوشه دیگر حیاط بسته شده بود راه افتاد. مثل برف در تاریکی میدرخشید. تنها چیز با ارزشی بود که برایش باقی مانده بود. با دیدنش لبخندی زد و گردن ستبرش را در آغوش کشید و پیشانی بلندش را بوسید.
ناگهان صدایی از کنار دیوار به گوشش رسید، دلش ریخت و از ترس قدمی به عقب برداشت. نگاهش را به سمتی که صدا آمده بود دوخت، خیال میکرد حتماً برای دزدیدن اسبش آمدهاند، تپ تپ نفسش تندتر شد، به اطرافش چشم انداخت و آرام آرام به سوی بیلی که چند قدم دورتر افتاده بود، حرکت کرد. با احتیاط بیل را از روی زمین برداشت و محکم در دستان عرق کردهاش فشرد و به طرف چینه دیوار قدم برداشت. ناگهان گربه سیاهی با یک جست، به بالای دیوار پرید. چشمانش مثل برق در تاریکی میدرخشید، با تمام خشم بیل را به طرفش پرتاب کرد، بیل هوا را شکافت و به جایی خورد که اثری از گربه نبود. لحظهای بدون هیچ حرکتی ایستاد، با خود گفت: آه! عجب شب شومی گریبانم را گرفته است!
سپس راه افتاد. آهنگ دلپسند نهر کوچک آبی او را به سوی خود کشاند، دستانش را در آب فرو برد و خنکی
آب بر جانش نشست. لحظهای چشمانش را بست و آغوش خود را به روی هوای پاک و نسیم خنک شب، گشود و دوباره به اتاق برگشت.
در حالی که نخستین طلایههای خورشید به روی بامها، چشمانش را باز کرد. آهسته از جا بلند شد و به سمت پنجره چوبی اتاق راه افتاد و با گشودن آن، هوای تازه صبحگاهی، با انوار کم رنگ روشنایی به درون اتاق هجوم آورد.
سلیمه با کوزهای پر از آب وارد اتاق شد و سکوت را با نفسهای بلند خود شکست. لحظهای نگاهش را به قامت نگران صالح دوخت و بیهیچ سخنی سفره را پهن کرد. قرص نان و مقداری خرما بر روی سفره گذاشت و منتظر صالح ماند.
از پنجره فاصله گرفت و در کنار سفره نشست و زل زد به نان و خرمایی که در سفره بود.
سلیمه هنوز نگران شوهرش بود و نمیتوانست حادثه آن شب را از یاد ببرد. دلشوره عجیبی به دلش چنگ میزد و قلبش گواهی میداد که اتفاق شومی در راه است.
صالح در مقابل چشمان حیرت زده سلیمه از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت و پا به داخل حیاط گذاشت، از آنجا نیز گذشت و به سمت سرداب پیچید و پلهها را یکی یکی پایین رفت و با فشاری درِ سرداب را گشود. هالهای از نور به سمت داخل سرداب هجوم آورد. بوی ماندگی و رطوبت بر جانش دوید. لحظهای مردّد ماند و زل زد به صندوقی که در گوشه سرداب دیده میشد.
دغدغۀ عظیمی سراسر وجودش را فرا گرفت و قلبش را به هم فشرد. به طرف صندوق قدم برداشت و آهسته درکنارش نشست. عرق سردی از پیشانیاش میچکید. درِ صندوق را گشود و دستهای لرزانش را به داخل آن فرو برد و بقچهای از میان صندوق بیرون کشید و بر
روی زمین گذاشت و با عجله شروع کرد به باز کردن گرههایش، و شمشیری را از میان پارچهای ضخیم بیرون آورد. در یک لحظه از روشنایی سرداب کاسته شد. با تعجّب سرش را بلند کرد، چشم در چشم سلیمه قرار گرفت و به یاد قولی افتاد که چند سال پیش به او داده بود، قولی که تنها شرط ازدواج بین آن دو بود، و اکنون سلیمه میدید که این مهریه گرانبها در کنج این سرداب تاریک در حال شکستن است و شوهرش را به سوی آیندهای مبهم سوق میدهد.
بغضی که بر دل داشت فرو داد و صدایش در آن فضای خالی پیچید و بر قلب صالح نشست: نه صالح! این راهش نیست. تو به من قول دادهای که هرگز دست به این شمشیر نزنی، یادت هست؟ تو قسم خوردهای!
در حالی که از خشم دندانهایش را به هم میفشرد گفت: آری سلیمه! من قسم خوردهام ولی خودت میبینی
که چارهای جز این کار ندارم و راه دیگری باقی نمانده است.
چرا صالح؟ ! آن اسب را بفروش، هزار اشرفی میارزد و آن اشرفی ها را دستمایه کار و کسبت کن.
نه سلیمه! آن اسب را هرگز نمیفروشم حتی اگر دوتایی از گرسنگی بمیریم.
صالح شمشیر را از غلاف بیرون کشید، نگاهش را به تیغههایی انداخت که در آن فضای نیمه تاریک میدرخشید و بدون این که چشم از آن بردارد، گفت:
یک بار سلیمه! فقط یک بار! قول میدهم که تکرار نخواهد شد.
سلیمه در حالی که خشمش را فرو میخورد با صدای بلندی گفت: توبه گرگ مرگ است صالح! حال که خودت این طور خواستی، باشد، مهرم حلالت!
سپس با هایهای گریهاش از سرداب بیرون رفت و صالح را با خیالهای رنگ باختهاش تنها گذاشت و در
پیچ و خم کوچههای غبار گرفته آرزوهایش ناپدید شد.
زمان پشت سرهم میگذشت و او در انتظار فرا رسیدن شب، لحظههای زندگیاش را سر میبرید.
حوصلهاش از تنهایی سر آمده بود و زمان در برابرش به کندی میگذشت. آرزو میکرد: ای کاش سلیمه در خانه مانده بود و تنهاییاش را با نگاهش، با غرغرهایش و با لبخندش پر میکرد.
نزدیکیهای ظهر، لقمهای نان و خرما خورد و پس از پوشیدن لباسش، شالی را محکم به دور کمر بست و خنجر کوچکی را ما بین شال و کمرش فرو برد و شمشیرش را حمایل کرد. سپس وسط اتاق ایستاد و نگاه غم گرفتهاش را به در و دیوار انداخت و بر روی گلیم پارهای که کف اتاق را فرش کرده بود، ثابت ماند و با زمزمهای مبهم گفت: این هم شد زندگی !!
آرام آرام از اتاق بیرون آمد و گیوههایش را پوشید.
به سمت اسبش راه افتاد. اسب با دیدن او شیههای کشید و سم بر زمین کوبید. بیهیچ نوازشی افسارش را باز کرد و او را به دنبال خود کشید. سپس درِ حیاط را گشود و نگاهش را به دو طرف کوچه انداخت. از این که کسی در میان کوچه نبود خوشحال شد، فوراً پا به داخل کوچه گذاشت و پس از بیرون آوردن اسب، درِ حیاط را پشت سرش بست. چند قدمی افسار به دست راه رفت و سپس با یک خیز بر پشت اسب قرار گرفت و گوشههای دستارش را به بالای بینی کشید و لحظهای بعد در پیچ و خم کوچهای ناپدید گردید.
کم کم به مقابل خانهای رسید که میشناخت، با کشیدن دهنه اسب ایستاد. مدتی به دیوارهای گلی آن خانه چشم دوخت و حسرت روزگاری به دلش نشست که تمام آرزوهایش را در لابلای درزهای ترکخورده دیوار آن میدید. ناگهان صدای بسته شدن درِ حیاط به
گوشش رسید. آخرین امیدش را بسته دید. با پاهایش به شکم اسب کوبید و دوباره به راه افتاد. بدون این که آرزویی را پشت سرش گذاشته باشد، از آخرین کوچه نیز گذشت و دوباره در برابر خانهای توقف کرد. از اسب پایین آمد و با مشت چند بار درِ آن خانه را کوبید، هنوز نگران به نظر میرسید و مدام دو طرف کوچه را میپایید.
صدایی از درون خانه بلند شد: آمدم؛ آمدم. پس از آن درِ حیاط باز شد و مردی بلند قامت در آستانه آن ظاهر شد و چشمانش را به صالح دوخت. از تعجّب خشکش زد. امّا لحظهای بعد به خود آمد و در حالی که با صدای بلند قاه قاه میخندید، گفت: به به! چه عجب! خوش آمدی صالح!
سپس نگاهی به این سو و آن سوی کوچه انداخت و او را به داخل خانه دعوت کرد. صالح پا به داخل حیاط
خانه گذاشت و افسار اسبش را به درختی بست و پشت سر صاحبخانه وارد اتاقی شد و در گوشهای نشست.
خوب صالح! چه عجب! بالاخره سری هم به ما زدی؟!
چیزی نیست احمد! از این طرف رد میشدم، گفتم سری هم به تو بزنم.
از این طرف رد میشدی؟ ! به کجا؟
بالای کوه!
سرش را به تندی به سوی صالح برگرداند. انتظار شنیدن این حرف را نداشت، مگر نه این که سالها از کوه بریده بود:
درست شنیدم؟ ! گفتی که بالای کوه!
آری! بالای کوه، دیگر از این وضع خسته شدهام.
پس سلیمه چه؟ با او چه میکنی؟
سرش را پایین انداخت و غمی سنگین بر دلش چنگ
زد و با فرو دادن بغض که بر گلویش نشسته بود گفت: ترکم کرد! تنهایم گذاشت!
ناراحت نباش صالح! وقتی ببیند که با دست پر برگشتهای، دوباره برمیگردد. راستی صالح! نزد کدام دسته بر میگردی؟
فرقی نمیکند! هر کدام نزدیکتر باشند.
هی که هی! چه روزگاری بود! وقتی اسم صالح به زبان میآمد، همه از ترس میلرزیدند. امّا نمیدانم چطور شد که یک دفعه پشت پا به همه چیز زدی و دل از کوه کندی. کوه هم پس از آن دیگر کوه نبود و بدون تو بقیه جرأت حمله به کاروانها را نداشتند و هرکدام به سویی رفتند. جز دسته صادق و عثمان که آنها هم فقط دزدی میکنند.
احمد جان! مجبور بودم، مجبور؛ الآن هم چاره ندارم، مجبورم.
راستی صالح! جریان چه بود؟! چرا از کوه پایین آمدی؟ !
آهی از ته دل کشید. از جا بلند شد، به سمت پنجرهای که باز بود حرکت کرد و به طرف قله بلند کوه که در میان آفتاب رنگ میباخت چشم دوخت. هنوز آخرین پرتو شفق بر فراز قله کوه دیده میشد. خاطرات گذشته را به یاد آورد و با صدای محزونی گفت: همه چیز از آنجا شروع شد که به ما خبر رسید که کاروان حاج مصطفی تا چند روز دیگر از این راه عبور میکند و به سمت کوفه میرود. با شنیدن اسم حاج مصطفی همه چیز عوض شد. تاجر معروفی بود و تعداد شترانش به سیصد رأس میرسید. با خودم عهد کردم که نگذارم حتی یک نفر از دستم فرار کند و همه را از دم تیغ بگذرانم. بنابراین چند سوار را برای تحقیق فرستادم و آنها خبر آوردند که پنجاه سوارکار، کاروان را همراهی
میکنند. تعداد ما خیلی کمتر بود. مجبور شدم دست کمک به سوی ایوب دراز کنم. وقتی کاروان حاجی مصطفی به گردنه رسید، ایوب میخواست که ما بالای گردنه به آنها حمله کنیم. امّا من موافق نبودم چون میدانستم که محافظان کاروان برای دفاع آمادگی دارند. وقتی از گردنه رد شدند خیالشان از بابت ما راحت شد و شب را در اولین منزل، نرسیده به همین آبادی اتراق کردند. نیمههای شب مثل صاعقه به کاروان زدیم و بر سرشان فرود آمدیم و آنها هنوز به خود نیامده بودند که گرفتار ما شدند. چنان حمله ما سریع بود که حتی یک نفر هم مقاومت نکرد و به کسی هم آسیبی نرسید.
بعد چه شد صالح! با آن همه ثروت چکار کردید؟
در میان وحشت کاروانیان و هیاهوی شادیِ راهزنان، ناگهان چشمم به سلیمه افتاد. در زیر نور مهتاب از ترس میلرزید و رنگ به چهره نداشت و
چنان نگاهش به دلم نشست که از خود بیاختیار شدم و در یک لحظه تصمیم گرفتم کاروان را با تمام ثروتش آزاد کنم. بنابراین صبر کردم تا هوا روشن شد. دوباره خود را نزدیکش رساندم، دو زانو بر زمین نشسته بود و به آسمان نگاه میکرد و دستانش را به سوی خدا گرفته بود. قلبم لرزید و با صدای بلندی که همه بشنوند، گفتم: حاج مصطفی! کاروانت را به این کنیز بخشیدم؛ شما با تمام اموال خود آزادید!
ناگهان ایوب به من حملهور شد و تیزی خنجرش را در بازویم فرو کرد، طولی نکشید که در برابر چشم تمام کسانی که آنجا بودند، مثل دو خوک وحشی به جان هم افتادیم و در این جدال وحشیانه، ایوب کشته شد، من هم وقتی چشم باز کردم، در خیمهای بودم که حاج مصطفی برای مداوای من برپا کرده بود. هفت روز را در آن چادر ماندم و پس از آن حاج مصطفی از من خواست که دست
از راهزنی بردارم. در مقابل این جوانمردی، کنیز خود «سلیمه» را با این اسب به من بخشید. من نیز پیش همه قسم خوردم که دیگر به کوه برنگردم.
زندگی آرامی را با سلیمه شروع کردم. ولی اکنون پس از آن همه سال، قادر به تحمّل این وضع نیستم و هرچه تلاش کردم، فایدهای نداشت و روز به روز اوضاع زندگی ما بدتر میشد. آخرین راهی که پیش رویم مانده است، برگشتن به جایی است که سالها از آن دل کندهام.
خوشحالم صالح! میدانستم که یک روز بر میگردی و با جور کردن چند سوار، یک دسته خوب تشکیل میدهی.
نگران نباش! چند تا سوار خوب سراغ دارم که اگر بفهمند به کوه برگشتهای خیلی خوشحال میشوند.
نه احمد! اصلاً دنبال سوار نیستم.
یعنی میخواهی تنهایی به کاروانها بزنی؟
نه احمد، بلکه تصمیم دارم به صادق ملحق شوم.
به صادق؟! به آن مرغ دزد، حتماً شوخی میکنی؟!
نه احمد! اصلاً مزاح نمیکنم؛ فقط چند روز و بعد از آن دوباره بر میگردم به سر زندگی خودم و دست سلیمه را میگیرم و برای همیشه از این شهر دور میشوم.
احمد لحظهای به فکر فرو رفت؛ سپس رو کرد به صالح و گفت: به هر حال هر تصمیمی که بگیری به حال من فرق نمیکند، هر کجا که صالح باشد، احمد هم هست. چه یک روز و چه یک عمر.
کم کم آفتاب فرو مینشست که آن دو سوار از آخرین کوچه گذشتند و در امتداد جاده پهنی به سوی سرنوشت راه افتادند و جز فشرده شدن شنهای روان در زیر سم اسبان صدایی به گوش نمیرسید و هر دو نفر ساکت و آرام به گذشتههایی میاندیشیدند که روزهای زیادی از آن جدا شده بودند و جز یک خاطره خیالی چیزی از آن دوران باقی نمانده بود.
تا رسیدن به بالای قله کوه دو روز راه بود، ولی برای آنها بیشتر از یک شب طول نمیکشید و آنها با گذشتن از راههای سخت و مشکل، فردا، پس از طلوع آفتاب به بالای قله میرسیدند.
در بلندترین نقطه کوه هجده مرد، دور آتش نشسته بودند و صدای خندههایشان در کوه و کمر میپیچید؛ مردانی که از کشتن و غارت کردن لذّت میبردند و از مرگ هراسی نداشتند.
سرکرده آنها مردی بود به نام صادق، که بیشتر به یک هیولا شباهت داشت و تنها آرزویش این بود که روزی رقیب سرسخت و دیرینهاش، عثمان را از سر راه بردارد.
عثمان مردی بود زیرک و ریز اندام، که در این مدّت توانسته بود با حیله و نیرنگ این هیولای وحشی را رام کند و در قلمرو او به شکار کاروانها بنشیند، اما هر دو دسته جزو کسانی بودند که قبلاً برای صالح شمشیر
میزدند و پس از آن که صالح، این جوان خوشرویِ راهزن، دست از کوه کشید از همدیگر جدا شدند و هرکدام دستهای را تشکیل دادند و گاهی اوقات به همدیگر نیز دستبرد میزدند.
آن شب صادق دورتر از دیگران در بالای صخرهای نشسته بود و چشم به آبادی داشت و به سالهایی میاندیشید که در کنار پدر و مادرش زندگی آرامی را میگذراند، امّا در یک لحظه تمام خوشبختی خود را از دست داد، لحظهای که نتوانسته بود در برابر تحقیر جوانی دیگر دوام بیاورد و او را از پای در آورده بود و پس از کشتن آن جوان، فرار را بر قرار ترجیح داد و به صالح پیوست و تمام عمرش را آواره کوه و بیابان شد.
در حالی که به سوی چراغهای آبادی مینگریست، صدای پای کسی را که به او نزدیک میشد، شنید. بی آن که روی برگرداند، فهمید که جابر است که به او نزدیک
میشود؛ بنابراین با صدای کلفتش گفت: ها جابر! از دوستانت دل کندهای؟!
میخواستم با تو حرف بزنم صادق خان.
ها بگو! حرفت را بزن، چرا ساکتی؟
چیزی به تمام شدن آذوقه ما نمانده است صادق خان؛ باید در این باره چارهای اندیشید.
میگویی چکار کنم؟! ها! از کجا آذوقه گیر بیاورم؟!
تنها یک راه وجود دارد صادق خان! آنهم شبانه به آبادی بزنیم.
صادق با تعجّب از صخره پایین پرید و رو در روی جابر قرار گرفت. لحظهای سکوت بین آن دو دیوار کشید و ناگهان صدای خنده صادق در میان کوه طنین انداخت و پس از آن، نعرهای که کوه را در زیر پای جابر لرزاند و باعث شد تا بقیه هم با تعجّب دور آنها حلقه بزنند. همه نگاهها به صادق خیره شده بود، در آن لحظه
هیچ چیزی نمیتوانست این هیولای وحشی را آرام کند. چشمانش درآن شب تاریک مثل چشمان گرگ میدرخشید.
نگاهی به تک تک راهزنان انداخت و با نسیم سرد شبانگاهی، به سوی آبادی پرکشید، جایی که زندگی با همه پستی و بلندیاش جریان داشت و خون هزاران نفر در میان دیوارهای کاهگلی آن میجوشید و گرمای محبّت از دودکشهای خانهها به آسمان بالا میرفت. قطره اشکی به یاد گذشته از کنج چشمانش لغزید و بغضی را که سالهای سال در گلویش مانده بود فرو داد، بیهیچ کلامی راه افتاد و در تاریکی شب ناپدید گردید.
خورشید آرام آرام به نخلهای بلند سلام میکرد. همه جا ساکت و آرام به نظر میرسید و جز صدای فرو ریختن شنهای روان و هوهوی نسیم صبحگاهی صدای چیزی به گوش نمیرسید. نگهبان دوم شب بر بالای صخرهای نشسته بود و به آینده میاندیشید که ناگهان
سایۀ قامت دو سوار در امتداد نگاهش نشست، اول خیال کرد که خواب میبیند، چند بار چشمانش را باز و بسته کرد و سرش را محکم به دو طرف شانههایش تکان داد، مطمئن شد که بیدار است و دوباره دقیق به سمتی که آن دو سوار را دیده بود، چشم دوخت. بیهیچ واهمهای از شیب تند صخرهها میگذشتند و به طرف قله کوه میآمدند.
آهسته خود را کنار کشید و از زاویه دید آن دو سوار، پنهان شد. با یک نیم خیز به عقب برگشت و نگاهی به اطرافش انداخت. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود و شروع کرد به دویدن و چون باد، خود را به صادق رسانید.
صادق خان! صادق خان! بلند شو، به ما حمله کردهاند! بلند شو!
با یک خیز از جا برخاست و همه سنگینی نگاهش را به صورت باقر ریخت: هان باقر! حرف بزن! از کدام طرف میآیند؟
باقر با لکنت زبان گفت: از پایین صخرهها!
چون گراز وحشی نعره کشان به سمتی که باقر میگفت حرکت کرد و در حال رفتن، بقیه راهزنان را که با خیالی راحت خوابیده بودند با فحش و ناسزا بیدار کرد:
بلند شوید ترسوها! بلند شوید، مفت خورها!
همه راهزنان با قیل و قال صادق، با عجله بیدار شدند و مات و مبهوت به گرد و غباری که پشت سر صادق بر میخواست، چشم دوختند.
باقر که نمیتوانست بر هیجانش غلبه کند، همچنان میدوید و با رسیدن به راهزنانی که متحیر دو زانو بر خاک نشسته بودند، گفت:
آماده باشید! به ما حمله کردند!
با شنیدن این سخن، راهزنان دست به شمشیر بردند و در پشت صخرهها سنگر گرفتند و لحظهای بعد، همه چیز برای دفاع آماده بود.
باقر خود را به صادق رسانید و پشت تلی از خاک پناه گرفت.
از کدام طرف آمدند باقر؟
باقر به سمتی اشاره کرد که آن دو سوار را دیده بود و گفت: صادق خان! من آنها را آنجا دیدم. صادقخان همه جا را زیر نظر گرفت و در آن حال گفت:
خدا کند که دروغ نگفته باشی باقر، و گرنه گردنت را با همین دستانم خرد میکنم.
مطمئنم صادق خان، دو نفر بودند، هر دو هم سواره میآمدند، با همین چشمانم آنها را دیدم.
چند راهزن دیگر هم به جمع آنان اضافه شدند و در محلی پناه گرفتند. طولی نکشید که باقر با هیجان گفت: آنجا صادق خان! میبینید؟! آنجا! من که گفتم دو...
آری! میبینم؛ زودتر به بقیه بگو مواظب اطراف باشند.
اطاعت صادق خان!
و با نیم خیز از آن جا دور شد.
فکر میکنی از کدام دسته باشند صادق خان؟ داروغه که نیستند؟ !
نمیدانم یوسف! ولی خدا کند از آدمهای عثمان باشند. بلایی به سرشان بیاورم که تا عمر دارند از اسمم بلرزند. دزدهای کثیف، حالا کار را به جایی رساندهاند که به دسته من میزنند. به دسته صادق خان! آن هم روز روشن! سپس رو کرد به یوسف و چند نفر دیگر که در کنارش پناه گرفته بودند و گفت: بروید پشت آن تپه شن پناه بگیرید، فقط یادتان باشد که آنها را زنده پیش من بیاورید! فقط زنده! فهمیدید؟
آری صادق خان، خیالتان راحت باشد. آنها را زنده دستگیر میکنیم.
و سپس به طرفی که صادق گفته بود حرکت کردند.
صالح لحظهای توقف کرد و نگاهش را به راهی که
ص: 37
آمده بودند دوخت. غم غریبی به دلش چنگ انداخت و از سر درد آه بلندی کشید. احمد در حالی که با دستمال، عرق صورتش را پاک میکرد گفت:
آبادی از این جا خیلی کوچک به نظر میرسد.
در چشمان غم گرفته صالح، دنیایی دیده میشد که گلبرگهای آن لحظه به لحظه به زردی میگرایید و وجود شاداب او را روز به روز پژمردهتر میکرد و قلبش را در پشت دیواری میدید که سلیمه در آن نفس میکشید و احمد تمام این دنیای پر از رمز و راز را در پس پرده سیاه چشمانش میدید و لمس میکرد؛ امّا چیزی بر زبان نمیآورد.
دوباره راه افتادند، تا بالای کوه راهی نمانده بود. صورتشان را برای در امان ماندن از تابش آفتاب
پوشانده بودند؛ کاری که سالهای سال در هنگام راهزنی به آن عادت داشتند. ناگهان سنگریزهای از بالای تپه سرازیر شد و از مقابل پای آن دو نفر گذشت. خوی راهزنی به جانش نشست. نگاهش را بالا گرفت؛ لبخندی بر لبانش نقش بست و رو به احمد کرد و گفت: مثل این که میزبانها به استقبال ما نشستهاند.
احمد هم سرش را به سمت قلّه کوه چرخاند و گفت: باید افراد صادق باشند؛ این منطقه در محدوده آنهاست.
احمد! باید تا دماغه آن صخره طوری حرکت کنیم که کاملاً در دیدرس آنها باشیم.
چرا صالح؟! چه خیالی در سر داری؟!
چیزی نیست احمد، فقط ترتیب یک شوخی کوچک با صادق خان را میدهیم.
هنوز هم همان صالح خان راهزنی و پس از این همه
سال هیچ عوض نشدهای! باشد! حالا که تو این طور میخواهی، مشکلی نیست!
بعد از این تصمیم خود را به کنارههای راهی کشیدند که کاملاً از بالا دیده میشد و پس از رسیدن به زیر صخرهای که صالح نشان داده بود، توقف کرده و هر دو از اسب پیاده شدند و سینهخیز شروع کردند به بالا رفتن از کوه. کار سختی بود و هر آن احتمال داشت که به پایین درّه سقوط کنند؛ ولی آنها مردان کار آزمودهای بودند که صخرههای شیبدارتری را هم بالا رفته بودند.
کم کم به راهزنانی که در پشت تپه شن کمین کرده بودند، نزدیک شدند. صالح با اشاره دست به احمد فهماند که باید با احتیاط عمل کند و از او خواست که به طرف دو نفری که در سمت راست تپه قرار دارند، برود و خود نیز به طرف دیگر تپه پیچید و پس از دور زدن
صخرهای، پشت سر دو نفر دیگر قرار گرفت و منتظر نشست تا احمد در موقعیت حمله قرار بگیرد. چون اوضاع را مناسب دیدند در یک آن به سوی آنها خیز برداشتند و شمشیرهای خود را در پشت گردن مردان صادق گذاشتند. سردی تیغههای نازک شمشیر، دلهای آنان را از ترس خالی کرد و راهزنان چون بید به خود میلرزیدند. اولین کاری که صالح کرد، خلع سلاح آنان بود و آهسته از راهزنان خواست که بدون هیچ حرکتی از جا برخیزند.
یوسف از ترس ناله میکرد و مدام اصرار داشت که او را نکشند. صالح آن چهار نفر را در حالی که دست بر گردن داشتند به بالای تپه آورد و با صدای بلندی که در کوه طنین انداخت، گفت: صادق خان! ای موش ترسو! از سوراخت بیرون بیا.
صادق که انتظار شنیدن چنین صدایی را نداشت با
تعجّب نگاهی به اطرافش انداخت. آنچه را که میشنید، باور نمیکرد و یک شوخی از جانب مردانش میپنداشت. امّا دوباره صدای بلندتری به گوشش رسید: پس کجایی صادق خان؟! چرا از ترس پنهان شدهای؟ بیا بیرون!
صادق هیکل درشتش را از پشت تخته سنگ بیرون کشید و به سمت صدا حرکت کرد و با فریادی که بیشتر شبیه نعره دیو بود، گفت: منم صادق خان! اگر جرأت داری بیا بیرون و خودت را نشان بده!
ناگاه از تعجّب خشکش زد؛ نگاهش به دو مردی افتاد که چهار نفر از سوارانش را دستگیر کرده بودند.
کم کم از هر طرف راهزنان به سوی آن دو نفر هجوم آوردند و آنها را در حلقه خود محاصره کردند و گاهی با نشان دادن تیغههای شمشیر آنها را تهدید میکردند.
با نزدیک شدن صادق به آنها، صالح در حالی که هنوز هم میخندید، گفت: چرا لال شدهای صادق، اینها
همان مردانی هستند که به قافلهها میزنند؟ !
و سپس صدای خنده آن دو نفر همه جا را فرا گرفت. صادق از ناراحتی خون در بدن نداشت و بیشتر شبیه پلنگی بود که آماده حمله به شکار خود باشد.
با خشم سراپای شکارش را ورانداز کرد. امّا ناگهان در میان حیرت تمام راهزنان خشمش را فرو خورد و شروع کرد به خندیدن. تا جایی که از فشار خنده به روی خاک در غلتید و گرد و غبار زیادی به هوا برخاست و در میان قاه قاه خندهاش بریده، بریده گفت: صالح! صالح! دوست من!
و هیکل سنگینش را در آغوش صالح انداخت. آن دو دوست که پس از مدّتها دوباره به هم رسیده بودند، در مقابل حیرت تمام راهزنان، در حالی که دست دور گردن هم انداخته بودند شروع کردند به پایکوبی و وقتی همه راهزنان صالح را شناختند، چنان هیاهویی راه افتاد که هیچکس مانندش را به یاد نداشت.
ساعتها طول کشید تا دوباره آرامش به کوه بازگشت و در حالی که همه دور صالح حلقه زده بودند و با حسرت نگاهش میکردند به آیندهای میاندیشیدند که با بودن صالح، روشن به نظر میرسید و فکر میکردند که دوباره بخت به آنها رو کرده است و کوه دوباره آن نشاط گذشته را به دست خواهد آورد.
صادق خان خوشحالتر از همه به نظر میرسید. چشم در چشم صالح انداخت و گفت: پس دوباره برگشتی به جای اوّلت صالح؟ مدّتها پیش انتظارت را میکشیدیم؛ زمانی که دلم بدون تو در این کوه یخ بسته بود و هر روز بهانه تو را میگرفت. حتی چند بار تصمیم گرفتم شبانه به آبادی بزنم، امّا با خود گفتم حالا که خودش این طور میخواهد، باشد.
و آنگاه مثل کودکی بغض کرد و قطره اشکی بر کنج چشمانش حلقه بست و بر دشت صورتش لغزید و رو کرد به
جایی که آسمان در آغوش زمین سر گذاشته بود؛ به جایی دور، به انتهای آسمان آبی رنگ و آهی از ته دل کشید.
صالح نگاهش را به روی تک تک راهزنان انداخت. یوسف، باقر، جابر، هانی، عمر و همه آن کسانی که روزگاری در کنار او بودند و حالا دوباره برگشته بود. بالای همان کوه، پیش همان چهرهها و از همان راهی که هنوز جای پایش در تنِ زمین دیده میشد.
ناگهان صدای بغض آلود صادق او را به خود آورد:
چرا برگشتی صالح؟! نزد ما میمانی؟ !
آری صادق! میمانم ولی نه آنقدر زیاد، دوباره برمیگردم.
دوباره برمیگردی؟
آری! زیرا نیمی از وجودم را در آبادی جا گذاشتهام. آنجا، پشت آن نخلهای بلند.
و با دست اشاره به آبادی کرد.
یعنی سلیمه هم میداند؟! آری صالح؟ او میداند که به کوه باز گشتهای؟ !
آری! او هم میداند!
او میداند و چیزی به تو نگفت؟ ! حتی سعی نکرد جلویت را بگیرد؟ !
آری صادق! ولی وقتی دید اصرارش فایدهای ندارد، قبل از این که به طرف کوه حرکت کنم، قهر کرد و رفت.
و تو گذاشتی که او برود؟ !
او تصمیمش را گرفته بود و من هم چارهای جز این کار در خودم نمیدیدم و همهاش به خاطر او بود. وقتی چشمانش را میدیدم که از ضعف گرسنگی کمرنگ میشود، وقتی دستانش را میدیدم که از بیغذایی میلرزیدند؛ آه که چه شبها سر گرسنه بر زمین میگذاشت و چه روزهایی که با کاسهای پر از آب شکم گرسنهاش را سیر میکرد و من با چشمانم میدیدم که
چگونه در زندگیام بال بال میزند؛ چه باید میکردم ها!! چه باید میکردم؟ !
کاری را که او میخواست میکردی! کاری که تمام عمر آرزویش را داشت!
یعنی آنجا مینشستم و با دستانم گورش را میکندم؟! همین را میگویی؟!
آیا همۀ مردان آبادی آنجا نشستهاند و گورهای زنان خود را میکندند؟ نه صالح! آنها از صبح تا شب جان میکندند تا سر راحت بر زمین بگذارند و مردانه در مقابل زندگی سینه سپر میکنند. افسوس که چاره برگشتن در پای من نیست و قبیلهای به خونخواهی من خنجر به کمر بستهاند و گرنه نشانت میدادم که زندگی چه لذتی دارد. تازه خیال میکنی در روز چند کاروان از این راه عبور میکند و اموال خود را دو دستی تقدیم ما مینماید؟ نه صالح! اینجا هم مدتهاست که هیچ خبری
نیست و اگر میبینی که تا کنون زنده ماندهایم به خاطر دزدیدن چند عدد مرغ و خروس و گوسفند است و از قافله حاج مصطفی هم چیزی به یاد نمانده است جز داستانی که از راهزنی با شرف به نام صالح، زبان به زبان میگشت و مدتها پیش برای همه کمرنگ شد و امروز چیزی از آن داستان در ذهنها باقی نیست. میدانی صالح! شبها که همه میخوابیدند، من بیدار میماندم و در زیر نور مهتاب چشم به پایین کوه میدوختم و در سوسوی چراغها به دنبال خانهای میگشتم که یک مرد در زیر سقف آن به آیندهاش لبخند میزند و آنگاه سرم را به سوی ستارهها میگرفتم و برای آنها داستان میگفتم؛ داستان مردی که سیصد شتر با بارش را به یک لحظه دیدن کنیزی بخشید و آنقدر از آن جوانمرد برای ستارهها تعریف میکردم تا خود را به بام خانه آن مرد میرساندند و ساعتها به انتظار دیدنش لبخند میزدند و من هم با دیدن لبخند ستارهها میفهمیدم که کدام سوی
چراغ از روزنه خانه صالح، آن مرد با شرف به چشم میخورد. خانهای که دیشب هرچه نگاهش کردم، سویی نداشت و از در و دیوارش تاریکی میبارید، حتی ستارهها هم از آسمانش کوچ کرده بودند.
صالح با شنیدن حرفهای صادق، چون ابری که آبستن باران باشد از جا بلند شد و به طرف صخرهای رفت که صادق شبها بر بالای آن مینشست و چشم به آبادی میدوخت و به حرفهایی میاندیشید که هرگز انتظار شنیدنش را نداشت، آنهم از زبان کسی که گمان میکرد در میان سینهاش قلبی نیست و اگر هم هست به سختی صخرهای است که شبها بر روی آن مینشیند و باورش نمیشد که در پشت این چهره هیولایی، احساسی به نرمی باران نشسته باشد، بارانی که نه تنها کویر محبّت را سیراب میکرد، بلکه خود نیز پاک و زلال چون آب روان بر دل مینشست.
صالح مدتی ساکت و آرام بر بلندی صخره نشست و چشم
به راهی دوخت که چند سال قبل با غرور و سرافرازی به سوی زندگی قدم برداشته بود و از آن راه به آبادی رسیده بود تا خوشبختی را در کنار سلیمه از آنِ خود کند.
ناگهان صدای تاخت و تاز عدّهای سوار به گوش رسید و گرد و غبار زیادی از دور به چشم میآمد. صادق فوراً از سواران خود خواست که آماده دفاع باشند و آنها در پشت صخرهها و تلهای خاکی سنگر گرفتند.
غریو شادی مهاجمان در دشت و درهها میپیچیدو به گوش میرسید و هر لحظه به پناهگاه دسته صادق نزدیکتر میشدند. صالح از روی تخته سنگ پایین آمد و در حالی که دسته شمشیرش را در روی انگشتانش میفشرد جلوتر از دیگران قرار گرفت و احمد و صادق در کنارش ایستادند.
با نزدیک شدن سواران، صادق دندانهایش را به هم فشرد و با خشم گفت:
عثمان؟! چطور جرأت کرده است پا به این مکان بگذارد؟
و آنگاه دست به قبضه شمشیر برد و با نعرهای به سوی عثمان که لحظه به لحظه به آنها نزدیکتر میشد هجوم برد. صالح چون صادق را چنین خشمگین دید، فوراً راهش را سد کرد و به او گفت: بس کن صادق! دست از خشونت بردار، آنها به مهمانی تو میآیند!
در این حال احمد به سوی صادق رفت و او را به آرامش دعوت کرد. عثمان هنوز کاملاً به جایی که صالح ایستاده بود، نرسیده بود که با یک خیز از اسب پایین پرید و صالح را در آغوش گرفت و در مقابل چشمان خون گرفته صادق وحشیانه میخندید.
پس از آن که تمام همراهان عثمان به صالح خوش آمد گفتند، هر دو دسته در سایبانی دور هم نشستند و درباره آینده گرم گفتگو شدند، مردانی که خوشحالی از نگاهشان میبارید و به آینده بهتری تبسم میکردند.
پس از مدّتها بحث و جدل قرار شد باز صالح مثل سابق ریاست راهزنان را به عهده بگیرد و دسته عثمان و صادق متحداً تحت فرمان او باشند. آن شب را با ستارهها به جشن نشستند و سرودهای قدیمی را با هم سرودند. صدای شادی آنها در کوه و دشت میپیچید و به گوش سلیمه میرسید و سلیمه از بالای بام خانهای بیمرد، به شعلههای آتشی چشم دوخته بود که در فشار نسیم میلرزید و گرمای آن را در صورتش احساس میکرد و آرام آرام در زیر خنده مهتاب اشک میریخت و با آوازی جانسوز صالح را نزد خود میخواند و به روزهایی میاندیشید که او با قامت کشیدهاش سوار بر اسب سپید آرزوهایش به سوی خوشبختی میتاخت. امّا اکنون روزگاری رسیده بود که هر دو از کنارش گذشته بودند و او تنهای تنها خاطرات گذشتهاش را در آغوش میکشید و در حسرت فراق او مدام میگفت: چرا
صالح؟! من که چیزی از تو نخواسته بودم! دلم خوش بود که در زیر سقف خانه من مردی خوابیده است که صدای نفسهایش آرامم میکند! برگرد صالح! برگرد! و صدای هایهای گریهاش از لابلای شاخ و برگ نخلها میگذشت و در فضای آبادی، بی آن که به گوش کسی برسد، گم میشد.
هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که از جا برخاست و نگاهش را به سوی مردانی گرفت که به آرامی نفس میکشیدند. با گامهای کوتاه به مکانی که اسبها بسته شده بودند حرکت کرد، اسب سفید با دیدن او چند بار سم برزمین کوبید و شیههای کشید. با تبسمی شیرین سر بر پیشانیاش گذاشت و چند بار با فشار، سرش را به پیشانی اسب سایید و یالهای بلندش را با دست، نوازش کرد و سپس زین را بر شانهاش انداخت و آن را دور شکمش محکم بست و با یک خیز بر پشتش قرار گرفت.
صدای نعل اسب در فضا طنین انداخت و او با شتاب در امتداد جادهای که به دشت میرسید، ناپدید گردید. صدای دور شدن پای اسب چند نفر از راهزنان را از خواب بیدار کرد و آنها با تعجّب به سمت راهی که صالح رفته بود دویدند و با حسرت دور شدنش را تماشا میکردند. اسب در انتهای جاده به سمت چپ پیچید و با طیّ یک دایره کامل دوباره در امتداد راهی که رفته بود، قرار گرفت و با همان سرعت به جای اول نزدیک شد. این بار تمام راهزنان از بالا با لذت تمام او را تحسین کردند و او در میان شور و شادی دیگران به بالای کوه رسید. دستی به گردن اسب کشید و از روی آن پایین پرید و با صدای بلندی رو به راهزنان کرد و گفت:
آماده باشید که پس از خوردن لقمهای نان حرکت میکنیم و سپس برای شستن دست و رویش قدم برداشت.
در فضایی ساکت و آرام، لقمههای غذا بلعیده میشد.
صادق که همچنان لقمۀ بزرگی را به چپ و راست دهانش میگرداند پرسید:
صالح خان! به کدام طرف میرویم، ها؟ !
صالح لقمهای را که در دهانش بود فرو داد و در جواب صادق گفت: از نشستن در اینجا سودی نمیبریم، باید دست به کار شویم و خودمان دنبال طعمه بگردیم.
این بار عثمان در حالی که نیم نگاهی هم به صادق داشت، از صالح پرسید:
اما کجا؟! این طرفها که جز این آبادی چیزی پیدا نمیشود.
همه نگاهها با تعجّب به روی صالح چرخید. در این میان عثمان گفت: ولی صالح خان! از این طرف که تا شش منزلی اینجا چیزی پیدا نمیشود! در ثانی ما فقط برای فردا آذوقه داریم، بقیه روزها را تا رسیدن به جاده چه میکنیم؟
میدانم عثمان! ولی چارهای هم جز این کار نداریم. حداقل بهتر از این است که اینجا از گرسنگی بمیریم. در ضمن ممکن است در بین راه به گلهای، کاروانی یا با قبیله مهاجری برخورد کنیم و از این طریق آذوقهای به دست بیاوریم و در ادامه حرفهایش گفت: اگر جز آنچه که گفتم، هر کس پیشنهاد بهتری دارد بگوید.
نگاهها در همدیگر پیچید. تمام راهزنان میدانستند که راه دیگری نیست و اگر هم به آبادی پشت کوه بزنند، هیچکس زنده برنمیگردد. پس با پیشنهاد صالح موافقت کردند:
باشد صالح خان! همین امروز حرکت میکنیم؛ شاید خیرمان در این راه باشد.
خیرمان در این راه باشد یا نباشد، چاره دیگری نداریم. ما باید هر طوری که شده خود را به جاده کاروان برسانیم و با زدن به دو یا سه کاروان با دست پر برگردیم.
کم کم دسته راهزنان آماده حرکت شدند و هر چیز با ارزشی که داشتند با خود برداشتند و بقیه را در جای امنی مخفی کردند و در حالی که صالح پیشاپیش دیگران حرکت میکرد به سمت شمال راه افتادند. صالح برای آخرین بار به سمت آبادی رو برگرداند و آه بلندی را به دست نسیم سپرد و چشمانش را به انتهای جادهای دوخت که به طرفش میرفتند.
خورشید با تمام قوا شعله میکشید و هالههای طلاییاش را بر روی دشت و دمن میپاشید. نه خبری از زمزمه دلپسند نهری بود و نه نشانی از طراوت روحبخش نسیم؛ جز بیابانی خشک و بیآب و علف، که صدای فشرده شدن شنهای آن در زیر سُم اسبان به گوش میرسید و سوارانی که با تردید به انتهای راه میاندیشیدند و اختیار خود را به مردی سپرده بودند که خود عنان گسیختهتر از همه مینمود و مردانش را بیهیچ امیدی به سوی مرگ میکشید.
نیمههای روز، در زیر سایه تپه بلندی توقف کردند و لقمهای نان و جرعهای آب نوشیدند و ساکت و آرام بر روی شنهای روان دراز کشیدند و چشم به سوی آسمان آبی گرفته و به ناامیدیهای گذشته و امیدهای آینده میاندیشیدند و گذشته صالح چنان در وجود آنها زنده مانده بود که به فردا لبخند میزدند.
پس از مدّتی توقف دوباره راه افتادند. گرمی باد صورتشان را میسوزاند و آنها چارهای جز بستن چفیه به چهره خود نمیدیدند و هر بار با گوشههای آن، عرق پیشانی خود را پاک میکردند. صالح همچنان در پیشاپیش سواران به سلیمه میاندیشید و صادق به جوانی که سالها قبل کشته بود و اگر به پای صحبتهای هر کدام از راهزنان مینشستی، میدیدی که تنها اشتراک آن آدمها طرد شدن از جامعهای بود که در آن زندگی میکردند.
کم کم تیغ آفتاب کندتر میشد و خورشید دایره مسینش را درون افق فرو میبرد و شکمهای خالی آنان امانشان را بریده بود؛ امّا بیهیچ شکایتی همچنان به پیش میرفتند و در لابه لای بوتههای خار به امید معجزهای چشم میگردانیدند.
با فرا رسیدن شب، چفیهها را از صورتشان برداشتند و نسیم شبانگاهی کویر روح عطشناک آنها را نوازش میکرد. پاسی از شب گذشته بود که باز فرمان توقف رسید و سواران خسته، از راه درازی که آمده بودند، از اسبها پیاده شدند. تصویر مخوف کویر در شب، زیبا به نظر میآمد و مهتاب، گِردی صورتش را از کجاوه آسمان بیرون داده بود و با ناز و عشوه، هالههای خود را بر روی زمین میپاشید و ستارهها به تماشای رخسار تابانش، دورش حلقه زده بودند و با حسرت و لذّت نگاهش میکردند.
صدای زوزه گرگها از هر سمت به گوش میرسید و فرو ریختن شنهای روان، فضای خاموش کویر را پر میساخت. آخرین قطعههای نان بین سواران تقسیم میشد و آنها با حرص و ولع زیادی تکه نانها را به نیش کشیده و چشم به قطعههایی میدوختند که به سوی راهزنان دیگر گرفته میشد و آنها نیز در زیرِ نگاه سنگین و آزمند آنها به تندی تکههای نان را در هوا میربودند و چنان وحشیانه میبلعیدند که گلویشان را میتراشید. پس از آن نوبت به تقسیم آب رسید. امّا در این میان صالح آرام و قرار نداشت و از این که این مردان راهزن را به این سمت کشیده بود، احساس گناه میکرد و با اضطراب به آینده میاندیشید.
عثمان، این مرد زیرک ریز نقش با تبسّمهای بیمورد خویش، خشم صادق را برمیانگیخت و احمد با تکه چوبی تن خاک را خط میکشید. ناگهان صدای جابر
سکوت کویر را در هم شکست:
صالح خان! بهتر نیست که پس از طلوع آفتاب برگردیم؟!
همه نگاهها ناباورانه به او دوخته شد و حتی بعضی از راهزنان در دل گفتههایش را تأیید میکردند. صالح که انتظار شنیدن چنین سخنی را نداشت، با لبخندی تلخ که حکایت از تردید او داشت، گفت: برگردیم؟ !
و با زمزمهای که در زیر نفسهای بلند راهزنان گم میشد گفت: امّا کجا؟ !
احمد که از لحظه ورودش تا آن زمان بیشتر ساکت مانده بود، وقتی درماندگی صالح را بدان گونه دید به کمکش آمد و با صدای بلندی که همه بشنوند گفت: برادران من، ما دو راه بیشتر نداریم: یکی برگشتن به مکانی است که از آنجا آمدهایم و دیگر راهی که روبروی ما قرار دارد و همه میدانید که پشت سر ما
چیزی نیست جز آبادی بزرگی که جرأت حمله کردن به آن را نداریم و دیگر راه مقابل را که چیزی از او نمیدانیم و هر لحظه ممکن است با کاروانی یا قبیلهای برخورد کنیم و یا مدتها تشنه و گرسنه بمانیم. بنابراین برگشتن مساوی با مرگ است و ادامه راه همراه با مرگ و امید. با تمام شدن حرفهای احمد، همهمهای بین راهزنان درگرفت و عثمان در حالی که گوشه چشمی هم به صادق داشت، با صدای بلندی گفت: همه ما مثل سابق تابع دستورات صالح هستیم و هر تصمیمی که او بگیرد، ما هم اطاعت میکنیم؛ حتی اگر عاقبتش مرگ باشد.
صادق که تا آن لحظه نگران به نظر میرسید شروع کرد به خندیدن و در برابر چشمان حیرت زده دوستانش گفت: تنها حرف خوبی که تاکنون از این روباه شنیدهام، همین بود. و دوباره زد زیر خنده و صدای خنده تمام راهزنان در زیر نگاه خشمگین عثمان تا دور
دستها پیچید و با شیهه اسبانی که بوتههای خار را از گرسنگی میبلعیدند، درهم آمیخت.
آبشار سپید بامدادی به دریای مشرق میریخت که از خواب بیدار شدند و دوباره به سوی آرزوهای خویش راه افتادند و هوای خنک کویر را به جای آب و نان به داخل ریههای خود فرو دادند و هنوز بیش از یک فرسخ راه را طی نکرده بودند که بادهای گرم بیابان، هوهو کشان از راه رسید و با هالههای خورشید درآمیخت و به صورت راهزنان نشست. گرمایی که بر عطش آنان میافزود و تصویر مرگ را در خیالشان زنده میساخت و آنها همچنان به پیش میرفتند.
مدتی از ظهر گذشته بود که به سایهبانی رسیدند و در آن محل توقف کردند. تشنگی و گرسنگی امانشان را بریده بود و لبانشان از خشکی باز نمیشد، حتی قادر به حرف زدن نبودند و فقط به معجزهای میاندیشیدند که آنها را از این بیابان گرم و خشک نجات دهد.
پس از توقف کوتاهی دوباره راه افتادند. حتی اسبها نیز از زور بیآبی کندتر میرفتند و در مقابل ضربههای پیاپی سواران نافرمانی میکردند و ا ز همه بیشتر صادق بود که بیتابی میکرد. او که عادت داشت همیشه مشکی از آب را سر بکشد و چند قرص نان را یک دفعه ببلعد؛ الآن در این وضع کلافهتر از دیگران به نظر میرسید؛ حتی چند بار تصمیم گرفت که با صالح درباره برگشتن صحبت کند؛ امّا با نگاه کردن به قواره کوچک عثمان منصرف شده بود.
شب دوم نیز فرا رسید و نسیم خنک شبانگاهی شروع به وزیدن کرد و صالح زودتر از شب قبل دستور توقف داد. به سختی از اسبها پیاده شدند و خود را بر روی شنهای روان که هنوز گرم به نظر میرسید، انداختند. احمد به زحمت خود را روی زمین کشید و به صالح پیوست؛ کاری که صادق از عهدهاش بر نمیآمد.
آنها دیگر به کوچکترین امیدی نمیاندیشیدند و فقط مرگ را در دایره خیال خود میدیدند.
کم کم هوای سرد شبانگاهی، اندکی از نیروی از دست رفته آنها را باز گرداند. احمد به آرامی رو کرد به صالح و گفت: همه چیز تمام شد صالح؛ ما از این بیابان زنده بیرون نخواهیم رفت!
صالح نگاهی به چشمان شوخ احمد که اکنون پژمرده به نظر میرسید و به زردی میزد، انداخت.
نترس احمد! ما موفق میشویم! هیچ بیابانی نمیتواند صالح را در خاک خود دفن کند! نترس!
کلماتی که خودش هم آن را باور نداشت و فقط برای دلداری احمد میگفت. ناگهان صادق که پس از مدّتی استراحت حالش بهتر شده بود با شادی گفت: صالح! فکری کردهام! آری! حداقل از مردن نجات پیدا میکنیم.
و این سخنان را چنان با خوشحالی گفت که همه سر
به سوی او برگرداندند و چشم به دهان صادق دوختند.
جابر که بیشتر از این نمیتوانست معطل بماند، فوراً گفت: چطوری صادق خان! یالا بگو! به ما هم بگو! و خود را به سمت صادق جلوتر کشید.
صادق سرش را به طرف اسبها برگرداند. در این لحظه قواره بزرگ اسب چون برهای بریان شده بر روی آتش در نگاهش نشست، چند بار زبانش لبان خشک شدهاش را لیسید و با صدایی شبیه فریاد گفت: اسب!
راهزنان که برای شنیدن پیشنهاد صادق بیتابی میکردند، یک صدا گفتند: اسب ؟ !
آری اسب، یکی از اسبها را میخوریم، لا اقل از گرسنگی نجات پیدا میکنیم.
همه نگاهها به سوی اسبها خیره شد و هر کس در آن لحظه اسبش را به شکلی میدید: خروس، گاو، گوسفند، مرغ، بز، آهو و... و زبانهایش را میلیسید. امّا
صدای گرفته صالح به همه این تصورها پایان داد و در جواب صادق گفت: نه! این کار درستی نیست.
صادق که آخرین امیدش را از دست داده میدید، از روی غضب نعرهای کشید و به تندی گفت، نه!؟ چرا نه؟ یعنی جان اسبها از جان ما بیشتر میارزد؟ ها صالح! نکند میخواهی همه ما را به کشتن بدهی؟ ها؟
و چشمان وحشتناکش را به روی صالح دوخت. در این لحظه عثمان فوراً دست به قبضه شمشیرش برد و به تندی آن را از غلاف بیرون کشید. صادق هیکل درشتش را تکانی داد و از جا بلند شد و شمشیرش را در دست گرفت و دو دشمن دیرینه که به هر بهانهای به همدیگر میپریدند، رو در روی هم قرار گرفتند. صالح که از دست کارهای آن دو نفر خسته شده بود با صدای بلندی که از خشم میلرزید، گفت:
بس کنید! الآن که جای این کارها نیست؛ خجالت بکشید.
عثمان که میدانست حریف این گراز وحشی نیست، آرام گرفت و سر جایش نشست و صادق هم چند بار به سمت عثمان نعره کشید و خاموش ماند:
با شنیدن سخنان صالح، اندکی واهمه مرگ از وجود راهزنان بیرون رفت و توانستند سر راحت به زمین بگذارند، امّا هرچه میکردند با شکم گرسنه خواب به چشمشان نمیآمد.
نیمههای شب بود که صالح از جا بلند شد. نگاهی به
راهزنان که خوابیده بودند، انداخت و سپس آرام آرام از آنها فاصله گرفت و در پشت تپه کوچکی ناپدید گردید. دلش غمگینتر از درد تشنگی و گرسنگی بود. نگاه خستهاش را به آسمان دوخت و با دیدن ستارهها به یاد گذشتهاش افتاد. به یاد شبی که با سلیمه بالای بام خانهشان نشسته بودند و به زیبایی آسمان لبخند میزدند. خصوصاً به لحظهای میاندیشید که سلیمه به سبکی ابرهای آسمان در برابر تمام ستارهها عظمت خداوند را زمزمه میکرد و همه وجودش را به شکرانه نعمتهایش به سجاده میریخت و چون کبوتری عاشق به سوی خالق مهتاب، بال و پر میگشود و با صدایی به زیبایی آهنگ باران برای او از خداوند میگفت و وقتی از او پرسیده بود که:
سلیمه چه میکنی؟
سلیمه با لبخندی شیرین گفته بود:
خداوند را برای این که محبّت تو را در دلم انداخت، شکر میکنم.
حرفی که چنان عمق قلب صالح را تراشید که پس از آن همه سال در دلش شیرین مانده است.
سلیمه! چرا گمان میکنی که خداوند مرا به تو داده است؟
باز با تبسمی چون نسیم بهاری پاسخ داده بود که چون فقط تو را از او خواسته بودم.
و باز هم پرسیده بود:
اگر من هم چیزی از او بخواهم، به من میدهد؟
آری صالح! هر بندهای که با وجودش به سوی او برود، با آغوش باز او را میپذیرد.
حتی صالح راهزن را؟
آری! حتی صالح راهزن را! زیرا او رحیم و بخشاینده است و همه ما بندگان حقیر درگاه محبّت او.
دو زانو در مقابل عظمت او بنشین و دستانت را به سوی آسمان دراز کن و از صمیم قلب حاجتی را که داری، از خداوند طلب کن؛ زیرا خداوند به همه چیز آگاه است وبندگانش را دوست دارد.
آنگاه در آن تاریکی شب بر خاک افتاد و هایهای گریه او در جان کویر پیچید و دو زانو در برابر خداوند نشست و دستانش را به درگاه رحمتش دراز نمود و بیاختیار کلماتی از زبانش جاری میشد که تنش را میلرزاند و بارها سر به روی خاک سایید، زمانی به خود آمد که زورق سپید بامدادی همه جا را فرا گرفته بود و دستهای سنگین صادق شانههایش را تکان میداد.
در برابر چشمان بی رمق و حیرت زده راهزنان به سوی اسبش رفت. دانههای ریز شن در سر و رویش میلغزید. پا در رکاب زین گذاشت و بر پشت اسب قرار
گرفت و آرام آرام در امتداد طلوع خورشید راه افتاد.
خورشید پاورچین پاورچین، شعلهاش را به سطح زمین میپاشید و راهزنان در زیر آتشی که به رویشان میریخت، جلو میرفتند وطولی نکشید که عطش تشنگی دست به دست آفتاب داد و آنها را ناتوانتر ساخت. تمام گردی صورتشان سوخته بود و چشمانشان سرخ و لبهایشان خشک و ترک خورده بود و تنها بیهیچ حرفی، چشم به آفتابی داشتند که از دور چون سرابی میلرزید. اسبها نیز به زحمت گام بر میداشتند و دهانشان از تشنگی بازمانده بود و عرق از شانههایشان چون آب فرو میریخت.
ناگهان صادق با آخرین نیرویی که داشت، افسار اسبش را کشید و بیآن که چشمانش را به سوی صالح برگرداند، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: نه صالح! دیگر بیش از این نمیتوانم صبر کنم. به دادم برس صالح!
و از پشت اسب بر زمین افتاد.
نگاه صالح بر جسم صادق نشست. دلش به حالش سوخت و به سمت سایهای که کمی جلوتر دیده میشد، راه افتاد. بقیه هم حالی بهتر از صادق نداشتند. از اسب پیاده شدند و در حالی که پاهایشان را به روی خاک میکشیدند به سوی سایهای که صالح در زیر آن پناه گرفته بود، رفتند. صادق هم به زحمت خود را به آنجا رساند و چون مردهای بر روی خاک دراز کشید.
دوباره نگاهها به سمت اسبها کشیده شد؛ امّا کدام اسب؟! هیچ کس حاضر نبود که اسبش را از دست بدهد. صالح که این همه لجاجت را در آنها دید با عصبانیت گفت: به هر حال باید یکی از این اسبها خورده شود.
پس از آن نگاهش را به جابر انداخت؛ جابر در زیر سایه نگاه صالح به تندی گفت:
نه صالح! چرا اسب من؟ نه! من طاقت پیاده رفتن را ندارم.
در این لحظه عثمان چند بار اطراف لبانش را لیسید و با جملهای کوتاه گفت: قرعه میکشیم.
صادق با خوشحالی رو کرد به صالح و گفت: آری! عثمان راست میگوید. قرعه میکشیم! این طوری بهتر است.
بقیه هم با تکان دادن سر، پیشنهاد عثمان را تأیید کردند. بنابراین در میان تشویش و نگرانی راهزنان قرعه انداخته شد. رنگ از صورت صالح پرید و با درماندگی گفت: نه! اسب من نه! آن گرانترین اسبی هست که تا کنون دیدهام.
و هرچه کردند حاضر به کشتن آن اسب گرانبها نشد. سواران چون کار را این چنین دیدند، تصمیم گرفتند دوباره قرعه بکشند. از بخت بد، باز قرعه به نام اسب صالح افتاد. اینبار نیز صالح تسلیم راهزنان نشد و تن به کشتن آن اسب گرانبها نداد. به ناچار برای بار سوّم قرعه
انداختند و عهد کردند اینبار قرعه به نام هر اسبی که افتاد و صاحبش حاضر به کشتن آن نشد، راهزنان به زور متوسل شوند.
صدای تپش قلبها به گوش میرسید و ترس در چشمانشان خانه کرده بود. در میان حیرت تمام راهزنان، برای بار سوم قرعه به نام صالح افتاد. صالح باحسرتی وصف ناشدنی چشم به یالهای بلندش دوخت و چون دوستانش را مصمم در کشتن اسبش دید، گفت: صبر کنید! صبر کنید! میخواهم برای آخرین بار از او سواری بگیرم و لحظهای را با او تنها باشم. پس از آن او را میسپارم به دست شما، تا هرچه میخواهید انجام دهید.
سواران که بیشتر از این طاقت گرسنگی نداشتند، نگاهی به همدیگر انداختند. سپس راه را برای صالح گشودند و او با حسرت تمام به سوی اسبی رفت که بعد از آن باید برای زنده ماندن دیگران تکه تکه میشد.
به آرامی پا در رکابش گذاشت و با حرکتی تند بر پشتش قرار گرفت و افسارش را برای رفتن تکان داد و اسب با این که تشنه و گرسنه بود، مثل باد از جا کنده شد و از مقابل چشم راهزنان دور گردید، حتی راهزنان نیز با افسوس آن اسب را تماشا میکردند.
هنوز راه زیادی طی نکرده بود که معجزهای اتفاق افتاد، صالح نا باورانه کنیزی را دید که در حال کندن بوتههای خار بود. اول گمان کرد که توهّمی بیش نیست و از روی عطش چشمانش خطا میبیند. امّا هرچه نزدیکتر میرفت، واقعیت را بهتر لمس میکرد تا جایی که به چند قدمی کنیز رسید و با خود گفت: آری! حقیقت دارد. او تکان میخورد. آه! او فرشته نجات من است، سپس با تردید رو به آن کنیز کرد و گفت:
در این بیابان چه میکنی؟! آیا کسی دیگر هم در این اطراف زندگی میکند؟
کنیز بی آن که سرش را بالا بگیرد و دست از کندن بوتههای خار بکشد، گفت: من از مردی علوی هستم که در پشت آن تپه زندگی میکند.
تمام وجود صالح از شادی شکفت و لحظهای به یاد سلیمه افتاد: «بر درگاه مرحمتش زانو بزن و دستانت را به سوی آسمان بلند کن»
و در مقابله شعلههای سوزان خورشید خیره ماند. ناگهان به یاد دوستانش افتاد. چفیهاش را از دور گردنش باز کرد و با تکان دادن آن به راهزنان علامت داد و سپس با همان سرعتی که آمده بود به نزد آنها برگشت و در حالی که نمیتوانست از خوشحالی هیجانش را پنهان کند، با صدایی بلند گفت: سوار شوید! سوار شوید! ما نجات پیدا کردیم! پشت آن تپه کسی زندگی میکند و یالهای بلند اسبش را که از مرگ نجات پیدا کرده بود، نوازش کرد.
چنان همهمهای راه افتاد که تا کنون کسی مانندش را به یاد نداشت. شکمهای خالی و دلهای عطش زده را فراموش کردند و به سرعت سوار بر اسبها شدند و به طرف تپه تاختند و با دیدن خیمهای در پشت آن تپه، اشک خوشحالی از چشمانشان جاری شد.
فوراً از اسبها پیاده شدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند. حتی صادق هم عثمان را در آغوشش فشرد و وقتی برای چندمین بار نگاهشان به آن خیمه افتاد، از تعجّب خشکشان زد و نفس در سینههایشان محبوس گردید. جوانی را دیدند ایستاده بر کنار خیمه که چون ماه میدرخشید و گیسویی داشت به نرمی آفتاب، که به شانهاش میرسید و دستاری سبز به رنگ علفهای کنار جویبار بر سر داشت. چون راهزنان را به آن حال دید، به سویشان قدم برداشت و با چهرهای خندان به آنها سلام کرد.
صالح که نزدیکتر از دیگران به او ایستاده بود و نمیتوانست چشم از جمالش بگیرد، با لکنت زبان گفت: ای بزرگ عرب! تشنگی امان ما را بریده و ما را به سوی شما کشانده است.
آن جوان ماهرو با شنیدن حرفهای صالح، به آن کنیزی که در بیابان بوتههای خار را میکند، امر فرمود: آب بیاور!
کنیزک با دو مشک پر از آب از چادر بیرون آمد و مشکها را به سوی آن جوان گرفت. او نیز دستهای خود را در میان مشکها فرو برد و سپس مشکها را به سوی راهزنان گرفت. راهزنان وحشیانه به سوی مشکها هجوم آوردند و یک باره آنها را سر کشیدند و چنان در خوردن آب افراط کردند که آب از چانههایشان به زمین میریخت و پس از آن اسبهای خود را سیراب نمودند.
در این وقت جابر رو به عثمان کرد و گفت: اینجا را ببین عثمان! به خدا این بیشتر شبیه به یک معجزه است و این مرد عرب حتماً باید ساحر باشد.
عثمان به دنبال حرفهای جابر به سوی مشکهای آب قدم برداشت. با کمال تعجّب دید که حتی قطرهای از آب مشکها کم نشده است و با حیرت نگاهش را به جمال نورانی آن جوان عرب دوخت و با زمزمهای مبهم گفت: نمیدانم جابر! ماندهام که او در این بیابان خشک چه میکند. سوگند به خداوند! هرگز کسی را به نیکویی او ندیدهام؛ باید رازی در کار او باشد.
بقیه راهزنان نیز متوجه این موضوع شده بودند و با تعجّب چشم به آن جوان داشتند و با یکدیگر در این باره حرف میزدند.
صالح همچنان به سیمای آن جوان عرب خیره شده بود و در پی نشانههایی میگشت که بارها سلیمه دربارۀ
امام مسلمانان به او گفته بود و مرتب با خود میگفت: نکند این مرد همانی باشد که سلیمه از او سخن میگفت.
برای چندمین بار به طرف مشکها رفت و نگاهش را به آبهای زلال درون آنها انداخت.
آه صالح! آیا تاکنون چنین آب زلالی را خورده بودی؟! ناباورانه مشکها را تکان داد. مقداری آب از کنارههای مشک بیرون ریخت. دوباره نگاهش را به سوی آن جوان گرفت. همچنان خندان چون سرو در مقابلشان ایستاده بود و باد گیسوهای نرمش را نوازش میکرد.
آرام، آرام، به سویش رفت، عطری خوشبوتر از یاس به جانش نشست. بوی عطرهای بهشتی را میداد. به صورت مبارکش دقیقتر شد و خال سیاهی را بر گونهاش دید و چشمان سیاهش که چون خورشید میدرخشیدند. زبان قاصرش را چند بار در دهان پیچاند
و در حالی که از خجالت سرخ شده بود، گفت: ای بزرگ عرب! ما گرسنهایم.
به سوی خیمه حرکت کرد. تمام راهزنان، ناباورانه میدیدند که هالهای از نور او را در خود پیچیده است و با او حرکت میکند.
طولی نکشید که دوباره از خیمه بیرون آمد و در دستان مبارکش سفرهای دیده میشد. راهزنان چنان محو حرکات او شده بودند که گرسنگی از یادشان رفته بود.
به آرامی سفرهای را که در آن انواع خوردنی دیده میشد، گشود و دوباره در مقابل چشم راهزنان دعایی خواند و دست بر آن غذاها کشید و آنگاه فرمود:
ده نفر، ده نفر، بر سر سفره بنشینید.
راهزنان با تردید نگاهی به همدیگر انداختند و سپس ده نفر، ده نفر به طرف سفره رفتند و شروع کردند به خوردن غذاهایی که بر سفره چیده شده بود. هرگز
غذایی به آن لذیذی نخورده بودند. وقتی سیر شدند متوجه گردیدند که هیچ از غذاهایی که در سفره بود، کم نشده است.
دوباره جابر در حالی که چشم به سفره داشت، با آرنج دستش آهسته به پهلوی عثمان که غرق در فکر بود، زد و چون دید، عثمان متوجه اوست، آهسته گفت: نگفتم، نگفتم که این مرد ساحر است. چهل نفر از آن سفره غذا خوردیم، بدون این که قرصی از نانهای آن کم شود. آخ، اگر یک چنین سفرهای میداشتم.
عثمان که با تعجّب به حرفهای جابر گوش میداد گفت: آری جابر! حق باتو هست باید آن مرد ساحر باشد و از این راه ثروت زیادی اندوخته باشد. خیلی دلم میخواهد بدانم در آن خیمه چه چیزی پنهان است.
جابر که با شنیدن حرفهای عثمان تردیدش برطرف شده بود در ادامه حرفهای عثمان گفت: حتماً
گنج بزرگی در آن پنهان است و گرنه چه لزومی دارد که با داشتن چنین سفرهای، در این بیابان برهوت زندگی کند. آری! او در اینجا گنجی مخفی کرده است. و دوباره زل زد به چهره آن جوان عرب که چون مهتاب میدرخشید.
صالح جزء آخرین ده نفری بود که سیر از روی سفره آن جوان عرب بلند شد. هنوز آنچه را که میدید، باور نمیکرد و دوباره به یاد حرفهای سلیمه افتاد: «روی زانو در برابرش بنشین و دستهایت را به سوی آسمان دراز کن و از صمیم قلب خدایت را بخوان» و لحظهای به یاد شب قبل افتاد که در برابر خداوند زانو زده بود و دستانش را به سوی آسمان دراز کرده بود و تا سپیده صبح به استغاثه نشسته بود.
با شنیدن صدای عثمان به خود آمد و دید که راهزنان آماده حرکت هستند. آخرین نگاهش را به سوی آن
جوان عرب دوخت و با لبخندی از او تشکر کرد و سپس سوار اسبش شد و در پی دیگر راهزنان راه افتاد. دوباره صدای مهربان سلیمه در گوشش طنین انداخت: «ما بیمولا نیستیم صالح، و روزی خواهد رسید که جمالش بر همه آشکار خواهد شد و جهان را از ظلم و ستم پاک میکند».
صالح در حالی که به حرفهای سلیمه گوش میداد، پرسیده بود: مولای شما کیست سلیمه؟
او فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و زادۀ حضرت فاطمه زهراعلیها السلام است، نیکوترین مردمان عرب! کسی که در همه عالم به یاری بندگان خدا میشتابد!
برای آخرین بار رو برگرداند. هنوز در مقابل خیمه ایستاده بود و به سوی آنها لبخند میزد و باد گیسوان بلندش را میرقصاند.
از تپه گذشتند. ناگهان عثمان افسار اسبش را کشید و توقف کرد. همه نگاهها به سوی عثمان برگشت و صادق
که دیگر آن کینۀ قبلی با او را در دل نداشت، گفت: ها عثمان! چرا ماندهای؟!
عثمان که شیطان در دلش لانه کرده بود، با خشم گفت: چرا نمانم صادق؟! مگر یادتان رفته است برای چه این همه راه را آمدهایم و جانمان را به خطر انداختهایم.
طعنه میزنم؟! نه صادق! طعنه نمیزنم! مگر ما به قصد راهزنی و غارت به این راه نیامدهایم.
صادق که هنوز منظور عثمان را نفهمیده بود، با تعجّب گفت: چرا، این که دیگر پرسیدن ندارد.
همهمهای درگرفت. ناگهان جابر افسار اسبش را تکان داد و از میان دسته راهزنان بیرون آمد و در مقابل آنها قرار گرفت و با صدای بلندی گفت: مگر شما سحر
آن مرد را ندیدید، هرچه آب از مشکها خوردیم و هرچه غذا از سفرهها برداشتیم باز مشکها پر از آب بود و سفرهها پر از غذا، و هیچ چیزی از آنها کم نشد. اگر ما هم چنین مشک یا سفرهای داشته باشیم، دیگر مجبور نیستیم این همه در میان آفتاب، دنبال یک لقمه غذا بگردیم. شاید هم درون آن خیمه پر از کیسههای اشرفی باشد و گرنه چه لزومی دارد آن مرد ساحر در این بیابان زندگی کند.
کم کم وسوسه کشتن آن جوان عرب در خیال بعضی از راهزنان نشست. عثمان که این وسوسه را در چشمهای راهزنان به خوبی میشناخت خود را به صالح رساند و با صدایی که همه بشنوند، گفت: صالح! چه میگویی؟! بهتر نیست برگردیم و آن مرد را غارت کنیم؟
صالح لحظهای به چشمان عثمان خیره شد و با صدایی که میلرزید، گفت: نه عثمان! ما نان و نمک آن مرد را
خوردهایم. در ثانی، آن مرد جان ما را از مرگ نجات داد و کشتن او خارج از جوانمردی است.
صادق که با شنیدن حرفهای عثمان و جابر و سوسه شده بود، با غضب گفت: اصلاً معلوم است که چه میگویی؟! راهزن که نان و نمک نمیشناسد، با این حرفهای تو معلومست که باید از گرسنگی بمیریم.
احمد که باز صالح را درمانده میدید برای تمام کردن غایله گفت: برای این کار رأی میگیریم؛ اگر تعداد بیشتری حاضر باشند که آن مرد عرب را غارت کنیم، پس به سوی او میرویم.
صالح نگاه تندی به سوی احمد انداخت و رو کرد به او و گفت: من در کشتن آن مرد دخالتی نخواهم کرد. حتی اگر شما همه حاضر به کشتن او باشید.
عثمان که پیروزی را از آنِ خود میدید، گفت: احمد راست میگوید؛ ولی اگر کسی حاضر نشد با ما همکاری کند سهمی نیز نمیبرد.
صالح که میدانست روی سخن عثمان با اوست گفت: من سهمی از غارت آن مرد عرب نمیخواهم، حتی اگر هزاران هزار اشرفی در میان آن خیمه باشد.
چون اکثر راهزنان حاضر به غارت آن مرد عرب شدند، رو به سوی او نهادند و تنها صالح خود را به بالای تپه رساند و از دور با اضطراب، شاهد اتفاقی شد که در شرف وقوع بود.
عثمان در پیشاپیش سواران حرکت میکرد و مدام از اشرفیهایی سخن میگفت که باید در میان خیمه پنهان شده باشد. طولی نکشید که دوباره به خیمه رسیدند؛ ناگهان آن جوان عرب از خیمه بیرون آمد و با نگاهی به راهزنان از قصدشان آگاه گردید، پس با خشم کمرش را محکم بست و شمشیرش را حمایل کرد، نیزه بلندی در دست گرفت و سوار بر اسبی شد که تا آن وقت کسی مانندش را ندیده بود و چون کوهی در برابر راهزنان
ایستاد و با صدای بلندی که زمین از آن میلرزید فرمود: نفسهای خبیثه شما، چه خیال فاسدی کرده است؟! که مرا غارت کنید؟!
عثمان گفت: آری! درست است! ما به قصد غارت اموال تو آمدهایم؛ همانطور که تو با سحر و جادو اموال مردم را غارت میکنی. و شروع کرد به قاه قاه خندیدن و در پی او تمام راهزنان به رسم عادت به خنده افتادند. ناگهان آن جوان عرب چنان نعرهای بر راهزنان زد که از ترس به خود لرزیدند و مقداری از او فاصله گرفتند. سپس با نیزهای که در دست داشت، خطی به دور خیمه کشید و فرمود: قسم به حقّ جدّ من رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم که احدی از شما عبور نمیکند از این خط، مگر آن که گردن او را میزنم. ناگهان عثمان به طرفش حرکت کرد و هنوز کاملاً به خطی که آن جوان عرب کشیده بود نرسیده بود که اسبش واژگون گردید و او از پشت اسب بر زمین افتاد
و دیگران چون عثمان را چنین دیدند فرار کردند و خود را به پشت تپه رساندند و عثمان نیز در عقب راهزنان میدوید و از ترس فریاد میکشید و لحظهای بعد نفس زنان خود را به پشت تپه رساند و اسبش نیز در پی او میآمد.
صالح که وضع راهزنان را چنین دید، به سویشان آمد. راهزنان از ترس رنگ به رویشان نمانده بود و در این فکر بودند که زودتر از آن مکان دور گردند. عثمان هم که خسته و مانده خود را به پشت تپه رسانده بود بر روی شنهای روان دراز کشید و در همان حال با نفسهای بریده گفت: نگفتم؛ به شما نگفتم که آن مرد، ساحر است. دیدید که با نیزه خطی کشید و گفت: «قسم به حقّ جدّ من رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم که احدی از شما از این خط عبور نمیکند، مگر آن که گردن او را میزنم».
تازه شانس آوردم که گردن مرا نزد. سپس فوراً برخاست و به راهزنان گفت: زودتر برویم که ممکن
است برای کشتن ما به اینجا بیاید؛ برویم.
و از ترس سوار اسبش شد و با دیگر راهزنان راه فرار را در پیش گرفت و تنها صالح مبهوت از آنچه دیده بود، بر جای ماند و به حرفی میاندیشید که عثمان لحظهای پیش از زبان آن جوان عرب بیان کرده بود. و با خود گفت: پس او فرزند رسول خداست، همان کسی که سلیمه از آن برایم سخن گفته بود، مولای مسلمانان؟ !
آنگاه چون دیوانهای شروع کرد به دویدن، به بالای تپه رسید و چشمان اشکبارش را به سوی خیمه دوخت.
جز بیابان خشک، چیزی دیده نمیشد. راه افتاد، قطرههای اشک از گونههایش میلغزید. به جایی رسید که لحظهای پیش خیمهای برپا بود و جوانی در برابرش لبخند میزد. هنوز بوی یاس به مشامش میرسید. بر روی خاک افتاد و هایهای گریهاش تا دور دستها طنین انداخت.
ناگهان بلند شد و به اطراف چشم گرداند و شروع کرد به دویدن و مدام میگفت:
مولای من! بمان! مولای من! بمان! دیگر حتی قادر به برداشتن یک قدم نبود و از خستگی پاهایش را بر روی زمین میکشید.
مدّتها میگذشت و او همچنان دو زانو بر خاک نشسته بود و آفتاب صورتش را میسوزاند. به یاد سلیمه افتاد و با خود گفت: آه! باید بروم! او هنوز منتظر من است! آری! باید بروم! و با ایمانی راسخ و سوار بر اسب به سوی آبادی راه افتاد.
پایان
1 - ادعیه و زیارات امام زمانعلیه السلام واحد پژوهش مسجد مقدّس جمکران
2 - آئینه اسرار حسین کریمی قمی
3 - آثار گناه در زندگی و راه جبران علی اکبر صمدی
4 - آخرین خورشید پیدا واحد تحقیقات
5 - آشنایی با چهارده معصوم (1و2)/شعر و رنگآمیزی سیّد حمید رضا موسوی
6 - آقا شیخ مرتضی زاهد محمد حسن سیف اللهی
7 - آیین انتظار (مختصر مکیال المکارم) واحد پژوهش
8 - ارتباط با خدا واحد تحقیقات
9 - اسلامشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
10 - امامت، غیبت، ظهور واحد پژوهش
11 - امامت و غیبت از دیدگاه علم کلام علم الهدی / واحد تحقیقات
12 - امامت و ولایت در امالی شیخ صدوق سیّد محمّد حسین کمالی
13 - امام رضا، امام مهدی و حضرت معصومهعلیهم السلام(روسی) آلمات آبسالیکوف
14 - امامشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
15 - اهّمیت اذان و اقامه محمد محمدی اشتهاردی
16 - بامداد بشریت محمد جواد مروّجی طبسی
17 - پرچمدار نینوا محمد محمدی اشتهاردی
18 - پرچم هدایت محمد رضا اکبری
19 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و تروریسیم و خشنونتطلبی علی اصغر رضوانی
20 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و جهاد و بردهداری علی اصغر رضوانی
21 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و حقوق اقلیتها و ارتداد علی اصغر رضوانی
22 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و حقوق زن علی اصغر رضوانی
23 - پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله و صلحطلبی علی اصغر رضوانی
24 - تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام / دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
25 - تاریخ پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله/دو جلد شیخ عباس صفایی حائری
26 - تاریخ سید الشهداءعلیه السلام شیخ عباس صفایی حائری
27 - تجلیگاه صاحب الزمانعلیه السلام سید جعفر میرعظیمی
28 - تشرفیافتگان (چهار دفتر) میرزا حسین طبرسی نوری
29 - جلوههای پنهانی امام عصرعلیه السلام حسین علیپور
30 - چهل حدیث برگزیده از پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله احمد سعیدی
31 - ختم سورههای یس و واقعه واحد پژوهش
32 - خورشید غایب (مختصر نجم الثاقب) رضا استادی
33 - دارالسلام شیخ محمود عراقی میثمی
34 - داستانهایی از امام زمانعلیه السلام حسن ارشاد
35 - در جستجوی نور صافی، سبحانی، کورانی
36 - در کربلا چه گذشت؟ (ترجمه نفس المهموم) شیخ عباس قمی / کمرهای
37 - دفاع از حریم امامت و ولایت(مختصر شبهایپیشاور) کریم شنی
38 - دلشده در حسرت دیدار دوست زهرا قزلقاشی
39 - دین و آزادی محمّد حسین فهیمنیا
40 - رجعت یا حیات دوباره احمد علی طاهری ورسی
41 - رسول ترک محمد حسن سیف اللهی
42 - روزنههایی از عالم غیب سید محسن خرّازی
43 - زیارت ناحیه مقدّسه واحد تحقیقات
44 - سحاب رحمت عباس اسماعیلی یزدی
45 - سخنرانی مراجع در مسجد جمکران واحد پژوهش مسجد مقدّس جمکران
46 - سرود سرخ انار الهه بهشتی
47 - سلفیگری (وهابیت) و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
48 - سیاحت غرب آقا نجفی قوچانی
49 - سیمای جهان در عصر امام زمانعلیه السلام(دوجلدی) محمّد امینی گلستانی
50 - شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه) محمّد حسین نائیجی
51 - شمس وراء السحاب/ عربی السیّد جمال محمّد صالح
52 - صبح فرا میرسد مؤسسه فرهنگی تربیتی توحید
53 - ظهور حضرت مهدیعلیه السلام سید اسد اللَّه هاشمی شهیدی
54 - عاشورا تجلّی دوستی و دشمنی سید خلیل حسینی
55 - عریضهنویسی سید صادق سیدنژاد
56 - عقد الدرر فی أخبار المنتظرعلیه السلام/عربی المقدس الشافعی
57 - غدیرشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
58 - فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام سید محمد واحدی
59 - فرهنگ اخلاق عباس اسماعیلی یزدی
60 - فرهنگ تربیت عباس اسماعیلی یزدی
61 - فوز اکبر محمد باقر فقیه ایمانی
62 - فریادرس حسن محمودی
63 - قصههای تربیتی محمّد رضا اکبری
64 - کرامات المهدیعلیه السلام واحد تحقیقات
65 - کرامتهای حضرت مهدیعلیه السلام واحد تحقیقات
66 - کمال الدین وتمام النعمة (دو جلد) شیخ صدوقرحمه الله/منصور پهلوان
67 - گفتمان مهدویت آیت اللَّه صافی گلپایگانی
68 - گنجینه نور و برکت، ختم صلوات مرحوم حسینی اردکانی
69 - مام فضیلتها عباس اسماعیلی یزدی
70 - مشکاة الانوار علّامه مجلسیرحمه الله
71 - مفرد مذکر غائب علی مؤذنی
72 - مکیال المکارم (دو جلد) موسوی اصفهانی/ حائری قزوینی
73 - منازل الآخرة، زندگی پس از مرگ شیخ عباس قمیرحمه الله
74 - منشور نینوا مجید حیدریفر
75 - موعودشناسی و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
76 - مهدیعلیه السلام تجسّم امید و نجات عزیز اللَّه حیدری
77 - مهدی منتظرعلیه السلام در اندیشه اسلامی العمیدی / محبوب القلوب
78 - مهدی موعودعلیه السلام، ترجمه جلد 13 بحار - دو جلد علّامه مجلسیرحمه الله/ارومیهای
79 - مهربانتر از مادر / نوجوان حسن محمودی
80 - مهر بیکران محمد حسن شاهآبادی
81 - میثاق منتظران (شرح زیارت آل یس) سید مهدی حائری قزوینی
82 - نجم الثاقب میرزا حسین نوریرحمه الله
83 - نشانههای ظهور او محمد خادمی شیرازی
84 - نشانههای یار و چکامه انتظار مهدی علیزاده
85 - نگاهی به مسیحیت و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
86 - نهج الکرامه گفتهها و نوشتههای امام حسینعلیه السلام محمّد رضا اکبری
87 - واقعه عاشورا و پاسخ به شبهات علی اصغر رضوانی
88 - وظایف منتظران واحد تحقیقات
89 - ویژگیهای حضرت زینبعلیها السلام سید نور الدین جزائری
90 - هدیه احمدیه/(جیبی، نیمجیبی) میرزا احمد آشتیانیرحمه الله
91 - همراه با مهدی منتظر مهدی فتلاوی/بیژن کرمی
92 - یاد مهدیعلیه السلام محمد خادمی شیرازی
93 - ینابیع الحکمة/عربی - پنج جلد عباس اسماعیلی یزدی
جهت تهیه و خرید کتابهای فوق، میتوانید با نشانی:
قم - صندوق پستی 617 ، انتشارات مسجد مقدّس جمکران مکاتبه و یا با شماره تلفن های 7253700 ، 7253340 - 0251 تماس حاصل نمایید.
کتابهای درخواستی بدون هزینه پستی برای شما ارسال میگردد.