ghaemiyeh.com
سرشناسه : سیدنژاد، صادق ۱۳۴۰-
عنوان و نام پدیدآور : عریضهنویسی به اهل بیت علیهمالسلام / صادق سیدنژاد.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : [۱۲۴] ص
شابک : ۴۰۰۰ریال 9646705561: ؛ ۴۰۰۰ریال(چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰ ریال (چاپ چهارم) ؛ ۶۰۰۰ریال(چاپ ششم)
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۱.
یادداشت : چاپ چهارم: تابستان ۱۳۸۴.
یادداشت : چاپ ششم: ۱۳۸۵.
یادداشت : کتابنامه ص [۱۲۴].
موضوع : خاندان نبوت -- عریضهها.
موضوع : خاندان نبوت -- توسل
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم).
رده بندی کنگره : BP۲۲۶/۶/س۹ع۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۸
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۲۳۵۲۶
عریضهنویسی به اهل بیت علیهمالسلام
صادق سیدنژاد
سرشناسه : سیدنژاد، صادق ۱۳۴۰-
عنوان و نام پدیدآور : عریضهنویسی به اهل بیت علیهمالسلام / صادق سیدنژاد.
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهری : [۱۲۴] ص
شابک : ۴۰۰۰ریال 9646705561: ؛ ۴۰۰۰ریال(چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰ ریال (چاپ چهارم) ؛ ۶۰۰۰ریال(چاپ ششم)
یادداشت : چاپ دوم: ۱۳۸۱.
یادداشت : چاپ چهارم: تابستان ۱۳۸۴.
یادداشت : چاپ ششم: ۱۳۸۵.
یادداشت : کتابنامه ص [۱۲۴].
موضوع : خاندان نبوت -- عریضهها.
موضوع : خاندان نبوت -- توسل
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم).
رده بندی کنگره : BP۲۲۶/۶/س۹ع۴
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۸
شماره کتابشناسی ملی : م۷۹-۲۳۵۲۶
تصویر
تصویر
«یا ابا صالح المهدی ادرکنا»
از جمله اموری که همواره دست آوردهای فکری و اعتقادی و حتی تاریخی و ادبی ملل را تهدید مینماید مسأله رسوخ تدریجی خرافات و پیرایههای موهوم و پندارهای غلطی است که دانسته یا ندانسته توسط دوستان ناآگاه و یا دشمنان آگاه در طول زمان به این حقایق افزوده میشود، و در نتیجه به تدریج ماهیّت اصلی این امور در زیر غبار خرافات و پندارهای باطل نهان، و یا به تعبیر صحیحتر گُم میشود، و به موازات مشکل شدن امکان دستیابی به آن حقایق، نه تنها افراد جامعه از نتایج سازنده آنها محروم میگردند بلکه اغلب مردم بواسطه عدم برخورداری از توان تشخیص حقّ از باطل و سِره از ناسره در دام اوهام و پندارهای نادرست گرفتار شده و هر روز بیش از پیش از مسیر صحیح رشد و تکامل مادی و معنوی فاصله میگیرند.
اگر چه همه نوع خرافات و پیرایههای زائد، ضررهایی در پی دارند، و جلو هر گونه پیشرفت و به ویژه رشد اندیشه را میگیرند ولی هیچ یک از آنها به اندازه خرافات و تحریفاتی که در احکام دینی و
اصول اعتقادی رخ میدهند، خطرناکتر نیستند؛ چرا که این بخش از خرافات، در راه رسیدن به سعادت واقعی و کمال حقیقی انسان - که هدف اصلی بعثت انبیاء و رسالت نهایی ادیان الهی است - ایجاد مانع مینمایند.
از بررسی و مطالعه روند تاریخ ادیان، این نکته به خوبی روشن میگردد که در آغاز، تعالیم اصلی ادیان الهی - بواسطه عصمتی که همه پیامبران از آن برخوردار بودهاند - از هرگونه پندارهای موهوم و عقاید خرافی مصون و برکنار بوده است. به علاوه حتی بیشترین وقت و سرمایه و امکانات انبیاءِ الهی صرف مبارزه با اندیشههای خرافی و اوهام غلطی شده است که در طول تاریخ در میان مردم جوامع مختلف، رواج داشته است و دست و پای فهم و اندیشه آنها را بسته، و امکان هرگونه پیشرفت و ترقّی را از آنان سلب کرده بود. به عنوان مثال اگر سرگذشت حضرت ابراهیم علیه السلام را از این جهت مورد مطالعه قرار دهیم، روشن خواهد شد که آن حضرت با تحمّل چه زحمات و محرومیتهای سختی توانست مردم را از اسارتِ پرستش چوب و سنگ و ستاره و ماه و خورشید و . . . نجات داده و راه درست اندیشیدن و نیل به حقایق برین را به آنها نشان دهد.
با توجّه به چنان خود گذشتگیها و تحمّل مشقّات پیامبران است که دانشمندان منصفی نظیر «پاسکال» در تبیین علل رشد علوم و صنایع، به حق عامل اصلی این پیشرفتها را تعالیم انبیاء الهی معرّفی مینمایند؛ چرا که آنها از طریق باز کردن غل و زنجیرهای جهل و
نادانی از دست و پای بشر و نشان دادن راه درست اندیشی زمینه را برای تکامل حتی علوم تجربی هموار ساختند. وی در این باره میگوید:
اگر انبیاء نبودند نه دل کوهی شکافته شده و نه تونلی برای حرکت قطاری ساخته میشد، زیرا در نتیجه کوشش و مجاهدت پیامبران علیهم السلام بود که مغزهای مرده بتپرستان حیات دوباره پیدا کردند و به جای کُرنش در مقابل کوه و ماه و خورشید، به تأمّل و تفکّر در اسرار وجودی آنها پرداختند، و پس از کشف منافع بی شمار این پدیدههای ارزشمند طبیعت، از آنها در راستای اصلاح وضع زندگی خود بهرهمند شدند، همواره سخن انبیاء این بود که: ای مردم! بروید تمام دنیا را سِیْر کنید و در اسرار آن بیندیشید، تا از آنها آگاه شوید و از منافع و آثارشان بهرهمند گردید.(1)
به دنبال چنین رهنمودهایی بود که در عرصه علوم و صنایع، تحوّلات بسیار بزرگی که امروزه شاهد آن هستیم پدید آمد. با این همه پس از دوران حیات پیامبران علیهم السلام و جانشینانشان کمکم در بخشهایی از تعالیم آنها با این که اساس تعلیماتشان ماهیّت ضد خرافی داشت، در نتیجه عملکردهای غلط عدهای افراد ساده لوح و ناآگاه و یا مغرض و زیرک، تحریف و التقاط واقع شده و امور خرافی و
1) 1. مصاحبهای درباره خرافه و نیرنگ، ص 18.
پیرایههای ناشایست زیادی در آنها راه پیدا کرد. بدیهی است وقتی که در اصول و فروع و یا حتی در جزئیترین احکام فرعی یک دین، مطالب موهوم و خالی از حقیقت راه یافت، به تدریج این امور رنگ مذهبی به خود گرفته و در نهایت قیافه واقعی دین را تغییر میدهد و از این رهگذر حداقل سه نوع ضرر اساسی به بنیان و ریشه دین متوجه میگردد:
الف: پیروان آن دین به گمان تبعیّت از قوانین و مقررات مذهبی، پایبند یک سلسله اوهام و پندارهای باطلی میشوند که نه تنها آنان را از رسیدن به سعادت واقعی باز میدارد، بلکه به مرور زمان وقتی ماهیت خرافی این گونه از پندارها آشکار شد افراد ناآگاه که قوه تمیز حقّ و باطل را ندارند به غلط دچار این پندار میشوند که سایر احکام و مقررات اعتقادی نیز همانند این امور التقاطی عاری از حقیقتاند به این ترتیب رسوخ این امور خرافی و بی اساس اعتقاد آنها را نسبت به حقّانیت ادیان از بین میبرد.
ب: چه بسیارند محققان و پژوهشگران آزاد اندیشی که تلاش مینمایند که کاملترین آئین الهی را بشناسند تا از طریق پیروی از رهنمودهای آن به کمال واقعی انسانی دست یابند، امّا به خاطر آمیخته شدن مجموعه احکام دینی با امور موهوم و افکار باطل، نمیتوانند به اصول و مبانی اصلی آن دین دسترسی پیدا کنند یعنی در همان گامهای اوّل تحقیق به محض مواجه شدن با یک سلسله امور بی اساس خرافی ادامه کار را غیر مفید تشخیص میدهند. و در نتیجه
از نیل به سعادت واقعی محروم میگردند.
ج: مخالفان و دشمنان ادیان با شگردهای خاص تبلیغاتی که دارند از طریق تمسّک به اینگونه رسوبات خرافی و پندارهای بیاساس، اصل دین را منشأ و یا حتی مظهر اوهام و مطالب خرافی معرّفی میکنند، تا از طریق سلب اعتماد عمومی نسبت به ارزشها و احکام دینی، زمینه را برای اجرای نقشههای شوم استعماری که در نظر دارند فراهم سازند.
بر این اساس ضرورت دارد که همه مسلمانان به ویژه علمای اسلام - که مرزبانان عقاید دینی در جوامع اسلامی محسوب میشوند - همیشه با کمال هوشیاری، تمام جریانات فکری و فرهنگی را زیر نظر داشته باشند و از رسوخ افکار انحرافی و پیرایههای غلط در اصول و فروع اسلامی جلوگیری به عمل آورند. حقیقت آن است که این وظیفه خطیر را علمای متعهد در طول تاریخ، با توجه به توان و قدرتی که داشتهاند همواره به انجام رساندهاند، و در این راه از هیچگونه فداکاری و از خودگذشتگی دریغ نورزیدهاند، و تا پای جان به دفاع از ارزشهای اسلامی پرداختهاند. امّا از آنجا که در شرایط کنونی به واسطه تشکیل حکومت اسلامی در ایران، و به دنبال آن بیداری ملل مستضعف جهان، بسیاری از منافع جهانخواران غارتگر به خطر افتاده است؛ سردمداران استکبار جهانی و مزدورانشان بیش از پیش از طریق بسیج تمام امکانات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و . . . خود، بر آن شدهاند تا با سرچشمه و منشأ
اصلی این حرکتها که همانا اصول و ارزشهای اسلامی است باشدّت بیشتر برخورد نمایند واز هر راه ممکن، آن را به شکست بکشانند یا حداقل از روند رو به رشد آن جلوگیری به عمل آورند.
لذا در چنین شرایطی ضرورت دارد که این بار همچون گذشته، سنگربانان اصول و احکام اعتقادی، با توجه به نوع عملکردهای خصمانه دشمنان، از طریق بکارگیری بهترین ابزارها و مناسبترین روشها به مقابله با دسیسههای آنها قیام کنند و تمام نقشههای آنان را نقش بر آب ساخته و زمینه را برای تشکیل حکومت جهانی منجی عالم بشریت هر چه بهتر و بیشتر آماده کنند.
البته توجه به این نکته نیز ضروری است که نباید مبارزه با دشمن بیگانه، سبب غفلت از عملکرد آن دسته از عوامل داخلی گردد که دانسته یا ندانسته از روی جهل و یا غفلت موجب رشد افکار نادرست و پیدایش پیرایههای غلط در احکام دینی و اصول اعتقادی میشوند؛ چون همانگونه که قبلاً اشاره شد اغلب در ایجاد تحریف و پیدایش و گسترش افکار باطل و خرافی، بطور کلی دو دسته بیش از دیگران نقش اساسی دارند:
1 - دشمنان آگاه
2 - دوستان ناآگاه
گرچه کار هر دو دسته علیرغم تفاوتی که در ظاهر با هم دارند نتیجه واحدی در پیدارد، یعنی مجموعه آن عملکردها موجب تغییر حقیقت دین و تبدیل ماهیت سازنده و حیاتبخش آن به یک امر
تخدیری و ضد رشد میشود؛ در عین حال نوع برخورد با هریک از این دو دسته شیوه خاصّی را اقتضا مینماید. یعنی با همان روشی که با دشمنان مغرض آگاه برخورد میگردد، نباید با دوستان ناآگاه و غافل برخورد شود؛ چون انگیزه و علّت عملکرد این دو طایفه باهم بسیار متفاوت است بنابر این ضرورت دارد که در برخورد با دسته دوّم نخست باید به گونهای عمل شود که زمینه رشد معلومات، تعمیق اطلاعات عقیدتی، و ارتقای سطح فکری آنها فراهم گردد تا بینش و بصیرت آنها نسبت به احکام و ارزشهای اسلامی بیشتر شود و در نتیجه خود قادر به تشخیص حقّ از باطل باشند.
سپس اگر دست از اعمال ناشایست و مضرّ به اصول و مبانی اعتقادی بر نداشتند، آنگاه با در نظر داشتن تمام شرایط موعظه احسن و رعایت مراتب و مراحل مختلف اصل امر به معروف و نهی از منکر و رأفت اسلامی نسبت به بازداری عملی آنها اقدام شود.
نویسنده بر این اعتقاد است، که اگر در زمینه رشدِ نیروی تفکّر و قدرت تحلیل و ارتقاء سطح معرفت دینی عامّه مردم جامعه، برنامهریزی صحیحی به اجرا در آید؛ نه تنها هیچ عقیده خرافی و اندیشه باطلی امکان ظهور و رشد پیدا نمیکند، بلکه زمینه و بستر موفقیّت تمام توطئههای دینستیزانه دشمنان هم از بین خواهد رفت.
باتوجه به چنین ضرورتی است که در رساله حاضر تلاش شده است تا یکی از موضوعات مطرح در فرهنگ اسلامی که با عنوان - عریضهنویسی - شناخته میشود مورد بازبینی مجدد قرار گیرد و
ابعاد مختلف آن روشن گردد، تا مشخص شود که اصلاً عریضه نویسی چیست؟ و آیا این کار توجیه منطقی و معقول و قابل قبولی دارد یا نه؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ، آیا دلیل نقلی و روایی خاصّی هم آن را تأیید میکند یا نه؟ و اصولاً چه شیوهای از عریضهنویسی با کدام انگیزه و چه شرایطی، مورد سفارش اولیاء الهی است؟ و . . .
در پایان هم نمونههایی از عریضههای مختلفی را، که در طول تاریخ توسط افرادی از اقشار گوناگون جامعه خطاب به بعضی از ائمه اطهار علیهم السلام به نگارش درآمده است و نتایجی نیز بر آنها مترتّب شده است ارائه میگردد، تا علاقمندان با کمّ و کیف این موضوع بهتر و بیشتر آشنا شوند.
اغلب لغت شناسان عریضه را به عرض حال و درخواستنامه معنی میکنند(1)و برای «عرض» معانی مختلفی بیان میکنند که یکی از آنها، بیان مطلبی از طرف فرد کوچکتر به بزرگتر است؛ بر این اساس معنی به عرض رساندن عبارت از گفتن و بیان کردنِ مطلبی از طرف کوچکتر به بزرگتر است.(2)
در اصطلاح، عریضه نویسی یکی از شیوههای خاصّ توسل است که در طول تاریخ، در فرهنگ اسلامی همواره مورد توجه بوده است.
توضیح آنکه گاهی افراد جامعه با یک سلسله نیاز و گرفتاریها مواجه میشوند که برحسب ظاهر امکان برطرف نمودن آنها از طریق اسباب عادی میسّر نیست، یا حد اقل بسیار مشکل است؛ در چنین مواردی به جای نا امید شدن و زانوی غم در بغل گرفتن، از ناحیه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه اطهار علیهم السلام توصیه شده است که از اموری نظیر
دعا و توسل که در جای خود اثبات شده است - که هریک از آنها اگر مؤثّرتر از اسباب و علل عادی نباشند کمتر از آنها نیستند - کمک گرفته شود. آنگاه برای خود توسّل، شیوههای مختلفی بیان شده است که از جمله آنها نوشتن عریضه است.
عریضه گاهی خطاب به خداوند تبارک و تعالی نوشته میشود و در آن فرد نیازمند ضمن اشاره به مشکل و حاجت مورد نظر خود به مقام و منزلت یکی از معصومین علیهم السلام یا همه آنها در پیشگاه خداوند متوسل میشود؛ و یا اینکه عریضه مستقیماً به معصوم علیه السلام نوشته میشود تا او بواسطه قرب و ارج و منزلتی که در نزد خداوند متعال از او برآورده شدن یا برطرف گشتن آن حاجت و مشکل را درخواست نماید؛ و یا اینکه خود معصوم علیه السلام بواسطه ولایت و قدرتی که از ناحیه پروردگار عالم به او اعطا شده است، به اذن خداوند مهربان این نیاز و گرفتاری را برطرف سازد.
بدیهی است که هیچ یک از این امور با قیودی که به آنها ذکر شد به اموری نظیر شرک و بتپرستی و . . . منتهی نمیشوند.
از بررسی مجموعه آیات و روایاتی که در صدد تبیین منزلت و کمالات وجودی اهلبیت علیهم السلام هستند، چنین معلوم میشود که ائمه اطهار علیهم السلام علاوه بر ولایت تشریعی یعنی حقّ تبیین و تشریح احکام و آیات الهی و رهبری سیاسی و دینی و اجتماعی جامعه، که اصطلاحاً به آن امامت گفته میشود؛ از منزلت والای ولایت تکوینی نیز برخوردارند. این بُعد از کمال که گاهی از آن تعبیر به «ولایت تصرّف» و «ولایت معنوی» میشود، نوعی از اقتدار و تسلط فوقالعاده در امور نظام هستی است که با توجه به دارا بودن مراتب بالای کمالات معنوی و قرب به حضرت حقّ با عنایات مخصوص خداوند متعال معجزات و کرامات منقول از آن ذوات مقدسه، ناشی از این بُعد ولایتی آنهاست.
توضیح آنکه برطبق جهان بینی اسلامی، انسان از چنان استعدادی برخوردار است که از طریق انجام عبادات و ترک گناهان میتواند به مرتبهای از کمال برسد که تمام اعضاء و جوارح بدن او الهی بشود. یعنی به جایی میرسد که چشم او جز حقّ را نمیبیند و
گوش او به غیر از حقّ را نمیشناسد، و پای او جز در راه حقّ قدم بر نمیدارد و دست او جز در مسیر حقّ کاری انجام نمیدهد.
و در یک کلام در تمام رفتارها و عملکردها جز به کار حقّ خود را مشغول نمیسازد. یعنی به تمام معنی خلیفةاللّه میشود. تصوّرات وتصرّفاتش همه رحمانی میگردد. از این مرتبه از کمال در حدیث قدسی مشهور که امام صادقعلیه السلام آن را از وجود مبارک پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم روایت میکنند، با این تعابیر یاد شده است:
قال اللّه عزّوجلّ: «ما تقرّب إلیّ عبدٌ بشیءٍ أحبُ إلیّ ممّا افترضتُ علیه وإنّه یتقرّب الیّ بالنافلة حتی احبّهُ فإذا أَحْبَبْتُهُ کنتُ سمعهُ الذی یسمع بهِ وبصرهُ الذی یبصر بهِ ولسانه الذی ینطق به ویدهُ الذی یبطش بها. إن دعانی أجبته، وإن سألنی أعطیتهُ».(1)
«خداوند عزّوجلّ میفرمایند: هیچ بندهای با هیچ وسیلهای به من نزدیک نشده است که از فرائض نزد من محبوبتر باشد. همانا بنده به وسیله نوافل ومستحبّات - که من آنها را واجب نکردهام ولی او تنها به خاطر محبوبیّت آنها در نزد من، به انجامشان میپردازد - به من نزدیک میشود تا به جایی که محبوب من میگردد، همین که محبوب من گشت، من گوش او میشوم که با آن میشنود، وچشم او
1) 4. کافی، ج 1، ص 352.
میشوم که با آن میبیند، وزبان او میشوم که با آن سخن میگوید، ودست او میشوم که با آن حمله میکند. در این حال اگر مرا بخواند دعایش را اجابت میکنم، واگر از من چیزی درخواست کند آن را به او میدهم».
وقتی که انسانهای معمولی از چنین قابلیّتی برخوردارند، به طریق اولی ائمه اطهارعلیهم السلام به جهت کمالاتی که دارند میتوانند از منزلتی برخوردار شوند که بتوانند در شئونات مختلف عالم تکوین تصرّفاتی داشته باشند.
در اشاره به برخورداری اهلبیت علیهم السلام به سطح بالایی از این گونه ولایت است که در زیارت جامعه وارد شده است:
«بکم فتح اللّه وبکم یختم وبکم یمسک السماء أن تقع علی الأرض وبکم ینزّل الغیث»
«پروردگار عالم به برکت وجود شماست که خلق را آغاز میکند و آن را به پایان میرساند، وآسمان را از فرو افتادن بر زمین باز میدارد، و باران را فرو میفرستد».
به عبارت دیگر خداوند همه چیز را به وسیله شما که واسطههای فیض او هستید ایجاد و اداره مینماید. وهمچنین در دعای عدیله در تشریح وتبیین قسمتی از برکات وجود مبارک حضرت امام زمانعلیه السلام آمده است:
«ثمّ الحجّة الخلف القائم المنتظر المهدی المرجی الذی ببقائه بقیت الدنیا وبیمنه رُزق الوری وبوجوده ثبتت الأرض
والسماء».
«سپس - بعد از امام عسکریعلیه السلام - حجّت بعدی، قائم منتظر مهدیعلیه السلام است که وی آن مایه امیدی است که به برکت بقاء وجود مبارک او، دنیا باقی و برقرار، و مخلوقات عالَم از روزی برخوردارند. همینطور در سایه وجود اوست که نظم و انسجام زمین وآسمان پاحفظ میشود».
با در نظر گرفتن مطالب گذشته و تأمل در مضمون آیاتی همانند:
1 - (یا أیها الذین آمنوا اتّقوا اللّه وابتغوا إلیه الوسیلة»(1)
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! تقوا پیشه کنید و وسیلهای برای تقرّب به خداوند انتخابکنید».
2 - (ولو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤک فاستغفروا اللّه واستغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه تواباً رحیماً»(2)
«اگر آنها هنگامیکه به خود ستم کردند - گناه مرتکب شدند - و به سراغ تو آمده، و از خداوند طلب عفو و بخشش میکردند، و تو نیز برای آنها طلب عفو مینمودی، خداوند را توبه پذیر ورحیم مییافتند».
3 - (قالوا یا أبانا استغفر لنا ذنوبنا إنّا کنّا خاطئین قال سوف استغفر لکم ربّی انّه هو الغفور الرحیم»(3)
«برادران یوسف گفتند: ای پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم! یعقوب در پاسخ آنها فرمود: به زودی برای شما از خداوند طلب آمرزش خواهم کرد، همانا او آمرزنده ومهربان است».
و همچنین از دقت در مدلول و مضمون روایاتی نظیر:
1 - روایت ابوالوفای شیرازی که بر طبق آن رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم فرمودند:
«چون درمانده و گرفتار شدی پس به حجّت استغاثه کن که او تو را در مییابد، و حجّت برای کسی که از او استغاثه کند پناه و فریاد رس است».(1)
2 - مرد نابینایی تقاضای دعا از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برای شفای بیماریاش کرد، پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم به او دستور دادند که چنین دعا کند:
«اللّهم إنّی أسئلک وأتوجه إلیک بنبیّک محمّد نبیّ الرحمة، یا محمّد إنّی توجّهت بِک إلی ربّی فی حاجتی لتقضی لی اللّهم شفّعه فیّ»(2)
«خداوندا! من از تو به خاطر پیامبرت که پیامبر رحمت است تقاضا میکنم وبه تو روی میآورم. ای محمّد! به وسیله تو به سوی پروردگارم برای انجام حاجتم توجه پیدا
میکنم، ای خدای من! او را شفیع من قرار بده».
3 - آنگاه که مادر گرامیحضرت علیعلیه السلام رخت از جهان بربست، پیغمبر اکرمعلیهم السلام به او چنین دعا فرمود:
«اغفر لأمّی فاطمة بنت أسد و وسّع علیها مدخلها بحقّ نبیّک والأنبیاء الذین من قبلی»(1)
«خداوندا! مادرم فاطمه دختر اسد را بیامرز، و قبر را برای او وسیع گردان؛ بحقّ پیغمبرت وپیغمبرانی که قبل از من بودهاند».
4 - از امام رضاعلیه السلام نقل شده است که آن حضرت فرمودند:
هر گاه سختی و گرفتاری به شما روی آورد به وسیله ما از خدای عزّوجلّ کمک بخواهید و این است معنی کلام خداوند متعال در قرآن کریم: «و للَّه الاسماء الحُسنی فادعوه بها»(2)
و دعاهای زیادی در توسل به خدای متعال بوسیله امامانعلیهم السلام در متون روایی وارد شده است از جمله در زمینه توسل به امام زمانعلیه السلام چنین آمده است:
اللّهم انّی اسألک بحقّ ولیّک و حجّتک صاحب الزّمان اِلاَّ اغتنی به جمیع اموری و کفیتنی به موتة کل موذٍ و طاغٍ و باغٍ و اغتنی
به فقد بلغ محمودی و کفیتنی کل عددٍ و همٍّ و غم و دین و وُلدی و جمیع اهلی و اخوانی و من یعنینی امرُه و خاصّتی آمین یا ربّ العالمین.(1)
بار خدایا من از تو میخواهم به حقّ ولیّ و حجّتت صاحب الزمانعلیه السلام که مرا بر تمام امور یاریم کنی و به او شرّ هر گونه موذی و سرکش و ستمگری را از من دور گردانی و به آن حضرت مرا یاری کنی که تلاشم به آخر رسیده و هر گونه دشمنی و همّ و غم و اندوه و قرض را از من و فرزندانم و تمام خاندانم و برادرانم و هر کس که کارش به من مربوط میشود و بستگان نزدیکم، کفایت کنی، ای پروردگار عالمیان! همه این درخواستهای مرا اجابت فرما.
باز در این باره حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام میفرمایند:
روزی سلمان فارسیرحمه الله به گروهی از یهودیان برخورد کرد که در محلی نشسته بودند وقتی چشم آنها به سلمان افتاد از او خواستند که هر چیزی را که همان روز از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم شنیده است برای آنها تعریف کند. از آنجا که سلمانرحمه الله به اسلام آوردن آنها علاقه داشت خواهش آنها را اجابت کرد و نزد آنها رفته، چنین گفت: شنیدم حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم میفرمودند: خداوند عزّوجلّ میفرماید: ای بندگان من! آیا
1) 12. بحار الانوار، ج 94، ص 34، ح 22.
چنین نیست که هر کس حاجتهای بزرگی از شما بخواهد آنها را بر آورده نمیسازید مگر آنکه محبوبترین افراد را نزد شما واسطه بیاورد، آنگاه آن حاجت را به احترام آن شفاعت کننده بر ایشان بر میآورید؟
الا! فاعلموا ان اکرم الخلق علیّ وافضلهم لویّ محمّد و اخوه علیّ و من بعده من الائمة الذین هم الوسائل الیّ الا فلیدعنی من همّته حاجة یرید نفعها او دهمته داهیة یرید کف ضررها تستشفعون الیه باعزّ الخلق علیه . . ..
توجه کنید و بدانید که گرامیترین و برترین مخلوق در نزد من محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و برادر او علیعلیه السلام و بعد از او سایر امامانی هستند که آنها وسیله به سوی من میباشند. همانا هر کس حاجتی برایش اهمیت دارد و نفع آن را خواستار است، یا حادثه بزرگی برای او پیش آمده است که میخواهد ضرر آن را دفع کند مرا به وسیله محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و خاندان او بخواند؛ من حاجت چنین کسی را به بهترین شکل بر طرف خواهم ساخت. همانگونه که اگر عزیزترین کس را نزد فردی شفیع ببرید او نیاز شما را به جهت شفاعت آن عزیزش به نحو احسن بر میآورد.(1)
حکایات زیادی که در این زمینه در تاریخ وارد شده است، نظیر
1) 13. بحار الانوار، ج 22، ص 369، ح 9.
آنچه که «ابن حجر» در کتاب «صواعق» از امام شافعی پیشوای معروف اهل تسنّن نقل میکند که وی در مواقعی که به یاد سختیهای روز قیامت و رسیدگی به نامه اعمال و . . . میافتاد به اهلبیت پیامبرعلیهم السلام توسّل میجست و چنین میسرود:
آل النبی ذریعتی
وهم إلیهِ وسیلتی
ارجو بهم اُعطی غداً
بید الیمینِ صحیفتی
«خاندان پیامبر وسیله من هستند؛ آنها در پیشگاه خداوند وسیله تقرّب من هستند؛ امیدوارم به سبب عنایت آنها در فردای قیامت نامه عمل من به دست راست من داده شود».(1)
همچنین بر طبق نقل بیهقی، یک سالی در زمان خلافت عمر بن خطاب در مدینه و سایر سرزمینهای اسلامی خشکسالی رخ داد. بلال حبشی به همراه عدهای از صحابه، سرقبر پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم آمد وخطاب به آن حضرت چنین گفت:
«یا رسول اللّه استسقِ لأمّتک . . . فإنّهم قد هلکوا. . .»(2)
«ای رسول خدا! از خداوند تبارک وتعالی برای امّتت باران رحمت درخواست کن؛ بدرستی که آنها در آستانه نابودی واقع شدهاند».
مسائلی چون شفاعت، توسل، واسطه قرار دادن اهلبیت
اطهارعلیهم السلام و برآورده شدن حاجتها، صورت منطقی و قابل دفاع برهانی دارد. زیرا این کار به دستور خداوند متعال باتوجه به منزلت ومقامیکه حضرات معصومینعلیهم السلام دارند، انجام میگیرد. به عنوان مثال دلیل بر صحت این ادعا آن است که در زیارت حضرت ولیّ عصرعلیه السلام تصریح شده که واسطه قرارگرفتن آن حضرت در برآورده شدن نیازمندیها، به خاطر جایگاه والایی است که آن حضرت در پیشگاه خداوند دارند.
«فقد توجّهت إلیک بحاجتی لعلمی أنّ لک عند اللّه شفاعةً مقبولةً ومقاماً محموداً»(1)
«به این خاطر برای بر آورده شدن حاجتم به تو روی آوردم که میدانستم در پیشگاه خداوند متعال از چنان منزلتی بر خورداری که شفاعت تو قبول میشود».
از دقّت در مفاد و مضمون این گونه از تعابیر که در ادعیه و روایات به نمونههای زیادی از آنها بر میخوریم، شبهاتی که در زمینه مسأله توسّل - که از طرف افراد کنجکاو ولی کم اطلاع، یا مغرضان آگاه - ، در طول تاریخ مطرح شده است برطرف میگردد. چرا که بر طبق رهنمودهای موجود در منابع اصیل اسلامی، قدرت تصرّف انبیاء الهی واهل بیت عصمتعلیهم السلام در امور تکوینی عالم، در طول اراده وقدرت خداوند متعال است که به اذن واراده او انجام میگیرد و گرنه
1) 16. بحار الانوار، ج 101، ص 374.
هرگز از یک نفر عالِم عاقل شنیده نشده است که بگوید: قدرت آنها در عرض ویا در مقابل اراده خداوند قرار دارد.
بر این اساس است که در قرآن کریم، آنجا که درباره ثبوت ولایت تکوینی برای حضرت عیسیعلیه السلام سخن گفته میشود؛ تعبیر این است که آن حضرت با اذن واراده خداوند بود که توانست کور مادرزاد را بینا، و مردهای را زنده نماید:
« . . . أنِّی أخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرَاً بِإذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الأکْمَهَ والأبْرَصَ وَأُحْیِ الْمَوْتَی بِإذْنِ اللّه . . .»(1)
« . . . من از گل چیزی به شکل پرنده میسازم سپس در آن میدمم و به فرمان خدا پرندهای میگردد و به اذن خدا کور مادر زاد و مبتلایان به برص (پیسی) را بهبود میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم . . .»
بنابراین، اقتدار فوق العاده تصرّف در شئون هستی، که در عرف عامه مردم از آن به برخورداری از توان انجام دادن کرامات و قدرت ارائه معجزات تعبیر میشود در حقیقت یک نعمت بزرگ خدا دادی است که در نتیجه سیر کمالات روحی و تحصیل اعلای از قرب الهی به افرادی خاصّ از انسانها اعطا میشود، و آنها به برکت همان نعمت الهی میتوانند در جهان هستی تصرّفات فوق العادهای بنمایند، و این
1) 17. سوره آل عمران، آیه 49.
صفت کمالی از نظر ضعف و قوّت دارای مراتبی است که در اثر میزان قرب و بُعد و مقدار سیر معنوی در افراد مختلف فرق میکند.
نتیجه آن که اعتقاد به برخورداری ائمه اطهارعلیهم السلام از چنین موهبتی، نه شرک است ونه سبب انکار قدرت واراده مطلقه خداوند میشود.
وقتی اصل مسأله توسّل به اهلبیت علیهم السلام صورت قابل توجیه منطقی و برهانی پیدا کرد، مطلب بعدی این است که توسّلات به چه شکل و یا شیوهای باید انجام گیرند؟
در این باره باتوجه به شرایط مختلف که پیش میآید دستور العملهای متفاوتی از ائمه اطهارعلیهم السلام نقل شده است که از جمله آنها شیوه عریضهنویسی است. در اینجا با هدف آشنائی بیشتر با کمّ و کیف این کار، نخست نمونههایی از عریضههای موجود در کتابهای مفصّل روایت و ادعیه، ارائه گردیده، سپس تعدادی از حکایتهای موجود در این زمینه که مشتمل بر اطلاعات کاملتری هستند جهت استفاده بیشتر علاقمندان به همراه توضیحات لازم تقدیم خواهد شد.
همانطور که گفته شد در مآخذ ومنابع معتبر روایی و کتب ادعیه، به گونههای مختلفی از عریضهنویسی بر میخوریم؛ بعضی از این عرایض خطاب به ذات پاک پروردگار عالم وبرخی دیگر خطاب به یکی از ائمه اطهارعلیهم السلام است، توضیح آن که گاهی به جهت برآورده شدن حاجت به مقام معصومعلیه السلام در پیشگاه خداوند توسل میشود و گاهی از خود معصومعلیه السلام درخواست میگردد بواسطه قدرتی که خداوند به او اعطا کرده است حاجت شخص را برآورده نماید، در اینجا نمونههایی از این عرایض جهت آشنایی بیشتر علاقمندان ذکر میشود:
در تحفة الزائر نقل شده است که امام صادق علیه السلام فرمودند: هرگاه کسی حاجت ودرخواستی ازخداوند متعال داشت ویا از موضوعی در هراس بود، آن را به این ترتیب که بیان میشود بر روی کاغذی بنویسد:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم اللّهم إنّی أتوجه إلیک بأحبِّ الأسماءِ إلیک وأعظمها لدیک وأتقرب وأتوسل إلیک بمن أوجبت حقّه علیک بمحمّدٍ وعلی وفاطمة والحسن والحسین وعلی بن الحسین ومحمد بن علی وجعفر بن محمد وموسی بن جعفر وعلی بن موسی ومحمد بن علی وعلی بن محمد والحسن بن علی والحجّة المنتظر صلوات اللّه علیهم أجمعین، اکفنی کذا وکذا. . .»
«به نام خداوند بخشنده مهربان، پروردگارا! من با شفیع قرار دادن محبوبترین اسماء و بزرگترین آنها در پیشگاه تو، رو به سوی تو میآورم و به وسیله کسانی که رعایت حقّ و احترامشان را بر خودت لازم دانستهای به درگاهت تقرّب جسته و به حضرتت توسل پیدا میکنم؛ به حق محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و علیعلیه السلام و فاطمهعلیها السلام و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد وموسی بن جعفر و علی بن موسی ومحمّد بن علی و علی بن محمّد و حسن بن علیعلیهم السلام و به حق حجت منتظر (که درود تو بر همه این بزرگواران باد) حاجت مرا که عبارت از . . . است برآورده ساز.
سپس آن نوشته را در آب جاری یا در چاهی بیندازد انشاء اللّه خداوند متعال حاجت و درخواست او را بر میآورد».(1)
1) 18. مفاتیح الجنان، ص 765؛ بحار الانوار، ج 91، ص 235 و 236.
الف - مرحوم محدّث قمی در کتاب منتهی الآمال به نقل از تحفة الزائر علامه مجلسی ومفاتیح النجاة سبزواری مینویسد: هرکس حاجتی دارد، آنچه را که ذکر میشود در یک قطعه کاغذی بنویسد ودر ضریح یکی از ائمهعلیه السلام بیندازد، یا کاغذ را ببندد ومهر کند وخاک پاکی را گِل سازد، وآن را در میان گِل بگذارد ودر نهر یا چاه آب یا برکهای بیندازد، با این نیت که انشاء اللَّه به خدمت حضرت صاحب الزمان صلوات اللّه وسلامه علیه برسد، و آن بزرگوار عهدهدار برآورده شدن حاجت وی میشود؛ عریضه اینچنین نوشته میشود:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم»
«کتبت یا مولای صلوات اللّه علیک مستغیثاً وشکوتُ ما نزل بی مستجیراً باللّه عزّوجلّ ثمّ بِک من أمرٍ قد دهمنی واشغلَ قلبی وأطال فکری وسلبنی بعض لُبّی وغیّر خطیر نعمة اللّه عندی واسلمنی عند تخیّل وروده الخلیل وتبرء منّی عند ترائی إقباله إلیّ الحمیم وعجزتْ عن دفاعه حیلتی وخاننی فی تحمله صبری وقوّتی فلجأت فیه إلیک وتوکلت فی المسألةِ للّه جلّ ثناؤه علیه وعلیک فی دفاعه عنّی علماً بمکانک من اللّه ربّ العالمین، ولیّ التدبیر ومالک الاُمور واثقاً بک فی المسارعة فی الشفاعة إلیه جلّ ثنائه فی امری متیقّناً لإجابته تبارک وتعالی إیاک باعطائی سؤلی وأنت یامولای جدیر بتحقیق ظنّی وتصدیق أملی فیک فی أمر کذا وکذا (وبه جای کذا وکذا
حاجات خود را ذکر نماید) فیما لا طاقة لی بحمله ولاصبر لی علیه وان کنت مستحقاً له ولاضعافه بقبیح افعالی وتفریطی فی الواجبات التی للّه عزّوجلّ فأغثنی یامولای صلوات اللّه علیک عند اللّهف وقدّم المسألة للّه عزّوجلّ فی أمری قبل حلول التلف وشماتة الأعداء فبک بسطت النعمة علیّ وأسئل اللّه جلّ جلاله لی نصراً عزیزاً وفتحاً قریباً فیه بلوغ الآمال وخیر المبادی وخواتیم الأعمال والأمن من المخاوفِ کلّها فی کل حال إنّه جلّ ثنائه لما یشاء فعّال وهو حسبی ونعم الوکیل فی المبدء والآمل».
آنگاه در کنار نهر یا چاه یا برکه آب بایستد ویکی از وکلای آن حضرت در دوره غیبت صغری را در نظر بیاورد (عثمان بن سعید عمروی، یا پسر او محمد بن عثمان، یاحسین بن روح یا علی بن محمد سمری) و با نام او را بخواند:
«یا فلان بن فلان - مثلاً عثمان بن سعید سپس این چنین ادامه دهد: - سلام علیک أشهد أنّ وفاتک فی سبیل اللّه وأنّک حیٌّ عند اللّه مرزوق وقد خاطبتک فی حیاتک التی لک عند اللّه عزّوجلّ وهذه رقعتی وحاجتی الی مولانا علیه السلام فسلّمها إلیه وأنت الثقة الأمین».
سپس نوشته را در همان نهر یا چاه یا برکه آب بیندازد، انشاء اللّه
حاجت او برآورده خواهد شد.(1)
ب - و همچنین در این زمینه مرحوم محدّث نوری در کتاب نجم الثاقب عریضهای را خطاب به امام زمانعلیه السلام از کتاب سعادات به این صورت نقل کرده است.
«بسم اللّه الرحمن الرحیم»
توسّلت إلیک یا أبا القاسم محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن علی بن أبی طالب النبأ العظیم والصراط المستقیم وعصمة اللاجین بأمّک سیّدة نساء العالمین وبآبائک الطاهرین وبامّهاتک الطاهرات، بیس والقرآن الحکیم والجبروت العظیم وحقیقة الإیمان ونور النور وکتاب مسطور ان تکون سفیری إلی اللّه تعالی فی الحاجة . . . (بعد حاجت خود را مینویسد) و این نوشته را در مقداری گِل پاک گذاشته و آن را در آب جاری میاندازد و در همان حال یکی از نواب اربعه را صدا کرده میگوید: یا عثمان بن سعید ویا محمد بن عثمان و . . . اوصلا قصّتی الی صاحب الزمان صلوات اللّه علیه.(2)
ج - در کتاب دعای بحارالانوار مرحوم علامه مجلسی، عریضه
دیگری از کتاب مصباح شیخ ابوجعفر طوسیرحمه الله با این عبارت آمده است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
«الی اللّه سبحانه وتقدّست اسماؤه، ربّ الأرباب وقاصم الجبابرة العظام، عالم الغیب، کاشف الضرّ، الذی سبق فی علمه ما کان وما یکون، من عبده الذلیل المسکین، الذی انقطعت به الاسباب، طال علیه العذاب، وهجرة الأهل، وباینه الصدّیق الحمیم، فبقی مرتهناً بذنبه، قد أوبقه جرمه، وطلب النجاة فلم یجد ملجأً ولا ملتجأً غیر القادر علی حلّ العقد ومؤبّد الأبد، ففزعی إلیه واعتمادی علیه ولا لجأ ولا ملتجأ إلاّ إلیه.
اللّهم إنّی أسألک بعلمک الماضی، وبنورک العظیم، وبوجهک الکریم، وبحجّتک البالغة أن تصلّی علی محمد وعلی آل محمّد وان تأخذ بیدی وتجعلنی ممن تقبل دعوته وتقیل عثرته وتکشف کربته وتزیل ترحته، وتجعل له من امره فرجاً ومخرجاً وتردّ عنّی بأس هذا الظالم الغاشم وبأس الناس یاربّ الملائکة والناس، حسبی أنت وکفی من أنت حسبه، یا کاشف الاُمور العظام فإنّه لاحول ولاقوّة إلاّ بک».(1)
متن این استغاثه به درگاه خداوند تبارک وتعالی را به همراه عریضهای که خطاب به حضرت امام زمانعلیه السلام با این عبارات نقل شده است:
1) 21. نجم الثاقب، ص 421.
بسم اللّه الرحمن الرحیم
«توسلت بحجة اللّه الخلف الصالح، محمّد بن الحسن بن علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب النبأ العظیم والصراط المستقیم والحبل المتین عصمة الملجأ وقسیم الجنة والنّار أتوسّل إلیک بآبائک الطاهرین الخیّرین المنتجبین واُمّهاتک الطاهرات الباقیات الصالحات الذین ذکرهم اللّه فی کتابه فقال عزّ من قائل الباقیات الصالحات وبجدّک رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وخلیله وحبیبه وخیرته من خلقه أن تکون وسیلتی الی اللّه عزّوجلّ فی کشف ضُرّی وحلّ عقدی وفرّج حسرتی وکشف بلیّتی وتنفیس نزحتی وبکهیعص وبیس والقرآن الحکیم وبالکلمة الطیّبة وبمجاری القرآن وبمستقر الرحمة وبجبروت العظمة وباللوح المحفوظ وبحقیقة الإیمان وقوام البرهان وبنور النور وبمعدن النور والحجاب المستور والبیت المعمور وبالسبع المثانی والقرآن العظیم وفرائض الاحکام والمکلّم بالعبرانیّ والمترجم بالیونانی والمناجی السریانی وما دار فی الخطرات وما لم یحط به لالظّنون من علمک المخزون وبسترک المصون والتوراة والانجیل والزبور یاذا الجلال والاکرام صلّ علی محمد وآله وخذ بیدی وفرج عنّی بأنوارک واقسامک وکلماتک البالغة إنّک جواد کریم وحسبنا اللّه ونعم الوکیل ولاحول ولاقوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم وصلواته وسلامه علی صفوته من ربیّته محمّد وذرّیته».
و آنگاه رقعه استغاثه را با بوی خوش معطر میسازد و در میان رقعه، عریضه امام زمانعلیه السلام را قرار داده و هر دو را در داخل گِل پاک میگذارد. سپس دو رکعت نماز میخواند و بعد، آن را به درون چاه آب یا نهر جاری میاندازد و بهتر است که این کار در شب جمعه انجام گیرد. ضمناً وقتی که عریضه را در چاه یا نهر آب انداخت بلافاصله این دعا را بخواند:
«اللّهم إنّی اسألک بالقدرة التی لحظت بها البحر العجاج فأزبد وهاج ورماج وکان کاللیل الداجّ طوعاً لأمرک وخوفاً من سطوتک فانتق اُجاجه وابتلق منهاحه وسجت جزائره وقدست جواهره تنادیک حیتانه باختلاف لغاتها الهنا وسیدنا ما الذی نزل بنا وما الذی حلّ ببحرنا فقلت لها اسکنی سأسکنک ملیّاً واجاور بکِ عبداً زکیّاً فسکن وسبّح و وعد بضمائر المنح فلمّا نزل به ابن متّی بما ألمّ الظنون فلمّا صار فی فیها سبّح فی امعائها فبکت الجبال علیه تلهّفاً واشفقت علیه الأرض تأسّفاً فیونس فی جوفه کموسی فی تابوته لأمرک طائع ولوجهک ساجد خاضع فلمّا أحببت أن تقیه القیته بشاطیء البحر شلواً لاتنظر عیناه ولاتبطش یداه ولاترکض رجلاه وانبتّ منّةً منک علیه شجرةٌ من یقطین وأجریت له فراتاً من معین فلمّا استغفر وتاب خرقت له الی الجنة باباً إنّک أنت الوهاب. وتذکر الائمة واحداً واحداً.(1)(سپس همه اسامی دوازده امامعلیهم السلام را ذکر میکند).
1) 22. بحار الانوار، ج 91، ص 28 و 29.
متأسفانه مسأله عریضه نویسی که از جمله روشهای خاصّ توسل و ایجاد ارتباط با فیض الهی است، همانند خیلی از برنامههای دیگر دینی، تحت تأثیر شرایط نامناسب تمدّن جدید و دست آوردهای آن ویا دیدگاههای غلطی که در نتیجه سیطره تفکر دین ستیزانه و یا دین گریزانه غربی به وجود آمده است، به فراموشی سپرده شده و یا حداقل کم رنگ گشته است.
توضیح آن که به موازات نهضت رنسانس در غرب وایجاد تحوّل در علوم تجربی وصنایع، علیرغم دست آوردهای مثبتی که این کار در پی داشت، اما به جهت آنکه این نهضت از یک جهان بینی واقع بینانه برخوردار نبود، لذا در ارائه یک تصویر وطرح صحیح در مورد پدیدههای جهان به ویژه انسان و چگونگی رابطه آن با سایر پدیدهها ناتوان ماند که این امر معضلات ومشکلات بسیار پیچیدهای را ایجاد نمود، که به اختصار به بعض آنها اشاره میشود:
یکی از مهمترین امیدهای بشر در سدههای اخیر، آن بود که در
نتیجه پیشرفت علم و صنعت، انسان به یک زندگی راحت و عاری از فقر دست یابد واز آن به بعد بیشتر اوقات خود را صرف ارتقاء سطح بینش و تفکّر و رسیدگی به ابعاد روحی و معنوی خویش نماید. امّا علیرغم حصول پیشرفتهای بسیار عظیم در عرصههای علوم و صنایع نه تنها این آرزو به حقیقت نپیوست، بلکه به مرور زمان بر اثر آشکار شدن نواقص موجود در بنیانهای فکری و جهتگیریهای عملی تمدن جدید روز به روز فقر و بی عدالتی و ناامنی در جهان، گسترش یافت و حتی فرصت رسیدگی به طبیعیترین خواستهای عاطفی و احساسی را از بین برد و در نهایت وقوع دو جنگ خانمان سوز جهانی، که از دست آوردهای بسیار تلخ دوره جدید محسوب میشود خط بطلانی بر تمامی امیدها وآرزوهایی که از تمدن جدید بود، کشیده شد.
از جمله ویژگیهای تفکر حاکم بر نهضت رنسانس، دینستیزی آن است، این امر تاحدّ زیادی ناشی از عملکرد غلط دستاندرکاران کلیسا بود. زیرا اولاً: امور موهوم و خرافی را تحت عنوان اصول واحکام دینی بر مردم تحمیل میکردند وثانیاً: جهت حفظ موقعیت پوشالی خود، با دست آوردهای علوم به مخالفت میپرداختند. این نوع برخورد ارباب کلیسا، در دراز مدّت سبب ایجاد بدبینی عمومی نسبت به دین واحکام دینی شد و بعدها متولّیان وضع جدید به
اشتباه، همه ادیان الهی را به مانند همان دینی که کلیسا مبلّغ آن بود تلقّی نمودند و در یک قضاوت نادرست با اصل دین و احکام دینی مخالفت کرده وآن را همانند افیون، عامل عقب ماندگی و بدبختی و مخالف علم و دانش قلمداد کردند و تا جایی که میتوانستند به تخریب و منزوی کردن آن پرداختند به گونهای که در نهایت تنها در حدّ یک رفتار و سلیقه فردی امکان بروز ظهور به آن دادند و حقّ هرگونه دخالت در امور سیاسی و اجتماعی را از دین سلب کردند به عبارت بهتر آن را تبدیل به یک سلسله آداب فردی در محدوده ساختمان کلیسا و . . . کردند. پر واضح است این کار به اساس اخلاق و سلامتی روان و آرامش فکری مردم خسارت جبران ناپذیری را وارد ساخت که وضعیت نابسامان اخلاقی و فرهنگی و ناامنی اجتماعی و همینطور شیوع روز افزون روحیه یأس و ناامیدی و بروز انواع بیماریهای روانی و به دنبال آن بالا رفتن آمار خودکشی و قتل و جنایت در جوامع به اصطلاح صنعتی و پیشرفته امروز، مؤیّد این مدعاست.
یکی دیگر از دست آوردهای تمدّن جدید، پیدایش ابزارهای پیچیده رسانهای است که در آنِ واحد حداقل دو رسالت بسیار خطرناک را برعهده دارند: از یک طرف به ترویج و تحکیم دیدگاههای تفکّر مادی جدید میپردازند و از طرف دیگر به بهانه ایجاد سرگرمی، ضمن پرکردن اوقات باقیمانده انسان، امکان هرگونه رسیدگی به
نیازهای روحی و روانی را از بین میبرند و بر اساس یک سلسله نقشهها و برنامهریزیهای دقیق، آنها را به سمت مسائلی میکشانند که امور دینی و معنوی را به کلی فراموش نمایند.
مجموعه این امور که متأسفانه امروزه تقریباً در تمامی جوامع، اعم از شرقی و غربی به شدّت در حال گسترش است، سبب پیدایش و رشد این بینش غلط و نادرست شده است که حلّ تمامی مشکلات انسان را در علوم تجربی و صنعت و تکنولوژی میداند. در نتیجه کمکم در اغلب جوامع نسبت به مسائلی چون دعا و نیایش و توسل و سایر رهنمودهای دینی و احکام و مقررات آن، نه تنها بی توجهی و بی تفاوتی نشان داده میشود، بلکه با اکثر آداب واحکامِ حرکت آفرین و حیات بخش آن و مخصوصاً با آن قسمتهایی از تعالیم ادیان که مانع تحقق اهداف شوم غارتگران بیگانه میشوند، توسط مزدوران داخلی استعمارگران و حکّام وابسته، با ترفندهای گوناگون مقابله میگردد که این امر در دراز مدّت کیان و استقلال همه جانبه تمام جوامع دینی را با خطر روبرو میسازد.
با این همه، پیروان صدیق و مخلص و شجاع ادیان الهی در سختترین شرایط هم حاضر نشدند، کوچکترین مقررات دینی را نادیده بگیرند و با تحمّل سختترین مشکلات، همواره نسبت به حفظ واجرای ارزشهای دینی با تمام وجود تلاش کردند. این دسته از مردم اختصاص به گروه خاصی از جامعه نداشت و در میان همه اقشار به این قبیل افراد بر میخوریم. وقتی سرگذشت و تاریخ زندگی
این گونه از شخصیتها را در جامعه اسلامی مورد مطالعه قرار میدهیم به خوبی روشن میشود که این افراد، همانطور که در پایبندی به اصول اساسی اسلام و تلاش برای حاکمیّت همه جانبه ارزشهای دین متحمل زحمات فراوانی شدهاند، به همان نسبت نیز در راستای عمل به آداب و مقررات و وظایف فردی و رهنمودهای فرعی اسلام نیز سعی و تلاش نمودهاند. این افراد اگر در موردی از خود تعلّل و مقاومتی نشان دادهاند، به خاطر تحقیق و دقت در شناخت هر چه بیشتر امور بوده است. لذا پس از تحصیل معرفت، به دور از هر گونه رفتارهای روشن فکر مآبانه و بهانه تراشیهای بی مورد در مقابل آن حقیقت، کمال خضوع و فروتنی را از خود نشان دادهاند.
در هر حال وقتی انسان تاریخ علمای جامعه اسلامی را مطالعه میکند، به حکایتهای زیادی درباره «عریضه نویسی» بر میخورد، که آنها در موارد مختلفی با هدف توسل به ائمه اطهارعلیهم السلام به ویژه استمداد از حضرت بقیة اللّه الاعظم علیه السلام به این کار اقدام مینمودهاند و از این طریق به برکت عنایتهای خاص اهل بیت علیهم السلام بسیاری از مشکلات فردی و اجتماعی افراد و جامعه اسلامی برطرف میشد.
در اینجا چند نمونه از این حکایات، به نحو اختصار بیان میشود، بدان امید که این کار سبب آشنایی بیشتر با یکی دیگر از ابعاد وجودی ائمه معصومینعلیهم السلام شده وبیش از پیش زمینه را برای ایمان به امدادهای غیبی فراهم سازد.
مرحوم محدّث نوری در کتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمد حسین نائینی اصفهانی چنین نقل کرده است:
برادرم میرزا محمد سعید در سال (1285 ق) از ناحیه پا، احساس درد شدیدی کرد و به دنبال آن، حتی از راه رفتن عاجز شد. طبیبی به نام میرزا احمد نائینی را برای درمان پای برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرک پا برطرف گشت، ولی چند روزی طول نکشید که زخمهای زیادی علاوه بر پاها در میان دو کتف او پیدا شد. درد و خونریزی آن زخمها، محمد سعید را هر روز بیش از پیش ناتوان و ضعیف و لاغرتر میساخت و معالجات طبیب جز افزایش درد و خونریزی و سرایت زخمها به قسمتهای دیگر بدن نتیجه دیگری در پی نداشت.
روزی خبر آوردند یک طبیب بسیار ماهری به نام میرزا یوسف در یکی از روستای اطراف ساکن است که در درمان بسیاری از مریضیهای صعب العلاج مهارت زیادی از خود نشان داده است.
پدرم کسانی را فرستاد تا او را برای درمان برادرم بیاورند. وقتی او به طور کامل برادرم را معاینه کرد، مدتی ساکت شد و به فکر فرو رفت، یادم هست در یک فرصتی که پدرم از اطاق بیرون رفته بود، به گونهای که من متوجه حرفهای آنها نشوم مطالبی را به یکی از داییهایم که با ما زندگی میکرد گفت. فهمیدم که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده است و به داییام میگوید: هر چه زحمت کشیده شود بی فایده است. منتهی داییام تلاش میکرد تا طبیب با پدرم به گونهای موضوع را مطرح کند که باعث ناراحتی او نشود.
وقتی پدرم جهت اطلاع از نتایج معاینات دکتر دوباره به اتاق برگشت، میرزا یوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (که مبلغ بسیار زیادی بود) میگیرم، آن وقت معالجه را شروع میکنم. کاملاً معلوم بود که هدف او از چنین پیشنهادی منصرف کردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها برای پدرم بلکه برای خیلیها در آن زمان و شرایط تهیه چنان پولی غیر ممکن بود.
لذا پس از بحثهای زیاد، پدرم گفت: برای من امکان تهیه این پول مقدور نیست. در نتیجه طبیب هم از این فرصت استفاده کرده فوراً منزل ما را ترک نمود.
بعد معلوم شد که والدینم همان موقع متوجه شده بودند که طبیب از درمان برادرم مأیوس شده و درخواست آن پول کلان، بهانهای بیش نبوده است.
من یک دایی دیگر به نام میرزا ابوطالب داشتم که زهد و تقوای او
زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهای او اعتقاد داشتند و در گرفتاریها ومشکلات به او مراجعه میکردند، او هرگاه عریضه به حضرت بقیةاللّهعلیه السلام مینوشت ونتایجی به دست میآمد. وقتی مادرم متوجه بسته بودن همه راههای عادی ومعمولی درمان برادرم شد، به نزد دایی ابوطالب رفت واز او خواهش کرد تا برای شفای محمد سعید عریضهای بنویسد.
عصر روز جمعهای بود که داییام عریضه را نوشت. مادرم آن را از او تحویل گرفت و همان موقع به همراه برادرم کنار چاهی که در بیرون روستا بود رفتند و در حالی که به شدّت گریه میکردند، عریضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که من در خواب دیدم سه نفر سواره با همان اوصافی که در حکایت تشرّف اسماعیل هرقلی(1)
علاقمندان میتوانند این حکایت را در کتاب منتهی الآمال مرحوم شیخ عباس قمّی، ج 2، ص 452، مطالعه کنند.
نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما میآیند. وقتی آنها را دیدم یک مرتبه به یاد جریان اسماعیل هرقلی افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولی حتماً خود حضرت حجّتعلیه السلام هستند که آمدهاند برادرم محمّد سعید را شفا دهند.1) 23. اسماعیل هرقلی یکی دیگر از نیک بختان است که وقتی پزشکان از درمان زخم پای او عاجز میشوند، با دلی شکسته ولی با نیّت پاک به حضرت بقیةاللّهعلیه السلام متوسل میشود و در سامرّا موفق به ملاقات امامعلیه السلام میگردد آن حضرت دست مبارک خود را بر زخم پای اسماعیل میکشند و به برکت آن عنایت، پای اسماعیل خوب میشود.
وقتی آن سه نفر به نزدیکی خانه ما رسیدند، همگی از اسب پیاده شدند و درست به همان اطاقی که برادرم در آن خوابیده بود داخل شدند. همان کسی را که من فکر میکردم خود حضرتعلیه السلام هستند نزدیک برادرم رفتند و نیزهای را که در دست داشتند روی کتف «محمد سعید» گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائیت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.
من در آن حال متوجّه شدم که منظور آن حضرت، دایی علی اکبرم است که خیلی وقت پیش به سفر تجارت رفته است و اتفاقاً به خاطر تأخیر کردن، همه خانواده نگرانش بودند.
محمد سعید اطاعت امر کرد و در نهایت سلامتی از جای خود برخاست و با عجله به سوی در رفت تا از دایی علی اکبر استقبال کند.
در این لحظه از خواب بیدار شدم و درست به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که صبح شده است ولی هیچ یک از اهل خانه برای نماز صبح بیدار نشدهاند. بلافاصله یاد خوابی که دیده بودم افتادم و با خوشحالی خودم را به نزدیک برادرم رساندم و او را بیدار کردم و به او گفتم: محمد سعید! محمد سعید! بلندشو آقا امام زمانعلیه السلام تو را شفا دادند.
سپس بدون معطلی او را گرفتم و از زمین بلندش کردم.
در اثر سر و صدای من مادرم از خواب بیدار شد، وقتی دید که محمد سعید را بیدار کردهام، با ناراحتی گفت: او به خاطر دردی که داشت از سر شب نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقداری
کم شده بود، چرا بیدارش کردی؟!
گفتم: مادر! امامعلیه السلام محمد سعید را شفا دادند.
مادرم از جای خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتی؟
خواستم تا حرفم را تکرار کنم، که دیدم محمد سعید شروع به راه رفتن کرد، و مثل اینکه اصلاً هیچگونه ناراحتی نداشته است. مادرم از خوشحالی با صدای بلند شروع به گریه کردن نمود و همه اهل خانه با صدای او از خواب بیدار شدند و به دنبال آن طولی نکشید همه اهالی روستا از اتفاقی که افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را برای دیدن محمد سعید به خانه ما میرساندند.
بحمد للَّه امام زمانعلیه السلام به عریضه وتوسل مادرم عنایت کرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثری از آن مریضی دیده نشد. و چند روز بعد هم دایی علی اکبر با سلامتی از سفر برگشت و خوشحالی خانواده ما به لطف حضرت حجة بن الحسنعلیه السلام کاملتر شد.(1)
مرحوم نوری مینویسد: عالم متّقی مرحوم سید محمد جبل عاملی از اهالی قریه جب شلیت، از ترس حاکمان ستم پیشه و ظالم آن منطقه، که قصد داشتند سید را وادار کنند به نیروهای نظامی آنها
1) 24. نجم الثاقب، حکایت ششم از باب هفتم، ص 417 به بعد.
بپیوندد، بطور مخفیانه با دست خالی از جبل عامل خارج میشود و پس از تحمّل سختیها، خود را به نجف اشرف میرساند و مجاور حرم حضرت امیرالمؤمنین علیعلیه السلام زندگی ساده و فقیرانهای را شروع میکند. شرایط آن زمان به گونهای بوده است که تقریباً اکثر مردم حتی در تأمین مایحتاج روزانه خود دچار مشکل بودهاند، وقتی وضع عامه مردم چنان باشد بدیهی است که امثال سید محمّد که با دست خالی مجبور به ترک وطن میشوند و در عین حال به جهت عفیف و با حیا بودن راضی نمیشوند که کسی متوجّه تنگ دستی آنها گردد مجبورند فشارهای زیادتری را متحمل گردند. در چنین شرایطی گاهی به خاطر فقر و غربت، سیّد محمّد مجبور بود چندین روز متوالی را گرسنه بماند و حتی نتواند مختصر خوراکی را برای خوردن تهیه نماید، بر اثر تکرار این وضع سیّد هر چه فکر میکند هیچ راهی به نظرش نمیرسد. ناگهان به ذهنش خطور میکند که عریضهای به حضرت حجة بن الحسن المهدیعلیه السلام بنویسد و از آن حضرت درخواست کمک و حلّ مشکل نماید. در موقع نوشتن عریضه بنا را بر این میگذارد که چهل روز تمام، اعمال و رفتار خود را به گونهای کنترل کند که کوچکترین خلاف شرعی را مرتکب نشود، تا به واسطه این کار مورد عنایت امام زمانعلیه السلام قرار گیرد.
ضمناً عهد میکند درخواست خود را هر روز صبح روی کاغذی بنویسد و قبل از طلوع آفتاب بدون آن که کسی متوجه شود، به خارج شهر برود طبق دستوری که در عریضهنویسی وارد شده است آن را در
آب جاری یا چاهی بیندازد.
سیّد این کار را بدون وقفه سی و نه روز انجام میدهد منتهی در روز آخر وقتی نتیجهای نمیبیند با ناراحتی خاصّی بر میگردد. در وسط راه متوجه میشود که کسی از پشت سر میآید. وقتی سیّد بر میگردد و به پشت سر خود نگاه میکند میبیند یک مرد عربی در چند قدمی او میآید. وقتی به سید نزدیکتر میشود سلام میکند و پس از احوالپرسی مختصر، از سیّد سؤال میکند: سیّد محمّد! مگر چه مشکلی داری که سی و نه روز تمام قبل از طلوع آفتاب خود را به اینجا میرسانی و عریضهای را که همراه میآوری به آب میاندازی و سپس بر میگردی؟ آیا فکر میکنی که امام تو از حاجت و مشکل تو اطلاعی ندارد؟!
سید محمّد میگوید: من در حالی که از حرفهای آن عرب جوان تعجب کرده بودم با خود گفتم: این آقا کیست که مرا با اسم شناخت؟ در حالی که من تاکنون او را در جایی ندیدهام.
ثانیاً: او با من به لهجه جبل عاملی صحبت میکند، و حال آنکه ازاهالی جبل عامل کسی اینگونه لباس نمیپوشد و قطعاً او از جبل عاملیهای ساکن نجف هم نیست چون من همه آنها را میشناسم. ثالثاً: من در طی این سی و نه روز که صبح زود از شهر خارج میشدم، همواره مواظب بودم که کسی متوجه من نشود، پس این آقا چگونه خبر دار شده است که سی و نه روز است من این کار را تکرار میکنم؟!
همینطور که با آن مرد عرب به طرف شهر میآمدیم من به این
مطالب فکر میکردم، ناگهان با خودم گفتم: یعنی ممکن است که من این توفیق را پیدا کرده و به زیارت حضرت ولی عصرعلیه السلام نائل آیم؟!
از آنجایی که قبلاً درباره اوصاف وشمایل آن حضرت چیزهایی شنیده بودم، تصمیم گرفتم ببینم آیا از آن نشانهها در این عرب جوان اثری وجود دارد یا نه؟ این بود که در صدد برآمدم تا با او مصافحه کنم، لذا دستم را به طرف او دراز کردم ومتقابلاً آن جوان هم دست مبارکش را پیش آورد، وقتی باهم مصافحه کردیم، مطمئن شدم که او همان عزیزی است که همه مشتاق زیارتش هستند، بلافاصله آماده شدم تا دست مبارکش را ببوسم سپس خود را به روی قدمهای مبارکش بیندازم ولی وقتی با تمام وجود خم شدم تا لبهای خود را به دست مبارکشان برسانم، بلافاصله ناپدید شد و مرا در حسرت دیدار دوبارهاش گذاشت و گر چه بعدها آن مشکل فقر از من برطرف شد، ولی هیچ وقت حسرت دیداری دوباره، به پایان نرسید.(1)
یکی از فضلای حوزه علمیه قم میگوید در آخر ماه شوال {1411} ه.ق به خدمت آیة اللّه سید کاظم قزوینیرحمه الله(2)رسیدم واز
1) 25. اقتباس از حکایت هفتم نجم الثاقب، صفحات 421 تا 423.
2) 26. مرحوم آیة اللّه سید محمّد کاظم قزوینی به سال 1348 {ه .ق} در شهر مقدّس کربلا در خانواده علم و تقوی چشم به جهان گشود. نسب این مرد بزرگ به حضرت امام موسی بن جعفرعلیه السلام میرسد. وی علیرغم آن که در آغاز جوانی از نعمت والدین محروم شدند، با این همه در راه کسب علم و کمال از پای ننشست، پس از تکمیل سطح در حوزه عملیه کربلا سالها در دروس خارج فقه و اصول علمای بزرگ آن سامان شرکت کرد، آنگاه از راه تألیف و خطابه و منبر و تدریس فقه و اصول و تفسیر مشغول خدمت شد. دیری نگذشت که به واسطه امر به معروف و نهی از منکر و موضع گیریهای شجاعانه وی در برابر حاکمان مستبدّ عراق، تحت تعقیب قرار گرفت و بارها به زندان افتاد و متحمل سختترین زحمات و شکنجهها شد، حتی آخرین بار به اعدام محکوم گشت که به دنبال آن پس از ماهها زندگی مخفی از عراق خارج شد و بعد از مسافرت به چند کشور اسلامی در نهایت به ایران آمد، و بعد از عمری تلاش و جهاد و فداکاری و انجام خدمات علمی و دینی در روز سیزدهم جمادی الثانی سال (1415. ه .ق به دیار باقی شتافت.
ایشان درباره توجهات وعنایات امام زمانعلیه السلام در دوره غیبت سؤال کردم، ایشان دو حکایت در مورد عریضهنویسی را که برای خودشان پیش آمده بود متذکر شدند، که در اینجا با کمی تصرّف وتلخیص آن دو حکایت را میآوریم:
آیة اللّه قزوینی در حالی که معلوم بود از یادآوری آن جریان بسیار متأثر شده بودند فرمودند: در سال {1392} ه .ق که توفیق مجاورت حائر حسینیعلیه السلام را داشتم، از طرف یکی از مراجع معظم، امر رسیدگی به امور شهریه طلاب به عهده من گذارده شد.
در یکی از ماهها که شب اوّلش مصادف با شب جمعه بود، متوجّه شدم که برای پرداخت شهریه طلاب پولی وجود ندارد و تقریباً حدود هزار دینار لازم بود تا شهریه طلاب پرداخته شود، به فکر افتادم که این
پول را از کجا تهیه کنم؟ هرچه بررسی کردم، دیدم به هیچ وجه امکان تهیه آن مقدار پول در آن شرایط برایم میسّر نیست و در ضمن از چنان پشتوانه واعتباری هم برخوردار نبودم که کسی آن پول را به من قرض بدهد. بعد از مدّتها فکر کردن به یاد امام زمانعلیه السلام افتادم، عریضهای به محضر مبارک حضرت ولی عصر - سلام اللّه علیه - به این مضمون نوشتم:
«اگر داستان آیة اللّه العظمی مرحوم سید مهدی بحرالعلوم(1)
این علامه جلیل القدر به جهت رعایت تقوی و مواظبت بر اعمال و مراقبت نفس به مراتبی از کمال رسیده بودند که بارها مورد توجّه وعنایت مستقیم حضرت امام زمانعلیه السلام واقع شدند. بر طبق حکایتی که مرحوم شیخ عباس قمّی در منتهی الآمال نقل میکنند: روزی مرحوم بحرالعلوم دچار تنگ دستی سختی میشوند و متوسّل به حضرت امام زمانعلیه السلام میشوند و این مشکل با یک شرایط غیر عادی بسیار عجیبی به وسیله شخص حضرت ولی عصرعلیه السلام حلّ میشود. که علاقمندان میتوانند جریان این تشرّف را در جلد دوّم منتهی الآمال صفحه 475 از قول عالم ربّانی آخوند ملاّ زین العابدین سلماسی که خود ناظر بر واقعه بوده است مطالعه کنند.
در1) 27. سید مهدی بحر العلوم {سید محمّد مهدی بن مرتضی بن محمد بن عبدالکریم حسنی طباطبائی بروجردی} از مجتهدان بنام شیعه است که در سال 1154 یا 1155 (ه .ق) در کربلای معلّی چشم به جهان گشود. پس از سپری کردن دوران کودکی در خدمت مشایخ بزرگواری چون شیخ یوسف بحرانی و سید حسین قزوینی و شیخ محمد تقی دورقی و آقا محمد باقر هزارجریبی و مخصوصاً علامه بزرگ وحید بهبهانی به تلمذ پرداخت و آنگاه خود شاگردانی چون مرحوم عالم بزرگوار سید جواد صاحب مفتاح الکرامة و سیّد محمد باقر شفتی و . . . دیگران را پرورش داد و عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین و تزکیه نفس سپری کرد، سپس در سال 1212 هجری در نجف اشرف دیده از جهان بست.
مکّه معظمه صحت دارد عنایتی بفرمایید، این پول را حواله کنید تا بتوانیم مشکل طلاب را برطرف نماییم». سپس در همان شب عریضه را در ضریح مقدّس اباعبداللّه الحسینعلیه السلام انداختم.
صبح زود، بین الطلوعین بود که دیدم کسی درِ منزل را میزند، وقتی در را باز کردم، دیدم شخصی از تجّار معروف بغداد است؛ تعارف کرده او را وارد خانه نمودم و صبحانه را با هم خوردیم، وقتی سفره صبحانه جمع شد، ایشان آماده خداحافظی گشت. خواستم که او را بدرقه نمایم، او پولی را از جیب خود در آورده وبه من داد و گفت:
این پول را هر کجا که لازم میدانید صرف کنید.
من وقتی وضع را به این منوال دیدم، حالت بسیار عجیبی به من دست داد، ولی بهر زحمتی که بود خودم را کنترل کردم تا او از در خانه بیرون رفت. آنگاه بیاختیار در حالی که اشک مجالم نمیداد خطاب به امید عالمیان عرض کردم:
«آقا جان! آن قدر بزرگواری فرمودید که نگذاشتید حتی آفتاب طلوع کند؟».
آیت اللّه قزوینی در این زمینه باز فرمودند:
یک وقتی در استرالیا بودیم و دوستی داشتیم به نام آقای سید
قاسم جمعه که وی نیز جهت معالجه فرزندش به آنجا آمده بود ودر یکی از بیمارستانهای بسیار مجهّز و معروف شهر سیدنی او را بستری کرده بود. یک روز سراسیمه وبسیار مضطرب به محل اقامت ما آمد. وقتی سبب ناراحتیاش را پرسیدم گفت: دکتر معالج فرزندم، وضع اورا وخیم توصیف میکند، حالا نمیدانم چکار کنم، آیا او را به بیمارستان دیگری منتقل کنم یا دنبال دکتر دیگری بگردم؟ خلاصه ماندهام که چه کنم!
به او گفتم: هیچ یک از این کارهایی که گفتی لازم نیست انجام دهی، فقط کاری را که میگویم سعی کن با اخلاص کامل و حضور قلب انجام دهی.
او در حالی که از محکم صحبت کردن من تعجب کرده بود به من گفت: شما بفرمائید چه باید بکنم! قول میدهم کوچکترین تخطّی از گفتههای شما نداشته باشم، من حاضرم برای نجات پسرم هر کاری که باشد انجام دهم.
گفتم: برای حضرت صاحب الزمانعلیه السلام عریضهای بنویس و بهبودی فرزندت را از آن حضرت درخواست کن.
گفت: چطور باید عریضه بنویسم؟! شما تفصیل آن را بفرمایید تا من این کار را انجام دهم.
به او گفتم: فرض کن همین حالا به تو اجازه داده شده است که خدمت آن حضرت برسی و درخواست شفای فرزندت را از آن حضرت بنمایی، به هر صورت که خودت دوست داری این کار را
انجام بده.
بعد خداحافظی کرد و از پیش ما رفت؛ ساعتی نگذشته بود که دیدم برگشت و مطلبی را که نوشته بود باخود آورد و آن را به من داد و گفت: ببینید این گونه نوشتن مناسب است؟
دیدم در آن عریضه با تعابیر مختلفی صحت و سلامتی دوباره فرزندش را درخواست نموده است و از جمله نوشته بود: آقا جان شما را قسم میدهم به لباسهای عمهات زینبعلیهما السلام(1)در این دیار غربت امید مرا نا امید مکن، پسرم را شفا بده، راضی نباش که تنها ودست خالی به وطن برگردم و . . .
وقتی مطالب عریضه او را خواندم، در دلم خطاب به امام زمانعلیه السلام عرض کردم: آقا جان از در خانه شما هیچکس دست خالی برنگشته و برنمیگردد، این مؤمن را هم که امیدش از همه جا قطع است واینگونه به عنایت شما امیدوار شده است ناامید نفرمائید.
بعد به او گفتم: متن عریضه هیچ ایرادی ندارد، انشاءاللّه آقا عنایتشان شامل حال شما میشود وبا سلامتی کامل به همراه فرزندت پیش خانواده بر میگردی.
یادم هست که فردای همان روز حدود ساعت هشت ونیم صبح بود که از بیمارستان به ایشان زنگ زده بودند که آزمایشات از رفع خطر و بهتر شدن حال مریض حکایت دارد. و بعد که از سلامتی کامل او
1) 28. در بین عربها این تعبیر بسیار رایج است.
مطمئن شدند او را از بیمارستان مرخص کردند. به این ترتیب حال آن پسر بچه علیرغم داشتن یک بیماری صعب العلاج روز به روز بهتر شد واین در حالی بود که اغلب پزشکانی که او را معاینه کرده بودند ویا نتایج آزمایش هایش را دیده بودند، با ناباوری این پیشامد را دنبال میکردند. چون باتوجّه به تجربیات و معیارهای عادی علمی، چنین پیشامدی به نظر آنها حد اقل در این مرحله از معالجات غیر ممکن بود.
به هر حال از آن تاریخ تا الآن که جریانش را تعریف میکنم، حدود پنج سال میگذرد که به لطف خدا و عنایت حضرت صاحب الزمانعلیه السلام فرزند آقای جمعه در کمال سلامتی وتندرستی به زندگی خود ادامه میدهد و الحمدللّه اثری هم از آن ناراحتی در ایشان وجود ندارد.
سیّد بن طاووس نقل کرده است که رشید ابوالعبّاس واسطی روزی در راه سامرّا به من حکایت کرد: زمانی شیخ ورّام(1)براساس حاجتی که داشت، نامهای را در کاظمین برای حضرت امام زمانعلیه السلام نوشتند. وقتی با خبر شدند که من قصد سفر به سامرّا را دارم فرمودند: اگر
1) 29. ورّام بن ابی فراس صاحب کتاب تنبیه الخواطر - که به آن «مجموعه ورّام» هم میگویند - یکی از فقهاء مشهور است به گفته میرزا حسین نوری در نجم الثاقب نَسَب وی با چندین واسطه به مالک اشتررحمه الله میرسد.
مقدورت هست این نامه مرا هم با خود به سامرّا ببر و وقتی خواستی به سرداب مقدّس شرفیاب شوی، این نامه را بعد از آن که همه مردم از آنجا بیرون آمدند در آنجا بگذار و صبح فردای آن روز به آنجا مراجعه کن، اگر نامه مرا در آنجا ندیدی، در اینباره به کسی چیزی نگو.
رشید میگوید:
وقتی من به سامرّا رسیدم بعد از زیارت حرم عسکریین علیهم السلام عازم سرداب شدم و صبر کردم تا اواخر وقت فرا رسید، وقتی آنجا کاملاً خالی شد، تقریباً آخرین نفر من بودم که هنگام خارج شدن از آنجا نامه ورّام را در همان محلّی که خودشان سفارش کرده بودند قرار دادم و سپس بیرون آمدم؛ صبح تقریباً جلوتر از همه خودم را به آنجا رساندم، ولی اثری از نامه نبود!!
بعد از چند روز وقتی به کاظمین برگشتم، سراغ ورّام را از آشنایان گرفتم. آنها گفتند: او به حلّه برگشت. از آن تاریخ مدّتی نگذشته بود که سفر حلّه پیش آمد، در آنجا وقتی به ملاقات ورّام رفتم، او به من گفت: حاجتی را که در آن عریضه به محضر مبارک حضرت بقیةاللّه الاعظمعلیه السلام نوشته و درخواست برآورده شدنش را نموده بودم، به عنایت آن حضرت، همان وقت برآورده شد ودر نتیجه زودتر برگشتم.(1)
1) 30. عبقری الحسان، چاپ رحلی، ج 2، ص 190، سطر 4.
از آقا میرزا ابراهیم شیرازی حائری نقل میکنند که ایشان گفتهاند: وقتی در شیراز بودم، حاجتهایی پیدا کردم که فکرم را به خود مشغول میساختند، هر چه فکر کردم، راه عادی و معمولی برای برآورده شدن آنها به ذهنم نرسید، در نتیجه تصمیم گرفتم تا عریضهای به امام زمانعلیه السلام بنویسم. به این منظور عریضهای را نوشتم و در آن همه درخواستهایم را مطرح نمودم که از جمله آنها درخواست توفیق رفتن به کربلا و زیارت مرقد مطهّر اباعبداللّه7 بود.
یک روز نزدیک غروب از شهر خارج شدم وعریضه را با آداب خاصّی که دارد بعد از صدا زدن «حسین بن روح» در استخری انداختم و سریع به شهر برگشتم.
صبح برای درس که خدمت استادم رسیدم، بعد از جمع شدن همه شاگردان، یک مرتبه سیّدی که لباس خدّام حرم اباعبداللّهعلیه السلام را در تن داشت به مجلس درس وارد شد و پس از سلام، نزد شیخ نشست. از آنجا که او اولین بار بود که در مجلس حاضر میشد، توجه دیگران به او جلب شده بود. وقتی تعارفات معمولی به پایان رسید، رو به من کرد و مرا به اسم صدا زد وگفت: فلانی «انّ رقعتک قد سلّمت الی مولانا صاحب الزمانعلیه السلام» نامه تو به محضر مبارک امام زمانعلیه السلام رسید.
بعد جریان را اینگونه تعریف کرد که شب در خواب دیدم حضرت سلمانرحمه الله با جماعتی ایستادهاند وتعدادی نامه در خدمت ایشان است که آنها را به افراد میدهد. وقتی حضرت سلمان مرا دید،
صدایم زد وفرمود: پیش فلانی برو و به او بگو این نامه تو است. و بعد آن را به من نشان داد. دیدم مهر امام زمانعلیه السلام بر آن نامه خورده است.
از آنجا که همدرسهای من از هیچچیز خبر نداشتند به همدیگر و به من نگاه کردند تا قضیه را به آنها بگویم. بعد من قضیه نامه نوشتن به محضر حضرت صاحب الزمانعلیه السلام را گفتم و اضافه کردم که من در این باره نه با کسی حرف زدهام و نه کسی مرا در موقع انجام این کار دیده است. نمیدانم این آقا کیست و چگونه از این مسأله خبر دارد!
دوستان همه گفتند: این خواب حکایت از عنایت و توجّه آقا نسبت به خواستههای تو دارد و حتماً آنها به زودی بر آورده میشوند.
بعد که مجلس درس تمام شد، نه کسی آن آقا را دید و نه تا به حال او را در شهر کسی دیده بود، خلاصه هیچکس او را نمیشناخت واز آن به بعد هم کسی دیگر او را ندید.
از این واقعه چندی نگذشته بود که همه درخواستهای من برآورده شدند و حتی در همان ایّام، مقدمات سفر به کربلا به طور ناگهانی فراهم شد که از آن زمان تا کنون در کربلا ساکن هستم.(1)
افراد زیادی از اعضای دفتر وخانواده و همینطور علمای حوزه علمیه قم در زمینه عریضه نویسی حضرت آیة اللّه العظمی
1) 31. عبقری حسان، ج 2، ص 198.
گلپایگانیقدس سره حکایتهایی را نقل کردهاند که از جمله آنها حکایتی است که حجة الاسلام و المسلمین آقای ابطحی نقل میکند:
در آخرین روزهای جنگ تحمیلی (عراق علیه ایران) که موشک زدن و بمباران دشمن شدّت پیدا کرده بود و مردم به اطراف و روستاها پناه میبردند، حضرت آیة اللّه گلپایگانی از شنیدن وقایع ومشکلات شدیدی که برای مردم پیش آمده بود بسیار ناراحت بودند، لذا از روی علاقه واعتقادی که به مسجد مقدس جمکران داشتند، با جمعی از علما و بزرگان به آن مسجد مشرّف شدند تا ضمن عرض ادب به ساحت مقدّس آقا امام زمانعلیه السلام دعای توسلی برای رفع این گرفتاریها بنمایند.
حقیر هم این افتخار را داشتم که همراه ایشان باشم. معظّم له عریضهای را قبلاً نوشته بودند و آن را به بنده دادند که طبق دستورشان در میان مقداری گِل بگذارم و بعد از دعای مخصوص، خطاب به جناب حسین بن روح در آب بیندازم. در حالی که خود آیة اللّه العظمی گلپایگانیرحمه الله و جمعی از علما حضور داشتند، در یک فضای معنوی در حالی که اغلب آنها گریه میکردند و از امامعلیه السلام درخواست میکردند تا حاجت آقا را هرچه زودتر برآورده نماید، عریضه را در آب انداختیم.
فردای همان روز یکی از علمای صالح وباتقوای شناخته شده به منزل ما آمدند وفرمودند: من دیشب خوابی دیدم ولی معنی آن را هرچه فکر کردم نفهمیدم، به همین خاطر تصمیم گرفتم آن را با شما
در میان بگذارم و اگر چیزی به نظرتان رسید بفرمایید.
وی گفت: در عالم رؤیا دیدم شخصی فرمود: به آقا بگویید جواب شما را حضرت سه روز دیگر میدهند. این در حالی بود که ایشان از مسأله عریضهنویسی آیة اللّه العظمی گلپایگانی اصلاً خبری نداشتند. من به محض شنیدن این مطلب از خوشحالی به گریه افتادم، با خود گفتم: همانطور که حضرت آیة اللّه بر من منّت نهادند که عریضه را به آب بیندازم، همینطور حضرت صاحب الزمانعلیه السلام این عنایت را به من دارند که این مؤمن صالح را پیش من بفرستند تا جواب هم نخست به من داده شود و من آن را به آیة اللّه العظمی گلپایگانی برسانم.
بعد از آن که جریان خواب آن عالم بزرگوار را به آیة اللّه گلپایگانی عرض کردم، منتظر شدیم تا ببینیم سه روز دیگر چه خبری میشود، درست روز سوّم بود که از طرف عراق اعلام آتش بس یک طرفه شد و شعلههای جنگ تحمیلی که ناخواسته توسط استکبار جهانی بر مردم ایران اسلامی تحمیل شده بود با پیروزی ملّت بزرگ ایران رو به خاموشی نهاد.
شیخ طوسیرحمه الله و دیگران روایت کردهاند که محمد بن علی بن الحسین بن موسی بن بابویه - که قبر شریف در شهر ری است - نقل میکند که محمد بن علی ابن اسود به من حکایت کرد: روزی پدرت (مرحوم علی بن الحسین بن موسی بن بابویه) بعد از درگذشت محمد
بن عثمان عمریرحمه الله - دومین نائب خاص امام زمانعلیه السلام - عریضهای به خدمت امامعلیه السلام نوشت و آن را به حسین بن روح سوّمین نائب خاص امام عصرعلیه السلام داد تا آن را به محضر مبارک حضرت بقیّة اللَّهعلیه السلام برساند. در آن عریضه از حضرت درخواست کرده بود که از خداوند متعال بخواهند تا برای او فرزندی فقیه عطا نماید - گویا علی بن الحسین چند سال بعد از ازدواج بچهدار نمیشد - پدرت نقل میکرد: سه روز بعد، حسین بن روح به من فرمود:
حضرت امام زمانعلیه السلام دعا فرمودند، شما از همسر فعلیات که دختر عمویت هست بچهدار نخواهی شد، بلکه به زودی با یک کنیز دیلمی ازدواج میکنی که دو فرزند فقیه وعالم از او نصیب تو خواهد شد.
عین عبارت امامعلیه السلام در جواب نامه علی بن حسین چنین ذکر شده است:
«. . . قد دعونا اللّه لک بذلک وسترزق ولدین ذکرین خیّرین»(1)
«ما در این باره به درگاه خداوند دعا نمودیم، به زودی خداوند دو فرزند پسر اهل خیر به تو عنایت خواهد فرمود».
مدتی از این واقعه نگذشت که خداوند دو پسر به علی بن حسین عطا نمود، - یکی از آنها محمّد است که آثار بسیار ارزشمندی از وی به جای مانده که از جمله آنهاست کتاب «کمال الدین و تمام النعمة»
1) 32. مجالس المؤمنین، قاضی نور اللَّه شوشتری، ج 1، ص 453.
در دو جلد، که مجموعه مباحث این کتاب به معارف امام زمانعلیه السلام اختصاص دارد. مؤلف آن را با هدف تبیین ابعاد مختلف مسأله مهدویت وپاسخ به شبهات مخالفین ومعاندین به دستور خود حضرت صاحب الزمانعلیه السلام به نگارش در آورده(1)
وقتی شبهات او در این زمینه برطرف شد و اطمینان قلبی پیدا کرد، از من درخواست نمود تا در اینباره کتابی را به نگارش درآورم. به وی وعده دادم که در آینده چنین کاری را انجام دهم. مدتی از این جریان گذشته بود که یک روز در خواب دیدم که در مکّه هستم وبرگرد بیت اللّه الحرام طواف میکنم در دور هفتم به نزدیک حجر الاسود آمدم و پس از استلام حجر (دست زدن و بوسیدن آن) گفتم:
«امانتی ادیّتها ومیثاقی تعاهدته لتشهد لی بالموافاة».
امانت خود را ادا کرده و عهد و پیمانم را مواظبت نمودم تا به وفاداری من شهادت و گواهی دهی.
در این هنگام مولایم حضرت امام زمانعلیه السلام را دیدم که برابر درِ خانه کعبه ایستادهاند، خودم را به آن حضرت رساندم و سلام عرض کردم، حضرت به من فرمودند:
«لِمَ لا تصنّف کتاباً فی الغیبة حتی تکفی ما قد همّک؟».
چرا درباره غیبت، کتابی تألیف نمیکنی تا اندوه دلت را برطرف سازی؟
عرض کردم: یابن رسول اللّه درباره غیبت چیزهایی نوشتهام. حضرت فرمودند: منظورم این است که یک کتابی را در زمینه غیبت بنویسی و در آن به غیبتهای پیامبران هم اشاره کنی. این را فرمودند و سپس تشریف بردند. من در این حال سراسیمه از خواب بیدار شدم و تا صبح به دعا و تضرّع مشغول گشتم، وقتی صبح شد ضمن توکل به خدا واستعانت از حضرت بقیة اللّه الاعظمعلیه السلام شروع به تألیف این کتاب نمودم. (کمال الدین و تمام النعمة، ص 2 - 4..
است و اثر دیگر1) 33. در مقدمه کمال الدین مرحوم شیخ صدوق در این باره چنین مینویسند: چیزی که مرا به تألیف این کتاب واداشت، این بود که چون به خواسته و مراد خودم که زیارت حضرت علی بن موسی الرضاعلیه السلام بود رسیدم، بعد به نیشابور آمدم و در آنجا اقامت کردم، متوجه شدم که اکثر کسانی که به نزد من آمد و رفت میکنند، راجع به جریان غیبت امام زمانعلیه السلام شبهات وسؤالاتی در ذهن دارند، لذا در صدد برآمدم تا با استفاده از اخبار و روایات پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم وائمه اطهارعلیهم السلام به پرسشها و شبهات آنها پاسخ دهم. بعد از مدتی با مرد بزرگی از اهل فضل وخرد بنام شیخ نجم الدین محمد بن الحسن که از شهر بخارا به قم آمده بود آشنا شدم که وی نیز در این زمینه اشکالاتی را مطرح میکرد که من به ایشان نیز در اثبات وجود امام زمانعلیه السلام مطالبی را از روایات حضرات معصومینعلیهم السلام بیان کردم.
این فقیه بزرگوار کتاب بسیار ارزشمند فقهی «من لایحضره الفقیه» است که یکی از کتب اربعه شیعیان به حساب میآید و پسر دوّم ایشان حسین نام دارد که محدثین بسیار زیادی از نسل او بوجود آمدند - در ادامه محمد بن علی اسود میگوید: من راجع به خودم نیز از آن حضرت این مسئلت را داشتم تا خداوند به برکت دعای آن حضرت پسری برای من روزی فرماید، که بنا به مصالحی درخواست من اجابت نشد.
بعد شیخ صدوق نقل میکنند: محمد بن علی اسود هنگامی که میدید من به مجلس استادمان ابن ولیدرحمه الله رفت و آمد میکنم ورغبت بیشتری به علم و کتب علمی دارم، میفرمود: جای شگفتی نیست که تو چنین رغبت و شوقی در علم داری، چرا که تو به دعای امام
زمانعلیه السلام به دنیا آمدهای.(1)
همینطور محقق شوشتری نقل میکند که شیخ صدوق همواره میفرمود: من به دعای صاحب الامر متولد شدهام، و به این موضوع افتخار میکرد.
در اینجا مناسب است به نکته دیگری در زمینه منزلت پدر شیخ صدوقرحمه الله در نزد امام یازدهمعلیه السلام اشاره نمائیم: نقل شده است که حضرت عسکریعلیه السلام نامهای به علی بن الحسین نوشتند و در آن نامه با این عبارت به ایشان دعا کردند:
«. . . وجعل من صلبک اولاداً صالحین . . .»
خداوند از نسل تو فرزندان شایستهای قراردهد.
بر این اساس میتوان گفت: تولد فرزندان علی بن الحسین به برکت دعای دو امام یعنی حضرت امام حسن عسکریعلیه السلام و حضرت بقیة اللّه الاعظمعلیه السلام انجام یافته است.
از محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب شیبانی در کتاب مصباح الزائر نقل شده است که روزی به همراه استادم ابو علی محمّد بن همام بن سهیل کاتب، جهت دیدار با ابوالعباس به منزل ایشان رفته بودیم، در اثنای صحبت استادم ابو علی کاتب از ابوالعباس درخواست نمود تا
1) 34. اکمال الدین، ص 502.
جریان نجات از اسارت خود را که به برکت عریضه نویسی به حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام رخ داده بود برای ما تعریف کند.
ابوالعباس در پاسخ به این درخواست چنین گفت: من و ابوالهیجا ابن حمدان جزو کسانی بودیم که در دست نیروهای ابوطاهر سلیمان بن حسن اسیر شدیم، ولی ابوطاهر دوست من ابوهیجاء را خیلی اکرام میکرد، او را در مجالس خود شرکت میداد و به او احترام فوق العادهای قائل میشد؛ لذا هر وقت ابوطاهر جلسهای داشت ابوالهیجا هم در آن شرکت میکرد و در ضمن پس از بازگشت از این مجالس، ما را از اوضاع بیرون واتفاقات آن با خبر میساخت.
یک روز من به ابوالهیجا گفتم: حالا که ابوطاهر به شما این قدر ارادت دارد، در یک موقعیّت مناسبی وضع مرا هم برای او تعریف کن، شاید بتوانی زمینه نجات مرا از زندان و اسارت فراهم آوری.
ابوالهیجا گفت: این کار را همین امشب انجام خواهم داد.
همان شب ابوالهیجا طبق معمول به مهمانی ابوطاهر رفت. من منتظر ماندم تا او برگردد، امّا وقتی ابوالهیجا برگشت، برخلاف همیشه بدون آنکه سری به من بزند، به طرف زندان خود رفت. این رفتار ابوالهیجا مرا نگران ساخت، به همین خاطر تصمیم گرفتم تا پیش او بروم و جریان را بپرسم، همینکه به نزد او رسیدم، تا چشمش به من افتاد، شروع کرد به گریه کردن، در همان حال گریه به من گفت: ابوالعباس به خدا قسم آرزو میکنم، ای کاش مریض میشدم وتوانائی مطرح کردن مسأله آزادی تو را از ابوطاهر پیدا نمیکردم!
گفتم: چرا؟ مگر چه شده است؟!
او گفت: وقتی وضع تو را با ابو طاهر در میان گذاشتم، ناگهان به شدّت عصبانی شد و قسم خورد که فردا صبح زود گردن تو را خواهد زد.
من از شنیدن این خبر به شدّت ناراحت شدم، و نمیدانستم که در این شرایط باید چه کنم.
ابوالهیجا وقتی حال مرا دگرگون دید، گفت: ابوالعباس! بخدا قسم هرچه از دستم بر میآمد، تلاش کردم تا ابوطاهر را از این تصمیم منصرف کنم ولی او هیچگونه نرمشی از خود نشان نداد و هر قدر که من التماس میکردم، او بیشتر ناراحت میشد و بیشتر تهدید میکرد.
از آنجا که ابوالهیجا فرد دیندار و مخلص و معتقد به ولایت بود، در ادامه به من گفت: برادرم ابوالعباس! من به هیچ وجه نمیخواستم از این پیشامد، تو را باخبر سازم، ولی باخود گفتم: شاید یک وصیّت مهم شرعی و یا درخواست واجبی داشته باشی، این بود که بر خلاف خواست قلبیام، این مسأله را به تو گفتم. با این همه به خدا توکل کن و محمد و آل محمدعلیهم السلام را واسطه قرار بده وحلّ این مشکل را از پروردگار عالم به احترام این بزرگواران درخواست کن.
بعد ابوالعباس گفت: به این ترتیب در حالی که از زندگی خودم مأیوس شده بودم از ابوالهیجا خداحافظی کرده و به زندان خودم برگشتم. ابتدا غسل کرده، سپس لباسی را به عنوان کفن پوشیدم و سپس رو به قبله نشسته، شروع به خواندن نماز و دعا و مناجات کردم
و در ادامه پس از استغفار بدرگاه خداوند متعال تمام ائمه معصومینعلیهم السلام را واسطه قرار دادم و بیش از همه به حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام متوسل گشتم و از آن حضرت درخواست کردم تا این مشکل را برطرف سازد. نیمه شب شد و وقت نماز شب فرا رسید، در این لحظات که من هنوز با امیرالمؤمنینعلیه السلام مناجات میکردم، ناگهان در یک حالی که تقریباً نه خواب بودم نه بیدار حضرت علیعلیه السلام را دیدم و آن حضرت به من فرمودند:
ای پسر کشمرد! چه شده است که تو را در این حال ناراحتی و پریشانی میبینیم؟
برای آن حضرت، جریان را تعریف کردم، در پاسخ به من فرمودند:
ناراحت نباش خداوند مشکل تو را برطرف میسازد، عریضهای را به این ترتیب که میگویم بنویس:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
«من العبد الذلیل - بعد اسم خودت را مینویسی - الی المولی الجلیل الذی لا إله إلاّ هو الحیّ القیّوم وسلام علی آل یس، ومحمّد وعلی وفاطمة والحسن والحسین وعلی ومحمد وجعفر وموسی وعلی ومحمّد وعلی والحسن وحجّتک یارب علی خلقک، اللّهم إنّی لمسلم وإنّی أشهد أنّک اللّه الهی، وإله الأولین والآخرین لا إله غیرک وأتوجه إلیک بحقّ هذه الأسماء التی إذا دُعیت بها أجبتَ وإذا سُئلت بها أعطیتَ لمّا صلّیت
علیهم وهوّنت علیّ خروجی وکنت لی قبل ذلک عیاذاً ومجیراً ممّن أراد أن یفرط علیّ أو یطغی»
سپس سوره «یس» را قرائت کن و آنگاه هر حاجتی که داری، از خداوند متعال بخواه که انشاء اللّه خداوند آن را برآورده میسازد و غصههای تو را برطرف مینماید.
سپس مولایم علیعلیه السلام به من فرمود: عریضه خود را میان مقداری گِل پاک بگذار وآن را در دریا بینداز. عرض کردم: مولای من در شرائطی که من قرار دارم به دریا دسترسی ندارم، حضرت فرمودند: در این صورت آن را در چاه آب یا آب جاری بینداز.
در ادامه ابوالعباس گفت: در این لحظه از خواب بیدار شدم وهمان دستورات حضرت امیرعلیه السلام را انجام دادم، با این همه آن اضطراب و دل نگرانی باز باقی بود، تا اینکه صبح شد و آفتاب طلوع کرد، مأموران به سراغ من آمدند تا مرا نزد ابوطاهر ببرند. من یقین کردم که آنها مرا برای اجرای فرمان ابوطاهر یعنی کشتن میبرند، لحظاتی بعد مرا وارد مجلس ابوطاهر کردند. وقتی نگاه کردم، دیدم ابوطاهر در بالای مجلس و رجال مملکتی و از جمله ابوالهیجا در اطراف او نشستهاند؛ در حالی که از دیدن این صحنه تعجب کرده بودم، وقتی چشم ابوطاهر به من افتاد، مرا به نزد خود فراخواند و همینکه به نزدیک تخت او رسیدم، به من دستور داد تا بنشینم. آنگاه رو به من کرد وگفت: ما قصد داشتیم با تو همان گونه رفتار کنیم که خودت شنیدهای، ولی از این تصمیم منصرف گشتیم و اکنون شما مختار
هستید که یا پیش ما بمانی و یا به نزد خانوادهات برگردی.
عرض کردم: در خدمت شما بودن مایه افتخار است، امّا مادر پیری دارم که رسیدگی به او بر عهده من است.
ابو طاهر گفت: هر کاری را که خودت صلاح میدانی انجام بده.
وقتی از مجلس او خارج شدم، ناگهان مرا صدا زد، وقتی برگشتم به من گفت: چه نسبتی با علی بن ابیطالبعلیه السلام داری؟!
عرض کردم: نسبت خانوادگی ندارم، ولی از دوستداران و پیروان آن حضرت هستم.
ابوطاهر گفت: به ولایت علی بن ابیطالبعلیه السلام چنگ بزن و هرگز از آن جدا مشو. آن بزرگوار به ما دستور فرمودند: که تو را آزاد نماییم و ما هم هرگز نمیتوانیم از دستور و فرامین آن حضرت سرپیچی کنیم.
سپس ابوطاهر مرا با نیکی و احسان به همراه تعدادی از سربازان خود به طرف وطنم رهسپار ساخت و بدین ترتیب به برکت توجهات خاصّ حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام از خطر حتمی مرگ نجات پیدا کردم.(1)
فردی به نام ابوالمفضل میگوید: در سال {323} ه.ق در شهر نصیبین(2)در مجلس ابووائل داود بن حمدان حکایت عریضهنویسی
ابوالعباس بن کشمرد را برای دیگران تعریف میکردم، در آن مجلس فردی بود که او را ابوعثمان سعید بندقی شاعر مینامیدند، وقتی من حکایت ابوالعباس را برای حاضران نقل کردم ابوعثمان گفت:
در همان سالی که ابوالعباس بن کشمرد را اسیر کردند، من هم به حج رفته بودم، از قضا گروهی از حجّاج را هم در همان سال اسیر کردند که از جمله آنها خود من بودم. ما را به همان زندانی که ابوالعباس در آن حبس بود، بردند. حبس و زندان ما بسیار طول کشید، من چون میتوانستم شعر بگویم قصیدهای در مدح ابوطاهر سرودم وآن را به ابوالهیجا رساندم تا به ابوطاهر نشان دهد، بلکه موجبات آزادی یا راحتی من فراهم شود.
وقتی ابوالهیجا آن شعر را برای ابوطاهر خوانده بود، از آن تاریخ به بعد مرا بیشتر مراعات میکردند و حتی اجازه بیرون رفتن از زندان هم برای انجام بعضی از کارها به من میدادند.
در آن مدّت طولانی که در زندان بودم، با ابوالعباس کشمرد هم آشنا شده بودم و با همدیگر نشست و برخاست داشتیم. یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب ابوالعباس کسی را به دنبال من فرستاده بود تا پیش او بروم، وقتی به حضورش رسیدم به من گفت: برای من کاری پیش آمده است که فقط از تو بر میآید. گفتم: آن کار چیست؟ گفت: من عریضهای نوشتهام که باید این را در فلان جا به آب بیندازی، چون مأموران فقط به تو اجازه خارج شدن از زندان را میدهند، پس لطف کن این کار را برایم انجام بدهید.
من عریضه را از ابوالعباس گرفتم و به محلی که گفته بود رفتم، ولی قبل از آنکه طبق دستور او، سوره یس را بخوانیم و عریضه را در آب بیندازم، آن را باز کردم تا از مضمون آن با خبر شوم. وقتی آن را خواندم من هم در صدد برآمدم تا برای خودم هم یک عریضهای بنویسم، امّا کاغذ و قلمی پیدا نکردم و تنها کاری که به فکرم رسید این بود که یک تکه چوبی را از زمین برداشته و در آب زدم و با رطوبت آن در کف دستم عریضهای را نوشتم، آنگاه سوره یس را قرائت کردم، سپس کف دستم را که در آن عریضهام را نوشته بودم، با آب شستم و سپس عریضه ابوالعباس را به صورت اولش پیچیده و در گِل نهادم و پس از خواندن سوره یس، در آب انداختم و از آنجا به زندان برگشتم.
وقتی به زندان رسیدم مقداری از طلوع آفتاب گذشته بود، کمی بعد از آن فرستادهای از طرف ابوطاهر به زندان آمد و مرا احضار کرد و من به همراه او پیش ابوطاهر رفتم. وقتی چشم ابوطاهر به من افتاد خطاب به من گفت:
در دلم افتاده است که به تو نیکی کنم، لذا دستور دادهام تو را از زندان آزاد کنند، آیا دوستداری نزد خانوادهات از طریق دریا برگردی یا مسافرت در خشکی را دوست داری؟
ابوعثمان در ادامه گفت: باخودم گفتم اگر بگویم دوست دارم در خشکی مسافرت کنم، شاید ابوطاهر پس از ساعتی از کار خود پشیمان شود و دستور بازگشت مرا صادر کند، ولی اگر از طریق دریا بروم نمیتواند مرا برگرداند، به همین خاطر به ایشان گفتم: سرور من!
سفر دریایی را بیشتر دوست دارم.
ابوطاهر دستور داد تا برای من زاد و توشهای تهیه کردند و از طریق دریا عازم بصره شدم. سه روز بعد از آنکه به بصره رسیدم در مجلسی که علمای زیادی هم در آن حضور داشتند شرکت کرده بودم که ناگهان دیدم یک موکب با جلال وعظمت به طرف بصره میآید و چون نزدیک شدند، دیدم این موکب متعلق به ابوالعباس کشمرد است که به همراه گروهی سواره در کمال احترام به بصره وارد میشوند وامیر بصره هم به استقبال ایشان از شهر خارج شده است.
وقتی ابوالعباس به محلی که ما در آن بودیم رسید به نزد او رفتم، او وقتی مرا دید، از مرکب خود پیاده شد و روبروی من قرار گرفت، پس از آنکه با دقّت و تعجّب مرا نگاه کرد گفت: ای جوان! چکار کردی که تو را از زندان آزاد کردند؟!
ابوعثمان میگوید: همه آنچه را که اتفاق افتاده بود برای ابوالعباس تعریف کردم.
ابوالعباس در حالی که متأثر شده بود، خطاب به من گفت: من و تو آزاد شدههای امیرالمؤمنینعلیه السلام هستیم.
عرض کردم: آری چنین است که میفرمایید.
سپس ابوالعباس به خانهای که از قبل برایش آماده شده بود رهسپار شد و در آنجا فرود آمد. امیر بصره برای او انواع هدایا ولباسها و. . . فرستاد و با عزّت تمام از او پذیرایی کرد.
وقتی چند روزی از این واقعه گذشت، و ابوالعباس کاملاً در محلّ
خود مستقر شد، کسی را به دنبال من فرستاد و من به خدمت او رسیدم و چند روزی مهمانش بودم، او با نهایت احترام از من پذیرایی کرد.
وقتی ابووائل این حکایت را شنید در حالیکه بسیار متعجب شده بود رو به من کرد وگفت: ای ابا مفضل! سخنان ابوعثمان دلالت بر درست بودن حکایتی که از ابوالعباس نقل کردی دارد و جای شکّی در آن نیست.
در ادامه ابومفضل محمد بن عبداللّه بن بهلول بن همام بن مطلب شیبانی اضافه میکند: این عریضه (که متن آن در حکایت ابوالعباس ذکر شد) در بین اصحاب ما معروف است و به آن اعتقاد زیادی دارند و در کارهای سخت و مهم به آن عمل میکنند و این حکایت را افراد زیادی به طرق مختلفی بیان کردهاند که من در اینجا آنچه را که خودم شنیده بودم نقل کردم.(1)
روزی خدمت حضرت آیة اللَّه صافی گلپایگانی در منزلشان به همراه چندتن از دوستان رسیدیم، معظم له در ضمن مطالب مختلفی که بیان فرمودند، جریان چند عریضه را مورد اشاره قرار دادند که در اینجا به نحو اختصار آنها را ذکر میکنیم:
1) 37. صحیفة المبارکة المهدیة، صفحات 404 و 405.
زمانی پدرم به یک سر درد بسیار سختی مبتلا میشوند، و هر چه معالجه میکنند نتیجهای حاصل نمیشود، حتی به اقوامی که در تهران ساکن بودند این جریان را مینویسند، آنها هم برای درمان اقداماتی انجام میدهند ولی باز نتیجهای به دست نمیآید. یک روز به قدری این سردرد شدّت پیدا میکند که پدرم را به کلّی از کار میاندازد. والده که اهل دعا و توسّل بود به ایشان میگویند: شما یک عریضهای بنویسید و در چاه مسجد بیندازید، بلکه انشاءاللّه عنایتی بشود و این ناراحتی برطرف گردد. (لازم به ذکر است که درست روبروی منزل ما مسجدی بود که چاهی داشت مردم در گرفتاریها عریضه مینوشتند و در آن میانداختند).
مرحوم پدرم گفته بودند: من که با این حال نمیتوانم چیزی بنویسم، کسی را بگویید این کار را به نیابت از من انجام دهد. مادرم اصرار کرده بودند که باید خودتان بنویسید و خودتان هم ببرید در چاه بیندازید، پدرم با زحمت زیاد این عریضه را نوشته بودند و در آن چاه انداخته بودند، حالا یادم نیست فرمودند: که بعد از انداختن، هنوز به حیاط منزل یا اتاقشان نرسیده بودند که آن سردرد به کلّی برطرف شده بود و از آن به بعد هم هیچوقت دچار سردرد نشدند.
خانمی از عمهزادههای ما در گلپایگان، چند سال پیش مبتلا به یک آپاندیس حادی شده بود. امکانات جراحی در آن وقت زیاد پیشرفته نبود، با این همه دکتری بود به نام دکتر ملکوتی که فرد نسبتاً شجاعی بود، وقتی دید خطر مرگ این خانم را تهدید میکند،
میگوید: من حاضرم ایشان را عمل کنم، انشاءاللّه که مفید واقع شود.
به حمد للَّه عمل با موفقیت انجام گرفت و خطر مرگ برطرف شد، ولی هر چه کردند تا محل زخم التیام پیدا کند، نتیجهای نبخشید. تا اینکه روزی برای ما که در قم ساکن بودیم، نامهای نوشتند و درخواست کردند که جهت شفای آن خانم عریضهای بنویسیم و به ضریح مقدّس حضرت معصومهعلیها السلام بیندازیم.
بدنبال آن درخواست ما هم عریضهای نوشتیم و طبق آداب خاصّی که دارد در ضریح حضرت معصومهعلیهما السلام انداختیم. بعد از این جریان، یک شب درد زخم آن خانم زیاد میشود و در اثر فشار درد به بچههایش میگوید:
چرا شما به دکتر گفتید که مرا عمل کند؟ میگذاشتید با همان درد میمُردم و راحت میشدم!
در نیمههای شب، حدود ساعت دو، اهل خانه میبینند: از آن اتاقی که مریض در آنجا استراحت میکند سر و صدایی میآید، خیال میکنند که باز درد زخم شدّت پیدا کرده است و این سر و صداها به خاطر آن است. وقتی وارد اتاق میشوند با صحنه عجیبی روبرو میشوند، آن خانم به آنها میگوید: زخم بدن من به کلّی التیام پیدا کرده است. آنها هم وقتی نگاه میکنند، میبینند اصلاً اثری از زخم نیست!! بعد، از او میپرسند چه شد؟
میگوید: درد زخم من کمی تخفیف پیدا کرد، خوابم برد و ناگهان در عالم خواب، دیدم در قم، منزل حضرت آیة اللّه گلپایگانی هستم،
بعد که حساب کردیم دیدیم جریان بر طرف شدن ناراحتی او به فاصله چند روز بعد از انداختن عریضه به ضریح مقدّس حضرت معصومهعلیها السلام واقع شده بود.
همانطور که گفتم: خانواده ما به دعا وتوسل بسیار مقیّد ومعتقد بودند و در پیشامدها ازاین امور بیشتر بهره میبردند. یک وقتی والدهام سخت مریض شدند و در آن موقع ما به قم آمده و در قم سکونت داشتیم. روزی نامهای از پدرم برای من رسید، در آن نوشته بودند: که والدهات میگوید شما یک عریضه برای ایشان بنویسید و آن را به عتبات بفرستید تا در ضریح حضرت ابا عبداللّه الحسینعلیه السلام بیندازند انشاء اللَّه آقا عنایتی کنند و این مریضی برطرف شود.
من در نجف آشنایی داشتم، عریضهای را نوشتم و برای او فرستادم تا در موقع سفر به کربلا آن را در مرقد امام حسینعلیه السلام بیندازد. چند وقتی از این جریان گذشته بود که از آن آقا نامهای برایم آمد که در آن نوشته بود: فلانی ما در راه کربلا عریضه شما را گم کردیم، انشاءاللّه
به دست صاحب اصلیاش میرسد و شما هم به خواسته و هدفی که دارید نائل میشوید.
دو یا سه ماه بعد از آن، در حالی که هنوز والده مریض بودند، روزی من قرآنی را که همان دوستم از نجف برایم فرستاده بود برداشتم تا به مطلبی در آن نگاه کنم، وقتی آن را باز کردم دیدم کاغذی در لای آن هست، وقتی به آن کاغذ نگاه کردم دیدم: این همان عریضهای است که من آن را به نجف فرستاده بودم. ناگهان گویی الهامی به من شد به این مطلب منتقل شدم که این پیشامد معنایش آن است که: والده ما از این مریضی صحت پیدا نمیکنند و این نشان ردّ عریضه ماست. از قضا همانطور شد و مرحوم والدهام چند وقت بعد با همان بیماری به رحمت خدا رفتند.
همانگونه که درباره سایر احکام و مقررات اسلامی در طول تاریخ با انگیزههای مختلف سؤالات و شبهاتی مطرح شده است، در زمینه عریضه نویسی نیز پرسش و ایرادات زیادی به چشم میخورد. در این قسمت که بخش پایانی این نوشته است به مباحثی پرداخته میشود که هر یک از آنها به منزله تکمیل کننده قسمتهای قبلی یا پاسخی برای بعضی از شبهات و یا سؤالاتی که درباره عریضه نویسی مطرح شده محسوب میگردد.
1- در مباحث قبلی اشاره شد که عریضه نویسی شیوهای از توسل است که در موقعیّتهای خاص، اهلبیت علیهم السلام بر تمسک به آنها سفارش کردهاند بنابر این همانند دعا و نیایش نتیجه بخشی آن مشروط به رعایت بعضی از امور است که از آنها به عنوان شرایط تأثیر عریضه نویسی میتوان یاد کرد. بدیهی است که عدم توجّه به آنها از فراهم شدن زمینه تأثیر توسل و تحقق امر در خواست شده، جلوگیری به عمل میآورد. به یک اعتبار این شرایط به دو دسته تقسیم میشوند:
بعد از معرفت به خدا و سلطنت مطلقه او و همینطور ایمان به منزلت اهلبیت علیهم السلام که وسائط فیض الهیاند ضرورت دارد که نویسنده عریضه این شرایط را در خود احراز کند.
1 - توبه از گناهان: امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نقل میکند که آن حضرت فرمودند: بهترین دعا استغفار و طلب آمرزش گناهان است. مرحوم علامه مجلسی در شرح این روایت مطالب زیادی بیان کرده و از جمله مینویسد: چون استغفار وسیله بر طرف شدن گناهان است و گناهان بزرگترین پرده و حجابهای مستجاب شدن دعاها هستند.(1)
امام باقرعلیه السلام در این باره میفرمایند: گاهی بنده از خدا درخواستی میکند و شرایط هم برای بر آورده شدن حاجت او کاملاً مهیّاست ولی خداوند تبارک و تعالی به ملائکه دستور میدهد که مانع بر آورده شدن در خواست او شوند و آن گاه در تبیین علت این کار میفرماید: «بنده با مرتکب شدن گناه، خود را در معرض سخط من قرار داده است سزاوار است که او را از بر آورده شدن درخواستش محروم سازیم».(2)
بنابر این یکی از شرایط پذیرفته شدن درخواستها توبه و پرهیز از
گناهان است. فرد آلوده به گناه مادامی که دست از گناه بر نداشته است نباید توقع داشته باشد که اگر عریضهای به یکی از معصومینعلیهم السلام مینویسد در خواستش بر آورده شود.
2 - عدم ترک عمل : هرگز عریضه نوشتن جای عمل انسان را نمیگیرد، لذا فرد بعد از نوشتن در خواستش اگر متوجه وجود زمینههای عملی برای بر آورده شدن خواسته خودش شد باید آنها را دنبال کند، چرا که به فرموده امام صادق علیه السلام:
«الداعی بلا عمل کالرّامی بلا وتر»
«دعا کنندهای که پایبند عمل نیست همانند تیر اندازی است که وسیله تیراندازی (کمان) را در اختیار ندارد».(1)
3 - هماهنگی خواسته با دل انسان: اگر انسان در ضمن عریضه خود وانمود میکند که هیچ راهی برای بر آورده شدن خواستهاش جز عنایت خاصّ خدای متعال و توجه ائمه اطهارعلیهم السلام ندارد واقعاً چنین باشد؛ یعنی در حالتی اقدام به نوشتن عریضه کند که مضطر باشد و هیچ امیدی به راههای عادی و اسباب معمولی نداشته باشد. روایت شده است که خداوند متعال به حضرت عیسی بن مریمعلیه السلام چنین وحی فرستاد:
ای عیسی! وقتی میخواهی دعا کنی همانند کسی که در حال غرق شدن هست و فریاد رسی ندارد دعا کن، امیدت فقط
1) 40. وسائل الشیعة، ج 4، ص 1175، ح 8965.
به من باشد، در چنین حالی دعا کردن از تو و اجابت نمودن از من نیکوست.(1)
4 - اطمینان به قبولی درخواست: حسن ظن بنده به پروردگار عالم و اهلبیت عصمتعلیهم السلام به گونهای باشد که جزم داشته باشد که خواسته او اجابت میشود. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند:
«وقتی دعا میکنی و از خداوند حاجتی را در خواست مینمایی باید چنان گمان کنی که حاجت تو پشت در است و منتظر دعای توست، همین که دعای تو تمام شد آن را به تو اعطا میکنند.»(2)
و از پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که آن حضرت فرمودند:
خدا را در حالی که یقین به اجابت او دارید بخوانید.(3)
علاوه بر موارد مذکور حضور قلب، طهارت انسان در حال نگارش عریضه، خضوع و تذلّل، مداومت و اصرار و تکرار بر خواسته و مطلوب، اگر عریضهای را یکبار نوشت حاجتش بر آورده نشد ناامید نشود و بار دوم بنویسد و . . . ، در نظر داشتن اوقات و اماکن مناسب و مخصوصاً رعایت ادب مع اللَّه و ولی اللَّه در اجابت خواسته انسان بسیار مؤثرند.
باید توجه داشت که همه درخواستهای انسان صلاحیت برآورده شدن را ندارند بلکه خواسته فرد حداقل باید دارای دو شرط باشد تا بتوان امیدوار به برآورده شدن آن بود.
اولاً: درخواست نویسنده عریضه مخالف سنتهای جاریه الهی و اراده تکوینی خداوند نباشد، به عبارت دیگر چیزی را درخواست کند که با نظام حاکم بر عالم و قوانین آن هماهنگ باشد به عنوان مثال مطلوب او جمع بین نقیضین نباشد نظیر اینکه درخواست کند هم باران ببارد هم نبارد.
یا مثلاً فردی در خواست کند که خدایا مرا به خلق خودت نیازمند نکن؛ در حالیکه مشیّت خدا بر این تعلق گرفته است که نیازهای بندگان او به کمک یکدیگر بر آورده شود.
در حدیث وارد شده است که علیعلیه السلام فرمودند:
«روزی در حضور پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم چنین دعا کردم که پروردگارا! مرا محتاج احدی از بندگانت مکن. وقتی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم این دعا را شنیدند به من فرمودند: یا علی! اینگونه دعا نکن چون هیچ بندهای نیست مگر اینکه به سایر مردم نیازمند است. علیعلیه السلام میفرمایند: عرض کردم: یا رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم پس چگونه دعا کنم؟ حضرت فرمودند: بگو: پروردگارا! مرا محتاج بندگان بد و پست مکن.»(1)
1) 44. بحارالانوار، ج 93، ص 325.
ثانیاً: درخواست باید امر حلالی باشد، به بیان دیگر خارج از اراده تشریعیه خداوند نباشد. در اشاره به این حقیقت علی بن ابیطالبعلیه السلام میفرمایند:
«لا تسأل . . . ما لا یحلُّ»
«از خداوند عالم چیزی را که حلال نیست درخواست مکن.»(1)
چون چنین درخواستی با اساس تعالیم الهی در تعارض است بخاطر اینکه هر یک اوامر و نواهی الهی ریشه در یک سلسله مصالحی دارد که تأمین کننده سعادت و کمال انسانند. اگر اجازه برآورده شدن خلاف این احکام و مقررات داده شود در حقیقت زمینه تحقق کمال انسانی از بین میرود و . . .
توجه به این نکته نیز لازم است که اگر کسی تمام آداب و شرایط توسّل را در موقع نگارش عریضه به جای آورد امّا به حسب ظاهر در خواستش بر آورده نشد نباید تصور کند که درخواست او ردّ شده است، چه بسا خداوند دوست دارد بندهاش باز به او مراجعه کند، پس بدون آنکه ناامید شود دوباره حاجت خود را از خدا طلب کند. به علاوه بعضی از دعاها سزاوار است که چند سال بعد از درخواست،
1) 45. بحار الانوار، ج 93، ص 324.
اجابت شوند. بنابر این در مواردی شاید وقت استجابت دعا نرسیده است. و گاهی نیز اصل بر آورده شدن حاجت به صلاح فرد نیست لذا خداوند بواسطه لطف و عنایتی که به بنده خود دارد خواسته او را چون به ضرر اوست بر نمیآورد، امّا وی را از پاداش معنوی دعا محروم نمیسازد، چون اصل دعا کردن دارای برکاتی است که مؤمن از هیچ طریقی به جز دعا کردن به آن برکات نمیرسد.
در روایتی از امام صادق علیه السلام به مسیر بن عبد العزیز میفرمایند:
«ای مسیر! دعا کن . . . گمان مکن که دعا تأثیری ندارد همانا در نزد خداوند متعال مقام و منزلتی هست که جز از طریق دعا نمیتوان به آن دست یافت . . .»(1)
گاهی در نتیجه عادت و انس بیشتر با عالم طبیعت و عدم آگاهی از واقعیتهای ماورای طبیعت گمان میشود که تمامی علل و اسباب اداره نظام عالم منحصر در تأثیرات متقابل امور مادی در یکدیگر است، لذا وقتی از ضرورت دعا و توسل و نظایر آن بحث به میان میآید سؤال میشود: مگر دعا چه خاصیتی دارد که از طریق آن بتوان در نظام تکوین و عالم نفوس تصرّف کرده و تغییراتی انجام داد؟
حقیقت آن است که طرح این گونه سؤالات یا ناشی از عدم اطلاع درست نسبت به حقایق هستی و یا حاکی از عدم آشنایی کافی نسبت به معارف اسلامی است. چرا که اولاً: حقایق عالم هستی منحصر در
1) 46. کافی، کتاب الدعاء، ج 4، ص 211، ح 2 {کافی، مترجم}
پدیدههای مادی محسوس و تأثیرات آنها نمیباشد. ثانیاً: اموری چون ذکر توسل و دعا و استغاثه و . . . نه تنها مخالف سنن الهی نیستند بلکه این امور هم از جمله علل و اسباب مهم معنوی حاکم بر جهان هستند. به عبارت دیگر امور مذکور هم در کنار سایر سنن و اسباب در حفظ و یا ایجاد تغییر در اجزای مختلف نظام هستی مؤثرند.
لذا وقتی به توصیفات موجود در سخنان معصومینعلیهم السلام در زمینه دعا مراجعه میکنیم، به تعابیری نظیر آنچه در ذیل به آنها اشاره میشود بر خوریم:
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:
«الدعاء ترس المؤمن».(1)
«دعا سپر مؤمن است».
یا در روایتی، امام صادق علیه السلام میفرماید:
«الدعاء أنفذ من السنان الحدید».(2)
«دعا از نیزه آهنین (در تأثیرگذاری) تیزتر و نافذتر است».
رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم میفرماید:
«الدعاء سلاح المؤمن و عمود الدین و نور السموات و الارض».(3)
«دعا سلاح مؤمن و ستون دین و نور آسمانها و زمین است».
مجموعه چنین روایاتی جایگاه و نقش مهمّ ذکر و دعاء و میزان تأثیر آن را در نظام هستی مشخص مینمایند.
مطلب دیگری که در زمینه دعا و توسل مورد اشکال قرار میگیرد آن است که نظام عالم بر اساس قضا و قدر الهی اداره میشود و قضا و تقدیر الهی امری غیر قابل تبدیل و تغییر است، در نتیجه اگر دعا مؤثر هم باشد، در مواردی که امری از طرف خداوند مقدّر شده است دعا نمیتواند در آن تأثیر داشته باشد.
در این زمینه نیز بعد از بررسی دقیق معارف اسلامی معلوم میگردد که:
اولاً: در لوح اثبات و محو تغییر امکانپذیر است یعنی مقدّرات الهی به گونهای هستند که گاهی کم و زیاد میشوند. به عبارت صحیحتر گاهی مقدّرات الهی مشروط هستند و در شرایط خاصّی تغییر پیدا میکنند. به عنوان مثال ممکن است برای شخصی مدّت زمان خاصی مثلاً سی سال عمر کردن مقدر میشود البته مشروط به اینکه فلان گناه را مرتکب نشود و گرنه تأثیر آن گناه آن است که ده سال از عمر او میکاهد و یا فلان عمل خیر مثل صله رحم، یا دعا و . . . را اگر انجام دهد عمرش طولانی میشود، چون این امور هم بر طول عمر او میافزایند.
ثانیاً: بر فرض قبول اشکال عدم امکان وقوع تغییر و تبدیل در
تقدیر الهی، میتوان گفت: از بررسی روایات مربوط به دعا و نیایش بخوبی معلوم میگردد که از جمله مقدّرات الهی آن است که دعا میتواند جلو وقوع قضا و قدر حتمی الهی را بگیرد، در این باره پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم میفرمایند:
«الدعاء یردّ القضاء وقد اُبرم إبراماً - وضمّ اصابعهصلی الله علیه وآله وسلم».(1)
«دعا میتواند جلوی قضایی را که به مرتبه حتمیّت رسیده است بگیرد و مانع تحقق آن در خارج بشود».
و یا امام صادق علیه السلام در تعبیری نزدیک به این مضمون میفرمایند:
«ان الدعاء یردّ القضاء وقد اُنزل من السماء وقد اُبرم إبراماً».(2)
«دعا میتواند جلو آن قضایی را که از آسمان نازل شده و به مرحله حتمیّت و ابرام رسیده است بگیرد».
یعنی از تحقق خارجی آن جلوگیری به عمل میآورد.
موضوع دیگری که در این زمینه بعضیها مطرح میکنند آن است که باتوجه به جایگاه بسیار رفیعی که اصل امامت در جهانبینی اسلامی دارد، امام از ویژگیهای خاصّی برخوردار است که از جمله آنهاست اعلم بودن وی به تمامی امور و مصالح موجود در جهان، یعنی از آنجا که امام، اولواالامر و واجب الاطاعة است لذا نه تنها باید به همه مسائلی که مورد نیاز مردم است عالم باشد بلکه باید آگاهترین
فرد به آن امور باشد.
بر این اساس است که در کتابهای روایی ابواب مختلفی به تشریح و تبیین این موضوع اختصاص داده میشود. در بخشی از آنها با تعبیر «خزّان العلم» و در برخی دیگر با عنوان «عالم بما کان وما یکون وما هو کائن» و در طایفهای دیگر از روایات تصریح شده است که ائمهعلیهم السلام به همه احتیاجات و اعمال بشر و به احوال شیعیان خود آگاهی کامل دارند:
سعد بن ابی الاصبغ میگوید:
روزی در حضور امام صادق علیه السلام بودم، حسن کرخی وارد شد و درباره موضوعی از آن حضرت سؤال کرد. امامعلیه السلام پاسخ دادند، ولی او قبول نکرد و آن مطلبی را که امامعلیه السلام فرموده بودند انکار نمود. امامعلیه السلام وقتی انکار ایشان را دیدند فرمودند:
«أتری من جعله اللَّه حجّة علی خلقه یخفی علیه شیء من امور هم؟»(1)
«آیا گمان میکنی که خداوند از کسی که او را حجّت برای خلق قرار داده است، مسائل آنها را از وی پنهان و مخفی نگه میدارد؟»
حال این سؤال است که وقتی حضرات معصومینعلیهم السلام از چنین علمی برخوردارند یعنی از تک تک خواستههای مردم خبر دارند، در
1) 52. بحار الانوار، ج 26، ص 138، ح 6.
این صورت چه نیازی به دعا و طلب و توسل خود افراد وجود دارد؟ این بزرگواران با توجه به لطف و محبّت و قدرت و توانایی و علمی که دارند، قبل از درخواست شخص، نیازش را برآورده کنند. و یا بعضی دیگر میگویند: دعا کردن نه تنها با اصل لزوم تسلیم در برابر اراده خدا و رضا به قضای خداوند متعال هم خوانی ندارد بلکه به گونهای اظهار وجود و مخالفت در مقابل خداوند است، بدیهی است که چنین کاری به هیچ وجه برازنده یک مؤمن واقعی نیست. در پاسخ به این گونه از سؤالات باید گفت:
اولاً: اصل دعا و توسل به خودی خود نوعی از عبادت است که بسیاری از کمالات معنوی تنها از طریق آن قابل تحصیل است و علیرغم احاطه علم معصومینعلیهم السلام به تمامی نیازهای مؤمنین، باز مناسب است که آنها همواره به دعا و توسل اهتمام بورزند تا به آن مراتب و منزلتهای والا دست پیدا کنند.
ثانیاً: ما دعا و توسل و استغاثه و . . . را به دستور خداوند متعال که عالم بر جمیع امور است انجام میدهیم یعنی خداوند حکیم و علیم که نظام هستی را بر اساس یک سلسله اسباب و عللی خلق کرده و اداره مینماید با توجه به واقعیتهای موجود و مصالحی که مقدّر شده است از انسان میخواهد یا خواسته که جهت تحقق بعضی از کارها به اموری چون دعا و توسل متمسک شود؛ چرا که این امور خود در ردیف بسیاری از موضوعات دیگر از سنن الهی محسوب میشوند که بر این مسأله آیه «ادعونی استجب لکم» دلالت صریح دارد، یعنی
بسیاری از کارها در نظام عالم تنها از طریق توسل و درخواست و دعا قابل تحصیل و دست یابی هستند.
اگر واقعاً توسل به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و ائمه اطهارعلیهم السلام جائز است و این همه مفید و مؤثر میتواند باشد، پس چرا افرادی چون ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب و ابن قیّم جوزی با آن مخالفت میکردند و حتی چنین اموری را شرک و موجب کفر و خروج از دین به حساب میآورند؟
گر چه وقتی در مطالب صفحات قبل، به ویژه بخش توجیه عقلی و ادله نقلی عریضه نویسی توجه شود، پاسخ این سؤال هم معلوم میشود، ولی به نظر میرسد باتوجه به اهمیّت این بحث، ضرورت دارد که ضمن نقل اقوال بعضی از علمای وهابی به صحّت و سقم گفتار آنها ولو به نحو اختصار اشارهای شود.
ابن تیمیّه(1)درباره توسل به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و حاجت خواستن از آن حضرت و . . . میگوید: خواندن میّت بدون توجه به خداوند اگرچه آن میّت از انبیاء باشد، و یا اینکه از میّت خواسته شود که او از خداوند بخواهد که حاجت ما برآورده شود، و یا اینکه از خداوند چنین بخواهیم: ای خدا! به جاه و مقام فلانی، حاجت ما را برآور و . . . اینها منهی و غیر جائز است و سرانجام منتهی به شرک در
1) 53. ابن تیمیّه از علمای حنبلی بوده است که در قرن هفتم و هشتم هجری میزیست، محمّد بن عبدالوهاب هم عقاید خود را از او گرفته است.
عبادت میگردد.(1)
باز در جای دیگر میگوید: اگر کسی از زیارت قبر پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم قصد دعا و سلام نداشته باشد، بلکه منظور او طلب حاجت از پیغمبر باشد و برای این منظور در نزد قبر مطهّر، صدای خویش را بلند کند، چنین کسی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را اذیّت کرده و به خدا شرک آورده و به خود ستم روا داشته است.(2)
محمّد بن عبدالوهاب بنیانگذار فرقه وهابیّت میگوید: توسّل به مردگان خطاب به معدوم است و از نظر عقل، کار زشتی است، زیرا مرده قدرت بر اجابت تقاضای زندگان را ندارد، و در جای دیگر میگوید: انواع عبادتهایی که خداوند به آنها امر کرده است از قبیل اسلام و ایمان و احسان و دعا و . . . تمام اینها خاص خدا میباشد.(3)
و باز در جای دیگر میگوید: هرکس پیغمبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم یا به غیر او از پیغمبران و اولیاء صالحین، استغاثه کند و یا یکی از ایشان را مورد ندای خود قرار دهد و یا از او طلب شفاعت کند، چنین کسی همانند مشرکین میباشد . . .
و همینطور گفته است: شرک کسانی که در قبور طلب شفاعت
میکنند از شرک بتپرستان جاهلیّت بدتر است.(1)
از ابن قیّم در این باره نقل شده است: در توسل به میّت اگرچه پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله وسلم هم باشد شرک است زیرا او مرده و نابود شده است. به دلیل این که قرآن میگوید «إنّک میّتٌ وانّهم میّتٌ» یعنی تو ای پیامبر میمیری و آنها هم خواهند مرد. و بعد اضافه میکند: استغاثه به اموات و گفتن کلماتی مثل یا سیّدی! یارسول اللّه! انصرنی. یاسیّدی! علی بن ابیطالب اغثنی و نظایر آنها شرک است!!(2)
از دقت در این مطالب و نظایر آن چند مطلب استفاده میشود، که از جمله آنهاست:
1 - توسل به غیر خدا شرک است.
2 - توسل به مرده، توسل به معدوم است.
در ضمن اشاره به ادله علمای مزبور، این دو مسأله را با توجه به آیات و روایات و دیدگاههای علمای دیگر به نحو اختصار مورد بررسی قرار میدهیم:
ابن تیمیّه آن جا که میگوید: توسل شرک است در ادامه اضافه مینماید:(3)دلیل ما این آیه شریفه است:
« . . .وَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ ما یَمْلِکُونَ مِنْ قَطْمِیرٍ * إِنْ تَدْعُوهُمْ لایَسْمَعُوا دُعائَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا ما اسْتَجابُوا لَکُمْ وَ
یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَ لایُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ»(1)
«کسانی را که بخدایی میخوانید در جهان دارای پوست و هسته خرمایی نیستند؛ اگر آنها را بخوانید نشنوند و اگر بشنوند (مانند عیسی و عزیز و فرشتگان و فراعنه) جواب ندهند و روز قیامت چون آنها را شریک خدا گرفتند شما را کافر دانند و هیچکس مانند خدای دانا تو را به حقیقت آگاه نگرداند».
یا در جای دیگر به آیات شریفه:
«قُلِ ادْعُوا الَّذینَ زَعَمْتُم مِّنْ دُونِهِ فَلا یَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ عَنْکُم وَلا تَحْویلاً اُولئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ اِلَی رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ وَیَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَیَخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ کانَ مَحْذُوراً»(2)
« [ای رسول ما مشرکان را ]بگو: از این بتها، آن را که بجز خدا مؤثّر میپندارید در حوایج خود بخوانید تا ببینید که نه دفع ضرری از شما توانند کرد و نه تغییر حالی بشما توانند داد. آنهایی را که کافران، بخدایی میخوانند آنان خود بدرگاه خدا وسیله تقرّب میجویند و هر که مقرّبتر است بیشتر امیدوار به رحمت و ترسان از عذاب اوست که البته
از عذاب خدا باید سخت هراسان بود».
و همینطور به آیات دیگری که متضمن این مضموناند استدلال کرده، میگوید: برطبق مفاد این گونه آیات عقیده و عمل کسانی که برای تقرّب به خدا و یا برای رفع و دفع مشکلات خویش به غیر خدا توسّل میجویند، فاسد و باطل است. به این ترتیب هرگونه توسّل به ارواح پیامبران وامامانعلیهم السلام را نفی میکنند و آن را مخالف با توحید میشمرند.
به اینگونه استدلالها میتوان به چند صورت پاسخ داد:
اولاً: از قرائنی که در قبل و یا بعد از این آیات است، به خوبی معلوم میشود که منظور از آنها بتهاست که عدهای آنها را شریک خدا میپنداشتند و برای آنها قدرتی در برابر قدرت خداوند قائل بودند، که این همان شرک در ربوبیّت میباشد و امر غلط و باطلی است، امّا قائلین به جواز توسل به انبیاء وائمهعلیهم السلام هرگز برای آنها در مقابل خداوند استقلال قائل نیستند، بلکه هدفشان آن است که از آبرو و منزلت آنها در پیشگاه خداوند مدد جسته و از احترام و عظمتی که در نزد خداوند دارند کمک بگیرند. این کار به هیچ وجه قابل قیاس بانوع نگرش بتپرستان به بتها نیست.
ثانیاً: در مقابل آیات مذکور، یک سلسله از آیات دیگری هم در قرآن وجود دارند که اجازه توسل به غیر خدا را تأیید میکنند:
در قرآن کریم آمده است که فرزندان حضرت یعقوبعلیه السلام برای استغفار به پدرشان توسل جستند و او را در پیشگاه خداوند متعال
واسطه قرار داده، چنین گفتند:
«یا أَبانا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئِینَ * قالَ سَوْفَ أسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الَّرحِیمُ»(1)
«ای پدر! برای ما طلب آمرزش کن زیرا ما خطا کاریم پدر گفت: بزودی برای شما از درگاه خداوند آمرزش میطلبم که او بسیار بخشنده و مهربان است».
و همچنین در سوره نساء میفرماید:
«لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهُ وَ اسْتَغْفَرُ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَواباً رَحیماً»(2)
« [ای پیامبر ]اگر هنگامی که گروه منافق بر خود به گناه ستم کردند از کردار خود به خدا توبه نموده و به تو رجوع میکردند که برای آنها استغفار کنی و از خدا آمرزش خواهی، البته در این حال خدا را پذیرنده توبه و مهربان مییافتند».
و حتی در آیهای از سوره مائده که قبلاً اشاره شد، صریحاً دستور داده میشود که:
«ای مؤمنان! برای تقرّب به خداوند وسیلهای انتخاب کنید . . .»(3)
ثالثاً: وقتی تاریخ اسلام را ورق میزنیم به موارد زیادی بر میخوریم که از آنها چنین معلوم میشود که مسأله توسّل به انبیاء و ائمهعلیهم السلام و صالحان، در صدر اسلام و در زمان صحابه یک امر عادی به حساب میآمد و نه تنها کسی با آن مخالفت نمیکرد بلکه در مواقع ضروری، خود آنها به حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم و بلکه به اطرافیان او توسّل میجستند. چنانکه نقل شده است در زمان خلافت عمر یک سال خشکسالی پیش آمد، عمر به عبّاس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم توسّل جست و چنین گفت:
«اللّهم کنّا نتوسّل إلیک بنبیّنا فتسقینا وإنّا نتوسّل إلیک بعمّ نبیّنا فاسقنا»(1)
«بار پروردگارا! ما هنگام خشکسالی به پیغمبرمان متوسّل میشدیم تو ما را سیراب میکردی، اکنون به عموی پیامبر تو متوسّل میشویم ما را سیراب کن».
یا همانگونه که پیش از این اشاره شد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به مرد نابینایی دستور دادند این دعا را بخواند:
«الّلهم انّی أسألک وأتوجّه إلیک بنبیّک محمّد نبیّ الرحمة یا محمّد انّی توجّهت بک إلی ربّی فی حاجتی لتقضی لی الّلهم شفّعه لی»(2)
و همینطور آمدن بلال به همراه عدهای از صحابه بر سر قبر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و توسّل کردنش به آن حضرت با عبارت:
«یارسول اللّه استسق لأمّتک . . . فانهم قد هلکوا»(1)
«ای رسول خدا! از خدایت برای امّتت باران بخواه . . . ممکن است آنها هلاک شوند».
نتیجه آنکه: توسل به ما سوی اللَّه اگر نظیر احترام به پدر و مادر و سجده برای ملائکه به اذن خداوند باشد، هیچگونه منعی ندارد، چون فرد توسّلکننده آن امر را شریک خدا در آفرینش جهان یا اداره آن نمیداند و عقیده لزوم پرستش آنها را هم ندارد. بلی اگر نظر توسّلکننده مثل دیدگاه بتپرستان نسبت به بتها باشد که آنها را دخیل در خلقت و اداره نظام هستی میدانستند، چنین کاری باطل و محکوم بود. ولی همان طور که بارها اشاره شد منظور از توسّل این است که به مقام پیامبر یا امامانعلیهم السلام در پیشگاه خدا متوسل شود و این در حقیقت توجه نمودن به خدا است، زیرا احترام به پیامبر و ائمهعلیهم السلام نیز به خاطر آن است که آنها فرستاده و برگزیده او هستند و در راه او گام بر میدارند. و بعلاوه اجازه این توسل را خود پروردگار عالم صادر فرموده و به عنوان یک تکلیف و وظیفه، بندگان خود را ملزم به رعایت آن ساخته است.
امّا اینکه میگویند: چون هرکس مُرد معدوم گردیده است! لذا از
1) 67. التوصل الی حقیقة التوسّل، ص 253.
معدوم حاجت خواستن امر باطل و عبثی است:
اولاً: این حرف را بسیاری از علماء اهل سنّت ردّ کردهاند. مثلاً ابو حامد غزالی در احیاء علومالدین مینویسند: بعضی از علماء گفتهاند: «مرگ همان عدم است». این نظریه ملحدان و همه کسانی است که ایمان به خدا و روز دیگر ندارندو . . .
ثانیاً: در تاریخ ومتون روایی آمده است که در پایان جنگ بدر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به سرچاهی که مردههای کفّار و مشرکان را در آن ریخته بودند تشریف آوردند و خطاب به آنها چنین فرمودند:
آیا وعده خداوند تبارک و تعالی درست بود یا نه؟
اصحاب به آن حضرت گفتند: یا رسول اللّه! مردگان را صدا میزنی؟!
پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: شما از آنها شنواتر نیستید، آنها هم میشنوند ولی نمیتوانند جواب بدهند . . .
ثالثاً: گذشته از روایات و کلمات علماء، برخورداری از حیات برزخی و زنده بودن برزخیان، یک اصل مسلّمی است که در قرآن هم بارها به آن اشاره شده، از جمله در آنجا که درباره شهدا میفرماید:
«وَ لاتَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَل فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ وَلکِنْ لاتَشْعُرُونَ»(1)
«و به آنها که در راه خدا کشته میشوند مرده مگوئید بلکه
1) 68. سوره بقره، آیه 155.
آنها زندهاند، ولی شما درک نمیکنید».
یا در آیه دیگر:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»(1)
«گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند. آنها زندگانند و در نزد خدای خود روزی میخورند».
یا در آیهای میبینیم خداوند به اهل ایمان اینگونه خطاب میکند:
«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِرْجِعی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلی فی عِبادی وَ ادْخُلی جَنَّتی»(2)
«ای نفس به اطمینان رسیده! به سوی پروردگارت برگرد. در حالی که هم تو از او خوشنودی و هم او از تو خشنود است، به میان بندگان من درآی و در بهشتم داخل شو».
اگر بعد از مرگ، انسانها معدوم میشوند، این خطاب به آنها چه معنی دارد که خداوند به آنها خطاب میکند و یا چگونه بعضی از بندگان بعد از مرگ به خداوند عرض میکنند:
«رَبِّ ارْجِعُونِ لِعَلّیِ أَعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکْتُ»(3)
«پروردگارا! مرا به دنیا باز گردان تا کارهای نیک را که ترک کردهام انجام دهم».
همچنین در کتب روایی خود اهل سنّت ابواب مختلفی به بیان این امر اختصاص داده شده است، مثلاً در کتابهای صحاح و سنن به ابوابی نظیر باب «مرده صدای کفش زندگان را میشنوند»، باب «مرده در قبر سخن میگوید»، باب «مرده جای خود را در بهشت و جهنم میبیند»، و باب «کیفیت سلام کردن بر پیغمبر و آل پیغمبر و سایر اهل ایمان به هنگامی که انسان به قبرستان میآید» و . . . بر میخوریم که صدها روایت در این قبیل از این ابواب به چشم میخورد. برای نمونه به یک روایت از کتاب سنن نسائی اشاره میکنیم:
پیغمبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: بر من زیاد درود بفرستید که درود شما به من عرضه میشود.
گفتند: یارسول اللّه چگونه درود ما بر شما عرضه میشود، حال آن که بدن شما پوسیده خواهد بود؟!!
حضرت فرمودند: به همین جهت که پیغمبر خدا زنده است و از خدا روزی میگیرد، بنابراین اگر بر انبیاء و شهیدان که پس از مرگ زنده و متنعم هستند، هر کس بر آنها درود بفرستد، چه از دور یا نزدیک، صدای او را میشنوند چرا صدای کسانی را که آنها را خطاب قرار میدهند و به آنان متوسل میشوند را نشنوند؟
سخن آخر آنکه عریضه نویسی و توسّل فقط برای مواقع درخواست حلّ مشکلات و برآورده شدن نیازمندیها و برطرف شدن ناراحتیها و . . . اختصاص ندارد، بلکه یکی از بهترین شیوههای
ارتباط با اهلبیت علیهم السلام و اظهار محبّت و ارادت به وسائط فیض الهی هم هست.
توضیح آنکه وقتی انسان با مقام و نقش و منزلت اولیاء و انبیاء الهیعلیهم السلام در نظام هستی به حدّ کافی آشنا شد و متوجه گشت که درستترین و در عین حال کوتاهترین راه و مهمترین وسیله تقرّب به خداوند، این ذوات مطهّرند، از آن به بعد مانند یک عاشق دلسوخته، درصدد برخواهد آمد تا با آنها هرچه بیشتر ارتباط برقرار نموده و از هر طریق ممکن به حفظ ارتباط و گسترش آن بپردازد تا در سایه عنایت آنها و با اطاعت از آنها به سعادت دنیوی واخروی نایل آید.
گذشته از اینکه در دوره غیبت یکی از اهداف مهمّ توصیه و تأکید حضرات معصومینعلیهم السلام به «یاد امام عصرعلیه السلام بودن» همین مسأله است، چون کسی که در این برهه از زمان همواره در یاد آن حضرت باشد، نه به سمت گناه کشیده میشود، نه در سختیها خود را بیپناه میبیند که در نتیجه گرفتار مسائلی چون یأس و ناامیدی شود.
اگر ریشه بسیاری از گرفتاریهای موجود در جامعه کنونی بررسی شود به خوبی معلوم خواهد شد که اغلب آنها در نتیجه غفلت و فراموشی یاد و وجود امام زمانعلیه السلام به وجود آمده است. لذا ضرورت دارد نسبت به زنده ساختن یاد، و تعمیق باور، و حاضر و ناظر بودن وجود مبارک آن حضرت، اقدامات لازم را به عمل آوریم. و از جمله کارهایی که در این راستا میتوان انجام داد این است که از همان دوران کودکی و نوجوانی در دبستان و دبیرستانها به موازات تعلیم و
آموزش اصول اعتقادی از طریق شیوههایی چون نامهنگاری و عریضهنویسی و شعر سرائی و . . . خاطره امام زمانعلیه السلام را در دلهای پاک و آماده نوجوانان و جوانان جامعه زنده نمود و در مراحل و شرایط و موقعیتهای دیگر هم به تناسب هر یک در این زمینهها اقدامات لازم به عمل آورد تا آحاد جامعه اسلامی از همان ابتدا با عشق و عرفان و معرفت به وجود امام زمانعلیه السلام رشد نمایند و از این طریق زمینه ایجاد یک جامعه به تمام معنا اسلامی و الهی فراهم آید و انسان و جهان مهیای پذیرای قدوم نورانی آخرین ذخیره خداوند متعال گردد.
همانطور که پیش از این اشاره شد یکی از راههای مؤثر تحکیم و تعمیق ارتباط قشر جوان جامعه با فرهنگ مهدویّت و امام زمانعلیه السلام آنست که در مراکزی که مسئولیت تعلیم و تربیت جوانان و نوجوانان را عهده دارند به موازات تعلیم اصول اعتقادی، راههای مناسب ایجاد و تحکیم ارتباط با امامعلیه السلام به آنها آموزش داده شود. به عنوان مثال به آنها آموخته شود که جهت بیان درد دلها و ابراز احساسات و نشان دادن عواطف پاکی که به ساحت قدس امام عصرعلیه السلام دارند میتوانند از شیوههایی چون سرودن اشعار، کشیدن طرح و نقاشی و به نگارش در آوردن متنهای ادبی نظیر نوشتن نامه و مقاله . . . استفاده کنند.
بدیهی است که تداوم صحیح و حساب شده این قبیل کارها علاوه بر آن که در دراز مدّت سَمت و سوی فعالیتهای فرهنگی و هنری را به شکل مناسبی عوض میکند در عین حال بستر خوبی را برای تربیت و پرورش نسل زمینهساز ظهور حضرت مهدیعلیه السلام فراهم میآورد. چرا که از طریق توجّه به فرهنگ انتظار، مردم بویژه قشر جوان جامعه با
وظایف و مسئولیتهای مهمّ خود در دوران غیبت آشنا میشوند و بدنبال آن از طریق انجام تکالیفی که بر عهده دارند زمینه ظهور را فراهم میسازند.
گرچه امروزه به واسطه انواع توطئههاو تهاجمات ناجوانمردانه فرهنگی دشمنان و غفلت و ندانم کاریهای دوستان ناآگاه یا غربزده و . . . در عرصه فرهنگ شاهد نابسامانیهای زیادی در برنامهریزی و سیاستگذاریها و مدیریت مراکز فرهنگی کلان جامعه هستیم، با این همه در گوشه و کنار کم نیستند افراد متعهّد و دلسوزی که از طریق بسیج امکانات هر چند ناچیز در راستای احیاء و تحکیم مبانی فرهنگ اصیل اسلامی در حدّ توان خود تلاش میکنند که ترویج معارف قرآنی نظیر حفظ، ترجمه، تجوید و . . . که نتایج خوبی نیز در پی داشته است از جمله آنهاست به گونهای که امروز دهها و بلکه صدها نفر از نوباوگان جامعه اسلامی حافظ کلّ قرآن هستند و این امر به شرط آنکه تداوم داشته باشد نوید آینده بهتری را میدهد. در عرصه ادبیات و هنر نیز در نتیجه تشویق و راهنماییهای صحیح اینگونه افراد دلسوز، شاهد پرورش هنرمندان و شاعران و نویسندگان متعهّدی هستیم که هر یک به پیروی از دعبل خزاعی و سید حمیری و . . . در راستای احیاء و ترویج فرهنگ اهلبیت علیهم السلام مشغول فعالیتاند.
در این قسمت، تعدادی از سرودهها و دلنوشتههای این دسته از جوانان و نوجوانان که با هدف ترویج فرهنگ مهدویّت به طبع آزمایی
پرداختهاند ارائه میگردد، بدان امید که این کار در نوع خود ضمن تشویق هر چه بیشتر این عزیزان در دنبال کردن ترویج و تحکیم فرهنگ ناب اسلامی، به ایجاد و تداوم ارتباط قشر جوان با امام عصرعلیه السلام یاری نماید.
در پایان ذکر این نکته نیز لازم است که این متنها و اشعار از مجموعه اشعار و نامههایی که به معاونت فرهنگی مسجد مقدّس جمکران ارسال گردیده انتخاب شده است.
مهدی رمضانی متین - قم
مدّتهاست که منتظرِ آمدنت هستیم. میبینی چقدر انتظار میکشیم! امّا تو در بینِ ما نیستی! امّا نه مادر میگوید: آقا در بینِ ما هست و این ما هستیم که نمیتوانیم ایشان را درک کنیم، چون ما بندههای گنهکاری هستیم. اصلاً خانه ما بدونِ حضورِ تو جورِ دیگری شده، گلهای باغچه خانهمان پژمردهاند و شکوفهای ندارند و . . . تو گفتهای که: خواهی آمد و من سالهاست که منتظرِ حضورت هستم. هر روز به استقبالِ روزی که خواهی آمد، غروبها میروم رویِ ایوان خانهمان. رویِ چهارپایه سفیدم مینشینم تا وقتی آمدی مانندِ شبنمی بر گلبرگِ وجودت باشم؛ سر در آغوشِ مبارکت بگذارم و با دیدههای پُر اشک، از درد دلهایم برایت بگویم.
آقا جان! دیگر بزرگ شدهام، امّا هنوز تو نیامدهای. دوست دارم وقتی قرار شد که بیایی همه چیز را فرا گرفته باشم تا تو را بهتر
بشناسم، آنگاه جزو یارانِ منتظرت باشم.
. . . در خانهمان تنهای تنهایم و این یادِ توست که مرا از تنهایی در میآورد. ما همهمان یعنی بابا و مامان، خودم و برادرم هِزار جور حرف داریم که با تو میگوییم و تو فقط از آن سوی مهتاب و از پشتِ ابرهای سفید به ما لبخند میزنی. وقتی مادر برای آمدنت اشک میریزد تو صحبتهایش را میشنوی. این را مادر به من گفته.
امروز، جمعه است. پدر میگوید: جمعه اختصاص به آقا و مولایمان دارد و من هم به اُمید آنکه در این روز بیایی جورِ دیگری میشوم. دلم را مهربانتر میکنم، برای این کار از مادر، محبّت را قرض میگیرم و قلبم را قاب تا از خوشحالی نپرد! دست و صورتم را هم میشویم، موهایم را شانه میکنم، لباس مرتّبی میپوشم و جیبهای شلوارم را از گل یاس پُر میکنم. تو دوست داری که ما اینگونه باشیم. باغچهها را تمیز میکنم و حیاطِ خانه را آب و جارو، پنجرههای خستهمان را هم دلداری میدهم و گلدانهای کُهنه را از زیر زمین میآورم، داخلشان شمعدانی میکارم و میگذارم لبِ پنجرهها، روی هر کدام از پلههایمان را گلدانهای یاس میگذارم و دست به دعا بر میدارم!
شب شده است امّا هنوز تو نیامدهای. باران شروع به باریدن کرده است و لباسهایم را خیس کرده. پنجرهها دوباره گریهشان میگیرد و گلهای باغچه به هم میخورند. پدر، چراغها را روشن میکند و من پنجرهها را میبندم و میروم روی ایوان، روی چهارپایه سفیدم
مینشینم.
چقدر حیاطِ خانهمان، روزهای جمعه و شبهای بارانیاش زیبا میشود و اصلاً جمعهها زیباست! گرمای وجودم با گرمای سوزهای گریه مادر چقدر دلچسبند و من تصمیم میگیرم که از این به بعد، در نمازهایم بیشتر صدایت کنم تا زودتر بیایی و جمعهها این قدر انتظارت را نکشم.
میخواهم مثل تو شوم، میدانم که نمیشود امّا من تصمیمِ خودم را گرفتهام. پس زودتر بیا.
انسیه طبقی - خوی
ای مولا و سرور ما! وقتی کبوتران سبکبالی را میبینم که در سرزمین مقدّس طوی شلمچه بر بالای نخلهای بیسر امّا نستوه، آشیانهای از گل یاس دارند غبطه میخورم؛ به آن کبوتری که فرق سرش جداست یا آن که پهلو شکسته است، به آن کبوتری که جگرش از زهر پاره پاره، است به کبوتری که پر و بالش قطعه قطعه است و جای زخمهاو زخم روی زخمهاو جای پای سم اسبها بر روی پیکر مطهّرش به اندازه آیات قرآن است. به او که دانست که را بشناسد، عمرش را در یافتن چه صرف کند، گوهر درونیاش را چگونه حافظ بوده و آن را بپروراند و در این راه از که باید مدد بجوید و او شناخت و به ندای حسین دلش که سر میداد «هل من ناصر ینصرنی؛ کیست که
مرا یاری کند» لبّیک گفت و با زلالی اشک، دلی را مصفّا ساخت که هر روز پنج بار با کمال افتخار دربارگاه دوست لطیفانه هنگامه قنوت آن را با دستهای نیازمندش تقدیم به مهربانش مینمود. و از او طلب وصال میکرد تا آنکه با ندای «یا أیَّتُها النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی إلی ربّک راضیةً مَّرْضِیَة فادْخُلی فی عِبَادِی وادْخُلی جَنَّتی» برای آنکه مرگ با عزّت را به زندگی با ذلّت نفروشد. سرخفام گلگونه معطّر از گلاب عشق به حسین و احباب الحسین جام وصال را از دست سرورش نوشید اینان هر روز به ما میگویند:
به ما گفتند باید رفت رفتیم
شما ماندید بعد از ما چه کردید
ای عزیز ما، یوسف زهرا؛ شکوههایم را از ظلم به نفسم بشنو و مرهمی از ایمان و اخلاص بر آن بگذار که بارگاهت شفاخانه و نگاهت درمانست.
آقا جان وقتی به وجود، افکار، اعمال و نیّات خود میاندیشم میبینم که متأسّفانه تا بحال درپویشِ زندگیام؛ در بیابان دنیویام؛ رقص فریبنده سراب را در پیش چشمان خویش باور نکردهام؛ مایه حیات را نجستهام، بلکه دل در گرو هوس نهادهام.
ای عزیز دل ما، آنقدر این وجود آلوده گشته که از ابراز گناه در پیش بارگاه مطهّر مهربانتر از پدر و مادر، خجالت میکشم، شرم دارم از اینکه به او که همیشه خیر و صلاحم را میخواهد بگویم خوشبختیام را و زندگی زیبایم را در نافرمانی او جستهام.
آقا جان! شکر که زمانی بر این عیب بزرگ خویش که همان آلودگی
به گناه و سبک انگاشتن گناه است آگاه شدم که کار از کار نگذشته است و بهاری در پیش است، بهار دلها، ضیافتی در پیش است، مهمانی خدا و خدا این سفره پر برکتش را در پیش روی همه بندگانش میگسترد.
آقا جان! تو امام مایی، نور چشم مایی، تو تأویل جاء الحقّی، تو بقیّة اللّهی، تمام افتخار ما اینست که مولایی چون تو داریم، تویی که هستی عالم وجود بر محور تو میچرخد. تو دادرس همه مستضعفان عالمی، چه آنان که نفس خود را ضعیف و ظلم به نفس کردهاند و چه آنان که در دنیا ضعیف انگاشته شدهاند.
مولای ما! نفس مسیحای تو شفاست.
بحمد اللّه والمنّه ز راه رأفت و رحمت
درِ دیگر نمیجویم ره دیگر نمیدانم
عزیز دل زهرا، دست توسّل به سوی تو دراز میکنم تا ان شاء اللّه برای ورود به بهاری سبز، بهار قرآن آماده شوم و از ضیافت الهی در کسب فضایل انسانی مستفیض گردم و این محقّق نخواهد شد مگر اینکه غبار آینه دل و فکرم و آلودگی گناه از صفحه شفّاف ضمیرم را با توبهای خاشعانه و آگاهانه و با اشکی به زلالی باران رحمت حق پاک گردانم که تا رذایل است فضایل رشد نخواهد کرد. تا ان شاء اللّه در روز محشر، محضر آقا ابا عبداللّه علیه السلام که به خاطر احیای اسلام و تسلیم در برابر فرامین حق و محو ریشههای فساد و خودبینی و نفسپرستی و زنده ساختن روح زلال توبه و روح لطیف لحظات سوز
و اشک و انابه در پیشگاه خدای تبارک و تعالی و پاکی و طهارت دلها از رذایل گناه و آراستن آن به فضایل اخلاق و ایجاد زمینه برای این اهداف قطعه قطعه شد و رأس مطهّرش بر بالای نیزهها گشت، سرافکنده نباشم، آقا جان آرزویم این است که به کلام امیرالمؤمنینعلیه السلام عمل کنم؛ یعنی بگذارم و بگذرم، ببینم و دل نبندم، چشم بیندازم و دل نبازم که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت و آنقدر نور اخلاص در دلم روشنیبخش باشد که صوت قرآن تو را که از غروب خون رنگ بقیع به گوش میرسد با گوش جان بشنوم و عاشقانه بگویم:
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن
به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن
اهواز
مهدی جان!
روز را با یادت شب میکنم و هر شب منتظرت هستم. در تاریکی شبهای ظلمانی، منتظر شنیدن صدای گامهایت در پس کوچههای انتظار هستم. آری من منتظر او هستم که خود نیز منتظر است.
قریب 1165 سال است که شیعیان، این مظلومان همیشه تاریخ، انتظار آمدن لحظهای را میکشند، انتظار آن لحظه که عطر و بوی خوش محمّدیصلی الله علیه وآله وسلم سراسر جهان را یکبار دیگر معطر کند. انتظار آن
لحظهای که خاطره مظلومیّت زهرا و علی و فرزندانشان را در خود نهفته دارد. انتظار لحظهای که در آن طنین: «أین الطالب بدم المقتول بکربلاء» زمین و آسمان را فرا میگیرد.
در آن لحظه نوگل نرگس و امید شیعه از راه میآید. از سفری دور، به دوری قرنهای طولانی، کولهبار سفر «انتظار» را زمین نهاده و از درون آن، سبزی و طراوت و عدل و عدالت را که ارمغان سفر برای منتظران چشم به راه است بیرون میآورد. میدانم خود او نیز منتظر آن لحظه است، لحظهای که در زمین و آسمان بانگ: «أین المضطرّ الّذی یجاب إذا دعی» طنینانداز شود. منتظر لحظهای که تکیه به دیوار کعبه داده و بانگ برآورد: «أنا بقیّة اللّه، «بقیة اللَّه خیرٌ لکم إن کنتم مؤمنین»»، منتظر لحظهای که وعده حق تحقق پذیرد و «جاء الحق وزهق الباطل» تحقق یابد. منتظر لحظهای که مستضعفان به امر خداوند وارثان زمین شوند و پرچم «سبز آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم» در سراسر گیتی به اهتزاز در آید.
در پس این قرنها چشمانم به در دوخته شده است و منتظر آمدنت هستم.
هر صبح جمعه سراغت را از باد صبا میگیرم، نشانی از کوی آشنای تو میپرسم، اما باد صبا چون همیشه پاسخی ندارد. آه که غروب جمعه چه دلگیر است، چشمهای ابری منتظران هوای باریدن دارد. هفتهای دیگر نیز بیگل روی مولا سپری شد، چه سخت و طاقتفرساست: «عزیزٌ علیّ أن أری الخلق ولا تری ولا أسمع لک حسیساً ولا نجوی».
همه شب منتظرت هستم تا اگر شبی گذرت به کوچه دلمان افتاد واز روی کرم، گوشه چشمی به کوچه تاریک دل ما کردی و آن را از نور خود منوّر ساختی، در خواب غفلت فرو نرفته باشم.
شبها را به این امید روز میکنم و روزها را به این امید شب که تو بیایی. بیایی و دلهای زخمخوردهمان را مرهم گذاری.
دیگر روزهای هفته برایم معنا ندارد، تنها به جمعه میاندیشم، ای کاش هر روز جمعه بود و جمعهای معطر نزدیک جمعه «موعود»، جمعهای پر از عطر اقاقیها، جمعهای به عطر خوش محمّدی [صلی الله علیه وآله وسلم 1 ]جمعهای سرخ و حسینی [علیه السلام 2 ]جمعهای سفید به پاکی دل منتظران عاشق و جمعهای سبز به سبزی «جمعه حضور».
مریم عقلایی - زینب عباسی
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمیشود
سلام بر تو که امید آسمانهای غریبی و پناه قلبهای بیپناه!
از پشت پنجرههای سوخته و آفتابخورده به آن سوی کرانههای نیلگون خیره شدهام و به تو فکر میکنم. تویی که از هزاران عشق و امید والاتری. تویی که آموزگار دشتستان عشقی. تویی که رمز رسیدن به اوج خدایی. تویی که شهدی به شیرینی یک دعایی و دفترچه خاطرات صبایی. تویی که بر زخم سرخ شقایق دوایی و بر آلاله دل
شفایی. تویی که تفسیری از قامت سبزههایی و تویی که معشوقی و با صفایی. بیصبرانه در انتظارت نشستهایم تا بیایی و با دستان ابراهیمگونهات بتهای زور و تزویر را در بتکده نوین بشری در هم کوبی و ننگها و نیرنگها را از جامعه بزدایی. ای سفیر ثانیههای عبور: بیا و سوار بر صاعقهها، کوچه باغ دیدههایمان را چراغانی کن. بیا و به ما بیاموز که چگونه فضای دستانمان را پناه نسترنهای غریب کنیم و به ما بیاموز که چگونه مرهم زخمهای پرستو باشیم و دلمان را سنگ صبور بلبل کنیم. بیا و به ما بیاموز که چگونه تکهای از سرزمین عشق را میان گامهای قناریها قسمت کنیم و چگونه با محبّت خانه بسازیم و یک اتاقش را به یاسهای خوشبو دهیم. ما سرشار از حسّی غریبیم که: خواهی آمد. تو که آدینهای سبز پوشی و مظهر امّید نیلوفران خاکی.
گوش کن! گوش کن صدای العطش خاک را، کویر تشنه است. گوش کن صدای دلهای خسته را، عاشقان منتظرند.
نگاه کن! نگاه کن و ببین که ذوالجناح عدالت تنهاست. کجاست ذوالفقار که هنوز هم دشمنان از برق نگاهش به خود میپیچند. تو را به جان هر چه عاشق توست قسم! قدم بگذار روی کوچههای قلب ویرانمان. ما در حسرت دیدار چشمانت رو به پایانیم.
خدا کند که بدانی چقدر محتاجست
نگاه خسته من به دعای چشمانت
چه میشود که صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقرهای و بیصدای چشمانت
برگرد و غیبتت را به پایان بر!
تا نیایی بغضِ فضا برطرف نمیشود. تو بیآنکه فکر غربت چشمان ما باشی، نمیدانیم چرا، تا کی، برای چه؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید!
و بعد از رفتنت تا حال آسمان چشمانمان خیس باران شد.
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد.
«ما همه در انتظاریم، در انتظار فرجت».
زهرا قاسمی
ای مهربان؛ بگذار تا در میان ستارههای شب و تنهایی شب با تو سخنی داشته باشم؛ بگذار تا از درد جدائیت که با غیبتت همه تکیهگاه مظلومان از بین رفته بنالم؛ پیش از تو آب معنیِ دریا شدن نداشت ولی میدانم که با حضورت در میان مردم هر قطره آب معنی یک دریا را میدهد و حتی گیاهانی که با نبودنت اجازه زیبا شدن نداشتند ولی با تو گلستان میشوند؛ اما افسوس که بوی غیبتت به مشام تنهاییم میرسد!
ای آقای من؛ شنیدهام که با نماز خواندن شماست که خورشید جان میگیرد و با هر نفس شماست که روشنتر میشود! آخر از حریم
کدامین بهاری که عاشقانت با شنیدن نامت به قامت سبزت میایستند و قلبهایشان را به سوی شما روانه میسازند؛ من میدانم که دل شما مانند دریا پاک است، پس چرا ای سرور امّت، ظهورت را تجلّی نمیکنی؟! طوفانهای دریا برای شما حباب است؛ پس آخر چرا ما را در این سرزمین آفتاب، چشم انتظار گذاشتهاید؟! روییدن خورشید از خاک، معنای وجود تو را میدهد و بهار را در نام شما میجویم. عزیز دلم! چه شبها و روزها که نام تو را بر زبان جاری میساختم و به یادت همیشه دلم آهنگ انتظار را مینوازد و با پای برهنه در جادههای انتظار قدم بر میدارم.
گلدستههای مسجد جمکران در خیال رسیدن نام زیبایت به گوششان در اوج آسمان دعا میخوانند و گنبد جمکران در زیر آسمان غمآلود دلهای عاشقان چشم انتظار، کبوتر تو میباشد! عاشقانی که به مسجد جمکران میآیند، سر بر دیوار جمکران میگذارند و با چشمانی اشکبار تو را یاد میکنند و با دل سوختهشان شما را صدا می زنند. خوب میدانم که مرا نیازی به گفتن این حرفهای غمگین نیست، چرا که شما در چشمهایتان روشنایی است که اینها را میبینید. ای منتهای مهربانی! هر روز جمعه عاشقان منتظر آمدنت هستند و ثانیههارا به خاطر دیدنت میشمارند؛ چرا که همه هفته به امید جمعه میمانیم و هنگامی که جمعه فرا میرسد زمین و زمان بوی تو را میدهد؛ امّا غروب جمعه دلم را میشکند و هنگامی که جمعه میرود دلم میگیرد، چرا که روزی که وعده دادهای که خواهم آمد
بدون تو سپری میشود!
ای محبوب دلها!
تمام هستیام را خاک قدمت میکنم تا شاید نظری به جاده دلم بیندازی - چرا که تو آفتاب یقینی، که امید فرداها هستی، تو بهار رؤیایی که مانند طراوت گل سرخ میمانی و نرم و سبز و لطیفی تو معنی کلمات آسمانی - هستی که دستهایش برای آمدنت به زمین دعا میکند.
ای تجسّم مهربانی!
غیرت آفتاب و جلوه زیبایی ماه تو را توصیف میکنند و نفس آب تو رامعنی میکند و نبض خورشید تو را وصف میکند.خوب میدانم که تو میآیی؛ آری تو میآیی همانطور که وعده کردهای و آنگاه است که انتظار را از لغتنامهها پاک خواهیم کرد.
پس ای تمام زیبایی!
بیا تا برای همیشه فریاد رس عاشقان موعود باشی.
زهره کرمی
سلامی به وسعت کوچ پرستوهای عاشق به امید بازگشت!
دل را کلبه تو ساختهام در حالی که با گلهای بهاری مزیّن است. در گوشه آن آیینه طلایی قلب را، که اشعههای زرّین خورشید، وجودم را یاقوت جلادهنده خود ساخته است جای دادهام و فرشی از چمن که
تار و پود آن امید و انتظار است بر پهنای آن گستراندهام. در کنار آیینه دلم روبروی پنجره، شمع جانم را در شمعدانیِ قدیمی که گوشوارههای زُمرّدگونِ استقبال بر گوش کرده است، قرار دادهام تا بیایی و با نور جلالت روشنش کنی و عطر مستکننده یاس را بر فضا پاشیدهام. دسته گلی از گلهای خلوص را که پروانگان چشم به راه با روبان قرمز رنگِ محبّت محکمش کردهاند، در گلدان بیقراری گذاشتهام و پیچکها، تاجی از عشق را بر سردر کلبه نصب کردهاند و بلبل، انگشتر فیروزه التماس را بر حلقه آویزان کرده و با چشمانی معصوم و با حالتی نزار میگرید به امید دیدار. به سروهای سرکش دلم صبر را آموختم تا تو بیایی. چشم در چشم، رو به رو، در انتظار، انتظاری محو از گل رخساره صبا تا بیایی و من شهری از پیغام گیرم و سر تا پا لباس عزمِ بزم پوشم و بر پیشانی لبخند حک کنم سپیدی یاسمن را و بکارم نهالی سر تا پا شعف و جویباری سرشار از مِیِ اَلَسْت. ای یوسف زهرا! ای خورشید رخ برکشیده در پسِ ابرهای سیاه، ای سفرکرده هجرانگزیده، تا کِی تو همچنان در غیبت و ما این چنان در هجران. ای عزیز! ای پیشوای محرومان، ای آخرین امید، دیدگان جستجوگر ما بر دروازه سحر قامت تو را منتظر است.
ای مهدی جان! ای رایت رسول خدا بر دوش، ای شمشیر حیدر بر کف، ای عصای موسی در دست، ای خاتم سلیمان در انگشت، ای شکوه عیسی را واجد، ای صبر ایّوب را صاحب، چه دشوار است که سخنان همه را بشنویم و گوشهایمان از صدای دلنشین تو بیبهره
ماند. ای قائم! ای یادگار خدا بر زمین، ای قرآن ناطق خدا، ای زاده یاسین و طاها، ای فرزند صراط مستقیم، ای تسلی زهرا، ای پور عسکری، ای پایگاه مهر و محبّت و ای اسطوره ایثار، برای دیدنت از کدامین کوچه بیایم. آخر در انتظار مقدم پاکت نشستهایم، دستمان گیر و رُخ بنما و این شب جور را به صبح پیروزی بدل نما. بیا که دیرگاهی است که پروانه، شوق بال زدن بر گِرد شمع را ندارد و پرستو لانهاش را پیشکش تاریکیها نموده است. تیغ در دست من است و امید در پنجههای تو گِره خورده، جام من از شراب مست ایمان تهی است و ساغر تو گلگون، بیا که سرمایههایمان اندک است، بیا که اکنون بر دوشهایمان باری به سنگینی غروبهای مکرّر است و خورشید، انتظاری بیتاب برای طلوع دارد. آه! که دیگر مرا یارای چیدن گل انتظار از گلدان تنگ دلم نیست. جهان نثار قدومت باد.
به امید ظهور خورشید
خدایا، رازها در پرده تا کی
ز غیبت، قلبها آزرده تا کی
کجایی ای گل زهرا کجایی
تو ای مهر آفرین، لطف خدایی
یا رَبّ الحسینِ بحقّ الحُسَیْن اِشْفِ صَدْرَ الحُسَیْنِ بِظُهُورِ الحُجَّة
رضا امینی
ای مرهم نایابِ دلِ سوخته عشق
ای جلوهای از آتشِ افروخته عشق
ای پادشهِ حاکم بر مملکتِ دل
ای گشته جدا از قفسِ بی نَفَسِ گِل
ای دُرّ نهان گشته میانِ صدفِ عشق
ای مقصد و منظور و مراد و هدفِ عشق
ای مهرِ فروزنده ظلمتکده دل
ای مهرِ تو مِفتاحِ گشاینده مشکل
ای محرمِ رازِ دلِ بشکسته و ابری
دل بی تو نباشد دگرش طاقت و صبری
ای تک گُل باقی ز گلستانِ خدایی
سر دادهای آخر ز چه آهنگِ جدایی
صحرای جهان تشنه و محتاجِ عبورت
ای ابرِ وجودِ تو حجابِ مَهِ صورت
ای قاصدِ از جانبِ دلدار کجایی
ای دوخته بر مقدمت انظار کجایی
کِی میرسی و میدهی از یار خبرها
ای خاکِ رهت سُرمه مرغوبِ نظرها
کِی عطرِ تو آکنده کند عالمِ احساس
ای شاخه یادآور خوشبوی گُلِ یاس
کِی بارِ دگر زنده شود عشقِ حقیقی
در شهرِ فرو رفته به مُردابِ عمیقی
کِی گرد و غبار از همه دلهای شکسته
بیرون شود ای دل به اُمید تو نشسته
کِی چشمه جوشانِ تو ای حضرتِ جانان
جاری شود و جان بدهد بر دلِ بی جان
کِی این غم دردآورِ هجران به سر آید
تا بارِ دگر بر شبِ تارم سحر آید
باباجانی
وقتی بیایی با تو میگویم
دست درختان بی تو بی برگ است
برگی اگر دارند میریزند
حرفی اگر دارند از مرگ است
ما مثل یک بچه پرستوییم
از ترس موج و باد میلرزیم
در حوض خانه مثل ماهیها
سنگی اگر افتاد، میلرزیم
باید بیایی تا ببینی که
این کوچهها را غرق گل کردم
این دستهای تشنهام را من
تا چشمه قلب تو، پل کردم
باید بیایی من به لبخندت
محتاج هستم ای پر از شادی
من مثل یک ویرانه، ویرانم
اما تو سر سبزی، تو آبادی
وقتی بیایی با تو . . . امّا حیف
حرفم زیاد و واژههایم کم
وقتی بیایی میشوم باران
همراه گریه با تو میخندم
سعیده شمس
سلام ای آخرین امید مادر
سلام ای وارث غمهای حیدر
کجایی آشنای نیمه شبها
غریب هر سحر، موعود دلها
بگو با ما ز بدر و فتح خیبر
غدیر و ذوالفقار و دست حیدر
بگو راز احد، خون جگرها
بگو از قلب و سینه، این سپرها
بگو دستی که دستان خدا بود
ید بیضای ختم انبیا بود
چرا این دست را در کوچه بستند
حریم امن و ایمن را شکستند
بگو از داغ و آتش، میخ و دیوار
بگو از مادر مظلوم و بیمار
بگو از روز ظلمانیّ حیدر
بگو از جاری خونین کوثر
بگو از شاخه یاس خمیده
کسی جز تو چنین دردی ندیده
بگو کِیْ رهسپار ملک مایی
تو ای زهرا سرشت مرتضایی
بگو با ما تو از مردان نامرد
بگو از قلب، پاره جان پردرد
بگو از کوفیان و بی وفایی
بگو از ماهِ روی مجتبایی
بگو از نینوا و آفتابش
بگو از ماهتاب و عشق نابش
بگو از لعل آن لبهای سوزان
بگو از ساقی مستان عطشان
بگو از زینب آن، ام المصائب
بگو کی میرسی موعود غائب
بگو از غربتت ای جان زهرا
فدای روی ماهت جان جانها
بگو با این همه دردی که داریم
نباید دم به دم ما، جان سپاریم
زمین در حسرت دیدار تو سرد
زمان در انتظارت میکشد درد
نگر این آسمان چشمش در این راه
ببین بی سو شده این مهر و آن ماه
تو هم دردی، نهان در سینه داری
تو هم، چون مهر و مَه در انتظاری
نگارا غم مخور فصل جدایی
به پایان آید آنگه که بیایی
تو میآیی دوای دل به دستت
که نرگس میشود مخمور و مستت
ندای پر خروش یا لثارات
که ذلّت دوری از ما جسته هیهات
بگیری انتقام ضربه در
سپارند عاشقان در راه تو سر
پس از آن انتقام کربلا را
رها میسازی از دَدْ بیت اَقْصی
یکایک دشمنان را خوار سازی
ره کفار دین دشوار سازی
نگر آرام ما را مرهمی هست
برای تشنگیمان زمزمی هست
1 - قرآن کریم
2 - اصول کافی
3 - التوصل الی حقیقة التوسل
4 - الرائد
5 - العبقری الحسان
6 - بحار الانوار
7 - صحیح البخاری
8 - صحیفة المبارکة المهدیة
9 - فرهنگ معین
10 - کمال الدین
11 - مفاتیح الجنان
12 - منتهی الامال
13 - نجم الثاقب
14 - وهابیّون
رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
(یُفَرِّجُ اللَّهُ بِالْمَهْدِیِّ عَنِ الْاُمَّةِ، یَمْلَأُ قُلُوبَ الْعِبادِ عِبادَةً وَ یَسَعهُمْ عَدْلُهُ، بِهِ یَمْحَقُ اللَّهُ الْکَذِبَ وَ یُذْهِبُ الزَّمانَ الْکَلِب، وَیُخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِکُمْ )
«خداوند به وسیله مهدی7 از امت رفع گرفتاری میکند، دلهای بندگان را با عبادت و اطاعت پر میسازد و عدالتش همه را فرا میگیرد.
خداوند به وسیله او دروغ و دروغگویی را نابود مینماید، روح درندگی و ستیزه جویی را از بین میبرد و ذلّت بردگی را از گردن آنها بر میدارد».
غیبت شیخ طوسی ص 114.
کتابهایی که تاکنون انتشارات مسجد مقدّس جمکران منتشر نموده ا ست :
15 - در کربلا چه گذشت
16 - نجم الثّاقب
17 - خزائن الأشعار جوهری
18 - خوشههای طلایی
19 - در جستجوی قائمعلیه السلام
20 - یاد مهدیعلیه السلام
21 - عقد الدّرر
22 - کلّیات مفاتیح الجنان
23 - منتخب المفاتیح
24 - هدیه احمدیه
25 - تاریخچه مسجد مقدّس جمکران
26 - زیارت ناحیه مقدّسه
27 - کرامات المهدیعلیه السلام
28 - در جستجوی نور
29 - آخرین خورشید پیدا
30 - فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام
31 - اعتکاف، تطهیر صحیفه اعمال
32 - امامت و غیبت از دیدگاه علمِ کلام
33 - غیبت، ظهور، امامت
34 - اهمیّت اذان و اقامه و ...
35 - پرچمدار نینوا
36 - حضرت مهدیعلیه السلام فروغ تابان ولایت
37 - از زلال ولایت
38 - مهدی موعود علیه السلام
39 - انتظار بهار و باران
40 - ناپیدا ولی با ما
41 - علی علیه السلام مروارید ولایت
42 - خصایص زینبیّه علیها السلام
43 - گفتمان مهدویّت
44 - انتظار و انسان معاصر
45 - مفرد مذکر غایب
46 - سیمای امام مهدیعلیه السلام در شعر عربی
47 - ... و آنکه دیرتر آمد
48 - سرود سرخ انار
49 - منشور نینوا
50 - سحاب رحمت
51 - زندگی پس از مرگ
52 - وظایف منتظران
53 - تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام (2 جلد)
54 - عطر سیب
55 - سقا خود تشنه دیدار
56 - مهر بی کران
57 - نشانههای ظهور او
58 - دلشده (در حسرت دیدار دوست)
59 - علیعلیه السلام و پایان تاریخ
60 - تجلیگاه صاحب الزمانعلیه السلام
61 - منازل الاخرة
62 - مشکات الانوار
63 - ینابیع الحکمة
64 - گنجینه نور و برکت
65 - تاریخ حضرت سید الشهداءعلیه السلام
66 - داستانهایی از امام زمانعلیه السلام
67 - ظهور امام زمانعلیه السلام از دیدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان
68 - عریضه نویسی به اهلبیت علیهم السلام
69 - آیینه اسرار
در مراکز استانها و شهرستانهای سراسر کشور نمایندگی فعال میپذیرد
واحد پاسخ به سؤالات مسجد مقدّس جمکران
آماده پاسخگویی به سؤالات و مشکلات اخلاقی، تربیتی، اجتماعی، فقهی و اعتقادی شما عزیزان میباشد. میتوانید سؤالات خود را به آدرس: قم / صندوق پستی 617 واحد تحقیقات فرهنگی مسجد مقدس جمکران ارسال نمایید. شایان توجه است که مطالب و نامههای عزیزانی که با این صندوق پستی مکاتبه مینمایند، به منزله اَسرار ایشان بوده، و در حفظ و نگهداری آنها کاملاً دقت و مراقبت خواهد شد.