ghaemiyeh.com
سرشناسه : فلسفیان عبدالمجید
عنوان و نام پدیدآور : علی علیهالسلام و پایان تاریخ آخرین امام در نگاه اولین امام نگارش عبدالمجید فلسفیان بهکوشش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ، ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهری : ص ۳۰۷
شابک : 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال ؛ 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال ؛ 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال ؛ 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : چاپ دوم تابستان ۱۳۷۹؛ ۹۰۰۰ ریال عنوان دیگر : علی علیهالسلام و پایان تاریخ موضوع : محمدبن حسن عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - -- احادیث موضوع : محمدبن حسن عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - .
شناسه افزوده : مسجد جمکران واحد تحقیقات رده بندی کنگره : BP۵۱/۳۵/ف۸ع۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۸-۲۵۶۶۹
سرشناسه : فلسفیان عبدالمجید
عنوان و نام پدیدآور : علی علیهالسلام و پایان تاریخ آخرین امام در نگاه اولین امام نگارش عبدالمجید فلسفیان بهکوشش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران
مشخصات نشر : قم مسجد مقدس صاحب الزمان (جمکران ، ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهری : ص ۳۰۷
شابک : 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال ؛ 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال ؛ 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال ؛ 964-6705-41-3۹۰۰۰ریال وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : چاپ دوم تابستان ۱۳۷۹؛ ۹۰۰۰ ریال عنوان دیگر : علی علیهالسلام و پایان تاریخ موضوع : محمدبن حسن عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - -- احادیث موضوع : محمدبن حسن عج ، امام دوازدهم ۲۵۵ق - .
شناسه افزوده : مسجد جمکران واحد تحقیقات رده بندی کنگره : BP۵۱/۳۵/ف۸ع۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی : م۷۸-۲۵۶۶۹
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
جزای این اثر، بدرقه راه کسی باد که باحلم گرانسنگش، بارهای سنگین جهالت و غفلت و عجولی ما را به دوش کشید، و ما را همراه با بیّنات و بصیرت تا دروازههای مدینة الرسولصلی الله علیه وآله وسلم راه برد، و با علیعلیه السلام، دروازه بان آن شهر، آشنا نمود، و عشق او را در قلبمان شعلهور ساخت.
در این سیر، به قدر خویش واقف شدیم، و ضرورت وجود حجّت خدا را، احساس کردیم، و همراه علیعلیه السلام تاریخ را درنوردیم تا به آدم، اول حجّت خدا، و خاتم، آخرین رسول او، و بقیة اللَّه الاعظم، آخرین حجّت خدا، شناخت پیدا کنیم و با آنها همراه شویم.
حجّتش از او خشنود باد! که ما را از «عرفات» حق گذراند، آنگاه به حریمها و ناموسهای او در مشعر الحرام شعور یافتیم، و ما را در «منی» به درگیری با آرزوهایمان فراخواند، تا دشمن اصلی خود را در دو حوزه درونی و برونی «رمی» نمائیم، و آن طور که شیطان بزرگ را راندیم، شیاطین دیگر را از صحنه دلمان بزدائیم.
با او به صفا رسیدیم و از او مروّت و مردانگی آموختیم.
خداوند بر درجاتش بیفزاید و باران رضا و رضوانش را بر او جاری سازد و او را در زمره رجعت کنندگان در دولت کریمه قرار دهد.
ع - فلسفیان
«یا صاحب الزمان أدرکنا»
«حضرت مهدیعلیه السلام» از نگاه «امیرالمؤمنینعلیه السلام»،
«نوید عدالت» از نگاه «شهید عدالت»،
«عدل فراگیر» از نگاه «عدل در زنجیر»،
«عدالت موعود» از نگاه «عدالت مظلوم» است.
بررسی ابعاد مختلف شخصیّت «آخرین امام» از دیدگاه «اولین امام» بیانگر نوعی «یگانگی» و «پیوستگی» در «سلسله امامت» است که در سایه آن «بقای ولایت» به عنوان «استمرار رسالت» تضمین میشود، سمت و سوی توحیدی «جامعه» محفوظ میماند؛ وتلاش ها، مجاهدت ها و پایمردی ها وشهادت طلبی های «پیروان ولایت» به ثمر مینشیند.
تأکید بر «حجة اللّه» بودن امام زمانعلیه السلام - با تکیه بر سنّت تغییر ناپذیر الهی در اقامه حجّت - نوعی «مسئولیت آفرینی» برای مردم در قبال اوست. مسئولیّتی که آنان را در پیروی از او تجهیز میکند و نسبت به «اطاعت
پذیری» و «فرمانبری» از او برمیانگیزاند.
«ثمره حجّت بودن امام زمانعلیه السلام» تنها در قیامت و در پیشگاه میزان عدل الهی ظهور و بروز نمییابد، بلکه «عرصه زندگی» و حیات فردی واجتماعی نیز جلوه گاه آثار و ثمرات این حجیّت است.
با «نگاه به حجّت» است که «حقّ» تشخیص داده میشود و انسان در «موضعگیری» خود از اشتباه مصون میماند. با «تأسّی به حجّت» است که «رفتار» مؤمن تصحیح میشود و لغزش وانحراف برایش پیش نمیآید. با «فرمانپذیری از حجّت» است که شیعه از فتنه ها به سلامت میرهد، ونیک فرجامی دنیا و سعادت آخرتش ضمانت میشود.
مولا علیعلیه السلام با تأکید بر «ضرورت وجود حجّت» در بین همه انسان ها، در همه جای زمین، همیشگی بودن و استمرار وجود او را خاطر نشان میسازد؛ و با چنین تصویری، نقش حضرت مهدیعلیه السلام را به عنوان «آخرین حجّت الهی» حیاتی تر و برجسته تر مینمایاند.
تقسیم بندی «حجّت قیام کننده به امر الهی» به دو گونه «حجّت ظاهر و آشکار» و «حجّت نهان شده مستور» که تأکیدی بر عدم تفاوت آن دو نیز به شمار میآید، علاوه بر ابعاد کلامی، نوعی پاسخگویی به پرسش هایی است که در زمانه غیبت نسبت به چگونگی بهره وری از امام زمانعلیه السلام پدید میآید.
«تأثیرات تکوینی» وجود حجّت به ظهور و غیبت او بستگی ندارد، چنانکه تأثیر «هدایت تشریعی» و «راهبری های عملی» او با نهانزیستی ظاهری او تقلیل نمیپذیرد. امام غایب نیز همچون امام ظاهری که در گوشه ای از دنیا اقامت گزیده و عملاً دور از دسترس اکثر ارادتمندان و پیروان خویش است، میتواند با فرمایشات و توجیهات، و با نظارت پیدا و نهان، وبا بهره گیری از
نمایندگان و عاملان خود، در «اداره جامعه» مؤثر باشد.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در نهج البلاغه و سایر فرمایشات گهربار و معجزه آمیز خویش تنها به ذکر «ابعاد وجودی امام زمانعلیه السلام» و حتّی صفات و خصوصیّات شخصی آن بزرگوار اکتفا نکرده، بلکه به «ویژگی های دوران غیبت» نیز اشاره فرموده است. بر شمردن این ویژگی ها - تحت عنوان ملاحم - نوعی «آماده سازی مردم» برای پذیرش شرایط سختی است که در اثر دوری از امام معصومعلیه السلام پیش میآید. چنانکه نوعی آگاهی بخشی نسبت به چگونگی مقابله با «عوامل استمرار غیبت» نیز به شمار میآید.
بررسی «صفات منتظران»، از سویی آموزش «کیفیّت انتظار حقیقی» است، و از دیگر سو «معیاری» برای تشخیص «منتظران حقیقی» از «مدعیّان فرصت طلب» است.
امیرالمؤمنینعلیه السلام با بر شمردن این صفات، در حقیقت «انتظار» را معنی میکند، وراه وصول به «درجات پر ارج منتظران» را تبیین میفرماید.
«نگاهی به پیامدهای ظهور» در کلام امیرالمؤمنینعلیه السلام در حقیقت نوعی ترجمان آیات شریفه قرآن درباره «غلبه نهایی حق» و «امامت مستضعفان» و «وراثت صالحان» در زمین است. زمانی که همه آراء و نظرات، رنگ وبوی «قرآن» میگیرد و شمیم عطرآگین «توحید» سراسر گیتی را آکنده میسازد.
کتابی که پیش رو دارید ثمره تلاشی مختصر برای نمایاندن چهره پرنور امام زمانعلیه السلام از لابلای سخنان نورانی مولای متقیّانعلیه السلام است.
تحقیقی در واژگان حجیّت و حجّت، مقدمه ای برای بررسی مقام و موقعیّت ویژه حجّت باقیه الهی، حضرت بقیة اللّه «عجل اللّه تعالی فرجه
الشریف» وبرشماری ویژگی های اخلاقی ورفتاری او از نگاه امیرالمؤمنینعلیه السلام است، چنانکه ذکر ویژگی های غیبت، ابعاد انتظار، صفات منتظران، نشانه های ظهور و پیامدهای ظهور با بهره گیری از کلام آن بزرگوار، مقدّمه ای برای شناخت آثار و برکات وجودی امام زمانعلیه السلام در تحقق وعده های الهی نسبت به حفظ وحمایت از دین و حاکمیت بخشیدن به قرآن و ولایت، وجهان گیر وجاودانه شدن حکومت توحید است.
واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران با تقدیم این اثر به ساحت مقدّس ولی عصر«عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف» توفیقات روز افزون همه ارادتمندان و منتظران حضرتش را در پیروی از آن بزرگوار آرزو دارد.
و السلام علی ناموس اللَّه الاکبر و الامام الثانی عشر، ابی الوقت و مولی الزّمان، الذی هو للحق امین و للخلق امان، مولانا و سیدنا صاحب الزمان، ارواح العالمین له الفدا و جعلنا من شیعته و انصاره و اعوانه.
واحد تحقیقات مسجد مقدّس جمکران - قم زمستان 1378
تاریخ گواه صادقی بر این حقیقت است که آدمی از دیروزش گذشته است و از امروز و حالش نیز میگذرد و به آیندهاش میاندیشد و دغدغه آن را دارد؛ و ذهن موّاجش با طوفان پرسشهای بنیادی درباره آینده درگیر است.
انسان به کجا رهسپار است؟ آینده او را چه کسی رقم میزند؟ جوامع، ملتها و تمدنها در آینده چه سرنوشتی پیدا میکنند؟ آیا همدیگر را نابود میکنند؟
آیا قدرت و ملت و تمدنی غالب میشود و همه را تحت سیطره خود به زنجیر میکشد؟ آن تمدن پیروز کدام تمدن است؟ آیا همه در صلح و صفا در کنار هم زندگی میکنند؟ سرعت پیشرفت علم و تکنولوژی و مدرنیته و پست مدرنیته، بشر را به کدام سو میکشاند؟
اینها پرسشهایی است که انسانِ در اوجِ رفاهِ امروز را، در بن بست درّه فردا گرفتار نموده است، و این پرسشها است که پرداختن به آنها و بحث از آنها و پاسخ به آنها، در قالب تئوریها و فرضیههای متعدد و متفاوت و گاهی متناقض، پر رونقترین و جذّابترین مباحث انسانِ امروز را، به خود
اختصاص داده است، و اینکه سال دو هزار و یک، سال گفتگوی تمدنها نامیده میشود به انگیزه خروج از این بن بست و جواب به این پرسشها است، تا شاید این دریای مواج و طوفانی فروکش کند و آدمی با اطمینان به آینده، خواب خوشی در امروزش داشته باشد.
به حق عصر جدید، عصر انتظار است و همه انسانها در مواقف و مشاهد گوناگون از مناظر متفاوتی با دو انگیزه مختلف، به آینده بشریّت چشم دوختهاند؛ کسانی که در انتظار آینده بهتر با رهایی از وضع موجود هستند، و آنان که در این انتظار، تثبیتِ وضعِ موجود را خواهانند.
به طور مشخص نظریهها و فرضیههایی را که در پی پاسخگویی به انتظارِ انسانِ عصرِ انتظار هستند، میتوان اینگونه برشمرد:
1 - نظریه کمونیسم یا کمون نهایی: این نظریه که کارل مارکس آن را ارائه کرده، بر اساس جبر تاریخ و تحوّل در ابزارِ تولید و مناسبات تولیدی، مراحل تاریخ بشریت را به پنج دوره تقسیم میکند.
1 - کمون اولیه و دوره اشتراک اولیه
2 - دوره برده داری
3 - دوره فئودالیسم
4 - دوره سرمایه داری
5 - دوره سوسیالیسم
دوره کمونیسم و کمون نهایی هنگامی است که انسان با نفی هر طبقه بندی و تغایری و با اشتراک مالکیت در ابزار تولید، تاریخ خود را به پایان بَرَد، و آن مرحله، دوره رهایی از هر تبعیض و ظلم و ستمی خواهد بود و برابری و برادری و عدالت با نفی مالکیت خصوصی و تبدیل «مَنها» به «ما» گسترده و
فراگیر میشود.
2 - حاکمیت دموکراسی لیبرال: با شکست کمونیسم در تئوری و عمل، این نظریه مطرح شده که پایان تاریخ را کمون نهایی مارکس تشکیل نمیدهد، بلکه آن پایگاه تاریخی که بشر به آن خواهد رسید در همین نظام دمکراسی لیبرال غرب تبلور یافته است، و هیچ دگرگونی تاریخی پیش رونده دیگری امکان وقوع ندارد.
این نظریه ریشه در تفکّر هگل دارد که قائل به دوران تاریخی و در نهایت فرجام تاریخ برای بشر بود و مارکس تحت تأثیر همین نگاه، قائل به کمون نهایی در پایان تاریخ شد و اضمحلال نظریه مارکسیستی در حوزه فکر و عمل وبی رقیب ماندن دموکراسی لیبرال در صحنه بین المللی، فوکویاما را واداشت که بگوید: مارکس به بیراهه رفته وپایان تاریخ انسان را حکومت لیبرال دموکراسی تشکیل میدهد. ایشان ابتدا سؤالی را مطرح نموده ومی گوید: آیا در پایان قرن بیستم، سخن گفتن دوباره از نوعی تاریخ منسجم وجهت دار بشری که در نهایت بخش اعظم بشریت را به دموکراسی لیبرال رهنمود خواهد ساخت، معنایی دارد یا نه؟
در جواب میگوید: پاسخی که من به آن رسیده ام به دو دلیل جداگانه پاسخی مثبت است. یکی از این دو دلیل با اقتصاد ارتباط دارد و دیگری با
آنچه پیکار برای شناسائی نامیده ام.
توجه به علوم طبیعی جدید و تأثیر آن بر جوامع بشری وهمسان سازی جوامع، شروع خوبی برای نشان دادن تاریخ عام انسانهاست که در ابتدای قرن بیستم مطرح شده، لکن به جهت رویدادهای ناپسند این قرن پرونده آن بسته شد.
البته هرچند علوم طبیعی نو، ما را به آستانه سرزمین موعود دموکراسی لیبرال هدایت میکند، ولی به این سرزمین نمیرساند.
منطق علوم طبیعی جدید در واقع تفسیری اقتصادی از دگرگونی تاریخی است، دگرگونی که بر خلاف تفسیر مارکس به سرمایه داری میانجامد.
امّا این دلیل به تنهایی کافی نیست، چرا که بشر تنها حیوان اقتصادی نیست تا به همین تفسیر اکتفا شود. بشر علاوه بر نیازهای مادی و حیوانی، خواهان شناخته شدن است و میل دارد به عنوان یک انسان با کرامت، شناخته شود.
برای ارضای خواستههای مادی به تکنولوژی واقتصاد بازار آزاد نیاز دارد و برای رسیدن به شناسائی توسط دیگر انسان ها به آزادی نیاز دارد که هر دو در نظام دمکرات لیبرال تبلور یافته و هیچ آرایش دیگری از نهادهای اجتماعی نمیتوانند به شکل بهتری این تمنا را پاسخ گویند. بنابراین هیچ دگرگونی تاریخی پیشرونده دیگری امکان وقوع ندارد.
در نقد این نظریه باید گفت: هنوز آقای فوکویاما لذّت نظریه پایان تاریخ خود را نچشیده بود که حوادث خارجی آن را، در کامش تلخ نمودند ونظام تک قطبی و نظم نوین جهانی وحاکمیت دموکراسی لیبرال جای خود را به نظریه برخورد تمدّنها داد و جهان سال 2001 به استقبال گفتگوی تمدّنها و جهان چند صدایی شتافت وگفته شد که شکست کمونیسم به معنای پیروزی نظام غرب نیست. زیرا چه بسا این نظام با ظهور تمدّنهای دیگر و بحرانهای درونی خویش شاهد اضمحلال زودرس خود باشد. که آدمی
تنها دو آرزوی مادی و آزادی ندارد تا باعث شود که گمشده خود را در نظام لیبرال دمکرات ببیند و به آن بسنده کند، عدالت، اخلاق، معنویت وامنیت روانی آرزوهای دیرینه همین انسان است که نظام دموکرات لیبرال نه تنها آنها را برآورده نساخته، بلکه خود تهدید کننده اصلی آنها میباشد.
برخورد تمدّنها ناشی از رفتار و برخورد تحقیرآمیزی است که غرب با دیگران دارد ورفاه و آزادی که غرب منادی آن است تا جایی است که انسان غربی از او بهرهمند شود وگر نه الجزایر، مصر، افغانستان، فلسطین، و... همه انسان هستند وخواستار آزادی و برابری و آنچه مانع رسیدن این جوامع به این آرمانهاست تمدّن غربی است.
و مهمتر این که اقتصاد و بازار آزاد و رفاه مادیی مطلوب است که از یک طرف همه از امکانات برابر برخوردار باشند و از طرف دیگر مواد اولیه به وفور در اختیار همگان باشد واکنون که بر اثر رشد بی رویه جهان صنعتی و تخریب محیط زیست، ذخائر ارضی رو به اتمام میباشد، چه تضمینی است که انسان غربی فاقد اخلاق ومعنویت در شرایط بحران و فقدان منابع به مساوات وبرابری تن دهد آن طور که امروزه نیز حاضر به رعایت مساوات با جهان سوم در هیچ زمینه ای نیست.
1) 1. این نظریه توسط فرانسیس فوکو یاما - ژاپنی الاصل و مقیم امریکا - ابتدا در مقاله ای تحت عنوان «فرجام تاریخ» در مجله منافع ملی امریکا نگاشته شد و سپس در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان به طور مبسوط بیان شد. آن مقاله در مجله سیاست خارجی {شماره 2 و 3} ترجمه گردید و دکتر غنی نژاد کتاب مذکور را به صورت خلاصه و فشرده به فارسی برگردانده که در مجله اطلاعات سیاسی - اقتصادی، شماره 44 و 63، چاپ شده است.
3 - نظریه برخورد و رویارویی تمدنّها و پیروزی تمدن دموکراسی لیبرال غرب یا همزیستی مسالمتآمیز تمدّنها. این دو نظریه {2 و 3} وعده ای است به حفظ وضع موجود در جهان غرب و فراگیری آن در سطح همه انسانها.
امیری ترجمه شده است، که خلاصه نظریه فوق چنین است:
ایشان در ابتدا بعد از نفی نظریه های دیگران درباره آینده جهان میگوید: بشر تاکنون دوره های مختلف درگیریها را به خود دیده است:
دوره اول: جنگ پادشاهان ومستبدان جهت گسترش سرزمین تحت حکومت خود.
دوره دوم: جنگ میان کشورها - ملتها که منجر به جنگ جهانی اول گردید.
دوره سوم: جنگ میان ایدئولوژیها، یعنی جنگ کمونیستها با لیبرال دمکراسی موسوم به جنگ سرد دو بلوک شرق و غرب.
با شکست کمونیسم و فروپاشی شوروی جنگ سرد پایان یافت و اکنون سیاست جهانی به مرحله جدیدی وارد شده است ودوره چهارم تاریخ بشر آغاز میشود و فرضیه او این است که منبع اصلی برخورد در جهان نوین اساساً نه ایدئولوژی است ونه اقتصاد، بلکه شکافهای عمیق میان افراد بشر است وبرترین منبع برخورد، ماهیت فرهنگی خواهد داشت... و درگیری های اصلی در صحنه سیاست جهانی بین ملتها وگروهها با تمدنهای مختلف رخ خواهد داد و رویارویی تمدنها بر سیاست جهانی سایه خواهد افکند و خطوط گسل (مرزهای تلاقی بین تمدنها) میان تمدنها، در آینده خطوط نبرد خواهد بود.
برخورد تمدنها آخرین مرحله از سیر تکاملی برخورد در جهان نو را تشکیل خواهد داد.
در ادامه تمدن را تعریف و تمدنهای موجود را بر میشمارد، تمدن بالاترین گروه بندی فرهنگی مردم وگسترده ترین سطح هویّت فرهنگی است که انسانها از آن برخوردارند.
«توین بی» جامعه شناس معروف، در کتاب بررسی تاریخ {21} تمدن را شناسائی کرده که{6} تمدّن از آنها در جهان معاصر موجودند.
هویت تمدنی به طور روزافزون در آینده اهمیّت خواهد یافت و جهان تا
اندازه زیادی بر اثر کنش و واکنش بین هفت یا هشت تمدّن بزرگ شکل خواهد گرفت که این تمدّنها عبارتند از: 1 - تمدن غربی 2 - تمدن کنفوسیوس 3 - تمدن ژاپنی 4 - تمدن اسلامی 5 - تمدّن هندو 6 - تمدّن اسلاوی - ارتدکسی 7 - تمدّن آمریکای لاتین 8 - احتمالاً تمدّن آفریقایی وجنگ جهانی بعدی در صورت وقوع، جنگی بین تمدّنها خواهد بود. و کانون درگیری در آینده بسیار نزدیک بین تمدّن غرب (تمدّن مسیحی) و تمدّن اسلامی - کنفوسیوسی (تمدّن چین) خواهد بود.
در پایان مقاله مینویسد: در آینده قابل پیش بینی، هیچ تمدّن جهان شمولی وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایی خواهد بود با تمدنهای گوناگون که هریک از آنها ناگزیر است همزیستی با دیگران را بیاموزد.
این نظریه که حاوی توصیه های نویسنده به غرب جهت آمادگی برای برخورد با تمدنهای دیگر بالاخص با تمدّن اسلامی - کنفوسیوسی وحفظ برتری بر آنها و اتخاذ استراتژی هماهنگ است، در مواردی انتقادهای بسیار تندی را در جهان برانگیخته است که خلاصه تعدادی از این نقدها در شماره 74 - 73 مجله اطلاعات سیاسی - اقتصادی همراه با جواب نویسنده درج شده است. این نظریه با همه آثار مخرّبی که میتواند به جای بگذارد و عرصه را بر سایر انسانها در تمدّنهای دیگر تنگ نماید، نکات ارزنده ای را گوشزد میکند:
الف: جهان آینده هرگز جهان تک قطبی وحاکمیت مطلق غرب نیست و نفس نظریه خط بطلانی بر نظریه دمکراسی لیبرال فوکویاما است.
ب: دین و مذهب به عنوان یک عامل قوی و نیرومند در صحنه بین الملل ایفای نقش خواهد نمود وجهان رویکرد جدیدی به دین و مذهب خواهد داشت و جدایی دین از سیاست و عدم دخالت مذهب در حیات دنیوی انسانها، ممکن نخواهد بود.
ج - انسانها در آینده هویت خویش را باز خواهند یافت واز یوغ سلطه غرب رهایی خواهند یافت.
د - در نهایت غرب مجبور است تمدنهای دیگر را به رسمیت بشناسد و با آنها همزیستی مسالمت آمیزی داشته باشد وبا آنها به گفتگو بنشیند.
البته به دو دلیل احتمال درگیری دو تمدّن مسیحی و اسلامی در آینده نزدیک بسیار کم است، زیرا از یک طرف مسیحیّت حامل تجربه جنگهای صلیبی است و حاضر به تکرار اشتباه خود نیست و از طرف دیگر توجه مسلمین به قرآن آنها را بر این نکته واقف میکند که دشمن اصلی آنها مسیحیّت نمیباشد و بحران آینده از درگیری جامعه فاقد تمدّن - یعنی صهیونیزم - با سایر تمدّنها بالاخص اسلام شکل میگیرد، همان کسانی که عامل بحران قرن بیستم بوده اند و نتوانستند از آوارگی رهایی یابند و برای خود منطقه امنی را ایجاد نمایند.
1) 2. این نظریه را ساموئل هانتینگتون استاد کرسی حکومت و رئیس مؤسسه مطالعات استراتژیک دانشگاه هاروارد امریکا مطرح کرده، و در فصلنامه فارین - افرز )Foreign - Affairs( به چاپ رسیده است و در ماهنامه اطلاعات سیاسی - اقتصادی، شماره 70 - 69، توسط آقای مجتبی
4 - موج سوم: نظریهای است که توسط «الوین تافلر» در دهه اخیر مطرح شده است. او معتقد است که بشریت از موج اول - یعنی نظام کشاورزی - عبور کرده است و از موج دوم یعنی نظام صنعتی در حال عبور میباشد، و آینده بشریت را موج سوم تشکیل میدهد که در آن نظام فراصنعتی و حاکمیت الکترونیک، همه محصولات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و خانوادگی جامعه صنعتی را فرو میریزد، و تودهها را از بن بست جنگ و فقر و نابودی محیط زیست و از هم پاشیدگی خانوادهها در تمدن صنعتی رهایی میدهد.
تافلر در پایاننامه تخیّلی، خطاب به بنیان گذاران جامعه صنعتی چنین مینویسد:
«... اما اکنون مرگ این نظام فرا رسیده و باید جای خود را به نظامی نوین بدهد»(1).
5 - نظریه ادیان: ادیان به طور مشترک بشریت را به ظهور مصلحی که
1) 3. موج سوم، الوین تافلر، ترجمه خوارزمی، ص 577، چ دوازدهم.
انسان را از وضع موجود رهایی دهد، بشارت میدهند، هرچند در شخص و شخصیت او اختلاف نظر دارند.
آنچه مشترک بین این نظریه های متفاوت و متعارض - اعم از نظریه های به ظاهر علمی و نظریه های دینی - میباشد، این است که همه معتقد و معترف به جهتدار بودن تاریخ بشری هستند واینکه همه انسانها به سوی آینده و پایان تاریخ خویش در حرکتند.(1)
در کتاب مقدّس چنین آمده است: ونهالی از تنه یَسی (پدر داوود) بیرون آمده، شاخه ای از ریشه هایش خواهد شکفت و روح خدا بر او قرار خواهد گرفت - یعنی روح حکمت وفهم و روح مشورت و قوّت و روح معرفت و ترس خداوند... - مسکینان را به عدالت داوری خواهد کرد و به جهت مظلومان زمین به راستی حکم خواهد کرد... گرگ با بره سکونت خواهد کرد و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید...
جهان از معرفت خدا پر خواهد شد مثل آبهایی که دریاها را میپوشاند. «کتاب اشعیاء نبی: باب 11».
و در انجیل نیز آمده:
لهذا شما نیز حاضر باشید زیرا در ساعتی که گمان نبرید پسر انسان میآید. «45 انجیل متی، باب 24»
زیرا همچنانکه برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر میشود ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد. «27، همان باب 27»
حضرت عیسیعلیه السلام در انجیل به پسر انسان که کسی غیر از خود آن حضرت است، بشارت میدهد، هر آینه به شما میگویم که بعضی در اینجا حاضرند تا پسر انسان را نبینند در ملکوت خود میآید ذائقه موت را نخواهند چشید.«انجیل متی، ب 16/28».
سفر دانیال
واز این جمله استفاده میشود که آن فردی که نمیمیرد تا پسر انسان را درک کند همان کس است که در اعتقاد ما خود حضرت عیسیعلیه السلام است که با ظهور صاحب الامر«عج» در حضور او حاضر میشود و مسیحیت، عیسی را پسر انسان نمیدانند.
1) 4. ادیان - اعم از ابراهیمی و غیر ابراهیمی و بالاتر توحیدی و غیر توحیدی - پیروان خود را به آمدن مصلح جهانی در پایان تاریخ بشارت میدهند. بودائیان چشم به راه بودای پنجم نشسته اند، زرتشتیان سوشیانس را انتظار میکشند، یهودیان منتظر مسیع (ماشیع)، و مسیحیان منتظر برگشتن حضرت عیسیعلیه السلام میباشند، وهندوها نیز از ظهور حاکم عادلی خبر میدهند.
آنچه در این نوشتار آمده، گوشهای از تبیین نظریه اسلام به خصوص شیعه، در پاسخ به این انتظار از نگاه حضرت علی علیه السلام است، امیرالمؤمنین علیه السلام انسانی است که در همه دلها علو دارد و عظمت او و نگاهش محدود به فرقه و مذهب و دین خاصّی نیست، چنان که شافعی - رئیس یک فرقه از اهل سنّت - میگوید:
ومات الشّافعی لیس یدری
علی ربّه ام ربّه اللَّه
و جرجی زیدان مسیحی، او را «صوت العدالة الانسانیة» مینامد و... ، و در اعتقاد ما هستی به نگاه او پابرجاست، و آنچه در شعر ناید، وصف اوست.
توجه به این انتظار یکی از محوری ترین مباحث نهج البلاغه است که علیعلیه السلام به هر بهانهای به آن میپردازد ؛ چه در طرح مسأله به عنوان یک نیاز و چه در پاسخ مسأله جهت هدایت به آن.
زیرا امیرالمؤمنینعلیه السلام تداوم صراط مستقیم رسولان و پیامبران الهی است، و به تعبیر قرآن کریم «لسان صدق» پدر انبیاء، ابراهیم است که اصلیترین مسئولیتش نشان دادن آینده این صراط و راه مستقیم است، تا انسانها در
بیراههها و بنبستها و محدودیتها خود را «گُم» نکنند و در جهالت و ضلالت و ظلمت اسیر و سرگردان نشوند و در برابر آیندهای که فردا از راه میرسد «حجّت» را بر خود تمام ببینند.
این رسالتِ حضرت علیعلیه السلام است تا نهضت انبیاء عقیم نماند و تودهها در برابر آفریدگار خویش عذری و حجّتی و توجیهی نداشته باشند:
«لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»(1).
امیرالمؤمنینعلیه السلام باید به تودهها بفهماند:
1 - نسلهای آینده چون گذشتگان، نیازمند هادی و حجّت هستند.
2 - پروردگار انسانها، هرگز آنها را بدون حجّت و هادی رها نمیکند.
3 - این سلسله هادیان و حجج الهی چه کسانی هستند؟
4 - آخرین «هادی» و «حجّت» که آینده بشریت را رقم میزند، کیست؟
5 - این آیندهای که همگان انتظار آن را دارند کِی سر میرسد و چگونه تاریخ کاروان بشری، پایان میپذیرد؟
ما نیز با الهام از کلام نورانی امام علیعلیه السلام، تا آنجا که به میزان شکرمان و رفع حجابهای درونی توانستهایم دلمان را با صیقل دادن و زنگار زدودن، پذیرای تابش نور آن کلام گردانیم، در حل این مسأله کوشیدهایم و «بضاعت مزجات» خود را بر عزیز مصر عرضه داشتهایم، تا از تصدّق و تفضّل و اکرام آن آسمان کرم، «کیل» و «ظرف» وجودمان را سرشار نماییم.
این نوشته که حاصل این الهام و کرم و فضل است، در «یک مقدمه» و «سه فصل» شکل گرفته است. مقدمه، پیش درآمدی بر معنای لغوی و اصطلاحی حجّت و مقصود از آن است.
1) 5. سوره نساء، آیه 165.
در فصل اول به نیاز انسان به حجّت و به پیوستگی و استمرار حجّتهای الهی بر اساس شواهد عقلی و نقلی، پرداخته شده و در پایان این فصل از خاتمیّت رسالت و فلسفه آن گفتگو شده است.
در فصل دوم از حجّتهای بعد از رسول خاتم، از ویژگیها و صفات آنها، از ایل و تبار و عدد آنها، و از رسالت و مسئولیت آنها، سخن به میان آمده است.
در فصل سوم از آخرین حجّت خداوند و از کسی که با او پایان تاریخ بشری رقم میخورَد و طومار هزاران ساله زندگی انسان در روی زمین بعد از او درهم پیچیده میشود، از ویژگیها، یاران، زمینهها، اقدامات، برخوردها و... او گفتگو میشود، تا با پایان این سه فصل «نیاز به حجّت و پیوستگی حجّتها» و «حجّتهای بعد از خاتم انبیاء» و «آخرین حجّت حق بر زمین»، قلم به کسانی سپرده شود که «درد دین» دارند و «سوز خدمت»، و «دغدغه آزادی بشریت»؛ و در «انتظار افق روشن آینده» و «طلوع صبح رهایی» لحظهای درنگ ندارند و خود را در زمره کسانی میدانند که:
«یوطّئون للمهدی سلطانه»
این نوشته هرچند بر محور کلام قرآن ناطق، حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیهما السلام میچرخد، اما هرگز از قرآن صامت و ثقل اکبر بی نیاز نیست، آن طور که قرآن صامت بدون علیعلیه السلام و ثقل اصغر، صامت است.
به این جهت، در آغاز هر بحث، به این حبل و ریسمان چنگ زدهایم و از نور آن اقتباس نمودهایم، و در مواردی، برای اینکه بر قرآن ظلمی نکرده باشیم و شرمنده نگاه رسولصلی الله علیه وآله وسلم نباشیم و برای توضیح و تبیین آیه، اشاره گذرایی به کل سوره نمودهایم و همین سِیر را در نهج البلاغه داشتهایم و بر خواننده است تا با این سِیر همراه شود و به مطالعه سوره یا خطبه بپردازد، آنگاه در آیه و
عبارت مورد بحث، تأمل و دقت نماید تا از این خوان قرآن صامت و ناطق، همراه زیادی هدایت، سیراب برخیزد.
اللّهمّ لیّن قلوبنا لولی امرک
سید عبدالمجید فلسفیان تابستان 1378
قبل از ورود به بحث، لازم است معنای حجّت و انواع آن بررسی شود و حجّت خاصّی که مورد نظر است، بیان گردد. حجّت در لغت، از «حجّ» به معنای «قَصد» اخذ شده، و بر وزن فُعله، چون لُمعه و لُقمه میباشد و به معنای چیز مشخص و دارای حد و مرز است که برای اثبات مطلوب و بیان مقصود و دفع عُذر استفاده میشود. بنابر این «حجّت» هم حدود و ثغوری دارد و هم برای ارائه طریق روشن از آن استفاده میشود.
حجّت همیشه دو طرف دارد؛ «له» و «علیه». دارنده حجّت برای اثبات مطلوب خود به چیزی چنگ میزند که برای مخاطب، از بین برنده عذر و علیه او خواهد بود. حجّت همسو با کلماتی چون: دلیل و برهان است.
«مَحجَّة» به راه روشن و مستقیمی میگویند که برای آن حجّت آورده شده، مطلوب و مقصودی است که برای رسیدن به آن از حجّت استمداد شده، تا آنها که طالب راه هستند، از پرتو حجت، رسیدن را، و آنها که پذیرای حجّت نیستند، تیه و سرگردانی را پاداش گیرند.
حجّت در اصطلاح هر علم و فن و گروه، معنای خاص و مصداق معینی پیدا کرده که با معنای لغوی آن هماهنگ است.
حد وسط قیاس را گویند که از صغری و کبری و نتیجه تشکیل میشود و «حد وسط» عبارتی است که در جمله صغری و کبری تکرار میشود وتو را به نتیجه میرساند و از راه معلومات، تو را با مطلوب مجهولت آشنا میگرداند. گاه اهل منطق به مجموعه قیاس - صغری، کبری و نتیجه - حجّت میگویند.
مثلاً: علی انسان محسنی است، و هر انسان محسنی خلوص در عبادت دارد، پس علی خلوص در عبادت دارد؛ که «انسان محسنی» را حجّتِ قیاس میگویند.
چیزی که به وسیله آن حکم شرعی استنباط شود وتکلیف تو را در برابر شرع رقم زند، تا آن وظیفه از سوی شارع بر تو قطعیت یابد و عذر تو را در نیاوردن آن بردارد. مثل این که میگویند: عقل وخبر واحد و... حجّت است. آنجا که تو از مَحَجّه و راه بازماندهای، در حالی که نه افراط کردهای و نه تفریط، در برابر شارع عذر داری.
آنچه را خداوند به وسیله آن انسانها را دعوت به خود کرده، تا هدایت شوند و به صراط مستقیم راه یابند. از آنجا که خداوند انسان را در
بهترین وَجه آفریده و او را در ابتدای راه گذاشته(1)، تا با انتخاب مَحَجّه و طریق وسط همراه با سعی و تلاشِ پیگیر، به لقای حق برسد(2). بر خداوند است که زمینه انتخاب آدمی را با نشان دادن صراط مستقیم، فراهم نماید. به آنچه که آدمی را به این مطلوب میرساند، حجّت گفته میشود که هم شامل آیات الهی میشود و هم کتابهای آسمانی را در برمیگیرد و هم بر رسولان و پیامبران الهی و اوصیا و جانشینان آنها اطلاق میشود.
بنابر این راهی که انسان در آن ذاهب و سالک و رونده است تا با سعی به لقاء برسد، به دو چیز نیازمند است: نوری که همه راه را روشن کند و مشعلداری که این نور را در راه نگهدارد. این دو، حجتهایی هستند که خداوند به وسیله آنها انسانها را به خود دعوت میکند. نور، کتابهای آسمانی است که بر پیامبران نازل شده است؛ چنانچه قرآن میفرماید:
«... وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی اُنْزِلَ مَعَهُ»(3).
«و از نوری که همراه رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نازل شده، پیروی نمودند».
«...وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکُمْ نُوراً مُبیناً»(4).
«به سوی شما نور روشنکنندهای را فرو فرستادیم».
مشعلداران و راهبران این نور و راه، پیامبران و امامانی هستند که همیشه با نور، آدمی را به مبدأ هستی و جایگاه ابدی دعوت میکنند و آنها «حُجّت خدا» مینامند. خداوند دو حجّت صامت و ناطق را در کنار هم و با هم برای
حیات و سلوک و هدایت آدمی برگزیده است.
«... کِتابٌ أَنْزَلْناهُ اِلَیْکَ لِتُخرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّورِ بِإذْنِ رَبِّهِمْ اِلی صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ»(1).
«این کتابی است که ما آن را به سوی تو فرستادیم تا تودهها را به امر پروردگارشان از ظلمتها به سوی نور و به سوی راه عزیز حمید، خارج نمایی».
از اینرو آخرین پیامبر خدا نوری را که بر او نازل شده، پس از خود، با عترتش همراه میکند و میفرماید:
«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض»(2)
«من در میان شما دو چیز نفیس میگذارم، یکی کتاب خدا و دیگری عترتم که خاندان منند واین دو از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند».
راه بدون راهبر و بدون نور، با بیراهه یکی است. این حجتها در پی هم در طول قرنها همراه با نور، در میان امتها آمدند و رفتند، تا در روز هیجدهم ذی الحجه در غدیرخم، دین به اکمال، و نعمت به اتمام، و وحی و مَحَجّه به پایان رسید و برای این جاده روشن عَلَمها و نشانه هایی گذارده شد و آنها هر کدام در طی سه قرن بر مَرکب صبر سوار شدند و به فوز شهادت نائل آمدند، تا راه را پاس و از انحراف نگهدارند.
اینها دوازده مشعلدار بودند، که هستی را روشن، و سنتها را از بدعتها
جدا کردند و راه رسول را احیا و طریق اهل ضلال را امحاء نمودند، تا آنجا که همه دشمنانِ نور دست به هم یازیدند و همچون فرعون با کشتن فرزندان فاطمهعلیهما السلام برای خاموش کردن این عَلَمها و وارونه کردن اسلام، هجومی فراگیر را تدارک دیدند. جامعه نیز خواستار خوابی خوش و دلی مشغول شد. و در تاریکیها میخواست بار مسئولیت را از دوش خود بردارد. مردم بار نهادند و از ولایت علوی شانه خالی کردند.
آنها میخواستند نور خدا را خاموش گردانند، ولی سنت هستی این بود:
«یُریدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِاَفْواهِهِمْ، وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ»(1).
«آنان میخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند؛ ولی خدا نور خود را کامل میکند هرچند کافران خوش نداشته باشند!»
خداوند نورش را در پس پرده غیبت نگه داشت و قائم آل محمدعلیهم السلام را ذخیره حُجَج الهی قرار داد، تاآن گاه که یار خواهد و...
«بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»(2).
«اگر مؤمن باشید آنکه را خداوند باقی گذاشته برای شما بهتر است»
هدف از این نوشتار اثبات نیاز به حجتهای ناطق خداوند، وبیان صفات و ویژگی های آنان، وبحث از آخرین حجّت او است، که در سه فصل آینده از آن گفتگو میشود.
بعد از روشن شدن معنای حجّت و انواع آن، این سؤال مطرح میشود که آیا نیاز به حجّت، از نیازهای ضروری آدمی است، که بدون آن حیاتش ناقص است، یعنی آنطور که انسان در ابتدای تولد به شیر مادر نیازمند است و در ادامه زندگی به آب و نان و مسکن احتیاج دارد، برای تداوم زندگیاش نیز به حجّت و ولی نیازمند است؟
گواه این نیاز چیست؟ کدام برهان، نیاز به حجّت را اثبات میکند؟ با اینکه خود شاهد هزاران انسان هستیم، که بدون «ولی» زندگی میکنند و باکشان نیست، اگر دیروز فاطمهعلیها السلام الگو بود، امروز دیگران الگو هستند، و چه نیاز به فاطمهعلیها السلام؟!
دیروز گروهی به نام «براهمه» و امروز پیروان آنها مدعی هستند، با داشتن عقل و حِسّ و تجربه، چه نیازی به حجّت و بعثت انبیا است؟ زیرا آنچه رسولان میآورند، یا مطابق عقل است، که همه میدانند و تحصیل حاصل است، و یا مخالف آن، که قطعاً باطل است(1).
اثبات نیاز به حجّت، از دو راه ممکن است:
1 - دلیل عقلی و استقرایی و تجربی.
2 - دلیل نقلی - بیانات قرآن کریم و کلمات حُجَج الهی -
از آنرو که در این نوشتار محور بحث، سخنان حضرت علیعلیه السلام در نهج البلاغه است، اشاره ای گذرا به دلیل های عقلی کرده، سپس با ذکر آیاتی چند از قرآن کریم به تحلیل کلام مولا میپردازیم.
1) 14. ملل و نحل شهرستانی، ج 2، ص 258؛ تمهید الاصول، شیخ طوسی، ص 314.
کسانی که در این حوزه قلم میزنند، دلائل متعددی ذکر کردهاند:
در تعریف لطف گفتهاند: چیزی است که انسان را به اطاعت خداوند نزدیک، و از معصیت و نافرمانی او دور میکند، و این با وجود امام و پیامبر، حاصل میشود. این صغرای قضیه است؛ و بر خداوند لطف لازم است تا حجّت را بر انسان تمام کند و انسان به لقاء بار یابد و عذری در برابر خداوند نداشته باشد. و این کبرای قضیه است.
نتیجه اینکه؛ بر خداوند تعیین حجت، واجب و لازم است.
عنایت به معنای اعتنا داشتن و کوشش کردن وهمّت گماردن به این که کار به بهترین وجه انجام پذیرد و در اصطلاح فلسفی، توجه مافوق به مادون است. علم حق تعالی به نظام احسن و خیر مطلق را، که عین وجود نظام جهان هستی به نحو اتمّ و اکمل است، عنایت مینامند.
حکما عنایت را به عنایت در علم - که به آن علم عنانی میگویند - و عنایت در فعل - به معنای آفرینش نظام هستی در کمال حُسن و اتقان و جمال - تقسیم میکنند. و همانگونه که نظام تکوین بهترین و کاملترین
نظامی است که میتوان تصور کرد، نظام تشریع (نظام تربیت انسانها) نیز بهترین نظام ممکن است. نظام تکوین پیش درآمد نظام تشریع، برای رسیدن انسان به کمال است.
وقتی خداوند اینگونه به نظام تکوین نظر دارد و هر چیزی را در حدّ عالی آن، خلق و هدایت کرده:
«... رَبُّنَا الَّذِی اَعْطی کُلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی»(1).
«پروردگار ما کسی است که هر چیزی را خلقتی که در خور اوست بخشیده، سپس آن را هدایت کرده است».
چگونه میتواند به اشرف مخلوقات بی اعتنا باشد و انسان را بدون هادی و سرپرست به حال خود رها کند؟! پس وجود انسان بدون حجّت الهی موجب نقص نظام تشریع است، و این نقص بر خداوند محال است.
بنابر این اهتمام و عنایت خداوند به نظام انسانی، اقتضا دارد برای او حجتی مشخص کند، تا وی را به کمال و اهداف اصلیاش برساند(2).
هر موجود اخس و پایین مرتبهای در خلقش، نیازمند این است که موجود اشرفی قبل از آن خلق شده باشد، تا این موجود اشرف علت به وجود آمدن آن موجود اخس باشد؛ و از نگاه دیگر هر موجود اشرفی که یافت شود، باید موجود
اخسی که معلول آن است نیز یافت شود. بنابراین قاعده، بین خداوند که مجرد محض و اشرف بلا منازع است و بین انسانهای عادی باید مخلوقات و وجودهایی باشد که نقش واسطه را دارد چه در خلقت و چه در شریعت(1).
الف: هدف از آفرینش انسان، کمال او است، که لازمه اختیار و آزادی انسان است.
ب: انتخاب آگاهانه و کار خیر، نیازمند شناخت راه و هدف است. بدون این شناخت، انتخاب ممکن نیست و حکمت خداوند اقتضا دارد راه و هدف را به انسان نشان دهد.
ج: حس و عقل برای شناخت راه و هدف کافی نیست، زیرا حس و عقل با توجه به پیچیدگی روابط و تفاوت آدمها و شرایط گوناگون، جوابگوی نیازهای انسان نیستند.
نتیجه: با توجه به این سه مقدمه، مقتضای حکمت الهی این است، که راه دیگری به جز حس و عقل برای شناختن مسیر تکامل، در اختیار بشر قرار دهد، و آن راه وحی است، که انسان از طریق انبیا آنچه را برای رسیدن به کمال نهایی لازم دارد، فرا میگیرد.(2)
یکی از بهترین و نزدیک ترین راه های اثبات مبدء و معاد و ضرورت وحی
و رسول و حجّت، سیر در علوم حضوری و ادراکات بدون واسطه انسان است تا از این طریق بدون نیاز به بطلان دور و تسلسل و پیمودن سایر مقدّمات پیچیده عقلی، به مطلوب و مقصود برسیم.
قبل از شروع در مقصود، دعایی را که در زمان غیبت حجّتعلیه السلام خوانده میشود، نقل کرده، به نکاتی از آن اشاره میکنیم.
«اللّهم عرّفنی نفسک، فانّک ان لم تعرّفنی نفسک، لم اعرف رسولک. اللّهم عرّفنی رسولک، فانّک ان لم تعرّفنی رسولک، لم اعرف حجّتک. اللّهم عرّفنی حجّتک، فانّک ان لم تعرّفنی حجّتک، ضللت عن دینی».(1)
«بارالها! خودت را به من بشناسان، زیرا اگر خود را به من نشناسانی، رسولت را نخواهم شناخت.
بارالها! رسولت را به من بشناسان، زیرا اگر رسولت را به من نشناسانی، حجتت را نخواهم شناخت.
بارالها! حجتت را به من بشناسان، زیرا اگر حجتت را به من نشناسانی، دینم را گم میکنم و آن را به فراموشی میسپارم».
این دعا به دو نکته مهم اشاره دارد:
یک: نیاز به شناخت حجّت؛ زیرا اگر انسان امامش را نشناسد، از مسیر و برنامه زندگی فاصله خواهد گرفت و هلاک خواهد شد و در بن بستها و «ایسمها» گرفتار خواهد آمد.
دوم: این دعا راه شناخت حجّت را به انسان نشان میدهد و میفهماند که برای رفع این نیاز و برآوردن آن از چه راهی اقدام نماید، تا از هلاکت و گم
1) 19. اصول کافی، ج1، ص337، ح5.
شدن نجات پیدا کند.
شناخت دین و رسول و امام، بر شناخت ربّ و اللَّه متوقف است. انسان تا حاکمی را بر خود باور نکند و او را حکیم و مدبّر نیابد، در پی ارتباط و قرب او نخواهد بود، و چون به این شناخت برسد و طالب قرب و لقای او باشد، یعنی به هدفمند بودن حیات خود آگاه شود، به حلقه واسطهای بین خود و ربّش و نیز به راهبری نیازمند میگردد، تا او را از وادی حیرت به طریق بصیرت هدایت کند.
باید دانست فقط کتاب و رسول این نیاز را حل نخواهند کرد، زیرا پس از رسول نیز این نیاز پابرجا است، به ویژه که آنچه رسول از عالم غیب برای انسان به نام دین آورده، پاسدارانی را خواهان است تا همه نسلها در همه عصرها از این چشمه فیّاض تجدید حیات کنند.
راههای شناخت کدام است؟ کدام راه نزدیکترین و یقینیترین است؟
شناخت، دغدغه همه دورانِ تاریخِ معرفت بشری است. در ابتداییترین مرحله تا به امروز و در فرداهای دور، همیشه این سؤال بنیادی انسان، او را به خود مشغول کرده است، که: کیست؟ از کجا آمده؟ و به کجا خواهد رفت؟
نویسنده کتاب تمدن سال 2001 در آخرین صفحه کتاب خود چنین مینویسد:
«آیا سرانجام این تمدن، رفاه، تأمین اجتماعی، فراغت، و لذت، آدمی را به زندگی دلبسته خواهد کرد؟ آیا پس از جدایی مسئله تولیدِ مثل و لذت، باز هم تمدن بشری دوام خواهد داشت؟ و آیا انسان را به سعادتمندی خواهد رساند؟
کار ما روز به روز مؤثرتر و قویتر از میلیونها اجدادمان میشود. به این ترتیب، بشر به قدرت عظیمی در مصرف - وفور برای همگان - دست یافته و بر طبیعت احاطه پیدا کرده است. اما هنوز نمیدانیم برای چه به این جهان آمدهایم، اصلاً کجا هستیم یا که هستیم؟
حکمتها، فلسفهها، اخلاقها و باورهای سنتی فقط کنجکاوی تاریخی ما را برمیانگیزند، و از بقایای آنها مفاهیمی برای جهان ناپایدار و رنگارنگ و منقطع و منتزع گرد میآوریم کهگاه ما را سرگرم و گاه شیفته میکند ... روشن است که باید در پی دلایل و توجیهاتی باشیم که انسان را در گذشته وادار میکند که اخلاق و مذهب داشته باشد و به دنبال تصویری از «حقیقت» راز عظیم زندگی، بگردد، تا با تکیه برآنها موفق به شناسایی این تصویر بزرگ «حقیقت» که بر دیوار ابدیت افتاده است بشود»(1).
سؤالی که آرام و قرار را از انسان قرن بیست و یک گرفته و تا به جواب قانع کنندهای دست نیازد، همه چیز بر او تلخ است. جستجوی پاسخِ همین پرسشها است، که نِحلهها و مکتبهای مختلف فکری و فلسفی را شکل داده است. شناخت علمی و تجربی، فلسفی و عقلی، عرفانی و شهودی سه حوزه هستند، که این مکتبها را متمایز ساخته است(2).
بهترین راه شناخت مبدء و معاد و لزوم حجّت و واسطه، علوم حضوری انسان است، که شک بردار نیست. اینک به توضیح این گونه شناخت، و ارتباط
آن با مبدء و معاد و حجّت میپردازیم:
آنچه در اینجا به آن عنایت میشود، تحلیل کلامی نورانی از امیرالمؤمنینعلیه السلام در شناخت پروردگار است، که از آن به عنوان نزدیکترین و یقینیترین راه شناخت نام برده میشود. این کلام، انسان را بر قله یقین مینشاند و دغدغه و حیرت را از انسان پرسشگر میزداید و نورانیت آن، همه ظلمتهای معرفتی انسان را محو میگرداند:
«من عرف نفسه فقد عرف ربّه»(1).
«هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است».
ما برای رهایی از ضلالت و گمراهی در سلوک خویش، نیازمند شناخت امام و رسول هستیم و شناخت آنان، که منذر و هادیاند، منوط به شناخت «ربّ» و «اللَّه» است. بر اساس فرمایش مولا علیعلیه السلام این شناخت، به آشنایی و معرفتِ خود انسان بستگی دارد، زیرا با شناخت خویشتن، خالق خویش را باز خواهد شناخت.
اما انسان چگونه به خودشناسی میرسد؟ چه ابزار و وسیلههایی او را به این معرفت میرساند؟ و چگونه از این خودشناسی به خداشناسی راه مییابد؟
درک و آگاهی انسان از خود، یک علم حضوری است و بدون هیچ واسطه و ابزاری برای انسان حاصل است. من قبل از اینکه حواس پنجگانه خود را به کار گیرم، پیش از شنیدن و دیدن و بوییدن و چشیدن و لمس کردن و قبل از
1) 22. غرر الحکم ودرر الکلم با شرح آقا جمال خوانساری، ج5، ص194.
بکارگیری تفکر، خود را یافتهام و خود را میشناسم. این چنین نیست که تا فکر نکنم، هستیام را احساس نکنم، تا اینکه مانند «دِکارت» بگویم: من فکر میکنم، پس هستم! قبل از فکر کردن، من و فکر و فعل نَفس یعنی تفکر را درک میکنم، این درک و شهود، هیچ واسطه و ابزاری لازم ندارد، زیرا علم من به خود، و علم نَفس به نفس، خود نفس است. حتی «سوفسطائیان»، که اولین شکّاکان تاریخاند و در طول تاریخ، پیروانی برای خود یافتهاند، در هر چیز که شک کنند، در این شکی ندارند، که خود آنها هستند که شک میکنند و به دارنده شک علم اشراقی و شهودی و حضوری دارند. این خودآگاهی در خواب و بی هوشی و مستی نیز هست. بوعلی سینا برای توضیح این مطلب، انسان را به یک تجربه فرضی درون ذاتی فرا میخواند و میگوید:
«انسانی را فرض کنید که در آغاز خلقتش قرار گرفته و هیچ خاطرهای از پیش، نسبت به خود ندارد و مزاج و عقلش در نهایتِ سلامت است و هیچگونه تماس حسی با بدن خود و سایر اشیاء ندارد و در این حالت در یک فضای خالی و آزاد و معتدلی قرار گیرد، به گونهای که هیچگونه فشار و تأثیر تحریکی بر او وارد نشود؛ در این حالت که از همه چیز غافل است، حتی از بدن و اعضا و حواس و قوای خود، از ذات خود غافل نبوده و نفس خود را مییابد، و این اولین ادراک آدمی و واضحترین دریافت بشری است، که از راه حجّت و برهان و استدلال فراچنگ نیامده است»(1).
1) 23. شرح الاشارات و التنبیهات، خواجه نصیر الدین طوسی، به نقل از کتاب: علم حضوری، محمد فنایی اشکوری، ص 32 - 33، چاپ 1375، انتشارات شفق.
این بیان بوعلی به «فرض انسان معلق در فضا» معروف است.
انسان علاوه بر خودآگاهی بدون واسطه، حضوریات و ادراکات بلا واسطه دیگری نیز دارد:
1 - انسان در خود نیروی تفکر و تخیّل و نیز نیرویی که اعضاء و جوارح او را به کار میگیرد مییابد و به آنها علم حضوری دارد، و هیچ وقت در بکارگیری آنها اشتباه نمیکند، تا به جای یک نیروی ادراکی، از یک نیروی تحریکی و یا برعکس، استفاده کند، برای نمونه این چنین نیست که چون بخواهد در امری تفکر کند، به جای فکر کردن، به راه رفتن اقدام کند.
2 - من نسبت به افعال خود علم حضوری دارم، چیزی را تخیّل میکنم، در چیزی میاندیشم، کاری را اراده میکنم، مقایسه و سنجش و تعقل مینمایم، و قضاوت میکنم، و بر همه این افعال، احاطه اشراقی و شهودی دارم.
3 - در خود احساس شادی و غم، ترس و شجاعت، و یا بُغض و محبت میکنم. این حالات روانی را مستقیماً و بدون واسطه درک میکنم. وقتی گرسنه یا تشنه میشوم بر این حالت آگاهی پیدا میکنم. وقتی این نوع احساسات را دارم، نمیتوانم بگویم: شاد نیستم، ترسی ندارم و یا گرسنه نمیباشم. ممکن است معلوم شود گرسنگیام کاذب بوده، ولی احساس گرسنگی که در خود دارم، نمیتوانم کاذب بدانم.
4 - در صفحه ذهن خود نقشها و تصوراتی را میبینم، از آتش گرفته تا خاک و سنگ و خورشید و سیاهی و سفیدی، که درک وعلم به وجود وبودن این نقشها در ذهن، بدون واسطه به دست میآید، هرچند که واقعیتی نداشته باشد
و به وجودی خارج از ذهن برای آنها معتقد نباشیم.
بنابر این من به خودم، و به نیروها و قوای بکارگیرنده اعضاء، و به افعالی که از من سر میزند، به انفعالات و حالات درونیام، به همه تصوراتی که در ذهنم نقش میبندد، درکی حضوری و بلا واسطه دارم، که چون بی واسطه و شهودی است، جای هیچگونه خطا و احتمال کاذبی در آنها راه ندارد و از هرگونه شکی، پیراسته است.
وقتی که نفس در این حضوریّات و ادراکات بلا واسطه به تأمل و تفکر میپردازد، معارف جدیدی را پی میریزد و حقائق نورانی، وجود او را روشن میگرداند.
آدمی از این معارف و حضوریّات، به وضعیت، قدر، روابط و استمرار حیات خود شهود پیدا میکند و از این مجموعه، به شناخت ربّ و هستی و رسول و دین و معاد میرسد و نیاز به حجّت را با تمامی وجودش احساس میکند. با شیوه بهرهگیری از حضوریات، پای استدلال سخت پُر تمکین میگردد.
چگونه این معارف جدید از آن مجموعه به دست میآید؟ چگونه خودشناسی، شخص را به خداشناسی میرساند؟ وقتی من خود را یافتم و به تواناییهای وجودیام آگاه شدم و نیروهای ادراکی و تحریکی خود را شهود کردم، و فهمیدم دارای نیروی تفکر و تخیل و تعقل هستم، و نیرویی دارم که اعضای من را به حرکت وامیدارد، و از آن طرف، میدانم زمانی بود که من نبودم، و سپس بود شدم، و آنچه را که در اختیار دارم، اختیار آنها را ندارم و محکوم آنها هستم، و آمدن و رفتن و ماندنم از خودم نیست؛ پس باید خالق و حاکم و مدبّری داشته باشم که مخلوق و محکوم و مجبور نباشد و او است که «ربّ» من است.
اثر این شناخت
این معرفت به ربّ، در من عشق و محبتی به او ایجاد میکند. زیرا او من را به خودم شناسانده و او است که من با او خودم را شناختهام. این معرفت و عشق در من احساس رفتن و حرکت را ایجاد میکند. این فقر وجودی، من را به سوی او سوق میدهد، تا مانند ابراهیم خلیل بگویم:
«اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدین»(1).
«به درستی که من به سوی پروردگارم رهسپارم و او من را هدایت خواهد کرد».
و چون موسی از او بخواهم:
«رَبِّ اَرِنی اَنْظُرْ اِلَیْکَ»(2).
«پروردگارا! خود را به من نشان بده تا به سوی تو نظر کنم».
میخواهم به سوی او دعوت و هدایت شوم و اینجا است که به داعی و هادی نیازمند میشوم و ضرورت رسول را احساس میکنم و به ندای درون و برون لبیک میگویم.
همین احساس که من را نیازمند رسول کرده، به حجّت و امام بعد از او نیازمندم میکند، تا از دین و آنچه که من را با حق ربط داده، گم نشوم و از ضلال و هلاک و نسیان رهایی یابم؛ و قرآن شاهد صدق این حقیقت است و به رسول و حجّت بعد از او اینگونه دلالت دارد و میفرماید:
«وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلی عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ
یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِی اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»(1).
«چگونه کفر میورزید در حالی که آیات خداوند پیاپی بر شما خوانده میشود، و رسول او در میان شما است، و هر کس به خداوند تمسّک جوید، به صراط مستقیم هدایت شده است».
آیه، عوامل هدایت را دو امر میشمارد؛ وجود رسول در بین مردم و تلاوت آیات.
بعد از رحلت رسول، تنها آیات، انسان را از کفر و ضلالت باز نمیدارد؛ بلکه او نیازمند کسی است که جانشین و همسو با رسول باشد. بدون حجّت و امام، ضلالت از دینِ رسول قطعی است، به همین جهت در ذیل آیه، هدایت به صراط مستقیم را مخصوص کسانی میداند که به حق چنگ زدهاند، و آن هم چیزی جز حجّت خدا نیست. و اینگونه از خودشناسی به خداشناسی و شناخت رسول و دین و نیز حجّت و امام میرسیم.
معرفت دیگری که من را به حجّت پیوند میدهد و نیازمند میکند - که برخاسته از مجموعه حضوریات من است - وجود نیروهای متعدد و استعدادهای افزون بر سایر موجودات، چون نیروی فکر و عقل و قلب و روح انسانی است، که بیانگر قدر وارزش من است واین که از مجموعه آنچه در اطرافم هست بزرگترم و آنها را از آگاهیام به تصورات ذهنی میشناسم و با درک نقشهای ذهنی و تفاوت آنها با یکدیگر، به واقعیت هستی خارج از خود پی میبرم.
1) 26. آل عمران، 101.
«اَوَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فی اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما اِلاَّ بِالْحَقِّ وَ اَجَلٍ مُسَمّی (1).
«آیا در خودشان تفکر نمیکنند که خداوند آسمانها و زمین را نیافریده مگر با هدفداری و زمانمندی معین».
که نتیجه تفکر در نفس و توجه به این حضوریات، من را به عالم واقع میبَرَد و به هدفمندی و عالم هستی متوجه میکند. شناخت من از خود و مقایسه آن با هستی، ارزش من را گوشزد میکند، که انسان با این مجموعه استعدادها، از دنیا بزرگتر است. و هدف از آفرینش وی، محدود به دنیا نیست. و همین است که حضرت علیعلیه السلام میفرماید:
«فما خُلِقت لیشغلنی اکل الطیبات کالبهیمة المربوطة همّها علفها»(2).
«خلق نشدم که خوردن غذاهای پاکیزه، من را مانند حیوانِ پرواری، به خود مشغول نماید».
و در سخن دیگری میفرماید:
«لسنا للدنیا خلقنا»(3).
«ما برای دنیا خلق نشدیم».
محدود به دنیا بودن، این همه امکانات و استعدادها را لازم نداشت و تنها غریزه کافی بود، تا چون حیوانات لذت را به بهترین شکل انجام دهد و از هر
دغدغه و ترس و غم برهد.
استعدادها و توانمندیهای بسیار و انفعالات و حالات روانی، انسان را بزرگتر از دنیا نشان میدهد و میفهماند دنیای دیگری در پیش روی اوست و عوالم دیگری را باید درنوردد، همانگونه که امکانات جنین در رَحِم، نشانه حرکت به دنیای بزرگتر است. از اینرو حضرت علی علیه السلام به فرزندش امام حسنعلیه السلام و همه نسلها میگوید:
«واعلم انّک انمّا خُلِقتَ للآخرة لا للدنیا»(1).
«به حق، تو برای آخرت خلق شدهای نه برای دنیا».
عظمت قدر و استمرار حیات انسان، در حوزههای بزرگتر از دنیا و روابط گسترده و پیچیده انسان با خود و هستی، آنچنان است که:
اگر یک ذرّه را برگیری از جای
خلل یابد همه عالم سراپای
این قدر و استمرار و روابط، ضرورت برنامه ریزی و معاد را به دنبال دارد و این سان برنامه ریزی، از توان غریزه انسان و علم و عقل او بیرون است، زیرا انسان از غریزه ضعیفی برخوردار است و باید تجربههای متعددی انجام دهد، تا بیاموزد و دچار خسران نشود.
عقل، نوری است که در محدوده دنیا راه را روشن میکند و از دنیای دیگر و روابط پیچیده آن، بیخبر است؛ گو اینکه غریزه و عقل در همان محدوده خود هم نیازمند هدایت هستند. به ناچار کسی باید برای انسان برنامه ریزی کند و استمرارش را نشان دهد و ضابطهها را در کنار رابطهها به او بیاموزد. آن کس، باید از انسان آگاهتر و عالِم بر همه جنبههای بشری باشد، تا بتواند ضوابط را به او ارائه نماید و وی را از خسران و سوختن برهاند. او کسی جز خالق نخواهد بود،
1) 30. نهج البلاغه، نامه 31.
که هم میتواند مربی انسان باشد و هم هادی را، به سوی خلق گسیل دارد. او است که از این راه و روابط آگاه است و از هر کشش و سستی و نسیانی فارغ میباشد.
و با این سیر است که سوره قدر تبیین میشود. چرا نزول قرآن در ماه رمضان؟ و چرا در شب؟ و چرا رجحان آن بر هزار سال؟ و چرا نزول ملائکه؟ و بر چه کسی؟
میزان معرفت نفس و خودآگاهی او از خود، به گستردگی وجود انسان و میزان توجه به حضوریات بستگی دارد. همین تفاوت در بسط وجودی است که تفاوت آگاهی انسانها را ایجاد میکند.
و برای همین منظور که نفس بسط یابد و توجه بیشتری به حضوریات داشته باشد، تا معارف ارزشمند را به دست آورد، در ماه رمضان به ریاضت و کنترل نفس امّاره و - شب زندهداری - امر میشود، تا به قدر و ارزش وجودیاش پی ببرد، و نیاز به وحی را با تمام وجود احساس کند. و از اینرو است که در این شب قرآن نازل شده و همه امورات و برنامه ریزیهای یک ساله نازل میشود. بر چه کسی؟ بر کسی که آگاهی گسترده دارد و بر تمام راه انسان و معاد او واقف است و آزاد از همه کششها است. آن کس که همسو با رسول است و جامعه را از ضلالت و بن بست به فلاح و رویش سوق میدهد(1).
حضرت علیعلیه السلام میفرماید:
«انا من رسول اللَّه کالضوء من الضوء و الذراع من العضد»(2).
«همخوانی من با رسول خدا، مانند نور با نور و دست به بازو است».
اللّهم عرّفنی نفسک، فانّک ان لم تعرّفنی نفسک، لم اعرف رسولک؛
اللّهم عرّفنی رسولک، فانّک ان لم تعرّفنی رسولک، لم اعرف حجّتک؛
اللّهم عرّفنی حجّتک، فانّک ان لم تعرّفنی حجّتک، ضللت عن دینی.
اللّهم لا تُمتنی میتةً جاهلیّة؛ و لا تُزغ قلبی بعد اذ هدیتنی.
دلیل نقلی اثبات حجت
ضرورت حجّت در قرآن
با تبیین نیاز انسان به حجّت و ضرورت آن با توجه به ارزش آدمی، و نیز برهانهای دیگر عقلی، نوبت به بررسی راههای نقلی با استفاده از دو منبع نور، یعنی قرآن و نهجالبلاغه میرسد. این دو بهترین گواه صادق بر ضرورت و - بالاتر از آن - وجود حجّت خواهند بود.
قرآن کریم در موارد بسیاری بر این امر گواهی داده و ضرورت وجود حجّت را خبر میدهد. خداوند بر انسان منت نهاده و او را مورد خطاب قرار داده و برای او حجّت آورده، تا برای انسان که امانت و مسئولیت را پذیرفته، عذری نماند. در آیه {47} سوره قصص آدمی در برابر خداوند به محاجّه برمیخیزد، که: باید برای ما رسولی میفرستادی و حجّت را بر ما تمام میکردی(1)، در حالیکه خداوند برای ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازین با او همراه کرده است و میفرماید:
«رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کانَ اللَّهُ عَزیزاً حَکیماً»(2).
«[به تمام انبیا از نوح تا خاتم وحی کردیم پیامبرانی که بشارت دهنده وبیم دهنده بودند، تا بعد از این پیامبران، حجتی برای مردم بر خدا باقی نماند و خداوند عزیز و حکیم است».
عزّت و حکمتِ کاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان و مخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام کند، تا در فردای حساب، به بهانه نبود حجّت عذرتراشی نکند.
از اینرو آدمی در مقابل پروردگار هیچ عذری برای عدم انجام حق و نپذیرفتن حجّت ندارد، و اگر به زعم خود برهانی دارد، به نص قرآن باطل و واهی است(1).
در آیه دیگر میفرماید:
«وَ لِکُلِّ اُمَّةٍ رَسُولٌ»(2)
«و برای هر امتی رسولی است»
و از آنرو که هر امتی اجلی دارند:
«وَلِکُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ»(3)
«و برای هر امتی سرانجامی است»
و این امت مُؤَجّل که حیات و مرگی دارند، نیازمند رسولی از خودشان هستند تا راه را بنمایاند و امت را از ظلمت برهاند:
«وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ اِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ»(4).
«هیچ رسولی را نفرستادیم مگر به زبان قومش».
در بیان دیگری میفرماید:
«وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی کُلِّ اُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ ...»(1)
«در هر امتی رسولی را برانگیختیم تا آنها را به عبودیت و صراط مستقیم دعوت نماید و از راههای انحرافی و عبادت طاغوت بازدارد».
ادامه آیه سخن از واکنش مردم در برابر دعوت انبیا است:
«فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ ...»
انسانها در برابر دعوت، دو گروه میشوند؛ گروهی هدایت میشوند و دستهای دیگر به ضلالت تن میدهند، ولی حجّت بر آنها تمام است، زیرا انتخاب آنها با بیّنه و وجود حجّت است. این آیه بر وجود رسول و حجّت و اهداف او تأکید و صراحت دارد.
قرآن در جای دیگر میفرماید:
«یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ...»(2)
«روزی که ما هر جماعتی را همراه رهبرشان فرا میخوانیم»
آیه نشان میدهد آدمها بر اساس امامی که برگزیدهاند، مؤاخذه میشوند. این گزارش از واقعیتی است که انسانها بدون امام نخواهند بود، هرچند امام آنها باطل باشد، گو اینکه باید از جانب خداوند برای آنها امامِ حَقّی نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب کنند.
آیاتی که برای انسان اهدافی را ترسیم میکند نیز باتوجه به اهداف و تحقق آنها، وجود حجّت و رسول را ضروری مینماید، تا توسط آنها، انسان
راهِ رسیدن به اهداف را پیدا کند. از جمله این آیات، آیه شریفه ذیل است:
«اَیَحْسَبُ الاِْنسانُ اَنْ یُتْرَکَ سُدی»(1)
«آیا آدمی گمان میکند که بیهوده و بدون هدف رها شده است»
آیات دیگری که در بررسی پیوستگی حُجَج الهی به آنها به زودی اشاره میشود نیز به وضوح ضرورت حجّت را میرساند.
1) 41. قیامت، 36.
علیعلیه السلام در جامعهای است که از یک سو جریان رسالت به انحراف کشیده شده است و از سوی دیگر کشورگشایی و تسلط بر زمینهای خاور دور و امپراتوری شرق - ایران - و هجوم سیل غنائم جنگی و وفور نعمتها، تبختر دست اندرکاران و تسلط جریان نفاق، و رسوخ یهود را به دنبال داشته است. در چنین شرایطی هجوم فرهنگی و بازگشت مجدد جاهلیت و در نهایت ختم همه این جریانها به یزید بن معاویه مشهود است. او به صراحت انکار نبوّت و رسالت کرده و گفته است:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء ولا وحیٌ نزل(1)
یا ایّها القبر بحوارینا
ضممتَ شرّ الناس اجمعینا
مروج الذهب مسعودی، ج 3، ص 53، دار الهجرة، قم، سال 1363
خلیفهای که سه سال حکومت کرد، سال اول فرزند رسول اللَّه را کشت و سال دوم واقعه حرّه و فاجعه شهر مدینه را درست کرد و در سال سوم مولد رسول، قبله رسول، و خانه خدا را به منجنیق بست.
1) 42. تاریخ طبری، ج10، ص60، دار التراث، بیروت، باتحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم. شاعر در مورد یزید میگوید:
این وضع میطلبد علیعلیه السلام بر اصول تأکید کند و با طرح مجدد اهداف و موازین، جامعه را از ارتداد و انحراف نجات دهد و به آنها گوشزد کند که بزرگترین خسارت این است که جامعه نوپای اسلامی آنچه را به دست آورده، با متاع قلیل و اشیای پستی مبادله نماید.
«ولبئسَ المتجر اَن تَری الدنیا لنفسک ثمناً و ممّا لک عند اللَّه عوضاً...».(1)
«چه بد تجارتی است که دنیا را بهای خویشتن ببینی و این سرای ناپایدار را به عوض آن نعمت ها، که خدا در آن جهان مهیّا کرده است، بستانی».
از اینرو علیعلیه السلام، با تکیه بر مهمترین اصل، که در معرض فراموشی است، یعنی حُجَج الهی و ولایت علوی و سیره نبوی میگوید: با ولایت طاعات قبول میشوند و عبودیت معنا پیدا میکند و راه حق و صراط مستقیم روشن میگردد. علیعلیه السلام به هر مناسبت و در هر فرصتی از رسول و دعوت به او و از بازگشت قوم به احیای سنت رسول اللَّه و کتاب خداوند سخن میگوید.
این توجه و سعی علیعلیه السلام در دعوت به اهداف، چراغ راهی برای همه کسانی است که بر انحرافات امروز جامعه حسرت میخورند و شاهد غارت سرمایهها، و عقبگردها هستند. کسانی که بر فراموشی آرمانها غصه میخورند، و به سبب بدعتها به خود میپیچند، باید مانند علیعلیه السلام دعوت را شروع کنند، تا آدمها جای اهداف را نگیرند و هوسها جای میزانها ننشیند.
برای اینکه خودشان با دیدن این فشارها از راه به در نروند و به خوارج نپیوندند، و یا در چنگال بایدها و نبایدهای مصلحتی اسیر نشوند، تا با
1) 43. نهج البلاغه، خطبه 32.
ضعفها به رشوه قانع شوند و دم فرو بندند، و برای اینکه بر خود یأس را هموار ندارند، باید از علیعلیه السلام بیاموزند که چه وقت باید سخن گفت: «نَطَقْتُ حینَ تَعْتَعوُا»(1)و چگونه صبر کرد؟ و به چه دعوت کرد؟ و چگونه دعوت کرد؟ تا از همان راه انحرافی که رفتهاند، برگردند و موانع بازگشت را بردارند.
از اینرو است که علیعلیه السلام در نهجالبلاغه بیشتر از همه مباحث، مبحث حجّت را طرح میکند، چه به عنوان عام و چه به عنوان خاص. علیعلیه السلام تأکید دارد که به جامعه بفهماند، خداوند انسانها را به حال خود رها نکرده است.
به گفته مرحوم سید رضی کمتر خطبه و منبری بود که حضرت بر آن قرار میگرفت، مگر اینکه قبل از شروع به خطبه میفرمود:
«ایّها النّاس اتّقوا اللَّه فما خلق امرؤ عبثاً فیلهو، و لا تُرِکَ سُدی فیلغو»(2).
«ای مردم! اطاعت خدا را بکنید. هیچ انسانی بدون هدف و بیهوده خلق نشده، تا لهو پیشه کند و دل مشغول باشد، و هیچ کس رها نشده تا هرچه بخواهد، انجام دهد و بار تکلیف و مسئولیت را وانهد».
هیچ فردی بیهوده و بدون هدف آفریده نشده، تا دل مشغول دارد و قوای فکری خود را به کار نگیرد و متذکر اهدافی که خدا، برایش رسم کرده نشود و به
لذتهای فنا پذیر روی بیاورد. هیچ انسانی رها نشده و آزاد نیست و بدون مسئولیت و تکلیف نمیباشد، تا هر کاری بخواهد انجام دهد و سرگرم شود و از راه بماند.
بنابر این، خلقت آدمی هدفدار است و عبث نیست، آدمی جهت رسیدن به آن اهداف، دارای برنامه است. به انسان در همه مراحل توجه شده و برای او تکلیف و مسئولیتی تعیین گردیده، تا بتواند با مسئولیت پذیری و انجام آنچه از او خواستهاند، به هدف راه یابد و به ملاقات حق بشتابد.
آن حضرتعلیه السلام در خطبه دیگری میفرماید:
«فان اللَّه سبحانه لم یخلقکم عبثاً و لم یترککم سدی و لم یَدَعکم فی جهالة و لا عمی. قد سمّی آثارکم و علم اعمالکم و کتب آجالکم و انزل علیکم الکتاب تبیاناً»(1).
«خداوند سبحان، شما را به عبث نیافریده وبی هدف وانگذاشته ودر نادانی ونابینایی رها نساخته است. آنچه را باید به انجام رسانید معلوم کرده وبه کردارتان آگاه است ومدّت عمر شما را معیّن کرده است. برای شما کتابی نازل کرده است که بیان دارنده هر چیزی است.»(2)
حضرت در ابتدای خطبه به صفات حق، علم و غلبه و قدرت او اشاره دارد. چنین خدایی با این صفات، خدایی نیست که بود و نبودش یکسان باشد. او با
تو مرتبط است و بر تو مسلط است و بر هر شیء احاطه دارد. در نتیجه تو در برابر چنین خدایی، مسئول هستی و باید در فرصتی که به تو داده، عامل باشی، و بار امانتی را که بر دوش شما گذاشته، به منزل برسانی. کتابش را رعایت کنی و حقوق و تکالیفش را انجام دهی. زیرا حکمت خداوند اقتضا دارد که هیچ مرحلهای از حیات برای انسان بدون برنامه نباشد. او انسان را عبث و بیهوده خلق نکرده است. او از خلقت هدفی دارد و بعد از خلق، انسان را به خود وانگذاشته و زندگی را برای او پوچ قرار نداده است. اگر خدا برای این دنیا برنامهای را تدارک دیده، آدمی را نسبت به آن بیخبر قرار نداده و او را در ظلمت رها نکرده است؛ زیرا او را به خیر و شر و نور و ظلمت هدایت کرد. برای چگونه زیستنِ او، کتاب را نازل کرد و با چه کسی رفتن، نبی و رسول را برانگیخت؛ و بایدها و نبایدها و راه را با اکمال دینش به پایان برد، پس بر انسان حجّت را تمام و برای او مواضع عذر را بیان کرد. آنگاه حضرت امیرعلیه السلام بعد از مرحله معرفت و شناختِ حق و مبدأ و راه و راهنما، به چگونگی آمادگی آدمی اشاره دارد، و اخلاق و موانع خُلق او را بیان میکند.
چگونه حجّت خدا، بر ما حجّت را تمام کرده و اندکی را جا نگذاشته است؛ او با تعیین جایگاه آدمی و رابطه او با خالق، بر ضرورت حجّت تصریح دارد.
در پایان خطبه، امام آگاهانه میفرماید: ملازم راه بودن و از اهداف غافل نشدن، و از امکانات و حجّت باطنی بهره گرفتن، به این است که از آنچه زمینه عبث و لغو را فراهم میکند و موجب فراموشی حجّت باطنی و ظاهری - ذکر و رسول - میشود پرهیز کرد، و آن را تکذیب نمود.
بحث ضرورت وجود حجت، با اشاره به بعضی از دلیل های عقلی و نقلی آن گذشت. در این مرحله از دوام و استمرار حجّت سخن میگوییم.
بعد از اینکه ضرورت وجود حجّت برای انسان ثابت شد، به طور طبیعی تا انسان موجود است، باید چنین حجتی همراه او باشد. در غیر این صورت خلاف آنچه تبیین شد، پیش خواهد آمد. بنابر این ترکیب خاصّ آدمی و ساختمان وجودی او و هدفدار بودن وی و نیز محدود نبودن به دنیا، راه و راهبری را لازم دارد. قرآن بر این مطلب و استمرار وجود راهبر، صحّه میگذارد و نهج البلاغه - که محور بحث ما است - نیز بدان اشاره دارد.
ابتدا این بحث را از منظر قرآن، با نگاهی کلّی و گذرا به بعضی از آیات، بررسی میکنیم و سپس ادامه بحث را در نهج البلاغه پی میگیریم.
قرآن میفرماید:
«... وَ اِنْ مِنْ اُمَّةٍ اِلاّ خَلا فیها نَذیرٌ»(1).
«... وهیچ امّتی نبوده مگر اینکه در آن هشدار دهندهای گذشته است»
1) 48. فاطر، 24.
شایسته است برای فهم آیه، نظری اجمالی به سوره فاطر افکنده شود، تا هم از نور هدایت قرآن بهرهمند شویم و هم جایگاه آیه را به دست آوریم.
سوره فاطر مکی است و در ابتدای بعثت و آغاز دعوت رسول برای جامعهای که گروهی از آن، معاند و اندکی سرگشته هستند، مطرح میشود. سوره با حمد خداوند آغاز میشود، همو که فعّال ما یشاء است و مخلوقات به ویژه جامعه انسانی را متحوّل میکند و بعد از خلق آنها به تقدیر و تدبیر و تعیین حدّ و مرز و ایجاد فاصله، همراه با ارتباط بین آنها اقدام میکند.
آیه از رسالت ملائکه برای تمام نظام هستی سخن میراند، آنگاه انسانها را متوجه نعمتهایی میکند که توجه به آنها خالقیّت و رازقیّت و وحدانیّت حق را شهادت میدهد، و نیاز آدمی به این راه را ثابت میکند، زیرا به رغم همه موانع و خودفریبیها، امور به حق رجعت دارد، بنابر این آدمی باید باور کند که راهش تا حق ادامه دارد و محدود به دنیا نخواهد بود، هرچند شیطان او را وسوسه کند. از اینرو انسان باید دشمنان خود را بشناسد که آنها او را دعوت به ماندن و توقف در چهاردیواری دنیا میکنند. باید باور کند اینها دشمن او هستند، نه دوست او؛ هرچند حرفها و دعوتهای آنها، او را خوش آید. آدمی باید خوب شود و از لغو گریزان باشد و از بیخیال بودن فاصله بگیرد؛ در غیر این صورت نرمی مار، نیش او را به همراه دارد و خنکی لذت، گرمی آتش را.
به طور طبیعی، آدمها در مقابل این تذکّرها و موانعِ شیطانی، دو دسته خواهند شد؛ آنها که با تذکّرها به ادامه راه خود ایمان میآورند و بر اساس ایمان، اعمال جهتدار را انجام میدهند، که خداوند از تقصیرات آنها خواهد گذشت و برای آنها اجر در راه بودن و به قرب حق رسیدن را در نظر خواهد
گرفت.
در مقابل اینها گروه دومی هست، که از راه چشم میپوشد و به خسران تن میدهد و سوختنِ نرفتن را میچشد.
راستی! در نظام قانونمند هستی که راهی را برای آدمی قرار دادهاند و ضیافتی برای او مهیّا نموده اند، تفاوت ندارد آن که در صراط قدم برمیدارد، با آن که به بیراهه و چپ و راست میگراید و دشمنانِ او اعمال زشتش را برایش زینت میدهند و او هم باور کند که همین راه است! حقّا که هدایت و ضلالت دست او است، که اینگونه زمینهها را فراهم میکند و حجتها را تمام مینماید، تا آدمی انتخاب کند؛ آن هم آگاهانه و هوشیارانه، چنان انتخابی که از آن دفاع کند و با همه گمراهی، آن را توجیه نماید و تزیین کند و نیکو بپندارد.
وای بر ما که از این معجزه زنده، که این چنین با فریاد، آیهها را بر ما تلاوت میکند و آفات و دشمنها را میشناساند تا در دریای غفران حق شناور شویم و به ما میگوید: خوب شوید تا اجر بگیرید، چشم میپوشیم و کافر میشویم و خانه دشمن را محل امن خود میپنداریم؛ غافل از اینکه در دست دشمن اسیر، و در دام او میسوزیم.
ببین چه رسول مهربان و رؤوفی، خود را با تمام وجود وقف ما میکند و برای ما دل میسوزاند، تا ما را بسازد وبا وجود اینکه ما زشتیها را انتخاب کردهایم و در خانه دشمن منزل گرفتهایم و به خسران نشستهایم، باز ما را رها نمیکند.
«وَاللَّهُ الَّذِی اَرْسَلَ الرِّیاحَ...»(1)
«وخدا همان کسی است که بادها را روانه میکند...»
خداوند در عالم ملکوت، رسولانی به نام ملائکه دارد، و در طبیعت،
1) 49. فاطر: 9.
رسولانی به نام ریاح دارد. بادهای نشأت گرفته از رحمت حق با وزیدن، زمین مرده را روح میدهند و زنده میکنند. یادآوری این نعمت و ارتباط خاص باد و ابر و باران با احیای زمین مرده، معرفتی توحیدی را در انسان زنده میکند. تنها خداوند است که چنین قدرتی دارد و او است که بر قدرت خویش قاهر است و مغلوب آن نمیگردد.
عدهای در محدودهای خاص، ممکن است قدرت داشته باشند، ولی توان اداره چنین قدرتی را ندارند و سوار بر قدرت نیستند، بلکه اسیر آن هستند. قدرت فریب شان میدهد و عزیز نخواهند بود. عزّت و تسلط بر قدرت، خاص حق است و آدمی که به تسخیر طبیعت رو آورده و قدرتمند شده، دریاها و کرات را مسخّر کرده و اتمها را شکافته است، وقتی میتواند به این قدرت جهت دهد که هماهنگ با نظام هستی و خالق آن شود واین ممکن نیست، مگر اینکه به حق اعتراف نماید و به قدرت او اقرار کند و اعمال و کردارش را جهتدار نماید، در غیر این صورت نقشهها و طرحهای ناشی از قدرت ناهماهنگ، جز گرفتاری و ناامنی، حاصلی به بار نخواهد داشت.
امروزه بشر برای اینکه در چنگ قدرت خویش گرفتار نیاید، تصمیم به نابودی سلاحهای مخرّب گرفته است، که گاه قدرت تخریبی یکی از آنها، ده برابر زمین را نابود خواهد کرد! این نقشهها با همه پیچیدگی و گستردگی، از آنرو که از جهتی برخوردار نبوده و هماهنگ نیست خریداری نخواهد داشت، و چیزی جز هلاکت طراحان صحنه را در پی ندارد.
«وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ...»(1)
بخش سوم سوره مروری بر کیفیت خلقت آدمی است. تأمّل در پیدایش
1) 50. فاطر: 11.
انسان او را به ادامه راه خود فرامیخواند، و بر خالقیت حق - اللَّه - گواهی میدهد؛ که چگونه او را جفت آفرید. این، وحدت حق را گواهی میدهد. بعد از خلقت، آگاه بودن خدا از انسان مطرح است و وجود کتابی که همه مراحل سیر آدمی را دربردارد، آنگاه بر تفاوت انسانها اشاره دارد که گروهی دستاوردی ندارند و گروه دیگری...
تذکر به تحول دو زمان شب و روز، و ماه و خورشید و تسخیر آنها برای انسان، و زمانمند بودن آنها، و تذکر این نکته که اللَّه و خالق و رازق و علیم و حکیم و قدیر، کسی جز ربّ نیست. اللَّه است که شما را میپروراند و دیگران هرگز نمیتوانند، مربی شما باشند؛ زیرا کسی باید مربی باشد، که بر استعدادها و امکانات انسان واقف بوده، هدف انسان را که برای آن خلق شده، بشناسد و او جز کسی که انسان را خلق کرده و به او رزق داده و همه زمین و آسمانها را مسخر او کرده، نمیتواند باشد.
«یا اَیُّهاَ النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقراءُ اِلَی اللَّهِ...»(1)
«ای مردم شما نیازمندان به سوی خداوند هستید».
چند قسمتی از سوره که از آن سخن رفت، حمد خداوند و اثبات خالقیت و الوهیت او، از راه توجه به نعمتها و چگونگی خلقت و تدبیر و مرحلهای بودن اشیا بود.
در این بخش خطابی دیگر به جمیع تودهها به چشم میخورد، تا افتقار ذاتی خود را دریابند و آن را با غنای ذاتی حق پیوند بزنند، و بر غنای حق متّکی باشند.
احساس نیاز به خدا، به آدمی میفهماند برای حیات و تداوم آن باید بر
1) 51. فاطر: 15.
غنای او تکیه کند، که او غنی و بینیاز است. اگر خداوند اراده کند، انسانها را از صحنه هستی میزداید و خلق جدیدی ایجاد میکند. از آنجا که انسانها فقر ذاتی دارند و همه محتاجند، هیچ کس توانایی برداشتن بار دیگری را ندارد، و هیچ انسانی - چه به طور فردی و چه به صورت جمعی - توان اداره امور دیگران و حلّ مشکلات و زدودن فقر آنان را ندارد. هرچند امروزه بشر ادعای بینیازی از خدا و استغنای از انبیا و رسولان الهی را دارد، ولی این فقر را کسی احساس میکند، که برای زندگی خود ادامهای را باور دارد و خود را محدود به حیات دنیوی نمیداند.
او عوالم دیگری را احتمال میدهد ودر این راه دراز بابضاعت و توشه کمی که دارد، به حق و دستگیری او نیاز پیدا میکند. و آهش را بلند مینماید و میگوید:
«آه من قلّة الزاد و بُعد الطریق»(1)
«وای از کمی توشه و دوری راه»
ولی آنکس که جهانبینیاش تا نوک بینیاش است و
«وَلَمْ یُرِدْ اِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا»(2)
«جز زندگی محدود دنیوی چیز دیگری را نمیخواهد»
تنها به همین قانع است. او با کسی که عوالمی را فرا روی خود میبیند، یکسان نخواهد بود و هم سو نخواهد شد، زیرا او رفتنی، و این ماندنی است. او شدن است واین گندیدن، او نور است واین ظلمت، او حرارت است واین
برودت، واو حیات است واین مرگ.(1).
پس این آدمی که خالقیّت و رازقیّت و الوهیت و ربّانیّت اللَّه را شهادت داد، و با سیر و تأمل در هستی و در خلقت خویش و انسجام جهان، به غیب و ادامه راه و وجود عوالم دیگر ایمان آورد، ناظر خواهد بود که خداوند در هر طبقهای از مخلوقات خویش رسولانی دارد؛ چه در عالم امر و ملکوت و چه در عالم طبیعت و جبروت.
وقتی او بر فقر ذاتی خویش به اللَّه آگاه شد و به این مرحله رسید که از طریق غریزه و حس و تجربه و تعقل، نمیتواند پاسخگوی نیازهای خود باشد، خود را نیازمند رسول میبیند و به وحی رو میآورد، تا از ظلمت برهد. در این صورت، رسول برای او منذر میباشد، و او را به یادآوری نعمتها و آشنایی با فقر خود و آگاهی از تمامی راه و دوری از آفات و موانع و دشمن، وامیدارد و سایه رحمت را بر او میافکند، و او را به پایان راه خود واقف میکند.
این سنّت در حیات انسانها و همه امتها جاری است. خداوند با توجه به این نیاز، آدمی را در هر مرحله به خود واننهاده، برای او نذیر و بشیر را به عنوان رسول و حجّت فرستاده است؛
«إِنّا اَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَنَذیِراً وَاِنْ مِنْ اُمَّةٍ إلاَّ خَلا فِیها نَذِیرٌ»(2).
«ما تو را به حقّ، بشارتگر وهشدار دهنده گسیل داشتیم، وهیچ امّتی نبوده مگر اینکه در آن هشدار دهنده ای گذشته است»
هیچ امتی از انذار دهنده و حجّت خالی نخواهد بود. اگر «خلأ» را از «خلأ»یی که حرف آخر آن همزه است، اخذ کنیم، به این معنا است که هیچ
امتی نخواهد بود مگر اینکه انذار دهندهای در آن ثابت باشد. همراه هر امتی، استمرار نذیری را شاهد هستیم و آخرین امت - امت آخر الزمان - از این سنت الهی استثنا نشده است، زیرا رسولی همراه با حق و با دو مؤلفه نذیر و بشیر بودن ارسال شده است؛ هرچند که انسانها همچون سایر ملل در مقابل دعوت او دو دسته شدند؛ مدبرین به حق، که او را تکذیب کردند، و به اخذ عزیز - عذاب شدید - گرفتار آمدند؛ و مقبلین به حق، که پذیرای دعوت حق شدند و برای بینهایت، بار و توشه خود را بستند و تا نور رهسپار شدند.
«اَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً...»(1).
«آیا ندیده ای که خدا از آسمان، آبی فرود آورد»
جلوه دیگر حق این است که خداوند از همین آب، چگونه میوههای مختلف با رنگهای متفاوت به وجود میآورد، با این که همه با یک آب، آبیاری شده اند. در میان کوهها راههایی ورگه هایی با رنگهای سفید و قرمز و سیاه پر رنگ، آفریده است. در میان انسانها و سایر جانداران این تفاوت رنگها و این اختلاف چهرهها مشهود است، و تأملی را طالب است، تا با نظاره این جلوههای جمال طبیعت، انسان به خالقیت و ربوبیت و جمال حق آگاه شود و در برابر او به خشیت و تواضع برسد.
خداوند با اتمام رسالت و انقطاع وحی، امت را رها نکرده و به آنها علمایی را ارزانی داشته که در برابر حق، تسلیم و خائفاند و کتاب او را، هم خود تلاوت میکنند و بر تلاوت آن استمرار دارند و هم بر کسانی که به خویش آگاه شدهاند و ادامه حیات خود را باور دارند، آن را تلاوت میکنند. آنان نماز را، با تمام حدودش، بپا میدارند و از آن رو که نماز، عمود دین است، با بپا داشتن آن، دین
1) 56. فاطر: 27.
رسول را بپا میدارند و آن را احیا میکنند، که اقامه نماز با قیام به نماز وخواندن آن، تفاوت دارد و مراد از این عالمان، در درجه اول، ائمهعلیهم السلام هستند، که خود فرمودند: «نحن العلماء»؛ عالم ربّانی و واقعی، تنها ما هستیم و شیعیان مامتعلم و طالب علم میباشند.
این کتابی که با خود حکم، حکمت و حکومت دارد و نوری است که راه را مینمایاند، حافظ میخواهد و همراه میطلبد، تا خاموش نگردد و وارونه نشود و تنها در جهت هدفِ خود، به کار رود.
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا...»(1)
«سپس این کتاب را به آن بندگان خود که [آنان را ]برگزیده بودیم، به میراث دادیم».
تا رسولصلی الله علیه وآله وسلم هست، خود حافظ و مفسّر آن است، ولی با رفتن رسولصلی الله علیه وآله وسلم وارث او کیست، تا بر امتش شاهد و راهنما باشد وکتاب را حافظ و پاسدار؟ از اینرو است که خداوند، هرچند رسول را آخرین پیامبر قرار داد، ولی امت را از حجّت محروم نکرد و کتاب را به کسانی که آنها را برگزید داد. آنها از صافترین و خالصترین افراد، پس از رسول و از شجره نبوت بودند، و خدا این ثمرات را از آن درخت چید و برگزید.
به گواه همه منابع تاریخی رسولصلی الله علیه وآله وسلم مکرر اعلام کرد:
«انّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللَّه و عترتی اهل بیتی أنّهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا»(2).
«من در میان شما دو چیز نفیس میگذارم، یکی کتاب خدا ودیگری عترتم که خاندان من هستند واین دو از هم جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند وتا زمانی که به این دو چنگ زنید، گمراه نمیشوید.»
این حدیث متواتر، بر پیوستگی حجتهای الهی در کنار خاتمیت رسولصلی الله علیه وآله وسلم تا پایان تاریخ گواهی میدهد و این سنتی تغییر ناپذیر است. ما جانشینان کسانی هستیم که در مقابل دعوت حق دو گروه شدند؛ مؤمن و کافر. این سیر را در مدتی باید بپیماییم تا رحمت خداوند بر ما ببارد و غم و حزن از ما برهد و بر حوض کوثر، نزد رسول وارد شویم.
بارالها! تو بر ما حجّت را تمام کردی و ما را از امت رسولت قرار دادی؛ بر ما ببخش، تا قدرشناس باشیم و به حبّ دنیا روی نیاوریم و دشمن محمد و آل محمدعلیهم السلام نگردیم.
خدایا! ما را اهل تلاوت قرآن بگردان، تا مشمول شِکوِه رسول نشویم که فرمود:
«... یا رَبِّ اِنَّ قَومِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»(1).
«پروردگارا به راستی قوم من این قرآن را در شکل مهجورش برگزیدهاند».
آیه دیگری که شاهد استمرار حجج الهی است، این آیه است:
1) 59. فرقان، 30.
«ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا...»(1).
«باز فرستادگان خود را پیاپی روانه کردیم»
تأمل در این سوره(2)و توجه به شروع و ختم آن و تدبر در سیاق آیات، علاوه بر اینکه موجب هدایت و نقصان ضلالت است، بیان کننده سیر تاریخی ادوار مختلف بشر با رسولان الهی و برخورد تودهها با آنان است.
تقسیم بندی اجتماعی به دو گروه مؤمن و کافر، با نگرشی بر خلقت انسان و عبث نبودن خلقت و رابطه انسان با معاد، همگی تأکید این است که انسانِ هدفدار نیاز به حجّت دارد، تا او را به صراط مستقیم و عبودیت حق دعوت کند. این حجّت در هر امّت و قومی است تا حجّت خدا را بر آنها تمام کند، و عذر بشر را در عدم ارسال انبیا و نبود حجّت رد کند.
سوره بیان کننده این نکته است که ما رسولان را یکی پس از دیگری فرستادیم. بعد از اینکه انسان را در بهترین شکل خلق کردیم و راههای آسمانی را بر او گشودیم، او را با خود مرتبط کردیم و از نعمتهای زمین و آسمان در شکلهای مختلف او را بهرهمند کردیم و از او غافل نبودیم. بعد از بیان این سنّت جاری، خداوند به ترتیب از رسولان اولی العزم، از نوحعلیه السلام تا محمدصلی الله علیه وآله وسلم را نام میبَرَد و دعوت او را به صراحت ذکر میکند:
«وَ اِنَّکَ لَتَدْعُوهُم اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»(3).
«به طور قطع تو آنها را به راه راست میخوانی»
یکی از لوازم دعوت به صراط مستقیم، معرفی هادی وراهنمای راه وحافظ
میراث رسول است. در روایت آمده است، عبودیت - که به تعبیر قرآن صراط مستقیم است - بدون معرفت امام ممکن نخواهد بود(1). در دعوتِ رسول، دعوت به امام مطرح است. در تفسیر قمی صراط مستقیم به ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام تفسیر شده است(2).
راستی! چرا سوره با ذکر صفات مؤمنان شروع میشود؟ شروعی متفاوت با سوره فاطر. از پایان راه سخن میگوید و از وارثان فردوس، که آن را اعلی درجات بهشت میگویند. آنگاه از خلقت مؤمن میگوید، و در اثنای کلام از کفار سخن میراند که همه آنها در امتهای متفاوت و قرون مختلف، یک اشکال میکنند که اگر خداوند لازم میبیند رسول بفرستد، چرا بشر میفرستد و ملک نمیفرستد؟ آیا این حکایت از آن ندارد که آدمها خودشان را باور نکردهاند و به قدر خود آگاه نیستند که انسان را برای انجام رسالت الهی شایسته نمیدانند؟!
«فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ»(3)
«آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است»
باید انسانها به عظمت خویش راه یابند و خود را حقیر نشمارند، تا برای شان بهت انگیز نباشد که دنیاهای دیگری هم هست و انسان محدود به این هفتاد سال نیست و بعد از مرگ مبعوث میشود و زندگی را شروع میکند. او نباید گمان کند عبث و بیهوده خلق شده تا رویش خود را از دست بدهد، و در تاریخ تنها به صورت احادیثی بماند که زبانزد مردم است، وآثار حیاتی از او باقی نماند وفقط به صورت اخباری در داستانها وقرآن از او گفتگو شود،
وهمچون خار وخاشاک خشک شده بی مقداری شود که «خفّت موازین» دارد وکفه میزان اعمالش سبک است.
اما آنان که دعوت انبیا را لبیک گفتند، چون به ارزش خود واقف شده و به ادامه راه خود ایمان آورده بودند، با معیارهای پابرجا به رویش رسیدند و ریشه دواندند و به ابدیّت پیوستند و وارث فردوس گشتند.
راستی! قرآن معجزه جاویدان است. نه از هدایت کم میگذارد و نه از ارائه هدایت ناتوان و عاجز است؛ نه اختلافی در آیات دارد و نه از انسجام و استحکام کاستی دارد.
باید اعجاز قرآن را در این دید که چگونه در وجود انسان جریان مییابد و تار و پود او را میتند و او را زیر و رو میکند تا به صراط مستقیم بازگرداند، نه تنها در الفاظ قرآن، که امروز دیگر عربی نمانده که مجادله لفظی بکند و غیر عرب بگوید: اگر اعجازش در الفاظ هست، پس حجّت بر ما تمام نیست. باید اعجاز را در چیز دیگری جستجو کرد که امروزه برای همه مدّعیان هدایت و معتقدان به خرد نیز معجزه باشد.
بارالها! دلهای ما را از غل و زنجیرهایی که بر آن بسته شده وارهان، تا به فهمِ قرآن نائل آییم و ما را از همزات شیاطین به دامن کبریایی خود پناه ده!
سومین آیهای که به دائمی بودن حجج الهی تصریح دارد؛ این آیه است:
«اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(1)
«[ای پیامبر!] تو فقط هشدار دهنده ای، وبرای هر قومی رهبری است.»
1) 66. رعد، 7.
شروع این سوره با شروع دو سوره فاطر ومؤمنون متفاوت است.
این سوره از آیات کتاب و حقانیت قرآن و از موضعگیری اکثر مردم در برابر این کتاب آسمانی، سخن میگوید.(1)
حقانیت قرآن از آنجا است که فرستاده آن خداوندی میباشد که خالق و مدبّر اشیا است و با نظام و قانون خاصّی هستی را به پا داشته، و خورشید و ماه را مسخر کرده، و هستی را زمانمند نموده است. استواری سقف دنیا و قدرت و تسخیر و تدبیر، انسان را به یقین میرساند، و او زبان به حقانیت خداوند و کتاب میگشاید.
نحوه استقرار زمین و وجود کوهها و آبهایی که از دو جنس متفاوت هستند، و ثمراتی که هر یک جفت دیگری هستند، و چگونگی ارتباط شب و روز آدمی را به تفکر دعوت میکند، تا از تکثّر و ارتباط خاص آنها و نظام حاکم بر هر کدام، به وحدت مدبّر و خالق، راه یابد.
با مطالعه در مایع حیاتی به نام آب و ثمراتی که از آن نشأت میگیرد، انسان به تعقل وادار میشود تا بسنجد تنها آنچه ثابت و ماندنی است، خداوند خالق و مدبر است و غیر او باطل و از بین رفتنی است.
چون ادامه حیات خود را باور ندارند و میگویند: مگر میشود انسانی که بعد از مرگ به خاک بدل میشود، حیات و خلقت جدیدی داشته باشد؟! آنان کسانی هستند که وجود عظیم انسانی را در قفس دنیا محبوس کرده و بر دست و گردن خود زنجیر اسارت زدهاند.
1) 67. مانند دو سوره گذشته مراجعه به سوره لازم است.
وقتی من تا آخر عمرم از فاصله دو روستا بیشتر نمیگذرم و حداکثر راهی را که باید بروم، ده کیلومتر است، ماشین و هواپیما و جتِ مافوق صوت را میخواهم چکار؟! وقتی که خود را به همین دنیا محدود میبینم، کتاب هدایت به دنیای دیگر را باور ندارم، ونمیخواهم.
قرآن میفرماید:
«... وَالَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ»(1)
«وکسانی که به آخرت ایمان میآورند، به آن [قرآن نیز] ایمان میآورند»
کسانی که به بیش از دنیا گرایش دارند، به کتاب و راهنمای آن عالم نیاز دارند.
«اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ»(2)
«خودباختگان کسانی اند که ایمان نمیآورند»
آنها که به خود ظلم کردند و سرمایههای وجودی خویش را به بار ننشاندند و دچار خسران و زیان شدند و خود را به کمتر از آنچه بودند فروختند، آنها ایمان نخواهند آورد، و گرایش در آنها شکل نخواهد گرفت.
راستی! از این انسان عجب نیست که با وجود آیات محسوس و مشهود در درون خویش و در اطراف خود، به ادامه حیات خویش بیایمان است و این همه سرمایه و استعداد را در این قفس دنیا محدود کرده است؟!
انسان منحرف بر دروازههای دل خود قفل زده و از آنچه او را به رفتن دعوت میکند بیزار است، و آیات دیگری را میخواهد که با خواستههای
محدود و هوسها و آرزوهای بیمقدارش هماهنگ باشد! آیاتی که بودنش را توجیه کند، و شعله شهواتش را دامن زند،و مسئولیتها را از او بردارد، و او را آزاد بگذارد تا هر هوسی دارد آن را برآورده سازد.
اما چگونه میشود خداوند حکیم که خالقیت و ربوبیت و الوهیت و تدبیر را با هم جمع کرده و اینگونه نظام هستی را هدفمند و با جمال و اتقان اجل بنا گذاشته، آدمی را به خود رها کند تا بسوزد و در غل و زنجیر توهم و جهل و هوس گرفتار آید؟! خدا او را به خود وانگذاشته و به او اجازه نمیدهد از حق تجاوز کند که با تفکر و تعقل در این نظام، مبدأ نمایان است و مقصد جهان نیز روشن است.
«اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(1)
«[ای پیامبر!] تو فقط هشدار دهندهای، و برای هر قومی رهبری است»
خداوند تو را رسولِ منذر این امت قرار داده و در این مرحله که آنها بر ماندن خود در دنیا لجاجت دارند، وظیفه تو انذار است، که از ارزش آنها بگویی و از ادامه و استمرار حیات، آنها را خبر دهی و تنها کتاب هدایت را قرآن معرفی کنی.
خداوند برای هر قومی هادی گذاشته است تا آنها را به حق هدایت کند. این از سنتهای جاری الهی در بین بشر است که او را بدون هادی نخواهد گذاشت، هرچند مردم به هادیهای خود جفا کنند و از آنها روی برگردانند.
آیات نشان میدهد که اعجاز قرآن در هدایتگری است، و کفّار از آن غافلاند و آن را باور ندارند. آنها چیزی را میخواهند که چشمهای شان را پر
1) 70. رعد: 7.
کند و هوسهای شان را برآوَرَد، نه اینکه دلهای آنها را جلا دهد و حق را نشان دهد.
این سوره در ادامه، اهل تأمل و تعقل را میطلبد که روی خود را به دنیای جدیدی بگشایند و به حقارت دنیایی که به آن دل بستهاند، پی ببرند.
این سه آیه از سه سوره، که هر سه مکی و در آغاز دعوت رسول نازل شدند بررسی شد، تا ابتدای دعوت، همراه با این معرفت باشد که آدمی به حجّت و رسول و هادی و منذر و مبشّر و ولی نیازمند است. این نیاز تعبدی نیست، بلکه با بررسی زمینههایی از وجدان، هستی و از خالق که برای هر بیگانه و بیاعتقاد به قرآن، حجّت و برهان است، فهمیده میشود.
بعد از بررسی آیات به مرور کلمات نورانی نهجالبلاغه میپردازیم. باشد که خداوند ما را با خویش آشنا کند و از نور هدایت کلام اولیائش بهرهمند نماید!
«و اصطفی سبحانه من ولده انبیاء اخذ علی الوحی میثاقهم و علی تبلیغ الرسالة امانتهم، لمّا بدّل اکثر خلقه عهداللَّه الیهم فجهلوا حقّه و اتخذوا الانداد معه، واجتالتهم الشیاطین عن معرفته و اقتطعتهم عن عبادته فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه».
اولین خطبه نهج البلاغه با حمد خداوند و صفات سلبی او شروع شده، از خلقت عالم و ملائکه سخن میگوید، و پس از آن به خلقت حضرت آدم و طغیان شیطان و وسوسه او و فریفته شدن آدم و هبوط او اشاره دارد. در ادامه، بعثت انبیا و اهداف آنها و هدف از بعثت و نیز بعثت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم و کتاب خدا مطرح میشود. خطبه با ذکر حج و هدف آن و خصوصیات و جایگاه آن در اسلام به پایان میرسد.
ترجمه خطبه:
«خداوند - تبارک و تعالی - از بین فرزندان آدمعلیه السلام خالصترین آنها را به عنوان پیامبر برگزید و از آنها با وحی - چه در مرحله دریافت و چه در مرحله ابلاغ - پیمان محکمی گرفت که بر وحی آگاه باشند و از آفت نسیان و ابهام و اجمال و تحریف
پیراسته باشند و حجّت را بر خلق خدا تمام کنند».
قرآن کریم به این مطلب اشعار دارد:
«وَ اِذْ اَخَذْنا مِنَ النَّبییّنَ میثاقَهُمْ وَ مِنْکَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ اِبراهیمَ وَ مُوسی وَ عیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَ اَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقاً غَلیظاً لِیَسْئَلَ الصَّادِقینَ عَنْ صِدْقِهِمْ وَ اَعَدَّ لِلْکافِرینَ عَذاباً اَلیماً»(1).
«و [یاد کن هنگامی را که از پیامبران پیمان گرفتیم، واز تو واز نوح وابراهیم وموسی وعیسی پسر مریم، واز [همه آنان پیمانی استوار گرفتیم. تا راستان را از صدقشان باز پرسد، وبرای کافران عذابی دردناک آماده کرده است.»
خداوند از پیامبران اولی العزم پیمان اخذ کرد. در آیه اشاره ندارد بر چه چیز اخذ میثاق شده است. حضرت در خطبه توضیح میدهد که این اخذ میثاق غلیظ، بر وحی بوده تا انبیا وظیفه سنگین شان را به آخر برسانند؛ و پیامبر اسلام اولین کسی میباشد که از وی اخذ میثاق شده است، زیرا از همین آیه به دست میآید «مِنک» قبل از نوح و سایر پیامبران است. روایات بسیاری اینرا تأیید میکند. در زیارت رسول اللَّه آمده است: «اول النبیین میثاقاً و آخرهم مبعثاً»(2)و قرآن میفرماید:
«وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلاّ وحْیٌ یُوحی
«رسول به سبب وفاداری به آن میثاق، از هوی گریزان است و جز وحی چیزی بر زبان جاری نمیکند».(3)
در جای دیگر میفرماید:
«ما کانَ لِبَشَرٍ اَنْ یُؤْتِیَهُ اللَّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِباداً لِی مِنْ دُونِ اللَّهِ»(1).
«اینچنین نیست که خداوند به بشر و نبی، کتاب و نبوت را اعطا کند - و با او میثاق وحی ببندد - ، آنگاه رسول عهد شکنی کند و به جای دعوت به حق به خویش دعوت نماید».
«و علی تبلیغ الرسالة امانتهم».
خداوند در مرحله تبلیغ رسالت و آنچه انبیا مأمور به ابلاغش بودند، از آنها امانتی را اخذ کرد، یعنی وحی را و تبلیغ رسالت را به پایان ببرند و آن را به اهلش برسانند. حضرت امیرعلیه السلام درباره ملائکه میفرماید:
«اینها امانتدار وحی هستند و در ارسال وحی به انبیا کوتاهی ندارند».(2)
از به کارگیری کلمه «امانت» در آیات قرآن و عبارات نهجالبلاغه به دست میآید که امانت، عبارت از عهد و پیمانی است که بسته شده است و آنچه را طرف مقابل قبول کرده، امانتی نزد او است. لذا خداوند، که با انبیا بر وحی پیمان بسته، میثاق او بر وحی امانتی در دست انبیاء است، که باید آن را ادا کنند و به رسالت خویش که تبلیغ وحی است، اهتمام داشته باشند. آنگاه خداوند از آنها این امانت را اخذ کرده، آنها را مورد بازخواست قرار میدهد.
شاید منظور از «صادقین» در آیه بعدی همین «نبیین» باشد که از صِدق آنها سؤال میشود. تعبیر «الصادقین عن صدقهم» میرساند اینها در ادای
امانت صادق بودند.
آن حضرت در یکی از نامه هایش میفرماید:
«و من لم یختلف سرّه و علانیته وفعله ومقالته فقد ادّی الامانة»(1)
این حدیث میگوید: تطابق قول و فعل و نیت، انسان را صادق میسازد، که طبعاً به امانت، وفا خواهد کرد.
کتاب و حکمت و نبوت، آنطور که در آیه هشتاد ویک آل عمران آمده است، امانتی است که انبیاء آن را پذیرفته و از آنها بر این امانت اخذ میثاق شده است.
اخذ میثاق انبیاء در شرایطی است که اکثر مردم به امانت و عهد الهی خیانت کرده، در آن تغییر و تبدیل روا داشتند. از یک سو بر عبودیت خداوند عهد بسته بودهاند(2)که با به کار نگرفتن ابزار معرفتی که خداوند در وجود آنها به ودیعه گذاشته بود، - یعنی قوای ادراکی و حواس ظاهری - عهد را شکستند و در نتیجه نسبت به حق خداوند، جاهل شدند، و سرانجام به شرک روی آوردند. آنها چون از قدر خویش غافل شدند، خداوند را نشناختند، پس شیطان از این فرصت استفاده کرد و از این روزنه رسوخ کرده، آدمی را از معرفت حق منحرف کرد. آنطور که «ابن اثیر» در نهایه معنا میکند شیطان ابتدا انسانها را به استخفاف کشاند، آنگاه همراه آنها در ضلالت سرگردان شد. و فرعون نیز با همین شیوه بر قوم خویش مسلط شد.
«فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ»(3).
این استخفاف از استعمار و استضعاف مقدمتر است.
بنابر این؛ معنایی که شارحان نهج البلاغه کردهاند - که چون مردم منحرف شدند، خداوند از انبیا اخذ میثاق کرد - صحیح نیست، بلکه انسان هر چه قدر هم بر فطرت خویش باقی میماند و بر قدر و درک خود فائق میآمد، نیازش به انبیاء بیشتر میشد.
شاید به یک اعتبار معنای شارحان درست باشد، که حضرت نمیفرماید: آنها را ارسال کرد، بلکه میفرماید: بر آنها میثاق غلیظی گرفت که با انحرافات مردم شدت عمل بیشتری اِعمال کنند، تا اکثر خلق را به صراط، هدایت کنند، در آن هنگامی که شیطان در حوزه معرفت آدمی رسوخ کرد و او را به استخفاف کشاند و راه رشد و فلاح آدمی را بست، و راه عبودیت انسان را قطع کرد(1).
«فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه»(2).
این بخش دنباله و عطف به ابتدای کلام است؛ یعنی «اصطفی سبحانه من ولده الانبیاء...».
خداوند سبحان بعد از اخذ میثاق و داشتن شایستگی و بایستگی انبیاء برای رسالت عظیم، آنها را بعد از برگزیدن، برانگیخت، آن هم در بین همان اکثریت که از جنس خود آنها بودند، نه از غیر انسان، تا به آدمها بقبولاند که انسان استعداد درجات بالایی را دارد و میتواند رسول وحی و امین حق شود. با اینکه اهل خسران در اوج ناباوری میگفتند: مگر بشر میتواند پیامآور وحی
باشد؟! و اینها که مدّعی نبوتند، بر خداوند افترا میبندند.
خداوند پیامبران را مبعوث کرد، و بعث و ارسال را استمرار بخشید، و به سوی مردم انبیاء و حجتهای خود را پیاپی برانگیخت. کلمه «واتر» که با کلمه «تتری» - در آیه - از یک واژه است، به معنای فرد و تنها میباشد. کلام حضرت تصریح دارد که خداوند انسان را لحظهای بدون حجّت وانمیگذارد.
سپس امامعلیه السلام در ادامه کلام به اهداف و انگیزه برانگیختن انبیاء اشاره دارد، که توضیح آن در اهداف انبیاء خواهد آمد. حضرت بعد از چند بخش که از فلسفه بعثت انبیاء سخن میگوید، مجدداً تأکید بر استمرار حجّت دارد و میفرماید:
«و لم یخل اللَّه سبحانه»(1)
«خداوند سبحان خلقش را از حجّت صامت و ناطق، خالی نگذاشته است. همیشه در بین خلق پیامبری هست که به سوی آنها ارسال شده، یا کتابی هست که بر آنها نازل شده و یا حجتی وجود دارد که همراه خَلق است».
خَلق بدون این حجّت نمیتواند باقی باشد و بر طریق و سنتها پابرجا و استوار بماند. از آنرو که حضرت در بخش بالا و در اینجا کلمه «سبحانه» را تکرار میکند، وجه عنایت و اهتمام حق را میرساند، که خداوند برای هدایت خلق و اِتمام حجّت و تبیین آیات و بینات، هیچ کم نگذاشته و پاک و منزه از هر نقصی است. و اگر انسان دیروزی یا انسان معاصر کمبودی را احساس میکند، یا کمبودها را توجیه میکند ودر دفاع از دین میگوید نباید از دین و رسول انتظار زیادی داشت. باید ریشه این احساس را در جای دیگر جستجو
1) 81. مدرک پیشین.
کرد، که یا از جهت
«ذلِکَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ»(1)
«دنیا نهایت علم اینها است»
بوده و انتهای علم اینها به چهار دیواری دنیا خلاصه میشود، و یا غافل از شناخت ارزش خویش هستند، و یا برای دین و رسول چندان رسالتی قائل نیستند.
«سُبْحانَهُ وَتَعالی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوّاً کُبیراً»(2)
«او پاک ومنزّه است واز آنچه میگویند بسی والاتر است».
نکته دیگری که حضرت دارند، انتخاب کلمه «خلق» به جای انسان یا بشر و یا ناس است، که معنای عامی دارد و سایر مخلوقات از جمله جنّ را دربر میگیرد.
لطافت دیگر وجود کلمه «اَو» است که میتوان آن را به معنای واو گرفت، یعنی نبی و کتاب و سنت و حجّت و آیات بیّنات، همیشه در بین خلق موجود است یا «اَو» به معنای خودش باشد، که دلالت دارد: حداقل یکی از اینها از خلق جدا نیست.
«رسل لا تقصّر بهم قلّة عددهم...»(3)
حضرت آنگاه در توصیف حُجَج الهی و ارتباط آنها با هم دیگر در ادوار مختلف زمانی، سخن میگوید، که هیچ عاملی رسولان را در تبلیغ رسالت و ادای امانت و وفای به عهد مانع نشد. کمی عدد اینها و کثرت مخالفان و
تکذیب کنندگان، موجب کوتاهی اینها در انجام وظیفه نشد، حضرت امام حسینعلیه السلام فرمود:
«واللّه لو لم یکن فی الدنیا ملجأ ولا مأوی لما بایعت یزید بن معاویة»(1).
«اگر در دنیا هیچ پناهگاهی نداشته باشم با یزید بیعت نخواهم کرد».
با اینکه حجج الهی در یک زمان با هم نبودند، ولی از آنجا که هدف مشترک داشته و از یک منبع تغذیه میشدند و همه امت واحد بودند، پیشینیان آنها پیامبران آینده را میشناختند و به دیگران میشناساندند و زمینه را برای ظهور آنها فراهم میکردند و مردم را در انتظار آنها آماده مینمودند. آنها مبشرانی برای آینده بعد از خود بودند. در آیه {6} سوره صف، و آیه {157} سوره اعراف، دو رسول اولی العزم - موسی و عیسی - جامعه بشری را به ظهور و بعثت رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم خبر دادند، و یوسف به ظهور موسی در جامعه بنی اسرائیل خبر داد.
انبیاء و رسولانِ بعد، از پیامبران گذشته یاد کردند و از اهداف آنها و از قوم و عاقبت امرشان خبر دادند. قرآن یکی از فوائد ارتباط و اطلاع انبیاء از پیشینیان را، تسکین و تثبیت قلب نبی ذکر میکند:
«وَ کُلّاً نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فی هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْری لِلْمُؤْمِنینَ»(2).
«وهریک از سرگذشت های پیامبران خود را که بر تو حکایت
میکنیم، چیزی است که دلت را بدان استوار میگردانیم، ودر اینها حقیقت برای تو آمده، وبرای مؤمنان اندرز وتذکری است».
آیات سوره هود از فشاری که رسول از مخالفان میبیند، خبر میدهد که چگونه برخورد کفار و نسبت افترا دادن به رسول و انتظارهای بیجا و بیموردی که آنها داشتند، بر رسول سنگین آمده و این، حکایت از خسران وجودی آنها دارد که قدر خود را نشناخته و ارزشها را در فرشته بودن رسول جستجو میکردند!
خداوند در برابر اینها رسول را با «بینات» مسلح میکند؛ بینات و شاهدی از خود پیامبر(1)، یعنی علیعلیه السلام و ریشهای که او در تاریخ دارد و در ادیان سابق، اسمش مکتوب و ثابت است. آنگاه از دو گروهی که در برابر هم صفبندی کرده، سخن میگوید و رسول را به عظمت کارش آگاه میکند(2). آنگاه به داستان نوح، اولین پیامبر اولی العزم، میپردازد و در آیات بعدی، پس از ذکر این داستان غیبی، رسول را به صبر دعوت میکند و از عاقبت امر خبر میدهد.
«... فَاصْبِرْ اِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقینَ»(3)
سپس داستان هود را دنبال میکند و از ثمود و پیامبرشان صالح سخن میراند و از ابراهیم و قوم لوط سخن میگوید و از شعیب در میان قوم مدین و سپس از جریان موسی و فرعون خبر میدهد. آنگاه خطاب به حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم میفرماید:
«فَاسْتَقِمْ کَما اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ»(1)
«تو - ای پیامبر - و کسانی که به حق بازگشته و همراه تو هستند آنطور که امر شدهاید و از شما خواسته شده، باید استقامت کنید».
پیامبر در این باره فرمود:
«شیّبتنی هود»(2)
«سوره هود من را پیر کرد»
خداوند برای سبک کردن این مسئولیت سنگین، از انبیاء و قوم آنها و عاقبتِ هر یک، سخن راند، تا دل رسول را قوی دارد و موعظه و تذکر باشد برای آنها که به رسول پیوستهاند.
«علی ذلک نسلت القرون ومضت الدهور...»(3)
و این سنت جاریه الهی در استمرار انبیاء و عدم انقطاع حجج الهی، در ادوار مختلف تاریخ عبور ملتها و گذشت روزگار و پدید آمدن نسلهای جدید ادامه یافت، تا به خاتم انبیاء و از او به خاتم اوصیا رسید. مرحوم صدوق در کتاب امالی روایتی را از امام صادقعلیه السلام به نقل از حضرت رسول روایت میکند، که حضرت، برگزیدگان الهی را از آدمعلیه السلام تا علیعلیه السلام برمیشمارد(4).
آنگاه حضرت در پایان، از بعثت رسول و شرایط فرهنگی و اجتماعی عصر بعثت، و اینکه خداوند حضرت را برگزید تا به وعدهاش عمل کرده، حجّت را بر
خلق تمام کند و دور نبوت را به پایان برساند، سخن میگوید. انشاءاللَّه در مبحث خاتمیت توضیح این بخش خواهد آمد.
حضرت در ذیل خطبه، این کلام نورانی را میفرماید: درست است نبوت به حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم ختم شد و بعد از او، پیامبری مبعوث نخواهد شد، لکن خاتمیت به معنای ختم حجّت نیست، تا دیگر برای خلق حجتی نباشد، بلکه به شیوه انبیای سَلَف، آن حضرت نیز، حجتی را برای امتش به جا گذاشت. زیرا هدفدار بودن و عنایت و لطف حق و نیاز آدمی اجازه نمیدهد خلق بدون حجّت باشد. خلق خدا در مسیر حرکت و سلوک خویش به سوی حق، هم نیازمند صراط روشنی است و هم راهنمایی که راه عبودیت را به او بنمایاند. از اینرو حضرت میفرماید:
«خلّف فیکم ما خلّفت الانبیاء فی اممها، اذ لم یترکوهم هملاً، بغیر طریق واضح، و لا علم قائم»(1).
«محمّدصلی الله علیه وآله وسلم نیز در میان امّت خود چیزهایی به ودیعت نهاد که دیگر پیامبران در میان امّت خود به ودیعت نهاده بودند، زیرا هیچ پیامبری امّت خویش را بعد از خود سرگردان رها نکرده است، بی آنکه راهی روشن پیش پای شان گشوده باشد یا نشانه ای صریح وآشکار برای هدایت شان قرار داده باشد.»
1) 94. نهج البلاغه، خطبه 1.
این کلام درست همان معنای حدیث متواتر ثقلین است.
«فلمّا مهد ارضه و انفذ امره اختار آدمعلیه السلام خیرة من خلقه، و جعله اوّل جبلّته و اسکنه جنّته و ارغد فیها اُکُله، و اوعز الیه فیما نهاه عنه و اعلمه انّ فی الاقدام علیه التعرض لمعصیته و المخاطرة بمنزلته، فاقدم علی ما نهاه عنه - موافاة لسابق علمه - فاهبطه بعد التوبة لیعمر ارضه بنسله و لیقیم الحجّة به علی عباده، ولم یُخَلهِمْ بعد ان قبضه، مما یؤکد علیهم حجّة ربوبیته و یصل بینهم و بین معرفته بل تعاهدهم بالحجج علی السن الخیرة من انبیائه و متحمّلی ودائع رسالاته، قرناً فقرناً حتی تمت بنبینا محمدصلی الله علیه وآله وسلم حجته و بلغ المقطع عذره و نذره».
«چون زمینش را بگسترد وفرمان خود روان ساخت، آدم را از میان آفریدگان خود برگزید و او نخستین آدمیان بود. در بهشت خود جایش داد وعیش او فراوان و گوارا گردانید وبه او آموخت که از چه کارهایی پرهیز کند وگفتش که اگر چنان کارهایی از او سر زند مرتکب معصیت شده است و مقام ومنزلتش به خطر افتاده. ولی آدم به کاری که خداوند از آن نهیش کرده بود، مبادرت ورزید، و علم خدا در مورد او به وقوع پیوست هنگامیکه آدم توبه نمود خداوند او را به زمین
فرستاد تا زمینش را به فرزندان خود آبادان سازد و از سوی خدا بر بندگانش حجّت وراهنمایی باشد.
خداوند، جان آدم بگرفت. ولی مردم را در امر شناخت خویش بدون حجّت رها ننمود تا میان مردم وشناخت خود فاصله ای نیفتد، بلکه به زبان پیامبرانش، حجّتها ودلیلها فرستاد و از ایشان پیمان گرفت. پیامبران قرنی پس از قرنی بیامدند و ودایع رسالت او را به مردم رسانیدند. تا به وجود پیامبر ما محمّدصلی الله علیه وآله وسلم حجّتش را تمام کرد و دیگر، جای عذری برای کسی باقی نگذاشت و هر هشدار و بیم که بود، بر همگان بداد».
این کلام قسمتی از طولانیترین خطبه نهجالبلاغه به نام «خطبه اشباح» است. خطبه درباره ربوبیّت پروردگار و صفات او است. حضرت این خطبه را در جواب سؤال کسی فرمود که از حضرت خواست برای او خداوند را وصف کند. حضرت میفرماید:
چون خداوند نامحدود است و در محدوده عقل بشر نمیگنجد، باید او را از طریق آثارش شناخت. آثاری که خود او به ما ارائه داده، یعنی آیات انفسی و آفاقی.
خداوند به سه طریق ما را نیازمند معرفت خویش کرده است، که خواهد آمد. حضرت در این خطبه نشانههای قدرت حق را توضیح میدهد. وقتی آدم به خلقت خود توجه کند میبیند از اسپرم به انسانِ صاحب عرض و طولی تبدیل میشود، به تعبیر قرآن:
«وَمِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ اِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِروُن»(1).
«واز نشانههای او این است که شما را از خاک آفرید، پس بناگاه شما به صورت بشری هر سو پراکنده شدید.»
این طریق اول است. راه دوم عجائبی است که آثار حکمت از آنها حکایت دارند. جهانی بر پایه جمال و نظام و دارای هدف، بر چه چیزی جز حکمت گواهی دارد؟
و راه سوم؛ نیاز ذاتی مخلوقات به خالق هستی و درک این نیاز توسط مخلوقات است.
«و اعتراف الحاجة من الخلق الی ان یقیمها بمساک قوته... فصار کل ما خلق حجة له و دلیلاً علیه»(2).
«واعتراف آفریدگان بدین حقیقت که سراسر ناتوان وفقیرند ونیازمند وحقیر؛ واوست که باید بر آنان رحمت آرد، وبه قوّت خود بر پای شان دارد... پس هرچه آفریده برهان آفریدگاری و دلیل خداوندی او است».
بنابر این همه مخلوقات و آنچه خلق کرده، حجّت و دلیل بر وجود خداوند هستند. ادله عقلیه برای اثبات خالق حکیم، تمام و کامل است؛ ولی خداوند برای تأکید بر این حجّت و جلوگیری از غفلت انسان و نبود عذر آدمی، پس از مهیا کردن زمین و خلق آدمعلیه السلام، او را حجّت قرار داد.
«و لم یخلهم بعد ان قبضه ممّا یؤکد علیهم حجَّة ربوبیته... حتّی
تمّت بنبیّنا محمّد صلّی اللّه علیه وآله حجّته...»(1).
بعد از قبض روح آدمعلیه السلام بندگانش را برای معرفت مقام ربوبیتش، از حجّت محروم نکرد و مردم را بدون حجّت رها ننمود و توسط انبیاء و حاملان رسالت با مخلوقاتش عهد و پیمان بست، و هر امّتی پس از امّت دیگر، این چنین سرنوشت محتومی را گذراندند، تا با بعثت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم نبوت به آخر رسید وبعد از او پیامبری نخواهد آمد؛ امّا حجّت همیشه میباشد، چون نیاز به او همیشه هست.
1) 97. مدرک پیشین.
«فاستودعهم فی افضل مستودع و اقرّهم فی خیر مستقر تناسختهم کرائم الاصلاب الی مطهّرات الارحام، کلّما مضی منهم سَلَف قام منهم بدین اللَّه خلف».
«خداوند پیامبران را در برترین ودیعتگاهها به ودیعت نهاد ودر بهترین قرارگاهها جای داد. آنان را از صلبهایی کریم به رحمهایی پاکیزه منتقل فرمود. هرگاه یکی از ایشان از جهان رخت بر بست دیگری برای اقامه دین خدا جای او را گرفت.»
حضرت خطبه را با ذکر صفات خدا شروع میکند و از آنجا که خداوند نامحدود است، غایتی برای او قابل تصور نیست. مبارک و مستدام است.
این وجود غیر متناهی و غیر قابل درک، حتی برای همتهای والای دوراندیش که از تیزبینی خاصّی برخوردارند قابل درک نخواهد بود. نهایتِ درک ما از او به اندازه عقل ما است. حضرت در جای دیگری میفرماید:
«و لا تقدّر عظمة اللَّه سبحانه علی قدر عقلک فتکون من الهالکین»(1).
«عظمت خدای سبحان را به اندازه عقل خودت مَسنج که از هلاک شوندگان حساب میشوی».
1) 98. نهج البلاغه، خطبه 91.
و در وصف ملائکه میفرماید:
«متولهة عقولهم ان یحدّوا احسن الخالقین»(1)
«فرشتگانی که عقلشان از شناساندن و وصف کردن بهترین آفرینندگان واله وحیران است».
به دنبال این کلام، حضرت علت ناتوانی آنها را توضیح میدهد که آنچه قابل درک است، چیزی است که دارای شکل و اعضا و جوارح باشد و محدود به زمان باشد که با به سرآمدن اجل و زمانش فانی شود.(2)
بنابر این ارتباط با وجود حی قیوم ازلی ابدی، جز با واسطه ممکن نیست.
«و انت کما تقول و فوق ما نقول»
خداوند باید خود را به خلق بشناساند. خداوند آنطور است که میگوید، نه آنچه که ما میگوییم. به این جهت ما نیاز به حجّت داریم که احسن الخالقین را به ما بشناساند. به همین علت حضرت از حُجَج الهی میگوید و ابتدا از طهارت پدران و مادران آنها میگوید، و اینکه خداوند آنها را در بهترین ودیعت گاهها گذاشت و در بهترین ارحام مادران، آنها را مستقر کرد. این از اعتقادات شیعه است که نیاکان و پدران و مادرانِ انبیاء موحّد بودند؛ نه شرکی در آنها راه یافته بود و نه فسق و فجوری از آنها سر زده است. جریان حضرت ابراهیم و «آذر» که در قرآن آمده است،(3)هر چند در ابتدا از آن استشمام میشود که پدر ابراهیم مشرک بوده، ولی چنین نیست، زیرا قرآن تصریح دارد که پدر ابراهیم مشرک نبوده است؛ در نتیجه آذر پدر او نیست. گو اینکه آیات
سوره مریم از مناظره ابراهیم با پدرش سخن دارد، و او پدر را انذار میکند، تا از بتپرستی دست بردارد. وقتی پدر او را تهدید میکند، ابراهیم در کمال ادب میفرماید:
«... سَلامٌ عَلَیْکَ سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبّی...»(1)
«درود بر تو باد، به زودی از پروردگارم برای تو آمرزش میخواهم».
در سوره توبه خداوند بیان میکند که مسلمان حق ندارد برای مشرک دعا کند؛ آنگاه میگوید استغفار ابراهیم، زمانی مشخص داشت و در واقع مهلتی برای استغفار آذر بود. وقتی با سرآمدِ موعِد، پدر در شرک باقی ماند، ابراهیم از او تبری جست.(2)
این آیات نشان میدهد که آذر در حال شرک ماند و ایمان نیاورد. از سویی قرآن خبر میدهد ابراهیم در آخر عمر - بعد از ساختن کعبه و پس از اینکه خداوند در پیری به او اسماعیل و اسحاق را عطا کرد - عرض میکند:
«رَبَّنَا اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَی وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ»(3)
«پروردگارا! روزی که حساب برپا میشود، بر من وپدر ومادرم وبر مؤمنان ببخشای»
ابراهیم برای والدینش طلب مغفرت میکند؛ اگر این والد همان آذر باشد، ابراهیم حق ندارد برای او که مشرک است، استغفار کند.
پس والد و پدر ابراهیمعلیه السلام، آذر نبوده است. واژه «والد» صراحت در کسی
دارد که شخص، فرزند او باشد، ولی «اب» کلمه عامی است که بر جدّ و شوهر مادر و هر سرپرستی اطلاق میشود(1).
بعد از اینکه حضرت از طهارت پدران و مادرانِ انبیاء خبر میدهد، از پیوستگی آنها سخن میگوید:
«کلّما مضی منهم سلف قام منهم بدین اللَّه خلف»(2).
«هرگاه یکی از ایشان از جهان رخت بربست دیگری برای اقامه دین خدا جای او را گرفت.»
در اولین خطبه نهج البلاغه، که کلمه «واتر» داشت و تصریح بر استمرار حجج الهی بود، ابن ابیالحدید معتقد است: نیاز به فاصله زمانی است که یک نبی ظهور کند و بمیرد و سپس نبی دیگری - بعد از مدت زمانی - مبعوث شود(3)هرچند توضیح داده شد «وتر» این معنا را نمیرساند، بلکه به معنای اتصال است.
هر زمان که پیامبری به پایان مسیر خود رسید و درگذشت، شخص دیگری از جانشینان صالح آنها، حافظ دین خداوند خواهد بود.
بنابر این در نگاه عقل و قرآن و علیعلیه السلام حجج الهی تداوم، پیوستگی واستمرار دارند.
با تصریح قرآن و تأکید رسول و معصومینعلیهم السلام، پیامبر اسلام آخرین فرستاده ربّ العالمین، و خاتم پیامبران است.
«ما کانَ مُحَمَّدٌ اَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیّین وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیءٍ عَلیماً»(1)
«محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولی او فرستاده خداوند و کسی است که پیامبران به او ختم میشوند و پایان میپذیرند و خداوند به هر چیزی بسیار دانا است».
سوره احزاب(2)در نگاهی سریع، با خطابهای متعددی به نبی ومؤمنان، شروع شده، مسئولیتها و ویژهگیهای رسول را برمیشمارد، و به مسئولیت اهل ایمان در برابر رسول اشاره دارد، و رسول را الگو وسرمشق نیکوی آنان معرفی کرده، بر عصمت و طهارت اهل بیت تأکید مینماید، و با تقابل بین اهل بیت و زنان پیامبر، به معرفی اهل البیت میپردازد که آنها نه رجال قریش هستند و نه زنان رسول؛ آیاتی از سوره، از احزاب و دشمنان داخلی - منافقان - و دشمن خارجی، مشرکان وکفار سخن میگوید و از صف بندی دو جبهه ایمان و
کفر و اتحاد کفر و نفاق، هرچند در شکل حزبهای مختلف، گفتگو میشود و تا انتهای عالَم و قیام ساعت، این تقابل پیگیری میشود.
در پایان این سوره به عرضه امانت بر زمین و آسمان و کوهها، و سرباز زدن آنها از پذیرش این امانت، و قبول آن توسط انسانِ برخوردار از آگاهی و آزادی که جهول و ظلوم بودن علامت آن است، اشاره میشود، و از عاقبت این آزادی و موضعگیری انسان در برابر این امانت گفتگو میشود که انسان آگاه و آزاد در پذیرش امانت، ممکن است به آن خیانت کند، و راه کفر و نفاق در پیش گیرد؛ یا حقّ آن را تأدیه نماید و با گرایش و عشق به آن، توجه و گرایش و توبه حق را به خود جذب کند.
پس سوره با محور قرار دادن شخص رسول، صفات او را بیان میکند و دوستان و دشمنان او را معرفی مینماید، و آنچه را که ویژه رسول است از جمله خاتم بودن او، ذکر میکند، و خصوصیات تداوم دهندگان او را توضیح میدهد که اهل بیت او و از عصمت و طهارت برخوردار و از هر پلیدی و ناپاکی مبرّا هستند، و با تاکید بر آزادی و آگاهی انسان از موضعگیری او در برابر این امانتِ وحی سخن میگوید.
این اشاره گذرایی بود به کلیت سوره، و تفصیل آن را به مباحث تفسیری ارجاع میدهیم(1).
بنا بر این آیه، که از محکمات آیات میباشد و برای احدی شبههای در آن پیش نیامده است؛ همراه با احکام و اتقان به این مطلب، صراحت دارد که رسول اللَّه، خاتم النبیین است نه اینکه رسول خاتِم (به کسر تا) انبیاء باشد تا گفته شود که شاید رسول دیگری را به عنوان پیامبر خاتم معرفی کرده است. او
1) 110. تفسیر سوره احزاب از نگارنده.
خاتَم است یعنی او کسی است که پیامبران وحی به او پایان میپذیرند و او آخرین آنها است. چرا که کلمه خاتَم مثل عالَم و حاتَم در اصطلاح ادبی اسم است برای چیزی که اشیاء و افراد به او ختم میشوند، و مُهر را نیز از این جهت خاتَم میگویند که نامه و قرارداد و نوشته با آن پایان مییابد؛ و از آنجا که دارندهگان چنین مُهرهایی - اعم از ملوک و دولتمردان و صاحب منصبان - آن مهرها را نگین انگشتر قرار میدادند، به نگین انگشتر نیز خاتَم گفته میشود.
و همین صراحت قرآن در کلام رسول و اهل بیت عصمتعلیهم السلام همراه توضیح و تبیین، تأکید و تثبیت میشود. از جمله، در سخنی امیرالمؤمنینعلیه السلام بعد از اینکه از انقیاد و تسلیم محضِ عالَم هستی در برابر خداوند، سخن میگوید و در عبارتی کوتاه قرآن را توصیف میکند، در باره پیامبر چنین میفرمایند:
«ارسله علی حین فترة من الرسل و تنازع من الالسن فقفّی به الرسل و ختم به الوحی فجاهد فی اللَّه المدبرین عنه و العادلین به».(1)
«خداوند او را در دوره فترت و فقدان رسولان و در دوره اختلافها و درگیریهای زبانها و فرهنگها فرستاد و او را در پی و ادامه رسولان قرارداد و و حی را به او ختم کرد. او در راه خدا با کسانی که از خدا اعراض کرده بودند ونیز کسانی که برایش شریک قرار داده بودند، جهاد کرد.»
حضرت امیرعلیه السلام در این خطبه همان معنای «خاتَم» را توضیح میدهند، «خَتم به الوحی»خداوند به وسیله پیامبر، به وحی خاتمه و پایان میدهد، نه
1) 111. نهج البلاغه، خطبه 133.
اینکه رسولِ خاتِم و رسول کسی که ختم کننده وحی است باشد.
در کلام دیگری میفرمایند:
«بابی انت و امّی یا رسول اللَّه! لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوة و الانباء و أخبار السماء».(1)
«پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا! با مرگ تو رشته ای بریده شد که به مرگ غیر تو بریده نشده بود. رشته نبوت و خبرهای غیبی و خبرهای آسمانی».
این خطبه، اولین خطبه(2)حضرت است که در هنگام غسل دادن و تجهیز پیامبر ایراد فرمودهاند. در این خطبه بعد از عبارت «بأبی انت و امی» تصریح دارند که آنچه که با مرگ سایر پیامبران قطع نشد با مرگ پیامبر قطع گشت، و نبوت پایان پذیرفت. نبأ و خبرهای مهم غیبی، همچنین اخبار و گزارشهای آسمانی، ودر یک کلمه وحی منقطع گشت؛ و دیگر نه پیامبری ظهور خواهد کرد و نه وحی بر احدی نازل خواهد شد؛ و با مرگ پیامبر طومار وحی درهم پیچیده میشود.
شخصیت ممتاز رسولصلی الله علیه وآله وسلم - که مادر گیتی هرگز مثل او نخواهد زائید - از این جهان رخت برمیبندد و دامن کشان تا بارگه دوست رهسپار میشود؛ و این چنین مصیبت عظیمی سبک کننده همه مصیبتها میشود، و همه در چنین مصیبتی خود را یتیم میبینند؛ و علیعلیه السلام این کوه صبر، تاب نمیآورد و
1) 112. مدرک پیشین، خطبه 235.
2) 113. امیرالمؤمنینعلیه السلام در زمان حیات پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم ساکت بوده و خطبهای از او نقل نشده است، تنها خطبهای در یمن هنگامیکه به آنجا از جانب پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم گسیل شد ایراد نمود و خطبه دیگری هم در هنگام عقد فاطمه زهراعلیها السلام، از آن حضرت روایت شده است.
از اشک خود سیل جاری میکند؛ و در نهایت از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم میخواهد که در برِ دوست از ما یادی داشته باشد، تا او بر فقر و یتیمی ما ترحمی نماید، تا شاید از جانب او این فقدان نبوت و ابوّت تدارک شود که در برابر هر چیزی که فوت میشود او خلف و جانشینی خواهد گذاشت:
«عندک مما فات خلف»(1)
آنچه گفته شد امری قطعی و از قطعیات اعتقاد هر مسلمانی است که رسالت رسول با خاتمیت او، امر واحد تفکیک ناپذیری است، و آنچه باید گفته شود و قابل طرح است اینکه:
چرا خاتمیت؟
و چرا انقطاع وحی و چرا قطع رابطه عالم غیب و شهود؟
و چرا محروم شدن بشر از این چشمه حیات؟
و چرا یتیم شدن او از داشتن چنین پدر وحیانی؟ و چرا...؟!
مهم پاسخ به این چراهاست:
1 - آیا از آن جهت است که بشر به دوران افول استعدادهایش رسیده، دیگر تحمل وحی را ندارد و لیاقت و شایستگی چنین پیوندی را با عالم غیب دارا نیست؟
2 - یا از آن جهت است که دیگر فردی از افراد انسان استعداد پیامبر شدن را ندارد و مادر گیتی توان زائیدن چنین فرزندی را از دست داده؟ هرچند جامعه به آن حد از بی ظرفیتی و بی لیاقتی نرسیده باشد؟
3 - یا از جهت تأثیر ناپذیری انسان از وحی و بی اثر بودن آن در زندگی
1) 114. دعای مکارم الاخلاق، امام سجادعلیه السلام.
انسان است که بود و نبود آن برای انسان امروزی مساوی است و انسان با عصیان و طغیانش به وحی پشت پا زده است.
4 - چون پیامبر خود انسان کاملی است و از او کاملتر کسی نیست، پس نبوت به او ختم میشود که عرفاء به این وجه تمسک میجویند.(1).
5 - و یا از جهت کامیاب شدن وحی در رسیدن به اهدافش - که هدایت انسانها است - میباشد و با تحقق اهداف و حصول مطلوب، دیگر نزول وحی تحصیل حاصل وبی فایده است.
6 - یا از جهت استغنای بشر از وحی است، زیرا وحی متعلق به دوران قبل از بلوغ عقلی و علمی انسان، و دوران بت پرستی او بود و اکنون که انسان با رشد عقلی و گسترش علوم و اوجگیری عرفان به دوران صنعتی و فراصنعتی دست یافته، خود با عقل گرائی و عقلانیت، پاسخگوی نیازهای خویش است واز وحی مستغنی است.
و یا جهت دیگری دارد که باید خودِ وحی پاسخگوی آن باشد که چرا شروع و نزول وحی و چرا ختم و قطع آن؟
شاید بتوان گفت که پاسخ اول تا سوم گویندهای ندارد و تنها به عنوان احتمال مطرح میباشد، چرا که واقعیت خارجی سیر تحول انسانها و جوامع، خلاف آن را نشان میدهد و بشر شاهد تحول فکری و عقلی و تکامل همه جانبه خود میباشد و همین تحول سریع و تکامل شتابان، کسانی را در حوزه دین وادار به طرح پاسخ پنجم و ششم نموده است.
این دو پاسخ که در استغنای از وحی خلاصه میشود با همان توضیحاتی که گذشت و خواهد آمد در کتاب «احیاء تفکر دینی» اقبال ریشه دارد و در مقاله
1) 115. تفسیر موضوعی، جوادی آملی، ج 8، ص 12، 13.
«ریشه در آب است» ریشهدارتر شده است و قبلاً مرحوم مطهری در کتاب خاتمیت، آن را نقد و بررسی کرده است.
در مقاله نامبرده میخوانیم:
«...نکته مهم معنای استغناست و همه سخن در گرو دقت در این دقیقه است. دو معنا و دو نوع استغنا متصور است: استغنای محمود و استغنای مذموم. حسن و قبح این دو استغنا در گرو نوع نسبتی است که میان طرفین طالب و مطلوب برقرار میشود. توضیح اینکه حصول پارهای از نسبتها از اصل برای نفی آنهاست و به عبارت دیگر، پاره ای از نسبتها هستند که به نفی خود بدل میشوند. رابطه طبیب و بیمار را در نظر آورید؛ یک سو بیمار غیر طبیب داریم و دیگر سو طبیب غیر بیمار. اگر نسبت میان آن دو مشفقانه نباشد، طبیب در راسختر کردن و تثبیت این نسبت خواهد کوشید، یعنی استخوان را لای زخم و بیمار را همیشه بیمار نگاه خواهد داشت. امّا اگر عنصر شفقت در میان باشد، همه مساعی طبیب معطوف علاج و بهبود بیمار خواهد شد که عین نفی نسبت اول و حصول استغنای بیمار از طبیب است... رابطه معلم و شاگرد نیز چنین است؛ ایجاد نسبت معلّمی و شاگردی اصولاً برای آن است که معلم آن قدر به شاگرد بیاموزد تا او را به سطح خود برساند به نحوی که از آن پس، شاگرد بتواند از معلم استغنا پیشه کند...
اما استغنای قبیح و مذموم از بُن چیز دیگر است و آن، پا در راه حقّ و حقیقت ننهادن و به معلم و طبیب و مربی اعتنا نکردن و
از محضر آنها در عین جهل و بیماری و فقر بهره نبردن است. برعکس استغنای نخست که نه تنها مذموم نیست، بلکه بسیار ممدوح و نیکو است...
در تعالیم دینی رابطه نبی و امت به رابطه معلم و شاگرد، مربی و متربی، و نیز رابطه طبیب و بیمار تعبیر و تصویر شده است...
حال در مقام داوری در باب جوامع کنونی، باید به تفکیک این دو استغناء بیندیشیم و ببینیم در جامعه جدید، استغنای بشر جدید از مکتب انبیا به کدام دلیل است؟ آیا از این روست که تعلیمات انبیا چندان در ذهن و ضمیر آدمیان راسخ شده که در حکم بدیهیات درآمدهاند و بی آنکه ولایتی معنوی بطلبند، مقبول میافتند و بشر جدید در دل این تعلیمات به دنیا میآید و با آنها زندگی میکند و در فضای آنها تنفس میکند؟ و یا از آن روست که در عین تهیدستی و جهل و از سر عناد و الحاد و معارضت با حق به آنها بی التفاتی و بی مهری میکند؟ اگر دومی باشد، لاجرم باید انگشت افسوس به دندان حسرت گزید و بر شکست انبیا اشک تأسف بارید، لکن حق این است که چنین نیست.
کسانی از جمله مرحوم اقبال لاهوری در باب خاتمیت سخنانی گفتهاند که از کلام آنها چنین استشمام میگردد که از خاتمیت همین معنا و نسبت را دریافتهاند...
بیان اقبال را اگر به قالب دیگری بریزیم، این خواهد بود که غرض از ایجاد رابطه نبی و امّت، نفی این رابطه است. یعنی
ایده آل این است که مردم رفته رفته از تذکار نبی مستغنی گردند؛ همچنان که بیماران رفته رفته از طبیب و کودکان رفته رفته از نظارت والدین مستغنی میشوند»(1).
این نظریه این چنین خلاصه میشود که اولاً جوامع بشری هدایت شدهاند و در نتیجه انبیاء کامیاب و موفق بودهاند، ثانیاً این جوامع با این وجهه هدایت و بهرهمندی، از انبیاء مستغنی شدهاند و این استغناء نیز ممدوح و محمود است.
در پاسخ باید گفت: چنین نیست که برای اثبات کامیابی پیامبران بگوییم که جامعه بشری باید هدایت شده باشد، در غیر این صورت انبیاء شکسته خورده هستند. زیرا کامیابی پیامبران در ابلاغ دعوت و فراهم کردن زمینه انتخاب انسان است که انسان بتواند خیر یا شرّ، خوبی یا بدی، یکی را انتخاب کند، و اگر همه انسانها بدی و شرّ را برگزینند و ناپاک شوند باز همچنان انبیاء کامیاب هستند؛ چرا که هدایت ارائه طریق است و نشان دادن راه:
«اِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاکِراً وَاِمّا کَفُوراً»(2)
«ما راه را بدو نمودیم؛ یا سپاسگزار خواهد بود ویا ناسپاسگزار»
«وَهَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ»(3)
«و هر دو راه [خیر و شرّ] را بدو نمودیم»
که منظور دو راه خیر و شر است و این هدف انبیاء است نه وصول به مطلوب، و بردن و کشاندن انسانها به بهشت؛ این است که ما نوح را کامیاب میدانیم و لوط را ظفرمند، و صالح و هود را موفق؛ هرچند قوم آنها به ورطه
هلاکت سقوط کردند و همگی نابود شدند.
بلی! اگر بعد از طرح دعوت و ارائه طریق، گروهی به رسولان اقبال کردند و ایمان آوردند، رسولان وظیفه بالاتری نسبت به آنها خواهند داشت، و ولایت آنها را به عهده خواهند گرفت و این سخن دیگری است. خلاصه پشت کردن همه انسانها به دعوت پیامبران و ناپاک شدنِ همه آنها، علامت شکست انبیاء نیست. آن طور که سر تسلیم فرود آوردن در برابر اوامر انبیاء نیز دلیل کامیابی آنها نیست، که کامیابی انبیاء در فراهم کردن زمینه انتخاب برای انسانها خلاصه میشود؛
من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم
تو خواه از سخنم پندگیر خواه ملال
انسان بعد از این روشنایی و بینات یا به راه میآید و شاکر میشود و یا چشم میپوشد و کافر میگردد؛ یا مذبذب میشود و مردد میگردد و بی هویت و منافق، و در نهایت به کفر منتهی میشود؛ و یا جزء گروه چهارم میشود که توفیق دریافت پیام دعوت را ندارد و به او خبری نمیرسد که مستضعف است ودوزخ از او دور است.
«وَاِذْ تَاَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُمْ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابی لَشَدیدٌ»(1)
اما این سخن که رمز و سرّ خاتمیت را باید در استغنای بشر از وحی جستجو کرد، جای بسی تامل و درنگ دارد، واین پاسخ از چند جهت مخدوش و معیوب است:
1 - شما انسان امروز را با تکیه بر علم، تکنیک، صنعت و فراصنعت متکامل ومستغنی میدانید، امّا انسان دیروز - یعنی در فاصله خاتمیت تا
1) 119. ابراهیم، 7.
شروع رنسانس - چه تحولی را شاهد بوده تا بی نیازی خود را از وحی اعلان نماید؟ و در این برهه زمانی - که نه پیامبری بوده و نه صنعتی - انسان چه گناهی نموده که مغضوب زمین و آسمان گردیده است؟ نه ستارهای در آسمان درخشید و نه از زمین آتشفشانی فوران کرد.
2 - اگر پیامبران صرفاً طبیب و مربی و معلم باشند، آیا جامعه امروز سلامت کاملِ خود را یافته و تربیت شده و به علم ما کان و ما یکون عالم گشته است که دیگر نیازی به وحی نداشته باشد؟ قطعاً چنین چیزی محقّق نشده، چنانکه صاحب مقاله اقرار میکند و میگوید:
«...وضوح بیشتر سخن و مدعا، این توهم و واهمه را زایل میکند. فرض کنیم چنین باشد، ببینیم این فرض چه اشکالی دارد؟ اگر همه مردم بر اثر مساعی انبیا خداپرست شوند و جامعه از عدالت لبریز شود و یاد مرگ و معاد دل آدمیان را چنان پر کند که دیگر به تذکار نبی محتاج نباشند (درست مثل جامعهای که در اثر مساعی طبیبان همه سالم باشند و بیم بیمار شدنشان نرود و به طبابت طبیب هم محتاج نشوند) حال، این علامت شکست انبیاست یا علامت توفیق آنان؟ آیا این نهایت تأثیر و نفوذ پیامبران را نشان نمیدهد که مردم (آگاهانه و نا آگاهانه، مقلدانه و محققانه) نادیده از نبی تبعیت کنند و همان را انجام دهند که نبی میخواهد؟ اما میدانیم که چنین فرضی واقع نمیشود و این ایده آل محقق نمیگردد، همچنان که رابطه طبیب و بیمار، معلم و شاگرد نیز علی العموم چنین است»(1).
1) 120. کیان، ش 29، ص 14.
پس اکنون که جامعه از سلامت کامل برخوردار نیست و آنچنان تربیت نشده و پیراسته نگردیده و هنوز طفولیت علمی خود را میگذارند، همچنان محتاج است و مستغنی از وحی نمیباشد.
3 - پاسخ متقن آنطور که در ابتدای این نوشتار بیان شد، همان اضطرار انسان به وحی میباشد که چرا انسان به وحی روی میآورد؟ آنگاه باید در جامعه انسان امروزی دید که آیا آن عوامل و آن اضطرار رخت بربسته و انسان امروز دیگر آن انسانی نیست که به وحی نیازمند و مضطر شده بود؟ اگر جواب منفی باشد و عوامل اضطرار به وحی همچنان انسان امروز را نیز در خود میپیچد و حتی به عللی باید گفت که این اضطرار به وحی بیشتر شده است؛ چرا باید طرح استغنای بشر از وحی را در افکند و محترمانه دین را بوسیده و بر طاقچه گذاشت و آن را بایگانی کرد و روزنههای منتهی به آن را بست؟!
اگر تو انسان را در هستی نه در جامعه، در عوالم نه در دنیا، نظاره کنی و او را در این حوزه ببینی و به قدر و اندازه وجودی او وبه روابط پیچیده و استمرار او توجه داشته باشی، در می یابی که از دنیا بزرگتر است و از زندگی محدود به این عالم فراتر، آنگاه شاهد نیازهای او در این وسعت میشوی ودر مییابی که نه غریزه مَرکب او، و نه عقل راهبر او، و نه عرفان کشتی امن او، میتواند باشد؛ بلکه تنها وحی پاسخگوی نیازهای او خواهد بود، و وحی دارو نیست که با مصرف آن بهبودی پیدا کنی؛ بلکه آب حیات و هوائی برای استشمام است که بدون آن زندگی و حیات ممکن نخواهد بود، و هرگز تو از او مستغنی نخواهی بود، و به شهادت سوره روم انسان در دو مرحله به دین روی میآورد ونیاز خود را به آن احساس میکند.
یکی در مرحله سیر فکری و سیر در انفس و آیات الهی، بعد از مرحله تفکر
و تعلّم و سماع و تعقل و شهود در مجموعه هستی و آیات و نشانههای متعدد انفسی و آفاقی، این خطاب میرسد:
«فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ»(1)
و مرحله دیگر که انسان با تجربه ایسمهای متعدد و مکاتب مختلف و حکومتهای غیر دینی که نتیجهای جز ظهور فساد در همین پهن دشت زمین ندارند، آهنگ دین میکند و آن را میخواهد. همان کششی که در انسان امروز به «مهدویت» و «مصلح جهانی» احساس میشود و همان تعبیری که در بعضی روایات آمده است:
«یملأ الارض قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً»
که در همین سوره بعد از طرح:
«ظَهَرَ الْفَسادُ فی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِی النَّاسِ ... قُلْ سیرُوا فِی الْاَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلُ کانَ اَکْثَرُهُمْ مُشْرِکینَ»(2)
این چنین خطاب میشود:
«فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ الْقَیِّمِ مِنْ قَبْلِ اَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُون»(3)
البته تفصیل آیات در تفسیر سوره روم نگاشته شده است.
در این دو مرحله سیر فکری و برخورد تجربی، این نیاز و گرایش به دین در انسان شعلهور میشود و تفاوت نمیکند که انسانِ امروز باشد یا انسانِ دیروز،
هرچند که در مقطعی از زمان دستآوردهای علمی، او را مغرور نماید و از دین فاصله بگیرد. اما قرار گرفتن او در بن بست و زبانه کشیدن شعلههای نیاز، او را به صراط و سبیل و دین و وحی خواهد کشاند، و این رویکرد به دین همان چیزی است که در فرا تاریخ، فراگیری و جهانی شدن آن را شاهد هستیم. و نمیتوان انسان منبسط و مفتقر را مستغنی از وحی دانست، و همین نکتهای است که صاحب مقاله در صفحه پانزده به آن تصریح میکند:
«...و حتی اگر به ظاهر نسبت به انبیا بی اعتنایی و استغنا میرود در عمق و باطن، ارتزاق و تغذیه از تعالیم آنان در کار است و جریانهای به ظاهر الحادی و لائیک به واقع نه آتش در ریشه، بلکه در عود دین میزنند و عطر آن را منتشرتر میسازند».
و حرکتهای بنیادی صده و دهه اخیر، در روی آوردن به دین و مذهب خود شاهد صدقی بر به بنبست رسیدن مکاتب غیر الهی هستند؛ اگرچه ممکن است این حرکتها و انقلابها در مرحله رسیدن به حکومت، با ضعف مدیریت و برنامهریزی و فشار و محاصره استکبار، گرفتار مشکلاتی شوند و شاید در برههای سقوط کنند، یا منحرف شوند؛ امّا خواست توده مردم جهتگیری الهی و صالح عمل کردن حاکمان، تحت لوای دین است.
شبستری که خود از جمله کسانی است که در به انزوا کشیدن دین میکوشد، تحت عنوان مدرنیسم و وحی، چنین میگوید:
«یک تحول عمده این است که در دهههای اخیر بُعد سیاسی - اجتماعی اسلام به شدت در میان مسلمانان، برجسته شده است. امروز حرکتهای سیاسی با انگیزه اسلامی از این تفکر
ناشی میشود که ایمان اسلامی را نمیتوان از آثاری که در همین حیات دنیوی میگذرد جدا کرد و اسلام باید آثار دنیوی خود را نشان دهد».(1)
بنابر این طرح انسان در هستی، و وجود نیازهای گسترده او، و محدود بودن غریزه، علم، عقل، عرفان و ناتوانی آنها در پاسخ به نیازهای چنین انسانی، او را مضطر به وحی میگرداند که هرگز با داشتن چنین فقر وجودی، از وحی مستغنی نمیشود.
1) 124. کیان، ش 29، ص 19.
انقطاع وحی از یک طرف؛ و اضطرار انسان به وحی و مستغنی نبودن او از آن، از طرف دیگر؛ و حکیم بودن خداوند و رها نکردن انسان و پاسخگوئی به نیازهای او، این را میطلبد که در پی جواب دیگری بود؛ تا بتوان از مجموعه سهگانه به یک جمعبندی روشنی رسید و دچار تناقض نشد.
به طور خلاصه باید گفت: انقطاع وحی در کمال وحی و پایداری و کامل شدن آن است، و خاتمیت نیز ختم نبوت است نه ختم حجیّت، و این کلام از زبان خود وحی گرفته شده که قرآن خود اکمال وحی را اعلام میدارد و تداوم حجّت را بیان میکند.
وحی در این مرحله از حیات بشری به اکمال میرسد و همه نیازهای او را پاسخ میگوید و برای دسترسی بشر به آن، مکتوب میشود و بر خلاف سیر وحی در ادوار گذشته که دچار تحریف میشد، از تحریف مصون میماند و صاحب وحی صیانت و حفظ آن را تضمین میکند:
«انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَاِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ»(1)
«بی تردید، ما این قرآن را به تدریج نازل کرده ایم، و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود».
1) 125. سوره حجر، آیه 9.
تأکیدهای فراوان این آیه کوتاه تصریح بر این نکته است که وحی از دستبرد تحریف مصون خواهد ماند؛ و همین قرآن موجود - که وحی مکتوب است - پایدار و استوار، بدون هیچ زیاده و نقصان میماند. سخن تفصیلی از آیه و از کیفیت نگهداری خداوند از وحی، در بحثهای تحریف ناپذیری قرآن، آمده است که میتوان مراجعه کرد.
اکمال دین و بقاء آن، انقطاع وحی را به دنبال دارد، ولی تداوم حجج الهی و استمرار آنها در شکل دیگری غیر از نبوت، همراه اتمام دین انقطاعی ندارد.
قرآن به دو حقیقت تصریح مینماید، و به طور روشن توسط خاتم النبیین بر بلندای تاریخ با حضور یکصد و بیست هزار نفر اعلان میدارد:
«...اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ، اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ الْاِسْلامَ دیناً»
این خطاب بخش میانی آیه سوم سوره مائده میباشد که شایسته و سزاوار است از زوایای گوناگون به آن پرداخته شود؛ ارتباط این فقره از آیه با صدر و ذیل آن پرسشی است برای همه کسانی که با آن مواجه میشوند و در آن تأمل میکنند و ابهام ارتباط، آن چنان است که حتی مانند علامه طباطبائی در تفسیر المیزان بفرماید: قرار گرفتن آیه در این جایگاه برخاسته از عمل پیامبر یا عمل مؤمنین بعد از پیامبر است.
و چنانچه احتمال دوم را بپذیریم و بگوئیم مسلمانان بعد از رسول، آیه را در این جایگاه قرار دادهاند، به شیوه خفیفی راه تحریف پذیری قرآن را، گشودهایم. اگر مسلمین این چنین در حوزه قرآن و جابجائی آیات دخالت داشته باشند چه تضمینی بر عدم دخالت آنها در حوزههای دیگر قرآن هست، و شاید مرحوم علامه آن را تنها به عنوان یک احتمال مطرح کرده است.
بررسی زوایای دیگر آیه طرح پرسشهای کلیدی را میطلبد که عبارتند از:
1 - «الیوم» چه روزی است یا روز خاصی مدّ نظر نیست و به معنای در این روزگار میباشد؟
2 - در این روز چه تحولی و حادثهای واقع شده که کفّار از دین مأیوس و ناامید شدهاند؟
3 - آنچه باعث اکمال دین در این روز شده است، چیست؟
4 - آنچه موجب اتمام نعمت میشود، کدام است؟
5 - نسبت اکمال با اتمام چیست؟ آیا هممعنا هستند، یا هرکدام معنای ویژهای را بیان میکند؟
سوره مائده با این خطاب آغاز میشود:
«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوُا اَوْفُوا بِالْعُقوُدِ...»
و بر محوریت همین آغاز، سوره ادامه و پایان مییابد. در این سوره از عهدها و میثاقهایی که انسانها با خداوند بسته وپیمانهایی که در روابط فیمابین امضاء میکنند، گفتگو میشود؛ و در برابر همه این عهدها از مؤمنان - یعنی کسانی که از عشق و گرایش به حق سرشار هستند - وفا و ثبات و پایداری خواسته میشود تا حدود را پاس دارند و به فسق و خروج از عهدهای پذیرفته شده، دچار نشوند. و جهت تشویق و عبرت اهل ایمان نمونههایی از پیمان شکنیهای اهل کتاب ذکر میشود.
در این سوره، بعد از بیان وفای به عهد، و به حدود و احکام پایبند بودن، و به خوبی و اطاعت روی آوردن، و حرمت حج را نگه داشتن، و دچار فسق و خروج از حق نشدن، و بعد از بیان احکام حرام و حلال بودن گوشت حیوانات،
اکمال دین در آیه مذکور ذکر میشود.
در سه آیه ابتدای سوره روابط انسانها با خداوند و با خود و با حیوانها ذکر میشود و بعد از بیان این روابط و حدود و حکم هر کدام، اکمال دین و اتمام نعمت و رضایت به اسلام اعلان میگردد و در خاتمه آیه، تفریع میشود که خروج از حوزه دین بعد از اکمال و اتمام جائز نیست، و روابط فیما بین بر این اساس تنظیم میگردد، مگر در شرایط خاصی که اضطراری دست دهد و بنای بر اِثم و کُندی و سستی در روابط نباشد که شکستن پیمان یا خروج از حد جائز میشود و با اعلان رضایت حق به اسلام، دین اسلام تنها روش مقبول است که باید بر مبنای آن روابط به پا شود و به کسی اجازه خروج از این حدود مقرّر داده نمیشود، مگر در موارد نادر و اضطراری که اینگونه انعطاف پذیری دین و کمال یافتن و تمامیت آن، برخاسته از بخشش و رحمت خداوند میباشد. و بدین سان آیهها به هم پیوند میخورد.
مجموع این آیهها نشان میدهد که دین آمده تا به روابط انسان با خداوند و خودی و بیگانه و با سایر موجودات معنا بخشد و این روابط را نظاممند کند و از انسان در برابر این دین عهد و پیمان بگیرد.
این تعهد و امضاء، این عهدنامه و مهر زدن بر آن، علامت کامل شدن آن است که انسان آنچه را در روابطش به آن نیاز دارد بیان شده، و گفته شده است و وحی با نزول تدریجی در طول سالهای پیاپی برای این هدف، امروز به کمال میرسد و تکامل مییابد، و این نزول تدریجی و شروع از مراحل ابتدایی و نقصان ورسیدن به مراحل نهایی و کمال، به انقطاع وحی میانجامد - که کمال یعنی کامل شدن اجزاء یک مجموعه با توجه به هدفی که از آن انتظار میرود - واگر دین صراط و راه آدمیاست، و روش و مسلک او و مایه برپایی و
قیام انسان است و در یک کلمه پاسخ به نیازهای انسان در روابط جمعی و فردی او است امروز این نتیجه حاصل شده، و نیازی نیست که بدون پاسخ مانده باشد، پس دین به کمال رسیده است.
این نعمت که به حق منتسب و از او است نیازمند متممی میباشد که آن را به بهرهمندی و باردهی برساند، و آن را در حیات جمعی و فردی انسان اجرا نماید، و به نطق و پاسخگویی وا دارد. که تکامل یک چیز با تمامیت آن متفاوت است، و شیء کامل اگر در هدفی که برای آن ساخته شده به کار گرفته نشود عقیم و ابتر میماند.
ماشینی که کامل و بدون نقص است، نیاز به رانندهای دارد که آن را به مقصد هدایت کند و این تمامیت آن است، که اتمام نعمت دین نیز به این است که متممی پیدا کند و چیزی به او اضافه شود و پیوند بخورد که آن را آماده بهرهدهی نماید، و همین نیز بیان نسبت اکمال و اتمام است که اکمال یعنی اضافه شدن آخرین جزء به مجموعه اجزاء و گذر از نقصان، و اتمام پیوند این مجموعه کامل با عنصر دیگری که آن را به نتیجه و بهرهمندی برساند و آن را از عقیم بودن و ابتر ماندن برهاند(1).
سؤال اساسی این است که آن عنصر تمام کننده چیست؟ که این نعمت کامل دین را تمام میکند. این چه چیزی است که خداوند در همین سوره از رسول میخواهد که اگر آن را اعلان و ابلاغ ننمایی، رسالتت را - که بیست و سه سال برای آن زحمت کشیدهای - بجا نیاوردهای؛ و این متمم
1) 126. تمام الشیء ما تمّ به، تمامیت شیء چیزی است که آن شیء با آن چیز تمام میشود. «اتمَّت الناقة ای دنا نتاجها» شتر نزدیک است که بچهاش متولد شود.
چیست؟ که رسول خوف ابلاغ آن را دارد تا آنجا که خداوند به او تضمین میدهد.
«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبّکَ وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَیَهْدِی الْقَوْمَ الْکَفِرِینَ»(1)
«ای پیامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن؛ واگر نکنی پیامش را نرسانده ای. وخدا تو را از گزندِ مردم نگاه میدارد، آری، خدا گروه کافران را هدایت نمیکند».
گویا با عدم ابلاغ و بیان نکردن آنچه که از رسول خواسته شده، رسول وظیفه رسالت را انجام نداده است و آنچه تا امروز گفته و ابلاغ کرده، بر باد خواهد رفت وبه بار نخواهد نشست و ابتر میگردد.
بنابر این، امروز روزی است که رسول آنچه را به او ابلاغ شده اعلان میدارد، و اظهار میکند، و او را خوفی از دیگران نیست، هرچند آنچه باید بگوید موجب تهدید او از ناحیه مردمی که به دنبال پوشیدن حقّ و مخفی کردن آن هستند، میگردد.
آنچه باید رسول اظهار کند تا با اکمال دین، دین متولد شود و حیاتش را ادامه دهد و همه انسانها را سیراب کند، آن چیز در این روز، به عنوان اتمام دین چیزی جز اعلام و نصب حجج بعد از خود نیست تا این حجتها یکی پس از دیگری با ولایت بر انسانها و صیانت از دین کامل، امام و جلودار انسانهای سالک و راهبر آدمهای راهرو باشند؛ و این حقیقتی است که تاریخ در جلوههای مختلف آن را ضبط نموده است که مراجعه به کتاب «الغدیر»
1) 127. مائده، 67.
علامه امینیرحمه الله تو را با همه این جلوهها آشنا میکند و قطعیت آن را به اثبات میرساند.
همین اعلان حجتها به عنوان متمم نعمت دین، کفّار را مأیوس میکند که با وجود این حجج، هرگز دین را نمیتوان پوشاند و آن را تحریف کرد، هرچند آنها به تهدید و ارعاب و خشونت و قتل اقدام میکنند و کمر به قتل این حجتها میبندند. تاریخ شاهد صدقی بر این است که حجتها یکی پس از دیگری شهید میشوند؛ اما هرگز نابود نمیگردند و دین را رها نمیکنند.
این آیه آن چیزی است که فلسفه خاتمیت را گوشزد میکند که خاتمیت کمال دین است و اضطرار انسان به وحی تداوم حجت را به دنبال دارد.
این حقیقت از زبان رسول به گونهای متواتر نقل شده که حضرت فرمودند:
«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللَّه و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلّوا ابدا و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض».
در این کلام نورانی رسول، آنچه برای هدایت انسان ها در دوره بعد از خاتمیت لازم میباشد، اعلان گردیده است که رسول در میان مردم دو چیز را بجا میگذارد و آن دو، دو ثقل و دو پایه هدایتند. کتاب اللَّه که همان وحی مکتوب است و عترت که همان حجتهای بعد از رسول هستند. این دو مانع ضلالت و گم شدن انسانها هستند، و ویژگی دوم آنها این است که هرگز از هم جدا نمیشوند و یکی متمم دیگری است. این دو تا پایان حیات بشر در این کره خاکی باقی و پایدار هستند.
«حسبنا کتاب اللَّه» شعار انحرافی بود که میخواست این دو را از هم جدا نماید، و مردم را از رجوع به اهل بیتعلیهم السلام، باز دارد و آنان را خانه نشین کند تا خود و دار ودسته اش بر مسند حکومت بنشینند.
ابن عاشور صاحب تفسیر «التحریر و التنویر» از اهل سنت، این کلام را از خلیفه دوم نقل میکند و میگوید: در هنگام اختلاف اصحاب در شأن نگارش پیامبر در بستر بیماری، عمر این شعار را داد تا اعلام نماید که کتاب خداوند ما را کفایت میکند، چون جامع اصول احکام میباشد(1). این سخن و توجیه، مخالف قرآن است، زیرا به شهادت خود قرآن، کتاب به تنهائی مانع کفر و ضلالت آدمی نخواهد بود، بلکه در کنار کتاب نیاز به رسول میباشد:
«وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلی عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَفیکُمْ رَسُولُهُ وَمَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»(2)
«وچگونه کفر میورزید، با اینکه آیات خدا بر شما خوانده میشود وپیامبر او میان شماست؟ وهرکس به خدا تمسّک جوید، قطعاً به راه راست هدایت شده است».
پس دو عامل مانع کفر است: یکی تلاوت آیات و دیگری وجود رسول؛ و همین آیه شاهد صدقی بر جانشینی رسول و وجود حجت بعد از رسول میباشد. زیرا این دو با هم - نه به تنهایی - مانع گم شدن آدمیو عامل هدایت او هستند.
خلاصه: انسان همچنان نیازمند وحی است و انقطاع وحی، اکمال دین است؛ و امامت و ولایت ادامه نبوت است، و دو ثقل «کتاب و عترت» دو دستگیره اعتصام به الوهیّت هستند.
بعد از اثبات تداوم رسالت، و نیاز انسان امروز مانند انسان دیروز به وحی و حتمیّت حجّت بعد از خاتمیت، اکنون این پرسش مطرح میشود که این حجج چه کسانی هستند؟ از چه ایل و تباری میباشند؟ چه ویژگیها و صفاتی دارند؟ و چه مسئولیتهایی را دارا هستند؟ و وظیفه و مسئولیت تودهها در برابر آنها چیست؟
پاسخ آنها را در نهج البلاغه پی میگیریم و اشاره اجمالی به بیان قرآن از آنها داریم.
قرآن کریم از این اولیاء و حجتهای بعد از رسول سخنها دارد و کرائم و مدایح او در وصف اینها است. در نگاه قرآن حجتهای بعد از رسول این ویژگیها را دارند:
1 - از عصمت برخوردار و از رجس و پلیدی بیزار و از هر تعلقی آزاد هستند(1).
2 - نفس رسول هستند و با رسول دو گانگی ندارند(2).
3 - بعد از خدا و رسول از ولایت بر مردم برخوردارند و اولو الامر هستند و
اطاعت آنها را خداوند واجب کرده است.(1)
4 - وارثان کتاب و برگزیدگان رب الارباب هستند(2).
5 - اجر رسالت رسول هستند و رسول در برابر انقلاب عظیمش، از مردم مودت آنها را خواسته است(3).
6 - صاحبان علوم رسول هستند و سینههای آنها منزل قرآن است(4).
7 - زبان صادق ابراهیم و احیاگران راه او هستند(5).
8 - آنها سبیل و صراط به سوی حق هستند(6).
البته بحث از حجج بعد از رسول در قرآن، خود موضوع مستقلی است که هرچند دیگران به آن پرداختهاند و زوایایی از این حقیقت را نشان دادهاند، ولی به بحث فراگیرتری نیازمند است و نگاه و فرصت دیگری را میطلبد.
معرفی این حجتها در نهج البلاغه یکی از محوری ترین مباحث این کتاب است. حضرت علیعلیه السلام بر خود لازم میداند که به نسبت انکار جامعه بعد از رسول، به اثبات و معرفی آنها بپردازد، و اجازه ندهد تداوم نبوت و مسیر مستقیم اسلام به انحراف کشیده شود، و قرآن و وحی مکتوب بدون ترجمان بماند.
آنچه آن حضرت به بیان آن پرداخته، خود گزارش گستردهای را میطلبد که در این نوشتار به گوشهای از آن اشاره میرود.
این خطبه در کوتاه ترین جمله ها رساترین کلامیاست که به نیاز بشری که به مرحله انسانیت و بلوغ رسیده و از مرز حیوانیت و محدودیت عبور کرده، پاسخ میدهد. و گزافه نیست اگر بگوییم تنها همین یک خطبه از علیعلیه السلام در معرفی و شناخت حجتهای بعد از خاتم النبیینصلی الله علیه وآله وسلم، ما را از هر سخن دیگری بی نیاز میکند.
شراره سخن با حمد مستمر آن حضرت آغاز میشود. حمدی که علامت خروج انسان از عالم حس و شهود و پیوند او به عالم غیب است. ستایشی که انسان را از بی حاصل بودن و عقیم ماندن نعمتها و سرمایههایش به اتمام و بهرهدهی آنها میرساند. ستایشی که او را از هر تعلقی آزاد و رها میکند و به عبودیت و تسلیم فرا میخواند و او را از هر عصیانی و سقوطی در ورطه هلاکت نگه میدارد. چرا که تنها او غنی است و در سایه عنایت و کفایت او، انسان فقر وجودیش را غنا میبخشد، و غیر از او همه محدودند و محتاج؛ واگر با او پیوند خوردی و او تو را هدایت کرد، هرگز خود را گم نمیکنی و اسیر راهزنی چون دنیا و شیطان نمیگردی، و اگر به او پشت کردی و در ظلمت فرو رفتی، هرگز پناهگاهی و تکیهگاهی نخواهی یافت، و چون به او روی آوردی و در کنف حمایت او قرار گرفتی و او تو را کفایت کرد احساس فقر و نیاز از تو رخت برمیبندد.
اینها حقایقی است که حضرتش در این چند جمله کوتاه بیان کرده است:
«احمده استتماماً لنعمته و استسلاماً لعزّته و استعصاماً من معصیته، و استعینه فاقة الی کفایته، انّه لا یضلّ من هداه و لا یئل من عاداه و لا یفتقر من کفاه».
«او را سپاس میگویم وخواستار فزونی نعمت او هستم وبر آستان عزّتش سر تسلیم نهادهام وخواهم که مرا از گناه در امان نگه دارد. از او یاری میجویم که نیازمند آنم که نیازم برآورد. هرکسی را که او راه بنماید، گمراه نگردد وهرکس را که با او دشمنی ورزد، کس پناه ندهد، وهرکس را که تعهد وکفایت کند، بی چیز نشود».
علیعلیه السلام بعد از بیان حقیقت حمد و پیامدهای آن، وپس از ذکر غنا وبی نیازی ربّ و محدودیّت عبد، بر این نتیجه تأکید میکند که حمد وستایش خدا در ترازوی عقل و سنجش، وزینترین چیز است و با ارزشترین و زیادترین چیزی که انسان در پی ذخیره آن است که آدمی سرمایه وجودیش را به چه کسی ببخشد و در کدام بازار این کالا را به فروش برساند تا دچار خسران و سوختن سرمایهاش نشود.
انسان به هر کس غیر خدا روی بیاورد به دنیا، خلق، نفس و به شیطان، بازنده است و خاسر، چرا که هر کس غیر او، در عوض آنچه از تو گرفته یا کمتر از آن را میدهد و یا آن را میبلعد؛ زیرا غیر از او همه فقیرند و نیازمند و محدود، وتنها او صمد است و نامحدود و میبخشد و نمیگیرد.
«فانّه ارجح ما وزن و افضل ما خُزن».
«که حمد وسپاس وستایش او از هرچه به سنجش آید، افزون است واز هرچه اندوختنی است برتر».
امیرالمؤمنینعلیه السلام پس از حمد - که علامت شکر انسانی است که به حکمت و معرفت رسیده، و خود را شناخته است و در پی این شناخت چهار دیواری دنیای محدود را فرو ریخته، و به غیب رو آورده است - مرحله دیگری را آغاز
میکند و آن شهادت و اقرار به آنچه که یافته وآن این که او تنها معبود است که با ویژگی غنا و عزّت نمیتوان برای او شریکی قرار داد که با فرض شریک، او محدود میشود و با محدود شدن مفتقر و نیازمند.
«و اشهد ان لا اله الاّ اللَّه وحده لا شریک له».
شهادت بر الوهیت، وحدانیت و نفی شریک، شهادتی است مستمر که تنها لقلقه زبان نیست، بلکه شهودی است بعد از همه بنبستها، و بعد از همه تجربهها؛ شهادتی برخاسته از پاکی و خلوص از هر شک و ریبی که بر اخلاص آن پیمان بسته شده است، تا دستگیرهای برای چنگ زدن در تمامیحیات و اندوختهای برای عوالم بعد از ممات باشد. آنجا که از تو بازخواست میکنند و از آنچه که در این عالم به تو دادهاند میپرسند. آنجا که اعمال تو حسرتی است که تو را به هول میافکند و تو را دعوت به ویل میکند. در این بحران به چه چنگ میزنی و چه چیزی را عرضه میداری تا گواه صدقی بر گرایش و ایمان تو باشد، و کلید گشودن بخششهای بی منّت گردد، و موجب رضایت صاحب بخشش و دور کننده عامل حسرت یعنی شیطان باشد؟ آن چیزی جز همین شهادت و اقرار صادقانه و خالصانه نیست که شهودِ بدون شبهه، تو را مشمول باران رحمت او میگرداند.
«واشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لاشریک له، شهادة ممتحناً اخلاصها، معتقداً مصاصها، نتمسک بها أبداً ما أبقانا، وندّخرها لأهاویل ما یلقانا، فانّها عزیمة الایمان، وفاتحة الاحسان و مرضاة الرحمن و مدحرة الشیطان».
«وشهادت میدهم که خداوندی جز اللّه، خدای یکتا نیست. یگانه است وبی هیچ شریکی. شهادت میدهم، شهادتی که
خلوصش از بوته آزمایش نیکو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفای نیّت همراه بود. بدان چنگ در میزنم، همواره تا آنگاه که ما را زنده میدارد و میاندوزیم آن را برای روزهای هولناکی که در پیش داریم. چنین شهادتی نشان عزم جزم ما در ایمان است و سرلوحه نیکوکاری وخشنودی خداوند است و سبب دور ساختن شیطان.»
این شهادت ناگزیر شهادت دیگری را در پی دارد؛ چرا که با این معرفت و شهودِ از ربّ، به حلقه واسطهای بین تو و او، شهادت میدهی که تو را به او نزدیک کند و از ظلمت نفس و شیطان دور گرداند، و آن شهادت بر عبودیت و رسالت خاتم النبیین است. کسی که محمود و احمد و محمّد است، و این سه ویژگی را با عبودیت خود کسب کرده است.
«اشهد انّ محمّداً عبده و رسوله».
در ادامه حضرت به محتوا و اهداف و عصر رسالت اشاره دارند.
رسول را با مجموعهای از دینی واضح و آشکار، و رهنمودهایی گیرا و روشن و پایدار، و کتابی نوشته شده و محفوظ، و نوری فراگیر و طولانی و روشنایی برق آسا، و امر و دستوری قاطع و روشن فرستاد تا با این مجموعه وحی، شبهات را ببرد و حق و باطل و خیر و شر و خوبی و بدی را از هم جدا و تفریق نماید؛ و با بیّنات و روشنگریها، حجت را بر خلق تمام نماید؛ و با نشانهها و آیات، توده را از سقوط در ورطه هلاکت باز دارد؛ و با ارائه سرگذشت امتهای گذشته و عقوبتهایی که متوجه آنها شده، مردم را هشدار دهد تا از یکسان بودن سرنوشت خویش با آنها ترسان شوند.
پروردگار در زمانه و عصری رسولش را فرستاد که مردم در چنان فتنههایی
گرفتار بودند که در آن ریسمان دینِ پیوند دهنده جامعه انسانی و به وجود آورنده الفت ایمانی، گسسته بود و دین بدون یاور و دست و بازو مانده، و در پی آن پایهها و استوانههای یقین شکست برداشته، ومیلرزید. زیر بنا و اصل و اساس آن درهم پیچیده گشته و پیآمد آن، تشتت و پراکندی رأی و نظر بود، و در این فضا راه خروج از گرفتاریها و بنبستها بسیار تنگ شده، برگشت به مرجع و ابتدای راه نیز به جهت تاریکی و ظلمت آن، غیر ممکن گشت.
در نتیجه، هدایت و راهیابی و راهنمایی پژمرده شد، و ضلالت و تاریکی و کوری آنسان شایع وهمه گیر که هدایت را آوازه ای نبود و در یک کلمه: خدای رحمان وبخشاینده هستی عصیان شد، و شیطان - مظهر ظلمت عالم - یاری گشت، و ایمان ومحبت به حق، مورد بی مهری قرار گرفت، و خانه عشق فرو ریخت و نشانههایش وارونه شد و پایههایش سقوط کرد و راههای رسیدن به آن ویران گردید، و شیطان حاکمیت یافت و همه را به خود خواند و تودهها اجابت کردند، و او همه را با سمهای ستور خود لگدمال کرد و با چنگال خود آنها را کوبید.
جامعه بدون دین، و محکومِ شیطان و گرفتار آمده در دل فتنههای او، دچار تیه و سردرگمی و حیرت و سرگردانی و جهالت و بی عقلی و فتنه و فریب شد. هرچند آن ها در بهترین خانه و جایگاه، یعنی مکه سکونت گزیده بودند، لیک بدترین همسایه برای آن بودند که در کنار خانه خدا ودر خانه او بت ها را میپرستیدند. خواب شان در بی خوابی خلاصه میشد و سرمه چشمشان را اشکهای روان تشکیل میداد. آن جا سرزمینی بود که از علمِ عالِم بهرهای برده نمیشد، و زبان گویای او لجام خورده بود، و انسانِ سفیه و نادان بزرگ داشته میشد و در عزّت و وسعت بود.
این تصویر جامعهای است که در روابط خود از دین یاری نجسته، حلقه اتصال خود با دین را شکسته است که انسان بدون دین هرچند در بهترین زمینهها و نعمتها باشد، چون از هماهنگ کردن آنها با ساختمان وجودیش ناتوان است، به بدترین برخوردها دچار میشود، وسرانجام در حیرت و سفاهت و غرور و فریب و فتنه فرو میرود.
این وضعیت و چگونگی، مصلحی را خواهان است تا عَلَم دین را به پا دارد؛ و رسولی را میخواهد تا رسالتش را به پایان رساند؛ و اتمام رسالت رسول به این است که حیات و بقاء دین را تضمین نماید تا بار دیگر جامعه وحیانی، به تیه و در جازدن و به دور خود چرخیدن دچار نشود و سیر تحول و رشد و فلاح و رویش را ادامه دهد.
اینجاست که علیعلیه السلام بعد از این سخنان، به معرفی حجتهای بعد از رسول میپردازد و ویژگیهای آنها را بیان میکند تا نشان دهد که حیات وحی و تداوم رسالت را چه کسانی باید بر دوش بگیرند.
هُم
آنهایی که جانشینان خاتم النبیین هستند این ویژگی ها و برجستگیها را دارند:
جایگاه اسرار رسول هستند. آنچه که رسول از دیگران پوشیده دارد و جامعه آمادگی گشودن آنها را ندارد با اینکه به آنها نیازمند است، در قلبهای آنها قرار میدهد.
امر رسول که امر خدا است، در حوزه اجرا برای رهایی از تحریف و پیآمدهای نابایسته، به آنها پناه میآورد، که با عصمت و آگاهی گسترده خود آنچنانکه شایسته است، امر حقّ را در موردش اجرا نمایند.
اگر امر مفرد امور باشد، معنای آن این است که امور عالم در شب قدر بر
اینها پناه میآورد و تکیه میدهد و نازل میشود.
3 - عیبة علمه
گنجینه علم رسول خاتم هستند، تا با تحول جوامع و گسترش روابط وظهور پرسشهای نوخاسته ونیازهای انسانِ عصرِ بعد از رسول، پاسخگوی آن ها باشند تا مردم در جهل نمانند و در ظلمت نغلطند.
محل استقرار و مرجع حکم و حکومت و ولایت رسول هستند و حکم رسول در نزد آنها از هر تحریف و تعدی و تجاوزی نجات مییابد و از هر کجی و دستبردی رها میگردد.
هرکدام از آنها چون خانه ساخته شده در دل کوه، نگهدار و نگهبان احکام(1)رسول هستند. هم حافظ احکام هستند و از اندراس و کهنه شدن آنها جلوگیری میکنند و هم از دستبرد دیگران آنها را مانع میباشند.
لنگرگاه دین رسول هستند و از تزعزع و لغزش ارکان آن جلوگیری میکنند و دین را ثابت میدارند و آن را اقامه میکنند و خیمه دین را برپا میدارند و اضطراب و فرو ریختن ستونهای دین و متزلزل شدن، آن را باز دارندهاند.
همه این صفاتی که علیعلیه السلام برای حجتهای بعد از رسول میشمارد، در این خلاصه میشود، که حیات و راست قامت ایستادن دین، و ثبات و تداوم و استمرار آن، مسئولیتی است که بر عهده اهل بیتعلیهم السلام گذاشته شده است.
خداوند تنها به وسیله آنها کمر دین را، که زیر بار بدعتها و تأویلهای باطل و تحریفها خم شده بود، برپا داشت و راست کرد.
1) 138. کتاب به معنای حکم، و کتب به معنای احکام استعمال شده است، چنان که در آیه «صحف مطهّرة فیها کتب قیّمة» به معنای احکام میباشد.
تنها به وسیله همین اهل بیتعلیهم السلام بود که لرزش و تزلزل ارکان و ستونهای دین را از بین برد.
همه این ویژگیها در این خلاصه میشود، که حیات و راست قامت ایستادن دین، و ثبات و تداوم و استمرار آن مسئولیتی است، بر عهده حجتهای بعد از رسول، و دین بدون آنها به همان سرنوشتی دچار میشود که قبل از بعثت رسول به آن گرفتار آمده بود ودر این خطبه به آن اشارت رفت.
بعد از ذکر امتیازهای هشت گانه و قبل از بیان ویژگیهای دیگر، حضرت؛ جریان مقابل جانشینان رسول را بسیار کوتاه و کوبنده توصیف میکنند. آنان که کمر به نابودی دین خدا بستند، و در برابر سنتها و حدود و احکام قد علم کردند و به آنها پشت نمودند، و در پی یله شدن و رها گشتن و افسار گسیختگی رفتند؛ و بذر این بی بند وباری و رهایی از قید و بند دین را پراکندند و کِشتند و آن را با غرور و فریب و فتنه و ضلالت و گم گشتن خویش آبیاری کردند. اما راستی از این کاشت و داشت، با وجود سنتها و قانونمندی و نظاممند بودن عالم هستی و ارتباط پیچیده و گسترده آدمی با این جهان، که چنان حساب شده است، که:
اگر یک ذره را برگیری از جای
خلل یابد همه عالم سراپای
چه برداشتی را میتوان انتظار داشت؟ جز اینکه رهایی آنها به بنبست منتهی شود و آزادی خواهی آنها در برابر عبودیت حقّ، به اسارت، و کبر و غرور آنها به ذلّت و حقارت تبدیل شود و حیات آنها هلاکت را و تجارت آنها خسارت را نتیجه وثمر دهد:
«زرعوا الفجور و سقوه الغرور و حصدوا الثبور»
«گناه میکارند وکشته خویش به آب غرور آب میدهند وهلاکت میدروند».
شگفتا! چگونه در طلب رهایی از سنتها، به بنبست نشستند و با ایجاد شکافها و پر کردن آنها از مردابهای غرور در مردابها غرق شدند و این بود کاشت و داشت و برداشت آنها!
نمیخواستند آل محمدعلیهم السلام را بر خود امیر گردانند و برای خود جدا از نظام مندی هستی، حیاتی را طالب بودند و فریب این را خورده بودند که خود را با آنها یکسان میدیدند و به آنها میگفتند:
«قالوُا ما اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَیءٍ...»(1)
«شما جز بشری مانند ما نیستید، وخدای رحمان چیزی نفرستاده است».
چون در بشره و ظاهر مثل هم بودند، خود را به آنها قیاس میکردند و با آنها برابر میدانستند و اینجا است که علیعلیه السلام بر آنها نهیب میزند که نه تنها شما بلکه هیچ فردی از امّت برگزیده، صلاحیت قیاس و برابری با آنها را ندارد. چگونه کسانی که ریزهخوار خوان نعمت اهل بیتعلیهم السلام هستند، با آن ها مساوی باشند؟ اهل بیتعلیهم السلام به شهادت قرآن متمّم نعمت هستند و جریان و سریان و ریزش نعمت بر خلق، از بارش فیض آنان سرچشمه میگیرد، آن هم در شکل ابدی و مستمر و همیشگی.
پس آنان چشمههای جوشان نعمت خداوند بر خلق، و واسطه فیض ربوبی میباشند.
«لا یقاس بآل محمّد صلّی اللّه علیه وآله مِن هذه الاُمّة أحد و لا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه ابداً».
«در این امّت هیچ کس را با آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم مقایسه نتوان کرد.
1) 139. یس، 15.
کسانی را که مرهون نعمت های ایشاناند، با ایشان برابر نتوان داشت».
امیرالمؤمنینعلیه السلام ویژگیهای دیگر آنها را بعد از این مرحله برمیشمارند:
آنان پایهها و شالوده ساختمان دین هستند، که دین با اینها و از اینها شروع میشود، آنگاه بر عالم انسانی و پریان سایه میافکند. دین از فلسفه شروع نمیشود و از عرفان کمک نمیگیرد و با عقل پروار نمیکند، بلکه دین با رسول آغاز میشود و ولایت جامعه دینی را رسول و آنان که اساس دین هستند، عهدهدار میباشند.
آنان استوانه و به پا دارنده یقین هستند، و بدون آنها غبار شبهات، همه را در خود فرو میبرد. زیرا با درهم آمیختن حق با باطل، سره و ناسره، خوبی و بدی، و زشتی و زیبایی، یقین رخت برمیبندد.
مرکز ثقل هدایت و حیات هستند و آنها که جلو افتادند و رفتند و گم شدند، باید برای هدایت به سوی اینها هجرت کنند؛ و آنها که در راه ماندند و مردند و هلاک شدند، برای زنده شدن و حیات پیدا کردن باید به اینها ملحق شوند و واصل گردند.
آن حضرت در کلام دیگری، پس از اینکه مردم را به پیروی از اهل بیت پیامبر میخواند، چنین میفرماید:
«ولاتسبقوهم فتضلّوا، ولا تتأخروا عنهم فتهلکوا»(1).
«بر آنان پیشی مگیرید که گمراه شوید واز آنان واپس نمانید که هلاک گردید».
با این ویژگیها، حقِ ولایت که در قرآن عظیم به رسول کریم
1) 140. خطبه 97.
اختصاص یافته بود؛ «الَنَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنیِنَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(1)
به آنها مختص میشود. از آنجا که آنها به صراحت آیه مباهله «نفس النبی» هستند همچون رسول بر مردم از خود مردم اولاتر هستند. زیرا مردم، اگرچه خود را دوست دارند و میخواهند، امّا این خواستن در شکل غریزی است، ولی اهل بیتعلیهم السلام به مردم از خودشان آگاهتر و مهربانترند ودر نتیجه بر آنها از خودشان اولاتر وسزاوارتر هستند.
«ولهم خصائص حقّ الولایة، وفیهم الوصیّة والوراثة».
«ویژگی های امامت در آن هاست وبس، و وراثت نبوّت منحصر در ایشان است».
و این ویژگیها است که آنها را وصی و وارث رسول خاتم میگرداند، نه آنکه چون از نسل نبی و بنی هاشم هستند، باید جانشین او شوند، تا جای طعن و نیش مستشرقان و مقلّدان آنها باز شود و شیعه را متّهم به سلطنت طلبی نمایند و آن را مولود و زائیده فرهنگ ایرانی.
و شیعه هر کس را، با این جلوهها و صفات جلودار و امام میداند، هرچند در واقع، به برکت دعا و خواهش ابراهیمعلیه السلام، امامت در نسل رسول خاتم تبلور یافت و خداوند دعای خلیلش را در میان اینها اجابت کرد.
چه کسی را غیر از فرزندان رسول میتوان سراغ گرفت که این ویژگی ها را داشته باشد؟ با همه حاکمیتی که منافقان وجریان نفاق بر جهان اسلام پیدا کردند، و حکومت و امامت را به مُلک و خلافت و سلطنت تبدیل نمودند، و بیشتر قلم به دستان را مزدور خود ساختند، و قلم و زبانِ وارستگانِ جویای حقیقت را، شکستند و بریدند، و تاریخ نویسی و تذکره نگاری را به نفع خود رقم
1) 141. احزاب ، 6 . «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر ونزدیک تر است».
زدند، با این همه، کسی را با این ویژگیها، هرچند به دروغ، در تاریخ عَلَم نکردهاند و این خود علیعلیه السلام است که میگوید:
«لم یکن لاحد فی مهمز و لا لقائلٍ فی مغمز»
«نه برای کسی جای نیش زدن در من بود و نه برای گویندهای جای اشاره با گوشه چشم در من بود تا بتواند با کناره پلکش عیب من را نشانه رود»(1).
بعد از این سیر و مراحل تبیین و روشنگری، از وحدانیت حق و حقانیت رسالت و اختصاص حق ولایت، اکنون زمان آن فرا رسیده که انسانها تسلیم حق شوند و از آن کفر و چشمپوشی ننمایند و حق را به اهلش که اهل بیت رسول هستند، برگردانند و این حق را، به هر کس که به ناحق به او دادهاند و او را با آلمحمدعلیهم السلام مقایسه کرده، برابر دانستهاند، از آنجا به بیوت اللَّه که مقام ائمه است، منتقل نمایند. زیرا با این بیّنات عذری برای احدی باقی نمیماند و حجت بر همگان تمام است وتنها حجتهای بعد از رسول، آلمحمدعلیهم السلام و اهل بیت خاتم هستند.
«الآن اذ رجع الحق الی اهله و نُقل الی منتقله»
«اکنون حق به کسی بازگشته که شایسته آن است وبه جایی باز آمده که از آنجا رخت بربسته بود».
1) 142. خطبه 37.
این خطبه(1)با حمد خداوند شروع میشود، و با ذکر اوصاف حق همراه میگردد و در کوتاهترین عبارتها به معرفی و شناخت حق پرداخته میشود.
حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:
وجود مخلوقات گواه بر وجود او است، و حادث بودن و از نبود به بود آمدن آنها، دلیل بر ازلی بودن و همیشه بودن او است، و تشابه و همشکل بودن و فقر و نیاز خلق، نیز شاهد صدقی بر بی مانندی خداوند وفرق بین صانع ومصنوع است. در نتیجه او فراتر از دسترس ادراک و مشاعر ما میباشد، ولی نه بدانگونه که پنهان ومستور شده باشد، بلکه اصل وجود او، برای صاحبان اندیشه، از هر ظاهری ظاهرتر است.
خداوند بسیط است و واحد و مثل و دومی ندارد و از این جهت دیدن و شنیدن و شهود او چون دیدن و شنیدن و شهادت دیگر موجودات نیست. همچنین همراهی و جدایی او، جهت مکانی ندارد و وجهه ترکیبی به خود نمیگیرد و چنین نیست که بُعد مسافت داشته باشد، یا در ظهورش قابل دیدن باشد و پنهان و ناپیدا بودن او به جهت لطافت و ریزی و کوچکی او نیست.
قهر و سلطه و قدرتش، او را از سایر موجودات جدا میکند؛ و خضوع و
1) 143. به اصل خطبه مراجعه شود.
تواضع آنها و سیر و تحول آنها، عامل جدایی وفرق داشتن آنها باحق تعالی است.
بنابر این، خداوند را کسی نمیتواند وصف کند که وصف کردن او، محدود کردن او است و محدود کردن خداوند، معدود بودن او را در پی دارد. زیرا وقتی بی نهایت نباشد ومحدود باشد، هر نهایت وحدّی که برای او فرض شود، ابتدای موجود دیگری خواهد بود و پر کردن محدودههای دیگر، به وسیله دیگران، به شمارش و عدد درآمدن همه آنها را نتیجه میدهد واین یعنی ازلی نبودن آن که دیگری به او حد و مرز بخشیده و او را در ردیف دیگر معدودها گذاشته است.
پس چون بی نهایت است، نه قابل توصیف است و نه قابل تعیین به مکان، ازلی و بی نهایت است و قبل از هر معلومی، عالم بوده و قبل از هر پرورش یافتهای، پروردگار بوده و پیش از هر مقدوری، قادر و توانا بوده است.
راستی که باید علم توحید را از علیعلیه السلام آموخت و خود را منحصر به مکتب او کرد و از دیگر مکتبهای بشری بی نیازی جست، آنچنانکه فرمود:
«رحم اللَّه امرأً حبس نفسه علینا»(1)
«خدا رحمت کند کسی را که خود را وقف ما کند».
1) 144. بحار الانوار: 52/126.
پس از این فراز نورانی و بیان حقیقت توحید، علیعلیه السلام به این پرسش پاسخ میدهد:
اکنون که خالق هستی قابل توصیف و درک و رؤیت نیست، و از تشبیه و مماثله و محدودیّت منزّه است، پس انسانِ خاضع، در برابر قدرت او و سالکِ به سوی او، چگونه میتواند با چنین خداوندی ارتباط برقرار کند و از او شیوه سلوک و حرکت و حیات را بیاموزد؟
امیرالمؤمنینعلیه السلام در فراز دوم پاسخ میدهند:
خداوند با خلق و بندگان، با واسطه مرتبط میشود و خود را به وسیله انسانهایی با ویژگیهای خاص، به خلق میشناساند و به آنها چگونه زیستن و چگونه مردن را آموزش میدهد.
از آنجا که علیعلیه السلام این خطبه را در مقطع تاریخی خاص و بعد از حادثه قتل خلیفه سوم ایراد نمودهاند، فراز دوم را با مَطلَعی آغاز میکنند که هم تأسف و حسرتی است بر کنار زدنِ این واسطههای فیض، و هم بشارتی است به پایان یافتن دوران سیاهی و انحراف، و از سرگیری رابطه جامعه انسانی با آنها:
آنکه در پشت ابرهای تیره جور و ستم، پنهان شده بود، سر برآورد و در میان فرار ابرها و به هم خوردن آنها، برقی جهید و نوری درخشید و شعاع آن، سر
برآورد و نور آن تلألؤ زنان، گسترش یافت و همه جا را روشن ساخت. و کجی و انحرافی که در سایه تاریکی حاکم، شکل گرفته بود، از پرتو این طلوع ودرخشش، اعتدال و راستی و درستی یافت، خداوند قومی را جایگزین قومی نمود و روزگاری را به روزگار دیگری بدل کرد.
این تحوّل - رفتن باطل و آمدن حق، و طلوع صبح رهایی بعد از سیطره سیاهی ورفتن ابرهای تیره وبه هم خوردن آنها و بیرون جهیدن برق حیات - چیزی بود که ما انتظار آن را میکشیدیم، آنسان که قحطی زده گرفتار خشکسالی، به انتظار آمدن باران، به آسمان رحمت حق چشم دوخته است، تا زمینش حیات پیدا کند و تنگی زندگیش به گشادگی روزی بدل شود.
«قد طلع طالع ولمع لامع ولاح لائح واعتدل مائل، واستبدل اللّه بقوم قوماً، وبیوم یوماً، وانتظرنا الغیر انتظار المجدب المطر».
«طلوع کننده ای طلوع کرد، درخشندهای درخشیدن گرفت،آشکار شوندهای آشکار شد، وآنچه کج ومنحرف شده بود، راستی یافت. خداوند مردمی را به مردم دیگر بدل نمود وروزی را به روز دیگر. دگرگون شدن روزگار را انتظار میکشیدیم، آنسان که قحطی زده چشم به راه باران دارد».
باشد که با این تغییر و تحول، انسانها چون زمین مرده، حیات پیدا کنند و جامهای فلاح را از دست واسطههای فیض حق، سر کشند. زیرا زنده بودن و رویش و سبز شدن گلِ وجودِ انسانها، به وجود این واسطهها و حجتهای بعد از رسول بستگی تام دارد چرا که:
تنها امامان و حجّتهای بعد از رسول خاتم، کسانی هستند که خداوند آنها را بر همه آفریدگانش قائم نموده
است، تا خلق را به پا دارند و آنها را زنده نگهدارند و بر آنها حافظ و نگهبان باشند و بدون حجت، هیچ موجودی حیات ندارد و به پا نمیایستد، زیرا تنها آنان، قِوام و عماد و تکیهگاه خلق هستند و در نبودِ آنها همه چیز فرو میریزد و زمین اهل خود را فرو خواهد برد.
آنها کارگزاران خداوند بر بندگانش میباشند. خداوند آنها را مدبّر، خلیفه و حاکم و رئیس بر بندههایش قرار داده، تا به انسانها روش سلوک و زندگی را بیاموزند و سیاست و چرخش امور فردی و اجتماعی آنها را عهدهدار شوند.
در یک مرحله، قوام و برپا داشتنِ خلق به آنها واگذار شده و در ادامه، تداوم حیات انسان ها و سیاست امور و نظام بخشیدن و شکل دادن به حیات آنها، در حیطه و حوزه مسئولیت آنها است. حضرت با تعبیر «انّما» و آوردنِ ادات حصر، این مسئولیت را منحصر در ائمه میداند که حاکمیت بر خلق و قیام به امور دین ودنیای آن ها، اختصاص به آنها دارد و غیر آنها هر کس باشد، طاغوت است و از مدار نظام الهی خارج است.
آنها، نه تنها در عالم دنیا، قائم و عریف بر خلق و عباد هستند، بلکه در دنیای دیگر و عالم آخرت هم، میزان اعمال و معیار بهشت و دوزخ میباشند.
شناخت شخصیت و پذیرش حاکمیت و تسلیم ولایت آن ها بودن، و اهتمام در تبعیت و ادای حقوق آنها، جواز ورود به بهشت است، که در آن صورت، آنان نیز تو را به این ویژگیها میشناسند و به تو اجازه ورود میدهند.
جهالت و پشت کردن و انکار نمودن و عصیان و ظلم به آنها، مساوی با
حبس وخلود در دوزخ است ودر آن وقت است که آنها نیز به تو پشت مینمایند و از تو اعراض میکنند و تو را به تشیّع و تبعیّت نمیشناسند.
به همین جهت علیعلیه السلام در جای دیگری میفرمایند:
«علیکم بطاعة من لا تعذرون بجهالته»(1)
«بر شما باد اطاعت از کسانی که در شناختن شان معذور نیستید».
و به همین جهت شناخت حجت و امام از اصول دین است نه از اصول مذهب.
این بیان حضرت، که در کلام امامان دیگر بر آن تأکید وبدان تصریح شده، در حقیقت تفسیر این آیه شریف است:
«... وَ عَلَی الْاَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیماهُمْ وَنادَوْا اَصْحابَ الْجَنَّةِ اَنْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوها وَ هُمْ یَطْمَعُونَ»(2)
«و بر اعراف، مردانی هستند که هر یک از اهل بهشت و دوزخ را، از سیما و چهره آنها میشناسند بهشتیان را - که هنوز وارد آن نشده ولی بدان امید دارند - آواز میدهند که: سلام بر شما».
که در ادامه سوره، در آیه {49} جواز ورود از جانب همین ها داده میشود:
«اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ»
«به بهشت درآیید، نه بیمی بر شماست ونه اندوهگین میشوید».
پرسش اساسی در آیه، این است که این رجال با این ویژگی که بالاتر از تقسیم بندی اهل بهشت و دوزخ، هر دو گروه را میشناسند و برای اهل بهشت جواز ورود به آن را صادر میکنند، چه کسانی هستند؟ آیا میتوانند جز ائمه و کسانی که علی7 در این خطبهها ویژگیهای آنها را بیان نموده باشند؟
انسانهای عادی در نهایت هرچند خوب باشند، میتوانند اهل جنّت باشند، اما اینکه بر انسانها ناظر و شاهد بوده و قسیم بهشت و دوزخ باشند، چنین وصفی جز در حق کسانی که قائم بر خلق و عریف بر عباد باشند، روا نیست.
و عجب از مفسران که وضوحِ آیه را در پردههای ابهام فرو بردهاند و به جای پردهبرداری و تفسیر آیه، چه پردهها و حجابهایی که بر آیه نکشیدهاند.
و چه زیبا حضرت خطبه را در وصفِ اسلام و قرآن ادامه میدهند، با تأسف از اینکه ما از شرح آن معذوریم.
از دیگر خطبههایی که حضرت در آن از صفات ائمه سخن میگوید، خطبه {239} است که ادامه خطبه 147 میباشد. هر دو خطبه را «کلینی» با اختلاف کمی و تفصیل بیشتری بیان کرده است.(1)
خطبه ابتدا، هدف بعثت پیامبر اکرم را بیان میکند. خداوند رسولش را، با قرآنی که تبیین واتقان هر چیز است، به حق برانگیخت، تا انسانها را از بت پرستی به خدا پرستی، و از اطاعت شیطان به اطاعت رحمان رهنمود شود، ومردم با قرآن از جهالت و انکار برهند، و با پیرایش سینهها و صفا یافتن قلبها، به آگاهی و اقرار به پروردگار برسند. زیرا خداوند، در این کتاب نورانی، تجلی یافته است، آدمی با تأمل در این کتاب، جلوههای قدرت حق را خواهد یافت، و با یافتنِ عظمتِ اللَّه، به تواضع و خضوع میرسد وسرانجامِ کسانی را که به دعوت رسولانِ وحی پشت کردند و دچار طغیان و نخوت و کبر و بنبست شدند نیز خواهد دید که، با عقوبات و نقمات و رنج، درو شده، محو گردیدند. این سنت الهی است که عاقبت تجاوز و طغیان و ستم، محدودیت و بنبست و محرومیت است و اجابت نکردن دعوت رسول، در ظلمت ماندن است.
1) 147. الروضة من الکافی، ص386، دار الکتب الاسلامیة، باتصحیح علی اکبر غفاری، 1362.
این شیوه علیعلیه السلام است که دعوت به اهداف را، سرلوحه کار خود قرار میدهد، شاید جامعه منحرف به راه آید و «جاهلیت دوم»، که با مرگ پیامبر و در غیبت او شکل گرفته، ریشه نگیرد و اسلام، وارونه و معکوس نگردد.
ولی افسوس که این جاهلیت، جاهلیت قبل از اسلام نیست که نالهها و نعرههای علیعلیه السلام آن را بردارد. بلکه جاهلیتی مسلح است که با زر و زور و تزویر پیوند خورده است، و با شدیدترین دشمن رسول، یعنی یهود، مرتبط است. جاهلیتی گستردهتر از مرزهای شام و ایران، ومحاصره کننده مدینه رسول، همراه با ارتداد اصحاب و دنیاطلبی و فزونی خواهی آنان؛ جاهلیتی سرشار از فتنههای تیره وتاریک وگمراه کننده، که آدمها خود را در آن گم میکنند و در نتیجه راه و راهبر را نمییابند، با اینکه بارها از پیامبر شنیده بودند: هر کس تا لحظه مرگ، امام خود را نشناسد، جاهلانه مرده است.
علیعلیه السلام آنها را به آینده تاریکی که در پیش دارند و به عمق فتنهای که از سقیفه شروع شده، توجه میدهد. جامعه، با پشت کردن به دو میراث پیامبر - کتاب و اهلبیت - در کمندِ فتنه بنی امیّه گرفتار خواهد شد؛ ودر آن زمان، ناشناختهترین چیز، حق است و معروفترین و محبوبترین چیز نزد آنها، باطل.
در آن زمان، حتی حافظان قرآن، آن را فراموش میکنند و مانند بنی اسرائیل، کتاب را پشت سرشان میاندازند؛ گویا اینها امام و مقتدای کتاب هستند، نه کتاب مقتدای اینها!
آنطور، که گذشتگان اینها به قتل و مثله کردن صالحانی چون حمزه سیدالشهداعلیه السلام پرداختند، آنها نیز، به قتل اولیا و صالحان خواهند پرداخت، وحادثه کربلا، بهترین شاهد این سخن حضرت است.
آنطور که به پیامبر نسبتِ کذب و افترا دادند و او را شاعر و ساحر خواندند، به اوصیا و صالحان دین، همین نسبت را میدهند و ارتباط آنها را با خداوند، افترا و کذب میخوانند. آنها نیکیهای کسانی را که به آنها احسان کردهاند، به بدی پاداش میدهند.
علیعلیه السلام برای زمان بعد از خود، اینگونه پیشگویی میکند، و آنهم تحقق مییابد. واین همان دورانِ غربتِ اسلام است، که امامعلیه السلام فرمود:
« الاسلام بدأ غریباً و سیعود غریباً کما کان، فطوبی للغرباء»(1).
«اسلام غریبانه [تنها وبی یاور] آغاز شد و دوباره به همان صورت باز خواهد گشت، و خوشا به حال غریبان».
دو غریب - کتاب و اهلبیت - یار هم هستند و با هم انس دارند و از هم یاری میگیرند.
رسولصلی الله علیه وآله وسلم نیز، پیش تر فرموده بود:
«آنچه در بنی اسرائیل، از قتل انبیاء و اوصیا و بت پرستی و تعدّی و عصیان، اتفاق افتاد، در امت من واقع خواهد شد».(2)
آنگاه علیعلیه السلام، به علّتی که گذشتگان را در بنبست نشاند و آنها را هلاک کرد - و اکنون جامعه نیز به آن مبتلا است - اشاره دارد. علیعلیه السلام دو عامل را، سبب هلاکت و نابودی جامعه میداند:
1 - دل بستن به دنیا و دل خوش کردن به آن، با داشتن آرزوها و آمال دور و دراز، که در دنیا زندگی ابدی را جویا شوند.
2 - استمرار و ادامه زندگی را فراموش کردن و از دنیای دیگری که آدمی برای آن خلق شده بریدن، و از شروع زندگی جدید که با مرگ آغاز میشود، بیگانه شدن.
این دو عامل است که جامعه را به تباهی و هلاکت میکشاند، زیرا آرزوها، تو را از عمل باز میدارد و فراموشی زندگی جاوید، تو را در محدوده دنیا گرفتار میکند، در حالیکه سعی تو، تو را بارور میکند و عمل تو پای حرکت را میسازد.
«لَیْسَ لِلإنْسانِ اِلاّ ما سَعی (1)
«انسان جز سعیش چیزی ندارد».
یاد مرگ و باور سفر جهان دیگر، تو را با هستی هماهنگ میکند و با اولیای خدا همراه مینماید.
در بخش سوم خطبه، حضرت به وعظ مردم میپردازند، شاید نورانیت کلام، غبارِ فتنه برخاسته از غیبت رسول را، پراکنده کند. شاید این انسانهای به فتنه گرفتار شده، به خود آیند و گمشده خود را باز یابند و به سرنوشت گذشتگان مبتلا نشوند.
ایها الناس! آنکس که در دلِ تاریکیها و در دامنِ بن بستها - آنجا که
1) 150. نجم: 39.
عقل قد نمیدهد و دل شهودی ندارد - به سوی خداوند برگردد و از او نجات بخواهد، توجه به حق، او را توفیق خواهد داد و آدمی را بر توانمندیهایش آگاه خواهد کرد و از تواناییاش، بهرهمند خواهد شد.
آنجا که عقل را محدود و غریزه را ناقص و عرفان را ناتوان دیدی و به قرآن و وحی رو آوردی، این کتاب تو را به راستترین راهها هدایت مینماید. تو را به چیزی هدایت میکند، که دیگران از آن ناتوانند. تو با همنشینی با خدا، به امن میرسی و از خوف و دلهره از آینده، میرهی. آنکس که خدا را باور ندارد و وحی را ضروری نمیداند؛ یعنی انسان گرفتار آمده در بن بست محدودیتها، باید خائف باشد و ترسان.
انسانی که حقارت غیر خدا را باور کرد و عظمت را تنها در او دید، شایسته نیست به طاغوت و غیر خدا روی آورد، چه طاغوتِ درون خویش، که تفرعن را در خود احساس کند، و چه طاغوت برونی؛ زیرا سلامت، در تسلیم اللَّه واحد قهّار بودن است.
علیعلیه السلام، بعد از بیان این حکمت و اینگونه آگاهی و حیات دادن، نهیب میزند و نهی میکند: چرا مانند انسان سالمی که از جرب گرفته میگریزد و تندرستی که از بیمار، کناره میگیرد، شما از حق گریزان هستید؟! با وجود معرفت به عظمت و قدرت حق، نباید این چنین از حق نفرت داشت و دوری جست.
علیعلیه السلام حکمت و کلام محکم دیگری را بیان میکند تا«کسی که هلاک شود، با دلیلی روشن هلاک گردد، وکسی که زنده شود، با دلیلی واضح زنده بماند»(1)
او با این کلام حجت را تمام میکند؛ زیرا یکی از راههای شناخت اشیا، شناخت ضد آنها است. باید دانست، ارزشها در مقایسه با ضد ارزشها شناخته میشود. بنابراین، شناخت کاملِ رشد و فلاح، در شناخت کسانی است که آن را رها کردهاند؛ یعنی قاسطین. و وقتی شما انسانها میتوانید به عهد و پیمانی که خداوند - در کتابش - با شما بسته، وفادار باشید و آن را اخذ کنید که عهد شکنان و ناکثین را شناخته باشید؛ و آنگاه میتوانید به کتاب حق چنگ زنید و تمسّک جویید، که واگذارندگان قرآن، یعنی مارقین رابشناسید. زیرا آنهایی که کتاب خدا را پشت سر انداخته و آن را رها کردهاند، از دین خارج شدهاند و جزء مارقین هستند.
اما چگونه میتوان قاسط و ناکث و مارق را شناخت تا به شناخت رستگاران و اهل کتاب و میثاق رسید؟ آیا با ترازوی عقل، به تنهایی میتوان این گرایشها را شناخت، به ویژه در جامعه امروز و فردا که آدمی در پیچیدگی
1) 151. انفال: 42.
روابطش حیران است و سخنها و طرحها و نظرها، آنچنان دلنشین است که رسول خدا را نیز به اعجاب وا میدارد؟
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَیُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما فی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ»(1)
«واز میان مردم کسی است که در زندگی این دنیا سخنش تو را به تعجّب وامیدارد، وخدا را بر آنچه در دل دارد گواه میگیرد، وحال آنکه او سختترین دشمنان است.»
در حالیکه او شدیدترین خصومت را با اهل دین دارد و باورش این است که دین افیون تودههاست! دین امری درونی و خارج از حوزه دنیا است.
این انسان عقل گرا است، که با عقلانیت خویش، به جنگ دین آمده، ولی نه در قالب خشونت و تهدید، که با دیالوگ و استدلال و قیافه حق به جانب. او با طرح تقسیم حق و اینکه هر جریان چپ و راست و شرقی و غربی، از حق بهرهای دارد، میگوید: حقیقت دین در کثرت و پلورالیسم است، و آنطور که طبیعت و امکانات و منافع را باید از انحصار بیرون آورد و به تقسیم منافع تسلیم شد، حق را نیز باید این چنین تقسیم کرد، و جنگ هفتاد و دو ملت را باید در جهل آنها جستجو کرد.
اینجا است که علیعلیه السلام برای تفکیک حق از باطل و عهد شکن و عهدپذیر و وحی پذیر و وحی ستیز، معیار میدهد ومیفرماید: باید به اهل قرآن و آل رسول متمسک شد و از آنها خواست، تا تو را به صراط و راه، هدایت کنند، باید از آنها سؤال کرد تا در جهل و تاریکی باقی نماند.
1) 152. بقره: 204.
«فالتمسوا ذلک من عند اهله»(1).
زیرا ائمهعلیهم السلام تنها کسانی هستند که به علم، معنا میدهند. علم در محضر ائمه، زندگی مییابد و حیات جهت دار پیدا میکند. عیش، تنها حیات نیست، بلکه حیات و زندگی جهتدار است. از این رو علوم، اعم از تجربی، فلسفی، شهودی و عرفانی، وامدارِ دین است. دین و رسول و امامِ معصوم است که بر همه علوم هیمنه دارد و مسلّط است. امام - چون از عصمت برخوردار است و از رجس و تیرگیها منزّه و مبرّا است و بر همه راه و سلوک آدمی تا مقصد نهایی و لقای ربّانی، آگاه است - میتواند انسانها را حیات بدهد و آنها را راه ببرد و جهل و ظلمت را با نور خود از بین ببرد و بمیراند. از این جهت است که
«هُم عَیشُ العِلمِ وَ مَوتُ الجَهلِ».
«دانش به آنان [اهل بیتعلیهم السلام زنده است ونادانی به دانش آنان مرده».
1) 153. نهج البلاغه، خطبه 147.
حضرت برای این دو ویژگی اهل بیتعلیهم السلام - مایه حیات دانش، و سبب مرگ و نابودی نادانی بودن - نشانه وعلامت ذکر میکند، تا مردم به حقیقت علم ودانش آنان رهنمون شوند. این نشانه، حکمِ همراه با حکمت آنها وحلم ورزیدن در برخوردها، میباشد که حکم و امر و حکمت آنها، از علمشان خبر میدهد - در خطبه {239} به جای حکم، حلم آمده - و حلم آنها شما را به علمشان راه میبرد. زندگی و برخورد ائمهعلیه السلام، چه در مقام حکم، و چه در زمان حلم ورزیدن، نمونههایی از رهیابی به وسعت دانششان دارد.
عمر در هفتاد مورد که حضرت علیعلیه السلام او را از ظلم و جهالت رهاند، میگوید:
«لولا علی لهلک عمر»(1)
«اگر علیعلیه السلام نبود، عمر هلاک شده بود».
برخورد امام حسنعلیه السلام از چنان وسعت وظرفیتی برخوردار است که مرد شامی را وادار به اقرار به امامت او میکند.
1) 154. الغدیر: ج 3، ص 97، طبع دار الکتاب بیروت. [این کلام را صاحب الغدیر از 12 مأخذ اهل سنّت نقل میکند].
«ابن ابی العوجاء» در برخورد با «مفضل» پس از آنکه وی، با برخورد تندش ادعا میکند شاگرد جعفر بن محمدعلیهما السلام است، از حلم و وسعت علم امام سخن میگوید.
سکوت ائمهعلیهم السلام، از استواری منطق و بیان آنها حکایت دارد. سکوت آنها بیان است و نگاه آنها فریاد. انسانهای دارای برهان قوی و روشِ جامع، با تأمل هستند. و سکوت آنها، ما را به حکمتهای بیانشان میکشاند.
ظاهر آنها آیات و نشانههایی است که حق را مینمایاند. آنها عبدِ رهیده از هر تعلقی هستند و هرگز با دین و ربّ مخالفتی ندارند. عصیان که نمونهای از پلیدی است، از آنها دور است. زیرا مخالفت با حق، یا از ناآگاهی است و یا از زیادهطلبی؛ و امام چون از وسعت آگاهی برخوردار و میراننده جهل میباشد، جهل از او دور است، و چون از هر تعلقی به جز حق آزاد، از هر لذتی به غیر ذکر حق بیزار است و زیادهطلبی ندارد.
اهل بیتعلیهم السلام با دین مخالفت ندارند و از آنرو که آگاه و آزادند، در دین هم، با هم اختلاف ندارند و همه نور واحد هستند. پایهها و تکیهگاه دینند، و دین را از اختلاف حفظ میکنند و مانع فرو ریختن و از هم پاشیدگی دیناند. ضامن انسجام و یکپارچگی دینند. آنان نه تنها اختلاف برانگیز نیستند، بلکه تنها کسانیاند که در اختلافات و فتنههای تیره وتاریک، انسانها به آنها اعتماد میکنند وبا آنان به امنیّت میرسند. اهل قرآن با هیچ کس قرابتی ندارند و تنها با دین و رسول و قرآن همسویند. آنها مورد اعتمادند و از آنها باید هدایت و نجات را خواست، زیرا:
«هُم وَلائج الاِعتِصام»(1)
خداوند در سوره توبه آیه 16. نهی میکند از اینکه انسان غیر از خدا و رسول و مؤمنان - آل بیتعلیهم السلام - را «ولیجه» قرار دهد.
.«آنان محرم اسرار و محل اعتمادند»
صفت دیگری را که حضرت علیعلیه السلام در توصیف ائمهعلیهم السلام ذکر میکند، جایگاه آنها در برابر حق و باطل است. حق به وسیله آنها برمیگردد و در جایگاه خود قرار میگیرد، و نیز به وسیله آنها است که باطل دور میشود و میرود. زیرا امامان معیار حق و باطلاند و از پلیدی پاک و منزه هستند. فقط آنها میتوانند حق را احیا، و باطل را از بین ببرند که دیگران یا آشنا به حق نیستند، و یا دلداده باطل هستند؛ از اینرو نمیتوانند در میدان حق و باطل، حق را برویانند و باطل را بمیرانند.
تنها حُجَج الهی هستند که آگاهاند و از آزادی کامل برخوردارند. آنها دارای عصمتی هستند که نه جهل در آن راه دارد و نه کشش به غیر حق، آن را تهدید میکند. آنها هم عارف به حق هستند و هم دشمن باطلاند، زیرا از عبودیت، سرشار و از غیر حق آزادند.
حضرت در پایان، امر به تعقل در دین کرده و چگونگی آن را بیان میکند، که با تعقّل و آگاهی و اندیشه، انسان به نیازمند بودنِ به دین و کتاب و نیز امام معصوم، پس از نبی رهنمون میشود. تعقل است که انسان را به یقین
1) 155. شارحان نهج البلاغه «ولیجه» را که مفرد «ولائج» هست، به معنای پناهگاه گرفتهاند، در حالی که «ولیجه»، به کسی میگویند که از اهل تو نباشد، ولی تو به او اعتماد کنی.
میرساند و میفهماند که فقط امام، دارای عصمت است و میتواند نگهدار و حافظ حق باشد و باطل را ریشه کن کند. سنجش ما از دین و حق، نباید بر اساس شنیدهها و گفتهها باشد، گفتهها و شنیدنیها، از آگاهی و ثبات برخوردار نیستند و از شائبه باطل پیراسته نمیباشند و از دسیسه و فتنه نیز خالی نیستند.
چنانچه عبارت «عقلوا» ماضی(1)خوانده شود، حضرت صفت دیگری از ائمه را بیان میکند؛ که آنها دین را چنانکه باید، شناختند وفراگرفتند وبه کار بستند وآن را از تحریف نگه داشتند، نه شناختی که منحصر به شنیدن باشد وشنیده را به دیگران گفتن، که راویان دانش بسیارند ولی نگهدارندگان وپاسداران آن اندکاند.
سیوطی در تفسیر درّالمنثور، در ذیل آیه «... وَتَعِیَها اُذُنٌ واعِیَةٌ»(2)چند روایت نقل میکند که دلالت دارد بر اینکه مراد از «اذن واعیه» امیرالمؤمنینعلیه السلام است واین قسمت از کلام حضرت، توضیح همین تعبیر قرآنی در حق اهل بیتعلیهم السلام است.
«وَاِنّا لأُمَراءُ الکَلامِ»
خطبه {233} از خطبههایی است که علیعلیه السلام در آن از ویژگی دیگر ائمه نام میبرد. حضرت این خطبه را وقتی ایراد میکند که به خواهر زاده خود امر
میکند به منبر برود و برای مردم خطبه بخواند. «جعده» وقتی بر منبر میرود و قصد سخن گویی دارد، زبانش بند میآید و توان سخن گفتن را از کف میدهد.
سخنوران فراوانی در طول تاریخ دچار چنین مشکلی شدهاند و از طرح سادهترین مباحث عاجز ماندهاند(1).
آنگاه علیعلیه السلام خود به ایراد سخن میپردازد، که قسمتی از آن ذکر میشود:
ابتدا حضرت به واقعیتی اشاره دارد که امروزه به طور تفصیل در مباحث روانشناسی رشد زبان مطرح است، و آن این است که حقیقت زبان و سخن گفتن چیست؟ چه عواملی در تحقق گفتار دخالت دارد و اساس زبان چیست؟ و موارد دیگری از این قبیل، محور بحث این خطبه است:(2)
«هان ای مردم! زبان عضو و پارهای از انسان است و ابزاری است که در اختیار انسان قرار داده شده تا در کمترین زمان، بیشترین مطالب، نیازها و آنچه را که در روابط گستردهاش در جامعه، خانواده و هستی لازم دارد، بیان کند، و به دیگران انتقال دهد.
کاربرد این عضو و ناتوانی آن، بازگشت به انسان و ذهن و فکر او دارد، که آدمی تا چقدر بتواند آن را به کار گیرد و از آن به نحو شایسته استفاده کند. از اینرو وقتی انسان تحت شرایطی، مانعی داشته باشد، مثلاً ذهن یارای او نباشد، یا از نظر روانی در شرایط نامطلوبی قرار گرفته باشد، مانند اینکه ترس یا خجلت و یا شوق زیاد او را فرا گرفته و یا اینکه احاطه به موضوع ندارد و یا
ضرری را متوجه خود میبیند و تعلق و ضعفی دارد، این موانع او را از سخنپردازی باز میدارد، و زبان و ابزار سخن، توان کمک رسانی به او را نخواهد داشت. ولی اگر انسان از وسعت ذهنی و فکری برخوردار شد و بر مباحث احاطهای پیدا کرد و جامعیت یافت، این عضو را به کار میگیرد و از آن، نهایت بهرهمندی را در بیان اهداف و خواستههایش میبرد».
آنکس که از این وسعت وجودی برخوردار است و جامعیت و احاطه تمام دارد و سخن پیرو او است، نه او در بند زبان و کلام، علی و اولادشعلیهم السلام هستند، که از وحی تعلیم گرفتهاند و خداوند به آنها کلام و بیان را تعلیم داده است. زیرا برای رساندن پیام و ابلاغِ اهدافِ وحی به انسانها، باید از فصاحت برخوردار بود، و احاطه بر همه راههای سلوک آدمی داشت، تا با بیانی بلیغ، رسا و اعجابانگیز، حجّت را بر آدمی تمام کرد و عذری برای او - در نفهمیدن کلام خدا - باقی نگذاشت. از اینرو همه یکصدا در وصف کلام علیعلیه السلام گفتهاند:
«دون کلام الخالق و فوق کلام المخلوق».
«به کلام خالق (قرآن) نمیرسد وپایینتر از آن است ولی از کلام انسانها بالاتر وبرتر است».
علیعلیه السلام، از پرتو قرآن - کلام خالق - بر همه نطقها و گفتار بشر حاکم است.
علی و اهل بیتعلیهم السلام، امیر و حکمران کلاماند و کلام در کمند آنهاست، زیرا ریشهها و اصول کلام و آنچه کلام را تحقق میدهد و آن را ساخته و پرداخته میکند، در وجود آنها نشسته و به آنها تعلق دارد و شاخ و برگ آن بر سرشان سایه افکنده است.
این افتخار علیعلیه السلام نیست، بلکه لازمه رسالت علیعلیه السلام است، تا آنان که
امر خدا را زمین نهادهاند و فَشَل شدهاند، به اقرار آیند و امر حق را بیان کنند و تا دل ظلمتها را نور کلام علیعلیه السلام بشکافد و دلهای مرده را زنده کند و تشنگان حقیقت را سیراب سازد. تا حسن و حسین و زینب و سجاد و صادق و رضا و جواد و صاحب الامرعلیهم السلام با تیرهای کلام، دشمنان انسانیت را از پای در آورند و به زانو بنشانند.
نهج البلاغه سیّد رضی - که خدایش از او راضی باد - شاهدی گویا بر این است که علیعلیه السلام، امیر کلام است و کلام، ریشه در علیعلیه السلام دارد و برگهای کلام به نوازش علیعلیه السلام مشغول است.
وه! چه زیبا ذهن علیعلیه السلام حقایق را مجسم میکند و چه شیوا علیعلیه السلام آن حقایق را به تصویر میکشد و در قالب و صورت الفاظ، بیان میکند!
در روایت آمده است: شخصی از حضرت رضاعلیه السلام، از این آیه سؤال کرد:
«خَلَقَ الْاِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ»(1)
آن حضرت فرمود: آن انسانی که خداوند، بیان هر چیزی را به او آموخته، امیرالمؤمنینعلیه السلام است.
از این رو بهترین راه رشد درخت ولایت در دلها، و سایه افکندن محبت اولیا بر انسانها، انس با کلام آنها است که نور است و روشنگر و فصیح است و فجر صادق و ابری پر رحمت است.
علیعلیه السلام سخن را با وصف پیامبر آغاز میکند. خداوند برای اتمام حجّت و قطعیت وعده خویش، محمدصلی الله علیه وآله وسلم را برانگیخت، تا با ظرفیت و سعه وجودی - که خاص او بود - بر احوال آدمی شاهد باشد و با این وسعت آگاهی، بشارت دهنده وبیم دهنده باشد.
پیامبری که در دوران طفولیت، دوران خطا و اشتباه و فقدان عقل، بهترین برخوردها را دارد؛ و از همه مخلوقاتِ صاحب عقل، برتر و بهتر است، و خیر میباشد؛ یعنی در برخوردها چنان دقیق است که از حرکت و سکون او در روابطش، شرّی برنمیخیزد و همه خیر است.
او در سن کمال ومیان سالی نجیب ترین مردم و برگزیده ترین آنها بود. در تاریخ است که چون قریش کعبه را که بر اثر سیل خراب شده بود، بنا کردند و زمان نصب حجر الاسود رسید، در این باب اختلاف شد که چه کسی حجر الاسود را به جای خود نصب کند... چون پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از دَر درآمد، او را برای داوری درباره اختلاف خویش برگزیده، به حکم وی رضایت دادند، با این که اهل شرف و سروری و پیران قریش حاضر بودند.
این جریان در سی و پنج سالگی آن حضرت بود، مردم آن حضرت را، به سبب وقار و رفتار درست و راست گویی و پرهیز از زشتی ها و آلودگی ها، به نام
1) 160. سوره الرحمن: آیات 3 و 4.
امین میخواندند.(1)این صفات گواهی گویا بر نجابت آن حضرت بود.
در طهارت وپاکی، رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از پاکان عالم واز آنان که از درون وبرونی پیراسته ومنزّه برخوردارند، پاک تر بود.
در جود وبخشش، همچون باران نرم بدون رعد وبرق، آرام و مدام بر درخواست کنندگان میبارید. نقل شده که آن حضرت سخی ترین مردم بود ودرهم و دیناری نزد آن جناب نمیماند و اگر گاهی پولی نزد آن حضرت میماند و شب فرا میرسید، به منزل نمیرفت تا آن را به فقرا برساند.
این ویژگیهای پیامبر بود که خداوند در حقّش فرمود:
«وَاِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ»(2)
«وراستی که تو را خویی والاست».
«حتی بعث اللّه محمّداً صلّی اللّه علیه وآله شهیداً وبشیراً ونذیراً، خیر البریّة طفلاً، وانجبها کهلاً، اطهر المطهّرین شیمةً، وأجود المستمطرین دیمةً».
«تا اینکه محمّدصلی الله علیه وآله وسلم را به رسالت فرستاد؛ گواه، مژده دهنده و بیم دهنده. او در خردسالی بهترین مردمان بود و چون به سن کمال رسید، برگزیدهترین آنها. به سرشت، پاکتر از همه پاکان بود. باران نرم بخشش او بیش از هر بخشندهای تشنگان را سیراب مینمود».
وه! که چه زیبا علیعلیه السلام آن حضرت را در جای جای نهج البلاغه توصیف میکند! و به راستی چه کسی جز علیعلیه السلام میتواند رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را وصف
کند؟! همان علیعلیه السلام که رسولاللّه صلی الله علیه وآله وسلم دربارهاش فرمود:
«انّک تسمع ما اسمع و تری ما اری الاّ انّک لست بنبی»(1)
«بطور قطع تو هم میشنوی هرچه را من میشنوم، ومیبینی آنچه را من میبینم، جز آن که تو پیامبر نیستی».
و علیعلیه السلام در ادامه میفرماید:
«اری نور الوحی و الرسالة و اشم ریح النبوة»(2).
«نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوّت را استشمام میکردم».
آنگاه علیعلیه السلام از گروه مخالف پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم واقدام های آنها پس از آن حضرت، سخن میگوید. همان گروهی که رسول دارای این صفات را، فراموش نمودند وپس از آن حضرت، ترک تازی کردند و اولیا و اوصیای رسولصلی الله علیه وآله وسلم را کنار گذاشته، شمشیر بر روی آنها کشیدند.
بنی امیه بعد از پیامبر آن گونه با وارثان کرم و شرف و نجابت و جود، برخورد کردند. ولی باید بدانند هر خونی انتقام گیرندهای دارد و هر حقی را خواهندهای است. وآنکه به خونخواهی ما بر میخیزد، در میان شما چنان داوری کند که گویی در حقّ خود داوری میکند، و بر استیفاء حقّ خود کاملاً مسلّط باشد، و او خداوندی است که از گرفتن کسی ناتوان نگردد و کسی از پنجه عدالتش فرار نتواند کرد. او در آنچه منکَر است و نمیپسندد بعد از امهال، تغییر(3)میدهد.
خدای علیعلیه السلام خدای انسان امروزی غرب نیست که با ما کاری ندارد و ما
در دنیای خود با او کاری نداریم، بلکه او حاکم و ناظر و منتقم است. برای همین حقیقت است که علیعلیه السلام به بنی امیه میگوید:
«به خدا سوگند میخورم، که به زودی دنیا را در دست دیگران و در سرای دشمنان خود میبینید».(1)
و هزار ماه حکومت آن ها با یک شب قدر که امامعلیه السلام در آن، بر تمام هستی ناظر و شاهد است، قابل قیاس نیست، زیرا
«لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»(2).
«شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است.»
در پایان این بخش، امامعلیه السلام دو حکمت حیات بخش را گوشزد میکند، که بصیرترین و نافذترین چشمها، چشمی است که خود را در امر خیر تیز کرده باشد و با هدف گرفتن خوبیها و طلب آن در جهت خیر تمرکز بیابد؛ و شنواترین شنواها، آنانند که گوش شان بدهکار پندها و حکمتها است. بهترین گوش آن است که تذکر را بگیرد، و بپذیرد و گردن نهد.
«الا أنّ أبصر الأبصار ما نفذ فی الخیر طرفه، الا إنّ اسمع الأسماع ما وعی التذکیر وقَبِلهُ».
«بدانید که بیناترین چشمها، چشمی است که نظرش در خیر باشد و شنواترین گوشها گوشی است که پند بشنود وبپذیرد».
علیعلیه السلام این دو حکمت را مقدمه بخش بعد قرار میدهد، تا مردم گوش تیز کنند و چشم باز نمایند و آماده امر او شوند. او خطاب میکند: ایها الناس! از
شعله چراغ واعظی که قبل از وعظ، متّعظ و پذیرای آن است، و عالِم عامل است، روشنایی طلب کنید، و از چشمه زلالی که از تیرگیها تصفیه شده، بهرهمند شوید و آب حیات را از این چشمه برداشت کنید(1).
وجود سرشار علیعلیه السلام با نور خویش، راه را مینمایاند، و با چشمه حکمتِ خالی از هر غش و ناپاکی، رهروان را سیراب میکند، و هر آنچه میگوید، خود در عملِ بدان از دیگران جلوتر است.
«ایها الناس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متعظ و امتاحوا من صفو عین قد روقت من الکدر».
«ای مردم! از شعله چراغ آن اندرز دهنده ای که خود به آنچه میگوید عمل میکند، فروغ گیرید. واز آن چشمه ای آب برگیرید که آبش صافی و گواراست نه تیره گون و گل آلود».
بار دیگر امیرالمؤمنینعلیه السلام بندگان خدا را، از آنرو که بنده خدا و متعلّق به او هستند، خطاب میکند که از شعله چراغ هدایت، اقتباس نمایید و از آب حیات فوران زده از قلب علیعلیه السلام سیراب شوید و به جهّال که در مقابل مصباح هدایت ایستادهاند تا نور آن را خاموش کنند، روی نیاورید و بر ظلمت جهل تکیه نکنید، که این اعتماد بر جهل ونادانی، راه را ارائه نمیدهد. و تسلیم هوسهای خود نشوید که اگر این آب حیات فرو رود و هوسها مانع رسیدن به این چشمه نور گردد، دستاورد آن چیزی جز قرار گرفتن بر لب پرتگاه هلاکت نیست.
این هلاکت، محدود به انسان نمیشود، زیرا انسان با هلاکت خویش،
1) 168. ناظر به آیه شریفه «قُلْ اَرَأیْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأتیکُمْ بِماءٍ مَعینٍ» است؛ که اگر از چشمه زلال علیعلیه السلام بهرهمند نشوید، تا فراق علی فرا رسد، بعد از او چه کسی به شما آب چشمه را مینوشاند؟
آنچه را با او در ارتباط است نیز به هلاکت میکشاند، و آنکس که از نور دور شد و در ظلمت جهل و هوس فرو رفت، آرای متناقضی را به هم میچسباند و نظرهای متضادی را در کنار هم فراهم میآورد. زیرا وقتی نوری نباشد، همه چیز در تاریکی و سیاهی، مساوی است و تشخیص خوب و بد، زشت و زیبا، و راه و بیراهه ممکن نخواهد شد.
علیعلیه السلام از آنجا که نَفس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است و نسبت به مؤمنان، رؤوف و دلسوز و مهربان است، و آنچه که موجب به رنج افتادن و هلاکت مردم شود، بر او سنگین ودشوار است، با بیان دیگری - از روی شفقت - با نشان دادن اللَّه، هدف وغایت هستی، مردم را از پناه بردن و شکایت کردن به کسانی که باری از دوش آنها برنمیدارند و غصهای از آنها نمیگشایند، منع میکند. زیرا کسی که قدر خود را نمیشناسد، چگونه ممکن است به ارزش دیگران آگاه شود، تا بتواند باری از دوش آنها بردارد و در عقبه های زندگی، آنان را هدایت کند؟! و کسی که از رأی صائبی برخوردار نیست، تا بتواند گرههای زندگی را بگشاید و بندها را باز نماید، چگونه میتواند راه گشا باشد؟!
در خاتمه این خطبه، علیعلیه السلام از مسئولیت امام میگوید و آن چه را امام درباره انسانها بر عهده دارد، بیان میکند، تا جامعه انسانی با شناخت این مسئولیتها، مصداق امامت را بیابد و در سایه مصباح هدایت، به هوس روی نیاورد و به جُهّال، گرایش پیدا نکند. اگر انسان بعد از رسیدن به معارف، شاکر باشد و نخواهد بر دروازه قلبش قفل بزند، باید از خانه علیعلیه السلام فاصله نگیرد، و اگر عقبماندهاست به او ملحق شود، و اگر پیشی گرفتهاست به سوی او برگردد.
«انه لیس علی الامام الا ما حمل من امر ربه: الابلاغ فی الموعظة و الاجتهاد فی النصیحة و الاحیاء للسنّة و اقامة الحدود علی مستحقّیها واصدار السهمان علی أهلها».
«هرآینه، آنچه بر عهده امام است، این است که آنچه را که خداوند به او فرمان داده به جا آورد: چون رساندن مواعظ، وسعی در نیکخواهی، واحیای سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، واقامه حدود خدا بر کسانی که سزاوار آن هستند، وادای حقّ هرکس از بیت المال».
این صفات و ویژگیهای حُجَج بعد از رسول، از زبان علیعلیه السلام، گویای رسالت و مسئولیت وسیع آنها است. حجّت و امام بودن برای همه انسانها در همه ادوارِ تاریخ، و تربیت و هدایت همه نسلها، وظیفهای است که بر دوش چنین آدمیان برگزیدهای نهاده شده است. این مسئولیتی است که آنها عهدهدار آنند؛ همان رسالت و مسئولیت انبیاء و پیامبران، ولی در حوزه ای وسیعتر و در زمانی طولانیتر.
علیعلیه السلام در جاهای گوناگون، مسئولیت هدایت از ظلمت به نور را بیان میکند، از جمله در همین خطبه که علیعلیه السلام آن را پنج روز بعد از پذیرش حکومت ایراد میکند، تا بهتر مردم را بیاگاهاند که امام کیست؟ و وظیفه او چیست؟ آیا امام تنها کسی است که به رفاه جامعه بیندیشد و به توزیع عادلانه روی بیاورد، آنطور که امروز از هر رهبر، رفاه و امنیت و آزادی را میخواهند، یا بالاتر از اینها هم، اهداف والاتری هست؟
امام تنها یک مسئولیت دارد و آن بر دوش کشیدن امر پروردگار است، زیرا خداوند او را برگزیده و از پلیدیها پیراسته، تا قائم به امر حق باشد و جلودار
کسانی باشد که بار سفر بستهاند، تا با عبور از گردنهها به لقای پروردگارشان بار یابند.
آنگاه امام، «امر خدا» را توضیح میدهد که مسئولیت امام در مقابل ربّ چیست؟
اولین مسئولیتِ امام، ابلاغ دین و رساندن پیام پروردگار به انسانها است، تا آدمی در سایه این ابلاغ راه روشن خود را باز یابد و در ظلمت نماند و از اسارت جهل وجاهلان برهد.
ابلاغ پیامهای حق به وسیله امام، به صورت موعظه انجام میپذیرد. وعظ، کلامی است که دل و قلب را جلا و نرمی و ترس بخشد و تنگی و قساوت و سختی آن را مداوا کند، و آن را آماده پذیرش حکمت و هدایت نماید(1). همان طور که در قرآن(2)به پیامبر امر میشود که به وسیله موعظه و حکمت و در هنگام لزوم جدال، با جدال احسن به راه حق دعوت نماید، امام نیز که تداوم بخش راه رسول است، به این شیوه تبلیغ و دعوت مأمور است(3).
دومین رسالت امام، تلاش در نصیحت کردن است. امام بعد از ابلاغ رسالت و آماده کردن قلوب، با کوشش و جَهد آنها را نصیحت کرده، خیر و
1) 169. خلیل نحوی - صاحب کتاب لغت العین، اولین کتاب مدون در لغت عرب - وَعظ را چنین معنا میکند. اتّعظ: تقبّل العِظَة و هو تذکیرک ایاه الغِیَر و نحوه مما یرق له قلبه.
2) 170. نحل، 125.
3) 171. مترجمان و شارحان نهج البلاغه این عبارت را به مبالغه در موعظه و کوتاهی نکردن در آن معنا کردهاند، که به نظر ما ناصواب است.
صلاح شان را به آنها گوشزد میکند و خالصانه و بدون توقع پاداش، آنها را از چشمه حکمت سیراب میکند.
این دو مسئولیت که برای امامعلیه السلام ذکر شد، رسالت انبیاء نیز هست، که در آیههای (62 و 68 و 79 و 93) سوره اعراف از زبان نوح، هود، صالح و شعیب بازگو شده است. رسول هم ابلاغ امر حق مینماید و هم برای مردم ناصحی(1)امین است، تا حجّت خدا بر بندگانش تمام شود؛
«أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبّی وَأَنَا لَکُمْ ناصِحٌ أَمینٌ»(2).
«پیام های پروردگارم را به شما میرسانم و برای شما خیرخواهی امینم».
زنده کردن سنت حق و زنده نگهداشتن آن، و پشت پا زدن به سنت باطل، یکی دیگر از وظایف امام است. امام باید به این میثاق پای بند باشد و بر آن گردن نهد، هر چند این احیا به قتل امام منتهی شود و حاکمیت و خلافت او غصب گردد. که آنچه علیعلیه السلام را در شورای شش نفره خلیفه دوّم کنار زد و تداوم غصب حق امام را در پی داشت، این بود که علیعلیه السلام تنها بر سنت پیامبر و کتاب خداوند میثاق بسته بود و سنت شیخین را سنت رسول نمیدانست. زیرا وصیت رسول بر عهده داری ولایت مردم، به غیر امام نبود، از آنرو که خلافت وعهد خداوندی به ظالم نمیرسد:
«لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ»(1).
«پیمان من - پیشوایی - به بیدادگران نمیرسد».
وسنّت رسول یعنی اهداف رسول و سیره عملی او، برای رسیدن به آن اهداف که نتیجه اش رساندن انسان به رشد وفلاح میباشد؛ در قرآن است:
«... إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً * یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ...»(2).
«راستی ما قرآنی شگفت آور شنیدیم که به راه راست هدایت میکند»
این سنت و سیره باید ادامه یابد و بر امام است که از کیان و حیات سنّت، دفاع کند وآن را زنده نگه دارد. زیرا حیات سنت، حیات جامعه انسانی را به دنبال دارد.
احیای سنت و اقامه دستورهای کتاب خداوند، به قضاوت و اجرای احکام قضایی و نظام اقتصادی ارتباط دارد. زیرا حفظ جامعه از کژیها و انحرافات و درمان انسانهای مریض، بستگی به اجرای قانونِ حدود دارد، تا آنها که مستحق مجازات هستند، خود را باز یابند و با ادب شدن، از آنچه که به سلامت جامعه و افراد لطمه میزند، دست بردارند. زیرا هر جرمی در سه حوزه فردی و جامعه و هستی اثر دارد. ارتکاب جرم در فرد، انحطاط روحی را به دنبال دارد، که با توبه مداوا میشود؛ و اثر آن در جامعه، انحراف و اختلاف است، که با اجرای حدود، برطرف میشود؛ و اثری در هستی دارد که به بیان قرآن، ظهور
فساد در خشکی ودریا میباشد.(1)پس اگر انسان با نصیحت و موعظه تربیت نشد، باید با اجرای حد و مجازات محدود شود تا امنیت جامعه تضمین گردد واین آخرین راه وچاره است، چنانکه حضرت علیعلیه السلام میفرماید:
«آخر الدواء الکی»(2).
«آخرین درمان، داغ کردن است»
وظیفه امام برپایی نظام عدل اقتصادی در جامعه است، تا حقوق به یغما رفته افراد را برگرداند، و حقّ شان را از بیت المال بدهد، تا عدالت در تمام جامعه بر پا شود. امنیت و عدالت و رفاه از جمله رسالتهای ولی امر است که زمینه رسیدن به اهداف او، یعنی رشد و فلاح را فراهم میکند.
امام حسینعلیه السلام در نامهای که توسط مسلم به اهل کوفه مینویسد، از امام و مسئولیت او سخن میگوید و میفرماید:
«فلعمری ما الامام الا الحاکم بالکتاب القائم بالقسط الدائن بدین الحق الحابس نفسه علی ذات اللَّه»(3).
«به جان خودم سوگند، سزاوار امامت و پیشوایی نیست مگر آنکه طبق کتاب خدا حکم و داوری کند، و عدالت را بپا دارد، و متدین به دین حق باشد، و خود را دربست، وقف خدا کرده باشد».
بعد از اینکه حضرت از وظایف و مسئولیتهای امام سخن میگوید، به وظیفه مردم در برابر حجتهای خدا اشاره دارد و میفرماید:
«بادروا العلم من قبل تصویح نبته ومن قبل أن تشغلوا بأنفسکم عن مستشار العلم من عند أهله».
«قبل از اینکه برگها و بوته علم و سرشاخههای آن بخشکد و پیش از اینکه فتنهها شما را به خود مشغول کند و از ظهور علوم اهل البیت جلوگیری شود، به تحصیل و فراگیری آن بشتابید و سبقت گیرید».
و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود:
«طلب العلم فریضة»
«آموختن دانش، واجب است»
از اینرو بر مردم واجب است، از اهل بیت علم بیاموزند. رسول باید در شروع دعوت به سوی مردم بیاید و «طبیب دَوّار» باشد؛ یعنی چون طبیب دوره گرد به سوی تودهها برود و آنها را از نادانی شفا دهد. آن گاه برای تداوم رسالت و مکتب، تکیه گاهها و کشتی نجات را که پیشوای معصوم است، به مردم معرفی کند. از آن پس مردم باید با قرار گرفتن در مدار توحید و رسالت، به امام مراجعه کنند و از او بیاموزند، قبل از آنکه امام از دنیا رخت بربندد و به دیار دوست رهسپار شود. از این رو، امام علیعلیه السلام بارها فریاد زد:
«سلونی قبل ان تفقدونی».
«قبل از اینکه مرا از دست دهید، از من سؤال کنید».
به همین جهت آن حضرت در خطبه - بعد از معرفی حجتها و امام - به
مردم امر میکند:
«پس به تحصیل علم بشتابید، پیش از آن که کِشته اش خشک شود. و پیش از آنکه به خود پردازید و از برگرفتن ثمره علم از صاحبان حقیقیش محروم مانید».
برای جلوگیری از بروز فتنهها و از دست رفتن علوم اهل البیت، باید از زشتی و ظلم نهی نمود و خود را آماده جهاد و مبارزه کرد. باید فساد و فتنه را کنار زد، تا از تابش نور آفتابِ ولایت بهرهمند شد و با علوم آنها به حیات جدیدی رسید. قبل از نهی از منکر و مبارزه برونی، باید به جهاد درون و تربیت خویش روی آورد و خود، از منکر پرهیز کرد که خداوند قبل از آمر بودن، به عامل بودن و قبل از ناهی بودن، به نهی پذیری، امر کرده است. انسانی که به گفتههایش عامل نیست، در واقع خود را بازیچه قرار داده است.
آنان که میخواهند دیگران را به سوی اهل البیتعلیهم السلام دعوت کنند، باید ابتدا موانع راه را بردارند، و برداشتن موانع به این است که شخصِ داعی، خود مانع نباشد.
توجه به کلام نورانی علیعلیه السلام درباره مسئولیت امام و نیز تأمل در نامه امام حسینعلیه السلام به اهل کوفه، جای شبههای باقی نمیگذارد که امام با تشکیل حکومت دینی میتواند این اهداف را اجرا کند. زیرا امر به معروف و نهی از منکر، احیای سنت رسول، و اقامه حدود، و تقسیم بیت المال، و اقامه قسط و عمل به کتاب، یعنی اجرای احکام است، و در جایی که حاکمیت با طاغوت است و دستهای امام معصومعلیه السلام بسته، چگونه امام میتواند این اهداف را در جامعه پیاده کند؟!
امام در خطبه سوم نهج البلاغه - شقشقیه - تصریح میکنند:
«من محور و مرکز حکومت هستم، آنطور که مفتول آهنی مرکز سنگ آسیا است، و این سنگ تنها با وجود این محور، به حرکت در میآید. حکومت و خلافت، حق من است و دیگران با تبانی و رشوه آن را غصب کردند و به همدیگر پاس دادند و آنچه را از رسول، به من ارث رسیده بود، غارت کردند».
بهتر است توضیح کامل خطبه را به پس از ذکر اشکالی که مطرح شده، واگذاریم تا هم شبهه جواب داده شود، و هم حق خطبه بهتر ادا گردد.
در پنجاه سال اخیر که حرکتهای بنیاد گرای اسلامی - بعد از دوران
طولانی خمود و بیخبری و حاکمیت استعمار بر کشورهای اسلامی - شکل گرفته، و با انقلاب مشروطه و حرکتهای «اخوان المسلمین» و پیروزی انقلاب اسلامی به اوج خود رسیده است، این باور، که دین داعیه حکومت دارد و محدود به یک سلسله احکام فردی نیست، و نمیشود دنیا را از آخرت تفکیک کرد، قوت گرفت؛ و معلوم شد مذهب، مذهب حداکثری است که برای تمام شئون آدمی برنامه دارد، و بحث ولایت فقیه و اختیارات او و طریقه انتخاب او - که تقریباً نُه نظریه را به خود اختصاص داده - در مباحث فقهی و کلامی به طور جدی مطرح شد.
در برابر این سیل خروشان و پیوند دین و حکومت، دو حرکت به موازات هم به وجود آمد؛ حرکتی قهرآمیز، توسط قدرتهای مسلط جهانی که برای خاموش کردن نور برخاسته از مشرق، از امکانات مالی و تسلیحاتی و تبلیغاتی استفاده کردند. آنها آزادی و دمکراسی و حقوق بشر را که مدّعی آن بودند، با به وجود آوردن اسرائیل و کودتای الجزایر و ایجاد حکومت لائیک ترکیه، زیر پا گذاشتند. وبابرپایی جنگ عراق و ایران، و بحران خلیج فارس و بپا کردن حکومت مصر به عنوان مهمترین مرکز علمی جهان تسنن، این آیه شریفه را مصداق دادند:
«ولا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتّی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ»(1).
«وآنان پیوسته با شما میجنگند تا شما را از دینتان برگردانند».
آنچه برای آنان مهم بود از بین رفتن انسانهای شرقی نبود، زیرا آنها به «اومانیسم» و انسان محوری معتقد بودند؛ مهم از بین رفتن دین است که تنها مانع نظم نوین جهانی و یکی شدن آدم ها است. اگر آنها جنگ مستقیم را
1) 179. بقره، 217.
شروع نکردند، هرگز از فتنهگری و مشغول کردن آدمی به شبهات کوتاهی و گمراه کردن او ننمودند. به همین جهت قرآن میفرماید:
«وَالْفِتْنَةُ اَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ»(1).
«فتنه از قتل بزرگتر است»
حرکت دوم، حرکت خودی بود که با طرح مذهبِ حداقل و دنیوی نبودن دین و محدود دانستن آن، شروع شد تا جایی که برای طرد ولایت فقیه، به طرح دینی نبودن حکومت پیامبر و علیعلیهما السلام پرداختند، و این که هیچکدام از انبیاء و ائمه حکومت را حق خود نمیدانستند، و برای رسیدن به حکومت تلاشی نداشتند، و مؤمنان را تشویق به تشکیل حکومت دینی نمیکردند. این طرح توسط کتاب حکمت و حکومت، دکتر مهدی حائری و سخنرانی مهندس مهدی بازرگان، به نقل از مجله کیان(2)، و کتاب الاسلام و اصول الحکم تألیف علی عبد الرزاق، و اندیشههای صاحب نظریه قبض و بسط و جریان دگر اندیشان، در ایران مطرح شد و در واقع حرکت دوم بهترین وسیله، برای حرکت اول شد، که حرکت نوپای دین را توسط مدّعیان دین داری از بین ببرند و چندان هزینهای را هم برای این مهم، نپردازند.
مهندس بازرگان، سال ها برای نزدیک کردن دین به علم وعلمی نشان دادن دین تلاش کرده بود، تا شاید انسان امروزی که مقهور علم شده، دین را موافق علم بیابد وبدان روی آورد - مانند برخوردهای آماری، نه اصولی وطبق موازین او - بازرگان با اینکه عمری را در راه مبارزه و سیاست سپری کرده بود، چون به حکومت رسید وبا مشکلات متعدد در مرحله اجرا، مواجه شد، به جای
پیدا کردن نقطه ضعفها و حل مشکلات به پاک کردن صورت مسأله روی آورد و به طور کلی منکر حکومت دینی رسول و ائمه گردید، با اینکه ایشان در سال 1341، در یک سخنرانی به نقش سیاسی ائمهعلیهم السلام پرداخته، میگوید:
«از نظر شیعه، ائمه ما بنا به تصور متداول دو دسته بودند؛ دسته برکناران از خلافت و حکومت و سیاست، و دسته واردین در سیاست. از امام چهارم تا یازدهم را در حساب دسته اول میآوریم و زندگی سه امام اول را، هر یک به وجه خاصی توأم با امر حکومت و سیاست میدانیم.
سراسر زندگی حضرت امیرعلیه السلام بعد از اسلام آوردن چه در شب مبیت(1)و در مأموریتهایی که رسول اکرم میدادند و در غزوات، و چه در خانه نشینی، و بالاخره دوره پنج سال خلافت، یکسره آغشته به مبارزات اجتماعی و جنگی و سیاسی به مقیاس زمان بوده است. و حضرت امام حسنعلیه السلام به خلافت رسید و صلح کرد. حضرت سیدالشهداءعلیه السلام که رأساً و شدیداً در مرکز میدان مبارزه سیاسی قرار گرفت و شهید شد.
ولی حقیقت این است که ائمه دسته اول نیز به هیچ وجه برکنار از امر امت و به اصطلاح امروزی برکنار از سیاست، نبودند. بر کنار زده شده بودند، ولی خود را بر کنار نمیگرفتند ... اینهمه تهدید و تعقیب و حبس و کشتار امامان و امامزادگان و شیعیان برای چه بود؟ جز برای خلافت و سلطنت و حکومت؛ یعنی
1) 182. شبی که حضرت علیعلیه السلام، در بستر پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم خوابیدند، تا مشرکان متوجه خارج شدن پیامبر از مکه نگردند.
سیاست؟ با افراد بیطرف و بیکار و بیمال که کسی کاری ندارد»(1).
بازرگان بعد از یک دوره 30 ساله مبارزه و پس از تشکیل حکومت ولی فقیه، با رویکرد مشکلات و هجوم شبهات، این چنین صورت مسأله را پاک میکند و در سخنرانی سال 1371 میگوید:
«نه خلافت به معنای حکومت به دست او (علیعلیه السلام) افتاد، و نه او برای قبضه کردن قدرت تلاش و تقاضایی کرد... همین قدر این فرصت به دست آمد که علیعلیه السلام مجموعهای از حکومت مردمی شورایی را که همان حکومت اسلامی یا حکومتِ اللَّه است، نشان داد و خوشبختانه به عنوان سند تاریخی خطبهها و نامههای فراوان از او به یادگار مانده است که جامعترین آنها عهد نامه مالک اشتر ... فرمانی است مفصّل و جامعه شناسانه با دستور العملها و درسهای فراوان در آیین مُلکداری و مردمداری و خدمتگذاری، و با تفکیکِ کامل دین از سیاست.
...(حضرت رضاعلیه السلام) ولایتعهدی را بنا به مصالحی فقط به صورت ظاهری قبول میکند. در صورتی که اگر امامت او همچون نبوّت جدّش ملازمه قطعی - یا ارگانیک و الهی - با حکومت و در دست گرفتن قدرت میداشت، آن را قبلاً اعلام و اجرا میکرد.
...امام جعفر صادقعلیه السلام وقتی نامه ابو مسلم خراسانی،... را
1) 183. مرز میان دین و علوم اجتماعی، تهران، شرکت سهامی انتشار، ص 12 - 13. به نقل از مجله حکومت اسلامی، ش 1، ص 128 .
دریافت میدارد که از او برای در دست گرفتن خلافت، دعوت و تقاضای بیعت نموده بود، جوابی که امام به نامه رسان میدهد، سوزاندن آن روی شلعه چراغ است»(1).
در ادامه آن، مهندس مهدی بازرگان میگوید:
«جنگ و شهادت یا قیام و نهضت امام حسینعلیه السلام... نشانی از این حقیقت میداد که خلافت و حکومت از دیدگاه امام و اسلام، نه از آنِ یزید و خلفاست، نه از آنِ خودشان و نه از آن خدا، بلکه از آنِ امّت به انتخاب خودشان است»(2).
...مسلّم است که اگر امام حسنعلیه السلام خلافت را مِلک شخصی و مأموریت الهی یا نبوی میدانست به خود اجازه نمیداد آن را به دیگری صلح کند. همانطور که رسول اکرم نبوت و رسالت الهی را در معرض صلح و معامله قرار نمیداد و هیچ یک از امامان ما امامت خود را به مدّعی واگذار نمیکردند. از نظر امام حسنعلیه السلام، خلافت به معنای حکومت و مباشرت امور امّت، از آنِ مردم بود»(3).
بازرگان در ادامه میگوید:
«حضرت رسول و امامان و بزرگان دین، مانند هر انسان و بندگان مؤمن و برجستگان امّت، علاوه بر وظایف رسالت و امامت، معلم و مصلح و موظف به خدمت و اَعمال صالح بودند و
میبایست به مصداق «...لَکُمْ فی رَسُولِ اللَّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ»(1)الگو و نمونه باشند. بنابر این در کنار وظایف نبوّت و سوق دادن به خدا و آخرت، هرجا که عهدهدار کاری برای زندگی شخصی یا عمومی شدهاند، به اصلاح و آموزش مردم و به دعوت به خیر یا امر به معروف و نهی از منکر نیز پرداخته و به عنوان «انسان مسلمان» و خداپرست با ایمان، به خدمت و تربیت همنوعان مبادرت میکردهاند. تعلیماتی که از این نظرها دادهاند در عین ارزنده و ممتاز بودن جزء دین و شریعت حساب نمیشود و مشمول «اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْی یُوحی نمیگردد»(2).
خلاصه کلام ایشان این است که سیاست و حکومت، جزء دین و اهداف انبیاء و ائمه نیست، هرچند که اینها با حکومت و سیاست مخالفتی ندارند. و اگر مردم آنها را انتخاب کنند، میپذیرند. آنها با شور و بر اساس آیه:
«وَ اَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ»(3)
«وکارشان به صورت مشورت در میان آن ها است»
حکومت را اداره میکنند و میگویند:
اگر دولت و حکومت حق، دین ساز و انسان ساز نیست، انسان دیندار و خداپرست واقعی، دولت حق ساز هست(4).
دکتر حائری به طور تفصیل در کتاب حکمت و حکومت میگوید:
«...آیین کشور داری نه جزئی از نبوت است و نه در ماهیت امامت که همه دانایی است، مدخلیت دارد»(1).
«خداوند عمل بیعت مردم را پس از انجام این گزینش مردمی مورد توشیح و رضامندی قرار داده است و در قرآن فرموده است: «لَقَدْ رَضِی اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ اِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ»(2)زیرا صریح این آیه شریفه بر این نکته دلالت دارد که بیعت به فرمان و ابتکار الهی نبوده، اما پس از انجام آن مورد رضایت و خشنودی پروردگار واقع شده است»(3).
دکتر حائری در جایی دیگر میگوید:
«هیچگاه ولایت به معنای سیاستمداری نیامده است»(4).
امامت همگون با نبوت، حضور در محضر علم عنایی ربوبی، به جهانِ قانونمندِ الهی است. و ولایت هم، به معنای همین حضور و احاطه بر این نظام احسن، تشریع است... دیگر چگونه میتوان باور نمود که برخی از مقامات روحانیت شیعه، اصرار میورزند که ولایت را... که جز به معنای امامت نیست - از همگونی با مقام نبوت تنزل داده، و در امور کشورداری و قدرتطلبی، به رهبری سیاسی تفسیر کنند. آنهم نوع
سیاست و حاکمیتی که هرگز خدا برای پیامبر خود نخواسته است(1). و به او میفرماید: «فَذَکِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ»(2)این روایت همان کلام حضرت امیرعلیه السلام است که میفرماید: «و لابدّ لکلّ قوم من امیر، برٍ او فاجر» و این فرمایش صراحت بر جدایی دین از سیاست دارد»(3).
وی در باره آیه شریف: «اَلنَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(4)میگوید: اولی صیغه افعل التفضیل است و در صورت تزاحم میان اولویت خود مردم بر صغار و مجانین مسلماً پیامبر اکرم اولویت دارد. به علاوه «النَّبِیُّ اَوْلی بِالْمُؤْمِنیِنَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»، نه «عَلی انفسهم» مگر در هنگام جهاد»(5).
دکتر حائری در مورد آیه شریفه:
«اَطیعُوا اللَّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ»(6)
میگوید:
«اولی الامر در اینجا از قبیل ذکر عام بعد از خاص است و اطاعت، اطاعت ارشادی است و ممکن است مقصود از اولی الامر کسانی باشند که از اوامر و نواهی خدا آگاهی دارند و چون اینان از احکام واقعی شریعت به خاطر عصمت آگاهی دارند،
پیروی از آنها واجب. اما نه به دلیل ولایت امر بلکه به دلیل کشف حقیقت. و هر کس چه امام و چه پیامبر و چه هر شخص دیگری که از احکام واقعی خدا آگاه باشد، عقلاً از او اطاعت کنند و حاصل اولی الامر در اینجا به معنای ولی امر نیست، بلکه به معنای هر کسی است که آگاهی بر شریعت دارد و وجوب اطاعت وجوب عقلی است نه شرعی، و الاّ تسلسل لازم میآید»(1).
نقل گفتار این دو شخصیت، برای روشن شدن مقصود آن دو لازم مینمود، تاجواب نوشتار آن دو، تیر در تاریکی نباشد و حق بحث به نحو کامل ادا گردد.
در نقد این سخن - نفی حکومت دینی و جدایی دین از سیاست و موظف نبودن نبی و ولی به تشکیل حکومت - باید گفت: در این کتاب بارها تکرار کردیم که براستی فلسفه وجودی امام و حجّت چیست؟ و نیاز آدمی به حجّت در چه مرحلهای است؟ و انسان در چه شرایطی نیازمند به دین، وحی و امام است؟ و جایگاه وحی در زندگی آدمی کجا است؟ و دنیا و آخرت چه نحوه ارتباطی با هم دارند؟
اینها سؤالاتی است که پاسخ صحیح به آن، موضع ما را روشن، و مخالفان را آگاه خواهد کرد. هر چند قبل از این به جواب عقلی و نقلی آنها پرداخته شد، ولی به طور اختصار باید گفت:
انسان با تأمل در خویش و مقایسه خود با دیگر موجودات، به وجود استعدادها و تواناییهای گسترده خود، چون عقل وتفکّر واحساس و... پی میبرد. واز مقایسه این داراییها با دنیای اطرافش به این نتیجه میرسد که از دنیا بزرگتر است و دنیا برایش به منزله رحم برای طفل نُه ماهه است، وبه
1) 201. مجله حکومت اسلامی، ش 2، ص 225 - 226.
تعبیر حضرت علیعلیه السلام برای دنیای محدود خلق نشده است (ما خلقت للدنیا) وعوالم دیگری پیش رو دارد.
او با این ادراکاتِ بلا واسطه و حضوری، مییابد که کیست، واز کجا آمده، وبه کجا باید برود، وبا اندیشه در محدودیت غریزه وعقل وتجربه وفلسفه و عرفان بشری و وسعت وجودی خویش وطولانی بودن راه بین مبدء ومقصد، وجهلش نسبت به آنچه که در پیمودن این مسیر لازم است، احتیاج خود را به راهنمایی و دستگیری وحی مییاید. از اینرو قرآن میفرماید: کسانی به کتاب و وحی و قرآن روی میآورند، و به آن ایمان پیدا میکنند، که قبل از این خود را درک کرده باشند و به آخرت و استمرار حیات خود ایمان داشته باشند:
«وَالَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ»(1)
«و کسانی که به آخرت ایمان میآورند، به قرآن نیز ایمان میآورند».
این سخنی بلند وارجمند است که تو وقتی به وحی احساس نیاز میکنی و بدان عشق میورزی که خود را باور کرده باشی و بدانی که فقط برای این دنیا خلق نشدهای. طرف مقابل آن را هم، قرآن میفرماید:
«اَلَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ»(2)
«خودباختگان و کسانی که سرمایههای وجود خویش را از دست داده و گرفتار خسران شدند، ایمان نمیآورند».
وقتی به سرمایههای وجودیات آگاهی پیدا نکردی، و آنها را در دنیا محدود کردی و سوزاندی، به غیب و عالَم ماورای شهود گرایشی پیدا نخواهی
کرد.
پس از احساس نیاز به وحی و ثقل اکبر، به ترجمان و مفسر آن، یعنی پیامبر وامامعلیهم السلام نیازداری، تاگمراه نشوی، و از صراط خارج نگردی، که این دو باهم مانع کفر وگمراهی میباشند، چنانکه خداوند میفرماید:
«وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَاَنْتُمْ تُتْلی عَلَیْکُمْ آیاتُ اللَّهِ وَ فیکُمْ رَسُولُهُ»(1)
«وچگونه کفر میورزید، با اینکه آیات خدا بر شما خوانده میشود وپیامبر او میان شماست؟»
آیات و رسول و بعد از او امام، توأمند و باهم مانع ضلالت ابدی خلق خواهند شد. بنابراین انسان که در بهترین شکل خلق شده و در آغاز راه قرار گرفته، تا بعد از درنور دیدن عوالِم، به ملاقات پروردگارش بار یابد، در این راه، به صراط، راهنما و روش رفتن - دین - نیازمند است، تا پیامبر وکتاب وامام، خدا را به او معرفی کنند و انتظار خدا و دین را از انسان، به او گوشزد نمایند، تا آدمی نگوید:
«رَبَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ اِلَیْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ وَنَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ»
«پروردگارا! چرا فرستاده ای به سوی ما نفرستادی تا از آیات و احکام تو پیروی کنیم و از مؤمنان باشیم».
این امام باید دارای علم وعصمت باشد وآگاه وآزاد، تا با جهل خود، بشر را گمراه نگرداند وبا تعلق و وابستگیهایش، انسان را به اسارت نکشاند. اینجا است که عقل وجوب اطاعت را برای چنین امامی ثابت میداند.
انسان از نظر عقل حق ندارد در مقابل چنین امامی، دیگری را انتخاب کند، البته او مختار است، ولی در صورت اختیار دیگری، فعل حرامی انجام داده است. این انسان حق ندارد مفضول را بر افضل برگزیند. از اینرو است که
1) 204. آل عمران، 101.
خداوند امر به اطاعت خود و رسول و چنین امامی، به عنوان اولی الامر دارد و این امر، ارشاد به حکم حق است و وجوب شرعی دارد. وچون اطلاق دارد وقید نخورده است، تمام جوانب حیات آدمی را در بر میگیرد. پس آیا میشود اطاعت خدا و رسول را مقید به امور فردی انسان کرد و گفت: خداوند فقط در این محدوده اطاعت میشود و تنها این مقدار عمل برای رسیدن به صراط حق وپایان راه لازم است؟!
آیا میتوان گفت: امور سیاسی و حکومتی جزء اوامر و نواهی خداوند نیست؟ آیا این، غیر از شرک چیز دیگری است که بگویی من در این حوزه فقط خدا را راه میدهم و در حوزههای دیگر به عقل و شورا بسنده میکنم؟ آیا از این حرکات و روابط اجتماعی و سیاسی، در آخرت سؤال نمیشود و این ها عقاب و ثوابی ندارد، تا از حوزه شرع خارج باشد؟ آیا این همه نهی از اعتماد بر ظَلَمه وستمگران و پذیرش ولایت شیطان و طاغوت، خارج از مباحث سیاسی است؟
«لا تَتَّخِذُوا عَدُوّی وَ عَدُوَّکُمْ اَوْلِیاءَ»(1)
«دشمن من ودشمن خودتان را سرپرست وسرور و دوست مگیرید»
یهود وصهیونیستها، دشمن خدا ومؤمنان میباشند، ولی امروز آنها بر جهان حکومت دارند، آیا این حاکمیت من را به قیام نمیخواند؟ درست است، که من حق دارم انتخاب کنم، ولی آیا تکلیفی بر عهده من نیست؟
انسان برای هر حرکت و سکونش حکمی را میطلبد و ضابطهای میخواهد، تا از راه خارج نشود و دچار خسران نگردد. الگو وسرمشق او ابراهیم
1) 205. ممتحنه، 1.
است که میگوید:
«اِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیای وَ مَماتی للَّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ»(1)
«در حقیقت، نماز من و سایر عبادات من و زندگی و مرگ من، برای خدا، پروردگار جهانیان است.»
مرگ و حیات آدمی متعلق به خدا است و حیات آدمی اختصاص به حیات فردی او ندارد.
از اینرو است که خداوند بدون قید و به صورت مطلق فرموده است:
«اَلنَّبِی اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(2)
«پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و [نزدیکتر]است.»
چون نبی از من به خودم آگاهتر و مهربانتر است، بر من ولایت دارد. او - طبق آیه شریفه - بر تمام مؤمنان ولایت دارد، نه اینکه تنها بر سفیهان و محجوران، پس به چه دلیل برخی همچون آقای حائری، ولایت نبی بر مؤمنان را، به ولایت بر محجوران تفسیر کردهاند؟ آیا این تفسیر به رأی نیست؟ ایشان چگونه گفتهاند: باید به جای «مِن»، «عَلی» باشد، تا ولایت بر مؤمنان ثابت شود؟ ظاهراً ایشان قواعد ادبی را فراموش کردهاند که «افعل تفضیل» در صورت عدم اضافه و نبود «الف و لام» با «مِن» استعمال میشود، و این آیه نه تنها ولایت و حکومت بر جمع، که ولایت بر فرد را نیز میرساند. فرد بر خودش ولایت دارد و حاکم سکنات و حرکات خویش است، ولی رسول چون از او آگاهتر و مهربانتر است، ولایتش برتر از ولایت خود فرد مؤمن است. این ولایت به طور مطلق است، نه به هنگام تزاحم. همچنانکه ولایت بر همه
مؤمنان است، نه بر محجوران و سفیهان.
این حد فاصل بین ولایت معصوم و ولایت غیر معصوم و فقیه است؛ یعنی چون فقیه و غیر معصوم بر اندازه وجودی وارزشها وشرایط خاص شخص واقف نیست، بر او ولایت ندارد. از این رو فقیه نمیتواند به شخصی بگوید: این کار را بکن، یا این کار را ترک کن، یا مثلاً با فلان کس ازدواج کن. ولی از آنجا که فقیه به شرع از دیگران آگاهتر است، با فرض مخالف بودن با هوس، و مطیع امر معصوم و مولا بودن، در حوزه حکم وحکومت، ولایت دارد و واجب است از او اطاعت کرد.
به بیان دیگر انسان قبل از حجّت و ارسال رُسل، در ضلالت و بدون اختلاف، در امت واحدی زندگی میکرد. ولی با بعثت انبیاء همراه با بینات، کتاب و میزان، انسانها دعوت شدند تا با آگاهی از دو راه هدایت و ضلالت، یکی را انتخاب کنند.
در برابر دعوت کتاب و رسول، انسانها به چند دسته تقسیم شدند: گروهی به حق روی آوردند و مؤمن شدند، گروهی از حق بریدند و کافر شدند، گروهی مذبذب و بی هویت و منافق گشتند که در نهایت با مخالفان جمع شدند، البته گروه چهارمی نیز بودند که حق به آنها نرسید؛ یعنی مستضعفان.
این هدف انبیاء بود تا برای انسانها زمینه انتخاب فراهم شود، وهرکسی که هلاک میشود با دلیلی روشن هلاک گردد، و آن کس که زنده میشود و حیات مییابد با آگاهی باشد:
«لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَی عَنْ بَیِّنَةٍ»(1)
پس در برابر دعوت رسول همیشه دو گروه و دو جبهه شکل گرفته است؛
1) 208. انفال، 42.
گروهی مؤمن و گروهی کافر، واز آنجا که کافران مانعی بر سر راه انبیاء بوده وسعی میکرده اند تا زمینه انتخاب را که توسط رسول ایجاد شده، از بین ببرند، قهراً بین این دو گروه اصطکاک وبرخورد پیدا میشده و به تعبیر قرآن جهاد، برای برداشتن مانع ها امری ضروری مینموده است.
مؤمنان نیز در روابط خود نیاز به قانون، برنامه، طرح و تقسیم قدرت دارند و رسول همه آنچه را که لازم باشد، به آنها میدهد. پس این جامعه که رسول را انتخاب کردند، در حقیقت به دعوت رسول جواب دادهاند، نه اینکه رسول را وکیل کرده باشند، واین اجابت، ولایت رسول را به دنبال دارد. آنطور که کُفّار، شیاطین را انتخاب کردند و به طاغوت روی آوردند و دعوت آنها را اجابت کردند. مگر میشود رسول به مؤمنان بگوید: بروید و خودتان حکومت تشکیل دهید و هرکس را، اگرچه از مشرکان باشد به سرپرستی برگزینید؟! مگر رسول و امام میتواند جامعه را رها کند، و آنها را به دست حوادث بسپارد؟ او که وقتی از شهر خارج میشود، کسی را بر مردم میگمارد، آیا میتواند به جامعه انسانی بیاعتنا باشد؟! این است که رسول و امام بدون تشکیل حکومت نمیتوانند اهداف را پیاده کنند، و انسانها بدون ولایت معصوم، در ذلت غوطهور خواهند شد.
سیر کلی سوره بقره را بنگرید که چگونه با طرح هدایت کتاب، صفبندی انسانها شروع میشود و در ادامه به تفصیل از جریان بنی اسرائیل سخن میرود، و آنگاه مباحث انفاق، جهاد، قتال، و حج مطرح میشود، و با شکلیابی جامعه دینی احکام تشریع میشود، و از روابط مؤمنان که جامعه دینی را شکل دادهاند، سخن به میان میآید.
این سیر طبیعی است و بدون این، مؤمنانی که دعوت رسول را اجابت
کردهاند، سرگردان خواهند شد. رسول نیامده است تا آدمها را بر دوش کشد و تا دروازه بهشت ببرد. رسولان آمدهاند تا انسانها با آگاهی از قدر خویش، راه را انتخاب کنند و با پای خود و پیروی از رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم - که سرمشقی نیکو است - به حق راه یابند، و این معنای:
«فَذَکِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ»(1)
«پس تذکر ده که تو تنها تذکّر دهنده ای، تسلّطی بر آنها نداری که بر ایمان مجبورشان کنی».
است.
رسول راه و مبدأ و مقصد و چگونه رفتن را نشان میدهد، و انسانها میتوانند، اجابت کنند یا نپذیرند. رسول به اجبار نمیتواند همه را به بهشت ببرد. پس آدمی در سلوک خود، چه سلوک فردی و چه جمعی، و نیز از ابتدا تا انتهای راه که بر آن واقف نیست، به انسانی نیاز دارد که از دو ویژگی آگاهی بر تمام راه و آزادی از همه کششها برخوردار است. وچون بشر قادر به شناخت چنین انسانی نیست، باید خداوند او را نصب کند و به مردم نشان دهد، و از مردم اطاعت و فرمانبری آنها را بخواهد. از اینرو است که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در غدیر خم با تکیه بر اینکه:
«الَنَّبِیُّ اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(2)
است، علیعلیه السلام را به ولایت و امامت جامعه انسانی نصب میکند. این حق علیعلیه السلاماست و سیر زندگی او نشان میدهد که چگونه و تا چه اندازه برای به دست آوردن حقّ خود کوشید، و چه خون دلها خورد و نالهها سر داد، و آنطور
که مهندس بازرگان میگوید - که برای قبضه کردن قدرت، تلاش و تقاضایی نکرد - نیست. سراسر خطبه شقشقیه تقاضا و فریاد علیعلیه السلام است.
امام صادقعلیه السلام به شخصی میفرماید:
«اگر به تعداد این گوسفندان - که هفده عدد بیشتر نبودند - یار داشتم، ساکت نمینشستم».
همین نکته، سرّ پاره کردن نامه ابو مسلم خراسانی است که آقای بازرگان از آن استفاده کرده که لابد امام خواستار حکومت نیست. با فراهم شدن شرایط و نیرو، حکومت حق امام است. سوزاندن نامه ابو مسلم حرکتی سیاسی بود، تا نامه به دست دشمن نرسد.
بنابر این انسان با پذیرش ولایت معصوم واطاعت از او، در تمام جوانب حیات فردی واجتماعی خود، با معصوم پیوند میخورد؛ و امام نیز در تمام مراحل سلوک جمعی و فردی، جلودار او است. منطقی نیست که بگوییم: انسان در حوزه فردی، امام را لازم دارد، ولی در حوزه جمعی، مستقل از معصوم است؛ تا مهندس بازرگان بگوید: حکومت نبی و علی در حیطه وحی نیست و آیه:
«وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلاَّ وَحْی یُوحی (1)
بر آن منطبق نیست! آیا این استحسانی بیش نیست و اختصاص «ما ینطق» به عبادتها و امور فردی امری ذوقی نمیباشد؟ چه شاهدی بر این اختصاص هست؟ رسولی که در حوزه جمع، از وحی نگوید و از هوس بگوید، چگونه مورد اعتماد است؟! چه بسا در همان محدوده فردی نیز، ناطق به وحی
1) 211. نجم، 2 - 3. (واز سر هوس سخن نمیگوید، این سخن به جز وحیی که وحی میشود نیست.)
نباشد! اگر بگویید: در امور اجتماعی بر اساس آیه «وَشاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ»(1)رسول مشورت میکند، پس نظر جمع لحاظ میشود، نه نظر رسول، باید گفت: آیه در ادامه میگوید: «فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ»(2)و نمیگوید: «فاذا عزمتم فتوکّلوا»! این نشان میدهد که مشورت جمعآوری اطلاعات است، نه جمعآوری آرا؛ و اینطور هم نیست که دستور مشورت برای تفنن و تشویق مؤمنان باشد، که ایشان از فقهای مخالف مشروطیت نقل میکند(3).
رسول همراه با شخصیت دادن به انسانها، اطلاعات آنها را جمعآوری میکند، آنگاه تصمیم میگیرد؛ نه اینکه همه با هم تصمیم بگیرند. از همینجا معلوم میشود که آن حکایتِ تاریخی - که نقل میشود، در آغاز جنگ اُحُد پیامبر با اصحاب مشورت کرد که در شهر بجنگیم یا در بیرون از شهر، و رسول نظرش ماندن بود و جوانان رفتن، در نتیجه رسول رأی آنها را پذیرفت - واقعیتی ندارد و رأی هیچ کسی بر رأی رسول مقدم نیست. علیعلیه السلام در نهج البلاغه فرمود:
«و اللَّه ما غزی قوم قط فی عقر دارهم الا ذَلّوا»(4).
«به خدا قسم! هر قومی در خانه خود مورد هجوم قرار گیرد ذلیل میشود».
این حدیث میگوید: رسول هرگز در خانه خود نجنگید و بنای بر جنگیدن هم نداشت. در حقیقت جنگیدن در خارج از شهر رأی رسول بود، نه دیگران؛
لذا باید دید آنها که این قصه را ساخته و پرداختهاند، چه غرضی داشتهاند.
مشورت حضرت برای رفع عذر است، تا فردا دهنها در برابر رسول باز نشود و اعتراضها از ناحیه مغرضان بلند نشود، که چرا با ما مشورت نشد؟ اساساً مشورت، به همه مسئولیت دادن است، نه مطیع رأی آنها بودن.
وقتی انسان وحی را برگزید، فقط آن را در زندگی خود به کار میگیرد و تنها به عبودیت آن برمیخیزد. او ولایت و زعامت امام را میپذیرد، زیرا خود از دیدن تمام راه و جوانب آن ناتوان است و کششها و خواهشهای نفسانی مانع آزادی او است. او اسیر تعلّق های خود، در همه زمینههای فردی و اجتماعی و سیاسی است، و حتی با زندگی در عصر اتم، نمیداند عمل او - هر چند جزئی - چه اثری در عوالمی که در پیش دارد، خواهد گذاشت. او نمیداند چگونه زندگی کند تا یاد بگیرد که چگونه بمیرد و چگونه در سرای آخرت پاسخگوی حرکتهای دنیا باشد. این است که خداوند انسانها را توبیخ میکند که:
«اَمْ لِلْاِنْسانِ ما تَمَنّی فَلِلَّهِ الْاخِرَةُ وَ الْاُولی (1).
دنیا و آخرت، ابتدا و انتها از آن خداوند است و آرزوهای انسان در اراده خداوند تأثیری ندارد. اینکه انسان خود راهش را انتخاب کند، آنگاه آخرت را به شفاعت واسطهها به دست آورد، یا بگوید: آنطور که اینجا مکرّم بودم، آنجا نیز از کرامت برخوردارم؛ چنین نیست و تفسیر آیه آنطور که مهندس بازرگان گفته - که انسان در فاصله آخرت و دنیا مختصر آزادی و فرصت تصمیمگیری دارد - درست به نظر نمیرسد.
دنیا و آخرت هر دو مراحلی از سلوک انسان هستند، با این تفاوت که دنیا
1) 216. نجم: 25 - 24.
برای آدمی منزلِ نزدیک است و آخرت برای او منزل دور. نه دنیا پست است که انبیاء و ائمه را از حکومت در آن پاک بدانیم و نه آخرت به معنای سرای دیگر است، تا آن را در تناقض و حداقل متفاوت با دنیا بدانیم، بلکه دنیا، پس از دنیای رَحِم، دومین منزل آدمی است و آدمی باید در دنیا آنچه را که رهتوشه او در این سیر و سلوک دور و دراز است، بردارد، و بهترین توشهها تقوا است؛ «خیر الزاد التقوی».
تقوا به معنای اطاعت و عمل به اوامر و نواهی شرع و خارج نشدن از صراط وحکومت خداوند است.
به تعبیر علیعلیه السلام از حکومت اللَّه نمیشود خارج شد، و آدمی نمیتواند منهای خداوند برای خود محدودهای را مشخص کند. تفاوت مؤمن با غیر مؤمن در این است که مؤمن دنیا را منزل میداند، نه مقصد، و در هستی ابدی خود را میبیند، نه در دنیا؛ ولی غیر مؤمن دنیا را مقصد میداند و زندگی هفتاد ساله را نهایت حیات خود میشمارد. به طور طبیعی این دو انسان دو گونه، برنامهریزی را میطلبند؛ آنکس که راهی را شروع کرده که بعد از هفتاد سال پایان میپذیرد، مقداری توشه و امکانات میخواهد. ولی انسانی که تا بینهایت راه در پیش دارد، نمیتواند به امکانات انسانِ محدودِ دنیایی اکتفا کند. پس این انسان طرح، مدیریت و برنامهریزی کاملاً متفاوتی را میخواهد، که مهمتر از همه داشتن راهبری است، که او را تا مرگ و حتی پس از آن هدایت کند.
دو هدف متضاد و مختلف، دو رهبر متفاوت و دو برنامه ریزی جدا از هم را میطلبد. جامعه مؤمن و معتقد به استمرار خویش، رهبر فاسد نمیخواهد، و جامعه محدود به هفتاد سال دنیا، به دین و رهبر دینی نیاز ندارد و انسانی را
میخواهد که پایبند اصول دنیوی باشد و تابع هیچ دینی نباشد و جلوی خود و جامعهاش را باز بگذارد، زیرا:
«بَلْ یُریدُ الْاِنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَهُ»(1)
«بلکه انسان میخواهد [آزاد باشد] و در تمام عمر گناه کند.»
انسان فاجر کسی است که نمیخواهد با سنتهای هستی هماهنگ باشد و به اصول دینی وفادار نیست.
با ذکر کلام مخالفان ولایتِ معصوم در حکومت و کشورداری، و توضیحی که در فلسفه وجودی امام دادیم، معلوم شد که اگر امام حکومت نداشته باشد، ذلت و گم شدن انسانِ نیازمندِ به حجّت را به دنبال دارد.
اینک به کلام علیعلیه السلام در خطبه شقشقیه رجوع میکنیم و وظیفه امام را از دیدگاه آن حضرتعلیه السلام بررسی میکنیم.
خطبه شقشقیه، سومین خطبه نهج البلاغه و از جمله خطبههای مشهوری است که شکی در صحت استناد آن به حضرت نیست. با اینکه این خطبه با سندهای مختلف و در کتابهای متعدد قبل از جمعآوری نهج البلاغه نقل شده، ولی ذکر سخنی از «ابن ابی الحدید» در مورد سند خطبه، خالی از لطف نمیباشد.
او میگوید: استادم «ابوالخیر مصدق بن شبیب واسطی» برای من نقل کرد: این خطبه را نزد «ابو محمد عبداللَّه بن احمد» معروف به «ابن خشّاب» خواندم. چون به این سخن ابن عباس رسیدم که فرموده بود: بر هیچ سخنی اینچنین که بر قطع شدن این کلام حضرت متأسف شدم، افسوس نخوردم، ابن خشاب گفت: اگر میبودم و میشنیدم ابن عباس چنین میگوید، به او
1) 217. قیامت، 5.
میگفتم: آیا در دل پسر عمویت چیزی هم باقی مانده که نگفته باشد که چنین تأسف میخوری؟ به خدا سوگند او از کسی فرو گذاری نکرده و هر چه در دل داشته گفته، فقط حرمت پیامبر را نگه داشته است.
مصدق میگوید: به استاد گفتم: این خطبه مجعول و ساختگی است؟
گفت: «به خدا قسم! هرگز. من به یقین میدانم این گفتار علی است، همانگونه که میدانم تو مصدق پسر شبیب هستی».
گفتم: «بسیاری از مردم میگویند: این خطبه از کلام خود سید رضی است».
گفت: «این سخن و این اسلوب چگونه میتواند از سید رضی و غیر او باشد؟! ما به رسائل رضی آشنا هستیم و طریقه و هنر او را در نثر میشناسیم. با همه ارزشی که دارد، در قبال این خطبه ارزشی ندارد. نه سرکه است و نه شراب».
ابن خشاب میگوید: «من این خطبه را در کتابهایی دیدهام که دویست سال پیش از تولد سید رضی تألیف شده است، و آن را با خطهایی که نویسندگانش را میشناسم و همگان از علما و اهل ادب هستند، دیدهام و آنان پیش از آنکه «نقیب ابو احمد» پدر سید رضی متولد شود، میزیستهاند»(1).
ابن عباس میگوید: «نزد حضرت از خلافت وکسانی که خلافت را تصاحب کرده اند، سخن به میان آمد. آن حضرت نفس بلندی کشید و فرمود:
«اما واللَّه لقد تقمّصها ابن ابی قحافة و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرّحی...».
«به خدا سوگند که پسر ابی قحافه [ابوبکر] خلافت را با
1) 218. شرح ابن ابی الحدید، ج 1 ، ص 205 .
نیرنگ و زور به چنگ آورد، و او خوب میداند که جایگاه من از خلافت همانند مرکز ومحورگاه از آسیاب است»
حضرت تصریح به غاصبانه بودن خلافت ابوبکر دارد و اشارهای به رأی و بیعت مردم ندارد.
ابوبکر لباس خلافت را به تن کرد در حالیکه میداند جایگاه امام نسبت به خلافت، جایگاه مفتول آهنی است که محور سنگ آسیاب است.
حضرت تصریح به این نکته دارد که خلافت، بدون او مانند آسیاب بدون محور است، که هرگز نخواهد چرخید. آنگاه حضرت به بیان نیاز به امام میپردازد.
امام در اوج رفعت و آگاهی است که کسی را یارای مقایسه با او نیست. او چون کوه بلند و افراشته است که رودهای دانش و کمال و حکمت، از آن سیلآسا بر خلق فرو میریزد، وتمام چاله ها وضعف ها را پر میکند، وخلائی باقی نمیگذارد، و بلندی ها و پستی ها را یکسان میکند، و مساوات و عدالت را به ارمغان میآورد. از این رو دیگری به جای او نمیتواند بنشیند واگر دیگری جای او را گرفت، حاصلش چیزی جز ظلمت و بیداد و تبعیض نیست.
از این کلام حضرت، استفاده میشود که علیعلیه السلام حکومت را حق خود میداند و دیگران را غاصب آن. حال این سؤال پیش میآید که چرا آن حضرت برای به دست آوردن خلافت اقدامی نکرد؟ با اینکه او اسد اللّه وشیر عرب بود وهمو بود که جبرئیلعلیه السلام دربارهاش فرمود: «لافتی إلاّ علی، لا سیف إلاّ ذو الفقار» وخود فرمود:
«اگر تمام عرب در برابرم بایستند، به آنها پشت نخواهم کرد»(1).
1) 219. نهج البلاغه، نامه 45.
علیعلیه السلام که میگوید: حق گرفتنی است، نه دادنی؛ چرا دست به شمشیر نمیبَرَد؟ و چرا از فرو رفتن امّت محمدصلی الله علیه وآله وسلم در گرداب ضلالت ممانعت نمیکند؟ چرا از خود جنب و جوشی نشان نمیدهد، و در خانه نشسته است؟ تا جایی که مهندس بازرگان که خود را وامدار علیعلیه السلام میداند، بگوید: نه، او برای قبضه کردن قدرت تلاش و تقاضایی کرد؟(1)
اینها سؤالاتی است که علی خود جواب میدهد. او میگوید:
با اینکه حکومت حق من است و دیگران غاصب آن هستند، و در مقام والای خویش همتایی ندارم و برای نجات خلق هجوم سیل آسا دارم، بین خود و حکومت پردهای آویختم و از آن کنارهگیری کردم «فَسَدَلتُ دُونَها ثوباً»، زیرا دو راه بیش تر نبود، که باید یکی را انتخاب کنم:
1 - یا باید با غاصبان حکومت به جنگ درآیم و اعلام جهاد نموده، بر آنها حمله ببرم، اما با چه امکانات و عُدّه و عِدّهای؟! با دستی بریده و قدرتی از دست رفته و امکاناتی جدا شده؟! این یک راه که با دست خالی حملهور شوم و بدون یار و یاور خود را در صحنه کارزار ظاهر کنم.
شاهد بر تنهایی علیعلیه السلام کلامش در خطبه «طالوتیه» میباشد که فرموده است: اگر سی نفر داشتم(2)و در کلام دیگر میگوید: اگر ده نفر داشتم، حکومت را میگرفتم(3).
2 - با وجود ظلمت فراگیری که همه در آن نابینا خواهند شد، صبر وشکیبایی ورزم. ظلمت و سیاهی که چنان مردم را احاطه کرده که خردسال را پیر میکند و بزرگسال را از پا در میآورد و مؤمن تا دم مرگ به رنج و سختی
دچار میشود. زیرا مسئولیت مؤمن دو چندان میشود که باید نوری برافروزد و چراغی در دل ظلمت روشن کند و لحظهای از هدایت امت گرفتار در بند ظلمت، غافل نباشد و خون دلها بخورد تا آنگاه که به لقای پروردگارش بار یابد.
علیعلیه السلام بر سر دو راهی، آن راهی را بر میگزیند که خیر امت باشد، و صلاح دین به آن نزدیکتر، و وصیت رسول خدا با آن یکی باشد. آن حضرتعلیه السلام راه دوم را انتخاب میکند و صبر پیشه میکند، علیعلیه السلام برای حفظ وحدت اسلامی و این که شعار «اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمداً رسول اللَّه» بر منارههای مسلمین به گوش برسد، حاضر به گذشت از حق خویش است. علیعلیه السلام چون هارون در امّت محمدصلی الله علیه وآله وسلم است؛ با اینکه او را به استضعاف کشاندند و به قتل تهدیدش کردند(1)، اقدامی نکرد، زیرا ترسید متهم به تفرقه در بین امّت شود، قرآن از زبان هارون میگوید:
«اِنّی خَشیتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنی اِسْرائیل»(2).
«من ترسیدم بگویی: میان بنیاسرائیل تفرقه انداختی»
از اینرو علیعلیه السلام صبر پیشه میکند، در حالیکه به همه جوانب امر احاطه دارد، زیرا لازمه صبر احاطه است، آنطور که خضر به موسیعلیهما السلام میگوید:
«وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِه خُبْراً...»(3).
«و چگونه میتوانی بر چیزی که به شناخت آن احاطه نداری صبر کنی»
علیعلیه السلام، خار در چشم و استخوان در گلو صبر کرد. آنجا که امت رسول نیرنگ میخورد. و بصیرها وبصیرت را از آنها میگیرند، علیعلیه السلام خون گریه میکند، که ظلم بر جامعه انسانی، خاری در چشم علیعلیه السلام است که جاری شدن خون را به همراه دارد.
این ستمها بر جامعهای میرود، که بهترین و محبوبترین مخلوق، پس از بیست و سه سال تلاش وتحمّل سخت ترین بلاها آن را شکل داد و بر حفظ آن وصیت ها کرد. این ستمها استخوانی است در گلوی علیعلیه السلام که نمیتواند فریاد بزند، مبادا متّهم به تفرقه افکنی شود و نمیتواند بیاعتنا باشد، زیرا آنی در زندگی بیاعتنا نبوده است و حتی هدایت یک نفر را، بادنیا معاوضه نمیکند.
او با چشم خود میبیند میراثش به یغما میرود و توطئه عظیمی به پا شده، و با چه حسابگریها و رندیها مسیر تاریخ عوض میشود و اسلام وارونه میگردد!
راستی آدم در ظاهر و دور از تیزبینیهای سیاسی و با دور بودن از منابع تاریخی و عدم پژوهش در تاریخ و جریانات صدر اسلام، شیعه را به تعصب متهم میکند، ولی آن سه خلیفه را چندان مغرض نمیبیند! اما وقتی باتفحص و تیزبینی، به فضای آن زمان نزدیک میشود، میبیند رندان سیاسی سازمان سیا و صهیونیست، به گَرد آنها نمیرسند، و آدم باور میکند آنچه در قرن بیستم شاهد آن است، از جنایتها و خباثت و آدمکشیها، ریشه در سقیفه دارد و این همه، میوه درخت حنظلهای است که بذر آن در سقیفه کاشته شد؛ هر چند در همان جا نیز، رد پای یهود به روشنی مشهود است و نقش مرموز آنها
آشکار!(1).
راستی! همین علیعلیه السلام، روزی در کنار رسولصلی الله علیه وآله وسلم سر به آسمان عزت میسایید.
آن حضرت خودش میفرماید:
«من در کوچکی، بزرگان عرب را به خاک انداختم و اشراف قبیلههای «ربیعه» و «مُضَر» را هلاک کردم. آیا جایگاه من را نسبت به رسول، از جهت خویشاوندی و منزلت و مرتبت میدانید؟ او سرپرستی مرا پذیرفت و من را در کودکی در دامن خود گذاشت و به سینه خود چسباند و در رختخوابش خواباند، چنانکه تن من به تن او میسایید وبوی خوش او به مشام من میرسید. لقمه را در دهنش میجوید و آن را به من میخوراند»(2).
آیا آن علی زمان رسولصلی الله علیه وآله وسلم، امروز باید این چنین باشد، که خار در چشم و استخوان در گلو، شاهد غارت آنچه باشد که از محبوبش به او رسیده است؟! مانند «اعشی» شاعر عرب که روزی در بارگاه سلطان در اوج رفاه بود و روز دیگر بر پشت شتر سوار و خانه به دوش، آواره بیابانها!
آنگاه علیعلیه السلام از توطئهها پرده برمیدارد و به معرفی آن سه خلیفه میپردازد، تا معلوم شود امت محمدصلی الله علیه وآله وسلم به چه کسانی مبتلا شده و چگونه این جماعت، حساب شده حکومت را به همدیگر پاس میدهند! وبر اساس طرحهای از پیش تعیین شده وقرارهای قبلی، خلافت را بین خود رد وبدل میکنند. تعبیر حضرت به کلمه «ادلی» در دادن حکومت به دومی از این آیه قرآن گرفته شده است:
«وَلاتَأْکُلُوا أُمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ وَتُدْلُوا بِها اِلَی الْحُکّامِ...»(1)
«واموالتان را میان خودتان به ناروا مخورید، و به عنوان رشوه قسمتی از آن را به قضات مدهید...»
گویا قرار بوده که عُمَر در «سقیفه» با ابوبکر بیعت کند، مشروط به اینکه ابوبکر بعد از خود، عمر را به خلافت برساند! این نیز شنیدنی است که وقتی ابوبکر در بستر مرگ وصیت میکند تا برای خود جانشین تعیین کند، در هنگام بیان وصیت از هوش میرود کاتب که عثمان بوده، اسم عُمَر را مینویسد. چون خلیفه به هوش میآید، میگوید: وصیت را قرائت کن. عثمان وصیّت را قرائت میکند:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم. این عهد و وصیتی است که عبداللَّه بن عثمان(2)برای مسلمانان مینویسد. اما بعد، همانا عُمَر بن خطاب را بر شما خلیفه ساختم».
ابوبکر تکبیر میگوید و شادمان بیان میدارد: ترسیدی اگر در حالت بیهوشی بمیرم، مردم اختلاف کنند، از اینرو نام عُمَر را نوشتی؟
عثمان گفت: آری! و ابوبکر او را دعا کرد(3). آنگاه ابوبکر به عُمَر سفارش میکند: «هیچ مصیبتی حتی مرگ من، تو را از کار اصلی باز ندارد. دیدی من هنگام رحلت پیامبر چگونه رفتار کردم(4).
علیعلیه السلام در روز شورا به عبد الرحمن بن عوف - بعد از بیعت با عثمان -
میگوید:
«واللَّه ما فعلتها إلا لأنک رجوت منه ما رجا صاحبکما من صاحبه دقّ اللَّه بینکما عطر منشم»(1).
«به خدا قسم! این کار را نکردی، جز اینکه از عثمان آن امید را داشتی که دوست شما - عمر - از رفیق خود داشت. خداوند میان شما، عطر منشم(2)و زنگار نفاق برافشاند».
عمر در روز شورا خطاب به عثمان میگوید:
«گویا خلافت برای تو آماده است و گویی هماکنون میبینم قریش به سبب محبتی که به تو دارند، قلاده خلافت را بر گردنت خواهند افکند و تو بنی امیه و فرزندان ابو معیط را بر گردن مردم سوار خواهی کرد و در تقسیم غنائم و اموال، آنان را بر دیگران ترجیح خواهی داد...»(3).
این گزیدهای از جریان پیچیده صدر اسلام است. نقشه چنان حساب شده بود که عبد الرحمن بن عوف نیز به عنوان خلیفه چهارم برگزیده میشود و بنیامیه بر دیگران رجحان پیدا میکنند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام درباره خصوصیات خلیفه دوم میگوید:
«چون اسب چموشی است که نمیشود آن را کنترل کرد و
نمیشود رهایش نمود».
او مردی از سلاله غضب و خشونت و سراسر لغزش و اشتباه بود، و نتیجه حاکمیت او چنین شد که مردم مبتلای به حرکت در تاریکی، همراه با اضطراب وتشویش شوند. آنها گرفتار نفاق شده، از حق فاصله گرفتند و در باطل فرو رفتند؛ و سرنوشت جامعهای که به امام و هادی خود پشت نماید و به طاغوت روی آورد چیزی جز این نیست.
از طرحهای حساب شده دیگری که برای کنار زدن علیعلیه السلام داشتند، شکستن علیعلیه السلام و تنزل دادن مقام و منزلت وی در سطح افرادی چون عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص و عثمان بود. همان عثمانی که علیعلیه السلام در وصف او میگوید:
«کسی بود که همّ او خوردن و دفع کردن بود و همّت او خلاصه میشد در فاصله میان مطبخ و مزبله».(1)
همسان قرار دادن علیعلیه السلام با دیگران، برای کوچک کردن و از چشم مردم انداختن او بود. در این شورا دشمنان جدیدی را چون طلحه و زبیر - که هرگز مقایسه خود با علیعلیه السلام در خاطرشان نمیگنجید - به صحنه پیکار وارد کردند، تا اگر فردا عثمان نتوانست جریان را آنسان هدایت کند که عبد الرحمن بن عوف بر مسند خلافت بنشیند، لااقل خلافت در کام علیعلیه السلام تلخ شود و مدعیان جدید خلافت، راه را بر علیعلیه السلام ببندند.
علیعلیه السلام اهداف شوم این جماعت را میشناسد و اعلام میکند:
«متی اعترض الریب فیّ مع الاول منهم حتی صرت اقرن الی هذه
1) 235. نهج البلاغه، خطبه سوم.
النظائر»(1).
«مگر من با اولین و بزرگ اینها قابل مقایسه بودم که اکنون با این فرومایگان همطراز شوم»؟!
راستی کدام جریان سیاسی پیچیده امروز چنین طرحهایی در برنامه دارد، که برای بیرون کردن رقیبی از صحنه، چنین منزلت معنوی او را تنزل دهند و بامحاصره اقتصادی و تهدید نیروهای او، و گرفتن امکاناتش، او را خلع ید نمایند؟!
راستی اگر با علیعلیه السلام چنین برخورد نمیکردند و او را در انظار این چنین خُرد نمیکردند، چگونه میتوانستند جنازه امام حسنعلیه السلام را تیرباران کنند، و در کربلا سر مبارک حسینعلیه السلام را به نیزه بزنند، و امام سجادعلیه السلام را به عنوان غیر مسلمان اسیر گردانند؟!
آنگاه حضرت از همراهی خود سخن میگوید، تا در تاریخ متهم به تفرقه در جامعه تازه شکل گرفته اسلام نشود. او برای حفظ وحدت، بیست وپنج سال سکوت میکند، ولی سکون ندارد، و از راههای مختلف و در هر پیشآمد و موقعیتی به حق غصب شده خویش و انحراف اسلام و شکستن حریم پیامبر اشاره میکند. علیعلیه السلام، فاطمهعلیها السلام تنها یادگار رسولصلی الله علیه وآله وسلم را، سواره بر در خانه مهاجر و انصار میبرد، تا حجّت را بر آنها تمام کند، و امروز اشخاصی منفعل از حوادثِ زمان و مبهوتِ افکار وارداتی غرب، نگویند: علیعلیه السلام خواستار حکومت نبود و ولایت و خلافت حق او نیست! نهایت علیعلیه السلام وکیل خوبی است که به وکالتش عمل خواهد کرد و مردم به خواستههایشان خواهند رسید و علیعلیه السلام چون افراد معمولی دیگر آنچه میگوید از باب «ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ
1) 236. نهج البلاغه، خطبه سوم [شقشقیه .
اِلاّ وَحْیٌ یُوحی (1)نیست!
علیعلیه السلام در خطبه «طالوتیه» از اشتباهات مردم و آثار شوم خلافت دیگران، سخن به میان آورده، میفرماید:
«... و الذی فلق الحبة و برء النسمة لقد علمتم أنی صاحبکم و الذی به امرتم و انّی عالمکم و الذی بعلمه نجاتکم و وصی نبیکم و خیرة ربّکم و لسان نورکم و العالم بما یصلحکم، فعن قلیل رویداً ینزل بکم ما وعدتم و ما نزل بالامم قبلکم وسیسألکم اللَّه عزّوجلّ عن ائمتکم، معهم تحشرون و الی اللَّه عزّوجلّ غداً تصیرون.
اما واللَّه! لو کان لی عدّة اصحاب طالوت او عدة اهل بدر و هم اعدائکم لضربتکم بالسیف حتی تؤولوا الی الحقّ و تنیبوا للصدق»(2).
امام میفرماید:
«...اگر من به اندازه اصحاب حضرت طالوت، یا اصحاب بدر نیرو داشتم، شما را - با شمشیر - به حق برمیگرداندم».
آن حضرت بعد از ایراد خطبه از مسجد خارج شد و در بین راه به آغلی رسید که در آن سی گوسفند بود، امام فرمود:
«واللَّه لو انّ لی رجالاً ینصحون للَّه عزّوجلّ و لرسوله بعدد هذه الشیاة لأزلتُ ابن أکلة الذّبّان عن ملکه»(3).
«تنها اگر سی نفر - به اندازه این گوسفندان - داشتم، با این خصوصیت که نصیحتگر مردم برای خدا و رسولش باشند، ابوبکر - پسر کسی که در جاهلیت به خوردن مگس شهرت داشت را از خلافت عزل میکردم».
علیعلیه السلام باید چه کار دیگر میکرد، تا مهاجر و انصار از نیرنگی که خوردند؛ برگردند و نگویند:
«ای دختر رسول! اگر شوهر و پسر عمویت زودتر میآمد ما با او بیعت میکردیم، ولی اکنون دیر شده و ما با آن مرد بیعت کردهایم».
اگر بیعت و وکیل گرفتن یک تعهدی است که باید به آن ملزم بود، چرا علیعلیه السلام از مردم میخواست بیعت با دیگری را بشکنند و به او روی بیاورند؟! علیعلیه السلام در ردّ بهانه آنها میگوید:
«مگر میشود چون دیگران جنازه رسول خدا را رها کرد و به سراغ شما آمد»؟!
علیعلیه السلام چه باید میگفت تا امروز او را خواهان حکومت بدانند و صاحب امر و ولی بر خلق خدا به شمار آورند، و او را تشنه وکالت قلمداد نکنند؟
علیعلیه السلام در بخش دیگر خطبه، به هجوم مردم همچون گله گوسفند به خانه خود اشاره دارد:
«هجوم چنان بود که نزدیک بود دو فرزندم - که دو مرد کامل بودند - زیر پا لگدمال شوند و ردایم پاره گردد».
اشاره شد که علیعلیه السلام ابتدا دست رد به سینه آنها میزند و میفرماید:
«... وانا لکم وزیراً خیر لکم منی امیراً»(1)
«... اگر [در چنان حالی برای شما وزیر و مشاور باشم بهتر از آن است که امیر باشم.»
زیرا این امت نمیتوانند عدالت علیعلیه السلام را تحمل کنند. دشمنان علیعلیه السلام چنان زمینههای حکومت او را بر باد دادند که به رغم هجوم این جمع کثیر، علیعلیه السلام قادر به حکومت نیست، زیرا اهداف آنها با اهداف علیعلیه السلام یکی نیست. علیعلیه السلام میفرماید:
«انّی اریدکم للَّه و انتم تریدوننی لانفسکم»(2)
«من شما را برای خدا میخواهم و شما مرا برای منافع خود میخواهید».
جامعه فاسد تحمل رهبر مصلح را ندارد.
علیعلیه السلام به عامل اصلی که اسلام را به انحراف کشاند و سقیفه را شکل داد، تا در نتیجه بنی امیه حاکم شدند و انسانهای قاسط و مارق و ناکث در جامعه شکل گرفتند، اشاره دارد. این حرکتها نه از روی جهل بود تا معذور باشند، و نه از روی شفقت و دلسوزی برای جامعه، تا مأجور باشند. آنها بقره را در قنوت میخواندند و بارها آیه:
«تِلْکَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوّاً فِی الْاَرْضِ وَ لا فَساداً»(3)
«آن سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین خواستار برتری و فساد نیستند.»
را تلاوت کرده بودند و میدانستند کسی که برتری جویی کند، بوی بهشت را نخواهد چشید، و روی بهشت را نخواهد دید. پس علّت چه بود؟ چگونه این جماعت به قوم بنیاسراییل تبدیل شدند؟ آنها کمر به قتل ولی خدا بستند و برای همیشه اهل بیت رسولعلیهم السلام را از حاکمیت منع کردند، و جامعه انسانی را از هدایت آنها محروم ساختند.
علّت؛ دنیا گرایی و زیبایی آن و در نتیجه گمراه شدن و دنیا را بر خدا و آخرت برگزیدن بود. علیعلیه السلام در جای دیگر میفرماید:
«... من عظُمت الدنیا فی عینه و کبر موقعها من قلبه آثرها علی اللَّه تعالی فانقطع الیها و صار عبداً لها»(1).
«کسی که دنیا در نظرش بزرگ آید ودر دلش مقام وموقعیتی رفیع یابد، دنیا را بر خدای تعالی برگزیند، و همواره به دنیا پردازد وبنده آن گردد.»
آنجا که جلوه دنیا، تو را برُباید و گندم ری تو را خوش آید و حکومت مصر بزرگترین آرزوی تو باشد، در کشتن ولی خدا بر دیگران سبقت میگیری و از محو آیتِ حق لذت میبری.
همین دنیا که دیگران آن را مُنتهای آرزویشان گرفتند و آن را بر خدا ترجیح دادند، در چشم علیعلیه السلام از آب بینی بز، بیارزشتر و از کفش پاره پینهزده، بیمقدارتر است.
اما چرا علیعلیه السلام به رغم این همه بیارزشی حکومت دنیوی، این چنین به خود میپیچد و لحظهای پس از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم آرام نمیگیرد، و ناموس خدا - فاطمهعلیها السلام - را بر در خانه مهاجر و انصار میبرد؟! تا جایی که دیگران به
1) 243. نهج البلاغه، خطبه 160.
او بگویند:
«انّک علی هذا الامر یابن ابی طالب لحریص»(1).
چرا او را متهم به حریص بودن در امر حکومت میکنند؟!
علیعلیه السلام حکومت را تکلیفی میداند که خداوند از او خواسته، و حکومت را حق خود و جزئی از امامت میداند. او آیه:
«فَاسْتَقِمْ کَما اُمِرْتَ وَمَنْ تابَ مَعَکَ»(2)
«پس همان گونه که دستور یافته ای ایستادگی کن، و هر که باتو توبه کرده نیز چنین کند.»
را خطاب به خود میداند. علیعلیه السلام حکومت را میخواهد تا دنیا، مانع بزرگ عبودیت را خوار و ذلیل کند، و اهل دنیا را از سر راه امت بردارد. علیعلیه السلام به کسی که او را حریص به حکومت میخواند، جواب میدهد:
«بل أنتم واللّه لأحرص وابعد و أنا اخصّ واقرب و انّما طلبت حقاً لی و انتم تحولون بینی و بینه و تضربون وجهی دونه»(3)
«به خدا سوگند! شما بدان آزمندترید، با آنکه از رسول اللّهصلی الله علیه وآله وسلم دورترید و من از شما به خلافت مخصوص ترم وبه او نزدیکتر. من حقّی را طلبیدم که از آنِ من بود، وشما میان من و حقّ من حائل شدید و مرا از آن منع کردید».
آنگاه حضرت میفرماید:
«وقتی این جواب را دادم و حجّت اقامه شد، مبهوت ماندند و ندانستند چه جوابی بدهند».
به امید اینکه دیگران این حجتها را ببینند و بصیرت پیدا کنند و از حیرت به در آیند.
امام در ادامه میفرمایند:
«اللهم انی استعدیک علی قریش و من اعانهم فانهم قطعوا رحمی و صغّروا عظیم منزلتی و اجمعوا علی منازعتی امراً هو لی»(1).
«بارخدایا! میخواهم که مرا در برابر قریش و آنان که قریش را یاری میکنند، یاری فرمایی. آنان پیوند خویشاوندی مرا بریدند و منزلت مرا خُرد شمردند و برای نبرد با من، در امری که از آنِ من بود، دست به دست هم دادند».
وقتی عمر، امیرالمؤمنینعلیه السلام را وادار به بیعت با ابوبکر کرد، آن حضرتعلیه السلام فریاد زد: «انا عبداللَّه و اخو رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم». عمر گفت: اما عبداللَّه، درست و اما برادر رسول خدا، خیر».
آنها منزلت امامعلیه السلام را با همطراز کردن او با اعضای شورا، کوچک کردند و در منازعه امر خلافت او، با هم جمع شدند و همپیمان گشتند و گفتند: اگر حکومت به علی برسد، در خاندان هاشم خواهد ماند، ولی با خلافت دیگران، همه کس از آن بهرهمند خواهند شد.
خداوند از علما عهد گرفته است هرگز در برابر شکمبارگی ظالم و گرسنگی مظلوم، ساکت و بیاعتنا نباشند. و چه کسی عالمتر از علیعلیه السلام و چه انسانی آگاهتر و مهربانتر از او است؟
اما قیام و به دست گرفتن حکومت و خلافت شرایطی دارد، که باید فراهم شود. وقتی حجّت تمام میشود که مردم به امام روی بیاورند، و دست کم در حدّ
1) 247. مدرک پیشین.
اصحاب بدر و یاران طالوت باشند. سی تا مرد که خدا و رسول را بر دیگران برگزیده باشند و با انگیزه خدایی به نُصح و اصلاح جامعه روی بیاورند. در این شرایط، امام خلافت را به دست میگیرد و حکومت دینی را بر اساس عهد الهی و جهت ادای تکلیف و تمامیت حجّت شرعی، شکل میدهد.
این حکومت، نه جدای از وحی است، و نه معصوم وکیل مردم است. این حکومت امری دنیوی نیست، تا معصوم از آن پیراسته باشد. حکومت، حق امام است و مردم ملزم به پیروی از «اولی الامر» میباشند. اولی الامر، صاحبان ولایت و حکومت، در همه امور زندگی انسان - از ابتدای دنیا تا انتهای آخرت - هستند. هرگز اولی الامر به معنای آگاهان علمی نیست و در جایی به این معنا استعمال نشده است، آنطور که نویسنده کتاب حکمت و حکومت گفته است.
مانند قریش نباشیم که در جواب علیعلیه السلام گفتند:
«ثم قالوا الا ان فی الحق ان تأخذه و فی الحق ان تترکه»(1).
«سپس در جایی گفتند حقّ آن است که آن [خلافت ]را بستانی، و در جای دیگر گفتند حقّ آن است که آن [خلافت ]را واگذاری».
در پایان به مناظره ای که بین حضرت علیعلیه السلام
و «اشعث» صورت گرفته است، اشاره میکنیم، تا بدانیم خلافت جزئی از امامت و حق مسلّم علیعلیه السلام بود، و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بر آن تأکید داشتند و از مردم خواستند دعوتش را اجابت کنند و حضرت علیعلیه السلام را ولی امر خود قرار دهند. اشعث به حضرت علیعلیه السلام
1) 248. نهج البلاغه، ادامه خطبه 172.
میگوید: از لحظهای که وارد کوفه شدهای، به طور مستمر این کلام را تکرار میکنی!
«و اللَّه انی لاولی الناس بالناس وما زلتُ مظلوماً منذ قبض رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وسلم».
«به خدا سوگند! من سزاوارترین مردم به [ولایت و خلافت ]آنهایم و پس از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم پیوسته مظلوم بودم.»
پس چرا وقتی خلیفه اول و دوم حکومت را به دست گرفتند، در مقابل آنچه که از تو گرفته و غصب کردند، شمشیر نزدی؟
امیرالمؤمنینعلیه السلام به اشعث فرمود:
«بشنو، تنها چیزی که من را از شمشیر زدن منع کرد، پیمانی بود که با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بستم؛ رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به من گفت: امت من به تو نیرنگ میزنند و عهد من را میشکنند، در حالیکه تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی. به رسول خدا گفتم: وقتی چنین است، تو چه سفارشی به من داری؟ رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود:
«ان وجدت اعواناً فبادر الیهم و جاهدهم و ان لم تجد اعواناً فکفّ یدک واحقُن دمک حتی تلحق بی مظلوماً».
«اگر یارانی پیدا کردی، به جهاد با آنان شتاب کن و اگر یاری نیافتی، دست نگه دار وخونت را حفظ کن، تا با مظلومیت به من ملحق شوی»
بعد از وفات رسول و دفن آن حضرتصلی الله علیه وآله وسلم و پس از جمعآوری قرآن، دست فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را گرفته و اطراف اهل بدر و انصار و مهاجر چرخیدم و حقّم را به آنها گوشزد کردم. هیچ کس از آنها جز سلمان، مقداد،
ابوذر و عمّار دعوتم را اجابت نکرد. و آنان که از اهل بیتم مانند بازوی من بر دین خدا بودند، همه رفته بودند. من ماندم و عباس و عقیل، دو پناهنده و آمیخته به حیات جاهلیت»(1).
1) 249. احتجاج طبرسی ، ج 1 ، ص 449 ، انتشارات اسوه.
در این فصل از نقش و مسئولیت ائمهعلیهم السلام و ویژگیهای آن ها، به تفصیل سخن رفت. ملاک امامت شایستگی است که موجب نصب توسط خداوند میشود، به آن شیوهای که در قرآن از امامت ابراهیمعلیه السلام گفت و گو شده است؛ ابراهیم با ویژگیها و قابلیتهای خاصّ و پس از آزمایشهای گوناگون مانند به آتش افتادن و مأمور شدن به ذبح و سر بریدن فرزندش «اسماعیل»، خطاب:
«...اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماماً»(1)
«من تو را پیشوای مردم قرار دادم».
را دریافت میکند و به مقام والای امامت راه مییابد.
ابراهیمعلیه السلام به تعبیر قرآن:
«...لَحَلیمٌ اَوَّاهٌ مُنیبٌ»(2)
«زیرا ابراهیم، بردبار ونرمدل وبازگشت کننده [به سوی خدا ]بود»
است. او از حلم و وسعت وجودی برخوردار است و انسانها را از خود میداند و نسبت به آنها رؤوف میباشد و او منیب است، یعنی دائم به سوی حق و سرچشمه رحمت انابه میکند و بازگشت دارد.
این سه خصوصیت، ابراهیمعلیه السلام را وادار میکند تا آینده را با برپایی پایههای بیت توحید تضمین نماید. و برای هدایت و رهبری نسل های بعد دست به دعا بردارد و از خدا بخواهد، امامت را در نسل او قرار دهد، تا افتخار هدایت و شکستن طاغوت و بت در خاندان او باقی بماند.
خداوند دعای ابراهیم را که خلیل و دوست او است، تنها در بین نسلی از او که بر دینش استوار ماند و لحظهای به ظلمت شرک و بتپرستی تمایل پیدا نکرد، اجابت میکند.
آنگاه که ابراهیم پایههای بیت را بالا میبَرَد، از خداوند میخواهد عملش را قبول کند. وچون خواهان تداوم این عمل وماندگاری بیت و آیین توحید و زدودن ظلمت شرک وبت پرستی است، برای برانگیختن آخرین و بزرگترین پیامبر، دعا میکند، همان پیامبری که آیات خدا را بر مردم تلاوت میکند وباتعلیم کتاب و حکمت آنها را تزکیه میکند. او دست به دعا برمیدارد:
«رَبَّنا وَابْعَثْ فیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکّیهِمْ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ»(1).
«پروردگارا! در میان آنان، فرستاده ای ازخودشان برانگیز، تا آیات تو را بر آنان بخواند، و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد و پاکیزه شان کند؛ زیرا که تو خود، شکست ناپذیر و حکیم هستی».
1) 252. بقره، 129.
از اینرو رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم میفرماید:
«انا دعوة ابی ابراهیم»(1)
«من خواسته پدرم ابراهیم هستم».
ابراهیم در آغاز حرکتش کسی را میخواهد که پیامرسان اهداف او در نسلهای آینده باشد و بر جلوههای مختلف بت پرستی هجوم بَرَد و لحظهای آرام نگیرد.
ابراهیم میخواهد:
«وَاجْعَلْ لی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرینَ»(2).
«برای من در میان امّتهای آینده، زبان صادقی قرار ده، [تا اهداف من را صادقانه بیان کند و بر آنها پایدار و استوار باشد]».
روایات، علیعلیه السلام را لسانِ صدق ابراهیم میداند(3).
ابراهیم بت شکن با شکستن بتها مسیر تاریخ را رقم میزند و جلوداران قافله نور را تعیین میکند. او در دل کویر و زمین لم یزرع، شجره نبوت را آبیاری میکند تا ثمرات آن عطش انسانها را فرو نشاند. کلام علیعلیه السلام در خطبه {144} نهج البلاغه خبر از خواسته ابراهیم دارد.
ائمهعلیهم السلام از قریش و غرس شده در خاندان هاشم هستند. امامت امری است که برای دیگران صلاح نیست. زیرا دیگران تحمّل آن را ندارند و شایسته چنین مقامی نیستند. اولی الامر و والیان امر نمیتوانند غیر از بنی
هاشم باشند. امامت و بنی هاشم لازم و ملزوم همدیگرند و از هم انفکاک ناپذیرند. نه امامت در غیر بنی هاشم در جایگاه خویش است، و نه غیر بنی هاشم، صلاحیت تصدی ولایت را دارند.
«ان الأئمة من قریشٍ غُرسوا فی هذا البطنِ منْ هاشمٍ، لاتصلحُ علی سواهم، ولاتصلحُ الولاةُ من غیرهم».
«هر آینه، پیشوایان از قریش هستند، نهال پیشوایی را در خاندان هاشم کِشته اند. پیشوایی غیر ایشان را سزاوار نیست و ولایت و امامت را کسی جز ایشان شایسته نباشد.»
از این رو حضرتعلیه السلام در صدر همین خطبه، کسانی را که اعتقاد دارند غیر بنی هاشم راسخ در علم هستند، توبیخ میکند و آنها را کاذب و ستمکار بر اهل بیتعلیهم السلام، میشمارد و توضیح میدهد:
«خداوند ما را رفعت داده و دشمنان ما را پست شمرده و به ما آنچه را که شایسته بوده، عطا نموده و دیگران را که قابلیت نعمت ولایت را نداشتهاند، محروم کرده است. او ما را داخل در عنایت خاصّ خود نموده و دیگران را از این حوزه خارج نموده است».
در این جا حضرتعلیه السلام تأکید دارد آنچه از مقام والای امامت و ولایت به ما رسیده، از جانب حق تعالی بوده و از الطاف خاص خداوند است.
حضرت بار دیگر بر رسالتِ شان تأکید دارد:
«هدایت به وسیله ما به خلق عطا میشود و کسانی که طالب هدایت و روشنی و بینایی هستند، ما را واسطه قرار دهند، زیرا تنها امام است که با مقام عصمت، توانایی هدایت کردن و
بصیرت دادن را دارد».
«بنا یستعطی الهدی، ویستجلی العمی
«راه هدایت به پایمردی ما طلب شود، و کوری و گمراهی به ما از میان برود».
بخش سوم خطبه در وصف کسانی است که به دنیا روی آوردند، و از آخرت چهره برتافتند، و طالب هدایت نبودند، و در ظلمت ماندند. آنها میبایست به دعوت رسول لبیک گویند، و آن را اجابت کنند، و امام را به عنوان ولی - نه وکیل - برگزینند. علیعلیه السلام میفرماید:
«رُفع لهم عَلَم الجنّة و النار فصرفوا عن الجنّة وجوههم واقبلوا الی النار باعمالهم، دعاهم ربّهم فنفروا و ولّوا، ودعاهم الشیطان فاستجابوا و اقبلوا».
«برای جامعه انسانی دو عَلَمِ خیر و شر، بهشت و جهنم، و هدایت و ضلالت توسط حجتهای الهی برپا شد، که انسانها با بصیرت یکی را انتخاب کنند. این رسول بود که با برپایی این دو عَلَم و راه، آدمها را وادار به انتخاب کرد، هرچند امت رسول به سرنوشت امت موسی و قوم بنی اسرائیل دچار شد، و از هدایت و خیر و بهشت روی برگردانید و به گمراهی و سوختن روی آورد. خداوند آنها را خواند، ولی آنها نفرت نشان دادند و پشت کردند؛ شیطان آنها را خواند و آنها اجابت کردند و به او روی آوردند».
بارالها! ما را اهل بصیرت گردان و در کنار شناخت راه، به ما عشق وافر و ایمان عطا فرما، تا ولایت آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم را گردن نهیم و از سیطره ولایت
شیطان رهائی یابیم!
خدایا! ما را از کسانی قرار ده که به سوی بیت رسول هجرت کنیم و با رسول همراه شویم، تا در انتهای راه، آه حسرت نکشیم و نگوییم:
یا لیتنی اتّخذت مع الرسول سبیلا
(ای کاش با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم راهی برگزیده بودم)
و یا لیتنی اتّخذت الی الرسول سبیلا
(و ای کاش راهی به سوی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در پیش گرفته بودم)
بعد از بیان نیاز انسان به حجّت و هادی در فصل اول، و بیان ویژگیهای حجج بعد از رسول در فصل دوم، نوبت به آخرین حجّت خدا در زمین از نگاه علیعلیه السلام میرسد، هر چند از اولین امام در وصف آخرین امام، روایتها و سخنان زیادی مانده است(1)ولی در این نوشتار تنها به سخنان آن حضرت در نهجالبلاغه اشاره میشود، تا ببینیم سخنان حضرتش چگونه شاهد صدقی بر آخرین حجّت خدا خواهد بود، و چگونه با شروع امامت، پایان روشن آن در کره خاکی رقم خورده، و آخرین علمدار هدایت و تداوم دهنده رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به انسانهایی که در آینده قدم به عرصه وجود میگذارند، معرفی شده است.
1) 256. روایاتی که از حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام درباره حضرت مهدیعلیه السلام صادر شده، به همّت معاصران در کتاب «موسوعة احادیث امیرالمؤمنین حول الإمام المهدیعلیهما السلام» جمعآوری گردیده که بنیاد نهج البلاغه آن را منتشر کرده است و بعضی از پیشینیان صالح نیز این روایات را ذیل عنوان خاصی، آورده اند، از جمله شیخ بزرگوار صدوق، در کتاب «اکمال الدین واتمام النعمة» تحت عنوان «ما اخبر به امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبعلیه السلام من وقوع الغیبة بالقائم الثانی عشر من الائمة» روایات زیادی از آن حضرت نقل میکند.
از جمله این سخنان، حکمت {147} نهج البلاغه است، که صدور این حکمت از حضرت علیعلیه السلام اگر متواتر نباشد، نزدیک به آن است، و کسی در نسبت آن به حضرتش تردیدی روا نداشته است. در کتابهای روایی شیعه و سنی پیش از سید رضی، این حکمت با سلسله سندهای مختلف مکتوب است. مرحوم صدوق در اکمال الدین با چهارده سند مختلف آن را نقل میکند(1).
1) 257. اکمال الدین و اتمام النعمة، صدوق، باب 26، ص 288، چاپ جامعه مدرسین.
این حکمت، تعلیمی از معلمی ربانی به متعلمی در سبیل نجات، یعنی «کمیل بن زیاد نخعی» است. آنگاه که علیعلیه السلام دست او را گرفته و به صحرا میبرد تا دور از نگاه نااهلان و چشمهای نامحرمان، او را مَحرم اسرار گرداند، و در سینه او برای نسلهایی که میآیند، گنجهایی ذخیره نماید. نسلهایی که حتی راه به صحرا ندارند، زیرا زمین از نکبت غربیان پر است. و ستارههای شاهدِ گفتار علیعلیه السلام در دل شب را، ابرهای سیاه ظلمتِ برخاسته از سوختن انسانها در بنبست ایسمها و آتش فتنهها، و دود برکشیده از در خانه دختر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، پوشانده است.
مخاطب این حکمت، نسلی است که تنها همین سیاهی قلم بر سفیدی ورق را دارد، که از سینه کمیلها تراویده و بر صفحه اوراق و کاغذها نقش بسته است.
همین آینده تاریک است که علیعلیه السلام را وامیدارد تا حسرتش را با آه و نفس طولانی ظاهر کند، و به کمیل تأکید کند:
«فاحفظ ما اقول لک»
«بر آنچه به تو میگویم، حافظ باش وآن را پاس بدار».
قلب تو و قلب هر انسانی، ظرفی است که حقایقی را در خود جمع میکند و اسراری را ضبط مینماید. و بهترین ظرفها ، وسیعترین و باظرفیتترین آنها است . قلبی که بتواند حقایق بیشتری را در خود جای دهد، و اسرار
زیادتری را در خود نگه دارد، و آنچنان بیظرفیت نباشد که به تلنگری آن را بیرون بریزد، و به اندک فشاری بشکند و با حادثه کوچکی وارونه شود.
آنچه میتواند به قلب ظرفیت بخشد و آن را وسعت دهد، علم و معرفت و حکمت است. حضرت در حکمت 205 به این نکته توجه میدهد و میفرماید:
«کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به».
«هر ظرفی با پر شدن از مظروف، بی ظرفیت میشود و دچار فشار و تنگی میشود و چیز دیگری را در خود راه نمیدهد، جز ظرف علم، که با آن به وسعت میرسد و پر شدن از علم او را به وسعت بیشتری راه میبرد».
به این جهت حضرت انسان ها را به نسبت علم و در نتیجه داشتن ظرافت و ظرفیت، به سه گروه تقسیم میکند:
دسته اول
عالِمی است، که از ربّ نشان دارد و به تربیت نفوس قبل از نابودی، اقدام میکند، و از آنجا که انتساب به ربّ دارد، بدون واسطه از ربّ کسب فیض میکند. و از طرف دیگر او مربّی است که به تربیت انسانها و هدایت آنها همّت میگمارد. امام صادقعلیه السلام بعد از بیان جایگاه حکمت، میفرماید:
«رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به علیعلیه السلام وصیت نمود: هدایت یک نفر برای تو از آنچه خورشید بر آن طلوع میکند، بهتر است»(1).
عالِمی که تنها به ربّ تعلق داشته باشد و مربّی انسان باشد، جز امام
1) 258. بحارالانوار، ج 1، ص 216، ح 26.
معصوم کس دیگری نیست، زیرا کسی میتواند مربّی باشد که به احوال انسان و قدر و ارزش او آگاه باشد، و او را از خودش بهتر بشناسد و این خاصّ خداوند و انسانهایی است که خداوند به آنها تفضّل کرده و ملائکه و روح را بر آنها نازل کرده، آنها را به ظرفیت انسانها آگاه ساختهاست؛ آنطور که سوره «قدر» بر این حقیقت شهادت میدهد.
دسته دوم
کسی است که به یادگیری از عالم ربّانی روی آورده، از او علوم الهی و حقایق و حکمتها را طلب میکند، تا در سبیل نجات ثابت قدم باشد، و راه رستگاری را در سایه هدایت عالِم ربّانی و امام معصوم به پایان برد، و با این آموزش به وسعت صدر دست یابد. امام صادقعلیه السلام میفرماید:
«نحن العلماء و شیعتنا متعلمون و سائر الناس غثاء»(1)
«تنها ما عالم [ربّانی هستیم، و شیعه ما متعلّم و علم آموز، و دیگران خار و خاشاک بر روی آب هستند».
بنابر این، شیعه علیعلیه السلام کسی است که هرگز دست از طلب علم تا هنگام جان دادن، برندارد، و هرگز خود را بینیاز از طلب علم نداند، زیرا نمیخواهد به هلاکت برسد(2).
آنچه از معصومعلیه السلام در تعریف شیعه رسیده، غیر از چیزی است که معروف است؛ شیعه علیعلیه السلام صاحب عقل و درایتی است که از هوس خالی باشد و لحظهای از آموختن و آموزش دست برندارد. او است که از علیعلیه السلام نشان دارد و
با او میشود به علیعلیه السلام رسید. و او کسی است که دلها را با بیان حکمت و عمل حکیمانه، به سوی علیعلیه السلام جذب میکند. او مؤمنی است که خداوند وی را آماده پذیرش و حفظ امر ائمهعلیهم السلام نموده است، زیرا:
«ان امرنا صعب مستصعب لا یحمله الاّ عبد مؤمن امتحن اللَّه قلبه للایمان و لا یعی حدیثنا الاّ صدور امینة و احلام رزینة»(1)
«حقیقت امر ما چنان سخت و سنگین است که کسی تحمّل آن را ندارد مگر مؤمنی که خداوند قلبش را برای ایمان آزمایش کرده باشد، و کلام و گفتار ما را جز سینههای مورد اعتماد و عقلهای با وقار، ضبط و حفظ و نگاهداری نمیکنند».
دسته سوم
خرمگسان بیارادهای هستند که از هر آوازی تبعیّت میکنند و با هر بادی میچرخند.
«همج رعاء» یعنی کسانی که طالب نیستند و در خود جوششی ندارند، و بین بودن و شدن فاصلهای را نمیبینند، و جهانبینی آنها از نوک بینیشان تجاوز نمیکند.
آنها انسانهای بیظرفیتی هستند که سبک مغزند، و از قدرت تشخیص و درک برخوردار نیستند. خرمگسانی میباشند که در پی خرانند، زیرا از نور علم، شعله نگرفتهاند تا به وسعت و ظرفیتی برسند، و در نتیجه هر دعوتی را اجابت نکنند، و هر صدایی را پاسخ ندهند.
آنها از تکیهگاه محکمی برخوردار نیستند، تا باد حوادث آنها را نچرخاند و مجبور نشوند برای حفظ خود به هر خار و خاشاکی چنگ زنند.
از نور عالم ربانی و امام معصومعلیه السلام - که منبع علم و معدن حکمت است -
1) 261. نهج البلاغه، خطبه 189.
باید استفاده نمود، و چون رکن وثیق و عماد دین و کهف امین است، باید بر او تکیه کرد. انسانی که بر عماد تکیه نکند و از نور آن مستفیض نشود، کسی است که از عقل عاری، و از خود آگاهی خالی است.
چرا علیعلیه السلام متعلّم و گروه دوم را مفرد میآورد، ولی گروه سوم را به صورت جمع بیان میکند؟ چرا گروه اول و دوم کماند و گروه سوم بسیارند؟!
در مقایسه بین علم و مال و توجه دادن به برتری علم بر مال، به دو سؤال بالا پاسخ داده میشود.
دنیاپرستی، میل به ثروت و وابستگی به دنیا عواملی است که دید انسان را میگیرد و بصیرت را میبرد و قلب را میمیراند. به سبب همین تعلق است که انسان از طلب باز میماند، و بر چیزی تکیه میکند که اتقان ندارد.
چه بسا فرو رفتن در تاریکی و تکیه بر ثروت، ناشی از جهل به ارزش خویش یا توهّم عظمت دنیا باشد! بر امام معصوم است که با معرفت دادن، زمینه را برای بصیرت و انتخاب صحیح فراهم آورد، تا انسان با معرفت به خویش و علم به حقارت دنیا بندهای وابستگی را تکه تکه نماید، و متعلّمی بر سبیل نجات شود.
علم، آدمی را نگهدار است، زیرا به او وسعت دید میدهد، تا راه را از چاه بشناسد. آدمی با نور علم منافع و مضار، خوب و بد و خیر و شر خود را میشناسد و سالم میماند. امّا ثروت، باری است بر دوش که باید به نگهداری آن مشغول و
از خود غافل شد.
مال با توزیع کم میشود و با از بین رفتن، آثارش نیز زائل میشود، و ثمرهاش با خشک شدن درخت آن، پلاسیده شده، نابود میگردد. امّا علم با نشر و اشاعه نموّ پیدا میکند و پالایش میشود و بقا مییابد.
شناختِ فضیلت علم روشی پسندیده است که به بار خواهد نشست، و ثمراتی را برای متعلم در پی خواهد داشت. این روش، در حیات عالِم، اطاعت او را به دنبال دارد، و بعد از مرگ از او به نیکی یاد خواهد شد.
علم حاکم است و فرمانروا که در هر رابطهای، ضابطهای را ارائه میدهد، و بایدها و نبایدها از آن نشأت میگیرد.
حضرت با بیان این حکمت و با آموزش مرحله به مرحله، کمیل را آماده میسازد تا حقیقتی را که جامعه پشت سر انداخته و با آن به خصومت برخاسته، جلو روی خود قرار دهد.
در این مرحله علیعلیه السلام از عاقبت عالِم و صاحب مال سخن میگوید. کسانی که به دنیاگراییدهاند و به جمع آن پرداختهاند، همچون کرم ابریشمی هستند که به دور خود میتند، و همه راهها را بر روی خود میبندد. او در حیاتش مرده است، زیرا مردن را انتخاب کرده است، ولی عالِمی که دانش را برگزیده، از آنرو که علم همیشه باقی است، زنده است. کسی که دانش را انتخاب کرده و با آن مأنوس است، حیات ابدی مییابد، هر چند جسم او از بین رفته باشد، زیرا همیشه یاد و خاطره او در دلها باقی است.
امروزه ما شاهدیم که چگونه امثال شیخ طوسی و خواجه نصیر و سیّد رضی زندهاند، ولی هرگز از ثروتمندان و قدرتمندان یاد و نامی نیست.
دو قرن علیعلیه السلام را سبّ کردند، و لعن او را بعد از نماز، واجب نمودند، و در محاصره سیاسی و اقتصادی قرارش دادند، ولی اکنون چه کسی زنده است؟ علیعلیه السلام یا دشمنان او؟
راستی این علم کجا است؟ و این عالم ربّانی کیست؟ این عطش کمیل را چه کسی سیراب میکند؟ کمیل باید به چه شخصی روی آورد؟ و در برابر چه کسی زانوی طلب بر زمین زند؟
همه علوم در دریای بیکران سینه علیعلیه السلام است. کسی که به راههای آسمانی آشناتر از راههای زمینی است. این فریاد حضرت امیرعلیه السلام است:
«ایّها النّاس سلونی قبل ان تفقدونی فلاَنَا بطرق السماء اعلم منّی بطرق الارض»(1)
«ای مردم! قبل از اینکه مرا از دست بدهید از من سؤال نمایید، چرا که شناخت من به راههای آسمانی بیشتر از راههای زمین است».
اما چرا این وجود نامحدود، محدود میشود؟ و این سینه مالامال از حقایق، بسته میشود؟ چرا غواصان علم و طالبان حقیقت از این دریا آب حیات نمینوشند؟! آیا حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام نمیخواهد، یا طالبی پیدا نمیشود؟
مگر میشود حضرت امیرعلیه السلام نخواهد، در حالی که همه علوم به او داده شده، تا بر هدایت خلق همت گمارد و آنها را به سبیل نجات راهبری کند. گیرنده و طالبی نیست که از حضرت مطالبه کند، و اگر دوستدار علم باشد، در حفظ مطالب و نقل آن امین نیست.
1) 262. نهج البلاغه، خطبه 189.
آری! حضرت افسوس میخورد و آرزو میکند که کاش مییافتم کسانی را که این معارف را تحمل میکردند و اهل امانت بودند! ولی افسوس که آدمهای عصر امیرالمؤمنینعلیه السلام؛
1 - گروهی انسانهای باهوش و زیرک بودند، ولی نعمت الهی و هوش سرشار، و دین و حقایق را، ابزاری برای رسیدن به دنیا قرار میدادند، و با داشتن نعمتها به جای مسئولیتپذیری و شکر آنها، بر خلق خدا فخر میفروختند.
2 - دسته ای انسانهای مطیع و تسلیم حاملان علم و حقّ بودند ولی از فهم و درایت بهرهای نداشتند، و فاقد بصیرت در حق بودند.
3 - گروه سوم که با ولع و حرص به خوشی و لذت مشغول بودند، تسلیم محض شهوت و خواهشهای نفس بودند.
4 - چهارمین دسته کسانی بودند که شیفته جمعآوری مال و ذخیره نعمتها شدند.
دو گروه اول و دوّم مقبول نبودند و دو گروه دیگر هرگز نمیتوانستند حافظ دین باشند، و حتی در یک مورد هم نمیشد به آنها اعتماد کرد، زیرا نزدیکترین موجودات به آنان چهارپایانی بودند که در بیابان رها شده و به چرا مشغولند. این دو، چنان غرق در لذت و شهوت، و حریص به جمع مال و منال
بودند که حضرت حیوانات را به اینها تشبیه میکند.
وقتی بذر حیات را هیچ زمینی نپذیرد، و آب حیات را هیچ کسی ننوشد، این بذر و آب چه میشود؟ آب فرو میرود و بذر با مرگ زارع بر باد میرود.
حضرت علیعلیه السلام حقایق را با خود میبرد و انسانها در حرمان و حسرت فقدان آن وجود مبارک میمانند.
«کذلک یموت العلم بموت حاملیه»
«این چنین علم با مرگ حاملان آن، میمیرد».
آیا شاکر نبودن نسلی و کافر شدن قومی و عصیان ملتی که رسولش را از او میگیرند و امامش مفارقت میکند و عذاب، آنها را احاطه میکند، باعث میشود رابطه زمین و آسمان قطع گردد، و خداوند نسلهای آینده را به حال خود رها کند؟
امیرالمؤمنینعلیه السلام خود حجّتی بود که قومش بر او کفر ورزیدند و بر او شوریدند و حرمتش را شکستند. او هر چند با دل شکسته میرود، اما سنت الهی را گوشزد میکند و باب سخن را برای نسلهای آینده میگشاید.
درست است در این اوضاع حجّت خدا با علومش راهی آخرت میشود، و بذرش به ثمر نمینشیند، ولی سنت خداوند بر این قرار گرفته که برای از بین نرفتن زحمات اولیا و انبیای الهی و اتمام حجت، زمین از حجّت خالی نباشد، و پیوسته کسی برای خدا، حجّت اقامه کند، و به سوی او دعوت نماید و انسانها را از ظلمت به نور بکشاند.
حُجَج خدا و انسانهای ربّانی - بعد از حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم و پس از
امیرالمؤمنینعلیه السلام - دو دسته هستند.
دسته اول امامانی هستند که در بین مردم ظاهر و آشکارند و مردم آنها را میشناسند، هر چند از آنها اطاعت نکنند و بر آنها جفا روا دارند(1).
این امامان ظاهر و آشکار به شهادت روایات متواتر از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و حضرت امیرعلیه السلام، یازده نفر هستند، که از حضرت علیعلیه السلام شروع و به امام حسن عسکریعلیه السلام ختم میشوند(2).
این ائمهعلیهم السلام با وجود همه فراز و نشیبها و اوضاع سخت و بیحرمتیها که در نهایت شهادت آنها را به دنبال داشت، توانستند در مدّت دو قرن، دین را بارور کنند و اصول را القاء نمایند و با ارائه صراط مستقیم، آدمی را از استضعاف نجات دهند و زمینه انتخاب او را فراهم آورند.
آنها در یک دوره، اصل دین را حفظ کردند(3). و در دوره دیگر - عصر صادقینعلیهما السلام - به تبویب اصول و تفصیل حقایق دین پرداختند، و در دوره سوم، که با امام رضاعلیه السلام شروع میشود، به نشر دین و پالایش آن از دسیسهها و افتراها پرداختند. بدیهی است که با شهادت حجّت یازدهم دوران حُجَج ظاهر پایان مییابد.
ائمهعلیهم السلام سنگ بنای دین را در این سه دوره متوالی محکم کردند، و اصول
نظامهای دین را القا نمودند. ولی مردم دیگر، تحمل و ائمهعلیهم السلام را از دست دادند و به انحطاطی رسیدند که به تعبیر حضرت علیعلیه السلام باید حیوانات را به آنها تشبیه کرد. این برخوردها و عداوتهای بیشمار و فاصله گرفتن از امامان، تا آنجا است که وقتی بنیامیه سقوط میکنند، مردم به جای بازگشت به خانه جانشینان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، به بنیعباس روی میآورند.
بنیعباس که وجود امامان را برای سلطنت خودشان مزاحم میدانند، به نابودی آنها و شیعیانشان اقدام میکنند. آنها برای یافتن آخرین حجّت خدا و کشتن او، که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و حضرت علیعلیه السلام و سایر حجج الهی به او بشارت دادهاند، از هیچ کوششی دریغ نکردند و همچون فرعون به دنبال موسای این امّت بودند، با این تفاوت که فرعون نمیدانست موسی در کدام خانه متولد میشود، ولی اینها میدانستند مهدی موعود در کدام خانه پا به عرصه وجود میگذارد.
تاریخ به شدّتِ محاصره خانه حجّت یازدهم گواهی میدهد؛ و این که چگونه این نور در خفا نگهداشته میشود، و تنها خواص از او روشنی میگیرند. اینجا دیگر جای ظهور و شهرت نیست.
حضرت علیعلیه السلام در این حکمت، به کمیل خبر میدهد که حجّت دیگر خدا خائف و مغمور است.
حضرت با ذکر خائف بودن حجّت، به علّت و فلسفه غیبت اشاره دارد. اگر مردم ظرفیت خود را با پذیرش علوم ائمه وسعت میدادند، و دنیاگرایی و شهوت بر آنها چیره نمیشد، و چون بنیاسرائیل قصد قتل حجّت خدا نمیکردند، دوران غربت و غیبت شکل نمیگرفت.
این خوف اختصاص به زمان بنیعباس ندارد؛ امروزه - در عصر اتم - کسانی که به این حجّت خائف دعوت میکنند، نیز ترسانند و مورد تهدید انسانهایی هستند که خود را از خدا مستغنی دانسته، و این دعوت را بزرگترین مانع نظم نوین جهانی میدانند.
در سال {1374ه. ش} یکی از نمایندگان مجلس پاکستان که از سوی آمریکا هدایت میشد، عربده کشید که: «این امام غائب کجاست، تا پای او را بشکنم!!». الحمد للَّه در مدت زمان کوتاهی - بعد از این تهدید - در یک انفجار پایش شکست.
عدم پذیرش حجّت و تهدید او، دو عاملی است که سبب شد حجّت خدا مغمور و ناشناخته بماند، و با اینکه در بین مردم و حجّت خدا در زمین است، حجاب جهل و کفر و بی ظرفیتی توده مردم، او را ناشناخته قرار داده و برای کسانی که طالب او هستند، در پس پرده غیب میباشد.
نا شناخته ماندن آن حضرت در بین مردم، به جهت ترس از این است که
قبل از ظهور و مهیا شدن افراد، اسرار نهضت انتظار فاش شود، و دشمن زیرک، توسط مؤمنان کم ظرفیت همه نقشهها را نقش بر آب کند؛ مانند خوفی که موسیعلیه السلام از پیروان خود داشت، مبادا سرّش فاش شود. موسیعلیه السلام بیصبرانه در انتظار راه خروج از حادثهای بود که اگر جریان فاش میشد و او شناخته میشد که همان کسی است که بنیاسرائیل انتظار او را میکشند تا آنها را نجات دهد، به دست فرعون به قتل میرسید، و او آسودهخاطر خدایی میکرد(1)، و بنیاسرائیل هرگز رستگار نمیشدند. این خوف باعث میشود حجّت خدا در حالی که در بین مردم است، ناشناخته بماند.
1) 266. قصص، 18.
امامعلیه السلام بعد از آمادهسازی کمیل در مراحل دشوار آموزش و بعد از بیان اینکه زمین از حجّت خالی نیست، سؤالی را مطرح میکند: «کم ذا؟»؛ حجتهای الهی چند نفر هستند؟ و کجا هستند؟ و از چه جایگاهی برخوردارند؟ و نقش آنها چیست؟
بعد حضرت به این سؤال پاسخ میفرمایند:
«اولئک واللَّه الاقلّون عدداً»
«اینها از نظر تعداد کم هستند»
حضرت با سوگند به اللَّه تأکید دارد، تعداد اینها محدود است و کم. قلّت رهبران شایسته، نفی کسانی است که هر کسی را قطب میکنند، و تعداد آنها را از هزاران نفر افزون میدارند. قرآن به رهبران قلیل اشارت و بشارت دارد:
«ثُلَّةٌ مِنَ الْاَوَّلینَ * وَقَلیلٌ مِنَ الْآخِرینَ»(1)
«گروهی از پیشینیان، و اندکی از متأخران».
کسانی که عبد محض خداوند هستند، یعنی حجج و انبیاء و اوصیای الهی قبل از اسلام زیاد بودند که شمار آنها به {124} هزار میرسید، ولی بعد از اسلام و رسول حق عدد سابقون و حجج الهی کم است.
امامان از نظر جایگاه، در نزد خداوند از عظمت و بزرگی منزلت و ارزش
1) 267. واقعه، 13 - 14.
برخوردارند، و بر انبیای گذشته فضیلت دارند، هر چند در زمین و در بین مردم غیر مطاع هستند.
«و الاعظمون عند اللَّه قدراً»
«و قدر و منزلتشان، پیش خدا، بسیار است».
نقش ائمهعلیهم السلام مانند سایر حجج الهی است. آنها حافظ چیزی هستند که انسان برای رسیدن به خدا به آن نیازمند است. آنان پاسدار راههایی هستند که انسان را از بیخبری و غفلت نجات میدهد. آنها بر براهین و آیات خدا واقفند و مشعلدار نور هدایت و عهدهدار روشنایی قرآن میباشند.
هر حجتی مسئول است که علوم و نعمت هایی که خداوند برای حفظ حجتها و آیات روشنگر خود به او عطا نموده، به حجّت بعد از خود که از هر جهت مانند او است و عصمت و عظمت دارد، به ودیعت سپارد، تا یکی پس از دیگری به آخرین حجّت خدا سپرده شود.
این امانت که علوم امامت است با کاشتن در قلب حجّت بعدی به او منتقل میشود، و اکتسابی نیست، و یکباره همه علوم امامت در قلب آنها جای میگیرد. حضرت علیعلیه السلام فرمود:
«رسول خدا به من هزار علم را آموخت، که از هر علمی از آن؛ هزار علم دیگر نشأت میگیرد»(1).
1) 268. اصول کافی، ج 1، ص 239 و 296.
امامعلیه السلام بعد از بیان تعداد ائمهعلیهم السلام و جایگاه و نقش آنان، به ویژگیهای آنها اشاره دارد، که در فصل دوم از آنها سخن رفت.
1آنها صاحب علم هستند، آن هم علم همراه با حقیقت و بصیرت و این علوم، یکجا و به صورت گسترده آنها را احاطه میکند.
2امامان همنشین با روح الیقین، عالیترین روحی که خداوند به مقرّبان خود عطا کرده، هستند.
امامعلیه السلام در روایتی روح را پنج نوع میشمارد: روح القدس، روح الایمان، روح الحیاة، روح الشهوة و روح القوة(1).
مقصود از روح الیقین؛ همان روح القدس است که مختصّ پیامبران و جانشینان آنها است.
امام در این روایت اشاره دارد که این روح، مختص «السابقون السابقون»، که انبیاء و ائمه باشند، هست.
3امامان، مونس حق و گریزان از باطل هستند. آنچه اهل جهالت از آن وحشت دارند که علم و معرفت و حق است، آنها دوست دارند. آنان جام معرفت حق را یکجا سرکشیده، غرق در ملکوت آسمان و زمین هستند.
حضرت در نهج البلاغه به اباذر میفرماید:
«لا یؤنسنّک الاّ الحق و لا یوحشنّک الاّ الباطل»(2).
«جز حقّ تو را مونسی نباشد و چیزی جز باطل تو را به وحشت
نیفکند».
4سبکبار و بی تعلّق و بیتکلّف هستند و آنچه را اهل رفاه و ناز پروردگان، سخت ودشوار میشمارند و تحمّل آن را ندارند، اینان بر خود آسان ساخته اند.
5مصاحبت آنها با دنیا جسمانی است. تنها بابدن و تن با دنیا ارتباط دارند. آنها در این دنیا راه میروند، و از هوای آن استنشاق میکنند، ولی هیچگونه تعلق روحی به آن ندارند. ارواح آنها به محلّ اَعلی و قرب حق تعلّق دارد، و تعلّقشان تنها به خداوند سبحان است.
کسانی که صفات یاد شده را دارا هستند، جانشینان خداوند و خلیفة اللَّه هستند. اینها باید اداره امور را به عهده گیرند و بر مردم حکومت کنند، و خواست خداوند را در زمین تحقق دهند و زمین را از شرک و ظلم و ستم پاک کنند و از توحید و قسط و عدل پر نمایند.
راستی! کسانی که بر انکار حکومت دینی حتی از جانب معصوم پافشاری کردهاند، این عبارت روشن حضرت را چگونه توجیه میکنند؟ آیا خلیفه را غیر از حاکم میدانند؟ یا خدایی که آنها باور دارند، خدایی در حدّ یک دوست است که میشود به او کاری نداشت و او هم کاری به ما نداشته باشد.
قرآن خدا را معرفی میکند، و هر مسلمان به صورت واجب، روزانه هفده مرتبه در سوره حمد میگوید: «او بخشنده و بخشایشگری است که مالکِ سرانجام و پایانِ حیات آدمی است» و انسان در نهایت سیر خود عبد و مملوک خدایی میگردد که مالک او است.
بنابراین؛ عبودیت او را گردن مینهد و در سلوک خود ازاو استمداد میجوید.
«اِیّاکَ نَعْبُدُ وَاِیّاکَ نَسْتَعینُ ...»(1)
«تو را میپرستیم تنها وبس، بجز تو نجوییم یاری زکس».
خدای حی قیّومی که بر بندگان خویش احاطه دارد.
کسانی که از این ویژگیها برخوردارند، تنها کسانی هستند که میتوانند به دین خدا دعوت کنند، زیرا از خود و آنچه غیر از حق است، بریدهاند و خداوند آنها را به عنوان خلیفه خود در زمین قرار داده، تا به اداره امور انسانها بر اساس دین بپردازند، و روش زندگی بر اساس وحی را، در چگونه بودن و چگونه رفتن و چگونه مردن، به انسانها بیاموزند.
حجتهای الهی چه ظاهر و مشهور باشند، چه خائف و ناشناخته، به دین دعوت میکنند، آنجا که یوسف ناشناخته چون بردهای به فروش میرسد و به درگاه عزیز مصر راه پیدا میکند، و سپس محکوم به زندان شده و دو جوان نیز با او وارد زندان میشوند، و از یوسف تقاضای تعبیر خواب خود را میکنند، یوسف قبل از تعبیر خواب آنها، فرصت را غنیمت شمرده، با معرفی خود که بر دین پدرش ابراهیمعلیه السلام است و از شرک بیزار، به جوانان به بهترین شیوه دعوت میگوید: «ای دوستان من! آیا داشتن چند پروردگار بهتر است، یا خدای واحدی که قهار و مهیمن است؟»
«ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ اَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ... اِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلَّهِ...»(2)
«آیا خدایان پراکنده بهترند یا خدای یگانه مقتدر؟... حکم فقط از آن خدا است».
او با طرح این سؤال - که جواب آن روشن است - جوانان را وادار به مقایسه
بین اربابان ضعیف و رب واحد مقتدر میکند، تا آن را که بهتر است، انتخاب کنند.
و حجّت دوازدهم هر چند ناشناخته و غائب است، ولی از دعوت به دین و نقش خلیفةاللّهی خود جدا نیست. حضرت علیعلیه السلام در خطبهای که صدوق آن را نقل میکند، میفرماید:
«اللهم انّه لابد لارضک من حجة لک علی خلقک یهدیهم الی دینک و یعلمهم علمک...»
«بار الها! به حق گریزی نیست برای زمین تو که حجتی بر خلق تو داشته باشد، تا خلق را به دینت راهنمایی نماید و علم تو را به آنها بیاموزد»
حضرت به تقسیم حجّت اشاره دارند، و سپس به نقش حجّت مخفی و منتظر میپردازد:
«...ان غاب عن الناس شخصه فی حال هدایتهم فان علمه و آدابه فی قلوب المؤمنین مثبتة فهم بها عاملون»(1)
«اگر شخص و جسم او در حال هدایت مردم از آنها پنهان باشد، علم و آدابش در قلوب عاشقان حق پایدار است، و آنها به آن علم و آداب پایبند هستند و به آن عمل میکنند».
کجایند آنان که دل از زمین برکنده و سر به عرش آسمان سپردهاند، عَلَمدارانِ بیرقِ به جا مانده حبیب خدا و مشعلداران راه سلوک، آنان که
1) 273. اکمال الدین و تمام النعمة، صدوق، ص 302، ح 11.
قلبشان قرآن است و سینهشان مخزن اسرار و روحشان در ملکوت اعلی در پرواز و دلشان از یقین سرشار؟!
آنها چنانند که دل را میربایند و اشتیاق علیعلیه السلام را - که عالم مشتاق او است - بر میانگیزند. آنان علیعلیه السلام را در فراق خودشان به آه و ناله وا میدارند. چشمههای شوق میجوشد و چشمهای اشک را جاری میکند و دستهای نیاز، به گیسوان خیال میپیچد، و حرارت عشق قلبها را میسوزاند.
شاید، شاید، گوشه چشمی و دست نوازشی، که بیرزد این تمنّی به جواب «لن ترانی»(1)
که بیرزد این تمنّی چه تری چه لن ترانی
.1) 274. چه رسی به سینا ارنی بگو ومگذر
«لا والذی امسینا منه فی غبر لیلة دهماء تکشر عن یوم اغر ما کان کذا و کذا»
«نه، سوگند به کسی که به توانایی او، شبی سیاه را که روزی سپید در پی داشت، به پایان بردیم، که چنین و چونان خواهد شد».
اکنون که جامعه حرمت شکنی کرده و چون بنی اسرائیل با جانشینان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم چنین برخورد کرده و در صدد خاموشی نوری برآمدند که رسول برای آنها روشن کرده بود، تا در وادی حیرت نمانند و در ضلالت و گمراهی سرگردان نشوند، و یکصدا از حاکم و محکوم، خلیفه و رعیت فریاد برآوردند: ما آنان را که از روی شفقت و دلسوزی زمینه هدایت ما را فراهم میسازند، دوست نداریم(1).
«...وَنَصَحْتُ لُکُمْ وَلکِنْ لاتُحِبّوُنَ النّاصِحینَ»(2)
این نفرت و بغض از خورشیدی که آنها را حیات و روشنایی میداد، باعث شد خورشید هدایت از بین چنین جامعهای رخت بربندد. خواست خدا و سنت او بر این شد که جامعهای که کفران نعمت نموده اند، در محرومیت و حرمان قرار گیرند و در ظلمتی فرو روند که بهرهای از نور خدا نبرند. وامام هدایت و وصی رسالت بر ظلمت صبر کند و از این سیاهی هجرت نماید.
آیا برای این شبِ ظلمت، پایانی است و برای این تنگنا، گشایشی؟ آیا این شب ابدی است و دیگر انسانها شاهد طلوع
خورشید هدایت نخواهند بود؟ و صبر جلوداران هدایت و داعیان دین وانتظار آنان، سرمدی است؟ «اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ؟»(1).
این چنین نیست، بلکه از آنجا که جهان هستی از آن خداوندی است که حی و قیّوم و مقتدر و شاهد است، و در آنچه او را ناپسند آید و هماهنگ با سنتهای حاکم نباشد، او را تغییر و تبدیل است(2)، این شب دیجور را پایانی است. و این شب از صبح روشنی خبر میدهد که دلِ این ظلمت شب را خواهد شکافت، و از خورشیدِ هدایت نشان دارد که طلوعی دوباره خواهد داشت. این سنت خدا است که هر چیزی به ضد خود راهبر است(3)، و هر نقشه ضدِّ خدا، محکوم به شکست است:
«وَمَکَرُوا وَ مَکَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکِرینَ»(4)
«آنها مکر ورزیدند، و خداوند نیز [در پاسخ آنها ]مکر در میان آورد، و خداوند بهترین مکر انگیزان است».
این چنین نیست که انسان، آزادِ مطلق باشد و اختیار امور را در دست داشته باشد، تا اگر حاکم شد، شب سیاه را بر جامعه حاکم کند، و راه را بر راهیان نور ببندد و تشعشع خورشید ولایت را محدود کند، و آن را در سحرگاهان به خون نشاند، و بتواند پایان تاریخ را رقم بزند، وآن را از آنِ خود بداند، زیرا خارج از خواست حاکم هستی، هرطرحی محکوم به شکستاست و هرمنکری، مختوم بهتغییر و تبدیل است، و هرشبی را صبح روشنی است. حجّت خدا با طلوع خود ظلمت ظلم و خشونت جور را درهم میشکند و قسط و عدل را برپا میدارد.
«لتعطفن الدنیا علینا بعد شماسها عطف الضروس علی ولدها و تلا عقیب ذلک: «وَنُرِیدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ».»(1)
«سوگند به شکافنده دانه و خالق جانداران(2)در بهترین شکل! دنیا مانند شتر صاحب فرزندی که بر دیگران غضب میکند تا فرزندش را در آغوش بگیرد، به ما برمیگردد، زیرا این وعده خدا در قرآن کریم است: «میخواهیم بر کسانی که دیگران خواستار زبونی آنها بودند، منّت گذاشته، آنها را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم» .
حضرت علیعلیه السلام در حکمت {277} به این سنت پابرجا و ثابت ما را توجه دادند که شب ظلمتی که از جفا بر خورشید هدایت ایجاد شد و صاحبان نور را از مردم، با حجاب ظلم و جور جدا کرد، در دل خود به صبح روشنی بشارت دارد، و چون نزد آفریننده هستی زشت و ناپسند است، رخت برخواهد بست، و موج برخاسته از عصیان فرو خواهد نشست و حجّت خدا؛ نا خدای کشتی نجات،
کنار ساحل پهلو خواهد گرفت.
امامعلیه السلام در این حکمت میفرماید:
دنیا بعد از اینکه به دیگران سواری داد و به ما بهرهای نداد، به سوی ما برمیگردد. غاصبان، خلافت را از ما گرفتند و بین ما و مردم حاجب و مانع شدند، و دیگران را از نور ما محروم کردند، ولی اکنون دنیا به سوی ما بر میگردد، همچون شتر بچهداری که با خشم از کسانی که میخواهند شیری که برای بچه اش است بدوشند، در اوج شفقت و محبّت به سوی فرزندش برمیگردد. آری، دنیا این چنین به ما میل و اشتیاق پیدا میکند.
بعد از اینکه خداوند ما را به انواع بلا امتحان نمود، و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ما را در برابر بلاها و فتنهها به صبر دعوت کرد، و بعد از اینکه تودههای مردم از ما بریدند و به نااهلان پیوستند، امر ما را زمین گذاشتند و امر دیگران را گردن نهادند، تا جایی که در پی نابودی ما برآمدند. از این رو آخرین حجّت خدا، خائف و مغمور و پنهان شد و قرنها در انتظار استقرار دولت حقّ و ظهور ماند.
دنیا و تودهها در سرگردانی و بهرهدهی به ظالمان بودند. آنها بعد از این که به این مرحله از فهم و درک رسیدند که ولی، هادی و امام آنها ما هستیم و دیگران راهزنانی بیش نبودند که ارزش آدمها را مخفی کردند و دزدیدند. آنها مجال تفکّر و تعقّل را با حیله از انسان گرفتند، و آدمی خود را گم کرد و در نتیجه گمراه شد، و از مشعل و چراغ راه دور ماند. او بعد از درک اینکه همه چیزش را به یغما بردند، و زمین پر از ظلم و جور شد، چون شتر سرکش بر همه پشت پا زد، و دانست که دیگران او را فقط برای دوشیدن میخواهند. اگر به او نان و رفاه و آزادی و امنیت میدهند، خیرخواهش نیستند، بلکه در پی سود بیشتر و شیر فزونترند.
با درک این حقیقت است که انسان نیاز خود را به حجّت خدا احساس کرده، خواستار ظهور او میشود و به او عشق وارادت میورزد، همان چیزی که رسولصلی الله علیه وآله وسلم آن را اجر رسالتش قرار داده(1)وآن را راه رسیدن به قرب معبود خوانده است.(2)اینان به سوی حجّت میشتابند و زمینه را برای ظهور حضرتش آماده میکنند.
و به همین نکته امام سجادعلیه السلام توجه میدهد و میفرماید:
«... یا ابا خالد انّ اهل زمان غیبته القائلین بامامته و المنتظرین لظهوره افضل من کل زمان لانّ اللَّه تبارک و تعالی اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفة ما صارت به الغیبة عندهم بمنزلة المشاهدة»(3).
«ای ابا خالد! همانا مردم زمان غیبت او که به امامت او قائل ومنتظر ظهور او هستند برتر از مردمان همه زمانها هستند، زیرا خدای متعال به آنها آن اندازه از عقل و شناخت داده که مسأله غیبت برای آنها به منزله شهود شده است».
1) 283. قل لا اسألکم علیه أجراً إلاّ المودة فی القربی . شوری: 23. «بگو: به ازای آن رسالت پاداشی از شما خواستار نیستم، مگر دوستی درباره خویشاوندان».
2) 284. قل ما اسألکم علیه من أجر إلاّ من شاء أن یتخذ إلی ربّه سبیلاً». فرقان: 57. «بگو: بر این رسالت اجری از شما طلب نمیکنم، جز اینکه هرکس بخواهد راهی به سوی پرودگارش در پیش گیرد».
3) 285. اکمال الدین و اتمام النعمة، صدوق، ص 320، نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین.
حضرت سجاد علیه السلام به سه چیز توجه میدهند: منتظران واقعی و شیعه خالص کسانی هستند که خداوند به آنها عقول و معرفتی داده که غیبت برای آنها به منزله حضور شده است. دنیا و حکومتهای پر طمطراق و پر ادّعا، وجودِ سرشار آنها را پر نکرده و در چشم آنها ننشسته است، زیرا میدانند همه اینها برای آدمها فتنهای بیش نیستند، و میخواهند دل و دماغ آدمی را بربایند و او را مسخ کنند وبه این باور رسیده اند که تنها کسی میتواند خیرخواه انسان باشد، که طمعی در او نداشته باشد و بر ارزش او واقف باشد، و او همان حجّت خائف مغموری است که با تسلیم شدن دنیا و روی آوردن انسانها ظهور میکند. او هنگامی که تجربه حجّتهای دیگر در امّت های گذشته و امّت محمّدصلی الله علیه وآله وسلم تکرار نشود و دنیا و مردم به او پشت نکنند، پذیرای دعوت شده و از پرده غیبت برون خواهد شد.
امیرالمؤمنینعلیه السلام بعد از اینکه از این واقعیّت تاریخی خبر میدهد و نوید صبحی را میدهد که انسانها به آغوش ولی و امام خود برمیگردند، به وعده قطعی خداوند در قرآن اشاره میکند و این آیه را تلاوت مینماید:
«وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ»(1).
«و خواستیم بر کسانی که در زمین فرودست شده بودند، منّت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم گردانیم، و ایشان را وارث [زمین کنیم».
سنت و مشیّت خداوند بر این است که کسانی را که بر آنها جفا شده و حق
1) 286. قصص، 5.
آنها به یغما رفته و سرمایههای آنها غارت شده، به حکومت برساند، یعنی کسانی که دنیاداران در پی نابودی آنها بوده و دزدان شب نور افشانی آنها را مزاحم میدانستند و به خاموشی و شکستن آنها کمر همت بستند، وارثان زمین خواهند شد، همین جماعتی که دنیا بر آنها چموشی کرد و خود را زیر چتر نااهلان برد، و بر آنها طغیان کرد و آنها را مضطرب و خائف و منتظر گرداند.
خداوند بر این گروه با این ویژگیها - پیروزی در امتحان الهی و کوچکی دنیا در چشم ایشان - که داعیان دین حقاند، نعمت بزرگی ارزانی داشت، و آنها را اولیا و پیشوایان زمین گرداند، و دنیا را در اختیار آنها قرار داد. آنها وارثین به حقّ هستند، که دیگر کسی سرمایه آنها را به ستم نخواهد گرفت.
لکل اناس دولة یرقبونها
و دولتنا فی آخر الدهر تظهر(1)
هر گروهی را دولتی است که انتظار آن را میکشند، و دولت ما در آخر زمان ظاهر میشود.
1) 287. شعر منسوب به امام صادقعلیه السلام است. بحارالانوار، ج 51، ص 143.
علیعلیه السلام در حکمت دیگری میفرماید:
«فاذا کان ذلک ضرب یعسوب الدین بذنبه، فیجتمعون الیه کما یجتمع قزع الخریف»(1).
«آنگاه که شرایط فراهم شود، رهبر جهانی خیمه دین را به پا میدارد، و در این موقع مؤمنان به سرعتِ ابرهای پاییزی به دور او جمع میشوند».
این حجّت خائف که ناشناخته مانده، تا کی خائف و بی قرار و مضطرب و مترقّب است؟ حجاب و ظلمت جهل و ستم، چه هنگام درهم پیچیده میشود؟ انسانها تا کی سرگردان خواهند ماند؟ و این صبح کی ظاهر خواهد شد؟
آنگاه که مشیّت حق بر این امر تعلّق گیرد. آنگاه که دنیا چون شتر بچهدار تندخو به سوی فرزندش بازگردد و تودهها یا با ظلم فراگیر، و یا با معرفت و عقل و فهم متزاید، از وضع موجود ناراضی و از عالم محسوس دلتنگ و به دنبال وضع مطلوب و گرایش به غیب باشند، آن هنگام که این شرایط فراهم شود، و
1) 288. نهج البلاغه، باتصحیح صبحی صالح، ص 517، ش: 1. مرحوم رضی این حکمت را به عنوان اولین کلام غریب حضرت ذکر کرده است.
دلها دروازههایشان را بر حجّت غائب بگشایند، آن گاه امام و سلطان و پیشوای دین ظاهر و مستقر ومشهور میشود و خیمه دین را به پا میدارد و پرچم توحید را به اهتزاز درمیآورد، مانند ملکه زنبورانی که بعد از مدّتها سیر و جا به جایی با دیدن جای مناسب در آن جا مستقر میشود.
مردمی که همه گونه نظامها را تجربه کردهاند، و پادشاهان و رهبران گوناگون را مشاهده کرده و شاهد دوشیدن خود توسط آنها بوده اند، و دیدهاند که آنها در اوج آزادیخواهی و امانیسم و انسانمداری، چگونه خون آدمها را مکیدهاند و با جسد آنها قصرهای افسانهای را بالا بردهاند. آنها ناظر بنبست مکتبها و ایسم ها و ایدئولوژیهایی بودهاند که انسان را در حصار دنیا حبس کرده بود(1).
انسانهایی که با رنگ باختن همه ایسمها به خود آمده و به این باور رسیدهاند که دنیا با همه گستردگیاش برای وجود گسترده تر آنها کم است، و عالم حس و شهود، وجود سرشار آدمی را پر نمیکند، و نسخههای مدّعیان رهایی و نجات، دیگر شفا و درمان را به ارمغان نمیآورد. آنها شاهد پایان تاریخی هستند که بشر آن را ترسیم کرده که یا به کمونیسم ختم میشود و یا به دمکراسی ایده آل غرب که آرزوی بشر امروزی است، و این چیزی ماورای کمون ثانویه و لیبرالیزم غربی نیست.
1) 289. تکرار «فاقم وجهک للدین» در سوره روم بازگو کننده این حقیقت است که انسان در دو مرحله بازگشت به دین دارد، در یک مرحله با تفکر و تعقل در آیات انفسی و آفاقی به دین روی میآورد، و در یک مرحله با تجربه عملی به بنبست نشستن همه حکومتها و شیوههای غیر دینی، که روی آوردن به حکومت مهدیعلیه السلام از نوع دوم است.
و این پایان، آغاز بنبست و تحیّر آدمی است. زیرا آنها میخواهند منزل دنیا را به مقصد انسان بدل کنند، و از مقصد واقعی آدمی چشم بپوشند، این است که جوابگوی نیازهای آدمی نخواهند بود، و تنها با تنوع یا سرکوب او را از حرکت باز میدارند و این فشارها بر انسان، انفجاری را به دنبال دارد، و آدمها در آینده، چون ابرهای پراکنده پاییزی که به سرعت در یک نقطه جمع میشوند، در اطراف امام و هادی و منجی واقعی خود جمع میشوند(1).
1) 290. أین ما تکونوا یأت بکم اللَّه جمیعاً» «هر کجا که باشید، خداوند همگی شما را [به سوی حجّت خود باز] میآورد»، بقره، 148.
«یعطف الهوی علی الهدی، إذا عطفوا الهُدی علی الهوی ویعطفُ الرأیَ علی القرآنِ إذا عطفوا القرآن علی الرأی.
منها: حتّی تقوم الحرب بکم علی ساقٍ، بادیاً نواجذها مملوءة أخلافها، حلواً رضاعها، علقماً عاقبتها.
ألا وفی غدٍ - وسیأتی غدٌ بما لاتعرفون -، یأخذ الوالی من غیرها عمّالها علی مساویء أعمالها، وتخرج له الأرض أفالیذ کبدها، وتُلقی إلیه سلماً مقالیدها، فیریکم کیف عدل السیرةِ، ویحیی میّت الکتابِ والسنّةِ.
منها: کأنّی به قد نعق بالشام، وفحص برایاته فی ضواحی کوفان، فعطف علیها عطف الضّروس، وفرش الأرض بالرؤوس، قد فغرت فاغرته، وثقلت فی الأرض وطأته، بعید الجولة، عظیم الصولة، واللّه لیشردنّکم فی أطراف الأرض حتّی لایبقی منکم إلاّ قلیل، کالکحل فی العین.
فلا تزالون کذلک، حتّی تؤوب الی العرب عوازب أحلامها، فالزموا السُنن القائمة، والآثار البیّنة، والعهدَ القریب الذی علیه باقی النبوّة، واعلموا أنّ الشیطان إنّما یسنّی لکم طُرقهُ لتتّبعوا عقبه».
«هواهای نفسانی را به متابعت هدایت الهی باز میگرداند، در روزگاری که هدایت الهی را به متابعت هواهای نفسانی در آورده باشند. آراء واندیشه ها را تابع قرآن گرداند، در روزگاری که قرآن را تابع آراء واندیشه های خود ساخته باشند.
تا آنگاه که جنگی سخت در میان شما درگیر شود، جنگی که چونان درنده ای دندان نماید، همانند حیوانی شیرده که پستانهایش پر شیر باشد و شیرش به دهانها شیرین آید ولی در پایان به شرنگ بدل شود.
آگاه باشید که فردا - وفردا خواهد آمد وندانید با خود چه خواهد آورد - فرمانروایی که نه از این قوم است، کارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان بازخواست خواهد کرد و زمین برای او گنجینه هایش را، چون پاره های جگرش، بیرون افکند. و کلیدهای خود را تسلیم او کند، و او به شما نشان خواهد داد که دادگری در کشورداری چگونه است. وکتاب خدا و سنّت او را که مرده است، زنده کند.
چنان است که میبینم که مرغی شوم در شام بانگ میکند وپرچمهایش را در اطراف کوفه به چپ وراست به جنبش میآورد، وچون اشتری مست وچموش به آن دیار روی آورد وزمین را از سرهای بریده فرش میکند.
بلعیدن را دهان گشاده دارد، و زمین در زیر گامهای سنگینش میلرزد. به هر سو و هر جا جولان کند و حمله اش سخت وجان شکار است. به خدا سوگند، که شما را در اطراف زمین
پراکنده سازد تا از شما همان قدر باقی ماند که سیاهی سرمه بر چشم. وهمواره بر این حال خواهید بود تا عرب عقل خویش بازیابد وآیینهای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را به کار دارد وآثار او را پیش چشم داشته باشد وآن عهدی را که هنوز زمانی بر آن نگذشته و متمم نبوّت است [یعنی امامت رعایت کند.
بدانید که شیطان راههای خود را پیش پای شما میگشاید، که از پی او روید».
این خطبه که به عصر ظهور و سیره مهدیعلیه السلام و برخورد او با دشمنان و رفتار زمین و اهل زمین با آخرین حجّت خدا و چگونگی آمادگی و زمینهسازی حکومت مهدیعلیه السلام اشاره دارد، در بیاناتی کوتاه، اما روشن ایراد شده است.
در آخر الزمان، عصری که هر کس امام خویش است و در خود بینیازی را احساس میکند، و برای خود آرایی را میتند، و معیار هدایت و رشد را خواست و هوای خویش میپندارد، و مغرورانه خود را محور همه ارزشها و هدایتها قلمداد میکند، و هر میزان و معیار دیگری را منکر است، و خود را در مرحلهای از عقلانیت احساس میکند که در نهایت با تن دادن به شورا و دمکراسی، مدّعی پاسخگویی همه سؤالات بایگانی شده تاریخی انسان است. او غیر از خواست و هوای خویش چیزی را نمیبیند، و اگر معیار و میزان مستقلی به نام هدایت و رشد باشد، آن را به چهار دیواری هوس خود برمیگرداند.
در چنین عصرِ خود محوری، اولین کار حجّت خدا در هنگام ظهور، جهت دادن به انسان و شکستن حصار هوس و هدایت خواسته های او بر اساس میزان فراگیر الهی است. آدمی با عرضه کردن خواهشهای خود به چراغ هدایت، حرکت خود را در مسیر هدایت الهی قرار میدهد، همان چیزی که غبار ظلمت زمانه او را از آن بازداشته بود. تا دیروز آدمی در سرگردانی و حیرانی، علامتها و آیات هدایت را با خود میچرخاند، ولی امروز که حجّت و خورشید هدایت طلوع کرده، آدمی خود را با عرضه کردن بر نشانههای هدایت از حیرت میرهاند؛
«یعطف الهوی علی الهدی اذا عطفوا الهدی علی الهوی»
«هواهای نفسانی را به متابعت هدایت الهی باز میگرادند، در روزگاری که هدایت الهی را به متابعت هواهای نفسانی در آورده باشند».
این آدمی که خود را محور کرده و همه را اسیر هوس خود نموده، و با سرگردان شدن در بیابان جهل وتاریکی، هدایت و نشانهها را بر محور خود میچرخاند، چه برخوردی با قرآن میتواند داشته باشد؟ و کتابی که پر از آیات هدایت است، چه جایگاهی در زندگی چنین انسانی دارد؟
این انسان با طرح بشری بودن معرفت دین و با ارائه تئوری «هرمونتیک» و تأویل و تفسیر متن، به تفسیر به رأی میرسد و تفسیر قرآن را چیزی جز آرای اشخاصی که گرفتار هزاران عوامل بازدارنده و متأثر از هواها و هوسهای نفس خویش هستند، نمیداند.
او محترمانه قرآن را با رأی خود توجیه میکند و جامعیت قرآن را در ذهنیت محدود خود، محجور میسازد. قرآن بر آرا حمل میشود و نظر و نگاههای افراد معیار قرار میگیرد.
آری! قرآن با آن تفکّرات سنجیده میشود و با فاصله انداختن میان دو ثقل اکبر و اصغر و بدون ترجمان ماندن قرآن، و شعار «حسبنا کتاب اللَّه» این چنین با قرآن برخورد میشود.
کتابی که برای هدایت است؛ «هدی للناس»، «هدی للمسلمین»، «هدی للمؤمنین»، «هدی للمتقین» و «هدی للمحسنین» تابع و دنبالهرو اندیشههای محدود قرار میگیرد، و از احاطه داشتن بر همه عرصههای فکری و نمودهای فلسفی، به مقهور بودن در برابر آنها بدل میشود.
در چنین جامعهای و چنین شرایطی، پر واضح است که با ظهور مهدیعلیه السلام قرآن ترجمان خود را باز مییابد، و جایگاه خود را باز میستاند، آرا و اندیشهها بر قرآن عرضه میشود و قرآن آنها را اصلاح و ارزیابی میکند. قرآن به تطهیر و پالایش اندیشهها میپردازد و از مهجور بودن خلاصی مییابد، و از اسارت اندیشهها آزاد میشود.
انسان توسط چنین امامی بر اساس قرآن هدایت مییابد، و حرکت در سرگردانی و گمراهی او، به طواف بر محور قرآن تبدیل میشود. او بر اساس تواناییها و استعدادهایش از هدایت برخوردار میشود. و حضرت نشان میدهد که چگونه همین قرآن مهجور، به معضلات انسان آخر الزمان پاسخ میگوید؟ و چگونه همه دردها و بحرانهای روانی و اجتماعی را شفا میدهد و درمان میکند؟
قرآنی که حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم بر «تنزیل» آن و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر «تأویل» آن جنگید، حضرت حجّت بر سلطه و سیطرهاش خواهد جنگید، تا حقیقت آن بسط یابد و محتوایش اجرا گردد.
«و یعطف الرأی علی القرآن اذا عطفوا القرآن علی الرأی».
«آراء و اندیشه ها را تابع قرآن گرداند در روزگاری که قرآن را تابع آراء و اندیشه های خود ساخته باشند».
در جهانی که انسانها با هواهای خود نشانههای هدایت را تیره کردهاند و قرآن را اسیر آرای خود نمودهاند، طبیعی است با وجود خواستههای متفاوت و اندیشههای متضاد و متناقض و نبود یک معیار صائب برای حل اختلافات، انتظار چیزی جز بحران و جنگ و تفرقه و تشتت نخواهد رفت، مخصوصاً در جامعهای که با پیشرفت الکترونیک و بهرهمندی از امکانات هزار برابر مخرّب، انسان به تکامل در همه ابعاد مادّی رسیده و جز به بهرهوری بیشتر و لذت زائد الوصف به چیز دیگری نمیاندیشد.
این تکامل و توسعه همه جانبه اگر در دنیا محدود شود، و از مرز دنیا به عوالم دیگر رهنمون نشود، تبدیل به فشاری میشود که انفجارهای مهیبی را به دنبال خواهد داشت. هر کس در پی اسیر کردن دیگری، و هر حکومتی در صدد چنگزدن به داراییهای دیگران خواهد بود و عاقبت این میشود که همه تواناییهای انسانِ توسعه یافته، در برابر همدیگر قرار گیرد و نسل آدمی تهدید به نابودی شود. همان چیزی که قرآن به آن توجه میدهد:
«وَاِذا تَوَلّی سَعی فی الْاَرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ»(1).
«و چون ریاستی یابد کوشش میکند که در زمین فساد نماید و کشت و نسل را نابود سازد».
1) 291. بقره، 205.
عاقبتِ سعی و تلاش گسترده انسانی که بر خود تکیه دارد و تنها به حیات دنیوی میاندیشد، چیزی جز نابودی نسلهای بشر نخواهد بود، هرچند تلاش گسترده او با نیّت خیر و خدمت به بشر، همراه باشد. این چیزی است که انسان در آخر الزمان شاهد آن خواهد بود. و این بنبست و ترافیک خواسته های آدمها در برابر هم، چیزی جز جنگ و درگیری را در پی نخواهد داشت.
این سعی آدمی و تکامل یافتن همه زمینههای حیات او؛ در این عرصه محدود دنیا تا جایی پیش میرود که شدت جنگ او را به خود میگیرد و جنگ را در نهایت شدت به پا میدارد. این جنگی است که خواسته یا ناخواسته همه را وادار به وارد شدن در آن میکند. جنگی که چون درنده بیایان دهان را تا انتها باز کرده، تا همه را در کام خود فرو برد. جنگی که چون پستان شتر پر از شیر، سرشار از امکانات و ادوات است و همه طرفها از مهمات جنگی برخوردارند. این است که همه شوق جنگ دارند و چون بچه شتری که پر بودن پستان مادر از شیر، او را سرمست کرده، این جنگِ پر از جنگافزارها، صاحبان آن را مستانه وارد کارزار میکند، اما از آنجا که همه طرفهای درگیر از امکانات جنگی برخوردار هستند، پیروزی از آن هیچکس نخواهد بود و همه در هلاکت فرو خواهند رفت.
چنانکه حضرت علیعلیه السلام در این خطبه توصیف مینماید:
«حتی تقوم الحرب بکم علی ساق، بادیاً نواجذها مملوءً اخلافها حلوا رضاعها، علقماً عاقبتها».
«تا آن گاه که جنگی سخت در میان شما درگیر شود، جنگی که چونان درنده ای دندان نماید - همانند حیوانی شیر ده که پستانهایش پر شیر باشد و شیرش به دهانها شیرین آید ولی در پایان به شرنگ بدل شود -».
آیا این بحران را پایانی است؟ آیا بابسته شدن راههای زمین، روزنهای از آسمان گشوده نخواهد شد و نالههای آدمی در میان دود و باروت، به آسمان نخواهد رفت؟ آیا همگان نابود میشوند و زمین از حیات خالی میگردد؟ و آیا این شب دیجور و این ظلمت، صبحی روشن در پی ندارد؟
«ألا وفی غد»؛ «اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ»(1)«وَلاَتَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ»(2)
«به خود آیید و در فردا، در صبح وعده گاه، به رحمت خدا امیدوار باشید».
فردا روزنهای از آسمان باز میشود و در پهنه آسمان نوری میدرخشد.
صبح میآید و ندایی از آسمان، در پاسخ نالههای انسانِ به بنبست نشسته در حلقوم جنگ درنده خو، بر میخیزد و جهان را متوجه خود میکند(3).
این صدا اعلام میدارد که کلید رهایی انسانِ در بند، مهدیعلیه السلام است.
راستی آن روز چه روزی است؟ در آن روز چه پیش آمد و حادثه ای رخ میدهد؟ انسانها با شنیدن پیام آسمانی چه واکنشی از خود بروز میدهند؟ و ستمگرانی که راه آدمی را تا آن روز سد
کرده و شعله جنگ را در مرکز زمین - خاورمیانه -(1)بر افروخته بودند، آینده خود را چگونه میبینند؟
فردا چنان آبستن حوادث مهیب است که زمین و آسمان به هم دوخته میشود. فردای موعود،روزی است که تصورش برای ما ناممکن است و قابل شناخت نیست.
«و سیأتی غد بما لا تعرفون»
«فردا میآید به همراه چیزی که برای شما مجهول است».
چنان که قیامت معروف و آشنا نیست.
«وَ ما أدْراکَ مَا الْحاقَّةُ»(2)
«وچه دانی که آن رخ دهنده چیست؟»
منجی بشر که منادی آسمان او را به زمینیان معرفی میکند، کسی است که از تبار این جنگِ فراگیر نیست. این جنگها در غیبت او شکل گرفته و از گم شدن انسان و جدایی او از هادی خویش برخاسته است.
او از نسل ابراهیمِ خلیلعلیه السلام و از دیار طائف، مدینه، نجف و نینوا است. وی از نسل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم و علیعلیه السلام و نُهمین فرزند حسینعلیه السلام است.
او با انسانهای جنگافروز، سنخیت و نسبتی ندارد و اهل تسامح و تساهل نیست، تا به سازش و زد و بند با آنها روی بیاورد. او از ددمنشان و جنگافروزان، از آنان که اسلام را به انحراف کشاندند و بین قرآن و اهل قرآن، فاصله انداختند و اسلام را غریب و قرآن را مهجور کردند، بر اساس عدل - نه بر
اساس تعصّب و هوی - انتقام خواهد کشید، و کارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان بازخواست خواهد کرد.
«یأخذ الوالی من غیرها عمّالها علی مساویء اعمالها»
«حاکمی است که از غیر خاندان حکومتها است، او عمّال و رؤسای حکومتها را بر اعمال زشت آنها مؤاخذه میکند».
با طلوع مهدیعلیه السلام و خسوف «سفیانی» و برقراری حکومت واحد جهانی واحد، زمین بر خود میبالد که چنین خورشیدی را دیده است. زمینی که تا کنون بر نا اهلان بخل میورزید و به ناکسان سواری نمیداد و از دوشیدن خود طفره میرفت، اکنون پاره های جگر خود را تسلیم مهدیعلیه السلام میکند، و شریان های خون ساز خود را سخاوتمندانه به صاحبش میدهد، و کلید دروازههای شهرهایش را به او تسلیم میکند، و امانتهای گرفته از پیامبران پیشین را به اهلش برمیگرداند، و آنچه امکانات دارد و از نسلها به ارث برده و در دل خود پنهان داشته، همه را تقدیم میدارد.
«وتخرج له الارض افالیذ کبدها و تلقی الیه سلماً مقالیدها».
«و زمین برای او گنجینههایش را، چون پاره های جگرش، بیرون افکند، و کلیدهای خود را تسلیم او کند».
این انسانی که آسمان با ندای خود او را معرفی میکند، و زمین با همه امکاناتش پذیرای او است و همه جنگافروزان در هراس از او هستند، پس از ظهور و فراهم شدن زمینه، اولویتهای برنامه جهانیاش چیست؟ مهمترین رؤوس فعالیتش کدام است؟ مهدیعلیه السلام که هدایتگر انسانهای گم شده است، انسان هایی که هم راه را گم کرده اند و هم مقصد را، به چه شاخص هایی توجه دارد؟
اولویت اول
حضرت علیعلیه السلام بعد از آن که از تحولِ ایجاد شده در انسانها با همسو کردن خواهشها با موازین، و عرضه آرا و اندیشهها بر قرآن توسط آخرین حجّت خدا، سخن گفت، در ادامه به دو تحول دیگر اشاره میکند و میفرماید: حضرت مهدیعلیه السلام نه تنها عدالت را در همه ابعاد حیات آدمی اجرا میکند، بلکه به آدمها شیوه عدل را میآموزد. او به آنها نشان میدهد که عدالت حقیقی و واقعیت عدالت چیست. و هدفی راکه همه انبیاء در پی آن بودند و برای آن مبعوث شده بودند، همان رسالتی که میخواست انسانها خود به پاخیزند وقسط را به پا دارند.
«لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»(1)
«تا مردم به قسط قیام کنند»
1) 297. حدید، 25.
در حکومتِ وارث همه انبیا محقّق میشود، و آدمها سیره عادلانه را میآموزند، و آن را به کار میگیرند. اقامه عدل، متوقف بر شناخت جایگاه امور است، تا هر چیز به جای خود به کار رود و عدالت برقرار شود، زیرا انسان خواهانِ عدالت اگر جایگاه امور را نداند، دچار ظلم خواهد شد و انسان در حکومت حضرت مهدیعلیه السلام به این معرفت و شناخت میرسد. او انسان ها را به این سطح از فکر و فرهنگ میرساند که در ارتباط با خدا، خود، خانواده و دیگران و حتّی حیوانات و جمادات، خود قسط را بپا دارند، نه اینکه حکومت آنها را به زور، وادار به رعایت عدالت کند.
«فیریکم کیف عدل السیرة»
«او به شما نشان خواهد داد که دادگری چگونه است».
اولویّت دوّم
رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بیست و سه سال جهاد و مقاومت و تلاش و کوشش کرد تا نزول قرآن به پایان رسید و به صورت کتاب تدوین شد، و سنّت او که همگی وحی بود(1)، شکل گرفت و دین کامل شد، و برای تداوم و استمرار حیات دین آن را به اوصیا و امامان سپرد. ولی هنوز رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در دل خاک آرام نگرفته بود و در جنّت خُلد سکنی نگزیده بود که بذر انحراف از سنّت و تحریف کتاب در سقیفه کاشته شد، و توسط عصیانگران آبیاری شد و در پی آن هلاکت نسلها درو شد.
«زرعوا الفجور، وسقوه الغرور، وحصدوا الثبور»(2)
«منافقان گناه میکارند و کِشته خویش به آب غرور آب میدهند و هلاکت میدروند».
کتاب خدا بیرونقترین وکاسدترین کالا بود، اگر آن را چنانکه باید میخواندند و در جایگاه خود قرار میدادند و باز کالایی پر سودتر از قرآن نبود، اگر معنایش تحریف میشد و در جایگاه نامناسب قرار میگرفت. حقیقت کتاب متروک شد، و سنت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فراموش گشت، و تنها اسم کتاب و خط و جلدش ماند.(1)
کیست که بر مهجور ماندن کتابی که آمد تا به جامعه حیات جدیدی بدهد، حسرت نخورد و بر حیات نداشتن آن در جامعه غصه نخورد؟ کیست که بر این دردها و حسرتها مرهمی باشد؟ چه کسی جز حجّت خدا میتواند احیاگر میراث از دست رفته باشد؟
میراثی که گرد و خاک سمّ ستوران ستم، چهره آن را پوشانده و آن را میرانده و در قبرستان مدفون کرده است. قرآن که آمده بود تا حیات بدهد، آن را همراه مردگان تشییع کرده، در قبرستان جا گذاشتند!
دومین اولویتِ برنامه حجّت خدا، احیای کتاب مهجور خدا و سنت فراموش شده رسول صلی الله علیه وآله وسلم است. و این رویکرد تازه به دین و نمایاندن چهره واقعی کتاب و سنّت است که سبب متهم شدن مهدیعلیه السلام به آوردن دین جدید میشود، و عالمان دین اولین گروهی هستند که با او مخالفت میکنند، زیرا علم و دانش آنها از دین، علم به پیکره بیجانی بوده است که بر هر رأیی حمل و در هر قبری دفن میشود.
1) 300. نگاه کنید به خطبه 17 و 147.
صفات کلی جنگِ پایان تاریخ را حضرت بیان کرد، اکنون به مصداق خاصی از این جنگ اشاره دارد. روایات زیادی رسیده است که شخصی با نام «سفیانی» و از نسل ابو سفیان با اسلام جنگ میکند. حضرت به نقطه شروع فتنه سفیانی و صفات او و سنگینی جنگ و اثرات مخرّب آن اشاره دارد.
شروع جنگ از شام است و فرمانده آن با فریادی دلخراش، شروع جنگ را اعلام میدارد. اما شام کجا است؟ چرا فتنه از شام سر بر میآورد؟ و چرا صیحه زننده و شروع کننده از نسل ابو سفیان است؟
شام جایی است که بذر فتنه کاشته شده در سقیفه را، در خود پرورش میدهد. شام مرکز شومی است که انحراف و تحریف در آنجا جوانه میزند. محیط امنی که دور از چشمان امت شکل یافته پیامبرعلیه السلام، ساختار امّت تربیت شده را درهم میریزد و جاهلیت ثانی را سامان میدهد. این است که شام آنطور که آغاز فجور را تدارک میبیند، آخرین فتنه گریها را نیز علیه اسلام شکل میدهد.
آنطور که مصلح آخر الزمان از نسل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم وعلی و حسینعلیهما السلام است، مفسد آخر الزمان از نسل ابو سفیان و معاویه و یزید است، و این است که مهدیعلیه السلام در مکه و مدینه، مکان بعثت پیامبرعلیه السلام و نشر رسالت، ظهور
میکند، و سفیانی در شام.
جنگ هابیل و قابیل در آغاز تاریخ بود، و در پایان آن، جنگ فرزندان آن دو است. حق و باطل همیشه برادرند، اما نه اینکه کمک کار همدیگر باشند، بلکه مانند دو برادر که به دقت صفات یکدیگر را میشناسند، نسبت به هم معرفت دارند. حق میداند کی باطل است، و باطل حق را آشکارا میبیند. این است که همیشه حق و باطل در جلوه دو برادر و دو نسل از یک تبار نمایان میشوند.
سفیانی که آدمهای گمشده شامی را مانند حیوانات صدا میزند و گله گله آدمهای مسخ شده، به دور او جمع میشوند، به سوی کوفه میرود، جایی که در آغاز اسلام، ریشه درخت اسلام - علیعلیه السلام - را در محراب نماز قطع میکند تا شاخ و برگ درخت ولایت گسترده نشود و عالم را فرا نگیرد، و شام را بر دشمنان، شب نکند، ولی خون علیعلیه السلام ریشهها را محکم کرد و ساقهها در کربلا رویید و شاخهها به کوفه رسید، و ثمرهها در شام به بازار آمد.
در پایان تاریخ، بار دیگر کوفه تاراج میشود، و سفیانی مانند شتر خشمناک چهره درهم میکشد. او زمین را از سرهای آدمها فرش میکند، و دهانش را برای بلعیدن همه سرمایهها باز میکند، زیرا از نسل معاویه است که به نفرین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم گرفتار شده، هرگز سیر نمیشد. او همه را در زیر لگدهای سنگین شده از ستم، نفسگیر میکند و حوزه چپاولش را گسترش میدهد و هیبت مخوف خود را زیاد میکند. و این سطوت و هیبت، غضب و خشونت، شره و شهوت او، انسانها را مانند سرمه چشم له میکند و به راحتی بادپای چکمه هیولای او، آنها را پراکنده و فراری میسازد که:
«لا یبقی منکم الاّ قلیل، کالکحل فی العین»
«از شما جز اندکی مانند سرمه بر چشم، باقی نمیماند»
این ظلم و این حوادث هولناک همچنان ادامه دارد تا وقتی آدمها بر سر عقل بیایند و عقول خفته خود را بیدار کنند، و برای رهایی از این شب سیاه چارهای بیندیشند، و از اعماق وجود خویش خواستار تحول این بنیادِ بنیان برانداز شوند.
«فلا تزالون کذلک حتی تؤوب الی العرب عوازب احلامها».
«همواره بر این حال خواهید بود تا عرب عقل خویش باز یابد»
اکنون که بشر این ظلم فراگیر را شاهد است و چون سرمه چشم از بین میرود، آن گروه معدود باقی مانده چه مسئولیتی در برابر وضع پیش آمده دارند؟ آیا تکلیفی و دستوری متوجه آنها نخواهد بود؟ آیا میتوانند ضعف خود را بهانهای برای تقویت ظلم قرار دهند و وضع موجود را تثبیت نمایند؟ و اساساً چگونه باید حرکت میکردند، تا در این جهنم سوزان گرفتار نمیآمدند؟ چه عاملی میتواند تضمین کند که این وقایع به وقوع نپیوندد، و سبزی صلح به قرمزی جنگ نینجامد؟
اینها سؤالاتی است که آدمی در هنگام به دام افتادن در آتش فتنه و جنگ از خود دارد.
پایان خطبه پاسخی به این سؤالات است که برای گم نشدن و در راه بودن، باید به علامتهای راه توجه کرد، و لحظهای از آن چشم برنداشت، و دائم ملازم سنن قائمه و آثار بیّنه بود، و به عهد و پیمانی که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم برای تداوم حیات آدمی در غدیر گرفته بود، ملتزم بود.
عهدشکنی، کنار زدن جلوداران راه وکهنه کردن آثار روشن، عواملی است که آدمی را از سیر باز میدارد، و به سرگردانی گرفتار مینماید، چون بنی اسرائیل که به سرگردانی دچار شدند. آنها شب را تا صبح حرکت میکردند، ولی
صبح خود را در همان جای اول میدیدند.
«یَتیهُونَ فِی الْأَرْضِ...»(1)
«در بیابان سرگردان خواهند بود».
این سرگردانی چیزی جز نتیجه عهدشکنی و عصیان بر امام خود و طغیان بر حضرت موسیعلیه السلام نبوده است که سنتهای ثابت حاکم بر تاریخ، هر ناکث عهدشکنی را خواهد شکست، و هر قاسط متجاوزی را نابود خواهد کرد، و هر مارق خارج از راه را در بنبست هلاکت خواهد نشاند.
این است که ناکثان عصر حضرت علیعلیه السلام هلاک میشوند، و باقی نمیمانند، و قاسطان تا ابد ملعون و طرد میشوند، و مارقین در چنگال خونآشامترین جلادان گرفتار میآیند.
«فالزموا السنن القائمة و الآثار البینة و العهد القریب الذی علیه باقی النبوة».
«آیینهای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را به کار دارید و آثار آشکار او را پیش چشم داشته باشید و آن عهدی که هنوز زمانی بر آن نگذشته و متمم نبوّت است [یعنی امامت ]رعایت کنید».
از اینجا است که دشمن انسانیت، و مغرور به عصبیّت، کسی که در برابر ارزشهای والای انسانی سجده نکرد، و بر عقل آدمی «تَبارَکَ اللَّهُ اَحْسَنُ الْخالِقیِنَ» نگفت، و مصمم شد راه را بر انسان سالک ببندد، و او را از دیدن آیات روشن و عَلَمهای هدایت محروم کند، [یعنی شیطان برای انسان دامها تنید وجلوه ها کرد و زینت ها نمود تا او را به دنبال خود، از نور رحمت حق محروم کند، و برای همیشه رجیم و مطرود گرداند، و سلوک او را به سوی حقّ متوقّف
1) 301. مائده: 26.
کند.
«و اعلموا انّ الشیطان انما یسنی لکم طرقه لتتبعوا عقبه».
«بدانید که شیطان راههای خود را پیش پای شما میگشاید، که از پی او روید».
حیات آدمی در گرو حرکت او است، و حرکت او با شناخت وضع موجود و شناخت وضع مطلوب و آنچه که باید باشد، شکل میگیرد. او خود را در جایگاهی میبیند و از آنجا به مقصدی نظر دارد که مشهد او را میسازد. این حرکت از مبدأ تا مقصد به راه و جادهای نیازمند است، تا آدمی با سیر خود در این راه به مقصد واصل شود. این راه نیز نیازمند راهنما و علامات و آیاتی است، تا سالک را رهنمود باشد.
راه کدام است؟ راهنما کیست؟ و علامات راه چیست؟
این چیزی است که علیعلیه السلام در جای جای نهج البلاغه به آن تصریح دارد. گویا تنها هدف علیعلیه السلام این است که به نسل خود و نسلهای آینده نشان دهد که آدمی تا نتواند جایگاه خود را بشناسد، که کجاست؟ از کجا آمده؟ و به کجا رهسپار است؟(1)، حرکتی نخواهد داشت. او تا به ارزش خود آگاه نشود و به راهنمایی اقتدا نکند و به علائم و آیهها توجه نکند، حیات و حرکتی نخواهد داشت، و اگر حرکتی داشته باشد، به دور خود چرخیدن است که مساوی با درجا زدن است.
1) 302. رحم اللَّه امرءً عرف من این و فی این و الی این». اسفار ملاّ صدرا، ج 8/355. دار المعارف الاسلامیة.
این راه که سالک را به مقصد میرساند، صراطی است که از سالک استقامت میخواهد. این صراط به تعبیر علیعلیه السلام طریق وسطی و راه میانهای است که کوشش سالک را میطلبد و به تعبیر قرآن همان عبودیت است و بس:(1)
«وَاَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»(2)
«و این که مرا بپرستید؛ این است راه راست!»
«وَ اَنَّ هذا صِراطی مُسْتَقیماً فَاتَّبِعُوهُ»(3)
«و [بدانید] این است راه راست من؛ پس، از آن پیروی کنید»
همین صراط است که باید از آن تبعیت کرد و تنها بر آن پایبند بود و این عبودیت چیزی جز طاعت و سخت کوشی و سبقت واهمیت نیست. تو باید فقط مطیع حق باشی و از همه ایسمها و هوسها آزاد باشی و در این راه سبقت را پیشگیری، و سبقت تو همیشه متوجّه مهمترین و با اهمیّت ترین باشد.
اگر به این صراط اعتقاد نداشتی، یا از آن دور افتادی، و یا به آن پشت کردی، حرکتی در راست و چپ جاده خواهی داشت که گم شدن تو را در پی دارد و هر اندازه از جاده فاصله بگیری، به فرو رفتن در بیغولهها و هلاکت خویش نزدیکتری:
«الیمین و الشمال مضلة، و الطریق الوسطی هی الجادة»(4).
«انحراف به راست و چپ، گمراهی و ضلالت است. راه
مستقیم و راه میانه، صراط مستقیم وجاده رهایی و حقّ است».
در خطبه {150} علیعلیه السلام به گروهی اشاره میکند که آگاهانه یمین و شمال را برگزیدند، تا در راه های غی و گمراهی سیر و سلوک نمایند و راه های منتهی به صراط و جاده وسطی، یعنی راههای رشد و رستگاری را رها کنند.
«وأخذوا یمیناً وشمالاً ظعناً فی مسالک الغیّ، وترکاً لمذاهب الرشد».
«گاه به راست رفتند و گاه به چپ، ولی راهشان راه ضلالت بود و دوری از طریق هدایت».
این حرکت در گمراهی سیطره پیدا میکند و عصر غیبت را پوشش میدهد، تا وقتی که انسانها از پیآمد این حرکتها به ستوه آیند و شتابان در پی برگشت به صراط و جاده گم شده خویش برآیند. آدمی با تجربه ها و تکرارهای ممتد، خود را در بنبست این راه ها مییابد، و رهایی و استمرار راهش را طلب میکند، که امر خدا و نوید او به حاکمیت صالحان حتمی است و صبح وعده او سپیده خواهد زد. ولی در این طلب و درخواست نباید شتاب و عجله کرد.
چه بسا این بیقراری و عجله و شتاب تو را به نا امیدی بکشاند و مأیوسانه در راه های منتهی به بن بست هلاک کند، یا عجله تو را به انکار بکشاند، این است که حضرتعلیه السلام گوشزد میکند آنچه برای سالک مهم است، عبودیت و اطاعت خدایی است که حکمت و رحمت او عوالم را پر کرده است. سالک باید به امر حق گردن نهد، زیرا هرچه برایش پیش آید، خیر او است. و باید به تکلیف عمل کند که دنیا با حکمت حق برپا است و شتاب، تو را بر حقّ مقدّم میدارد، و از حق دور شمردن وعده حق و کُند شمردن طلوع فجر رهایی، تو را
از حق مؤخر میدارد.
«فلا تستعجلوا ما هو کائن مرصد، و لا تستبطئوا ما یجیء به الغد»
«پس آنچه را که آمدنی است و انتظارش میرود، به شتاب مطلبید و هرچه را که فردا خواهد آورد، آمدنش را دیر مشمارید»
به دنبال این نهی حضرت میفرماید: بسا کسی که چیزی را به شتاب میطلبد و چون به آن رسد، آرزو کند که ای کاش هرگز نرسیده بود. زیرا تو آگاه به همه جوانب نیستی، تو تنها در بیقراری، مهدیعلیه السلام را میخواستی، ولی خود را برای حضور او آماده نکرده بودی، یا گمان میکردی که با ظهور او به تو همه چیز خواهند داد و از تو هیچ مسئولیتی طلب نخواهند کرد.
مفضل، صحابی امام صادقعلیه السلام وقتی با آن حضرتعلیه السلام در طواف کعبه به فکر فرو میرود و به بنیعباس نظر میکند که غرق در تنعم و سرمست از ثروت هستند، به امام میگوید: اگر شما به قدرت میرسیدید، ما این چنین در رفاه میزیستیم. حضرت جواب میدهد:
«اگر چنین بود و حکومت به ما میرسید، چیزی جز تدبیر در شب و سعی و حرکت در روز و خوردن غذای خشک، و پوشیدن لباس خشن نبود، مانند امیرالمؤمنینعلیه السلام. اگر چنین نباشد، آتش در انتظار ما است»(1).
حضرت در توضیح این که نباید از همراهی با حکمت حق فاصله گرفت و دور شد و احساس کرد که وعده خداوند به حکومت صالحان، امری نیست که به این زودی حاصل شود، که ما کجا وعصر ظهور کجا؟ میفرماید:
1) 307. بحار الانوار: 52/359، ح 127.
«وما اقرب الیوم من تباشیر غدٍ»
«چقدر امروز به سپیده فردا نزدیک است!»
حضرت در شگفتند که چقدر فردا به امروز نزدیک است؟ و چقدر زمان سریع سپری میشود؟ و پایان تاریخ با آغاز آن به هم پیچیده میشود.
«اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ»(1)
«مگر صبح نزدیک نیست؟»
واین آیه نیز سؤالی است برای اقرار به همین واقعیت که وعده خداوند به صبح نجات انسانها بسیار نزدیک است.
حتی واقعه قیامت، که بعد از حکومت جهانی مهدیعلیه السلام است نزدیک شمرده شده است.
«اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ...»(2)
«زمان و لحظه قیامت نزدیک شد».
و شروع حیات انسان در عالم دیگر، چندان از حیات او در این دنیا فاصله ندارد. خداوند میفرماید:
«اِقْتَرَبَ لِلْنّاسِ حِسابُهُمْ وَهُمْ فی غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ»(3)
«برای مردم [وقت حسابشان نزدیک شده است، و آنان در بی خبری رویگردانند».
آنگاه حضرت از فردا و بشارتهای آن خبر میدهد. این فردای نزدیک به امروز، زمانی است که همه آنچه خداوند در طول تاریخ به زبان رسولان به
مردم وعده داده، تحقق مییابد، و هر وعدهای در این روز ظهور مییابد.
«هذا ابان ورود کلّ موعود»
«این فردا، زمان تحقق هر وعدهای است».
فردای نزدیک زمان طلوع طلیعهای است که شما او را نمیشناسید، و کسی به حوادثی که در این روز بروز خواهد کرد، شناخت ندارد.
«و دنوّ من طلعة ما لا تعرفون»
«و نزدیک است که حوادثی را که نمیدانید چیست، دیدار نمایید».
این حوادث غریب و وعدههای تحقق پذیر، این زمان آبستن چنین بحرانها؛ در کنار خود مردی از اهلبیتعلیهم السلام را دارد، که شاهد این فتنه های کور و تاریک است. فتنه هایی که جامعه را منقلب میکند. آن مرد، با خود چراغ روشنی - قرآن - از معدن ولایت و امامت را دارا است و بر سیره صالحان سَلَف خود - اولیا و انبیاء - قدم برمیدارد تا به وسیله این سراج منیر و سیره صالحان زنجیرهای اسارت را گشوده و اسیران در بند را آزاد کند، و جمعیت باطل را پریشان سازد، و مؤمنان پراکنده را جمع نماید.
«ألا وإنّ من أدرکها منّا یسری فیها بسراجٍ منیرٍ، ویحذو فیها علی مثال الصالحین، لیحلّ فیها ربقاً ویعتق رقاً، ویصدع شعباً، ویشعب صدعاً».
«بدانید، که از ما هر که آن را دریابد با چراغ روشنی که در دست دارد، آن تاریکیها را طی کند وپای به جای پای صالحان نهد، تا بندهایی را که بر گردنهاست بگشاید و اسیران را آزاد کند و جمعیت باطل را پریشان سازد و پراکندگان اهل صلاح را گرد آورد».
این امام ادامه رسالت رسولی است که آمد تا بارهای سنگین جهل و ظلم را از دوش ما بردارد و غل و زنجیرهای اسارت عادات ناپسند و غرائز را از پای ما بگشاید.
«وَ یَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالْاَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ»(1)
«و از دوش آنان قید و بندهایی را که بر ایشان بوده است، بر میدارد»
راستی اگر انبیاء در زمانهای مختلف مبعوث نمیشدند و در ظلمت زمین، نوری از آسمان را به ارمغان نمیآوردند و بشر زمینی هرگز از نور وحی بهرهمند نمیشد، انسان امروزی چه مرحله ای از توحش را میگذراند؟ و چه رسوم و عقاید دست و پاگیری او را فرا میگرفت؟ او زیر بار سنگین قید و بندها کمر خم میکرد و سر در ظلمت فرو میبرد.
ممکن است بگویید: بشر با عقل، خودکفا بود و مراحل توحش را پشت سر میگذاشت و چنان زمینگیر نمیشد، ولی آیا خود عقل نیازمند هدایت و راهبری نیست، تا بداند چگونه تعقل کند و چگونه از تفکر و استعدادهایش بهرهمند شود؟
به همین جهت است که علیعلیه السلام یکی از اهداف انبیاء را زیر و رو کردن عقلهای مدفون و محبوس بشر میداند.
«ویثیروا لهم دفائن العقول»(2)
«وخردهایشان را که در پرده غفلت، مستور گشته، برانگیزند».
در آستانه ظهور و بحران فتنهها و حوادث غیر منتظره، آن کس که با خود نور قرآن را دارد و در سیر بر سیره سَلَف صالح خود میباشد؛ مسئولیت بزرگ او
آزادی و نجات انسانها است. او قبل از ظهور در پرده غیبت است و مردم او را نمیشناسند و انسانهای متبحّر چهره شناس ردّ پایی از او نمییابند، هر چند در پی یافتن نشان او برآیند.
«فی سترة عن الناس، لا یبصر القائف اثره ولو تابع نظره»
«او پوشیده و مستور از مردم است، آنکه در پی یافتن نشان اوست، هرچه به جستجویش کوشد، از او نشانی نیابد».
در دل این فتنه فراگیر که انسانها را به بند کشیده، گروه قلیلی پیدا میشود که فتنه، به جای شکستن، آنها را آبدیده کرده، و حوادث همه تعلقات را از آنها گرفته است. آنها در کشا کش فتنه، چون شمشیر، صیقل یافته و تیز شده اند و دیدههاشان به وسیله قرآن جلا پیدا کرده، و گوشِ دل به شنیدن حقایق آیات قرآنی گشوده اند و با بصیرت یافتن، به آنها تفسیر قرآن و کشف حقایق آن ارزانی میشود و با این آمادگی و اهل قرآن شدن است که شبانگاه و صبحگاه، جام حکمت سر میکشند. اینها کسانی هستند که زمینه را برای ظهور فراهم میکنند، و به وسیله آنان حاکمیّت عدل گسترش مییابد.
«ثُمّ لیشحذنّ فیها قومٌ شحذ القین النّصل، تُجلی بالتنزیل أبصارهم، ویُرمی بالتفسیرِ فی مسامعهم، ویُغبقون کأس الحکمةِ بعد الصبوحِ».
«پس گروهی در کشاکش آن فتنه ها بصیرت خویش را چنان صیقل دهند که آهنگر تیغه شمشیر را. دیدگانشان به نور قرآن جلاگیرد وتفسیر قرآن گوشهایشان را نوازش دهد وهر شامگاه وبامداد جامهای حکمت نوشند».
«... فاذا انتم ألنتم له رقابکم و اشرتم الیه باصابعکم، جاءه الموت فذهب به، فلبثتم بعده ما شاء اللَّه حتی یطلع اللَّه لکم من یجمعکم و یضمّ نشرکم، فلا تطمعوا فی غیر مقبل و لا تیأسوا من مدبر، فانّ المدبر عسی ان تزلّ به احدی قائمتیه و تثبت الاخری فترجعا حتی تثبتا جمیعاً.
الا ان مثل آل محمدعلیهم السلام کمثل نجوم السماء اذا خوی نجم، طلع نجمٌ، فکانّکم قد تکاملت من اللَّه فیکم الصنائع و اراکم ما کنتم تأملون».
«... آنگاه که در برابر علیعلیه السلام سر تسلیم فرو آورید و تنها او را محور قرار داده، به او متوجه شدید و وی را بزرگ داشتید، مرگ فرا میرسد و او را با خود همراه میکند. بعد از او تا آن گاه که خداوند بخواهد، بدون امام و حاکمی مانند او، درنگ میکنید. این توقف ادامه دارد، تا خداوند تعالی به نفع شما کسی را ظاهر کند، که همه را جمع کرده و دلهای پراکنده شما را به هم پیوند دهد.
بنابر این، امیدی به آن کس که پیش نمیآید و اقبال به حق ندارد، نداشته باشید و از کسی که به حق پشت کرده و روی
برتافته، ناامید و مأیوس نباشید، زیرا شخصی که پشت کرده، چه بسا یکی از دو ستون استقامتش را از دست داده و متزلزل شده، ولی دیگری پا برجا است، و با استواری و برطرف شدن مانع، او باز میگردد.
خاندان پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله وسلم مانند ستارگان آسمان هستند که چون یکی غروب کند، دیگری طالع خواهد شد. گویا خداوند به وجود آل رسول نعمتها را تمام کرده، نیازها و آرزوهای شما را نمایان ساخته است».
بخش فوق از خطبه صد نهج البلاغه است، که حضرت در سومین هفته خلافت خود آن را ایراد کرده است. قبل از این به آغاز و پایان خطبه اشاره کردیم. این بخش از خطبه، ناظر به فصل سوم این نوشتار در محورهای طولانی بودن زمان غیبت، وحدت و امنیّت جامعه در عصر ظهور و نیز شرایط انتظار است.
بخش اول خطبه بعد از تمجید و ثنای الهی و دوام فضل حق و شهادت بر رسالت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، به این نکته اشاره دارد که پیامبر رشید اسلامصلی الله علیه وآله وسلم و خاتم پیامبران بعد از خود امّتش را رها نکرد و در بین آنها، عَلَم و پرچم هدایت را به ودیعت گذاشت، و آن را در دست علمدارانی از اهلبیت خویش قرار داد، تا امّت گمراه نشود و عبودیت و صراط مستقیم بر آنها پوشیده نماند و به نیاز آنها پاسخ داده شود.
در بخش آخر خطبه به پیوستگی حجتهای بعد از رسولصلی الله علیه وآله وسلم اشاره
میشود که آسمان هدایت هرگز از خورشید ولایت بیفروغ نخواهد بود، و هرگاه حجّتی غروب کند، حجّت دیگری طالع خواهد شد تا آخرین حجّت خدا، که از آن سخن خواهد رفت.
حضرت خود را به عنوان اولین حجّت بعد از رسول معرفی میکند، که قرآن را به عالمیان معرفی کرد و جامعه را به تحت بیرق آن دعوت نمود. آنگاه میفرماید:
«فاذا انتم النتم له رقابکم و اشرتم الیه باصابعکم...»
و در آخرین مرحله حیات دنیوی او (علیعلیه السلام) همه گردنها در برابر او خم میشود، و سرها به نشانه تسلیم فرود آمده، دستها به او اشاره دارد، و دلها بر محور او گرد آمدهاند.
در تاریخ آمده است:
در هفته قبل از شهادت امام علیعلیه السلام صد هزار نفر از عراق و اطراف آن به ندای امام پاسخ داده و به دور آن حضرت جمع شدند. - چنانکه اشاره شد - وحضرت خطبه 182 را در این زمینه ایراد فرمود. حضرت بعد از بیان آن خطبه، به تنظیم صفوف سپاه پرداخت که در اوج تجمّع و تسلیم گروهها، شهادت، حضرت علیعلیه السلام را در ربود، و او به آرزوی همیشگی خود رسید. ومونسی چون مرگ را در آغوش کشید، و دوران غربت امام پایان یافت، و حیات جاودانهاش را از سر گرفت و با خون خود نوشت: «فزت و ربّ الکعبة».
علیعلیه السلام فرزند خانه خدا بود، و به لقای پروردگار کعبه بار یافت، و «انّا للَّه و انّا الیه راجعون» با شهادتش در محراب مسجد، تفسیر شد.
امّا امّت، چون خانواده بدون پدر و جامعه بدون سرپرست و گله بی شبان، به سرگردانی و سردرگمی گرفتار شد و اسیر چنگال خون آشام گرگانی شد که
ردای تقدّس بر تن کردند و لباس وارونه به اسلام پوشاندند. مردم به سرعت ابرهای بهاری، پراکنده شدند و مدینة الرسولصلی الله علیه وآله وسلم چنان چپاول گشت که شرط باکره بودن دخترها از قباله نکاح برداشته شد. بَلَد امن و خانه خدا به منجنیق بسته شد، و گلویی که بوسهگاه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بود، از دم تیغ جفا گذشت، و سرها بر نیزهها رفت. سنّت اوصیا کُشی بنی اسرائیل در امّت محمدصلی الله علیه وآله وسلم احیا شد، و امّت با جفا بر اولیای خود به نکبت و تفرقه برای مدّت نامعلومی که تنها در علم خدا معلوم است، گرفتار آمد.
«فلبثتم بعده ما شاء اللّه»
«و شما پس از او تا آن گاه که مشیت خدا باشد، بمانید».
دوران انتظار و ناشناخته بودن آخرین حجت، آن گاه پایان میپذیرد که با فراهم شدن شرایط ظهور، خداوند عبد صالح خود را به صحنه ظهور فرا خوانَد و به خورشیدِ فرو رفته در غربت، امر به طلوع کند.
این ظهور و طلوع و پایان غربت و انتظار، تنها به دست حاکم مطلق هستی است که مقتدر و عزیز و حکیم است. آن طور که رفت و آمدها، تولد و مرگها و طلوع و غروبها به دست او است، که او «ربّ المشارق و المغارب» است، و محبت زائد الوصفی به بندگانش دارد.
در روایت آمده است: اگر مدبرین وکسانی که از درگاه خدا روی گردانده اند، میدانستند اشتیاق خداوند به آنها چگونه است، از شدّت شوق، قالب تهی میکردند و جان میباختند(1).
این محبتِ همراه با حکمت و عزّت، که تجلیاتی از جلوههای اللَّه هست، زمان ظهور را تعیین میکند. زمانی از طرف معصومعلیه السلام برای ظهور تعیین نشده، تنها آمادگی و زمینهسازی سریعتر همراه با دعا و التجا به درگاه خدا، لحظه ظهور را نزدیک میکند. این زمینهها در امّت بنی اسرائیل باعث شد موسی چهار صد سال زودتر از وقتِ تعیین شده، متولد شده، برای نجات بنی اسرائیل مبعوث گردد، با این تفاوت که در این امت، خودِ حجّت اصرار بر
1) 313. جامع السعادات، ملا مهدی نراقی، ج 3 ، ص 130.
ظهور دارد و در چیدن پایههای آن کوشا است. باید دانست که حجج پیشین در بالا بردن پایههای حکومت حضرت مهدیعلیه السلام جان به جان آفرین تسلیم کردند.
«حتی یطلع اللّه لکم...»
با ظهور آخرین حجت، اولین اقدام حضرت فراخوانی همه کسانی است که چشم به راه دوخته و دل به محبوب سپردهاند. آنان که در پی زمینهسازی امر ولی خود، هر حاکمی را که به او دعوت نمینمود، طاغوت میدانستند، و بر او میشوریدند، و پایههای حکومتش را سست میکردند.
«با این فراخوانی، تودهها مانند ابرهای پاییزی با سبکباری و سرعت در اطراف او جمع میشوند و موعود و پناهگاه خود را مییابند»(1).
و به همین نکته آیه کریمه قرآن اشاره مینماید:
«اَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللَّهُ جَمیعاً»(2).
«هر کجا که باشید خداوند همگی شما را [به سوی حجّت خود باز ]میآورد».
حضرت بعد از جمعآوری تودهها، به واحد کردن هدف و خواستهها و تبدیل
مطلوبهای متعدد و مخالف به مطلوب واحد، و به پیوند قلوب مردم میپردازد، آنطور که خداوند در مورد اصحاب کهف میفرماید:
«وَرَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ»(1)
«دلهایشان را چنان محکم ساختیم که هر پراکندگی و اضطرابی از بین رفت».
این اقدام دوم حضرت در ابتدای ظهور است. واین امری است که حضرت علیعلیه السلام از آن خبر میدهد:
«حتی یطلع اللَّه لکم من یجمعکم و یضمّ نشرکم»
«آنگاه خداوند کسی را که پراکندگان را گرد آورد و پراکندگی شما را به هم پیوند زند، بر شما آشکار سازد».
سپس حضرت، به گونه آدمها در عصر غیبت اشاره دارد، و به منتظران مؤمن تعلیم میدهد با هر کدام چگونه برخورد داشته باشند.
انسانهایی که منتظر نیستند، و آینده زمین را از آن وارثان انبیاء نمیدانند، دو گروه هستند:
گروه اول
دسته ای که به حق پشت کرده، انتظار را باور ندارند، زیرا مطلوب آنها همین دنیا است. آنها حکومت دمکراتیک و لیبرال را برترین حاکمیت قلمداد میکنند و میپندارند که ماورای آن برای بشر طرح نُوی نیست، که در افکند(2). آنها بیشتر از آن برای خود نمیخواهند و گرایش به
غیب ندارند، و چشم به راه مصلح غیبی نیستند.
به چنین انسانی نباید امید داشت و منتظر پذیرش و آمادگی او نباید بود. سپس آنان که برای حاکمیت مهدیعلیه السلام تبلیغ میکنند(1)و نیرو و نفرات تدارک میبینند، از این شخص اجابتی را نخواهند، وسرمایهای را صرف نکنند که به هدر خواهد رفت:
«فلا تطمعوا فی غیر مقبل».
گروه دوم
کسانی هستند که با علم به این آینده روشن و تحول عظیم و مطلوب نبودن آنچه امروزه به عنوان آخرین آرمانها عرضه میشود، عقبگرد کرده اند. زیرا آینده را دور میبینند و با اینکه به آینده علم دارند امّا به سبب تعلقات و وابستگیها حالت یأس دارند و در نتیجه پای رفتن در خود نمیبینند، و حضرت علیعلیه السلام درباره اینان میفرماید: شما از آنها مأیوس نباشید.
«فلا تیأسوا من مدبر».
«واز آنکه از شما روی در پوشیده، نومید مشوید»
این گروه که عوامل بازدارنده و تعلقات دنیوی آنها را بازداشته و وادار به ادبار شده اند، چه بسا که باتزلزل در یک جهت ولنگ شدن یک پا و سست شدن یکی از پایههای اعتقادی و از دست دادن صبر، با ثبات پای دیگر که معرفت و باور است، به دعوت جواب مثبت دهند. و امید است که آنها با
1) 318. بحارالانوار، ج 58، ص 78. (یوطّئون للمهدی سلطانه).
بلاهایی که دلبستگی آنها را از دنیا بر می کَنَد، با هر دو پا برگردند و صبر را پیشه کنند.
«فان المدبر عسی ان تزّل به احدی قائمتیه و تثبت الاخری فترجعا حتی تثبتا جمیعا».
«ای بسا که یک پای او بلغزد و پای دیگر برجای ثابت ماند و پس از چندی به جای خود برگردد و هر دو [در راه حق ثابت قدم شوند».
طمع نداشتن و مأیوس نبودن از این دو گروه با معرفت به این حقیقت سامان مییابد که خط هدایت که از آدم شروع شده، بعد از خاتم با آلمحمدصلی الله علیه وآله وسلم ادامه دارد و آنها به آمال و آرزوها پاسخ میدهند و با آنها کارکردهای ما به کمال میرسد. این چنین نیست که اگر اکثریتی روی نیاوردند وکثیری مدبر شدند، خط هدایت، متوقف شود و برای آنها که حرکت و رفتن را انتخاب کردهاند، راه و صراطی نباشد، زیرا:
«الا ان مثل آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم کمثل نجوم السماء، اذا خوی نجم، طلع نجم فکأنّکم قد تکاملت من اللّه فیکم الصنائع، وأراکم ما کنتم تأملون...».
«بدانید که آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم همانند ستارگان آسمان اند که چون ستاره ای غروب کند، ستاره دیگر طلوع کند. گویی خداوند نیکی های خود را در حقّ شما [باخاندان پیامبر] به کمال رسانیده است و آنچه را که در آرزویش میبودید به شما نشان داده است».
ابتدا اشاره ای گذرا به قسمت های مختلف خطبه میکنیم وسپس کلام آن حضرت را درباره فرزند غریبش «حضرت مهدیعلیه السلام» بیان میکنیم.
در هنگامی که حضرت علیعلیه السلام لباس رزم بر تن داشت و برای بار دوّم عازم صفین بود و نشان عبودیت حقّ، در پیشانی او پیدا بود، بر بالای سنگی ایستاد، و این خطبه را خواند. پس از پایان خطبه، حضرت به آرایش سپاه و تعیین فرماندهان جنگ پرداخت. او امام حسینعلیه السلام را فرمانده ده هزار نفر کرد.
ولی هنوز روز جمعه نیامده بود که قبل از خروج از کوفه، علیعلیه السلام در محراب مسجد، در خون نشست و با سوگند به ربّ کعبه، رستگاری خود را اعلام کرد، و به ملکوت پرواز کرده و آن لحظه شروع غربت اسلام بود، زیرا امت اسلامی پدر خود را از دست داد و تا قیام قائم آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم بر یتیمی خود خواهد نالید.
در این خطبه ابتدا حضرت به مدح و سپاس خداوند زبان میگشاید، و به اوصاف حق اشاره میکند. از جمله میفرماید:
«لم یولد سبحانه فیکون فی العز مشارکاً»
«خداوند متولد نشده و از دیگری زاییده نشده است، تا کسی که او را به وجود آورده، شریک خداوند در عزّت و کبریائیش باشد».
«ولم یلد فیکون موروثاً هالکاً...»
«خداوند تولید ندارد، تا متولد شده، جانشین او شود و خود از بین رود و هلاک شود.
هرگز خدا در تغییر و تحول نیست، زیرا ماورای زمان و مکان است».
آنگاه میفرماید:
«خداوندی که از وصف و مشاهده خارج است، با آثار تدبیرش بر عقلها تجلی کرده و ظاهر میشود. رابطه او با موجودات، رابطه تولیدی نیست، بلکه رابطه خلق و ایجاد است. از جمله شواهد آفرینش او، خلقت آسمانها و وجود ستارهها است».
سپس حضرت به علم نامحدود حق میپردازد و برای بار دوم لب به حمد و ثنای حقّ میگشاید، و اوصاف او را برمیشمارد که قابل درک حتّی به وهم و قابل تقدیر و اندازه به فهم نیست. و تنها کسی برای انسان مشهود میشود وبه صفات درک میشود که دارای شکل و ابزار باشد و فناپذیر باشد و در محدوده زمان و مکان بگنجد:
«فانما یدرک بالصّفات ذوو الهیئات و الادوات و من ینقضی اذا بلغ امد حده بالفناء».
«کسانی به صفات درک میشوند که دارای شکل و هیئت و آلات و ابزار باشند یا کسی که چون زمانش سرآید، فانی گردد.»
راستی مقصود حضرت علیعلیه السلام از این کلام، در شرایطی که به آرایش سپاه میپردازد و لشکر جنگی تدارک میبیند، چیست؟ اگر به ترجمه نهج البلاغه روی آورده و به شرح آن همت گماشتهایم و کنگرهها تشکیل داده و مقالهها نوشتهایم، تازه به فهم قسمتی از کلام آن حضرت رسیدهایم و فهمیدهایم چه
میگوید، اما اینکه چرا میگوید؟ و چه مقصدی دارد؟ تا کنون به آن نپرداختهایم، چه رسد به این که به آن رسیده باشیم.
مهمترین مقصود حضرت، تبیین هدف اعلی و استمرار یقین در دل سپاه بود. زیرا او جنگ را تدارک میبیند تا موانع هدایت تودهها برداشته شود و غبار جهل و تیرگیهای ستم بر طرف شود.
به همین جهت حضرت بعد از معرفی خدای واحد قهار، مردم را به اطاعت و تقوا سفارش میکند. این معرفت چنان عشق و ایمانی در دل پی میریزد، که وجود آدمی را به اطاعت حق وامی دارد.
امامعلیه السلام در پی سفارش به اطاعت حق و آماده شدن لشکریان برای جهاد و دل بریدن از دنیا و دست شستن از داراییها، به ارائه نمونههایی از دو جریان حق و باطل در طول تاریخ میپردازند که از دنیا مفارقت نموده و رفته اند. آن حضرت میفرماید:
«اگر دنیا جای بقا بود، چه کسی سزاوارتر از سلیمان بن داودعلیهما السلام؟ ولی مرگ او را به رغم داشتن پادشاهی جن وانس همراه بامقام نبوّت، از پای در آورد و زمین و زمان از او خالی گشت.
قدرتهای جبّار تاریخ چون عمالقه و فراعنه و دیگر گردنکشان، که چراغهای هدایت، و مشعلداران عبودیت را خاموش کردند، آنان که لشکرها به راه انداختند، و هزاران نفر را هزیمت دادند و شهرها و تخت و بارگاه ساختند، اکنون کجا هستند؟!».
پس با تأمل در احوال امّتهای گذشته درس عبرت بگیرید و دل به دنیا خوش ندارید، زیرا دنیا جای رفتن است، نه مکان ماندن:
«الدنیا دار مجازٍ و الآخرة دار قرارٍ»(1)
«دنیا سرای گذر است وآخرت خانه قرار وهمیشگی».
امامعلیه السلام خطبه را با وصف و ثنای پروردگار و ارائه شواهد تدبیر او در جهان هستی، و نیز گستره نامحدود علم حق تعالی و ایمان و عشق به او ادامه میدهد. سپس سفارش به اطاعت خداوند و حقیر جلوه دادن موانع اطاعت، با عبرتگیری از سرگذشت کسانی که در دنیا جلوهها کردند، ولی اکنون تنها حکایت آنها باقی است؛ میکند، و آنگاه به شرح حال آخرین حجّت خدا میپردازد، و میفرماید:
آخرین حجّت حقّ برخود درع و زره حکمت را که لباس حکومت است، پوشیده است. حضرت از آینده با فعل ماضی همراه با تأکید، تعبیر میکنند(2)تا دلها بر افق چشم بگشاید و امتداد خط سیر هدایت را شاهد باشد تا اگر در فردای نزدیک، حضرت علیعلیه السلام وداع میکند، حجّتها بر مردم مخفی نماند، و انسانها در پی ترسیم پایان تاریخ، در دل شبهای دیجور، فردای روشنی را چشم به راه و نظارهگر باشند، و هرگز دست از طلب ندارند، تا بار دیگر خلیفه و جانشین آن حضرت، انسانها را به سبیل ربّ بر اساس حکمت، دعوت کند، و با حکمت آنها را حیات جدید و دوباره ای بخشد، قرآن میفرماید:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا للَّهِِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ»(3).
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون خدا و پیامبر، شما را به
چیزی فراخواندند که به شما حیات میبخشد، آنان را اجابت کنید».
لازمه تمامیت دعوت و تحقق حکمت، حکومت است. با حکومت، حکمت حفظ میشود و توسعه مییابد. تعلیم کتاب و حکمت - که پیام رسولصلی الله علیه وآله وسلم است - با حکومت محقق میشود و درع و نگه دارنده حکمت، حکومت است که:
«قد لبس للحکمة جنّتها».
«درع حکمت بر تن کرد».
خواستهها و شرایط حکمت، که همه را آخرین حجّت خدا دارا است، عبارتند از:
1 - روی آوردن و همراه بودن با حکمت.
2 - معرفت و شناخت کامل به حکمت، زیرا لازمه همراهی حکمت، داشتن شناخت کامل است. و دعوت به حکمت به عنوان ابزار دعوت به دین، نیازمند شناخت آن است.
3 - از آنجا که حکمت خیر کثیر(1)است و هیچ نعمتی جای آن را پر نمیکند، باید ظرف وجود را برای آن فارغ کرد، و از غیر آن روی برگرداند و به
1) 322. اشاره به آیه 269 سوره بقره: «وَ مَن یُؤتَ الحِکمَةَ فَقَد اُوتِی خَیراً کَثیراً» دارد.
آن دل مشغول داشت. به همین جهت است که لقمان از بین نبوت وحکمت، حکمت را اختیار میکند.
«اخذها بجمیع ادبها من الاقبال علیها و المعرفة بها و التفرغ لها».
«و حکمت را با همه آدابش فراگرفت [از این رو ]بدان روی آورد وبشناختش و جز آن به چیزی نپرداخت».
حکومت مهدیعلیه السلام شکل نمیگیرد و تودهها پذیرای او نخواهند بود، مگر اینکه شاهد تحولی در تودهها باشیم. تا باور مردم از خویشتن عوض نشود، آمادگی ظهور را نخواهند داشت. آنچه میتواند این تحول را در آنها ایجاد کند، «حکمت» است.
حضرت برای ظهور خود به دنبال این حقیقت است و خواسته او حکمت میباشد. او نمیخواهد بشر نابود شود. و به دنبال جنگ افزارهایی چون بمبهای اتمی، که قدرت نابودی 70 برابر کره زمین را دارند، نیست.
او طالب تولد دوباره انسانها و عروج آنها به ملکوت است. ابزاری که تحقق دهنده چنین هدف عالی باشد، جز حکمت نیست. حکمت، ارزشت را به تو میشناساند که از دنیا بزرگتری، و تو را در دانش و راه راست راسخ و ثابت میدارد که به رغم داشتن راه طولانی در برابر موانع با صلابت و استقامت راه بپیمایی.
«فهی عند نفسه ضالّته التی یطلبها وحاجته التی یسأل عنها».
«حکمت در نظر او گمشده اش بود که به طلبش برخاسته بود و نیازش بود که پیوسته از آن میپرسید».
تا وقتی اسلام و حکمت غریب هستند و ناشناخته ماندهاند، و جامعه به آنها پشت کرده، اسلام و دین را از صحنه حیات جمعی به زوایای زندگی فردی راندهاند و به جای آن عقلانیت جمعی را نشاندهاند، و حیات دنیوی را برگزیدهاند، دین و امام غریب خواهند ماند. وقتی به جای حکمت، علم را نشاندهاند، و به جای دین محوری، عقلانیت و انسان مداری را یدک میکشند، اسلام و حکمت و صاحب اسلام و حکمت، غریب خواهند بود و ناشناخته خواهند ماند.
«فهو مغترب اذا اغترب الاسلام».
«او غریب است هنگامی که اسلام غریب شود».
و این همان کلام حضرت رسولصلی الله علیه وآله وسلم است که فرمود:
«بدأ الاسلام غریباً و سیعود غریباً و طوبی للغرباء»(1)
«اسلام با تنهایی و غربت شروع شد و به زودی غریب میگردد. پس خوشا به حال غریبان».
اسلام - در عصر جاهلیت - با غربت آغاز شد، سپس به تدریج نور حکمت دین، دیوارهای مخوف ظلمت را کنار زد، و دین فراگیر شد. امّا پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم خبر میدهد که آن غربت دوباره باز خواهد گشت وآن جاهلیت سایه خواهد گسترد و دیدیم که نقشه های شوم بنیان گذاران سقیفه چگونه غربت دین و صاحب آن را در طول زمان به ارث آورد و چگونه ظلمت فراگیر شد. خوشا به حال آنان که ظلمت بر آنها غالب نیامده، از دقیانوس دهر به کهف ولایت پناه آوردهاند و غریبانه دین خود را حفظ کرده اند.
از حضرت سؤال میشود: غریبان چه کسانی هستند؟
1) 323. بحار الانوار: 25/136، ح 6 و اکمال الدین: 201.
حضرت میفرماید:
«الذین یحیون ما امات الناس من سنّتی»(1)
«آنها کسانی هستند که آنچه را مردم از حکمت و سنت من میراندهاند، زنده میگردانند».
وقتی مهدیعلیه السلام لباس حکومت را بر تن بپوشد و انسانها به حکمت و دین بازگردند و آن دو از عزلت به در آیند، حضرت ظهور میکند و دعوتش را اعلام مینماید، آنگاه با یاران خاصّش، که در روایات به عدد اصحاب طالوت {313} نفر معین شدهاند، حرکت و انقلاب را شروع میکنند و در زمین متمکّن و مستقر میشوند.
خداوند با استقرار مهدیعلیه السلام و ظهور او، تنها باقی مانده و یادگار رسولان و انبیاء و ائمّهعلیهم السلام پایان تاریخ را رقم میزند و او به عنوان آخرین نماینده خداوند در عالم هستی، جهان را جلوه تمامنمای عدالت و حکمت و عزت حق میگرداند. خداوند انسان را با اوّلین حجّت - حضرت آدمعلیه السلام - آورد، و با آخرین حجّت - حضرت مهدیعلیه السلام - میبَرَد.
«بقیة من بقایا حججه، خلیفة من خلائف انبیائه».
«او باقیمانده حجّتهای خدا و خلیفه ای از خلفای پیامبران است»
امید است از حضرت علیعلیه السلام حکمت بیاموزیم، و دین و ولی خدا را با احیای سنت رسولصلی الله علیه وآله وسلم یاور و همراه شویم و مشمول «طوبی للغرباء» گردیم!
1) 324. حلیة الابرار: 2/695، طبع قم، تألیف: سید هاشم بحرانی.
انتشارات مسجد مقدّس جمکران
منتشر نموده ا ست:
1 - در کربلا چه گذشت
2 - نجم الثّاقب
3 - خزائن الأشعار جوهری
4 - خوشههای طلایی
5 - در جستجوی قائمعلیه السلام
6 - یاد مهدیعلیه السلام
7 - عقد الدّرر
8 - کلّیات مفاتیح الجنان
9 - منتخب المفاتیح
10 - هدیه احمدیه
11 - تاریخچه مسجد مقدّس جمکران
12 - زیارت ناحیه مقدّسه
13 - کرامات المهدیعلیه السلام
14 - در جستجوی نور
15 - آخرین خورشید پیدا
16 - فدک ذوالفقار فاطمهعلیها السلام
17 - اعتکاف، تطهیر صحیفه اعمال
18 - امامت و غیبت از دیدگاه علمِ کلام
19 - غیبت، ظهور، امامت
20 - اهمیّت اذان و اقامه و ...
21 - پرچمدار نینوا
22 - حضرت مهدیعلیه السلام فروغ تابان ولایت
23 - از زلال ولایت
24 - مهدی موعود علیه السلام
25 - انتظار بهار و باران
26 - ناپیدا ولی با ما
27 - علی علیه السلام مروارید ولایت
28 - خصایص زینبیّه علیها السلام
29 - گفتمان مهدویّت
30 - انتظار و انسان معاصر
31 - مفرد مذکر غایب
32 - سیمای امام مهدیعلیه السلام در شعر عربی
33 - ... و آنکه دیرتر آمد
34 - سرود سرخ انار
35 - منشور نینوا
36 - سحاب رحمت
37 - زندگی پس از مرگ
38 - وظایف منتظران
39 - تاریخ امیر المؤمنینعلیه السلام (2 جلد)
40 - عطر سیب
41 - سقا خود تشنه دیدار
42 - مهر بی کران
43 - نشانههای ظهور او
44 - دلشده (در حسرت دیدار دوست)
انتشارات مسجد مقدّس جمکران
در مراکز استانها و شهرستانهای سراسر کشور نمایندگی فعال میپذیرد
واحد پاسخ به سؤالات مسجد مقدّس جمکران
آماده پاسخگویی به سؤالات و مشکلات اخلاقی، تربیتی، اجتماعی، فقهی و اعتقادی شما عزیزان میباشد. میتوانید سؤالات خود را به آدرس: قم / صندوق پستی 617 واحد تحقیقات فرهنگی مسجد مقدس جمکران ارسال نمایید. شایان توجه است که مطالب و نامههای عزیزانی که با این صندوق پستی مکاتبه مینمایند، به منزله اَسرار ایشان بوده، و در حفظ و نگهداری آنها کاملاً دقت و مراقبت خواهد شد.
رسول اکرمصلی الله علیه وآله وسلم میفرماید:
«یُفَرِّجُ اللَّهُ بِالْمَهْدِی عَنِ الْاُمَّةِ، یَمْلَأُ قُلُوبَ الْعِبادِ عِبادَةً وَ یَسَعهُمْ عَدْلُهُ، بِهِ یَمْحَقُ اللَّهُ الْکَذِبَ وَ یُذْهِبُ الزَّمانَ الْکَلِب، وَیُخْرِجُ ذُلَّ الرِّقِّ مِنْ أَعْناقِکُمْ»
«خداوند به وسیله مهدیعلیه السلام از امت رفع گرفتاری میکند، دلهای بندگان را با عبادت و اطاعت پر میسازد و عدالتش همه را فرا میگیرد.
خداوند به وسیله او دروغ و دروغگویی را نابود مینماید، روح درندگی و ستیزه جویی را از بین میبرد و ذلّت بردگی را از گردن آنها بر میدارد».
غیبت شیخ طوسی ص 114.