ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضوانی علیاصغر، ۱۳۴۱
عنوان و نام پدیدآور : عوامل دوری مسلمانان از نص غدیر/ تالیف علیاصغر رضوانی.
مشخصات نشر : قم: مسجدمقدسجمکران ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۷۱ ص.
فروست : سلسله مباحث یادمان غدیر.
شابک : ۷۰۰۰ ریال : 978-964-973-176-6
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
یادداشت : چاپ مکرر:مسجد مقدس جمکران ۱۳۸۷(۸۲ص).
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس .
موضوع : خاندان نبوت
موضوع : خاندان نبوت -- فضایل
موضوع : غدیر خم
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/۵/ر۶ع۹ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵۲
شماره کتابشناسی ملی : ۲۵۴۱۹۰۲
غدیر محور همبستگی اسلامی و زیربنای تفکّر شیعی است. غدیر تبیین کننده جریان اصیل وصایت رسول مکرم اسلامصلی الله علیه وآله میباشد که اسلام راستین را تداوم بخشید و زلال معرفت، ولایت، تسلیم و رضا را در جان مؤمنین جاری و حیات ثمربخش را به آنان هدیه نمود.
غدیر در طول تاریخ مورد بیمهریهایی از طرف دوستان و مورد تهاجم از طرف دشمنان دین قرار گرفت ولی با عنایت و تدبیر پیروان واقعی غدیر حفظ و فرهنگ شد. هم اکنون که در نظام مقدّس جمهوری اسلامی همّت مسؤولان و مردم متدین ایران اسلامی بر غدیری شدن تمامی این سرزمین اسلامی است، بر آن شدیم مجموعه پیش روی که توسط استاد ارجمند حاج علی اصغر رضوانی تألیف گردیده را به زیور طبع بیاراییم.
امید است مورد قبول حضرت حقّ و توجّه مولایمان حضرت حجّت «عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف» قرار گیرد.
لازم است از عنایات ویژه تولیت محترم حضرت آیت اللَّه وافی و دیگر عزیزان همکار در مجموعه انتشارات برادران دیلمی، امیرسعیدسعیدی، آشتی، بخشایش، تلاشان و ... در به ثمر رسیدن این مجموعه فعالیت نمودهاند، کمال تشکر و امتنان را داریم و ان شاء اللَّه خوانندگان گرامی ما را از نظرات ارشادی خود محروم نفرمایند.
مدیر مسوؤل انتشارات مسجد مقدّس جمکران حسین احمدی
شکی نیست که خداوند متعال به انسانها رحیم، رئوف و مهربان است و لذا آنان را به حال خود رها نکرده بلکه به جهت تکامل و هدایتشان پیامبران و بعد از آنها اوصیا را فرستاده است، که یکی از پیامبران، حضرت ختمی مرتبت محمّد مصطفیصلی الله علیه وآله میباشد. خداوند سبحان به جهت اکمال دین و اتمام این نعمت بزرگ اوصیایی را برای پیامبر اسلام معین کرد تا بعد از او ادامه دهنده راهش بوده و ملجأ حلّ اختلاف مردم باشند، ولی مع الاسف مشاهده میکنیم که از بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله اغلب مسلمانان از اهل بیتعلیهم السلام دور شده و در حقیقت خود را از فیض وجود آن محروم ساختند. اینکه جا دارد که این موضوع مهم را مورد بحث و بررسی و ریشهیابی کنیم.
علی اصغر رضوانی
بعد از بحثهای طولانی که با برخی از اهل تسنن درباره شیعه و حقانیت و ولایت بلافصل امیرالمؤمنین میشود، و بعد از آنکه ادلّه امامت و خلافت آن حضرت ملاحظه میگردد و پی به صحّت سند و قوّت دلالت آن برده میشود، آخرین سؤال یا اشکالی که از طرف اهل سنت مطرح میشود این است که چه شد که با وجود این حجم از آیات و روایات در شأن و امامت علیعلیه السلام، صحابه به آنها بیاعتنایی کرده و توجّهی به آن نکردند؟ علی بن ابی طالبعلیه السلام را رها کرده و به سراغ دیگران رفتند و آنها را به خلافت برگزیدند؟ آیا اعراض مردم سبب سست شدن روایات نمیشود؟
شیخ سلیم البشری بعد از بحث طولانی با مرحوم سید شرف الدین عاملی و تصدیق احادیث ولایت و امامت بلافصل امیرالمؤمنینعلیه السلام میگوید: «من چه بگویم! از طرفی به این ادلّه نگاه میکنم، آنها را از حیث سند و دلالت تمام مییابم، ولی از طرف دیگر میبینم که اکثر صحابه از علیعلیه السلام اعراض نمودند، و این بدان معنا است که به این روایات عمل نکردهاند، من با این سیاهی لشکر چه کنم؟»(1)
1) 1. المراجعات.
لذا جا دارد که به این سؤال پرداخته و موضوع را به طور وضوح بیان کنیم تا حق روشن گردد.
هرکس که مطالعهای در رابطه با حیات صحابه در عصر رسول خداصلی الله علیه وآله و بعد از آن داشته باشد، پی میبرد که دو اتجاه و خط فکری در میان آنها حاکم بوده است:
الف) خطّ فکری اجتهاد در مقابل نصّ؛
این خطّ فکری معتقد است که لازم نیست به تمام آنچه که پیامبرصلی الله علیه وآله به آن خبر و دستور داده، ایمان آورده و تعبّداً آن را قبول کنیم، بلکه میتوان در نصوص دینی مطابق با مصالحی که درک میکنیم اجتهاد کرده و در آن تصرّف نماییم. این خط فکری از مبانی اساسی مکتب خلفا قرار بود و پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله مصایب فراوانی را از این نوع خط فکری تحمّل نمود.
ب) در مقابل این اتجاه و خط فکری، خط فکری دیگری است که معتقد است، باید در مقابل مجموعه دستورات دین و شریعت تسلیم بوده و تعبّد کامل داشت. این خط فکری همان طریق و ممشای اهل بیت و به تعبیر دیگر مکتب اهل بیتعلیهم السلام است.
از آنجا که اجتهاد در مقابل نصّ به جهت رعایت مصالح، امری موافق با میل و طبیعت انسان است، لذا گروهی از صحابه از همان زمان حیات پیامبرصلی الله علیه وآله دست به این کار زده و عملاً با حضرت به
مقابله پرداختند، که میتوان از سردمداران این جرأت و خط فکری را عمر بن خطّاب دانست. او کسی بود که در صلح حدیبیه شدیداً با پیامبرصلی الله علیه وآله برخورد کرد و در اذان تصرّف کرده (حی علی خیرالعمل) را از آن ساقط نمود و به جای آن (الصلاة خیر من النوم) را در اذان صبح اضافه کرد. او از متعة النساء (عقد موقت) منع کرده و حجّ تمتع را آنگونه که پیامبرصلی الله علیه وآله دستور داده بود نیز تعطیل نمود. او در برخی از امور امثال تجهیز لشکر اسامه و احضار قلم و دوات برای پیامبرصلی الله علیه وآله به جهت نوشتن وصیتش، مخالفت عملی نمود. اینها همه دلالت بر وجود یک نوع خط فکری خاص در بین برخی از صحابه داشته است که به جهت آن برداشت و خط فکری، این گونه با پیامبرصلی الله علیه وآله عمل میکردند. آنها پیامبر را در غیر وحی قرآنی یک فرد عادی بیش نمیدانستند. فردی که همانند سایر افراد مردم اشتباه کرده و به خطا میرود و لذا بر مردم است که در مقابل خطاها و اشتباهات او بایستند. آنها معتقدند که ممکن است پیامبر خلاف مصلحت عمل کرده باشد؛ لذا بر ما است که مصالح واقعی را درک کرده و مطابق آن عمل کنیم، گرچه خلاف نصّ کتاب و سنت باشد.
عمر بن خطّاب در توجیه مخالفت با پیامبرصلی الله علیه وآله در نوشتن وصیتنامه خود میگوید: «... ولقد اراد فی مرضه ان یصرّح باسمه فمنعت من ذلک اشفاقاً وحیطة علی الاسلام»؛(1)«...او اراده نموده بود تا به اسم علی تصریح کند، ولی من به جهت مهربانی و احتیاط بر اسلام از آن امتناع نمودم».
1) 2. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 12، ص 21.
با مراجعه به تاریخ و کلمات رؤسای مدرسه خلفا پی میبریم که در عملکرد خود برای گرفتن حقّ خلافت امیرالمؤمنینعلیه السلام به بهانههایی تمسّک جستند که نه تنها عذری شرعی و عقلانی برای عمل آنها نیست؛ بلکه خود، دلالت بر بطلان افکار آنها میباشد. اینک به برخی از این توجیهات اشاره میکنیم:
گاهی در توجیه عمل ناشایست خود به جملهای تمسک میکردند که غرب زدگان امروز نیز این شعار را بر زبان خود جاری ساخته و آن را دنبال میکنند. آنان میگفتند: قریش کراهت دارد که نبوّت و خلافت در یک خاندان قرار گیرد، اگر نبوّت در خاندان بنی هاشم بوده، امامت و خلافت باید در خاندانی دیگر قرار گیرند. و از آنجا که باید توسعه سیاسی در حکومت اسلامی باشد، لذا به خاطر جلب نظر قریش، خلافت و امامت را از علیعلیه السلام که از بنی هاشم است سلب مینماییم.
پاسخ
بهترین پاسخ را در آن زمان ابن عباس در ردّ این استدلال داده است. او در جواب آنها گفت: «اگر قریش خلافت را برای خود انتخاب کرد به جهت آنکه خواست و ارا12ده خدا بود، اشکالی ندارد؛ ولی حق، خلاف این امر است، چون خداوند متعال گروهی را متّصف به کراهیت کرده و فرموده است: « ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ 12
ص:
اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ»؛(1)«این به خاطر آن است که از آنچه خداوند نازل کرده کراهت داشتند؛ از این رو خدا اعمالشان را حبط و نابود کرد!».
خواست خداوند چنین بوده که علی و اهل بیتش را بر دیگران برتری دهد؛ زیرا قلوب آنان از قلب رسول خداصلی الله علیه وآله است. آنان کسانیاند که خداوند، رجس و پلیدی را از وجودشان دور کرده و قلبشان را پاک گردانیده است».(2)
در حکومتی که به اسم اسلام و دین برپا شده، معنا ندارد که به خاطر جلب توجّه عدّهای بی دین و بی تفاوت و دشمن اسلام و مسلمین، به آنها امتیاز داده و حتّی پستهای کلیدی را در اختیار آنان قرار داد، یا حاکم عادل اسلامی که از جانب خداوند متعال برای رهبری جامعه معین شده را عزل کرده، اشخاص ناقابلی را بر این سمت گماشت. آیا این قریش که برای آنها دل میسوزانند، همان کسانی نبودند که در مدت عمر پیامبرصلی الله علیه وآله چه در مکه و چه در مدینه، به اسلام و مسلمین و شخص پیامبرصلی الله علیه وآله ضربههای هولناکی زدند و در آخر نیز به جهت ترس و خوف از مسلمین، اسلام اختیار کردند؟
آیا به خاطر جلب توجه آنان باید دست از حقّ و حقیقت شسته و صاحب حقّ را خانهنشین کرد و کسانی را به جای او بر حکومت اسلامی نشاند که از اسلام و دین چندان اطّلاعی ندارند؟
گاهی در توجیه غصب خلافت امام علیعلیه السلام اینگونه عذر
میآوردند: از آنجا که علیعلیه السلام مظهر عدل و عدالت است، عرب تاب و توان عدالت او را ندارد لذا صلاح نیست که او خلیفه مردم باشد.(1)
پاسخ
اولاً: این اجتهاد در مقابل نصّ و به تعبیری کاسه از آش داغتر شدن است. کسانی که بر فرض چنین نیتی داشتند، آیا این همه سفارشات رسول خداصلی الله علیه وآله و وصایای او با تأکیدات فراوان در شأن امیرالمؤمنینعلیه السلام را مشاهده نکردند؟ آیا آنان پیامبر را معصوم و خیرخواه و مصلحت اندیش امت نمیدانند؟ آیا به خاطر عدم تحمّل حقّ میتوان از حقّ گذشت و به باطل روی آورد؟ باطلی که جز گمراهی چیز دیگری در آن نیست. خداوند متعال میفرماید: « فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ»؛(2)«پس بعد از حق، چه چیزی جز گمراهی وجود دارد؟!».
اگر امر چنین است چرا رسول خداصلی الله علیه وآله به جهت تألیف قلوب مشرکین، از مواضع اصولی خود هیچ قدمی عقب نشینی نکرد، حتّی حاضر شد تمام مشکلات و گرفتاریها؛ از قبیل هجرت از موطن اصلی خود و جنگ را بپذیرد، ولی قدمی از مواضع خود عقب نشینی نکند.
ثانیاً: آیا عرب نسبت به اشخاص دیگر غیر از علیعلیه السلام استقامت و رضایت داشتند که با علی نداشتند؟ مگر نه این بود که سعد بن عباده رئیس قومی بزرگ با ابوبکر مخالفت کرد؟ مگر نه این است که گروهی به طور کلّی از دین رسول خداصلی الله علیه وآله خارج شده و مرتد
گشتند؟ مگر نه این است که برخی قسم یاد کردند که ما تا ابد با ابافصیل بیعت نمیکنیم؟(1)مگر نبود که انصار در سقیفه بر ابوبکر اعتراض کردند و غضب قریش را به این جهت برانگیختند، تا کار به جایی رسید که بین آنان درگیری شد و به یکدیگر فحش و ناسزا گفتند؟(2)
هرگز انصار قصدشان این نبود که علیعلیه السلام را از خلافت عزل کنند؛ زیرا اکثر آنان میگفتند: ما با کسی غیر از علی بیعت نمیکنیم.(3)
هرگز قبایل عرب قصد تمرّد بر امام علیعلیه السلام را در صورت به خلافت رسیدن ایشان نداشتند. آنان در بین خود کسی را غیر از علیعلیه السلام اولی به مقام خلافت بعد از رسول نمیدانستند.
آلوسی در توجیه این قصه که چرا رسول خداصلی الله علیه وآله ابوبکر را از تبلیغ سوره برائت کنار زد و علی بن ابیطالبعلیه السلام را بر این کار انتخاب کرد و فرمود: «لایبلّغ عنّی الّا انا او رجل منّی»؛ «نباید سوره را کسی غیر از من یا کسی که از سنخ خود من است ابلاغ کند» میگوید: «انّ ذلک جار علی عادة العرب ان لایتولّی تقریر العهد ونقضه الّا رجل من الأقارب لتنقطع الحجة بالکلیة»؛(4)«زیرا عادت عرب بر این بود که کسی متولی عهد میثاق الهی و نقض آن نشود، مگر خود پیامبر یا کسی که از نزدیکان او باشد، تا حجّت بر مردم تمام گردد».
از کلام آلوسی به خوبی استفاده میشود که مردم نماینده و شخص منتخب رسول خداصلی الله علیه وآله را به خوبی میپذیرفتند، ولی چه
کنیم که عدهای با شیطنت و زیرکی خاص، عقول مردم را تخدیر کرده و به انحراف کشیدند.
حقّ آن است که کسی که عرب یا قریش تحمل او را نداشت و زیر بار او نمیرفت، علیعلیه السلام نبود، بلکه همان چند نفر از مهاجرین بودند که ماهیتشان بر همه معلوم بود و لذا برای پیش بردن آمال شوم و مطامع خود از هر راهی، حتّی تهدید و زور استفاده میکردند.
ابن ابی الحدید میگوید: «لولا درّة عمر ما استقام خلافة ابی بکر»؛(1)«اگر شلاق و تازیانه عمر نبود خلافت ابوبکر پابرجا نمیشد».
آنان به جای این که مردم را به حق و حقیقت و ولایت به حقّ امیرالمؤمنینعلیه السلام دعوت کنند، مردم را از ایشان دور کرده و عقول آنان را تخدیر کردند، مردم را فریب داده و خلافت را به نام خود تمام کردند. آنان خصوصاً عمر به همان اندازه که برای تثبیت خلافت ابوبکر فعالیت کردند، اگر نیمی از آن را برای تثبیت خلافت علیعلیه السلام به کار میگرفتند هرگز کار به اینجا نمیکشید. مگر ابوسفیان، طلحه و زبیر در آن زمان از سردمداران و طرفداران علیعلیه السلام نبودند؟ مگر ابوسفیان رئیس قریش پیشنهاد بیعت با علیعلیه السلام را بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله نداد؟ مگر گروهی از مهاجرین و انصار در خانه آن حضرت به جهت مخالفت با ابوبکر تحصّن نکردند تا آنکه آنها را با زور و تهدید برای بیعت بردند؟ مگر زبیر شمشیر نکشید و نگفت که این شمشیر را غلاف نمیکنم تا با علی بیعت شود؟(2)
اینها که حقّ را به بهانههای مختلف از علیعلیه السلام گرفتند، تنها به فکر حکومت و مطامع شخصی خود بودند و هیچگاه به فکر دیگران و اسلام نبودند ولی با این بهانهها عقول مردم را تخدیر نمودند.
خضری میگوید: «لامراء فی انّ کون الخلیفة من آل بیت النبوة احبّ الی قلوب الجمهور من الأمم الاسلامیة، وهم لهم اطوع؛ لانّ المؤثر الدینی یکون مستحکماً، ولذلک صادفت الدعوة الی اهل البیت نجاحاً عظیماً فی صدر المئة الثانیة من الهجرة»؛(1)«شکّی نیست که اگر خلیفه از آل بیت نبوت میبود به طور حتم مردم بیشتر به آن میل پیدا کرده و با رغبت تمام با او بیعت میکردند، همانگونه که با رغبت و میل با پیامبر بیعت کرده و به او گرویدند؛ زیرا جنبههای دینی، اثر محکمی در میان مردم دارد. به همین جهت است که در اوائل قرن دوم، عدهای به عنوان اهل بیت پیامبرعلیهم السلام مردم را به خود دعوت کرده و به پیروزی رسیدند...».
عمر بن خطّاب در جواب اعتراض ابن عباس که چرا حقّ امیرالمؤمنینعلیه السلام را گرفتید، میگوید: «ما اظنّهم منعهم عنه الّا انّه استصغره قومه»؛ «من گمان نمیکنم که علّت منع علی از خلافت غیر از این باشد که قوم، او را کوچک به حساب میآورند».
پاسخ
ابن عباس در جواب عذر عمر بن خطّاب میگوید: «واللَّه ما استصغره اللَّه حین امره ان یأخذ براءة من صاحبک»؛(2)«خداوند از آن
جهت که علی را امر کرد تا سوره برائت را از رفیقت بگیرد، او را کوچک نشمرد».
مگر مقام و فضیلت به سنّ است؟ مگر نه این است که اسامة بن زید، جوانی نوزده یا بیست ساله بیش نبود، چرا پیامبرصلی الله علیه وآله این قدر اصرار بر امارت او بر لشکر خود داشت، حتّی با اصرار فراوان از جانب عمر و ابوبکر و دیگران که او کم سنّ است، در میان ما بزرگان و پیرمردان ورزیده جنگ وجود دارد، چرا او را بر این امر انتخاب کردید؟ حضرت به سخنان آنان گوش نداد و فرمود: «اگر امروز در امارت او تردید میکنید قبلاً در امارت پدرش نیز تردید داشتید». از این عملکرد پیامبرصلی الله علیه وآله استفاده میشود که مقام و منصب به لیاقت است، نه به سنّ.
برخی نیز در توجیه عملکرد غلط خود، به جبر متوسل میشوند و میگویند: «اگر چنین شد جهتش این بود که خدا نخواست تا علیعلیه السلام به خلافت برسد؛ گرچه رسول خدا بر این امر اصرار میورزید. و هنگام تعارض بین مراد خداوند و مراد رسول او، حقّ تقدّم با خداست».(1)
پاسخ
اولاً: این توجیه در حقیقت بازکردن باب جبرگرایی است، که اگر این مسئله باب شود به همه امور، حتی گناهان بشر نیز تعمیم داده میشود و در نتیجه تمام مبانی عقلایی و عقلی و نقلی بر هم خواهد
1) 15. همان، ج 12، ص 78.
ریخت. خداوند هر فعلی را با اختیار از بشر درخواست کرده، نه به جبر.
ثانیاً: مگر درخواست ولایت علی بن ابی طالبعلیه السلام اختصاص به رسول خداصلی الله علیه وآله دارد تا با خواست خداوند متعال تعارض داشته باشد؟ مگر خداوند متعال در آیات متعدد همچون آیه ولایت، سخن از ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام به میان نیاورده است؟
ثالثاً: مگر ممکن است که رسول خداصلی الله علیه وآله اراده چیزی کند که خلاف اراده و مراد خدا باشد؟ مگر قرآن نمیفرماید: « قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یحْبِبْکُمُ اللَّهُ»؛(1)«بگو: اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید! تا خدا [نیز شما را دوست بدارد».
و نیز در جایی دیگر میفرماید: « مَنْ یطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ»؛(2)«کسی که از پیامبر اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده است».
نتیجه: در توجیه اول از اِعراض صحابه از امیرالمؤمنینعلیه السلام بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله گفتیم که: دو اتجاه و روش فکری در میان صحابه حاکم بوده است، برخی خود را صاحب نظر در مقابل شریعت دانسته و در مقابل آن مصلحت اندیشی کرده و اجتهاد مینمودند. اینان در مورد ادله خلافت و امامت علیعلیه السلام نیز چنین کردند، و درصدد توجیه آن به انواع حیلهها برآمدند.
و از طرفی دیگر امر برای گروهی دیگر از صحابه مشتبه شد؛ زیرا آنان صاحبان این خط فکری را از صحابه میپنداشتند، کسانی
که با پیامبر حشر و نشر داشتند، باور نمیکردند که اینها شیطنت کرده و پا بر روی حق و حقیقت بگذارند.
گروهی دیگر به تعبیر حضرت علیعلیه السلام «همج رعاع» بوده، با هر بادی به این طرف و آن طرف میل پیدا میکردند؛ خصوصاً آنکه داهیه و مصیبت وفات پیامبرصلی الله علیه وآله اثر سنگینی بر آنان گذاشته بود که قدرت فکر کردن در امور را از آنان گرفته بود، و لذا رؤسای مدرسه خلفا این وقت را بهترین موقعیت برای اجرای نقشههای خود پنداشتند و سریع به سقیفه رفتند و مسئله خلافت را به نفع خود به پایان رساندند.
امام علیعلیه السلام کسی بود که پدران و اجداد کافر و فاسق عدهای از همین افراد تازه مسلمان را در جنگها به قتل رسانده بود و لذا کینه عجیبی در دل از این جهت نسبت به آن حضرت داشتند.
علی بن حسن بن فضّال از پدرش نقل میکند: از امام ابوالحسن علی بن موسی الرضاعلیه السلام سؤال کردم درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام: «کیف مال الناس عنه الی غیره وقدعرفوا فضله وسابقته ومکانه من رسول اللَّهصلی الله علیه وآله؟ فقال: انّما مالوا عنه الی غیره وقد عرفوا فضله؛ لانّه قد کان قتل من آبائهم واجدادهم واخوانهم واعمالهم واخوالهم واقربائهم المحادّین للَّه ولرسوله عدداً کثیراً، وکان حقدهم علیه لذلک فی قلوبهم، فلم یحبوا ان یتولّی علیهم، ولم یکن فی قلوبهم علی غیره مثل ذلک؛ لانّه لم یکن له
فی الجهاد بین یدی رسول اللَّهصلی الله علیه وآله مثل ما کان، فلذلک عدلوا عنه ومالوا الی سواه»؛(1)«چه شد که مردم از او اعراض کرده و به دیگری میل پیدا کردند، در حالی که فضیلت و سابقه او در اسلام و منزلت او را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله میدانستند؟ حضرت فرمود: جهتش این است که امام علیعلیه السلام تعداد زیادی از پدران و اجداد و برادران و عموها و خالهها و نزدیکان آنان را که دشمن خدا و رسول او بودند، به قتل رسانید، لذا به این جهت کینه حضرت را در دل گرفتند، و نمیخواستند که او متولی امورشان شود، ولی از غیر علیعلیه السلام در دل کینهای نداشتند آن گونه که از علیعلیه السلام داشتند؛ زیرا کسی به مانند علیعلیه السلام در جهاد بر ضدّ مشرکان شرکت نکرده بود. و به همین جهت بود که از او اعراض کرده و به سراغ دیگری رفتند».
عبداللَّه بن عمر به امام علیعلیه السلام عرض کرد: «کیف تحبّک قریش وقد قتلت فی یوم بدر و احد من ساداتهم سبعین سیداً»؛(2)«چگونه قریش تو را دوست بدارد در حالی که تو در روز بدر و احد هفتاد نفر از بزرگان آنان را به قتل رساندی».
از امام زین العابدینعلیه السلام و نیز ابن عباس سؤال شد: چرا قریش نسبت به علیعلیه السلام بغض داشت؟ امامعلیه السلام فرمود: «لانّه اورد اوّلهم النار وقلّد آخرهم العار»؛(3)«زیرا عدّهای از آنان را به جهنم واصل کرده، و عدّه دیگر را نیز خوار و ذلیل کرد».
ابوحفص میگوید: «حریز بن عثمان شدیداً بر علیعلیه السلام حمله میکرد و بر بالای منابر او را دشنام میداد و همیشه میگفت: من او را به جهت این که پدرانم را به قتل رسانید، دوست ندارم».(1)
لذا در تاریخ مشاهده میکنیم که یزید بن معاویه بعد از به شهادت رساندن حسین بن علی بن ابی طالبعلیه السلام خطاب به سر مبارک کرده، اشعار ابن زبعری را میخواند که در آن اشاره به مقابله به مثل از کشتههای بدر است.
لیت اشیاخی ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل
لأهلّوا واستحلّوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزید لاتشل
قد قتلنا القوم من ساداتهم
وعدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء ولا وحی نزل
لست من خندف ان لم انتقم
من بنی احمد ما کان فعل(2)
امام علیعلیه السلام کسی بود که بدون جهات الهی و تقوایی، کسی را بر دیگری مقدّم نمیداشت، او کسی بود که همه را به یک دید نگاه میکرد، از این جهت خلافتش خوشایند عدهای نبود، آنان میخواستند کسی به خلافت منصوب شود که بین آنان تبعیض قرار داده و بهرهای بیشتر از بیت المال مسلمین به آنان برساند.
ابن ابی الحدید مینویسد: «آکد الاسباب کان فی تقاعد العرب عن
امیرالمؤمنینعلیه السلام امر المال؛ فانّه لم یکن یفضّل شریفاً علی مشروف، ولا عربیاً علی عجمی... کما یصنع الملوک ولا یستمیل احداً الی نفسه...»؛(1)«مهمترین سبب در اعراض عرب از امیرالمؤمنینعلیه السلام مسئله مالی بود؛ زیرا علیعلیه السلام شخصی نبود که کسی را بی جهت بر دیگری برتری دهد، عرب را بر عجم تفضیل بخشد، همانگونه که پادشاهان چنین میکردند. او کسی بود که هرگز اجازه نمیداد تا شخصی به جهات خاصّ به او متمایل گردد...».
او همچنین از هارون بن سعد نقل میکند که عبداللَّه بن جعفر بن ابی طالب به علیعلیه السلام عرض کرد: ای امیرالمؤمنین! از تو میخواهم که دستور دهی به من کمکی شود، به خدا سوگند که هیچ نفقهای ندارم جز اینکه مرکب خود را بفروشم تا با آن امور معاش خود را بگذرانم.
حضرت فرمود: «واللَّه، مااجد لک شیئاً الّا ان تأمر عمک یسرق فیعطیک»؛(2)«نه به خدا سوگند! من چیزی را برای تو نمییابم، جز آنکه تو عمویت را امر کنی تا سرقت کرده و از آن به تو چیزی بدهد».
همو میگوید: «از جمله منحرفین از علیعلیه السلام انس بن مالک است، کسی که مناقب آن حضرت را کتمان کرده و به خاطر میل به دنیا، کمک به دشمنان آن حضرت نمود...».(3)
تاریخ گواهی میدهد که قریش زمان رسول خداصلی الله علیه وآله عداوت
و دشمنی خاصّی با بنی هاشم داشت. تا هنگامی که آن حضرت زنده بود، از هیچ آزار و اذیتی فروگذار نکرد؛ زیرا بعد از ظهور اسلام و دعوت پیامبر به دین جدید مشاهده کردند که با خسارت عظیمی از ناحیه او و دینش مواجه شدهاند، خصوصاً آنکه هدف اصلی این دین بر قلع و قمع بت پرستی و اعتقادات آنان برپا شده است. آنان مشاهده میکردند که روز به روز محمّدصلی الله علیه وآله در قلوب مردم نفوذ کرده و مردم به او و دین و آیینش جذب میشوند و در مقابل آنها جبههای عظیم تشکیل دادهاند. لذا کینه آن حضرت را به دل گرفته درصدد جبههگیری با او برآمده و شدیداً به مقابله پرداختند.
روزی عباس بن عبدالمطلب در حالی که غضبناک بود، بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شد. حضرت به او فرمود: چه چیز تو را به غضب آورده است؟ عرض کرد: ای رسول خدا! ما چه کردهایم با قریش که هرگاه به خودشان میرسند با روی باز همدیگر را در آغوش میگیرند ولی هر گاه با ما ملاقات میکنند طور دیگری معامله میکنند؟
راوی میگوید: در این هنگام بود که رسول خداصلی الله علیه وآله به حدّی غضبناک شد که صورتش قرمز گشت، آنگاه فرمود: قسم به کسی که جانم به دست اوست در قلب کسی ایمان داخل نمیشود تا این که شما را به خاطر خدا و رسولش دوست بدارد... .(1)
رسول خداصلی الله علیه وآله از آنجا که برای پیشبرد اهداف الهی خود مجبور بود تا با آنان مقابله کند، لذا در این راستا از علیعلیه السلام کمکهای فراوان
1) 26. ینابیع المودة، ج 1، ص 53.
گرفت. برخی از آنان که اقوام و افراد عشیره خود را در جنگها از دست داده بودند، کینه و خشم خود را بعد از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله بر علی بن ابیطالبعلیه السلام ریخته و از او قصاص نمودند، و نگذاشتند تا به حقّی که خداوند برای او معین کرده بود برسد.
عمر بن خطّاب در مناظرهای که با ابن عباس دارد، در آخر آن میگوید: «به خدا سوگند همانا علی پسر عمویت از همه به خلافت سزاوارتر است، ولی قریش تحمّل او را ندارد».(1)
انس بن مالک میگوید: «کنّا مع رسول اللَّهصلی الله علیه وآله وعلی بن ابیطالب معنا، فمررنا بحدیقة، فقال علی: یا رسول اللَّه! ألاتری ما احسن هذه الحدیقة! فقال: انّ حدیقتک فی الجنّة احسن منها. حتی مررنا بسبع حدائق یقول علی ما قال ویجیبه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله بما اجابه. ثمّ انّ رسول اللَّه وقف فوقفنا، فوضع رأسه علی رأس علی وبکی. فقال علی: ما یبکیک یا رسول اللَّه؟! قال: ضغائن فی صدور قوم لایبدونها لک حتی یفقدوننی...»؛(2)«با رسول خدا و علی بن ابیطالب بودیم، گذرمان به باغی افتاد، علی عرض کرد: ای رسول خدا! آیا نمیبینی که این باغ چقدر زیباست؟ پیامبر فرمود: باغ تو در بهشت از این بهتر است. انس میگوید: ما بر هفت باغ گذر کردیم، و این سؤال و جواب در آنها تکرار شد. رسول خداصلی الله علیه وآله ایستاد و ما نیز توقف نمودیم، آنگاه سر خود را بر سر علی گذاشت و شروع به گریه نمود. علیعلیه السلام عرض کرد: ای رسول خدا!
چه چیز شما را به گریه درآورد؟ پیامبر فرمود: کینهها در سینههای قومی که آنها را بر تو آشکار نمیسازد تا من از دنیا بروم...».
پیامبر در حدیثی خطاب به علیعلیه السلام کرده و فرمود: «همانا امت زود است که بعد از من بر تو حیله کنند».(1)
و نیز خطاب به علیعلیه السلام فرمود: «آگاه باش همانا زود است که بعد از من مشکلاتی خواهی دید. علیعلیه السلام عرض کرد: آیا در سلامت دینی هستم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آری در سلامت دینی خواهی بود».(2)
عثمان روزی خطاب به علیعلیه السلام کرده و گفت: «ما اصنع ان کانت قریش لاتحبّکم وقد قتلتم منهم یوم بدر سبعین»؛(3)«چه کنم اگر قریش تو را دوست ندارد؛ زیرا تو کسی هستی که از آنان در جنگ بدر هفتاد نفر را به قتل رساندی».
امام علیعلیه السلام به خداوند عرضه میدارد: «اللّهمّ انّی استعدیک علی قریش؛ فانّهم اضمروا لرسولکصلی الله علیه وآله ضروباً من الشرّ والغدر، فعجزوا عنها، و حُلتَ بینهم وبینها، فکانت الوجبة بی والدائرة علی. اللّهمّ احفظ حسناً وحسیناً، ولا تمکن فجرة قریش منهما ما دمت حیاً، فاذا توفّیتنی فانت الرقیب علیهم وانت علی کل شیء شهید»؛(4)«بار خدایا! به تو از قریش شکایت میکنم، آنان انواعی از شرّ و خدعه در سر داشتند که بر رسولت پیاده کنند ولی از آن عاجز ماندند و تو بین آنان با نیاتشان حائل شدی، بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله دور مرا گرفتند و نیت شوم خود را بر من جاری ساختند. بار خدایا! حسن و حسین را حفظ گردان، و تا زندهام
آنها را از گزند قریش مصون دار، و هنگامی که جانم را گرفتی تو بر آنان مراقب باش و تو بر هر چیز شاهدی».
شخصی به امام علیعلیه السلام عرض کرد: خبر بده مرا، اگر پیامبر فرزند پسری داشت که به حدّ بلوغ و رشد رسیده بود، آیا عرب امر خلافت را به او واگذار میکرد؟
حضرت فرمود: «لا، بل کانت تقتله ان لم افعل ما فعلت. انّ العرب کرهت امر محمدصلی الله علیه وآله وحسدته علی ما آتاه اللَّه من فضله...»؛(1)«هرگز، بلکه اگر آن تدبیری که من انجام دادم انجام نمیگرفت عرب او را میکشت. عرب نسبت به کار محمّد کراهت داشت، و از آنچه خداوند به فضلش به او داده بود حسد میورزید...».
1) 33. همان، رقم 414.
اهل بیت عصمت و طهارتعلیهم السلام از جایگاه ویژهای در اسلام برخوردارند، و لذا در قرآن کریم و روایات نبوی سفارشات فراوانی در حقّ آنها شده و فضایل بسیاری نیز از آنها نقل شده است. آنان کسانی هستند که در صورت اقتدای امت اسلامی بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله به ایشان قطعاً از گمراهی نجات یافته و به سعادت ابدی رهنمون میشدند؛ ولی - مع الاسف - بعد از وفات رسول خداصلی الله علیه وآله تا کنون مشاهده میکنیم که مردم از اهل بیتعلیهم السلام دور بوده و از برکات معنوی آنان بی بهرهاند. امّا اینکه چه عواملی در این محرومیت دخیل بوده است، در این مقاله به بحث در این زمینه میپردازیم.
نخستین منشأ دوری مردم از اهل بیتعلیهم السلام را میتوان در دشمنی بنی امیه و بنی عباس و بذر عداوتی که آنها در قلوب مردم نسبت به اهل بیت کاشتند، جستجو کرد، کسانی که به جهت حفظ موقعیت نامشروع خود دست به هر گونه جنایتی زده و مردم را از هر راه ممکن از اهل بیت و امامان واقعی امت دور ساختند. کسانی که
ظلمهای آنان صفحات تاریخ را سیاه کرده است. چه اذیت و آزار و شکنجه و زندان و تبعید و قتل که اهل بیت و شیعیانشان از ناحیه آنان تحمّل کردند. اینک به نمونهای از این دشمنیها میپردازیم:
1 - ابن ابی الحدید از مدائنی در کتاب «الاحداث» نقل میکند: «انّ معاویة کتب نسخة واحدة الی عمّاله... ان برئت الذمة ممّن روی شیئاً من فضل ابیتراب واهلبیته...»؛(1)(2)«معاویه در نامهای به والیان خود چنین نوشت: من ذمّه خود را بری ساختم از هرکسی که فضیلتی از فضایل ابوتراب و اهل بیتش را بازگو کند...».
2 - زیاد در نامهای به معاویه در مورد دو مرد حضرمی که بر دین علیعلیه السلام بوده و از موالیان حضرت بودند، سؤال کرد که با آنان چگونه رفتار نماییم؟ معاویه در جواب اینگونه نوشت: «هر کس بر دین علی و رأی اوست را به قتل رسان و جسد او را قطعه قطعه کن». زیاد بعد از این دستور آن دو مرد حضرمی را بر درب خانهشان در کوفه به دار آویخت.(3)(4)
3 - ابن ابی الحدید از ابوعثمان جاحظ نقل میکند: «گروهی از بنی امیه به معاویه گفتند: ای امیرالمؤمنین! تو به آرزوی خود رسیدی، چرا دست از لعن این مرد - علیعلیه السلام - برنمی داری؟ معاویه گفت: نه به خدا سوگند دست برنمیدارم تا این که کودکان بر این لعن بزرگ شده و بزرگان پیر شوند، تا وقتی که هیچ کس فضیلتی را برای او نقل نکند».(5)
4 - ابن سعد در شرح حال عطیه بن سعد بن جناده عوفی نقل میکند: «فکتب الحجّاج الی محمّد بن القاسم ان یعرضه علی سبّ علی فان لم یفعل فاضربه اربعمائة سوط واحلق لحیته. فاستدعاه فأبی ان یسبّ، فامضی حکم الحجاج فیه»؛(1)«حجّاج در نامهای به محمّد بن قاسم دستور داد تا عطیه را احضار کند و از او بخواهد تا لعن علی بن ابی طالب کند، و در صورت امتناع او را چهارصد تازیانه زده و موهای سر و ریش او را بتراشد. محمّد بن قاسم عطیه را خواست و پیغام حجّاج را به او رساند. عطیه از لعن امتناع کرد، محمّد بن قاسم نیز دستور حجاج را درباره او اجرا کرد، او را چهارصد تازیانه زده و موهای سر و ریش او را تراشید».
5 - ابن حجر در ترجمه علی بن رباح میگوید: «کان بنوامیة اذا سمعوا بمولود اسمه علی قتلوه! فبلغ ذلک رباحاً فقال: هو عُلی؛ وکان یغضب من عَلی ویقول: لا اجعل فی حلّ من سمّانی عَلی؛ فانّ اسمی عُلّی»؛(2)«بنی امیه هر گاه میشنیدند که کودکی نام علی را بر خود دارد، او را به قتل میرساندند. خبر به رباح رسید، گفت: فرزند من اسمش عُلّی است، لذا هر گاه کسی او را علی صدا میزد سخت ناراحت میگشت و میگفت: من حلال نمیکنم کسی را که مرا به علی خطاب کند، اسم من عُلّی است».
6 - ابن حجر همچنین در ترجمه نصر بن علی میگوید: «لمّا حدّث نصر بانّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله اخذ بید حسن و حسین فقال: (من احبّنی
واحبّ هذین واباهما وامّهما کان فی درجتی یوم القیمة) امر المتوکل بضربه الف سوط. فکلّمه فیه جعفر بن عبد الواحد وجعل یقول له: هذا من اهل السنة، فلم یزل به حتی ترکه»؛(1)«هنگامی که متوکل خبردار شد که نصر حدیثی به این مضمون - که رسول خداصلی الله علیه وآله دست حسن و حسین را گرفت و فرمود: هر کس من و این دو و پدر و مادر این دو را دوست بدارد در روز قیامت بر درجه من است - نقل کرده دستور داد او را هزار تازیانه بزنند.
جعفر بن عبدالواحد نزد متوکل شفیع شد و گفت: او از اهل سنت است، آن قدر اصرار کرد، تا متوکل از عقوبت نصر صرف نظر کرد».
7 - ذهبی در ترجمه ابن السقّا مینویسد: «حافظ، امام، محدث واسط، ابومحمّد، عبداللَّه بن محمّد بن عثمان واسطی، از اتفاق این که «انّه أملی حدیث الطیر فی واسط، فوثبوا به واقاموه وغسلوا موضعه»؛(2)«حدیث طیر را برای مردم قرائت کرد، مردم نفوسشان تحمّل آن را نداشت، بر سر او ریخته و او را از جای خود بلند کردند، و آنگاه جایگاه او را شستند». او نیز از شدّت ناراحتی خانه نشین شد.
8 - معاویه کار را به جایی رساند که به زیاد دستور داد تا عبدالرحمن بن حسان عنزی را به جرم این که در حقّ علیعلیه السلام شهادت داده بود که او از بسیار ذاکرین خدا و آمرین به حقّ و قسط و عدل و عفو کنندگان از مردم و طعن زننده بر عثمان است را، به قتل برساند. زیاد نیز او را گرفته و زنده به گور کرد.(3)
9 - سیوطی میگوید: «در ایام حکومت بنی امیه، بر بالای بیش از هفتاد منبر امام علی بن ابی طالبعلیه السلام لعن میشد، و این به جهت سنتی بود که معاویه ایجاد نموده بود».(1)
10 - حرث بن جارود تمیمی، امام علی بن الحسین زین العابدینعلیه السلام را در میان جماعتی از اهل بیتش در مدینه مشاهده کرد، خطاب به حضرت عرض کرد: سلام بر شما ای اهل بیت رحمت و معدن رسالت و محلّ آمد و شد ملائکه، چگونه صبح کردید، رحمت خدا بر شما باد؟ امام سر مبارک را به سوی او بلند کرد و فرمود: آیا نمیدانی که ما چگونه صبح و عصر میکنیم؟ در میان قوم خود صبح کردیم در حالی که به منزله بنی اسرائیل در میان آل فرعون میباشیم، فرزندانمان را کشته و زنان را به اسارت میبرند. کار به جایی رسیده که بهترین امّت بر بالای منبرها دشنام داده میشود، و کسانی که بغض ما را در دل دارند به جهت این عمل خود جایزه میگیرند، و در عوض کسانی که محبّت ما را در دل دارند از حقّ خود محروم میگردند. آنان برای ما حقّی را قائل نیستند. بنشین ای اباعمران! این است وضعیت صبح ما تا عصر ما.(2)
11 - متوکل عباسی عمر بن فرج رخجی را که از معاندین اهل بیتعلیهم السلام بود، والی مدینه و مکه قرار داد، او هر چه توانست بر اهل بیت پیامبرعلیهم السلام سخت گرفت. مردم را از نیکی به آنها بازداشت. هر گاه که میشنید شخصی به آنان کمکی ولو ناچیز کرده، شدیداً او را عقوبت میکرد. کار به جایی رسید که یک پیراهن بین
جماعتی از زنان علوی برای نماز خواندن دست به دست میگشت، و بقیه اوقات خود را در خانه بدون پیراهن به سر میبردند.(1)
دکتر تیجانی میگوید: «غالب علمای شیعه، از قدیم و جدید، همیشه معتقدند که برادران آنان از اهل سنت و جماعت ذبح شدگان دست مکر و کینه و حیله بنی امیهاند؛ زیرا آنان به گذشتگان خود حسن ظن پیدا کرده و لذا به آنها اقتدا نمودهاند بدون آنکه تفحّص و جستجو کنند و لذا بنی امیه آنان را از راه مستقیم گمراه کردند و از ثقلین - کتاب خدا و عترت پاک پیامبرصلی الله علیه وآله - مردم را دور ساختند، کسانی که در صورت تمسک به آنان، ضامن هدایت و عصمت از ضلالتند....».
دکتر تیجانی در این باره خطاب به اهل سنت میگوید:
«ای اهل و عشیره من! شما را به بحث و کوشش از حق و رها کردن تعصّب دعوت میکنم. ما قربانیان بنی امیه و بنی عباسیم. ما قربانیان تاریخ سیاهیم. قربانی جمود و تحجّر فکری هستیم، که گذشتگان برای ما به ارث گذاشتهاند».(2)
1 - پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «من سبّ علیاً فقد سبّنی»؛(3)«هر کس علی را سب کند مرا سب کرده است».
2 - ترمذی به سند خود از ابی سعید خدری نقل میکند که ما منافقین را با بغض نسبت به علی میشناختیم.(4)
3 - امّ سلمه میگوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «من سبّ علیاً فقد سبّنی ومن سبّنی فقد سبّ اللَّه»؛(1)«هر کس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده و هر کس مرا دشنام دهد خداوند متعال را دشنام داده است.
4 - رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «کذب من زعم انّه یحبّنی ویبغض هذا»؛(2)«هر کس گمان کند که مرا دوست دارد ولی علی را دشمن بدارد، دروغ گفته است».
5 - ابن المغازلی از قشیری نقل میکند که گفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که در حقّ علی میفرمود: ای علی! باکی نیست بر کسی که بمیرد در حالی که تو را دشمن دارد، این که یهودی بمیرد یا نصرانی.(3)
از جمله عوامل اعراض و بی توجهی مردم از اهل بیتعلیهم السلام را میتوان روایاتی دانست که برخی از صحابه و تابعین در شأن و خلافت خلفا جعل و وضع نمودند که این به نوبه خود سبب انحراف اذهان و قلوب مردم از اهل بیت و میل به مخالفان آنان شد. روایاتی که حدیث شناسان و رجالیون اهل سنت، تصریح به وضع و جعل آن نموده و آن احادیث را در زمره احادیث ضعیف برشمردهاند
ابن ابی الحدید و دیگران نقل کردهاند که معاویه در نامهای به عاملان خود در مناطق مختلف چنین دستور داد: «... هر گاه نامه من به دست شما رسید مردم را دعوت به نقل روایات در فضایل صحابه و خلفای اولین کنید، و هر خبری را که در شأن ابوتراب - علیعلیه السلام - نقل میکنند آن را بر صحابه منطبق نمایید؛ زیرا این کار نزد من محبوبتر است و چشم مرا روشن میکند، و بهتر میتواند حجت ابوتراب و شیعیانش را ابطال نماید. و تا میتوانید فضایل عثمان را نقل کنید.
این نامه برای مردم قرائت شد، لذا اخبار زیادی در مناقب صحابه روایت شد که همگی آنها جعلی بوده و هرگز حقیقت نداشت. مردم نیز این روایات را بر زبان گرفته تا جایی که خطبا بالای منبرها قرائت میکردند. به معلّمین مکتب خانهها هم فرستاده شد تا به کودکان و نوجوانان نیز تعلیم دهند، آنان همانند قرآن این احادیث را فرا گرفتند. و از آنجا به خانهها سرایت کرده و دختران و زنان نیز این احادیث را به دهان گرفتند... و این چنین بود که احادیث موضوع و جعلی بسیاری در جامعه اسلامی منتشر شد، و فقها و قضات و والیان نیز آنان را تلقّی به قبول نمودند...».(1)
ابن عرفه میگوید: «بیشتر روایات جعلی و موضوع در فضیلت صحابه، در ایام بنی امیه جعل شد تا از این طریق به سوی آنان تقرب بجویند. آنان با این عمل خود بر این گمان بودند که میتوانند بینی بنی هاشم را به خاک بمالند.
1) 53. شرح ابن ابی الحدید، ج 3، ص 15؛ فجر الاسلام، ص 275.
کار به جایی رسید که حتی عدّهای از عبّاد و زهّاد که به عبادت و زهد معروف بودند، در مدح خلفا روایت جعل کردند. اینک به اسامی برخی از آنها اشاره میکنیم:
حافظ عبدالمغیث حنبلی؛ شخصی است که معروف به زهد، وثاقت، دیانت، صدق، امانت، صلاح، اجتهاد و متابعت از سنت و آثار است، ولی رجالیین در باره او میگویند: او کتابی تألیف کرده که در آن احادیث جعلی و موضوع در شأن یزید بن معاویه را جمع کرده است.
ابو عمر زاهد نیز از احادیث جعلی در فضیلت معاویة بن ابی سفیان کتابی را تألیف کرده است.
بردانی که از بزرگان زهّاد است، معروف است به این که در فضیلت معاویه جعل حدیث مینموده است.(1)
یاسین بدرانی، یکی دیگر از مستبصرین در این باره میگوید:
«احادیث بسیاری جعل و وضع شد تا مقام افرادی پست و منحط را بالا برده و مقام برخی دیگر را که خداوند آنان را به فضیلت و هدایت و علم و حلم و فصاحت و تقوا اختصاص داده، مخفی دارد، کسانی که برای بندگان خدا نور و هدایت بودند. آری، حاکمان مسلّط از بنی امیه و بنی عباس کارهایی انجام دادند که مورد رضایت خدا نبوده و دروغها و باطلهایی را جعل نمودند. توقع ما از مخاطبان است که گول اینگونه افراد و روایات باطل را نخورند، و با تنگ نظری و احساس عاطفه به امور ننگرند، بلکه خواست و اراده
1) 54. ر.ک: الغدیر، ج 5، ص 446-449.
ما این است که آنان در مطالعات و فهمشان آزاد باشند و در مطالبی که میخوانند انصاف به خرج دهند».(1)
احادیث در شأن و منقبت خلفا را مشاهده میکنیم که محدثین و رجالیین اهل سنت تصریح به جعل و وضع آن نمودهاند. اینک به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1 - نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ما فی الجنّة شجرة الاّ مکتوب علی کلّ ورقة منها: لا اله الاّ اللَّه، محّمد رسول اللَّه، ابوبکر الصدیق، عمر الفاروق، عثمان ذوالنورین»؛ «در بهشت درختی نیست جز آن که بر هر برگ آن نوشته شده: لا اله الاّ اللَّه، محمد رسول اللَّه، ابوبکر صدیق، عمر فاروق، عثمان صاحب دو نور».
طبرانی بعد از نقل این حدیث میگوید: «حدیث جعلی است».(2)
2 - از انس مرفوعاً نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «لیلة أسری بی دخلت الجنّة فاذا انا بتفّاحة تعلّقت عن حوراء، قالت: أنا للمقتول ظلماً عثمان»؛ «شبی که مرا بالا برده و داخل بهشت کردند، سیبی مشاهده کردم که به دست حوریهای آویزان بود. گفت: من برای کشته شده از طریق ظلم عثمانم».
ذهبی بعد از نقل آن میگوید: «حدیث جعلی است».(3)
3 - از ابوهریره مرفوعاً نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «الأمناء
عنداللَّه ثلاثة: انا و جبرئیل و معاویة»؛ «امینان نزد خداوند سه نفرند: من و جبرئیل و معاویه».
خطیب بغدادی، نسائی و ابن حبّان متفق القول قائل به بطلان و جعل این حدیثاند.(1)
4 - از زید بن ثابت نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «اول من یعطی کتابه بیمینه من هذه الامّة عمر بن الخطّاب، و له شعاع کشعاع الشمس. قیل: فاین ابوبکر؟ قال: تزفّه الملائکة الی الجنان»؛ «اول کسی که از این امت کتابش به دست راستش داده میشود، عمر بن خطّاب است و برای او شعاعی همانند شعاع خورشید است. گفته شد: ابوبکر کجاست؟ فرمود: ملائکه او را به طرف بهشت میبرند».
سیوطی این حدیث را از احادیث جعلی دانسته است.(2)
5 - از ابی بن کعب مرفوعاً نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «قال جبرئیل: لو جلست معک مثل ما جلس نوح فی قومه ما بلغت فضائل عمر»؛ «جبرئیل گفت: اگر من با تو به مقداری که نوح در قومش بود میبودم به مقدار فضایل عمر نمیرسیدم».
ابن جوزی این حدیث را در ضمن احادیث جعلی آورده و ذهبی میگوید: این حدیث خبری باطل است.(3)
6 - از ابن عباس مرفوعاً نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «ابوبکر منّی بمنزلة هارون من موسی»؛ «ابوبکر نزد من به مانند هارون نزد موسی است».
ذهبی میگوید: «این خبر کذبی است که متهم به جعل آن علی بن حسن کلبی است».(1)
7 - از عایشه نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «أئمة الخلافة من بعدی ابوبکر و عمر»؛ «امامان خلافت بعد از من ابوبکر و عمرند».
ذهبی میگوید: روایتی است باطل و متّهم به وضع و جاعل آن علی بن صالح انماطی است.
8 - از انس مرفوعاً نقل شده که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «ابوبکر وزیری و خلیفتی»؛ «ابوبکر وزیر و خلیفه من است».
ذهبی بعد از نقل آن از طریق احمد بن جعفر بن فضل میگوید: «او مشهور به جعل حدیث است؛ لذا قابل اعتنا نیست».(2)
اگر واقعاً این احادیث صحیح بوده و از پیامبرصلی الله علیه وآله صادر شده بود، چرا ابوبکر در مرض موتش میگوید: دوست داشتم که از پیامبر سؤال میکردم، امرِ خلافت از آنِ کیست تا کسی در آن نزاع نکند، ای کاش سؤال میکردم که آیا برای انصار در امر خلافت نصیبی است؟(3)
ابن ابی الحدید از ابوجعفر اسکافی نقل میکند که معاویه عدهای از صحابه و برخی از تابعین را گمارد تا اخباری را در مذمّت علیعلیه السلام
جعل کنند که مقتضی طعن و برائت از آن حضرت بود، و برای آنان اجرتی معین نمود تا در انجام این عمل رغبت کنند.(1)
او اسامی کسانی را که در عصر معاویه در مذمّت علیعلیه السلام روایت جعل میکردند شمارش کرده و میگوید: آنان عبارتند از: ابوهریره، عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه، عروة بن الزبیر، حریز بن عثمان و سمرة بن جندب.(2)
تقلید گرچه در برخی احیان و با بعضی از شروط حقّ بوده، بلکه در برخی از موارد واجب است؛ همانند تقلید جاهل از عالم، ولی تقلید جاهل از جاهلی دیگر در جهلش نزد عقلا مذموم است. همانگونه که تقلید عالم از عالمی دیگر به اینکه علم خود را رها کرده و مقلّد از دیگری در علمش شود نیز باطل است.
خداوند متعال میفرماید: « وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلی ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یعْلَمُونَ شَیئاً وَ لا یهْتَدُونَ»؛(3)«و هنگامی که به آنها گفته شود: به سوی آنچه خدا نازل کرده، و به سوی پیامبر بیایید!، میگویند: آنچه از پدران خود یافتهایم، ما را بس است!؛ آیا اگر پدران آنها چیزی نمیدانستند، و هدایت نیافته بودند [باز از آنها پیروی میکنند]؟!».
و نیز در آیهای دیگر میفرماید: « یوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ یقُولُونَ یا لَیتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ * وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَرآءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبیلاَ * رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَینِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبیراً»؛(1)«در آن روز که صورتهای آنان در آتش [دوزخ ]دگرگون خواهد شد [از کار خویش پشیمان میشوند و] میگویند: ای کاش خدا و پیامبر را اطاعت کرده بودیم! و میگویند: پروردگارا! ما از سران و بزرگان خود اطاعت کردیم و ما را گمراه ساختند! پروردگارا! آنان را از عذاب، دو چندان ده و آنها را لعن بزرگی فرما!».
یکی دیگر از اسباب اعراض و دوری مسلمانان از اهل بیتعلیهم السلام تعصّبات جاهلی است. هنگامی که با برخی از آنان به بحث مینشینیم و حق را به آنان گوشزد میکنیم، آخرین جوابی که میدهند این است که: ما نمیتوانیم دست از آداب و رسوم آبا و اجداد خود برداریم و با آنان به مخالفت بپردازیم. اگر این نیت را به زبان جاری نسازند لااقل در دل داشته و مانع بزرگی برای خود در انتقال به مذهب دیگر میدانند، در حالی که همه ما وظیفه داریم که تابع حق و حقیقت بوده، از تعصّبات قومی و جاهلی بپرهیزیم.
از مجموعه آیات و روایات به خوبی استفاده میشود که وظیفه هر انسانی متابعت از حق و حقیقت است، گرچه پیروان آن در اقلیتاند. سنّت اسلامی بر متابعت از حق بنا شده، نه موافقت با طبع و هوای نفس، و این مطلب از واضحترین بیانات قرآنی است.
1) 67. سوره احزاب، آیات 66-68.
خداوند متعال میفرماید:
« هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ»؛(1)«او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد».
« وَ اللَّهُ یقْضی بِالْحَقِّ»؛(2)«خداوند به حقّ داوری میکند».
« لَقَدْ جِئْناکُمْ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ»؛(3)«ما حق را برای شما آوردیم؛ ولی بیشتر شما از حق کراهت داشتید!».
« وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ»؛(4)«و یکدیگر را به حق سفارش کردند».
خداوند متعال در این آیات اشاره نموده که محور و میزان، متابعت حق است. حقّ هیچ گاه موافق هوای نفس اکثریت نبوده است. قرآن با شدّت موافقت با هوای اکثریت را ردّ میکند؛ زیرا انسان را به تباهی میکشاند.
خداوند متعال میفرماید: « بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ * وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ بَلْ أَتَیناهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ»؛(5)«ولی او حق را برای آنان آورده؛ امّا بیشترشان از حق کراهت دارند [و گریزانند]. و اگر حق از هوسهای آنها پیروی کند، آسمانها و زمین و همه کسانی که در آنها هستند تباه میشوند! ولی ما قرآنی به آنها دادیم که مایه یادآوری [و عزّت و شرف برای آنهاست، امّا آنان از [آنچه مایه ]یادآوریشان [است ]رویگردانند!».
پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «امتی نباشید که بگویید اگر مردم کار
خوبی کردند ما نیز خواهیم کرد و اگر ظلم کردند ما نیز ظلم میکنیم. خود را آماده کنید تا اگر مردم کار خوب کردند شما نیز چنین کنید و اگر بد کردند شما بد نکنید».(1)
بسیاری از مردم، از مخالفت با مفاهیمی که از پدران و پیشینیان خود به ارث بردهاند، ترس دارند گرچه حق برایشان همانند روز روشن باشد، و این نتیجه افتادن در اسارت تقلید کورکورانه در انتخاب مذهب است؛ زیرا تقلید در عقاید، انسان را به مقدس شمردن عقیده موروثی وا میدارد و در نتیجه انسان را با موانع نفسی بسیاری رو به رو خواهد کرد. ولی واقع و حقیقت بر انسان جستوجوگر ایجاب میکند که این بندها را شکسته و با دقت تمام به ادلهای که با آرای موروثی او مخالفت دارد نگریسته و تأمل کند. انسان باید بداند که اگر پدران و اقوامش به اشتباه و خطا رفتهاند و بر ما روشن شد که آنان به بیراهه رفتهاند، وجهی ندارد که ما راه آنان را دنبال کنیم، بلکه وظیفه ما است که از حق پیروی نماییم؛ گرچه با افکار و معتقدات ارثی ما مخالفت داشته باشد.
قرآن کریم تقلید کورکورانه از اقوام و آبا و اجداد را مورد سرزنش قرار داده و میفرماید: «کسانی که شیعه شدهاند به این مشکل اساسی اشاره کرده و برای نجات از آن نیز راه حل ذکر کردهاند».
معتصم سید احمد، یکی از مستبصرین سودانی میگوید: «نظر قدسی به علمای سابق و بزرگان خود داشتن، انسان را به تقلید
1) 73. الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 341.
و پیروی مطلق و اتکا کردن بر افکار آنان وا میدارد. تسلیم این تقلید شدن منشأ انحراف از حق است. خداوند متعال، عقول آنان را بر ما حجّت قرار نداده است، بلکه عقل هر انسانی بر او حجّت است، لذا احترام ما به آنان نباید سبب منع و جلوگیری از مناقشه افکار آنان و دقت در آنها گردد، تا داخل در مفاد آیه « وَقالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَکُبَرَآءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا»(1)نشویم».(2)
یاسین معیوف بدرانی در این باره میگوید: «اسلام، تقلید و تعبّد را در ممارست با اصول عقاید کافی نمیداند...، بلکه بر هر فردی واجب میکند که در مورد صحّت عقاید خود به صورت مستقل و به دور از احساسات و تقلید کورکورانه جستوجو کند».(3)
طارق زین العابدین، یکی دیگر از مستبصرین، دراین باره میگوید: «چیزی که قابل اشاره به آن است اینکه افرادی که در آخرت، عاقبت بد و نهایت شومی دارند، کسانی هستند که عقاید موروثی در نفس آنان سکنی گزیده، به گمان اینکه این عقاید برحق است...»(4)
هاشم آل لقیط از مستبصرین سوری در این باره میگوید:
«کسی که میخواهد به حقّ برسد، چارهای جز رسیدن به آن ندارد؛ گرچه راه طولانی باشد، ولی مشکل در کجا نهفته است؟ مشکل در فرار شخص بحث کننده از حقیقت پرستش بزرگان و تقدیس شخصیتها به حساب دین است. مشکل در تقلید اجداد
و پدران و افکار موروثی است. لذا اگر انسان از آنچه گفته شد خودش را پیراسته کند و به ادله قرآن و سنت نبوی و آثار صحیح روایت شده از رسول خداصلی الله علیه وآله تمسک کند، به طور حتم حق را درک خواهدکرد و به آرزوی خود که آرزوی هر طلب کننده و رغبت هر رغبت کننده است خواهد رسید».(1)
مستبصر معروف مصری، صالح الوردانی در رابطه با افتادن در اسارت تقدیس شخصیتها و شناخت حقّ به آنان، نه شناخت حقّ به خود حقّ، میگوید: «این همان مطلبی است که احبار و راهبان دوست داشته و بین مردم منتشر ساختند. امری که مسلمانان نیز امروزه به آن مبتلا شدهاند، که گفتار شخصیتها را به جای قبول نصوصات برمی گزینند».(2)
او در ادامه مطلب خود میگوید: «جستوجوی از حق موجب متابعت از نص خواهد شد نه جستجو در کلمات شخصیتها؛ آری، دنبال نص بودن، انسان را به حق رهنمون میسازد. دنبال اشخاص رفتن در آیندهای نه چندان دور بین انسان و نص فاصله میاندازد، و او را در گرو مردان قرار میدهد نه در گرو نصّ. نصّ معیار است، و همین نصّ معیار تکلیف میباشد. با نصّ است که مسؤولیت بر گردن مسلمان قرار میگیرد. قوام انسان بر نصّ است و نجات انسان از آتش نیز بر اساس نصّ است.
مقصود از نص در اینجا نص قرآنی یا نبوی صحیح موافق با قرآن
و عقل در امور مربوط به غیبیات و پیرویها و سیاست و اخلاق و اصول دین و تولّی و تبرّی است...».(1)
او در جایی دیگر میگوید: «بر مسلمین است که از عبادت شخصیتها پرهیز کرده و از توهّم و خیال قداست پیشینیان خارج شوند. وظیفه آنان است که نصوص را بالاتر از شخصیتها به حساب آورده و آن را مقیاس و میزان برای تصحیح فکر اسلامی و قرائت وقایع تاریخی به حساب آورند».(2)
او نیز میگوید: «بحث، یک شرط اساسی دارد و آن تهی شدن از قدسیت اشخاص است، یعنی وجود شخصیتی فکری مستقل و آزاد شده از عبادت افراد. من قبلاً در کتابها با دید قدسیت و ترس نسبت به افراد مرموز گذشته که شروع آن از صحابه و ختم آن به فقها است غوص میکردم، ولی هنگامی که از توهّم قداست رهانیده شدم، راه را در جلوی خود برای رسیدن به حقیقت اسلام بازیافتم... آری، هنگامی که تتبّع در نصوص و حوادث تاریخی را با کنار گذاردن شخصیتها شروع کردم، یا به معنای دقیقتر هنگامی که نصوص را بالاتر از شخصیتها قرار دادم، آن وقت بود که حق را شناختم... من حقیقت را کشف کردم و از دایره وهم به دایره حقیقت وارد شدم، هنگامی که مسیر اسلام را از بعد رسول خداصلی الله علیه وآله جستوجو کرده و از نو آن را قرائت نمودم.
روحم بعد از سالهای طولانی از گمراهی و حیرت راحت شد، هنگامی که چشمم بر بخش غایب از تاریخ اسلام و واقعیتهای
مسلمانان افتاد و قدمهای من بر راه مستقیم استقرار یافت. در این هنگام بود که پردهها برداشته شد و در مقابل خود، آلبیت پیامبرصلی الله علیه وآله را ساطع دیدم و معالم راه مستقیم برای من ظاهرشد و یقین پیدا کردم که بر طریق اسلام صحیح قرار گرفتهام»(1)
ادریس حسینی مغربی، یکی دیگر از مستبصرین در این باره میگوید: «من از ابتدا نیز میدانستم که بدون استثنا حقیقت ارزشمندتر و نفیستر از شخصیتها است، و اینکه من باید خودم را آماده و مهیا کنم تا در معرکهها به دنبال حقایق گمشده باشم. من در مقابل دیدگانم احتمال جدایی با افراد و شخصیتهایی را قرار داده بودم که نسبت به من همانند خون بدنم در جریان بودند. من از ابتدا میدانستم و اهداف رسالت اسلامی را که برای فراگیری مردم از ارزشهای آسمانی آمده نه ارزشهای زمینی، درک میکردم.
از باب نمونه: ابو هریره چه ارزشی در میزان دین دارد تا من به جهت تقویت او بحث و جستوجو از حقیقت تاریخی را تعطیل کنم؟ و در راه پوشش گذاشتن بر افتضاحات او دست به تحریف تمام حقایق ببرم؟ آیا ابوهریره اصلی از اصول عقیده است تا بر من حرام باشد که او را مورد محاسبه تاریخی قرار دهم و به افعال قبیح او اعتراف کنم؟ آیا زننده نیست که ما از فضایح او ساکت شویم تا آنها با حقایق دین مخلوط شده و اسلام فدای همه مفاسد گردد؟»(2)
مهمترین عاملی که میتواند انسان را از پیروی کورکورانه از این و آن باز دارد اعمال عقل و تعقّل است.
محمّد علی متوکّل، یکی از مستبصرین دراین باره میگوید: «عقل، آن نوری است که صاحبش را برحق راهنمایی میکند، مادامی که هواهای نفسانی و شهوات او را نپوشاند. عقل، حجّت خدا بر انسان است. به توسط آن است که خدا شناخته شده و انبیا تصدیق میشوند. و به واسطه آن است که حق از باطل تمییز داده میشود و کسی که عقل ندارد دین ندارد...»(1)
استادمعتصم سیداحمد، یکی دیگر از کسانی که شیعه شده، در این باره میگوید:
«خداوند سبحان به انسان نور عقل و علم داده و راه استفاده از آن را به دست انسان قرار داده است. پس هرکس که آن نور را اهمال کرده و به جهت کشف حقایق آن را مشتعل نسازد، زود است که در سایهای از جهل و خرافات و گمراهی به سر برد، به خلاف کسی که عقلش را به کار گرفته و آن را رشد دهد...».(2)
ادریس حسینی مغربی میگوید: «هنگامی که اسلام را به دور از افکار پیشینیان میفهمیم پی میبریم که هدف اسلام برانگیختن عقل انسان است تا با فهم و شعور و درک با آن ممارست داشته و با یقین، قیام کننده به وظایف دینی خود باشد».(3)
آیا بخاری و مسلم هر حدیث صحیح در فضایل امام علیعلیه السلام که مطابق با شروط نقل روایت آن دو است را در صحیح خود آوردهاند؟ هیچ کس چنین ادعایی نکرده است، چه بسیار احادیث صحیح السندی که حاکم در مستدرک با شرط صحت نزد بخاری یا مسلم یا هر دو آورده، ولی شیخین یا یکی از آن دو در صحیح خود نقل نکردهاند. مگر احمد بن حنبل نگفته است: کسی به مانند علی بن ابی طالب این مقدار فضیلت برای او نقل نشده است.
اسماعیل قاضی و نسائی و ابوعلی نیشابوری میگویند: هرگز برای احدی از صحابه به مانند علی این مقدار حدیث صحیح وارد نشده است.(1)
سید شرف الدین عاملی در علت نقل نکردن حدیث «دار» توسط بخاری و مسلم میگوید: «لانّهم رأوه یصادم رأیهم فی الخلافة، وهذا هو السبب فی اعراضهم عن کثیر من النصوص الصحیحة. خافوا ان تکون سلاحاً للشیعة، فکتموها وهم یعلمون. وانّ کثیراً من شیوخ اهل السنة - عفا اللَّه عنهم - کانوا علی هذه الوتیرة؛ یکتمون کل ما کان من هذا القبیل، ولهم فی کتمانه مذهب معروف، نقله عنهم الحافظ بن حجر فی فتح الباری»؛ «جهتش آن است که: اینان مشاهده کردند که این گونه روایات با رأی آنان در خلافت سازگاری ندارد، و این سبب اساسی در اعراض از نقل این گونه روایات است، آنان ترسیدند که اینها اسلحهای
1) 87. مستدرک حاکم، ج 3، ص 107؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 133؛ صواعق المحرقه، ص 120، باب 9.
به نفع شیعه شود و با آن از مذهب خود دفاع کنند و لذا در حالی که علم به صحّت سند و دلالت آن داشتند، آنها را کتمان کردند. بسیاری از شیوخ اهل سنت - خدا از تقصیرشان درگذرد - همین روش را دنبال نمودند، آنان هر حدیثی که از این قبیل بود را کتمان نمودند، و این روشی معروف است که به آنها نسبت داده شده و حافظ در «فتح الباری» این مطلب را گوشزد نموده است».
آنگاه میگوید: «ومن عرف سریرة البخاری تجاه امیرالمؤمنین وسائر اهل البیتعلیهم السلام، وعلم انّ یراعته ترتاع من روائع نصوصهم وانّ مداده ینضب عن بیان خصائصهم لایستغرب اعراضه عن هذا الحدیث وامثاله...»؛(1)«هر کس پی به سیره و روش بخاری نسبت به امیرالمؤمنین و سایر اهل بیت ببرد و بداند که او دستش هنگام نوشتن فضایل امیرالمؤمنینعلیه السلام و اهل بیتش به لرزه درمیآید و قلمش هنگام بیان خصوصیات آنان فرو میریزد، هرگز اعراض او را از احادیث فضایل اهل بیتعلیهم السلام غریب نمیبیند...».
تحریف در لغت به معنای تغییر و تبدیل است. ابن منظور در بیان معنای «تحریف» میگوید: «تحریف کلام از مواضعش به معنای تغییر دادن آن است».(2)
و در اصطلاح به معنای تصرّف در کلام و اثر دیگری است به نحوی که مخالف با مقصود او باشد.
تراث اسلامی و میراث فرهنگی اسلام که در طول تاریخ دست به دست به ما رسیده، امانتی الهی است که بر گردن ما نهاده شده است و ما نسبت به حفظ آن وظیفه سنگینی داریم، وظیفه داریم که نه تنها در آن تغییری به نفع خود ایجاد نکنیم، بلکه واجب است واقعیتهای تاریخی را آن گونه که هست حفظ کرده و از دستبرد دیگران برحذر داریم. و در غیر این صورت به تاریخ که انسان ساز است خیانت کردهایم.
خداوند متعال میفرماید: « إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها»؛(1)(2)«خداوند شما را دستور میدهد که امانتها را به اهلشان مسترد دارید».
و نیز در مورد صفات متقین میفرماید: « وَ الَّذینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ»؛(3)«و کسانی که آنان مراعات کننده امانات و عهد خود هستند».
خداوند سبحان در آیات فراوانی به این نکته اشاره میکند که تحریف بدعتی است که یهود از خود به ارث گذاشته است. آنان کسانی بودند که کلمات را از جایگاه خود مطابق هوسها و میلهای خود و مصالحشان تغییر میدادند. و لذا خداوند در آیات متعددی آنان را به جهت این عمل ناشایست سرزنش میکند.
در سوره «بقره» میفرماید: « فَوَیلٌ لِلَّذینَ یکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیدیهِمْ ثُمَّ یقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَوَیلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ
أَیدیهِمْ وَ وَیلٌ لَهُمْ مِمَّا یکْسِبُونَ»؛(1)«پس وای بر آنها که نوشتهای با دست خود مینویسند، سپس میگویند: این از طرف خداست، تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند، و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست آوردند!».
و نیز در آیهای دیگر میفرماید: « فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیةً یحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ»؛(2)«ولی به خاطر پیمان شکنی، آنان را از رحمت خویش دور ساختیم و دلهای آنان را سخت و سنگین نمودیم، سخنان [خدا] را از موردش تحریف میکنند...».
و در موضع دیگر میفرماید: « الَّذینَ آتَیناهُمُ الْکِتابَ یعْرِفُونَهُ کَما یعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَریقاً مِنْهُمْ لَیکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یعْلَمُونَ»؛(3)«کسانی که کتاب آسمانی به آنها دادهایم، [پیامبر] را همچون فرزندان خود میشناسند، [ولی ]جمعی از آنان حقّ را آگاهانه کتمان میکنند».
با این تأکیدات و سختگیریها که در حفظ حق و واقعیتهای تاریخی شده و از کتمان حق نهی شده، وظیفه ما نسبت به تاریخ روشن میشود - ما مکلّفیم که حقایق تاریخی را آن گونه که هست حفظ کرده و به دیگران منتقل کنیم؛ خواه مطابق میل و خواسته ما باشد یا نباشد. ولی مع الاسف با مراجعه به گوشهای از تاریخ پی میبریم احادیثی که در آنها فضایل اهل بیتعلیهم السلام بوده، بخشی را تحریف کردهاند تا نتواند مدرکی بر امامت آنان بوده و متمسک شیعه گردد.
گفته شد از جمله عواملی که سبب شد عموم مسلمین از اهل بیتعلیهم السلام اعراض کرده، یا به آنان معرفت نداشته باشند، موضوع تحریف فضایل و مناقب آنان است.
علمای سوئی که به جهت تعصّب مذهبی، وجود این گونه روایات را با عقاید و پیش فرضهای خود موافق نمیدیدند؛ بلکه با عنوان و مقام و شئونات خود در تزاحم میدیدند، آنان درصدد برآمدند که به هر نحو ممکن اینگونه احادیث را کتمان یا تحریف نموده و آن را مخفی بدارند. اینک به نمونه هایی از این جنایات تاریخی اشاره میکنیم:
1 - ابن سعد از عایشه نقل میکند: هنگامی که مرض بر رسول خداصلی الله علیه وآله سخت شد از خانه بیرون آمد و در حالی که بین دو مرد بود؛ یعنی بین عباس بن عبدالمطلب و شخصی دیگر، دو پای خود را بر زمین میکشاند. راوی میگوید: این خبر را برای عبداللَّه بن عباس نقل کردم که عایشه چنین میگوید. ابن عباس گفت: آیا میدانی که شخصی که عایشه نام آن را نبرد کیست؟ عرض کردم: خیر. ابن عباس فرمود: او علی بن ابی طالب است. آنگاه گفت: عایشه دوست نداشت که از علی به خیر یاد کند».(1)
بخاری همین مضمون را نقل کرده، ولی ذیل آن را که: «عایشه دوست نداشت علی را به خیر یاد کند» نیاورده و آن را حذف کرده
1) 96. طبقات ابن سعد، ج 2، ص 29.
است، با آنکه ابن سعد حدیث را با این ذیل و با سند صحیح نقل کرده است، و این خود از تحریفات بخاری به شمار میآید.(1)
2 - در تاریخ اشاره به مکاتبه و نامهای شده است که محمّد بن ابوبکر به معاویه نوشت، در آن نامه که نصر بن مزاحم در کتاب «وقعة صفین» و مسعودی در کتاب «مروج الذهب» آن را به تفصیل نقل کردهاند، به بسیاری از فضایل حضرت اشاره کرده است، ولی - مع الاسف - طبری و ابن اثیر آن را نقل نکردهاند، آنان در توجیه عمل خود میگویند: عموم مردم تحمّل این گونه مسائل را ندارند. بعد از این دو مورّخ، ابن کثیر به اصل نامه محمّد بن ابوبکر در تاریخ خود اشاره کرده، ولی به این جمله اکتفا میکند که در آن غلظت و تندی است.(2)
3 - طبری و ابن اثیر در تاریخ خود خطبه امام حسینعلیه السلام را در روز عاشورا نقل کردهاند، در ضمن خطبه چنین آمده است: «امّا بعد فانسبونی فانظروا من أنا؟ ثم ارجعوا الی أنفسکم و عاتبوها هل یجوز لکم قتلی وانتهاک حرمتی؟ ألست ابن بنت نبیکم و ابن وصیه وابن عمّه، و اوّل المؤمنین باللَّه و المصدّق لرسوله بما جاء من عند ربّه؟...»؛ «امّا بعد، نسب مرا بگویید، ببینید که من کیستم، آنگاه به خود باز گردید و نفسهای خود را عتاب کنید که آیا برای شما کشتن و هتک حرمت من جایز است؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما و فرزند وصی او و فرزند
پسر عموی او نیستم؟ و اول مؤمن به خدا و تصدیق کننده رسول او با آنچه از جانب پروردگارش آورده میباشد؟...».
ولی ابن کثیر هنگامی که این خبر را نقل میکند، کلمه «و ابن وصیه» را از خبر حذف کرده، با آن که مصدر او تاریخ طبری است که نقل کرده است.
4 - بخاری در صحیح خود روایتی را این گونه نقل کرده است: «علی - علیه السلام - به عمر فرمود: آیا نمیدانی که قلم تکلیف از چند نفر برداشته شده: از مجنون تا به هوش آید، از کودک تا به ادراک برسد، و از خواب تا بیدار شود؟».(1)
ولی هنگامی که به مصادر حدیثی دیگر مراجعه میکنیم پی میبریم حدیث صدری داشته که بخاری به جهت حفظ قداست عمر بن خطّاب آن را حذف کرده است.
ابوداود، نسائی و ابن حبّان از ابن عباس نقل کردهاند: علی بن ابی طالب گذرش بر دیوانهای از قبیلهای افتاد که زنا داده و عمر دستور به سنگسار کردنش را صادر نموده بود، علیعلیه السلام به عمر فرمود: آیا نمیدانی که رسول خدا فرمود: قلم تکلیف از سه دسته برداشته شده است...؟(2)
از اینجا استفاده میشود که بخاری چگونه حدیث را نقل به معنا کرده و صدر آن را حذف نموده است.
5 - مورّخین و مفسرین در ذیل آیه شریفه: « وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ
الْأَقْرَبینَ»؛(1)«و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن!» نقل کردهاند که بعد از نزول آیه شریفه، پیامبرصلی الله علیه وآله چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم را دعوت کرد، و عزم نمود تا آنان را در ضیافتی به رسالت خود دعوت کند. علیعلیه السلام را دستور داد تا شیر و طعام آماده سازد و بعد از پایان یافتن طعام، پیامبرصلی الله علیه وآله شروع به صحبت کرد... در بین سخنان خود فرمود: «... ای فرزندان عبدالمطلب! همانا من در میان عرب جوانی سراغ ندارم که بهتر از آنچه من برایتان آوردهام برای شما آورده باشد، من برای شما خیر دنیا و آخرت را آوردهام، و خداوند عزّوجلّ مرا امر نموده تا شما را به آن دعوت نمایم، کدامیک از شما به من ایمان آورده و کمک کار من میشود تا این که برادر و وصی و خلیفه من در میان شما باشد؟
علیعلیه السلام میفرماید: همگی سرها را به زیر انداختند، ولی من در میان آنها عرض کردم: من ای نبی خدا وزیر تو خواهم شد. آنگاه دست بر گردن من گرفت و سپس فرمود: همانا این - علیعلیه السلام - برادر و وصی و خلیفه من در میان شما است، به دستورات او گوش فرا داده و او را اطاعت کنید».(2)
ولی - مع الاسف - طبری همین قضیه را با کمی تفصیل به صورت تحریف شده در تفسیر خود نقل کرده است، و هنگامی که به فضیلت امام علیعلیه السلام میرسد آن را به صورت اجمال و اهمال آورده است. او این گونه نقل میکند: «... فأیکم یؤازرنی علی هذا الامر
علی أن یکون أخی و کذا و کذا...»؛(1)«... کدامین از شما کمککار من بر این امر خواهد شد تا این که برادر من و چنین و چنان باشد...».
این عمل جنایتی است که از نویسنده و یا نسخهبردار انجام گرفته است، او با این عمل خود چه هدفی را دنبال میکند؟ آیا میخواهد بر اهل سنت خدعه و حیله کرده تا مبادا پی به فضایل امیرالمؤمنین برده و پیرو او گردند؟ یا هدف دیگری را دنبال میکرده است.
همین کار را ابن کثیر در کتاب تاریخ و تفسیر خود دنبال کرده و فضیلت امیرالمؤمنین را با اجمال ذکر کرده است.(2)
تعجب از دکتر هیکل وزیر معارف مصر است که در کتاب خود «حیات محمّد» در چاپ اوّل، قصه را به تمامه نقل کرده ولی در چاپهای بعد فضایل علیعلیه السلام را با اجمال بیان کرده است، تا کسی به آن پی نبرد.(3)
6 - شیخ عبدالوهاب شعرانی در کتاب «الیواقیت و الجواهر» بابی را منعقد کرده و در آن علائم قیامت را بیان نموده است؛ از آن جمله به خروج حضرت مهدیعلیه السلام اشاره کرده است، آنگاه عباراتی از شیخ محیی الدین در باب سیصد و شصت و شش از فتوحات نقل میکند که این چنین است: «و بدانید که خروج مهدی حتمی است ولی او خروج نمیکند تا زمین از ظلم و جور پر شود، آنگاه پر از قسط و عدل مینماید. و اگر از دنیا تنها یک روز باقی ماند، خداوند
آن را طولانی میگرداند تا آن خلیفه والی زمین شود. و او از عترت رسول خداصلی الله علیه وآله از فرزندان فاطمه است، جدّش حسین بن علی بن ابی طالب و پدرش حسن عسکری فرزند امام علی النقی، فرزند امام علی الرضا، فرزند امام موسی الکاظم، فرزند امام جعفر صادق، فرزند امام محمّد باقر، فرزند امام زین العابدین علی، فرزند امام حسین، فرزند امام علی بن ابی طالب است. اسم او هم نام رسول خدا است. مسلمانان با او در بین رکن و مقام بیعت میکنند. او شبیه رسول خداصلی الله علیه وآله در اخلاق است...».(1)
ولی - مع الاسف - هنگامی که چاپ جدید «فتوحات مکیه» را مشاهده مینماییم هرگز اثری از اسامی اهل بیتعلیهم السلام در آن نمیبینیم، گویا چاپ کننده کتاب با ارشاد علمای اهل سنت از آنجا که وجود این اسامی را تأییدی بر مذهب شیعه دانسته و سبب اعتراض بر مذهب خود میدانسته است، این اسامی را از کتاب فتوحات مکیه حذف کرده و بدون آن چاپ کرده است.(2)
7 - احمد بن ابی یعقوب، معروف به یعقوبی صاحب تاریخ معروف در فصلی با عنوان «ما نزل من القرآن بالمدینة» میگوید: «گفته شده که آخرین آیهای که بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، آیه: « أَلْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً»؛(3)«امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم.» است. روایت صحیح،
ثابت و صریح نیز این مطلب را تأیید میکند. نزول آیه در روز نصّ بر امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در غدیر خم است.(1)
ولی در جایی دیگر بعد از نقل آیه اکمال چنین آمده است: «مطابق همین معنا است، روایت صحیح، ثابت و صریح، و نزول آیه در روز نفر برامیرالمؤمنین علی بن ابی طالب بعد از ترحم بوده است».(2)
مشاهده میکنیم که چگونه دو کلمه از عبارت یعقوبی را تحریف کرده تا فضیلت امیرالمؤمنینعلیه السلام را نامفهوم جلوه دهد. و این خطر بزرگی است که میراث فرهنگی اسلامی را تهدید میکند.
8 - متقی هندی از صحیح مسلم و سنن ابوداوود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل میکند که فرمود: «مهدی از عترت من و از فرزندان فاطمه است».(3)
ابن حجر هیتمی نیز در «الصواعق المحرقه» همین حدیث را از مسلم و ابوداوود و نسائی و ابن ماجه و بیهقی و دیگران نقل میکند.(4)
ولی - مع الاسف - در صحیح مسلم وجود ندارد.
9 - ابن حجر هیتمی از دیلمی نقل میکند که او از عایشه، از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که حضرت فرمود: «بهترین برادران من علی، و بهترین عموهای من حمزه است. یاد علی عبادت است».(5)
ولی با مراجعه به کتاب دیلمی «فردوس الاخبار» با تحقیق
عبدالوهاب عبداللطیف در سال 1385 از ذیل حدیث، یعنی جمله «ذکر علی عبادة» اثری نمیبینیم.
10 - با مقابله کتاب «الصواعق المحرقه» چاپ سال 1385 و چاپ سال 1312 هجری پی خواهیم برد که این کتاب هم از دست تحریف مصون نمانده است، که از آن جمله میتوان به اموری اشاره کرد:
الف) در صفحه 74 کتاب حدیث «ذکر علی عبادة» حذف شده است.
ب) در صفحه 76 چاپ قدیم از طبرانی روایتی را نقل کرده که مضمون آن چنین است: «برای علیعلیه السلام هجده منقبت و فضیلت است که برای هیچ یک از امت نیست»، ولی - مع الاسف - در چاپ جدید آن وجود ندارد.
ج) در صفحه 87 چاپ قدیم آن روایتی را به این مضمون از حاکم نیشابوری نقل کرده است: «... عرض کردیم: ای رسول خدا! چگونه بر اهل بیتت درود فرستیم؟ حضرت فرمود: این چنین درود فرستید: «اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد».
ولی در چاپ بعد از آن وجود ندارد.
د) در صفحه 20 از چاپ قدیم حدیثی به این مضمون نقل کرده است: «صراط علی مستقیم»، راه علی مستقیم است. ولی در چاپ بعد کلمه «علی» حذف شده است.
11 - به ابوالطیب متنبّی شاعر گفتند: چرا علی را مدح نمیگویی؟ او در جواب این دو بیت شعر را سرود:
و ترکت مدحی للوصی تعمداً
اذ کان نوراً مستطیلاً کاملاً
و اذا استطال الشیء قام بنفسه
وصفات ضوء الشمس تذهب باطلاً
در این دو بیت شعر اشاره به این نکته دارد که علت ترک من مدح وصی - علیعلیه السلام - را در این است که نور علی چنان بلند و کامل است که به خود قوام دارد و احتیاج به این ندارد که من آن را فروزان کنم. ولی - مع الاسف - در برخی از نسخههای این دیوان حذف شده و از آن خبری نیست.
12 - کتاب «الطبقات الکبری» از ابن سعد چندین بار چاپهای گوناگون از آن شده است، که حال امام حسن و امام حسینعلیهما السلام در این کتاب چند صفحهای محدود را به خود اختصاص داده است. در حالی که کتاب شناس معروف معاصر سید عبدالعزیز طباطبایی نسخهای خطی از این کتاب را در ترکیه پیدا کردند که ترجمه و شرح حال این دو امام چندین برابر موجود است، و خوشبختانه این بخش به طور مستقل به چاپ رسیده است.
13 - حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک علی الصحیحین» میگوید: «از متفرّدات مسلم به نقل حدیث ابوموسی از پیامبرصلی الله علیه وآله است که فرمود: «بهترین زنان عالم چهار نفرند». و تتمه حدیث که در بسیاری از مصادر حدیثی آمده، چنین است: «مریم، خدیجه، آسیه، فاطمهعلیها السلام»، ولی با جستجوی فراوان در ابواب مختلف همچون باب فضایل خدیجهعلیها السلام یا باب فاطمهعلیها السلام و یا در ابواب دیگر یافت نشد.
مرحوم شیخ محمّد حسن مظفّر در کتاب «دلائل الصدق»
میگوید: «گویا نسّاخ کتاب این حدیث را تحریف نمودند، تا این که آبروی عایشه را حفظ نمایند؛ زیرا اسم عایشه در میان این چهار نفر ذکر نشده است».(1)
14 - حدیث امان را بسیاری از مصادر از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود: «ستارگان امان بر اهل آسمانند، و اهل بیت من امان برای اهل زمیناند و هرگاه اهل بیت من از روی زمین بروند، اهل زمین نیز نابود خواهند شد».
از جمله مصادری که این حدیث از آن نقل شده «مسند احمد» است، ولی - مع الاسف - الآن در مسند احمد وجود ندارد.
15 - حدیث «أنا مدینة العلم و علی بابها» در بسیاری از مصادر اهل سنت وارد شده است. ابن اثیر در «جامع الاصول»، سیوطی در «تاریخ الخلفاء»، ابن حجر در «الصواعق المحرقه»، این حدیث را از ترمذی در «الجامع الصحیح» نقل میکنند، و نیز فضل بن روزبهان اعتراف به وجود این حدیث در صحیح ترمذی کرده و آن را تصحیح کرده است، ولی این حدیث الآن در «الجامع الصحیح» ترمذی وجود ندارد.
16 - بخاری در صحیح خود، باب «بعث علی بن ابی طالبعلیه السلام و خالد بن الولید الی الیمن قبل حجة الوداع» به سندش از بریده نقل میکند: پیامبرصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را به سوی خالد فرستاد تا خمس غنایم را از او بگیرد، و من در آن هنگام علی را دشمن میداشتم. دیدم که علیعلیه السلام غسل کرد. به خالد گفتم: آیا این کار او را مشاهده کردی؟
1) 114. دلائل الصدق، ج 2، ص 367.
خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله که رسیدم جریان را بر او عرضه داشتم. حضرت فرمود: ای بریده! آیا علی را دشمن داری؟ گفتم: آری. حضرت فرمود: او را دشمن مدار؛ زیرا سهم او از خمس بیشتر از این مقدار است.(1)
با تأمّل در مصادر دیگر روایی پی میبریم که بخاری روایت بریده را ناقص و با تحریف نقل کرده است. و اصل سخن رسول خداصلی الله علیه وآله که همان اشاره به ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام است را حذف نموده است.
احمد بن حنبل به سندش از بریده نقل میکند: رسول خداصلی الله علیه وآله دو لشکر را به سوی یمن فرستاد: بر یکی از آنها علی بن ابی طالب را امیر نموده و بر دیگری خالد بن ولید را فرمانده نمود و فرمود: هر گاه با هم برخورد کردید، علیعلیه السلام فرمانده شما خواهد بود و در صورت عدم برخورد، هرکدام از شما دو نفر فرمانده لشکر خود باشد. ما با بنی زید از اهل یمن درگیر شده و قتال نمودیم. مسلمانان بر مشرکان پیروز شدند و بعد از قتال ذریه آنها را به اسارت بردیم. علیعلیه السلام زنی از اسرا را برای خود انتخاب کرد. بریده میگوید: خالد نامهای نوشت و در آن اشاره به ماجرا کرد و آن را به من داد تا به مدینه برده و به رسول خداصلی الله علیه وآله تحویل دهم. من خدمت حضرت آمده و نامه را به ایشان دادم. حضرتصلی الله علیه وآله نامه را که مشاهده نمود، غضب در صورتش مشاهده شد. عرض کردم: ای رسول خدا! اینجا مکانی است که باید به خدا پناه برد. تو مرا با کسی فرستادی
1) 115. صحیح بخاری، ج 5، ص 206و207.
و امر کردی که او را اطاعت کنم، من نیز چنین کردم. رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «کاری بر ضدّ علی انجام نده؛ زیرا او از من و من از او هستم و او ولی هر مؤمنی بعد از من است».(1)
با تأمل در این دو حدیث به خوبی استفاده میشود که متن حدیث احمد بن حنبل همان قضیهای است که بخاری از بریده نقل کرده، ولی بخاری با نقل به معنایی که انجام داده در حدیث تحریف کرده و اصل کلام رسول خداصلی الله علیه وآله که اشاره به ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام دارد را نیاورده است. و این گونه کارها از بخاری سابقه داشته و امر تازهای به حساب نمیآید.
ابن دحیه اندلسی بعد از نقل این حدیث از بخاری میگوید: «بخاری این حدیث را همانگونه که مشاهده میکنی ناتمام و ناقص نقل کرده است. و این عادت او در نقل احادیثی از این قبیل است...».(2)
ذهبی در ترجمه ابن دحیه اندلسی میگوید: «... شیخ، علامه، محدّث... دارای بصیرت به حدیث...».(3)
سیوطی نیز او را از اعیان علما و مشاهیر فضلا به شمار آورده که در علم حدیث و علومی که مربوط به آن است، متقن است.(4)
عجیبتر از کاری که بخاری در تحریف حدیث «ولایت» انجام داده، تحریفی است که ولی اللَّه دهلوی انجام داده است، او به جای کلمه «هو» لفظ «أنا» را به کار برده و کلمه «بعدی» را از آخر حدیث حذف کرده است. او در کتاب «أزاحة الخفاء» حدیث را این گونه نقل
کرده است: «... ما تریدون من علی انّ علیاً منّی و أنا منه و أنا ولی کلّ مؤمن».
یکی از راههای کتمان فضایل اهل بیتعلیهم السلام و در نتیجه دوری مردم از آنان، تضعیف بی مورد و مغرضانه این قبیل احادیث است؛ زیرا از آنجا که این احادیث با عقاید آنها سازگاری ندارد، بدون جهت و دلیل تضعیف مینمایند. از باب نمونه میتوان به ابن تیمیه اشاره کرد، شخصی که حتّی به اعتراف وهابیان، در تضعیف احادیث فضایل اهل بیت؛ خصوصاً علیعلیه السلام مغرضانه عمل کرده است.
البانی در کتاب «سلسلة الاحادیث الصحیحة» بعد از تصحیح حدیث «ولایت»؛ یعنی حدیثی که پیامبرصلی الله علیه وآله در آن فرمود: «او یعنی علی ولی هر مؤمنی بعد از من است»، میگوید: «از امور عجیب تر به طور قطع این است که مشاهده میکنیم چگونه شیخ الاسلام ابن تیمیه جرأت بر انکار این حدیث و تکذیب آن در «منهاج السنة» کرده است، همانگونه که با حدیث پیشین چنین نموده است...».
او در ادامه اعتراضش بر ابن تیمیه میگوید: «من وجهی برای تکذیب این حدیث از ناحیه او ندیدم، جز آنکه او با شیعه دشمن بوده و در ردّ احادیثی که مؤید آنان است سرعت به خرج داده و مبالغه کرده است».(1)
او همچنین در همان کتاب، صدر و ذیل حدیث غدیر را از
1) 120. سلسلة الاحادیث الصحیحة، ح 2223.
راههای مختلف تصحیح نموده، آنگاه در آخر بحث خود میگوید: «انگیزه من در بسط و گسترش کلام در رابطه با حدیث غدیر و بیان صحّت آن این است که ملاحظه کردم شیخ الاسلام ابن تیمیه، قسم اول حدیث؛ یعنی «من کنت مولاه فعلی مولاه» را تضعیف کرده، و قسم دوم آن؛ یعنی «اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» را گمان کرده که دروغ است. ولی این عمل به نظر من از مبالغات او است که نشأت گرفته از سرعت به خرج دادن او در تضعیف احادیث است؛ قبل از آنکه طُرق آن را جمع کرده و در آنها نظر کرده باشد».(1)
یکی از عوامل بی توجّهی مسلمانان به اهل بیتعلیهم السلام، بی معرفتی به فضایل و عملکرد آنها در پیشرفت و تکامل اسلام و عزّت و اقتدار مسلمین است. گاهی که از آنها سؤال میشود چرا نسبت به اهل بیت بی مهری و بی توجّهی میکنید؟ میگویند: مگر آنها در طول تاریخ برای اسلام چه کردهاند؟ آیا از خود موقفی به یادگار گذاردهاند؟ ما در اینجا به طور خلاصه و فهرست وار به خدمات ارزنده آنها اشاره مینماییم:
1 - به دست گرفتن زمام حکومت با فراهم شدن شرایط اجتماعی، همانند عصر حکومت امیرالمؤمنینعلیه السلام و امام حسن مجتبیعلیه السلام.
1) 121. سلسلة الاحادیث الصحیحة، ح 1750.
2 - فرستادن افراد نفوذی در دستگاه حکّام برای رسیدگی به حال شیعیان مظلوم، همانند علی بن یقطین.
3 - تضعیف حکومتهای جور به هر نحو ممکن.
4 - قیام مسلّحانه بر ضدّ حکّام فاسدی که خطر جدّی برای اسلام و مسلمین به شمار میآمدند و بیدار کردن وجدانهای خفته؛ همان کاری که امام حسینعلیه السلام انجام داد.
5 - در شرایط مقتضی به یاری و تأیید قیامهای مسلّحانه میپرداختند، همان گونه که حرکت و قیام زید بن علی بن الحسین را تأیید نمودند.
6 - به جهت حفظ اسلام و مسلمین گرچه حکومت غاصبانه خلفا را قبول نداشتند، ولی با آنان همکاری سیاسی و فرهنگی مینمودند، تا بر اصل اسلام ضربهای وارد نشود و وحدت اسلامی از بین نرود، همانگونه که امام علیعلیه السلام در ایامی که خانهنشین بودند چنین روشی را دنبال مینمودند.
7 - برای حفظ آثار اسلام و سنت پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله دست به تألیف زده و آثار گرانسنگی را از خود به یادگار گذاشتند، همان گونه که کتابهایی از امام علی و امام صادق و امام رضاعلیهم السلام به یادگار مانده است.
8 - هنگامی که با هجوم شبهات و تشکیکات در جامعه اسلامی مواجه میشدند درصدد رفع آن برآمده، در راه تثبیت عقاید مسلمین کوشا بودند.
9 - هنگام هجوم و ترویج مکاتب الحادی، سخت در مقابل آنها
ایستاده و از طریق شاگردانی قوی و مباحثات گسترده، راه نفوذ آنها را در جوامع اسلامی سد مینمودند؛ همان گونه که در مباحثه با ابن ابی العوجاءها مشاهده میکنیم. و نیز در بین شاگردان امام صادقعلیه السلام اشخاصی؛ همانند هشام بن حکم را مشاهده میکنیم که سخت از حریم اسلام و ولایت پاسداری میکردند.
10 - امامان شیعه در تمام زمینهها شاگردانی تربیت کردهاند که هر کدام ملجأ و مرجع خاص و عام، شیعه و سنّی در علوم مختلف بودهاند.
11 - و نیز شاگردانی را تربیت نمودند که با تألیف و تدوین کتاب و حفظ آنها سنّت نبوی و معارف دینی را به نسلهای بعدی منتقل نمودند.
12 - در حدّ امکان و توان خود به مسلمانان، بالأخص به شیعیانی که مورد ظلم و تعدّی حاکمان جائر بودند، کمک مالی مینمودند؛ همان گونه که امام زین العابدینعلیه السلام بعد از واقعه کربلا و بعد از واقعه حرّه چنین میکرد.
13 - برای تأمین نیازمندیهای خود و شیعیان و اصحابش به طور مستقیم و غیر مستقیم در فعالیتهای اقتصادی شرکت میکردند، همان گونه که در تاریخ از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و امام باقر و امام صادقعلیهم السلام رسیده است.
14 - حفظ کشور بزرگ اسلامی از طریق دعا برای نصرت مسلمین و مشورت دادن به حکّام در زمینه جنگ و نظام پولی و فروش اسلحه و... از دیگر فعالیتهای اهل بیتعلیهم السلام بوده است.
یکی از عوامل مهم دیگر که تأثیر بسزایی در دوری مردم از اهل بیتعلیهم السلام دارد، این که ما شیعیان و محبّان آنان چندان که در توان داریم و میتوانیم، فضایل و کمالات و معارف آنان را به مسلمانان، بلکه جهانیان عرضه نکرده و نمیکنیم. ما معتقدیم که اگر امت اسلامی و عالم حتی به گوشهای از این معارف پی برند قطعاً به اهل بیتعلیهم السلام روی آورده و از مریدان و موالیانشان خواهند شد، امری که سبب سعادت کل جوامع بشری و رشد و تعالی و کمال آنان خواهد بود. امیدواریم که روزی فرا رسد که بتوانیم از امکانات موجود در حدّ توان خود استفاده کرده، جایگاه اهل بیتعلیهم السلام را در حدّ توان خود معرفی نماییم.
یکی از عوامل دوری مسلمانان و حتی عموم مردم جهان از اهل بیتعلیهم السلام عملکرد ناشایست برخی از کسانی است که خود را به تشیع نسبت داده و کاری میکنند که باعث تنفر مردم از اهل بیتعلیهم السلام میشوند. مردم میگویند: اگر عملکرد این افراد مورد تأیید اهل بیتعلیهم السلام است، ما آنان را قبول نداریم، و لذا از این طریق مردم به مکتب اهل بیتعلیهم السلام بدبین میشوند.
مشاهده میکنیم که برخی افراد احساساتی با تندرویهای خود و ادعاهای غلو آمیز و کارهای سخیف چگونه بهانه به دست
دشمنانی داده و از این گونه رفتار به نفع خود و به ضرر تشیع و مکتب اهل بیتعلیهم السلام سوء استفاده میکنند. و این موضوعی است که شیعیان خارج از ایران و کسانی که شیعه شدهاند به آن اشاره میکنند. الآن عصر ارتباطات و دهکده جهانی ارتباطات است، در بیشتر خانهها ماهواره و رایانه وجود دارد و تمام اعمال و رفتارها موشکافی شده و تحت نظر است، و لذا نباید کاری انجام دهیم که موجب وهن مکتب اهل بیتعلیهم السلام گردد. آیین و مکتبی پابرجاست که براساس عقل و احساس بنا شده باشد و اگر هرکدام از این دو بر دیگری ترجیح پیدا کند میتواند مکتب را ضایع نماید.
از امام زمانعلیه السلام نقل شده که در توقیعی به جواب نامه محمّد بن علی بن هلال کرخی فرمود: «قد آذانا جهلآء الشیعة وحمقاؤهم و من دینه جناح البعوضة ارجح منه»؛(1)«نادانان و کمخردان شیعه و کسانی که پر و بال پشه از دین داری آنان برتر و محکمتر است، ما را آزار میدهند».
این توقیع در ردّ طائفهای از غالیان است که به شرکت ائمهعلیهم السلام با خداوند در علم و قدرت او معتقد بودند.
1) 122. بحار الانوار، ج 1، ص 360، ح 9.