ghaemiyeh.com
سرشناسه:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان،1390
عنوان و نام پدیدآور:دانستنیهای وهابیت/ جمعی از محققین و نویسندگان.
مشخصات نشر دیجیتالی:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، 1390.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه ، رایانه و کتاب
موضوع: وهابیت - تاریخ
مقاله بیوگرافی «ابن تیمیه»> فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج 3، سبحانی، جعفر
مقاله تاریخ وهابیت 1> فصلنامه مکتب اسلام، شماره 3
مقاله تاریخ وهابیت 2> فرهنگ فرق اسلامی، مشکور، محمد جواد
مقاله تاریخ وهابیت 3> فصلنامه مکتب اسلام، شماره 4
مقاله سیری در تاریخ وهابیان> فصلنامه مکتب اسلام، شماره 8
مقاله عقاید و اندیشههای وهابیان> فرهنگ فرق اسلامی، مشکور، محمد جواد
مقاله محمد بن عبد الوهاب و حرکت وهابیت> فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج 3، سبحانی، جعفر
مقاله ابن تیمیه در آئینه اندیشه متفکران> فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج 3، سبحانی، جعفر
مقاله بنیانگذاران عقائد وهابیت 1 تا 8> فصلنامه مکتب اسلام
مقاله جنایات وهابیت> میقات حج، شماره 20، صبری پاشا، ایوب به کوشش: سید علی قاضی عسکر
مقاله ترور عبدالعزیز به دنبال حادثه کربلا> فصلنامه مکتب اسلام، شماره 11
مقاله حمله وهابیها به نجف اشرف> فصلنامه مکتب اسلام، شماره 9
مقاله قتل عام حجاج یمنی توسط وهابیان> فصلنامه مکتب اسلام، شماره 2
مقاله هجوم وهابیان به مدینه منوّره> میقات حج، شماره 46، صبری پاشا، ایوب /مهدی پور، علی اکبر؛
فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج 3، سبحانی، جعفر؛
در ماه ربیع الاول سال 661 هجری قمری، درست 5 سال پس از سقوط عاصمه خلافت عباسی (بغداد) کودکی در یکی از نقاط شام به نام (حران) دیده به جهان گشود و تا 7 سالگی در آن سرزمین زندگی کرد، ولی بخاطر حمله سپاه مغول، خانواده وی مجبور به جلای
وطن شد و رحل اقامت در شهر شام افکند. پدر او روحانی حنبلی مذهب بود که در عقاید و فقه از مذهب «احمد بن حنبل» (م/241) پیروی میکرد، از این جهت فرزند خود را به مدارس «حنابله» فرستاد تا فقه حنبلی را فرا گیرد.
این کودک همان «احمد بن عبد الحلیم، بن تیمیه حرانی» است که آیین وهابیت در قرن 12 هجری بر اساس افکار و آراء او پی ریزی گردید.
شناخت عقاید وهابیان در گرو شناخت ابن تیمیه و آراء و عقاید او است. محمد بن عبد الوهاب مؤسس «وهابیت» بخشی از عقائد او را گرفت، و قسمتهای دیگر آنرا رها کرد و به آن اهمیت نداد.
ابن تیمیه تا سال 698 هجری در شام بسان یک روحانی حنبلی می زیست، و تا آن سال از او لغزشی مشاهده نشد و از آن به بعد، یعنی وقتی رسالهای به نام «الرسالة الحمویة» نوشت، آثار انحراف در او ظاهر گردید، وی این رساله را در پاسخ پرسش مردم «حماة» (1)که یکی از شهرهای سوریه است، نوشت و آشکارا برای خدا «جهت» و «سمت» قائل شد و تلویحا او را جسم دانست.
تنزیه خدا از جسم و جسمانی بودن و از هر نوع مماثله با موجودات امکانی یکی از افتخارات اسلام و قرآن است که آشکارا میفرماید «لیس کمثله شیء» (2)«برای او مانندی نیست» و به خاطر نفی پندار جهت و سمت، او را در همه جا حاضر و ناظر میداند و میفرماید: «و هو معکم این ما کنتم» (3)«او با شما است در هر کجا باشید». و نیز میفرماید: «و هو الذی فی السماء اله
و فی الارض اله...» (1)«او (خدا) کسی است که در آسمانها خدا است و در زمین خداست». ولی فرزند تیمیه با وجود چنین آیات صریح و روشن و دلائل محکم و استوار متکلمان اسلامی اعم از معتزلی و اشعری و شیعی، خرق اجماع کرد و آشکارا گفت: خدا فوق آسمانها است، و بر عرش خود تکیه کرده است.
مبانی فکری ابن تیمیه را در چهار بخش میتوان خلاصه کرد:
1 - حمل صفات خبری بر معانی لغوی
در اصطلاح علم کلام، بخشی از صفات خدا را، صفات خبری مینامند، صفاتی که قرآن و حدیث از آن خبر داده و خرد آنرا درک نکرده است، مانند «وجه» و «ید» و «استواء بر عرش» و نظائر آنها که قسمتی از آنها در قرآن، و برخی دیگر در حدیث نبوی وارد شده است.
شکی نیست که معانی لغوی این صفات، ملازم با جسمانی بودن خداست زیرا «وجه» به معنی «صورت» و «ید» به معنی دست و «استواء» به معنی استقرار و یا جلوس، از شؤون موجودات امکانی است، و خدای واجب الوجود، منزه از چنین معانی، میباشد، از این جهت همه طوائف اسلامی به جز گروه «مجسمه» با توجه به قرائنی که در سیاق آیات است، معانی خاصی برای این صفات مطرح میکنند، که با مراجعه به تفاسیر و کتابهای کلامی روشن میگردد.
ولی متاسفانه شیخ الاسلام قرن هشتم، اصرار میورزد که آنچه در این باره وارد شده، بر همان معانی لغوی و متداول عرفی باید حمل گردد و کسانی را که این نوع از صفات را بکمک قرائن موجود در آیات و روایات بر معانی مجازی و
1) 4. سوره زخرف/84.
کنائی حمل میکنند، «مؤوله» نامیده و به باد انتقاد میگیرد، و به این نیز اکتفاء نمیکند و میگوید: همه صحابه و تابعان نیز بر این عقیده بودهاند و ما در آینده، ترجمه عبارت «رساله حمویه» او را خواهیم آورد.
2 - کاستن از مقامات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله
بخش دوم تفکر او عادی جلوه دادن مقامات پیامبران و اولیای الهی است و اینکه آنان پس از مرگ کوچکترین تفاوتی با افراد عادی ندارند، او در این راستا، مسائلی را مطرح میکند که همگی یک هدف را تعقیب میکنند، و آن عادی جلوه دادن پیامبران، مخصوصا پیامبر اسلام و اولیاء بزرگ دین است. روی این اساس میگوید:
1 - سفر برای زیارت پیامبر حرام است.
2 - کیفیت زیارت پیامبر، از کیفیت زیارت اهل قبور تجاوز نمیکند.
3 - هر نوع پناه و سایبان بر قبور حرام میباشد.
4 - پس از درگذشت پیامبر هر گونه توسل به آن حضرت بدعت و شرک است.
5 - سوگند به پیامبر و قرآن، و یا سوگند دادن خدا، به آنها شرک میباشد.
6 - برگزاری مراسم جشن و شادی در تولد پیامبر، بدعت به شمار میرود.
و همچنین... که یکایک آنها به صورت گسترده خواهد آمد و زیر بنای آراء و نظریات او در این مسائل این است که برای توحید و شرک، حد منطقی قایل نشده و روی انگیزه خاصی، آنها را شرک، و بدعت و یا لااقل حرام میداند.
او در این قسمت، آراء و نظریاتی را مطرح می کند، که پیش از او، احدی از علمای اسلام نگفته!
وی با لجاج خاصی
به جنگ همه میرود و از این جهت از همان زمان، و پس از آن، افکار عمومی اهل سنت بر او شورید و بارها دستگیر و زندانی شد و دهها کتاب بر رد اندیشههای او نوشته گردید.
3 - انکار فضائل اهل البیت
بخش سوم از مبانی فکری او را انکار فضائل مسلم اهل بیت عصمت و طهارت که در صحاح و مسانید اهل سنت وارد شده، تشکیل میدهد وی در کتاب خود به نام «منهاج السنة» که به حق باید آنرا «منهاج البدعة» دانست احادیث صحیحی را که مربوط به مناقب علی و خاندان اوست، بدون ارائه مدرکی، انکار مینماید و همه را مجعول اعلام میکند، فضائلی که دهها حافظ و حاکم از محدثان آنرا نقل کرده و بهصحت آنها تصریح کردهاند. از باب نمونه میگوید:
1 - نزول آیه: «انما ولیکم الله و رسوله» درباره علی، به اتفاق اهل علم دروغ است، منهاج السنة ج 1 ص 1 در حالی که متجاوز از شصت و چهار محدث و دانشمند، بر نزول آن درباره امام تصریح کردهاند (1).
2 - آیه: (قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی، درباره خاندان رسالت نازل نشده است، منهاج السنة 2/118، در حالی متجاوز از چهل و پنج محدث و دانشمند آنرا نقل کردهاند (2).
و همچنین... این نوع نقدها و ردها، علاوه بر اینکه حاکی از عدم مبالات، در انتقاد است، خالی از یک نوع دشمنی باطنی با خاندان پیامبر نمیباشد.
او با گشودن این باب، زحمات احمد بن حنبل را در تثبیت فضائل امام علی - علیه السلام - به هدر داد.
تا پیش از احمد بن حنبل
م/241، خلیفه راشد بودن امام در میان محدثان اهل سنت جا نیفتاده بود و در این قضیه موافق و مخالف وجود داشت، او بود که علی را رسما خلیفه چهارم از خلفای راشد اعلام کرد و با زحمات فراوان توانست مساله «تربیع خلافت» را تثبیت کند، و از این طریق با ناصبی گری، سخت مبارزه نمود و کتاب «مناقب الصحابه» او بهترین گواه بر این مطلب است.
«حمصی» میگوید وقتی مساله «تربیع» از جانب احمد بن حنبل اعلام شد، به حضور او رفته و گفتم، کار شما، طعن بر طلحه و زبیر است، او صورت درهم کشید و گفت: من چه کار با آنان دارم؟ آنگاه سخنی از عبد الله بن عمر نقل کردم، او در پاسخ گفت: عمر بهتر از فرزندش است، او علی را عضو شورای شش نفره قرار داد، و علی نیز خود را امیر مؤمنان معرفی کرد، حالا من بگویم، علی امیر مؤمنان نیست؟ (1).
ولی ابن تیمیه حنبلی از راه امام مذهب خود، منحرف شد و با انکار فضائل امام علی - علیه السلام -، روح ناصبی گری و انکار فضائل اهل البیت را پرورش داد.
4 – مخالفت با مذاهب چهار گانه اهل سنت
بخش چهارم از انحراف فکری او مخالفت وی با مذاهب چهار گانه اهل سنت در باب نکاح و طلاق است که فعلا برای ما مطرح نیست، و شاید در برخی از مسائل، حق با ابن تیمیه باشد ولی یک چنین مخالفت با مبانی فکری اهل سنت که اجماع فقهای یک عصر، تا چه رسد به چند عصر را حجت میدانند، سازگار نیست.
محمد بن عبد الوهاب که
1) 7. طبقات الحنابلة، 1/393.
از نیم خورده ابن تیمیه استفاده میکند، تنها، بخش دوم از مبانی فکری او را گرفت، و به سه بخش دیگر اهمیت نداد، هر چند اخیرا بخش نخست (جهت داشتن خدا) به وسیله مفتی سعودی «عبد العزیز بن باز» به صورت کمرنگ احیاء شده است.
و اخیرا در عربستان سعودی کتابی بنام «علاقة الاثبات و التفویض» پیرامون صفات خبری با تقریظ «عبد العزیز بن باز» منتشر شده است، و مجموع کتاب حاکی است که مؤلف و تقریظ نویس در صدد احیاء بخش نخست از مبانی فکری «ابن تیمیه» هستند.
(فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یکسبون) (سوره بقره آیه 79).
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 3،؛
علمای مکه در راس آنها، شیخ عبدالقادر شیبی کلیددار خانه کعبه، به دیدن ابنسعود آمدند، ابن سعود سخنانی ایراد کرد و در ضمن آن از دعوت محمد بن عبدالوهاب یاد کرد و اظهار داشت که احکام دینی ما، طبق فقه احمد بن حنبل است، حال اگر این سخنان در نزد شما پذیرفته است، بیایید تا برای عمل کردن به کتاب خدا و سنت خلفای راشدین با یکدیگر بیعت کنیم. همه با او بیعت کردند.
سپس یکی از علمای مکه، از ابن سعود درخواست کرد که مجلسی ترتیب بدهد تا علمای مکه و نجد در اصول و فروع به مباحثه بپردازند، وی این پیشنهاد را پذیرفت و در روز یازدهم جمادی الاولی، پانزده نفر از علمای مکه و هفت نفر از علمای نجد، اجتماع کردند و مدتی باهم بحث کردند و در پایان بیانیهای از طرف علمای مکه صادر شد، مبنی بر این که در پارهای از مسائل
اصولی، میان علمای مکه و علمای نجد، موافقت گردید، از جمله این که هرکس میان خود و خدا واسطه قرار دهد، کافر است و تا سه بار توبه داده میشود و اگر توبه نکرد، باید کشته شود. دیگر ساختمان بر روی قبور و چراغ روشن کردن در اطراف قبور و نماز خواندن در کنار آنها حرام است. و نیز اگر کسی خدا را به جاه و مقام کسی بخواند، مرتکب بدعت شده و بدعت در اسلام حرام است (1).
وقتی که وهابیان وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن عباس را خراب کردند، چنان که این کار را یکبار دیگر نیز انجام داده بودند و هنگامی که وارد مکه شدند، قبههای قبرهای عبدالمطلب جد پیامبرصلی الله علیه وآله و ابوطالب عموی پیامبر و خدیجه امالمؤمنین (همسر اول پیامبر) و همچنین بنای زادگاه پیامبر و فاطمه زهراعلیها السلام را با خاک یکسان نمودند.
در جده قبه قبر حوا را ویران ساختند و بهطور کلی تمام مقابر و مزارات را در مکه، جده و طائف و نواحی آنها از بین بردند و زمانی هم که مدینه را محاصره کرده بودند، مسجد و مزار حمزه و مقبره شهدای احد را که بیرون شهر بود، خراب کردند.
مرحوم علامه امین مینویسد:
«و شایع است که آنها گنبد مرقد مطهر نبوی را هم به توپ بستند، اما خود وهابیها منکر چنین چیزی هستند. چون این خبر به گوش ملت ایران رسید، سخت دچار نگرانی شد و علما و بزرگان اجتماع کردند و این پیشآمد را امری بزرگ تلقی نمودند و ما در دمشق از یکی از علمای بزرگ خراسان و از
1) تاریخ المملکة العربیة السعودیة، ج2، ص 344.
شهر مقدس مشهد تلگرافی دریافت نمودیم که طی آن حقیقت قضیه را از ما سئوال کرده بودند، سپس دولت ایران گروهی را برای تحقیق به حجاز اعزام داشتند، تا از حقیقت ماجرا دولت خویش را مطلع سازند (1).
پس از تسلط وهابیها بر مدینه منوره قاضی القضات وهابیها، شیخ عبدالله بنبلیهد در ماه رمضان 1344 از مکه به مدینه آمد و اعلامیهای صادر نمود و ضمن آن از اهل مدینه سئوال کرد که درباره خراب کردن قبهها و مزارات چه میگویند؟ بسیاری از مردم از ترس جوابی ندادند و بعضی از آنان خراب کردن را لازم دانستند و متن سئوال و جواب را منتشر ساخت».
مرحوم علامه سید محسن امین در این باره مینویسد:
«مقصود شیخ عبدالله ز این سئوال استفتاء حقیقی نبود، زیرا وهابیها در وجوب خراب کردن تمام قبهها و ضریحها حتی قبه روی قبر پیامبرصلی الله علیه وآله هیچ تردیدی ندارند، این 2قاعده و اساس مذهبشان میباشد و سئوال مزبور تنها برای تسکین خاطر مردم مدینه بود».
بعد از سئوال مذکور، آنچه در مدینه و اطراف آن گنبد و ضریح و مزار بود، ویران ساختند از جمله گنبدهای ائمه مدفون در بقیع که عباس عموی پیغمبرصلی الله علیه وآله نیز در آن مدفون بود و دیوارها و صندوق روی قبور، همه را خراب کردند، همچنین گنبدهای عبدالله پدر پیامبرصلی الله علیه وآله و آمنه مادر آن حضرت و نیز گنبدها و قبور زوجات پیامبرصلی الله علیه وآله و گنبد عثمان بن عفان و اسماعیل بن جعفر الصادقعلیه السلام و مالک پیشوای مذهب مالکی را ویران ساختند، خلاصه سخن این که در مدینه و اطراف
1) کشف الارتیاب، ص 55.
و در ینبع قبری باقی نگذاشتند» (1).
باز مینویسد:
«وهابیها از ترس نتیجه کارشان از خراب کردن گنبد و بارگاه رسول اکرمصلی الله علیه وآله خودداری کردند و گرنه آنان هیچ قبر و ضریحی را استثناء نکردهاند، بلکه قبر پیامبر از جهت آن که بیشتر مورد احترام و علاقه مردم است، از نظر آنها اولی به خرابی است، اما آنچه که پادشاه سعودی اظهار داشته که «ما قبر پیامبر را محترم میدانیم» بدون شک چنین کلامی برخلاف عقائد آنهاست و این سخن را جز برای مصلحت و جلوگیری از تحریک عواطف جهان اسلام، بر ضدشان، نگفته است و اگر از این نظر خاطر جمع می شدند، حتما قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را نیز ویران میساختند، بلکه نخست و پیش از سایر مزارات آنجا را خراب مینمودند.
چون این عمل زشت وهابیان در حجاز و آنچه را که نسبتبه قبور ائمه بقیع کرده بودند، به گوش مسلمانان در نقاط مختلف جهان رسید، این جنایت را بزرگ شمردند و در محکومیت آن، تلگرافهائی از عراق و ایران و سایر کشورها به ابن سعود مخابره شد و به عنوان اعتراض درسها و نماز جماعتها تعطیل گشت و مجالس سوگواری تشکیل گردید (2).
مطلبی که بیشتر موجب نگرانی شد، انتشار این موضوع بود که گنبد روی قبر مطهر پیامبرصلی الله علیه وآله را نیز به گلوله بستهاند (و حتی قبر مقدس را خراب کردهاند) اما بعدا معلوم شد این خبر صحت نداشته خود وهابیها هم آن را انکار کردند».
جابری انصاری در کتاب «تاریخ اصفهان» در ضمن وقایع سال 1343 هجری به داستان حمله وهابی به حجاز و ویران ساختن قبور اشاره
میکند و مینویسد:
«ضریح پولادی که حاج امین السلطنه در سال 1312 ه دستور داد در اصفهان دو سالی ساختند، برداشتند (از روی قبور ائمه بقیع) و چون وهابیها خواسته بودند وارد مرقد مقدس ختمی مرتبت شوند، یکی از آنان، این آیه را خوانده بود: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی...» لذا از آن جسارت گذشتند (1).
بمباران مدینه و انعکاس آن در ایران و سایر ممالک اسلامی
مؤلف کتاب «تاریخ بیست ساله ایران» حسین مکی، زیر عنوان فوق مینویسد:
«تقریبا در اوایل شهریور 1304 برابر اوایل صفر 1343 در نتیجه محارباتی که بین طائفه وهابیها (ابن السعود ملک نجد و حجاز) که بعدها به نام کشور عربی سعودی موسوم گردید، و صاحب الاحساء و ملک حسین شریف مکه و مدینه روی داد، برخی از شهرهای مکه و مدینه بمباران گردید و پس از تصرف مدینه شهر مزبور نیز از طرف قوای ابن السعود بمباران شد، بعضی از مقابر صحابه و مساجد و مقابر ائمه شیعه ویران گردید. خبر این بمباران در عالم اسلام و مخصوصا عالم تشیع صدای عجیبی کرد و عواطف مذهبی مردم را سخت تحریک نمود، از تمام نقاط ایران تلگرافاتی به علمای تهران شد و علمای مرکز نیز جلساتی تشکیل داده و در اطراف این موضوع به مذاکره و بحث پرداختند. سردار سپه نیز در این زمینه بخشنامه زیر را صادر نمود:
«متحد المآل تلگرافی و فوری است. عموم حکام ایالات و ولایات و مامورین دولتی.
به موجب اجبار تلگرافی از طرف طائفه وهابیها اسائه ادب به مدینه منوره شده و مسجد اعظم اسلامی را هدف تیر توپ قرار دادهاند. دولت
1) تاریخ اصفهان، ص 392.
از استماع این فاجعه عظیم بینهایت مشوش و مشغول تحقیق و تهیه اقدامات مؤثره میباشد، عجالتا با توافق نظر آقایان حجج اسلام مرکز تصمیم گرفته شده است که برای ابراز احساسات و عمل به سوگواری و تعزیهداری یک روز تمام مملکت تعطیل عمومی شود، لهذا مقرر میدارم عموم حکام و مامورین دولتی در قلمرو ماموریت خود به اطلاع آقایان علمای اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتی و عموم مردم این تصمیم را ابلاغ و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطیل و عزاداری اعلام نمایند.
ریاست عالیه کل قوا و رئیس الوزراء - رضا».
مکی میافزاید:
«بر اثر تصمیم فوق روز شنبه شانزدهم صفر تعطیل عمومی شد، از طرف دستجات مختلفه تهران مراسم سوگواری و عزاداری به عمل آمد و بر طبق دعوتی که به عمل آمده بود، در همان روز علما در مسجد سلطانی اجتماع نمودند و دستجات عزادار با حال سوگواری از کلیه نقاط تهران به طرف مسجد سلطانی عزیمت کرده در آنجا اظهار تاسف و تاثر به عمل آمد و عصر همین روز یک اجتماع چندین ده هزار نفر در خارج دروازه دولت تشکیل گردید و در آنجا خطبا و ناطقین نطقهای آتشین و مهیجی کرده، نسبتبه قضایای مدینه و اهانتی که از طرف وهابیها به گنبد مطهر حضرت رسول به عمل آمده بود، اظهار انزجار و تنفر شد (1).
وضع قبور ائمه بقیع پیش از خراب کردن وهابیها در سفرنامههای حج، وضع قبور ائمه بقیع قبل از خراب کردن وهابیها به تفصیل شرح داده شده و تصاویری از آنها ارائه گردیده است از جمله این سفرنامهها، سفرنامه میرزا حسین فراهانی است. وی
1) حسین مکی، تاریخ بیست ساله ایران، ج3، ص 365 و 366.
در سال 1302قمری توفیق زیارت حج پیدا کرده و درباره قبور ائمه بقیع چنین نوشته است:
«قبرستان بقیع، قبرستان وسیعی است که در شرقی سور (بارو) مدینه متصل به دروازه سور واقع شده و دورتادور آن را دیوار سهذرعی از سنگ و آهک کشیدهاند و چهار در دارد دو درب آن از طرف غرب و در کوچه پشتسور است و یک درب طرف جنوب و درب دیگر آن شرقی و طرف حش کوکب است که در کوچه باغهای بیرون شهر است و از بس در این قبرستان سرهم دفن کردهاند، اغلب قبرستان یک ذرع متجاوز از سطح زمین ارتفاع بهم رسانیده است و در اوقات آمدن حجاج به مدین، همه روزه درهای این قبرستان تا وقت مغرب باز است و هرکس میخواهد میرود و در غیر وقت حج، ظهر روز پنجشنبه باز میشود و تا نزدیک غروب روز جمعه بعد بسته است مگر آن که کسی بمیرد و آنجا دفن کنند.
چهار نفر از ائمه اثنی عشر صلواتالله علیهم اجمعین در بقعه بزرگی که بهطور هشت ضلعی ساخته شده، واقعند و اندرون و گنبد او سفیدکاری است و بنای این بقعه معلوم نیست از که و چه وقت بوده اما محمد علی پاشای مصری در سنه 1234 به امر سلطان محمود خان عثمانی تعمیر کرده و بعد همه ساله از جانب سلاطین عثمانی این بقعه مبارکه و سایر بقعه جات واقعه در بقیع تعمیر میشود در وسط این بقعه مبارکه، صندوق بزرگی است از چوب جنگلی خیلی ممتاز و در وسط این صندوق بزرگ دو صندوق چوبی دیگر است و در این دو صندوق پنج
نفر مدفونند: یکی امام ممتحن حضرت حسن و یکی حضرت سجاد و یکی حضرت امام محمد باقر و یکی حضرت صادقعلیهم السلام است و یکی عباس عم رسول الله صلی الله علیه وآله است که بنیعباس از اولاد اویند و در وسط بقعه متبرکه در طاقنمای غربی مقبرهای است که به دیوار یک طرف او را ضریح آهنی ساختهاند و میگویند: قبر حضرت فاطمه زهرا علیها السلام است.
چند محل است که مشهور به قبر صدیقه طاهره است: یکی در بقیع در حجرهای که بیتالاحزان میگویند و به همین ملاحظه اغلب در بیتالاحزان نیز زیارت صدیقه کبریعلیها السلام را میخوانند و در جلو همین قبر مبارک، پرده گلابتون دور گنبد آویخته و از گلابتون بیرون آوردهاند که: سلطان احمد بن سلطان محمد بن سلطان ابراهیم، (سنه احدی و ثلثین و ماة بعد الالف 1131)».
مرحوم فراهانی میافزاید:
«در این بقعه مبارکه دیگر زینتی نیست مگر دو چلچراغ کوچک و چند شمعدان برنز، و فرش زمین بقعه، حصیر است و چهار، پنج نفر متولی و خدام دارد که ابا عن جد هستند و مواظبتی ندارند و مقصودشان اخذ تنخواه (پول) از حجاج است.
حجاج اهل تسنن بر سبیل ندرت در این بقعه متبرکه به زیارت میآیند و برای آنها ممانعتی در زیارت نیست و تنخواهی از آنها گرفته نمیشود. اما حجاج شیعه هیچ یک را بیدادن وجه نمیگذارند داخل بقعه شوند مگر آن که هر دفعه تقریبا از یک قران الی پنجشاهی به خدام بدهند و از این تنخواهی که با این تفصیل از حجاج میگیرند، باید سهمی به نائب الحرم و سهمی به سید حسن
پسر سید مصطفی که مطوف عجم است، برسد و بعد از دادن تنخواه هیچ نوع تقیه در زیارت و نماز نیست و هر زیارتی سرا یا جهرا میخواهند بکنند آزاد است و ابدا لسانا و یدا صدمهای به حجاج شیعه نمیرسانند. پشت گنبد ائمه بقیع بقعه کوچکی است که بیتالاحزان حضرت زهراعلیها السلام است».
فراهانی، سپس به تعریف و توصیف قبور بقیع و بنای روی آنها میپردازد (1)از جمله سفرنامه نویسان حاج فرهاد میرزا است که در سال 1292 قمری به سفر حج رفته و در سفرنامه خود به نام «هدیة السبیل» مینویسد:
«از باب جبرئیل درآمده به زیارت ائمه بقیععلیهم السلام مشرف شدم که صندوق ائمه اربعه علیهم السلام در میان صندوق بزرگ است که عباس عم رسولاللهصلی الله علیه وآله نیز در آن صندوق است، ولی صندوق ائمه که در میان همان صندوق بزرگ است، مفروز است که دو صندوق است».
مرحوم فرهاد میرزا میگوید:
«متولی آنجا در ضریح را باز کرده به میان ضریح رفتم و طوافی دور ضریح کردم و طرف پائین پا خیلی تنگ است که میان صندوق و ضریح کمتر از نیم ذرع است که به زحمت میتوان حرکت کرد (2)».
مؤلف کتاب «تحفةالحرمین» نائب الصدر شیرازی که در سال 1305 ه ق به مسافرت حج تشرف یافته در سفرنامه خود، چنین نوشته است:
«وادی بقیع به دست راست است، مسجد پوشیدهای است مانند اطاق بر سر او نوشته: «هذا مسجد ابی بن کعب و صلی فیه النبی غیر مرة» (این مسجد ابی بن کعب است که پیغمبر مکرر در آن نماز گزارد) بقعه ائمه بقیع جناب امام حسن و امام
زینالعابدین و امام محمد باقر و امام جعفر صادقعلیهم السلام در یک ضریح میباشند. میگویند: عباس بن عبدالمطلب آنجا مدفون است و آثاری در آن بقعه در پیش روی ائمه به طرف دیوار مانند شاهنشین ضریح و پرده دارد میگویند جناب صدیقه طاهره مدفون هستند» (1).
ابراهیم رفعت پاشا که در سالهای 1318 و 1320 و 1321 و 1325 ه ق که در سفر اول به عنوان رئیس نگهبان محمل قافله حجاج مصر و سفرهای بعدی به عنوان امیرالحاج مصر بوده، برای سفرهای چهارگانه خود سفرنامه مفصلی به نام «مرآةالحرمین» نوشته است وی در این کتاب ارزشمند وضع قبور اجداد پیامبر و امالمؤمنین خدیجه در مکه و قبور ائمه مدفون در بقیع را قبل از سال 1344ه ق یعنی قبل از خراب کردن وهابیها به تفصیل شرح داده و تصاویری روشن از آنها ارائه داده است وی وضع قبور بقیع و افراد معروفی که در آن مدفونند از صحابه پیامبر صلی الله علیه وآله و غیر آنان ذکر کرده و گفته است که قبه اهل بیت علیهم السلام (مقصود ائمه مدفون در بقیع) از بقعههای دیگر بلندتر است» (2).
رفعت پاشا در ضمن ذکر وضع بقعهها; عکسها و تصاویری از بقاع بقیع که بقعه و گنبد ائمه از همه آنها مجللتر و بلندتر است، و از صحن و سرای باشکوه حضرت خدیجه در مکه، ارائه کرده است.
خلاصه; تا سال 1344 قبل از تسلط وهابیها بر حجاز، قبور مدفون در بقیع و پارهای قبور دیگر در مکه و مدینه دارای گنبد و بارگاه و فرش و شمعدان و چراغ و قندیل بوده است، بسیاری از کسانی که قبل از
این تاریخ آنجا را دیدهاند، وضع بنا و دیگر خصوصیات مربوط به مقابر را با ذکر جزئیات و احیانا با ارائه تصاویری در گنبد و بارگاه آنها، در سفرنامههای خود ذکر کردهاند.
فرهنگ فرق اسلامی، مشکور، محمد جواد؛
«وهابیان» پیروان محمد بن عبدالوهاب بن سلیمان تمیمی نجدی (1115 - 1206) هستند او پیر و مکتب ابن تیمیه و شاگرد او ابن قیم الجوزی بود که عقاید جدیدی را در جزیرة العرب بنیاد نهاد.
نام این فرقه از نام پدر او عبدالوهاب گرفته شده و لقب وهّابی را دشمنان این فرقه به آنان دادهاند و صحیح این است که ایشان را «محمّدیه» در نسبتبه شیخ محمّد پیشوای این فرقه بنامیم.
شیخ محمّد در شهر عینیه از بلاد نجد تولد یافت، پدرش در آن شهر قاضی بود و از کودکی به مطالعه کتب تفسیر و حدیث و عقاید میپرداخت.
فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علمای حنابله بود بیاموخت.
محمّد در سفری که به حج بیت اللّه الحرام رفت بعد از مناسک به مدینه رفت و در آن جا استغاثه و استعانت مردم را از پیغمبر (ص) در پیش قبر او انکار کرد و گفت: این عمل بر خلاف توحید است و استعانت و حاجت خواستن فقط باید از خداوند باشد. سپس به نجد بازگشت و از آن جا به بصره و شام رفت و به مطالعه کتب ابن تیمیه و ابن قیم پرداخت.
ابن تیمیه ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم حرّانی از بزرگترین علمای حنبلی قرن هفتم و هشتم هجری بود و چون عقایدش مخالف افکار علمای معاصرش بود تکفیر شده به زندان افتاد و
عاقبت از جور مغولان مهاجم از شام به قاهره گریخت. ولی به سال 712 به دمشق برگشت و به سال 728 در قلعه دمشق درگذشت.
ابن تیمیه با این که خود و پدرش از علمای حنبلی به شمار میرفتند مقید به تبعیت از مذهب فقهی احمد بن حنبل نبود و در مسائل کلامی در توحید غلو میکرد.
سرانجام ابن تیمیه در زندان دمشق درگذشت.
شمس الدین ابو عبداللّه محمد معروف به ابن قیم الجوزی (691 - 751) شاگرد ابن تیمیه بود و مانند استاد خود از آراء و افکار مذکور دفاع میکرد و به اتهام بدعت گذاری در اسلام به زندان افتاد.
محمد بن عبدالوهاب در مسافرتهای خود ظاهرا به ایران نیز سفر کرده است و در قدیمترین کتابی که در مورد مسافرت وی به ایران سخن رفته است، کتاب «تحفة العالم» تالیف سید عبداللطیف تستری (شوشتری) است.
این کتاب در سال 1216 در حدود ده سال پس از وفات محمد بن عبدالوهاب مصادف با حمله وهابیان به کربلا و نجف تالیف یافته است و در آن کتاب سفر او را به ایران و اصفهان ذکر کرده است.
میرزا محمد تقی خان سپهر نویسنده «ناسخ التواریخ» در مجلّد مربوط به قاجاریه در شرح حال محمد بن عبدالوهاب چنین گفته است. «وی از عرب بادیه بود و به بصره سفر کرد و در نزد یکی از علمای آن شهر که شیخ محمد مجموعی بود علم دین آموخت و از آن جا به ایران آمد و در اصفهان متوقف شد و در نزد علمای آن دیار به تحصیل علم و ادب و فقه پرداخت.
شیخ محمّد در
شهر عینیه رانده شد و در سال 1106 به درعیه از نواحی معروف نجد رهسپار گردید.
امیر درعیه که محمد بن سعود نام داشت مقدم او را گرامی شمرد و سخنان وی را به مصلحت مقام خود دانست و به شیخ محمد وعده مساعدت و یاری در اشاعه عقایدش داد.
شیخ محمد درعیه را موطن خویش قرار داد، و به مردم آن سامان تفسیر قرآن بیاموخت و به اصول مذهب خود آشنا ساخت.
چون عدّهای به مذهب وی گرویدند، آنان را علیه مردم نجد فرمان جهاد داد و ایشان به یاری محمد بن سعود بر نجد و قبایل ساکن در آن حدود غلبه کردند، و شهر ریاض را فتح کردند و از آن به بعد آل سعود آنجا را پایتخت خود قرار دادند.
شیخ محمّد اداره امور مردم را به عهده عبدالعزیز پسر محمد بن سعود واگذار کرد و خود به عبادت و تدریس پرداخت تا در سال 1206 رخت از جهان بربست.
شیخ مفهوم توحید و لا اله الاّ اللّه را طوری قرار میداد که جز معتقدان به این عقیده موحد دیگری باقی نمیماند.
وی چنین گوید: لا اله الاّ اللّه نفی است و اثبات.
قسمت اوّل لا اله دلالت بر نفی جمیع معبودات میکند و قسمت دوم الاّ اللّه عبادت را برای خدایی که شریک ندارد ثابت مینماید.
همچنین گوید: مهمترین چیزی که خداوند بر آن امر فرموده «توحید» است که مقصود از آن منحصر ساختن عبادت به خدا می باشد و زشتترین چیزی که خداوند از آن نهی فرموده، شرک است.
محمد جواد مغنیه در کتاب «هذی هی الوهابیه»، طبع بیروت باستناد
به کتب محمد بن عبدالوهاب و آثار دیگر «وهابیان» مینویسد: به نظر وهابیها هیچ انسانی نه موّحد است و نه مسلمان مگر این که امور معینی را ترک نماید که از جمله آنها این چند مورد است:
1 - بوسیله هیچ یک از انبیاء و اولیای خدا به خداوند تعالی توسل نجوید و هر گاه چنین کند و بگوید: ای خدا توسط پیامبرت محمد (ص) به تو متوسل هستم که من را مشمول رحمت خود قرار دهی، چنین کسی به راه مشرکان رفته و عقیدهاش شرک است.
2 - به قصد زیارت به قبر پیغمبر (ص) نزدیک نشود و بر آن دست نگذارد و در آن جا دعا نخواند و نماز نگذارد و بر آن بنا و مسجد نسازد و برای آن نذر نکند.
3 - از پیغمبر طلب شفاعت نکند اگر چه خداوند حق شفاعت را به پیغمبر (ص) اسلام عطا کرده است ولیکن از طلب آن نهی فرموده است.
بر مسلمان جایز است که بگوید: یا اللّه اشفع لی محمدا، یعنی محمد (ص) را شفیع من قرار ده ولی روانیست بگوید: یا محمد اشفع لی عند اللّه، یعنی ای محمّد (ص) نزد خدا برای من شفاعت کن.
کسی که از پیامبر طلب شفاعت کند مانند این است که از بتان شفاعت خواسته باشد.
4 - باید هرگز به پیغمبر سوگند نخورد و او را ندا و «یا محمدا» نکند و آن حضرت را با لفظ «سیدنا» توصیف نکند و الفاظی از قبیل: بحق محمد، یا محمد، سیدنا محمد (ص) بر زبان جاری نسازد.
5 - نذر برای غیر خدا و پناه بردن و
استغاثه به غیر خداوند شرک است.
6 - زیارت قبور و ساختن گنبد و بنابر آنها و تزیین قبور و سنگ و کتیبه نهادن بر آن، و چراغ و شمع گذاشتن بر آن شرک است.
همه مسلمانان معتقدند که هر کس شهادتین گوید مسلمان محسوب میشود و خون و مالش محفوظ است امّا «وهابیه» گویند: قول بدون عمل ارزش و اعتباری ندارد و بنابراین هر کس شهادتین را بخواند ولی از مردگان استعانت بطلبد چنین کسی کافر و مشرک خواهد بود و خون و مال او حلال میباشد.
«وهابیان» به پیروی از ابن تیمیه به ظاهر آیات و اخبار عمل میکنند و قایل به تاویل و توجیه نیستند، و به استناد ظاهر پارهای از احادیث و آیات برای باری تعالی اثبات جهت میکنند و او را مانند «مجسمه» دارای اعضا و جوارح میدانند. آنان نخستین پیغمبر را نوح و خاتم ایشان را حضرت محمد (ص) بن عبداللّه دانند.
در سرزمین ایشان زیارت قبور وجود ندارد و تمام قبرها با خاک یکسان است و روضه منوره پیغمبر (ص) را که تا به حال باقی میباشد طوری قرار دادهاند که کسی نمیتواند بدان نزدیک شود و قبر مطهر ابدا دیده نمیشود.
مذهب وهابی اکنون در عربستان سعودی مذهب رسمی است و فتاوی علمای آن مذهب از طرف دولت اجرا میشود.
«وهابیان» در فروع مذهب تابع امام احمد حنبل هستند و بر هیچ یک از پیروان مذاهب اربعه مثل: حنفی، شافعی، حنبلی، مالکی ایراد نمیگیرند ولی پیروان دیگر مذاهب را از قبیل: «شیعه» و «زیدیه» و «غلاة» را مورد طعن قرار میدهند.
«وهابیه» در سال 1216 هجری قمری
بعد از خراب کردن قبور بقیع، به کربلا و نجف حمله کردند و حرم حضرت امام حسین (ع) را غارت نمودند و قریب چهار هزار تن از مردم شیعه آن شهر را بکشتند.
ایشان بر آن بودند که گنبد رسول (ص) خدا را نیز خراب کنند و با خاک یکسان نمایند ولی از بیم اعتراض دیگر مسلمانان از این کار خودداری کردند.
گویند: محمد بن عبدالوهاب بر سر قبر رسول (ص) خدا میرفت و با عصای چماق گونه خود بر قبر آن حضرت میکوفت و میگفت: یا محمد، قم ان کنت حیّا «یعنی ای محمد (ص) اگر زندهای برخیز» و با این عمل میخواست به پیروان خود نشان دهد که پیغمبر (ص) زنده نیست و نباید از او حاجت خواست.
با تبلیغات متعدد عقاید «وهابیان» در افریقا و هند رواج فراوان یافته است چنان که در زنگبار بسیاری از مسلمانان به این مذهب گراییدهاند.
در هندوستان پیشوای این فرقه سید احمد خان (1817 - 1898) ملقب به (زخژ) بود که در سال 1822 میلادی در سفر حج خود مذهب وهابی را پذیرفت و در پنجاب به دعوت پرداخت و دولتی شبیه به حکومت «وهابیان» به وجود آورد و کارش بالا گرفت به حدی که شمال هند را تهدید میکرد. وی به علما و واعظان دین در آن نواحی حمله میبرد و به هر کس که مذهب او را نمیپذیرفت اعلان جهاد میداد، و هند را «دار الفکر» نامید.
سرانجام امپراطوری انگلیس برای رفع اغتشاش توانست سید احمد خان را به جای خود بنشاند.
در الجزایر امام سنّوسی برای حج به مکّه رفت و دعوت «وهابیه»
را بشنید و آن را بپذیرفت و پس از بازگشت به موطن خود در انتشار آن کوشید.
در یمن شخصی به نام امام شوکانی (درگذشته در 1250) برخاست و آن عقاید را در آنجا رواج داد.
شیخ محمد عبده در مصر به دو نکته که اساس مذهب «وهابیه» را تشکیل میداد توجه کرد که یکی مبارزه با بدعتهاست و دیگری باز بودن باب اجتهاد.
وی را در این راه، شاگرد و دوست صدیقش، سید محمد رشید رضا صاحب مجله المنار یاری میکرد.
عقاید «وهابیان» در افکار و آثار شیخ محمود شکری آلوسی نیز تاثیر کرد.
آثار محمد بن عبدالوهاب، کتاب التوحید، کشف الشبهات، تفسیر الشهاده لا اله الاّ اللّه، فضل الاسلام، نصیحت المسلمین و مفید المستفید است.
کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب.
وهابیان.
العقیدة و الشریعه. ص 237 - 252.
الاعلام زرکلی، ج 7، ذیل محمد بن عبدالوهاب.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 4،؛
ابن سعود که در فتح برخی از شهرهای حجاز بیش از حد تندی نشان داده و نفرت همگان را برانگیخته بود، برای پیشبرد مقصود خود وجلب توجه مسلمانان دست به ابتکاری زد و پس از تصرف دو شهر مقدس مکه و مدینه، بهتر دید که تعیین تکلیف و چگونگی حکمروایی در این دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نماید، بدین جهت از کشورهای مستقل اسلامی: ترکیه، ایران، افغانستان، یمن و همچنین از روسای سرزمینهای دیگر از قبیل: مصر، عراق، شرق اردن و نیز امیر عبدالکریم ریغی و حاج امین الحسینی مفتی بزرگ فلسطین ووالیان تونس، و دمشق و بیروت و دیگر زعمای اسلامی دعوت کرد تا برای انعقاد یک
کنفرانس اسلامی نمایندگان خود را اعزام دارند، این دعوت در تاریخ دهم ربیعالثانی سال 1344 انجام گرفت.
بیشتر سرزمینهای اسلامی به خاطر نفرتی که از ابن سعود داشتند، این دعوت را رد کردند و تنها چند کشور، آن را پذیرفتند و در تشکیل کنفرانس شرکت نمودند از جمله شرکت کنندگان، مسلمانان هند بودند (1)ایشان پیشنهاد کردند در حجاز یک حکومت جمهوری که تمام مسلمانان در آن شرکت داشته باشند، برقرار گردد که قسمت مهمی از هزینه آن را به عهده بگیرند (2)و این پیشنهاد به عللی عملی نبود.
در این کنفرانس که در مکه دایر شده بود، تعداد 69 نفر از نمایندگان برخی از کشورهای اسلامی شرکت داشتند و با تاسیس این کنفرانس برای عبدالعزیز دیگر شکی باقی نماند که او زعیم ورهبر سرزمین حجاز است گرچه برخی از شرکت کنندگان با او به مخالفت برخاستند ولی مخالفت آنها فائدهای نداشت و نتوانستند چیزی را تغییر بدهند و به خصوص این که مفتی و رئیس گروه مسلمانان روسیه «رضا الدین سحر الدنیوف» از طرف کنفرانس قطعنامهای را صادر کرد که در آن تصریح شده بود که حامی ونگهبان حرمین شریفین (مکه و مدینه) ابن سعود میباشد (3). بدین ترتیب ابن سعود به مقصود خود رسید و خود را به عنوان سلطان نجد و حجاز در مجامع اسلامی و سطح بینالمللی مطرح ساخت.
«جواهر لعل نهرو» مینویسد:
«کنگره اسلامی که در مکه تشکیل شد، تصمیم مهمی نگرفت و شاید اصولا به منظور اتخاذ تصمیمی هم تشکیل نشده بود و فقط وسیلهای بود که ابن سعود با آن موقعیت خویش را مخصوصا در مقابل قدرتهای خارجی تحکیم و تثبیت
کند. هیئت نمایندگی کمیته خلافت مسلمانان هند که در آن کنگره شرکت کردند و تصور میکنم «مولانا محمد علی» یکی از ایشان بود ناامید و مایوس و خشمگین از ابن سعود به هند باز گشتند. اما این وضع برای ابن سعود اهمیت زیادی نداشت او در موقعی که لازم داشت، کمیته خلافت هند را مورد استثمار قرار داده بود و اکنون میتوانست بدون هواداری این کمیته هم به خوبی کار خود را ادامه دهد» (1).
طبق نوشته مرحوم علامه امین، دولت ایران در نظر داشت نماینده خود را برای شرکت در انجمن مذکور به مکه اعزام دارد ولی چون از ویرانی قبور ائمه بقیع اطلاع یافت، از فرستادن نماینده خودداری نمود و به عنوان اعتراض بر این امر، تصمیم به عدم شرکت گرفت و برای این که مبادا خطری متوجه حجاج ایرانی شود، سفر حج را تا سال 1346 ه قمری ممنوع ساخت و چون از وجود خطر مطمئن شد، اجازه به مردم داد (2).
بعد از کنفرانس اسلامی، سیتن از اعیان جده به مکه آمدند و درآنجا به اتفاق سی تن از شخصیتهای مکه، انجمنی تشکیل دادند ودر 22 جمادی الثانی سال 1344 به اتفاق آراء مقرر داشتند با سلطان عبدالعزیز آل سعود، به عنوان پادشاه حجاز بیعت کنند وخواستند وقتی را برای بیعت معین نماید.
روز جمعه 25 ماه مزبور بعد از نماز جمعه مردم جلو باب الصفا گرد آمدند. ابنسعود نیز در آن مراسم حاضر شد، سید عبدالله دملوجی، یکی از نزدیکان او، صورت بیعت را بر مردم خواند (3)ودر این موقع یکصد و یک تیر هوائی شلیک شد.
بدین ترتیب، ابن سعود عنوان پادشاه نجد
و حجاز را پیدا کرد ونخستین دولتی که او را به رسمیت شناخت، دولت شوروی بود، سپس انگلستان و فرانسه و هلند و ترکیه و به تدریج دیگر دولتها آنرا به رسمیت شناختند.
سلطان عبدالعزیز از این پس کوششهای فراوانی برای تثبیت وضع کشور و حکومت خود بکار برد، با بسیاری از دولتها روابط برقرار نمود. جمعیت اخوان که در به قدرت رسیدن عبدالعزیز نقش مهمی داشتند، به تدریج از سلطان خود ناراضی شدند، به خصوص انتصاب یکی از رجال محلی به عنوان والی مکه به جای دو تن از رهبران اخوان که حجاز را فتح کرده بودند، آنان را برآشفته کرد، در واقع متوجه شدند که با سلطان خود اختلاف نظر دارند. ابن سعود تنها برای نیل به هدف های دنیوی حکم جنگ و جهاد داده بود.
نارضایتی «اخوان» موقعی به منتهی درجه رسید که در پی عملیات یک گروه کماندویی که چندین قهوهخانه و مغازههای لوکس محله تجاری مکه را زیر و رو کردند، ابن سعود ورود اخوان را به این محله ممنوع کرد (1).
جمعیت اخوان در دوره اخیر وهابی ها نقش به سزایی داشتهاند، از اینرو مناسب است کمی به بررسی وضع آنان بپردازیم:
عبدالعزیز در جریان نبردهایی که علیه آل رشید و قوای ترک انجام داده بود، از این که عربهای بادیهنشین او را در بحبوحه پیکار رها میکردند و نمیتوانست چنانکه باید از پیروزیهای خود بهره بگیرد و یا این که حتی موجب شکست وی می شدند، ناراحت بود.
نقشهای کشید و طایفههای بیابانگرد را در اطراف آبادی هایی گرد آورد و با اعطای موقوفات و تجهیزات و امتیازاتی
1) نظام آل سعود، ص 58.
آنان را در آن مکانها بهطور ثابت مستقر ساخت. به این معنی طایفههای بیابانگرد را در حاشیه شهرها و آبادیها اسکان داد به این منظور که در آنان ایجاد وفاداری نسبتبه خاندان حاکم کند به طوری که بتواند در مواقع لزوم از میان آنان اقدام به بسیج قوای منضبط نماید.
بدینسان نخستین جمعیت «اخوان» با هدف مبارزه جهت گسترش فرقه وهابی به وجود آمد. نخستین گروه «اخوان» در «عرطاویه» ایجاد شد (1)و بسیاری دیگر در اردوگاه های نظامی به نام «هجره» مستقر شدند به همانگونه که در عصر آغاز فتوحات اسلام اعراب بیابانگرد زندگی سرگردان خود را رها کردند تا درشهرهای نظامی فتح شده توسط مسلمانان ساکن شوند.
تعداد اردوگاههای «هجره» دقیقا معلوم نیست. اما احتمالا صدها «هجره» به وجود آمد که هرکدام میتوانست بین ده تا ده هزار رزمنده را بسیج کند (2).
صلاحالدین مختار در باره علت تشکیل این فرقه مینویسد:
«ملک عبدالعزیز آل سعود، چون دید که قوم او در بیابان پراکندهاند و خیلی زود گرد فتنه و فساد میگردند و آشوب بپا میکنند به این فکر افتاد به وسیلهای میان این قبائل جاهل وفتنهگر، اتحاد و هماهنگی ایجاد کند و برای عملی ساختن منظور خود، فکر کرد هیچ عاملی بهتر و موثرتر از تمسک به دین و نشر احکام دینی و اقامه حدود در میان قبائل بدوی نیست.
ابن سعود برای اجرای نظر خود، از عالم نجد، شیخ عبدالله بنمحمد بن عبداللطیف، خواست که کتابهایی به زبان ساده، به طوری که بدویها بفهمند و بپذیرند، براساس مذهب حنبلی تالیف کند ودر بین همه قبائل منتشر سازد. ابن سعود، همچنین عدهای از شاگردان شیخ
عبدالله را به عنوان خطیب و راهنما به میان قبائل فرستاد و ایشان تعالیم دینی را ساده و روشن برای بدویها تشریح میکردند که از اعماق قلب آنها را حفظ مینمودند به این ترتیب یک عاطفه دینی در بین بدویان به وجود آمد و از مجموع این اقدامات، فرقه اخوان پدیدار گشت.
این تدابیر در زمانی به کار رفت که خود بدویان از کثرت خونریزی میان آل سعود و آل رشید به تنگ آمده و در صدد بودند خود را از آن حال رها سازند و زندگی تازهای پیدا کنند.
بنابراین آنان تشنه تعالیم مزبور بودند، تعالیمی که ایشان را از خونریزی منع میکرد و به عدالت و آرامش دعوت میکرد. تعالیم مزبور در جسم بدوی نیز تاثیر کرد. او که در بدترین حالات توحشو بربریت به سر میبرد و هر شش ماه یا یک سال هم تن خود را با آب نمیشست، اکنون به امر نظافت و پاکی تن سخت توجه داشت تا به حدیث: «النظافه من الایمان» عمل کرده باشد.
بدوی که زندگیش بر نهب و غارت اموال بندگان خدا پایهگذاری شده بود، اینک همواره این دعا بر زبان او جاری بود که «اللهماغننا بحلالک عن حرامک» در نتیجه تدبیر مذکور امنیت کم نظیری به وجود آمد که اگر کسی در راه خود یا در صحرا، پول نقد یا هرچیز دیگری را ببیند فوری به حاکم اطلاع میداد (1).
حافظ وهبه درباره «اخوان» مینویسد:
«هرگاه در حدود عراق یا شرق اردن یا کویت نام اخوان برده شود، ترس بر دلها مستولی میگردد، و همه به قلعهها و در پشتبرجها و باروها پناه میبرند. این قاصدان
1) تاریخ المملکه العربیه السعودیه، ج2، ص 146 به بعد ترجمه این قسمت از آقای فقیهی، وهابیان، ص 370.
ترس و ناراحتی در بلاد چه کسانی هستند؟
در سالهای اخیر، اخوان به اعراب بادیه نشین گفته شد که خانه بدوشی را ترک کردند و در محلهای معینی سکنی گزیدند و برای سکونت خانههای گلین ساختند که به آنها «هجره» گفته میشد یعنی این که از زندگی زشت سابق دوری جسته و به زندگی خوب بعدی پرداختند. این خانههای گلی به جای چادر و خیمه، نخستین بار در سال 1330 هجری بنا شد و ساکنان آنها آمیختهای از چند قبیله بودند، اعراب، زندگی قبلی را جاهلیت و زندگی جدید را، اسلام نامیدند» (1).
درباره فیلبی (عبدالله) پیدایش جمعیت اخوان نوشته است:
«کوششهای کسانی که از طرف ابن سعود برای ارشاد قبائل به میان آنها رفته بودند در سال 1912 (1331ه) به ثمر رسید، در این سال گروهی از قبیلههای حرب و مطیر در ناحیه حرما (از توابع نجد) گرد آمدند. این جماعت که شماره آنها در بدو امر به پنجاه تن میرسید مقرر داشتند که به نام شناخته شوند و محل اقامت خود را در محلی که در سر راه کویت به قصیم بود، قرار دادند به تدریج بر جمع آنان افزوده شد و سپاهی که بر مبنای دین استوار بود به وجود آمد».
ابن سعود که هدفش از تشکیل جمعیت مزبور به وجود آوردن سپاهی متعصب و بیباک و صبور بود، همه تسهیلات لازم را از مال و حبوب ووسائل کشاورزی و سرانجام، اسلحه و ذخائر جنگی برای دفاع از دین، در اختیارشان گذاشت. اخوان قتل و غارت میان قبائل وراهزنی و استعمال دود و زندگی مرفه و خوب را حرام کردند وعمده اهتمام آنها ذخیرهاندوزی
1) جزیرهالعرب فی القرن العشرین، ص 313.
برای آخرت بود. آنان جز خود همه مردم، حتی تمام فرقههای دیگر اسلامی را مشرک و بتپرست میخواندند.
هنوز سال 1912 به پایان نرسیده بود که ابن سعود خود را در راس سپاهی محلی و داوطلب دید که از بدویهای شهری شده تشکیل یافته بود، سپاهی که تا پای جان، در راه او میجنگیدند اما سپاهی نامنظم که تابع هیچ نظم و قاعدهای نبود. هنگام جنگ این سپاه نیز همراه سپاهیان منظم و تعلیم دیده حرکت میکردند، لیکن از آنها جدا بودند و پرچمشان هم پرچم مخصوص خودشان بود.
اخوان تا پانزده سال به همین حال باقی بودند و از آن پس، ثروت و آسایش، غرور در ایشان کرد به حدی که همه پیروزی های ابن سعود را نتیجه کوشش های خود میدانستند (1).
گرچه اصل فکر تاسیس جمعیت اخوان از ناحیه قاضی ریاض عبدالله بن محمدبن عبداللطیف از آلالشیخ و قاضی احساء شیخ عیسی وعبدالکریم مغربی بود، ولی علمای وهابی شور و شوقی در پشتیبانی از این اقدام و اصلاحات به خاطر جنبه متجدد مآبانهای که داشت، نشان ندادند ولی جلب پشتیبانی آنان برای موفقیت طرح مذکور ضروری بود زیرا نفوذ خود را در میان اهالی منطقه گسترده بودندو در راس روحانیت عربستان، اعقاب مستقیم محمد بن عبدالوهاب قرار داشتند که طبقه ممتاز شیوخ را تشکیل میدادند.
عبدالعزیز ناچار شد به علماء ضمانتهایی بدهد. وی تعهد کرد که خود مبلغ افکار وهابی شود و هدف از تاسیس «اخوان» تبلیغ وهابیت باشد. مذهبیهای وهابی بدین ترتیب به این کار رضایت دادند و دستگاه تبلیغاتی خود را به حرکت انداختند تا در سراسر سرزمینهای تابع عبدالعزیز اعلام کنند
1) تاریخ نجد، ص 305 به بعد.
و تبلیغ نمایند که قوانین الهی ایجاب میکند که وفاداری به امیر کل منطقه مقدم بر وفاداریهای طایفهای و قوم و قبیلهای باشد.
«اخوان» میگفتند که اگر کمک آنان نبود ابن سعود هرگز نمیتوانست حجاز را فتح کند و همان امیر ریاض باقی مانده بود.
آنان به خود مغرور بودند و کمکم معتقد شدند به این که مبادی وتعالیم دینی همان است که آنها فرا گرفتهاند و هرچه جز این است، ضلالت میباشد از این روی به غیر از خود و از جمله به شهرنشینان نجد، با بدگمانی نگاه میکردند و حتی به ابن سعود هم بدگمان شده بودند و اعتقاد داشتند که عمامه به سر گذاشتن سنت است ولی عقال به سر بستن بدعت زشتی است و بعضی از ایشان در این باره آنقدر غلو کردند که گفتند عقال لباس کفار است و کسی که عقال میبندد باید از او دوری جست.
بسیاری از آنان معتقد بودند که هرکس چادرنشینی را ترک نکند هرقدر هم در دین قوی باشد، بازهم مسلمان نیست بدین جهت به بادیه نشینان سلام نمیکردند و جواب سلامشان را نمیدادند و از ذبیحه آنها نمیخوردند. و نیز معتقد بودند که شهرنشینان گمراهند و جنگ با آنان واجب است و این که این امر از سوی خدا به ایشان القاء شده و بنابراین سخن هیچکس را در مورد منع از جنگ نمیپذیرفتند. جمعی از اخوان به سلطان عبدالعزیز ایراد گرفتند که با کفار دوستی میکند و در دین سهلانگاری مینماید.
جامه بلند به تن میکند و شارب خود را کوتاه نمیکند و عقال به سر میبندد. خلاصه این که فرقه اخوان
هرچه را مطابق میلشان نمیدیدند، حرام میدانستند و با آن مبارزه میکردند.
سید ابراهیم رفاعی مینویسد که:
«جمعیت اخوان، گروهی از عوام الناسند و آنطور که به من رسیده است، کسی از آنها که قادر به قرائت قرآن نیست، به قاری قرآن میگوید: تو قرآن بخوان و من آن را برای تو تفسیر میکنم (1).
گویند: این روح سرکش و این تعصبات ناپسند، نتیجه تلقینات غلطی بود که از ناحیه کسانی از شاگردان شیخ عبدالله مزبور که برای راهنمائی بدویان رفته بودند، به آنان القاء شده بود (2).
حافظ وهبه در این مورد گوید: که سال 1335 را باید سختترین سالها در تاریخ نجد، به حساب آورد زیرا در این سال نزدیک بود که یک فتنه داخلی در این سرزمین برپا شود و جنگ سختی میان فرقه اخوان و حکومت سعودی و مردم شهرنشین رخ دهد.
ابن سعود برای جلوگیری از خطری که نجد را تهدید میکرد، جمعی از طلاب علوم دینی را به سوی اخوان فرستاد تا به اصلاح آنچه فرستاده شدگان قبلی فاسد کرده بودند، بکوشند، ضمنا دست مبلغین قبلی که تخم جهالت و گمراهی را کاشته بودند، از کاری که بهعهده داشتند، کوتاه شد و از سکونت در «هجر» (خانههای گلی) منع گردیدند.
این تدبیر اگرچه بسیار سودمند واقع شد، ولی نتوانست آنچه رادر اذهان اخوان جایگیر شده بود، به کلی از میان بردارد و اگر از شمشیر و سطوت سلطان عبدالعزیز بیمناک نبودند، هرج و مرج، شبه جزیره عربستان را فرا میگرفت (3).
حافظ وهبه درباره اوصاف اخوان مینویسد:
«اخوان از مرگ نمیترسند و برای نیل به شهادت (مطابق عقیده خود) و رفتن به سوی خدا، به
مرگ رو میآورند، مادر وقتی با فرزند خویش وداع میکند و میگوید: خداوند ما و تو را در بهشت گرد یکدیگر برآرد. هنگام حمله و هجوم; شعارشان «ایاک نعبد وایاک نستعین» بود، من (حافظ وهبه) شاهد بعضی از جنگهای ایشان بودم و دیدم که چگونه خود را به مرگ میسپارند و دسته دسته به طرف دشمن پیش میروند و هیچ یک جز شکستن و کشتن سپاه دشمن اندیشهای ندارد.
در دل عموم اخوان ذرهای رحم و شفقت وجود ندارد، هیچکس از دستشان رها نمیشود.
هرکجا بروند، قاصدان مرگند. قدرت و خطر اخوان در جنگ، در حملههای مکرر به عراق و کویت و شرق اردن معلوم شد. با این کهامامشان ابن سعود، آنان را از این جنگها نهی میکرد و همواره دستور میداد که رفق و مدارا بکار برند و مردم را به قتل نرسانند، علما نیز به ایشان سفارش میکردند که اسیران وپناهندگان را مقتول نسازند، گوش آنان به سخن هیچکس بدهکار نبود.
هرگاه یکی از اخوان کسی را در راه ببیند که شارب او بلند است وی را به سنت پیغمبر (ص) دعوت میکند، سپس با دست خود، قسمت زیادی را با مقراض کوتاه مینماید و اگر عابر از میان خانههای محل سکوت ایشان بگذرد، منع کردن او از داشتن شارب بلند با شدت عمل و با زور و جبر است، نه از راه نصیحت و با زبان ملایم. وهمچنین اگر جامه کسی را دراز ببینند، زیادی را با مقراض میبرند با همه اینها و با این که فرقه اخوان در مقابل حکومت از حد خویش تجاوز کردند، ابن سعود از آزار آنان چشم
پوشید وکارهای ایشان را با صبر و بردباری تحمل کرد و میگفت که مرور زمان این شدت و تعصب را تخفیف خواهد داد و از حدت آن خواهد کاست ((1).
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 8،؛
در سال1219 وهابیها از هر طرف مکه را در محاصره گرفتند و ازهر طرف راهها را بستند و از رسیدن آذوقه مانع شدند، در آن سال گرانی، گرسنگی، علت بسته شدن راهها شدت گرفت و این وضع از اواخر ماه ذیحجه سال1219 شروع و تا ماه ذی القعده سال 1220ادامه داشت. قیمت اجناس و مواد غذائی به دهها برابر رسید.
مردم مکه تمام دارائی خود را به نازلترین قیمت فروختند وآنگاه آذوقه در شهر تمام شد و مردم از هر راهی که ممکن بود، سد جوع میکردند، حتی خون، پوست حیوانات، گوشت گربه و سگ و هر حیوان دیگر را میخوردند.
برخی از مردم به فرمانده سپاه وهابیها «مضایفی» نامه نوشتندو بعضی هم شبانه مخفیانه پیش او رفتند، شریف که از این جریان اطلاع یافت، عدهای را زندانی کرد و عدهای را اعدام نمود ولی بسیاری از اشراف از شدت ناراحتی به وهابیت گرویدند.
و بیشتر عربهای اطراف مکه نیز با وهابیها بیعت کردند وهابیها از هر طرف راهها را بسته و مامورانی گذاشته بودند که نگذارند آذوقه و لوازم به مکه برده شود.
در این موقع عدهای از جنگجویان وهابی به فرماندهی «مضایفی» به سوی جده حرکت کردند و شهر جده را نیز به محاصره انداختند، آنان به خود نردبان و کلنگ همراه داشتند و نگهبانان برج وباروی شهر، وهابیها را به توپ و گلوله بستند و بسیاری را
1) جزیره العرب فی القرن العشرین، ص 314 و 315.
کشتند و مابقی را وادار به عقبنشینی کردند، سپس مضایفی عقب نشینی کرد و راههای جده، یمن، صحرای نعمان و قلعه مدره رابه شدت بستند و هرکه را هم سر راه میدیدند، اعم از زائر خانه خدا و غیره، میکشتند یا اسیر میکردند زیرا آنان مردم مسلمان را کافر و مشرک میدانستند و سپس به چهل تن از قبیله هذیل ماموریت دادند که راه میان مکه و عیینه را بگیرند و راهزنی کنند و راهها را ناامن سازند، آنها مانع از این شدند که مردم از «تنعیم» محرم شوند و برخی را که به عمره میآمدند، در راه کشتند.
در اثر ناامن بودن راهها قیمت مواد غذائی آنقدر بالا رفت که مردم قادر نبودند برای خود آذوقه تهیه نمایند و بالاخره قحطی وگرانی آنقدر شدید شد که بسیاری از مردم از گرسنگی میمردند، جنازه مردهها کوچهها را پر کرده بود و در مکه جز اندکی نماندند و حتی صف اول نماز جماعت در مسجدالحرام پر نمیشد وتمام مغازهها و دکانها بسته شده بود.
در این شرائط یکی از علمای وهابی به نام عبدالرحمن بن نامی نزد شریف آمد و با او پیشنهاد صلح کرد به این شرط که شریف به آنان اجازه زیارت خانه خدا را بدهد. آنها پس از زیارت به سرزمین خود برگردند و همه مردم مکه و اطراف آن تحت حکومت وهابیها باشند منتها حکومت شهر مکه به دست شریف باشد و تعهد کردند که با مردم مکه به مهربانی رفتار کنند و بنا را بر این گذاشتند که سعود را از جریان باخبر سازند و به انتظار پاسخ بنشینند.
وهابیها پس
از این قرارداد وارد مکه شدند و در مراسم حج شرکت کردند، آنها به هنگام طواف پایکوبی میکردند و به طرف حجرالاسود با چوب و عصا اشاره میکردند.
مردم شهر که اغلب فرار کرده بودند، به شهر باز گشتند و اوضاع آرام شد و قیمتها پائین آمد و در همین سال زائران شامی به سرپرستی عبدالله پاشا با نیروئی فوقالعاده حدود 1500 سوار رسیدند و خود سعود نیز در مراسم حج شرکت کرد.
سعود به عبدالله پاشا و نیز به امیر حاج مصر به خاطر محملهائی که با خود آورده بودند، اعتراض کرد. آنها در پاسخ گفتند:
اینها علامت و نشانههائی هستند که حجاج قافلههای خود را پیداکنند، سعود آنها را تهدید کرد که اگر باز آنها را بیاورند، خواهد شکست و شرط کرد که به هنگام انجام مراسم حج نباید طبل و نی و شیپور بزنند.
وهابیها تا یازدهم محرم 1221 در مکه ماندند و بعد آنجا را ترک گفتند آنها در مدت اقامت خود در مکه به بیماری آبله مبتلا شدند و بسیاری از آنها مردند و آنقدر مرده زیاد شد که چندین جسد را در یک قبر دفن میکردند و عدهای هم که از آنها سالم مانده بودند، به کارهای پست مشغول شده بودند.
در آغاز همان سال بود که شریف غالب ماموران خود را به اطراف فرستاد و خود به جده وارد شد و به کارهای خود سرو سامان داد ومشغول مرمتخرابیهای ناشی از جنگ شد، آنگاه تعداد بیست نفر از وهابیها از درعیه وارد جده شدند، آنها حامل نامهای از سعود بودند و این نامه در رابطه با صلح بود،
مردم را به مسجد عکاش فرا خواندند و رساله محمد بن عبدالوهاب را که طی آن همه مسلمانان را کافر خوانده بود، برای مردم جده خوانده شد.
شریف غالب از جنگ با وهابیها خسته شده بود و از طرفی نیروی مقاومت در خود نمیدید و از طرف دیگر سخت علاقه داشت که بقیه نفوذ خود را حفظ کند، از این روی چارهای نداشت جز این که به مسلک وهابی تظاهر نماید و طبق تمایلات وهابیها رفتار نماید وبا پذیرفتن دین خدا و رسول با سعود دست بیعت بدهد (1). و قول داد که همه کارهای ممنوع از طرف وهابیها را ممنوع سازد. برای اینکه خلوص نیت خود را بهتر به ثبوت رساند، دستور داد بقعههائی را که وهابیها خراب نکرده بودند، ویران سازند و دستور داد مردم با شنیدن اذان نماز، جملگی برای شرکت در نماز جماعت حاضر شوند و رسالههای محمد بن عبدالوهاب تدریس شود و نماز جماعت در مسجد الحرام بهطور مکرر برگزار نشود و... با همه اینها اعمالی از او سر میزد که سعود را نسبتبه خلوص وی بدگمان میساخت.
از کارهای جالب توجهی که از شریف سر میزد، این بود که از بازرگانان اموالی به عنوان «عشور» دریافت میداشت و چون مورد اعتراض قرار میگرفت، میگفت: این بازرگانان مشرکند (مقصودش این بود که چون وهابی نیستند، پس مشرک هستند) و بنابراین من این مال را از مشرکین دریافت میکنم نه از مسلمانان موحد (2).
مورخان نوشتهاند: سرپرست حجاج شامی آن سال باز عبدالله پاشا بود وقتی که قافله وی به نزدیکی مکه رسید، یکی از ماموران وهابی به او اخطار کرد که جز به
شرط سال گذشته نباید وارد مکه شود او هم نپذیرفت و قافله وی بدون انجام مراسم حج از همانجا به شام برگشتند و محمل مصریها به دستور سعود به آتش کشیده شدو پس از پایان مراسم حج کسی از طرف سعود اعلام کرد که سال دیگر کسی که ریش خود را بتراشد، حق شرکت در حج نداد و ضمنا آیه شریفه را خواند:
(یا ایها الذین آمنوا انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا...) (1).
«ای کسانی که ایمان آوردهاید بدانید که مشرکان پلیدند، پس از امسال دیگر به مسجدالحرام نزدیک نشوند».
از همین سال کاروان حج شامیها و مصریها قطع شد (2). و بهطور کلی غیر از وهابیان همه مسلمانان از شرکت در مراسم حج و زیارت خانه خدا منع شدند زیرا آنان جز وهابیها را مشرک میدانستند.
جبرتی در ضمن حوادث سال 1220 مینویسد که:
وهابیها مدت نزدیک به یک سال و نیم مدینه را در محاصره داشتندو از ورود آذوقه به شهر ممانعت میکردند، سرانجام مردم مدینه ناگزیر از تسلیم شدند و وهابیها شهر را به تصرف درآوردند، استعمال تنباکو و توتون را منع کردند و گنبدهای روی قبور رابه جز گنبد روی قبر پیغمبر (ص) همه را ویران ساختند (3)و تمام اشیای گرانبهایی را که در حرم پیامبر (ص) وجود داشت، به تصرف آوردند و قاضی مکه و مدینه را که از طرف عثمانیها بودند، از شهر بیرون کردند. آنگاه پست قضاوت مکه را به شیخ عبدالحفیظ وپست قضاوت مدینه را به برخی از علمای این شهر دادند، آنان مردم را از زیارت قبر پیامبر منع و جلوگیری کردند (4).
بنابر نوشته صلاح الدین
مختار، چون سران و بزرگان مدینه دریافتند که شریف غالب قصد بیعت با سعود را دارد، به سعودیها پیشنهاد کردند بیعت اهل مدینه را مبنی بر پذیرفتن دین خدا ورسول و فرمانبری از سعود، قبول کند. پس از این پیشنهاد اهل مدینه به ویران ساختن قبهها و بناهای روی قبور اقدام کردند (1).
به این ترتیب، وهابیها حکومت حجاز را نیز به دست آوردند وعمال عثمانی را بیرون کردند و نام پادشاه عثمانی را از خطبهها انداختند و به این هم قانع نشدند به فکر تصرف عراق و سوریه افتادند.
امیر حیدر شهابی در تاریخ خود مینویسد:
وهابیها در این سال (1225) به سرزمین حوران یورش بردند و تمام اموال مردم را تاراج کردند و غلات را آتش زدند و مردم بیگناه را قتل عام نمودند و خانههایشان را ویران ساختند و فساد وآشوب بپا کردند و گفتهاند: معادل سه میلیون درهم به این منطقه خسارت وارد آوردند (2).
از اوایل تشکیل حکومت آل سعود گاهی وهابیها به شهر و نواحی مختلف عراق حمله میکردند بنابه نوشته مورخان حملات وهابیها به کربلا و نجف از سال1216، زمان حکومت عبدالعزیز آغاز شد و تا بعد از سال 1225 دوران حکومت سعود بن عبدالعزیز ادامه داشت ودر طول مدت دوازده سال چندین بار کربلا و نجف و مناطق مرزی عراق مورد تاخت و تاز وهابیها قرار گرفت.
ظاهرا نخستین بار در سال1216 بود که سعود بن عبدالعزیز با لشگر عظیمی به کربلا حمله کرد آنچه در زیر میخوانید، عصارهای است که از نوشتههائی که سه گروه از مورخان (مورخان وهابی، مورخان شیعه، و علمای بزرگی که خود شاهد و
ناظر بودهاند ومورخان غیر اسلامی) در باره این حملات نوشتهاند.
صلاح الدین مختار، از نویسندگان وهابی در این باره چنین مینویسد:
«در سال1216، امیر سعود (پسر عبدالعزیز) در راس سپاهی از مردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و تهامه و نواحی دیگر به قصد عراق حرکت نمود و در ماه ذیقعده به شهر کربلا رسید و آن را محاصره کرد، سپاه مذکور باروی شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند، بیشتر مردم را در کوچه و بازار و منازل به قتل رسانیدند و نزدیک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج شدند و در آبی به نام ابیض گرد آمدند، خمس اموال را خود سعود برداشت و بقیه را به هر پیاده یک سهم و به هر سواره دو سهم قسمت کرد» (1).
مورخ نجدی، شرح واقعه مزبور را اینطور نوشته است که:
«در سال1216 در ماه ذیقعده سعود، با سپاهی مرکب از جمیع شهرنشینان و بادیه نشینان نجد و جنوب و حجاز و تهامه و نقاط دیگر به قصد حمله به سرزمین کربلای حسینی (ع) حرکت کرد و در بیرون شهر فرود آمد. سپاه مزبور دیوار شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند، بیشتر مردم را در بازارها و خانهها به قتل رسانیدند و گنبد روی قبر را ویران ساختند و صندوق روی قبر راکه زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده شده بود، بر گرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا ونقره و قرآنهای نفیس و غیر آنها هرچه یافتند، غارت کردند، نزدیک ظهر از شهر
1) تاریخ المملکهالعربیه السعودیه، ج1، ص73.
بیرون رفتند در حالی که قریب به دو هزار تن از اهل کربلا را کشته بودند (1).
صلاح الدین مختار، پس از نقل سخن ابن بشر، میگوید که:
«امیر سعود به شهری حمله برد و قتل و غارت کرد که در نظر شیعه، شهری است که رعایت احترام آن لازم است» (2).
و یکی از مستشرقین درباره جنایات هولناک وهابیها در کربلا، مینویسد:
«12 هزار وهابی غافلگیرانه به ضریح امام حسین (ع) هجوم آوردند، بعد از آن که به غنائم عظیمی دست یافتند، هر چه میتوانستند با خود حمل کردند و هرچه باقی ماند، طعمه حریق ساختند، پیر مردها و زنها و کودکان به شمشیر عربهای وحشی قتل عام شدند، قساوتشان هرگز اشباع نمیشد و آنقدر کشتند که خون مثل نهر آب جاری شد و در نتیجه در این حمله سبعانه بیش از چهار هزار نفر به قتل رسیدند و آنچه غارت کردند و با خود بردند بیش از چهار هزار بار شتر بود و بعد از غارت و کشت وکشتار ضریح امام و هرچه در اطراف آن بود، کوبیدند و به صورت تل خاکی درآوردند و همه چیز را ویران ساختند و به خصوص منارهها و قبهها را به اعتقاد این که از طلا ساخته شدهاند» (3).
مرحوم علامه سید محمد جواد عاملی مولف «مفتاح الکرامه» که حمله سبعانه وهابیان به کربلا و نجف در حال حیات او اتفاق افتاده و خود شاهد حمله آنها به نجف بوده در خاتمه جلد پنجم «مفتاح الکرامه» مینویسد:
«سعود وهابی که در سرزمین نجد سر به شورش برداشته و در منطقه آشوب به پا کرده بود، بدعتهای زیادی در دین گذاشت و خونهای
زیادی از مسلمانان بریخت و قبور ائمه شیعه را با خاک یکسان کرد و در سال1216 به مشهد حسین (ع) هجوم بردند، مردان وکودکان را کشتند، اموال مردم را گرفتند و در بیاحترامی نسبتبه آستان مقدس زیادهروی کردند و آن را ویران ساختند و از ریشه درآوردند و آنچنان در حرم شریف فساد و ویرانی بار آوردند که خدا میداند» (1).
باز میگوید:
«در نهم ماه صفر سال 1221 قبل از طلوع صبح، سعود وهابی به نجف حمله آورد و ما را غافلگیر کرد حتی برخی از هواداران او از دیوار سور نجف بالا آمدند و نزدیک بود شهر نجف را به تصرف خود درآورند که از امیر مومنان علی (ع) کرامات آشکار و معجزات روشن ظاهر گشت، از سپاهیان او عده زیادی کشته شدند و او ناکام برگشت» (2).
باز در جلد ششم «مفتاح الکرامه» مینویسد:
«در ماه جمادی الاخر سال1223 آشوبگری به نام «سعود» از نجد با بیست هزار پیکارگر - بلکه بیشتر- به عراق هجوم آوردند به ما اطلاع رسید که او میخواهد غافلگیرانه به نجف اشرف حمله کند، ما خود را آماده ساختیم و همه مردم در داخل سور قرار گرفتیم، آنها شبانه به سوی نجف رو آوردند دیدند ما آماده پیکار هستیم و همگی در داخل سور رفتهایم و توپها و گلولهها فراهم ساختهایم، آنها کاری از پیش نبردند، نجف را به سوی حله ترک گفتند، اهل آنجا را هم مجهز یافتند آنگاه به سوی کربلا رو نهادند و این شهر روز روشن محاصره کردند اهالی شهر پشت دروازه شهر مقاومت کردند، کشتهها دادند و از دشمن نیز بکشتند وسرانجام در آن حمله، سعود ناامید بازگشت او در عراق فساد وتباهی راه انداخت و بر مکه و مدینه چیره شد و برنامه حج را سه سال به صورت تعطیل درآورد» (3).
باز مرحوم علامه عاملی در جلد هفتم مفتاح الکرامه مینویسد:
«این جزء از کتاب، بعد از نیمه شب نهم رمضان المبارک 1225 بهدست مصنف آن خاتمه یافت، درحالی که دل نگرانی و تشویش بود، زیرا اعراب «عنیزه» که وهابی هستند، اطراف نجف اشرف و مشهد حسین (ع) محاصره کردهاند، راهها را بسته و زوار حسین (ع) را کهاز زیارت نیمه شعبان به وطنهای خود باز میگشتند، غارت نمودهاند و جمع کثیری از آنان (بیشتر از زوار ایرانی را) به قتل رسانیدهاند، گفته میشود عدد مقتولین (دراین بار) یکصد وپنجاه تن بوده است، البته کمتر از این هم گفتهاند (4).
نویسندگان شیعه، عموما قتل عام کربلا را در روز هجدهم ذیحجه (عید غدیر) سال1216 نوشتهاند از جمله مولف «روضات الجنات» در شرح حال مولی عبدالصمد همدانی حائری نوشته است که در روز چهارشنبه هجدهم ذیحجه که عید غدیر بود، پس ازآن که وهابیان، عالم مزبور را با حیله و مکر از خانه بیرون وبه دست ایشان به شهادت رسید (1).
دکتر عبدالجواد کلیددار که خود از اهل کربلاست، در تاریخ کربلا و حائر حسین (ع) از تاریخ کربلای معلی نقل کرده است، واقعه را این چنین شرح میدهد:
«در سال1216 امیر سعود وهابی سپاهی مرکب از بیست هزار مرد جنگی تجهیز کرد و به شهر کربلا حملهور شد، کربلا در این ایام، در نهایت شهرت و عظمت بود زوار ایرانی و ترک و عرب بدان روی میآوردند، سعود پس از محاصره شهر، سرانجام وارد آن گردید، وکشتار سختی از مدافعین و ساکنان آن نمود، حصار شهر، از چوب وشاخههای درخت خرما که آنها را پشت دیوارهای گلی، تعبیه کرده بودند، به وجود آمده بود.
سپاه وهابی در این یورش وحشیانه، چنان رسوایی در شهر به بار آوردند که به وصف نمیگنجد حتی گفته میشود که در یک شب بیست هزار تن را به قتل رسانیدند» (2).
همین نویسنده ادامه میدهد:
«پس از آن که امیر سعود، از کارهای جنگی فراغت یافت، به طرف خزینههای حرم، متوجه شد، این خزائن از اموال فراوان و اشیای نفیس، انباشته بود وی هر چه در آنجا یافت، برداشت. میگویند کهدر مخزنی را باز کرد که سکههای بسیار در آن گردآوری شده بود، از جمله چیزهایی که به چنگ آورد، گوهر درخشان بسیار بزرگی بود با بیست قبضه شمشیر که همه با طلا زینت یافته و با سنگهای قیمتی مرصع شده بود، ظرفهای زرین و سیمین و فیروزه و الماس از ذخائر گرانقیمت، همه را برداشت، دیگر چهار هزار شال کشمیری، دو هزار شمشیر طلا، تعداد زیادی تفنگ و اسلحه دیگر، همه به غارت رفت.
کربلا، پس از این حادثه به وضعی درآمد که شعرا برای آن مرثیه میگفتند از جمله:
فشدلایثنی هواه الثانی و مزق الکتاب و المثانی و هدم الشباک و الرواقا و استلب الحلی و الاعلافا و قتل النساء و الاطفالااذ لم یجد فی کربلا رجالا لانهم زاروا الغدیر قصدافارخوه (بغدیر) عدا (1)
کسانی که جان سالم بدر برده بودند، به تدریج به شهر بازگشتند و به اصلاح پارهای از خرابیها برخاستند.
بنابر آنچه «لونکریک» در تاریخ خود نوشته (چهار قرن از تاریخ عراق) تمام پایتختهای کشورهای اسلامی از این واقعه به شدت لرزید» (2).
همین نویسنده در جای دیگر از کتاب خود، به نقل از «لونکریک» این چنین آورده است:
«خبر نزدیک شدن وهابیها، به شهر کربلا غروب روز دوم نیسان1801 میلادی، درحالی که بیشتر ساکنان آن شهر به قصد زیارت به نجف رفته بودند، با عجله دروازهها را بستند وهابیها که تعداد آنها به ششصد پیاده و چهارصد سوار تخمین زده میشد، به کنار شهر فرود آمدند و چادرهای خویش را برافراشتند و آذوقههای خودرا به سه قسمت کردند، آنگاه از طرف محله باب المخیم سوراخی در باروی شهر به وجود آوردند و از آن سوراخ وارد خانهای شدند واز آنجا به نزدیکترین دروازهها حمله بردند و به زور آن را گشودند و داخل شهر شدند. مردم وحشتزده و سراسیمه پا به فرار نهادند وهابیان به طرف ضریحهای مقدس سرازیر گشته، شروع به خرابی آنها نمودند، اشیاء نفیس و نذورات قیمتی و هدایایی که فرمانروایان و پادشاهان ایران تقدیم کرده بودند، همه را غارت کردند، همچنین زینت آلات دیوارها و طلاهای سقف را کندند، شمعدانها و قالیهای گرانقیمت و قندیلهای پرارزش را بردند، درهای مرصع و آنچه از اینگونه یافته میشد، همه را کندند. وقریب پنجاه نفر زائر را نزدیک و پانصد نفر را بیرون ضریح و در صحن به قتل رسانیدند و به هرکس رسیدند بدون رحم با قساوت تمام کشتند، بر پیران و خردسالان هم ترحم نکردند بعضی تعداد کشتگان را هزار تن و بعضی دیگر پنج برابر تخمین زدهاند (3).
مولف کتاب «العراق قدیما و حدیثا» درباره هجوم وهابیها به کربلا مینویسد:
«در سال1216 گروهی از وهابیها، مرکب از حدود 600 شتر سوار وچهار صد اسب سوار به کربلا هجوم آوردند و این در هنگامی بود که بیشتر اهالی به نجف رفته بودند.
مهاجمین صحنهای امام حسین (ع) و برادرش عباس (ع) را به سختی ویران ساختند و آنچه در آن دو حرم شریف بود، غارت کردند، اشیای نفیس و دانههای قیمتی و قطعه سنگهای معدنی و چوبهای ساج و آینههای بزرگ و هدایای گرانقیمتی که وزرا و امرا و پادشاهان ایران هدیه کرده بودند، همه را بردند و هرچه به دیوارها نصب شده بود و طلای سقفها را کندند و قالیهای پر ارزش و شمعدانها واشیای نفیسی که از سقف آویزان بود، و درهای مرصع و هرچه ازاین قبیل بود، به یغما بردند (1).
«اوژن فلاندن» در سفرنامه خود به ایران، مینویسد:
«کاردانان میگویند که این اشیاء و جواهرات آتش طماعی اعراب را فراهم کرده که با دست منحوس خود به ربودن این نفایس قیام کنند ولی آنچه که بیشتر حرص اینان را تحریک میکند، همانا وجود دو ضریح علی و حسین (علیهماالسلام) است. اهالی محل با شگفت و بهت نقل میکنند که چهل سال پیش (1256 - 1258ه) وهابیها که طایفهای از اعرابند، به تعداد پانزده هزار نفر به شهر کوچک کربلا هجوم آوردند، تمام مردمش را کشتند، خانههایش را ریشهکن کرده کلیه نفایس و غنائمش را ربودند» (2).
آری وهابیها در این یورش سبعانه به سالمندان و خردسالان و زنان، کوچکترین ترحمی ننمودند و به جنایاتی دست زدند که قلب هر انسان را به درد میآورد، تعجباور است که به قول «مسترلونکریک» وهابیها این جنایات هولناک را به نام دین انجام میدادند. و نام آن را جهاد فی سبیلالله گذاشته بودند!!
همانطوری که ملاحظه میشود مورخان تعداد لشگریان سعود و همچنین تعداد مقتولین را با اختلاف زیاد نقل کردهاند، بعضی تعداد سپاه سعود را بیست هزار و بعضی یک هزار، یا میان این دو گفتهاند.
با توجه به نوشتههای نویسندگان وهابی که قسمتی از آنها قبلا نقل گردید، و قرائن دیگر، گویا تعداد لشگریان سعود در حملهسال1216 بیست هزار و تعداد کشته شدگان پنج هزار درستتر باشد.
انگیزه حمله وهابیها به دو شهر مقدس کربلا و نجف دو چیز بود:
نخست عداوت شدید آنها نسبتبه شیعیان به خاطر احترام فوقالعادهای که آنها برای قبور ائمه اهل بیت (علیهم السلام) قائلند. دوم دوختن چشم طمع به ذخایر فراوانی که در خزائن وحرمهای این بزرگواران وجود داشت، و در یک کلمه «غارتگری» آنها، در وهله اول در حمله خویش به کربلا پیروز شدند ولی در حملات دیگر به نجف و کربلا بر اثر هشیاری مردم مسلمان ناکام بازگشتند.
صاحبنظران علل غلبه وهابیها به شهر کربلا را در مرتبه اول خلاصه کردهاند:
1 - از همه مهمتر خیانت عمر آقا حاکم شهر کربلا بود او از طرف سلیمان پاشا، والی بغداد از طرف سلطان عثمانی برای حفاظت شهر، کاری انجام نداد و هیچ اقدامی نکرد، بلکه به سبب تعصب تسنن با وهابیها همزبان و هم قول بود و به همین جهت مورد مواخذه سلیمان پاشا قرار گرفت و سرانجام اعدام گردید (1).
2 - برج و باروی شهر کربلا، استحکام کافی نداشت، به علاوه برای دفاع از آن عده کافی و لازم وجود نداشتند (2).
3 - وقوع وبا در مدت کوتاهی قبل از آن بهطوری که گروه عظیمی از مردم تلف و عدهای از شهر فرار کرده بودند و به این ترتیب شهر آمادگی کافی برای دفاع نداشت.
4 - هنگام هجوم وهابیها به شهر کربلا طبق نوشته مولف «مفتاح الکرامه» قبائل شیعی مذهب اطراف از قبیل قبیله خزاعل و آل بعیج و آل جشعم، با یکدیگر، اختلاف داشتند و سرگرم زد و خورد بودند (3). و مجال جلوگیری از وهابیان را نداشت.
5 - از همه مهمتر این که مردان و جوانان، عموما به مناسبت عید غدیر رهسپار نجف اشرف شده بودند و کسی نبود که از شهر دفاع کند و در برابر مهاجمان بایستد، در شهر فقط زنان و سالخوردگان و کودکان باقی مانده بودند که از ایشان کاری ساخته نبود (4).
ولی این حادثه اثر عمیقی در شیعیان عراق گذارد، حاکم شهر را برکنار کردند و او را به عنوان قصاص کشتند و یکی از عراقیان به صورت مرد قلندری به نجد رفت و با وهابیان خو گرفت و در یک فرصت مناسب، عبدالعزیز را به قتل رساند. برج و باروی کربلا ونجف را محکم کردند و آذوقه و اسلحه به قدر کافی فراهم نمودند و در حملات دیگر در مقابل وهابیان با رشادت تمام مقاومت نمودند.
از علمای بزرگی که برای دفاع از شهر نجف و مقابله با وهابیان کوشش و تلاش فراوان کردند، مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء بود که طلاب نجف و مردم آن شهر را برای مقابله با وهابیان بسیج کرد واین بسیج همگانی اثر قابل ملاحظهای در دفع آنها داشت.
عبدالله فیلبی گوید که عمل سعود در حمله به کربلا، گذشته از شیعه، همه جهان را به هیجان آورد و نقطه استواری بود برای قیامهایی که در برابر وهابیت انجام یافت و عواقب وخیمی برای دولت سعودی به بار آورد (1).
فرهنگ فرق اسلامی، مشکور، محمد جواد؛
1 - بوسیله هیچ یک از انبیاء و اولیای خدا به خداوند تعالی توسل نجوید و هر گاه چنین کند و بگوید: ای خدا توسط پیامبرت محمد (ص) به تو متوسل هستم که من را مشمول رحمت خود قرار دهی، چنین کسی به راه مشرکان رفته و عقیدهاش شرک است.
2 - به قصد زیارت به قبر پیغمبر (ص) نزدیک نشود و بر آن دست نگذارد و در آن جا دعا نخواند و نماز نگذارد و بر آن بنا و مسجد نسازد و برای آن نذر نکند.
3 - از پیغمبر طلب شفاعت نکند اگر چه خداوند حق شفاعت را به پیغمبر (ص) اسلام عطا کرده است ولیکن از طلب آن نهی فرموده است.
بر مسلمان جایز است که بگوید: یا اللّه اشفع لی محمدا، یعنی محمد (ص) را شفیع من قرار ده ولی روا نیست بگوید: یا محمد اشفع لی عند اللّه، یعنی ای محمّد (ص) نزد خدا برای من شفاعت کن.
کسی که از پیامبر طلب شفاعت کند مانند این است که از بتان شفاعت خواسته باشد.
4 - باید هرگز به پیغمبر سوگند نخورد و او را ندا و «یا محمدا» نکند و آن حضرت را با لفظ «سیدنا» توصیف نکند و الفاظی از قبیل: بحق محمد، یا محمد، سیدنا محمد (ص) بر زبان جاری نسازد.
5 - نذر برای غیر خدا و پناه بردن و استغاثه به غیر خداوند شرک است.
6 - زیارت قبور و ساختن گنبد و بنابر آنها و تزیین قبور و سنگ و کتیبه نهادن بر آن، و چراغ و شمع
1) تاریخ نجد، ص99.
گذاشتن بر آن شرک است.
همه مسلمانان معتقدند که هر کس شهادتین گوید مسلمان محسوب میشود و خون و مالش محفوظ است امّا «وهابیه» گویند: قول بدون عمل ارزش و اعتباری ندارد و بنابراین هر کس شهادتین را بخواند ولی از مردگان استعانت بطلبد چنین کسی کافر و مشرک خواهد بود و خون و مال او حلال میباشد.
«وهابیان» به پیروی از ابن تیمیه به ظاهر آیات و اخبار عمل میکنند و قایل به تاویل و توجیه نیستند، و به استناد ظاهر پارهای از احادیث و آیات برای باری تعالی اثبات جهت میکنند و او را مانند «مجسمه» دارای اعضا و جوارح میدانند. آنان نخستین پیغمبر را نوح و خاتم ایشان را حضرت محمد (ص) بن عبداللّه دانند.
در سرزمین ایشان زیارت قبور وجود ندارد و تمام قبرها با خاک یکسان است و روضه منوره پیغمبر (ص) را که تا به حال باقی میباشد طوری قرار دادهاند که کسی نمیتواند بدان نزدیک شود و قبر مطهر ابدا دیده نمیشود.
مذهب وهابی اکنون در عربستان سعودی مذهب رسمی است و فتاوی علمای آن مذهب از طرف دولت اجرا میشود.
«وهابیان» در فروع مذهب تابع امام احمد حنبل هستند و بر هیچ یک از پیروان مذاهب اربعه مثل: حنفی، شافعی، حنبلی، مالکی ایراد نمیگیرند ولی پیروان دیگر مذاهب را از قبیل: «شیعه» و «زیدیه» و «غلاة» را مورد طعن قرار میدهند.
«وهابیه» در سال 1216 هجری قمری بعد از خراب کردن قبور بقیع، به کربلا و نجف حمله کردند و حرم حضرت امام حسین (ع) را غارت نمودند و قریب چهار هزار تن از مردم شیعه آن
شهر را بکشتند.
ایشان بر آن بودند که گنبد رسول (ص) خدا را نیز خراب کنند و با خاک یکسان نمایند ولی از بیم اعتراض دیگر مسلمانان از این کار خودداری کردند.
گویند: محمد بن عبدالوهاب بر سر قبر رسول (ص) خدا میرفت و با عصای چماق گونه خود بر قبر آن حضرت میکوفت و میگفت: یا محمد، قم ان کنتحیّا «یعنی ای محمد (ص) اگر زندهای برخیز» و با این عمل میخواست به پیروان خود نشان دهد که پیغمبر (ص) زنده نیست و نباید از او حاجت خواست.
فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج 3، سبحانی، جعفر؛
فتنه ابن تیمیه خاموش شده بود، و اندیشههای او و شاگردش ابن القیم میرفت که در لابلای کتابها دفن شود، که ناگهان چهار قرن بعد، این افکار مجددا جان تازهای به خود گرفت و توسط محمد بن عبد الوهاب احیاء گردید.
محمد بن عبد الوهاب در سال 1115 در شهر «عیینة» واقع در صحرای «نجد» عربستان چشم به جهان گشود و در سال 1206 یا 1207 دیده از جهان فرو بست.
پدرش عبد الوهاب از علمای حنبلی و مورد احترام مردم شهر خود (عیینه) بود.
فرزند عبد الوهاب پس از به پایان رساندن دروس مقدمات، زادگاهش را ترک گفت و به مدینه مهاجرت کرد و پس از اقامت کوتاهی در مدینه به بصره و سپس به بغداد و آنگاه به کردستان و همدان و اصفهان روانه شد و در هر یک از این شهرها مدتی چند اقامت گزید تا آنجا که به شهر «قم» نیز آمد و سرانجام تصمیم گرفت که به زادگاه خود برگردد و پس از بازگشت، هشت ماه از مردم دوری گزید، و سپس مردم را به آیین جدیدی فرا خواند (1).
در بسیاری از کتابهای عربی، مسافرت شیخ به شهرهای مختلف و اقامت او در آن مناطق آمده است. و قدیمیترین کتاب فارسی که در آن نامی از محمد بن عبد الوهاب و پارهای از عقاید او به میان آمده است، کتاب «ذیل تحفة العالم» نوشته «عبد اللطیف شوشتری» است (2).
وی سالها در هند اقامت داشت و با محمد بن عبد الوهاب معاصر بود.
کتاب فارسی دیگری که از این مردم نام برده، کتاب مآثر
سلطانیه تالیف عبد الرزاق دنبلی ت {1067} - م {1242} است که توقف طولانی شیخ را در اصفهان برای فراگیری فقه و اصول متذکر شده است (1)سومین کتاب فارسی که از او نام برده کتاب سفرنامه میرزا ابو طالب اصفهانی است که او نیز با شیخ معاصر بوده و مسافرت او به اصفهان و اکثر بلاد ایران و خراسان تا سر حد غزنین را آورده است (2).
غالب بیوگرافی نویسان، درباره محمد بن عبد الوهاب یادآور میشوند که از همان دوران جوانی سخنان زنندهای از او شنیده میشد، و پدر او که مرد صالحی بود، نیز انحراف او را پیشبینی میکرد.
شیخ در جوانی غالبا به مطالعه زندگی نامه کسانی که مدعی نبوت شده بودند مانند مسیلمه کذاب و سجاج و اسود عنسی و طلیحه اسدی علاقه خاصی داشت (3).
اگر این گزارش درست باشد، حاکی از آن است که او از همان آغاز، سودای رهبری را در سر میپرورانده و سرانجام این سودا در دعوت وهابیگری جلوه کرد، و از این طریق به تکفیر تمام فرق اسلامی پرداخته و دیگران را جاهل و نادان و مشرک و بدعت گذار نامیده و این سیره همه بدعت گذاران و فرقه سازان است.
انتقال به «حریمله»
پدر محمد بن عبد الوهاب از محل اصلی خود به نام عیینه به بخش حریمله منتقل شد و در آنجا زیست تا در سال 1143 مرگ او فرا رسید. او از فرزند خود راضی نبود و پیوسته او را سرزنش میکرد. حتی برادرش سلیمان بن عبد الوهاب از مخالفان سر سخت وی بود و بعدها کتابی در رد اندیشههای او نوشت. وقتی پدر فوت کرد،
او محیط را برای اظهار عقاید خود بی مانع دید، ولی با هجوم عمومی مردم حریمله روبرو شد و نزدیک بود که خونش را بریزند. ناچار از آنجا به زادگاه خود عیینه باز گشت، پس از ورود به زادگاهش با امیر آنجا به نام عثمان بن معمر پیمان بست که هر یک از آن دو، بازوی دیگری باشد و امیر اجازه دهد او عقاید خود را بی پرده مطرح کند.
شاید نتیجه آن، این باشد که امیر بر همه امیر نشینهای منطقه نجد که عیینیه نیز یکی از آنهاست تسلط یابد. آنگاه برای اینکه پیوند محمد بن عبد الوهاب با امیر استوارتر گردد، وی خواهر امیر را گرفت و پس از بستن عقد، و وعده همکاری صمیمانه، شیخ به امیر گفت: امید است خدا نجد و اعراب نجد را به تو ببخشد!
بدینگونه پیمانی میان شیخ و امیر بسته شد که در حقیقت داد و ستدی بیش نبود (1).
شیخ، منطقه را به امیر بخشید، در حالی که نه از تقوای او آگاهی صحیح داشت و نه از سرانجام کار او!پس از این پیمان نخستین اثر آن این شد که قبر زید بن الخطاب، برادر خلیفه دوم، با خاک یکسان گشت زیرا از دید شیخ، بنای بر قبور بدعتی بود که باید از میان میرفت، ولی همین کار، واکنشهایی در منطقه ایجاد کرد و امیر احساء و قطیف به نام سلیمان حمیری، به امیر عینیه (عثمان بن معمر) فرمان داد که هر چه زودتر این فتنه را بخواباند و شیخ را به قتل برساند امیر عیینیه ناچار شد که عذر شیخ را بخواهد تا او عیینیه را
1) 6. فیلبی، عبد الله: تاریخ نجد، ص 36 - چاپ بیروت.
ترک کند. در این موقع شیخ منطقه سومی را به نام «درعیه» برگزید و در سال 1160 به آنجا منتقل شد. این بخش همان زادگاه مسیلمه کذاب بود.
شیخ پس از آمدن به درعیه با امیر منطقه محمد بن سعود، نیای خاندان سعودی، تماس گرفت و همان پیمانی که با امیر عیینیه بسته بود، با محمد بن سعود بست، و همان طور که منطقه را با عربهای ساکن آن، به عثمان بن معمر فروخته بود، این بار به ابن سعود فروخت. (1)
ناگفته پیداست جنگها و نبردهای آنان با کفار و مشرکان نبود. حملات آنان در یک قرن و نیم تنها به قبائل اسلامی و کشورهای همجوار بود که همگی گوینده «لا اله الا الله، محمد رسول الله» بودند و پیوسته خدا را عبادت میکردند و فرائض را به جای میآوردند.
اما چرا مردم از نظر محمد بن عبد الوهاب کافر و مشرک بودند؟ دلیل آن این است که بر قبور صالحان سایبانی ساخته و به زیارت قبر پیامبر میآمدند و به ارواح مقدسه توسل میجستند!!
ابن سعود از پیمان خود با شیخ فوق العاده خوشحال بود، ولی دو چیز را با او مطرح کرد:
1 - اگر ما تو را یاری کردیم و کشورها را گشودیم می ترسیم ما را ترک کنی و در نقطه دیگری سکنی گزینی!
2 - ما در فصل رسیدن میوهها از مردم درعیه مالیات میگیریم. میترسیم که تو مالیات را تحریم کنی!
شیخ در پاسخ گفتار ابن مسعود گفت: من هرگز تو را با دیگری عوض نخواهم کرد و خدا در فتوحاتی که نصیب ما خواهد کرد، غنائمی قرار خواهد داد
1) 7. فیلبی، عبد الله: تاریخ نجد، ص 39.
که تو را از این مالیات ناچیز بی نیاز خواهد ساخت (1)سپس برای تحکیم روابط میان دو خانواده، امیر درعیه دختر شیخ را به ازدواج فرزند خود عبد العزیز در آورد، و از این طریق رابطه زناشوئی میان دو خانواده برقرار شد و تا کنون نیز این رابطه در شعاع گستردهای محفوظ مانده است (2).
موحدی جز من و جز چند نجدی نیست
پیمان شیخ با «محمد بن سعود» به مرور زمان استحکام بیشتری یافت. نخستین برنامهای که شیخ برای محاربه با کفار!ریخت، گرفتن انتقام از امیر «عیینة» به نام «عثمان بن معمر» بود، زیرا وی به اشاره امیر «احساء» و «قطیف» که در منطقه از مقام برتری برخورددار بود، پیمان خود را شکست. اندیشه انتقام هنگامی قوت گرفت که شیخ آگاه شد وی با امیر «احساء» مکاتبات سری دارد، و در صدد خیانت به شیخ میباشد، از این جهت دو نفر از جانب شیخ به نامهای «احمد بن راشد» و «ابراهیم بن زید» اعزام شدند که امیر عیینه را ترور کنند. هر دو نفر پس از ورود به منطقه او را در حال خواندن نماز جمعه ترور کردند، و این مطلبی است که هم اکنون سعودیها به آن اقرار دارند، و در کتابی که اخیرا به عنوان «رسائل محمد بن عبد الوهاب» با نظارت عبد العزیز بن باز مفتی عربستان سعودی منتشر شده چنین آمده است:
«عثمان بن معمر مشرک و کافر بود و مسلمانان وقتی از کفر و شرک او آگاه شدند، تصمیم گرفتند که او را بکشند.»
از این جهت در ماه رجب 1163 وقتی او از نماز جمعه فارغ گشت، هنوز از مصلی
خارج نشده بود که او را به قتل رساندند. سه روز پس از قتل او، خود شیخ وارد عیینه شد و برای آنان حاکمی به نام «مشاری بن معمر» تعیین کرد (1).
این نخستین خونی بود که بوسیله ایادی شیخ، در منطقه ریخته شد. و در حقیقت نخستین کافری!!!که به دست آنان کشته شد، مردی بود که در سنگر عبادت، اقامه نماز میکرد!و هنوز دقایقی از پایان نماز نگذشته بود که به خون خود در غلطید. او جرمی جز این نداشت که حاضر به خضوع در برابر شیخ نشده بود. (و ما نقموا منهم الا ان یؤمنوا بالله العزیز الحمید) {البروج - 8}
ترور امیر عیینه به اتهام کفر و شرک، حاکی از عقیده شیخ درباره همه مردم نجد، بلکه تمام مسلمانان است، زیرا جز گروه معدودی در «درعیة» همه مردم نجد و همه مسلمانان با امیر «عیینه» هم عقیده بودند. اگر انگیزه قتل او، کفر و شرک او بود، میبایست همه را به این جرم بکشند.
اتفاقا کلیه لشکر کشیها و نبردهای شیخ با طوائف نجد و قبائل منطقه روی این اصل بود. و در حقیقت همه مسلمانان جهان جز شیخ و اتباع او کافر و مشرک بودند!!!
نظامی که شیخ در عیینه به وجود آورد و امیری را که برای مردم آنجا نصب کرد، نتوانست رضایت مردم را جلب کند. سرانجام بر او شوریدند. وقتی خبر به شیخ و محمد بن سعود رسید، فورا با گروهی بر عیینه حمله و همه شهر را با خاک یکسان کردند، تا آنجا که درختها را سوزاندند، و چاهها را پر کردند و مردها را کشتند و زنان را
1) 10. فلیبی، عبد الله: تاریخ نجد، ص 97.
اسیر کردند و به نوامیس مردم تجاوز نمودند و فزونتر از آن نیز جنایاتی کردند که قلم از بیان آن شرم دارد و این شهر تا به امروز، به صورت ویرانهای باقی مانده است. به عقیده شیخ، این عذابی بود که خدا برای آنان فرستاد (1).
کشتن امیر عیینه و لشکر کشی مجدد و ویران کردن شهر و کشتن مردان و اسیر کردن زنان، رعب و وحشتی در منطقه بوجود آورد، و شیخ و محمد بن مسعود را بر توسعه حکومت تشویق کرد. از این جهت محمد بن عبد الوهاب نامههایی به مردم نجد نوشت، و آنان را به مذهب توحید!!!دعوت کرد. آنان که آئین او را میپذیرفتند، در امن و امان بودند. ولی آنان که مذهب او را رد میکردند، پیوسته مورد هجوم اتباع شیخ بودند، و سالیان درازی نبرد میان نجد و احساء برقرار بود.
حملات وحشیانه اتباع شیخ، گروهی را بر آن داشت که پرده از اعمال شیخ بردارند. و جهان را متوجه جنایات وی سازند. برادر شیخ (سلیمان بن عبد الوهاب) در کتاب خود به نام «الصواعق الالهیة» به شیخ و اتباعش چنین خطاب میکند:
«شما به کوچکترین چیز، بلکه با کوچکترین ظن و گمان مردم را تکفیر میکنید. شما کسانی را که آشکارا معترف به اسلامند، کافر میشمارید. حتی آنان را که در تکفیر این گروه توقف میکنند، نیز کافر میدانید» (2).
دعوت شیخ به آیین توحید و تظاهر به مبارزه با شرک، در آغاز کار بسیار جالب و فریبنده بود و افرادی که از دور ناظر بر دعوت شیخ بودند، مجذوب آوازه دعوت او شده، حتی سید محمد بن اسماعیل که یکی از
امرای یمن بود، در یک قصیده طولانی شیخ را ستود که مطلع آن چنین است:
سلام علی نجد و من حل فی نجد
و ان کان تسلیمی علی البعد لا یجدی!
درود بر نجد و کسانی که در آنند
هر چند درود من از دور، سودی ندارد
ولی هنگامی که خبر کشتارها و حملات وحشیانه وهابیان به وی رسید، از قصیدهای که در مدح او سروده بود، پشیمان شد و قصیده دیگری در نکوهش او سرود که مطلع آن چنین است:
رجعت عن القول الذی قلت فی نجد
فقد صح لی عنه خلاف الذی عندی!
از سخنی که درباره نجد گفته بودم، برگشتم، زیرا خلاف آنچه که در گذشته فکر میکردم، برای من ثابت شد.
شاعر یمنی به قصیده دوم اکتفاء نکرد و این قصیده را شرح کرد و نام آن را «محو الحوبة فی شرح ابیات التوبة» نهاد (1).
تکفیر مسلمین، یگانه شعار محمد بن عبد الوهاب!
آیین وهابیت، آیین نفاق افکن و تفرقه آفرینی است که از روز نخست چنین پیامدی را بدنبال داشت. محمد بن عبد الوهاب در خطبههای نماز جمعه میگفت هر کس به پیامبر متوسل شود، کافر شده است، و عجیب این که برادرش سلیمان سخت با او مبارزه میکرد. روزی به برادرش گفت: ارکان اسلام چند است؟ گفت: پنج تا (شهادتین، بپا داشتن نماز، و پرداختن زکات، فریضه حج، روزه رمضان) (2). برادر گفت: تو رکنی را نیز بر آن افزودهای، و آن اینکه هر کس از تو پیروی نکند مسلمان نیست و این نیز رکن ششم است (3).
روزی به برادر خود گفت: خدا در هر شب از شبهای ماه رمضان چند نفر
را از آتش دوزخ آزاد میکند؟ گفت: در هر شب صد هزار نفر، و در شب آخر ماه رمضان به اندازه همه کسانی که در آن ماه آزاد کرده، یکجا آزاد میفرماید.
برادر گفت: پیروان تو به یک دهم این مقدار نیز نرسیده است، پس این مسلمانانی که خدا آنها را آزاد میکند، کجا هستند؟ تو که مسلمانان را در خود و اتباع خود محصور ساختهای!شیخ در پاسخ برادر ماند و چیزی نگفت.
کار نزاع میان دو برادر به جایی رسید که سلیمان بر جان خود ترسید و در عیه را به قصد مدینه ترک گفت و در آنجا رسالهای بر رد برادر نوشت و برایش فرستاد. متاسفانه رساله مؤثر واقع نشد، بلکه کتابهای دیگری نیز که علمای حنبلی و دیگران نوشتند، در او مؤثر نیفتاد.
شعار وهابیان: تکفیر مسلمانان جهان
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکمتر از ایمان من، ایمان نبود
در دهر یکی چو من، و آنهم کافر
پس در همه دهر، یک مسلمان نبود!
از روزی که احمد بن تیمیه مکتب خود را پی ریزی کرد، تلویحا و تصریحا خود و اتباع خود را موحد و مسلمان دانسته و دیگر طوائف را کافر و مشرک میشمرد. برخی از اعمال مسلمانان از قبیل توسل به پیامبر و سفر برای زیارت قبر وی و جشن گرفتن در موالید را شرک و بدعت توصیف میکرد و مفاد آن این بود که مرتکبین این اعمال، مشرک بوده و طبعا کافر نیز خواهند بود. پس از ابن تیمیه (کاسه لیس) سفره او محمد بن عبد الوهاب همین شعار را تکرار کرد و در رساله «اربع
قواعد» در قاعده چهارم میگوید:
«مشرکان زمان ما بدتر از مشرکان گذشتهاند، زیرا مشرکان گذشته، در حال رفاه، شرک میورزیدند، اما در حال سختی به خدای یگانه پناه میبردند و خالصانه، تنها او را میخواندند، اما اینان در هر دو حال به پیامبر متوسل شده و میورزند»!! (1).
و در رساله دیگر میگوید:
«توحیدی که مشرکان زمان ما آن را انکار کردهاند، توحید در عبادت است» (2).
ما در تحلیل عقاید وهابیت توحید و شرک را به صورت منطقی تعریف کرده و حد و مرز آن را بیان خواهیم کرد و روشن خواهیم ساخت که اگر معیاری را که این دو نفر برای توحید و شرک ترسیم میکنند، صحیح باشد، هرگز در روی زمین نمیتوان موحدی یافت و اساس اشتباه هر دو نفر این است که برای عبادت حد صحیحی قائل نشده و هر نوع توسل به اسباب را پرستش سبب خواندهاند، و میان تعلق به سبب، و عبادت سبب فرقی قائل نشدهاند.
شعار وهابیان در تکفیر مسلمانان به قدری افراطی و شور است که به اصطلاح «حتی خان هم فهمیده» تا آنجا که یکی از طرفداران آنان مانند آلوسی صاحب تاریخ نجد، بر آنان خرده گرفته و میگوید:
«سعود بن عبد العزیز به اطراف لشکرکشی کرد و بزرگان عرب در برابر او سر فرود آوردند ولی متاسفانه او مردم را از زیارت خانه خدا باز داشت و بر خلیفه عثمانی خروج کرد و مخالفان خود را تکفیر نمود و در قسمتی از احکام شدت عمل به خرج داد و درباره برخی از اعمال مسلمین با دیدی ظاهر بینانه قضاوت کرد و آنان را متهم به شرک ساخت، در
حالی که اسلام، آیین سهل و آسان است، نه آیین سخت، آنچنان که علمای نجد اندیشیدهاند و پیوسته بر مسلمانان منطقه یورش برده و اموال آنان را به عنوان جهاد فی سبیل الله غارت میکنند» (1).
همان طور که گفته شد اساس وهابیت را ایجاد تفرقه و دو دستگی میان مسلمانان تشکیل میدهد و این ایده تا آغاز زمامداری عبد العزیز {1304 ه -} باقی بود، ولی پس از اشغال حجاز به دست او و تماس وهابیان با ملل مختلف اسلامی، موضع آنان به تدریج دگرگون گردید، زیرا وهابیان پیش از اشغال حرمین در صحراها و بادیهها زندگی میکردند، و با گروههای معدود تماس داشتند، واقعا فکر میکردند که اسلام واقعی همان است که فرزند عبد الوهاب به آنان آموخته است و جز آنان در جهان مسلمانی نیست، و پس از تسلط بر حرمین شریفین و گسترش تماسها، فکر خشونت به تدریج کاهش یافت خصوصا پس از مرگ عبد العزیز و روی کار آمدن فرزندان او مانند سعود، و فیصل، که مدتها در اروپا و آمریکا زندگی کرده بودند، فکر خشونت و تکفیر مسلمین - به دست فراموشی سپرده شده و تصمیم گرفتند که دامنه تبلیغات را گسترده سازند. ولی موضع آنان نسبتبه شیعه تغییر نکرد، بلکه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، موضع آنان سختتر شده است، زیرا پیوسته از آن میترسند که موج انقلاب به سرزمین آنان برسد و توده مستضعف بر آنان بشورند و ارکان سلطنت را متزلزل سازند و لذا ماه و یا هفتهای نمیگذرد که جزوهای، رسالهای، نشریهای و یا کتابی بر ضد شیعه ننویسند و پیوسته همان دروغهای شاخداری
1) 18. سید محسن امین، کشف الارتیاب، ص 9 به نقل از تاریخ نجد.
را که در ده قرن گذشته پشتسر شیعه گفته شده، تکرار میکنند.
فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج 3، سبحانی، جعفر؛
جهان هستی، جهان کنشها و واکنشها، و به اصطلاح علمی، جهان عملها و عکس العملها است، لطیفترین نسیمی که در آن نقطه جهان میوزد، در تلطیف هوای تمام نقاط جهان مؤثر است، و یا نوری که از دورترین نقاط جهان بر زمین میتابد، در پرورش گیاهان و جانداران و دیگر اوضاع جهان مؤثر میباشد و اگر بشر برای لمس این تاثیرها و تاثرها وسیلهای در اختیار ندارد، آسیبی به ضابطه علمی نمیرساند.
ابن تیمیه در سرزمین علم و دانش، مهد فلاسفه و متکلمان و فقیهان اندیشه جسم بودن و جهت داشتن خدا را مطرح کرد و سفر به زیارت مرقد رسول گرامی را تحریم نمود، توسل به ارواح مقدس پیامبران و اولیاء را شرک نامید و بزرگداشت میلاد نبی را، بدعت شمرد و... شکی نیست، به حکم ضابطه یاد شده، این کنشها، بدون واکنش، نخواهد بود، در جهان اسلام پیوسته اندیشمندان غیوری بوده و هستند که از اصول اسلام و دستاوردهای قرآن، به شدت دفاع میکنند، و آنچه در توان دارند، در این راه، نثار مینمایند.
ابن تیمیه، با انتشار رساله «العقیدة الحمویة» دستبه ریسک بزرگی زد و پس از آن، با ولاء و عشق مسلمانان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، بازی کرد و با یک رشته ظاهر سازیها، سنت هفتصد ساله را، به باد انتقاد گرفت، تبرک به قبر پیامبر را، حرام دانست و از این طریق وصیت شیخین را که سفارش کرده بودند، در کنار قبر پیامبر به خاک سپرده شوند، خدشه دار ساخت.
به طور مسلم، هر یک از این
کارها کافی بود که قلمها و خامههای اندیشمندان اسلامی بر ضد او به حرکت در آیند، و علمای اسلام، او را به محاکمه بکشند، و توده مردم را از اندیشههای زیانبار او بر حذر دارند.
در جهان اهل سنت سابقه ندارد یک عالم حنبلی، بارها به دادگاه دعوت شود، و به تبعید، زندان محکوم گردد و در خود زندان، از مطالعه و نگارش محروم شود و ما اجمال سرگذشت محنتبار او را به نقل از شاگرد وی ابن کثیر در تاریخ خود بنام «البدایة و النهایة» در این جا میآوریم:
1 - در سال 698، گروهی از فقهاء بر ضد ابن تیمیه قیام کرده و خواستند که او را به مجلس قاضی جلال الدین حنفی احضار کنند، او حاضر نشد، سرانجام در شهر بر ضد رساله او به نام «الحمویه» ندا سر داده شد.
2 - در هشتم رجب سال 705، قضات شهر همراه با ابن تیمیه در قصر نائب السلطنة حاضر شدند و رساله «الواسطیة» ابن تیمیه قرائت شد و در دوازدهم ماه در نشست دوم، کمال الدین زملکانی با او به مناظره پرداخت، و مردم از جودت ذهن و بحث نیکوی مناظر تشکر کردند.
در هفتم شعبان، در نشست سوم، وی به تبعید به مصر محکوم شد، و دمشق را به عزم مصر ترک گفت و چون در آنجا، نیز از نشر اندیشه خود دست بر نداشت، در مجلس مخصوصی، شمس بن عدنان با او به مناظره پرداخت، سرانجام ابن محلوف مالکی قاضی وقت، او را محکوم به زندان کرد، و رسما بر ضد او در مصر و شام اعلامیه منتشر شد، و
این بر حنابله که ابن تیمیه نیز از آنان بوده، سنگین آمد. و سرانجام پس از فعل و انفعالها، شیخ در 22 ربیع الاول سال 707 از زندان آزاد شد و اقامت در مصر را بر انتقال به دمشق ترجیح داد.
3 - وی پس از آزادی در نشر عقاید خود پافشاری میکرد و ابن عطاء با او مناظره نموده و او را به محکمه قاضی بدر الدین بن جماعة کشانید قاضی احساس که وی در سخنان خود، نسبتبه پیامبر ادب را رعایت نمیکند، او را روانه زندان کرد و سرانجام در آغاز سال 708، آزاد شد.
4 - فعالیت مجدد شیخ سبب شد آخر ماه صفر 709 به اسکندریه مصر تبعید شود و پس از هشت ماه اقامت در آنجا، در 709 به قاهره بازگشت و در آنجا ماند تا سال 712 به شام بازگشت (1).
5 - در روز پنجشنبه دوم رجب سال 720، به خاطر فتاوای دور از مذاهب اسلامی به دار السعادة احضار شد، قضاة هر چهار مذهب او را نکوهش کردند، و محکوم به زندان شد تا دوم محرم 721، از زندان آزاد گردید.
6 - شکایات فراوانی از علماء و دانشمندان درباره او سبب شد که حاکم وقت او را در قلعه دمشق زندانی سازد، و از هر نوع فعالیت حتی نوشتن، ممنوع گردد و سرانجام در سال 728 در زندان جان سپرد (2).
در این جا از تذکر نکتهای ناگزیریم و آن اینکه: ممکن است، کسی یک چنین مقاومت و استواری در راه اندیشه را مایه ستایش بداند و او را اسطوره مقاومت و ثبات در راه عقیده تلقی کند، ولی یک
چنین اندیشه جز ساده نگری، چیزی بیش نیست زیرا لجاجت در برابر حق، غیر از مقاومت در راه عقیده است، خصلت نخست کاملا محکوم و نکوهیده است، و دومی در صورتی قابل ستایش است، که خود عقیده کاملا مقدس باشد، انسانی که روی یک رشته انگیزههای مادی، و اغراض شخصی به ثبات در راه عقیده تظاهر ورزد، آن نیز مقدس نیست.
اگر ثبات در راه عقیده به طور در بست کار خوبی باشد باید شیطان را به خاطر ثبات در عقیده خود، ستایش کنیم زیرا او نیز در راه عقیده خود تا درون دوزخ پیش رفت، و «نار» را بر «عار» برگزید.
ثبات ابن تیمیه، لجاجت در برابر کلیه علمای اسلام و مذاهب چهارگانه اهل سنت بود، او به روشنی میدید که اندیشههای او درباره صفات خدا و مقامات پیامبر، افکار کلیه فقیهان و قضاة اسلام را بر ضد او شورانیده، و پیوسته دستگیر و تبعید و زندانی میشود، و در این میان، مساله سیاسی نبود تا تصور شود که گروهی روی اغراض سیاسی، و یا شخصی و مادی با او در افتاده و پیوسته او را به محاکم قضائی میکشند:
در مکتب اهل سنت اتفاق علمای یک عصر، تا چه رسد، اتفاق علماء هفت قرن، حجت و واقع نما است و تخلف از آن تخلف از جامعه اسلامی است که دوزخ را به دنبال دارد. و آنان بر این مطلب با آیه یاد شده در زیر استدلال میکنند آنجا که میفرماید:
(و من یشاقق الرسول من بعد ما تبین له الهدی و یتبع غیر سبیل المؤمنین نوله ما تولی و نصله جهنم و سآءت
مصیرا) (1).
کسی که پس از روشن شدن حقیقت از در مخالفت با پیامبر در آید و از راهی جز راه مؤمنان پیروی کند، ما او را از پی همان کسی که دوست داشته، میفرستیم و در دوزخ وارد میکنیم، چه جایگاه بدی است.
نکته قابل توجه در آیه: جمله (و یتبع غیر سبیل المؤمنین) است، که تخلف از جرگه مؤمنان را جائز نمی شمارد اکنون یادآور میشویم که جامعه مؤمنان، متجاوز از هفتصد سال، به قبر و ضریح پیامبر تبرک جسته، و ساختن سایبان و بنا را یک نوع اظهار محبت به پیامبر میدانستند، و یکی از فرائض افراد با ایمان، اظهار علاقه به پیامبر و ابراز محبت است، مخالفت با چنین سنت چند صد سالهای، جز تجسم بخشیدن به (و یتبع غیر سبیل المؤمنین) چیزی دیگری نیست.
پاسداران اصول و فروع اسلام در عصر ابن تیمیه و پس از او، بیانات نافذ و محکمی درباره شخص او و کتابهای وی، دارند و گاهی قضات مذاهب چهارگانه سند واحدی را امضاء کرده و مردم را از پیروی از افکار وی باز میداشتند، و در حیات و پس از مرگ ابن تیمیه، رسالهها و کتابهای فراوانی، در نقد اندیشههای او نوشتهاند که ذکر اسامی آنها، مایه اطاله سخن است و ما اکنون به صورت گذرا این شخصیتها را نام میبریم شخصیتهائی که هر یک در عصر خود، ستاره فروزانی بودند که امت اسلامی از نور اندیشههای آنان، بهره میگرفت و هیچ دانشمند اسلامی نمیتواند، نقد و رد آنها را از طریق اغراض شخصی تفسیر کند.
برخورد دو اندیشه به صورت نفی و اثبات مانند اصطکاک دو سیم
1) 3. سوره نساء/115.
مثبت و منفی است که از آن نور و حرارت میجهد و به محیط، روشنی و گرمی میبخشد، و تکامل علوم و پیشرفت تمدن، در سایه گفت و شنودها، بررسیها و درگیریهای علمی صورت میپذیرد، و پس از اندی، فرضیهها به حقیقت، و انکارها و شکها، به علم و یقین تبدیل میشود. از این جهت نباید، اختلاف دو دانشمند را با یکدیگر، نشانه حقد و کینه انگاشت و آنرا غیر اصولی توصیف کرد. ولی هر گاه ابراز اندیشه از طرف عالمی سبب شود، که همه دانشمندان بر ضد فکر او بشوند، و به رد و نقد اندیشههای او بپردازند، و کوچکترین انعطاف پس از مرور قرنها پدید نیاید، طبعا باید یک چنین اتفاقی را گواه بر بی پایگی آن اندیشهها دانست، و آن را جز از طریق علاقه به اظهار حق، و زدودن باطل، نباید تحلیل کرد.
اختلاف دانشمندان اسلام، با ابن تیمیه درباره صفات خدا، و توحید و شرک، مربوط به ضابطه دوم است، و از روزی که مساله کفر آمیز، تجسم و جهت داشتن خدا، و یا جسارت به ساحت انبیاء و اولیاء از جانب ابن تیمیه عنوان شد، قلمها و خامهها، مناظرات و محاکمات، برای صیانت عقائد توده مردم به حرکت درآمدند، و هر کسی، به نوعی او را محکوم کرد، و سخن او را نقد نمود و بزرگان اهل سنت که با وی هم عصر بودند، و یا پس از وی میزیستند، در نقد اندیشههای او بیش از بیست رساله نوشتند و ناقدان اندیشههای او از شخصیتهائی بودند، که مراجعه به بیوگرافی آنها در کتابهای تراجم، ما را به مقام بلند
علمی آنها رهبری میکند. اینک در این بخش، به ذکر اسامی، و نقل و گزیدهای از سخنان آنها درباره ابن تیمیه اکتفاء میکنیم و اگر رد و انتقاداتی را که از طرف دانشمندان شیعه انجام گرفته، بر آنها بیفزاییم با انبوهی از کتاب و رساله، یا مناظره و محاکمه روبرو میشویم که در تاریخ برای خود کم نظیر است.
صفی الدین از داناترین مردم به مذهب امام ابو الحسن اشعری بوده و در هر دو اصول: (اصول دین، و اصول فقه) سرآمد روزگار به شمار میرفت;وی نخستین کسی است که در سال 705 در دار السعادة با ابن تیمیه به مناظره پرداخت، و در تقریر و تبیین مطلب، فوق العاده توانا بود، و در مناظره به یک نقطه فشار میآورد، در حالی که ابن تیمیه از شاخهای به شاخهای میپرید از این جهت صفی الدین به وی گفت چرا ادب مناظره را رعایت نمیکنی، تو گنجشک وار، از شاخهای به شاخهای میپری، مجلس مناظره در دار السعادة دمشق، با پیروزی صفی الدین به پایان رسید و ابن تیمیه و دار و دسته او از وظائف دولتی بر کنار شدند (1).
کمال الدین معروف به قاضی القضاة زملکانی، قاضی توانای منطقه حلب بود، و او دومین کسی است که در سال 705 با ابن تیمیه به مناظره پرداخت، و او مؤلف کتاب «الدرة المضیئة فی الرد علی ابن تیمیه» است که کشف الظنون از آن یاد کرده است، سبکی میگوید: وی نظریه ابن تیمیه را پیرامون زیارت و طلاق رد کرده است (2).
شهاب الدین حلبی از دانشمندان بنام دمشق، و معاصر با ابن تیمیه بوده
و در نقد نظریه او پیرامون جهت داشتن خدا رساله مستقلی نوشته، و سبکی در طبقات الشافعیه متن رساله وی را در ترجمه او نقل کرده است. وی در آغاز رساله میگوید: آنچه مرا به نگارش این رساله وادار کرد این بود که اخیرا رسالهای از طرف برخی منتشر شده و کسانی را که قدم راسخی در معارف ندارند، فریب داده است، من نخست عقیده اهل سنت را نقل کرده، آنگاه به نقد عقیده ابن تیمیه میپردازم (1).
ذهبی از شخصیتهای بزرگ حنابله است، و در تاریخ و رجال خدمات ارزندهای انجام داده و کتابهای او جزء مصادر رجالی و تاریخی است. وی در کتاب «تذکرة الحفاظ» به ترجمه ابن تیمیه پرداخته و در آنجا چیزی نگفته است. ولی پس از رو شدن عقائد او، نامه گستردهای به وی نوشته و نامه را با این جملهها آغاز میکند:
«یا رب ارحمنی و اقلنی عثرتی... وا اسفاه علی السنة و اهلها، و اشوقاه الی اخوان یعاوننی علی البکاء...»
خدایا بر من رحم کن و لغزش مرا پس گیر، تاسف بر نابودی سنت پیامبر و اهل آن! (2)
صدر الدین پیشوای بزرگ در کلام اشعری و محقق در دو اصول (اصول دین و اصول فقه) بشمار میرود و از ذکاوت شگفت آور و حافظه فوق العادهای برخوردار بود و مناظرات متعددی با ابن تیمیه انجام داد دشمن شکست خورده در سنگر علم در صدد سنگ اندازی در مسائل اجتماعی بر آمد و او را متهم به مطالبی کرد که از آن پیراسته بود (3).
علی بن عبد الکافی، از محدثان و فقیهان بزرگ دمشق بوده و نویسنده
«طبقات الشافعیه» تاج الدین سبکی فرزند او است، وی در جلد دهم کتاب خود ص 176 و... ترجمه گستردهای از پدر آورده که علاقمندان میتوانند به آن مراجعه کنند. وی در فقه، شافعی، و در کلام، اشعری بود، شیخ ذهبی با آنکه به حنابله تعصب میورزید نسبتبه او فوق العاده خاضع بود و او را با دو بیتی ستوده که مضمون آنرا میآوریم:
«منبر مسجد اموی که گردن میکشید، در برابر محدثی مانند سبکی آنگاه که روی آن قرار گرفت، خضوع کرده وی حافظترین مشایخ عصر در حدیث و سخنورترین و داورترین آنهاست» (1)وی کتاب مستقلی به عنوان رد بر اندیشههای ابن تیمیه نوشت، در آن به کلیه شبهات او پیرامون مسافرت برای زیارت پیامبر، و زیارت قبر او پاسخ گفته و آن را «شفاء السقام» نامید. این رساله به سال 1318، در مصر چاپ شده است، وی علاوه بر این کتاب، کتاب دیگری به نام «الدرة المضیئة» نوشته و در آغاز آن چنین میگوید: ابن تیمیه در اصول عقاید، بدعتها نهاد، و استوانههای اسلام و ارکان آن را شکست او مدتها در پوشش پیروی از کتاب و سنت، و تظاهر به دعوت به حق، زیست ناگهان نقاب کنار رفت، پیروی از کتاب و سنت به بدعت گذاری و دوری از مسلمانان تبدیل شد.
محمد بن شاکر کتبی مؤلف «فوات الوفیات» که آن را به عنوان «ذیل» کتاب وفیات الاعیان ابن خلکان نوشته است، میگوید: ابن تیمیه کتابی پیرامون فضائل معاویه نوشته و فتوی داده است که لعن بر یزید جائز نیست (2).
ابو محمد عبد الله بن اسعد مورخ، معروف به یافعی نویسنده کتاب
«مرآة الجنان» در ترجمه ابن تیمیه مینویسد: ابن تیمیه به خاطر مسائل فکری خاصی، زندانی و بازداشت شد، بدترین فتوای وی این بود که از زیارت پیامبر نهی کرده و اعتقاد به «جهت» را مطرح نمود او «استوا» را در آیه (ان الله علی العرش استوی) به معنی ظاهری تفسیر میکرد و برای خدا، حرف و صوت معتقد بود و برای پیشگیری از سرایت عقیده او در دمشق ندا شد که هر کس بر عقیده او باشد جان و مال او هدر است (1).
تقی الدین، پیشوای بزرگ، مؤلف کتاب «دفع شبه من شبه و تمرد» که در سال 1350 در مصر چاپ شده است، در کتاب یاد شده مینویسد:
در سخنان ابن تیمیه نگریستم، احساس کردم که وی میل به باطل و گرایش به پیروی از آیات متشابه برای فتنه انگیزی دارد در کتابهای او چیزهایی دیدم که زبان را یارای گفتن و انگشتان را قدرت نگارش نیست (2).
احمد بن حجر عسقلانی، شخصیتی است که نیاز به تعریف و توصیف ندارد او در عصر خود پیشوای بلا منازع بود، و در کتاب «الدرر الکامنة» زندگی ابن تیمیه را منعکس کرده و میگوید:
ابن تیمیه در محکمهای که قاضی آن مالکی مذهب بود، محکوم و باز داشت شد، که وقتی قاضی آگاه شد که برخی با او در رفت و آمد هستند، دستور داد، که اگر او را نکشتهاند، هر نوع تماس با او را ممنوع سازند و چون او کفر ورزیده، کشتن او بدون مانع است.
سرانجام یاد آور میشود، که برخی میگویند: او خواهان ریاست بود و از جسارت به خلفاء ابا
نداشت (1).
آیا گواهی این شخصیتها کافی در انحراف فکری او نیست؟ آیا باز میتوان او را، پیرو مذهب اهل سنت و جماعت دانست؟ در حالی، که شخصیتهای عظیمی از آنان دست رد بر سینه او زده و افکار او را کاملا نادرست میشمارند و این افراد غالبا با او معاصر بوده و یا کمی پس از او زندگی میکردند. و اگر تصور شود، انگیزه این پرخاشگریها مساله «تعاصر» و به اصطلاح حجاب معاصرت بوده است پاسخ آن با خواندن نقدها و انتقادهای متاخران، از وی، روشن میگردد، و هم اکنون با آوردن نظریههای دانشمندان متاخر از عصر او، واقعیت این انتقادها را آشکار میسازیم.
انگیزه پرخاشگریها و در گیریها حس واقع گرائی، یا حجاب معاصرت؟!
در زندگی دانشمندان، انگیزه درگیریها در مسائل فکری و علمی، در گرایشهای درونی به نام «حس واقع گرائی» و «حقیقت طلبی» خلاصه میشود، و این ندائی است که انسان آنرا از درون میشنود، و پیوسته با قطع نظر از دیگر انگیزههای شخصی و مادی، از حقیقت (و لو به عقیده خودش) جانبداری کرده و چه بسا در راه آن جان و مال خود را نیز نثار کند.
ولی - در عین حال - نمیتوان از عامل دیگری به نام «حجاب معاصرت» چشم پوشید، معاصرت دو دانشمند، حجاب غلیظی است که مانع از رؤیت حقیقت در آینه اندیشه معاصر میشود، و از این جهت ستایش معاصر در کلمات معاصر دیگر کم است، در حالی که برای ستایش گذشتگان قلمها و خامهها پیوسته در حرکت و جریان میباشد.
ولی باید توجه نمود پرخاشگری بر افکار و اندیشههای ابن تیمیه، ارتباطی به مساله «معاصرت»
1) 13. الدرر الکامنة، ج 1 ص 154 - 156.
نداشته، و معاصر و غیر معاصر در این خط یکسان بودند.
پرخاشگران گذشته که با نام و نظریه آنان درباره ابن تیمیه در صفحات قبل آشنا شدیم - هر چند معاصر و یا نزدیک به عصر بودند ولی انتقاد از افکار او اختصاص به معاصران یا نزدیکان به عصر او ندارد بلکه دور افتادگان از عصر او ریشه کن کردن اندیشههای او، دست کمی از هم عصران و یا نزدیکان به عصر او را نداشتهاند، و رشته انتقاد تا این لحظه که قلم نگارنده روی کاغذ میگردد ادامه دارد و در تمام اقطار اسلامی عربی و غیر عربی مانند هند و پاکستان، و بنگلادش و ترکیه و ایران، ردیههای فراوانی بر مکتب او نوشتهاند، اینک برای ارائه این حقیقت از دانشمندان بزرگ دیگری نام میبریم، که راه گذشتگان را پیمودهاند، و باید بدانیم تا اندیشههای ایشان به وسیله قدرتهای ذی نفع، ترویج میشود، این راه ادامه خواهد داشت، زیرا دانشمندان اسلامی، سخن حضرت رسول را که فرمود: «اذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یظهر علمه و الا فعلیه لعنة الله» (1)را به خاطر سپردهاند و رهروان این راه هستند، مگر اینکه این فتنه بخوابد، و محیط زیست اسلامی از این سموم پاک گردد.
وی مؤلف کتاب «المنهل الصافی و المستوفی بعد الوافی» است که به عنوان استدراک دوم بر «وفیات» ابن خلکان نوشته شده است و او مینویسد: ابن تیمیه در یکی از محاکم سندی را امضاء کرد و در آن خود را اشعری مذهب خواند، و صریحا گفت: که ظاهر آیه (الرحمن علی العرش استوی) مقصود نیست و نزول خدا به آسمان اول، بسان
1) 14. کنز العمال 1/903 و 10/29140، سفینة البحار مادة «بدع».
استواء او بر عرش، برای او مجهول است، آنگاه از گفتههای قبلی خود توبه کرد و گروهی از علما بر صحت سند و امضاء او گواهی دادند (1).
ابن حجر هیتمی در کتاب «الفتاوی الحدیثة» ابن تیمیه را چنین معرفی میکند: ابن تیمیه کسی است که خدا او را خوار و ذلیل و گمراه و کور و کر ساخته است و پیشوایان بزرگ، فساد عقیده و دروغ بودن اقوال او را روشن ساخته و هر کس مایل است;به کتاب پیشوای بزرگ که در امامت و جلالت و اجتهاد او اتفاق نظر است یعنی ابو الحسن سبکی، و کتاب فرزند او تاج الدین و نوشته عز بن جماعت و شخصیتهای دیگر از فقهای شافعی و مالکی و حنفی، مراجعه کند.
ابن تیمیه نه تنها متاخرین را به باد انتقاد میگیرد بلکه بر پیشینیان مانند عمر بن الخطاب و علی بن ابی طالب نیز اعتراض مینماید. خلاصه، سخن او قیمت ندارد، و باید او را بدعت گذار، گمراه و گمراه کننده دانست. خدا با عدلش با او رفتار کند و ما را از شر عقیده او حفظ نماید. او برای خدا جهت ثابت کرده و برای وجود او جزء اندیشیده است (2).
وی شارح کتاب «الشفاء فی تعریف حقوق المصطفی» نگارش عیاض بن موسی (م/544) است و این کتاب از نفیسترین کتابهائی است که درباره حقوق پیامبر گرامی نوشته شده است و آنرا گروهی شرح کردهاند، از آنهاست، ملا علی قاری که شرح وی بر شرح شفای قاضی عیاض معروف است، وی میگوید: ابن تیمیه سفر زیارتی را تحریم کرده و راه افراط را در پیش گرفته
است، همچنان گروهی که آن را از ضروریات دین شمردهاند، که انکار آن مایه کفر است، راه افراط رفتهاند هر چند نظریه دوم، نزدیک به حقیقت است، زیرا تحریم چیزی که علماء اسلام بر استحباب آن اتفاق دارند، بالاتر از تحریم چیزی است که علماء بر مباح بودن آن، اتفاق داشته باشند، و دومی در نظر دانشمندان مایه کفر است (1).
وی ابن تیمیه را در کتاب خود به نام «درة الحجال فی اسماء الرجال» نام برده و میگوید: او فتاوای شاذ داشت، و خیال میکرد که مجتهد است (2).
شیخ محمد بخیت از علمای بزرگ «ازهر» و از مدرسان عالی مقام آنجا بوده و مرحوم مصلح بزرگ شیخ محمد حسین کاشف الغطاء در کتاب خود به نام «نقض فتاوی الوهابیة» یاد آورد میشود که در سال 1330 در مصر، در مجلس درس او حاضر شده و از او بهره گرفته است. وی در کتاب «تطهیر الفؤاد من دنس الاعتقاد» عبارت ابن حجر را در فتاوای حدیثه نقل کرده آنگاه یاد آور میشود در زمان ما گروهی به نشر کتابهای ابن تیمیه همت گمارده، و فتنه خوابیده را بیدار میکنند، از این جهتبر خود لازم دیدم که کتاب «شفاء السقام» سبکی را که بهترین رد بر ابن تیمیه است منتشر سازم (3)و در حقیقت کتاب «تطهیر الفؤاد» را به عنوان مقدمه کتاب سبکی نوشته و هر دو در سال 1318 در مصر چاپ شده است.
یوسف بن اسماعیل نبهانی، رئیس محکمه حقوق بیروت، مؤلف «القصیدة الرائیة الصغری فی ذم البدعة الوهابیة» در کتاب «شواهد الحق» پس از یاد آوری گروهی از منتقدان بر ابن تیمیه
مینویسد: دانشمندان مذاهب چهارگانه بر رد بدعتهای ابن تیمیه اتفاق نظر دارند، نه تنها مطالب او را استوار ندانستهاند، در کمال عقل او نیز خدشه کردهاند. او با اجماع مسلمانان مخالفت کرده مخصوصا آنچه مربوط به سرور مرسلین است (1).
نبهانی از نویسندگان معروف قرن چهاردهم اسلامی است و کتاب ارزشمند او به نام «الشرف المؤبد» از کتابهای جاودان میباشد، و مجموع کتاب حاکی است که یک فرد واقع گرا بوده است.
شیخ سلامه از دانشمندان ازهر، مؤلف کتاب «فرقان الفرقان» است که در مقدمه «الاسماء و الصفات» بیهقی چاپ شده است، از همین کتاب احاطه او بر مسائل کلامی، و حدیث نبوی کاملا هویدا است وی میگوید: مذهب ابن تیمیه معجونی از مذاهب گوناگون است.
او در مساله توحید، کاملا از مذهب «کرامیه» (2)پیروی میکند که برای ذات خدا، اجزاء، جهت، مکان، حرکت، فرود و بالا رفتن قائل است.
در برخورد با دیگر مذاهب اسلامی، ویژگی خوارج به خود میگیرد، تمام فرق اسلامی را تکفیر میکند، و همه را مشرک میداند، او در نوشتههای خود دچار تناقض است، نخست مدعی میشود که اگر حوادث را تعقیب کنیم، به سر آغاز آن نمیرسیم و صحابه و تابعان نیز بر این عقیده بودهاند، اندکی بعد میگوید: صحابه در نخستین چیزی که خدا آفریده اختلاف کردهاند که آیا آن آب است یا قلم، در حالی که اختلاف در نخستین آفریده با بی نهایت بودن خلقت سازگار نیست.
او در حالی که به «جهمیه» بد میگوید ناگهان «جهمی» میشود و میگوید: آتش دوزخ پایان میپذیرد و کافران در دوزخ جاودان نیستند (3).
کوثری از نوادر روزگار در تتبع و کتاب
شناسی و آشنایی به فرق اسلامی است، وی با انتشار کتاب سبکی به نام «السیف الصیقل» و افزودن تکملهای بر آن، ضربت مهلکی بر وهابیت در مصر فرود آورد. وی در مقدمه اسماء و صفات بیهقی از کتاب غوث العباد (ط حلبی مصر) از ابن تیمیه نقل میکند که وی تصریح کرده که خدا میتواند بر پشت مگسی قرار گیرد تا چه رسد به عرش با آن عظمت!و همه اینها گواه بر مجسم بودن او است (1).
شیخ محمد ابو زهره کتابی پیرامون زندگی ابن تیمیه نوشته و تا آنجا که توانسته کوشیده است نقاط ضعف او را منعکس نکند، ولی سر انجام ناچار میشود در مواردی نظریههای او را تخطئه کند از آن موارد: مساله منع تبرک به آثار پیامبر است میگوید: من با ابن تیمیه در مساله تبرک به آثار پیامبر کاملا مخالف هستم. تبرک به اثر، عبادت صاحب اثر نیست، بلکه مایه یاد آوری و عبرت گیری و بصیرت طلبی است (2).
در این جا دامن سخن با نقل مضمون سند ی که قضات چهارگانه مذاهب اهل سنت درباره ابن تیمیه امضاء کردهاند به پایان میرسانیم تا روشن شود که نظر علماء و قضات نسبتبه این مرد چگونه بوده است.
پس از بالا گرفتن اندیشههای ابن تیمیه، قضات مذاهب چهارگانه، همگی تصمیم بر طرد او گرفتند، تا او را به خاطر جسارتهای زیاد از پیکر امت اسلامی جدا سازند و سرانجام او را یک مرد منحرف معرفی کردند که باید از نشر اندیشههای خود دست بردارد، و در غیر این صورت، زندانی میگردد و به توده مردم آگاهی داده میشود که از
او پیروی نکنند این سند را افراد یاد شده در زیر که قضات مذاهب چهار گانه بودند امضاء کردند: (1).
1 - بدر بن جماعه، قاضی شافعیه.
2 - شهاب الدین جهبل، قاضی مالکیه
3 - محمد بن جریری انصاری، قاضی حنفیه
4 - احمد بن عمر مقدس حنبلی قاضی حنابله
آیا با وجود این کلمات و این محکومیتها، برای کسی جای شک و شبهه باقی میماند؟ یک نفر یا دو نفر را میتوان گول زد و دین یک نفر و دو نفر را میتوان خرید، نه چهار قاضی القضات مذاهب چهار گانه که دهها قاضی زیر نظر آنها کار میکنند.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 3،؛
اگرچه نویسندگان ایرانی معاصر محمد بن عبدالوهاب (2)و برخی از نویسندگان عثمانی، وی را حنفی مذهب دانستهاند (3)ولی با توجه به نحوه تعلیمات او و موافق بودن آنها با مذهب حنبلی و این که پدرش و برادرش از علمای حنبلی بودند و پیروانش همواره خود را حنبلی میدانستهاند، دیگر شکی باقی نمیماند که بنیانگذار مسلک وهابیت در آغاز امر، مذهب حنبلی داشته است و این مسلک از مذهب حنبلی سرچشمه گرفته است و عموم بنیانگذاران عقائد وهابیت، مانند: ابو محمد بربهاری، ابن بطه، ابن تیمیه و ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب همه از علمای حنبلی بودهاند و به همین جهت وهابیان، خود را از اهل سنت وجماعت و حنبلی مذهب میدانند.
«صبحی محمصانی» دراین باره مینویسد:
«... رواج مذهب حنبلی از سه مذهب دیگر اهل سنت و جماعت کمتر است. مجدد این مذهب سالها پس از وی دو مجتهد بزرگ اسلام ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم بودند، و سالها بعد، در قرن دوازدهم هجری محمد بن عبدالوهاب تجدید نظری در آن مذهب کرد و عقیده دینی خود را بر مذهب حنبلی استوار ساخت و مذهب جدیدی پدید آورد که به نام او مذهب وهابی خوانده میشود و اکنون در عربستان سعودی رواج دارد» (4).
ولی طبق نوشته دکتر زکی وهابیها از دو جهت با حنبلیها تفاوت دارند:
یکی اینکه تقلید از غیر پیشوایان چهارگانه اهل سنت یعنی مالک و ابو حنیفه و شافعی و ابن حنبل را منع میکنند و مذاهب دیگر و از جمله مذاهب شیعه را قبول ندارند.
دوم این که وهابیها در برخی از مسائل فرعی، هرگاه
رایی متکی به نص جلی از کتاب و سنت از یکی از پیشوایان سهگانه (غیر از احمد حنبل) صادر شده باشد و به صدور آن یقین کنند، به آن رای عمل میکنند و در آن مساله به خصوص به رای احمد حنبل عمل نمی کنند.
دکتر زکی در دنباله آن میافزاید:
«مذهب وهابی هم مانند فرقههای دیگر مذهبی و سیاسی و اجتماعی، دستخوش دگرگونیهایی شده است و اختلاف سلیقه در درک تعالیم آن و کیفیت اجرا و عمل به آن اثر گذاشته است.
از جمله میبینیم که عبدالعزیز آل سعود، که پیشوا و امام وهابیان به شمار میرفت، در سال 1934 میلادی بعد از جنگی که میان او و امام یحیی پادشاه شیعی مذهب (زیدی) یمن رخ داد، با امام یحیی عهدنامه دوستی مبنی بر اخوت اسلامی امضاء کرد و در آن عهدنامه اعتراف نمود که ملک یحیی، حاکم شرعی یمن است که این خود اعتراف ضمنی به مذهب زیدی است با این که اعتراف مذکور با آنچه قبلا گفته شد که وهابیها، مذاهب دیگر غیر از مذاهب اربعه را قبول ندارند، منافات دارد» (1).
البته گذشته از این دو امر میان وهابیها و حنبلیها تفاوتهای دیگری نیز وجود دارد از جمله احمد بن حنبل و پیروانش گرچه قسمتی از اموری را که وهابیان منع میکنند، آنها هم منع میکردند و گاهی هم از جمله در زمان بربهاری شدت عمل به خرج میدادند و تبدیل به فتنه میشد، ولی به کفر فرقههای دیگر اسلامی حکم نمیکردند و شهرهای اسلامی را دار الکفر نمیدانستند و کسانی را که به زیارت قبر مطهر رسول اکرم صلی الله علیه وآله
1) 4. المسلمون فی العالم الیوم، ج3، ص 63 و 64 بنا به نقل وهابیان، ص 9- 298.
و یا یکی از بزرگان دین میرفتند، تکفیر نمیکردند و مشرک نمیخواندند.
از نظر محققان، مسلک وهابیت شباهت زیادی با مسلک خوارج دارد و چنین مینماید که کیش وهابی ادامه تاریخی فکر خارجیگری و اندیشه خوارج است. و میدانیم که فرقه خوارج در جنگ صفین از جریان حکمیت پیدا شد که خود داستان مفصلی دارد ریشه اصلی و پایه اعتقادات خوارج را چند چیز تشکیل میدهد:
1- تکفیر علی علیه السلام و عثمان و معاویه و اصحاب جمل و اصحاب تحکیم، بهطور کلی کسانی که به حکمیت رضا دادند.
2- تکفیر کسانی که قائل به کفر کسانی که یادآور شدیم، نباشند.
3- ایمان تنها عقیده قلبی نیست، بلکه عمل به اوامر و ترک نواهی، جزء ایمان است.
4- وجوب قیام و شورش بر ضد حاکم وامام ستمگر (1).
این گروه آشوبگر و شورشی با این عقاید تند افراطی به جائی رسیدند که تمام مسلمانان را کافر و همه را مهدورالدم و مخلد در آتش میدانستند.
مرحوم علامه امین در کتاب گرانقدر «کشفالارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب» درباره شباهتهای وهابیها به خوارج بحث نسبتا مفصلی دارد که خلاصه آن را در اینجا ذکر میکنیم:
1- شعار خوارج این بود که: «لا حکم الا لله» (حکومتی جز حکومت خدا نیست) و این کلمه حقی است که از آن باطل اراده شده است. چنانکه امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: آری این کلمه به خاطر مطابقتی که با قول خداوند «ان الحکم الا لله» دارد، کلمه حقی است ولی از آن باطل اراده شده است، مقصود خوارج از این کلمه این است که کسی نمیتواند امیر و حاکم باشد و
1) 5. فضل بن شاذان، الایضاح، ص 48 به بعد چاپ دانشگاه تهران. دکتر مشکور تاریخ مذاهب اسلامی، ص 41، - 71- ملل و نحل شهرستانی، شرح احمد فهمی محمد قاهره، 1948 ص 170- 222.
در مسائل دینی نمیتوان به «حکمیت» پرداخت بدین جهت حکمیت صفین را کفر و گناه میپنداشتند در صورتی که در خود قرآن مردم در موارد اختلاف به حکمیت و داوری فرا خوانده شدهاند آنجا که میفرماید:
«و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها..». (1)
«هرگاه ترسیدید که میان زن و شوهر اختلاف پدید آید، داوری از خانواده مرد و داوری از خانواده زن برگمارید».
و در آیه دیگر میفرماید:
«... یحکم به ذوا عدل منکم..». (2)
«دو نفر عادل از شما داوری کند و حکم نماید».
همچنین شعار وهابیها این است که: «لا دعاء الا لله، لا شفاعة الا لله، لا توسل الا بالله، لا استغاثة الا بالله و...» دعا، شفاعت، توسل و مددخواهی جز از خدا و برای خدا نیست و این سخن، درست است ولی وهابیها منظور نادرستی از آن اراده کردهاند.
آری دعا، شفاعت، توسل واستغاثه از خداست و در حقیقت خداست که خوانده میشود و برای رفع ناملایمات و بدیها و جلب فائده، تنها به او توسل میشود و کمک و مددکار واقعی او است و امر شفاعت به دست اوست. اما مقصود وهابیان آن است که نباید کسی را که خداوند بزرگش کرده، با خواندن او، ما نیز او را بزرگ بداریم و به او توسل بجوئیم تا در پیشگاه خداوند برای ما شفاعت کند و برای ما دعا نماید.
2- شباهت دیگر وهابیان با خوارج آن است که خوارج خیلی به ظاهر مقدس بودند و نسبتبه نماز و تلاوت قرآن اهتمام زیاد میورزیدند، حتی از کثرت سجده، پیشانی آنها پینه بسته بود و طالب حقیقت بودند. چنانکه
امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود:
«لا تقاتلوا الخوارج بعدی فلیس من طلبالحق فاخطاه کمن طلب الباطل فاصابه» (1).
«پس از من با خوارج نجنگید، زیرا کسی که در جستجوی حق بوده و خطا کرده مانند کسی نیست که طالب باطل بوده و آن را یافته است».
آری خوارج مردمانی بودند که شدیدا از محرمات اجتناب میکردند تا آنجا که یکی از آنان خوکی را با شمشیر کشت، دیگری اعتراض کرد و گفت: این عمل تو فساد در روی زمین است و باز یکی در سر راه خود خرمائی پیدا کرد و آن را برداشت و در دهان گذاشت دیگری رسید و خرما را از دهان او بیرون آورد که چیز حرامی خوردی!!
وهابیها نیز این چنیناند به ظاهر تعصب در دین دارند و در مسائل دینی سختگیرند، نماز را به موقع میخوانند و در عبادت خدا خود را خسته میکنند و در طلب حقاند ولی راه خطا میپیمایند و از محرمات شدیدا اجتناب مینمایند تا آنجا که از تلگراف که حکم شرعی آن معلوم نیست، استفاده نمی کنند از شواهد تعصب و مقدس مآبی آنها آن که من خودم یک نفر نجدی (وهابی) را دیدم ریالهای جدید را با ریالهای کهنه با تفاوت صرف میکرد، مردی خواست به او ریال قدیم با اضافه ریال جدید بدهد، وهابی فورا گفت: نه هرگز این رباست. دلال یهودی همراه او بود وقتی که خواست از او جدا شود، یهودی گفت: ما را دعا کن. گفت: خداوند تو را هدایت کند، آنگاه رو به من کرد و گفت: این مرد یهودی است.
3- شباهت سوم وهابیها با خوارج این است خوارج
1) 8. نهجالبلاغه، کلام شماره 61.
جز خود، بقیه مسلمانان را کافر میدانستند و میگفتند کسی که مرتکب گناه کبیره میشود، در آتش مخلد خواهد بود و همچنین خون و مال مسلمانان جز خود را حلال میدانستند و فرزندان آنها را اسیر میکردند و میگفتند کشور اسلامی اگر گناه کبیره در آن آشکار گردد، تبدیل به کشور کفر میشود. آنان عبدالله بن خباب صحابه پیامبر را که روزه بود و قرآن به گردن خود حمایل کرده بود، با همسرش که آبستن بود، بیرحمانه کشتند و شکم زنش را پاره کردند زیرا که او از علی بن ابیطالب علیه السلام تبری نجست و به او گفتند به حکم همین قرآنی که حمایل کردهای، تو را میکشیم! آری او را در کنارنهر آب سر بریدند و خونش را بر جوی روان ساختند. خوارج هرگاه زنان مسلمان را اسیر میگرفتند آنها را میان خود خرید و فروش میکردند و...
وهابیها نیز وضعی مشابه آنها را دارند، آنان سایر مسلمانان را مشرک میدانند و خون و مال آنها را حلال میشمارند و مسلمانان را مشرک خطاب میکنند و کشورهای اسلامی را سرزمین کفر معرفی مینمایند و هجرت از آنها را لازم و ضروری میدانند و کسی را که نماز را ترک کرده، اگرچه منکر آن نباشد، واجب القتل میشمارند (1).
سلیمان بن عبدالوهاب در رسالهای که در رد برادرش محمد بن عبدالوهاب نوشته، میگوید: ابن قیم گفته خوارج دو ویژگی داشتند که به جهت آن از سایر مسلمانان و پیشوایان آنان جدا شدند:
نخست آن که از سنت فاصله گرفته و آنچه را که سنت نیست، سنت پنداشتند.
دوم این که مسلمانان را به سبب ارتکاب گناه
1) 9. رساله دوم از رسائل الهدیة السنیة، ص 65 و 86.
کافر دانستند و در اثر آن حکم به حلیت خون و مال آنها دادند و سرزمین اسلام را سرزمین کفر شمردند. پس سزاوار است که مسلمانان از این دو اصل و پایه غلط برحذر باشند و از نتایج آن دو اصل: دشمنی مسلمانان و لعن و سرزنش آنان و حلال شمردن خون و مال آنها و بهطور کلی از هر بدعتی، بپرهیزند و این ویژگی که او برای خوارج گفته است، بعینه در وهابیان وجود دارد.
4- همانطوری که وهابیها در شبهههای خود به ظاهر برخی از آیات که به زعم آنها به کفر مرتکب کبیره دلالت دارند، استناد کردهاند وهابیها نیز در این شبهه به ظواهر بعضی آیات و ادله که گمان میکنند بر حرمت و شرک بودن اشتغاثه و استعانت از غیر خدا، دلالت دارند، تمسک جستهاند، چنانکه در بحث از عقائد وهابیان بیان شده است.
5- خوارج جنگ و قتال و قیام بر ضد حکام اسلام را حلال میشمارند زیرا به عقیده آنها، همه آنها ائمه ضلال و گمراهی هستند، عقیده وهابیها نیز همینطور است.
6- خوارج باکی از مرگ نداشتند و آن را با آغوش باز استقبال میکردند زیرا چنان میپنداشتند که پس از مرگ به بهشت خواهند رفت. گویند یکی از آنها در جنگ نیزهای خورد و او همینطور خود را به دشمن رسانید و او را بکشت و این جمله را میخواند: «و عجلت الیک رب لترضی!» «به سوی تو پروردگارا شتاب کردم تا از من خشنود شوی».
وهابیها نیز در میدان چنگ از خودگذشتگی و فداکاری نشان میدهند و به گمانشان اگر مردند راهی بهشت میشوند و در
جنگ این رجز را میخوانند: «هبت هبوبالجنة; وین انتیا باغیها».
7- خوارج مردمان قشری و کوتهنظر و کودن بودند، در عین حال که از خوردن خرمائی که در سر راه افتاده بود، خودداری میکردند و کشتن خوک وحشی را در بیابان، فساد در زمین میپنداشتند ولی کشتن صحابی پیامبر را که روزهدار بوده و قرآن به گردن داشته واجب میدانستند و تمام مسلمانان را کافر تصور نموده و هر گناه کبیره را کفر تلقی میکردند. روزی گروهی از مسلمانان با خوارج روبهرو شدند، خوارج از آنها پرسیدند، شما کیستید؟ یکی از مسلمانان که خیلی باهوش بود، گفت: بگذارید من پاسخ دهم. او چنین پاسخ داد: ما طائفهای از اهل کتاب هستیم به شما پناه آوردهایم تا کلام خدا را بشنویم، سپس ما را به نقطه امنی برسانید. خوارج به همدیگر گفتند پیمان پیامبر را محترم بدارید بخشی از قرآن را به آنها بخوانید و کسی را بر آنان بگمارید تا آنها را سالم به نقطه امن برسانند، به عبدالله بن خباب صحابی پیامبر گفتند: نظرت درباره علی بن ابیطالب چیست؟ او شروع به مدح و ثنای علی علیه السلام کرد به او گفتند: تو از کسانی هستی که مرید نام اشخاص هستید او را کشتند به نحوی که گذشت.
وهابیها نیز از اینگونه قشریگری و کوتهنظری دارند از یک طرف رحمت فرستادن و ذکر گفتن را حرام میدانند و در حلیت تلگراف تردید نشان میدهند و استعمال دخانیات را حرام و مرتکبش را مجازات میکنند، ولی از سوی دیگر مسلمانان را کافر و مشرک میدانند و خون و مالشان را حلال دانسته و قتلشان را
به بهانه این که از صاحبان شفاعت طلب شفاعت میکنند و به مقربان ربوبی توسل میجویند، لازم میشمارند.
8- در مورد خوارج رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده: همچنان که تیر از کمان رها میشود، آنان از دین خارج میشوند و در حدیثی دیگر فرموده: خوارج چنان در مسائل دینی زیادهروی میکنند که سرانجام مانند تیری که از کمان جدا شود، از دین خارج میشوند.
راجع به وهابیان نیز احادیثی از رسول خدا نقل شده که امام احمد بن حنبل در مسند خویش به آن اشاره کرده است (1). مضمون حدیث این است: ابن عمر گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: خدایا کشور شام را برای ما مبارک گردان! خدایا کشور یمن را نیز برای ما مبارک گردان، حاضران گفتند سرزمین نجد را نیز مبارک فرما، رسول خدا صلی الله علیه وآله باز در حق شام و یمن دعای خویش را تکرار فرمود، حاضران باز سرزمین نجد را اضافه کردند پیامبر فرمود: نه این سرزمین، با میمنت ومبارک نیست در اینجا آشوبها رخ میدهد و حوادث تکان دهندهای پدید میآید شاخ شیطان از این نقطه سر بیرون میآورد.
بخاری هم این حدیث را در کتاب فتن از ابن عمر روایت کرده و در نوبت سوم پیامبر جمله مذکور را فرمود. ترمذی نیز این حدیث را در مناقب روایت کرده است.
احمد در مسند از عبدالله بن عمر و مسلم در صحیح خود این سخن پیامبر را نقل کردهاند که آن حضرت درحالی که رو به مشرق داشت، فرمود: «الا ان الفتنة هیهنا الا ان الفتنة هیهنا من حیث یطلع قرن الشیطان» (2)«آگاه باشید
که فتنه از آنجاست، آگاه باشید که فتنه از آنجاست از این جهت که شاخ شیطان پدیدار میگردد».
بخاری هم در کتاب فتن «باب آشوب از سمت مشرق» از ابن عمر روایت کرده که پیامبر به طرف منبر میرفت و میفرمود: آشوب از اینجاست، آشوب از اینجاست، آنجا که شاخ شیطان درآید یا فرمود: آنجا که آفتاب سر درآورد.
در حدیث دیگر باز بخاری از ابن عمر نقل میکند که او از رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیده که در حال توجه به سمت مشرق میفرمود: آشوب از همین جاست آنجا که شاخ شیطان درآید.
در حدیث دیگر مسلم به سند خود از سالم بن عبدالله او هم از پدرش نقل میکند که پیامبر درحالی که رو به مشرق بود، فرمود: «ها ان الفتنة هیهنا ها ان الفتنة هیهنا ها انالفتنة هیهنا من حیثیطلع قرن الشیطان» (1). «سه بار فرمود: فتنه آنجاست، از آن جهت که شاخ شیطان (از آنجا) ظاهر میگردد».
در کتاب قاموس میگوید: «شاخ شیطان و دو شاخ آن، یاران و پیروانش میباشند یا منظور نیروی آن و انتشار و تسلطش در روی زمین است» (2).
قسطلانی میگوید: شیطان به هنگام طلوع آفتاب سرش را به آن نزدیک میکند تا ستایش کنندگان آفتاب به آن نیز سجده کنند.
مسلم در صحیح خود این حدیث نبوی را نقل کرده که: «راس الکفر نحو المشرق» و در روایت دیگر فرموده: «الایمان ایمان والکفر قبل المشرق» یعنی ایمان در یمن است و کفر از سوی مشرق میباشد.
دو حدیث اول که در آنها اسم «نجد» برده شده، بقیه احادیثی را که کلمه مشرق و مطلع شاخ شیطان
در آنها به کار رفته، تفسیر میکند و روشن میسازد که منظور از مشرق همان سرزمین نجد میباشد، زیرا «نجد» در مشرق مدینه قرار دارد و نیز از مجموع احادیث روشن میگردد که مقصود از مشرق که در مقابل حجاز آورده شده، همان «نجد» میباشد.
پس این که از بعضی از وهابیان نقل شده که گفتهاند: مقصود از «نجد» سرزمین عراق است، چون آنجا بلندتر از حجاز است و «نجد» از نظر لغت به سرزمین مرتفع میگویند، کاملا بیپایه و بیاساس است زیرا هرکجا کلمه «نجد» به کار برده شود و قیدی بر آن اضافه نگردد، منظور همان سرزمین نجد است چون که «نجد» نام سرزمینی است از قدیم تاکنون اهل آن را نجدی میگویند و پادشاه آن را پادشاه نجد مینامند و سخن اهل لغت همچنین اشعار عرب در این باره صراحت کامل دارد.
در صحاح مینویسد: نجد سرزمین عربی است و آن را «غور» گویند و غور سرزمین «تهامه» است و هر زمین مرتفعی از تهامه گرفته تا سمت عراق را نجد نامند.
در مصباح مینویسد: «نجد سرزمین معروفی است از بلاد عرب پشت سرزمین عراق و آن جزو حجاز نیست، اگرچه جزو جزیرة العرب محسوب میشود».
این بود نظر گروهی از اهل لغت که همگی صراحت دارند که عراق غیر از نجد و حجاز و یمن و شام است و منظور از «نجد» مقابل «تهامه» است که «غور» نیز نامیده میشود علاوه بر این که سخن صحابه به رسول خدا که خود اهل حجاز و در حجاز بودند «نجد ما نیز مبارک باد» خود شاهد بر آن است که مقصود از «نجد»
همان نجد حجاز است، یعنی سرزمین وهابیها که در مشرق حجاز قرار دارد. پس سخن وهابیان که میگویند منظور از «نجد» عراق است، کاملا واهی و بیاساس میباشد.
و در کتاب «قاموس الامکنة والبقاع» مینویسد: «نجد سرزمینی است واقع در مشرق حجاز و آن دو ناحیه است: نجد حجاز و نجد عارض. قرمطیها و مسلیمه کذاب و وهابیان از این سرزمین سر درآوردهاند و مرکز آن «ریاض» است که سی هزار جمعیت دارد».
پس حدیث نبوی که فرمود: شاخ شیطان و فتنه و آشوب در نجد پدیدار میشود، اشاره به خروج مسلیمه کذاب و قرمطیها و وهابیهاست.
از دانشمندانی که این احادیث را بر وهابیان تطبیق کرده و نیکو استدلال نموده، شیخ سلیمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب است. وی پس از نقل این روایات مینویسد:
«اقول اشهد ان رسول الله صلی الله علیه وآله لصادق فصلواتالله و سلامه و برکاته علیه و علی آله و صحبه اجمعین لقد ادی الامانة و بلغ الرسالة».
«میگویم شهادت میدهم که پیامبر راست فرمود و رسالت خویش را ادا کرد».
قال الشیخ تقی الدین فالمشرق عن مدینته صلی الله علیه وآله شرقا و منها خرج مسلیمة الکذاب الذی ادعی النبوة و هو اول حادث حدث بعده و اتبعه خلائق...» «ابن تیمیه گفته: مشرق مدینه بود که مسلیمه کذاب از آنجا ظهور کرد و مدعی نبوت شد واین نخستین رویداد بدی بود که پس از رحلت آن بزرگوار رخ داد و عدهای از مردم از او تبعیت نمودند».
اینکه پیامبر فرمود:
«ان الایمان یمانی و الفتنة تخرج من المشرق».
«ایمان یمنی است و آشوب و فتنه از طرف
مشرق است»،
و این جمله را کرارا فرموده خود هشداری بود که مردم در رویدادهای این سرزمین بیندیشند و با آگاهی آنها را بسنجند و زود فریب مدعیان آنجا را نخورند. چرا پیامبر مکرر برای حجاز و اهل آن دعا کرد ولی از دعا درباره «نجد» خودداری فرمود؟ اگر بنا بود آداب و سننی که در حجاز و یمن و مکه و مدینه رواج داشت، آداب ضد دینی و شرک و کفر محسوب شود، پس چرا پیامبر آن مناطق را دعا کرد ولی سرزمین «نجد» را که این آداب و سنن در آنجا ریشهکن شده، دعا نکرد. شما وهابیها فقط سرزمین خود را سرزمین اسلامی میدانید و سایر کشورها و شهرهای اسلامی را بلاد کفر میپندارید، این عقیده و رفتار شما با سخن و دعای پیامبر چگونه سازگار است؟!
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله که از همه حوادث مهم و غیر مهم خبر میدهد، اگر میدانست که سرزمین نجد و زادگاه مسلیمه کذاب بعدها دار الایمان خواهد بود و امت برگزیده در آنجا به وجود خواهد آمد، حتما در حق شما و سرزمین شما دعا میکرد.
آری شما برخلاف سخنان رسول خدا صلی الله علیه وآله سرزمین فتنه و آشوب را دارالایمان و شهرهای مکه و مدینه و یمن را دارالکفر میخوانید و هجرت از آنها را لازم میشمارید... (1)
از اخباری که به احتمال قوی بر وهابیها تطبیق میکند، سخن رسول خدا صلی الله علیه وآله در حق «ذو الخویصره» تمیمی است که فرمود: از قوم و خویش این مرد کسانی به وجود آیند که قرآن میخوانند لیکن آیات قرآن از حنجره آنان فراتر نمیرود
1) 14. الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیة، ص 43- 44.
و در دلشان نمینشیند، آنان همچون تیری که از کمان جدا شود، از دین فاصله میگیرند، مسلمانان را میکشند و بتپرستان را آزاد میگذارند، هرگاه من آنان را درک کنم، همهشان را نابود میکنم.
برخی از رؤسای خوارج از قبیله تمیم یعنی قبیله شخص «ذوالخویصره» بودند، محمد بن عبدالوهاب نیز از همین قبیله تمیم میباشد و حدیث بر حال او و پیروانش نیز تطبیق میشود.
9- خوارج آیات قرآن را که درباره کفار و مشرکین نازل شده بود، بر مسلمانان و مؤمنان تطبیق میکردند وهابیها نیز این چنین میکنند و آیات مربوط به مشرکان را بر مؤمنان تطبیق مینمایند.
در خلاصة الکلام مینویسد: در صحیح بخاری از عبدالله بن عمر در وصف خوارج نقل شده که پیامبر فرمود: آنان آیاتی را که راجع به کفار است، بر مؤمنان شامل میدانند. و در حدیث دیگر باز از ابن عمر در غیر بخاری نقل شده است که پیامبر فرمود:
«اخوف ما اخاف علی امتی رجل متاول للقرآن یضعه فی غیر موضعه»
«خطرناکترین چیز بر امت من مردی است که قرآن را تاویل کند و آن را بر افرادی شامل بداند که شامل نیست».
از ابن عباس روایت شده که: «لا تکونوا کالخوارج تاولوا آیات القرآن فی اهل القبلة...». «همچون خوارج نباشید که آیات قرآن را تاویل میکنند و شامل اهل قبله و مسلمانان میدانند» در صورتی که آن آیات در حق اهل کتاب و مشرکین نازل شده است. آنها معنی این آیات را درک نکردند، خونها ریختند و اموال غارت کردند و در حالات وهابیان میبینیم که عین همین کارها را وهابیها نیز کردند.
10- همچنان که
خوارج مسلمانان را میکشتند ولی بتپرستان و مشرکان از شر آنها در امان بودند، وهابیها نیز چنین میکردند در هیچ تاریخی نقل نشده که وهابیان با کفار جنگ کرده باشند آنان هرچه کشتهاند، از مسلمانان کشتهاند، بیآنکه گناهی از آنها سر زده باشد. کافی است که به تاریخ آنها مراجعه کرده و کشتار بیرحمانه آنها را در حمله به مکه و مدینه و طائف، کربلا و یمن و نجف و سایر بلاد اسلامی از نظر بگذرانیم در صورتی که درهمین زمان، کفر و الحاد در روی زمین گسترده و عالمگیر شده بود وهابیان به فکر پیکار با آنان بر نیامدند، بلکه با انگلیسیها و دیگر بیگانگان ساختند و مسلمانان را قتل عام کردند.
11- در حق خوارج گفته شده، «کلما قطع منهم قرن نجم قرن» (1)«هرگاه شاخی از آنها قطع شود شاخی دیگر بروید و ظاهر گردد». بارها خوارج ریشهکن شدند، باز گروهی از جای دیگر سر بلند کردند و همینطورند وهابیان، شریف با آنها پیکار کرد و محمد علی پاشا آنها را از بن برانداخت و فرزندش ابراهیم پاشا به مرکز درعیه حمله کرد و آن را با خاک یکسان ساخت ولی باز از جای دیگر سر درآوردند و فتنه و آشوب بپا کردند (2).
جمعیت خوارج که در اواخر دهه چهارم قرن اول هجری در اثر یک اشتباه خطرناک به وجود آمده بودند، بیش از یک قرن و نیم دوام نیاوردند و در اثر تهورها و بیباکیهای جنونآمیز مورد تعقیب خلفا قرار گرفتند و خود و مسلکشان را به نابودی و اضمحلال کشاندند و در اوائل دولت عباسی یکسره منقرض گشتند ولی این مسلک خطرناک
اثر خود را باقی گذاشت.
افکار و عقاید خارجیگری در سایر فرق اسلامی نفوذ کرد و طرز فکر خارجیگری در مسلک وهابیت به شکلی مقدس مآبانهتر و خشونت آمیزتر و مصیبت بارتر احیا شده و رواج دارد و موجب بروز فاجعههائی در قلب عالم اسلام گشته و میشود بنابراین فرقه خوارج اگرچه منقرض شده، ولی مکتب و طرز فکر خارجگیری در جهان اسلام باقی است.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 10
از شاگردان و مدافعان سرسخت ابن تیمیه میتوان از «ابن کثیر» مولف کتاب «البدایه والنهایه» (در گذشته 744) را نام برد که در سراسر کتاب خود به هر مناسبتی از ابن تیمیه دفاع کرده و او را ستوده است و در اکثر مسائل دینی موافق اقوال ابن تیمیه فتوا میداد بدین جهت در زحمت و ابتلا بوده است. او در روز فوت ابن تیمیه به قلعه دمشق رفت و بر سر جسد او نشست و صورتش را باز کرد و بوسید (1).
از علمای معاصر ابن تیمیه که از او دفاع کرده و به سبب او در رنج و زحمت افتاد، حافظ و محدث مشهور «ابوالحجاج مزی» صاحب کتاب «تهذیب الکمال» (معتبرترین کتاب اهل سنت) است که در سال 742 درگذشته است (2).
دیگر از شاگردان ابن تیمیه، «احمد بن محمد مری لبلی» حنبلی است که به گفته ابن حجر (3)نخست مخالف ابن تیمیه بود ولی پس از ملاقات با او از دوستان و شاگردان او گردید و مصنفات او را نوشت و در طرفداری از او پافشاری کرد و در رد بر صوفیه و مساله زیارت سفر از او دفاع کرد، سرانجام اخنائی قاضی مالکی او را احضار
کرد و آنقدر زد تا خونین شد و سپس او را وارونه سوار قاطر کردند و در شهر گرداندند.
4 - ابن قیم الجوزیه (691 - 751)
بزرگترین شاگرد و مدافع سرسخت ابن تیمیه بیشک شمسالدین محمد بن ابی بکر بن ایوب، معروف به «ابن قیم الجوزیه» است که در همه اقوال و عقائد تابع و حامی بیچون و چرای او بود و نشر و بسط عقائد ابن تیمیه را در زمان حیات او و پس از مرگ او بر عهده داشت کتابهای او را شرح میکرد و بارها با وی به زندان رفت و به همین سبب او را تازیانه زدند و سوار بر شتر در شهر گرداندند و با ابنتیمیه در قلعه دمشق زندانی کردند او از سال 712 تا سال مرگ ابنتیمیه ملازم او بود و با مخالفان او از جمله «تقیالدین سبکی» درافتاد، از اینرو نام او همیشه با نام استادش ابن تیمیه قرین است4. «زرکلی» صاحب کتاب «الاعلام»، ابن قیم را یکی از ارکان اسلامی و یکی از علمای بزرگ خوانده است و میگوید: «از حدود اقوال و نظرات استادش ابن تیمیه فراتر نمیرفت، بلکه به تایید و تکمیل آرای او میپرداخت و کتابهای او را منتشر میساخت» (1).
دکتر «نزار رضا» در مقدمه کتاب «اخبار النساء» تالیف ابنقیم، که خود آن را تحقیق و تصحیح کرده است، شرح مختصری از زندگی وتالیفات او را آورده و میگوید: «بیشترین بهره را از ابن تیمیه برده است و سخنان و اندیشههای او را پذیرفته است و به نشر افکار او پرداخته است و با او در رای و عمل مشارکت و همراهی داشت.
1) 5. الاعلام زرکلی: ج6، ص 56.
در زندان همراه او بود و در راه او مبارزه میکرد و تحمل آزار و اهانت مینمود. دائما درحال مطالعه بود و پس از مرگ استادش به شرح و تهذیب کتابهای او پرداخت» (1).
«صابر یوسف» در مقدمه کتاب «روضه المحبین و نزهه المشتاقین» از تالیفات ابن قیم که آن را تحقیق و تصحیح کرده، او را عالمی فقیه، پیشوای دینی، مردی آزاد اندیش و اهل اجتهاد و استنباط و مخالف تقلید کورکورانه خوانده است که تقید کامل به کتاب و سنت داشته وبه هیچ مذهبی وابسته نیست مردی است میکوشد روح و کنه هر مطلبی را بفهمد و حقائق امور را با تعمق و ژرفاندیشی از سرچشمههای آنها بهدست آورد. سپس اقوال علما را درباره او میآورد» (2).
ولی با اینهمه تعریف و توصیفی که بعضی از نویسندگان پیرامون وسعت اطلاع و کثرت مطالعه ابن قیم به عمل آوردهاند، با مطالعه آثار وتالیفات او، شخص بصیر و بینا به خوبی پی میبرد که او نیز همچون استادش ابن تیمیه در مسائل اعتقادی دچار لغزشها و خطاها وانحرافات فراوانی بوده است.
از جمله مساله «رویت حسی خداوند» که پیش از این در ضمن بیان عقائد ابن تیمیه گذشت، مورد اعتقاد ابن قیم نیز هست و او در قصیده طولانی خود به نام «کافیه الشافیه» صریحا به این عقیده خطا اعتراف دارد و درباره این که اهل بهشت، خداوند متعال را میبینند و به وجه کریم او نظر میاندازند، گفته است!
و یرونه سبحانه من فوقهم رویا العباد کما یری القمران هذا تواتر عن رسولالله لم ینکره الا فاسد الایمان
«اهل بهشت خداوند را از بالای سر خود میبینند، به
همانگونه که خورشید و ماه را بالای سر خود میبینند، این مطلب به طور متواتر از پیامبر رسیده آن را انکار نمیکند، مگر کسانی که ایمانشان فاسد است».
یکی از علمای حنبلی به نام «احمد بن ابراهیم» همین قصیده را در دو جلد موسوم به «توضیح المقاصد» مفصل شرح کرده است، وی میگوید: «تمام پیامبران و مرسلین و صحابه و تابعین و پیشوایان اسلام براین امر (دیدن اهل بهشت ذات احدیت را) اتفاق دارند، اما اهل بدعت مانند جهمیه و معتزله و باطنیه و رافضه، منکر رویت هستند.
ابن قیم در همین قصیده گفته است:
بینا هم فی عیشهم و سرورهم و نعیمهم فی لذه و تهان و اذا بنور ساطع قد اشرقت منه الجنان قصیها والدانی رفعوا الیه رووسهم فراوه نو رالرب لا یخفی علی انسان و اذا بربهم تعالی فوقهم قد جاء للتسلیم بالاحسان قال السلام علیکم فیرونه جهرا تعالی الرب ذو السلطان (1)
«(در همان وقت که اهل بهشت، سرگرم عیش و سرور و غرق در نعمت ولذت و مشغول تبریک گوئی به یکدیگر هستند، ناگهان نوری میدرخشد که همه جای بهشت را روشن میسازد، سرها را به طرف نور بلند میکنند میبینند نور خداست که بر هیچکس نهان نیست، در همین حال، خدا را بالای سر خود مشاهده میکنند که برای سلام دادن به اهل بهشت آمده است آنگاه خداوند خطاب به آنان میگوید:
السلام علیکم، در این هنگام اهل بهشت پروردگار قادر خویش را آشکارا، مشاهده میکنند».
ابن قیم در این سخن به روایتی از ابن ماجه، استناد جسته است، باز میگوید:
و کذاک یسمعهم لذیذ خطابه سبحانه بتلاوه الفرقان فکانهم لم
1) 8. توضیح المقاصد: ج2، ص 573، به نقل وهابیان، ص 48.
یسمعوه قبل ذا هذا رواه الحافظ الطبرانی هذا سماع مطلق و سماعنا القر ان فی الدنیا فنوع ثانی (1)
«خداوند با خطابی لذتبخش، برای اهل بهشت، به نوعی قرآن را تلاوت میکند که گوئی چنین تلاوتی را قبل از این، هرگز نشنیدهاند. این را طبرانی روایت کرده است، شنیدن قرآن بهطور مطلق و حقیقی، این است وآنچه ما در دنیا میشنیدیم نوعی دیگر است».
اعتقاد صحیح درباره باریتعالی این است که وی دیده نمیشود و با هیچ یک از حواس درک نمیگردد زیرا خود او فرموده است: (لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار...) (2).
5 - محمد بن علی شوکانی صنعانی (1173 - 1250)
شوکانی به قریهای منسوب است که در نزدیکی صنعا پایتخت یمن قراردارد وی در سال 1173 در همان قریه متولد شد و در صنعای یمن نشات یافت و در نزد جمعی از اساتید از جمله پدرش به آموختن فقه و اصول و حدیث و علوم دیگر پرداخت، شوکانی در کتاب «البدر الطالع» نام تمام اساتید و کتابهائی را که از آنها خوانده نوشته است. شوکانی خیلی زود شروع به فتوا دادن کرد و استفتاهائی که از صنعا و شهرهای دیگر میرسید، پاسخ میداد و هنوز به سی سالگی نرسیده بود که مجتهد مطلق شد و تقلید را کنار گذاشت و چندین سال هم در شهر صنعا عهدهدار منصب قضاوت گردید و کتابهای زیادی هم نوشت که خود فهرست آنها را در کتاب «البدر الطالع» ذکر کرده است (3). وی در سال 1250 و به قولی 1255 وفات یافت.
شوکانی، در ابتدا فقه را مطابق مذهب زیدیه فرا گرفت و طبق آن کتاب نوشت و فتوا
داد تا اینکه در آن مذهب به مقام پیشوائی رسید و در تحصیل حدیث بر اهل زمان خود پیشی گرفت تا از قید تقلید رها شد وبه منصب اجتهاد رسید و کتاب «السیل الجرار» را تالیف نمود و درآن اجتهادات و آرائی مطرح ساخت که باعث شد میان او و اهل زمانش، مناقشاتی رخ دهد و آنها که اغلب مقلد، و اهل اجتهاد نبودند علیه او قیام کردند و در کتاب «شرح الازهار» که درباره فقه آلالبیت پیامبر اکرم (ص) است، از تقلید مذمت نمود و آنها را وادار ساخت تابه دلیل نگاه کنند، زیرا او تقلید را حرام داشت و در این باره رسالهای هم تالیف کرد و آن را «القول المفید فی حکم التقلید» نامید.
چون این کتاب نوشته شد، جمعی از علمای وقت بر او حمله کردند و ازاو به شدت انتقاد نمودند بدین جهت در صنعای یمن، میان طرفداران تقلید و اجتهاد فتنه و آشوب بپا شد و طرفداران تقلید شوکانی را متهم کردند که قصد ویران کردن مذهب اهل بیت را دارد.
عقیده شوکانی عقیده سلف صالح بود و باب اجتهاد را مسدود نمیدانستو صفات باری تعالی را که در قرآن و حدیث آمده است حمل بر ظاهر میکرد و با تاویل مخالف بود. ودر باره مذهب سلف، رسالهای بنام «التحف بمذهب السلف» تالیف کرده است (1).
فتواهای شوکانی در کتاب معروف «نیل الاوطار من احادیث سید الاخیار» به تفصیل ذکر شده است از جمله این که تارک الصلاه را مطلقا کافر میداند (2). و ساختن بنا بر روی قبور و سفر برای زیارت قبور را شرک میشمارد (3).
عقائد و سخنان خاص شوکانی1 -
مجاز در قرآن و حدیث را جایز نمیداند: با این که اهل ادب وارباب لغت معتقدند که مجاز (لفظی که در غیر معنی حقیقی به کار میرود) در لغت عرب وجود دارد و در قرآن و حدیث هم به حد وفور یافت میشود، ولی شوکانی منکر بودن مجاز در قرآن و حدیث است (1).
و هر لفظ را به معنی حقیقی آن میگیرد، مثلا ید» (دست) در لغت عرب به معانی زیادی اطلاق میشود که یکی (دست) است و دیگری «نعمت»، و «قدرت» و «حکومت» و «تسلط» میباشد و معنی حقیقی همان دست میباشد بقیه معنای مجازی است. به عقیده شوکانی «ید» در قرآن هرکجا که استعمال شده، به معنی «دست» است مثلا در آیه شریفه: (وقالت الیهود یدالله مغلوله غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء...) (2). «یهود گفتند دست خدا به زنجیر بسته است، دستهایشان بسته باد و به خاطر این سخن از (رحمت الهی) دور شوند! بلکه هر دو دست (قدرت) او گشاده است هرگونه بخواهد میبخشد...».
همه مفسرین به قرینه این که خداوند جسم نیست و دست حقیقی ندارد، «ید» را به معنی مجازی گرفته و آن را به معنی «قدرت» و به معنی مجازی حمل کردهاند. و شوکانی به موجب ظاهر چند آیه برای ذات احدیت دست و گوش و چشم و چهره و دیگر اعضا قائل شده است.
2 - تاویل در عقائد و صفات حق تعالی هست ولی باید از آن خودداری کرد: در مورد امکان تاویل در اصول عقائد و صفات حقتعالی، سه قول است: الف - تاویل در اینها راهی ندارد و باید بدون
هیچگونه تاویلی حمل به ظاهر بشود و این قول مشبهه است (1).
ب - آنها تاویل دارند لیکن ما از آن، خودداری میکنیم بدون این که عقیده به تشبیه یا تعطیل داشته باشیم، زیرا خداوند فرموده است که (... و ما یعلم تاویله الا الله...) (2)«ابن برهان» گفته است که قول سلف بر همین است. شوکانی در اینجا روش سلف صالح را اختیار کرده است، یعنی تاویل وجود دارد ولی ما از آن خودداری میکنیم (3).
مفهوم سخن شوکانی این است که به موجب ظاهر آیات، خدا را میتوان دید و همچنین میتوان برای او اعضا و جوارح قائل شد.
ج - این که تاویل در امور مذکور راه دارد. از این سه قول، بنا به گفته «ابن برهان» اولی باطل و دوتای دیگر از صحابه نقل شده استو سومی از علی (ع) و ابن عباس و ابن مسعود و امسلمه روایت شده است.
3 - شوکانی برخلاف وهابیان، اصل اباحه را اختیار کرده است:
اصل اباحه این است که هر چیزی که نصی بر منع آن نیست، ارتکاب آن مباح و جایز است و اصل منع این است که هر چیزی که دلیلی بر جواز آن نباشد، انجام آن ممنوع میباشد.
شوکانی اصل اباحه را از جمعی از فقها و گروهی از شافعیه و از محمدبن عبدالله بن عبدالحکم و از بعضی از متاخرین نقل کرده و اصل منع را به جمهور نسبت داده است ولی خود با استدلالهائی، اصل اباحه را اختیار کرده است (4)و این برخلاف عقائد وهابیان است.
4 - شوکانی ساختن بنا و تعمیر قبور را حرام میداند:
شوکانی با این که زیارت قبور
را جایز میداند (1)ولی درباره تعمیر قبور و ساختن بنا بر روی آن و سفر به قصد زیارت، همان سخنانی را گفته است که ابن تیمیه قبل از او گفته بود و محمد بن عبدالوهاب در زمان وی میگفت اما با شدت بیشتر و با اعتراض به علما که چرا جلو این کارهای شنیع و زشت را نمیگیرند و از خود بیاعتنائی نشان میدهند و چقدر از ساختن و محکم کردن قبور و تحسین آنها مفاسدی سرایت کرده که بر آنها اسلام گریه میکند از جمله مردم جاهل همان اعتقاد را به قبور دارند که بتپرستان به بتهای خود دارند و آنها قادر به جلب نفع و دفع ضرر میدانند و قبور را مقصد و پناهگاهی برای برآمدن حاجات و رسیدن به خواستههای خود قرار دادهاند و از آنها چیزهائی میخواهند که بندگان از خدا میخواهند. برای زیارت قبور سفر میکنند به خاک قبور تبرک میجویند و به آنها استغاثه مینمایند. شوکانی شدیدا متاسف است از این که با این اعمال زشت وکفرآمیز کسی نیست که برای خدا غضب نماید و برای دین حنیف حمیتی بهخرج دهد، نه عالم استاد و نه شاگرد منقاد، نه امیر، نه وزیر، نه سلطان. به ما خبر دادهاند که بسیاری از این «قبورین» (زائران قبور) یا بیشتر آنها، هرگاه قسمی برایشان لازم باشد، به خدا قسم دروغ میخورند، اما اگر گفته شود به پیر و مرشد یا کسی که به او اعتقاد دارند، سوگند یاد کنند، نمیپذیرند و ناگزیر به حق اعتراف میکنند، این دلیلی آشکار است بر این که شرک اینان بالاتر از شرک کسانی است که گفتند
1) 21. نیل الاوطار: ج4، ص 109 به بعد.
خداوند ثانی اثنین یا ثالث ثلاثه است (1).
شوکانی از این همه مصائب که عالم اسلام را فرا گرفته و عوامل اختلاف و نفاق چنان در میان مسلمانان ریشه دوانیده بیم آن میرود که اساس دین از هم بشکند، صرفنظر کرده و تمام هم و غم خود را متوجه یک مساله جزئی کرده است و آن را چنان بزرگ نموده که انسان خیال میکند مصیبت مسلمانان فقط همین است و لذا خطاب به علمای دین و زمامداران مسلمین میگوید: چه مصیبتی برای دین، شدیدتر از کفر استو چه بلائی، زیانآورتر برای دین از پرستش غیر خداست و از مصائبی که ممکن است مسلمانان به آن گرفتار شوند، کدامیک با این مصیبت برابری میکند؟! (2).
«صنعانی» تاسف نمیخورد از این که امت اسلام برخلاف رضای رسولخدا (ص) به فرقههای گوناگون تقسیم شدهاند و نمیگوید: علت این تفرقه چیست؟ و این اختلاف از کجا ناشی شده است؟
«صنعانی» هیچ متاسف نیست از این که در کتب فقه در هزاران جا اسم امثال ابویوسف و محمد بن حسن شیبانی و... آمده است ولی حتی یک مرتبه هم نام «کاظم»، «صادق» و «رضا» دیده نمیشود مگر اینها ارکان خاندان رسالت نیستند؟ آیا این مصیبت بزرگی نیست؟ در صحیح بخاری 9 هزار حدیث و در صحیح مسلم 11 هزار حدیث وجود دارد و علمایاهل سنت به صحت آنها اعتراف دارند ولی از تمام این احادیث حتی یک حدیث هم به ائمه اهل بیت (علیهم السلام) نسبت داده نشده است، آیا در میان اینهمه روایات، نبودن روایاتی از امام باقر و صادق وکاظم آل محمد (علیهم السلام) جای تاسف نیست (3).
اگر بنا باشد یک روزی مسلمانان
به خود آیند باید در مسائل اساسی اسلام و مشکلات مسلمین تامل نمایند و این نوع حرفها جنبه تخدیری دارد تا انسان اصل درد را فراموش کند
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 11
بنیانگذار مسلک وهابیت محمد بن عبدالوهاب تمیمی نجدی است که نسبش به «وهیب تمیمی» میرسد و این نسبت از نام پدرش «عبدالوهاب» گرفته شده است. وهابیان این نسبت را قبول ندارند و از اطلاق آن به فرقه خود ناراضی هستند و میگویند: نام وهابی را بعضی از دشمنان معاصر محمد بن عبدالوهاب از روی دشمنی و حسد به آنان دادهاند تا به افراد نادان چنین وانمود کنند که آنان بدعتگذار و گمراه کننده هستند تا کسی که از آنها پیروی میکند به وحشت بیفتد، بدین جهت نسبت فرقه را به شیخ محمد ندادهاند که مبادا پیروان این آئین به سبب همنام بودن با نام پیامبر، نوعی شرافت پیدا کنند (1).
مورخان در تاریخ تولد ومرگ او اختلاف کردهاند: بعضیها گفتهاند محمد بن عبدالوهاب در سال 1111ه ق در شهر «عیننه» (از شهرهای نجد) تولد یافت ودر سال 1207 درگذشت (2)و عمر طولانی حدود 96 سال داشت.
زینی دحلان با این که در کتابهای خود این قول را انتخاب کرده، ولی در کتاب «فتنه الوهابیه» گفته است: بعضی در ماده تاریخ هلاکت او گفته است: «بدا هلاک الخبیث» یعنی در سال 1206 به هلاکت رسیده است (3). ولی به گفته آلوسی و برخی دیگر، فوت وی در سال 1206 بوده است (4).
ولی مشهور این است که تولد وی در سال 1115 و فوتش در همان سال1207 اتفاق افتاده است (5).
او در شهرک عیینه متولد شد که از بلاد نجد
1) 1. دائره المعارف فرید وجدی: ج10، ص 871. مقاله صالح ابن دخیل نجدی - زرکلی، اعلام، ج6، ص 257.
2) 2. الدرر السنیه، زینی دحلان، ص 42 - زهاوی، الفجر الصادق، ص17.
3) 3. فتنه الوهابیه، ص 66.
4) 4. تاریخ نجد آلوسی، ص 111 - احمد امین زعماء الاصلاح، ص 10 -زرکلی، ج6، ص 257.
5) 5. ابجد العلوم قنوجی، ص 871 - دائره المعارف فرید وجدی، ج10، ص871 - الفتوحات الاسلامیه، ج2، ص 156 - الضیاء الشارق ابن سمحان، ج4، ص 196 – هدیه العارفین، ج2، ص 350.
است، پدرش در آن شهر قاضی بود و فقه حنبلی را از پدر خود که از علمای حنبلی بود، آموخت. مینویسند: او از آغاز امر علاقه شدیدی به مطالعه تاریخ مدعیان نبوت مانند: مسیلمه، سجاح، اسود عنسی، طلیحه اسدی ومانند اینها داشت. گویند: او از اوایل به مطالعه کتابهای ابنتیمیه و ابن قیم اهمیت زیادی میداد و آنها را زیاد مطالعه میکرد (1). و بسیاری از اعمال مردم نجد را زشت میشمرد، پدرش که مرد صالحی بود، در وی احساس انحراف میکرد و او را مورد نکوهش قرار میداد.
سپس جهت ادامه تحصیل عازم مکه و مدینه گردید و از طلبههائی بود که در میان مکه و مدینه در تردد بودند و در نزد علمای آنجا مشغول تحصیل بود، در آغاز از محضر درس جمعی از علمای مکه و مدینه از جمله: شیخ محمد بن سلیمان کردی و شیخ محمد حیاهسندی استفاده کرد، ولی از همان آغاز مطالبی بر زبان او جاری میشد که اساتید و علمای صالحین نسبتبه آینده او بدبین بودند و پیشبینی میکردند این شخص در آینده، مردم را گمراه خواهد ساخت و برادرش سلیمان بن عبدالوهاب نیز بر وی ایراد میگرفت ومردم را از پیروی وی برحذر میداشت (2).
«ملطبرون» مینویسد: اصل و منشا وهابیگری آن است که عرب وبه خصوص مردم یمن گفتگو میکردند که چوپان بینوائی به نام سلیمان در عالم رویا دیده بود که شعله آتشی از وی خارج و در روی زمین پخش شد و هر که را که جلو میآمد، میسوخت. او اینرویا را به معبری گفت و او چنین تعبیر کرد که: فرزندی از فرزندان تو نیروی عظیمی
پیدا میکند و دولت نیرومندی تشکیل میدهد و این رویا در نواده او محمد تحقق پیدا کرد.
وقتی که محمد بزرگ شد، نزد همشهریانش به خاطر همین رویا که معلوم نبود، همان است یا نه؟ عزیز و محترم بود او نخست مذهبش را پنهانی تبلیغ کرد و پیروانی نیز پیدا نمود سپس به شام مسافرت کرد و چون در آنجا به آئین تازه او نگرویدند، دوباره پس از سه سال مسافرت به دیار خود بازگشت (1).
آلوسی در کتاب «تاریخ نجد» مینویسد: محمد بن عبدالوهاب در شهر عیینه، یکی از شهرهای نجد نشو و نما کرد، فقه حنبلی را نزد پدرش فرا گرفت و از همان اوان کودکی سخنانی ناآشنا میگفت و بر ضد بسیاری از اعمال و عقائد مورد اتفاق مسلمانان سخن میگفت و آنها را به باد انتقاد میگرفت ولی کسی او را یاری نکرد. پس از شهر عیینه به مکه و سپس به مدینه مسافرت کرد. در مدینه پیش شیخ عبدالله نامی درس خواند و شدیدا به استغاثه وتوسل در کنار مرقد مطهر رسول اکرم (ص) اعتراض نمود، آنگاه به نجد و از آنجا به بصره و شام روی نهاد. در بصره مدتی اقامت گزید و در جلسه درس شیخ محمد مجموعی حاضر شد و در این شهر نیز بسیاری از اعمال مذهبی مسلمانان را به باد انتقاد گرفت و مردم از آنجا بیرونش کردند و از آنجا بگریخت (2).
اینک مسافرت او را از منابع دیگر پی میگیریم:
گویند: محمد بن عبدالوهاب در سفری که به حج رفت، بعد از انجام مناسک حج رهسپار مدینه شد و در آنجا، توسل و استغاثه مردم رادر کنار
قبر پیامبر مورد انکار قرار داد، سپس به نجد برگشت واز آنجا سفر دور و دراز خود را به شهرهای اسلامی آغاز نمود.
ابتدا به بصره رفت به این قصد که از آنجا به شام برود مدت چهار سال در بصره ماند (1). و از یکی از علمای بصره که شیخ محمد مجموعی نام داشت، مدتی پیش او درس خواند (2). و هنگامی که عقائد خود را اظهار نمود، مردم به مخالفت پرداختند و او را مورد اذیت و آزار قرار دادند و سرانجام او را از شهر خود بیرون کردند و چیزی نمانده بود که در گرمای شدید بیابان میان بصره و زبیر هلاک شود که مردی از اهل زبیر او را نجات داد و به شهر زبیر برد (3). از آنجا عازم بغداد گردید و مدت پنج سال درآنجا ماندگار شد و سپس به کردستان رفت و یکسال هم در کردستان ماند و بعد به همدان رفت و در آنجا هم دو سال ماند (4)و از آنجا عازم اصفهان گردید و مدتی در نزد علمای اصفهان به تحصیل علم نحو و صرف و معانی و بیان پرداخت و نیز در فقه و اصول ومسائل شرعیه به حد اجتهاد رسید (5). و طبق گفته احمد امین، وی در اصفهان فلسفه اشراق و تصوف را فراگرفت (6).
مولف کتاب «جزیره العرب فی القرن العشرین» نوشته است: شیخ محمد به ایران سفر کرد و در آنجا حکمت شرق و ساختن تفنگ و قسمتی از فنون جنگ را فرا گرفت (7). و از یک منبع دیگر که نسخه خطی آن در کتابخانه موزه بریتانیا موجود است، نقل شده است که شیخ محمد هفت سال
در اصفهان و مدرسه عباسیه از بناهای شاه عباس صفوی اقامت کرده و در این مدت شرح تجرید قوشچی و شرح مواقف میر سید شریف و حکمهالعین کاتبی را نزد میرزاجان اصفهانی، محشی شرح تجرید، خوانده، سپس از اصفهان به ری و از آنجا به قم آمده و با دوست همراه خود که علی قزاز نام داشت، یک ماه دراین شهر ماند و سپس به بلاد عثمانی و شام و مصر رفت و از مصر به جزیره العرب بازگشت (1)و مدت هشت ماه از مردم دوری گزید، آنگاه به اظهار عقائد خود پرداخت (2).
«لوتروب ستودارد» آمریکائی نیز به مسافرت او به ایران اشاره کرده است (3). دراین موقع که سال 1139 بود، پدرش شیخ عبدالوهاب از «عیینه» به «حریمله» منتقل شده بود. شیخ محمد نیز ملازم پدرش گردید وباز کتابهائی را نزد او فرا گرفت و به انکار عقائد مردم نجد پرداخت و بدین جهت میان او و پدرش نزاع درگرفت و همچنین منازعات سختی میان او و مردم نجد بر اثر عقایدش رخ داد و این امر چندین سال ادامه داشت تا این که در سال 1153 پدرش شیخ عبدالوهاب به درود حیات گفت (4).
شیخ محمد پس از مرگ پدر، جرات بیشتری برای اظهار عقائد ومخالفت با اعتقادات معمول مسلمانان پیدا کرد و عقائد و اعمال مورد اتفاق مسلمانان را مورد حمله قرار داد.
گروهی از افراد بیخبر اطراف او را گرفتند و کار وی بالا گرفت.
مردم حریمله متشکل از دو قبیله بودند و هر قبیله روسائی داشت و روسای شهر از مردم دو قبیله بودند که هرکدام مدعی ریاست بر دیگری بود، یکی
1) 17. ضمیمه شماره 4 سال 11 مجله بررسیهای تاریخی با عنوان روابط ایران با حکومت مستقل نجد به نقل از کتاب لمع الشهاب فی سیره محمد بن عبدالوهاب که نسخه خطی آن به گفته آقای مدرسی طباطبائی در کتابخانه موزه بریتانیا مضبوط است. فاسیلینیف درکتاب «تاریخ العربیه السعودیه» اطلاعات ارزشمندی درباره این کتاب خطی به دست میدهد. (همان کتاب، ص 9).
2) 18. زعماء الاصلاح، ص 10.
3) 19. امروز جهان اسلام، ج1، ص 261.
4) 20. تاریخ نجد، آلوسی، ص 113.
از آن دو قبیله که «حمیان» نامیده میشد، غلامانی داشتند که به امور منکر و فسق و فجور میپرداختند، شیخ در صدد برآمد غلامان مزبور را امر به معروف و نهی از منکر بکند و آنان تصمیم گرفتند، شب هنگام نهانی شیخ را به قتل برسانند وبه این قصد پشت دیواری کمین کردند، اما چند تن از مردم بر قصد غلامان واقف شدند و بر آنان بانگ زدند، غلامان گریختند و شیخ باز از مهلکه نجات پیدا کرد.
شیخ محمد پس از این، از «حریمله» به شهر «عیینه» رفت و درآن وقت حاکم شهر عیینه مردی به نام عثمان بن حمد بن معمر بود.
محمد بن عبدالوهاب او را به طمع حکومت نجد انداخت و به او قول داد که اگر از او حمایت کند، حکومت نجد از آن او خواهد بود.
عثمان نیز پذیرفت و او را گرامی داشت و در نظر گرفت وی را یاری دهد.
شیخ بعد از این، به امر به معروف و نهی از منکر (طبق عقائد خود) پرداخت و در انکار کارهای مردم سختگیری بسیار نمود وعقائد خود را کاملا آشکار ساخت. از جمله کارهای او در عیینه این بود که دستور داد درختانی را که مورد احترام مردم بود، قطع کردند و گنبد و ساختمان روی قبر زید بن خطاب را ویران ساختند (1). قبر زید در ناحیه جبلیه (نزدیک عیینه) قرار داشت، شیخ به عثمان گفت: بیا قبر زید و گنبد آن را خراب کنیم، عثمان گفت:
این قبر زید و این شما، آن را ویران سازید. شیخ گفت ما درصورتی میتوانیم آن را خراب کنیم که تو
1) 21. زید برادر عمر بن خطاب بود که در جنگ یمامه (جنگ مسلمانان با مسیلمه کذاب) به شهادت رسیده بود و در آن منطقه قبرش زیارتگاه مردم بود.
هم به ما کمک کنی.
عثمان با 600 نفر همراه شیخ و یارانش حرکت کرد اهل جبلیه درصدد منع برآمدند، اما چون یارای جنگ با عثمان را نداشتند، خودرا کنار کشیدند. عثمان به شیخ گفت که من متعرض قبر نمیشوم، شیخ خود کلنگ به دست گرفت و قبر را با زمین برابر کرد و این نخستین اقدام تخریبی پسر عبدالوهاب بود. پس از آن زنی نزد او آمد و به زنای محصنه اعتراف کرد، شیخ عقل وی را سنجید و او را سالم دید، آنگاه به زن گفت که شاید به زور به تو تجاوز شدهاست، زن دوباره نوعی اعتراف کرد که مجازات سنگسار شدن بر او ثابت میشد، شیخ دستور داد آن زن را سنگسار کردند (1).
خبر شیخ محمد و کارهای او به گوش سلیمان بن محمد بن عزیز حمیدی، امیر احساء و قطیف و توابع رسید، سلیمان نامهای به عثمان حکمران شهر عیینه فرستاد و او را به قتل پسر عبدالوهاب فرمان داد واز مخالفت فرمانش برحذر داشت و گفت اگر این کار را انجام ندهی، خراجی که از احساء برای تو میفرستم، قطع خواهم کرد. خراج مزبور یکهزار و دویست سکه طلا و مقداری مواد غذائی و لباس بود.
چون نامه امیر احساء به عثمان رسید، قدرت مخالفت درخود ندید، شیخ را نزد خود خواند و گفت: ما طاقت جنگ با امیر احساء را نداریم، شیخ محمد پاسخ داد که اگر به یاری من بشتابی تمام نجد را مالک میشوی، اما عثمان از او اعراض کرد و گفت:
امیر احساء فرمان قتل تو را داده ولی از مروت بدور است که ما تو
1) 22. تاریخ نجد، ابن بشر ج1 و 9 و 10 - وهابیان، ص 120 - 122.
را در شهر خود به قتل برسانیم، هرچه زودتر از شهر ما بیرون رو، سپس سواری به نام «فرید ظفری» را مامور ساخت تا شیخ را از عیینه بیرون راند (1).
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 12
سرانجام پسر عبدالوهاب از «عیینه» بیرون رانده شد و به سال1160 به شهر «درعیه» رفت (همان شهری که مرکز مسیلمه کذاب بود) و در خانه مردی به نام «عبدالله بن سویلم» فرود آمد ودر آن موقع حکمران این سرزمین «محمد بن سعود» (جد آل سعود) از قبیله «عنیزه» بود، محمد بن سعود زنی داشت به نام «موصی» دختر «ابی وحطان» از آل کثیر که زنی با تدبیر وخردمند بود، این زن از وضع شیخ اطلاع یافت و به محمد، شوهر خود اظهار داشت که این مرد غنیمتی است که خدا به تو فرستاده، مقدم او را گرامی بدار و در بزرگداشت وی کوشا باش و یاری او را غنیمت شمار.
ابن سعود پیشنهاد زن خود را پذیرفت و در خانه عبدالله بن سویلم به دیدن شیخ رفت و به عزت و نیکی به او مژده داد، شیخ نیز قدرت و تسلط بر همه بلاد نجد را به وی بشارت داد و درباره روش پیامبر (ص) و اصحاب آن حضرت در امر به معروف و نهی از منکر و جهاد در راه خدا سخن گفت و همچنین به او یادآور شد که هر بدعتی گمراهی است و این که مردم نجد بدعتهائی بکار میبرند، و مرتکب ظلم میشوند و دچار اختلاف و تفرقه هستند.
محمد بن سعود، سخنان شیخ محمد را به مصلحت خود تشخیص داد وآنها را پذیرفت و
1) 23. فیلیبی، عبدالله، تاریخ نجد، ص 390، طبع بیروت.
به وی اطمینان داد که به یاریش برخواهد خاست و با مخالفان، جهاد خواهد کرد ولی به دو شرط: یکی آن که وقتی کارها رو به راه شد، شیخ از او جدا نشود و با دیگری رابطه برقرار نکند. دوم این که مجاز باشد خراجی را که همه ساله از اهل درعیه، دریافت میدارد، بازهم دریافت کند. شیخ شرط اول را پذیرفت و درباره شرط دوم گفت: امید است خداوند فتوحات و غنائم بسیاری بیشتر از خراج درعیه نصیب تو گرداند (1). بدین ترتیب محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود در مورد جنگ با مخالفان و امر به معروف و نهی از منکر و اقامه شعائر دین (طبق عقاید خود) با یکدیگر بیعت کردند.
بعضی از مستشرقین مثل «فیلیپ حتی» (2)و «گلدزیهر» (3)وبرخی دیگر گفتهاند: محمد بن سعود پسر خود عبدالعزیز را داماد شیخ ساخت و اگر این امر صحیح باشد، موجب رابطه نزدیکتری میان آن دو گردید و این عهد و پیمان میان آل سعود و عائله عبدالوهاب تا به امروز همچنان استمرار دارد و روابط فامیلی نیز همچنان میان آنها در جریان است (4).
عثمان بن معمر نخستین قربانی این توافق
گفتیم که «عثمان بن معمر»، امیر عیینه، شیخ را از آن شهر بیرون کرد، اما وقتی «محمد بن سعود»، امیر درعیه به یاری شیخ شتافت و با یکدیگر بیعت کردند و کار او بالا گرفت، عثمان از کار خود به شدت پشیمان شد و به این فکر افتاد که شیخ محمد را دوباره به «عیینه» برگرداند و بدین منظور با جمعی از یاران خود، به درعیه رفت و شیخ را به بازگشت به عیینه،
1) 1. ابوعلیه، عبدالفتاح، محاضرات فی تاریخ الدوله السعودیه الاولی، ص 14 - 13 - تاریخ الجزیره العربیه فی عصر شیخ محمد بن عبدالوهاب، تالیف حسین خلف شیخ خزعلی، ص 161.
2) 2. فیلیب حتی، تاریخ عرب، ج2، ص 926، ترجمه فارسی.
3) 3. العقیده و الشریعه، ص 267.
4) 4. جبران شامیه، آل سعود ماضیهم و مستقبلهم، ص 23، طبع ریاض.
ترغیب کرد، اما شیخ بازگشت خود را موکول به اجازه «محمد بن سعود» نمود، محمد هم به هیچ وجه به این امر راضی نشد و عثمان به عیینه باز گشت درحالی که سخت پشیمان و بیمناک بود (1).
طولی نکشید شیخ محمد حکم کفر عثمان بن معمر را صادر کرد وگفت: «ان عثمان بن معمر مشرک کافر» و دو نفر را مامور کشتن او نمود، آن دو نفر در نماز جمعه شرکت کردند و پس از پایان نماز او را در محراب مسجد در ماه رجب سال 1163 به قتل رساندند، روز بعد محمد بن عبدالوهاب به عیینه آمد و «مشاری بن معمر» را که از پیروانش بود، به عنوان حاکم عیینه تعیین کرد (2).
با این که «عثمان بن معمر» همیشه کمک مردم درعیه بود و با تزویج کردن دخترش با «عبدالعزیز بن محمد» با سعودیها روابط نزدیکتری برقرار کرده بود و از این دختر فرزندی به دنیا آمده به نام «سعود» که در عصر او وهابیها به اوج قدرت رسیدند، ولی شیخ اولین کاری که کرد، عثمان را به بهانه این که کافر شده، به قتل رساند و شخصا به «عیینه» رفت و دستور داد قصر آل معمر را با خاک یکسان کردند (3).
حال نمیدانیم چگونه «عثمان بن معمر» حاکم عیینه کافر و مشرک شده بود که در روز جمعه در محراب نماز به قتل رسید؟! در آن وقت که شیخ محمد به درعیه آمد و با محمد بن سعود برای کشتن مسلمانان توافق کرد مردم درعیه در نهایت تنگدستی و احتیاج بودند و برای قوت روزانه خود کار میکردند و نیز در مجلس شیخ حاضر می شدند
تا به وعظ او گوش فرا دهند.
«ابن بشر نجدی» چنین میگوید: من (ابن بشر) شهر درعیه را بعد از این تاریخ در زمان سعود، مشاهده کردم درحالی که مردم آن از ثروت فراوان برخوردار بودند و سلاحهای ایشان با زر و سیم تزیین شده بود و بر اسبهای اصیل سوار می شدند و از لباسهای فاخر به تن میکردند و از هر لحاظ در نعمت و رفاه بودند، به حدی که زبان از شرح و بیان آن ناتوان است. روزی در یکی از بازارهای درعیه دیدم که مردها در طرفی و زنها در طرف دیگر قرار داشتند، در آنجا، طلا و نقره و اسلحه و شتر و اسب و گوسفند و لباسهای فاخر و مواد غذائی، به قدری زیاد بود که زبان از وصف آن عاجز است تا چشم کار میکرد، بازار دیده میشد و من فریاد فروشندگان و خریداران را میشنیدم که مانند زنبور عسل همهمه میکردند که یکی میگفت فروختم و دیگری میگفت خریدم (1).
«ابن بشر» از ثروتهای انباشته در درعیه، سخن گفته ولی شرح نداده است که این ثروتهای هنگفت از کجا پیدا شده بود ولی از تاریخ پیداست که آن از حمله به قبائل و شهرهای دیگر نجد وغارت کردن اموال دیگر مسلمانان به دست آمده بود. خود ابن بشر در ضمن بیان سیره سعود بن عبدالعزید (درگذشته 1229) گفته است که وی در حملات خود جز کودکان نابالغ و زنان و سالخوردگان، همه را از دم شمشیر میگذرانید و تمام اموال را تصاحب میکرد (2).
پس از آن که محمد بن عبدالوهاب برای کشتار مسلمانان با حکمران درعیه محمد بن سعود پیمان
بست، آنگاه به روسای قبائل و تمام مردم نجد و قاضیان نامه نوشته و آنها را به قبول مذهب تازه فرا خواند، برخی پیروی کردند و برخی نیز بیاعتنائی نمودند. او مردم درعیه را به جنگ و پیکار فرا خواند، آنان به ندای وی پاسخ گفتند. و اعلان نمود تمام اهل نجد بدون استثناء «کفره تباح دماوهم و نساوهم و متملکاتهم و المسلم هو من آمن بالسنه التی یسیر علیها محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود» (1)
«کافر هستند و خونها و زنها و اموالشان مباح است، مسلمان کسی است به سنتی که محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود سیر میکنند، ایمان بیاورد».
بعد از پنج سال از پیمان «محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود»، هنوز سلطه امیر درعیه در منطقه حتی در نزدیکترین آبادیها پذیرفته نشده بود. در «حریملا» ; «سلمان» برادر «محمد بن عبدالوهاب» مردم را بر ضد وهابیها تحریک میکرد وبه تمام شهرهای نجد نامههائی فرستاد و در آنها تعالیم برادرش را مصیبتبار خواند، نامههای او در مردم اثر میگذاشت، الا اینکه «عبدالعزیز» با 800 نفر پیاده و 20 سواره بر «حریملا» استیلا یافت و «سلمان» به طرف «سدیر» فرار کرد (2).
«ملطبرون» میگوید: او در سرزمین نجد مذهبش را آشکار ساخت وسعود از وی تبعیت نمود، او مردی بود زیرک و محکمکار بود. هریک خود را با دیگری تقویت کرد، سعود با پیروی از آئین تازه «محمد بن عبدالوهاب» پایههای حکومت خویش را محکم میکرد و پسر عبدالوهاب هم در اثر کمکهای نظامی سعود و به زور شمشیر او داعیه خویش را بگسترد و تقویت نمود و در نتیجه، سعود حکمران منطقه،
و محمد بن عبدالوهاب رهبر مذهبی مردم شد.
فرزندان هر یک پست پدر خود را اشغال میکردند و بعد از آن که سعود بر قبیله خود پیروز گشت و بر دو قبیله دیگر از یمن نیز غلبه یافت و قبائل بسیاری از عرب و نیز همه اعراب نجد به وهابیت گرویدند. شهر درعیه را که در جنوب شرقی بصره واقع است، پایتخت خویش قرار داد و پس از پانزده سال، حکومت سعود توسعه پیدا کرد و باز به توسعه بیشتری حرص میورزید.
او از پیروان خود یک دهم چهارپایان، نقدینه و اجناس، بلکه انسانها را میگرفت. او با قرعهکشی، یک دهم {110} نیروی انسانی پیروان خود را به خدمت خویش میگماشت، در نتیجه ثروتی کلان به هم رساند و سپاهی انبوه تدارک دید که بر یکصد و بیست هزار رزمنده بالغ میشد (1).
«زینی دحلان» در کتاب «خلاصه الکلام فی امراء البلد الحرام» مینویسد: «ابتدای ظهور محمد بن عبدالوهاب به سال 1142ه بود و پس از پنج سال آئین او شهرت پیدا کرد و عقاید واهی او در نجد ظاهر شد و علنا تعالیم خود را بر مردم بخواند.
حکمران درعیه محمد بن سعود به یاری او شتافت و اهالی این شهر را به متابعت وی فراخواند آنها نیز جملگی تبعیت کردند و بهتدریج طوائف بسیاری از عربها از او پیروی نمودند تا نیروی او عظیم شد به حدی که عربهای بدوی از او بیمناک شدند.
برنامه دعوتش این بود که میگفت: «انما ادعوکم الی التوحید وترک الشرک بالله» (2). «من شما را به توحید و یگانهپرستی وترک شرک به خدا فرا میخوانم».
در دائره المعارف اسلامی مینویسد:
«محمد بن سعود» پس از توافق با «محمد بن عبدالوهاب» در سال 1159، از هر طرف به بلاد مجاور و مناطق بدویانی که به او نزدیک بودند، حمله میبرد واموالشان را غارت میکرد، این امر باعث شد که امرای نیرومند نجد که با او همسایه بودند، مانند بنیخالد از «لحایا» (احسا) و «آل مکرمی» از نجران، در کار او مداخله نمایند، اما آنها نتوانستند جلو پیشرفت وهابیت را بگیرند (1).
نخستین کسی که با «محمد بن سعود» به دشمنی برخاست، «دهام بن دواس» بود که به درعیه حمله برد و دو پسر محمد، فیصل وسعود را به قتل رساند (2).
در سال 1162 اشراف مکه، جریان کار وهابیان را به باب عالی عثمانی اطلاع دادند و این نخستین بار بود که حکومت عثمانی از فتنه وهابی اطلاع یافت.
ابن بشر مینویسد: «سال 1178 برای محمد بن سعود سختترین سالها بود، زیرا «عرعر بن خالدی» حاکم احسا و «حسن بن هبهالله» حاکم نجران با یکدیگر همقسم شده بودند که به «درعیه» حمله کنند و دعوت جدید دینی را از میان ببرند و شوکت مروجان آن را در هم شکنند. از طرفی محمد بن سعود میدید که هنوز سپاه عرعر ودیگر مخالفان او نرسیده، فرزندش در ناحیه حائر، مابین خرج وریاض شکست خورده و حدود 500 کشته و 200 اسیر داده است. این پیشامدها او را بسیار نگران ساخته بود، اما شیخ محمد او را با سخنان خود، دلگرم میساخت. در اینجا شیخ محمد بن عبدالوهاب یک زیرکی بزرگ دیبلوماسی نشان داد و حاکم احساء نرسیده با حاکم نجران صلح برقرار نمود و لذا نجرانیها بدون این که منتظر آمدن سپاه
عرعر بشوند، منطقه را ترک گفته به سوی احساء حرکت کردند (1). و بدین ترتیب خطری که در این ناحیه، محمد بن سعود را تهدید میکرد، از میان رفت و پس از رفتن آنها، سپاه عرعر فرا رسید و در پشت حصار درعیه ماندند و کاری نتوانستند انجام بدهند (2).
«زینی دحلان» مینویسد: «وهابیها در زمان حکومت شریف مسعود متوفی به سال 1165 سی تن از علمای خود را برای بحث و گفتگو به مکه و مدینه فرستادند. شریف مسعود از علمای حرمین خواست که با آنان به بحث و گفتگو بپردازند و علمای مکه با آنها بحث کردند و سرانجام عقائد آنها را فاسد و بیاساس یافتند و قاضی شرع حکم کفر آنان را صادر کرد و به حبسشان فرمان داد، برخی از آنان زندانی و برخی دیگر فرار را بر قرار ترجیح دادند» (3).
«زینی دحلان» در کتاب دیگر میگوید: «وهابیان نزد شریف مسعودعدهای را فرستادند تا از او اجازه حج دریافت دارند، مقصود نهائی آنها این بود که معتقدات خود را به مردم حرمین شریفین عرضه کنند، آنان قبل از این، سی تن از علمای خود را فرستاده بودند تا به اثبات تباهی عقاید اهل مکه و مدینه بپردازند.
وهابیان تا آنجا حاضر بودند که در مقابل دریافت اجازه حج مال مقرری بهطور سالیانه به عهده بگیرند. مردم مکه و مدینه پیدایش مسلک وهابی را شنیده بودند ولی از حقیقت آن آگاه نبودند. چون علمای نجد به مکه رسیدند، شریف مسعود، دستور داد علمای حرمین با آنان به مناظره بپردازند، سرانجام شریف به قاضی شریح دستور داد سند به کفر آنها بنویسد و آنها را
زندانی کرد و دست وپایشان را در غل و زنجیر نهاد» (1).
در سال 1179ه محمد بن سعود پس از سی سال فرمانروائی به هلاکت رسید (2).
و «عبدالعزیز» بزرگترین پسر «محمد بن سعود» به جای پدر نشست و زمام امور را در دست گرفت. «ابن غنام» و «ابن بشر» نوشتهاند که «عبدالعزیز» تنها حاکم و صاحب تخت نبود، بلکه امام و پیشوای وهابیها به حساب میآمد (3).
او در راه پیشرفت مسلک وهابی و توسعه حکومت خود، بسیار کوشش کرد. وی در سی سال اول فرمانروائی خود، مدام با قبائل مجاور در حال جنگ بود و اغلب آنها را شکست داده و رام کرده بود و در سال 1208 منطقه احسا را فتح کرد و با فتح احسا و قطیف، وهابیان به کرانههای خلیج فارس راه یافتند.
البته سلطه سعودیها تنها قائم به سلاح نبود، بلکه به مجرد فتح یک منطقه، عدهای از علمای وهابی از درعیه میرسیدند و مردم رابه قول خودشان به توحید حقیقی دعوت میکردند. بنابراین قسمتی از ساکنان درعیه را علماء و مبلغین وهابی تشکیل میدادند که برای تبلیغ مسلک وهابیت به سراسر منطقه اعزام میگردیدند (4).
جلوتر گفتیم: محمد بن عبدالوهاب عدهای از علمای وهابی را برای اظهار دعوت و گرفتن اجازه حج نزد شریف مسعود فرستاد ولی شریف مسعود دستور دستگیری آنان را صادر کرد و حکم به کفرشان داد و اجازه حج هم به آنان نداد.
وهابیها تا فوت «شریف مسعود» {1165} از شرکت در مراسم حج محروم بودند، بعد از شریف مسعود، برادرش «شریف مساعد بنسعید» به امارت مکه رسید. وهابیها برای دریافت اجازه حج عدهای را نزد او فرستادند، او نیز مانند برادرش
از دادن اجازه، خودداری کرد.
«مساعد» در سال 1184 درگذشت و برادرش «شریف احمد» به جای او نشست. امیر درعیه عدهای از علمای وهابی را نزد او فرستاد.
شریف به علمای مکه دستور داد آنها را بیازمایند علمای مکه آنها را آزمایش کردند و آنها را بیدین و زندیق تشخیص دادند و شریف اجازه حجبه آنها نداد. و در سال 1186 «شریف سرور بن مساعد» امارت مکه را از عمویش گرفت. وی اجازه زیارت خانه خدا را به وهابیان داد به شرط این که مانند رافضه و عجمها صد راس اسب بپردازند ولی آنان از این که مثل رافضیها باشند، از پرداخت آن امتناع کردند (1).
و چون در سال 1202 شریف سرور درگذشت، «شریف غالب» جانشین او گردید باز وهابیها عدهای را برای گرفتن اجازه به مکه فرستادند، شریف غالب نیز از دادن اجازه به آنها امتناع ورزید و آماده جنگ با «عبدالعزیز» امیر وهابی گردید و در سال 1205لشگری جهت جنگ با وهابیها آماده ساخت (2).
«عبدالعزیز» که همواره در فکر تصرف مکه بود و بهانهای برای این کار میجست، بلافاصله به سوی مکه لشگر کشید و میان او و شریف غالب جنگ آغاز گشت. این جنگ از سال 1205 تا سال 1220ادامه داشت و در این مدت پانزده واقعه مهم میان طرفین رخ داد ولی کار یک طرفه نشد.
«صلاحالدین مختار» مولف کتاب «تاریخ المملکه العربیه السعودیه» درباره این جنگ مینویسد:
«در سال 1205 شریف غالب، سپاه گرانی که تعداد آن به ده هزار تن بالغ میشد، و بیش از 20 عدد توپ همراه ایشان بود، به فرماندهی برادرش «عبدالعزیز» برای جنگ با مردم نجد، تجهیز
کرد ولی سپاه مزبور کاری از پیش نبرد».
نویسنده مزبور، دفاع وهابیان را به طرز مبالغه آمیزی وصف کرده و از جمله نوشته است که سپاه عظیم شریف غالب که در بین راه، جمعی از عشایر حجاز و شمر و مطیر و افراد دیگر نیز به آنها ملحق شده بودند، نتوانستند قصر بسام را که فقط سی تن از آن دفاع میکردند، به تصرف خود درآورند و همچنین نتوانستند قریه شعرا را بعد از یک محاصره طولانی فتح کنند درحالی که بیش از چهل تن از آن دفاع نمیکردند (1). این جنگها همچنان ادامه داشت و محمد بن عبدالوهاب آخرین سالهای عمر خود را میگذراند، عبدالعزیز برای تحکیم موفقیت خود و خاندانش با صلاحدید شیخ، سلطنت را در خانواده خود ارثی ساخت و پسرش سعود را در حال حیات خود به ولایت عهدی انتخاب کرد و شیخ نیز آن را تایید نمود (2). و سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 به هلاکت رسید و حکومت پادشاهی وهابی براساس مسلک محمد بن عبدالوهاب در نجد برقرار کرد.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 1
ابن بشر مینویسد:
«هنگامی که شیخ محمد، «درعیه» را محل اقامت خود قرار داد، اهل آن شهر در نهایت نادانی بودند، در انجام وظائف و تکالیف دینی کوتاهی میکردند شیخ در مرحله اول معنی کلمه «لا اله الا الله» را به آنان تفهیم کرد که هم نفی است و هم اثبات که جزو اول آن (لا اله) جمیع معبودها را نفی میکند و جزو دوم آن (الا الله) عبادت را برای خدای یگانه که شریک ندارد، اثبات مینماید. سپس آنها را به نشانههائی که
دلالت بر وجود خدا میکنند، از قبیل خورشید و ماه و ستارگان و شب و روز، دلالت نمود و همچنین از ارکان اسلام و شناختن پیامبر اسلام و نام و نسب و کیفیت بعثت و هجرت آن حضرت و این که نخستین دعوت پیامبر کلمه «لا اله الا الله» بود، و نیز موضوع بعثت و قیام را برای مردم بیان کرد و درباره منع استغاثه و توسل به مخلوق هرکه باشد، بسیار مبالغه نمود» (1).
باز ابن بشر مینویسد:
«اما روش شیخ محمد در مورد غنائم جنگی، این بود که آن را هرطور مایل بود، به مصرف میرسانید و گاهی تمامی غنائمی را که در جنگ به دست آورده بود، و مقدار آن هم خیلی زیاد بود، تنها به دو یا سه نفر میداد، غنائم هرچه بود، در اختیار شیخ قرار داشت و امیر نجد هم فقط با اجازه او میتوانست سهمی ببرد. علاوه بر این، امیر نجد هر سپاهی را که تجهیز میکرد و هر صلاحدید و نظری را ابراز میداشت، با اجازه و دستور شیخ بود» (2).
جمیل صدقی زهاوی علامه و شاعر بزرگ عراق در کتاب «الفجر الصادق» مینویسد:
«محمد بن عبدالوهاب آن طوری که برخی از نویسندگان بزرگ نوشتهاند، در ابتدای امر، حرص شدیدی به مطالعه اخبار مدعیان نبوت مانند: مسلیمه کذاب و سجاح و اسود عنسی و طلیحه اسدی و مانند آنها داشت وی به خیال دعوی پیامبری بود اما قدرت اظهار آن را نداشت. از یاران خود، آنان را که از مردم شهر خود او بودند، انصار و آنها که از خارج میآمدند، مهاجرین مینامید. به هرکس که دعوت او را میپذیرفت، اگر
حج حجةالاسلام بجا آورده بود، دستور میداد دوباره بجا آورد، زیرا حج اولی را در زمانی بجا آوردهاید که تو هنوز مشرک بوده و مسلمان نشده بودید، و کسی میخواست به آئین او داخل شود، میگفت: شهادت بده که تو و پدر و مادرت قبلا کافر بودهاید و نام جمعی از علمای بزرگ گذشته را میشمرد، میگفت: شهادت بده که همه آنها کافر بودهاند، اگر شهادت میداد، پذیرفته میشد و اگر شهادت نمیداد، به قتل او فرمان میداد.
امت اسلام را از ششصد سال قبل (قبل از خود) همه را کافر میشمرد، با تقواترین مردم اگر از وی پیروی نمیکرد، او را کافر میدانست و خون و مالش مباح بود و فاسقترین مردم اگر از او پیروی میکرد، مؤمن به حساب میآمد. پیوسته در پائین آوردن مقام پیامبر کوشا بود، کلمات و عبارات زننده و زشت درباره آن حضرت استعمال میکرد و احیانا به بعضی از کارهای او ایراد میگرفت جرات و جسارت پیروانش دراین باره بیش از خود او بود. مثلا بعضی از پیروان او در حضورش میگفت: «ان عصای هذه خیر من محمد، لانی انتفع بها و محمد قد مات فلم یبق فیه نفع و هو یرضی بکلامه». «عصای من از پیامبر صلی الله علیه و آله بهتر است، زیرا از آن استفاده میکنم و محمد صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و نفعی از او باقی نماند (نعوذ بالله). و او به این سخن راضی بود درحالی که این سخن در مذاهب اربعه کفر است».
دیگر این که از فرستادن صلوات بر پیامبر خوشش نمیآمد و در شبهای جمعه از
ذکر صلوات بر پیامبر در منارهها نهی مینمود و هرکس به آن حضرت صلوات میفرستاد به کیفر سخت میرسید. حتی یک مرد نابینای دینداری که مؤذن بود، به حرف او گوش نداده بود و بر پیامبر صلوات فرستاده بود، به قتل رساند و میگفت: اینها همه برای حفظ توحید است. بسیاری از کتابهای مربوط به صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله مانند کتاب «دلائل الخیرات» (تالیف محمد بن سلیمان جزولی) را سوزانید.
همچنین تعداد زیادی از کتب فقه و تفسیر و حدیث را که مخالف اباطیلش بود، به آتش کشید، به هر یک از پیروانش اجازه میداد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر کند.
محمد بن عبدالوهاب طبق اظهار خودش (1)، آدم تند و با حدتی بود و کارها را با خشونت و تندی پیش میبرد و مردم همه از او در خوف و وحشت بودند.
پسر عبدالوهاب در تکفیر مردم به آیاتی تمسک میکند که درباره مشرکین نازل شده است و آنها را حمل بر موحدین مینماید. بخاری در صحیح خود از عبدالله بن عمر در وصف خوارج روایت کرده است که آنها آیاتی را که درباره کفار نازل شده، درباره مؤمنین قرار میدهند و در روایت دیگر از ابن عمر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: «اخوف ما اخاف علی امتی رجل متاول للقرآن یضعه فی غیر موضعه» «وحشتناکترین چیزی که بر امتم میترسم، مردی است که قرآن را تاویل میکند و آن را در غیر موضع خود قرار میدهد».
جمیل صدقی زهاوی میگوید:
«این دو روایت درباره پسر عبدالوهاب و پیروان او صادق است.
1) 3. تاریخ الجزیرة العربیة، ص 333.
از اقوال و افعال او معلوم میشود: ادعا میکند آنچه او آورده، دین جدید است و لذا از دین پیامبر صلی الله علیه و آله تنها ظاهر قرآن را قبول میکند تا این که مردم به حقیقت امر متوجه نشوند. به دلیل این که او و پیروانش قرآن را طبق آرای خود تفسیر میکنند نه آن طوری که پیامبر و اصحاب او سلف صالح و ائمه تفسیر، تفسیر کردهاند...» (1).
زهاوی سپس به رد عقائد وهابیها در انکار تمسک به عقل و قیاس و اجماع و تکفیر کسی که از مجتهدی تقلید کند، و تکفیر مسلمانان و نفی توسل و دیگر معتقدات ایشان پرداخته و جوابهای محکم و مستدلی داده است.
زینی دحلان میگوید:
«یکی از کارهای شیخ محمد این بود که هرکس از او متابعت میکرد، میبایست سرش را بتراشد که این کار را هیچ یک از طوائف خوارج و بدعتگزاران انجام نداده است. سید عبدالرحمن اهدل مفتی زبید میگفت که در رد وهابیها به تالیف کتاب احتیاج نیست و همین گفته پیغمبر صلی الله علیه و آله کفایت میکند که «سیماهم التحلیق» اتفاقا زنی که او را مجبور از متابعت کرده بودند، در برابر شیخ محمد اقامه حجت کرد که تو وقتی زنان را وادار به تراشیدن موی سرشان میکنی، باید مردها را هم مجبور به تراشیدن موی ریششان بکنی زیرا موی سر زن و ریش مرد، هر دو زینت است، شیخ جوابی نداشت که به آن زن بدهد (2).
منعمی در هنگامی که محمد بن عبدالوهاب، جمعی را که سرشان را نتراشیده بودند، به قتل رسانید، قصیدهای در رد او انشاء کرد که مطلع آن این
است:
افی حلق راسی بالسکاکین و الحد
حدیث صحیح بالاسانید عن جدی؟ (1)
«آیا درباره تراشیدن سر من با کارد، حدیثی با سندهای صحیح از جدم پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شده است؟».
باز زینی دحلان مفتی مکه در کتاب «الدرر السنیة» در ضمن رد سخنان محمد بن عبدالوهاب قسمتی از مباحثاتی که با او شده، نقل کرده است از جمله این که شیخ محمد در مسجد درعیه خطبه میخواند و در هر خطبهای که میخواند، میگفت: هر کس به پیامبر توسل کند، کافر است.
برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب که اهل علم بود، سخنان او را به شدت انکار میکرد روزی شیخ سلیمان از شیخ محمد پرسید: «کم ارکان الاسلام یا محمد بن عبدالوهاب؟ فقال خمسة. فقال: انت جعلتها ستة، السادس من لم یتبعک فلیس بمسلم هذا عندک رکن سادس للاسلام» (2). «ای محمد بن عبدالوهاب ارکان اسلام چند تاست؟ گفت: پنج تاست. سلیمان گفت: تو آن را شش تا کردهای، ششمی این است که هرکس از تو پیروی نکند، کافر است».
چون اختلاف میان شیخ سلیمان و شیخ محمد شدید شد، شیخ سلیمان از ترس جان خود، به مدینه منوره نقل مکان کرد و رسالهای در رد او نوشت و برایش فرستاد، بسیاری از علمای حنبلی هم رسالههایی در رد او نوشتند و برای او فرستادند، اما هیچ یک از آنها برای او مؤثر واقع نشد (3).
زینی دحلان مینویسد:
«شخص دیگری روزی به او گفت: در شب ماه رمضان چند نفر از آتش آزاد میشوند؟ گفت: صد هزار نفر و در شب آخر، به تعداد همه کسانی که در تمام ماه آزاد شدهاند. مرد گفت:
شماره پیروان تو به عشر عشر این تعداد نمیرسد، و این مسلمانان که خداوند آنها را آزاد میکند، چه کسانی هستند؟ درحالی که تو مسلمانان را به خود و پیروانت منحصر کردهای؟!» (1).
همچنین مرد دیگری که رئیس قبیلهای بود و شیخ محمد قدرت آزار رساندن به او را نداشت، از او پرسید که درباره این که مردی راستگو و دیندار و امین که تو به راستگوئی او اعتراف داری به تو خبر دهد که در پشت فلان کوه گروه بسیاری گرد آمده و قصد جان تو را دارند، تو هزار سوار برای دفع آنها بفرستی، سواران بروند و از آن جمع اثری نباشد، آیا تو سخن آن هزار سوار را باور میکنی یا آن یک راستگو را؟ پاسخ داد که سخن آن هزار سوار را آن مرد گفت: همه مسلمانان از علمای زنده و مرده در کتابهای خود، سخنان تو را تکذیب میکنند پس باید سخن آنان را تصدیق کنیم (2).
باز دیگری از او پرسید: این دین که تو آوردهای، متصل است یا منفصل؟ گفت: مشایخ من و مشایخ دیگران از ششصد سال قبل تا امروز، همه مشرک بودهاند، آن شخص اظهار داشت که در این صورت، دین تو منفصل است نه متصل. بنابراین آن را از چه کسی گرفتهای؟ گفت: به من وحی و الهام شده است مانند خضر. آن مرد گفت: در این صورت این وحی و الهام نباید منحصر به تو باشد و هرکس دیگر ممکن است چنین ادعائی بکند همینطوری که تو میکنی؟ (3).
باز زینی دحلان ادامه میدهد:
«از جمله کارهای زشت محمد بن عبدالوهاب این بود که چون مردم را از زیارت قبر
پیامبر صلی الله علیه و آله منع کرد، عدهای از مردم احسا عازم زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله شدند، شیخ محمد از این امر باخبر شد و چون عبور آن مردم از درعیه (مقر محمد بن عبدالوهاب) بود و در آنجا جلو آنها را گرفتند و به دستور وی ریش همه آنها را تراشیدند و در فاصله درعیه تا احسا، آنها را وارونه سوار مرکبهایشان کردند به شهرشان برگرداندند» (1).
میگوید: بار دیگر شنید که گروهی از کسانی که از او پیروی نمی کنند، از راههای دور به زیارت و حج میروند و گذرشان از درعیه است، هنگامی که گذر آنها به درعیه افتاد، شنیده شد که شیخ محمد به یکی از اتباع خود میگفت: بگذارید مشرکین (یعنی زائران قبر مطهر پیامبر صلی الله علیه و آله) به راه مدینه بروند و مسلمانان (وهابیان) با ما بمانند (2).
خلاصه هرکس به کتب محمد بن عبدالوهاب مراجعه کند، میبیند تمام مسلمانان را اعم از سنی و شیعه، کافر و واجب القتل میدانست. او صریحا گفته است: «یباح قتل المسلمین الذین یعتقدون عقیدة اهل السنة و اغتنام اموالهم» (3)«کشتن و غارت اموال مسلمانانی که به عقیده اهل سنت معتقدند، مباح است». پس همه جنگهائی که سعودیها در عصر او و بعد از مرگ او به راه انداختند، همه به استناد فتوای وی بوده است.
دشمنان سرسخت دعوت محمد بن عبدالوهاب
نویسنده وهابی معاصر، «حسین خلف الشیخ خزعل» در کتاب خود زیر عنوان «دشمنان دعوت» نوشته است:
«مبادی دعوت شیخ محمد بن عبدالوهاب مشایخ و بزرگان نجد را راضی نکرد و آنها از تاثیر دعوت وی در میان توده
مردم به وحشت افتادند و این یک امر طبیعی بود که دعوت شیخ زعامت و ریاست آنها را تهدید میکرد و از نفوذ و سلطه آنها میکاست و این بود که مخالفت خود را علنی ساختند و عدهای از علمای قشری نیز از آنها جانبداری کردند و با دعوت وی به مقابله برخاستند و تبلیغات وسیع بر ضد او راه انداختند و مردم را به جنگ وی تحریک نمودند.
از مشهورترین رجال دینی که علنا با شیخ و افکار وی به دشمنی بر ساختند و عقائد او را به باد انتقاد گرفتند، عبارتند از: «ابن اسماعیل، عبدالله مویسی قاضی حرمه، ابن عبید، ابن یحیی، ابن سحیم، مربد بن احمد بن عمر التمیمی، محمد بن فیروز و پسرش عبدالوهاب» و غیر اینها و در راس آنها برادرش شیخ سلیمان قاضی حریملا قرار داشت. که وی اعلامیهها و نامههای زیادی بر ضد او انتشار میداد و حتی افرادی را به شهرها و قبائل میفرستاد و سران آنها را از پیروی برادرش برحذر میداشت. در سال 1167، یاران شیخ محمد در عیینه مردی را دستگیر کردند که از طرف شیخ سلیمان آمده بود و کتابی از وی به همراه داشت که آن را در محافل و خانهها برای مردم میخواند که در آن از عقائد و افکار شیخ محمد به شدت انتقاد شده بود، یاران شیخ او را گرفتند و کشتند و کتابش را هم از بین بردند و این خبر در درعیه به شیخ رسید، رساله مفصلی در رد برادرش به عیینه فرستاد (1).
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 5
کتابها و رسالههایی که معاصران محمد بن عبد
1) 15. تاریخ الجزیرة العربیة، فی عصر الشیخ محمد بن عبدالوهاب، ص 5 - 204.
الوهاب و علمای متاخر از عامه در رد عقاید یا به عنوان نصیحت او نوشتهاند، خیلی بیشتر از آن است که در اینجا ذکر شود از جمله در کتاب «التوسل بالنبی و بالصالحین» تالیف: ابی حامد بن مرزوق نام چهل و دو کتاب در این باره ذکر گردیده است که در اینجا فهرستوار نقل میکنیم:
1- شیخ محمد بن سلیمان کردی شافعی استاد محمد بن عبدالوهاب در تقریظی که به رساله سلیمان بن عبدالوهاب (برادر محمد بن عبدالوهاب) نوشته، او را ضال و مضل خوانده است.
2- استاد دیگر وی، عبدالله بن عبداللطیف شافعی کتابی در رد محمد بن عبدالوهاب نوشته و آن را «تجرید سیف الجهاد لمدعی الاجتهاد» نامیده است.
3- «الصواعق والرد فی عشرین کراسا» تالیف: علامه عفیف الدین عبدالله بن داود حنبلی. بر این کتاب علمای بصره و بغداد و حلب و احساء و بلاد دیگر تقریظهائی نوشتهاند و محتویات کتاب را تایید کردهاند و این کتاب را محمد بن بشیر قاضی راس الخیمه تلخیص کرده است.
4- علامه محقق «محمد بن عبدالرحمن بن عفالق» حنبلی در رد پسر عبدالوهاب کتاب بزرگی نوشته و آن را «تهکم المقلدین بمن ادعی تجدید الدین» نامیده است و در آن اقوال و نظریات محمد بن عبدالوهاب را به بهترین وجه رد کرده است.
5- رسالهای که علامه احمد بن علی قبانی بصری شافعی نوشته است.
6- رساله عبدالوهاب بن احمد برکات شافعی احمدی مکی.
7- رساله شیخ عطاء مکی موسوم به «الصارم الهندی فی عنق النجدی».
8- رساله شیخ عبدالله بن عیسی مویسی.
9- رساله شیخ احمد مصری احسائی.
10- یکی از علمای بیتالمقدس رسالهای
نوشته، موسوم به «السیوف الصقال فی اعناق من انکر علی الاولیاء بعد الانتقال».
11- السیف الباتر لعنق المنکر علی الاکابر» تالیف: سید علوی بن احمد الحداد.
12- رساله شیخ محمد بن شیخ احمد بن عبداللطیف احسائی.
13- «تحریص الاغبیاء علی الاستغاثة بالانبیاء و الاولیاء» تالیف: علامه عبدالله بن ابراهیم میر غنی، مقیم طائف.
14- سید علوی بن احمد الحداد گفت که در مکه در مقام ابراهیم شیخ محمد صالح زمزمی شافعی را دیدم که در این باره کتابی جمعآوری کرده است.
15- همان سید علوی مذکور گفت که در طائف طاهر حنفی را دیدم که کتابی بنام «الانتصار للاولیاء الابرار» در این باره تالیف کرده بود.
16- باز همان سید گفت که جوابهای علمای بزرگ از مذاهب اربعه از اهل حرمین شریفین و احساء و بصره و بغداد و حلب و یمن و دیگر شهرهای اسلامی، چه به نثر و چه به نظم، بیشمار بود که همه آنها را مردی از آل ابن عبدالرزاق از حنبلیهای بحرین است، نزد من آورد که چون در سفر بودم استنساخ آنها برایم ممکن نشد، اما همه آنها را مطالعه کردم.
17- همان سید علوی گفت: شیخ محدث صالح فلانی مغربی با یک کتاب پرحجم که در آن نامهها و رسالهها و جوابها جمعآوری شده بود، پیش ما آمد، همه آنها از علمای مذاهب اربعه: حنفی; مالکی; شافعی و حنبلی در رد محمد بن عبدالوهاب بود.
18- هنگامی که محمد بن عبدالوهاب جمعی را که سرهایشان را نتراشیده بودند، بیرحمانه کشت. علامه سید منعمی قصیدهای در رد او سرود که مطلع آن این است:
ا فی حلق راسی بالسکاکین
والحد حدیث صحیح بالاسانید عن جدی
19- علامه سید عبدالرحمن یکی از علمای بزرگ احساء نیز در رد او قصیدهای طولانی دارد که تعداد ابیات آن بالغ بر 65 بیت است، سروده که با بیت زیر آغاز میشود:
بدت فتنة کاللیل قد غطت الافقا و شاعت فکادت تبلغ الغرب و الشرقا
20- مصباح الانام و جلاء الظلام، فی رد شبه البدعی النجدی، التی اضل بها العوام، تالیف: علامه سید علوی بن حداد.
21- الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیة، تالیف: شیخ سلیمان بن عبدالوهاب نجدی.
22- رساله در رد رساله ابن عبدالوهاب، تالیف علامه محقق شیخ الاسلام تونس، شیخ اسماعیل التمیمی مالکی (متوفی 1248).
23- رساله علامه محقق شیخ صالح کواش تونسی.
24- رساله علامه محقق سید داود بغدادی حنفی.
25- شیخ ابن غلبون اللیبی در رد قصیده صنعانی که در آن ابن عبدالوهاب را مدح کرده، به همان وزن قصیدهای سروده که تعداد ابیات آن 40 بیت است که مطلع آن این است:
سلام علی اهل الاصابة والرشد ولیس علی نجد و من حل فی نجد 26- سید مصطفی مصری بولاقی نیز در رد قصیده صنعانی، قصیدهای سروده که مجموع ابیات آن 126 بیت است و قصیده مزبور با بیت زیر آغاز میگردد:
بحمد ولی الحمد لا الذم استبدی وبالحق لا بالخلق للحق استهدی
27- سید طباطبائی بصری نیز در رد قصیده صنعانی، قصیدهای گفته که صاحب کتاب «سعادة الدارین» ابیاتی را در کتاب خود آورده است. و همین قصیدهها سبب شد که صنعانی از عقیده خود برگشت و در رد قصیده خود قصیده دیگری سرود و گفت: «رجعت عن القول الذی قلت فی
النجدی...».
28- کتاب «سعادة الدارین فی الرد علی الفریقین الوهابیة: و مقلده الظاهریة» تالیف: علامه شیخ ابراهیم سمنودی منصوری، در دو جلد چاپ شده است.
29- زینی دحلان مفتی مکه (متوفی 1304) در رسالهای موسوم به «الدرر السنیة فی الرد علی الوهابیة» عقاید وهابیان را رد کرده است.
البته سید احمد زینی دحلان مفتی مکه علاوه بر رساله «الدرر السنیة» فصلی را هم در کتاب معروف «الفتوحات الاسلامیة» زیر عنوان «فتنة الوهابیة» به همین موضوع اختصاص داده و در آن به شیخ محمد و عقاید او سخت تاخته است. وی در همین کتاب، قسمتی از سخنان محمد بن سلیمان کردی را نیز که در رد عقاید محمد بن عبدالوهاب و خطاب به وی میباشد، ذکر کرده است (1).
30- «شواهد الحق فی التوسل بسید الخلق» تالیف: شیخ یوسف نبهانی که این کتاب، هم در رد ابن تیمیه و هم در رد محمد بن عبدالوهاب است.
31- «الفجر الصادق فی الرد علی منکری التوسل و الکرامات و الخوارق» تالیف: علامه عراق جمیل افندی صدقی زهاری.
32- «اظهار العقوق ممن منع التوسل بالنبی والولی الصدوق» تالیف: شیخ مشرقی مالکی جرائری.
33- مرحوم علامه مفتی فاس شیخ مهدی وازتانی رسالهای در جواز توسل نوشته که در آن محمد بن عبدالوهاب را رد کرده است.
34- «غوث العباد ببیان الرشاد» تالیف: شیخ مصطفی حمامی مصری.
35- «جلال الحق فی کشف احوال اشرار الخلق» تالیف: شیخ ابراهیم حلمی قادری اسکندری.
36- «البراهین الساطعة» تالیف: علامه شیخ سلامه غرامی (متوفی 1379).
37- «النقول الشرعیة فی الرد علی الوهابیة» شیخ حسن شطی حنبلی دمشقی.
38- رسالهای نیز در تایید مذهب صوفیه و رد معترضین
1) 1. الفتوحات الاسلامیة ج2، ص 260.
آنها.
39- رسالهای در حکم توسل به انبیاء و اولیاء نوشته شیخ محمد حسنین مخلوف.
40- «المقالات الوافیة فی الرد علی الوهابیة، تالیف: شیخ حسن خزبک.
41- «الاقوال المرضیة فی الرد علی الوهابیة» تالیف شیخ عطا الکسم دمشقی از فقهای حنفی.
42- علامه شیخ عبدالعزیز قرشی علجی مالکی احسائی در رد ابن عبدالوهاب قصیدهای گفته که 95 بیت است و مطلع آن این است:
الا ایها الشیخ الذی بالهدی رمی سترجع بالتوفیق حظا و مغنما
و من یک سماه النفیس لربه سعی النصر فی مسعاه ایان یمما (1)
گذشته از اینها، کتابهای دیگری در رد عقاید محمد بن عبدالوهاب تالیف یافته که یک یک عقاید او را مطرح و با دلیل رد کردهاند از جمله:
43- کتاب «الاصول الاربعة فی تردید الوهابیة» تالیف: خواجه محمد حسن جان صاحب سرهندی مجددی (به زبان فارسی) خواجه در این کتاب به نقل از کتابها و رسالههای طرفداران وهابیت در هند و برخی از رسالههای دیگر، گوید که: عقاید وهابیان متجاوز از 250 مورد است و قسمتی از آنها را ذکر کرده است (2). سپس در مقام رد آنها بر آمده است.
44- «تطهیر الفؤاد من دنس الاعتقاد» تالیف: شیخ محمد نجیب مطیعی حنفی از بزرگان علمای ازهر.
45- کتاب «ضیاء الصدور لمنکر التوسل باهل القبور» تالیف: ظاهر شاه میان سیان بن عبدالعظیم سیان مدینی.
46- «المنعة الوهبیة فی الرد علی الوهابیة» تالیف: داود بن سلیمان بغدادی نقشبندی.
47- «اشد الجهاد فی ابطال دعوی الاجتهاد» تالیف: شیخ داود موسوی بغدادی که همراه با کتاب منحة الوهبیة به چاپ رسیده است.
48- «کشف النور عن اصحاب القبور» تالیف: عبدالغنی افندی نابلسی.
49- «سیف
الابرار علی الفجار» تالیف: محمد عبدالرحمن حنفی (به زبان فارسی).
50- «سیف الجبار المسلول علی الاعداء الابرار» تالیف: شاه فضل رسول قادری (به عربی و فارسی).
51- «مدارج السنیة فی رد علی الوهابیة» به کوشش عامر قادری، معلم دار العلوم کراچی.
52- «کشف النقاب عن عقاید ابن عبدالوهاب» تالیف: سید علینقی هندی.
53- «ازهاق الباطل فی رد الفرقة الوهابیة» تالیف: امام الحرمین محمد بن داود همدانی.
54- «اللمعات الفریدة فی المسائل المفیدة» تالیف: سید ابراهیم رفاعی.
55- رساله «الاوراق البغدادیة فی الحوادث النجدیة» تالیف: سید ابراهیم راوی رفاعی.
56- «صالح الاخوان فی الرد علی من قال علی المسلمین بالشرک والکفران» نوشته: داود بن سلیمان بغدادی.
57- «علماء المسلمین و الوهابیون» تالیف: حسین حلمی بن سعید استانبولی.
58- «فصل الخطاب فی الرد علی محمد بن عبدالوهاب» تالیف: شیخ سلیمان، برادر محمد بن عبدالوهاب (1).
59- «فصل الخطاب فی رد ضلالات ابن عبدالوهاب» تالیف: احمد بن علی بصری مشهور به قبانی (2).
60- «الوهابیة فی نظر علماء المسلمین» تالیف: احسان عبداللطیف بکری.
61- «البرادة من الاختلاق فی الرد علی اهل الشقاق و النفاق فی الرد علی الفرقة الوهابیة الضالة» شیخ علی زینالعابدین سودانی.
62- «التوسل» تالیف: شیخ علامه مفتی محمد عبدالقیوم قادری هزاروی.
63- «الدولة المکیة بالمادة الغیبة» تالیف: احمد رضا، خان صاحب قادری.
64- «البصائر لمنکری التوسل باهل المقابر» تالیف: شیخ حمدالله داجوی هندی.
در این موقع علماء شیعه نیز در نقد آراء ابن عبدالوهاب دوشادوش علماء اهل سنت تلاشهای فراوانی نموده و کتابهای ارزشمندی نوشتهاند از جمله:
65- «الآیات البینات فی قمع البدع و الضلالات» تالیف: شیخ محمد حسین کاشف الغطاء بن حسین (متوفی 1373).
66- «منهج الرشاد» تالیف:
شیخ جعفر کاشف الغطاء (متوفی 1228) و اولین کتابی است که از طرف علماء شیعه بر رد عقاید محمد بن عبدالوهاب نوشته شده (1)نویسنده محقق این کتاب را در پاسخ به مسالهای که یکی از امراء آل سعود به نام «عبدالعزیز بن سعود» برای او فرستاده بود، نوشت و در آن رساله قسمت عمده عقاید محمد بن عبدالوهاب جمعآوری شده بود.
67- «الآیات الجلیة فی رد شبهات الوهابیة» تالیف: شیخ مرتضی کاشف الغطاء (متوفی 1349ه).
68- «البراهین الجلیة فی دفع شبهات الوهابیة» تالیف: سید محمد حسن قزوینی (متوفی 1380ه) چاپ نجف، مطبوعات النجاح، 1346ه. این کتاب تحت عناوین زیر به فارسی برگردانده شده است:
1- فرقه وهابی و پاسخ به شبهات آنها، ترجمه علی دوانی، چاپ وزارت ارشاد اسلامی.
2- نقدی بر اندیشه وهابیها، ترجمه حسن طارمی، چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
69- «ازاحة الوسوسة عن تقبیل الاعتاب المقدسة» تالیف: شیخ عبدالله بن محمد حسن مامقانی (متوفی 1351ه) در نجف به ضمیمه کتاب «مخزن المعانی» چاپ شده است.
70- «دعوی الهدی الی الورع فی الافعال والفتوی» تالیف: شیخ محمد جواد بلاغی (متوفی 1352ه) طبع نجف، 1344 و نیز «انوار الهدی» چاپ نجف در سال 1340ه از همین مؤلف.
71- «الرد علی الوهابیة» تالیف: شیخ محمد علی غروی اردوبادی، که در سال 1345ه چاپ شده است.
72- «الرد علی الوهابیة» تالیف: سید حسن صدر کاظمی (متوفی 1354ه) طبع بغداد 1344ه.
73- «کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب» تالیف: علامه سید محسن امین شامی (متوفی 1373ه) این کتاب گرانقدر که مکرر چاپ شده است، از جامعیت خاصی برخوردار است که هم تاریخچه و هم عقاید
1) 6. مدرک قبل.
و افکار آنها را به صورت بسیار گسترده و مشروح مطرح کرده و مورد نقد و بررسی علمی قرار داده است. و در سال 1962م توسط فرزند فاضل مؤلف تجدید چاپ و فصلهای تازه و پاورقیهای مفیدی بر آن افزوده شده است. این کتاب به وسیله سید ابراهیم سید علوی و تهرانی و سید حسن افتخارزاده بهطور جداگانه ترجمه و تلخیص شده است.
74- «هذه هی الوهابیة» تالیف: شیخ محمد جواد مغنیه (متوفی 1400ه) در این کتاب وهابیگری آنطور که در کتابهای آنهاست، مورد بحث قرار گرفته است و تناقض و اختلال سخنان و افکار آنان را خاطرنشان ساخته است و این کتاب توسط: سید ابراهیم سید علوی به نام «این است آئین وهابیت» به فارسی ترجمه شده و به وسیله انتشارات غدیر تهران چاپ شده.
75- «الدعوة الاسلامیة» تالیف: محمد خنیزی نجفی، این کتاب در رد کتاب «الصراع بین الوثنیة والاسلام» به تالیف: عبدالله قصیقی نویسنده وهابی مصری است که وی آن را در رد «کشف الارتیاب» نوشته است و تاکنون چند مجلد آن چاپ شده است.
76- «التبرک» تالیف: شیخ علی احمدی میانجی، چاپ مؤسسه البعثة، تهران. این کتاب محور و موضوع اصلی خود را پیرامون تبرک جستن صحابه و تابعین به آثار پیامبر صلی الله علیه وآله و صالحان اختصاص داده است و در این نوشته ثابت شده است که تبرک جستن به آثار رسول خدا صلی الله علیه وآله به خلاف ادعای وهابیان نه تنها شرک نیست، بلکه نشانه ایمان و یقین نیز هست.
77- «المواسم والمراسم» تالیف: سید جعفر مرتضی عاملی که در تهران چاپ شده و درباره مشروعیت اقامه
مراسم جشن در اعیاد و سوگواری و حزن در ماتم.
78- «صفحة عن آل سعود الوهابیین و آراء علماء السنة فی الوهابیة» به قلم: سید مرتضی رضوی.
79- «وهابیان» نوشته علی اصغر فقیهی، از انتشارات صبا، تهران. بررسی و تحقیق گونهای درباره عقاید و تاریخ فرقه وهابیت است که تاکنون سه مرتبه چاپ شده است.
80- «آئین وهابیت «تالیف: شیخ جعفر سبحانی، این کتاب مکرر چاپ شده است.
مؤلف کتاب غیر از «آئین وهابیت» کتابهای دیگری نیز در رد وهابیت نوشته که از جمله «مع الوهابیین فی خططهم و عقائدهم»، «الوهابیة فی المیزان» و «اخیر الردود لآخرها» در رد وهابیت نوشته است.
غیر از اینها، کتابها و رسالههای دیگری نیز توسط علمای شیعه و سنی در رد وهابیت نوشته شده است که ذکر این تعداد در اینجا کافی است. ولی ناگفته پیداست وهابیان متعصب غالبا حاضر نیستند حتی یک صفحه از این کتابها را مطالعه کنند، اعم از آنچه از سوی علمای اهل سنت نوشته شده باشد یا علمای شیعه. آنها نه تنها این کتابها را کتب ضلال میپندارند، بلکه مطالعه بسیاری از آثار اسلامی، حتی کتب فقهی که از سوی علمای اهل سنت نوشته شده، راموجب کفر میشمارند زیرا آنها همه مردم را جز خودشان کافر و مشرک خیال میکنند و طبعا آثار آنها را آثار ضلال و گمراهی میپندارند.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 4
عقاید عبدالوهاب را که از مرزهای نجد فراتر رفته بود، پیگیری میکنیم و گفتیم اگرچه مسلک وهابیت در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهاب پدیدار و منتشر گردید، ولی ریشههای اصلی آن به قرن چهارم به زمان بربهاری و
ابن بطه و قرن هفتم و هشتم به زمان ابن تیمیه و شاگرد او ابن قیم جوزیه و نظائر آنها میرسد. پس از پیدایش وهابیت بعضی از علما از اهالی غیر نجد نیز به آن مسلک گرویدند و آنچه این مسلک را در نظر آنها نیکو جلوه داد، این بود که این مسلک به ظاهر با بدعتها که در آن زمان بیشتر رواج داشت، به مبارزه برخاسته بود.
یکی از معاصران محمد بن عبدالوهاب، «محمد بن اسماعیل صنعانی» (1099- 1182) امیر و مجتهد یمن بود، همین که از جریان قیام مذهبی نجدیها آگاهی یافت از این ماجرا بسیار خوشحال شد و قصیدهای سرود که مطلع آن این است:
سلام علی نجد و من حل فی نجد و ان کان تسلیمی علی البعد لا یجدی
«سلام من بر نجد و ساکنانش باد، اگرچه این سلام من از دور بر من فائده ندارد».
و در دنباله آن میگوید:
اعادوا بها معنی سواع و مثله یغوث و ودا لیس ذلک من ودی و قد هتفوا عند الشدائد باسمها کما یهتف المضطر بالصمد الفرد و کم نحروا فی سوحها من غیرة اهلت لغیرالله جهلا علی عمد و کم طائف حول القبور مقبلا و یلتمس الارکان منهن بالایدی (1)
«آنان خاطره بتهای سواع و ود را زنده کردند که ما را هیچ خوش آیند نیست. در شداید و مشکلات به آنها توسل میجویند، چنانکه انسان به خدای یگانه و بینیاز پناه میبرد، چهبسا در اماکن عمومی شتر ذبح میکنند و ندانسته یا دانسته نام غیر خدا را میآورند و چهبسا مردمی که اطراف قبرها را طواف میکنند و با دستهای خود ارکان
1) 1. تطهیر الاعتقاد، به نقل کشف الارتیاب، ص 15.
آنها را لمس مینمایند».
و در همین موقع رسالهای به نام «تطهیر الاعتقاد عن ادران الالحاد» تالیف کرده بود ولی آنگاه که از حقیقت قضیه اطلاع پیدا کرد و دید که جریان امر خالی از غرض ورزی و توطئه چینی نیست، از کار خود به شدت پشیمان شد، اشعار دیگری ساخت که مطلع آن چنین است:
رجعت عن القول الذی قلت فی نجد فقد صح لی عنه خلاف الذی عندی
«من از آنچه درباره نجد گفته بودم، برگشتم، چون خلاف آنچه پیش من بود، ثابت شد».
مرحوم علامه امین مینویسد: از همین محمد بن اسماعیل نقل شده که وی در شرح قصیده یادشده که به نام «محوالحوبة فی شرح ابیات التوبه» معروف است، گفته است: هنگامی که قصیده اول من به نجد رسید، چند سال بعد مرد عالمی به نام شیخ مربد بن احمد تمیمی در ماه صفر سال 1170 پیش من آمد و او بعضی از کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم را به خط خود فراهم آورده بود و سپس در ماه شوال همان سال به وطن خود باز گشت، او از شاگردان محمد بن عبدالوهاب بود که ما قصیده خود را به وی فرستاده بودیم. و پیش از او شیخ فاضل به نام عبدالرحمن نجدی نزد ما آمده بود و او از پسر عبدالوهاب مطالبی نقل کرده بود که برای ما بسیار عجیب و دردآور بود از قبیل قتل و غارت مسلمانان و آدمکشی و لو با خدعه و نیرنگ و بهطور کلی تکفیر ملت مسلمان در تمام نقاط جهان از جمله فتاوای منقول از محمد بن عبدالوهاب بود.
ما در سخنان
عبدالرحمن و در آنچه که وی از پسر عبدالوهاب نقل میکرد، در تردید بودیم، تا آن که شیخ مربد مزبور دوباره پیش ما آمد، او مردی شریف و زیرکی بود و برخی از رسالههای محمد بن عبدالوهاب را با خود همراه داشت که در آنها حکم کفر اهل ایمان و تجویز قتل و غارت مسلمانان نوشته شده بود، ما درباره نویسنده این رساله دقت کردیم و دیدیم که او مردی است که از شریعت اسلام اطلاع کمی دارد و آن هم سطحی است نه عمیق. و نزد استادی درس نخوانده که بتواند او را ارشاد و هدایت کرده به دانشهای مفید و سودمند راهنمایش شود و در احکام و مسائل دین فقیه و دانا نماید. او را شخصی یافتیم که برخی از کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم را خوانده و بدون فکر و تامل از آنها تقلید کرده است، در صورتی که خود آنها تقلید را جایز نمیدانند.
مرحوم امین پس از نقل این داستان مینویسد: از سخنان محمد بن اسماعیل صنعانی استفاده میشود که او از مسلک هابیت برگشته است و شاید تاریخ بازگشت او پس از نوشتن رساله «تطهیر الاعتقاد» میباشد زیرا خود این کتاب در گزافه گوئی و مغالطه دست کمی از کتابهای محمد بن عبدالوهاب ندارد.
پس از پیدایش وهابیت برخی از کسانی که منتسب به علم هستند، از اهالی غیر نجد، به این مسلک گرایش پیدا کردند و آنچه این مسلک را در نظر برخی از برادران اهل سنت نیکو و زیبا جلوه داده، این است که این مسلک به ظاهر با بدعتها که در آن زمان در جوامع
اسلامی بیشتر رواج داشته، به مخالفت و مبارزه برخاسته است ولی افراط و زیادهروی غالبا آفتی است که بیش از آن که اصلاح کند، افساد میکند (1).
نخستین کسی که بر رد محمد بن عبد الوهاب کتاب نوشت، برادرش بود
همینکه محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مردم را به پذیرفتن آنها فرا خواند، عده زیادی از علمای بزرگ اسلام با عقاید او به مخالفت پرداختند. نخستین کسی که به شدت با او به مخالفت برخاست، پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب بودند که هر دو از علمای حنبلی بودند.
شیخ سلیمان نخستین کسی بود که در رد عقاید برادرش کتابی تحت عنوان «الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیة» را تالیف نمود. او که از ترس جان خود از «درعیه» به مدینه فرار کرده بود، همین کتاب را نوشت و برای شیخ محمد فرستاد.
از مقدمه این رساله معلوم میشود که میان آن دو مکاتبه و پیامهای شفاهی در جریان بوده و شیخ سلیمان این رساله را در پاسخ نامههای او نوشته و فرستاده است وی در این رساله نوشته: آنچه از گفتار اهل علم آموختهام برای تو مینویسم خواه تو قبول بکنی یا نکنی؟ اگر قبول بکنی چه بهتر و خدا را شکر و اگر قبول نکنی باز خدا را شکر که من به وظیفهام عمل کردهام.
در آغاز رساله، خطاب به او میگوید: بدان خداوند تبارک و تعالی حضرت محمد را با قرآن و دین حق به عالم فرستاد تا آن را بر همه ادیان غالب گرداند و بر او قرآن را نازل فرمود تا حقیقت هرچیز را روشن
1) 2. بنا به نقل کشف الارتیاب، ص 15، 16 و ترجمه فارسی، ص 9 و 10.
نماید و خداوند وعده خویش را عملی ساخت و دینش را بر تمام ادیان غالب گردانید.
بعد با استناد به آیات و روایات ثابت میکند که امت پیامبر، بهترین امتها هستند و این امر امت تا قیام قیامت ثابت و مستقیم میباشد و پیروی اثر این امت را بر هر فردی واجب گردانیده، آنجا که فرموده: «... و یتبع غیر سبیل المؤمنین نوله ما تولی و نصله جهنم و سائت مصیرا» (1). «هرکس از راهی جز راه مؤمنان پیروی کند ما او را به همان راه که میرود، میبریم و به دوزخ داخل میکنیم و جایگاه بدی دارد».
بدین ترتیب اجماع امت را حجت قاطع قرار داده که بر احدی جایز نیست از آن خارج شود.
سپس به جهالت و نادانی محمد بن عبدالوهاب اشاره کرده، مینویسد:
«به موجب آنچه از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله رسیده، آدم جاهل نباید استبداد رای داشته باشد، بلکه بر او واجب است آنچه نمیداند از اهل علم سؤال کند، چنانکه خدای تعالی فرموده: «فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون» «اگر نمیدانید از اهل علم بپرسید» و در روایتی پیامبر فرمود: «هل لا اذا لم یعلموا سئلوا فانما دواء العین السؤال» «چرا سؤال نمیکنید وقتی که نمیدانید زیرا داروی ناتوانی و نادانی سؤال است» بالاخره وظیفه جاهل و نادان سؤال کردن است و این اجماعی است.
ابوبکر هروی گفته: تمام علما اجماع دارند بر این که جایز نیست کسی ادعای امامت و پیشوائی بکند مگر این که جامع این اوصاف باشد، سپس شیخ سلیمان اوصافی را که برای امام و پیشوا لازم است، از زبان هروی نقل کرده،
1) 3. سوره نساء: آیه 115.
و سخن وی را چنین ادامه داده است:
اگر این اوصاف در کسی جمع شد، در این صورت جایز است آن شخص امام و پیشوا باشد و بر دیگران نیز جایز است از او تقلید نمایند و اگر کسی جامع این اوصاف نباشد، یا فاقد یکی از آنها باشد، ناقص است و نمیتواند امام و پیشوا باشد و مردم از او تقلید نمایند وقتی که این شرائط برای صحت اجتهاد و امامت ثابت باشد، باید کسی که واجد این اوصاف نیست، از کسی که جامع این اوصاف است، تقلید نماید. بهطور کلی مردم از لحاظ دین دو قسم هستند: مجتهد یا مقلد.
سپس در تایید این سخن، به کلام «ابن قیم» استناد کرده و گفته است: ابن قیم در کتاب «اعلام الموقعین» نوشته است: «مادامی که شرایط اجتهاد از جمیع علوم در کسی جمع نباشد، جایز نیست از قرآن و سنت حکم اخذ کند. احمد بن المنادی گفت: مردی از احمد بن حنبل پرسید اگر کسی صد هزار حدیث حفظ کند آیا او فقیه میشود؟ گفت: نه. گفت: اگر دویست هزار حدیث چطور؟ گفت: نه. گفت: سیصد هزار چطور؟ گفت: نه. گفت: چهار صد هزار چطور؟ گفت: آری ابوالحسن میگوید از جدم سؤال کردم احمد چقدر حدیث حفظ داشت، گفت: ششصد هزار.
شیخ سلیمان بن عبدالوهاب پس از ذکر این مقدمه، میگوید: من این مقدمه را برای این ذکر کردم تا قاعدهای باشد در آنچه بعدا ذکر میکنیم.
بالاخره شیخ سلیمان پس از آن که در این مقدمه به شرائط سخت و سنگین اجتهاد اشاره میکند و ثابت مینماید که ادعای اجتهاد کار آسانی نیست
و کار هر کس نمیباشد و او که بیش از هر کس از معلومات برادرش آگاه است، به او میفهماند که معلوماتش در آن حد نیست که ادعای اجتهاد نماید و مثل یک مجتهد مسلم فتوا بدهد سپس برادرش را به جهالت و گمراهی متصف ساخته مینویسد: «فان الیوم ابتلی الناس بمن ینتسب الی الکتاب و السنه و یستنبط من علومهما و لا یبالی من خالفه و اذا طلبت منه ان یعرض کلامه علی اهل العلم لم یفعل بل یوجب علی الناس الاخذ بقوله و من خالفه فهو عنده کافر هذا و هو لم یکن فیه خصلة واحدة من خصال اهل الاجتهاد و لا والله عشر واحدة و مع هذا خراج کلامه علی کثیر من الجهال فانا لله و انا الیه راجعون» (1).
«امروز مردم گرفتار کسی (برادرش محمد بن عبدالوهاب) شدهاند که خود را در علوم قرآن و حدیث وارد میداند و از مخالفان خود هیچ باکی ندارد و اگر از او خواسته شود سخن خود را به اهل علم عرضه کند، هرگز این کار را نمیکند، بلکه مردم را ملزم میسازد که قول وی را بپذیرند و هرکس با او مخالفت کند، پیش وی کافر شمرده میشود. این شخص درحالی که حتی یکی از شرایط و اوصاف اهل اجتهاد در او نیست نه به خدا قسم حتی یک دهم آن شرایط در او نیست با وجود این سخنان، او برای بسیاری از مردم جاهل پسندیده آمده است اینجاست که باید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون».
و با این که تمام ملت مسلمان یکصدا بر ضد او همآواز شدهاند، به صدای آنها توجه نمیشود
1) 4. الصواعق الالهیة، ص 4.
و همه را کافر و نادان میکنند. خدایا این مرد گمراه را هدایت کن و به راه راست برگردان».
کتاب پر مغز و پرمطلب «الصواعق الالهیة» شیخ سلیمان بن عبدالوهاب در رد عقاید محمد بن عبدالوهاب و مسلک وهابیت از بهترین و محکمترین کتابهاست و اینک چند قسمت دیگر از این کتاب را در اینجا میآوریم:
1- «فان اهل العلم ذکروا فی کل مذهب من مذاهب الاقوال و الافعال التی یکون بهاالمسلم مرتدا و لم یقولوا من نذر لغیر الله فهو مرتد...».
«علمای هر مذهب، اقوال و افعالی را که موجب مرتد شدن مسلمانی میشود، ذکر کردهاند ولی نگفتهاند که هرکس برای غیر خدا نذری بکند، یا از غیر خدا حاجت بخواهد، مرتد میشود و همچنین هیچکدام به مرتد بودن کسی که برای غیر خدا ذبح کند، یا قبری را لمس نماید و از خاک آن بردارد، حکم نکرده است آنچنانکه شما میگوئید. اگر در این باره حرفی دارید، بگویید. زیرا کتمان علم جایز نیست، لیکن شما به گمان خود عمل کرده و از اجماع مسلمانان جدا شدهاید و با این سخن خود که هرکس این اعمال را (نذر، ذبح و لمس قبر و...) انجام دهد کافر است، و هرکه مرتکبین آن اعمال را کافر نداند، او هم کافر است، بدین ترتیب همه امت محمد صلی الله علیه وآله را کافر دانستهاید. درحالی که همه مردم میدانند که بیشتر از هفتصد سال است که این اعمال (نذر، ذبح و زیارت و...) همه مناطق اسلام را پر کرده و اهل علم اگرچه خود، این کارها را انجام ندهند، مرتکبین آنها را تکفیر نکرده و احکام مرتد
بر آنان جاری نساختهاند، بلکه احکام مسلمین را بر آنها جاری نمودهاند. به خلاف گفته شما که شهرهای مسلمین را بلاد کفر مرتدین مینامید، حتی حرمین شریفین را دارالکفر قرار دادهاید، درحالی که در احادیث صحیح از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تصریح شده است که این دو شهر همواره دو شهر اسلامی هستند و بت در آن دو شهر پرستیده نمیشود و حتی دجال که در آخرالزمان همه شهرها را زیرپا میگذارد، ولی داخل مکه و مدینه نمیشود. ولی همه این شهرها در نظر شما بلاد حرب است و اهل آنها کافرند زیرا به قول شما بتها را پرستیدهاند و به عقیده شما همه آنها مشرک و از ملت اسلام خارج هستند. فانا لله و انا الیه راجعون» (1).
2- «ان هذه الامور حدثت من قبل زمن الامام احمد فی زمان ائمةالاسلام و انکرها من انکرها منهم و لا زالتحتی ملات بلادالاسلام کلها و فعلت هذه الافاعیل کلها التی تکفرون بها و لم یرو عن احد من ائمة المسلمین انهم کفروا بذلک...».
«این امور (اموری که وهابیها موجب شرک و کفر میدانند) قبل از احمد بن حنبل و در زمان ائمه اسلام، به وجود آمده بود. جمعی هم آنها را انکار کردند ولی از هیچکدام از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور با آنان را داده باشند، یا این که شهرهای مسلمانان را همانگونه که شما میگویید، بلاد شرک یا دار الکفر نامیده باشند، و نیز در این مدت هشتصد سال که از زمان ائمه میگذرد، از هیچ عالمی روایت نشده است که
1) 5. همان کتاب، ص 7.
این امور را کفر دانسته باشد، بلکه هیچ عاقلی چنین گمان نمیکند. به خدا قسم لازمه گفتار شما این است که تمام امت اسلامی و علما و امرای آنها بعد از زمان احمد بن حنبل تا کنون کافر و مرتد میباشند. انا لله و انا الیه راجعون».
شیخ سلیمان در اینجا با حالت تاثر و اندوه میگوید: «واغوثاه الی الله واغوثاه» از این سخن شما که میگویید: قبل از شما، هیچکس دین اسلام را نشناخته است (1).
3- «و معلوم عند الخاص والعام لمن له معرفة بالاخبار ان هذه الامور التی تکفرون بها ملات بلاد المسلمین من اکثر من سبع مائة عام...».
«بر خواص و عوام و هرکس که با اخبار آشنائی دارد، معلوم است این اموری که شما به سبب آنها، مردم بلاد مسلمین را متجاوز از هفتصد سال قبل تا به امروز (زمان تالیف کتاب الصواعق) کافر میپندارید، اگر آن امور بدانگونه که شما میپندارید بتپرستی بزرگ باشد. پس اهل آن شهرها کافرند و آن طوری که شما میگویید هرکه آنها را کافر نداند، خود او کافر است درحالی که واضح است که علما و امرا آنان را کافر ندانستهاند و احکام مرتد را بر آنان جاری نساختهاند».
با اینکه همه این امور در غالب بلاد اسلام بهطور آشکار جریان دارد و عده زیادی از این راهها امرار معاش میکنند و از تمام شهر به اماکن مقدسه سفر میکنند. با وجود این شما به ما بگوئید که آیا حتی یک نفر از اهل علم یا اهل شمشیر را میتوانید به ما نشان بدهید که مانند گفتههای شما سخنی بر زبان آورده باشند. همه علما حکم
1) 6. همان کتاب، ص 38.
اسلام را بر آنان جاری ساختهاند پس اگر مرتکبین این اعمال، به زعم شما، کافر و بتپرست باشند و علما و امرا بر آنها حکم اسلام کرده باشند، لازمه این عمل شما کفر تمام علما و امراست زیرا هرکس اهل شرک را کافر نداند خود او کافر خواهد بود و در این صورت از امت حضرت محمد صلی الله علیه وآله محسوب نمیشوند و این با حدیث نبوی منافات دارد (1).
4- شیخ سلیمان که اساس کتاب خود را بر رد سخن برادرش مبنی بر تکفیر عموم مسلمانان (غیر از اتباع خود) قرار داده، در پایان 52 حدیث از صحاح سته و سایر کتب معتبر اهل تسنن در رد وی نقل کرده است و به موجب همین روایات ملاک مسلمان بودن، بر زبان جاری ساختن شهادتین و انجام ضروریات دین میباشد (2).
شیخ سلیمان ظاهرا کتاب دیگری هم موسوم به «فصل الخطاب فی الرد علی محمد بن عبدالوهاب» در رد عقاید برادرش نوشته است که فعلا از آن خبری نیست.
«عباس محمود عقاد» نویسنده نامی مصر مینویسد:
«بزرگترین مخالفان شیخ محمد، برادرش شیخ سلیمان صاحب کتاب «الصواعق الالهیه» است. عقاد همچنین گفته است که شیخ سلیمان برادر شیخ محمد که از بزرگترین مخالفان او بود، در ضمن این که سخنان برادرش را به شدت رد میکند، میگوید: اموری که وهابیان آن را موجب شرک و کفر میدانند، و آن را بهانه مباح شدن مال و جان مسلمانان میپندارند، در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود، ولی هیچیک از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور جهاد با
آنان را داده باشند و یا این که بلاد مسلمانان را به همانگونه که شما میگویید، بلاد شرک و دار الکفر نامیده باشند (1).
خلاصه وقتی محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مسلک وهابیت را بنیاد نهاد، علمای معاصر وی از این مسلک احساس خطر کردند و در رد او کتابها و رسالهها نوشتند و گفتیم اولین کتاب را در رد او برادرش شیخ سلیمان نوشت. البته پدرش شیخ عبدالوهاب نیز از مخالفان سرسخت فرزند خود محمد بود و او را بر انحرافش از آئین اسلام سخت نکوهش میکرد ولی ظاهرا او کتابی در این زمینه ننوشته است.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 4
عقاید عبدالوهاب را که از مرزهای نجد فراتر رفته بود، پیگیری میکنیم و گفتیم اگرچه مسلک وهابیت در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهاب پدیدار و منتشر گردید، ولی ریشههای اصلی آن به قرن چهارم به زمان بربهاری و ابن بطه و قرن هفتم و هشتم به زمان ابن تیمیه و شاگرد او ابن قیم جوزیه و نظائر آنها میرسد. پس از پیدایش وهابیت بعضی از علما از اهالی غیر نجد نیز به آن مسلک گرویدند و آنچه این مسلک را در نظر آنها نیکو جلوه داد، این بود که این مسلک به ظاهر با بدعتها که در آن زمان بیشتر رواج داشت، به مبارزه برخاسته بود.
یکی از معاصران محمد بن عبدالوهاب، «محمد بن اسماعیل صنعانی» (1099- 1182) امیر و مجتهد یمن بود، همین که از جریان قیام مذهبی نجدیها آگاهی یافت از این ماجرا بسیار خوشحال شد و قصیدهای سرود که مطلع آن این است:
سلام علی نجد و
1) 9. الاسلام فی القرن العشرین: ص 7- 136.
من حل فی نجد و ان کان تسلیمی علی البعد لا یجدی
«سلام من بر نجد و ساکنانش باد، اگرچه این سلام من از دور بر من فائده ندارد».
و در دنباله آن میگوید:
اعادوا بها معنی سواع و مثله یغوث و ودا لیس ذلک من ودی و قد هتفوا عند الشدائد باسمها کما یهتف المضطر بالصمد الفرد و کم نحروا فی سوحها من غیرة اهلت لغیرالله جهلا علی عمد و کم طائف حول القبور مقبلا و یلتمس الارکان منهن بالایدی (1)
«آنان خاطره بتهای سواع و ود را زنده کردند که ما را هیچ خوشآیند نیست. در شداید و مشکلات به آنها توسل میجویند، چنانکه انسان به خدای یگانه و بینیاز پناه میبرد، چهبسا در اماکن عمومی شتر ذبح میکنند و ندانسته یا دانسته نام غیر خدا را میآورند و چهبسا مردمی که اطراف قبرها را طواف میکنند و با دستهای خود ارکان آنها را لمس مینمایند».
و در همین موقع رسالهای به نام «تطهیر الاعتقاد عن ادران الالحاد» تالیف کرده بود ولی آنگاه که از حقیقت قضیه اطلاع پیدا کرد و دید که جریان امر خالی از غرضورزی و توطئهچینی نیست، از کار خود به شدت پشیمان شد، اشعار دیگری ساخت که مطلع آن چنین است:
رجعت عن القول الذی قلت فی نجد فقد صح لی عنه خلاف الذی عندی
«من از آنچه درباره نجد گفته بودم، برگشتم، چون خلاف آنچه پیش من بود، ثابت شد».
مرحوم علامه امین مینویسد: از همین محمد بن اسماعیل نقل شده که وی در شرح قصیده یادشده که به نام «محو الحوبة فی شرح ابیات التوبه» معروف است، گفته
1) 1. تطهیر الاعتقاد، به نقل کشف الارتیاب، ص 15.
است: هنگامی که قصیده اول من به نجد رسید، چند سال بعد مرد عالمی به نام شیخ مربد بن احمد تمیمی در ماه صفر سال 1170 پیش من آمد و او بعضی از کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم را به خط خود فراهم آورده بود و سپس در ماه شوال همان سال به وطن خود باز گشت، او از شاگردان محمد بن عبدالوهاب بود که ما قصیده خود را به وی فرستاده بودیم. و پیش از او شیخ فاضل به نام عبدالرحمن نجدی نزد ما آمده بود و او از پسر عبدالوهاب مطالبی نقل کرده بود که برای ما بسیار عجیب و دردآور بود از قبیل قتل و غارت مسلمانان و آدمکشی و لو با خدعه و نیرنگ و بهطور کلی تکفیر ملت مسلمان در تمام نقاط جهان از جمله فتاوای منقول از محمد بن عبدالوهاب بود.
ما در سخنان عبدالرحمن و در آنچه که وی از پسر عبدالوهاب نقل میکرد، در تردید بودیم، تا آن که شیخ مربد مزبور دوباره پیش ما آمد، او مردی شریف و زیرکی بود و برخی از رسالههای محمد بن عبدالوهاب را با خود همراه داشت که در آنها حکم کفر اهل ایمان و تجویز قتل و غارت مسلمانان نوشته شده بود، ما درباره نویسنده این رساله دقت کردیم و دیدیم که او مردی است که از شریعت اسلام اطلاع کمی دارد و آن هم سطحی است نه عمیق. و نزد استادی درس نخوانده که بتواند او را ارشاد و هدایت کرده به دانشهای مفید و سودمند راهنمایش شود و در احکام و مسائل دین فقیه و دانا
نماید. او را شخصی یافتیم که برخی از کتابهای ابن تیمیه و ابن قیم را خوانده و بدون فکر و تامل از آنها تقلید کرده است، در صورتی که خود آنها تقلید را جایز نمیدانند.
مرحوم امین پس از نقل این داستان مینویسد: از سخنان محمد بن اسماعیل صنعانی استفاده میشود که او از مسلک هابیت برگشته است و شاید تاریخ بازگشت او پس از نوشتن رساله «تطهیر الاعتقاد» میباشد زیرا خود این کتاب در گزافه گوئی و مغالطه دست کمی از کتابهای محمد بن عبدالوهاب ندارد.
پس از پیدایش وهابیت برخی از کسانی که منتسب به علم هستند، از اهالی غیر نجد، به این مسلک گرایش پیدا کردند و آنچه این مسلک را در نظر برخی از برادران اهل سنت نیکو و زیبا جلوه داده، این است که این مسلک به ظاهر با بدعتها که در آن زمان در جوامع اسلامی بیشتر رواج داشته، به مخالفت و مبارزه برخاسته است ولی افراط و زیادهروی غالبا آفتی است که بیش از آن که اصلاح کند، افساد میکند (1).
نخستین کسی که بر رد محمد بن عبد الوهاب کتاب نوشت، برادرش بود
همینکه محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مردم را به پذیرفتن آنها فرا خواند، عده زیادی از علمای بزرگ اسلام با عقاید او به مخالفت پرداختند. نخستین کسی که به شدت با او به مخالفت برخاست، پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب بودند که هر دو از علمای حنبلی بودند.
شیخ سلیمان نخستین کسی بود که در رد عقاید برادرش کتابی تحت عنوان «الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیة» را
1) 2. بنا به نقل کشف الارتیاب، ص 15، 16 و ترجمه فارسی، ص 9 و 10.
تالیف نمود. او که از ترس جان خود از «درعیه» به مدینه فرار کرده بود، همین کتاب را نوشت و برای شیخ محمد فرستاد.
از مقدمه این رساله معلوم میشود که میان آن دو مکاتبه و پیامهای شفاهی در جریان بوده و شیخ سلیمان این رساله را در پاسخ نامههای او نوشته و فرستاده است وی در این رساله نوشته: آنچه از گفتار اهل علم آموختهام برای تو مینویسم خواه تو قبول بکنی یا نکنی؟ اگر قبول بکنی چه بهتر و خدا را شکر و اگر قبول نکنی باز خدا را شکر که من به وظیفهام عمل کردهام.
در آغاز رساله، خطاب به او میگوید: بدان خداوند تبارک و تعالی حضرت محمد را با قرآن و دین حق به عالم فرستاد تا آن را بر همه ادیان غالب گرداند و بر او قرآن را نازل فرمود تا حقیقت هرچیز را روشن نماید و خداوند وعده خویش را عملی ساخت و دینش را بر تمام ادیان غالب گردانید.
بعد با استناد به آیات و روایات ثابت میکند که امت پیامبر، بهترین امتها هستند و این امر امت تا قیام قیامت ثابت و مستقیم میباشد و پیروی اثر این امت را بر هر فردی واجب گردانیده، آنجا که فرموده: «... و یتبع غیر سبیل المؤمنین نوله ما تولی و نصله جهنم و سائت مصیرا» (1). «هرکس از راهی جز راه مؤمنان پیروی کند ما او را به همان راه که میرود، میبریم و به دوزخ داخل میکنیم و جایگاه بدی دارد».
بدین ترتیب اجماع امت را حجت قاطع قرار داده که بر احدی جایز نیست از آن خارج
1) 3. سوره نساء: آیه 115.
شود.
سپس به جهالت و نادانی محمد بن عبدالوهاب اشاره کرده، مینویسد:
«به موجب آنچه از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله رسیده، آدم جاهل نباید استبداد رای داشته باشد، بلکه بر او واجب است آنچه نمیداند از اهل علم سؤال کند، چنانکه خدای تعالی فرموده: «فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون» «اگر نمیدانید از اهل علم بپرسید» و در روایتی پیامبر فرمود: «هل لا اذا لم یعلموا سئلوا فانما دواء العین السؤال» «چرا سؤال نمیکنید وقتی که نمیدانید زیرا داروی ناتوانی و نادانی سؤال است» بالاخره وظیفه جاهل و نادان سؤال کردن است و این اجماعی است.
ابوبکر هروی گفته: تمام علما اجماع دارند بر این که جایز نیست کسی ادعای امامت و پیشوائی بکند مگر این که جامع این اوصاف باشد، سپس شیخ سلیمان اوصافی را که برای امام و پیشوا لازم است، از زبان هروی نقل کرده، و سخن وی را چنین ادامه داده است:
اگر این اوصاف در کسی جمع شد، در این صورت جایز است آن شخص امام و پیشوا باشد و بر دیگران نیز جایز است از او تقلید نمایند و اگر کسی جامع این اوصاف نباشد، یا فاقد یکی از آنها باشد، ناقص است و نمیتواند امام و پیشوا باشد و مردم از او تقلید نمایند وقتی که این شرائط برای صحت اجتهاد و امامت ثابت باشد، باید کسی که واجد این اوصاف نیست، از کسی که جامع این اوصاف است، تقلید نماید. بهطور کلی مردم از لحاظ دین دو قسم هستند: مجتهد یا مقلد.
سپس در تایید این سخن، به کلام «ابن قیم» استناد کرده و
گفته است: ابن قیم در کتاب «اعلام الموقعین» نوشته است: «مادامی که شرایط اجتهاد از جمیع علوم در کسی جمع نباشد، جایز نیست از قرآن و سنت حکم اخذ کند. احمد بن المنادی گفت: مردی از احمد بن حنبل پرسید اگر کسی صد هزار حدیث حفظ کند آیا او فقیه میشود؟ گفت: نه. گفت: اگر دویست هزار حدیث چطور؟ گفت: نه. گفت: سیصد هزار چطور؟ گفت: نه. گفت: چهار صد هزار چطور؟ گفت: آری ابوالحسن میگوید از جدم سؤال کردم احمد چقدر حدیث حفظ داشت، گفت: ششصد هزار.
شیخ سلیمان بن عبدالوهاب پس از ذکر این مقدمه، میگوید: من این مقدمه را برای این ذکر کردم تا قاعدهای باشد در آنچه بعدا ذکر میکنیم.
بالاخره شیخ سلیمان پس از آن که در این مقدمه به شرائط سخت و سنگین اجتهاد اشاره میکند و ثابت مینماید که ادعای اجتهاد کار آسانی نیست و کار هر کس نمیباشد و او که بیش از هر کس از معلومات برادرش آگاه است، به او میفهماند که معلوماتش در آن حد نیست که ادعای اجتهاد نماید و مثل یک مجتهد مسلم فتوا بدهد سپس برادرش را به جهالت و گمراهی متصف ساخته مینویسد: «فان الیوم ابتلی الناس بمن ینتسب الی الکتاب و السنه و یستنبط من علومهما و لا یبالی من خالفه و اذا طلبت منه ان یعرض کلامه علی اهل العلم لم یفعل بل یوجب علی الناس الاخذ بقوله و من خالفه فهو عنده کافر هذا و هو لم یکن فیه خصلة واحدة من خصال اهل الاجتهاد و لا والله عشر واحدة و مع هذا خراج کلامه علی کثیر
من الجهال فانا لله و انا الیه راجعون» (1).
«امروز مردم گرفتار کسی (برادرش محمد بن عبدالوهاب) شدهاند که خود را در علوم قرآن و حدیث وارد میداند و از مخالفان خود هیچ باکی ندارد و اگر از او خواسته شود سخن خود را به اهل علم عرضه کند، هرگز این کار را نمیکند، بلکه مردم را ملزم میسازد که قول وی را بپذیرند و هرکس با او مخالفت کند، پیش وی کافر شمرده میشود. این شخص درحالی که حتی یکی از شرایط و اوصاف اهل اجتهاد در او نیست نه به خدا قسم حتی یک دهم آن شرایط در او نیست با وجود این سخنان، او برای بسیاری از مردم جاهل پسندیده آمده است اینجاست که باید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون».
و با این که تمام ملت مسلمان یکصدا بر ضد او همآواز شدهاند، به صدای آنها توجه نمیشود و همه را کافر و نادان میکنند. خدایا این مرد گمراه را هدایت کن و به راه راست برگردان».
کتاب پر مغز و پرمطلب «الصواعق الالهیة» شیخ سلیمان بن عبدالوهاب در رد عقاید محمد بن عبدالوهاب و مسلک وهابیت از بهترین و محکمترین کتابهاست و اینک چند قسمت دیگر از این کتاب را در اینجا میآوریم:
1- «فان اهل العلم ذکروا فی کل مذهب من مذاهب الاقوال و الافعال التی یکون بهاالمسلم مرتدا و لم یقولوا من نذر لغیر الله فهو مرتد...».
«علمای هر مذهب، اقوال و افعالی را که موجب مرتد شدن مسلمانی میشود، ذکر کردهاند ولی نگفتهاند که هرکس برای غیر خدا نذری بکند، یا از غیر خدا حاجت بخواهد، مرتد میشود
1) 4. الصواعق الالهیة، ص 4.
و همچنین هیچکدام به مرتد بودن کسی که برای غیر خدا ذبح کند، یا قبری را لمس نماید و از خاک آن بردارد، حکم نکرده است آنچنانکه شما میگوئید. اگر در این باره حرفی دارید، بگویید. زیرا کتمان علم جایز نیست، لیکن شما به گمان خود عمل کرده و از اجماع مسلمانان جدا شدهاید و با این سخن خود که هرکس این اعمال را (نذر، ذبح و لمس قبر و...) انجام دهد کافر است، و هرکه مرتکبین آن اعمال را کافر نداند، او هم کافر است، بدین ترتیب همه امت محمد صلی الله علیه وآله را کافر دانستهاید. درحالی که همه مردم میدانند که بیشتر از هفتصد سال است که این اعمال (نذر، ذبح و زیارت و...) همه مناطق اسلام را پر کرده و اهل علم اگرچه خود، این کارها را انجام ندهند، مرتکبین آنها را تکفیر نکرده و احکام مرتد بر آنان جاری نساختهاند، بلکه احکام مسلمین را بر آنها جاری نمودهاند. به خلاف گفته شما که شهرهای مسلمین را بلاد کفر مرتدین مینامید، حتی حرمین شریفین را دار الکفر قرار دادهاید، درحالی که در احادیث صحیح از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تصریح شده است که این دو شهر همواره دو شهر اسلامی هستند و بت در آن دو شهر پرستیده نمیشود و حتی دجال که در آخرالزمان همه شهرها را زیرپا میگذارد، ولی داخل مکه و مدینه نمیشود. ولی همه این شهرها در نظر شما بلاد حرب است و اهل آنها کافرند زیرا به قول شما بتها را پرستیدهاند و به عقیده شما همه آنها مشرک و از ملت اسلام خارج
هستند. فانا لله و انا الیه راجعون» (1).
2- «ان هذه الامور حدثت من قبل زمن الامام احمد فی زمان ائمةالاسلام و انکرها من انکرها منهم و لا زالت حتی ملات بلادالاسلام کلها و فعلت هذه الافاعیل کلها التی تکفرون بها و لم یرو عن احد من ائمة المسلمین انهم کفروا بذلک...».
«این امور (اموری که وهابیها موجب شرک و کفر میدانند) قبل از احمد بن حنبل و در زمان ائمه اسلام، به وجود آمده بود. جمعی هم آنها را انکار کردند ولی از هیچکدام از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور با آنان را داده باشند، یا این که شهرهای مسلمانان را همانگونه که شما میگویید، بلاد شرک یا دار الکفر نامیده باشند، و نیز در این مدت هشتصد سال که از زمان ائمه میگذرد، از هیچ عالمی روایت نشده است که این امور را کفر دانسته باشد، بلکه هیچ عاقلی چنین گمان نمیکند. به خدا قسم لازمه گفتار شما این است که تمام امت اسلامی و علما و امرای آنها بعد از زمان احمد بن حنبل تا کنون کافر و مرتد میباشند. انا لله و انا الیه راجعون».
شیخ سلیمان در اینجا با حالت تاثر و اندوه میگوید: «واغوثاه الیالله واغوثاه» از این سخن شما که میگویید: قبل از شما، هیچکس دین اسلام را نشناخته است (2).
3- «و معلوم عند الخاص والعام لمن له معرفة بالاخبار ان هذه الامور التی تکفرون بها ملات بلاد المسلمین من اکثر من سبع مائة عام...».
«بر خواص و عوام و هرکس که با اخبار آشنائی دارد، معلوم است
این اموری که شما به سبب آنها، مردم بلاد مسلمین را متجاوز از هفتصد سال قبل تا به امروز (زمان تالیف کتاب الصواعق) کافر میپندارید، اگر آن امور بدانگونه که شما میپندارید بتپرستی بزرگ باشد. پس اهل آن شهرها کافرند و آن طوری که شما میگویید هرکه آنها را کافر نداند، خود او کافر است درحالی که واضح است که علما و امرا آنان را کافر ندانستهاند و احکام مرتد را بر آنان جاری نساختهاند».
با اینکه همه این امور در غالب بلاد اسلام بهطور آشکار جریان دارد و عده زیادی از این راهها امرار معاش میکنند و از تمام شهر به اماکن مقدسه سفر میکنند. با وجود این شما به ما بگوئید که آیا حتی یک نفر از اهل علم یا اهل شمشیر را میتوانید به ما نشان بدهید که مانند گفتههای شما سخنی بر زبان آورده باشند. همه علما حکم اسلام را بر آنان جاری ساختهاند پس اگر مرتکبین این اعمال، به زعم شما، کافر و بتپرست باشند و علما و امرا بر آنها حکم اسلام کرده باشند، لازمه این عمل شما کفر تمام علما و امراست زیرا هرکس اهل شرک را کافر نداند خود او کافر خواهد بود و در این صورت از امت حضرت محمد صلی الله علیه وآله محسوب نمیشوند و این با حدیث نبوی منافات دارد (1).
4- شیخ سلیمان که اساس کتاب خود را بر رد سخن برادرش مبنی بر تکفیر عموم مسلمانان (غیر از اتباع خود) قرار داده، در پایان 52 حدیث از صحاح سته و سایر کتب معتبر اهل تسنن در رد وی نقل کرده است و به
1) 7. منظور حدیثی است در صحیح مسلم از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله روایت شده است که: «ان الله زوی لی الارض فرایت مشارقها و مغاربها و ان امتی لیبلغ ملکها ما زوی لی منها...»
موجب همین روایات ملاک مسلمان بودن، بر زبان جاری ساختن شهادتین و انجام ضروریات دین میباشد (1).
شیخ سلیمان ظاهرا کتاب دیگری هم موسوم به «فصل الخطاب فی الرد علی محمد بن عبدالوهاب» در رد عقاید برادرش نوشته است که فعلا از آن خبری نیست.
«عباس محمود عقاد» نویسنده نامی مصر مینویسد:
«بزرگترین مخالفان شیخ محمد، برادرش شیخ سلیمان صاحب کتاب «الصواعق الالهیه» است. عقاد همچنین گفته است که شیخ سلیمان برادر شیخ محمد که از بزرگترین مخالفان او بود، در ضمن این که سخنان برادرش را به شدت رد میکند، میگوید: اموری که وهابیان آن را موجب شرک و کفر میدانند، و آن را بهانه مباح شدن مال و جان مسلمانان میپندارند، در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود، ولی هیچیک از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را داده باشند و یا این که بلاد مسلمانان را به همانگونه که شما میگویید، بلاد شرک و دارالکفر نامیده باشند (2).
خلاصه وقتی محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مسلک وهابیت را بنیاد نهاد، علمای معاصر وی از این مسلک احساس خطر کردند و در رد او کتابها و رسالهها نوشتند و گفتیم اولین کتاب را در رد او برادرش شیخ سلیمان نوشت. البته پدرش شیخ عبدالوهاب نیز از مخالفان سرسخت فرزند خود محمد بود و او را بر انحرافش از آئین اسلام سخت نکوهش میکرد ولی ظاهرا او کتابی در این زمینه ننوشته است.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 2
آنچه مسلم است، این است که سخنان «محمد بن عبدالوهاب»
از افکار و آراء ابن تیمیه مایه گرفته است و خود بزرگان و نویسندگان وهابی و برخی دیگر از نویسندگان به این امر تصریح کردهاند، مثلا سلطان عبدالعزیز بن سعود، در نامهای که در تاریخ ذیقعده سال 1332ه ق به جمعیت اخوان نوشته، یادآور شده است که «محمد بن عبدالوهاب» به همان اموری دعوت کرد که ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم به آن دعوت کرده بودند (1).
شوکانی میگوید: بعضی از مردم را عقیده بر این است که امیر نجد به راه خوارج میرفت ولی من خیال نمیکنم که این مطلب درست باشد زیرا او هرچه آموخته از محمد بن عبدالوهاب آموخته که حنبلی مذهب بود و به اجتهاد ابن تیمیه و ابن قیم و امثال آنها عمل میکرد (2).
و همچنین دکتر عبدالرحمن زکی گفته است: محمد بن عبدالوهاب کتب تفسیر و حدیث و عقاید، مخصوصا کتابهای ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم را با علاقه زیاد مطالعه میکرد (3).
«حافظ وهبه» مینویسد: میان این دو مرد (ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب) در دعوت به حق تشابه عظیمی است و ابن تیمیه سرمشق بزرگی برای مصلح نجدی، یعنی محمد بن عبدالوهاب بوده است (4).
و نیز در دائرةالمعارف اسلامی آمده است که شیخ محمد با علمای حنبلی دمشق رابطه داشته و طبیعی است که از تالیفات حنبلیان بالاخص از تعالیم ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم جوزیه بهره گرفته است (5).
مؤلف کتاب وهابیان مینویسد:
«از همه مهمتر این که در موزه بریتانیا، بعضی از رسائل ابن تیمیه به خط محمد بن عبدالوهاب موجود است که معلوم میدارد که وی کتابهای ابن تیمیه را هم خوانده و هم آنها را رونویس میکرده است (6).
محمد
بن ابو زهره که از محققان و کارشناسان معروف فرق و مذاهب اسلامی است، درباره تفاوتهایی که میان دعوت ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب وجود دارد، چنین نوشته است:
وهابیان در حقیقت، بر آنچه ابن تیمیه اظهار داشته بود، چیزی اضافه نکردند، لیکن نسبتبه ابن تیمیه، شدت عمل زیادتری به کار بردند و کارهائی را انجام دادند که ابن تیمیه انجام نداده بود و این امور در چند چیز خلاصه میشود:
1 - وهابیان، به این که طبق گفته ابن تیمیه، عبادت را به آنچه اسلام در قرآن و سنت مقرر داشته، اختصاص دهند اکتفا نکردند، بلکه امور عادی را نیز خارج از منطقه اسلام دانستند، به همین جهت دخانیات را حرام اعلام کردند و در تحریم آن شدت عمل به خرج دادند وهابیهای عوام کسی را که دود بکشد، همانند مشرکین میدانند، که از این لحاظ شبیه خوارج هستند که هرکس را مرتکب گناه شود، کافر میدانند.
2 - در ابتدای امر، قهوه و امثال آن را بر خود حرام کردند، اما آنطوری که معلوم میشود، بعدا در آن سهلانگاری نمودند.
3 - وهابیها به دعوت تنها اکتفا نکردند، بلکه با مخالفان خود به جنگ برخاستند و میگفتند با بدعتها میجنگیم، رهبرشان در میدان جنگ (در ابتدای کار) محمد بن سعود، جد خاندان سعود و داماد محمد بن عبدالوهاب بود.
4 - وهابیان هر ده و شهری را که تسخیر میکردند، به ویرانی ضریحها و قبور میپرداختند، از اینرو، برخی از نویسندگان اروپائی به آنان لقب (تخریبگران معابد) دادهاند که این سخن مبالغه است زیرا ضریحها با معابد تفاوت دارد، لیکن آنطور که
معلوم میشود، آنان هر مسجدی را هم که ضریحی داشت، خراب میکردند.
5 - به این هم قانع نشدند، حتی قبرهایی را که مشخص بود و علامتی داشت، ویران ساختند و چون بر حجاز مسلط شدند، تمام قبور صحابه را خراب و با زمین یکسان کردند واکنون جز نشانههایی از محل قبر، اثر دیگری باقی نیست. اجازه زیارت قبور را به این نحو دادهاند که زائر فقط با جمله «السلام علیک» به صاحب قبر، درود بفرستد.
6 - وهابیان به امور جزئی پرداختند و آشکارا آنها را مورد انکار قرار دادند که نه بتپرستی است و نه منجر به بتپرستی میشود، از جمله عکاسی است که علمای آنها در فتواها و رسالههای خود، آن را ذکر کردهاند لیکن امرای آنها به این گفتهها اعتنایی ندارند
7 - وهابیان، مفهوم بدعت را به طرز غریبی وسعت دادند تا آن حد که پرده بستن بر روضه شریفه پیامبر صلی الله علیه و آله را بدعت دانستند و از تجدید پردهها و پوششها منع کردند، در نتیجه پوششها کهنه و پوسیده شد (1).
غرض، به قول «گلدزیهر» قیام وهابیان تحقق عملی برای انتقادات ابن تیمیه بود (2).
حق این است که محمد بن عبدالوهاب و پیروان وی انتقادات و نظریات مغرضانه و ویرانگرانه ابن تیمیه را عملی ساختند و حربه بسیار بزرگی بر اتحاد مسلمین وارد آوردند و عجیب است که برخی از نویسندگان اسلامی همچون غربیها و خاورشناسان مغرض و کینهتوز به اسلام، پسر عبدالوهاب را به عنوان «مجدد» و «مصلح» نام برده و دعوت او را یک دعوت اصلاحی برای ارشاد مسلمانان خواندهاند و به تمجید و تحسین او و
افکار انقلابیاش پرداختهاند!! (1).
با توجه به این که وهابیها برای جلب و جذب برخی از علمای اسلامی و غیر اسلامی رقمهای بزرگی خرج میکنند و در این جهت موفقیتهائی نیز به دست آوردهاند، از دفاع برخی از نویسندگان مزدور از افکار کهنه و پوسیده محمد بن عبدالوهاب نباید تعجب کرد
چه عواملی موجب پیشرفت پسر عبدالوهاب در نجد گردید؟
سخنانی که محمد بن عبدالوهاب اظهار میداشت، دقیقا همانها بود که قبلا ابن تیمیه اظهار داشته بود و همیشه با مخالفتهای شدید مواجه شده بود و با دشواریهای بسیار و بازخواست و تبعید و زندانی شدن و رنجهای دیگر دست به گریبان گردیده بود و هیچگاه نتوانست افکار و عقاید خود را عملی سازد و بالاخره آرزوی آن را به گور برد، مثلا برای او ممکن نشد قبور بزرگان دین را ویران سازد و عقده دل خود را خالی نماید.
اما شیخ محمد بن عبدالوهاب بر عکس ابن تیمیه در نجد با دشواری شدیدی که مانع دعوت او شود، مواجه نگردید و پیروان متعصبی پیدا کرد و افکار و عقاید خود را به وسیله آنان، جامه عمل پوشانید و به ویرانی قبور پرداخت و با عقاید مردم آشکارا مبارزه نمود.
حال باید دید چرا محمد بن عبدالوهاب موفق شد ولی ابن تیمیه موفق نشد؟
1 - یکی از عوامل موفقیت و پایههای پیروزی محمد بن عبدالوهاب استفاده از جهل مردم آن محیط بود. در تاریخچه کوتاه گذشته مربوط به محمد بن عبدالوهاب دیدیم که شیخ محمد نخست مدینه و بصره را برای نشر افکار خود انتخاب کرد و با عکسالعمل علمای آگاه روبرو شد، حتی قصد داشت
1) 9. احمد امین، زعماء الاسلام، ص 10.
به شام برود گویا تجربه بصره (و شاید آنچه درباره سرنوشت دردآلود ابن تیمیه شنیده بود) مانع از این سفر گشت، منصرف شد و به سراغ نقاط بسیار عقبافتاده مانند «عیینه» و «درعیه» و «حریمله» از سرزمین نجد که کمتر نام و نشانی در تاریخ و جغرافیای نجد داشتند، و مردم آنجا عقب افتادهترین و جاهلترین مردم عربستان بودند، رفت.
از این گذشته، مردم آن سامان زندگی قبیلهای داشتند و کافی بود شیخ قبیله تمایل به کسی نشان بدهد، و اهل قبیله را به دنبال خود بکشاند.
شیخ محمد در نقاط یاد شده نجد به نشر عقاید خود پرداخت که در آن وقت شاید بزرگترین علمای آن ناحیه شیخ عبدالوهاب پدر او و برادرش شیخ سلیمان بودند، گرچه این دو تن شروع به مخالفت با وی نمودند و تا پدرش در قید حیات بود، مانع دعوت وی بود، ولی با توجه به وضع مردم آن ناحیه، اینگونه مخالفتها تاثیری نداشت، زیرا مردم آنجا در نهایت سادگی و بساطت و دور از مناقشات مذهبی، ذهنی داشتند صاف و خالی و آماده پذیرش هر سخن تازهای، آن هم با بیانی مؤثر و عوامپسند و گرم که از خصوصیات پسر عبدالوهاب بود.
و لیکن ابن تیمیه آراء و عقاید خود را در شهرهایی همچون دمشق و قاهره که از مراکز عمده علما و قضات درجه اول و صاحب نفوذ مذاهب مختلف اسلامی بود، اظهار میداشت در نتیجه همانطور که در شرح حال او گفته شد، با مخالفت سخت عموم علما و قضات و حکام وقت روبرو گردید او را به بحث و مناظره کشیدند و در ردش سخنها
گفتند و کتابها نوشتند و بارها به زندان انداختند و سرانجام سالهای آخر عمرش را در زندان سپری کرده بدین جهت میان محیط دعوت ابن تیمیه و شیخ محمد بن عبدالوهاب تفاوت زیاد وجود داشت.
2 - محمد بن عبدالوهاب پایه کار خود را بر استفاده از حکام ظالم وقت و استفاده از شمشیر و تطمیع در زمینه گسترش قلمرو حکومت و توسعه منطقه نفوذ آنها گذاشت. زیرا با تجربهای که در بصره و مدینه و سایر نقاط داشت که او را به خاطر افکار انحرافیش از شهر بیرون کردند حتی گاه قصد کشتن او را داشتند، فهمید از طریق تبلیغات زبانی هرگز کار او پیش نمیرود و باید متکی به منطق زور باشد.
و این برخلاف سیره و روش پیامبران و مصلحان راستین جامعه است زیرا روش و سیره آنان بر این بوده همین که میخواستند رسالت خود را اعلام کنند، به سراغ مردم عادی میرفتند و به اتکاء مردم بر قدرتهای موجود زمانه میتاختند و بر این اصل شواهد فراوان از قرآن و سیره پیامبران میتوان ارائه نمود و بر عکس پیامبران، مصلحان دروغین همین که میخواهند دعوت خود را آغاز کنند یکسره به طرف دربار یک شاه زورمند میروند و به او متوسل میشوند و با شمشیر او مرام خود را پیش میبرند.
روش محمد بن عبدالوهاب روش دوم بود و همان حکام خودکامهای که محصول آن محیط (به اعتقاد او منحط) برای پیشبرد مقاصد خود برگزید. چنین به نظر میرسد که محمد بن عبدالوهاب هرگز به فکر تشکیل حکومت نیفتاد و ترجیح میداد در کنار آن باشد، گویا استعداد آن را
در خود نمیدید.
3 - عامل مهم دیگری برای پیشرفت محمد بن عبدالوهاب، استفاده از خشونت بود، همانگونه که گفتیم، مخالفان عقاید خود را مشرک میدانست و خون و اموال آنها را مباح میکرد و این مطلب را در عمل نیز نشان داد و چنان وحشتی در محیط ایجاد کرده که حتی برادرش که مخالف وی بود، از شهر خود فرار کرد تا در چنگال دژخیمان او گرفتار نشود و حکام سعودی نیز بعضی از سالها مسلمانان را به دلیل این که مشرک هستند، از حج خانه خدا منع کردند و این دلیل آشکاری است که با غیر پیروان خود معامله مشرک میکردند.
میقات حج، شماره 20، صبری پاشا، ایوب
به کوشش: سید علی قاضی عسکر
محمد بن عبد الوهاب نجدی (1115 م 1206 ه. ق.) مسلکی جدید را شکل داد که پس از مرگ وی به «وهابیّت» نامبردار گردید. عقاید و افکار ناصواب ارائه شده در این مسلک، از همان آغاز پیدایش، عکسالعملهای تندی را به دنبال داشت، بهگونهای که پدر و برادر وی و گروههای بسیاری از مردم شهرهای مختلف آن روز عربستان و منطقه شامات، به مخالفت جدّی با او برخاستند و حتی مردم زادگاهش «عیینه»، نیز وی را از شهر بیرون کردند.
محمد بن عبد الوهاب، در سال 1160 در یک ائتلاف و پیوند سیاسی با محمد بن مسعود (جدّ آل سعود) پشتوانهای برای دفاع از عقاید باطل خود یافت و با حمله به شهرهای دیگر حجاز و نیز یمن و عراق و شامات، مردم این شهرها را وادار به بیعت و پذیرش عقاید خود میکرد و جان و مال مردم در صورت عدم پذیرش، از تعرض مصون نمیماند و با آنان همچون کافران برخورد میشد. پس از مرگ وی نیز پیروان این مسلک با حمله به کربلا تعداد زیادی را کشتند و ویرانیهای فراوانی به بار آوردند و حتّی خزاین حرم را به غارت بردند و از آن زمان تاکنون نیز پیروان متحجّر این مسلک نادرست، جنایات بیشماری را انجام و با ترویج عقاید باطل خویش، انسانهای غافل و ناآگاه را در دام خود اسیر کردهاند. سپاه صحابه در پاکستان و طالبان در افغانستان و... مولود این مسلکاند.
بیپایه بودن عقاید وهابیّت برای عالمان و فرهیختگان جهان اسلام بسیار روشن مبرهن است و
جالب آن که اولین کسی که نقد وهابیّت را نگاشت «سلیمان بن عبد الوهاب» برادر وی بود که کتابی با عنوان «الصواعق الالهیّه فی الردّ علی الوهابیّه» تألیف عقاید برادرش را باطل اعلام کرد.
ایوب صبری پاشا نویسنده کتاب «مرآة مکّه» نیز، که خود سنّی مذهب است، کتابی به نام «تاریخ وهابیان» تألیف نموده و در آن به بررسی عقاید و افکار و جنایات آنان پرداخته است.
مقاله حاضر برگرفته از کتاب مرآة مکّه وی میباشد که مؤلف ماجرای سلطه وهابیان بر مکّه در سال 1222 را شرح داده و با آوردن کلماتی نظیر «حشرات وهابیّه» «اشقیای وهابی» و... نفرت و ناراحتی خود را از طرفداران این مسلک به نگارش درآورده است. وی مینویسد:
ستمهایی که اینها فرقه وهابی به اهالی کرام وحجاج ذوی الابتهاج کردند به تعداد وشمار نمیآید.
در بخشی دیگر مینویسد:
... سعود، عذر و اعتساف خود را از حدّ گذراند. حتی اکثر أعاظم علمای اهل سنّت من غیر جُرْم مقتول و چندین نفر از اشراف و اعیان بدون جهت مصلوب و اعدام شدند! متن کتاب به زبان ترکی استانبولی نگاشته شده و در سال 1301 ه. ق. در چاپخانه «سنده» قسطنطنیه استانبول ترکیه به چاپ رسیده است.
ترجمه این کتاب به دستور وزیر انطباعات ناصر الدین شاه، به عبد الرسول منشی مترجم دربار پیشنهاد و وی در سال 1307 ه. ق. در دارالترجمه معروف به همایونی آن را با نثری زیبا به فارسی ترجمه کرده است. آقای محمد قزوینی مشهور به آشوری دهم نیز آن را با خطی خوش در سال 1308 ه. ق. به تحریر درآورده است.
از این ترجمه
دو نسخه مخطوط، یکی در کتابخانه ملّی ایران و دیگری در کتابخانه ملک وابسته به آستان قدس رضوی موجود است. هر دو نسخه به خط نستعلیق و با تذهیب زیبا زینت شده است.
در تنظیم مقاله، نسخه کتابخانه ملّی را اصل قرار داده و برخی قسمتها که در نسخه مربوط به کتابخانه ملک تفاوتهایی با نسخه اصلی مشاهده شده در داخل آوردهام.
لازم به ذکر است ایوب صبری پاشا مجموعه مطالبی را که در این بخش از کتاب مرآة مکّه آورده، دقیقا از دیگر نوشته خود؛ یعنی «تاریخ وهابیّان» نقل نموده است؛ از این رو اسامی اشخاص را نیز با متن «تاریخ وهابیان» که به زبان ترکی استانبولی به چاپ رسیده، تطبیق دادهام. امید آن که مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گیرد.
از جمله کسانی که به اهالی حجاز و مخصوصا به ساکنین کرام و مجاورین عظام مکّه مکرّمه اهانت نمودهاند، یکی هم اشقیای وهابی بوده و مظالمی که اینها [این طایفه ظالمه] به اهالی کرام و حجاج [عظام] ذوی الإبتهاج (1)کردند به تعداد و شمار نمیآید.
سعود نا مسعود که سرکرده وهابیان بود، دفعات بسیار اهالی مکه و شریف غالب را، که مقام أمارت داشت، [به دفعات] تهدید نمود و اگر چه کرارا لشکر فرستاده و اطراف امّ القری را احاطه کرد و لیکن تا سال 1218 ه. ق. نتوانست آن شهر محترم را [و معظم را ضبط و] تسخیر کند. عاقبت به واسطه [التجای] شریف عبدالمعین ضبط [تصرّف] نمود؛ زیرا که شریف غالب در سال 1217 ه. ق. از تهدید [تهدیدات] وهابیان به طوری که باید خوف کرده، برای این که والی جدّه
1) 1.صاحبان شادمانی.
و امیر الحاج [و امرای حجاج] مصر و شام را دعوت کند، به آنها خبر فرستاد که طایفه خوارج در خیال آن هستند که مکه مکرمه را تصرّف کنند، اگر جزئی معاونت به من نمایید ممکن است که سعودِ رئیس خوارج را به دست بیاورم.
پس از آن که مشارٌ الیهما مدتی ساکت شدند، عاقبت الامر، جواب رد و یأس به مشارٌ الیه فرستادند شریف غالب هم برادر خود شریف عبدالمعین را در مقام امارت، قائم مقام خود نصب و تعیین نموده و خانه خود را که در دامنه «جبل جیاد» داشت سوزانده با همه اهل عیال خود به جدّه هجرت کرد و شریف عبدالمعین نیز «شیخ محمد طاهر» و «سید محمد ابوبکر» و «میر غنی» و «سید محمد عکاس» و «عبدالحفیظ عجمی» را که از علمای مکه بودند، نزد سعود ابن عبدالعزیز فرستاده، استیمان (1)نمود، 1218 ه. ق.
سعود نا مسعود التماس [رجا و نیاز] عبدالمعین را قبول [کرده] مبعوثین مشار الیهم حشرات وهابیّه که در موقع سیل جمع شده بودند را برداشته و به مکّه معظمه عزیمت قائم مقامی شریف عبدالمعین را تصدیق نموده، با وجود این حال امر کرد که قباب (2)قبور را هدم و خراب کنند. چون معتَقَد وهابیان این بود که اهالی حرمین به قباب و قبور عبادت و پرستش میکنند اگر اینها هدم و خراب کرده شده و دیوارهای آنها برداشته شود، اهالی از دایره شرک و کفر بیرون آمده و به خدای متعال عبودیت مینمایند. حتی به زعم فاسد امام وهابیان، که پسر عبدالوهاب بود، کسانی که بعد از سال پانصدم هجرت وفات کردهاند به حالت شرک و
الحاد بودهاند و باز زعم و گمان میکرد که احکام جلیله دین اسلام مِنْ قِبَل الرّحمان، به آن خائن بیدین الهام شده [است] . کسانی که پس از ظهور دیانت فاسده وهابیان [نیز] وفات کردهاند نباید در نزد کسانی دفن شوند که از سال پانصد هجرت به این طرف رحلت نمودهاند و معتقد این بود [وباز اعتقاد داشتند] که ضرر ندارد در نزدیک قبور مشرکین جنازه آنها دفن شود. سعود [نامسعود] برای این که شریف غالب را به دست بیاورد به آن وسیله جدّه را نیز ضمیمه ممالک مغصوبه خود کند به طرف جده هم عزیمت نمود ولیکن اهالی جدّه با عساکر دولت عثمانی اتحاد [تبعیت] و همراهی نموده سعود را به مغلوبیت بسیار بزرگی دچار کردند. مشار الیه ناچار بقیة السیوف (1)حشرات [خود] را با خود برداشته و به مکه معظمه معاودت (2)و در دایره امارت [منزل گزیده] و اجرای حکومت مینمود. اگر چه شریف عبدالمعین برای این که سکنه مکةاللّه را از مظالم فوق الطاقه [طاقت فرسای] وهابیان محافظت کند خواست که در ظاهر با رؤسای اشقیای وهابیان به مدارا و خوشی سلوک نماید ولی از آن جا که اشقیای مشار الیهم به کبر و عناد و ظلم و اعتساف (3)خود میافزودند و مشارٌ الیه یقین نمود که حسن امتزاج (4)با اینها ممکن نخواهد شد، لهذا شخصی [را نزد برادر خود] به برادر خود شریف غالب فرستاد که سعود در دایره امارت و حشرات وهابیه نیز در چادرهایی هستند که در ساحه (5)معلاّ مرکوز (6)[مقیماند] شدهاند و خود نیز در قلعه جیاد بوده، اگر با مقداری از عساکر بیایی ممکن است که سعود را به دست آوریم.
شریف غالب برای این که سعود را دستگیر کند با شریف پاشا والی جدّه مقداری از عساکر را برداشته، بدون این که کسی ملتفت شود وهابیان مکه را حمله نمود و جهات اربعه حشراتی را، که از وهابیان در ساحه معلاّ در چادر [ها] نشسته بودند، احاطه کرده محاصره نمود ولی سعود خود را به تقریبی خلاص کرده و فرار نمود و وهابیان محصوره به شرط ترک اسلحه امان طلبیدند. لاجرم اسلحه آنها گرفته شده و رهایی جستند. چون مکّه مکرمه از اَیادی اَعادی (7)مسترد آمد، پس از مدّت کمی حصار طایف را نیز تصرّف کرده و فرقه باغیه عثمان مضایقی هم مجبور به فرار شدند. حصار طایف نه به سطوت (8)عسکریه شریف غالب، بل به واسطه انقیاد و مطاوعت (9)اعراب بنی ثقیف مسترد گردید؛ زیرا وهابیانی که در مکّه مکرمه مظهر عفو و امان شده بودند به اماکن خود نرفته و به رأی و تصویب سعود طرق معابر را قطع مینمودند.
بناءً علیه، شریف غالب به قبایل بنی ثقیف که در جوار طایف بودند، شخصی را فرستاده و آنان را سپارش کرد که به طایف هجوم کرده و آن طایفه را از حصار بیرون کنند و اموال اشیاء آنان را در میان قبایل تاراج و قسمت نمایند.
بدویان [بنی] ثقیف که از مدّت زیادی این قسم تاراج را آرزو میکردند، با بسیاری از قبایل اعراب اتفاق کرده قریتین «سلامه» و
«مثنی» را که در قرب طایف است، محاصره غارت کرده، طوایف مضایقی را که به آنها هجوم و دفاع میکردند برگردانیده، حصار طایف را ضبط و به شریف غالب خبر فرستادند.
عثمان مضایقی از مغلوبیتی که در طایف دچار شد به کوههای یمن فرار کرد ولی در آن جا بعضی حشرات فراهم آورده از طرف «حسینیه» و «عبد الوهاب» ابولفظ نیز که از امرای طایفه سعود بود از طرف «سعیدیه» و «سایره»، بلدةاللّه را محاصره نموده و مدّت سه ماه تمام مکة اللّه را محصور ساخت اگر چه در اثنای محاصره، شریف غالب مکرّرا به میدان رزم آمده وبا وهابیان محاربت (1)کرد ولی در هر دفعه مغلوب شده مراجعت نمود، اهالی را هم قدرت تحمّل بلای محاصره نمانده، از فقدان ذخیره به درجه به ستوه آمده بودند که چیزی نمانده بود همدیگر را بخورند!
در این محاصره، قحط و غلا (2)آنقدرها شدّت پیدا کرد که یک وقیه (3)نان پنج ریال فروخته میشد و قیمت یکصد و چهل درهم روغن دو ریال شد. با این همه دیدن روی فروشندگان روغن و نان منوط به طالع و اقبال بود.
در اواسط ایام محاصره، سگ و گربه و کبوتر و بعدها به خوردن نباتات و برگ درختان میگذراندند. چون اینها نیز تمام شد به شرط این که احدی را ظلم و تعدّی نکنند، سعود را موافقت کردند که داخل بلدة اللّه شود.
اگر چه به ملاحظه این که به این مصالحه مجبورا راضی شد، شریف غالب معذور بود ولی از این که قبل المحاصره بدویان منقاد، (4)و عساکر کافی احضار ننموده و موارد مکّه را محافظت نکرد، «شریف
غالب» خاطی بود، حتّی اهالی به واسطه «سید میر غنی» و «شیخ محمد عطاس» به «شریف غالب» سفارش کرده و گفتند که مردم استدعا دارند و میگویند که اگر رجالِ قبایل منقاده اطراف را دعوت کرده و ما را مستخلص خواهد ساخت، تعجیل فرماید. اگر این امر امکان پذیر نیست به مصالحه راضی شود ولیکن اگر مقداری از بدویان را جلب احضار کند، سعی میکنیم که تا موسم حج، وهابیان را مقابله نماییم، در وقت حج نیز به موافقت [معاونت] قوافل مصر و شام از محاصره وهابیان مستخلص (1)میکردیم.
شریف غالب هم در جواب گفت من خود میدانم که چون قبل المحاصره، بدویان را احضار ننمودم، اهالی محصور ماندند، اکنون امداد خواستن از خارج، خارج از حیّز (2)امکان است. اگر موافقت به مصالحه کنم شک و شبهه ندارم که نظر نفرت اهالی را به طرف خود متوجه خواهم ساخت.
از این طرز جواب مشارٌ الیه معلوم است که به خطای خود مقرّ و معترف بوده است چون «شریف غالب» خطای خود را معترف بود، نمیخواست مصالحه کند، باز آن دو مبعوث که از طرف اهالی رفته بودند به مشار الیه گفتند که اگر باز [به] جدّ بزرگوار خود اقتدا و تبعیت کرده، راضی به مصالحه شوید سنّت سنیّه (3)پیغمبر را عمل فرمودهاید؛ زیرا که حضرت رسول اکرم [ص] «عثمان بن عفان» را برای عقد مصالحه از حدیبیه به مکّه مکرّمه فرستادند، «شریف غالب» این را نیز به سکوت گذرانده، مدت مصالحه را به تعویق انداخت و از این رو اهالی را از خود متنفر ساخت.
آخر الأمر اهالی در درجه فوق الغایه (4)، به تنگ آمده
و از طرفداران غدّار «شریف غالب» اعتساف زیاد دیده، به حکم ضرورت «عثمان مضایقی» را عرض دخالت کردند و یک یک فرار مینمودند. عاقبت به اجبار «عبدالرحمان ابن التیامی» که از علمای زنادقه بود، به طور مزبور به مصالحه موافقت نمود.
این که شریف غالب، استدعای علمای اهل سنت را رد کرده و رأی و خیال عبدالرحمان ابن التیامی را قبول نمود، برای این بود که هم از تعدّیات سعود برهد و هم اهالی عوام و فرقه عسکری را بر خود دل گرم و رام کند. واقعا از این رو به واسطه حمایت عبدالرحمان ابن التیامی از غضب ملحدانه سعود وارسته، و مظهر عفو و امان گردید و در این طرف و آن طرف میگفت: که من مصالحه را کرها قبول کردم والاّ در خیال داشتم که الی موسم حجّ مصالحه نکنم و به این مقالات، عوام الناس و فرقه [فرق] عسکری را بر خود رام نمود، اینک به اقتضای این مصالحه، سعود ابن عبدالعزیز داخل شهر مکه مکرّمه شده، بیت معظّم را یک کسوه ساده پوشانیده و به اعراب بادیه حجاز کسب الفت واُنس کرده و شریف غالب را از موقع نفوذ و اعتبار انداخته، در داخل بلدة اللّه، تفرد و قوّت (1)و شوکت خود را افزوده و مانند فرعون و نمرود، تعَنُّد و تمرُّد (2)نموده، و به ابداع برخی از مظالم و تعدّیات شروع نمود. امّا شریف غالب برای این که از مرکز سلطنت امداد فرستاده نشده بود، آزرده خاطر شده و میگفت: که سبب ضبط وهابیان اقلیم مسعود حجاز را، و علّت این که اهالی حرمین به قید اسارت این اشقیا گرفتار
شدند، اهمال وزرای دولت است.
وبه خیال این که اهالی را از دولت عثمانی متنفر سازد و هیئت دولت را به حمیّت (1)در آورد، به سعود بن عبدالعزیز تلقین نمود که ابواب حج را به قوافل مصر و شام سدّ کرده و [طرق و] موارد را بر آنها ببندد.
از این تلقینات متوالیه شریف غالب، سُعود غدر و اعتساف خود را از حدّ گذراند. حتّی اکثر اعاظم علمای اهل سنّت من غیر جُرم [به غیر جرم] مقتول، وچندین نفر از اشراف و اعیان بدون جهت مصلوب و اعدام شدند.
کسانی که در اسلامیّت ثبات مینمودند تهدید کرده می شدند. منادیان در بازارها و منارها ندا میکردند:
«ادخلوا فی دین سعود [مسعود] وتظلّلوا بِظِلِّهِ الممدود.»
مردم را به دین [مذهب] باطل محمد بن عبدالوهاب دعوت میکردند. مکه مکرمه سهل است، در بیابانها نیز کسی دیده نمیشد که مقتدر بشود دین و مذهب خود را حراست کند.
شریف غالب این حالات را دیده و جزم نمود که دیانت اسلامیّه از خطّه حجاز هجرت خواهد کرد.
برای این که «سعود» را تهدید کند به مشار الیه گفت: که اگر تو بعد از موسم حج در مکّه بمانی در مقابل عساکری که از اسلامبول خواهد آمد، مقاومت نکرده، به هر حال دستگیر مقتول میشوی. برای این که این مخاطره را از خود دفع نمایی، باید بعد از حج از مکّه بیرون روی.
این نصایح او، عوض این که تخفیف تعدّیات او را کند موجب تزاید کبر و نخوت او گردید.
در اثنایی که سعود بن عبدالعزیز چهار اطراف خود را به شراره ظلم و تعدیات میسوزاند، یکی از سادات
1) 23.غیرت و مروّت.
عظام را خواسته و از او پرسید که آیا حضرت محمّد [ص] در قبر خود زنده است و یا این که مانند اعتقاد ما مثل سایر مردم مرده است؟! مشارٌ الیه در جواب او گفت: «هو حیّ فی قبره»، غرض و مقصود ملعون مشار الیه از این سؤال این بود که او را پس از الزام بکُشد و چون گمان میکرد که تدارک جوابی که وهابیان را اقناع کند غیر ممکن است و در قتل او رأی و موافقت اهالی عوام را حاصل کند، دوباره او را گفت که باید به زنده بودن حضرت رسول [ص] در قبر خود دلیل شافی ذکر نمایی که مقبول و مسلّم همه ماها باشد. اگر دلیل [کافی] و موجّه نیاوری، آن دلیل را از برای ردّ و عدم قبول دین حق اعتذار شمرده و تو را خواهم کشت!
مشار الیه در جواب گفت: نمیخواهم از خارج دلیل آورده و تو را ساکت کنم، بفرمایید با هم به دار الهجره حضرت رسالت مآب برویم و در مواجهه قبر او من عرض سلام کنم، اگر جواب سلامم را رد کرده و تو را بالفعل مجبور به تصدیق فرمود، پس حضرت رسول در قبر مبارک خود حیّ معنوی است و زنده بودن ثابت میشود و اگر سلامم رد نشود من دروغگو خواهم بود، آن وقت هر قسم میتوانی مرا مجازات کنی.
سعود به ناچاری مشار الیه را آزاد ساخت.
اگر چه از این جواب مُسکت، لهیب غضب (1)سعود اشتعال نمود ولی چون اطّلاعات علمیه کافی نداشت که مخاطب خود را الزام کند، در آن مجلس سکوت کرد. پس از چند روزی برای
1) 24.شعله خشم.
قتل مشار الیه یک نفر وهابی را مأمور و معیّن کرد و به او گفت: باید به ایّ حالٍ او را بکشی و هر ساعتی که ایفای مأموریت خود نمودی مرا مستحضر سازی. وهابیِ مشار الیه به اقتضای حکمت نتوانست عزیز مزبور را مضرّتی (1)رساند. این کیفیت، بین الاهالی شایع شدهبه عزیز مزبور خبر دادند، مشار الیه هم فهمید که دیگر در مکّه اقامت نتواند کرد، بالضروره اختیار هجرت نمود. سعود که خبر خروج عزیز را از مکّه شنید از عقب او یک نفر جلاّد بدوی فرستاد. اگر چه بدوی به خیال این که عامل عمل خیری خواهم شد سریعا به مشار الیه رسید، ولی دید که عزیز مشار الیه، در همان دقیقه به اجل موعود خویش ارتحال کرده است.
بدوی شتر متوفّی را به درختی بسته حسب القاعده به تجهیز و تکفین او مسارعت برای تدارک آب به یکی از درههای نزدیک عزیمت کرد، بعد از پنج و شش دقیقه آمده و تنها شتر را در آن محلّ دید، متحیّرا مراجعت نموده و کیفیّت را به سعود نقل نمود، سعود گفت:
بلی، بلی، من علی طریق الرؤیا دیدم که مشار الیه به ذکر و تسبیح به آسمان بلند شد، حتّی هنگامی که چند ملک منوّر الوجوه (2)جنازه مشار الیه را به ذکر و تسبیح به آسمان میبردند، میگفتند که این جنازه فلان شخص است، به واسطه این که به پیغمبر آخر الزمان حسن اتّباع و اعتقاد داشت. جنازه او به آسمان بلند شد. بدوی چون این را شنید گفت: خیلی غریب است که مرا به قتل این چنین شخص جلیل القدری فرستادی با این
که الطاف مبذوله الهیّه را در حق او به رأی العین دیده، باز اعتقاد خود را درست و تصحیح نمیکنی! بدوی اگر چه دشنام و ناسزای بسیار گفت، ولی سعود به حرفهای بدوی گوش نداده، عثمان مضایقی را والی مکّه نصب کرده و خود به طرف درعیّه (1)رفت.
سعود به شراب ظفر، بیخود و مست شده، مدّتی در درعیّه وقت خود را گذراند و چنان که در جزوههای (2)«مرآة مدینه» ذکر شده است، پس از آن که مدینه منوّره را نیز تصرّف نمود، برای این که حشرات وهابیانی را که میخواستند حج کنند و علمای زنادقه را که میتوانستند در مسجد الحرام نشر مذهب اباحه کنند به همراه بیاورد، رفتن خود را به مکه مکرمه به نیت حج اعلان نمود و حشراتی را که بر سر او گرد آمدند، برداشته و راه خود گرفت.
علمای زنادقه قبل از سعود عزیمت [به مقصود] نموده بودند. این جُهّال در وصول مکه رسالهای را که پسر عبدالوهاب در مذهب وهابی نوشته بود، در حرم مسجد الحرام عینا درس میگفتند و مدت ده روز مسائل [دیانت] باطله رفض و الحاد (3)را به حوصله (4)رجال قبایل بادیه نشین به تعبیراتی که میتوانستند جای میدادند. پس از آن سعود بن عبدالعزیز وارد شده، عمارت شریف غالب را که در طرف «معلاّ» (5)واقع بود، مسکن خود قرار داده، محض این که علامت التفات مخصوصی شود، پارچهای از لباسی را که «مشلخ» گفته میشود به شریف غالب اِلباس نموده، «شریف» مزبور نیز به سعود عرض بیعت نموده و اظهار آثار محبت نمود، پس از یک روز شریف غالب همراه سعود بن عبدالعزیز به
1) 27.زادگاه محمّد بن عبدالوهاب.
2) 28.مؤلّف کتاب دیگری به نام «مرآةالمدینه» دارد که در آن جریان حمله وهابیان به مدینه را شرح داده است.
3) 29.رفض به معنای دور افکندن و رد کردن و الحاد نیز به معنی کفر است.
4) 30.به معنی چینهدان مرغ است و در اینجا ظاهرا کنایه از ذهن و حافظه باشد.
5) 31.همان جا که هم اکنون قبرستان ابوطالب واقع شده است.
مسجد الحرام رفته، کعبه معظمه را طواف، قضات اربعه و خدّام مسجد الحرام را که در نزد قبایل یک نوع حرمت داشتند، به هر یک، یک «مشلخ» و بیست و پنج قروش انعام و احسان تقسیم کردند 22 ذیقعده سنه 1222 (1)
در این اثنا قافله شام ورود کرد، سعود «مسعود بن المضایقی» نام را، نزد قافله شام فرستاد و اعلان کرد که قافله را به مکه مکرّمه راه نخواهد داد. مسعود قافله را در موقع «قیب» نام که نزدیک مکه است استقبال نموده، به آنها گفت: که شما احکام شروط منعقده را مخالفت کردید، به موجب حکمی که سعود بن عبدالعزیز نزد شما به توسّط صالح بن صالح فرستاد لازم بود که شما همراه خود عسکر نیاورید و حال آن که عساکر زیاد همراه خود دارید، چون بر خلاف اراده سعود حرکت کردید، به جهت آن از دخول در مکّه ممنوعید.
«یوسف پاشای» امیر الحاج، محض این که کیفیت را به سعود بفهماند و برای ایفای حج اجازت و رخصت حاصل کند، تنها به مکه رفته، و ما وقع را به سعود کما هو، بیان نمود. سعود در جواب مشار الیه گفت: یوسف پاشا! اگر خوف از خدا مانع نمیشد، همه شما را به قتل میرساندم، [و عمله صرّه همایون را نیز به قتل میرساندم] . صره همایون را نیز که برای اهالی حرمین و اعراب بادیه نشین آوردهای باید تسلیم کرده و معاودت کنی شما را امسال از حج و طواف منع کردم یوسف پاشای مزبور صرّه همایون را تسلیم کرده و به ناچاری بازگشت.
چون خبر وحشت اثر ممنوعیت خروج حجاج شام به عرفات،
1) 32.تاریخ وهابیان، از صحیفه 152 الی 153
به گوش اسلامیان رسید. اهالی، مستغرق (1)دریای آلام شده به گمان این که اهالی مکّه نیز از خروج به عرفات ممنوع هستند، اهالی زار زار آغاز به گریه وزاری نمودند. فردای آن روز عزیمت اهل مکه به جبلالرحمه اذن داده شده ولی به واسطه منادیان غدغن و اعلان کرده شد که با محفه (2)تخت روان و شندف (3)نروند، قضات و سایر اشخاص به مراکب و شتران سوار شده به عرفات عزیمت کردند و در اثنای وقفه به حکم «سعود»، به جای قاضی مکّه، یکی از علمای زنادقه خطبه خوانده و به مکه مراجعت کردند. (4)
سعود در معاودت از عرفات، «خطیب زاده محمد افندی»، قاضی مکّه را عزل و به جای او عبدالرحمان التیامی را که از علمای زنادقه بود، قاضی نصب نمود.
محمد افندی مشار الیه و «سعدابک» ملاّی مدینه، و «عطایی افندی» نقیب مکه مکرمه را احضار و در روی یک قالیچه نشانده، عرض بیعت و مصافحه را تکلیف نمود و چون مشار الیهم موافق اصول دیانت وهابی، «لا اله إلاّ اللّه وحده لا شریک له» گفته و پس از مصافحه و بیعت به جای خود نشسته، «سعود» محظوظ شده و گفت:
من شما و حجاج قافله شام را به صالح بن صالح سپردم. صالح مرد امین و آدم خوب من است، شتر محفه، و شتر بار به سیصد قروش و شتر سواری را برای رفتن به شام یکصد پنجاه قروش نرخ دادم عزیمت شما به شام به این نرح ارزان برای شما نعمت بزرگی است. در ظلّ عطوفت من مستریحا بروید. حجاج سائره نیز به این منوال آمد و رفت خواهند کرد. این هم
یک نوع عدالت من است در حق شما.
به «سلطان سلیم خان» پادشاه آل عثمان نامه مخصوص نوشتم و در آن نامه او را ممنوع ساختم که بر بالای قبور قبهها بنا و انشا نکنند و به ذبح قرابین اصحاب قبور را توسل ننمایند و آن نامه را به شما خواهم داد که به سلطان معظم له بدهید.
اگر چه استیلای وهابیان سه چهار سال دوام کرد، ولیکن در سال 1227 محمد علی پاشای [مرحوم] والی مصر، بشخصه به جدّه عزیمت کرده و از آن جا به مکه رفته دو فرقه عسکریه، که یکی را از جدّه و دیگری را از مصر فرستاده بود متّحد شده، وهابیان را از مکه اخراج کردند.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 11
صاحب ناسخ التواریخ در ضمن شرح وقایع سال 1226 چنین مینویسد:
همانا آن جماعت (وهابیها) هر روز بر قوت و شوکت افزوده تا زمین بحرین را به تحت فرمان آورند. و همتبر قتل و غارت مسقط استوار کردند. امام مسقط، به شاهزاده حسینعلی میرزا که فرمان گذار فارس بود، اطلاع داد و بر حسب فرمان او، صادق خان دولوی قاجار که درجنگ با اعراب تجربه داشت، با فوجی از سپاه ایران به مسقط تاختن آورد، در آنجا نیز جمعی را با لشگر خود پیوسته کرد و تا حوالی درعیه پیش رفت.
امیر سعود برای برابری با سپاه ایران، سیف بن مالک و محمد بنسیف را با گروه بسیاری از اعراب، گسیل داشت بعد از جنگ سختی که میان طرفین رخ داد، محمد و سیف با برداشتن زخمهای مهلک، گریختند و کشته بسیار برجا گذاشتند و امام مسقط به
شکرانه این فتح، پیشکش لایقی برای شاهزاده حسینعلی میرزا فرستاد و خبر آن در روز بیستم ماه ربیعالاول به اطلاع فتحعلی شاه رسید (1).
این حادثه را همانطور که ملاحظه شد، صاحب ناسخ التواریخ جزو وقایع سال 1226 ضبط کرده، و لیکن جبرتی در ضمن وقایع سال 1218به آن اشاره نموده و چنین آورده است: وهابیان، مکه و جده را تخلیه کردند زیرا به ایشان خبر رسیده بود که ایرانیان به بلادشان درعیه، حمله برده و قسمتی از آن را به تصرف درآوردهاند (2).
به قول بعضیها ممکن است گفته شود که حمله ایرانیان به نجد، مکرر اتفاق افتاده و در نقل مرحوم سپهر ملاحظه شد که درباره صادق خان دولو گفته بود که در جنگ با اعراب، تجربه داشت (3).
مرحوم شمس العلمای گرگانی در کتاب مختصری که درباره فرقه وهابی نوشته، از زد و خوردهای میان وهابیان و سپاه ایران به ریاست صادقخان حتی از حمله وهابیها به ایران و از نامه وهابیها به فتحعلی شاه و جواب او سخن گفته است.
محمد علی پاشا و ادامه جنگ با وهابیان
محمد علی پاشا هفت هزار سپاهی و هفت هزار کیسه طلا از مصر خواست، در حوالی تربت زنی بود به نام «غالیه» که به شجاعت ودلیری شهرت داشت و در آن نواحی حکمروائی میکرد و بسیاری از حکمرانان وهابی مسلک و سپاهیانش دور او را گرفته بودند، محمدعلی به سال 1229 سپاهی به جنگ او فرستاده و سخت از او شکست خورد، سپس طوسون پسرش را به جنگ با او گسیل کرد آن زن هشت روز با سپاه او جنگید و سرانجام عقبنشینی کردند عربها به علت نیرنگی که
محمدعلی پاشا با شریف غالب کرد، از وی متنفر گشتند وبسیاری از اشراف عرب به صف دشمن پیوستند و قحطی و گرانی در مکهو مدینه به وقوع پیوست (1).
امیر سعود در یازدهم جمادی الاولی به سال 1229 به بیماری التهاب مثانه درگذشت. سعود مدت دو سال در نزد محمد بن عبدالوهاب درس خوانده بود و در علم تفسیر و فقه و حدیث، دست داشت و حلقات درس تشکیل میداد (2)و پسرش عبدالله به جای پدر نشست و عربها از هر ناحیهای میآمدند و با وی بیعت میکردند. ودر این سال محمد علی پاشا سپاهیان فراوانی به اطراف «قنفذه» از راه دریا و خشکی فرستاد، آنها شهر را به تصرف خود درآوردند.
و همه وهابیان فرار کردند و در آنجا جز اهل شهر را نیافتند وآنها را قتل عام کردند قبائل «عسیر» با «طامی ابی نقطه» ; «قنفذه» را محاصره کردند و آب را بر شهر بستند در نتیجه سپاهیان پاشا شکست خوردند و بسیاری نیز کشته شدند، سپس پاشا نیروی امدادی به منطقه اعزام کرد باز وهابیها شکست دادند.
در ماه جمادی الثانی محمد علی پاشا شخصا برای جنگ با وهابیها به طائف رفت و پیوسته سپاه و مهمات جنگی و پول از مصر به وی میرسید، او مردم را با پول به طرف خود جلب میکرد و با مشایخ و اشراف که فرار کرده بودند، از در سازش درآمد، آنگاه از طائف راهی «کلاخ» شد و سپاهیانی به نواحی مختلف فرستاد و پسرش طوسون را نیز به مدینه اعزام کرد و خود به مکه برگشت تا مراسم حج فرا رسید. در آغاز سال 1230 دوباره
به طائف بازگشت و سپاهی عظیم برای جنگ با وهابیان تجهیز کرده و گسیل داشت. میان او و وهابیان جنگهائی رخ داد که در همه پیروزی از آن او بود.
محمد علی پاشا در سرزمین عرب همچنان میتاخت و دشمنانش را سرکوب میساخت. و در این راه پولها خرج میکرد و این وضع همچنان تا ماه جمادیالاولی ادامه داشت سپس به مکه برگشت و برای اشراف ودیگران مستمری قرار داد و دفتر اهل مکه را که در زمان تسلط وهابیان قطع شده بود، تجدید کرد و بر آنچه که ثروتمندان متصرف شده بودند، خط بطلان کشید و نظمی جدید داد، و «حسن پاشا ارنوطی» را نماینده خویش در مکه ساخت و سپس در ماه رجب عازم مصر گردید.
در ماه شعبان سال 1230 پیمان صلح میان طوسون و عبدالله بنسعود بسته شد و عبدالله دست از جنگ کشید و از طوسون فرمان بردو از وهابیان حدود بیست نفر نزد طوسون آمدند، دو تن از آنها را پیش پدرش به مصر فرستاد ولی محمد علی پاشا از پیمان صلح خوشش نیامد، آنگاه طوسون به مصر آمد و در سال 1231 ماه ذیقعده در اثر بیماری طاعون به سن 20 سالگی درگذشت و در غیاب او برایش فرزندی متولد شد به نام «عباس» که پس از عمویش «ابراهیم پاشا» حکمران مصر شد.
سلطان عثمانی و محمد علی پاشا تصمیم به برانداختن وهابیها واز میان بردن حکومت ایشان داشتند و از طرفی جمعی از افراد عشائر نجد و حجاز به مصر رفتند و شروع به بدگوئی از امیر عبدالله کردند، از این روی محمد علی پاشا سپاهی انبوه
که از ترکان و مصریان و مردم دیار مغرب و شام و عراق تشکیل یافته بود، گرد آورد و چون فرزندش طوسون درگذشته بود، سپهسالاری این سپاه را به فرزند دیگرش ابراهیم پاشا (و به قولی به ربیبش) واگذار نمود.
ابراهیم پاشا با این سپاه جرار از مصر به سوی حجاز حرکت کرد، نخست به مدینه منوره رسید و آن را با حومهاش به تصرف خود در آورد و سپس به طرف «درعیه» عزیمت کرد او به هر سرزمینی که میرسید، بدون مقاومت مردم، آنجا را متصرف میشد تا به جائی به نام «موتان» رسید. وهابیان در آنجا به مقاومت پرداختند وجنگی سخت درگرفت و بسیاری از وهابیها کشته و جمعی نیز اسیر گشتند.
ابراهیم پاشا چنان رعب و وحشتی در دل قبایل اطراف افکند که بسیاری از آنان نزد او آمدند و اظهار اطاعت کردند و حاضر شدند در رکاب او بجنگند. جنگهائی که از این پس میان طرفین رخ میداد، اغلب به زیان امیر عبدالله بود، زیرا سپاه ابراهیم پاشا هم از لحاظ عدد چند برابر سپاه عبدالله بود و هم از تجهیزات جدید جنگی و توپهای قوی برخوردار بود، ابراهیم به تدریج ناحیه رس وشهر خبراء و غنیزه (از نواحی نجد) را متصرف شد و شهر «شقراء» را با صلح به تصرف درآورد.
خلاصه اینکه ابراهیم پاشا مرتب پیش میرفت و نواحی حجاز و نجدرا متصرف میشد و تسلط او نوعا همراه با تخریب و قتل و غارت ونهب بود تا این که شهر درعیه مرکز امیر عبدالله را محاصره کردو پس از چندین نوبت درگیری بالاخره آنجا را نیز به تصرف
خود در آورد و عدهای از امرای سعودی را در دهانه توپ گذاشت یا تیرباران کرد و امیر عبدالله تسلیم و بسیاری از خویشان ونزدیکان وی دستگیر شدند و بهطور کلی درعیه را با خاک یکسان ساخت و بقیه مردم آنجا را در ریاض اسکان داد.
هنگامی که این اخبار به مصر رسید، محمد علی پاشا بسیار خوشحال شد و هزار توپ به علامت شادمانی شلیک کردند و مدت هفت روز مصر و اطراف آن را چراغانی کردند.
در آغاز سال 1234 ابراهیم پاشا; عبدالله بن سعود و بسیاری از دستگیر شدگان وهابی را به مصر فرستاد، عبدالله درحالی که بر اسبی سوار بود و سپاهیان در جلو او حرکت میکردند، وارد مصر شد.
مردم برای تماشا بیرون آمده بودند و به هنگام ورود آنان توپها به هوا شلیک کردند.
ابن بشر میگوید: (1)امیر عبدالله را با سه یا چهار تن از یارانش (وبه گفته ذینی دحلان با جمع کثیری از امرای نجد) از درعیه حرکت کردند وی در محرم سال 1234 وارد مصر شد.
در مصر موکب بزرگی برای او تشکیل دادند تا مردم وی را تماشا کنند چون عبدالله بر محمد علی پاشا وارد شد، پاشا به احترام او از جا برخاست و او را پهلوی خود نشاند و و در ضمن سخن گفتن باوی، پرسید که ابراهیم پاشا را چگونه دیدی؟ پاسخ داد که او در وظیفه خود کوتاهی نکرد و کوشش لازم را بکار برد ما نیز چنین بودیم و آنچه خداوند مقرر کرده بود، همان شد.
محمد علی پاشا: انشاءالله در نزد سلطان برای تو شفاعت خواهم کرد.
عبدالله: آنچه
1) 6. عنوان المجد، ج1، ص 210.
خدا بخواهد همان خواهد بود، آنگاه خلعت به او پوشانید.
همراه عبدالله صندوق کوچکی بود، محمد علی پاشا سوال کرد که این چیست؟
گفت: این را پدرم از حجره (بقعه مطهر پیامبر) برداشته است و من آن را به نزد سلطان (سلطان عثمانی) میبرم.
پاشا دستور داد صندوق را باز کردند، سه نسخه از قرآن مجید درآن یافتند که مربوط به خزانه پادشاهان بود و هیچکس بهتر از آنرا ندیده بود، همچنین سیصد دانه مروارید بزرگ و دانههای زمرد بزرگ و ظرفی از طلا در آن یافت میشد. محمدعلی پاشا گفت: شما غیر از اینها، اشیاء دیگری نیز از حجره گرفتهاید، پاسخ داد: این نزد پدرم بود و او آنچه در حجره مییافت به خود اختصاص نمیداد، بلکه اعراب و اهل مدینه و خواجگان حرم و شریف مکه نیز آنها را بردهاند.
محمدعلی گفت: این سخن صحیح است زیرا ما بسیاری از آن اشیاء را در نزد شریف مکه دیدیم (1).
سپس محمد علی پاشا، امیر عبدالله و همراهانش را در نوزدهم ماه محرم الحرام تحت نظر روانه اسلامبول نمود. در آنجا پس از آن که وی و همراهانش را در بازارها گرداندند، عبدالله را در جلو باب همایون و همراهانش را در جاهای دیگر به دار آویختند.
ابراهیم پاشا در حدود نه ماه در درعیه ماند. در این مدت اوامری مبنی بر تبعید همه آل سعود و خاندان شیخ محمد به مصر صادر کرد وفرمان او نفاذ یافت و افراد این خاندان از مرد و زن و کودک، تحت الحفظ به مصر کوچ داده شدند.
در ماه شعبان سال 1234، محمد علی پاشا در نامهای که
1) 7. زینی دحلان، الفتوحات الاسلامیه، ج2، ص 267 و 268.
برای ابراهیم پاشا فرستاد، به او دستور داد شهر درعیه را ویران و با خاک یکسان سازد.
ابراهیم پاشا به اهل درعیه دستور داد از شهر بیرون روند، آنگاه سپاهیان وی به خراب کردن قصرهای حکومتی و همچنین خانههای مردم و بریدن نخلها پرداختند، بعضی از خانهها را درحالی که هنوز از سکنه خالی نشده بود، ویران میساختند بدین ترتیب از درعیه جز تلی از خاک اثر دیگری باقی نماند (1). بدین ترتیب بلند پروازیهای آل سعود در این مرحله به این شکل فجیع خاتمه یافت.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 9
سعود بن عبدالعزیز، در سال1216 که کربلا را قتل عام کردند و به جنایات بیسابقهای مرتکب شدند، متوجه نجف اشرف گردیدند. این حادثه را مؤلف کتاب 2 «ماضیالنجف و حاضرها» از قول کسی که خود شاهد بوده، چنین نقل میکند: سعود به نجف هجوم آورد و آن را محاصره کرد، دو طرف شروع به تیراندازی نمودند از مردم نجف پنج تن که یکی از آنان عموی من سید علی حسینی مشهور به «براقی» بود، به قتل رسیدند، اهل نجف چون از اعمال و رفتار وهابیان در کربلا و مکه و مدینه آگاه بودند، سخت در اضطراب و نگرانی به سر میبردند، زنان چه پیرو جوان از خانهها بیرون آمدند و در حالی که در شهر میگشتند به هر دسته از مدافعان که میرسیدند، جملههای تهییج آمیزی مربوط به دفاع از شهر و حفظ نوامیس بر زبان میراندند و حمیت و غیرت ایشان را به جوش میآوردند. تمام مردم شهر با گریه و فریاد به خدا استغاثه کردند و از امیرمؤمنان علی (ع) مدد خواستند، خداوند
1) 8. عنوان المجد، ج1، ص 157 به بعد- تاریخ المملکه العربیه السعودیه، ج1، ص 143 - 193.
به فریادشان رسید، دشمن گریخت و جمعش پراکنده گشت. (1)
مردم نجف، احساس کردند که وهابیها دستبردار نیستند و به هر حال به نجف حمله خواهند کرد نخستین اقدامی که کردند، این بود که خزانه امیرمؤمنان علی (ع) را به بغداد منتقل ساختند تا مانند خزانه حرم نبوی به غارت نرود. (2)پس از آن آماده دفاع از وطن و جان خود شدند.
پیشوا و رهبر مردم در دفاع از شهر نجف، عالم بزرگ شیعه علامه شیخ جعفر کاشف الغطاء بود که علمای دیگر نیز او را یاری میکردند، مردم شروع به جمعآوری اسلحه نمودند و چند بعد روز از این آمادگی، سپاه وهابی در اطراف شهر فرود آمدند و شب را در بیرون حصار ماندند.
گویند عده تمام کسانی که در آن موقع از نجف دفاع میکردند، بیش از دویست تن نبودند، زیرا مردم نجف پس از اطلاع از هجوم وهابیها، گریخته و به عشایر عراق پناه برده بودند. تنها جمعی از مشاهیر علما از قبیل شیخ حسین نجف و شیخ خضر شلال و سید جواد صاحب مفتاح الکرامه و شیخ مهدی ملاکتاب و گروهی دیگر از علما باقی مانده بودند که کاشف الغطاء را یاری میکردند آنان، همه تن به مرگ داده بودند، زیرا شماره دشمنان و مهاجمان بسیار و ایشان اندک بودند. اما با کمال تعجب مشاهده شد که سپاه وهابی، درحالی که شب را در بیرون دروازههای شهر به روز میرساندند، هنوز سپیدهدم ندمیده بود که همه آنها از اطراف شهر پراکنده شده بودند. (3)و از کسانی که خود شاهد و ناظر جریان بوده است، تعداد وهابیان مهاجم به نجف را 15000 تن ذکر
کرده که 700 نفر از ایشان به قتل رسیدند.
ابن بشر مورخ نجدی در تاریخ نجد درباره حمله وهابیها به نجف مینویسد که: در سال 1220 سعود با سپاهی انبوه از نجد و نواحی آن به بیرون مشهد معروف در عراق (نجف) فرود آمد و مسلمانان را (وهابیان) در اطراف شهر پراکنده ساخت و دستور داد باروی شهر را خراب کنند، چون یاران او به شهر نزدیک شدند، به خندقی عریض و عمیق برخورد کردند و هرچه خواستند نتوانستند از آن عبور کنند و در جنگی که میان دو طرف رخ داد، در اثر تیراندازی از بارو و برجهای شهر جمعی از وهابیها (به تعبیر ابن بشر) مسلمانان کشته شدند و آنها بناچار از شهر عقب نشستند و به غارت نواحی و اطراف پرداختند. (1)
این چه خندقی بود که دور نجف کنده شده بود و وهابیان از آن نتوانستند عبور کنند؟ مورخان دیگر هیچکدام از چنین خندقی سخن نگفتهاند و کیفیت و جریان ماوقع را شرح ندادهاند. تنها مرحوم «سید محمد جواد عاملی» که خود شاهد و جزء مدافعان نجف بوده، گفته است که حتی بعضی از آنان به بالای دیوار شهر نیز راه یافتند و نزدیک شد که شهر را به تصرف آورند، لیکن از امیرالمؤمنین معجزات و کراماتی به وقوع پیوست که باعث نابودی بسیاری از مهاجمان و عقبنشینی آنها گردید. (2)
خلاصه اینکه: سعود بن عبدالعزیز گاه به گاه به نجف اشرف هجوم میآورد و چند تنی را در بیرون شهر مییافت و به قتل میرساند، لیکن امکان وارد شدن به شهر برای او امکانپذیر نبود، اهل نجف در دفع وهابیها به خداوند پناه میبردند
و به امیرمؤمنان (ع) استغاثه مینمودند و مورد حمایت قرار میگرفتند. (1)
میگویند: علت این که وهابیها مکرر به نجف حمله میکردند، این بود که محلی به نام «رحبه» را در نزدیکی نجف پایگاه خود قرار داده بودند. هنگامی که سعود از رحبه به قصد حمله به نجف حرکت میکرد، مردم شهر با خبر می شدند و دروازهها را میبستند وهابیها در اطراف حصار شهر حرکت میکردند و اگر کسی را مییافتند به قتل میرسانیدند و سرش را به داخل حصار میانداختند، و عقبنشینی میکردند و کاری از پیش نمیبردند.
نویسندگان ایرانی که همزمان با حمله وهابیها به کربلا یا نزدیک به آن زمان بودند، این حمله وحشیانه را دقیقتر در کتابهای خویش آوردهاند، از جمله میرزا ابوطالب اصفهانی است که به فاصله یازده ماه از قتل عام کربلا وارد آن شهر شده و خرابیهای شهر را با چشم خود دیده و اخبار آن را از مردم کربلا با گوش خود شنیده است. وی در این باره نوشته است: «مجملی از حادثه مذکور این که هیجدهم ذیحجه روز غدیر خم که اکثر مردم معتبر کربلا به زیارت مخصوصه نجف رفته بودند، قریب بیست و پنج هزار وهابی، سوار اسبهای عربی و شترهای نجیب وارد شهر کربلا شدند، چون بعضی از آنها در لباس زوار قبل از این داخل شهر شده بودند، و عمرآغای حاکم به سبب تعصب تسنن به آنها زبان داشت (یعنی با آنها همزبان بود و تبانی داشت) به حمله اول اندرون شهر درآمده، صدای «اقتلوا المشرکین» و آوازه «اذبحوا الکافرین» در دادند، عمرآغا به دیهی گریخته آخر کار به فرمان سلیمان پاشا به قتل
1) 6. ماضی النجف و حاضرها، ج1، ص326.
رسید.
بعد از قتل داشر، میخواستند که خشتهای طلای گنبد را کنده ببرند، از غایت استحکام میسر نیامد، لهذا قبر اندرون گنبد را به کلنگ و تبر خراب کرده و قریب به شام (یعنی شب) بیخوف و سببی ظاهر، به وطن خود برگشتند، زیاده از پنج هزار نفر کشته شدند و زخمیها خود حساب نیست از آن جمله میرزا حسن نام شاهزاه ایرانی و میرزا محمد طبیب لکنهوی و علی نقی لاهوری معه (با) برادرش میرزا قنبر علی و کنیز و غلام و آنچه اسباب کار آمدنی بود، خصوص طلا و نقره، از سر کار حضرت و سایر سکنه شهر به تمام به جاروب غارت پاک رفتند در صحن مقدس، خون مذبوحان روان، گنبد و حجرههای صحن از لاش مقتولین پر بود به جز محله حضرت عباس و گنبد آن جناب، کسی از آن بلیه رهایی نیافت و شدت آن حادثه به جائی رسید که من، بعد از یازده ماه از آن، وارد شهر شدم، هنوز آنقدر تازگی داشت که به جز نقل آن، حدیثی دیگر در شهر نبوده، و روات در اثنای حکایت میگریستند و از استماع آن موها بر اندام راست میشد. اما مقتولین این حادثه، اکثرا به نامردی کشته شدند، بلکه چون گوسپندان دست و پا بسته، خود را به قصاب بیرحم سپردند.
بعد بیرون وهابی، اعراب اطراف غلغله بود آنها انداخته، چون مردم به باغات خارج شهر، برای مدافعه بیرون رفتند، خود فوج فوج داخل شهر گشتند، مس و برنج و اموال ثقیله و آنچه از وهابی مانده بود، به غارت بردند، تمام آن شب و روز دیگر تاراج آنها امتداد
داشت هرکس در آن وقت به شهر رفت، کشته شد. از اصول و فروع ملت وهابی و حسب و نسب مخترع آن هرچند تفحص کردم از کسی مفصل معلوم نشد، زیرا که مردم این ملک به اغوای امرای عثمانی و از غایت سبک عقلی، حسابی از او برنداشته امر او را قابل ضبط و حفظ نمیدانند». (1)
مؤلف «ناسخ التواریخ» مرحوم میرزا محمد تقی سپهر نوشته است:
عبدالعزیز را به خاطر آمد که بر قلعه نجف اشرف تاختن کرده قبه مبارک را پست کند (یعنی خراب کند) و موقوفات بقعه شریفه را برگیرد و زائران آن حضرت را که به گمان خود بتپرست میپنداشت، مقتول سازد. پس لشگری به سعود داده او را بدین مهم مامور ساخت و سعود با مردم خود به طرف نجف اشرف سرعت نموده قلعه نجف اشرف را به محاصره انداخت و چند کرت یورش به قلعه برد و مقصود حاصل نکرد و از آنجا بینیل مرام مراجعت کرده آهنگ کربلا نمود با دوازده هزار تن از ابطال رجال خود چون سیلاب بلا، مفافضة به کربلا درآمد و این هنگام، بامداد روز عید غدیر بود.
پس نخستین تیغ بیدریغ در سکنه آن بلده نهاده پنج هزار تن از مرد و زن مقتول ساخته و ضریح مبارک را درهم شکستند و آلات زر و سیم و جواهر رنگین و لآلی ثمین که سالهای فراوان از هر کشوری و کشورستانی بدانجا حمل داده و خزینه نهاده بودند، به نهب و غارت برگرفتند و قنادیل زرین و سیمین را فرود آوردند و خشتهای زر احمر را از ایوان مطهر باز کردند و چندانکه توانستند در تخریب
1) 7. مسیر طالبی، ص 408، 409.
آثار و بنا کوشش کردند. بعد از شش ساعت از شهر بیرون شدند و اشیاء منهوبه را بر شتران خویش نهاده، به جانب درعیه کوچ دادند. (1)
این نقل سپر با نوشته اغلب نویسندگان تفاوت دارد، زیرا طبق نقل مورخان دیگر وهابیها نخست به کربلا حمله کردند و سپس به نجف هجوم بردند.
سید عبداللطیف شوشتری نیز در ذیل کتاب «تحفة العالم» به حمله وهابیها به کربلا اشاره کرده و مختصری از عقاید آنان را نوشته است وی درباره هجوم وحشیانه وهابیها به کربلا مینویسد:
«بالجمله در آنجا (بمبئی یکی از جزائر هند) بودم که خبر کدورت اثر عبدالعزیز وهابی رسید که در هیجدهم ذی الحجه سنه1216، با جیشی از اعراب در ارض اقدس کربلای معلا تاخت آورد و به قدر چهار پنج هزار کس از مؤمنین را به قتل رسانید و سوء آدابی که از ایشان به آن روضه منوره رسید، در خور نگارش نیست. شهر را غارت نموده اموال به یغما ببرد و باز به مقر ریاست خود که درعیه است، بازگشت...». (2)
رضاقلی خان هدایت نیز درباره هجوم ددمنشانه وهابیها به کربلا مینویسد:
«در اواخر سال1216 صباح روز هجدهم ذی حجه، عید غدیر خم سعود و همراهانش بناگاه بر قلعه کربلای معلی، مشهد امام همام حسین بن علی (ع) تاختن کردند، شهر را بیخبر به تصرف درآوردند چه بسیاری از اعزه آن شهر، طاعت را به نجف اشرف غروی رفته بودند و جمعی مردمان ضعیف الحال و شکسته بال زاهد عابد رکع ساجد بر جای مانده، در حرم مطهر به نماز و ذکر اوراد و دعوات اشتغال داشتند، چندین هزار تومان اموال تجار و غیره و
کروری چند از نقود و اجناس سکنه حرم محترم به غارت بردند و کمال خلاف ادب و الحاد به ظهور آوردند که قریب به شش ساعت هفت هزار عالم فاضل و مرشد کامل از علمای محققین و فضلای صاحب یقین، به قتل درآوردند و آنچه در سر و بر مردان و زنان بود بر کشیدند خون پیران و جوانان خدای شناس صاحب بینش و دانش، چون سیلاب جریان گرفت و تنهای چاک چاک متقیان حقپرست چون پشته پشته برفراز یکدیگر برآمد و گروهی بزرگوار که در زمان امتحان و گاه حیات این جهان معاصر و معاون سیدالشهداء حسین بن علی (ع) نبودند و در این عهد در آن مرقد مبارکه آرزوی شهادت رکاب آن حضرت همی کردند به حکم سعادت در این روزگار در حوالی مرقد آن امام اطهار، بلکه در حضور پاک آن امام معصوم مقتول و در سلک شهدای گذشته مسطور و مذکور شدند». (1)
طبق نوشته میرزا ابوطالب، و حمله ویرانگرانه وهابیها به کربلا، به اطلاع سلطان روم (پادشاه عثمانی) و پادشاه عجم (فتحعلی شاه) مکرر میرسید ولی کسی از ایشان اقدامی نمیکرد و لذا عبدالعزیز وهابی دلیر گشته، به تقلید پیامبر خاتم (ص) به دعوت سلاطین عالم، نامهها ارسال ساخت، چنانچه ترجمه نامهای که به پادشاه ایران نوشته، در این مقام ثبت است:
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
من عبدالعزیز امیر المسلمین الی فتحعلی شاه ملک عجم.
آنکه چون بعد از رسول خدا، محمد بن عبدالله (ص) شرک و بتپرستی در امت شیوع یافته بود چنانچه مردم بقعات کربلا و نجف، پیش قبور که از سنگ و گل، ساخته
1) 10. روضة الصفای ناصری، ج9، ص 381.
ایشان است، به خاک میافتند و سجده کرده عرض حاجات میدارند، این اضعف عبادالله چون میدانست که سیدنا علی و حسین، به این افعال راضی نیستند، کمر همت به تصفیه دین مبین بسته، به توفیق حق تعالی نواحی نجد و اکثر بلاد عرب را از آلایشها پاک ساخت، خدمه و سکنه کربلا و نجف که بنابر اغراض نفسانی، منع پذیر نبودند، صلاح منحصر در فنا و اعدام ایشان دانست، لهذا فوجی از غزات به کربلا فرستاده چنانچه معلوم شده باشد، سزای لایق بدیشان داده شد. اگر ملک عجم هم بدین عقیده بوده باشد، باید از آن توبه کند، زیرا که هرکس بر شرک و کفر، اصرار ورزد بدو آن خواهد رسید که به سکنه کربلا رسید والسلام علی من اتبع الهدی. (1)
میرزا ابوطالب در کتاب خود پاسخ فتحعلی شاه را در جواب سعود بن عبدالعزیز ذکر نکرده ولی مؤلف «گنجینه نشاط» متن عربی نامه فتحعلی شاه را در پاسخ سعود بن عبدالعزیز ذکر کرده که در اینجا آورده میشود:
(تبارک الذی بیده الملک و هو علی کل شئ قدیر) و بعد فقد اتانا منک کتاب مصدق لسانا عربیا تضوح (ظ توضح) منه عرف المعارف منتشرا و مطویا و العجب ثم العجب انک دعوتنا الی التوحید و نفی التشریک عنالله الحمید المجید و نحن بین یدیه مفطورون علیه، نحدث به قدیما قرآن هذا صراطی مستقیما نعم وجدوا اولیائنا کتابک دلیلا علی انک قد اخذت فی هذا الطریق سبیلا اذا لاتخذوک خلیلا و لا تجد لسنتنا تحویلا و المؤمنون بعضهم اولیاء بعض و عز من قال: (و ربطنا علی قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض...)
1) 11. مسیر طالبی، یا سفرنامه میرزا ابوطالب، ص 412.
و قد ذکرتم انکم ترسلون عالما منکم الینا لنطلع علیکم و تطلعوا علی ما لدینا لیکون لکم مالنا و علیکم ما علینا فارسلوا و عجلوا فیه فانما المعروض علی حضرتنا من مذهبکم غیر ما تکتبون والناس من عندهم یقولون و یسمعون و (ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون). ثم استعجلوا حتی ینکشف من امرکم الحجاب و یرفع الارتیاب و ان کان الامر کذا فهذا ایفاق المسلمین و کان حقا علینا نصرالمؤمنین عدوکم باموال و بنین و موقعین علی شبل هزیر الخلافة و من له علی سواحل العمان قریرة و شرافة: حسین علی میرزا ان یعاملکم بالمودة سرا و جهرا و یمدکم بما تستمدونه برا و بحرا فان الله سخر لنا الامصار و دیر لنا البحار و هوالذی یسیرکم فی البر و البحر انه علی ما یشاء قدیر و نحمد الله علی ما هدانا و نسلم علی النبی البشیر النذیر». (1)
خلاصه ترجمه این نامه که در ضمن آن چندین آیه از قرآن به مناسبت آورده شده، چنین است:
«... نامهای از جانب تو به ما رسید، شگفتا و شگفتا، که تو ما را به توحید و نفی شریک دعوت کردهای درحالی که فطرت ما بر توحید است و دیرزمانی است که زبان ما به آن گویا بوده و پیوسته این راه مستقیم ماست و شما در نامه خود یادآور شدهاید که یکی از علمای خود را نزد ما میفرستید تا از آن چه شما میگوئید، ما آگاه گردیم و از آنچه ما میگوئیم شما آگاه گردید، او را هرچه زودتر بفرستید که به موجب آنچه از مذهب شما به عرض ما رسانیدهاند، غیر از
1) 12. به نقل بررسیهای تاریخی، سال یازدهم ضمیمه شماره 4، زیر عنوان «روابط ایران با حکومت مستقل نجد»، ص113.
چیزی است که نوشتهاید، پس در این باره عجله کنید تا پرده از کار شما برداشته شود و شک و ریب برطرف گردد و ما به حسینعلی میرزا، شیر بچه خلافت و صاحب قدرت در سواحل عمان، فرمان میدهیم که به درخواست کمک شما از ما، چه در خشکی و چه در دریا، در نهان و آشکارا، پاسخ دهد که خداوند، شهرها را برای ما تسخیر کرده و تدابیر امر دریاها را به عهده ما قرار داده است». (1)
چنانکه میبینیم لحن نامه فتحعلیشاه در این نامه بسیار ملایم است و هیچ تناسبی با لحن نامه سعود بن عبدالعزیز ندارد که در آن نامه شاه و مردم ایران را مشرک خوانده و تهدید کرده است که اگر توبه نکنند به سرشان همان خواهد آمد که به سر مردم کربلا آمد، درحال حاضر کسی نمیداند چرا فتحعلی شاه به سعود وهابی پس از آن همه جنایات هولناک که در حرمین شریفین و کربلای معلی و نجف اشرف مرتکب شده بود، این چنین ملایم جواب داده است. و همین سهلانگاری و عدم احساس مسؤولیت سران کشورهای اسلامی سبب شد وهابیهای نجد جریتر شوند و گستاخی را به آنجا برسانند که امیر آنها پس از آن همه جنایات و هتک حرمت از اماکن مقدسه و کشتن مردم بیگناه، به زمامداران کشورهای اسلامی با این لحن زننده نامه بنویسد و خود را به جای پیامبر اکرم (ص) بگذارد و آنها را به مسلک خود فراخواند.
بعضی گفتهاند: عبدالعزیز به کربلا حمله کرد و این شهر مقدس را تصاحب نمود و حرم مطهر امام حسین (ع) را ویران کرد و مدت شش
1) 13. ترجمه نامه با مختصر تفاوت از مؤلف کتاب «وهابیان» آقای علی اصغر فقیهی است، ص 270، پاورقی.
ساعت به قتل عام مردم پرداخت. فتحعلی شاه خواست به جنگ وهابیها بشتابد، اما جنگ روسیه تزاری و ایران مانع انجام این لشگرکشی شد. (1)
با این که به نظر میرسد، فتحعلی شاه در برخورد با مساله وهابیت کوتاه آمده است، ولی باز میگویند در اثر فشار فتحعلی شاه بود که سلطان عثمانی عکسالعمل مناسبی در این باره از خود نشان داد. (2)
چنانکه میرزا عبدالرزاق نوشته است که بعد از سنوح این سانحه خدیو بهرام انتقام (یعنی فتحعلی شاه) اسماعیل بیک بیات غلام را روانه بغداد و شرحی به سلیمان پاشا (والی بغداد از طرف عثمانیها) مرقوم داشتند که اگر از رهگذر تداخل سپاه ایران به مملکت عثمانیه، اولیای آن دولت علیه بعضی اندیشههای دور از راه، به خاطر نرسد، اظهاری شود تا به یاری جناب باری، دفع ماده فساد طائفه وهابی شده تا کار آنها هنوز استوار نشده است، به سهولت چاره آنها شود. سلیمان پاشا در جواب، عرض نمود که قرار حکم دولت عثمانیه اسباب قلع مواد فساد آن طایفه بدنهاد از هر طرف فراهم آمده و عما قریب اثری از آنها در صفحه روزگار نخواهد ماند و حاجتی به زحمت سپاه ایران، برای این کار جز وی نخواهد بود، تعمیر روضه طاهره و سرانجام عوض اسباب تلف شده آن بقعه هم در عهده این دولت است اتفاقا در همان اوان سلیمان پاشا به عالم باقی شتافت. (3)
در کتاب منتظم ناصری آمده است: چون خبر قتل عام و تخریب کربلا به سمع فتحعلی شاه پادشاه ایران (که در آن وقت، چند سالی بود که به سلطنت رسیده بود) رسید، اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا والی
بغداد (از طرف سلطان عثمانی) فرستاد و از او خواست که به دفع وهابیان بپردازد، سلیمان پاشا قبول کرد ولی چیزی نگذشت که درگذشت. (1)
مؤلف کتاب «روضة الصفای ناصری» این موضوع را مفصلتر نوشته آنجا که میخوانیم: چون فتحعلی شاه از این خبر آگاه شد، نخست اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا فرستاد، سپس حاج حیدر علیخان برادرزاده حاج ابراهیم خان شیرازی را که نایب الوزراء عباس میرزا بود، به سفارت مصر منصوب داشت و نامهای ملاطفت آمیز به ضمیمه یک قبضه شمشیر خراسانی گوهرنشان، در نزد محمدعلی پاشا که در آن وقت فرمانروای مصر بود، فرستاد و از او خواست که در دفع وهابیان بکوشد و گرنه اطلاع دهد تا پادشاه ایران از راه خشکی و دریا سپاهی به نجد گسیل دارد وهابیها را قلع و قمع کند.
چون سفیر ایران به مصر رسید و محمد علی پاشا از حقیقت حال اطلاع یافت، ربیب خود ابراهیم پاشا را به دفع آن طایفه مامور کرد تا شهر درعیه را خراب و عبدالله بن سعود، امیر وهابی را مقید و مغلول روانه اسلامبول (پایتخت عثمانی) نمود و وی به دستور پادشاه عثمانی به قتل رسید و سفیر ایران مقضی المرام از راه شام به تبریز وارد شد و به حضور عباس میرزا نائب السلطنه رسید. (2)
اقدامات فتحعلی شاه در منابع غیر ایرانی درج نشده است ولی بعضی از مستشرقین به این موضوع اشارهای کردهاند. (3)مسلما اقدامات فتحعلی شاه در این زمینه بی تاثیر نبوده است.
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 2
در سال 1341 وهابیان با حجاج یمنی که هیچگونه وسیله دفاعی باخود نداشتند، روبهرو شدند. آنان در
ابتدا با حجاج همراه شدند وبه ایشان امان دادند ولی بعدا نیرنگ بکار بردند وقتی که به دامنه کوه رسیدند وهابیان در قسمت بالای و پهنای کوه قرارگرفتند و حجاج یمنی در پائین، آنگاه دهانه توپها را به طرف آنها کرده و همه را به گلوله بستند و همه آنها را که حدود هزار نفر بودند، کشتند و تنها دو نفر موفق به فرار شدند و از جریان این کشتار وحشیانه اطلاع دادند.
مرحوم علامه امینی، پس از نقل این جریان و جنایت هولناک میگوید:
«صاحب المنار طبق عادت دیرینهاش که برای اعمال زشت وناهنجار وهابیان عذرتراشی میکند، از این جنایت هولناک وهابیان نیز در مجموعه مقالات خود «الوهابیون والحجاز» این چنین عذرتراشی کرده است:
«پس از درگذشت سید محمد علی ادریسی که از منطقه عسیر به نفع پادشاه نجد کناره گرفته بود، ملک حسین به آنجا یورش برد ووهابیان را سخت گوشمالی داد و به دنبال آن رویداد قتل حجاج یمنی پیشآمد، وهابیان به تصور آن که آنان سپاهیان امدادی ملک حسین هستند، به سوی آنها تیراندازی کردند و پس از آن که به اشتباه خود پی بردند سلطان عبدالعزیز از امام یحیی پوزش خواست و با پرداخت غرامت معقولی بر حفظ مراتب دوستی موافقت کردند) (1).
با اینگونه عذر تراشیهای خنک و فاسد هرگز نمیتواند جنایات وهابیان را در ریختن خون مسلمانان توجیه کند و بپوشاند زیرا این اولین بار نیست که وهابیان وحشی دست به چنین جنایت هولناک میزنند، بلکه آنها در هر فرصتی که پیش آمده، دهانه توپهای خودرا به سوی مسلمانان گشودهاند و مسلمانان را با نیرنگ و ستم گاه در سوریه
1) 1. الوهابیون والحجاز: ص 33.
و گاه در حجاز یا عراق و یمن کشتار کردهاند، آری این جنایات وهابیها را همه فهمیدهاند و هرگز این عذرهای بدتر از گناه نمیتواند بر روی آنها پرده کشد!
صاحب المنار میگوید: وهابیها گمان کردند که حجاج یمنی کمک و سپاه امدادی ملک حسین هستند، چگونه میتوان چنین احتمالی داد درصورتی که آنها سلاح با خود نداشتند و آنها مجاز نبودند در کشور دیگری با خود سلاح حمل کنند و اگر آنها اسلحه با خود داشتند وهابیها نمیتوانستند آنها را قتل عام کنند، آیا وضع زائران خانه خدا از وضع جنگجویان شناخته نیست؟! چگونه انسان عاقلی میتواند چنین احتمالی بدهد که این جمعیت حجاج سپاه امدادی باشند؟ آیا وهابیها درباره عربهای شرق اردن نیز تصور کرده بودند که آنان سپاه امدادی هستند که با آنها در خانههایشان جنگیدند و همهشان را به توپ و گلوله بستند و همه را از بین بردند؟! آیا مردم عراق را نیز سپاه امدادی میپنداشتند که پیدرپی به آنها یورش میبردند و میکشتند و غارت میکردند و... (1).
هجوم وحشیانه وهابیان بر حجاز
ابن سعود به تدریج نفوذ خود را در تمام سرزمین نجد توسعه دادو رقیب نیرومند خود ابن الرشید را از میان برد، در صدد برآمد حکومت خود را توسعه دهد و حجاز را به تصرف خود درآورد و حرمین شریفین را ضمیمه حکومت خویش نماید.
مساله فتح حجاز به واسطه وجود شهرهای مقدس مکه و مدینه بسیار دشوارتر و حساستر بود. از سوی دیگر ابن سعود که اکنون سالی 60هزار لیره استرلینگ از انگلستان دریافت میکرد مایل نبود بر خلاف میل آنها عمل کند. و بالاخره فرقهگرائی خشونتآمیز
1) 2. کشف الارتیاب: ص 51 - 50.
وهابیان از نظر عربها و مسلمانان غیر وهابی خوشایند نبود وسبعیت و بیرحمی آنان زمانی که یک قرن پیش محمد بن سعود حاکم بر مکه بود، از خاطرهها محو نشده بود. حال برای فتح حجاز عبدالعزیز بن عبدالرحمن بن سعود میبایستی دو کار انجام دهد، یکی این که انگلیسیها را به وفاداری بیچون و چرای خود نسبت به آنان کاملا مطمئن سازد و دیگر این که مسلمانان جهان را متقاعد کند که قادر به سرپرستی و نگهبانی اماکن مقدس اسلام میباشد.
در مورد نکته اول کار ابن سعود مشکل نبود زیرا میدانست انگلستان از دست شریف حسین به تنگ آمده است، حسین مرتب سالوسیها و ریاکاریهای گذشته انگلیسیها را به رخ آنها میکشید واز آن مهمتر جهان اسلام را بر ضد اعلامیه بالفور و ایجاد یک «کانون ملی یهود» در فلسطین به شورش دعوت میکرد، لذا انگلیسیها از همان شخصی که در «جنگ جهانی اول» به عنوان «قهرمان قیام عرب» نام میبردند، اکنون با صفتهای «مزور، دروغگو، زودباور، شکاک، لجوج، خودپسند، نادان، حریص و بیرحم» و به عبارت خلاصه نفرت انگیز یاد میکردند (1).
و نیز آنطور که مولف تاریخ مکه نوشته است (2)، مطامع استعماری انگلیسیها اقتضا میکرد که بندر عقبه را از حجاز جدا سازند وادعا میکردند که آن را ضمیمه شرق اردن که تحت حکومت امیر عبدالله فرزند شریف حسین است، خواهند ساخت. شریف در این باره، به انگلیسیها سخت پرخاش کرد و آنان در عوض او را در مقابل رقیب دیرینهاش ابن سعود، تنها گذاشتند، عاقبت ابن سعود، تصمیم گرفت به حجاز حمله کند، از اینروی در غره ماه ذیقعده سال 1342 در ریاض
انجمنی مرکب از علمای وهابی و روسای قبائل به ریاست پدرش عبدالرحمن تشکیل داد.
ابتدا عبدالرحمن آغاز به سخن کرد و گفت نامههایی رسیده و از ما درخواست سفر حج کردهاند من آن نامهها را نزد فرزندم عبدالعزیز فرستادهام، او امام شماست، و هرچه میخواهید از او بخواهید.
سپس ابن سعود خطاب به حاضرین گفت: نامههای شما رسید و از شکایت شما آگاه شدم، هرچیزی پایانی دارد و هرکاری باید به موقع انجام گیرد. بعد از سخنان ابن سعود، مذاکراتی جریان یافت و در نتیجه همه حاضران حمله به حجاز را تایید کردند. مدت سه سال بود که شریف حسین به نجدیان، اجازه حج نداده بود.
ابن سعود به دنبال تصمیم به جنگ، سپاهی به فرماندهی سلطان بن بجاد به سوی مکه، گسیل داشت، نیروهای وهابی در سال 1342 به محلی رسیدند که از آنجا شهر طائف یکی از شهرهای مهم حجاز دیده میشد، شهرتی که نیروهای رزمنده وهابی بهم زده بودند، طوری بود که قوای پادگان طائف که فرماندهی آن را علی بن حسین، پسر حسین امر حجاز بر عهده داشت، پیش از آن که حمله آغاز شود، فرار کردند. چند ساعت بعد، پس از آن که مذاکرات در مورد تسلیم شهر با زعمای قوم صورت گرفت ابن سعود وارد طائف شد.
با آن که زعمای قوم شهر را تسلیم کرده بودند، خونریزی بیرحمانهای صورت گرفت و مردم بیدفاع شهر اعم از مرد و زن واطفال را از دم تیغ گذراندند و رقم کشته شدگان که در میان آنها علما و صلحا زیاد بود، نزدیک دو هزار نفر بودند، مغازههای بازار را تاراج کردند
و خانهها را به آتش کشیدند و چندان کارهای زشت انجام دادند که از شنیدن آنها مو بر بدن انسان راست و دل هر انسانی کباب میشود، چنانکه در دفعات قبل نیز نظیر این جنایات را کرده بودند از جمله کشتهشدگان، شیخ عبدالله زواری مفتی شافعیها بود که از مسجد بیرون کشیدند و قطعه قطعه کردند ودر میان کشتهشدگان برخی پردهداران و خدمتگزاران کعبه مکرمه که برای ییلاق به طائف آمده بودند، دیده می شدند.
البته ابن سعود نتوانست این جنایات هولناک را انکار کند وضمن اعتراف، کار وهابیان را به اعمال خالد بن ولید در فتح مکه تشبیه کرد و با سخن رسول خدا که در آن زمان فرمود: «اللهم انی ابرء الیک مما صنع خالد» پوزش خواست (1).
سعودیها امروزه میگویند: احتمالا ارتش بر اثر تحریکاتی که شده بود، واکنش بیش از حد تندی نشان داد. ولی آنچه مسلم است، خبر این کشتار در سراسر حجاز پیچید و وحشت آفرید ملک حسین، انگلیسیها را به کمک طلبید، سفیر انگلیس به او وعده داد که درخواست وی را به دولت متبوع خویش اطلاع دهد.
شریف از جده به مکه باز گشت و منتظر کمک انگلستان نشست ولی آن دولت در جواب درخواست او به سفیر خود اشعار داشته بود که جنگ میان ابن سعود و ملک حسین یک جنگ مذهبی است که انگلستان به خود اجازه مداخله در آن را نمیدهد، اما اگر زمینه را مساعد ببیند، حاضر به میانجیگری میباشد (2).
طبق گفته «جرج آنتونیوس» دولت انگلستان گفته بود اگر طرفین درخواست کنند که میان آنها، حکم شود، در کارشان مداخله خواهدکرد (3).
و بنا به نقل دیگر انگلیسیها
در پاسخ حاضر شدند صرفا او را تا بندر عقبه اسکورت و همراهی کنند که از حجاز خارج شود و به نفع پسر خود علی کنارهگیری نماید.
در آن موقع، جمعیتی در مکه به نام حزب وطنی تشکیل یافت که هدف نهائی آن رها ساختن حجاز از وضع آشفتهای بود که دچار آن گردیده بود، جمعیت مزبور، مقرر داشت که ملک حسین، به نفع فرزند خود ملک علی، از حکومت کنار برود و ملک علی فقط پادشاه حجاز باشد. این جمعیت به این مزبور در تاریخ چهارم ربیع الاول سال1343 تلگرافی به امضای صد و چهل تن از علما و اعیان و تجار واصناف دیگر به ملک حسین مخابره کرد و موضوع مزبور را به او تکلیف نمود.
ملک حسین ناگزیر این پیشنهاد را پذیرفت و حزب وطنی در روز بعد، ضمن تلگرافی، ملک علی را که در جده بود، از جریان آگاه ساخت و او به مکه آمد و در تاریخ پنجم ربیعالاول 1343 زمام امور را در دست گرفت اما این تدبیر هیچ مشکلی را حل نکرد، زیرا اولا با مخالفت خشک انگلستان مواجه شد و ثانیا ابن سعود به ملک علی همان نظری را داشت که به ملک حسین پدرش دارا بود (1).
چنین حکومتی در حول علی بن حسین تشکیل شد، اما هیچ کشوری آنرا به رسمیت نشناخت. تا مدت یک سال بعد هنوز مساله حقوقی حجاز حل نشده بود و علیبن حسین کنارهگیری پدر به نفع خود را عنوان کرده خود را حاکم حجاز دانست در همان سال وهابیان بیآنکه جنگی رخ دهد، وارد شهر مقدس مکه شدند، ملک حسین و پسرش
1) 8. صلاح الدین مختار، تاریخ المملکه العربیه السعودیه، ج2، ص300.
که به جده رفته بودند، وهابیها خانه او را غارت کرده و تمام دارائی او را تصاحب نمودند. آنگاه او بالاجبار از حجاز خارج و روانه بندر عقبه گردید. پس از رسیدن به مقصد، در راه پیشرفت ملک علی کوشش فراوان میکرد و به دوام حکومت وی امید فراوان داشت. در همین حال دولت انگلستان به وسیله یکی از امیر البحرهای خود به ملک حسین اخطار کرد در مدت سه هفته بندر عقبه را ترک کند و به هرکجا میخواهد برود. وی ابتدا این اخطار را جدی نگرفت، ولی پس از جریاناتی که رخ داد، مجبور شد سوار کشتی شود و عازم جزیره قبرس گردد. شریف حسین به قدری به انگلیسیها بدبین شده بود که غذا جز از دست آشپز مخصوص خود نمیخورد و میترسید وی را مسموم کنند.
شریف تا سال 1931م در قبرس ماند و در این سال بیمار شد وی رابه عمان (پایتخت اردن مرکز پسرش امیر عبدالله) انتقال دادند و درآنجا و در همان سال فوت کرد و در جوار قدس شریف در بیتالمقدس مدفون ساختند (1).
سرزمین حجاز، بجز مدینه و جده و بندر ینبع در تصرف قوای ابن سعود افتاده بود از طرفی نمایندگانی از دو سوی، در رفت و آمد بودند تا مگر قضیه با صلح فیصله یابد، اما هیچ نتیجهای نمیگرفتند.
در روز دهم ربیع الثانی سال 1343 ابن سعود به نیت عمره، از ریاض به سوی مکه حرکت کرد و برای پیشبرد مقصود خود دست به ابتکاری زد و از سران مسلمانان جهت برگزاری یک کنفرانس اسلامی دعوت به عمل آورد، تا درباره این که چگونه بیتالله الحرام
1) 9. صلاح المختار، ج2، ص 306 و 314 تا 316.
از تمایلات سیاسی دور نگاه داشته شود، با یکدیگر تبادل افکار نمایند، ظاهرا فقط مسلمانان هندوستان به دعوت او پاسخ مثبت دادند (1).
ابن سعود در حالی که جمعیت زیادی از سپاهیان و علمای نجد وجمعی از خاندان محمد بن عبدالوهاب و عدهای از روسای قبائل همراه او بودند، در مدت بیست و چهار روز به نزدیکی مکه رسید، در کوه عرفات «ابن لوی» یکی از فرماندهان سپاه او در مکه، با هزار تن از جمعیت اخوان، به استقبال وی آمد ورود او به مکه غروب روز هفتم جمادی الاولی سال 1343 بود.
پس از فتح طائف و مکه توسط وهابیان، جنگ میان ابن سعود و ملک علی در جده درگرفت و در همان سال برنامه حج تعطیل گردید. ملک علی جمعی از افسران سوری و افراد دیگر را به حجاز فراخواند واسلحه و هواپیما خرید و پولها خرج کرد، ولی فائدهای نداشت وهابیها جده را محاصره کردند، و چون محاصره جده به طول انجامید، امیر علی ناگزیر از مصالحه با وهابیها گردید و قرارداد صلح به وسیله کنسول انگلستان در جده تدوین شد و او با یک کشتی جنگی بریتانیائی و یا وسیله قطار از جده خارج گردید (2).
وهابیها به سال 1344 وارد این شهر شدند و کشتیهای ملک حسین را تصاحب کردند و ملک علی در عراق نزد برادرش ملک فیصل اقامت گزید و با خروج او از حجاز ملک سعود پادشاه نجد و حجاز هر دو شد و وهابیها بر مدینه و تمام سرزمین حجاز دست یافته و عربهای حجاز را زیر فرمان خود درآوردند.
ابن سعود در گرماگرم جنگ با امیر علی میگفت که
او به حجاز نیامده مگر آن که مردم حجاز را از ظلم و ستم اشراف رهائی بخشد و او قصد ندارد پادشاه حجاز بشود و در این خصوص او از مردم حجاز نظر خواهد خواست (1).
او این سخنان را همچون دیگر سیاستمداران و نیرنگبازان دنیا که پیش از به قدرت رسیدن وعدهها میدهند و هرگز بدان عمل نمی کنند، بر زبان میراند ابن سعود به عنوان پادشاه حجاز تاجگذاری کرد «اخوان» (سربازان خاص سعودی) ناخرسندی خود را ابراز داشتند و در مراسم تاجگذاری شرکت نکردند.
«اخوان» به تدریج از رئیس خود ناراضی شده بودند، آنها گمان میکردند که در راه خدا پیکار میکنند ولی نمیدانستند که در خدمت جاه و شکوه امیر قرار دارند (2).
میقات حج، شماره 46، صبری پاشا، ایوب /مهدی پور، علی اکبر؛
در سایه حصار مستحکمی که به فرمان «سلطان سلیمان» (3)به اطراف مدینه منوّره کشیده شد، ساکنان آن شهر مقدس به مدت 274 سال از یورش اشقیای اعراب بدوی در آسایش و آرامش زندگی کردند، تا در سال 1222 ه. گرفتار هجوم ویرانگر وهابیان شدند.
ددمنشان وهابی به سرکردگی «سعود» (4)
فرستاد. بدای و نادی، دو پسران بدوی، اگرچه توانستند اعراب ناحیه مدینه را به اطاعت سعود وا دارند، لیکن برای رسیدن به این مقصود، روستاهایی که به آتش کشیدند، اموالی که به غارت بردند و خونهایی که به جرم «تردید در پذیرش آیین وهابیت» ریختند، بیرون از حدّ احصاء و شمار است.
در صدد تسخیر شهر پیامبر برآمدند. بادیه نشینان اطراف مکّه را به اطاعت خود درآورده، به سوی مدینه منوّره عزیمت کردند. بادیه نشینان این سامان را نیز به تحت فرماندهی خود درآوردند، آنگاه سپاهی عظیم فراهم ساخته، به سوی هجرت سرای رسول گرامی (صلی الله علیه وآله) گسیل کردند.دو تن از شریران به نامهای: «بدای بن بدوی» و «نادی بن بدوی» را به سرکردگی آنان منصوب نمودند.
فرماندهان این گروه، بدویهای ساکن در اطراف مدینه را با تهدید و ارعاب
1) 12. کشف الارتیاب: ص 53.
2) 13. نظام آل سعود، ص 57
3) 1. سلطان سلیمان قانونی، دهمین پادشاه عثمانی، پسر سلطان یاوز سلیم، متولد 900 ه.، جلوس 926 ه. و متوفای 974 ه. میباشد. [شمس الدّین سامی افندی، قاموس الأعلام ترکی، ج4، ص2616] .
4) 2. سعود بن عبدالعزیز، پس از کشته شدن پدرش به سال 1218 ه. بر جای پدر نشست و تا سال 1229 ه. حکومت کرد. [علی اصغر فقیهی، وهابیان، ص 284] .
به پذیرش آیین ساختگی وهابیت وادار کرده، آنان را تحت اطاعت و انقیاد درآوردند و مراتب را به «سعود بن عبدالعزیز» گزارش دادند.
سعود نامهای به عنوان دعوت به آیین پوشالی؟ وهابیت، خطاب به اهالی مدینه ارسال و مطالبه پاسخ کرد.
وی این نامه را توسط فرد گمراهی به نام «صالح بن صالح» به مدینه منوّره فرستاد
به نام خداوند، صاحب روز رستاخیز.
درود بر پیروان راه هدایت، از اعیان، اشراف، علما، تجّار و دیگر طبقات.
من شما را به اسلام فرا میخوانم، چنانکه خداوند منّان فرموده: «بی گمان دین در نزد خداوند اسلام است» ; (1)«هرکس به جز اسلام، آیین دیگری جستوجو کند، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران است.» (2)
شما جایگاه خود را در نزد ما میدانید. شما به جهت همجواری با حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) مورد محبّت ما هستید. ما هرگز نمیخواهیم در مورد شما کاری انجام دهیم که به ضرر شما باشد و یا عرصه را بر شما تنگ سازد.
ما با ساکنان خانه خدا و حرم امن الهی نیز چنین کردیم. از روزیکه آنها به فرمان ما گردن نهادند، جز احترام از ما ندیدند.
ما عازم زیارت حرم رسول خدا هستیم، اگر دعوت اسلام را پذیرا شوید، در امان خدا و در تحت حمایت من بوده، از هرگونه تجاوز به جان و مال مصون و محفوظ خواهید بود.
پاسخ این نامه را توسط پیک من «صالح بن صالح» بفرستید، آنچه بر زبان او جاری شود، رأی و اندیشه من همان است. «والسلام».
هنگامی که این نامه به وسیله «صالحبن صالح» به اهالی مدینه
رسید، به صورت فجیعی آنها را به وحشت انداخت. آنها چون از فاجعه وحشتناک طائف آگاهی داشتند و همه یکتا پرستان پس از فاجعه جانگداز طائف دچار بحران عجیبی شده بودند، به سختی دچار وحشت و اضطراب شدند و نتوانستند به نامه «سعود بن عبدالعزیز» پاسخ دهند، نه مثبت (آری) و نه منفی (نه).
در اثر بی جواب ماندن نامه «سعود» از سوی اهل مدینه، در اواسط سال
تحریر نامه (1222 ه.) «بدای بن بدوی» پس از تسخیر «ینبوع البحری» در صدد محاصره مدینه منوّره، هجرت سرای پیامبر (صلی الله علیه وآله) برآمد و هجوم گستردهای را با لشکری جرّار، از سوی باب «عنبریّه»، به این شهر آغاز کردند که با قافله حجاج شامی روبهرو شدند.
حجاج شامی و نیروهای انتظامی که آنان را همراهی میکردند، به دستور «عبدالله پاشا» امیر الحاج قافله شام، به مدت دو ساعت با وهابیان درگیر شدند و سپاه «بدایبن بدوی» را تار و مار ساختند و حدود 200 نفر از اشقیای وهابی را به خاک مذلّت انداختند.
تا هنگامی که عبدالله پاشا مشغول انجام فریضه حج وزیارت حرمین شریفین بودند، اهالی مدینه تا حدی از هجوم وهابیان در امان بودند، لیکن به مجرد اینکه قافله شام از مدینه منوّره فاصله گرفت، بدای بن بدوی مدینه منوّره را محاصره کرد و سه دهکده «قبا»، «عوالی» و «قربان» را به تصرّف خود درآورد.
آنگاه دو سنگر مستحکم بنیاد نهاده، نگهبانانی بر آنها گمارد. همه راههای ورودی مواد غذایی را بست، بستر چشمه «زرقا» را ویران نمود. به این وسیله اهالی مدینه را دچار قحطی، گرانی و بی آبی کرد.
در آن
هنگام که بدای بن بدوی مسیر چشمه زرقا را ویران کرد و اهالی مدینه را به تشنگی و بی آبی مبتلا ساخت، آب چاهی که از عصر رسالت پناه در حرم مطهر پیامبر و در قسمت روضه منوّره بود و از قرنها پیش آبش تلخ و غیر قابل شرب شده بود، از لطف و عنایت پروردگار شیرین و مطبوع گردید و همه اهالی مدینه را تا رفع محاصره از بی آبی نجات داد.
ایّام محاصره مدّتی بس طولانی شد وبه درازا کشید، مردم محاصره شده به امید اینکه امروز و فردا قافله شام میرسند و وهابیان را قلع و قمع میکنند و ما را از محاصره رها می سازند، به هر سختی تن دادند و هر مشکلی را تحمل کردند، ولی ابراهیم پاشا امیر الحاج قافله شام، به جهت اینکه قدرت مقابله با سپاه بدای بن بدوی را نداشت و یا به علّت دیگر، گفت:
«اهالی مدینه باید قلعه مدینه را به وهابیان واگذار کنند!»
اهالی مدینه به خیال اینکه ابراهیم پاشا با بدای بن بدوی ملاقات کرده، برای اهالی مدینه امان نامه گرفته است، نامه زیر را نوشته، توسط نمایندگان خود: محمد طیّار، حسن قلعی چاوش، عبدالقادر الیاس، و علی صویغ، نزد سعود بن عبدالعزیز فرستادند.
برگردانِ نامه اهالی مدینه به سعود بن عبدالعزیز:
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر.
ستایش بر پروردگار عالمیان، درود و سلام بر پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله)، بهترین تحیّت ها را به شیخ سعود تقدیم کرده، از خداوند خواستاریم که او را بر آنچه مورد خشنودی حق تعالی است موفق بدارد.
اما بعد، بر شما پوشیده نیست که «ابراهیم
پاشا قطیر آغاسی» امیر قافله حج، هنگامیکه به اینجا آمد و محاصره مدینه طیبه را توسط «شیخ بدای» مشاهده کرد، در این رابطه با او گفت و گو کرد. وی اظهار کرد که از سوی شما به این کار مأموریّت یافته است.
ما میدانستیم که شما برای مجاورین حضرت رسالت پناه به جز خیر، هیچ اراده ای نمی کنید، مناسب دیدیم که اوضاع را به آگاهی شما برسانیم.
از این رهگذر، اعیان و اشراف و حکّام
منطقه گرد آمدند و از میان خود چهار نفر امین و عاقل برگزیده، آقایان:
محمد طیّار، حسن قلعی چاوش، عبد القادر الیاس و علی صویغ را به سوی جنابعالی فرستادند.
از خداوند منّان میخواهیم که این نمایندگان با پاسخی از سوی شما بازگردند که ما را قرین شادی و سرور نمایند. انشاءالله.»
سعود پس از دریافت این نامه، با سخنان تند و اهانت آمیز، نمایندگان مدینه را مورد عتاب و خطاب قرار داد.
نمایندگان مردم مدینه کینه دیرینه سعود را در مورد اهل مدینه، از سخنان تند و تیز او احساس کرده، خود را به پاهای او انداختند و تقاضای عفو و امان کردند.
سعود در پاسخ آنها گفت:
از این نوشتار استفاده میشود که شما درصدد پذیرش آیین حق و اطاعت و انقیاد در برابر من نیستید، بلکه بر اثر محاصره، به قحطی و گرانی وبی آبی افتاده، برای رفع حصر و دفع تشویش، از درِ سازش و ملاطفت برآمده اید.
شرایطی را برای شما اعلام میکنم، اگر طالب عفو و امان باشید، چارهای جز پذیرش این شرطها ندارید.
پس از پذیرش این شرطها، اگر کوچک ترین حرکتی
بر خلاف افکار من از شما سر بزند، همانند اهل طائف همه شما را نابود می کنم.
سعود با قرائت مکرّر در مکرّر گفتار بالا، نمایندگان مدینه را به پذیرش شرایط تحمیلی خود مجبور ساخت.
شرایط تحمیلی سعود به نمایندگان مدینه را در کتاب «تاریخ وهابیان» آوردهایم. (1)
نمایندگان مردم مدینه پیشنهادهای خانمانسوز سعود را پذیرا شده، با دریافت امان و عفو عمومی، به مدینه برگشتند.
اهالی مدینه ناگزیر مفاد آن را پذیرفتند و طبق ماده هفتم قرارداد، قلعه مدینه را به بدای بن بدوی تسلیم کردند و تعداد 70 نفر از سوی ایشان وارد حصار مدینه شده، نگهبانی قلعه را به دست گرفتند و به اجرای دیگر موادّ مندرج در آن معاهده پرداختند. یکی از موادّ معاهده تخریب گنبد و بارگاه بر فراز قبور اهلبیت (علیهم السلام) بود. اهالی مدینه اگرچه به ظاهر همه موارد عهد نامه را پذیرفتند و در اجرای مواد آن شتاب و صمیمیّت نشان دادند، لیکن هرگز از ظلم و تعدّی رهایی نیافتند.
پذیرش آیین وهابیت اگرچه به صورت جدّی و از اعماق دل نبود، ولی همین پذیرش ظاهری آن نیز پیامدهای خطرناکی برای آنها در پی داشت. اهالی مدینه عرض حالی به امپراتوری عثمانی نوشته، به استانبول فرستادند و منتظر پاسخ ماندند.
سه سال به این منوال گذشت و هیچ امدادی از دولت عثمانی نرسید. پس از نومید شدن از امداد امپراتوری عثمانی، به ناگزیر از سعود طلب عفو و امان نمودند. (2)
آنها این نامه را توسط «حسین شاکر» و «محمد رسغایی» به درعیه فرستادند.
سعود بن عبدالعزیز که قبلاً از استمداد و استرحام اهالی مدینه از امپراتوری عثمانی آگاه شده بود،
فرستاده های اهالی مدینه را به حضور نپذیرفت و برای اعمال تضییقات بیشتر به ساکنان دار الهجره، که از سه سال پیش سینه های خود را آماج جنایات بی شمار او کرده بودند، با لشکری جرّار به سوی آنها حرکت نمود.
اعراب بادیه نشین، سعود را به عنوان پادشاه نواحی درعیه پذیرفته بودند، او نیز از این پذیرش تحمیلی باد به غبغب انداخته، نامه های ارسالی اش را به عنوان: «إمام الدّرعیة المجدیّة و الأحکام الدّعوة النّجدیّة» مهر و امضا می کرد.
سعود در لحظه ورود به مدینه منوّره، فرمان داد که باید همه گنبدها و بارگاهها ویران گردد و باید هر گنبدی به دست خادمان آن حرم مطهّر تخریب شود. اهالی مدینه اگرچه بر اساس سوّمین مادّه معاهده خود با سعود، بسیاری از گنبدها را تخریب کرده بودند، ولی بر تعدادی از مشاهد مشرّفه جرأت نیافتند.
خادم حرم مطهر حضرت حمزه سید الشّهدا، به بهانه اینکه در اثر ضعف و پیری قدرت تخریب آن حرم مطهر را ندارد، عذر آورد، سعود شخصاً با عدهای از نزدیکان خود به حرم مطهر حضرت حمزه رفته، به یکی از اشقیا فرمان داد که به تخریب گنبد آن حضرت بپردازد. آن شقی به مجرد قرار گرفتن برفراز گنبد مطهّر، از روی گنبد به قعر جهنم سقوط کرد و به هلاکت رسید.
سعود پس از مشاهده این واقعه، از تخریب گنبد منصرف شده، به کندن درِ حرم و سوزاندن آن بسنده کرد.
آنگاه به میدان «مناخه» رفت و بر فراز تختی که از پیش تهیه شده بود قرار گرفت و با صدای رسا اعلام کرد که شما چون از
پذیرش آیین وهابیت سرباز زدهاید، همه منافق هستید و می خواهید که در شرک باستانی خود باقی بمانید.
آنگاه به نگهبانان دستور داد که همه اهالی را در میدان مناخه گرد آورند و هر کس مخالفت کند، با او همانگونه رفتار شود که با اهالی طائف انجام شد. او در حالی که این جنایت را «عدالت مذهبی» (!) مینامید، با تعبیرات زشت و ناپسندی به تهدید و ارعاب آنها پرداخت.
فرمان گرد آمدن مردم در میدان مناخه توسط جارچیها اعلام شد ودرهای قلعه بسته شد. اهالی مدینه مطمئن شدند که همانند اهالی طائف قتل عام خواهند شد، از اینرو، همسران خود را وداع کردند و با فرزندان خود دیده بوسی نموده، در میدان مناخه گرد آمدند.
مردها در یک سوی میدان و زنها در دیگر سو صف کشیده، چشم حسرت بر گنبد رسول الله (صلی الله علیه وآله) دوختند.
تا آن روز چنین روز سیاهی در مدینه منوره مشاهده نشده بود. سعود همه نگهبانهای بومی را از حصار مدینه بیرون راند و به جای آنها نگهبانان وهابی گماشت و از میان اهالی مدینه، شخصی به نام: «حسن قلعی چاوش» را که بیش از همه به او اعتماد داشت به عنوان «والی مدینه» برگزید و فرماندهی قلعه را بر عهده او نهاد و خود به سوی «درعیه» مراجعت نمود.
پس از مدتی موسم حج فرا رسید، سعود نیز از درعیه به سوی مکّه معظمه شتافته، پس از مناسک حج رهسپار مدینه شد. (1)
هنگامی که قافله شام چند منزل از مدینه دور شد، سعود شخصاً در محکمه حضور یافت و به سپاه بی فرهنگ خود فرمان داد که
1) 7. مشروح جنایات فجیعی را که سعود در آن سفر مرتکب شد، در کتاب تاریخ وهابیان، صص 10793 ملاحظه فرمایید.
همه زر و زیور و جواهرات گرانبهای موجود در روضه مطهر و گنجینه های حرم نبوی را غارت کنند.
پس از این گستاخی، دستور داد گنبدهایی را که تا آن روز تخریب نشده بود، منهدم سازند. آنگاه درصدد برآمد که گنبد روضه مطهر رسالت پناه را نیز تخریب نماید، که در اثر تضرّع و التماس اهالی صرف نظر کرد و به صورت نیمه ویران فرو گذاشت.
سپس در مورد تحکیم و مرّمت سازی حصار مدینه، دستوراتی صادر کرده، همه اهالی مدینه را در مسجد النّبی گرد آورد و درهای مسجد را بسته، بر فراز منبر قرار گرفت و اینگونه سخن آغاز کرد:
ای اهالی مدینه، هدف من از گرد آوردن شما در اینجا این است که یک پند و اندرز به شما دهم و پیروی کامل شما را از دستورها و فرمانهایی که صادر خواهم کرد، گوشزد نمایم.
ای اهالی مدینه، بر اساس آیه شریفه: اَلْیَوْم اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ... (1)دین شما امروز به کمال رسید، به نعمت اسلام مشرف شدید، حضرت احدیت از شما راضی و خشنود گردید.
دیگر، ادیان باطله نیاکان خود را رها کنید. هرگز از آنها به نیکی یاد نکنید. از درود و رحمت فرستادن بر آنها به شدّت بپرهیزید; زیرا همه آنها به آیین شرک درگذشته اند.
اعمال، اطاعات و عبادات خود را در کتابهایی که به دست علما سپرده ام، تعیین و مشخص کردهام. باید در پای درسهای خواجگان حضور پیدا کرده، بر پندها و اندرزهای آنها گوش بسپارید و به مقتضای رهنمودهای آنان گام بردارید.
اگر کسی از میان شما درصدد اعتراض و مخالفت درآید، جان و مال و
1) 1. سلطان سلیمان قانونی، دهمین پادشاه عثمانی، پسر سلطان یاوز سلیم، متولد 900 ه.، جلوس 926 ه. و متوفای 974 ه. میباشد. [شمس الدّین سامی افندی، قاموس الأعلام ترکی، ج4، ص2616] .
زندگی اش را بر سپاهیانم مباح کرده ام.
بر اساس دستورات مؤکّدی که به آنها داده ام، شما را به زنجیر میکشند، زن و بچّه هایتان را به اسارت برده، مردانتان را به دلخواه شکنجه خواهند داد. ایستادن در پیش روی رسول الله (صلی الله علیه وآله)، صلوات و سلام فرستادن به رسم سابق، در مذهب ما ممنوع است. این نوع تعظیم و تجلیل در آیین وهّابی نامشروع است، و چنین اقدامی از دیدگاه وهّابی بدعت، زشت، ناپسند و ممنوع می باشد!
کسانی که از پیش روی مبارک عبور می کنند، باید بدون توقف حرکت کنند، فقط می توانند در حال عبور بگویند: «اَلسَّلامُ عَلی مُحَمَّد».
همین مقدار، بنابر اجتهاد پیشوای ما «محمد بن عبدالوهّاب» کافی است.
بعد از مراجعت سعود به درعیّه، جنایتی نماند که وهابیان در مورد اهالی مدینه مرتکب نشوند.
این جنایتها به مرکز خلافت عثمانی گزارش گردید، از سوی عثمانیها «احمد توسون پاشا» پسر محمّد علی پاشا (والی مصر) به قلع و قمع وهابیان مأموریّت یافت.
وی با ساز و برگ نظامی، با نیروی رزمی نیرومندی از مصر به سوی مدینه حرکت نموده، نیروهای وهابی را به محاصره درآورده، مدتی بس دراز به نبرد پرداخت و با تار و مار کردن چهارده هزار نفر از آنها، هجرت سرای رسول خدا را در سال 1227 ه. از سیطره آنها بیرون آورد.
والی مصر (محمّد علی پاشا) پس از پاکسازی حجاز از نیروهای وهابی، گنبدهای تخریب شده را تجدید بنا کرد وهر قسمتی از حصار آسیب دیده بود، اصلاح و بازسازی نمود.
بعدها، در اثر مرور زمان، قسمتهایی از سور مدینه فرسوده شد
و فرو ریخت; از این رهگذر، در سال 1285 ه. «سلطان عبدالعزیز» (1)پول فراوانی هزینه و برج و باروی بخش
شرقی حصار مدینه را تجدید کرد و توپخانه های محکم و مکمّل، انبار سلاح و مهمّات، زندان و میهمان سرای دولتی تأسیس نمود و حصار شهر را به صورت شایستهای استحکام بخشید که دیگر بدویهای بی فرهنگ، اندیشه یورش به مدینه را از اندیشه خود دور سازند.
ساکنان مدینه منوّره، اگرچه مدتها در اثر هجوم بدویها مورد ایذا و اذیت بودند و جان و مالشان در معرض قتل و غارت بود و به همین جهت مدتها از داشتن توپهای نیرومند محروم بودند، ولی در دوران سلطان عبدالعزیز، از توپهای نیرومندی برخودار شدند. سنگرها و خاکریزها در موارد مقتضی تأسیس گردید و از شرّ تهاجم بدویها رهایی یافتند.
حصار مدینه به طوری که در این نوشتار بیان شده به صورت قلعه ای محکم و استوار، در جهت باد شمال تأسیس شده بود که در قسمت داخلی، در کنار درِ شرقی، 5یا6 بلوک به سربازها اختصاص داشت که سپاهیان مسلّح را در خود جای می داد و به مقدار لازم انبار برای سلاح، مهمّات، موادّ غذایی و غیره وجود داشت.
شکل ظاهری این حصار نشان می داد که در برابر سلاحهای جدید تاب مقاومت ندارد، ولی با توجه به تأسیس آن بر فراز تپه ها و سنگلاخهای صعب العبور، از نظر استراتژی از اهمیت ویژهای برخوردار بود. در گذشته
1) 1. سلطان سلیمان قانونی، دهمین پادشاه عثمانی، پسر سلطان یاوز سلیم، متولد 900 ه.، جلوس 926 ه. و متوفای 974 ه. میباشد. [شمس الدّین سامی افندی، قاموس الأعلام ترکی، ج4، ص2616] .
به نگهبان حصار: «مستحفظ» و «قلعه دار» میگفتند. آنها وظیفه داشتند که همواره به صورت مسلّح نگهبانی داده، با تجاوزگران مقابله کنند و به هنگام لزوم با آنها به نبرد برخیزند، تا ساکنان قلعه از هر تعرّضی مصون بمانند.
در آن زمان، تجاوزگران بدوی در هر چندی یورش می بردند و امنیت و آسایش را از منطقه سلب و ناامنی را حاکم میکردند. این ناامنی به قدری گسترده بود که رفتن به دهکده قبا، زیارت حضرت حمزه و دیگر محلاّت دور دست مخاطره آمیز میشد.
این نا امنی حدود 150 سال پیش آغاز شد و به تدریج رو به افزایش نهاد.
پیش از آغاز این ناامنی، نیروهای انتظامی، که عبارت از کدخدایان مسلح بودند، در شهرها گشت میزدند، رفت و آمد بدویها را زیر نظر داشتند و هرگونه
تعرّض و تعدّی آنها را از زائران و بازرگانان دفع می کردند.
نیروهای انتظامی مدینه، هر فرد بدوی را به هنگام ورود به قلعه، توقیف و شناسایی می کردند و به این وسیله افراد مورد نظر خود را پیدا کرده، دستگیر مینمودند.
از نظر اینکه هر فرد بدوی برای تأمین و تدارک نیازهای خانوادهاش ناگزیر بود به شهر رفت و آمد کند، از این رهگذر، هر بدوی که به یک زائر و یا تاجر ضرر جسمی و یا مالی می زد، قبیله اش شناسایی میشد، چون یکی از افراد قبیله اش وارد مدینه میشد، توسط نیروهای انتظامی دستگیر و به قلعه بانها داده میشد. خبر دستگیری آن فرد به رییس قبیله میرسید. او ناگزیر بود که برای نجات دادن فرد دستگیر شده، به قلعه بان مراجعه کند.
ییس قبیله اگر فرد تجاوزگر را می شناخت، او را به نیروهای انتظامی تحویل میداد و اگر نمیتوانست او را شناسایی کند، از افراد قبیله میخواست که آن ضرر مالی و یا جانی را جبران نموده، شخص گرفتار را مستخلص نماید.
اعراب معتقدند که عقل عربها در دیدگان آنهاست، نه در کاسه سرشان. این نظریّه کاملاً درست است; زیرا عربها تا چیزی را به چشم خود نبینند، هر قدر برای آنها تعریف و توصیف شود باور نمی کنند، از اینرو کدخدایان مسلّح با ارائه سلاح، قدرت و شوکت دولت عثمانی را بر آنها نمایاندند و به ترک شقاوت واداشتند. اگرچه در اثر تبلیغات شبانه روزی مشایخ، خود را ضربه ناپذیر تصوّر میکردند.
بر این اساس، تعدادی قانون وضع کرده، هر متخلّفی را که دستگیر میشد، مورد تأدیب قرار میدادند و لذا شهر بزرگ مدینه در پرتو 400 نفر مسلّح، به بهترین وجه محافظت میشد.
متأسّفانه این قوانین بعدها به وسیله مداخله زورمداران، مورد سوء استفاده قرار گرفت. حیله و تزویر با قوانین نامشروع مخلوط شده، به رعایت قوانین عادله وضع شده از سوی دولت، خط بطلان کشیده شد.
در آغاز، افراد مسلّحی که مسؤولیت حفاظت و حراست از مدینه منوّره را بر عهده داشتند، چهار گروه بودند و هر گروهی برای خود کدخدایی داشت.
این چهار دسته عبارت بودند از:
قلعه چی ها، که تعدادشان 200 نفر بود و مسؤولیّت حفاظت از قلعه را بر عهده داشتند.
سپاهیان، که تعداد آنها نیز 200 نفر بود و مسؤولیّت حفاظت از درهای قلعه و حراست از شهر بر عهده آنها بود.
از هر طرف که
اعراب بادیه نشین درصدد تهاجم برمی آمدند، این دو گروه در مقابل آنها می ایستادند و واکنش شایستهای از خود نشان می دادند و وظیفه حفظ و نگهبانی را به بهترین شیوه ایفا میکردند.
نوبت چی ها، که تعدادشان 7 نفر بود و مسؤولیّت حفاظت و نظافت حُجره شریف را بر عهده داشتند. (1)
مشدّیان، که تعدادشان به 8 نفر میرسید ومسؤولیّت حفاظت و حراست از روضه مطهر بر عهده آنها بود. آنها در بیرون حرم شریف نبوی به نوبت کشیک میدادند و با هرگونه سوء قصدی مقابله میکردند.
مسؤولیّت پذیرایی از میهمانان شیوخ نیز بر عهده این دو گروه بود. اگر چه در زمان ما عصر مؤلّف به جز نوبت چی ها، دیگر کسی از آن سه گروه نمانده است، لیکن فرزندان و نوادگان آنها سازمانها تشکیل داده، مراسم رژه رفتن و سان دیدن را انجام میدهند و نوبت چی ها وظیفه حفاظت و نظافت حجره شریفه را به نیکوترین وجهی انجام می دهند.
از جمله توفیقات ربّانی که شامل حال خلافت پناهی (2)
فرستاد. بدای و نادی، دو پسران بدوی، اگرچه توانستند اعراب ناحیه مدینه را به اطاعت سعود وا دارند، لیکن برای رسیدن به این مقصود، روستاهایی که به آتش کشیدند، اموالی که به غارت بردند و خونهایی که به جرم «تردید در پذیرش آیین وهابیت» ریختند، بیرون از حدّ احصاء و شمار است.
شده، ایجاد امنیّت در سراسر منطقه است.در گذشته، اشقیای بادیه نشین همواره بر ساکنان مدینه منوّره فشار میآوردند، پرچم عداوت را علیه آنها برمی افراشتند و منطقه را به قدری ناامن میکردند که کسی جرأت نمیکرد به تنهایی به مسجد قبا و یا زیارت حضرت حمزه سید الشّهدا برود.
این اشقیا گاهی مدینه منوّره را محاصره میکردند، گاهی راه های منتهی
شیخ امین افندی، دلیل و راهنمای نظامیان نیز از گروه نوبت چی ها بود. {مؤلف}
منظور «سلطان عبدالحمید خان ثانی» آخرین و سی و چهارمین پادشاه عثمانی،
1) 1. سلطان سلیمان قانونی، دهمین پادشاه عثمانی، پسر سلطان یاوز سلیم، متولد 900 ه.، جلوس 926 ه. و متوفای 974 ه. میباشد. [شمس الدّین سامی افندی، قاموس الأعلام ترکی، ج4، ص2616] .
2) 2. سعود بن عبدالعزیز، پس از کشته شدن پدرش به سال 1218 ه. بر جای پدر نشست و تا سال 1229 ه. حکومت کرد. [علی اصغر فقیهی، وهابیان، ص 284] .
پسر عبدالمجید خان، (جلوس 1293 ه. و متوفّای 1327 ه.) می باشد.
به مدینه را می بستند و با سپاهیانی که از سوی دولت عثمانی گسیل میشد، مدتها می جنگیدند، در موسم حج راه حجاج را می بستند و به زائران خانه خدا ایجاد مزاحمت میکردند، گاهی کار به جایی می رسید که قافله های مسلّح سیصد چهارصد نفری نمی توانستند از آن مسیرها عبور کنند.
گاهی اهالی مکّه را تهدید میکردند. گاهی اهل طائف را می آزردند. گاهی به روستاهای مجاور حمله می کردند. گاهی چیزهای کوچکی را بهانه کرده، مشکلات بزرگی به وجود می آوردند.
دولت عثمانی ناگزیر می شد برای دفع شرّ آنها نیرو اعزام کند، از اینرو، هزینه سنگینی بر خزانه کشور تحمیل میشد.
این افراد معمولاً آلت دست عدهای از شیوخ قبایل واقع می شدند. آنها به منظور تحمیل عقیده خود، این افراد را به این کارهای ظالمانه تشویق و تشجیع میکردند.
برخی از شیوخ قبایل آنقدر ظالم و ستم پیشه بودند که برای رسیدن به اهداف و امیال خود، از کشته شدن هزاران نفر از قبیله خود و یا سپاهیانی که برای دفع آنها گسیل می شدند، ذرّه ای متأثر نمی شدند و از اینکه دولت ناگزیر می شد برای اعزام نیرو مخارج سنگینی را متحمل شود، اندیشه نمیکردند.
آنها خود را برای افراد قبیله آنقدر جسور و گستاخ نشان داده بودند، که هر خواستهای داشتند، بدون هیچ مقاومتی از سوی قبایل، دریافت می کردند... (1)
شهر مدینه بر اساس داخل و خارج سور و محلاّت، به سه منطقه تقسیم میشود. تعداد خانه هایی که در داخل سور وجود
1) 8. تصویر زیبای «باب عنبریه» در حال رژه رفتن نیروهای انتظامی، در کتاب «مدینه شناسی» ج1، تصویر شماره 101 آمده است.
دارد، با خانه هایی که به صورت بزرگ و چشمگیر در بیرون سور ساخته شده، تقریباً برابری میکند.
کوچه های داخل از نظر وسعت و انتظام در حدّ مطلوب است، جز اینکه برخی از آنها باریک و غیر منظّم است. این کوچه ها موجب اذیت رهگذرها میشود.
این کوچه ها سنگ فرش نشده، به هنگام وزش بادهای تند، گرد و خاک بلند شده موجب اذیت مردم میگردد، که
چنین مسائلی در شهرهای متمدن یافت نمی شود.
سکّوها و سنگ فرشها در مواردی کج و کوله و در مواردی به قدری تنگ و باریک است که دو نفر به زحمت از کنار یکدیگر عبور میکنند.
ولی معماری لطیف و زیبای سور و تزیینات دلگشای خانه ها و مغازه ها تماشاگران را به شگفتی وا می دارد.
در داخل و خارج سور مدینه، حدود 10000 خانه بی نقص وجود دارد که به شکل بسیار مطلوب، اساسی، دلپسند و مطابق میل زائران و مسافران ساخته شده، از نظر معماری کاملاً منظّم، بلند، فراتر از سطح زمین، دارای دریچه، پنجره و نورگیر بوده، شبیه خانه های آسیای میانه می باشد.
برخی از آنها; مانند خانه های استانبول، دارای شاه نشین، باغچه های وسیع، منظم، با مناظر زیبا و دلنشین بنیاد شده، با تزیینات و زیبایی خارج از وصف نمای خارجی، به
شهر پیامبر زیبایی خاص بخشیده، آن را در ردیف شهرهای دیدنی کشورهای متمدّن قرار داده است.
خانه هایی که در بیرون سور، در طرف جنوب و غرب ساخته شده، با جادّه وسیعی که به «درِ جنایز» معروف است، از یکدیگر جدا شده و منازلی که در طرف مشرق ساخته شده، با دشت پهناوری که «میدان مناخه» نام دارد، از آنها جدا می شود.
به نظر میرسد خانه هایی که در این سه محلّه، در بیرون سور ساخته شده، از نظر تعداد، بیش از خانه های داخل سور باشد، ولی این تصوّر از آنجا نشأت می گیرد که خانه های بیرون سور، باغچه های وسیعی دارند که بر وسعت خانه ها افزوده است، و گرنه تعداد منازل داخل سور کمتر از آنها نیست.
محلاّتی که در بیرون سور مدینه واقع است، عمدتاً به صورت غیر منظّم ساخته شده و چون هیچوقت از شرّ اشقیا در امان نبوده، بیشتر ساکنان این خانه ها از فقرا و کشاورزان میباشند.
دروازه اصلی سور، در سمت غربی شهر قرار دارد و باب «عنبریه» (1)نامیده می شود. نمای خارجی این دروازه در سطح دروازه های مشهور قاهره است ولی شباهت کامل به آنها ندارد.
دشت مناخه صحرای بسیار وسیعی است که حدود 400 متر پهنا دارد. پنج مسجد بسیار زیبا در میدان مناخه، در سمت دروازه مصر، با سنگهای بسیار زیبا، با معماری بسیار دلگشا، با اسلوبی هماهنگ و شبیه یکدیگر ساخته شده است. در گرداگرد این مساجد، خان ه های فراوانی برای اسکان زائران وجود دارد.
در موسم حج زائران خانه خدا تا نزدیکی این مساجد با شترهای خود می
1) 8. تصویر زیبای «باب عنبریه» در حال رژه رفتن نیروهای انتظامی، در کتاب «مدینه شناسی» ج1، تصویر شماره 101 آمده است.
آیند، آنجا که برای خود راهنما و مطوّف انتخاب میکنند، آنگاه به خانه ای که توسط دلیل و راهنما اجاره شده عزیمت می کنند.
افراد مستمند؛ از جمله حج گزاران مراکشی، برای خود دلیل و راهنما انتخاب نمی کنند، بلکه در همین میدان چادر زده، درون چادر اقامت میکنند.
این زائران اگرچه توفیق زیارت رایگان نصیب شان میشود، ولی با توجه به فاصله میدان مناخه تا روضه مطهر، خستگی زیادی را برای تشرّف به مسجد نبوی (صلی الله علیه وآله) در اوقات پنج گانه نماز متحمّل میشوند، آنگاه برای یافتن جا در مسجد النّبی نیز به مشکل می افتند.
این زائران برای اینکه چند ریال به دلیل نپردازند، در داخل شهر مسکن نمی گزینند و این همه مشکلات را تحمّل میکنند، ولی حجاج متموّل این سعادت را دارند که در داخل شهر مسکن گزیده، در همه اوقات نماز به آرزوی دیرین خود برسند و سعادت زیارت پر میمنت حرم مطهر را پیدا کنند.
در یک سوی میدان مناخه، محلّی برای استراحت اشتران منظور شده، که
پس از اسکان زائران، مسؤول اشتران هر قافلهای، شترها را تحویل گرفته، به ساربانها تحویل میدهند، تا هنگام بازگشت زائران آنها را به چرا میبرند و به نوبت از آنها محافظت می کنند.
سرزمین مناخه که در سمت غربی مدینه قرار دارد، در گذشته مالکان خصوصی داشت، بعدها بر اساس نیاز مبرمی که احساس میشد، از سوی دولت خریداری شده، برای اسکان زائران اختصاص یافت و لذا ساختمان سازی در آنجا ممنوع اعلام شد و به عنوان استراحتگاه زائران وقف گردید.
«إناخه» در لغت، به معنای خوابانیدن شتر و «مُناخ»
به معنای استراحتگاه اشتران است. (1)از این رهگذر، پس از انتخاب این منطقه به عنوان استراحتگاه اشتران، به آنجا «مناخه» گفتند.
در اوایل، این واژه تنها در مورد میدان مناخه به کار می رفت، ولی بعدها تعمیم یافت و به کلّ سرزمینی که در جهت غربی بیرون سور قرار دارد «مناخه» گفته شد.
اکنون مناخه بسیار گسترش یافته و برای خود کشوری شدهاست، تا جایی که در آن نماز جمعه اقامه می شود.
به طوری که در فصلهای بعدی توضیح داده می شود، مدینه منوّره دو کوه مهم به نامهای: «اُحُد» و «عیْر» دارد (2)و چهار دشت به نامهای: «قنات»، «بطحان»، «عقیق اکبر» و «عقیق اصغر».
در مواقعی که باران تند میبارد، سیلهایی در اطراف مدینه به راه میافتد; به ترتیب از وادیهای: بنی سلیم، حَرّه، غابه و سپس أضم عبور کرده، به سوی چاههای: عثمان و عروه سرازیر می شود. (3)
در پیرامون شهر مقدس مدینه، ناحیه هایی است با نامهای: کَوْر، تیما، دومة الجندل، فرع، ذوالرّمه، وادی القری، ینبع، سیّاله، رهاط، اکحل، مدین، فدک، (4)خیبر، روستاهای عُرَینه و ده ها ناحیه دیگر، که اسامی آنها معروف و مشهور است.
کرانه دریای «قُلْزُم» (5)را در نواحی مدینه «جار» میگویند و در آنجا بندر و اسکله زیبایی است که آن نیز به «جار» معروف است.
در ساحل دریای قلزم بحر احمر شبه جزیرهای به طول سه میل واقع است که از سه طرف به وسیله دریای «شاپ» (6)احاطه شده است. به هنگام وزش بادهای مخالف و مخاطره آمیز شدن دریا، بَلَم ها و قایق ها در این ساحل پهلو می گیرند و تا عادی شدن
1) 9. لسان العرب، ج14، ص321
2) 10. جنگ اُحُد در دامنه کوه اُحُد واقع شده، قبر شریف جناب حمزه سیّد الشهدا و دیگر شهدای اُحُد بر فراز آن قراردارد. احادیث فراوانی در عظمت وقداست کوه احد وارد شده و از رسول گرامی (صلی الله علیه وآله) روایت شده که میان دو کوه «اُحُد» و «عیْر» را حرم قرار داده است. [معجم البلدان، ج4، ص172[.
3) 11. موقعیت چاه عُروه در جنوب حَرّه و بَرّه، در کتاب مدینه شناسی، ج1، نقشه شماره 45 مشخّص شده و چاه عثمان همان چاه «رومه» میباشد که به چاه عثمان اشتهار یافته است. [مرآت الحرمین، ج1، ص484] .
4) 4. همان: 85
5) 12. بسیار جالب توجّه است که مؤلف محترم در میان نواحی مدینه از ناحیه «فدک» نام می برد و معلوم می شود که به هنگام تألیف کتاب (=1299 ه.) فدک از نواحی مشهور مدینه بوده است.
6) 13. در ساحل دریای احمر میان مکّه و مصر شهری بوده به نام «قُلْزُم» که دریای احمر را به این مناسبت «دریای قلزم» می گفتند. در کرانه دریای قلزم بندری در نواحی مکّه بوده که آن را «جدّه» می گفتند و بندری در منطقه مدینه، که آن را «جار» می نامیدند.
دریا آنجا را ترک نمی کنند.
ساحل جار برای نگهداری دام بسیار مناسب است.
بر اساس نقل شمس الدّین، ابوعبدالله محمد بن طالب انصاری دمشقی، در کتاب «نخبة الدّهر فی عجائب البرّ و البحر» در کوهها و کوهپایه های اطراف مدینه، حیوانات شگفت و عجیب الخلقه فراوانی یافت می شود.
از شگفتی های خلقت، از قدرت حضرت احدیت، نشانهای در آفرینش، نوعی ملخ به نام «جربوع» تجلّی کرده،
که پیرامون چشمه «نُخَیل» (1)یافت می شود و اهالی مدینه به آن «جربوع» می گویند.
جالب توجه است که جلوه هایی از حیوانات عظیم الجثّه در این حیوان (جربوع) به چشم می خورد:
چهره اش شبیه چهره اسب،
دیده هایش; مانند دیدگان فیل،
گردنش شبیه گردن گاو،
سینه اش مانند سینه شتر،
شکمش شبیه شکم عقرب،
بالهایش چون بالهای کرکس از تیره قره قوش،
رانهایش شبیه ران شتر،
پاهایش همانند پاهای شتر مرغ،
و دمش شبیه دم مار است.
منزه است آفریدگاری که عقلها
در عجایب خلقتش در حیرت و
شگفتی اند.
شیعه و پاسخ به چند پرسش
آیت الله حاج شیخ رضا استادی
بیشتر زائران شیعه که از ایران برای انجام عمره مفرده و یا حج تمتع به مدینه و مکه مشرف می شوند در دو هفته یا چهار هفته ای که با اهل تسنن معاشرت و مصاحبت دارند سؤال هایی برایشان پیش می آید و یا گاهی سؤال هایی از ایشان می شود و نیز احیاناً اعتراض هایی را به مذهب شیعه می شنوند که در هر سه صورت مایلند درباره این مسائل دست کم آشنایی
1) 14. دریای احمر در زبان عامیانه، به «دریای شاپ» شهرت داشت. [قاموس الاعلام، ج4، ص2803[.
مختصری داشته باشند که هم خود گرفتار ابهام نشوند و هم بتوانند در حدّ اطلاع خود پاسخگوی سؤال کنندگان باشند و هم به بی اساس بودن آن اعتراضات آگاه شوند.
مهمترین این مسائل عبارت است از:
1 شیعه از چه زمانی پیدا شده است؟
2 دلیل شیعیان برای اعتقاد به امامت علی (علیه السلام) و یازده فرزند معصوم او چیست؟
3 از نظر شیعه امامان (علیهم السلام) چه ویژگی هایی دارند؟
4 علت اختلاف شیعه و سنّی در بخشی از مسائل اعتقادی و احکام فقهی چیست؟
5 چرا گاهی برخی از سنی های وهابی، شیعه را مشرک می خوانند؟ اشتباه آنان در چیست؟
6 آیا اعتقاد شیعه به شفاعت دلیل قرآنی و روائی دارد؟
7 به چه دلیل شیعه زیارت قبر پیامبر و امامان معصوم و مؤمنان را مستحب می داند؟
8 آیا استحباب توسل به اولیاء خدا از نظر قرآن و روایات دلیلی دارد؟
9 معنی بدعت چیست که گاهی برخی وهابی ها به اشتباه بخشی از عبادات شیعه را بدعت می نامند؟
10 چرا شیعه در مواردی تقیه می کند و مقصود از تقیه چیست؟
11 دوستی اهل بیت (علیهم السلام) چه لوازمی دارد؟
12 چرا شیعیان مانند سنّی ها وضو نمی گیرند؟
13 چرا در اذان جمله «حیّ علی خیر العمل» را می گویند؟
14 چرا مانند بیشتر سنی ها دست بسته نماز نمی خوانند؟
15 چرا مانند سنّی ها در نماز بعد از خواندن سوره حمد «آمین» نمی گویند؟
16 چرا فقط بر مهر و امثال آن سجده می کنند؟
17 چرا بر خلاف سنّی ها نماز ظهر و عصر، و
مغرب و عشاء را با هم می خوانند؟
18 چرا هزار رکعت نماز مستحب ماه رمضان را مانند سنّی ها به جماعت نمی خوانند؟
19 مدرک شیعه در وجوب پرداخت خمس چیست؟
20 آیا ازدواج موقّت از نظر قرآن و روایات جائز است یا نه؟
کسانی که با مکتب شیعه و مسائل امامت و معارف مکتب اهل بیت (علیهم السلام) آشنا باشند می دانند که در طول تاریخ اسلام و بویژه در عصر حاضر کتاب های فراوانی به زبان عربی و فارسی و غیره تألیف و منتشر شده که درباره این مسائل و سایر مسائل مربوط به شیعه و مکتب اهل بیت (علیهم السلام) به گونه ای مستدل و مستند و منطقی، مباحث لازم را مطرح نموده اند و علاوه بر تحقیق و بیان مسائل، به همه شبهاتی که از طرف مخالفین ایراد شده نیز پاسخ داده اند.
و چون مقصود از تنظیم این کتاب اطلاع رسانی در سطح عموم مردم است بهتر دیدیم که با استفاده و اقتباس از سه کتاب از این کتابها که در سالهای اخیر منتشر شده:
1 منشور عقائد امامیه در صدو پنجاه اصل تألیف آیة الله حاج شیخ جعفر سبحانی
2 درآمدی بر شیعه شناسی تألیف استاد گرانقدر علی ربانی گلپایگانی
3 شیعه شناسی و پاسخ به شبهات تألیف فاضل محترم علی اصغر رضوانی
درباره چند مسأله ای که یاد شد اطلاعات کوتاه و در عین حال قانع کننده و محکمی را در اختیار زائران گرامی بگذاریم امید است در حدّ خود سودمند باشد.
شیعه در لغت به معنی «پیرو» است و در اصطلاح عنوان «شیعه امامیه و یا
شیعه دوازده امامی» به گروهی از مسلمانان گفته می شود که پس از درگذشت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)، علی (علیه السلام) و یازده فرزند معصوم او را امام و جانشین او می دانند.
اصطلاح «شیعه» به معنی پیرو علی (علیه السلام) و به معنی کسانی که پیروی آن حضرت را برگزیده و به او اظهار محبت و ارادت نموده اند به عصر رسالت باز می گردد زیرا مطابق احادیثی که محدّثان سنّی و شیعی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده اند پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) هواداران و پیروان علی (علیه السلام) را به این نام نامیده است.
جلال الدین سیوطی از جابر بن عبدالله انصاری و عبدالله بن عباس روایت کرده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در تفسیر آیه ی
(ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّة) (1)به علی (علیه السلام) اشاره کرد و فرمود: او و شیعیانش در روز قیامت رستگار خواهند بود. (2)
ابن اثیر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده است که خطاب به علی (علیه السلام) فرمود: «ستقدم علی الله انت و شیعتک راضین مرضیین...» (3)تو و شیعیانت روز قیامت با رضایت و خشنودی بر خداوند وارد می شوید...
شبلنجی نیز نظیر این روایت را در کتاب نورالابصار نقل کرده است. (4)
سیوطی در حدیثی دیگر از علی (علیه السلام) روایت کرده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی (علیه السلام) فرمود: مقصود از آیه ی (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّة) تو و شیعیان تو
است وعده گاه من و شما حوض کوثر است، آن گاه که امت ها را برای حساب می آورند، شما شادمان و سرافراز خواهید بود. (1)
ابن حجر در کتاب «صواعق» از امّ سلمه روایت کرده است که گفت: پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نزد من بود، فاطمه زهرا (علیها السلام) و پس از او
علی (علیه السلام) بر پیامبر وارد شدند، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) خطاب به علی (علیه السلام) فرمود: یا علی انت و اصحابک فی الجنة و شیعتک فی الجنة (2). تو و اصحاب و شیعیانت در بهشت خواهید بود.
خطیب خوارزمی در کتاب «المناقب» از علی ابن ابیطالب (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: آن گاه که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) (در معراج) وارد بهشت شد، درختی را دید که به زینت های مختلف آذین بندی شده بود. پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از جبرئیل پرسید: این درخت از چه کسی است؟ جبرئیل گفت: از پسر عمویت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است، هرگاه خداوند بهشتیان را وارد بهشت کند، شیعیان علی را نزد این درخت می آورند و از زینت های آن بهره مند می شوند، آن گاه منادی اعلان می کند که این افراد شیعیان علی بن ابیطالب اند که در دنیا بر اذیت ها صبر کردند، و اینک این موهبت ها به آنان عطا شده است. (3)
وی، در جای دیگر از جابر روایت کرده که گفت: ما نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بودیم در این هنگام علی بن ابیطالب (علیه السلام) وارد شد، پیامبر خطاب به ما فرمود: «أتاکم اخی» برادرم آمد
سپس روی به کعبه نمود و فرمود: سوگند به خداوند «ان هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیامة». (1)علی و شیعیان او در روز قیامت رستگارانند.
چند حدیث دیگر نیز در کتب اهل سنّت در این باره روایت شده است که به خاطر طولانی نشدن کلام از ذکر آن خودداری شد. (2)و نقل موارد یاد شده برای اثبات مقصود ما کافی است. (3)از این احادیث به دست می آید که نام شیعه نخستین بار توسط پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بر هواداران و پیروان علی (علیه السلام) اطلاق شده است. و از آن جا که این اصطلاح شناخته شده بود، پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز به کار رفته است. چنان که مؤلف کتاب «اثبات الوصیة» آن جا که حوادث مربوط به سقیفه را نقل کرده گفته است: پس از آن که ماجرای بیعت با ابوبکر در سقیفه پایان یافت، حضرت علی و عدّه ای از شیعیان وی در منزل او اجتماع نمودند. (4)
علامه کاشف الغطاء پس از اشاره به این احادیث گفته است:
«مدلول این احادیث این است که گروهی از صحابه پیامبر شیعه ی علی (علیه السلام) بوده اند و مقصود از شیعه علی (علیه السلام) کسانی که فقط او را دوست می داشتند یا به او عداوت نمی ورزیدند نیست، زیرا محبت فردی نسبت به دیگری، یا عداوت نداشتن نسبت به وی، کافی در شیعه نامیدن آن فرد نیست، و واژه ی شیعه در فرهنگ
عربی به معنی فقط دوست داشتن نیست بلکه مفاد آن علاوه بر محبت ورزیدن، پیروی کردن است. (5)
علامه طباطبایی نیز در مورد
1) 8. همان، فصل نهم، ص 111، حدیث 120.
2) 9. علاقه مندان می توانند جهت اطلاع بیشتر به کتاب «شیعیان علی از نگاه پیامبر» مراجعه کنند.
3) 10. ر. ک: تاریخ الشیعة، ص 4 8؛ بحوث فی الملل و النحل: 6/102 106. و جزوه «اربعین» که شامل چهل حدیث در این باره است. چاپ قم.
4) 11. اثبات الوصیة، ص 121.
5) 12. اصل الشیعة و اصولها، ص 111، 113. چاپ قاهره، و ص 121، 122 چاپ دارالاضواء. علامه سید محسن امین در اعیان الشیعة: 1/23؛ شیخ محمد حسین مظفر در تاریخ الشیعة، ص 8 9؛ شیخ محمد جواد مغنیه در الشیعة و التشیع، ص 16؛ علامه طباطبایی در شیعه در اسلام، ص 5 7؛ آیة الله سبحانی در «بحوث فی الملل و النحل»: 6/112 106؛ و سید طالب خِرسان در نشأة التشیع، ص 24 29 همین نظریه را برگزیده اند.
تاریخ پیدایش شیعه گفته است:
«آغاز پیدایش شیعه را همان زمان حیات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) باید دانست».
وی سپس به برخی از احادیثی که بر امامت علی (علیه السلام) و شخصیت ممتاز او در میان صحابه و ارتباط ویژه ی او با پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) دلالت می کند اشاره کرده و یاد آور شده است:
«بدیهی است این چنین امتیازات و فضایل اختصاصی دیگر که مورد اتفاق همگان بود و علاقه شدیدی که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به علی (علیه السلام) داشت طبعاً عده ای از یاران پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را که شیفتگان فضیلت و حقیقت بودند بر این وا می داشت که علی (علیه السلام) را دوست داشته به دورش گرد آیند و از او پیروی کنند، چنان که عده ای را بر حسد و کینه آن حضرت وا می داشت. گذشته از همه ی اینها نام «شیعه ی علی» و شیعه اهل بیت در سخنان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بسیار دیده می شود». (1)
با دقت در این نظریه روشن می شود که مقصود این نیست که در عصر رسالت گروهی امامت علی (علیه السلام) را پذیرفته و گروهی آن را نپذیرفته اند و بدین جهت گروه نخست شیعه نامیده شده اند، تا گفته شود در آن زمان اختلافی در این باره پدید نیامده بود، بلکه مقصود وجود گروهی از صحابه است که به احادیث نبوی در مورد علی (علیه السلام) و شأن و منزلت او نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) توجه نموده و به
1) 13. شیعه در اسلام، ص 5 7.
این دلیل به او ارادت میورزیدند، و پیروی از او را راه درست و پیروی از پیامبر می دانستند. برخی از این افراد، همان کسانی اند که پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از هواداران و پیروان خاص امام علی (علیه السلام) به شمار می آمدند. این گروه را پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) شیعه ی علی نامیده است.
اما گروهی دیگر از دانشمندان، تاریخ پیدایش شیعه را پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و در ارتباط با اختلاف مسلمانان در مسأله ی خلافت و امامت، و به عبارت دیگر در ماجرای سقیفه بنی ساعده می دانند؛ زیرا در سقیفه در ارتباط با جانشین پیامبر و رهبر مسلمین نخست دو پیشنهاد شد. عده ای از انصار سعد بن عباده را برای خلافت و رهبری پیشنهاد کردند، و گروهی از مهاجران به خلافت ابوبکر رأی دادند. و پس از گفتگوهایی که میان دو گروه رخ داد، ماجرا به نفع گروه دوم پایان یافت، و از سوی دیگر،
عده ای از مسلمانان که بنی هاشم، و عده ای از مهاجران و انصار را تشکیل می دادند، به امامت علی (علیه السلام) معتقد بودند. این گروه همان شیعه ی علی (علیه السلام) بودند. از این جا شیعه به عنوان مذهبی خاص در جهان اسلام پدید آمد. (1)
و این دو دیدگاه در حقیقت، با یکدیگر ناسازگار نیستند، بلکه هر یک از آن دو از جهت ویژه ای به این مسأله نگریسته است که در حد خود درست و استوار است، و با شواهد و دلایل روایی و تاریخی هم آهنگ
1) 14. ابن خلدون در کتاب تاریخ، ج 3 ص 364؛ دکتر حسن ابراهیم حسن در کتاب «تاریخ اسلام»، ج 1 ص 371؛ احمد امین مصری در کتاب «ضحی الاسلام»، ج 3، ص 209؛ و مؤلف کتاب «العقیدة و الشریعة فی الاسلام»، ص 174، این نظریه را برگزیده اند، ر. ک: نشأة التشیع، ص 31 32.
می باشد.
نظریه ی نخست این است که عقیده ی تشیع و گرایش های شیعی در عصر رسالت آغاز شده است. و نخستین فردی که شیعه را مطرح نموده است، رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) بوده است، ولی در آن زمان مسلمانان به دو فرقه ی شیعه و غیر شیعه تقسیم نشده بودند.
نظریه ی دوم این است که اختلاف در مورد خلافت و امامت منشأ ظهور شیعه و سنّی شد، و گروهی به عنوان شیعه از خلافت و امامت علی (علیه السلام) طرفداری می کردند، در مقابل گروه دیگر ابوبکر را به عنوان خلیفه ی بلافصل پیامبر برگزیدند.
بنابراین، ظهور مذهب شیعه نیز به این تاریخ باز می گردد. روشن است که این دو دیدگاه با یکدیگر تنافی نداشته، و هریک در جای خود صحیح است.
برخی از محققان نیز به این نکته توجه نموده و دو مطلب مزبور را به عنوان دو جنبه یا دو مرحله از یک نظریه دانسته اند. علامه سید محسن امین نخست به تبیین وجود تفکر و عقیده ی شیعی در عصر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و نامیده شدن عده ای از مسلمانان به نام شیعه پرداخته و آن گاه ظهور تشیع را در جریان بحث و گفت و گوی مسلمانان در مورد مسأله ی خلافت یادآور شده و چنین گفته است:
در بحث قبل دانستی که در زمان پیامبر گروهی از مسلمانان شیعه ی علی (علیه السلام) به شمار می آمدند، آن گاه در جریان اختلاف در مسأله ی امامت با زیر پاگذاشتن سفارشات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم)، انصار به
مهاجران گفتند: از هر یک از ما و شما رهبری برگزیده شود، و مهاجران به دلیل این که از قوم و عشیره ی پیامبرند، و امامت باید در قریش باشد، جلو افتادند و ابوبکر را خلیفه پیامبر دانستند امّا گروهی از بنی هاشم و مهاجران و انصار طبق دستور رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) امامت علی (علیه السلام) را برگزیدند، آنان همان شیعیان بودند. (1)
از برخی احادیث و گزارش های تاریخی به دست می آید که در عصر بنی امیه، دشمنان اهل بیت و شیعیان، برای ابراز و اعمال عداوت و خصومت نسبت به آنان اصطلاح رافضی درباره شیعه را به کار می بردند، و رافضی بودن را جرمی نابخشودنی به شمار می آوردند. و هر کس را رافضی می نامیدند سزاوار شکنجه و قتل می دانستند. در حدیثی آمده است که ابوبصیر به امام باقر (علیه السلام) گفت: فدایت گردم، ما را به نامی لقب داده اند که زمامداران اموی به واسطه ی آن خون و مال و شکنجه کردن ما را مباح می شمارند. امام (علیه السلام) فرمودند: آن نام چیست؟ ابوبصیر گفت: آن نام رافضه است...
از این روایت نکات ذیل به دست می آید:
1 در آن زمان شیعیان را رافضیان می نامیدند.
2 رافضی نامیدن آنان بیشتر توسط حکّام اموی انجام
می گرفت و هدف آنان این بود که شیعیان را مورد شکنجه و آزار قرار دهند.
3 وجه رافضی دانستن شیعیان این بود است که آنان نسبت به امام علی (علیه السلام) اظهار محبّت می کردند و فضایل او را بر می شمردند، و او را
1) 15. اعیان الشیعة: 1/23.
برتر از دیگران می دانستند. و این در حالی بود که حکّام اموی اظهار محبّت نسبت به علی (علیه السلام) و بر شمردن فضایل او را جرم می انگاشتند
شیعه معتقد است که چون رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از طرف خدای متعال علی (علیه السلام) را به عنوان جانشین و امام بعد از خود تعیین کرد و به بیان های مختلف آن را اظهار نمود، تنها راه حق همین بود که مسلمانان امامت آن حضرت را می پذیرفتند و شیعه این افتخار (یعنی پذیرفتن گفتار پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) را درباره جانشین خود) را دارد و آنان که از راه انتخاب، خلافت و جانشینی شخص دیگر را پذیرفتند راهی غیر از راه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را در پیش گرفته اند.
دلیل های این مطلب:
1 حدیث یوم الدار
پس از گذشت سه سال از آغاز بعثت، خدای متعال پیامبر را مأمور ساخت که دعوت خود را آشکار سازد، و آیه (وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ اْلأَقْرَبینَ) (شعراء/214) در این مورد نازل شد. پیامبر
سران بنی هاشم را جمع کرد و فرمود: من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خداوند به من امر کرده است که شما را به آن دعوت کنم. کدام یک از شما مرا در نشر این آیین یاری می کند تا برادر و وصیّ و جانشین من باشد؟ حضرت سه مرتبه این سخن را تکرار نمود و در هر بار تنها علی (علیه السلام) آمادگی خود را اعلان کرد. در این موقع پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت: «انّ هذا أخی
و وصییّ و خلیفتی فیکم». (1)
2 حدیث منزلت
پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) در موارد مختلف، منزلت و مقام امیر مؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت و مقام هارون نسبت به موسی دانسته و فقط یک مقام از مقامات هارون را (که نبوت باشد) از علی (علیه السلام) سلب کرده و فرموده: «یا علی أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی». (2)
به نص قرآن کریم، هارون مقام نبوت (3)، خلافت (4)و
وزارت (5)را در زمان موسی دارا بود، و حدیث منزلت نیز همه مقامات هارون را به استثنای مقام نبوت برای علی (علیه السلام) ثابت می کند. و اگر مقصود، اثبات همه مقامات جز نبوت برای وی (علیه السلام) نبود نیازی به استثنای نبوت وجود نداشت.
3 حدیث سفینه
پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم)، اهل بیت خویش را به کشتی نوح تشبیه می کند که هرکس بر آن نشست نجات یافت و هرکس که از آن تخلّف جست غرق شد، می فرماید: «ألا إنّ مَثَلَ أَهل بیتی فیکم مَثَلُ سَفینة نوحِ فی قَومِهِ مَنْ رَکِبَها نَجی وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق» (6). می دانیم که کشتی نوح، ملجأ و پناهگاه آنان برای نجات از غرق شدن بود. بنابراین طبق حدیث سفینه، اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یگانه پناهگاه برای نجات از انحراف و گمراهی هستند.
4 حدیث امان امّت
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) اهل بیت خود را سبب وحدت کلمه و دوری امت از اختلاف معرفی می کند و می فرماید: «النُّجومُ أمانٌ لأهلِ
الأَرضِ مِنَ الغَرْق وَأَهْلُ بَیْتی أَمانٌ لامتی من الاخْتِلاف...» (7): همان گونه
1) 1. بیّنه/ 7.
2) 16. مسند احمد، 1/159؛ تاریخ طبری: 2/406؛ تفسیر طبری (جامع البیان)، 19/74 75، تفسیر سوره شعراء، آیه 214.
3) 17. صحیح بخاری: 6/3 در باب غزوه تبوک؛ صحیح مسلم، 7/120، در باب فضایل علی (علیه السلام)؛ سنن ابن ماجه، 1/55، باب فضائل النبی؛ مسند امام احمد، 1/173، 175، 177، 179، 182، 185 و 230؛ سیره نبویه، ابن هشام، 4/163 (غزوه تبوک).
4) 18. وَوَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِیّاً (مریم / 53)
5) 19. وَإِذْ قالَ مُوسی ِلأَخیهِ هارُونَ اخْلُفْنی فی قَوْمی... (اعراف/ 142).
6) 20. وَاجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ أَهْلی (طه/29)
7) 21. مستدرک حاکم، 3/351؛ الصواعق المحرقة، ص 91؛ میزان الاعتدال، 1/224؛ تاریخ الخلفاء، ص 573؛ الخصائص الکبری، 2/266؛ ینابیع المودّة، ص 28؛ فتح القدیر، ص 113 و کتب دیگر.
که ستارگان وسیله نجات اهل زمین از غرق شدن در دریا هستند (زیرا، دریانوردان به حکم (وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُون) (نحل/16)، به وسیله ستارگان راه را از میان امواج پیدا می کنند و به ساحل می رسند) اهل بیت من نیز مایه نجات امت از دو دستگی هستند...
5 حدیث ثقلین
حدیث ثقلین، از احادیث متواتر اسلامی است که علمای سنی و شیعه آن را در کتابهای حدیث خود نقل کرده اند. پیامبر در این حدیث خطاب به امت اسلام می فرماید: «در میان شما دو چیز گرانبها را باقی می گذارم و می روم»، و سپس تمسک به این دو را مایه هدایت امت، و روگردانی از هر دو یا یکی از آن دو را مایه ضلالت می داند، چنانکه می فرماید:
«إنّی تارِکٌ فِیکُمُ الثقلَیْن کتابَ الله وَعِتْرَتی أَهلَ بَیتی ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَإِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوْضَ». (1)
این حدیث، مرجعیت علمی عترت و اهل بیت پیامبر را مانند قرآن کریم، به روشنی ثابت می کند، و بر مسلمانان لازم می دارد که در امور دینی، به کتاب خدا و اهل بیت (هر دو) تمسک بجویند. ولی جای بسی تأسف است که برخی از کسان همه درها را می زنند، جز در خانه اهل بیت را! حدیث ثقلین، که شیعه و سنّی در نقل آن اتفاق دارند، می تواند همه مسلمانان جهان را به صورت امتی واحد گرد آورد، زیرا اگر در موضوع تعیین خلیفه و زمامدار سیاسی امت پس از پیامبر، شیعه و سنّی با هم اختلاف داشته منقسم به دو گروه باشند، در مرجعیت علمی هیچ دلیلی
1) 22. مستدرک حاکم، 3/149.
برای تفرقه وجود نداشته و بایستی بر طبق حدیث ثقلین با هم یکدست و یک صدا باشند.
در احادیث گذشته پیامبر گرامی گاه به صورت کلی و گاه نیز به گونه مشخص، جانشین خویش را به نحو روشن معرّفی کرده است، به گونه ای که هر یک از آنها حجت را بر افراد آگاه و حقیقت جو تمام می کند. در عین حال آن حضرت برای آنکه پیام خود را به گوش همه مسلمانان از دور و نزدیک برساند و راه را بر هر گونه تردید و شک در این زمینه کاملا ببندد، در سال آخر عمر خود به هنگام مراجعت از حج خانه خدا در سرزمینی به نام «غدیر خم» توقف نمود و به همراهان فرمود از جانب خداوند مأموریت دارد که پیامی را به آنان برساند؛ پیام الهی که حاکی از انجام وظیفه بزرگی
بوده و چنانچه انجام نگیرد، پیامبر رسالت خود را انجام نداده است. چنانکه می فرماید:
(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) (مائده/ 67): «ای رسول خدا آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن، و اگر این مأموریت را انجام ندهی رسالت خود را انجام نداده ای، و خداوند ترا از (شر) مردم حفظ می کند». (1)
آنگاه منبری برای پیامبر ترتیب دادند و او بر فراز آن قرار گرفت و به مردم گفت: در آینده نزدیک دعوت حق را لبیک خواهم گفت (یعنی مرگ من فرا می رسد) شما درباره من چه می گویید؟ در پاسخ گفتند: گواهی می دهیم تو آئین خدا را به
1) 23. صحیح مسلم: 7/122؛ سنن ترمذی، 2/307؛ سنن دارمی، 2/432؛ مسند احمد، 3/14، 17، 26 و 59، 4/366 و 371، 5/182 و 189؛ خصائص علویه، نسائی ص 20؛ مستدرک حاکم: 3/109، 148 و 533، و کتب دیگر. در این باره ضمناً می توان به رساله حدیث الثقلین از نشریات دار التقریب بین المذاهب الاسلامیة قاهره، رجوع کرد.
ما ابلاغ کردی و خیرخواهی نمودی و تلاش بسیار کردی، خدا به تو جزای خیر دهد.
آنگاه فرمود: آیا بر وحدانیت خدا و رسالت من، و حق بودن روز رستاخیز گواهی می دهید؟ همگی پاسخ مثبت دادند.
سپس فرمود: من قبل از شما بر حوض کوثر وارد می شوم، بنگرید با دو جانشین گرانبهای من چگونه رفتار می کنید؟ شخصی
_پرسید: مقصود از دو جانشین گرانبها چیست؟
پیامبر پاسخ داد: یکی کتاب خدا و دیگری عترت (و اهل بیت) من است، و خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا آنکه در روز قیامت در کنار حوض به من برسند. بر آن دو پیشی نگیرید که هلاک می شوید، و از آنان فاصله نگیرید که هلاک می شوید. آنگاه دست علی (علیه السلام) را گرفت و بالا برد تا آنجا که همه حاضران او را می دیدند، سپس چنین فرمود:
«أیّها النّاسُ مَنْ أولی النّاسِ بالمؤمنینَ مِنْ أنْفُسِهِم؟» چه کسی بر مؤمنان از خود آنان اولی (صاحب اختیارتر) است؟
در پاسخ گفتند: خدا و پیامبر او بهتر می دانند.
پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «انّ الله مولایَ و أنا مولَی المؤمنین و أنا أولی بِهِم مِنْ أنفُسِهِم»: خداوند مولای من، و من نیز مولای مؤمنان می باشم، و من بر مؤمنان از خود آنان صاحب اختیارترم.
سپس سه بار فرمود: «فَمَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَعَلیٌّ مَولاه»: آن کس که من مولای او هستم، علی مولای او است. آنگاه افزود: «اللهم والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ و أحبّ من أحبّه و ابغض من أبغضَهُ
و انصر من نصره و اخذل من خذله، و أدر الحقَّ معه حیث دار، ألا فلیبلغ الشاهد الغائب»: پروردگارا، دوست بدار آن کس را که علی را دوست می دارد و دشمن بدار آن کس را که با علی دشمن است، و مهربان باش با هرکس که نسبت به علی مهربان است و خشم آور بر کسی که بر علی خشم آورد و یاری کن آن کس را که علی را یاری کند و خوار ساز آن کس را که علی را خوار سازد، و حق را با او و در مدار او قرار ده. حاضران این مطلب را به غایبان ابلاغ کنند.
این حدیث که به حدیث غدیر معروف است را 110 نفر از صحابه، 84 تن از تابعین و 360 نفر از علما و محدثان اسلامی نقل کرده اند، و از این رو در اصالت و اعتبار این حدیث جای هیچ تردیدی وجود ندارد. همچنین گروهی از علما به طور مستقل درباره این حدیث کتاب نوشته اند، که در آن میان، جامع ترین آنها کتاب شریف الغدیر نگارش علامه حاج شیخ عبدالحسین امینی (1320 1390 ه. ق) می باشد.
اکنون باید دید مقصود از مولی بودن پیامبر، و مولی بودن علی چیست؟ قرینه های بسیاری گواهی می دهند که مقصود از این تعبیر، امامت و رهبری است، که به برخی از این قرینه ها اشاره می کنیم:
الف در ماجرای غدیر، پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) کاروان زائران خانه خدا را در سرزمینی بی آب و علف، آن هم در نیم روزی بسیار گرم، متوقف ساخت.
گرمی هوا به حدّی بود
که حاضران نیمی از عبای خویش را بر سر افکنده و نیم دیگر را نیز زیر پای خود قرار داده بودند. با این تمهیدات، طبعاً پیامبر باید سخنی بگوید که در هدایت امت، نقشی کلیدی و سرنوشت ساز داشته باشد، و براستی چه کاری می تواند در سرنوشت مسلمانان از تعیین جانشین، که مایه وحدت کلمه مسلمین و حافظ دین است، سرنوشت سازتر باشد؟
ب پیامبر گرامی قبل از طرح ولایت علی (علیه السلام) از اصول سه گانه توحید و نبوت و معاد سخن گفت و از مردم نسبت به آنها اقرار گرفت، آنگاه پیام الهی را ابلاغ کرد. از تقارن اخذ اعتراف نسبت به اصول دین می توان به اهمیت پیام پی برد و دریافت که هدف پیامبر از آن همایش عظیم و فوق العاده، نمی توانسته امری عادی باشد!
ج حضرت در آغاز خطبه از رحلت قریب الوقوع خود خبر داد، و این نشان می دهد که او نگران وضع امت پس از خویش بوده است و می خواسته چاره جویی شود تا ایین وی در طوفان حوادث آتیه دچار مخاطره نگردد.
د قبل از بیان پیام الهی درباره علی (علیه السلام)، از مولویت و اولویت خود سخن به میان آورد و فرمود: خدا مولای من، و من مولای مؤمنین می باشم، و نسبت به آنان از خود آنان اولی هستم. ذکر این مطالب، گواه آن است که «مولی بودن» علی (علیه السلام): از سنخ همان مولویت و اولویت مربوط به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بوده و ایشان به فرمان الهی اولویت مزبور را برای علی (علیه السلام) نیز ثابت
کرده است.
و مقصود از «اولویت» نبیّ اکرم، همان است که در آیه مبارکه به آن تصریح شده (النَّبیُّ أَولی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أنْفُسِهِمْ) (احزاب/6) پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است، و مقصود از سزاوارتر بودن پیامبر به مؤمنان، از خودشان این است که به امر الهی حق تصرف در جان و اموال آنها دارد، یعنی اگر دستور جهاد و یا انفاق دهد باید مؤمنان بدون چون و چرا بپذیرند. و لازمه یک چنین مطاع بودن در مورد جان ها و مال ها، همان ولایت و سرپرستی جامعه است که از جانب خدا به او داده شده است و یک چنین مقام، پس از وی، به حضرت علی (علیه السلام) عطا شد، و او به مقام سرپرستی و امامت نائل آمد.
ه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) پس از بیان پیام الهی، از حاضران خواست آن را به غایبان برسانند و پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) از منبر پایین آمد و به یاران خود دستور داد که به علی به عنوان «امیر مؤمنان» تهنیت و تبریک بگویند، لذا علی (علیه السلام) در خیمه ای قرار گرفت، و یاران پیامبر، گروه گروه وارد شده و به او تبریک گفتند، ابوبکر و عمر، وارد خیمه شده روبه او کردند و گفتند: هنیئاً لک یا علی بن أبی طالب أصحبتَ مولایَ و مولا کلَّ مؤمن و مؤمنة: گوارا باد بر تو ای علی، امروز سزاوارترین فرد به هر مرد و زن مؤمن شدی. (1)
تاریخ اسلام نشان می دهد که دشمنان پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) برای خاموش ساختن دعوت الهی وی، از راههای
1) 24. محدثان و مفسران اسلامی به نزول این ایه در پایان حجة الوداع، روز غدیر، اشاره کرده اند. بنگرید به کتاب «درالمنثور» سیوطی، 2/298، فتح القدیر شوکانی 2/57، کشف الغمة اربلی، ص 94، ینابیع المودة قندوزی، ص 120، المنار، 6/463 و غیره.
گوناگونی وارد شدند؛ از متهم کردن پیامبر به سحر و جادو گرفته تا تصمیم به قتل آن حضرت در بستر خویش. ولی در تمام موارد، دست عنایت حق با پیامبر بود و وی را از نقشه های شوم مشرکان حفظ کرد. آخرین نقطه امید آنان (بویژه با توجه به باقی نماندن فرزند پسر برای پیامبر)
این بود که با مرگ پیامبر، این دعوت نیز خاموش خواهد شد: (أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) (طور/30) یا می گویند شاعری است و ما در مورد وی به انتظار حوادث روزگار (مرگ) نشسته ایم. این اندیشه در ذهن بسیاری از مشرکان و منافقان، وجود داشت. ولی پیامبر با تعیین جانشینی با کفایت که در طول زندگی ایمان خالص و استوار خود به اسلام را نشان داده بود، امید مخالفان را به یأس مبدل ساخت، و بدین طریق بقای دین را تضمین نموده و پایه های آن را محکم ساخت و نعمت اسلام با وجود تعیین چنین رهبری به کمال رسید. از این رو پس از نصب علی (علیه السلام)، به عنوان جانشینی پیامبر، در روز غدیر آیه «اکمال دین» فرود آمد:
(الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ اْلإِسْلامَ دیناً) (مائده/3) (1)امروز کافران از نابودی دین شما مأیوس شدند، پس از آنان نترسید و از من بترسید. امروز دین شما را کامل
ساخته و نعمتم را بر شما تمام کردم، و راضی شدم که این اسلام (تکمیل یافته با معرفی جانشین پیامبر) دین شما باشد. (2)
گذشته از روایات یقینی فوق، که ثابت می کند مسأله جانشینی پیامبر
یک مسأله الهی است و مردم در آن اختیاری ندارند، گزارشهای تاریخی نیز حاکی از آن است که پیامبر در همان روزهایی هم که در مکه به سر می برده و هنوز حکومتی در مدینه تشکیل نداده بود، مسأله جانشینی را یک مسأله الهی تلقی می کرد. فی المثل، زمانی که رئیس قبیله بنی عامر در موسم حج به حضور پیامبر رسید و گفت: چنانچه ما با تو بیعت کردیم و تو بر مخالفان خود پیروز شدی، آیا برای ما در امر رهبری نصیب و بهره ای هست؟ پیامبر در پاسخ فرمود: این کار مربوط به خداست، هرکس را می خواهد بدین کار می گمارد «الامر الی الله یضعه حیث یشاء» (1). بدیهی است چنانچه مسأله رهبری موکول به انتخاب مردم بود، می بایست بفرماید: «الامر الی الامة» کلام پیامبر در این مورد، همانند کلام خداوند در مورد پیامبری است، آنجا که می فرماید: (اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ) (انعام/ 124): خدا دانا است که رسالت و پیامبری خویش را در چه شخصی قرار دهد.
بنابراین با نزول این آیه در روز غدیر می سازد.
شناخت امام از دو راه امکان پذیر است:
الف پیامبر گرامی به فرمان خدا بر امامت فردی معین تصریح کند.
ب امام پیشین بر امامت امام بعدی تصریح کند.
امامت پیشوایان دوازده گانه شیعه از هر دو راه ثابت شده است. هم پیامبر طبق روایات فراوان بر امامت آنان تصریح کرده است، و هم هریک از ائمه، امام بعد از
1) 26. گروهی از صحابه و تابعین، آیه فوق را مربوط به واقعه غدیر خم دانسته اند، مانند ابوسعید خدری، زید بن ارقم، جابر بن عبدالله انصاری، ابوهریره و مجاهد مکی. برای آشنایی با روایات اشخاص فوق درباره واقعه مزبور، بنگرید به: ابن کثیر در تفسیر خود 2/491، حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب «ما نزل من القرآن فی علی»، خطیب بغدادی در ج 8 تاریخ خود، ص 290، الدرالمنثور، 2/295، خطیب خوارزمی در کتاب مناقب که عبارت آنان را کتاب الغدیر (1/23 236) آورده است.
خویش را معرفی نموده است.
در این باره برای رعایت اختصار، تنها یک حدیث را یادآور می شویم: (1)
پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) تنها به نصب علی (علیه السلام) اکتفا نکرد، بلکه یادآور شد که پس از علی (علیه السلام) یازده امام دیگر خواهند آمد که عزت دین و اسلام به واسطه این دوازده امام تحقق خواهد پذیرفت،
چنانکه فرمود: «لا یزال الدین منیعاً الی اثنی عشر خلیفة» و به نقل دیگر فرمود: «لا یزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفة»
گفتنی است که روایات دال بر وجود خلفای دوازده گانه، در معتبرترین صحاح اهل سنت نیز آمده است. (2)
مسلماً این دوازده خلیفه که عزت اسلام منوط به وجود آنان شمرده شده است، جز بر امامان دوازده گانه شیعه قابل انطباق نیست. زیرا نه خلفای اموی مایه عزت دین بودند و نه خلفای عباسی، و نه این عدد بر آنان قابل تطبیق است.
امامان دوازده گانه شیعه عبارتند از:
1 امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) (تولد: ده سال قبل از بعثت، شهادت: سال 40هجری) مدفون در نجف اشرف.
2 امام حسن بن علی ملقب به مجتبی (علیه السلام) (3 50 ه. ق) مدفون در مدینه، قبرستان بقیع.
3 امام حسین بن علی سید الشهداء (علیه السلام) (4 61 ه. ق) مدفون در کربلا.
4 امام علی بن الحسین ملقب به زین العابدین (علیه السلام) (38 94 ه. ق) مدفون در بقیع.
5 امام محمد بن علی معروف به باقرالعلوم (علیه السلام) (57 114ه. ق) مدفون در بقیع.
6 امام جعفر بن محمد معروف به صادق (علیه السلام) (83 148ه. ق) مدفون در بقیع.
7
امام موسی بن جعفر ملقب به کاظم (علیه السلام) (128 183 ه. ق) مدفون در کاظمین.
8 امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) (148 203 ه. ق) مدفون در مشهد.
9 امام محمد بن علی معروف به جواد (علیه السلام) (195 220 ه. ق) مدفون در کاظمین.
10 امام علی بن محمد معروف به هادی (علیه السلام) (212 254ه. ق) مدفون در سامرا.
11 امام حسن بن علی معروف به عسکری (علیه السلام) (232 260ه. ق) مدفون در سامرا
12 حضرت مهدی متولد سال 255
او امام دوازدهم شیعه بوده و هم اکنون نیز زنده و غایب است، تا روزی به فرمان خداوند ظهور کرده و طبق وعده صریح قرآن (در سوره نور/54، توبه/ 33، فتح/ 28 و صف/ 9) و احادیث متواتر اسلامی حاکمیت اسلام را در سراسر گیتی برقرار گرداند. (1)
سخن گفتن درباره هر یک از امامان دوازده گانه از گنجایش این رساله بیرون است، فقط به نکاتی درباره امام دوازدهم اشاره می کنیم:
ظهور مردی از خاندان رسالت، به منظور برپایی حکومت عدل جهانی، در آینده تاریخ بشر (آنگاه که جهان پر از ظلم و جور می گردد) یکی از مسلّمات عقاید اسلامی است که جمهور مسلمانان بر آن اتفاق دارند و احادیثی که در این مورد نقل شده به حد تواتر می رسد. که از آن میان تنها به نقل یک حدیث از مسند احمد بن حنبل بسنده می کنیم.
پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیا إِلاّ یَومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذلکَ الیَوْمَ حَتّی یَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ وُلْدی فَیَمْلاها عَدْلا وَقِسْطاً کَما
1) 29. صحیح بخاری، 9/81، باب الاستخلاف؛ صحیح مسلم، 6/3 کتاب الامارة؛ مسند احمد، 5/86 و 108؛ مستدرک حاکم: 3/18.
مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوراً» (1)اگر از عمر جهان جز یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را به قدری طولانی می کند تا مردی از فرزندان من قیام نماید و دنیا را از عدل و قسط پر سازد، همان گونه که با جور و ستم پر شده است.
بنابراین قیام و ظهور مردی از خاندان پیامبر در آخر الزمان مورد اتفاق عموم مسلمانان از شیعه و سنّی است.
خصوصیات این مصلح جهانی در روایات اسلامی که شیعه و سنی نقل کرده اند و در کتاب هایی مانند منتخب الاثر نقل شده به شرح زیر بیان شده است:
1 از اهل بیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) است. در حدود 390 روایت آمده است
2 از فرزندان امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است. در حدود 210 روایت آمده است.
3 از فرزندان فاطمه زهرا (علیها السلام) است. در حدود 190 روایت آمده است.
4 نهمین فرزند از اولاد امام حسین است. در حدود 150 روایت آمده است.
5 از فرزندان امام زین العابدین است. در حدود 180 روایت آمده است.
6 از فرزندان امام حسن عسکری (علیه السلام) است. در حدود 150 روایت آمده است
7 دوازدهمین امام از ائمه اهل بیت (علیهم السلام) است. در حدود 130 روایت آمده است.
8 گزارش از ولادت او و اینکه او متولّد شده. در حدود 210 روایت آمده است.
9 عمر او طولانی خواهد بود. در حدود 320 روایت آمده است.
10 غیبت طولانی خواهد داشت. در حدود 90 روایت آمده است.
11 به هنگام ظهور او اسلام جهانگیر می شود. در حدود 30 روایت آمده است.
1) 30. در تاریخ ولادت و وفات برخی از ائمه اختلاف است که ما یکی از اقوال را برگزیدیم. نیز می دانیم که درگذشت همه یا غالب آنها به صورت شهادت رخ داده که شرح آن در تواریخ مذکور است.
2 زمین را پر از عدل و داد می کند. و در حدود 130 روایت آمده است
حضرت ولی عصر (عج) در سال 255 هجری قمری دیده به جهان گشوده است و با این حساب، اکنون (سال 1426 ق) متجاوز از یازده قرن از عمر شریف آن حضرت می گذرد. قبول این عمر طولانی، با توجه به قدرت گسترده خداوند، امر مشکلی نیست و در حقیقت، آنان که طول عمر آن حضرت را مشکلی می شمارند، از قدرت نامتناهی الهی غفلت ورزیده اند: ان الله علی کل شییء قدیر.
گذشته از این، قرآن دوران پیامبری نوح تا غرق شدن قوم او را نهصد و پنجاه سال می شمرد (عنکبوت/ 14). همچنین در عصر ما دانش بشری می کوشد مشکل طول عمر را حل کند، و این می رساند که بشر شایستگی عمر طولانی را دارد، چیزی که هست موانعی از طولانی شدن آن جلوگیری می کند.
براستی خدایی که قادر است، به گفته ی قرآن، حضرت یونس را تا روز رستاخیز در شکم ماهی زنده بدارد (صافات 143 144)، آیا نمی تواند حجت و امام را در روی زمین عمر طولانی بخشد؟! پیداست که جواب مثبت است.
و وقت ظهور آن حضرت بر کسی روشن نیست و این امر، از رازهایی است که، بسان برپایی رستاخیز، تنها بر خداوند مکشوف است. بنابراین، نباید ادعای کسانی را که مدّعی آشنایی با وقت ظهور آن حضرت می باشند یا برای ظهور وقت مشخصی را تعیین می کنند، پذیرفت (کذب الوقاتون).
از تاریخ دقیق ظهور که بگذریم، باید گفت در روایات نشانه هایی کلی برای ظهور آن حضرت
بیان شده است که خود به دو بخش علائم «حتمی» و «غیر حتمی» تقسیم می شود که تفصیل آن در کتب عقاید و حدیث آمده است.
امام باید معصوم باشد، تا در بیان احکام الهی که مسؤولیت آن از جانب پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) به وی سپرده شده است، خطا نکند، زیرا در غیر این صورت، احکام الهی به بشر ابلاغ نشده، و غرض از تشریع دین حاصل نخواهد شد. و نقض غرض با حکمت الهی سازگاری ندارد.
مبنای این استدلال این است که حفظ شریعت از تحریف و تبدیل احکام آن یکی از وظایف امام است؛ یعنی اقوال و آرایی که در تفسیر کلام الهی و بیان احکام خداوند اظهار می شود با سخن امام سنجیده می شود، و بر این اساس، حق از باطل تشخیص داده می شود، و در شریعت تحریف و تبدیل راه نمی یابد. هرگاه امام، معصوم از خطا نباشد، این هدف برآورده نخواهد شد.
علامه ی حلّی در توضیح این دلیل چنین گفته است.
«تنها با قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم شریعت حفظ نخواهد شد، زیرا تفاصیل احکام در آن دو بیان نشده است. اجماع مسلمانان نیز نمی تواند حافظ شرع باشد، زیرا اگر فرد معصومی در بین آنان نباشد اجتماع آنان بر خطا محال نیست، در این جا، فرض دیگری، غیر از این که امام حافظ شرع باشد وجود ندارد، حال اگر امام معصوم نباشد سخن او نمی تواند معیار درست از نادرست، و حکم خداوند از غیر آن باشد (1).
آیه ی کریمه ی (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ) (2)نیز بر لزوم عصمت امام دلالت می
کند، زیرا معصیت که عبارت است از؛ تعدّی از احکام الهی، از مصادیق روشن ظلم است، قرآن کریم می فرماید: (وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ) (1)چنان که شرک را ظلم بزرگ دانسته است؛ (إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ) (2)و آن کس که ظلم کند شایسته ی عهد و منصب امامت نخواهد بود.
توضیح اینکه جمله ی (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ) پاسخ خداوند به درخواست حضرت ابراهیم (علیه السلام) در مورد استمرار امامت در ذریه ی او است؛ زیرا هنگامی که خداوند مقام امامت را به ابراهیم (علیه السلام) اعطا کرد و فرمود: (إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً)
ابراهیم (علیه السلام) این مقام و منصب والا را برای ذریه ی خویش تقاضا کرد چنان که می فرماید (قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتی) خداوند در پاسخ او فرمود: (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ) و ذریه ی حضرت ابراهیم را می توان به چهار گروه تقسیم کرد:
1 آنان که از آغاز تا پایان زندگی مرتکب هیچ گناهی نشدند، و عنوان ظالم بر آنها منطبق نمی گردد.
2 آنان که در بخش اول زندگی مرتکب گناه شده، سپس استغفار نموده و در بخش دوم از هرگونه معصیت و ظلمی پرهیز می کنند.
3 عکس فرض دوم
4 عکس فرض اول
بدیهی است، هرگز حضرت ابراهیم (علیه السلام) مقام امامت را برای دو گروه اخیر از ذریه ی خود درخواست نکرده است، زیرا در ناشایستگی آنان برای چنین مقام و منصب والایی جای هیچ گونه تردید نیست، و از مقام آن حضرت که جز هدایت و سعادت بشر خواهان چیزی نبود دور است که برای کسانی از خداوند تقاضای رهبری و امامت
کند که در تمام دوران عمر آلوده گناه و گرفتار ضلالت اند، یا در پایان زندگی چنین روش و شیوه ای دارند؛ بنابراین، آن چه می تواند مورد درخواست ابراهیم (علیه السلام) باشد دو فرض اول است، از این دو فرض خداوند فرض دوم را استثنا کرده است، بنابراین، جز فرض اول باقی نخواهد ماند، و آن جز با عصمت تحقق نخواهد یافت، زیرا این فرض که فردی غیر معصوم از آغاز زندگی تا پایان عمر خویش مرتکب هیچ گونه خطا و لغزشی، اعم از گناه کبیره و صغیره، عمدی و سهوی نشود، عادتاً محال است. (1)
به بیان دیگر، (الظالمین) از دو نظر شمول و اطلاق دارد: یکی از جهت افراد و دیگری از جهت زمان، و مفاد آن این است که هر کس در هر زمان که مرتکب ظلم (معصیت و نافرمانی خدا) شود از منصب امامت محروم خواهد بود، خواه در تمام دوران زندگی چنین باشد، یا در آغاز، یا در پایان. (2)
آیه کریمه ی (أَطیعُوا اللهَ وَأَطیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی اْلأَمْرِ مِنْکُمْ) (7 3) نیز بر عصمت «اولی الامر» دلالت می کند؛ زیرا اولا: لزوم اطاعت بی قید و شرط از فرد یا افرادی با توجه به این که اطاعت از غیر خدا در معصیت حرام است بیانگر این است که «اولی الامر» معصوم از خطا و معصیت می باشند. ثانیاً: عطف «اولی الامر» بر «رسول» بیانگر این مطلب است که ملاک اطاعت از «اولی الامر» همان ملاک اطاعت از رسول است. پس همان گونه که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) معصوم است، اولوالامر نیز معصومند.
دلالت این آیه بر لزوم عصمت «اولی الامر»
چنان آشکار است که فخرالدین رازی با این که خود از عالمان اهل سنّت است دلالت آیه بر عصمت «اولی الامر» را پذیرفته و چنین گفته است:
1 خداوند به طور قطعی به اطاعت اولی الامر حکم کرده است.
2 خداوند هرکس را به صورت قطعی واجب الاطاعة بداند، معصوم است.
3 پس اولی الامر معصوم می باشد.
البته او در تشخیص این که مصداق اولی الامر معصوم چه کسانی اند، گرفتار اشتباه شده است.
حاصل آن که در موضوع عصمت امام دو مطلب مطرح است:
الف) لزوم عصمت امام، یعنی آن کس که می خواهد پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) عهده دار منصب امامت و رهبری امت اسلامی گردد باید از ویژگی عصمت برخوردار باشد.
ب) ائمه اهل بیت (علیهم السلام) از مقام عصمت برخوردارند. بنابراین، آنان کسانی اند که شایستگی امامت و رهبری امت اسلامی را پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) دارند و امامت شایسته ی آنان است.
و در حدیث امام رضا (علیه السلام) (1)در مورد امامت به صورت مکرر
لزوم عصمت امام به صورت زیر بیان شده است:
1 با استناد به آیه ی (لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ) فرموده است: «این آیه، امامت هر ظالمی را تا روز قیامت باطل کرده و آن را به پاکان اختصاص داده است.»
فابطلت هذه الایة امامة کل ظالم الی یوم القیامة...
2 پس از بیان این که امام، امین خداوند در میان خلق و حجت پروردگار بر بندگان و دعوت
1) 38. نساء/ 59.
کننده ی به خدا و مدافع حرمت های (احکام) الهی است، فرموده است «الامام المطهر من الذنوب و المبرّأ من العیوب»
3 پس از بیان این که خداوند امام را از میان بندگان خود بر می گزیند و سرچشمه های حکمت را در قلب او می گشاید فرموده است: «فهو معصوم مؤیَّد موفَّق مسدَّد، قد أمن من الخطایا و الزلل و العثار، یخصّه الله بذلک لیکون حجّته علی عباده و شاهده علی خلقه
2 افضلیت بر دیگران
از نظر عقل، تقدیم مفضول بر فاضل، یا فاضل بر افضل قبیح است، و خداوند از هر فعل ناروایی منزّه است، بنابراین، حکم شرع و عقل در این باره هم آهنگ است
در نتیجه، امام باید در علم، سیاست، پارسایی و همه ی صفاتی که در رهبری جامعه و تحقق بخشیدن به آرمان های امامت نقش مؤثر دارد، افضل از دیگران باشد.
امام رضا (علیه السلام) فرموده است: «الامام واحد دهره، لایدانیه أحد، و لا یعادله عالم، و لا یوجد منه بدل، و لا له مثل و لا نظیر، مخصوص بالفضل کلّه، من غیر طلب منه و لا اکتساب» (1). امام یگانه روزگار خود است و هیچ کس مثل و مانند او نیست. همه ی فضائل در او جمع است.
خواجه نصیرالدین طوسی در مورد این شرط و صفت امام چنین گفته است: «وقبح تقدیم المفضول معلوم»؛ یعنی در این باره که تقدیم مفضول بر فاضل از نظر عقل قبیح است، تردیدی نیست.
آری، امام باید از نظر فضل وکمال بر دیگران برتری داشته باشد.
آنچه گفته شد مربوط به لزوم افضلیت در امام است و اما این که
1) 39. اصول کافی 1/156.
اهل بیت در عصر و زمان خود بر دیگران افضل بوده اند، از مسلّمات تاریخ است که آنان هرگز از کسی کسب علم و دانش نکردند، اما دیگران از علم و دانش آنان بهره گرفته اند، تا آنجا که ابوحنیفه که به عنوان «الامام الاعظم» لقب یافته است، گفته است: «لو لا السنتان لهلک نعمان» (1)مقصود دو سالی است که وی در مدینه محضر امام صادق را درک نموده و از وی کسب علم و دانش کرده است در جای دیگر گفته است: «ما رأیت افقه من جعفر
ابن محمد (علیه السلام)» (2)
از مطالعه ی تاریخ زندگی ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام) و دانشمندان و شخصیت های معاصر آنان به روشنی این حقیقت به دست می اید که آنان در علم و عمل برترین شخصیت های روزگار خویش بودند، هرگز در پاسخ سؤالی که از آنان می شد، فرو نمی ماندند، نزد هیچ کس دانش و معرفت کسب نکردند. شیخ صدوق این مطلب را به عنوان یکی از روشن ترین دلایل امامت یاد کرده و گفته است:
هر یک از ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام) در زمان خود بدون این که از کسی کسب علم و دانش کنند، در پاسخ هیچ سؤالی فرو نمی ماندند، و در همه ی علوم و فنون سرآمد روزگار خود بودند؛ پس چه دلیلی از این گویاتر بر امامت آنان وجود دارد؟ (3)
از مطالب پیشین روشن شد که تعیین امام جز از طرف خدای متعال ممکن نیست؛ زیرا صفات و شرایط یاد شده را کسی جز خداوند نمی داند. از این رو، همان گونه که قرآن کریم در
موضوع نبوت فرموده است: (اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ) (1)، در مورد امامت نیز این قاعده استوار و پابرجاست. همان گونه که نبوت رحمت خاص خداوند است و تعیین آن به دست خداوند است و دیگران چنین حقی ندارند (أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ) (2)امامت نیز رحمت ویژه ی الهی است، و تقسیم و تعیین آن به دست پروردگار است.
ومسأله اصلی که باعث شده، مسلمانان به دو گروه شیعه و سنی تقسیم شوند همین مسأله امامت است که به طور مختصر توضیح داده شد.
شیعه معتقد است که پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) حضرت علی (علیه السلام) و یازده فرزند معصوم او امام و جانشین رسول خدا هستند و اهل تسنن ابوبکر و عمر و عثمان و علی (علیه السلام) را به ترتیب جانشین رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) می دانند.
و بر این اساس بحث دیگری پیش می آید و آن این است که مسلمانان معارف و احکام اسلام را از چه منابعی می توانند استفاده و استخراج کنند و به عبارت دیگر مستند معارف و احکام اسلام چیست؟
شیعه و سنّی قرآن و نیز روایاتی که با سند مطمئن از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده باشد را دو منبع از منابع معارف و احکام می دانند.
و شیعه به استناد دلیل های فراوان از جمله حدیث ثقلین که پیشتر یاد شد گفتار و کردار امامان دوازده گانه و به تعبیر دیگر «اهل بیت و عترت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم)» را مانند قرآن و سنت رسول الله، حجت و مرجع
و منبع معارف و احکام می داند و معارف و احکام را از آنان می گیرند و گفتار دیگران مانند اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را حجت نمی دانند و اختلافی که در بخشی از معارف و احکام بین شیعه و سنی است از همین مسأله نشأت گرفته است، این بحث را در آینده دنبال می کنیم.
یکی از پدیده های انحرافی که در حوزه ی اعتقادات دینی در جهان اسلام رخ داده است، پدیده ی غلو و ظهور غالیان است. آنان کسانی بوده اند که در حق پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) یا علی بن ابیطالب (علیه السلام) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) یا افراد دیگر به الوهیت، و حلول خداوند در آنان، و یا اتحاد خداوند با آنان قایل شده اند. طبق گزارش های تاریخی، بیشترین غلو در جهان اسلام در مورد امام علی (علیه السلام) و در حق او صورت گرفته است.
شیخ مفید در مورد غُلات گفته است: «عدّه ای از متظاهران به دین اسلامند که در حقّ امیرالمؤمنین و امامان از ذریه ی او قایل به الوهیت و نبوت شدند. آنان گمراه و کافرند، امیرالمؤمنین به قتل آنان دستور داده است، و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) آنان را کافر و خارج از دین دانسته اند. (1).
غالیان در جهان اسلام عقایدی داشتند که برخی از آنها با عقاید مذاهب اسلامی همانند بود. ولی، عقایدی که از ویژگی های آنان بود و نشانه های غلو به شمار می روند عبارتند از:
1 اعتقاد به الوهیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) یا امیرالمؤمنین (علیه
1) 44. زخرف/ 32.
السلام) یا یکی از ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام)، یا فردی دیگری.
2 اعتقاد به این که تدبیر جهان به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) یا ائمه اهل بیت (علیهم السلام) یا افرادی دیگر واگذار شده باشد.
3 اعتقاد به نبوت امیرالمؤمنین (علیه السلام) یا ائمه ی دیگر، یا فردی از امت اسلامی.
شیخ مفید در مورد نشانه های غلو گفته است: «در علامت غلو همین کافی است که فردی نشانه های مخلوق بودن را در پیشوایان معصوم (علیهم السلام) نفی کند و به الوهیت آنان قایل شود».
ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام)، با شدّت تمام با پدیده ی غلو و غالیان مخالفت نموده اند. در این باره، احادیث بسیاری از آنان روایت شده است. علامه ی مجلسی حدود یک صد حدیث را در بحارالانوار روایت کرده است، نمونه هایی از آنها را در این جا
نقل می کنیم:
1 امام صادق (علیه السلام) فرمود: «اِحْذَروا علی شَبابِکم الغُلاةَ لا یُقسِدوهُم فَانَّ الغُلاةَ شرُّ خلق الله، یصغِّرون عظمة الله و یدَّعون الربوبیة لعباد الله...» (1)بر جوانان خود از خطر غالیان بیمناک باشید، مبادا عقاید آنان را تباه سازند، زیرا غالیان بدترین خلق خدا می باشند، عظمت خدا را کوچک دانسته و برای بندگان خدا قایل به ربوبیت می باشند.
2 نزد امام صادق (علیه السلام) از غالیان سخن به میان آمد، حضرت فرمود از هرگونه مجالست با آنان بپرهیزید.
3 در جای دیگر فرمود: لعنت خدا بر کسی باد که ما را پیامبر بداند. (2)
4 امام رضا (علیه السلام) فرمود: غالیان، کافر و قائلان به تفویض (3)مشرکند. هرکس
با آنان مجالست کند، و با آنان پیمان زناشویی برقرار سازد، یا آنان را امین بداند و سخن آنها را تصدیق تأیید کند از ولایت خدا و ولایت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و ولایت اهل بیت (علیهم السلام) او بیرون می رود. (1)
این روایات و ده ها نمونه ی دیگر به خوبی بیانگر مخالفت شدید ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام) با غالیان می باشد. همان گونه که دانشمندان و متکلمان امامیه نیز غالیان را کافر و مشرک دانسته و از آنان تبرّی جسته اند.
با وجود این تصریحات جای بسی تعجّب و تأسف است که گاهی از طرف افرادی مغرض یا ناآگاه، شیعه ی امامیه به غلو در مورد ائمه ی معصوم (علیهم السلام) متّهم می گردد، گاهی این اتهام از آنجا ناشی شده است که به حقیقت غلو توجه نشده و در نتیجه، برخی از اعتقادات شیعیان نسبت به پیشوایان معصوم (علیهم السلام) مانند اعتقاد به عصمت آنان، داشتن کرامت و اعجاز، و عالم بودن به امور غیبی با اذن و مشیت الهی، به عنوان غلو در حق آنان به شمار آمده است.
در برخی مسائل اصول دین و نیز در بخشی از مسائل فقهی و احکام شرعی یکی از بحث های مهم، بحث در مورد منابع مذهب شیعه است. یعنی بحث در این باره که شیعه عقاید و آراء خود در مورد اصول و فروع دین را از کجا و چگونه به دست می آورد، و نقاط اشتراک و امتیاز آن در این باره با دیگر مذاهب اسلامی کدام است؟ پاسخ این است که شیعه امامیه، اصول و فروع دین
1) 48. مقصود از تقریر این است که مثلا کسی نزد امام (علیه السلام) کاری را به عنوان یک عمل مستحب انجام دهد و امام (علیه السلام) سکوت کند و به او نگوید که این کار مستحب نیست.
اسلام را از چهار منبع به دست می آورد که عبارتند از: 1 قرآن کریم 2 سنت نبوی 3 احادیث ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام) 4 عقل (1)
قرآن کریم مورد قبول همه ی مذاهب اسلامی است و از منابع مشترک آنان به شمار می رود، هرچند در چگونگی بهره گیری از قرآن و روش فهم مفاهیم و معارف قرآنی اختلاف نظراتی وجود دارد. از دیدگاه شیعه به پیروی از ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام) قرآن کریم نخستین و مهم ترین منبع و سرچشمه ی عقاید، معارف و احکام دینی است.
اصالت قرآن کریم از دیدگاه ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام) تا حدّی است که هم آهنگ بودن احادیث اسلامی با قرآن از شرایط مقبولیت احادیث است و هرگاه حدیثی فاقد چنین ویژگی بوده و با قرآن ناسازگار باشد، مردود خواهد بود. چنان که امام صادق فرموده است:
ما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه (2)
سنّت در لغت به معنی طریقه و روش است، و در اصطلاح فقهاء قول، فعل و تقریر (3)معصوم سنت نام دارد. بنابراین، مقصود از سنّت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) قول، فعل و تقریر آن حضرت است.
سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دومین منبع مذهب تشیّع در عقاید، اخلاق و احکام الهی است. این مطلب مورد قبول همه ی مذاهب اسلامی
است، هرچند در شرایط راویان حدیث نبوی و راه دریافت سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) اختلافاتی وجود دارد.
بنابراین، هرگاه از طریق معتبر حدیثی نقل شود که در برگیرنده ی قول یا فعل یا تقریر
رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) باشد، حجّت است.
ممکن است گفته شود شیعه در بحث های کلامی، فقهی و اخلاقی غالباً به احادیث ائمه اهل بیت (علیهم السلام) استناد می جوید و جز در موارد اندک به احادیث نبوی توجه نمی کنند، بنابراین، شیعه عملا نسبت به سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) اهتمام لازم را به کار نمی بندد.
پاسخ این است که سنّت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) مورد اعتنا و اهتمام همه ی مذاهب اسلامی است، ولی با این حال در چگونگی دست یافتن به سنّت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) میان شیعه و سنی اختلاف نظر وجود دارد. و در مورد شرایطی که برای روایات قایل اند اتفاق نظر ندارند.
از دیدگاه شیعه امامیه مطمئن ترین طریق برای دست یافتن به سنّت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ائمه اهل بیت (علیهم السلام) است. آنچه را (فی المثل) امام صادق (علیه السلام) بیان کرده است، در حقیقت همان است که در سنّت پیامبر وارد شده است. چنان که هشام بن سالم و حمادبن عیسی و دیگران روایت کرده اند که امام صادق (علیه السلام) فرمود:
«حدیثی حدیث أبی، و حدیث أبی حدیث جدّی، و حدیث جدّی حدیث الحسین و حدیث الحسین حدیث الحسن، و حدیث الحسن حدیث امیرالمؤمنین و حدیث امیرالمؤمنین حدیث رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) و حدیث رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) قول الله عزّوجلّ». (1)
مرحوم کاشف الغطا پس از یادآوری این که شیعه و اهل سنّت در این که کتاب و سنّت از مصادر احکام شریعت است
1) 51. حجّیت اجماع هم از نظر شیعه بستگی به کاشف بودن از قول معصوم دارد.
اختلافی ندارند، یاد آور شده است تفاوت شیعه با دیگران در مورد سنّت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) این است که شیعه تنها آن سنّتی را معتبر می دانند که از طریق اهل بیت (علیهم السلام) روایت شده باشد. مانند این که امام صادق (علیه السلام) از پدرش امام باقر (علیه السلام)، و او از پدرش زین العابدین، او از امام حسین و او از امیرالمؤمنین و او از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کند. [و یا از طریق مورد اطمینان روایت شده باشد] اما روایت کسانی چون ابوهریرة، سمرة بن جندب، مروان بن حکم، و عمروبن عاص و نظایر آنان را معتبر نمی دانند. (1)
مقصود از اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دوازده امام معصوم (علیهم السلام) و حضرت زهرا (علیها السلام) است. برای حجت بودن گفتار و عمل تقریر اهل بیت (علیهم السلام) دلیل های متعددی هست مانند حدیث ثقلین و حدیث سفینه.
پیشتر گفتیم که حدیث ثقلین یکی از احادیث متواتر اسلامی است. که شیعه و اهل سنّت آن را از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت کرده اند. متن حدیث چنین است: «یا ایها الناس انی تاریک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی، اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضّلوا بعدی ابداً، و انّهما لن یفترقا حتی یردا علیَّ الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما» (2)دو چیز گرانبها را در میان شما باقی می گذارم. هرگاه به آن دو تمسک جویید، پس از من هرگز گمراه نخواهید شد، آن دو، کتاب خدا و عترت و اهل بیت من می باشند. این دو
از یکدیگر جدا نمی شوند تا در قیامت نزد من آیند، پس بنگرید که چگونه با آنها رفتار خواهید کرد.
حدیث ثقلین از نظر سند جای هیچ گونه بحثی ندارد، زیرا از بیش از سی صحابی پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت شده است. (1)
و بر مطالب ذیل دلالت می کند:
1 وجوب پیروی از عترت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) و مرجعیت علمی آنان در معارف و احکام دینی؛ زیرا مقصود از تمسک به کتاب وعترت چیزی جز عمل به آن ها نیست. این مطلبی است که علمای اهل سنّت نیز به آن اذعان نموده اند. چنان که سعد الدین تفتازانی که از دانشمندان بزرگ اهل تسنن است گفته است:
ألا تری انه (علیه السلام) قرنهم بکتاب الله تعالی فی کون التمسک بهما منقذاً عن الضلالة، و لا معنی للتمسک بالکتاب الاّ الأخذ بما فیه من العلم و الهدایة، فکذا فی العترة. (2)
2 عصمت اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) از خطا و گناه زیرا:
اوّلا: اهل بیت را عِدل قرآن کریم قرار داده است. پس همان گونه که قرآن از هرگونه انحراف و بطلانی مصون است، اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز چنین اند.
و ثانیاً: تمسک به آنان را بدون هیچ گون قید و شرطی، همچون تمسک به قرآن مانع از گمراهی شناخته است. روشن است که اگر در اهل بیت احتمال اشتباه وجود داشته باشد، تمسک به آنان نمی تواند به صورت کلی و همه جانبه مانع از ضلالت و گمراهی شان باشد.
3 وجود پیشوای معصوم در همه ی زمان ها لازم است، زیرا فرموده
است عترت هیچ گاه از قرآن جدا نمی شود و بالعکس، قرآن نیز هیچ گاه بدون عترت نخواهد بود.
پس در همه ی زمان ها فردی از عترت پیامبر که معصوم از گناه و خطاست وجود دارد. بر این اساس حدیث ثقلین بر وجود امام عصر (علیه السلام) نیز دلالت می کند، زیرا از خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) جز او کسی از ویژگی عصمت برخوردار نیست. (1)
پس دلالت حدیث بر عصمت عترت واهل بیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و مرجعیت دینی آنان نیز روشن است، زیرا تمسک به عترت همچون تمسک به قرآن سبب نجات از گمراهی دانسته شده است. پس همان گونه که قرآن کریم مصون از خطا و انحراف است (لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ) (2). قول و فعل و تقریر اهل بیت و عترت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز مصون از خطا و انحراف است. از سوی دیگر، عدم جدایی آن دو از یکدیگر بیانگر این مطلب است که تا روز قیامت پیوسته در کنار قرآن باید از رهنمودهای عترت نیز بهره گرفت، یعنی پیوسته یک نفر معصوم از عترت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وجود دارد. این خصوصیت، جز بر امامان شیعه منطبق نیست، زیرا ویژگی عصمت در هیچ یک از خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) غیر از آنان (به علاوه حضرت زهرا (علیها السلام)) ادعا نشده است.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در مورد اهل بیت خود فرموده است: «انما مثل أهل بیتی فیکم کسفینة نوح، من رکبها نجا و من تخلّف
عنها غرق» (3)اهل
بیت من در میان شما همانند کشتی نوح اند که هرکس بر آن نشست از غرق شدن نجات یافت و هرکس آن را رها کرد و از آن فاصله گرفت، غرق گردید.
وجه تشبیه اهل بیت (علیهم السلام) به کشتی نوح این است که مسلمانان باید در اصول و فروع دین از علم و دانش اهل بیت، طلب هدایت کنند و گفتار و رفتار آنان را سرمشق زندگی قرار دهند، در غیر این صورت در طوفان اختلافات مذاهب غرق خواهند شد، و نجات نخواهند یافت. ابن حجر که یکی از علماء مشهور سنیان است در توضیح این حدیث گفته است:
«وجه تشبیه اهل بیت به کشتی نوح این است که هرکس به پاس شکرگزاری خداوند که اهل بیت را چنین شرافتی عطا کرده است، آنان را دوست داشته و گرامی بدارد، و به هدایت علمای اهل بیت تمسک جوید، از تاریکی مخالفت ها نجات خواهد یافت، و هرکس از آنان تخلف کنند، در دریای کفران نعمت الهی غرق شده، و در ورطه های طغیان هلاک خواهد شد». (1)
علمای شیعه، با الهام گیری از کتاب و سنّت، برای عقل در معارف دین جایگاه برجسته و شایسته ای قایل شده اند. از یک سو، اصل حسن و قبح عقلی را پذیرفته و عدل الهی را بر پایه ی آن اثبات و تبیین کرده اند و از سوی دیگر، فقهای امامیه عقل را در عرض کتاب و سنّت به عنوان یکی از منابع و مدارک احکام شرعی دانسته، قاعده ی ملازمه ی میان حکم عقل و شرع را پذیرفت اند و این، علاوه بر نقش ابزاری عقل
1) 59. رجال نجاشی: 1/211.
در فهم کتاب و سنت است، که قراین و اعتبارات عقلی می تواند راهگشای مفسّران و مجتهدان در تفسیر قرآن کریم و استنباط احکام الهی از قرآن و سنّت باشد.
تذکر این نکته در این جا لازم است که آنچه به عنوان حجت الهی بر بشر در عرض وحی به شمار آمده است، مستقلات و یا ملازمات روشن عقلی است، و نه ظنون و احتمالات فکری که از نوع قیاس و استحسان است. بدین جهت، در مکتب اهل بیت (علیهم السلام)، و به پیروی از آن در فقه امامیه، عقل به عنوان راه استواری برای استنباط و احکام الهی به رسمیت شناخته شده است، ولی از قیاس و استحسان و مانند آنها که پشتوانه ای جز ظن و گمان ندارد، به شدّت نهی گردیده است.
حاصل آن که عقل در موضوع دین شناسی و معرف دینی نقش های گوناگونی را ایفا می کند:
1 پایه های اولیه دین را اثبات می کند، مانند اثبات وجود خدا و برخی از صفات الهی که مبنای اثبات شریعت است، و اثبات ضرورت دین و شریعت و...
2 در عرض وحی می تواند پاره ای از احکام شریعت را به دست آورد. و به عنوان یکی از منابع و مدارک احکام شرعی به شمار آید. (مستقلات و ملازمات عقلیه).
3 به عنوان ابزار فهم کتاب و سنّت نقش معرفتی مهمّی را ایفا می کند. در این جا عقل در طول وحی (کتاب و سنت) است نه در عرض آن، و چون نوری است که وسیله دیدن اشیاء است و خود چیزی به آنها نمی افزاید.
اکنون که با منابع
معارف و احکام اسلام از نظر شیعه آشنا شدیم پاسخ اصلی سؤال روشن است. زیرا شیعه و سنّی در منابع یاد شده (قران و سنت نبوی و روایات اهل بیت و عقل) در مواردی با هم اختلاف نظر دارند و این اختلاف نظرها موجب اختلاف برخی عقائد و فتاوی شده است مثلا:
1 در استفاده از قرآن مجید روایاتی که به سند مطمئن از اهل بیت (علیهم السلام) نقل شده باشد از نظر شیعه حجّت است در حالی که علماء اهل تسنن به این روایات توجهی ندارند و نیز روایاتی که در کتابهای اهل تسنن نقل شده و سند آن ها از نظر شیعه مورد اطمینان نیست به عقیده شیعه حجّت نیست با اینکه اهل تسنن به آنها عمل می کنند و فتوی می دهند.
2 شیعه فقط سنّت نبوی و اهل بیت (علیهم السلام) را حجت می داند و گفته ها و عمل اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را چون معصوم نیستند حجت نمی داند در صورتی که اهل تسنن به گفته اصحاب هم استناد می کنند.
3 برخی از عالمان اهل تسنن مطالبی را در اعتقادات مطرح می کنند که با حکم عقل مخالف است و از این رو شیعه آن را نمی پذیرد مانند اینکه می گویند خداوند در دنیا و یا در آخرت با چشم دیده می شود و این مطلب را عقل نمی پذیرد زیرا با چشم دیده شدن مستلزم جسم بودن است و جسم بودن خدا به حکم عقل محال است.
تورات حضرت موسی (علیه السلام) و انجیل حضرت عیسی (علیه السلام) مع الأسف پس از
آنان بتدریج دستخوش تحریف گردیده است. این مطلب را، علاوه بر قرآن، شواهد تاریخی هم تأیید می کند.
چنانکه مطالعه خود این کتب و دقت در محتوای آنها نیز بر آن دلالت دارد، زیرا در آنها یک رشته مطالبی وارد شده است که هرگز نمی تواند وحی الهی باشد. علاوه از اینکه انجیل کنونی بیشتر صورت زندگی نامه حضرت مسیح را دارد که در آن ماجرای به دار آویخته شدن وی نیز توضیح داده شده است. اما به خواست خدای متعال قرآن کریم از هر نوع افزایش و کاهش مصون مانده است. پیامبر گرامی اسلام یکصد و چهارده سوره کامل قرآنی از خود به یادگار نهاده است و خوشبختانه، با وجود گذشت 15 قرن از نزول قرآن، نه چیزی از آیات و سوره های قرآن کم شده و نه چیزی بر آنها افزوده شده است. اینک به برخی از دلایل عدم تحریف قرآن
اشاره می کنیم:
1 چگونه امکان دارد که تحریف به قرآن راه یابد، در حالی که خداوند حفظ و صیانت آن را تضمین کرده و فرموده است (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ) (حجر/ 9): ما خود قرآن را فرو فرستاده و خود نیز نگهبان آن هستیم.
2 خداوند راه یافتن هر نوع باطل به ساحت قرآن را نفی کرده و می فرماید (لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزیلٌ مِنْ حَکیم حَمید) (فصلت/ 42): باطل از هیچ سو به قرآن راه ندارد، آن از جانب خداوند حکیم و ستوده نازل شده است.
باطل که خداوند راه یافتن آن را به قرآن نفی کرده، هر باطلی را شامل
می شود و روشن است که اگر عبارتی از قرآن نباشد و به دروغ آن را جزو قرآن قرار دهند مصداق باطل است و باطل در قرآن راه ندارد. لذا قطعاً هیچگونه افزایشی به ساحت این کتاب شریف راه نیافته است.
3 تاریخ گواهی می دهد که مسلمانان به آموزش و حفظ قرآن عنایت ویژه ای داشتند و در میان عربهای زمان پیامبر، حافظه های قوی و نیرومندی وجود داشت که گاهی با یک بار شنیدن، خطبه ای طولانی را حفظ می کردند، بنابراین چگونه می توان گفت چنین کتابی که این همه قاری و حافظ و علاقمند داشته، تحریف شده است؟!
4 شکی نیست که امیر مؤمنان (علیه السلام) در بعضی از مسائل با خلفا
اختلاف نظر داشت و مخالفت خود را نیز به صورت منطقی در موارد گوناگون آشکار می کرد. در عین حال می بینیم که آن حضرت در سراسر زندگی خود، درباره تحریف شدن قرآن سخن نگفته است، حال اگر (العیاذ بالله) چنین کاری صورت گرفته بود، مسلّماً ایشان درباره آن سکوت نمی ورزید.
با توجه به دلایل یاد شده و نظایر آن، علمای بزرگ شیعه امامیه از دیر زمان تاکنون بر مصونیت قرآن از تحریف تأکید نموده اند، که به عنوان نمونه می توان به افراد زیر اشاره نمود:
1 فضل بن شاذان (متوفای 260 ه. ق، که در عصر ائمه (علیهم السلام) می زیسته است) در کتاب الایضاح / 217.
2 شیخ صدوق (م 381 ه. ق) در کتاب الاعتقادات/ 93.
3 شیخ مفید (م 413 ه. ق) در کتاب اجوبة المسائل السرویة، مطبوع در مجموعة الرسائل/ ص 266.
سید مرتضی (م 436 ه. ق) در کتاب جواب المسائل الطرابلسیات، که کلام وی را شیخ طبرسی در مقدمه مجمع البیان آورده است.
5 شیخ طوسی معروف به شیخ الطائفه (م 460 ه. ق) در کتاب التبیان، 1/3.
6 شیخ طبرسی (م 548 ه. ق) در مقدمه کتاب خود، مجمع البیان، بر عدم تحریف قرآن تصریح و تأکید کرده است.
7 سید بن طاووس (م 664 ه. ق) در کتاب «سعد السعود»
(ص 144) می گوید: عدم تحریف، رأی شیعه امامیه است.
8 علامه حلی (م 726 ه. ق) در کتاب اجوبة المسائل المهناویه (ص 121) می گوید: «حق این است که هیچگونه زیاده و نقیصه ای در قرآن راه نیافته است و من از قول به تحریف به خدا پناه می برم، زیرا این امر موجب شک در معجزه متواتر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) می گردد.»
آری این عقیده، پیوسته مورد نظر بزرگان علمای امامیه در اعصار گوناگون بوده است، چنانکه در عصر حاضر نیز همه مراجع تقلید شیعه، بدون استثناء دارای چنین عقیده ای می باشند.
اگر بگویید در کتب حدیث و تفسیر روایاتی وارد شده است که برخی آنها را دلیل بر تحریف قرآن قرار داده اند، پاسخش این است:
اوّلا: اکثر این روایات از طریق افراد و کتابهایی نقل شده که از وثاقت و اعتبار لازم برخوردار نیستند، مانند کتاب قراءات احمدبن محمد سیاری (م286) که علمای رجال، روایات او را ضعیف خوانده، و مذهب او را فاسد دانسته اند (1)یا کتاب علی بن احمد کوفی (م352) که علمای رجال درباره او گفته اند: در پایان عمر راه
1) 60. رجال نجاشی: 1/96.
غلوّ را در پیش گرفت. (1)
ثانیاً: قسمتی از این روایات، که بر تحریف حمل شده است، جنبه تفسیری دارد. به عبارت دیگر، مفاد کلّی آیه در روایت تطبیق بر مصداق شده، و عده ای تصور کرده اند که تفسیر و تطبیق مزبور جزء قرآن بوده و از آن حذف گردیده است. مثلا «صراط مستقیم» در سوره حمد، در روایات به «صراط پیامبر و خاندان او» تفسیر شده، و پیداست که چنین تفسیری، تطبیق کلی بر فرد اعلای آن است. (2)
امام خمینی (رحمه الله) روایاتی را که از آنها تحریف برداشت شده بر سه دسته تقسیم کرده است:
الف روایات ضعیف، که به آنها نمی توان استدلال کرد.
ب روایات ساختگی، که شواهد جعلی بودن در آنها نمایان است.
ج روایات صحیح، که اگر در مفاد آنها کاملا دقت گردد روشن می شود که مقصود از تحریف در آن روایات، تحریف معانی آیات قرآن است نه تغییر الفاظشان. (3)
ثالثاً، کسانی که می خواهند عقیده واقعی پیروان یک مذهب را به دست آورند باید به کتابهای عقیدتی و علمی آنها رجوع کنند، نه به کتابهای حدیثی که نظر مؤلف از تألیف آن، بیشتر گردآوری مطالب بوده و تحقیق آن را به دیگران واگذار کرده است. همچنین مراجعه به آرای یک یا چند نفر از پیروان یک مذهب برای شناخت عقاید مسلّم آن مذهب کافی نبوده و اصولا استناد به قول یک یا چند نفر در مقابل اکثریت قاطع دانشمندان محقق آن فرقه، ملاک صحیحی برای قضاوت نیست.
در پایان این بحث دو نکته را یادآور می شویم:
1 متهم کردن مذاهب اسلامی یکدیگر را به تحریف قرآن، به ویژه در
عصر کنونی، جز به نفع دشمنان اسلام نخواهد بود.
2 اگر برخی از علمای شیعه کتابی درباره تحریف قرآن نوشته اند، بایستی نظریه شخصی خود او تلقی شود، نه نظریه اکثریت قاطع علمای شیعه. و از این رو است که می بینیم پس از انتشار کتاب مزبور، ردیه های متعددی از سوی علمای شیعه بر آن نوشته شده است؛ همان گونه که وقتی در سال 1345 ه. ق از طرف یکی از علمای مصر کتابی با استناد به پاره ای روایات درباره نسخ یا انساء (به فراموشی انداختن) تلاوت آیاتی از قرآن، به عنوان اثبات تحریف در قرآن نوشته شد، از طرف علمای دانشگاه ازهر مردود شناخته شد و کتاب مزبور مصادره گردید.
معنی ایمان و کفر از بحثهای مهم علم کلام است. «ایمان»، در لغت، به معنای تصدیق و «کفر» به معنای پوشاندن است، لذا به زارع نیز که مثلا گندم را در دل زمین می نشاند کافر گفته می شود. ولی مقصود از ایمان در اینجا اعتقاد به وحدانیت خداوند، و باور داشتن روز قیامت و رسالت پیامبر خاتم (صلی الله علیه وآله وسلم) است، و البته ایمان به رسالت پیامبر خاتم (صلی الله علیه وآله وسلم)، شامل اعتقاد به نبوت پیامبران و کتب آسمانی پیشین و آنچه که پیامبر اسلام از تعالیم و احکام الهی برای بشر آورده است، نیز می شود.
جای واقعی ایمان همان قلب انسان است، چنانکه قرآن کریم می فرماید (اولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِِهمُ الإِیمانَ) (مجادله/ 22): آنان کسانی هستند که خداوند ایمان را در دلهاشان ثبت کرده است. نیز درباره صحرا نشینانی که اسلام را در ظاهر
پذیرفته ولی دلهاشان از نور ایمان خالی بود، می فرماید: (وَ لَمّا یَدْخُلِ اْلإیمانُ فی قُلُوبِکُمْ) (حجرات/ 14): هنوز ایمان در قلوب شما وارد نشده است. ولی البته حکم به ایمان هرکس، مشروط به این است که به وسیله زبان یا راه های دیگر، آن را اظهار کند.
با این بیان معنی کفر نیز روشن می گردد. هرگاه انسانی وحدانیت حق متعال، یا روز قیامت، و یا رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را انکار کند، محکوم به کفر خواهد بود، چنانکه انکار یکی از مسلّمات آیین پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) که به طور روشن مستلزم انکار رسالت باشد، آدمی را محکوم به کفر می سازد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آنگاه که علی (علیه السلام) را برای فتح قلعه های خیبر روانه می کرد، پرچمی به دست او داد و یادآور شد که صاحب این پرچم خیبر را فتح کرده و باز می گردد. در این هنگام علی (علیه السلام) رو به پیامبر کرد و گفت: حد نبرد با آنان چیست؟ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «قاتِلْهُمْ حَتّی یَشْهدوا أنْ لا اله إلاّ الله وَانّ محمّداً (صلی الله علیه وآله وسلم) رسول الله، فإذا فعلوا ذلک فَقَد مَنَعُوا مِنْک دِماءهُمْ وَأَموالَهُم الاّ بحَقّها و حسابهم علی الله» (1): با آنان نبرد کن تا آنکه به یگانگی خدا و رسالت محمد گواهی دهند. هرگاه گواهی دادند، خونها و مالهای آنان محترم خواهد بود...
نیز شخصی از امام صادق (علیه السلام) پرسید: کمترین چیزی که مایه
ایمان بنده به خدا می شود چیست؟ امام پاسخ داد: یشهد أن
1) 64. بحارالانوار، 66/16، کتاب ایمان و کفر، به نقل از معانی الاخبار شیخ صدوق.
لا إله إلاّ الله و انّ محمّداً (صلی الله علیه وآله وسلم) عبدُه و رسولُه، و یُقِّرُ بالطاعةِ و یَعرِفُ إمامَ زمانه فإذا فعل ذلک فهو مؤمن» (1): کمترین مرتبه ایمان این است که به وحدانیت خدا و بندگی و رسالت محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) گواهی دهد و اطاعت از حق را بپذیرد و امام زمان خود را بشناسد. هرگاه چنین کرد او مؤمن است.
گرچه حقیقت ایمان همان اعتقاد قلبی است، ولی نباید پنداشت که این مقدار از ایمان برای رستگاری انسان کافی است، بلکه شخص باید به آثار و لوازم عملی آن نیز ملتزم باشد. لذا در بسیاری از آیات و روایات، مؤمن واقعی کسی شناخته شده است که ملتزم به آثار ایمان و انجام دهنده فرایض الهی باشد. چنانکه قرآن در سوره عصر همه انسانها را زیانکار شمرده و تنها گروه زیر را استثنا کرده است: (إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وَتَواصَوْا بِالصَّبْرِ): مگر کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند و همدیگر را به حق و پایداری در راه آن سفارش کنند.
امام باقر (علیه السلام) از حضرت علی (علیه السلام) نقل می کند که مردی به او گفت: آیا هرکس به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر گواهی دهد،
مؤمن است؟ حضرت فرمود: «فَأَین فرائض الله»: پس واجبات الهی کجا رفت؟!
نیز امیر مؤمنان فرمود: لو کان الایمانُ کلاماً لم یَنزِل فیه صوم ولا صلاة و لا حلال و لا حرام: اگر ایمان، به صِرفِ گفتن شهادتین بود، دیگر روزه و نماز، و حلال و حرامی تشریع نمی گشت. (2)
از گفتار فوق نتیجه می گیریم که، ایمان
دارای مراتب مختلف بوده و هر مرتبه ای نیز برای خود اثری ویژه دارد. اعتقاد قلبی به ضمیمه اظهار آن کمترین مرتبه ایمان است که برخی آثار دینی و دنیوی بر آن مترتب می گردد، در حالی که مرتبه دیگر ایمان، که مایه رستگاری انسان در دنیا و آخرت است، در گرو التزام به آثار عملی آن می باشد.
نکته در خور ذکر این است که در برخی از روایات عمل به فرایض دینی نیز جزو ارکان ایمان به شمار آمده است. امام هشتم (علیه السلام) از پدران خود و آنان از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می کنند که آن حضرت فرمود: «الإیمانُ معرفةٌ بالقَلْب و اقرارٌ باللسان و عملٌ بالأَرکان» (1): ایمان معرفت قلبی، اقرار زبانی، و عمل به وسیله اعضا و جوارح است. در برخی از روایات در کنار شهادتین، اموری همچون بر پا داشتن نماز، پرداخت زکات، انجام دادن فریضه حج و
روزه ماه رمضان نیز قید شده است. (2)این گونه روایات، یا ناظر به این است که به وسیله این اعمال می توان افراد مسلمان را از غیر مسلمان باز شناخت، و یا اینکه ذکر شهادتین در صورتی نجات بخش است که اعمال صالحه نیز به آن ضمیمه شود؛ اعمالی که نماز، زکات، حج، و روزه از مهمترین آنهاست.
با توجه به مطلب یاد شده نباید هیچ فرقه ای از مسلمین، فرقه دیگر را به عنوان اینکه در برخی از فروع دینی با یکدیگر مخالفند، تکفیر کند. چه ملاک کفر این است که شخص، منکر یکی از اصول سه گانه دین یا منکر چیزی باشد که انکار آن
ملازم با انکار یکی از آن سه چیز است، و این ملازمه در صورتی تحقق می پذیرد که حکم آن چیز از نظر شریعت اسلام آنچنان بدیهی و روشن باشد که هرگز نتوان میان انکار آن و اعتراف به اصول دین، جمع کرد.
از این روی سزاست که مسلمانان در تمام مراحل، اخوت اسلامی خویش را حفظ کنند و اختلاف در اموری را که مربوط به اصول دین نیست، مایه نزاع و احیاناً تفسیق و تکفیر یکدیگر قرار ندهند و در اختلافات فکری و عقیدتی نیز، به گفت و شنود علمی و تحقیقی با یکدیگر اکتفا کنند و از اِعمالِ تعصبات خشک غیر منطقی و تهمت و تحریف بپرهیزند.
توحید یکی از مهم ترین عقاید اسلامی است. دعوت به توحید و نفی شرک یکی از اهداف بعثت پیامبران الهی بوده است. (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فی کُلِّ أُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ). (1)اعتقاد به توحید و نفی شرک مورد اتفاق همه ی مذاهب اسلامی است. با این حال، در تفسیر و تبیین آن، اقوال و آرای مختلفی مطرح شده است، ما در اینجا بدون آن که به بحث در مورد اقوال و آرای دیگران بپردازیم، عقیده ی شیعه ی امامیه را در مورد اقسام و مراتب توحید و شرک بیان خواهیم کرد.
توحید را معمولا به ذاتی، صفاتی، افعالی و عبادی، تقسیم کرده اند، ولی گاهی به جای توحید افعالی، توحید در خالقیت و توحید در ربوبیت را ذکر می کنند، اصطلاح اخیر با نصوص کتاب وسنّت هم آهنگی بیشتری دارد. ما نیز همین روش را مبنای بحث خود قرار می دهیم.
1 توحید
1) 69. توحید شیخ صدوق، باب 3، حدیث 3.
ذاتی: مقصود از توحید ذاتی این است که ذات خداوند مثل و مانندی ندارد. یعنی موجودی که واجب الوجود بالذات است و در هستی و کمالات خود به چیزی نیاز ندارد، جز خداوند نیست. بنابراین همه ی موجودات جز خداوند ممکن الوجود بالذات و نیازمندند. زیرا هر موجود ممکن الوجودی مرکب است. (خواه مرکب از اجزای عقلی و ذهنی و خواه مرکب از اجزای خارجی و عینی) و لازمه ی یگانه بودن واجب الوجود بالذات این است که ذات او بسیط باشد و هیچ گونه ترکیبی در آن راه نداشته باشد، این دو معنا در کلمات ائمه ی اهل بیت (علیهم السلام) به صورت مکرر و مؤکد بیان شده است. در اینجا به نقل کلامی از علی (علیه السلام) در این باره بسنده می کنیم:
شخصی از امام علی (علیه السلام) در مورد یگانگی خداوند پرسید. امام (علیه السلام) فرمود: یگانگی معانی مختلفی دارد، گاهی مقصود از آن یگانگی عددی و مفهومی است (مثل این که ایران یکی از کشورهای جهان است. و انسان یک نوع از حیوان است) این معنا در خداوند درست نیست، زیرا با کثرت و تعدد منافاتی ندارد، و گاهی مقصود از آن نداشتن مثل و مانند، و نداشتن اجزای عقلی ووهمی و خارجی است. مراد از یگانگی خداوند همین معناست. (1)
2 توحید صفاتی: مقصود از توحید صفاتی این است که صفات ذاتی خداوند چون علم، قدرت و حیات، اگرچه از نظر مفهوم مختلف اند، ولی از نظر مصداق هیچ گونه اختلاف و کثرتی در بین نیست. و مصداق همگی، ذات بسیط خداوند است. زیرا اگر جز این باشد، در ذات الهی
1) 70. نهج البلاغه، خطبه ی اول
کثرت راه خواهد یافت که با توحید ذاتی منافات دارد. بنابراین توحید صفاتی، لازمه ی توحید ذاتی است. هر گاه صفات ذاتی خداوند عین ذات او نباشند، علاوه بر لزوم کثرت در ذات الهی، تعدد واجب الوجود نیز لازم خواهد آمد، زیرا نمی توان صفات الهی را ممکن الوجود دانست، زیرا امکان با نیازمندی ملازمه دارد، و اگر صفات خداوند ممکن الوجود باشند، امکان و نیازمندی در ذات الهی راه خواهد یافت! امام علی (علیه السلام) نفی صفات زاید بر ذات را نشانه ی کمال توحید دانسته و فرموده است.
«کمال توحیده الإخلاص له، و کمال الإخلاص له، نفی الصفات عنه... فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّاه و من جزّاه فقد جهله» (1): کمال توحید، اخلاص برای خداوند است، و کمال اخلاص، نفی صفات
(زاید بر ذات) (2)از اوست... پس کسی که خداوند را به صفات زاید بر ذات توصیف کند، برای او قرین و مثل ثابت کرده است، و کسی که برای خداوند قرین و مثل ثابت کند، به دو بودن او قایل شده است، و کسی که به دو بودن قایل شده، برای خداوند جزء اثبات کرده است، و کسی که برای خدا جزء اثبات کند، او را نشناخته است.
3 توحید در خالقیت و ربوبیت: مقصود از توحید در خالقیت و ربوبیت این است که خداوند در آفرینش و تدبیر جهان شریک و انبازی ندارد. و اگر چه نظام جهان آفرینش، براساس علل و اسباب استوار است، ولی علل و اسباب (اعم از طبیعی و ماوراء طبیعی) هیچ گونه استقلالی ندارند، و به
مشیت و حول و قوه ی الهی تأثیر می گذارند.
این مطلب مفاد دو دسته از آیات قرآن کریم است. یک دسته، آیاتی که خالقیت و ربوبیت را مخصوص خداوند می داند. و دسته ی دیگر آیاتی که آثار و افعال ویژه ای را به موجودات طبیعی و ماوراء طبیعی و از جمله به انسان، نسبت داده است، و هم به موجودات دیگر. مانند گرفتن جانها هنگام مرگ که هم به خداوند
نسبت داده است (اللهُ یَتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها) (1)و هم به ملک الموت (قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ) (2)و هم به فرشتگان الهی (تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا) (3). 4 توحید در عبادت: کسی جز خداوند شایسته ی عبادت نیست. عبادت عبارت است از خضوع در برابر موجودی با این اعتقاد که آن موجود دارای مقام الوهیت است. یعنی در ذات یا صفات و افعال خود از استقلال وجودی برخوردار است. از آنجا که مقام الوهیت مخصوص خداوند است، عبادت نیز به او اختصاص دارد. و عبادت هر موجودی جز او شرک خواهد بود. بدیهی است خضوع در برابر غیر خداوند به انگیزه احترام به او بدون اعتقاد به الوهیت او، شرک نخواهد بود. هر چند بصورت برترین خضوع یعنی سجده باشد چنان که قرآن کریم از سجده ی فرشتگان در برابر آدم (4)و سجده ی
یعقوب و همسر و فرزندان (1)او در برابر یوسف سخن گفته است. سجده ی فرشتگان به امر الهی بود، و یعقوب پیامبر نیز از گناه بویژه شرک معصوم بوده است، چنان که نقل سجده ی
برادران یوسف نیز با نکوهش همراه نیست، تا بر ناروا بودن آن دلالت کند. از طرفی شرک ظلم عظیم است. (2)
آنان است.
و ظلم قبح ذاتی دارد، و خداوند هرگز به فعل قبیح امر نمی کند. (3)بنابراین، از آیات مربوط به سجده ی فرشتگان بر آدم و سجده یعقوب و فرزندانش بر یوسف به دست می آید که سجده اگر به قصد پرستش نباشد، بلکه به قصد تکریم و تحیت باشد، شرک نیست. ولی بعید نیست که گفته شود مستفاد از ظواهر دینی این است که در شریعت اسلام سجده برای غیر خداوند هر چند به قصد پرستش نباشد ممنوع گردیده است. (4)
از این جا می توان به نادرستی عقیده ی وهّابیان که اعتقاد به شفاعت و توسل جستن به پیامبران و اولیاء الهی، و تبرک جستن به قبور و یا آثار بر جای مانده از آنان را شرک می دانند، پی برد. زیرا مسلمانانی که این اعمال را انجام می دهند، هرگز قصد پرستش ندارند، و برای پیامبران و اولیاء الهی مقام الوهیت قایل نیستند. بلکه قصد آنان تکریم پیامبران و اولیاء الهی و تقرب به خداوند از طریق وهّابیان می گویند: مشرکان عصر رسالت نیز بت ها را به انگیزه تقرب به خداوند پرستش می کردند: (ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللهِ زُلْفی) (5)و نیز آنان را شفیعان درگاه الهی دانسته و از آنان طلب شفاعت می کردند. (وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا
1) 77. (قُلْ إِنَّ اللهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ) اعراف/ 28
2) 78. لکن الذوق الدینی المتخذ من الاستیناس بظواهره یقضی باختصاص هذا الفعل به تعالی، و المنع عن استعماله فی غیر مورده تعالی، و ان لم یقصد به الا التحیة والتکرمة فقط، المیزان، ج1، ص 123؛ نیز ر. ک: محاضرات فی الالهیات، ص 71.
3) 79. زمر/ 3.
4) 80. یونس/ 18.
5) 1. بیّنه/ 7.
عِنْدَ اللهِ) (1)بنابراین، عبادت غیر خدا یا طلب شفاعت از غیر خدا شرک است، هرچند به انگیزه ی تکریم یا تقرب به خداوند باشد.
ولی این استدلال نادرست است. زیرا مشرکان عصر رسالت همان گونه که در آیه تصریح شده است بت ها را پرستش می کردند، و به ربوبیت آنها، هرچند در پاره ای از امور، قایل بودند، چنان که در قیامت به این خطای خود پی برده می گویند: (تَاللهِ إِنْ کُنّا لَفی ضَلال مُبین) (إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ) (2): به خدا سوگند ما در گمراهی آشکار بودیم که شما را با پروردگار عالمیان برابر می پنداشتیم.
آنان برای معبودان خود مقام شفاعت را به صورت مستقل و بدون نیاز به اذن و مشیت خداوند قایل بودند. بدین جهت قرآن کریم آن را مردود دانسته می فرماید: (مَنْ ذَاالَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ) (3)و بدون شک چنین اعتقادی شرک در ربوبیت و تدبیر است، و هیچ مسلمانی چه شیعه و چه سنّی چنین اعتقادی ندارد.
بحث تنزیه و تشبیه مربوط به صفات خداوند است. صفات خداوند را به صفات ثبوتیه و سلبیّه تقسیم کرده اند. صفات ثبوتیه صفاتی است که بر کمال وجودی دلالت می کند، و خداوند آنها را دارد. و صفات سلبیّه صفاتی است که بر نقص وجودی دلالت می کند، و خداوند از آنها پیراسته است. از زاویه ی دیگر، صفات خداوند به صفات ذاتیه و صفات فعلیه تقسیم شده است. صفات ذاتیه صفاتی است که ذات خداوند بدون در نظر گرفتن این که خداوند چیزی را آفریده است، به آنها توصیف می شود. مانند حیات، علم و قدرت، و صفات
فعلیه صفاتی است که توصیف ذات خداوند به آنها مربوط به مقام فعل و ایجاد است. مانند خالق بودن، رازق بودن، غافر بودن، مُمیت بودن و مانند آن.
از آنجا که در خداوند هیچ گونه نقص و فقدانی راه ندارد، صفات سلبیه در مورد او سلب نقص است نه سلب کمال. بدین ترتیب صفات سلبیه تنزیه و تقدیس ذات خداوند از صفات نقص باز می گردد، خواه صفات ذاتیه باشد و خواه صفات فعلیه. و در مقابل «تنزیه»، «تشبیه» قرار دارد، یعنی اثبات صفاتی برای خداوند که به موجودات امکانی و مخلوقات اختصاص دارد. در تاریخ ادیان و مذاهب کسانی بوده اند که در مورد صفات الهی از مسیر حق منحرف گردیده و به تشبیه گراییده اند.
تشبیه گرایی در جهان اسلام نیز پدید آمده است، چنان که در کتب ملل و نحل از مجسّمه و مشبّهه به عنوان فرقه هایی یاد شده است. تشبیه گرایی اگر چه در همه ی صفات خداوند یافت می شود، ولی در مورد آن دسته از صفات که در آیات متشابه مطرح شده است، بیشتر رواج یافته است. عده ای از مسلمانان با استناد به ظواهر آیاتی چون: (یَدُ اللهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ)، (الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی)، (جاءَرَبُّکَ) و (کُلُّ شَیْء هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ)، به جسم بودن خداوند قایل شده و برای او اعضایی چون دست، پا و صورت و صفاتی چون قدم زدن و نشستن اثبات کرده اند.
شیعه به پیروی از اهل بیت (علیهم السلام) معتقد به تنزیه و ابطال تجسیم و تشبیه است. به اعتقاد شیعه ی امامیه با دقت در آیات یاد شده و نظایر آنها
می توان به مفاد حقیقی آنها پی برد. کلمه «ید» کنایه از قدرت خداوند است و مقصود این است که قدرت الهی برترین قدرتها است. مقصود از «وجه» ذات الهی است، یعنی همه ی چیز در معرض فنا و زوال است، جز ذات خداوند متعال. استواء بر عرش کنایه از احاطه ی علم و قدرت خداوند در تدبیر جهان است.
نه تنها در صفات یاد شده که آنها را صفات خبریّه می گویند باید به اصل تنزیه معتقد بود، بلکه این اصل در همه ی صفات الهی جاری است، مثلا علم خداوند را نمی توان علم حصولی و زاید بر ذات او و محدود دانست، بلکه علم خداوند عین ذات خداوند، و حضوری و نامحدود است. همین گونه است قدرت و حیات خداوند.
کوتاه سخن آن که در باب صفات الهی، باید کمال آنها را برای خداوند اثبات کرد و نقص و کاستی آنها را از خداوند نفی نمود، و این است طریق مستقیم در باب توحید که شیعه به آن اعتقاد دارد.
چنان که امام رضا (علیه السلام) فرموده است: «للناس فی التوحید ثلاثة مذاهب: نفی، و تشبیه، و اثبات بغیر تشبیه، فمذهب النفی لا یجوز، و مذهب التشبیه لا یجوز، و السبیل فی الطریقة الثالثة، اثبات بلا تشبیه». (1)
یکی از لوازم نفی جسم بودن از خداوند، نفی رؤیت بصری است، زیرا دیدن چیزی با چشم مستلزم این است که آن چیز در مکان و در جهت مقابل باشدو در فاصله ی معینی قرار داشته باشدو در فضایی روشن باشد. در غیر این صورت رؤیت بصری ممکن نخواهد بود. بدیهی است شرایط یاد
1) 84. نهج البلاغه، خطبه ی 179.
شده مستلزم جسمانیّت است و جسم بودن خداوند محال است. آری رؤیت قلبی نسبت به خداوند ممکن است، زیرا حقیقت آن به علم و ایمان کامل به خداوند باز می گردد. بدین جهت ائمه ی اطهار (علیهم السلام) که رؤیت بصری خداوند را با شدت انکار کرده اند، بر رؤیت قلبی او تأکید نموده اند. شخصی از امام علی (علیه السلام) پرسید: آیا پروردگارت را دیده ای؟ امام علی (علیه السلام) فرمود: من پروردگاری را که ندیده باشم عبادت نمی کنم، پرسید: چگونه او را دیده ای؟
امام (علیه السلام) فرمود: «لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان. ولکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان». (1)
با توجه به این که رؤیت بصری خداوند عقلا محال است، نمی توان در اثبات آن به ظواهر قرآن یا روایات استناد کرد؛ زیرا همان گونه که نمی توان ظاهر آیه ی (الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی) را دلیل بر جلوس و استقرار خداوند بر تخت و صندلی و مانند آن دانست، ظاهر آیه ی (وُجُوهٌ یَوْمَئِذ ناضِرَةٌ، إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ) (2)را نیز نمی توان دلیل این دانست که در قیامت مؤمنان با دیدگان خود به خداوند می نگرند.
همین گونه است حدیثی که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت شده است که مؤمنان در قیامت خداوند را می بینند همان گونه که ماه را در شب بدر می بینند. زیرا هرگاه ظاهر قرآن یا حدیث با حکم قطعی عقل منافات داشته باشد، و مستلزم تجسیم و تشبیه گردد، نمی توان مفاد آن را برگزید. یا باید آن را تأویل کرد، و یا توقف نمود.
یکی از عقاید اسلامی، شفاعت شافعان در روز
قیامت است که به اذن الهی انجام می یابد. شفاعت در مورد افرادی صورت می گیرد که پیوند خود را به کلی با دین و خدای متعال قطع نکرده و قابلیت آن را دارند که، با وجود آلودگی به برخی گناهان، به برکت شفاعت شافعان مشمول رحمت حق شوند. عقیده به شفاعت از قرآن و سنت گرفته شده که ذیلا به آنها اشاره می کنیم:
آیات قرآن حاکی از وجود اصل شفاعت در روز رستاخیز بوده و این کتاب شریف به اصل شفاعت، و منوط بودن آن به اذن و رضای خداوند، تصریح دارد: (وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی) (انبیاء/ 28): شافعان جز در حق کسانی که خدا می پسندد، شفاعت نمی کنند. در آیه دیگر می فرماید: (ما مِنْ شَفیع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ) (یونس/3). بنابراین اصل شفاعت (البته با اذن و رضای خداوند) ازنظر قرآن، امری قطعی و مسلّم است.
از برخی آیات استفاده می شود که فرشتگان از شافعانند، چنانکه می فرماید: (وَ کَمْ مِنْ مَلَک فِی السَّماواتِ لا تُغْنی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ یَأْذَنَ اللهُ لِمَنْ یَشاءُ وَیَرْضی) (نجم/ 26): چه بسیار فرشتگانی در آسمانها هستند که شفاعت آنان جز پس از اذن خداوند، در مورد آن کس که مشیت و رضایت الهی به (رستگاری وی) تعلق گیرد، سود نمی بخشد.
مفسران در تفسیر آیه (عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً) (اسراء/ 79): امید است که پروردگارت تو را به مقام پسندیده ای برانگیزد، می گویند مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت برای پیامبر اسلام است. (1)
گذشته از قرآن، در کتب حدیث نیز روایات بسیاری درباره
1) 87. المراجعات، مراجعه ی شماره ی 8؛ به نقل از الصواعق المحرقة، ص 91، باب 11، تفسیر آیه ی هفتم
شفاعت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده است که به برخی از آنها اشاره می کنیم:
1 پیامبر می فرماید: «إنّما شفاعتی لأهل الکبائر من أُمّتی» (1): شفاعت من مخصوص مرتکبان گناهان کبیره از امتم می باشد. ظاهراً علت اینکه شفاعت را مخصوص مرتکبان کبایر دانسته این است که
خداوند در قرآن وعده داده که هرگاه انسانها از گناهان کبیره اجتناب ورزند، آنها را خواهد بخشید (نساء/ 31) و دیگر نیازی به شفاعت نیست.
2 نیز می فرماید: «أُعطیتُ خمساً... و اُعطیتُ الشّفاعة، فادّخَرْتها لأُمّتی فهی لمن لا یُشرِک بالله» (2): از جانب خداوند پنج موهبت به من اعطا شده، و (از آن جمله) به من شفاعت داده شده، که آن را برای امتم ذخیره کرده ام. شفاعت من در حقّ کسانی خواهد بود که به خداوند شرک نمی ورزند.
برای آگاهی از شافعان روز محشر غیر از پیامبر (مانند ائمه معصومین (علیهم السلام) و دانشمندان و شهداء) و نیز شفاعت شوندگان آنها به کتابهای عقاید و کلام و حدیث رجوع کنید.
ضمناً، باید توجه داشت که اعتقاد به شفاعت همچون اعتقاد به قبولی توبه نباید مایه تجرّی افراد بر گناه شود، بلکه باید آن را روزنه امیدی شمرده به امید بخشودگی، به راه صحیح باز گردند، و بسان نومیدان نباشند که به اصطلاح، آب را از سر گذشته می پندارند و در نتیجه هیچگاه به فکر بازگشت به طریق صحیح نمی افتند.
همان طور که یادآور شدیم اعتقاد به «اصل شفاعت در آخرت در چارچوب اذن الهی» از عقاید مسلّم اسلامی بوده و کسی نمی تواند در آن خدشه کند. حال باید دید
که آیا می توان در این دنیا نیز، از شافعانی چون پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) طلب شفاعت نمود، و به تعبیر دیگر، آیا درست است که انسان بگوید: ای رسول گرامی، نزد خدا در حق من شفاعت کن (یا وجیهاً عندالله إشفع لنا عندالله)؟
در پاسخ باید گفت: مشروعیت این امر، تا قرن هشتم مورد اتفاق همه مسلمانان قرار داشته است و تنها از نیمه قرن هشتم به بعد برخی از اهل تسنن با آن به مخالفت برخاستند و آن را جایز ندانستند، در حالی که آیات قرآنی و احادیث معتبر نبوی و سیره مستمره مسلمین بر جواز آن گواهی می دهد. زیرا شفاعت شافعان، در معنی، همان دعای آنان در حقّ افراد است، و درخواست دعا از فرد مؤمن چه رسد به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بدون شک امری جایز و مستحسن است.
از حدیث زیر که ابن عباس از پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می کند به روشنی استفاده می شود که شفاعت مؤمن، دعای او در حق دیگران است: «هرگاه مسلمانی بمیرد و چهل مؤمن موحّد بر جنازه او نماز بگزارند خدا شفاعت آنان را در حق او می پذیرد» (1). چه، مسلّم است که شفاعت چهل مؤمن به هنگام اقامه نماز بر میّت، جز دعای آنان در حق او چیزی نیست.
با مروری به اوراق تاریخ، می بینیم که صحابه پیامبر از آن حضرت در زمان حیات ایشان درخواست شفاعت می کردند. ترمذی از انس بن مالک نقل می کند که می گوید: از پیامبر درخواست کردم در روز قیامت شفاعتم کند. پیامبر فرمود: چنین
1) 90. خصال شیخ صدوق، ابواب پنجگانه، صحیح بخاری، 1/42؛ مسند احمد، 1/301.
خواهم کرد. به او گفتم: کجا شما را پیدا کنم؟ فرمود: در کنار صراط. (1)
با توجه به اینکه واقعیت استشفاع، چیزی جز درخواست دعا از شفیع نیست، وقوع نمونه هایی از این امر در عصر انبیا را می تون از خود قرآن به دست آورد:
1 فرزندان یعقوب، پس از فاش شدن گناهشان، از پدر خواستند از خداوند برای آنان طلب آمرزش کند. حضرت یعقوب نیز درخواست آنان را پذیرفت و به وعده خود در موعد مقرّر عمل کرد. (2)
2 قرآن کریم می فرماید: هرگاه افرادی از امت اسلامی که در حق خود ستم کرده اند، نزد پیامبر آمده و از او بخواهند برای آنان از خدا طلب آمرزش کند، آن گاه خود آنان استغفار کرده و پیامبر نیز برای آنان از درگاه الهی آمرزش خواهد، خداوند توبه شان را
می پذیرد و رحمت خود را شامل آنان می کند. (3)
3 همچنین درباره منافقین می فرماید: هرگاه به آنان گفته می شود بیایید و از پیامبر بخواهید تا در حق شما استغفار کند، سرپیچی می کنند و استکبار میورزند. (4)بدیهی است چنانچه روگردانی از طلب استغفار از پیامبر، که ماهیّتاً با طلب شفاعت یکسان است، نشانه نفاق و استکبار باشد، طبعاً انجام دادن آن نیز نشانه ایمان و خضوع در پیشگاه الهی خواهد بود.
ضمناً از آنجا که مقصود ما در بحث حاضر، اثبات جواز و مشروعیت درخواست شفاعت است، زنده بودن شخص شفیع در این آیات، ضرری به مقصد نمی زند. زیرا اگر درخواست شفاعت از زندگان شرک نباشد، طبعاً درخواست آن از میّت نیز شرک نخواهد بود، چون حیات و موت شفیع، ملاک توحید و شرک
1) 91. ما من رجل مسلم یموت فیقوم علی جنازته أربعون رجلا لا یشرکون بالله شیئاً، إلاّ شفّعهم الله فیه (صحیح مسلم، 3/54).
2) 92. نساء/ 64: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحیماً)
3) 93. منافقین/ 5: (وَإِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)
4) 94. سنن ابن ماجه، ج1، باب ما جاء فی زیارة القبور، ص 113.
نبوده و تنها چیزی که هنگام درخواست شفاعت از ارواح مقدسه ضروری است شنوایی آنها می باشد، که در مبحث توسل، وجود ارتباط مزبور و سودمندی آن ثابت شده است.
در اینجا باید توجه نمود که شفاعت خواستن مؤمنان و موحدان از پیامبران و اولیای الهی، با شفاعت خواستن بت پرستان از بتهای خویش، تفاوت بنیادین دارد. زیرا موحّدان، با اذعان به دو مطلب اساسی، از اولیای الهی درخواست شفاعت می کنند:
1 مقام شفاعت، مقامی است مخصوص خدا و در اختیار او، چنانکه می فرماید: (قُلْ للهِِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً) (زمر/ 44): بگو شفاعت، تماماً از آنِ خداست، و: (مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ (بقره/ 255): کیست که بدون اذن وی حقّ شفاعت داشته و شفاعتش مقبول و مؤثر باشد؟
2 شفیعانی که موحّدان دست التجا به سوی آنان دراز می کنند، بندگان مخلص خدا هستند که به پاس تقرب در درگاه الهی، دعایشان به هدف اجابت می رسد.
با توجه به این دو شرط، تفاوت اساسی موحّدان با مشرکان عصر بعثت در امر شفاعت روشن می گردد:
اولا: مشرکان برای شفاعت آنها هیچ نوع قید و شرطی قائل نبودند؛ تو گویی خدا حق خود را به بتهای کور و کر تفویض کرده است! در حالی که موحّدان، به رهنمود قرآن، مقام شفاعت را یکسره از آنِ خدا دانسته و پذیرش شفاعت شافعین را، منوط به اذن و رضای الهی می دانند.
ثانیاً: مشرکان عصر پیامبر بت ها را عبادت می کردند و می گفتند «لا نعبدهم الا لیقربونا الی الله» و اعتقاد داشتند این موجودات بی جان، سهمی از ربوبیت و الوهیت
هستی را بر عهده دارند! حال آنکه موحدان، پیامبران و امامان را بندگان وارسته خدا شمرده و
پیوسته به این کلام مترنّمند که: «... عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ» و «... عِبادِ اللهِ الصّالِحین» و هیچ گاه شفیعان خود را معبود خود نمی دانند. ببین تفاوت ره از کجا است تا کجا؟!
بنابراین، استدلال به آیاتی که شفاعت خواهی مشرکان از بتها را نفی می کند بر نفی طلب شفاعت از اولیاء الهی، کلامی کاملا بی پایه و قیاسی نابجا خواهد بود.
زیارت قبور مؤمنان، خصوصاً زیارت بستگان و آشنایان، یکی از مستحبات است که آثار سازنده ای دارد، زیرا مشاهده وادی آرام قبرستان که چراغ زندگی انسانها در آنجا به خاموشی گراییده، دل و جان را تکان می دهد، و برای انسانهای عبرت آموز درس عبرت می شود و با خود می گویند: این زندگی موقت که پایان آن پنهان شدن در زیر خروارها خاک است ارزش تلاشهای ناروا را ندارد. و سرانجام این افراد در برنامه زندگی خود تجدید نظر می کنند و تحولی در روح و روان آنها پدید می آید، پیامبرگرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) در حدیثی به این نکته اشاره کرده و می فرماید: «زُورُوا الْقُبورَ فانّها تذکّرکُم الآخِرَة» (1): قبرها را زیارت کنید، زیرا یادآور سرای دیگر می باشد.
گذشته از این، زیارت بزرگان دین، نوعی ترویج از دین و مقامات معنوی است، و توجه مردم به مدفن بزرگان، این فکر را تقویت می کند که معنویت آنان مایه این گرایش ها است، وگرنه صاحبان قدرت و مکنت که فاقد معنویت بوده اند، زیر خاک خفته و کسی به آنها توجهی ندارد.
1) 96. صحیح بخاری، ج 5، باب قتل ابی جهل، سیره ابن هشام: 2/282 و غیره.
سول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) در آخرین روزهای عمر خود به قبرستان بقیع رفت و درباره اصحاب قبور، طلب آمرزش کرد و فرمود: پروردگارم دستور داده است که به قبرستان بقیع بیایم و برای آنان طلب مغفرت کنم، آنگاه فرمود: هرگاه به زیارت آنان شتافتید بگویید: «السلامُ علی أَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالمُسْلِمین یَرْحَمُ الله المُسْتَقْدِمِینَ مِنّا وَالْمُسْتأخِرینَ وَإِنّا إنْ شاءالله بِکُمْ لاحِقُون» (1): درود بر ساکنان این وادی از مؤمنان و مسلمانان، رحمت خدا بر گذشتگان از ما، و بازماندگان و ما به خواست خدا به شما می پیوندیم.
در کتابهای حدیثی، زیارت قبور اولیاء الهی و پیشوایان دین به صورت یک مستحب مؤکّد آمده و پیوسته ائمه اهل بیت (علیهم السلام) به زیارت رسول خدا، و دیگر امامان (علیهم السلام) می رفتند، و پیروان خود را بر انجام آن دعوت می نمودند.
توسل به اسباب طبیعی و غیر طبیعی (به شرط اینکه، رنگ استقلال در تأثیر به خود نگیرند) عین توحید است. شکی نیست که انجام واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زکات و جهاد و غیره در راه خدا، همگی وسایل معنوی یی هستند که انسان را به سر منزل مقصود، که همان تقرب به خداوند است می رسانند. انسان در پرتو این اعمال، حقیقت بندگی را می یابد و در نتیجه به خدا نزدیک می شود. ولی باید توجه نمود که وسایل غیر طبیعی، منحصر به انجام امور عبادی نیست، بلکه در کتاب و سنت یک رشته وسایل معرفی شده که توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد که ذیلا برخی از آنها را یادآور می
1) 97. صحیح مسلم، ج 2، باب ما یقال عند دخول القبر.
شویم:
1 توسل به اسماء و صفات حسنای الهی که در کتاب و سنت وارد شده است، چنانکه می فرماید: (وَ للهِِ اْلأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها) (اعراف/ 180): اسماء حسنی مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسیله آنها بخوانید. در ادعیه اسلامی، توسل به اسماء و صفات الهی فراوان وارد شده است.
2 توسل به دعای صالحان که برترین نوع آن توسل به ساحت پیامبران و اولیای خاص خداوند است تا برای انسان از درگاه الهی دعا کنند.
قرآن مجید به کسانی که بر خویشتن ستم کرده اند (گنهکاران) فرمان می دهد سراغ پیامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت کنند، و هم پیامبر برای آنان طلب آمرزش کند. و نوید می بخشد که: در این موقع خدا را توبه پذیر و رحیم خواهند یافت، می فرماید: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَحیماً) (نساء/ 64) در آیه دیگر، منافقان را نکوهش می کند که چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پیامبر بروند تا درباره آنان از خداوند طلب آمرزش کند، سرپیچی می کنند؟! می فرماید: (وَإذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُمْ مُسْتَکْبِرُونَ) (منافقون/ 5).
از برخی از آیات بر می آید که در امتهای پیشین نیز چنین سیره ای جریان داشته است. فی المثل، به گفته قرآن، فرزندان یعقوب (علیه السلام) از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا برای آنان طلب آمرزش کند و یعقوب نیز درخواست آنان را پذیرفت و وعده استغفار داد: (یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئینَ قالَ سَوْفَ
أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ) (یوسف/ 97 98).
ممکن است گفته شود: توسل به دعای صالحان، در صورتی بی اشکال است که کسی که به او توسل می جوییم در قید حیات باشد، ولی اکنون که انبیا و اولیا از جهان رخت بربسته اند، چگونه توسل به آنان می تواند مفید و عین توحید باشد؟
در پاسخ به این سؤال یا ایراد، یادآور می شویم مؤثر و مفید بودن توسل دو شرط بیشتر ندارد:
1 فردی که به وی توسل می جویند، دارای علم و شعور و قدرت باشد.
2 میان توسل جویندگان و او ارتباط برقرار باشد
و در توسل به انبیا و اولیایی که از جهان درگذشته اند، هر دو شرط فوق (درک و شعور، و وجود ارتباط میان ما و آنان) به دلایل روشن عقلی و نقلی، تحقق دارد.
وجود حیات برزخی یکی از مسایل مسلّم قرآنی و حدیثی است در جایی که، به گفته قرآن، شهدای راه حق حیات و زندگی دارند، مسلّماً پیامبران و اولیای خاص الهی که بسیاری از ایشان خود نیز شهید شده اند از حیات برتر و بالاتری برخوردارند.
بر وجود ارتباط میان ما و اولیای الهی دلایل بسیاری در دست است که برخی را ذیلا یادآور می شویم:
1 همه مسلمانان در پایان نماز شخص پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) را خطاب قرار داده و می گویند: السّلام علیک أیّها النبی و رحمة الله و برکاته؛ آیا آنان براستی کار «لغوی» انجام می دهند و پیامبر این همه سلام را نمی شنود و پاسخی نمی دهد؟!
2 پیامبر گرامی در جنگ
بدر دستور داد اجساد مشرکان را در چاهی ریختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. یکی از یاران رسول خدا عرض کرد: آیا با مردگان سخن می گویید؟ پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: شماها از آنان شنواتر نیستید. (1)
3 رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) کراراً به قبرستان بقیع می رفت و به ارواح خفتگان در قبرستان چنین خطاب می کرد: السّلام علی أهل الدّیار من المؤمنین و المؤمنات. و براساس روایتی دیگر می فرمود: السّلام علیکم دار قوم مؤمنین». (2)
4 امیر مؤمنان علی (علیه السلام) آنگاه که پیامبر را غسل می داد به او چنین گفت: «بأبی أنت و أُمّی یا رسولَ الله لقد إنقطعَ بموتِک ما لَمْ یَنْقَطِعْ بموتِ غیرِک مِن النُبوّةِ و الأنباء و أخبارِ السماء... بأبی أنتَ و أُمّی اذکرنا عند ربِّک و اجْعلنا من بالک» (3)پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا، با مرگ تو چیزی (وحی) منقطع گردید، که با مرگ دیگران منقطع نگردیده بود. ما را نزد پروردگارت یاد کن...
«بدعت» در لغت به معنی کار نو و بی سابقه ای است که بیانگر نوعی حسن وکمال در فاعل می باشد، چنانکه یکی از صفات خداوند «بدیع» است: (بَدِیعُ السَّمواتِ وَالأَرض) (بقره/ 117). مفهوم اصطلاحی بدعت نیز آن است که انسان چیزی را که جزو شریعت نیست، به آن نسبت دهد، و کوتاهترین عبارت برای تعریف اصطلاح بدعت آن است که بگوییم: إدْخالُ ما لَیْسَ مِنَ الدِّینِ فی الدینِ.
بدعت گذاری در دین از گناهان کبیره بوده و در حرمت آن هیچ تردیدی نیست. پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «کُلُ بِدْعَةِ
ضَلالَةٌ، وَکُلُّ ضَلالَة فِی النّار» (1)نکته مهم در مسأله بدعت، تنها این است که مفهوم بدعت به صورتی روشن تبیین شود تا بدعت از غیر آن تمیز داده شود در این زمینه، برای درک حقیقت بدعت، بایستی به دو
مطلب توجه نمود:
1 بدعت، نوعی تصرف در دین، از طریق افزودن یا کاستن شریعت است. بنابراین، نوآوری هایی که ربطی به دین و شریعت نداشته، بلکه به عنوان یک مسأله عرفی و عادی انجام گیرد، بدعت نخواهد بود (هرچند مشروع بودن آن مشروط به این است که ابداع و ابتکار مزبور در شرع محرّم و ممنوع نباشد). فی المثل، بشر از نظر مسکن و پوشاک و دیگر وسایل زندگی همواره دست به نوآوریهایی می زند و بویژه در عصر ما بسیاری از روشها و ابزارهای معمول زندگی دگرگون شده و برای نمونه لباس ها و خوراک های جدید پدید آمده است. بدیهی است همه اینها یک نوع بدعت (به معنی نوآوری) بوده، ولی ارتباط به بدعت در شرع ندارد. تنها، چنانکه گفتیم، حلال بودن آنها و استفاده از آنها مشروط به این است که مخالف با احکام و موازین شرع نباشد.
مثلا، اختلاط زن و مرد بدون حجاب در مجالس و محافل، که از ارمغانهای فاسد غرب می باشد، حرام است ولی بدعت نیست؛ زیرا کسانی که در این محافل شرکت می کنند، این کار را به عنوان یک عمل مشروع که اسلام بر آن صحه نهاده انجام نمی دهند، بلکه احیاناً با اعتقاد به اینکه امری مخالف شرع است، روی عدم مبالات تن به این کار می دهند. لذا گاه تنّبه یافته و تصمیم
1) 101. فتح الباری: 5/156، 17/9.
جدّی می گیرند که دیگر در آن مجالس شرکت نورزند.
و یا چنانچه ملتی روز یا روزهایی را برای موسم شادی وگردهمایی معین کنند، امّا نه به این قصد که شرع چنین دستوری داده است، چنین کاری بدعت نیست، هرچند بایستی حلّیّت و حرمت آن از جهات دیگر مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
از اینجا روشن می شود که بسیاری از نوآوریهای بشری در زمینه هنر، ورزش، صنعت و غیره از قلمرو بدعت اصطلاحی بیرون بوده، و آنچه درباره آنها مطرح است مسأله حلال و حرام بودن آن ها از جهات دیگر است که خود ملاک و مقیاس خاص خویش را دارد.
2 اساس بدعت در شرع به این نکته باز می گردد که چیزی را به عنوان یک امر شرعی به کار برند، در حالی که برای مشروعیت آن، اصل یا ضابطه ای در شرع وجود نداشته باشد؛ ولی هرگاه کاری را که انسان به عنوان یک عمل دینی انجام می دهد، دلیل شرعی یی (به صورت خاص، یا کلّی و عام) بر مشروعیت آن وجود داشته باشد، آن عمل بدعت نخواهد بود. از این روست که علامه مجلسی، عالم بزرگ شیعی، می گوید: «البِدْعَةُ فی الشَّرعِ ما حَدَثَ بَعْدَ الرَّسُولِ [بما انّه من الدین] وَلَمْ یَکُنْ فِیهِ نَصٌ عَلی الخصوصِ وَلا یَکُونُ داخلا فی بَعْضِ العُمُوماتِ» (1): بدعت در شرع چیزی است که پس از رسول گرامی حادث شده و دلیل شرعی خاص یا عامّی نیز بر جواز آن در کار نباشد.
ابن حجر عسقلانی، دانشمند مشهور اهل سنت، نیز می گوید: «البدعةُ ما أُحدثَ و لیس له أصل فِی الشرع، و ما
1) 102. جامع الأُصول 1/238.
کانَ له أصل یدلّ علیه الشّرع فلیس ببدعة» (1): بدعت چیزی است که (پس از پیامبر) پدید آمده باشد و دلیلی حاکی از جواز آن در شریعت یافت نشود؛ و آن چیزی که دلیل و ریشه ای در دین دارد، بدعت نخواهد بود.
بنابراین، هرگاه عملی را که به شرع نسبت می دهیم مستند به دلیلی خاص یا ضابطه ای کلی در شرع باشد، مسلّماً بدعت نخواهد بود. صورت نخست (وجود دلیل خاص) نیاز به بیان ندارد. مهم توضیح قسمت دوم است، زیرا چه بسا ممکن است یک عمل ظاهراً حالت نوآوری داشته و در تاریخ اسلام بی سابقه باشد ولی معناً تحت ضابطه ای قرار گیرد که شرع اسلام آن را به صورت کلی پذیرفته است. به عنوان نمونه، می توان از سربازگیری عمومی یاد کرد که امروزه در نوع کشورها اجرا می شود. دعوت جوانان به خدمت زیر پرچم به عنوان وظیفه دینی، هرچند حالت نوآوری دارد، ولی چون یک اصل و قاعده دینی پشتیبان آن است بدعت نخواهد بود. زیرا قرآن می فرماید: (وَأَعِدُّوالَهُمْ مَّااسْتَطَعْتُمْ مِّنْ قُوّة) (انفال/ 60). بدیهی است بر اثر تحوّلات جهانی، آموزش عمومی رزمی برای جوانان موجب آمادگی بیشتر در مقابل دشمن مترصد و گوش به زنگ است و عمل به روح آیه شریفه، در عصر ما، مقتضی همین امر است.
از بیان فوق، بسیاری از شبهات واهی حل می شود. برای نمونه، انبوه مسلمانان جهان روز میلاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را جشن می گیرند و گروهی این امر را بدعت می نامند! در حالیکه، طبق آنچه گفتیم، هرگز ملاک بدعت بر آن صادق نیست.
1) 103. تفسیر طبری: 3/153؛ تفسیر رازی: 8/113؛ تفسیر نسفی، در حاشیه تفسیر خازن: 1/271؛ روح المعانی: 3/121؛ مجمع البیان: 3/... و 1/430.
زیرا استحباب اظهار محبت به پیامبر گرامی اسلام و خاندان او سلام الله علیهم اجمعین یکی از اصول مسلّم اسلام است که این گونه جشنهای مذهبی جلوه و مظهری از آن اصل کلّی است. پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «لا یُؤْمِنُ أَحدُکُمْ حَتّی أَکونَ أحبَّ إِلیهِ مِنْ مالِهِ وَأَهلِهِ وَالنّاس أجْمَعین» (1): هیچکدام از شما مؤمن نخواهد بود، مگر آنکه من نزد او از خانواده وی و تمامی مردم، محبوبتر باشم.
همانگونه که یادآور شدیم، بدعت بودن عمل در صورتی است که برای آن مدرک صحیحی در شرع (به صورت خاص یا عام) وجود نداشته باشد، و باید توجه نمود که روایات ائمه اهل بیت (علیهم السلام)، به حکم حدیث متواتر «ثقلین»، از مصادر شریعت و دلایل احکام دینی به شمار می رود. و هرگاه حضرات معصومین سلام الله علیهم اجمعین بر جواز یا منع چیزی تصریح کنند، پیروی از گفتار آنان پیروی از دین بوده و مشمول عنوان بدعت گذاری در دین نخواهد بود.
یکی از تعالیم قرآن این است که، در مواردی که جان و عِرض و مال یک فرد مسلمان در اثر اظهار عقیده به خطر خواهد افتاد می تواند عقیده خود را کتمان کند. در اصطلاح شرعی به این امر «تقیه» گفته می شود. جواز تقیه، نه تنها مدرک شرعی دارد، بلکه عقل و خرد نیز بر درستی و لزوم آن در شرایط خاص گواهی می دهد. چه، از یک طرف حفظ جان و مال و آبرو لازم است، و از طرف دیگر عمل بر وفق عقیده یک وظیفه دینی است. امّا در مواردی که اظهار عقیده جان و
1) 104. تفسیر رازی: 8/13.
مال و آبروی شخص را به خطر می افکند و این دو وظیفه عملا با هم تزاحم و اصطکاک می یابند، طبعاً حکم خرد آن است که انسان وظیفه و تکلیف مهمتر را بر دیگری مقدم بدارد. در حقیقت، تقیه سلاح ضعفا در مقابل اشخاص قدرتمند و بی رحم است، و پیداست که اگر تهدیدی در کار نباشد، انسان نه عقیده خویش را کتمان می کند و نه برخلاف
اعتقاد خود عمل می نماید.
قرآن در مورد عمار یاسر (و کسانی که اصولا در چنگ کافران گرفتار شده و به رغم ایمان استوار قلبی خویش، صورتاً برای تخلص آنان لفظ کفر را بر زبان جاری می کنند) چنین می فرماید: (مَنْ کَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إیمانِهِ إِلاّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنُّ بِاْلإیمانِ) (نحل/ 106): کسی که پس از ایمان به خدا کفر ورزد (به سزای عمل خود می رسد) مگر کسی که از روی ناچاری و اجبار اظهار کفر کند، ولی قلبش به ایمان، قرص و محکم باشد.
در آیه دیگر می فرماید: (لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ وَمَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَلَیْسَ مِنَ اللهِ فی شَیْء إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَیُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَإِلَی اللهِ الْمَصیرُ) (آل عمران/ 28): روا نیست مؤمنان کافران را به جای مؤمنان ولیّ خود گیرند، و هرکس چنین کند پیوند خویش را با خداوند گسسته است؛ مگر اینکه خود را (برای ایمنی از شر آنها) در حصن و حفاظِ تظاهر به قبول ولایتشان قرار دهید. خداوند شما را از مخالفت با خویش بر حذر می دارد و بازگشت همگان به سوی خدا است.
مفسران قرآن در
شرح این دو آیه، همگی اصل تقیه را اصلی مشروع دانسته اند. (1)
اصولا هرکس مطالعه مختصری در تفسیر قرآن و فقه اسلامی داشته باشد می داند که اصل تقیه از اصول اسلامی است و نمی توان آیات یاد شده در فوق و نیز عمل مؤمن آل فرعون و کتمان ایمان خویش و اظهار خلاف آن را (غافر/ 28) نادیده گرفت. و تقیه را به طور کلی منکر شد.
ضمناً در خور ذکر است که هرچند آیات تقیه در مورد تقیه از کافران وارد شده، ولی ملاک آن، که همان حفظ جان و عرض و مال مسلمین در شرایط خاص و ناگوار است، اختصاص به کافران ندارد، و اگر اظهار عقیده و یا عمل شخص بر وفق آن، نزدیک فرد مسلمان نیز موجب خوف شخص بر جان و مال و عرض خویش باشد، تقیه در این مورد حکم تقیه از کافر را خواهد داشت. این سخنی است که دیگران نیز به آن تصریح کرده اند. رازی می گوید: مذهب شافعی این است که هرگاه وضع مسلمانان در میان خود همان حالتی را به خود گرفت که مسلمانان در میان کفّار (حربی) دارند، تقیه برای حفظ جان جایز است. همچنین تقیه منحصر به ضرر جانی نبوده و حتی ضرر مالی نیز مجوّز تقیه است؛ زیرا احترام مال مسلمان هم مانند احترام خون مسلمان است، و اگر کسی در راه آن کشته شود، شهید می باشد. (2)
به عقیده شیعه، تقیه در شرایطی واجب، ولی در برخی شرایط
نیز حرام است، و انسان در آن شرایط نباید به بهانه اینکه جان و مال وی به خطر می افتد تقیه کند. گروهی
تصور می کنند که شیعه مطلقاً تقیه را واجب می داند، در حالی که این تصور غلط بوده و روش پیشوایان شیعه هرگز چنین نبوده است. زیرا آنان با در نظر گرفتن شرایط و رعایت مصالح و مفاسد، در هر زمانی راهی خاص و مناسب را انتخاب می کردند و لذا می بینیم که گاه تقیه نکرده و جان و مال خود را در راه اظهار عقیده فدا می کردند.
اصولا پیشوایان معصوم شیعه غالباً به وسیله شمشیر یا زهر جفای دشمنان به شهادت رسیده اند، در حالی که یقیناً اگر آنان به حاکمان عصر خویش چهره خوش نشان می دادند، قدرتمندان حاکم چه بسا بزرگترین و عالی ترین مقامات را نیز در اختیار آنان می نهادند؛ ولی آنها خوب می دانستند که تقیه فی المثل در برابر یزید مایه نابودی دین و محو مذهب است.
در شرایط کنونی نیز برای رهبران دینی مسلمین دو نوع تکلیف وجود دارد: در شرایطی راه تقیه را در پیش گیرند؛ و در شرایط دیگر، که اساس دین در خطر است، جان به کف گرفته به استقبال مرگ روند.
در پایان یادآور می شویم که در تعلیم و تبیین معارف و احکام دینی، تقیه موردی نخواهد داشت، که مثلا دانشمندی کتابی را بر اساس تقیه بنویسد و عقاید انحرافی و خلاف را، به عنوان عقاید شیعه، در جامعه منتشر سازد! به همین جهت است که می بینیم در
طول تاریخ شیعه، هیچ گاه کتابی در زمینه عقاید و احکام بر اساس تقیه نوشته نشده است، بلکه علمای شیعه در سخت ترین شرایط نیز عقیده خویش را اظهار داشته اند.
البته ممکن است در میان آنان پیرامون اصل یا مسأله ای خاص اختلاف نظر وجود داشته باشد، ولی هرگز در طول تاریخ یک بار هم اتفاق نیفتاده که دانشمندان شیعه رساله یا کتابی را به بهانه تقیه بر خلاف آرا و عقاید مسلّم این مذهب بنویسند.
در اینجا، به کسانی که فهم و هضم تقیه برای آنان سنگین بوده و تحت تأثیر تبلیغات سوء دشمنان شیعه قرار دارند، اکیداً توصیه می کنیم که یک دوره تاریخ شیعه را در عهد امویان و عباسیان، و حتی عثمانی ها در ترکیه و شامات، مطالعه کنند تا بدانند که این گروه برای دفاع از عقیده و پیروی از اهل بیت (علیهم السلام) چه بهای گزافی را پرداخته اند، چه قربانیهایی داده، و چه مصایب تلخی را تحمل کرده اند، تا آنجا که حتی از خانه و کاشانه خود به کوهها پناه برده اند.
شیعیان، با وجود رعایت تقیه، چنین وضعی داشتند، حال اگر این اصل را رعایت نمی کردند چه وضعی پیش می آمد؟! و براستی آیا در آن صورت اثری از تشیع در جهان باقی می ماند؟!
اصولا باید توجه داشت که، اگر نکوهشی در تقیّه هست در اصل متوجه مسبّبان آن است. کسانی مستوجب نکوهشند که به جای اجرای عدل و رأفت اسلامی، سخت ترین و کشنده ترین اختناقهای سیاسی و مذهبی را بر پیروان عترت نبوی (علیهم السلام) تحمیل می کردند و در حال حاضر هم می کنند نه کسانی که از روی ناچاری برای حفظ جان و مال و ناموس خویش به تقیه پناه می بردند! و شگفت اینجاست که برخی کسان، به جای
نکوهش مسبّبان تقیه یعنی ظالمان، تقیه کنندگان، یعنی مظلومان را نکوهش کرده و متهم به نفاق می کنند! حال آنکه فاصله «نفاق» با «تقیه» از زمین تا آسمان است: منافق، کفر را در دل خویش پنهان کرده و در ظاهر ابراز ایمان می کند، در حالی که مسلمان در حال تقیه، قلبی لبریز از ایمان دارد و صرفاً به علت ترس از آزار طاقت فرسای ظالمان، اظهار خلاف می نماید.
مهر ورزیدن و دوست داشتن پیامبر و خاندانش یکی از اصول اسلام است که قرآن و سنت بر آن تأکید دارند. قرآن کریم در این باره می فرماید: (قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَأَبْناؤُکُمْ وَإِخْوانُکُمْ وَأَزْواجُکُمْ وَعَشیرَتُکُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَمَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ وَجِهاد فی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اللهُ بِأَمْرِهِ وَاللهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ) (توبه/ 24): بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالی که بدست آورده اید و تجارتی که از کساد آن بیم دارید و مسکن های مورد پسند شما، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوب تر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند، و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمی کند.
و در آیه دیگر می فرماید: (الَّذینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (اعراف/ 157): کسانی که به او ایمان آورده اند و او را تکریم کرده و کمک نموده اند و از نوری که بر وی فرود آمده پیروی کرده اند، رستگارانند.
خدا در این آیه برای رستگاران چهار ویژگی
می شمارد:
1 ایمان به پیامبر: (آمَنُوابه).
2 تعزیز و تکریم او: (عَزَّروهُ).
3 یاری کردن او: (نَصَرُوهُ).
4 پیروی از نوری (قرآن) که نازل شده است (وَاتَّبَعُوا النُّورَ الّذی أُنْزلَ مَعَهُ)
با توجه به اینکه یاری کردن پیامبر در ویژگی سوم آمده است، قطعاً مراد از (عَزَّروهُ) در ویژگی دوم همان تکریم و تعظیم پیامبر است، و مسلماً، تکریم پیامبر مخصوص دوران حیات او نیست، همچنانکه ایمان به وی که در آیه وارد شده، چنین محدودیتی ندارد.
درباره محبت به خاندان رسالت کافی است که قرآن آن را به صورت پاداش رسالت ذکر کرده و می فرماید: (قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) (شوری/ 23): بگو من برای ادای رسالت خدا از شما پاداشی نمی طلبم، جز محبت ورزیدن به بستگان و نزدیکانم.
محبت و تکریم نسبت به پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نه تنها در قرآن آمده، بلکه در احادیث اسلامی نیز بر آن تأکید شده است، که دو نمونه آن را یادآور می شویم:
1 رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «لا یُؤمِنُ أَحدُکُمْ حَتّی أَکُونَ عنده أَحبَّ مِنْ وُلْدِهِ وَالنّاسِ أَجْمَعین». (1): هرگز یک نفر از شما مؤمن واقعی نخواهد بود، مگر اینکه من برای او از فرزندانش و همه مردم محبوبتر باشم.
2 در حدیث دیگر می فرماید: ثَلاث من کُنّ فیه ذاقَ طعمَ الایمان: من کان لا شیء أحبُّ إلیه من اللهِ وَرَسُولِهِ، وَمَنْ کان لَئِنْ یُحرق بالنّار أحبَّ الیه مِنْ أَنْ یرتدّ عن دینه، و مَنْ کانَ یُحبُّ للهِ وَیبغضُ لله» (2): سه چیز است که هرکس دارای آن باشد، مزه ایمان را
چشیده است:
1 آن کس که چیزی برای او از خدا و رسولش محبوب تر نباشد.
2 آن کس که سوخته شدن در آتش برای او محبوبتر از خروج از دین باشد.
3 آن کس که دوستی و دشمنی او برای خدا باشد.
محبت خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نیز در احادیث اسلامی مورد تأکید واقع شده است که برخی را یادآور می شویم:
1 پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «لایؤمن عبد حتّی أکون أحبَّ إلیه مُنْ نفسِه و تکونَ عترتی أحبَّ إلیه من عترته، و یکون أهلی أحبَّ إلیه من أهله» (1): مؤمن به شمار نمی آید بنده ای مگر اینکه مرا بیش از خود دوست بدارد، و فرزندان مرا بیش از فرزندانش، و خاندان مرا فزون از خاندان خود، دوست بدارد.
2 در حدیث دیگر درباره عترت خود می فرماید: «مَنْ أحبّهم أحبّه الله و من أبغضهم أبغضه الله» (2): هرکس آنها را دوست بدارد، خدا را دوست داشته و هرکس آنها را دشمن بدارد، خدا را دشمن داشته است.
تا این جا با دلایل وجوب مهر ورزیدن به پیامبر و عترتش و تکریم آنان آشنا شدیم، اکنون سؤال می شود:
1 سودی که امت از مهر ورزیدن به پیامبر و عترت او می برد چیست؟
2 شیوه مهر ورزی و تکریم نسبت به پیامبر و خاندان او چیست؟
درباره مطلب نخست یادآور می شویم: محبت به انسان با کمال و با فضیلت، خود نردبان صعود به سوی کمال است، هرگاه انسانی فردی را از صمیم دل دوست بدارد، کوشش می کند خود را با او همگون سازد و آنچه
که مایه خرسندی او است انجام داده، و آنچه او را آزار می دهد ترک نماید.
ناگفته پیداست وجود چنین روحیه ای در انسان مایه تحول بوده و سبب می شود که پیوسته راه اطاعت را در پیش گیرد و از گناه بپرهیزد. کسانی که در زبان اظهار علاقه کرده ولی عملا با محبوب خود مخالفت میورزند، فاقد محبت واقعی می باشند، امام صادق (علیه السلام) بر این موضوع با دو بیت استدلال کرد و فرمود:
تعصی الإلهَ وَأنتَ تُظْهِرُ حبَّه
هذا لَعمْری فی الفعال بدیعٌ
لو کان حبُّکَ صادقاً لأطعتَه
إنّ المُحبَّ لِمَن یُحبُّ مطیعٌ (1)
«خدا را نافرمانی می کنی و اظهار دوستی می نمایی، به جانم سوگند، این کار شگفتی است. اگر در ادعای خود راستگو بودی او را اطاعت می کردی، زیرا که محبّ مطیع محبوب خود می باشد».
اکنون که برخی از ثمرات مهر ورزی به پیامبر و خاندان او روشن شد، باید به شیوه ابراز آن بپردازیم: مسلماً مقصود حب درونی بدون هیچ گونه بازتاب عملی نیست، بلکه مقصود مهری است که در گفتار و رفتار انسان بازتاب مناسبی داشته باشد.
شکی نیست که یکی از بازتابهای محبت به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) وخاندان او پیروی عملی از آنان است، چنان که اشاره شد، ولی سخن در دیگر بازتابهای این حالت درونی است، و اجمال آن این است که هر گفتار یا رفتاری که در نظر مردم نشانه محبت و وسیله گرامی داشت افراد به شمار می رود، مشمول این قاعده می باشد، مشروط بر اینکه، با عمل مشروع او را تکریم کنند، نه با عمل حرام.
بنابراین، گرامی
1) 111. یوسف / 184.
داشت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) و خاندان او در هر زمان خصوصاً در سالروز ولادت یا وفات یکی از شیوه های ابراز محبت و گرامی داشت مقام و منزل آنان است و آزین بندی در روزهای ولادت و روشن کردن چراغ و برافراشتن پرچم و تشکیل مجلس برای ذکر فضایل و مناقب پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) یا خاندان او، نشانه محبت به آنان و وسیله ابراز آن به شمار می رود و به این خاطر تجلیل پیامبر در ایام ولادت یک سنت مستمر، در میان مسلمانان بوده است.
دیار بکری در کتاب «تاریخ الخمیس» می نویسد: مسلمانان پیوسته ماه ولادت پیامبر را گرامی داشته و جشن می گیرند و اطعام می کنند و به فقرا صدقه می دهند اظهار شادمانی می نمایند و سرگذشت ولادت او را بیان می کنند، چه بسا کراماتی برای آنان ظاهر می شود. عین این سخن را عالم دیگری به نام ابن حجر عسقلانی در کتاب خود آورده است. (1)
از بیان گذشته فلسفه سوگواری برای پیشوایان دینی نیز روشن می گردد، زیرا هر نوع ترتیب مجلس برای ذکر مصائب آنان نوعی اظهار محبت و مهر ورزیدن است، اگر یعقوب سالیان درازی بر فقدان عزیزش یوسف گریه کرد و اشک ریخت (2)ریشه آن، علاقه باطنی او به فرزندش بود، پس هرگاه علاقمندان به خاندان رسالت در پرتو مهری که به آنان دارند، در روزهای درگذشت و شهادت آنان، اشک بریزند چه اشکالی دارد.
اصولا تشکیل مجلس برای فقدان عزیزان کاری است که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) آن را در جنگ اُحد پی ریزی
کرد آنگاه که از گریه زنان انصار بر شهدای اُحد آگاه گشت، و به یاد عموی بزرگوار خود افتاد و فرمود: «وَلکِنَّ حَمزَة لا بَواکیَ له» (1): ولی کسی بر حمزه گریه نمی کند». وقتی یاران پیامبر علاقه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را به برپایی مجلس عزا برای عمویش احساس کردند، از زنان خود خواستند تا مجلسی برپا کرده و بر عموی پیامبر سوگواری کنند. مجلس تشکیل شد، و رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از ابراز عواطف آنان تقدیر، و در حقّ آنان دعا کرد، و فرمود «رحمَ اللهُ الأَنصارَ»، سپس از سران انصار خواست از زنان بخواهند تا به خانه های خود باز گردند. (2)
گذشته از این، سوگواری برای پیامبر و امامان و شهیدان راه حق، فلسفه دیگری نیز دارد و آن اینکه بزرگداشت یاد آنان مایه حفظ مکتب آنهاست، مکتبی که اساس آن را فداکاری در راه دین و تن ندادن به ذلّت و خواری تشکیل می دهد. و منطق آنان این است که «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است» و از این رو است که در هر عاشورای حسینی این منطق احیاء می گردد و ملت ها از نهضت او، درس آموخته و می آموزند.
مطلب دیگر اینکه خردمندان جهان در نگهداری آثار نیاکان خود کوشا بوده و آن را تحت عنوان «میراث فرهنگی» از گزند روزگار حفظ می کنند، و با صرف هزینه هایی، به عنوان آثار ملی و یا مفاخر گذشتگان از آن حراست می نمایند، زیرا آثار گذشتگان حلقه اتصال بین قدیم و جدید بوده و حرکت ملتها را در سیر ترقی و تعالی به
روشنی بیان می کند.
مسلمانان براساس همین رسم در طول تاریخ، آثار به جا مانده از رسول گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) و فرزندان او را از گزند روزگار حفظ کرده اند، و می گویند: شخصیتی الهی فزون از چهارده قرن قبل به مقام نبوت برگزیده شد، و با برنامه بسیار مترقی به اصلاح جامعه پرداخت و تحولی عمیق که هم اکنون مردم جهان از آن بهره مندند پدید آورد پس حفاظت زادگاه او، محل عبادت و نیایش او، نقطه ای که در آنجا به پیامبری برانگیخته شده و نقاطی که در آنجا به سخنرانی پرداخت، و مناطقی که در آنجا به دفاع شرافتمندانه دست
زده و صدها علائم و آثار او وظیفه تمام مسلمانان جهان است و باید در حفظ این آثار بکوشند، و لوحه هایی بر آنها نصب کنند.
امّا متأسفانه وهّابیان به این اصل عقلائی و خداپسند عمل نمی کنند و به جای اینکه در راه بقاء این آثار بکوشند آنها را محو می نمایند؟!!!
همگی می دانیم که وضو یکی از مقدمات نماز است. در سوره مبارکه مائده می خوانیم: (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ) (مائده/ 6): ای افراد با ایمان هرگاه برای نماز بپا خاستید صورت و دستهای خود را تا آرنج بشویید و سر و پاها را تا کعبین مسح کنید.
در جمله نخست (وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِق) لفظ «أیدی» به کار رفته که جمع «ید» است و از آنجا که اولا کلمه ید در زبان عربی استعمالات مختلفی داشته و گاه به انگشتان دست،
گاه به انگشتان تا مچ، گاه به انگشتان تا آرنج، و گاه به کلّ دست از سر انگشتان تا کتف اطلاق می شود، و ثانیاً مقدار واجب شستن دست در وضو فاصله میان مرفق تا سر انگشتان است، لذا قرآن لفظ (إِلَی الْمَرافِق) را به کار برده تا مقدار واجب را بیان نماید بنابراین کلمه «الی» در «الی المرافق» بیانگر مقدار «مغسول به» است، نه «کیفیت» غَسل و شستشوی دست (که مثلا از بالا به پایین صورت گیرد یا از پایین به بالا)، بلکه کیفیت شستشو مربوط به عرف و عادت مردم است که معمولا هنگام نظافت از بالا به پایین می شویند و امامان معصوم که تفسیر قرآن را از آنان باید آموخت با نقل وضوی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) مسأله وجوب از بالا به پایین شستن را یادآور شده اند.
از این رو شیعه امامیه معتقد است که در هنگام وضو صورت و دستها را بایستی از بالا به پایین شست و خلاف آن را صحیح نمی داند.
مطلب دیگر، مسئله مسح پاها در وضو است. شیعه می گوید باید پاها را، مسح کرد، نه غَسل؛ و دلیل وی نیز به صورت خلاصه این است که ظاهر آیه ششم سوره مائده حاکی از آن است که انسان نمازگزار به هنگام وضو دو وظیفه دارد: یکی شستن (در مورد صورت و دست) و دیگری مسح (در مورد سر و پاها). این مطلب از تقارن و مقایسه دو جمله زیر روشن می شود:
1 (فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ)
2 (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ)
چنانچه ما این دو جمله را
به فرد عرب زبانی که ذهن او مسبوق به فتوای فقهی خاصی نباشد ارائه کنیم، بی تردید خواهد گفت که طبق این آیه وظیفه ما نسبت به صورت و دست، شستن؛ و نسبت به سرو پاها، مسح است.
از نظر قواعد ادبی، لفظ (أرجلکم) باید عطف بر کلمه (رؤوسکم) باشد که نتیجه آن همان مسح پاهاست، و نمی توان آن را بر جمله پیشین (و أیدیکم) عطف کرد که نتیجه آن شستن پاها می باشد. زیرا لازمه این امر آن است که میان معطوف (وَأرجلکم) و معطوفٌ علیه (وأیدیکم) جمله معترضه (فامسحوا برؤوسکم) قرار گیرد، که از نظر قواعد عربی مناسب نیست و مایه اشتباه در مقصود می باشد.
و روایات متواتر از ائمه اهل بیت حاکی است که وضو از دو چیز تشکیل یافته است: غَسْلَتان و مَسْحَتان؛ یعنی دو شستن و دو مسح کردن و امام باقر (علیه السلام) در حدیثی ضمن توضیح وضوی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل می کند که آن حضرت پاهای خود را مسح کرد.
در خور ذکر است که نه تنها ائمه اهل بیت در هنگام وضو پاها را مسح می کردند، بلکه گروهی از صحابه و تابعین نیز بر این رأی بودند، ولی بعدها به عللی نزد عدّه ای از مسلمانان مسح تبدیل به غسل گردید که مشروح آن در کتب فقهی آمده است.
علمای شیعه امامیه به پیروی از حدیث هایی که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و امامان معصوم (علیهم السلام) به آنها رسیده اتفاق نظر دارند که «حیّ علی خیر العمل» جزء اذان و اقامه است و بدون
آن اذان و اقامه ناقص است.
و اهل تسنن هم قبول دارند که «حیّ علی خیر العمل» در زمان رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در اذان گفته می شده است اما به استناد برخی روایات که به نظر شیعه بی اعتبار است می گویند این جمله از اذان نسخ شده است و از این رو آن را در اذان واقامه نمی گویند. و همچنین شیعه با استناد به روایات اهل بیت (علیهم السلام) می گوید جمله «الصلوة خیر من النوم» که اهل تسنن در اذان نماز صبح می گویند، جزء اذان نبوده و افزودن آن به اذان به عنوان اینکه جزء اذان می باشد بدعت و حرام است.
و اینکه شیعیان در اذان و اقامه جمله «اشهد ان علیاً ولی الله» وامثال آن را می گویند نه به خاطر آن است که این جمله را جزء اذان و اقامه می دانند بلکه همانطور که فقهای شیعه فرموده اند این جمله جزء اذان و اقامه نیست و شیعیان با قصد جزئیت نمی گویند. بلکه به عنوان اظهار تشیّع و شعار شیعه گفته می شود و اشکالی هم ندارد.
از مسائلی که میان شیعه و بخشی از اهل تسنن (نه همه آنها) اختلاف است مسأله قرار دادن دست راست را روی دست چپ و قرار دادن آن بالای ناف یا پایین ناف در حال ایستادن در نماز است
در فقه شیعه این کار حرام و بدعت بشمار آمده اما بخشی از اهل تسنن این کار را جائز یا مستحب می دانند.
دلیل شیعه گفتار امامان معصوم (علیهم السلام) است که به حکم حدیث ثقلین که
پیشتر یاد شد برای همگان حجّت است.
زراره از امام باقر (علیه السلام) نقل می کند که فرمود: بر تو باد به اقبال در نماز، و از قرار دادن دست راست روی دست چپ اجتناب کن. زیرا این عمل از کارهای مجوس است. (1)
محمد بن مسلم از امام صادق (علیه السلام) یا امام باقر (علیه السلام) نقل می کند که
به آن حضرت عرض کردم شخصی دست راستش را در حال نماز روی دست چپ خود می گذارد حضرت فرمود نباید این کار انجام شود. (2)
و ابن رشد قرطبی که از علمای بزرگ اهل تسنن است گوید: روایات صحیحه ای از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) وارد شده که در آنها خصوصیات نماز پیامبر ذکر شده اما از دست روی دست گذاشتن سخنی به میان نیامده است... (3)
از کارهایی که اهل تسنن در نماز انجام می دهند گفتن «آمین» بعد از خواندن سوره حمد در نماز است. اما شیعه نه فقط گفتن آن را جایز نمی داند بلکه گفتن آن را باطل کننده نماز و بدعت می داند و استدلال شیعه این است:
1 نماز از عبادات شرعی است که حدّ و حدود آن را خود پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بیان کرده است و هیچ کس حق ندارد به دلخواه خود چیزی به آن بیافزاید یا از آن بکاهد.
و با مراجعه به روایاتی که در آنها کیفیت نماز پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) بیان شده معلوم می شود که از آمین گفتن یاد نشده است از جمله روایت ابوحمید ساعدی است که در سنن بیهقی 2/105 و سنن ترمذی حدیث
304 یاد شده و در آن همه جزئیات نماز رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) ذکر شده و آمین گفتن بعد از سوره حمد در آن نیست.
2 اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) که گفتار آنها برای همه حجت است به خاطر حفظ سنّت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از تحریف و بدعت، شیعیان را از گفتن آمین باز داشته اند.
مرحوم شیخ کلینی به سند خود از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که فرمود: هرگاه پشت سر امام جماعت نماز می خواندی هنگامی که امام جماعت از خواندن سوره حمد فارغ شد بگو الحمدلله رب العالمین و آمین مگو (1).
شیعه به پیروی از احادیث اهل بیت (علیهم السلام) سجده بر زمین و آنچه از زمین می روید را صحیح می داند و سجده مثلا بر فرش را صحیح نمی داند و اینکه شیعیان یک قطعه خاک به نام «مهر نماز» همراه دارند و یا در مساجد برای نماز گزاران آماده شده است برای این است که همه جا سنگ یا خاک یا چیزی که سجده بر آن جایز باشد یافت نمی شود و نیز در روایات امامان معصوم (علیهم السلام) بیان شده که سجده بر خاک قبر امام حسین (علیه السلام) ثواب فراوان دارد و شیعه برای عمل به این روایات و انجام این مستحب به تربت سیدالشهدا (علیه السلام) سجده می کند.
یکی از دانشمندان گوید:
از مهمترین اسرار استحباب سجده بر تربت حضرت امام حسین (علیه السلام) این است که نمازگزار هر روز در اوقات پنج گانه نماز هنگامی که چشمش به تربت
1) 118. سنن ترمذی 1/207 چاپ سلفیه.
حسینی می افتد به یاد فداکاری های آن
حضرت و اصحاب و اهل بیت او می افتد و معلوم است که یادآوری این چنین الگوهایی اگر مورد توجه خاص قرار گیرد اثر تربیتی معنوی عجیبی در انسان خواهد داشت.
برخی از شیعیان در مدینه و مکّه سجاده حصیری به همراه خود دارند و روی آن نماز می خوانند و بر آن سجده می کنند؛ این کار پیروی از رسول خدا (صلّی الله علیه وآله) است. به این دو حدیث که در دو کتاب از کتابهای حدیثی معتبر اهل تسنّن نقل شده است توجّه کنید:
1 ابن عباس می گوید: «کان رسول الله (صلّی الله علیه وآله) یصلی علی الخمرة» (1)پیامبر (صلّی الله علیه وآله) بر «خمره» نماز می خواند.
ترمذی پس از نقل حدیث فوق می نویسد: الخمرة: هو حصیر صغیر (خمره عبارت است از حصیر کوچک).
2 ابوسعید خدری می گوید: «دخلت علی النبی (صلّی الله علیه وآله) فرأیته یصلّی علی حصیر یسجد علیه» (2)بر رسول خدا وارد شدم، دیدم بر حصیری نماز می خواند، و بر همان سجده می کند.
بنابر این ممانعت برخی از مأموران و روحانیان سنّی از این کار، و اینکه به شیعیان به خاطر این کار اعتراض می کنند دلیل بی اطلاعی آنان از کتابهای خودشان است.
بر هر مسلمانی لازم است در شبانه روز پنج بار نماز بگزارد که اوقات شرعی آنها در قرآن و سنت بیان شده است: از ظهر تا غروب وقت نماز ظهر و عصر است؛ از مغرب تا نیمه شب وقت نماز مغرب و عشاء؛ و از طلوع فجر تا طلوع آفتاب نیز وقت
نماز صبح.
شیعه آن طور که در کتب فقهی توضیح داده شده معتقد است از ظهر تا غروب و از مغرب تا نیمه شب وقت مشترک دو نماز است، جز اینکه به مقدار چهار رکعت از اول وقت، مخصوص نماز ظهر و به مقدار سه رکعت از اول وقت مخصوص نماز مغرب و به مقدار چهار رکعت از آخر وقت، مخصوص نماز عصر و عشاء می باشد. بنابراین، غیر از دو وقت اختصاصی مذکور، انسان می تواند هر دو نماز را در فاصله مزبور هر وقت خواست انجام دهد هرچند بهتر آن است که آن ها را از هم جدا کند و هر یک را در وقت فضیلت خود انجام دهد.
امام باقر (علیه السلام) می فرماید: «إذا زالت الشمسُ دَخَلَ الوقتان الظهرُ وَالعصرُ وإذا غابت الشمسُ دخل الوقتان المغربُ و العشاءُ الآخرة» (1): آنگاه که خورشید به وسط آسمان رسید وقت انجام دادن نماز ظهر و عصر فرا می رسد و آنگاه که خورشید غروب کرد هنگام انجام نماز مغرب و عشاء فرا می رسد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «إذا زالت الشمسُ فقد دَخَلَ وقتُ الظهر وَالعصر جمیعاً إلا ان هذه قبل هذه، ثمّ أنت فی وقت منهما جمیعاً حتی تغیب الشمس» (2): هنگامی که خورشید به حدّ زوال رسید وقت نماز ظهر و عصر فرا می رسد؛ جز آنکه نماز ظهر قبل از نماز عصر انجام می گیرد. آنگاه تو وقت داری که آن دو را در هر وقتی خواستی بخوانی تا زمانی که خورشید غروب کند.
امام باقر (علیه السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) حکایت می کند که
آن حضرت نماز ظهر و عصر را بدون هیچ عذر و علتی با هم به جای آورد. (1)
اصولا جواز جمع میان دو نماز در برخی از موارد، مورد اتفاق همه فقهای اسلام قرار دارد. در عرفه و مزدلفه همه فقها جمع میان نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشاء را جایز می دانند، همچنانکه گروه زیادی از فقهای اهل سنت جمع بین دو نماز را در سفر مجاز می شمرند. تمایز شیعه از دیگران آن است که با استناد به ادلّه فوق (در عین قبول افضلیت انجام نمازها در وقت فضیلت خویش) جمع میان دو نماز را مطلقاً جایز می داند. حکمت این امر نیز، همان گونه که در احادیث بیان شده است، تسهیل امر بر مسلمانان است، و خود پیامبر گرامی در موارد زیادی بدون عذر (مانند سفر، بیماری و غیره) بین دو نماز جمع می کرده تا کار را برای امت آسان سازد که هرکس بخواهد بین نمازها جمع کند و هرکس بخواهد آنها را جدا از یکدیگر انجام دهد.
مسلم در کتاب صحیح خود نقل می کند که «صلّی رسولُ الله الظهرَ و العصرَ جمیعاً والمغربَ والعشاءَ جمیعاً فی غیر خوف ولا سفر» (2): رسول خدا نماز ظهر و عصر و نیز نماز مغرب و عشاء را با هم به جای آوردند، بدون اینکه خوفی از دشمن باشد و یا در سفر باشند.
در برخی از روایات به حکمت این عمل اشاره شده است، چنانچه در یک روایت می خوانیم «جَمَعَ النبّی (صلی الله علیه وآله وسلم) بین الظهر والعصر وبین المغرب والعشاء فقیل له فی ذلک فقال صنعتُ هذا لئلاّ تحرج أمتی» (3)
پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) نماز ظهر و عصر و نیز مغرب و عشاء را با هم به جای آورد. علت این امر از ایشان سؤال شد، فرمود: چنین کردم تا امّتم به رنج و سختی نیفتند.
روایاتی که درباره اقدام رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) به جمع بین دو نماز، در صحاح و مسانید وارد شده، متجاوز از بیست روایت است که بخشی از آنها مربوط به سفر، و بخش دیگر در غیر سفر و مرض و وقت بارانی است. در برخی از آنها به حکمت جمع میان نمازها، که همان آسان شدن امر بر مسلمانان می باشد، اشاره شده است و فقهای شیعه از همین تسهیل استفاده کرده جمع بین دو نماز را مطلقاً جایز شمرده اند، و در عین حال خواندن نمازها را در پنج وقت (جدا جدا) افضل می دانند.
در فقه شیعه به پیروی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) آمده: مستحب است انسان در مجموع شبهای ماه رمضان هزار رکعت نماز بگزارد. ولی برگزاری این نمازها به جماعت، بدعت است و باید به صورت فُرادی برگزار شود.
امام باقر (علیه السلام) می فرماید: نمازهای مستحبی را نمی توان با جماعت خواند، و هر نوع بدعت در دین مایه گمراهی بوده و عاقبت آن آتش است. (1)
امام رضا (علیه السلام) نیز در رساله خود که پیرامون عقاید و واجبات و مستحبات و غیره نگاشته، یادآور شده است که نماز مستحب را نمی توان به جماعت خواند، و این کار بدعت است. (2)
از بررسی تاریخچه برگزاری نماز تراویح (مستحب در شب های ماه
رمضان) به صورت جماعت، که در میان اهل سنت متداول است، روشن می شود که اجتهاد به رأی، به این عمل مشروعیت بخشیده، نه اینکه آیه یا روایتی دلیل این عمل باشد. در این مورد طالبین می توانند به مدارک یاد شده در پاورقی مراجعه نمایند. (1)
یادآوری:
یکی از اشتباهات اهل تسنن این است که از خواندن نماز مستحبی بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب و نیز از خواندن نماز مستحبی بعد از نماز عصر تا غروب آفتاب منع می کنند و می گویند حرام است. در صورتی که در فقه اهل بیت (علیهم السلام)، حرام نیست بلکه به قولی مکروه است و مکروه در این قبیل موارد به معنی این است که ثوابش کمتر است.
همه فقهاء اسلام معتقدند که غنایم جنگی میان جهادگران تقسیم می شود، مگر یک پنجم آن که باید در موارد خاصی صرف شود که در آیه کریمه قرآن وارد شده است: (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکینِ وَابْنِ السَّبیلِ...) (انفال/ 41): بدانید آنچه را که به غنیمت می گیرید، یک پنجم آن، از آن خدا و رسول او، و خویشاوندان وی، و یتیمان و تهیدستان و در راه ماندگان است...
تفاوتی که فقیهان شیعه با دیگر فقهاء دارند این است که سنّی ها خمس را منحصر به غنیمت جنگی دانسته و در غیر آن قایل به چنین فریضه ای نیستند. و دلیل آنان این است که این آیه در مورد غنیمت جنگی وارد شده است.
ولی این مطلب از دو نظر صحیح نیست.
اولا: در لغت عرب علاوه بر غنیمت جنگی، به
1) 127. ارشاد الساری: 3/226: عُمدة القاری 110/126؛ الاعتصام: 2/291.
هر چیزی که انسان به آن دست یابد، غنیمت گفته می شود، و اختصاص به غنیمت جنگی ندارد، چنانکه ابن منظور می گوید: «الغنم الفوز بالشیء من غیر مشقّة» (1): غنیمت، دست یافتن به چیزی است بدون مشقّت.
و اصولا «غنیمت» در برابر «غرامت» است، هرگاه انسانی بدون بهره گیری از چیزی محکوم به پرداخت مبلغی شود، نام آن غرامت، و آنگاه که نفعی به دست آورد، غنیمت نام دارد.
بنابراین، تخصیص آیه به غنایم جنگی دلیلی ندارد و نزول آیه در غنایم جنگی «بدر» دلیل بر اختصاص نیست.
و ثانیاً: در برخی از روایات وارد شده است که پیامبر گرامی (صلی الله علیه وآله وسلم) پرداخت خمس را از هر نوع درآمد واجب کرده است. آنگاه که گروهی از قبیله عبدالقیس حضور او رسیدند و گفتند: میان ما و شما، مشرکان حایل و مانع اند، و ما فقط در ماههای حرام (که امنیت برقرار است) می توانیم نزد شما بیاییم، دستوراتی را که در سایه عمل به آن وارد بهشت گردیم و دیگران را نیز به آن دعوت کنیم، بیان فرمایید، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: شما را به ایمان فرمان می دهم، آنگاه در تفسیر ایمان فرمود: «شهادة أن لا إله إلا الله، و اقام الصلاة و إیتاء الزکاة، و ان تعطوا الخمس من المغنم» (2): شهادت بر یگانگی خدا، و بر پاداشتن نماز، و پرداختن زکات و اینکه یک پنجم درآمدها را بپردازند.
مسلماً غنیمت در این حدیث درآمدهای غیر جنگی است، زیرا می گویند: ما در نقطه ای هستیم که دسترسی به پیامبر نداریم، یعنی از ترس مشرکان نمی توانیم به
مدینه بیاییم، این گونه افراد که در محاصره مشرکان بودند توانایی جهاد با مشرکان را نداشتند تا خمس غنیمت جنگ با آنان را بپردازند.
علاوه دلیل اصلی وجوب خمس از نظر شیعه روایات ائمه اهل بیت (علیهم السلام) است که برای همه حجّت است بر لزوم پرداخت خمس از هر گونه درآمد تصریح کرده و نقطه ابهامی باقی نگذاشته است. (1)
شریعت اسلام، شریعت جهانی و ابدی است. و همه ی ابعاد و نیازهای زندگی فردی و اجتماعی انسان را مورد توجّه قرار داده است. آئین اسلام برای آن که بتواند به رسالت جهانی و جاویدان و همه ی جانبه ی خود جامه ی عمل بپوشاند برای شرایط غیر عادی، احکام و قوانین ویژه ی آنها را مقرّر داشته است.
یکی از نیازهای طبیعی انسان، نیاز به ازدواج است، این نیاز از نحوه ی آفرینش مرد و زن سرچشمه می گیرد. قرآن کریم، آن را از نشانه های حکمت و قدرت الهی دانسته می فرماید: (وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فی ذلِکَ َلآیات لِقَوْم یَتَفَکَّرُونَ) (2)در این آیه ی کریمه به برخی از آثار سازنده و اهداف حکیمانه ی ازدواج اشاره شده است. ازدواج کانونی گرم و سرشار از محبت و مودّت را بنیان می نهد و در سایه ی آن انسان به آرامش روحی دست می یابد
ازدواج سبب ادامه یافتن نسل بشر و تشکیل جوامع بشری می شود که منشا تمدن و تکامل مادی و معنوی انسان می گردد: (وَاللهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَجَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَنینَ وَحَفَدَةً وَرَزَقَکُمْ
مِنَ الطَّیِّباتِ) (1)در کنار این اهداف و اغراض عقلانی، و معنوی، غریزه ی جنسی انسان نیز به طریق مشروع ارضاء می گردد.
و این، خود نتایج معنوی بزرگی را به دنبال دارد. بدین جهت است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) ازدواج را موجب حفظ نیمی از تدیّن انسان دانسته و فرموده است: من تزوّج فقد احرز نصف دینه. و نیز بدین جهت است که آن حضرت ازدواج را از محبوب ترین امور دانسته و فرموده؛ «ما بنی فی الاسلام بناء أحبّ الیّ من التّزویج».
و ما اگر واقع بینانه به زندگی بشر و شرایط گوناگون آن بنگریم این حقیقت را می یابیم که نیازهای بشر در مسأله ی ازدواج به گونه ای است که دو گونه ازدواج را طلب می کند
یکی ازدواج دایمی و دیگری ازدواج موقت؛ ازدواج دایمی برای شرایط عادی و معمولی زندگی، و ازدواج موقت برای شرایط غیر عادی، از قبیل سفر در مدتی طولانی و مواردی که در اثر جنگ و حوادث دیگر، زنانی، همسران خود را از دست می دهند، و از طرفی هزینه ی ازدواج دایمی و مشکلات دیگر مانع از چند همسری می باشد.
شریعت مقدس اسلام، درست با توجه به واقعیت مزبور دو گونه از ازدواج دایمی و موقت را تشریع کرده است. در مورد ازدواج دایمی فرموده است: (وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتامی فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَثُلاثَ وَرُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً) (2)اگر از ازدواج با یتیمان از این جهت که مبادا با آنان به عدل رفتار نکنید بیمناکید، با زنان غیر یتیم که مورد
پسند شماست ازدواج کنید، دو همسر یا سه همسر یا چهار همسر می توانید برگزینید، ولی اگر از اجراء عدالت میان آنها بیمناکید، به یک همسر بسنده کنید.
و در مورد ازدواج موقت فرموده است: (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَریضَةً) (1)، از هر زنی که به طور مشروع کام برگرفتید، آنچه را که در مقابل این کام جویی به عنوان مهر مقرر داشته اید به او بپردازید.
دلایل این که این آیه مربوط به ازدواج موقت می باشد متعدد است یکی از آنها روایات اهل بیت (علیهم السلام) است که آیه را به ازدواج موقّت (متعه) تفسیر کرده اند. (2)در احادیث اهل سنّت نیز این تفسیر از عدّه ای از صحابه و تابعان روایت شده است. ابن عباس و اُبیّ بن کعب و سعیدبن جبیر و سدّی آیه را چنین قرائت می کردند: (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ [الی أجل مسمی] فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَریضَة) (3)و مجاهد نیز گفته است: این آیه در مورد ازدواج موقت نازل شده است. (4)
فخرالدین رازی، پس از ذکر قرائت اُبیّ بن کعب و ابن عباس گفته است: «مسلمانان این گونه قرائت را بر آن دو انکار نکردند. از اینجا به دست می آید که درستی این قرائت مورد قبول همه ی مسلمانان بوده است، در نتیجه مشروعیت ازدواج موقّت مورد اجماع مسلمانان بوده است. (5)
ازدواج موقّت در چند حکم با ازدواج دایمی یکسان است که عبارتند از:
1 موانع ازدواج (محرّمات النکاح)
2 شرایط لازم به هنگام عقد ازدواج مانند: در عده نبودن زن
3 اجرای صیغه ی مخصوص ازدواج
4 لزوم مهریه
5 احکام مربوط به فرزندان و خویشاوندان
احکام مربوط به ارث فرزندان از پدر و مادر و بالعکس
7 لزوم عدّه پس از پایان یافتن ازدواج برای زن
تفاوت های ازدواج موقت با ازدواج دایمی در امور ذیل است:
الف) در ازدواج موقّت زن و شوهر از یک دیگر ارث نمی برند.
ب) در ازدواج موقّت نفقه ی زن بر شوهر واجب نیست.
ج) در ازدواج موقّت زن حق همخوابگی با شوهر ندارد.
د) در ازدواج موقّت با پایان یافتن مدّت ازدواج اجرای صیغه ی طلاق لازم نیست.
ه) پاره ای از تفاوت های دیگر که در کتب فقه بیان شده است.
در هر حال، ازدواج موقت با ازدواج دایمی هر دو از اقسام نکاح شرعی به شمار می روند و در بسیاری از احکام ازدواج یکسانند. اگر چه هریک احکام ویژه ای نیز دارند.
روشن است که داشتن احکام ویژه سبب تباین آن دو نخواهد بود چنان که در دیگر احکام شرعی نیز چنین است، مثلا هبه ی معوّضه و غیر معوّضه، و هبه ی به خویشاوند و غیر خویشاوند احکام ویژه ای دارند، ولی همگی از اقسام یک نوع عقد شرعی به شمار می روند که هبه نام دارد.
از مطالب پیشین روشن شد که در اصل مشروعیت ازدواج موقّت تردیدی نیست، و این مطلب مورد اجماع مسلمانان است، لیکن علمای اهل سنّت با استناد به برخی از دلیل هایی که به نظر شیعه بی اعتبار است مدعی نسخ این حکم شده اند.
صحابه و یاران پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) که در زمان حیات آن حضرت به او ایمان آورده و از محضر وی کسب معرفت کرده
اند، نزد شیعیان از احترام خاصی برخوردارند، چه آنان که در زمان رسول اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از دنیا رفتند و یا شهید شدند و چه آنان که پس از درگذشت پیامبر در قید حیات باقی ماندند. همه اینان، از حیث آنکه به پیامبر ایمان آورده و در کنار او بوده اند، از احترام برخوردارند، و هیچ مسلمانی نیست که به صحابه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) (از نظر اینکه صحابه پیامبر بوده است) بدگویی کرده یا اظهار بی مهری نماید، و اگر چنین نسبتی به گروهی از مسلمانان بدهند نسبتی کاملا بی اساس است.
ولی در کنار این مسأله، مطلب دیگری وجود دارد که بایستی بدون هیچ تعصّب یا حبّ و بغضی بدان رسیدگی کرد: آیا همه اصحاب، عادل و پرهیزگار و پیراسته از گناه بوده اند؟ یا آنکه حکم صحابه، از این نظر، حکم بقیه مردم است که نمی توان همگی آنان را عادل و پارسا دانست؟
بدیهی است رؤیت پیامبر و مصاحبت با او، هرچند امری افتخارآمیز است، ولی برای هیچ انسانی مصونیت از گناه نمی آورد، و نمی توان به همه صحابه به یک نظر نگریست و همگی را عادل و پرهیزگار و پیراسته از گناه دانست، زیرا به شهادت قرآن، آنان در عین داشتن افتخار «صحابی بودن» از حیث ایمان و نفاق، و اطاعت و عصیان در برابر خدا و رسول به اصناف گوناگونی تقسیم شده اند که با توجه به این تقسیم بندی نمی توان همگان را یکسان اندیشید، و کلا عادل و پرهیزگار دانست.
شکی نیست که قرآن یاران پیامبر را در مواقع مختلف
ستوده است. (1)
فی المثل از بیعت کنندگان با پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) در جریان صلح حدیبیه اظهار رضایت کرده ومی فرماید: (لَقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ) (فتح/ 18). امّا این ستایش، بیانگر رضایت خداوند از آنان در حال بیعت (إِذْ یُبایِعُونَکَ) است، و دلالت بر تضمین صلاح و رستگاری همه آنان تا پایان عمر ندارد. لذا اگر فرد یا افرادی از آنان بعداً راه خلاف در پیش گرفته باشند، مسلماً رضایت پیشین الهی، گواه بر پارسایی پیوسته ورستگاری ابدی آنان نخواهد بود.
این نوع آیات، بیانگر کمالی است که این افراد در آن حالت به دست آورده اند، و البته اگر تا پایان زندگی نیز آن کمال را پاس دارند، رستگار خواهند بود.
بنابر آنچه گفته شد، هرگاه دلایل قاطعی از قرآن و سنت و تاریخ بر انحراف فرد یا افرادی گواهی داد، نمی توان به استناد به این گونه ستایشها دلایل مزبور را رد کرد.
از باب نمونه، قرآن کریم از برخی از صحابه به عنوان «فاسق» یاد می کند و می فرماید: (إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَیَّنُوا) (حجرات/ 6). در آیه دیگر نیز درباره وی می فرماید: (أَفَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ) (سجده/ 18). این فرد، به گواهی قطعی تاریخ، «ولید بن عقبه» از صحابه پیامبر بوده است، که در عین کسب دو فضیلت صحابی بودن و هجرت کردن، نتوانست اعتبار خود را حفظ کند و با جعل دروغ درباره طایفه بنی مصطلق، خداوند از وی به عنوان فاسق یاد کرد. (2)
با توجه به این آیه و نظایر آن (3)و نیز ملاحظه احادیثی که در نکوهش
برخی از صحابه در کتب حدیث (1)وارد شده و همچنین مطالعه تاریخ زندگی آنان نمی توان همه اصحاب پیامبر را عادل و پارسا دانست.
آنچه که در اینجا مورد بحث و بررسی است همانا مسأله «عدالت همه صحابه» است، نه سبّ صحابه. متأسفانه برخی میان این دو مسأله فرقی نگذاشته و مخالفان در مسأله نخست را به مطلب دوم متهم می سازند.
بنابراین شیعه امامیه، احترام به مصاحبت با پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) را مانع از داوری در افعال پاره ای از صحابه آن حضرت نمی داند و معتقد است که معاشرت با پیامبر به تنهایی نمی تواند سبب مصونیت از گناه تا پایان عمر باشد. اساس داوری شیعه را نیز در این باره، آیات قرآنی و احادیث صحیح و تاریخ قطعی تشکیل می دهد.
برخی از خدمات دانشمندان شیعه تمدن اسلامی مرهون تلاشهای بی وقفه امت اسلامی است. آنان با داشتن ملیتهای گوناگون در سایه ایمان و عقیده، در اسلام و خدمت به آن ذوب شدند و همه تلاش خود را در مسیر پیشبرد اهداف عالی اسلام بکار گرفتند، و در نتیجه تمدنی را پایه گذاری کردند که هم اکنون جامعه بشری مرهون آن تمدن درخشان است.
امّا این یادآوری لازم است که شیعه در برافراشتن بنای شکوهمند تمدن اسلامی نقش مؤثری داشته است، کافی است در اینجا کتابهای مربوط به علوم و تمدن اسلامی را ورق بزنیم که همه جا نام دانشمندان شیعه می درخشد.
در ادبیات و علوم ادبی، کافی است که پایه گذار آن امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بوده و ادامه دهنده راه او شاگردش ابوالأسود دوئلی، و
1) 143. رجال نجاشی، شماره 79.
پس از آن شخصیت های شیعی که غالباً در عراق می زیستند، مانند: مازنی (متوفای / 248)، ابن سکیت (متوفای / 244) ابو اسحاق نحوی (از یاران امام کاظم (علیه السلام))، خلیل بن احمد مؤلف کتاب «العین» (متوفای / 170)، ابن درید مؤلف «الجمهرة» (متوفای/ 321) و صاحب بن عبّاد، مؤلف کتاب «المحیط» (متوفای / 386).
در علم تفسیر، اوّلین مفسر پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) امیر مؤمنان (علیه السلام) و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) و پس از آنان اصحاب و شاگردان آنان بوده اند. و در طول چهارده قرن، صدها تفسیر بر قرآن به صورت های مختلف نوشته اند.
در علم حدیث، شیعه بر دیگر فرق اسلامی تقدم داشته و سنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) را، روزی که نوشتن حدیث در عصر خلفا ممنوع بود، با نوشتن و مذاکره، حفظ کردند. در این باره می توان از «عبدالله بن ابی رافع» و «علی بن أبی رافع» از یاران امام علی (علیه السلام) و سپس شخصیتهایی از شاگردان امام سجاد و حضرت صادق و باقر (علیهم السلام) یاد کرد.
رُشد حدیث در عصر حضرت صادق (علیه السلام) به جایی رسید که حسن بن علی الوشّاء می گوید: و من در مسجد کوفه نهصد محدّث را دیدم که همگان می گفتند: حدثنی جعفر بن محمد (علیهما السلام). (1)
در قلمرو فقه، در مکتب پیشوایان اهل بیت (علیهم السلام) مجتهدان برجسته ای تربیت شده اند مانند: ابان بن تغلب (متوفای / 141)، زرارة بن اعین (متوفای/ 150)، محمد بن مسلم (متوفای / 150)، صفوان بن یحیی بجلی مؤلف سی کتاب (متوفای/
1) 144. فهرست ابن ندیم، رجال نجاشی، فهرست شیخ طوسی، تأسیس الشیعة، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، أعیان الشیعة، و جلد ششم از بحوث فی الملل و النحل و کتب دیگر
210 ه) و صدها مجتهد توانا و محقق مانند شیخ مفید، و سید مرتضی و شیخ طوسی و ابن ادریس و محقق حلّی و علامه حلّی که آثار گرانبهایی از خود به یادگار نهاده اند.
شیعه نه تنها در این علوم تلاشگر و خدمتگزار بوده، بلکه در دیگر علوم مانند تاریخ، رجال و درایه، شعر و ادب نیز خدمات شایانی را به جهان اسلام عرضه کرده است که ذکر نام و اسامی آنان در این مختصر نمی گنجد.
آنچه گفته شد مربوط به علوم نقلی است، ولی در علوم عقلی مانند کلام و فلسفه بر تمام مذاهب، تقدم داشته اند، زیرا شیعه بیش از تمام فرقه های اسلامی به عقل بها داده است. و با الهام از گفتارهای امیرمؤمنان و فرزندان معصوم او (علیهما السلام) در تبیین عقاید اسلامی بیش از حد کوشش کرده، و متکلمان عالیقدر و فلاسفه بزرگ به جهان اسلام تحویل داده است، و کلام شیعی یکی از پربارترین مکاتب کلام اسلامی است که علاوه بر کتاب و سنت از عقل و خرد به نحو شایسته بهره می گیرد.
یکی از پایه های تمدن علمی، شناخت عالم طبیعت و قوانین آن است، و در عصر حضرت صادق (علیه السلام) شاگرد نامدار او جابر بن حیان در علوم طبیعی به پایه ای رسید که او را امروز پدر شیمی می نامند.
و در تدوین علوم جغرافیا، یعقوبی (متوفای / 290) نخستین جغرافی دان است که کتابی به نام «البلدان» نگاشت.
این تلاش همه جانبه توسط دانشمندان شیعی از قرن نخست هجری تا به امروز ادامه داشته و در این راه حوزه ها و
مدارس و دانشگاههای فراوانی تأسیس کرده اند که پیوسته در راه علم و دانش خدمتگزار بشریت بوده است. آنچه گفته شد اشاره ای گذرا به نقش شیعه در علم و تمدن اسلامی بود. برای آگاهی بیشتر به کتابهای مربوط به این موضوع رجوع فرمایید.
شیعه امامیّه، اختلاف در برخی مسائل فقهی و غیره را مانع از اخوّت اسلامی و وحدت صفوف مسلمین در برابر دشمنان اسلام نمی داند و همچنین معتقد است که با برگزاری مناظرات و مذاکرات علمی در محیط آرام، می توان به بسیاری از مشکلات و اختلافات فکری و فقهی (که احیاناً مانع اتحاد و همبستگی سیاسی مسلمین جلوه می کند) خاتمه بخشید. اصولا بستن باب انتقاد و مذاکره علمی بر روی اندیشمندان، مایه مرگ دانش، و میراییِ تفکر و اندیشه است. از این روی بزرگان شیعه در تمام اعصار کوشیده اند که با طرح مباحث علمی و عقیدتی به روشن ساختن حقایق بپردازند و عملا نیز از هر نوع اتحاد و همدلی مسلمین بر ضدّ دشمنان قسم خورده اسلام همواره استقبال کرده اند.
و شعار همه متفکران و مصلحان شیعه این است که:
«بُنی الإسلامُ علی دعامتین: کلمة التوحید، و توحید الکلمة».
اسلام بر دو پایه استوار گردیده است:
1 یکتاگرایی و یکتاپرستی
2 اتحاد و همبستگی مسلمانان.