ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری، محمدرضا، 1366 -
عنوان و نام پديدآور : اسرار مباهله: ماجرای عظیم مباهله بین پیامبر صلیالله علیه و آله و مسیحیان نجران و تاریخ 1400 ساله آن/ محمدرضا انصاری.
مشخصات نشر : قم: دلیل ما، 1403.
مشخصات ظاهری : 318ص.
شابک : 15000 ریال964-7990-43-X : ؛ 17000ریال ( چاپ دوم) ؛ 17000ریال (چاپ سوم)
يادداشت : ص. ع. به انگلیسی:...Mohammad reza Ansari.Mystries of mobahele the great even of mobahele
يادداشت : چاپ دوم: تابستان 1385.
يادداشت : چاپ سوم: پاییز 1385.
يادداشت : این کتاب در سالهای 1382-1403 تجدید چاپ شده است.
یادداشت : کتابنامه:ص.[303] - 307؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق. -- تفاسیر مسیحی
موضوع : مباهله
اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا 41ق.
اسلام و مسیحیت
رده بندی کنگره : BP24/3/الف8الف5
رده بندی دیویی : 297/936
شماره کتابشناسی ملی : م82-10798
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی
پس از 22 سال تجدید چاپ مکرر، ویرایش و صفحه بندی تغییر می کند.
طراحی صفحات عنوان
برای سه کتاب اسرار غدیر و اسرار فدک و اسرار مباهله سه جلد مشابه.
اهدا
به آلِ مظلومِ محمد عليهمالسلام،
كه به امضاى قرآن، «اَبنائَنا و نِسائَنا و اَنفُسَنا» بودند؛
و مسيحيان نجران با يادآورى عظمتشان،
از مباهله با آنان ترسيدند؛
ولى مسلمانان بىرحمانه خانه آنان را به آتش كشيدند، و از حرمتشان نترسيدند!
اى اصحاب مباهله،
نوشته حاضر - كه تلاشى است براى احياى آن روز بزرگ -
تقديم به پيشگاهتان!
در اين كتاب مىخوانيم:
1 . آشنايى با كليات مباهله··· 11
2 . داستان كامل مباهله··· 47
3 . خلفاى غاصب و مباهله··· 207
4 . اتمام حجت با مباهله··· 233
5 . داستانهايى در حاشيه مباهله··· 271
6 . مراسم روز مباهله··· 293
7 . اسناد و منابع و كتابشناسى مباهله··· 313
بسم اللّه الرحمن الرحيم
جزئيات واقعه مباهله كه بيش از يك ماه طول كشيده، براى نسل امروز ناشناخته است. «مباهله» يك ماجراى تاريخى بلند از وقايع سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه با نامهاى از سوى آن حضرت به مسيحيان آغاز شد. پيرو آن در مجلسى عظيم و عمومى پيشگويىهاى كتب آسمانى درباره حضرت توسط مسيحيان قرائت شد. سپس نمايندگان نجران به مدينه سفر كردند، و پس از مناظره با پيامبر صلىاللهعليهوآله محكوم شدند.
پس از آن قرار بر مباهله بين آن حضرت و نجرانيان شد كه اثبات حقانيت خود را به خدا واگذار كردند، تا هر كدام حق را دانسته كتمان مىكند به عذاب الهى گرفتار شود. آيه قرآن به عنوان دستور مباهله نازل شد، و مقام با عظمت اهل بيت عليهمالسلام را به همه فهمانيد و على عليهالسلام را نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كرد، تا همه بدانند كه جانشينى حضرتش مخصوص على بن ابىطالب عليهالسلام است.
اينجا بود كه مسيحيان چون صدق آن حضرت را به خوبى مىدانستند، از عذاب الهى وحشت كردند و از مباهله سرباز زدند؛ اما پيامبر صلىاللهعليهوآله آمادگى خود را اعلام كرد و اين گونه حقانيت اسلام نزد همگان ثابت شد.
در پايان ماجرا مسيحيان كه قدرت جنگ با مسلمانان را نداشتند و در مباهله هم شكست خورده بودند، پرداخت مبالغى براى حفظ جان خود در سايه پرچم اسلام را پذيرفتند، و حكم جزيه براى اولين بار در اسلام اجرا شد.
اولين اقدام جامع درباره مباهله
ابعاد مختلف ماجراى مباهله از پروندههاى مهم تاريخى اعتقادى شيعه است كه تا كنون به گونهاى كه بايسته آن است باز نشده، و جا دارد زواياى مختلفش مورد بررسى و تحقيق قرار گيرد تا نتيجه گيرىهاى همه جانبه از آن به دست آيد.
گزارش دقيق از ماجراى مباهله و پيامدهاى آن، داستان مفصلى است كه ابعاد مختلفى از تاريخ اعتقادى ما را تشكيل مىدهد؛ و نتايج مهمى از توحيد و نبوت و امامت را به ما مىآموزد.
«مباهله» اثبات خداى يگانه در برابر مسيحيان بود كه خداى سه گانه را قائلند. همچنين اثبات نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله با تأييد الهى بود. در نهايت اثبات ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با معرفى آن حضرت به عنوان نفس رسول بود. همه جوانب اعتقادساز اين ماجرا در آيهاى انعكاس يافت و بُعد قرآنى خاصى به آن افزود.
كتاب حاضر در همين راستا با جستجويى فراگير در منابع تاريخى و حديثى اسلام، و سپس جمع بندى اطلاعات به دست آمده و تنظيم علمى آن، براى اولين بار صورت كاملى از ماجراى مباهله و نيز كليه جوانب مربوط به آن ارائه داده است.
مراحل تنظيم كتاب حاضر
روند آماده سازى كتاب حاضر مراحلى را طى كرده، كه هر فصل آن نياز به فصل بعدى را عملاً ثابت كرده است.
در مرحله اول، داستان مفصل مباهله كه در يك روايت بلند آمده ترجمه گرديد. سپس آنچه مربوط به آيه مباهله و نصاراى نجران بود در بيش از سه هزار كتابِ تاريخى اعتقادى شيعه و سنى مورد جستجو قرار گرفت و استخراج شد، كه نتيجه آن دستيابى به جزئيات بسيار و مسائل گوناگونى پيرامون مسئله مباهله بود.
از يك سو زواياى متعددى از ماجرا در داستان مفصل ذكر نشده بود، كه در روايات تاريخى به آنها دست يافتيم. آن فرازها را در مواضع خود از اصل داستان قرار داده شد، و صورت كاملى از ماجراى مباهله تنظيم شد.
از سوى ديگر آنچه پس از ماجراى مباهله به عنوان تاريخ هزار و چهارصد ساله آن در لابلاى صفحات تاريخ به دست آمد، در 3 جهت قابل تقسيم است. بخشى از آن مربوط به خلفاى غاصب و برخورد آنها با مسئله مباهله است. بخشى ديگرى مربوط به اتمام حجت با مباهله است. قسمتى ديگر داستانهايى در رابطه با نجران و نجرانيان است كه در حاشيه مباهله حساب مىشوند.
مراسمى كه هر ساله به عنوان تجديد خاطره با روز مباهله بايد انجام شود قسمتى ديگر از نتايج اين جستجو است؛ كه با بيان اعمال اين روز از عبادات و دعاها و جشن و سرور و نيز حضور در مسجد مباهله تشريح شده است.
منابع بسيارى كه ماجراى مباهله و جزئيات آن را نقل كردهاند، و اسناد متواترى كه
درباره مباهله وجود دارد و در كنار آن كتابهاى متعددى كه درباره آن تأليف شده، يافتههاى ديگرى بود كه ريشه دار بودن اين مسئله در اعماق مدارك اعتقادى شيعه را به اثبات مىرساند.
براى آمادگى ذهنى نسبت به ماجراى مباهله، پس از دورنمايى برگرفته از داستان مفصل، به بررسى جغرافياى تاريخى نجران پرداختهايم تا اهميت و سابقه سرزمينى را كه مسيحيان از آنجا براى مباهله آمدند در نظر داشته باشيم. همچنين با توضيحى
درباره مقامات كليسا شخصيتهاى ماجراى مباهله معرفى شدهاند، كه براى خواننده هيچ سابقه ذهنى ندارند و با شناخت آن ها درك دقيقترى از داستان به وجود مىآيد.
با در نظر گرفتن يافتههايى كه درباره مباهله به دست آمد، كتاب حاضر در 8 بخش تنظيم شد:
بخش اول آشنايى با كليات مباهله است. در بخش دوم داستان كامل مباهله را آوردهايم. بخش سوم واكنشهاى خلفاى غاصب درباره مباهله است. در چهارمين بخش اتمام حجتهاى انجام شده با مباهله جمع آورى شده است. بخش پنجم به داستانهايى در حاشيه مباهله مىپردازد. مراسم روز مباهله در بخش ششم آمده است. بخش هفتم كتابشناسى مباهله، و بخش هشتم اسناد و منابع آن را پيگيرى كرده است.
ويرايش دوم كتاب حاضر
كتاب حاضر اولين بار در هزار و چهارصد و پانزدهمين سالروز ماجراى مباهله، در سال 1424 قمرى مطابق با 1382 شمسى در 320 صفحه به چاپ رسيد.
پس از يك سال چاپ دوم كتاب انجام گرفت و چاپ سوم آن دو سال بعد از آن و چاپ چهارم كتاب نُه سال بعد بدون تغييرى انجام شد.
اكنون پس از 22 سال و با سابقه 4 چاپ جمعا در تيراژ 10/000 نسخه، ويرايش جديدى در كل كتاب انجام شده و با ادغام دو بخش آخر در 7 بخش تنظيم گرديده،
كه با صفحه آرايى جديد در 400 صفحه تقديم مىگردد.
با آرزوى آنكه تلاش حاضر توانسته باشد گامى مؤثر در احياى مباهله به شمار آيد، و مورد قبول مولا و صاحب اختيارمان حضرت بقية اللّه الاعظم عليهالسلام واقع شود، و راهگشاى تحقيق گستردهتر درباره اين فراز بلند اعتقادىِ شيعه به شمار آيد.
از ساحت مقدس اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه نفس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است -
مىخواهيم ما را به اعماق اعتقادى مباهله بيشتر آگاه نمايد، و اعتقادمان در توحيد و نبوت و امامت را در سايه آن ريشهدارتر فرمايد.
قم، محمد رضا انصارى
24 ذىالحجه 1446 ق
تيرماه 1404 ش
روز مباهله
از آنجا كه ماجراى مباهله براى اولين بار به اين تفصيل آورده مىشود، نياز به آشنا نمودن خواننده با كليات و جوانب خاص اين واقعه احساس مىگردد. لذا فصل آغازين كتاب به اين مهم اختصاص يافت، تا با طرح دورنمايى از داستان مباهله ذهنيتى درباره آن ايجاد گردد. آنگاه جغرافياى تاريخى نجران خواننده را وارد سرزمينى كند كه مباهله مربوط به آن است. معرفى شخصيتهاى ماجراى مباهله نياز ديگرى است كه تسلط بر چهارچوب داستان را كامل مىكند.
در اين فصل مجموعه اطلاعاتى به صورت مقدماتى ذهن ما را با سرزمينى دور دست در منتهى اليه شبه جزيره عربستان آشنا مىكند، كه به سكونت مسيحيان اختصاص داشته و علماى نصرانيت آنجا را اداره مىكردهاند. هنگامى كه حاكمين و دست اندركاران حكومت دينى نجران و كليساهاى بزرگ آنجا و افرادى كه در جاى جاى اين داستان بلند حضور دارند شناسايى مىشوند، دورنماى زيبايى از ماجرا ايجاد مىكند و ذهن را به استقبال آن مىبرد.
اصل «مباهله» آن است كه دو نفر يا دو گروه، پس از مناظره و استدلال در برابر يكديگر به نتيجهاى كه مقبول طرفين باشد نرسند، و هر يك ادعاى كتمان عمدى حق از سوى ديگرى را داشته باشد. در اين مرحله براى اثبات ادعاى خود مسئله را به خدا واگذار مىكنند، و هر يك از خدا مىخواهد كه اگر ديگرى در ادعاى خود عمدا دروغ مىگويد و حق را دانسته كتمان مىكند، فورا خداوند عذاب را بر او نازل كند تا حق روشن شود.
در چنين برنامهاى كه يك دستور الهى است خداوند فورا پاسخ مىدهد تا حجت را بر مردم تمام نمايد؛ چنان كه در روزگار پيامبران اين مسئله بارها اتفاق افتاده و مخالفان شان با معجزه الهى دچار عذاب شدهاند و حق بر همه روشن گرديده است.
در تاريخ بيست و سه ساله بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله مباهله فقط يك بار اتفاق افتاد. مسيحيان نجران پس از نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان براى مناظره به مدينه آمدند، و وقتى از هر جهت محكوم شدند قرار را بر مباهله گذاشتند تا حق بين اسلام و مسيحيت با پاسخ مستقيم خداوند ثابت شود.
مسير مفصل اين واقعه در بخش دوم كتاب حاضر با تمام جزئيات تنظيم شده است. در اينجا ارائه دورنمايى از مراحل اين ماجرا ضرورى به نظر مىرسد، تا با آگاهى اجمالى از آن به تحقيق و تحليل زواياى داستان بپردازيم. جزئيات وقايع مباهله از ابتداى داستان تا پايانِ آن در 12 مرحله قابل ترسيم است:
در اولين مرحله پيامبر صلىاللهعليهوآله نامهاى براى رئيس نجران كه اسقف اعظم آنجا بود فرستاد. اسقف با مطالعه نامه وحشت كرد و پيش از همه با سه تن از بزرگان اجتماعى و مورد اعتماد نجران مشورت نمود. ولى آنان مسئله را دينى تلقى كردند و از اظهار نظر خوددارى نمودند، و تصميم گيرى را به خود او واگذار كردند.
اسقف چنان صلاح ديد كه همه مردم نجران را جمع كند و از آنان نظر خواهى نمايد، تا تصميم نهايى به طور علنى و در حضور مردم و با مشاركت عموم باشد. لذا با اعلام عمومى نمايندگانِ مناطقِ مختلف نجران آمدند و مجلس عظيمى در كليساى بزرگ آن براى بحث و مشورت درباره كيفيت پاسخ به نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله تشكيل شد.
مرحله دوم ماجرا مطالبى است كه در اولين جلسه نمايندگان نجران مطرح شد. پس از قرائت نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حاضرين دو نظريه پيشنهاد شد كه هر يك طرفدارانى داشت: يكى فرستادن افرادى به مدينه براى تحقيق بيشتر، و ديگرى حركت به طرف مدينه براى جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله !
در اين مورد «كَرز» كه سرلشكر نجران بود از جنگ طرفدارى مىكرد، ولى اسقف اعظم مخالف جنگ بود. سيد و عاقب هم كه در مرتبه بعد از او تصميم گيرنده نجران بودند با جنگ مخالفت كردند. سيد - كه شخص دوم نجران بود - وارد گفتگو شد و سعى نمود افكار عمومى را از تصميم جنگ دور كند.
شخصى به نام «جَهير» كه روابط خارجى نجران را بر عهده داشت پيشنهاد كرد از يك سو با فرستادن افرادى به مدينه مسلمانان را سرگرم كنند، و از سوى ديگر فرستادگانى را نزد قيصر روم و پادشاهان مسيحى آفريقا در نزديكى نجران بفرستند و از آنان در اين باره كمك بخواهند. آنگاه با پيش بينى لازم به مدينه بتازند و اسلام را از ريشه نابود كنند!
در حالى كه بحث بر سر جنگ و صلح ادامه داشت، ناگهان با دخالت فردى به نام «حارثة بن اُثال» كه از علماى مسيحيت بود مرحله سومِ ماجرا آغاز شد.
او پيشنهاد كرد قبل از مشورت درباره جنگ و صلح به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بينديشند. اگر آن حضرت را پيامبرِ موعود انبياى گذشته تشخيص دادند به او ايمان بياورند، و به جاى جنگ يا صلح مسلمان شوند و به سعادت ابدى دست يابند.
اگر چه در آغاز برخورد شديدى با حارثه صورت گرفت و سيد و عاقب هرگز انتظار چنين پيشنهادى را در حضور آن جمعيت انبوه نداشتند؛ ولى پافشارى و مقاومت حارثه باعث شد تا افكار عموم مردم متوجه اين حقيقت بزرگ شود و از اسقف اعظم و سيد و عاقب صريحا بخواهند كه ابتدا مسئله حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را روشن كنند.
اين بود كه گفتگوى مفصلى درباره حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيشگاه مردم انجام شد كه يك طرف آن حارثه و طرف ديگر سيد و عاقب بودند، و اسقف اعظم در اين گفتگوها فقط نظارهگر بود و سخنى نمىگفت. خلاصه ادعاى حارثه اين بود كه حضرت عيسى عليهالسلام در انجيل وعده به ظهور پيامبر صلىاللهعليهوآله داده و اوصاف او و خاندانش هم ذكر شده و به راحتى صدق او قابل تشخيص است.
سيد و عاقب در برابر اين سخن حارثه ادعا كردند كه در انجيل دو پيامبر بعد از حضرت عيسى عليهالسلام وعده داده شده، كه يكى فقط بر فرزندان اسماعيل و قوم خود مبعوث مىشود و نامش محمد است، و پيامبر ديگرى بر همه جهانيان مبعوث مىشود كه نامش احمد است.
حارثه در پاسخ آنان ادعا كرد كه آنچه به نام محمد و احمد در انجيل آمده هر دو يك نفر است، و آن كسى كه جهان را پر از عدل و داد مىكند نوه دوازدهم پيامبر صلىاللهعليهوآله
يعنى حضرت مهدى عليهالسلام است. بنابراين ادعاى اينكه كسى نبوتش حق باشد و اطاعتش بر ما واجب نباشد سندى ندارد.
در اينجا عاقب ظهور مُسَيلِمه كذاب را مطرح نمود و ادعا كرد ما پيامبرى محمد را در كنار مسيلمه مىپذيريم. حارثه با مطرح كردن معجزات معروف پيامبر صلىاللهعليهوآله و مفتضح شدن مسيلمه در ادعاى معجزهاش كه همه خبر آن را شنيده بودند، اين ادعاى عاقب را نيز رد كرد.
سيد و عاقب به عنوان آخرين شبهه مسئله پسر نداشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله را مطرح كردند
چرا كه طبق انجيل پيامبر اسلام نسلى دارد كه حضرت مهدى عليهالسلام آخرين آنان است، ولى اين پيامبر پسرى ندارد. حارثه بهترين راه اتمام حجت را از همين ادعا پيگيرى كرد، و از آنان اقرار گرفت كه اگر ثابت شود پيامبر نسلى دارد بايد به حقانيت او اقرار نمايند.
آنگاه ادعا كرد كه طبق متون كتب آسمانى نسل پيامبر از دختر اوست، كه دو پسر خواهد داشت و نُه امام از نسل آنان خواهند بود. آنگاه براى اثبات ادعاى خود از اسقف اعظم اجازه خواست تا مجموعه كتب آسمانى كه در كليسا نگهدارى مىشد و جامعه و زاجره نام داشت، آورده و در حضور مردم قرائت شود تا ادعاى او ثابت گردد.
مرحله چهارم ماجرا با آوردن كتاب «جامعه» آغاز شد كه فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز حضور يافتند. در اين مجلس حارثه و سيد و عاقب با راهنمايى اسقف اعظم صفحات مورد نظر را كه پيشگويى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله و اوصاف آن حضرت بود باز مىكردند.
در اين مرحله، پنج قسمت از متن جامعه قرائت شد كه عبارت بودند از صحف آدم عليهالسلام، صحف شيث عليهالسلام، صحف ابراهيم عليهالسلام، تورات و انجيل.
همه متونى كه از اين پنج كتاب آسمانى قرائت شد تصريح داشت كه محمد و احمد نام يك پيامبر است، و او خاتم پيامبران و مبعوث بر همه مردم عالم است، و نسل او از دخترش فاطمه عليهاالسلام و دامادش على عليهالسلام است؛ و خداوند دو فرزند به نامهاى حسن و حسين عليهماالسلام به او عنايت مىفرمايد و امامان بعد از نسل حسيناند؛ و حضرت مهدى عليهالسلام دوازدهمين امام است كه خدا به دست او زمين را از عدل و داد پر مىكند.
با اثبات وجود نام و خصوصيات پيامبر صلىاللهعليهوآله در كتب آسمانى وارد مرحله پنجم شدند و پيشنهاد جنگ از ذهنها دور گشت، و معقولترين تصميم نزد همه اين شد كه عدهاى براى تطبيق اوصاف ذكر شده در انجيل با پيامبرِ مبعوث به مدينه بروند. آنان تصميم گيرى پس از تحقيقات لازم را بر عهده اسقف اعظم و سيد و عاقب قرار دادند.
در اين مرحله 88 نفر از بزرگان نجران كه چهل نفر آنان از علماى بزرگ مسيحيت بودند و در كتب آسمانى مهارت كامل داشتند و بقيه از صاحبان فكر و عقل در امور اجتماعى نجران بودند، براى حركت به سوى مدينه انتخاب شدند كه رياست شان با اسقف اعظم و سيد و عاقب بود.
در بين راه يكى از همراهان به دليل خستگى سفر ناسزايى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت، ولى با مقابله شديد اسقف اعظم و عاقب رو به رو شد كه چرا پيامبر موعود را ناسزا گفتى؟! اين مسئله بار ديگر بر همه ثابت كه آنان قلبا مىدانند پيامبر صلىاللهعليهوآله در نبوت و بعثت خويش راست مىگويد.
مرحله ششم ماجرا با رسيدن نجرانيان به مدينه آغاز شد. آنان در اين مرحله لباسهاى فاخرى پوشيدند و خود را زينت كردند و صليب آويختند و انگشترهاى
طلا به دست كردند؛ و با چهرههايى كه براى مردم مدينه سابقه نداشت وارد اين شهر شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را با تكبر و تفاخرى كه از خود نشان دادند به حضور نپذيرفت، تا لباسهاى خود را به جامههاى ساده تغيير دادند و آنگاه با آنان سخن آغاز كرد. ابتدا هدايايى را تقديم حضرت كردند و سپس به هنگام عبادت خود در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله ناقوس زدند و نماز خود را خواندند كه حضرت همه را تحمل نمود.
قبل از هر سخنى پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان پيشنهاد كرد كه سه روز در مدينه تحقيق كنند و اوصاف ايشان را زير نظر داشته باشند، و سپس براى گفتگو درباره نبوت بيايند. با اين پيشنهاد آنان از محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله رفتند و در طول سه روز در تماس با يهوديان و نيز مسلمانان به تحقيقات خود پرداختند.
مرحله هفتم ماجرا روز چهارم بود كه براى اعلام نتيجه تحقيق خود و مناظره با حضرت درباره نبوتش آمدند. آنان نتيجه تحقيقات شان را مطابقت تمام اوصاف مذكور در كتب آسمانى با خصوصيات حضرت اعلام كردند و در اين باره كوچكترين شكى را مطرح نكردند.
تنها نقطهاى كه مورد مناظره و بحث قرار گرفت نفى الوهيت از حضرت عيسى عليهالسلام و اثبات مخلوق بودن و بندگى آن حضرت براى خدا بود. آنان ابتدا معجزات حضرت عيسى عليهالسلام را دليل بر خدا بودن او مطرح كردند، اما حضرت پاسخ داد: «همه اين معجزات به اذن خدا بوده و هيچ منافاتى با بنده بودن او ندارد».
مسيحيان سپس پدر نداشتن مسيح عليهالسلام را دليل الوهيت او دانستند. حضرت در پاسخ به اين ادعا آن را يكى از مظاهر اراده خدا دانست كه خواسته اين گونه بشرى
خلق كند و اين دليل الوهيت نمىشود. آنان درخواست كردند نمونهاى ديگر در به وجود آمدن بشرى بدون پدر را نشان داده شود، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خلقت حضرت آدم عليهالسلام را مطرح كرد كه بدون پدر و مادر بوده و از حضرت عيسى عليهالسلام هم عجيبتر است.
سخن به اينجا كه رسيد نجرانيان گفتند: «ما اين را نمىتوانيم بپذيريم و حاضريم درباره اثبات حقانيت ادعاى خود درباره حضرت عيسى عليهالسلام با تو مباهله كنيم و از خدا بخواهيم كه هر كدام از ما دانسته حق را انكار مىكند مورد عقوبت و عذاب قرار گيرد».
حضرت فورا براى مباهله اعلام آمادگى كرد، و آيه 61 سوره آل عمران را براى آنان تلاوت فرمود كه دستور به مباهله بود: « ... فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ»: « ... بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم. سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم». نجرانيان از اين پاسخ فورى حضرت ترسيدند و تا فردا صبح مهلت خواستند تا درباره اقدام به مباهله مشورت كنند.
مشكلى كه بايد مسيحيان درباره آن تصميم حياتى و فورى مىگرفتند مرحله هشتم داستان را تشكيل مىدهد. از يك سو پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور آماده سازى محل مباهله را در نزديكى بقيع بين دو درخت و با نصب سايبان در آنجا داد، و از سوى ديگر مسيحيان با قرار گرفتن در چنين بنبستى راه فرار از مباهله را جستجو مىكردند.
آنان در بين خود نيز از يكديگر رودربايستى داشتند و حاضر به اقرار به حقيقت اسلام نبودند. آخرين پيشنهادى كه توانست راه فرارى باشد اين بود كه گفتند:
«اگر فردا با اصحاب و لشكرش آمد دليل بر باطل بودن اوست زيرا مىخواهد عظمت ظاهرى خود را به رخ ما بكشد، ولى اگر با نيكان اصحابش و يا اهل بيتش آمد بايد ترسيد و از اقدام به مباهله پرهيز كرد زيرا به حقانيت خود مطمئن است».
فردا صبح كه سيل جمعيتِ مدينه براى حضور در محل مباهله و پيگيرى عاقبت ماجرا جمع شدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام آمدند و در جايگاه مخصوص مباهله زير سايبان بين درختان قرار گرفتند.
وقتى مسيحيان فهميدند حضرت با چه كسانى براى مباهله آمده، دچار وحشت شدند و يقين كردند كه اگر مباهله كنند پاسخ دندان شكنى از سوى خداوند دريافت خواهند كرد. از سوى ديگر آثار عذاب نيز ظاهر شد و هيچيك از نجرانيان حاضر نبود به نيابت از بقيه براى مباهله پيش رود.
مرحله نهم ماجرا حساسترين موقعيت آن بود كه نجرانيان پشيمانى خود را از پيشنهاد مباهله اعلام كردند و شكست علمى و اعتقادى خود را ثابت نمودند. آنان بالاخره در بين خود تصميم نهايى را گرفتند و به يكديگر گفتند: «اگر خير دنيا و آخرت را مىخواهيد مسلمان شويد، و اگر بازگشت بر سر زندگى و عافيت خود را مىخواهيد با او صلح نماييد، ولى هرگز به مباهله اقدام نكنيد». لذا در اولين قدم يك نفر از آنان كه آماده مسلمان شدن بود به نمايندگى از بقيه خود را به محل مباهله رساند و پس از اظهار اسلام پشيمانى آنان را از اقدام به مباهله اعلام كرد.
سپس بقيه به طرف جايگاه آمدند و بار ديگر به گفتگو نشستند. پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا پيشنهاد پذيرفتن اسلام را مطرح كرد، ولى آنان نپذيرفتند. سپس حضرت سخن از آمادگى خود براى جنگ با آنان به ميان آورد، كه صراحتا وحشت خود را از چنين مسئلهاى اعلام كردند. آنگاه حضرت راه سوم را كه پذيرفتن «جزيه» بود پيشنهاد نمود
كه در واقع خريد حق حيات و جان خود به وسيله وجهى بود كه با ذلت و خوارى مىپرداختند. نجرانيان اين مسئله را هر گونه كه خودِ حضرت مقدارش را تعيين كند پذيرفتند، و قرار شد فردا صبح براى قرارداد صلح و جزيه بيايند.
در اين مرحله جبرئيل نازل شد و پيام آورد كه اگر نجرانيان مباهله مىكردند خودشان و اهل نجران و همه مسيحيان از بين مىرفتند و آنچه داشتند در آتش غضب الهى مىسوخت.
در مرحله دهم قراردادِ صلح تنظيم شد. براى اين كار پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصا حضور نيافت و اميرالمؤمنين عليهالسلام را با اختيار تام فرستاد. در صلحنامه دو هزار حُلّه كه پارچه قيمتى از صنعت اهل نجران بود قيد شد كه ساليانه به عنوان جزيه بپردازند. در ضمن زمان پرداخت و ارزش هر حلّه و نيز جزئياتى ديگر در قرارداد نوشته شد. آنگاه به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و پيمان نامه به امضاى طرفين رسيد.
به درخواست نجرانيان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصى را به عنوان نماينده خود به نجران بفرستد، «عَمرو بن حزم انصارى» براى اين كار انتخاب شد. نجرانيان در حالى كه صلحنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را در دست داشتند همراه عمرو بن حزم به نجران بازگشتند.
مرحله يازدهم وقايعى بود كه پس از بازگشت نمايندگان به نجران رخ داد. استقبال مردم نجران از هيئت نمايندگى خود كه از مدينه بازمىگشتند بسيار مفصل بود و تا مسير يك شب به نجران مانده به استقبال آمدند. آنگاه جزئيات ماجرا و متن صلحنامه براى مردم بازگو شد.
با شنيدن جزئيات اين ماجرا برادر اسقف اعظم و نيز راهبى به نام زبيدى فورا به طرف مدينه حركت كردند، تا در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله اسلام را بپذيرند. پس از مدتى سيد و عاقب نيز به مدينه بازگشتند و رسما اسلام را پذيرفتند.
مرحله دوازدهم ماجرا آمدن اميرالمؤمنين عليهالسلام از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران بود، كه براى دريافت جزيهاى كه در صلحنامه نوشته شده بود با لشكرى به نجران آمدند، و طبق قرار داد در مرحله اول هزار حُلّه تحويل گرفتند.
اين بود دورنمايى از ماجراى عظيم مباهله كه با به خاطر سپردن آن بخشهاى هفت گانه كتاب به راحتى قابل پيگيرى خواهد بود و ارتباط هر يك از آنها با قسمت مورد نظر داستان به آسانى روشن مىشود.
آگاهى از موقعيت جغرافيايى نجران هم در پيگيرى مراحل داستان مؤثر است، و هم اهميت نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله و مباحثاتى كه در منطقه آنان پس از اين نامه پيش آمد و نيز ارزش مباهله را معلوم مىكند.
اين بدان جهت است كه نجرانيان تنها جامعه مسيحى آن زمان در جزيرة العرب بودند، و از سوى سلاطين مسيحى به شدت حمايت مىشدند و امكانات بسيارى نيز در اختيار داشتند؛ ولى با اين همه در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله سر تعظيم فرود آوردند و جرئت مباهله در خود نديدند.
با مرورى بر جغرافياى منطقهاى نجران و تاريخچه حكومتها و اديان حاكم بر آنجا و روزگارى كه مسيحيت در نجران غلبه داشته، مراحل آمادگى ذهنى براى مطالعه اصل ماجراى مباهله را دنبال مىكنيم. در پايان اين بخش اشارهاى به «مسجد مباهله» در مدينه و منطقه «نجرانيه» در عراق خواهيم داشت.
طبق محاسبات قديم منطقه نجران در هفت منزلى مكه بين بيابانهاى عدن و حَضرَموت شناسايى شده است.(1)بنابر همين محاسبات نجران از سمت جنوب به
1) . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 496 .
شنزار «هَمْدان بن زَيدان»، و از شمال به شنزار «قَحطان»، و از شرق به «رُبعُ الخالى» حجاز، و از غرب به درياى سرخ منتهى شده است.(1)
آبادى اصلى نجران نيز در طول تاريخ چهار هزار ساله آن به همين نام خوانده مىشده، تا نيم قرن اخير كه نام آن تغيير يافته است.(2)
پيش از اسلام نجران يكى از بازارهاى تجارى سرزمينهاى يمن، حجاز، شام، ايران، روم و يونان بوده است(3)، و به همين جهت در منطقه نجران قبايل مختلفى ساكن بودهاند.(4)
سرزمين نجران در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله 73 آبادى داشته، كه مهمترين آنها «نجران»، «الحضن»، «الجرية»، «صنعاء»، «اُخدود» و «ابن ثامر» بوده است.(5)
تا 75 سال پيش نجران يكى از ولايات استان عَسير در كشور يمن شمرده مىشد. در سال 1350 قمرى عربستان سعودى به مناطق مرزى يمن حمله كرد و نجران را جزو قلمرو خود درآورد. از بيستم شعبان 1350 قمرى تاكنون نجران تغييراتى يافته و حتى نام بعضى شهرهاى آن تغيير يافته است. شهر اصلى نجران به نام «اَباسُعود» تغيير نام داده و شهر جديدى به نام «فَيصليّه» در نزديكى آن احداث شده است.(6)
1) . اليمن الكبرى: ص 133 .
2) . مجموع بلدان اليمن و قبائلها: ص 734 . تاريخ الطبرى: ج 1 ص 543 .
3) . البيان فى تاريخ جازان و عسير و نجران: ص 22 . تاريخ الجزيرة العربية: ص 247 .
4) . اليمن فى صدر الاسلام: ص 56 .
5) . اليمن الكبرى: ص 133 . فتح البارى: ج 8 ص 73 . دلائل النبوة: ج 5 ص 385.
6) . بين مكة و حَضرَموت: ص 340، 341 .
هم اكنون «نجران» در جنوبىترين قسمت عربستان در حاشيه مرز آن كشور با يمن قرار دارد، و متشكل از شش بخش است: نجران، حَبّونة، تَثليث، بيشة، رَنيّة، تُربَة.(1)
همچنين 35 آبادى در نجران وجود دارد كه مهمترين آنها عبارتند از: موفِجَة، وادِعَة، مِخلاف اَعلى، آل الحارث، صَفا، سَلوى، آل عقيل، حِضن، جَريَة، قابِل، رِجلَة، آلبَران، اَلعان، مَراطة، شَبهان، مِشراح، مِرفَح، خَشيوة، باطِن، مِحباة، بَطحاء، دَحضَته، بوغُبار، طَعزَة، غُنَيمَة، عَكام، عوكِلة، حامية، صاغِر، بِئر الاَثلة، مِخلاف اَسفَل، حَزم (مُذَنَّب).(2)
هم اكنون ساكنين نجران حدود پانصد هزار نفرند.(3)همه ساكنين نجران مسلمانند و اكثرا از اسماعيليه هستند. حدود صد خانوار يهودى نيز در روستاهاى نجران سكونت دارند.(4)
نجران يكى از شش وادى است كه بارانهاى دامنههاى شرقى كوههاى جنوبى عربستان در آن جريان مىيابد.(5)اين منطقه در سرزمين مسطّحى است كه در دو سوى آن كوه هاى «عَسير» قرار دارند(6)، و از وسط منطقه سيلهاى «صَعدَه» و «هَمْدان» و «جَماعَه» جريان مىيابد و در جنوبِ كوه «رُعوم» در تنگه نجران به هم مىپيوندد.(7)
منطقه نجران به دليل رود پر آبى كه در وسط آن جريان دارد، يكى از مكانهاى آباد منطقه به شمار مىرود. اين رود سرسبزى و طراوت منطقه را تأمين كرده(1)و باعث زراعت آن در سطح عالى شده است.(2)رشته كوهها نيز علت مؤثرى بر آب و هواى لطيف آنجا هستند.(3)
هم اكنون در وادى نجران روستاها و شهرها به صورت يك مجموعه مرتبط درآمده و از نظر عمران و زراعت رشد كرده است.(4)
آب فراوان و هواى مناسب و زمين حاصلخيز نجران، انواع محصول را در اين سرزمين مىپروراند، و از نظر زراعت و باغدارى هميشه در حد فوق العادهاى بوده است.(5)
از نمونههاى جالب كشاورزى در نجران 2 ميوه مخصوص است كه در هيچ سرزمينى جز آنجا به دست نمىآيد:
1 . نوعى بالنگ كه مزه ترش ندارد و بسيار شيرين است.
2 . نوعى خرما به نام «مُدَبَّس» كه يك دانه آن به اندازه كف دست است!(6)
سابقه سرزمين نجران بيش از چهار هزار سال بوده، و مؤسس آن «نجران بن زيدان
بن سَبَأ بن يَشجَب بن يَعرِب بن قَحطان» است.(1)پس از تأسيس اين آبادى طايفه «قحطانيه» به نجران آمدند. پس از آنها طايفه «حِميَر» بر آنجا غالب شدند، كه از طرف پادشاهان قوم «تُبَّع» در آنجا حاكم بودند.
هر يك از پادشاهان تُبَّع را «اَفعى» مىناميدند، كه يكى از آنها «افعى نجران» به نام «قلمس بن هَمدان» بود. وى كاهنى از طرف بلقيس بود كه به سِمَت والى نجران گماشته شده بود.(2)
بعد از دوران بلقيس يمن تحت حكومت ايران قرار گرفت كه نجران نيز جزئى از آن بود، و حاكمين آنجا از طرف پادشاه ايران تعيين مىشدند. نام حاكمين يمن از طرف ايران به ترتيب چنين است: وَهرَز؛ مَرزبان بن وهرز؛ بينْجان بن مرزبان؛ خَرْخَسْرَة بن بينجان؛ باذان.
در اين دورانها 73 آبادى نجران صد و بيست هزار مرد جنگى داشت، كه به خوبى از عهده جهات نظامى منطقه خود بر مىآمدند. رؤساى آنان از طايفه اصلى نجران «بنىالحارث بن كعب» بودند و مردان جنگى بىنظيرى به حساب مىآمدند. رئيس نظامى نجران هنگام رسيدن نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله «كَرز بن سَبره حارثى» بود.(3)
هنگامى كه كَسرى مُرد و باذان مسلمان شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله او را بر همه يمن حاكم كرد.(4)وقتى باذان از دنيا رفت، حكومت او بين چند نفر تقسيم شد؛ و سپس عَمرو بن حزم كه
1) . تاريخ الجزيرة العربية: ص 247 .
2) . تاريخ ابن خلدون: ج 4 ص 227 .
3) . بحار الانوار: ج 21 ص 287 - 289. الاقبال: ص 496. دلائل النبوة: ج 5 ص 385.
4) . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 498 . تاريخ الطبرى: ج 3 ص 228 . الاصابة: ج 1 ص 170، ج 2 ص 168، 222 . الكامل ابن اثير: ج 2 ص 334 . بحار الانوار: ج 21 ص 407 . البداية و النهاية: ج 6 ص 307 . تاريخ ابن خلدون: ج 2 قسم 2 ص 52 .
فرستاده پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران بود حكومت كل يمن را به دست گرفت و جرير بن عبداللّه حاكم نجران شد.(1)
ساكنين اوليه نجران مشرك و بتپرست بودند، و سپس دين نصرانيت وارد نجران شد.(2)بعد از حضرت عيسى عليهالسلام پادشاهى به نام «ذونواس» كه نام خود را يوسف گذاشته بود، مردم را به دين يهوديت بازگرداند. او باخبر شد كه در نجران قومى بر دين نصرانيت باقى ماندهاند و به انجيل عمل مىكنند.
او با لشكرى به نجران آمد و دين يهود را بر آنان عرضه كرد، ولى آنها به هيچ وجه نپذيرفتند. لشكر ذونواس گودال بزرگى حفر كردند و آن را پر از هيزم كرده آتش به پا كردند. آنگاه عدهاى از اهل نجران را كه بر دين مسيحيت بودند و دين يهود را نمىپذيرفتند در آن گودال انداختند و زنده سوزاندند؛ و به همين جهت به «اصحاب اُخدود» معروف شدند.(3)
نصاراى نجران از اهل حبشه كمك خواستند. آنان پاسخ مثبت دادند و در شهرهاى عرب جنگيدند و ذونواس را فرارى دادند. اين بود كه دين نصرانيت در نجران باقى ماند چرا كه حبشه از سمت شرق و روم از سمت شمال منطقه نجران را حمايت مىكردند.(4)
1) . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 500 . تاريخ الطبرى: ج 2 ص 464، 534 .
2) . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 498 . تاج العروس: ص 499 . معجم البلدان: ج 5 ص 268 .
3) . بحار الانوار: ج 14 ص 438 - 444 . «اُخدود» به معناى «گودال دود و آتش» است. به ص 25، 29، 33، 283، 286 كتاب حاضر مراجعه شود.
4) . المباهلة سبيتى: ص 25 .
در سال 313 ميلادى يكى از قيصرهاى روم به نام «قُسطَنطين» اقدام به انتشار مسيحيت در كشورهاى اطراف امپراطورى خود نمود. از جمله در شبه جزيره عربستان در عدن و سقطره و نجران كليساهايى ساخت.(1)
پس از رسميت مسيحيت در نجران مهمترين طايفه آنجا «بنىالحارث بن كعب» بودند. اصل اين طايفه از نصاراى مذحج و كهلان بود. گروهى از همين طايفه به نام «بنو عبدالمدان» بودند، كه كعبه نجران را بنا كردند و مسيحيت را در آن منطقه وسعت دادند.(2)
در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله كه اوايل قرن هفتم ميلادى بود ساكنين نجران از دو دسته مسيحى و بتپرست تشكيل يافته بود. مسيحيان نجران از مذاهب مختلف نصارى بودند كه نام فرقههاى اروسيه، سالوسيه، مارونيه، عباد، نسطوريه و ملكانيه كه با پادشاه روم يك اعتقاد داشتند، در تاريخ تصريح شده است.(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله مسيحيان را طى نامهاى به اسلام دعوت نمود كه پيرو آن ماجراى مباهله به وقوع پيوست، اما نزد مشركين يكى از اصحاب خود را فرستاد و آنان را به اسلام
دعوت نمود. آنان بدون بحث و گفتگو اسلام را پذيرفتند و نمايندگانى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستادند.(4)
پس از صلح پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم نجران بر دين خود باقى ماندند تا زمان عمر كه دستور اخراج آنان داده شد. با اين فرمان مردم منطقه مركزى نجران كه اطراف كعبه نجران بودند از آنجا كوچ كردند، و مسلمانان جاى آنان را گرفتند و رسميت دين مسيحى در آنجا از بين رفت.
با اين همه بسيارى از مردم روستاها و حتى راهبانى كه در ديرها و صومعهها بودند باقى ماندند، چنان كه در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام لشكر معاويه مسيحيان نجران را تهديد كردند(1)، و نيز در زمان حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام راهب و راهبهاى از نجران يمن نزد آن حضرت آمدند(2)، و اين علامت بقاى مسيحيت در نجران در قرن اول و دوم است.
در طول قرنهاى سوم تا دهم آثار مسيحيت به كلى در نجران از بين رفت. از قرن يازدهم مذهب اسماعيلى كه شش امامى هستند در آنجا منتشر شده، و آنان سه قرن و نيم در آنجا حكومت داشتهاند. از نيم قرن گذشته تاكنون اين منطقه به قلمرو عربستان اضافه شده و نوع تبليغاتِ دينى در آن تغيير يافته است.(3)
با اوج مسيحيت در نجران و امكانات فوق العادهاى كه در اختيار كليساى نجران قرار مىگرفت، به بلند پروازىهاى بىحساب دچار شدند. آنان اقدام به مقابله با كعبه در مكه نمودند، و بنايى شبيه آن را در نجران ساختند تا مردم خود را براى حج به آنجا بكشانند. اين عمل آنها قبل از ظهور اسلام بود و در واقع نوعى مبارزه با بناى توحيدى حضرت ابراهيم عليهالسلام در مكه به شمار مىآمد.
قبيله «بنو عبدالمدان بن ديّان حارثى» از اشراف طايفه «بنىالحارث بن كعب» در آن محل بنايى ساختند و آن را «كعبه نجران» ناميدند. آنان اين بنا را مانند كعبه معظّمه شرافت دادند و عدّهاى كه حرمت ماههاى حرام را نگه نمىداشتند در ايام حج به آنجا مىآمدند و مراسمى همانند حج اجرا مىكردند.(4)
1) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 199 . به ص 226 كتاب حاضر مراجعه شود.
2) . الكافى: ج 1 ص 482. به ص 287 كتاب حاضر مراجعه شود.
3) . فى بلاد عسير: ص 172 .
4) . معجم ما استعجم: ج 1 ص 105 . معجم البلدان: ج 2 ص 538 . مجموع بلدان اليمن و قبائلها: ص 734 . تاريخ ابنخلدون: ج 4 ص 227 . سبل الهدى و الرشاد: ج 1 ص 119 . مراصد الاطلاع: ج 3 ص 1359 .
كعبه نجران در آبادى مركزى نجران ساخته شده بود و نام آن را «دَبّه» گذاشته بودند.(1)كعبه نجران به صورت مربع بود، و درب آن بالاتر از زمين قرار داشت و مانند كعبه مىبايست از نردبان بالا مىرفتند تا داخل آن شوند.(2)
در كنار كعبه نجران بزرگترين كليساى نجران بود كه اسقف اعظم و ساير بزرگان مسيحى در آن اقامت داشتند. آنان مدارس دينى در آنجا بر پا كرده بودند، و كتابهاى آسمانى از جمله «جامعه» و «زاجره» را در آنجا نگهدارى مىكردند.
اطراف كعبه نجران گنبد مانندى از پوست بود كه سيصد قطعه پوست را به يكديگر وصل كرده بودند و آن را ساخته بودند. كعبه نجران كنار نهرى به نام «نُحَيْردان» بود و گنبد روى نهر و كعبه را پوشانده بود.(3)
مردم نجران روزهاى يكشنبه و روزهاى عيد به سوى كعبه نجران حركت مىكردند، و در حالى كه لباسهاى حرير و زربفت و كمربندهاى طلايى پوشيده بودند از مناطق مختلف نجران سواره به آنجا مىآمدند.
آنان پس از به جا آوردن نماز و انجام مراسم عبادى خود، به مناطق سرسبز اطراف مىرفتند و تا شب به خوشگذرانى و تفريح مشغول مىشدند!(4)
همچنين كسانى كه ترس از كسى داشتند يا خواهان حاجتى بودند به آنجا پناه مىآوردند. اين اشخاص را در كعبه نجران پناه مىدادند و حاجتشان را برمىآوردند.(5)
آثار باقى مانده در نجران يكى مربوط به اصحاب اخدود و ديگرى مربوط به كعبه نجران است.
بين دو روستاى «القابل» و «رجله» در منطقه «دلهام» كه كوه «رِيْر» از سمت جنوب بر آن مشرف است، آثار زيادى از قلعه اخدود و كليسا و سنگ نوشتههاى گذشتگان يافت شده، كه تاكنون خواندن سنگ نوشتهها ميسر نشده است.(1)
همچنين در 40 كيلومترى شمال شهر «اُخدود» در سمت جنوبى وادى نجران، آثار باقيمانده كعبه نجران در دامنه كوه صخرهاى «تصلال» قرار دارد.(2)در گذشته آثار باستانى بيش از امروز بود، ولى با كند و كاو اشخاص سودجو اين منطقه تخريب شده است. از خرابههاى قلعه اخدود مجسمههاى طلايى كوچكى نيز يافت شده است.(3)
آثار كعبه نجران و اصحاب اخدود در روز پنجم شعبان 1400 قمرى مورد بازديد عاتق بن غيث بلادى جغرافيدان حجازى قرار گرفته است. او طى يك سفر اكتشافى در نجران به جستجوى اين آثار پرداخته، و شرح سفر خود را در كتابى به نام «بين مكة و حَضرَموت» نگاشته است.(4)
اكثر راههاى نجران از جهت شمال و غرب و جنوب است، و از جهت شرق شنزارها مانع از ساختن جادههاى متعدد است. جادههايى كه از نجران منشعب مىشود عبارتند از: (5)
1 . از سمت غربى «نجران» تا «خميس مشيط» و از آنجا در كناره دريا تا «مكه».
2 . از سمت شرقى «نجران» تا «الوديعة» و از آنجا تا «ربع الخالى» و «حَضرَموت».
3 . از سمت جنوبى «نجران» تا «صعدة» در يمن و از آنجا تا «صنعا» وسپس تا «عدن».
4 . از سمت شمال «نجران» تا «تثليث» و از آنجا به طرف «رياض».
«مسجد مباهله» محلى است كه پيامبر و اهل بيت عليهمالسلام در روز مباهله براى انجام مراسم آنجا را به عنوان جايگاه آماده كردند، و بين دو درخت را سايبانى زدند و در زير آن اجتماع نمودند.(1)
در آن مكان مقدس به عنوان يادگار آن روز مسجد مباهله ساخته شد كه «مسجد الاجابة» هم به آن مىگويند. اين مسجد در شمال بقيع واقع شده، در سمت راست كسى كه به «عريض» مىرود. مسجد مباهله بر فراز تپهاى است كه آثار روستاى «بنىمعاوية بن مالك بن عدف» از طايفه اوس در آن باقى است و در آنجا مسجد قبليه «بنىمعاويه» بوده است. امروزه اين مسجد به نام «مسجد بنىمعاويه» نيز خوانده مىشود.
در قرن نهم هجرى «سمهودى» موقعيت مسجد را چنين آورده است: از شرق به غرب 25 ذراع = 12 متر، از شمال به جنوب 20 ذراع = 10 متر.
از كلام مؤلف مزار كبير كه مىگويد: «آنچه مىتوانى در مسجد مباهله نماز بخوان» معلوم مىشود اين مسجد در زمان او معروف و شناخته شده بوده است.(2)
اين مسجد بارها خراب شده، و بعد از آن تعمير و باز سازى گرديده است. امروزه ساختمان جديد آن بنا شده كه دو رواق و يك صحن دارد.(3)
هم اكنون مسجد مباهله در سمت راست شارع ستين (ملك فيصل) در مدينه منوره قرار دارد. اين خيابان در مجاورت ضلع شمال شرقى بقيع است. فندق الدخيل در سمت راست و مستشفى الولادة و الاطفال در سمت چپ آن واقع شده و مسجد مباهله حدود صد متر از فندق الدخيل بالاتر است.(1)
«نجرانية» يا «نجران الكوفة» نام منطقهاى در نزديكى كوفه بوده كه اكثر نصاراى نجران پس از آنكه به دستور عمر از سرزمين خود تبعيد شدند، به آنجا كوچ كردند. آنان در نجرانيه براى خود منطقه مسيحى نشين خاصى ايجاد كردند و كليساهايى ساختند، و به زراعت و تجارت مشغول شدند.(2)
اين آبادى در فاصله دو روزه تا كوفه در مسير شهر «واسط» كنار نهرى بوده و در حاشيه جاده قرار داشته است. اين سرزمين قبل از آمدن نجرانيان به مناسبت نهرى كه در آن جارى بوده «نهر اَبان» نام داشته، و سپس «نجران الكوفة» ناميده شده است.(3)
نقشه نجران در اين صفحه
در داستان بلند مباهله نام افراد و قبايل و حتى اشيائى مطرح شده كه خواننده هيچ سابقه ذهنى از آنها ندارد، و اين عدم آشنايى به خط مستمر ماجرا در ذهن خواننده خلل وارد مىكند. لذا معرفى اين افراد كه بر گرفته از خود داستان است، موجب تسلط بر جوانب مختلف ماجرا مىشود.
پس از معرفى شخصيتهاى داستان مباهله به بيان موقعيت آنان در مجموع داستان مىپردازيم، تا جايگاه هر يك به خاطر سپرده شود. در پايان هم اشارهاى به سلسله مراتب روحانى كليسا خواهيم داشت.
در اين بخش هر يك از شخصيتهاى مباهله - بدون در نظر گرفتن نقش آنان در ماجرا - به ترتيب الفبا معرفى مىشوند.
او راهبى در يكى از صومعههاى نجران بود؛ و هنگامى كه خبر ظهور پيامبر صلىاللهعليهوآله و مباهله نصارى را شنيد، به سوى آن حضرت شتافت و به مدينه آمد.
او اسقف اعظم نجران بود و قيصر روم احترام خاصى براى وى قائل بود،
و به احترام او در نجران كليساها و مدرسههايى بنا كرده بود. از سوى ديگر او عالمترين فردِ نجران بود و مسئوليت بيت المِدْراس نجرانيان را بر عهده داشت، كه محل عبادت و بررسى كتابهاى آسمانى آنان بود. او از قبيله «بنىبكر بن وائل» به شمار مىآمد و 120 سال سن داشت؛ و از كثرت پيرى ابروانش را با پارچهاى از روى چشمانش جمع مىكرد.
يكى از يهوديان مدينه بود كه در مناظره نجرانيان با پيامبر صلىاللهعليهوآله شركت كرد.
او رئيس قبيله بزرگ بنىالحارث بن كعب بود. وى همچنين امير و سرلشكر نجرانيان در جنگها بود.
او از زنديقهاى مسيحيان عرب بود و توجهى به امور و مبانى دينى نداشت. وى نزد پادشاهان نصرانى منزلت بسيار مهمى داشت و همچنين صاحب فكر و نظر بود، و در امور سياسى سابقه و مهارت فوق العادهاى داشت.
او برادر ناتنى اسقف اعظم بود، كه بعد از ماجراى نجران نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و مسلمان شد و در ركاب آن حضرت به شهادت رسيد.
او نيز برادر اسقف اعظم بود و از صاحب نظران به شمار مىآمد، و همراه كاروان نجران به مدينه آمد.
او از قبيله «هَمْدان» بود، و مهمترين فرد نجران در حل و فصل امور اجتماعى به شمار مىآمد.
اين طايفه از بزرگان طايفه «بنىالحارث بن كعب» و از اشراف و ساكنين كعبه نجران بودند. همين طايفه كعبه نجران را بنا كرده و عظمت آن را حفظ مىكردند.(1)
اين طايفه از اولين طوايف مستقر در نجران بودند، و اشراف نجران نيز از اين طايفه به شمار مىآمدند. نام آنان را به طور اختصار «بلحارث» نيز مىگفتند.
او يكى از صاحبان فكر در امور اجتماعى نجران بود. او از طايفه «بنىالحارث بن كعب» و از قبيله «بنىحماس» به شمار مىآمد.
او از علماى بزرگ مسيحيت به شمار مىآمد، اگرچه اصالتا اهل نجران نبود ولى ساكن آنجا شده بود. او از قبيله «ربيعة بن نزار» بود كه آنان از طايفه «بنىقيس بن ثعلبة» بودند.
سيّد (ابوقُرّه اَهْتَم(2)بن نُعمان)
او مقام دوم نجران پس از اسقف اعظم بود، و به همين مناسبت لقب «سيّد» را به
خود اختصاص داده بود. او هنگام مشكلات و سختىها پناه نجرانيان و تصميم گيرنده آنان شمرده مىشد.(1)وى از اسقفهاى ساكن در كعبه نجران بود و در بحث و مناظره بسيار مهارت داشت. سيد از قبيله «عامله» و جزء طايفه «لخم» بود. جد او «اَفعى بن حصين بن غنم بن حارث جرهمى» بود، كه از اولين حكّام عرب در نجران شمرده مىشد.(2)
اين چهار نفر، فرزندان سيد و عاقب بودند كه در سن كودكى همراه پدرانشان براى مباهله به مدينه آمدند.
او يكى از فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران بود.
او از مقيمان كعبه نجران بود و مقام سوم نجران شمرده مىشد. مقام او معاونت سيد بود، و به همين مناسبت به او «عاقب» مىگفتند. عاقب با اينكه در رتبه بعد از اسقف اعظم و سيد قرار داشت، ولى عملاً امير نجرانيان و صاحب نظر و ركن مشورت آنان بود، و تصميم نهايى در همه امور را در دست داشت و هيچ كارى را جز با رأى او انجام نمىدادند. نام او در مواردى عبدالرحمن يا عبداللّه نيز گفته شده است.(3)
او يكى از فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران بود.
او نيز از عُقَلاى نجران بود و در امور اجتماعى با او مشورت مىكردند. او از طايفه «ذى اَصبح» و از قبيله «حِمْيَر» بود.
او يكى از فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران بود.
نماينده و فرستاده پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران پس از پيمان نامه جزيه بود. او بعدها حاكم كل يمن شد.(1)
او برادر عاقب و از اشراف بود، كه با كاروان نجران به مدينه آمد.
او يكى از سه پادشاه قدرتمند زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، كه بر اروپا و مستعمرات آن در آفريقا و توابع آن حكومت مىكرد. او مسيحى بود، و مركز حكومتش در روم قرار داشت.
او برادر اسقف اعظم بود، كه با كاروان نجران به مدينه آمد.
1) . بحار الانوار: ج 22 ص 249 . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 500 . تاريخ الطبرى: ج 2 ص 464، 534 . به ص 22، 28، 44، 196، 198، 281 كتاب حاضر مراجعه شود.
او يكى از سه پادشاه قدرتمند زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، كه بر ايران و توابع آن حكومت مىكرد و دين زرتشت داشت، و مركز حكومتش مدائن بود.
از رؤساى يهود در مدينه بود، كه نجرانيان با او مشورت كردند.
از بزرگان يهود در مدينه بود، كه نجرانيان با او مشورت كردند.
او يكى از فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران بود.
او رئيس طايفه «بنوعبدالمدان بن دَيّان حارثى» بود.
«جامعه» كتابى تشكيل يافته از چند كتاب آسمانى بود، و شامل صحف آدم عليهالسلام، صحف شيث عليهالسلام، صحف ابراهيم عليهالسلام، تورات و انجيل بود.(1)
«زاجره» كتاب ديگرى در كنار جامعه بود كه از محتواى آن اطلاعات خاصى ذكر نشده است. فقط در متن داستان ذكر شده كه در نجران زاجره ترجمه شده از زبان اهل
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 310 - 318 ، ج 26 ص 310 - 314 . الاقبال ص 503 . به ص 17، 24، 32، 44، 53 ، 59 ، 102 - 130، 173 كتاب حاضر مراجعه شود.
سوريه به زبان عربى موجود بوده كه اهل نجران آن را به ارث برده بودند. عباراتى نيز از وصاياى شمعون وصى حضرت عيسى عليهالسلام از آن نقل شده است.(1)
در اين بخش به موقعيت هر يك از افرادى كه به نوعى در ماجراى مباهله دخيل بودهاند مىپردازيم، تا نقش آنان در روند داستان معلوم شود.
جايى كه كعبه نجران و كليساى بزرگ در آن قرار داشت به عنوان مركز نجران به حساب مىآمد و حكومت آنجا يك حكومت دينى مسيحى بود، روحانيان مسيحى آن را اداره مىكردند.
رئيس كل اين منطقه اسقف اعظم بود كه «اَبوحارِثه حَصين بن عَلقَمه» نام داشت. در مرتبه بعد از او «سيّد» بود كه نامش «ابوقُرّه اَهتَم بن نُعمان» بود. در كنار او «عاقب» بود كه نامش «ابوواثِله عبدالمَسيح بن شَرحَبيل» بود، و اين دو نفر از اسقفهاى بزرگ نجران بودند.
از نظر نظامى سرلشكر ارتش نجران و رئيس كل قبيله بنىالحارث بن كعب «ابوسبرة كَرز بن سَبرَه حارِثى» بود.
شخص ديگرى به نام «ابوسُعاد جَهير بن سُراقَه بارِقى» رياست روابط خارجى نجران را بر عهده داشت، كه ارتباط نجران با قيصر روم و پادشاه حبشه و ساير امرا و حاكمان اطراف توسط او انجام مىپذيرفت.
سه نفر به نامهاى «ابومريم شَرحَبيل بن وَداعَه هَمدانى» و «جَبّار بن فيض اَصبَحى» و «عبداللّه بن شَرحَبيل حارِثى» صاحبان فكر و مشاوران اسقف اعظم در امور اجتماعى نجران بودند، كه در امور مختلف از رأى و نظر آنان استفاده مىشد. ولى آنان از نظر دادن درباره نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله خوددارى كردند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 303. الاقبال ص 503 . به ص 98 كتاب حاضر مراجعه شود.
نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به اسقف اعظم بود، و طبيعى است كه با رسيدن نامه همه مقامات نجران در تصميم گيرىِ آن مورد مشورت قرار مىگرفتند. در اين ميان اسقف اعظم و سيد و عاقب حقانيّت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىدانستند، ولى سيد و عاقب براى حفظ مقام خود حاضر به پذيرفتن و اظهار آن نبودند.
ابوسَبرَه سرلشكر آنان و ابوسُعاد رابط خارجى نيز كارى به مسائل اعتقادى نداشتند. اولى با تكيه بر قدرت نظامى و دومى با تكيه بر پشتيبانى قيصر روم و پادشاه حبشه فورا پيشنهاد جنگ و مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله را مطرح كردند.
اسقف اعظم با سياست خاصى سعى كرد حل مسئله را از يك سو عمومى كند، و از سوى ديگر ماجرا را به آوردن كتب آسمانى بكشاند، و در عين حال گرايش خود به اسلام را صريحا نشان ندهد.
حل كننده اين مشكل شخصى به نام «حارثة بن اُثال» بود كه به مقابله با سيد و عاقب پرداخت و اسقف اعظم با سكوت خود او را تأييد نمود، و همو بود كه پيشنهاد كرد كتاب بزرگ و جامع مسيحيان به نام «جامعه» آورده شود تا اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن قرائت گردد.
از اينجا مسير داستان تغيير كرد، و قرار شد گروهى براى تحقيق به مدينه بروند كه اسقف اعظم و برادران او كرز و منذر همراه اين كاروان بودند. سيد و عاقب نيز به عنوان رؤساى اين نمايندگان حركت كردند.
آنان در مدينه از منصور و كعب بن اشرف يهودى درباره حضرت سؤال كردند. بار ديگر اسقف با سياست خويش از دخالت مستقيم در مسئله خوددارى كرد، و لذا منذر برادر او در ادامه ماجرا نقش مهمى داشت، و او بود كه آنان را متوجه خطر مباهله نمود و از انجام آن بازداشت.
سرانجام سيد و عاقب به نمايندگى از بقيه با پيامبر صلىاللهعليهوآله قرارداد جزيه را بستند و همراه «عَمرو بن حزم» نماينده آن حضرت به نجران بازگشتند.
در اينجا در حدى كه داستان مباهله نياز به سابقه ذهنى از مقامات كليسا دارد توضيح داده مىشود.
در مقامهاى روحانيت مسيحى «پاپ» رئيس كل آنان است، و در هر زمانى فقط يك نفر اين عنوان را دارد. در رتبه بعدى در هر كشور يا منطقهاى «اُسقف اعظم» به عنوان رئيس كل مسيحيان در محدوده خويش است.
در رتبه بعد «اُسقف» قرار دارد كه در شهر يا روستا و يا ناحيهاى از شهر تعليم دينى و نيز رهبرى مراسم عبادى را بر عهده مىگيرد. «كشيش» معاون اسقف است كه به او در محدوده يك گروه كمك مىكند، كه در عربى به او «قسيس» مىگويند.(1)
همچنين «سيد» و «عاقب» دو عنوان درجه اول رياست در مقامات كليسا به حساب مىآمدند، كه در درجه اول «سيد» قرار داشت و «عاقب» به عنوان جانشين او و در رتبه بعد از او انجام وظيفه مىكرد.(2)
داستان مباهله در كتابهاى حديثى و تاريخى به طور خلاصه و مفصل آمده است، و با اين همه در هر منبعى فرازهايى ذكر شده كه در منابع ديگر وجود ندارد. بعضى فقط نقطه اصلى آن يعنى آيه مباهله را با اجتماع پنج تن عليهمالسلام براى مباهله ذكر كردهاند. عدهاى مباحثات نجرانيان با پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز آوردهاند. برخى از مورخين ماجراهاى كليساى نجران را مفصلاً يا مختصرا ذكر كردهاند. گروهى روزهاى پس از مباهله و مسائل جزيه را يادآور شدهاند.
آنچه پيش روى شماست داستان مباهله در كاملترين صورت آن است كه با جمع آورى جزئىترين مراحل ماجرا و قرار دادن دقيق آن در مواضع خود، براى اولين بار در فرهنگ شيعه تقديم مىشود.
پس از تنظيم اصل داستان عناوين اصلى و فرعى براى آن در نظر گرفته شد، تا مطالعه مراحل ماجرا براى خواننده به سهولت انجام گيرد. عناوين 12 گانه اصلى كه مربوط به مقاطع حساس ماجراست عبارتند از:
نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نصاراى نجران، كنفرانس نجران براى پاسخ به پيامبر صلىاللهعليهوآله، بحث نجرانيان درباره حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله، بررسى كتب آسمانى درباره
پيامبر صلىاللهعليهوآله، تصميم نجرانيان براى سفر به مدينه، ديدار نجرانيان با پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه، مناظره پيامبر صلىاللهعليهوآله با نجرانيان، مراسم به ياد ماندنى مباهله، اعلان ترك مباهله از سوى نجرانيان، صلحنامه و جزيه نجرانيان، بازگشت مسيحيان به نجران، پيگيرى امور نجران از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله .
«نجران»(1)با قدمت چهار هزار ساله در آخرين منطقه شمالى يمن و در فاصله 800 كيلومترى جنوب مكه، سرزمين حاصلخيزى است كه بين دو رشته كوه از شرق به غرب ادامه مىيابد.
سيلهاى مناطقى از شمال يمن و جنوب و شرقِ حجاز با جريان در رودخانه نجران تا تنگه آن در منتهى اليهِ غربىِ منطقه پيش مىرود، و با عبور از تنگه مسير خود را تا درياى سرخ ادامه مىدهد و تمام اين مناطق را آبيارى مىكند.
سرسبزى فوق العاده منطقه نجران و زراعت پر بار و آب و هواى لطيف و استثنايى آن، باعث سكونت قبايل مختلفى در آنجا شده است. در زمان ظهور اسلام هفتاد و سه آبادى در آن وجود داشت؛ و به عنوان بازار تجارى بزرگى براى يمن، حجاز، شام، ايران و روم تلقى مىشد.
سابقه سرزمين نجران(2)
با موقعيت سرزمينى منطقه از نظر آب و هوا و كشاورزى، از زمان شخصى به نام «نجران» كه بنيانگذار آبادانى اين سرزمين بود، توجه پادشاهان بزرگ دنيا به اين منطقه جلب شد؛ چرا كه در سايه سرسبزى فوق العاده و بازار تجارى و مركزيتى كه يافته بود در شبه جزيره عربستان موقعيتى بىنظير داشت.
در آغاز حاكم آنجا از طرف «بلقيس» ملكه سبا تعيين مىشد. پادشاهان ايران پس از او يمن را تحت حكومت خويش در آوردند كه نجران هم جزئى از آن بود. با ظهور حضرت عيسى عليهالسلام و دين مسيحيت و به قدرت رسيدن حكومت مسيحىِ قيصر - كه وسعت فرمانروايى او شامات را نيز در بر داشت - نجرانيان به حضرت مسيح عليهالسلام ايمان آوردند.
در ميان سرزمين بتپرستانِ جاهلى نجرانيان به عنوان مردمى معتقد به دين آسمانى و نيز با تمدن و فرهنگى پيشرفته به شمار مىآمدند؛ كه اين ترقّى و اوج از حمايت قيصر و نجاشى و ساير پادشاهان اطراف سرچشمه مىگرفت، و رونق بازار تجارى و ارتباط فرهنگهاى مختلف بر اهميت نجران مىافزود.
با توجه به خصوصيت جغرافيايىِ نجران، از طرف مراكز مسيحيت دنيا در آن زمان تأكيدى بر مركزيت و رونق فوق العاده نجران از بُعد دينى مىشد.
با مبالغ هنگفتى كه توسط قيصر و برخى پادشاهان تحت فرمان او براى حكومت نجران فرستاده مىشد كليساهاى معظمى در نجران بنا گرديد، و انجيل و كتابهاى مقدس تدريس شد و اسقفها و كشيشهاى بسيارى تربيت شدند، و نيز راهبان و راهبهها در ديرها و صومعهها جاى گرفتند؛ و نجران به عنوان يكى از پايگاههاى مهم مسيحيت در جهان در آمد.
با اوج گرفتن كار كليسا در نجران رسما يك حكومت دينى در آنجا بر پا شد، كه رياست كل آن با اسقف اعظم ابوحارثه حَصين بن عَلقَمه بود. در مرحله اجرايى دو اسقف با عنوانهاى سيد و عاقب تمام امور نجران را اداره مىكردند؛ به گونهاى كه فرماندهى نظامى و همه تصميم گيرىهاى مربوط به نجران با نظر آنان اجرا مىشد.
آنان مشاوران با تجربهاى در اداره حكومت خود داشتند كه باعث انسجام و دقت در عملكرد و تصميم گيرىشان بود. همچنين رابط خاصى براى ارتباط با پادشاهان
داشتند؛ و آنچه از سوى قيصر روم و ديگران به منطقه مىرسيد مستقيما به دست اينان و با نظرشان به مصارف مورد نظر مىرسيد.
مردم نجران از بُعد اعتقادى حكومت دينى خود را پذيرفته بودند، و رياست اسقفها را در همه امورشان با اعتماد كامل قبول داشتند. در كليساى اعظم آنان كُتُب آسمانىِ انبيا از صحف آدم و ادريس و ابراهيم عليهمالسلام و تورات و انجيل به صورت تحريف نشده وجود داشت و با رونق تمام تدريس مىشد، كه از مجموعه اين كتابها با عنوان «جامعه» و «زاجره» تعبير مىكردند.
با اوج مسيحيت در نجران كم كم انحرافاتى از قبيل پسر خدا دانستن حضرت عيسى عليهالسلام نيز بين آنان رواج يافت، و كار تا آنجا پيش رفت كه در آبادى اصلى نجران بنايى مانند كعبه ساختند تا مردم به جاى كعبه بناى ابراهيم عليهالسلام در مكه به آنجا بروند و مراسمى نظير حج به جاى آورند و نام آن را «كعبه نجران» گذاشتند.
در ايام عيد و هر روز يكشنبه گروههايى از مردمِ 73 آبادى نجران از سراسر منطقه به كعبه نجران مىآمدند و در كليساى اعظم حضور مىيافتند، و عبادات خاص خود را انجام مىدادند و آنجا را پناه دينى و مركز حكومتى خود مىدانستند. جالب اين بود كه مذاهب مختلفى از نصرانيت در آنجا حضور داشتند، و در سايه زندگى مسالمت آميز در يك كليسا جمع مىشدند و به مراسم عبادى خود مىپرداختند.
مبلغين نجران توانسته بودند مسيحيت را در مناطق جنوبى نجران و نيز در حَضرَموت و مناطق اطراف آن تبليغ كنند. اين بود كه در همه مناطق اطراف نجران مردمِ مسيحىِ بسيارى به طور پراكنده حضور داشتند كه منطقه مركزى آنان نجران بود، اگر چه در خود نجران هم عدهاى بت پرست بودند.
اسقف اعظم و ساير علماى مسيحيت با مطالعهاى كه در كتب انبيا داشتند به خوبى
مىدانستند بعد از حضرت عيسى عليهالسلام «پيامبر خاتم» مبعوث خواهد شد و دستور همه پيامبران آن است كه به او ايمان بياورند، و حتى مىدانستند كه ظهور آن پيامبر نزديك است. ولى آنان اين حقيقت بزرگ را از مردم كتمان مىكردند و سعى در بىاطلاع گذاشتن آنان از پيامهاى تورات و انجيل درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند. البته ارتباط نجرانيان با قيصر در اين جهت گيرى بىتأثير نبود، زيرا ساليان سال از سوى او حمايت مىشدند.(1)
با بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه و رسيدن اخبارِ ظهور حضرت اسقفها به خوبى از حقانيت آن حضرت اطلاع داشتند و دقيقا مىدانستند كه اين همان پيامبر موعود است؛ ولى همچنان سعى در كتمان حقيقت داشتند. پس از 13 سال كم كم هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه پيش آمد، و پيروِ آن فتح و پيروزىهاى پشتِ سرِ هم مسلمين طى 7 سال عظمت اسلام را به گوش همگان رساند. مردم نجران نيز دائما اين اخبار را مىشنيدند و بزرگانشان پيگير رَوَند فراگيرى اسلام بودند.
مكه بر سر راه مدينه تا نجران قرار داشت كه هنوز فتح نشده بود و به عنوان سَدّى بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و نجرانيان شمرده مىشد. با فتح مكه در سال هشتم هجرى(2)و تسليم بت پرستان در برابر اسلام اين سد شكسته شد، و اين خبر مهم فورا به نجرانيان رسيد. آنان خود را در معرض حمله از سوى مسلمانان يافتند و به محكم كارى قلعههاى خود پرداختند و به طور جدى راههاى مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله را مورد تبادل نظر قرار دادند.(3)
اين در حالى بود كه پشتوانه آنان قيصر روم و پادشاه ايران و نيز پادشاه حبشه بود، و نجرانيان براى روز مبادا كمك خواهى از اين ابر قدرتهاى زمان خود را در نظر
گرفته بودند؛ اما خبرِ فرستادن نامه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى قيصر و كسرى دو پادشاه قدرتمند آن روزگار و دعوت آنان به اسلام(1)تمام اميدهاى نجرانيان را فرو ريخت.(2)
مسلمان شدن نجاشى پادشاه حبشه(3)نيز ضربه ديگرى بود كه نجرانيان را به كلى از حاميان خود مأيوس كرد. فرستادن لشكر اسلام به تبوك براى مقابله با لشكريان مسيحى قيصر كه از سمت شام حمله كرده بودند، جبهه ديگرى در رابطه با مسيحيت در شمال بود كه به فاصله كمى از آن رويكرد پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسئله نجران مطرح شد.(4)
نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجرانيان(5)
عظمت اسلام با تمام جلوهاش بر نجرانيان سايه افكنده و خواب راحت را از آنان گرفته بود، و در اضطرابى شديد هر لحظه منتظر رسيدن پيامى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند.
در اواخر سال نهم هجرى دستور الهى براى دعوت مردم نجران به اسلام نازل شد، ولى اين دعوت با ساير برنامههاى بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله متفاوت بود. اين دعوتنامه براى مردمى معتقد به دين آسمانى و داراى سوابقى عميق با كتب انبيا بود، و مخاطب پيامبر صلىاللهعليهوآله عالمان بزرگى بودند كه يك حكومت دينى مسيحى را اداره مىكردند.
از سوى ديگر دستور دعوت نجرانيان دقيقا پس از نزول آيه جزيه بود كه مىفرمايد: «قاتِلوا الَّذينَ لايُؤمِنونَ بِاللّهِ وَ لا بِاليَومِ الآخِرِ وَ لايُحَرِّمونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ لايَدينونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتابَ حَتّى يُعطوا الجِزيَةَ عَن يَدٍ وَ هُم
1) . درباره مراسلات پيامبر صلىاللهعليهوآله با پادشاهان و حاكمان زمان خود به بحار الانوار: ج 20 ص 377 - 397 مراجعه شود.
2) . بحار الانوار: ج 21 ص 286 . الاقبال: ص 496 .
3) . بحار الانوار: ج 18 ص 410 - 422 .
4) . بحار الانوار: ج 21 ص 181 - 251 .
5) . تفسير ابن كثير: ج 1 ص 377 . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 81 . البداية و النهاية: ج 5 ص 53 . بحار الانوار: ج 21 ص 287 . الاقبال: ص 496 .
صاغِرونَ»: «بجنگيد با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز قيامت ايمان نمىآورند و آنچه خدا و رسولش حرام كرده حرام نمىشمارند و دين حق را نمىپذيرند، تا آنكه به دست خود جزيه را با خوارى و ذلت بپردازند».(1)
اگر چه مسير طبيعى ماجرا عرضه اسلام به نجرانيان بود، ولى تقدير پروردگار بر آن بود كه در سايه اين دعوت عظمت علمى اسلام و پيشگويىهاى كتب انبيا درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيتش و نيز مقام معظم ايشان را هم به مسلمانان و هم به ساير اهل اديان و مشركان نشان دهد.
ادامه ماجرا در بُعد فرهنگىِ خاصى منجر به مباهله مىشد، تا از يك سو پشتيبانىِ مستقيمِ الهى از اسلام و پيامبر مبعوثش بر همه معلوم گردد؛ و از سوى ديگر عظمت خاندان رسالت به عنوان برگزيدگان محترم خداوند براى دعا بر دشمنان اسلام را همه مسلمانان بدانند، و از سوى ديگر مقام نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله بودن على بن ابىطالب بر همه روشن گردد.
اين برنامه آنگاه اهميت بيشترى پيدا كرد كه هشتاد و چند آيه از سوره آل عمران براى چنين برنامهاى عظيم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، كه آن حضرت هر آيهاى را در موقعيت مناسب آن در طول ماجرا تلاوت مىفرمود.(2)
همچنين بعضى روايات، نزول آيات را هنگام مناظره پيامبر صلىاللهعليهوآله با نجرانيان و بعضى هنگام ورود آنان به مدينه و بعضى مقدم يا مؤخر از اين دو مقطع ذكر كردهاند. از آنجا كه در نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله كه آغاز ماجراست آيه 64 آمده و در مراحل مختلف داستان نيز به هر مناسبتى يكى از آيات مطرح شده، مثلاً در بحث حضرت عيسى عليهالسلام آيه 59 و در قرار مباهله آيه 60 ذكر شده، به نظر مىرسد اصل نزول آيات همزمان با آغاز ماجراى مباهله و قبل از نامه پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه نجرانيان بوده، و در هر مقطعى از ماجرا حضرت آيه مربوط را تلاوت مىفرموده، لذا قرائت آيات نزد بعضى به عنوان اصل نزول تلقى شده است.
»» «« براى شأن نزول آيات به اين منابع مراجعه شود: فتح البارى: ج 8 ص 74 . بحار الانوار: ج 21 ص 337، 353 . تفسير ابن كثير: ج 1 ص 376 . السيرة النبوية ابن هشام: ج 2 ص 224 . دلائل النبوة (بيهقى): ج 5 ص 385 . اعلام الورى: ج 1 ص 254 .
پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور تنظيم نامهاى را داد كه شروع آن پس از نام جلاله پروردگار با نامهاى مقدس انبيا ادامه مىيافت. خطاب نامه به اسقف اعظم نجران و مردم آنجا بود، و سه راه پيشِ روى آنان گذاشته بود كه يا مسلمان شوند، يا جزيه را بپذيرند و يا آماده جنگ باشند.
آيه 64 سوره آل عمران نيز اولين آيهاى بود كه حضرت آن را در نامه خود گنجانيد و مفاهيم دعوت خويش را با آن بيان كرد. آنگاه اين نامه را توسط چهار نفر از مسلمانان به نامهاى عتبه، عبداللّه، هدير و صهيب براى نجرانيان فرستاد.
پس از ماه رمضان سال نهم هجرت اين چهار نفر به همراه نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى نجران حركت كردند، و با طى بيش از ده روز راه به نجران رسيدند. در حالى كه نجرانيان در انديشه چگونگى رويارويى با پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، نامه حضرت توسط اين چهار نفر به اسقف اعظم نجران تقديم شد و به شدت او را تحت تأثير قرار داد. متن نامه حضرت چنين بود:
به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب
از : محمد پيامبر خدا
به : اسقف نجران و اهل نجران
بر شما سلام مىكنم و خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب را شكر مىنمايم.
اما بعد، من شما را از عبادت بندگان به عبادت خدا مىخوانم؛ و شما را از ولايت بندگان به ولايت خداوند دعوت مىنمايم. اگر دعوت مرا نپذيرفتيد بايد جزيه بدهيد و اگر از اين هم ابا نموديد شما را به جنگ اخطار مىدهم.
«قُل يا اَهلَ الكِتابِ تَعالَوا اِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَ بَينَكُم اَلاّ نَعبُدَ اِلاَّ اللّهَ وَ لانُشرِكَ بِهِ شَيئا وَ لايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضا اَربابا مِن دونِ اللّهِ فَاِن تَوَلَّوا فَقولوا اشْهَدوا بِاَنّا مُسلِمونَ»:
«بگو اى اهل كتاب، بياييد به سوى سخنى كه بين ما و شما يكى است، و آن اينكه جز اللّه را نپرستيم و به او شرك قايل نشويم و عّدهاى از ما عّدهاى ديگر را ارباب خود قرار ندهد، به جز خدا كه پروردگار همگان است. اگر روى گرداندند بگو شاهد باشيد كه ما مسلمانيم».(1)
مشورت اسقف با صاحب نظران نجران(2)
اسقف اعظم پس از مطالعه نامه اهميت فوق العاده موارد پيشنهادى پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خوبى دريافت؛ و به اين نتيجه رسيد كه براى تصميم گيرى در چنين مسئله مهمى با بزرگان فكرى در جامعه نجران مشورت كند.
در نجران سه نفر بودند كه از مشاوران اوليه اسقف اعظم به شمار مىآمدند، و در كارهايى كه پيش مىآمد قبل از اين سه نفر كسى مورد مشورت قرار نمىگرفت. آنان «شَرحَبيل بن وداعه هَمْدانى»، «عبداللّه بن شَرحَبيل اَصبَحى» و «جَبّار بن فيض
حارِثى» نام داشتند؛ كه مقام شرحبيل از آن دو بالاتر بود.(3)
قبل از همه اسقف سراغ شرحبيل فرستاد و او را براى مشورت فراخواند. هنگامى كه شرحبيل آمد اسقف نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به او داد. پس از خواندن نامه اسقف پرسيد: نظرت چيست؟ شرحبيل گفت:
تو وعده خداى ابراهيم عليهالسلام را درباره نبوت در نسل اسماعيل عليهالسلام مىدانى. از كجا اطمينان دارى اين شخص همان پيامبر نباشد؟ من در مسئله نبوت رأى و نظرى ندارم، ولى اگر امرى از امور دنيوى بود نظر خود را درباره آن به تو مىگفتم و برايت كوشش مىكردم.
سپس اسقف اعظم «عبداللّه بن شَرحَبيل» را جداگانه فراخواند و نامه را براى او خواند و نظرش را جويا شد. او نيز مانند شَرحَبيل پاسخ داد و اين باعث تعجب اسقف شد.
اسقف اعظم بعد از آن دو سراغ «جَبّار بن فيض» فرستاد و نامه را براى او هم خواند و رأى او را پرسيد. جَبّار نيز همان پاسخ را داد و تصميم گيرى را به اسقف واگذار كرد.
اعلان عمومى اسقف براى اجتماع در كليساى اعظم(1)
اسقف با شنيدن پاسخ صاحب نظرانِ نجران، سنگينىِ مسئوليتى را كه در اين تصميم گيرى پيش رويش بود به خوبى احساس كرد. از يك سو خداوند امثال او را مورد اعتماد مردم قرار داده بود، كه مىبايست در پيشگاه الهى و توجهى كه مردم به آنان داشتند راه درست را برگزينند.
از سوى ديگر عالم بزرگى چون اسقف اعظم - كه از كتب آسمانى حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىدانست - چشم صاحب نظران را نيز متوجه خود مىديد.
از جهتى ديگر قيصر روم و نيز بسيارى از مردم نجران او را به عنوان نماينده مسيحيت برگزيده بودند، و تسليم در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله مساوى با دست برداشتن از اعتقادى بود كه او را به عنوان بزرگترين مدافع آن مىشناختند!
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 287 . الاقبال: ص 496 . البداية و النهاية: ج 5 ص 53 .
اكنون كه آن سه نفر اين گونه از تصميم گيرى و حتى نظر دادن شانه خالى كردند، نوبتِ راه ديگرى براى حل مشكل بود كه اسقف اعظم در جستجوى آن بود.
او به خوبى مىدانست كه مسئله پيش آمده در هر صورت با دين يا دنياى مردم نجران ارتباط حياتى دارد، چرا كه يا بايد تصميم بر جنگ مىگرفت كه مغلوب شدن نجرانيان در مقابل مسلمين به راحتى قابل پيش بينى بود؛ و يا بايد اسلام را مىپذيرفت كه اين براى مركز بزرگ علمىِ مسيحيت به آسانى قابل تحمل نبود و از سوى مردم نيز مورد اعتراض قرار مىگرفت؛ و يا پرداخت جزيه و پذيرش ذلت بود كه اين نيز به نوعى قرار گرفتن تحت پرچم اسلام بود.
نتيجهاى كه فكر اسقف اعظم بدان منتهى شد اعلان عمومىِ مسئله بود، تا هم به صورت علنى تبادل افكار انجام گيرد و هم هر تصميمى به صورت دستجمعى و با حضور مستقيم مردم باشد.
اهل نجران در بين خود قرارى داشتند كه هر گاه مشكلى مهم پيش آيد و نياز به اجتماع نمايندگان همه مردم منطقه باشد، در روز ناقوسها را به صدا درمىآوردند و تمثالهاى مقدس(1)را بر فراز كليساها و صومعهها بر مىافراشتند؛ و در شب ناقوس مىزدند و آتش بر فراز كليساها و عبادتگاهها روشن مىكردند. بدين وسيله هر آبادى منطقه بعدى را خبر مىكرد، و نمايندگان هر آبادى براى كسب تكليف و هر نياز ديگرى خود را به كليساى اعظم در منطقه مركزى نجران مىرساندند.
به دستور اسقف اعظم ناقوسها به صدا در آمد و آتش بر فراز صومعهها روشن كردند و لوحههاى شمايل مقدس را در صومعهها برافراشتند، و اين گونه مردم مناطق
1) . تمثالهاى مقدس كه شمايل نيز ناميده مىشوند، تصوير حضرت مسيح عليهالسلام و ساير انبيا و يا شخصيتهاى كتاب مقدس يا قديسان مسيحى است كه در كليساها بر در و ديوار نقش مىكنند و يا بر لوحههايى نقاشى مىشود تا در مواقع مناسب آنها را به نمايش گذارند. به كتاب كلام مسيحى: ص 163 مراجعه شود.
مختلف نجران از وجود خبرى بسيار مهم آگاه شدند. در نتيجه نمايندگان هر آبادى براى خبر گرفتن به سوى كليساى اعظم حركت كردند تا از جزئيات ماجرا آگاه شوند.
مجلس نجرانيان در كليساى اعظم(1)
اسقف كه اهميت و روند اين تصميم گيرى را پيش بينى كرده بود، دستور داد تا كليساى اعظم را به حالت فوق العادهاى در آورند؛ تا از يك سو پذيراى آن جمعيت عظيم باشد و از سوى ديگر مسيحيان نجران متوجه بزرگ ترين مجلس گفتگو و تصميم گيرى در تاريخ چندين صد ساله خود باشند.
به دستور اسقف سر تا سر زمين كليساى اعظم را فرش كردند، و ديوارهاى آن را با حرير و پارچههاى قيمتى تزيين نمودند. آنگاه صليب بزرگ را - كه از طلا و جواهرنشان بود و قيصر روم برايشان فرستاده بود - برافراشتند.
از هفتاد و سه آبادى منطقه نجران - كه صد و بيست هزار مرد جنگى داشت - جمعيت بسيارى در مركز نجران جمع شدند، و در روزى كه اسقف تعيين كرده بود مجلس بسيار بزرگى با حضور نمايندگان همه آبادىهاى نجران در كليساى اعظم برپا شد.
تركيب شخصيتها و گروهها در كليساى اعظم(2)
رئيسِ اين مجلس باشكوه «اسقف اعظم ابوحارثه حَصين بن عَلقمَه حارثى» بود كه 120 سال داشت، و اَعلَم علماى مسيحيت در منطقه و از بزرگ ترين علماى مسيحى در جهان آن روز بود و مورد توجه خاص مركز مسيحيت در روم قرار داشت.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 287 . الاقبال: ص 496 . فتح البارى: ج 8 ص 73 . تفسير ابن كثير: ج 1 ص 377 . احقاق الحق: ج 22 ص 33 . البداية و النهاية: ج 5 ص 53 .
2) . بحار الانوار: ج 21 ص 287 . البداية و النهاية: ج 5 ص 53 . الاقبال: ص 496 . احقاق الحق: ج 22 ص 33 . تفسير ابنكثير: ج 1 ص 377 . فتح البارى: ج 8 ص 73 .
«سيّد» و «عاقِب» به عنوان دو مقام عالى رتبه كليسا پس از اسقف اعظم رياست مجلس را بر عهده داشتند. «كَرز بن سَبرَه حارثى» كه سرلشكر و رئيس قواى نظامى نجران به شمار مىآمد نيز به عنوان يكى از صاحب نظران در مجلس حضور داشت. شَرحَبيل و عبداللّه و فيض، سه نفرى كه اسقف با آنان مشورت كرد نيز در مجلس حاضر بودند.
«جَهير بارقى» كه رابط حكومت نجرانيان با حكومتهاى ديگر بود، به عنوان يكى از صاحب نظران اصلى نجران در آن مجلس بود. اين عده با چند نفر از علماى طراز اول مسيحيت نجران در مقابل مردم نشسته بودند.
در صحن كليسا جمعيت عظيمى حضور داشتند كه از نظر تركيبِ مردمى سابقه نداشت. از يك سو عدهاى از با سابقهترين قبيله نجران يعنى بنىالحارث بن كعب حاضر بودند، و از سوى ديگر همه قبايل نجران و حتى قبايلى از خارج نجران كه باخبر شده بودند در آن مجلس حضور داشتند. در بُعد ديگر از همه آبادىهاى هفتاد و سه گانه نجران افرادى به عنوان فرستاده آنان در آن مجلس عظيم بودند.
در نگاهى ديگر مذاهب مختلف مسيحى كه در نجران بودند(1)، همه در كنار يكديگر براى حل مشكلى مشترك گرد هم آمده بودند. مردمى كه از نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلع شده بودند، عدهاى به عنوان دفاع از دين خود، عدّهاى ديگر براى دفاع از قوم و قبيله خود، گروهى به عنوان تعصب بر سرزمين و وطنشان، و عدّهاى براى حفظ تمام هستى خود در كليساى بزرگ جمع شده بودند.
1) . مذاهب اصلى مسيحيت آن زمان عبارت بود از اُروسيّه، سالوسيّه، مارونيّه، نَسطوريّه، عبّاد و پيروان دين قيصر روم، و در كنار اينها فرق فرعى ديگرى نيز وجود داشتند. به بحار الانوار: ج 21 ص 287 مراجعه شود.
مقامات بلند پايه نجران كه در برابر مردم قرار داشتند نيز هر يك با فكرى براى مقابله با اين مشكل بزرگ در آنجا حضور يافته بودند، تا در مهمترين تصميم گيرى در تاريخ نجران راه صحيح را ارائه دهند.
در چنين جوى كه بر افكار مردم حاكم بود گفتگوهاى آن مجلس آغاز شد و مسير طولانى خود را در چند روز طى كرد و حقايق مهمى از توحيد و نبوت و امامتِ اسلام را در منطقه مسيحيت بر همگان روشن ساخت!
كليساى اعظم با اعلان شروع جلسه در سكوتى مبهم فرو رفت، و مردم با تمام وجود آماده شنيدن جزئيات ماجرا شدند.
خواندن نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور مردم(1)
ابتدا اسقف اعظم از جا برخاست و نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دست گرفت و متن آن را عينا براى مردم قرائت كرد. آنگاه به صراحت اعلام كرد كه اين مجلس عظيم براى تصميم گيرى درباره پاسخِ نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه بايد با حضور همه باشد. سپس منتظر ماند تا بزرگان نجران و مردمِ حاضر نظرات خود را اعلام كنند.
تبادل افكار درباره جنگ و صلح(2)
با سكوت اسقف اعظم همهمه مردم فضاى كليسا را پر كرد. نظر دادن درباره نامهاى كه چند راه حل در آن مطرح شده بود، كار آسانى نبود. هر كس بُعدى از قضيه را در نظر خود مجسم مىكرد و از جهت ديگرى آن را غير قابل قبول مىديد.
جنگ با مسلمانان در حالى كه مكه نيز فتح شده بود، كار آسانى به نظر نمىآمد. پذيرفتن اسلام و ريشهكن كردن آيين مسيحيت از نجران مسئلهاى نبود كه مردمى
معتقد با سابقه طولانى آن را به آسانى بپذيرند. پذيرش ذلت جزيه نيز براى بسيارى سنگين مىآمد.
در چنين موقعيتى كه مردم نجران از بُعد اعتقادى در معرض خطر قرار گرفته بودند، ناخود آگاه همه چشمها به عالِمان بزرگى دوخته شده بود كه دين و دنيا و آخرت خود را به دست آنان سپرده بودند.
عالمان بزرگ مسيحى كه براى تصميم گيرى در برابر مردم نشسته بودند، در افكار متفاوتى سير مىكردند. بعضى فكر جنگ را در سر مىپروراندند. برخى ديگر در فكر حيلههاى سياسى در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. افرادى در انديشه كتمان حقايق كتب آسمانى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله از چشم و فكر مردم بودند. اشخاصى واقعا در جستجوى راه حلى عاقلانه براى چنين مشكل بىسابقهاى بودند، و بعضى ديگر نيز فرصت پيش آمده را موقعيت مناسبى براى افشاى حقايق تورات و انجيل درباره ظهور چنين پيامبرى مىدانستند.
با گذشت زمانى كه براى تبادل افكار كافى به نظر مىرسيد، مجلس براى اعلام نظرها رسميت پيدا كرد و بار ديگر كليساى اعظم در سكوتى باشكوه فرو رفت.
اولين نظرى كه بسيارى آن را پذيرفته بودند فرستادن سه صاحب نظر مورد اعتماد نجرانيان يعنى «شَرحَبيل» و «عبداللّه» و «فيض» به مدينه بود تا اخبارى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله بياورند. در كنار اين نظريه، فكر ديگر اين بود كه هر چه زودتر براى جنگ با اسلام و مسلمين عازم مدينه شوند و در اقدام به جنگ پيشدستى كنند.
سخنان اسقف براى پيشگيرى از جنگ(1)
اسقف اعظم احساس كرد با اصرار عدهاى مسئله جنگ به طور جدى مطرح
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 288 . الاقبال: ص 496، 497 .
مىشود؛ در حالى كه مىدانست صاحبِ نامه پيامبرِ خداست و جنگ با او به هيچ وجه نبايد به وقوع پيوندد.
اين بود كه تصميم بر اظهار نظر گرفت، و پارچهاى طلب كرد و با آن ابروانش را از روى چشمانش جمع كرد و بست. آنگاه براى ايراد خطابه و جلوگيرى از بحثِ بيشتر درباره جنگ، در حالى كه به عصايى تكيه داده بود برخاست و چنين گفت:
دست نگه داريد! دست نگه داريد! در پى عافيت و سعادت دائمى باشيد كه اين عمل در گرو رفتار آرام و غير خشن است. اى قوم، در اين امر مانند مورچه با آرامش حركت كنيد. از حمله عجولانه بپرهيزيد كه كارِ بدون فكر نتيجه نمىدهد. به خدا قسم شما در برابر تصميمى قرار داريد كه تا آن را انجام ندادهايد راحتتر مىتوانيد كار خود را باز گردانيد. بدانيد كه نجات قرين با آرامش است. آگاه باشيد چه بسا توقف در كارى بهتر از اقدام به آن است؛ و چه بسيار سخنى كه از حمله و جنگ نافذتر است.
اصرار سرلشكر نجران بر جنگ(1)
«كَرز بن سَبرَه حارثى» كه از يك سو سرلشكر ارتش نجران و از سوى ديگر رئيس بنىالحارث با سابقهترين طايفه نجران بود، دريافت كه اسقف اعظم با جنگ مخالف است و نمىخواهد با پيامبر صلىاللهعليهوآله مقابله شود. او كه از شجاعان عرب بود بلافاصله پس از سخنان اسقف اعظم براى ردّ او و تشويق مردم به جنگ بپاخاست و خطاب به وى چنين گفت:
اى ابوحارثه، عجب ترسيدهاى و قلبت از جا كنده شده! همانند كسى شدهاى كه درندهاى به وى حمله كرده و از ترس فرار مىكند! براى ما ضرب المثل مىآورى و ما را از جنگ مىترسانى؟! قسم به خداىِ منّان، تو اهميت حفظ
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 288، 289 . الاقبال: ص 497 .
آمادگى لشكر را مىدانى كه امرى مهم است. ما جنگ را بر پا مىكنيم و نتيجهاش بعد معلوم خواهد شد. ما با اين كارمان از امر خداوندِ ملك جبّار حمايت و پشتيبانى كردهايم. ما اَركان شرافتيم و ماييم صاحبان مشعلهاى نورانى، كه پادشاهىِ آن دو (كسرى و قيصر) را محكم نمودهايم. كدام يك از روزهاى ما ناشناخته است؟ واى بر تو! ما بر سر كدام يك از جنگها ملامت شدهايم؟
كَرز چنان با حرارت سخن مىگفت كه نوكِ تيرى كه در دست او بود از شدت غيظ و غضب در كف دستش فرو رفت، اما متوجه نشد!
پيشنهاد صلح آميز عاقب(1)
در اينجا عاقب كه مقام سوم كليساى نجران را داشت، براى آرام كردن كَرز و واداشتن او به افكار صلح آميز گفت:
رويت سپيد باد! منزلگاهت بر تو مأنوس باد! همسايهات با وجود تو عزيز باد! آنچه در اختيار توست محفوظ باد! قسم به حق آن كه پيشانىها را بر خاك مىسايد، آبرويى پابرجا و نسبى با شرافت و عزتى قديمى را يادآور شدى.
اما براى هر جايگاهى سخنى است و براى هر روزگارى مردانى! انسان به امروز خود شبيهتر است تا به ديروز. اين روزگار است كه نسلى را نابود مىكند و نسلى ديگر را در مىيابد؛ و عافيت بهترين لباس است و آفت سببهاى زيادى دارد. از مهم ترين علتهاى آفات تعرض به دروازههاى آن است.
1) . الاقبال: ص 497 . بحار الانوار: ج 21 ص 289 .
ميانجيگرى سيد بين عاقب و كرز(1)
سيد كه صاحب دومين مقام كليسا بود براى جلوگيرى از بحث و گفتگوى جنجال برانگيز و بازگشت سخن به اصل موضوع، رو به عاقب كرد و با اداى احترام به او و كرز گفت:
زحمتت به نتيجه رسيده و تلاشت به اوج خود رسيده است! هر نور دهندهاى نورى دارد و هر كار درستى پرتوى دارد، ولى به حقّ آن كه عقل داده آن نور را هيچ كس درك نمىكند مگر آن كه بصير و بينا باشد. تو و اين دو نفر(2)تا آنجا كه كلمات راه مىدهند فراز و نشيب سخن را بيان كرديد.
براى هر كدام از شما با تفاوتهايى كه داريد از نظريه صلح آميز و امر محكم و موثق نصيبى است، البته اگر در جاى خود به درستى قرار گيرد. اكنون برادر قريشى (پيامبر صلىاللهعليهوآله) بر شما در مسئلهاى بس عظيم و امرى بزرگ غالب شده است. آنچه درباره پيام او داريد بگوييد و مطلب را خاتمه دهيد. آيا تسليم مىشويد و اقرار به اسلام مىكنيد يا از آن سرباز مىزنيد؟
هشدار كرز درباره صلح(3)
كَرز هنوز جوش و خروش خود را داشت، و از اينكه بزرگان نجران مخالف جنگ هستند و صلح را مىپسندند ناراحت بود. او بىپرده آنچه در دل داشت بيرون ريخت، و جهات شكست و سرافكندگى نجرانيان را در صورت صلح براى آنان تشريح كرد و گفت:
آيا دينى را رها كنيم كه رگهاى بدنمان با آن محكم شده و اجدادمان بر آن پايدار بودهاند؟ پادشاهان و عربها ما را به اين دين مىشناسند! آيا دين خود
را با جديّتِ تمام حفظ كنيم يا در برابر جزيه سرِ تسليم فرود آوريم؟ به راستى كه دادن جزيه خوارى است! نه به خدا قسم! راهى نيست جز آنكه شمشيرها را از غلافها بيرون كشيم و زنان را با وحشت از كودكان و فرزندانشان جدا كنيم، و ما و محمد با خونهايمان درگير شويم. سپس كمك خداوند به هر كس كه بخواهد تعلّق مىگيرد.
هشدار سيد درباره جنگ(1)
سيد كه متوجه علت غيظ و غضب كرز بود، براى اينكه او را از خشم باز دارد و راه را براى يك تصميم گيرى عاقلانه باز كند، موقعيت عظيم اسلام و شرايط ضعف نجرانيان را در بُعد جنگى به او گوشزد كرد و گفت:
درباره خودت و ما تأمل كن! بركشيدن شمشير، شمشيرهايى را خارج مىسازد. اكنون مردمِ عرب خاضع محمد هستند و اطاعت خود را در اختيار او گذاشتهاند. او صاحب مردان و در دست گيرنده زمام امورشان شده است، و دستورات او در ميان مردم شهرى و روستايىِ عرب نفوذ دارد. دو پادشاه بزرگ يعنى «كسرى» و «قيصر» نيز او را مورد توجه قرار دادهاند.
قسم به روح، اگر به جنگتان بيايد قبايلى كه هم اكنون شما را احاطه كردهاند متفرق مىشوند و مانند گذشته بدون پشتيبان خواهيد شد، و همانند گوشتى مىشويد كه بر تخته قصابى براى تكه كردن گذاشتهاند.
پيشنهاد جهير درباره كمك پادشاهان مسيحى(2)
«جَهير بارقى» كه نزد پادشاهان نصرانى منزلتى داشت و ارتباطات خارجى نجران در دست او بود، جزو صاحب نظران آن مجلس شمرده مىشد. سيد براى اينكه از
نظرات جهير نيز استفاده كند رو به وى كرد و گفت: «تو درباره كار ما نظرت را بگو و ما را با نظر خود كمك كن، زيرا اين مجلسى است كه آثار آن بعدها ظاهر مىشود».
جهير كه قبلاً درباره اين موضوع فكر كرده بود، نظرى را مطرح كرد كه مورد توجه همگان قرار گرفت. او با زيركى مسئله جنگ را در كنار صلح مطرح نمود و طرحى بلند مدت پيشنهاد داد. طى اين طرح از يك سو مسلمانان را سرگرم مىكردند و در ظاهر با آنان از در صلح بر مىآمدند، و از سوى ديگر مخفيانه با پادشاهان مسيحىِ دنياى آن روز تماس مىگرفتند و دستجمعى و به صورت همه جانبه به مسلمانان حمله مىكردند.
به نظر او با اين روش هم ريشه اسلام و مسلمانى قلع و قمع مىشد و پيامبر صلىاللهعليهوآله به قتل مىرسيد، و هم رونقى براى دين مسيحيت مىشد و با غلبه آنان مردم گروه گروه دين مسيحيت را مىپذيرفتند. جهير در برابر جمعيت حاضر در كليسا بپاخاست و پيشنهاد خود را چنين مطرح كرد:
من صلاح شما را در اين مىبينم كه به محمد نزديك شويد و در بعضى دستوراتى كه از شما مىخواهد او را پيروى كنيد. سپس نمايندگانتان را نزد پادشاهان همكيش خود بفرستيد: پادشاه بزرگ روم «قيصر» و پنج پادشاه سياه پوستان يعنى «پادشاه نوبه»، «پادشاه حبشه»، «پادشاه علوه»، «پادشاه رعاوه» و «پادشاه راحات» و نيز شاهان «مريس» و «قبط» كه همه اينان مسيحى هستند.
همچنين سراغ پادشاهانى كه به شام رفته و در آنجا ساكن شدهاند بفرستيد كه عبارتند از پادشاهان «غسّان، لخم، جذام، قضاعه» و غير اينها از افرادى كه همچون بازوان شمايند. آنان از قبايل و همپيمانان و كمك كنندگان شما هستند و در دين برادر يكديگريد و همه مسيحى هستيد. همچنين سراغ
مسيحيان «حيره» اعم از عبّاد و ديگران(1)برويد، چرا كه قبايل «تغلب بنت وائل» و كسانى ديگر از قبيله «ربيعة بن نزار» مايل به دين مسيحيت هستند.
فرستادگان شما شهرها را با سرعت به سوى آنان درنَوَردند و از آنها براى دينتان كمك بخواهند. در نتيجه روميان شما را كمك خواهند كرد و سياه پوستان همچون ماجراى اصحاب فيل به ياريتان خواهند آمد. نصاراى عرب نيز از قبيله ربيعه به سوى شما روى خواهند آورد. هنگامى كه كمكهايتان رسيد، شما به همراه قبايلتان و كسانى كه در پيروزىها شريكتان بودهاند و يارى و كمكشان را تقديم شما كردهاند حركت كنيد. آنگاه همچنان پيش رويد تا برسيد به كسانى كه براى پيروزى و يارى شما از قبايل و قشرهاى مختلف مردم آماده شدهاند و در كنار يكديگر قرار بگيريد.
سپس در پى محمد برويد و پشت در خانهاش برسيد. در آن هنگام كسانى كه با قهر و غلبه تابع او شدهاند به سوى شما باز خواهند گشت، و همچنين آنان كه در سرزمين او مغلوب شدهاند با شما همصدا خواهند شد. در چنان شرايطى اميد مىرود كه منطقه حكومت او را در دست بگيريد و آتش او را خاموش كنيد، و با اين عمل نزد مردم مقام و منزلتى براى شما به دست خواهد آمد.
در آن موقعيت مردم عرب نمىتوانند خوددارى كنند از اينكه گروه گروه به آيين شما درآيند. آنگاه است كه اين كليساى شما را بزرگ خواهند شمرد و آن را به قدرى شرافت مىبخشند كه مانند كعبه مىشود كه در مكه براى حج به آنجا مىروند.(2)اين رأى را غنيمت شماريد كه بالاتر از اين نظرى براى
شما نخواهد بود.
با مطرح شدن اين نظريه پيچيده و حساب شده از سوى جهير كم كم آن مجلسِ بزرگ به نتيجه گيرى نزديك مىشد؛ چرا كه فكر او نزد عموم مردم و همچنين بزرگان كليسا و صاحب نظران مقبول افتاد و بر ساير نظريات ترجيح يافت.
تا آن لحظه مسير بحث صرفا به صورت نظر خواهى درباره صلح و جنگ پيش مىرفت، و گروهى مايل به صلح و گروهى ديگر متمايل به جنگ بودند؛ و فكر جهير ارتباطى بين نظريات جنگ و صلح و جامع هر دو بود.
در چنين موقعيتى كه افكار حاضران متمركز بر جنگ و صلح بود، تنها جهت اساسى كه از انديشه همه آن جمعيت انبوه دور مانده بود، تحقيق درباره حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پذيرفتن دعوت آن حضرت بود.
از يك سو تعصبات قومى ذهنها را كور كرده بود و جز به حفظ منافع دنيوى نمىانديشيدند، و از سوى ديگر رؤساى كليسا سعى داشتند بحث در مسئله جنگ و صلح متمركز باشد و به سوى حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله كشيده نشود. لذا هيچ يك از آنها اين مسئله را به عنوان احتمال هم به ميان نياوردند، در حالى كه كوچكترين جرقهاى در اين باره مىتوانست راه بحث و تحقيق را باز كند.
اين نكتهاى بود كه يكى از علماى بزرگ مسيحيت كه در كنار رؤساى كليسا در برابر مردم نشسته بود بدان مىانديشيد، و در پى فرصتى براى مطرح كردن آن بود.
پيشنهاد حارثه درباره حل مشكل از كتب آسمانى(1)
«حارثة بن اُثال» كه تبحر فوق العادهاى در محتواى كتابهاى مقدس داشت و با مطالعه آنها حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را دريافته بود، موقعيت پيش آمده پس از سخنان جهير را مغتنم شمرد. او قبل از هر گونه تصميم گيرى از سوى رؤساى نجران با عزمى راسخ بپاخاست، و طى سخنانى مسير گفتگو را تغيير داد و مردم را از خواب غفلت بيدار
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 291 . الاقبال: 498 .
كرد و اتمام حجتى عظيم را به انجام رسانيد. حارثه برخاست و براى متوجه كردن مردم به بيراههاى كه در پيش گرفته بودند، ابتدا شعرى خطاب به جهير خواند:
مَتى ما تَقِد بِالباطِلِ الحَقَّ يَأبَهُ *** وَ اِن قِدتَ بِالحَقِّ الرَّواسى تَنقَدُ
اِذا ما اَتَيتَ الاَمرَ مِن غَيرِ بابِهِ *** ضَلَلتَ، وَ اِن تَقصِد اِلَى البابِ تَهتَدى
اگر بخواهى حق را با باطل مقابله كنى نمىپذيرد
ولى اگر كوههاى بلند را با حق مقابله كنى معادل مىشود
اگر بخواهى كارى را از راه آن وارد نشوى
گمراه خواهى شد، اما اگر از در بيايى هدايت مىشوى
سپس تعجب خود را از مردمى ابراز كرد كه ميراث عظيم انبيا و كتب آسمانى آنان و راهنمايىهاى الهىشان را در اختيار دارند، و با اين همه در مشكلات خود به هر راهى فكر مىكنند جز مراجعه به كليد اصلى حل مشكلاتشان. به همين جهت خطاب خود را متوجه تمام افراد حاضر در كليسا نمود و گفت:
گوش فرا دهيد! گوش فرا دهيد اى فرزندانِ حكمت و باقى ماندگانِ حاملينِ حجّتِ پروردگار! به خدا قسم سعادتمند كسى است كه از نصيحت نفع ببرد و از اخطار رويگردان نشود. بدانيد كه من شما را مىترسانم و سخن مسيح را برايتان يادآور مىشوم.
مطرح كردن بشارت انجيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
حارثه پس از اينكه توجه مردم را با سخنان خود جلب كرد، با آوردن نام مبارك
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 291، 292 . الاقبال: ص 498 .
حضرت عيسى عليهالسلام ، عظمت آن حضرت را بر قلبها حاكم كرد و مردم را مشتاق شنيدن پيامهاى آسمانى نمود. او ابتدا وصيت حضرت عيسى عليهالسلام را شرح داد و سخنان وى را براى وصيّش «شمعون بن يوحنا» - درباره متفرق شدن امت خود - ذكر كرد.
آنگاه فرازى از انجيل را كه به صراحت از بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر مىداد و به صورت وحى خداوند بر عيسى بن مريم عليهالسلام نازل شده بود، براى مردم چنين قرائت كرد:
اى پسر كنيزم، كتابم را با قوت بگير و براى مردم سوريه به زبانشان تفسير كن. به آنان خبر ده من پروردگارى هستم كه غير از من خدايى نيست. من زندهام و پايدارم و خالقم. من خدايى هستم كه تغيير نخواهم يافت و فنا نمىشوم. من پيامبرانم را فرستادم و كتابهايم را براى رحمت و نور و حفظ مخلوقاتم نازل كردم. بدين وسيله ثمره رسالتم احمد را و منتخب و بهترين مخلوقاتم و بندهام بارقليطا(1)را مبعوث مىكنم.
او را در زمانى كه از پيامبران خالى است از محل تولدش «فاران» از مقام ابراهيم عليهالسلام مبعوث مىكنم و بر او توراتى جديد (قرآن) نازل مىكنم. به وسيله آن (قرآن) ديدههاى نابينايى را مىگشايم، گوشهاى ناشنوايى را باز مىكنم و قلبهاى پوشش گرفتهاى را روشن مىكنم. خوشا به حال كسى كه زمان او را درك كند و سخن او را بشنود، و به او ايمان بياورد و از نورى كه او آورده پيروى كند. اى عيسى، هنگامى كه نام اين پيامبر را ذكر نمودى بر او صلوات فرست كه من و ملائكهام بر او صلوات مىفرستيم.
با قرائت اين كلام الهى و مطرح شدن پيشگويى انجيل درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله، فضاى حاكم بر گفتگوهاى آن روزِ كليسا به كلى تغيير يافت؛ و در واقع مردم براى اولين بار پس از ساليان متمادى كه به كليسا مىرفتند متوجه چنين حقايقى در انجيل شدند.
1) . در اين پيشگويى پيامبر صلىاللهعليهوآله با نام «احمد» و «بارقليطا»، و مكه با نام «فاران»، و قرآن با عنوان «تورات جديد» ذكر شده است.
عكس العمل سيد و عاقب در مقابل حارثه(1)
از سوى ديگر با قرائت فرازى از انجيل درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله دنيا در چشمان سيد و عاقب تيره و تار شد، زيرا تا آن زمان مردم خبرى از كتب آسمانى در مورد پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيده بودند؛ و سيد و عاقب نيز نمىخواستند مردم از پيشگويى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله در اخبار گذشتگان آگاه شوند.
آن دو از اينكه حارثه اخبار و سخنان حضرت عيسى عليهالسلام درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله را بىپرده نزد مردم ذكر كرد ناراحت شدند؛ زيرا صدها سؤال را در چشمان مردم مىخواندند كه چرا تا آن روز آنان را بىخبر گذاشتهاند؟ از سوى ديگر به فروپاشى مقام و شخصيت خويش مىانديشيدند، چرا كه در دين خود و شهر نجران موقعيت شرافتمندانهاى به دست آورده بودند و نزد پادشاهان نصرانى آبرويى داشتند. همچنين در شهرها و نزد مردم عادى و عربها صاحب مقام مهمى بودند.
از سوى ديگر در شرايطى قرار گرفته بودند كه هر گونه مقابله صريح با حارثه، مسئله را سؤال برانگيزتر مىكرد. لذا هر يك به صورت رمز و كنايه خواستند او را از ادامه سخنانش و روشى كه در پيش گرفته بود باز دارند.
انتقاد عاقب از صراحت حارثه(2)
ابتدا عاقب او را به موقعيت نشناسى متهم كرد و بىاختيار در پايان سخنش به حارثه تندى كرد. او خطاب به حارثه چنين گفت:
ساكت باش اى حارثه، كه ردّ كننده اين سخنانت از قبول كنندگان آن بيشتر است و شايد سخنى بلايى بر گويندهاش شود! قلبها از شنيدن حكمتهاى پنهانى مىگريزند. پس از نفرت قلبها بپرهيز! براى هر خبرى اهلى و براى
هر كار مهمى مكانى هست. كارِ به جا آن است كه مواضع نجات را به نفع تو قرار دهند و سپر سلامتى بر تو بپوشانند. پس هيچ چيز را جاى اين دو قرار مده. اى بىپدر!(1)من از نصيحت تو كوتاهى نكردم.
عاقب با گفتن اين سخنِ تند ساكت ماند و ديگر چيزى نگفت.
نصيحت سيد در ممانعت از افشاگرى(2)
سيد كه متوجه برخورد تند عاقب شده بود، از فرصت استفاده كرد و براى آنكه او را آرام كند و سخن عاقب را بار ديگر به حارثه گوشزد كرده باشد، گفت:
من مقام شامخ تو را از قديم الايام مىشناختم كه افكار به آن تمايل داشتند. پس بر حذر باش از اينكه بر مركب لجاجت بنشينى و مضطربانه به سوى سراب برانى! اى مرد، هر كس در اين مورد معذور باشد تو معذور نخواهى بود!
عاقب با اينكه صاحب اختيار ما و در وطنمان آقاى ماست، ولى با ملامت خود تو را غافل پنداشته، پس تو هم متقابلاً سخنان ملامت آميز به او بگو!
مطرح كردن دو پيامبر بعد از مسيح عليهالسلام(3)
آنگاه سيد براى تشويش افكار مردم نسبت به پيامبرِ موعودِ انجيل، ادعا كرد كسى كه در مدينه ظاهر شده حكومت محدود به زمانى خواهد داشت، و تا بعثت موعود انجيل زمانى طولانى مانده است. سيد اين ادعا را چنين مطرح كرد:
گذشته از اين، بدان كه آوازه ظهور كننده قريش (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله) چند روزى بيش نخواهد بود و قطع مىشود. پس از او قرنى مىگذرد كه در آخر آن پيامبرى با حكمت و بيان و شمشير و سلطنت مبعوث خواهد شد.
او پادشاهىِ محدود به زمان معينى خواهد داشت، كه در آن ايام امت او مشرق و مغرب را به هم وصل خواهند كرد. از نسل او امير غالب شوندهاى است كه بر تمام پادشاهان و اديان دنيا پيروز مىشود و سرزمين او تا آنجاست كه روز و شب بر آن طلوع كرده باشد.
اى حارثه، اين آرزويى است كه هنوز به زمان آن مانده و تا هنگام آن فرصتى هست. پس به آنچه از آيين خود مىدانى پايدار باش، خدا پدرت را بيامرزد، و حفظ كن اُنسى را كه با گذر زمان يا اتفاقات روزگار مىگذرد. به راستى كه ما براى امروز هستيم و فردا براى خود كسانى دارد.
جلوگيرى حارثه از انحراف گفتگو(1)
حارثه از اينكه توانسته بود مسير گفتگو را از جنگ و صلح به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله بكشاند خرسند بود، اما اين را هم به خوبى دريافت كه براى مقابله با سيد و عاقب بايد
به طور جدى وارد عمل شود؛ تا با منحرف كردن افكار مردم نتايج معكوس نگيرند و بار ديگر حقايق پنهان نشود.
اين بود كه با رعايت ادب در كلامى كنايه آميز به سيد و عاقب فهمانيد كه در موقعيت حساسى براى تصميم گيرى قرار گرفتهايد كه سرنوشت ملتى در دست شماست و بعدا قابل جبران نيست. او در حالى كه روى سخنش با هر دوى آنها بود، در پاسخ به سيد گفت:
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 293، 294 . الاقبال: ص 499 .
واى بر تو! كسى كه درباره فردايش نينديشد از امروزش نيز نصيبى ندارد. از خدا بترس تا پروردگار را آن گونه بيابى كه هيچ پناهى جز او نباشد. تو متعرّض سخنان عاقب براى تأييد او شدى در حالى كه او با عزت و اطاعت شونده و كريم و مقتدر است. نزد هر دوى شما جايگاه ملاقات مردان بزرگ است.(1)
اگر قرار بود تذكر و يادآورى را درباره كسى به خاطر بروز فضيلت او كنار مىگذاشتم شما بوديد. اما اينها سخنان تازهاى است كه به صاحبانش هديه مىشود، و نصيحتى است كه شما سزاوارترين كسى هستيد كه خالصانه تقديمتان مىشود.
شما دو نفر مالك ميوههاى قلب ما و صاحب اختيار اطاعت در دينمان هستيد. بر شما باد به هوشيارى! اى دو بزرگوار، شما بايد هوشيار باشيد و آنچه كه زوايايش برايتان ظاهر شده به دقت بنگريد و از تأخير انداختن چيزى كه در معرض آن قرار داريد بپرهيزيد.
خدا را در آنچه به شما عطا كرده مقدم بداريد تا شما را از فضل خود زياده بخشد؛ و در آنچه بر شما سايه افكنده به سستى روى نياوريد. هر كس افسار امن و آسايش را طولانى كند(2)خود خواهى او را هلاك مىنمايد، ولى هر كس بر مركب حذر بنشيند و احتياط پيشه كند از تلف شدن محفوظ مىماند.
كسى كه از عقلش كمك بخواهد سر مشق ديگران مىشود نه عبرت ديگران، و هر كس براى پروردگار دلسوزانه عمل كند خداوند به او عزت حيات و عاقبت به خيرى عطا مىفرمايد.
سپس براى اينكه به عاقب نشان دهد عمل او نيز نزد مردم جلوهاى قبيح داشته با عتاب به وى گفت:
گمان كردهاى رد كننده سخن من از قبول كننده آن بيشتر است؟! به خدا قسم سزاوار است چنين مطلبى از تو به يادگار نماند! تو و ما كه امت انجيل هستيم خوب مىدانيم روشى را كه حضرت عيسى عليهالسلام در بين حواريون - آنان كه از قومش به او ايمان آورده بودند - اجرا مىكرد. اين موضوع غفلتى از توست كه هيچ چيز آن را نمىشويد مگر توبه و اقرار به آنچه قبلاً مورد انكار قرار گرفته است.
انكار وجود دو پيامبر از سوى حارثه(1)
حارثه پس از اينكه جواب سيد و عاقب را داد، براى اينكه به آنان و مردم بفهماند كه كاملاً بر متن انجيل تسلط داشته و از نقطه حساسى كه سيد آن را به عنوان دو پيامبر مطرح كرد اطلاع دارد، در ضمن صحبتش عبارت انجيل را در اين باره قرائت كرد.
او خاطر نشان كرد كه دو پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شده در كلام حضرت عيسى عليهالسلام يكى حق و ديگرى باطل است. آن كه حق است محمد صلىاللهعليهوآله و آن كه باطل است مُسَيلَمِه كذاب(2)
مردى آمد و گفت: محمد فرزندان اصحابش را تبرك مىنمايد، تو هم بر سر فرزندم دست تبرك بكش. آن پسر و هر فرزندى كه مسيلمه دست بر سر آنان گذاشت مبتلا به مرض طاسى شدند. مسيلمه در باغى وضو گرفت و آب آن را در آنجا پاشيدند و آن باغ خشكيد!
راه ديگرى كه مسيلمه براى ترويج خود پيش گرفت آن بود كه وجوب نماز را برداشت و شراب و زنا را براى مردم حلال كرد. اين بود كه اكثريت مردم جز عده كمى با او متفق شدند.
به بحار الانوار: ج 21 ص 411 - 413 مراجعه شود.
است. حارثه خطاب به سيد در اين باره چنين گفت:1) . بحار الانوار: ج 21 ص 294، 295 . الاقبال: ص 499 .
2) . «مُسَيلَمه» اهل يمامه بود كه همراه عدهاى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اسلام را پذيرفت. او وقتى به منطقه خود بازگشت مرتد شد و ادعا كرد كه در نبوت با پيامبر صلىاللهعليهوآله شريك شده است، و به آن حضرت در اين باره نامه نوشت و حضرت پاسخ او را داد. پس از ادعاى او عدهاى از قومش با يادآورى پيامبر صلىاللهعليهوآله از او معجزه خواستند. او پرسيد كه محمد چه كرده است؟ آنان ظرف آبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آب را مزمزه كرده و بازگردانده و آن را در چاهها ريختهاند و پر از آب شده، ذكر كردند. مسيلمه هم اين كار را كرد ولى آب آن چاهها خشكيد!
شمشيرى نيست مگر اينكه گاهى نمىبُرَد و عالمى نيست مگر اينكه گاهى لغزش دارد. كسى كه از اشتباهات خود فاصله بگيرد و خود را از آن كنار بكشد سعادتمند و هدايت شده است، و آفت در اصرار بر اشتباه است. تو دو پيامبر را يادآور شدى كه به گمان تو پس از حضرت عيسى عليهالسلام خلق خواهند شد. پس چگونه شانه خالى مىكنى از آنچه در كتب انبيا در اين باره ذكر شده است؟
آيا نمىدانى كه حضرت مسيح عليهالسلام درباره آن به بنىاسرائيل خبر داده و فرموده است: چگونهايد هنگامى كه مرا نزد پدرم و پدر شما حضرت آدم عليهالسلام ببرند و پس از زمانهايى كه بعد از من و شما خواهد آمد راستگو و دروغگويى بيايند؟ بنىاسرائيل پرسيدند: اى مسيح، آن دو نفر چه كسانى هستند؟
حضرت عيسى عليهالسلام فرمود: شخص راستگو پيامبرى از نسل اسماعيل عليهالسلام است و دروغگو شخص ديگرى از نسل اسماعيل عليهالسلام است كه ادعاى پيامبرى مىكند. راستگو براى رحمت و جنگ مبعوث شده و تا هنگامى كه دنيا پا بر جاست پادشاهى و قدرت دارد، ولى دروغگو سر و صدايى دارد كه ياد «دجال» با او زنده مىشود و پادشاهى كمى دارد. هنگامى كه پروردگار مرا بازگرداند دجال را به دست من مىكُشَد.(1)
هشدار حارثه درباره مدعيان نبوت(2)
آنگاه حارثه با استفاده از مسئلهاى كه سيد درباره دو پيامبر مطرح كرد، هشدار شديدى به مردم داد كه مبادا مانند امتهاى گذشته دچار فتنه شوند و گفت:
اى مردم، شما را بر حذر مىدارم از اينكه يهوديانِ قبل از شما الگويتان شوند! آنها به دو مسيح ترسانده شدند: يكى مسيح رحمت و هدايت و ديگرى مسيح ضلالت، كه خداوند براى هر كدام از اينها نشانه و علامتى گذاشت. آنان مسيح هدايت را انكار نموده و آن را دروغ خواندند، و به مسيح ضلالت و گمراهى يعنى «دجال» ايمان آوردند و منتظر او ماندند.
آنان وارد فتنه شدند و نتيجه آن را چشيدند و پيش از آن كتاب خدا را پشت سر گذاردند و به آن بىاعتنايى كردند و انبيا و قائمين به عدل از بندگان خدا را كشتند. خداوند عزوجل در مقابل اين كارشان بصيرت را از آنان پوشانيد بعد از آنكه مايه بصيرت را داده بود، و اين به خاطر رفتارى بود كه از خود نشان دادند.
پروردگار به خاطر ظلم و تجاوزى كه كردند پادشاهى را از آنان گرفت و به ذلت و خوارى گرفتارشان كرد و عاقبتشان را آتش قرار داد.
سؤال سيد درباره فرق پيامبر صلىاللهعليهوآله با مُسَيلَمه(1)
اكنون جمعيت حاضر در كليساى بزرگ خود را در كنار يك مناظره علمى تمام عيار مىديدند، كه چند دانشمند عالى مقام ناخواسته وارد آن شده بودند.
نتايج معقول و دور از تعصبى كه يك بحث علمى مىتوانست داشته باشد، و تصميم گيرى كه بر اساس همين پايههاى علمى مىشد، براى مردم بسيار ارزشمند بود و با دقت كامل پيگير آن بودند.
عاقب چون پيشگيرى خود از ورود به اين مباحث را بىنتيجه ديد، عملاً وارد مناظره شد و احتمال حقانيت مسيلمه را در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح كرد و گفت:
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 295 . الاقبال: ص 499، 500 .
اى حارثه، از كجا مىدانى آن پيامبر ذكر شده در كتب همين شخصى باشد كه ساكن مدينه است؟ شايد پسر عمويت «مسيلمه» باشد كه در يمامه زندگى مىكند! او نيز همان مطالبى از پيامبرى را ذكر مىكند كه برادر قريشى مىگويد، و هر دو از نسل اسماعيل عليهالسلام هستند و هر دوى آنها پيروان و اصحابى دارند كه به نبوت او شهادت مىدهند و به رسالت او اقرار مىكنند! آيا بين آن دو فرقى مىيابى كه آن را ذكر كنى؟
تفاوت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسيلمه(1)
حارثه كه مىدانست چنين سخنانى به او گفته خواهد شد، پاسخ آن را از پيش آماده كرده بود. سؤال عاقب بهترين فرصت را فراهم كرد تا او معجزات پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى مردم بازگو كند، و از سوى ديگر دلايل باطل بودن مسيلمه را براى همه شرح دهد. لذا در بيان فرق بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسيلمه گفت:
آرى به خدا قسم! بين آن دو فاصلهاى يافتهام بزرگتر و بيشتر از فاصله ابرها تا خاك! اينها مسايلى هستند كه با امثال آنها در قلبهاى پند گيرندگان از بندگان خدا حجت او براى انبيا و فرستادگانش ثابت مىشود.
اما درباره آن شخصى كه در يمامه زندگى مىكند، اخبارى كه سفيهان تان به شما خبر دادهاند و اخبار قافلهها و كسانى از شما كه به آنجا رفتهاند و كسانى كه از يمامه به اينجا آمدهاند، شما را بس است.
آيا آنها به شما خبر ندادهاند كه مبلغين و گوش فرادهندگان به سخنان مسيلمه و نمايندگانش كه به يثرب نزد احمد رفته بودند، نزد او بازگشتند و آنچه كه انصار خبر داده بودند و به وسيله آن نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله برايشان روشن شده بود براى او خبر آوردند؟! انصار مىگفتند: احمد به مدينه آمد در حالى كه چاههاى ما كم آب و آبهايمان شور بود، و قبل از آمدن او آب گوارا و
1) . الاقبال: ص 499، 500 . بحار الانوار: ج 21 ص 295 .
پاكيزه ننوشيده بوديم. او در بعضى از چاهها آب دهان انداخت و آب بعضى ديگر را مزمزه كرد و آن را به چاه بازگرداند، و در نتيجه آب آنها گوارا و شيرين شد و آب چاههايى كه كم بود بالا آمد و همچون دريايى جمع شد.
همچنين انصار مىگفتند: محمد در ديدگان مردانى كه چشم درد داشتند و بر جراحت مردانى كه مجروح بودند آب دهان انداخت و در همان لحظه چشمانشان شفا يافت و ديگر احساس ناراحتى نكردند و جراحاتشان التيام يافت و دردى احساس نكردند.
همچنين نمونههاى بسيار ديگرى از دلايل و نشانهها درباره محمد به او رساندند و خبر دادند. آنها از مسيلمه معجزاتى مانند معجزات محمد خواستند و او با اكراه قبول كرد.
مسيلمه همراه عدهاى بر سر چاههاى آنان كه آب گوارايى داشت رفتند. او آب چاهى را مزمزه كرده و به آن بازگرداند، ولى آب آن به قدرى شور شد كه امكان خوردن آن نبود؛ و نيز در چاههايى كه آب كمى داشتند آب دهان انداخت كه بعد از آن يك قطره هم آب بيرون نداد. همچنين او بر چشم مردى كه درد داشت آب دهان انداخت كه او كور شد، و بر جراحتى آب دهان انداخت كه تمام پوست آن شخص پر از برص شد.
درباره آنچه از مسيلمه ديده بودند از او سؤال كردند و از او خواستند كه از ادعايش دست بردارد. اما او گفت: واى بر شما! بد امتى براى پيامبرتان و بد قبيلهاى براى فاميل خود هستيد! شما مرا ضايع كرديد پيش از آنكه درباره آنچه سؤال كرديد چيزى به من وحى شود! هم اكنون فقط درباره بدن و موهايتان به من اجازه داده شده است نه آبها و چاههايتان، و اين اجازه فقط براى كسى است كه به من ايمان داشته باشد. اما اگر كسى درباره من شك داشته باشد آب دهان من فقط بلاى او را اضافه مىكند! اكنون هر كس كه مىخواهد بيايد تا بر چشم و پوست او آب دهان بيندازم.
مردم گفتند: قسم به پدرت، در بين ما كسى نيست كه چنين چيزى را بخواهد، زيرا ما مىترسيم اهل يثرب تو را شماتت كنند! آنان از روى تعصب بر نسبتى كه مسيلمه با قوم خود داشت و براى آنكه درباره مقام ادعايى او مورد مذمت قرار نگيرند از مجازات او منصرف شدند.
با شنيدن دلايل و سخنان حارثه، سيد و عاقب كه متوجه تفاوتهاى بسيارى بين مسيلمه و پيامبر صلىاللهعليهوآله شده بودند چنان خنديدند كه پاى خود را به زمين مىكشيدند و مىگفتند: فرق نور و ظلمت و حق و باطل از فاصله راستگويى اين مرد - يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله - و دروغگويى آن ديگرى - يعنى مسيلمه - بيشتر نيست!
سخن عاقب درباره منجى بودن مسيلمه(1)
سيد و عاقب پس از اينكه اعتراف كردند مسيلمه پيامبر نيست، عاقب تصميم گرفت تا آنچه كه در تأييد مسيلمه از دست داده بود بازسازى كند و بار ديگر منزلت او را بالا ببرد تا وى را در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار دهد. از اين رو به حارثه گفت:
اگر مسيلمه در ادعايى كه مىكند و مىگويد «خدا او را فرستاده» دروغ مىگويد و آنچه كه حق او نيست بر زبان مىآورد، حداقل كار نيكى انجام داده كه قوم خود را از عبادت بتها به ايمان پروردگار سوق داده است.
پاسخ حارثه در نفى هدايتگرى مسيلمه(2)
حارثه اين دانشمند زبردست و مسلط بر متون كتب آسمانى، در پاسخ عاقب قطعهاى از كتابهاى مقدس را قرائت كرد كه در آن هر كس ادعاى دروغين درباره رسالت نمايد مورد لعنت است و هر كس از طريق چنين كسى راه الهى را بپيمايد از خدا دورتر مىشود.
او خطاب به عاقب گفت: تو را قسم مىدهم به آن خدايى كه زمين را بسط داد و آفتاب و ماه را با نام خود نورانى كرد، آيا در آنچه خداوند در كتب گذشته نازل كرده اين را ديدهاى كه پروردگار عزوجل مىفرمايد:
من پروردگارم كه جز من خدايى نيست و من جزا دهنده روز قيامت هستم. كتابهايم را نازل كردم و پيامبرانم را فرستادم تا به وسيله آنان بندگانم را از حيلههاى شيطان نجات دهم. من فرستادگانم را بين مردم در زمين گذاشتم و آنها را همانند ستارگان درخشان در آسمانم قرار دادم كه با وحى و دستور من مردم را هدايت مىكنند.
هر كس از آنان اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس با آنان دشمنى كند با من دشمنى كرده است. من لعنت كردهام و همچنين ملائكهام در آسمان و زمينم و همه لعنت كنندگان از خلقم لعنت كردهاند كسى را كه پروردگارى مرا انكار كند، و يا يكى از مخلوقات مرا با من مساوى قرار دهد، و يا يكى از انبيا و فرستادگانم را تكذيب كند، يا بگويد «به من وحى شده» در حالى كه هيچ وحيى به او نشده باشد؛ يا در قدرت من دست يازد و يا به زور لباس سلطنت و پادشاهى مرا به تن كند، و يا بندگانم را از مسير حقيقت كور و از راه من گمراه نمايد.
آگاه باشيد، كسى مرا عبادت مىكند كه مقصود مرا از عبادت و اطاعت مخلوقاتم بداند. بنابراين هر كس از آن مسيرى كه به وسيله فرستادگانم قرار دادهام به طرف من نيايد در عبادت من جز دور شدن نمىافزايد.
عاقب كه دليلى محكم از كتب گذشته شنيده بود و مقابله با آن را بىفايده مىديد خطاب به حارثه گفت: آرام باش! شهادت مىدهم كه خبر حقى دادى!
حارثه هم پاسخ داد: جز حق سخن ديگرى قانع كننده نيست و غير از آن براى كسى پناهگاهى نيست، و سخنانى كه گفتم از اين جهت بود.
ادعاى اختصاص پيامبر صلىاللهعليهوآله به فرزندان اسماعيل(1)
سيد كه تسليم عاقب را در مقابل حارثه ديد، از آن جهت كه در بحث و جدل قوى بود مطلبى به ميان آورد كه بر فرض حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله قوم خود را از پذيرش دين او آسوده خاطر كند. او گفت: جوابى نمىيابم مگر اينكه برادر قريشى فقط براى قوم خود يعنى بنىاسماعيل فرستاده شده، و او با اين همه گمان مىكند خداوند وى را بر همه مردم فرستاده است.
اعتراف سيد به جهانى بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله(2)
حارثه كاملاً متوجه بود كه با اين سخنِ سيد فرصتى ديگر براى اثبات حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمده است. لذا براى اينكه او را در ادعاى خود محكم كند پرسيد: آيا اطمينان دارى كه محمد از سوى خداوند فقط براى قوم خويش فرستاده شده است؟ سيد جواب داد: بلى.
حارثه بار ديگر گفت: آيا به اين سخن درباره محمد شهادت مىدهى؟ سيد پاسخ داد: واى بر تو! آيا مىتوان قرائن موجود را ردّ كرد؟ بلى، بدون شك به اين سخن شهادت مىدهم زيرا صحيفههاى قديمى و خبرهاى گذشتگان به اين مطلب درباره او شهادت دادهاند.
بدين گونه حارثه از سيد اقرار گرفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ادعاى نبوتش صادق است، ولى در جهانى بودنش راست نمىگويد. اكنون بدون آنكه سيد متوجه باشد حارثه اقرار مهمى از او گرفته بود. او در حالى كه مىخنديد سر به زير افكند و با انگشت بر زمين مىزد و خود را متعجب نشان مىداد.
سيد با ديدن اين منظره در مقابل مردم معترضانه پرسيد: «اى حارثه، چه چيز تو را مىخنداند»؟ حارثه بىتفاوت پاسخ داد: «تعجب كردم و خنديدم»! سيد گفت: «آيا آنچه شنيدى عجيب بود»؟
در حالى كه مردم مشتاقانه جهت تعجب حارثه را پيگيرى مىكردند، او اين نكته را خاطر نشان ساخت كه اگر محمد صلىاللهعليهوآله در اصل نبوت راست مىگويد چگونه ممكن است در محدوده پيامبرى و امتش دروغ بگويد!! او در پاسخ سيد چنين گفت:
بلى، بسيار عجيب است! به خدا قسم آيا از كسى مثل تو كه آثارى از علم و حكمت به او داده شده، عجيب نيست كه گمان كند پروردگار عزوجل شخصى را براى نبوت انتخاب كند و رسالت را مختص او نمايد و او را به وسيله روح و حكمتش كمك كند، ولى آن شخص سخن از پيش خود ببافد و به خداوند دروغ ببندد و بگويد «به من وحى شده است» در حالى كه به او وحى نشده و همانند كاهن راست و دروغ و حق و باطل را با هم مخلوط كند؟
سيد با اقرار به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله متوجه اشتباه بزرگ خويش شد، و فهميد كه خود را به مشكل بزرگترى انداخته است. لذا چون خود را محكوم مىديد سخنى نگفت.
غرور عاقب در برابر حارثه(1)
حارثه با بحث و گفتگوى مستندِ خود راه هر گونه اشكال را بر سيد و عاقب بسته بود. هر چه سيد و عاقب سعى مىكردند علامات پيامبر صلىاللهعليهوآله را مخفى كنند حارثه سعى در اعلان آنها داشت.
عاقب كه غلبه حارثه بر سيد طاقت او را تمام كرده بود، با در نظر گرفتن غريبى حارثه در نجران او را از عواقب برخوردهاى بىپردهاش بر حذر داشت و گفت:
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 298 . الاقبال: ص 501 .
اى برادر، آرام بگير و تا هنگامى كه از درجات سفاهت خود براى ما تعصب به خرج مىدهى تيزى زبانت را كنترل كن! زيرا چه بسا كلمهاى كه صاحبش با آن سخن سَرى را بلند مىكند كه در قعر ظلمت افتاده است، و چه بسا كلمهاى كه قلبهاى كينهدار را منزجر مىكند و به شك مىاندازد. پس سخنانى را كه قلبها آن را انكار مىكنند از خود دور كن، هر چند كه براى آنها نزد خود دليل و عذرى دارى!
آنگاه با اظهار قدرت خود و انتساب آن به خدا تأكيد كرد كه در برابر ما نبايد خود نمايى كنى و بايد سخن ما را بپذيرى!! عاقب اين مطلب را در حضور مردم با صداى بلند مطرح كرد و رو به حارثه گفت:
همچنين بدان كه براى هر چيز نمادى هست و نماد انسان عقل است؛ و نماد عقل ادب است كه بر دو نوع تقسيم مىشود: اول ادب طبيعى و ديگرى ادبى كه با زحمت به دست مىآيد؛ و افضل آنها ادب پروردگار جل جلاله است. از ادب و حكمت خداوند سبحان اين است كه براى سلطان و حاكم از طرف پروردگار قدرتى بدانى كه براى هيچ يك از مخلوقات او نيست، زيرا او ريسمانى بين خداوند و بندگان اوست.
سلطان نيز بر دو نوع است: سلطنت پادشاهى و زور، سلطنت حكمت و شرع. بلندترين آنها از نظر منزلت سلطنت حكمت و شرع است. اكنون كه مىبينى خداوند براى ما اين گونه مقدر كرده كه حاكم و قائم بر پادشاهان ملت و بعد از آنان بر عوام و پايينترين شان باشيم، پس مقام هر كسى را بپذير تا مذمت از تو برداشته شود.
ادعاى ابهام خاتميت پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
آنگاه براى خاتمه دادن به گفتگو مسئله تحقيق درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ميان آورد، و براى اينكه ثابت نشدن حقانيت حضرت را به مردم گوشزد كند ادعا كرد علامت
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 298، 299 . الاقبال: ص 501 .
اصلى نبوت او هنوز روشن نيست. عاقب اين مطلب را خطاب به حارثه چنين بر زبان آورد:
تو برادر قريشى و آنچه كه از نشانهها و ترسانندهها آورده را ذكر كردى و سخنت را طول دادى و هر چه خواستى گفتى و نيك سخن راندى، زيرا ما به محمد علم داريم و به او يقين داريم.
من شهادت مىدهم كه همه نشانهها و بيّنات گذشته و حاضر با او منطبق است، مگر يك نشانه كه آن اصلىترين و حل كنندهترين نشانه است.
مَثَل اين نشانه نسبت به آنچه محمد آورده همانند سر براى بدن است. جسدى كه سر ندارد چگونه است؟ كمى صبر كن و مهلت بده تا در اخبار جستجو كنيم و آثار را به دقت بنگريم تا آنچه را كه مىيابيم از آنچه به ما رسيده تشخيص دهيم. اگر علامت جامع و دليل خاتميّت را نزد او يافتيم سريعتر از ديگران نزد وى مىرويم و بيش از همه او را اطاعت مىكنيم، وگرنه متوجه آنچه درباره نبوت و نمايندگى او از طرف خدا بيان كردى باش، خدايى كه در امر او تفاوتى و در حكم او تضادى نيست.
حارثه كه تصميم داشت نتيجه مطالب بحث شده نزد مردم روشن شود، با تسلط تمام صحبت عاقب را ادامه داد و از او خواست تا نقطه ابهام را روشن كند. حارثه به عاقب گفت:
با صداى بلند گفتى و شنواندى، و كوبيدى و بر سر ما فرود آوردى، شنيده شدى و اطاعت گرديدى. حال بگو اين كدامين نشانه است كه فقدان آن پس از اُنس به وحشت انداخته، و نبودِ آن پس از بيان باعث شك شده است؟
عاقب كه نمىخواست بار ديگر وارد مطلب اصلى درباره اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله شود، با اشاره به اينكه اسقف اعظم چنين زمينه سخن را براى حارثه فراهم كرده و او بوده كه
از آغاز گفتگو مردم را از جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله بر حذر داشته گفت:
ابوحارثه با سخنانش قلب تو را خنك كرد! تو از مسير نادرست رفتى و با ما جدال نمودى، و گفتگوى ما را درباره مطلبى بىفايده طول دادى!
حارثه در پاسخ به طعنه گفت: از كجا چنين مىگويى پدر و مادرم فداى تو باد!! سخن خود را ثابت كن!
پيامبرِ خاتم و منجىِ خاتم در كتب آسمانى(1)
عاقب راه فرار از گفتگو درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله را مسدود ديد و چشمان مردم را براى اثبات يا نفى ادعاى حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى بلند پايهترين مقامات كليسايشان منتظر يافت.
اين بود كه تصميم گرفت نشانههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را كاملاً بگويد، ولى با شبههاى كه در نظر داشت نتيجه بگيرد حضرت محمد صلىاللهعليهوآله آن پيامبر موعود نيست! از اين رو مضمون آنچه را در كتب آسمانى درباره پيامبر خاتم و نيز جانشين او منجىِ خاتم يعنى حضرت مهدى عليهالسلام آمده بود، چنين مطرح كرد:
رستگار شد هر كس تسليم حق گشت و آن را قبول كرد و از آن دورى ننمود در حالى كه كاملاً به آن علم داشت. ما و تو خبرهاى به وديعه مانده قرون گذشته و آنچه شده و خواهد شد را مىدانيم. پيام آوران حق به زبان هر امتى كه سخن گفتند، از خبر احمد پيامبرِ خاتم پرده برداشتند كه امت او مشرق و مغرب را به هم وصل خواهند كرد، و به او بشارت دادند و ترساندند.
او و پيروانش پس از او سلطنت موقتى خواهند داشت كه آينده آنان و پادشاهى در آنها براى كسى خواهد بود كه نسبت به آن پيامبر از نظر تابعيت و خاندان از همه نزديكتر باشد.(2)پس از آنها امتشان تجاوز و پايمال كردن
حق و نابودى آن را توسعه مىدهند. آنان با اين روش زمانى طولانى حكومت مىكنند تا آنكه در جزيرة العرب خانهاى نمىماند مگر آنكه يا متمايل به آنها مىشود و يا از آنان مىترسد.(1)
بعد از شدتِ محنت، روزگار آنان منقلب مىشود و پادشاهىشان به سرعت و خانه به خانه متفرق و پراكنده مىگردد، تا آنكه اقوامى بىارزش بيايند. سپس بندگان و غلامهايشان بر آنها پادشاهى مىكنند. آنها نسل به نسل حكومت مىكنند و با زور در بين مردم سير مىكنند و مردم را نابود مىسازند؛ و سلطنت آنان حكومتى با فشار و سختگير خواهد بود.
در آن هنگام زمين از هر طرف رو به كاستى مىآورد و بَلا شدت مىيابد و آفات عمومى مىشود، تا آنجا كه مرگ از زندگىِ سرخ و سخت با عزتتر مىشود، و مردن بهتر است براى آنها از اينكه زندگى كنند تا عافيت و سلامتى به دست آورند. اين سختىها نيست مگر به خاطر ضرر و آسيب و فتنه ظلمت كه با آن مدارا مىكنند!
قائمين به امر دين و رهبران آن روزگار از خاندان پيامبر نيستند. دين به وسيله آنها كنار گذاشته مىشود و علامات آن محو مىگردد و روز به روز عقبتر مىرود و نابود مىشود. از دين چيزى جز اسم آن باقى نمىماند تا آن كه خبر مرگ دين را مىآورند!
در آن روزگار مؤمن غريب است و دينداران بسيار كم هستند؛ تا آنجا كه مردم از رحمت خدا و فَرَج او مأيوس مىشوند مگر عده كمى، و گروهى گمان مىكنند كه پروردگار هرگز فرستادگانش را كمك نمىكند و به وعده خود وفا نخواهد كرد.
هنگامى كه قحطى و مصائب بر آنها چيره گشت و همه به فشار افتادند، پروردگار مظلوميتهاى دين خود را به وسيله مردى از خاندان پيامبرشان
1) . اشاره به سقيفه و پايمال كردن حق امامان عليهمالسلام است.
احمد و از نسل او(1)جبران مىكند و بندگان خود را كمك مىكند پس از آنكه نااميد شده باشند. خداوند عزوجل او را از جايى كه متوجه نمىشوند مىآورد.
آسمانها و ساكنانش بر او صلوات فرستند و به وسيله او براى زمين و آنچه بر روى آن است از حيوانات چرنده و پرندگان و مردم فَرَجى مىشود. مادرتان - يعنى زمين - بركتها و زينتهاى خود را براى او بيرون مىآورد و گنجها و درون جگر خود را به او تقديم مىكند، تا آنكه به شكل زمان حضرت آدم عليهالسلام درآيد.
در زمان او فقر و مريضى و مصائبى كه امتهاى قبل از او بدانها گرفتار مىشدند برداشته شده و در شهرها امنيت بر قرار مىشود. نيشهاى هر نيشدارى، پنجههاى هر پنجهدارى و دندانهاى تيز هر صاحبِ دندانى گرفته مىشود؛ تا آنجا كه دختر بچهاى با مارهاى افعى بازى مىكند ولى به او ضررى نمىرسد، و شير در بين گاوها قرار مىگيرد به گونهاى كه گويا چوپان آنهاست، و گرگ طورى در بين چهارپايان مىگردد كه گويى مُربى آنهاست.
پروردگار بندهاش را بر همه جوانب دين غالب مىكند. او زمام امور همه كشورها تا سرزمين سفيد چين را در دست مىگيرد به گونهاى كه در زمان او بر روى زمين دينى به جز دين حق خداوند كه براى بندگانش خواسته وجود نخواهد داشت، همان دينى كه حضرت آدم عليهالسلام اولين مخلوق خود را و احمد خاتم را و انبيا و فرستادگان ما بين او و حضرت آدم عليهالسلام را بدان مبعوث كرد.
ادعاى تعدد «محمد» و «احمد»(2)
حارثه از شنيدن اين فرازها بسيار خرسند شد، چرا كه آنچه او مىخواست بگويد عاقب با زبان خود مطرح كرد. لذا با اداى احترام نسبت به او حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را از
سخنانش نتيجه گيرى كرد و گفت:
قسم ياد مىكنم به خداوند خالق، اى بيدار دلِ با عظمت و اى عالمِ صاحب اثر! با سخن تو حق به ما روى خوش نشان داد، و اين مجلس با ميزان بودن صحبت تو نورانى شد.
با آنچه كه از نوشتههاىِ حق در كتبِ خداوند نقل كردى آنها را بر مجلس ما نازل نمودى؛ كتابهايى كه آنها را نور در شهرهايش و شاهد بر بندگانش قرار داده؛ و سخن و گفته تو با نوشته آن كتابها هيچ مخالفتى نداشت. بعد از اين ديگر چه مىگويى؟
عاقب گفت: تو گمان كردهاى اين شخصى كه نام او در كتب آسمانى آمده همين برادر قريشى است؟! تو درباره سخن حقى كه به تو رسيده به اشتباه افتادهاى!
حارثه كه تصميم داشت آخرين شبهات عاقب را بشنود و نزد مردم پاسخ آنها را بدهد، پرسيد: به چه دليل مىگويى در اشتباه هستم؟ آيا شواهد و علامات به نبوت و رسالت او اعتراف ندارد؟
عاقب در پاسخ او پيامبر خاتم را محمد و منجى خاتم را احمد دانست، و آنان را دو پيامبر به حساب آورد كه يكى در اين زمان و ديگرى در آخر الزمان ظهور خواهد كرد. در واقع عاقب حضرت مهدى عليهالسلام را منجى خاتم و به نام احمد و فرستاده شده بر همه جهانيان مطرح كرد، و حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را پيامبرى براى قوم خود دانست. او اين مطلب را چنين مطرح كرد:
بلى به خدا قسم! اما اينها دو پيامبر و دو فرستاده هستند كه در بين زمان حضرت عيسى عليهالسلام تا روز قيامت پشت سر هم خواهند آمد، و نام يكى از آنها از نام ديگرى مشتق شده است: «محمد» و «احمد». اولين پيامبر را حضرت موسى عليهالسلام و دومى را حضرت عيسى عليهالسلام بشارت داده است. اين برادر قريشى پيامبر اول است كه براى قوم خود فرستاده شده، و پشت سر او شخصى خواهد آمد كه سلطنتى پر قدرت و عمرى طولانى دارد.
خداوند او را به عنوان خاتم دين و حجت بر همه خلايق مبعوث مىكند. پس از او زمانى پيش مىآيد كه پايههاى دين از ريشههاى محكم زايل مىگردد، ولى خداوند تمام پايهها را به دين باز مىگرداند. او و پادشاهان صالح از نسل او آنچه كه شب و روز بر آنها طلوع مىكند يعنى زمين و كوه و خشكى و دريا را مالك مىشوند. آنان زمين خداوند را با قدرت به ارث مىبرند همان گونه كه دو پدرِ مردم - يعنى آدم و نوح عليهماالسلام - زمين را به ارث بردند و آن را مالك شدند.
آنها با مردم در ظاهرى همچون فقيران از نظر سادگى و افتادگى ملاقات مىكنند، در حالى كه پادشاهان بزرگى هستند. آن بزرگواران نمونهاند و بندگان خدا و شهرهاى پروردگار جز به وسيله آنان اصلاح نمىشود. بعد از زمانى طولانى و قدرتى قوى، حضرت عيسى عليهالسلام بر آخرين آنها نازل مىشود. پس از آنان در زندگى خيرى نيست؛ و طاغيانى كم عقل همانند خواب گنجشك(1)پشت سر آنها مىآيند. قيامت با پايان حكومت آن طاغيان بر پا مىشود، و به راستى كه قيامت در زمان شرورترين و خبيثترين مردم بر پا خواهد شد.
اين همان وعدهاى است كه خداوند عزوجل ضمن آن بر احمد درود فرستاده، همان طور كه به خليل خود حضرت ابراهيم عليهالسلام درود فرستاده، در موارد بسيارى كه دلايل و تأييداتِ احمد در كتب اوليه پروردگار خبر داده شده است.
حارثه تصميم گرفت بار ديگر در حضور آن جمعيت عظيم از سيد و عاقب درباره تعدد محمد و احمد در كتب آسمانى اقرار بگيرد؛ تا در ادامه بحث از ادعاى خود طفره نروند و او بتواند نقطه حساس مطلب را براى مردم روشن كند.
1) . كنايه از حكومتى بسيار زود گذر است.
از اين رو به عاقب گفت: از اخبارى كه از گذشتگان در مورد اين دو اسم نزد توست بر مىآيد كه اين دو اسم براى دو نفر و دو پيامبر و دو فرستاده در دو زمان متفاوت است؟ عاقب گفت: بلى، همين طور است.
حارثه پرسيد: آيا در اين مورد شكى به قلبت خطور نمىكند، و هيچ احتمالى بر خلاف آن نمىدهى؟ عاقب جواب داد: «قسم به معبودم هرگز! اين مطلب نزد من روشنتر از آفتاب است»، و در اين حال به قرص دايرهاى خورشيد اشاره كرد!
اتحاد «محمد» و «احمد» در پاسخ به تعدد آنها(1)
حارثه با تعجب از رؤسايى كه حق را كتمان مىكنند سر به زير انداخت، و در حالى كه بر زمين ضربه مىزد گفت:
اى رهبر اطاعت شونده، آفت آن است كه ثروت نزد كسى باشد كه آن را انبار مىكند نه كسى كه بخشش مىنمايد؛ و اسلحه نزد كسى باشد كه خود را با آن زينت مىكند نه كسى كه با آن مىجنگد، و رأى نزد كسى باشد كه مستبد به آن است نه كسى كه با آن كمك مىكند.
عاقب كه مىخواست حارثه سخن خود را سريعتر بگويد تا او در مقابل آن دفاع كند، بار ديگر تندى كرد و گفت: «اى حارثه بىمقدار! شنواندى و شماتت كردى، و وارد اين سخن شدى و در آن پيش رفتى. منظورت چه بود»؟ حارثه يكى بودن «محمد» و «احمد» را مطرح كرد و گفت:
قسم به آن كه آسمانها و زمين به اجازه او مستقر شدهاند و پادشاهان ستمگر به دستور او مغلوب گرديدهاند، اين دو اسم - كه از يكديگر مشتقاند - براى يك شخص و يك پيامبر و يك فرستاده است. موسى بن عمران عليهالسلام
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 302 . الاقبال: ص 503 .
آيندگان را از او ترسانده و عيسى بن مريم عليهالسلام به او بشارت داده و پيش از آنها در صحف حضرت ابراهيم عليهالسلام به او اشاره شده است.
اعتراض به برخورد نامناسب سيد(1)
سيد خواست با برخوردى شبيه حارثه وارد گفتگو شود. از اين رو خود را به خنده زد به گونهاى كه مردم آن را مسخره حارثه و تعجب از گفتار او تلقى كنند.
خنده سيد توجه عاقب را جلب كرد، و پيش از آنكه حارثه سخنى بگويد به او گفت: اين عملِ باطلِ سيد تو را مغرور نكند، زيرا يك بار به نفع تو خنديد ولى اين بار به ضررت مىخندد!(2)حارثه كه پشيمانى سيد را مىديد گفت:
اينكه سيد خنديد يا از روى خوشحالى بود يا ناراحتى! مگر شما يكديگر را نمىشناسيد؟! خداوند ميراث حكمت را به شما باز گرداند! براى حكيم سزاوار نيست كه در غير لزوم عبوس باشد و در غير تعجب بخندد. آيا از سيدتان حضرت مسيح عليهالسلام به شما نرسيده كه فرمود: «خنده نا به هنگام عالِم يا از غفلت قلب اوست و يا از مستى است كه او را از فكر فردايش مشغول كرده است».
سيد به عنوان تأييد سخن حارثه و براى آنكه دليلى براى خنده خود پيدا كند گفت:
اى حارثه، به خدا قسم هيچ شخصى با عقلش زندگى نمىكند مگر اينكه احتمالات را نيز به كار مىگيرد؛ و اگر من غير از آنچه روايت مىكنم ندانم، گويا چيزى نمىدانم.
آيا از سيدمان حضرت مسيح عليهالسلام - كه سلام او بر ما باد! - به تو نرسيده كه خداوند بندگانى دارد كه از وسعت رحمت پروردگار آشكارا مىخندند و از ترس خدايشان پنهانى مىگِرْيَند؟
حارثه كه آثار ندامت از خنده بيجا را در آنان مىديد و از طرفى ديگر نمىخواست محور گفتگو به مسيرى ديگر كشيده شود گفت: اگر اين طور است، حرفى ندارم.
سيد با ناراحتى از مسئله پيش آمده گفت: درباره خنده هر چه گفتيم بماند كه اين سخنان تيرهاى گمان تو به بندگان پروردگارت است. اى حارثه، اينك به مطلبى كه درباره آن صحبت مىكرديم باز گرديم چرا كه جدال و مخاصمه بين ما طول كشيد.
قرائت متن صحيفه شمعون(1)
اين بار سيد خواست مانند عاقب متن ديگرى از كتب آسمانى را مطرح كند و مسئله پيامبر صلىاللهعليهوآله را از نقطه ديگرى مورد سؤال قرار دهد. لذا گفت: اى حارثه، آيا عاقب با فصيحترين زبانى كه از گوشها عبور كرد، آن را به تو خبر نداد و از كتب گذشته خبرش را برايت بازگو نكرد؟ اما تو را - با آنكه آشنايى به آن موارد داشتى - همانند سنگى سخت يافت.
اينك من آن را از منبع ديگرى براى تو يادآورى و تأكيد مىكنم. تو را قسم به خدا و قسم به آنچه كه به حجتى از حججش فرستاده، آيا در «زاجره»(2)ترجمه شده از زبان اهل سوريه به زبان عربى - يعنى صحيفه شمعون بن حمّون كه اهل نجران آن كتاب را از او به ارث بردهاند - يافتهاى كه پس از مقدار زيادى از كلام مىگويد:
هنگامى كه خويشان به اختلاف افتادند و از يكديگر قطع كردند و علامات خداوند محو شد، پروردگار بندهاش «فارقليطا» را براى رحمت و عدالت مبعوث مىكند.
پرسيدند: اى مسيح، فارقليطا كيست؟ فرمود: احمد پيامبر خاتم و وارث انبيا؛ كسى كه هم در زمان زنده بودنش بر او درود فرستاده مىشود و هم بعد از وفاتش به وسيله پسر طاهر خبردهندهاش كه خداوند او را در آخرالزمان محشور خواهد كرد پس از اينكه حلقههاى دين از هم گسيخته شود و چراغهاى آيين الهى خاموش گردد و ستارگان پروردگار غروب كرده باشند.
آن بنده صالح مدتى بيش در اين جهان نيست تا آنكه دين به وسيله او به آن صورتى كه آغاز شده بود بازگردد. خداوند قدرتش را در بنده خويش و پس از او در انسانهاى صالح از نسل وى پا بر جا مىنمايد و قدرت خود را از او منتشر مىكند تا آنجا كه حكومت او به آخرين نقطه زمين مىرسد.
ادعاى منقطع النسل بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
حارثه مىديد آنچه سيد قرائت كرد جز تأييد نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله معناى ديگرى ندارد.
براى آنكه مردم را متوجه اين مطلب كند، پرسيد:
با اين آثارى كه ذكر شد، مسئله را درباره احمد محكم كرديد و دلايل نبوت او را تكرار نموديد. اين سخنان حق است و حق وحشتى ندارد و با غير آن صُلحى نخواهد بود. اكنون چه مىگوييد؟
سيد كه منتظر چنين سؤالى بود فورا شبهه خود را به ميان آورد و گفت: حق اين است كه از اين منزلت براى كسى كه نسل او قطع شده نصيبى نباشد.(2)حارثه گفت:
«آرى همين طور است، ولى نسل محمد منقطع نيست»! سيد براى اثبات منقطع النسل بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت:
تو همچنان از روى مخاصمه سخن مىگويى! آيا مسافران و اصحاب ما در آنچه از احوال او جستجو كردهايم خبر ندادهاند كه دو پسر «قريشى» و «قبطى» او از دنيا رفتهاند(1)و محمد مانند شاخِ شكسته تنها مانده در حالى كه مشرف بر مرگ است؟ اگر او نسلى داشت و پسرانى كه ذكر شد پس از او به خلافت مىرسيدند، سخن تو درست بود.
حارثه متوجه بود كه سيد و عاقب حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىدانند ولى خود را به تجاهل مىزنند. از اين رو با ناراحتى گفت:
به خدا قسم عبرت زياد اما عبرت گرفتن از آنها كم است؛ و دليل بر نشان دادن راه بسيار است، اگر بيننده خود را از آنها مشغول نسازد! همان طور كه چشمهاى بيمار به خاطر مرض نمىتوانند در قرص خورشيد نگاه كنند، ديدگان كوتاه نظر نيز - به خاطر ناتوانى - با نور حكمت ارتباط پيدا نمىكنند. بدانيد هر شخصى اين گونه باشد، شما دو نفر چنين نيستيد.
در اين حال به سيد و عاقب اشاره نمود، و براى اينكه بار ديگر از آنان درباره ادعاى ابتر بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله اقرار بگيرد گفت:
به خدا قسم حجت بر شما تمام شده با آنچه پروردگار از ميراث حكمت به شما داده و از بقاياى حجت نزد شما وديعه نهاده، به اضافه شرف و منزلتى كه در دلهاى مردم براى شما قرار داده است.
1) . منظور دو پسر پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند كه در حيات آن حضرت از دنيا رفتند: يكى «طاهر» كه مادرش خديجه و از قبيله قريش بود، و ديگرى «ابراهيم» كه مادرش ماريه و از قبطيان مصر بود. به بحار الانوار: ج 22 ص 151 - 170 مراجعه شود.
خداوند به هر كس كه قدرتى مىدهد او را پادشاه و ارباب مردم مىنمايد، ولى شما را حاكم و صاحب اختيار بر پادشاهان ملت ما و مدافعانى قرار داده كه آنها در دينشان به شما پناه مىآورند، نه شما به آنها؛ و شما به آنها دستور مىدهيد و آنها از شما مىپذيرند.
بر هر پادشاهى يا كسى كه بر مردم حاكم گشته، حق است كه در برابر پروردگار به خاطر مقام بلندى كه به او داده متواضع باشد و در مورد بندگان خدا دلسوزى نمايد، و در كار خود خلاف آنچه در دل دارد ظاهر نكند.
شما دو محمد را ذكر كرديد به آنچه كه شاهدان راستين و دليلهاى كتب محفوظ به آن حكم كردهاند، و با اين همه دلايل گمان نموديد كه محمد فقط براى قوم خود فرستاده شده و پيامبرِ خاتمِ حاشِر و وارثِ آخرين نيست، زيرا او را ابتر و منقطع النسل گمان كردهايد. آيا چنين نيست؟
سيد و عاقب كه چارهاى غير از اقرار به سخنان او نداشتند گفتند: آرى، همين طور است.
رد ادعاى ابتر بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
حارثه تصميم گرفت آخرين اقرارها را از آنان بگيرد تا درباره ابتر نبودن پيامبر صلىاللهعليهوآله دليل بياورد. از اين رو گفت: از شما مىپرسم «اگر او نسل و فرزندى داشت باز هم به جدل خود ادامه مىدهيد؟ آيا با آنچه يافتهايد و آنچه كه در كتابهاى آسمانى و ميراث تان ديدهايد باز هم تكذيب مىكنيد كه او پيامبرِ خاتم و فرستاده بر تمام بشر است»؟ سيد و عاقب پاسخ دادند: «نه، تكذيب نمىكنيم»!
حارثه سؤال خود را به گونهاى ديگر تكرار كرد و پرسيد: «آيا اين ادعا با اين طول جدالها و خصومتها نزد شما ثابت است كه اگر فرزندى داشت بپذيريد كه او همان
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 305 . الاقبال: ص 504 .
نبىِ خاتم است»؟ سيد و عاقب جواب دادند: «آرى، مىپذيريم». حارثه گفت: «اللّه اكبر»! سيد و عاقب پرسيدند: «پروردگار بزرگ را تكبير گفتى. چه چيز تو را به اين عمل واداشت»؟ حارثه گفت:
حق روشن و واضح است، و باطل متردد است. به راستى منتقل نمودن آب دريا و شكستن صخرهها آسانتر است از ميراندن آنچه پروردگار زنده كرده، و زنده كردن آنچه خداوند ميرانده است. حال بدانيد كه محمد ابتر و منقطع النسل نيست. او به حق پيامبرِ خاتمِ وارثِ عاقبِ حاشر است كه پس از او پيامبرى نيست.
در زمان امت او قيامت بر پا مىشود، و پروردگار زمين و آنچه بر آن است را به ارث مىبرد. از نسل اوست امير صالحى كه شرح داديد و خبر داديد كه «اوست كسى كه مشرق و مغرب زمين را در دست مىگيرد و خداوند او را با دين حنيف حضرت ابراهيم عليهالسلام از همه اسرار آگاه مىكند».(1)
پيشنهاد آوردن «جامعه» و «زاجره»(2)
جمعيت حاضر در كليساى اعظم مطالب عجيبى مىشنيدند كه تا آن روز از آنان مخفى مانده بود، و با اشتياق فراوان چشم به مناظره كنندگان دوخته بودند تا نتيجه بحث را ببينند. سيد و عاقب كه منظور حارثه را دريافته بودند و مىترسيدند او آخرين سخن خود را بگويد و منزلت آنان را نزد مردم از بين ببرد، بار ديگر برخورد تند را به ميان آورده گفتند:
بر حذر باش اى حارثه! ما تو را به حال خود گذاشتهايم، اما تو همانند روباه با حيله وارد مىشوى و از نزاع خسته نمىشوى و از بازگشت به مطلب ملول نمىگردى، و با اين همه ادعاى بزرگى دارى. دليلت بر اين مطلب چيست؟
حارثه سخن نهايى را با صدايى رسا براى همه اعلان كرد و گفت: «قسم به جدِّ شما، دليلى را خبر دهم كه از شك پناهتان دهد و با آن آتش سينهها آرام گيرد». سپس رو به اسقف اعظم كرد و گفت:
اى پدر محترم، اگر اجازه دهى با حاضر كردن «جامعه» و «زاجره» قلبهايمان را به يكديگر نزديك نماييم و سينههايمان را خنك كنيم.
گفتگوها هنگامى به اينجا رسيد كه ظهر شده بود و گرما شدت گرفته بود. لذا سيد و عاقب براى اينكه تا فردا فكرى كنند گرما را بهانه كردند و به حارثه گفتند: اين مطلب
را به فردا موكول كن، زيرا قلبهايمان از شدت گرما در سينهها بالا آمده است.
حارثه نيز قبول كرد و جمعيت حاضر در كليسا با تصميم اينكه فرداى آن روز كتابهاى «جامعه» و «زاجره» آورده شود و در آن علايم و پيشگويىهاى مربوط به پيامبر صلىاللهعليهوآله را جستجو كنند، متفرق شدند.
مردم در انديشه تازههاى اعتقادى خود از كتب آسمانى آن شب را به صبح رساندند. فردا كه بار ديگر مجلس بزرگ در كليساى اعظم تشكيل يافت، بحث صلح و جنگ جاى خود را به مسئله اعتقاد داده بود. همه به اين باور رسيده بودند كه در ميراث انبيا مطالبى درباره پيامبرِ ظهور كرده در مكه وجود دارد، و اين خود باب تازهاى از عقيده را به روى آنان مىگشود.
اجتماع مردم براى بررسى جامعه(1)
مردم آن روز جمع شده بودند تا كتابها را بياورند و متون آنها را بشنوند، و سپس به تطبيق آن علائم با اوصاف كسى كه از مدينه براى آنان نامه نوشته بپردازند.
در اين ميان سيد و عاقب متوجه بودند كه اگر متن آن كتابها قرائت شود مردم حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مانند روز روشن مىيابند و راه هر گونه انحراف بسته مىشود، و راهى جز تسليم در برابر آن حضرت باقى نمىماند.
اين بود كه سعى داشتند به هر قيمتى شده مردم را از آوردن آن كتابها منصرف كنند تا جلوى چشم آنان متن «جامعه» و «زاجره» خوانده نشود. لذا با لحنى عتاب آميز به حارثه گفتند: «تو مطلب را طول دادى و همه را خسته كردى! با بستن دهانت سخن را بر ما بس كن. ما روشن شدن آن را نمىخواهيم».
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 306 الاقبال: ص 504 ، 505 .
حارثه كه متوجه هدف آنان از اين سخن بود، براى اينكه بار ديگر از سيد و عاقب اقرار بگيرد گفت: «اين چيزى است كه از جانب تو و رفيقت پذيرفته شده است. اكنون هر چه مىخواهيد بگوييد». عاقب متوجه بود كه مردم گفتگوى آنان را دنبال مىكنند. لذا ابتدا با لحن حق به جانبى خود را اهل احتياط و دقت در دين جلوه داد و گفت:
ما سخنى غير از آنچه گفتيم نداريم، و بار ديگر به مدعاى خود باز مىگرديم و خبرهاى مهمى درباره آن به تو مىدهيم. ما از پروردگار در مورد حجتش مطلبى را كتمان نمىكنيم و نشانهاى از او را انكار نمىنماييم؛ و در عين حال براى بندهاى كه فرستاده خداوند نيست به او دروغ نمىبنديم كه بگوييم او فرستاده خداست!
تكرار ادعاى اختصاص نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله به قوم خود(1)
عاقب براى آنكه از قبل پاسخى براى علائم پيامبر صلىاللهعليهوآله در كتب آسمانى در اذهان جاى داده باشد گفت:
ما اعتراف مىكنيم كه محمد فرستاده خداى عزوجل به قوم خويش از فرزندان اسماعيل عليهالسلام است، بدون آنكه واجب باشد بر عرب و عجم از غير قوم او كه وى را پيروى و اطاعت نمايند و از دين خود دست بردارند و بر آيين او وارد شوند؛ بلكه همين بس كه به نبوت و رسالت او نزد بزرگان قومش اقرار كنند.
تكرار ادعاى ابتر بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله(2)
حارثه مناسب ديد قبل از تلاوت كتابها اين شبهه را از اذهان مردم بيرون آورد و پاسخ آن را بدهد. لذا اقرار آنان به اصلِ نبوتِ حضرت را بهترين راه حل دانست و
گفت: «به چه دليل بر نبوت و ادعاى او شهادت مىدهيد»؟ سيد و عاقب جواب دادند: به خاطر دلايلى كه از بشارتهاى انجيل و كتب گذشته مشاهده نمودهايم».
حارثه پرسيد: اگر از اول يا آخر متنهاى بلند يا كوتاه كتب آسمانى مقام نبوت براى محمد ثابت مىشود؛ پس از چه رو گمان مىبريد كه او همان پيامبرِ وارثِ حاشر نيست، و او همان كسى نيست كه براى همه بشر فرستاده شده است»؟ سيد و عاقب شبهه روز گذشته خود را تكرار كردند كه «اَبتَر» بودن و پسر نداشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله با علائم مذكور براى پيامبرِ خاتم منافات دارد. آنان گفتند:
تو و ما مىدانيم و در اين باره بحث نمىكنيم كه اتمام حجت پروردگار هرگز پايان نمىيابد، و آن حجت خداوند است كه در نسلها ادامه مىيابد تا مادامى كه شب و روز از پى هم مىآيند و تا روزى كه بر روى زمين غير از دو نفر كسى نباشد كه يكى از آنها حجت پروردگار است.
ما پيش از اين گمان مىكرديم محمد صاحب نبوت و زمامدار آن است، اما هنگامى كه پروردگار او را عقيم نمود و از نظر پسر در فرزندانش وى را بىنصيب گذارد دانستيم كه اين شخص آن پيامبرِ موعود نيست، زيرا محمد «ابتر» است. در حالى كه به شهادت كتب نازل شده خداوند حجتِ باقى خداى عزوجل و پيامبرِ خاتمِ او «ابتر» نيست.
بنابراين آن نبىِ موعود پيامبرى است كه پس از محمد خواهد آمد و نامش ماندگار خواهد شد و اسم او مشتق از اسم محمد است.
او احمد است كه مسيح عليهالسلام نام او و نبوت و خاتميتِ رسالت وى را گفته، و خبر داده از حكومت پسر او كه با قدرت است و مردم را بر اوامر عظيم پروردگار جمع مىنمايد، و به زور و غلبه بر مردم حكومت نمىكند، و از فرزندان و نسل احمد است. او شهرهاى زمين و آنچه بين آنهاست از زمينهاى خشك و دشتها و صخرهها و درياها را با پادشاهىِ به ارث رسيده و آماده مالك مىشود.
اين خبرى است كه سورههاى انجيل آن را در بر دارد. ما نيز از اول سخن با همين خبرهاى رسيده گوش تو را پُر كرديم و چند بار آن را براى تو باز گفتيم. اكنون بگو چه نيازى به تكرار اين مطالب داشتى؟
پيشنهاد قضاوت «جامعه» درباره نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
حارثه پس از شنيدن اقرار آنان ابتدا با كمال رشادت اعلام كرد كه تكرار اين مطالب براى بيدارى مردم بود، و همين نتيجه را هم داد كه ديگر شما نمىتوانيد از روشن شدن اين پيشگويىها شانه خالى كنيد. او گفت:
من و شما دو نفر در طول اين سه روز سخنانى را مكرر گفتيم، و اين براى آن بود كه عدهاى متنبّه شوند و افراط كنندگان از سخن خود باز گردند و گفتگوى ما به سخن مورد اطمينانى منتهى شود.
آنگاه حارثه بحث را به جايى كه روز گذشته ناتمام مانده بود رساند، كه بين حضرت عيسى عليهالسلام تا قيامت يك پيامبر بيشتر نيست و محمد و احمد نام يك نفر است و او ابتر نيست. اين مطلبى بود كه بايد حارثه آن را از روى «جامعه» اثبات مىكرد. لذا در حالى كه آن جمعيت انبوه متوجه گفتار او بودند رو به سيد و عاقب كرد و گفت:
شما دو پيامبر را ذكر كرديد كه يكى پس از ديگرى بين زمان حضرت عيسى عليهالسلام تا قيامت مبعوث مىشوند. همچنين گفتيد كه هر دوى آنها از فرزندان اسماعيل عليهالسلام هستند كه اولين آنها محمد در يثرب و دومى احمد است كه پشت سر او مىآيد.
اما محمد برادر قريشى كه ساكن مدينه است، ما حقّا به او ايمان داريم. بلى قسم به معبود، اوست همان احمدى كه كتب پروردگار عزوجل خبر وى را
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 307، 308 . الاقبال: ص 505 .
دادهاند و نشانههاى خداوند بر او دلالت مىكند. او به حق حجت خداوند عزوجل و فرستاده اوست، كه خاتم و وارثِ پروردگار است. هيچ نبوت و هيچ فرستاده و حجتى براى خداى عزوجل بين پسر مريم بتول تا قيامت غير او نيست؛ و آنان كه از نسل اويند از دختر بتول و صديقه او خواهند بود.
بنابراين با اتمام حجتى كه خدا بر شما نموده درباره نبوت محمد اعتقاد محكمى داريد، و اگر مسئله قطع شدن نسل او نبود شما در اينكه او پيامبر آخرين و خاتم است شك نمىكرديد!؟
سيد و عاقب جواب دادند: «بلى، زيرا اين يكى از بزرگ ترين نشانههاى او نزد ماست». حارثه گفت: «به خدا قسم شما درباره پيامبرِ دوم - كه پس از او گمان مىكنيد - در اشتباه هستيد و «جامعه» در اين باره بين ما حكم مىكند.
درخواست آوردن «جامعه» از سوى مردم(1)
«جامعه» كتابى بود شامل تمام صحف و كتب انبيا عليهمالسلام، كه همه تعاليم و بشارتهاى آنان - چنان كه از سوى خدا وحى شده - در آن آمده بود؛ و مردم تا آن روز فقط قسمتهايى از متن آن را شنيده بودند.
مسير بحث آمادگى لازم را براى بررسى منابع الهى كه نجرانيان در اختيار داشتند كاملاً آماده كرده بود، و ديگر نيازى به اصرار حارثه نبود. همين كه سخن او به آوردن جامعه رسيد مردم از هر سو فرياد برآوردند: «جامعه را بياوريد، اى ابوحارثه، جامعه را»! اين در حالى بود كه گمان مىكردند سيد و عاقب درباره آنچه كه قبلاً در اين مجالس ادعا كرده بودند پيروز خواهند شد، چرا كه اعتماد فوق العادهاى به آنان داشتند!
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 307، 308 . الاقبال: ص 505 .
ديگر درنگ جايز نبود و هيچكس نمىتوانست مانع اين درخواست مردم شود. در اينجا اسقف اعظم به غلامى كه نزد وى ايستاده بود رو كرد و گفت: «اى غلام، برو و جامعه را بياور».
آن غلام به خزانه كليسا رفت و پس از اندك زمانى بازگشت، در حالى كه كتاب «جامعه» را بر روى سر گذاشته مىآورد؛ و از سنگينى نمىتوانست آن را نگاه دارد.
نگرانى سيد و عاقب از آوردن جامعه(1)
آوردن جامعه براى سيد و عاقب بسيار سنگين آمد، زيرا مىدانستند نتيجه جستجو در جامعه چه خواهد شد و درباره علامات و صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله و ذكر اهل بيت عليهمالسلام و نسل او و نيز اتفاقات ناگوارى كه بعد از وى در ميان امت و اصحاب او تا آخر دنيا اتفاق خواهد افتاد، چه مطالبى در آن كتابها آمده است. اين بود كه آن دو ديگر قادر به كتمان نگرانى خود نبودند، و يكى از آنها با مطرح كردن اعتماد مردم به ديگرى گفت:
امروز روزى است كه طلوع خورشيد آن براى ما مبارك نبوده است. با حضور طاغيان و مردمان پست قوم ما، بدنهايمان در اينجا حاضرند اما براى آراء ما ارزش قائل نيستند. بسيار كم اتفاق مىافتد كه سفيهان قومى بر مطلبى اتحاد نظر داشته باشند مگر آن كه غلبه با آنان خواهد بود!
ديگرى فروپاشى جهل مردم و آگاه شدن آنان را بزرگترين ضربه براى خود دانست و در پاسخ او گفت:
اينان شرورترين غالب شوندگان بر مَغلوبانند. يكى از آنها با كلمهاى سبك و بىارزش كه از دهانش بيرون مىآيد مطلبى را از هم فرو مىپاشد و در
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 308 . الاقبال: ص 505 ، 506 .
لحظهاى فساد ايجاد مىكند، به گونهاى كه مصلحِ بردبار قدرت بازگرداندن آن را ندارد، و فردِ با مسئوليت و مراعات كننده توانايىِ اصلاح آن را در يك سال ندارد. گفتن چنين كلمهاى بر او حرام است چرا كه سفيه منهدم كننده است و بردبار سازنده، و چقدر فاصله است بين بنا كننده و منهدم كننده!
حضور نمايندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله در بررسى «جامعه»(1)
حارثه كه عالم دورانديشى بود، ترجيح داد اين اتمام حجت به صورت تمام عيار مطرح شود و شاهدانى از غير اهل نجران نيز در آنجا باشند تا راه هر گونه شبهه افكنى براى هميشه مسدود شود، و سيد و عاقب سخنان خود را حساب شدهتر بر زبان آورند. از اين رو فرصت را غنيمت شمرد و پنهانى سراغ فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد و آنها را حاضر كرد تا متن جامعه با حضور ايشان بررسى شود.
فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد كليسا شدند و در كنار رؤساى نجران در مقابل مردم كنار جامعه ايستادند. اينك با حضور آنان سيد و عاقب ديگر نمىتوانستند مجلس را بر هم زنند و يا آن را به وقت ديگرى موكول كنند، زيرا متوجه شدند اكثريت مردم انتظار مىكشند تا آنچه جامعه از صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله در بردارد بدانند و براى دانستن اين موضوع انگيزه پيدا كردهاند؛ گذشته از اينكه فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز براى همين منظور حاضر شدهاند. همچنين برخورد حارثه با آن دو در اين باره و نيز توجه اسقف اعظم به مطالب جامعه، آنان را مانع از هر اقدام تازهاى مىشد.
براى حذر از اينكه گمان بد مردم به آنان راه پيدا كند، سيد و عاقب تصميم گرفتند در مقابل آنچه آنان را در اين مسئله به مشكل مىاندازد تسليم شوند و مطلب را انكار ننموده و از آن شانه خالى نكنند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 309 . الاقبال: ص 506 .
آنها همچنين براى اينكه مقام و منزلت خود را از دست ندهند تصميم داشتند اولين تأييد كننده جامعه و مشوّق به آن باشند، تا بتوانند سخنى را كه به نفع آنان است پيدا كنند و از آن كمك بگيرند تا طبق ميل خود استدلال كنند.
سيد و عاقب براى اجراى آنچه در نظرشان بود، پيش از همه به «جامعه» كه در مقابل اسقف اعظم قرار داشت نزديك شدند، اما حارثه سريعا در كنار آنان قرار گرفت. در اين هنگام توجه مردم درباره جامعه به سوى سيد و عاقب بود، و فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله اطراف آنها را گرفته بودند.
گشودن پنج قسمت «جامعه»(1)
به دستور اسقف اعظم - كه اَعلمِ علماى آنان و مسلطترينشان بر جامعه بود - پنج نقطه از آن كتاب را باز كردند كه در آنها ذكر محمد و آل محمد عليهمالسلام به صراحت آمده بود. آن پنج قسمت در اين پنج كتاب بود: صحيفه آدم عليهالسلام، صحيفه شيث عليهالسلام، صحيفه ابراهيم عليهالسلام، تورات و انجيل؛ و همه اين كتابها در جامعه بود.
ابتدا اسقف اعظم دستور داد قسمتى از «جامعه» را گشودند و صحيفه بزرگ حضرت آدم عليهالسلام را از آن بيرون آورد، كه در آن علم ملكوت پروردگار بود و آنچه در زمين و آسمانش خلق نموده و آنچه پروردگار درباره دو عالَم به آدم و حوا عليهماالسلام گفته بود، و اين همان صحيفهاى بود كه شيث عليهالسلام از پدر خود به ارث برد و در آن دعايى بود كه حضرت آدم عليهالسلام از ذكر محفوظ خواند.
در حالى كه مردم شاهد اعمال سيد و عاقب و حارثه بودند، آنها صحيفه آدم عليهالسلام را درباره آنچه از صفات و شمايل پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواستند جستجو مىكردند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 309 . الاقبال: ص 506 .
قرائت صحيفه آدم عليهالسلام(1)
تمام افراد حاضر در آن مجلس منتظر بودند تا از صفات پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلبى به دست آيد. آنان پس از جستجو، در مسباح دوم از فاصلههاى صحيفه آدم عليهالسلام(2)متنى را يافتند كه در موارد متعددى از آن «احمد» و «محمد» نام پيامبر خاتم ذكر شده بود و تصريح شده بود كه نسل او از دخترش باقى خواهد ماند.
اين قسمت از صحيفه آدم عليهالسلام فراز به فراز براى مردم قرائت شد، و همه جمعيت در سكوتى سنگين به آن گوش فرا دادند. آغاز متنِ در بردارنده خاتميت پيامبر صلىاللهعليهوآله با نام «احمد» چنين بود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
من خدايى هستم كه غير از من پروردگارى نيست. من حى قيومم. منم كه روزگاران را پشت سر هم مىآورم و امور را حل و فصل مىكنم. با ارادهام بر همه علل تقدم دارم و با قدرتم سختىها را ذليل مىنمايم. من عزيز و حكيم و رحمان و رحيمم. من رحم مىكنم و رحمت مىفرستم.
رحمتم بر غضبم، و بخششم بر عذابم سبقت مىگيرد. بندگانم را براى عبادتم خلق كردم و حجت خود را بر آنان تمام نمودم. آگاه باشيد كه من فرستادگانم را بر آنان مبعوث نمودم و كتابهايم را بر ايشان نازل كردم. اين روش را از زمان اولين بشر تا «احمد» پيامبرم و خاتمِ فرستادگانم ثابت قرار دادم. همان كه صلواتم را بر او مىفرستم و بركاتم را در قلب وى جاى مىدهم، و به وسيله او پيامبران و ترسانندگانم را كامل مىكنم.
حضرت آدم عليهالسلام پرسيد: «الهى، اين فرستاده شدگان كيانند؟ اين احمد كيست كه او را مقامى چنين بلند دادى و شرافتمند نمودى»؟ خداوند
فرمود: «همه اينان از نسل تواَند، و احمد آخرين آنان و وارثشان است».
حضرت آدم عليهالسلام گفت: «الهى، اينان را به چه چيزى مبعوث مىنمايى و مىفرستى»؟ خداوند فرمود: «به توحيدم. سپس سيصد و سى دين به طور منظم و پشت سر هم مىآورم و تمام آنها را براى احمد كامل مىكنم. كسى كه در زمان هر دين به آن آيين - كه يكى از 330 شريعت خواهد بود - بِگرَوَد و به من و فرستادگانم ايمان بياورد، به او اجازه مىدهم وارد بهشت شود.
ادامه اين مطالب در صحيفه آدم عليهالسلام عباراتى بود كه در آن خاتم پيامبران با نام «محمد» ذكر شده بود:
حضرت آدم عليهالسلام عرض كرد: الهى، سزاوار است بر كسى كه تو را با نعمتت بشناسد اينكه با نعمت تو معصيتت را انجام ندهد، و حق است بر كسى كه وسعت رحمت تو و مغفرتت را بداند اينكه از آن مأيوس نشود.
خداوند فرمود: اى آدم، آيا دوست دارى اين فرزندانت را كه به آنان كرامت نمودهام و آنان را بر عالميان برگزيدهام، به تو نشان دهم؟ عرض كرد: بلى پروردگارا !
خداوند تبارك و تعالى آنان را طبق منزلت و مقامشان كه فضل و نعمت خود را بر آنان ارزانى داشته بود در برابر حضرت آدم عليهالسلام ظاهر ساخت. سپس ذريه و اتباع خاص آنان از امتشان را به صورت اشباحى به او نشان داد.
حضرت آدم عليهالسلام نگاه كرد و ديد نور بعضى از ديگران بيشتر است، و ديد كه نور پنج پيامبر (اولو العزم) كه صاحب مقامات و شرايع هستند نسبت به بقيه پيامبران همچون ماه شب چهارده نسبت به بقيه ستارگان است، و فضيلت محمد صلىاللهعليهوآله آخرين پيامبر در عظمت نورش نسبت به بقيه انبياى اولو العزم همچون فضيلت پنج پيامبر بر ساير پيامبران است.
حضرت آدم عليهالسلام نگاه ديگرى كرد و ديد خاندان هر پيامبرى و خاصان قومش و پيروانش، اطراف آن پيامبر را از مقابل و پشت سر و راست و
چپ گرفتهاند و چهره آنان نور مىافشاند و از پيشانيشان نور مىدرخشد، و اين نورها طبق مقام آن پيامبر نسبت به پروردگارش و منزلت هر يك از پيروان نسبت به آن پيامبر است.
در ادامه متن صحيفه آدم عليهالسلام از انوارى ياد شده بود كه حضرت آدم عليهالسلام در آغاز خلقت خود ديد و در آن نام «محمد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله» و چهار نور در اطرافش آمده بود. عبارت چنين بود:
سپس حضرت آدم عليهالسلام نورى ديد كه مىدرخشيد و فضاى بى نهايت را پر كرده بود. آن نور از محل طلوع خورشيد از مشرق پخش مىشد و تا مغرب را پر كرده، و سپس آن قدر بالا مىرفت كه به ملكوت آسمان مىرسيد.
حضرت آدم عليهالسلام نگاهى به آن نور كرد و ديد نور محمد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است كه اطراف آن از عطر پر شده بود. سپس چهار نور را ديد كه نور محمد صلىاللهعليهوآله را از سمت راست و چپ و پشت سر و جلو احاطه كرده بودند كه در رايحه و نورانيت به نور او شباهت داشتند.
پشت سر آن پنج نور انوارى بودند كه از آنها سر چشمه و نور مىگرفتند، و از نظر نورانيت و بزرگى و پخش نورشان شبيه آنها بودند. سپس نور اول به انوار ديگر نزديك گرديد و بر آنها اشراف يافت و آن نورها دور او حلقه زدند.
حضرت آدم عليهالسلام بار ديگر نگاه كرد و پشت سر آنها نورهايى به عدد ستارگان ديد كه از نظر مقام و منزلت با نورهاى اول فرق بسيار داشتند. بعضى از آنها نورانىتر از ديگرى بودند و در نورانيت بسيار متفاوت بودند.
سپس سياهىهايى همچون شب بر آدم طلوع كرد كه مانند سيل از هر سو سرازير شدند. سياهىها به قدرى آمدند كه بيابان و پستىها و بلندىها را پر كردند. آنها از نظر قيافه و شكل در قبيحترين صورت و بسيار بدبو بودند.
در فراز بعدى سؤال حضرت آدم عليهالسلام درباره اين انوار مطرح شده بود. خداوند در پاسخ او به صراحت يكى بودن «احمد» و «محمد» را بيان فرموده و اشتقاق نام آن حضرت از نام «محمود» الهى را بيان كرده بود و حتى ذكر «وصى محمد» نيز به ميان آمده بود. عين عبارت چنين بود:
حضرت آدم عليهالسلام از آنچه مىديد متحير شد و گفت: اى عالم غيبها، اى بخشاينده گناهان و اى صاحب قدرت قوى و اراده غالب، اين مخلوق سعادتمند كيست كه به وى كرامت نمودى و او را مقامى بلندتر از همه جهانيان دادى؟ اين انوارى كه گِرد او را گرفتهاند چه كسانى هستند؟
خداوند عزوجل به آدم عليهالسلام چنين وحى كرد: اى آدم، اين نور و آن انوار وسيله تو و وسيله هر كس از مخلوقاتم است كه او را سعادتمند نمودهام. اينانند سابقين و مقربين كه شفاعت مىكنند و شفاعتشان پذيرفته مىشود. اين احمد سيد آنان و سيد مخلوقات من است. با علم خود او را اختيار نمودم و اسم او را از اسم خود مشتق كردم. من محمودم و او محمد است، و اين داماد و وصى اوست كه به وسيله او محمد را يارى نمودم و بركت و پاكى خود را در نسل او قرار دادم.
در ادامه پاسخ خداوند به سؤال حضرت آدم عليهالسلام درباره انوار مذكور، مهمترين نقطه بحث در كليساى بزرگ نجران مطرح شده بود كه نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله از دختر اوست و
بنابراين او «ابتر» نيست. عبارتى كه در اين باره قرائت شد چنين بود:
اين بانوى كنيزانم است، و در علم من او يادگار احمد پيامبرم است. اين دو نوه دخترى او و دو جانشينان آنانند، و اين انوارى كه شباهت به نورهايشان دارد بقيه و نسل آنان هستند. بدان كه همه اينان را انتخاب كرده و پاك نمودهام و همه را مبارك قرار دادهام و بر ايشان رحمت فرستادهام. با علم خود آنان را مقتداى بندگانم و نور شهرهايم قرار دادم.
فراز بعدى ذكر حضرت مهدى عليهالسلام بود كه مشكل ديگرى را حل مىكرد، زيرا سيد و عاقب اوصاف پيامبر خاتم را بر حضرت مهدى عليهالسلام تطبيق مىكردند كه مالك تمام جهان مىشود، ولى در اين فراز آمده بود كه حضرت مهدى عليهالسلام از نسل پيامبر خاتم است و خود او نيست:
حضرت آدم عليهالسلام بار ديگر نگاه كرد و در انتهاى آن چند نور اول شبحى را ديد كه در آن صحنه مىدرخشد همچنان كه ستاره صبح براى مردم دنيا نور افشانى مىكند.
خداوند تبارك و تعالى فرمود: به وسيله اين بنده سعادتمند از بندگانم غل و زنجيرها را برمىدارم و بارهاى سنگين را از آنان فرو مىگذارم. به وسيله او زمينم را از محبت و مهربانى و عدالت پر مىكنم، همان طور كه از قساوت و شقاوت و ظلم مملو شده باشد.
ادامه سؤالات حضرت آدم عليهالسلام و پاسخهاى خداوند به او دربردارنده نام «محمد و اهل بيت او» بود كه دلسوزترين خلق براى مردم بودند. عبارت چنين بود:
حضرت آدم عليهالسلام عرض كرد: خداوندا، كريم آن است كه تو به او كرامت كرده باشى و شريف آن است كه تو او را شرافت داده باشى. خدايا، حق كسى كه تو او را بالا برده و منزلت بخشيدهاى همين است كه چنين باشد. اى صاحبِ نعمتى كه قطع نمىگردد و اى صاحب احسانى كه قابل جزا دادن نيست و تمام نمىشود! به چه وسيلهاى اين بندگان بلند مرتبهات به چنين مقامى رسيدهاند كه مستحق عطا و فضيلت و بخشش عظيم تو شدند؟ آيا همه بندگان فرستادهات كه به آنان كَرَم مىكنى چنيناند؟
خداوند تبارك و تعالى فرمود: من خدايى هستم كه غير از من پروردگارى نيست. من رحمانِ رحيمِ عزيزِ حكيم هستم، و من عالم به غيب و اسرار پنهان در قلبها هستم. من مىدانم آنچه نشده در مقابل آنچه شده كه اگر تحقق مىيافت چگونه مىشد، و آنچه نشده چگونه مىشد اگر انجام مىگرفت! اى بندهام، من با علم خود نگاهى به قلوب
بندگانم كردم و در بين آنها اطاعت كنندهتر براى من و دلسوزتر براى بندگانم غير از پيامبرانم و فرستادگانم نديدم.
از اين جهت روح و كلمه خود را در آنان قرار دادم، و بر آنها واجب كردم تا حجت مرا براى رساندن به بندگانم آماده سازند، و آنان را با رسالت و وحى خود بر ساير مردم برگزيدم. سپس اهل بيت و اوصياى بعد از آنها را به خاطر مقامشان در منازل آنان قرار دادم، و آنها را به انبيا و فرستادگانم ملحق ساختم، و ايشان را پس از پيامبران ودايع حجت خويش و همانند الگو در ميان مخلوقاتم قرار دادم، تا به وسيله آنان شكستگى در دين بندگانم را جبران نمايم و امرشان را به وسيله آنان بر پا دارم. اين به خاطر آن بود كه من به آنان و قلبهايشان لطف دارم و از آنان خبر دارم.
سپس نگاهى ديگر به قلبهاى منتخبين از فرستادگانم كردم و در بينشان اطاعت كنندهتر براى من و دلسوزتر براى بندگانم از محمد، منتخبم و خالصترين بندهام نيافتم. پس با علم خود او را انتخاب نمودم و ياد او را مانند ياد خود بالا بردم. سپس قلوب اهل بيت او را كه پس از او بودند همرنگ قلب وى يافتم و آنها را به او ملحق نمودم و آنان را وارث كتاب و وحى خود و آشيانه حكمت و نور خويش قرار دادم؛ و قسم به خويشتن ياد كردم كه هرگز كسى را كه به توحيد من و ريسمان محبت آنان چنگ زده باشد، با آتشم عذاب نكنم.
آنگاه سؤال حضرت آدم عليهالسلام از دو گروهى كه در آغاز خلقتش ديده بود مطرح شده و در آن نام پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان «محمد برگزيده و سيد مخلوقاتم» و نيز كلمه «امت محمد» آمده بود:
حضرت آدم عليهالسلام پرسيد: اين دو گروه بزرگ(1)كيانند؟ خداوند فرمود: يكى امت محمد هستند كه علم پيامبرشان را درك كردهاند و از او پيروى نمودهاند، و لذا من هم نورى از انوارم را بر آنان پوشاندهام. نسلهاى بعدى آنان نيز چنيناند تا من زمين و آنچه بر آن است را به ارث ببرم.
1) . يعنى آن انوارى كه به عدد ستارگان بودند و آن سياهىها كه مانند سيل سرازير شدند.
براى آنان در زمين از فضل و رحمتم منزلتهاى متفاوتى قسمت كردهام. من سابقهدار آنان را فضيلت مىدهم اگر درباره من و به اطاعت من از همه عالمتر باشد.
گروه ديگر كه بزرگترند و سفيد و سياه آنان زمينم را پر كرده خبيثان خلق من و اشرار بندگانم هستند. آنان كسانىاند كه محمد برگزيدهام و سيد مخلوقاتم را درك مىكنند ولى او را به ظاهر تصديق كرده و در دل تكذيب مىكنند، و در حالى كه او آنان را امان داده او را مىترسانند و در حالى كه او مهربان است از دستورات او سرپيچى مىكنند، و اين در حالى است كه او و نورى كه وى را با آن مبعوث كردهام مىشناسند.
آنان يكديگر را بر بيرون راندن او از سرزمينش كمك مىكنند و جنگ و عداوت با او را علنى مىسازند. بعد از او نيز با بپادارندگان عدل چنين رفتار مىنمايند در حالى كه آنان سپر و حافظ مردم هستند. حق است بر من كه عذاب آنان را آتشى قرار دهم كه قطع نمىشود و سپس آنان را ملحق نمايم به دشمنم كه آنان او و ذريّهاش را به جاى من و اوليائم صاحب اختيار خود قرار دادهاند.(1)
آنگاه كسانى را كه بعد از آنان مىآيند به آنان ملحق مىنمايم و از آنان انتقام مىگيرم، و من ظالم نيستم.
در خاتمه اين فرازها از صحيفه آدم عليهالسلام مسئله سجده آن حضرت و توسل او به محمد و آل محمد عليهمالسلام مطرح شده بود، كه به بركت آنان خداوند خطاى او را بخشيد. اين فراز چنين بود:
هنگامى كه مناجات حضرت آدم عليهالسلام با خدا تمام شد به سجده افتاد.
خداوند عزوجل در حالى كه از نيت او و قلبش آگاه بود به او وحى كرد: اين سجده تو چه بود؟
حضرت آدم عليهالسلام عرض كرد: اى خداى من، فقط براى تعبد در برابر تو بود و عظمت قائل شدن به اين اوليائت كه كرامت دادى و مقام آنان را بالا بردى.
1) . اشاره به اينكه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام، خاندانهاى منتسب به سقيفه را صاحب اختيار خود قرار دادهاند.
اين سجده اولين سجدهاى بود كه مخلوقى براى خدا انجام داد، و خداوند هم از اين سجده او قدردانى كرد و ملائكه را در برابر او به سجده درآورد، و بهشت خود را در اختيار او قرار داد و به او چنين فرمود: «بدان كه من آنان را از صلب تو بيرون مىآورم و در نسل تو قرار مىدهم».
آنگاه كه حضرت آدم عليهالسلام مرتكب آن خطا شد و از بهشت بيرون رانده شد در حال سجده به وسيله محمد و آل و خاندان و اهل بيتش به درگاه خدا توسل جست. خداوند نيز خطاى او را بخشيد و وى را در زمين خليفه قرار داد.
جمعيت حاضر در كليسا روح خود را غرق در شنيدن وحى الهى و ذكر نام محمد و اهل بيتش كرده بودند. با پايان اين فرازها از صحيفه آدم عليهالسلام دريافته بودند كه بشارت به پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور جدى و در سطح گستردهاى در اين كتاب مقدس مطرح بوده؛ و حتى نسل او و دخترش و منجى بشريت حضرت مهدى عليهالسلام كه از نسل اوست، در روز اول
خلقت براى جد بشر حضرت آدم عليهالسلام پيشگويى شده؛ و بالاتر اينكه آنان انوارى در صورت بشرند و عظمتشان فراتر از همه پيامبران و از همه مخلوقات الهى است.
در كنار اين معارف بلند به وضوح مىديدند كه احمد و محمد نام يك پيامبر است، و آن كه منجى بشريت است حضرت مهدى عليهالسلام از نسل پيامبر خاتم است، و فهميدند كه نسل پيامبر خاتم منقطع نيست، بلكه از دخترش خواهد بود.
قرائت صحيفه حضرت شيث عليهالسلام(1)
با قرائت صحيفه آدم عليهالسلام و واضح شدن حقايق درباره خاتميت و نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله در چند فراز آن باطل بودن ادعاى سيد و عاقب بر همه روشن شد، و شايد نيازى به بررسى بقيه كتب جامعه نبود.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 313، 314، ج 26 ص 314، 315 . الاقبال: ص 507 ، 508 .
آن دو نيز به شدت مايل بودند مجلس همان جا خاتمه يابد، اما اسقف اعظم كه امرش بر همه نافذ بود اجازه چنين كارى را نداد؛ بلكه دستور داد تا صحيفه بزرگ حضرت شيث عليهالسلام را - كه به حضرت ادريس عليهالسلام ارث رسيده بود - بخوانند.
آنان جامعه را ورق زدند تا به نوشتههاى صحيفه حضرت شيث عليهالسلام رسيدند كه با خط سريانى قديم(1)بود. سپس شروع به مطالعه صحيفه نمودند تا به عبارتى رسيدند كه در آن نام پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام به عنوان افضل مخلوقات ذكر شده بود، و حضرت ادريس عليهالسلام آن را از لسان حضرت آدم عليهالسلام نقل مىكرد. عين عبارتى كه براى مردم خوانده شد چنين بود:
قوم و اصحاب حضرت ادريس عليهالسلام در خانه عبادتش در سرزمين كوفه(2)نزد وى جمع شدند، و او در ضمن مطالبى كه به آنان خبر داد چنين نقل كرد:
پسران پدرتان حضرت آدم عليهالسلام - يعنى پسران خود او و پسرانِ پسران او و فرزندانشان - درباره موضوعى در بين خود اختلاف پيدا كردند و گفتند: كدام يك از مخلوقات نزد خداوند عزوجل عزيزتر و از نظر مقام بالاتر و درجهاش به او نزديكتر است؟
عدهاى گفتند: افضل مخلوقات پدرتان آدم عليهالسلام است كه خداوند او را به دست خود خلق نموده و ملائكه بر وى سجده كردهاند و پروردگار او را خليفه در زمين خود قرار داده و تمام مخلوقات را تحت فرمان او گذارده است.
1) . قلم سريانى قديم خطى بود كه بعد از حضرت نوح عليهالسلام مرسوم شد. به بحار الانوار: ج 26 ص 314 مراجعه شود.
2) . منظور مسجد سهله در كوفه است كه در روايات ذكر شده خانه حضرت ادريس عليهالسلام آنجا بوده است. الكافى: ج 3 ص 449 . كامل الزيارات: ص 75 . من لايحضره الفقيه: ج 1 ص 232 . تهذيب الاحكام: ج 3 ص 252 . وسائل الشيعة: ج 5 ص 266 .
عدهاى ديگر گفتند: بلكه حمل كنندگان عرش مقامشان بالاتر است كه آنان هشت ملك عظيم از ملائكه مقرب خداوند هستند.(1)بعضى ديگر گفتند: سه بزرگِ ملائكه يعنى جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل بالاترند. بعضى گفتند: بلكه امينِ خدا جبرئيل بالاتر است.
آنان نزد حضرت آدم عليهالسلام رفته و آنچه گفته بودند و در آن اختلاف داشتند براى او بازگو كردند. حضرت آدم عليهالسلام فرمود: اى فرزندانم، من عزيزترين شخص نزد پروردگار عزوجل را به شما معرفى مىكنم. به خدا قسم، همين كه روح در من دميده شد و من نشستم عرش عظيم پروردگار برايم برقى زد. نگاهى كردم و در آن اين جملات را ديدم: «لا اله الا اللّه، محمد رسول اللّه، فلان امين اللّه، فلان صفوة اللّه، فلان خيرة اللّه»(2)و نامهايى را به تعداد نام دوازده امام ذكر نمود كه قرين با حضرت محمد صلىاللهعليهوآله بودند.(3)
حضرت آدم عليهالسلام گفت: جايى از آسمان را نديدم مگر اينكه بر آن نوشته بود: «لا اله الا اللّه»؛ و هيچ موضعى «لا اله الا اللّه» ننوشته بود مگر اينكه در آن - به خط خدايى نه به وسيله بشر - «محمد رسول اللّه» نوشته شده بود؛ و هيچ جايى «محمد رسول اللّه» ننوشته بود مگر آنكه «على خيرة اللّه، حسن صفوة اللّه، حسين امين اللّه عزوجل» نوشته شده بود. سپس اسامى امامان از اهل بيتش را يكى پس از ديگرى تا حضرت قائم عليهالسلام شمرد كه دوازده نفر بودند.
سپس حضرت آدم عليهالسلام گفت: اى فرزندانم، بنابراين محمد و اهل بيتش كه نامشان همراه او نوشته شده بود، عزيزترين مخلوقات نزد پروردگار هستند.
1) . در نسخه ديگر عبارت چنين است: عدهاى ديگر گفتند: بلكه ملائكه بالاترند كه به اندازه چشم بر هم زدن معصيت خدا نكردهاند.
2) . كلمه «فلان» در چند سطر بعد تفسير شده است. در اينجا اجمالاً و بدون در نظر گرفتن ترتيب ذكر شده است.
3) . به نظر مىرسد در اين قسمت و چند سطر بعد راوى حديث از روى تقيه نام امامان را ذكر نكرده است.
اكنون نجرانيان نام على و حسن و حسين و بقيه امامان عليهمالسلام را در كنار نام محمد صلىاللهعليهوآله به صراحت مىشنيدند، كه قبل از خلقت آدم عليهالسلام بر سينه آسمانها حك شده بود، و بدين وسيله خداوند نام بهترين مخلوقاتش را براى جهان خلقت به نمايش گذاشته بود. ديگر براى همه واضح شده بود كه پيامبرِ جهانىِ موعود همان محمد است كه اكنون در
مدينه به سر مىبرد.
قرائت صحيفه حضرت ابراهيم عليهالسلام(1)
پس از قرائت صحيفه حضرت ادريس عليهالسلام، اسقف اعظم از سيد و عاقب خواست تا قسمت مربوط به صلوات حضرت ابراهيم عليهالسلام را - كه ملائكه از نزد پروردگار عزوجل براى او آورده بودند - از «جامعه» باز كنند.
سيد و عاقب كه مىديدند در هر مرحله اعتماد مردم از آنان بيشتر سلب مىشود و احساس مىكنند حقايقى از آنان كتمان شده، اظهار كردند به آنچه تا آن لحظه در «جامعه» يافته بودند قانع شدهاند، و سخن حارثه را پذيرفتهاند و نيازى به مراجعه به
بقيه كتابها نيست!
اما اسقف اعظم كه مايل بود اين اتمام حجت در كاملترين شكل خود به انجام رسد، اصرار داشت موارد بعدى هم در حضور مردم قرائت شود تا عمق مسئله بر همه روشن شود. لذا خطاب به سيد و عاقب گفت:
هرگز! بلكه همه دلايل را به طور كامل ببينيد و در نظر داشته باشيد، زيرا عذرها را ريشهكن مىكند و شبهات سينهها را بر مىدارد و سزاوارتر خواهد بود كه ديگر در اين مسئله شك نكنيد!
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 314 - 316، ج 26 ص 315 . الاقبال: ص 508 ، 509 .
سيد و عاقب چارهاى جز عمل به دستور او نداشتند. اين بود كه سراغ قسمتى از جامعه رفتند كه به آن «تابوت حضرت ابراهيم عليهالسلام»(1)گفته مىشد، و در ابتداى آن مقام با عظمت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله به عنوان خاتم پيامبران ذكر شده بود. متن اين قسمت از صحيفه حضرت ابراهيم عليهالسلام كه براى مردم قرائت شد چنين بود:
پروردگار عزوجل با فضلى كه به هر كس بخواهد عطا مىكند، از مخلوقات خود حضرت ابراهيم عليهالسلام را براى دوستى خويش برگزيد و او را با صلوات و بركات خود شرافت داد.
خدا او را اسوه و امام كسانى قرار داد كه بعد از او خواهند آمد، و نبوت و امامت و كتاب را در نسل وى قرار داد كه نسل بعدى از پيشينان تحويل بگيرند(2)و «تابوت حضرت آدم عليهالسلام» را - كه پروردگار او را بر همه ملائكه فضيلت داد - و مشتمل بر حكمت و علم بود، به حضرت ابراهيم عليهالسلام به ارث رسانيد.
حضرت ابراهيم عليهالسلام به آنچه در تابوت بود نگاهى كرد و چشمش به نام خاندانهايى افتاد كه به عدد پيامبران اولو العزم و اوصياى پس از آنان بودند.
سپس نگاهى كرد و خانه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را در آخر پيامبران ديد، كه در سمت راست او على بن ابىطالب عليهالسلام قرار داشت و به وى تمسك كرده بود.
ناگهان شيئ بزرگى ديد كه از نورانيت مىدرخشيد و در آن اين جمله بود: «اين برادر و وصى اوست كه با يارى پروردگار تأييد شده است».
حضرت ابراهيم عليهالسلام عرض كرد: الهى و سيدى! اين مخلوق شريف كيست؟ خداوند وحى كرد: «اين بنده و منتخب من است. او فاتحِ خاتم است و اين وصى و وارث اوست».
حضرت ابراهيم عليهالسلام عرض كرد: پروردگارا، فاتحِ خاتم چيست؟ خداوند فرمود: «اين محمد برگزيده من و اولين مخلوقم و حجت عظماى من بر مخلوقاتم است. او را به نبوت رساندم و انتخاب نمودم هنگامى كه آدم بين گِل و جسد بود. سپس هنگامى كه زمين از حجتهايم خالى باشد او را براى كامل نمودن دينم مبعوث خواهم كرد، و رسالتها و پيام آوران ترساننده مردم از عذاب را با او به اتمام مىرسانم.
اين على برادر و بزرگترين تصديق كننده اوست؛ كه بين آن دو برادرى قرار دادم و براى خويش اختيار نمودم و صلوات بر آنان فرستاده و بركت خود را بر ايشان نازل كردم.
آنان و نيكان از نسلشان و فرزندان آن دو را پاك و مطهر و خالص نمودم پيش از آنكه آسمانم و زمينم و آنچه در آنها و بين آنها از مخلوقاتم وجود دارند را خلق كنم. اين به خاطر علم من به آنها و قلبهايشان بود؛ چرا كه من بر مخلوقاتم عالم و خبير هستم.
در فراز بعدى نام مبارك فاطمه زهرا عليهاالسلام به صراحت آمده بود كه دختر همين پيامبر است، و تصريح شده بود كه نسل او از همين دختر است و همسرش على بن ابىطالب عليهالسلام خواهد بود.
در ادامه آن نام امام حسن و امام حسين و بقيه امامان عليهمالسلام تا حضرت مهدى عليهالسلام ذكر شده بود، و آن حضرت منجى جهان بشريت معرفى گرديده بود. ادامه صحيفه در حضور مردم چنين قرائت شد:
حضرت ابراهيم عليهالسلام بار ديگر نگاه كرد و دوازده شخص با عظمت را ديد كه از شدت زيبايى نور از آنان مىباريد. او از پروردگارش پرسيد: «خداوندا، نام اين صورتهايى كه قرين با صورت حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و وصى اوست به من خبر ده». حضرت ابراهيم عليهالسلام هنگامى اين جمله را گفت كه درجات بالاى آنان و ملحق شدنشان به محمد صلىاللهعليهوآله و وصى او را ديد.
خداوند عزوجل به او وحى كرد: «اين كنيزم و يادگار پيامبرم، فاطمه صديقه زهراست. او و همسرش را سر سلسله نسل پيامبرم قرار دادم. اين دو حسن و حسين عليهماالسلام هستند، و اين فلان و فلان(1)است. اين كلمه من است كه به وسيله او رحمت خود را در شهرهايم منتشر مىكنم و دين و بندگانم را نجات مىدهم، و اين نجات پس از مأيوس شدن و نااميدى مردم از پناه من است. اى ابراهيم، هنگامى كه پيامبرم محمد را با صلوات ذكر نمودى بر عدّه همراهِ او نيز صلوات فرست».
قسمت نهايى از صحيفه حضرت ابراهيم عليهالسلام بيان نسب پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه او را از نسل ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام معرفى مىكرد، ولى هيچ ذكرى از اختصاص نبوت او به فرزندان اسماعيل به ميان نيامده بود. متن صحيفه چنين بود:
حضرت ابراهيم عليهالسلام بر ايشان صلوات فرستاد و گفت: «پروردگارا، بر محمد و آل محمد صلوات فرست، همان گونه كه آنها را انتخاب كردى و خالص نمودى».
خداوند عزوجل وحى كرد: «كرامت و فضيلت من گوارايت باد! من نسل محمد و آن كس را كه همراه او انتخاب كردم به صلب تو منتقل مىكنم. آنها را از نسل تو و بعد از تو از نسل اولين فرزندت اسماعيل عليهالسلام ظاهر مىكنم. اى ابراهيم، بشارت باد تو را كه من صلواتت را به صلوات آنان متصل مىكنم، و پشت سر آن بركات و رحمتم را بر تو و آنها نازل مىنمايم. من حسنات و حجتم را تا زمان مشخص و روز موعود ادامه مىدهم؛ روزى كه در آن آسمانم و زمينم را وارث مىشوم؛ و مخلوقاتم را براى حكم نهايى خود و رساندن رحمت و عدالت خويش مبعوث مىنمايم».
اكنون بر همه روشن شد كه به تصريح كتب انبيا نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله از دختر اوست؛ و آن كه خاتم پيامبران است نامش «محمد» و نام ديگر او «احمد» است، و اين گونه نيست كه محمد پيامبرى قبل از احمد باشد!
1) . منظور اين است كه بقيه دوازده امام عليهمالسلام را شمرد.
همچنين معلوم شد كه دين محمد صلىاللهعليهوآله جهانى است و اختصاصى به فرزندان اسماعيل ندارد؛ و آن كه منجى بشريت است آخرين فرزند اوست كه دوازدهمين امام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
از سوى ديگر نمايندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز با مسايل تازهاى رو به رو شده بودند. آنان با شنيدن فرازهايى كه از كتب آسمانى تلاوت مىشد و تا آن روز نشنيده بودند، به صراحت اوصاف پيامبر و اهل بيتش عليهمالسلام را مىيافتند كه نسب و نسبت آنان با دقت تمام ذكر شده و مقام با عظمتشان بيان گرديده بود. لذا يقين و ايمان آنان نيز مستحكمتر شده و بيش از حد مسرور بودند، و اين اخبار را براى بازگويى به مسلمانان به خاطر مىسپردند.
قرائت تورات حضرت موسى عليهالسلام(1)
لحظه به لحظه از اعتماد مردم به سيد و عاقب كاسته مىشد، و ناباورانه صحت سخنان حارثه را درمىيافتند، و مشتاق بودند تا اخبار بعدى در مورد پيامبر صلىاللهعليهوآله را بشنوند.
پس از قرائت تابوت حضرت ابراهيم عليهالسلام سراغ آنچه كه بر حضرت موسى عليهالسلام نازل شده بود رفتند، و در سِفْر(2)دوم از تورات مطلبى را يافتند كه به صراحت «محمد» را خاتم پيامبران تا روز قيامت، و نسل او را از دخترش و دو نوه دخترىاش ذكر كرده بود. اين عبارت براى مردم چنين قرائت شد:
من در ميان عدهاى از جاهلين فرستادهاى از فرزندان اسماعيل را مبعوث مىكنم؛ و كتابم را بر وى نازل مىنمايم و او را براى دينى ارزشمند بر تمام بندگانم مبعوث مىنمايم. حكمت خود را به او عطا مىكنم و او را به وسيله ملائكه و لشكرم كمك مىنمايم.
نسل او از دختر مبارك اوست كه من او را مبارك قرار دادم؛ و سپس نسل او از دو بچه شير اوست مانند اسماعيل و اسحاق كه همچون ريشه براى دو شعبه عظيم هستند. آنها را بيش از اندازه زياد خواهم كرد، و از خانواده آنها دوازده قيام كننده است. به وسيله محمد و آنچه از حجت و حكمت بر او فرستادهام دين خود را كامل مىكنم، و به وسيله او پيامبران و فرستادگانم را خاتمه مىدهم، و در پايانِ روزگارِ محمد و امتِ او قيامت بر پا مىشود.
با قرائت اين عبارت از تورات بر همه روشن شد كه بين حضرت عيسى عليهالسلام تا روز قيامت يك پيامبر بيشتر نيست كه او خاتم پيامبران است، و بار ديگر تأكيد شد كه نسل او از دخترش خواهد بود و دوازده امام از اين خاندان امامت مردم را بر عهده خواهند داشت.
در اين موقعيت حارثه موقعيت را براى نتيجه گيرى از اين همه اتمام حجت مناسب ديد. لذا رو به سيد و عاقب كرد و گفت:
اينك براى كسى كه چشم بيناى بر حق داشته باشد پرده از صبح حقيقت برداشته شد، و حق براى كسى كه به اين مطالب اعتقاد داشته باشد واضح شد. آيا باز هم مَرَضى در شما هست كه به وسيله آن بخواهيد دل خود را شفا دهيد؟
سيد و عاقب در پيشگاه مردم خود را محكوم ديدند و تمام شبهات خود را باطل شده يافتند، و لذا در پاسخ او هيچ سخنى نگفتند. جمعيت حاضر در كليسا با ديدن اين برخورد به خوبى دريافتند كه آنچه از سوى سيد و عاقب گفته مىشد جز تلاشى براى منحرف كردن افكار مردم نبوده است، و حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله واضحتر از آن است كه نياز به آن مناظره و بحث داشته باشد و متن كتب آسمانى در اين باره همه چيز را روشنتر از روز بيان كرده است.
قرائت انجيل حضرت عيسى عليهالسلام(1)
اسقف اعظم متوجه بود كه انجيل براى مسيحيان اهميت خاص خود را دارد و از همه واجبتر قرائت متون انجيل است، تا معلوم شود پيامبر عظيم الشأن آنان در اين باره چه فرموده است. لذا همچنان كه جامعه در برابرشان بود گفت: «به دقت آخرين نشانه را از كلام سيدتان حضرت مسيح عليهالسلام بنگريد».
آنان سراغ انجيل و كتابهايى كه حضرت عيسى عليهالسلام آورده بود رفتند، و در مفتاح چهارم(2)از وحى به مسيح عليهالسلام مطالبى يافتند كه زمان بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله را آخر الزمان و آن حضرت را آخرين پيامبر معرفى كرده بود. خطاب خداوند به حضرت عيسى عليهالسلام چنين بود:
اى عيسى و اى پسر بانوى طاهره و بتول، سخن مرا بشنو و در امر من جديّت كن. من تو را بدون اينكه مادرت شوهر داشته باشد به دنيا آوردم و آيتى براى جهانيان قرار دادم. فقط مرا عبادت كن و تنها بر من توكل نما. كتاب را با قوت بگير و آن را براى مردم سوريه تفسير كن و به آنها خبر ده:
«من خدايى هستم كه جز من پروردگارى نيست. من حى قيوم هستم كه تغيير پيدا نمىكنم و فناپذير نيستم. به من ايمان بياوريد و به پيامبرِ اُمّىِ من كه در آخر الزمان پيامبر رحمت خواهد بود و معجزه اولين و آخرين است. او از نظر خلقت اول پيامبران و از نظر بعثت آخر پيامبران است. او عاقبِ حاشر است، و بنىاسرائيل را به او بشارت بده».
ادامه اين فراز براى مسيحيان جالب بود كه حضرت عيسى عليهالسلام محبت شديد خود را نسبت به پيامبر خاتم ابراز مىكرد و يادى از قرآن به ميان آمده بود. اين عبارت براى مردم چنين قرائت شد:
حضرت عيسى عليهالسلام عرض كرد: «اى صاحب روزگاران و اى عالم غيبها، اين بنده صالح كيست كه قلبم او را دوست دارد اما چشمانم او را نديده است»؟
خداوند فرمود: «او بنده خالص من و فرستادهام است كه با دست خود در راه من جهاد مىنمايد. سخن او با عملش و باطن وى با ظاهرش موافق است. توراتى جديد (قرآن) بر او نازل مىكنم كه به وسيله آن چشمهاى كور بينا مىگردد و گوشهاى ناشنوا و قلبهاى زنگار گرفته باز مىشود. در آن چشمههاى علم و فهمِ حكمت و بهار قلبهاست. خوشا به حال او و امتش»!
فراز بعدى در توصيف پيامبر صلىاللهعليهوآله ظرافت بيشترى را نشان مىداد. از يك سو نام آن حضرت و نسب او تا حضرت اسماعيل عليهالسلام و سپس تا حضرت ابراهيم عليهالسلام ذكر شده بود؛ و از سوى ديگر ولادت حضرت در مكه و اينكه نسل او از همسرش خديجه است، بيان گرديده بود.
آنگاه به صراحت نام حضرت زهرا عليهاالسلام ذكر شده بود كه از خديجه به دنيا مىآيد و نسل احمد از دو نوه شهيد او خواهد بود. در حالى كه نجرانيان با دقت گوش فرا داده بودند اين فرازها چنين قرائت شد:
حضرت عيسى عليهالسلام پرسيد: «پروردگارا، اسم و علامت او چيست؟ امت او چه مقدار حكومت مىكنند؟ آيا نسلى دارد»؟
خداوند پاسخ داد: «تو را خبر مىدهم به آنچه پرسيدى. نام او احمد و منتخب از نسل ابراهيم و انتخاب شده از سلاله اسماعيل است. او صاحب صورتى همچون ماه و پيشانى نورانى است. او سوار بر شتر مىشود. ديدگان او مىخوابند اما قلبش نمىخوابد. پروردگار او را در امتى درس نخوانده مبعوث مىكند و پيامبرى او تا ادامه شب و روز است.
محل تولد او در شهر پدرش اسماعيل يعنى مكه است. او همسران بسيار دارد، اما فرزندش اندك است. نسل او از مباركه صديقه(1)است. از او دخترى برايش به دنيا مىآيد كه از آن دختر دو نونهال سيّد خواهند بود كه شهيد مىشوند. نسل احمد را از آن دو قرار دادم. طوبى و خوشا به حال آنان و كسانى كه آنها را دوست بدارند، و در روزگار آنان حاضر باشند و كمكشان كنند».
حضرت عيسى عليهالسلام عرض كرد: «خداوندا، طوبى چيست»؟ پروردگار فرمود: «طوبى نام درختى در بهشت است كه تنه و شاخههاى آن از طلا و برگهاى آن از پارچههاى گران قيمت است. ميوههاى آن تازه و نورسيده، شيرينتر از عسل و نرمتر از كره، و آب آن از چشمه بهشتى «تسنيم» است. اگر بچه كلاغى به سوى بالاى درخت پرواز كند قبل از آنكه به انتهاى آن برسد پير خواهد شد!(2)هيچ خانهاى از منازل اهل بهشت نيست مگر اينكه سايه آن شاخهاى از اين درخت است».
نتيجه بررسى كتب آسمانى(3)
اكنون با قرائت فرازهاى آخرين كتاب آسمانى مسيحيان يعنى انجيل، بر همه حاضرين آن مجلس عظيم پس از نشست چند روزه معلوم و واضح شد كه ادعاهاى متعدد سيد و عاقب براى رد حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله باطل بوده، و همه كتب آسمانى تصريح دارند كه محمد و احمد نام پيامبر خاتم است و بين حضرت عيسى عليهالسلام تا قيامت يك پيامبر بيشتر نيست و دين او جهانى است. نسل اين پيامبر صلىاللهعليهوآله از دختر اوست، و آن كه جهان را پر از عدالت مىكند دوازدهمين جانشين از نسل وى است.
حارثه از اينكه مسير بحث را از جنگ و صلح به جنبه اعتقادى كشانده بود از صميم قلب راضى بود، به خصوص آنكه اسقف اعظم نيز در اين اتمام حجت بزرگ بدون
آنكه صراحتا موافقت خود را با او اعلام كند، به صورت تمام عيار او را يارى داد و با فرمان قاطع خود سيد و عاقب را وادار به قرائت متون كتب آسمانى از «جامعه» نمود.
اما سيد و عاقب از راه طى شده سخت پشيمان بودند، چرا كه پس از ساليان متمادى كه با اعتمادِ كاملِ مردم بيان كننده دين آنان بودند، اينك با منحرف كردن فكر در بزرگ ترين حقيقت الهى يعنى حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله حيثيت چندين ساله خود را از دست داده بودند.
آنان با اينكه در پيشگاه مردم شرمنده و بر كرده خود متأسف بودند، ولى مردم هنوز راه چاره را نزد آنان مىدانستند، چرا كه به هر حال تصميم گيرنده نجران بودند و بايد پاسخى به نمايندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدادند.
اكنون در پاسخ به نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله انديشه جنگ و صلح از ميان رفته بود؛ و فقط اين سؤال مانده بود كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان بياورند يا نه؟! در واقع پاسخ اين سؤال هم مثبت بود، ولى تلاقى نگاهها اجازه ابراز آن را نمىداد!
هنوز كسى حاضر نبود به صراحت اعلام كند از دين خود دست برداشته و اسلام را پذيرفته است. چه بسا دلهايى كه جرئت نمىكردند ضمير خود را بر زبان آورند كه ما نيز محبوب عيسى بن مريم عليهالسلام را دوست داريم؛ و ما هم مانند حضرت ابراهيم عليهالسلام بر محمد و آل او درود مىفرستيم؛ و ما هم مانند جدمان حضرت آدم عليهالسلام از خدا مىخواهيم به حق محمد و اهل بيتش عليهمالسلام از خطاهاى ما درگذرد؛ و ما هم مىخواهيم به عزيزترين خلق خدا و انوارى كه خلقت جهان به بركت وجود آنان است و قبل از همه مخلوقات خلق شدهاند، ايمان بياوريم تا خدا از ما راضى شود.
با توجه به سلسله مراتب در حكومتِ دينىِ نجران، بالاخره اين سيد و عاقب بودند كه بايد درباره پاسخ نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم نهايى را مىگرفتند. پس از آنكه با قرائت كتب انبيا حقانيت آن حضرت مانند روز روشن بر همه معلوم گرديد، آنان مايل بودند در اين مورد تصميم گيرنده نباشند و مسئوليت اين مهم را اسقف اعظم و يا هر مقام ديگرى بر عهده بگيرد. اين بود كه از هر گونه اظهار نظرى خوددارى مىكردند و مُهر سكوت بر لب زده بودند.
اعلام تصميم نهايى در پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
با همه اينها بالاخره مردم درباره تصميم نهايى در مورد مشكل پيش آمده از سيد و عاقب سؤال كردند، و آنان را وادار به تصميم گيرى و پاسخ در اين باره نمودند. آنان اگر چه مىتوانستند در يك كلمه پذيرفتن اسلام را به عنوان راه سعادت دنيا و آخرتِ مردم مطرح كنند، ولى براى آنكه هم پاسخ مقبولى نزد مردم داشته باشند و هم فرصت بيشترى براى تصميم گيرى در اختيارشان باشد، ادامه تحقيق درباره حضرت را مطرح كردند.
بهترين پيشنهادى كه سيد و عاقب به نظر خود ارائه دادند اين بود كه به عنوان تحقيق درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله از نزديك و تطبيق اوصاف آن حضرت با آنچه در كتب آسمانى
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 318 . الاقبال: ص 509 ، 510 .
آمده به مدينه بروند، و تا آوردن پاسخ قطعى هيچ جوابى به نمايندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله ندهند. لذا در جواب مردم گفتند: «بر دين خود پايدار باشيد تا حقيقت دين محمد كشف شود. ما نزد قريش به مدينه مىرويم تا بنگريم چه بر او نازل شده و به چه چيزى دعوت مىكند».
اين گونه مردمى كه از 73 آبادى نجران با صداى ناقوسها جمع شده بودند، پس از چندين روز بحث و گفتگو - در حالى كه دنيايى از معارف كتب آسمانى درباره محمد و آل محمد عليهمالسلام را آموخته بودند - به شهر و ديار خود باز مىگشتند، تا آنچه شنيده و ديده بودند براى مردم منطقه خود بازگو كنند و حجت الهى بدين گونه بر همگان تمام شود.
از سوى ديگر رؤساى نجران نتيجه گفتگوها و تصميم خود براى سفر به مدينه را رسما به نمايندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله اطلاع دادند و قرار شد همراه آنان به مدينه بروند. آنگاه براى آماده سازى مقدمات سفر و افرادى كه بايد در اين سفر شركت كنند و آنچه بايد در مدينه مطرح مىشد به تبادل نظر پرداختند.
برنامه ريزى سفر نجرانيان به مدينه(1)
بزرگان نجران با دور انديشى و دقت كامل در حل مسئلهاى كه پيش رو داشتند، به برنامه ريزى براى اين سفر پرداختند. آنان متوجه بودند كه مسئله فقط تحقيق درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست، بلكه مىبايست در مدينه تصميم نهايى را مىگرفتند و پاسخ قطعى اهل نجران درباره پذيرفتن اسلام يا اعلان جنگ و يا قبول جزيه را به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام مىكردند.
با بررسى راههاى متفاوت براى پاسخ به پيامبر صلىاللهعليهوآله، راه تازهاى كه به عنوان ابتكارى در حل چنين معضله عظيم در نظر گرفتند «مباهله» بود و به عنوان راه چهارمى براى
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 318 . الاقبال: ص 509 ، 510 .
حل مسئله قابل مطرح كردن بود(1)و با احتمال نپذيرفتن آن از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله بهانه خوبى به دستشان مىآمد. اين راهى بود كه تصميم گيرى درباره آن مساوى با بقاء يا هلاكتشان بود، ولى باور نمىكردند پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آن اعلام آمادگى كند.
بدين ترتيب از نظر فكرى تصميمات لازم را بين خود تصويب كردند. طبق نظريه نهايى اعلام جنگ منتفى بود، چرا كه هرگز ياراى رو يا رويى با مسلمانان را در خود نمىديدند.
پذيرش اسلام نيز از دو جهت امكان پذير نبود: يكى سابقه طولانى نجرانيان با قيصر روم و كمكهاى بسيارى كه تا آن روز از او دريافت كرده بودند و پشتيبانىهاى بىدريغ او در موارد متعدد كه موقعيت خاصى براى آنان در بين همسايگان عرب ايجاد كرده بود. ديگرى نگاه مردم نجران به آنان به عنوان بزرگان دين خود بود كه در سايه آن ساليان متمادى جان و مال و آبروى خود را در گرو تصميمات آنان قرار داده بودند.
تنها راهى كه باقى مىماند قبول جزيه بود، كه در صورت امكان تصميم به شانه خالى كردن از آن نيز داشتند. آنچه مىتوانست به عنوان بهانهاى براى سرباز زدن از جزيه باشد مطرح كردن «مباهله» بود كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را نمىپذيرفت دو نتيجه مثبت براى نجرانيان داشت: از يك سو دين خود را با پشتيبانى خدا معرفى مىكردند كه حتى حاضرند در راه آن خدا را شاهد بگيرند، و در مقابل نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله را ادعايى
1) . درباره اينكه نجرانيان از نجران تصميم بر مطرح كردن مباهله داشتند، به بحار الانوار: ج 21 ص 323، 324 ، الاقبال: ص 512 ، و ص 183 كتاب حاضر مراجعه شود. در هنگام مباهله در مدينه يكى از بزرگان نجران بقيه را نصيحت مىكند و مىگويد: «شما پيشقدم شديد و محمد را براى مباهله دعوت كرديد و آن را علامت حل مسئله و نشانهاى بين خود و او قرار داديد. شما از نجران به اينجا آمديد در حالى كه مباهله برايتان مهمترين مسئله بود، اما محمد در آنچه از او طلب كرديد سريعتر از شما عمل نمود». اين عبارت دليل واضحى است كه نجرانيان مسئله مباهله را از نجران در نظر گرفته بودند و آنان پيشنهاد كننده بودند.
نشان مىدادند كه از شاهد گرفتن خدا درباره آن هراس دارد! از سوى ديگر وقتى اساس دينى محكم نبود پرداخت جزيه به صاحب آن به آسانى مورد سؤال قرار مىگرفت. اين بود كه براى مطرح كردن مباهله قبل از پذيرش جزيه تصميم قطعى گرفته بودند.
مسئله مهمى كه از نظر آنان دور نمانده بود مناظره و بحث علمى بود كه مىدانستند در اولين گفتگوها با پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش خواهد آمد و بايد در برابر پيشنهاد پذيرش اسلام وارد آن شوند. همان گونه كه در برابر حارثه در كليساى اعظم شبهاتى را مطرح كردند، مسايلى را نيز براى مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده كرده بودند.
گزينش افراد براى سفر به مدينه(1)
افرادى كه براى اين سفر انتخاب مىشدند مىبايست در حدى بودند كه در هر مورد هم قادر به تصميم گيرى قاطع باشند و هم از طرف مردم نجران چنين اختيارى را داشته باشند.
اين بود كه 88 نفر از بزرگان درجه اول و رؤساى دينى و اجتماعى را با دقت كامل براى اين منظور برگزيدند، كه چهل نفر آنان از علما و دانشمندان بودند و بقيه از بزرگان بنىالحارث بن كعب بودند كه با سابقهترين قوم در نجران به شمار مىآمدند.
از ميان اين عده چهارده نفر تصميم گيرنده اصلى بودند كه عبارت بودند از اسقف اعظم، سيد، عاقب، كرز برادر اسقف اعظم، اوس بن حارث، زيد، نبيه، خويلد، عمرو، خالد، عبداللّه و يحنس و دو نفرى كه هنگام حركت كاروان به آنان ملحق شدند: «قيس بن حصين» برادر عاقب و «يزيد بن عبدالمدان».
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 349 . البداية و النهاية: ج 5 ص 56 . الاصابة: ج 3 ص 236 . در بعضى روايات كل افراد كاروان 60 يا 70 نفر ذكر شده است، اما در داستان مفصل مباهله 88 نفر به دقت ذكر شده كه عبارتند از سيد و عاقب به اضافه هفتاد نفر از علما و بزرگان نجران به اضافه 14 نفر از رؤساى نجران و دو نفر كه از حَضرَموت آمدند. به بحار الانوار: ج 21 ص 318 و الاقبال: ص 509 ، 510 مراجعه شود.
در بين اين چهارده نفر اسقف اعظم در سن صد و بيست سالگى رياست كل گروه را بر عهده داشت، و سيد و عاقب در مرحله بعد كسانى بودند كه نظر نهايى با آنان بود.
لازم به يادآورى است كه شَرحَبيل بن وداعه مشاور اول اسقف نيز در اين گروه بود و مُنذِر برادر ديگر اسقف هم در كاروان حضور داشت. همچنين شخصى به نام «قيس بن وَهرَز فارسى انبارى» با آنان بود. او فرزند نماينده كسرى در يمن بود و حكومت آنجا از طرف پادشاه ايران توسط برادرش اداره مىشد.(1)
از سوى ديگر چهار كودك خردسال كه فرزندان سيد و عاقب بودند همراه كاروان آورده شدند. آنان دو پسر به نامهاى صبغة المحسن و عبدالمنعم و دو دختر به نامهاى ساره و مريم بودند.(2)كَرز برادر اسقف اعظم در اين سفر عهدهدار مخارج كاروان بود.
حركت كاروان نجران به سوى مدينه(3)
در اوايل ماه ذىالحجة سال نهم هجرى كاروان نجرانيان با بدرقه مردم راه خود را به سوى مدينه در پيش گرفت. آنان لوازم سفر و آذوقه لازم و نيز هدايايى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه خود برداشتند.
نجرانيان در اين سفر از هر جهت مجهز بودند، به گونهاى كه هر يك از افراد كاروان به جز از اسبِ سوارىِ خود، يك اسب يدك نيز همراه آورده بود تا مسير را با سرعت و آسايش بيشتر بپيمايند. در اين ميان اسقف اعظم به دليل كهولت سن از قاطر استفاده مىكرد و طبعا بقيه در سرعت مراعات حال او را مىكردند.
مسير 1400 كيلومترى نجران تا مدينه با شتر بيش از بيست روز طول مىكشيد، ولى با اسب و حركت دستجمعى زودتر از اين مدت به مقصد مىرسيدند.
در بين راه هر يك از افراد كاروان در انديشهاى بودند، و با آنچه در كتابهاى آسمانى ديده بودند براى ديدار چهره الهى پيامبر صلىاللهعليهوآله لحظه شمارى مىكردند. اگر چه ظاهر اين سفر براى تحقيق بود، ولى قبل از حركت اهل كاروان و حتى مردم نجران به خوبى پى به صدق پيامبر صلىاللهعليهوآله برده بودند و نيازى به تحقيق نبود.
آنان در واقع به چگونگى حل مسئله با پيامبر صلىاللهعليهوآله مىانديشيدند. عدهاى از آنها آرزو مىكردند كه با حضور در خدمت آن حضرت دين او را بپذيرند و اسلام را با خود براى مردم نجران به ارمغان بياورند. اما عدهاى ديگر در فكر سؤالات و شبهاتى بودند كه با مطرح كردن آنها در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله راه گريزى براى خود پيش بينى كنند و از پذيرش اسلام سرباز زنند، و بر سر رياست خود بازگردند. عدهاى ديگر فقط به آسايش اهل نجران مىانديشيدند كه صلح گونهاى را با پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح كنند و بدون تشنج به ديار خود باز گردند.
افكار اهل كاروان بر اين متفق بود كه فرض جنگ منتفى است و فقط پذيرش اسلام يا جزيه دو راهى است كه بايد درباره آن تصميم بگيرند. مباهله نيز مسئلهاى بود كه از نظرشان دور نمىشد و به امكان آن مىانديشيدند. از سوى ديگر انتظارى كه اهل نجران به عنوان رؤساى دينشان از آنان داشتند قدرت تسليم در برابر اسلام را از آنان سلب مىكرد.
اقرار اسقف و عاقب به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
يكى از وقايعى كه بين راه اتفاق افتاد و تا اندازهاى اسرار دلهاى اهل كاروان را براى يكديگر باز كرد، ماجراى برادر اسقف اعظم بود. در حالى كه اسقف اعظم در كنار برادرش «كَرز» در حركت بود ناگهان پاى قاطر لغزيد، و او با ناراحتى از سفرى كه
1) . اعلام الورى: ج 1 ص 254 . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 493 . بحار الانوار: ج 21 ص 351 . سعد السعود: ص 92 . الاختصاص: ص 112 .
اين مشكلات را مىآفريند گفت: «هلاك شود آن كَس كه دورتر است»، و منظور او پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
اسقف اعظم كه انتظار چنين سخن ناروايى را درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله نداشت، براى متنبه نمودن برادرش به او گفت: «بلكه خودت هلاك شوى»! كرز با تعجب پرسيد: «براى چه برادر»؟ اسقف پاسخ داد: «به خدا قسم اين شخص همان پيامبرى است كه منتظرش بوديم»! كرز گفت: «تو كه اين مطلب را مىدانى چه چيزى مانعت مىشود كه از او پيروى كنى»؟ اسقف اعظم در پاسخ برادرش گفت:
مانع من احترامى است كه قوممان نسبت به ما روا داشتهاند. آنان ما را شرف دادهاند و اموال را در اختيار ما گذاشتهاند و ما را محترم شمردهاند، و اكنون جز مخالفت با او راه ديگرى را نمىپذيرند. اگر او را تصديق كنم آنچه را كه مىبينى از من مىگيرند!
عاقب كه با آنان حركت مىكرد سخنان اسقف اعظم و برادرش را شنيد. از اين رو به كرز گفت: «بلكه خودت هلاك و سرافكنده شوى»! كرز كه هنوز از سخن برادرش متحير بود، نگاهى متعجب به عاقب كرد و پرسيد: «براى چه»؟ عاقب جواب داد: «براى اينكه تو به پيامبر اُمّى يعنى احمد نسبت هلاكت دادى»!
كرز پرسيد: «اين را از كجا مىدانى»؟ عاقب همان فراز از انجيل را كه در كليساى اعظم از روى جامعه درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله قرائت شد(1)براى او تكرار كرد و خطاب به كرز گفت: آيا مفتاح چهارم از وحى به مسيح عليهالسلام را نخواندهاى كه مىفرمايد:
به بنىاسرائيل بگو: «چقدر جاهليد! خودتان را با عطر خوشبو مىكنيد براى آنكه در دنيا نزد اهل آن و خانواده خود خوشبو باشيد؛ اما باطنتان نزد من مانند مرده بو گرفته است. اى بنىاسرائيل، ايمان بياوريد به رسول من! همان پيامبر اُمّى كه در آخرالزمان خواهد بود.
1) . به ص 128 كتاب حاضر مراجعه شود.
او صورتى چون ماه دارد و صاحب شتر سرخ موى است. در وجود او نور قرار داده شده است. او خوش برخورد است و لباس خشن مىپوشد. او سيد گذشتگان و كريمترين باقى ماندگان نزد من است. اوست كسى كه به سنت من عمل مىكند، و درجات مرا مىپيمايد و به خاطر من با مشركين به دست خويش جهاد مىكند. او را به بنىاسرائيل بشارت ده و آنان را امر كن كه وى را كمك كنند و يار و ياور او باشند».
حضرت عيسى عليهالسلام عرض كرد: «قُدّوس، قُدّوس! اين شخص كيست كه قلبم او را دوست دارد در حالى كه هنوز چشمم او را نديده است»؟ خداوند فرمود: «او از توست و تو از اويى. او همسر مادرت است!(1)فرزند كم دارد و همسر زياد دارد، و در مكه - محل جاى پاى ابراهيم عليهالسلام - اقامت دارد. نسل او از بانوى مباركى است كه آن مباركه (خديجه) هَووى مادرت مريم در بهشت است.
او مقام عظيمى دارد. چشمان او مىخوابد اما قلبش نمىخوابد.(2)هديه را مىپذيرد، اما صدقه را قبول نمىكند. او حوضى دارد از كناره زمزم تا محل غايب شدن خورشيد هنگامى كه غروب مىكند. در كناره آن حوض دو شربت به نامهاى «رحيق» و «تسنيم» است. در آن حوض كاسههايى به تعداد ستارگان آسمان است. هر كس از شربتهاى آن حوض بنوشد هرگز تشنه نمىشود؛ و اين به خاطر آن است كه او را بر همه انبيا و فرستادگان فضيلت دادهام.
سخن او با عملش و باطن او با ظاهرش يكى است. خوشا به حال او و امتش؛ آنان كه بر دين او زندهاند و به سنت او مىميرند و با اهل بيت او
1) . منظور از «همسر مادرت است» اين است كه حضرت مريم عليهاالسلام در بهشت از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهد بود، چنان كه در ادامه متن نيز تصريح شده است. در روايات اهل بيت عليهمالسلام ذكر شده كه همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله در بهشت حضرت خديجه و حضرت مريم و حضرت آسيه و حضرت كلثوم خواهر حضرت موسى عليهمالسلام هستند. بنابراين حضرت خديجه و حضرت مريم عليهماالسلام هَووى يكديگر مىشوند. به بحار الانوار: ج 19 ص 24 مراجعه شود.
2) . يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين گونه است كه در خواب هم مانند بيدارى مىبيند و مىشنود و كار كسى بر او مخفى نمىماند.
به هر سو كه آنان بگويند متمايل مىشوند. آنها در امانند و مؤمناند، و قلبشان مطمئن است و مباركند.
او در زمان قحطى و خشكسالى ظاهر مىشود. او در چنان شرايطى مرا مىخواند و آسمان رحمت خود را رها مىكند تا زمانى كه اثر بركتش در هر سوى آن منطقه ديده مىشود، و هر چه را كه دست او در آن قرار گيرد مبارك مىگردانم».
حضرت عيسى عليهالسلام عرض كرد: «خدايا، او را نام ببر». خداوند فرمود: «بلى، او احمد است. او محمد فرستاده من به تمام مردم است. منزلت او از همه نزد من نزديكتر و شفاعت او از همه مقبولتر است. امر نمىكند مگر به آنچه كه من دوست دارم، و نهى نمىكند مگر از آنچه كه من اكراه دارم».
كرز خواست به عاقب بفهماند كه اگر او را قبول دارى چرا در برابر مردم نجران به حقانيت او اقرار نكردى، و ما را براى تحقيق به مدينه مىبرى؟ اين بود كه از او پرسيد: «ما را كجا مىبرى، به سوى كسى كه چنين صفاتى دارد»؟ عاقب جواب داد:
احوال او را مشاهده مىكنيم و علامات او را مىبينيم. اگر او همان پيامبر بود با رفتار مسالمت آميز او را كمك مىكنيم و به وسيله اموالمان او را از تعرض به اهل دينمان كفايت مىكنيم بدون آنكه متوجه تصميمات ما شود! اما اگر دروغگو بود نزد خداوند عزوجل دروغ او را آشكار مىسازيم.
كرز كه دريافته بود عاقب نمىخواهد حق را بپذيرد و از پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى كند پرسيد: «پس چرا اگر علامات خاتميّت را در او ديدى پيروى نمىكنى»؟ عاقب با تأملى پاسخ داد:
آيا نمىبينى اين مردم با ما چه كردهاند؟ به ما احترام كردهاند و اموال در اختيار ما گذاشتهاند و برايمان كليساها ساختهاند و مقام ما را در آنها بالا
بردهاند. چگونه نفس انسان اجازه مىدهد وارد دينى شود كه انسانهاى شريف و پست در آن يكسانند؟!
اين ماجراى كوتاه كه در بين راه اتفاق افتاد پرده از اسرارى كه در دلها مىگذشت برداشت؛ به گونهاى كه كرز اين مطالب را به خاطر سپرد و پس از ورود به مدينه - بدون توجه به تصميمات اسقف و سيد و عاقب - شخصا مسلمان شد.
در مدينه پيامبر صلىاللهعليهوآله و مردم منتظر رسيدن خبر از سوى نجرانيان و فرستادگان خود بودند. هنگامى كه رسيدن خبر طول كشيد حضرت عدهاى اسب سوار را براى خبر گرفتن از آنان فرستاد. اين در حالى بود كه مسيحيان از نجران به راه افتاده بودند و به سوى مدينه مىآمدند.
نجرانيان در نزديكى مدينه(1)
اسب سواران پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه فاصله زيادى نگرفته بودند كه نجرانيان را همراه فرستادگانِ قبلىِ حضرت مشاهده كردند كه به سوى مدينه مىآمدند. لذا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشتند و خبر آمدن آنان را اعلام كردند.
هنگامى كه مسيحيان به آخرين توقفگاهِ نزديك مدينه رسيدند، سيد و عاقب تصميم گرفتند با زينت كردن خود و اصحابشان بر مسلمانان و اهل مدينه كه غالبا فقير بودند مباهات و فخر فروشى كنند. از اين رو به همراهانشان گفتند:
بهتر است از مركبهاى خود پياده شويد و لباسهاى سفر را از خود دور كنيد و باقيمانده آبها را بر بدنهاى خود بريزيد و خود را از غبار سفر بشوييد و ظاهر خود را بياراييد.
1) . تفسير ابن كثير: ج 1 ص 377 . بحار الانوار: ج 21 ص 319 . الاقبال: ص 501 . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 398، 493 . الطرائف: ص 44 .
افراد كاروان از مركبها پياده شدند، و خود را شستشو داده و آراستند. آنان لباسهاى سفر را از تن بيرون آوردند و البسه گرانبها و سنگين خود را پوشيدند كه لباسهاى مشكى بلند و عباهايى از حرير و پشم بود، و بر موهاى بلند خود مشك زدند.
آنان براى زينت بيشتر انگشترهاى طلا به دست كردند و صليبشان را آشكار ساختند. سپس سوار اسبها شدند و نيزهها را كنار گردن اسبها به دست گرفتند، و در يك صف پشت سر هم به حركت در آمدند تا در روز هيجدهم ذىالحجه سال نهم هجرت وارد شهر مدينه شدند.
جلب توجه نجرانيان در ورود به مدينه(1)
مسيحيان نجران در آن زمان زيباترين مردم عرب به شمار مىآمدند. اكنون لباسهاى مخصوص و موهاى بلندشان بر زيبايى آنان مىافزود. هنگامى كه مردم مدينه آنان را ديدند از روى اعجاب زمزمههايى بينشان درگرفت: «تا به حال نمايندگانى زيباتر از اينان نديده بوديم! اين فرستادگان گيسوان بلند و لباسهاى مشكىِ زيبا به تن دارند».
از سوى ديگر هنگامى كه بعضى از مسلمانانِ سُست ايمان سيماى مسيحيان را ديدند، تأثير منفى بر دل آنان گذاشت. آيه 15 از سوره آل عمران براى چنين افرادى تلاوت شد:
قُل ءَاُنَبِّئُكُم بِخَيرٍ مِن ذلِكُم لِلَّذينَ اتَّقَوا عِندَ رَبِّهِم جَنّاتٌ تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهارُ خالِدينَ فيها وَ اَزواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضوانٌ مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ بَصيرٌ بِالعِبادِ.
بگو آيا به شما خبر دهم بهتر از اين را براى كسانى كه در پيشگاه پروردگار خود تقوا پيشه كنند. باغهايى كه از زير درختان آن نهرهايى جارى مىشود و
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 319، 336 . الاقبال: ص 510 . الاختصاص: ص 112 . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 493 .
در آن دائمى خواهند بود، و همسران پاك و رضايت از سوى خدا؛ و خداوند به بندگان آگاه است.
تأثير ظاهرِ زيبا و لباسهاى فاخر نجرانيان به حدى بود كه بعضى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن حضرت درخواست كردند ظاهر خود را آراستهتر كند و گفتند: «اگر ممكن آن حُلّهاى كه قيصر به شما هديه كرده بپوشيد تا شما را در آن لباس ببينند»!
مقابله پيامبر صلىاللهعليهوآله با ظاهر سازى نجرانيان(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله نه تنها پيشنهاد اصحاب خود را نپذيرفت، بلكه براى بالا بردن سطح فكر مسلمانان از ظواهر گول زننده، با ظاهر سازىِ مسيحيان نيز برخوردى جدى نمود. ماجرا اين گونه شد كه فرستادگان نجران هنگام عصر خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند و به آن حضرت سلام كردند. اما حضرت جواب سلام آنان را نداد و با آنها صحبت ننمود.(2)
مسيحيان متعجب از اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخشان را نمىدهد ساعتى با همان زينتها و لباسها نشستند، اما حضرت كلمهاى با آنان صحبت نفرمود. اين برخورد سؤال بر انگيزِ پيامبر صلىاللهعليهوآله با گروهى كه براى پاسخ به نامه حضرت راهى طولانى را پيموده و اكنون به محضر آن حضرت رسيده بودند، از يك سو مسلمانان را و از سوى ديگر نجرانيان را غافلگير كرد و كم و بيش جهت آن براى همه روشن شد.
اين عكس العملِ پيامبر صلىاللهعليهوآله بر نجرانيان بسيار سنگين آمد، و با ناراحتى از امتناع حضرت در تكلم با آنان برخاستند و از خدمت حضرت بيرون آمدند. آنان متوجه حركت نامناسب خود شده بودند و در صدد جبران اشتباه خود بودند، ولى از اقرار به كرده خود ابا داشتند.
اين بود كه سراغ عثمان و عبدالرحمن بن عوف رفتند. اين دو نفر از قبل با اهل نجران ارتباط داشتند و كاروان تجارتى به نجران مىفرستادند و از گندم و خرما و ذرت آن منطقه خريدارى مىكردند. از اين رو مسيحيان در بين اعراب مدينه تنها با اين دو نفر آشنايى داشتند. نجرانيان عثمان و عبدالرحمن را در مجلسى از مهاجرين يافتند و در حالى كه خود را به تجاهل مىزدند به آنها گفتند:
اى عثمان و اى عبدالرحمن، پيامبرِ شما براى ما نامهاى نوشت و ما براى جواب او آمديم و نزد او رفتيم و بر او سلام كرديم، اما جواب سلام ما را نداد. ما ساعاتى طولانى در صددِ صحبت با او نشستيم ولى او با ما سخنى نگفت و ما را خسته كرد! نظر شما در اين باره چيست؟ آيا نظر شما اين است كه برگرديم؟!
عثمان و عبدالرحمن از جواب آنان عاجز ماندند و نمىدانستند چه بگويند. لذا رو به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه در آن مجلس حاضر بود كرده گفتند: «اى ابوالحسن، نظر تو درباره اينان چيست»؟ حضرت كه مىدانست چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ آنان را نداده فرمود:
نظرم اين است كه اين لباسهاى مخصوص و انگشترهاى طلا را بيرون آورند و بار ديگر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله باز گردند.
مسيحيان با شنيدن سخن اميرالمؤمنين عليهالسلام پى بردند كه اقدامشان براى جلب توجه مسلمانان بيهوده بوده، و چارهاى جز پوشيدن لباسهاى ساده ندارند. اين بود كه فرداى آن روز يعنى روز نوزدهم ذىالحجة، لباسهاى حرير و فاخرشان را از تن بيرون آورده با لباس راهبان نزد حضرت در مسجد آمدند، در حالى كه انبوه مسلمانان در اطراف آن حضرت اين ملاقات را زير نظر داشتند.
اين بار وقتى نجرانيان سلام كردند حضرت جواب سلام آنان را داد، و مطمئن شدند كه حضرت آنان را پذيرفته است. در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «قسم به آن كه مرا به حق مبعوث كرد، بار اول كه نزد من آمدند شيطان همراه آنان بود»!
تقديم هديه نجرانيان به پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
نجرانيان از پذيرفته شدن خود از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله خوشحال شدند؛ و قبل از هر گفتگويى هدايايى را كه همراه آورده بودند تقديم آن حضرت كردند. هداياى آنان عبارت بود از پارچه بزرگى كه در آن تصاوير مقدس و پارچههاى بافته از مو بود.
مردم با ديدن تصاوير مجذوب آنها شده و براى تماشا مىآمدند. اما حضرت براى اينكه بىاهميت بودن آنچه توجه مردم را جلب كرده بود نشان دهد فرمود: «به اين پارچه بزرگ كه تصاوير بر آن كشيده شده نياز ندارم و كارى با آن ندارم. اما اين پارچههاى بافته را مىپذيرم»!
مسيحيان با خوشحالى از اينكه حضرت يكى از هداياى آنان را پذيرفته گفتند: «بلى، آنها را به شما تقديم مىكنيم».
ناقوس و نماز مسيحيان در مسجد(2)
مسيحيان خدمت حضرت بودند تا هنگام نمازشان كه بعد از نماز عصر مسلمانان بود. آنان تصميم گرفتند در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز خود را طبق آيينشان بخوانند. لذا ابتدا ناقوسى را كه همراه آورده بودند به صدا درآوردند!
مردم از اينكه در مسجد مسلمانان ناقوس زده شود و مسيحيان طبق دين خود نماز بخوانند ناراحت شدند و تصميم گرفتند مانع آنان شوند. از اين رو با ناراحتى به
پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كردند: «يا رسول اللّه، اين كار در مسجد شما»؟!! حضرت با آرامش فرمود: «آنان را به حال خود واگذاريد و متعرضشان نشويد»! مسيحيان پس از به صدا درآوردن ناقوس برخاسته به سوى مشرق ايستادند و نماز خود را خواندند.
آنان پس از نماز گفتگو با حضرت را آغاز كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان پيشنهاد كرد تا سه روز هيچ گفتگويى درباره موضوع اصلى صورت نگيرد، و در اين سه روز آنان درباره
حضرت به تحقيق بپردازند. مسيحيان چون پيشنهاد حضرت را منصفانه ديدند پذيرفتند كه سه روز صبر كنند و طى آن با دقت كامل اوصاف و خصوصيات حضرت را زير نظر بگيرند و از مردم در اين باره پرس و جو نمايند.
در اين سه روز حضرت آنان را به حضور نخواند و آنان نيز از حضرت چنين درخواستى نكردند، تا بتوانند روش هدايت پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير نظر بگيرند و آنچه از حالات و اوصاف آن حضرت مشاهده مىكنند با آنچه از صفت پيامبر خاتم در كتابهاى آسمانى آمده مقايسه كنند.
گفتگوى نجرانيان با يهود مدينه(1)
نجرانيان سه روز در مدينه درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله تحقيق كردند و حتى روز آخر نزد يهوديان در بيت المِدْراس - كه مركز علمى آنان بود - رفتند و به عنوان اينكه چرا شما بر پيامبر صلىاللهعليهوآله غالب نشدهايد فرياد برآوردند: «اى برادران ميمونها و خوكها(2)، اين مرد در بين شماست و بر شما غالب شده است؟! نزد ما بياييد».
علماى يهود با شنيدن سخنان مسيحيان نجران نزد آنان آمدند و با هم به گفتگو پرداختند و كم كم اصواتشان بلند شد. آنان قبل از اينكه درباره اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن بگويند هر يك حقانيت خود را مطرح كردند و در اين باره به اختلاف افتادند. علماى
يهود مىگفتند: «حضرت ابراهيم عليهالسلام يهودى بود»! مسيحيان نيز همين ادعا را براى خود داشتند و مىگفتند: «حضرت ابراهيم عليهالسلام نصرانى بود»! در حالى كه آنان در بين خود بر سر حقانيتشان ادعا مىكردند آيه 65 - 68 سوره آل عمران در ردّ هر دو گروه بر لسان پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى شد:
يا اَهلَ الكِتابِ لِمَ تُحاجُّونَ فى اِبراهيمَ وَ ما اُنزِلَتِ التَّوراةُ وَ الاِنجيلُ اِلاّ مِن بَعدِهِ اَفَلاتَعقِلونَ. ها اَنتُم هؤُلاءِ حاجَجتُم فيما لَكُم بِهِ عِلمٌ فَلِمَ تُحاجُّونَ فيما لَيسَ لَكُم بِهِ عِلمٌ وَ اللّهُ يَعلَمُ وَ اَنتُم لاتَعلَمونَ. ما كانَ اِبراهيمُ يَهوديّا وَ لا نَصرانيّا وَ لكِن كانَ حَنيفا مُسلِما وَ ما كانَ مِنَ المُشرِكين. اِنَّ اَولَى النّاسِ
بِاِبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعوهُ وَ هذَا النَّبىُّ وَ الَّذينَ آمَنوا وَ اللّهُ وَلىُّ المُؤمِنينَ.
اى اهل كتاب، چرا درباره ابراهيم با يكديگر مجادله مىكنيد در حالى كه تورات و انجيل بعد از او نازل شدهاند، آيا فكر نمىكنيد؟! شما كسانى هستيد كه در آنچه بدان علم داريد احتجاج مىكنيد، پس چرا اكنون در آنچه بدان علم نداريد مخاصمه مىنماييد؟ خدا مىداند و شما نمىدانيد. ابراهيم نه يهودى بوده و نه نصرانى، بلكه مسلمان متمسك به دين الهى بوده و از مشركين نبوده است. سزاوارترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه پيرو اويند و اين پيامبر و كسانى كه ايمان آوردهاند و خداوند ولىِّ مؤمنين است.(1)
همچنين يهوديان به مسيحيان مىگفتند: «شما بر پايهاى استوار نيستيد، و وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه يهودى باشد»، و حضرت عيسى عليهالسلام و انجيل را انكار مىكردند. متقابلاً مسيحيان نيز مىگفتند: «شما بر پايهاى از دين استوار نيستيد، و وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه مسيحى باشد»، و حضرت موسى عليهالسلام و تورات را انكار مىكردند.
1) . الدر المنثور: ج 2 ص 40 . لباب النقول: ص 42 . تفسير ثعالبى: ج 2 ص 57 ، 66 .
با اين برخورد، هر دو گروه محتواى كتاب آسمانى خود را منكر شدند، زيرا انجيل در بردارنده خبر نبوت حضرت موسى عليهالسلام بود، و تورات به حضرت عيسى عليهالسلام بشارت داده بود. جالبتر اينكه هر دو كتاب بشارت به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده بودند اما هر دو گروه كتمان مىكردند.
خداوند در پاسخ يهوديان و مسيحيان دو آيه نازل كرد. در پاسخ اينكه هر كدام فقط گِرَوَندِگان به دين خود را اهل بهشت مىدانند آيه 111 سوره بقره نازل شد كه مىفرمايد:
وَ قالوا لَنيَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودا اَو نَصارى تِلكَ اَمانيُّهُم قُل هاتوا بُرهانَكُم اِن كُنتُم صادِقينَ.
آنان گفتند: وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه يهودى يا نصرانى باشد. اين گمان باطل آنان است. بگو دليل خود را بياوريد اگر راست مىگوييد.(1)
همچنين درباره اينكه هر يك ديگرى را باطل مىدانست، آيه 113 سوره بقره نازل شد كه مىفرمايد:
وَ قالَتِ اليَهودُ لَيسَتِ الَّنصارى عَلى شَيىءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيسَتِ اليَهودُ عَلى شَيىءٍ وَ هُم يَتلونَ الكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذينَ لايَعلَمونَ مِثلَ قَولِهِم فَاللّهُ يَحكُمُ بَينَهُم يَومَ القيامَةِ فيما كانوا فيهِ يَختَلِفونَ.
يهود گفتند: نصارى بر پايهاى استوار نيستند، و نصارى گفتند: يهود بر پايهاى استوار نيستند، و اين در حالى است كه آنان كتاب را تلاوت مىكنند. آنان كه آگاهى ندارند نيز شبيه سخن اينان را مىگويند. خداوند روز قيامت بين اينان در آنچه اختلاف دارند حكم مىكند.(2)
پس از صحبتهاى بسيارى كه بين آنان رد و بدل شد، منصور يهودى و كعب بن اشرف همراه با بزرگان مسيحيان به اين نتيجه رسيدند كه فردا همراه يكديگر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بروند. بزرگان يهود به مسيحيان گفتند: «فردا حاضر شويد تا او را امتحان كنيم».(1)
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 347 .
با آنكه نجرانيان از صدق پيامبر صلىاللهعليهوآله مطمئن بودند - همان گونه كه از گفتارشان در بين راه پيدا بود - ولى با مطالعات و تحقيقاتى كه طى سه روز درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله انجام دادند و سؤالاتى كه از افراد مختلف درباره حضرت پرسيدند، اطمينانشان تبديل به يقين شد كه او همان پيامبر موعود است و كمترين شبههاى در اين باره برايشان باقى نماند. با اين همه آنان حاضر نبودند به اين مطلب اقرار نمايند، چرا كه در آن صورت بايد اسلام را مىپذيرفتند.
مسيحيان چند مطلب آماده كرده بودند كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها پاسخ ندهد بتوانند آن را بهانه قرار داده از پذيرفتن پيشنهاداتش سرباز زنند، و اگر پاسخ آنها را مىداد مسئله «مباهله» را در نظر گرفته بودند كه احتمال نمىدادند پيامبر صلىاللهعليهوآله اين راه را بپذيرد.
حضور مسيحيان و يهوديان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
صبح روز چهارم - يعنى 23 ذىالحجه - طبق قرارى كه گذاشته بودند همراه با يهوديان مقارن اذان صبح نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هر روز بعد از نماز صبح مىفرمود: «آيا كسى از امتحان كنندگان هست»؟(2)صبح آن روز نيز حضرت سؤال خود را تكرار كرد. مسيحيان به همراه
يهوديان كه منتظر اين سخن حضرت بودند نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفتند، در حالى كه سيد و عاقب عنوان نماينده و سخنگوى آنان در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله را داشتند.
در چنين موقعيتى يهوديان كه پيش از آن نتوانسته بودند پيامبر صلىاللهعليهوآله را در بحث مغلوب كنند، در انتظار بودند كه حضرت نتواند پاسخ مسيحيان را بدهد. مسيحيان نيز مايل بودند آغازگر بحث نباشند، و منتظر ماندند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتگو را آغاز كند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون آنكه سؤال كند طى اين سه روز به چه نتيجهاى رسيدهاند، اصل موضوع را مطرح كرد و سيد و عاقب را به اسلام دعوت فرمود.
آنها ابتدا مىخواستند بدانند منظور حضرت از اسلام چيست و محدوده اعتقادى كه بايد بدان اقرار كنند تا كجاست. لذا پرسيدند: «ما را به چه چيزى دعوت مىكنى»؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله توحيد خدا و نبوت خود را مطرح كرد و اشارهاى هم به دست برداشتن از اعتقاد نادرست درباره حضرت عيسى عليهالسلام نمود و فرمود:
من دعوت مىكنم به شهادت بر اينكه خدايى جز اللّه نيست و من پيامبر خدايم، و اينكه عيسى بنده خلق شدهاى بود كه مىخورد و مىآشاميد و ازدواج مىكرد.(1)
سيد و عاقب با بلند پروازى گفتند: «ما پيش از تو اسلام را پذيرفتهايم»! و منظورشان اين بود كه دين حقيقى همان مسيحيت است و نيازى به پذيرفتن دين جديد نيست.
حضرت براى آنكه اين ادعاى بىپايه آنان را رد كند و ايشان را متوجه نقاط اصلى مخالفت با دين اسلامِ ابراهيمى نمايد، و به آنان ثابت كند دين اسلام دينى است كه
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 340 ، 341 .
به وسيله من فرستاده شده و دين شما پس از حضرت مسيح عليهالسلام تحريف گرديده فرمود:
«دروغ مىگوييد! آنچه مانع شما از پذيرفتن اسلام است محبت صليب(1)و نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك و اعتقادتان به فرزند بودن حضرت مسيح براى خداست».(2)
اقرار نجرانيان به تطبيق اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله(3)
سيد و عاقب با شنيدن اين پاسخ حساسيت خود را بر اعتقاد مسيحيان درباره حضرت مسيح عليهالسلام متمركز كردند، و آن را به تحقيق خود درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله ارتباط دادند
و گفتند:
اى ابوالقاسم، هر خبرى كه كتابهاى پروردگار عزوجل درباره اوصاف پيامبرِ مبعوث پس از عيسى عليهالسلام داده در تو يافتيم، جز صفتى كه بزرگترين نشانه و منزلت و روشنترين علامت و دليل است.
اين اقرار براى مسلمانان و نيز يهوديان و مسيحيانى كه آن را شنيدند دليل بسيار محكمى بود، و ثابت مىكرد وعده پروردگار كه توسط انبيا به بشريت داده شده تحقق يافته و پيامبر موعود مبعوث شده است. اكنون بايد ديد اين كدام صفت است كه پس از تطبيق همه اوصاف از نظر مسيحيان با اوصافِ موعودِ كتب انبيا تطبيق ندارد.
اعتراض به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره مسيح عليهالسلام(4)
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «آن صفت من چيست كه با پيامبر موعود تطبيق ندارد»؟ سيد و عاقب كه نزد مردم به تطبيق همه اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله اقرار كرده بودند، تنها يك نكته
درباره حضرت عيسى عليهالسلام را بهانه قرار دادند. اين مطلب را هم از دعوتى كه حضرت در آغاز گفتگو مطرح كرده بود، پيگيرى كردند كه فرمود: «عيسى بنده خلق شدهاى بود كه مىخورد و مىآشاميد و ازدواج مىكرد». آنان مىخواستند بگويند: «پيامبر موعود بايد حضرت عيسى عليهالسلام را آن گونه كه ما مسيحيان مىگوييم قبول داشته باشد»؛ ولى اين ادعا را به صورت انحرافى به ميان آوردند و گفتند:
ما در انجيل از صفات پيامبرِ آينده پس از مسيح عليهالسلام يافتهايم كه او حضرت عيسى عليهالسلام را تصديق مىكند و به او ايمان دارد؛ اما تو درباره او ناروا مىگويى و وى را قبول ندارى و گمان مىكنى عيسى عليهالسلام بنده خداست.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه منتظر چنين اقرارى از سوى آنان بود خطاب به مسيحيان و يهوديان و مسلمانانى كه آنجا بودند فرمود:
هرگز چنين نيست! بلكه او را قبول دارم و تصديق مىكنم و به وى ايمان دارم، و شهادت مىدهم كه او پيامبر و فرستاده از طرف پروردگار عزوجل است. من سخنم اين است كه او بنده خداست، و بدون اجازه خدا براى خود صاحب اختيار در نفع و ضرر و مرگ و زندگى و مبعوث شدن پس از مرگ نيست.
ادعاى خدايى مسيح عليهالسلام به دليل معجزات(1)
اكنون همه ناظر بودند كه نجرانيان در همان مرحله اول اقرار به وجود تمام شرايط براى پذيرش اسلام نمودند و بحث بر سر حضرت عيسى عليهالسلام متمركز شد، و اگر اين مسئله هم حل مىشد هيچ راهى جز پذيرش اسلام نداشتند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 320 . الاقبال: ص 510 .
مسيحيان كه در صدد اثبات مقام خدايى براى حضرت عيسى عليهالسلام بودند سعى كردند معجزات حضرت عيسى عليهالسلام را به گونهاى مطرح كنند كه به وسيله آنها مقام وى را تا حد الوهيت بالا ببرند. از اين رو گفتند:
آيا بندگان توان كارهايى را كه مسيح عليهالسلام انجام مىداد دارند؟ آيا ساير پيامبران قدرتى همانند قدرت قَوىِ او نشان دادهاند؟ آيا او مردگان را زنده نمىكرد؟
كور و برصدار را شفا نمىداد؟ به مردم از آنچه در ذهن داشتند خبر نمىداد؟
آيا به آنها خبر نمىداد كه چه چيزى در خانههايشان ذخيره كردهاند؟ آيا اين كارها را غير خداوند عزوجل و يا پسرِ او شخص ديگرى مىتواند انجام دهد؟
آنها در مورد حضرت عيسى عليهالسلام زيادهروى كردند و خداى پدر و خداى پسر و روح القدس را به ميان آوردند، و درباره حضرت عيسى عليهالسلام و پروردگار سخنانى گفتند كه ساحت قدس خداوند از آنها منزه است.(1)
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله به استدلال با معجزات مسيح عليهالسلام(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله همه را متوجه اين نكته نمود كه معجزات حضرت عيسى عليهالسلام با پشتوانه الهى بوده، و هيچ تلازمى با خدايى و الوهيت او ندارد. حضرت در اين باره فرمود:
برادرم عيسى عليهالسلام - همان طور كه گفتيد - مردگان را زنده مىكرد، و كور و برصدار را شفا مىداد. او قوم خود را از آنچه در ذهن داشتند و آنچه در خانههايشان ذخيره مىكردند خبر مىداد، ولى تمام اين كارها با اجازه خداوند عزوجل بود.
عيسى عليهالسلام بنده پروردگار عزوجل بود، و اين مطلب براى او عار نبود و او اين موضوع را انكار نمىكرد. عيسى عليهالسلام نيز ساخته شده از گوشت و خون و مو و استخوان و اعصاب و مخلوطى از اينها بود، كه غذا مىخورد و تشنه مىشد و به خدا قسم براى نيازهاى خود اقدام مىكرد. خداى او پروردگار يكتاى حقى بود كه همانند او نيست و ضدى ندارد.
ادعاى خدايى مسيح عليهالسلام به دليل تولد بدون پدر(1)
مسيحيان وقتى با مطرح كردن معجزات حضرت عيسى عليهالسلام نتوانستند آن حضرت را فرزند پروردگار قرار دهند، سعى كردند از راهى ديگر به اثبات همان ادعا بپردازند؛ و آن اينكه بدون پدر به دنيا آمدن او را دليل بر پسر خدا بودن وى بدانند.
اين بار اسقف اعظم سخن آغاز كرد و از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى ابوالقاسم، پدر موسى كيست؟ حضرت فرمود: عمران. اسقف پرسيد: پدر يوسف كيست؟ فرمود: يعقوب. پرسيد: پدر تو كيست؟ فرمود: پدرم عبداللّه بن عبدالمطلب است. پرسيد: پدر عيسى كيست؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
او روح خدا و بنده خدا و فرستاده او و حجتش بود. او كلمهاى بود كه بر مريم القا كرد و روحى از سوى پروردگار بود.
يكى از مسيحيان اعتقاد قلبى خود را بر زبان آورد و گفت: بلكه او فرزند خدا و دومى از دو تا بود.(2)ديگرى همين مطلب را به گونهاى ديگر ارائه كرد و گفت:
بلكه سومى از سه تا بود: «پدر، پسر و روح القدس». ما شنيدهايم در قرآنى كه بر تو نازل شده فعلها به صورت جمع آمده و مىگويد: «انجام داديم»،
«گذاشتيم»، «خلق كرديم»! در حالى كه اگر يك خدا بود بايد مىگفت: «انجام دادم»، «گذاشتم»، «خلق كردم»!
پيداست كه خداوند در سر تا سر قرآن يگانگى خود را گوشزد كرده و هر جا به صورت جمع مطلبى را فرموده براى نشان دادن عظمت خويش است، و اين بهانهاى بود كه مسيحيان براى ايجاد شبهه به كار گرفتند.
آنان تصميم گرفتند آخرين سخنى كه براى فرزند خدا بودن حضرت عيسى عليهالسلام در نظر داشتند بر زبان آورند، و گمان مىكردند پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ پاسخى براى اين مطلب نخواهد داشت. از اين رو گفتند: «همانند عيسى را به ما نشان ده كه بدون شوهر از مادرش به دنيا آمده باشد و بدون پدر باشد. در آنچه خدا خلق كرده بندهاى براى ما نام ببر كه مثل او باشد چرا كه تا به حال نديدهاى و نشنيدهاى. آيا روح بدون بدن مىشود»؟(1)
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله به استدلال با تولد مسيح عليهالسلام بدون پدر(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله آخرين سخن آنان را با نمونه غير قابل انكار خلقت الهى يعنى حضرت آدم عليهالسلام رد كرد و فرمود:
آدم عليهالسلام از نظر خلقت عجيبتر از اوست. او از پدر و مادرى به دنيا نيامده است. در قدرت پروردگار عزوجل هيچ خلق كردنى آسانتر يا مشكلتر از ديگرى نيست. امر خداوند اين گونه است كه اگر چيزى را اراده نمود به آن بگويد «باش» و آن موجود خلق شود.
آنگاه از مسيحيان سؤال نمود: «درباره آدم عليهالسلام چه مىگوييد؟ آيا بنده مخلوقى نبود كه مىخورد و مىآشاميد و ازدواج مىكرد»؟ آنان گفتند: آرى. فرمود: پدر او كه بود؟
مسيحيان ديگر پاسخى براى سؤال حضرت نداشتند جز آنكه بگويند او هم مانند حضرت عيسى عليهالسلام پدر نداشت بلكه مادر هم نداشت! ولى ساكت ماندند(1)و براى اينكه به مخلوق بودن حضرت عيسى عليهالسلام اقرار نكنند و همچنان او را پسر خدا بدانند گفتند:
«به خدا قسم آنچه تو مىگويى براى ما ناشناخته است»!
با اين سخن مسيحيان پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 59 سوره آل عمران را كه خلقت حضرت آدم عليهالسلام و حضرت عيسى عليهالسلام از خاك را بيان مىكرد بر آنان تلاوت نمود:
اِنَّ مَثَلَ عيسى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُن فَيَكونُ.
مَثَل عيسى نزد خداوند مانند آدم است كه او را از خاك خلق كرد و به او گفت: باش، و او هم به وجود آمد.(2)
اكنون سؤال نجرانيان درباره نمونهاى براى حضرت عيسى عليهالسلام كه بدون پدر خلق شده باشد، با ذكر حضرت آدم عليهالسلام پاسخ داده شده بود و در جستجوى راه ديگرى براى نيمه تمام گذاشتن مناظره بودند.
عكس العمل نجرانيان نسبت به بندگى مسيح عليهالسلام
اين بار مسيحيان با رفتار خود توجه مردم را جلب كردند. قبل از همه اسقف اعظم به احترام حضرت عيسى عليهالسلام كه گفته شد از خاك خلق شده بپاخاست و نشست و سپس گفت: «اى محمد، چنين مطلبى را در تورات و انجيل و زبور نمىبينيم و اين فقط نزد توست».(3)
عاقب نيز به عنوان اظهار تعجب از اينكه حضرت عيسى عليهالسلام از خاك خلق شده باشد آهى از سينه بر آورد؛ و براى اينكه تأسف خود را نشان دهد و اعلام كند كه هنوز بر اعتقاد خويش باقى است به عنوان بالا بردن حضرت عيسى عليهالسلام گفت: «بلكه او خداست»!(1)
مسيحيان هم در تأييد او گفتند: «ما مسيح را به عظمت ياد مىكنيم و به خاطر محبتى كه به خدا داريم و به عنوان احترام به خداوند مسيح را مىپرستيم»!! پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ آنان آيه 31 سوره آل عمران را تلاوت فرمود:
قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللّهَ فَاتَّبِعونى يُحبِبكُمُ اللّهُ وَ يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم وَ اللّهُ غَفورٌ رَحيم.
بگو: اگر خدا را دوست داريد پيرو من باشيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهان شما را ببخشد، و خداوند بخشنده مهربان است.(2)
آنگاه مسيحيان نيز با سر و صدا و هيجان از حضرت پرسيدند:
آيا گمان مىكنى خدا بر تو وحى فرستاده كه عيسى از خاك خلق شده است؟ ما در آنچه قبلاً بر تو نازل شده و بر ما نازل شده چنين مطلبى را نمىيابيم و اين يهوديان هم در آنچه به آنان وحى شده نمىيابند!
يكى از يهوديان به نام «ابورافع قرظى» فرصت را غنيمت شمرد و براى منحرف كردن اذهان مردم گفت: اى محمد، تو مىخواهى ما تو را بپرستيم همان گونه كه نصارى
عيسى بن مريم را مىپرستند! يكى از نجرانيان هم سخن او را ادامه داد و گفت: اى محمد، آيا واقعا چنين چيزى را مىخواهى؟!
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا پناه مىبرم كه غير خدا را بپرستم يا به پرستش غير او امر كنم. خدا مرا براى چنين چيزى مبعوث نفرموده و چنين دستورى به من نداده است. سپس حضرت آيات 79 - 81 سوره آل عمران را بر آنان تلاوت نمود:
ما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُؤتِيَهُ اللّهُ الكِتابَ وَ الحُكمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقولَ لِلنّاسِ كونوا عِبادا لى مِن دونِ اللّهِ وَ لكِن كونوا رَبّانيّينَ بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتابَ وَ بِما كُنتُم تَدرُسونَ. وَ لا يَأمُرَكُم اَن تَتَّخِذوا المَلائِكَةَ وَ النَّبيّينَ اَربابا اَيَأمُرُكُم بِالكُفرِ بَعدَ اِذ اَنتُم مُسلِمونَ. وَ اِذ اَخَذَ اللّهُ ميثاقَ النَّبيّينَ لَما آتَيتُكُم مِن كِتابٍ وَ حِكمَةٍ ثُمَّ جاءَكُم رَسولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُم لَتُؤمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنصُرُنَّهُ قالَ ءَاَقرَرتُم وَ اَخَذتُم عَلى ذلِكُم اِصرى قالوا اَقرَرنا قالَ فَاشهَدوا وَ اَنَا مَعَكُم مِنَ الشّاهِدينَ.
هيچ بشرى چنين حقى ندارد كه خدا به او كتاب و حكم و نبوت را عطا كند و سپس او به مردم بگويد: به جاى خدا بندگان من باشيد، بلكه به مردم مىگويد: خداپرست باشيد طبق آنچه كتاب را به ديگران مىآموزيد و درس مىگيريد. همچنين حق ندارد شما را امر كند كه ملائكه و پيامبران را خدايان خود قرار دهيد. آيا بعد از آنكه مسلمان شدهايد شما را امر به كفر مىنمايد؟ و آنگاه كه خداوند پيمان پيامبران را گرفت كه آنچه از كتاب و حكمت به شما عطا كردهام و سپس پيامبرى تصديق كننده گفتههاى شما آمده، بايد به او ايمان بياوريد و او را يارى كنيد. سپس خداوند فرمود: آيا اقرار كرديد و پيمان مرا بر عهده گرفتيد؟ گفتند: اقرار كرديم. خدا فرمود: شاهد باشيد و من هم با شما از شاهدانم.(1)
1) . تفسير الثعالبى: ج 2 ص 57 ، 66 . لباب النقول: ص 42 . الدر المنثور: ج 2 ص 40 . فتح القدير: ج 1 ص 450 . تفسير الجلالين: ص 77 .
پيشنهاد مباهله از سوى سيد و عاقب(1)
در اينجا سيد و عاقب متوجه بىفايده بودن انواع شبهه افكنىهاى خود شدند، و براى آنكه پايان بحث با پيشنهاد آنان باشد آخرين راه حلى را كه در نظر داشتند اعلام كردند؛ و به گمان اينكه حضرت آن را قبول نخواهد كرد گفتند:
فاصله ما و تو درباره عيسى عليهالسلام بيشتر مىشود، و اين امرى است كه از تو نمىپذيريم. پس بيا مباهله نماييم تا آشكار شود كداميك از ما به حق سزاوارتر است و لعنت پروردگار را بر دروغگويان قرار دهيم، زيرا اين كارى است كه امتهاى گذشته انجام دادهاند و عبرت گرفتهاند و نشانهاى زودرس است.
بلافاصله پس از سخنان سيد و عاقب، پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 61 سوره آل عمران را به عنوان اعلام آمادگى براى مباهله تلاوت فرمود:
فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ.
هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان را و زنانمان و زنانتان را و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم. سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.
در اين مرحله كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نجرانيان را در مناظره علمى محكوم كرده بود، مىتوانست آنان را بر سر 3 گزينه كه در نامه خود نوشته بود مُخيّر نمايد كه يا مسلمان
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 320 . الاقبال: ص 511 .
شوند و يا آماده جنگ باشند و يا جزيه را بپذيرند، و لزومى نداشت مباهله را بپذيرد؛ ولى به امر پروردگار براى اتمام حجتى كه در سايه مباهله انجام مىگرفت فرمود:
خداوند به من دستور داده خواسته شما را عملى نمايم و اگر شما بر سخن خود پايدار هستيد و اصرار مىنماييد مباهله كنم. همچنين خداى عزوجل به من خبر داده كه بعد از مباهله عذاب بر كسى كه باطل باشد نازل مىشود و بدين وسيله حق از باطل روشن مىگردد.(1)
اسقف اعظم و سيد و عاقب كه گمان نمىكردند حضرت در مقابل چنين پيشنهادى سريعا اعلام آمادگى كند، از پذيرش فورى مباهله متحير ماندند كه در پاسخ حضرت چه بگويند. لذا براى لحظاتى از حضرت اجازه گرفتند و براى مشورت گرد هم آمدند و به يكديگر گفتند: «به خدا قسم راه حل نهايى را درباره حضرت عيسى عليهالسلام نمايان كرده است»، و سپس قرار گذاشتند تا صبح روز بعد از حضرت مهلت بگيرند تا افكار خود را در اين باره جمع كنند و تصميم درستى بگيرند.(2)
لذا نزد حضرت بازگشتند و گفتند: اى ابوالقاسم، با ما به انصاف سخن گفتى. حضرت فرمود: «خدا به من دستور داده با شما مباهله كنم». آنان گفتند: اين نشانهاى بين ما و تو باشد. ما فردا با تو مباهله مىكنيم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «ان شاء اللّه»(3)و سپس در حالى كه حركت كرده بود براى اينكه بار ديگر ثبات خود در مباهله را نشان دهد فرمود:
با من مباهله كنيد. اگر راستگو باشم لعنت بر شما نازل مىشود و اگر كاذب باشم بر من نازل مىشود. لا اله الا اللّه، وقتى فردا نوبت هلاكت برسد ما
ترسى نداريم كه خداوند كدام را هلاك مىكند: نصرانيت را يا حنيفيت و اسلام را!(1)
در الاغانى: ج 12 ص 4 ذكر شده كه اين سخن اخير را يهوديان به حساب اينكه بيرون از ماجرا بودند بر زبان آوردند؛ و منظورشان اين بود كه چه نصرانيت و چه اسلام از بين برود به نفع ماست!!
آن روز مناظره پيامبر صلىاللهعليهوآله با مسيحيان نجران با قرار بر مباهله پايان يافت. مسيحيان پس از آنكه زمان مباهله را فرداى آن روز تعيين كردند، از نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاسته و به سوى محل اقامت خود در منطقه «حَرَّه»(2)بازگشتند كه تا مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله فاصله زيادى داشت. آنان رفتند تا آن شب را درباره چگونگى اجراى پيشنهادى كه از سوى خودشان مطرح شده بود به تبادل نظر بپردازند.
اينك با سابقهاى كه نجرانيان از كتب آسمانى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند و اطمينانِ خاطرى كه از تطبيق اوصاف آن حضرت با پيشگويىهاى انبيا داشتند، خود را در مقابل محبوب مسيح عليهالسلام مىديدند كه حضرت ابراهيم عليهالسلام بر او درود فرستاد و حضرت آدم عليهالسلام او را عزيزترين مخلوق خدا معرفى كرد و خلقت او قبل از خلق همه مخلوقات بود. در طول تاريخ بشريت چنين مباهلهاى براى هيچ بشرى پيش نيامده بود. آنان در اين فكر بودند كه اگر چنين شخصيتى دست براى دعا بلند كند چه خواهد شد؟
تشكيك مسيحيان درباره مباهله(3)
نجرانيان به خوبى دريافتند كه اين مرحله جدى است و با تمام موجوديت آنان سر و كار دارد. لذا در بين راه براى اينكه هر يك خود را از مباهله كنار بكشد سخنى
مىگفت. عدهاى از آنان رو به يكديگر كرده و براى متقاعد كردن بقيه راهى را پيش روى آنان گذاشتند. آنان گفتند:
او مطلبى براى شما مطرح كرد كه ختم كلام درباره نبوتش است. نخست بنگريد به وسيله چه كسانى با شما مباهله مىكند: آيا به وسيله تمام پيروانش، يا فقط كسانى كه مقام و شخصيت اجتماعى دارند، و يا به وسيله كسانى كه اهل خشوع و عبادت هستند و در دين انتخاب شدهاند، كه اين افراد كم هستند.
اگر با زيادى جمعيت و قدرتمندان آنها نزد شما آمد، همانند پادشاهان براى فخر فروشى و مباهات آمده و پيروزى از آنِ او نخواهد بود و شما پيروز مىشويد. اما اگر با افراد كمى كه اهل خشوع هستند آمد، بدانيد كه اين روش انبيا و برگزيدگان و كسانى است كه آنها براى مباهله مىآورند.
در آن صورت بپرهيزيد از اينكه به مباهله با آنان اقدام نماييد. اين براى شما علامتى مهم است. در آن هنگام بنگريد كه بين خود و او چه مىكنيد. كسى كه شما را از عاقبت كار مىترساند عذر خود را قبلاً گفته است.
مشورت مسيحيان با يهوديان(1)
از آنجا كه تصميم گيرى به مرحله حساس خود نزديك مىشد، نجرانيان صلاح ديدند كه با يهوديان نيز در اين باره مشورت كنند. اين بود كه نزد يهود «بنى قُرَيظه» و «بنى النَّضير» و «بنى قَينَقاع» آمدند و با آنان مشورت كردند.
يهوديان كه به خوبى از حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله آگاه بودند - اگر چه به ظاهر نمىپذيرفتند - چنين نظر دادند كه با آن حضرت صلح نمايند و مباهله نكنند، چرا كه او همان پيامبرى است كه در تورات ذكر او را يافتهاند!
1) . الدر المنثور: ج 2 ص 39 .
سيد و عاقب كه از همه بيشتر به حقيقت واقف بودند و از مباهله وحشت داشتند به همراهان خود گفتند:
اگر با قوم خود به مباهله ما بيايد با او مباهله مىكنيم زيرا اين دليل است كه او پيامبر نيست؛ اما اگر فقط با اهل بيتش به مباهله بيايد با او مباهله نمىكنيم، چرا كه او اهل بيتش را در معرض خطر قرار نمىدهد مگر آنكه از راستگو بودن خود مطمئن باشد.(1)
اسقف اعظم نيز سخن سيد و عاقب را تأييد كرد و گفت:
فردا محمد را ببينيد: اگر با اهل و خانوادهاش آمد از مباهله پرهيز كنيد، و اما اگر با اصحابش آمد با او مباهله كنيد كه در آن صورت بر پايهاى استوار نيست.(2)
اين گونه بود كه نجرانيان آن شب را با نگرانى شديد از آنچه در انتظارشان بود به سر آوردند، چرا كه صبح فردا بايد براى مباهله با عزيزترين خلق خدا اقدام مىكردند.
مردم مدينه شب بيست و چهارم ذىالحجه به خانههاى خود رفتند، تا فردا صبح هر چه زودتر براى مراسمى كه براى اولين بار در تاريخ اسلام شاهد آن بودند حضور به هم رسانند. نجرانيان نيز در انديشه چگونگى حضور خود در پيشگاه مردم بودند.
اما پيامبر صلىاللهعليهوآله در تدارك برنامههايى بود كه شكوه مراسم مباهله را هر چه بيشتر جلوه دهد، و اين پشتيبانى الهى از اسلام رسميت پيدا كند؛ چرا كه گزارش آن تا دور دستهاى جهان مىرفت و قيصر و كسرى و نيز دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله لحظه به لحظه پيگير نتايج آن بودند.
آيه مباهله با دستور «تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ»(1)برنامه فردا را روشن كرده بود. طبق اين آيه پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسيحيان بايد براى مباهله مصداق «اَبناء» و «نساء» و «اَنفس» را مىآوردند. بعد همگى در مكانى جمع مىشدند و دو طرفِ مباهله در برابر يكديگر قرار مىگرفتند و دستها را براى دعا بالا مىبردند و از خدا مىخواستند لعنت و نارضايتى خود را بر كسى كه در ادعاى خود كاذب و دروغگوست نازل كند. آنگاه منتظر پاسخ خداوند مىماندند، تا با دچار شدن يكى از طرفينِ مباهله به عذاب الهى حقانيت گروه ديگر ثابت شود.
1) . سوره آل عمران : آيه 61 .
در اين برنامه الهى لحظه به لحظه ماجرا به دستور مستقيم خداوند پيش مىرفت.
براى تعيين «اَبناء» و «نِساء» و «اَنفُس» جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و چنين دستور آورد:
تو و وصيت و دو نوهات و دخترت براى مباهله بيرون رويد و با نصاراى نجران مباهله كنيد، و اين دعا را هنگام مباهله بخوانيد: «اَلّلهُمَّ اِنّى اَسئَلُكَ مِن بَهائِكَ بِاَبهاهُ وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهىٌّ. اَلّلهُمَّ اِنّى اَسئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ ...».(1)
با اين دستور آسمانى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام اطلاع داد كه فردا صبح براى مباهله آماده باشند. همچنين معلوم شد منظور خداوند از زنان مرتبط با پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط دخترش فاطمه عليهاالسلام است، و از پسران مربوط به آن حضرت حَسَنين عليهماالسلام است، و نفس و جان پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى جز على بن ابىطالب عليهالسلام نيست.
آماده سازى جايگاه مباهله(2)
از سوى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله در تدارك آماده سازى محلى مناسب براى مباهله بود كه هم ظرفيت انبوه مردم را داشته باشد، و هم همگان بتوانند شاهد مراسم باشند و طرفين مباهله كننده را ببينند.
با صلاحديد آن حضرت مكانى در شمال بقيع در 500 مترى مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله انتخاب شد، كه دو درخت در آنجا بود. جلوى درختها مكان باز وسيعى قرار داشت كه براى اجتماع مردم مناسب بود. حضرت دستور داد سراغ آن دو درخت رفته و بين
آنها را جارو كنند. نزديكى صبح به دستور حضرت پارچه مشكى نازكى را بين آن دو درخت همانند سايبان انداختند.
اكنون محل مباهله آماده بود و مردم مدينه كه تا آن روز اجراى مسئلهاى به نام مباهله را نديده بودند، از شب قبل خود را براى حضور در چنين مراسمى آماده مىكردند.
با نداى اذان صبح مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله مملو از جمعيت گرديد و نماز صبح به جماعت خوانده شد. اكنون آيه مباهله دستور العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه بايد پسران و زنان و نفس خود را به اقتضاى آيه «ابنائنا و نسائنا و انفسنا» بياورد.(1)
مردم مدينه اعم از مهاجرين و انصار و غير آنان براى اولين بار مباهله اسلام با دين ديگرى را مىديدند. از اين رو همه مردم با علامات و پرچمها و لباسهاى فاخر خود و ظاهرى آراسته بيرون آمده بودند، تا ببينند نتيجه مباهله چه خواهد شد.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله از محراب برخاست و بر در خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد كه به مسجد باز مىشد. سپس در آنجا توقف نمود تا هنگامى كه آفتاب طلوع كرد. با طلوع آفتابِ روزِ سهشنبه 24 ذىالحجة سال نهم هجرى مطابق با سال 631 ميلادى(3)، پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى محل مباهله حركت كرد در حالى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در سمت راست حضرت قرار داشت و دست او در دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. امام حسن و امام حسين عليهماالسلام نيز در سمت چپ پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشتند و حضرت زهرا عليهاالسلام پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.(4)
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 321، 348 . الاقبال: ص 511 .
2) . بحار الانوار: ج 21 ص 321 . الاقبال: ص 511 .
3) . بحار الانوار: ج 21 ص 345 . تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله: ص 2 .
4) . بحار الانوار: ج 21 ص 280، 321 . الاقبال: ص 511 . »» «« در بعضى روايات آمده كه اميرالمؤمنين عليهالسلامپشت سر حضرت حركت مىكرد، و در روايات ديگرى وارد شده كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در آغوش پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، و در بعضى روايات آمده كه اين دو بزرگوار پيشاپيش حضرت مىرفتند. به بحار الانوار: ج 21 ص 285، 349 ، ج 35 ص 259 و تفسير ابن كثير: ج 1 ص 377 مراجعه شود.
آن روزها پيامبر صلىاللهعليهوآله 61 سال و اميرالمؤمنين عليهالسلام 31 سال و حضرت زهرا عليهاالسلام 16 سال و امام حسن عليهالسلام 7 سال و امام حسين عليهالسلام 6 سال داشتند.(1)
بر دوش اهل بيت عليهمالسلام حلّههايى بود، و بر دوش پيامبر صلىاللهعليهوآله عباى نازكى بافته از موى مشكى بود.(2)پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال حركت به دختر و داماد و نوههاى خود فرمود: «هنگامى كه من دعا كردم شما آمين بگوييد».(3)
پنج تن اطهار عليهمالسلام با همان شكلى كه خارج شده بودند به آن دو درخت رسيدند و زير سايبان بين درختان ايستادند.(4)مردم مدينه كه براى اولين بار اين صحنهها را مىديدند منتظر ادامه ماجرا بودند. در حالى كه پنج تن عليهمالسلام در زير سايبان مشكى ايستاده بودند پيامبر صلىاللهعليهوآله بر كمان خود كه «نَبع» نام داشت تكيه داد و دست راست خود را به سوى آسمان گرفت. با اينكه با مناظر پيش روى مردم منظور از «اَبنائنا» و «نِسائنا» و «اَنفُسَنا»
براى همه كاملاً روشن شده بود، اما براى تصريح و تعيين رسمى مصداق اين كلمات در آيه پيامبر صلىاللهعليهوآله انگشتان خود را از هم باز كرد(5)و در همان حال فرمود:
خدايا، اينان اهل بيت من و خاصان من هستند. هر گونه بدى را از ايشان دور كن و آنان را پاك گردان.(6)خدايا، اين (على) منظور از «نَفسى» است؛ و او نزد
1) . الشافى فى الامامة: ج 2 ص 255 .
2) . بحار الانوار: ج 21 ص 354 . احقاق الحق: ج 22 ص 43، ج 30 ص 17 .
3) . بحار الانوار: ج 35 ص 259 . العمده: ص 189 .
4) . بحار الانوار: ج 21 ص 321 . الاقبال: ص 511 .
5) . بحار الانوار: ج 21 ص 341 . تفسير العياشى: ج 1 ص 175 . الاختصاص: ص 112 .
6) . احقاق الحق: ج 24 ص 14 . مناقب ابن شهر آشوب: ج 2 ص 226 .
من همتاى نفس من است. خدايا، اين (فاطمه) منظور از «نسائى» است و او افضل زنان جهان است. خدايا، اين (حسن و حسين) دو فرزندان و نوههاى منند. من با هر كس كه با اينان جنگ كند روى جنگ دارم و با هر كس كه با اينان دوست باشد دوستم.(1)
با اينكه مسيحيان مباهله را خودشان مطرح كرده بودند و از روز گذشته پيگير آماده سازى جايگاه مباهله بودند، و جا داشت مسيحيان زودتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا حاضر
باشند، ولى از وحشت جرئت حركت در خود نمىديدند و درمانده شده بودند.
آنان به قدرى تأخير كردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ سيد و عاقب فرستاد و آنان را به جايگاه مباهله فراخواند. نجرانيان ناگهان فرستاده پيامبر صلىاللهعليهوآله را در برابر خود ديدند و با تعجب مشاهده كردند كه حضرت سريعتر از آنان عمل كرده و حضور يافته است.(2)
نجرانيان پيگير جزئيات حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مباهله شدند، و با كيفيت خاصى كه قبلاً فكرش را كرده بودند به سوى محل مباهله به راه افتادند كه از محل اقامتشان فاصله نسبتا زيادى داشت.
مسيحيان در حالى كه اسقف اعظم پيشاپيش نمايندگان حركت مىكرد از محل سكونت خود خارج شدند.(3)سيد و عاقب نيز با دو پسر خود «صِبغَةُ المُحسن» و «عَبدالمُنعِم» و دو دختر خود «ساره» و «مريم» بيرون آمدند، در حالى كه لباسهاى مُزيّن پوشيده بودند، و يكى از پسران دو آويزه از دُرّ بر گردن خود آويخته بود كه هر كدام به اندازه تخم كبوتر بود!(4)
به دنبال اسقف اعظم و سيد و عاقب، اشراف و سواران بنىالحارث بن كعب در زيباترين لباسها و زينتها سوار بر مركب به سوى جايگاه مباهله - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا منتظر بود - مىآمدند.
در حالى كه نجرانيان پيش مىآمدند عاقب خطر را در چند قدمى احساس كرد و آخرين سخن دلش را بر زبان آورد و گفت:
اى مسيحيان، دانستيد كه محمد فرستادهاى از سوى پروردگار است و درباره صاحبتان حضرت عيسى عليهالسلام كلام درست را گفت. شما هم مىدانيد كه هيچ قومى با پيامبرى مباهله نمىكنند كه بعد از آن بزرگسالى براى آنان باقى بماند و يا كودكى از آنان رشد كند. اگر مباهله را انجام دهيد ريشه كن مىشويد. اگر واقعا راهى كه انتخاب كردهايد اين است كه با دين خود مأنوس باشيد و بر سر اعتقادى كه درباره صاحبتان حضرت عيسى عليهالسلام داريد باقى بمانيد، با اين مرد مصالحه كنيد و به منطقه خود باز گرديد.(1)
يكى از نجرانيان كه آيندهنگر بود و به عاقبت كار مىانديشيد، به اسقف اعظم كه بزرگ اين گروه بود گفت: «كوه را با دست خويش بِكَن ولى با او مباهله مكن، چرا كه اگر مباهله كنى گرفتار لعنت مىشوى».(2)
اسقف اعظم به عنوان آخرين كلام به همراهان نزديك خود گفت: «ببينيد چه كسانى براى مباهله همراه او خارج مىشوند»!(3)
شرحبيل بن وداعه كه اولين مشاور اسقف اعظم بود و نظر وى در همه موارد بر نظرات ديگر ترجيح داده مىشد، گفت: شما مىدانيد كه اگر بالا و پايين اين بيابان پر از نجرانيان شود، وارد كارى نمىشوند و حركتى نمىكنند مگر با نظر من! به خدا قسم، كارى بس عظيم مىبينم. به خدا قسم اگر اين شخص از پيش خود برانگيخته شده باشد و ما اولين افراد از عرب باشيم كه در چشم او طعن مىزنيم و امر او را ردّ مىكنيم؛ اين كار ما از سينه او و اصحابش بيرون نخواهد رفت تا ضربه هلاك كنندهاى بر ما وارد كنند، و اين در حالى است كه ما نزديكترين همسايه عربِ آنان هستيم. اما اگر اين مرد پيامبر فرستاده شده از سوى خدا باشد و ما با او مباهله كنيم، مو و ناخنى از ما روى زمين نخواهد ماند مگر آنكه نابود مىشود!
نجرانيان به او گفتند: پس نظرت چيست؟ شرحبيل با پيش بينى كه كرده بود به خود جرئت داد و با صراحت پاسخ داد: «نظر من اين است كه جزيه را بپذيريم و خودِ او را حَكَم قرار دهيم تا مقدار آن را تعيين كند، زيرا من او را مردى مىبينم كه هرگز
حُكم بىحساب نمىكند»!(1)
همچنان كه نجرانيان به سوى جايگاه مباهله پيش مىآمدند، جوانى از يهود كه تصميم داشت مسيحيان را از مباهله باز دارد پيش آمد. او رو به مسيحيان كرد و گفت: «واى بر شما! آيا در همين گذشته نزديك برادران شما نبودند كه به ميمونها و خوكها مسخ شدند؟ مباهله نكنيد»!(2)
همچنين جوانى از منتخبين و صاحبان علم نصارى عظمت پيامبر صلىاللهعليهوآله را از كتب انبيا يادآور شد و به آنان گفت:
واى بر شما! اين مباهله را انجام ندهيد. آنچه در «جامعه» از صفات او يافتيد به ياد آوريد. به خدا قسم، شما به خوبى مىدانيد كه او راستگوست. زمان شما به زمان برادرانتان كه به ميمون و خوك مسخ شدند نزديك است.
نجرانيان همچنان به سوى محل مباهله پيش مىآمدند، و اشخاص مختلفى سعى داشتند آنان را از مباهله منصرف كنند.
اكنون نجرانيان هر لحظه به محل مباهله نزديكتر مىشدند. مردم از يك سو انتظار آنان را مىكشيدند، و از سوى ديگر برنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به دقت زير نظر داشتند. با نمايان شدن مسيحيان از دور پيامبر صلىاللهعليهوآله قدمى جلو گذاشت و بر سر زانوان نشست، تا آمادگى خود را براى مباهله نشان دهد.(1)
هنگامى كه چشم مسيحيان به پيامبر صلىاللهعليهوآله افتاد و آماده بودن و حالت خاصِّ آن حضرت را ديدند از ترس در بين خود به گفتگو پرداختند:
به خدا قسم او پيامبر خداست. اگر با او مباهله كنيم خداوند دعاى او را بر عليه ما مستجاب مىكند و ما را هلاك مىنمايد. هيچ راه نجاتى نداريم مگر اينكه سخن خود را پس بگيريم!(2)
مسيحيان با نزديكتر شدن به جايگاه مباهله، پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدند كه همراه چهار نفر در زير سايبان بين دو درخت بودند. اسقف اعظم درباره همراهان حضرت سؤال كرد كه آنان چه كسانى هستند؟ در پاسخ به او گفته شد:
اين پسر عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله (على بن ابىطالب عليهالسلام) است كه دامادش و پدر دو پسرش و محبوبترين خلق نزد اوست. آن دو كودك فرزندان دخترش از على عليهالسلام هستند كه آنان نيز محبوبترين خلق نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند؛ و آن بانو دخترش فاطمه عليهاالسلام عزيزترين مردم و نزديكترينِ آنها به قلبش است.
با شنيدن اين پاسخ قلب نجرانيان به لزره در آمد. نامهايى را مىشنيدند كه چندى پيش در متن «جامعه» آنها را در كتب انبيا ديده بودند. آنان باور نمىكردند كه واقعا در برابر فاطمه عليهاالسلام قرار گرفتهاند! محمد صلىاللهعليهوآله در برابر آنان دست به دعا برداشته است! على عليهالسلام در مقابل آنان دست ابتهال به سوى آسمان گرفته است و دو دست كوچك حسن و حسين عليهماالسلام براى مباهله بالا رفته است!
اسقف اعظم نگاهى از روى يأس و نا اميدى به سيد و عاقب انداخت و براى اينكه آنان را از مباهله بر حذر دارد گفت:
به او نگاه كنيد كه با تنها فرزند و خانوادهاش براى مباهله آمده است، و به حقانيت خود اطمينان دارد. به خدا قسم آنان را نياورده در حالى كه از تمام شدن حجت خدا بر عليه خود بترسد. از مباهله با او حذر كنيد. به خدا قسم اگر مراعات قيصر نبود مسلمان مىشدم، اما شما با او صلح كنيد بر آنچه كه بين شما و او توافق مىشود و به شهرهايتان باز گرديد و براى خود فكرى نماييد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 280، 340 .
نمايندگان نجران با شنيدن اين مطالب و ديدن آن منظره همچنان كه پيش مىآمدند سعى مىكردند به چشم پيامبر صلىاللهعليهوآله ديده نشوند، و حركت خود را كُند كرده بودند كه مبادا حضرت با ديدن آنها مباهله را آغاز كند.(1)
هنگامى كه مسيحيان نزديكتر آمدند و پنج تن عليهمالسلام را از نزديك مشاهده كردند گفتند: «اينها صورتهايى است كه اگر خدا را قسم دهند كه كوهها را از جا بِكَند، آنها را از جا خواهد كَند».(2)
وقتى به چند قدمى محل مباهله رسيدند مردى از يهود گفت: «مباهله نكنيد كه گرفتار مىشويد و هلاك مىگرديد».(3)
اسقف اعظم كه داستان مباهلههاى انبيا را در كتب آسمانى خوانده بود، با ديدن كيفيتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مباهله نشسته بود بر خود لرزيد و به همراهانش هشدار داد: «به خدا قسم مانند انبيا براى مباهله بر سر زانوانش نشسته است».
با اين صحنههاى پى در پى مسير «حَرّه» تا جايگاه مباهله طى شد، و مسيحيان در برابر جايگاه مباهله قرار گرفتند. اكنون مىبايست قدمى پيشتر مىگذاشتند و در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيتش دست به دعا برمىداشتند، تا هر چه زودتر نتيجه مباهله ظاهر شود.
اسقف اعظم با منظرهاى كه پيش روى خود مىديد از تصميم بر مباهله سست شده بود؛ و در برابر ديدگانى كه منتظر جلو رفتن او به عنوان رئيس نجرانيان براى مباهله بودند توقف نمود و قدمى پيشتر نگذاشت!
سيد كه خود نمىتوانست براى مباهله پيش رود به اسقف اعظم گفت: «اى ابوحارثه، براى مباهله نزديك شو»! اسقف اعظم پاسخ داد:
هرگز! من مردى را مىبينم كه با جرئت بر مباهله اقدام مىكند، و من مىترسم در ادعايش راستگو باشد. به خدا قسم اگر راستگو باشد يك سال بر ما نمىگذرد در حالى كه يك نفر نصرانى در دنيا مانده باشد كه آب بنوشد (يعنى زنده باشد).(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر زانوان نشسته و آماده مباهله بود. حضرت همچنان بر كمان خود تكيه داده و دست راست را براى مباهله بلند كرده و منتظر نجرانيان بود. مردم نيز گردن كشيده بودند و به دقت منظره را زير نظر داشتند.(2)
نجرانيان كه مىديدند اسقف اعظم براى مباهله قدم پيش نمىگذارد نگران شدند، و با ديدن پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه منتظر آمدن آنان بود - وحشت كرده و از رفتن به محل مباهله خوددارى كردند.
در حالى كه مردم نظارهگر توقف و ترس مسيحيان بودند، آنان در بين خود به گفتگو پرداختند كه چه عكس العملى نشان دهند. بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه سيد و عاقب را براى گفتگو با حضرت - نه براى مباهله - بفرستند.(3)
سيد و عاقب نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و پرسيدند: «اى ابوالقاسم، به وسيله چه كسانى با ما مباهله مىكنى»؟ حضرت پاسخ داد: «به وسيله بهترين مردم روى زمين و عزيزترين
آنها نزد خداوند عزوجل». سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام اشاره كرده و فرمود: «به وسيله اينان».(1)
سيد و عاقب مايل بودند علت اين مطلب را جويا شوند كه چرا حضرت با همين 4 نفر براى مباهله آمده و جمعيت عظيمى را كه در آنجا حاضر بودند در مباهله شركت نداده است. لذا سؤال خود را اين گونه مطرح كردند:
تو را نمىبينيم كه با جمعيت زياد و با كسانى كه ظاهرى زينت كرده داشته باشند و همراه با جمعيتى كه به تو ايمان آوردهاند به مباهله ما آمده باشى! همراه تو غير از اين جوان و اين زن و دو فرزند كسى را نمىبينيم. آيا مىخواهى به وسيله اينان با ما مباهله نمايى؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله متوجه منظور آنان از اين سؤال تكرارى بود. از اين رو با صراحت اعلام كرد كه اين يك دستور الهى است و با لحنى جدى به آنان فرمود:
بلى، آيا لحظاتى پيش اين مطلب را به شما خبر ندادم؟ بلى، قسم به آن كه مرا به حق مبعوث كرده دستور داده شدهام به وسيله اينان با شما مباهله كنم. اينان هستند پسران و زنان و نفس ما، شما هم نمونه اينان را بياوريد.(2)
نجرانيان كه با فاصلهاى از سيد و عاقب قرار داشتند و از همان جا ناظر گفتگوى آن دو با پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، هر لحظه نگران بودند كه مبادا كار به مباهله بيانجامد. لذا يكى از مسيحيان با مشاهده حالت غضب پيامبر صلىاللهعليهوآله به سرعت خود را به عاقب رسانيد و آهسته به او گفت:
تو را به خدا قسم مىدهم كه با اين مرد مباهله نكنى. به خدا قسم اگر دروغگو باشد مباهله با او فايدهاى ندارد؛ و اگر راستگو باشد يك سال نمىگذرد در حالى كه از شما احدى زنده باشد.(1)
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله به سيد و عاقب باعث شد تا آنان يقين كنند كه با امر الهى رو به رو هستند. لذا رنگ از چهرهشان پريد و غرورشان شكست و متزلزل شدند به گونهاى كه نزديك بود هوش از كف دهند، و با سرافكندگى نزد اصحابشان بازگشتند.
مذاكرات خصوصى سيد و عاقب(2)
مسيحيان كه تزلزل و ناراحتى رؤساى خود را مىديدند احساس كردند سخن تازهاى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله مطرح شده كه اين گونه سيد و عاقب را متردد كرده است! لذا پرسيدند: «نگرانى شما از چيست»؟ سيد و عاقب كه سعى در پنهان كردن مطلب داشتند از پاسخ دادن خوددارى كردند و گفتند: «نگرانى را كه آنجا پيش آمد خبر خواهيم داد».
در آن لحظات حساس كه هر لحظه انتظار مىرفت پيامبر صلىاللهعليهوآله دستان مبارك را براى مباهله بالا ببرد، سيد و عاقب تصميم گرفتند براى لحظاتى تنها باشند و با همفكرى تصميم نهايى را بگيرند.
آن دو با فاصله گرفتن از مردم و نجرانيان با يكديگر به گفتگو پرداختند. يكى از آنها به ديگرى گفت: «آيا امكان دارد مباهله با وى را انجام دهيم»؟ ديگرى فكر جديدى به ميان آورد كه در ظاهر صورت شكست نداشته باشد. لذا گفت:
نمىدانى كه هيچ قومى با پيامبرى مباهله نكردهاند كه پس از آن كودكانشان رشد كنند و بزرگانشان باقى بمانند. نظر من اين است كه به او چنين بنمايانى كه به اين مسئله اهميت نمىدهى، و به او از مال و اسلحه هر چه مىخواهد پيشنهاد كن كه او اهل جنگ است. به او بگو: «آيا با اينان با ما مباهله مىكنى؟» به گونهاى كه متوجه نشود ما قبلاً از فضيلت او و اهل بيتش اطلاع داريم!!(1)
سيد و عاقب در حال صحبت كردن بودند و چشمان آن جمعيت انبوه را در انتظار گذاشته بودند، كه ناگاه ديدند پيامبر صلىاللهعليهوآله دست خود را اين بار براى مباهله بالا برد. يكى از آن دو با وحشت به ديگرى گفت: «رُهبانيّتى باقى نماند! زودتر خود را به او برسان كه اگر يك كلمه از مباهله بر زبان آوَرَد ما به خانواده و اموال خود باز نمىگرديم»!
آنان تأخير را براى لحظهاى جايز ندانستند و هر دو با سرعت نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و زانو زدند تا فعلاً حضرت از اقدام به مباهله خوددارى كند. سپس سعى كردند خود را نسبت به آنچه در جريان بود بىاعتنا نشان دهند، و سخن را به جايى كه پيش بينى كرده بودند بكشانند. لذا براى چندمين بار با اظهار بىتوجهى نسبت به فضيلت اهل بيت عليهمالسلام گفتند: اى ابوالقاسم، آيا به وسيله اينان با ما مباهله مىكنى؟ حضرت بار ديگر فرمود:
آرى، اينان محبوبترين چهرههاى روى زمين نزد خداوند هستند و نزديكترين وسيله به درگاه اويند. من با بهترين اهل زمين و محترمترين آنان نزد خداوند به مباهله شما آمدهام.(2)
اين بار نيز با شنيدن سخنان حضرت و اينكه در تصميم ايشان خللى وارد نشده، بر خود لرزيدند و احساس كردند حوادثى در اطرافشان در حال وقوع است.
آنان از حضرت درخواست كردند اقدام به مباهله نكند تا درباره تصميم نهايى خود يك بار ديگر با گروه نجرانيان مشورت كنند و سپس خدمت حضرت برسند. در ضمن سخنى از اسلحه و اموال نيز به ميان آوردند. حضرت موافقت كرد و سيد و عاقب با خاطرى آسوده نزد همراهان خود بازگشتند.(1)
نصيحت مُنذِر به سيد و عاقب(2)
در آن لحظات سيد و عاقب اختيار از كف داده بودند و متوجه اطراف خود نبودند كه آثار عذاب الهى ظاهر شده است. هوا تيره و تار گشته و حيوانات و حتى گياهان از خود عكس العمل نشان مىدهند. از يك سو مردم مدينه شاهد اين منظره بىسابقه در طول تاريخ خود بودند، و از سوى ديگر نجرانيان با وحشت نگران تصميم گيرى سيد و عاقب بودند.
مُنذِر بن عَلقَمه - برادر اسقف اعظم - از دانشمندان نصارى بود، و بزرگان نجران به مقام والاى او اعتراف داشتند. او با مشاهده از هم گسيختگى و ترديد سيد و عاقب در مورد مباهله، تصميم گرفت با راهنمايى خود آنان را به تصميم قاطع و جدى نزديك كند و از ادامه اين منظره تَردّد برانگيز جلوگيرى كند.
از اين رو دست سيد و عاقب را گرفت و رو به اصحاب خود گفت: «مرا با اين دو نفر تنها بگذاريد». هنگامى كه منذر و سيد و عاقب تنها شدند، منذر براى اينكه آنان را نسبت به دلسوزى خود مطمئن كند گفت:
راهنما و پيشتاز هيچ قومى به آنان دروغ نمىگويد، و من حقا شما را نصيحت مىكنم و براى شما دلسوزى مىنمايم. اگر در كار خود عاقلانه نظر دهيد نجات يافتهايد، ولى اگر اين گونه نباشيد هلاك شدهايد و هلاك كردهايد.
سيد و عاقب كه از هيجان اوليه خود آرام شده بودند به منذر گفتند: «تو دلسوز و امينِ اسرار ما هستى. هر چه به نظرت مىرسد بگو».
هشدار مُنذِر به ظهور عذاب الهى(1)
منذر ابتدا به آنان گوشزد كرد كه هيچ ترديدى در نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود ندارد؛
و با اين فرض بايد فكرِ مباهله را از سر بيرون كنند، چرا كه لااقل زندگى مادى خود را در معرض نابودى قرار مىدهند. او به سيد و عاقب گفت:
آيا مىدانيد كه هيچ قومى با پيامبرى مباهله نكردند مگر آنكه هلاكت آنها در يك چشم بر هم زدن بود؟ شما و هر صاحب فهم از وارثان كتابهاى گذشته مىدانيد كه اين محمد ابوالقاسم همان فرستادهاى است كه پيامبرانِ امين بشارت او را دادهاند و صفت او و اهل بيتِ امينش را به صراحت گفتهاند. مطلب ديگرى نيز هست كه شما را از آن مىترسانم و از آن نبايد غافل شويد.
سيد و عاقب كه از حوادث اطراف خود غافل بودند مشتاقانه پرسيدند: «اى منذر، آن مطلب چيست»؟ منذر موقعيت را مناسب ديد و براى اينكه بقيه نجرانيان هم بشنوند و نصيحت او را جدى بگيرند فرياد زد:
آفتاب را نمىبينيد كه رنگش تغيير يافته، و اُفُق را نمىبينيد كه در ابرهاى متراكم فرو مىرود، و بادِ سياه و سرخ به شدت وزيدن گرفته است، و از اين كوهها دود بالا مىرود! به ستارگان نگاه كنيد كه مىخواهند بر زمين طلوع كنند، و درختان به سوى زمين مايل شدهاند. پرندگان پيش چشم شما با صورت به زمين افتادهاند و بالهايشان را بر زمين گشودهاند و آنچه در
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 322، 323 . احقاق الحق: ج 14 ص 133 . الاقبال: ص 512 .
چينهدان دارند بر زمين مىريزند، در حالى كه آنان نزد خداى عزوجل گناهى ندارند! درختان را بنگريد كه برگهايشان بر زمين مىريزد، و زمين را بنگريد كه چگونه زير پايمان به لرزه درآمده است. اين حادثهها اتفاق نيفتاده مگر به خاطر عذابى كه سايه افكنده است.
اين شرايط در حالى است كه ما در گرمترين فصل سال هستيم و حرارت هوا خود را آشكار ساخته است. به محمد و چهار نفر از خويشان همراه وى نگاه كنيد كه دستهايشان را بالا بردهاند و منتظر پاسخى هستند كه شما به او مىدهيد. بدانيد اگر لبانش براى كلمهاى از مباهله حركت كند ديگر نمىتوانيم هلاكتى را كه پيش خواهد آمد جبران نماييم و نزد خويشان و اموال خود باز گرديم.
سيد و عاقب كه تا آن لحظه در گرما گرمِ مشكل خود بودند به منظرهاى كه پيش رويشان بود نگاهى انداختند، و مناظرى ديدند كه قدمهايشان لرزيد و نزديك بود عقل خود را از دست دهند. آنان متوجه شدند كه هنوز مباهله انجام نشده آثار غضب الهى ظاهر گشته و عذاب در حال نازل شدن است.
اصرار منذر بر صلح با پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
منذر تأثير سخنان خود را در چهره سيد و عاقب مىديد، و متوجه بود كه آنان چگونه از ديدن آن مناظرِ وحشتناك دچار ترس شدهاند. لذا براى آرام نمودن آنها گفت:
اگر شما تسليم او شويد در دنيا و آخرت سالم مىمانيد. اما اگر دين و آبادىِ سرزمين خود را مقدم بداريد و به منزلت و شرافت خويش در قومتان بخل بورزيد، من از آنچه به شما برسد و هر بلايى كه بر شما دو نفر بيايد مانع
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 323، 324 . الاقبال: ص 512 .
نيستم. شما پيشقدم شديد و محمد را براى مباهله دعوت كرديد و آن را علامت حل مسئله و نشانهاى بين خود و او قرار داديد.
شما از نجران به اينجا آمديد در حالى كه مباهله برايتان مهمترين مسئله بود، اما محمد در آنچه از او طلب كرديد سريعتر از شما عمل نمود. پيامبران اگر تصميم به كارى گرفتند جز با برآوردن و انجام آن عمل باز نمىگردند. اكنون كه زير بار اين مطالب نمىرويد و آنچه كه مىبينيد عقل شما را از ترس زايل كرده، بهتر است سخن خود را باز پس گيريد.
اى برادرانم، به داد برسيد! به فرياد برسيد! با محمد صلح نماييد و او را راضى كنيد و اين كار را به تأخير نيندازيد. شما و من نيز با شما به منزله قوم يونس هستيم در هنگامى كه عذاب بر آنان سايه افكنده بود !!(1)
حضرت يونس عليهالسلام سى و سه سال قوم خود را ارشاد كرد ولى جز دو نفر هيچكس ايمان نياورد و هر چه مردم را به عذاب خدا خبر مىداد اعتنايى نمىكردند. تا آنكه آن حضرت دست دعا به درگاه خداوند برداشت و درخواست نزول عذاب بر آنان نمود. خداوند در وقتى معين وعده عذاب را به حضرت يونس عليهالسلام داد. آن حضرت هم به مردم خبر عذاب را داد ولى آنان اعتنايى نكردند. چند روز به نازل شدن عذاب مانده يكى از دو نفرى كه مؤمن بودند بر فراز كوه بلندى رفت و فرياد برآورد و مردم را جمع كرد و گفت: «پيامبرتان يونس وعده عذاب به شما داده و وعده خدا خلاف نمىشود. فكرى كنيد و بىتفاوت نباشيد».
سخن آن مرد مؤمن در آنان تأثير كرد. لذا پرسيدند: به نظر تو چه بايد كرد؟ او گفت: در روز موعود قبل از طلوع آفتاب به پاى كوه رويد و كودكان را از مادرانشان جدا كنيد و در پاى كوه بگذاريد و مادران را در دامنه كوه قرار دهيد؛ حتى بچههاى حيوانات را از مادرانشان جدا كنيد. آنگاه كه ديديد باد وحشتناكى از سمت مشرق وزيدن گرفت بزرگ و كوچكتان به درگاه خدا فرياد توبه برآوريد و بگوييد: «خدايا ما بد كرديم و پيامبرت را تكذيب نموديم و از گناهمان به سوى تو باز مىگرديم، و اگر ما را نيامرزى و به ما رحم نكنى ما از زيانكاران خواهيم بود».
در روز موعود آنان دستورات مرد مؤمن را عملى كردند. هنگامى كه باد وزيدن گرفت، همه با هم فرياد توبه برآوردند و در اين حال فرياد كودكان شيرخوار در طلب مادر بلند شده بود، و حتى بچههاى حيوانات مادران خود را صدا مىزدند. »»
«« هنگام ظهر عذاب فروكش كرد و آسمان صاف شد و غضب پروردگار تبديل به رحمت شد، و خداوند توبه آنان را پذيرفت در حالى كه عذاب بر آنان نازل شده بود و لحظاتى تا نابودى فاصله نداشتند. اين گونه بود كه آنان ايمان آوردند و با زنان و فرزندان بر سر زندگى خويش بازگشتند.
خداوند در سوره يونس آيه 98 مىفرمايد: «فَلَولا كانَت قَريَةً آمَنَت فَنَفَعَها ايمانُها اِلاّ قَومَ يونُسَ لَمّا آمَنوا كَشَفنا عَنهُم عَذابَ الخِزىِ فِى الحَياةِ الدُّنيا وَ مَتَّعناهُم اِلى حينٍ»: «هيچ آبادى نيست كه اهل آن بعد از نزول عذاب ايمان آورده باشند و ايمانشان براى آنان مؤثر باشد مگر قوم يونس كه وقتى ايمان آوردند عذاب خوار كننده در دنيا را از آنان برداشتيم و تا زمانى آنان را از نعمتها برخوردار نموديم».
1) . داستان قوم حضرت يونس عليهالسلام در بحار الانوار: ج 14 ص 397، 406 چنين آمده است:
پذيرفتن پيشنهاد منذر(1)
سخنان منذر تأثير خود را نمود و سيد و عاقب با ديدن آن مناظر به دلسوزى او پى بردند. از سوى ديگر به خوبى مىدانستند كه اگر در اثر اين مباهله اتفاقات ناگوارى براى اهل نجران رخ دهد و عذابى بر آنان نازل شود، آنها نيز تصميم گيرندگان خود را نخواهند بخشيد كه چرا بدون توجه به صلاح مردم فكر مناسب نكردهاند.
با در نظر گرفتن همه اين جوانب بود كه تصميم قاطع بر ترك مباهله گرفتند، و براى گفتگوى صلح آماده شدند؛ اما گويا ترس داشتند كه اگر شخصا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بروند حضرت پيشنهاد آنان را باز پس نگيرد و مباهله را انجام دهد.
اين بود كه از مُنذِر درخواست كردند او به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله برود و اميرالمؤمنين عليهالسلام را واسطه بين آن حضرت و نجرانيان قرار دهد. آن دو در حالى كه نمىتوانستند نگرانى خود را كتمان كنند به منذر گفتند:
اى منذر، پس تو باش آن كسى كه با محمد ملاقات مىكنى و گفتگو درباره آنچه او از ما مىخواهد را تو بر عُهده بگير. از او بخواه كه پسر عمويش مطلب بين او و ما را حل و فصل كند، زيرا او (اميرالمؤمنين عليهالسلام) نزد حضرتش منزلتى دارد و مورد اعتماد وى است. در آوردن پاسخ نيز دير نكنى تا مطمئن شويم چه پاسخى براى ما مىآورى!
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 323، 324 . الاقبال: ص 512 .
اين گونه بود كه تصميم قطعىِ نجرانيان بر ترك مباهله و قبول جزيه بين خودشان تصويب شد؛ و منذر به عنوان نماينده آنان انتخاب شد تا در اين باره با پيامبر صلىاللهعليهوآله مذاكره نمايد.
انبوه جمعيت همچنان در گرماى آفتاب نيمروزى در انتظار به سر مىبردند. آيا نجرانيان تصميم نهايى بر مباهله را گرفتهاند؟ اگر در تصميم خود قاطع نباشند پيامبر صلىاللهعليهوآله چه خواهد كرد؟ آيا مباهله را انجام خواهد داد؟ و آيا سرانجامِ اين برنامه عظيم به كجا خواهد انجاميد؟
پشيمانى از مباهله و تصميم بر صلح(1)
مردم همچنان به رفت و آمدهاى نجرانيان به جايگاه مباهله چشم دوخته بودند. در اين هنگام منذر را ديدند كه به جاى سيد و عاقب روانه آنجا شده است. او به عنوان نماينده از سوى نجرانيان خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: «السلام عليك يا رسول اللّه، شهادت مىدهم خدايى نيست مگر خدايى كه تو را مبعوث كرد. شهادت مىدهم تو و عيسى دو بنده فرستاده پروردگار هستيد»!
منذر با اين سخنان رسما مسلمان شدن خود را اعلام كرد. آنگاه خدمت حضرت عرضه داشت كه نجرانيان قاطعانه پيشنهاد خود درباره مباهله را باز پس مىگيرند و از شما تقاضاى ترك مباهله را دارند. اكنون آنان براى صلح آمادهاند و در اين باره مايلند على بن ابىطالب عليهالسلام حل و فصل كننده امور از طرف شما باشد. پيامبر صلىاللهعليهوآله پيشنهاد آنان را پذيرفت، و قرار شد چند تن از نجرانيان به عنوان نماينده آنان براى نوشتن صلحنامه نزد حضرت بيايند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 324 . الاقبال: ص 512 .
با آمدن خبر موافقت پيامبر صلىاللهعليهوآله مسيحيان از مصيبت عظيمى كه گرفتارش بودند احساس آرامش كردند. آنگاه چند نفر از نجرانيان كه سيد و عاقب و شرحبيل در رأس آنان قرار داشتند، به عنوان نماينده مسيحيان به سرعت نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و در برابر حضرت زانو زدند و گفتند:
سخن ما را پس بگير، خدا از تو بپذيرد. اى ابوالقاسم، نظر ما اين است كه با تو مباهله نكنيم، و تو را بر دينت باقى گذاريم و ما نيز بر دينمان ثابت باشيم.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اينكه بار ديگر حجت را بر آنان تمام كرده باشد و به آنان فهمانده باشد كه خوددارى شما از مباهله دليل بر اقرارتان به حقانيت من است، فرمود:
اگر از مباهله سرباز مىزنيد پس مسلمان شويد. هر چه منفعت مسلمانان است براى شما نيز خواهد بود و هر چه ضرر آنان است براى شما نيز باشد.
نمايندگان مسيحى پيشنهاد اول را نپذيرفتند و باقى ماندن بر زندگى و آسايش خود را ترجيح دادند. پيامبر صلىاللهعليهوآله با امتناع آنان فرمود: «پس من با شما جنگ مىكنم». شرحبيل كه سخنگوى نمايندگان بود به حضرت عرض كرد:
ما طاقت جنگ با عرب را نداريم، اما با تو صلح مىكنيم كه با ما جنگ نكنى و ما را نترسانى و ما را وادار به بازگشت از دينمان نكنى(2)، و با ما صلح كنى بر چيزى كه قدرت آن را داشته باشيم. امروز تا شب و امشب تا صبح هر چه درباره ما حكم كنى از طرف ما قبول است.(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اينكه در مورد جزيه با عجله تصميم گيرى نكنند فرمود: «شايد آنان كه با تو نيامدهاند، بر اين كار تو را مورد سرزنش قرار دهند»! شرحبيل گفت: «در اين
باره از همراهانم بپرسيد».
حضرت در مورد پذيرش جزيه از آنان - كه سيد و عاقب نيز همراهشان بودند - سؤال كرد و آنها جواب دادند: «مردم منطقه ما كارى نمىكنند و حركتى انجام نمىدهند مگر با نظر و رأى همين نماينده - يعنى شرحبيل - ».(1)
بدين گونه پيامبر صلىاللهعليهوآله درخواست آنان را براى ترك مباهله و قبول جزيه پذيرفت، و در پايان قرار شد نجرانيان فرداى آن روز براى نوشتن و امضاى صلحنامه توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بيايند.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلاماز زير سايبانِ بين دو درخت كه براى مباهله آماده شده بود بيرون آمدند، و با نجرانيان و انبوه جمعيت به طرف مسجد حركت كردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين راه به اسقف اعظم فرمود: «گويا تو را مىبينم كه خواب آلوده سراغ سوارى خود رفتهاى و زين آن را برگرداندهاى و طرف جلوى آن را به پشت سر قرار دادهاى»! هنگامى كه اسقف بازگشت تا سوارى خود را آماده كند، اشتباها زينِ آن را معكوس قرار داد. او وقتى متوجه اشتباه خود شد به صدقِ خبرِ پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره پى برد و بىاختيار گفت: «اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّدا رَسولُ اللّهِ»؛ و با اين كلام شگفتى خود را از پيشگويىِ حضرت اظهار داشت.(2)
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيت عليهمالسلام با همراهى مردم از جايگاه مباهله به مسجد رسيدند، جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و اين پيام آسمانى را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد:
يا محمد، پروردگار عزوجل به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
«بندهام موسى عليهالسلام به وسيله هارون و پسرانش با دشمن خويش يعنى قارون مباهله كرد، و من قارون را به همراه خويشان و ثروتش و كسانى از قومش كه او را يارى مىكردند به زمين فرو بردم.(1)
حضرت موسى عليهالسلام با ديدن اين منظره به او گفت: «بيا با هم بيرون رويم و تو بر من نفرين كن و من بر تو نفرين كنم تا معلوم شود كدام نزد خدا برتر هستيم»! با انجام اين مباهله خداوند به زمين دستور داد تا قارون را با همه ثروت و زينتش فرو برد. به بحار الانوار: ج 13 ص 253 مراجعه شود.
اى احمد، به عزت و جلالم سوگند، اگر تو با كسانى از اهل بيتت كه در زير كساء بودند با همه اهل آسمان و زمين و مخلوقات مباهله مىكردى، آسمان تكه تكه مىشد و كوهها قطعه قطعه مىگرديد و زمين از هم گسيخته مىشد و هرگز آرام نمىگرفت مگر آنكه من اراده مىكردم».(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله با شنيدن اين پيام الهى در حالى كه آثار سرور بر چهره مباركش ظاهر شده بود به سجده درآمد و چهره بر خاك ساييد. سپس دستانش را بلند كرد به حدى كه مردم سفيدى زير بغل حضرت را ديدند و در آن حال سه بار فرمود: «شكرا لِلمُنعِم»: «شكر خداى نعمت دهنده را». سپس فرمود:
لعنت ابدىِ خدا تا روز قيامت بر كسانى كه بر شما اهل بيت ظلم كنند، و در اَجرى كه خداوند بر آنان واجب كرده(1)نسبت به من كوتاهى كنند.(2)
از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره سجده و سخنان و سرورى كه در چهره مباركشان ظاهر شده بود سؤال كردند. حضرت پاسخ داد: «خداوند عزوجل را شكر نمودم براى امتحان نيكويى كه با ظهور كرامت اهل بيتم درباره من مقدر فرمود». سپس مطالبى كه جبرئيل نازل كرده بود براى آنان بازگو كرده فرمود:
از طرف خداوند اين خبر برايم آمد كه اگر اهل نجران بر سر مباهله پافشارى مىكردند و آن را انجام مىدادند، هلاك مىشدند حتى پرندگانشان بر روى درختان!(3)
اين گونه بود كه مراسم مباهله بدون آنكه مباهلهاى انجام پذيرد پايان يافت، و مردم مدينه با معرفتى ديگر درباره اهل بيتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله و اعتقادى محكمتر به دينى كه از لسان پيامبرشان پذيرفته بودند، به خانههاى خود بازگشتند. مسيحيان نجران نيز به محل اقامت خود بازگشتند، تا صبح فردا براى قرارداد صلح به محلى كه با اميرالمؤمنين عليهالسلام وعده گذاشته بودند بيايند.
با اين سيرِ ماجرا در حضور آن جمعيت انبوه كه متشكل از مسلمانان و مسيحيان و يهوديان بود، بر همه روشن شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيشنهاد مباهله را فورا پذيرفت، و اين نجرانيان بودند كه پيشنهاد خود را پس گرفتند. همچنين مسيحيان با اين اقدام به صدق
پيامبر صلىاللهعليهوآله گواهى دادند و اقرار كردند كه از نزول عذاب الهى در صورت تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله با مباهله مىترسيدهاند؛ و اين بدان معنى بود كه خداى جهان پشتيبان آن حضرت است.
از سوى ديگر عظمت مقام اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام بر همگان معلوم گرديد، كه خداوند براى مباهله به جاى اصحاب و بزرگان قوم، فقط و فقط اين چهار مقام نورانى را همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله لايق دانست كه با آنان براى مباهله بيايد.
در بُعد ديگر على بن ابىطالب عليهالسلام به تصريح قرآن در فرمان مباهله نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله خوانده شد، كه در آينده اسلام بايد جانشين او باشد.
با امضاى قراردادى كه بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و نجرانيان منعقد مىشد، هم موضوع و مقدار جزيه معلوم مىگرديد و هم زمان پرداخت سالانه آن معين مىشد. بدين ترتيب سندى به دست نجرانيان سپرده مىشد كه تا آيندههاى تاريخ در امانِ اسلام باشند و آنان نيز از پرداخت جزيه سرباز نزنند.
صبح روز بيست و پنجم ذىالحجة نجرانيان براى تنظيم و امضاى قرارداد صلح و جزيه به محل موعود آمدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق خواهشى كه مسيحيان داشتند اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى نوشتن صلحنامه و قراردادِ جزيه نزد آنان فرستاد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به حضرت عرض كرد: «پدرم فداى تو باد، بر چه چيزى با آنان صلح نمايم»؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در ماجراى مباهله به مردم اعلان كرده بود على عليهالسلام نفس و جان من است، در اينجا نيز فرمود: «يا اباالحسن، هر گونه با ايشان حل و فصل كنى رأى تو رأى من است».
اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد مسيحيان رفت و پس از گفتگوهايى قرار شد مورد اصلى جزيه «حُلّه» باشد. حُلّه پارچه ارزشمندى بود كه صنعت اهل نجران به حساب مىآمد، و نجرانيان در بافتن آن مهارت فوق العادهاى داشتند و پرداخت آن برايشان آسانتر
بود. قرار آنان بر اين شد كه هر سال دو هزار حُلّه بدهند كه نصف آن در ماه صفر و نصف ديگر در ماه رجب داده شود.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام با پايان گفتگوها سيد و عاقب را به عنوان نماينده نجرانيان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد، و قرارى كه بر سر جزيه با آنها بسته بود به حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «اين را از شما قبول مىكنم».(2)آنان نيز در حضور اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به پرداخت جزيه اقرار كردند، و از حضرت درخواست كردند شخص امينى را به نمايندگى از ايشان همراه آنان به نجران بفرستد.(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد صلحنامهاى كه بر سر آن توافق كرده بودند، به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام تنظيم و نوشته شود.(4)در اين قرارداد مقدار جزيه دو هزار حلّه ذكر شد، و در كنار آن شرطهايى به نفع طرفين و با توافق هر دو نوشته شد. متن صلحنامه چنين بود:(5)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشتهاى است كه رسول اللّه براى نجران نوشته درباره هر زرد و سفيد و سياه و هر چه مازاد بر هزينه زندگى آنان است. او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) اين گونه نوشت كه همه مازاد براى خودشان باشد، و در مقابلِ آن سالانه دو هزار
1) . اكثر روايات دو هزار حلّه است، و در بعضى روايات هزار حلّه و هزار دينار سكه طلا ذكر شده است. همچنين در بعضى روايات ماه محرم به جاى ماه صفر ذكر شده است.
2) . بحار الانوار: ج 21 ص 324 . الاقبال: ص 512 .
3) . قصص الانبياء عليهمالسلام: ج 2 ص 397 .
4) . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 493 . تفسير ابن كثير: ج 1 ص 377 .
5) . متن صلحنامه با عبارات و فرازهاى مختلفى به دست ما رسيده كه نسبت به يكديگر كم يا زياد دارند. آنچه در اينجا ملاحظه مىكنيد متن جامعى است كه با تلفيق همه روايات تنظيم شده، و آدرس هر يك از فرازها در پاورقى ذكر شده است. به مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 3 ص 148، 149، 152، 155، 172 مراجعه شود.
حلّه بدهند كه هزار حلّه در ماه رجب و هزار حلّه در ماه صفر داده شود.(1)قيمت هر حلّه يك پيمانه باشد كه هر پيمانه معادل چهل درهم نقره خالص است، و كم و زياد آن طبق همين قاعده محاسبه شود.(2)با پرداخت اين جزيه ديگر زكات از آنان گرفته نشود.
آنان از طرف مسلمانان به جنگ فرستاده نشوند. همچنين از فرستادگان پيامبر صلىاللهعليهوآله تا بيست نفر پذيرايى كنند و به آنان مسكَن دهند، و هيچ فرستادهاى بيش از يك ماه توقف نكند. همچنين هيچ لشكرى از مسلمانان وارد سرزمين نجرانيان نشود.(3)
اگر در ناحيه يمن توطئهاى بر ضد اسلام صورت بگيرد، سى زره و سى نيزه و سى اسب و سى شتر به صورت عاريه به مسلمانان بدهند. پيامبر صلىاللهعليهوآله ضامن خواهد بود كه آنها را پس از دفع شرّ باز گرداند، و هر چه تلف شده و از بين رفته باشد قيمت آن را بپردازد.(4)
هر كس از اهل نجران حقى را طلب كند بايد به انصاف رفتار شود، نه ظالم و نه مظلوم شوند و هيچكس به خاطر ظلم ديگرى مؤاخذه نشود.
آنچه در اين صحيفه است در نظارت خدا و امان نامه محمد رسول اللّه است، تا روزى كه خدا امر خود را پيش آورد يعنى روز قيامت؛ و تا مادامى كه درباره آنچه بر عهده آنان است دلسوزانه و مصلحانه عمل كنند و به ظلمى آلوده نشوند.(5)
«اين را على بن ابىطالب نوشته است»
1) . تفسير ابن كثير: ج 1 ص 377 .
2) . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 2 ص 493 . احقاق الحق: ج 21 ص 14، ج 26 ص 149 .
3) . احقاق الحق: ج 14 ص 131، ج 26 ص 149 .
4) . بحار الانوار: ج 21 ص 281، ج 28 ص 277 . احقاق الحق: ج 14 ص 131، ج 24 ص 18، 20 . مجمع البيان: ج 2 ص 308 .
5) . احقاق الحق: ج 22 ص 33 . الطبقات الكبرى ابن سعد: ج 1 ص 287 .
اين صلحنامه به دست مبارك اميرالمؤمنين عليهالسلام نوشته شد و جمله آخر به عنوان امضاى نويسندهاش در انتهاى آن نقش بست(1)، و به نجرانيان داده شد تا براى هميشه تاريخ بدان عمل شود.
همچنين به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اسقف اعظم و ساير اسقفهاى نجران نوشته جداگانهاى نوشته شد كه در آن بر تثبيت مقامات كليسا در منصبهاى خود تأكيد شده بود. متن نوشته دوم چنين بود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
از : محمد رسول اللّه
به : اسقف ابوحارثه و اسقفها و راهبان نجران و مسئولين كليساها
درباره آنچه از كم يا زياد در اختيار آنان است.
هيچ اسقفى و راهبى از مقام خود تغيير داده نمىشود و حقى از حقوق آنان تغيير نمىيابد و از موقعيتشان تنزّل داده نمىشوند.
اين مطلب براى ابد از سوى خدا و رسول درباره آنان خواهد بود، تا مادامى كه دلسوزانه عمل كنند و در فكر اصلاح باشند و تمايل به ظلم پيدا نكنند و ظالم نباشند.
وقتى اسقف اعظم اين نوشته را از پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفت از آن حضرت اجازه خواست تا با همراهان خود به ديارشان باز گردند، و حضرت اجازه داد.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله با نوشتن صلحنامه جوانى به نام «عَمرو بن حَزم انصارى» را به نمايندگى از طرف خود براى نجرانيان تعيين نمود، تا همراه آنان به نجران برود و در آنجا مقيم شود و امور آنان را حل و فصل نمايد.(1)
آن حضرت پس از امضاى صلحنامه براى اينكه به نصاراى نجران بفهماند اگر تصميم بر مباهله مىگرفتند دست به اقدام خطرناكى زده بودند و با لطفى كه پروردگار به ايشان نمود مباهله را انجام ندادند، به آنان فرمود:
اگر شما با من و كسانى كه زير عبا بودند مباهله مىكرديد خداوند بيابان را بر شما پر از آتش شعلهور مىنمود. سپس پروردگار عزوجل آن را سريعتر از چشم بر هم زدن به بازماندگان شما در نجران مىرساند و آنها را نيز با آتشِ شعلهور مىسوزانيد.
همچنين براى اينكه اهميت مباهله پنج تن عليهمالسلام براى هميشه در دلها بماند پيامبر صلىاللهعليهوآله با تعابير مختلف اين مطلب را به اصحاب خود يادآور مىشد:
به خدا قسم اگر با مسيحيان مباهله مىكردم بر روى زمين نصرانى باقى نمىماند مگر آنكه خدا او را هلاك مىكرد.(2)
اگر با من مباهله مىكردند نسل هر نصرانى در دنيا قطع مىشد.(3)
اگر با من مباهله مىكردند خانه هر نصرانى در دنيا از جا كنده مىشد.(4)
اگر با من مباهله مىكردند براى آنان خانواده و فرزند و ثروتى باقى نمىماند.(1)
قسم به آن كه جانم به دست اوست، اگر مباهله مىكردند عذاب بر اهل نجران فرود مىآمد و به خوك و ميمون مسخ مىشدند؛ و بيابان بر آنها يكپارچه آتش مىشد، و خداوند نجران و اهل آن ... را نابود مىكرد، و يك سال نمىگذشت مگر آنكه همه نصارى هلاك مىشدند.(2)
بدين گونه اهل نجران اولين جماعتى از اهل كتاب بودند كه با پذيرفتن جزيه خود را تحت حكومت اسلام و در ذمه مسلمانان قرار دادند؛ و جان خود را از جنگ با مسلمانان نجات دادند، و به همين جهت حضرت نماينده خود را همراه آنان به سرزمين نجران فرستاد.(3)
مسيحيان نجران صلحنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه به دست اميرالمؤمنين صلىاللهعليهوآله نوشته شده بود
تحويل گرفتند و همراه عَمرو بن حزم نماينده حضرت، راه شهر و ديار خود را پيش گرفتند.(1)
اقامت يك نفر از نجرانيان در مدينه(2)
يكى از نجرانيان به نام «قيس بن وَهرَز فارسى اَنبارى» در مدينه مريض شد و با آنان به نجران بازنگشت و بعدها مسلمان شد و به جنگ «اسود عنسى» در حَضرَموت يمن رفت.
نمايندگان نجران راهى طولانى از مدينه تا مكه و از آنجا تا نجران پيمودند. اشتياق مردم نجران براى اطلاع از نتيجه اين سفرِ استثنايىِ نمايندگانشان، بعد از آن جلسات مهم در كليساى اعظم نجران معلوم بود. لذا وقتى به نزديكىهاى نجران رسيدند يك نفر را پيشتر فرستادند تا بازگشت آنان را به مردم خبر دهد.
عدّهاى از مردم نجران به همراه اسقفها و بزرگان نجران براى تجليل و احترام آنان حركت كردند، و از مسير يك شب به نجران مانده به استقبال آنان آمدند. با تلاقى دو
گروه به آنان خير مقدم گفتند و نتايج سفر را جويا شدند. آنان نيز گزارش سفر و صلحنامهاى كه به عنوان جزيه از پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفته بودند را براى استقبال كنندگان توضيح دادند.
سفر يكى از استقبال كنندگان به مدينه(1)
يكى از استقبال كنندگان «ابوعلقمه بُشر بن معاويه» بود. فرستادگان صلحنامه را به يكى از اسقفها دادند تا متن آن را براى همه بخواند. در حالى كه اسقف مشغول خواندن صلحنامه بود بُشر نيز همراه اسقف اعظم بود كه ناگهان شتر او لغزيد. در آن حال كلمه «هلاك باد» بر زبان بشر جارى شد، ولى نامى از پيامبر صلىاللهعليهوآله بر زبان نياورد.
اسقف اعظم گفت: به خدا قسم پيامبرِ مرسلى را «هلاك باد» گفتى! بُشر گفت: «به خدا قسم، اگر اين گونه است من گِرِهى نمىگشايم تا نزد او بروم»، و از همانجا به سوى مدينه حركت كرد.
اسقف اعظم پشت سر او به راه افتاد و خود را به وى رسانيد و گفت: «درنگ كن! من اين مطلب را گفتم تا از قول من براى عرب نقل كنند، براى آنكه مبادا خيال كنند ما راه حماقت در پيش گرفتهايم يا بگويند ما هم مانند ساير عرب تحت تأثير سخنان اين مرد قرار گرفتيم در حالى كه ما از همه عرب با عزتتر و منسجمتر هستيم»!
بُشر گفت: «نه به خدا قسم، سخنى را كه از خودت شنيدهام پس نمىگيرم»! آنگاه از همان جا راهى مدينه شد و در حالى كه پشت به اسقف اعظم كرده بود اين اشعار را درباره اشتياقش به ديدار پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواند:
اِلَيكَ تَعدو قَلِقا وَضينَها مُعتَرِضا فى بَطنِها جَنينَها مُخالِفا دينَ النَّصارى دينَها
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 336 . اعلام الورى: 135 - 137 .
شخص متحيّرِ در هم پيچيده به سوى تو مىدَوَد در حالى كه در دلِ خويش سخنى پنهان او را تحريك مىكند و در دينش با اعتقاد نصارى مخالفت كرده است
بُشر به تنهايى رنج اين سفر را متحمل شد و خود را به مدينه رسانيد. او نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و مسلمان شد، و همان جا ماند تا بعدها به شهادت رسيد.
سفر راهبى از نجران به مدينه(1)
سپس فرستادگان همراه استقبال كنندگانشان وارد نجران شدند. راهبى بلند پايه به نام «ابن ابىشِمر زُبَيدى» در يكى از صومعههاى نجران زندگى مىكرد كه نزد مردم بسيار محترم بود. او براى آلوده نشدن به دنيا خود را به كلى از مردم منقطع كرده و بىخبر از نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله و تصميمات نجرانيان و سفر آنان به مدينه بود.
نمايندگان مناسب دانستند نزد او بروند و ماجراى نامه حضرت و سفر نمايندگان را براى او بازگو كنند. اين بود كه بر در صومعهاش آمدند و او را صدا زدند. او بدون آنكه از بالاى صومعه فرود آيد، از آنان خواست خبر جديد را برايش بگويند. يك نفر از پايين صومعه براى او چنين نقل كرد:
پيامبرى در مكه مبعوث شده و براى اسقف اعظم نامه نوشته بود. اهل وادى نجران متفق شدند كه نزد شَرحَبيل بن وَداعَه و عبداللّه بن شَرحَبيل و جَبار بن فيض بروند و با آنان مشورت كنند. نتيجه گفتگوها اين شد كه براى تحقيق به مدينه بروند.
آنان نزد آن پيامبر رفتهاند و قرارشان بر مباهله قرار گرفته، ولى نجرانيان نپذيرفتهاند. شرحبيل حكم آن حضرت به جزيه را پذيرفته و آنان صلحنامه را با خود به نجران آوردهاند و به اسقفى كه در نجران بوده نشان دادهاند.
1) . احقاق الحق: ج 22 ص 33 .
هنگامى كه اسقف آن را مىخوانده بُشر همراه اسقف اعظم بوده است. ناگهان شتر بُشر لغزيده و او نسبت هلاكت به صاحبِ نامه داده، اما اسقف اعظم شهادت به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله داده است، و در نتيجه بُشر به قصد مسلمان شدن نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفته است.
راهبِ روشن ضمير كه اين خصوصيات را درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله از كتب آسمانى خوانده بود، دريافت كه موعود انبيا مبعوث شده است. لذا با شنيدن اين گزارشات از بالاى صومعه صدا زد: «كمك كنيد كه من از اين صومعه پايين بيايم»!
راهب با كمكِ مردم پايين آمد. او فورا هديهاى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه برداشت و براى ديدار حضرت حركت كرد. از جمله آن هدايا پارچه و كاسه و عصايى بود كه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن حضرت به يادگار ماند.
راهب نيز در پى بُشر به مدينه آمد و خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد تا ببيند چگونه وحى و سنت و فرائض و حدود الهى بر آن حضرت نازل مىگردد. او پس از مدتى اقامت در مدينه از پيامبر صلىاللهعليهوآله اجازه گرفت تا نزد قوم خود بازگردد و گفت: «من كارى دارم و انشاء اللّه باز مىگردم». او به نجران بازگشت و تا رحلت حضرت به مدينه نيامد.
پس از مدت كوتاهى از بازگشت نجرانيان به ديار خود، سيد و عاقب نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشتند و مسلمان شدند.
عاقب براى آن حضرت حُلّه و عصا و كاسه و يك جفت كفش هديه آورد.(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را در خانه ابوايوب انصارى جا داد و آنان در مدينه ماندگار شدند و به نجران بازنگشتند.(2)
بدين ترتيب ماجرايى كه از نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران آغاز شد، مراحل حساس و سرنوشت ساز خود را طى كرد. در مرحله اول اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهل بيتش عليهمالسلام از متون كتب آسمانى در برابر مردم نجران با حضور علماى بزرگ مسيحيت قرائت شد.
در مرحله بعد نمايندگانى در حد بزرگترين علماى كليسا شخصا به مدينه آمدند، و اقرار كردند كه تمام اوصاف حضرت با آنچه در كتب انبيا آمده تطبيق كامل دارد.
در مرحله سوم ريشههاى انحراف در دين مسيحيت مطرح گرديد، و مسائلى از قبيل پسر خدا دانستن حضرت مسيح عليهالسلام و شبهاتى كه نصارى دراين باره داشتند ابطال گرديد.
در چهارمين مرحله مباهله به ميان آمد كه نتايج متعددى به همراه داشت: از يك طرف با پيشنهاد مباهله از سوى نجرانيان و پذيرش فورى پيامبر صلىاللهعليهوآله اطمينان مردم به نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله كامل شد. از سوى ديگر خوددارى نجرانيان از مباهله باطل بودن ادعاهاى آنان و يقينى بودن فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر همه ثابت كرد. از جهت ديگر آوردن اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام مقام عظيم آنان را بر همه روشن ساخت و على بن ابىطالب عليهالسلام نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله شناخته شد.
در مرحله پنجم براى اولين بار در تاريخ اسلام حكم جزيه بنيان گذارى شد، و اهل كتاب جان خود را با پرداخت جزيه خريدند و به اين صورت تحت حكم اسلام درآمدند.
در مجموع اين مراحل حجت الهى بر بسيارى از مردم كامل شد و حقيقت بر ايشان روشن گرديد و خداوند پشتيبانى خود از پيامبرش را به همه نشان داد، و بر همگان معلوم ساخت كه محمد و آل محمد عليهمالسلام عصاره وجودند كه همه موجودات را به بركت
آنان خلق فرموده و انبيا وعده آمدن آنان را دادهاند، و اكنون آن انوار الهى قدم به اين جهان گذاردهاند، و همه انبيا و اوصيا در انتظار قائم آل محمد حضرت مهدى صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجه وعده ظهور آن حضرت را به پيروان خويش دادهاند.
با پايان سال نهم هجرى نجران در جنوب مكه به قلمرو اسلام افزوده شد. مناطق مسلمان شده آن بايد زكات خود را پرداخت مىكردند، و مسيحيان بايد در موعدهاى مقرر در قرارداد جزيه خود را به بيت المال مسلمين تحويل مىدادند.
سفر اميرالمؤمنين عليهالسلام براى گرفتن جزيه نجرانيان
در ماه رمضان سال دهم هجرى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام و لشكر همراه آن حضرت تدارك سفرى را ديد، كه طى آن ابتدا به نجران مىرسيدند و زكات مسلمانانشان و جزيه مسيحيان آنجا را تحويل مىگرفتند. بعد از آن راهى يمن مىشدند تا اهل آنجا را به اسلام دعوت كنند.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام با لشكر همراه عازم نجران شدند، و در آنجا طبق قرارداد حُلّهها را از نجرانيان گرفتند. سپس آنها را به صورت بسته بندى شده بار زدند تا در مدينه تحويل پيامبر صلىاللهعليهوآله نمايند. از آنجا به يمن رفتند و مردم را به اسلام دعوت كردند كه همه قبيله «هَمْدان» در يك روز مسلمان شدند.
بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از نجران براى حج آنان در يمن بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم سفر حج را گرفت و اواخر ذىالقعده سال
1) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 76 .
دهم هجرى از مدينه عازم مكه شد. آن حضرت هنگام حركت به اميرالمؤمنين عليهالسلام نامه نوشت كه از يمن براى حج به مكه بيايد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام با لشكر همراه از يمن به سوى مكه حركت كردند. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله و همراهان از طريق مدينه به مكه نزديك مىشدند اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز با لشكر همراه و عدهاى از اهل يمن به اين شهر نزديك شدند. آن حضرت در چند منزلى مكه يك نفر از لشكريان را به عنوان جانشين خود قرار داد و زودتر از بقيه به تنهايى براى ملاقات با پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت كرد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام هنگامى خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد كه آن حضرت به نزديكى مكه رسيده بود. حضرت كارهايى كه انجام داده بود و آنچه از اهل نجران گرفته بود به پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر داد، و اظهار كرد كه زودتر از لشكر آمده تا حضرت را ملاقات كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين اخبار بسيار خوشحال شد و از ديدار اميرالمؤمنين عليهالسلام مسرور گرديد.
در غياب اميرالمؤمنين عليهالسلام لشكريان از جانشين آن حضرت خواستند تا بستههاى حلههاى نجران را باز كند و آنها را بين آنان تقسيم كند تا به عنوان لباس احرام از آنها استفاده كنند. او هم اين كار را به خاطر اصرار بيش از حد لشكريان بدون اجازه اميرالمؤمنين عليهالسلام انجام داد و حلّهها را به آنان داد و همه احرام خود را با آنها بستند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله خداحافظى كرد و نزد لشكر بازگشت در حالى كه آنان هم به مكه نزديك شده بودند. وقتى آن حضرت وارد لشكر شد مشاهده كرد لشكريان حلّههاى نجران را به تن كردهاند!!
اميرالمؤمنين عليهالسلام از اين كار بىاجازه آنان به شدت ناراحت شد؛ و با تعجب از چنين اقدام خودسرانهاى به جانشينِ خود فرمود:
چه چيزى باعث شد كه حلّهها را به افراد لشكر بدهى قبل از اينكه آنها را تحويل پيامبر صلىاللهعليهوآله دهيم، در حالى كه من چنين اجازهاى درباره آنها به تو نداده بودم.
جانشين حضرت عرض كرد: «اهل لشكر از من خواستند تا با آنها خود را زينت كنند، و احرامشان را ببندند و دوباره آنها را باز گردانند». اميرالمؤمنين عليهالسلام همه حلهها را از آنان گرفت، و بسته بندى كرد و به حال اول بازگرداند.
به خاطر اين اقدامِ اميرالمؤمنين عليهالسلام لشكريان كينه حضرت را به دل گرفتند، و وقتى به مكه رسيدند از آن حضرت نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شكايت بردند! اما پيامبر صلىاللهعليهوآله متوجه خط نفاق و كينه توزى با اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. لذا پاسخى دندان شكن به افرادى داد كه به جاى قدر شناسى از وجود معظم اميرالمؤمنين عليهالسلام با او چنين كينه توزانه رفتار مىكنند. حضرت دستور داد بين مردم ندا كند:
درباره على بن ابىطالب زبان خود را حفظ كنيد، چرا كه او به خاطر خدا جدى عمل مىكند و در دينش با سستى رفتار نمىكند.
پس از اعلام اين مطلب مردم بار ديگر متوجه مقام آن حضرت نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شدند، و به ياد آوردند كه «على بن ابىطالب عليهالسلام» نفس «محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله» است، در آنجا كه خدا فرموده است: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ».(1)
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 360، 363، 384، 385 . عيون الاثر: ج 2 ص 240 . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 1 ص 210، 211 . السيرة ابن هشام: ص 965 . البداية و النهاية: ج 5 ص 104، 105 .
جاى جاى جزيرة العرب كه در آن سابقهاى از روزگار پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود دارد، يادآور فضيلت و منقبتى از على بن ابى طالب و اهل بيت عليهمالسلام است. از كعبه كه ولادت
اميرالمؤمنين عليهالسلام در آن به وقوع پيوسته تا غدير خم كه يادآور عظيمترين اجتماع براى اعلان ولايت است، از چاه بدر، كوه احد و قلعه خيبر و فدك نيز هر يك يادآور دلاورىهاى آن حضرت هستند كه سختترين روزهاى اسلام را با قدرت يد اللهى به پيروزى رسانيد.
نجران نيز يكى از مكانهاى خاطره برانگيز جزيرة العرب و يادآور مراسم عظيم مباهله است، كه طى آن هم توحيدِ الهى در برابر مسيحيان به اثبات رسيد، و هم نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله با پشتيبانى الهى و معجزه آسمانى تثبيت شد، و هم خلافت اميرالمؤمنين صلىاللهعليهوآله با نفس بودن آن حضرت نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله ثابت شد، و هم مقام عظيم اهل بيت عليهمالسلام كه براى مباهله اختصاص يافتند بر همه روشن گرديد.
طبيعى است كه سقيفه با نيت باز گرداندن اسلام به جاهليت و سرلوحه قرار دادن
بغض آل محمد عليهمالسلام در برنامههاى خود، سعى وافر در محو آثار اسلام و يادگارهاى ولايت اهل بيت عليهمالسلام مىنمود. از جمله برخورد شديدى بود كه با غدير خم انجام دادند و به دستور عمر و بار ديگر به فرمان معاويه مسجد آن را كه باقيمانده مراسم عظيم اعلان ولايت بود خراب كردند.(1)بيرون راندن نصاراى نجران و يهود خيبر و فدك از اراضى آنان نيز در اين راستا انجام گرفت.
تا هنگامى كه مسيحيان در نجران بودند و جزيه پرداخت مىكردند يادآور مباهله و فضيلت عظيم اهل بيت عليهمالسلام بودند. غاصبين خلافت با اخراج نجرانيان از يك سو عهدنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير پا گذاشتند كه استمرار آن تا روز قيامت تصريح شده بود؛ و از سوى ديگر مردمى را كه ارتباط با آنان يادآور مباهله بود به دورترين منطقه از مركز اسلام يعنى كوفه يا دمشق تبعيد كردند كه كاملاً از ديدگان مسلمانان دور باشند و ياد مباهله از خاطرهها محو شود.
از سوى ديگر نسبت به اين عده از اهل كتاب كه در پناه مسلمانان بودند ظلم روا داشتند و آنان را از وطن آباء و اجدادى خود كه بيش از چهار هزار سال سابقه سكونت در آن داشتند، آواره كردند و به اجبار آنان را تا عراق و شام راندند.
جالب اينجاست كه غاصبين خلافت از اين عهدنامه مفصل فقط گرفتن جزيه را فراموش نكردند؛ و تا هر كجا كه آنها را فرارى دادند براى وصول جزيه در پى آنان رفتند! در مقدار جزيه نيز به دلخواه خود تصرف كردند و گاهى مقدار آن را كم كردند و گاهى بر آن افزودند و گاهى موضوع آن را تغيير دادند.
1) . المثالب (ابن شهر آشوب): ص 63 .
آنچه ما را متوجه اين حقيقت بزرگ مىكند كه نجرانيان نبايد از وطن خويش رانده مىشدند كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه آرزو مىكند اى كاش مىتوانستم اهل نجران به سرزمينشان بازگردانم.(1)
اينك ما هم با اقتدا به مولايمان على عليهالسلام بيزارى خود را از اين اقدام عمر اعلام مىكنيم، و آن را مخالفتى صريح با پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانيم و صَرف جزيه آنان در راه اهداف سقيفه را جنايتى در جنايت تلقى مىنماييم.
در بخش حاضر تاريخچه نجران و مباهله در روزگار بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله را پى مىگيريم. دوران ابوبكر و عمر مرحله اصلى ضديت با مباهله است. زمان عثمان و
معاويه مراحلى است كه جلوههايى ديگر از اين ضديت خودنمايى كرد.
در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام مرحله جديدى از اين پرونده باز شد كه نجرانيان در سايه حكومت عدل آن حضرت در فكر بازگشت به نجران افتادند.
پرداخت جزيه از سوى نجرانيان در زمان بنىاميه و بنىعباس ادامه اين بخش است كه تاريخچه آن را كاملاً روشن نموده است.
اگر چه عنوان اين فصل «خلفاى غاصب» است، ولى از آنجا كه در دوران اميرالمؤمنين عليهالسلام اعمال خلفاى غاصب درباره نجرانيان مورد انتقاد و اعتراض قرار گرفت، براى حفظ رَوَند ماجرا دوران حضرت با در نظر گرفتن ترتيب زمانى آورده شده است.
1) . الكافى: ج 8 ص 58 . به ص 222 كتاب حاضر مراجعه شود.
هنوز چند ماهى از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذشته كه سقيفه خلافت على عليهالسلام را غصب مىكند؛ دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله را مورد ضرب و شتم قرار مىدهد و خانهاش را به آتش مىكشد و فدك را غصب مىكند؛ و به اين قيمت ابوبكر بر منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله تكيه مىزند.
اينك نمايندگان ملتها و اقوام و اديان مختلف نزد خليفهاى كه به زور در جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته مىآيند، تا درباره تعهد او نسبت به عهدنامههاى آن حضرت مطمئن شوند.
در چنين شرايط زمانى كه ابوبكر در صدد محكم كردن جاى پاى خويش است، يكى از بهترين راههايى كه در اختيار دارد تأييد و امضاى عهدنامههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
پيش بينى ابوبكر براى اخراج نجرانيان(1)
در حالى كه نصاراى نجران مىخواهند بدانند آيا كسى كه خود را خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند بر عهد نامه آن حضرت پايبند است يا نه، جا داشت ابوبكر در يك كلمه بگويد: «در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله يك عهد نامه دائمى به دست شما داده نيازى به تأييد دوباره من نيست و طبق همان بايد عمل شود»؛ ولى مىبينيم كه او قراردادى جديد مىنويسد و در آن قيدى را مىگنجاند كه راه را براى بدعت آينده عمر براى اخراج آنان از سرزمينشان هموار كند؛ و آن اينكه مىنويسد: «در سرزمين عرب دو دين نبايد جمع شود»!
1) . تاريخ الطبرى: ج 2 ص 534 .
اين قيد ساخته ابوبكر بوده و پيامبر صلىاللهعليهوآله هرگز چنين مطلبى را نفرموده است، گذشته از اينكه قرار داد جزيه كه آن حضرت در سال آخر عمر خود با چند گروه از مسيحيان منعقد نمود دقيقا به معناى اجتماع دو دين در جزيرة العرب است، و گرنه مىبايست حضرت فقط با اعلان جنگ با آنان رو به رو مىشد. اين بدعت را ابوبكر و عمر پيش بينى كردند تا در آيندهاى نه چندان دور كه از مسايل اصلى غصب خلافت فراغت يافتند، با دور كردن نجرانيان از جزيرة العرب يادِ مباهله را از خاطرهها محو نمايند.
اين تجديد عهد هنگامى بود كه اهل نجران از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله با خبر شدند و نمايندهاى به مدينه فرستادند تا عهد نامه مباهله را تجديد كنند، و از جهت حمله مسلمانان و يا هر اقدامى منفى درباره خودشان در امان باشند.
ابوبكر در پاسخ به آنان عهدنامه جديدى به عنوان ادامه عهد نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اضافه قيدى برايشان نوشت كه آنان را نسبت به آينده خود نگران كرد، چرا كه معناى عهد نامه جديد آن بود كه در اولين فرصت صاحبانِ هر دينِ ديگرى بايد از جزيرة
العرب بيرون رانده مىشدند. اين بدعتى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام به بدعت بودن آن تصريح فرمود چنان كه در بخشهاى آينده اين فصل خواهد آمد.(1)متن عهدنامه جديد ابوبكر چنين بود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشتهاى است از بنده خدا ابوبكر خليفه رسول اللّه براى اهل نجران
او آنها را از طرف سربازانش و خودش پناه داده، و عهد پيامبر را امضا مىكند مگر آنچه كه پيامبر به دستور خدا از آن برگشته در مورد زمين آنها و زمينهاى عرب كه در اينجا دو دين نبايد ساكن شود.
1) . به ص 222 كتاب حاضر مراجعه شود.
پس از اين درباره خودشان، دينشان، اموالشان، متعلقاتشان، جنگجويانشان، غايبشان، حاضرشان، اسقفشان، راهبشان و كليساهايشان همان گونه كه هست يا مالك آن هستند چه كم و چه زياد، امرشان بين خودشان خواهد بود، و اسقف از اسقفيت خود و راهب از رهبانيتش تغيير نخواهد كرد.
آنچه پيامبر برايشان نوشته و آنچه از عهد پيامبر و پناه مسلمين در اين نوشته است، براى نجرانيان وفا مىشود.
همچنين بر آنهاست كه دلسوزى و اصلاح را درباره حقوقى كه بر آنهاست روا دارند.
به اين نوشته مسعود بن عَمرو و عَمرو غلام ابوبكر شهادت دادهاند.
سپس ابوبكر جرير بن عبداللّه را به عنوان نماينده خود به نجران فرستاد.
اقدام اصلى بر ضد نجرانيان از سوى عمر بود، كه پيش بينى آن را از زمان ابوبكر كرده بودند. او با جرئتِ تمام عهد نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ناديده گرفت و جمعيت عظيمى را از وطنشان در به در كرد و به سه هزار كيلومتر دورتر از سرزمينشان تبعيد نمود. ذيلاً ماجراى اين عهد شكنى و ظلم به پناهندگان اسلام را مرور مىكنيم.
شناسايى عمر از سوى نجرانيان(1)
در داستان ديگرى از پيش بينى مسيحيان درباره عمر نقل شده است: در زمان جاهليت عمر به شام سفر كرده بود. در منطقه «بلقاء» يكى از علماى مسيحى به دقت او را زير نظر گرفته بود تا آنجا كه به او گفت: اى جوان، گمان دارم نام تو عامر يا عمران يا شبيه اين اسمها باشد!
عمر گفت: نام من عمر است. آن عالم مسيحى گفت: «ران خود را بيرون بياور تا ببينم»! عمر لباس خود را كنار زد و ديده شد كه بر روى يك ران او لكه سياهى به اندازه كف دست وجود دارد. مرد مسيحى گفت: تو پادشاه عرب مىشوى!!
از آنجا كه راهبان و كشيشانِ نجران وارثان كتب آسمانى بودند و در اثر رياضتها از اخبارى اطلاع داشتند، منتظر روزى بودند كه از سرزمين خود توسط شخصى ظالم اخراج شوند.
آنان نمىدانستند آن شخص كيست تا آنكه روزى در حضور عدهاى از آنان عمر سوار بر اسبى بود و در آن حال لباس او از روى رانش كنار رفت. عدهاى از اهل نجران كه آنجا بودند بر ران او لكه سياهى ديدند و طبق علاماتى كه از قبل درباره اخراج كننده
1) . تاريخ الخلفاء: ج 1 ص 140 . بحار الانوار: ج 31 ص 110 .
خود از نجران سراغ داشتند، آن اوصاف را بر عمر منطبق ديدند و آن لكه سياه را قرينه قطعى بر اين مطلب دانستند و گفتند: «اين همان كسى است كه در كتابهاى گذشته آمده كه ما را از سرزمينمان بيرون مىكند».
اخراج نجرانيان و محو يادگار مباهله(1)
حضور مسيحيان در نجران يادآور ماجراى مباهله و تداعى كننده مقام باعظمت اهل بيت عليهمالسلام در آن روز بود، كه اكنون توسط اهل سقيفه غصب شده بود.
غاصبان خلافت از اين مسئله خشمگين بودند و تصميم داشتند اين يادآورِ منزلت اهل بيت عليهمالسلام را مانند مسجد غدير خم و ساير آثارى كه از بين بردند، از صفحه روزگار پاك كنند.
در زمان ابوبكر به دليل اينكه قيصر روم زنده بود و مسيحيان از سوى حبشه و روم حمايت مىشدند و سقيفه نيز در آغاز راه خود بود، در اين باره نتوانستند كارى انجام دهند؛ و فقط با اين حديث جعلى كه «دو دين در جزيرة العرب جمع نمىشود» عهد نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى روزهاى آينده خود تغيير دادند.
تا نيمى از خلافت عمر قيصر زنده بود، اما در سال بيستم هجرى كه او از دنيا رفت عمر آثار مباهله و خيبر را با هم نابود كرد، به اين صورت كه مسيحيان نجران و يهوديان خيبر را از وطنشان اخراج نمود.
بهانهاى كه عمر براى اين اقدام خود تراشيد آن بود كه حديثى جعلى بين مردم شايع كرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «در جزيرة العرب دو دين جمع نمىشود». مسئله جمع نشدن دو دين از عهد نامه ابوبكر پيش بينى شده بود و دروغى بود كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت داده شد.
1) . تاريخ الطبرى: ج 2 ص 632 .
اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را در سرزمينشان مستقر نموده بود و پيمان نامه صلح به شرط جزيه با آنان بسته بود، و اين نوشته تا حدود قرن چهارم نزد آنان بود.(1)
عمر ابتدا شخصى به نام «ابوعبيد» را به نجران فرستاد تا خبر اخراجشان را بدهد و براى آنان چنين نوشت:
اين نوشتهاى است كه عمر براى اهل نجران نوشته است:
هر كدام از آنان در امان خدا از سرزمين خود بيرون رفت هيچكس از مسلمين حق ضرر رساندن به او ندارد، و به آنچه محمد و ابوبكر براى آنان نوشتهاند وفا مىشود.
هر يك از امراى شام و عراق كه اينان به سرزمين آنها رفتند زمين براى زراعت در اختيار آنان بگذارند. هر چه در آن زمينها كار كردند ملك خودشان است كه صدقه در راه خدا حساب شود و به جاى زمينى باشد كه از آنان در نجران گرفته شده است. هيچكس در برابر آنان حقى ندارد و غرامتى نبايد بگيرد.
مسلمانانى كه نجرانيان نزد آنها مىروند، آنان را در مقابل ظالمين كمك كنند چرا كه نجرانيان اقوامى هستند كه در ذمه اسلامند.
جزيهاى كه بايد بپردازند تا 24 ماه از روزى كه به سرزمين جديد مىروند از آنان گرفته نمىشود.
آنچه از آنان گرفته مىشود از صنعت آنان است بدون آنكه مظلوم واقع شوند يا به زور از آنان گرفته شود.
عثمان و عقيب بر اين نوشته شهادت دادند.(2)
بعد از مدتى «يَعلى بن اُميّه» را براى اجراى اين دستور فرستاد و همه مسيحيان را از سرزمينشان بيرون كرد.(1)
اكثريت نصاراى نجران به عراق آمدند و عده كمى هم به شام رفتند. آنان كه به عراق هجرت كردند در نزديكى كوفه ساختمانهايى بنا كردند و آنجا را به نام «نجرانيه» ناميدند.(2)مسيحيان نجران در آنجا شغلشان صرافى بود و بازارهايى براى اين كار داشتند.(3)
بدعت عمر در ردّ صلحنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله(4)
علماى اهل سنت براى علت تراشى درباره اخراج مسيحيان نجران توسط عمر دلايلى ارائه كردهاند، كه هيچ يك مورد قبول خودشان نيز نيست!! دلايل اهل سنت عبارت است از:
1 . از ترس تسليح لشكر براى جنگ بر عليه مسلمانان.
2 . به دليل اينكه رباخوارى كردند.
3 . به خاطر اينكه بين آنان اختلاف افتاد و به يكديگر حسادت ورزيدند. لذا نزد عمر آمدند و از روى حسد نسبت به يكديگر گفتند: «ما را از اين سرزمين بيرون كن كه نه ما باشيم و نه گروه مقابل ما»!!! عمر اين فرصت را غنيمت شمرد و آنان را اخراج كرد.
اهل سنت احتمال دوم را رد كردهاند به اين دليل كه همه اهل نجران ربا نمىخوردند. احتمال سوم را نيز رد كردهاند به دليل اينكه هر قدر هم حسود باشند به
1) . تاريخ الطبرى: ج 2 ص 632 .
2) . الاموال: ص 245 . جمهرة رسائل العرب: ج 1 ص 82 ، 83 . معجم البلدان: ج 5 ص 269 . به ص 35 كتاب حاضر مراجعه شود.
3) . من حياة عمر بن الخطاب: ص 166 .
4) . فتوح البلدان: ص 78، 79 . كامل ابن اثير: ج 2 ص 294 . الطبقات الكبرى ابن سعد: ج 1 ص 358 . جزيرة العرب فى عصر الرسول صلىاللهعليهوآله و الخلفاء الراشدين: ص 300، 301 .
قيمت اينكه «ما را از سرزمينمان اخراج كن» عمل نخواهند كرد. فرضيه اول را نيز به اين دليل رد كردهاند كه هر خليفهاى درباره هر قومى مىتواند خطر اسلحه را احتمال دهد، و اين گمان دليل محكمى براى بيرون كردن اشخاصى از سرزمينشان نيست بلكه به جاى آن بايد با مواظبت از آنان و محكم كارى در امور نظامى مانع هر گونه توطئهاى شود.
از نظر شيعه براى بدعت بودن اين اقدامِ عمر، فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام كافى است كه آرزو مىكرد بتواند اهل نجران را به جايگاه اصلىشان باز گرداند.(1)
1) . الكافى: ج 8 ص 58 . به ص 222 كتاب حاضر مراجعه شود.
خلفاى غاصب كه پس از محو آثار ولايت و امامت على بن ابىطالب عليهالسلام كارى با ترويج دين نداشتند، سعى در خراب كردن و تغيير دادن دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند. عثمان خليفه خوشگذرانى بود و كمتر به مردم اهميت مىداد. او از بيت المال براى خويشان خود خرج مىكرد و همچنين دوستان و آشنايانش را به حكومتها مىگمارد. يكى از مسائلى كه بازيچه دست عثمان شد امور نجرانيان بود.
خلافت عثمان و كم كردن جزيه نجرانيان(1)
هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد نجرانيان از فرصت استفاده كردند و بزرگانشان صلحنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را نزد عثمان آوردند و شروط بعدى عمر را نشان او دادند. در ضمن نزد او شكايت بردند كه قادر به پرداخت جزيه تعيين شده از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيستند و درخواست تخفيف نمودند. عثمان به وليد بن عتبه حاكم خود در كوفه نامهاى نوشت كه متن آن چنين بود:
اما بعد، عاقب و اسقف و بزرگان نجران صلحنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را نزد من آوردند و شرايط عمر را نيز به من نشان دادند.
من از عثمان بن حنيف در اين باره سؤال كردم و او به من خبر داد كه درباره نجرانيان تحقيق كرده و دريافته كه چون از سرزمين خود رانده شدهاند، پرداخت دو هزار حلّه به حال آنان ضرر مىرساند.
1) . فتوح البلدان: ج 1 ص 78، 79 .
بنابراين من دويست حلّه از جزيه آنان را به خاطر خدا و براى برابر بودن با ضرر اخراجشان از نجران كم كردم. من تو را به آنان سفارش مىكنم كه آنان در پناه اسلام هستند.
در طول 25 سال خانه نشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام، مردم آن قدر تحت تأثير تحريفات و سخنان دروغين سقيفه قرار گرفته بودند كه كارهاى آنان را حق مىانگاشتند و مخالفت با روش ابوبكر و عمر را از دست رفتن سنت مىپنداشتند!
اين بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام نمىتوانست بدعتهاى آنان را به حال اولش بازگرداند؛ كه نظاير آن بسيار است و نماز تراويح و تغيير مقام ابراهيم عليهالسلام از شاخصترين آنهاست كه بازگرداندن آنها براى حضرت ممكن نشد.
اميد اميرالمؤمنين عليهالسلام به بازگشت نجرانيان(1)
يكى از مواردى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام آن را مخالفت با عهدنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانست اخراج مسيحيان نجران بود، و حضرت مىخواست هر چه زودتر آنان را به جاى خود در سرزمين نجرانِ يمن بازگرداند، ولى رسوخ كارهاى ابوبكر و عمر در دل امت مانع تصميم حضرت بود. آن حضرت در اين باره خطاب به عدهاى از خاندان و شيعيانش چنين فرمود:
به خدا قسم، از حاكمان قبل از من كارهاى بزرگى سر زده كه در آنها عمدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالفت كردهاند. اگر مردم را بر ترك آنها و برگرداندن آنها از موقعيت كنونى به صورتى كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله اجرا مىشد وادار كنم لشكر
1) . كتاب سليم: ص 265 . الكافى: ج 8 ص 58 .
من از اطرافم پراكنده مىشوند، به طورى كه در لشكرگاهم جز خود و عدّه كمى از شيعيانم كه فضيلت و امامت مرا از روى كتاب خدا و سنّت پيامبرش - نه از راه ديگرى - معتقدند، كسى باقى نمىماند! ... چگونه مىبينيد اگر ... اهل نجران را به منطقه خودشان باز گردانم ...».
اين كلام حضرت بدان معناست كه اگر چنين اقدامى نمايم مسلمانان اعتراض خواهند كرد كه چرا كارهاى ابوبكر و عمر را تغيير مىدهى!!
تقاضاى بازگشت نجرانيان از اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام به خلافت رسيد و به عراق آمد، اسقف نجران خدمت حضرت آمد. همراه او نوشتهاى بود كه آن را در پارچهاى سرخ پيچيده آورد و عرض كرد: «يا اميرالمؤمنين، از شما مىخواهم كه دست خطى بنويسى و با زبان شفاعتى درباره ما بنمايى»، و منظور او اين بود كه ما را به سرزمين خودمان بازگردانى.
اميرالمؤمنين عليهالسلام قبول نكرد كه آنان را بازگرداند و به آنان فهمانيد كه به قدرى مردم نسبت به عمر تعصب دارند كه تغيير در بدعتهاى او را بهانهاى براى فتنه قرار مىدهند، و لذا فعلاً اقدام به چنين مسئلهاى امكان ندارد. سپس حضرت اين نوشته را براى آنان به عنوان سندى از سوى جانشين اصلى پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داد:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نوشته را بنده خدا على بن ابىطالب اميرالمؤمنين براى اهل نجرانيه نوشته است.
شما نوشتهاى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد من آورديد كه در آن درباره حفظ اموال و جان شما عهدى شده بود. من وفا كردم براى شما به آنچه محمد صلىاللهعليهوآله براى شما
1) . جمهرة رسائل العرب: ج 1 ص 82 ، 83 .
نوشت ... . هر كس از مسلمين هم كه آنان تحت حكومتشان بودند برايشان همان را وفا كند و مورد ظلم قرار نگيرند و حقى از حقوقشان كم نشود.
اين را عبداللّه بن ابىرافع در دهم جمادى الاخرة سال 35 نوشته است.
صلحنامه نجرانيان به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
اهل نجران - كه ساكن كوفه بودند - نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند. يكى از آنان از آستين خود نوشتهاى بيرون آورد و آن را در دستان حضرت قرار داد. آنگاه نجرانيان گفتند: يا اميرالمؤمنين، اين دست خط شما و املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر شماست. اشك
اميرالمؤمنين عليهالسلام بر گونههاى مباركش جارى شد و سر بلند كرده فرمود: «اى اهل نجران، اين آخرين نوشتهاى است كه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله نوشتهام».
گفتند: «اين شفاعت تو با لسانت و نوشته تو به دست خودت است. عمر ما را از سرزمينمان بيرون كرد. اكنون تو را قسم مىدهيم كه در حق ما لطف كنى و آن را به ما بازگردانى». ولى حضرت به خاطر كثرت طرفداران سقيفه اين اقدام را موجب فتنه ديد و آن را صلاح ندانست.
1) . فتوح البلدان: ج 1 ص 78 . معجم البلدان: ج 5 ص 269 . فضائل الصحابة: ج 1 ص 366 . تاريخ بغداد: ج 6 ص 185 . كنز العمال: ج 12 ص 601 .
معاويه حافظ منافع سقيفه در نسل دوم اسلام بود، و ضديت با اسلام و تشيّع در سرلوحه برنامههايش قرار داشت. در رابطه با نجران 2 ماجرا در زمان معاويه رخ داد كه پرده از چهره منافق او برداشت.
نجرانيان پس از انتقال به عراق و متفرق شدن عدهاى از آنان در شام، باز هم حُلّهها را به عنوان جزيه پرداخت مىكردند. رئيس آنان فرستادگان خود را سراغ همه اهل نجران كه در شام و نواحى آن بودند براى جمع آورى جزيه مىفرستاد، ولى مسيحيان مقدارى مىفرستادند كه براى جزيه كفاف نمىداد.
كم كردن جزيه نجرانيان توسط معاويه(1)
هنگامى كه معاويه به حكومت رسيد رئيس نجرانيان نزد او شكايت برد كه «مسيحيان متفرق شدهاند و عدّهاى نيز از دنيا رفتهاند و عدهاى اسلام را پذيرفتهاند.
لذا جمعآورى دو هزار حلّه مشكل است».
همچنين آنان عهد نامه عثمان را نزد معاويه آوردند كه تعداد حلّهها را كمتر كرده بود، و ادعا كردند كه از نظر مالى ضعيف شدهاند. معاويه براى مدارا با آنان دويست حلّه ديگر كم كرد، كه با كم شدن 400 حلّه جزيه مسيحيان به 1600 حلّه در سال رسيد.
1) . فتوح البلدان: ج 1 ص 78 - 80 .
كمك از بيت المال به مسيحيان(1)
معاندت سقيفه با اسلام تا آنجا پيش مىرود كه شخصى خود را جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشناساند، و در همان حال به مسيحيان در ساختن كليسا كمك مىكند!
اسقف نجرانيان به معاويه نامهاى نوشت و از او براى ساختن كليسا كمك مالى خواست. معاويه نيز براى او دو ميليون درهم از بيت المال مسلمانان فرستاد!
مقابله اميرالمؤمنين عليهالسلام با مهاجمين معاويه به نجران(2)
معاويه براى تسلط بر حجاز و قبولاندن خلافت غاصبانه خود بر اهل آن دست به كارهاى وحشيانهاى زد. او در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام لشكر خود را به حجاز و يمن فرستاد، تا با قتل و غارت و ارعاب مردم آنجا را بترساند. اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز براى مقابله با او عدهاى را فرستاد كه شرّ آنان را از سر مردم كوتاه كنند.
ماجرا اين گونه آغاز شد كه «بُسر بن اَرطاة» از طرف معاويه با لشكرى به طرف حجاز حركت كرد. او پس از قتل عام در مدينه و كشتار در مكه و قتل و غارت در طائف، به نجران رفت. او در آنجا با سه گروه از مردم رو به رو شد. عدهاى باقى ماندگان مسيحيت و گروهى شيعيان و عدهاى ديگر طرفداران عثمان و سقيفه بودند.
بُسر ابتدا مسيحيان را جمع كرد و گفت: اى برادران مسيحى، قسم به خدا اگر درباره شما چيزى كه خوش ندارم به من گزارش شود كشتههاى شما را بسيار خواهم نمود.
آنگاه با كمك طرفداران عثمان سراغ شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام در آن منطقه رفت، و بسيارى از آنان را كشت و عدهاى را فرارى داد و به غارت اموالشان پرداخت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام «جارية بن قُدّامه سَعدى» را با دو هزار نفر به آنجا فرستاد. بُسر و يارانش با شنيدن خبر نزديك شدن آنان فرار كردند. جاريه طرفداران عثمان را مجازات سختى نمود و سپس در پى بُسر و يارانش تا مكه تاخت و عدهاى از لشكريان بُسر را به قتل رساند.
بنى اميه ميراث خوار سقيفه بودند كه در تمام موارد حفظ فرامين ابوبكر و عمر را در دستور العمل خود داشتند. از اين شجره خبيثه انتظارى نمىرفت جز آنكه اهل نجران را در تبعيد خود نگه دارند و جزيه آنان را به بيت المال خود منتقل نمايند.
ازدياد جزيه نجرانيان در زمان حجاج(1)
پس از كم كردن 200 حُلّه از 2000 حله تعيين شده در جزيه نجرانيان توسط عثمان، و كم شدن 200 حله ديگر توسط معاويه، پرداخت 1600 حلّه در سال به عنوان جزيه از سوى نجرانيان يك مسئله رسمى در دفاتر حكومتى بنى اميه بود؛ و سالانه براى دريافت آن سراغ مسيحيان نجران مىرفتند.
هنگامى كه «حَجّاج» حكومت عراق را به دست گرفت «ابن اشعث» در برابر او قيام كرد. حجاج نجرانيان را به طرفدارى از ابن اشعث متهم كرد و جزيه آنان را به هزار و هشتصد حلّه بازگرداند و نيز مبلغى اضافه بر حلّهها مىگرفت.
تغيير مروانيان در جزيه نجرانيان(2)
در زمان خلافت «عُمَر بن عبدالعزيز» بار ديگر نجرانيان نزد او رفتند و دلايلى را براى كم كردن جزيه مطرح كردند كه عبارت بود از كم شدن مسيحيان، غارتهايى كه
از سوى اعراب بيابانى مىشود و مبالغ كمرشكنى كه بايد به آنان بپردازند و همچنين ظلمى كه حجاج نسبت به آنان روا داشته بود.
عمر بن عبدالعزيز دستور داد آنان را سرشمارى كردند و معلوم شد يك دهم از نفرات اوليه آنان باقى ماندهاند. لذا گفت:
نظر من اين است كه اين جزيه به حساب نفرات است، و به عنوان عوض از سرزمين آنان نيست. بنابراين جزيه مُردگان و نيز كسانى كه مسلمان شدهاند ساقط مىشود.
از اين رو دستور داد فقط دويست حلّه كه قيمت آنها هشت هزار درهم مىشود به عنوان جزيه بپردازند؛ كه اين مقدار يك دهم حلّههايى بود كه در صلحنامه با پيامبر صلىاللهعليهوآله نوشته شده بود.
بازگرداندن مبلغ جزيه نجرانيان(1)
هنگامى كه «يوسف بن عمر» در روزگار «وليد بن يزيد بن عبدالملك» حاكم عراق شد، به عنوان طرفدارى از حجاج جزيه نصاراى نجران را به صورت اول باز گردانيد و هزار و هشتصد حلّه از آنان مىگرفت.
1) . فتوح البلدان: ج 1 ص 78 - 80 .
در زمان بنى عباس در زندگى نجرانيان تغييرى حاصل نشد و همچنان در تبعيدگاه خود باقى ماندند، و گرفتن جزيه از آنان همچنان ادامه يافت و مأموران حكومتى براى وصول آن به نجرانيه كوفه مىآمدند. با اين همه در مقدار جزيه تغييراتى حاصل شد كه ذيلاً به بررسى آن مىپردازيم.
كم كردن جزيه نجرانيان در زمان سفاح(1)
در زمان خلافت «ابوالعباس سَفّاح» اولين خليفه عباسى، باقى مانده مسيحيان نجران در روز قيامش بر سر راه او آمدند و در حالى كه از مسجد به خانهاش مىرفت گُل بر سر و روى او ريختند، كه اين كار مسيحيان مورد توجه فوق العاده سفاح واقع شد.
نجرانيان خود را به او نزديكتر كرده و مشكل خود را مطرح كردند و سرگذشت جزيه را براى سفاح تعريف كردند، كه در زمان عمر بن عبدالعزيز دويست حلّه مىدادند و يوسف بن عمرو آن را به هزار و هشتصد حلّه برگردانيده است. همچنين گوشزد كردند كه ما از طرف مادرى با دايىهاى تو يعنى بنىالحارث بن كعب فاميل هستيم!
«عبداللّه بن ربيع حارثى» درباره نجرانيان با «سفاح» گفتگو كرد و «حجاج بن ارطاة» نيز وى را تصديق نمود. اين بود كه سفاح جزيه آنان را به دويست حلّه برگردانيد.
1) . فتوح البلدان: ج 1 ص 78 - 80 .
هنگامى كه «هارون الرشيد» خلافت را به دست گرفت براى حج به سوى مكه حركت كرد. او در مسير خود به كوفه رسيد و مسيحيان نجران اين فرصت را غنيمت شمرده نزد او رفتند و گفتند: «كارگزارانِ بيت المال كه براى گرفتن جزيه نزد ما مىآيند
رفتارى خشن دارند و برخورد نامناسبى مىكنند».
هارون دستور داد نوشتهاى براى مسيحيان بنويسند كه از آن به بعد دويست حله جزيه را مستقيما و بدون دخالت كارگزاران به بيت المال بغداد پرداخت كنند.(1)
حفظ عهد نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مباهله تا قرن چهارم(2)
با اينكه نجرانيان رسما از سرزمين خود فاصله گرفته بودند و عهد نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره باقى ماندن آنان در سرزمينشان عملى نمىشد، ولى جزيه توسط حكومتهاى
غاصب از آنان گرفته مىشد.
جالب آن است كه تا قرن چهارم آنان پيمان نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه به خط اميرالمؤمنين عليهالسلام نوشته شده بود، همچنان به عنوان سند زنده از گذشته خود حفظ كرده بودند.
«مباهله» آفتابى همچون غدير بود كه روزى طلوع كرد و براى هميشه چراغراه شيعه در طول تاريخ شد.
بعد از نپذيرفتن مباهله توسط مسيحيان نجران پرونده مباهله نه تنها بسته نشد، بلكه باز شد! با اينكه مباهلهاى انجام نشد، ولى يك اعتقاد بلند به يادگار ماند كه صاحبان آن اهل بيت عليهمالسلام بودند و استفاده از مفاهيم آن درسِ فكرىِ شيعه شد.
در طول تاريخ از يك سو اهل بيت عليهمالسلام در مقاطع مختلف با ذكر اين ماجرا و آيه مباهله ناآگاهانِ مستضعف را هدايت كرده و دشمنان مغرض را سركوب نمودهاند؛
و از سوى ديگر دشمنان در بين خود يا در مجالس عمومى و خصوصى به اين فضيلت اهل بيت عليهمالسلام اقرار كردهاند.
ماجراى مباهله از ركنهاى اساسى اسلام است. هيچ يك از اهل سنت در مورد مباهله و حضور پنج تن عليهمالسلام براى اين برنامه عظيم تشكيك نكردهاند. بسيارى از راويان شيعه و سنى داستان مباهله را مفصلاً نقل كردهاند و زوايايى از ناگفتههاى داستان را براى همگان روشن كردهاند.
آنچه در اين بخش پى مىگيريم در 2 فصل مطرح شده است: يكى اتمام حجتهاى معصومين عليهمالسلام، و ديگرى اقرارهاى دشمنانشان درباره مباهله.
استدلال مقام عصمت با مباهله و اتمام حجت او به وسيله آن، در درجه اول دليل بر محتواى بلند علمى و مسلم بودن سند مباهله است؛ و در درجه دوم حاكى از عمق مطالب قابل استخراج از باطن اين ماجراست.
شخص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در يك مورد، اميرالمؤمنين عليهالسلام در ده مورد كه نقاط حساسى از تاريخ غصب خلافت بوده، امام حسن عليهالسلام دو مورد در برابر معاويه، امام حسين عليهالسلام يك مورد در جمع صحابه در مِنا، امام باقر عليهالسلام در سه مورد، امام صادق عليهالسلام در سه مورد، امام كاظم عليهالسلام در دو مورد، امام رضا عليهالسلام در سه مورد در مناظره با مأمون و علماى مذاهب مختلف، امام هادى عليهالسلام در يك مورد، امام حسن عسكرى عليهالسلام در يك مورد به ماجراى مباهله استدلال فرمودهاند، كه اين موارد در بخش حاضر ذكر مىشود.
از اواخر سال نهم هجرت تا رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بيش از يك سال فاصله است.
آن حضرت در اين مدت نقطه اصلى مباهله را به مردم گوشزد فرمود تا نتيجهاى كه از اين واقعه بايد گرفته شود از دست نرود.
در حالى كه ممكن بود خدا براى مباهله فقط حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله را تعيين فرمايد، ولى چهار نور پاك را هم همراه آن حضرت حاضر فرمود. در همين حال ممكن بود افراد پاك ديگرى هم به اين مجموعه اضافه شوند ولى غير اين پنج نفر را اجازه نداد.
اين مسئله در موقعيتى بود كه براى اثبات حقانيت اسلام در برابر مسيحيت كارى بزرگ در حال انجام بود. نتيجهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به مردم گوشزد فرموده اين است كه خداوند با قرين نمودن اين چهار تن با شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه فهماند كه افضل و والاترين مردم جز اين پنج نفر نيستند، حتى تنها زنى كه با مردى در يك درجه قرار داده شده حضرت زهرا عليهاالسلام است كه در مباهله با اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك درجه معرفى شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
خداوند هيچ زنى را با مردى در يك درجه قرار نداد مگر آنچه درباره فاطمه و على انجام داد كه فاطمه را به بهترين مردان عالم ملحق نمود. همچنين آنچه درباره حسن و حسين انجام داده و آن دو را به كسانى ملحق كرده كه افضل و محترمتر از همه مردماند؛ و آن هنگامى بود كه براى مباهله جمع آنان را برگزيد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
آنجا بود كه خداوند فاطمه را در شهادت دادن به محمد و على ملحق كرد و حسن و حسين را هم به آنان ملحق نمود و فرمود: «فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ
ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ»: «هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم. سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان نقطه اصلى آيه مباهله و صاحب كلمه «اَنفُسَنا»، در موقعيتهاى متفاوتى به مسئله مباهله استدلال مىفرمود، كه 10 مورد آن اتمام حجتها را در اينجا مىآوريم. آن حضرت در هر يك از اين احتجاجات بُعد خاصى از واقعه را مورد توجه قرار مىداد، كه جا دارد ما نيز آن جهات را در كلام حضرتش دنبال كنيم.
1 . در مباهله من و همسرم و فرزندانم بوديم يا تو؟(1)
دشمنان غدير و مباهله سعى در مخفى كردن كارهاى ننگين خود داشتند، اما با گفتگوهايى كه بين آنان و معصومين عليهمالسلام اتفاق مىافتاد عملاً توسط خودشان رسوا مىشدند.
هنگامى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را تنها گذاشتند، ابوبكر سعى مىكرد با روى خوش نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام برود و با آن حضرت صحبت كند تا سرپوشى بر كارهاى خود بگذارد، ولى متقابلاً آن حضرت با روى گرفته و ناراضى با ابوبكر رو به رو مىشد.
اين برخورد بر ابوبكر بسيار سنگين مىآمد، به گونهاى كه در جستجوى چارهاى افتاد تا با نيرنگ و عذرخواهى مشكل را حل كند. او منتظر فرصتى بود تا اينكه روزى
1) . الاحتجاج طبرسى: ج 1 ص 304 .
بدون اطلاع قبلى نزد حضرت آمد و اظهار داشت: اى ابوالحسن، به خدا قسم اين مسئله خلافت با توطئهاى از سوى من پيش بينى نشده بود و من هم رغبتى به اين خلافت نداشتم!!
اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: آيا به نظر تو استحقاق خلافت به چيست؟ ابوبكر با تبختر گفت: دلسوزى و وفادارى! اما حضرت فرمود: «و سابقه در اسلام و قرابت و خويشاوندى پيامبر صلىاللهعليهوآله»!!؟ اينها چيزهايى بود كه خود ابوبكر و عمر در روزهاى اول غصب خلافت در برابر انصار مطرح كرده بودند. ابوبكر كه پاسخى نداشت گفت: «آرى سابقه و قرابت با پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مطرح است»!
حضرت فرمود: «تو را به خدا قسم مىدهم آيا روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مباهله آمد من و همسرم و پسرانم را آورد يا تو و همسرت و فرزندانت را»؟ ابوبكر گفت: البته كه شما را آورد!
2 . در بين شما كسى هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را نفس خود قرار داده باشد؟(1)
چه كسى مىتواند چنين افتخار عظيمى را ادعا كند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به جاى خود و بانوى او را چون بانوى خود و پسران او را همانند پسران خويش پذيرفته باشد؟ در روز شورى كه عمر براى بعد از مرگ خود تدارك ديده بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام با چنين فضيلتى بر همه ثابت كرد كه تا على هست عثمان و عبدالرحمن و سعد و طلحه و زبير را به خلافت چه كار است!؟
آن حضرت در روز شورى در مقابل منافقين و معاندين حاضر در آنجا چنين فرمود: اتمام حجتى بر آنان نمايم كه قريشى و عربى و عجمىِ آنان قدرت ردّ آن را نداشته باشد و نتواند خلاف آن را بگويد:
1) . احقاق الحق: ج 9 ص 81 . الصواعق المحرقة: ص 154 . نهج السعادة: ج 1 ص 131 .
شما را به خدا قسم مىدهم، آيا در بين شما كسى غير از من هست كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله در خويشاوندى نزديكتر باشد، و آيا كسى هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله
او را نفس خود و پسران او را پسران خود و بانوى او را بانوى خويش قرار داده باشد؟
گفتند: نه به خدا قسم.
3 . براى مباهله غير از من و همسر و دو فرزندم را نبرد!(1)
غاصبين خلافت كار على بن ابىطالب عليهالسلام را به آنجا كشانده بودند كه بايد براى اثبات فضايل خود مردم را قسم مىداد و از آنان اقرار مىگرفت. مباهله يكى از اين فضايل بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در احتجاجات خود درباره آن فرمود:
آيا اقرار مىكنيد هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اهل نجران را به مباهله دعوت نمود غير از من و همسرم و دو فرزندم كسى را نياورد؟
مردم گفتند: آرى، به خدا قسم!
4 . در مباهله جز من و همسرم و دو پسرم را نياورد!(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام همواره سعى مىكرد از مردم اقرار بگيرد و حجت را بر آنان تمام كند، تا در روز قيامت در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله عذرى نداشته باشند.
آن حضرت در مجلسى كه در زمان عثمان و در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله برگزار شده بود بر اهل مسجد احتجاج نمود كه آيا اقرار مىكنيد وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اهل نجران را به مباهله
فراخواند جز مرا و همسرم و دو پسرم را نياورد؟ حاضران در مسجد گفتند: آرى به خدا قسم.
5 . در مباهله فرمود: تو نفس من هستى!(1)
تفسير آيه مباهله با يك اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله انجام شد، و آن اين بود كه على عليهالسلام را به عنوان نفس خود معرفى كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام اين اشاره افتخار آميز را چنين بيان مىكند:
شما را به خدا قسم مىدهم، آيا در بين شما كسى غير از من هست كه وقتى در روز مباهله اين آيه نازل شد: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ... »، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرموده باشد: «تو نفس من هستى»؟!
گفتند: به خدا قسم در بين ما چنين كسى جز تو وجود ندارد.
6 . دست ما را گرفت و براى مباهله آورد!(2)
براى آنكه عظمت مباهله از خاطرهها نرود، در حالى كه هم مسلمانان و هم مسيحيان منتظر بودند تا ببينند پيامبر صلىاللهعليهوآله با چه كسانى براى مباهله بيرون مىآيد؛ همه ديدند فقط چهار نفر را با خود آورد و هيچ كس ديگرى را در اين فضيلت شريك نكرد!!
اين صحنه براى همگان تعجب برانگيز شد و اين اعجاب ماندگار شد تا آنكه روزى از حضرت فضايلش را پرسيدند و حضرت تعدادى از آنها را برشمرد. مردم درخواست كردند بيشتر بگويد. حضرت فرمود:
دو تن از بزرگان مسيحيان نجران خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و درباره حضرت عيسى عليهالسلام صحبت كردند؛ و خداوند آيه مباهله را نازل كرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله داخل خانه شد و دست من و حسن و حسين و فاطمه را گرفت و سپس بيرون آمد. آنگاه دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و انگشتانش را باز نمود و آنان را به مباهله دعوت فرمود.
يكى از آن دو مسيحى با ديدن اين منظره به ديگرى گفت: «به خدا قسم اگر پيامبر باشد هلاك مىشويم، و اگر پيامبر نباشد قوم او كار ما را تمام مىكنند». اين بود كه از گفته خود دست برداشتند و بازگشتند.
7 . مردى از يهود گفت: مباهله نكنيد كه گرفتار مىشويد!(1)
آنگاه كه خدا بخواهد فضيلت آل محمد عليهمالسلام را به همه نشان دهد، حتى دشمنان لب به تأييد آن مىگشايند. در حالى كه مسيحيان براى مباهله با پيامبر اسلام آمده بودند
يك يهودى عظمت اهل بيت عليهمالسلام را به رخ آنان كشيد و آنان را از مباهله بر حذر داشت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره اين ماجرا فرمود: وقتى اين آيه نازل شد: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ... »، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست من و فاطمه و دو پسرم را گرفت. در آن حال مردى از يهود به مسيحيان گفت: «مباهله نكنيد كه گرفتار مىشويد و هلاك مىگرديد».
8 . نفسِ من نفسِ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود!(2)
هيچيك از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىتوانستند با گفتن مناقب خود در برابر على بن ابىطالب عليهالسلام تفاخر كنند، چرا كه آن حضرت فضايلى داشت كه امكان شركت ديگران در آنها نبود و عظمت علوى در اوجى بود كه جز او سزاوار آن فضيلت نبود؛ و مباهله يكى از آن فضايل است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك مجلس هفتاد فضيلتِ خود را برشمرد و فرمود: «من هفتاد منقبت دارم كه هيچ يك از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن با من شريك نيستند». سپس آنها را برشمرد تا در فضيلت سى و چهارم فرمود:
مسيحيان مسئلهاى را ادعا كردند و خداوند عزوجل چنين نازل كرد: «فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلىَ الكاذِبينَ »: «هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم،
سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم». پس نفس من نفس رسول اللّه بود و نساء فاطمه بود و ابناء حسن و حسين بودند.
سپس نصارى پشيمان شدند و از پيامبر صلىاللهعليهوآله درخواست كردند از آنان درگذرد؛
و حضرت قبول كرد. قسم به خدايى كه تورات را بر موسى و قرآن را بر محمد نازل كرد، اگر با ما مباهله مىكردند به ميمون و خوك مسخ مىشدند.
9 . براى مباهله ما را آورد!(1)
چه كسى مىتواند ادعا كند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اثبات ادعاى خويش و استجابت دعايش در برابر اديان ديگر خاندان مرا برگزيد، جز اميرالمؤمنين عليهالسلام كه فرمود: «پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مباهله با مسيحيان من و فاطمه و حسن و حسين را آورد».
10 . مباهله فضيلت خدادادى است!(2)
عدّهاى به اميرالمؤمنين عليهالسلام عرض كردند: يا اميرالمؤمنين، افضل مناقبت را به ما خبر ده. فرمود: «افضل مناقبم خدادادى است و من درباره آنها اقدامى نكردهام»!
گفتند: آنها كدام است يا اميرالمؤمنين؟ حضرت چند فضيلت را بيان كرد تا آنجا كه فرمود:
دو نفر از علماى مسيحى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و درباره حضرت عيسى عليهالسلام با آن حضرت گفتگو كردند. خداوند آيه مباهله را نازل كرد. پس از نازل شدن آيه پيامبر صلىاللهعليهوآله داخل خانه شد و دستِ من و حسن و حسين و فاطمه را گرفت و براى مباهله بيرون آمد. سپس دستش را به سوى آسمان بلند كرد و بين انگشتانش را باز كرد و آنان را به مباهله دعوت كرد.
وقتى آن دو عالم مسيحى اين منظره را ديدند يكى به ديگرى گفت: «به خدا قسم اگر پيامبر باشد هلاك مىشويم، و اگر نباشد قوم او ما را كفايت مىكنند». اين بود كه از مباهله خوددارى كردند و بازگشتند.
امام مجتبى عليهالسلام يكى از اركان مباهله است كه چهل سال بعد از مباهله عمر كرد، و به عنوان يادگار آن روز در اجتماع مسلمين حضور داشت و در موقعيتهاى لازم با ذكر مباهله احتجاج مىفرمود، كه 2 مورد آن ذكر مىشود.
1 . «اَنفُس» پدرم، «اَبناء» من و برادرم، «نِساء» مادرم!(1)
انفس و ابناء و نساء وقتى به ضمير «نا» اضافه مىشود به معناى يك روح در چند
1) . ينابيع المودة: ج 3 ص 364 .
كالبد است؛ و «لَحمُكَ لَحمى وَ دَمُكَ دَمى» را مجسم مىسازد كه آينه تمام نماى يكديگرند. امام حسن عليهالسلام در ترسيم اين حقيقت مىفرمايد:
جَدّم در روز مباهله از «اَنُفس» پدرم و از «اَبناء» من و برادرم را و از «نِساء» مادرم فاطمه را انتخاب نمود. ما خانواده او و گوشت و خون او بوديم. ما از او بوديم و او از ما بود. او هر روز نزديك طلوع فجر نزد ما مىآمد و مىفرمود: «اى اهل خانه، نماز! خدا شما را رحمت كند». سپس اين آيه را تلاوت مىنمود: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطهيرا»: «خدا اراده نموده كه هر گونه ناپاكى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك گرداند پاك گرداندنى».(1)
2 . ما اهل بيتِ پيامبريم، او از ماست و ما از اوييم!(2)
در حالى كه معاويه با جرئت پا بر فراز منبر على عليهالسلام نهاده و به غصب خلافت فخر مىكرد، امام حسن عليهالسلام جواب دندان شكنى مانند مسئله مباهله را به ميان آورد. ماجرا هنگامى اتفاق افتاد كه امام حسن عليهالسلام با معاويه صلح كرد، معاويه مردم را جمع كرد و بالاى منبر رفته گفت: «حسن بن على مرا شايسته خلافت دانست و خود را شايسته خلافت نديد»!!
هنگامى كه سخن معاويه تمام شد امام حسن عليهالسلام برخاست و حمد الهى را آن گونه كه شايسته خداوند بود به جا آورد و سپس براى اثبات شايستگى خلافت درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام و خودش داستان مباهله را ذكر كرد و فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از «اَنفُس» پدرم را آورد و از «اَبناء» من و برادرم و از «نِساء» مادرم را. ما خانواده او بوديم، ما براى اوييم و او از ماست و ما از او هستيم.
امام حسين عليهالسلام آخرين يادگار مباهله در ميان مردم بود. اتمام حجت حضرت يادآور روزى بود كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر مسيحيان قرار گرفتند، و آنان جرئت مباهله پيدا نكردند.
براى مباهله جز پدرم و همسرش و دو پسرش را نياورد!(1)
در اوج طغيان معاويه يكى از حساسترين مقاطع احتجاج با مباهله، با حضور بقاياى صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ايام حج پيش آمد. يك سال قبل از مرگ معاويه و دو سال قبل از واقعه كربلا، امام حسين عليهالسلام به سفر حج رفت. آن حضرت در مِنا مجلسى بر پا كرد كه در آن هفتصد نفر از بزرگان مسلمانان آن روز حضور يافتند كه دويست نفر آنان از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. حضرت برخاست و براى آنان خطابهاى ايراد كرد و پس از حمد و ثناى الهى جنايات معاويه را يادآور شد و فرمود:
اين طغيانگر نسبت به ما و شيعيانمان كارهايى انجام داده كه همه ديدهايد و مىدانيد و حاضر بودهايد. شما را قسم مىدهم به حق خداوند بر شما و حق پيامبر صلىاللهعليهوآله و حق قرابَتَم نسبت به پيامبرتان كه گفتار امروز مرا به قبايل و دوستان خود كه به آنان اطمينان داريد برسانيد و به آنچه از حق ما مىدانيد دعوت نماييد، چرا كه من مىترسم امر ولايت در يادها كهنه شود و حق از ميان برود و مغلوب گردد.
1) . كتاب سليم: ص 322 .
سپس حضرت همه فضايلى را كه خداوند در قرآن درباره اهل بيت عليهمالسلام نازل كرده خواند و تفسير كرد. بعد از تفسير قرآن آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره پدرش اميرالمؤمنين عليهالسلام و مادرش حضرت زهرا عليهاالسلام و برادرش امام حسن عليهالسلام و درباره خودش فرموده بود ذكر كرد؛ و در همه موارد مردم را قسم داد و صحابه و تابعين به آنها اقرار كردند. از جمله حضرت مباهله را يادآور شده فرمود:
شما را به خدا قسم مىدهم، آيا قبول داريد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسيحيان نجران را به مباهله فراخواند جز پدرم و همسرش و دو پسرش را نياورد؟
اصحاب حاضر در مجلس پاسخ دادند: آرى به خدا قسم.
در زمان امام باقر عليهالسلام مباهله يك ميراث اعتقادى بود كه ابعاد مختلف آن براى اتمام حجت مورد استدلال قرار مىگرفت. در اينجا 3 مورد از اين احتجاجها را مىآوريم.
1 . مسيحيان مباهله پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه ديدند منصرف شدند!(1)
تشريح كيفيت مباهله و عكس العملى كه نجرانيان با ديدن آن منظره از خود نشان دادند، يكى از ابعادى است كه حقانيّت اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله ثابت مىكند. امام باقر عليهالسلام در تشريح اين منظره مىفرمايد:
1) . تفسير العياشى: ج 1 ص 175 .
مباهله به اين صورت بود كه دستها را در هم گره كرده به سوى آسمان بلند مىكردند. هنگامى كه بزرگان مسيحى اين حركت را از پيامبر صلىاللهعليهوآله ديدند، يكى از آنها به همراهش گفت: «به خدا قسم اگر او فرستاده پروردگار باشد هلاك خواهيم شد، و اگر پيامبر نباشد قوم او در جنگ بر ما پيروز مىشوند». اين بود كه از مباهله منصرف شدند.
2 . اَبناء و نِساء و اَنفُس : حَسَنين و فاطمه و على عليهمالسلام(1)
تفسير كلمه به كلمه آيه مباهله و تعيين مصداق آيه معانى آن را با ظرافت تمام در برابر ما قرار مىدهد. امام باقر عليهالسلام درباره كلام خداوند تعالى در آيه مباهله فرمود: «اَبنائنا» حسن و حسين عليهماالسلام هستند. «اَنفُسنا» پيامبر صلىاللهعليهوآله و على بن ابىطالب عليهالسلام هستند و «نِسائنا» فاطمه زهرا عليهاالسلام است.
3 . حَسَنين عليهماالسلام به دليل مباهله پسران پيامبرند!(2)
داستان مباهله هرگز با گذشت زمان فراموش شدنى نيست؛ اما پس از گواهى پنج تن حاضر در مباهله هنوز معاندين ولايت سعى در تخريب اركان اساسى اسلام داشتند. در اين باره ابوالجارود نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام به من فرمود: «مخالفين درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام چه مىگويند»؟ عرض كردم: «در مقابل ما انكار مىكنند كه آنان دو پسر پيامبر صلىاللهعليهوآله باشند». امام عليهالسلام فرمود: «در برابر آنان چگونه استدلال مىكنيد»؟ عرض كردم:
به كلام خداوند عزوجل درباره حضرت عيسى بن مريم عليهالسلام كه مىفرمايد:
«وَ مِن ذُرّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيمانَ وَ اَيُّوبَ وَ يوسُفَ وَ موسى وَ هارونَ وَ كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنينَ وَ زَكَريّا وَ يَحيى وَ عيسى ... »(3)كه خداوند حضرت عيسى عليهالسلام
را از نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام قرار داده با آنكه نوه دخترى او به حساب مىآيد. در نتيجه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام نوه دخترى پيامبر صلىاللهعليهوآله و پسران آن حضرت حساب مىشوند.
امام باقر عليهالسلام فرمود: آنان در برابر اين استدلال چه مىگويند؟ عرض كردم: مىگويند ممكن است فرزندِ دختر فرزند حساب شود، ولى از صلب او نباشد و فرزند حقيقى به حساب نيايد. فرمود: شما در برابر آنان چه مىگوييد؟ عرض كردم: به كلام خداوند به پيامبرش در آيه مباهله استدلال مىكنيم كه مىفرمايد: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ... »، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با آوردن امام حسن و امام حسين عليهماالسلام به صراحت آيه نشان داد كه آن دو بزرگوار پسران او هستند.
حضرت فرمود: آنان چه مىگويند؟ عرض كردم: مىگويند گاهى در كلام عرب به فرزندانى كه از ديگرى باشند «اَبنائنا» گفته مىشود. فرمود: از كتاب خدا دليلى مىآورم كه حَسَنين از صلب پيامبرند؛ دليلى كه جز كافر نتواند آن را ردّ كند. عرض كردم: فدايت گردم اين در كجاى قرآن است؟ فرمود:
آنجا كه خداوند مىفرمايد: «حُرِّمَت عَلَيكُم اُمَّهاتُكُم وَ بَناتُكُم وَ اَخَواتُكُم ... وَ حَلائِلُ اَبنائِكُم الَّذينَ مِن اَصلابِكُم»: «بر شما حرام است ازدواج با مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان ... و همسران پسرانتان كه از صلب شما هستند»(1)(كه طبق اين آيه پسرانى كه از صلب كسى هستند شامل نوههاى دخترى و پسرى مىشود). از آنان بپرس كه آيا براى پيامبر صلىاللهعليهوآله حلال است دختر حَسَنين عليهماالسلام را به ازدواج خود در آورد؟! اگر بگويند «آرى» دروغ گفتهاند و فسق و فجور بر زبان راندهاند؛ و اگر بگويند «نه» پس اقرار كردهاند كه آن دو بزرگوار فرزندان صلبى او هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىتواند دخترانشان را به ازدواج خود درآورد.
1) . سوره نساء: آيه 23 .
زمان امام صادق عليهالسلام را هنگامه بيان حقايق بايد ناميد. در اين دوران مباهله به عنوان يكى از مسايل مهم در استدلالهاى شيعه مطرح شده و آن حضرت نيز با آن اتمام حجت فرموده است، كه 3 مورد را ذكر مىكنيم.
1 . دو پسر و داماد و دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مباهله(1)
نجرانيان در كتابهاى مقدس خوانده بودند كه جانشين پيامبر داماد اوست و فرزندان او از نسل دخترش هستند. در مباهله اين علامت از نشانههاى قطعى نبوت حضرت بود كه مسيحيان با توجه به آن از مباهله وحشت كردند. امام صادق عليهالسلام اين بُعد از داستان مباهله را نقل كرده مىفرمايد:
صبح هنگام مسيحيان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند در حالى كه اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام همراه آن حضرت بودند. آنان پرسيدند: اينان كيانند؟ در پاسخ به آنها گفته شد: «اين پسر عمو و وصى او و دامادش على بن ابىطالب عليهالسلام است. اين دختر او فاطمه عليهاالسلام، و اينها دو پسرانش حسن و حسين عليهماالسلام هستند».
با شنيدن اين مطلب مسيحيان به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: «هر گونه كه تو راضى باشى عمل مىكنيم، ولى ما را از مباهله معذور بدار»! پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز با قرارداد جزيه مصالحه نمود و آنان بازگشتند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 341 .
2 . براى مباهله ما را اختصاص داد!(1)
امام صادق عليهالسلام با اشاره به مباهله مقام اهل بيت عليهمالسلام را به مردم گوشزد مىكرد. از جمله فرمود:
درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر دهيد كه هر گاه كار مشكلى پيش مىآمد چه كسى را براى حل آن اختصاص مىداد؟ آيا هنگامى كه مىخواست با اهل نجران مباهله كند فقط ما را به اين برنامه اختصاص نداد؟ آيا اين گونه نبود كه فقط دست على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را گرفته براى مباهله آورد؟
3 . به دليل مباهله خمس به اهل بيت عليهمالسلام اختصاص دارد(2)
يكى از بدعتهاى سقيفه صَرف خُمس در غير اهل بيت عليهمالسلام بود. امام صادق عليهالسلام براى اينكه اهداف مغرضانه دشمنان را بيان كند فرمود: قريش درباره خمس چه مىگويند؟ راوى پاسخ داد: آنان خمس را متعلق به همه قريش مىدانند. حضرت فرمود:
انصاف ندادهاند! چگونه است كه اگر مباهله باشد پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط با ما مباهله مىكند و اگر مبارزه باشد فقط به وسيله ما مبارزه مىكند، ولى با اين همه ما و آنان يكى هستيم؟!
خليفه ظالمى چون هارون در برابر حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام قرار گرفته بود؛ و اتمام حجتهاى كوبنده امام كاظم عليهالسلام او را از اوج تكبر به زير مىآورد و
بلند پروازىهاى او را درهم مىشكست. در 2 مورد مسئله مباهله در همين راستا به كار آمد و هارون از هر پاسخى عاجز ماند.
1 . به دليل آيه مباهله ما خاندان از نسل پيامبريم نه شما!(1)
يكى از نتايج مهم مباهله اين بود كه به تصريح آيه قرآن ثابت شد حَسَنين عليهماالسلام فرزندان پيامبرند و پيرو آن امامان عليهمالسلام فرزندان واقعى پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىآيند. آنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را «اَبتَر» خطاب كردند و نيز آنان كه در طول تاريخ سعى داشتند نسل بودن اهل بيت عليهمالسلام را نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله نفى كنند، در برابر استدلال با آيه مباهله براى هميشه ساكت شدند. يك نمونه آن ماجرايى بود كه بين هارون و امام كاظم عليهالسلام اتفاق افتاد.
هارون الرشيد از حضرت پرسيد: شما چگونه مىگوييد: «ما نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله هستيم»، در حالى كه آن حضرت نسلى نداشت، و نسل از فرزند پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر هستيد، و هيچگاه فرزندان دختر نسل كسى حساب نمىشوند؟
امام كاظم عليهالسلام آيه «وَ مِن ذُرّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيمانَ ... »(2)را تلاوت نمود كه خداوند حضرت عيسى عليهالسلام را از طريق حضرت مريم عليهاالسلام نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام مىخواند. سپس فرمود: بيش از اين هم برايت بگويم؟ هارون گفت: بگو! حضرت آيه مباهله را يادآور شد و فرمود: كلام خداوند متعال كه چنين نازل كرده است:
فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ:
هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو: «بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».(3)
سپس حضرت به هارون فرمود: هيچ كس ادعا نكرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را هنگام مباهله زير سايبان داخل كرده باشد مگر على بن ابىطالب و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام. بنابراين «اَبنائنا» حسن و حسين عليهماالسلام هستند و «نِساءنا» فاطمه عليهاالسلام است و «اَنفُسنا» على بن ابىطالب عليهالسلام است.
2 . به دليل آيه مباهله ما را فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىدانند!(1)
دشمنان اهل بيت عليهمالسلام همواره سعى داشتند مناقب آنان را پوشيده بدارند، اما هر مقابلهاى كه با مناقب آنان مىكردند پرده از نور ديگرى از فضايل ايشان برداشته مىشد. نمونه آن سؤالى است كه هارون به عنوان مؤاخذه در برابر امام كاظم عليهالسلام مطرح كرد.
امام موسى بن جعفر عليهالسلام مىفرمايد: هارون دستور داد مرا از مدينه نزد او بياورند. در مجلسى از من پرسيد: چرا شيعيان خود را منع نمىكنيد از اينكه به شما «يابن رسول اللّه» بگويند، در حالى كه شما فرزندان على هستيد و فاطمه ظرف بود و فرزند به پدر نسبت داده مىشود نه مادر!!
حضرت در پاسخ او آيه «وَ وَهَبنا لَهُ اِسحاقَ وَ يَعقوبَ كُلاًّ هَدَينا وَ نوحا هَدَينا مِن قَبلُ وَ مِن ذُرّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيمانَ ... وَ زَكَريّا وَ يَحيى وَ عيسى ... »(2)را خواند و فرمود: «پدرِ عيسى كيست»؟ هارون گفت: او پدر ندارد و از كلام خدا و روح القدس خلق شده است»! امام كاظم عليهالسلام فرمود: «عيسى از طرف مريم از فرزندان انبيا به شمار آمده، و ما هم از طرف فاطمه به فرزندان انبيا ملحق شدهايم». هارون درخواست كرد و گفت: «دليل ديگرى هم برايم بگو». حضرت فرمود:
همه امت از نيك و بد متفقاند كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله نجرانيان را به مباهله فراخواند در زير عبا (كه سايبان بين دو درخت بود) جز پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام شخص ديگرى نبود و خداوند در اين باره فرمود: «فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلىَ الكاذِبينَ». پس تأويل «اَبنائنا» حسن و حسين عليهماالسلام و «نِسائنا» فاطمه عليهاالسلام و «اَنفُسَنا» على بن ابى طالب عليهالسلام است.
هارون با درماندگى از اينكه پاسخى ندارد گفت: «اَحسَنت»!!
دوران امام رضا عليهالسلام يكى از حساسترين زمانهاى ابحاث اعتقادى شيعه بود. تشكيل مجالس مناظره بين علماى اديان و مذاهب اهميت اين مسئله را دو چندان مىكرد؛ و در مواردى مأمون شخصا در برابر حضرت قرار مىگرفت. آن حضرت در چنين موقعيتهايى با مطرح كردن مباهله اتمام حجتهاى جاودانى به يادگار گذاشت، كه 3 مورد را مىآوريم.
1 . مباهله بزرگترين فضيلت قرآنى اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
بالاترين فضيلت على بن ابىطالب عليهالسلام كه شاهد صريح آن قرآن است، نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 257 .
بودن آن حضرت است؛ و چون هيچ مخلوقى بالاتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست پس نفس او هم در پله دومِ خلقت قرار مىگيرد.
امام رضا عليهالسلام در يك مناظره جوانب اين نكته را روشن كردند، و آن روزى بود كه مأمون به آن حضرت عرض كرد: بزرگترين فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام را كه قرآن بر آن دلالت دارد به من خبر بده. حضرت فرمود: فضيلتى كه در مباهله است؛ زيرا خداوند عزوجل مىفرمايد:
اِنَّ مَثَلَ عيسى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُن فَيَكونُ. فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ.
مثل عيسى نزد خداوند مانند آدم است كه او را از خاك خلق كرد و به او گفت «باش» و او هم به وجود آمد. هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم. سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.(1)
حضرت در ادامه فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله حسن و حسين عليهماالسلام را فراخواند كه به حُكم قرآن پسران او حساب شدند، و فاطمه عليهاالسلام را فراخواند كه آن حضرت مصداق زنانِ مذكورِ او در آيه حساب شد. سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند كه به حكم خداى عزوجل نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داده شد.
اين مطلب ثابت است كه هيچ يك از مخلوقات خداى تعالى از پيامبر صلىاللهعليهوآله بالاتر و افضل نيست. بنابراين به حكم خداى عزوجل بايد كسى از نفس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله (يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام) بالاتر نباشد. مأمون پرسيد: «شايد منظور از «اَنفُسنا» خودِ حضرت باشد. امام رضا عليهالسلام فرمود:
1) . سوره آل عمران: آيات 59 - 61 .
اين صحيح نيست زيرا دعوت كننده هميشه ديگرى را فرا مىخواند و معنى ندارد كه خود را فرا بخواند. در مباهله هم مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط يك نفر مرد را فراخوانده و او اميرالمؤمنين عليهالسلام است. پس ثابت شد كه على عليهالسلام نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه خداوند سبحان در كتابش قصد كرده و حكم خود درباره نفس بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كتابش ثبت نموده است.
2 . مباهله دليل روشن قرآن بر انتخاب اهل بيت عليهمالسلام(1)
در اجتماع علماى مذاهب با حضور امام رضا عليهالسلام، اثبات حقانيت مذهب شيعه و فضيلت اهل بيت عليهمالسلام بر ساير مردم مطرح شد. آن حضرت با مطرح كردن آيه مباهله، آن را به عنوان فضيلتى كه نه قبل از آن و نه بعدا احدى از بشر به آن دست يافته مطرح كرد، و با آن در برابر علماى مذاهب اتمام حجت فرمود.
اين ماجرا در شهر مَرْو اتفاق افتاد كه در مجلس مأمون عدهاى از علماى مذاهب عراق و خراسان جمع بودند و امام رضا عليهالسلام نيز حضور داشت.
مأمون پرسيد: درباره معناى اين آيه به من خبر دهيد: «ثُمَّ اَورَثنَا الكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَينا مِن عِبادِنا»: «سپس به ارث داديم كتاب را به كسانى از بندگانمان كه آنان را برگزيديم».(2)
علما گفتند: خداوند از «برگزيدگان» در اين آيه همه امت را قصد كرده است. مأمون رو به امام رضا عليهالسلام كرد و پرسيد: يا اباالحسن، شما در اين باره چه مىگوييد؟! حضرت فرمود: من مانند اينان نمىگويم، بلكه من مىگويم خداى عزوجل عترت طاهره را از اين «برگزيدگان» قصد كرده است.
علما پرسيدند: به ما خبر ده كه آيا خداوند در كتابش «برگزيدن» را تفسير كرده است؟ حضرت فرمود: «گذشته از باطن قرآن در 12 مورد از ظاهر قرآن بيان نموده است». آنگاه حضِت مورد اول و دوم را ذكر كرد، و در مورد سوم فرمود:
سومى آنگاه بود كه خداوند طاهرين از خلقش را جدا كرد و به پيامبرش دستور داد به وسيله آنان مباهله كند؛ آنجا كه در آيه مباهله فرمود: اى محمد، «فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ»: «هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله، على و حسن و حسين و فاطمه عليهمالسلام را آورد و نفس آنان را با نفس خود قرين ساخت. آيا مىدانيد معناى اَنفُسَنا و اَنفُسَكُم چيست؟
علما گفتند: پيامبر صلىاللهعليهوآله خودش را قصد كرده بود. امام رضا عليهالسلام در ردّ آنان فرمود:
از گفتن آن سخن على بن ابى طالب عليهالسلام را قصد كرده بود. دليل بر اين مطلب آن است كه آن حضرت (در مورد ديگرى) فرمود: «بنو وليعه دست بردارند، كه در غير اين صورت كسى را سراغ آنان مىفرستم كه مانند خودم است» (كه منظورِ پيامبر صلىاللهعليهوآله از شخصى مانند خودم حضرت على عليهالسلام بود).
پس پيامبر صلىاللهعليهوآله از «اَنُفسَنا» على بن ابىطالب عليهالسلام را، و از «اَبنائَنا» حسن و حسين عليهماالسلام را و از «نساءنا» فاطمه عليهاالسلام را قصد كرده بود. اين خصوصيتى است كه احدى در آن بر ايشان مقدم نشده، و فضيلتى است كه احدى از بشر بعدا هم به آن دست نمىيابد، و شرافتى است كه هيچ خلقى به سوى آن سبقت نگرفته، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نفس على عليهالسلام را مانند نفس خود قرار داده است.
1) . سوره آل عمران: آيات 59 - 61 .
3 . اَنفُسَنا، نِسائَنا، اَبنائَنا، در مباهله(1)
مأمون بارها در مورد خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام با امام رضا عليهالسلام به مناظره پرداخت.
او با تشكيل مجالس بزرگ و دعوت دانشمندان سؤالاتى را مطرح مىكرد، اما آن حضرت هيچ سؤالى را بدون پاسخ نمىگذاشت.
روزى مأمون به امام رضا عليهالسلام گفت: دليل بر خلافت جدت چيست؟ حضرت با اشاره به آيه مباهله فرمود: «اَنفُسَنا»! مأمون گفت: اگر «نسائنا» نباشد! حضرت فرمود:
اگر «اَبنائنا» نبود! مأمون سكوت كرد و جوابى نيافت!!
اين احتجاج كه به صورت رمزى و كنايى آمده به اين معناست: دليل بر خلافت جدم اميرالمؤمنين عليهالسلام آن است كه طبق صريح آيه قرآن آن حضرت نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله است و هيچكس در خلافت بر نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله تقدم ندارد.
مأمون با اشاره به كلمه جمع در «نسائنا» اشاره كرد كه نساء بودن درباره فاطمه زهرا عليهاالسلام خصوصيتى ندارد و مقام حضرت در جهات ديگر است. بنابراين انفس بودن هم خصوصيتى ندارد.
حضرت با اشاره به مسئله «ابنائنا» و اثبات فرزند بودن حَسَنين براى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مسئله را اعاده نمود كه اين خصوصيتها منظور بوده است. يعنى همان گونه كه «اَبنائنا» با صيغه جمع آمده ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله عملاً به مردم فهمانيد كه فقط حَسَنين عليهماالسلام لايق عنوان فرزندى براى پيامبرند؛ درباره «نِسائنا» هم پيامبر صلىاللهعليهوآله عملاً به همه فهمانيد كه فقط حضرت زهرا عليهاالسلام بانويى است كه لياقت بانوى خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله بودن را دارد.
لذا از همينجا مىتوان نتيجه گرفت كه «اَنفُسَنا» اگر چه به صورت جمع آمده ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله عملاً به همه فهمانيد كه تنها على بن ابىطالب عليهالسلام لياقت نفس بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد.
1) . الميزان: ج 3 ص 229 . طرائف المقال: ج 2 ص 302 .
در زمان امام هادى عليهالسلام موشكافىهاى دقيقترى در معارف تشيع از لسان ائمه عليهمالسلام به چشم مىخورد كه، مباهله نيز از اين رَوَند مستثنى نيست.
دقيق بودن فرامين و برنامههاى الهى و نمايندگان خداوند كه «ساسَةُ العِباد» هستند، از مسايلى است كه با اطمينان به مقام عصمت قلب شيعه را مطمئن به بالاترين نوع برخورد و اتمام حجت مىنمايد.
خداوند به پيامبرش دستور مىدهد تا به مسيحيان بگويد: «بياييد از روى انصاف عمل كنيم و ببينيم هر كدام از ما حق را نمىگويد مورد لعنت قرار دهيم». با اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند سخنش بر حق است، اما در برخورد با خصم از انصاف خارج نمىشود و نتيجه را قبل از اثبات اعلام نمىكند. امام هادى عليهالسلام اين حقيقت بزرگ را چنين بيان فرموده است:
اگر خداوند مىفرمود: «نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَيكُم»: «بياييد مباهله كنيم و لعنت خدا را بر شما قرار دهيم»، مسيحيان مباهله را نمىپذيرفتند؛ ولى فرمود: «فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ»: «لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم»، در حالى كه خداوند مىدانست پيامبر صلىاللهعليهوآله رسالت پروردگار را مىرساند و از كاذبين نيست و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مىدانست كه از صادقين است، ولى خداوند دوست داشت مطلب را منصفانه مطرح كرده باشد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 342 . تحف العقول: ص 478، 479 .
امام عسكرى عليهالسلام آخرين حجت الهى قبل از امام غايب عليهالسلام پرده از اسرار مهمى در مباهله برداشته است، كه اگر آن حضرت نفرموده بود مخفى مىماند.
معرفى صادقين در مباهله(1)
مباهله را بايد قَسَم نامه ابدى اسلام نام نهاد كه در يك سوى آن «صادقين» و در سوى ديگر آن «كاذبين» قرار دارند. صادقين براى هميشه اهل بيت عليهمالسلام هستند، اما كاذبين هميشه مسيحيان نيستند بلكه هر كس در طول تاريخ در برابر اهل بيت عليهمالسلام قرار بگيرد كذّاب است و مصداق «لَعنَة اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ» خواهد بود. اين حقيقت بزرگ را امام حسن عسكرى عليهالسلام چنين بيان مىفرمايد:
خداوند تعالى هنگام مباهله صادقين را از كاذبين جدا كرد و آنان را معرفى نمود. محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را راستگوترينِ راستگويان و افضل مؤمنين قرار داد. محمد كه افضل مردان عالم است؛ و على كه نفس محمد است و افضل مردان عالم بعد از اوست؛ و فاطمه كه افضل زنان عالم است؛ و حسن و حسين كه دو آقاى جوانان اهل بهشتند.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 49 .
اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان شاهدان عينى ماجراى مباهله و فضيلت عظيمى كه در آن روز براى اهل بيت عليهمالسلام ثبت شده، و اصحاب ائمه عليهمالسلام به عنوان عالمان نزديك به مقام عصمت كه حقايق را دقيقتر به دست آوردهاند، حجتى بزرگ بر همه كسانى هستند كه سخن آنان را مىشنوند.
از حذيفه، جابر، ابن عباس، ابو سعيد خدرى، ابن ابىسلمه و ديگر اصحاب درباره مباهله مطالبى رسيده و يحيى بن يعمر به وسيله مباهله اتمام حجتى عظيم در برابر حجّاج نموده، كه اين 7 مورد را در اينجا مىآوريم.
1 . حذيفه : اگر مباهله مىكردند رستگار نمىشدند(1)
حذيفه يمانى كه احاديث بسيارى در اثبات حقانيت اميرالمؤمنين عليهالسلام از او نقل شده
و در ماجراى مباهله نيز شخصا حضور داشته، مىگويد:
عاقب و سيد از نجران براى مباهله نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند. يكى از آن دو به ديگرى گفت: «مباهله مكن، زيرا اگر پيامبر باشد و با او مباهله كنيم ما و نسلهاى بعد از ما رستگار نخواهند شد.
1) . صحيح البخارى: ج 5 ص 120 .
2 . جابر : «اَنفُسنا» پيامبر و على عليهماالسلام هستند(1)
جابر بن عبداللّه انصارى از اصحاب ديرين پيامبر صلىاللهعليهوآله و از كسانى است كه عمرى طولانى را با وفادارى به خاندان رسالت سپرى كرده است. او كه در روز اربعين بر سر قبر شهيد كربلا مىآيد، اين فرزند پيامبر صلىاللهعليهوآله را دست در دست آن حضرت در روز مباهله ديده است.
براى او نتيجه مباهله آن قدر روشن بوده كه مىگويد: «اَنفُسَنا» رسول اللّه و على عليهماالسلام و «اَبنائنا» حسن و حسين عليهماالسلام و «نِسائنا» فاطمه عليهاالسلام است.
3 . ابن عباس : على و فاطمه و حَسَنين عليهماالسلام را براى مباهله فراخواند(2)
عبداللّه بن عباس از كسانى است كه از كودكى با پيامبر صلىاللهعليهوآله بزرگ شده و روزگار آن حضرت و روز مباهله را ديده است. از او پرسيده شد: «چه كسانى بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست با آوردن آنان مباهله كند»؟ ابن عباس پاسخ داد: على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام، و منظور از «اَنفُس» در «اَنفُسَنا» پيامبر و على عليهماالسلام هستند. (يعنى على عليهالسلام نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله است).
ابن عباس در جاى ديگرى مىگويد:
وقتى آيه مباهله نازل شد پيامبر صلىاللهعليهوآله، على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را براى مباهله فراخواند و دست آنان را گرفت و فرمود: «هنگامى كه من دعا كردم شما آمين بگوييد». اينجا بود كه نجرانيان از مباهله ابا كردند و به ذلت خود اقرار نمودند و پرداخت جزيه را پذيرفتند.
4 . ابن عايشه : على عليهالسلام نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله
بعضى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله سعى مىكردند مقام چهارده معصوم عليهمالسلام از كسانِ ديگر جدا باشد، كه نمونه آن در مجلسى در بصره اتفاق افتاد. در مجلس محمد بن عايشه در بصره مردى برخاست و پرسيد: «افضل اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله كيانند»؟ ابن عايشه عدهاى را شمرد ولى نامى از على عليهالسلام نبرد.
آن مرد پرسيد: پس على بن ابىطالب چه شد؟ گفت: «تو از من درباره اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكنى يا نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله»؟! گفت: درباره اصحابش! ابن عايشه براى روشن نمودن فكر او آيه مباهله را خواند و گفت:
خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ... ». چگونه ممكن است اصحاب او مثل نفس او باشند؟
5 . ابوسعيد و ابن ابىسلمه : مباهله سندى براى اسلامِ غديرى(1)
ابوسعيد خدرى و عمر بن ابىسلمه داستان مفصل مباهله را با جزئيات آن نقل كردهاند، و با اين اتمام حجت بزرگ يادگارى مهم از اسناد تشيع بر جاى گذاشتهاند.
6 . زيد بن على : مسيحيان حرف خود را پس گرفتند(2)
زيد فرزند امام زين العابدين عليهالسلام داستان نسبتا كاملى از مباهله نقل كرده مىگويد: «صبحِ روز مباهله پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه خود على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را آورد؛ اما مسيحيان سخن خود را پس گرفتند».
7 . يحيى بن يعمر : مباهله دليل بر نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله از فاطمه عليهاالسلام(1)
اگر دشمنِ سفّاك شيعه «حجاج ثقفى» به مباهله و محتواى بلند آن اقرار كند، آن هم در حالى كه يكى از شيعيان را براى قتل به جلاد سپرده و او را محاكمه مىكند، اين منظره اوج افتخار شيعه را مىرساند كه اسناد مطمئن اعتقادش را در هر زمان و مكانى با رشادت عرضه مىكند و سخن حق خويش را به اثبات مىرساند.
شَعبى مىگويد: در شهر واسط عراق در روز عيد قربان همراه حجاج ثقفى بودم.
او پس از نمازِ عيد مرا فراخواند و گفت: «امروز روز عيد قربان است و مىخواهم مردى از اهل عراق را قربانى كنم! ولى مىخواهم تو حاضر باشى و سخن او را بشنوى تا بدانى كه من درباره او كار درستى انجام مىدهم»!!
سپس دستور داد بساطِ قتل را گستردند و جلاد را احضار كرد. آنگاه فرمان داد «يحيى بن يَعمُر» از شيعيان خاص اميرالمؤمنين عليهالسلام را كه در زندان او محبوس بود حاضر كنند.
حجاج از او پرسيد: از كجا گمان مىكنى كه حسن و حسين از نسل پيامبرند؟ يحيى گفت: گمان نمىكنم، بلكه به اين مطلبِ حق اعتقاد دارم! حجاج پرسيد: با كدام دليل حقى قائل شدهاى؟ يحيى گفت: از كتاب خدا! حجاج گفت:
نكند كلام خداوند را مىگويى كه «فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلىَ الكاذِبينَ»: «هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم»، و اينكه پيامبر براى مباهله بيرون آمد در حالى كه على و فاطمه و حسن و حسين همراه او بودند.
1) . بحار الانوار: ج 10 ص 147، 149 . كنز الفوائد: ص 167 . شرح الاخبار: ج 3 ص 93 .
يحيى گفت: به خدا قسم اين آيه دليل رسايى درباره اعتقاد من است، ولى براى مدعاى خود به اين آيه استدلال نمىكنم. رنگ حجاج زرد شد و سر به زير انداخت. سپس سر بلند كرد و خطاب به يحيى گفت: «اگر از كتاب خدا آيه ديگرى در اين باره آوردى، ده هزار درهم جايزه دارى و اگر نتوانستى ريختن خونت بر من حلال است»؟ يحيى گفت: قبول است!
يحيى خطاب به حجاج گفت: كلام خداوند تعالى كه مىفرمايد: «وَ مِن ذُرّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيمانَ ... »(1)، از اين ضمير در «ذُرّيَّتِهِ» چه كسى قصد شده است؟ حجاج گفت: ابراهيم. يحيى پرسيد: بنابراين داود و سليمان از نسل ابراهيم هستند؟ حجاج گفت: آرى. يحيى گفت: بعد از داود و سليمان، خداوند چه كسانى را نام برده كه از نسل ابراهيم هستند؟ حجاج دنباله آيه را خواند كه «وَ اَيّوبَ وَ يوسُفَ وَ موسى وَ هارونَ وَ كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنينِ».
يحيى پرسيد: به دنبال اينان چه كسانى را نام برده است؟ حجاج دوباره ادامه آيه را قرائت كرد كه «وَ زَكَرّيّا وَ يَحيى وَ عيسى». يحيى پرسيد: چگونه عيسى ذريه ابراهيم است در حالى كه پدر ندارد؟! حجاج گفت: از طريق مادرش مريم! يحيى پرسيد: كدام نزديكتر است: مريم به ابراهيم نزديكتر است يا فاطمه به محمد؟! عيسى به ابراهيم نزديكتر است يا حسن و حسين به پيامبر؟!
حجاج در اينجا گويا سنگى در گلويش فرو كرده باشند درمانده شد و گفت: «او را آزاد كنيد و ده هزار درهم به او بدهيد كه مباركش مباد»! و در حالى كه بر يحيى غضبناك بود ولى سخنى نمىتوانست بگويد، مجلس متفرق شد.
1) . سوره انعام: آيه 84 .
با آنكه دشمنان اهل بيت عليهمالسلام هرگز حاضر به بيان فضائل ايشان نمىشوند، ولى در مواردى مانند مباهله آن قدر مسئله مشهور و قطعى است كه بدان اقرار كردهاند. اين موارد اتمام حجتهاى مهمى بر عليه خودشان است و بر يقين ما نيز مىافزايد.
1 . سعد بن ابى وقاص : در مباهله اهل بيت مشخص شدند(1)
سعد بن ابىوقاص از سرلشكران سقيفه است، و هيچ سابقه مثبتى با اهل بيت عليهمالسلام ندارد. شنيدن اقرار او درباره مباهله، آن هم به عنوان شخصى كه در روز مباهله حاضر بوده و همه آن خاطره را به ياد دارد، برگ ديگرى از پرونده اعتقادات محكم ماست.
جالب اينجاست كه دو دشمن اهل بيت عليهمالسلام بر سر مسئلهاى درباره اين خاندان در برابر هم قرار بگيرند. معاويه و سعد دوستان قديماند و در توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه هَرشى در بازگشت از غدير با هم شركت كردهاند. با اين همه اكنون در مقابل يكديگر قرار گرفتهاند و معاويه از سعد مىخواهد كه به على عليهالسلام ناسزا بگويد، ولى او خوددارى مىكند و مباهله را شاهد مىآورد. داستان چنين بود كه معاويه به سعد بن ابى وقاص گفت: چرا به ابوتراب ناسزا نمىگويى؟! سعد گفت:
به خاطر سه فضيلتِ او كه از پيامبر نقل مىكنم : يكى اينكه وقتى آيه مباهله نازل شد، پيامبر دست على و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و فرمود: «اينان اهل بيت من هستند».
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 340، 342 .
2 . عبداللّه بن عمر : خانواده على اهل بيت پيامبرند(1)
عبداللّه پسر عمر بن خطاب است كه سوابق بسيار ناخوشايندى با خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد، ولى با اين همه گاهى مجبور شده به حقانيّت آنان اقرار كند!
عبداللّه بن عمر مىگويد: وقتى آيه مباهله نازل شد پيامبر صلىاللهعليهوآله على و فاطمه و حسن و حسين را فراخواند و فرمود: «خدايا، اينان خاندان منند».
3 . حسن بصرى : با چهار نفر براى مباهله آمد(2)
حسن بصرى از كسانى است كه روزگار خود را با نفاق و دورويى طى كرد و به خلفاى غاصب روى خوش نشان داد. او با اين همه به ماجراى مباهله اقرار كرده و درباره آن مىگويد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله صبح هنگام براى مباهله آمد در حالى كه دست حسن و حسين را گرفته بود و فاطمه پشت سر او بود و على پيشاپيش او مىرفت.
اسقف اعظم پرسيد: اينان كيانند؟ در پاسخ او گفتند: اين پسر عموى او و همسر دخترش است، و اينها دو پسران دختر اويند، و اين بانو دختر اوست كه عزيزترين مردم نزد او و نزديكترين آنان به قلب اوست.
پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو آمد و بر سر زانوانش نشست. در آن حال اسقف گفت: «به خدا قسم آن گونه كه انبيا براى مباهله مىنشينند نشسته است». اين بود كه از مباهله پشيمان شد و اقدام نكرد.
4 . شعبى : براى مباهله حاضر نشدند(3)
شعبى از دشمنان اهل بيت عليهمالسلام است كه در زمان حجاج مىزيسته و از هيچ اقدامى
بر ضد اصحاب ائمه عليهمالسلام فرو گذار نكرده است، ولى خدا خواسته كه او هم داستان مباهله را نقل كند و به محتواى آن اقرار نمايد. او ماجراى مباهله را چنين نقل مىكند:
عاقب و سيدِ نجرانى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و حضرت آنان را به اسلام دعوت كرد، ولى نپذيرفتند. صبح كه شد حضرت دست على و حسن و حسين را گرفت و آنان را جلو و فاطمه را پشت سر ايشان قرار داد. سپس به سيد و عاقب فرمود: بياييد! اين حسن و حسين «ابنائنا» هستند و «نسائنا» فاطمه و
«انفسنا» على است. اما سيد و عاقب گفتند: «ما براى مباهله با تو حاضر نيستيم»!
5 . شهر بن حوشب : به خاطر اهل بيت مباهله نكردند(1)
شهر بن حوشب از علماى مخالف شيعه است و در اين مخالفت سابقه طولانى دارد. اقرار او به داستان مباهله و نزول آيه «اَنفُسَنا» درباره اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و حَسَنين عليهمالسلام جلوه ديگرى از محكم بودن پايههاى اعتقادى ماست. او ماجراى مباهله را چنين نقل مىكند:
عبدالمسيح و پسرش و عاقب و برادرش با چهل نفر از علماى مسيحى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و درباره حضرت عيسى عليهالسلام با حضرت گفتگو كردند تا كار به مباهله كشيد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله حسن و حسين و على و فاطمه را صدا زد، و حسن را در سمت راست خود و حسين را در سمت چپ خود و على را مقابل سينهاش و فاطمه را پشت سرش قرار داد و فرمود: اينان هستند «اَبنائنا و نِسائنا و اَنفُسَنا»، شما هم مثل اينان را بياوريد.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 349 .
عاقب فورا خود را به دوستانش رسانيد و گفت: «شما را به خدا قسم مىدهم كه با اين مرد مباهله نكنيد. به خدا قسم اگر كاذب باشد در مباهله با او خيرى نيست، و اگر راستگو باشد يك سال نخواهد گذشت در حالى كه نَفَس كِشَندهاى از شما باقى باشد». اين بود كه با حضرت صلح كردند.
پس از ماجراى مباهله اهل نجران و سرزمين آنجا در صفحات تاريخ اسلام جاى گرفتند. اين ارتباط باعث شد وقايع كوچك و بزرگى كه در نجران اتفاق مىافتاد و ارتباط با اسلام داشت به سرعت به مركز اسلام منتقل شود. هر يك از اين وقايع كه نكتههاى تاريخى يا اعتقادى به همراه دارد در اين بخش جمع آورى شده است.
در اين بخش 16 ماجراى شنيدنى كه در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و بعد از آن حضرت در زمان خلفاى غاصب و سپس در زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام اتفاق افتاده و نيز داستانى در ارتباط با نجران كه در زمان امام كاظم عليهالسلام رخ داده مىآوريم.
توجه شما را به اين نكته جلب مىكنيم كه اغلب اين داستانها درباره ماجراى مباهله نيست، بلكه در حاشيه مباهله و مربوط به نجرانيان است.
1 . خبر راهبان نجران از ولادت پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
همان طور كه خبر از نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله در كتب گذشته آمده بود، اوصاف حضرت و
1) . بحار الانوار: ج 15 ص 375 .
كيفيت ولادت ايشان نيز نوشته شده بود. در زمان جاهليت اسقفها و راهبانِ نجران از چنين پيامبرى صحبت مىكردند و نشانههاى او را مىگفتند. حليمه سعديه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى شيردادن از حضرت آمنه گرفته و به منطقه خود در بيرون مكه آورده بود، مىگويد:
همچنان كه همراه همسرم مىرفتيم به چهل نفر از راهبان نصاراى نجران برخورديم. يكى از آنان را ديدم كه اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى بقيه توصيف مىكند و مىگويد: «در مكه مولودى در اين زمان ظاهر خواهد شد و يا ظاهر شده است كه صفات او چنين و چنان است، و به دست او دين شما خراب خواهد شد و آثار شما منقطع مىگردد ...».
2 . كتاب نجرانيان درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
خداوند در همه اعصار و در هر مكانى كه بنىآدم حضور داشته باشند حجت را بر آنان تمام مىكند. در بين نجرانيان هم كتابى قرار داد كه خبر از آمدن پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن بود و آنان در حفاظتش سعى لازم را مىنمودند، ولى تصميم داشتند مردم از محتواى آن بىخبر بمانند. آنان اين كار را با مُهر كردن اين ميراث عظيم انجام مىدادند و اجازه نمىدادند كسى آن را باز كند و مطالعه نمايد؛ تا آنكه روزى با يك حادثه كوچك آخرين وارثِ اين كتاب مقدس آن را گشود و نام مبارك «محمد صلىاللهعليهوآله» را در آن يافت.
داستان اين گونه بود كه رؤساى نجران كتابى در بين خود داشتند كه از يكديگر به ارث مىبردند و هنگامى كه رئيسى از آنها مىمرد و رياست را به ديگرى واگذار مىكرد، بر روى آن كتاب مُهرى اضافه بر مُهرهاى قبلى مىزد. اين مهرها شكسته نشد تا نوبت به شخصى رسيد كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله رئيس نجران بود.
1) . عيون الاثر: ج 1 ص 94 . در آغاز اين داستان آمده است كه نام پيامبر صلىاللهعليهوآله به زبان سريانى «المنحمنا» و به زبان رومى «برقليطس» فارقليطا گفته مىشود.
او در مسيرى قدم برمىداشت كه ناگهان بر زمين افتاد. پسرش گفت: «هلاك باد آن دور (يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله)»! پدرش گفت: «اين گونه مگو! زيرا او پيامبر است و نام او در كتابهاى ما موجود است»!
هنگامى كه پدر آن جوان از دنيا رفت، او تصميم گرفت آن مُهرها را بشكند. او با شكستن مُهرهاى چندين ساله به مطالعه آن كتاب پرداخت و نام مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله را در آن يافت و مسلمان شد. او در اعتقاد و عمل خود پا بر جا ماند و به حج رفت.
3 . معجزه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى دو نفر از نجرانيان(1)
در زمان بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله نام و آوازه ظهور حضرت به منطقه نجران رسيد. در نجران صاحبان علم بسيارى زندگى مىكردند و با اطلاعى كه از پيشگويىهاى كتب آسمانى داشتند منتظر چنين روزى بودند. دو نفر به نامهاى «جَرير» و «عَبدَة بن مُسَهَّر» در كعبه نجران زندگى مىكردند كه رفاقتى شديد با هم داشتند.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه مبعوث شد جرير به عَبده گفت: «من تصميمى دارم كه بدون مشورت تو آن را انجام نمىدهم. در حجاز پيامبرى ظهور كرده كه از آسمان به او وحى مىشود و به خدا دعوت مىكند. بايد درباره او تحقيق كنيم».
آن دو پس از مشورت تصميم گرفتند نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بيايند. لذا بار سفر بستند و به مكه آمدند. عبده به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كرد: «اگر در نبوت خود صادق هستى به من خبر ده كه آمدهام درباره چه چيزى از تو سؤال كنم»؟ فرمود:
درباره شمشيرت و پسرت و اسبت. به زودى اسب خود را پيدا مىكنى، ولى درباره پسرت صبر پيشه كن كه مالك بن نجده او را به قتل رسانده، و اما شمشيرت نزد ابن مسعده است. اسب خود را در راه خدا قرار بده،
1) . الاصابة: ج 4 ص 391 .
و اگر زمانى را كه مردم مرتد مىشوند درك كردى با قبيله كنده مباش و پيمانت را مشكن.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيد: خانه و محل سكونت تو كجاست؟ پاسخ داد: در كعبه نجران.
4 . خبر فتح مكه براى اهل نجران(1)
عبداللّه بن زَبعَرى از مشركين بود، و در جنگ مسلمانان با اشعار هجو خود اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله را به مسخره مىگرفت، و مشركين را بر عليه مسلمانان تحريك مىكرد.
با فتح مكه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله عبداللّه از مكه فرار كرد و خود را به نجران رساند و وارد قلعه آنجا شد. او خبر فتح مكه را به اهل آنجا داد و گفت: «محمد وارد مكه شده، و به نظر من سراغ قلعه شما هم مىآيد».
اهل نجران كه قلعه محكمى داشتند، پس از شنيدن اين خبر به محكم كارى بيشتر قلعه خود پرداختند؛ و حيوانات خود را جمع آورى نمودند.
بعدها ابن زبعرى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشت و ضمن اشعارى از آن حضرت عذرخواهى نمود.
5 . نام امام حسين عليهالسلام در نجران(2)
سرزمين نجران ماجراهاى شگفت انگيزى در سابقه طولانىِ خود دارد، تا آنجا كه نوشته حضرت ابراهيم عليهالسلام از آنجا به دست مىآيد. خدا مىخواهد نام حسين بن على عليهالسلام
قبل از شهادتش براى همه شناخته شده باشد و اين معرفى توسط خليل حق انجام شود تا بر همه حجت باشد. آنگاه مسيحيان آن لوح را پيدا كنند و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بياورند، تا همه بدانند كه امتش حسينِ او را به شهادت مىرسانند.
ماجرا اين گونه اتفاق افتاد كه يك نفر از اهل نجران مكانى را حفر كرد و در آنجا لوحى از طلا پيدا كرد كه در آن نوشته شده بود:
اَتَرجو اُمَّةً قَتَلَت حُسَينا شَفاعَةَ جَدِّهِ يَومَ الحِسابِ كَتَبَ اِبراهيمُ خَليلُ اللّهِ.
آيا امتى كه حسين را كشته است، اميدِ شفاعت جد او را در روز قيامت دارد؟
اين را ابراهيم خليل اللّه نوشته است.
آن مرد از نجران حركت كرد و آن لوح را خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد و قرائت كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله گريست و فرمود: «هر كس مرا و عترتم را اذيت كند شفاعت من به او نمىرسد».
6 . عقد برادرى در روز مباهله(1)
در روز مباهله پيامبر صلىاللهعليهوآله بين مهاجرين و انصار عقد برادرى برقرار كرد. على عليهالسلام آنجا بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله او را مىديد، ولى بين او و هيچكس برادرى برقرار نكرد. اين بود كه آن حضرت با چشم گريان به راه افتاد. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ او را گرفت گفتند: با چشمى گريان رفت.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 186 . غاية المرام: ج 2 ص 33 . كشف الغمة: ج 1 ص 328 .
حضرت به بلال فرمود: اى بلال، على را نزد من بياور. بلال هنگامى رسيد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با چشم گريان وارد منزل شده بود. حضرت زهرا عليهاالسلام پرسيد: «براى چه گريه مىكنى، خدا چشمانت را نگرياند»؟! اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «اى فاطمه، پيامبر صلىاللهعليهوآله بين مهاجرين و انصار عقد برادرى برقرار كرد، و در حالى كه من ايستاده بودم و مرا مىديد و متوجه من بود ولى بين من و هيچكس برادرى قرار نداد».
حضرت زهرا عليهاالسلام عرض كرد: «شايد تو را براى خود نگه داشته است»!؟ بلال در اين هنگام رسيد و عرض كرد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را فرا مىخواند». اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد. حضرت پرسيد: «يا على، براى چه گريان شدى»؟ اميرالمؤمنين عليهالسلام عرض كرد: «يا رسول اللّه، شما بين همه مهاجرين و انصار برادرى قرار دادى، ولى در حالى كه مرا مىديدى بين من و هيچكس عقد برادرى نخواندى»!؟ حضرت فرمود: «تو را براى خود نگاه داشته بودم. آيا تو را خشنود نمىكند كه برادر پيامبرت باشى»؟! عرض كرد: اين آرزوى من است. پيامبر صلىاللهعليهوآله دست او را گرفت و بر فراز منبر برد و فرمود:
اللّهُمَّ هذا مِنّى وَ اَنَا مِنهُ، اَلا اِنَّهُ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، اَلا مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.
خدايا اين از من است و من از اويم. بدانيد كه او نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.
7 . پاسخ قرآن به مسيحيان نجران(1)
از ابن عباس نقل شده كه اين آيه درباره نصاراى نجران نازل شده كه مىفرمايد: «وَاللّهُ فَضَّلَ بَعضَكُم عَلى بَعضٍ فِى الرِّزقِ فَمَا الَّذينَ فُضِّلوا بِرادّى رِزقِهِم عَلى ما
1) . تفسير القرطبى: ج 10 ص 141 .
مَلَكَت اَيمانُهُم فَهُم فيهِ سَواءٌ ... »: «خدا بعضى از شما را بر بعضى ديگر در رزق و روزى فضيلت داد، اما كسانى كه در روزى فضيلت داده شدند حاضر نيستند رزق خود را به غلامان و كنيزانى كه تحت اختيارشان هستند بدهند كه همه مساوى شوند»(1)و آن هنگامى بود كه نجرانيان گفتند: «عيسى فرزند خداست».
خدا در پاسخ آنان اين را نازل كرد؛ و منظور اين بود كه شما حاضر نيستيد مولى و عبد را از نظر مال يكسان قرار دهيد، در حالى كه براى من فرزندى از بندگانم قرار مىدهيد!؟
8 . نظر نجرانيان درباره اصحاب كهف(2)
بزرگان مسيحيان نجران با اينكه در منطقه و قلمرو خود و نزد پادشاهان داراى مقامى عظيم بودند، ولى در مقابل مسلمانان ياراى پاسخگويى نداشتند! در ايامى كه سيد و عاقب و اصحاب آنان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، ذكر اصحاب كهف به ميان آمد. سيد گفت: «آنان سه نفر بودند كه چهارمىِ آنان سگشان بود». عاقب گفت: «پنج نفر بودند كه ششمىِ آنان سگشان بود». مسلمانان گفتند: «هفت نفر بودند كه هشتمىِ آنان سگشان بود». خداوند سخن مسيحيان را غيب گويى بدون اطلاع از آن اعلام كرد و فرمود:
سَيَقولونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُم كَلبُهُم وَ يَقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم كَلبُهُم رَجما بِالغَيبِ: به زودى مىگويند: اصحاب كهف سه نفر بودند كه چهارمىِ آنان سگشان بود، و نيز مىگويند: پنج نفر بودند كه ششمىِ آنان سگشان بود، و اين گفتهها سخن گفتن از غيب بدون اطلاع از آن است.(3)
سپس گفته مسلمانان را آورده فرمود: «وَ يَقولونَ سَبعَةٌ وَ ثامِنُهُم كَلبُهُم، قُل رَبّى اَعلَمُ بِعِدَّتِهِم»: «و مىگويند: اصحاب كهف هفت نفر بودند كه هشتمىِ آنان سگشان بود. بگو: پروردگارم به تعداد آنان آگاهتر است».(1)
همچنين درباره مدت خواب اصحاب كهف آيه نازل شد: «وَ لَبِثوا فى كَهفِهِم ثَلاثَمِائَةٍ سِنينَ وَ ازْدادوا تِسعا»: «آنان در غارشان سيصد سال ماندند و نُه سال هم اضافه ماندند».(2)نصاراى نجران گفتند: سيصد سال را مىدانيم، اما نُه سال اضافه را ما اطلاع نداريم. آيه نازل شد: «قُلِ اللّهُ اَعلَمُ بِما لَبِثوا ... »: «بگو خدا به مدت توقف آنان آگاهتر است».(3)
9 . سؤال اهل نجران درباره آيه قرآن(4)
با توجه به اينكه حضرت هارون عليهالسلام برادرِ حضرت موسى عليهالسلام است، و فاصله زمانى بين حضرت هارون عليهالسلام و حضرت مريم عليهاالسلام حدود دو هزار سال است؛ اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه حضرت مريم عليهاالسلام در قرآن خواهرِ حضرت هارون عليهالسلام خوانده شده است. اين سؤالى بود كه مردم نجران از يك مسلمان پرسيدند. يكى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران رفته بود، و اهل آنجا از او پرسيدند:
چرا در قرآنِ شما به حضرت مريم عليهاالسلام با جمله «يا اُختَ هارونَ» به معناى «اى خواهر هارون» خطاب شده(5)در حالى كه فاصله بين حضرت مريم عليهاالسلام و حضرت هارون عليهالسلام برادر حضرت موسى عليهالسلام بسيار است؟
1) . سوره كهف: آيه 22 .
2) . سوره كهف: آيه 25 .
3) . سوره كهف: آيه 26 .
4) . سعد السعود: ص 221 . البداية و النهاية: ج 2 ص 67 .
5) . در آيه 28 سوره مريم آمده كه مردم پس از ديدن حضرت عيسى عليهالسلام در آغوش حضرت مريم عليهاالسلام با يادآورى طهارت خاندانش او را مورد خطاب قرار داده گفتند: «يا اُختَ هارونَ، ما كانَ اَبوكَ امْرَءَ سَوءٍ وَ ما كانَت اُمُّكِ بَغيّا».
آن مرد هنگامى كه به مدينه آمد اين سؤال را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگو كرد. حضرت پاسخ داد:
برادرِ حضرت مريم عليهاالسلام نامش هارون بوده چرا كه آنان نام فرزندان خود را به اسم پيامبران مىگذاشتند. منظور از هارون در اينجا برادر حضرت موسى عليهالسلام نيست!
10 . نام گذارى پسر نماينده پيامبر صلىاللهعليهوآله در نجران(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله همواره با پيگيرى اخبار نجران مباهله را بين مردم يادآور مىشد، تا آنجا كه براى عَمرو بن حزم انصارى كه نماينده آن حضرت در نجران بود در سال دهم هجرى فرزندى به دنيا آمد و خبر آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. حضرت به او نامه نوشت كه نام او را محمد و كنيهاش را ابوعبدالمَلِك بگذارد.
همين پسر يعنى ابوعبدالملك محمد بن عَمرو بن حَزم انصارى در سال 62 هجرى در واقعه حرّة رئيس خزرج بود، و در مقابل لشكر يزيد به دفاع از شهر برخاست و در مقابل مهاجمين مقاومت كرد تا به شهادت رسيد.
11 . قيس نجرانى در حَضرَموت و خراسان(2)
آخرين حاكم نجران از طرف ايران «وَهْرَز» بود و پسر او نيز همراه وى در نجران بود. هنگامى كه ماجراى حركت به سوى مدينه براى ديدن اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد يكى از كسانى كه همراه عاقب حركت كرد همين پسر يعنى «قيس بن وَهرَز فارسى اَنبارى» بود.
او در مدينه مريض شد و لذا با نجرانيان به نجران بازنگشت. قيس مهمان سعد بن عباده شد و اسلام آورد. سپس به حَضرَموت بازگشت و در جنگ با «اَسوَد عَنسى» كه ادعاى نبوت مىكرد شركت نمود.(1)
قيس بن وَهرَز پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه بازگشت و با حَكَم بن عَمرو غفارى به خراسان رفت و پس از مدتى بار ديگر به مدينه برگشت.
بعد از چندى دوباره با مُهَلَّب به خراسان رفت و ساكن بلخ شد و در آنجا فرزندان و نسل او زياد شدند، و از كسانى بود كه عمر طولانى نمود.
12 . عكس العمل اهل نجران در شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله(2)
وقتى خبر شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به اهل نجران رسيد، عدهاى از آنان كه مسلمان شده بودند قصد ارتداد نمودند. شخصى به نام عبدالحارث بن اَنَس در ميان آنان بود و از بزرگانشان به شمار مىآمد. او خطاب به آنان گفت:
اى اهل نجران، هر كس شما را به ثابت قدم بودن بر اسلام امر كند دلسوز شماست؛ و هر كس به شما دستور بازگشت از آن را دهد به شما خيانت كرده است. پيامبرِ خدا امانتى در بين شما بود كه اجل او فرا رسيد، و ما به حمد اللّه بزرگان طايفه مذحج هستيم و بر دين پيامبريم و معتقديم آنچه كه او ما را از آنها نهى مىكند حرام است و آنچه كه او به ما امر مىكند امر خدا همان است.
مسلمانانِ اهلِ نجران به او پاسخ مثبت دادند و از تصميم ارتداد دست برداشتند، و گفتند: «تو بهترين كسى هستى كه نزد ما آمده است».
13 . كشف قبور مقتولين اصحاب اخدود در نجران(1)
خداپرستانى صدها سال قبل از ظهور پيامبر صلىاللهعليهوآله در سرزمين نجران زندگى مىكردند كه بر دين حضرت عيسى عليهالسلام بودند. عدهاى يهودى از سرزمينهاى ديگر به آنجا آمدند تا آنان را وادار به بازگشت از دينِ حقّشان نمايند، ولى مسيحيان نپذيرفتند.
يهوديان عدهاى از خداپرستان را در آتشى كه بپا كردند سوزاندند و عدهاى را به قتل رساندند، كه خداوند از قاتلانِ خداپرستان در قرآن به عنوان «اصحاب الاُخدود» ياد مىكند و مىفرمايد:
قُتِلَ اَصحابُ الاُخدودِ، النّارِ ذاتِ الوَقودِ، اِذ هُم عَلَيها قُعودٌ، وَ هُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهودٌ.
مرده باد صاحبان گودالهاى دود و آتشِ شعلهور و پر از هيزم، هنگامى كه در كنار آتش به تماشا نشسته بودند و به آنچه بر سر مؤمنان مىآوردند ناظر بودند.(2)
با اين سابقه تاريخى، بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله آثار اين شهداى مسيحى از زير خاك بيرون آمد! قضيه چنين بود كه يكى از اهل نجران در زمان عمر زمينى را براى كارى حفر مىكرد كه ناگهان به قبر «عبداللّه بن ثامر» رسيد، و او رئيس كسانى بود كه اصحاب اخدود آنان را به قتل رساندند.
جنازه او را در حالى يافتند كه نشسته و دست خود را بر جراحت سرش گذاشته بود. وقتى دست او را از روى جراحتش برداشتند خون تازه جارى شد، و هنگامى كه
دوباره سر جايش قرار دادند خون متوقف شد. در دست او انگشترى بود كه بر آن نوشته بود: «رَبِّىَ اللّهُ»: «اللّه پروردگار من است». اين خبر را براى عمر نوشتند، و او دستور داد به همان حال قبر را بپوشانند.
14 . سؤالات اعتقادى اسقف نجران از اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
غاصبين خلافت اگر چه جزيه و ماليات سرزمين نجران را مىگرفتند و آن را صرف حكومت غاصبانه خود مىكردند، اما اگر اهل نجران پرسشى داشتند عُمَر عاجز از پاسخ آن بود، و اين اميرالمؤمنين عليهالسلام بود كه بايد پاسخگوى آن سؤالات باشد.
به عنوان نمونه اسقف نجران در اوايل خلافت عُمر نزد او آمد و گفت: «سرزمين ما بسيار سرد و پرخرج شده است و نمىتواند خرج لشكر را بدهد؛ اما من ضامن مىشوم كه ماليات آنجا را تمام و كمال نزد شما بياورم». بدين گونه او ضامن ماليات شد، و هر سال آن را مىآورد و به عمر مىداد؛ و متقابلاً عمر هم نوشتهاى به عنوان پرداخت ماليات به وى مىداد.
يك بار اسقف همراه جماعتى كه پيرمرد زيبا روى و با هيبتى بين آنان بود نزد عمر آمد. عمر او را به خدا و فرستاده او و كتابش دعوت كرد و مطالبى از فضيلت اسلام و آنچه كه مسلمانان از نعمت و كَرَم آن برخوردارند براى او ذكر كرد. آن پيرمرد به عمر
گفت: اى عمر! آيا در كتابتان خواندهايد: «بهشتى كه پهنايش به اندازه بزرگى آسمان و زمين است»؟ پس جهنم كجاست؟ عمر ساكت شد و به اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: شما جواب او را بده!
حضرت فرمود: «اى اسقف من جواب تو را مىدهم. آيا مىدانى هنگامى كه شب مىآيد روز كجاست؟ و هنگامى كه روز مىآيد شب كجاست»؟ اسقف گفت: تا حال
1) . الغدير: ج 6 ص 242 .
نديده بودم در اين مسئله كسى جواب مرا بدهد. اى عمر، اين جوان كيست؟ عمر جواب داد: او على بن ابىطالب داماد پيامبر و پسر عموى او و پدر حسن و حسين است.
اسقف گفت: اى عمر، به من خبر ده از مكانى در زمين كه فقط يك بار آفتاب بر آن تابيده و نه قبل و نه پس از آن هرگز دوباره نتابيده است! عمر گفت: از اين جوان بپرس! او از اميرالمؤمنين عليهالسلام سؤال كرد و حضرت جواب داد: «من جواب تو را مىدهم.
آن دريايى است كه يك بار براى بنىاسرائيل از هم گشوده شد و خورشيد بر آن نور افشاند، كه نه قبل و نه پس از آن ديگر چنين نشد».
اسقف گفت: به من خبر ده از آنچه در دست مردم قرار دارد و شبيه ميوههاى بهشت است. عمر گفت: از اين جوان بپرس! او از حضرت سؤال كرد و حضرت پاسخ داد: «من جواب تو را مىدهم. آن قرآن است كه مردم دنيا بر آن جمع مىشوند و حاجت خود را از آن مىگيرند اما از آن چيزى كم نمىشود، و از اين جهت شبيه ميوههاى بهشت است».
اسقف گفت: راست گفتى. به من خبر ده آيا آسمانها قفل دارد؟ فرمود: «قفل آسمانها شِرك به پروردگار است». عرض كرد: راست گفتى. به من خبر ده از اولين خونى كه بر زمين ريخت؟ فرمود: «همگان گويند اولين خون خون خفاش بوده، ولى ما مىگوييم اولين خونى كه بر زمين ريخت خون كيسه بچهدان حضرت حوا عليهاالسلام بوده هنگامى كه هابيل را به دنيا مىآورده است.
عرض كرد: راست گفتى. حال يك مسئله ديگر باقى مانده است. به من خبر ده كه پروردگار كجاست؟ عمر عصبانى شد، اما اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
من جواب تو را مىدهم. هر چه ميل دارى بپرس. ما نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم كه مَلَكى آمد و به ايشان سلام كرد. حضرت به او گفت: از كجا فرستاده شدهاى؟ جواب داد: «از آسمان هفتم از نزد پروردگارم».
سپس ديگرى آمد و حضرت از او سؤال نمود. ملك جواب داد: «از زمين هفتم از نزد پروردگارم». پس از آن سومى از مشرق و چهارمى از مغرب آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنها نيز سؤال كرد و آنها به همان صورت جواب دادند. پس خداوند عزوجل در اينجا و آنجا و آسمان و زمين، خداى همه موجودات است و همه جا نيز هست.
15 . ماجراى اصحاب اُخدود از لسان اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
اهل نجران سابقه «اصحاب اُخدود» را داشتند و مىدانستند كه اين ماجرا در سرزمين آنان اتفاق افتاده است، اما كيفيت صحيح آن ماجرا را نمىدانستند. در گفتگويى كه بين اسقف نجران و اميرالمؤمنين عليهالسلام پيش آمد، حضرت تفصيل آن واقعه و معجزه تكلم كودكى در آن ماجرا را بيان فرمود.
ماجرا از اين قرار بود كه يكى از اسقفهاى نجران نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد. حضرت از او درباره اصحاب اُخدود - كه مربوط به سرزمين نجران است - سؤال كرد. او مطالبى گفت، اما حضرت فرمود: اين گونه كه تو گفتى نيست، ولى من به تو خبر خواهم داد:
خداوند مردى از حبشه را به پيامبرى مبعوث كرد و مردم او را تكذيب كردند. آن پيامبر با اصحاب خود به جنگ آنان آمد، ولى مغلوب شد و عدهاى كشته شدند و آن پيامبر و عدهاى از اصحابش و زنان و فرزندانشان را اسير كردند. آنان گودالى كَندَند و آن را پر از آتش نمودند. سپس آن پيامبر و بقيه اسيران را آوردند و گفتند: «هر كدام از شما كه بر دين ما (يهوديت) است از بقيه جدا شود و هر كس بر دين خود باقى است بايد داخل اين آتش برود»! اگر كسى نمىرفت با زور شمشير او را در آتش مىانداختند. هيچكس از اصحاب آن پيامبر از دين خود بازنگشتند و همه در آتش رفتند.
1) . بحار الانوار: ج 14 ص 439 - 443.
زنى آمد كه پسر يك ماههاى در آغوشش بود. وقتى خواست خود را در آتش افكند ترسيد و دلش براى فرزندش سوخت. آن كودك به قدرت خدا سخن گفت و به مادر خطاب كرد: «اى مادر، نترس و مرا با خود در آتش بينداز كه اين در راه خدا كم است». او هم خود را با فرزندش در آتش انداخت.
16 . اسلام راهب و راهبه نجرانى توسط امام كاظم عليهالسلام(1)
سابقه نجران نشان مىدهد كه در دين مسيحيت خود بسيار عميق و داراى فرهنگ قوى بودهاند. علماى بزرگ، كتابهاى مقدس اصيل، كليساهاى آباد و حكومت دينى در آنجا باعث شده بود كه حتى پس از اخراج نجرانيان از آن منطقه به كوفه و شام در زمان عمر، بقاياى آنان در روستاها و صومعهها باقى بمانند.
راهبان و راهبههاىِ اين صومعهها در اثر قرار گرفتن در روزگار سياه سقيفه و بنى اميه و بنى عباس از يافتن حقيقت عاجز شده بودند، اگر چه اخبار بسيارى درباره پيامبر و اهل بيت عليهمالسلام در اختيار داشتند. آنان چه بسا با ديدن جهل و جنايت از كسانى كه به نام خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى شده بودند هرگز مايل به پذيرش چنان اسلامى نبودند، و رفته رفته حقيقت اسلام را گمشده خود مىپنداشتند.
داستان مرد و زنى از راهبان صومعههاى نجران كه در جستجوى آنچه در كتب آسمانى خوانده بودند شهرها و سرزمينها را زير پا گذاشته بودند و تا ديار هند هم رفته بودند، از اين نمونه است كه نكات بسيار ظريفى از اعتقاد را به ما تقديم مىكند.
يعقوب بن جعفر مىگويد: خدمت امام موسى بن جعفر عليهالسلام در مدينه بودم كه مرد راهب و بانوى راهبهاى از نجران اجازه حضور خواستند. حضرت براى گفتگو با آنان براى روز بعد در محل ديگرى وعده گذاشت.
1) . الكافى: ج 1 ص 482 - 484.
فردا حضرت دستور داد در محل موعود چند حصير انداختند. آن مرد راهب و بانوى راهبه آمدند و در مقابل حضرت نشستند. ابتدا راهبه سؤالات خود را مطرح كرد و مطالب بسيارى پرسيد كه حضرت همه را پاسخ داد. امام كاظم عليهالسلام نيز از راهبه
سؤالاتى كرد كه او پاسخى براى آنها نداشت و نهايتا اسلام را پذيرفت.
آنگاه مرد راهب نجرانى سؤالات خود را آغاز كرد و حضرت همه را پاسخ داد. سپس راهب داستان خود را آغاز كرد و چنين گفت:
من در دين خود قوى بودم و در تمام كره زمين هيچكس از مسيحيان را در درجه علم خود نمىدانستم تا آنكه شنيدم در هند مردى زندگى مىكند كه هر گاه اراده كند تا بيت المقدس مىرود و در يك روز و شب به خانه خويش در هند باز مىگردد! پرسيدم خانه او در كدام منطقه هند است، در پاسخ من گفتند: در «سبذان» است. درباره اينكه چگونه به چنين مقامى دست يافته پرسيدم؛ گفتند: او اسمى را مىداند كه «آصف» وزير حضرت سليمان عليهالسلام بدان دست يافت و تخت بلقيس را آورد، و آن داستانى است كه خداوند در كتاب شما مسلمانان و كتابهاى ما صاحبان اديان ذكر كرده است.
امام كاظم عليهالسلام از راهب پرسيد: خداوند چند اسم دارد كه وقتى با آنها خوانده شود دعا ردّ نمىشود؟ راهب گفت: اسمهاى بسيارى است، ولى اسمهايى كه حتما درخواست كننده با آنها رد نمىشود، هفت اسم است. حضرت پرسيد: آنچه از آنها را به ياد دارى به من خبر بده.
راهب نجرانى گفت: «نه به خدا قسم نمىدانم، قسم به همان خدايى كه تورات را بر موسى نازل كرد و عيسى را ياد و عبرتى براى مردم عالم و امتحانى براى شكرگزارى عاقلان قرار داد، و محمد را بركت و رحمت قرار داد و على را عبرت و بصيرت قرار داد و جانشينان را از نسل او و محمد قرار داد، اگر مىدانستم كه در اين
باره نياز به كلام تو نداشتم و نزد تو نمىآمدم و سؤال نمىكردم»! امام كاظم عليهالسلام فرمود: داستان هندى را ادامه بده. راهب گفت:
من اين نامها را شنيدم ولى باطن و شرح آن را نمىدانستم و اينكه منظور از آن چيست و چگونه بايد با آن اسماء دعا كرد. اين بود كه از نجران در يمن حركت كردم تا به «سبذان» در هند رسيدم و سراغ آن مرد را گرفتم. گفتند: «او در كوهى صومعهاى بنا كرده و از آنجا بيرون نمىآيد و كسى او را نمىبيند مگر سالى دو نوبت».
هنديان گمان مىكنند خداوند چشمه آبى در صومعه او باز كرده و براى او زراعت و جمع آورى محصول بدون آنكه به كسى نياز باشد انجام مىشود! من خود را به در خانه او رساندم و سه روز آنجا ماندم بدون اينكه در خانه را به صدا درآورم و يا بخواهم آن را باز كنم.
روز سوم خداوند در را باز كرد به اين گونه كه گاوى با بار هيزم به آنجا آمد در حالى كه پستانهاى (پر از شير او) به زمين كشيده مىشد و نزديك بود شير آن بيرون بريزد! آن گاو در را فشار داد و در باز شد، و من هم وارد شدم. آن مرد را ديدم كه ايستاده و گاهى به آسمان نگاه كرده و مىگريد؛ و گاهى به زمين مىنگرد و اشك مىريزد، و به كوهها نظرى مىاندازد و گريه مىكند.
به او گفتم: «سبحان اللّه، چقدر مانند تو در روزگار ما كم است»!
او گفت: «به خدا قسم من نيستم مگر حسنهاى از حسناتِ مردى كه او را در ديار خود گذاشته و به اينجا آمدهاى»!! به او گفتم: «به من خبر دادند كه نزد تو اسمى از اسماء خداوند است، كه با آن در يك شبانه روز تا بيت المقدس مىروى و به خانه خود باز مىگردى»؟ او به من گفت: «آيا بيت المقدس را مىشناسى»؟ گفتم: جز بيت المقدّسى كه در شام است نمىشناسم. گفت:
آن «بيت المقدس» نيست بلكه «البيت المقدس» است(1)، «بيت المقدس» خانه آل محمد عليهمالسلام است!!
گفتم: آنچه من تا امروز شنيدهام «بيت المقدس»(2)است. گفت: آنجا محرابهاى پيامبران است و به آنجا «حظيرة المحاريب» (محدوده محرابها) مىگويند. در فاصلهاى كه بين محمد صلىاللهعليهوآله و عيسى عليهالسلام واقع شد و بلا از سوى اهل شرك نزديك گرديد و در خانههاى شياطين ناگوارىها نازل شد، آنها تحول ايجاد كردند و تغيير دادند و آن اسمها را از آنجا منتقل كردند، و اين همان كلام خداوند تبارك و تعالى است كه فرموده: «باطن مربوط به آل محمد عليهمالسلام است و ظاهر نامهايى است كه شما و پدرانتان آنها را به كار مىبريد، ولى خداوند به وسيله آنها قدرتى نازل نكرده است».
به آن مرد هندى گفتم: «من از راه دورى نزد تو آمدهام. درياهايى را پيمودهام و غم و غصه و ترسهايى را متحمل شدهام، ولى اكنون از اينكه به خواسته خود رسيده باشم نا اميدم». مرد هندى گفت: مىبينم كه وقتى مادرت به تو حامله شد يكى از ملائكه محترم خدا نزد او حاضر شده، و هنگامى كه پدرت مىخواسته با مادرت جمع شود غسل كرده و با طهارت نزد او آمده، و گمان دارم كه در بيدارى آن شب مِفتاح چهارم انجيل را مطالعه كرده(3)كه اين چنين عاقبت به خير شدهاى!! از همان راهى كه آمدهاى بازگرد به شهرى كه محمد صلىاللهعليهوآله ساكن آن بود كه به آن «طيبه»(4)مىگويند و در زمان جاهليت نام آن «يثرب» بوده است.
1) . «بيت المقدس» يعنى خانه شخص يا اشخاص مقدس، ولى «البيت المقدس» يعنى خانهاى كه مقدس و پاك است.
2) . يعنى بدون الف و لام در كلمه «بيت».
3) . منظور همان مفتاح چهارم از انجيل است كه اسماء مقدس پنج تن عليهمالسلام در آن ذكر شده بود و در ص 128 و 138 كتاب حاضر ذكر شد.
4) . يكى از نامهاى شهر مدينه «طيبه» است.
سپس به محلى برو كه به آن «بقيع» مىگويند و خانهاى را سراغ بگير كه به آن «خانه مروان» مىگويند. به آن خانه وارد شو و سه روز در آنجا بمان. سپس از پيرمرد سياه پوستى كه بر در آن خانه حصير مىبافد - و در شهر آنان به حصير «خصف» مىگويند - سؤال كن و با او ارتباط برقرار كن و به او بگو: «آن كسى كه همنشين تو در خانهاى بود كه چهار چوب كوچك در آنجا بود و در گوشه آن خانه اقامت مىكرد مرا نزد تو فرستاده است»! سپس از او سراغ «فلان بن فلان»(1)را بگير و بپرس كه محله او كجاست و در چه ساعتى از آنجا عبور مىكند تا او را به تو نشان دهد يا برايت توصيف نمايد. من هم شمايل او را برايت مىگويم.
به مرد هندى گفتم: وقتى او را ديدم چكنم؟ گفت: درباره آنچه واقع شده و آنچه واقع شدنى است و از معارف دين گذشته و باقى ماندگان از او سؤال كن.
حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام به راهب فرمود: آن مرد هندى كه ملاقاتش كردهاى دلسوزانه با تو سخن گفته است. راهب پرسيد: فدايت شوم، نام او چيست؟ حضرت فرمود:
او «مُتَمِّم بن فيروز» از فارسى زبانان است. او از كسانى است كه به خداى يگانه بى شريك ايمان آورده و با اخلاص و يقين خدا را عبادت كرده، و هنگامى كه از قوم خود ترسيده فرار كرده است. به همين جهت خداوند به او حكمت عنايت كرده و به راه هدايت رهنمون گشته و او را از متَّقين قرار داده و بين او و بندگان خالصش ارتباط برقرار كرده است. او هر سال براى حج به مكه مىآيد و در اول هر ماه از محل خود در هند براى عمره به مكه مىآيد و اين فضيلت و كمكى است كه خدا به او مىنمايد، و خداوند شكرگزاران را اين چنين پاداش مىدهد.
1) . منظور نام «حضرت امام موسى بن جعفر الكاظم عليهالسلام» است كه از ادامه داستان معلوم مىشود.
آنگاه راهب نجرانى از حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام سؤالات بسيارى نمود كه حضرت همه را پاسخ داد. سپس حضرت از راهب سؤالاتى پرسيد كه او پاسخى براى آنها نداشت.
راهب گفت: به من خبر ده درباره آن هشت حرفى كه نازل شد، ولى فقط چهار حرف آنها در زمين ظاهر شد و چهار حرف ديگر در هوا ماند. آن چهار حرفى كه در هوا ماند بر چه كسى نازل مىشود و چه كسى آنها را تفسير مىكند؟ حضرت فرمود:
آن قائم ماست كه خداوند آن چهار حرف را بر او نازل مىكند و او آنها را تفسير مىنمايد. خداوند بر او مطالبى نازل مىكند كه بر صديقين و پيامبران و هدايت شدگان نازل نكرده است.
راهب گفت: دو حرف از آن چهار حرفى كه بر زمين نازل شده را به من خبر ده. حضرت فرمود:
همه چهار حرف را به تو خبر مىدهم: اول آنها «لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ لا شَريكَ لَهُ باقيا» است. دوم آنها «مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ مُخلِصا» است، و سوم آنها «نَحنُ اَهلُ البَيتِ» است، و چهارم آن «شيعَتُنا مِنّا وَ نَحنُ مِن رَسولِ اللّهِ وَ رَسولُ اللّهِ مِنَ اللّهِ بِسَبَبٍ» است.
گفتگو به اينجا كه رسيد راهب نجرانى اسلام را پذيرفت و گفت: «اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدا رَسولُ اللّهِ، و آنچه از طرف خدا آورده حق است و شما برگزيدگان خدا از ميان خلقش هستيد، و شيعيان شما پاكان هستند كه خداوند عاقبتِ خير را به آنان داده است».
مباهله روز جشن توحيد و نبوت و امامت است. روز عيدى است كه در غدير امضاى «رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» بر آن زده شد. روزى است كه توحيد آن گونه كه خدا مىخواست جلوهگر شد، و نبوت با سنديتى از كتب آسمانى به اثبات رسيد، و امامت با معرفى نفس رسول كاملترين جلوه خود را نشان داد. اين پيوستگىِ توحيد و نبوت و امامت اعتقاد شيعه است، و خط مستمرى را تداعى مىكند كه ارتباط مستقيم بشر با خدايش در هيچ زمانى قطع نمىشود. به همين مناسبت شيعه مباهله را روز خود مىداند و هر ساله خاطره آن را گرامى مىدارد.
عيد مباهله(1)
در تاريخ 23 ساله بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله روزهاى بسيار مهمى وجود دارد، كه ماجراى اتفاق افتاده در هر يك از آنها به تنهايى براى اثبات اساس اسلام هم نزد پيروانش و هم در برابر مخالفينش كافى است.
1) . چهار نفر از مؤلفين با در نظر گرفتن سرور و شادى در اين روز كتابى با عنوان «عيد مباهله» تأليف كردهاند. به ص 333 و 337 و 352 كتاب حاضر مراجعه شود.
يكى از اين ايام روز «مباهله» است، كه توحيد و نبوت و امامت در مراحل اين واقعه عظيم در كاملترين چهرهها جلوه كرد. مسلمانان به حقايقى كشف نشده از دينشان دست يافتند، و فهميدند نام پيامبر عظيم الشأن اسلام و اهل بيت او در كتب انبياى گذشته آمده و همه آنان بشارت به ظهور او دادهاند.
آيا جا دارد مسلمانان چنين روزى را جشن بگيرند كه در آن نه فقط اهل كتاب اقرار به حقانيت اسلام نمودند، بلكه كتابهاى آسمانى از صحيفه آدم عليهالسلام تا انجيل عيسى بن مريم عليهالسلام به دست آنان گشوده شد و سطر به سطر قرائت گرديد و اسماء نورانى آل محمد عليهمالسلام از متن آن خوانده شد. اين روزى بود كه يك بار در تاريخ بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش آمد و هرگز تكرار نشد.
در كنار نبوت، خداوند توحيد را با ابطال فرزند دانستن حضرت عيسى عليهالسلام نسبت به خود بيان فرمود، و با اين نفىِ شرك بر هر گونه بت پرستى و قرار دادن شريك براى ذات لايزالى خود خط بطلان كشيد، و با دعوت به مباهله وحدانيت خود را به مخلوقاتش يادآور شد.
آيا نبايد روزى را به جشن بنشينيم كه بر همگان ثابت شد تمام انبيا وعده پيامبر معظمى را دادهاند و اهل بيت او را قرين نام مقدسش معرفى كردهاند، و نسل او را از دختر مباركهاش دانستهاند؟!
در 24 ذى الحجه روزى را جشن مىگيريم كه براى اثبات اين توحيد و نبوت مباهلهاى پيش آمد، كه در آن آل رسول و نسل رسول و نفس رسول معرفى شدند.
با اين معرفى شايستگان مقام امامت شناخته شدند، كه از نسل رسول بودند و آل رسول به حساب مىآمدند و مىبايست در رتبه نفس رسول مىبودند تا در جايگاه او قرار بگيرند و جانشينى او را عهدهدار شوند.
ما روز مباهله را جشن مىگيريم چرا كه در آن روز هم صاحبان مقام امامت را شناختيم، و هم نالايقان اين منصب به صراحت شناخته شدند. مباهله عيدى است كه در آن على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان نفس رسول شناخته شد و در آن فاطمه عليهاالسلام واسطه نسل رسول، و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى شدند؛ و همان روز خط بطلان بر نام همه كسانى كشيده شد كه به طمع جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمان شده بودند و براى اين هدف نقشه مىكشيدند.
در يك جمله مباهله روز توحيد و جشن نبوت و عيد ولايت و برائت است كه در طول تاريخ انبيا فقط يك بار با اين عظمت به وقوع پيوسته است.(1)
روز مباهله 21 و 24 و 27 ذى الحجة ذكر شده است، و اكثرا روز 24 اين ماه را قوىتر دانستهاند.(2)
بايد اذعان داشت كه هر سه روز به گونهاى مرتبط به مباهله است، چرا كه ماجراى مباهله در چند مرحله اتفاق افتاده است. گذشته از روزى كه نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجرانيان
رسيد، و روزهايى كه مسيحيان نجران در كليساى اعظم به مذاكره و گفتگو درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله پرداختند، و روزى كه كاروان نجرانيان به سوى مدينه به حركت درآمد، اما اولين مذاكره نجرانيان با پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه در روز 21 ذى الحجة سال نهم هجرى بود.
بعد از آن سه روز به آنها مهلت داده شد و پس از مذاكرهاى كه در روز سوم انجام شد قرار بر مباهله در فرداى آن روز شد. در روز 24 ذىالحجة مراسم مفصل مباهله با آمادهسازى جايگاه خاص آن و حضور جمعيت عظيم از اهل مدينه و اجتماع
پنج تن عليهمالسلام از يك طرف و نمايندگان مسيحيان نجران از سوى ديگر انجام گرفت، كه نجرانيان رسما ندامت خود را اعلام كردند و از مباهله امتناع ورزيدند. نوشتن صلحنامه جزيه و امضاى آن سه روز طول كشيد و در روز 27 ذىالحجة نجرانيان به وطن خود بازگشتند.
بنابراين كسانى كه روز 21 يا 27 را ذكر كردهاند اشاره به آغاز و پايان ماجراى مباهله داشتهاند، و اصل مباهله در روز 24 ذىالحجة انجام گرفته است، و جا دارد اين روز به عنوان روز اصلى مباهله معرفى شود.
در روز مباهله بايد شادى و سرور در چهره شيعيان نمايان باشد، و افتخار كنند كه در چنين روزى يكى از دلايل ابدى تشيع با سند قرآنىِ آن در آيه مباهله به دنياى اسلام تقديم شده است. در آراستن سيماى ظاهرى و ارتباط دادن آن روز با اهل بيت عليهمالسلام دستورات زير به ما داده شده است:
1 . غسل، كه به نيت روز مباهله انجام مىگيرد و در احاديث و كتب فقهى تأكيد خاصى بر آن شده است.(1)
2 . پوشيدن لباس پاكيزه كه دستور خاصى درباره آن داده شده است، و با پوشش پاكيزه جلوه عيد و سرور در چهرهها ديده مىشود.(2)
3 . معطر كردن، كه به آن نيز امر شده و جشن و شادى را هر چه بيشتر تداعى مىنمايد.
در روزى كه ماجراى مباهله به وقوع پيوسته، ما به عنوان شكرگزارى و سپاس از پروردگار جهان كه چنين اتمام حجت عظيمى را بر بندگانش نموده، به عبادت مىپردازيم.
درباره عباداتى كه در اين روز انجام آن مستحب است، ابتدا آمادگى روحى براى ما پيش بينى شده، و آن حضور در حرم امامان عليهمالسلام يا امام زادگان است كه ارتباط روح را با اهل بيت عليهمالسلام هر چه بيشتر برقرار مىكند.
درباره كسانى كه به حرم ائمه عليهمالسلام يا امام زادگان دسترسى ندارند سفارش شده كه مكانى خلوت در كوهها يا دشتها يا هر جاى مناسب ديگر براى خود آماده كنند كه در آن به عبادت بپردازند، و سفارش شده كه تا نصف النهار يا تا پس از ظهر و يا تا هنگام عصر در آنجا بمانند.(1)
عبادات مربوط به روز مباهله 3 عمل است: روزه، نماز، دعا.
در اين باره به صراحت دستور داده شده كه به عنوان شكرگزارى روزه بگيريم(2)، چرا كه خدا با پشتيبانى پيامبرِ خود در مراسم مباهله حقانيت آن حضرت و نيز عظمت اهل بيت عليهمالسلام و يگانگى اميرالمؤمنين عليهالسلام را با پيامبر صلىاللهعليهوآله به ما فهمانيد، و دشمنان و مخالفين را با ظهور عظمت اسلام سر افكنده كرد.
3 دستور نماز براى روز مباهله وارد شده كه به آنها اشاره مىكنيم:
الف . دو ركعت نماز بخوان، و پس از نماز هفتاد مرتبه استغفار بگو. پس از استغفار دستها را به سوى آسمان بلند كن و نگاهت را به آسمان متوجه كن و دعاى مفصل را بخوان كه آغاز آن «الحمد للّه» است و مفصلاً ذكر خواهد شد.(1)
همين نماز به صورت ديگرى نيز وارد شده است، و آن اينكه در روز مباهله هر اندازه خواستى نماز بخوان و بعد از هر دو ركعت هفتاد مرتبه استغفار كن. سپس بايست و در حالى كه به محل سجده نگاه مىكنى - در حالى كه غسل كرده باشى - بگو: «الحمد للّه ... ».(2)
ب . نيم ساعت قبل از ظهر روز مباهله به نيت تشكر از خداوند دو ركعت نماز بخوان. در هر ركعت سوره «حمد» يك مرتبه، و سوره «قُل هُوَ اللّهُ اَحَد» ده مرتبه، و «آية الكرسى» ده مرتبه، و سوره «اِنّا اَنزَلناهُ» ده مرتبه.
هر كس اين نماز را بخواند نزد خداوند معادل صد هزار حج و صد هزار عمره است، و هر حاجتى از خدا بخواهد برآورده مىفرمايد.(3)
ج . در روايتى وارد شده كه بعد از هر دعايى در روز مباهله دو ركعت نماز بخوان.(4)
براى روز مباهله 3 دعا نقل شده است:
الف . دعايى كه از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده و بسيار مفصل است و به عنوان ابتهال و تضرع در روز مباهله خوانده مىشود. اين دعا را سيد ابن طاووس در اقبال نقل كرده
كه آغاز آن «اللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الحَىُّ القَيُّومُ» و آخر آن «صَلَّى اللّهُ عَلى خِيَرَتِهِ مِن خَلقِهِ مُحَمَّدٍ وَ عِترَتِهِ الطّاهِرينَ» است.(1)
ب . دعايى كه در روز 24 ذىالحجة سال نهم هجرى جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و دستور آورد كه هنگام رفتن پنج تن عليهمالسلام براى مباهله اين دعا را بخوانند. اين دعا يادگار روز مباهله است كه در سحرهاى ماه مبارك رمضان خوانده مىشود، و به جاست با خواندن اين دعا يادى از آن روز عظيم و فضيلت اهل بيت عليهمالسلام بنماييم:(2)
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن بَهائِكَ بِاَبهاهُ، وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهىٌّ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن جَلالِكَ بِاَجَلِّهِ، وَ كُلُّ جَلالِكَ جَليلٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن جَمالِكَ بِاَجمَلِهِ، وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَدعوكَ كَما اَمَرتَنى، فَاسْتَجِب لى كَما وَعَدتَنى.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن عَظَمَتِكَ بِاَعظَمِها، وَ كُلُّ عَظَمَتِكَ عَظيمَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن نورِكَ بِاَنوَرِهِ، وَ كُلُّ نورِكَ نَيِّرٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِنورِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن رَحمَتِكَ بِاَوسَعِها، وَ كُلُّ رَحمَتِكَ واسِعَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِرَحمَتِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَدعوكَ كَما اَمَرتَنى، فَاسْتَجِب لى كَما وَعَدتَنى.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن كَمالِكَ بِاَكمَلِهِ، وَ كُلُّ كَمالِكَ كامِلٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِكَمالِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها، وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تامَّةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن اَسمائِكَ بِاَكبَرِها، وَ كُلُّ اَسمائِكَ كَبيرَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِاَسمائِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَدعوكَ كَما اَمَرتَنى، فَاسْتَجِب لى كَما وَعَدتَنى.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن عِزَّتِكَ بَاَعَزِّها، وَ كُلُّ عِزَّتِكَ عَزيزَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن مَشيَّتِكَ بِاَمضاها، وَ كُلُّ مَشيَّتِكَ ماضيَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِمَشيَّتِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِقُدرَتِكَ الَّتى اسْتَطَلتَ بِها عَلى كُلِّ شَىْءٍ، وَ كُلُّ قُدرَتِكَ مُستَطيلَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِقُدرَتِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَدعوكَ كَما اَمَرتَنى، فَاسْتَجِب لى كَما وَعَدتَنى.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن عِلمِكَ بِاَنفَذِهِ، وَ كُلُّ عِلمِكَ نافِذٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِعِلمِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن قَولِكَ بِاَرضاهُ، وَ كُلُّ قَولِكَ رِضا؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِقَولِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن مَسائِلِكَ بِاَحَبِّها اِلَيكَ، وَ كُلُّ مَسائِلِكَ اِلَيكَ حَبيبَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِمَسائِلِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَدعوكَ كَما اَمَرتَنى، فَاسْتَجِب لى كَما وَعَدتَنى.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن شَرَفِكَ بِاَشرَفِهِ، وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَريفٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن سُلطانِكَ بِاَدوَمِهِ، وَ كُلُّ سُلطانِكَ دائِمٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِسُلطانِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن مُلكِكَ بِاَفخَرِهِ، وَ كُلُّ مُلكِكَ فاخِرٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِمُلكِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَدعوكَ كَما اَمَرتَنى، فَاسْتَجِب لى كَما وَعَدتَنى.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن عَلائِكَ بِاَعلاهُ، وَ كُلُّ عَلائِكَ عالٍ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِعَلائِكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن آياتِكَ بِاَعجَبِها، وَ كُلُّ آياتِكَ عَجيبَةٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِآياتِكَ كُلِّها.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ مِن مَنِّكَ بِاَقدَمِهِ، وَ كُلُّ مَنِّكَ قَديمٌ؛ اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِمَنِّكَ كُلِّهِ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَدعوكَ كَما اَمَرتَنى، فَاسْتَجِب لى كَما وَعَدتَنى.
اَللّهُمَّ اِنّى اَساَلُكَ بِما اَنتَ فيهِ مِنَ الشَّأنِ وَ الجَبَروتِ.
اَللّهُمَّ وَ اِنّى اَساَلُكَ بِكُلِّ شَأنٍ وَ كُلِّ جَبَروتٍ لَكَ.
اَللّهُمَّ وَ اِنّى اَساَلُكَ بِما تُجيبُنى بِهِ حينَ اَساَلُكَ يا اَللّهُ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِبَهاءِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِجَلالِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِجَمالِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِعَظَمَةِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِكَمالِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِقَولِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِشَرَفِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِعَلاءِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِكَلِماتِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بِعِزَّةِ لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ اَساَلُكَ بلا اِلهَ اِلاّ اَنتَ؛
يا لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ يا اَللّهُ يا رَبّاهُ يا رَبّاهُ يا رَبّاهُ ...
ج . دعايى كه پس از دو ركعت نماز و هفتاد مرتبه استغفار ذكر شد.(1)از آنجا كه در فرازهاى اين دعا به مسئله مباهله اشاره شده و اسرارى از آن تبيين گرديده است، متن كامل آن را عينا مىآوريم و به ترجمه فرازهاى آن مىپردازيم. اين دعا را مىتوان به 7 قسمت تقسيم كرد، كه هر قسمت آن بُعدى از مسئله مباهله را براى ما روشن مىنمايد.
در فراز اول اتمام حجت الهى را يادآور مىشود، كه با 3 آيه قرآن قرابت پيامبر صلىاللهعليهوآله و صادقين و فرزندان و زنان و نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله به ما معرفى شدند.
اَلحَمدُ ِللّهِ رَبِّ العالَمينَ. اَلحَمدُ ِللّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الاَرضِ. اَلحَمدُ ِللّهِ الَّذى لَهُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَرضِ. اَلحَمدُ ِللّهِ الَّذى خَلَقَ السَّماواتِ وَ الاَرض، وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النّورَ. اَلحَمدُ ِللّهِ الَّذى عَرَّفَنى ما كُنتُ بِهِ جاهِلاً، وَ لَولا
1) . المصباح كفعمى: ص 689 - 692 . الاقبال: ج 2 ص 358 . مصباح المتهجد: ص 765 - 767 . روضة الواعظين: ج 1 ص 165 .
تَعريفُهُ اِيّاىَ لَكُنتُ هالِكا؛ اِذ قالَ وَ قَولُهُ الحَقُّ: «قُل لا اَسئَلُكُم عَلَيهِ اَجرا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُربى»، فَبَيَّنَ لِىَ القَرابَةَ.
فَقالَ سُبحانَهُ: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطهيرا»، فَبَيَّنَ لى اَهلَ البَيتِ بَعدَ القِرابَةِ.
وَ قالَ اللّهُ تَعالى مُبَيِّنا عَنِ الصّادِقينَ الَّذينَ اَمَرَنا بِالكَونِ مَعَهُم وَ الرَّدِّ اِلَيهِم بِقَولِهِ سُبحانَهُ: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كونوا مَعَ الصّادِقينَ».
فَاَوضَحَ عَنهُم وَ اَبانَ عَن صِفَتِهِم بِقَولِهِ جَلَّ ثَناؤُهُ: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ».
فَلَكَ الشُّكرُ يا رَبِّ وَ لَكَ المَنُّ حَيثُ هَدَيتَنى وَ اَرشَدتَنى، حَتّى لَميَخفَ عَلَىَّ الاَهلَ وَ البَيتَ وَ القَرابَةَ؛ فَعَرَّفتَنى نِساءَهُم وَ اَولادَهُم وَ رِجالَهُم.
شكر پروردگار جهانيان را. شكر پروردگار خالق آسمانها و زمين را. شكر خدايى را كه آنچه در آسمانها و زمين است براى اوست. شكر خدايى كه آسمانها و زمين را خلق نمود، و نور و ظلمت را قرار داد. شكر خدايى را كه به من آموخت آنچه را كه به آن جاهل بودم، و اگر براى من معرفى نكرده بود هلاك مىشدم؛ آنگاه كه فرمود - و سخن او حق است - : «بگو از شما اجرى نمىخواهم مگر دوستى با خويشاندانم». و خداوند منظور از «خويشان» را برايم روشن نمود. سپس پروردگار فرمود: «خدا مىخواهد از شما اهل بيت ناپاكى را ببرد و شما پاك گرداند پاك گرداندنى»، و «اهل بيت» را در خويشان مشخص ساخت.
همچنين خداوند تعالى براى بيان «صادقين» كه به ما دستور داده با آنان باشيم و به آنها مراجعه كنيم، مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، تقواى پروردگار را پيشه كنيد و با صادقين باشيد».
اين گونه درباره آنان مطلب را روشن كرد و صفتشان را بيان نمود در كلام خود كه فرمود: «هر كس بعد از آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم. سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
اى پروردگار من، شكر نثارت باد؛ و بر من منت دارى كه مرا هدايت كردى و ارشاد نمودى تا آنجا كه براى من «اهل بيت» و «خاندان» و «خويشاوندى» را مخفى نساختى و زنان و اولاد و مردانشان را به من معرفى كردى.
در فراز دوم تقرب به وسيله مقام عظيم اهل بيت عليهمالسلام به درگاه الهى مطرح شده، و اينكه اگر اين مقامات عظيم نبودند دشمنان اسلام زبان مىگشودند و كفر ظاهر و غالب مىشد.
اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيكَ بِذلِكَ المَقامِ الَّذى لايَكونُ اَعظَمُ مِنهُ فَضلاً لِلمُؤمِنينَ وَ لا اَكثَرُ رَحمَةً لَهُم بِتَعريفِكَ اِيّاهُم شَأنَهُ وَ اِبانَتِكَ فَضلَ اَهلِهِ الَّذينَ بِهِم اَدحَضتَ باطِلَ اَعدائِكَ وَ ثَبَّتَّ بِهِمْ قَواعِدَ دينِكَ.
وَ لَو لا هذَا المَقامُ المَحمودُ الَّذى اَنقَذتَنا بِهِ وَ دَلَلتَنا عَلَى اتِّباعِ المُحِقّينَ مِن اَهلِ بَيتِ نَبِيِّكِ الصّادِقينَ عَنكَ الَّذينَ عَصَمتَهُم مِن لَغوِ المَقالِ وَ مَدانِسِ الاَفعالِ لَخُصِمَ اَهلُ الاِسلامِ وَ ظَهَرَت كَلِمَةُ اَهلِ الاِلحادِ وَ فِعلُ اولِى العِنادِ. فَلَكَ الحَمدُ وَ لَكَ المَنُّ وَ لَكَ الشُّكرُ عَلى نَعمائِكَ وَ اَياديكَ.
خدايا! من به سوى تو تقرب مىجويم به وسيله اين مقامى كه عظيمتر از آن از نظر فضيلت براى مؤمنين و بيشتر از آن براى آنان رحمتى نيست، به خاطر آنكه اهميت آن را براى آنان شناساندى و فضيلت صاحبان چنين روزى را بيان كردى؛ همانان كه به وسيله ايشان سخن باطل دشمنان را در هم شكستى و پايههاى دين خود را مستحكم نمودى.
اگر نبود اين مقام محمودى كه به وسيله آن ما را نجات دادى و راهنمايى كردى به سوى صاحبان حق از اهل بيت پيامبرت كه ناقلان كلمات صحيح از سوى تو هستند؛ و از سخن بيهوده و كارهاى بد معصومشان كردى؛ اگر اينان نبودند اهل اسلام مغلوب مىشدند و سخن كفر ظاهر مىگشت و اعمال معاندين علنى مىشد. پس براى توست شكر و منت، و براى توست سپاس به خاطر نعمتها و عنايتهايت.
فراز سوم درود بر صاحبان چنين مقامى است كه به خاطر ما زحمت كشيدند، و ما منت پذيريم كه به چنان مقامى هدايت شديم، و خداوند آنان را اهل مباهله قرار داد:
اَللّهُمَّ فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الَّذينَ افْتَرَضتَ عَلَينا طاعَتَهُم وَ عَقَدتَ فى رِقابِنا وِلايَتَهُم وَ اَكرَمتَنا بِمَعرِفَتِهِم وَ شَرَّفتَنا بِاتِّباعِ آثارِهِم وَ ثَبَّتَّنا بِالقَولِ الثّابِتِ الَّذى عَرَّفوناهُ؛ فَاَعِنّا عَلَى الاَخذِ بِما بَصَّروناهُ.
وَ اجْزِ مُحَمَّدا عَنّا اَفضَلَ الجَزاءِ بِما نَصَحَ لِخَلقِكَ وَ بَذَلَ وُسعَهُ فى اِبلاغِ رِسالَتِكَ وَ اَخطَرَ بِنَفسِهِ فى اِقامَةِ دينِكَ وَ عَلى اَخيهِ وَ وَصيِّهِ الهادى اِلى دينِهِ وَ القَيِّمِ بِسُنَّتِهِ عَلىٍّ اَميرِالمُؤمِنينَ وَ صَلِّ عَلَى الاَئِمَّةِ مِن اَبنائِهِ الصّادِقينَ الَّذينَ وَصَّلتَ طاعَتَهُم بِطاعَتِكَ؛ وَ اَدخِلنا بِشَفاعَتِهِم دارَ كَرامَتِكَ يا اَرحَمَ الرّاحِمينَ.
خداوندا! صلوات فرست بر محمد و آل محمد؛ آنان كه اطاعت از ايشان را بر ما واجب نمودى، و پيمان ولايت آنان را از ما گرفتى، و معرفت آنان را به ما كرامت داشتى، و ما را به پيروى از آثار آنان شرافت دادى، و ما را ثابت قدم بدار با قول ثابتى كه آنان به ما ياد دادند، و ما را كمك كن در پذيرفتن آنچه كه آنان بصيرت آن را به ما دادند.
خدايا، محمد را از سوى ما بهترين جزاى خير عنايت كن، به خاطر آنكه براى خلق تو دلسوزى كرد، و آنچه در توان داشت در ابلاغ رسالت تو نثار كرد، و نفس خود را در برپايى دين تو به خطر انداخت.
همچنين بر برادر او و وصيش على اميرالمؤمنين صلوات فرست، كه هدايتگر به دينش و قيام كننده به سنتش بود؛ و صلوات فرست بر امامان از فرزندان راستگويش، كه اطاعت آنان را به اطاعت خود متصل فرمودى؛ و ما را روز قيامت در شفاعت آنان داخل كن، يا اَرحَم الرّاحِمين.
در فراز چهارم خدا را به حق مقام عظيم آنان كه در مباهله ظاهر گشت قسم مىدهد كه ما را ببخشد. همچنين با اقرار به اينكه طينت ما از ايشان و اعتقاد ما برگرفته از تعاليمشان است، از خدا مىخواهد كه به ما رحم كند.
اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَصحابُ الكِساءِ وَ العَباءِ يَومَ المُباهِلَةِ، اجْعَلهُم شُفَعاءَنا. اَساَلُكَ بِحَقِّ ذلِكَ المَقامِ المَحمودِ وَ اليَومِ المَشهودِ اَن تَغفِرَ لى وَ تَتوبَ عَلَىَّ، اِنَّكَ اَنتَ التَّوّابُ الرَّحيمُ.
اَللّهُمَّ اِنّى اَشهَدُ اَنَّ اَرواحَهُم وَ طينَتَهُم واحِدَةٌ وَ هِىَ الشَّجَرَةُ الَّتى طابَ اَصلُها وَ اَغصانُها وَ اَوراقُها.
اَللّهُمَّ ارْحَمنا بِحَقِّهِم وَ اَجِرنا مِن مَواقِفِ الخِزىِ فِى الدُّنيا وَ الآخِرَةِ بِوِلايَتِهِم وَ اَورِدنا مَوارِدَ الاَمنِ مِن اَهوالِ يَومِ القِيامَةِ بِحُبِّهِم وَ اِقرارِنا بِفَضلِهِم وَ اتِّباعِنا آثارَهُم وَ اهْتِدائِنا بِهُداهُم وَ اعْتِقادِنا ما عَرَّفوناهُ مِن تَوحيدِكَ وَ وَقَفونا عَلَيهِ مِن تَعظيمِ شَأنِكَ وَ تَقديسِ اَسمائِكَ وَ شُكرِ آلائِكَ وَ نَفىِ الصِّفاتِ اَن تَحُلَّكَ وَ العِلمِ اَن يُحيطَ بِكَ وَ الوَهمِ اَن يَقَعَ عَلَيكَ.
خدايا! اينان اصحاب كساء و عبا در روز مباهلهاند. اينان را شفيعان ما قرار بده. از تو مىخواهم به حق اين مقامِ محمود و روزِ به ياد ماندنى، كه مرا ببخشى و توبه مرا بپذيرى كه تو توبه پذيرنده مهربانى.
خدايا! من شهادت مىدهم كه ارواح و طينتشان يكى است، و آن درختى است كه اصل و شاخه و برگهايش پاكيزه شد.
پروردگارا! به حق آنان به ما رحم كن؛ و ما را از باعثهاى خوارى در دنيا و آخرت به وسيله ولايت آنان پناه بده؛ و ما را از ترسهاى روز قيامت به مكانهاى امن وارد كن، به وسيله محبت آنان و اقرار ما به فضايلشان و پيروى از آثارشان و راهنمايى به هدايت ايشان و اعتقاد به آنچه از توحيدت كه به ما معرفى كردهاند، و آنچه ما را آگاه كردند از بزرگداشت شأن تو و احترام به اسماء تو و شكر نعمتهايت، و نفى اينكه بگوييم صفات تو در ذاتت حلول كرده، يا بگوييم علمت بر تو احاطه دارد، و يا اينكه خيال بر تو عارض مىشود.(1)
فراز پنجم مقاماتى است كه خدا به ايشان عنايت فرموده، كه شامل علم و معجزه و صاحب سرّ الهى بودن و قلوب آنان را محل اراده خود قرار دادن است.
فَاِنَّكَ اَقَمتَهُم حُجَجا عَلى خَلقِكَ وَ دَلائِلَ عَلى تَوحيدِكَ، وَ هُداةً تُنَبِّهُ عَلى اَمرِكَ وَ تَهدى اِلى دينِكَ وَ توضِحُ ما اَشكَلَ عَلى عِبادِكَ، وَ بابا لِلمُعجِزاتِ الَّتى يَعجُزُ عَنها غَيرُكَ وَ بِها تُبَيَّنُ حُجَّتُكَ وَ تَدعو اِلى تَعظيمِ السَّفيرِ بَينَكَ وَ بَينَ خَلقِكَ.
وَ اَنتَ المُتَفَضِّلُ عَلَيهِم حَيثُ قَرَّبتَهُم مِن مَلَكوتِكَ وَ اختَصَصتَهُم بِسِرِّكَ وَ اصْطَفَيتَهُم لِوَحيِكَ وَ اَورَثتَهُم غَوامِضَ تَأويلِكَ، رَحمَةً بِخَلقِكَ وَ لُطفا بِعِبادِكَ وَ حَنانا عَلى بَريَّتِكَ وَ عِلما بِما تَنطَوى عَلَيهِ ضَمائِرُ اُمَنائِكَ، وَ ما يَكونُ مِن شَأنِ صَفوَتِكَ وَ طَهَّرتَهُم فى مَنشَئِهِم وَ مُبتَدَئِهِم.
1) . اين سه مطلب از اباطيلى است كه برخى دشمنان اهل بيت عليهمالسلام درباره خدا گفتهاند. براى تفصيل بيشتر به كتابهاى اعتقادى مراجعه شود.
وَ حَرَستَهُم مِن نَفثِ نافِثٍ اِلَيهِم وَ اَرَيتَهُم بُرهانَ مَن عَرَضَ بِسوءٍ لَهُم؛ فَاستَجابوا ِلاَمرِكَ، وَ شَغَلوا اَنفُسَهُم بِطاعَتِكَ، وَ مَلَئوا اَجزاءَهُم مِن ذِكرِك، وَ عَمَروا قُلوبَهُم بِتَعظيمِ اَمرِكَ، وَ جَزَّءوا اَوقاتَهُم فيما يُرضيكَ، وَ اَخلَوا دَخائِلَهُم مِن مَعاريضِ الخَطَراتِ الشّاغِلَةِ عَنكَ.
فَجَعَلتَ قُلوبَهُم مَكامِنَ ِلاِرادَتِكَ، وَ عُقولَهُم مَناصِبَ ِلاَمرِكَ وَ نَهيِكَ، وَ اَلسِنَتَهُم تَراجِمَةً لِسُنَّتِكَ. ثُمَّ اَكرَمتَهُم بِنورِكَ حَتّى فَضَّلتَهُم مِن بَينِ اَهلِ زَمانِهِم وَ الاَْقرَبينَ اِلَيهِم، فَخَصَصتَهُم بِوَحيِكَ، وَ اَنزَلتَ اِلَيهِم كِتابَكَ، وَ اَمَرتَنا بِالتَّمَسُّكِ بِهِم، وَ الرَّدِّ اِلَيهِم، وَ الاِستِنباطِ مِنهُم.
تو آنان را حجت بر مخلوقات خويش و دلايل بر توحيدت قرار دادى، و راهنمايانى كه به امر تو مُتنبّه مىكنند و به دين تو راهنمايى مىكنند، و توضيح مىدهند آنچه بر بندگانت مشكل است، و درى هستند براى معجزاتت كه غير تو از آن عاجز است، و به وسيله معجزات حجت تو بيان مىشود، و به بزرگداشتِ سفير بين تو و مخلوقاتت دعوت مىكند.
تو هستى آن كه بر آنها تفضل و احسان نمودى هنگامى كه به ملكوتت نزديك كردى، و آنان را به سرِّ خود اختصاص دادى و براى وحى خويش انتخاب كردى، و تأويلهاى پيچيده را به آنان سپردى. اين به خاطر رحمت بر مخلوقاتت و لطف به عبادت كنندگانت و مهربانى با مردم بود؛ و از روى علمى كه داشتى به آنچه ضماير امانت دارانت بر آن مشتمل بود و آنچه كه از شأن منتخبانت بود و آنان را از ريشه و آغاز پاك گرداندى، و از اقدامات ساحرين بر ضدشان محافظت كردى. و به آنان برهان را در برابر كسانى كه قصد تعرض سوء به آنها داشتند نشان دادى. آنان امر تو را استجابت كردند و خويشتن را به اطاعت تو مشغول داشتند و اجزائشان را از ذكر تو پر كردند و قلبهايشان را با بزرگداشت امر تو آباد نمودند و وقتهايشان را در آنچه تو را راضى مىكند تقسيم كردند، و باطن خود را از افكار عارض شونده كه آنها را از تو مشغول مىكند خالى نمودند.
تو هم متقابلاً قلوب آنان را مخفيگاه اراده خويش و عقلهايشان را منصبهايى براى امر و نهى خويش، و زبانهايشان را مترجم لسان خود قرار دادى. سپس با نور خود به آنها كرامت نمودى تا آنجا كه به آنان از بين اهل زمانشان و خويشاوندانشان فضيلت دادى، و آنان را به وحى خود اختصاص دادى و كتاب خود را بر آنان نازل نمودى و به ما دستور دادى تا به ايشان تمسك كنيم و به آنها مراجعه نماييم و از علوم آنان ياد بگيريم.
ششمين فراز اقرار تمسك به آنان و درخواست شفاعت و تصديق آنها و گمراه نشدن از راهشان است.
اَللّهُمَّ اِنّا قَد تَمَسَّكنا بِكِتابِكَ وَ بِعِترَةِ نَبِيِّكِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِم الَّذينَ اَقَمتَهُم لَنا دَليلاً وَ عَلَما وَ اَمَرتَنا بِاتِّباعِهِم.
اَللّهُمَّ فَاِنّا قَد تَمَسَّكنا بِهِم، فَارْزُقنا شَفاعَتَهُم حينَ يَقولُ الخائِبونَ: «فَما لَنا مِن شَفيعٍ وَ لا صِدّيقٍ حَميمٍ»، وَ اجْعَلنا مِنَ الصّادِقينَ المُصَدِّقينَ لَهُمُ المُنتَظِرينَ ِلاِمامِهِم المُنتَظِرينَ ِلاَيّامِهِم النّاظِرينَ اِلى شَفاعَتِهِم، وَ لاتُضِلَّنا بَعدَ اِذ هَدَيتَنا، وَ هَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً، اِنَّكَ اَنتَ الوَهّابُ، آمينَ رَبَّ العالَمينَ.
خداوندا ! ما به كتاب تو و عترت پيامبرت - صلوات اللّه عليهم - تمسك جستهايم، كه آنها را براى ما راهنما و دليلى قرار دادى و دستور پيروى از آنان را دادى.
خداوندا ! ما به آنان تمسك جستهايم، پس شفاعت آنان را روزى ما گردان هنگامى كه نااميدان مىگويند: «ما شفيع و دوست دلسوزى نداريم». ما را از راستگويان و تصديق كنندگان ايشان و از منتظران امامشان و انتظار كشندگان روزگارشان و چشم دوختهگان به شفاعتشان قرار بده، و ما را پس از هدايتمان گمراه مگردان، و رحمت را از پيشگاهت بر ما ارزانى نما. به راستى كه تو بخشندهاى، آمين، يا رَبَّ العالَمين.
فراز هفتم صلوات و درود بر اهل مباهله و يادآورى آن روز و آيهاى است كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره مباهله نازل شد.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلى اَخيهِ وَ صِنوِهِ اَميرِالمُؤمِنينَ وَ قِبلَةِ العارِفينَ وَ عَلَمِ المُهتَدينَ وَ ثانِى الخَمسَةِ المَيامينَ، الَّذينَ فَخَرَ بِهِمُ الرُّوحُ الاَمينُ وَ باهَلَ اللّهُ بِهِمُ المُباهِلينَ؛ فَقالَ وَ هُوَ اَصدَقُ القائِلينَ: «فَمَن حاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا وَ اَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ اَنفُسَنا وَ اَنفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ».
ذلِكَ الاِمامُ المَخصُوصُ بِمُؤاخاتِهِ يَومَ الاِخاءِ، وَ المُؤثِرُ بِالقوتِ بَعدَ ضَرِّ الطَّوى، وَ مَن شَكَرَ اللّهُ سَعيَهُ فى هَل اَتى، وَ مَن شَهِدَ بِفَضلِهِ مُعادوه، وَ اَقَرَّ بِمَناقِبِهِ جاحِدوهُ، مَولَى الاَنامِ وَ مُكَسِّرُ الاَصنامِ وَ مَن لَمتَأخُذهُ فِى اللّهِ لَومَةُ لائِمٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ ما طَلَعَت شَمسُ النَّهارِ و اَورَقَتِ الاَشجارُ، وَ عَلَى النُّجومِ المُشرِقاتِ مِن عِترَتِهِ وَ الحُجَجِ الواضِحاتِ مِن ذُرِّيَّتِهِ.
خدايا! درود فرست بر محمد و برادر و دامادش اميرالمؤمنين و قبله اهل معرفت و علامت هدايت كنندگان و دومى از پنج تن مبارك، كه روح الامين به ايشان فخر نمود، و پروردگار به وسيله آنان در برابر مباهله كنندگان مباهله كرد، و او كه راستگوترين گويندگان است فرمود: «هر كس بعد آنچه از علم برايت آمده با تو مخاصمه كرد بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را فرا بخوانيم.
سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
آن است امامى كه تخصيص داده شد به برادرى پيامبر در روز مؤاخات، و كسى است كه قوت و غذاى خود را پس از فشار گرسنگى به ديگرى ايثار كرد، و كسى است كه خداوند از كار او در «هَل اَتى» تشكر نمود، و كسى است كه دشمنانش به فضيلت او گواهى دادند و منكرين حقش به مناقب او اقرار كردند. مولاى مردم و شكننده بتها، و كسى كه در راه خدا سرزنش هيچ سرزنش كنندهاى مانع او نشد.
صلوات خداوند بر او و آلش و ستارگان نورانى از عترتش و حجتهاى واضح از ذريهاش باد، تا مادامى كه آفتاب طلوع مىكند و درختان برگ مىدهند.
«مسجد مباهله»(1)در مدينه كه «مسجد الاِجابَة» نيز ناميده مىشود، مناسبترين محل براى تجديد عهد با ماجراى مباهله و روزى است كه در اين مكان مقدس بين دو درخت چادر زده بودند و والامقامترين مخلوقات خداوند زير آن سايبان جمع شده و دست به دعا برداشته بودند. روزى كه مسيحيان با ديدن آن چهرههاى آسمانى جرئت بر مباهله نكردند و مقام بلند اهل بيت عليهمالسلام بر همگان روشن شد.
به همين مناسبت دستور داده شده كه هر اندازه مىتوانى در مسجد مباهله نماز بخوان و هر دعايى دوست دارى بنما.(2)اين بدان معنى است كه حضور در آن مكان براى يادآورى است، و طبعا نماز و دعا در چنين موقعيتهايى فراموش نخواهد شد.
با جشنى كه براى مباهله برگزار مىكنيم و عباداتى كه در آن روز انجام مىدهيم و دعاهايى كه سازنده فكر و اعتقادمان خواهد بود، عيدى حقيقى خواهيم داشت كه معنويت خود و جامعه را بالا بردهايم و به مقام شامخ اهل بيت عليهمالسلام توسل جستهايم، و ياد آن روز بزرگ و آن مكان شريف را گرامى داشتهايم.
واقعه مباهله و ماجرايى كه از نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجرانيان آغاز شد و به حضور آنان در مدينه انجاميد، و پس از مناظراتى موكول به مباهله و ملاعنه و سپردن احقاق حق به ذات اقدس حق تعالى گرديد، و با پشيمانى مسيحيان از اقدام به مباهله با ديدن پنج نور پاك و ثابت شدن حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله، همه اين ماجراى بلند مجموعهاى است كه به طور مفصل يا ملخص و يا به صورت نقلِ گوشهاى از ماجرا در منابع اسلامى آمده است.
از قرن اول اسلام اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله كه حاضران در ماجراى مباهله بودهاند، به عنوان شاهدان عينى آن را نقل كردهاند و راويان و مؤلفين روايات آنان را در اسناد و كتابهاى خود به نسلهاى آينده منتقل نمودهاند.
بخش حاضر كتاب در 5 قسمت به معرفى تأليفات و مقالات و اسناد و منابع مباهله و نيز منابع كتاب حاضر مىپردازد.
سابقه مباهله با كتاب و قلم به چهارده قرن باز مىگردد. ابعاد مختلف اين واقعه و ارتباط مستقيم آن با مسائل اعتقادى و استدلال به آن در مسئله امامت توسط شيعه،
مباهله را مورد توجه خاص در تأليفات حديثى، عقيدتى، تاريخى و حتى فقهى قرار داده است.
از قرن اول اسلام كتابهاى اعتقادى به مناسبتهاى متعددى مسئله مباهله را به ميان آوردهاند، گذشته از آنكه در طول هزار و چهار صد سال كتابهاى مستقلى درباره آن تأليف شده است.
مباهله در ابعاد مختلف تأليف ماجراى مباهله در حالى كه جايگاه خاصى در كتب تاريخ دارد، ابعاد مختلفى از تأليف را به خود اختصاص داده است.
نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجران و دعوت نجرانيان به اسلام و بررسى آنان در كتب آسمانى درباره آن حضرت، ماجراى مباهله را در تأليفات مربوط به نبوت وارد كرده است.
مناظرات مسيحيان با پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره حضرت عيسى عليهالسلام و ادعاى خدايى درباره آن حضرت و پاسخهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان، مباهله را به تأليفات مربوط به توحيد مرتبط ساخته است.
آوردن اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام براى مباهله، و انحصار مباهله كنندگان در اين افراد و اجازه نداشتن هيچكس ديگرى براى شركت در آن، فضيلت عظيم اهل بيت عليهمالسلام را نمايان ساخته و جاى خاصى براى ماجراى مباهله در كتب فضايل و مناقب آن بزرگواران باز كرده است.
معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به معناى تنها شخص براى جانشينى حضرتش شناخته شده، پرونده بزرگى براى مباهله در كتابهاى اعتقادى و كلامى باز كرده، و به عنوان دليلى محكم در مسئله امامت مطرح شده است.
ارتباط قرآنى مباهله كه از لحظه آغاز آن با نزول بيش از هشتاد آيه از سوره آل عمران همراه بود، و اين آيات در مراحل اين ماجرا مطرح شدند و شاهد قرار
گرفتند، جايگاه خاصى در تأليفات قرآنى و كتابهاى تفسيرى به مسئله مباهله داده است.
اين گونه بوده كه «مباهله» به عنوان يكى از سرنوشت سازترين وقايع اسلام، توسط مؤلفين از صدر اسلام تاكنون حفظ شده است. در هر زمانى حقايق مباهله در كتابهاى تاريخى و اعتقادى و تفسيرى و حتى جغرافيايى انعكاس يافته، و خداوند مردانى را براى ثبت اين واقعه عظيم برانگيخته است.
از قرن اول هجرى همگام با روايت سينه به سينه مباهله، كتاب نيز نقش خود را در نقل آن براى نسلهاى بعد ايفا كرده و پرونده پرافتخار آن را باز نگه داشت، و از قرن دوم به بعد كتاب و كتابت به صورت جدى در مورد مباهله به كار گرفته شد.
اين گونه بود كه مباهله با به كارگيرى قلم از گزند دشمنان مصون ماند و كسى نتوانست اين حقيقت بزرگ را كتمان يا تحريف كند، به طورى كه مؤلفين بزرگى از غير شيعه هم درباره آن كتابهايى نوشتند؛ و اين سربلندى دائمى تشيع است كه حقايقش همگان را در مقابل آن تسليم كرده است.
اولين كتابى كه مسئله مباهله را در خود ثبت كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است، كه مؤلف آن در سال 76 هجرى درگذشته است. اين كتاب كه در سالهاى اوليه بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تأليف شده، دور از چشم غاصبين خلافت در موارد مختلف مسئله مباهله را آورده است.(1)اين يادگار هزار و چهار صد ساله هم اكنون موجود است و به فارسى و اردو و انگليسى ترجمه و بارها چاپ شده است.
1) . كتاب سليم: ص 195، 322 .
تاكنون 136 كتاب مستقل درباره مباهله شناسايى شده، كه در اينجا به معرفى آنها مىپردازيم. يادآور مىشود كتابهاى ضمنى كه در مباحث حديثى يا اعتقادى و يا تاريخى اين واقعه مهم اسلام را نقل كرده و به بيان آن پرداختهاند بيش از دهها هزار كتاب است. در بحثهاى كلامى بين شيعه و مخالفينش درباره امامت از اساسىترين مسائل مطرح شده استناد به آيه مباهله و استدلال به آن است.
از قرن سوم و چهارم هجرى 3 كتاب مستقل درباره مباهله به چشم مىخورد. از قرن ششم نيز كتابى در اين زمينه ديده مىشود. در قرن يازدهم نيز كتابى در اين باره تأليف شده؛ و بقيه كتابها مربوط به صد سال گذشته است. آمارِ تعداد كتب چاپى به سال شمسى از اين قرار است:
1302 = 1 كتاب
1318 = 1 كتاب
1323 = 1 كتاب
1326 = 1 كتاب
1329 = 1 كتاب
1342 = 1 كتاب
1350 = 1 كتاب
1351 = 1 كتاب
1353 = 1 كتاب
1357 = 1 كتاب
1361 = 1 كتاب
1362 = 1 كتاب
1365 = 1 كتاب
1366 = 2 كتاب
1372 = 1 كتاب
1373 = 1 كتاب
1377 = 1 كتاب
1378 = 2 كتاب
1379 = 1 كتاب
1380 = 1 كتاب
1382 = 3 كتاب
1383 = 2 كتاب
1384 = 4 كتاب
1385 = 3 كتاب
1386 = 3 كتاب
1387 = 4 كتاب
1388 = 2 كتاب
1389 = 4 كتاب
1390 = 4 كتاب
1391 = 1 كتاب
1392 = 1 كتاب
1393 = 1 كتاب
1394 = 2 كتاب
1395=10 كتاب
1396 = 1 كتاب
1397 = 1 كتاب
1398 = 1 كتاب
1399 = 1 كتاب
1400 = 1 كتاب
1401 = 5 كتاب
1402 = 2 كتاب
1403 = 3 كتاب
از اين كتابها 130 مورد به صورت تأليف و 6 مورد ترجمه است، كه از عربى به فارسى يا از فرانسوى به عربى و نيز فارسى انجام گرفته است.
مجموع كتابهاى چاپى 111 كتاب و مجموع كتابهاى خطى و چاپ نشده 25 كتاب است، كه تفصيل آن چنين است:
كتابهاى عربى مربوط به مباهله 36 كتاب است، كه 26 كتاب آن چاپى و 10 كتاب آن خطى است.
كتابهاى فارسى 68 كتاب است، كه 54 كتاب آن چاپى و 14 كتاب آن خطى است.
كتابهاى اردو فقط 19 كتاب چاپى است.
كتابهاى انگليسى 12 كتاب است، كه 11 كتاب آن چاپى و 1 كتاب آن خطى است.
كتاب فرانسوى فقط 1 كتاب چاپى است.
كتابهاى چاپى در شهرهاى تهران و قم و مشهد و اصفهان و شيراز از شهرهاى ايران، نجف و كاظمين و بغداد از شهرهاى عراق، منامه از شهرهاى بحرين، لاهور و كراچى و ملتان از شهرهاى پاكستان، لكنهو و بمبئى و دهلى از شهرهاى هند، بيروت از شهرهاى لبنان، قاهره از شهرهاى مصر، پاريس از شهرهاى فرانسه و ميلان از شهرهاى ايتاليا به چاپ رسيده است.
همه مؤلفين و مترجمين شيعه هستند به جز 3 مؤلف و 1 مترجم كه اهل سنت هستند و 1 مؤلف كه مسيحى است. مؤلف مسيحى شرق شناسِ فرانسوىِ معروفى در غرب است كه متوجه اهميت مسئله مباهله و ارتباط آن به مسيحيت شده و كتابى درباره آن تأليف كرده است. اين كتاب دو بار در اروپا (فرانسه و ايتاليا) چاپ شده و به عربى در قاهره و به فارسى در تهران ترجمه و چاپ شده است.
از نظر گرايشهاى تأليفى 6 كتاب داستانى، 2 كتاب شعر و ادبيات، 16 كتاب كودك و بقيه مربوط به تحقيقات علمى در مسئله مباهله است. در تعدادى از اين كتابها داستانِ مفصلِ مباهله پيگيرى و ترجمه شده، و كتابهايى نيز به بحثهاى اعتقادى و تحليلهاى تاريخى مباهله پرداختهاند.
گروهى ديگر مباحثات و مناظرات مربوط به آن بين شيعه و مخالفينش را مطرح كردهاند. برخى كتابها به جمع آورى اسناد و مدارك مباهله از شيعه و اهل سنت پرداختهاند؛ و در مواردى درباره مبارك بودن چنين روزى و عيد گرفتن آن و دعاهاى مربوط به آن مطالبى را جمع آورى و تدوين كردهاند.
به عنوان نتيجه گيرى از مجموعه كتب مستقل و غير مستقلى كه درباره اين واقعه موجود است، با قاطعيت مىتوان ادعا كرد كه ميراث فرهنگى كاملى درباره مباهله در اختيار ماست؛ و جا دارد به عنوان قدردانى از اين تلاشهاى علمى به تحقيق و مطالعه گستردهتر در جوانب مختلف مسئله مباهله پرداخته شود.
در اينجا به معرفى كامل 136 كتاب مستقل درباره مباهله مىپردازيم. نام كامل كتاب، نام دقيق مؤلف و سال وفات او، محل چاپ و نام ناشر و سال انتشار كتاب، قطع و تعداد صفحات كتاب، زبان كتاب و چاپى يا خطى بودن آن، و توضيح مختصرى درباره هر كتاب و معرفى منبع مورد مراجعه درباره آن، مجموعه اطلاعاتى است كه هر اندازه به دست آمده ذكر شده است. بنابر اين عدم ذكر هر مورد نشانه نيافتن اطلاعات در آن باره است.
على انسانى، محمود حبيبى كسبى
انتشارات سوره مهر، تهران، 1395 ش
رقعى، 116 ص
جمع آورى 46 اثر ادبى شامل 37 شعر و 9 قطعه نثر در موضوع مباهله است.
محمد احمد آبادى طبيب زاده اصفهانى
بنگاه مطبوعاتى فروزان، اصفهان، 1366 ق
رقعى، 128 ص
ترجمه داستان مفصل مباهله در بحار الانوار همراه با شرح و مقدمه چينى است. نام ديگر كتاب «تاريخ نجران» است.
[الذريعة: ج 26 ص 16]
مجيد ملامحمدى
انتشارات نواى مدرسه، تهران، 1386 ش
خشتى، 12 ص
كتاب كودك درباره مباهله است.
مير ابوالفتح دعوتى
انتشارات شناخت معارف اسلام، قم، 1355 ش
وزيرى، 32 ص
كتاب كودك درباره مباهله است.
[موسوعة مؤلفى الامامية: ج 2 ص 232]
رضا كاردان
انتشارات دليلما، قم، 1379 ش
رقعى، 64 ص
جلد چهارم از مجموعه «امامت و عصمت در قرآن» است، كه در 3 فصل تنظيم شده است: همراهان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آيه مباهله، هدف از حضور خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله در مباهله، پيامبر صلىاللهعليهوآله چه كسانى را براى مباهله آورد.
محمد على موحدى
رحلى، 21 ص
محمد تقى شريعتمدارى استرآبادى
بنياد بعثت، تهران، 1365 ش
رقعى، 40 ص
اين كتاب قبلاً به صورت مقالهاى در كتاب «خلافت و ولايت» چاپ شده، و سپس به صورت كتاب مستقل منتشر شده است.
سيد محمد ضياء آبادى
بنياد خيريه الزهراء عليهاالسلام، نشر بهاران، تهران، 1390 ش
رقعى، 18 ص
جلد 64 از مجموعه «صفير هدايت» است، كه مرور سريعى بر ماجراى مباهله و ابعاد اعتقادى آن است.
محمد على محسنى گلپايگانى
پايان نامه كارشناسى ارشد الهيات از دانشگاه تهران، 1380 ش
اين كتاب در 6 بخش به بحث درباره آيه مباهله پرداخته است.
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 84]
سيد على حسينى ميلانى
مركز الابحاث العقائدية، قم، 1379 ش، 1421 ق
رقعى، 38 ص
جلسه ششم از جلسات اعتقادى است كه به مباهله اختصاص يافته و بعد به صورت كتاب درآمده است. معناى مباهله و نفس، تعيين كسانى كه براى مباهله آمدند، دلالت آيه بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام به خاطر نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله بودن و عصمت، بحث با ابن تيميه در اين باره مباحث اين كتاب را تشكيل مىدهد.
[تراثنا: شماره 47 ص 68 - 193، 62 ص 300]
رافد تميمى
نشر مشعر، تهران، 1394 ش، 1435 ق
پالتويى، 64 ص
اين كتاب در 6 بخش درباره مباهله به اختصار بحث كرده است: اهمية البحث و ضرورته، فوائد البحث و آثاره، المباهلة فى اللغة و الاصطلاح، متن آية المباهلة، دلالة
الآية الكريمة، شبهات و ردّها.
(شميمى از بوستان مباهله)
عباسعلى مردى
بنياد امامت اهل بيت عليهمالسلام، قم، 1394 ش
رقعى، 124 ص
اين كتاب در 4 بخش تنظيم شده است: وقايع نگارى مباهله، مباهله در آينه پژوهش، مأخذ شناسى و كتابشناسى مباهله، مباهله در آينه ادب.
محمد امينى گلستانى
انتشارات سپهر آذين، تهران، چاپ 1 : 1385 ش، چاپ 3 : 1390 ش
وزيرى، 662 ص
مقايسهاى است بين مسيحيان نجران كه حرمت اهل بيت عليهمالسلام را نگه داشتند و مباهله
نكردند، و بين مسلمانانِ پيروِ سقيفه كه حرمت حضرت زهرا و امام حسين عليهماالسلامرا نگه نداشتند و آن دو بزرگوار را شهيد كردند.
(90 داستان از مباهله پيامبر صلىاللهعليهوآله با مسيحيان نجران)
محمد رضا انصارى
انتشارات دليلما، قم، 1382 ش
رقعى، 120 ص
در اين كتاب مراحل ماجراى نجران به صورت 90 داستان جدا از هم تفكيك و تدوين شده است.
محمد رضا انصارى
انتشارات دليلما، قم، چاپ اول: 1382 ش، 1424 ق ، چاپ دوم: 1385 ش، چاپ سوم: 1385 ش، چاپ چهارم: 1394 ش
چاپهاى اول تا چهارم: وزيرى، 320 ص
چاپ پنجم: وزيرى، 400 ص
كتاب حاضر است كه در چاپهاى اول تا چهارم در 8 بخش تقديم شده است. در چاپ پنجم با ويرايش جديد و مطالب افزوده در 7 بخش تنظيم شده، كه كتابِ پيش روى شماست.
(تنقيد سى فرصت نهين عقل كو انوار، اعمال كى ياد ركه- عشق نبى پر)
محمد انوار عالَم
مركز باب العلم، بمبئى، 2016 م
44 ص
سيد مجتبى حسن كامونپورى (1913 م - 1947 م)
[فهرست تأليفات شيعه در شبه قاره (سيد شهوار حسين نقوى): ص 73]
رضا كاردان
مؤسسه در راه حق، قم، 1395 ش
وزيرى، 125 ص
اين كتاب در 5 محور درباره مباهله سخن گفته است: همراهان پيامبر صلىاللهعليهوآله، هدف از حضور اهل بيت عليهمالسلام در مباهله، پيامبر صلىاللهعليهوآله چه كسانى را براى مباهله آورد؟ ، على عليهالسلامنفس پيامبر صلىاللهعليهوآله، سؤالاتى پيرامون آيه و پاسخ آنها.
سيد مهدى آية اللهى
انتشارات منادى تربيت، تهران، 1383 ش
خشتى، 20 ص
كتاب كودك درباره مباهله است.
عبدالخالق بن عبدالرحيم يزدى (1206 - 1266 ق)
[تراجم الرجال: ج 1 ص 277]
كبرى خزعلى
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 60]
قوام الدين وشنوى
چاپخانه علميه، قم، 1351 ش
رقعى، 52 ص
ترسيم واقعه مباهله و سپس روايات مربوط به آن از منابع اهل سنت است. اين كتاب در 2 بخش اصلى تدوين شده است: در بخش اول متن روايت مباهله از 60 منبع از اهل سنت آورده شده است. در بخش دوم 10 تنبيه به عنوان نكات اعتقادىِ استفاده شده از مباهله تقديم شده است. اين كتاب به فارسى ترجمه شده است.
قوام الدين وشنوى
دار النشر اسلام، قم، 1393 ق، 1353 ش، مهر، قم، 1362 ش
وزيرى، 112 ص
مقدمهاى در ترسيم واقعه مباهله است، و سپس روايات مباهله را از روايات اهل سنت ترجمه كرده و بعد از آن 10 نكته ذكر نموده است.
[موسوعة مؤلفى الامامية: ج 2 ص 224]
محمد انوار عالَم
دار العلوم، بمبئى، 2019 م
54 ص
عنوان انگليسى كتاب به معناى «اسلام و مباهله» چنين است:
Islam and Mubahila
سمانه رضايى
انتشارات بركات اهل بيت عليهمالسلام، مشهد، 1389 ش
خشتى، 12 ص
كتاب كودك درباره مباهله است.
مهربان على
48 ص
اين كتاب دو زبانه است، يعنى اردو و انگليسى، كه نام اردوى آن «مباهله كا واقعه» است. عنوان انگليسى كتاب به معناى «واقعه مباهله» چنين است:
Event of Mubahala
مهدى عباسى
مؤسسه سراج المنير
جلد سىام از مجموعه 30 جلدى «Quran stories for kids» به معناى «قصههاى قرآنى براى كودكان» است. عنوان انگليسى كتاب به معناى «واقعه مباهله» چنين است: Event of Mubahala
خداداد شمس الدينى لرى
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 61]
كمال الدين غراب
انتشارات بصيرت، نشر حكمت، انتشارات سينا، تهران، 1390 ش، 1431 ق
رقعى، 136 ص
اين كتاب در 6 فصل مسئله مباهله را بررسى كرده است: پيشينه تاريخى، روايت مباهله از منابع اهل سنت، روايت مباهله از منابع شيعى، نقش مباهله در مجادلات عقيدتى شيعه، چگونگى انجام مباهله در نمونههاى تاريخى آن، معرفى و نقد چند اثر درباره مباهله.
ابوالفضل وحيدى آرانى[فارسى، خطى]
پايان نامه كارشناسى ارشد الهيات از دانشگاه پيام نور آران و بيدگل، 1398 ش
اين كتاب تحقيق توصيفى تحليلى درباره مباهله بر اساس كتاب تفسير «منهج الصادقين» تأليف ملا فتح اللّه كاشانى است. نام كامل كتاب چنين است: «بررسى شأن نزول آيات پيرامون مسيحيان نجران و آيات مباهله با تأكيد بر تفسير منهج الصادقين».
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 78]
سيد محمد ضياء آبادى
بنياد خيريه الزهراء عليهاالسلام، نشر بهاران، تهران، 1383 ش
رقعى، 20 ص
جلد 23 از مجموعه «صفير هدايت» با عنوان «سلسله مباحث امام شناسى» در سايه شرح زيارت جامعه كبيره است.
محمد اعجاز حسين محمدى بدايونى هندى (1350 ق)
لكنهو
در اين كتاب اسباب نزول آيه مباهله و فضيلت اهل بيت عليهمالسلام در اين باره مطرح شده است.
[فهرست تصانيف علماى شيعه در هند (نقوى): ص 131، بر صغير كى اماميه مصنفين: ج 1 ص 8 شماره 57]
تاريخ نجران = آفتاب درخشان در مباهله نصاراى نجران
راضيه فهيمى
پايان نامه كارشناسى ارشد الهيات از دانشكده الهيات دانشگاه الزهراء عليهاالسلام، 1400 ش
اين كتاب با استخراج موارد مباهله از دو كتاب «الاختصاص» و «الارشاد» تأليف شيخ مفيد تدوين شده، و 24 محور اصلى براى موضوع مباهله تنظيم كرده است.
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 74]
محمد باقر بن محمد تقى مجلسى (1111 ق)
[الذريعة: ج 4 ص 102، جامع الرواة: ج 2 ص 79، اجازات الحديث (علامه مجلسى): ص 126، 247، مرآة الكتب: ج 2 ص 142، لؤلؤة البحرين: ص 58 ، نظم اللئالى: ص 371]
ابن اسحاق
[تراثنا: شماره 15 ص 53 ، سيره ابن هشام: ج 2 ص 224]
(تعارف اهل بيت پيغمبر صلىاللهعليهوآله)
سيد محمد حسين زيدى
اداره نشر و اشاعت حقائق اسلام، كراچى، 2021 م
عبدالغنى شيدا خطيب
عبدالشكور كاكوروى لكنهويى
گلزار احمد جعفرى
پايان نامه كارشناسى ارشد قرآن و حديث از جامعة المصطفى صلىاللهعليهوآله، قم، 1384 ش
اين كتاب در 4 بخش به بحث درباره آيه مباهله پرداخته است.
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 86]
ناصر سبطين هاشمى
مدرسه باب العلوم، امير العلماء اكيدمى، ملتان
وزيرى
على بن على رضا خوئى (1350 ق)
شرح حديث مناظره مأمون و امام رضا عليهالسلام درباره آيه مباهله به صورت سؤال و جواب است.[الذريعة: ج 7 ص 66]
؟ ، قرن 13 ق
روايت ابن طاووس درباره مباهله را آورده است.
[فهرست نسخ خطى دانشگاه تهران: ج 16 ص 629]
(روايتى دگرگونه از مباهله)
محمود رضا فرقانى
انتشارات نارگل، تهران، 1395 ش
رقعى، 136 ص
داستان مباهله كه به صورت رمان تنظيم شده است.
سيد مصطفى موسوى گرمارودى، مهدى وحيدى صدر
انتشارات تاسوعا، قم، 1388 ش
وزيرى، 24 ص
جلد هشتم از مجموعه «خورشيد عالمتاب» درباره مباهله براى كودكان است.
داستان مباهله = مباهله، داستان رويارويى فرهنگى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با مسيحيت
محمد مهدى حاجى پروانه
13 ص
؟
كتاب تصويرى كودكان بر گرفته از كتاب «اسرار مباهله» است.
؟
انتشارات شاهچراغ، شيراز، 2021 م
عنوان انگليسى كتاب به معناى «داستان مباهله» چنين است:
The story of Mubahila
؟
عنوان كتاب به معناى «داستان مباهله» است.
امايمن عطار
حجت بوك، ايمن بوك
خشتى، 20 ص
كتاب كودك درباره مباهله است. عنوان انگليسى كتاب به معناى «داستان مباهله» چنين است:The story of Mubahala
؟
الاسلام ارگانيزيشن
عنوان انگليسى كتاب به معناى «واقعه يا عيد مباهله» چنين است:
The event or Eid alMobahala
مونا خسروى، بابك صفى خانى
اداره كل نمايش راديو ايران، تهران، 1399 ش
رقعى
اين كتاب در 3 فصل ماجراى مباهله را به صورت نمايشنامه بيان كرده است.
ابراهيم حسن بيگى
مترجم: ؟
انتشارات جمكران، قم، 1403 ش ،1446 ق، 2024 م
رحلى كوچك
ترجمه كتاب «مردى كه راست مىگفت» به عربى براى كودكان است.
(داستان مباهله براى بچهها)
ابراهيم حسن بيگى
انتشارات جمكران، قم، 1395 ش
رحلى كوچك، 20 ص
داستان مباهله را از زبان نجرانيان براى كودكان آورده است.
مجيد سياحى
انتشارات گوهر سياح، مشهد، 1379 ش
62 ص
م. بشير كريم
خشتى
كتاب كودك درباره مباهله است. عنوان كتاب به معناى «قهرمانان مباهله» چنين است: The heroes of Mobahila
سيد مهدى شجاعى
كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، تهران، 1377 ش، كتاب نيستان، تهران، 1385 ش
خشتى، 28 ص
آ. م. مُغنية
دار الكتاب اللبنانى، بيروت
[معجم ما كتب عن الرسول صلىاللهعليهوآله و اهل بيته: ج 2 ص 80]
واحد پژوهش دار الصادق عليهالسلام
دار الصادق عليهالسلام، اصفهان، 1389 ش
278 ص
سيد عبدالحسين بروجرودى آل كمونه نجفى (1336 ق)
شرح حديث مناظره مأمون و امام رضا عليهالسلام درباره آيه مباهله است.
[الذريعة: ج 13 ص 200 شماره 701]
؟ ، 1244 ق
[فهرست كتابخانه ملى ايران: ج 7 ص 15]
حميد اميرى
روشناى مهر، تهران، 1397 ش
رقعى، 24 ص
اين كتاب در 7 بخش به ماجراى مباهله پرداخته است: منطقه نجران، آيه مباركه مباهله، اختلاف ميان پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسيحيان، ماجراى مباهله، اعزام هيئت مسيحيان، دعوت به اسلام، پيمان نامه.
عباس رمضانى
نشر تارا، تهران، 1395 ش
خشتى، 12 ص
پنجمين جلد از مجموعه «داستانهاى همراه با قرآن» به صورت كتاب كودك درباره مباهله است.
فاطمه محمدى
نشر زينا، تهران، 1391 ش
خشتى، 12 ص
كتاب كودك درباره مباهله است.
سيد على جعفرى (1339 ق - 1385 ق)
سيد ابن الحسن بن مهدى حسين نجفى
اينترنشنال پريس، كراچى
23 ص
در اين كتاب واقعه تاريخى مباهله را ذكر كرده است.
[موسوعة مؤلفى الامامية: ج 1 ص 460، بر صغير كى اماميه مصنفين: ج 1 ص 113 شماره 651]
؟
اسلام انتر نيشنل
مهدى وحيدى صدر
حديث نينوا، قم، 1386 ش
خشتى، 12 ص
جلد 10 از مجموعه «نسيم وحى» به صورت كتاب كودك درباره مباهله است.
(روشى در رويارويى با دگرانديشان)
محمد محمدى رىشهرى
مترجم: حميد رضا شيخى
دار الحديث، قم، 1395 ش
رقعى، 154 ص
اين كتاب در 4 فصل تدوين شده است: تشريع مباهله، استدلال اهل بيت عليهمالسلام به ماجراى مباهله، چند نمونه از مباهلههاى غير اهل بيت عليهمالسلام، آداب روز مباهله.
امين اوحدى
انتشارات منير، تهران، 1394 ش
رقعى، 88 ص
اين كتاب در 2 بخش تنظيم شده است: معرفى و اهميت روز مباهله، اعمال روز مباهله.
ابوالفضل محمد بن عبداللّه بن محمد بن عبدالمطلب شيبانى (قرن 4)
[الاقبال (ابن طاووس): ص 713، 740، 496، 512 .]
[بحار الانوار: ج 2 ص 286، 352. الذريعة: ج 19 ص 47 شماره 243]
ابوجعفر محمد بن على شلمغانى ابن ابىعَزاقِر (م 322 ق)
اين كتاب تماما در جلد ششم بحار الانوار (چاپ قديم) از ص 641 تا 652 چاپ شده است.
[ايضاح المكنون: ج 2 ص 327، الذريعة: ج 19 ص 46 شماره 244، ج 24 ص 220]
مؤلف: ؟
آية اللّه مرعشى در احقاق الحق: ج 3 ص 64 در معرفى اين كتاب مىگويد: «به خاطر دارم كه به كتابى از تأليفات اهل سنت درباره مباهله دست يافتم كه به طور مفصل و كاملى در اين باره بحث كرده بود». آنگاه در جلد دوم و سوم و بيست و پنجم احقاق از روايات آن نقل مىكند كه يك مورد آن روايت از «كفاية الطالب» كنجى شافعى است.
[احقاق الحق: ج 2 ص 402، 503 ، 504 ، 515 ، ج 3 ص 46، 61 ، ج 25 ص 183]
محمد رضا انصارى
انتشارات دليلما، قم، چاپ 1 : 1382 ش، چاپ 21 : 1402 ش
رقعى، 80 ص
داستان كامل مباهله در 7 بخش است: دعوت نجرانيان به اسلام، كنفرانس در كليساى اعظم نجران، مناظره علماى نجران درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله، بررسى كتب آسمانى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله، سفر نجرانيان به مدينه، مناظره پيامبر صلىاللهعليهوآله با نجرانيان، مراسم مباهله، ندامت نجرانيان از مباهله.
لوئى ماسينيون (1883 م - 1962 م)
پاريس: 1938 م، ميلان: 1944 م
اين كتاب در 8 بخش مسئله مباهله را از ديدگاه يك مسيحى مورد بررسى قرار داده است: معناى لغوى مباهله، نص قرآنى مباهله، اسناد روايى، خلاصه گزارش مباهله، نقش اقتصادى نجران، راز و رمز مذهبى مباهله، تحليل كتاب مباهله، فصل ويژه مباهله نزد نصيريه، منابع روايى تاريخى مباهله.
ماسينيون در اين كتاب با برداشتى غلط از مباهله طبق حدسهايى كه اروپائيان بدان عادت داشتهاند دو مطلب را پيگيرى كرده است:
1 . معناى صلحنامه در مباهله را صلحنامه دائمى مسلمانان و مسيحيان تلقى كرده و در اين باره مانور بسيارى داده است.
2 . سلمان را كه سابقه طولانى با مسيحيت داشته به عنوان پل ارتباطى بين اسلام و مسيحيت و محمد و مسيح عليهماالسلام معرفى كرده، در حالى كه در ماجراى مباهله اصلاً نامى از سلمان فارسى نيست.
اين كتاب به عربى و فارسى ترجمه شده است. عنوان لاتين كتاب به معناى «مباهله در مدينه و حضرت فاطمه عليهاالسلام» چنين است:
La Mubahala de Medine
et Lhyperdulie de Fatema
ليلى مروّة لبنانى
مكتبة البصائر، بيروت، 1431 ق، 2010 م
رقعى، 160 ص
داستان مباهله طبق روايت كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس در 5 قسمت است.
(واگويههاى نوجوان نجرانى در مباهله)
زهرا قزلقاش متين
نشر گوى، تهران، 1401 ش
رقعى، 88 ص
اين كتاب داستان مباهله را در 29 قسمت به صورت رمان از زبان يك جوان نجرانى آورده است.
(گزيده اشعار مباهله)
محمود حبيبى كسبى
انتشارات سوره مهر، تهران، 1402 ش
رقعى، 212 ص
جمعى از نويسندگان
بنياد پژوهشهاى اسلامى، آستان قدس رضوى، مشهد، 1398 ش
228 ص
اين كتاب شامل 10 مقاله تحقيقى درباره مباهله است.
؟
وزارت ارشاد اسلامى، تهران
جيبى: 32 ص
جلد چهارم از مجموعه «پيامبر شناسى» درباره مباهله است.
على حسين شيفته فاضل
سرفراز قومى پريس، 1387 ق
16 ص
تفسير آيه مباهله است.
على امام نقوى
چنار بوك، دهلى، 1993 م
128 ص
گلفام حسين هاشمى
لاهور
تحريريه مؤسسه نبأ
مؤسسه نبأ، تهران
(داستان رويارويى فرهنگى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با مسيحيت)
نادر فضلى
انتشارات مهرآوران، تهران، 1378 ش
رقعى، 126 ص
اين كتاب در 12 فصل ماجراى مباهله را به صورت داستانى آورده است.
ابوعبداللّه شامى
التحايا للاعلام الجهادى، مؤسسة البصيرة للانتاج الاعلامى
رقعى
آل طعان
؟
مكتبة الحجة
رقعى، 152 ص
[پژوهشكده باقر العلوم عليهالسلام]
سيد محمد على قاضى طباطبايى يزدى (1339 ق)
سيد على ابن طاووس
[المباهلة برواية صاحب الاقبال: ص 21، پاورقى]
سيد شرف الدين عاملى
[المباهلة برواية صاحب الاقبال: ص 21، پاورقى]
عبدالرسول زين الدين
منشورات قصبة الياقوت، دار معارف اهل البيت عليهمالسلام الصغرى، 2024 م
182 ص
جلد 63 از مجموعه «معارف اهل البيت عليهمالسلام» است.
مبارك بن مساعد آل شملان
مركز التكوين للدراسات و الابحاث، 2017 م
286 ص
عبداللّه بن محمد بن حسن بن محمد سبيتى عاملى
چاپ اول : مكتبة النجاح، بغداد، 1366 ق، 1947 م
چاپ دوم : مكتبة النجاح، تهران، 1402 ق، 1361 ش، 1982 م
وزيرى، 152 ص
اين كتاب مسئله مباهله را با روشى نو ارائه كرده است. ابتدا زمينه ماجراى مباهله بررسى كرده و سپس ترسيمى جمع بندى شده از ماجرا نگاشته است. آنگاه گفتگويى فرضى بين اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره نجرانيان و برخورد پيامبر صلىاللهعليهوآله با آنان مطرح شده است. آنگاه مسائل اعتقادى استفاده شده از كلمه «انفسنا» به ميان آمده و در پايان كتاب
حديث مفصل مباهله آورده شده است. عناوين كتاب در 8 بخش چنين است: نجران، وفد نجران، السمر (گفتگو بين مسلمين درباره مباهله)، يوم المباهله (ترسيمى از محل مباهله و خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت تفكيك شده)، المفسرون، مؤتمر نجران.
[الذريعة: ج 19 ص 46 شماره 242]
(رسالة فى حديث المباهلة و آيتها)
محمد خالصى (1890 م - 1963م)
جامعة مدينة العلم، كاظمين، بغداد، 1950 م
جيبى، 140 ص
عناوين اين كتاب چنين است: الآيات الكريمة، اقوال المفسرين، حديث المباهلة، بعض الأسئلة، قول البيضاوى، الاحاديث المروية فى المباهلة، البشارات فى التورات و الانجيل برسول اللّه صلىاللهعليهوآله. در اين كتاب داستان مفصل مباهله را آورده و شش قرينه بر صدق آن ذكر مىكند:
1 . مجامع دينى مسيحيت با همان صورتى كه در حديث آمده تطابق دارد.
2 . نامهاى قبايل و رؤساى كليساى نجران با شواهد تاريخى تطبيق دارد.
3 . آنچه از ممالك نصرانيت و آفريقا و جزيرة العرب در حديث آمده با تاريخ مطابق است.
4 . بشاراتى كه از كتب انبياء ذكر شده با شواهد ديگر مطابقت دارد.
5 . فرقههاى مذكور مسيحيت در آن با فرقههاى موجودِ آنان منطبق است.
6 . آنچه از شواهد آخرالزمان در آن آمده به وقوع پيوسته است.
[المطبوع من مؤلفات الكاظمين بين 1870 - 1970 م : ص 61 ش 51]
سيد عبداللّه حسينى
تهران، 1366 ش
مؤسسة النهرين
دار البذرة، نجف، 1430 ق
وزيرى، 16 ص
كتاب كودك درباره مباهله است.
خلوصى عويضة فلسطينى
سيد محمد ضياء آبادى
جمعيت نيكوكاران منتسب به حضرت ولى عصر عليهالسلام، نشر بهاران، تهران، 1380 ش
رقعى، 26 ص
جلد 8 از مجموعه «صفير هدايت» و مرور سريعى بر ماجراى مباهله و ابعاد اعتقادى آن است.
طاهر على خلف
مقدمة: حسن صفار
1430 ق
مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما، 1378 ش
رحلى، 38 ص
دفتر چهارم از مجموعه «تشيع از ديدگاه اهل سنت» است.
اعظم جمال آبادى
پايان نامه مدرسه علميه بلاغ، مشهد
اين كتاب در 6 فصل به تحقيق درباره مباهله پرداخته است: طرح آيه مباهله، معرفى نجران، چگونگى وقوع مباهله، آيه مباهله از ديدگاه شيعه، آيه مباهله از ديدگاه اهل سنت، بررسى واژه لعن.
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 73]
محمد رضا مامقانى
مؤسسة المؤمل الثقافية، قم، چاپ 1 : 1385 ش، 1427 ق، انتشارات دليلما، قم، چاپ 2 : 1388 ش، 1431 ق.
رقعى، 208 ص
در اين كتاب متن روايت مباهله از كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس در 4 فصل تنظيم و مقابله و تحقيق شده است.
رضا محققيان
انتشارات نور السجاد عليهالسلام، مشهد، 1401 ش
122 ص
حسين ظريف منش
(تعامل تاريخى اسلام و مسيحيت)
لوئى ماسينيون (1883 م - 1962 م)
ترجمه: محمود رضا افتخار زاده
چاپ اول: انتشارات رسالت قلم، تهران، 1378 ش، چاپ دوم انتشارات ثوره، تهران، 1396 ش
چاپ 1 : رقعى، 116 ص. چاپ 2 : رقعى، 58 ص
ترجمه كتاب مباهله تأليف ماسينيون در 8 بخش، با مقدمه مفصلى درباره سرنوشت سياسى تشيع و تاريخ آن در 12 قسمت است. در چاپ دوم مقدمه مفصل حذف شده و فقط اصل كتاب آمده است.
گوهر حكمت
ناصر باقرى بيدهندى قمى
1427 ق
رقعى، 90 ص
ناصر باقرى بيدهندى قمى
مترجم: كرار حسين اظهرى مباك پورى
قارى پبليگيشنز، جامعة الاطهر، كراچى، انتشارات فدائيان اهل بيت عليهمالسلام، قم، 1427 ق،
2006 م
رقعى، 90 ص
على اكبر مهدىپور
قم، 1400 ق
رقعى، 156 ص
(سيرى در آيه 61 سوره آل عمران و آيه 119 سوره توبه)
سيد محمد علوى
انتشارات نغمات، قم، 1383 ش
وزيرى، 152 ص
يك جلد از مجموعه «سيرى در آيات ولايت» است. در اين كتاب به اثبات اسناد مباهله از نظر اهل سنت پرداخته، و سپس از مباهله بر امامت استدلال كرده است.
سيد مراد سلامة
ناشر: الالولة، 2016 م
48 ص
(معجزة الحوار)
محمد صالح قشعمى بحرانى
شركة المصطفى عليهالسلام، منامه (بحرين)، 1424 ق، 2003 م
وزيرى، 394 ص
اين كتاب در 2 قسمت به مسئله مباهله پرداخته است: يكى اسناد و منابع و جزئيات ماجراى مباهله، و ديگرى جوانب انجام مباهله با دشمنان براى اثبات حق.
لوئى ماسينيون (1883 م - 1962 م)
ترجمه: عبدالرحمن بدوى
دار النهضة العربية، قاهره، 1963 م
محمد شميم الحسن قادرى رضوى
ناشر: خدام الدين امير على
مباهله كا واقعه = ايوِنت آو موباهَلَه
حسين ظريف منش
سيد عبداللّه حسينى
مترجم: محمد على نجفى كرمانشاهى
1389 ش
ترجمه كتاب «المباهلة» تأليف سيد عبداللّه حسينى از عربى به فارسى با تعليقات مفصلى است كه مىتواند حكم متمم و مكمل آن را داشته باشد.
؟ ، 1300 ق
[فهرست كتابخانه ملى ايران: ج 11 ص 51]
مسعود صلواتى زاده
انتشارات سبط النبى عليهالسلام، قم، 1390 ش
94 ص
سيد مراد سلامة
مترجم: ؟
ناشر: الالولة، 2016 م
48 ص
ترجمه كتاب «المباهلة فى الاسلام» به انگليسى است. عنوان لاتين كتاب چنين است: Mobahila in Islam
محمد على عسكرى، محمد على نجفى كرمانشاهى
انتشارات ميراث ماندگار، قم، 1401 ش
رقعى، 206 ص
اين كتاب در 4 فصل تنظيم شده است: اول: عنايت محدثان و مفسران و مورخان و متكلمان به مباهله، دوم: معرفى 80 كتاب درباره مباهله به زبانهاى فارسى و عربى و اردو و فرانسوى. سوم: معرفى 25 پايان نامه درباره مباهله، چهارم: معرفى 100 مقاله درباره مباهله.
مؤسسه نبأ
مترجم: جليل دُرّانى
مؤسسه نبأ، تهران، 1994 م
جيبى، 32 ص
عنوان انگليسى كتاب چنين است:Mubahela
بانو ر. موغال
خشتى، 52 ص
كتاب كودك با نقاشى درباره مباهله است. عنوان انگليسى كتاب چنين است:
Mubahala
مواعظ مباهله = موعظه مباهله
مؤسسه هابيل
32 ص
عنوان كتاب به معناى «مباهله عيد لعنت!» با اشاره به آيه «فَنَجعَل لَعنَةَ اللّهِ عَلَى الكاذِبينَ» چنين است:Mubahila, Imprecation Eid !
سيد على بن ابىالقاسم حائرى لاهورى (1340 ق)
لاهور، كتابخانه حسينيه
88 ص
اين كتاب با نام «مواعظ مباهله» نيز معرفى شده است.
[فهرس اثناعشريه لاهور، الذريعة: ج 23 ص 271، تراثنا: ج 28 ص 160]
سيد محمد رضوى قمى
شيعه ينگ مين سوسايتى خواجگان ناروواليان، لاهور، 1923 م
احمد على عجيبة
دار الافاق العربية، بيروت، 2005 م
204 ص
(دراسة عقدية فى قوله تعالى: فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبنائنا ...)
مهدى جابرى موسوى
مركز الدليل العقائدى، مؤسسة امابيها، 1444 ق، 2022 م
وزيرى، 196 ص
اين كتاب در 5 بخش به موضوع مباهله پرداخته است: قصة المباهلة، بيان مفردات الاية الكريمة، رواة حديث المباهلة من الصحابة و التابعين و المحدثين و المفسرين، اقوال علماء السنة فى دلالة الآية، مناقشة الروايات التى يستدل بها على خروج بعض الصحابة و ابنائهم الى المباهلة.
منصور بيات
دارالزهراء، بيروت
فيروز الدين
اداره معارف اسلام، لاهور
38 ص
هادى آصفى
انتشارات منير، تهران، 1395 ش
رقعى، 178 ص
اين كتاب در 12 فصل درباره مباهله تنظيم شده است.
سجاد رضاپور
پايان نامه كارشناسى ارشد علوم انسانى از دانشكده الهيات قم، 1395 ش
اين كتاب پاسخ به قاضى عبدالجبار درباره آيه مباهله در 7 فصل است.
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 76]
سيد غلام حسينى
پايان نامه كارشناسى ارشد الهيات از دانشكده ادبيات و علوم انسانى قم، 1393 ش
اين كتاب پاسخ به صاحب تفسير المنار درباره آيه مباهله است.
[منبع شناسى واقعه مباهله: ص 75]
(پژوهشى در تفسير و شأن نزول آيه مباهله)
سيد على حسينى ميلانى
مركز حقايق اسلامى، انتشارات الحقائق، قم، 1390 ش
رقعى، 192 ص
شماره 36 از مجموعه «پژوهشهاى اعتقادى» است. اين كتاب در 4 بخش به مسئله مباهله پرداخته است: آيه مباهله و شأن نزول آن، تلاشهاى بيهوده و دروغهاى عجيب و غريب، دلالت آيه مباهله بر امامت، آيه مباهله و پاسخ به شبهات مخالفان.
(نمايش رخداد مباهله پيامبر صلىاللهعليهوآله با مسيحيان نجران)
سعيد اسماعيلى
گروه فرهنگى مباهله، تيوال، 1401 ش
(نگاهى مهدوى به ماجراى مباهله)
نادر فضلى
انتشارات منير، تهران، 1390 ش
وزيرى، 328 ص
اين كتاب ماجراى مباهله را در 2 قسمت آورده است: اول: در ميان نجرانيان. دوم: در ميان مسلمانان.
ضياء الاعلمى
مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1425 ق، 2004 م
خشتى، 24 ص
يك جلد از مجموعه «الانوار الخمسة» است، كه ماجراى مباهله را براى كودكان نوشته است.
در مجلات و روزنامههاى عربى و فارسى و اردو مقالات بسيارى درباره مباهله نوشته شده؛ كه 39 نمونه از آنها را مىآوريم:
1 . مباهله در منابع تاريخى اهل سنت، فاطمه كرمى، مجله مبلغان، ش 170.
2 . نقد ديدگاه ابنتيميمه در شأن نزول آيه مباهله، على ملاموسى ميبدى، مجله سراج منير، س3، ش11 )پاييز 1392).
3 . آيه مباهله و امامت على عليهالسلام، زهرا اُمَرايى، محمد جواد رضايى، مجله پژوهشهاى اديانى.
4 . خوانش فقهى جديد از آيه مباهله، خالد غفورى، مجله كوثر معارف.
5 . بررسى ديدگاه آلوسى در آيه مباهله از منظر مفسران شيعه، محسن قاسمپور، مجله
علوم قرآن و حديث.
6 . مسجد الاجابه يا مسجد مباهله، محمد صادق نجمى، مجله ميقات حج.
7 . دلالت آيه مباهله بر خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام، اصغر غلامى، مجله امامت
پژوهى.
8 . تأملى در مباهله، انسيه عسگرى، مجله علوم اسلامى.
9 . آيه مباهله سند افتخار، شمس اللّه صفر لكى، مجله فرهنگ كوثر.
10 . مباهله، سيد عباس علويجه رفيعىپور، مجله فرهنگ كوثر.
11 . تكرار مباهله، سيد على نقى مير حسينى، مجله فرهنگ كوثر.
12 . بررسى تاريخى آيه مباهله و بازتابهاى كلامى آن، على معمورى، مجله شيعه شناسى.
13 . تفسير آيه مباهله از ديدگاه اهل بيت عليهمالسلام و اهل سنت، ايلقار اسماعيل زاده، مجله طلوع.
14 . مباهله روشنترين دليل باورهاى شيعه، عبدالكريم پاكنيا، مجله مبلغان.
15 . واقعه مباهله، حسين سلطان محمدى، مجله مبلغان.
16 . نگاهى به جايگاه فاطمه زهرا عليهاالسلام در آيه مباهله از نظرگاه اهل سنت، محمد يعقوب
بشوى، مجله مباحث بانوان شيعه، شماره 4.
17 . بررسى آيه مباهله از ديدگاه فريقين، مجتبى الهيان، مجله پژوهشهاى فقهى، شماره 4.
18 . تحقيقى پيرامون سال و ماه و روز مباهله، ناشناخته، مجله درسهايى از مكتب اسلام: س 23، ش 9.
19 . نگاهى بر رويداد مباهله، محمد على مقدادى، مجله گلستان قرآن، ش 8 .
20 . فاطمه عليهاالسلام تجلّى تمام زنان مقدس قرآنى بر اساس آيه مباهله، محمد جواد سلمانپور، مجله مشكاة: ش 83 .
21 . معناى نفس در آيه مباهله ...، محمد رضا مشايى شهاب، مجله مشكاة: ش 44.
22 . عيسى عليهالسلام پيامآور اسلام : مرورى به داستان مباهله، احمد بهشتى، مجله درسهايى از مكتب اسلام: س 32 ش 9.
23 . معرفى كتاب مباهله در مدينه، سيد حسين تقوى، مجله كتاب ماه دين: ش 23 - 22.
24 . داستان مباهله، يعقوب جعفرى، درسهايى از مكتب اسلام: س 44 ش 10.
25 . مباهله پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با مسيحيان نجران: على عليهالسلام نفس پيغمبر صلىاللهعليهوآله، علىاصغر نراقى،
مجله پژوهش دينى: ش 3.
26 . گفتگوى منطقى يا مباهله، ناشناخته، مجله كوثر: ش 3 .
27 . به مناسبت بيست و چهارم ذيحجه، سالروز واقعه مباهله، ناشناخته، مجله گلستان
قرآن: ش 197 .
28 . «اَنفُسَنا» و معنا شناسى تاريخى مفهوم آن در ادبيات دينى، محمد جواد نجفى، سيد
محمد تقى موسوى كراماتى، مجله شيعه شناسى: س 10 ش 39 .
29 . پيامبر صلىاللهعليهوآله به مباهله مىرود، جعفر سبحانى تبريزى، مجله درسهايى از مكتب اسلام: س 11 ش 5 .
30 . المباهلة، سليمان كتّانى، مجله الموسم: ش 1409
31 . رهيافت عرفانى به آيه مباهله با تاكيد بر واژه «اَنفُسَنا»، محمد نصيرى، مجله پژوهشنامه معارف قرآن: شماره 54 .
32 . نقد و بررسى شبهات وارده به آيه مباهله در كتب اهل سنت، على آبانگاه، مجله آفاق علوم انسانى: شماره 78 .
33 . واكاوى برترى على عليهالسلام بر اساس آيه مباهله با محوريت استدلالهاى اهل بيت عليهمالسلام بر اساس منابع شيعه و سنى، احسان تركاشوند، مجله پژوهشنامه كلام تطبيقى شيعه، شماره 6 .
34 . جرعهاى از معارف دعاى روز مباهله، محمد اسماعيل نورى زنجانى، مجله مبلغان: شماره 278 .
35 . نقد ديدگاه ذهبى در مورد معناى «اَنفُسَنا» در آيه مباهله با استناد به آيات مشتمل بر واژه «نفس» در قرآن، مجيد سركوبى، غلامعلى نعمت اللهى، مجله مطالعات قرآنى: شماره 140 .
36 . تصوير هنرى مباهله در مجمع البحرين، حامد شكوفگى، مجله مطالعات ادبيات شيعى: شماره 1 .
37 . تحليل استناد به آيه مباهله در مناظرات رضوى، احد داورى چلقانى، مجله فرهنگ رضوى، شماره 36 .
38 . سياست پيامبر صلىاللهعليهوآله در تعامل با اهل كتاب، فرج اللّه فرج اللهى، مجله درسهايى از مكتب اسلام: شماره 726 .
39 . روش تعامل با مخالفان فكرى در سيره نبوى، (بازخوانى روادارىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله با مسيحيان نجران در تعاملات فكرى در ماجراى مباهله)، مهدى هاديان، مجله
فصلنامه بهايىشناسى: شماره 14 .
حديث مباهله با اسناد متصل و معتبر چه از نظر شيعه و چه از نظر اهل سنت نقل شده، به طورى كه مانند حديث غدير از روايات قطعى و متواتر در اسلام است و كسى در وقوع آن شكى ندارد.
در ميان صحابه، گذشته از اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام كه اصل مباهله با حضور آنان و در شأن آنان بوده، عدهاى از معروفين اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله چه از دوستان اميرالمؤمنين عليهالسلام و چه از دشمنان آن حضرت حديث مباهله را نقل كردهاند.
از يك سو حذيفة بن يمان و جابر بن عبداللّه بن انصارى و عبداللّه بن عباس و ابوالطفيل و ابورافع و براء بن عازب را در ناقلين ماجراى مباهله مىبينيم كه از دوستان اهل بيتند، و از سوى ديگر امثال سعد بن ابىوقاص، انس بن مالك، عثمان، عبدالرحمان بن عوف، طلحه، زبير و حسن بصرى اين واقعه مهم را نقل كردهاند كه از دشمنان اهل بيتند. در مواردى نيز به صورت روايتِ دستجمعى آمده و در رواياتى با
حذف اسناد آن به صورت مرسل نقل شده كه به خاطر اعتماد بر قطعيت اين روايت بوده است.(1)
سيد ابن طاووس در اين باره مىگويد: در كتاب «تفسير ما نَزَلَ مِنَ القُرآن فى النبىِّ صلىاللهعليهوآله و اَهلِ بَيتِه» تأليف محمد بن عباس بن مروان ديدم كه خبر مباهله با بيش از 51
سند از صحابه و ديگران نقل شده است.(2)
اسناد شيعى مباهله بسيار زياد است كه در سراسر كتاب حاضر مشهود است. در اين قسمت فقط نام راويانى از اهل سنت كه در اسناد حديث مباهله قرار دارند و نزد آنان معتبر هستند ذكر مىكنيم.
از سعد بن ابىوقاص به 37 سند، از حذيفه به يك سند، از جابر به 10 سند، از ابن عباس به 6 سند، از جماعتى به طور دستجمعى به 4 سند و روايات مرسل 49 مورد است كه با هم مرور مىكنيم.
نام اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله كه حديث مباهله از آنان نقل شده و افرادى كه از صحابه نقل كردهاند بدين شرح است:
اميرالمؤمنين عليهالسلام
راويان حديث:
1 . ابن حجر مكى
2 . ابومحمد حسينى بصرى
3 . آمرتسرى هندى
4 . واحدى نيشابورى
امام حسن عليهالسلام
راوى حديث:
قندوزى
حذيفة بن يمان
راوى حديث:
اسماعيل بن كثير دمشقى
جابر بن عبداللّه انصارى
راويان حديث:
1 . ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى
2 . صديق حسن خان حسينى حنفى
3 . اسماعيل بن كثير دمشقى
4 . سيوطى
1) . احقاق الحق: ج 3 ص 46 - 61 ، ج 9 ص 70 .
5 . كازرونى
6 . آمرتسرى هندى
7 . واحدى نيشابورى
8 . ابن مغازلى واسطى
9 . سبط ابن جوزى
10 . سيوطى
ابن عباس
راويان حديث:
1 . ابونعيم اصفهانى
2 . ابن مغازلى شافعى
3 . آمرتسرى هندى
4 . حاكم نيشابورى
5 . آلوسى
6 . تسترى
سعد بن ابىوقاص
راويان حديث:
1 . ابوبكر احمد بن حسين بيهقى
2 . قاضى عياض مغربى
3 . احمد بن عبدالحليم بن تيمية
4 . احمد بن اسماعيل برزنجى
5 . ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى
6 . احمد بن حنبل
7 . سعيد بن محمد بن مسعود شافعى
8 . شهاب الدين احمد بن حجر هيتمى
9 . خطيب تبريزى
10 . ابوالحسن كازرونى
11 . عبدالغنى نابلسى دمشقى
12 . احمد بن يوسف دمشقى قرمانى
13 . بدخشى
14 . ابن ديبع شيبانى
15 . قندوزى
16 . عبدالنبى بن احمد قدوسى حنفى
17 . نقشبندى
18 . سيوطى
19 . حسن نجار
20 . سيد ابو محمد حسينى بصرى
21 . سيد صديق محمد حسن خان
22 . عبداللّه بن حنفى آمرتسرى
23 . احمد بن سوده ادريسى
24 . محمد بن يوسف حسينى تونسى
25 . خواجه خواندمير
26 . مسلم بن حجاج نيشابورى
27 . حاكم نيشابورى
28 . بغوى
29 . مبارك بن اثير
30 . ذهبى
31 . محب الدين طبرى
32 . عسقلانى
33 . ابن حجر هيتمى
34 . مير محمد صالح كشفى حنفى
35 . شوكانى
36 . حموينى
37 . سيد صديق محمد حسن خان
عدهاى از افراد (جماعة)
راويان حديث:
1 . ابوالفرج اصفهانى
2 . موفّق بن احمد خوارزمى
3 . طبرى
4 . ثعلبى
راويان حديث:
1 . محمد بن احمد بن قايماز ذهبى
2 . ابومحمد عبداللّه بن اسعد يافعى
3 . على برهان الدين ابراهيم حلبى
4 . بلاذرى
5 . سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى
6 . محمد بن عبدالباقى مالكى
7 . ابوالعباس تقى الدين مِقريزى
8 . ابن ابى الحديد
9 . قاضى عضد الدين شافعى
10 . قاضى ميرحسين ميبدى يزدى
11 . سليمان بلخى قندوزى
12 . ميرزا محمد خان بدخشى
13 . جمال الدين عطاء اللّه دشتكى
14 . عمر بن سالم علوى عطاس
15 . عثمان دَدَه حنفى
16 . شمس الدين ابن قيم جوزى
17 . محمد عبدالغفّار حنفى
18 . ابو محمد حسينى بصرى
19 . ابوبكر علوى حضرمى شافعى
20 . ابوالليث نضر بن محمد
21 . بغوى
22 . جاراللّه زمخشرى
23 . ابن عربى
24 . فخر الدين رازى
25 . محمد بن طلحه شافعى
26 . قُرطبى
27 . بيضاوى
28 . محب الدين طبرى
29 . نسفى
30 . خطيب شيرينى
31 . حاكم نيشابورى
32 . خازنى
33 . اندلسى مغربى
34 . ابن ملك
35 . ابن حجر عسقلانى
36 . ابن صباغ مالكى
37 . حسين كاشفى
38 . معين كاشفى
39 . سيوطى
40 . ابوسعود افندى
41 . شامى حلبى
42 . عبدالحق دهلوى حنفى
43 . شراوى
44 . قاضى محمد بن على شوكانى
45 . طنطاوى
46 . محمد محمود حجازى
47 . زينى دحلان شافعى
48 . ابوبكر جصاص
49 . سليمان بلخى قندوزى
در چهارده قرن گذشته اسلام كتابهاى بسيارى در زمنيه تاريخ و حديث و اعتقادات تأليف شده كه در آنها مطالبى درباره مباهله آمده است. در اين قسمت به معرفى 113 كتاب از منابع شيعه و 104 كتاب از منابع سنى كه ماجراى مباهله را نقل كردهاند مىپردازيم و آنها را به ترتيب الفبايى ذكر مىكنيم.
1 . الاحتجاج (طبرسى): ج 1 ص 163، ج 2 ص 165 .
2 . احقاق الحق (شوشترى): ج 3 ص 46 - 62 ، ج 9 ص 70 - 91 .
3 . الاختصاص (مفيد): ص 94 .
4 . الارائج المسكية فى تفضيل البضعة الزكية عليهاالسلام (سيد حسن شيرازى): ص 20 .
5 . الارشاد (مفيد): ج 1 ص 167، ج 2 ص 29 .
6 . اِفحام الاَعداء و الخُصوم (سيد ناصر حسين هندى): ص 69 .
7 . اقبال الاعمال (ابن طاووس): ج 2 ص 344، 349، 351، 352، 355، ج 3 ص 183 .
8 . اِعلام الورى (طبرسى): ج 1 ص 254 .
9 . اَعيان الشيعة (سيد امين): ج 1 ص 244 - 247 .
10 . اِلزام الناصب فى اثبات الحجة الغائب (يزدى حائرى): ج 1 ص 125، ج 2 ص 22 .
11 . اَنوار البدرين (على بحرانى): ص 33 .
12 . الاَمالى (طوسى): ص 564 .
13 . الامالى (صدوق): ص 618 .
14 . بحار الانوار (مجلسى): ج 6 ص 289، ج 9 ص 70، 71، ج 10 ص 141، 148، 350، 388، ج 15 ص 375، 378، ج 17 ص 89 ، ج 21 ص 276، 280، 320، 342، 346، 353، ج 22 ص 249، ج 25 ص 223، 244، ج 26 ص 310، ج 29 ص 9، ج 33 ص 397، ج 35 ص 257، 261، ج 37 ص 18، 49، ج 45 ص 128، ج 50 ص 166، ج 53 ص 218، ج 57 ص 44، ج 69 ص 154، ج 90 ص 38، ج 93 ص 241، ج 94 ص 41، ج 95 ص 198، ج 97 ص 68، 168، ج 108 ص 90، 298، 374 .
15 . بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله (طبرى): ص 352 .
16 . تأويل الآيات (شرف الدين حسينى): ج 1 ص 2، 112 .
17 . التبيان (طوسى): ج 2 ص 420، 484 .
18 . تحف العقول (ابن شعبه حرانى): ص 429، 478 .
19 . تذكرة الفقهاء (حلى): ج 1 ص 278، 438، 441، 441، ج 6 ص 194، ج 9 ص 277، 304، 307 .
20 . التعجب من اغلاط العامة (كراجكى): ص 46، 119 .
21 . تفسير ابىحمزة الثمالى: ص 132، 134، 377، 423 .
22 . التفسير الاَصفى (فيض كاشانى): ج 1 ص 153، 524 .
23 . تفسير الامام العسكرى عليهالسلام: ص 660 .
24 . تفسير برهان (سيد هاشم بحرانى): ج 1 ص 287 - 291 .
25 . تفسير جوامع الجامع (طبرسى): ج 1 ص 292، 293 .
26 . التفسير الصافى (فيض كاشانى): ج 1 ص 344، ج 2 419 .
27 . تفسير العياشى (محمد بن مسعود عياشى): ج 1 ص 176، ج 2 ص 128 .
28 . تفسير فرات الكوفى (فرات بن ابراهيم كوفى): ص 85 - 89 .
29 . تفسير القمى (على بن ابراهيم قمى): ج1 ص 104 .
30 . تفسير كنز الدقائق (مشهدى): ج2 ص 107 - 114 .
31 . تفسير مجمع البيان (طبرسى): ج 2 ص 308، 314، 331 ج 6 ص 179، 328 .
32 . تفسير الميزان (طباطبايى): ج 3 ص 222، 224، 225، 228، 230، 232، 242، ج 4 ص 219، ج 10 ص 129 .
33 . تفسير نور الثقلين (حويزى): ج 1 ص 348، 349، 350، ج 2 ص 319 .
34 . تفضيل اميرالمؤمنين عليهالسلام (مفيد): ص 21 .
35 . تقريب المعارف (ابوالصلاح حلبى): ص 399 .
36 . الثاقب فى المناقب (ابن حمزه طوسى): ص 34 .
37 . الجزية و احكامها (على اكبر كلانترى): ص 18، 90، 126 .
38 . جواهر الكلام (جواهرى): ج 21 ص 234، 247، 253، 264 .
39 . حقائق التأويل (شريف رضى): ص 109 .
40 . حلية الابرار (سيد هاشم بحرانى): ج2 ص 75، 308 .
41 . خصائص الوحى المبين (حافظ ابن بطريق): ص 134 .
42 . الخصال (صدوق): ص 550 ، 576 .
43 . خلاصة عبقات الانوار (سيد حامد نقوى): ج 1 ص 26، ج 9 ص 191 .
44 . الدرجات الرفيعة (سيد على خان): ص 10 .
45 . الدعوات (راوندى): ص 5 .
46 . ذخيرة المعاد (سبزوارى): ج 3 ص 487، 488 .
47 . الرسالة السعدية (حلى): ص 21 .
48 . روضة الواعظين (فتال نيشابورى): ص 156، 164، 165 .
49 . الروض النضير (فارس حسون كريم): ص 440، 450 .
50 . سبيل النجاة فى تتمة المراجعات (حسين راضى): ص 44، 45 .
51 . السرائر (ابن ادريس): ج1 ص 418 .
52 . سعد السعود (ابن طاووس): ص 78، 93، 95 .
53 . شجرة طوبى (محمد مهدى حائرى): ج 2 ص 351، 425 .
54 . شرح احقاق الحق (مرعشى): ج 3 ص 48، 50 ، 51 ، 54 ، 62 - 64 ، ج 4 ص 461، ج 5 ص 39، 59 ، 102، ج 7 ص 427، 427، ج 9 ص 80 ، 82 ، 91، 91، 218، ج 12 ص 313، ج 14 ص 136، 139، 142، 143، ج 20 ص 84 ، ج 22 ص 36، 37، 39، 40، 44، 45، 48، 49، 50 ، 51 ، 352، ج 24 ص 2، 3، 12، 15 - 19، 22، ج 25 ص 191، 192، ج 26 ص 149، ج 27 ص 111، ج 28 ص 145، 561 ، 561 ، ج 30 ص 18، 19، 20، ج 33 ص 21، 24، 25، 394، 828 .
55 . شرح الاخبار (قاضى نعمان): ج 2 ص 133، 215، 340، ج 3 ص 94 .
56 . شرح القصيدة الرائية (خليلى): ص 133، 145 .
57 . شرح اللمعة (شهيد ثانى): ج 2 ص 135 .
58 . شرح منهاج الكرامة (حلى): ص 132، 522 .
59 . شفاء الصدور (طهرانى): ص 148 .
60 . الشهب الثواقب (محمد آل عبد الجبار): ص 106، 217، 219 .
61 . الصراط المستقيم (بياضى نباطى): ج 1 ص 253، ج 3 ص 96 .
62 . الصحيح من السيرة (سيد جعفر مرتضى): ج 4 ص 202، ج 8 ص 154 .
63 . الطرائف (ابن طاووس): ص 42، 44، 129، 200 .
64 . طرائف المقال (بروجردى): ج 2 ص 301 .
65 . عدة الداعى (ابن فهد): ص 201 .
66 . العدد القوية (على بن يوسف حلى): ص 307 .
67 . علل الشرائع (صدوق): ج 1 ص 129 .
68 . العمدة (ابن بطريق): ص 173، 191 .
69 . عيون اخبار الرضا عليهالسلام (صدوق): ج 2 ص 81 ، 210 .
70 . غاية المرام (سيد هاشم بحرانى): ج 2 ص 65، 92، 124، 328 ج3 ص 206، 212، 216، 217، 219، 223، 226، 226، 227، 228، ج 5 ص 25، 64، ج 6 ص 13،276، ج 3 ص 216، 218، 222، 226 .
71 . الغدير (امينى): ج 4 ص 40، 143، 144، 166، 248، ج 6 ص 53 ، ج 10 ص 2، ج 11 ص 4، 311، 345، 386 .
72 . غوالى اللئالى (ابن ابىجمهور): ج 2 ص 173 .
73 . الفصول المختارة (مفيد): ص 38، 316 .
74 . الفصول المهمة فى تأليف الامة (سيد شرف الدين): ص 184 .
75 . قصص الانبياء (ابن كثير): ج 2 ص 397 .
76 . الكافى (كلينى): ج 3 ص 246 .
77 . كتاب الاربعين (ماحوزى): ص 237، 309 .
78 . كتاب الاربعين (محمد طاهر قمى): ص 250 .
79 . كتاب الطهارة (انصارى): ج 2 ص 327 .
80 . كتاب العين (فراهيدى): ج 1 ص 182 .
81 . كتاب النوادر (راوندى): ص 105 .
82 . كشف الغمة (اربلى): ج 1 ص 232، 234، 269، 314، 337 .
83 . كشف المحجة لثمرة المهجة (ابن طاووس): ص 52 .
84 . كشف اليقين (حلى): 13، 214، 367، 417 .
85 . كنز الفوائد (ابوالفتح كراجكى): ص 167 .
86 . المجالس الفاخرة (سيد شرف الدين): ص 183 .
87 . مجلة تراثنا (مؤسسه آل البيت عليهمالسلام): ش 4 ص 148، ش 8 ص 309، ش 21 ص 266، ش 27 ص 44، ش 42 ص 329، 330، ش 45 ص 218، ش 47 ص 71 - 190، ش 49 ص 235، ش 50 ص 231، ش 62 ص 251 .
88 . مجمع البحرين (طريحى): ج 1 ص 318، 457، 625 .
89 . مدارك الاحكام (عاملى): ج 6 ص 269 .
90 . مدينة المعاجز (سيد هاشم بحرانى): ج 3 ص 26 .
91 . مسارّ الشيعة (مفيد): ص 41 .
92 . المستجاد من الارشاد «مجموعه» (حلى): ص 106، 107، 155 .
93 . مستدرك الوسائل (نورى): ج 11 ص 127، ج 17 ص 18 .
94 . المسترشد (طبرى شيعى): ص 355، 581 .
95 . مشارق انوار اليقين (برسى): ص 163 .
96 . مشارق الشموس (خوانسارى): ج 2 ص 453 .
97 . مصباح المتهجد (طوسى): ص 759، 764 .
98 . مصباح الهداية فى اثبات الولاية (بهبهانى): ص 188، 189، 367 .
99 . مكاتيب الرسول (ميانجى): ج 1 ص 558 ، ج 2 ص 339، 398، 493، 501 .
100 . مكيال المكارم (اصفهانى): ج 1 ص 462، ج 2 ص 197 .
101 . منار الهدى (بحرانى): ص 224، 653، 654 .
102 . مناقب آل ابىطالب (ابن شهر آشوب): ج 1 ص 141، ج 3 ص 146، 507 .
103 . مناقب اهل البيت عليهمالسلام (شيروانى): ص 86 .
104 . منتخب الانوار المضيئة (بهاء الدين نجفى): ص 135 .
105 . منتهى المطلب (حلى): ج 2 ص 611، 960، 966 .
106 . منهاج الكرامة (حلى): ص 51 ، 123 .
107 . مواقف الشيعة (ميانجى): ج 1 ص 68، ج 3 ص 472 .
108 . ناسخ التواريخ (سپهر): ج 3 ص 323، 324 .
109 . النافع يوم الحشر (علامه حلى): ص 102 .
110 . النص و الاجتهاد (سيد شرف الدين): ص 75 .
111 . نفحات الازهار (ميلانى): ج 1 ص 28، ج 10 ص 213، ج 12 ص 82 ، ج 20 ص 237، ج 20 ص 217، 218، 235، 238، 240، 242، 255، 257، 260، 263، 267، 272، 273، 282، 283، 285 .
112 . نهج الايمان (ابن جبر): ص 87 ، 345، 353 .
113 . نهج الحق و كشف الصدق (حلى): ص 177 .
1 . الاتحاف بحب الاشراف (شبراوى): ص 5 .
2 . احكام القرآن (جصاص): ج 2 ص 10، 115، 295، 296 .
3 . احكام القرآن (ابن عربى): ج 1 ص 115 .
4 . ارشاد السارى: ج 6 ص 437 .
5 . اسباب نزول الآيات (واحدى): ص 24، 66، 74 .
6 . اسد الغابة (ابن اثير): ج 4 ص 26، 256 .
7 . الاصابة (ابن حجر عسقلانى): ج 2 ص 503 ، ج 5 ص 437 .
8 . اعانة الطالبين (بكرى دمياطى): ج 3 ص 282 .
9 . اعجاز القرآن (باقلانى): ص 49 .
10 . الاغانى (ابوالفرج اصفهانى): ج 12 ص 4 .
11 . الاموال (ابوعبيد): ص 39 .
12 . انساب الاشراف (بلاذرى): ص 271 .
13 . البداية و النهاية (ابن كثير): ج 2 ص 82 ، ج 5 ص 54 ، 65، 67، ج 6 ص 194 .
14 . البرهان (زركشى): ج 1 ص 196 .
15 . تاج العروس (زبيدى): ج 1 ص 389، ج 3 ص 142، 556 .
16 . تاريخ الخلفاء (سيوطى): ص 169 .
17 . تاريخ المدينة (ابن شبه نميرى): ج 2 ص 581 .
18 . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 82 .
19 . تحفة الاحوذى (مباركفورى): ج 8 ص 278 .
20 . تذكرة الخواص (سبط ابن جوزى): ص 14 .
21 . ترجمة الامام الحسين عليهالسلام (ابن عساكر): ص 177 .
22 . ترجمة الامام على بن ابىطالب عليهالسلام من تاريخ دمشق (ابن عساكر): ج 1 ص 21 ح 30، 271 .
23 . التسهيل لعلوم التنزيل (كلبى): ج 1 ص 109 .
24 . تفسير ابن كثير: ج 1 ص 132، 370، 371، 375، 376، 380 . ج 3 ص 142، ج 4 ص 389 .
25 . تفسير ابىسعود: ج 2 ص 143 .
26 . تفسير بيضاوى: ج 2 ص 22 .
27 . تفسير الثعالبى: ج 1 ص 304، ج 2 ص 5 ، 8 ، 11، 54 ، 55 ، 57 ، 66 .
28 . تفسير الجلالين (محلى، سيوطى): ص 74، 77 .
29 . تفسير الخازن: ج 1 ص 302 .
30 . تفسير الطبرى: ج 3 ص 192، ج 3 ص 299 - 301 .
31 . تفسير فخر رازى: ج 8 ص 85 .
32 . تفسير القرطبى: ج 4 ص 7، 13، 103، 104، 122، ج 10 ص 14، 184، ج 19 ص 290 .
33 . ثقات (ابن حبان): ج 2 ص 122 .
34 . جامع الاصول (ابن اثير): ج 9 ص 470 .
35 . جامع البيان (ابن جرير طبرى): ج 3 ص 229، 241، 316، 317، 401، 404، 407، 411، 414 .
36 . جمهرة رسائل العرب (صفوت): ج 1 ص 76 .
37 . الجوهرة فى نسب الامام على و آله عليهمالسلام (برى): ص 69 .
38 . حواشى الشروانى (شروانى و عبادى): ج 6 ص 432 .
39 . الدر المنثور (سيوطى): ج 2 ص 17، 37 - 40، 127 .
40 . دلائل النبوة (بيهقى): ج 5 ص 385 .
41 . ذخائر العقبى (طبرى): ص 25 .
42 . رسائل (سيد بدر الدين حوثى): ص 1 - 5 .
43 . الرياض النضرة (طبرى): ج 2 ص 248 .
44 . زاد المسير (ابن جوزى): ج 1 ص 118، 309، 311، 319، 338، 341، 350، 399، ج 2 ص 225، 305، 307، ج 4 ص 342، ج 5 ص 87 92، 237 .
45 . زاد المعاد (ابن قيم): ج 3 ص 45 .
46 . سبل الهدى والرشاد (صالحى شامى): ج 1 ص 503 ، ج 6 ص 416 - 421 .
47 . سير اعلام النبلاء (ذهبى): ج 3 ص 286 .
48 . السيرة الحلبية (حلبى شافعى): ج 3 ص 240 .
49 . السيرة النبوية (زين دحلان): ج 3 ص 5
50 . السيرة النبوية (ابن كثير): ج 4 ص 103، 106، 107 .
51 . سيرة النبى صلىاللهعليهوآله (ابن هشام حميرى): ج 2 ص 224، 412، 421 .
52 . الشرح الكبير (ابن قدامه): ج 10 ص 587 ، 604 .
53 . شرح نهج البلاغة (ابن ابىالحديد): ج 4 ص 108، ج 12 ص 84 ، ج 16 ص 291 .
54 . شواهد التنزيل (حاكم حسكانى): ج 1 ص 120 - 129، 155، 160، 165، 181
55 . صحيح البخارى: ج 5 ص 217 .
56 . صحيح الترمذى: ج 4 ص 293، ج 5 ص 301 .
57 . صحيح مسلم: ج 4 ص 1871 .
58 . الصواعق المحرقة (ابن حجر): ص 119 .
59 . الطبقات الكبرى (ابن سعد): ج 1 ق 1 ص 108، ق 2 ص 84 .
60 . العتب الجميل على لهل الجرح والتعديل (ابن عقيل): ص 23، 139 .
61 . عَلِّموا اولادكم محبة آل البيت عليهمالسلام (يمانى): ص 16 .
62 . عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 18 ص 26 .
63 . عيون الاثر (ابن سيد الناس): ج 1 ص 283، 284، 289 .
64 . فتح البارى: ج 8 ص 74، ج 10 ص 460 .
65 . فتح القدير (شوكانى): ج 1 ص 315، 316، 348، 350 .
66 . فتح الوهاب (زكريا انصارى): ج 2 ص 18 .
67 . فتح البيان فى مقاصد القرآن: ج 2 ص 72 .
68 . فرائد السمطين (ابراهيم جوينى): ج 1 ص 378، ج 2 ص 23، 365، 205 .
69 . الفصول المهمة (ابن صباغ مالكى): ص 110 .
70 . فضائل الخمسة (فيروز آبادى): ج 1 ص 244 .
71 . فلك النجاة (فتح الدين حنفى): ص 34 .
72 . فيض البارى: ج 4 ص 123 .
73 . كتاب المحبر (ابن حبيب بغدادى): ص 132 .
74 . الكشاف (زمخشرى): ج 1 ص 193 .
75 . كفاية الطالب (كنجى شافعى): ص 13، 29، 28، 55 ، 56 .
76 . كنز العمال (متقى هندى): ج 11 ص 44 .
77 . لباب النقول (سيوطى): ص 42 .
78 . لسان العرب (ابن منظور): ج 1 ص 614، ج 4 ص 190، ج 5 ص 195 .
79 . مآثر الانافة: ج 3 ص 237 .
80 . المبسوط (سرخسى): ج 10 ص 77، ج 14 ص 58 .
81 . مجمع الزوائد (هيثمى): ج 8 ص 238 .
82 . المجموع (نووى): ج 16 ص 92، ج 19 ص 444 .
83 . مدينة العلم: ج 2 ص 297 .
84 . مرآت الجنان (يافعى): ج 1 ص 109 .
85 . مسند احمد بن حنبل (ابن حنبل): ج 3 ص 97 .
86 . مسند الشاميين (طبرانى): ج 4 ص 222 .
87 . المستدرك على الصحيحين (حاكم): ج 3 ص 150 .
88 . مشكاة المصابيح (عمرى): ج 2 ص 254 .
89 . مطالب السؤول (ابن طلحه): ص 8 .
90 . معالم التنزيل (بغوى): ج 1 ص 302 .
91 . معانى القرآن (نحاس): ج 1 ص 414 .
92 . المعجم الاوسط (طبرانى): ج 4 ص 176 .
93 . معجم البلدان (حموى): ج 2 ص 538 ، ج 5 ص 269 .
94 . معرفة علوم الحديث (حاكم نيشابورى): ص 50 .
95 . المغنى (عبداللّه بن قدامه): ج 10 ص 571 ، 578 .
96 . مغنى المحتاج (محمد بن شربينى): ج 3 ص 33، ج 4 ص 248 .
97 . المناقب (خوارزمى حنفى): ص 60، 97، 159 .
98 . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام (ابن مغازلى): ص 263 .
99 . نصب الراية (زيعلى): ج 6 ص 196 .
100 . نظرات فى الكتب الخالدة (حامد حفنى): ص 184 .
101 . نظم درر السمطين (زرندى حنفى): ص 108 .
102 . نواسخ القرآن (ابن جوزى): ص 143 .
103 . النهاية فى غريب الحديث (ابن اثير): ج 3 ص 268، ج 5 ص 21 .
104 . ينابيع المودة (قندوزى): ج 1 ص 43، 136، 165، ج 2 ص 446، ج 3 ص 118، 368 .
كتابهايى كه در تأليف كتاب حاضر مورد مراجعه قرار گرفته كه 115 كتاب است، ذيلاً معرفى مىشود:
1 . الاحتجاج، احمد بن على طبرسى (560 ق)، تحقيق: سيد محمد باقر خرسان، دارالنعمان.
2 . احقاق الحق و ملحقات، علامه شوشترى، تحقيق و اضافات: آية اللّه مرعشى نجفى (1411 ق)، انتشارات كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، قم.
3 . الاختصاص، شيخ مفيد (413 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، جامعه مدرسين.
4 . الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، شيخ مفيد (413 ه )، تحقيق: مؤسسه آل البيت عليهمالسلام، دارالمفيد، بيروت.
5 . اسباب نزول الآيات، ابوالحسن على بن احمد واحدى نيشابورى (468 ق)، مؤسسة الحلبى و شركاه، قاهره، 1388ه .
6 . اسرار الشهادة، ملا آقا دربندى (1286 ق)، منشورات اعلمى، تهران.
7 . الاصابة، ابن حجر عسقلانى، دار احياء التراث العربى، بيروت.
8 . اِعلام الورى بأعلام الهدى، فضل بن حسن طبرسى (548 ق)، مؤسسه آل البيت عليهمالسلام، قم، 1417ه .
9 . الاغانى، ابوالفرج على بن حسين اصفهانى (356 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1415 ق، 1994 م.
10 . اقبال الاعمال، سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس (664 ق)، يك جلدى ، دار الكتب الاسلامية ، تهران، 1390 ق، دو جلدى با تحقيق: جواد قيومى، مكتب الاعلام الاسلامى، 1414 ق.
11 . الامالى، شيخ صدوق (318 ق)، مؤسسه بعثت، 1417 ق.
12 . الامالى، شيخ مفيد، تحقيق: حسين استاد ولى، على اكبر غفارى، مؤسسه نشر اسلامى، قم.
13 . الامالى، سيد مرتضى (436 ق)، تحقيق: محمد بدرالدين نعسانى حلبى، انتشارات كتابخانه آية اللّه العظمى مرعشى نجفى، قم، 1403 ق.
14 . الامالى، شيخ طوسى (460 ق)، دار الثقافة، قم، 1414 ق.
15 . الاموال، ابوعبيد قاسم بن سلام (224 ق)، تحقيق: محمد خليل هراس، مكتبة الكليات الأزهريه، دارالفكر، قاهره، 1395 ق، 1975 م.
16 . بحار الانوار، محمد باقر مجلسى (1111 ق)، الوفاء، بيروت، 1983 م.
17 . البداية و النهاية، اسماعيل بن كثير دمشقى (774 ق)، تحقيق: على شيرى، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1408 ق.
18 . بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله لشيعة المرتضى عليهالسلام، عماد الدين ابوجعفر محمد بن ابىالقاسم طبرى (525 ق)، تحقيق: جواد قيومى، مؤسسه نشر اسلامى، قم، 1420 ق.
19 . البلدان اليمنية، قاضى اسماعيل بن على اكوع، مؤسسة الرسالة، 1408 ق، 1988 م.
20 . البلد الامين، ابراهيم بن على كفعمى (950 ق)، چاپ سنگى.
21 . البيان فى تاريخ جازان و عسير و نجران، عبدالواحد محمد راغب دلال، دارالتعاون، 1416 ق، 1995 م.
22 . بين مكة و حَضرَموت، عاتق بن غيث بلادى، دار مكة، 1402 ق، 1982 م.
23 . تاريخ آثار اسلامى مكه و مدينه، اصغر قائدان، نشر مشعر، 1372 ش.
24 . تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضى زبيدى (1205 ق)، مكتبة الحياة، بيروت.
25 . تاريخ ابن خلدون، ابن خلدون (808 ق)، دار احياء التراث العربى، بيروت.
26 . تاريخ بغداد، ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى (463 ق)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دارالكتب العلمية، بيروت، 1417 ق.
27 . تاريخ الجزيرة العربية فى عصر الشيخ محمد بن عبدالوهاب، حسين خلف الشيخ خزعل، دار و مكتبة الهلال، 1318 ق، 1967 م.
28 . تاريخ الخلفاء، عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911 ق)، تحقيق: محمد محيى الدين عبدالحميد، مكتبة السعادة، مصر، 1371 ق.
29 . تاريخ طبرى، محمد بن جرير رستم طبرى امامى (310 ق)، تحقيق: عدهاى از علما، مؤسسة اعلمى، بيروت.
30 . تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر (571 ق)، تحقيق: على شيرى، دارالفكر، 1415 ق.
31 . تاريخ اليعقوبى، احمد بن ابىيعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (248 ق)، دار صادر، بيروت، مؤسسه نشر فرهنگ اهل بيت عليهمالسلام، قم.
32 . تحف العقول عن آل الرسول عليهمالسلام، على بن شعبة بحرانى (قرن 4)، تحقيق: على اكبر غفارى، مؤسسة نشر اسلامى، 1404 ق.
33 . تفسير ابن كثير، اسماعيل بن كثير قرشى دمشقى (774 ق)، دارالمعرفة، بيروت، 1412 ق.
34 . تفسير الثعالبى، عبدالرحمن بن محمد بن مخلوف ابىزيد ثعالبى مالكى (875 ق)، تحقيق: دكتر عبدالفتاح ابوسنة، على محمد معوض، عادل احمد عبدالموجود، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1418 ق.
35 . تفسير الجلالين، جلال الدين محلى، جلال الدين سيوطى، دارالمعرفة، بيروت.
36 . تفسير العياشى، محمد بن مسعود عياشى سمرقندى (330 ق)، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، كتابخانه علميه اسلاميه، تهران.
37 . تفسير القرطبى، ابىعبداللّه محمد بن احمد انصارى قرطبى (671 ق)، مؤسسة التاريخ العربى، بيروت، 1405 ق.
38 . تفسير القمى، على بن ابراهيم قمى (329 ق)، مصحح: سيد طيب جزائرى، دارالكتاب، قم، 1404 ق.
39 . تفسير الميزان فى تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى (1402 ق)، مؤسسه نشر اسلامى.
40 . تفسير نور الثقلين، عبدعلى بن جمعه عروسى حويزى (1112 ق)، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، اسماعيليان، قم، 1412 ق.
41 . تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله، فردينالد ووستنفلد - ادوارد ماهلر، تحقيق:
حكيمالدين قريشى، فرهنگسراى نياوران، تهران، 1360 ق.
42 . التنبيه و الاشراف، مسعودى (345 ق).
43 . تهذيب الاحكام، شيخ طوسى (460 ق)، تحقيق: سيد حسن خرسان، دارالكتب الاسلاميه.
44 . الثقات، ابوحاتم محمد بن حبان بن احمد تميمى بستى (354 ق)، دارالفكر، بيروت، 1395 ق، 1975 م.
45 . جزيرة العرب فى عصر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و الخلفاء الأثريّين، دكتر عبدالرحمن طيب انصارى، جامعة الملك سعود، 1410 ق، 1989 م.
46 . جمهرة رسائل العرب فى العصور العربية الزاهرة، احمد زكى صفوت، مكتبة مصطفى البابى الحلبى، القاهرة، 1391 ق، 1971 م.
47 . الدر المنثور، جلال الدين سيوطى (911 ق)، دارالمعرفة، بيروت، 1365 ق.
48 . دلائل النبوة، اسماعيل بن محمد بن فضل تيمى اصفهانى (535 ق)، تحقيق: محمد محمد حداد، دار طيبة، رياض، 1409 ق.
49 . روضة الواعظين، محمد بن فتال نيشابورى (508 ق)، تحقيق: سيد محمد مهدى و سيد حسن خرسان، منشورات رضى، قم.
50 . زاد المسير فى علم التفسير، ابوالفرج جمال الدين عبدالرحمن بن على بن محمد جوزى قرشى (597 ق)، تحقيق: محمد بن عبدالرحمن، دارالفكر، بيروت، 1407 ق.
51 . سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، محمد بن يوسف صالحى شامى (942 ق)، تحقيق : عادل احمد عبدالموجود، دارالكتب العلمية، بيروت، 1414 ق.
52 . سعد السعود، سيد ابن طاووس (664 ق)، المكتبة الحيدرية، نجف، 1369 ق.
53 . سيرة ابن هشام، محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى (151 ق)، تحقيق: محمد محى الدين عبدالحميد، مكتبة محمد على صبح و اولاده، 1383 .ق
54 . السيرة النبوية، اسماعيل بن كثير قرشى دمشقى (774 ق)، تحقيق: مصطفى عبدالواحد، دارالمعرفة، بيروت، 1396 ق.
55 . الشافى فى الامامة، سيد مرتضى (436 ق)، اسماعيليان، قم، 1410 ق.
56 . شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار عليهمالسلام، نعمان بن محمد تيمى مغربى (363 ق)، تحقيق: سيد محد حسين جلالى، مؤسسه نشر اسلامى، قم.
57 . شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، عبدالحى بن احمد بن عكرى دمشقى (1089 ق)، دارالكتب العلميه، بيروت.
58 . صحيح البخارى، محمد بن اسماعيل بخارى (256 ق)، دارالفكر، بيروت.
59 . صفة جزيرة العرب، حسن بن احمد بن يعقوب همدانى، دار اليمامة، 1393 ق، 1974 م.
60 . الصواعق المحرقة، ابن حجر هيتمى، تحقيق: عبدالرحمن تركى، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1417 ق.
61 . الطبقات الكبرى، ابن سعد (230 ق)، دار صادر، بيروت.
62 . طرائف المقال، سيد على اصغر جابلقى (1313 ق)، تحقيق: سيد مهدى رجايى، انتشارات كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، قم، 1410 ق.
63 . فتح البارى شرح صحيح البخارى، ابن حجر عسقلانى (852 ق)، دارالمعرفة، بيروت.
64 . فتح القدير، محمد بن على بن محمد شوكانى (1250 ق)، عالَم الكتب.
65 . فتوح البلدان، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى (279 ق)، النهضة المصرية، قاهره، 1379 ق.
66 . فضائل الصحابة، احمد بن شعيب نسائى (303 ق)، دارالكتب العلميه، بيروت.
67 . فى بلاد عسير، فؤاد حمزه، دار الآفاق العربية، قاهره، 1421 ق، 2001 م.
68 . قصص الانبياء عليهمالسلام، اسماعيل بن كثير قرشى دمشقى (774 ق)، تحقيق: مصطفى عبدالواحد، دار الكتب الحديثة، 1388 ق.
69 . العمدة، ابن بطريق اسدى حلى (600 ق)، تحقيق: جامعه مدرسين، مؤسسه انتشارات اسلامى، قم، 1407 ق.
70 . عيون الاثر، ابن سيد الناس (734 ق)، مؤسسة عزالدين، 1406 ق.
71 . غاية المرام، سيد هاشم بحرانى (1107 ق)، تحقيق: سيد على عاشور.
72 . الغدير، عبدالحسين امينى (1392 ق)، دارالكتاب العربى، بيروت، 1379 ق.
73 . الكافى، شيخ محمد بن يعقوب كلينى (329 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، دارالكتب الاسلامية، 1389 ق.
74 . كامل الزيارات، جعفر بن محمد بن قولويه قمى (368 ق)، تحقيق: شيخ جواد قيومى، مؤسسه انتشارات اسلامى، 1417 ق.
75 . الكامل فى التاريخ، ابن اثير محمد بن محمد بن عبدالواحد شيبانى (630 ق)، دارالكتب العلميه، بيروت، 1415 ق.
76 . كتاب سليم بن قيس الهلالى، ابوصادق سليم بن قيس هلالى عامرى كوفى (76 ق)، تحقيق: محمد باقر انصارى، انتشارات دليلما، قم.
77 . كشف الغمة فى معرفة الائمة عليهمالسلام، على بن عيسى بن ابىالفتح اربلى (693 ه )، دار الاضواء، بيروت، 1985 م.
78 . كلام مسيحى، توماس ميشل، ترجمه: حسين توفيقى، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، قم، 1337 ق.
79 . كنز العمال، متقى هندى (975 ق)، تحقيق: بكرى حيافى - صفوة السقا، مؤسسة الرسالة، بيروت.
80 . كنز الفوائد، ابوالفتح محمد بن على كراجكى (449 ق)، مكتبة مصطفوى، قم، 1410 ق.
81 . لباب النقول فى اسباب النزول، جلال الدين سيوطى (911 ق)، تحقيق: احمد بن عبدالشافى، دارالكتب العلميه.
82 . لسان العرب، ابن منظور (711 ق)، دار احياء التراث العربى، 1405 ق.
83 . المباهله، سيد عبداللّه حسينى سبيتى، تحقيق: سيد صدر الدين شرف الدين موسوى، مكتبة النجاح، تهران، 1402 ق.
84 . المثالب، محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، نسخه خطى مركز احياى ميراث اسلامى ايران.
85 . مجلة تراثنا، مؤسسه آل البيت عليهمالسلام، قم.
86 . مجمع البحرين، فخرالدين طريحى (1085 ق)، سيد احمد حسينى، النشر و الثقافة الاسلامية، 1408 ق.
87 . مجمع البيان فى تفسير القرآن، الفضل بن حسن طبرسى (560 ق)، مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1415ق.
88 . مجموع بلدان اليمن و قبائلها، قاضى محمد بن احمد حجرى يمانى، صنعاء، دارالحكمة اليمانية، 1416 ق، 1996 م.
89 . المحبر، محمد بن خطيب بغدادى (245 ق).
90 . مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، دارالفكر، دمشق.
91 . مراصد الاطلاع، صفىالدين عبدالمؤمن، بغداد، 1955 م.
92 . المزار الكبير، شيخ محمد بن مشهدى (610 ق)، تحقيق: جواد قيومى، نشر قيوم، قم، 1419 ق.
93 . مسار الشيعة فى مختصر التواريخ الشرعية، شيخ مفيد (413 ق)، تحقيق: شيخ مهدى نجف، دارالمفيد، بيروت، 1993 ق.
94 . المستجاد من الكتاب الارشاد، حسن بن مطهر حلى (726 ق)، انتشارات كتابخانه آية اللّه مرعشى نجفى، قم، 1406 ق.
95 . مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، محقق نورى طبرسى (1320 ق)، مؤسسه آل البيت عليهمالسلام، قم، 1409 ق.
96 . المسترشد فى امامة اميرالمؤمنين عليهالسلام، محمد بن جرير رستم طبرى امامى (310 ق)، تحقيق: احمد محمودى، مؤسسة الثقافة الاسلامية (كوشانپور).
97 . المصباح، ابراهيم بن على كفعمى (950 ق)، دارالرضى، قم، 1405 ق.
98 . مصباح المتهجد، شيخ طوسى (460 ه )، مؤسسة فقه الشيعة، بيروت، 1991 م.
99 . معالم مكة و المدينة بين الماضى و الحاضر، شيخ يوسف رغد عاملى، دار المرتضى، 1418 ق.
100 . معجم البلدان، ياقوت حموى (626 ق)، داراحياء التراث العربى، بيروت.
101 . معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، ابوعبيد عبداللّه بن عبدالعزيز بكرى اندلسى (487 ق)، تحقيق: مصطفى السقا، عالم الكتب، بيروت، 1403 ق.
102 . مكاتيب الرسول صلىاللهعليهوآله، على بن حسينعلى احمدى ميانجى، دارالحديث، 1419 ق.
103 . المناقب، موفق بن احمد بن محمد ملكى خوارزمى (568 ق)، مالك محمودى، مؤسسه انتشارات اسلامى، قم، 1419 ق.
104 . مناقب آل ابىطالب عليهمالسلام، حافظ محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى (588 ق)، المكتبة الحيدرية، نجف، 1376 ق.
105 . المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن محمد بن جوزى (597 ق)، دار صادر، بيروت، 1358 ق.
106 . المنجد فى اللغة، دارالمشرق، بيروت، 1973 ق.
107 . من حياة الخليفة عمر بن الخطاب، عبدالرحمن بن احمد بكرى، الارشاد، بيروت.
108 . من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق (381 ق)، تحقيق: على اكبر غفارى، جامعه مدرسين.
109 . نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغة، محمد باقر محمودى، دارالتعارف، بيروت، 1396 ق.
110 . وسائل الشيعة، شيخ حر عاملى (1104 ق)، مؤسسه آل البيت عليهمالسلام، قم، 1414 ق.
111 . وفيات الاعيان، احمد بن محمد بن ابىبكر بن خلكان (681 ق)، دار صادر، بيروت، 1397 م.
112 . اليمن عبر التاريخ، احمد حسين شرف الدين، مطبعة السنة المحمدية، 1384 ق، 1964م
113 . اليمن الكبرى، حسين بن على يونسى، مكتبة الارشاد، 1412 ق، 1991 م.
114 . اليمن فى صدر الاسلام، عبدالرحمن عبدالواحد شجاع، دارالفكر، دمشق، 1408 ق، 1987 م.
115 . ينابيع المودة لذوى القربى، سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى (1294 ق)، تحقيق: سيد على جمال اشرف حسينى، اسوه، 1416 ق.
پيشگفتار
اولين اقدام جامع درباره مباهله··· 6
مراحل تنظيم كتاب حاضر··· 6
ويرايش دوم كتاب حاضر··· 8
1
آشنايى با كليات مباهله
1 . دورنمايى از داستان مباهله··· 14
مرحله 1 : نامه به نجران··· 15
مرحله 2 : بحث بر سر صلح و جنگ در نجران··· 15
مرحله 3 : بحث بر سر حقانيّت پيامبر صلىاللهعليهوآله در نجران··· 16
مرحله 4 : قرائت كتب آسمانى در نجران··· 17
مرحله 5 : سفر تحقيقىِ نجرانيان به مدينه··· 18
مرحله 6 : ورود نجرانيان به مدينه··· 18
مرحله 7 : مناظره نجرانيان با پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 19
مرحله 8 : برگزارى مراسم مباهله در مدينه··· 20
مرحله 9 : پشيمانى نجرانيان از مباهله··· 21
مرحله 10 : قرارداد جزيه با نجرانيان··· 22
مرحله 11 : بازگشت نجرانيان به نجران··· 22
مرحله 12 : دريافت جزيه از نجرانيان··· 23
2 . جغرافياى تاريخى نجران··· 24
1 . موقعيت جغرافيايى نجران··· 24
2 . موقعيت كنونى نجران··· 25
3 . آب و هواى نجران··· 26
4 . محصولات نجران··· 27
5 . حكومتهاى نجران··· 27
6 . اديان نجران··· 29
7 . كعبه نجران··· 31
8 . آثار باستانى در نجران··· 33
9 . راههاى كنونى نجران··· 33
10 . مسجد مباهله در مدينه··· 34
11 . «نجرانيه» در عراق··· 35
3 . معرفى شخصيتهاى ماجراى مباهله··· 37
الف . معرفى شخصيتهاى داستان مباهله··· 37
ابن ابىشمر زبيدى··· 37
ابوحارثه حَصين بن عَلقَمه··· 37
ابورافع قرظى··· 38
ابوسَبْره كَرْز بن سبره حارثى··· 38
ابوسعاد جَهير بن سُراقه بارقى··· 38
ابوعلقمه بُشر بن معاويه··· 38
ابوالمُثَنّى مُنذِر بن علقمه··· 38
ابومريم شرحبيل بن وداعه··· 39
بنو عبدالمُدان بن دَيّان حارثى··· 39
بنىالحارث بن كعب··· 39
جَبّار بن فيض··· 39
حارثة بن اُثال··· 39
سيّد (ابوقُرّه اَهْتَم بن نُعمان)··· 39
صِبغَة المُحسن، عبدالمُنعم، مريم و ساره··· 40
صَهيب بن سَنان··· 40
عاقب (ابوواثِله عبدالمسيح بن شَرحَبيل)··· 40
عبداللّه بن اُمَيّه··· 40
عبداللّه بن شَرحَبيل··· 41
عُتبَة بن غَزوان··· 41
عَمرو بن حَزم انصارى··· 41
قيس بن حَصين ذوالغُصة··· 41
قيصر··· 41
كَرْز··· 41
كَسْرى··· 42
كَعب بن اَشرف يهودى··· 42
منصور يهودى··· 42
هَدير بن عبداللّه··· 42
يزيد بن عبدالمُدان··· 42
جامعه و زاجره··· 42
ب . موقعيت شخصيتهاى ماجراى مباهله··· 43
ج . نگاهى به مراتب روحانى كليسا··· 45
2
داستان كامل مباهله
1 . نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نصاراى نجران··· 51
سابقه سرزمين نجران··· 51
موقعيت نجران همزمان با ظهور اسلام··· 53
نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به نجرانيان··· 55
مشورت اسقف با صاحب نظران نجران··· 58
اعلان عمومى اسقف براى اجتماع در كليساى اعظم··· 59
مجلس نجرانيان در كليساى اعظم··· 61
تركيب شخصيتها و گروهها در كليساى اعظم··· 61
2 . كنفرانس نجران براى پاسخ به پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 64
خواندن نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور مردم··· 64
تبادل افكار درباره جنگ و صلح··· 64
سخنان اسقف براى پيشگيرى از جنگ··· 65
اصرار سرلشكر نجران بر جنگ··· 66
پيشنهاد صلح آميز عاقب··· 67
ميانجيگرى سيد بين عاقب و كرز··· 68
هشدار كرز درباره صلح··· 68
هشدار سيد درباره جنگ··· 69
پيشنهاد جهير درباره كمك پادشاهان مسيحى··· 69
3 . بحث نجرانيان درباره حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 73
پيشنهاد حارثه درباره حل مشكل از كتب آسمانى··· 73
مطرح كردن بشارت انجيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 74
عكس العمل سيد و عاقب در مقابل حارثه··· 76
انتقاد عاقب از صراحت حارثه··· 76
نصيحت سيد در ممانعت از افشاگرى··· 77
مطرح كردن دو پيامبر بعد از مسيح عليهالسلام··· 77
جلوگيرى حارثه از انحراف گفتگو··· 78
انكار وجود دو پيامبر از سوى حارثه··· 80
هشدار حارثه درباره مدعيان نبوت··· 81
سؤال سيد درباره فرق پيامبر صلىاللهعليهوآله با مُسَيلَمه··· 82
تفاوت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسيلمه··· 83
سخن عاقب درباره منجى بودن مسيلمه··· 85
پاسخ حارثه در نفى هدايتگرى مسيلمه··· 85
ادعاى اختصاص پيامبر صلىاللهعليهوآله به فرزندان اسماعيل··· 87
اعتراف سيد به جهانى بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 87
غرور عاقب در برابر حارثه··· 88
ادعاى ابهام خاتميت پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 89
پيامبرِ خاتم و منجىِ خاتم در كتب آسمانى··· 91
ادعاى تعدد «محمد» و «احمد»··· 93
اتحاد «محمد» و «احمد» در پاسخ به تعدد آنها··· 96
اعتراض به برخورد نامناسب سيد··· 97
قرائت متن صحيفه شمعون··· 98
ادعاى منقطع النسل بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 99
رد ادعاى ابتر بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 101
پيشنهاد آوردن «جامعه» و «زاجره»··· 102
4 . بررسى كتب آسمانى درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 104
اجتماع مردم براى بررسى جامعه··· 104
تكرار ادعاى اختصاص نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله به قوم خود··· 105
تكرار ادعاى ابتر بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 105
پيشنهاد قضاوت «جامعه» درباره نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 107
درخواست آوردن «جامعه» از سوى مردم··· 108
نگرانى سيد و عاقب از آوردن جامعه··· 109
حضور نمايندگان پيامبر صلىاللهعليهوآله در بررسى «جامعه»··· 110
گشودن پنج قسمت «جامعه»··· 111
قرائت صحيفه آدم عليهالسلام··· 112
قرائت صحيفه حضرت شيث عليهالسلام··· 119
قرائت صحيفه حضرت ابراهيم عليهالسلام··· 122
قرائت تورات حضرت موسى عليهالسلام··· 126
قرائت انجيل حضرت عيسى عليهالسلام··· 128
نتيجه بررسى كتب آسمانى··· 130
5 . تصميم نجرانيان براى سفر به مدينه··· 132
اعلام تصميم نهايى در پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 132
برنامه ريزى سفر نجرانيان به مدينه··· 133
گزينش افراد براى سفر به مدينه··· 135
حركت كاروان نجران به سوى مدينه··· 136
اقرار اسقف و عاقب به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 137
6 . ديدار نجرانيان با پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه··· 142
نجرانيان در نزديكى مدينه··· 142
جلب توجه نجرانيان در ورود به مدينه··· 143
مقابله پيامبر صلىاللهعليهوآله با ظاهر سازى نجرانيان··· 144
تقديم هديه نجرانيان به پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 146
ناقوس و نماز مسيحيان در مسجد··· 146
گفتگوى نجرانيان با يهود مدينه··· 147
7 . مناظره پيامبر صلىاللهعليهوآله با نجرانيان··· 151
حضور مسيحيان و يهوديان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 151
دعوت نجرانيان به اسلام··· 152
اقرار نجرانيان به تطبيق اوصاف پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 153
اعتراض به كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره مسيح عليهالسلام··· 153
ادعاى خدايى مسيح عليهالسلام به دليل معجزات··· 154
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله به استدلال با معجزات مسيح عليهالسلام··· 155
ادعاى خدايى مسيح عليهالسلام به دليل تولد بدون پدر··· 156
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله به استدلال با تولد مسيح عليهالسلام بدون پدر··· 157
عكس العمل نجرانيان نسبت به بندگى مسيح عليهالسلام··· 158
پاسخ به مسئله پرستش پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 159
پيشنهاد مباهله از سوى سيد و عاقب··· 161
پذيرش فورى مباهله از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 161
تبادل نظر نجرانيان درباره مباهله··· 163
تشكيك مسيحيان درباره مباهله··· 163
مشورت مسيحيان با يهوديان··· 164
تصميم نهايى اسقف و سيد و عاقب··· 165
8 . مراسم به يادماندنى مباهله··· 166
برنامه مباهله··· 166
آماده شدن مباهله كنندگان··· 167
آماده سازى جايگاه مباهله··· 167
حركت اهل بيت عليهمالسلام به سوى جايگاه مباهله··· 168
حركت مسيحيان به سوى جايگاه مباهله··· 170
گفتگوى بزرگان نجران در مسير مباهله··· 171
هشدار يهود و نصارى به نجرانيان··· 172
تلاقى نگاههاى طرفين مباهله··· 173
وحشت و توقف نجرانيان··· 175
آخرين سؤال نجرانيان درباره مباهله··· 176
مذاكرات خصوصى سيد و عاقب··· 178
وحشت نجرانيان از اقدام به مباهله··· 179
نصيحت مُنذِر به سيد و عاقب··· 180
هشدار مُنذِر به ظهور عذاب الهى··· 181
اصرار منذر بر صلح با پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 182
پذيرفتن پيشنهاد منذر··· 184
9 . اعلان ترك مباهله از سوى نجرانيان··· 186
پشيمانى از مباهله و تصميم بر صلح··· 186
مذاكره طرفين پس از ترك مباهله··· 187
بازگشت از جايگاه مباهله به مسجد··· 188
نزول وحى در فضيلت اهل بيتِ مباهله··· 189
پايان مراسم بدون انجام مباهله··· 190
10 . صلحنامه و جزيه نجرانيان··· 192
مذاكره درباره مقدار جزيه··· 192
تنظيم صلحنامه نجرانيان··· 193
عهدنامه براى اسقفهاى نجران··· 195
تعيين نماينده پيامبر صلىاللهعليهوآله در نجران··· 196
11 . بازگشت مسيحيان به نجران··· 198
اقامت يك نفر از نجرانيان در مدينه··· 198
استقبال مردم نجران از مسافران مدينه··· 198
سفر يكى از استقبال كنندگان به مدينه··· 199
سفر راهبى از نجران به مدينه··· 200
بازگشت سيد و عاقب به مدينه براى قبول اسلام··· 201
پايان اتمام حجتى عظيم با مباهله··· 202
12 . پيگيرى امور نجران از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 204
سفر اميرالمؤمنين عليهالسلام براى گرفتن جزيه نجرانيان··· 204
بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از نجران براى حج··· 204
استفاده غير مجاز از حلّههاى نجران··· 205
باز گرداندن حُلهها به دستور اميرالمؤمنين عليهالسلام··· 205
شكايت لشكر و عكس العمل پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 206
3
خلفاى غاصب و مباهله
تلاش سقيفه براى محوِ يادگارِ مباهله··· 209
ظلم به نجرانيان به دست سقيفه··· 210
نجران از سقيفه تا بنىاميه تا بنىعباس··· 211
1 . نجرانيان در دوران ابوبكر··· 212
پيش بينى ابوبكر براى اخراج نجرانيان··· 212
2 . نجرانيان در دوران عمر··· 215
شناسايى عمر از سوى نجرانيان··· 215
اخراج نجرانيان و محو يادگار مباهله··· 216
بدعت عمر در ردّ صلحنامه پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 218
3 . نجرانيان در دوران عثمان··· 220
خلافت عثمان و كم كردن جزيه نجرانيان··· 220
4 . نجرانيان در دوران امير المؤمنين عليهالسلام··· 222
اميد اميرالمؤمنين عليهالسلام به بازگشت نجرانيان··· 222
تقاضاى بازگشت نجرانيان از اميرالمؤمنين عليهالسلام··· 223
صلحنامه نجرانيان به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام··· 224
5 . نجرانيان در دوران معاويه··· 225
كم كردن جزيه نجرانيان توسط معاويه··· 225
كمك از بيت المال به مسيحيان··· 226
مقابله اميرالمؤمنين عليهالسلام با مهاجمين معاويه به نجران··· 226
6 . نجرانيان در دوران بنىاميه··· 228
ازدياد جزيه نجرانيان در زمان حجاج··· 228
تغيير مروانيان در جزيه نجرانيان··· 228
بازگرداندن مبلغ جزيه نجرانيان··· 229
7 . نجرانيان در دوران بنىعباس··· 230
كم كردن جزيه نجرانيان در زمان سفاح··· 230
تسهيل پرداخت جزيه نجرانيان در زمان هارون··· 231
حفظ عهد نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مباهله تا قرن چهارم··· 231
4
اتمام حجت با مباهله
1 . اتمام حجت معصومين عليهمالسلام با مباهله··· 237
1 . اتمام حجت پيامبر صلىاللهعليهوآله با مباهله··· 237
بهترين زنان عالم قرين بهترين مردان عالم در مباهله··· 238
2 . اتمام حجت اميرالمؤمنين عليهالسلام با مباهله··· 239
1 . در مباهله من و همسرم و فرزندانم بوديم يا تو؟··· 239
2 . در بين شما كسى هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را نفس خود قرار داده باشد؟··· 240
3 . براى مباهله غير از من و همسر و دو فرزندم را نبرد!··· 241
4 . در مباهله جز من و همسرم و دو پسرم را نياورد!··· 241
5 . در مباهله فرمود: تو نفس من هستى!··· 242
6 . دست ما را گرفت و براى مباهله آورد!··· 242
7 . مردى از يهود گفت: مباهله نكنيد كه گرفتار مىشويد!··· 243
8 . نفسِ من نفسِ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود!··· 243
9 . براى مباهله ما را آورد!··· 244
10 . مباهله فضيلت خدادادى است!··· 244
3 . اتمام حجت امام حسن عليهالسلام با مباهله··· 245
1 . «اَنفُس» پدرم، «اَبناء» من و برادرم، «نِساء» مادرم!··· 245
2 . ما اهل بيتِ پيامبريم، او از ماست و ما از اوييم!··· 246
4 . اتمام حجت امام حسين عليهالسلام با مباهله··· 247
براى مباهله جز پدرم و همسرش و دو پسرش را نياورد!··· 247
5 . اتمام حجت امام باقر عليهالسلام با مباهله··· 248
1 . مسيحيان مباهله پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه ديدند منصرف شدند!··· 248
2 . اَبناء و نِساء و اَنفُس : حَسَنين و فاطمه و على عليهمالسلام··· 249
3 . حَسَنين عليهماالسلام به دليل مباهله پسران پيامبرند!··· 249
6 . اتمام حجت امام صادق عليهالسلام با مباهله··· 251
1 . دو پسر و داماد و دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مباهله··· 251
2 . براى مباهله ما را اختصاص داد!··· 252
3 . به دليل مباهله خمس به اهل بيت عليهمالسلام اختصاص دارد··· 252
7 . اتمام حجت امام كاظم عليهالسلام با مباهله··· 252
1 . به دليل آيه مباهله ما خاندان از نسل پيامبريم نه شما!··· 253
2 . به دليل آيه مباهله ما را فرزند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىدانند!··· 254
8 . اتمام حجت امام رضا عليهالسلام با مباهله··· 255
1 . مباهله بزرگترين فضيلت قرآنى اميرالمؤمنين عليهالسلام··· 255
2 . مباهله دليل روشن قرآن بر انتخاب اهل بيت عليهمالسلام··· 257
3 . اَنفُسَنا، نِسائَنا، اَبنائَنا، در مباهله··· 259
9 . اتمام حجت امام هادى عليهالسلام با مباهله··· 260
مراعات انصاف در آيه مباهله··· 260
10 . اتمام حجت امام حسن عسكرى عليهالسلام با مباهله··· 261
معرفى صادقين در مباهله··· 261
2 . اتمام حجت اصحاب معصومين عليهمالسلام با مباهله··· 262
1 . حذيفه : اگر مباهله مىكردند رستگار نمىشدند··· 262
2 . جابر : «اَنفُسنا» پيامبر و على عليهماالسلام هستند··· 263
3 . ابن عباس : على و فاطمه و حَسَنين عليهماالسلام را براى مباهله فراخواند··· 263
4 . ابن عايشه : على عليهالسلام نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 264
5 . ابوسعيد و ابن ابىسلمه : مباهله سندى براى اسلامِ غديرى··· 264
6 . زيد بن على : مسيحيان حرف خود را پس گرفتند··· 264
7 . يحيى بن يعمر : مباهله دليل بر نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله از فاطمه عليهاالسلام··· 265
3 . اقرارهاى دشمنان درباره مباهله··· 267
1 . سعد بن ابى وقاص : در مباهله اهل بيت مشخص شدند··· 267
2 . عبداللّه بن عمر : خانواده على اهل بيت پيامبرند··· 268
3 . حسن بصرى : با چهار نفر براى مباهله آمد··· 268
4 . شعبى : براى مباهله حاضر نشدند··· 268
5 . شهر بن حوشب : به خاطر اهل بيت مباهله نكردند··· 269
5
داستانهايى در حاشيه مباهله
1 . خبر راهبان نجران از ولادت پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 273
2 . كتاب نجرانيان درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 274
3 . معجزه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى دو نفر از نجرانيان··· 275
4 . خبر فتح مكه براى اهل نجران··· 276
5 . نام امام حسين عليهالسلام در نجران··· 276
6 . عقد برادرى در روز مباهله··· 277
7 . پاسخ قرآن به مسيحيان نجران··· 278
8 . نظر نجرانيان درباره اصحاب كهف··· 279
9 . سؤال اهل نجران درباره آيه قرآن··· 280
10 . نام گذارى پسر نماينده پيامبر صلىاللهعليهوآله در نجران··· 281
11 . قيس نجرانى در حَضرَموت و خراسان··· 281
12 . عكس العمل اهل نجران در شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله··· 282
13 . كشف قبور مقتولين اصحاب اخدود در نجران··· 283
14 . سؤالات اعتقادى اسقف نجران از اميرالمؤمنين عليهالسلام··· 284
15 . ماجراى اصحاب اُخدود از لسان اميرالمؤمنين عليهالسلام··· 286
16 . اسلام راهب و راهبه نجرانى توسط امام كاظم عليهالسلام··· 287
6
مراسم روز مباهله
عيد مباهله··· 295
تعيين روز مباهله··· 297
جشن و سرور روز مباهله··· 298
اعمال روز مباهله··· 299
1 . روزه··· 299
2 . نماز··· 299
3 . دعا··· 300
حضور در مسجد مباهله··· 312
7
اسناد و منابع و كتابشناسى مباهله
1 . كتابشناسى مباهله··· 315
مباهله در ابعاد مختلف تأليف··· 316
تاريخچه تأليف درباره مباهله··· 317
اولين تأليف درباره مباهله··· 317
آمارى از تأليفات مربوط به مباهله··· 318
گرايشهاى علمى در تأليفات مباهله··· 320
معرفى تأليفات مستقل مباهله··· 320
2 . مقالات مباهله··· 356
3 . اسناد مباهله··· 359
1 . راويان حديث مباهله از صحابه··· 360
2 . روايات مرسل مباهله··· 362
4 . منابع مباهله··· 363
1 . منابع شيعه··· 363
2 . منابع اهل سنت··· 369
5 . منابع كتاب حاضر··· 374
First Edition : 1424 A.H / 2003 A.D
Second Edition : 1425 A.H / 2004 A.D
Third Edition : 1427 A.H / 2006 A.D
Forth Edition : 1436 A.H / 2015 A.D
Fifth Edition : 1446 A.H / 2025 A.D
ASRAR-E MOBAHELE
(THE MYSTERIES OF MOBAHELE)
The great event of Mobahele
between the Prophet and Nadjran christians,
and its 1400 years of history
By: Mohammad Reza Ansari
Published by: DALILEMA Publications
Iran, Qom, Moallem st., Alley 29, No. 448
Tel. Fax: (02510) 7744988, 7733413
Printed in Qom - IRAN
ISBN 978 - 964 - 7990 - 43 - 1
INDEX :
Part 1 : Meet the Generalities of Mobahele
Part 2 : Complete story of Mobahele
Part 3 : Usurping kalifs and Mobahele
Part 4 : Mobahele: the last reasoning
Part 5 : Some side stories about Mobahele
Part 6 : Mobahele cermoney
Part 7 : Mobahele bibliography & Documents & sources
THE MYSTERIES OF MOBAHELE
( ASRAR-E MOBAHELE )
The great event of Mobahele
between the Prophet and Nadjran christians,
and its 1400 years of history
Mohammad Reza Ansari