ghaemiyeh.com
الأَربَعُونَ حَدِيثاً
عَن أَربَعِينَ شَيخاً
مِن أَربَعِينَ صَحَابِيّاً فِي فَضَائِلِ
أَمِيرِ المُؤمِنِينَ عَلِيِّ بنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيهِ السَّلَام
شَيخ مُنتَجَبُ الدِّين
عَلِيِّ بنِ عُبَيدِ اللهِ بنِ بَابَوَيهِ رَازِي
م. اواخِر قرن ششم
ترجمِۀ سيّد محمَّد حسين حسينی
سرشناسه:رازی، علیبن عبیدالله، 504 - 585 ق.
عنوان قراردادی:الاربعون عن الاربعین فی فضائل علی امیرالمومنین . فارسی
عنوان و نام پديدآور:الاربعون حدیثا عنالاربعین شیخا من اربعین صحابیا فی فضایلالامام امیرالمومنین علیبنابیطالب علیهالسلام/ تالیف ابیالحسن علیبنعبیدالله بابویهالرازی؛ ترجمه سیدمحمدحسین حسینی.
مشخصات نشر:تهران: آرایان، 1392.
مشخصات ظاهری:88 ص.
شابک:40000 ریال:978-600-7133-28-6
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:فارسی- عربی.
يادداشت:در منابع دیگر با عناوین" الاربعین عنالاربعین فیالاربعین فی فضایل امیرالمومنین" و " الاربعون عنالاربعین شیخا منالاربعین "سرچ شده است.
عنوان دیگر:الاربعین عنالاربعین فیالاربعین فی فضایل امیرالمومنین.
عنوان دیگر:الاربعون عنالاربعین شیخا منالاربعین.
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل -- احادیث
موضوع:اربعینات -- قرن 14
احادیث شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:حسینی، سیدمحمدحسین، 1359 - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP37/4/ر175الف4041 1392
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:3330857
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
محرر الرقمي: محمّد حسين الغزالي الإصفهاني
الأَربَعُونَ حَدِيثاً
عَن أَربَعِينَ شَيخاً مِن أَربَعِينَ صَحَابِيّاً
فِي فَضَائِلِ الإِمَامِ أَمِيرِ المُؤمِنِينَ عَلِيِّ بنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيهِ السَّلَام
تَألِيف
الشَّيخِ الأَقدَمِ مُنتَجَبِ الدِّينِ عَلِيِّ بنِ عُبَيدِ اللهِ بنِ بَابَوَيهِ الرَّازِيّ
مِن أَعلامِ القَرنِ السَّادِسِ
ترجمِۀ
سيّد محمَّد حسين حسينی
سرشناسه:رازی، علیبن عبیدالله، 504 - 585 ق.
عنوان قراردادی:الاربعون عن الاربعین فی فضائل علی امیرالمومنین . فارسی
عنوان و نام پديدآور:الاربعون حدیثا عنالاربعین شیخا من اربعین صحابیا فی فضایلالامام امیرالمومنین علیبنابیطالب علیهالسلام/ تالیف ابیالحسن علیبنعبیدالله بابویهالرازی؛ ترجمه سیدمحمدحسین حسینی.
مشخصات نشر:تهران: آرایان، 1392.
مشخصات ظاهری:88 ص.
شابک:40000 ریال:978-600-7133-28-6
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:فارسی- عربی.
يادداشت:در منابع دیگر با عناوین" الاربعین عنالاربعین فیالاربعین فی فضایل امیرالمومنین" و " الاربعون عنالاربعین شیخا منالاربعین "سرچ شده است.
عنوان دیگر:الاربعین عنالاربعین فیالاربعین فی فضایل امیرالمومنین.
عنوان دیگر:الاربعون عنالاربعین شیخا منالاربعین.
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل -- احادیث
موضوع:اربعینات -- قرن 14
احادیث شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:حسینی، سیدمحمدحسین، 1359 - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP37/4/ر175الف4041 1392
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:3330857
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
عنوان/صفحه
مقدمهی مترجم ... 7
حدیث اول ... 13
حدیث دوم ... 13
حدیث سوم ... 13
حدیث چهارم ... 15
حدیث پنجم ... 15
حدیث ششم ... 17
حدیث هفتم ... 17
حدیث هشتم ... 19
حدیث نهم ... 19
حدیث دهم ... 21
حدیث یازدهم ... 23
حدیث دوازدهم ... 23
حدیث سیزدهم ... 23
حدیث چهاردهم ... 25
حدیث پانزدهم ... 25
حدیث شانزدهم ... 25
حدیث هفدهم ... 25
حدیث هجدهم ... 27
حدیث نوزدهم ... 27
حدیث بیستم ... 27
حدیث بیست و یکم ... 31
عنوان/ صفحه
حدیث بیست و دوم ... 31
حدیث بیست و سوم ... 31
حدیث بیست و چهارم ... 33
حدیث بیست و پنجم ... 33
حدیث بیست و ششم ... 33
حدیث بیست و هفتم ... 33
حدیث بیست و هشتم ... 35
حدیث بیست و نهم ... 35
حدیث سیام ... 35
حدیث سی و یکم ... 37
حدیث سی و دوم ... 39
حدیث سی و سوم ... 39
حدیث سی و چهارم ... 39
حدیث سی و پنجم ... 39
حدیث سی و ششم ... 41
حدیث سی و هفتم ... 41
حدیث سی و هشتم ... 41
حدیث سی و نهم ... 41
حدیث چهلام ... 43
حکایت اول ... 45
حکایت دوم ... 47
حکایت سوم ... 47
حکایت چهارم ... 49
حکایت پنجم ... 49
حکایت ششم ... 51
حکایت هفتم ... 53
حکایت هشتم ... 53
حکایت نهم ... 55
حکایت دهم ... 55
حکایت یازدهم ... 59
حکایت دوازدهم ... 63
حکایت سیزدهم ... 63
عنوان / صفحه
حکایت چهاردهم ... 65
اسناد احادیث و حکایات ... 71
حدیث 1 ... 73
حدیث 2 ... 73
حدیث 3 ... 73
حدیث 4 ... 74
حدیث 5 ... 74
حدیث 6 ... 74
حدیث 7 ... 74
حدیث 8 ... 75
حدیث 9 ... 75
حدیث 10 ... 75
حدیث 11 ... 76
حدیث 12 ... 76
حدیث 13 ... 76
حدیث 14 ... 77
حدیث 15 ... 77
حدیث 16 ... 77
حدیث 17 ... 78
حدیث 18 ... 78
حدیث 19 ... 78
حدیث 20 ... 78
حدیث 21 ... 79
حدیث 22 ... 79
حدیث 23 ... 79
حدیث 24 ... 80
حدیث 25 ... 80
حدیث 26 ... 80
حدیث 27 ... 80
حدیث 28 ... 81
حدیث 29 ... 81
حدیث 30 ... 81
عنوان/ صفحه
حدیث 31 ... 82
حدیث 32 ... 82
حدیث 33 ... 82
حدیث 34 ... 82
حدیث 35 ... 83
حدیث 36 ... 83
حدیث 37 ... 83
حدیث 38 ... 83
حدیث 39 ... 84
حدیث 40 ... 84
حکایت 1 ... 85
حکایت 2 ... 85
حکایت 3 ... 85
حکایت 4 ... 85
حکایت 5 ... 86
حکایت 6 ... 86
حکایت 7 ... 86
حکایت 8 ... 87
حکایت 9 ... 87
حکایت 10 ... 87
حکایت 11 ... 87
حکایت 12 ... 88
حکایت 13 ... 88
حکایت 14 ... 88
تقديم به پدر و مادر و آباء و اجداد بزرگوارم که نورانیت رزق علوی و محبت فاطمی را نسل به نسل به حقیر منتقل کرده تا این معرفت و محبت، سبب رساندن معارف اهل بیت (علیهم السلام) به رهروان راه آن حضرات باشد.
لذا ثواب این کتاب، تحفه و هدیهای به ارواح مطهر ایشان و مایهی رزق و نورانیت هرچه بیشتر آنان باشد.
امید دارم که آنان نیز در برزخ خود دستدعایی برآورند و عاقبتی چون فرزندان گمنام بیبی دو عالم حضرت زهرا (سلام الله علیها) در مسیر عشق گمشدهی عالم و سرّ غائب زمان، حضرت ولیّ عصر (علیه السلام) را برای حقیر از ربّ الحسین (علیه السلام) مسألت کنند.
کتاب حاضر ترجمه کتاب «الأربعون حديثا عن أربعين شيخا من أربعين صحابيا في فضائل أميرالمؤمنين» اثر منتجب الدين على بن عبيدالله بن بابويه رازى مىباشد که به زبان عربى تأليف شده است.
از آنجايى که احاديث ناب و مستند در وصف و مقامات مولاى متقيان اميرمؤمنان على (عليه السلام) را در اين کتاب نورانى مطالعه نمودم لذا بر آن شدم که آن را به فارسى ترجمه کرده تا در دسترس همه محبين اميرالمؤمنين (عليه السلام) قرار گيرد.
حتى المقدور سعى شده که ترجمه، ما را از متن کتاب دور نکند؛ تنها در برخى موارد براى تکميل و روشنتر شدن مطالب، يک يا چند کلمه اضافه شده است. همچنين چون احاديث زيبا و دلنشينى در متن عربى کتاب وجود داشت لذا ترجمه در کنار متن عربى کتاب قرار داده شده است.
سند احاديث در متن عربى کتاب به شکل کامل و مُسند مىباشد ليکن ما به دليل کثرت آن، به ذکر راوى اول، در متن عربى و فارسى اکتفا کرديم اما تمام سند احاديث و حکايات را به ترتيب، در پايان کتاب براى علاقهمندان و محققين آوردهايم.
اميد آن دارم که اين ترجمه، مورد توجه حضرت امير (عليه السلام) قرار گيرد و در سراى فانى و باقى از حقير دستگيرى نمايد.
بر خود لازم ميدانم که از استاد و برادر بزرگوارم جناب آقاى محمد مهدى معماريان که در کنار بارگاه ملکوتى ثامن الحجج (عليه السلام) با ايشان آشنا شدم و اين کتاب را در اختيار حقير قرار داد، تشکر و قدردانى کنم. در واقع اين کتاب را رزقى معنوى از طرف حضرت رضا (عليه السلام) به واسطه اين برادر بزرگوار مىدانم.
همچنين بر خود لازم مىدانم از زحمات بىدريغ دوست عزيز خود جناب آقاى محمد خلج که مراحل چاپ اين کتاب را به عهده گرفته و پيگيرى نموده، تشکر ويژه و صميمانه داشته باشم. در پايان از تمامى کسانى که در راه تنظيم و ترجمه کتاب، اينجانب را يارى کردهاند صميمانه تشکر نموده و اميدوارم همه اين عزيزان در پيشگاه على (عليه السلام) مأجور باشند.
ذى الحجة الحرام 1435
سيدمحمدحسين حسينى
هو الشيخ السعيد الفاضل العالم الفقيه المحدث الثقة الصدوق شيخ الأصحاب سيد الحفاظ، أبو الحسن علي بن الشيخ موفق الدين عبيد الله بن الشيخ شمس الدين أبي محمد الحسن المدعو "حسكا" بن الحسين بن الحسن بن الشيخ الفقيه الحسين -أخي الشيخ الصدوق- بن أبي الحسن علي بن الحسين.
أجمع العلماء على جلالة قدره و عظم شأنه ورفعة منزلته، و قد بالغ في إطرائه والثناء عليه كل من تأخر عنه، و يوجد ذكره الخالد في كتب التراجم مشغوفاً بالتبجيل والتكريم و الاكبارو الجلالة،و لعل خير ما قيل-في وصف علومه وسعة اطلاعه و سموّ مرتبته-ماقاله صاحب رياض العلماء: "كان بحراً من العلوم لا ينزف..."
والنظر في مؤلفاته يهدینا إلى أنه كان في طليعة الفقهاء الأعلام، و أنه عظيم من عظماء الشيعة،و أن كل ما في التراجم و المعاجم من جمل الاكبار و التبجيل دون ما هو فيه. و قد ترى في مقدمة كتابه "فهرست أسماء علماء الشيعة و مصنفيهم" بتحقيق العلّامة المحقق حجة الاسلام و المسلمين السيد عبد العزيز الطباطبائي "أيده الله" أنه قد سبر غور حياة المؤلف و شؤونه واستوفى المقال فيه قدر المستطاع و الضرورة.
هو صورة ناطقة عن عبقرية مؤلفه، و آية محكمة تدلّ على قوة تضلّعه في فنون الرواية والحديث،و كانت الغاية من تأليفه أداءاً لواجب الشريعة السمحاء، و نشراً لألوية الاسلام المقدس و قياماً بفروض الخدمة للولاية التي بها كمل الدين و تمّت النعمة و رضى الرب، و إعلاء كلمة الحق، و مبدأ العدل، و ذبّاً عن المذهب الامامي الصحيح.
حيث جمع فيه خلاصة ما سمع من مشایخه الكثيرين-خلال رحلاته إلى بغداد،الحلة،خوارزم ،إصبهان، طبرستان،قزوين،كاشان، نیشابور،و غيرها من الحواضر العلمية،أو الذين كان يفدون إلى مدينته "الرى"- في فضائل أميرالمؤمنين على بن أبى طالب "عليه السلام".
شیخ، سعید، فاضل، عالم، فقیه، محدث، ثقه، صدوق، شیخ الاصحاب، سید الحفاظ منتجب الدین، ابوالحسن علی بن الشیخ موفق الدین عبیدالله بن شیخ شمس الدین ابن محمد الحسن المدعو «حسکا» بن حسین بن حسن بن شیخ و فقیه حسین(برادر شیخ صدوق) بن ابی الحسن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی.
علما بر مرتبه ی والای او و شأن بزرگ و جایگاه رفیعش اجماع کرده اند و همه ی کسانی که متأخر از او بودند، در تمجید و ستایش از او نهایت کوشش خود را بکار بسته اند و ذکر و یاد فراموش نشدنی اش در کتاب تراجم، توأم با بزرگداشت، تکریم، تحسین و عظمت است و شاید بهترین چیزی که در وصف علوم و وسعت اطلاعات و اوج رتبه اش گفته شده، آن مطلبی است که صاحب ریاض العلماء درباره ی او گفته است: «دریایی از علوم که تمام ناشدنی است...»
دقت در تألیفات مؤلف کتاب، ما را به این مطلب هدایت می کند که همانا او پیشگام فقهای برجسته و مرد بزرگی از بزرگان شیعه بود. و همه ی آن جملاتی که در تمجید و تحسین او در کتاب های تراجم و معجم ها است، پایین تر از مقام اوست. [یعنی شأن وی بالاتر از این جملات می باشد.] و در مقدمه ی کتابش «فهرست اسماء علماء الشیعة و مصنفیهم» به تحقیق علامه ی محقق حجة الاسلام سید عبدالعزیز طباطبایی مشاهده می کنید که محقق کتاب، ژرفای زندگی مؤلف و چند و چون آن را وارسی کرده و به مقدار توانایی و ضرورت، درباره ی ایشان کامل سخن گفته اند.
[مترجم: وی ملقّب به شیخ منتجب الدین و از دودمان إبن بابویه قمی، از علمای بزرگ شیعه و صاحب فهرست و معاصر إبن شهرآشوب و شاگرد شیخ ابوالفتوح رازی و ابوعلی طبرسی و بسیاری از علمای بزرگ شیعه و سنّی بوده است. امام رافعی از بزرگان علمای شافعی شاگرد او بوده و بسیار او را ستوده است. وفات او پس از سال 585 ه.ق بوده است.
همانا این کتاب تصویری گویا از نبوغ مؤلف آن و نشانه ای استوار است که بر تبحر فراوان او در فنون روایت و حدیث دلالت می کند و هدف او از این تألیف، ادای تکلیف در دین اسلام و نشر و برافراشتن اسلام مقدس و برپایی امر خدمت به ولایت است که بوسیله ی آن دین تکمیل گشته و نعمت تمام می شود [و نیز با ولایت،] پروردگار خشنود شده و کلمه ی حق برتری می یابد و عدل آغاز می گردد و سبب دفاع از مذهب صحیح امامیه می باشد.
همانگونه که در این کتاب خلاصه ی آنچه از مشایخ فراوانش - در خلال سفرهایش به بغداد ، حله، خوارزم ، اصفهان ، طبرستان ، قزوین ، کاشان ، نیشابور و... از حوزه های علمیه یا از کسانی که به شهر او یعنی ری مسافرت کرده اند- شنیده را در فضائل امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب جمع کرده است.
عَنْ زَيْدِ بْنِ يُثَيْعَ قالَ: سَمِعْتُ أبابَكْرِ الصِّدّيقَ يَقُولُ: رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) قالَ – وَ قَدْ خَيَّمَ خَيْمَةً وَ هُوَ مُتَّكِىءٌ عَلى قَوْسٍ عَرَبِيَّةٍ، وَ فِي الْخَيْمَةِ عَلِيٌّ وَ فاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ (عَلَيْهِمُ السَّلامُ): أَنَا سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَ أَهْلَ الْخَيْمَةِ، حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَهُمْ، وَلِيٌّ لِمَنْ والاهُمْ، لا يُحِبُّهُمْ إِلَّا سَعِيدُ الْجَدِّ، طَيِّبُ الْمَوْلِدِ، وَ لا يُبْغِضُهُمْ إِلَّا شَقِيُّ الْجَدِّ رَدِيءُ الْوِلادَةِ. فَقالَ رَجُلٌ: يا زَيْدُ أَنْتَ سَمِعْتَ مِنْ أَبِي بَكْرٍ هَذَا؟ قالَ: إِي وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ.
عَنِ ابْنِ عَبّاسٍ، قالَ: سَمِعْتُ عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ وَ عِنْدَهُ جَماعَةٌ فَتَذاكَرُوا السَّابِقِينَ إِلَى الْإِسْلامِ يَقُولُ: أَمَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طالِبٍ فَسَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) يَقُولُ: فِيهِ ثَلاثُ خِصالٍ، لَوَدِدْتُ أَنَّ لِي واحِدَةً مِنْهُنَّ، وَ كانَتْ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ.
وَ كُنْتُ أَنا وَ أَبُوبَكْرٍ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ وَ جَماعَةٌ مِنَ الصَّحابَةِ، إِذْ ضَرَبَ النَّبِيُّ - عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ - يَدَهُ عَلى مَنْكِبِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلامُ) فَقالَ:
يا عَلِيُّ أَنْتَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ إِيماناً، وَ أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ إِسْلاماً، وَ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى.
عَنْ عُثْمانَ بْنِ عَفّانَ، قالَ، قالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ): إِنَّ مَثَلَ عَلِيٍّ وَ فاطِمَةَ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ، مَنْ رَكِبَها نَجا، وَ مَنْ تَرَكَها غَرِقَ.
زید بن یثیع گفت: شنیدم که ابابکر صدیق میگوید: پیامبر (صلی الله علیه وآله) را دیدم در حالیکه خیمه ای برپا کرد. و به قوس عربی آن تکیه کرده بود و در خیمه علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) بودند که فرمود: من در صلح هستم با کسی که با اهل خیمه صلح باشد، در جنگ هستم با کسی که با آنها بجنگد، دوست هستم با کسی که آنها را دوست بدارد. آنها را دوست ندارد مگر کسی که واقعاً خوشبخت و سعادتمند و ولادتش پاک باشد، و آنها را دشمن نمی دارد مگر کسی که واقعاً بدبخت و ولادتش پست و پلید باشد. پس مردی گفت: ای زید! آیا این را تو خود از ابیبکر شنیدی؟ گفت: قسم به خدای کعبه، بله.(1)
ابن عباس گفت: شنیدم عمر بن خطاب در حالیکه جماعتی نزدش بودند که درباره ی اولین اسلام آورندگان با هم مذاکره می کردند، می گوید: اما علی بن أبیطالب؛ پس شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می فرماید: در او سه خصلت است که دوست داشتم یکی از آن سه خصلت برای من بود، و آن خصلت برای من دوست داشتنی تر از آنچه خورشید بر آن تابیده، می باشد. در حالیکه من و أبوبکر و أبوعبیده و جماعتی از اصحاب بودیم که پیامبر(صلی الله علیه وآله) دستش را بر شانه ی علی (علیه السلام) زد و فرمود: ای علی! تو اولین مؤمنی بودی که ایمان آوردی و اولین مسلمانی که اسلام آوردی و جایگاه تو نسبت به من، مثل جایگاه هارون نسبت به موسی است.(2)
عثمان بن عفان گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: همانا مثل علی و فاطمه در این امت، مانند کشتی نوح است. هر کس سوار آن شود نجات یابد و هر کس آن را ترک کند غرق خواهد شد.(3)
1) مناقب خوارزمی: 211- مقتل الحسین خوارزمی 4/1 از علامه زمخشری از علی بن مردک الرازی از أبی سعید السمان. حموینی در فرائد السمطین: 39/2 ح 373 به هر دو سند از خوارزمی روایت کرده است.
2) مناقب خوارزمی: 19-الفردوس دیلمی: 509- محب الدین طبری، الریاض النضرة: 157/2- درکزیتی در نزل السایرین این حدیث را نقل کرده و این جمله را اضافه کرده: «یا علی انما انت بمنزلة کعبه تؤتی و لاتأتی فإن أتاک هؤلاء القوم فسلمو الیک هذا الامر فأقبله منهم، فإن لم يأتوک فلا تأتهم: ای علی! تنها تو به مانند کعبه هستی که به سمت او می آیند و او به سمت کسی نمی رود. پس اگر این قوم به سمت تو آمدند و این امر را به تو تسلیم کردند، از آنها بپذیر. اما اگر نزد تو نیامدند، نزد آنها نرو.»- متقی هندی،کنز العمال: 102/15 ح 293- کشف الغمه: 86-احقاق الحق: 163/4
3) این حدیث در کتب عامه و خاصه به طرق بی شمار و سندهای مختلف تا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به الفاظ مختلف روایت شده است و همه اتفاق نظر دارند که به جای لفظ «مثل علی و فاطمه»، «مثل اهل بیتی» ذکر شده است.
عَنْ أَبِي مَرْيَمَ، عَنْ عَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) قَالَ: انْطَلَقْتُ أَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) حَتَّى أَتَيْنَا الْكَعْبَةَ، فَقَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ): اِجْلِسْ لِي. فَصَعِدَ عَلَى مَنْكِبِي.
فَذَهَبْتُ أَنْهَضُ بِهِ، فَرَأَى ضَعْفِي، فَنَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) وَ جَلَسَ لِي، وَ قَالَ: اِصْعَدْ عَلَى مَنْكِبِي. فَصَعِدْتُ فَنَهَضَ بِي، وَ إِنَّهُ قَدْ تُخِيِّلَ لِي أَنِّي لَوْ شِئْتُ لَنِلْتُ أُفُقَ السَّمَاءِ حَتَّى صَعِدْتُ عَلَى الْبَيْتِ وَ عَلَيْهِ تِمْثَالُ صُفْرٍ أَوْ نُحَاسٍ، فَجَعَلْتُ أُزِيلُهُ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ، حَتَّى إِذَا اسْتَمْكَنْتُ مِنْهُ قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ):
اِقْذِفْهُ فَقَذَفْتُهُ، فَتَكَسَّرَ كَمَا تَتَكَسَّرُ الْقَوَارِيرُ، فَنَزَلْتُ فَانْطَلَقْتُ أَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) نَسْتَبِقُ حَتَّى تَوَارَيْنَا بِالْبُيُوتِ خَشْيَةَ أَنْ يَلْقَانَا أَحَدٌ مِنْهُمْ.
عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ لَكِنْدِي حَلِيفٌ لِبَنِي أُمَيَّةَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ قَالَ:
حَجَّ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ، فَأَتَى مَجْلِساً فِي حَلْقَةٍ فَجَلَسَ [بَيْنَ] عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ، فَضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى فَخِذِ ابْنِ عَبَّاسٍ ثُمَّ قَالَ: أَنَا كُنْتُ أَحَقَّ وَ أَوْلَى بِالْأَمْرِ مِنِ ابْنِ عَمِّكَ.
فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ: وَ لِمَ؟ قَالَ: لِأَنِّي ابْنُ عَمِّ الْخَلِيفَةِ الْمَظْلُومِ الْمَقْتُولِ ظُلْماً قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ - وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى فَخِذِ ابْنِ عُمَرَ -: هَذَا إِذَا أَوْلَى بِالْأَمْرِ مِنْكَ، لِأَنَّ أَبَا هَذَا قُتِلَ قَبْلَ ابْنِ عَمِّكَ. قَالَ: فَانْصَاحَ، أَوْ كَلِمَةً نَحْوَ هَذَا.
ثُمَّ إِنَّ مُعَاوِيَةَ أَقْبَلَ عَلَى سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ وَ كَانَ حَاضِراً أَيْضاً فَقَالَ: وَ أَنْتَ يَا سَعْدُ الَّذِي لَمْ تَعْرِفْ حَقَّنَا مِنْ بَاطِلِ غَيْرِنَا، فَتَكُونَ مَعَنَا أَوْ عَلَيْنَا؟
قَالَ سَعْدٌ: إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُ الظُّلْمَةَ قَدْ غَشِيَتِ الْأَرْضَ قُلْتُ: هَبْجْ فَأَنَخْتُه حَتَّى إِذَا أَسْفَرَتْ مَضَيْتُ. قَالَ مُعَاوِيَةُ:
وَ اللَّهِ لَقَدْ قَرَأْتُ الْمُصْحَفَ - أَوْ مَا بَيْنَ الدَّفَّتَيْنِ - مَا وَجَدْتُ [فِيهِ] هَبْجْ.
فَقَالَ سَعْدٌ: أَمَّا إِذَا تَنَبَّهْتَ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) يَقُولُ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ): أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَكَ.
علی (علیه السلام) فرمود: من و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رهسپار شدیم تا به کعبه رسیدیم. پس پیامبر(صلی الله علیه وآله) به من فرمود: برای من بنشین [تا بر روی شانه ات بالا روم] پس بر شانه ام بالا رفت. [آنگاه که بر روی شانه ام قرار گرفت] شروع کردم به بلند شدن و او را از زمین بلند کردم، که پیامبر (صلی الله علیه وآله) متوجه ضعف بدنم شد. پس پایین آمد و برای من نشست و فرمود: بر روی شانه ام بالا برو. من بالا رفتم و او مرا از زمین بلند کرد و همانا او در مورد من گمان کرد که همانا من اگر بخواهم، به افق آسمان می رسم. تا اینکه بالای کعبه رفتم در حالیکه بالای کعبه بت های برنجی یا مسی بود. پس به از بین بردن آنان از طرف راست و چپ و روبرو و پشت سرش، شروع کردم تا آنگاه که به واسطه ی پیامبر (صلی الله علیه وآله) از عهده ی این کار برآمدم و سر جای خود [بر دوش پیامبر] استحکام یافتم. پیامبر(صلی الله علیه وآله) به من فرمود: آن [بت] را بینداز، پس آن را انداختم و همان گونه که جام های بلورین می شکنند، شکست. پس پایین آمدم و با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رهسپار شدم. در راه سریع می رفتیم تا اینکه از خانه هایی که احدی از آنها از ترس، به رودررویی با ما نیامدند، دور شدیم.(1)
عبیدالله بن عبدالله کندی که هم پیمان بنی امیه و اهل مدینه بود، گفت: معاویة بن أبی سفیان حج بجا می آورد که به مجلس درآمد و در حلقه، بین عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر بن خطاب نشست. سپس معاویه با دستش بر پای إبن عباس زد و سپس گفت: من مُحق تر و سزاوارتر از پسرعمویت در این امر [یعنی جانشینی پیامبر] بودم. پس إبن عباس گفت: برای چه؟ گفت: برای اینکه همانا پسر عموی خلیفه ی مظلوم و مقتول به ظلم هستم. إبن عباس در حالیکه دستش را بر پای إبن عمر زد، گفت: این شخص [یعنی إبن عمر] بنابر گفته ی تو سزاوارتر از تو در این امر است، زیرا به درستی که پدر این شخص قبل از پسرعمویت کشته شد. [راوی] گفت: پس معاویه تسلیم شد. سپس همانا معاویه نزد سعد بن أبی وقاص آمد در حالیکه او نیز آماده بود پس گفت: و تو ای سعد، کسی هستی که حق ما را از باطل غیر ما نشناختی. پس با ما هستی یا علیه ما؟ سعد گفت: همانا من آنگاه که دیدم تاریکی بر زمین فراگیر شد گفتم: شب عصای خود را به زمین زد [ کنایه از فرارسیدن شب] پس شتر را خوابانیدم تا اینکه هوا روشن شد و رهسپار شدم. معاویه گفت: به خدا قسم که قرآن را خوانده ام اما کلمه ی «هَبَجْ: زدن» را در آن نیافتم. سعد گفت: اما اگر متوجه بودی، پس همانا من از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که به علی بن أبی طالب(علیه السلام) می گوید: تو همراه حق هستی و حق، همراه توست.
1) مسند احمد بن حنبل: 84/1- مناقب إبن المغازلی: 429 ح 5- خصائص نسائی: 113-کشف الغمه: 81/1- تاریخ بغداد: 302/13- مصباح الانوار: 148-مقصد الراغب: 23- احقاق الحق: 680/8- 691 و 313/7.
قَالَ مُعَاوِيَةُ: يَا سَعْدُ لَتَجِيئَنِّي بِمَنْ سَمِعَهُ مَعَكَ، أَوْ لَأَفْعَلَنَّ بِكَ كَذَا [وَ كَذَا] قَالَ «أُمُّ سَلَمَةَ» فَقَالَ: فَقَامَ وَ قَامُوا مَعَهُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا) قَالَ: فَبَدَأَ مُعَاوِيَةُ فَتَكَلَّمَ، فَقَالَ يَا أُمَّ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ الْكَذَبَةَ قَدْ كَثُرَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ( بَعْدَهُ ) فَلَا يَزَالُ قَائِلٌ يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ مَا لَمْ يَقُلْ، وَ أَنَّ سَعْداً الْآنَ رَوَى حَدِيثاً زَعَمَ أَنَّكِ سَمِعْتِيهِ مَعَهُ.
قَالَتْ: مَا هُوَ؟ قَالَ: زَعَمَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) قَالَ لِعَلِيٍّ: أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَكَ. قَالَتْ: صَدَقَ، فِي بَيْتِي قَالَهُ.
فَأَقْبَلَ مُعَاوِيَةُ عَلَى سَعْدٍ وَ قَالَ: الْآنَ أَنْتَ أَكْرَمُ عَلَيَّ مِمَّا كُنْتَ.
وَ اللَّهِ لَوْ سَمِعْتُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ مَا زِلْتُ خَادِماً لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حَتَّى أَمُوتَ.
عَنْ أَبِيهِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، قَالَ:
لَمَّا افْتَتَحَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) مَكَّةَ انْصَرَفَ إِلَى الطَّائِفِ، فَحَاصَرَهُمْ سَبْعَ عَشْرَةَ، أَوْ ثَمَانِيَ عَشْرَةَ، فَلَمْ يَفْتَحْهَا، ثُمَّ أَوْغَلَ غَدْوَةً، أَوْ رَوْحَةً، ثُمَّ نَزَلَ فَهَجَرَ، فَقَالَ:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي لَكُمْ فَرَطٌ وَ أُوصِيكُمْ بِعِتْرَتِي خَيْراً، وَ إِنَّ مَوْعِدَكُمُ الْحَوْضُ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَتُقِيمُنَّ الصَّلَاةَ، وَ لَتُؤْتُنَّ الزَّكَاةَ، أَوْ لَأَبْعَثَنَّ إِلَيْكُمْ رَجُلًا مِنِّي، أَوْ كَنَفْسِي فَلَيَضْرِبَنَّ أَعْنَاقَ مُقَاتِلِيكُمْ، وَ لَيَسْبِيَنَّ ذَرَارِيَّكُمْ.
قَالَ: فَرَأَى النَّاسُ أَبَابَكْرٍ وَ عُمَرَ فَأَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) فَقَالَ: هُوَ هَذَا. قَالَ: فَقُلْتُ: مَا حَمَلَ عَبْدَالرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ عَلَى مَا فَعَلَ؟ قَالَ: مِنْ ذَاكَ أَعْجَبُ.
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) لَيْلَةَ الْجِنِّ، فَتَنَفَّسَ، فَقُلْتُ: مَا شَأْنُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟
قَالَ: نُعِيَتْ إِلَيَّ نَفْسِي. فَعَادَ لِمِثْلِهِ.
قَالَ: فَقُلْتُ: فَاسْتَخْلِفْ قَالَ: مَنْ؟
قُلْتُ: أَبَابَكْرٍ. فَسَكَتَ سَاعَةً، ثُمَّ عَادَ لِمِثْلِ قَوْلِهِ.
معاویه گفت: ای سعد! کسی که این حدیث را همراه تو شنیده بیاور و یا اینکه چنین و چنان خواهم کرد [یعنی بیچارهات میکنم] سعد گفت: أُمّ سلمه. پس راوی گفت: بلند شد و همه همراه او بلند شدند تا اینکه بر أُمّ سلمه وارد شدند. پس معاویه شروع به تکلّم نمود و گفت: ای أُمّالمؤمنین! همانا پس از پیامبر، دروغگویان بر او زیاد شدند؛ پس پیوسته گویندگانی بودند که میگفتند: «قال رسولالله» در حالیکه پیامبر (صلی الله علیه وآله) آن را نگفته بود. اکنون نیز سعد حدیثی را روایت کرد که میپندارد شما هم همراه او آن را از پیامبر (صلی الله علیه وآله) شنیدهای. أُمّ سلمه گفت: چه حدیثی؟ گفت: میپندارد که همانا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به علی فرمود: «تو همراه حق هستی و حق نیز همراه توست.» أُمّ سلمه گفت: سعد راست گفت؛ پیامبر (صلی الله علیه وآله) این حدیث را در خانهام بیان کرد. پس معاویه به سعد روکرد و گفت: اکنون تو نزد من گرامیتر از آنچه که قبلاً بودی، میباشی. و به خدا قسم اگر این حدیث را از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیده بودم، پیوسته خدمتگزار علی بن أبیطالب میبودم تا اینکه بمیرم.
عبدالرحمن بن عوف گوید: آنگاه که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مکه را فتح کرد، به سوی طائف حرکت کرد و آنها را هفده یا هجده روز محاصره کرد. اما آنجا را فتح نکرد. سپس سپیدهدم یا شب، به درون آن نفوذ کرد سپس پایین آمد و آنجا را ترک کرد، پس فرمود: ای مردم! همانا من جلوتر از شما [از دنیا] میروم و در مورد عترتم به شما سفارش میکنم که به آنها نیکی کنید و همانا موعد شما در کنار حوض است و سوگند به آنکه جانم به دست اوست، نماز را بپا دارید و زکات را بپردازید و مردی از [خانوادهی] خودم را به سوی شما میفرستم که آن مرد مانند خود من است که او گردن کسانی را که قصد جان شما را دارند، میزند و فرزندان شما را شیفتهی خود میکند. راوی گفت: پس مردم ابابکر و عمر را دیدند پس عبدالرحمن بن عوف دست علی را گرفت و گفت: آن شخص، این مرد است. یکی از راویان گوید: پس گفتم: چه چیزی عبدالرحمن بن عوف را واداشت تا چنین کند؟ گفت: از همین تعجب میکنم.(1)
عبدالله بن مسعود نقل کرد: در لیلة الجن همراه پیامبر (صلی الله علیه وآله) بودم که نفس عمیقی کشید. پس گفتم: ای رسول خدا! چه خبر شده است؟ فرمود: خبر مرگ خودم را دارم. و دوباره این را تکرار کرد. إبن مسعود گفت: پس گفتم: جانشینی را مشخص کن. پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: چه کسی را؟ گفتم: ابابکر را. پس پیامبر (صلی الله علیه وآله) ساعتی ساکت ماند و سپس کلامش را تکرار کرد.
1) امالی شیخ طوسی: 321- تاریخ دمشق: 368/2 ح 867 و ص 374 ح 869- عینی حیدر آبادی در کتاب مناقب علی: 93- مستدرک حاکم نیشابوری: 120/2- کنز العمال: 144/15 ح 412- ابن حجر در الصواعق المحرقه: 75- مجمع الزوائد هیثمی: 134/9- ینابیع المودة: 40 و 285- عسقلانی در مطالب العالیه: 56/4 با کثیر حضرمی در وسیلة المآل: 113- مولوی محمد مبین هندی در وسیلة النجاة: 99- مقصد الراغب: 20- الفسوی در المعرفة و التاريخ: 282.
قُلْتُ: فَاسْتَخْلِفْ، قَالَ مَنْ؟ قُلْتُ: عُمَرَ. فَسَكَتَ سَاعَةً، ثُمَّ عَادَ لِمِثْلِ قَوْلِهِ.
قُلْتُ: فَاسْتَخْلِفْ، قَالَ: مَنْ؟ قُلْتُ: عَلِيّاً.
قَالَ: أَمَا وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَإِنْ أَطَاعُوهُ لَيَدْخُلُنَّ الْجَنَّةَ أَجْمَعُونَ أَكْتَعُونَ.
عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ) قَالَ:
كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) عَلِيلًا فَغَدَا إِلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) بُكْرَةً وَ كَانَ يُحِبُّ أَنْ لَا يَسْبِقَ إِلَيْهِ أَحَدٌ فَإِذَا النَّبِيُّ - عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلَامُ - نَائِمٌ فِي صَحْنِ الدَّارِ وَ رَأْسُهُ فِي حِجْرِ دِحْيَةَ بْنِ خَلِيفَةَ الْكَلْبِيِّ، فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَيْكَ، كَيْفَ أَصْبَحَ رَسُولُ اللَّهِ؟
فَقَالَ دِحْيَةُ: بِخَيْرٍ يَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ. قَالَ: جَزَاكَ اللَّهُ عَنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ خَيْراً.
قَالَ لَهُ دِحْيَةُ: إِنِّي أُحِبُّكَ وَ إِنَّ لَكِ عِنْدِي مَدِيحَةً أُهْدِيهَا إِلَيْكَ أَنْتَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ، وَ سَيِّدُ وُلْدِ آدَمَ بَعْدَ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ، يَوْمَ الْقِيَامَةِ تُزَفُّ أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ مَعَ مُحَمَّدٍ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) وَ حِزْبِهِ فِي الْجِنَانِ.
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَوَلَّاكَ وَ خَابَ وَ خَسِرَ مَنْ عَادَاكَ، بِحُبِّ مُحَمَّدٍ أَحَبُّوكَ، وَ بِبُغْضِهِ أَبْغَضُوكَ، لَا تَنَالُهُمْ شَفَاعَةُ مُحَمَّدٍ، أُدْنُ مِنْ صَفْوَةِ اللَّهِ ابْنِ عَمِّكَ فَأَنْتَ أَحَقُّ بِهِ.
ثُمَّ أَخَذَ بِرَأْسِ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) فَوَضَعَهُ فِي حِجْرِهِ.
فَانْتَبَهَ النَّبِيُّ - عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلَامُ - فَقَالَ: مَا هَذِهِ الْهَمْهَمَةُ؟ فَأَخْبَرَهُ الْحَدِيثَ.
فَقَالَ: لَمْ يَكُنْ بِدِحْيَةَ، كَانَ جِبْرِيلُ سَمَّاكَ بِأَسْمَاءٍ سَمَّاكَ اللَّهُ بِهَا وَ هُوَ الَّذِي أَلْقَى مَوَدَّتَكَ فِي صُدُورِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ رَهْبَتَكَ فِي صُدُورِ الْكَافِرِينَ، مِصْدَاقُهُ قَوْلُهُ تَعَالَى:
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً»
عَنْ أَبِيهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) فِي بَقِيعِ الْغَرْقَدِ إِذْ مَرَّ بِهِ جَعْفَرُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ، ذُو الْجَنَاحَيْنِ فَقَالَ النَّبِيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ): صَلِّ جَنَاحَ أَخِيكَ. ثُمَّ تَقَدَّمَ النَّبِيُّ فَصَلَّيَا خَلْفَهُ،
گفتم: جانشین تعیین کن. فرمود: چه کسی را؟ گفتم: عمر را. پس پیامبر(صلی الله علیه وآله) ساعتی ساکت ماند و سپس کلامش را دوباره تکرار کرد. [برای بار سوم] گفتم: پس جانشین تعیین کن. فرمود: چه کسی را؟ گفتم: علی را. فرمود: اما سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر از او اطاعت میکردند، قطعاً همگی آنها وارد بهشت میشدند.(1)
إبن عباس گفت: پیامبر(صلی الله علیه وآله) بیمار بود پس علی بن أبیطالب(علیه السلام) سپیده دم نزد او رفت و دوست داشت که هیچ کس از او [در عیادت پیامبر] سبقت نگیرد. پس هنگامی که وارد شد، پیامبر(صلی الله علیه وآله) در حیاط خانه در حالیکه سرش در دامن دحية بن خليفه کلبی بود خوابیده بود. پس علی(علیه السلام) فرمود: سلام بر تو؛ پیامبر(صلی الله علیه وآله) چگونه شب را به صبح رساند؟ دحیه پاسخ داد: ای برادر رسول خدا! به خوبی [شب را سپری کرد]. علی(علیه السلام) فرمود: خدا از طرف ما اهل بیت به تو جزای خیر دهد. دحیه به او گفت: همانا من تو را دوست دارم و همانا برای تو نزد من، تمجید و مدیحه ای است که آن را به تو اهدا میکنم: «تو امیرالمؤمنین و رهبر آنان که مواضع وضویشان نورانی است و سید فرزندان آدم بعد از سید المرسلین میباشی. در روز قیامت، تو و شیعیانت همراه با محمد(صلی الله علیه وآله) و گروهش در بهشت وارد میشوید. به تحقیق که هر کس تو را دوست بدارد رستگار شود و هر که با تو دشمنی کند، ناکام و متضرر میشود. مردم به خاطر حبّ محمد(صلی الله علیه وآله) تو را دوست دارند و به خاطر دشمنی با او، تو را دشمن داشتند. شفاعت محمد(صلی الله علیه وآله) به آنها نمیرسد.» [سپس گفت:] نزدیک برگزیده ی خدا پسرعمویت بیا که تو بدان شایسته تری. سپس علی(علیه السلام) [آمد و] سرِ پیامبر (صلی الله علیه وآله) را گرفت و در دامنش نهاد. پیامبر(صلی الله علیه وآله) متوجه شد پس فرمود: این همهمه چیست؟ پس علی(علیه السلام) حدیث را به اطلاع او رساند. پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: این شخص، دحیه نبود جبرئیل بود که تو را به اسم هایی صدا زد که خدا تو را به آن اسم ها نامیده است و او کسی است که مودت تو را در سینه های مؤمنین، و ترس از تو را در سینه های کافرین قرار داده است که مصداقش این قول خدای تعالی است: (همانا کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، به زودی خداوند رحمان، محبتی را در دلها برایشان قرار خواهد داد.)(2)(3)
حسن بن علی (علیه السلام) فرمود: پیامبر در بقیع الغرقد بود که ذوالجناحین جعفر بن أبیطالب، بر او گذشت. پس پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: کنار برادرت نماز بخوان. سپس پیامبر (صلی الله علیه وآله) جلو ایستاد و هر دو پشت سرش به نماز ایستادند.
فَلَمَّا انْفَتَلَ النَّبِيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ عَلَيْهِمَا ثُمَّ قَالَ: يَا جَعْفَرُ هَذَا جِبْرِئِيلُ يُخْبِرُنِي عَنِ الدَّيَّانِ عَزَّ وَجَلَّ أَنَّهُ قَدْ جَعَلَ لَكَ جَنَاحَيْنِ مَنْسُوجَيْنِ فِي الْجِنَانِ، وَ يَسِيرُكَ رَبُّكَ يَوْمَ خَمِيسٍ. قَالَ:
فَقَالَ عَلِيٌّ: فِدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا لِجَعْفَرٍ أَخِي، فَمَا لِي عِنْدَ رَبِّي عَزَّ وَجَلَّ؟
فَقَالَ النَّبِيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ): بَخٍ بَخٍ إِنَّ لِلَّهِ خَلْقاً خُلِقُوا يَسْتَغْفِرُونَ لَكَ إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ.
قَالَ: فَقَالَ عَلِيٌّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ): بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا ذَلِكَ الْخَلْقُ؟
قَالَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ يَقُولُونَ: «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ» فَهَلْ سَبَقَكَ أَحَدٌ بِالْإِيمَانِ؟
يَا عَلِيُّ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ ابْتَدَرَتْ إِلَيْكَ اِثْنَا عَشَرَ أَلْفَ مَلَكٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ فَيَخْتَطِفُونَكَ اخْتِطَافاً حَتَّى تَقُومَ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّي عَزَّ وَجَلَّ، فَيَقُولُ الرَّبُّ جَلَّ جَلَالُهُ:
سَلْ يَا عَلِيُّ [فَقَدْ] آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي أَنْ أَقْضِيَ لَكَ الْيَوْمَ أَلْفَ حَاجَةٍ.
قَالَ: فَأَبْدَأُ بِذُرِّيَّتِي وَ أَهْلِ بَيْتِي يَا رَسُولَ اللَّهِ؟
قَالَ النَّبِيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ): أَنَّهُمْ لَا يَحْتَاجُونَ إِلَيْكَ يَوْمَئِذٍ، وَلَكِنِ ابْدَأْ بِمُحِبِّيكَ، أَوْ أَحِبَّائِكَ وَ أَشْيَاعِكَ.
ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ): وَ اللَّهِ، ثُمَّ وَ اللَّهِ، ثُمَّ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الرَّجُلَ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ ذُنُوبُهُ أَكْثَرُ مِنْ وَرَقِ الشَّجَرِ وَ قَطْرِ الْمَطَرِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ مِنْ حَجَرٍ أَوْ مَدَرٍ، ثُمَّ لَقِيَ اللَّهَ مُحِبّاً لَكَ وَ لِأَهْلِ بَيْتِكَ لَأَدْخَلَهُ اللَّهُ الْجَنَّةَ.
ثُمَّ قَالَ النَّبِيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ): وَاللَّهِ، ثُمَّ وَاللَّهِ، ثُمَّ وَاللَّهِ لَوْ أَنَّ الرَّجُلَ صَامَ النَّهَارَ وَ قَامَ اللَّيْلَ وَ حَمَلَ الْجِيَادَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، ثُمَّ لَقِيَ اللَّهَ مُبْغِضاً لَكَ وَ لِأَهْلِ بَيْتِكَ لَكَبَّهُ اللَّهُ عَلَى مَنْخِرَيْهِ فِي النَّارِ.
عَنْ حُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ الشَّهِيدِ - صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ -
قَالَ: سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) يَقُولُ:
مَنْ أَحَبَّ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتُ مِيتَتِي وَ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ الَّتِي وَعَدَنِي رَبِّي فَلْيَتَوَلَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ ذُرِّيَّتَهُ الطَّاهِرِينَ، أَئِمَّةَ الْهُدَى وَ مَصَابِيحَ الدُّجَى مِنْ بَعْدِهِ فَإِنَّهُمْ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ بَابِ الْهُدَى إِلَى بَابِ الضَّلَالَةِ.
پس آنگاه که پیامبر (صلی الله علیه وآله) از نماز فارغ گشت به آن دو رو کرد و فرمود: ای جعفر! این جبرئیل است که از جانب خدای دیان به من خبر میدهد که همانا خدا برای تو دو بال بافته شده در بهشت قرار داده است و خدای تو در روز پنجشنبه تو را به پرواز درمیآورد. پس علی(علیه السلام) فرمود: پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا! این خبر برای برادرم جعفر بود پس چه خبری نزد پروردگار بلند مرتبهام برای من است؟ پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: به به ای علی! همانا خداوند خلقی را آفرید که برای تو تا روزی که قیامت برپا میشود استغفار میکنند. پس علی(علیه السلام) فرمود: پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا! آن خلایق چه کسانی هستند؟ فرمود: مؤمناناند؛ کسانی که میگویند: (ای خدای ما! ما و برادرانمان که در ایمان از ما سبقت گرفتند را ببخش.)(1)پس آیا احدی در ایمان از تو سبقت گرفته است؟ ای علی! آنگاه که قیامت شود، دوازده هزار ملک از ملائکه، شتابان به سوی تو میآیند و تو را به سرعت میربایند تا اینکه در پیشگاه خدای بلند مرتبهی من بایستی؛ پس خدا که قدرش بزرگ باد میگوید: ای علی! درخواست کن؛ به خودم سوگند خوردهام که امروز برای تو هزار حاجت را برآورده کنم. علی (علیه السلام) فرمود: ای رسول خدا! پس [در این حاجتها] از فرزندان و اهل بیتم شروع کنم؟ پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: آنها در آن روز به تو محتاج نیستند ولیکن از مُحبّین و دوستداران و شیعیانت شروع کن. سپس پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: سوگند به خدا، باز هم سوگند به خدا، و باز هم سوگند به خدا همانا اگر انسان، روز قیامت بیاید در حالیکه گناهانش بیشتر از برگ درختان و قطرات باران و آنچه از سنگ و گل در زمین است، باشد سپس خدا را در حالیکه دوستدار تو و اهل بیت توست ملاقات کند، قطعاً خدا او را وارد بهشت میکند. سپس پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: سوگند به خدا، باز سوگند به خدا، دوباره سوگند به خدا همانا اگر شخصی روزها روزه بگیرد و شبها شب زندهداری کند و برای بخشش در راه خدا همهی توان خود را بکار گیرد سپس خدا را در حالیکه دشمن تو و اهل بیت توست ملاقات کند، قطعاً خدا او را با صورت در آتش خواهد انداخت.(2)
حسین بن علی (علیه السلام) فرمود: شنیدم جدّم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) میفرماید: هر کس دوست دارد که به مانند زندگی من، زندگی کند و به مانند مرگ من، بمیرد و به بهشتی که خدای من به من وعده داده داخل شود، پس علی بن أبیطالب و فرزندان پاکش، امامان هدایت و چراغهای بعد از او را دوست بدارد. زیرا بدرستیکه آنها شما را از درب هدایت به درب گمراهی خارج نمیکنند.(3)
1) حشر: 10.
2) حسکانی ، شواهد التنزیل: 248/2
3) بصائر الدرجات: 51- ابن بابویه در الامامة و التبصره: 44ح26- المناب خوارزمی: 34- المستدرک حاکم نیشابوری: 128/3- حلیة الاولیاء: 86/1- طبری در بشارة المصطفی: 194- ابن حجر عسقلانی در الإصابه: 559/1- کنز العمال: 210/12ح1200- ینابیع الموده: 127- محمد بن جریر طبری در منتخب ذیل المذیل: 83.
عَنْ فَاطِمَةَ الْكُبْرَى (سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهَا) قَالَتْ:
خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) عَلَى النَّاسِ يَوْمَ عَرَفَةَ، فَقَالَ: إِنَّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَاهَى بِكُمْ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ غَفَرَ لَكُمْ عَامَّةً، وَ غَفَرَ لِعَلِيٍّ خَاصَّةً، وَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ غَيْرُ مُعَاتِبٍ لِقَوْمِي وَ لَا لِقَرَابَتِي.
وَ هَذَا جِبْرِئِيلُ يُخْبِرُنِي أَنَّ السَّعِيدَ حَقَّ السَّعِيدِ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ وَفَاتِي، وَ أَنَّ الشَّقِيَّ كُلَّ الشَّقِيِّ مَنْ أَبْغَضَهُ فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ وَفَاتِي.
عَنْ أَبِي عُثْمَانَ النَّهْدِيِّ قَالَ:
قَالَ لِي سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ: أَتَعْرِفُ رَامَهُرْمُزَ؟
قُلْتُ: نَعَمْ.. قَالَ: إِنِّي مِنْ أَهْلِهَا. قُلْتُ: مَا أَشَدَّ حُبَّكَ لِعَلِيٍّ؟!
قَالَ: كَيْفَ لَا أُحِبُّهُ وَ قَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ يَقُولُ:
النَّاسُ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّى، وَ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ.
الحَدِيثُ الثَّالِثُ عَشَرَ:
عَنْ أَبِي ذَرٍّ [ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِعَلِيٍّ ]:
مَنْ أَطَاعَنِي فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ [ وَ مَنْ أَطَاعَكَ يَا عَلِيُّ فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَ مَنْ عَصَانِي فَقَدْ عَصَى اللَّهَ، وَ مَنْ عَصَاكَ فَقَدْ عَصَانِي. ]
فاطمة الکبری (سلام الله علیها) نقل کرد: پیامبر (صلی الله علیه وآله) در روز عرفه بر مردم خارج شد. پس فرمود: همانا خداوند تبارک و تعالی در این روز به شما مباهات میکند و همهی شما را میبخشد و علی را خاصتاً میآمرزد و همانا من فرستادهی خدا به سوی شما هستم و نه سرزنش کنندهی قوم خود و نه عیب گیرندهی نزدیکانم. و این جبرئیل است که به من خبر میدهد همانا سعادتمند و حقیقتاً سعادتمند کسی است که علی را در زمان حیات من و بعد از وفات من دوست بدارد و همانا بدبخت و به تمام معنا بدبخت کسی است که در زمان حیات من و بعد از وفات من، علی را دشمن بدارد.(1)
أبی عثمان النهدی گوید: سلمان فارسی به من گفت: آیا رامهرمز را میشناسی؟ گفتم: بله. سلمان گفت: همانا من اهل آنجا هستم. گفتم: محبت تو به علی چه شدید است؟! سلمان پاسخ داد: چگونه او را دوست نداشته باشم در حالیکه محققاً از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که میفرمود: مردم از درختهای پراکنده و مختلفند در حالیکه من و علی از یک درخت هستیم.(2)
الف) به روایت جابر بن عبدالله: فرائد السمطین: 52/1 ح 17- مستدرک حاکم نیشابوری: 241/2- خطیب بغدادی در موضع اوهام الجمع و التفریق: 41/1- دیلمی در الفردوس و مناقب خوارزمی: 87- زرندی در نظم درر السمطین: 79- قرطبی در تفیرش الجامع لأحکام القرآن: 283/9- مناوی در کنوز الحقائق: 46 و 167- البرزنجی الشافعی در مقاصد الطالب: 11- مجمع الزوائد هیثمی: 100/9- کشف الغمه: 316/1- سیوطی در تاریخ الخلفاء: 66- و در در المنثور: 44/4- الصواعق المحرقه: 121- مفتاح النجا: 29
ب) به روایت ابن عباس: منتخب کنز العمال: 32/5- الکشفى الترمذی در المناقب المرتضویه: 88- ینابیع الموده: 56
ج) به روایت عبدالله بن مسعود: ینابیع الموده: 236
د) به روایت ابن عمر: ذهبی در میزان الاعتدال: 462/1
ه) به روایت ثمامه باهلی: ابن حسنویه در درر بحر المناقب: 78
و) به روایت أبی امامه: عسقلانی در لسان المیزان: 266/2 و 434/4- الکنانی المصری در تنزیه الشریعة: 400/1
أبوذر گفت: پیامبر (صلی الله علیه وآله) به علی فرمود: هر کس از من اطاعت کند از خدا اطاعت کرده است و ای علی! هر کس از تو اطاعت کند محققاً از من اطاعت کرده است و هر کس از من سرپیچی کند پس به تحقیق از خدا سرپیچی کرده و هر کس از تو نافرمانی کند به تحقیق از من نافرمانی کرده است.(3)
1) مناقب خوارزمی: 27- محب الدین طبری در ذخائر العقبی: 92- الریاض النضرة: 214/2- ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغة: 168/9- مجمع الزوائد: 132/9- کنز العمال: 127/15 ح 373- ینابیع الموده: 127 و 213- هروی در اربعین حدیثاً: 65- مفتاح النجا: 60- وسیلة المآل: 132- عینی الحنفی در مناقب علی: 21- علی بن سلطان القاری در مرقاة المفاتیح فی شرح مشکاة المصابیح: 338/1- کشف الغمه: 93/1- الصراط المستقیم: 50/2- مناقب ابن شهر آشوب: 3/3 به نقل از معجم طبرانی.
2) این حدیث به این لفظ و به الفاظ شبیه به این، از جمعی از راویان نقل شده است:
3) مناقب ابن شهر آشوب: 203/3- حاشیه ی الجنة الواقیه: 552- بحار: 263/8 و 29/38 صدر ح 2
عَنْ عَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ، قَالَ:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: مَنْ آمَنَ بِي وَ صَدَّقَنِي بِوَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، رَافَقَنَا جَمِيعاً فِي الْجَنَّةِ، [فَ]مَنْ تَوَلَّاهُ فَقَدْ تَوَلَّانِي، وَ مَنْ تَوَلَّانِي فَقَدْ تَوَلَّى اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ، وَ مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي، وَ مَنْ أَحَبَّنِي فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ.
عَنْ جَابِرٍ قَالَ: نَاجَى رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) عَلِيّاً يَوْمَ الطَّائِفِ، فَأَطَالَ نَجْوَاهُ فَقَالَ أَحَدُ الرَّجُلَيْنِ لِلْآخَرِ: لَقَدْ أَطَالَ نَجْوَاهُ [ فِي ] ابْنِ عَمِّهِ، فَبَلَغَ ذَلِكَ النَّبِيَّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) فَقَالَ: مَا أَنَا نَاجَيْتُهُ وَ لَكِنَّ اللَّهَ نَاجَاهُ.
عَنْ عِمْرَانَ بْنِ الْحُصَيْنِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ، لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ، وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، أُدْعُوا لِي عَلِيّاً قَالَ: فُدْعِيَ عَلِيٌّ وَ هُوَ أَرْمَدُ، فَبَصَقَ فِي عَيْنِهِ فَبَرَأَ فَدَفَعَهَا إِلَيْهِ فَفَتَحَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ.
عَنْ أَبِي مُوسَى الْأَشْعَرِيِّ، قَالَ: أَشْهَدُ أَنَّ الْحَقَّ مَعَ عَلِيٍّ، وَ لَكِنْ مَالَتِ الدُّنْيَا بِأَهْلِهَا.
وَ لَقَدْ سَمِعْتُ النَّبِيَّ يَقُولُ:
يَا عَلِيُّ أَنْتَ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ بَعْدِي مَعَكَ، لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ، وَ لَا يُبْغِضُكَ إِلَّا مُنَافِقٌ وَ إِنَّا لَنُحِبُّهُ، وَ لَكِنِ الدُّنْيَا تَغُرُّ بِأَهْلِهَا.
عمار بن یاسر نقل کرد که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: هر کس به من ایمان بیاورد و مرا در امر ولایت علی بن أبیطالب تصدیق کند، همهی آنها همراه ما در بهشتند. پس هر کس ولایت او را بپذیرد، ولایت مرا پذیرفته و هر کس ولایت مرا بپذیرد محققاً ولایت خدای بلند مرتبه را پذیرفته است. و هر کس او را دوست بدارد محققاً مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد، به تحقیق خدای بلند مرتبه را دوست داشته است.(1)
جابر بن عبدالله گفت: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در روز [جنگ] طائف با علی(علیه السلام) نجوا کرد که نجوایش به طول انجامید. پس یکی از آن دو نفر [صحابه ای که شاهد این نجوا بودند] به دیگری گفت: نجوای او با پسرعمویش چقدر طولانی شد؟! این خبر به گوش پیامبر (صلی الله علیه وآله) رسید، پس فرمود: من با او نجوا نکردم ولیکن خدا با او نجوا کرد.(2)
عمران بن حصین گوید: پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: قطعاً فردا پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند. [بعد پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود:] علی را برای من فرا خوانید. پس او را فرا خواندند در حالیکه او چشم درد داشت. سپس پیامبر آب دهانش را در چشم او انداخت و خوب شد و پرچم را به او سپرد. پس خدا به دستان او [قلعهی خیبر] را فتح نمود.(3)
أبوموسی اشعری گفت: شهادت میدهم همانا حق همراه با علی است ولیکن دنیا به اهلش رو کرده و تمایل دارد. و به تحقیق از پیامبر(صلی الله علیه وآله) شنیدم که میفرمود: ای علی! تو همراه با حق هستی و حق نیز بعد از من همراه با توست. تو را دوست ندارد، مگر مؤمن و به تو کینه نمیورزد، مگر منافق و همانا ما او را دوست داریم اما دنیا اهلش را فریفت.(4)
1) امالی شیخ طوسی: 253/1- مناقب ابن المغازلی: 23 ح 277 و 231 ح 278 و 279- طبری در بشارة المصطفی: 120 و 156- ابن عساکر در تاریخ دمشق: 92/2- کفایة الطالب: 74- درر المناقب: 59- کنز العمال: 209/12 ح 1193- فرائد السمطین: 291/1 ح 299- مجمع الزوائد: 108/9- مفتاح النجا: 60- ینابیع المودة: 237- ابن بکار زبیری در الاخبار الموفقیات: 312- الخزاعی در کتاب أربعین: ح 37- بحار: 31/38 ح 8 و 280/39 ح 61.
2) صحیح ترمذی: 3639/5 ح 3726-معجم الکبیر طبرانی: 92-مناقب ابن المغازلی: 24-26 ح 162-166-مناقب شافعی: 164-شواهد التنزیل: 230/2- مناقب خوارزمی: 82- تاریخ بغداد: 402/7- ابن اثیر در النهایه: 25/5- ابن جوزی در تذکرة الخواص: 42- شرح ابن أبی الحدید: 167/2 و 173/9- ابن اثیر در اسد الغابه: 27/4- درر بحر المناقب: 47- الرياض النضره: 237/2- ذخائر العقبی: 109- ابن کثیر در البدایه و النهایه: 356- زبیدی در تاج العروس: 358/10- ینابیع المودة: 58- دهلوی در تجهیز الجیش: 374- الوردیفی در سعد الشموس و الاقمار: 210- ابن بطریق در العمدة: 189- شیبانی در تیسیر الوصول: 106/1- وسیلة المآل: 129- کنز العمال: 221/12 ح 1289- نابلسی در ذخائر المواريث: 155/1- العاقولی در الرصف لما روی عن النبی من الفضل و الوصف: 369- بحار: 156/39 ح 18- محمد بن محمد بن سلیمان در جمع الفوائد: 212/2.
3) این حدیث مصادر و منابع زیادی دارد که در کتاب احقاق الحق: 368/5- 467 به طرق و اسانید متعدد از تعدادی از بزرگان صحابه آن را نقل نموده است.
4) کشف الغمه: 147/1- بحار: 34/38-35- منابع متعدد آن در احقاق الحق: 623/5- 638- آمده است.
عَنْ أَبِي سَامَةَ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ:
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ فِي السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ أَرْبَعَمِائَةِ أَلْفِ مَلَكٍ.
وَ خَلَقَ فِي السَّمَاءِ السَّابِعَةِ مَلَكاً رَأْسُهُ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ رِجْلَاهُ تَحْتَ الثَّرَى، وَ مَلَائِكَةً آخَرَ لَيْسَ لَهُمْ طَعَامٌ وَ لَا شَرَابٌ إِلَّا الصَّلَاةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، وَ الِاسْتِغْفَارُ لِمُحِبِّيهِ وَ شِيعَتِهِ وَ مَوَالِيهِ.
عَنْ مُعَاذِ بْنِ جَبَلٍ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) يَقُولُ:
حُبُّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حَسَنَةٌ لَا تَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَةٌ وَ بُغْضُهُ سَيِّئَةٌ لَا تَنْفَعُ مَعَهَا حَسَنَةٌ.
عَنِ الْحَسَنِ الْبَصْرِيِّ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى الْحَجَّاجِ فَقَالَ:
مَا تَقُولُ يَا حَسَنُ فِي أَبِي تُرَابٍ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ؟
قَالَ: قُلْتُ لَهُ: فِي أَيِّ حَالَاتِهِ؟
قَالَ: أَمِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ؟ أَمْ مِنْ أَهْلِ النَّارِ؟
قَالَ: قُلْتُ: مَا دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَأَعْرِفَ أَهْلَهَا وَ لَا دَخَلْتُ النَّارَ فَأَعْرِفَ أَهْلَهَا وَ إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ يَكُونَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، لِأَنَّهُ أَوَّلُ النَّاسِ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِيمَاناً وَ أَبُو الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، وَ زَوْجُ فَاطِمَةَ، وَ بَلَاؤُهُ فِي الْإِسْلَامِ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ وَ نَصْرُهُ لِرَسُولِ اللَّهِ، وَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فِيهِ مِنَ الْآيِ بَيِّنٌ.
قَالَ: [ وَيْحَكَ ] إِنَّهُ قَتَلَ الْمُسْلِمِينَ يَوْمَ الْجَمَلِ وَ يَوْمَ صِفِّينَ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:
( وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا )
ثُمَّ قَالَ: هُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ.
أبوهریره گفت: پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: همانا خدای بلند مرتبه در آسمان چهارم، چهار هزار فرشته و در آسمان پنجم، سه هزار فرشته و در آسمان ششم، دو هزار فرشته را خلق کرد و در آسمان هفتم فرشتهای را آفرید که سرش در زیر عرش و پاهایش در پایین زمین است و فرشتگانی دیگر هستند که غذا و آبی برای آنها نیست مگر صلوات فرستادن بر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و علی بن أبیطالب و استغفار برای مُحبّین و شیعیان و دوستدارانش.(1)
معاذ بن جبل گوید: شنیدم که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) میفرمود: حُبّ علی بن أبیطالب حسنه ای است که گناهی به آن ضرر نمیرساند و دشمنیِ او گناهی است که کار نیکی به همراه آن، سودی نمیبخشد.(2)
حسنبصری نقل کرد: بر حَجّاج وارد شدم؛ پس گفت: ای حسن! دربارهی أبوتراب علیبنأبیطالب نظرت چیست؟ به او گفتم: دربارهی کدام یک از حالات او؟ حجّاج گفت: آیا او اهل بهشت است یا اهل آتش؟ گفتم: وارد بهشت نشدم که اهلش را بشناسم و وارد جهنم نیز نشدهام تا اهل آن را بشناسم و اما بدرستیکه امید دارم که اهل بهشت باشد زیرا او اولین کسی بود که به خدا و رسولش ایمان آورد و پدر حسن و حسین و همسر فاطمه است و بلا و مصیبت او در اسلام، همراه با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و یاریش برای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بود و خدای تعالی آیات روشنی را در حق او نازل کرد. حَجّاج گفت: وای بر تو. همانا او در روز جمل و صفین مسلمانان را کشت و خدای تعالی چنین گفته: ( و هر کس مؤمنی را از روی عمد به قتل برساند پس جزای او جهنم است که همیشه در آن خواهد بود.)(3)سپس حَجّاج ادامه داد: او اهل آتش است.
1) ابن شاذان در المنقبة: 88- بحار: 349/26 ح 22- غاية المرام: ج 1 ح 21 و 587 ح 89
2) كشف الغمه: 93/1 و 137- ارشاد القلوب: 234- بحار: 304/39 ح 118- مناقب خوارزمی: 34- مصباح الانوار: 127- مناهج الفاضلين: 377- ينابيع الموده: 91- الصفوري في المحاسن المجتمعه: 160 و در نزهه المجالس: 207/2- ترمذی در المناقب المرتضويه: 92- مناوی در کنوز الحقائق: 61 و 57- مفتاح النجا: 61- شافعی در موده القربی: 64- عینی حیدر آبادی در مناقب علی: 33- درر بحر المناقب: 7- احقاق الحق: 257/7 و 233/17.
3) نساء: 93
وَ كانَ أَنَسُ بْنُ مالِکٍ خادِمُ رَسُولِ اللهِ جالِساً فَقامَ أَنَسٌ مُغْضَباً، فَقالَ:
يا حَجَّاجُ أَلْجَأْتَنی وَ أَغْضَبْتَنی، أَشْهَدُ أَنّی قائِمٌ عَلی رَأْسِ رَسُولِ اللهِ وَ قَدْ مَکَثَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ لَمْ يَطْعَمْ إِذْ أَتَاهُ جِبْرَئِيلُ بِطَيْرٍ مِنَ الجَنَّةِ عَلی خُبْزَةٍ بَيْضاءَ فَخَرَجَ مِنْهُما الدُّخانُ، فَقالَ:
يا مُحَمَّدُ رَبُّکَ يُقْرِئُکَ السَّلامَ، وَ هذِهِ تُحْفَةٌ مِنَ اللهِ تَعالی لِحالِ جُوعِکَ، فَکُلْها. فَنَظَرَ إِلَيْها رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله)، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ، فَقالَ:
اللَّهُمَّ آتِنی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَيْکَ يَأْکُلُ مَنْ هذَا الطَّائِرِ. إِذْ أَقْبَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبی طالِبٍ، فَضَرَبَ البابَ، فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ، فَقالَ لی: اِسْتَأْذِنْ لی عَلی رَسُولِ اللهِ.
فَقُلْتُ: إِنَّ رَسُولَ اللهِ مَشْغُولٌ عَنْکَ.
فَجاءَ ثانِياً وَ رَسُولُ اللهِ يَدْعُو وَ يَقُولُ: اللَّهُمَّ آتِنی بِأَحَبِّ خَلْقِکَ إِلَيْکَ. فَقُلْتُ: رَسُولُ اللهِ مَشْغُولٌ عَنْکَ.
فَجاءَ ثالِثاً وَ رَفَعَ صَوْتَهُ فَقالَ جِئْتُ ثَلاثَ مَرَّاتٍ وَ اَنْتَ تَقُولُ رَسُولُ اللهِ مَشْغُولٌ عَنْکَ وَ لا تَأْذَنُ لی.
فَسَمِعَ رَسُولُ اللهِ صَوْتَهُ، فَقالَ: يا أَنَسُ مَنْ هذا؟ فَقُلْتُ: هذا عَلِيٌّ.
فَقالَ: أَدْخِلْهُ. فَلَمَّا دَخَلَ نَظَرَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللهِ، فَقالَ:
[اللَّهُمَّ] وَ إِلَيَّ. حَتَّى قالَها ثَلاثاً.
ثُمَّ قالَ: يا عَلِيُّ أَيْنَ کُنْتَ؟ فَانّی قَدْ دَعَوْتُ رَبّی ثَلاثاً أَنْ يَأْتِيَنی بِأَحَبِّ خَلْقِهِ إِلَيْهِ يَأْکُلُ مَعی مِنْ هذا الطَّائِرِ.
قالَ: قَدْ جِئْتُ يا رَسُولُ اللهِ ثَلاثَ مَرَّاتٍ فَحَجَبَنی أَنَسٌ.
قالَ: يا أَنَسُ لِمَ حَجَبْتَ عَلِيّاً؟ قالَ: لَمْ أَحْجَبْهُ لِهَوانٍ عَلی، وَ لکِنّی أَحْبَبْتُ أَنْ يَکُونَ رَجُلاً مِنَ الأَنْصارِ فَأَذْهَبَ بِصَوْتِها وَ شَرَفِها إِلى يَوْمِ القِيامَةِ.
فَقالَ لی رَسُولُ اللهِ: ما أَنْتَ بِأَوَّلِ رَجُلٍ أَحَبَّ قَوْمَهُ.
فَقالَ لَهُ الحَجَّاجُ: أَنْتَ رَجُلٌ قَدْ خَرِفْتَ وَ ذَهَبَ عَقْلُکَ وَ لَئِنْ ضَرَبْتُکَ عَلی ما سَبَقَ مِنْکَ قالَ النَّاسُ ضَرَبَ خادِمَ رَسُولِ اللهِ، وَ لکِنِ اخْرُجْ عَنّی، وَ إِيَّاکَ أَنْ تُحَدِّثَ بِهذا الحَدِيثِ مَنْ [ بَعْدِ ] يَوْمِکَ هذا.
فَقالَ أَنَسٌ: وَ اللهِ لاحَدَّثَنَّ مادُمْتُ حَيّاً وَ ما کَتَمْتُهُ، فَانّی قَدْ شَهِدْتُ وَ رَأَيْتُهُ.
فَقالَ الحَجَّاجُ: أَخْرِجُوهُ عَنّی، فَإِنَّهُ [ شَيْخٌ ] قَدْ خَرِفَ.
أنس بن مالک، خادم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آنجا نشسته بود که با عصبانیت بلند شد و گفت: مرا پناه دادی و [اما اینک] مرا خشمگین کردی. شهادت میدهم که همانا من بالای سر پیامبر (صلی الله علیه وآله) نشسته بودم که سه روز صبر کرد و غذایی نخورد تا اینکه جبرئیل، پرندهای [کباب شدهای] که بر روی نان سفیدی قرار داشت را از بهشت آورد که هنوز از آن بخار بلند میشد. پس جبرئیل گفت: ای محمّد! خدای تو به تو سلام میرساند و این هدیهای از طرف خدای تعالی به خاطر گرسنگی توست پس آن را تناول کن. رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به آن غذا نگاهی انداخت سپس سرش را بلند کرد و فرمود: خدایا! محبوبترین خلق به سوی خودت را بیاور که از این پرنده بخورد. در آن هنگام علی بن أبیطالب آمد و در زد پس من به سوی او خارج شدم. علی به من گفت: برای من از پیامبر اجازه بگیر [که داخل شوم] گفتم: پیامبر (صلی الله علیه وآله) گرفتار است. برای بار دوم آمد در حالیکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دعا میکرد و میفرمود: خدایا! محبوبترین خلق به سوی خودت را بیاور. پس به علی گفتم: پیامبر (صلی الله علیه وآله) گرفتار است. پس برای بار سوم آمد و صدایش را بالا برد و گفت: سه مرتبه آمدم در حالیکه تو میگویی پیامبر گرفتار است و اجازه به من نمیدهی؟! پس پیامبر (صلی الله علیه وآله) صدایش را شنید و فرمود: ای انس! کیست؟ گفتم: علی است. فرمود: او را داخل کن. پس آنگاه که وارد شد، پیامبر (صلی الله علیه وآله) به او نظری افکند و فرمود: «اللّهم و إلَیّ؛ خدایا! همچنین او محبوبترین خلق به سوی من است.» تا اینکه این جمله را سه مرتبه تکرار کرد. سپس فرمود: ای علی! کجا بودی؟ پس همانا من سه مرتبه خدایم را خواندم که محبوبترین خلقش را بیاورد که همراه من از این پرنده تناول کند. علی پاسخ داد: محققاً سه مرتبه آمدم که انس از من پردهپوشی کرد. پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: ای أنس! چرا مانع علی شدی؟ جواب داد: این امر را از او نپوشاندم به خاطر این که این مسأله نزد من کم اهمیت باشد اما من دوست داشتم مردی از انصار باشد تا آوازه و شرافت این افتخار را تا روز قیامت ببرم [و نصیب خود کنم]. پس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به من فرمود: تو اولین کسی نیستی که قومش را دوست دارد.
حجّاج [پس از شنیدن این حدیث] به او گفت: تو مردی هستی که هذیان میگویی و عقلت از دست رفته و اگر به خاطر آنچه قبلاً انجام دادهای تو را بزنم، مردم میگویند: خادم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را زد؛ ولیکن از من دور شو و مبادا از امروز به بعد این حدیث را نقل کنی. پس أنس گفت: به خدا قسم قطعاً تا زمانی که زندهام آن را نقل کرده و کتمان نمیکنم زیرا بدرستیکه من شاهد بودم و آن را دیدم. حجّاج گفت: او را از من دور کنید که همانا او پیرمردی است که یاوه میگوید.(1)
1) این حدیث منابع متعددی دارد که در بحار: 348/38-360 و احقاق الحق: 318/5- 368 و 169/16- 219 به اسناد و طرق متعدد و با الفاظ مختلف از تعدادی از بزرگان صحابه، ذکر شده است.
عَنْ أَبی أُمامَةَ الباهِلی قالَ:
قالَ رَسُولُ اللهِ لِعَلِيِّ بْنِ أَبی طالِبٍ:
أَبْشِرْ يا عَلِيُّ فَقَدْ سَأَلْتُ رَبّی فِیکَ أَرْبَعَ خِصالٍ فَأَعْطانی ثَلاثاً، وَ مَنَعَنی واحِدَةً.
فَقالَ حُذَيْفَةُ بْنُ اليَمانِ: وَ مَا الثَّلاثُ؟ وَ مَا الواحِدَةُ؟
فَقالَ: سَأَلْتُ رَبّی أَنْ يُعاوِنَنی بِعَلِيٍّ عَلی مِفْتاحِ الجَنَّةِ فَأَعْطانی.
وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يُبْریءَ ذِمَّتِی، وَ يُنْجِزَ عِدَّتِی مِنْ بَعْدی فَأَعْطانی.
وَ سَأَلْتُهُ أَنْ تَجْتَمِعَ عَلَيْهِ أُمَّتِی مِنْ بَعْدی، فَأَبى عَلَيَّ رَبّی، فَقالَ: يا مُحَمَّدُ وَ هُوَ بِهِمْ مُبْتَلىً، وَ هُمْ مُبْتَلُونَ مَعَ أَنّی لا أَنْقُصُهُ مِمَّا ادَّخَرْتُ لَهُ عِنْدی شَيْئاً.
عَنْ أَبی لَيْلى الأَنْصارِی، قالَ: قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله): الصِّدِّيقُونَ الثَّلاثَةُ:
حَبِيبُ النَّجَّارِ، مُؤْمِنُ آلِ يس ( قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا المُرْسَلِينَ اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْأَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ) وَ حِزْقِيلُ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ، قالَ ( أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللهُ)
وَ الثَّالِثُ عَلِيُّ بْنُ أَبی طالِبٍ، وَ هُوَ أَفْضَلُهُمْ.
شَرِیکُ بْنُ عَبْدِ اللهِ النَّخَعِی القاضِی قالَ: کُنَّا عِنْدَ الأَعْمَشِ فی مَرَضِهِ الَّذی ماتَ فِیهِ، فَدَخَلَ عَلَيْهِ أَبُوحَنيفَةَ وَ ابْنُ أَبی لَيْلى فَالْتَفَتَ أَبُوحَنيفَةَ وَ کانَ أَکْبَرَهُمْ وَ قالَ لَهُ:
يا أَبا مُحَمَّدٍ اِتَّقِ اللهَ فَإِنَّکَ فی أَوَّلِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ الآخِرَةِ وَ آخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ الدُّنْيا، وَ قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ فی عَلِيِّ بْنِ أَبی طالِبٍ بِأَحادِیثَ لَوْ أَمْسَکْتَ عَنْها لَکانَ خَيْراً لَکَ. قالَ: فَقالَ الأَعْمَشُ: لِمِثْلی يُقالُ هذا؟ أَسْنِدُونی أَسْنِدُونی.
حَدَّثَنی أَبُوالْمُتَوَکِّلِ النَّاجِی عَنْ أَبی سَعِیدٍ الخُدْرِی، قالَ: قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله):
إِذْ کانَ يَوْمُ القِيامَةِ، قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ لی وَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبی طالِبٍ:
أَدْخِلا النَّارَ مَنْ أَبْغَضَکُما، أَدْخِلا الجَنَّةَ مَنْ أَحَبَّکُما، وَ ذلِکَ قَوْلُهُ تَعالی: ( أَلْقِیا فی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنِيدٍ)
قالَ: فَقامَ أَبُوحَنيفَةَ وَ قالَ: قُومُوا، لا يَجِیءُ بِما هُوَ أَطَمُّ مِنْ هذا.
قالَ: فَوَاللهِ ماجَزْنا بابَهُ حَتَّى ماتَ الأَعْمَشُ، رَحْمَةُ اللهِ عَلَيْهِ
أبى امامه باهلى گفت: پيامبر (صلی الله علیه وآله) به على (علیه السلام) فرمود: شاد باش اى على! پس به تحقيق من از خداى خودم چهار خصلت را براى تو خواستم كه سه خصلت را به من عطا كرد و يكى را از من منع نمود. پس حذيفة بن اليمان گفت: آن سه تا چه بود؟ و آن يكى چه بود؟ پس فرمود: از خدايم خواستم كه على مرا در امر ورود به بهشت يارى كند؛ كه خدا اين را به من عطا كرد. و از خدا خواستم كه قرض و تعهدم را ادا كند و پس از من، به وعدهى من وفا كند، پس خدا آن را عطا كرد. و از خدا خواستم كه أمتّم پس از من بر او اجتماع كنند، اما خدايم مرا از آن محروم كرد و گفت: اى محمّد! على به واسطهى آنها و آنها به وسيلهى على آزمايش مىشوند با وجود اينكه همانا من، از آنچه كه نزد خودم براى او ذخيره كردهام، چيزى كم نخواهم كرد.
أبىليلىانصارى گويد: رسولخدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: صدّيقون سه دستهاند: حبيب نجّار، مؤمن آلياسين كه(گفت: اى قوم من! از فرستادگان خدا تبعيت كنيد و از كسانى كه از شما اجرى نمىخواهند پيروى كنيد در حاليكه آنها هدايت يافتگانند.)(1)و حزقيل مؤمن آل فرعون كه گفت: (آيا مردى را مىكشيد كه مىگويد خداى من الله است.)(2)و سومى على بن أبىطالب است كه او برترينِ آنهاست.(3)
شريك بن عبدالله النخعى گفت: ما نزد أعمش به هنگام بيمارىاش بوديم كه به خاطر آن نيز از دنيا رفت. پس أبوحنيفه بر او داخل شد و إبن أبى ليلى متوجه أبوحنيفه شد در حاليكه او بزرگترين آنها بود و به او گفت: اى أبا محمد! تقواى خدا را پيشه كن پس همانا تو در اولين روز از ايام آخرت و آخرين روز از ايام دنيا هستى و تو احاديثى را از علىبنأبىطالب نقل مىكردى كه اگر از آنها خوددارى مىكردى برايت بهتر بود. أعمش گفت: اين مطلب براى كسى مانند من گفته مىشود؟ مرا بنشانيد كه تكيه دهم، مرا بنشانيد.[سپس گفت:] أبوالمتوكل ناجى از أبوسعيد خدرى برايم حديث نقل كرد كه پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: آنگاه كه قيامت شود، خداى عزّوجلّ به من و على بن أبىطالب گويد: هر كس كه به شما دو نفر كينه ورزيده را داخل آتش كنيد و هر كس كه شما دو نفر را دوست داشته، وارد بهشت كنيد. و آن، [برگرفته از اين] قول خداى تعالى است: (شما دو نفر هر كافر سركشى را به جهنم بيفكنيد.)(4)پس أبوحنيفه بلند شد و گفت: برخيزيد كه چيزى كه از اين مطلب بزرگتر و بيشتر باشد، نمىآيد. راوى گفت: پس به خدا سوگند به درب خانه اش نرسيديم كه أعمش از دنيا رفت.(5)
1) يس: 20-21
2) غافر: 28
3) تفسير فرات كوفى: 130- امالى صدوق: 385 ح 18 و خصال: 184/1- بحار: 414/35 ح 13- كشف الغمه: 89/1- درالمنثور: 262/5- مصادر و منابع بيشتر اين حديث در احقاق الحق: 597/5- 607 آمده است.
4) ق: 24
5) البرهان: 225/4 ح 11- أمالى شيخ طوسى: 241/2- بحار: 196/39 ح 7- بشارة المصطفى: 59- مناقب ابن شهر آشوب: 158/2.
عَنْ مَعْقِلِ بْنِ يَسارٍ قالَ:
بَيْنا أَنَا أُوضِیءُ النَّبِيَّ، فَقالَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ: أُرِيدُ أَنْ أَعُودَ فاطِمَةَ فَقامَ وَ تَوَکَّأَ عَلِيَّ فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْها، قالَ لَها: کَيْفَ أَنْتِ يا بُنَيَّةُ؟ قالَتْ: طالَ سَقَمِی وَ اشْتَدَّتْ فاقَتِی. قالَ: أَما تَرْضَيْنَ أَنَّ زَوْجَتَکِ أَقْدَمُ أُمَّتِی سِلْماً وَ أَحْکَمُهُمْ عِلْماً؟!
عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ اليَمانِ، قالَ: قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله):
عَلِيٌّ طاعَتُهُ طاعَتِی، وَ مَعْصِيَتُهُ مَعْصِيَتِی.
عَنْ إِسْحاقَ بْنِ کَعْبِ بْنِ عُجْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ قالَ: قالَ رَسُولُ اللهِ:
«لا تَسُبُّوا عَلِيّاً فَإِنَّهُ مَمْسُوسٌ فی ذاتِ اللهِ تَعالی.»
[عَنْ] سَلَمَةَ بْنِ الأَکْوَعِ قالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللهِ أَبابَکْرٍ بِرايَتِهِ إِلى حُصُونِ خَيْبَرَ، فَقَاتَلَ فَرَجَعَ وَ لَمْ يَکُنْ فَتْحٌ وَ قَدْ جَهَدَ، ثُمَّ بَعَثَ عُمَرَ الغَدَ، فَقَاتَلَ، فَرَجَعَ وَ لَمْ يَکُنْ فَتْحٌ وَ قَدْ جَهَدَ.
فَقالَ رَسُولُ اللهِ: لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلاً يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللهُ وَ رَسُولُهُ، يَفْتَحُ اللهُ عَلى يَدَيْهِ کَرَّاراً لَيْسَ بِفَرَّارٍ. قالَ سَلَمَةُ: فَدَعا بِعَلِيٍّ (علیه السلام) وَ هُوَ أَرْمَدُ، فَتَفَلَ فی عَيْنَيْهِ، فَقالَ: هذِهِ الرَّايَةُ اِمْضِ بِها حَتَّى يَفْتَحَ اللهُ عَلى يَدَيْکَ.
قالَ سَلَمَةُ: فَخَرَجَ بِها وَاللهِ يَهْرُولُ هَرْوَلَةً وَ أَنَا خَلْفَهُ أَتْبَعُ أَثَرَهُ حَتَّى رَکَّزَ رايَتَهُ فی رَضْخٍ مِنَ الحِجَارَةِ تَحْتَ الحِصْنِ.
معقل بن يسار گفت: در آن هنگام كه پيامبر (صلی الله علیه وآله) را براى وضو كمك مىكردم، فرمود: مىخواهم به نزد فاطمه برگردم. پس برخاست و به من تكيه داد [و رفتيم]. هنگامى كه بر فاطمه وارد شد به او فرمود: اى دخترم! حال تو چگونه است؟ جواب داد: بيمارىام طولانى و فقر و تنگدستى من شديد شد. پس پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: آيا بدين راضى نمىشوى كه همانا همسرت، اولين مسلمان أمّت من، و از لحاظ علم، حكيمترين آنها باشد؟(1)
حذيفة بن اليمان گويد: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: اطاعت از على، اطاعت از من و نافرمانى از او، نافرمانى از من است.(2)
كعب بن عجرة گفت: پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: به على ناسزا نگوييد زيرا بدرستى كه او ممسوس(3)در ذات خداست.(4)
سلمة بن اكوع گفت: پيامبر (صلی الله علیه وآله) أبوبكر را با پرچمش به سوى قلعههاى خيبر فرستاد. پس او جنگيد و برگشت و فتح انجام نشد در حاليكه او جهاد نمود. سپس فردا عمر را فرستاد و او [نيز] جنگيد و برگشت و فتح صورت نگرفت. پس پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: فردا پرچمم را به كسى خواهم داد كه او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. خدا به دستان او قلعه را فتح مىكند و او حمله كننده است و نه فرار كننده. سلمة گفت: پس پيامبر (صلی الله علیه وآله) على را صدا زد در حاليكه او چشمدرد داشت. پس آب دهانش را در چشمانش انداخت و فرمود: اين پرچم است بدان رهسپار شو تا اينكه خدا به دستان تو [آنجا را] فتح كند. سلمة گفت: پس على با پرچم خارج شد. سوگند به خدا هرولهكنان مىرفت و من پشت سر او به دنبالش مىرفتم تا اينكه پرچمش را در سنگ خرد شدهاى در زير قلعه نصب كرد.
1) منابع متعدد اين حديث در كتاب احقاق الحق: 150/4- 156- و 323/15- 340 با طرق و اسناد زياد از تعدادى از صحابه ذكر شده است.
2) فرائد السمطين: 179/1 ح 142- ينابيع الموده: 82- غاية المرام: 206 ح 5 و 540 ح 13.
3) علامه مجلسى (رحمه الله): ممسوس يعنى اينكه اذيت و آزار و سختى در راه رضا و قرب خدا او را لمس كرد يا اينكه به خاطر شدت حُبّش به خدا و پيروى رضاى او، انگار او ممسوس است يعنى مجنون است چنانچه در صفات متقين آمده است «يحسبهم القوم انهم قد خولطو: مردم خيال مى كنند آنها قاطى كرده و بهم ريخته اند» و شايد منظور از ممسوس، مخلوط و ممتزج از روى مجاز باشد يعنى محبت خداى تعالى با گوشت و خونش مخلوط شده است.
4) حلية الاولياء: 68/1- مناقب ابن شهر آشوب: 221/3- بحار: 313/39 ح 5.
أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ، قَالَ: بَعَثَنِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ إِلَى أَبِي بَرْزَةَ الْأَسْلَمِيِّ، فَقَالَ لَهُ وَأَنَا أَسْمَعُ: يَا أَبَا بَرْزَةَ إِنَّ رَبَّ الْعَالَمِينَ عَهِدَ إِلَيَّ عَهْدًا فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ بِهَذَا فَقَالَ:
عَلِيٌّ رَايَةُ الْهُدَى، وَمَنَارُ الْإِيمَانِ، وَإِمَامُ أَوْلِيَائِي، وَنُورُ جَمِيعِ مَنْ أَطَاعَنِي يَا أَبَا بَرْزَةَ! عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ مَعِي غَدًا فِي الْقِيَامَةِ عَلَى حَوْضِي، وَصَاحِبُ لِوَائِي وَيُعِينُنِي غَدًا فِي الْقِيَامَةِ عَلَى مَفَاتِيحِ خَزَائِنِ جَنَّةِ رَبِّي عَزَّ وَجَلَّ.
عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَسْعَدَ بْنِ زُرَارَةَ، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ:
لَيْلَةَ أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ نَاجَيْتُ رَبِّي عَزَّ وَجَلَّ، فَأَوْحَى إِلَيَّ، أَوْ أَمَرَنِي -شَكَّ جَعْفَرٌ- فِي عَلِيٍّ: أَنَّهُ سَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ وَوَلِيُّ الْمُتَّقِينَ وَقَائِدُ الْغُرِّالْمُحَجَّلِينَ.
عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ قَيْسٍ وَالْأَسْوَدِ بْنِ يَزِيدَ قَالَا: أَتَيْنَا أَبَا أَيُّوبَ الْأَنْصَارِيَّ، فَقُلْنَا:
يَا أَبَا أَيُّوبَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَكْرَمَكَ بِنَبِيِّهِ إِذْ أَوْحَى إِلَى رَاحِلَتِهِ فَنَزَلَتْ عَلَى بَابِكَ، وَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ ضَيْفًا لَكَ، فَضِيلَةً مِنَ اللَّهِ فَضَّلَكَ بِهَا فَأَخْبِرْنَا عَنْ مَوَدَّتِكَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ؟
یک یهودی از بالای قلعه مطلع شد و گفت: تو کیستی؟ فرمود: علی بن أبی طالب. آن یهودی [به اهل قلعه خطاب کرد و] گفت: قسم به آنچه بر موسی نازل شده شکست خوردید و یا جملهای شبیه به این را گفت. سلمة گفت: علی بازنگشت تا اینکه خدا به دستانش [آنجا را] فتح کرد.(1)
أنس بن مالک نقل کرد: رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا به سوی أبی برزة أسلمی فرستاد. [خودش نیز دنبال من آمد تا بدانجا رسیدیم] پس پیامبر صلی الله علیه وآله در حالیکه من میشنیدم به او فرمود: ای أبا برزة! همانا خدای جهانیان امر علی بن أبی طالب را با این گفته به من سپرد. سپس فرمود: علی پرچم هدایت و منارهی ایمان و امام دوستان من و نور همهی کسانی است که مرا اطاعت کنند. ای أبارزة! علی بن أبی طالب فردا در قیامت بالای حوض کوثر، همراه من است و صاحب پرچم من میباشد و فردا در قیامت بر کلید خزانههای بهشتِ پروردگار عزیز و بلند مرتبهی من، مرا یاری خواهد رساند.(2)
أسعد بن زراره گفت: پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: شبی که مرا به سوی آسمان بالا بردند، با خدایم نجوا کردم. پس خدا دربارهی علی به من وحی کرد که همانا او سرور مسلمانان و سرپرست پرهیزکاران و پیشوای کسانی است که مواضع وضویشان نورانی است.(3)
علقمة بن قیس و أسود بن یزید گفتند: نزد أبو ایوب انصاری آمدیم و گفتیم: ای أبا ایوب! همانا خدای عزوجل به وسیلهی پیامبرش آنگاه که به شترش وحی کرد و [آن حیوان] بر در خانهی تو فرود آمد و نشست و رسول خدا صلی الله علیه وآله مهمان تو شد، تو را گرامی داشت. که این فضیلتی از خداست که خدا تورا بدان برتری داد. پس، از دوستیِ خود نسبت به علی بن أبی طالب ما را خبر کن.
قَالَ أَبُو أَيُّوبَ: فَإِنِّي أُقْسِمُ لَكُمَا بِالَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، لَقَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَعِي فِي هَذَا الْبَيْتِ الَّذِي أَنْتُمَا فِيهِ وَمَا فِي الْبَيْتِ غَيْرُ رَسُولِ اللَّهِ، وَعَلِيٌّ جَالِسٌ عَنْ يَمِينِهِ، وَأَنَا جَالِسٌ عَنْ يَسَارِهِ وَأَنَسُ بْنُ مَالِكٍ قَائِمٌ بَيْنَ يَدَيْهِ إِذْ تَحَرَّكَ الْبَابُ.
فَقَالَ النَّبِيُّ: يَا أَنَسُ أُنْظُرْ مَنْ فِي الْبَابِ. فَخَرَجَ أَنَسٌ فَنَظَرَ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا عَمَّارٌ. قَالَ: إِفْتَحِ الْبَابَ لِعَمَّارٍ الطَّيِّبِ الْمُطَيَّبِ.
فَفَتَحَ أَنَسٌ الْبَابَ فَدَخَلَ عَمَّارٌ فَسَلَّمَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ فَرَحَّبَ بِهِ، ثُمَّ قَالَ: يَا عَمَّارُ إِنَّهُ سَيَكُونُ مِنْ بَعْدِي فِي أُمَّتِي هَنَاتٌ حَتَّى يَخْتَلِفَ السَّيْفُ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَحَتَّى يَقْتُلَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا وَحَتَّى يَبْرَأَ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ.
فَإِذَا رَأَيْتَ ذَلِكَ فَعَلَيْكَ بِهَذَا الْأَصْلَعِ عَنْ يَمِينِي، يَعْنِي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ - فَإِنْ سَلَكَ النَّاسُ وَادِيًا وَسَلَکَ عَلِيٌّ وَادِيًا فَاسْلُكْ وَادِيَ عَلِيٍّ وَخَلِّ عَنِ النَّاسِ.
يَا عَمَّارُ إِنَّ عَلِيًّا لَا يَرُدُّکَ عَنْ هُدًى، وَلَا يَدُلُّكَ عَلَى رَدًى.
يَا عَمَّارُ طَاعَةُ عَلِيٍّ طَاعَتِي، وَطَاعَتِي طَاعَةُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ.
عَنِ الْحَسَنِ، عَنْ ثَوْبَانَ، قَالَ: شَهِدْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَقَدْ أَقْبَلَ إِلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، فَقَالَ جِبْرِيلُ وَهُوَ عَلَى يَمِينِهِ:
يَا مُحَمَّدُ هَذَا قَدْ جَاءَ يَمْشِي الْهُوَيْنَا، هُوَ إِمَامُ الْهُدَى، وَقَائِدُ الْبَرَرَةِ وَقَاتِلُ الْفَجَرَةِ، وَالْمُتَكَلِّمُ بِالْعَدْلِ وَالتَّوْحِيدِ، وَالنَّافِي عَنِ اللَّهِ الْجَوْرَ.
يَا مُحَمَّدُ إِنَّ مَلَائِکَةً عَلَى سَائِرِ الْمَلَائِکَةِ، لِأَنَّهُمْ مَا کَتَبُوا عَلَى عَلِيٍّ کِذْبًا، وَأَقْبَلَ النَّبِيُّ عَلَى عَلِيٍّ [فَأَخْبَرَهُ] بِمَقَالَةِ جِبْرِيلَ.
فَقَالَ عَلِيٌّ: إِنْ شَاءَ اللَّهُ أَنْ يُعَذِّبَنِي فَأَنَا عَبْدُهُ، وَإِنْ شَاءَ أَنْ يَرْحَمَنِي فَبِتَفَضُّلٍ مِنْهُ عَلَيَّ.
فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: قَالَ لِي جِبْرِيلُ: لَقَدْ آلَى رَبُّنَا عَلَى نَفْسِهِ أَنْ لَا يُعَذِّبَ عَلِيًّا بِالنَّارِ، وَلَا شِيعَتَهُ، وَلَا أَحِبَّاؤُهُ أَبَدًا.
قَالَ أَبُو رَبِيعَةَ: مَعْنَى آلَى رَبُّنَا: حَلَفَ، وَأَوْجَبَ.
أبو ایوب پاسخ داد: همانا من برای شما دو نفر به همان خدایی که خدایی جز او نیست سوگند میخورم که به تحقیق رسول خدا صلی الله علیه وآله با من در این خانهای بود که الان شما در آن هستید و در خانه بجز رسول خدا صلی الله علیه وآله و علی که سمت راست و من که سمت چپ و أنس بن مالک که روبروی او ایستاده بود، کس دیگری نبود که ناگهان صدای حرکت کردن درب آمد؛ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: ای أنس! ببین چه کسی کنار در است. پس أنس خارج شد و نگاه کرد و گفت: ای رسول خدا! عمار است. فرمود: در را برای عمارِ پاک و طاهر و خوشبو باز کن. پس أنس در را باز کرد و عمار داخل شد و به رسول خدا صلی الله علیه وآله سلام کرد. پیامبر به او خوشآمد گفت سپس فرمود: ای عمار! همانا بعد از من در اُمتم امور سخت و شدیدی خواهد بود تا آنجا که در آنچه بین آنهاست با شمشیر به مشاجره برخاسته و برخی، برخی دیگر را کُشته و بعضی از بعضی دیگر برائت میجویند. پس آنگاه که آن [وضعیت] را دیدی، بر تو باد به پیروی از این فردی که موهای جلوی پیشانیاش ریخته و سمت راست من نشسته یعنی علی بن أبی طالب. پس اگر مردم راهی را پیمودند و علی راه دیگری پیمود، پس راه علی را ادامه بده و مردم را رها کن. ای عمار! اطاعت از علی، اطاعت از من و اطاعت از من، اطاعت از خداست.(1)
ثوبان گفت: علی بن أبی طالب را دیدم که به سمت پیامبر صلی الله علیه وآله آمد. پس جبرئیل درحالیکه سمت راستش بود گفت: ای محمّد! این علی است که آمد در حالیکه آهسته قدم برمیدارد؛ و امام هدایت و رهبر نیکان و قاتل بدکاران و تکلّمکنندهی به عدل و توحید و نفیکنندهی ستم از خدا میباشد. ای محمّد! همانا ملائکهی علی به سایر ملائکه افتخار میکنند زیرا بدرستی که آنها بر علی دروغی را ثبت نکردهاند. بعد پیامبر صلی الله علیه وآله به سمت علی آمد تا او را از گفتار جبرئیل باخبر کند. پس علی فرمود: اگر خدا بخواهد مرا عذاب کند، پس من بندهی او هستم و اگر بخواهد مرا مورد رحمت قرار دهد، به خاطر تفضّل او بر من است. پس پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: جبرئیل به من گفت: قطعاً خدای رحمان ما، به خودش سوگند یاد کرد که هیچگاه علی را به آتش عذاب نکند و نه شیعیان و نه دوستدارانش را.
1) مناقب خوارزمی: 124- کشف الغمه: 261/1- السيد ابوطالب در تيسير المطالب: 61- بشارة المصطفى: 178- فرائد السمطين: 178/1 ح141- المناقب المرتضويه: 202- همدانی در مودة القربى: 57- ينابيع الموده: 128 و 250- ارجح المطالب: 624- ابن طاووس در الطرائف: 101 ح148- احقاق الحق: 71/5-72 و 469/8-470 و 675/15-676- بحار: 37/38 ح13.
مُعَاوِيَةُ بْنُ حَيْدَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
يَا عَلِيُّ مَا كُنْتُ أُبَالِي مَنْ مَاتَ مِنْ أُمَّتِي وَهُوَ يُبْغِضُكَ، مَاتَ يَهُودِيًّا أَوْ نَصْرَانِيًّا.
قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَارِثِ، قَالَ يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ: قُلْتُ لِبَهْزِ بْنِ حَكِيمٍ:
بِاللَّهِ أَبُوكَ حَدَّثَكَ عَنْ جَدِّكَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بِهَذَا الْحَدِيثِ؟
قَالَ: نَعَمْ، وَإِلَّا فَسَمَّرَ اللَّهُ أُذُنَيْهِ بِمِسْمَارٍ مِنْ نَارٍ.
عَنْ أَبِي لَيْلَى الْغِفَارِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يَقُولُ: سَتَكُونُ مِنْ بَعْدِي فِتْنَةٌ، فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَالْزَمُوا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ، فَإِنَّهُ أَوَّلُ مَنْ يَرَانِي، وَأَوْلَّ مَنْ يُصَافِحُنِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَهُوَ الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ، وَهُوَ فَارُوقُ هَذِهِ الْأُمَّةِ، يُفَرِّقُ بَيْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ، وَهُوَ يَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِينَ، وَالْمَالُ يَعْسُوبُ الْمُنَافِقِينَ.
عَنْ أَبِي الْحَمْرَاءِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ:
لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ نَظَرْتُ إِلَى سَاقِ الْعَرْشِ، فَإِذَا عَلَيْهِ مَكْتُوبٌ:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، أَيَّدْتُهُ بِعَلِيٍّ، وَنَصَرْتُهُ بِهِ».
عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لِعَلِيٍّ: يَا عَلِيُّ قُلِ: اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي عَهْدًا، وَفِي صُدُورِ الْمُؤْمِنِينَ مَوَدَّةً. فَقَالَ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا).
بهز بن حکیم از پدرش از جدش معاویة بن حیدة نقل کرد: رسول خدا صلی الله علیه وآله به علی فرمود: ای علی! باکی ندارم [که بگویم] هر کس از اُمّت من بمیرد و او دشمن تو باشد، مانند یهودی یا نصرانی از دنیا رفته است. محمد بن حارث گفت: یزید بن زریع گفت: به بهز بن حکیم گفتم: به خدا قسم، پدرت این حدیث را از جدّت، از رسول خدا صلی الله علیه وآله برایت نقل نمود؟ پاسخ داد: بله وگر نه خدا گوشهایش را با میخی از آتش میخکوب کند.(1)
أبی لیلی غفاری گوید: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرماید: بعد از من فتنهای خواهد بود، پس اگر اینچنین شد، پایبند علی بن أبی طالب باشید چرا که او اولین کسی است که در روز قیامت مرا میبیند و اولین کسی است که با من مصافحه میکند. و او بزرگترین تصدیق کننده و او فاروق این امت است که بین حق و باطل جدایی میافکند [و مرز هر یک را مشخص میکند] و او پیشوای مؤمنین است در حالیکه پیشوای منافقین، مال و ثروت است.(2)
أبی الحمراء گفت: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: آنگاه که شب هنگام مرا به آسمان بردند، به سوی ساق عرش نگاه کردم که بر روی آن نوشته بود: «خدایی جز الله نیست، محمّد رسول خداست، او را به واسطهی علی حمایت کردم و به وسیلهی او یاریاش کردم.»(3)
براء بن عازب گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله به علی فرمود: ای علی! بگو: «خدایا! برای من عهدی، و در سینهی مؤمنین مودّتی قرار ده.» پس پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: خدای تعالی این آیه را نازل کرد (همانا کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بزودی خدای رحمان برای آنان مودّتی قرار خواهد داد.)(4)(5)
1) مناقب ابن مغازلی: 50 ح74- ازشاد القلوب: 236- ينابيع الموده: 251- مناقب المرتضویه: 117- میزان الاعتدال: 236- لسان المیزان: 90/2 و 251/4- ارجح المطالب: 119- مودة القربی: 63- بحار: 250/39 ح15- احقاق الحق: 212/7 و 196/17-197- عینی حنفی در مناقب علی: 49.
2) بشارة المصطفى: 186- مناقب ابن شهر آشوب: 91/3- كنز العمال: 210/12- ينابيع الموده: 251- مودة القربی: 60- بحار 408/69 و 227/93- ارجح المطالب: 23- احقاق الحق: 307/15.
3) مناقب ابن مغازلی: 39 ح61- مناقب خوارزمی: 229- بشارة المصطفى: 326- احقاق الحق: 139/6- 151.
4) مریم 96
5) تفسیر فرات کوفی: 88- مناقب ابن مغازلی: 327 ح374- البرهان: 27/3 ح14- کشف الغمه: 314/1- العمده: 151- مقصد الراغب: 39- مصباح الانوار: 88- بحار: 289/39 ح86- احقاق الحق: 82/3-86 و 150/14-165.
عَنْ أَبِيهِ الصَّلْصَالِ بْنِ الدَّلْهَمَسِ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فِي جَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ فَدَخَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ، فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صَلَوَاتُ اللَّهِ وَسَلَامُهُ عَلَيْهِ:
كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِي وَيُبْغِضُكَ، أَلَا مَنْ أَحَبَّكَ فَقَدْ أَحَبَّنِي، وَمَنْ أَبْغَضَكَ فَقَدْ أَبْغَضَنِي، وَمَنْ أَبْغَضَنِي أَبْغَضَهُ اللَّهُ، وَمَنْ أَبْغَضَهُ اللَّهُ أَدْخَلَهُ النَّارَ.
عَنْ عَمْرِو بْنِ شَاسٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: قَدْ آذَيْتَنِي. قَالَ: قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أُحِبُّ أَنْ أُوذِيَكَ. فَقَالَ: مَنْ آذَى عَلِيًّا فَقَدْ آذَانِي.
عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَهْلِ بْنِ أَبِي خَيْثَمَةَ عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ:
إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ ضُرِبَتْ لِي قُبَّةٌ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ مِنْ دُرَّةٍ بَيْضَاءَ
وَعُنْ عَنْ يَسَارِ الْعَرْشِ قُبَّةٌ مِنْ يَاقُوتَةٍ حَمْرَاءَ لِإِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ الرَّحْمَنِ
وَضُرِبَتْ بَيْنَهُمَا قُبَّةٌ مِنْ دُرَّةٍ خَضْرَاءَ لِعَلِيِّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ. فَمَا ظَنُّكَ بِحَبِيبٍ بَيْنَ حَبِيبَيْنِ؟
عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: آخَى رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ بَيْنَ أَصْحَابِهِ قَالَ: فَجَاءَ عَلِيٌّ تَدْمَعُ عَيْنَاهُ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ آخَيْتَ بَيْنَ أَصْحَابِكَ - أَوْ قَالَ: أَصْحَابِي - وَلَمْ تُؤَاخِ بَيْنِي وَبَيْنَ أَحَدٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: أَنْتَ أَخِي فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ.
صلصال بن دلهمس گفت: نزد پیامبر صلی الله علیه وآله در بین جماعتی از اصحابش بودم که علی بن أبی طالب داخل شد. پس پیامبر صلی الله علیه وآله به او فرمود: کسی که میپندارد مرا دوست دارد در حالیکه با تو دشمنی میکند، دروغ میگوید. آگاه باش هر کس تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس با تو دشمنی کند، با من دشمنی کرده و هر کس با من دشمنی کند، خدا او را دشمن میدارد و هر که خدا دشمن او باشد، او را به آتش داخل میکند.(1)
عمرو بن شاس نقل کرد: پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: محققاً مرا اذیت کردی. گفتم: ای رسول خدا! دوست ندارم شما را اذیت کنم. فرمود: هر کس علی را اذیت کند، محققاً مرا اذیت کرده است.(2)
أبی خیثمه گوید: پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: آنگاه که قیامت شود، قُبهای در سمت راست عرش از یاقوت سفید برای من برپا میشود و در سمت چپ عرش قُبهای از مروارید سرخ برای ابراهیم خلیل الرحمن بنا میشود و بین این دو، قُبهای از مروارید سبز برای علی بن أبی طالب زده میشود. پس چه فکر میکنی در مورد یک حبیب که بین دو حبیب است؟((3)
ابن عمر گفت: پیامبر صلی الله علیه وآله بین اصحابش عقد اُخوت برقرار کرد. پس علی در حالیکه چشمانش گریان بود، آمد و گفت: ای رسول خدا! هر یک از اصحابت را با دیگری برادر اعلام کردی در حالیکه مرا با هیچ کس برادر اعلام نکردی. پس پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: تو برادر من در دنیا و آخرت هستی.(4)
1) امالی طوسی: 363/1 و 217/2- بحار: 269/39 ح44- کشف الغمه: 94/1- احقاق الحق: 400/6- 419 و 607/16-624.
2) مسند احمد بن حنبل: 483/3- الطرائف: 75/1 ح97- بحار: 333/39 ح4- مستدرک حاکم نیشابوری: 122/3- احقاق الحق: 380/6- 394 و 588/16-599.
3) امالی طوسی: 106/2- بحار: 339/7 ح33 و 237/39 ح22- مناقب ابن مغازلی: 22 ح226- الطرائف: 74/1 ح94- فرائد السمطین: 104/1 ح74- ریاض النضرة: 211/2- مفتاح النجا: 45- ارجح المطالب: 46 و 662- احقاق الحق: 310/7-311.
4) صحیح ترمذی: 636/5 ح3720- مناقب ابن مغازلی: 37 ح57- مناقب ابن شهر آشوب: 185/2- الطرائف: 64/1 ح66- بحار: 336/38 ح10- احقاق الحق: 191/4.
عَنْ أَبِي ثَابِتٍ مَوْلَى أَبِي ذَرٍّ، قَالَ: سَمِعْتُ أُمَّ سَلَمَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا تَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يَقُولُ: عَلِيٌّ مَعَ الْقُرْآنِ وَالْقُرْآنُ مَعَهُ، لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ.
تيسر الفراغ من تحرير كتاب الاربعين عن الاربعين من الاربعين في مناقب أميرالمؤمنين بيمن فضل الله، و حسن كرمه، و قد وفيت بما وعدت. و لو سهل تعالى و أعطاني المهل و أخر الأجل أضفت إلى كتاب فهرست علماء الشيعة ما شذ عنى بحيث يصير مجلداً ضخماً، إن شاء الله تعالى. و أضفت إلى ما سبق منى من الاربعين كتاب«الأربعين، عن الأربعين من الأربعين مع الأربعين في مناقب أمير المؤمنين» و الآن أضيف إلى ذلك ما وقع إلى من «حكايات لطيفة فى مناقبه» و إن كانت مناقبه لا يفى بها تحرير بنان، و لا تقرير بيان.
اُمّ سلمه نقل کرد: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرماید: علی همراه قرآن است و قرآن نیز همراه اوست. این دو، هرگز از هم جدا نمیشوند تا اینکه در حوض کوثر بر من وارد شوند.(1)
[مؤلف:] در اینجا تألیف کتاب «الأربعین عن الأربعین من الأربعین فی مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام» به یُمن فضل الهی و حُسن و کرم او به اتمام رسید و تکمییل شد و بدانچه وعده دادم، وفا کردم. و اگر خدای تعالی زمینه را فراهم کند و به من مهلت دهد و أجلم را به تأخیر بیاندازد، آن مطالبی که از من بجا مانده است را به کتاب «فهرست علماء الشیعه» اضافه خواهم کرد تا آنجا که کتاب، یک کتاب بزرگ و با تعداد صفحات زیاد شود. إن شاء الله تعالی.
و به آنچه از من از [احادیث] اربعین بجا مانده، کتاب «الأربعین عن الأربعین من الأربعین مع الأربعین فی مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام» را اضافه میکنم. و اکنون به این کتاب آنچه از حکایات لطیف در مناقب علی علیه السلام که به من رسیده را اضافه مینمایم اگر چه نگارش انگشتان و گزارش زبان برای بیان مناقبش، کفایت نمیکند.
1) مناقب خوارزمی: 110- کشف الغمه: 148/1- بحار: 34/38- الطرائف: 103/1 ح153- احقاق الحق: 639/5- 645 و 398/16-401.
عَن عبد الواحد بن زيد أنه قال: كنت حاجاً إلى بيت الله الحرام، فبينا أنا في الطواف إذ رأيت جاريتين واقفتين عند الركن اليماني، احداهما تقول لاختها: لا و حق المنتجب بالوصية، و الحاكم بالسوية، العادل في القضية، العالي البنية الصحيح النية، بعل فاطمة المرضية، ما كان كذا و كذا.
قال عبد الواحد: و كنت أسمع، فقلت: يا جارية من المنعوت بهذه الصفة؟ فقالت: ذاك و الله علم الأعلام، و باب الأحكام، و قسيم الجنة و النار، و قاتل الكفار و الفجار، و رباني الامة و رئيس الأئمة، ذاك أمير المؤمنين و إمام المسلمين الهزبر الغالب، أبو الحسن علي بن أبي طالب. قلت: من أين تعرفين علياً؟ قالت: و كيف لا أعرف من قتل أبي بين يديه في يوم صفين، و لقد دخل على امي ذات يوم. فقال لها: كيف أصبحت يا أم الأيتام؟ فقالت له [امي]: بخير يا أمير المؤمنين، ثم أخرجتني و اختي هذه إليه، و كان قد أصابني من الجدري ما ذهب [به] - والله - بصري، فلما نظر إلى تأوه، ثم طفق يقول:
ما إن تأوهت من شيء رزيت به *** كما تأوهت للاطفال في الصغر
قد مات والدهم من كان يكفلهم *** في النائبات و في الأسفار و الحضر
ثم أمر بيده المباركة على وجهي، فانفتحت عيناي لوقتي و ساعتي، فوالله يابن أخي إني لأنظر إلى الجمل الشارد في الليلة الظلماء، كل ذلك ببركة أمير المؤمنين علي بن أبي طالب، ثم أعطانا شيئاً من بيت المال، و طيب قلبنا، و رجع. قال عبد الواحد: فلما سمعت هذا القول قمت إلى دينار من نفقتي فأعطيتها و قلت: خذي يا جارية هذا و استعيني به على وقتك. قالت: إليك عني يا رجل فقد خلفنا خير سلف على خير خلف، نحن والله اليوم في عيال أبي محمد الحسن بن علي. [فولت] و طفقت تقول:
ما نيط حب علي في خناق فتى *** إلا له شهدت بالنعمة و النعم
و لا ل-ه ق-دم زل ال-زم-ان ب-ه *** إلا ل-ه أث-ب-ت-ت م-ن ب-ع-ده-ا ق-دم
ما سرني أن أكن م-ن غ-ي-ر ش-ي-ع-ت-ه *** لو أن لي ما حوته العرب و العجم
عبدالواحد بن زید گفت: من حج گذارنده بیت الله الحرام بودم. در آن هنگامی که مشغول طواف بودم، دو زن که نزد رکن یمانی ایستاده بودند را دیدم که یکی آن دو به خواهرش میگوید: نه؛ قسم به حق کسی که انتخاب شدهی به وصیت، و حاکم بر همه، عادل در قضاوت، نیرومند، دارای نیتی صحیح، شوهر فاطمهی مرضیه، چنین و چنان نبود. عبدالواحد گفت: و من [این مکالمه] را میشنیدم پس گفتم: ای دختر! چه کسی وصف شدهی به این صفات است؟ گفت: به خدا سوگند او بالاترین پرچم و باب احکام و تقسیم کنندهی بهشت و جهنم، قاتل کفار و بدکاران و تربیتکنندهی اُمّت و رئیس ائمه است. او امیرالمؤمنین و امام مسلمین و شیر غالب، ابوالحسن، علی بن أبی طالب است. گفتم: از کجا علی را شناختی؟ جواب داد: چگونه کسی که پدرم در پیشگاه او در صفین به قتل رسیده را نشناسم در حالیکه یک روز بر مادرم وارد شد و به او فرمود: ای مادر ایتام! شب را چگونه به صبح رساندی؟ پس مادرم به او پاسخ داد: به خوبی ای امیرالمؤمنین. سپس مادرم من و این خواهرم را به سوی او بُرد در حالیکه به چشمم آبله ای زده بود که به خدا قسم باعث شده بود بیناییام از بین برود. پس آنگاه که علی علیه السلام به من نگاه کرد، آهی کشید و سپس شروع کرد به گفتن [این اشعار]:
«اگر چنانچه از چیزی آه میکشم بخاطر از دست دادن و زیان دیدن است همانگونه که برای اطفال در کودکی، آه میکشم.»
«پدرشان یعنی کسی که در سختیها و سفر و حضر سرپرستی آنها را به عهده داشت، به تحقیق از دنیا رفته است.»
سپس با دست مبارکش بر صورتم کشید که چشمانم در همان ساعت و همان وقت باز شد. پس ای پسر برادرم! به خدا سوگند همانا من، شتر آواره در شب تاریک را به وضوح میبینم؛ که همهی آن، به برکت امیرالمؤمنین علی بن أبی طالب است. سپس مقداری از بیت المال را به ما داد و قلب ما را خوشحال کرد و برگشت. عبدالواحد گفت: آنگاه که این گفته را شنیدم، برخاستم و دیناری از پول خود را برداشته و به او داده و گفتم: ای زن! این را بگیر و اکنون از آن استفاده کن. گفت: ای مرد! از من دور شو که ما بهترین گذشتگان را برای بهترین فرزند، پشت سر گذاشتهایم. به خدا قسم ما امروز در زمرهی خانوادهی أبی محمد حسن بن علی علیه السلام هستیم. سپس رویگردان شد و شروع کرد به گفتن [این اشعار]:
«حُبّ علی در شریان قلب یک جوان نمیجوشد، مگر اینکه برای او به داشتنِ برترین نعمتها شهادت میدهم.»
«و برای دوستدار علی قدمی نیست که زمان آن را بلغزاند مگر اینکه پس از آن لغزش، او را ثابت قدم میکند.»
«اینکه من از غیر شیعیان او باشم و یا حتی اگر آنچه برای عرب و عجم گردآوری شده برای من باشد، مرا خوشحال نمیکند.»(1)
1) بشارة المصطفى: 86- الخرائج و الجرائح: 729- مناقب ابن شهر آشوب: 334/2- بحار: 220/41 ح32
عن الأعمش، قال: كنت حاجاً إلى بيت الله الحرام، فنزلت في بعض المنازل فإذا أنا بامرأة محجوبة البصر و هي تقول: يا راد الشمس على علي بن أبي طالب بيضاء نقية بعد ما غابت، رد على بصري. قال الأعمش: فأعجبني كلامها، فأخرجت دينارين و أعطيتها فلمستهما بيدها ثم طرحتهما في وجهي و قالت: يا رجل أذللتني بالفقر، أف لك، إن من تولى آل محمد لايكون ذليلا.
قال الأعمش: فمضيت إلى الحج، و قضيت مناسكي، و أقبلت راجعاً إلى منزلي و كانت المرأة من أكبر همي حتى صرت إلى ذلك المكان، فإذا أنا بالمرأة لها عينان تبصر بهما. فقلت لها: يا إمراة ما فعل بك حب علي بن أبي طالب؟ فقالت: يا رجل إني أقسمت به على الله ست ليال، فلما كان في الليلة السابعة و هي ليلة الجمعة، فإذا أنا برجل قد آتاني في نومي فقال [لي]: يا امرأة أتحبين على ابن أبى طالب؟ [قالت] قلت: نعم. قال: ضعي يدك على عينيك و قال: [اللهم] إن تكن هذه المرأة تحب على بن أبى طالب من نية صادقة، فرد عليها عينها. ثم قال: نحي يدك. فنحيتها فإذا أنا برجل في منامي. فقلت: من أنت الذي من الله بك على علی؟ قال: أنا الخضر، أحبى على بن أبى طالب، فان حبه فى الدنيا يصرف عنك الآفات، و فى الآخرة يعيذك من النار.
عن حبيب بن أبى ثابت، قال: لما بويع معاوية خطب و ذكر عليا عليه الصلاة و السلام فنال منه (و نال من) الحسن، فقام الحسين(علیه السلام) ليرد عليه، فأخذ الحسن(علیه السلام) بيده فأجلسه، ثم قام الحسن(علیه السلام) و قال: أيها الذاكر علياً، أنا الحسن، و أبى على، و أنت معاوية، و أبوك صخر، و أمى فاطمة، و امك هند، و جدي رسول الله، و جدك حرب، و جدتي خديجة، و جدتك قتيلة. فلعن الله أخملنا ذكراً، و الأمنا حسباً، و شرنا قدماً، و أقدمنا كفراً و نفاقاً.
فقال طوائف اهل المسجد: آمين.
أعمش نقل کرد: من زائر بیت الله الحرام بودم و در برخی منازل [در بین راه جهت استراحت] فرود میآمدم که ناگهان به زنی نابینا برخورد کردم که میگفت: ای برگردانندهی خورشید، پس از غروب برای علی بن أبی طالب در حالیکه درخشان و روشن بود! چشمم را به من بازگردان. أعمش گفت: کلامش مرا متعجب ساخت. پس دو دینار درآورده و به او دادم. او دو دینار را با دستش لمس کرد سپس آنها را به صورتم پرت کرد و گفت: ای مرد! آیا به واسطهی فقر، مرا ذلیل و تحقیر میکنی؟ اُف بر تو باد. همانا کسی که آل محمد را دوست بدارد، خوار و ذلیل نمیشود. أعمش گفت: پس به سوی حج رهسپار شده و مناسکم را انجام داده و برای بازگشت به منزلم به راه افتادم در حالیکه آن زن، بزرگترین همّ و غمّ من بود تا اینکه به آن مکان [که قبلاً او را دیده بودم] رسیدم. پس ناگهان با زنی روبرو شدم که دوچشمم داشت که با آنها میدید. پس به او گفتم: ای زن! حُبّ علی بن أبی طالب با تو چه کرد؟ جواب داد: ای مرد! همانا من شش شب او را به خدا قسم دادم پس آنگاه شب هفتم که شب جمعه بود فرا رسید، ناگهان مردی را در خواب دیدم که نزد من آمد و به من گفت: ای زن! آیا علی بن أبی طالب را دوست داری؟ گفتم: بله. گفت: دستت را بر روی چشمانت بگذار و گفت: خدایا! اگر این زن، علی بن أبی طالب را از روی صدق نیت دوست دارد، چشمش را به او بازگردان. سپس گفت: دستت را کنار بکش؛ پس دستم را برداشتم که ناگهان مردی را که در خوابم بود، دیدم. بعد گفتم: تو کیستی که خدا به واسطهی تو بر من منّت گذاشت [و مرا شفا داد]؟ گفت: من خضر هستم. علی بن أبی طالب را دوست بدار زیرا بدرستی که حُبّ او در دنیا آفات و بلاها را از تو دور میکند و در آخرت تو را از آتش پناه میدهد.(1)
حبیب بن أبی ثابت گفت: آنگاه که با معاوية بیعت شد، خطبهای خواند و از علی(علیه السلام) حرفی زد که آن سخن تأثیر بدی در [امام] حسن گذاشت. پس حسین برخاست تا پاسخ او را بدهد اما [امام] حسن(علیه السلام) دست او را گرفت و نشاند سپس خود او بلند شد و فرمود: ای آنکه علی را یاد کردی! من حسنم و پدرم علی است در حالیکه تو معاويه و پدرت صخر است؛ مادرم فاطمه و مادرت هند است؛ جدم رسول خدا و جدّ تو حرب است؛ جدّهی من خدیجه و جدّهی تو قتیله است. پس خدا گمنامترین و ناشناسترین ما و نکوهیدهترین ما به لحاظ اعتبار، و بدترین ما در سابق و قدیمیترین ما در کفر و نفاق را لعنت کند. پس گروههایی که در مسجد بودند گفتند: آمین.
1) تفسیر فرات کوفی: 99-100- بحار: 44/42 ح17- مدينة المعاجز: 105 ح282 به نقل از سید رضی در المناقب الفاخرة.
قال: فقال إبن معين: و أنا أقول آمين. قال إبن عبدالصمد: و أنا أقول آمين.
قال لنا القاضي: و أنا أقول آمين. فقولوا: آمين. و قال محمد بن عبدالله الحافظ: و أنا أقول آمين، آمين.
قال السيد و الحيرى: و نحن نقول آمين، آمين، آمين.
قال الشيخ المفيد عبدالرحمان: و أنا أقول آمين، آمين، فان الملائكة تقول آمين.
قال السيد الصفى: وأنا أقول آمين، اللهم آمين. قال إبن بابويه: وأنا أقول آمين، ثم آمين، ثم آمين، ثم آمين.
عن على بن محمد قال: رأيت ابنة أبى الأسود الدؤلى و بين يدى أبيها خبيص فقالت: يا أبه أطعمنى فقال: افتحى فاك. [قال:] ففتحت فوضع فيه مثل اللوزة، ثم قال لها: عليك بالتمر فهو أنفع و أشبع.
فقالت: هذا أنفع و أنجع؟
فقال: هذا الطعام بعث به إلينا معاوية يخدعنا به عن على بن أبى طالب.
فقالت: قبحه الله، يخدعنا عن السيد المطهر بالشهد المزعفر، تباً لمرسله و آكله، ثم عالجت نفسها و قاءت ما أكلت منه، و أنشأت تقول باكية:
أبالشهد المزعفر يابن هند *** نبيع إليك إسلاماً و ديناً
فلا والله ليس يكون هذا *** و مولانا أمير المؤمنينا
عن رومى بن حماد المخارقى قال: قلت لسفيان بن عيينة: أخبرنى عن «سأل سائل» فيمن أنزلت؟ قال: لقد سألتنى عن مسألة ما سألنى عنها أحد قبلك، سألت عنها جعفر بن محمد الصادق فقال: لقد سألتنى عن مسألة ما سألنى عنها أحد[من] قبلك حدثنى أبى، عن آبائه قال: لما حج النبي حجة الوداع، فنزل بغدير خم، و نادى فى الناس فاجتمعوا فقال: يا أيها الناس ألم أبلغكم الرسالة؟ قالوا: اللهم بلى.
ابن معین(1)گفت: من نیز میگویم: آمین. ابن عبدالصمد گفت: من نیز میگویم: آمین. قاضی نیز به ما گفت: من نیز میگویم آمین. پس شما هم بگویید آمین. محمد بن عبدالله حافظ گفت: من میگویم آمین آمین. سیّد و حیری گفتند: ما میگوییم آمین آمین آمین. شیخ المفید عبدالرحمان گفت: و من میگویم آمین آمین زیرا بدرستی که ملائکه نیز آمین میگویند. سیّد صفی گفت: من نیز میگویم آمین الهی آمین. إبن بابویه [یعنی مؤلف کتاب] گفت: من نیز میگویم: آمین سپس آمین، سپس آمین، سپس آمین.(2)
علی بن محمد گفت: دختر أبوالأسود دؤلی را دیدم در حالیکه روبروی پدرش حلوایی بود پس گفت: ای پدر! غذایی به من بده؛ گفت: دهانت را باز کن. پس دهانش را باز کرد آنگاه چیز بادامی شکل را در آن قرار داد سپس به آن دختر گفت: بر تو باد به خرما که آن سودمندتر و سیرکنندهتر است. دختر گفت: این [که الان خوردم نیز] سودمندتر و مفیدتر است. پدرش گفت: این غذایی است که معاويه آن را برای ما فرستاده که به وسیلهی آن ما را از حُبّ علی بن أبی طالب دور کند و به اشتباه بیندازد. دختر گفت: خدا او را زشت گرداند؛ میخواهد به وسیلهی عسلِ آمیخته به زعفران، ما را از سیّدی پاک و طاهر دور کند. نابود باد کسی که این غذا را فرستاد و نیز خورندهی آن. سپس مشغول خودش شد و آنچه از آن غذا را خورده بود، قی کرد و در حالیکه گریان بود شروع کرد به گفتن این شعر:
«ای پسر هند! آیا با عسل آمیخته به زعفران، اسلام و دین را به تو میفروشیم؟»
«به خدا سوگند نه؛ و تا زمانی که مولای ما امیرالمؤمنین باشد، اینچنین نخواهد شد.»(3)
رومی بن حمّاد مخارقی گفت: به سفیان بن عیینه گفتم: از آیه (سأل سائل)(4)به من خبر بده که دربارهی چه کسی نازل شد؟ گفت: از چیزی از من سؤال کردی که هیچکس قبل از تو آن را از من نپرسیده بود.[همانا من قبلاً] این [سؤال] را از امام صادق(علیه السلام) پرسیدم که ایشان فرمود: چیزی از من پرسیدی که احدی قبل از تو آن را از من نپرسیده بود [بعد ادامه داد] پدرم از اجدادش برایم حدیث نقل کرد و فرمود: آنگاه که پیامبر(صلی الله علیه وآله) آخرین حج را به جا میآورد، در غدیر خم فرود آمد و مردم را صدا زد و مردم جمع شدند سپس فرمود: ای مردم! آیا رسالت را به شما نرساندم؟ گفتند: آری؛ به خدا سوگند اینچنین است.
1) مترجم: این اسم و مابقی اسامی که در ادامه ذکر میشوند، همه جزء راویان و سلسله سند این حدیث میباشند که منباب تأیید سخن امام حسن(علیه السلام) آمین گفتهاند.
2) مقاتل الطالبیین: 46- شرح إبن أبي الحديد: 46/16- الارشاد: 211- احتجاج طبرسی: 420/1- کشف الغمه: 573/1- مقصد الراغب: 128- نزهة الناظر: 34- العدد القويه: 6- بحار: 49/44 ح5.
3) سفينة البحار: 669/1.
4) معارج: 1.
قَالَ: أَفَلَمْ أَنْصَحْ لَكُمْ؟ قَالُوا بَلَىٰ.
قَالَ: فَأَخَذَ بِضَبْعِ عَلِيٍّ فَرَفَعَهُ حَتَّىٰ رُؤِيَ بَيَاضُ إِبْطَيْهِمَا، [ثُمَّ] قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهٰذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ، وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ.
قَالَ: فَشَاعَ ذٰلِكَ [الْخَبَرُ] فَبَلَغَ الْحَارِثَ بْنَ النُّعْمَانِ الْفِهْرِيَّ، فَأَقْبَلَ يَسِيرُ عَلَىٰ نَاقَةٍ لَهُ حَتَّىٰ نَزَلَ بِالْأَبْطَحِ، فَأَنَاخَ رَاحِلَتَهُ وَشَدَّ عِقَالَهَا، ثُمَّ أَتَى النَّبِيَّ وَهُوَ فِي مَلَأٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَاللَّهِ الَّذِي لَا إِلٰهَ إِلَّا هُوَ، إِنَّكَ أَمَرْتَنَا أَنْ نَشْهَدَ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ فَشَهِدْنَا، ثُمَّ أَمَرْتَنَا أَنْ نَشْهَدَ أَنَّكَ رَسُولُهُ فَشَهِدْنَا، ثُمَّ أَمَرْتَنَا أَنْ نُصَلِّيَ خَمْساً فَصَلَّيْنَا، ثُمَّ أَمَرْتَنَا أَنْ نَصُومَ شَهْرَ رَمَضَانَ فَصُمْنَا، ثُمَّ أَمَرْتَنَا أَنْ نُزَكِّيَ فَزَكَّيْنَا، ثُمَّ أَمَرْتَنَا أَنْ نَحُجَّ فَحَجَجْنَا، ثُمَّ لَمْ تَرْضَ حَتَّىٰ نَصَبْتَ ابْنَ عَمِّكَ عَلَيْنَا فَقُلْتَ مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهٰذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ. هٰذَا عَنْكَ؟ أَوْ عَنِ اللَّهِ تَعَالَىٰ؟!! قَالَ النَّبِيُّ: لَا، بَلْ عَنِ اللَّهِ.
قَالَ: فَقَامَ الْحَارِثُ بْنُ النُّعْمَانِ مُغْضَباً وَهُوَ يَقُولُ: اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ مَا قَالَ مُحَمَّدٌ حَقّاً فَأَنْزِلْ بِي نِقْمَةً عَاجِلَةً. قَالَ: ثُمَّ أَتَى الْأَبْطَحَ فَحَلَّ عِقَال نَاقَتِهِ وَاسْتَوَىٰ عَلَيْهَا فَلَمَّا تَوَسَّطَ الْأَبْطَحَ رَمَاهُ اللَّهُ بِحَجَرٍ، فَوَقَعَ وَسَطَ دِمَاغِهِ وَخَرَجَ مِنْ دُبُرِهِ، فَخَرَّ مَيِّتاً فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَىٰ: (سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِلْكَافِرِينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ).
وَقَدْ أَوْرَدَ أَبُو إِسْحَاقَ الثَّعْلَبِيُّ إِمَامُ أَصْحَابِ الْحَدِيثِ فِي تَفْسِيرِهِ هٰذِهِ الْحِكَايَةَ بِغَيْرِ إِسْنَادٍ.
عَنْ أَبِي صَالِحٍ، قَالَ: دَخَلَ ضِرَارُ بْنُ ضَمْرَةَ الْكِنَانِيُّ عَلَىٰ مُعَاوِيَةَ، فَقَالَ لَهُ: صِفْ [لِي] عَلِيّاً. قَالَ: أَوْ تُعْفِينِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟
قَالَ: لَا أُعْفِيكَ. قَالَ: إِذَا لَا بُدَّ، فَإِنَّهُ كَانَ وَاللَّهِ بَعِيدَ الْمَدَىٰ، شَدِيدَ الْقُوَىٰ، يَقُولُ فَصْلًا وَيَحْكُمُ عَدْلًا، يَنْفَجِرُ الْعِلْمُ مِنْ فِيهِ، وَتَنْطِقُ الْحِكْمَةُ مِنْ نَوَاجِذِهِ يَسْتَوْحِشُ مِنَ الدُّنْيَا وَزَهْرَتِهَا، وَيَسْتَأْنِسُ بِاللَّيْلِ وَظُلْمَتِهِ.
وَكَانَ وَاللَّهِ غَزِيرَ الدَّمْعَةِ، طَوِيلَ الْفِكْرَةِ، يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ وَيُخَاطِبُ نَفْسَهُ، يُعْجِبُهُ مِنَ اللِّبَاسِ مَا قَصُرَ، وَمِنَ الطَّعَامِ مَا خَشُنَ.
كَانَ وَاللَّهِ كَأَحَدِنَا، يُدْنِينَا إِذَا أَتَيْنَاهُ، وَيُجِيبُنَا إِذَا سَأَلْنَاهُ.
فرمود: آیا شما را نصیحت نکردم؟ گفتند: آری؛ به خدا سوگند اینچنین است. پس انگشت علی(علیه السلام) را گرفت و او را بالا برد تا اینکه سفیدی زیر بغل او دیده شد. سپس فرمود: ای مردم! هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست. خدایا! کسی که او را دوست دارد، دوست بدار و دشمن کسی باش که با او دشمن است. راوی گفت: این خبر پخش شد و به حارث بن نعمان فهری رسید پس او اندکی بر روی ناقهاش پیش آمد تا در زمینی هموار فرود آمد پس زانوی شتر را خواباند و افسارش را محکم بست. سپس نزد پیامبر(صلی الله علیه وآله) آمد در حالیکه آن حضرت در بین گروهی از اصحابش بود پس گفت: ای رسول خدا! سوگند به خدایی که پروردگاری جز او نیست، همانا تو ما را امر کردی که شهادت بدهیم خدایی جز الله نیست، پس ما شهادت دادیم سپس به ما دستور دادی که شهادت بدهیم که همانا تو فرستادهی او هستی، پس ما شهادت دادیم. سپس به ما دستور دادی که پنج نوبت نماز بخوانیم، پس ما نیز نماز گزاردیم. سپس به ما امر کردی که ماه رمضان را روزه بگیریم، پس ما روزه گرفتیم. سپس دستور دادی که زکات بدهیم، پس زکات دادیم. سپس دستور دادی که حج بجا آوریم، پس ما حج بجا آوردیم. بعد از آن، راضی نشدی تا اینکه پسرعمویت را بر ما منصوب کردی و فرمودی: هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست. [ای رسول خدا!] آیا این کار از طرف خودت است یا از طرف خدای تعالی؟!! پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: نه، [از جانب خودم نیست] بلکه از جانب خداست. پس حارث بن نعمان غضبناک بلند شد در حالیکه میگفت: خدایا! اگر آنچه محمد گفت حق میباشد، پس سریعاً بلای بزرگی را بر من نازل کن. سپس به همان زمین هموار [که شترش را بسته بود] آمد و افسار ناقهاش را گشود و بر آن سوار شد. پس آنگاه که به اواسط آن زمین رسید، خداوند سنگی را به سوی او پرتاب کرد که وسط سرش خورد و از پشتش خارج شد آنگاه درحالیکه مرده بود از مرکب روی زمین افتاد. پس خداوند این آیه را نازل کرد (درخواست کنندهای، عذابی را که واقع شدنی است از تو درخواست کرد. عذابی که ویژهی کافران است و آن را بازدارندهای نیست.)(1)و به تحقیق که پیشوای محدثین، أبواسحاق ثعلبی، این حکایت را به سند دیگری در تفسیرش آورده است.(2)
أبیصالح گفت: ضرار بن ضمرة کنانی بر معاويه وارد شد. پس معاويه به او گفت: علی را برایم وصف کن. گفت: ای امیرالمؤمنین! آیا مرا معاف میکنید؟ معاويه گفت: نه؛ تو را معاف نمیکنم [حتماً باید بگویی] پس گفت: بنابراین چارهای نیست. به خدا سوگند همانا علی، دست نیافتنی و دارای نیرویی شدید بود. سخن او فصل الخطاب و حکم او عادلانه بود. علم از دهانش فرو میریخت و دهانش جز به گفتن حکمت باز نمیشد. از دنیا و زرق و برقش وحشت داشت و به شب و تاریکیاش اُنس گرفته بود. به خدا سوگند اشکش سرازیر و فکر کردنش طولانی بود و کف دستانش را واژگون میکرد و خودش را موردخطاب قرار میداد. لباسهایی که وصله دار و غذاهایی که خشک و نامطبوع بود، او را مسرور میساخت. به خدا سوگند مانند یکی از ما بود. آنگاه که به نزدش میرفتیم به ما نزدیک میشد و هنگامی که از او سؤال میپرسیدیم به ما جواب میداد؛
وَ كَانَ مَعَ قُرْبِهِ مِنَّا لَا نُكَلِّمُهُ هَيْبَةً لَهُ، فَإِنْ تَبَسَّمَ فَعَنْ مِثْلِ اللُّؤْلُؤِ الْمَنْظُومِ يُعَظِّمُ أَهْلَ الدِّينِ، وَ يُحِبُّ الْمَسَاكِينَ، لَا يَطْمَعُ الْقَوِيُّ فِي بَاطِلِهِ، وَ لَا يَيْأَسُ الضَّعِيفُ مِنْ عَدْلِهِ، فَأَشْهَدُ بِاللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُهُ فِي بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَدْ أَرْخَى اللَّيْلُ سُدُولَهُ وَ غَارَتْ نُجُومُهُ مَائِلًا فِي مِحْرَابِهِ، قَابِضاً عَلَى لِحْيَتِهِ، يَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِيمِ وَ يَبْكِي بُكَاءَ الْوَالِهِ الْحَزِينِ، وَ كَأَنِّي أَسْمَعُهُ الْآنَ وَ هُوَ يَقُولُ: رَبَّنَا رَبَّنَا - يَتَضَرَّعُ إِلَيْهِ - ثُمَّ يَقُولُ لِلدُّنْيَا: أَبِي تَعَرَّضْتِ؟! أَمْ لِي تَشَوَّقْتِ؟! هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي، لَا حَانَ حِينُكِ، قَدْ أَبْتَتُّكِ ثَلَاثاً فَعُمْرُكِ قَصِيرٌ، وَ عَيْشُكِ حَقِيرٌ، وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ آهِ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ، وَ بُعْدِ السَّفَرِ، وَ خَشْيَةِ الطَّرِيقِ.
قَالَ: فَوَكَفَتْ دُمُوعُ مُعَاوِيَةَ عَلَى لِحْيَتِهِ، مَا يَمْلِكُهَا وَ جَعَلَ يَنْشِفُهُ بِكُمِّهِ وَ قَدِ اخْتَنَقَ الْقَوْمُ بِالْبُكَاءِ، فَقَالَ: كَذَا كَانَ وَ اللَّهِ أَبُو الْحَسَنِ، فَكَيْفَ وَجْدُكَ عَلَيْهِ يَا ضِرَارُ؟ قَالَ: وَجْدُ مَنْ ذُبِحَ وَاحِدُهَا فِي حِجْرِهَا، لَا تَرْقَى دَمْعَتُهَا وَ لَا يَسْكُنُ حُزْنُهَا، ثُمَّ قَامَ فَخَرَجَ.
مُحَمَّدُ بْنُ مَنْصُورٍ الطُّوسِيُّ يَقُولُ: كُنَّا عِنْدَ الشَّيْخِ أَحْمَدَ بْنِ حَنْبَلٍ، فَقَال لَهُ رَجُلٌ، يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا تَقُولُ فِي هٰذَا الْحَدِيثِ الَّذِي يُرْوَى أَنَّ عَلِيّاً قَالَ: «أَنَا قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ»؟
فَقَالَ: مَا نُنْكِرُ مِنْ ذَا، أَلَيْسَ قَدْ رُوِينَا أَنَّ النَّبِيَّ(صلی الله علیه وآله) قَالَ لِعَلِيٍّ(علیه السلام): «لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ، وَ لَا يُبْغِضُكَ إِلَّا مُنَافِقٌ»؟ قُلْنَا: بَلَىٰ.
قَالَ: فَأَيْنَ الْمُؤْمِنُ؟ قَالَ: فِي الْجَنَّةِ. قَالَ: فَأَيْنَ الْمُنَافِقُ؟ قَالَ: فِي النَّارِ.
قَالَ: فَإِذاً عَلِيٌّ قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ.
مُحَمَّدُ بْنُ مَنْصُورٍ قَالَ: سَمِعْتُ الشَّيْخَ أَحْمَدَ بْنَ حَنْبَلٍ يَقُولُ: مَا رُوِيَ لِأَحَدٍ مِنَ الْفَضَائِلِ أَكْثَرَ مِمَّا رُوِيَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.
ولی با وجود نزدیکیاش به ما، از ترس هیبت او، با او سخن نمیگفتیم و اگر لبخند میزد، همچون مرواریدی آراسته بود. اهل دین را بزرگ میشمرد و مسکینان را دوست داشت. [با وجود او] افراد قدرتمند، برای رفتن در مسیر باطل، طمع نمیکردند و افراد ضعیف، از عدل او مأیوس نمیشدند. خدا را شاهد میگیرم که او را در برخی جاها در حالیکه شب، پردهی سیاهی افکنده بود و ستارههایش به غارت رفته بودند، دیدم که در محرابش خم شده و محاسن خود را گرفته بود و مانند مارگزیده به خود میپیچید و مانند افراد حیران و محزون گریه میکرد - گویی اکنون آن صدا و ضجّه را از او میشنوم - در حالیکه میفرمود: ربّنا.. ربّنا.. و به سوی او تضرّع میکرد. سپس خطاب به دنیا میفرمود: آیا برای من خودنمایی میکنی؟! یا اینکه شیفتهی من شدهای تا روزی در دل من جای گیری؟! هیهات، هیهات، کسی غیر از مرا فریب ده که اکنون وقت تو نیست. به تحقیق تو را سه طلاقه کردم. پس عمر تو کوتاه و زندگی تو حقیر و اهمیت تو اندک است. آه آه از اندک بودن توشه و دوری سفر و وحشتِ مسیر [پیش رو]. راوی گفت: پس اشکهای معاويه قطره قطره بر محاسنش میچکید و نمیتوانست جلوی آن را بگیرد لذا بوسیلهی آستینش شروع به پاک کردن اشکها نمود و در حالیکه گریه، راه گلوی اطرافیان او را نیز بسته بود گفت: به خدا قسم أبوالحسن اینچنین بود. ای ضرار! احساس تو نسبت به او چگونه است؟ جواب داد: حال کسی است که یکی از خانوادهاش در دامن او ذبح شده باشد که صدای گریهاش بلند میشود و اندوهش تسکین نمییابد. سپس ضرار برخاست و خارج شد.(1)
محمد بن منصور طوسی گوید: ما نزد شیخ احمد بن حنبل بودیم که مردی به او گفت: ای أبا عبدالله! چه میگویی دربارهی این حدیثی که روایت میکنند که علی(علیه السلام) فرمود: «من تقسیمکنندهی بهشت و آتشم»؟ احمد بن حنبل گفت: کسی که چنین مقامی داشته باشد را انکار نمیکنم. آیا چنین نیست که برای ما روایت کردهاند که همانا پیامبر(صلی الله علیه وآله) به علی(علیه السلام) فرمود: «تو را دوست ندارد مگر مؤمن، و با تو دشمنی نمیکند، مگر منافق»؟ گفتیم: بله. گفت: پس [جایگاه] مؤمن کجاست؟ در بهشت و [جایگاه] منافق کجاست؟ در آتش. پس بنابراین علی تقسیمکنندهی بهشت و جهنم است.(2)
محمد بن منصور گوید: شنیدم شیخ احمد بن حنبل میگوید: برای هیچکس بیشتر از آنچه برای علی بن أبی طالب(علیه السلام) نقل شده، فضائلی روایت نشده است.(3)
1) امالی صدوق: 499 ح2- بحار: 14/41 ح6- کراجکی در کتاب الکنز: 270- حلية الأولياء: 84/1- سید رضی در الخصائص: 40- کشف الغمه: 77/1- ارشاد القلوب: 218- اعلام الدين: 88- تنبيه الخواطر: 79/1- ابن فهد در عدة الداعی: 194.
2) قاضی بن أبی یعلی حنفی در طبقات الحنابله: 320/1.
3) مستدرک حاکم: 107/3- ابن عبدالبر در الاستیعاب: 51/2- مناقب خوارزمی: 3- بحار: 124/40 ح13- کشف الغمه: 167/1- الطرائف: 136/1 ح215- احقاق الحق: 122/5-127.
اَلْجَاحِظُ عَمْرُو بْنُ بَحْرٍ قَالَ: سَمِعْتُ النَّظَّامَ يَقُولُ: عَلِيٌّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) مِحْنَةٌ عَلَى الْمُتَكَلِّمِ إِنْ وَفَّاهُ حَقَّهُ غَلَا، وَ إِنْ بَخَسَهُ حَقَّهُ أَسَاءَ وَ قَلَى وَ الْمَنْزِلَةُ الْوُسْطَى دَقِيقَةُ الْوَزْنِ حَادَّةُ اللِّسَانِ، صَعْبَةُ التَّرَقِّي إِلَّا عَلَى الْحَاذِقِ الذَّكِيِّ.
عَنْ قَتَادَةَ أَنَّ أَرْوَى بِنْتَ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ دَخَلَتْ عَلَى مُعَاوِيَةَ بِالْمَدِينَةِ وَ هِيَ عَجُوزٌ كَبِيرَةٌ، فَلَمَّا رَآهَا مُعَاوِيَةُ قَالَ: مَرْحَبَاً بِكِ يَا خَالَةُ، كَيْفَ أَنْتِ بَعْدِي؟ قَالَتْ: كَيْفَ أَنْتَ يَابْنَ أَخِي؟ لَقَدْ كَفَرْتَ النِّعْمَةَ، وَ أَسَأْتَ لِابْنِ عَمِّكَ الصَّحْبَةَ وَ تَسَمَّيْتَ بِغَيْرِ اسْمِكَ، وَ أَخَذْتَ غَيْرَ حَقِّكَ بِلَا بَلَاءٍ كَانَ مِنْكَ، وَ لَا مِنْ آبَائِكَ فِي دِينِنَا وَ لَا سَابِقَةٍ كَانَتْ لَكُمْ مَعَ نَبِيِّنَا (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ)، بَلْ كَفَرْتُمْ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ)، فَأَتْعَسَ اللَّهُ مِنْكُمُ الْجُدُودَ، وَ صَعَّرَ مِنْكُمُ الْخُدُودَ حَتَّى يَرُدَّ اللَّهُ الْحَقَّ إِلَى أَهْلِهِ، فَكَانَتْ كَلِمَتُنَا هِيَ الْعُلْيَا، وَ نَبِيُّنَا مُحَمَّدٌ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) هُوَ الْمَنْصُورُ عَلَى مَنْ نَاوَاهُ، فَوَثَبَتْ قُرَيْشٌ عَلَيْنَا مِنْ بَعْدِهِ حَسَدَاً لَنَا وَ بَغْيَاً عَلَيْنَا. فَكُنَّا بِحَمْدِاللَّهِ أَهْلَ بَيْتِ مُحَمَّدٍ فِيكُمْ بَعْدَ نَبِيِّنَا (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى، وَ غَايَتُنَا الْجَنَّةُ، وَ غَايَتُكُمُ النَّارُ.
فَقَالَ لَهَا عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ: كَفَى أَيَّتُهَا الْعَجُوزُ، الضَّالَّةُ، وَ اقْصُرِي مِنْ قَوْلِكِ مَعَ ذَهَابِ عَقْلِكِ، فَلَا تَجُوزُ شَهَادَتُكِ وَحْدَكِ.
فَقَالَتْ: وَ أَنْتَ يَابْنَ الْبَاغِيَةِ تَتَكَلَّمُ وَ أُمُّكَ أَشْهَرُ بَغِيٍّ بِمَكَّةَ، وَ أَقَلُّهُنَّ أُجْرَةً، إِدَّعَاكَ خَمْسَةٌ مِنْ قُرَيْشٍ، فَسُئِلَتْ أُمُّكَ عَنْ ذَلِكَ، فَقَالَتْ: كُلٌّ قَدْ أَتَانِي، فَانْظُرُوا أَشْبَهَهُمْ بِهِ فَأَلْحِقُوهُ [بِهِ.] فَغَلَبَ عَلَيْكَ شَبَهُ الْعَاصِ بْنِ وَائِلٍ السَّهْمِيِّ، جَزَّارِ قُرَيْشٍ. فَقَالَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ: كَفَى أَيَّتُهَا الْعَجُوزُ، وَ اقْصُرِي لَمَا جِئْتِ لَهُ. قَالَتْ: وَ أَنْتَ يَابْنَ الزَّرْقَاءِ تَتَكَلَّمُ؟ وَ اللَّهِ لَأَنْتَ بِشَعْرِ مَوْلَى الْحَارِثِ بْنِ كَلَدَةَ أَشْبَهُ مِنْكَ بِالْحَكَمِ بْنِ أَبِي الْعَاصِ، وَ لَقَدْ رَأَيْتُ الْحَكَمَ سَبْطَ الشَّعْرِ، مَدِيدَ الْقَامَةِ مَا بَيْنَكُمَا قَرَابَةٌ إِلَّا قَرَابَةُ الْفَرَسِ الضَّامِرِ مِنَ الْأَتَانِ الْمُقْرِفِ. فَسَلْ عَمَّا أَخْبَرَتْكَ أُمُّكَ فَإِنَّهَا سَتُعْلِمُكَ بِذَلِكَ. ثُمَّ الْتَفَتَتْ إِلَى مُعَاوِيَةَ فَقَالَتْ: مَا جَرَّأَ هَؤُلَاءِ عَلَى غَيْرِكَ، وَ إِنَّ أُمَّكَ الْقَائِلَةُ فِي قَتْلِ عَمِّنَا حَمْزَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ:
نَحْنُ جَزَيْنَاكُمْ بِيَوْمِ بَدْرِ *** وَ الْحَرْبُ بَعْدَ الْحَرْبِ ذَاتُ سُعْرِ
جاحظ عمرو بن بحر گفت: شنیدم نظام [معتزلی] میگوید: [توصیف] علی(علیه السلام) برای گوینده سخت است؛ اگر حق او را ادا کند، غلوّ کرده و اگر حقش را کم بگذارد، بد کرده و مقام او را پایین آورده است. درحالیکه جایگاه متوسط، حساب شده و دقیق، و اوج گفتار و زبانآوری، و مرحلهای دشوار برای رسیدن به آن است مگر برای افراد ماهر و باهوش.(1)
قتاده روایت کرد که دختر حارث بن عبدالمطلب که پیرزنی مُسن بود، در مدینه بر معاویه وارد شد. پس آنگاه که معاویه او را دید گفت: خوش آمدی ای عمه! در نبود من چگونهای؟ گفت: تو چگونهای ای پسر برادرم؟ به تحقیق که کفران نعمت کردی و با پسر عمویت بد رفتاری کردی و خود را به آنچه اسم خودت نبود، نامیدی [یعنی خودت را به ناحق امیرالمؤمنین نامیدی] و آنچه حق خودت نبود را بدون هیچ شجاعتی که از تو یا از پدرانت در دین ما سرزند، و بدون سابقهای که همراه پیامبرتان برای شما باشد، گرفتی. بلکه شما بدانچه محمد(صلی الله علیه وآله) آورد، کافر شدید. پس خداوند بخت و اقبال شما را نابود و صورتهای شما را واژگون سازد تا اینکه خدا، حق را به اهلش برگرداند. پس کلمهی ما، برترین و پیامبر ما محمد(صلی الله علیه وآله) است که او یاری شده از طرف خدا علیه کسانی است که با او دشمنی کنند. اما بعد از پیامبر، قریش از روی حسادت و دشمنی با ما، به ما هجوم آورد. پس بحمدالله ما اهل بیت محمد در بین شما پس از پیامبرمان به منزلهی هارون نسبت به موسی میباشیم در حالیکه پایان کار ما بهشت و پایان کار شما آتش است.
عمرو عاص به آن زن گفت: ای پیرزن! ای گمراه! بس کن. سخنت را با وجود از بین رفتن عقلت کوتاه کن حال آنکه شهادت تو به تنهایی مؤثر واقع نمیشود [یعنی کسی حرفت را باور نمیکند]. آن زن پاسخ داد: و تو ای پسر نابغه! صحبت میکنی؟! در حالیکه مادرت مشهورترین فاسد در مکه بود و پایینترین نرخ را در بین زنان داشت و پنج نفر از قریش مدعی تو شدند و من این قضیه را از مادرت پرسیدم پس مادرت گفت: هر یک از این پنج نفر نزد من آیند پس نگاه کنید ببینید کدام یک از آنها به این طفل شبیه است، آنگاه طفل را به او ملحق کنید. پس شباهت عاص بن وائل سهمی، قصاب قریش باعث دستیابی او به تو شد. مروان بن حکم گفت: بس کن ای پیرزن! این سخنان را رها کن که بدان خاطر بدینجا نیامدی. آن زن گفت: و اما تو ای پسر زن بدکاره! صحبت میکنی؟! به خدا قسم موی تو به مولی حارث بن کلده شبیه تر از تو به حکم بن أبی العاص است. و بدرستیکه من حکم را دیدهام که او مویی آویزان و نرم و قامتی بلند داشت و بین تو و [پدرت] حکم، قرابت و شباهتی وجود ندارد مگر نزدیکی و شباهت اسب لاغر نسبت به ماده الاغ نفرت انگیز. پس آنچه را به تو خبر دادم، از مادرت سؤال کن زیرا بدرستی که او تو را به آن مطالب آگاه خواهد کرد. سپس به معاویه رو کرد و گفت: اینان [یعنی عمرو عاص و مروان] را کسی غیر از تو بر من گستاخ و بیباک نکرد. و همانا مادرت در قتل عموی ما حمزه (رضی الله عنه) اینچنین میگفت:
«ما شما را به خاطر جنگ بدر مجازات کرده و جبران مافات کردیم در حالیکه جنگ بعد از جنگ، دیوانگی و آشفتگی است.»
1) امالی طوسی: 201/2- بحار: 125/40 ح15- جعفر قمی در کتاب المسلسلات: 113.
مَا كَانَ عَنْ عُتْبَةَ لِي مِنْ صَبْرِ *** وَ لَا أَخِي وَ عَمِّهِ وَ بَكْرِ
سَكَنَ وَحْشِيٌّ غَلِيلَ صَدْرِي *** فَشَكْرُ وَحْشِيٍّ عَلَى دَهْرِي
حَتَّى تَرِمَ أَعْظُمِي فِي قَبْرِي
فَأَجَابَتْهَا ابْنَةُ عَمِّي [تَقُولُ]:
خَزِيتِ فِي بَدْرٍ وَ غَيْرِ بَدْرِ *** يَا ابْنَةَ وَقَّاعٍ عَظِيمِ الْكُفْرِ
صَبَّحَكِ اللَّهُ غَدَاةَ النَّحْرِ *** بِالْهَاشِمِيِّينَ الطُّوَالِ الزُّهْرِ
حَمْزَةَ لَيْثِي وَ عَلِيٍّ صَقْرِي *** وَ نَذَرْكِ الشَّرَّ فَشَرَّ نَذْرِ
هَتَكَ وَحْشِيٌّ ضَمِيرَ صَدْرِي *** هَتَكَ وَحْشِيُّ حِجَابَ سِتْرِي
مَا لِلْبَغَايَا بَعْدَهَا مِنْ فَخْرِ
فَالْتَفَتَ مُعَاوِيَةُ إِلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَ مَرْوَانَ بْنِ الْحَكَمِ وَ قَالَ: مَاجَرَاهَا عَلَى غَيْرِ كُمَا، ثُمَّ قَالَ لَهَا: يَا خَالَةُ اقْصِدِي لِحَاجَتِكِ، وَ دَعِي عَنْكِ أَسَاطِيرَ الْأَوَّلِينَ.
قَالَتْ: تُعْطِينِي أَلْفَ دِينَارٍ، وَ أَلْفَ دِينَارٍ، وَ أَلْفَ دِينَارٍ. قَالَ: وَ مَا تَصْنَعِينَ بِأَلْفِي دِينَارٍ؟
قَالَتْ: أَشْتَرِي بِهَا عَيْنَاً خَرَّارَةً فِي أَرْضٍ خَوَارَةٍ تَكُونُ لِفُقَرَاءِ بَنِي الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ. قَالَ: هِيَ لَكِ.
قَالَ: فَمَا تَصْنَعِينَ بِأَلْفِي دِينَارٍ؟
قَالَتْ: أُزَوِّجُ بِهَا فُقَرَاءَ بَنِي الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ [مِنْ أَكْفَائِهَا]. قَالَ: فَمَا تَصْنَعِينَ بِأَلْفِي دِينَارٍ؟
قَالَتْ: أَسْتَعِينُ بِهَا عَلَى شِدَّةِ الْأَيَّامِ، وَ زِيَارَةِ بَيْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ. قَالَ: هِيَ لَكِ، أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ كَانَ [اِبْنُ عَمِّكِ] عَلِيٌّ حَيَّاً لَمَا أَمَرَكِ بِهَذَا؟
قَالَتْ: صَدَقْتَ، إِنَّ عَلِيَّاً حَفِظَ لِلَّهِ أَمَانَتَهُ، وَ ضَيَّعْتَهَا، وَ خُنْتَ فِي مَالِهِ.
ثُمَّ قَالَتْ: أَتْرُكُ عَلِيَّاً، فَضَّ اللَّهُ فَاكَ، وَ اجْهَدْ بَلَاكَ. ثُمَّ عَلَا نَحِيبُهَا وَ بُكَاؤُهَا، وَ أَنْشَدَتْ شِعْرَ أَبِي الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِيِّ، وَ قِيلَ: إِنَّه لَهَا:
أَلَا يَا عَيْنُ وَيْحَكِ أَسْعِدِينَا *** أَلَا فَابْكِي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَا
رُزِينَا خَيْرَ مَنْ رَكِبَ الْمَطَايَا *** وَ جَرَّ بِهَا، وَ مَنْ رَكِبَ السَّفِينَا
وَ مَنْ لَبِسَ النِّعَالَ، وَ مَنْ حَذَاهَا *** وَ مَنْ قَرَأَ الْمَثَانِيَ وَ الْمُبِينَا
إِذَا اسْتَقْبَلْتَ وَجْهَ أَبِي حُسَيْنٍ *** رَأَيْتَ الْبَدْرَ رَأْيَ النَّاظِرِينَا
«به خاطر مرگ عتبه و برادرم و عمویش بکر، برایم صبری نمانده.»
«وحشی، سوزش سینهی مرا تسکین داد. پس در زندگیام از وحشی [به خاطر کارش] تمجید و ستایش میکنم.»
«تا اینکه استخوانهای من درون قبرم، آرام گیرد.»
پس دختر عمویم [با این اشعار] به او جواب داد:
«ای دختر فتنهانگیز و کسی که کفرش بزرگ بود! در جنگ بدر و غیر آن دچار پستی و فرومایگی شدید.»
«خدا در صبح روز قربانی و ذبح، به خاطر فرزندان هاشم که تابناک و درخشنده بودند [و شما آنها را کشتید] به داد تو برسد.»
«حمزه، شیر من و علی، باز شکاری من است. پس نذر تو شرّ است که بدترین نذر میباشد.»
«وحشی [با کشتن حمزه] درون سینهی مرا درید و پوشش و حجاب مرا از بین برد.»
«برای افراد ستمگر بعد از آن، فخر و بزرگی نیست.»
پس معاویه به عمرو عاص و مروان بن حکم رو کرد و گفت: این زن را کسی غیر از شما دو نفر بر من گستاخ و بیباک نکرد. سپس به زن گفت: ای خاله! حاجتت را بخواه و این حرفهای قدیمی و باطل را رها کن. آن زن گفت: دو هزار دینار و دو هزار دینار و دو هزار دینار به من میدهی؟ معاویه گفت: با دو هزار دینار [اول] میخواهی چه کنی؟ گفت: با آن پول، چشمهای جوشان در زمینی خشک و بیآب و علف برای فقرای بنی حارث بن عبدالمطلب خریداری میکنم. معاویه گفت: آن پول برای توست. سپس گفت: با آن دو هزار دینار [دوم] میخواهی چه کنی؟ گفت: با آن، فقرای بنی حارث بن عبدالمطلب را با همطرازان خود همسر میدهم. معاویه گفت: با آن دو هزار دینار [سوم] میخواهی چه کنی؟ گفت: در سختی روزگار و زیارت بیتالله الحرام از آن پول استفاده میکنم. معاویه گفت: آن پول نیز برای توست. اما به خدا قسم اگر پسرعمویت علی زنده بود، دستور چنین کاری را به تو نمیداد. آن زن گفت: راست گفتی؛ همانا علی امانت خدا را حفظ کرد در حالیکه تو امانت خدا را ضایع کردی و در اموال خدا خیانت کردی. سپس ادامه داد: علی را واگذار. خداوند کامت را تلخ و بلا و مصیبت تو را افزون کند. بعد صدای شیون و گریهاش بلند شد و شعر أبوالاسود دؤلی را سرود و گفته شده این شعر خود اوست:
«هان ای چشم! وای بر تو؛ ما را یاری کن. آگاه باش پس برای امیر المؤمنین گریه کن.»
«بهترین کسی که بر چهارپا سوار شد، ما را جا داد و به سوی خود جذب کرد و همچنین کسی که سوار کشتی شد.»
«و نیز کسی که کفش بپا کرد و در آن مسیر گام برداشت و کسی که مثانی و قرآن مبین را خواند.»
«آنگاه که به صورت پدر حسین رو کنی، به مانند نگاه کردن افراد نظاره کننده ماه را میبینی.»
أَلَا أَبْلِغْ مُعَاوِيَةَ بْنَ حَرْبٍ *** فَلَا قَرَّتْ عُيُونُ الشَّامِتِينَا
أَفِي الشَّهْرِ الْحَرَامِ فَجَعْتُمُونَا *** بِخَيْرِ النَّاسِ طُرَّاً أَجْمَعِينَا
نَعَى بَعْدَ النَّبِيِّ - فَدَتْهُ نَفْسِي - *** أَبُو حَسَنٍ وَ خَيْرُ الصَّالِحِينَا
كَأَنَّ النَّاسَ إِذْ فَقَدُوا عَلِيَّاً *** نَعَامٌ ضَلَّ فِي بَلَدٍ عَزِينَا
فَلَا وَ اللَّهِ لَا أَنْسَى عَلِيَّاً *** وَ حُسْنَ صَلَاتِهِ فِي الرَّاكِعِينَا
لَقَدْ عَلِمَتْ قُرَيْشٌ حَيْثُ كَانَتْ *** بِأَنَّكَ خَيْرُهُمْ حَسَبَاً وَ دِينَا
قَالَ: فَبَكَى مُعَاوِيَةُ وَ قَالَ:
كَانَ وَ اللَّهِ أَبُو الْحَسَنِ يَا خَالَةُ كَمَا قُلْتِ [وَ أَفْضَلَ.] وَ أَمَرَ لَهَا بِمَا سَأَلَتْ.
سَمِعْتُ زِرَّ بْنَ جَيْشٍ يَقُولُ: لَمَّا اسْتُشْهِدَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ، أَتَى النَّاعِي الْمَدِينَةَ فَضَجَّتِ الْمَدِينَةُ بِالْبُكَاءِ وَ النَّحِيبِ، كَالْيَوْمِ الَّذِي قُبِضَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ فَأَقْبَلَ النَّاسُ يَهْرَعُونَ إِلَى بَابِ مَنْزِلِ عَائِشَةَ فَوَجَدُوا الْخَبَرَ قَدْ سَبَقَ إِلَيْهَا، فَخَرَجُوا مِنْ عِنْدِهَا فَلَمَّا كَانَ غَدَاةَ غَدٍ، قَالُوا: إِنَّ أُمَّ الْمُؤْمِنِينَ عَائِشَةَ غَادِيَةٌ إِلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ فَأَقْبَلَ النَّاسُ يَهْرَعُونَ إِلَيْهَا وَ هِيَ لَا تُطِيقُ الْكَلَامَ وَ لَا تَرُدُّ الْجَوَابَ مِنْ كَثْرَةِ الدَّمْعَةِ وَ شِدَّةِ الْعَبْرَةِ، وَ النَّاسُ حَوْلَهَا مُحْدِقُونَ، حَتَّى أَتَتْ إِلَى بَابِ حُجْرَةِ رَسُولِ اللَّهِ فَأَخَذَتْ بِعِضَادَتَيِ الْبَابِ وَ نَادَتِ: السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا سَيِّدَ الْأَنْبِيَاءِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا سَيِّدَ الشُّفَعَاءِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَحْسَنَ مَنْ تَقَمَّصَ وَ ارْتَدَى، وَ أَكْرَمَ مَنْ انْتَعَلَ وَ احْتَذَى السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى صَاحِبَيْكَ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ، أَنَا وَ اللَّهِ نَاعِيَةُ أَحَبِّ الْخَلْقِ إِلَيْكَ، وَ نَادِيَةُ أَقْرَبِ النَّاسِ لَدَيْكَ، قُتِلَ وَ اللَّهِ اِبْنُ عَمِّكَ الَّذِي فَضْلُهُ لَا يُنْسَى، قُتِلَ وَ اللَّهِ حَبِيبُكَ الْمُرْتَضَى قُتِلَ وَ اللَّهِ مِنْ زَوْجَتِهِ سَيِّدَةُ النِّسَاءِ فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءِ، فَلَوْ كُشِفَ عَنْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ الثَّرَى لَرَأَيْتَنِي وَالِهَةً عَبْرَى، بَاكِيَةً حَيْرَى. ثُمَّ اسْتَرْجَعَتْ وَ قَالَتْ: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ. ثُمَّ أَمَرَتْ أَنْ يُضْرَبَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ النَّاسِ حِجَابٌ.
ثُمَّ قَالَتْ: أَيُّهَا النَّاسُ مَا لَكُمْ وَ لِمَاذَا أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ وَ مَا أَنْتُمْ قَائِلُونَ؟
قَالُوا: يَا أُمَّ الْمُؤْمِنِينَ مَا تَقُولِينَ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ؟
«آگاه باش به معاویه بن حرب ابلاغ کن پس چشمهای بدخواهان شادمان مباد.»
«آیا در ماه حرام به خاطر بهترین همهی مردم ما را غصهدار کرد؟»
«بعد از پیامبر که جانم فدای او باد، ابوالحسن که بهترین صالحان بود، ما را سوگوار کرد.»
«مردم آنگاه که علی را از دست دادند مانند چهارپایانی بودند که راه را گم کرده و متفرق شدهاند.»
«پس به خدا قسم هرگز علی و نماز نیکویش را در بین نمازگزاران فراموش نمیکنم.»
«محققاً قریش آنگاه که تو از لحاظ دینداری و فضائل و افتخارات، بهترینِ آنها بودی، تو را شناخت.»
راوی گفت: پس معاویه گریه کرد و گفت: ای خاله! به خدا سوگند ابوالحسن همانگونه بود که گفتی بلکه او بهتر از آنچه که گفتی بود. بعد دستور داد آنچه را خواسته بود به او بدهند.(1)
زرّ بن حبیش میگوید: آنگاه که امیرالمؤمنین علی بن أبیطالب(علیه السلام) شهید شد و خبر شهادتش به مدینه رسید، صدای گریه و شیون مردم مدینه بلند شد درست مثل روزی که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در آن وفات یافت. پس مردم با عجله به سوی درب منزل عایشه رفتند که متوجه شدند که خبر [شهادت علی] زودتر به او رسیده است پس، از نزد او خارج شدند. آنگاه که فردای آن روز شد، مردم گفتند: همانا اُمّ المؤمنین عایشه، سپیدهدم به سوی قبر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) رفت و مردم با عجله به سوی او شتافتند در حالیکه او لب به سخن نمیگشود و از کثرت و شدت گریه جواب نمیداد و مردم دور او حلقه زده بودند تا اینکه به درب حجرهی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) رسید. پس دو گوشهی درب را گرفت و ندا داد: سلام بر تو ای سرور پیامبران، سلام بر تو ای سرور شفاعت کنندگان، سلام بر تو ای بهترین کسی که جامه و پیراهن به تن کرد و گرامیترین کسی که کفش بپا کرد و گام برداشت. سلام بر تو و بر دو صحابهی تو ابوبکر و عمر. به خدا سوگند من سوگوار محبوبترین خلق به سوی تو و نزدیکترین مردم، نزد تو هستم. به خدا سوگند پسرعمویت که فضائل او فراموش نشدنی است، کشته شد. به خدا سوگند، حبیب تو، مرتضی کشته شد. به خدا سوگند، کسی که او را به همسری سيدة النساء فاطمة الزهراء درآوردی، کشته شد. ای رسول خدا! اگر خاک از روی تو کنار میرفت، مرا شیدا و گریان و حیران میدیدی. سپس عایشه آیهی استرجاع را خواند و گفت: إنا لله و إنا إلیه راجعون. سپس دستور داد که بین او و مردم پردهای نصب کنند. سپس گفت: ای مردم! چه شده و چرا شما جمع شدهاید و چه میگویید؟ گفتند: ای امّالمؤمنین! در مورد علی بن أبیطالب چه میگویی [یعنی نظرت چیست]؟
1) إبن طيفور در بلاغات النساء: 27- احقاق الحق: 810/8- مقصد الراغب: 186- بحار: 118/42.
قَالَتْ: مَعَاشِرَ النَّاسِ وَ مَا عَسَى أَنْ أَقُولَ فِي عَلِيٍّ: كَانَ وَ اللَّهِ سَيِّدَ الْأَوْصِيَاءِ، وَ ابْنَ عَمِّ خَاتَمِ الْأَنْبِيَاءِ، وَ إِمَامَ الْأَتْقِيَاءِ وَ الْأَصْفِيَاءِ، وَ زَوْجَ الْبَتُولِ الزَّهْرَاءِ، وَ سَيْفَ اللَّهِ الْمَسْلُولَ عَلَى الْأَعْدَاءِ، أَمِيرَ الْبَرَرَةِ، وَ قَاتِلَ الْكَفَرَةِ، وَ أَحَدَ الْعَشَرَةِ الْمُبَشَّرَةِ، أَقْدَمَكُمْ جِهَادَاً وَ أَسْبَقَكُمْ اِجْتِهَادَاً، حَلِيفَ السَّهَرِ، وَ مَعْدِنَ الْفِكْرِ، مَشِيدَ الدِّينِ، وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ، الْأَنْزَعَ الْبَطِينَ، الْمَعْقِلَ الرَّكِينَ، الْقَوِيَّ فِي دِينِ اللَّهِ، الْقَائِمَ بِأَمْرِ اللَّهِ.
مَعَاشِرَ النَّاسِ! وَ لَقَدْ كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَ عَلِيٍّ هَنَاتٌ، وَ هَنَاتٌ فِي لَيَالٍ مُظْلِمَاتٍ فِي مِحَالِّ الْبَصْرَةِ، فَيَا لَهَا مِنْ كَرَّةٍ وَ أَيَّةِ كَرَّةٍ اِسْتَوْسَقَ ظَلَامُهَا، وَ هَجَعَ نُوَّامُهَا، فَوَطِئْتُ الْكُثْبَانَ وَ رَكِبْتُ الْقُضْبَانَ حَتَّى أَتَيْتُ خَلَلَ عَسْكَرِهِ، فَرَأَيْتُهُ بَعْدَ كَثِيبَيْنِ أَحْمَرَيْنِ لَا يَمْنَعُهُ بُعْدُ السَّفَرِ عَنِ السَّهَرِ.
فَدَنَوْتُ حَتَّى صِرْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ، فَإِذَا هُوَ وَاضِعٌ خَدَّهُ عَلَى التُّرَابِ يَبْكِي وَ يَنْتَخِبُ وَ يَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ الثَّكْلَى، وَ هُوَ يَقُولُ: سَجَدَ لَكَ وَجْهِي، وَ خَضَعَ لَكَ قَلْبِي، وَ اِسْتَسْلَمَ لِأَمْرِكَ نَفْسِي، فَكَيْفَ الْمَقَرُّ غَدَاً مِنَ أَلِيمِ عَذَابِكَ، وَ شَدِيدِ عِقَابِكَ.
قَالَتْ: فَدَنَوْتُ مِنْهُ، حَتَّى صِرْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَخَذْتُ رَأْسَهُ فِي حِجْرِي وَ مَسَحْتُ عَوَارِضَهُ مِنَ التُّرَابِ، ثُمَّ رَجَعْتُ مِنْ عِنْدِهِ، وَ لَا أَحَدَ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْهُ.
قَالَ زِرُّ بْنُ حُبَيْشٍ: ثُمَّ أَلْقَتْ نَفْسَهَا عَلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ تَبْكِي وَ تَنْتَحِبُ وَ هِيَ تَقُولُ: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا نَبِيَّ الْهُدَى، قُتِلَ وَ اللَّهِ حَامِلُ لِوَائِكَ غَدَاً.
ثُمَّ نَظَرَتْ إِلَى النَّاسِ يَبْكُونَ، فَقَالَتْ:
أَيُّهَا النَّاسُ اِبْكُوا فَالْيَوْمَ وَ اللَّهِ طَابَ الْبُكَاءُ، فَالْيَوْمَ قُبِضَ مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفَى وَ فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ، ثُمَّ رَأَتِ النَّاسَ يَبْكُونَ فَتَنَفَّسَتِ الصُّعَدَاءَ، وَ رَمَتْ بِنَفْسِهَا عَلَى الْقَبْرِ [فَوَاللَّهِ] مَا ظَنَنْتُهَا إِلَّا أَنَّهَا فَارَقَتِ الدُّنْيَا، فَحَمَلَتْهَا نِسَاءُ قُرَيْشٍ إِلَى مَنْزِلِهَا وَ هِيَ تَقُولُ:
عَجِبْتُ لِقَوْمٍ يَسْأَلُونِي عَنِ الَّذِي *** فَضَائِلُهُ مَشْهُورَةٌ فِي الْمَشَاهِدِ
فَجَدَّدَ حُزْنِي وَ اِسْتَهَلَّتْ مَدَامِعِي *** لِوَجْهِكَ يَا مَنْ يُرْتَجَى لِلشَّدَائِدِ
عایشه گفت: ای گروه مردم! در مورد علی چه میتوانم بگویم. به خدا سوگند او سیّد اوصیاء و پسرعموی خاتم الأنبیاء و امام پرهیزکاران و برگزیدگان و همسر زهرای بتول و شمشیر برکشیدهی خدا بر دشمنان، امیر نیکان، قاتل کافران و یکی از عشرهی مُبشّره، جلوترین شما در جهاد و سابقترین شما در اجتهاد، همدم شب زندهداری و معدن فکر و اندیشه، برپا کنندهی دین و مولای مؤمنین است. او مردی است که جلوی موی او ریخته و شکمی ضخیم دارد. او قلعهای استوار، قوی در دین خدا و برپا کنندهی امر خدا بود.
ای گروه مردم! به تحقیق بین من و علی ناراحتی و خدشهای بود و این ناراحتی بیاهمیت، در شبهای تاریک در محلههای بصره روی داد. پس ای کاش باز میگشت، بازگشتنی که به همراه تاریکیاش باشد که حالت خوابآلودگی آن، آرام میشد. آنگاه تپهها را پایمال و لگدکوب میکردم [یعنی پشت سر میگذاشتم] و سوار محمل میشدم تا اینکه به وسط لشکر او میرسیدم پس او را بعد از دو تپهی سرخ میدیدم که دوری سفر او را از شب زندهداری بازنداشته است. پس نزدیک میشدم تا روبروی او قرار میگرفتم که آنگاه او گونهاش را بر خاک گذاشته بود و گریه و شیون میکرد و مانند مادر فرزند از دست داده به خود میپیچید در حالیکه میفرمود: «صورتم برای تو سجده کرده و قلبم برای تو خاضع شده و نفسم تسلیم امر تو شده است. بنابراین فردای قیامت، فرار از عذاب دردناک و مجازات شدید تو چگونه امکانپذیر است؟» سپس عایشه ادامه داد: پس به او نزدیک میشدم تا اینکه روبروی او واقع شده و سر او را در دامن گرفته و خاک را از چهرهی او پاک کرده سپس از نزد او باز میگشتم و هیچکس از خلق خدا برای من دوستداشتنیتر از او نیست. زرّ بن حبیش گفت: سپس عایشه خودش را بر روی قبر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) انداخت در حالیکه ناله میزد و گریه میکرد و میگفت: ای پیامبر هدایت! پدر و مادرم فدای تو باد. به خدا سوگند حمل کنندهی پرچم تو سپیدهدم کشته شد. سپس به مردم نگاه کرد [و دید] که گریه میکنند پس ادامه داد: ای مردم! به خدا سوگند امروز گریه خوشایند است؛ امروز مانند روزی است که محمد مصطفی و فاطمة الزهراء از دنیا رفتند. سپس دید که مردم گریه میکنند. پس آه عمیقی کشید و خودش را روی قبر انداخت و به خدا سوگند گمان کردم که از دنیا رفته است. پس زنان قریش او را به منزلش بردند در حالیکه میگفت:
«تعجب میکنم از قومی که دربارهی کسی از من میپرسند که فضائلش در محافل و مجالس مشهور است.»
«ای کسی که در سختیها به او امید میرود! حزن من تازه شد و اشکهایم به خاطر تو سرازیر شد.»
عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مِهْرَانَ، قَالَ: كَانَ بِالْكُوفَةِ فِي جِيرَانِنَا رَجُلٌ عَامِّيٌّ وَ كَانَ يُكْنَى «أَبَا جَعْفَرٍ»، وَ كَانَ حَسَنَ الْمُعَامَلَةِ، وَ كَانَ إِذَا أَتَاهُ إِنْسَانٌ مِنَ الْعَلَوِيَّةِ يَطْلُبُ مَا عِنْدَهُ لَا يَمْنَعُهُ، فَإِنْ كَانَ مَعَهُ ثَمَنُهُ أَخَذَهُ وَ إِلَّا قَالَ لِغُلَامِهِ: اُكْتُبْ مَا أَخَذَهُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.
فَعَاشَ عَلَى ذَلِكَ زَمَانَاً، ثُمَّ اِفْتَقَرَ، وَ جَلَسَ فِي بَيْتِهِ، فَكَانَ يَنْظُرُ فِي دَفَاتِرِهِ لَفَانِ وَجَدَهُ مِنْ غُرَمَائِهِ مَنْ هُوَ حَيٌّ يَبْعَثُ إِلَيْهِ مَنْ يَقْبِضُ مِنْهُ وَ إِنْ وَجَدَ مَنْ قَدْ مَاتَ وَ لَيْسَ لَهُ شَيْءٌ ضَرَبَ عَلَى اِسْمِهِ. فَبَيْنَا هُوَ ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ عَلَى بَابِ دَارِهِ يَنْظُرُ فِي ذَلِكَ الدَّفْتَرِ إِذْ مَرَّ بِهِ رَجُلٌ مِنَ النَّاصِبَةِ، فَقَالَ [كَالْمُسْتَهْزِئِ]: مَا فَعَلَ غَرِيمُكَ الْكَبِيرُ يَعْنِي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ؟ فَاغْتَمَّ الْعَامِّيُّ بِذَلِكَ وَ قَامَ، وَ دَخَلَ مَنْزِلَهُ.
فَلَمَّا كَانَ مِنَ اللَّيْلِ رَأَى النَّبِيَّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ) فِي الْمَنَامِ وَ كَانَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ يَمْشِيَانِ بَيْنَ يَدَيْهِ، فَقَالَ لَهُمَا: أَيْنُ أَبُوكُمَا؟ فَأَجَابَهُ أَمِيرُالْمُؤْمِنِينَ وَ كَانَ مِنْ وَرَائِهِ فَقَالَ: هَا أَنَا ذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ. فَقَالَ: مَا لَكَ لَا تَدْفَعُ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ حَقَّهُ؟ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا حَقُّهُ فِي الدُّنْيَا قَدْ جِئْتُ بِهِ. قَالَ: فَأَعْطِهِ. فَنَاوَلَنِي كِيسَاً مِنْ صُوفٍ، وَ قَالَ: هَذَا حَقُّكَ.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ: خُذْهُ، وَ لَا تَمْنَعْ مَنْ جَاءَكَ مِنْ وَلَدِهِ يَطْلُبُ مَا عِنْدَكَ وَ اِمْضِ لَا فَقْرَ عَلَيْكَ بَعْدَ [هَذَا] الْيَوْمِ. فَانْتَبَهْتُ وَ الْكِيسُ بِيَدِي، فَنَادَيْتُ اِمْرَأَتِي: يَا اِمْرَأَةُ أَنَائِمٌ أَنْتِ؟ أَمْ يَقْظَى؟ قَالَتْ: بَلْ يَقْظَى. قُلْتُ: أَسْرِجِي. فَأَسْرَجَتْ، فَنَاوَلْتُهَا الْكِيسَ، فَنَظَرَتْ فَإِذَا فِيهِ أَلْفُ دِينَارٍ. فَقَالَتْ: يَا رَجُلُ أَشْفِقْ لَا يَكُونُ حَمَلَكَ الْفَقْرُ عَلَى أَنْ خَدَعْتَ بَعْضَ هَؤُلَاءِ التُّجَّارِ فَأَخَذْتَ مَالَهُ. فَقُلْتُ: لَا، وَ اللَّهِ وَ لَكِنَّ الْقِصَّةَ هَذِهِ. فَدَعَا بِالدَّفْتَرِ الَّذِي فِيهِ حِسَابُهُ فَإِذَا لَيْسَ فِيهِ مِمَّا عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ قَلِيلٌ وَ لَا كَثِيرٌ.
عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ، قَالَ: مَرَّ اِبْنُ عَبَّاسٍ بِنَفَرٍ مِنْ قُرَيْشٍ وَ قَدْ كُفَّ بَصَرُهُ وَ مَعَهُ اِبْنُهُ يَقُودُهُ فَسَمِعَ صَوْتَهُمْ، فَوَقَفَ عَلَيْهِمْ وَ سَلَّمَ فَقَامُوا، وَ رَدُّوا السَّلَامَ، وَ مَضَى فَقَالَ [لَهُ] اِبْنُهُ:
ابراهیم بن مهران گفت: در کوفه در بین همسایگان ما مردی سُنّی مذهب وجود داشت که کنیهاش أبا جعفر بود. او مردی خوشرفتار بود و اگر فردی از علویان پیش او میآمد و آنچه که نزدش بود را میخواست، از دادن آن به او، خودداری نمیکرد. پس اگر پولش همراهش بود، آن را میگرفت وگرنه به غلامش میگفت: آنچه او گرفت را به حساب علی بن أبیطالب بنویس؛ و بدین روش زمانی زندگی کرد سپس فقیر شد و در خانهاش نشست. آنگاه به دفترش مینگریست پس اگر کسی از بدهکارانش را میدید که زنده است، کسی را نزد او میفرستاد که پول را از او بگیرد. واگر کسی از بدهکارانش را میدید که از دنیا رفته و یا چیزی ندارد، اسمش را خط میزد. در این حال یک روز بر در خانهاش نشسته بود و به آن دفتر نگاه میکرد که مردی از ناصبیها از جلوی او رد شد و مانند کسی که او را مسخره میکند گفت: بدهکار بزرگت یعنی علی بن أبیطالب چه کرد؟ آن مرد سنّی مذهب ناراحت شد و برخاست و به داخل خانهاش رفت. پس آنگاه که شب شد، پیامبر(صلی الله علیه وآله) را در خواب دید و گویی حسن و حسین(علیهما السلام) روبروی او راه میرفتند. پس پیامبر(صلی الله علیه وآله) به آن دو فرمود: پدرتان کجاست؟ پس امیرالمؤمنین(علیه السلام) در حالیکه پشت سر پیامبر بود به ایشان پاسخ داد و گفت: بله ای رسول خدا! من اینجا هستم. پس پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: چه شده که حقّ این مرد [سُنّی مذهب] را پرداخت نمیکنی؟ پس علی(علیه السلام) گفت: ای رسول خدا! این حقّ او در دنیاست که آن را آوردهام. فرمود: آن را به او بده. پس کیسههایی از جنس پشم به من داد و گفت: این حقّ توست. بعد پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: این را بگیر و هر کس از فرزندان علی را که نزد تو آمد و آنچه نزد توست را خواست، خودداری نکن و رهسپار شو و بعد از امروز برای تو دیگر فقری در کار نیست. بعد، از خواب بیدار شدم در حالیکه کیسهها در دستم بود. پس همسرم را صدا زدم [و گفتم]: ای زن! خوابی یا اینکه بیدار هستی؟ زن گفت: بلکه بیدارم. گفتم: چراغ را روشن کن؛ پس آن را روشن کرد. سپس کیسهها را به او دادم که به آنها نظری انداخت و دید در آن هزار دینار است. پس گفت: ای مرد! میترسم اینچنین باشد که فقر تو را مجبور کرده باشد که برخی از تجّار را فریب داده و اموالشان را گرفته باشی. گفتم: به خدا سوگند نه. امّا قصّه اینچنین است [یعنی قصّه را برایش تعریف کرد]. آنگاه دفتری که حساب و کتابش در آن بود را خواست [وقتی همسرش دفتر را آورد، آن مرد دفتر را باز کرد] که ناگهان دید آنچه به حساب علی بن أبیطالب نوشته شده بود، چه کم و چه زیاد، در آن دفتر نیست.(1)
سعید بن جبیر گفت: إبن عباس بر جماعتی از قریش عبور کرد در حالیکه نابینا شده و پسرش همراه او بود که دست او را گرفته و راه میبرد. پس صدای آنها را شنید و روبروی آنها ایستاد و سلام کرد. پس آنان بلند شدند و جواب سلام داده و او نیز رهسپار شد. پس پسرش گفت:
1) فضائل ابن شاذان: 95- بحار: 7/42 ح8.
يَا أَبَتِ أَسَمِعْتَ مَا قَالُوا؟
قَالَ: لَا، وَ مَا قَالُوا؟ قَالَ: سَبُّوا عَلِيَّاً، وَ نَالُوا مِنْهُ، فَقَالَ: رُدَّنِي إِلَيْهِمْ. فَرَدَّهُ.
فَقَالَ: أَيُّكُمُ السَّابُّ اللهَ تَعَالَى؟!! فَقَالُوا: يَا بْنَ عَبَّاسٍ مَنْ سَبَّ اللهَ فَقَدْ كَفَرَ.
فَقَالَ: أَيُّكُمُ السَّابُّ رَسُولَ اللهِ؟!! فَقَالُوا: يَا بْنَ عَبَّاسٍ مَنْ سَبَّ رَسُولَ اللهِ فَقَدْ أَشْرَكَ.
فَقَالَ: أَيُّكُمُ السَّابُّ عَلِيَّاً؟ فَقَالُوا: أَمَّا عَلَى فَقَدْ نِلْنَا مِنْهُ.
فَقَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ: أَشْهَدُ بِاللهِ وَ أَشْهَدُ اللهَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ يَقُولُ: مَنْ سَبَّ عَلِيَّاً فَقَدْ سَبَنِي، وَ مَنْ سَبَنِي فَقَدْ سَبَّ اللهَ، وَ مَنْ سَبَّ اللهَ فَقَدْ كَفَرَ.
ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَى اِبْنِهِ، فَقَالَ: قُلْ فِيهِمْ، فَدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي. فَقَالَ الْغُلَامُ:
نَظَرُوا إِلَىَّ بِأَعْيُنٍ مُحْمَرَّةٍ *** [نَظَرُ التُّيُوسِ إِلَى شِفَارِ الْجَازِرِ
قَالَ: زِدْنِي يَا غُلَامُ، فَدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي. فَقَالَ:
خُزْرُ الْحَوَاجِبِ خَاضِعِي أَعْنَاقِهِمْ] *** نَظَرُ الذَّلِيلِ إِلَى الْعَزِيزِ الْقَاهِرِ
قَالَ: زِدْنِي - فَدَاكَ أَبِي وَ أُمِّي - قَالَ: مَا عِنْدِي غَيْرُ مَا سَمِعْتَ. فَقَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ:
سَبُّوا الْإِلَهَ وَ كَذَّبُوا بِمُحَمَّدٍ *** وَ وَصِيِّهِ الزَّاكِي التَّقِيِّ الطَّاهِرِ
هُمْ تِسْعَةٌ لَعِنُوا جَمِيعاً كُلُّهُمْ *** وَ اللهِ مُلْحَقُهُمْ غَداً بِالْعَاشِرِ
أَحْيَاؤُهُمْ عَارٌ عَلَى مَوْتَاهُمُ *** وَ الْمَيْتُونَ فَضِيحَةٌ لِلْغَابِرِ
قَالَ: وَ كَانُوا عَشَرَةً، فَلَمَّا قَالَ لِابْنِهِ: قُلْ فِيهِمْ. قَامَ وَاحِدٌ، فَلِذَلِكَ قَالَ «هُمْ تِسْعَةٌ»
أَبُو الْفَرَجِ عَبْدُالْوَاحِدِ بْنُ نَصْرٍ الْمَخْزُومِيُّ الْمَعْرُوفُ بِالْبَبَّغَاءِ وَ كَتَبَتْهُ بِأَمْلَائِهِ، قَالَ: كُنْتُ بِصُورَ فِي سِنِي نَيْفٍ وَ خَمْسِينَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ عِنْدَ أَبِي عَلِيٍّ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْمُسْتَأْمَنِ - وَ أَنَّمَا لُقِّبَ بِذَلِكَ لِأَنَّهُ اِسْتَأْمَنَ مِنْ عَسْكَرِ الْقَرَامِطَةِ إِلَى أَصْحَابِ السُّلْطَانِ بِالشَّامِ وَ هُوَ عَلَى حِمَايَةِ الْبَلَدِ - فَجَاءَهُ قَاضِيهَا أَبُو الْقَاسِمِ عَلِيُّ بْنُ رِيَانَ - وَ كَانَ شَابَّاً أَدِيباً، فَاضِلًا، جَلِيلًا وَاسِعَ الْمَالِ، عَظِيمَ الثَّرْوَةِ - لَيْلًا، فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ، فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِ قَالَ لَهُ:
ای پدرم! آنچه را میگفتند شنیدی؟ گفت: نه، مگر چه میگفتند؟ پسرش گفت: به علی ناسزا داده و از او به بدی میگفتند. إبن عباس گفت: مرا به سوی آنان بازگردان. پس پسرش او را بازگرداند. آنگاه [که به آنان رسید] گفت: کدامیک از شما به خدای تعالی ناسزا میگوید؟! آن جماعت گفتند: ای إبن عباس! هرکس به خدا ناسزا گوید، به تحقیق کافر شده است. گفت: کدامیک از شما به رسول خدا ناسزا میگوید؟ آن جماعت گفتند: ای إبن عباس! هر کس به رسول خدا ناسزا گوید، به تحقیق شرک ورزیده است. گفت: کدامیک از شما به علی ناسزا میگوید؟ آن جماعت گفتند: امّا به تحقیق ما به علی بد میگوییم. پس إبن عباس گفت: به خدا شهادت میدهم و خدا را گواه میگیرم که به تحقیق از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) شنیدم که میفرمود: «هر کسی به علی ناسزا گوید به من ناسزا گفته و هر کس به من ناسزا گوید به خدا ناسزا گفته و هر کس به خدا ناسزا گوید، محققاً کافر شده است.» سپس رو به سوی پسرش کرد و گفت: پدر و مادرم فدایت باد، دربارهی آنها شعری بگو. پس پسر گفت:
«با چشمانی سرخ مانند نگاه کردن گوسفند به کارد قصّاب، به من نگاه کردند.»
إبن عباس گفت: ای پسر! پدر و مادرم فدایت باد بیشتر برایم بگو. پس ادامه داد:
«نقابداران در حالیکه سر تسلیم فرود آورده بودند از گوشهی چشم، مانند نگاه کردن یک فرد خوار و ذلیل به فردی باعزّت و قدرتمند و غالب، مرا نگاه میکردند.»
إبن عباس گفت: پدر و مادرم فدایت، بیشتر برایم بگو. پسر گفت: بجز اشعاری که شنیدی، چیز دیگری نزد من نیست. پس إبن عباس گفت:
«به خدا ناسزا گفتند و محمّد و وصیّ پاک و طاهر و پرهیزکار او را تکذیب کردند.»
«آنها نه نفرند که همهی آنها لعن شدهاند و خداوند فردای قیامت، آنها را به دهمین نفرشان ملحق خواهد کرد.»
«زندههایشان مایهی ننگ مردههایشان هستند و مردهها در گذشته بدنام و مایهی ننگ بودند.»
راوی گفت: آن جماعت ده نفر بودند. پس آنگاه که به پسرش گفت: در مورد آنها شعری بگو، یکی از آنها بلند شد. بدان خاطر در شعر گفت: «آنها نه نفرند.»(1)
أبوالفرج عبدالواحد بن نصر مخزومی گفت: در سال سیصد و پنجاه و اندی در شهر صور نزد أبیعلی محمد بن علی المستأمن بودم. و همانا او به مستأمن ملقب شده بود به این دلیل که از لشکر قرامطه به اصحاب سلطان در شام درحالیکه در حمایت شهر بود، پناهنده شد. پس قاضیِ آن شهر ابوالقاسم علی بن ریّان که جوانی ادیب، فاضل، باشکوه، ثروتمند و دارای اموال زیاد بود، شبی نزد او آمد و از او اجازه خواست و او نیز اجازه داد. پس آنگاه که بر او وارد شد به او گفت:
1) امالی صدوق: 87 ح2- مناقب ابن مغازلی: 394 ح447- کفایة الطالب: 82-مناقب خوارزمی: 82- فرائد السمطین: 302/1 ح241- مسعودی در مروج الذهب: 423/2- کشف الغمه: 109/1- مناقب ابن شهر آشوب: 221/3- بحار: 311/39 ح1- الغدیر: 299/2- الرياض: 166/1- الفصول المهمة: 126- احقاق الحق: 428/6- 432.
أَيُّهَا الْأَمِيرُ قَدْ حَدَثَ اللَّيْلَةَ أَمْرٌ مَا لَنَا بِمِثْلِهِ عَهْدٌ، وَ هُوَ أَنَّ فِي هَذَا الْبَلَدِ رَجُلًا ضَرِيرَاً يَقُومُ كُلَّ لَيْلَةٍ فِي الثُّلُثِ الْأَخِيرِ وَ يَطُوفُ بِالْبَلَدِ وَ يَقُولُ بِأَعْلَى صَوْتِهِ: «يَا غَافِلِينَ اِذْكُرُوا اللهَ، يَا مُذْنِبِينَ اِسْتَغْفِرُوا اللهَ، يَا مُبْغِضِي مُعَاوِيَةَ عَلَيْكُمْ لَعْنَةُ اللهِ» وَ أَنَّ دَايَتِي الَّتِي رَبَّتْنِي كَانَتْ لَهَا عَادَةٌ أَنْ تَنْتَبِهَ عَلَى صَوْتِهِ.
فَجَاءَتْنِي اللَّيْلَةَ وَ أَيْقَظَتْنِي، وَ قَالَتْ لِي: كُنْتُ نَائِمَةً فَرَأَيْتُ فِي مَنَامِي كَأَنَّ النَّاسَ يَهْرَعُونَ إِلَى الْمَسْجِدِ الْجَامِعِ فَسَأَلْتُ عَنِ السَّبَبِ؟ فَقَالُوا: رَسُولُ اللهِ هُنَاكَ. فَتَوَجَّهْتُ إِلَى الْمَسْجِدِ وَ دَخَلْتُهُ فَرَأَيْتُ النَّبِيَّ عَلَى الْمِنْبَرِ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ رَجُلٌ وَاقِفٌ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ يَسَارِهِ غُلَامَانِ وَاقِفَانِ، وَ النَّاسُ يُسَلِّمُونَ عَلَيْهِ، وَ يَرُدُّ عَلَيْهِمْ [السَّلَامَ] حَتَّى رَأَيْتُ الضَّرِيرَ الَّذِي يَطُوفُ فِي الْبَلَدِ وَ يَقُولُ كَذَا وَ كَذَا - وَ أَعَادَتْ مَا يَقُولُهُ - دَخَلَ وَ سَلَّمَ فَأَعْرَضَ عَنْهُ النَّبِيُّ حَتَّى عَادُوهُ ثَلَاثاً، فَأَعْرَضَ عَنْهُ، فَقَالَ الرَّجُلُ الْوَاقِفُ: يَا رَسُولَ اللهِ رَجُلٌ مِنْ أُمَّتِكَ ضَرِيرٌ يَحْفَظُ الْقُرْآنَ يُسَلِّمُ عَلَيْكَ، فَلِمَ حَرَمْتَهُ الرَّدَّ عَلَيْهِ؟ فَقَالَ: يَا أَبَا الْحَسَنِ هَذَا يَلْعَنُكَ، وَ يَلْعَنُ وَلَدَيْكَ مُنْذُ ثَلَاثِينَ سَنَةً.
فَالْتَفَتَ الرَّجُلُ الْوَاقِفُ، فَقَالَ: يَا قُنْبُرُ. فَإِذَا بِرَجُلٍ قَدْ بَدَرَ، فَقَالَ: اِصْفَعْهُ.
فَصَفَعَهُ صَفْعَةً، فَخَرَّ عَلَى وَجْهِهِ، ثُمَّ اِنْتَبَهْتُ فَلَمْ أَسْمَعْ لَهُ صَوْتَاً.
وَ هَذَا هُوَ الْوَقْتُ الَّذِي جَرَتْ عَادَتُهُ فِيهِ بِالصِّيَاحِ وَ الطَّوَافِ وَ التَّذْكِيرِ.
قَالَ أَبُو الْفَرَجِ: فَقُلْتُ: أَيُّهَا الْأَمِيرُ نُنْفِذُ مَنْ يَعْرِفُ خَبَرَهُ. فَأَنْفَذْنَا فِي الْحَالِ رَسُولًا قَاصِدَاً لِيُخْبِرَنَا عَنْ أَمْرِهِ، فَجَاءَنَا يَعْرِفُنَا أَنَّ اِمْرَأَتَهُ ذَكَرَتْ أَنَّهُ عَرَضَ لَهُ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ حِكَاكٌ شَدِيدٌ فِي قَفَاهُ، فَمَنَعَهُ مِنَ الطَّوَافِ وَ التَّذْكِيرِ. فَقُلْتُ لِأَبِي عَلِيٍّ الْمُسْتَأْمَنِ: أَيُّهَا الْأَمِيرُ هَذِهِ آيَةٌ يَجِبُ أَنْ نُشَاهِدَهَا. فَرَكِبْنَا وَ قَدْ بَقِيَتْ مِنَ اللَّيْلِ بَقِيَّةٌ يَسِيرَةٌ وَ جِئْنَا إِلَى دَارِ الضَّرِيرِ، فَوَجَدْنَاهُ نَائِمَاً عَلَى وَجْهِهِ يَخُورُ فَسَأَلْنَا زَوْجَتَهُ عَنْ حَالِهِ، فَقَالَتْ اِبْنَتُهُ:... وَ حَكَّ هَذَا الْمَوْضِعَ وَ أَشَارَتْ إِلَى قَفَاهُ - وَ كَانَ قَدْ ظَهَرَ فِيهِ مِثْلُ الْعَدَسَةِ - وَ قَدِ اِتَّسَعَتِ الْآنَ وَ اِنْتَفَخَتْ وَ تَشَقَّقَتْ وَ هُوَ الْآنَ عَلَى مَا تُشَاهِدُونَهُ يَخُورُ، وَ لَا يَعْقِلُ. فَانْصَرَفْنَا وَ تَرَكْنَاهُ. فَلَمَّا أَصْبَحْنَا تُوُفِّيَ وَ أَكَبَّ أَهْلُ «صُورَ» عَلَى تَشْيِيعِ جَنَازَتِهِ وَ تَعْظِيمِهِ.
ای امیر! امشب اتفاقی افتاده که قبل از این دوران، چنین اتفاقی نیفتاده است و آن اینکه در این شهر مردی نابیناست که در یکسوم آخر هر شب بلند میشود و در شهر میچرخد و با صدای بلند میگوید: «ای غافلان! خدا را یاد کنید. ای گناهکاران! از خدا طلب بخشش کنید. ای دشمنان معاویه! لعنت خدا بر شما باد.» و همانا دایهی من که مرا تربیت کرد، عادت داشت که با صدای او بیدار شود. پس او شبی نزد من آمد و مرا بیدار کرد و به من گفت: خواب بودم که در خواب دیدم انگار مردم با شتاب به سوی مسجد جامع میروند. پس سبب آن را از مردم پرسیدم آنها گفتند: رسول خدا آنجاست. پس به مسجد رفته و داخل شدم. دیدم پیامبر(صلی الله علیه وآله) روی منبر است و روبروی او مردی ایستاده و سمت راست و چپ او دو جوان ایستاده و مردم به پیامبر سلام میکنند و او نیز جوابشان میدهد. تا اینکه آن مرد نابینا که در شهر میچرخد و چنان و چنان میگفت را دیدم که داخل شد و سلام کرد. پس پیامبر(صلی الله علیه وآله) از او روی برگرداند تا اینکه سه مرتبه تکرار کرد و باز پیامبر(صلی الله علیه وآله) از او روی برگرداند. پس آن مردی که روبروی پیامبر(صلی الله علیه وآله) ایستاده بود گفت: مردی از اُمّت توست که نابینا و حافظ قرآن است که به تو سلام میدهد پس چرا از جواب دادن، او را محروم کردی؟ فرمود: ای أبالحسن! این مرد، تو و پسرانت را از سی سال قبل تا کنون لعنت میکند. پس آن مردی که روبروی پیامبر ایستاده بود نگاهی کرد و گفت: ای قنبر. [پس در این هنگام] ناگهان بسیار سریع و فوراً مردی آمد. پس [آن مردی که روبروی پیامبر ایستاده بود] گفت: به او سیلی بزن. پس چنان سیلی به او زد که با صورتش روی زمین افتاد. سپس بیدار شدم و صدایی از آن مرد نابینا [که هر شب میشنیدم] نشنیدم. و اکنون همان وقتی است که [آن مرد نابینا] طبق عادتش در آن داد میزد و میچرخید و یادآوری میکرد. أبوالفرج گوید: پس گفتم: کسی را میفرستیم که جویای خبری از او شود. پس فوراً قاصدی را فرستادیم که از حال او ما را باخبر کند. پس آن قاصد نزد ما آمد و به ما خبر داد: همانا همسرش ذکر کرد که او در این شب، زخم شدیدی در گردنش ایجاد شده که او را از چرخیدن و یادآوری محروم کرده است. پس من به أبوعلی مستأمن گفتم: ای امیر! این نشانهای است که واجب است آن را [از نزدیک] ببینیم. پس در حالیکه مقدار کمی از شب باقی مانده بود، سوار شده و به خانهی ضریر آمدیم و در حالیکه به صورت خوابیده و بیحال و ناتوان بود، او را دیدیم. از همسرش جویای حال او شدیم که دخترش گفت: ..... و این موضع، زخمی برداشت و به گردنش اشاره کرد - که در گردنش زخمی شبیه آبله ظاهر شده بود - و اکنون آن زخم بیشتر شده و ورم کرده و شکاف برداشته است و او هم اکنون به سبب آنچه که او را مشاهده میکنید، ضعیف و ناتوان شده و قدرت اندیشیدن ندارد. پس [از شنیدن سخنان این دختر] ما کنار کشیده و آنها را ترک کردیم. پس آنگاه که شب را به صبح رساندیم، از دنیا رفت و مردم شهر صور به بزرگداشت و تشییع جنازهی او پرداختند.
قَالَ أَبُو الْفَرَجِ: وَ اتَّفَقَ أَنَّنِي لَمَّا وَرَدْتُ إِلَى بَابِ عَضُدِ الدَّوْلَةِ بِالْمَوْصِلِ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ سِتِّينَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ لَزِمْتُ دَارَ خَازِنِهِ أَبِي نَصْرِ خُرْشِيدِ بْنِ يَزْدِيَارَ وَ كَانَ يَجْتَمِعُ فِيهَا كُلَّ يَوْمٍ خَلْقٌ كَثِيرٌ مِنْ طَبَقَاتِ النَّاسِ، فَحَدَّثْتُ بِهَذِهِ الْحِكَايَةِ جَمَاعَةً فِي دَارِ أَبِي نَصْرٍ، مِنْهُمُ الْقَاضِي أَبُو عَلِيٍّ التَّنُوخِيُّ وَ أَبُو الْقَاسِمِ الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْجَنَّابِيُّ وَ أَبُو إِسْحَاقَ النَّصِيبِينِيُّ وَ اِبْنُ طَرْخَانَ وَ غَيْرُهُمْ. وَ كُلُّهُمْ رَدَّ عَلَيَّ وَ اسْتَبْعَدَ مَا حَكَيْتُهُ عَلَى أَشْنَعِ وَجْهِ غَيْرَ الْقَاضِي التَّنُوخِيِّ، فَإِنَّهُ جَوَّزَهُ وَ شَيَّدَهُ، وَ حَكَى فِي مَعْنَاهُ مَا يُضَاهِيهِ. ثُمَّ مَضَتْ عَلَى هَذِهِ مُدَّةٌ يَسِيرَةٌ فَحَضَرْتُ دَارَ أَبِي نَصْرٍ هَذَا عَلَى الْعَادَةِ وَ اتَّفَقَ حُضُورُ أَكْثَرِ الْجَمَاعَةِ، فَلَمَّا اِسْتَقَرَّ [بِي] الْمَجْلِسُ سَلَّمَ عَلَيَّ فَتًى شَابٌّ لَمْ أَعْرِفْهُ، فَاسْتَبَنْتُهُ؟ فَقَالَ: أَنَا أَبُو الْقَاسِمِ بْنُ رِيَانَ قَاضِي صُورَ. فَبَدَأْتُ فَأَقْسَمْتُ عَلَيْهِ بِاللهِ - يَمِيناً مُكَرَّرَةً مُوَكَّدَةً مُغَلَّظَةً مُحْرِجَةً - إِلَّا صَدَقَ فِيمَا أَسْأَلُ عَنْهُ. فَقَالَ: نَعَمْ، عِنْدِي أَنَّكَ تُرِيدُ أَنْ تَسْأَلَنِي عَنِ الضَّرِيرِ الْمُذَكِّرِ، وَ مِيتَتِهِ الظَّرِيفَةِ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، هُوَ ذَاكَ. فَبَدَأَهُمْ، وَ حَدَّثَهُمْ [بِمِثْلِ] مَا حَدَّثْتُهُمْ، فَعَجِبُوا مِنْ ذَلِكَ وَ اسْتَظْهَرُوهُ.
وَ السَّلَامُ
أبوالفرج گفت: قرار شد همانا من آنگاه که به باب عضدالدوله در موصل به سال 368 وارد شدم، کنار خانهی خزانهدارش أبینصر خُرشید بن یزدیار که هر روز تعداد بسیاری از طبقات مردم در آن جمع میشدند، بمانم و این حکایت را برای آنان که در بینشان قاضی أبوعلی تنوخی و ابوالقاسم حسین بن محمد جنابی و أبواسحاق نصیبینی و إبن طرخان و دیگران بودند، نقل کنم. اما همهی آنها، آنچه را تعریف کردم به بدترین شکل انکار کرده و بعید دانستند بجز قاضی تنوخی که آن را درست دانست و تحسین کرد و قصهای شبیه به این را حکایت کرد. مدت کمی از این ماجرا گذشت و طبق عادت، در خانهی أبینصر حاضر شدم و بیشترِ همان جماعت، حضور داشتند. پس آنگاه که در مجلس مستقر شدم، جوانی که او را نمیشناختم به من سلام داد و من نیز به او نگریستم. پس گفت: من ابوالقاسم بن ریّان، قاضی صور هستم. پس شروع کردم او را به خدا قسم دادم -- قسم های مکرّر و مؤکّد و سفت و سخت -- مگر اینکه در مورد آنچه از او میپرسم راست بگوید. پس گفت: به نظرم تو میخواهی در مورد ضریر که قصهاش را گفتی و مرگ عجیب و جالب او از من سؤال کنی؟ پس گفتم: بله اینچنین است. پس قاضی شهر صور همانگونه که من ماجرا را برای آنها تعریف کرده بودم، شروع کرد به بیان ماجرا و آن را نقل کرد. پس مردم از آن تعجب کرده و آن را نیکو شمرده و تحسین کردند.
صلی الله علی محمد و آل محمد
أنا أبو الفتح محمود بن عبد الكريم بن عبد الواحد بن محمّد بن أحمد الطالقانی الشاهد قراءة عليه:
أنا جدّی أبوالفضل عبد الواحد بن محمّد البيع: أنا أبو سعد إسماعيل بن علی بن الحسين السمّان الحافظ:
أنا أبو سعد أحمد بن محمّد المالينی، قراءة عليه: نا أبوبكر محمّد بن إبراهيم بن حمدان الدير عاقولی:
نا محمّد بن الحسين بن حفص الاشنانی:
أنا محمد بن يحيی الفارسی، عن سليمان بن حرب، عن يونس بن سليمان التيمی عمّ أبيه، عن زيد بن يثيع.
أنا أبوالفتوح محمود بن محمد بن عبدالجبار المذكر الهرمزدياری السروی: ثم الجرجانی، قدم علينا الرّی، قراءة عليه: أنا القاضی أبوالمحاسن عبدالواحد بن إسماعيل بن أحمد الرويانی من لفظه:
أنا أبو محمّد عبدالملك بن أحمد الفقاعی بالری: أنا ابومحمّد عبدالله بن محمّد بن سعيد الإصطخری الأنصاری:
نا أبومحمّد عبدالله بن أدران الخياط بشيراز: أنا إبراهيم بن سعيد الجوهری، وصی المأمون الخليفة:
أنا أميرالمؤمنين المأمون: أنا أميرالمؤمنين الرشيد: أنا أميرالمؤمنين المهدی:
أنا أميرالمؤمنين المنصور، عن أبيه, عن جدّه، عن ابن عباس.
أنا أبوالفتوح سعد بن سعيد بن مسعود البزّاز الحنيفی، من لفظه: أنا أبوطاهر محمّد بن عبد العزيز بن إبراهيم الزعفرانی: أنا أبوعلی الحسن بن علی بن الحسن القاشانی: أنا أحمد بن إسحاق الفرضی املاءاً:
أنا أبو العباس القلّاس: نا يوسف بن إبراهيم بن يوسف البلخی، قدم علينا الرّی: نا علیّ بن الخليل بن محمّد:
نا علیّ بن عيسى السرخسی، أو السنجری: أنا العبّاس، إلى عكرمة، عن ابن عباس، عن عثمان بن عفان.
أنا أبولعلاء زيد بن علي بن منصور بن علي الراوندي الأديب، قراءة عليه: نا القاضي أبونصر أحمد بن محمد بن صاعد: أنا السيد أبوطالب حمزة [بن محمد] بن عبد الله الجعفري، قراءة عليه:
أنا أبو الحسين عبد الوهاب بن الحسن بن الوليد الكلابي بدمشق، قراءة عليه: نا محمد جعفر بن ملاس النميري
نا محمد بن عمرو السوسي: نا أسباط بن محمد عن نعيم بن حكيم عن أبي مريم.
أنا أبو النجيب سعيد بن محمد بن أبي بكر الحمامي، بقراءتي عليه: أنا أبو القاسم عبد الرحمن بن أبي حازم الركاب:
نا أبو معمر جعفر بن على الوزان حيلولة: و أنا أبو سعد عبد الرحمن بن أبي القاسم الحصيري، قراءة عليه:
أنا القاضي أبو المحاسن عبد الواحد بن إسماعيل الروياني، قالا: أنا أبو الحسن على بن شجاع بن محمد المصقلي الحافظ: أنا القاضي أبو بكر محمد بن الحسين بن جرير الدمشقي بها قراءة عليه في داره:
نا محمد بن على بن دحيم: نا أحمد بن حازم الغفاري: نا أبو غسان مالك بن إسماعيل النهدي، نا سهل بن شعيب: نا عبيد الله بن عبد الله بن كندي حليف لبنى أميه من أهل المدينة قال: .
أنا أبو عبد الله الحسن بن أبي الطيب العباس بن على بن الحسن الرستمي باصبهان: أنا أبو الحسين أحمد بن عبد الرحمن [بن] محمد الذكواني: أنا أبو بكر أحمد بن موسى بن مردويه الحافظ: نا محمد بن على بن دحيم:
نا أحمد بن حازم: نا عبيد الله بن موسى: نا طلحة بن جبير: عن المطلب بن عبد الله، عن مصعب بن عبد الرحمن بن عوف، عن أبيه عبد الرحمن.
أنا أحمد بن الحسين بن بابا الاذوني بقراءتي عليه : أنا السيد أبو الحسين يحيى بن الحسين بن إسماعيل
الحسنی، إملاءا: أنا محمد بن على بن محمد أبو أحمد المكفوف، بقراءتي عليه: أنا أبو محمد عبد الله بن محمد بن جعفر بن حيان: نا عبد الله بن محمد بن زكريا: نا سلمة: نا عبد الرازق، عن أبيه، عن مينا، عن عبد الله بن مسعود.
أنا السيد أبو الحسين على بن القاسم بن الرضا العلوي الحسنی رحمه الله، قراءة عليه: أنا السيد أبو الفضل ظفر بن الداعي بن محمد العلوي العمري، قدم علينا الرى من لفظه يوم الأربعاء السابع من شهر ربيع الآخر سنة تسع و تسعين و اربعمائة: نا السيد أبو الحسين زيد بن إسماعيل الحسنی: نا السيد أبو العباس أحمد بن إبراهيم الحسنی: نا أبو العباس الأموی: نا عبد الله بن سليمان بن الأشعث: نا إسحاق بن إبراهيم بن زيد، یعنی ابن شاذان:
نا زكريا بن يحيى الخزاز: نا مندل بن على العنزي، عن الأعمش، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس.
أنا السيد أبو محمد شمس الشرف بن على بن عبيد الله الحسيني السيلقى، بقراءتي عليه: نا المفيد أبو محمد عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين الحافظ، إملاءا: أنا أبو على محمد بن محمد بن الحسين الوبرى بقراءتي عليه:
نا أبو بكر محمد بن على بن أحمد بن يحيى الأردستاني التاجر المعدل نزيل الرى، بقراءتي عليه: أنا أبو محمد عبد الله بن محمد بن عبد الرحمن الخياط الرازی: أخبرنا محمد بن العباس بن بسام الرازی: نا أبو عبد الله أحمد بن مردك: نا محمد بن الهيثم: نا محمد بن أحمد بن محمد الجعفي: نا محمد بن إبراهيم بن إسماعيل بن إبراهيم بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب، عن أبيه إبراهيم بن إسماعيل [عن أبيه إسماعيل بن إبراهيم] عن أبيه إبراهيم بن الحسن، عن أبيه الحسن بن الحسن، عن أبيه الحسن بن على بن أبى طالب.
أنا أبو سعد يحيى بن طاهر بن الحسين المؤدب السمان، بقراءتي عليه: نا أبو الحسين يحيى بن الحسين
بن إسماعيل الحسني الحافظ النسابة، إملاءا: أنا أبو طاهر محمد بن على بن محمد بن يوسف الواعظ أبو العلاء، بقراءتي عليه: نا أبو جعفر محمد بن أحمد بن محمد بن حماد المعروف بابن متيم قراءة عليه: أنا أبو محمد القاسم بن جعفر بن محمد بن عبد الله بن محمد بن عمر بن على بن أبى طالب، قال: حدثني أبى جعفر بن محمد، عن أبيه محمد بن عبد الله عن أبى عبد الله جعفر بن محمد الصادق، عن أبيه محمد بن على الباقر، عن أبيه على بن الحسين سيد العابدين، عن الحسين بن على الشهيد قال: سمعت جدى رسول الله، يقول: .
أنا أبو على تيمان بن حيدر بن الحسن بن أبى عدى الكاتب، بقراءتي عليه: نا أبو محمد عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين الحافظ، إملاءا: أنا أبو طاهر محمد بن أحمد بن على بن حمدان الأموی بقراءتي عليه: نا أبو عبد الله الحسين بن جعفر بن محمد الجرجاني بالرى، من لفظه: أنا أبو الحسن أحمد بن محمد بن عيسى البزاز، قراءة من لفظه: و عمر بن محمد بن عمر الفياض، قراءة عليه، قالا: نا هارون بن موسى الصيرفي: نا بكار بن محمد بن سعيد: نا أبى «محمد بن سعيد»: نا بكر بن عبد الملك البصرى، ساكن اليمامة، عن على بن الحسين، عن فاطمة الصغرى، عن فاطمة الكبرى.
أنا أبو محمد بن عبد الله بن على بن عبد الله المقرى الطامذى باصبهان، بقراءتي عليه بها: نا أحمد بن عبد الغفار، إملاءا: أنا أبو سعيد محمد بن على بن عمرو بن مهدى الحافظ: نا أبو سعيد سالم بن بندار النسوى الأرمنى على باب أبى على الصراف: نا سليمان بن أحمد بن أبى صلاية الدمشقى الملطى: نا ظفر بن السميدع: نا أبو زيد الأنصاري: نا عوف عن أبى عثمان النهدی.
أنا محمد بن حامد بن أبى القاسم الطويل القصاب، قراءة عليه باصبهان: نا أبو عبد الله الفضل بن أحمد بن محمود: نا أبو عمرو محمد بن محمد: نا يعقوب الأصم: نا إبراهيم بن سليمان المدائني: نا محمد بن إسماعيل:
نا يحيى بن معلى: نا قسام الصيرفي، عن الحسن بن عمرو عن معاوية بن ثعلبة: عن أبى ذر.
نا السيد الصفى أبو تراب المرتضى بن الداعى بن القاسم الحسنى: نا عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين الواعظ، إملاءا: نا السيد أبو إبراهيم جعفر بن محمد بن ظفر الحسينى: نا الحاكم أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحافظ:
نا أبو الحسن على بن جمشاذ بن سمحويه بن نصر العدل: نا إبراهيم بن الحسين بن ديزيل الكسائي، بهمذان:
نا عبد العزيز بن الخطاب: نا على بن هاشم، عن محمد بن أبى رافع عن أبى عبيدة بن محمد عمار بن ياسر، عن أبيه، عن عمار بن ياسر.
أنا أبو حفص عمر بن أحمد بن منصور الصفار النيسابورى، قدم علينا الرى قراءة عليه: أنا أبو بكر أحمد بن على بن عبد الله بن خلف و أبو نصر عبد الله بن الحسن بن هارون الوراق و إسماعيل بن عبد الله القلانسی قالوا:
أنا أبو سعيد محمد بن موسى الصيرفي، إجازة لأحمد بن خلف: نا محمد بن عبد الله الصفار: نا أحمد بن عباد الواسطى: نا مخول يعنى: ابن إبراهيم: نا عبد الجبار بن العباس: نا عمار الدهنى، عن أبى الزبير، عن جابر.
أنا أبو محمد سهل بن عبد الرحمن بن محمد السراج النيسابورى الزاهد قراءة عليه، قدم علينا الرى: نا أبو على إسماعيل بن عبد الله الخشاب: نا محمد بن موسى بن شاذان الصيرفي: نا محمد بن عبد الله الصفار:
نا محمد بن موسى ببغداد: نا عمر بن عبد الوهاب الرياحي: نا المعبس بن سليمان قال: سمعت أبى يحدث، عن منصور بن المعتمر عن ربعي بن حراش عن عمران بن الحصين.
أنا أبو سعد محمد بن الهيثم بن محمد، بقراءتي عليه باصبهان فى داره: أنا أبو الحسين أحمد بن عبد الرحمن الذكواني: نا أبو بكر أحمد بن موسى بن مردويه الحافظ: نا أحمد بن محمد بن سليمان المالکی: نا محمد بن إبراهيم بن مهدى السيرافي: نا الحسن بن كثير عن يحيى بن أبى كثير اليمامى: نا عباد بن صهيب: نا منصور بن دينار، عن أبى عثمان النهدی، عن أبى موسى الأشعرى.
أنا السيد أبو حرب المجتبى بن الداعى بن القاسم الحسنى رحمه الله: نا أبو محمد عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين الحافظ: أنا أبو محمد الحسين بن محمد بن أبى ذهابة باطرابلس: نا على بن الحسين بن محمد بن مندة:
نا أبو سهل محمود بن عمر بن محمود العكبرى: نا محمد بن عمر: نا يوسف بن يعقوب: نا مسلم بن إبراهيم: نا هشام الدستوائي: نا يحيى بن أبى كثير: عن أبى سلمة، عن أبى هريرة.
أنا أبوزرعة عبد الكريم بن إسحاق بن سهلويه، بقراءتي عليه: أنا أبو القاسم عبد الرحمن بن الحسن بن عليك:
أنا أبوسعد أحمد بن محمد بن حفص المالينى الحافظ. أخبرنا أبو الحسن أحمد بن على بن أحمد الرفاء:
نا أبو عروبة الحسين بن محمد بن مودود: نا المسيب بن واضح: نا نقبة بن الوليد، عن ثور بن يزيد، عن خالد بن معدان، عن معاذ بن جبل.
أنا أبو الفضل جعفر بن إسحاق بن الحسن بن أبى طالب بن حربويه المعلم بقراءتي عليه: أنا الشيخ أبو محمد عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين الواعظ، إملاءا: أنا أبو العباس أحمد بن محمد بن عمر الفقيه، بقراءتي عليه:
أنا أبو المفضل محمد بن عبد الله بن المطلب الحافظ: أنا أبو على محمد بن همام بن سهيل، لفظا: نا
أنا عبد الله محمد بن حمويه بن محمد الجويني الصوفي، فيما كتب إلي: و أنا أبو عبد الرحمن أحمد بن عبد الصمد بن حمويه بن أخيه، بقراءتي عليه قدم علينا الري: أنا أبو العباس محمد بن محمد بن علي الحرمي:
نا أبو بكر محمد بن أحمد بن عبد الوهاب الحديثي: أنا أبو بكر محمد بن عبد الملك بن محمد الاسترابادي:
نا علي بن إبراهيم بن محمد العلوي: نا جعفر بن عبد الله: نا يحيى، يعني ابن هاشم، عن العباس أبي الفضل الأنصاري عن برد بن سنان، عن مكحول، عن أبي أمامة الباهلي.
نا علي بن الحسين بن علي: نا عبد الرحمن [ بن ] أحمد: نا محمد بن أحمد: نا أبو القاسم جعفر بن عبد الله بن يعقوب: نا عبد الله [ بن محمد ] بن عبد الكريم: نا عمي أبو زرعة: نا الحسن بن عبد الرحمن:
نا عمرو بن جميع البصري: نا ابن أبي ليلى، عن عيسى بن عبد الرحمن، عن أبيه، عن أبي ليلى الأنصاري.
أنا أبو علي الحسن بن علي بن أبي طالب الفرزادي، هموسة: أنا السيد أبو الحسين يحيى بن الحسين بن إسماعيل الحسيني الحافظ، إملاء: أنا أبو نصر أحمد بن مروان بن عبد الوهاب المقرئ، المعروف بالخباز بقراءتي عليه:
نا أبو إسحاق إبراهيم بن أحمد بن محمد بن عبد الله الطبري المقرئ العدل، قراءة عليه، و أنا أسمع:
نا القاضي أبو الحسين عمر بن الحسن بن علي بن مالك الشيباني: نا اسحاق بن محمد بن أبان النخعي:
نا يحيى بن عبد الحميد الحماني: نا شريك بن عبد الله النخعي القاضي.
أنا السيد أبو علي شرف [ شاه ] بن عبد المطلب بن جعفر الحسيني الأفطسي الاصبهاني بها: أنا جدي من قبل أمي أبو الحسين أحمد بن عبد الرحمن الذكواني: نا أبو بكر أحمد بن موسى بن مردويه الحافظ: نا محمد بن أحمد بن عبد الله الطبري: نا علي بن دينار: نا زيد بن اسماعيل: نا معاوية بن هشام: نا أبو العلاء خالد بن طهمان، عن نافع، عن معقل بن يسار.
أنا أبوشكر محمد بن حمد بن عبد الله المستوفي الاصبهاني، بقراءتي عليه في داره: أنا أبو عمرو عبد الوهاب بن محمد بن إسحاق بن مندة: نا إبراهيم بن عبد الله بن خرشيذ، قوله: « حيلولة »: و أنا محمد بن الهيثم بن محمد بقراءتي عليه: أنا أبو منصور محمد بن أحمد بن علي بن شكرويه: نا إبراهيم بن عبد الله بن خرشيذ، قوله: نا أبو العباس أحمد بن محمد بن سعيد ابن عقدة الحافظ، نا محمد بن عبيد و الحسن بن علي بن بزيع قالا:
نا محمد بن عمران بن أبي ليلى: نا شعيب بن راشد، عن الأعمش، عن أبي وائل عن حذيفة بن اليمان.
أنا شيخ أبوسعد عبد الرحمن بن عبد الله بن عبد الرحمن بن محمد الحصيري البصير، بقراءتي عليه: أنا أبو على الحسن بن أحمد الحداد. نا أحمد بن عبد الله بن أحمد الحافظ: نا سليمان بن أحمد: نا هارون بن سليمان البصري: نا سفيان بن بشر الكوفي: نا عبد الرحيم بن سليمان عن يزيد بن أبي زياد عن إسحاق بن كعب بن عجرة، عن أبيه.
نا أبو الفتوح مبشر بن أحمد بن محمود الصحاف باصبهان، قراءة عليه: أنا أبو سعد محمد بن محمد بن محمد المطرز، حيلولة: و أنا أبو سعد الحصيري، قراءة عليه: أنا أبو علی الحسن بن أحمد المقرى قالا:
أنا أبو نعيم الحافظ: أنا أبو بكر بن خلاد: نا الحارث بن أبي أسامة: نا داود بن عمرو: نا المثنى بن زرعة:
نا أبوراشد، عن محمد بن إسحاق: نا بريدة بن سفيان الأسلمي، عن أبيه، [ عن ] سلمة بن الأكوع.
أنا أبو الفتوح أحمد بن عبد الوهاب بن الحسن بن الحسن الصراف البرديني بقراءتي عليه في داره: نا عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين الحافظ، إملاء: أنا أبو حفص عمر بن أحمد بن مسرور الزاهد: أنا أبو الحسن أحمد بن إبراهيم العبدوي: نا الملك بن محمد بن عدى الفقيه: نا أحمد بن عيسى التنيسي: نا أبو عمر زاهر بن عبد الله التميمي البغدادي: نا المعتمر بن سليمان [ عن أبيه ]، عن هشام بن عروة، عن أبيه: نا أنس بن مالك.
أنا أبو المحاسن مسعود بن على بن منصور الأديب: نا عبد الرحمن بن أحمد: نا السيد أبوطاهر محمد بن أحمد الجعفري، بقراءتي عليه بقزوين في داره: نا عبد الواحد بن محمد: نا الحسين بن إسماعيل: نا عيسى بن أبي حرب: نا يحيى بن أبي بكير: نا جعفر بن زياد: نا هلال الصيرفي: نا ابن كثير الأسدي: نا عبد الله بن أسعد بن زرارة، عن أبيه.
أنا أبو الحسين زيد بن الحسن بن محمد [ البيهقي، قدم علينا الرى قراءة عليه: أنا السيد أبو الحسن على بن محمد بن جعفر الحسنى الاسترابادى: نا والدى محمد ] بن جعفر و السيد على بن أبى طالب الحسنى الآملى، قالا:
أنا السيد أبو طالب يحيى بن الحسين بن هارون الحسنى الهارونى، إملاء: أنا أبو الحسين البحرى سنة خمسين و ثلاثمائة: أنا أبو عبد الله الحسين بن على: أنا الحسين بن الحكم الوشاء: نا الحسن بن الحسين العرنى:
نا على بن الحسن العبدى، عن الأعمش، عن إبراهيم، عن علقمة بن قيس و الأسود بن يزيد قالا.
أنا قاضى القضاة، عماد الدين [ أبو محمد الحسن بن محمد بن أحمد الاسترابادى قراءة عليه: أنا جدى من قبل أمى أبو بكر محمد ] بن أحمد بن محمد القزويني قراءة عليه: نا أبو ربيعة محمد بن محمد بن على الاسترابادى: نا أبو بكر محمد بن أحمد الغماري القاضي، إملاء: نا الشيخ الشهيد أبو جعفر كهل بن جعفر: نا إبراهيم بن الحسن: نا عبد الله بن سعيد الطائى: نا رشدين بن سعد عن يزيد بن أبى حبيب: عن الحسن، عن ثوبان.
أنا أبو حاتم محمد بن عبد الرحمن بن عبد الله بن الحسين مخاطرة الساوى بقراءتي عليه: أنا أبو بكر أحمد بن على بن خلف الرازی، كتابة: أنا أبو طلحة محمد بن محمد الوبرى: نا أبو العباس محمد بن يعقوب الأصم: نا إبراهيم بن سليمان الخزاز الكوفى: نا إسحاق بن بشر الأسدى: نا خالد بن الحارث، عن عوف، عن الحسن: عن أبى ليلى الغفارى.
أنا والدى الامام السعيد موفق الدين أبو القاسم عبد الله بن الحسن بن الحسين ابن بابويه رحمه الله: نا السيد أبوطاهر مهدى بن على بن أمير كا الحسنى القزوينى، قراءة عليه: أنا أبو الفتح المحسن بن الحسين بن عبد الله الراشدى: نا أبو المشهور معروف بن محمد بن معروف الريحانى: نا أبو العباس محمد بن أحمد الأثرم المقرى البغدادى بالبصرة: نا أحمد بن عبد الله المؤدب: نا محمد بن الحارث: نا يزيد بن زريع، عن بهز بن حكيم، عن أبيه، عن جده معاوية بن حيدة.
أنا أبو الحسين على بن أحمد [ بن محمد ] اللباد باصبهان، بقراءتي عليه [ فى داره ]: أنا أبو صادق محمد بن أحمد بن جعفر الفقيه، قراءة عليه: أنا أبو بكر محمد بن أحمد بن عبد الرحمن الذكوانى: نا أبو بكر أحمد بن محمود بن خرزاذ القاضى: نا جعفر بن محمد بن مروان القطان: نا إبراهيم بن إسحاق الصيفى: نا عمرو بن أبى المقدام، عن أبى حمزة الثمالى، عن سعيد بن جبير، عن أبى الحمراء.
أنا أبو القاسم إسماعيل بن على بن الحسين الحمامى باصبهان، بقراءتي عليه فى داره: أنا أبو بكر محمد بن ابراهيم بن على القطان الحافظ: نا أبو محمد هارون بن محمد بن أحمد بن هارون: نا سليمان بن أحمد: نا الحسن بن على بن الوليد النسوى: نا إسحاق بن بشر الكاهلى: نا خالد بن يزيد العنزى، عن حمزة الزيات، عن أبى إسحاق عن البراء بن عازب.
أنا أبو بكر محمد بن أحمد بن عمر الباغبان الاصبهانى فيما كتب إلى: أنا أبو بكر محمد بن أبى طاهر الخرقى و أبو طاهر تميم بن عبد الواحد بن محمد بن على بن موسى الصباغ فى شهر ربيع الآخر، سنة تسع و سبعين و أربعمائة، قالا: نا أوبوسعيد محمد بن على بن عمرو بن مهدى النقاش الحنبلى الحافظ: نا محمد بن أحمد بن بطة: نا على بن سعيد العسكرى: نا محمد بن الضوء بن الصلصال بن الدلهمس: [ نا أبى الضوء بن الصلصال عن أبيه الصلصال بن الدلهمس ] قال: .
أنا أبو الحسين محمد بن رجاء بن إبراهيم بن عمر بن يونس الاصبهانى بها: أنا أبو منصور محمد بن أحمد بن على شكرويه، فى المحرم، سنة ثمان و سبعين و أربعمائة: أنا أبو الفرج عثمان بن أحمد بن إسحاق البرجى:
نا أبو جعفر محمد بن عمر بن حفص: نا أبو جعفر أحمد بن محمد بن الحسين بن حفص: نا أبو غسان:
نا مسعود بن سعد الجعفى: نا محمد بن إسحاق، عن الفضل بن معقل [ عن ] عبد الله الأشجعى عن عمرو بن شاس.
أنا أبو منصور عبد الرحيم بن المظفر بن عبد الرحيم الحمدونى، بقراءتي عليه: أنا أبو طاهر محمد بن عبدالعزیز بن إبراهيم الأصم: نا الحسن بن على بن الحسن الصفار: نا أبو الحسن عبد الجبار بن أحمد
القاضي: نا أبو بكر محمد بن إبراهيم بن أحمد بن يونس بن معاذ المعروف ب-«خس»: نا أبو القاسم جعفر بن محمد بن الحسن المهرقاني: نا عبد الله بن عمير نا الحسين بن عيسى بن ميسرة: نا سلمة بن الفضل الأنصاري، عن محمد بن إسحاق عن محمد بن إبراهيم بن الحارث، عن عبد الرحمن بن سهل بن أبي خيثمة عن أبيه.
أنا أبو المطهر القاسم [ بن الفضل ] بن عبد الواحد الصيدلاني، بقراءتي عليه باصبهان: أنا أبو عبد الله القاسم بن الفضل بن أحمد الثقفي: أنا أبو الحسن علي بن محمد بن أحمد [ بن ميلة ] الزاهد: أبو عمرو بن ممك:
نا أبو أمية: نا علي بن قادم نا علي بن صالح عن حكيم بن جبير عن جميع بن عمير عن ابن عمر.
أنا أبو غالب لاحق بن الحبيب بن محمد بن على الصيدلانى و أبو المطهر الصيدلانى، بقراءتى عليهما معاً، قالا:
أنا أبو منصور محمد بن على بن عبد الرزاق الصيدلانى: أنا أبو الحسن على بن محمد بن أحمد بن ميلة:
أنا أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن أحمد اسيد: نا أبو غالب على بن أحمد بن النضر: نا عبد السلام بن صالح:
نا على بن هاشم بن البريد: نا أبى، عن أبى سعيد التميمى عن أبى ثابت مولى أبى ذر.
أنا الشيخ أبو على تيمان بن حيدر بن الحسن بن أبى عدى الكاتب فيما أذن له: أنا الشيخ المفيد عبد الرحمن بن أحمد بن الحسين الواعظ، إملاءً: أنا محمد بن على بن محمد النحوى، بقراءتى عليه فى دارى: أنا أبو محمد جعفر بن أحمد بن على الفقيه: أنا محمد بن الحسن بن الحسين بن أيوب: أنا أبو على الحسن بن العباس الكرمانى: أنا أبو الحسن محمد بن يعقوب: أنا محمد بن إسحاق: أنا حاتم بن الليث: أنا عبد الله بن عمرو الجشمى: أنا أبو سعيد مضر القارى عن عبد الواحد بن زيد.
أنا السيد الأصيل أبو حرب المجتبى بن الداعى بن القاسم الحسنى رحمة الله بقراءتى عليه. أنا الشيخ المفيد أبو محمد عبد الرحمن بن أحمد الواعظ: أنا الحسن بن أحمد بن الحسن الخطيب، بقراءتى عليه فى ذى القعدة، سنة سبع و ثلاثين و أربعمائة. نا الشريف أبو عقيل محمد بن على بن محمد العلوى العباسى: نا محمد بن أحمد بن جعفر الصولى ببغداد نا أبو على محمد بن موسى الأنبارى: نا ابن أبى غرزه عن وكيع عن الأعمش.
أنا السيد العالم الصفى أبو تراب المرتضى بن الداعى بن القاسم الحسنى(رحمه الله): أنا المفيد عبد الرحمن بن أحمد النيسابورى، إملاءً من لفظه: أنا السيد أبو المعالى إسماعيل بن الحسن بن محمد الحسنى النقيب بنيسابور قراءة عليه، و أبو بكر محمد بن عبد العزيز الحيرى الكرامى قالا: أخبرنا الحاكم أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحافظ، إجازة: أنا أبو بكر أحمد بن كامل بن خلف القاضى: نا على بن [عبد] الصمد، لفظاً: نا يحيى بن معين: نا أبو حفص الأبار: نا إسماعيل بن عبد الرحمن و شريك عن إسماعيل بن أبى خالد عن حبيب بن أبى ثابت.
أنا أبو على تيمان بن حيدر بن الحسن بن أبى عدى البيع: نا الشيخ المفيد أبو محمد عبد الرحمان بن
أحمد بن الحسين الحافظ: نا السيد أبو الفتح عبيد الله بن موسى بن أحمد بن الرضا(علیه السلام): إن أبا محمد جعفر بن أحمد حدثهم
نا أحمد بن عمران: نا عبد الله جعفر النحوى، عن الحارث بن محمد التميمى عن على بن محمد.
أنا [أبو] العلاء زيد بن على [بن] منصور الأديب. و السيد أبو تراب المرتضى بن الداعى بن القاسم الحسنى، قالا:
نا الشيخ المفيد عبد الرحمن بن أحمد الواعظ [الحافظ]، املاءً: أنا محمد بن زيد بن على الطبرى أبو طالب بن أبى شجاع البريدى بآمل بقراءتى عليه: أنا أبو الحسين يد بن إسماعيل الحسنى: أنا السيد أبو العباس أحمد بن إبراهيم الحسنى: أنا عبد الرحمن بن الحسن الخاقانى: نا عباس بن عيسى: نا الحسن بن عبد الواحد الخزاز، عن الحسن بن على النخعى، عن رومى بن حماد المخارقى.
أنا أبو سعد يحيى بن طاهر بن الحسين المؤدب السمان، بقراءتى عليه: نا السيد أبو الحسين يحيى بن إسماعيل الحسنى النسابة الحافظ، إملاءً بالرى: أنا أبو أحمد محمد بن على بن محمد المكفوف، بقراءتى عليه باصبهان:
أنا أبو محمد عبد الله بن محمد بن جعفر بن حيان: نا أحمد بن على بن عيسى بن ماهان الرازی: نا محمد بن عبد الملك بن زنجويه: نا العباس بن بكار، عن عبد الواحد بن أبى عمرو الأسدى عن محمد بن السائب عن أبى صالح.
أنا أبو سعد يحيى بن طاهر بن الحسين المؤدب الزاهد، بقراءتى عليه: نا السيد الامام أبو الحسين يحيى بن الحسين بن إسماعيل الحسنى، إملاءً من لفظه: أنا أبو الفضل عبد الله بن أحمد بن على المقرى ابن الكوفى، بقراءتى عليه:
أنا أبو حفص عمر بن إبراهيم بن أحمد الكتانى المقرىء: أنا أبو الحسين عمر بن الحسن القاضى
الاشنانى:
أنا إسحاق بن الحسن الحربى: نا محمد بن منصور الطوسى.
أنا أبو سعد بن طاهر، نا السيد يحيى بن الحسين الحسينى، إملاءً: أنا أبو الفضل عبد الله بن أحمد المقرىء ابن الكوفى، بقراءتى عليه فى منزله ببغداد: نا أبو حفص عمر الكتانى: نا أبو الحسين عمر القاضى الأشنانى:
نا إسحاق: نا محمد بن منصور.
أنا أبو سعد بن طاهر، هذا: نا السيد يحيى، هذا: نا الشريف أبو طاهر إبراهيم بن محمد بن عمر الحسينى الزيدى، قراءه عليه: و أبو الحسن محمد بن محمد بن على الشروطى، بقراءتى عليه: قال الشريف: أخبرنا، و قال الشروطى:
نا أبو المفضل محمد بن عبد الله بن المطلب الشيبانى: نا عبد الوهاب بن أبى حية: نا الشروطى صاحب الجاحظ، قال: سمعت الجاحظ عمرو بن بحر.
نا شيخنا الفقيه الدين أبو الحسن على بن الحسين بن على الحاستى رحمه الله من لفظه، إملاءً: نا السيد الرئيس العالم تاج الدين أبو جعفر محمد ابن الحسين بن محمد الحسنى الكيسكى رحمه الله تعالى، إملاءً من لفظه، سنة سبع و سبعين و أربعمائه: نا السيد الرئيس جدى أبو محمد زيد بن على ابن الحسين الحسنى: نا الشيخ أبو جعفر محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه الفقيه رضى الله عنه: نا حمزة بن محمد بن أحمد الحسينى: نا عبد العزيز بن محمد الأبهرى: نا محمد بن زكريا: نا العباس بن بكار: نا أبو بكر الهذلى و عبد الله بن سليمان عن قتادة.
أنا السيد الزاهد أبو الحسين على بن القاسم بن الرضا الحسنى، بقراءتى عليه: أنا السيد أبو الفضل ظفر
بن الداعى بن مهدى العلوى العمرى الاسترابادى: نا القاضى أبو أحمد إبراهيم بن المطرف بن الحسين المطرفى: نا أبو نصر محمد بن أحمد بن إبراهيم الاسماعيلى، أن محمد بن الحسن بن زياد المقرىء حدثهم: نا محمد بن زكريا الغلابى: نا عبد الله بن يحيى: نا محمد بن سليمان: نا أبى- و كان ممن شهد الصحب الاول- قال: سمعت زر بن حبيش.
أنا أبو بكر محمد بن عبد الكريم بن محمد القلانسى العدل، إجازة: أنا الامام أبو سعيد عبد الواحد بن عبد الكريم القشيرى: أنا جهد بن المأمون: نا محمد أبو على أحمد بن عبد الله الاصبهانى، بالرى: نا محمد بن أحمد بن صديق الاصبهانى، ببغداد: نا عبد الله بن عمر بن منصور: نا محمد بن عثمان الكاتب، عن أبى عيسى الناقد عن ابراهيم بن مهران.
أنا السيد المرتضى السعيد شرف الدين أبو الفضل محمد بن على بن محمد بن المطهر، رفع الله درجته: أنا الامام أبو الفضل محمد بن أحمد الطبسى، فى كتابه: نا أبو محمد عبد الله بن يوسف بن أحمد بن بامويه الاصفهانى:
نا أبو رجا محمد بن حامد المدنى بمكة: نا الحسن بن عرفة: نا على بن قدامة: عن ميسرة بن عبد ربه بن عبد الكريم الحريرى عن سعيد بن جبير.
أنا الشيخ أبو على الحسن بن على بن أبى طالب هموسة الفرزادى، قراءة: نا السيد، المرشد بالله، أبو الحسين يحيى بن الحسين الحسنى، إملاءً: نا القاضى أبو القاسم على بن المحسن بن على التنوخى: نا أبو الفرج عبد الواحد بن نصر المخزومى و كتبته باملائه.