سرشناسه:مصطفوی، محمد، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور:ذکر علی عباده/مولف محمد مصطفوی.
مشخصات نشر:قم: قلم خانه، 1403.
مشخصات ظاهری:2ج.
شابک:دوره: 978-622-5283-37-4 ؛ ج.1:978-622-5283-38-1 ؛ ج.2: 978-622-5283-40-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
موضوع:'(علیه السلام)li ibn abiTalib, Imam I, 600-661
موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bitalib, Imam I, 600-661 -- Virtues
موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- احادیث
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bitalib, Imam I, 600-661 -- *Hadiths
رده بندی کنگره:(سلام الله علیها)P37/35
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:9952530
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین
ذکر علیّ عبادة
(عبادت گاه دوم)
به نیابت از: مجاهدان فلسطینی طوفان الأقصی
تقدیم به: سَيْفِ اللَّهِ الَّذِي لَا يَنْبُو وَ نُورِهُ الَّذِي لَا يَخْبُو و شَمْسِ الظَّلَامِ وَ بَدْرِ التَّمَامِ و رَبِيعِ الْأَنَامِ وَ نَضْرَةِ الْأَيَّامِ و صَاحِبِ الصَّمْصَام
حضرت صاحب الزمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف
شمشیر خدا که کندی نپذیرد، و نور خدا که خاموش نگردد، و خورشید تاریکی[زدای]، و ماه تمام، و بهار مردمان، و شکفتگی و طراوت روزگاران، و صاحب شمشیر برّان
ص: 1
گردآوری: محمد م.
ناشر: قلم خانه
شابک :دوره 4-37-5283-622-978
شابک جلد اول 1-38-5283-622-978
نوبت و تاریخ چاپ: اول بهار 1404
شمارگان: چهار نسخه
تماس با نویسنده: 09023440350
هرگونه نشر و استفاده آزاد است.
ص: 2
آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم. 9
لا فرق بینک و بینها الّا انّهم عبادک و خلقک... 10
شبانی اهل بیت غریب و مظلوم! 12
خار در چشم و استخوان در گلو! 13
سازش و خیانت بعض کارگزاران امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 36
خیانت و اختلاس بعض کارگزاران امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 39
مدارا و مماشات امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 42
تأمّلی در اشعث و شَبَث از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 44
ابقاء و عزل. 56
کیفر شدید کارگزار خائن. 60
رأفت و قاطعیّت.. 64
قاطعیّت و عدم تبعیض در اجرای حدود الهی. 76
اجرای دقیق عدالت در تمام شرائط.. 81
لزوم ارتباط مستقیم مردم با مسؤولین. 82
پرهیز از ظاهرنگری. 84
بوسیدن پاهای مبارک امام (علیه السلام).. 85
ص: 3
جهاد تبیین. 86
نمونه ای از مصلحت اندیشی و جذب حدّاکثری. 89
غیب گویی امام (علیه السلام) و شکّ زدایی. 94
نفاق خوارج. 97
نفرین مؤکّد و مکرّر امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر خوارج. 98
ادب برائت از دشمن. 100
لعنت بر ابو موسی اشعری و ... 102
نفرین بر قاعدین از جهاد 103
عظمت جهاد 104
جنگ، در رأس امور است.. 107
جهاد جانانه 108
جهاد و شهادت.. 109
سزای قدرنشناسی! 112
زیاد بن ابیه (قرائت سورۀ مبارکۀ بقره در نماز!! و ظلم شدید!) 118
اخلاق جنگ... 121
هدف، وسیله را توجیه نمی کند (ضرورت عدالت) 123
وای از مظلومیّت بی نظیر! 126
ص: 4
چهارده امتحان امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 127
آسایش ندیدم! 185
ساده زیستی و دنیاگریزی. 186
خطر کثرت مال! 188
عمر، کوتاه تر از آن است ... 189
دعای تنفّر از دنیا 191
خِتامُهُ مِسک! 192
سفارش مؤکّد. 197
سپاهیان قلوب.. 197
وفاء و ولایت مداری حُجر بن عَدِیّ. 198
شهامت و شهادت حُجر بن عدیّ. 200
خطر نفرین پدر! 201
زائر امیرالمؤمنین (علیه السلام) زائر خداست.. 202
مخالفت با تمام دنیا، به خاطر ترس از خدا 203
زیارت نامۀ عارفانۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 204
از ادلّۀ شهادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم. 218
رشوۀ معاویه برای جعل حدیث بر ضدّ امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 222
ص: 5
مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) در حضور ألدّ الخصام! 224
اشک فریبگرانۀ معاویه 228
خدای نازنین علیّ (علیه السلام).. 231
ادب دعاء 234
دعای عجیب امیرالمؤمنین (علیه السلام)! 237
اللّهُمَّ إنّی أعوذُ بِكَ... 240
ضرورت حرص و ولع به ذکر و یاد خدا 240
دعای استخاره (طلب خیر) 241
دعای درمان درد 242
دعای طلب عافیت.. 244
دعای استغفار 244
و لباس التقوی ذلک خیرٌ. 251
دعای اکل و شرب.. 252
دعای هنگام مدح شدن. 253
دعای هنگام صبح. 254
دعای میان اذان و اقامه 255
دعای سرنوشت ساز قبل و بعد از نماز 255
ص: 6
دعای بعد از نماز واجب.. 258
دعای کوتاهِ بلند بعد از نماز عصر. 259
جمع نشدن لذّات دنیا با درجات آخرت.. 260
احسان در همۀ امور 261
قلّۀ دست نیافتنی حکمت و بلاغت.. 261
صلوات مخصوص امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 263
ص: 7
ص: 8
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): هُم مَوضِعُ سِرِّهِ، وَلَجَأُ أمرِهِ، وعَيبَةُ عِلمِهِ، ومَوئِلُ حُكمِهِ، وكُهوفُ كُتُبِهِ، وجِبالُ دینِهِ، بِهِم أقامَ انحِناءَ ظَهرِهِ و أذهَبَ ارتِعادَ فَرائِصِهِ.
ایشان جایگاه راز خدا، و پناه گاه فرمان خدا، و مخزن دانش خدا، و بازگشت گاه حکمت خدا، و خزانۀ کتاب های خدا، و کوه هاى دین خدا هستند که با ایشان، قامت خمیدۀ دین را راست نمود ولرزش پیکر آن را از میان برد.
... لا يُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِن هذِهِ الاُمَّةِ أحَدٌ،
... از این امّت، احدی با آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) قابل مقایسه نیست،
ولا يُسَوَّى بِهِم مَن جَرَت نِعمَتُهُم عَلَيهِ أبَداً.
و هیچ گاه کسى را که نعمت آل محمّد به طور دائم بر او جارى است نمى شود هم پایۀ آنان دانست.
هُم أساسُ الدّینِ، وعِمادُ اليَقینِ. إلَيهِم يَفیءُ الغالی، وبِهِم يُلحَقُ التّالی.
ایشان، بنیان دین و ستون یقین هستند که افراط کار، فقط به آنان باز مى گردد و وا پس مانده، فقط به ایشان مى پیوندد.
ولَهُم خَصائِصُ حَقِّ الوِلايَةِ، وفیهِمُ الوَصِيَّةُ وَالوِراثَةُ.(1)
ص: 9
و ویژگى هاى حقّ ولایت، فقط از آنِ ایشان است، و جانشینى و میراث برى [از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم] فقط در آنان جریان دارد.
هیچ فرقی میان خداوند سبحان و حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) وجود ندارد – مگر بندگی و مخلوق بودن –(1) و آنان آئینۀ تمام نمای صفات جمال و جلال الهی و ولیّ و نماینده و همه کارۀ دستگاه خداوند متعال می باشند.
برای روشن شدن این حقیقت، سه شاهد می آوریم:
*امیرالمؤمنین (علیه السلام) در شأن خدای سبحان می فرماید:
هُوَ حَياةُ كُلِّ شَيءٍ، ونورُ كُلِّ شَيءٍ؛ سُبحانَهُ وتَعالى عَمّا يَقولونَ عُلُوّا كَبیراً!
او، حیات هر چیز، و نور هر چیز است؛ منزّه است و از آن چه مى گویند، بسیار برتر و والاتر!
... و بِحَياتِهِ حَيِيَت قُلوبُهُم و بِنورِهِ اهتَدَوا إلى مَعرِفَتِهِ.(2)
ص: 10
... و فقط با حیات او دل های شان زنده است، و فقط با نور او به شناختش راه یافته اند.
همین مضمون در شأن حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز آمده است:
أَشْهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ وَ لَمْ تَمُتْ؛ بَلْ بِرَجَاءِ حَيَاتِكَ حَيِيَتْ قُلُوبُ شِيعَتِكَ وَ بِضِيَاءِ نُورِكَ اهْتَدَى الطَّالِبُونَ إِلَيْكَ.
گواهی می دهم که به راستی تو شهید شدی و نمردی؛ بلکه فقط با امید حیات تو، قلوب شیعیان تو حیات یافت، و فقط با روشنایی نور تو، جویندگان، به سوی تو راه یافتند.
وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ نُورُ اللَّهِ الَّذِي لَمْ يُطْفَأْ وَ لَا يُطْفَأُ أَبَداً، وَ أَنَّكَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي لَمْ يَهْلِكْ وَ لَا يَهْلِكُ أَبَداً.(1)
و گواهی می دهم که به راستی تو نور خدا هستی که خاموش نگشت و ابداً خاموش نمی گردد، و به راستی تو وجه خدا هستی که نابود نگشت و ابداً نابود نمی گردد.
*قرآن کریم در شأن خدای سبحان می فرماید:
إِنَّ إِلَيْنا إِيابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ (2)
به راستی فقط به سوی ما بازگشت آن هاست. سپس به راستی فقط بر عهدۀ ماست حساب آن ها.
همین مضمون در شأن حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) نیز آمده است:
ص: 11
وَ إِيَابُ الْخَلْقِ إِلَيْكُمْ وَ حِسَابُهُمْ عَلَيْكُم (1)
و بازگشت خلائق به سوی شماست. و حساب آن ها بر عهدۀ شماست.
*قرآن کریم در شأن خدای سبحان می فرماید:
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها(2)
و زمین به نور مالکِ مدبّرش روشن گشت.
همین مضمون در شأن حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) نیز آمده است:
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِكُم (3)
و زمین به نور شما روشن گشت.
حمزة بن میثم گوید: پدرم براى عمره خارج شد و برایم نقل کرد که از همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم امّ سَلَمه که رحمت خدا بر او باد اجازۀ ورود گرفتم. امّ سلمه میان من و خودش پرده اى انداخت و به من گفت: تو میثمى؟
گفتم: من میثمم.
گفت: فراوان دیده ام که حسین بن علىّ، پسر فاطمه که درودهاى خدا بر آنان باد از تو یاد مى کند.
گفتم: او کجاست؟
ص: 12
گفت: اندکى پیش با گوسفندانش بیرون رفت. [!](1)
مِن عَبدِ اللّهِ عَلِيٍّ أمیرِ المُؤمِنینَ إلى مَن قَرَأَ كِتابی هذا مِنَ المُؤمِنینَ وَالمُسلِمینَ.
از بندۀ خدا، علىّ امیرالمؤمنین به هر مؤمن و مسلمانى که این نامه ام را بخواند.
السَّلامُ عَلَيكُم! فَإِنّی أحمَدُ إلَيكُم اللّهَ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ. أمّا بَعدُ، فَإِنَّ اللّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) نَذیراً لِلعالَمینَ، و أمیناً عَلَى التَّنزیلِ، وشَهیداً عَلى هذِهِ الاُمَّةِ.
سلام بر شما! من خدا را نزد شما مى ستایم؛ خدایى که جز او معبودى نیست. امّا بعد، همانا خداوند، محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان بیم دهندۀ جهانیان، امین بر وحى خدا و گواه بر این امّت بر انگیخت.
و أنتُم مَعاشِرُ العَرَبِ يَومَئِذٍ عَلى شَرِّ دینٍ وفی شَرِّ دارٍ، مُنیخونَ عَلى حِجارَةٍ خَشِنٍ، وحَيّاتٍ صُمٍّ، وشَوکٍ مَبثوثٍ فِي البِلادِ، تَشرَبونَ الماءَ الخَبیثَ، وتَأكُلونَ الطَّعامَ الجَشیبَ،
در حالى که شما قوم عرب، آن روز بدترین دین و بدترین خانمان را داشتید، بر سنگ هاى خاره و مارهاى زهرناک و خارهاى پراکنده در آبادى ها مى خفتید، آبى آلوده مى نوشیدید و خوراکى سفت و ناگوار مى خوردید،
وتَسفِكونَ دِماءَكُم، وتَقتُلونَ أولادَكُم، وتَقطَعونَ أرحامَكُم، وتَأكُلونَ أموالَكُم بَينَكُم بِالباطِلِ، سُبُلُكُم خائِفَةٌ، وَالأَصنامُ فیكُم مَنصوبَةٌ، وَالآثامُ بِكُم مَعصوبَةٌ، ولا يُؤمِنُ أکثَرُهُم بِاللّهِ إلّا وهُم مُشرِكونَ؛
ص: 13
خون تان را مى ریختید، فرزندان تان را مى کشتید، از خویشاوندان تان مى بریدید، اموال یک دیگر را به ناروا مى خوردید، راه های تان ناامن بود، بت ها میان شما برپا و گناهان به شما چسبیده بود. بیش ترشان به خدا ایمان نیاوردند، مگر آن که شریکى براى او قائل بودند؛
فَمَنَّ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ عَلَيكُم بِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَبَعَثَهُ إلَيكُم رَسولاً مِن أنفُسِكُم، وقالَ فیما أنزَلَ مِن كِتابِهِ: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آیٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ»(1)
پس خداوند عزّت مند و صاحب جلال بر شما نعمت سنگین بخشید و محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان فرستاده اى از خودتان به سوى شما بر انگیخت و در کتاب خود فرمود: «او کسى است که درمیان درس ناخواندگان، پیامبرى از خودشان بر انگیخت که آیات او را برایشان مى خوانَد و رشد و پاکی و بالندگی به آنان می بخشد و به آنان کتاب و حکمت مى آموزد، و بی گمان پیش تر در گم راهى آشکارى بودند».
وقالَ: «لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ»(2)
و فرمود: «سوگند می خورم پیامبرى از جنس خودتان به رسالت به سوى شما آمده است که تباهى و زیان شما بر او دشوار است و سخت به شما علاقه دارد و با مؤمنان رؤوف و مهربان است».
ص: 14
وقالَ: «لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(1)
و فرمود: «سوگند می خورم خداوند بر مؤمنان نعمت سنگین بخشید، آن گاه که در میان آنان پیامبرى از خودشان بر انگیخت».
وقال: «ذٰلِكَ فَضْلُ اللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»(2).
و فرمود: «این فضل و احسان خداست که به هر که خواهد، مى بخشد و خداوند، صاحب فضل بزرگ است».
فَكانَ الرَّسولُ إلَيكُم مِن أنفُسِكُم بِلِسانِكُم، وكُنتُم أوَّلَ المُؤمِنینَ تَعرِفونَ وَجهَهُ وشیعَتَهُ وعِمارَتَهَ، فَعَلَّمَكُمُ الكِتابَ وَالحِكمَةَ وَالفَرائِضَ وَالسُّنَّةَ،
آن که فرستاده به سوى شما بود، از خودتان و هم زبان خودتان بود و شما نخستین گروندگان بودید که چهره و یاران و خاندانش براى شما آشنا بود. او به شما کتاب و حکمت و واجبات و مستحبّات را آموخت،
و أمَرَكُم بِصِلَةِ أرحامِكُم وحَقنِ دِمائِكُم وصَلاحِ ذاتِ البَينِ، و أن تُؤَدُّوا الأَماناتِ إلى أهلِها و أن تُوَفّوا بِالعَهدِ ولاتَنقُضُوا الأَيمانَ بَعدَ تَوکیدِها،
و شما را به صلۀ رحم، حفظ خون ها و آشتى میان افراد و امانت دارى و پاى بندى به سوگندها پس از استوارسازى آن ها فرمان داد،
و أمَرَكُم أن تَعاطَفوا وتَبارّوا وتَباذَلوا وتَراحَموا،
و به شما دستور داد که نسبت به هم باعاطفه، نیکوکار، اهل بذل و بخشش و مهربان باشید،
ص: 15
ونَهاكُم عَنِ التَّناهُبِ وَالتَّظالُمِ وَالتَّحاسُدِ وَالتَّقاذُفِ وَالتَّباغی، وعَن شُربِ الخَمرِ وبَخسِ المِكیالِ ونَقصِ المیزانِ،
و شما را از غارت گرى، ستم بر یک دیگر، حسدورزى، دشنام و تجاوز به یک دیگر، شراب خوارى، کم فروشى و کاستى در سنجش ها نهى کرد،
وتَقَدَّمَ إلَيكُم فیما اُنزِلَ عَلَيكُم: ألّا تَزِنوا ولا تَربوا ولا تَأكُلوا أموالَ اليَتامى ظُلما، و أن تُؤَدُّوا الأَماناتِ إلى أهلِها ولاتَعثَوا فِي الأَرضِ مُفسِدینَ، ولاتَعتَدوا إنَّ اللّهَ لايُحِبُّ المُعتَدینَ.
و در آن چه بر شما نازل شد، به شما پیشنهاد کرد که زناء نکنید، ربا نخورید، مال یتیمان را به ستم نخورید، امانت ها را به صاحبانش بر گردانید، در زمین در پى فساد نباشید و تجاوز نکنید، که قطعاً خداوند تجاوزگران را دوست نمى دارد.
وكُلُّ خَيرٍ يُدنی إلَى الجَنَّةِ ويُباعِدُ مِنَ النّارِ أمَرَكُم بِهِ، وكُلُ شَرٍّ يُباعِدُ مِنَ الجَنَّةِ ويُدنی مِنَ النّارِ نَهاكُم عَنهُ.
شما را به هر خیرى که به بهشتْ نزدیک تان مى سازد و از آتشْ دورتان مى کند، فرمان داد و از هر بدى که از بهشت دور و به دوزخ نزدیک مى سازد، بر حذر داشت.
فَلَمّا استَكمَلَ مُدَّتَهُ مِنَ الدُّنیا تَوَفّاهُ اللّهُ إلَيهِ سَعیداً حَمیداً، فَيا لَها مُصیبَةً خَصَّتِ الأَقرَبینَ وعَمَّت جَمیعَ المُسلِمینَ! ما اُصیبوا بِمِثلِها قَبلَها ولَن يُعايَنوا بَعدُ اُختَها!
چون زمان آن حضرت از دنیا تمام شد، خداوند، او را سعادتمند و ستوده نزد خویش برد. و چه مصیبتى بود که بر نزدیکان فرود آمد و عموم مسلمانان را
ص: 16
فرا گرفت! مصیبتى که پیش تر مانند آن به ایشان نرسیده بود و پس از آن هم مانندش را نخواهند دید!
فَلَمّا مَضى لِسَبیلِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) تَنازَعَ المُسلِمونَ الأَمرَ بَعدَهُ، فَوَاللّهِ ما کانَ يُلقى فی روعی ولا يَخطُرُ عَلى بالی أنَّ العَرَبَ تَعدِلُ هذَا الأَمرَ بَعدَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَن أهلِ بَيتِهِ، ولا أنَّهُم مُنَحّوهُ عَنّی مِن بَعدِهِ!
چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت و رفت، مسلمانان پس از او در بارۀ حکومت به کشمکش پرداختند! به خدا سوگند، هرگز به ذهنم نمى آمد و بر خاطرم نمى گذشت که عرب، پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این خلافت را از خاندانش دور کنند و پس از وى، از من دورش سازند!
فَما راعَنی إلَا انثِيالُ النّاسِ عَلى أبی بَكرٍ وإجفالُهُم إلَيهِ لِيُبايِعوهُ، فَأَمسَكتُ يَدی ورَأَيتُ أنّی أحَقُّ بِمَقامِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فِي النّاسِ مِمَّن تَولَّى الأَمرَ مِن بَعدِهِ.
و مرا هراسان نساخت، جز این که مردم به سوى ابوبکر سرازیر شدند و به طرف او سبقت گرفتند تا با وى بیعت کنند. من دست نگه داشتم و دیدم که من براى تصدّى خلافت و جانشینى پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، شایسته تر از دیگرانم که بر سر کار آمدند.
فَلَبِثتُ بِذلِكَ ماشاءَ اللّهُ حَتّى رَأَيتُ راجِعَةً مِنَ النّاسِ رَجَعَت عَنِ الإِسلامِ يَدعونَ إلى مَحقِ دینِ اللّهِ ومِلَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) وإبراهیمَ ( (علیه السلام))!
و مدّتى که خدا خواست بر این وضع صبر کردم تا آن که دیدم گروهى از مردم از اسلام بر گشته اند و به نابود ساختن دین خدا و آیین محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابراهیم ( (علیه السلام)) فرا مى خوانند!
ص: 17
فَخَشیتُ إن لَم أنصُرِ الإِسلامَ و أهلَهُ أن أرى فیهِ ثَلماً وهَدماً يَكونُ مُصیبَتُهُ أعظَمَ عَلَيَّ مِن فَواتِ وِلايَةِ امورِكُمُ، الَّتی إنَّما هِيَ مَتاعُ أیّامٍ قَلائِلَ ثُمَّ يَزولُ ما کانَ مِنها كَما يَزولُ السَّرابُ وكَما يَنقَشِعُ السَّحابُ.
پس ترسیدم که ا گر به یارى اسلام و مسلمانان بر نخیزم، در دینْ رخنه و خرابى بزرگى پیش آید که مصیبت آن بسى بزرگ تر است از آن که حکومت بر شما را از دست بدهم؛ حکومتى که کالایى چند روزه و زوال پذیر هم چون سراب و گذرا هم چون ابر است.
فَمَشَيتُ عِندَ ذلِكَ إلى أبی بَكرٍ فَبايَعتُهُ، ونَهَضتُ فی تِلكَ الأَحداثِ حَتّى زاغَ الباطِلُ و زَهَقَ، وکانَت كَلِمَةُ اللّهِ هِيَ العُلیا ولَو كَرِهَ الکافِرونَ.
این بود که نزد ابو بکر رفته، با وى بیعت کردم و براى دفع آن حوادث به پا خاستم تا آن که باطل از میان رفت و کلمة اللّه برترى یافت، هرچند کافران خوش نداشتند.
فَتَولّى أبو بَكرٍ تِلكَ الاُمورَ فَيَسَّرَ وشَدَّدَ وقارَبَ وَاقتَصَدَ، فَصَحِبتُهُ مُناصِحاً و أطَعتُهُ فیما أطاعَ اللّهَ فیهِ جاهِداً،
پس ابو بکر کارها را عهده دار شد، نرمش کرد و سخت گرفت، نزدیک ساخت و میانه روى کرد. خیرخواهانه هم راهى اش کردم و تلاش گرانه در آن جا که خدا را اطاعت کرد، پیروى اش نمودم،
وما طَمِعتُ أن لَوحَدَثَ بِهِ حَدَثٌ و أنَا حَيٌّ أن يَرِدَ إلَيَّ الأَمرُ الَّذی نازَعَتهُ فیهِ طَمَعُ مُستَيقِنٍ ولايَئِستُ مِنهُ يَأسَ مَن لايَرجوهُ، ولَولا خاصَّةُ ما کانَ بَينَهُ وبَينَ عُمَرَ لَظَنَنتُ أنَّهُ لايَدفَعُها عَنّی.
ص: 18
و چندان امیدی نداشتم که اگر براى او حادثه اى پیش آید و پس از او من زنده باشم، حکومتى که با او در بارۀ آن کشمکش داشتم، به من باز گردد. ناامید هم نبودم و اگر رابطۀ خصوصى میان او و عمر نبود، گمان قویّ داشتم که خلافت را از من دریغ نمى داشت.
فَلَمَّا احتَضَرَ بَعَثَ إلى عُمَرَ فَوَلّاهُ فَسَمِعنا و أطَعنا وناصَحنا.
چون به بستر مرگ افتاد، عمر را خواست و خلافت را به او واگذار کرد. ما هم گوش کردیم و اطاعت و خیرخواهی داشتیم.
وتَوَلّى عُمَرُ الأَمرَ فَكانَ مَرضِيَّ السّیرَةِ مَيمونَ النَّقیبَةِ،
عمر، عهده دار خلافت شد. پسندیده سیرت و خوش سجیّه بود،(1)
ص: 19
ص: 20
حَتّى إذَا احتَضَرَ قُلتُ فی نَفسی: لَن يَعدِلَها عَنّی؛ فَجَعَلَنی سادِسَ سِتَّةٍ، فَما کانوا لِوِلايَةِ أحَدٍ أشَدَّ كَراهِيَةٍ مِنهُم لِوِلايَتی عَلَيهِم!
تا آن که چون به بستر مرگ و احتضار افتاد، پیش خود گفتم که خلافت را از من بر نمى گرداند؛ ولى مرا ششمین نفر [در شورا] قرار داد و از ولایت (و پیشوایى) من بیش از دیگران ناخرسند بودند!
فَكانوا يَسمَعونّی عِندَ وَفاةِ الرَّسولِ (صلی الله علیه و آله و سلم) اُحاجُّ أبا بَكرٍ و أقولُ: یا مَعشَرَ قُرَيشٍ! إنّا أهلَ البَيتِ أحَقُّ بِهذَا الأَمرِ مِنكُم، ما کانَ فینا مَن يَقرَأُ القُرآنَ ویعَرَفُ السُّنَّةَ ويَدینُ دینَ الحَقِّ.
پیش تر شنیده بودند که پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ابو بکر احتجاج مى کردم و مى گفتم: اى گروه قریش! ما اهل بیت به خلافتْ شایسته تر از شماییم، مادامی که در میان ما کسى هست که قرآن مى خواند و سنّت را مى شناسد و به دین حقّ معتقد است.
فَخَشِيَ القَومُ إن أنَا وَلَيتُ عَلَيهِم أن لايَكونَ لَهُم فِي الأَمرِ نَصیبٌ ما بَقَوا؛ فَأَجمَعوا إجماعاً واحِدا، فَصَرَفُوا الوِلايَةَ إلى عُثمانَ و أخرَجونی مِنها رَجاءَ أن يَنالوها ويَتَداوَلوها إذ يَئِسوا أن يَنالوا مِن قِبَلی!
آنان ترسیدند که اگر من به خلافت برسم، آنان تا زنده اند، سهمى از حکومت نداشته باشند؛ پس یک پارچه و هم دست شدند و خلافت را به عثمان دادند و چون از این که از سوى من سهمى به آنان داده شود، ناامید بودند، مرا از دایرۀ خلافت بیروت کردند، تا آن را به دست گرفته، در میان خود بچرخانند!
ثُمَّ قالوا: هَلُمَّ فَبايِع وإلّا جاهَدناكَ! فَبايَعتُ مُستَكرِهاً وصَبَرتُ مُحتَسِباً.
ص: 21
آن گاه به من گفتند: بیا و بیعت کن وگرنه با تو خواهیم جنگید! ناخواسته و با اکراه بیعت کردم و به خاطر خدا صبر پیشه ساختم.
فَقالَ قائِلُهُم: يَابنَ أبی طالِبٍ! إنَّكَ عَلى هذَا الأَمرِ لَحَریصٌ!
یکى از آنان گفت: اى پسر ابوطالب! خیلى به حکومت آزمند و حریصى!
فَقُلت ُ: أنتُم أحرَصُ مِنّی و أبعَدُ؛ أ أنَا أحرَصُ إذا طَلَبتُ تُراثی وحَقِّيَ الَّذی جَعَلَنِيَ اللّهُ ورَسولُهُ أولى بِهِ، أم أنتُم إذ تَضرِبونَ وَجهی دونَهُ وتَحولونَ بَينی وبَينَهُ!؟
پاسخ دادم: شما از من حریص تر و از آن دورترید؛ آیا من حریصم که میراث و حقّ خویش را مى طلبم - حقّى که خدا و پیامبر خدا مرا بر آن شایسته تر قرار داده اند - یا شما که براى خلافتْ رو در روى من ایستاده و آن را از من دور مى کنید!؟
فَبُهِتوا! وَاللّهُ لايَهدِي القَومَ الظّالِمینَ.
پس مبهوت شدند! «و خداوند، ستم گران را هدایت نمى کند».
اللّهُمَّ إنّی أستَعدیكَ عَلى قُرَيشٍ؛ فَإِنَّهُم قَطَعوا رَحِمی، و أصغَوا إنائی، وصَغَّروا عَظیمَ مَنزِلَتی، و أجمَعوا عَلى مُنازَعَتی حَقّاً كُنتُ أولى بِهِ مِنهُم فَسَلَبونیهِ!
خداوندا! من از قریش به پیشگاه تو شکایت مى کنم؛ آنان با من قطع رحم کردند و از بهرۀ من کاستند و جایگاه والاى مرا تحقیر کردند و در بارۀ حقّى که من به آن شایسته تر بودم، با من به کشمکش پرداخته، آن را از من ربودند!
ثُمَّ قالوا: ألا إنَّ فِي الحَقِّ أن تَأخُذَهُ وفِي الحَقِّ أن تَمنَعَهُ فَاصبِر كَمِداً مُتَوَخِّما أو مُت مُتَأَسِّفا حَنِقاً!
ص: 22
سپس گفتند: حقّ همان است که بتوانى آن را بگیرى و آن را نگه دارى.(1) یا با دلى پر و غصّه دار، صبر کن، یا از غم و افسوس بمیر!
فَنَظَرتُ فَإِذا لَيسَ مَعی رافِدٌ ولا ذابٌّ ولا مُساعِدٌ إلّا أهلُ بَيتی؛
پس چون نگریستم، دیدم جز خاندانم کسى هم راه و مدافع و یاور من نیست؛
فَضَنِنتُ بِهِم عَنِ الهَلاكِ. فَأَغضَيتُ عَلَى القَذى، وتَجَرَّعتُ ریقی عَلَى الشَّجى، وصَبَرتُ مِن كَظمِ الغَيظِ عَلى أمَرَّ مِنَ العَلقَمِ وآلَمَ لِلقَلبِ مِن حَزِّ الشِّفارِ!
نخواستم آنان از بین بروند. چشم بر خاشاک فرو بستم و آب دهان بر استخوانِ در گلو مانده، فرو بردم و با فرو بردن خشم، بر آن چه تلخ تر از حَنظل ودل خراش تر از تیغ تیز بود، صبر کردم!
حَتّى إذا نَقَمتُم عَلى عُثمانَ أتَيتُموه ُفَقَتَلتُموهُ ثُمَّ جِئتُمونی لِتُبايِعونی، فَأَبَيتُ عَلَيكُم و أمسَكتُ يَدی فَنازَعتُمونی ودافَعتُمونی، وبَسَطتُم يَدی فَكَفُفتُها ومَدَدتُم يَدی فَقَبَضتُها، وَازدَحَمتُم عَلَيَّ حَتّى ظَنَنتُ أنَّ بَعضَكُم قاتِلُ بَعضٍ أو أنَّكُم قاتِلی!
تا آن که بر عثمان انتقاد کردید، آمدید و او را کشتید و سپس براى بیعت به نزد من آمدید. من نپذیرفتم و دست از آن باز کشیدم. با من کشمکش کردید و دستم را کشیدید و من بازپس کشیدم. دستم را کشیدید و باز کردید و من جمع کردم. بر سر من ازدحام کردید، تا حدّى که بیمناک شدم که یک دیگر را یا مرا بكُشید!
ص: 23
فَقُلتُم: بايِعنا لا نَجِدُ غَيرَكَ ولا نَرضى إلّا بِكَ، فَبايِعنا لا نَفتَرِق ولا تَختَلِف كَلِمَتُنا.
گفتید: با ما بیعت کن. ما جز تو را نداریم و جز به تو راضى نیستیم. با ما بیعت کن تا دچار تفرقه و اختلاف کلمه نشویم.
فَبايَعتُكُم ودَعَوتُ النّاسَ إلى بَيعَتی، فَمَن بايَعَ طائِعا قَبِلتُهُ مِنهُ، ومَن أبى لَم اکرِههُ وتَرَكتُهُ.
با شما بیعت کردم و مردم را به بیعت خویش فرا خواندم. هرکس به دل خواه و از روى رغبت بیعت کرد، بیعتش را پذیرفتم و هرکس نخواست، او را مجبور به بیعت نکردم و به حال خود وا گذاشتم.
فَبايَعَنی فیمَن بايَعَنی طَلحَةُ وَالزُّبَيرُ ولَو أبَيا ما اکرِهتُهُما كَما لَم اکرِه غَيرَهُما.
از جمله کسانى که با من بیعت کردند، طلحه و زبیر بودند. اگر بیعت هم نمى کردند، به بیعتْ وادارشان نمى کردم، هم چنان که دیگران را وا دار نساختم.
فَما لَبِثنا إلّا يَسیرا حَتّى بَلَغَنی أن خَرَجا مِن مَكَّةَ مُتَوَجِّهینَ إلَى البَصرَةِ فی جَيشٍ ما مِنهُم رَجُلٌ إلّا بايَعَنی و أعطانِيَ الطّاعَةَ.
چیزى نگذشت که خبر یافتم آن دو هم راه قشونى که همه از بیعت کنندگان با من بودند که قول اطاعت داده بودند، از مکّه به سوى بصره بیرون شده اند.
فَقَدِما عَلى عامِلی وخُزّانِ بَيتِ مالی وعَلى أهلِ مِصرَ كُلُّهُم عَلى بَيعَتی وفی طاعَتی فَشَتَّتوا كَلِمَتَهُم و أفسَدوا جَماعَتَهُم!
آن دو نزد کارگزار من [در بصره] و خزانه دار بیت المال و اهالى شهرى رفتند که همۀ آنان با من بیعت کرده و در اطاعت من بودند و به تفرقه افکنى پرداختند و جمع شان را پراکندند!
ص: 24
ثُمَّ وَثَبوا عَلى شیعَتی مِنَ المُسلِمینَ فَقَتَلوا طائِفَةً مِنهُم غَدرا، وطائِفَةً صَبرا، وطائِفَةً عَصَّبوا بِأَسیافِهِم فَضارَبوا بهِا حَتّى لَقُوا اللّهَ صادِقینَ.
آن گاه به گروهى از مسلمانان پیرو من تاخته، برخى را با نیرنگ کشتند و برخى را اعدام کردند، گروهى هم دست به شمشیر برده با آنان جنگیدند، تا صادقانه به دیدار خدا شتافتند.
فَوَاللّهِ، لَو لَم يُصیبوا مِنهُم إلّا رَجُلاً واحِدا مُتَعَمِّدینَ لِقَتلِهِ بِلا جُرمٍ جَرَّهُ لَحَلَّ لی بِهِ قَتلُ ذلِكَ الجَيشِ كُلِّهِ، فَدَع ما إنَّهم قَد قَتَلوا مِنَ المُسلِمینَ أکثَرَ مِنَ العِدَّةِ الَّتی دَخَلوا بِها عَلَيهِم، وقَد أدالَ اللّهُ مِنهُم فَبُعداً لِلقَومِ الظّالِمینَ!
به خدا سوگند، اگر آن گروه تنها یکى از یاران مرا بى گناه و به عمد کشته بودند، براى من کشتن همۀ آنان حلال و روا بود، تا چه رسد به این که گروهى از مسلمانان را کشتند که بیش از شمار آنانى بود که بر ایشان وارد شدند. البتّه خدا هجوم آنان را بر گرداند و نابود شدند. «پس دوری از رحمت خدا بر ستم پیشگان باد!»
ثُمَّ إنّی نَظَرتُ فی أهلِ الشّامِ فَإِذا أعرابٌ أحزابٌ، و أهلُ طَمَعٍ جُفاةٌ طَغامٌ، يَجتَمِعونَ مِن كُلِّ أوبٍ،
سپس به شامیان نگریستم که بادیه نشینانى پراکنده و طمع ورزانى جفاکار و اوباش بودند که از هر سو گردآمده بودند،
ومَن کانَ يَنبَغی أن يُؤَدَّبَ ويُدَرَّبَ أو يُوَلّى عَلَيهِ ويُؤخَذَ عَلى يَدَيهِ، لَيسوا مِنَ المُهاجِرینَ ولَا الأَنصارِ، ولَا التّابِعینَ بِإِحسانٍ؛
کسانى که مى بایست تأدیب و تربیت شوند یا سرپرستى براى آنان گماشته شود و دست آنان گرفته شود. نه مهاجر بودند، نه انصار و نه تابعان به نیکى؛
ص: 25
فَسِرتُ إلَيهِم فَدَعَوتُهُم إلَى الطّاعَةِ وَالجَماعَةِ، فَأَبَوا إلّا شِقاقا ونِفاقا ونُهوضا فی وُجوهِ المُسلِمینَ، يَنضِحونَهُم(1) بِالنَّبلِ ويَشجُرونَهُم بِالرِّماحِ!
به سوى آنان شتافتم و به اطاعت و هم بستگى فرا خواندم شان؛ امّا آنان جز تفرقه و دو رویى و رو در روى مسلمانان ایستادن و تیر و نیزه بر مسلمانان افکندن را نخواستند!
فَهُناكَ نَهَدتُ إلَيهِم بِالمُسلِمینَ فَقاتَلتُهُم؛
این جا بود که مسلمانان را به نبرد با آنان بر انگیختم و با ایشان جنگیدم؛
فَلَمّا عَضَّهُمُ السِّلاحُ ووَجَدوا ألَمَ الجِراحِ رَفَعُوا المَصاحِفَ يَدعونَكُم إلى ما فیها.
چون با گزش سلاح و سوزش زخم روبه رو شدند، قرآن ها را بر افراشتند و شما را به آن چه در آن هست، فرا خواندند.
فَأَنبَأتُكُم أنَّهُم لَيسوا بِأَصحابِ دینٍ ولا قُرآنٍ، و أنَّهُم رَفَعوها غَدرا ومَكیدَةً وخَدیعَةً ووَهنا وضَعفا؛ فَامضوا عَلى حَقِّكُم وقِتالِكُم.
به شما گفتم که اینان اهل دین و قرآن نیستند، و از روى مکر و نیرنگ و سست کردن عزم شما و ایجاد ضعف، قرآن بر نیزه کرده اند؛ پس در راه حقّ خویش جنگ تان را با آنان ادامه دهید.
فَأَبَيتُم عَلَيَّ وقُلتُم: اِقبَل مِنهُم؛ فَإِن أجابوا إلى ما فِي الكِتابِ جامِعونا عَلى ما نَحنُ عَلَيهِ مِنَ الحَقِّ، وإن أبَوا کانَ أعظَمَ لِحُجَّتِنا عَلَيهِم، فَقَبِلتُ مِنكُم، وكَفُفتُ عَنهُم إذ أبَيتُم ووَنَيتُم،
ص: 26
امّا از من نپذیرفتید و گفتید: قبول کن؛ اگر به آن چه در قرآن هست، گردن نهادند، پس با ما در حقّ، هم راه مى شوند و اگر گردن ننهادند، حجّت ما بر ضدّ آنان بزرگ تر خواهد بود. من هم پذیرفتم. چون دیدم شما دست کشیدید و سست شدید، من نیز از آنان دست کشیدم.
وکانَ الصُّلحُ بَينَكُم وبَينَهُم عَلى رَجُلَينِ يُحيِيانِ ما أحيَا القُرآنُ، ويُمیتانِ ما أماتَ القُرآنُ.
میان شما و آنان مصالحه بر دو نفر شد که آن چه را قرآن زنده مى دارد، زنده بدارند و آن چه را قرآن مى میراند، بمیرانند.
فَاختَلَفَ رَأيُهُما وتَفَرَّقَ حُكمُهُما، ونَبَذا ما فِي القُرآنِ وخالَفا ما فِي الكِتابِ! فَجَنَّبَهُمَا اللّهُ السَّدادَ ودَلّاهُما فِي الضَّلالِ، فَنبَذا حُكمَهُما وکانا أهلَهُ.
رأى آن دو مختلف و داورى شان ناهماهنگ شد و حکم قرآن را وا گذاشته به مخالفت با کتاب خدا پرداختند! خداوند هم از راه درست، دورشان ساخت و آنان را به وادى گم راهى افکند و داورى آنان را دور افکند، و شایستۀ همین نیز بودند.
فَانخَزَلَت فِرقَةٌ مِنّا فَتَرَكناهُم ما تَرَكونا حَتّى إذا عَثَوا فِي الأَرضِ يَقتُلونَ ويُفسِدونَ أتَيناهُم فَقُلنا: ادفَعوا إلَينا قَتَلةَ إخوانِنا، ثُمَّ كِتابُ اللّهِ بَينَنا وبَينَكُم.
پس گروهى (یعنی: خوارج) از ما کناره گرفتند. ما نیز تا با ما کارى نداشتند کارشان نداشتیم. تا آن که به فساد در زمین روى آوردند، کشتند و تباه کردند. نزد آنان رفتیم و گفتیم: قاتلان برادران مان را به ما تحویل دهید، آن گاه قرآن داور بین ما و شما باشد.
ص: 27
قالوا: كُلُّنا قَتَلَهُم، وكُلُّنَا استَحَلَّ دِماءَهُم ودِماءَكُم، وشُدَّت عَلَينا خَيلُهُم ورِجالُهُم، فَصَرَعَهُمُ اللّهُ مَصرَعَ الظّالِمینَ.
گفتند: ما همگى آنان را کشتیم و همۀ ما خون آنان و شما را هدر مى دانیم. سواره ها و پیاده هاى آنان بر ما تاختند و خداوند هم آنان را به خاک هلاکت ستم گران افکند.
فَلَمّا کانَ ذلِكَ مِن شَأنِهِم أمَرتُكُم أن تَمضوا مِن فَورِكُم ذلِكَ إلى عَدُوِّكُم فَقُلتُم: كَلَّت سُيوفُنا، ونَفِدَت نِبالُنا، ونَصَلَت(1) أسِنَّةُ رِماحِنا، وعادَ أکثَرُها قَصدا فَارجِع بِنا إلى مِصرِنا لِنَستَعِدَّ بِأَحسَنِ عُدَّتِنا، وإذا رَجَعتَ زِدتَ فی مُقاتَلَتِنا عِدَّةَ مَن هَلَكَ مِنّا وفارَقَنا، فَإِنَّ ذلِكَ أقوى لَنا عَلى عَدُوِّنا.
پس چون کار آنان چنین شد، فرمان تان دادم که فورى در پى دشمنان تان (معاویه و یارانش) بشتابید. گفتید: شمشیرهای مان کند شده، تیرهای مان تمام گشته و پیکان نیزه های مان كُند شده [کَنده شده] و بیش تر آنها خم شده است؛ ما را به شهرمان برگردان تا با به ترین ساز و برگ آماده شویم، و اگر بر گردى به تعداد کسانى که از ما کشته یا جدا شدند، نیروهاى ما را مى افزایى، که این کارْ ما را در برخورد با دشمن نیرومندتر مى سازد.
فَأَقبَلتُ بِكُم حَتّى إذا أطلَلتُم عَلَى الکوفَةِ أمَرتُكُم أن تَنزِلوا بِالنُّخَيلَةِ، و أن تَلزَموا مُعَسكَرَكُم، و أن تَضُمّوا قَواضِبَكُم، و أن تُوَطِّنوا عَلَى الجِهادِ أنفُسَكُم ولا تُكثِروا زِيارَةَ أبنائِكُم ونِسائِكُم؛
ص: 28
من شما را آوردم، چون نزدیک كوفه رسیدید، دستور دادم در نُخَيله(1) فرود آیید و در لشکرگاه تان بمانید و دست به شمشیر باشید و خود را مهیّاى جنگ نگه دارید و زیاد به دیدار فرزندان و همسران تان نپردازید؛
فَإِنَّ أصحابَ الحَربِ المُصابِروها، و أهلَ التَّشمیرِ فیهَا الَّذینَ لا يَنوحونَ مِن سَهَرِ لَيلِهِم ولا ظَمَأِ نَهارِهِم ولا خَمَصِ بُطونِهِم ولا نَصَبِ أبدانِهِم.
که رزمندگان آنان اند که براى جنگ پایدارند، آستین بهر نبرد بالا زده اند، از بیدار ماندن در شب ها و تشنگى در روزها و از گرسنگى و خستگى نمى نالند.
فَنَزَلَت طائِفَةٌ مِنكُم مَعی مُعَذِّرَةً، ودَخَلَت طائِفَةٌ مِنكُم المِصرَ عاصِيَةً، فَلامَن بَقِيَ مِنكُم ثَبَتَ وصَبَرَ، ولا مَن دَخَلَ المِصرَ عادَ إلَيَّ ورَجَعَ!
برخى از شما عذرخواهانه با من فرود آمدند و برخى هم از روى نافرمانى به شهر وارد شدند. نه آنان که ماندند، ثبات و صبر ورزیدند و نه آنان که به شهر رفتند، دو باره نزد من باز گشتند!
فَنَظَرتُ إلى مُعَسكَری ولَيسَ فیهِ خَمسونَ رَجُلاً! فَلَمّا رَأَيتُ ما أتَيتُم دَخَلتُ إلَيكُم فَما قَدَرتُ عَلى أن تَخرُجوا مَعی إلى يَومِنا هذا!
به لشکرگاهم نگاه کردم، جز پنجاه تن در آن نبود! چون چنین دیدم، نزد شما به کوفه وارد شدم و تا امروز نتوانسته ام شما را با خودم از آن بیرون ببرم!
ص: 29
فَما تَنتَظِرونَ؟ أ ما تَرَونَ إلى أطرافِكُم قَدِ انتَقَصَت، وإلى أمصارِكُم قَدِ افتُتِحَت، وإلى شیعَتی بِها بَعدُ قَد قُتِلَت، وإلى مَسالِحِكُم تُعرى، وإلى بِلادِكُم تُغزى، و أنتُم ذَوو عَدَدٍ كَثیرٍ، وشَوكَةٍ وبَأسٍ شَدیدٍ؟!
پس منتظر چیستید؟ آیا نمى بینید که از اطراف شما کاسته و شهرهای تان گشوده شده است و پیروان من در شهرها کشته شده اند و لشکرگاه هاى مرزى شما خالى مى شود و شهرهای تان مورد هجوم قرار مى گیرد، با آن که شمار شما بسیار و نیرو و دلاورى تان فراوان است؟!
فَما بالُكُم؟ لِلّهِ أنتُم! مِن أینَ تُؤتَونَ؟ وما لَكُم أنّى تؤُفَكون َ؟! و أنّى تُسحَرونَ!؟
پس در چه فکرى هستید؟ خدا خیرتان دهاد! از کجا بر شما مى تازند؟ شما را چه مى شود؟ چه گونه از حقّ منحرف مى شوید؟ و چه گونه افسون تان مى کنند!؟
ولَو أنَّكُم عَزَمتُم و أجمَعتُم لَم تُراموا.
اگر شما مصمّم و هماهنگ بودید، به فکر حمله به شما نمى افتادند.
ألا إنَّ القَومَ قَدِ اجتَمَعوا وتَناشَبوا وتَناصَحوا و أنتُم قَد وَنَيتُم وتَغاشَشتُم وَافتَرَقتُم!
هلا که دشمنان هماهنگ و همدست و خیرخواه یک دیگر شدند و شما سست و نیرنگ باز و پراکنده گشتید!
ما أنتُم إن أتمَمتُم عِندی عَلى ذی سَعداءَ، فَأَنبَهوا نائِمَكُم وَاجتَمَعوا عَلى حَقِّكُم، وتَجَرَّدوا لِحَربِ عَدُوِّكُم، قَد بَدَتِ الرُّغوَةُ عَنِ الصَّریحِ وقَد بَيَّنَ الصُّبحُ لِذی عَينَينِ.
ص: 30
اگر چنین ادامه دهید، در نظر من کام یاب به شمار نمى آیید. خفتگان تان را بیدار کنید، در راه حقّ تان همدست شوید و دل به جنگ با دشمن تان بدهید. خالص از ناخالص روشن شده است و بر هر که بینا باشد، صبحْ آشکار است.
إنَّما تُقاتِلونَ الطُّلَقاءَ و أبناءَ الطُّلَقاءِ، واُولِي الجَفاءِ ومَن أسلَمَ كَرها وکانَ لِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنفِ الإِسلامِ كُلِّهِ حَربا، أعداءُ اللّهِ وَالسُّنَّةِ وَالقُرآنِ و أهلُ البِدَعِ وَالأَحداثِ، ومَن کانَت بَوائِقُهُ تُتَّقى، وکانَ عَلَى الإِسلامِ و أهلِهِ مَخوفا، و أكَلَةُ الرُّشا وعَبَدَةُ الدُّنیا.
به راستی شما با کسانى مى جنگید که آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان (در فتح مکّه) هستند و جفا کارند و با کسی که از روى بى رغبتى، اظهار مسلمانى کرد و پیوسته در جنگ با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) – آن جلودار صفّ اسلام - بود؛ دشمنان خدا و سنّت و قرآن و بدعت گذاران و نوآوران و کسانى که از شرّ و فتنۀ آنان بایست پرهیز مى شد؛ آنان که بر اسلام و مسلمانان خطرآفرین بودند؛ رشوه خوران و دنیاپرستان!
لَقَد اُنهِيَ إلَيَّ أنَّ ابنَ النّابِغَةِ لَم يُبايِع حَتّى أعطاهُ ثَمَنا وشَرَطَ أن يُؤتِيَهُ أتِيَّةً هِيَ أعظَمُ مِمّا فی يَدِهِ مِن سُلطانِهِ.
به من چنین رسیده که عمرو عاص بیعت نکرد، مگر آن که [معاویه] بهایى براى آن بخشید و شرط کرد که عطایى به او داده شود، بزرگ تر از آن چه که از حکومت در دست اوست.
ألا صَفِرَت يَدُ هذَا البائِعِ دینَهُ بِالدُّنیا! وخَزِيَت أمانَةُ هذَا المُشتَری نُصرَةَ فاسِقٍ غادِرٍ بِأَموالِ المُسلِمینَ!
ص: 31
الا! تهى باد دست او که دین به دنیا فروخت! و رسوا باد دستاورد این خریدارِ کمك فاسقِ نیرنگ باز با اموال مسلمانان!
وإنَّ فیهِم لَمَن قَد شَرِبَ فیكُمُ الخَمرَ وجُلِدَ الحَدَّ فِي الإِسلامِ! يُعرَفُ بِالفِسادِ فِي الدِّينِ وَالفِعلِ السَيِّيء!
در میان آنان کسانى اند که در میان شما شراب خوردند و حدّ اسلامى بر آنان جارى شد! آنان که به فساد در دین و کار زشت، معروف اند!
وإنَّ فیهِم لَمَن لَم يُسلِم حَتّى رُضِخَ لَهُ عَلَى الإِسلامِ رَضیخَةً!
برخى شان کسانى اند که تا هدیّه اى نگرفتند، مسلمان نشدند!
فَهؤُلاءِ قادَةُ القَومِ، ومَن تَرَكَت ذِكرَ مَساویهِ مِن قادَتِهُم مِثلُ مَن ذُكِرَت مِنهُم بَل هُوَ شَرٌّ مِنهُم!
اینان سران این گروه هستند، و برخى از سران شان که زشت کارى های شان را بازگو نکردم، مثل آنان که یاد شد و بلکه بدتر از آنان اند!
وهؤُلاءِ الَّذینَ ذُكِرَت لَو وَلَّوا عَلَيكُم لَأَظهَروا فیكُمُ الفَسادَ وَالكِبرَ وَالفُجورَ وَالتَّسَلُّطَ بِالجَبرِيَّةِ وَالفَسادِ فِي الأَرضِ، وَاتَّبَعُوا الهَوى وحَكَموا بِغَيرِ الحَقِّ!
آنان که گفتم، اگر بر شما سلطه یابند، در میان شما فساد، تکبّر، گناه، حکومت استبدادى و تباهى در زمین را رواج مى دهند، از هوس ها پیروى مى کنند و به ناحقّ حکم مى رانند!
ولَأَنتُم عَلى ما کانَ فیكُم مِن تَواكُلٍ وتَخاذُلٍ خَيرٌ مِنهُم و أهدى سَبیلاً؛ فیكُمُ العُلَماءُ وَالفُقَهاءُ وَالنُّجَباءُ وَالحُكَماءُ، وحَمَلَةُ الكِتابِ، وَالمُتَهَجِّدونَ بِالأَسحارِ، وعَمّارُ المَساجِدِ بِتِلاوَةِ القُرآنِ. أفَلا تَسخَطونَ وتَهتَمّونَ أن يُنازِعَكُمُ الوِلايَةَ عَلَيكُم سُفَهاؤُكُم، وَالأَشرارُ الأَراذِلُ مِنكُم؟!
ص: 32
شما با همۀ سستى [تواکل: به هم دیگر موکول نمودن] و ترک یارى، از آنان به تر و ره یافته ترید؛ میان شما عالمان، فقیهان، پاک سیرتان، فرزانگان، حاملان کتاب خدا، شب زنده داران و آبادکنندگان مساجد با تلاوت قرآن وجود دارند. آیا خشم نمى گیرید و همّت نمى کنید، تا آن که نابخردان و فرومایگان و اوباش، با شما بر سر حکومت به کشمکش مى پردازند؟!
فَاسمَعوا قَولی هَداكُمُ اللّهُ إذا قُلتُ، و أطیعوا أمری إذا أمَرَتُ! فَوَاللّهِ لَئِن أطَعتُمونی لا تَغوونَ، وإن عَصَيتُمونی لا تَرشُدونَ.
پس هرگاه مى گویم، سخنم را بشنوید - خدا هدایت تان کناد - و چون فرمان تان مى دهم، فرمان بردارى کنید. به خدا سوگند، اگر از من پی روى کنید، گم راه نمى شوید و اگر نافرمانى کنید، هدایت نمى شوید.
خُذوا لِلحَربِ اُهبَتَها، و أعِدّوا لَها عُدَّتَها، و أجمَعوا إلَيها.
آمادۀ نبرد شوید و ساز و برگ آن را مهیّا سازید و به سوى جنگ، هماهنگ بشتابید.
فَقَد شُبَّت واوقِدَت نارُها وعَلا شَنارُها وتَجَرَّدَ لَكُم فیهَا الفاسِقونَ كَي يُعَذِّبوا عِبادَ اللّهِ، ويُطفِئوا نورَ اللّهِ.
به یقین آتش نبرد برافروخته و رسوایى آن بالا گرفته است و فاسقان در نبرد با شما از جان و دل به میدان آمده اند، تا بندگان خدا را شکنجه کنند و نور خدا را فرو نشانند.
ألا إنَّهُ لَيسَ أولِياءُ الشَّيطانِ مِن أهلِ الطَّمَعِ وَالجَفاءِ وَالكِبرِ بِأَولى بِالجِدِّ فی غَيِّهِم وضَلالِهِم وباطِلِهِم مِن أولِياءِ اللّهِ، مِن أهلِ البِرِّ وَالزَّهادَةِ وَالإِخباتِ فی حَقِّهِم وطاعَةِ رَبِّهم ومُناصَحَةِ إمامِهِم.
ص: 33
آگاه باشید که پی روان شیطان - از طمع کاران و جفاپیشگان و متکبّران - سزاوارتر به تلاش در گم راهى و تباهى و باطل شان نیستند، از اولیاء خدا - از نیکان و زهدپیشگان و حقّ گرایان - در راه حقّ خود و اطاعت از پروردگارشان و خیرخواهی براى پیشوای شان.
إنّی وَاللّهِ، لَو لَقیتُهُم فَردا وهُم مِلءُ الأَرضِ ما بالَيتُ ولَا استَوحَشتُ.
قطعاً من به خدا سوگند، اگر یک تنه با آنان رویارو شوم و آنان زمین را پر کرده باشند، از آنان باک و وحشتى ندارم.
وإنّی مِن ضَلالَتِهِمُ الَّتی هُم فیها وَالهُدَى الَّذی نَحنُ عَلَيهِ لَعَلى ثِقَةٍ وبَيِّنَةٍ ويَقینٍ وصَبرٍ.
و به راستی من به گم راهى آنان و برحقّ بودن خودمان، اطمینان و دلیل و یقین و صبر دارم.
وإنّی إلى لِقاءِ رَبّی لَمُشتاقٌ، ولِحُسنِ ثَوابِ رَبّی لَمُنتَظِرٌ؛
و به راستی من شیفتۀ دیدار خداى خویشم و چشم به راه پاداش شایستۀ اویم؛
ولكِنَّ أسَفاً يَعتَرینی، وحُزناً يُخامِرُنی مِن أن يَلِيَ أمرَ هذِهِ الاُمَّةِ سُفهاؤُها وفُجّارُها فَيَتَّخِذوا مالَ اللّهِ دُوَلاً، وعِبادَ اللّهِ خَوَلاً وَالصّالِحینَ حَربا وَالفاسِقینَ حِزبا!
ولى افسوس و اندوهى که بر من رخ مى دهد و غصّه اى که بر جانم مى خلد، از این است که سفیهان و تبه کاران این امّت بر سر کار آیند و بیت المال را میان خود دست گردان کنند، بندگان خدا را به بردگى بگیرند و با صالحان بجنگند و با نابکاران هم دست و متّحد شوند.
وَایمُ اللّهِ، لَولا ذلِكَ ما أکثَرتُ تَأنیبَكُم وتَألیبَكُم وتَحریضَكُم، ولَتَرَكتُكُم إذ وَنَيتُم و أبَيتُم حَتّى ألقاهُم بِنَفسی مَتى حَمَّ لی لِقاؤُهُم.
ص: 34
به خدا سوگند، اگر بیم آن نبود، این همه شما را سرزنش و تشویق و ترغیب بر جهاد نمى کردم؛ بلکه وقتى شما سستى نشان مى دادید و از نبرد سر باز مى زدید، شما را رها مى کردم، تا هرگاه که مقدّر باشد، خودم با آنان رویاروى شوم.
فَوَاللّهِ، إنّی لَعَلَى الحَقِّ، وإنّی لِلشَّهادَةِ لَمُحِبٌّ، ف «اِنْفِرُوا خِفٰافاً وَ ثِقٰالاً وَ جٰاهِدُوا بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)
به خدا سوگند، به راستی من برحقّم. و به راستی من دوست دار شهادتم. پس «سبک بار و سنگین بار، بکوچید و با اموال و جان های تان در راه خدا جهاد کنید. اگر بدانید، این برای تان بهتر است».
ولا تُثاقِلوا إلَى الأَرضِ فَتَقِرّوا بِالخَسفِ وتَبوؤوا بِالذُّلِّ، ويَكُن نَصیبُكُمُ الأَخسَرَ!
این قدر به زمین نچسبید که در خوارى بمانید و دچار ذلّت شوید و بهرۀ شما زیان بارتر گردد!
إنَّ أخا الحَربِ اليَقظانَ الأَرِقُ، ومَن نامَ لَم يُنَم عَنهُ، ومَن ضَعُفَ أودى، ومَن تَرَكَ الجِهادَ فِي اللّهِ کانَ كَالمَغبونِ المَهینِ!
مرد جنگى بیدار و دیده باز است. هر کس [غافلانه] بخوابد، [دشمنان] از او غافل نمى مانند و هر که سست شود، نابود گردد و هرکس جهاد در راه خدا را واگذارد، زیان زده و خوار خواهد بود!
ص: 35
اللّهُمَّ اجمَعنا وإیّاهُم عَلَى الهُدى، وزَهِّدنا وإیّاهُم فِي الدُّنیا، وَاجعَلِ الآخِرَةَ خَيرا لَنا ولَهُم مِنَ الاُولى، وَالسَّلامُ.(1)
خدایا! ما و آنان را بر محور هدایت متّحد گردان، و ما و آنان را به دنیا بى رغبت ساز، و براى ما و آنان، آخرت را به تر از دنیا قرار بده. والسلام!
معاویه [در سال 39 هجرى] عبد اللّه بن مَسعَده فَزارى را نیز با هزار و هفتصد مرد به تَيماء(2) روانه کرد و به او دستور داد به هر کس از بادیه نشینان که گذر کرد، از او زکات بگیرد و هرکس را که از دادن زکات مالش سرپیچى کند، بكُشد. سپس به مکّه، مدینه و حجاز رود و چنین کند. گروه زیادى از قوم او نیز بر او گرد آمدند.
ص: 36
چون خبر به علىّ (علیه السلام) رسید، مُسَيِّب بن نَجْبه فزارى را روانه کرد. وى در تیماء به عبد اللّه بن مسعده رسید. تا نیمۀ آن روز، جنگ سختى با هم داشتند. مسیّب به پسر مسعده تاخت و سه ضربه بر او زد که با هیچ کدام قصد کشتن او را نداشت و به او مى گفت: خودت را نجات بده، خودت را نجات بده!
عبد اللّه بن مسعده و هم راهانش وارد دژ شدند. دیگران به سوى شام گریختند و بادیه نشینانْ شترهاى زکاتى را که همراه وى بود، به غارت بردند. مسیّب نیز او و هم راهانش را سه روز محاصره کرد و سپس هیزم و آتش آورد و درِ قلعه را به آتش کشید.
آنان چون هلاکت خویش را حسّ کردند، رو به مسیّب گفتند: اى مسیّب! ما خویشاوندیم.
دل مسیّب به حال شان سوخت و نخواست آنان را بکشد. دستور داد آتش را خاموش کردند. به یاران خود گفت: مأموران مخفى برایم خبر آورده اند که لشکرى از سوى شام به طرف شما مى آید. همه در یک جا جمع شوید.
عبد اللّه بن مَسعَده با یارانش شبانه بیرون شده، به شام رفتند. عبد الرحمن بن شبیب گفت: ما را در پى آنان روان کن. مسیّب گوش نکرد. [عبد الرحمن] به وى گفت: تو به امیر مؤمنان خیانت کردى و با آنان سازش نمودى!(1)
نقل دیگر: معاویه، عبد اللّه بن مسعده را با گروه ویژه اى فرستاد و دستور داد به سوى مکّه و مدینه برود. او با هزار و هفتصد نفر به راه افتاد. چون خبر به علىّ
ص: 37
(علیه السلام) رسید، مسیّب بن نجبه فزارى را اعزام کرد و به او فرمود: یا مُسَيِّبُ! إنَّكَ مِمَّن أثِقُ بِصَلاحِهِ وبَأسِهِ ونَصیحَتِهِ، فَتَوَجَّه إلى هؤُلاءِ القَومِ و أثّر فیهِم، وإن کانوا قَومَكَ.
«اى مسیّب! تو از کسانى هستى که به صلاحیّت، شجاعت و خیرخواهی شان اطمینان دارم. به سوى این قوم برو و با آنان جدّى و اثرگذار برخورد کن، هرچند خویشاوندانت باشند».
مسیّب گفت: اى امیرمؤمنان! برایم افتخار است که مورد اعتماد شمایم.
وی هم راه دو هزار نفر از طایفه هاى هَمْدان و طَىّ و دیگران به راه ا فتاد و شتابان رفت و طلایۀ سپاه خویش را جلو فرستاد. آنان با عبد اللّه بن مسعده برخورد کرده، جنگیدند. مسیّب هم رسید و به نبرد با آنان پرداخت، تا آن که مى توانست عبد اللّه بن مسعده را دست گیر کند؛ ولى از این کار پرهیز مى کرد تا ابن مسعده گریخت و در تیماء به قلعه اى پناه برد. مسیّب قلعه را محاصره کرد و ابن مسعده و یارانش را سه روز در محاصره داشت.
ابن مسعده ندا داد: اى مسیّب! ما با هم قوم و خویشیم. خویشاوندى را پاس بدار. او نیز راه ابن مسعده و هم راهانش را باز گذاشت تا از قلعه نجات یافتند و شب که فرا رسید در تاریکى شب به شام رفتند. بامدادان که مسیّب به سراغ قلعه رفت، کسى را نیافت.
عبد الرحمن بن شبیب گفت: به خدا سوگند، با آنان سازش کردى و به امیر مؤمنان خیانت نمودى!
مسیّب نزد علىّ (علیه السلام) رفت. حضرت به او فرمود: یا مُسَيِّبُ! كُنتَ مِن نُصّاحی، ثُمَّ فَعَلتَ ما فَعَلتَ!؟
ص: 38
«مسیّب! تو از افراد خیرخواه من بودى، آن گاه چنان کردى؟!»
پس او را چند روز زندانى کرد، سپس آزاد ساخت و کار جمع آورى زکات در کوفه را به وى سپرد.(1)
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): یا أهلَ الکوفَةِ! خُذوا اُهبَتَكُم لِجِهادِ عَدُوِّكُم مُعاوِيَةَ و أشیاعِهِ.
«اى کوفیان! براى جهاد با دشمن تان معاویه و پی روانش آماده شوید».
گفتند: اى امیر مؤمنان! مهلت بده تا سرما بگذرد.
فَقالَ (علیه السلام): أمَ وَاللّهِ الَّذی فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأَ النَّسَمَةَ، لَيَظهَرَنَّ هؤُلاءِ القَومُ عَلَيكُم، لَيسَ بِأَنَّهُم أولَى بِالحَقِّ مِنكُم، ولكِن لِطاعَتِهِم مُعاوِيَةَ ومَعصِيَتِكُم لی.
فرمود: سوگند به خداوندى که دانه را شکافت و مردم را آفرید، این گروه بر شما چیره خواهند شد؛ نه به آن دلیل که آنان از شما به حقْ سزاوارترند، بلکه بدان جهت که آنان از معاویه پی روى مى کنند و شما مرا نافرمانى مى کنید.
وَاللّهِ لَقَد أصبَحَتِ الاُمَمُ كُلُّها تَخافُ ظُلمَ رُعاتِها، و أصبَحتُ أنَا أخافُ ظُلمَ رَعِيَّتی!
به خدا سوگند، همۀ ملّت ها از ستم حاکمان بیم دارند و من از ستم مردم خویش!
لَقَدِ استَعمَلتُ مِنكُم رِجالاً فَخانوا وغَدَروا!
مردانى از شما را به کار گماشتم، خیانت کردند و نیرنگ زدند!
ص: 39
ولَقَد جَمَعَ بَعضُهُم مَا ائتَمَنتُهُ عَلَيهِ مِن فَيءِ المُسلِمین فَحَمَلَهُ إلى مُعاوِيَةَ، وآخَرُ حَمَلَهُ إلى مَنزِلِهِ تَهاوُناً بِالقُرآنِ، وجُرأَةً عَلَى الرَّحمنِ!
برخى آن چه را از غنائم مسلمانان را که به امانت به آنان سپرده بودم، جمع کرده، نزد معاویه فرستادند و بعضى آن ها را به خانه هاى خود بردند؛ همه از روى سست گرفتن قرآن و گستاخى بر خداوند رحمان!
حَتّى لَو أنَّنِي ائتَمَنتُ أحَدَكُم عَلى عِلاقِةِ سَوطٍ لَخانَنی! ولَقَد أعيَيتُمونی!
تا آن جا که اگر یکى از شما را بر بند تازیانه اى امین قرار دهم، خیانت مى کند! به خدا سوگند مرا خسته کردید!
سپس امام (علیه السلام) دست خود را به آسمان گشود و چنین گفت:
اللّهُمَّ إنّی قَد سَئِمتُ الحَياةَ بَينَ ظَهرانَي هؤُلاءِ القَومِ، وتَبَرَّمتُ الأَمَلَ! فَأَتِح لی صاحِبی حَتّى أستَریحَ مِنهُم ويَستَریحوا مِنّی، ولَن يُفلِحوا بَعدی.(1)
«خدایا! من از زندگى در میان این گروه خسته شده ام و آرزوهایم گسسته است! دوست و هم نفسم (یعنى مرگ) را به من ارزانى کن، تا من از دست اینان بیاسایم و آنان از من آسوده شوند و پس از من هرگز رستگار نخواهند شد».
نقل دیگر: زهیر بن الارقم گوید: روز جمعه علىّ (علیه السلام) براى ما خطبه خواند و فرمود:
نُبِّئتُ أنَّ بُسراً قَد طَلَعَ اليَمَنَ، وإنّی وَاللّهِ لَأَحسَبُ أنَّ هؤُلاءِ القَومَ سَيَظهَرونَ عَلَيكُم، وما يَظهَرونَ عَلَيكُم إلّا بِعِصیانِكُم إمامَكُم وطاعَتِهِم إمامَهُم،
ص: 40
خبر یافته ام که بُسر بر یمن وارد شده است. به خدا سوگند، مى پندارم که این گروه بر شما پیروز خواهند شد. چیرگى آنان هم جز به این جهت نیست که شما از پیشوای تان نافرمانى مى کنید و آنان از زمام دارشان پی روى،
وخِيانَتِكُم و أمانَتِهِم،
شما خیانت مى کنید، آنان امانت دارى،
وإفسادِكُم فی أرضِكُم وإصلاحِهِم.
شما در زمین خود فساد مى کنید، آنان اصلاح.
قَد بَعَثتُ فُلانا فَخانَ وغَدَرَ.
فلانى را به مأموریّت فرستادم، خیانت و حیله کرد.
وبَعَثتُ فُلانا فَخانَ وغَدَرَ، وبَعَثَ المالَ إلى مُعاوِيَةَ.
فلانى را فرستادم، خیانت و حیله کرد و مال را نزد معاویه فرستاد.
لَوِ ائتَمَنتُ أحَدَكُم عَلى قَدَحٍ لَأَخَذَ عِلاقَتَهُ!
اگر یکى از شما را بر یک جام آب امین شمارم، بندِ آن را مى بَرد!
اللّهُمَّ سَئِمتُهُم وسَئِمونی.
خدایا! من اینان را به ستوه آوردم، اینان هم مرا خسته کردند.
وكَرِهتُهُم وكَرِهونی.
من از اینان ناخشنودم، اینان هم از من.
اللّهُمَّ فَأَرحِهُم مِنّی و أرِحنی مِنهُم.
خدایا! آنان را از دست من و مرا از دست آنان راحت کن.
ص: 41
حضرت (علیه السلام) نماز جمعۀ دیگر را نخوانده بود که شهید شد. خدا از او راضى باشد و راضى اش سازد.(1)
از جمله کسانی که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) قلباً هم راه نبود، اشعث بود، بلکه با گستاخی تمام امام (علیه السلام) را تهدید به ترور کرده بود!(2)
امام (علیه السلام) او را رسماً منافق خواند؛ امّا به دلیل آن که او رئیس قبیلۀ كِنده بود و کنار گذاشتن وى، این قبیلۀ بزرگ را از هم راهى امام (علیه السلام) باز مى داشت، راهی جز مدارا و مماشات با وی نداشت.
نقش اشعث در تحمیل حکمیّت بر امام (علیه السلام) و نیز حَكم قرار دادن ابو موسى و جریان هاى پس از آن، حاکى از ارتباط مخفى او با معاویه است. بنابراین، آگاه بودن وى از توطئۀ ترور امام (علیه السلام) پیش از وقوع آن و ارتباط ابن ملجم با او قبل از اقدام، مى تواند ردّ پاى توطئۀ دمشق در این ماجرا باشد.
ابن ابى الدنیا از استاد خود عبد الغفّار نقل مى کند:
از بسیارى شنیدم که ابن ملجم، شب را نزد اشعث بود و چون سحرگاه شد، بدو گفت: صبح، آشکار شد!(3)
ص: 42
بسیارى از مورّخان نقل کرده اند که ابن ملجم پیش از اقدام به ترور، هنگامى که در مسجد از جلوى اشعث مى گذشت، اشعث به او گفت: «بشتاب، بشتاب براى کار خود که سپیده، تو را شناسانْد».(1)
حُجر بن عدى چون گفتۀ او را شنید، احساس کرد که مقصود او چیست. بدو گفت: اى لوچ! او را شهید کردى؟ و فوراً از مسجد خارج شد که جریان را به امام (علیه السلام) بگوید که ایشان از راهى دیگر وارد مسجد شد و حجر، هنگامى رسید که کار، تمام شده بود.
این قرائن مى تواند مؤیّد نظریّۀ دخالت دمشق در ترور امام (علیه السلام) باشد؛ امّا نه به این معنا که خوارجْ دخالت نداشته اند؛ بلکه بدین معنا که آنان (و لو به وسائطى)، تحت تأثیر نیرنگ معاویه دست به این اقدام زده اند. چنان که همین احتمال در جریان تحمیل حکمیّت بر امام (علیه السلام) نیز جارى است.
تنها نکته اى که ممکن است به این نظریّه خدشه وارد کند، این مسأله است که اگر معاویه در طرّاحى توطئۀ ترور امام (علیه السلام) دخالت داشت، این طرح، شامل او و هم کار نزدیکش عمرو عاص نمى شد؟
در پاسخ این شبهه مى توان گفت:
اوّلاً: این احتمال هست که جریان ضربت خوردن به ران معاویه، مانند کشته شدن دیگرى به جاى عمرو عاص، صحنه سازى سیاسى باشد تا زمام دار آینده با مردم، کم تر مشکل داشته باشد.
ص: 43
ثانیاً: در توطئه هاى غیرمستقیم که عوامل مخالفِ طرّاحانِ اصلىِ توطئهّ کارگردانان آن هستند، چه بسا آتش توطئه، دامن گیر طرّاحان اصلى آن نیز مى شود، به ویژه در آن عصر که اطّلاع رسانى سریع، امکان پذیر نبود.(1)
... در صفّین، سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن روز و شب را بى آب به سر بردند، مگر غلامانى که دو فرسنگ راه پیموده بودند و به سوى بیشه زار رفته، آب برگرفته بودند.
پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) را اندوهى سخت فرا گرفت و از مصیبت تشنگى ایشان سینه اش تنگ شد.
اشعث بن قیس نزد امام (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! آیا در حالى که تو در میان مایى و شمشیرهای مان با ماست، سپاه معاویه آب را بر ما مى بندند!؟ بگذار من به سوى آب، پیش روى کنم. به خدا سوگند، زنده باز نمى گردم [مگر آن که آب بیاورم]. به اشتر نیز فرمان ده که با سوارانش به من بپیوندد.
علیّ (علیه السلام) به او فرمود: «به آن چه در نظر دارى، عمل کن».
صبح گاهان، اشعث به سوى ابو اعور پیش روى کرد. آن گاه درگیر شدند. اشتر و اشعث، دلاورانه با ایشان جنگیدند تا اعور و یارانش را از شریعه راندند و آب، از آنِ ایشان شد.
ص: 44
*- به نقل از زید بن حسین - : اشعث، بر عمرو بن عاص بانگ زد و گفت: واى بر تو اى فرزند عاص! آب را بر ما بگشا. به خدا سوگند، اگر چنین نکنى، ما و شما را شمشیرها در [میان] مى گیرند.
عمرو گفت: به خدا سوگند، آب را نمى گشاییم تا شمشیرها ما و شما را در [میان] گیرند. آن گاه، پروردگار ما گواه خواهد بود که کدام یک، امروز پایدارتریم.
پس اشعث و اشتر و دیده وران سپاه علیّ (علیه السلام) به زیر آمدند و هم راه ایشان دوازده هزار تن سرازیر شدند و بر عمرو و شامیان هم راهش یورش آوردند و از آب دورشان کردند، چندان که سم اسبان سپاه علیّ (علیه السلام) در آب جاى گرفت.
*الکامل فى التّاریخ - پس از بیان آن که امام (علیه السلام)، صعصعه را به سوى معاویه فرستاد تا در بارۀ شریعۀ آب با وى گفت و گو کند - : پس صعصعه باز گشت و حضرت (علیه السلام) را از آن چه گذشت و از این که معاویه اعلان نظرش را به آینده وا نهاد، خبر داد و نیز از این که معاویه، سواران را به سوى ابو اعور فرستاد تا هم چنان آب را بر سپاه علیّ (علیه السلام) بسته نگاه دارند.
چون حضرت این سخن بشنید، فرمود: «بر سر آب با ایشان بجنگید».
اشعث بن قیس كِندى گفت: من به سوى آنان روانه مى شوم.
پس سوی شان روان گشت. آن گاه که به ایشان نزدیک شدند، به جانب شان تاختند و تیر افکندند. پس از ساعتى تیرافکنى، با نیزه ها یک دیگر را زدند و سپس به شمشیر دست بردند و چندى جنگیدند.
ص: 45
معاویه، یزید بن اسد بَجَلىّ قَسرى را با سواران به سوى ابو اعور روان کرد و آنان به راه افتادند.
علىّ (علیه السلام) نیز شَبَثِ بن رِبعى ریاحى را فرستاد و بدین سان جنگ شدّت گرفت.
آن گاه، معاویه، عمرو بن عاص را با سپاهى بسیار روانه کرد و او به یارى ابو اعور و یزید بن اسد شتافت.
علیّ (علیه السلام) نیز اشتر را با سپاهى گران گسیل داشت و او به یارى اشعث و شبث روان شد و [بیش از پیش] جنگ شدّت یافت.
تا آن گاه که آب به روی شان گشوده شد و در دست یاران امیرالمؤمنین (علیه السلام) افتاد.
*تاریخ الطبرى - به نقل از عبد الملک بن ابى حُرّة حنفى، پس از یادکرد جنگ بر سر آب - : علىّ (علیه السلام) دو روز درنگ ورزید و هیچ پیکى نزد معاویه نفرستاد، چنان که معاویه نیز پیکى نزد حضرت گسیل نکرد.
آن گاه علىّ (علیه السلام)، بشیر بن عمرو بن مِحصَن انصارى، سعید بن قیس هَمْدانى و شَبَث بن رِبعى تمیمى را فرا خواند و فرمود: «ائْتُوا هَذَا الرَّجُلَ فَادْعُوهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَى الطَّاعَةِ وَ الْجَمَاعَةِ وَ إِلَى اتِّبَاعِ أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى»
«نزد این مرد روید و او را به سوى خداوند عزّت مند و صاحب جلال و فرمان بردارى و پیوستن به امّت و تبعیّت از امر خداوند متعال فرا خوانید».
شبث بن ربعى گفت: أَ لَا نُطَمِّعُهُ فِي سُلْطَانٍ تُوَلِّيهِ إِيَّاهُ وَ مَنْزِلَةٍ تَكُونُ بِهِ لَهُ أَثَرَةٌ عِنْدَكَ إِنْ هُوَ بَايَعَكَ؟
ص: 46
آیا او را به طمع گماردنش به حکومت و منزلتى نمى اندازیم که در صورت بیعت با تو، از آن بهره مندش سازى؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
ائْتُوهُ الْآنَ فَالْقَوْهُ وَ احْتَجُّوا عَلَيْهِ وَ انْظُرُوا مَا رَأْيُهُ.
«اکنون نزد وى روید و با او دیدار کنید و بر وى حجّت آورید، و بنگرید که رأیش چیست».
پس نزد وى روانه شدند و بر او در آمدند. آن گاه، ابوعَمرَة بشیر بن عمرو، حمد و ستایش خداى را به جاى آورد و گفت: اى معاویه! همانا دنیا از تو رخ بر مى تابد و به سوى آخرت باز مى گردى. و خداوند عزّت مند و صاحب جلال از تو به آن چه کرده اى، حساب مى کشد و به تناسب عملت جزایت مى دهد. تو را به خداوند عزّت مند و صاحب جلال سوگند مى دهم که این امّت را از هم نپراکنى و خون ایشان را روان نسازى.
معاویه گفتارش را برید و گفت: آیا همین سفارش را به فرمان ده خود نیز کرده اى؟
ابو عمره گفت: فرمان ده من همانند تو نیست. او در فضیلت و دین دارى و پیشینۀ مسلمانى و خویشاوندى با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم شایسته ترین کس براى خلافت است.
گفت: پس وى چه مى گوید؟
گفت: تو را به تقواى خداوند عزّت مند و صاحب جلال فرا مى خواند و نیز به این که دعوت پسر عمویت را بپذیرى که تو را به حقّ فرا مى خواند، که این، دنیایت را بیش تر به سلامت مى دارد و در فرجام کارت نیز برایت به تر است.
ص: 47
معاویه گفت: خون عثمان را هدر دهیم؟! نه، به خدا سوگند، هرگز چنین نمى کنم.
آن گاه سعید بن قیس پیش رفت تا سخن بگوید که شَبَث بن رِبعى بر او پیش دستى کرد و سخن آغاز کرد و پس از حمد و ستایش خداوند، گفت: اى معاویه! پاسخت را به ابن محصن در یافتم. به خدا سوگند، آن چه در سر دارى و مى طلبى، بر ما پوشیده نیست. براى آن که مردم را گم راه کنى و هوس های شان را بر انگیزى و اطاعت شان را به کف آورى، دستاویزى جز این نیافته اى که بگویى: امام تان، مظلوم، کشته شد و ما خون خواه او هستیم.
[تنها] نابخردانى فرومایه، این سخن را پذیرفتند، حال آن که ما خوب مى دانیم که تو خود، از یارى عثمان سر بر تافتى و خوش داشتى که وى کشته شود تا بتوانى به آن چه مى طلبى، دست یابى. [امّا] چه بسا خواهنده و جویندۀ مقصودى که خداوند عزّت مند و صاحب جلال به قدرت خویش، او را از مطلوبش باز مى دارد؛ و چه بسا خواهنده اى که به آرزوى خویش، و بلکه فراتر از آن، دست مى یابد.
و به خدا سوگند، تو را در هیچ یک از آن دو، خیرى نیست. اگر به آن چه در آرزو دارى، دست نیابى، در این ناکامى، بدحال ترینِ مردم عرب به شمار مى روى؛ و اگر به آن چه مى خواهى، دست یابى، هم راه این دست یابى، شایستۀ آتش جهنّم مى شوى. پس اى معاویه! خداى را پروا کن و آن چه را برآنى، فرو گذار و در امر [خلافت] با کسى که شایستۀ آن است، به نزاع بر مخیز.
ص: 48
سپس معاویه، پس از حمد و ستایش خدا گفت: امّا بعد؛ نخستین چیزى که بى خردى و سبک مغزى تو را از آن در یافتم، این است که سخن این والاتبار شریف را که سرآمد قوم خود است(1)، بریدى و آن گاه به چیزى پرداختى که هیچ دانشى در آن ندارى. اى عرب بیابان گرد سبک سر خشک مغز! در هر چه گفتى و وصف کردى، دروغ راندى و فرومایگى ورزیدى. از نزدم دور شوید که میان من و شما، چیزى جز شمشیر نباشد.(2)
*خوارج از دل فتنه اى بر آمدند که در کوفه جاى گرفته بود و به نامِ قُرّاء (قاریان) شناخته مى شد.
آغاز پیدایش ایشان، در سایۀ احساساتى بود که در روزهاى واپسین نبرد صفّین بر انگیخته شد و شدّت گرفت. این حرکت مبتنى بر خاستگاه هاى فکرى و اندیشه اى نبود.
فرماندهى نظامى آنان بر عهده شَبَث بن رِبعى بود و رهبرى دینى و فکرى شان را عبد اللّه بن كَوّاء بر عهده داشت.
در پى فرو کش کردن شدّت احساسات و پس از گفت و گوها و استدلال هاى امیرالمؤمنین (علیه السلام) و عبد اللّه بن عبّاس با ایشان، این دو نفر از خوارج جدا شدند و به سپاه امام (علیه السلام) باز گشتند و آن گاه که نبرد نهروان بر پا گشت، در شمار
ص: 49
لشکریان حضرت بودند و [حتّى] شَبَث بن رِبعى، فرماندهى جناح چپ سپاه امام (علیه السلام) را بر عهده داشت.
(شبث بن ربعی از نویسندگان نامه و دعوت کنندگان امام حسین (علیه السلام) به کوفه بود؛ ولی سرانجام ... در کربلاء فرمانده پیاده نظام لشکر یزید شد! علیه اللعن الوبیل!)
از آن پس، رهبرى خوارج را افرادى از تودۀ مردم و ناشناسان در دست داشتند؛ نام هاى کسانى چون شُرَيح بن اوفى، زید بن حُصَين و حمزة بن سِنان، در شمار شخصیّت هاى برجستۀ خوارج آمده، لیکن اطّلاعى از زندگانى و سیرۀ ایشان در دست ما نیست.(1)
نکته اى که در تحلیل و ریشه یابى فتنۀ خوارج نباید مورد غفلت قرار گیرد، نقش عوامل نفوذى خارجى (به ویژه نفوذى هاى «قاسطین») در انحراف «مارقین» است. هرچند با پنهان کارى هایى که در این زمینه به طور طبیعى وجود دارد، دست رسى به اسناد تاریخى براى اثبات این ادّعاء دشوار است؛ امّا از طریق قرائن، تا حدودى مى توان به مقصود رسید. یکى از قرائنى که مى تواند پژوهش گر را در این زمینه یارى دهد، بررسى نقش اشعث در این فتنه است.(2)
تأمّل در روایات تاریخى و به ویژه آن چه در کتاب ارجمند وقعۀ صفّین در بارۀ اشعث و موضع گیرى او در اوج درگیرى صفّین و پس از آن آمده است،
ص: 50
تردیدى باقى نمى گذارد که او یا به خاطر عزل شدنش از حکومت آذربایجان(1) و کنار گذاشته شدن از ریاست قبیله اش(2) و یا به سبب دیگرگونى هاى اعتقادى و تزلزل در باورهاى دینى، هیچ گونه پیوندى با امیرالمؤمنین (علیه السلام) نداشت و نوعى چهرۀ نفوذى معاویه در سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود!
این کلام ابن ابى الحدید در بارۀ وى، بسى تأمّل بر انگیز است:
كُلُّ فَسادٍ کانَ فی خِلافَةِ عَلِيٍّ ((علیهما السلام)) وكُلُّ اضطِرابٍ حَدَثَ فَأَصلُهُ الأَشعَثُ.(3)
هر فساد و اغتشاشى که در خلافت علیّ ( (علیه السلام)) به وجود آمد، ریشۀ آن اشعث بود.
اشعث به ارتباط با جبهۀ معاویه متّهم بود و خودْ این نکته را مى پایید و مى کوشید کارى نکند که این راز از پرده برون افتد. او به هنگام عزل نیز آهنگ معاویه کرده بود و قومش او را باز داشته بودند.(4) پیوندهاى او با معاویه و گفت و گویش با فرستادگان او نیز دلیل است بر این که وى در وراى ظاهرش، به گونۀ عامل معاویه تلاش مى کرده است.(5)
ص: 51
او در هنگامۀ اوج نبرد صفّین و درماندگى سپاه معاویه و بروز نشانه هاى پیروزى سپاه امام (علیه السلام)، در میان قبیله اش سخن گفت، و بى سرپرستى زنان و فرزندان را در پیش دید آنان نهاد و تزلزل شگفتى به وجود آورد!(1)
و نیز چون سپاهیان معاویه با نیرنگ عمرو قرآن را بر سر نیزه کردند، خطابه خواند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به پذیرش صلح، مجبور کرد!(2)
و چون بنا بر حکمیّت شد و علىّ (علیه السلام) مالک اشتر و یا ابن عبّاس را پیشنهاد کرد، اشعث با تمام توان، مخالفت ورزید!(3)
... [و پس از فضاحت حکمیّت و خلع نمودن امیرالمؤمنین (علیه السلام) از خلافت مسلمین] کسانى از سپاه امام (علیه السلام) فریاد بر آوردند که: «حکم، تنها از آنِ خداست»(4) و پس از آن که اندکى از رازهاى توطئه روشن شد، همان فریب خوردگان [بلکه منافقان و خائنان(5) که خودشان امام (علیه السلام) را مجبور به پذیرش حکمیّت، و نیز حَکَم شدن ابوموسی اشعری نموده بودند]، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به ارتکاب گناه متّهم کردند! و از او خواستند توبه کند! و چون علىّ (علیه السلام) با تعبیرى لطیف خواست فتنه را خاموش کند و نیروها را به سوى شام بسیج
ص: 52
کند، اشعث فتنه جویى را ادامه داد و بار دیگر فریب خوردگان را که مى رفتند سر بر آستان حقّ نهند، به جایگاه آغازین شان بر گردانْد و فتنه را شعله ورتر کرد!(1)
بدین سان، او تخم فتنه را کاشت و با کسان بسیارى سرِ خویش گرفت و از سپاه امام (علیه السلام) بیرون رفت و آهنگ کوفه کرد.
اشعث، جانى آلوده و ذهنى بیمار و موضعى خصمانه داشت! و بدین سان، نقش فتنه گرى خود را به گونه اى بس مؤثّر در جریان نهروان بازى کرد!
او نه براساس معیارهاى الهى و انسانى، بلکه بر اساس هواهاى نفسانى، گرایش هاى مادّى و عصبیّت هاى قبیله اى موضع مى گرفت.
این نکته نیز گفتنى است که چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) عبد اللّه بن عباس را به عنوان حَكَم پیشنهاد کرد، اشعث گفت:
لا؛ وَاللّهِ لا يَحكُمُ فیها مُضَرِيّانِ حَتّى تَقومَ السّاعَةُ! ولكِنِ اجعَلهُ رَجُلاً مِن أهلِ اليَمَنِ إذ جَعَلوا رَجُلاً مِن مُضَرَ.
نه؛ به خدا سوگند، تا قیامت بر پا شود، نباید دو تن از مُضَر در این باب داورى کنند! اکنون که شامیان مردى از مُضَر را به داورى گزیده اند، تو مردى از یمن بر گزین.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: إنّی أخافُ أن يُخدَعَ يَمَنِيُّكُم؛ فَإنَّ عَمرا لَيسَ مِنَ اللّهِ فی شَيءٍ إذا کانَ لَهُ فی أمرٍ هَوىً!
ص: 53
«به راستی من بیم دارم که یمنىِ شما فریفته شود؛ زیرا عمرو کسى نیست که اگر کارى موافق هواى نفس او باشد، ذرّه اى از خدا پروا کند!»
اشعث گفت: وَاللّهِ لَأَن يَحكُما بِبَعضِ ما نَكرَهُ و أحَدُهُما مِن أهلِ اليَمَنِ، أحَبُّ إلَينا مِن أن يَكونَ بَعضُ ما نُحِبُّ فی حُكمِهِما وهُما مُضَرِيّانِ!(1)
به خدا سوگند، اگر یکى از آن دو، یمنى باشد و داورى شان برابر با بخشى از خواستۀ ما نباشد، براى ما دوست داشتنى تر است از آن که هر دو مُضَرى باشند و داورى شان برابر با بخشى از خواستۀ ما باشد!
بدین سان، عصبیّت قبیله اى و خوى جاهلى اشعث [بلکه نفاق و خیانت او] و تنى چند از هم راهانش که پس از آن، جریان آفرینى نهروان را به دست گرفتند، باعث شد که با انتخاب ابوموسی (از اشعریان که یمنی بودند) سرنوشت تاریخ اسلام، دگرگون شود!(2)
ص: 54
قاریان کوفه که نقش عمده اى در سپاه امام (علیه السلام) داشتند، از این گروه (اکثریّت خسته) بودند و به دلیل موقعیّتى که درمیان مردم کوفه داشتند، در این فضا کارگردان صحنه شدند. امّا آنان به دلیل جهل و ابتلاء به بیمارى خودبینى و عُجب نتوانستند بفهمند که قرآن بر نیزه افراشتن شامیان، نیرنگى است براى توقّف جنگ و پیش گیرى از شکست قریب الوقوع خود. پیوند «تندروى دینى(1)» با «جهل» و «حماقت» در این عابدان جاهل، موجب شد تا امامِ خود را وادار به پذیرش حکمیّت کنند!(2)
در این میان، آن چه قاریان را در تصمیم احمقانۀ خود تقویت کرد و نیرنگ معاویه را در توقّف جنگ و ایجاد اختلاف در سپاه امام (علیه السلام) به ثمر رساند، نقش کسانى بود که با امام خود به نفاق کار مى کردند و بعضاً به وعده هاى معاویه دل خوش داشتند.
سردستۀ اینان، اشعث بن قیس بود. او از قبیله كِنْده از مردم جنوب عربستان (یمن) است که در سال دهم هجرت با تنى چند از مردم قبیلۀ خود نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و مسلمان شد. وى پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از اسلام بر گشت! ابو بکر، سپاهى به جنگ با او فرستاد. اشعث اسیر شد و او را بسته به مدینه آوردند. ابو بکر او را بخشید و خواهر خود را بدو داد.
ص: 55
اشعث، پس از کشته شدن عثمان با علىّ (علیه السلام) بیعت کرد؛ امّا با آن حضرت صادقانه برخورد نمى کرد.
مواضع او در برابر امام (علیه السلام) به ویژه در ارتباط با ماجراى حکمیّت و ایجاد اختلاف در سپاه امام (علیه السلام) نشان مى دهد که او به یکى از عوامل نفوذى معاویه تبدیل شده بود و امام (علیه السلام) به دلیل موقعیّت اجتماعى وى و قبیله اش که نقش عمده اى در سپاه کوفه داشتند، نمى توانست با او برخورد حذفى نماید.(1)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از دوران حکومت طاغوت، وقتی زمام امور را در دست گرفتند، قاطعانه همۀ کارگزاران طاغوت را عزل کردند مگر یکی دو نفر را؛
هم چون حذیفة بن الیمان، کارگزار مدائن
از نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وی:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ، مِن عَبدِ اللّهِ عَلِيٍّ أمیرِ المُؤمِنینَ إلى حُذَيفَةَ بنِ اليَمانِ، سَلامٌ عَلَيكَ.
أمّا بَعدُ؛ فَإِنّی قَد وَلَّيتُكَ ما كُنتَ تَلیهِ لِمَن کانَ قَبلی مِن حَرفِ المَدائِنِ ...(2)
ص: 56
بسم الله الرحمن الرحیم از بندۀ خدا، علىّ، امیرالمؤمنین، به حذیفة بن الیمان. سلام بر تو.
امّا بعد؛ من تو را بر همان کارهاى مدائن که پیش از من به عهده داشتى، مى گمارم ...
و نیز اشعث بن قیس، کارگزار آذربایجان، که امام (علیه السلام) فوراً او را عزل نکردند بلکه پس از ابقاء، مدّتی بعد به عزل او اقدام نمودند.
از نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وی:
... و إنَّ عَمَلَكَ لَيسَ لَكَ بِطُعمَةٍ؛ ولكِنَّهُ فی عُنُقِكَ أمانَةٌ، و أنتَ مُستَرعىً لِمَن فَوقَكَ،
... و بدان که مسلّماً حکومت، طعمه اى نیست [که به چنگ آورده باشى]؛ بلکه امانتى است که به تو سپرده اند و تو امانت دار کسى هستى که تو را به کار گمارده است.
لَيسَ لَكَ أن تَفتَاتَ فی رَعِيَّةٍ، ولا تُخاطِرَ إلّا بِوَثیقَةٍ.
این اختیار را ندارى که بدون اجازۀ من به کار مردم بپردازى و بدون احتیاط و اطمینان به کارهاى بزرگ مالى درآیى.
وفی يَدَيكَ مالٌ مِن مالِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ، و أنتَ مِن خُزّانِهِ حَتّى تُسَلِّمَهُ إلَيَّ، ولَعَلّی ألّا أکونَ شَرَّ وُلاتِكَ لَكَ، وَالسَّلامُ.(1)
ص: 57
و مالى از اموال خداوند عزّت مند و صاحب جلال در دستان توست و تو از خزانه داران آنى تا آن را به من بسپارى و امیدوارم که بدترین فرمان رواى بر تو نباشم. والسلام!
چکیدۀ ماهیّت خبیث اشعث بن قیس:
اشعَث بن قَيس بن مَعْدیكَرِب كِنْدى که کنیه اش ابومحمّد و نامش مَعْدیكَرِب بود، از بزرگان یمن و از اصحاب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.
او در جنگ يَرموک، جانباز شد و یک چشم خود را از دست داد.
او در تاریخ اسلام، چهره اى مرموز، متلوِّن، تاریک نهاد و زشت کردار دارد!
او پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرتدّ شد! امّا ابوبکر، او را مورد بخشایش قرار داد.
او خواهر ابوبکر را به همسرى برگزید. ابوبکر، بعدها، از این اقدام و بخشایش خود، اظهار ندامت مى کرد و بر آن، تأسّف مى خورد!
اشعث در روزگار عثمان، دختر خود را به پسر عثمان داد و عثمان، وى را به حکومت آذربایجان منصوب کرد.
عثمان، هر سال، یکصد هزار درهم از خراج آذربایجان را به او مى بخشید!
علىّ (علیه السلام) اشعث را از حکومت آذربایجان عزل کرد و وى را به مدینه فرا خواند.
او در آغاز، پس از عزل، قصد فرار داشت؛ امّا با توصیۀ اطرافیانش به مدینه آمد و به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید.
او در جنگ صفّین، عهده دار ریاست قبیلۀ «كِنده» بود و فرماندهى جناح راست سپاه علىّ (علیه السلام) را بر عهده داشت.
ص: 58
اشعث، سردمدار جریانى بود که اصل حَكَمیّت، و شخص حَکَم یعنی ابو موسى اشعرى را بر امام (علیه السلام) تحمیل کردند.
اشعث، آشکارا با انتخاب ابن عبّاس و مالک اشتر به عنوان حَكَم، مخالفت کرد و یمنى بودن یکى از حَكَمین را پیشنهاد داد.
او در تشکیل گروه خوارج، بى اثر نبود و در جنگ نهروان، گرچه به ظاهر در سپاه امام (علیه السلام) بود، امّا در شعله ور ساختن جنگ، نقش بسزایى داشت.
اشعث از کسانى بود که از داخل سپاه امام (علیه السلام) دائماً به کارهاى امام، اعتراض مى کردند، به گونه اى که ریشۀ تمام اختلاف هاى سپاه را در مواضع او دانسته اند.
او به قدرى بى شرم و زشت خوى بود که امام (علیه السلام) را تهدید به قتل کرد!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را منافق خواند و بر او نفرین فرستاد.
ابن مُلجَم به خانۀ اشعث، رفت و آمد داشت(1) و گفته اند که در صبح روز ضربت خوردن امام (علیه السلام) به ابن ملجم، اشاره کرد که در انجام کار، سرعت گیرد.
ما دلیل قطعى و سندى تاریخى در دست نداریم که «ارتباط پنهانى اشعث با معاویه» را اثبات کند؛ امّا باید به این نکته توجّه داشت که دست هاى پنهان جاسوسان، با مخفى کارى تمام و پوشش هاى کامل عمل مى کنند و از این رو، به ندرت کشف مى شوند؛ امّا مجموعۀ جنایت هاى این خاندان شوم را مى توان
ص: 59
دلیلى معتبر و قابل اعتماد بر ارتباط او و خاندانش با دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) به شمار آورد و تعبیر امام (علیه السلام) از او به «منافق» این دلیل را تقویت مى کند.
دختر او (جَعده)، امام حسن (علیه السلام) را مسموم کرد!
و پسرش (محمّد)، مسؤولیّت دستگیرى حضرت مسلم بن عقیل سلام الله علیه را در کوفه به عهده داشت که با تزویر، به آن بزرگوار امان داد، ولى عمل نکرد!
دو فرزند دیگر او (قیس و عبد اللّه) نیز از فرماندهان لشکر عمر بن سعد در کربلا بودند و در پلیدى و پستى، چیزى از پدرشان کم نداشتند! قیس، قطیفه (بالا پوشِ) امام حسین (علیه السلام) را به غارت برد و به «قیس قطیفه» مشهور گشت!
اشعث در سال 40 هجرى در گذشت و پروندۀ ننگین زندگى اش بسته شد.
امیر المؤمنین (علیه السلام) در فرمان نامۀ خویش به مالک اشتر رضوان الله تعالی علیه مرقوم فرمودند:
ثُمَّ انظُر فی امورِ عُمّالِكَ فَاستَعمِلهُمُ اختِباراً. ...
آن گاه، در امر کارگزارانت بنگر و آنان را با آزمودن، به کار گیر. ...
ثُمَّ تَفَقَّد أعمالَهُم،
و رفتار آنان را وارسى کن،
وَ ابعَثِ العُيونَ مِن أهلِ الصِّدقِ وَ الوَفاءِ عَلَيهِم؛
و دیده بانانى صداقت پیشه و وفادار به سوی شان گسیل دار؛
فَإِنَّ تَعاهُدَكَ فِي السِّرِّ لِاُمورِهِم حَدوَةٌ لَهُم عَلَى استِعمالِ الأَمانَةِ، وَ الرِّفقِ بِالرَّعِيَّةِ.
چرا که وارسى پنهانى، آنان را به امانت دارى و ملایمت با مردم وا دارد.
ص: 60
و تَحَفَّظ مِن الأَعوانِ؛
و در مورد دست یارانت هشیار باش؛
فَإِن أحَدٌ مِنهُم بَسَطَ يَدَهُ إلى خِيانَةٍ اجتَمَعَت بِها عَلَيهِ عِندَكَ أخبارُ عُيونِكَ، اکتَفَيتَ بِذلِكَ شاهِداً،
پس اگر یکى از آن ها دست به خیانتى گشود و گزارش دیده بانان تو بر آن خیانت، موافق یک دیگر بود، بدین گزارش ها به عنوان گواه بسنده کن،
فَبَسَطتَ عَلَيهِ العُقوبَةَ فی بَدَنِهِ،
و کیفر او را با تنبیه بدنى بدو برسان،
و أخَذتَهُ بِما أصابَ مِن عَمَلِهِ.
و از کارى که کرده است، بازخواست نما.
ثُمَّ نَصَبتَهُ بِمَقامِ المَذَلَّةِ!
سپس او را خوار بدار!
و وَسَمتَهُ بِالخِيانَةِ!
و داغ خیانت بر او بنه!
و قَلَّدتَهُ عارَ التُّهَمَةِ!(1)
و طوق بدنامى را در گردنش بیاویز!
ص: 61
هنگامى که مُرغِم الفَجَرَة(1) (علیه السلام)، از خیانت مأمور بازار اهواز - ابن هَرمَة - خبر یافت، خطاب به قاضی منصوب خویش بر اهواز - رِفاعة - چنین مرقوم فرمود:
إذا قَرَأتَ كِتابی فَنَحِّ ابنَ هَرمَةَ عَنِ السّوقِ،
هنگامى که نامه ام را خواندى، ابن هرمه را از بازار، برکنار کن،
و أوقِفهُ لِلنّاسِ، وَ اسجُنهُ،
و او را به خاطر [حقوق] مردم از کار، باز دار و زندانى نما،
و نادِ عَلَيهِ، وَ اکتُب إلى أهلِ عَمَلِكَ تُعلِمهُم رَأیی فیهِ.
و خبر آن را اعلان عمومى کن و به کارگزارانت بنویس و نظرم را به آنان ابلاغ نما.
و لا تَأخُذكَ فیهِ غَفلَةٌ و لا تَفریطٌ، فَتَهلَكَ عِندَ اللّهِ!
در بارۀ ابن هرمه، غفلت یا کوتاهى نکنى که نزد خداوند، هلاک شوى!
و أعزِلُكَ أخبَثَ عُزلَةٍ، و اُعیذُكَ بِاللّهِ مِن ذلِكَ.
و من هم به بدترین شیوه برکنارت خواهم کرد که از این کار، تو را به خدا پناه مى دهم.
فَإِذا کانَ يَومُ الجُمُعَةِ فَأَخرِجهُ مِنَ السِّجنِ، وَاضرِبهُ خَمسَةً وثَلاثینَ سَوطاً،
هنگامى که جمعه شد، او را از زندان بیرون آر و 35 تازیانه بر او بزن،
و طُف بِهِ إلَى الأَسواقِ.
و در بازارها بچرخان.
ص: 62
فَمَن أتى عَلَيهِ بِشاهِدٍ فَحَلِّفهُ مَعَ شاهِدِهِ، وَ ادفَع إلَيهِ مِن مَكسَبِهِ ما شُهِدَ بِهِ عَلَيهِ.
اگر کسى از او شکایت کرد و شاهد آورد، او را به هم راه شاهدش سوگند ده و از درآمد ابن هرمه، طلبى را که شاهد آورده، به او بپرداز.
وَ مُر بِهِ إلَى السِّجنِ مُهاناً مَقبوحاً مَنبوحاً،
و فرمان ده تا او را با خوارى و زشتى و فریاد کشیدن بر سرش، به زندان ببرند،
وَ احزِم رِجلَيهِ بِحِزامٍ، و أخرِجهُ وَقتَ الصَّلاةِ.
و با طنابى پاهایش را ببند و وقت نماز او را بیرون آور.
و لا تَحُل بَينَهُ و بَينَ مَن يَأتیهِ بِمَطعَمٍ أو مَشرَبٍ أو مَلبَسٍ أو مَفرَشٍ.
اگر کسى برایش غذا، آشامیدنى، لباس و زیر اندازى آورد، مانع مشو.
و لا تَدَع أحَدا يَدخُلُ إلَيهِ مِمَّن يُلَقِّنُهُ اللَّدَدَ(1) و يُرَجّیهِ الخُلوصَ.
مگذار کسى بر او وارد شود تا به او چاره اى تلقین کند یا به آزادى امیدوارش سازد.
فَإِن صَحَّ عِندَكَ أنَّ أحَداً لَقَّنَهُ ما يَضُرُّ بِهِ مُسلِماً، فَاضرِبهُ بِالدِّرَّةِ، فَاحبِسهُ حَتّى يَتوبَ،
اگر برایت روشن شد که کسى مطلبى را به او القاء کرده که به مسلمانى زیان مى رساند، او را با تازیانه تأدیب نما و زندانى کن تا توبه نماید.
وَ مُر بِإِخراجِ أهلِ السِّجنِ فِي اللَّيلِ إلى صَحنِ السِّجنِ لِيَتَفَرَّجوا غَيرَ ابنِ هَرمَةَ،
و دستور بده که شب ها زندانیان را براى هواخورى به حیاط زندان بیاورند، جز ابن هرمه را،
ص: 63
إلّا أن تَخافَ مَوتَهُ فَتُخرِجَهُ مَعَ أهلِ السِّجنِ إلَى الصَّحنِ.
مگر این که ترس از تلف شدنش داشته باشى، که او را نیز شب ها هم راه با زندانیان به حیاط زندان بیاور.
فَإِن رَأَيتَ بِهِ طاقَةً أوِ استِطاعَةً فَاضرِبهُ بَعدَ ثَلاثینَ يَوما خَمسَةً و ثَلاثینَ سَوطا بَعدَ الخَمسَةِ وَ الثَّلاثینَ الاُولى.
اگر در او طاقت و توان دیدى، پس از سى روز، 35 تازیانۀ دیگر، افزون بر 35 تازیانۀ قبلى، بر او بزن.
وَ اکتُب إلَيَّ بِما فَعَلتَ فِي السّوقِ، و مَنِ اختَرتَ بَعدَ الخائِنِ.
براى من گزارش کارَت در بازار را بنویس و این که چه کسى را پس از این خائن برگزیدى.
وَ اقطَع عَنِ الخائِنِ رِزقَهُ.(1)
و حقوق این خائن را هم قطع کن.
مردى در کوفه نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کرده ام؛ (با اجرای حدّ شرعی) پاکم ساز.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: «از کدام قبیله هستى؟»
گفت: از مُزَينه.
پرسید: أ تَقرَأُ مِنَ القُرآنِ شَيئا؟ «آیا چیزى از قرآن بلدى؟»
ص: 64
گفت: آرى.
فرمود: فَاقرَأ «بخوان».
وى خواند و خوب خواند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: أ بِكَ جِنَّةٌ؟ «آیا جنونى در تو هست؟»
گفت: نه.
فرمود: فَاذهَب حَتّى نَسأَلُ عَنكَ. «برو تا در بارۀ تو پرس و جو کنیم».
مرد رفت و بعد از مدّتى بر گشت و گفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کرده ام؛ پاکم ساز.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: أ لَكَ زَوجَةٌ؟ «آیا همسر دارى؟»
گفت: آرى.
پرسید: فَمُقیمَةٌ مَعَكَ فِي البَلَدِ؟ «آیا با تو در یک شهر، سکونت دارد؟»
گفت: آرى.
امیر مؤمنان (علیه السلام) دستور داد که وى برود و فرمود: حَتّى نَسأَلَ عَنكَ. «برو تا در بارۀ تو پرس و جوکنیم».
آن مرد رفت و امام (علیه السلام) کسى را پیش اقوام وى فرستاد تا از او خبرى بگیرد. گفتند: اى امیر مؤمنان! وى داراى عقل سالم است.
مرد، براى بار سوم بر گشت و همان حرف گذشتۀ خود را تکرار کرد.
علىّ (علیه السلام) فرمود: اِذهَب حَتّى نَسأَلَ عَنكَ. «برو تا در بارۀ تو پرس و جو کنیم».
مرد، براى بار چهارم به نزد علىّ (علیه السلام) آمد و وقتى اقرار کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) به قنبرگفت: «نگهش دار».
ص: 65
سپس غضبناک شد و فرمود:
ما أقبَحَ بِالرَّجُلِ مِنكُم أن يَأتِيَ بَعضَ هذِهِ الفَواحِشِ، فَيفضَحَ نَفسَهُ عَلى رُؤوسِ المَلَاَ! أ فَلا تابَ فی بَيتِهِ؟! فَوَاللّهِ لَتَوبَتُهُ فیما بَينَهُ وبَينَ اللّهِ أفضَلُ مِن إقامَتی عَلَيهِ الحَدَّ.
«چه قدر زشت است که کسى از شما ناشایستى را مرتکب شود و خودش را در بین مردم، رسوا سازد! آیا نمى شود درخانه اش توبه کند؟! به خدا سوگند، توبۀ او بین خود و خدا، از حدّ جارى کردن من بر او به تر است».
آن گاه امام (علیه السلام) وى را بیرون آورد و در بین مردم، فریاد زد:
یا مَعشَرَ المُسلِمینَ! اُخرُجوا لِيُقامَ عَلى هذَا الرَّجُلِ الحَدُّ، ولا يَعرِفَنَّ أحَدُكُم صاحِبَهُ.
«اى گروه مسلمانان! بیرون بیایید تا بر این مرد، حدّ (زنای محصنه) جارى شود، و به گونه اى [بیرون آیید] که هیچ کس، دیگرى را نشناسد.» و مرد را به گورستان فرستاد.
مرد گفت: اى امیر مؤمنان! به من فرصت بده تا دو رکعت نماز بگزارم [و گزارْد].
آن گاه امام (علیه السلام) وى را در گودال نهاد و رو به مردم کرد و فرمود:
یا مَعاشِرَ المُسلِمینَ! إنَّ هذا حَقٌّ مِن حُقوقِ اللّهِ عَزَّوجَلَّ؛ فَمَن کانَ لِلّهِ فی عُنُقِهِ حَقٌّ فَليَنصَرِف؛ ولا يُقیمُ حُدودَ اللّهِ مَن فی عُنُقِهِ لِلّهِ حَدٌّ.
«اى مسلمانان! این، حقّى از حقوق خداوند عزّت مند و صاحب جلال است. پس هر کس که حقّی برای خدا برگردنش هست، برگردد؛ زیرا آن که برای خدا حدّی بر گردنش هست، نباید حدود خدا را اجراء کند».
ص: 66
مردم، همه برگشتند و تنها امیرالمؤمنین و حضرت حسن و حضرت حسین (علیهم السلام) ماندند. ...(1)
زنى پا به ماه، نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کرده ام؛ مرا پاک كن خدا تو را پاک گردانَد؛ چون عذاب دنیاآسان تر از عذاب رستاخیز است که پایان ندارد!
امام (علیه السلام) (با نشنیده گرفتن سخن او) فرمود: مِمّا اُطَهِّرُكِ؟ «تو را از چه چیزى پاک كنم؟»
زن گفت: من زناء کرده ام.
امام (علیه السلام) از وى پرسید: أ وَ ذاتُ بَعلٍ أنتِ أم غَيرُ ذلِكَ؟
«شوهر دارى یا بى شوهرى؟»
پاسخ داد: شوهر دارم.
پرسید: أ فحاضِرا کانَ بَعلُكِ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ أم غائِبا کانَ عَنكِ؟
«آیا در زمانى که آن کار را انجام دادى، شوهرت در دست رس بود، یا از تو دور بود؟»
پاسخ داد: در دست رس بود.
فرمود: إنطَلِقی، فَضَعی ما فی بَطنِكِ، ثُمَّ ائتِنی اُطَهِّركِ.
ص: 67
«برو و بچّه ات را به دنیا بیاور؛ بعد از آن بیا تا پاکت گردانم».
وقتى زن بر مى گشت، علیّ (علیه السلام) به طورى که وى نمى شنید، گفت: اللّهُمَّ إنَّها شهادَةٌ.
«بار خدایا! این، یک گواهی(1)».
دیرى نگذشت که زن بر گشت و گفت: من بچّه ام را به دنیا آوردم؛ مرا پاک كن.
علیّ (علیه السلام) خود را به بى اطّلاعى زد و فرمود: اُطَهِّرُكِ یا أمَةَ اللّهِ! مِمّا ذا؟
«تو را پاک كنم - اى کنیزخدا! (2)- از چه چیزى؟»
پاسخ داد: من زناء کرده ام؛ مرا پاک ساز.
پرسید: و ذاتُ بَعلٍ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ؟
«وقتى آن کار را مرتکب شدى، شوهردار بودى؟»
گفت: آرى.
پرسید: و کانَ زَوجُكِ حاضِرا أم غائِبا؟ «شوهرت در دست رس بود یا نه؟»
پاسخ داد: در دست رس بود.
فرمود: فَانطَلِقی و أرضِعیهِ حَولَينِ کامِلَينِ كَما أمَرَكِ اللّهُ.
«برو و طبق فرمان خداوند، دو سال کامل، بچّه را شیر بده».
ص: 68
زن بر گشت و وقتى به جایى رسید که سخن علیّ (علیه السلام) را نمى شنید، حضرت گفت: اللّهُمَّ إنَّهُما شَهادَتانِ.
«خداوندا! این، دو گواهی».
هنگامى که دو سال گذشت، زن آمد و گفت: بچّه را دو سال شیر دادم؛ مرا پاک کن، اى امیر مؤمنان!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) خود را به بى اطّلاعى زد و پرسید: اُطَهِّرُكِ مِمّا ذا؟
«تو را از چه چیزى پاک كنم؟».
زن پاسخ داد: من زناء کرده ام؛ مرا پاک كن.
پرسید: و ذاتُ بَعلٍ أنتِ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ؟
«وقتى آن کار را مرتکب شدى، شوهردار بودى؟»
گفت: آرى.
پرسید: و بَعلُكِ غائِبٌ عَنكِ إذ فَعَلِت ما فَعَلتِ أو حاضِرٌ؟
«شوهرت از تو دور بود، یا در دست رس بود؟»
پاسخ داد: در دست رس بود.
فرمود: فَانطَلِقی فَاکفُلیهِ حَتّى يَعِقلَ أن يَأكُلَ ويَشَربَ ولا يَتَرَدّى مِن سَطحٍ ولا يَتَهَوّرَ فی بِئرٍ.
«برو و بچّه ات را سرپرستى کن تا [وقتى که] بتواند بخورد، بیاشامد، از بلندى پرت نشود و خود را در چاه نیندازد».
زن، گریه کنان بر گشت. وقتى به مقدارى دور شد که صداى علیّ (علیه السلام) را نمى شنید، حضرت گفت: اللّهُمَّ إنَّها ثَلاثُ شَهاداتٍ.
ص: 69
«خداوندا! این، سه گواهی».
عمرو بن حُرَيث مخزومى، زن را دید و گفت: چرا گریه مى کنى، اى کنیز خدا؟ دیدم که پیش علىّ (علیه السلام) مى رفتى و از او مى خواستى که تو را پاک كند؟
زن گفت: نزد امیر مؤمنان رفتم و از او خواستم که مرا پاک كند و او فرمود: «بچّه ات را سرپرستى کن تا وقتى که بتواند بخورد، بیاشامد، از بلندى پرت نشود و در چاه نیفتد.» و من مى ترسم که مرگ به سراغم بیاید و علىّ، مرا پاک نکرده باشد!
عمرو بن حریث گفت: بر گرد. من، بچّه ات را سرپرستى مى کنم.
زن بر گشت و تعهّد عمرو را به علیّ (علیه السلام) خبر داد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) خود را به بى اطّلاعى زد و فرمود: و لِمَ يَكفُلُ عَمرٌو وَلَدَكِ؟
«براى چه عمرو مى خواهد بچّۀ تو را سرپرستى کند؟»
زن گفت: اى امیر مؤمنان! من زناء کرده ام؛ مرا پاک كن.
پرسید: و ذاتُ بَعلٍ أنتِ إذ فَعلَتِ ما فَعَلتِ؟
«وقتى که آن کار را انجام دادى، شوهردار بودى؟»
پاسخ داد: آرى.
پرسید: أ فَغائِبا کانَ بَعلُكِ إذ فَعَلتِ ما فَعَلتِ أم حاضِرا؟
«آیا هنگامى که مرتکب آن کار شدى، شوهرت غایب بود، یا در دست رس؟»
پاسخ داد: در دست رس بود.
علیّ (علیه السلام) سرش را به سوى آسمان بلند کرد و گفت:
ص: 70
اللّهُمَّ إنَّهُ قَد ثَبَتَ لَكَ عَلَيها أربَعُ شَهاداتٍ، وإنَّكَ قَد قُلتَ لِنَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم) فیما أخبَرتَهُ بِهِ مِن دینِكَ: یا مُحَمَّدُ! مَن عَطَّلَ حَدّا مِن حُدودی فَقَد عانَدَنی وطَلَبَ بِذلِكَ مُضادَّتی!
خداوندا! براى تو بر ضدّ این زن (که مرتکب فحشاء شد)، چهار گواهی(1) ثابت شد و تو به پیامبرت (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن چه مربوط به دینت است، خبر دادى که: «اى محمّد! هر کس که حدّى از حدود مرا تعطیل کند، با من عناد ورزیده است و با این کار، دشمنى با من را طلب کرده است!»
اللّهُمَّ فَإِنّی غَيرُ مُعَطِّلٍ حُدودَكَ، ولا طالِبٍ مُضادَّتَكَ، ولا مُضَيِّعٍ لأحکامِكَ؛ بَل مُطیعٍ لَكَ، ومُتَّبِعٍ سُنَّةَ نَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم).
خداوندا! بی تردید من حدود تو را تعطیل نمى کنم و طالب دشمنى با تو نیستم و احکام تو را ضایع نمى سازم؛ بلکه مطیع تو و پی رو سنّت پیامبر تو (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم.
عمرو بن حریث به چهرۀ علىّ (علیه السلام) نگاه کرد و دید چنان سرخ شده که گویى به آن، آب انار پاشیده اند! عمرو بن حریث، وقتى چنین حالتى را مشاهده کرد، گفت: اى امیر مؤمنان! من از این رو سرپرستى کودک را به عهده گرفتم که مى پنداشتم تو این کار را دوست دارى؛ امّا اگر تو از این کار ناخشنودى، من هرگز انجام نخواهم داد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) فرمود: أ بَعدَ أربَعِ شَهاداتٍ بِاللّهِ؟! لَتَكفُلَنَّهُ و أنتَ صاغِرٌ!
«آیا پس از چهار بار به شهادت گرفتن خدا؟! تو در عین حقارت و کوچکی، حتماً باید کودک او را سرپرستى کنى!»
ص: 71
سپس امیر مؤمنان (علیه السلام) بر منبر رفت و گفت: یا قَنبَرُ! نادِ فِي النّاسِ الصَّلاةَ جامِعَةً.
«اى قنبر! مردم را به نماز جماعت فرا بخوان».
قنبر، مردم را صدا زد و همه جمع شدند و مسجد، مالامال از جمعیّت شد.
امیر مؤمنان (علیه السلام) برخاست و خدا را حمد و ستایش و ثناء نمود و فرمود: ببب أیُّهَا النّاسُ! إنَّ إمامَكُم خارِجٌ بِهذِهِ المَرأَةِ إلى هذَا الظَّهرِ لِيُقیمَ عَلَيهَا الحَدَّ إن شاءَ اللّهُ.
اى مردم! امام شما به هم راه این زن، براى اجراى حدّ بر وى، به پشت کوفه مى رود اگر خدا بخواهد.
فَعَزَمَ عَلَيكُم أمیرُ المُؤمِنینَ لَمّا خَرَجتُم و أنتمُ مُتَنَكِّرونَ ومَعَكُم أحجارُكُم، لا يَتَعَرَّفُ أحَدٌ مِنكُم إلى أحَدٍ حَتّى تَنصَرِفوا إلى مَنازِلِكُم إن شاءَ اللّهُ.
امیرالمؤمنین به شما دستور مى دهد که وقتى آمدید، به گونه اى بیایید که ناشناس باشید، و با خود، سنگ بر دارید(1) و هیچ کدام، خود را به دیگرى معرّفى نکند تا هنگامى که به خانه های تان بر گردید، اگر خدا بخواهد.
آن گاه از منبر فرود آمد.
صبح روز بعد، علىّ (علیه السلام) به هم راه آن زن به بیرون کوفه رفت و مردم، به صورت ناشناس، در حالى که صورت های شان را با دستارها و عباهای شان پوشانده بودند و سنگ ها در [دامن] عباها و آستین های شان بود، نزد علىّ (علیه السلام) آمدند و همگى به پشت کوفه رفتند.
امام (علیه السلام) فرمان داد گودالى کندند و زن را [تا نیمه] در آن دفن کردند.
ص: 72
علىّ (علیه السلام) بر مرکبش سوار شد و پاهایش را در رکاب کرد و آن گاه دو انگشت سبّابۀ خود را در گوش هایش گذاشت و با بلندترین صدا، فریاد زد:
یا أیُّهَا النّاسُ! إنَّ اللّهَ تَبارَكَ وتَعالى عَهِدَ إلى نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) عَهداً عَهِدَهُ مَحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم) إلَيَّ بِأَنَّهُ لا يُقیمُ الحَدَّ مَن لِلّهِ عَلَيهِ حَدٌّ؛
اى مردم! به راستی خداوند دائم الخیر و بلندمرتبه با پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) پیمان بست و حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) [نیز] با من پیمان بست که به راستی هر آن کس که برای خدا، بر او حدّی هست، بر دیگرى حدّ جارى نمی کند؛
فَمَن کانَ عَلَيهِ حَدٌّ مِثلُ ما عَلَيها فَلا يُقیمُ عَلَيهَا الحَدَّ.
پس، هر کس که بر وى حدّى چون حدّ این زن هست(1)، بر این زن، حدّ اقامه نکند.
در آن روز، جز امیرالمؤمنین و حضرت حسن و حضرت حسین (علیهم السلام) همۀ مردم باز گشتند و همین سه معصوم (علیهم السلام) بر آن زن، حدّ جارى کردند و هیچ کس به هم راه شان نبود.(2)
مرد سیاه پوستى نزد علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) آمد و گفت: اى امیر مؤمنان! من دزدى کرده ام؛ (با اجرای حدّ شرعی سرقت) مرا پاک گردان.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: لَعَلَّكَ سَرَقتَ مِن غَيرِ حِرزٍ.
ص: 73
«شاید از جاى بدون حفاظ، دزدیده اى(1).» و روی مبارکش را از او بر گرداند.
گفت: اى امیر مؤمنان! من از جاى با حفاظ دزدیدم؛ مرا پاک كن.
فرمود: لَعَلَّكَ سَرَقتَ غَيرَ نِصابٍ.
«شاید به مقدار حدّ نصاب، دزدى نکرده اى.» و باز روی مبارکش را بر گرداند.
گفت: اى امیر مؤمنان! به حدّ نصاب دزدیده ام.
وقتى [مرد سیاه پوست] سه بار اقرار کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) انگشتان دستش را برید و وى قسمت بریده را بر داشت و رفت و در راه پیوسته مى گفت:
قَطَعَنی أمیرُ المُؤمِنینَ، وإمامُ المُتَّقینَ، وقائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلینَ، ويَعسوبُ الدّینِ، وسَيِّدُ الوَصِيّینَ ...
امیر مؤمنان، امام خداپروایان، رهبر پاکان و نیکان و روسپیدان، پیشوای دین، و سَرور اوصیاء، دستم را برید و هم چنان، آن حضرت را مدح مى گفت.
حضرت حسن و حضرت حسین (علیهما السلام) وى را در راه دیدند و سخنش را شنیدند. نزد پدرشان آمدند و گفتند:
رَأَينا أسَوداً يَمدَحُكَ فِي الطَّریقِ.
سیاه پوستى را دیدیم که در راه، مدح شما را مى گفت.
امیر مؤمنان (علیه السلام) کسى را در پى او فرستاد تا او را به محضر امام (علیه السلام) باز گرداند.
علیّ (علیه السلام) به مرد سیاه پوست فرمود: قَطَعتُ يَمینَكَ و أنتَ تَمدَحُنی؟! فَقالَ:
«من دستت را بریده ام و تو مدحم مى کنى؟!»
ص: 74
عرض کرد: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! إنَّكَ طَهَّرتَنی، وإنَّ حُبَّكَ قَد خالَطَ لَحمی ودَمی وعَظمی؛ فَلَو قَطَّعتَنی إرباً إرباً لَما ذَهَبَ حُبُّكَ مِن قَلبی.
اى امیر مؤمنان! تو مرا پاک ساختى و به راستی مهر و محبّت تو، با گوشت و خون واستخوانم در آمیخته است؛ اگر مرا قطعه قطعه کنى، مهر و محبّتت از دلم بیرون نمى رود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) براى او دعا کرد و قسمت بریده را در جاى خود گذاشت، که همان لحظه پیوندخورد و مثل سابقش شد.(1)
راوی گوید: گذرم به سیاه پوستى افتاد که در مدینه آب مى داد و [انگشتان] دستش قطع شده بود. پرسیدم: چه کسى دستت را قطع کرده است؟
گفت: به ترینِ مردم. ما هشت نفر بودیم که در جریان یک دزدى، دستگیرشدیم. ما را نزد علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) بردند و ما به دزدى اقرار کردیم.
امام (علیه السلام) از ما پرسید: تَعرِفونَ أنَّها حَرامٌ؟
«آیا مى دانستید که این کار، حرام است؟»
گفتیم: آرى.
پس دستور داد انگشتان ما را از کف دست بریدند و انگشت شصت را رها نمودند.
ص: 75
آن گاه، دستور داد ما را در خانه اى محبوس ساختند. در آن جا به ما روغن و عسل مى خوراندند تا آن که دست مان خوب شد.
سپس دستور داد ما را آزاد کردند و به ترین لباس را به ما پوشاند و به ما فرمود:
إن تَتوبوا و تُصلِحوا فَهُوَ خَيرٌ لَكُم، يُلحِقكُمُ اللّهُ بِأَيدیكُم فِي الجَنَّةِ؛ و إن لا تَفعَلوا يُلحِقكُمُ اللّهُ بِأیدیكُم فِي النّارِ!(1)
«اگر توبه کنید و اصلاح نمایید(2)، براى شما سودمندتر است وخداوند، در بهشت، شما را به دست های تان ملحق خواهد کرد؛ و در غیر این صورت، خداوند، در جهنّم، شما را به دست های تان ملحق خواهد کرد!»
بیان دو نمونه:
ماجرای نجاشى – شاعر حماسی امیرالمؤمنین (علیه السلام) - :
مقیس بن عمرو بن مالک، مشهور به «نجاشى» از شاعران صدر اسلام و یکى از یاران امیرالمؤمنین و خازن وحی ربّ العالمین (علیه السلام) بود.
وی از کسانى بود که با سروده هاى خود مردم را به سپاه علىّ (علیه السلام) فرا مى خواند؛ از سویى مردم را براى پیکار مى شورانْد و از سویى معاویه و یارانش را رسوا مى ساخت و زشت کارى هاى آنان را آشکار مى کرد.
ص: 76
چون در ماه رمضان (معاذالله) با شراب، روزه خوارى کرد، امام عدل (علیه السلام) بر او مثل دیگر معصیت کاران حدّ جارى کرد و خدمات گذشته اش، میزان الاعمال (علیه السلام) را از اجراى حدّ الهىّ باز نداشت.
نجاشى که سرسختى و قاطعیّت امام (علیه السلام) را در اجراى حدود الهىّ دید و این که چیزى مانع از اجراى حدّ نیست و فکر نمى کرد امام (علیه السلام) تا این اندازه سخت گیر باشد، از ایشان کناره گرفت و به معاویه پیوست!
شرح ماجرا:
نجاشى در روز اوّل ماه رمضان بیرون آمد. بر ابو سمّال اسدى گذر کرد که در آستانۀ خانه اش نشسته بود. به نجاشى گفت: کجا مى روى؟
گفت: به كُناسه(1) مى روم.
گفت: آیا میل دارى کلّه ها و دمبه هایى بخورى که از اوّل شب در تنور بوده و حالا خوب پخته و بار آمده است؟
گفت: واى بر تو، در اوّلین روز از ماه رمضان؟!
(استغفرالله) گفت: از آن چه که یقین نداریم، رهامان کن!
گفت: بعد از آن چه؟
گفت: شرابى سرخ فام به تو مى نوشانم که چنین است و چنان است و و و
فرود آمد. هر دو غذا خوردند! سپس (معاذالله) شراب آورد و خوردند!! در پایان روز، نعره های شان بلند شد.
ص: 77
همسایه اى داشتند که شیعه و از یاران امیر المؤمنین (علیه السلام) بود؛ به محضر امام (علیه السلام) شرف یاب شد و فضاحت آن دو را گزارش داد.
امام (علیه السلام) گروهى را فرستاد. خانه را محاصره کردند. ابو سمّال به خانه هاى بنى اسد پرید و گریخت، امّا نجاشى را نزد الذّابّ عن حُرَمِ الله(1) (علیه السلام) آوردند. و حضرت (علیه السلام) هشتاد ضربه شلّاق بر او زد، و پس از آن، بیست شلّاق هم اضافه تر.
عرض کرد: اى امیر مؤمنان! حدّ شراب را دانستم، این اضافه شلّاق ها براى چه بود؟
فرمود: لِجُرأَتِكَ عَلى رَبِّكَ، و إفطارِكَ فی شَهرِ رَمَضانَ! ... .
براى گستاخى ات بر خدا و روزه خوارى ات در ماه رمضان! ...
سپس امام (علیه السلام) او را در معرض تماشاى مردم قرار داد. کودکان بر سر او فریاد مى کشیدند که: نجاشى شلوار خود را کثیف کرده است!
آن گاه نجاشی به معاویه پیوست و علىّ (علیه السلام) را (معاذالله) ه ج و کرد!! (2)
هنگامى که معصوم مؤیّد موفّق مسدَّد(3) (علیه السلام) نجاشى را حدّ زد، هم راهان حضرت (علیه السلام) از قبیله يَمانى، خشمگین شدند.
نزدیک ترین فرد این قبیله به امیرمؤمنان (علیه السلام)، طارق بن عبداللّه نَهدى بود که وارد شد و عرض کرد: اى امیرمؤمنان! گمان نمى کردیم که معصیت کاران و
ص: 78
طاعت پیشگان، جدایى طلبان و هم گرایان، نزد پیشوایان عدالت و سرچشمه هاى فضیلت، در کیفر برابر باشند! تا این که رفتارت را با برادرم حارث [نجاشى] دیدم!
سینه های مان را به درد آوردى! امورمان را از هم گسستى! و ما را بر راهى واداشتى که پیش از آن، گمان مى کردیم رونده اش به آتش در مى غلتد!
معدِن النُّسُک و العلم و العبادة(1) (علیه السلام) فرمود:
«وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعِينَ»(2)، یا أخا بَنی نَهدٍ! و هَل هُوَ إلّا رَجُلٌ مِنَ المُسلِمینَ انتَهَكَ حُرمَةَ مَن حَرَّمَ اللّهُ فَأَقَمنا عَلَيهِ حَدّا کانَ كَفّارَتَهُ؟ إنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ: «وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى»(3)
«"و به درستى که این کار، گران است، مگر بر خاشعان." اى برادر قبیلۀ بنى نهد! مگر او مرد مسلمانى نبود که یکى از محرّمات خداوند را هتک كرد و ما حدّى را که کفّاره اش بود، بر او جارى ساختیم؟ خداى تعالی مى فرماید: "و البتّه نباید دشمنى گروهى، شما را بر آن دارد که به عدالت رفتار نکنید. عدالت پیشه کنید که آن به خداپروایی نزدیک تر است."»
طارق از نزد الدّاعی الی الله(4) (علیه السلام) بیرون آمد، در حالى که عذرخواه بود و پذیراى اجراى حدّ. جناب مالک اشتر سلام الله علیه به او بر خورد و گفت:
ص: 79
طارق! تو به امیر مؤمنان (علیه السلام) گفته اى که دل هاى ما را رنجاندى و کارهای مان را پریشان ساختى!؟
طارق گفت: آرى، من گفته ام.
مالک اشتر به او گفت: به خدا سوگند، آن چنان نیست که گفته اى. همانا دل هاى ما مطیع و شنواى او و کارهای مان براى او هماهنگ و یک پارچه است.
طارق خشمگین شد و گفت: اى مالک! به زودى خواهى فهمید که نه چنان است که گفتى.
شب که فرا رسید، او و نجاشى به سوى معاویه گریختند! (1)
... امیرالمؤمنین (علیه السلام) سرش را به سوى آسمان بلند کرد و عرضه داشت:
اللّهُمَّ إنَّهُ قَد ثَبَتَ لَكَ عَلَيها أربَعُ شَهاداتٍ، وإنَّكَ قَد قُلتَ لِنَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم) فیما أخبَرتَهُ بِهِ مِن دینِكَ: یا مُحَمَّدُ! مَن عَطَّلَ حَدّا مِن حُدودی فَقَد عانَدَنی وطَلَبَ بِذلِكَ مُضادَّتی!
خداوندا! براى تو بر ضدّ این زن (که مرتکب فحشاء شد)، چهار شهادتْ ثابت شد و تو به پیامبرت (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن چه مربوط به دینت است، خبر دادى که: «اى محمّد! هر کس که حدّى از حدود مرا تعطیل کند، با من عناد ورزیده است و با این کار، دشمنى با من را طلب کرده است!»
ص: 80
اللّهُمَّ فَإِنّی غَيرُ مُعَطِّلٍ حُدودَكَ، ولا طالِبٍ مُضادَّتَكَ، ولا مُضَيِّعٍ لأحکامِكَ؛ بَل مُطیعٍ لَكَ، ومُتَّبِعٍ سُنَّةَ نَبِيِّكَ (صلی الله علیه و آله و سلم).(1)
خداوندا! بی تردید من حدود تو را تعطیل نمى کنم و طالب دشمنى با تو نیستم و احکام تو را ضایع نمى سازم؛ بلکه مطیع تو و پی رو سنّت پیامبر تو (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم.
وقتى امیرالمؤمنین (علیه السلام) طلحه و زبیر را (در جنگ جمل) شکست داد، مردم رو به فرارگذاشتند و به زن حامله اى که در راه بود، برخوردند. زن از آنان ترسید و بچّه اش را زنده سقط کرد و بچّه تشنّج گرفت و مُرد. پس از مدّتى آن زن نیز مُرد.
گذر علىّ (علیه السلام) و یارانش به وى افتاد و دیدند که او و بچّه اش در راه، روى زمین افتاده اند.
امام (علیه السلام) از جریان آن زن پرسید. گفتند: زن حامله اى بوده است و وقتى جنگ و فرار را دیده، ترسیده است.
حضرت (علیه السلام) پرسید: «کدام یک از آن دو، پیش از دیگرى مرده است؟»
پاسخ داده شد: پسر، پیش از مادر، مرده است.
علیّ (علیه السلام) شوهر زن را که پدر بچّه بود فرا خواند و از دیۀ پسر، دو سومش را به وى داد و براى مادر بچّه، یک سوم گذاشت. آن گاه از طرف زن مرده، نصف
ص: 81
ثلث دیه اى را که آن زن از پسرش به ارث برده بود، به شوهر داد و بقیّه را به نزدیکان زن داد.
آن گاه از دیۀ زن مرده، نصف دیه را به شوهر داد که دو هزار و پانصد درهم مى شد، و نصف دیۀ باقى ماندۀ زن را به نزدیکان زن داد که [آن هم] دو هزار وپانصد درهم مى شد؛ چون زن، جز همان بچّه اى که از ترس سقط کرده بود، فرزندى نداشت.
همۀ این دیه ها از بیت المال بصره پرداخت شد.(1)
نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به قُثَم بن عبّاس، کارگزار آن حضرت در مکّه:
أمّا بَعدُ، فَأَقِم لِلنّاسِ الحَجَّ، وذَكِّرهُم بِأَيّامِ اللّهِ، وَاجلِس لَهُمُ العَصرَينِ؛ فَأَفتِ المُستَفِتيَ، وعَلِّمِ الجاهِلَ، وذاكِرِ العالِمَ.
امّا بعد؛ [مراسم] حجّ را براى مردم بر پا دار و ایام اللّه را به یاد آنان آر و بامداد و شامگاه، در حضور آنان بنشین و به مسائل شرعى پاسخ ده و نادان را بیاموز و با عالم، مذاکره و گفت و گو کن.
ولا يَكُن لَكَ إلَى النّاسِ سَفیرٌ إلّا لِسانُكَ، ولا حاجِبٌ إلّا وَجهُكَ.
و جز زبانت، پیک دیگرى و جز چهره ات، دربان دیگرى براى مردم نداشته باش.
ص: 82
ولا تَحجُبَنَّ ذا حاجَةٍ عَن لِقائِكَ بِها؛ فَإِنَّها إن ذیدَت عَن أبوابِكَ فی أوَّلِ وِردِها لَم تُحمَد فیما بَعدُ عَلى قَضائِها.
و هرگز هیچ نیازمندى را از دیدار خود، محروم مدار؛ که اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود و در پایان حاجتش برآورده شود، ستوده نمى شوى.
وَانظُر إلى مَا اجتَمَعَ عِندَكَ مِن مالِ اللّهِ فَاصرِفهُ إلى مَن قِبَلَكَ مِن ذَوِي العِيال وَالمَجاعَةِ، مُصیبا بِهِ مَواضِعَ الفاقَةِ وَالخَلّاتِ، وما فَضَلَ عَن ذلِكَ فَاحمِلهُ إلَينا لِنَقسِمَهُ فیمَن قِبَلَنا.
در مال خدا که نزد تو گرد آمده، بنگر و آن را به عیال واران و گرسنگانى که نزد تو هستند، بده و نیاز و نادارى آنان را برطرف کن و هر چه ماند، به سوى ما بفرست تا میان کسانى که نزد ما هستند، قسمت کنیم.
ومُر أهلَ مَكَّةَ ألّا يَأخُذوا مِن ساكِنٍ أجرا؛ فَإِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ يَقولُ: «سَوٰاءً الْعٰاكِفُ فِيهِ وَ الْبٰادِ»(1) فَالعاكِفُ: المُقیمُ بِهِ، وَالبادِي: الَّذی يَحُجُّ إلَيهِ مِن غَيرِ أهلِهِ.
به مردم مکّه بگو که از ساکنان، اجاره نگیرند؛ چرا که خداى سبحان مى فرماید: «عاکف و بادى در آن، یکسان اند». عاکف، مقیم مکّه است و بادى، آن کس است که به حجّ مى آید و جزء مردم مکّه نیست.
وَفَّقَنَا اللّهُ وإیّاكُم لِمَحابِّهِ، وَالسَّلامُ.(2)
خدا، ما و شما را بدان چه دوست دارد، موفّق بدارد. والسلام!
ص: 83
شبانگاهى که یک چهارم از شب گذشته بود، امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم راه جناب کمیل بن زیاد - از پی روان و دوستان برگزیده اش - از مسجد کوفه به سوى خانه اش ره سپار شد. در راه، به خانۀ مردى رسید که در آن هنگام شب، به تلاوت قرآن کریم مشغول بود و این آیۀ شریفه را با نوایى جان سوز و حزن آلود مى خواند:
«أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لاٰ يَعْلَمُونَ إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ»(1)
«(آیا این کفرپیشه که اهل دوزخ است به تر است) یا آن کسى که در ساعات شب، خاضعانه فرمان خدا را اطاعت مى کند و به نماز بر مى خیزد و در نماز خود به سجده و قیام مشغول است و از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد؟ بگو: آیا کسانى که خدا را مى شناسند با کسانى که خدا را نمى شناسند یک سان اند؟ تنها خردمندانند که حقایق را درمى یابند.»(2)
کمیل در دل خویش، حال آن مرد را خوش داشت و بى آن که چیزى بگوید، وضع آن مرد برایش ستودنى و شگفت انگیز جلوه کرد!
در این حال، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وى روى کرد و فرمود: یا كُمَيلُ! لا تُعجِبكَ طَنطَنَةُ الرَّجُلِ؛ إنَّهُ مِن أهلِ النّارِ وسَاُنَبِّئُكَ فیما بَعدُ.
ص: 84
«اى کمیل! طنین صداى این مرد تو را خوش نیاید؛ قطعاً او اهل آتش است و زود است که در آینده، تو را [از او] خبر دهم».
کمیل در حیرت شد که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با وى از درونش سخن گفت و گواهى داد که آن مرد، با آن حال، اهل آتش است، آن هم با چنان وضع به ظاهر نیکویى در آن هنگام! پس سکوت کرد و در آن مطلب به شگفتى و تفکّر فرو رفت.
چندى گذشت تا کار خوارج بدان جا کشید که کشید و امیر مؤمنان (علیه السلام) با ایشان به نبرد پرداخت؛ ایشان که قرآن را همان گونه که نازل شده بود، از بر داشتند!
امیر مؤمنان (علیه السلام) در حالى که رو به روى کمیل ایستاده بود و شمشیر خون چکان در دست داشت و سرهاى تراشیدۀ آن کافران فاجر بر زمین افتاده بود، تیغۀ شمشیر را بر بزرگ آن سرها نهاد و رو به کمیل فرمود:
یا كُمَيلُ! «أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً»
یعنى این همان شخص است که در آن شب، قرآن مى خواند وحالش تو را خوش افتاد.(1)
فَقَبَّلَ كُمیلٌ مُقَدَّمَ قَدَمَيهِ وَاستَغفَرَ اللّهَ.(2)
پس کمیل هر دو قدم مبارک امام (علیه السلام) را بوسید و از خداوند آمرزش خواست.
ص: 85
- پس از بازگشت عبد اللّه بن عبّاس از حروراء (اردوگاه خوارج) و گزارش دادن وى به امام (علیه السلام) در بارۀ آن چه میان وى و خوارج گذشته است - :
علىّ (علیه السلام) همراه صد مرد از یارانش، به سوى خوارج مرکب راند تا در حروراء به ایشان رسید. چون این خبر به خوارج رسید، عبد اللّه بن كَوّاء، همراه صد مرد از یارانش مرکب راند تا مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) ایستاد.
امام (علیه السلام) به وى فرمود: يَابنَ الكَوّاءِ! إنَّ الكَلامَ كَثیرٌ، اُبرُز إلَيَّ مِن أصحابِكَ حَتّى أُكَلِّمَكَ.
«اى ابن کوّاء! سخن بسیار است. از یاران خویش جدا شو و نزد من آى تا با تو سخن بگویم».
ابن کوّاء گفت: آیا از شمشیر تو در امانم؟
فرمود: نَعَم، و أنتَ آمِنٌ مِن سَيفی.
«آرى؛ تو از شمشیر من در امانى».
ابن کوّاء با ده تن از یارانش حرکت کرده، به علىّ (علیه السلام) نزدیک شدند. ابن کوّاء خواست سخن را بیاغازد، که مردى از یاران علىّ (علیه السلام) بر او بانگ زد و گفت: خاموش باش تا آن کس که در سخن گفتن سزاوارتر از توست، به سخن پردازد.
ص: 86
پس ابن کوّاء سکوت ورزید و علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) لب به کلام گشود. از نبردى سخن گفت که میان او و معاویه رخ داده بود و از روزى یاد کرد که قرآن ها بر افراشته شدند و این که چه گونه بر آن دو داور، اتّفاق کردند.
سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) به وى فرمود:
وَيحَكَ يَابنَ الكَوّاءِ! أ لَم أقُل لَكُم فی ذلِكَ اليَومِ الَّذی رُفِعَت فیهِ المَصاحِفُ: كَيفَ أهلُ الشّامِ يُریدونَ أن يَخدَعوكُم بِها؟
واى بر تو اى ابن کوّاء! آیا در آن روز که قرآن ها بر افراشته شدند، به شما نگفتم که چه گونه شامیان، قصد فریب دادن شما را دارند؟
أ لَم أقُل لَكُم بِأَنَّهُم قَد عَضَّهُمُ السِّلاحُ وکاعوا عَنِ الحَربِ، فَذَرونی اُناجِزهُم؛
آیا نگفتم تان که سلاح[هاى شما] ایشان را گَزیده و از جنگ، بیمناک گشته اند و مرا وا گذارید تا کارشان را یک سره کنم؛
فَأَبَيتُم عَلَيَّ وقُلتُم: إنَّ القَومَ قَد دَعَونا إلى كِتابِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ؛ فَأَجِبهُم إلى ذلِكَ، وإلّا لَم نُقاتِل مَعَكَ، وإلّا دَفَعناكَ إلَيهِم!؟
امّا شما ابا کردید و سخنم را ردّ نمودید و گفتید: بلاشکّ این قوم، ما را به کتاب خداوند عزّت مند و صاحب جلال فرا خوانده اند؛ پس یا ایشان را اجابت کن و یا هم راه تو نمى جنگیم و به ایشان تسلیمت مى کنیم!؟
فَلَمّا أجَبتُكُم إلى ذلِكَ و أرَدتُ أن أبعَثَ ابنَ عَمّی عَبدَ اللّهِ بنَ عَبّاسٍ لِيكَون لی حَكَما، فَإِنَّهُ رَجُلٌ لا يَبتَغی بِشَيءٍ مِن عَرَضِ هذِهِ الدُّنیا ولا يَطمَعُ أحَدٌ مِن النّاسِ فی خَدیعَتِهِ، فَأَبى عَلَيَّ مِنكُم مَن أبى، وجِئتُمونی بِأَبی موسَى الأَشعَرِيِّ وقُلتُم: قَد رَضینا بِهذا.
ص: 87
آن گاه که سخن شما را پذیرفتم و خواستم پسر عمویم ابن عبّاس را برگزینم تا از جانب من داور باشد - زیرا وى مردى است که در پى بهره اى از این دنیا نیست و هیچ کس در فریفتنش طمع نمى بندد - گروهى از شما از سخنم سر باز زدید و ابو موسى اشعرى را نزد من آوردید و گفتید: ما به این مرد خشنودیم.
فَأَجَبتُكُم إلَيهِ و أنا کارِهٌ، ولَو أصَبتُ أعوانا غَيرَكُم فی ذلِكَ الوَقتِ لَما أجَبتُكُم.
پس به اکراه، سخن تان را پذیرفتم و اگر یارانى جز شما در آن هنگام داشتم، قطعاً اجابت تان نمى کردم.
ثُمَّ إنِّي اشتَرَطتُ عَلَى الحَكَمَينِ بِحَضرَتِكُم أن يَحكُما بِما أنزَلَ اللّهُ مِن فاتِحَتِهِ إلى خاتِمَتِهِ أوِ السُّنَّةِ الجامِعَةِ، فَإِن هُما لَم يَفعَلا ذلِكَ فَلا طاعَةَ لَهُما عَلَيَّ، أکانَ ذلِكَ أم لَم يَكُن؟
سپس در حضور شما بر داوران شرط کردم که بر پایۀ آن چه در قرآن نازل شده - از آغاز تا پایان قرآن - و یا سنّت غیر قابل اختلاف، داورى کنند و اگر چنین نکرده باشند، پذیرش رأی شان بر من واجب نیست. آیا چنین بود یا نبود؟
ابن کوّاء گفت: راست مى گویى؛ یک سره چنین بود. پس چرا آن گاه که دریافتى داوران به حقّ داورى نکرده اند و یکى، دیگرى را فریفته، به جنگ با آن قوم باز نگشتى؟
امام (علیه السلام) فرمود: إنَّهُ لَيسَ إلى حَربِ القَومِ سَبیلٌ إلَى انقِضاءِ المُدَّةِ الَّتی ضُرِبَت بَينی وبَينَهُم.
ص: 88
«تا زمانى که مهلت مقرّر میان من و ایشان پایان پذیرد، مرا راهى براى جنگ با ایشان نیست».
ابن کوّاء گفت: آیا بر این مطلب مصمّمى؟
فرمود: وهَل يَسَعُنی إلّا ذلِكَ؟ انظُر يَابنَ الكَوّاءِ أنّی أصَبتُ أعوانا و أقعُدُ عَن حَقّی؟!
«مگر چاره اى دیگر دارم؟ بنگر اى ابن کوّاء! که اگر من یارانى داشته باشم، از حقّم فرو مى نشینم؟!»
در این هنگام، ابن کوّاء بر شکم اسبش نواخت و هم راه آن ده تن که با وى بودند، به سوى امام (علیه السلام) روان شد. و بدین سان، آنان از اندیشۀ خوارج باز گشتند و با علىّ (علیه السلام) به کوفه مراجعت کردند.
امّا دیگران پراکنده شدند، در حالى که مى گفتند: لا حُكمَ إلّا لِلّهِ، ولا طاعَةَ لِمَن عَصَى اللّهَ.(1)
حکم، تنها از آن خداست، و از کسى که خدا را نافرمانى کرده، نمى توان اطاعت کرد.
(سپردن امارت اصفهان و ری به یکی از سران خوارج و تبیین و روشن گری)
ص: 89
یادآوری:
همواره «مصلحت واقعی» - نه مصلحت توهّمی – بر «حقیقت و واقعیّت» مقدّم است.
بنا بر تصریح قرآن حکیم، حضرت هارون علی نبیّنا و آله و علیه السلام نیز در فتنۀ سامری و گوساله پرستی، بعد از اتمام حجّت و تلاش وافر - طوری که نزدیک بود او را به قتل برسانند(1) - برای «مصلحت» حفظ نظام و جلوگیری از تفرقۀ امّت، مجبور شد تا هنگام بازگشت مصلح امّت از غیبت میقات، مماشات نماید و از «حقیقت» مبارزه با شرک، صرف نظر کند؛ چرا که در فرهنگ انبیاء الهی (علیهم السلام) تفرقۀ امّت، هلاکت بارتر از حتّی گوساله پرستی است!
قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتی وَ لا بِرَأْسی إِنِّي خَشیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنی إِسْرائیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلی (2)
حافظٍ لِدینِ الله امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یکی از دعاهای خود به درگاه الهی عرضه می دارد:
اللّهمّ إنّی أعوذُ بِك أن أقولَ حَقّاً لَيسَ فیهِ رِضاک.
بارالها! به راستی من به تو پناه می برم از این که «حقّی» را بگویم که «رضایت تو» در آن نیست.
ص: 90
امیرالمؤمنین (علیه السلام) ضمن این که هرگز «حقیقت» را به مسلخ «مصلحت نما» نمى بُرد، براى برترین مصلحت و اوجب واجبات - یعنی: «حفظ نظام» - جایگاه و ارزشى بی بدیل قائل بود.
البتّه تشخیص مصادیق «مصلحت»، شأن امام معصوم (علیه السلام) و ولیّ فقیه است.
اکنون به نمونه ای از این مصلحت اندیشی توجّه نمایید:
- به نقل از عمارة بن ربیعة، در بیان ماجراى خوارج -: علیّ (علیه السلام) زیاد بن نضر را به سوى ایشان روانه کرد و فرمود:
اُنظُر بِأَيِّ رُؤوسِهِم هُم أشَدُّ إطافَةً.
«بنگر آنان بیش تر گرد کدام یک از سران شان را گرفته اند».
پس وى تأمّل کرد و به امام (علیه السلام) خبر داد که آنان، بیش از همه، پیرامون یزید بن قیس گرد آمده اند.
علىّ (علیه السلام) هم راه گروهى، روان شد تا نزد ایشان رسید و به خیمة یزید بن قیس در آمد و در آن داخل شد و همان جا وضوء ساخت و دو رکعت نماز گزارد و حکومت اصفهان و رى را به او وا نهاد.
سپس برون آمد تا نزد خوارج رسید که مشغول مذاکره با ابن عبّاس بودند و فرمود:
اِنتَهِ عَن كَلامِهِم؛ أ لَم أنهَكَ رَحِمَكَ اللّهُ!
«سخن گفتن با ایشان را ادامه نده؛ ؛ مگر تو را [از این کار] نهى نکرده بودم؟ خدایت رحمت کناد!»
ص: 91
سپس سخن را آغاز کرد و پس از حمد و ستایش خداوند عزّت مند و صاحب جلال، به درگاه الهی عرضه داشت:
اللّهُمَّ إنَّ هذا مَقامٌ مَن أفلَجَ فیهِ کانَ أولى بِالفُلجِ يَومَ القِيامَةِ، ومَن نَطَقَ فیهِ و أوعَثَ فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أعمَى و أضَلُّ سَبیلاً!
«بار خدایا! این، جایگاهى است که هر کس در آن پیروز شود، پیروزى در روز قیامت شایستۀ اوست؛ و هر کس در آن، سخن گوید و تباهى زاید، در آخرت نابینا و گم راه است!»
آن گاه به ایشان فرمود: مَن زَعیمُكُم؟ «پیشواى شما کیست؟»
گفتند: ابن کوّاء!
امام (علیه السلام) فرمود: فَما أخرَجَكُم عَلَينا؟ «چه چیز شما را بر ما شورانده است؟»
گفتند: پذیرش داورى در جنگ صفّین، از جانب شما.
فرمود: أنشُدُكُمُ بِاللّهِ، أ تَعلَمونَ أنَّهُم حَيثُ رَفَعُوا المَصاحِفَ، فَقُلتُم: نُجیبُهُم إلى كِتابِ اللّهِ، قُلتُ لَكُم: إنّی أعلَمُ بِالقَومِ مِنكُم، إنَّهُم لَيسوا بِأَصحابِ دینٍ ولا قُرآنٍ، إنّی صَحِبتُهُم وعَرَفتُهُم أطفالاً ورِجالاً، فَكانوا شَرَّ أطفالٍ وشَرَّ رِجالٍ. اِمضُوا عَلى حَقِّكُم وصِدقِكُم، فَإِنَّما رَفَعَ القَومُ هذِهِ المَصاحِفَ خَدیعَةً ودَهناً ومَكیدَةً، فَرَدَدتُم عَلَيَّ رَأیی، وقُلتُم: لا، بَل نَقبَلُ مِنهُم.
شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا مى دانید آن گاه که ایشان قرآن ها را بر افراشتند، شما گفتید: دعوت آنان به کتاب خدا را اجابت مى کنیم؛ و من به شما گفتم: من این قوم را بیش از شما مى شناسم؛ آنان نه اهل دین اند و نه قرآن. من در کودکى و بزرگ سالى با ایشان معاشرت داشته ام و مى شناسم شان. آن ها بدترینِ کودکان و بدترینِ بزرگان اند؛ بر حقّ و راستىِ
ص: 92
خویش به پیش روید؛ جز این نیست که این قرآن ها به نیرنگ و نفاق و حیله بر افراشته شده است. امّا شما رأى مرا پس زدید و گفتید: نه! ما دعوت ایشان را مى پذیریم.
فَقُلتُ لَكُم: اُذكُروا قَولی لَكُم، ومَعصِيَتَكُم إیّايَ.
و من به شما گفتم: به یاد داشته باشید سخنم را و این که مرا نافرمانى کردید.
فَلَمّا أبَيتُم إلَا الكِتابَ اشتَرَطتُ عَلَى الحَكَمَينِ أن يُحيِيا ما أحيَا القُرآنُ، و أن يُمیتا ما أماتَ القُرآنُ.
پس آن گاه که جز به داورى، به چیزى دیگر خشنود نشدید، من بر دو داور شرط کردم که آن چه را قرآن زنده داشته، زنده بدارند و آن چه را قرآن میرانده، بمیرانند.
فَإِن حَكَما بِحُكمِ القُرآنِ فَلَيسَ لَنا أن نُخالِفَ حَكَماً يَحكُمُ بِما فِي القُرآنِ، وإن أبَيا فَنَحنُ مِن حُكمِهِما بُرَآءُ.
پس اگر به حکم قرآن داورى کرده اند، ما را نرسد که با آن داور که به حکم قرآن داورى کرده، مخالفت کنیم؛ و اگر از حکم قرآن سر پیچیده اند، ما از حکم آنان بیزاریم.
به امام (علیه السلام) گفتند: حال به ما خبر ده آیا داور نمودن مردان در بارۀ جان انسان ها را عادلانه مى دانى؟
فرمود: إنّا لَسنا حَكَّمَنَا الرِّجالَ، إنَّما حَكَّمَنَا القُرآنَ، وهذَا القُرآنُ إنَّما هُوَ خَطٌّ مَسطورٌ بَينَ دَفَّتَينِ لا يَنطِقُ، إنَّما يَتَكَلَّمُ بِهِ الرِّجالُ.
ص: 93
«ما مردان را داور نکردیم، بلکه قرآن را به داورى برگزیدیم؛ و این قرآن، تنها خطّى است نگاشته شده میان دو جلد که خود، سخن نمى گوید، بلکه مردان اند که از زبان آن سخن مى گویند.»
گفتند: پس بگو چرا میان خود و ایشان، مهلت قرار دادى؟
فرمود: لِيَعلَمَ الجاهِلُ، ويَتَثَبَّتَ العالِمُ، ولَعَلَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يُصلِحُ فی هذِهِ الهُدنَةِ هذِهِ الاُمَّةَ. اُدخُلوا مِصرَكُم رَحِمَكُمُ اللّهُ! فَدَخَلوا مِن عِندِ آخِرِهِم.
«تا نادان در یابد و عالم، ثابت قدم شود، و به این امید که خداوند عزّت مند و صاحب جلال در این مدّت آرامش، این امّت را اصلاح سازد. به شهر خویش وارد شوید؛ خدای تان رحمت کناد!»
پس آنان همگى داخل شدند.(1)
- به نقل از جُنْدَب بن عبد اللّه اَزْدى - : من در جمل و صفّین با امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم راه بودم و در نبرد با کسانى که حضرت با ایشان جنگید، تردید نورزیدم. امّا وقتى در نهروان فرود آمدیم، تردید در من راه یافت و گفتم: قاریان و برگزیدگان خود را مى کشیم!؟ این، کارى بس گران است!
ص: 94
پگاهان، برون آمده، با مشکى آب در دست قدم زدم، چندان که از صفّ ها جدا شدم. پس نیزه ام را در زمین فرو کردم و سپرم را بر آن نهادم و [سایبانى ساخته] خود را از تابش آفتاب پوشاندم.
نشسته بودم که علىّ امیر مؤمنان (علیه السلام) نزد من آمد و فرمود: «اى برادر ازدى! آیا آب براى طهارت دارى؟»
عرض کردم: آرى. سپس مشک آب را به حضرت دادم.
آن حضرت چندان دور شد که ندیدمش. سپس در حالى که وضوء ساخته بود، بر گشت و در سایۀ سپر نشست. در این حال، سوارى پیش آمد که در جست و جوى حضرت بود.
عرض کردم: اى امیر مؤمنان! این سوار شما را مى جوید.
فرمود: «به وى اشاره کن.»
او را اشاره کردم و آمد. عرض کرد: اى امیر مؤمنان! آن جماعت عبور کردند و از نهر گذشتند.
فرمود: «نه؛ عبور نکرده اند.»
عرض کرد: چرا؛ به خدا سوگند گذشتند.
فرمود: «نه؛ چنین نکرده اند.»
عرض کرد: قطعاً چنین است.
در این حال، شخص دیگرى آمد و عرض کرد: اى امیر مؤمنان! آنان عبور کردند.
فرمود: «نه؛ عبور نکرده اند.»
ص: 95
عرض کرد: به خدا سوگند نزد شما نیامدم، مگر آن گاه که پرچم ها و بارها[ی شان] را در آن سو دیدم.
فرمود: «به خدا سوگند، چنین نکرده اند؛ به راستی همین جا هلاکت گاه و جاى ریختن خون ایشان است.»
سپس برخاست و من [هم] با حضرت برخاستم.
با خود گفتم: سپاس، از آن خدایى است که مرا نسبت به این مرد، بینا ساخت و امر خویش را به من شناسانْد. وضع او از دو حال خارج نیست: یا مردى است (معاذالله) دروغ گو و بى باک؛ و یا از پروردگار خویش، دلیلى روشن و از پیامبرش، خبرى در اختیار دارد.
بار خدایا! من با تو پیمانى مى سپارم که روز قیامت، مرا از آن وا خواست نمایى: اگر آن جماعت [از نهر] عبور کرده باشند، من نخستین کسى خواهم بود که (معاذالله) با وى بجنگم و نیزه را در چشم او فرو برم؛ واگر عبور نکرده باشند، [در خدمت او] به کارزار و جنگ بر خیزم.
سپس به صفّ ها رسیدیم و پرچم ها و بارها را، چنان که بود، یافتیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) پشت گردنم را گرفت و مرا [مقدارى] پیش راند. آن گاه فرمود: يَا أَخَا الْأَزْدِ! أَ تَبَيَّنَ لَكَ الْأَمْر؟
«اى برادر اَزدى! آیا حقیقت برایت روشن شد؟»
عرض کردم: آرى، اى امیر مؤمنان!
فرمود: «پس این تو و این دشمنت!»
ص: 96
پس یکى را کشتم و از پس آن، دیگرى را. سپس با مردى دیگر در افتادم و به هم ضربه مى زدیم، پس هر دو فرو افتادیم. یارانم مرا با خود حمل کردند [و باز پس کشیدند]. هنگامى به هوش آمدم که جماعت از جنگ فارغ شده بودند.(1)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن گاه که در نبرد نهروان، بر کشتگان خوارج مى گذشت فرمود:
بُؤساً لَكُم! لَقَد ضَرَّكُم مَن غَرَّكُم!
«بدا به حال تان! آن که فریب تان داد، شما را زیان کار ساخت!»
به حضرت عرض شد: اى امیر مؤمنان! چه کسى ایشان را فریفت؟
فرمود: الشَّيطانُ المُضِلُّ، وَالأَنفُسُ الأَمّارَةُ بِالسّوءِ، غَرَّتهُم بِالأَمانِيِّ، وفَسَحَت لَهُم بِالمَعاصی، ووَعَدَتهُمُ الإِظهارَ، فَاقتَحَمَتْ بِهِمُ النّارَ!(2)
«همان شیطان گم راه کننده و نفْس فرمان دهنده به بدى، که آنان را فریفتۀ آرزوها ساخت و راه نافرمانى را به روی شان گشود و به پیروزى وعده شان داد و در آتش، سرنگون شان کرد!»
ص: 97
اگر واژه های این فرمایش، با واژه های مربوط به منافقین در سورۀ مبارکۀ حدید، مقایسه گردد، قدر متیقّنش این است که سران خوارج، منافق بوده اند، نه متنسّک جاهل و خشک مقدّس.
يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ(1)
*قال الامام الباقر (علیه السلام): إنَّ عَلِيّاً ( (علیه السلام)) کان يَدعو عَلَى الخَوارِجِ، فَيَقولُ فی دُعائِهِ:
مؤکّداً و کراراً علىّ ( (علیه السلام)) بر خوارج نفرین مى کرد و مى گفت:
اللّهُمَّ رَبَّ البَيتِ المَعمورِ، وَالسَّقفِ المَرفوعِ، وَالبَحرِ المَسجورِ، وَالكِتابِ المَسطورِ!
ص: 98
بار خدایا! پروردگار البیت المعمور (خانۀ آبادشده)(1) ، و سقف برافراشته (آسمان)، و دریاى شعله ور(2)، و کتاب نگاشته(3)!
ص: 99
أسأَلُكَ الظَّفَرَ عَلى هؤُلاءِ الَّذینَ نَبَذوا كِتابَكَ وَراءَ ظُهورِهِم، و فارَقوا اُمَّةَ أحمَدَ (صلی الله علیه و آله و سلم) عُتُوّاً عَلَيكَ!(1)
از تو مسألت می کنم پیروزى بر اینان را که کتاب تو را پشت سر خود افکندند و براى سرکشى بر تو، از امّت احمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، جدا شدند!
با توجّه به دو تعبیر «نَبَذوا كِتابَكَ وَراءَ ظُهورِهِم» و «عُتُوّا عَلَيكَ» می توان به وضوح فهمید که به طور قدر متیقّن، سران خوارج، منافق و عالم و عامد بودند نه خشک مقدّس و دین دار نفهم؛ چون عالم متهتّک و منافق، اهل عتوّ و سرکشی است نه جاهل متنسّک و دین دار نفهم، که صرفاً به خاطر جهل و نفهمی ضرر می رساند، نه به خاطر سرکشی و تعمّد.
حُجْر بن عَدى و عمرو بن حَمِق سلام الله علیهما، لعن و بیزارى از اهل شام (معاویه و یارانش) را آشکارا بیان مى کردند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) کسى را نزد آنان فرستاد که از آن چه از آن ها شنیده، باز ایستند.
ص: 100
آنان به نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمدند و عرض کردند: اى امیرمؤمنان! آیا ما بر حقّ نیستیم؟
فرمود: «چرا».
عرض کردند: آنان بر باطل نیستند؟
فرمود: «چرا».
عرض کردند: پس چرا ما را از شتم و دشنام دادن به آنان، منع مى کنى؟
فرمود: كَرِهتُ لَكُم أن تَكونوا لَعّانینَ شَتّامینَ، تَشتُمونَ وتَتَبَرَّؤونَ؛
بسیار لعن کردن و بسیار دشنام دادن را بر شما نمى پسندم که پیوسته دشنام دهید و بیزارى بجویید؛
ولكِن لَو وَصَفتُم مَساوِئَ أعمالِهِم فَقُلتُم: مِن سیرَتِهِم كَذا وكَذا ومِن عَمَلِهِم كَذا وكَذا، کانَ أصوَبَ فِي القَولِ، و أبلَغَ فِي العُذرِ.
ولى اگر بدی های کارهای آنان را بیان کنید و بگویید که از جمله روش هاى آنان، چنین و چنین است و از جمله کارهای شان چنین و چنین است، در سخن، درست تر خواهد بود و در معذور بودن، رساتر.
ولَو قُلتُم مَكانَ لَعنِكُم إیّاهُم وبَراءَتِكُم مِنهُم: «اللّهُمَّ احقِن دِماءَنا و دِماءَهُم، و أصلِح ذاتَ بَينَنا و بَينِهِم، وَ اهدِهِم مِن ضَلالَتِهِم، حَتّى يَعرِفَ الحَقَّ مِنهُم مَن جَهِلَهُ، و يَرعَوِيَ عَنِ الغَيِّ وَ العُدوانِ مَن لَهِجَ بِهِ» کانَ هذا أحَبَّ إلَيَّ و خَيراً لَكُم.
و اگر به جاى لعن فرستادن بر آنان و بیزارى جستن از آنان بگویید: «بار خدایا! خون ما و آنان را حفظ کن، و بین ما و آنان را آشتى ده، و آنان را از گم راهى شان هدایت کن تا آن کس که حقّ را نمى شناسد، آن را باز شناسد،
ص: 101
و آن کس که به گم راهى و تجاوز، حرص و ولع دارد، از آن باز ایستد.» براى من دوست داشتنى تر و براى شما به تر خواهد بود.
عرض کردند: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! نَقبَلُ عِظَتَكَ، ونَتَأَدَّبُ بِأَدَبِكَ.(1)
اى امیرمؤمنان! پندت را مى پذیریم و با ادب تو، مؤدّب می شویم.
*ابو تِحیى حُكَيّم گوید: با عمّار نشسته بودیم که ابو موسى آمد و گفت: تو با من چه کار دارى؟! مگر من برادرِ [دینى] تو نیستم؟!
عمّار گفت: ما أدری إلّا أنّی سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم يَلعَنُكَ لَيلَةَ الجَمَلِ!
نمى دانم؛ امّا شنیدم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو را در شب شتر(2) لعنت کرد!
ابو موسى گفت: ایشان براى من آمرزش خواست.
عمّار گفت: قَد شَهِدتُ اللَّعنَ؛ ولَم أشهَدِ الِاستِغفارَ.(3)
من لعنت کردن را شاهد بودم؛ امّا آمرزش خواهى را نه.
*ابن ابی الحدید معتزلی – شارح نهج البلاغه – گوید: علىّ ( (علیه السلام)) در نماز صبح و نماز مغرب، قنوت مى خواند و در قنوتش معاویة، عمرو عاص، مُغِيرة، ولید بن عُقبَة، ابو اعور، ضحّاک بن قیس، بُسر بن أرطاة، حبیب بن مَسلَمَة، ابو موسى
ص: 102
اشعرى و مروان بن حَكَم را نفرین مى کرد. اینان [لعنة الله علیهم] نیز در قنوت، آن حضرت ( (علیه السلام)) را [معاذ الله] ل ع ن مى کردند.(1)
شواهد دیگری نیز وجود دارد که ابوموسی اشعری لعنة الله علیه، منافقی بس خبیث و مرموز بوده است، نه یک انسان ساده لوح.
شایان ذکر است که حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) نیز خطاب به اوّلین ظالم غاصب فرمودند: وَ اللَّهِ لَأَدْعُوَنَّ اللَّهَ عَلَيْكَ فِي كُلِّ صَلَاةٍ أُصَلِّيهَا.(2)
به خدا سوگند، قطعاً و مسلّماً(3) در هر نمازی که می گزارم، پیوسته خدا را بر ضدّ تو فرا می خوانم (دائماً تو را لعن و نفرین می کنم).
پس لازم است شیعیان و محبّان اهل بیت (علیهم السلام) نیز – در عین رعایت تقیّه - با لعن و نفرین بر دشمنان آنان در هر نماز، به آن حضرات (علیهم السلام) اقتداء کنند.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ أیُّما عَبدٍ مِن عِبادِكَ سَمِعَ مَقالَتَنا العادِلَةَ غَيرَ الجائِرَةِ، وَالمُصلِحَةَ غَيرَ المُفسِدَةِ فِي الدِّينِ وَالدُّنیا، فَأَبى بَعدَ سَمعِهِ لَها إلَا النُّكوصَ عَن نُصرَتِكَ، وَالإِبطاءَ عَن إعزازِ دینِكَ،
ص: 103
بار خدایا! هر بنده اى از بندگانت که سخن ما را شنید - سخنى که از روى عدالت است، نه از روى جور و انحراف؛ و باعث اصلاح دین و دنیا مى شود، نه موجب تباهى - و پس از شنیدن، از پذیرش آن، سر باز زد و از یارى ات دست کشید و در عزّت بخشی(1) به دینت کندی به خرج داد،
فَإِنّا نَستَشهِدُكَ عَلَيهِ یا أکبَرَ الشّاهِدینَ شَهادَةً، ونَستَشهِدُ عَلَيهِ جَمیعَ ما أسكَنتَهُ أرضَكَ وسَماواتِكَ؛
پس بلاشکّ ما بر ضدّ او تو را گواه مى گیریم - اى بزرگ ترین گواهان! - و بر ضدّ او همۀ آن چه را که در زمین و آسمان هایت ساکن کرده اى، گواه مى گیریم؛
ثُمَّ أنتَ بَعدُ المُغنی عَن نَصرِهِ، وَالآخِذُ لَهُ بِذَنبِهِ.(2)
سپس تو بى نیاز کنندۀ ما از یارى او هستى، و او را در برابر گناهش مؤاخذه می کنی.
*قال الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) کانَ إذا أرادَ القِتالَ قالَ هذِهِ الدَّعَواتِ:
امیرالمؤمنین ( (علیه السلام)) هرگاه تصمیم به جنگ مى گرفت، این دعاها را مى خواند:
اللّهُمَّ إنَّكَ أعلَمتَ سَبیلاً مِن سُبُلِكَ، جَعَلتَ فیهِ رِضاكَ، ونَدَبتَ إلَيهِ أولِياءَكَ، وجَعَلتَهُ أشرَفَ سُبُلِكَ عِندَكَ ثَواباً، و أکرَمَها لَدَيكَ مَآباً، و أحَبَّها إلَيكَ مَسلَكاً؛
ص: 104
بار خدایا! تو راهى از راه هایت را اعلام داشتى، و خشنودى خود را در آن قرار دادى، و دوستان خود را بدان فرا خواندى، و آن را پر اجرترین راه در پیش خود، و با ارزش ترین فرجام در نزد خود، و دوست داشتنى ترین روش از نظر خود، قرار دادى؛
ثُمَّ اشتَرَيتَ فیهِ مِنَ المُؤمِنینَ أنفُسَهُم و أموالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ، يُقاتِلونَ فی سَبیلِ اللّهِ فَيَقتُلونَ ويُقتَلونَ؛ وَعداً عَلَيكَ حَقّاً؛
و آن گاه، در این راه، جان و مال مؤمنان را به بهاى بهشت تضمینی خریدى، که در راه خدا مى جنگند و مى کشند و کشته مى شوند؛ بر پایۀ وعدۀ حقّت که به عهده گرفتی؛
فَاجعَلنی مِمَّنِ اشتَرى فیهِ مِنكَ نَفسَهُ، ثُمَّ وَفى لَكَ بِبَيعِهِ الَّذی بايَعَكَ عَلَيهِ؛ غَيرَ ناكِثٍ ولا ناقِضٍ عَهداً، ولا مُبَدِّلاً تَبدیلاً؛ بَلِ استیجاباً لِمَحَبَّتِكَ، وتَقَرُّباً بِهِ إلَيكَ؛
مرا هم از جملۀ کسانى قرار ده که جان خود را به تو مى فروشند(1) و آن گاه به پیمانى که با تو بسته اند، پایبند مى مانند؛ نه آن را مى شکنند و نه عهدى را نقض مى کنند، و نه آن را تغییر مى دهند؛ بلکه براى محبّت تو آن را اجابت مى کنند و بدان، به سوى تو تقرّب مى جویند.
فَاجعَلهُ خاتِمَةَ عَمَلی، و صَيِّر فیهِ فَناءَ عُمُری.
آن (جهاد و جان بر کف اخلاص نهادن) را پایان کار من قرار ده، و پایان عمرم را در آن مقرّر دار.
ص: 105
وَ ارزُقنی فیهِ لَكَ و بِهِ مَشهَداً تُوجِبُ لی بِهِ مِنكَ الرِّضا، و تَحُطُّ بِهِ عَنِّي الخَطایا، و تَجعَلُنی فِي الأَحیاءِ المَرزوقینَ بِأَيدِي العُداةِ وَ العُصاةِ،
و در آن (جهاد) روزیِ من نما - برای تو و به واسطۀ آن – شهادتی را که موجب خشنودی تو از من باشد، و گناهان مرا، به خاطر آن فرو ریزى، و مرا به وسیلۀ دشمنان و عصیان گران در زمرۀ آن دسته از زندگانى (شهدائی) قرار ده که روزى داده می شوند،(1)
تَحتَ لِواءِ الحَقِّ و رايَةِ الهُدى، ماضِياً عَلى نُصرَتِهِم قُدُماً، غَيرَ مُوَلٍّ دُبُراً، و لا مُحدِثٍ شَكّاً.
(در حالی که این جهاد) در زیر بیرق حقّ و پرچم هدایت باشد، با این وصف که براى پیروزى گام بر دارند، بدون آن که پشت کنند و یا تردیدى ایجاد نمایند.(2)
ص: 106
اللّهُمَّ و أعوذُ بِكَ عِندَ ذلِكَ مِنَ الجُبنِ عِندَ مَوارِدِ الأَهوالِ، ومِنَ الضَّعفِ عِندَ مُساوَرَةِ الأَبطالِ، ومِنَ الذَّنبِ المُحبِطِ لِلأَعمالِ؛ فَأُحجِمَ مِن شَكٍّ، أو أمضِيَ بِغَير يَقینٍ، فَيَكونَ سَعیی فی تَبابٍ، وعَملی غَيرَ مَقبولٍ.(1)
بار خدایا! در آن هنگام، از ترس در مواقع ترسناک و از ناتوانى در مقابل دلیران، و از گناهى که نابودکنندۀ اعمال است، به تو پناه مى برم؛ که مبادا به خاطر شکّ، باز مانم و یا بى یقین، گام زنم و در نتیجه، تلاشم در خسران باشد و عملم پذیرفته نشود.
روایت شده است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) هرگاه از جنگ رهایى مى یافت، به آموزش مردم و داورى بین آنان مى پرداخت و هرگاه از این کارها فارغ مى شد، در باغى که از آنِ او بود، با دست خود کار مى کرد و با این حال، به ذکر خداوند متعال مشغول بود.
ص: 107
رُوِيَ أنَّهُ (علیه السلام)کانَ إذا يَفرَغُ مِنَ الجِهادِ يَتَفَرَّغُ لِتَعلیمِ النّاسِ وَالقَضاءِ بَينَهُم، فَإِذا فَرَغَ مِن ذلِكَ اشتَغَلَ فی حائِطٍ لَهُ يَعمَلُ فیهِ بِيَدِهِ، وهُوَ مَعَ ذلِكَ ذاكِرُ اللّهِ (1) تَعالى جَلَّ جَلالُهُ.(2)
راوی گوید: در جنگ صفّین و جمل و نهروان شنیدم که علىّ (علیه السلام) مردم را تشویق و تحریض مى کرد و مى فرمود:
عِبادَ اللّهِ! اتَّقُوا اللّهَ، وغُضُّوا الأَبصارَ، وَاخفِضُوا الأَصواتَ، و أقِلُّوا الكَلامَ، ووَطِّنوا أنفُسَكُم عَلَى المُنازَلَةِ وَالمُجاوَلَةِ، وَالمُبارَزَةِ وَالمُناضَلَةِ وَالمُجالَدَةِ وَالمُعانَقَةِ (3) وَالمُكادَمَةِ (4) وَالمُلازَمَةِ.
بندگان خدا! از خدا پروا کنید، چشم ها را فرو افکنید، صداها را پایین بیاورید، سخن، کم گویید و خویشتن را براى جنگیدن، جَوَلان دادن، مبارزه، قهرمانى، جست وخیز، گلاویزى، زد و خورد شدید و پایدارى آماده کنید.
«فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللّٰهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»، «وَ لاٰ تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِينَ»(5)
ص: 108
«پایدارى ورزید و خدا را بسیار یاد کنید، باشد که رستگار شوید.» «با هم نزاع مکنید که سست شوید و مهابت شما از بین برود! و صبر و مقاومت کنید که به راستی خدا با شکیبایان است.»
اللّهُمَّ ألهِمهُمُ الصَّبرَ، و أنزِل عَلَيهِمُ النَّصرَ، و أعظِم لَهُمُ الأَجرَ.(1)
بار خدایا! صبر و مقاومت را بر آنان الهام کن، و نصرت و یاری را بر ایشان فرو فرست، و اجرشان را بزرگ دار.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در ره سپار نمودن مردم براى مبارزه با شامیان (معاویه و یارانش) فرمود:
أ لا تَرَونَ یا مَعاشِرَ أهلِ الکوفَةِ!؟ وَاللّهِ لَقَد ضَرَبتُكُم بِالدِّرَّةِ الَّتی أعِظُ بِهَا السُّفَهاءَ، فَما أراكُم تَنتَهونَ!
آیا نمى نگرید اى کوفیان!؟ به خدا سوگند، من شما را با همان تازیانه اى زدم که نابخردان را با آن پند مى دهم، و نمى بینم که دست بر دارید!
ولَقَد ضَرَبتُكُم بِالسِّياطِ الَّتی اقیمَ بِهَا الحُدودُ، فَما أراكُم تَرعَوونَ!
و سوگند به خدا(2) شما را با همان تازیانه اى زدم که حدود الهى را با آن اجراء مى کنم، و نمى بینم که دست بکشید!
ص: 109
فَما بَقِيَ إلّا سَيفی، وإنّی لَأَعلَمُ الَّذی يُقَوِّمُكُم بِإِذنِ اللّهِ؛ ولكِنّی لا اُحِبُّ أن ألِيَ تِلكَ مِنكُم.
جز شمشیرم چیزى نمانده است و من مى دانم که به اذن خدا چه چیزى شما را راست مى سازد؛ ولى دوست ندارم که با شما به زبان شمشیر حرف بزنم.
وَالعَجَبُ مِنكُم ومِن أهلِ الشّامِ؛ أنَّ أمیرَهُم يَعصِي اللّهَ وهُم يُطیعونَهُ! و أنَّ أمیرَكُم يُطیعُ اللّهَ و أنتُم تَعصونَهُ!!
شگفت از شما و شامیان است؛ پیشواى آنان خدا را نافرمانى مى کند و آنان مطیع اویند! و پیشواى شما مطیع خداست و شما نافرمانى اش مى کنید!!
إن قُلتُ لَكُمُ: انفِروا إلى عَدُوِّكُم، قُلتُمُ: القَرُّ يَمنَعُنا. أ فَتَرَونَ عَدُوَّكُم لا يَجِدونَ القَرَّ كَما تَجِدونَهُ؟
اگر بگویم: به سوى دشمن تان بکوچید، مى گویید: سرما نمى گذارد. فکر مى کنید دشمن شما مثل شما احساس سرما نمى کند؟
ولكِنَّكُم أشبَهتُم قَوما قالَ لَهُم رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): اِنفِروا فی سَبیلِ اللّهِ، فَقالَ كُبَراؤُهُم: لا تَنفِروا فِي الحَرِّ، فَقالَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ: «قُلْ نٰارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ کٰانُوا يَفْقَهُونَ»(1)
ولى شما مثل آن گروهى هستید که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان فرمود: در راه خدا بکوچید. بزرگان شان گفتند: در گرما کوچ نکنید و خداوند هم به پیامبرش فرمود: «بگو: آتش دوزخ، گرم تر است، اگر مى فهمیدند».
ص: 110
وَاللّهِ لَو ضَرَبتُ خَيشومَ المُؤمِنِ بِسَيفی هذا عَلى أن يُبغِضَنی ما أبغَضَنی؛ ولَو صَبَبتُ الدُّنیا بِحَذافیرِها عَلَى الکافِرِ ما أحَبَّنی؛
به خدا سوگند، اگر با این شمشیرم بر بینى مؤمن بزنم تا مرا دشمن بدارد، دشمن نمى دارد؛ و اگر همۀ دنیا را به کام کافر بریزم، مرا دوست نخواهد داشت؛
وذلِكَ أنَّهُ قُضِيَ ما قُضِيَ عَلى لِسانِ النَّبِيِّ الاُمِّيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنَّهُ لا يُبغِضُكَ مُؤمِنٌ، ولا يُحِبُّكَ کافِرٌ، وقَد خابَ مَن حَمَلَ ظُلما وافتَرى.
و این بدان جهت است که تقدیر الهى این گونه بر زبان پیامبر امّى (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز جارى شده است که: «مؤمنى تو را دشمن نمى دارد و کافرى دوست دار تو نمى شود» و ناکام و زیان زده است آن که بار ستم و دروغ بر دوش کشد.
یا مَعاشِرَ أهلِ الکوفَةِ! وَاللّهِ لَتَصبِرُنَّ عَلى قِتالِ عَدُوِّكُم؛ أو لَيُسَلِّطَنَّ اللّهُ عَلَيكُم قَوما أنتُم أولى بِالحَقِّ مِنهُم؛ فَلَيُعَذِّبُنَّكُم؛ ولَيُعَذِّبَنَّهُمُ اللّهُ بِأَيدیكُم أو بِما شاءَ مِن عِندِهِ.
اى کوفیان! شما را به خدا، بر پیکار با دشمن تان مقاوم باشید؛ وگرنه خدا کسانى را بر شما مسلّط مى کند که شما از آنان به حقّ سزاوارترید، و آن گاه آنان قطعاً شما را شکنجه خواهند داد؛ پس خداوند هم آنان را به دست شما یا هرگونه که بخواهد، عذاب مى دهد.
ص: 111
أ فَمِن قَتلَةٍ بِالسَّيفِ تَحیدونَ إلى مَوتَةٍ عَلَى الفِراشِ؟! فَاشهَدوا أنّی سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقولُ: مَوتَةٌ عَلَى الفِراشِ أشَدُّ مِن ضَربَةِ ألفِ سَيفٍ!(1)
آیا از کشته شدن با شمشیر، به مرگ در بستر روى مى آورید؟! گواه باشید که از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مى فرمود: «مرگ در بستر، دشوارتر از ضربت هزار شمشیر است!»
سى و چهار سال پس از شهادت علىّ (علیه السلام) پیش گویى آن بزرگوار در بارۀ کوفیان قدرنشناس و نافرمان، به روشنى تحقّق یافت.
به روزگار خلافت عبد الملک بن مروان، گروهى از خوارج که «اَزارقه» نامیده مى شدند، در ناحیۀ اهواز، بر ضدّ حکومت مرکزى قیام کردند. تنها نقطه اى که مى توانست بدان جا نیرو گسیل کند، کوفه بود. مردم، زیر بار نرفتند و از رفتن به نبرد، تَن زدند. عبد الملک در خطابه اى حماسى، از خواصّ و نزدیکانش چاره جویى کرد و گفت:
فَمَن يَنتَدِبُ لَهُم مِنكُم بِسَيفٍ قاطِعٍ وسِنانٍ لامِعٍ؟(2)
چه کسى براى آنان داوطلب مى شود، با شمشیرى بُرنده و نیزه اى آبدیده؟
همه سکوت کردند. حَجّاج بن یوسف که به تازگى عبد اللّه بن زبیر را در مکّه سرکوب کرده بود، به پا خاست و اعلام آمادگى کرد؛ امّا عبد الملک
ص: 112
نپذیرفت و ضمن اشاره به مشکل اعزام نیرو به جبهۀ اهواز، از آنان خواست که توانمندترینْ افراد خود را براى امارت عراق و جنگ با ازارقه، نامزد کنند. باز هم تنها کسى که اعلام آمادگى کرد، حجّاج بن یوسف بود.
نکتۀ جالب این است که عبد الملک، از حَجّاج جویا می شود که چه گونه مى خواهد این مردم سرکش و گریزپا را به پی روى وا دارد، و می پرسد: هر امیرى ابزار و گردن افزارى دارد؛ ابزار و گردن افزار تو چیست؟
و حَجّاج پاسخ مى دهد که: زبان شمشیر و ابزار خشونت! یعنی با آنان با زبان شمشیر سخن خواهد گفت و تازیانۀ خشونت را برخواهد کشید و سیاست تهدید و تطمیع را خواهد گستراند و ریشۀ مخالفان را از بُنْ بر خواهد كَند:
فَمَن نازَعَنی قَصَمتُهُ! ومَن دَنا مِنّی أکرَمتُهُ، ومَن نَأى عَنّی طَلَبتُهُ ومَن ثَبَتَ لی طاعَنتُهُ ومَن ولِيَ عَنّی لَحِقتُهُ ومن أدرَكتُهُ قَتَلْتُهُ! ... إنَّ آلَتی: أزرَعُ بِدِرهَمِكَ مَن يُوالیكَ، و أحصِدُ بِسَيفِكَ مَن يُعادیكَ!(1)
آن که با من بستیزد، او را بشکنم! و آن که به من نزدیک شود، بزرگش شمارم. آن که از من دور شود، در جست و جویش باشم، و آن که در برابرم پایدارى کند، بر او آسیب رسانم. و آن که بر من پشت کند، به دنبالش روم، و آن را که بیابم، بکشم! ... به درستى که ابزارم این است: درهمت را در دوستانت كِشت مى کنم، و با شمشیرت، آن را که با تو دشمنى کند، درو مى کنم!
ص: 113
عبد الملک، این شیوه را پسندید و به سال 74 هجرى، حجّاج را به حکومت کوفه و بصره گمارد و او در نخستین رویارویى با مردم، در خطابه اى هشدار دهنده به مردم گفت:
به درستى که سرهایى مى بینم که رسیده اند و هنگام چیدن آن ها رسیده است! و من عهده دار این کارم. و گویا به خون ها مى نگرم که میان عمامه ها و ریش ها موج مى زند! ...
بدانید که من چیزى را وعده ندهم، جز آن که بدان عمل کنم. و چیزى را بر زبان نیاورم، جز آن که به اجرا گذارم. و نزدیک نشوم، مگر آن که بفهمم، و دور نشوم، مگر آن که بشنوم.
پس بپرهیزید از این فریادها، تجمّع ها، قهرمان بازى ها، قیل و قال ها، و این که فلانى چه مى گوید و کار فلانى به کجا مى انجامد.
شما را چه مى شود، اى مردم عراق؟ اى جدایى طلبان؟ اى اهل نفاق و اخلاق زشت؟ همانا شما ساکنان قریه اى هستید که [به تعبیر قرآن] «امن و امان بود و روزى اش از هرسو فراوان مى رسید. پس [ساکنانش] نعمت هاى خدا را ناسپاسى کردند و خدا هم به سزاى آن چه انجام مى دادند، طعم گرسنگى و هراس را به آنان چشانید! ...»(1)
بدانید که شمشیرم به زودى از خون شما سیراب گردد و پوست تان را جدا کند! پس هرکه مى خواهد، خون خود را حفظ کند.(2)
ص: 114
حجّاج در همان آغازین سخن خود، نشان داد که از چشمانش مرگ مى بارد و از شمشیرش خون! او با تندترین و تحقیرآمیزترین تعبیرها و عناوین، با کوفیان سخن گفت و فرجام سرکشى ها را نشان داد و به صراحت گفت که شمشیرش را از خون کسانى که از پی روى او تن زنند و آهنگ گردن فرازى داشته باشند، سیراب خواهد کرد!
ص: 115
پس از این سخنرانى هول انگیز که از کلمه کلمۀ آن خون مى بارید، در دومین روز حکومتش، بیانیه اى صادر کرد که آن را در کوى ها و برزن هاى کوفه، جار زدند:
ألا! إنَّنا قَد أجَّلنا مَن کانَ مِن أصحابِ المُهَلَّبِ ثَلاثا، فَمَن أصَبنا بَعدَ ذلِكَ فَعُقوبَتُهُ ضَربُ عُنُقِهِ!(1)
بدانید که ما به یاران مُهَلَّب (فرمانده منصوب از طرف حَجّاج برای جنگ با ازارقه)، سه روز مهلت دادیم و هرکه را پس از آن بگیریم، کیفرش زدن گردن اوست!
و براى این که نشان دهد این بیانیه بدون هیچ تردیدى اجرا خواهد شد، به فرمانده نیروى انتظامى و حاجب خود، زیاد بن عروه دستور داد که شمارى از سپاه در شهر بگردند و مردم را به جبهه اعزام کنند و هر آن که را تأخیر کرد و یا امتناع ورزید، بکشند!
و بدین گونه، همۀ نیروهایى که مهلَّب بن ابى صفره را تنها گذاشته بودند، به جبهه بازگشتند و حتّى یک نفر هم تخلّف نکرد.(2)
بدین سان، عبد الملک، با اجراى سیاست تهدید و تطمیع در گسترۀ جامعه آن روز، تمام مخالفان حکومت مرکزى را سرکوب کرد و در سال 75 هجرى با خاطرى آسوده، راهى حجّ شد! یعقوبى مى نویسد:
ص: 116
و چون کارها به سود عبد الملک، سامان گرفت و شهرها آرامش یافت و منطقه اى نماند که نیازمند سامان دهى و توجّه بدان باشد، در سال 75 هجرى براى حج گزاردن، بیرون رفت.(1)
اصلاح، رام کردن و ایجاد آرامش در زیر برق شمشیر! این، همان اصلاحى است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را به بهاى فاسد شدن اصلاح کننده مى دانست و حاضر نبود بپذیرد و جامعه را بدین گونه به «صلاح» آورَد. او نمى توانست به سیاستى تن در دهد که مشکل حکومت را به بهاى تباه ساختن ارزش هاى انسانى حلّ مى کند.
در چنین سیاستى، هرکس که زورى در بازو داشته باشد و دریدگى اى در عمل، عاطفه را به یک سو نهد و خرد انسانى را به سویى دیگر، کرامت هاى اخلاقى را وا بنهد و به هر آن چه بر چیرگى اش کارآمد است، روى آورد، مى تواند حکومت کند!
در حکومت علىّ (علیه السلام) ارزش ها اصالت دارند. او به هیچ بهایى حاضر نیست ارزش هاى انسانى و اسلامى را قربانى کند. حکومتى که در آن ارزش ها قربانى مى شوند و معیارها و ارزش هاى انسانى در مسلخ مصالح زمام دارى گردن زده مى شوند، حکومتى شیطانى و اموى است.
اکنون این را نیز بیفزاییم که در جهان امروز، سیاست شمشیر و زور و خشونت، دیگر کارآیى ندارد. ابزارهاى نظامى، به تدریج، کارآیى خود را از دست مى دهند و زمام داران، با شیوه هاى جدیدى حکومت ها را پى مى نهند.
ص: 117
اکنون ارزش هاى انسانى به گونه اى دیگر قربانى مى شوند و بردن عدالت اجتماعى به مسلخ اصلاحات اقتصادى و خُرد کردن فرودستان در زیر بار پیشرفت هاى اقتصادى، از جملۀ این سیاست هاست!(1)
امّتی که قدر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ندانست، به حاکمانی هم چون زیاد بن ابیه گرفتار شد؛
زیاد، عبد اللّه بن حِصْن را به فرماندهى نیروى مخصوص خود گمارد و به مردم، تا رسیدن خبر بخش نامۀ منع عبور و مرور شبانه به کوفه و اعلام وصول آن، مهلت داد.
او نماز عشاء را به تأخیر مى انداخت تا آخرین کسى باشد که نماز مى خوانَد. سپس نماز مى خواند و به مردى فرمان مى داد تا سورۀ بقره و یا سوره اى مانند آن را به ترتیل بخواند و چون تمام مى کرد، به اندازه اى که انسانى به «خُرَيبه»(2) برسد، مهلت مى داد. سپس به فرمانده نیروى مخصوص خود فرمان مى داد تا بیرون برود. پس بیرون مى رفت و کسى را نمى دید، مگر آن که او را مى کشت!
پس یک شب، عربى بیابان گرد را گرفت و نزد زیاد آورد. زیاد گفت: آیا نداى منع عبور و مرور را شنیده اى؟ گفت: نه، به خدا قسم! با گوسفند شیردِهم مى آمدم که شب شد و من از سر ناچارى به جایى رفتم و ماندم تا صبح شود و هیچ اطّلاعى از فرمان امیر نداشتم.
ص: 118
زیاد گفت: أظُنُّكَ وَاللّهِ صادِقا، ولکن فی قَتلِكَ صَلاحُ هذِهِ الاُمَّةِ!
به خدا سوگند، گمان به راست گویی تو دارم؛ امّا مصلحت این امّت در کشتن توست! سپس فرمان داد گردنش را زدند!
زیاد، نخستین کسى است که کار حکومت را محکم کرد و سلطنت معاویه را استوار داشت و مردم را به اطاعت وا داشت و در مجازات جرایم، پیشى گرفت و شمشیر را برهنه نمود و با کم ترین گمان، دست گیر، و با اندک شبهه، عقوبت کرد!
مردم در زمان حکومتش به شدّت از او مى ترسیدند تا آن جا که مردم از هم دیگر ایمن بودند و گاه که چیزى از دست مردى یا زنى مى افتاد، کسى به آن دست نمى زد تا آن که صاحبش مى آمد و آن را بر مى داشت. و زن، شب هنگام مى خوابید، بى آن که درِ خانه را ببندد.(1)
زیاد، چنان مردم را اداره کرد که مانندش دیده نشد و مردم، چنان از او مى ترسیدند که از کس دیگرى پیش از آن، چنین نترسیده بودند.
او بذل و بخشش فراوان مى کرد و «مدینة الرزق»(2) را ساخت.(3)
ص: 119
[پس از فرمان منع عبور و مرور شبانه] در شب نخست، تا صبح، هفتصد سر بریده جلوى درِ کاخ حکومتى نهاده شد!
سپس در شب دوم، [عبد اللّه بن حصن،] فرمانده نیروهاى مخصوص زیاد، خارج شد و پنجاه سر آورد!
و سپس در شب سوم، یک سر آورد و پس از آن، هیچ سرى نیاورد و مردم، چون نماز عشاء را مى خواندند، چنان به سرعت به سوى خانه هاى خود مى دویدند که گاه، کفش برخى جا مى ماند.(1)
زیاد، مردم کوفه را جلوى درِ کاخ [حکومتى] گرد آورد و آنان را [معاذ الله] به ل ع ن بر اوّ مظلوم عالم (علیه السلام) واداشت و هرکس را که خوددارى مى ورزید، میهمان شمشیر مى کرد (مى كُشت)!(2)
زیاد، پی روان علىّ (علیه السلام) را پی جویى مى کرد و مى کشت. این خبر به حسن بن علىّ (علیهما السلام) رسید. فرمود:
اللّهُمَّ تَفَرَّد بِمَوتِهِ، فَإنَّ القَتلَ كَفّارَةٌ.(3)
ص: 120
«بار خدایا! او را با مرگ طبیعى از دنیا ببر و به قتلش مرسان؛ که به راستی قتل، کفّاره است [و از عذاب اخروى اش مى کاهد]».
فرمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جاریة بن قدامة:
اوصیكَ یا جارِيَةُ! بِتَقوَى اللّهِ؛ فَإِنَّها جَموعُ الخَيرِ.
سفارش می کنم تو را اى جاریه! به تقواى الهى؛ که به راستی آن، فرا گیرندۀ تمام خیرات است(1).
وسِر عَلى عَونِ اللّهِ، فَالقَ عَدُوَّكَ الَّذی وَجَّهتُكَ لَهُ.
و به یارى خدا حرکت کن و با دشمنت که تو را به سوى او گسیل دادم، رویاروى شو.
و لا تُقاتِل إلّا مَن قاتَلَكَ.
و جز با کسى که با تو بجنگد، نجنگ.
و لا تُجهِز عَلى جَریحٍ.
و بر زخمى حمله نکن.
و لا تُسَخِّرَنَّ دابَّةً، و إن مَشَيتَ و مَشَى أصحابُكَ.
و حیوانى را از آنان به تصرّف مگیر هر چند تو و یارانت پیاده باشید.
ولا تَستَأثِر عَلى أهلِ المِياهِ بِمِياهِهِم، ولا تَشرَبَنَّ إلّا فَضلَهُم عَن طیبِ نُفوسِهِم.
ص: 121
آب صاحبان آب را به خودت اختصاص مده و جز بازماندۀ آب آنان را - آن هم از روى رضایت شان - منوش.
ولا تَشتِمَنَّ مُسلِماً ولا مُسلِمَةً؛ فَتوجِبَ عَلى نَفسِكَ ما لَعَلَّكَ تُؤَدِّبُ غَيرَكَ عَلَيهِ!
هرگز به هیچ زن و مرد مسلمانی دشنام مده؛ که بر خویشتن همان فراهم آورى که به خاطر آن شاید دیگرى را ادب مى کنى!
ولا تَظلِمَنَّ مُعاهَداً، ولا مُعاهَدَةً.
و هرگز به هیچ زن و مرد پیمان بسته اى (اهل کتاب) ستم مکن.
وَاذكُرِ اللّهَ، ولا تَفتُر لَيلاً ولا نَهاراً.
به یاد خدا باش و نه در شب و نه در روز، سستى مکن.
وَ احمِلوا رَجّالَتَكُم، وتَواسَوا فی ذاتِ أیدیكُم.
پیاده نظام خود را سوار کنید و در آن چه در دست شما هست، دیگران را سهیم کنید.
و أجدِدِ السَّيرَ، و أجلِ العَدُوَّ مِن حَيثُ کانَ؛
در کوه و دشت بشتاب و دشمن را از هر جا که هست بکوچان؛
وَاقتُلهُ مُقبِلاً، وَاردُدهُ بِغَيظِهِ صاغِراً.
اگر روى آورد، او را بكُش و با خشم و خوارى بر گردان.
وَ اسفِكِ الدَّمَ فِي الحَقِّ، وَاحقِنهُ فِي الحَقِّ.
خون را به حقّ بریز و به حقّ نگه دار.
و مَن تابَ فَاقبَل تَوبَتَهُ.
و هر کس توبه کرد، توبه اش را بپذیر.
و إخبارَكَ فی كُلِّ حینٍ بِكُلِّ حالٍ.
ص: 122
و در هر لحظه و هر حال، خبرها را برسان.
وَالصِّدقَ الصِّدقَ؛ فَلا رَأيَ لِكَذوبٍ.(1)
و صادق باش، صادق؛ که دروغ گو را اندیشه و فکرى نیست.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از فرار مردم به سوى معاویه، نزد مالک اشتر، شکوه کرد.
اشتر عرض کرد: اى امیرمؤمنان! ما با مردمان جَمل، با هم راهى بصریان و کوفیان جنگیدیم و رأى [همگان] یکى بود و پس از آن، اختلاف کردند و دشمنى بر پا داشتند، نیّت ها سست شد و عدالت، کم گردید؛ و تو آنان را به عدالت مى خوانى و با حقّ، در میان شان رفتار مى کنى و حقّ فروافتادگان را از مهتران مى ستانى و آنان، نزد تو بر فروافتادگان، برترى ندارند.
گروهى از آنان که با تو بودند، وقتى به این امر مبتلا شدند، ناله سر دادند و از این عدالت، اندوهناک گشتند. [امّا] هدیّه هاى معاویه، نزد ثروتمندان و بزرگان بود و جان مردم به سوى دنیا پر کشید، و کسانى که دل به دنیا نمى سپارند، اندک اند؛ و بسیارى شان، کسانى اند که حقّ را دور مى افکنند و با باطل، هم راهى مى کنند و دنیا را ترجیح مى دهند.
اگر بر آنان بذل و بخشش کنى اى امیر مؤمنان! گردن هاى مردم به سوى تو کشیده مى شود و خیرخواهى شان را به سوى خود مى کشانى و دوستى شان
ص: 123
برایت خالص مى گردد. خداوند، کارت را سامان دهد اى امیرمؤمنان! و دشمنت را نابود گردانَد و جمعیّت آنان را پراکنده سازد و حیلۀ ایشان را سست گرداند و کارهاشان را پراکنده کند، که او به آن چه مى کند، داناست.
علىّ (علیه السلام) در پاسخ او فرمود:
أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَمَلِنَا وَ سِيرَتِنَا بِالْعَدْلِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ»(1)
امّا این که گفتی که رفتار و منش مان بر پایۀ عدالت است، پس به درستى که خداوند عزّت مند و صاحب جلال مى فرماید: هرکه کار شایسته کند، به سود خود اوست، و هرکه بدى کند، به زیان خود اوست، و مالکِ مدبّر تو به بندگان ستم کار نیست.)
وَ أَنَا مِنْ أَنْ أَكُونَ مُقَصِّراً فِيمَا ذَكَرْتُ أَخْوَفُ!
و من از این که کوتاهى کرده باشم در آن چه یاد کردم، هراسان ترم!
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَنَّ الْحَقَّ ثَقِيلٌ عَلَيْهِمْ فَفَارَقُونَا بِذَلِكَ، فَقَدْ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّهُمْ لَمْ يُفَارِقُونَا مِنْ جَوْرٍ وَ لَا لَجَئُوا إِذْ فَارَقُونَا إِلَى عَدْلٍ وَ لَمْ يَلْتَمِسُوا إِلَّا دُنْيَا زَائِلَةً عَنْهُمْ كَأَنْ قَدْ فَارَقُوهَا وَ لَيُسْأَلُنَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لِلدُّنْيَا أَرَادُوا أَمْ لِلَّهِ عَمِلُوا؟
و امّا این که گفتی که حقّ بر آنان گران است و بدین سبب از ما جدا شدند، پس خداوند، آگاه است که آنان از جور و ستمِ [ما] از ما جدا نشدند و آن گاه که از ما کناره گرفتند، به عدالت، فراخوانده نشدند؛ [بلکه] جز دنیاى فانى را
ص: 124
که گویا از آن جدا شده اند، نجُستند و قطعاً روز رستاخیز، مورد بازخواست قرار گیرند که آیا دنیا را طلب کردند یا براى خدا رفتار کردند؟
وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ بَذْلِ الْأَمْوَالِ وَ اصْطِنَاعِ الرِّجَالِ فَإِنَّهُ لَا يَسَعُنَا أَنْ نُوَفِّيَ أَحَداً مِنَ الْفَيْ ءِ أَكْثَرَ مِنْ حَقِّهِ؛ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ قَوْلُهُ الْحَقُّ:
«كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ»(1)
و امّا داستان بذل و بخشش و خریدن مردان که مطرح کردی، به درستى که ما را توان آن نیست که از ثروت هاى عمومى به هرکس بیش از حقّش بپردازیم؛ که خداوند سبحان فرمود و سخنش حقّ است: بسا گروهى اندک كه بر گروهى بسیار، به اذن خدا پیروز شدند، و خداوند، با شکیبایان است.
وَ قَدْ بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) وَحْدَهُ وَ كَثَّرَهُ بَعْدَ الْقِلَّةِ وَ أَعَزَّ فِئَتَهُ بَعْدَ الذِّلَّةِ وَ إِنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُوَلِّيَنَا هَذَا الْأَمْرَ يُذَلِّلْ لَنَا صَعْبَهُ وَ يُسَهِّلْ لَنَا حَزْنَهُ.
و خداوند حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به تنهایى بر انگیخت و پس از مدّتى، اندكِ او را بسیار کرد و گروهش را پس از خوارى، عزیز گردانید، و اگر خداوند بخواهد، ما را بر این امر (حکومت و زمام داری) تسلّط ببخشد، دشوارى اش را برای مان هموار می گرداند و سختى اش را آسان می سازد.
وَ أَنَا قَابِلٌ مِنْ رَأْيِكَ مَا كَانَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًا وَ أَنْتَ مِنْ آمَنِ النَّاسِ عِنْدِي وَ أَنْصَحِهِمْ لِي وَ أَوْثَقِهِمْ فِي نَفْسِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ.(2)
ص: 125
و من آن چه از اندیشۀ تو را که خشنودى خداوند عزّت مند و صاحب جلال در آن هست، پذیرا هستم و تو از امین ترین مردم در نزد من، و خیرخواه ترین آن ها برای من، و مورد اعتمادترین آن ها در نظرم هستی. ان شاء الله.
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): كُنتُ فی أیّامِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) كَجُزءٍ مِن رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم).
در روزگار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم چون جزئى از [وجود] پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم.
يَنظُرُ إلَيَّ النّاسُ كَما يُنظَرُ إلَى الكَواكِبِ فی اُفُقِ السَّماءِ.
نگاه مردم به من، هم چون نگاه به ستارگان دور دست آسمان بود.
ثُمَّ غَضَّ (1) الدَّهرُ مِنّی، فَقُرِنَ بی فُلانٌ وفُلانٌ!
سپس روزگار، مرا فرود آورد و فلان و فلان(2)، هم تراز من شمرده شدند!
ثُمَّ قُرِنتُ بِخَمسَةٍ أمثَلُهُم عُثمانُ!
آن گاه، در کنار پنج تن قرار گرفتم که به ترین آنان، عثمان بود!
فَقُلتُ: وا ذَفَراه!
گفتم: داد از آلودگى!
ص: 126
ثُمَّ لَم يَرضَ الدَّهرُ لی بِذلِكَ حَتّى أرذَلَنی، فَجَعَلَنی نَظیرا لِابنِ هِندٍ وَابنِ النّابِغَةِ! لَقَدِ استَنَّتِ الفِصالُ حَتَّى القَرعى!(1)
روزگار به این هم راضى نشد و مرا پایین آورد و مرا هم ردیف فرزند هند (معاویه) و فرزند نابغه (عمرو عاص) قرارداد! «بچّه شترها فربه شدند، حتّى گَرها!»(2)
قال الامام الباقر (علیه السلام): أتى رَأسُ اليَهودِ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ ( (علیه السلام)) عِنَد مُنصَرَفِهِ عَن وَقعَةِ النَّهرَوانِ وهُوَ جالِسٌ فی مَسجِدِ الکوفَةِ، فَقالَ: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! إنی اریدُ أن أسأَلَكَ عَن أشیاءَ لا يَعلَمُها إلّا نَبِيٌّ أو وَصِيُّ نَبِيٍّ.
رئیس یهودیان در هنگام بازگشت علىّ بن ابى طالب ( (علیه السلام)) از جنگ نهروان، هنگامى که آن حضرت در مسجد کوفه نشسته بود، نزد او آمد و گفت: اى امیرالمؤمنین! من مى خواهم از تو چیزهایى بپرسم که جز پیامبر یا وصىّ پیامبر، آن را نمى داند.
فرمود: سَل عَمّا بَدا لَكَ یا أخَا اليَهودِ!
«اى برادر یهود! هر چه مى خواهى بپرس».
قالَ: إنّا نَجِدُ فِي الكِتابِ أنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ إذا بَعَثَ نَبِيّا أوحى إلَيهِ أن يَتَّخِذَ مِن أهلِ بَيتِهِ مَن يَقومُ بِأَمرِ امَّتِهِ مِن بَعدِهِ، و أن يَعهَدَ إلَيهِم فیهِ عَهدا يُحتَذى عَلَيهِ ويُعمَلُ بِهِ فی امَّتِهِ مِن بَعدِهِ، و أنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يَمتَحِنُ الأَوصِياءَ فی حَياةِ الأَنبِياءِ،
ص: 127
ويَمتَحِنُهُم بَعدَ وَفاتِهِم، فَأَخبِرنی كَم يَمتَحِنُ اللّهُ الأَوصِياءَ فی حَياةِ الأَنبِياءِ؟ وكَم يَمتَحِنُهُم بَعدَ وَفاتِهِم مِن مَرَّةٍ؟ وإلى ما يَصیرُ آخِرُ أمرِ الأَوصِياءِ إذا رَضِيَ مِحنَتَهُم؟
یهودى گفت: ما در تورات داریم که هر وقت خداوند عزّت مند و صاحب جلال پیامبرى را بر انگیزد، به وى وحى مى کند که از بین کسان خویش، کسى را براى ادارۀ امور امّتش پس از خود، برگزیند و پیمانى را با آنان ببندد که در حقّ آن جانشین بعد از او طبق آن پیمان، گام بر داشته شود و در بین امّتش به آن پیمان عمل شود. و این که خداوند عزّت مند و صاحب جلال در زندگى پیامبران، اوصیاء را امتحان مى کند و پس از مرگ آنان هم اوصیاء را امتحان مى کند. به من خبر بده که در زندگى پیامبران، اوصیاء چند بار آزمایش مى شوند و پس از درگذشت آن ها چند بار؟ و اگر [خدا] از آزمایش آنان خشنود شد، فرجام کار آنان به کجا مى انجامد؟
فَقالَ لَهُ عَلِيٌّ ( (علیه السلام)): وَاللّهِ الَّذی لا إلهَ غَيرُهُ، الَّذی فَلَقَ البَحرَ لِبَنی إسرائیلَ، و أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)، لَئِن أخبَرتُكَ بِحَقٍّ عَمّا تَسأَلُ عَنهُ لَتُقِرَّنَّ بِهِ؟ قالَ: نَعَم.
علىّ ( (علیه السلام)) به وى فرمود: «به خدایى که جز او خدایى نیست، آن خدایى که دریا را براى بنى اسرائیل شکافت و تورات را بر موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام) فرو فرستاد، سوگندت مى دهم که آیا اگر از آن چه پرسیدى، به درستى آگاهت کنم، به آن اقرار مى کنى؟».
گفت: آرى.
ص: 128
قالَ ( (علیه السلام)): وَالَّذی فَلَقَ البَحرَ لِبَنی إسرائیلَ، و أنزَلَ التَّوراةَ عَلى موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)، لَئِن أجَبتُكَ لَتُسلِمَنَّ؟ قالَ: نَعَم.
فرمود: «به آن که دریا را براى بنى اسرائیل شکافت و تورات را بر موسى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام) فرو فرستاد، سوگندت مى دهم که آیا اگر پاسخ تو را بگویم، اسلام مى آورى؟»
گفت: آرى.
فَقالَ لَهُ عَلِيٌّ ( (علیه السلام)): إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ يَمتَحِنُ الأَوصِياءَ فی حَياةِ الأَنبِياءِ فی سَبعَةِ مَواطِنَ؛ لِيَبتَلِيَ طاعَتَهُم، فَإِذا رَضِيَ طاعَتَهُم ومِحنَتَهُم أمَرَ الأَنبِياءَ أنَ يَتَّخِذوهُم أولِياءَ فی حَياتِهِم، و أوصِياءَ بَعدَ وَفاتِهِم، ويَصیرُ طاعَةُ الأَوصِياءِ فی أعناقِ الاُمَمِ مِمَّن يَقولُ بِطاعَةِ الأَنبِياءِ.
علىّ ( (علیه السلام)) به وى فرمود: خداوند عزّت مند و صاحب جلال در زندگى پیامبران، در هفت جا، اوصیاء را آزمایش مى کند تا فرمان بردارى آنان را بیازماید. اگر از فرمان بردارى و آزمایش آنان خشنود شد، به پیامبران دستور مى دهد که آنان را به هنگام زنده بودن شان، ولىّ خود گیرند و پس از درگذشت شان، وصىّ خود قرار دهند، و پی روى از اوصیاء، برگردن امّت هایى که به پی روى از پیامبران باور دارند، تکلیف مى شود.
ثُمَّ يَمتَحِنُ الأَوصِياءَ بَعدَ وَفاةِ الأَنبِياءِ فی سَبعَةِ مَواطِنَ؛ لِيَبلُوَ صَبرَهُم، فَإِذا رَضِيَ مِحنَتَهُم خَتَمَ لَهُم بِالسَّعادَةِ لِيُلحِقَهُم بِالأَنبِياءِ، وقَد أکمَلَ لَهُمُ السَّعادَةَ.
پس از درگذشت پیامبران هم، اوصیاء را در هفت جا آزمایش مى کند تا استوارى شان را بیازماید. اگر از آزمایش آنان خشنود شد، مُهر سعادت بر آنان مى زند تا در حالى که سعادت آنان کامل شده، آنان را به پیامبران بپیوندد.
ص: 129
رئیس یهودیان گفت: راست گفتى، اى امیر مؤمنان! اکنون به من خبر ده که چند بار در زندگى محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) خداوند، تو را آزمایش کرده است و پس از درگذشت وى، چند بار تو را آزموده است و پایان کار تو چه گونه خواهد بود؟
علىّ ( (علیه السلام)) دست وى را گرفت و فرمود: اِنهَض بِنا اُنبِئكَ بِذلِكَ.
«با ما برخیز تا تو را به این امر، آگاه کنم».
با وى، گروهى از یارانش نیز برخاستند و گفتند: اى امیر مؤمنان! هم راه او، ما را نیز آگاه کن.
فرمود: إنّی أخافُ أن لا تَحتَمِلَهُ قُلوبُكُم!
«به راستی مى ترسم که دل شما تاب آن را نیاورد!»
گفتند: چرا اى امیر مؤمنان؟
فرمود: لِاُمورٍ بَدَت لی مِن كَثیرٍ مِنكُم.
«به دلیل کارهایى که از بسیارى از شما براى من آشکار شده است».
مالک اشتر برخاست و گفت: اى امیر مؤمنان! ما را به این موضوع، آگاه کن. سوگند به خدا، ما مى دانیم که بر روى زمین، وصىّ پیامبرى جز تو وجود ندارد و مى دانیم که خداوند، بعد از پیامبرمان، هیچ پیامبرى را بر نمى انگیزد و پی روى از تو، بر گردن ماست و به پیروى از پیامبرمان گره خورده است.
پس علىّ ( (علیه السلام)) نشست و به یهودى رو کرد و فرمود:
یا أخَا اليَهودِ! إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ امتَحَنَنی فی حَياةِ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی سَبعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنی فیهِنَّ مِن غَيرِ تَزكِيَةٍ لِنَفسی بِنِعمَةِ اللّهِ لَهُ مُطیعا.
ص: 130
«اى برادر یهود! خداوند عزّت مند و صاحب جلال در زندگى پیامبرمان محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا در هفت جا آزمود و بى آن که خود را بستایم، مرا به لطف خود، در آن جاها مطیع یافت».
گفت: در کجا و کجا، اى امیر مؤمنان؟
فرمود: أمّا أوَّلُهُنَّ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ أوحى إلى نَبِيِّنا (صلی الله علیه و آله و سلم) وحَمَّلَهُ الرِّسالَةَ، و أنَا أحدَثُ أهلِ بَيتی سِنّا، أخدِمُهُ فی بَيتِهِ، و أسعى فی قَضاءٍ بَينَ يَدَيهِ فی أمرِهِ (1)، فَدَعا صَغیرَ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ وكَبیرَهُم إلى شَهادَةِ أن لا إلهَ إلَا اللّهُ و أنَّهُ رَسولُ اللّهِ؛
امّا نخستین آن جاها، زمانى بود که خداوند عزّت مند و صاحب جلال به پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم) وحى کرد و پیامبرى را بر عهده اش گذاشت و من، کوچک ترین کس خانواده ام بودم که در منزلش به وى خدمت مى کردم و براى انجام دادن کارهایش تلاش مى کردم. وى کوچک و بزرگ خاندان عبد المطّلب را براى گواهى به این که معبودی جز الله نیست و او پیامبر خداست، فرا خوانْد؛
فَامتَنَعوا مِن ذلِكَ، و أنكَروهُ عَلَيهِ، وهَجَروهُ، ونابَذوهُ، وَاعتَزَلوهُ، وَاجتَنَبوهُ، وسائِرُ النّاسِ مُقصینَ لَهُ ومُخالِفینَ عَلَيهِ، قَد استَعظَموا ما أورَدَهُ عَلَيهِم مِمّا لَم تَحتَمِلهُ قُلوبُهُم وتُدرِكهُ عُقولُهُم؛
از این گواهى، سر بر تافتند و منکرش شدند، ترکش کردند و او را به کنارى نهادند، تنهایش گذاشتند و از او دورى کردند. و دیگر مردم از او کناره
ص: 131
مى جستند و مخالف او بودند و آن چه را که او برای شان آورده بود، سنگین شمردند؛ چیزى که دل هایشان تاب آن را نیاورْد و خِردهای شان آن را درک نکرد؛
فَأَجَبتُ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وَحدی إلى ما دَعا إلَيهِ مُسرِعاً مُطیعاً موقِناً، لَم يَتَخالَجنی فی ذلِكَ شَكٌّ، فَمَكَثنا بِذلِكَ ثَلاثَ حِجَجٍ وما عَلى وَجهِ الأَرضِ خَلقٌ يُصَلّی أو يُشهَدُ لِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِما آتاهُ اللّهُ غَيری وغَيرُ ابنَةِ خُوَيلِدٍ رَحِمَهَا اللّهُ، وقَد فَعَلَ.
و تنها من با سرعت، فرمان برانه و با یقین به آن چه که بدان فرا مى خوانْد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را پاسخ دادم و در این کار، هیچ تردیدى در دلم راه نیافت و تا سه سال، چنان بودیم و بر روى زمین، جز من و [خدیجه] دختر خُوَيْلِد - که خدایش رحمت کناد و چنین کرده است - کسى نماز نمى خوانْد و به آن چه که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده بود، گواهى نمى داد.
آن گاه حضرت (علیه السلام) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
سپس فرمود:
و أمَّا الثّانِيَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ قُرَيشاً لَم تَزَل تَخَيَّلُ الآراءَ وتَعمَلُ الحِيَلَ فی قَتلِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) حَتّى کانَ آخِرُ مَا اجتَمَعَت فی ذلِكَ يَومَ الدّارِ دارِالنَّدوَةِ وإبلیسُ المَلعونُ حاضِرٌ فی صورَةِ أعوَرِ ثَقیفٍ، فَلَم تَزَل تَضرِبُ أمرَها ظَهرا لِبَطنٍ حَتَّى اجتَمَعَت آراؤُها عَلى أن يَنتَدِبَ مِن كُلِّ فَخِذٍ مِن قُرَيشٍ رَجُلٌ، ثُمَّ يَأخُذَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم سَيفَهُ، ثُمَّ يَأتِيَ النَّبِيَّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وهُوَ نائِمٌ عَلى فِراشِهِ فَيَضرِبونَهُ جَمیعاً
ص: 132
بِأَسیافِهِم ضَربَةَ رَجُلٍ واحِدٍ فَيَقتُلوهُ، وإذا قَتَلوهُ مَنَعَت قُرَيشٌ رِجالَها ولَم تُسَلِّمها، فَيَمضی دَمُهُ هَدَراً.
و امّا دومى، اى برادر یهود! قریشیان براى کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره فکرهایى مى کردند و حیله هایى به کار مى گرفتند تا آن که در نهایت، روزى براى این کار در «دار النَّدوَة» گرد آمدند و شیطان هم در شکل اعورِ ثقیف [مغیرة بن شعبة]، حاضر شد و به تبادل آراء پرداختند تا آن که نظرها بر این استوار شد که از هر شاخۀ قریش، کسى برگزیده شود و هر کدام، شمشیر خود را بردارند و هنگامى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در رخت خوابش خوابیده، نزد او بیایند و همگى شمشیرهایشان را یک باره فرود آورند و وى را بکشند و هنگامى که کشتند، قریشیان، نمایندگان شان را پاس دارند و تسلیم نکنند تا خون وى هدر شود.
فَهَبَطَ جَبرَئیلُ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ و أخبَرَهُ بِاللَّيلَةِ الَّتی يَجتَمِعونَ فیها، وَالسّاعَةِ الَّتی يَأتونَ فِراشَهُ فیها، و أمَرَهُ بِالخُروجِ فِي الوَقتِ الَّذی خَرَجَ فیهِ إلَى الغارِ.
جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و او را از این موضوع، آگاه کرد و از شبى که در آن گرد مى آیند و از ساعتى که بر سر رخت خوابش مى آیند، به او خبر داد و دستور داد که در همان وقتى که به طرف غار رفت، خارج شود.
فَأَخبَرَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِالخَبَرِ، و أمَرَنی أن أضطَجِعَ فی مَضجَعِهِ، و أقِيَهُ بِنَفسی، فَأَسرَعتُ إلى ذلِكَ مُطیعاً لَهُ، مَسروراً لِنَفسی بِأَن اُقتَلَ دونَهُ.
ص: 133
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من خبر داد و دستور داد که در رخت خوابش بخوابم و با جانم او را حفظ کنم. پس با سرعت، براى اطاعت وى به این کار پرداختم و خوش حال بودم که براى حفظ او کشته مى شوم.
فَمَضى (صلی الله علیه و آله و سلم) لَوَجهِهِ، وَاضطَجَعتُ فی مَضجَعِهِ، و أقبَلَت رَجّالاتُ قُرَيشٍ موقِنَةً فی أنفُسِها أن تَقتُلَ النَّبِيَّ(صلی الله علیه و آله و سلم).
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) راه خویش گرفت و من در جایگاهش خوابیدم و مردان قریش، با یقین به این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مى كُشند، آمدند.
فَلَمَّا استَوى بی وبِهِمُ البَيتُ الَّذی أنَا فیهِ ناهَضتُهُم بِسَيفی، فَدَفَعتُهُم عَن نَفسی بِما قَد عَلِمَهُ اللّهُ وَالنّاسُ.
وقتى که آنان وارد اتاقى شدند که من در آن بودم، با شمشیرم در برابرشان ایستادم و آن گونه که خدا و مردم مى دانند، از خودم دفاع کردم.
آن گاه، علىّ ( (علیه السلام)) به یارانش روى کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
فرمود: و أمَّا الثّالِثَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ ابنَي رَبیعَةَ وَابنَ عُتبَةَ کانوا فُرسانَ قُرَيشٍ دَعَوا إلَى البِرازِ يَومَ بَدرٍ، فَلَم يَبرُز لَهُم خَلقٌ مِن قُرَيشٍ، فَأَنهَضَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَعَ صاحِبَيَّ رَضِيَ اللّهُ عَنهُما وقَد فَعَلَ و أنَا أحدَثُ أصحابی سِنّاً، و أقَلُّهُم لِلحَربِ تَجرِبَةً، فَقَتَلَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ بِيَدی وَلیداً وشَيبَةَ سِوى مَن قَتَلتُ مِن جَحاجِحَةِ قُرَيشٍ فی ذلِكَ اليَومِ، وسِوى مَن أسَرتُ، وکانَ مِنّی أکثَرُ مِمّا کانَ مِن أصحابی، وَاستُشهِدَ ابنُ عَمّی فی ذلِكَ رَحمَةُ اللّهِ عَلَيهِ.
«امّا سومى، اى برادر یهود! دو پسر ربیعه و پسر عتبه که از جنگ جویان قریش بودند، در روز بدر، هماورد مى خواندند. هیچ کس از قریشیان به هماوردى بر
ص: 134
نخاست و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، من را که کم سنّ ترین اصحاب و کم تجربه ترین آنان در جنگ بودم، با دو تن از یاران دیگرش که خدا از آنان خشنود باشد، به مبارزه فرستاد و خداوند عزّت مند و صاحب جلال، به دست من، ولید و شیبه را کشت، افزون بر بزرگان قریش که در آن روز به قتل رساندم، و غیر از افرادى که اسیر کردم. و نقش من بیش از دیگر یارانم بود، و در این درگیرى، پسر عمویم (عبیدة بن حارث بن مطّلب بن عبد مناف) که درود خدا بر او باد، به شهادت رسید».
آن گاه علىّ ( (علیه السلام)) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این گونه نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الرّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ أهلَ مَكَّةَ أقبَلوا إلَينا عَلى بَكرَةِ أبیهِم قَدِ استَحاشوا مَن يَلیهِم مِن قَبائِلِ العَرَبِ وقُرَيشٍ؛ طالِبینَ بِثَأرِ مُشرِكی قُرَيشٍ فی يَومِ بَدرٍ، فَهَبَطَ جَبرَئیلُ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ، فَذَهَبَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وعَسكَرَ بِأَصحابِهِ فی سَدِّ احُدٍ، و أقبَلَ المُشرِكونَ إلَينا فَحَمَلوا إلَينا(1) حَملَةَ رَجُلٍ واحِدٍ، وَاستُشهِدَ مِنَ المُسلِمینَ مَنِ استُشهِدَ، وکانَ مِمَّن بَقِيَ [ماکانَ] مِنَ الهَزیمَةِ، وبَقیتُ مَعَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ومَضَى المُهاجِرونَ وَالأَنصارُ إلى مَنازِلِهِم مِنَ المَدینَةِ، كُلٌّ يَقولُ: قُتِلَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وقُتِلَ أصحابُهُ. ثُمَّ ضَرَبَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ وُجوهَ المُشرِكینَ، وقَد جُرِحتُ بَينَ يَدَي رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) نَيِّفاً وسَبعینَ جِراحَةً، مِنها هذِهِ وهذِهِ.
ص: 135
«امّا چهارمى، اى برادر یهود! همۀ مکّیان به انگیزۀ خون خواهى مشرکان قریش در جنگ بدر، به ما هجوم آوردند و همۀ قبایل عرب و قریش، گرد آمدند. جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آمد و به این موضوع، آگاهش کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به راه افتاد و با یارانش در کوه احد، اردو زد. مشرکان، روى آوردند و یک صدا بر ما هجوم آوردند و گروهى از مسلمانان به شهادت رسیدند و پس از هزیمت، اندکى باقى ماندند و مهاجران و انصار، به خانه های شان در مدینه رفتند و مى گفتند: "پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کشته شد و یارانش هم کشته شدند!" و من با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باقى ماندم. خداوند عزّت مند و صاحب جلال، مشرکان را شکست داد. من در پیش چشم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، هفتاد و اندى زخم برداشتم.»
ثُمَّ ألقَى ( (علیه السلام)) رِداءَهُ و أمَرَّ يَدَهُ عَلى جِراحاتِهِ وکانَ مِنّی فی ذلِكَ ما عَلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ثَوابُهُ، إن شاءَ اللّهُ.
در این هنگام، علىّ ( (علیه السلام)) ردایش را انداخت و دست خود را روى آثار جراحات کشید و فرمود: «آن چه که آن روز انجام دادم، اجرش با خداست اگر خدا بخواهد».
آن گاه علىّ ( (علیه السلام)) رو به یارانش کرد و فرمود: «این طور نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الخامِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ قُرَيشاً وَالعَرَبُ تَجَمَّعَت وعَقَدَت بَينَها عَقداً ومیثاقاً لا تَرجِعُ مِن وَجهِها حَتّى تَقتُلَ رَسولَ اللّهِ وتَقتُلَنا مَعَهُ مَعاشِرَ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ، ثُمَّ أقبَلَت بِحَدِّها وحَدیدِها حَتّى أناخَت عَلَينا بِالمَدینَةِ واثِقَةً بِأَنفُسِها فیما تَوَجَّهَت لَهُ.
ص: 136
و امّا پنجمى، اى برادر یهود! قریشیان و عرب ها گرد آمدند و بین خویش، پیمان و میثاقى بستند که از آن دست بر ندارند تا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بکشند و همۀ ما بنى عبد المطّلب را هم با او بکشند. آن گاه با تمام امکانات و نیرو و تجهیزات آمدند و ما را در مدینه محاصره کردند و یقین به کام یابى در هدف داشتند.
فَهَبَطَ جَبرَئیلُ عَلَى النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ؛ فَخَندَقَ عَلى نَفسِهِ ومَن مَعَهُ مِنَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ. فَقَدِمَت قُرَيشٌ فَأَقامَت عَلَى الخَندَقِ مُحاصِرَةً لَنا، تَرى فی أنفُسِهَا القُوَّةَ وفینَا الضَّعفَ، تُرعِدُ وتُبرِقُ، ورَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَدعوها إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ويُناشِدُها بِالقَرابَةِ وَالرَّحِمِ فَتَأبى، ولا يَزیدُها ذلِكَ إلّا عُتُوّاً!
جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آمد و خبر داد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خود به هم راه مهاجران و انصار، خندقى کندند. قریش آمد و در کنار خندق ایستاد و ما را محاصره کرد. خود را قدرتمند و ما را ناتوان مى دیدند و نعره مى کشیدند و عرض اندام مى کردند و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، آنان را به خداوند عزّت مند و صاحب جلال مى خوانْد و خویشاوندى و نزدیکى را یادآور مى شد، و آنان نمى پذیرفتند و این کار، جز بر سرکشى آنان نمى افزود!
وفارِسُها وفارِسُ العَرَبِ يَومَئِذٍ عَمرُو بنُ عَبدِ وَدٍّ يَهدِرُ كَالبَعیرِ المُغتَلِمِ، يَدعو إلَى البِرازِ، ويَرتَجِزُ، ويَخطِرُ بِرُمحِهِ مَرَّةً وبِسَيفِهِ مَرَّةً، لا يُقدِمُ عَلَيهِ مُقدِمٌ، ولا يَطمَعُ فیهِ طامِعٌ، ولا حَمِيَّةٌ تُهَيِّجُهُ، ولا بَصیرَةٌ تُشَجِّعُهُ!
و عمرو بن عبد وَدّ، جنگاور آنان که جنگاور عرب در آن روز بود، چون شتر مست، نعره مى کشید و هماورد مى طلبید و رجز مى خواند. گاه نیزه اش و گاه شمشیرش را مى چرخانید و هیچ کس پا پیش نمى گذاشت و کسى به شکست
ص: 137
او امید نداشت. نه حمیّت و غیرتی کسى را به حرکت در مى آورْد، و نه بصیرتى، کسى را تشجیع مى کرد!
فَأَنهَضَنی إلَيهِ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وعَمَّمَنی بِيَدِهِ، و أعطانی سَيفَهُ هذا (و ضَرَبَ بِيَدِهِ إلى ذِي الفَقارِ) فَخَرَجتُ إلَيهِ ونِساءُ أهلِ المَدینَةِ بَواکٍ؛ إشفاقاً عَلَيَّ مِن ابنِ عَبدِ وَدٍّ، فَقَتَلَهُ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ بِيَدی، وَالعَرَبُ لا تَعُدُّ لَها فارِساً غَيرَهُ، وضَرَبَنی هذِهِ الضَّربَةَ و أومَأَ بِيَدِهِ إلى هامَتِهِ فَهَزَمَ اللّهُ قُرَيشاً وَالعَرَبَ بِذلِكَ، وبِما کان مِنّی فیهِم مِنَ النِّكايَةِ.
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دست خود، دستارى بر سرم گذاشت و این شمشیرش را (در این حال، علىّ ( (علیه السلام)) با دستش به ذوالفقار زد) به من داد و مرا به سوى او گسیل داشت.
من در حالى به سوى او مى رفتم که زنان مدینه، از روى دل سوزى بر من از [بیم رویارویى ام با] ابن عبد وَدّ، اشک مى ریختند. آن گاه خداوند عزّت مند و صاحب جلال او را به دست من کشت، در حالى که عرب، جز او جنگ جویى براى خود نمى شناخت، و او این ضربه (در این حال، علىّ ( (علیه السلام)) با دست به سر خود اشاره کرد) را به من زد. خداوند، قریشیان و عرب ها را بدین وسیله و به دلیل ضرباتى که از من بر آن ها فرود آمد، منهزم ساخت.
آن گاه علیّ ( (علیه السلام)) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این طور نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
سپس فرمود:
و أمَّا السّادِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنّا وَرَدنا مَعَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَدینَةَ أصحابِكَ خَيبَرَ عَلى رِجالٍ مِنَ اليَهودِ وفُرسانِها مِن قُرَيشٍ وغَيرِها، فَتَلَقَّونا بِأَمثالِ الجِبالِ!
ص: 138
مِنَ الخَيلِ وَالرِّجالِ وَالسِّلاحِ، وهُمَ فی أمنَعِ دارٍ و أکثَرِ عَدَدٍ، كُلٌّ يُنادی ويَدعو ويُبادِرُ إلَى القِتالِ، فَلَم يَبرُز إلَيهِم مِن أصحابی أحَدٌ إلّا قَتَلوهُ، حَتّى إذَا احمَرَّتِ الحَدَقُ، ودُعیتُ إلَى النِّزالِ، و أهَمَّت كُلَّ امرِئ نَفسُهُ. وَالتَفَتَ بَعضُ أصحابی إلى بَعضٍ وكُلٌّ يَقولُ: یا أبَا الحَسَنِ! انهَض.
امّا ششمى، اى برادر یهود! ما هم راه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شهر یاران تو، خیبر، وارد شدیم، در حالى که مردان یهود و شجاعان قریشى و غیر قریشى، با سوارگان و پیادگان و سلاح هایى چون کوه! با ما روبه رو شدند. آنان، در استوارترین دژ، با بیش ترین افراد بودند و هر کدام به مبارزه مى خواندند و قدم پیش مى نهادند و هیچ یک از یاران من وارد میدان نشد، جز آن که او را کشتند تا آن که چشم ها سرخ شد و در حالى به مبارزه فرا خوانده شدم که هر کس در فکر جان خود بود. هر کدام از یارانم به دیگرى نگاه مى کردند و همه مى گفتند: اى ابوالحسن! بر خیز.
فَأَنهَضَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إلى دارِهِم، فَلَم يَبرُز إلَيَّ مِنهُم أحَدٌ إلّا قَتَلتُهُ، ولا يَثبُتُ لی فارِسٌ إلّا طَحَنتُهُ.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا به سوی شان گسیل داشت. آن گاه، هیچ کدام از آنان، داوطلب جنگ با من نشد، جز آن که او را کشتم و هیچ جنگ جویى در برابرم مقاومت نکرد، جز آن که به او ضربه زدم.
ثُمَّ شَدَدتُ عَلَيهِم شِدَّةَ اللَّيثِ عَلى فَریسَتِهِ، حَتّى أدخَلتُهُم جَوفَ مَدینَتِهِم مُسَدَّداً عَلَيهِم، فَاقتَلَعتُ بابَ حِصنِهِم بِيَدی، حَتّى دَخَلتُ عَلَيهِم مَدینَتَهُم وَحدی أقتُلُ مَن يَظهَرُ فیها مِن رِجالها، و أسبی مَن أجِدُ مِن نِسائِها حَتَّى افتَتَحتُها وَحدی، ولَم يَكُن لی فیها مُعاوِنٌ إلَا اللّهُ وَحدَهُ.
ص: 139
آن گاه، چون شیرى که بر شکارش سخت مى گیرد، بر آنان سخت گرفتم تا آن که آنان را به درون شهرشان فرستادم و [راه فرار را] بر آنان بستم. درِ دژشان را به دست خود کندم و به تنهایى به شهرشان وارد شدم و هر مردى که خود را نشان مى داد، مى کشتم و هر کدام از زنان شان را که مى یافتم، اسیر مى کردم تا آن که به تنهایى آن را فتح کردم، و جز خداى یگانه، هیچ کمکى برایم نبود.
آن گاه، رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
سپس فرمود:
و أمَّا السّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) لَمّا تَوَجَّهَ لِفَتحِ مَكَّةَ أحَبَّ أن يُعذِرَ إلَيهِم ويَدعُوَهُم إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ آخِراً كَما دَعاهُم أوَّلاً، فَكَتَبَ إلَيهِم كِتاباً يُحَذِّرُهُم فیهِ ويُنذِرُهُم عَذابَ اللّهِ، ويَعِدُهُمُ الصَّفحَ، ويُمَنّیهِم مَغفِرَةَ رَبِّهِم، ونَسَخَ لَهُم فی آخِرِهِ سورَةَ بَراءَةٌ لِيَقرَأَها عَلَيهِم.
و امّا هفتمى، اى برادر یهود! هنگامى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به فتح مکّه روى آورد، دوست داشت همان گونه که در آغازْ دعوت کرد، بار دیگر راه عذر را بر آن ها بندد آنان را به سوى خداى عزّت مند و صاحب جلال بخواند. بنابراین، نامه اى به سوى آنان نوشت و آنان را هشدار داد و از عذاب الهىّ ترساند و گذشت را به آنان وعده داد و به آمرزش پروردگارشان امید داد و در پایان نامه، سورۀ برائت را نوشت تا بر آنان خوانده شود.
ثُمَّ عَرَضَ عَلى جَمیعِ أصحابِهِ المُضِيَّ بِهِ، فُكُلُّهُم يَرَى التَّثاقُلَ فیهِ، فَلَمّا رَأى ذلِكَ نَدَبَ مِنهُم رَجُلاً فَوَجَّهَهُ بِهِ.
ص: 140
آن گاه به همۀ یاران خود پیشنهاد کرد که آن را اجراء کنند. همۀ آنان آن را مأموریّتى سخت و سنگین شمردند. وقتى چنین دید، یک نفر از آنان را(1) برگزید و فرستاد.
فَأَتاهُ جَبرَئیلُ فَقالَ: یا مُحَمَّدُ (صلی الله علیه و آله و سلم)! لا يُؤَدّی عَنكَ إلّا أنتَ أو رَجُلٌ مِنكَ.
جبرئیل آمد و گفت: اى محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)! مسؤولیّت تو را جز تو و یا کسى از تو(2) انجام نمى دهد.
فَأَنبَأَنی رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِذلِكَ، ووَجَّهَنی بِكِتابِهِ ورِسالَتِهِ إلى أهلِ مَكَّةَ، فَأَتَيتُ مَكَّةَ و أهلُها مَن قَد عَرَفتُم؛ لَيسَ مِنهُم أحَدٌ إلّا ولَو قَدَرَ أن يَضَعَ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنّی إرباً لَفَعَلَ! ولَو أن يَبذُلَ فی ذلِكَ نَفسَهُ و أهلَهُ ووُلدَهُ ومالَهُ!
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا از این موضوع، آگاه کرد و با نوشته و نامه اش مرا به سوى مکّیان فرستاد و من به مکّه آمدم. مردم مکّه را که مى شناسید؛ هر یک از آنان، اگر مى توانست بر سر هر کوهى تکّه اى از بدن مرا قرار دهد، چنین مى کرد! گرچه در این راه، خود، کسان، فرزندان و اموالش را فدا مى کرد!
ص: 141
فَبَلَّغتُهُم رِسالَةَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وقَرَأتُ عَلَيهِم كِتابَهُ، فَكُلُّهُم يَلقانی بِالتَّهَدُّدِ وَالوَعیدِ، ويُبدی لِيَ البَغضاءَ، ويُظهِرُ الشَّحناءَ مِن رِجالِهِم ونِسائِهِم، فَكانَ مِنّی فی ذلِكَ ما قَد رَأَيتُم.
من پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به آنان رساندم و نامه اش را خواندم. همۀ آنان با تهدید و خطّ و نشان کشیدن، با من روبه رو شدند و کینۀ خود را به من نشان دادند و از مردان و زنان شان دشمنى ظاهر شد و کار مرا در این مورد دیدید.
آن گاه رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
آن گاه فرمود:
یا أخَا اليَهودَ! هذِهَ المَواطِنُ الَّتِي امتَحَنَنی فیهِ رَبّی عَزَّ وجَلَّ مَعَ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، فَوَجَدَنی فیها كُلِّها بِمَنِّهِ مُطیعاً، لَيسَ لِأَحَدٍ فیها مِثلُ الَّذی لی، ولَو شِئتُ لَوَصَفتُ ذلِكَ؛ ولكِنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ نَهى عَنِ التَّزكِيَةِ.
«اى برادر یهود! این جاها مواردى بود که پروردگارم که عزّت مند و صاحب جلال است، در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا آزمود و به لطف خود، در همۀ آنها مرا فرمان بر یافت. هیچ کس را در این کارها، آن چه براى من است، نبود، و اگر مى خواستم، توضیح مى دادم؛ امّا خداوند عزّت مند و صاحب جلال از خودستایى نهی کرده است».
گفتند: اى امیر مؤمنان! سوگند به خدا، راست گفتى. خداوند عزّت مند و صاحب جلال فضیلت خویشاوندى با پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم) را به تو داده و تو را به برادرى با او، سعادت بخشیده است. نسبت به او، چون هارون به موسى (علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام) هستى و [خدا] به خاطر گرفتارى هایى که در آن ها
ص: 142
درگیر شدى و سختى هایى که با آن ها مواجه شدى، تو را برتر [از دیگر مؤمنان] قرار داده است و آن چه را که یاد کردى، براى تو ذخیره کرده است؛ بلکه بیش از آن، چیزهایى را که یاد نکردى؛ چیزهایى که هیچ مسلمانى از آن ها برخوردار نشد. کسانى از ما که تو را در کنار پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم) دیدند و یا بعد از آن تو را دیدند، این مسائل را مى گویند.
اى امیر مؤمنان! از آزمایش هایى که پس از پیامبرمان (صلی الله علیه و آله و سلم)، خداوند عزّت مند و صاحب جلال تو را در آن ها آزموده است و به انجام رساندى و صبر کردى، ما را خبر ده.
اگر مى خواستیم خودمان آن ها را وصف کنیم، وصف مى کردیم، چون از آن ها اطّلاع داریم و نسبت به آن ها آگاهیم؛ امّا دوست داریم از تو بشنویم، چنان که آزمایش هایى را که خداوند در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) انجام داد و تو در آن ها او را اطاعت کردى، از تو شنیدیم.
علیّ ( (علیه السلام)) فرمود:
یا أخَا اليَهودِ! إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ امتَحَنَنی بَعدَ وَفاةِ نَبِيِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی سَبعَةِ مَواطِنَ، فَوَجَدَنی فیهِنَّ مِن غَيرِ تَزكِيَةٍ لِنَفسی بِمَنِّهِ ونِعمَتِهِ صَبوراً.
اى برادر یهود! به راستی خداوند عزّت مند و صاحب جلال، پس از این که پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، در هفت مورد، مرا آزمود و بى آن که خود را بستایم به لطف و نعمت خود، در آن ها مرا بسیار شکیبا یافت.
ص: 143
أمّا أوَّلُهُنَّ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّهُ لَم يَكُن لی خاصَّةً دونَ المُسلِمینَ عامَّةً أحَدٌ آنَسُ بِهِ أو أعتَمِدُ عَلَيهِ أو أستَنیمُ (1) إلَيهِ أو أتَقَرَّبُ بِهِ غَيرُ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، هُوَ رَبّانی صَغیراً، وبَوَّأَنی(2) كَبیراً، وكَفانِي العَيلَةَ، وجَبَرَنی مِنَ اليُتمِ، و أغنانی عَنِ الطَّلَبِ، ووَقانِيَ المَكسَبَ، وعالَ لِيَ النَّفسَ وَالوَلَدَ وَالأَهلَ. هذا فی تَصاریفِ أمرِ الدُّنیا، مَعَ ما خَصَّنی بِهِ مِنَ الدَّرَجاتِ الَّتی قادَتنی إلى مَعالِي الحَقِّ (3) عِندَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ.
امّا اوّلین آن ها، اى برادر یهود! من در میان همۀ مسلمان ها، ارتباط نزدیک با کسى جز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشتم که با او انس بگیرم یا بر او تکیه کنم یا به او آرامش یابم یا به او تقرّب جویم. او مرا در خردسالى پرورید و چون بزرگ شدم، همسرم داد، در ندارى اداره ام کرد و از یتیمى نگهم داشت، از طلب کردن، بى نیازم کرد و از کار کردن، بازم داشت و خود و فرزند و کسانم را سرپرستى کرد. این ها در کارهاى دنیایى بود، افزون بر این که مرا ویژۀ مراتبى ساخت که مرا در نزد خداوند عزّت مند و صاحب جلال شرافت و رتبه داد.
فَنَزَلَ بی مِن وَفاةِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ما لَم أكُن أظُنُّ الجِبالَ لَو حُمَّلَتهُ عَنوَةً کانَت تَنهَضُ بِهِ!
پس با مرگ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، فشارى بر من فرود آمد که فکر نمى کنم اگر بر پشت کوه ها گذاشته مى شد، مى توانستند آن را تحمّل کنند!
ص: 144
فَرَأَيتُ النّاسَ مِن أهلِ بَيتی ما بَينَ جازِعٍ لا يَملِكُ جَزَعَهُ، ولا يَضبِطُ نَفسَهُ، ولا يَقوى عَلى حَملِ فادِحِ ما نَزَلَ بِهِ؛ قَد أذهَبَ الجَزَعُ صَبرَهُ، و أذهَلَ عَقلَهُ، وحال َبَينَهُ وبَينَ الفَهمِ وَالإِفهامِ، وَالقَولِ وَالإِسماعِ، وسائِرُ النّاسِ مِن غَيرِ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ بَينَ مُعَزٍّ يَأمُرُ بِالصَّبرِ، وبَينَ مُساعِدٍ باکٍ لِبُكائِهِم، جازِعٍ لِجَزَعِهِم.
و افراد خانوادۀ خود را بى تاب دیدم که اختیار بى تابى خود را نداشتند و بر خود مسلّط نبودند و از تحمّل بار گرانى که بر آنان رسیده، ناتوان بودند.
بى تابى، شکیبایى آنان را از بین برده بود و خِردشان را حیران ساخته بود و مانع درک و فهماندن و گفتن و شنواندن آنان شده بود. و دیگران، از غیر خاندان عبد المطّلب، یا تسلیت گو و خواستار شکیبایى بودند و یا هم راهى کننده، که بر گریۀ خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مى گریستند و بر بى تابى آنان، بى تابى مى کردند.
وحَمَلتُ نَفسی عَلَى الصَّبرِ عِندَ وَفاتِهِ بِلُزومِ الصَّمتِ، وَالاِشتِغالِ بِما أمَرَنی بِهِ مِن تَجهیزِهِ وتَغسیلِهِ وتَحنیطِهِ وتَكفینِهِ وَالصَّلاةِ عَلَيهِ ووَضعِهِ فی حُفرَتِهِ، وجَمعِ كِتابِ اللّهِ وعَهدِهِ إلى خَلقِهِ.
در فراق او (صلی الله علیه و آله و سلم)، بردبارى را با سکوت، بر خود هموار کردم و به دستورى که به من در بارۀ آماده سازى، غسل، حنوط، کفن، نماز گزاردن بر او، دفن وى و گردآورى کتاب خدا و عهد خدا بر بندگانش داده بود، مشغول شدم.
لا يَشغَلُنی عَن ذلِكَ بادِرُ دَمعَةٍ، ولا هائِجُ زَفرَةٍ، ولا لاذِعُ حُرقَةٍ، ولا جَزیلُ مُصیبَةٍ، حَتّى أدَّيتُ فی ذلِكَ الحَقَّ الواجِبَ للّهِِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ صلى الله علیه و آله عَلَيَّ، وبَلَّغتُ مِنهُ الَّذی أمَرَنی بِهِ، وَاحتَمَلتُهُ صابِراً مُحتَسِباً.
نه ریزش اشک، مرا از این کار باز داشت و نه هیجان ناله ها، نه گزش سوز و نه بزرگى مصیبت، تا آن که در این خصوص، حقّ واجب خداوند عزّت مند و
ص: 145
صاحب جلال و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) را که بر گردنم بود، اداء کردم و آن چه را که مرا بدان فرمان داده بود، رساندم و با صبر و به حساب خدا گذاردن، آن را تحمّل کردم.
آن گاه، امیر مؤمنان ( (علیه السلام)) به یارانش رو کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الثّانِيَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أمَّرَنی فی حَياتِهِ عَلى جَمیعِ امَّتِهِ، و أخَذَ عَلى جَمیعِ مَن حَضَرَهُ مِنهُمُ البَيعَةَ وَالسَّمعَ وَالطّاعَةَ لاِمری، و أمَرَهُم أن يُبَلِّغَ الشّاهِدُ الغائِبَ ذلِكَ.
امّا دومى، اى برادر یهود! پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیاتش مرا بر همۀ امّتش امیر و فرمان روا ساخت و از همۀ آنان که بودند، براى فرمان برى از دستورهاى من و گوش دادن به سخنان من بیعت گرفت و به حاضران فرمان داد که به غایبان برسانند.
فَكُنتُ المُؤَدِّيَ إلَيهِم عَن رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أمرَهُ إذا حَضَرتُهُ، وَالأَمیرَ عَلى مَن حَضَرَنی مِنهُم إذا فارَقتُهُ، لا تَختَلِجُ فی نَفسی مُنازَعَةُ أحَدٍ مِنَ الخَلقِ لی فی شَيءٍ مِنَ الأَمرِ فی حَياةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ولا بَعدَ وَفاتِهِ!
هر زمان که در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم، من از طرف حضرت دستورهایش را به آن ها ابلاغ مى کردم و هرگاه از حضرت جدا مى شدم، بر کسانى که با من بودند، امیر بودم و هرگز فکر نمى کردم در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا بعد از این که از دنیا برود، کسى در فرمان روایى، با من مخالفت کند!
ص: 146
ثُمَّ أمَرَ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِتَوجیهِ الجَيشِ الَّذی وَجَّهَهُ مَعَ اسامَةَ بنِ زَيدٍ عِندَ الَّذی أحدَثَ اللّهُ بِهِ مِنَ المَرَضِ الَّذی تَوَفّاهُ فیهِ، فَلَم يَدَعِ النَّبِيُّ أحَداً مِن أفناءِ العَرَبِ ولا مِنَ الأَوسِ وَالخَزرَجِ وغَيرِهِم مِن سائِرِ النّاسِ مِمَّن يَخافُ عَلى نَقضِهِ ومُنازَعَتِهِ، ولا أحَداً مِمَّن يَرانی بِعَينِ البَغضاءِ مِمَّن قَد وَتَرتُهُ بِقَتلِ أبیهِ أو أخیهِ أو حَمیمِهِ إلّا وَجَّهَهُ فی ذلِكَ الجَيشِ؛
آن گاه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام عارضه اش (مسمومیّتی) که منجرّ به شهادتش(1) شد، دستور به آماده سازى لشکرى به فرماندهى اسامة بن زید داد و از خاندان عرب یا از اوسیان و خزرجیان و دیگر کسانى که از پیمان شکنى و درگیرى شان با من واهمه داشت و یا آنانى که من به خاطر کشتن پدر یا برادر و یا نزدیکان آن ها ضربه اى به ایشان زده بودم و نسبت به من کینه داشتند، احدى را وا نگذاشت و همه را در آن سپاه گنجاند؛
ولا مِنَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ، وَالمُسلِمینَ وغَيرِهِم، وَالمُؤَلَّفَةِ قُلوبُهُم، وَالمُنافِقینَ؛ لِتَصفُوَ قُلوبُ مَن يَبقى مَعی بِحَضرَتِهِ ولِئَلّا يَقولَ قائِلٌ شَيئاً مِمّا أکرَهُهُ، ولا يَدفَعَنی دافِعٌ مِنَ الوِلايَةِ وَالقِيامِ بِأَمرِ رَعِيَّتِهِ مِن بَعدِهِ.
هم چنین همۀ مهاجران و انصار، مسلمانان و غیر آنان و مؤلّفة قلوبهم(2) و منافقان را، تا دل آنانى را که هم راه من در حضورش مى مانند، پاک و خالص
ص: 147
گردانَد و کسى چیزى که موجب رنجش من مى گردد، نگوید و کسى بعد از از دنیا رفتن آن حضرت، مرا از ولایت و به دست گرفتن امور امّتش باز ندارد.
ثُمَّ کانَ آخِرُ ما تَكَلَّمَ بِهِ فی شَيءٍ مِن أمرِ امَّتِهِ أن يَمضِيَ جَيشُ اسامَةَ ولا يَتَخَلَّفَ عَنهُ أحَدٌ مِمّن أنهَضَ مَعَهُ، وتَقَدَّمَ فی ذلِكَ أشَدَّ التَّقَدُّمِ، و أوعَزَ فیهِ أبلَغَ الإِيعازِ، و أکَّدَ فیهِ أکثَرَ التَّأکیدِ!
آن گاه، آخرین کلامى که در بارۀ کارهاى مربوط به امّتش فرمود، این بود که سپاه اسامه حرکت کند و هیچ کس از آنانى که با اسامه اعزام کرده بود، تخلّف نکند و در این کار، شدیدترین اقدام را کرد، رساترین دستور را داد و بیش ترین پافشارى را کرد!
فَلَم أشعُر بَعدَ أن قُبِضَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) إلّا بِرِجالٍ مِن بَعثِ اسامَةَ بنِ زَيدٍ و أهلِ عَسكَرِهِ قَد تَرَكوا مَراكِزَهُم، و أخَلّوا مَواضِعَهُم، وخالَفوا أمرَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فیما أنهَضَهُم لَهُ و أمَرَهُم بِهِ وتَقَدَّمَ إلَيهِم؛ مِن مُلازَمَةِ أمیرِهِم، وَالسَّيرِ مَعَهُ تَحتَ لِوائِهِ حَتّى َينفُذَ لِوَجهِهِ الَّذی أنفَذَهُ إلَيهِ، فَخَلَّفوا أمیرَهُم مُقیماً فی عَسكَرِهِ، و أقبَلوا يَتَبادَرونَ عَلَى الخَيلِ رَكضاً إلى حَلِّ عُقدَةٍ عَقَدَهَا اللّهُ عَزَّ وجَلَّ لی ولِرَسولِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی أعناقِهِم فَحَلّوها! وعَهدٍ عاهَدُوا اللّهَ ورَسولَهُ فَنَكَثوهُ!
پس از این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، کسانى را از لشکر اسامة بن زید و آنان که با اسامه اعزام شده بودند، دیدم که پایگاه خود را ترک كرده بودند، مواضع خود را رها کرده بودند و فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را در آن چه که براى آن اعزام شان کرده بود و بدان دستورشان داده بود و برای شان درنظر گرفته بود (یعنى هم راهى با فرمانده شان و حرکت تحت فرمان او به سویى که او را گسیل داشته بود)، مخالفت کردند و فرمانده شان را تنها در سپاه رها کردند و
ص: 148
سوار بر مرکب ها چهار نعل، براى گسستن پیمانى که خداوند عزّت مند و صاحب جلال براى من و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) بر عهدۀ آنان مقرّر کرده بود، بر گشتند و آن را گسستند! و عهدى را که با خدا و پیامبرش بسته بودند، شکستند!
وعَقَدوا لِأَنفُسِهِم عَقداً ضَجَّت بِهِ أصواتُهُم، وَاختَصَّت بِهِ آراؤُهُم مِن غَيرِ مُناظَرَةٍ لِأَحَدٍ مِنّا بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ، أو مُشارَكَةٍ فی رَأیٍ، أوِ استِقالَةٍ لِما فی أعناقِهِم مِن بَيعَتی!
و براى خود، پیمانى بستند که براى آن، صدای شان به فریاد و غوغا بلند بود و تنها نظر خودشان بود، بى آن که با احدى از ما خاندان عبد المطّلب گفت و گویى کنند و یا ما را در رأى، مشارکت دهند و یا براى بیعتى که از من بر گردن شان بود، طلب فسخ کنند!
فَعَلوا ذلِكَ و أنَا بِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَشغولٌ، وبِتَجهیزِهِ عَن سائِرِ الأَشیاءِ مَصدودٌ، فَإِنَّهُ کانَ أهَمَّها، و أحَقَّ ما بُدِئَ بِهِ مِنها.
در حالى چنین کارى را کردند که من دست اندر کارِ [به خاک سپارىِ] پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم و به خاطر تجهیز آن حضرت، از همۀ کارها باز مانده بودم؛ چون تجهیز پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، مهمّ ترینِ کارها و سزاوارترینِ آن ها بود.
فَكانَ هذا یا أخَا اليَهودِ! أقرَحَ ما وَرَدَ عَلى قَلبی مَعَ الَّذی أنَا فیهِ مِن عَظیمِ الرَّزِيَّةِ وفاجِعِ المُصیبَةِ، وفَقِد مَن لا خَلَفَ مِنهُ إلَا اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى، فَصَبَرتُ عَلَيها إذ أتَت بَعدَ اُختِها عَلى تَقارُبِها وسُرعَةِ اتِّصالِها!
و اى برادر یهود! این کار (غصب خلافت)، بزرگ ترین زخمى بود که بر دل من زده شد، با آن حالى که من دچارش بودم، از جهت بزرگى مصیبت و
ص: 149
فاجعه بار بودن حادثه و از دست دادن کسى که جز خداوند دائم الخیر و بلندمرتبه، کسى جایش را نمى گرفت. من بر این مصیبت (غصب خلافت)، شکیبایى کردم که پس از مصیبت دیگر (فقدان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) با نزدیکى و سرعت آمد!
آن گاه، رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ ( (علیه السلام)) فرمود:
و أمَّا الثّالِثَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ القائِمَ بَعدَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) کانَ يَلقانی مُعتَذِراً فی كُلِّ أیّامِهِ، ويَلومُ غَيرَهُ مَا ارتَكَبَهُ مِن أخذِ حَقّی، ونَقضِ بَيعَتی، ويَسأَلُنی تَحلیلَهُ.
امّا سومى، اى برادر یهود! حاکم(1) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، در تمام دوران حاکمیّتش، مرا که مى دید، عذر مى خواست و دیگران را به خاطر آن حقّى که از من سلب کرده بود و بیعتم را گسسته بود، سرزنش مى کرد و از من مى خواست که حلالش کنم.
فَكُنتُ أقولُ: تَنقَضی أیّامُهُ ثُمَّ يَرجِعُ إلَيَّ حَقِّيَ الَّذی جَعَلَهُ اللّهُ لی عَفواً هَنیئاً مِن غَيرِ أن احدِثَ فِي الإِسلامِ مَعَ حُدوثِهِ وقُربِ عَهدِهِ بِالجاهِلِيَّةِ حَدَثاً فی طَلَبِ حَقّی بِمُنازَعَةٍ، لَعَلَّ فُلاناً يَقولُ فیها: نَعَم، وفُلاناً يَقولُ: لا، فَيَؤولُ ذلِكَ مِنَ القَولِ إلَى الفِعلِ.
من هم مى گفتم: روزگارش به پایان مى رسد و آن گاه، حقّى که خدا برایم قرار داد، با خوبى و خوشى به من باز مى گردد، بدون آن که در راه گرفتن
ص: 150
حقّم با درگیرى، حادثه اى در اسلام (به خاطر جدید بودن اسلام و نزدیکى به دوران جاهلیّت) به وجود آید و در گرفتن حقّم کسى پاسخ «آرى» بگوید و کس دیگرى پاسخ «نه» بدهد و جریان از سخن به عمل بکشد.
وجَماعَةٌ مِن خَواصِّ أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) أعرِفُهُم بِالنُّصحِ لِلّهِ ولِرَسولِهِ ولِكِتابِهِ ودینِهِ الإِسلامِ يَأتُونِّي عَوداً وبَدءاً وعَلانِيَةً وسِرّاً فَيَدعُونِّي إلى أخذِ حَقّی، ويَبذُلونَ أنفُسَهُم فی نُصرَتی، لِيُؤَدّوا إلَيَّ بِذلِكَ بَيعَتی فی أعناقِهِم؛
و گروهى از خواص یاران محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) که آن ها را به خیرخواهى براى خدا، پیامبرش، کتابش و دین او (اسلام) مى شناسم، همواره نزد من، آشکار و نهان، در رفت و آمد بودند و مرا به گرفتن حقّم فرا مى خواندند و جان شان را در راه یارى من نثار مى کردند تا حقّ بیعتى را که برگردن شان داشتم، اداء کنند؛
فَأَقولُ: رُوَيداً وصَبراً قَلیلاً؛ لَعَلَّ اللّهَ يَأتینی بِذلِكَ عَفواً بِلا مُنازَعَةٍ، ولا إراقَةِ الدِّماءِ.
امّا من مى گفتم: آرام باشید و کمى صبر کنید. شاید خداوند، بدون درگیرى و خون ریزى، حقّم را باز گرداند.
فَقَدِ ارتابَ كَثیرٌ مِنَ النّاسِ بَعدَ وَفاةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، وطَمِعَ فِي الأَمرِ بَعدَهُ مَن لَيسَ لَهُ بِأَهلٍ، فَقالَ كُلُّ قَومٍ: «مِنّا أمیرٌ»، وما طَمِعَ القائِلونَ فی ذلِكَ إلّا لِتَناوُلِ غَيرِي الأَمرَ.
بسیارى از مردم، پس از این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت دو دل شدند، و کسانى که اهلیّت نداشتند، به طمع حکومت پس از وى افتادند و هر گروهى گفت: «امیر از ما باشد»، و گویندگان این سخن، آرزویى نداشتند، جز آن که کسى غیر از من، حکومت را به دست بگیرد.
ص: 151
فَلَمّا دَنَت وَفاةُ القائِمِ وَانقَضَت أیّامُهُ صَيَّرَ الأَمرَ بَعدَهُ لِصاحِبِهِ، فَكانَت هذِهِ اُختَ اُختِها، ومَحَلُّها مِنّی مِثلُ مَحَلِّها، و أخَذا مِنّی ما جَعَلَهُ اللّهُ لی!
هنگامى که مرگ حاکم [اوّل] فرا رسید و روزگارش پایان یافت، حکومتِ پس از خود را براى یارش قرار داد. این هم نظیر آن بود و نسبت به من، مثل قبلى بود و هر دو حقّى را از من غصب کردند که خداوند براى من قرار داده بود!
فَاجتَمَعَ إلَيَّ مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِمَّن مَضَى ومِمَّن بَقِيَ مِمَّن أخَّرَهُ اللّهُ مَنِ اجتَمَعَ، فَقالوا لی فیها مِثلَ الَّذی قالوا فی اُختِها؛
برخى از یاران محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، کسانى که درگذشته اند و یا زنده اند و خداوند، مرگ شان را به تأخیر انداخته است، گرد آمدند و در این باره، همان سخنى را که در بارۀ نظیرش گفته بودند، به من گفتند و پاسخ دوم من، افزون بر پاسخ اوّلم نبود؛
فَلَم يَعدُ قولِيَ الثّانی قولِيَ الأَوَّلَ، صَبراً وَاحتِساباً ويَقیناً وإشفاقاً مِن أن تَفنى عُصبَةٌ تَأَلَّفَهُم رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِاللّینِ مَرَّةً وبِالشِّدَّةِ اخرى، وبِالنُّذرِ مَرَّةً وبِالسَّيفِ اخرى، حَتّى لَقَد کانَ مِن تَأَلُّفِهِ لَهُم أن کانَ النّاسُ فی الكَرِّ وَالفِرارِ وَالشَّبَعِ وَالرَّيِّ وَاللِّباسِ وَالوِطاءِ وَالدِّثارِ، ونَحنُ أهلُ بَيتِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) لا سُقوفَ لِبُيوتِنا ولا أبوابَ ولاسُتورَ إلَا الجَرائِدُ وما أشبَهَها! ولا وِطاءَ لَنا، ولا دِثار عَلَينا! يَتَداوَلُ الثَّوبَ الواحِدَ فِي الصَّلاةِ أکثَرُنا! ونَطوِي اللَّيالِيَ وَالأَيّامَ عامَّتُنا، ورُبَّما أتانَا الشَّيءُ مِمّا أفاءَهُ اللّهُ عَلَينا وصَيَّرَهُ لَنا خاصَّةً دونَ غَيرِنا ونَحنُ عَلى ما وَصَفتُ مِن حالِنا فَيُؤثِرُ بِهِ رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) أربابَ النِّعَمِ وَالأَموالِ تَأَلُّفاً مِنهُ لَهُم.
ص: 152
با شکیبایى و به حساب خدا گذاشتن و یقین و دل سوزى به این که اجتماعى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، گاه با نرمى و گاه با تندى، زمانى با ترساندن و گاه با شمشیر به هم آورده بود، از بین نرود، به گونه اى که برخى از «مؤلّفة قلوبهم» در کرّ و فرّ، سیرى و سیرابى، و پوشش و دارایى، و برخوردار از زیرانداز و روانداز بودند، حالْ آن که ما کسان محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، خانه های مان بى سقف بود و جز برگ درخت خرما و امثال آن، چیزى به عنوان در و پرده نداشت! نه زیرانداز داشتیم و نه رواندازى برای مان بود! در نماز، یک لباس، بین اکثر ما دست به دست مى گشت! روزها و شب هاى سال مان مى گذشت و گاه پیش مى آمد که از آن چه خدا براى ما «فَىء»(1) قرار داده بود و ویژۀ ما ساخته بود، چیزى به ما مى رسید و ما در شرائطى بودیم که بیان کردم؛ امّا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، برخورداران از نعمت و مال را به خاطر جذب آنان، بر ما مقدّم مى داشت.
فَكُنتُ أحَقَّ مَن لَم يُفَرِّق هذِهِ العُصبَةَ الَّتی أَلَّفَها رَسولُ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ولَم يَحمِلها عَلَى الخُطَّةِ الَّتی لا خَلاصَ لَها مِنها دونَ بُلوغِها، أو فَناءِ آجالِها؛
و من براى درهم نپاشاندن این جمع که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرد آورده بود و نکشاندن آن ها به مسیرى که از آن رهایى نبود جز آن که به آخر کار برسد و یا عمرها به پایان رسد، سزاوارتر بودم؛
ص: 153
لِأَنّی لَو نَصَبتُ نَفسی فَدَعَوتُهُم إلى نُصرَتی کانوا مِنّی وفی أمری عَلى إحدى مَنزِلَتَينِ: إمّا مُتَّبِعٌ مُقاتِلٌ، وإمّا مَقتولٌ - إن لَم يَتَّبِعِ الجَمیعَ -؛ وإمّا خاذِلٌ يَكفُرُ بِخِذلانِهِ - إن قَصَّرَ فی نُصرَتی أو أمسَكَ عَن طاعَتی -!
چون اگر من خودم را مطرح مى کردم و آنان را به یارى ام فرا مى خواندم، آنان در بارۀ من و کار من، به یکى از دو موضع کشانده مى شدند: یا پی روى مى کردند و مى جنگیدند و در نتیجه، یا کشته مى شدند - اگر از جمع، پی روى نمى کردند - ؛ و یا آن که یارى ام نمى کردند و در این صورت، با یارى نکردن - چه در یارى ام کوتاهى مى کردند و چه از انجام دادن فرمانم سر بر مى تافتند - کافر مى شدند!
وقَد عَلِمَ اللّهُ أنّی مِنهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى (علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام)، يَحُلُّ بِهِ فی مُخالَفَتی وَالإِمساكِ عَن نُصرَتی ما أحَلَّ قَومُ موسى بِأَنفُسِهِم فی مُخالِفَةِ هارونَ وتَركِ طاعَتِهِ.
و خداوند، آگاه است که جایگاه من نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، هم چون جایگاه هارون نسبت به موسى (علی نبیّنا و آله و علیهما السّلام) است و در مخالفت با من و یارى نرساندن به من، همان چیزى که بر قوم موسى در مخالفت با هارون و ترک فرمان برى اش فرود آمد، بر اینان روا بود که فرود آید.
ورَأَيتُ تَجَرُّعَ الغُصَصِ، ورَدَّ أنفاسِ الصُّعَداءِ، ولُزومَ الصَّبرِ حَتّى يَفتَحَ اللّهُ أو يَقضِيَ بِما أحَبَّ أزيَدَ لی فی حَظّی، و أرفَقَ بِالعِصابَةِ الَّتی وَصَفتُ أمرَهُم؛ «وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ قَدَراً مَقْدُوراً»(1).
ص: 154
و من جرعه جرعه خوردن غمّ ها و کشیدن آه سرد و ادامه دادن صبر را تا آن هنگام که خدا گشایش ایجاد کند و یا آن چه را دوست دارد، انجام دهد، براى خودم پر ثواب تر، و براى جمعى که وصف کردم، مناسب تر دیدم؛ «و فرمان خدا، همواره به اندازۀ مقرّر [و متناسب با توانایى] است».
ولَو لَم أتَّقِ هذِهِ الحالَةَ یا أخَا اليَهودِ! ثُمَّ طَلَبتُ حَقّی لَكُنتُ أولى مِمَّن طَلَبَهُ؛ لِعِلمِ مَن مَضى مِن أصحابِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ومَن بِحَضرَتِكَ مِنهُ بِأَنّی كُنتُ أکثَرَ عَدَداً، و أعَزَّ عَشیرَةً، و أمنَعَ رِجالاً و أطوَعَ أمراً، و أوضَحَ حُجَّةً، و أکثَرَ فِي هذَا الدّینِ مَناقِبَ وآثاراً، لِسَوابِقی وقَرابَتی ووِراثَتی؛ فَضلاً عَنِ استِحقاقی ذلِكَ بِالوَصِيَّةِ الَّتی لا مَخرَجَ لِلعِبادِ مِنها، وَالبَيعَةِ المُتَقَدِّمَةِ فی أعناقِهِم مِمَّن تَناوَلَها.
اى برادر یهود! اگر من این حالت را پاس نمى داشتم و حقّم را مى خواستم، نسبت به آنان که آن را خواستند، سزاوارتر بودم؛ چون یاران درگذشتۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اینانى که در این جا پیش تو هستند، مى دانند که من نیروى بیش ترى داشتم، قبیله ام عزیزتر بود، مردان پا برجاتر داشتم، پُرفرمان برتر بودم، حجّتم واضح تر بود و در این دین، پر فضیلت تر و پر اثرتر بودم، به جهت سوابق و خویشاوندى و وراثتم؛ افزون بر استحقاقم بر حاکمیّت، به خاطر وصیّتى که مردم، گریزى از آن نداشتند و بیعت پیشینى که در گردن آنانى بود که آن [حاکمیّت] را در دست گرفتند.
وقَد قُبِضَ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم) وإنَّ وِلايَةَ الاُمَّةِ فی يَدِهِ وفی بَيتِهِ، لا فی يَدِ الاُلى تَناوَلوها ولا فی بُيوتِهِم، ولَأَهلُ بَيتِهِ الَّذینَ أذهَبَ اللّهُ عَنهُمُ الرِّجسَ وطَهَّرَهُم تَطهیرا أولى بِالأَمرِ مِن بَعدِهِ مِن غَيرِهِم فی جَمیعِ الخِصالِ.
ص: 155
و محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشت و رفت، در حالی که ولایت امّت در دستش و در بیتش بود و نه در دست آنانى که حکومت را به دست گرفتند یا بیوت آنان. و به راستی خاندان او که خداوند، ناپاکى را از آنان دور ساخت و پاک شان گردانْد پس از او به حاکمیّت، از همه جهت، سزاوارتر بودند از غیر آنان.
آن گاه رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا این چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
علىّ (علیه السلام) فرمود:
و أمَّا الرّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ، فَإِنَّ القائِمَ بَعدَ صاحِبِهِ کانَ يُشاوِرُنی فی مَوارِدِ الاُمورِ فَيُصدِرُها عَن أمری، ويُناظِرُنی فی غَوامِضِها فَيُمضیها عَن رَأیی، لا أعلَمُ أحَداً ولايَعلَمُهُ أصحابی يُناظِرُهُ فی ذلِكَ غَيری، ولا يَطمَعُ فِي الأَمرِ بَعدَهُ سِوايَ،
و امّا چهارمى، اى برادر یهود! آن کس که پس از هم راهش زمام امور را به دست گرفت(1)، در کارها با من رای زنى مى کرد و طبق نظر من عمل مى کرد و در کارهاى پیچیده، با من گفت و گو مى کرد و طبق رأى من عمل مى کرد و نه من و نه یاران من، کسى جز مرا نمى شناسند که او در مسائل حکومتى با وى گفت و گو کرده باشد و پس از او، جز من به کسى در حکومت، نظر نبود.
فَلَمّا أن أتَتهُ مَنِيَّتُهُ عَلى فَجأَةٍ بِلا مَرَضٍ کان قَبلَهُ، ولا أمرٍ کانَ أمضاهُ فی صِحَّةٍ مِن بَدَنِهِ، لَم أشُكَّ أنّی قَدِ استَرجَعتُ حَقّی فی عافِيَةٍ بِالمَنزِلَةِ الَّتی كُنتُ أطلُبُها،
ص: 156
وَالعاقِبَةِ الَّتی كُنتُ ألتَمِسُها، وإنَّ اللّهَ سَيَأتی بِذلِكَ عَلى أحسَنِ ما رَجَوتُ، و أفضَلِ ما أمَّلتُ.
پس زمانی که بدون بیمارى پیشین، مرگش ناگهان فرا رسید و با توجّه به این که در دوران سلامت بدنش کارى [در مورد جانشینى پس از خود] انجام نداده بود، تردیدى به خود راه ندادم که در آرامش، حقّم بر مى گردد و به جایگاهى که مى خواستم، دست مى یابم و به پایانى که مى جستم، مى رسم و خداوند، به به ترین شیوه اى که مى خواستم و برترین نوعى که آرزو مى کردم، آن را تحقّق مى دهد.(1)
وکانَ مِن فِعلِهِ أن خَتَمَ أمرَهُ بِأَن سَمّى قَوماً أنَا سادِسُهُم، ولَم يَستَوِنی(2) بِواحِدٍ مِنهُم، ولا ذَكَرَ لی حالاً فی وِراثَةِ الرَّسولِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ولا قَرابَةٍ، ولا صِهرٍ، ولا نَسَبٍ، ولا لِواحِدٍ مِنهُم مِثلُ سابِقَةٍ مِن سَوابِقی، ولا أثَرٌ مِن آثاری، وصَيَّرَها شورى بَينَنا، وصَيَّرَ ابنَهُ فیها حاكِماً عَلَينا، و أمَرَهُ أن يَضرِبَ أعناقَ النَّفَرِ السَّتَّةِ الَّذینَ صَيَّرَ الأَمرَ فیهم إن لَم يُنفِذوا أمرَهُ، وكَفى بِالصَّبرِ عَلى هذا یا أخَا اليَهودِ صَبراً.
ص: 157
امّا از کارهاى او آن بود که با نامزد کردن افرادى که من ششمین آن ها(1) بودم، کارش را پایان داد و [حتّى] مرا با هیچ کدام برابر ننشاند و ویژگى وراثت من از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و خویشاوندى و دامادى او و نسب مرا یاد نکرد، حال آن که هیچ کدام از آنان، سابقه اى چون سابقۀ من نداشتند و از جاى پایى چون جاى پاى من، برخوردار نبودند، و کار را بین ما بر اساس شورا قرار داد و فرزندش را در این کار، حاکم بر ما برگزید و دستور داد که اگر فرمانش را به کار نگیرند، گردن شش نفرى که حاکمیّت را در بین آنان قرار داده بود، بزند! اى برادر یهود! براى صبور بودن، صبر بر این امر، بسنده است.
فَمَكَثَ القَومُ أیّامَهُم كُلَّها كُلٌّ يَخطُبُ لِنَفسِهِ، و أنَا مُمسِكٌ عَن أن سَأَلونی عَن أمری، فَناظَرتُهُم فی أیّامی و أیّامِهِم، وآثاری وآثارِهِم، و أوضَحتُ لَهُم ما لَم يَجهَلوهُ مِن وُجوهِ استِحقاقی لَها دونَهُم، وذَكَّرتُهُم عَهدَ رَسولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله إلَيهِم، وتأکیدَ ما أکَّدَهُ مِنَ البَيعَةِ لی فی أعناقِهِم؛
افراد [شورا] تا پایان مهلت شان درنگ کردند، و هر کدام، حاکمیّت را براى خود مى خواستند و من از این که از حاکمیّتم پرسش شود، خوددارى مى ورزیدم. سپس از روزگار خودم و روزگار آنان، و از نقش خود و آنان، با آنان محاجّه کردم و آن چه را که بدان ناآگاه نبودند و دلائلى را که بر استحقاق من و نه آنان به خلافت دلالت مى کرد، برای شان توضیح دادم و
ص: 158
پیمانى را که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان گرفته بود و تأکیدى را که نسبت به بیعت من که بر عهده شان بود داشت، به یادشان آوردم؛
دَعاهُم حُبُّ الإِمارَةِ، وبَسطُ الأَيدی وَالأَلسُنِ فِي الأَمرِ وَالنَّهيِ، وَالرُّكونُ إلَى الدُّنیا، وَالِاقتِداءُ بِالماضینَ قَبلَهُم إلى تَناوُلِ ما لَم يَجعَلِ اللّهُ لَهُم!
امّا ریاست دوستى و علاقه به سیطرۀ عملى و زبانى در امر و نهى، دل بستگى به دنیا و پی روى از گذشتگان شان، آنان را به در دست گرفتن آن چه که خدا برای شان قرار نداده بود، کشاند!
فَإِذا خَلَوتُ بِالواحِدِ ذَكَّرتُهُ أیّامَ اللّهِ، وحَذَّرتُهُ ما هُوَ قادِمٌ عَلَيهِ وصائِرٌ إلَيهِ، التَمَسَ مِنّی شَرطاً أن اُصَيِّرَها لَهُ بَعدی!
و وقتى با یکى(1) از آنان تنها شدم، ایّام الله را به یادش آوردم و از آن چه که بدان اقدام کرده بود و در آن مسیر، گام بر مى داشت، برحذرش داشتم، او از من این شرط را خواست که حکومت را پس از خود، به او وا گذارم!
فَلَمّا لَم يَجِدوا عِندی إلَا المَحَجَّةَ البَيضاءَ، وَالحَملَ عَلى كِتابِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ ووَصِيَّةِ الرَّسولِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، وإعطاءَ كُلِّ امرِئٍ مِنهُم ماجَعَلَهُ اللّهُ لَهُ، ومَنعَهُ ما لَم يَجعَلِ اللّهُ لَهُ، أزالَها عَنّی إلَى ابنِ عَفّانَ؛ طَمَعاً فِي الشَّحیحِ مَعَهُ فیها!
ولى وقتى که نزد من جز راه روشن و وادار کردن جامعه بر طبق کتاب خداوند عزّت مند و صاحب جلال و وصیّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، و دادن به هرکدام از آنان آن چه را که خدا برایش مقرّر داشته است و بازداشتن وى از آن چه که
ص: 159
خدا از آن بازش داشته است، ندید، حکومت را از من به نفع [عثمان] پسر عفّان تغییر داد، به خاطر طمعى که در وى براى خلافت خودش داشت!
وَابنُ عَفّانَ رَجُلٌ لَم يَستَوِ بِهِ وبِواحِدٍ مِمَّن حَضَرَهُ حالٌ قَطُّ، فَضلاً عَمَّن دونَهُم، لا بِبَدرٍ الَّتی هِيَ سَنامُ فَخرِهِم ولا غَيرِها مِنَ المَآثِرِ الَّتی أکرَمَ اللّهُ بِها رَسولَهُ، ومَنِ اختَصَّهُ مَعَهُ مِن أهلِ بَيتِهِ ( (علیهم السلام)).
و پسر عفّان، مردى بود که نه با وى و نه با هیچ کدام از آنان که با او بودند، هرگز برابرى نکرده بود چه برسد به دیگران؛ نه در بدر که قلّۀ افتخارشان بود [افتخارى کسب کرده بود]، و نه در غیر آن از جنگ هایى که خداوند، فرستادۀ خودش را بدان ها اکرام کرد و با وى، کسانى از اهل بیتش ( (علیهم السلام)) را [نیز] بدان ها ویژه ساخت.
ثُمَّ لَم أعلَمِ القَومَ أمسَوا مِن يَومِهِم ذلِكَ حَتّى ظَهَرَت نَدامَتُهُم، ونَكَصوا عَلى أعقابِهِم، و أحالَ بَعضُهُم عَلى بَعضٍ! كُلٌّ يَلومُ نَفسَهُ ويَلومُ أصحابَهُ، ثُمَّ لَم تَطُلِ الأَيّامُ بِالمُستَبِدِّ بِالأَمرِ - ابنِ عَفّانَ - حَتّى أکفَروهُ وتَبَرَّؤوا مِنهُ، ومَشى إلى أصحابِهِ خاصَّةً وسائِرَ أصحابِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) عامَّةً يَستَقیلُهُم مِن بَيعَتِهِ، ويَتوبُ إلَى اللّهِ مِن فَلتَتِهِ!
بر مردم، چند روز از آن روزشان نگذشته بود که پشیمانى شان آشکار شد و عقب نشینى کردند و هر کدام دیگرى را مقصّر دانستند! هر کس خویش را و یاران خود را سرزنش مى کرد. از روزگار حاکمیّت آن مستبدّ – پسر عفّان - چندان نگذشته بود که او را تکفیر کردند و از او بیزارى جستند و [او] به سوى یاران ویژۀ خود و نیز دیگر یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و درخواست برگشت از بیعت شان کرد و از اشتباه خود، به درگاه خدا توبه کرد!
ص: 160
فَكانَت هذِهِ یا أخَا اليَهودِ! أکبَرَ مِن اُختِها، و أفظَعَ و أحرى أن لا يُصبَرَ عَلَيها! فَنالَنی مِنهَا الَّذی لا يُبلَغُ وَصفُهُ، ولا يُحَدُّ وَقتُهُ، ولَم يَكُن عِندی فیها إلَا الصَّبرُ عَلى ما أمَضُّ و أبلَغُ مِنها!
اى برادر یهود! این از نظیرش بزرگ تر و فجیع تر و سزاوارتر براى ناشکیبایى بود! از این، چیزى به من رسید که قابل وصف نیست و زمانش پایان پذیر نیست و من را در این خصوص، جز شکیبایى بر آن چه مى چشم و از آن به من مى رسد، چاره اى نبود!
ولَقَد أتانِيَ الباقونَ مِنَ السِّتَّةِ مِن يَومِهِم كُلٌّ راجِعٌ عَمّا کانَ رَكِبَ مِنّی يَسأَلُنی خَلعَ ابنِ عَفّانَ، وَالوُثوبَ عَلَيهِ، و أخذَ حَقّی، ويُؤتینی صَفقَتَهُ وبَيعَتَهُ عَلَى المَوتِ تَحتَ رايَتی، أو يَرُدَّ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ عَلَيَّ حَقّی.
همۀ باقى ماندۀ آن شش تن، نزد من آمدند و از آن چه در حقّ من مرتکب شده بودند، بر گشتند و از من مى خواستند که پسر عفّان را خلع کنم و بر او یورش برم و حقّم را بگیرم و به من دست داده، بیعت بر مرگ زیر پرچم من یا دست یابى به حقّم را پیشنهاد کردند.
فَوَاللّهِ یا أخَا اليَهودِ! ما مَنَعَنی مِنها إلَا الَّذی مَنَعَنی مِن اُختَيها قَبلَها، ورَأَيتُ الإِبقاءَ عَلى مَن بَقِيَ مِنَ الطّائِفَةِ أبهَجَ لی وآنَسَ لِقَلبی مِن فَنائِها، وعَلِمتُ أنّی إن حَمَلتُها عَلى دَعوَةِ المَوتِ رَكِبتُهُ.
سوگند به خدا اى برادر یهود! چیزى مرا از این کار باز نداشت، جز همان که مرا از دو نظیر آن باز داشت؛ و دیدم که ماندن با آن چه که از جمع (جامعۀ اسلامى) مانده، براى من شادى آورتر و با دل من مأنوس تر از نابود شدن آنان است، و مى دانستم که اگر جمع را بر جان نثارى فراخوانم، اجابت مى کنند.
ص: 161
فَأَمّا نَفسی فَقَد عَلِمَ مَن حَضَرَ مِمَّن تَرى ومَن غابَ مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنَّ الموتَ عِندی بِمَنزِلَةِ الشَّربَةِ البارِدَةِ فِي اليَومِ الشَّدیدِ الحَرِّ مِن ذِي العَطَشِ الصَّدى!(1)
امّا نسبت به خودم، همۀ اینانى که هستند و مى بینى و [نیز] یاران غائب حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) مى دانند که مرگ در نزد من، چون نوشیدنى سرد در روز گرم براى فردى بسیار تشنه است!
ولَقَد كُنتُ عاهَدتُ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ و رَسولَهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) أنَا وعَمّی حَمزَةُ و أخی جَعفَرٌ وَابنُ عَمّی عُبَيدَةُ عَلى أمرٍ وَفَينا بِهِ لِلّهِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ، فَتَقَدَّمَنی أصحابی وتَخَلَّفتُ بَعدَهُم لِما أرادَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ، فَأَنزَلَ اللّهُ فینا: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضىٰ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ مٰا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً»(2)
و سوگند به خدا، من و عمویم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمویم عبیده با خداوند عزّت مند و صاحب جلال و فرستادۀ او، بر مرگ، پیمان بستیم و آن را براى خداوند عزّت مند و صاحب جلال و فرستاده اش به سرانجام رساندیم. یاران من بر من پیشى گرفتند و من به ارادۀ خداوند عزّت مند و صاحب جلال از آن جمع، باز ماندم و خداوند در بارۀ ما این آیه را نازل کرد: «از میان مؤمنان مردانى اند که به آن چه با خدا عهد بستند، صادقانه وفاء کردند. برخى
ص: 162
از آنان به شهادت رسیدند و برخى از آنان در [همین] انتظارند و [هرگز عقیدۀ خود را] تبدیل نکردند».
حَمزَةُ وجَعفَرٌ وعُبَيدَةُ، و أنَا وَاللّهِ المُنتَظِرُ یا أخَا اليَهودِ! وما بَدَّلتُ تَبدیلاً.
حمزه و جعفر و عبیده، [به شهادت رسیدند] و من سوگند به خدا آن منتظرم اى برادر یهود! و هیچ چیزى را تبدیل نکردم.
وما سَكَّتَنی عَنِ ابنِ عَفّانَ وحَثَّنی عَلَى الإِمساكِ عَنهُ إلّا أنّی عَرفتُ مِن أخلاقِهِ فیمَا اختَبَرتُ مِنهُ بِما لَن يَدَعَهُ حَتّى يَستَدعِيَ الأَباعِدَ إلى قَتلِهِ وخَلعِهِ، فَضلاً عَنِ الأَقارِبِ؛ و أنَا فی عُزلَةٍ، فَصَبَرتُ حَتّى کانَ ذلِكَ، لَم أنطِق فیهِ بِحَرفٍ مِن «لا» ولا «نَعَم».
و چیزى مرا نسبت به پسر عفّان، ساکت نکرد و بر دست شستن از او تشویق نکرد، جز آن چه که من از اخلاق او بر پایۀ آن چه که تجربه کرده بودم، مى دانستم که وى حکومت را رها نمى کند، جز آن که حتّى افراد بسیار دور هم به کشتن و خلعش فراخوانده شوند، چه رسد به نزدیکان؛ و من در گوشه گیرى بودم و شکیبایى کردم تا آن اتّفاق، پیش آمد و «آرى» یا «نه»اى نگفتم.
ثُمَّ أتانِيَ القَومُ و أنَا عَلِمَ اللّهُ کارِهٌ؛ لِمَعرِفَتی بِما تَطاعَموا بِهِ مِنِ اعتِقالِ الأَموالِ، وَالمَرَحِ فِي الأَرضِ، وعِلمِهِم بِأَنَّ تِلكَ لَيسَت لَهُم عِندی، وشَدیدٌ عادَةٌ مُنتَزِعَةٌ! فَلَمّا لَم يَجِدوا عِندی تَعَلَّلُوا الأَعالیلَ.
آن گاه، مردم نزد من آمدند و خدا مى داند که من دوست نداشتم؛ چون مى دانستم که به اموالى که در چنگ داشتند و زمین هایى که داشتند، تطمیع شده بودند و مى دانستند که نزد من، چنین چیزهایى نیست و ترک عادت،
ص: 163
سخت است! و هنگامى که آن چیزها را نزد من نیافتند، در پى بهانه تراشى افتادند.
آن گاه، آن حضرت، رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا چنین نیست؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
فرمود:
و أمَّا الخامِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإنَّ المُتابِعینَ لی لَمّا لَم يَطمَعوا فی تِلكَ مِنّی وَثَبوا بِالمَرأَةِ عَلَيَّ و أنَا وَلِيُّ أمرِها، وَالوَصِيُّ عَلَيها، فَحَمَلوها عَلَى الجَمَلِ، وشَدّوها عَلَى الرِّحالِ، و أقبَلوا بِها تَخبِطُ الفَيافِيَ، وتَقطَعُ البَرارِيَ، وتَنبَحُ عَلَيها كِلابُ الحَوأَبِ، وتُظهِرُ لَهُم عَلاماتِ النَّدَمِ فی كُلِّ ساعَةٍ وعِندَ كُلِّ حالٍ، فی عُصبَةٍ قَد بايَعونی ثانِيَةً بَعدَ بَيعَتِهِمُ الاُولى فی حَياةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، حَتّى أتَت أهلَ بَلدَةٍ قَصیرَةٍ أیدیهِم، طَویلَةٍ لِحاهُم، قَلیلَةٍ عُقولُهُم، عازِبَةٍ آراؤُهُم، وهُم جیرانُ بَدوٍ، ووُرّادُ بَحرٍ؛ فَأَخرَجَتهم يَخبِطونَ بِسُيوفِهِم مِن غَيرِ عِلمٍ، ويَرمونَ بِسِهامِهِم بِغَيرِ فَهمٍ!
و امّا پنجم، اى برادر یهود! پیروان من وقتى نتوانستند در حکومت، بر من طمع ورزند، زنى(1) را علیه من تحریک كردند، در حالى که من ولىّ امر او بودم و وصىّ بر او بودم. او را بر شترى سوار کردند و به حرکت وا داشتند و او را در بیابان هاى گسترده، پیش بردند. بیابان ها را پشت سر گذاشت. سگ هاى حَوأب بر وى پارس کردند و نشانه هاى پشیمانى در هر ساعت و هر آن، برای شان آشکار مى شد. [آن زن] در جمع گروهى آمد که با من براى دومین بار پس از بیعت در زمان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کرده بودند تا آن که به اهل شهرى
ص: 164
رسیدند که دستان شان کوتاه،(1) سرزنش شان بسیار، خِردهای شان کم، دیدگاه های شان به دور [از درستى]، همسایۀ بیابان و حاشیه نشین دریا بودند؛ آنان را حرکت دادند تا بدون آگاهى، شمشیر بزنند و بدون فهم، تیراندازى کنند!
فَوَقَفتُ مِن أمرِهِم عَلَى اثنَتَينِ كِلتاهُما فی مَحَلَّةِ المَكروهِ؛ مِمَّن إن كَفَفتُ لَم يَرجِع ولمَ يَعقِل، وإن أقَمتُ كُنتُ قَد صِرتُ إلَى الَّتی كَرِهتُ.
در برابر آنان، بر سر دوراهى قرار گرفتم که هر دو راه، جاى ناخوشایندى بود؛ در برابر کسانى که اگر دست مى کشیدم، بر نمى گشتند و خردورزى نمى کردند، و اگر پایدارى مى کردم، به کارى کشانده مى شدم که دوست نداشتم.
فَقَدَّمتُ الحُجَّةَ بِالإِعذارِ وَالإِنذارِ، ودَعَوتُ المَرأَةَ إلَى الرُّجوعِ إلى بَيتِها، وَالقَومَ الَّذینَ حَمَلوها عَلَى الوَفاءِ بِبَيعَتِهِم لی، وَالتَّركِ لِنَقضِهِم عَهدَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ فِيَّ، و أعطَيتُهُم مِن نَفسی كُلَّ الَّذی قَدَرتُ عَلَيهِ، وناظَرتُ بَعضَهُم فَرَجَعَ، وذَكَّرتُ فَذَكَرَ.
با بیان دلیل و هشدار، حجّت را پیش داشتم و آن زن را به برگشت به خانه اش، و مردمى را که او را آورده بودند، به وفاء بر بیعت شان با من و عدم نقض عهدى که با خداوند عزّت مند و صاحب جلال در بارۀ من بسته بودند، فرا
ص: 165
خواندم و هرچه در توان داشتم، برای شان به کار گرفتم و با برخى از آنان، گفت و گو کردم که باز گشت و یادش آوردم و متذکّر شد.(1)
ثُمَّ أقبَلتُ عَلَى النّاسِ بِمِثلِ ذلِكَ فَلَم يَزدادوا إلّا جَهلاً وتَمادِياً وغَيّاً! فَلَمّا أبَوا إلّا هِيَ، رَكِبتُها مِنهُم.
آن گاه، رو به مردم کردم، با همان نصیحت ها؛ ولى تنها نادانى، سرکشى و طغیان شان فزونى یافت! و چون غیر از جنگ را نخواستند، بر آنان به جنگ دست زدم.
فَكانَت عَلَيهِمُ الدَّبرَةُ، وبِهِمُ الهَزیمَةُ، ولَهُمُ الحَسرَةُ، وفیهِمُ الفَناءُ وَالقَتلُ؛ وحَمَلتُ نَفسی عَلَى الَّتی لَم أجِد مِنها بُدّاً، ولَم يَسَعنی إذ فَعَلتُ ذلِكَ.
پس ادبار، فرار و حسرت، بر آنان بود و نابودى و کشته شدن در بین شان؛ و من، خود را به کارى وا داشتم که از آن، چاره اى ندیدم و هنگامى که چنین کردم، راهى جز آن برایم نبود.
و أظهَرتُهُ آخِراً مِثلُ الَّذی وَسَعَنی مِنهُ أوَّلاً؛ مِنَ الإِغضاءِ وَالإِمساكِ، ورَأَيتُنی إن أمسَكتُ كُنتُ مُعیناً لَهُم عَلَيَّ بِإِمساکی عَلى ما صاروا إلَيهِ، وطَمِعُوا فیهِ مِن تَناوُلِ الأَطرافِ، وسَفكِ الدِّماءِ، وقَتلِ الرَّعِيَّةِ، وتَحکیمِ النِّساءِ النَّواقِصِ العُقولِ وَالحُظوظِ عَلى كُلِّ حالٍ، كَعادَةِ بَنی الأَصفَرِ ومَن مَضى مِن مُلوكِ سَبَاً وَالاُمَمِ الخالِيَةِ، فَأَصیرُ إلى ما كَرِهتُ أوَّلاً وآخِراً.
ص: 166
چشم پوشى و خوددارى اى را که در آغاز برایم امکان داشت، در پایان، آشکار کردم و دیدم که اگر [از جنگ] خوددارى مى کردم، با خوددارى کردنم، آنان را بر ضدّ خود، در آن چه انجام دادند و طمع ورزیدند یارى کرده بودم؛ که عبارت بود از: دست درازى کردن به اطراف، خون ریزى، کشتار توده، و حاکم ساختن زنان ناقص خِرد و کم بهره در هر حال، هم چون روش رومیان و پادشاهان سبأ و ملّت هاى گذشته. و به کارى دست یازیدم که در آغاز و انجام آن، ناچار بودم.
وقَد أهمَلتُ المَرأَةَ وجُندَها يَفعَلونَ ما وَصَفتُ بَينَ الفَریقَينِ مِنَ النّاسِ، ولَم أهجُم عَلَى الأَمرِ إلّا بعَدَما قَدَّمتُ و أخَّرتُ، وتَأَنَّيتُ وراجَعتُ، و أرسَلتُ وسافَرتُ، و أعذَرتُ و أنذَرتُ، و أعطَيتُ القَومَ كُلَّ شَيءٍ التَمَسوهُ بَعدَ أن عَرَضتُ عَلَيهِم كُلَّ شَيءٍ لَم يَلتَمِسوهُ. فَلَمّا أبَوا إلّا تِلكَ، أقدَمتُ عَلَيها، فَبَلَغَ اللّهُ بی وبِهِم ما أرادَ، وکانَ لی عَلَيهِم بِما کانَ مِنّی إلَيهِم شَهیداً.
آن زن و سپاهش را مهلت دادم تا آن چه را که برای شان وصف کردم، انجام دهند و بر کارى اقدام نکردم، مگر بعد از آن که سبک و سنگین کردم، تأمّل کردم و باز گشتم، نامه فرستادم و خود نیز [نزدشان] رفتم، راه عذر را بستم و بیم دادم و به آنان، هر چیزى که مى خواستند، دادم و هر آن چه را هم که نمى خواستند، پیشنهاد کردم.
هنگامى که جز جنگ را نخواستند، بدان اقدام کردم. خداوند، آن چه را که اراده کرده بود، به من و آنان رساند و خداوند، به آن چه که از من به آنان رسیده بود، براى من بر ضدّ آنان، گواه است.
آن گاه، رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
ص: 167
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
پس فرمود:
و أمَّا السّادِسَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَتَحکیمُهُمُ الحَكَمَينِ وُمحارَبَةُ ابنِ آكِلَةِ الأَكبادِ وهُوَ طَلیقٌ مُعانِدٌ لِلّهِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ وَالمُؤمِنینَ مُنذُ بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله و سلم) إلى أن فَتَحَ اللّهُ عَلَيهِ مَكَّةَ عَنوَةً! فَاُخِذَت بَيعَتُهُ وبَيعَةُ أبیهِ لی مَعَهُ فی ذلِكَ اليَومِ وفی ثَلاثَةِ مَواطِنَ بَعدَهُ، و أبوهُ بِالأَمسِ أوَّلَ مَن سَلَّمَ عَلَيَّ بِإِمرَةِ المؤُمِنینَ، وجَعَلَ يَحُثُّنی عَلَى النُّهوضِ فی أخَذِ حَقّی مِنَ الماضینَ قَبلی، ويُجَدِّدُ لی بَيعَتَهُ كُلَّما أتانی.
و امّا ششم، اى برادر یهود! داورى حَكَمین از سوى آنان و جنگ پسر زن جگرخوار(1) (معاویه) بود. او آزاد شده (طلیق)(2) و دشمن خداوند عزّت مند و صاحب جلال و پیامبر خدا و مؤمنان بود از روزى که خداوند، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر انگیخت تا روزى که خداوند، مکّه را به زور براى آن حضرت گشود! و در آن روز و در سه جاى دیگر، بیعت او و پدرش براى من گرفته شد. پدرش دیروز اوّلین کسى بود که به عنوان امیر مؤمنان بر من سلام کرد و مرا تشویق مى کرد که براى گرفتن حقّم از گذشتگان، قیام کنم و هر وقت پیش من مى آمد، بیعتش را تجدید مى کرد.
و أعجَبُ العَجَبِ أنَّهُ لَمّا رَأى رَبّی تَبارَكَ وتَعالى قَد رَدَّ إلَيَّ حَقّی و أقَرَّ فی مَعدِنِهِ، وَانقَطَعَ طَمَعُهُ أن يَصیرَ فی دینِ اللّهِ رابِعاً، وفی أمانَةٍ حُمِّلناها حاكِماً، كَرَّ عَلَى
ص: 168
العاصِي بنِ العاصِ فَاستَمالَهُ، فَمالَ إلَيهِ، ثُمَّ أقبَلَ بِهِ بَعدَ أن أطمَعَهُ مِصرَ؛ وحَرامٌ عَلَيهِ أن يَأخُذَ مِنَ الفَيءِ دونَ قِسمِهِ دِرهَماً، وحَرامٌ عَلَى الرّاعی إیصالُ دِرهَمٍ إلَيهِ فَوقَ حَقِّهِ.
شگفت ترین شگفتی آن که هنگامى که معاویه دید پروردگارم که دائم الخیر و بلندمرتبه است، حقّ مرا به خودم برگردانْد و آن را در جاى خود، مستقرّ کرد و طمعش از این که در دین خدا فرد چهارم(1) باشد و در امانتى که آن را بر دوش کشیدیم، حاکم گردد قطع شد، به عصیان گر فرزند عاص، روى آورد و از او دل جویى کرد و او هم به طرفش متمایل شد و پس از آن که طمع مصر را در او افکند، به او روى آورد؛ حالْ آن که بر او گرفتن درهمى بیش از حقّ خودش از بیت المال، حرام است و بر زمام دار، رساندن درهمى بیش از حقّ وى به او حرام است.
فَأَقبَلَ يَخبِطُ البِلادَ بِالظُّلمِ، ويَطَأُها بِالغَشمِ، فَمَن بايَعَهُ أرضاهُ، ومَن خالَفَهُ ناواهُ!
آن گاه، به ظلم، به نابودى شهرها پرداخت و با بدرفتارى آن ها را لگدکوب کرد، پس هرکس با او بیعت کرد، خشنودش ساخت و هر کس با او مخالفت کرد، قصد او کرد!
ثُمَّ تَوَجَّهَ إلَيَّ ناكِثاً عَلَينا، مُغیراً فِي البِلادِ شَرقاً وغَرباً، ويَمیناً وشِمالاً! وَالأَنباءُ تَأتینی وَالأَخبارُ تَرِدُ عَلَيَّ بِذلِكَ.
ص: 169
آن گاه، بیعت شکنانه به سوى من حرکت کرد و در شرق و غرب و شمال و جنوب مملکت به غارت پرداخت! خبرها به من مى رسید و گزارش هاى این امور، نزد من آورده مى شد.
فَأَتانی أعوَرُ ثَقیفٍ فَأَشارَ عَلَيَّ أن اوَلِّيَهُ البِلادَ الَّتی هُوَ بِها؛ لِاُدارِيَهُ بِما اُوَلّیهِ مِنها، وفِي الَّذی أشارَ بِهِ الرَّأيُ فی أمرِ الدُّنیا، لَو وَجَدتُ عِندَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ فی تَولِيَتِهِ لی مَخرَجاً، و أصَبتُ لِنَفسی فی ذلِكَ عُذراً.
اعور ثقیف (مغیرة بن شعبة) نزد من آمد و به من پیشنهاد کرد که او (معاویه) را در بلاد و سرزمین هایی که او آن جاست، ولایت دهم تا آن ها را طبق آن چه که او را حاکم گردانیدم، اداره کند. و در امور دنیا نظرى که وى بدان سفارش کرد، درست بود، اگر در فرمان روایى او در پیشگاه خداوند عزّت مند و صاحب جلال عذرى مى یافتم و در نزد خودم هم براى آن توجیهى پیدا مى کردم.
فَأَعلَمتُ الرَّأيَ فی ذلِكَ، وشاوَرتُ مَن أثِقُ بِنَصیحَتِهِ لِلّهِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) ولی ولِلمُؤمِنینَ؛ فَكانَ رَأيُهُ فی ابنِ آكِلَةِ الأَكبادِ كَرَأیی؛ يَنهانی عن َ تَولِيَتِهِ، ويُحَذِّرُنی أن ادخِلَ فی أمرِ المُسلِمینَ يَدَهُ؛ ولَم يَكُنِ اللّهُ لِيَرانی أتَّخِذُ المُضِلّینَ عَضُداً.
نظرم را به وى گفتم و با کسى که به خیرخواهى او براى خداوند عزّت مند و صاحب جلال و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و خودم و مؤمنان اطمینان داشتم، مشورت کردم؛ نظر او در بارۀ فرزند جگرخوار، مانند نظر من بود؛ مرا از فرمان روا ساختن او نهى کرد و از این که دست او را در کارهاى مسلمانان وارد کنم، بر
ص: 170
حذرم داشت؛ و هیچ گاه خداوند مرا نمی بیند که از گم راه کنندگان، یارى جویم.(1)
فَوَجَّهتُ إلَيهِ أخا بَجیلَةَ مَرَّةً، و أخَا الأَشعَرِيّینَ مَرَّةً، كِلاهُما رَكَنَ إلَى الدُّنیا، وتابَعَ هَواهُ فیما أرضاهُ، فَلَمّا لَم أرَهُ أن يَزدادَ فیمَا انتَهَكَ مِن مَحارِمِ اللّهِ إلّا تَمادِياً شاوَرتُ مَن مَعی مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) البَدرِيّینَ، وَالَّذینَ ارتَضَى اللّهُ عَزَّ وجَلَّ أمرَهُم ورَضِيَ عَنهُم بَعدَ بَيعَتِهِم، وغَيرِهِم مِن صُلَحاءِ المُسلِمینَ وَالتّابِعینَ، فَكُلٌّ يُوافِقُ رَأيُهُ رَأیی؛ فی غَزوِهِ ومُحارَبَتِهِ ومَنعِهِ مِمّا نالَت يَدُهُ.
بنابراین، (برای نصیحت و اتمام حجّت) یک بار فردى از قبیلۀ بجیله، و یک بار فردى از اشعریان را به سویش فرستادم که هر دو، روى به دنیا آوردند و به واسطۀ راضی نمودن آن دو (با رشوه) پی رو امیال او شدند! و چون دیدم که در شکستن حرمت هاى الهىّ توسّط او جز سرکشى نیست، با پیروان بدرى حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنانى که خداوند عزّت مند و صاحب جلال از کار آنان خشنود و پس از بیعت شان (با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان راضى شد(2) و [نیز] با دیگر مسلمانان و مؤمنان شایسته، مشورت کردم و نظر همه موافق نظر من بود در جنگ کردن با او و منع کردن وى از آن چه که در دست گرفته است.
ص: 171
وإنّی نَهَضتُ إلَيهِ بِأَصحابی، اُنفِذُ إلَيهِ مِن كُلِّ مَوضِعٍ كُتُبی، واُوَجِّهُ إلَيهِ رُسُلی، أدعوهُ إلَى الرُّجوعِ عَمّا هُوَ فیهِ، وَالدُّخولِ فیما فیهِ النّاسُ مَعی، فَكَتَبَ يَتَحَكَّمُ عَلَيَّ، ويَتَمَنّى عَلَيَّ الأَمانِيَّ، ويَشتَرِطُ عَلَيَّ شُروطاً لا يَرضاهَا اللّهُ عَزَّ وجَلَّ ورَسولُهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) ولَا المُسلِمونَ.
من با یارانم به طرف او حرکت کردم و در هر جا نامه هایم را و فرستادگانم را به سویش گسیل مى داشتم و او را به بازگشت از آن چه که در آن است و وارد شدن در هم راهى مردم با من دعوت مى کردم؛ ولى او به من نامه هاى تحکّم آمیز مى نوشت و آرزوهایش را براى من مطرح مى کرد و شرط هایى را براى من مى گذاشت که مورد رضایت خداوند عزّت مند و صاحب جلال و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسلمانان نبود.
ويَشتَرِطُ فی بَعضِها أن أدفَعَ إلَيهِ أقواماً مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) أبراراً، فیهِم عَمّارُ بنُ یاسِرٍ، و أینَ مِثلُ عَمّارٍ؟! وَاللّهِ لَقَد َرَأیتُنا مَعَ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وما يُعَدُّ مِنّا خَمسَةٌ إلّا کانَ سادِسَهُم، ولا أربَعَةٌ إلّا کانَ خامِسَهُم، اشتَرَطَ دَفعَهُم إلَيهِ لِيَقتُلَهُم ويُصَلِّبَهُم!
در پاره اى از نامه هایش به من، شرط مى کرد که بعضى از ابرار و نیکان یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جمله عمّار بن یاسر را تسلیم او کنم! کجا مثل عمّار هست؟! سوگند به خدا، خودمان را در معیّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می دیدم در حالی که ما پنج نفر نبودیم، جز آن که او ششمین آن جمع بود، و چهار نفر نبودیم، جز آن که او پنجمین آن جمع بود. معاویه شرط مى کرد که آنان را به وى تسلیم کنم تا آنان را بکشد و بر دار آویخته سازد!
ص: 172
وَانتَحَلَ دَمَ عُثمانَ، و لَعَمرُو اللّهِ ما ألَّبَ (1) عَلى عُثمانَ ولا جَمَعَ النّاسَ عَلى قَتلِهِ إلّا هُوَ و أشباهُهُ مِن أهلِ بَيتِهِ، أغصانُ الشَّجَرَةِ المَلعونَةِ فِي القُرآنِ.
ادّعاى خون خواهى عثمان مى کرد و سوگند به خدا که کسى جز او و نظائر او از خاندانش - شاخه هاى درخت لعن شده در قرآن(2) - مردم را بر ضدّ عثمان جمع نکرد و گردشان نیاورد.
فَلَمّا لَم اجِب إلى مَا اشتَرَطَ مِن ذلِكَ كَرَّ مُستَعلِياً فی نَفسِهِ بِطُغیانِهِ وبَغيِهِ، بِحَمیرٍ لا عُقولَ لَهُم ولا بَصائِرَ، فَمَوَّهَ لَهُم أمراً فَاتَّبَعوهُ، و أعطاهُم مِنَ الدُّنیا ما أمالَهُم بِهِ إلَيهِ.
وقتى که به شرائطش در این خصوص جواب ندادم، با طغیان و سرکشى که در جانش شعله ور شده بود، با نفهم هاى بى خرد و بدون بصیرت، بر من هجوم آورد، کار را برای شان وارونه جلوه داد، و آنان از وى پی روى کردند و از مال دنیا، آن چه را که بدان آنان را به طرف خود مى کشانَد، به ایشان بخشید.
فَناجَزناهُم وحاكَمناهُم إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ بَعدَ الإِعذارِ وَالإِنذارِ، فَلَمّا لَم يَزِدهُ ذلِكَ إلّا تَمادِياً وبَغیاً لَقیناهُ بِعادَةِ اللّهِ الَّتی عَوَّدَناهُ مِنَ النَّصرِ عَلى أعدائِهِ وعَدُوِّنا، ورايَةُ
ص: 173
رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) بِأَيدینا؛ لَم يَزَلِ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى يَفُلُّ حِزبَ الشَّيطانِ بِها حَتّى يَقضِيَ المَوتَ عَلَيهِ.
بنا بر این با آنان منازعه کردیم و آنان را پس از عذرآورى و پنددهى، به داورى خداوند عزّت مند و صاحب جلال فرا خواندیم و هنگامى که این کارها، جز موجب فزونى طغیان و سرکشى نشد، بنا بر سنّت الهىّ که همانا پیروزى بر دشمنان خدا و دشمنان خودمان است و بدان خو کرده ایم و با پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که در دست ما بود ، با آنان روبه رو شدیم؛ پرچمى که خداوند، همواره حزب شیطان را بدان شکست می داد تا آن که مرگ به سراغ شان آید.
وهُوَ مُعلِمُ رایاتِ أبیهِ الَّتی لَم أزَل اُقاتِلُها مَعَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی كُلِّ المَواطِنِ، فَلَم يَجِد مِنَ المَوتِ مَنجى إلَا الهَرَبَ، فَرَكَبَ فَرَسَهُ، وقَلَبَ رايَتَهُ، لا يَدری كَيفَ يَحتالُ!
و معاویه پرچم هاى پدرش را که همواره در کنار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در همه جا بر ضدّ آن ها جنگیده بودم، برپا داشته بود. او از دست مرگ، چاره اى جز فرار نیافت. سوار اسبش شد و پرچمش را واژگون ساخت و نمى دانست چه کند!
ص: 174
فَاستَعانَ بِرَأيِ ابنِ العاصِ، فَأَشارَ عَلَيهِ بِإِظهارِ المَصاحِفِ، ورَفعِها عَلَى الأَعلامِ وَالدُّعاءِ إلى ما فیها، وقالَ: إنَّ ابنَ أبی طالِبٍ وحِزبَهُ أهلُ بَصائِرَ ورَحمَةٍ وتُقیا(1)، وقَد دَعَوكَ إلى كِتابِ اللّهِ أوَّلاً وهُم مُجیبوكَ إلَيهِ آخِراً.
پس از ابن عاص، یارى خواست و او توصیه کرد که قرآن ها را بیرون آورند و بر سر نیزه ها کنند و به آن چه در آن هست، فراخوانند و گفت: پسر ابو طالب و گروهش، اهل بصیرت و رحمت و تقوی هستند و آنان، نخستْ تو را به کتاب خدا فراخواندند و در پایان، حتماً به تو پاسخ مثبت خواهند داد.
فَأَطاعَهُ فیما أشارَ بِهِ عَلَيهِ؛ إذ رَأى أنَّهُ لا مَنجى لَهُ مِنَ القَتلِ أوِ الهَرَبِ غَيرُهُ، فَرَفَعَ المَصاحِفَ يَدعو إلى ما فیها بِزَعمِهِ.
او نظر ابن عاص را در آن چه که بدان سفارش کرده بود، اطاعت کرد؛ چون دید که براى نجات یافتن از مرگ و فرار، جز این راهى نیست. از این رو، قرآن ها را فراز آورد و به آن چه که به پندار خودش در آن هست، فرا خوانْد.
فَمالَت إلَى المَصاحِفِ قُلوبُ مَن بَقِيَ من أصحابی بَعدَ فَناءِ أخیارِهِم وجَهدِهِم فی جِهادِ أعداءِ اللّهِ و أعدائِهِم عَلى بَصائِرِهِم، وظَنّوا أنَّ ابنَ آكِلَةِ الأَكبادِ لَهُ الوَفاءُ بِما دَعا إلَيهِ! فَأَصغَوا إلى دَعوَتِهِ، و أقبَلوا بِأَجمَعِهِم فی إجابَتِهِ!
دل هاى باقى ماندۀ یاران من - که پس از درگذشت خوبان آنان و تلاش آگاهانه شان بر ضدّ دشمنان خدا و دشمنان شان باقى مانده بودند - به سوى
ص: 175
قرآن ها متمایل شد و پنداشتند که پسر جگرخوار، به آن چه که بدان فراخوانده، وفاء خواهد کرد! از این رو، به دعوت او گوش دادند و همه شان به پذیرش آن، روى آوردند!
فَأَعلَمتُهُم أنَّ ذلِكَ مِنهُ مَكرٌ ومِنِ ابنِ العاصِ مَعَهُ، و أنَّهُما إلَى النَّكثِ أقرَبُ مِنهُما إلَى الوَفاءِ. فَلَم يَقبَلوا قَولی، ولَم يُطیعوا أمری، و أَبَوا إلّا إجابَتَهُ، كَرِهتُ أم هَویتُ، شِئتُ أو أبَيتُ، حَتّى أخَذَ بَعضُهُم يَقولُ لِبَعضٍ: إن لَم يَفعَل فَأَلحِقوهُ بِابنِ عَفّانَ! أوِ ادفَعوهُ إلَى ابنِ هِندٍ بِرُمَّتِهِ!
به آنان آگاهى دادم که این کار، نیرنگى از او و ابن عاص است و آن دو به شکستن قول خود، نزدیک ترند از وفاى به آن؛ امّا سخن مرا نپذیرفتند و فرمان مرا نبردند و جز به پذیرش آن - چه من ناخشنود باشم و چه علاقه مند، بخواهم و یا نخواهم - تن در ندادند. حتّى بعضى از آنان گفتند: اگر نپذیرفت، او را به [عثمان] ابن عفّان، ملحق کنید! و یا یک جا به پسر هند (معاویه)، تحویلش دهید!
فَجَهَدتُ عَلِمَ اللّهُ جَهدی ولَم أدَع غُلّةً (1) فی نَفسی إلّا بَلَّغتُها فی أن يُخَلّونی ورَأیی، فَلَم يَفعَلوا، وراوَدتُهُم عَلَى الصَّبرِ عَلى مِقدارِ فُواقِ النّاقَةِ أو رَكضَةِ الفَرَسِ فَلَم يُجیبوا، ما خَلا هذَا الشَّيخَ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلَى الأَشتَرِ) وعُصبَةً مِن أهلِ بَيتی.
تلاش کردم و خدا به تلاشم آگاه است، و تا توانستم، چاره جویى کردم تا مرا با رأى خودم، رها کنند؛ امّا نکردند. از آنان به مقدار فُواق(2) ماده شترى و
ص: 176
دویدن اسبى فرصت خواستم، امّا قبول نکردند، جز این مرد بزرگ (و با دست مبارکش به مالک اشتر، اشاره کرد) و گروهى از خاندانم.
فَوَاللّهِ ما مَنَعَنی أن أمضِيَ عَلى بَصیرَتی إلّا مَخافَةَ أن يُقتَلَ هذانِ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلَى الحَسَنِ وَالحُسَينِ (علیهما السلام)) فَيَنقَطِعَ نَسلُ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) وذُرِّيَّتُهُ مِن امَّتِهِ، ومَخافَةَ أن يُقتَلَ هذا وهذا (و أومَأَ بِيَدِهِ إلى عَبدِ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ ومُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِيَّةِ). فَإِنّی أعلَمُ لَولا مَكانی لَم يَقِفا ذلِكَ المَوقِفَ.
سوگند به خدا، چیزى مرا از حرکت بر پایۀ بصیرت و آگاهى ام باز نداشت، جز ترس از این که این دو (و با دست مبارکش به حضرت حسن و حضرت حسین (علیهما السلام) اشاره کرد) کشته شوند و نسل پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ذرّیّه اش در بین امّت، قطع گردد و ترس از این که این و این (با دست مبارکش به عبد اللّه بن جعفر و محمّد بن حنفیّه اشاره کرد) کشته شوند. که به راستی من مى دانم که اگر موقعیّت من نبود، آن دو در چنان جایگاهى نمى ماندند.
فَلِذلِكَ صَبَرتُ عَلى ما أرادَ القَومُ، مَعَ ما سَبَقَ فیهِ مِن عَلمِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ.
از این رو، بر آن چه که مردم اراده کرده بودند، صبر کردم، با توجّه به این که علم خداوند عزّت مند و صاحب جلال، بر آن پیشى گرفته بود.
فَلَمّا رَفَعنا عَنِ القَومِ سُيوفَنا تَحَكَّموا فِي الاُمورِ، وتَخَيَّروا الأَحکامَ وَالآراءَ، وتَرَكُوا المَصاحِفَ وما دَعَوا إلَيهِ مِن حُكمِ القُرآنِ! وما كُنتُ احَكِّمُ فی دینِ اللّهِ أحَداً؛ إذ کانَ التَّحکیمُ فی ذلِكَ الخَطَأَ الَّذی لا شَكَّ فیهِ ولَا امتِراءَ.
هنگامى که شمشیرهای مان را از سر آن قوم (معاویه و لشکرش) بر داشتیم، در کارها، خود فرمان دادند و احکام و نظریّه هاى خود را برگزیدند و قرآن و دعوت به حکم قرآن را رها کردند! و من کسى نبودم که در دین خدا، کسى
ص: 177
را حَكَم قرار دهم؛ چون تحکیم در آن، از اشتباه هایى است که هیچ تردید و شکّى در آن نیست.
فَلَمّا أبَوا إلّا ذلِكَ أرَدتُ أن احَكِّمَ رَجُلاً مِن أهلِ بَيتی أو رَجُلاً مِمَّن أرضى رَأيَهُ وعَقلَهُ و أثِقُ بِنَصیحَتِهِ ومَوَدَّتِهِ ودینِهِ؛ و أقبَلتُ لا اُسَمّی أحَداً إلَا امتَنَعَ مِنهُ ابنُ هِندٍ، ولا أدعوهُ إلى شَيءٍ مِنَ الحَقِّ إلّا أدبَرَ عَنهُ. و أقبَلَ ابنُ هِندٍ يَسومُنا(1) عَسفاً، وما ذاكَ إلّا بِاتِّباعِ أصحابی لَهُ عَلى ذلِكَ!!
وقتى که جز تحکیم را نخواستند، خواستم کسى را از خاندانم و یا کسى را که از نظر و خرد او خشنود بودم و به خیرخواهى و دوستى و دینش اطمینان داشتم، داور سازم؛ امّا چنان شدم که کسى را نام نمى بردم، جز آن که پسر هند، از آن امتناع مى کرد، و به حقّى او را نمى خواندم، جز آن که بر آن پشت مى کرد و پسر هند، به سخت گیرى و ستم بر ما روى آورد؛ و این نبود، جز به خاطر آن که یارانم از او بر این کار، پی روى مى کردند!!
فَلَمّا أبَوا إلّا غَلَبَتی عَلَى التَّحَكُّمِ تَبَرَّأتُ إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ مِنهُم، وفَوَّضتُ ذلِكَ إلَيهِم؛
هنگامى که از هر چیزى جز قبولاندن حَكمیّت به من اباء کردند، به درگاه خداوند عزّت مند و صاحب جلال، از آنان بیزارى جستم و کار را به دست آنان سپردم؛
فَقَلَّدوهُ امرَءاً، فَخَدَعَهُ ابنُ العاصِ خَدیعَةً ظَهَرَت فی شَرقِ الأَرضِ وغَربِها! و أظهَرَ المَخدوعُ عَلَيها نَدَماً!
ص: 178
پس آنان، کسى را به حَكمیّت برگزیدند و ابن عاص، چنان او را گول زد که در شرق و غرب زمین، آشکار شد! و گول خورده، پشیمانى خود را اظهار کرد!
آن گاه، علىّ (علیه السلام) رو به یارانش کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
فرمود:
و أمَّا السّابِعَةُ یا أخَا اليَهودِ! فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) کانَ عَهِدَ إلَيَّ أن اقاتِلَ فی آخِرِ الزَّمانِ مِن أیّامی قَوماً مِن أصحابی يَصومونَ النَّهارَ ويَقومونَ اللَّيلَ ويَتلونَ الكِتابَ!
يَمرُقونَ بِخِلافِهِم عَلَيَّ ومُحارَبَتِهِم إیّايَ مِنَ الدّینِ مُروقَ السَّهمِ مِنَ الرَّمِيَّةِ، فیهِم ذُو الثُدَيَّةِ، يُختَمُ لی بِقَتلِهِم بِالسَّعادَةِ.
و امّا هفتمى، اى برادر یهود! پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با من عهد کرد که در آخرین روزهایم با گروه هایى از یارانم بجنگم که روزها روزه مى گیرند و شب ها شب زنده دارى مى کنند و قرآن مى خوانند! و با مخالفت با من و جنگ شان بر ضدّ من، از دین - چون تیر از کمان - مى گریزند! که در بین آنان، ذو ثُدْيَه(1) قرار دارد، و به کشتن آنان، براى من سعادت مقرّر شده است.(2)
فَلَمَّا انصَرَفتُ إلى مَوضِعی هذا يَعنی بَعدَ الحَكَمَينِ أقبَلَ بَعضُ القَومِ عَلى بَعضٍ بِاللائِمَةِ فیما صاروا إلَيهِ مِن تَحکیمِ الحَكَمَينِ، فَلَم يَجِدوا لِأَنفُسِهِم مِن ذلِكَ
ص: 179
مَخرَجاً إلّا أن قالوا: کانَ يَنبَغی لِأَمیرِنا أن لا يُبايِعَ (1) مَن أخطَأَ، و أن يَقضِيَ بِحَقیقَةِ رَأيِهِ عَلى قَتلِ نَفسِهِ وقَتلِ مَن خالَفَهُ مِنّا.[!] فَقَد كَفَرَ بِمُتابَعَتِهِ إیّانا وطاعَتِهِ لَنا فِي الخَطَأِ[!] و اُحِلَّ لَنا بِذلِكَ قَتلُهُ وسَفكُ دَمِهِ.[!]
هنگامى که به این جا رسیدم (یعنى پس از جریان حکمیّت)، گروهى از مردم به سرزنش گروه دیگرى در آن چه که از جریان حکمیّت بدان رسیده بودند، پرداختند و چاره اى در پیش خود ندیدند، جز آن که بگویند: «بر فرمان رواى ما (علیّ (علیه السلام)) سزاوار است که از خطاکنندگان (در ماجرای حکمیّت) متابعت نکند و بر پایۀ نظر درست، بر کشتن خود و کشتن هر که از ما که با وى مخالفت کرده، حکم کند.[!] او با متابعت از ما و اطاعت از ما در کار خطا، کافر شده[!] و با این کار، کشتن خود و ریختن خونش را براى ما حلال گردانیده است.[!]»
فَتَجَمَّعوا عَلى ذلِكَ وخَرَجوا راكِبینَ رُؤوسَهُم، يُنادونَ بِأَعلى أصواتِهِم: «لا حُكمَ إلّا لِلّهِ».
بر این کار، گرد آمدند و با میل خود و لج بازى خارج شدند، در حالى که با صداى بلندشان فریاد مى زدند: «حکم جز براى خدا نیست.»
ثُمَّ تَفَرَّقوا؛ فِرقَةٌ بِالنُّخَيلَةِ، واُخرى بِحَروراءَ، واُخرى راكِبَةٌ رَأسَها تَخبِطُ الأَرضَ شَرقاً حَتّى عَبَرَت دِجلَةَ، فَلَم تَمُرَّ بِمُسلِمٍ إلَا امتَحَنَتهُ؛ فَمَن تابَعَهَا استَحيَتهُ، ومَن خالَفَها قَتَلَتهُ!
ص: 180
آن گاه، چند گروه شدند. گروهى به نُخَيله، گروهى به حَروراء و گروه دیگر، با میل خود و با لج بازى، به سمت شرق به راه افتادند و از دجله گذشتند و به هیچ مسلمانى نگذشتند، جز آن که او را آزمودند؛ هرکس را که پیروى شان کرد، زنده گذاشتند و هرکس را که مخالفت کرد، کشتند!
فَخَرَجتُ إلَى الاُولَيَينِ واحِدَةً بَعدَ اخرى أدعوهُم إلى طاعَةِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ وَالرُّجوعِ إلَيهِ، فَأَبَيا إلَا السَّيفَ! لا يَقنَعُهُما غَيرُ ذلِكَ! فَلَمّا أعيَتِ الحیلَةُ فیهِما حاكَمتُهُما إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ، فَقَتَلَ اللّهُ هذِهِ وهذِهِ.
به سوى دو گروه اوّل - یکى پس از دیگرى - بیرون شدم و آنان را به اطاعت از خداوند عزّت مند و صاحب جلال و برگشت به سوى او فرا خواندم و آن دو گروه، جز شمشیر نخواستند! هیچ چیز جز شمشیر، آنان را قانع نمی ساخت! وقتى در بارۀ آن دو، چارۀ کار بر من بسته شد، به خداوند عزّت مند و صاحب جلال حواله شان دادم و خداوند، هر دو گروه را کشت.
وکانوا یا أخَا اليَهودِ! لَولا ما فَعَلوا لَكانوا رُكناً قَوِيّاً و سَدّاً مَنیعاً، فَأَبَى اللّهُ إلّا ما صاروا إلَيهِ.
اى برادر یهود! اگر آن چه که انجام دادند نبود، قطعاً رکنى قوىّ و سدّى استوار بودند و خداوند، جز سرنوشتى که بدان مبتلا شدند، نخواست.
ثُمَّ كَتَبتُ إلَى الفِرقَةِ الثّالِثَةِ، ووَجَّهتُ رَسُلی تَترى، وکانوا مِن جِلَّةِ أصحابی، و أهلِ التَّعَبُّدِ مِنهُم، وَالزُّهدِ فِي الدُّنیا، فَأَبَت إلَا اتِّباعَ اختَيها، وَالِاحتِذاءَ عَلى مِثالِهِما، و أسرَعَت فی قَتلِ مَن خالَفَها مِنَ المُسلِمینَ! وتَتابَعَت إلَيَّ الأَخبارُ بِفِعلِهِم.
ص: 181
آن گاه، براى گروه سوم نامه نوشتم و فرستادگانم را پیاپى فرستادم و آنان، از بزرگان یاران من بودند و اهل تعبّد و زهد در دنیا بودند و آنان، جز پی روى از دو گروه پیشین و گام نهادن در جاى پاى آن ها را نخواستند، و در کشتن مسلمانانى که مخالف آنان بودند، شتاب کردند! و گزارش کارهای شان، پى درپى به من مى رسید.
فَخَرَجتُ حَتّى قَطَعتُ إلَيهِم دِجلَةَ، اوَجِّهُ السُّفَراءَ وَالنُّصَحاءَ، و أطلُبُ العُتبى بِجُهدی بِهذا مَرَّةً وبِهذا مَرَّةً (و أومَأَ بِيَدِهِ إلَى الأَشتَرِ، والأَحنَفِ بنِ قَيسٍ، وسَعیدِ بنِ قَيسٍ الأَرحَبِيِّ، وَالأَشعَثِ بنِ قَيسٍ الكِندِيِّ).
پس به سوی شان خارج شدم تا از دجله گذشتم، و سفیران و خیرخواهان را به سوی شان فرستادم و با تلاشم توسّط این و آن (و با دست مبارک خود، به مالک اشتر، احنف بن قیس، سعید بن قیس ارحبى و اشعب بن قیس كِندى اشاره کرد) به دنبال رضایت و خشنودى بودم.
فَلَمّا أبَوا إلّا تِلكَ رَكِبتُها مِنهُم فَقَتَلَهُمُ اللّهُ یا أخَا اليَهودِ! عَن آخِرِهِم، وهُم أربَعَةُ آلافٍ أو يَزیدونَ، حَتّى لَم يَفلِت مِنهُم مُخبِرٌ، فَاستَخرَجتُ ذَا الثُّدَيَّةِ مِن قَتلاهُم بِحَضرَةِ مَن تَرى؛ لَهُ ثَدیٌ كَثَديِ المَرأَةِ.
و وقتى جز جنگ نخواستند، خداوند متعال اى برادر یهود! همۀ آنان را کشت و آنان، چهار هزار و یا بیش از آن بودند، به گونه اى که از آنان، خبردهنده اى باقى نماند، و در حضور کسانى که بودند، ذو ثُدْيَه را از بین کشته های شان بیرون کشیدم؛ او را سینه اى چون سینۀ زنان بود.
آن گاه، رو به یاران خود کرد و فرمود: «آیا چنین نبود؟»
گفتند: چرا، اى امیر مؤمنان!
ص: 182
فرمود:
قَد وَفَيتُ سَبعاً و سَبعاً یا أخَا اليَهودِ! وبَقِيَتِ الاُخرى، و أوشِك بِها فَكَأَن قَد(1).
«حقّاً هفت تا و هفت تا را اى برادر یهود! انجام دادم، و یکى دیگر مانده است و آن هم آن قدر نزدیک است که گویى اتّفاق افتاده است.»
یاران علىّ (علیه السلام) گریستند و بزرگِ یهودیان هم گریست. گفتند: اى امیر مؤمنان! از آن آخرى هم ما را خبر ده.
فرمود:
الاُخرى أن تُخضَبَ هذِهِ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلى لِحيَتِهِ) مِن هذِهِ (و أومَأَ بِيَدِهِ إلى هامَتِهِ).
«آخرى آن است که این (با دست مبارکش به محاسن خود اشاره کرد)، با این (با دست مبارکش به سر خود اشاره کرد) رنگین شود».
وَ ارتَفَعَت أصواتُ النّاسِ فِي المَسجِدِ الجامِعِ بِالضَّجَّةِ وَالبُكاءِ، حَتّى لَم يَبقَ بِالکوفَةِ دارٌ إلّا خَرَجَ أهلُها فَزِعاً!
در این هنگام صداى مردم در مسجد جامع، به زارى و گریه بلند شد، به طورى که در کوفه خانه اى نماند، جز آن که اهل آن، به ضجّه بیرون آمدند!
بزرگ یهودیان، در همان ساعت، به دست مبارک علىّ (علیه السلام) اسلام آورد و پیوسته در کوفه بود تا امیرالمؤمنین (علیه السلام) به شهادت رسید.
ص: 183
زمانی که ابن ملجم که لعنت خدا بر او باد، دستگیر شد، بزرگ یهود به محضر امام حسن (علیه السلام) شرف یاب شد در حالی که مردم در اطراف امام (علیه السلام) بودند و ابن ملجم که لعنت خدا بر او باد، در پیش روى آن حضرت بود.
بزرگ یهودیان عرض کرد: یا أبَا مُحَمَّدٍ! اُقتُلهُ؛ قَتَلَهُ اللّهُ! فَإِنّی رَأَيتُ فِي الكُتُبِ الَّتی اُنزِلَت عَلى موسى أنَّ هذا أعظَمُ عِندَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ جُرماً مِن ابنِ آدَمَ قاتِلِ أخیهِ! ومِنَ القُدارِ عاقِرِ(1) ناقَةِ ثَمودَ!(2)
اى ابا محمّد! او را بکش؛ خدا او را بکشد! من در کتاب هایى که بر موسى نازل شده، دیدم که قطعاً گناه این شخص در نزد خداوند عزّت مند و صاحب جلال، بزرگ تر است از [گناه] پسر آدم که برادرش را کشت! و از [گناه] قُدار [بن سالف] که دست و پای ناقۀ ثمود را قطع کرد و آن را کشت!
ص: 184
راویان گویند: از امیر مؤمنان علىّ بن ابى طالب شنیدیم که مى فرمود:
ما رَأَيتُ مُنذُ بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رَخاءً؛ فَالحَمدُ ِللّهِ.
از زمانى که خداوند، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر انگیخت، آسایش ندیدم؛ حمد و ستایش برای خداست.
وَاللّهِ لَقَد خِفتُ صَغیرا، وجاهَدتُ كَبیرا، اُقاتِلُ المُشرِكینَ، واُعادِي المُنافِقینَ، حَتّى قَبَضَ اللّهُ نَبِيَّهُ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَكانَتِ الطّامَّةُ الكُبرى!
به خدا سوگند که در خردسالى، اندیشناک بودم و در بزرگ سالى، مجاهدت کردم، همواره با مشرکان می جنگم و با منافقان دشمنى می کنم. تا آن که خداوند، پیامبر خود را (صلی الله علیه و آله و سلم) قبض روح کرد و این، بزرگ ترین واقعۀ کوبنده بود!
فَلَم أزَل حَذِرا وَجِلاً، أخافُ أن يَكونَ ما لا يَسَعُنی مَعَهُ المُقامُ؛ فَلَم أرَ بِحَمدِ اللّهِ إلّا خَيراً.
همواره در حذر نمودن و نگرانى هستم؛ مى ترسم پیشامدى رخ نماید که تاب ایستادگى در برابر آن را نداشته باشم؛ پس بحمدالله جز خیر ندیدم.(1)
وَاللّهِ، ما زِلتُ أضرِبُ بِسَيفی صَبِيّا حَتّى صِرتُ شَيخا، و أنَّهُ لَيُصَبِّرُنی عَلى ما أنَا فیهِ أنَّ ذلِكَ كُلَّهُ فِي اللّهِ ورَسولِهِ، و أنَا أرجو أن يَكونَ الرَّوحُ عاجِلاً قَریبا، فَقَد رَأَيتُ أسبابَهُ.
ص: 185
به خدا سوگند، همواره از دوران نوجوانى تاکنون که کهن سال شده ام، شمشیر مى زنم و آن چه مرا به شکیبایى وا مى دارد، آن است که همه در راه خدا و پیامبرش بود و امیدوارم که راحتى، نزدیک و زود باشد و علائم آن را دیده ام.
راویان گفتند: امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از این سخنان مدّت زیادى نماند که به شهادت رسید.(1)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر خود را بیرون آورد و فرمود:
مَنْ يَرْتَهِنُ سَيْفِي؟ أَمَا لَوْ كَانَ لِي قَمِيصٌ مَا رَهَنْتُهُ.
«چه کسى شمشیر مرا به رهن مى پذیرد؟ اگر یک پیراهن مى داشتم، شمشیرم را به رهن نمى گذاشتم».
پس آن را به سه درهم، در رهن گذاشت و با آن، یک پیراهن سنبلانى(2) خرید. آستین آن تا نصف ساعدش مى رسید و قدّش تا نیمۀ ساقش.(3)
سُوَید بن غَفَلَة گوید: روزى بر علىّ (علیه السلام) وارد شدم و در خانه اش جز حصیرى کهنه نبود که بر روى آن، نشسته بود. گفتم: اى امیر مؤمنان! تو
ص: 186
زمام دار مسلمانان و حاکم بر آنان و بیت المال هستى و هیأت ها پیش تو مى آیند و در خانۀ تو، جز این حصیر، چیز دیگرى نیست؟!
فرمود: یا سُوَيدُ! إنَّ اللَّبیبَ لا يَتَأَثَّثُ فی دارِ النُّقلَةِ؛ و أمامَنا دارُ المُقامَةِ، قَد نَقَلنا إلَيها مَتاعَنا، ونَحنُ مُنقَلِبونَ إلَيها عَن قَریبٍ.
«اى سوید! خردمند، در سراى گذرا اثاث نمى چیند؛ و در پیش روى ما، خانۀ ماندگارى است که کالاى خود را به آن جا منتقل کرده ایم و به زودى به آن جا منتقل خواهیم شد».
به خدا سوگند، سخنش مرا گریاند!(1)
قال الامام الباقر (علیه السلام): وَاللّهِ، إن کانَ عَلِيٌّ ( (علیه السلام)) لَيَأكُلُ أکلَ العَبدِ، ويَجلِسُ جِلسَةَ العَبدِ، وإن کانَ لَيَشتَرِي القَمیصَينِ السُّنُبلانِيَّينِ فَيُخَيِّرُ غُلامَهُ خَيرَهُما، ثُمَّ يَلبَسُ الآخَرَ، فَإِذا جاز أصابِعَهُ قَطَعَهُ، وإذا جازَ كَعبَهُ حَذَفَهُ.
به خدا سوگند، علىّ (علیه السلام) تا بود، چون بندگان مى خورد، و چون بندگان مى نشست، و هرگاه دو پیراهن سنبلانى مى خرید، غلامش را در انتخاب به ترینِ آن دو، آزاد مى گذاشت و آن دیگرى را خود مى پوشید، و اگر آستین آن [جامه] از انگشتانش مى گذشت، آن را قطع مى کرد، و اگر دامن آن از مچ پایش مى گذشت، آن را مى برید.(2)
و لَقَد وَلِيَ خَمسَ سِنینَ ما وَضَعَ آجُرَّةً عَلى آجُرَّةٍ، ولا لَبِنَةً عَلى لَبِنَةٍ.
ص: 187
و سوگند به خدا، آن حضرت پنج سال حکومت را به دست داشت و آجرى بر آجرى ننهاد و خشتى بر خشتى نگذاشت.
ولا أقطَعَ قَطیعا، ولا أورَثَ بَيضاءَ ولا حَمراءَ.
و براى خود خالصه اى [از زمین و املاک] نگزید، و سیم و زری(1) (درهم و دیناری) به ارث ننهاد.
وإن کانَ لَيُطعِمُ النّاسَ خُبزَ البُرِّ وَاللَّحمِ، ويَنصَرِفُ إلى مَنزِلِهِ ويَأكُلُ خُبزَ الشَّعیرِ وَالزَّيتِ وَالخَلِّ.
به مردم، نان گندم و گوشت مى خورانْد و خود به خانه اش مى رفت و نان جو با روغن و سرکه مى خورد.
وما وَرَدَ عَلَيهِ أمرانِ كِلاهُما لِلّهِ رِضىً إلّا أخَذَ بِأَشَدِّهِما عَلى بَدَنِهِ.(2)
و هیچ گاه، دو پیشامدى که مورد رضایت خدا بودند، برایش اتّفاق نیفتاد، جز آن که آنى را برگزید که بر بدنش سخت تر بود.
قال الامام الباقر (علیه السلام): إنَّ عَلِيّا أمیرَ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) کانَ يَقولُ: أنَا يَعسوبُ الدّینِ، و أمیرُالمُؤمنِينَ، وإنَّ كِثرَةَ المالِ عَدُوٌّ لِلمُؤمِنینَ، ويَعسوبُ المُنافِقینَ.(3)
ص: 188
امیرالمؤمنین علىّ ( (علیه السلام)) بارها می فرمود: «من رئیس دین و امیر مؤمنانم، و بلاشکّ مال فراوان، دشمن مؤمنان و رئیس منافقان است».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به بازار کرباس فروشان رسید و به مردى زیباروى، برخورد. فرمود: «اى مرد! آیا دو لباس با قیمت پنج درهم، نزد تو هست؟»
مرد به پا خاست و عرض کرد: اى امیر مؤمنان! خواسته ات نزد من هست.
چون مردْ او را شناخت، از او گذشت و به جوانى رسید و فرمود: «اى جوان! آیا دو لباس به پنج درهم دارى؟»
عرض کرد: بلى.
حضرت (علیه السلام) دو لباس خرید؛ یکى به سه درهم، و دیگرى به دو درهم. سپس فرمود: «اى قنبر! لباس سه درهمى را بر دار.»
قنبر گفت: شما بدان سزاوارترى؛ منبر مى روى و براى مردم، سخن رانى مى کنى.
فرمود: و أنتَ شابٌّ و لَكَ شِرَّةُ الشَّبابِ،
و تو جوانى و خواسته هاى جوانى دارى،
و أنَا أستَحیی مِن رَبّی أن أتَفَضَّلَ عَلَيكَ.
و من، از مالکِ مدبّرم شرم مى کنم که بر تو برترى جویم.
از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مى فرمود:
ص: 189
ألبِسوهُم مِمّا تَلبَسونَ، و أطعِموهُم مِمّا تَطعَمونَ. (1)
«بپوشانید آن ها (خدمت کاران) را از آن چه خود مى پوشید، و بخورانید به آنان، از آن چه خود مى خورید.»
آن گاه، لباس را پوشید و دستش را درون آستین کشید و دید که آستین از انگشتانش مى گذرد؛ فرمود:
یا غُلامُ! اِقطَع هذَا الفَضلَ.
«اى جوان! این زیادى را ببُر».
جوان، آن را بُرید و گفت: اى بزرگ مرد! بده تا آن را سردوزی کنم.
فرمود: دَعهُ كَما هُوَ؛ فَإِنَّ الأَمرَ أسرَعُ مِن ذلِكَ!(2)
«همین طور رهایش کن؛ که به راستی عمر، کوتاه تر از آن است!»
ص: 190
*کانَ يَقولُ(1) امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دُعائِهِ: اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ سَلواً عَنِ الدُّنیا و مَقتاً لَها؛
بار خدایا! از تو فراموشى دنیا و نفرت از آن را مى خواهم؛
فَإِنَّ خَيرَها زَهیدٌ، و شَرَّها عَتیدٌ، و صَفوَها يَتَكَدَّرُ، و جَدیدَها يَخلَقُ، و ما فاتَ فیها لَم يَرجِع، و ما نیلَ فیها فِتنَةٌ!
که بی تردید خیر آن، کم است و شرّش مهیّاست، و زلالش کدر است و تازه اش کهنه مى شود، و آن چه در آن از دست رود، باز نمى گردد، و آن چه به آن دست یابند، فتنه است!
إلّا مَن أصابَتهُ مِنكَ عِصمَةٌ، وشَمِلَتهُ مِنكَ رَحمَةٌ.
جز براى کسى که نگه دارنده اى از تو به او رسد، و رحمتى از تو او را شامل شود.
فَلا تَجعَلنی مِمَّن رَضِيَ بِها وَاطمَأَنَّ إلَيها، ووَثِقَ بِها؛ فَإِنَّ مَنِ اطمَأَنَّ إلَيها خانَتهُ! ومَن وَثِقَ بِها غَرَّتهُ!(2)
پس مرا از کسانى که به آن خشنود شده اند و بدان اطمینان یافته اند و به آن اعتماد کرده اند، قرار مده؛ چرا که هر کس به دنیا مطمئنّ گردد، دنیا به وى خیانت مى کند! و هر کس به آن اعتماد کند، دنیا فریبش مى دهد!
ص: 191
قالت امّ کلثوم (سلام الله علیها) بنت امیرالمؤمنین (علیه السلام): لَمّا کانَت لَيلَةُ تِسعَ عَشَرَةَ مِن شَهرِ رَمَضانَ قَدَّمتُ إلَيهِ عِندَ إفطارِهِ طَبَقا فیهِ قُرصانِ مِن خُبزِ الشَّعیرِ وقَصعَةٌ فیها لَبَنٌ ومِلحٌ جَریشٌ، فَلَمّا فَرَغَ مِن صَلاتِهِ أقبَلَ عَلى فُطورِهِ؛
چون شب نوزدهم ماه رمضان شد، هنگام افطار پدرم، یک سینى که دو قرص نان جو و ظرفى که در آن شیر و نمكِ ساییده بود، پیش آن حضرت نهادم. چون از نماز فارغ شد، رو به افطار کرد؛
فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِ وتَأَمَّلَهُ حَرَّكَ رَأسَهُ وبَكى بُكاءً شَدیدا عالِيا!
چون در آن به دقّت نگریست، سرش را تکان داد و به شدّت، و با صدای بلند گریست!
وقالَ: یا بُنَيَّةُ! ما ظَنَنتُ أنَّ بِنتا تَسوءُ أباها كَما قَد أسَأتِ أنتِ إلَيَّ!
و فرمود: «ای دختر عزیزم! فکر نمى کردم که دخترى به پدرش بدى کند، آن طور که تو به من بدى کردى!»
قالَت: وما ذا یا أباه؟!
گفتم: کدام بدى، ای پدر جان؟!
قالَ: یا بُنَيَّةُ أ تُقَدِّمینَ إلى أبیكَ إدامَينِ فی فَردِ طَبَقٍ واحِدٍ؟!
فرمود: ای دختر عزیزم! دو نوع غذا در یک سینى جلوى پدرت مى گذارى؟!
أ تُریدینَ أن يَطولَ وُقوفی غَدا بَينَ يَدَيِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ يَومَ القِيامَةِ؟!
آیا مى خواهى فرداى قیامت، توقّف من در برابر خداوند عزّت مند و صاحب جلال طول بکشد؟!
ص: 192
أنَا اریدُ أن أتَّبِعَ أخی وَابنَ عَمّی رَسولَ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، ما قُدِّمَ إلَيهِ إدامانِ فی طَبَقٍ واحِدٍ إلى أن قَبَضَهُ اللّهُ،.
من می خواهم از برادرم و پسر عمویم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پی روى کنم که تا زنده بود، هرگز دو غذا در یک سینى جلویش نگذاشتند.
یا بُنَيَّةُ! ما مِن رَجُلٍ طابَ مَطعَمُهُ ومَشرَبُهُ ومَلبَسُهُ إلّا طالَ وُقوفُهُ بَينَ يَدَيِ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ يَومَ القِيامَةِ!
ای دختر عزیزم! هیچ کس نیست که خوراک و نوشیدنى و پوشاکش دل چسب باشد، مگر آن که روز قیامت، توقّفش در پیشگاه محاسبۀ خداوند عزّت مند و صاحب جلال به درازا مى کشد!
یا بُنَيَّةُ! إنَّ الدُّنیا فی حَلالِها حِسابٌ وفی حَرامِها عِقابٌ! ...
ای دختر عزیزم! قطعاً در حلال دنیا حساب هست و در حرامش عقاب! ...
یا بُنَيَّةُ! وَاللّهِ لا آكُلُ شَيئا حَتّى تَرفَعینَ أحَدَ الإِدامَينِ.
ای دختر عزیزم! به خدا سوگند، چیزى نمى خورم تا یکى از دو غذا را بر دارى.
فَلَمّا رَفَعتُهُ تَقَدَّمَ إلَى الطَّعامِ فَأَكَلَ قُرصا واحِدا بِالمِلحِ الجَریشِ، ثُمَّ حَمِدَ اللّهَ و أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قامَ إلى صَلاتِهِ فَصَلّى ولَم يَزَل راكِعا وساجِدا ومُبتَهِلاً ومُتَضَرِّعا إلَى اللّهِ سُبحانَهُ، ويُكثِرُ الدُّخولَ وَالخُروجَ وهُوَ يَنظُرُ إلَى السَّماءِ وهُوَ قَلَقٌ يَتَمَلمَلُ ...
چون بر داشتم، رو به غذا آورد و یک گِرده نان با نمک سوده خورد. سپس خداوند را حمد و ثناء گفت. سپس به نماز ایستاد و هم چنان در رکوع و سجود و نیایش و نالیدن به درگاه خداى سبحان بود، زیاد داخل و خارج مى شد و به آسمان مى نگریست، ناآرام بود و نالان ...
ص: 193
ولَم يَزَل تِلكَ اللَّيلَةُ قائِما وقاعِدا وراكِعا وساجِدا، ثُمَّ يَخرُجُ ساعَةً بَعدَ ساعَةٍ يَقلِبُ طَرفَهُ فيِ السَّماءِ ويَنظُرُ فِي الكَواكِبِ وهُوَ يَقولُ: وَاللّهِ ما كَذبتُ ولا كُذِّبتُ، وإنَّهَا اللَّيلَةُ الَّتی وُعِدتُ بِها.
آن شب همواره در حال قیام و قعود و رکوع و سجود بود. دم به دم بیرون مى رفت، نگاهش را به آسمان مى انداخت، به ستارگان مى نگریست و مى گفت: «به خدا که نه دروغ گفته ام و نه به من دروغ گفته اند. این همان شب موعود است.»
ثُمَّ يَعودُ إلى مُصَلّاهُ ويَقولُ: اللّهُمَّ بارِك لی فِي المَوتِ، ويُكثِرُ مِن قَولِ: إنّا لِلّهِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ ولا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ العَلِيِّ العَظیمِ ويُصَلّی عَلَى النَّبِيِّ وآلِهِ، ويَستَغفِرُ اللّهَ كَثیرا.
دو باره به عبادت گاه خویش بر مى گشت و مى گفت: «خدایا! مرگ را بر من مبارک گردان» و بسیار «إنا للّه وإنا إلیه راجعون» و «لا حول ولا قوة إلّا باللّه العلىّ العظیم» مى گفت و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و دودمانش درود مى فرستاد و زیاد استغفار مى کرد.
فَلَمّا رَأَيتُهُ فی تِلكَ اللَّيلَةِ قَلَقا مُتَمَلمِلاً كَثیرَ الذِّكرِ والاِستِغفارِ أرِقتُ مَعَهُ لَيلَتی وقُلتُ: یا أبَتاه! ما لی أراكَ هذِهِ اللَّيلَةَ لا تَذوقُ طَعمَ الرُّقادِ؟!
چون دیدم که بى تاب و نالان است و بسیار ذکر و استغفار مى گوید، آن شب هم راه او خوابم نبرد. گفتم: ای پدر جان! شما را چه شده که مى بینم امشب طعم خواب را نمى چشید؟!
قالَ: یا بُنَيَّةُ! إنَّ أباكِ قَتَلَ الأَبطالَ وخاضَ الأَهوالَ وما دَخَلَ الخَوفُ لَهُ جَوف، وما دَخَلَ فی قَلبی رُعبٌ أکثَرُ مِمّا دَخَلَ فی هذِهِ اللَّيلَةِ!
ص: 194
فرمود: «ای دختر عزیزم! پدرت دلاوران را کشته و به صحنه هاى خطر وارد شده و هرگز نهراسیده است و هیچ شبى مثل امشب، رعب در دلم نیفتاده است!»
ثُمَّ قالَ: إنّا لِلّهِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ.
سپس فرمود: «إنا للّه وإنا إلیه راجعون.»
فَقُلتُ: یا أباه! مالَكَ تَنعى نَفسَكَ مُنذُ اللَّيلَةِ؟!
گفتم: ای پدر جان! چرا از اوّل امشب، خبر از مرگ مى دهى؟!
قالَ: یا بُنَيَّةُ قَد قَرُبَ الأَجَلُ وَانقَطَعَ الأَمَلُ.
فرمود: «ای دختر عزیزم! اجلْ نزدیک شده و آرزو بریده است.»
قالَت اُمُّ كُلثومٍ: فَبَكَيتُ.
امّ کلثوم گوید: گریستم.
فَقالَ لی: یا بُنَيَّةُ! لا تَبکینَ فَإِنّی لَم أقلُ ذلِكَ إلّا بِما عَهِدَ إلَيَّ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم).
به من فرمود: «ای دختر عزیزم! گریه مکن. این سخن را جز به دلیل عهد و سخنى که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با من فرموده است، نگفتم».
ثُمَّ إنَّهُ نَعَسَ وطَوى ساعَةً، ثُمَّ استَيقَظَ مِن نَومِهِ وقالَ: یا بُنَيَّةُ! إذا قَرُبَ وَقتَ الأَذانِ فَأَعلِمینی. ثُمَّ رَجَعَ إلى ما کانَ عَلَيهِ أوَّلَ اللَّيلِ مِنَ الصَّلاة وَالدُّعاءِ وَالتَّضَرُّعِ إلَى اللّهِ سُبحانَهُ وتَعالى.
سپس لَختى سر بر زانو نهاد و چرتی زد. چون چشم گشود، فرمود: «ای دختر عزیزم! وقتى هنگام اذان نزدیک شد، خبرم کن». دو باره به نماز و دعاء و نیایش به درگاه خداوند منزّه و والامرتبه پرداخت که از اوّل شب، همین حالت را داشت.
ص: 195
قالَت امُّ كُلثومٍ: فَجَعَلتُ أرقُبُ وَقتَ الأَذانِ، فَلَمّا لاحَ الوَقتُ أتَيتُهُ ومَعی إناءٌ فیهِ ماءٌ، ثُمَّ أیقَظتُهُ، فَأَسبَغَ الوُضوءَ وقامَ ولَبِسَ ثِيابَهُ وفَتَحَ بابَهُ، ثُمَّ نَزَلَ إلَى الدّارِ.
مراقب وقت اذان بودم. چون وقتش شد، با ظرف آبی، نزد او آمدم. بیدارش کردم. وضوء گرفت، برخاست، جامه اش را پوشید، در را گشود و به حیاط خانه رفت.
وکانَ فِي الدّارِ إوَزٌّ قَد اُهدِيَ إلى أخِيَ الحُسَينِ (علیه السلام)، فَلَمّا نَزَلَ خَرَجنَ وَراءَهُ ورَفرَفنَ وصِحنَ فی وَجهِهِ، وکانَ قَبلَ تِلكَ اللَّيلَةِ لَم يَصِحنَ. فَقالَ (علیه السلام): لا إلهَ إلَا اللّهُ صَوارِخُ تَتبَعُها نَوائِحُ، وفی غَداةِ غَدٍ يَظهَرُ القَضاءُ.
در خانه مرغابى هایى بود که به برادرم حسین (علیه السلام) هدیّه شده بود. چون به حیاط رفت، مرغابى ها در پى او بال زنان و صیحه زنان بیرون شدند. پیش از آن شب، صیحه نزده بودند. فرمود: «لا إله إلا اللّه! ناله زنانى که در پى آن ها نوحه کنانى خواهند بود و در صبح فردا قضاى الهىّ آشکار مى شود».
فَقُلتُ لَهُ: یا أباه! هكَذا تَتَطَيَّرُ؟!
گفتم: ای پدر جان! این گونه فال بد مى زنى؟!
فَقالَ: یا بُنَيَّةُ! ما مِنّا أهلَ البَيتِ مَن يَتَطَيَّرُ ولا يُتَطَيَّرُ بِهِ؛ ولكِن قَولٌ جَرَى عَلى لِسانی.
فرمود: «ای دختر عزیزم! هیچ یک از ما خاندان، اهل فال بد زدن نیستیم و به ما نیز فال بد نمى زنند؛ لیکن سخنى بود که بر زبانم گذشت».
ص: 196
ثُمَّ قالَ: یا بُنَيَّةُ! بِحَقّی عَلَيكِ إلّا ما أطلَقتیهِ، فَقَد حَبَستِ ما لَيسَ لَهُ لِسانٌ ولا يَقدِرُ عَلَى الكَلامِ إِذا جاعَ أو عَطِشَ، فَأَطعِمیهِ و أسقیهِ وإلّا خَلّی سَبیلَهُ يَأكُل مِن حَشائِشِ الأَرضِ (1).
سپس فرمود: «ای دختر عزیزم! تو را به حقّى که بر گردنت دارم، این ها را آزاد کن. حیوانات زبان بسته اى را نگه داشته اى که هرگاه گرسنه یا تشنه شوند، نمى توانند حرف بزنند. یا به آب و غذای شان برس، یا آزادشان کن تا از خس و خاشاک زمین بخورند».
قال الامام الباقر (علیه السلام): لَمَّا احتُضِرَ أمیرُ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) جَمَعَ بَنیهِ: حَسَناً ( (علیه السلام)) وحُسَيناً ( (علیه السلام)) وَابنَ الحَنَفِيَّةِ وَالأَصاغِرَ مِن وُلدِهِ، فَوَصّاهُم؛
چون هنگام جان دادن امیرالمؤمنین ( (علیه السلام)) فرا رسید، فرزندانش را گرد خود خواند: حسن ( (علیه السلام)) و حسین ( (علیه السلام)) و محمّد حنفیّه و فرزندان کوچک را، و به آنان وصیّت کرد؛
وکانَ فی آخِرِ وَصِيَّتِهِ: یا بَنَيَّ! عاشِرُوا النّاسَ عِشرَةً إن غِبتُم حَنّوا إلَيكُم، وإن فُقِدتُم بَكَوا عَلَيكُم.
در پایان، وصیّت حضرت چنین بود: فرزندانم! با مردم آن گونه معاشرت کنید که اگر از میان شان رفتید، نسبت به شما عاطفه داشته باشند، و اگر از دنیا رفتید، بر شما بگریند.
ص: 197
یا بَنِيَّ! إنَّ القُلوبَ جُنودٌ مُجَنَّدَةٌ، تَتَلاحَظُ بِالمَوَدَّةِ، وتَتَناجَى بِها. وكَذلِكَ هِيَ فِي البُغضِ؛ فَإِذا أحبَبتُمُ الرَّجُلَ مِن غَيرِ خَيرٍ سَبَقَ مِنهُ إلَيكُم فَارجوهُ، وإذا أبغَضتُمُ الرَّجُلَ مِن غَيرِ سوءٍ سَبَقَ مِنهُ إلَيكُم فَاحذَروهُ.(1)
فرزندانم! به راستی دل ها سپاهیانى آراسته اند که با مودّت و علاقه به هم مى نگرند و با مودّت با هم نجوا مى کنند. در دشمنى نیز چنین است؛ پس هرگاه کسى را بى آن که سابقۀ نیکى نمودن به شما داشته باشد، دوست داشتید، به او امیدوار باشید، و هرگاه از کسى بى آن که سابقۀ بدى نمودن به شما داشته باشد، بدتان آمد، از او برحذر باشید.
- به نقل از محمّد بن حنفیّه - : شب بیستم ماه رمضان را با پدرم [امیرالمؤمنین (علیه السلام)] به صبح آوردیم، در حالى که زهر تا قدم هاى او نفوذ کرده بود! آن شب را نشسته نماز مى خواند و پیوسته وصیّت هایش را به ما مى گفت و در بارۀ خودش ما را دل دارى مى داد و تا طلوع سپیده، از وضع خود به ما خبر مى داد و بیان مى کرد. صبح که شد، مردم اجازۀ ورود خواستند. اجازه داد که وارد شوند. وارد شدند، به او سلام مى دادند، او هم سلام شان را جواب مى داد.
ص: 198
سپس فرمود: أیُّهَا النّاسُ! إسأَلونی قَبلَ أن تَفقِدونی؛ و خَفِّفوا سُؤالَكُم لِمُصیبَةِ إمامِكُم
«اى مردم! پیش از آن که مرا از دست بدهید از من بپرسید؛ ولى به خاطر آن چه براى امام شما پیش آمده، سؤال های تان را سبک و کوتاه کنید».
آن لحظه بود که مردم به شدّت گریستند و به خاطر مراعات حال او دل شان نیامد که چیزى بپرسند. حُجر بن عَدى برخاست و اشعارى با این مضمون خواند:
اندوه و اسف بر مولاى پرهیزگار!
پدر پاکان، حیدر پاک سرشت.
کافرى بدکار و پیمان شکن و فرومایه
و ملعون و فاسق و ولد حرام و شقىّ، او را کشت!
لعنت پروردگار ما بر هر کس که
از شما روی گردان و بیزار باشد، لعنتى سخت!
چرا که روز قیامت، شما خاندان، ذخیرۀ من هستید.
و شما خاندان پیامبر هدایت گرید.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون چشمش به او افتاد و شعرش را شنید، فرمود: كَيفَ لی بِكَ إذا دُعیتَ إلَى البَراءَةِ مِنّی، فَما عَساكَ أن تَقولَ؟
«چه گونه خواهى بود آن گاه که تو را به برائت جستن از من وا دارند؟ آن گاه چه خواهى گفت؟»
ص: 199
عرض کرد: وَاللّهِ یا أمیرَ المُؤمِنینَ! لَو قُطِّعتُ بِالسَّيفِ إرباً إرباً، واُضرِمَ لِيَ النّارُ واُلقیتُ فیها لَاثَرتُ ذلِكَ عَلَى البَراءَةِ مِنكَ.
به خدا سوگند اى امیر مؤمنان! اگر با شمشیر قطعه قطعه شوم و آتش افروزند و مرا در آن افکنند، این را بر ابراز برائت از تو ترجیح مى دهم.
فرمود: وُفِّقتَ لِكُلِّ خَيرٍ یا حُجرُ! جَزاكَ اللّهُ خَيراً عَن أهلِ بَيتِ نَبِيِّكَ.(1)
«براى هر خیرى موفّق باشى اى حُجر! خدا در بارۀ دودمان پیامبرت به تو جزاى نیک دهاد».
- در یادکرد شهادت حُجر بن عَدىّ و یارانش -: معاویه به عبد الرحمن بن حسّان گفت: اى برادر ربیعه! در بارۀ علىّ چه مى گویى؟
گفت: رها کن و از من مپرس که به نفع توست.
گفت: رها نمى کنم.
پاسخ داد: گواهى مى دهم که او از بسیارْ یادکنندگان خداوند متعال بود؛ از فرمان دهندگان به حقّ، قیام کنندگان به قسط، و گذشت کنندگان از مردم بود.
پرسید: در بارۀ عثمان چه مى گویى؟
گفت: او نخستین کسى بود که درهاى ستم گرى را گشود و درهاى حقّ را بست.
ص: 200
معاویه گفت: خود را کشتى!
عبد الرحمن در پاسخ گفت: بلکه تو را کشتم. ...
معاویه او را به سوى زیاد فرستاد و به او فرمان داد که وى را به بدترین شکل بکشد! زیاد هم او را زنده به گور کرد.(1)
امیر مؤمنان (علیه السلام) در شب احرام، صداى گریه اى شنید. به حضرت حسین (علیه السلام) فرمان داد تا صاحب صدا را پیدا کند.
حضرت حسین (علیه السلام) هنگامى که در پى صدا رفت، جوانى را یافت که نصف بدنش از کار افتاده بود. او را پیش امیرالمؤمنین (علیه السلام) آورد.
علىّ (علیه السلام) حالش را پرسید. گفت: من مردى هوس پیشه بودم و پدرم پیوسته پندم مى داد. روزى در حال پنددهى بود که کتکش زدم! به من نفرین کرد و شعرى خواند. سخنش که پایان یافت، نیم پیکرم خشک شد!
پشیمان شدم و توبه کردم و دلش را به دست آوردم. آن گاه، سوار شترى شد تا مرا به این جا بیاورد و برایم دعا کند. در نیمه هاى بیابان بودیم که شترش از پریدن پرنده اى رم کرد و پدرم [افتاد و] مُرد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) چهار رکعت نماز گزارد و فرمود: قُم سَلیماً. «به سلامت برخیز».
ص: 201
و او هم چون افرادسالم، حرکت کرد.
علیّ (علیه السلام) فرمود: صَدَقتَ؛ لَو لَم يَرضَ عَنَكَ لَما سُمِعَت.(1)
«راست گفتى؛ اگر پدرت از تو خشنود نگشته بود، دعایم پذیرفته نمى شد».
یادآوری:
قَالَ امیرالمؤمنین (علیه السلام): سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقُولُ: أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ، وَ لَحَقُّنَا عَلَيْهِمْ أَعْظَمُ مِنْ حَقِّ أَبَوَيْ وِلَادَتِهِمْ، فَإِنَّا نُنْقِذُهُمْ إِنْ أَطَاعُونَا مِنَ النَّارِ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ، وَ نُلْحِقُهُمْ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ بِخِيَارِ الْأَحْرَار.(2)
خدا نکند مورد نفرین پدران امّت – رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین (علیه السلام) - قرار گیریم!
بخشی از زیارت نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به انشاء حضرت امام صادق (علیه السلام):
اللّهُمَّ عَبدُكَ وزائِرُكَ مُتَقَرِّبٌ إلَيكَ بِزِيارَةِ أخی رَسولِكَ.
خدایا! بنده و زائر تو، با زیارت برادر پیامبرت، به سوى تو تقرّب مى جوید.
وعَلى كُلِّ مَزورٍ حَقٌّ عَلى مَن أتاهُ و زارَهُ، و أنتَ أکرَمُ مَزورٍ وخَيرُ مَأتِيٍّ؛
و هر زائرى حقّى بر زیارت شده دارد، و تو به ترین زیارت شده اى که به سوى تو آیند؛
فَأَسأَلُكَ یا رَحمنُ! یا رَحیمُ! یا واحِدُ! یا أحَدُ! یا فَردُ! یا صَمَدُ! یا مَن لَم يَلِد ولَم یولَد ولَم يَكُن لَهُ كُفُواً أحَدٌ! أن تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ،
ص: 202
پس از تو اى خداى کثیرالرحمة! ای دائم الرحمة! اى یکتا! ای یگانه! اى فرد! ای سیّد و آقایی که همگان برای حوائج شان تو را قصد می کنند! اى آن که نه زاده اى و نه تو را زاده اند، و براى تو همتایى نیست! مى خواهم که بر محمّد و دودمان محمّد، درود فرستى،
و أن تَجعَلَ تُحفَتَكَ إیّايِ مِن زِيارَتی فی مَوقِفی هذا فِكاكَ رَقَبَتی مِنَ النّارِ، وَاجعَلنی مِمَّن يُسارِعُ فِي الخَيراتِ رَغَباً ورَهَباً، وَاجعَلنی مِنَ الخاشِعینَ.(1)
و هدیّۀ خودت را از این زیارتم در این جایگاه، آزادى من از آتش قرار دهى، و مرا از آنان قرار بده که با بیم و امید در نیکى ها پیش گام اند و مرا از خاشعان قرار بده.
بخشی از زیارت نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به انشاء حضرت امام صادق (علیه السلام):
السَّلامُ عَلَى الأَئِمَّةِ المُستَودَعینَ.
سلام بر امامانى که ودیعت گاه سرّ خدایند.
السَّلامُ عَلى خالِصَةِ اللّهِ مِن خَلقِهِ أجمَعینَ.
سلام بر خالصان برگزیدۀ خدا از جمیع آفریدگانش.
السَّلامُ عَلَى المُؤمِنینَ الَّذینَ قاموا بِأَمرِ اللّهِ وخالَفوا لِخَوفِهِ العالَمینَ.(2)
ص: 203
سلام بر مؤمنانى که به فرمان خدا قیام کردند و به خاطر ترس از خدا با تمام جهانیان مخالفت کردند.
حضرت امام صادق (علیه السلام) در روز هفدهم ماه ربیع الأوّل - میلاد خجستۀ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم - امیرالمؤمنین (علیه السلام) را زیارت کردند و شیوۀ زیارت را به محمّد بن مسلم ثقفى آموختند و فرمودند:
إذا أتَيتَ مَشهَدَ أمیرِ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) فَاغتَسِل لِلزِّيارَةِ وَ البَس أنظَفَ ثِيابِكَ و شُمَّ شَيئاً مِنَ الطّیبِ و عَلَيكَ السَّكینَةُ وَ الوِقارُ.
هرگاه به بارگاه امیر مؤمنان ( (علیه السلام)) مشرّف شدى، براى زیارت غسل کن و تمیزترین جامه هایت را بپوش و خود را خوش بو کن و آرامش و وقار داشته باش؛
فَإِذا وَصَلتَ إلى بابِ السَّلامِ فَاستَقبِلِ القِبلَةَ وكَبِّر اللّهَ ثَلاثینَ مَرَّةً وقُل:
و چون به باب السلام و درگاه حضرت رسیدى، رو به قبله بِایست و سى بار «اللّه اکبر» بگو و چنین بگو:
السَّلامُ عَلى رَسولِ اللّهِ. السَّلامُ عَلى خِيَرَةِ اللّهِ. السَّلامُ عَلَى البَشیرِ النَّذیرِ، السِّراجِ المُنیرِ، ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر پیامبر خدا. سلام بر به ترین خلق خدا. سلام بر بشارت دهنده و بیم دهنده، چراغ روشنى بخش؛ و رحمت و برکات خدا بر او.
السَّلامُ عَلَى الطُّهرِ الطّاهِرِ. السَّلامُ عَلَى العَلَمِ الزّاهِرِ. السَّلامُ عَلَى المَنصورِ المُؤَيَّدِ. السَّلامُ عَلى أبِي القاسِمِ مُحَمَّدٍ، ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
ص: 204
سلام بر پاکیزۀ پاک. سلام بر نشانۀ درخشان. سلام بر یارى شدۀ تأیید گشته. سلام بر ابو القاسم محمّد؛ و رحمت و برکات خدا بر او.
السَّلامُ عَلى أنبِياءِ اللّهِ المُرسَلینَ، وعِبادِ اللّهِ الصّالِحینَ.
سلام بر پیامبران فرستادۀ الهى و بندگان شایستۀ خدا.
السَّلامُ عَلى مَلائِكَةِ اللّهِ الحافّینَ بِهذَا الحَرَمِ وبِهذَا الضَّریحِ اللّائِذینَ بِهِ ورَحمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ.
سلام بر فرشتگان گردآمده بر این حرم و ضریح و پناه جویان به این بارگاه، و رحمت و برکات خدا بر آنان باد.
ثُمَّ ادنُ مِنَ القَبرِ وقُل: السَّلامُ عَلَيكَ یا وَصِيَّ الأَوصِياءِ!
سپس نزدیک مضجع شریف برو و بگو: سلام بر تو اى جانشین جانشینان پیامبران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا عِمادَ الأَتقِياءِ!
سلام بر تو اى تکیه گاه پرهیزگاران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا وَلِيَّ الأَولِياءِ!
سلام بر تو اى سرپرست اولیاء!
السَّلامُ عَلَيكَ یا سَيِّدَ الشُّهَداءِ!
سلام بر تو اى سرور شهیدان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا آيَةَ اللّهِ العُظمى!
سلام بر تو اى بزرگ ترین آیت خدا!
السَّلامُ عَلَيكَ یا خامِسَ أهلِ العَباءِ!
سلام بر تو اى پنجمین از آل عباء!
ص: 205
السَّلامُ عَلَيكَ یا قائِدَ الغُرِّ المُحَجَّلینَ الأَتقِياءِ!
سلام بر تو اى پیشواى پاکان و نیکان و روسپیدان خداپروا!
السَّلامُ عَلَيكَ یا زَينَ المُوَحِّدینَ النُّجَباءِ!
سلام بر تو اى زینت یکتاپرستان نیک سرشت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا خالِصَ الأَخِلّاءِ!
سلام بر تو اى خالص دوستان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا والِدَ الأَئِمَّةِ الاُمَناءِ!
سلام بر تو اى پدر امامان امین!
السَّلامُ عَلَيكَ یا صاحِبَ الحَوضِ وحامِلَ اللِّواءِ!
سلام بر تو اى صاحب حوض کوثر و حامل پرچم (لواى حمد)!
السَّلامُ عَلَيكَ یا قَسیمَ الجَنَّةِ و لَظى!
سلام بر تو اى تقسیم کننده بهشت و دوزخ!
براى من درباره دوستانت زبان صدق قرار بده، مَزارهاى آنان را محبوب من گردان، تا مرا نیز به آنان ملحق سازى و در دنیا و آخرت، مرا پیرو آنان گردانى، اى مهربان ترینِ مهربانان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن شُرِّفَت بِهِ مَكَّةُ ومِنى!
سلام بر تو اى شرافت بخش مکّه و مِنی!
السَّلامُ عَلَيكَ یا بَحرَ العُلومِ وكَهفَ الفُقَراءِ!
سلام بر تو اى دریاى دانش ها و پناه تهى دستان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن وُلِدَ فِي الكَعبَةِ، و زُوِّجَ فِي السَّماءِ بِسَيِّدَةِ النِّساءِ، و کانَ شُهودُهَا المَلائِكَةَ السَّفَرَةَ الأَصفِياءَ!
ص: 206
سلام بر تو اى آن که در کعبه به دنیا آمدى و عقد ازدواجت با سرور زنان در آسمان بسته شد و فرشتگان و کاتبان برگزیدۀ الهىّ شاهد آن بودند!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مِصباحَ الضِّياءِ!
سلام بر تو اى چراغ روشنى بخش!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن خَصَّهُ النَّبِيُّ بِجَزیلِ الحِباءِ!
سلام بر تو اى آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با بخشش فراوانْ تو را ویژه ساخت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن باتَ عَلى فِراشِ خاتَمِ الأَنبِياءِ، ووَقاهُ بِنَفسِهِ شَرَّ الأَعداءِ!
سلام بر تو اى آن که در بستر خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله و سلم) آرمیدی و با جان خویش، آن حضرت را از شرّ دشمنان نگاه داشتى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن رُدَّت لَهُ الشَّمسُ فَسامى شَمعونَ الصَّفاءَ!
سلام بر تو اى آن که خورشید براى تو باز گشت و از شمعون الصفا برتر گشتى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن أنجَى اللّهُ سَفینَةَ نوحٍ بِاسمِهِ وَاسمِ أخیهِ حَيثُ التَطَمَ حَولَها الماءُ و طَمى!
سلام بر تو اى آن که به برکت نام تو و نام برادرت، خداوندْ کشتى نوح را نجات داد، آن گاه که آب دریا اطراف آن را فرا گرفت و به تلاطم افکند!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن تابَ اللّهُ بِهِ و بِأخیهِ عَلى آدَمَ إذ غَوَى!
سلام بر تو اى آن که خداوند به سبب تو و برادرت، توبۀ آدم را آن گاه که لغزید، بخشود!
السَّلامُ عَلَيكَ یا فُلكَ النَّجاةِ الَّذی مَن رَكِبَهُ نَجا ومَن تَأَخَّرَ عَنهُ هَوى!
ص: 207
سلام بر تو اى کشتى نجات، که هر که در آن نشست، رَست و هر که عقب ماند، هلاک شد!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن خاطَبَ الثُّعبانَ و ذِئبَ الفَلا!
سلام بر تو اى کسى که با اژدها و گرگ صحرا سخن گفت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا أمیرَ المُؤمِنینَ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد، اى امیرالمؤمنین (فرمان روای جمیع مؤمنان از ازل تا ابد)!
السَّلامُ عَلَيكَ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى مَن كَفَرَ و أنابَ!
سلام بر تو اى حجّت خدا بر هر کس که کفر ورزید و از حقّ باز گشت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا إمامَ ذَوِي الأَلبابِ!
سلام بر تو اى پیشواى خردمندان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَعدِنَ الحِكمَةِ وفَصلَ الخِطابِ!
سلام بر تو اى سرچشمۀ حکمت و پایان بخش کشمکش ها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتابِ!
سلام بر تو اى آن که دانش قرآن فقط نزد توست!
السَّلامُ عَلَيكَ یا میزانَ يَومِ الحِسابِ!
سلام بر تو اى میزان روز حساب!
السَّلامُ عَلَيكَ یا فاصِلَ الحُكمِ النّاطِقَ بِالصَّوابِ!
سلام بر تو اى جداکنندۀ حکم و داورى، و گویاى با حکم درست و صواب!
السَّلامُ عَلَيكَ أیُّهَا المُتَصَدِّقُ بِالخاتَمِ فِي المِحرابِ!
سلام بر تو اى صدقه دهندۀ انگشتر در محراب!
ص: 208
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن كَفَى اللّهُ المُؤمِنینَ القِتالَ بِهِ يَومَ الأَحزابِ!
سلام بر تو اى آن که خداوند به وسیلۀ تو در جنگ احزاب، مؤمنان را کفایت و حمایت کرد!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن أخلَصَ لِلّهِ الوَحدانِيَّةَ و أنابَ!
سلام بر تو اى آن که یکتاپرستى را براى خدا خالص ساخت و به سوى او باز گشت!
السَّلامُ عَلَيكَ یا قاتِلَ خَيبَرَ و قالِعَ البابِ!
سلام بر تو اى جنگ جوى خیبر و كَنندۀ درِ خیبر!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن دَعاهُ خَيرُ الأَنامِ إلَى المَبیتِ عَلى فِراشِهِ فَأَسلَمَ نَفسَهُ إلَى المَنِيَّةِ و أجابَ!
سلام بر تو اى آن که برترینِ انسان ها تو را براى آرمیدن در بسترش فراخواند و تو هم جانت را تسلیم مرگ کردى و پذیرفتى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن لَهُ طوبى وحُسنُ مَآبٍ! ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى آن که طوبى و سرمنزل نیک و فرجام خوش از آنِ توست! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا وَلِيَّ عِصمَةِ الدّینِ! ویا سَيِّدَ السّاداتِ!
سلام بر تو اى سرپرست نگه بانى دین! و ای سرور بزرگان و سروران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا صاحِبَ المُعجِزاتِ!
سلام بر تو اى صاحب معجزات!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن كُتِبَ اسمُهُ فِي السَّماءِ عَلَى الُّسرادِقاتِ!
سلام بر تو اى آن که نامت در آسمان بر سراپرده هاى عرش نگاشته است!
ص: 209
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَظهَرَ العَجائِبِ وَالآیاتِ!
سلام بر تو اى آشکارکنندۀ شگفتى ها و نشانه ها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا أمیرَ الغَزَواتِ!
سلام بر تو اى فرمانده نبردها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مُخبِراً بِما غَبَرَ وبِما هُوَ آتٍ!
سلام بر تو اى آگاهى بخش از گذشته و آینده!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مُخاطِبَ ذِئبِ الفَلَواتِ!
سلام بر تو اى سخن گوینده با گرگان صحراها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا خاتِمَ الحَصى ومُبَيِّنَ المُشكِلاتِ!
سلام بر تو اى پایان بخش فهم و خِرد و بیان گر مشکلات!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن عَجِبَت مِن حَمَلاتِهِ فِي الوَغى مَلائِكَةُ السَّماواتِ!
سلام بر تو اى آن که از حمله هاى تو در نبرد، فرشتگان آسمان به شگفتى آمدند!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن ناجَى الرَّسولَ فَقَدَّمَ بَينَ يَدَي نَجواهُ الصَّدَقاتِ!
سلام بر تو اى آن که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نجوا گفتى و پیش از نجوایت صدقه دادى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا والِدَ الأَئِمَّةِ البَرَرَةِ السّاداتِ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى پدر امامان نیکوکار و سروران خلق! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا تالِيَ المَبعوثِ!
ص: 210
سلام بر تو ای ای تالیِ(1) پیامبر برانگیخته شده!
السَّلامُ عَلَيكَ یا وارِثَ عِلمِ خَيرِ مَوروثٍ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى وارث دانش به ترین ارث برده شده! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا سَيِّدَ الوَصِيّینَ!
سلام بر تو ای سَرور و آقای جمیع اوصیاء و جانشینان انبیاء و رسولان الهی!
السَّلامُ عَلَيكَ یا إمامَ المُتَّقینَ!
سلام بر تو اى پیشواى خداپروایان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا غِياثَ المَكروبینَ!
سلام بر تو اى پناه گرفتاران!
السَّلامُ عَلَيكَ یا عِصمَةَ المُؤمِنینَ!
سلام بر تو اى نگه دارندۀ مؤمنان!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَظهَرَ البَراهینَ!
سلام بر تو اى آشکارکنندۀ برهان ها!
السَّلامُ عَلَيكَ یا طه و یس!
سلام بر تو اى طاها و یاسین!
السَّلامُ عَلَيكَ یا حَبلَ اللّهِ المَتینَ!
سلام بر تو اى ریسمان استوار الهىّ!
السَّلامُ عَلَيكَ یا مَن تَصَدَّقَ بِخاتَمِهِ عَلَى المِسکینَ!
ص: 211
سلام بر تو اى آن که انگشترت را به بینوا بخشیدى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا قالِعَ الصَّخرَةِ عَن فَمِ القَلیبِ ومُظهِرَ الماءِ المَعینِ!
سلام بر تو اى آن که صخره از دهانۀ چاه کندى و آب گوارا آشکار ساختى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا عَينَ اللّهِ النّاظِرَةَ فِي العالَمینَ، ويَدَهُ الباسِطَةَ ولِسانَهُ المُعَبَّرَ عَنهُ فی بَرِيَّتِهِ أجمَعینَ!
سلام بر تو اى چشم بیناى خدا در جهانیان، و دست گشوده و پرتوان او، و زبان خدا که در میان خلائق، از خدا سخن مى گویى!
السَّلامُ عَلَيكَ یا وارِثَ عِلمِ النَّبِيّینَ، ومُستَودَعَ عِلمِ الأَوَّلینَ وَالآخِرینَ، ویا صاحِبَ لِواءِ الحَمدِ، وساقی أولِيائِهِ مِن حَوضِ خاتَمِ النَّبِيّینَ!
سلام بر تو اى وارث علم پیامبران، و ودیعت گاه علم اوّلین و آخرین، و اى صاحب لواى حمد و ساقى اولیاى خدا از کوثر خاتم انبیاء!
السَّلامُ عَلَيكَ یا يَعسوبَ الدّینِ، وقائِدَ الغُرِّ المُحَجَّلینَ، ووالِدَ الأَئِمَّةِ المَرضیّينَ! ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر تو اى پیشواى دین، و رهبر پاکان و نیکان و روسپیدان، و پدر امامان ستوده و پسندیده! و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
السَّلامُ عَلَى اسمِ اللّهِ الرَّضِيِّ، و وَجهِهِ المُضیء، و جَنبِهِ القَوِيِّ، و صِراطِهِ السَّوِيِّ!
سلام بر نام پسندیدۀ خدا، و چهرۀ فروزان الهىّ، و جانب پرتوان خدا، و راه استوار او!
السَّلامُ عَلَى الإِمامِ النَّقِيِّ، المُخلِصِ الصَّفِيِّ!
سلام بر پیشواى پاک مخلص برگزیده!
السَّلامُ عَلَى الكَوكَبِ الدُّرِّيِّ!
ص: 212
سلام بر ستارۀ درخشان!
السَّلامُ عَلَى الاِمامِ أبِي الحَسَنِ عَلِيٍّ و رَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر امام ابی الحسن علىّ، و رحمت و برکات خدا بر او باد.
السَّلامُ عَلى أئِمَّةِ الهُدى، ومَصابیحِ الدُّجى، و أعلامِ التُّقى، ومَنارِ الهُدَى، وذَوِي النُّهَى، وكَهفِ الوَرَى، وَالعُروَةِ الوُثقَى، وَالحُجَّةِ عَلى أهلِ الدُّنیا ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر پیشوایان هدایت، و چراغ هاى روشن گر ظلمت، و نشانه هاى بارز تقوی، و مشعل هاى هدایت، و صاحبان خِرد، و پناه مردم، رشتۀ استوار حقّ (و محکم ترین دست آویز)، و حجّت بر همۀ اهل دنیا، و رحمت و برکات خدا بر آنان باد.
السَّلامُ عَلى نورِ الأَنوارِ وحُجَجِ الجَبّارِ، ووالِدِ الأَئِمَّةِ الأَطهارِ، وقَسیمِ الجَنَّةِ وَالنّارِ، المُخبِرِ عَنِ الآثارِ، المُدَمِّرِ عَلَى الكُفّارِ، مُستَنقِذِ الشّیعَةِ المُخلَصینَ مِن عَظیمِ الأَوزارِ.
سلام بر روشناى نورها، و حجّت هاى خداى جبّار(1)، و پدر امامان اطهار، و تقسیم کنندۀ بهشت و دوزخ، و خبردهنده از آثار، و هلاک کنندۀ کفّار، و نجات بخش شیعیان مخلص از بارهاى سنگین عقوبت.
السَّلامُ عَلَى المَخصوصِ بِالطّاهِرَةِ التَّقِيَّةِ ابنَةِ المُختارِ.
سلام بر آن که به [همسرىِ] بانوى پاک و پرهیزگار، دختر پیامبر مختار، اختصاص یافت.
ص: 213
المَولودِ فِي البَيتِ ذِي الأَستارِ، المُتَزَوِّجِ فِي السَّماءِ بِالبَرَّةِ الطّاهِرَةِ الرَّضِيَّةِ المَرضِيَّةِ ابنَةِ الأَطهارِ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
آن که در خانۀ کعبه که پوشیده با پرده است زاده شد و در آسمان، عقد ازدواجش با بانوى دارای نیکی وسیع، و صحرا دست و دل(1)، پاک، راضیه، مرضیّه، دختر پاکان انجام یافت، و رحمت و برکات خدا بر او باد.
السَّلامُ عَلَى النَّبَأِ العَظیمِ الَّذی هُم فیهِ مُختَلِفونَ، وعَلَيهِ يُعرَضونَ، وعَنهُ يُسأَلونَ.
سلام بر آن نبأ عظیم (خبر بزرگ) که در آن اختلاف مى کنند و بر آن عرضه مى شوند و در بارۀ آن مورد سؤال قرار مى گیرند.
السَّلامُ عَلى نورِ اللّهِ الأَنوَرِ، وضِيائِهِ الأَظهَرِ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
سلام بر نورانی ترین نور خدا، و روشناى آشکارتر الهىّ، و رحمت و برکات خدا بر او باد.
السَّلامُ عَلَيكَ یا وَلِيَّ اللّهِ وحُجَّتَهُ، وخالِصَةَ اللّهِ وخاصَّتَهُ!
سلام بر تو اى ولىّ خدا و حجّت او، و اى برگزیدۀ خدا و خالص شدۀ او!
أشهَدُ یا وَلِيَّ اللّهِ وحُجَّتَهُ، وخالِصَةَ اللّهِ، ووَلِيَّ رَسولِهِ! لَقَد جاهَدتَ فی سَبیلِ اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَاتَّبَعتَ مِنهاجَ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)،
ص: 214
گواهى مى دهم اى ولىّ خدا و حجّت او، و خالص شدۀ خدا، و ولىّ پیامبرش! به خدا سوگند تو در راه خدا، آن گونه که شایسته است، جهاد کردى و از شیوۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پی روى نمودى،
وحَلَّلتَ حَلالَ اللّهِ، وحَرَّمتَ حَرامَهُ، وشَرَّعتَ أحکامَهُ، و أقَمتَ الصَّلاةَ، وآتَيتَ الزَّكاةَ، و أمَرتَ بِالمَعروفِ، ونَهَيتَ عَنِ المُنكَرِ،
و حلال خدا را حلال، و حرام او را حرام شمردى، و احکام الهىّ را مقرّر داشتى و نماز را به پا داشتى و زکات را اداء کردى و امر به معروف و نهى از منکر نمودی،
وجاهَدتَ فی سَبیلِ اللّهِ صابِراً ناصِحاً مُجتَهِداً مُحتَسِباً عِندَ اللّهِ عَظیمَ الأَجرِ، حَتّى أتاكَ اليَقینُ.
و در راه خدا ، پرشکیب و خیرخواه و کوشا، با انگیزۀ اجر عظیم الهى جهاد کردى، تا آن که شهادتت(1) فرا رسید.
فَلَعَن اللّهُ مَن دَفَعَكَ عَن حَقِّكَ، و أزالَكَ عَن مَقامِكَ،
پس لعنت خدا بر آن که تو را از حقّت دور کرد و از مقامت کنار زد،
ولَعَنَ اللّهُ مَن بَلَغَهُ ذلِكَ فَرَضِيَ بِهِ.
و لعنت خدا بر هر که این را شنید و به آن راضى شد.
اُشهِدُ اللّهَ ومَلائِكَتَهُ و أنبِياءَهُ ورُسُلَهُ أنّی والٍ لِمَن والاكَ، وعادٍ لِمَن عاداكَ، وَالسَّلامُ عَلَيكَ ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
ص: 215
خدا و فرشتگان و پیامبران و رسولان خدا را گواه مى گیرم که به راستی من با دوستان تو دوستم و با دشمنان تو دشمنم، و سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
ثُمَّ انكَبَّ عَلَى القَبرِ فَقَبِّلهُ وقُل: سپس خود را به مضجع شریف بچسبان، آن را ببوس و بگو:
أشهَدُ أنَّكَ تَسمَعُ كَلامی وتَشهَدُ مَقامی، و أشهَدُ لَكَ یا وَلِيَّ اللّهِ! بِالبَلاغِ وَالأَداءِ.
گواهى مى دهم که قطعاً تو سخنم را مى شنوى و ایستادنم در بارگاهت را شاهدى. و براى تو گواهى مى دهم اى ولىّ خدا! که رسالت خدا را رساندى و تکلیف را اداء کردى.
یا مَولايَ! یا حُجَّةَ اللّهِ! یا أمینَ اللّهَ! یا وَلِيَّ اللّهِ! إنَّ بَينی وبَينَ اللّهِ عَزَّ و جَلَّ ذُنوباً قَد أثقَلَت ظَهری و مَنَعتَنی مِنَ الرُّقادِ وذِكرُها يُقَلقِلُ أحشائی!
ای مولاى من! اى حجّت خدا! اى امین خدا! اى ولىّ خدا! بی شکّ میان من و خداوند عزّت مند و صاحب جلال گناهانى هست که پشت مرا سنگین کرده و خواب را از من ربوده است و یاد آن گناهان، درونم را مى لرزاند!
وقَد هَرَبتُ إلَى اللّهِ تَعالى وإلَيكَ؛
و به سوى خداوند متعال و به درگاه تو گریخته ام؛
فَبِحَقِّ مَنِ ائتَمَنَكَ عَلى سِرِّهِ، وَاستَرعاكَ أمرَ خَلقِهِ، وقَرَنَ طاعَتَكَ بِطاعَتِهِ، ومُوالاتَكَ بِمُوالاتِهِ، كُن لی إلَى اللّهِ شَفیعاً، ومِنَ النّارِ مُجیراً، وعَلَى العَدُوِّ نَصیرا، وعَلَى الدَّهرِ ظَهیراً.
ص: 216
پس به حقّ آن که تو را بر راز خویش امین قرار داده و کار آفریدگانش را به تو سپرده است و طاعت تو را در کنار طاعت خویش قرار داده و موالات شما را به موالات خود قرین ساخته است، براى من نزد خداوند شفیع، و از آتش دوزخ، پناه دهنده و بر دشمن، یاور و بر روزگار، پشتیبان باش.
ثُمَّ انكَبَّ عَلَى القَبرِ وقُل: سپس خود را به مضجع شریف بچسبان و بگو:
یا وَلِيَّ اللّهِ! یا حُجَّةَ اللّهِ! یا بابَ حِطَّةِ اللّهِ!
اى ولىّ خدا! اى حجّت خدا! اى درگاه خدایىِ ریزش گناهان!
وَلِيُّكَ و زائِرُكَ وَ اللّائِذُ بِقَبرِكَ، وَ النّازِلُ بِفِنائِكَ، وَ المُنِيخُ رَحلَهُ فی جِوارِكَ يَسأَلُكَ أن تَشفَعَ لَهُ إلَى اللّهِ فی قَضاءِ حاجَتِهِ و نُجحِ طَلِبَتِهِ فِي الدُّنیا وَ الآخِرَةِ؛
دوست دار و زائر و پناه آورنده به قبرت و فرود آمده به آستانت و بار افکنده در جوار لطفت از تو مسألت می کند که در قضاى حاجتش و کام یابى در خواسته اش در دنیا و آخرت، شفیع او به درگاه خدا باشى؛
فَإِنَّ لَكَ عِندَ اللّهِ الجاهَ العَظیمَ وَالشَّفاعَةَ المَقبولَةَ.
که به حقّاً تو را نزد خداوند، منزلتى عظیم و شفاعت پذیرفته است.
فَاجعَلنی يا مَولايَ! مِن هَمِّكَ، و أدخِلنی فی حِزبِكَ.
پس مرا هم اى مولی! مورد توجّه خود قرار بده و در حزب خویش وارد کن.
وَالسَّلامُ عَلَيكَ وعَلى ضَجیعَيكَ آدَمَ ونوحٍ. وَالسَّلامُ عَلَيكَ وعَلى وَلَدَيكَ الحَسَنِ وَالحُسَينِ، وعَلَى الأَئِمَّةِ الطّاهِرینَ مِن ذُرِّيَّتِكَ، ورَحمَةُ اللّهِ وبَرَكاتُهُ.
و سلام بر تو و دو پیامبر هم جوار تو، آدم و نوح. و سلام بر تو و دو فرزندت حسن و حسین و بر امامان پاک از نسل تو، و رحمت و برکات خدا.
ص: 217
ثُمَّ صَلِّ سِتَّ رَكَعاتٍ: لِأَمیرِ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) رَكعَتَينِ زیارَةً، ولِآدَمَ (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) رَكعَتَينِ زِيارَةً ولِنوحٍ (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) رَكعَتَينِ زِيارَةً، وَ ادعُ اللّهَ كَثیراً يُجابُ إن شاءَ اللّهُ تَعالى.(1)
سپس شش رکعت نماز بخوان: دو رکعت نماز زیارت براى امیر مؤمنان ( (علیه السلام))، دو رکعت نماز زیارت آدم (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام) و دو رکعت نماز زیارت نوح (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام)، و خداوند را بسیار بخوان، که إن شاء اللّه جواب داده مى شود.
الف) مرحوم علّامه طباطبایی در المیزان (ج18 ص298 - و ترجمۀ المیزان ج18 ص444) از مجمع البیان (ج9 ص184) نقل کرده اند که بعد از فتح خیبر، زینب بنت حارث، همسر سلام بن مِشکَم - برادر زادۀ مَرحَب [آن جنگاور معروف یهود که به دست امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلّین به درک واصل شد] گوسفندى بریان براى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هدیّه فرستاد. او قبلاً پرسیده بود که آن حضرت از کدام یک از اجزاى گوسفند بیشتر خوشش مى آید. گفته بودند: از پاچۀ گوسفند. و بدین جهت از سمّى که در همه جاى گوسفند ریخته بود، در پاچۀ آن بیشتر ریخت، و آن گاه آن را براى رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورد، و مقابل آن حضرت گذاشت. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پاچۀ گوسفند را گرفتند و کمى از آن را در دهان مبارکشان گذاشتند. و بِشر بن
ص: 218
بَراء ابن معرور هم که نزد آن حضرت بود، استخوانى را برداشت تا از آن بخورد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: از خوردن این غذا دست بکشید که شانۀ گوسفند به من خبر داد که این طعام مسموم است!
... بِشر بن براء با همان یک لقمه اى که خورده بود! به شهادت رسید. و آن سمّ، به شدّت در رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اثر کرد؛ طوری که وقتی مادر بِشر بن براء - در ایّامی که حضرت به واسطۀ عود اثر آن سمّ، دیگر بستری شدند و بعد هم به شهادت رسیدند - برای عیادت از حضرت، شرفیاب شد، حضرت به آن مادر شهید فرمودند:«اى امّ بِشر! آن لقمه اى که من با پسرت در خیبر خوردیم مدام اثرش به من برمى گردد و اینک نزدیک است رگ قلب مرا قطع کند!» [بأبی انت و امّی و نفسی یا رسول الله!]
و مسلمانان معتقدند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به شهادت از دنیا رفتند [خوشا به حال جانبازانی که پیامبرگونه، پس از مدّت ها تحمّل رنج و سختی، با شهادت به وصال محبوب پر می گشایند.
رندانه آخر ربودی جامی ز خم خانۀ دل *** خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانۀ دل
(تک بیت حضرت امام خامنه ای در رثای جانبازان شهید)]
مرحوم علّامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه پس از نقل این جریان، هیچ نقد و اشکالی بر آن وارد نمی کنند؛ که ظهور در قبول دارد.
ب) روایت معروف پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم: «مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتُولٌ أَوْ مَسْمُومٌ» (بحار الانوار ج 27 ص217) که ظاهرش این است که هیچ یک از حضرات چهارده
ص: 219
معصوم (علیهم السلام) به مرگ طبیعی از دنیا نمی روند؛ بلکه یا به شمشیر شهید می شوند و یا به سمّ.
ج) این حدیث شریف حضرت امام صادق (علیه السلام) که از پدران بزرگوارشان علیهم السّلام نقل کرده اند که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده اند: «بالای هر نیکی، نیکی دیگری وجود دارد، تا آن که مرد در راه خدا کشته شود؛ پس هر گاه در راه خداند عزّتمند و صاحب جلال کشته شد، دیگر بالاتر از آن، نیکیای وجود ندارد.»
«فَوْقَ كُلِّ بِرٍّ بِرٌّ حَتَّى يُقْتَلَ الرَّجُلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِذَا قُتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ» (بحار الانوار ج 71 ص69)
و خیلی بعید است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، از فیض شهادت - که به فرمودۀ خودشان بالاترین برّ و نیکی است - بی نصیب بمانند.
د) قال الامام الصادق (علیه السلام): قَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ((علیهما السلام)) لِأَهْلِ بَيْتِهِ: يَا قَوْمِ إِنِّي أَمُوتُ بِالسَّمِ كَمَا مَاتَ رَسُولُ اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم). (بحارالانوار ج43 ص327)
حضرت امام حسن (علیه السلام) به خاندان خویش فرمودند که قطعاً من با سمّ از دنیا می روم همان طور که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این گونه از دنیا رفت.
ه) فِيمَا وَعَظَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عِيسَى علی نبیّنا و آله و علیه السلام: يَا عِيسَى! ... َ هُوَ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ إِلَى النَّاسِ كَافَّةً أَقْرَبُهُمْ مِنِّي مَنْزِلَةً ... وَ يُقْبَضُ شَهِيداً ... (کافی ج8 ص139)
ص: 220
در مواعظ خداوند عزّت مند و صاحب جلال به حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام آمده است: ... او محمّد فرستادۀ خدا به سوی جمیع مردمان است. منزلتش از همگان به من نزدیک تر است ... و با شهادت قبض روح می شود ...
و) أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) قَالَ لِأَبِي بَكْرٍ يَوْماً: «لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» و أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ مَاتَ شَهِيداً، و اللَّهِ لَيَأْتِيَنَّكَ، فَأَيْقِنْ إِذَا جَاءَكَ فَإِنَّ الشَّيْطَانَ غَيْرُ مُتَخَيِّلٍ بِهِ، فَأَخَذَ عَلِيٌّ (علیه السلام) بِيَدِ أَبِي بَكْرٍ، فَأَرَاهُ النَّبِيَّ صلی الله علیه و آله و سلم، فَقَالَ لَهُ: يَا أَبَا بَكْرٍ! آمِنْ بِعَلِيٍّ و بِأَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ، أَنَّهُمْ (1) مِثْلِي إِلَّا النُّبُوَّةَ، وَ تُبْ إِلَى اللَّهِ مِمَّا فِي يَدِكَ؛ فَإِنَّهُ لَاحَقَّ لَكَ فِيهِ». قَالَ: «ثُمَّ ذَهَبَ، فَلَمْ يُرَ». (کافی ج2 ص700)
روزى امیر المؤمنین (علیه السلام) به ابو بکر فرمود: «کسانى را که در راه خدا کشته شده اند هرگز مرده مپندار؛ بلکه زنده هستند و نزد پروردگار خود روزى می برند.» و من گواهى می دهم که محمّد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شهید از دنیا رفت، و به خدا سوگند نزد تو مى آید، چون نزد تو آمد یقین کن؛ زیرا شیطان نتواند خود را به صورت او جا زند.
سپس علىّ (علیه السلام) دست ابو بکر را گرفت و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را به او نشان داد، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به ابو بکر فرمود: «به علىّ و یازده فرزند او ایمان آور، آن ها (در وجوب اطاعت) مانند من اند، به جز مقام نبوّت و از آن چه در دست گرفته اى (خلافت
ص: 221
مسلمین) پیش خدا توبه کن، زیرا تو را در آن حقّى نیست.» سپس برفت و دیگر دیده نشد.
روایت شده است که معاویه به سمرۀ بن جندب، صد هزار درهم داد تا وى روایت کند که این آیات، در بارۀ علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) نازل شده است:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما فی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ
وَ إِذا تَوَلَّى سَعى فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فیها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ(1)
و از میان مردم کسى است که در زندگى دنیا سخنان او (در وصف حقّ و رعایت عدل) تو را به شعف و شگفتی مى آورد، و خدا را بر آن چه در دل دارد گواه مى گیرد، در حالى که سخت ترینِ دشمنان حقّ است!
و چون به حکومت رسد، در زمین به تکاپو مى افتد تا در آن تباهى کند و کشت و نسل بشر را به نابودى کشاند! و خداوند، فساد و تباهى را دوست نمى دارد.
و نیز روایت کند که این آیه، در بارۀ ابن ملجم – قاتل علیّ (علیه السلام) - نازل شده است:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد(2)
ص: 222
و از میان مردم کسى هست که جان خود را برای طلب خشنودی خدا می فروشد. (وجود چنین کسى، لطفى از سوى خدا بر آدمیان است) و خدا به بندگانش رؤوف است.
ولى وى نپذیرفت. دویست هزار درهم داد، نپذیرفت. سیصد هزار درهم داد، نپذیرفت. چهار صد هزار درهم بخشید، قبول کرد و آن را روایت کرد!
... واقعیت آن است که بنى امیّه، از بیان فضائل علىّ ( (علیه السلام)) منع مى کردند و راوى فضایل وى را مجازات مى کردند، به گونه اى که حتّى اگر کسى حدیثى را از علىّ ( (علیه السلام)) نقل مى کرد که مربوط به فضائل او نبود، بلکه مربوط به شرائع دین بود، جرأت نمى کرد نام او را ببرد و مى گفت: «ابو زینب گفت».
از عطاء، از عبد اللّه بن شَدّاد بن هاد، روایت شده است که گفت: دوست دارم آزاد باشم و یک روز تا شب، فضائل علىّ بن ابى طالب ( (علیه السلام)) را نقل کنم و سپس گردنم با شمشیر، قطع گردد.
... احادیث رسیده در فضائل آن حضرت اگر در شهرت و فراوانى و بسیارى نقل، به مقدار زیاد نبود، به خاطر ترس و تقیّه از بنى مروان و طول مدّت و شدّت مخالفت، نقل آنها قطع مى شد، و اگر خداوند در این مرد، سرّى نمى نهاد که آن که مى داند، مى داند، در فضیلت او حدیثى نقل نمى شد و منقبتى از او شناخته نمى گشت. مگر نه این است که اگر بزرگ قریه اى بر یکى از ساکنان آن خشم گیرد و مردم را از یادکرد او به خیر و خوبى منع
ص: 223
کند، یادش از بین مى رود و نامش فراموش مى گردد و در حالى که موجود است، معدوم مى شود، و در حالى که زنده است، مُرده مى گردد؟!(1)
محمّد بن عبد اللّه حِميَرى، دوست عمرو بن عاص بود. گمان مى رود که او پسر قاضى عبد اللّه بن محمّد حمیرى باشد که معاویه او را مسؤول دیوان خاتم کرد. صاحب الغدیر، وى را از شاعران قرن اوّل هجرى شمرده است و براى قصیدۀ او داستان مشهورى نقل شده است.
روزى طِرِمّاح طایى، هشام مرادى و محمّد بن عبد اللّه حمیرى نزد معاویه بودند. معاویه، کیسه اى در آورد و در پیش روى خود گذاشت و گفت: «اى شاعران عرب! حرف تان را در بارۀ علىّ بن ابى طالب بزنید و جز حقّ مگویید. اگر این کیسه را به کسى که در بارۀ علىّ حقّ بگوید، ندهم، فرزند صخر بن حرب نیستم.»
طِرِمّاح برخاست و سخنى در بارۀ علىّ (علیه السلام) گفت و از آن حضرت (علیه السلام) بدگویى کرد. معاویه گفت: «بنشین! خدا خود مى داند که قصد تو چیست و جایگاهت در چه حدّ است!»
هاشم مرادى برخاست و سخن گفت و بدگویى کرد. معاویه به وى گفت: «کنار دوستت بنشین! خداوند، موقعیّت هر دوى شما را مى داند.»
ص: 224
عمرو بن عاص به محمّد بن عبد اللّه حمیرى که دوست صمیمى وى بود گفت: «حرف بزن و جز حقّ مگو.»
محمّد بن عبد اللّه ایستاد، سخن گفت و این قصیده را خواند. معاویه گفت: «تو راست گوترین آنانى. این کیسه را بگیر.»(1)
به حقّ محمّد، حقّ بگویید؛
که بهتان زدن از سرشت افراد پست است!
آیا پس از محمّد که پدر و مادرم فدایش باد
آن پیامبر خدا و شریف بخشنده،
علىّ، بهترین آفریدۀ پروردگار
و شریف ترینِ همۀ مردم نیست؟
ولایت او ایمان واقعى است.
پیش من، سخنان بیهوده را کنار بنه.
فرمان برى پروردگارمان در همان است
و شفاى بیمارى دل ها در ولایت اوست.
علىّ که پدر و مادرم فدایش باد امام ماست
همان ابوالحسن، که از هر حرامى پاک است.
آن پیشواى هدایت، که خدا دانشى به او بخشید
که بدان، حلال از حرام، باز شناخته مى شود.
اگر من به عشق او جان خویش بخشم
ص: 225
در این جان بازى هیچ گناهى نیست.
مردمى که با او دشمنى ورزیدند، در آتش روند
گرچه هزار سال نماز بگزارند و روزه بگیرند.
نه؛ به خدا سوگند نمازى پذیرفته نمى شود
بدون ولایت پیشواى عادل.
امیر مؤمنان! تکیه گاهم تویى
سرگُل سپیدبختان، پناه من است.
این سخن، آیین من است و این، سخن من است
اى پروردگارم! تا به هنگام دیدار تو
بیزارم از آن که با علىّ دشمنى ورزید
و با او جنگید از میان ناپاک زادگان.
نصب او را در روز غدیر
از سوى خداوند و بهترین مردم، فراموش کردند.
با آن که سخنم را بد مى شمارند
فضل علىّ به سان دریاى موّاج است!
از آنان که وى را کنار زدند، بیزارم
او به جایگاه، از همه پیش تر بود.
علىّ جنگجویان را گریزان ساخت
هنگامى که در دست او شمشیر برّنده دیدند.
درود پروردگارم بر خاندان پیامبر
ص: 226
درودى کامل و تمام.
بِحَقِّ مُحَمَّدٍ قولوا بِحَقٍّ
فَإِنَّ الإِفكَ مِن شِيَمِ اللِّئامِ
أبَعَد مُحَمَّدٍ بِأَبی واُمّی
رَسولِ اللّهِ ذِي الشَّرَفِ الهُمامِ
أ لَيسَ عَلِيٌّ أفضَلَ خَلقِ رَبّی
و أشرَفَ عِندَ تَحصیلِ الأَنامِ؟
وِلايَتُهُ هِيَ الإِيمانُ حَقّا
فَذَرنی مِن أباطیلِ الكَلامِ
و طاعَةُ ربِّنا فیها وفیها
شِف--اءٌ لِلقُلوبِ مِنَ السَّقامِ
عَلِيُّ إمامُنا بِأَبی واُمّی
أبُو الحَسَنِ المُطَهَّرُ مِن حَرام
إمامُ هُدىً أتاهُ اللّهُ عِلما
بِهِ عُرِفَ الحَلالُ مِنَ الحَرامِ
ولَو أنّی قَتَلتُ النَّفسَ حُبّا
لَهُ ما کانَ فیها مِن أثامِ
يَحُلُّ النّارَ قَومٌ أبغَضوهُ
وإن صَلّوا وصاوا ألفَ عامِ
ولا وَاللّهِ لا تَزکو صَلاةٌ
ص: 227
بِغَيرِ وِلايَةِ العَدلِ الإِمامِ
أمیرَ المُؤمِنینَ بِكَ اعتِمادی
وبِالغُرِّ المَيامینِ اعتِصامی
فَهذَا القَولُ لی دِينٌ وهذا
إلى لُقیاكَ یا رَبّی كَلامی
بَرِئتُ مِن الَّذی عادى عَلِيّا
وحارَبَهُ مِنَ اولادِ الحَرامِ
تَناسَوا نَصبَهُ فی يَومِ خُمٍّ
مِنَ الباری ومِن خَيرِ الأَنامِ
بِرَغمِ الأَنفِ مَن يَشنَأُ كَلامی
عَلِيٌّ فَضلُهُ كَالبَحرِ طامی
و أبرَأُ مِن اناسٍ أخَّروهُ
وکانَ هُوَ المُقَدَّمَ بِالمَقامِ
عَلِيٌّ هَزَّمَ الأَبطالَ لَمّا
رَأَوا فی كَفِّهِ ذاتَ الحُسامِ
عَلى آلِ الرَّسولِ صَلاةُ رَبّی
صَلاةً بِالكَمالِ و بالتّمامِ
ضِرار بن ضَمْره ضِبابى بر معاویۀ بن ابى سفیان که درمراسم حجّ بود وارد شد. معاویه به او گفت: علىّ را برایم وصف کن.
ص: 228
گفت: آیا مرا معاف نمى دارى؟
معاویه گفت: ناگزیر از وصف اویى.
ضرار گفت: به خدا سوگند، امیر مؤمنان، دورنگر، نیرومند، پر اندیشه و اشک ریز بود. روشن و واضح، سخن مى گفت و عادلانه حکم مى کرد. علم از همه سویش مى جوشید و حکمت از کناره هایش بیرون مى ریخت. از دنیا و درخشش آن، دورى مى جست و با شب و تنهایى انس داشت.
در میان ما چون فردى از ما بود. چون او را مى خواندیم، پاسخ مى داد، و چون از او چیزى مى خواستیم، عطاء مى کرد و با این همه نزدیکى، به خدا سوگند، از هیبتش یاراى سخن گفتن با او را نداشتیم وبه پاس بزرگى اش به او نزدیک نمى گشتیم.
اگر لب خند مى زد، نه از سر سبک سرى بود و نه از سر خود بزرگ بینى، و اگر به سخن مى آمد، از سر حکمت و استوارى و درست گویى بود. دین داران را بزرگ مى داشت و بی نوایان را دوست. توان گر را به طمع باطل نمى انداخت و ناتوان را از حقّش ناامید نمى گذاشت.
گواهى مى دهم که او را در یکى از جایگاه هایش دیدم، در حالى که شب، پرده افکنده و او در محرابش ایستاده بود، محاسنش را در دست گرفته بود و چون مارگزیده به خود مى پیچید و به اندوه مى گریست و مى گفت:
یا دُنیا! یا دُنیا! إلَيكِ عَنّی؛
اى دنیا! اى دنیا! از من دور شو؛
أ بی تَعَرَّضتِ أم لی تَشَوَّقتِ؟!
آیا راه بر من گرفته اى یا مشتاقم گشته اى؟!
ص: 229
لا حانَ حینُكِ، هیهاتَ!
هیچ گاه نیاید و دور باد [که مرا بفریبى]!
غُرّی غَيری، لا حاجَةَ لی فیكِ؛ قَد طَلَّقتُكِ ثَلاثا لا رَجعَةَ فیها.
غیر مرا بفریب که مرا به تو نیازى نیست؛ تو را سه طلاقه کرده ام که بازگشتى در آن نیست.
فَعَيشُكِ قَصیرٌ، وخَطَرُكِ يَسیرٌ، و أمَلُكِ حَقیرٌ!
زندگی ات کوتاه، و ارزشت ناچیز، و آرزویت، حقیر است!
آه مِن قِلَّةِ الزّادِ، وطولِ المَجازِ، وبُعدِ السَّفَرِ، وعَظیمِ المَورِدِ!
آه، از کمى توشه، و درازى راه، و دورى سفر، و بزرگى مقصد!
پس معاویه نتوانست خوددارى کند و اشک هایش روان شد(1) و گفت: آرى، علىّ این گونه بود. اى ضرار! اندوه تو بر او چه گونه است؟
ص: 230
ضِرار گفت: به خدا سوگند، اندوهم بر او، مانند اندوه مادرى است که تنها فرزندش را در دامانش سر بریده اند؛ نه اشکش خشک مى شود و نه سوزش دلش فرو مى نشیند!(1)
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): سُبحانَ مَن نَدعوهُ لِحَظِّنا فَيُسرِعُ، ويَدعونا لِحَظِّنا فَنُبطِئُ!
منزّه است آن که ما به خاطر بهرۀ خویش او را مى خوانیم، به شتاب پاسخ مى دهد و ما را براى بهرۀ خودمان مى خواند و ما کندى مى کنیم!
خَيرُهُ إلَينا نازِلٌ، وشَرُّنا إلَيهِ صاعِدٌ، وهُوَ مالِكٌ قادِرٌ.(2)
خوبى او به سوى ما فرود مى آید و بدى ما به سوى او فراز مى رود، در حالى که او مالکى تواناست.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): الحَمدُ ِللّهِ الَّذی إلَيهِ مَصائِرُ الخَلقِ، وعَواقِبُ الأَمرِ. نَحمَدُهُ عَلى عَظیمِ إحسانِهِ، ونَيِّرِ بُرهانِهِ، ونَوامی(3) فَضلِهِ وَامتِنانِهِ؛
ص: 231
حمد و ستایش خدایى را که بازگشت بندگان و پایان کار، به سوى اوست و او را به خاطر بزرگى احسان و روشنى دلیل و افزونى هاى عطاء و لطفش حمد و ستایش می کنیم؛
حَمدا يَكونُ لِحَقِّهِ قَضاءً، ولِشُكرِهِ أداءً، وإلى ثَوابِهِ مُقَرِّبا، ولِحُسنِ مَزیدِهِ موجِبا. ونَستَعینُ بِهِ استِعانَةَ راجٍ لِفَضلِهِ، مُؤَمِّلٍ لِنَفعِهِ، واثِقٍ بِدَفعِهِ.(1)
حمد و ستایشی که گزاردن حقّ او، به جاى آوردن شکر او، نزدیک کننده به ثواب او، و فزونى بخش نعمت اوست و از او، چون کسی که امید به فضل او، وآرزوى سود او، و اعتماد به دفع [زیان] از سوى او دارد، یارى مى جوییم.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): لا إلهَ إلَا اللّهُ اللَّطیفُ بِمَن شَرَدَ عَنهُ مِن مُسرِفی عِبادِهِ؛ لِيَرجِعَ عَن عُتُوِّهِ وعِنادِهِ.(2)
اله و دل بر قابل عبودیّتی نیست، جز الله؛ که به بندگان زیاده روِ خویش که از او رمیده اند، همیشه لطف و مهربانى مى کند تا از سرکشى و دشمنى با او، بازگردند.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): - فی الدّیوانِ المَنسوبِ إلَيهِ -:
وكَم للّهِ مِن لُطفٍ خَفِيِّ
يَدِقُّ خِفاهُ عَن فَهمِ الذَّكِيِّ
وکمَ يُسرٍ أتى مِن بَعدِ عُسرٍ
و فَرَّجَ كُربَةَ القَلبِ الشَّجِيِّ
ص: 232
وكَم أمرٍ تُساءُ بِهِ صَباحاً
وتَأتیكَ المَسَرَّةُ بِالعَشِيّ
ولا تَجزَع إذا ما نابَ خَطبٌ
فَكَم لِلّهِ مِن لُطفٍ خَفِيِّ (1)
چه قدر خداوند، لطف پنهان دارد
که ظرافت لطف پنهانش، از فهم هوشمندان هم مخفى است.
چه بسیار گشایشى که پس از گرفتارى ایجاد مى شود
و اندوه دل درمانده را مى گشاید.
و چه بسیار کارى که در صبح گاهان، آزرده خاطرت مى کند
حالْ آن که به شب، خشنودى به سراغت مى آید.
هر گاه که سختى ها روى آوردند، بى تابى مکن
چرا که خداوند را لطف پنهان، بسیار است.(2)
*... آن مرد، براى بار سوم بر گشت و همان حرف گذشتۀ خود (اقرار به انجام عمل منافی عفّت) را تکرار کرد تا حدّ شرعی بر او جاری شود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) باز هم نپذیرفت و به او فرمود: اِذهَب حَتّى نَسأَلَ عَنكَ.
«برو تا در بارۀ تو پرس و جو کنیم».
مرد، براى بار چهارم به نزد علىّ (علیه السلام) آمد و وقتى اقرار کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) به قنبر فرمود:
ص: 233
اِحتَفِظ بِهِ. «نگهش دار.»(1)
سپس غضبناک شد و فرمود:
ما أقبَحَ بِالرَّجُلِ مِنكُم أن يَأتِيَ بَعضَ هذِهِ الفَواحِشِ، فَيفضَحَ نَفسَهُ عَلى رُؤوسِ المَلَأ! أ فَلا تابَ فی بَيتِهِ؟! فَوَاللّهِ لَتَوبَتُهُ فیما بَينَهُ وبَينَ اللّهِ أفضَلُ مِن إقامَتی عَلَيهِ الحَدَّ. ... (2)
«چه قدر زشت است که کسى از شما ناشایستى را مرتکب شود و خودش را در بین مردم، رسوا سازد! آیا نمى شود درخانه اش توبه کند؟! به خدا سوگند، توبۀ او بین خود و خدا، از حدّ جارى کردن من بر او به تر است». ...
حضرت امام باقر (علیه السلام) فرمودند: کوفیان از بالا آمدن آب فرات، پیش علیّ ( (علیه السلام)) شکایت بردند.
آن حضرت به هم راه حضرت حسن و حضرت حسین ( (علیهم السلام)) سوار شد و در کنار فرات ایستاد.
ص: 234
آب فرات از دو سو بالاآمده بود. آن گاه با عصاى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ضربه اى [به آب] زد. در نتیجه، آب، یک ذرع(1)، پایین نشست. بار دیگر ضربه اى زد و [این بار] دو ذرع، پایین نشست.
گفتند: اى امیر مؤمنان! کاش بیش تر ضربه می زدی.
فرمود: إنّی سَأَلتُ اللّهَ فَأَعطانی ما رَأَيتُم؛ و أکرَهُ أن أکونَ عَبدا مُلِحّاً.(2)
«من از خدا مسألت کردم و او این قدر که دیدید، به من عطاء نمود؛ و خوش ندارم بنده اى مصرّ و سمج باشم».
پرسش:
پس احادیث شریفی که الحاح و اصرار در دعاء را مطلوب می دانند، چه وجهی دارند؟! مانند:
قال الامام الصادق (علیه السلام): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كَرِهَ إِلْحَاحَ النَّاسِ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ فِي الْمَسْأَلَةِ وَ أَحَبَّ ذَلِكَ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحِبُّ أَنْ يُسْأَلَ وَ يُطْلَبَ مَا عِنْدَهُ.(3)
به راستی خداوند عزّت مند و صاحب جلال خوش ندارد که مردم در انجام حاجت، به هم دیگر اصرار کنند ولى براى خودش آن را دوست دارد. به راستی
ص: 235
خداوند عزّت مند و صاحب جلال دوست دارد که از او درخواست گردد و آن چه نزد او هست طلب شود.
پاسخ:
مراد از الحاح و اصرار در دعاء، اصل دعاء و درخواست از خداوند متعال است؛ یعنی هرگز دست از دعاء بر نداشتن، و پیوسته و دائماً به درگاه خدا رفتن و عرض نیاز و حاجت کردن و دست به دعاء بر داشتن؛ نه اصرار در مصداق و موضوع مورد دعاء.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) علاوه بر حدیث شریف فوق که فرمودند: «خوش ندارم بنده اى مصرّ و سمج باشم.» در حدیث مبارک دیگری هم فرمودند:
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ فَوْقِ عَرْشِهِ: يَا عِبَادِي! اعْبُدُونِي فِيمَا أَمَرْتُكُمْ بِهِ وَ لَا تُعَلِّمُونِّي مَا يُصْلِحُكُمْ؛ فَإِنِّي أَعْلَمُ بِهِ وَ لَا أَبْخَلُ عَلَيْكُمْ بِمَصَالِحِكُم.(1)
خداوند عزّت مند و صاحب جلال از بالای عرشش می فرماید: ای بندگانم! در آن چه شما را فرمان داده ام، مرا بندگی کنید و صلاح و مصلحت تان را به من یاد ندهید؛ چرا که قطعاً من داناتر به آن هستم و نیز برای مصالح شما بخل نمی ورزم.
ص: 236
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ اجمَع بَينَنا وبَينَهُ فی بَردِ العَيشِ، و قَرارِ النِّعمَةِ، و مُنَى الشَّهَواتِ، و أهواءِ اللَّذّاتِ، و رَخاءِ الدَّعَةِ (1)، و مُنتَهَى الطُّمَأنینَةِ، و تُحَفِ الكَرامَةِ.(2)
بار خدایا! بین ما و او (پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم) را در آن جا که زندگى خوش گوار، نعمت پایدار، آرزوهاى دل خواه، لذّت هاى خواستنى، زندگى پرگشایش، نهایت آرامش و برخوردارى از تحفه هاى کرامت است، جمع نما.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ اجمَع بَينَنا وبَينَ مُحَمَّدٍ صَلواتُكَ عَلَيهِ وآلِهِ فی بَردِ العَيشِ، و تَرَوُّحِ الرَّوحِ، و قَرارِ النِّعمَةِ، و شَهوَةِ الأَنفُسِ، و مُنَى الشَّهَواتِ، و نِعَمِ اللَّذّاتِ، و رَجاءِ الفَضیلَةِ، و شُهودِ الطُمَأنینَةِ، و سُودَدِ(3) الكَرامَةِ، و قُرَّةِ العَينِ، و نَضرَةِ النَّعیمِ، و بَهجَةٍ لا تُشبِهُ بَهَجاتِ الدُّنیا.(4)
ص: 237
بار خدایا! بین ما و بین حضرت محمّد که درود تو بر او و خاندانش باد در آن جا که زندگى آرام بخش، نسیم راحتی، ثبات نعمت، خواست جان ها، آرزوهای دل خواسته ها، نعمت های لذّت ها، امید فضیلت، دیدن آرامش، شرافت کرامت، خنکای چشم(1)، طراوت نعمت بزرگ، و بهجت و شادابى اى بى شباهت به بهجت ها و شادابى های دنیاست، گرد آور.
بشارت:
خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) - این پدر مهربان امّت – راه کار آسانی برای نیل به این آرزوی بزرگ (مجاورت با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در آخرت) بیان فرموده است:
*قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) لِلْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ: أَ لَا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ إِذَا فَعَلْتَهُ كُنْتَ وَلِيَّ اللَّهِ حَقّاً؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به بَراء به عازب فرمودند: آیا تو را به کاری ره نمون نشوم که اگر انجام دهی، ولیّ حقیقی خدا می شوی؟
قُلْتُ: بَلَى. عرض کردم: بفرمایید.
قَالَ (علیه السلام): تُسَبِّحُ اللَّهَ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلَاةٍ عَشْراً وَ تَحْمَدُهُ عَشْراً وَ تُكَبِّرُهُ عَشْراً وَ تَقُولُ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عَشْراً؛
ص: 238
فرمودند: بعد از هر نماز، ده بار خدا را تسبیح کن (بگو: سبحان الله)، و ده بار خدا را حمد و ستایش کن (بگو: الحمد لله)، و ده بار خدا را بزرگ بدار (بگو: الله اکبر(1))، و ده بار بگو: لا اله الّا الله؛
يَصْرِفُ ذَلِكَ عَنْكَ أَلْفَ بَلِيَّةٍ فِي الدُّنْيَا أَيْسَرُهَا الرِّدَّةُ عَنْ دِينِكَ،
این کار، هزار بلاء در دنیا از تو دور می کند که کم ترینش، برگشت و ارتداد از دینت است،
وَ يَدَّخِرُ لَكَ فِي الْآخِرَةِ أَلْفَ مَنْزِلَةٍ أَيْسَرُهَا مُجَاوَرَةُ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم).(2)
و برای تو هزار منزلت در آخرت ذخیره می سازد که کم ترینش مجاورت با پیامبرت حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) است.
ص: 239
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: اللّهُمَّ إنّی أعوذُ بِكَ أن أقولَ حَقّا لَيسَ فیهِ رِضاكَ ألتَمِسُ بِهِ أحَدا سِواكَ.
بار خدایا! به تو پناه مى برم از این که حقّى را که خشنودى تو در آن نیست، بگویم و بدان خشنودى غیر تو را بجویم.
(پس «مصلحت» و «رضای خدا» مقدّم است بر «واقعیّت» و «حقائق»)
و أعوذُ بِكَ أن أتَزَيَّنَ لِلنّاسِ بِشَيءٍ يَشینُنی عِندَكَ.
و به تو پناه مى برم از این که در پیش مردم، خود را به چیزى آراسته کنم که مرا نزد تو زشت مى گرداند.
و أعوذُ بِكَ أن أکونَ عِبرَةً لِأَحَدٍ مِن خَلقِكَ.
و به تو پناه مى برم از این که عبرت براى بنده اى از بندگانت گردم.
و أعوذُ بِكَ أن يَكونَ أحَدٌ مِن خَلقِكَ أسعَدَ بِما عَلَّمتَنی مِنّی.(1)
و به تو پناه مى برم از این که یکى از بندگانت با آن چه به من آموخته اى، از من سعادت مندتر گردد.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه: إلهی! إنَّهُ مَن لَم يَشغَلهُ الوُلوعُ بِذِكرِكَ، ولَم يَزوِهِ السَّفَرُ بِقُربِكَ، کانَت حَياتُهُ عَلَيهِ میتَةً! ومیتَتُهُ عَلَيهِ حَسرَةً!(2)
ص: 240
اله(1) من! آن که حرص و ولع یاد تو مشغولش نداشته، و سفر به قرب تو سر به گریبانش نساخته است، زندگى اش بر او مردگى است! و مردگی اش بر او حسرت است!
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فِي الاِستِخارَةِ: ما شاءَ اللّهُ کانَ، اللّهُمَّ إنّی أستَخیرُكَ خِيارَ مَن فَوَّضَ إلَيكَ أمرَهُ، و أسلَمَ إلَيكَ نَفسَهُ، وَاستَسلَمَ إلَيكَ فی أمرِهِ، وخَلا لَكَ وَجهُهُ، وتَوَكَّلَ عَلَيكَ فیما نَزَلَ بِهِ.
آن چه خدا خواست، واقع شد. بار خدایا! از تو طلب خیر مى کنم، هم چون طلب کسى که کارش را به تو سپرده و خویش را به تو تسلیم کرده و در کارش تسلیم توست و تنها به تو رو نموده و در هر آن چه که بر او فرود آید، به تو توکّل کرده است.
اللّهُمَّ خِر لی ولا تَخِر عَلَيَّ؛ وكُن لی ولا تَكُن عَلَيَّ؛ وَانصُرنی ولا تَنصُر عَلَيَّ؛ و أعِنّی ولا تُعِن عَلَيَّ؛ و أمكِنّی ولا تُمَكِّن مِنّی(2)؛ وَاهدِنی إلَى الخَيرِ، ولا تُضِلَّنی؛ و أرضِنی بِقَضائِكَ، وبارِك لی فی قَدَرِكَ، إنَّكَ تَفعَلُ ما تَشاءُ، وتَحكُمُ ما تُریدُ، و أنتَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.
بار خدایا! به سود من بگزین و به زیان من مگزین؛ براى من باش و نه به زیان من؛ به من یارى رسان و نه به زیان من؛ به من کمك کن و نه به زیان من؛ مرا توانا ساز و نه ناتوان؛ و مرا به سوى خوبى هدایت کن و گم راهم مساز؛ و به
ص: 241
قضایت خشنودم کن و تقدیرت را براى من مبارک ساز. تو آن چه بخواهى انجام می دهی، و آن چه بخواهى، حکم مى نمایى، و تو بر هر چیز بسیار توانایى.
اللّهُمَّ إن کانَ لِيَ الخِيَرَةُ فی أمری هذا فی دینی ودُنیايَ وعاقِبَةِ أمری، فَسَهِّل لی؛ وإن کانَ غَيرَ ذلِكَ فَاصرِفهُ عَنّی، یا أرحَمَ الرّاحِمینَ! إنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ، وحَسبُنَا اللّهُ ونِعمَ الوَكیلُ.(1)
بار خدایا! اگر خیر دین و دنیایم و پایان کارم در این امر هست، آن را بر من آسان ساز؛ و اگر غیر از این است، آن را از من دورساز، اى مهربان ترینِ مهربانان! قطعاً تو بر هر چیز بسیار توانایى. و خداوند، ما را بس است و خوب وکیلی است.
*ابن عبّاس گوید: نزد علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) نشسته بودم که مردى رنگ پریده وارد شد و گفت: اى امیرمؤمنان! من مردى بیمار و پردردم! دعایى به من بیاموز تا از آن براى بهبود حالم کمك بگیرم.
فرمود: اُعَلِّمُكَ دُعاءً عَلَّمَهُ جَبرائیلُ لِرَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی مَرَضِ الحَسَنِ وَالحُسَينِ، وهُوَ هذَا الدُّعاءُ:
ص: 242
دعایى که جبرئیل به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در بیمارى حسن و حسین آموخت، به تو مى آموزم و آن، این دعاست:
إلهی! كُلَّما أنعَمتَ عَلَيَّ بِنِعمَةٍ قَلَّ لَكَ عِندَها شُكری!
معبودم! هرگاه نعمتى به من دادى، شکر من در برابر آن براى تو اندک بود!
وكُلَّمَا ابتَلَيتَنی بِبَلِيَّةٍ قَلَّ لَكَ عِندَها صَبری!
و هرگاه مرا به بلایى گرفتار ساختى، شکیبایى من در مقابل آن، کم بود!
فَيا مَن قَلَّ شُكری عِندَ نِعَمِهِ فَلَم يَحرِمنی!
پس اى آن که شکر من در برابر نعمتش اندک بود و محرومم نساخت!
ویا مَن قَلَّ صَبری عِندَ بَلائِهِ فَلَم يَخذُلنی!
و اى آن که شکیبایى من در برابر بلاهایش کم بود و مرا فرو نگذاشت!
ویا مَن رَآنی عَلَى المَعاصی فَلَم يَفضَحنی!
و اى آن که مرا بر معصیت ها دید و رسوایم نساخت!
ویا مَن رَآنی عَلَى الخَطایا فَلَم يُعاقِبنی عَلَيها!
و اى آن که مرا بر گناهان دید و مجازاتم ننمود!
صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وَاغفِر لی ذَنبی، وَاشفِنی مِن مَرَضی؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.(1)
بر محمّد و خاندان او درود فرست، و گناهم را بیامرز و از بیمارى ام شفاء بخش؛ قطعاً تو بر هر چیز بسیار توانایى.
ص: 243
*کانَ يَقولُ(1) امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دُعائِهِ: اللّهُمَّ إنِ ابتَلَيتَنی فَصَبِّرنی؛ وَالعافِيَةُ أحَبُّ إلَيَّ.(2)
بار خدایا! اگر گرفتارم مى سازى، شکیبایم کن؛ با این حال، عافیت برایم دوست داشتنى تر است.
*بادیه نشینى از ناراحتى اى که به وى رسیده بود و تنگى زندگى و فراوانى عیال و افراد تحت تکفّلش، به امیرالمؤمنین (علیه السلام) شکایت آورد.
امام (علیه السلام) به او فرمود:
عَلَيكَ بِالاِستِغفارِ؛ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ و جَلَّ يَقولُ: «اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ کٰانَ غَفّٰاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً»(3)
بر تو باد آمرزش خواستن؛ چون خداوند عزّت مند و صاحب جلال مى فرماید: «از مالکِ مدبّرتان آمرزش بخواهید که به راستی او همواره بسیار آمرزنده
ص: 244
است. در این صورت، پیوسته ابرهاى پرباران براى شما مى فرستد تا باران هاى سودمند بر شما فروریزند. و پیوسته شما را با اموال و پسرانى یارى مى کند و بوستان هایى انبوه از درختان براى شما پدید مى آورد و جویبارهایى برای تان قرار مى دهد.»
مرد رفت و بار دیگر بر گشت و گفت: اى امیر مؤمنان! من بسیار طلب آمرزش از خداوند کردم؛ ولى گشایشى در آن چه که بدان گرفتارم، ندیدم!
به وى فرمود: لَعَلَّكَ لا تُحسِنُ الاِستِغفارَ!
«شاید تو خوب آمرزش نمى طلبى!»
مرد گفت: به من یاد بده.
فرمود: أخلِص نِيَّتَكَ، و أطِع رَبَّكَ، و قُل:
نیّتت را خالص کن و مالکِ مدبّرت را اطاعت کن و بگو:
اللّهُمَّ إنّی أستَغفِرُكَ مِن كُلِّ ذَنبٍ قَوِيَ عَلَيهِ بَدَنی بِعافِيَتِكَ، أو نالَتهُ قُدرَتی بِفَضلِ نِعمَتِكَ، أو بَسَطتُ إلَيهِ يَدی بِسابِغِ رِزقِكَ، وَاتَّكَلتُ فیهِ عِندَ خَوفی مِنهُ عَلى أمانِكَ، ووَثِقتُ فیهِ بِحِلمِكَ، وعَوَّلتُ فیهِ عَلى كَریمِ عَفوِكَ.
بارخدایا! من از هر گناهى که به عافیت تو، بدنم بر انجام دادن آن توان یافته است، و یا به خاطر وفور نعمتت، قدرتم بدان رسیده است، و یا به خاطر فراوانى رزقت، بدان دست یافته ام، و یا به هنگام ترس از آن گناه، به امان تو تکیه کرده ام و به بردباری ات اعتماد نموده ام و بر کرامت گذشتت پناه جسته ام، طلب آمرزش مى کنم.
اللّهُمَّ إنّی أستَغفِرُكَ مِن كُلِّ ذَنبٍ خُنتُ فیهِ أمانَتی، أو بَخَستُ فیهِ نَفسی، أو قَدَّمتُ فیهِ لَذَّتی، أو آثَرتُ فیهِ شَهوَتی، أو سَعَيتُ فیهِ لِغَيری، أوِ استَغوَيتُ إلَيهِ مَن
ص: 245
تَبِعَنی، أو غَلَبتُ فیهِ بِفَضلِ حیلَتی، أو أحَلتُ فیهِ عَلى مَولايَ فَلَم يُعاجِلنی عَلى فِعلی؛
بارخدایا! طلب آمرزش مى کنم از هر گناهى که در آن به امانتم خیانت کرده ام، و یا از ارزش خود کاسته ام، و یا لذّتم را در آن، پیش داشته ام، و یا شهوتم را برگزیده ام، و یا براى دیگران در آن کار، سعایت کرده ام، و یا پیروانم را در آن، گم راه کرده ام، و یا به پشتیبانى حیله گرى ام، بر آن غالب شده ام، و یا رو در روى مولایم، در آن کار وارد شده ام، ولى بر مؤاخذۀ کارم، تعجیل نکرده است؛
إذ كُنتَ سُبحانَكَ کارِهاً لِمَعصِيَتی غَيرَ مُریدِها مِنّی، لكِن سَبَقَ عِلمُكَ فِيَّ بِاختِياری، وَاستِعمالِ مُرادی وإیثاری، فَحَلُمتَ عَنّی ولَم تُدخِلنی فیهِ جَبرا، ولَم تَحمِلنی عَلَيهِ قَهرا، ولَم تَظلِمنی عَلَيهِ شَيئا، یا أرحَمَ الرّاحِمینَ.
زمانی که تو – که منزّهی - به خاطر نافرمانى من ناخشنود بودی و آن را از من نمى خواستی و با آن که بر اختیارداشتن من و کاربرد اراده و خواستم آگاهى داشتى، با من مدارا کردى و در آن کار، به جبر، واردم نساختى و به قهر، وادارم نکردى و در آن، بر من، هیچ ستم نکردى، اى مهربان ترینِ مهربانان!(1)
ص: 246
یا صاحِبی فی شِدَّتی! یا مُؤنِسی فی وَحدَتی! یا حافِظی فی غُربَتی! یا وَلِيّی فی نِعمَتی! یا کاشِفَ كُربَتی! یا مُستَمِعَ دَعوَتی! یا راحِمَ عَبرَتی! یا مُقیلَ عَثرَتی!
اى یار من در سختى ام! اى مونس من در تنهایى ام! اى نگه بان من در غربتم! اى ولىّ من در نعمتم! اى گشایندۀ اندهم! اى شنوندۀ دعایم! اى مهربان بر اشکم! اى درگذرنده از خطایم!
یا إلهی بِالتَّحقیقِ! یا رُكنيَ الوَثیقَ! یا رَجائی لِلضّیقِ! یا مَولای الشَّفیقَ! یا رَبَّ البَيتِ العَتیقِ! أخرِجنی مِن حَلَقِ المَضیقِ إلى سَعَةَ الطَّریقِ، بِفَرَجٍ مِن عِندِكَ قَریبٍ وَثیقٍ، وَاکشِف عَنّی كُلَّ شِدَّةٍ و ضیقٍ، وَاکفِنی ما اطیقُ وما لا اطیقُ.(1)
ص: 247
اى خداى حقیقى ام! اى ستون اعتمادم! اى امیدم در تنگى ها! اى مولاى مهربان! اى پروردگار کعبه! با گشایشى نزدیک و استوار از پیش خود، مرا از گردنة تنگى ها به گسترة راه، خارج کن، و هر سختى وتنگى را از من باز گشا، و در آن چه که توانمندم و یا ناتوانم، مرا بسنده باش.
اللّهُمَّ فَرِّج عَنّی كُلَّ هَمٍّ وغَمٍّ، و أخرِجنی مِن كُلِّ حُزنٍ وكَربٍ.
بار خدایا! هر گرفتگی و غمی را از من بگشا، و از هر ناراحتى و اندوهی خارجم کن.
یا فارِجَ الهَمِّ! ویا کاشِفَ الغَمِّ! ویا مُنزِلَ القَطرِ! ویا مُجیبَ دَعوَةِ المُضطَرِّ! یا رَحمنَ الدُّنیا وَالآخِرَةِ ورَحیمَهُما!
اى گشایندة گرفتارى! و اى برطرف کنندة غم! و اى فرو فرستانندة باران! و اى پاسخ گوى دعاى درمانده! اى رحمن و رحیم(1) دنیا و آخرت!
ص: 248
ص: 249
صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ خِيَرَتِكَ مِن خَلقِكَ، و عَلى آلِهِ الطَّيِّبینَ الطّاهِرینَ، و فَرِّج عَنّی ما ضاقَ بِهِ صَدری، و عِيلَ مَعَهُ صَبری، وقَلَّت فیهِ حیلَتی، و ضَعُفَت لَهُ قُوَّتی.
بر حضرت محمّد - به ترین بندۀ خود از بین بندگانت - و بر خاندان پاک و طاهر او درود فرست، و از من آن چه را که موجب تنگى سینه ام گردیده و به سبب آن، شکیبایى ام از دست رفته و چاره جویى ام کم گشته و توانم ضعیف شده، برطرف ساز.
یا کاشِفَ كُلِّ ضُرٍّ و بَلِيَّةٍ! یا عالِمَ كُلِّ سِرٍّ و خَفِيَّةٍ! یا أرحَمَ الرّاحِمینَ!
اى برطرف کنندۀ هر زیان و گرفتارى! اى داناى هر نهان و راز! اى مهربان ترینِ مهربانان!
ص: 250
«وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ»(1)، «وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ»(2) وهُوَ رَبُّ العَرشِ العَظیمِ.
«همواره کارم را به خدا مى سپارم؛ زیرا به راستی خدا به [حال] بندگان، بیناست.»، «و توفیق من، جز به [یارى] خدا نیست؛ بر او توکّل کرده ام» و او پروردگار عرش عظیم است.
قالَ الأَعرابِيُّ: فَاستَغفَرتُ بِذلِكَ مِرارا، فَكَشَفَ اللّهُ عَنِّي الغَمَّ وَالضّیقَ، ووَسَّعَ عَلَيَّ فِي الرِّزقِ، و أزالَ المِحنَةَ.(3)
عرب بادیه نشین گفت: بارها با این جملات، طلب آمرزش کردم و خداوند، غم و تنگی را از من زدود و روزى ام را فراوان ساخت و گرفتارى را از من دور کرد.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): إذا كَسَا اللّهُ تَعالَى المُؤمِنَ ثَوبا جَدیدا فَليَتَوَضَّأ وَ ليُصَلِّ رَكعَتَينِ، يَقرَأُ فیهِما امَّ الكِتابِ وآيَةَ الكُرسِيِّ وقُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ وإنّا أنزَلناهُ،
ص: 251
ثُمَّ ليَحمَدِ اللّهَ الَّذی سَترَ عَورَتَهُ، وزَيَّنَهُ فِي النّاسِ، وَليُكثِر مِن قَولِ: لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ؛ فَإِنَّهُ لا يَعصِي اللّهَ فیهِ.(1)
هرگاه خداوند متعال به مؤمنى لباس نویى پوشاند، پس وضوء بگیرد و دو رکعت نماز بخواند که در آن دو رکعت، سورۀ حمد، آیة الکرسى، سورۀ توحید و سورۀ قدر را بخواند و آن گاه، خدا را حمد و ستایش کند که شرمگاهش را پوشاند و در بین مردم، آراسته اش نمود. و فراوان بگوید: لا حَولَ و لا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ «هیچ نیرویی (برای حائل شدن میان ما و شرور و بدی ها) و هیچ توانى (برای انجام و رسیدن به خیرات و خوبی ها) نیست، مگر با اتّکاء به خدا»؛ اگر چنین کند، در آن لباس، خدا را نافرمانى نمی کند.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) - لِابنِهِ الحَسَنِ (علیه السلام): یا بُنَيَّ! لا تطعَمَنَّ لُقمَةً مِن حارٍّ ولا بارِدٍ، ولا تَشرَبَنَّ شَربَةً ولا جُرعَةً إلّا و أنتَ تَقولُ قَبلَ أن تَأكُلَهُ، وقَبلَ أن تَشرَبَهُ:
ای پسر عزیزم! هیچ لقمۀ سرد یا گرمى نخور، و آب کم یا زیادى ننوش، جز آن که پیش از خوردن و قبل از نوشیدن بگویى:
ص: 252
«اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ فی أکلی وشُربِي السَّلامَةَ مِن وَعكِهِ (1)، وَالقُوَّةَ بِهِ عَلى طاعَتِكَ، وذِكرِكَ وشُكرِكَ فیما بَقَّيتَهُ فی بَدنی، و أن تُشَجِّعَنی بِقُوَّتِها عَلى عِبادَتِكَ، و أن تُلهِمَنی حُسنَ التَّحَرُّزِ مِن مَعصِيَتِكَ»؛
«خداوندا! من در خوردن و نوشیدنم، از تو سلامت از درد، توان یافتن براى فرمان برى از تو و یاد تو و شکر تو تا هنگامى که آن آب و غذا را در بدنم باقى مى گذارى، خواستارم، و این که به قوّت آن غذا، مرا بر عبادت خود وا دارى و پرهیز شایسته از نافرمانى ات را به من الهام نمایى».
فَإِنَّكَ إن فَعَلتَ ذلِكَ أمِنتُ وَعثَهُ (2) وغائِلَتَهُ.(3)
که بی تردید اگر چنین دعاء کنى، از خرابى و زیان آن، در امان خواهى بود.
*امیرالمؤمنین (علیه السلام) هنگامى که گروهى، آن حضرت را پیش رویش مدح و ستایش کردند، به درگاه الهی چنین دعاء نمود:
اللّهُمَّ إنَّكَ أعلَمُ بی مِن نَفسی، و أنَا أعلَمُ بِنَفسی مِنهُم، اللّهُمَّ اجعَلنا خَيرا مِمّا يَظُنُّونَ، وَاغفِر لَنا ما لا يَعلَمونَ.(4)
ص: 253
بار خدایا! تو به من از خودم داناترى، و من از آنان نسبت به خودم آگاه ترم. بار خدایا! ما را به تر از آن چه که آنان گمان می کنند قرار ده، و آن چه را که آنان نمى دانند، بر ما ببخشای.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه فِي الصَّباحِ: اللّهُمَّ أحيِنی و أمِتنی عَلَى الكِتابِ وَالسُّنَّةِ،
بار خدایا! مرا بر کتاب و سنّت، زنده بدار و بمیران،
وسَلِّمنی مِنَ الأَهواءِ وَالبِدعَةِ، وَالزَّيغِ وَالشُّبهَةِ،
و از هواهاى نفسانى و بدعت و تردید و شبهه، سلامتم دار،
وَاعصِمنی مِنَ الحَيرَةِ وَالضَّلالَةِ، وَالحُمقِ وَالجَهالَةِ، ومِن سوءِ البَلاءِ وَالفِتنَةِ، وقِلَّةِ الفَهمِ وَالمَعرِفَةِ، وَاتِّصالِ الغَفلَةِ بِطولِ المُدَّةِ، وغَلَبَةِ الشَّهوَةِ؛ إنَّكَ لَطیفٌ لِما تَشاءُ، یا أرحَمَ الرَّاحِمینَ!(1)
و از سرگردانى و گم راهى، نادانى و حماقت، بدى بلاء و فتنه، کم فهمى و کم دانى، گره خوردن غفلت به درازى زمان، و غلبۀ شهوت، نگهم دار؛ که به راستی تو بر آن چه بخواهى، لطیفى، اى مهربان ترینِ مهربانان!
ص: 254
*قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ ( (علیه السلام)) يَقولُ لِأَصحابِهِ: مَن سَجَدَ بَينَ الأَذانِ وَالإِقامَةِ فَقالَ فی سُجودِهِ: «رَبِّ! لَكَ سَجَدتُ خاضِعا خاشِعا ذَلیلاً»، يَقولُ اللّهُ تَعالى: مَلائِكَتی! وعِزَّتی وجَلالی، لَأَجعَلَنَّ مَحَبَّتَهُ فی قُلوبِ عِبادِيَ المُؤمِنینَ، وهَيبَتَهُ فی قُلوبِ المُنافِقینَ.(1)
امیر مؤمنان علىّ بن ابى طالب ( (علیه السلام)) کراراً به یارانش مى فرمود: هرکس بین اذان و اقامه، سجده کند و و در سجده اش بگوید: «پروردگارا! با فروتنى و خاک سارى و افتادگى براى تو سجده مى کنم»، خداوند متعال مى فرماید: «فرشتگانم! به عزّت و شکوهم سوگند که محبّت او را در دل بندگان مؤمنم، و هیبتش را در دل منافقان خواهم افکند.»
*قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) يَقولُ: مَن قالَ هذَا القَولَ کانَ مَعَ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم) إذا قامَ قَبلَ أن يَستَفتِحَ الصَّلاةَ:
امیرالمؤمنین ( (علیه السلام)) کراراً مى فرمود: هرکس پیش از آن که نمازش را شروع کند، وقتى ایستاد، این سخنان را بگوید، با محمّد و آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود:
ص: 255
اللّهُمَّ إنّی أتَوَجَّهُ إلَيكَ بِمُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، واُقَدِّمُهُم بَينَ يَدَي صَلاتی، و أتَقَرَّبُ بِهِم إلَيكَ؛
بار خدایا! به راستی من پیوسته به واسطۀ محمّد و آل محمّد، به سوی تو توجّه می کنم و آنان را پیشاپیش نمازم مقدّم می دارم و به وسیلۀ آنان به تو تقرّب می جویم؛
فَاجعَلنی بِهِم وَجیها فِي الدُّنیا وَالآخِرَةِ ومِنَ المُقَرَّبینَ.
پس مرا به واسطۀ آنان در دنیا و آخرت آبرومند و از مقرّبان قرار ده.
مَنَنتَ عَلَيَّ بِمَعرِفَتِهِم؛ فَاختِم لی بِطاعَتِهِم ومَعرِفَتِهِم ووَلايَتِهِم؛
تو با معرفت و شناساندن آنان، نعمت سنگینی به من عطاء کردی؛ پس امور مرا به طاعت و معرفت و ولایت آنان ختم نما؛
فَإِنَّهَا السَّعادَةُ وَاختِم لی بِها، فَإِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.
که به راستی سعادت، منحصر در ولایت آنان است و امر مرا به ولایت آنان ختم نما؛ که قطعاً تو بر هر چیز، بسیار توانایی.
ثُمَّ تُصَلّی، فَإِذَا انصَرَفتَ قُلتَ:
آن گاه نماز بگزار و هرگاه نماز را به پایان آوردى، بگو:
اللّهُمَّ اجعَلنی مَعَ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ فی كُلِّ عافِيَةٍ وبَلاءٍ،
بارخدایا! مرا در هر عافیت و بلائی با محمّد و آل محمّد قرار ده،
وَاجعَلنی مَعَ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ فی كُلِّ مَثوىً ومُنقَلَبٍ.
و مرا در هر اقامت گاه و بازگشت گاهی با محمّد و آل محمّد قرار ده.
ص: 256
اللّهُمَّ اجعَل مَحیايَ مَحیاهُم، ومَماتی مَماتَهُم، وَاجعَلنی مَعَهُم فِي المَواطِنِ كُلِّها، ولا تُفَرِّق بَينی وبَينَهُم؛ إنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدیرٌ.(1)
بار خدایا! زندگى ام را زندگى آنان، و ممات مرا ممات آنان قرار ده، و مرا در همۀ مواطن هم راه آنان قرار ده، و بین من و آنان، جدایى میفکن؛ که به راستی تو بر هر چیز بسیار توانایى.
*قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ ( (علیه السلام)) يَقولُ لِأَصحابِهِ:
امیرمؤمنان ( (علیه السلام)) کراراً به یارانش مى فرمود:
مَن أقامَ الصَّلاةَ وقالَ قَبلَ أن يُحرِمَ ويُكَبِّرَ:
هر کس نماز به پا دارد و پیش از آن که احرام بندد و تکبیر گوید، بگوید:
یا مُحسِنُ! قَد أتاكَ المُسیءُ، وقَد أمَرتَ المُحسِنَ أن يَتَجاوَزَ عَنِ المُسیءِ؛ و أنتَ المُحسِنُ و أنَا المُسیءُ، فَبِحَقِّ مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ، وتَجاوَز عَن قَبیحِ ما تَعلَمُ مِنّی.
اى نیکوکار! زشت کار به درگاهت آمده و خود، فرمان دادى که نیکوکار، از زشت کار در گذرد؛ و تو نیکوکارى و من زشت کار. پس به حقّ محمّد و خاندان محمّد، بر محمّد و خاندان محمّد، درود فرست، و از هر زشتى اى که از من مى دانى، در گذر.
ص: 257
فَيَقولُ اللّهُ تَعالى: مَلائِكَتِي! اِشهَدوا أنّی قَد عَفَوتُ عَنهُ، و أرضَيتُ عَنهُ أهلَ تَبِعاتِهِ.(1)
پس خداوند متعال مى فرماید: فرشتگانم! گواه باشید که قطعاً من او را بخشودم و آن هایى را که حقّى به عهدۀ او دارند، راضى ساختم.
*کانَ امیرُالمؤمنین (علیه السلام) يَقولُ فی دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ مَكتوبَةٍ -:
امیرالمؤمنین (علیه السلام) همواره بعد از هر نماز واجب، چنین دعاء می کردند:
تَمَّ نورُكَ، فَهَدَيتَ؛ فَلَكَ الحَمدُ.
[خداوندا!] نور تو کامل است، پس هدایت کردى؛ پس حمد و ستایش فقط براى توست.
وعَظُمَ حِلمُكَ، فَعَفَوتَ؛ فَلَكَ الحَمدُ.
و بردبارى ات عظیم است، پس گذشت کردى؛ پس حمد و ستایش فقط براى توست.
وبَسَطتَ يَدَكَ، فَأَعطَيتَ؛ فَلَكَ الحَمدُ.
و دستت را گشودى، و عطاء نمودی؛ پس حمد و ستایش فقط براى توست.
رَبَّنا! وَجهُكَ أکرَمُ الوُجوهِ، وجاهُكَ خَيرُ الجاهِ، وعَطِيَّتُكَ أنفَعُ العَطِيّاتِ و أهنَؤُها؛
ص: 258
پروردگار ما! روى تو کریم ترین روى هاست، و مقام تو، به ترین مقام، و عطیّه و بخشش تو پرسودترینِ عطیّه ها و بخشش ها و گواراترینِ آن هاست.
تُطاعُ رَبَّنا فَتَشكُرُ، وتُعصَى ربَّنا فَتَغفِرُ.
فرمان برده مى شوى پروردگار ما! پس سپاس مى گویى، و نافرمانى مى شوى پروردگار ما! پس مى آمرزی.
تُجیبُ دُعاءَ المُضطَرِّ، وتَشفِي السَّقیمَ، وتُنجی مِنَ الكَربِ، وتَقبَلُ التَّوبَةَ، وتَغفِرُ الذُّنوبَ.
دعاى درمانده را پاسخ مى دهى، و بیمار را شفاء مى بخشى، و از غم نجات مى دهى، و توبه را مى پذیرى، و از گناهان، در مى گذرى.
لا يَجزی بِآلائِكَ أحَدٌ، ولا يُحصِي نِعمَتَكَ قَولُ قائِلٍ.(1)
احدی نمى تواند بخشش هاى تو را پاسخ دهد، و هیچ گوینده اى نمى تواند نعمت هاى تو را به گفتار، بشمارد.
*قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) فی دعائه عقیب فریضة العَصرِ: سُبحانَ ذِي الطَّولِ وَالنِّعَمِ.
منزّه است خدایی که دارای نعمت طولانی مدّت و انواع نعمت ها است.
سُبحانَ ذِي القُدرَةِ وَالإِفضالِ.
ص: 259
منزّه است قدرت مند و عطاکننده.
أسأَلُ اللّهَ الرِّضا بِقَضائِهِ، وَالعَمَلَ بِطاعَتِهِ، وَالإِنابَةَ إلى أمرِهِ؛ فَإِنَّهُ سَمیعُ الدُّعاءِ.(1)
از خداوند، خشنودى به قضایش، عمل به طاعتش، و بازگشت به فرمانش را مسألت می کنم؛ که به راستی او شنوندۀ دعاست.
راوی گوید: ما پی روان و خواصّ علىّ (علیه السلام) با آن حضرت در خانه اى بودیم.
امام (علیه السلام) به همۀ ما نگاه کرد؛ در میان ما ناشناسى ندید و همه را شناخت.
آن گاه فرمود: إنَّ هؤُلاءِ القَومَ سَيَظهَرونَ عَلَيكُم؛ فَيَقطَعونَ أیدِيَكُم، ويَسمُلونَ أعيُنَكُم!
«این قوم (دشمنان اهل بیت) به زودی بر شما پیروز خواهند شد؛ پس دست های تان را قطع خواهند کرد و بر چشم های تان میل خواهند کشید!»
یکى از ما عرض کرد: و أنتَ حَيٌّ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟
«و شما زنده خواهید بود، اى امیر مؤمنان؟»
امام (علیه السلام) فرمود: أعاذَنِي اللّهُ مِن ذلِكَ!
«خدا مرا از آن پناه دهاد!»
متوجّه شدم که یکى از ما گریه مى کند.
ص: 260
آن امام معصوم (علیه السلام) به او نهیب زد: يَا ابنَ الحَمقاءِ! أ تَریدُ اللَّذّاتِ فِي الدُّنیا وَ الدَّرَجاتِ فِي الآخِرَةِ؟! إنَّما وَعَدَ اللّهُ الصّابِرینَ.(1)
«ای احمق زاده! آیا لذّت هاى دنیوى و درجات آخرت را با هم مى جویى؟! خدا، فقط شکیبایان را وعده داده است».
*کتب امیرالمؤمنین (علیه السلام): ... قَضَى اللّهُ لَنا و لَكَ بِالإِحسانِ فی أمرِنا كُلِّهِ.(2)
... خداوند در امورمان – همگی شان - براى ما و تو، احسان را رقم زند.(3)
راوی گوید که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بالبداهة نُه جملۀ بلیغ حکمت بار فرمود که احدی از مردمان نمی تواند حتّی مثل یکی از آن ها را بیاورد!
سه جمله در مناجات، سه جمله در حکمت، و سه جمله در ادب؛
ص: 261
در زمینۀ مناجات فرمود:
إلهی! كَفى لی عِزّاً أن أکونَ لَكَ عَبداً.
خداى من! عزّت، همین برایم بس که بندۀ تو هستم.
و كَفى بی فَخراً أن تَكونَ لی رَبّاً.
و فخر، همین برایم بس که تو پروردگار منى.
أنتَ كَما اُحِبُّ فَاجعَلنی كَما تُحِبُّ.
تو آن گونه اى که من دوست دارم، پس مرا به گونه ای قرار ده که تو دوست دارى.
در زمینۀ حکمت فرمود:
قیمَةُ كُلِّ امرِئٍ ما يُحسِنُهُ.
ارزش هر انسانى به آن چیزى است که نیک مى داند.(1)
و ما هَلَكَ امرُؤٌ عَرَفَ قَدرَهُ.
و آن که قدر خود را شناخت، هرگز نابود نشد.
وَ المَرءُ مَخبُوٌّ تَحتَ لِسانِهِ.
و انسان، در زیر زبانش پنهان است.
و در زمینۀ ادب فرمود:
اُمنُن عَلى مَن شِئتَ؛ تَكُن أمیرَهُ.
بر هر کس که مى خواهى، لطف کن؛ در این صورت امیرش هستی.
ص: 262
وَ احتَج إلى مَن شِئتَ؛ تَكُن أسیرَهُ.
به هر کس که مى خواهى، محتاج باش؛ در این صورت اسیرش هستى.
وَ استَغنِ عَمَّن شِئتَ تَكُن نَظیرَهُ.(1)
و از هر کس که مى خواهى، استغناء بورز؛ در این صورت هم گونش هستى.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَخِي نَبِيِّكَ وَ وَلِيِّهِ وَ صَفِيِّهِ و وَصِيِّهِ وَ وَزِيرِهِ،
بارالها! صلوات و رحمت فرست بر امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب برادر پیامبرت، و ولیّ و دوست خاصّ او، و سرپرست امور او، و برگزیدۀ او، و وصیّ و جانشین او، و وزیر او،
وَ مُسْتَوْدَعِ عِلْمِهِ وَ مَوْضِعِ سِرِّهِ وَ بَابِ حِكْمَتِهِ وَ النَّاطِقِ بِحُجَّتِهِ وَ الدَّاعِي إِلَى شَرِيعَتِهِ وَ خَلِيفَتِهِ فِي أُمَّتِهِ،
و محلّ سپردن علم او و جایگاه راز او و باب حکمت او و گویا به حجّت و برهان او و دعوت کننده به شریعت و آئین او و جانشین او در میان امّت او،
وَ مُفَرِّجِ الْكُرُوبِ عَنْ وَجْهِهِ وَ قَاصِمِ الْكَفَرَةِ وَ مُرْغِمِ الْفَجَرَةِ الَّذِي جَعَلْتَهُ مِنْ نَبِيِّكَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى.
ص: 263
و زدایندۀ غم و اندوه ها از چهرۀ او و در هم شکنندۀ کافران و به خاک افکنندۀ فاجران؛ آن بزرگوارى که او را نسبت به پیامبرت به منزلۀ هارون نسبت به موسى قرار دادى.
اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ
بارالها! دوست بدار و یاری نما و مورد عنایت اختصاصی ات قرار ده، کسی را که از او تبعیّت کرد و دوستش داشت و یاری اش نمود و فقط به او تمایل پیدا کرد،(1) و دشمن باش با کسی که با او دشمنی کرد، و یارى کن هر کسی را که او را یارى کند و خوار و رها کن هر کسی را که او را رها کند و تنها گذارد.
وَ الْعَنْ مَنْ نَصَبَ لَهُ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ.
و لعنت و دور از رحمت خود کن هر کسی را که به دشمنی او برخیزد، از اوّلین تا آخرین خلق.
وَ صَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْصِيَاءِ أَنْبِيَائِكَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ
و صلوات و رحمت فرست بر آن حضرت، به ترین صلوات و رحمتی که بر یکی از اوصیای پیامبرانت می فرستی. ای مالک مدبّر تمام عوالم وجود!
سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِين
و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین
ص: 264