سرشناسه:مصطفوی، محمد، 1353 -
عنوان و نام پدیدآور:ذکر علی عباده/مولف محمد مصطفوی.
مشخصات نشر:قم: قلم خانه، 1403.
مشخصات ظاهری:2ج.
شابک:دوره: 978-622-5283-37-4 ؛ ج.1:978-622-5283-38-1 ؛ ج.2: 978-622-5283-40-4
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.
موضوع:'(علیه السلام)li ibn abi-Talib, Imam I, 600-661
موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- فضایل
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bi-talib, Imam I, 600-661 -- Virtues
موضوع:علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- احادیث
موضوع:(علیه السلام)li ibn (علیه السلام)bi-talib, Imam I, 600-661 -- *Hadiths
رده بندی کنگره:(سلام الله علیها)P37/35
رده بندی دیویی:297/951
شماره کتابشناسی ملی:9952530
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین و اللعن علی اعدائهم اجمعین
ذکر علیّ عبادة
(عبادت گاه اوّل)
به نیابت از: مجاهدان فلسطینی طوفان الأقصی
تقدیم به: سَيْفِ اللَّهِ الَّذِي لَا يَنْبُو وَ نُورِهُ الَّذِي لَا يَخْبُو و شَمْسِ الظَّلَامِ وَ بَدْرِ التَّمَامِ و رَبِيعِ الْأَنَامِ وَ نَضْرَةِ الْأَيَّامِ و صَاحِبِ الصَّمْصَام
حضرت صاحب الزمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف شمشیر خدا که کندی نپذیرد، و نور خدا که خاموش نگردد، و خورشید تاریکی[زدای]، و ماه تمام، و بهار مردمان، و شکفتگی و طراوت روزگاران، و صاحب شمشیر برّان
ص: 1
گردآوری: محمد م.
ناشر: قلم خانه
شابک :دوره 4-37-5283-622-978
شابک جلد اول 1-38-5283-622-978
نوبت و تاریخ چاپ: اول بهار 1404
شمارگان: چهار نسخه
تماس با نویسنده: 09023440350
هرگونه نشر و استفاده آزاد است.
ص: 2
شناسه. 7
محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و علیّ (علیه السلام): نور واحد. 11
اجداد موحدّ. 11
از عظمت ابوطالب سلام الله علیه. 12
از عظمت فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها).. 17
نام های امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 24
کنیه های امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 25
لقب های امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 27
سیمای امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 31
نخستین اعلام رسمی ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام).. 33
ایثار شگفت در شب هجرت.. 36
ازدواج امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 53
همسران امیر المؤمنین (علیه السلام) بعد از شهادت حضرت زهراء (سلام الله علیها).. 54
فرزندان امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 57
عرض ادب به حضرت عبّاس (علیه السلام).. 61
بالا رفتن از شانه هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) براى شکستن بت ها 63
ص: 3
برخورد قاطع با حسودان امیرالمؤمنین (علیه السلام).. 68
جنگ بدر. 72
جنگ احد. 79
جنگ خندق.. 89
حُدَيبیّه. 93
جنگ خیبر. 94
فتح مکّه. 104
جنگ حُنَين.. 107
جانشینى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ تَبوک... 110
ابن عبّاس از خصّیصین بود ولی کربلائی نشد! 115
لا يُؤَدّی عَنّی إلّا عَلِيٌّ (مأموریّت اعلان برائت از مشرکین) 116
مأموریّت به سوى یمن.. 120
اسلام الزامی.. 122
نماز و زکات الزامی.. 126
ضرورت الزام بر مصالح هرچند با اکراه 128
ضرورت مجبور نمودن مردم بر اطاعت فرمان. 130
جنگ برای نجات مردم. 131
ص: 4
پرهیز از اجبار در امور غیرضروری.. 132
توجّه به نظر دیگران. 133
عارف بالله بی همتا 134
جبران خسارت حتّی کاسۀ آب خورى سگان. 134
یا امیرالمؤمنین یا ذا الکرم! 137
و یبقَی وجهُ ربّک ذو الجلال و الاکرام. 142
ده سؤال و جواب کلیدی.. 144
اعتراف عائشه (علیّ (علیه السلام): حبیب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) 145
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت! 146
اشرافیّت معاویه و توجیه آن! 147
حتّی دو درصد هم بیعت نمی کنند! 148
موضع امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جریان قتل عثمان. 150
استفادۀ ابزاری قریش از نام رسول اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم).. 151
تبعیض - حتّی به اندازۀ بال پشه ای - ممنوع! 154
دادگاه حکومت علیّ (علیه السلام).. 156
ظلم مطلقاً ممنوع! 157
کاخ نشینی مسؤولین ممنوع! 159
ص: 5
ضرورت حفظ نظام. 159
تغییرناپذیری نظام اسلامی.. 162
مشروعیّت پشتیبانی الزامی جنگ.... 164
پرهیز از ریاست و حکومت زن. 166
جنگ صفّین در یک نگاه 166
دعای آغاز جنگ.... 169
دعای هنگام شدّت جنگ.... 172
فتوّت حضرت مالک اشتر سلام الله علیه. 175
لقب مقدّس «امیرالمؤمنین» (علیه السلام) در فیصله نامه. 176
غریب و تنها 179
معاوضۀ صد به یک! 181
کربلاء. 184
ماهیّت مردم شام. 188
اعتراف معاویه به غاصب بودن اوّلی و دومی.. 190
ص: 6
در حین مطالعۀ مجموعۀ نورانی «دانش نامۀ امیر المؤمنین (علیه السلام)»(1) تألیف عالم ربّانیّ مرحوم آیة الله محمّدی ری شهری عطّرالله مرقده، با عجائب و لطائف و حکمت های ناب و تازه ای از رکن الاولیاء و عماد الاصفیاء، میزان الاعمال و مقلّب الاحوال و سیف ذی الجلال، باب الله و خشن فی ذات الله، اوّلُ مظلوم، حبل الله المتین و نور المجاهدین و اصبر الصابرین و افضل القائمین و امام المخلَصین، امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلّین (2)مواجه می شویم.
این موارد ناب و شگفت انگیز و تفکّرآفرین - با اندکی اصلاحات و افزوده ها ی طلبگی - در این نوشتار، تحت عنوان «ذکرُ علیٍّ عبادةٌ» آورده شد تا جان ها را حیات و طراوت بخشد و مجالس را زینت و ...
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ذِكْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادَةٌ وَ ذِكْرِي عِبَادَةٌ وَ ذِكْرُ عَلِيٍّ عِبَادَةٌ وَ ذِكْرُ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ عِبَادَةٌ.(3)
ص: 7
ذکر و یاد خداوند عزّت مند و صاحب جلال، عبادتی فخیم(1) است، و ذکر و یاد من، عبادتی فخیم است، و ذکر و یاد علیّ، عبادتی فخیم است، و ذکر و یاد امامان از اولاد او، عبادتی فخیم است.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): يَا عَلِيُّ! أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ وَ أَنْتَ بَابُهَا.(2)
ص: 8
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ؛ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِكْمَة.(1)
مسلّماً این دل ها هم چون بدن ها، ملول و افسرده مى شود؛ پس براى طراوت و نشاط آن ها، لطائف و تازه های حکمت را بجویید.
قال الامام الباقر (علیه السلام): إِنَّ حَدِيثَنَا يُحْيِي الْقُلُوبَ.(2)
به راستی، حدیث ما پیوسته(3) دل ها را حیات می بخشد.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): زَيِّنُوا مَجَالِسَكُمْ بِذِكْرِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.(4)
همگان را به مطالعۀ دقیق مجموعۀ ارزشمند «دانش نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام)» که حقّاً دل ها را به اهتزاز و پرواز در می آورد، دعوت می کنیم.
در ابتدای این مجموعۀ نفیس آمده است: در شمارش - که بى گمان، جست و جویى کامل نیست - نام پنج هزار کتاب در بارۀ علىّ (علیه السلام) فهرست شده است که برخى از عناوین، داراى چند مجلّدند.(5)
ص: 9
براى سامان دادن به این مجموعه، به بیش از 580 عنوان کتاب در بیش از دو هزار مجلّد، مراجعه کردیم: بیش از دویست و پنجاه منبع شیعى و 330 منبع از منابع اهل سنّت.
پژوهش گران و جست و جوگران معارف علوىّ (علیه السلام) و طالبان آگاهى از سیرۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام)، در این دانش نامه با نزدیک به هفت هزار متن و نصّ تاریخى و حدیثى در بارۀ علىّ (علیه السلام) آشنا خواهند شد.(1)
از این مجموعۀ غنیّ می توان کتاب های متعدّدی در موضوعات گوناگون استخراج کرد؛ همانند نوشتاری در موضوع سیرۀ حکومتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) با عنوان «ادّعاء ممنوع! آیا طاقت حکومت علیّ (علیه السلام) را داریم؟»
نوشتار «ذکر علیّ عبادة» به موضوعی خاصّ اختصاص ندارد و از گلستان های مقاطع گوناگون حیات مشعشع امیرالمؤمنین (علیه السلام)، چند گل روح فزای دل انگیز برگزیده است و با یاد و نام علیّ ارواح من سواه فداه صفا کرده است!
ص: 10
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): خُلِقتُ أنَا و عَلیٌّ مِن نورٍ واحِدٍ ... فَلَم يَزَل يَنقُلُنَا اللّهُ عزّ و جلّ مِن أصلابٍ طاهِرَةٍ إلى أرحامٍ طاهِرَةٍ حَتَّى انتَهى بِنا إلى عَبدِ المُطَّلِبِ.(1)
من و علىّ از یک نور آفریده شدیم ... پس پیوسته خداوند عزّت مند و صاحب جلال ما را از صلب هاى پاک به رحم هاى پاک انتقال داد تا ما را به عبد المطّلب رساند.
اصبغ بن نُباتَة گوید: شنیدم امیرمؤمنان که درودهاى خداوند بر او باد مى فرماید:
وَ اللّهِ ما عَبَدَ أبی و لا جَدّی عَبدُ المُطَّلِبِ و لا هاشِمٌ و لا عَبدُ مَنافٍ صَنَماً قَطُّ!
«به خدا سوگند، نه پدرم و نه جدّم عبد المطّلب، و نه هاشم و نه عبدمناف، هرگز بتى را نپرستیدند».
از امام (علیه السلام) پرسیده شد: پس چه مى پرستیدند؟
فرمود: کانوا يُصَلّونَ إلَى البَيتِ عَلى دینِ إبراهیمَ ((علیه السلام))، مُتَمَسِّكینَ بِهِ.(2)
ص: 11
«پیوسته به سوى کعبه و بر دین ابراهیم ((علیه السلام))، نماز مى گزاردند و متمسّک به آن بودند».
قَالَ الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ أبا طالِبٍ أظهَرَ الكُفرَ و أسَرَّ الإِيمانَ.
ابوطالب، اظهار کفر مى کرد و در نهان، ایمان داشت.
فَلَمّا حَضَرَتهُ الوَفاةُ أوحَى اللّهُ عزّ و جلّ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): اُخرُج مِنها؛ فَلَيسَ لَكَ بِها ناصِرٌ. فَهاجَرَ إلَى المَدینَةِ.(1)
پس چون وفاتش فرا رسید، خداوند عزّت مند و صاحب جلال به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وحى کرد: «از مکّه خارج شو که در آن جا یاورى ندارى». پس به مدینه هجرت کرد.
قال الامام الصادق (علیه السلام): کانَ أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) يُعجِبُهُ أن يُروَى شِعرُ أبی طالِبٍ و أن يُدَوَّنَ، و قالَ: تَعَلَّموهُ و عَلِّموهُ أولادَكُم؛ فَإِنَّهُ کانَ عَلى دینِ اللّهِ، و فیهِ عِلمٌ كَثیرٌ.(2)
ص: 12
امیرمؤمنان ((علیه السلام))، همواره خوش مى داشت که شعر ابوطالب خوانده شود و جمع آورى گردد و فرمود: «آن را یاد بگیرید و به فرزندان تان بیاموزید، که او بر دین خدا بود و در شعرش دانشى است فراوان».
لَقَد أکرَمَ اللّهُ النَّبِيَّ مُحَمَّدا
فَأَك-رَمُ خَلقِ اللّهِ فِي النّاسِ أحمَ-دُ
وشَقَّ لَهُ مِنِ اسمِ-هِ لِيُجِ-لَّهُ
فَذُو العَرشِ مَحمودٌ و هذا مُحَمَّدٌ(1)
بى گمان، خداوند، محمّد پیامبر را گرامى داشت
پس گرامى ترین خلق خدا در میان مردم، احمد است.
و نامش را از نام خود مشتقّ کرد تا بزرگش بدارد
پس [خداى] صاحب عرش، محمود و این، محمّد است.
(اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم)
- در ذکر آن چه در شعب ابی طالب گذشت - : وقتى مردم خوابیدند، ابوطالب، به همراه امیر مؤمنان (علیه السلام) آمد، پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را بلند کرد و امیر مؤمنان (علیه السلام) را در جایش خوابانْد. امیر مؤمنان (علیه السلام) گفت:
یا أبَتاهُ! إنّی مَقتولٌ.
«اى پدر! من کشته مى شوم».
ص: 13
ابوطالب گفت:
اِصبِرَن یا بُنَيَّ! فَالصَّبرُ أحجى
كُلُّ حَ-یٍّ مَصیرُهُ لِشَعوبَ
قَد بَذَل-ناكَ وَالبَ-لاءُ شَدیدٌ
لِفِداءِ النَّجیبِ وَابنِ النَّجیبِ
لِفِداءِ الأَغَرِّ ذِي الحَسَبِ الثّا
قِبِ وَالباعِ وَالفَناءِ الرَّحیبِ
إن تُصِبكَ المَنونُ فَالنَّبلُ يُبرى
فَمُصیبٌ مِنها وغَيرُ مُصیبٍ
كُلُّ حَ-یٍّ وإن تَمَلّى بِعَيشٍ
آخِذٌ مِن سِه-امِها بِنَصیبٍ
پسرعزیزم صبر کن که صبر، سزاوارتر است
هر زنده اى سرانجامش مرگ است.
ما تو را در شدّت بلاء بذل کردیم
به فداى این نجیب زادۀ نجیب.
به فداى سرور شریف والا
و گشاده دست و بخشنده.
اگر مرگ در رسید، پس تیر به تو رسیده است
که برخى [از تیرها] اصابت مى کند و برخى نه.
هر زنده اى گر چه دیر بِزيَد
سهمى از تیرهاى مرگ مى گیرد.
ص: 14
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود:
أ تَأمُرُنی بِالصَّبرِ فی نَص-رِ أحمَ-دَ
و وَ اللّهِ ما قُلتُ الَّذی قُلتُ جازِعاً
و لكِنَّنی أحبَبتُ إظ-هارَ نُص-رَتی
وتَعلَمُ أنّ-ی لَم أزَل لَكَ ط-ائِع-اً
و سَعیی لِوَجهِ اللّهِ فی نَصرِ أحم-َدَ
نَبِيِّ الهُدَى المَح-مودِ طِفلاً و یافِعاً(1)
آیا مرا به شکیبایى در یارى احمد فرمان مى دهى؟!
و به خدا سوگند، آن چه گفتم، از روى بى تابى نگفتم؛
بلکه دوست داشتم یارى ام را آشکار کنم
و بدانى که من، همواره فرمان بردار تو بوده ام
و کوششم در یارى احمد، براى خداست
پیامبر هدایت وستوده شده در کودکى وبزرگى.
به حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض شد: آنان ادّعا مى کنند که ابوطالب، کافر بود.
فرمود: كَذَبوا؛ كَيفَ يَكونُ کافِراً وهُوَ يَقولُ:
أ لَم تَعلَموا أنّا وَجَدنا مُحَمَّ-دا
ص: 15
نَبِيّا كَموسى خُطَّ فی أوَّلِ الكُتبِ
دروغ گفتند؛ چه گونه کافر باشد و حال آن که مى گوید:
آیا نمى دانید که ما محمّد را پیامبرى یافتیم
هم چون موسى که [نامش] در اوّلین کتاب، نگاشته شده است؟!
و در حدیثى دیگر آمده که حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود:
كَيفَ يَكونُ أبو طالِبٍ کافِرا وهُوَ يَقولُ:
لَقَد عَلِموا أنَّ ابنَن-ا لا مُكَذَّبٌ
لَدَينا ولا يَ-ع-بَأُ بِقِيلِ الأَباطِلِ
و أبيَضُ يُستَسقَى الغَمامُ بِوَجهِهِ
ثِمالُ اليَتامى عِصمَةٌ لِلأَرامِلِ(1)
چه گونه ابوطالب کافر باشد و حال آن که مى گوید:
بى گمان دانستند که فرزند ما (حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)) دروغ گو نیست
نزد ما؛ و توجّهى به گفته هاى یاوه نمى شود.
روسپیدى که با روى او از ابر سپید، باران مى طلبند
فریادرس یتیمان، نگاه دار بیوگان؟!
ابن ابی الحدید معتزلی – از علمای اهل تسنّن - گوید:
ص: 16
وَاعلَم أنَّ عَلِيّا ((علیه السلام)) کانَ يَدَّعِي التَّقَدُّمَ عَلَى الكُلِّ، وَالشَّرَفَ عَلَى الكُلِّ، وَالنِّعمَةَ عَلَى الكُلِّ، بِابنِ عَمِّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، وبِنَفسِهِ، وبِأَبیهِ أبی طالِبٍ؛ فَإِنَّ مَن قَرَأَ عُلومَ السِّيَرِ عَرَفَ أنَّ الإِسلامَ لَولا أبو طالِبٍ لَم يَكُن شَيئا مَذکورا.(1)
بدان علىّ ((علیه السلام)) به خاطر پسر عمویش ((صلی الله علیه و آله و سلم)) و به خاطر خودش و به خاطر پدرش ابو طالب، ادّعاى تقدّم بر همه و شرف بر همه و بهره رسانى به همه را داشت؛ چون اگر کسى تاریخ را بخواند، خواهد فهمید که بی تردید اگر ابوطالب نبود، از اسلام، چیزى قابل یادآورى نمى مانْد.
فاطمۀ بنت أسد (سلام الله علیها)، وکانت امرأة لبیبة، صلبة العقیدة، فتیّة القلب، بَرّة، مبجَّلة. احتضنت النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم) فی طفولته.(2)
فاطمه بنت اسد، بانویى خردمند، استوارگام، برنا دل و ارجمند بود. او پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را در کودکى در دامان پرمهرش پرورش داد.
فکان یحبّها حبّا شدیدا، حتّى قال فیها: «کانَت امّی بَعدَ امِّي الَّتی وَلَدَتنی».(3)
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او علاقه اى شگرف داشت، بدان گونه که در بارۀ وى مى فرمود: «پس از مادرم که مرا بزاد، او مادرم بود».
ص: 17
وکان يُثنی على حنانها وشفقتها علیه قائلاً: «إنَّهُ لَم يَكُن أحَدٌ بَعدَ أبی طالِبٍ أبَرَّ بی مِنها».(1)
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مهربانى و شفقت آن بانوى ارجمند را در بارۀ خودش مى ستود و مى فرمود: «پس از ابوطالب، هیچ کس با من مهربان تر از او نبود».
وکانت أوّل امرأة بایعت النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم)(2). وهاجرت إلى المدینة مع علیّ وفاطمة (علیهما السلام) مشیا على الأقدام.
فاطمه بنت اسد، اوّلین زنى است که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کرد و هم راه على و فاطمه (علیهما السلام) ، پیاده به مدینه هجرت نمود.
ولمّا توفّیت هذه المرأة العظیمة کفّنها رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) بقمیصه،(3)
چون این بانوى بزرگوار، زندگى را بدرود گفت، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، او را در لباس شخصى خود کفن کرد،
وشارک فی تشییعها، وصلّى علیها، ثمّ وضعها فی قبرها بعدما اضطجع فیه.(4)
ص: 18
و در تشییع جنازۀ وى شرکت جست، بر او نماز خواند و پیش از آن که در قبرش بگذارد، در قبر او خوابید.
وکان علیّ (علیه السلام) رابع ولدٍ لهذین الوجهین المتألِّقین فی التاریخ الإسلامی، إذ زیّن حیاتهما بهاءً وسناءً بعد طالب وعقیل وجعفر.(1)
علىّ (علیه السلام)، چهارمین پسر این دو چهرۀ منوّر تاریخ اسلام - ابو طالب و فاطمه بنت اسد (علیهما السلام) - است که پس از طالب، عقیل و جعفر، زندگى آن ها را شکوه و والایى بخشیده است.
عن الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ فاطِمَةَ بِنتَ أسَدٍ جاءَت إلى أبی طالِبٍ لِتُبَشِّرَهُ بِمَولِدِ النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))؛
فاطمه بنت اسد، نزد ابو طالب آمد تا بشارت تولّد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را به او بدهد؛
فَقالَ أبو طالِبٍ: اصبِری سَبتا؛ ابَشِّركِ بِمِثلِهِ إلَا النُّبُوَّةَ.
پس ابو طالب گفت: به مدّت یک «سَبت» صبر کن؛ من تو را به [پسرى] مانند او بشارت مى دهم، جز آن که پیامبر نیست.
وقالَ (علیه السلام): السَّبتُ ثَلاثونَ سَنَةً؛ وکانَ بَينَ رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) و أمیرِ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) ثَلاثونَ سَنَةً.(2)
ص: 19
و حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود: «سبت»، سى سال است؛ و میان پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) و امیر مؤمنان ((علیه السلام))، سى سال فاصله بود.
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): لَمّا ماتَت فاطِمَةُ بِنتُ أسَدِ بنِ هاشِمٍ، كَفَّنَهَا رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فی قَمیصِهِ، وصَلّى عَلَيها، وكَبَّرَ عَلَيها سَبعینَ تَكبیرَةً، ونَزَلَ فی قَبرِها؛ فَجَعَلَ یومی فی نَواحِي القَبرِ كَأَنَّهُ يُوَسِّعُهُ ويُسَوّی عَلَيها، وخَرَجَ مِن قَبرِها وعَيناهُ تَذرِفانِ، و حَثا فی قَبرِها.
چون فاطمه دختر اسد بن هاشم درگذشت، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) او را در پیراهن خود کفن کرد و بر او نماز گزارد و بر او هفتاد «تکبیر» گفت و در قبر او پایین رفت و به اطراف قبر اشاره مى نمود، گویى که آن را فراخ و بر او هموار مى کرد و از قبرش بیرون آمد، در حالى که اشک از چشمانش روان بود ودر قبر او خاک ریخت.
فَلَمّا ذَهَبَ قالَ لَهُ عُمَرُ بنُ الخَطّابِ: یا رَسولَ اللّهِ! رَأَيتُكَ فَعَلتَ عَلى هذِهِ المَرأَةِ شَيئا لَم تَفعَلهُ عَلى أحَدٍ!
پس چون [از قبرستان بیرون] رفت، عمر بن خطّاب به ایشان گفت: اى پیامبر خدا! دیدم کارى براى این زن کردى که براى هیچ کس نکردى!
فَقالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): یا عُمَرُ! إنَّ هذِهِ المَرأَةَ کانَت امّی [بَعدَ امِّي](1)الَّتی وَلَدَتنی.
فرمود: اى عمر! این زن [پس از مادرم] که مرا بزاد، مادر من بود.
ص: 20
إنَّ أبا طالِبٍ کانَ يَصنَعُ الصَّنیعَ، وتَكونُ لَهُ المَأدُبَةُ، وکانَ يَجمَعُنا عَلى طَعامِهِ، فَكانَت هذِهِ المَرأَةُ تُفضِلُ مِنهُ كُلِّهُ نَصیبا، فَأَعودُ فیهِ.ابوطالب، احسان مى کرد و صاحب سفره بود و ما را بر خوراک و طعام، گرد مى آورد. این زن، همۀ سهمش را به من مى بخشید و من، سرِ سفره مى نشستم.
وإنَّ جِبریلَ ((علیه السلام)) أخبَرَنی عَن رَبّی عزّ وجلّ أنَّها مِن أهلِ الجَنَّةِ.
و جبرئیل ((علیه السلام)) از سوى مالکِ مدبّرم که عزّت مند و صاحب جلال است به من خبر داد که قطعاً او از اهل بهشت است.
و أخبَرَنی جِبریلُ ((علیه السلام)) أنَّ اللّهَ تَعالى أمَرَ سَبعینَ ألفا مِنَ المَلائِكَةِ يُصَلّونَ عَلَيها.(1)
و جبرئیل ((علیه السلام)) به من خبر داد که خداى متعال به هفتاد هزار فرشته فرمان داد تا بر او نماز بگزارند.(2)
قال الإمام الصادق (علیه السلام): إنَّ فاطِمَةَ بِنتَ أسَدٍ امَّ أمیرِ المُؤمِنینَ کانَت أوَّلَ امرَأَةٍ هاجَرَت إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مِن مَكَّةَ إلَى المَدینَةِ عَلى قَدَمَيها.
بى گمان، فاطمه بنت اسد، مادر امیر مؤمنان، نخستین زنى بود که با پاى پیاده از مکّه به مدینه و به سوى پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) هجرت کرد.
وکانَت مِن أبَرِّ النّاسِ بِرَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).
و از مهربان ترینِ مردمان به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بود.
ص: 21
فَسَمِعَت رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وهُوَ يَقولُ: إنَّ النّاسَ يُحشَرونَ يَومَ القِيامَةِ عُراةً كَما وُلِدوا، فَقالَت: وا سَو أَتاه!او از پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) شنید که مى فرمود: «بى گمان، مردم در روز قیامت، لخت مادرزاد، محشور مى شوند».
پس فاطمه بنت اسد گفت: واى از رسوایى!
فَقالَ لَها رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): فَإِنّی أسأَلُ اللّهَ أن يَبعَثَكِ کاسِيَةً.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «من از خدا مى خواهم که تو را پوشیده بر انگیزد».
و سَمِعَتهُ يَذكُرُ ضَغطَةَ القَبرِ، فَقالَت: وَا ضَعفاه!
و نیز شنید که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از فشار قبر یاد مى کند. پس گفت: واى از ناتوانى!
فَقالَ لَها رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): فَإِنّی أسأَلُ اللّهَ أن يَكفِيَكِ ذلِكَ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «من از خدا مى خواهم که از این (فشار قبر)، کفایتت کند».
وقالَت لِرَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَوما: إنّی اریدُ أن اُعتِقَ جارِيَتی هذِهِ.
و روزى (فاطمه بنت اسد(سلام الله علیها)) به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) گفت: مى خواهم این کنیزم را آزاد کنم.
فَقالَ لَها: إن فَعَلتِ أعتَقَ اللّهُ بِكُلِّ عُضوٍ مِنها عُضوا مِنكِ مِنَ النّارِ.
پس پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «اگر چنین کنى، خداوند در برابر هر عضو او، عضوى از تو را از آتش مى رهاند».
فَلَمّا مَرِضَت أوصَت إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، و أمَرَت أن يُعتِقَ خادِمَها، وَاعتَقَلَ لِسانُها، فَجَعَلَت تومی إلى رسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إیماءً، فَقَبِلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله وَصِيَّتَها.
ص: 22
پس چون بیمار شد، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را وصىّ خود قرار داد و از او خواست که خادمش را آزاد کند و زبانش بند آمد. پس با اشاره به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وصیّت کرد و ایشان هم وصیّتش را پذیرفت.فَبَينَما هُوَ ذاتَ يَومٍ قاعِدٌ إذ أتاهُ أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) وهُوَ يَبکی؛ فَقالَ لَهُ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): ما يُبکیكَ؟
روزى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) نشسته بود که امیر مؤمنان ((علیه السلام))، گریان نزدش آمد؛ پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به او فرمود: «چه چیز گریانت کرده است؟»
فَقالَ: ماتَت امّی فاطِمَةُ.
گفت: مادرم فاطمه در گذشت.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): و اُمّی وَاللّهِ! و قامَ مُسرِعا حَتّى دَخَلَ، فَنَظَرَ إلَيها و بَكى.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «و نیز مادر من، به خدا سوگند!» و شتابان برخاست و به درون خانه آمد. پس به او نگریست و گریست.
ثُمَّ أمَرَ النِّساءَ أن يُغَسِّلنَها، وقالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): إذا فَرَغتُنَّ فَلا تُحْدِثنَ شَيئا حَتّى تُعلِمنَنی.
سپس به زنان فرمان داد تا غسلش دهند و فرمود: «هنگامى که [از کار غسل] فارغ گشتید، پیش از آگاه کردن من، کارى نکنید».
فَلَمّا فَرَغنَ أعلَمنَهُ بِذلِكَ، فَأَعطاهُنَّ أحَدَ قَمیصَيهِ الَّذی يَلی جَسَدَهُ و أمَرَهُنَّ أن يُكَفِّنَّها فیهِ.
پس چون فارغ شدند، به ایشان خبر دادند. پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) پیراهن زیرینش را به آنان داد و فرمان داد که او را در آن کفن کنند.
وقالَ لِلمُسلِمینَ: إذا رَأَيتُمونی قَد فَعَلتُ شَيئا لَم أفعَلهُ قَبلَ ذلِكَ فَسَلونی: لِمَ فَعَلتُهُ؟
ص: 23
و به مسلمانان فرمود: «هرگاه دیدید من کارى کردم که پیش از این نکرده بودم، از من بپرسید: چرا آن کار را انجام دادم؟»فَلَمّا فَرَغنَ مِن غُسلِها وكَفنِها، دَخَلَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَحَمَلَ جِنازَتَها عَلى عاتِقِهِ، فَلَم يَزَل تَحتَ جِنازَتِها حَتّى أورَدَها قَبرَها، ثُمَّ وَضَعَها ودَخَلَ القَبرَ فَاضطَجَعَ فیهِ، ثُمَّ قامَ فَأَخَذَها عَلى يَدَيهِ حَتّى وَضَعَها فِي القَبرِ، ثُمَّ انكَبَّ عَلَيها طَویلاً يُناجیها ...(1)
پس چون زنان از غسل و کفن او فارغ شدند، پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به درون آمد و جنازۀ او را بر دوش خود حمل کرد و پیوسته زیر جنازه اش بود تا بر سر قبرش آورد. سپس آن را بر زمین نهاد و به درون قبر رفت و در آن به پهلو خوابید. سپس برخاست و او را بر دستانش گرفت و در قبر گذاشت. سپس مدّتى دراز خم شد و با او نجوا کرد ...
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): إذا کانَ يَومُ القِيامَةِ، يُنادونَ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ بِسَبعَةِ أسماءَ: یا صِدّیقُ! یا دالُّ! یا عابِدُ! یا هادی! یا مَهدِيُّ! یا فتى! یا عَلِيُّ! اُدخُل أنتَ وشیعَتُكَ الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ.(2)
ص: 24
هنگامى که قیامت مى شود، علىّ بن ابى طالب را با هفت نام، ندا مى دهند: اى صدّیق(1)! اى دالّ (راه نما)! اى عابد! اى هادى! اى مهدىّ! اى فتى (جوان مرد)! اى علىّ! تو و پی روانت بى محاسبه وارد بهشت شوید.
ابوالرَّيحانتَين(1) و ابو تراب هم ذکر شده است؛ هر چند برخى از آن ها مشمول تعریف اصطلاحى کنیه نمى شوند.(2)
از روایات، چنین بر مى آید که کنیۀ «ابو تراب»، محبوب ترین کنیه نزد امام (علیه السلام) بوده است و هرگاه ایشان را با آن مى خوانده اند، شادمان مى شده است.
موجبات این محبوبیّت، چند چیز است:
حضرت (علیه السلام) در این واژه، نوعى فروتنى و خاک سارى در برابر خداى سبحان مى یافت.
و نیز این واژه، یادآور ملاطفت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ «ذات العشیرة» بود. در این غزوه، علىّ (علیه السلام) در کنار جناب عمّار، روى خاک ها خوابیده بود و چون گرد و غبار بر چهرۀ مبارک او نشسته بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او را «ابو تراب» خواند. این ها موجب تعلّق خاطر علىّ (علیه السلام) به این کنیه بود.(3)
[و نیز گفته شده: «ابوتراب» یعنی: خاک نشینِ خاک آفرین (سبب خلقت حضرت آدم علی نبیّنا و آله و علیه السّلام]
ص: 26
بسیارى از این القاب(1)، به روزگار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شناخته شده بود، که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بدان ها خطاب مى کرد.
برخى از این القاب عبارت اند از: «أعلمُ الاُمّة»، «أقضَى الاُمّة» (به ترین قاضی امّت)، «أوّلُ مَن أسلَمَ»، «أوّلُ مَن صلّى»، «خیر البشر»، «أمیر المؤمنین» (فرمان روای جمیع مؤمنان از ازل تا ابد) ، «إمام المتّقین»، «قائد الغُرِّ المُحَجَّلین» (پیشوای پاکان و نیکان و سپیدرویان)، «سیّد المسلمین»، «سیّد المؤمنین»، «یعسوب المؤمنین» (رئیس و پیشوای جمیع اهل ایمان)، «عمود الدین»، «سیّد الشهداء»، «رایة الهدى» (پرچم هدایت)، «باب الهدى»، «حَيدر» (حَیدَرَة: شیر دلاور)، «المرتضى» (پسندیده)، «الولىّ» (مولی و سرپرست و صاحب اختیار)، «الوصىّ» (مورد وصایت و سفارش پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) در امر خطیر جانشینی)، [«سیّد الوصیّین» (سَرور و آقای جمیع اوصیاء و جانشینان انبیاء و رسولان الهی)، «الصدّیق الاکبر» (سرآمد راستان و صدّیقان)، «الفاروق الاعظم» (بزرگ ترین جداکنندۀ حقّ از باطل)، «قسیم الجنّة و النار» (تقسیم کنندۀ بهشت و جهنّم) و ...] «الأنزَع البَطین» (قال امیر المؤمنین (علیه السلام): قالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): یا عَلِيُّ! إنَّ
ص: 27
اللّهَ عزَّوجَلَّ قَد غَفَرَ لَكَ ولِأَهلِك ولِشیعَتِكَ ولِمُحِبّی شیعَتِكَ؛ فَأَبشِر! فَإِنَّكَ الأَنزَعُ البَطینُ؛ المَنزوعُ مِنَ الشِّركِ، البَطینُ مِنَ العِلمِ.(1)
«اى علىّ! خداوند عزّت مند و صاحب جلال تو و خانواده و پی روان و دوست داران پی روانت را آمرزیده است؛ پس مژده ده! که تو جدا شدۀ فربه هستى؛ جدا شده از شرک، و فربه از علم».)
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را با این القاب یاد مى کرد و به واقع، با توجّه به آیندۀ امّت اسلامى و مسؤولیّت بزرگ علىّ (علیه السلام) در آیندۀ امّت، با این القاب، ابعاد شخصیّت او را مى شناساند و به جایگاه والاى او در رهبرى ره مى نمود و براى آن، زمینه سازى مى کرد.
در میان القاب علىّ (علیه السلام)، دو لقب از بقیّه مشهورتر است:
1. امیر المؤمنین
لقب «امیر المؤمنین»، ویژۀ علىّ (علیه السلام) است و دیگرى را با این لقب یاد کردن، هرگز مجاز نیست. بر اساس متون مختلف روایى حتّى سایر امامان معصوم (علیهم السلام) را نیز نمى توان با این عنوان، یاد کرد.(2)
2. وصىّ
ص: 28
این عنوان، در همان روزگاران حیات حیات بخش پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنان براى علىّ (علیه السلام) مشهور بود که دور ونزدیک، و دوست و دشمن، از این عنوان مولی آگاهى داشتند.
اکنون، تنها به یکى از متون تاریخى و روایى اشاره مى کنیم.
در جنگ جمل، جوانى از بنى ضبّه از زمرۀ جملیان بیرون آمد و به رجزخوانى پرداخت و گفت:
نَحنُ بَنی ضَبَّةَ أعداءُ عَ-لِ-یٍّ
ذاكَ الَّذی يُعرَفُ قِدما بِالوَصِيِّ (1)
ما بنى ضبّه، دشمنان علىّ هستیم
آن که از قدیم به «وصىّ» شناخته مى شود.(2)
- به نقل از علىّ بن ابى حمزه -: ابو بصیر در حضور من، از امام صادق (علیه السلام) پرسید: فدایت شوم! پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، چند بار به معراج برده شد؟
فَقالَ (علیه السلام): مَرَّتَينِ؛ فَأَوقَفَهُ جَبرَئیلُ مَوقِفاً، فَقالَ لَهُ: مَكانَكَ یا مُحَمَّدُ! فَلَقَد وَقَفتَ مَوقِفاً ما وَقَفَهُ مَلَكٌ قَطُّ ولا نَبِيٌّ ...
ص: 29
فرمود: دو بار؛(1) پس جبرئیل او را در جایى متوقّف کرد و به او گفت: اى محمّد! همین جا بِایست! بى گمان در جایى ایستاده اى که هیچ فرشته و پیامبرى در آن جا نایستاده است ...
فَقالَ اللّهُ تَبارَكَ وتَعالى: یا مُحَمَّدُ! قالَ: لَبَّيكَ رَبّی.
پس خداى متعال فرمود: اى محمّد! گفت: بله، اى پروردگار من!
قالَ: مَن لِاُمَّتِكَ مِن بَعدِكَ؟
فرمود: پس از تو چه کسى براى [رهبرى] امّت توست؟
قالَ: اللّهُ أعلَمُ.
گفت: خداوند، داناتر است.
قالَ: عَلِيُّ بن أبی طالِبٍ، أمیرُ المُؤمِنینَ، وسَيِّدُ المُسلِمینَ، وقائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلینَ.(2)
ص: 30
فرمود: علىّ بن ابى طالب، امیر مؤمنان، سرور مسلمانان و پیشواى پاکان و نیکان و روسپیدان.
لغت نامۀ معتبر تاج العروس: وَ «الوَصِيُّ» كَغَنِيٍّ: لَقَبُ عَلِيٍّ رضى الله عنه(1).(2)
متون تاریخى و حدیثى، سیماى امام علىّ (علیه السلام) را در هنگام ولادت و یا در کودکى اش به ما نشان نمى دهند و از این رو، آن چه در پى مى آید، سیما و اندام نازنین آن حضرت را در روزگار خلافتش ترسیم مى کند و در پرتو این متون، مى توانیم ایشان را چنین وصف کنیم:
... چهرۀ حضرت: گویى ماه شب چهارده، پرتبسّم، گندم گون مایل به سبزه،
چشمان سیاه و درشت و اندکى خمار،
گردن: گویى جام نقره،
ریش پر پشت،
چهارشانه،
کف دستان زبر،
دست و مچ محکم،
سینۀ پهن،
مفصل های ستبر،
ص: 31
ماهیچه هاى ساعد و ساق پا ستبر، و سرِ آن ها باریک،
حضرت موهاى سپیدش را رنگ نمى کرد،
حضرت (علیه السلام) چون راه مى رفت، مى خرامید ...(1)
دلبرا! دست امید من و دامان شما
سر ما و ق--دم س-رو خرام-ان شما
- به نقل از امّ جعفر، کنیز علیّ (علیه السلام) -: من به دستان حضرتش آب مى ریختم که سرش را بالا گرفت و محاسن خود را در دست گرفت و تا بینى اش بالا آورد [یعنی محاسن مبارک آن حضرت، بلند بود] و فرمود: واهاً لَكَ، لَتُخضَبَنَّ بِدَمٍ!
«آه بر تو، که با خون رنگین خواهى شد!»(2)
ثَبیت خادم، در دوران زندگى امیر مؤمنان (علیه السلام)، وصف صورت و سیماى حضرت را نوشته بود. این نوشته به دست عمرو بن عاص رسید. پس روى در هم کشید و آن را پاره پاره کرد و به جاى آن نوشت:
إنَّ أبا تُرابٍ کانَ شَدیدَ الاُدمَةِ، عظیمَ البَطنِ، حَمشَ السّاقَينِ! ...
ابو تراب، کاملاً گندم گون، بزرگ شکم و ساق باریک بود! ... و از این گونه چیزها!
ص: 32
از این رو، در وصفش اختلاف ایجاد شد.(1)(2)
سه سال از بعثت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشته بود و اندک اندک، دعوت حضرت دامن گسترده بود. کسانى دل در گرو آیین حقّ نهاده بودند و علىّ (علیه السلام)، اوّلین مردى بود که ایمان آورده و بر پیامبرى حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، گواهى داده بود.(3)
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از سه سال دعوت پنهانى، اکنون با آیۀ الهىّ «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الْأَقْرَبین»(4) (و خویشان نزدیک تر خود را بیم و هشدار ده)، مأموریت یافته بود که فراخوانى به آیین حقّ را علنى سازد و در این جهت، از نزدیکان خود آغاز کند.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را به فراهم آوردن غذا و سامان دادن ضیافتى مأمور ساخت تا بنى عبد المطّلب، گرد آیند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامش را ابلاغ کند. چنین شد؛ ولى روز اوّل با جنجال آفرینى ابو لهب، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، موضوع را مطرح
ص: 33
نکرد.فرداى آن روز، جریان را تکرار کرد و پس از صرف غذا، سخن را با ستایش خداوند آغاز کرد و فرمود: «إنَّ الرّائِدَ لا يَكذِبُ أهلَهُ و ...»(1)
«راه نما به قوم خود دروغ نمى گوید و ...»
کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پایان یافت و جز علىّ (علیه السلام)، هیچ کس به هم گامى و هم راهى او و ایمان آوردن به آیین الهىّ برنخاست؛ امّا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بنشین.» و این جریان، سه بار تکرار شد. آن گاه فرمود:
«اِجلِس؛ فَأَنتَ أخی و وَزیری و وَصِيّی و خَلیفَتی مِن بَعدی»(2)
بنشین؛ که تو برادر و وزیر و وصىّ من و پس از من، خلیفۀ من هستى.
و خطاب به حاضران فرمود:
«إنَّ هذا أخی، و وَصیّي، و خَلیفَتی عَلَيكُم؛ فَاسمَعوا لَهُ و أطیعوهُ»(3)
قطعاً، این، برادر و وزیر و وصىّ و خلیفۀ من بر شماست. پس گوش به فرمانش باشید و از وى اطاعت کنید.
آن گاه، آنان که دلى تیره، چشمانى تار و گوش هایى بسته داشتند، در برابر حقّ، گردن ننهادند و در برابر کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، گران جانى کردند و ابو طالب را به سخره گرفتند و ...
امّا حقّ، چیرگى یافت و کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن محدودۀ تنگ، فراتر رفت و این حقیقت، چونان فضیلتى بزرگ در کنار دیگر فضائل علىّ (علیه السلام) رقم خورد
ص: 34
وسندى استوار براى اثبات ولایت او در کنار ده ها سند دیگر، شکل گرفت و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، هم سویى و هم گامى نبوّت و ولایت را عملاً اعلام کرد و در آغازین روز اعلان عمومى دعوتش تداوم رهبرى را پس از خود نشان داد و آن را به حافظۀ تاریخ سپرد.
مهمّ، آن است که جایگاه کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تبیین گردد؛
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمانى جملۀ «گوش به فرمانش باشید و از وى اطاعت کنید» را دربارۀ علىّ (علیه السلام) بیان فرمود که قریش، هیچ گونه حرف شنوى اى از خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم نداشتند. روشن است که این کلام براى آینده و آیندگان گفته شده است؛ براى آنانى که نبوّت او را پذیرفته، کلامش را حجّت مى دانند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز دعوت به اسلام، خویشان نزدیکش را گرد آورد و ایمان را بر ایشان عرضه داشت و از آنان، بر ضدّ کافران و متجاوزان، یارى خواست و در برابر این یارى، بهرۀ این دنیا و سربلندى و پاداش بهشت را برای شان ضمانت کرد؛ ولى هیچ یک از آنان اجابتش نکرد، جز امیر مؤمنان، علىّ بن ابى طالب (علیه السلام).(1)
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر آن، برادرى و وزارت و وصایت و وراثت و خلافت او را اعلام کرد.
و این مطلب در حدیث «دار» است که ناقدان اخبار، بر صحّت آن اجماع کرده اند؛
ص: 35
آن هنگام که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، بنى عبد المطّلب را در خانه ابو طالب گرد آورد و آن گونه که راویان مى گویند، چهل تن بودند - یکى کم یا بیش - و فرمان داد که ران گوسفندى و یک مُدّ(1) گندم را برای شان بپزند و یک صاع(2) شیر براى آنان آماده کنند، و این در حالى بود که برخى از آن مردان، معروف به خوردن یک گوسفند [و مانند آن] در یک مجلس! و نوشیدن دوازده مُدّ(3) نوشیدنى در همان مجلس بودند! و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست تا با آماده کردن خوردنى و نوشیدنى کم، آیتى در سیر و سیراب شدن آنان از این خوراک اندک كه [در حالت معمولى] یکى از آن ها را هم سیر و سیراب نمى کرد، پدیدار کند.
سپس فرمان داد غذا را جلوى ایشان بنهند و همۀ آنان از آن غذاى اندک خوردند تا سیر و پر شدند؛ امّا گویى دست نخورده بود. پس با این کرامت، بر آنان چیره شد و با برهان الهىّ در آن، نشانه نبوّت و علامت صدقش را برای شان آشکار ساخت.(4)
پس از طرح نقشۀ قتل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) توسّط مشرکان و چه گونگى اجراى آن، ایشان خانۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را محاصره کردند تا حضرت از خانه
ص: 36
بیرون نرود وچون آهنگ بیرون رفتن کرد، با شمشیر به دستان مشرک روبه رو شود و کار، یک سره گردد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) پیشنهاد کرد که آن شب در بستر وى بیارمد. علىّ (علیه السلام) پرسید:
أ وَتسلم؟ یا رسول اللّه!
[اگر چنین کنم،] شما سالم می مانید؟ ای رسول خدا!
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پاسخ داد: «آرى.»
و علىّ (علیه السلام) با اعلام آمادگى براى کشته شدن در بامداد و به هنگام رویارویى با مشرکان، از این پیشنهاد استقبال کرد و بر این موهبت عظیم، سجدۀ شکر به جای آورد.
علىّ (علیه السلام)، بُرد یمانى سبز رنگى را که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هنگام خواب به روى خود مى کشید، بر روى خود افکند و با اطمینان در بستر پیامبر خدا آرمید.
... این ایثار شگفت، کرّوبیان را به تحسین وا داشت. خداوند به این نمایش شگفت از خودگذشتگى بر فرشتگان بالید و این آیۀ کریمه را براى جاودانه کردن این منقبت، و بزرگ داشت این ایثارگرى و این فضیلت والا، به رواق تاریخ، فرو فرستاد:
«وَ مِنَ الناسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد»(1)
ص: 37
و از میان مردم کسى هست که جان خود را در طلب خشنودی خدا، مى فروشد. (وجود چنین کسى، لطفى از سوى خدا بر بندگان است) و خدا به بندگانش رؤوف است.پس از آن شب، علىّ (علیه السلام) به غار ثور مى رفت و مایحتاج پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مى رساند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را به اداى امانت ها سفارش کرد و خود، ره سپار مدینه شد.
پس از آن، علىّ (علیه السلام)، به هم راه مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه زهراء (علیهما السلام) و فاطمه دختر زبیر، از مکّه خارج شد و آهنگ یثرب کرد. قریش از این حرکت آگاه شدند و چون سوارانى به تعقیبش فرستادند و خواستند جلوى حضرت را بگیرند، با برخورد شجاعانۀ حضرت روبه رو شدند و ناکام باز گشتند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در محلّۀ قبا به انتظار علیّ (علیه السلام) نشسته بود و چون حضرت به ایشان ملحق شد، همگى به سوى یثرب حرکت کردند.(1)
قریش بر قتل پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اجتماع کردند و گفتند: ابو طالب، مرده است و اکنون، دیگر کسى نیست که او را یارى کند. پس همگى اتّفاق کردند که از هر قبیله جوانى قوى بیاورند و همه با هم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را یک باره با شمشیرهای شان بزنند تا بنى هاشم، قدرت جنگ با همۀ قریش را نداشته باشد.
پس چون به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر رسید که آنان اتّفاق کرده اند که در شب موعود به سراغ او بیایند، در تاریکى شب با ابو بکر بیرون آمد. همان شب، خداوند عزّ و جلّ به جبرئیل و میکائیل وحى کرد:
أنّی قَضَيتُ عَلى أحَدِكُما بِالمَوتِ؛ فَأَيُّكُما يُواسی صاحِبَهُ؟
ص: 38
«من مرگ یکى از شما را مقدّر کرده ام؛ پس کدام یک از شما فداکارى مى کند [و خود را فداى دیگرى مى کند]؟»
پس هر دو، زنده ماندن را برگزیدند و خداوند، به هر دو وحى کرد:هَلّا كُنتُما كَعَلِيِّ بنِ طالِبٍ، آخَيتُ بَينَهُ وبَينَ مُحَمَّدٍ، وجَعَلتُ عُمُرَ أحَدِهِما أکثَرَ مِنَ الآخَرِ، فَاختارَ عَلِيٌّ المَوتَ، وآثَرَ مُحَمَّداً بِالبَقاءِ، و قامَ فی مَضجَعِهِ؟! اهبِطا فَاحفَظاهُ مِن عَدُوِّهِ.
«چرا شما مانند علىّ بن ابى طالب نبودید که میان او و محمّد، برادرى ایجاد کردم و عمر یکى را بیش تر از دیگرى قرار دادم. پس علىّ مرگ را برگزید و بقاى محمّد را بر خود ترجیح داد و در بسترش ماند؟! فرود آیید و او را از دشمنش حفظ کنید.»
فَهَبَطَ جِبریلُ ومیکائیلُ، فَقَعَدَ أحَدُهُما عِندَ رَأسِهِ، وَالآخَرُ عِندَ رِجلَيهِ يَحرُسانِهِ مِن عَدُوِّهِ ويَصرِفانِ عَنهُ الحِجارَةَ،
پس جبرئیل و میکائیل فرود آمدند و یکى نزدیک سر علىّ (علیه السلام) و دیگرى پایین پایش نشست و او را از دشمنش حراست مى کردند و سنگ ها را از او باز مى گرداندند،
وجِبریلُ يَقولُ: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَ أبی طالِبٍ! مَن مِثلُكَ يُباهِي اللّهُ بِكَ مَلائِكَةَ سَبعِ سَماواتٍ؟!
و جبرئیل مى گفت: «بَه بَه، اى پسر ابو طالب! چه کس مانند توست که خداوند با او بر فرشتگان هفت آسمان مباهات کند؟!»
ص: 39
و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، علىّ (علیه السلام) را بر بسترش نهاد تا امانت هایى را که نزد او بود، باز گرداند و خود به سمت غار روانه و در آن، پنهان شد. قریش نزد بستر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و علىّ (علیه السلام) را یافتند. گفتند: پسر عمویت کجاست؟
فرمود: قُلتُم لَهُ: اُخرُج عَنّا، فَخَرَجَ عَنكُم.
«شما به او گفتید که از شهر ما بیرون رو، او هم رفت.»پس به دنبال ردّ پایش رفتند؛ ولى او را نیافتند. (1)
- به نقل از ابن عبّاس -: مشرکان در دار النَّدوَة گرد آمدند تا در مورد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مشورت کنند. جبرئیل نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و خبر این جلسه را براى ایشان آورد و به او گفت که آن شب در خوابگاهش نخوابد.
پس چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست که بخوابد، به علىّ (علیه السلام) فرمان داد که آن شب در خوابگاه او بخوابد. علىّ (علیه السلام) خوابید و خود را با بُرد سبز رنگ حَضرَمى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن مى خوابید، پوشانید و شمشیر را در کنارش قرار داد.
چون آن گروه از مردان قریش دور خانۀ او مى چرخیدند و در کمین کشتنش بودند، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون آمد و در حالى که 25 تن از آنان جلوى در نشسته بودند، مشتى ماسه برداشت و بر سر آنان پاشید و این آیات را مى خواند: «یس * وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ... فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لاٰ يُبْصِرُونَ»
ص: 40
«یاسین * سوگند به قرآن حکمت آمیز * ... بر آنان پرده اى افکندیم و از این رو نمى توانند ببینند.»
پس کسى به آن ها گفت: منتظر چه هستید؟ به خدا سوگند، ناکام ماندید و زیان کردید! به خدا سوگند، از کنار شما گذشت و هیچ یک از شما نبود، جز آن که او بر سرش خاک پاشید.گفتند: به خدا سوگند، ما او را ندیدیم.
پس خداوند عزّت مند و صاحب جلال نازل کرد:
«وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَيْرُ الْمٰاكِرِينَ»(1).(2)
یاد کن زمانى را که کافران مکّه به مشورت نشستند و براى محو کردن دعوت تو چاره جویى مى کردند؛ برخى بر آن بودند که تو را حبس کنند و برخى مى خواستند تو را بکشند و برخى بر آن بودند که از مکّه بیرونت کنند. آنان همواره در پى چاره جویى اند و خدا نیز در برابر آن ها کار تو را تدبیر مى کند، و خدا به ترینِ چاره جویان و تدبیرکنندگان است.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): إنَّ قُرَيشا لَم تَزَل تَخَيَّلُ الآراءَ وتَعمَلُ الحِيَلَ فی قَتلِ النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) حَتّى کانَ آخِرُ مَا اجتَمَعَت فی ذلِكَ يَومَ الدّارِ دارِالنَّدوَةِ وإبلیسُ المَلعونُ حاضِرٌ فی صورَةِ أعوَرِ ثَقیفٍ.
ص: 41
قریش، پیوسته براى کشتن پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) چاره اندیشى مى کردند تا در نهایت، حیله اى کردند که روز مشورت در دارالنَّدوَة بدان رسیدند و شیطان ملعون هم به چهرۀ مرد یک چشم ثقیفى، در جمع آنان حاضر بود.
فَلَم تَزَل تَضرِبُ أمرَها ظَهراً لِبَطنٍ حَتَّى اجتَمَعَت آراؤُها علَى أن يَنتَدِبَ مِن كُلِّ فَخِذٍ مِن قُرَيشٍ رَجُلٌ، ثُمَّ یأخُذَ كُلُّ رَجُلٍ مِنهُم سَيفَهُ ثُمَّ يَأتِيَ النَّبِيَّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وهُوَ نائِمٌ عَلى فِراشِهِفَيَضرِبونَهُ جَمیعاً بِأَسیافِهِم ضَربَةَ رَجُلٍ واحِدٍ فَيَقتُلوهُ، وإذا قَتَلوهُ مَنَعَت قُرَيشٌ رِجالَها ولَم تُسَلِّمها، فَيَمضی دَمُهُ هَدَرا.
آنان، پیوسته بحث و بررسى کردند تا به این نظر رسیدند که از هر خاندان قریش، مردى برگزیده شود و هر کدام شمشیرش را برگیرد و در حالى که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در بسترش خفته است، به سراغ او بروند و همگى یک سر و یک باره او را با شمشیرهای شان بزنند و بکشند، و چون او را کشتند، قریش، این مردان را نگاه مى دارد و تسلیم [بنى هاشم] نمى کند و بدین گونه، خونش هدر مى رود.
فَهَبَطَ جَبرَئیلُ ((علیه السلام)) عَلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَأَنبَأَهُ بِذلِكَ و أخبَرَهُ بِاللَّيلَةِ الَّتی يَجتَمِعونَ فیها وَالسَّاعَةِ الَّتی يَأتونَ فِراشَهُ فیها، و أمَرَهُ بِالخُروجِ فِي الوَقتِ الَّذی خَرَجَ فیه إلَى الغارِ.
پس جبرئیل ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بر پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرود آمد و او را از آن آگاه ساخت و شبى را که در آن گرد هم مى آیند و ساعتى را هم که به بسترش مى آیند، به وى خبر داد و گفت که در چه وقتى به سوى غار، بیرون رود.
فَأَخبَرَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بِالخَبَرِ، و أمَرَنی أن أضطَجِعَ فی مَضجَعِهِ و أقِيَهُ بِنَفسی، فَأَسرَعتُ إلى ذلِكَ مُطیعاً لَهُ مَسروراً لِنَفسی بِأَن اُقتَلَ دونَهُ.
ص: 42
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) خبر را به من داد و فرمان داد که در بسترش بخوابم و با [فدا کردن] جانم از او محافظت کنم. به سرعت و از سر اطاعت و شادمانىِ این که به پاى او کشته مى شوم، به این کار، مبادرت کردم.
فَمَضى ((صلی الله علیه و آله و سلم)) لِوَجهِهِ، وَاضطَجَعتُ فی مَضجَعِهِ، و أقبَلَت رَجّالاتُ قُرَيشٍ موقِنَةً فی أنفُسِها أن تَقتُلَ النَّبِيَّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَمَّا استَوى بی وبِهِمُ البَيتُ الَّذی أنَا فیهِ ناهَضتُهُم بِسَيفی، فَدَفَعتُهُم عَن نَفسی بِما قَد عَلِمَهُ اللّهُ وَالنّاسُ.(1)پس پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رفت و من در خوابگاهش خوابیدم و مردان قریش، روى آوردند و یقین داشتند که پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را مى کشند. پس چون در اتاقى که من بودم، روبه روى هم قرار گرفتیم، با شمشیرم در برابرشان ایستادگى کردم و آن گونه که خدا و مردم مى دانند، آنان را از خود راندم.
- به نقل تاریخ طبری و الکامل فی التاریخ - : چون صبح شد، گروهى که در کمین پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) نشسته بودند، داخل خانه ریختند و علىّ ((علیه السلام)) از بسترش برخاست. پس چون نزدیکش شدند، او را شناختند و گفتند: یارت کجاست؟
فرمود: «لا أدری، أَ وَ رَقیباً كُنتُ عَلَيهِ؟! أمَرتُموهُ بِالخُروجِ فَخَرَجَ.»
«نمى دانم. مگر من مراقب او هستم؟! به او فرمان دادید بیرون برود و او هم رفت».
ص: 43
پس بر سرش فریاد کشیدند و کتکش زدند و او را به مسجد الحرام بردند و ساعتى در آن جا زندانى اش کردند و سپس رهایش ساختند.(1)
- به نقل از هند بن [ابى] هاله و ابو رافع و عمّار بن یاسر، در بیان گردآمدن قریش بر کشتن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و تصمیم حضرت به هجرت به مدینه -: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، علىّ (علیه السلام) را فرا خواند و به او فرمود:
یا عَلِيُّ! إنَّ الرّوحَ هَبَطَ عَلَيَّ بِهذِهِ الآيَةِ آنِفا، يُخبِرُنی أنَّ قُرَيشا اجتَمَعوا عَلَى المَكرِ بی وقَتلی، و أنَّهُ أوحى إلَيَّ رَبّی عَزَّوجَلَّ أن أهجُرَ دارَ قَومی، و أن أنطَلِقَ إلى غارِ ثوَرٍ تَحتَ لَيلَتی،اى علىّ! روح الأمین، چند لحظه پیش با این آیه نزد من آمد و خبر داد که قریش براى نیرنگ زدن به من و کشتنم گرد آمده اند و از سوى پروردگارم به من وحى شده است که از خانۀ قومم هجرت کنم و در پوشش شب، به غار ثور بروم،
و أنَّهُ أمَرَنی أن آمُرَكَ بِالمَبیتِ عَلى ضِجاعی أو قال: مَضجَعی لِيَخفى بِمَبیتِكَ عَلَيهِ أثَرَي، فَما أنتَ قائِلٌ وما صانِعٌ؟
و همو به من فرموده که به تو فرمان دهم که بر جاى من بخوابى تا با خوابیدنت بر بستر من، ردّ پایم پوشیده بماند. تو چه مى گویى و چه مى کنى؟
فَقالَ عَلِيٌّ (علیه السلام): أَ وَ تَسلَمُ بِمَبیتی هُناكَ یا نَبِيَّ اللّهِ؟ قالَ (صلی الله علیه و آله و سلم): نَعَم.
اى پیامبر خدا! آیا با خوابیدن من در آن جا، شما سالم مى مانید؟
فرمود: «آرى.»
ص: 44
علىّ (علیه السلام) شادمانه لب خند زد و به شکر خبر سلامت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سر به سجده نهاد. و علىّ - درودهاى خدا بر او باد - نخستین کسى بود که براى خدا سجده شکر کرد و نخستین فرد این امّت، پس از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که پس از سجده، چهره بر خاک نهاد.
پس چون سر برداشت، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت:
اِمضِ لِما اُمِرتَ فِداكَ سَمعی و بَصَری و سُوَيداءُ قَلبی!
در پى فرمانى که یافته اى برو. گوش و چشم و ژرفاى قلبم فداى تو باد!
و مُرنی بِما شِئتَ أكُن فیهِ كَمَسَرَّتِكَ، و أقَع(1) مِنهُ بِحَيثُ مُرادُكَ، و إن تَوفیقی إلّا بِاللّهِ ...و به من هر فرمانى مى خواهى، بده که خشنودى ات را به دست مى آورم، و هر جا بخواهى مى روم و توفیقم جز از خدا نیست ...
پس چون شب درهایش را بست و پرده هایش را فرو انداخت و اثرى پیدا نماند، مردانِ در کمین نشسته، به علىّ - درودهاى خدا بر او باد - روى آوردند و سنگ و خار(2) به سوى او پرتاب مى کردند و شکّ نداشتند که او پیامبر خداست تا آن که سپیده دمید.
آنان از رسوایى در روشنایى صبح ترسیدند. پس به علىّ - که درودهاى خدا بر او باد - هجوم آوردند.
ص: 45
در آن زمان، خانه هاى مکّه بى در و پیکر بود. از این رو علىّ (علیه السلام) آنان را دید که شمشیر از نیام کشیده اند و به سوى او رو آورده اند و پیشاپیش ایشان، خالد بن ولید بن مغیره است.
پس علىّ (علیه السلام) بر خالد پرید و غافلگیرش کرد و چنان دستش را فشرد که مانند بچّه شتر، بى تابى مى کرد و هم چون شتر، صدا مى کرد و به خود مى پیچید و فریاد مى زد! و مردان قریش، در پى او و در خَم خانه بودند.
علىّ (علیه السلام) با شمشیرى که از دست خالد در آورده بود، بر آنان حمله برد و آنان، چون چارپایان از جلویش به پشت خانه گریختند و چون خوب نگریستند، دیدند که علىّ (علیه السلام) است. گفتند: آیا تو علىّ هستى؟
فرمود: «آرى، من علىّ هستم».گفتند: ما قصد تو را نداشتیم. یار و هم راهت چه کرد؟
فرمود: «من اطّلاعى از او ندارم.»
و علىّ (علیه السلام) مى دانست که خداوند متعال، پیامبرش را نجات داده است؛ چون خبرش کرده بود که به غار رفته و در آن پنهان شده است.
پس قریش، جاسوسانى در پىِ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستادند و در طلب او روانۀ کوه و بیابان شدند. علىّ - درودهاى خدا بر او باد - صبر کرد تا یک سوم از شب بعد سپرى شد و با هند بن ابى هاله، عازم غار شدند و نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هند، فرمان داد که دو شتر براى او و هم راهش بخرد؛ ولى ابو بکر گفت: اى پیامبر خدا! من از پیش، دو شتر براى خود و شما آماده کرده ام که با آن ها به یثرب برویم.
ص: 46
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: إنّی لا آخُذُهُما ولا أحَدَهُما إلّا بِالثَّمَنِ.
«من آن دو و حتّى یکى از آن ها را نمى گیرم، مگر آن که بهایش را بگیرى.»
ابو بکر گفت: آن دو در برابر بهایش براى تو باشد.
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) فرمان داد و علىّ (علیه السلام) بهایش را به ابو بکر پرداخت.
سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) در بارۀ حفظ پیمان و باز گرداندن امانت هایش سفارش کرد.
قریش، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را در جاهلیّت، «امین» مى نامیدند و پیش وى ودیعه مى نهادند و حفظ اموال و کالاهاى خود را به او مى سپردند، و نیز برخى از اعراب که در موسم حجّ به مکّه مى آمدند.پس از نبوّت ایشان نیز کار، به همین شیوه بود. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) فرمان داد که پس از خروج از مکّه با صداى بلند و رسا در ابطح (مکّه)، صبح و شام، ندا دهد:
ألا مَن کانَ لَهُ قِبَلَ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أمانَةٌ أو وِدیعَةٌ فَليَأتِ فَلتُؤَدَّ إلَيهِ أمانَتُهُ.
آگاه باشید! هرکس امانت یا ودیعه اى در پیش محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) دارد، بیاید تا امانتش به او بازگردانده شود.
علىّ (علیه السلام) مى فرماید:
و قال النّبیّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): إنَّهُم لَن يَصِلوا مِن الآنِ إلَيكَ یا عَلِيُّ! بِأَمرٍ تَكرَهُهُ حَتّى تَقدَمَ عَلَيَّ؛ فَأَدِّ أمانَتی عَلى أعيُنِ النّاسِ ظاهِراً.
ص: 47
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: آنان از اکنون تا آن گاه که بر من درآیى – ای علیّ! - نمى توانند هیچ گزندى به تو برسانند؛ پس امانت هاى نزد مرا آشکارا و در پیش دید مردم، باز گردان.
ثُمَّ إنّی مُستَخلِفُكَ عَلى فاطِمَةَ ابنَتی ومُستخَلِفٌ رَبّی عَلَيكُما ومُستَحفِظُهُ فیكُما.
هم چنین تو را به جاى خود، براى دخترم فاطمه مى گذارم و پروردگارم را براى هر دوى شما، و از او مى خواهم تا شما را حفظ کند.
و به علىّ (علیه السلام) فرمان داد که شترهایى براى او و فاطمه ها(1) و نیز هرکس از بنى هاشم که قصد هجرت با او را دارد، بخرد ...
و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) چنین سفارش کرد:و إذا أبرَمتَ ما أمَرتُكَ فَكُن عَلى اهبَةِ الهِجرَةِ إلَى اللّهِ ورَسولِهِ، وسِر إلَيَّ لِقُدومِ كِتابی إلَيكَ، ولا تَلبَث بَعدَهُ ...
«و چون آن چه به تو فرمان دادم، به جا آوردى، آمادۀ هجرت به سوى خدا و پیامبرش باش و پس از رسیدن نامه ام به تو، بى درنگ حرکت کن ...»
و چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه وارد شد، در میان قبیلۀ بنى عمرو بن عوف در قُبا توقّف کرد؛ ولى ابو بکر از آن حضرت خواست که به مدینه وارد شود و بر این درخواست، اصرار ورزید؛
امّا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ما أنَا بِداخِلِها حَتّى يَقدَمَ ابنُ عَمّی وَابنَتی.
«من به آن وارد نمى شوم تا آن که پسر عمو و دخترم، (علىّ و فاطمه (علیهما السلام)) برسند»
ص: 48
سپس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) نامه اى نوشت و در آن به حرکت به سوى او و درنگ نکردن، فرمان داد و نامه رسان، ابو واقد لیثى بود.
چون نامۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام) رسید، آمادۀ خروج و هجرت شد و به مؤمنان ناتوانى که با او مانده بودند، خبر و فرمان داد که در سیاهى شب، پنهان و سبک بار، خود را از هر درّه اى به «ذى طُوى»(1) برسانند.
علىّ (علیه السلام) به هم راه فاطمه (سلام الله علیها) (دختر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) و مادر خویش فاطمه بنت اسد (سلام الله علیها) و فاطمه (دختر زبیر بن عبد المطّلب که نامش ضباعه هم گفته شده) حرکت کرد.
سپس ایمن بن امّ ایمَن (آزاد شدۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) به آن ها پیوست و نیز ابو واقد (فرستادۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) که شتران را تند و سخت مى راند!پس علىّ - که درودهاى خدا بر او باد - به او فرمود: اُرفُق بِالنِّسوَةِ یا أبا واقِدٍ! إنَّهُنَّ مِنَ الضَّعائِفِ.
« با زنان مدارا کن اى ابا واقد! به راستی آن ها از ناتوانان اند.»
ابو واقد گفت: مى ترسم که تعقیب کنندگان به ما دست یابند.
علىّ (علیه السلام) فرمود: اربَع(2) عَلَيكَ؛ فَإِنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) قالَ لی: یا عَلِيُّ! إنَّهُم لَن يَصِلوا مِن الآنِ إلَيكَ بِما تَكرَهُهُ.
آسوده باش که به راستی پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: اى علىّ! قطعاً آنان هرگز نمى توانند به تو گزندى برسانند.
ص: 49
سپس علىّ (علیه السلام)، شتران را به نرمى راند و چنین رجز مى خواند:
لَيسَ إلّا اللّهَ؛ فَارفَع ظَنَّكا
يَكفیكَ رَبُّ النّاسِ ما أهَمَّكا
جز خدا نیست؛ پس گمانت را بلند دار
مالکِ مدبّر مردم، از آن چه اندیشناک آنى، کفایتت مى کند.
و رفتند و چون به «ضَجَنان»(1) نزدیک شدند، تعقیب کنندگان به آن ها رسیدند. آنان، هفت سوار قریشى و غرق در سلاح بودند و نفر هشتم آنان، آزاد شدۀ حرب بن امیّه به نام جناح بود.پس علىّ (علیه السلام) چون آن گروه را دید، به ایمن و ابو واقد رو کرد و فرمود: «شترها را بخوابانید و ببندید» و جلو رفت تا زنان، پیاده شوند. سپس به نزدیک سواران رفت و با شمشیر آخته از آنان استقبال کرد.
پس آنان به علىّ (علیه السلام) روى آوردند و کلمات جسارت آمیز بر زبان راندند و گفتند که آیا گمان بردى که تو نجات دهندۀ زنان هستى ... و خواستند که باز گردد.
علىّ (علیه السلام) فرمود: فَإِن لَم أفعَل؟
«اگر باز نگردم چه؟»
ص: 50
گفتند: یا ذلیلانه باز گرد و یا سرت را مى بریم و مرگ را برایت آسان ترین چیز مى کنیم.
سواران به زنان و مرکب ها نزدیک شدند تا آنان را از جا برکنند. پس علىّ (علیه السلام) میان آنان، حائل شد. جناح، شمشیرش را بر حضرت فرود آورد؛ ولى علىّ (علیه السلام) از ضربتش جا خالى داد و غافلگیرش کرد و چنان ضربه اى به گردنش زد که از او گذشت و به سرِشانه هاى اسبش رسید! و به تندىِ اسب یا سوارکار، به سوى آنان دوید و با شمشیرش بر آنان تنگ گرفت و مى فرمود:
خَلّوا سَبیلَ الجاهِدِ المُجاهِدِ
آلَيتُ لا أعبُدُ غَيرَ الواحِ-دِ
راه مجاهد خستگى ناپذیر را باز کنید
سوگند خورده ام که جز خداى یکتا را نپرستم.
پس سواران پراکنده شدند و به او گفتند: اى پسر ابو طالب! با ما کارى نداشته باش.فرمود: فَإِنّی مُنطَلِقٌ إلَى ابنِ عَمّی رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بِيَثرِبَ، فَمَن سَرَّهُ أن افرِيَ لَحمَهُ واُریقَ دَمَهُ فَليَتَعَقَّبنی أو فَليَدنُ مِنّی!
«من به سوى پسر عمویم پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در یثرب مى روم. پس هر کس خوش دارد که گوشتش را بشکافم و خونش را بریزم، مرا تعقیب کند و یا به من نزدیک شود!»
سپس علیّ (علیه السلام) به ایمن و ابو واقد رو کرد و فرمود: «مرکب ها را آماده کنید!» سپس، چیره و پیروز، حرکت کرد تا بر کوه ضجنان فرود آمد و یک شبانه روز
ص: 51
در آن جا توقّف کرد و چند مؤمن ناتوان و از جمله امّ ایمن، کنیز آزاد شدۀ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او ملحق شدند.
علىّ (علیه السلام) و فاطمه ها آن شب، ایستاده و نشسته و خوابیده، گاه به نماز و گاه به ذکر پرداختند و پیوسته چنین بودند تا سپیده دمید.
علیّ (علیه السلام) با آنان نماز صبح را خواند و در راه خدا منزل ها را یک به یک پیمود، بى آن که در ذکر خدا سستى کند و فاطمه ها و بقیّۀ هم راهانش نیز چنین بودند تا به مدینه رسیدند.
و چون خبر آمدن علىّ (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، فرمود: اُدعوا لی عَلِيّاً. «على را برایم فرا بخوانید.»
عرض شد: اى پیامبر خدا! نمى تواند راه برود.
پس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نزدش آمد و چون او را دید، در گردنش آویخت و از دیدن ورم پاهایش که خون از آن ها چکّه مى کرد، دلش سوخت و گریست. پس آب دهانش را در دست خود انداخت و پاهاى علىّ (علیه السلام) را مسح کرد و براى سلامتی اش دعاء کرد.علىّ (علیه السلام) تا زمان شهادتش از پاهایش ناراحتى ندید.(1)
ص: 52
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): إنَّ اللّهَ أمَرَنی أن اُزَوِّجَ فاطِمَةَ مِن عَلِيٍّ.(1)
خداوند به من فرمان داد تا فاطمه را به ازدواج علىّ در آورم.
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم): إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثلُكُم أتَزَوَّجُ فیكُم واُزَوِّجُكُم؛ إلّا فاطِمَةَ فَإِنَّ تَزویجَها نَزَلَ مِنَ السَّماءِ.(2)
من هم انسانى مانند شما هستم، از شما زن مى گیرم و به شما زن مى دهم؛ مگر فاطمه را که ازدواجش از آسمان نازل شده است.
جناب جابر بن عبدالله انصاری رضوان الله تعالی علیه گوید: چون شب زفاف شد، استر خاکسترى رنگ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را برایش آوردند و بر رویش روپوشى ازمخمل انداختند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: «سوار شو» و به سلمان فرمان داد که زمام آن را بکشد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خود آن را به جلو مى راند.
در حالى که در میان راه بودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صداى فرو افتادن چیزى را شنید و ناگاه با جبرئیل ((علیه السلام)) و هفتاد هزار فرشتۀ هم راهش، و میکائیل ((علیه السلام)) و هفتاد هزار فرشتۀ هم راهش روبه رو شد.
ص: 53
فَقالَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم): ما أهبَطَكُم إلَى الأَرضِ؟!
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «چه چیز شما را به زمین کشانده است؟»
قالوا: جِئنا نَزُفُّ فاطِمَةَ ((سلام الله علیها)) إلى زَوجِها.
گفتند: آمده ایم تا فاطمه ((سلام الله علیها)) را به خانه همسرش ببریم.
وكَبَّرَ جَبرَئیلُ ((علیه السلام))، وكَبَّرَ میکائیلُ ((علیه السلام))، وكَبَّرَتِ المَلائِكَةُ، وكَبَّرَ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم). فَوُضِعَ التَّكبیرُ عَلَى العَرائِسِ مِن تِلكَ اللَّيلَةِ.(1)
و جبرئیل ((علیه السلام))، تکبیر گفت و میکائیل ((علیه السلام))، تکبیر گفت و فرشتگان، تکبیر گفتند و حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) تکبیر گفت. پس، از همان شب، تکبیر گفتن در عروسى ها رسم شد.
امیر المؤمنین (علیه السلام)، نُه سال با حضرت فاطمه (سلام الله علیها) زیست و در حیات او، همسر دیگرى اختیار نکرد؛ امّا پس از شهادت آن حضرت (سلام الله علیها)، چند همسر برگزید که عبارت اند از: (2):
ص: 54
1. اُمامَةُ بِنتُ أبِي العاصِ.
2. أسماءُ بِنتُ عُمَيسٍ.
3. فاطِمَةُ اُمُّ البَنینَ.
4. اُمُّ سَعیدٍ بِنتُ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِيِّ.
5. خَوَلَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ قَيسٍ.
6. الصَّهباءُ بِنتُ رَبیعَةَ.
7. لَيلَى بِنتُ مَسعودٍ.
8. مُحَيّاةُ بِنتُ إمرِئِ القَيسِ.(1)
ص: 55
و افزون بر ایشان، امیر المؤمنین (علیه السلام) هفده کنیز هم داشت که برخى براى حضرت، فرزند آوردند.
همسران امام (علیه السلام) در هنگام شهادتش: اُمامة، امّ البنین، اسماء بنت عمیس و لَيلَى بنت مسعود بودند. (1)چون امیر المؤمنین (علیه السلام) در محراب ضربت خورد، بیم آن داشت که معاویه با اُمامه ازدواج کند. پس، از مُغِيرة بن نَوفَل بن حارث بن عبد المطّلب خواست که پس از وى با اُمامه ازدواج کند و چون امیر المؤمنین (علیه السلام) شهید شد و عدّۀ(2)
ص: 56
اُمامه سر آمد، مغیره با او ازدواج کرد که برایش یحیى را به دنیا آورد و کنیۀ مغیره، ابو یحیى شد. پس اُمامه در خانۀ مغیره در گذشت.(1)
امیر المؤمنین (علیه السلام) دارای 34 فرزند بودند:
1. حضرت امام حسن (علیه السلام)
2. حضرت امام حسین (علیه السلام)
3. حضرت زینب (سلام الله علیها)
4. حضرت امّ کلثوم (سلام الله علیها)
5. حضرت مُحَسَّن(2) (علیه السلام) (که مادر این پنج قدّیس (علیهم السلام)، حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) است و مُحَسَّن، آخرین فرزند ایشان در بطن مادر بود که در جریان هجوم غاصبان خلافت به خانۀ وحى، شهید شد.)6. حضرت ابوالفضل العبّاس (علیه السلام)
7. حضرت عبد اللّه
ص: 57
8. حضرت عثمان
9. حضرت جعفر (که مادر این چهار بزرگوار (علیهم السلام)، حضرت امّ البنین (سلام الله علیها) دختر حزام بود و همۀ آن ها هم راه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء به شهادت رسیدند.)
10. محمّد بن حنفیّه (که مادرش خوله دختر جعفر بن قیس بود)؛
11. حضرت ابو بکر(1) (که مادرش لَيلَى بود که احتمالاً همان دختر مسعود دارمى است. او هم راه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد.)
12. حضرت عبیداللّه (که مادرش لیلى بود. او نیز با امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد.)
13. حضرت محمّد اصغر (که مادرش، امّ ولد(2) بود.(3) او نیز هم راه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد.)
14. یحیى (که مادرش اسماء بنت عمیس بود و در حیات امیر المؤمنین (علیه السلام) در گذشت.)
15. عون (که مادرش اسماء بنت عمیس بود.)16. محمّد اوسط (که مادرش اُمامه بود.)
17. عمر (که مادرش امّ حبیب، صهباى تغلبى نام داشت.)
ص: 58
18. حضرت رقیّه (که مادرش امّ حبیب، صهباى تغلبى نام داشت. او همسر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) بود و از وى سه فرزند داشت که از میان آنان، عبد اللّه در کربلاء شهید شد.)
19. حضرت امّ حسن(1) (که مادرش امّ سعید بود و ابتدا همسر جعدة بن هبیرة - خواهرزادۀ امام (علیه السلام) - بود و سپس به ازدواج جعفر بن عقیل درآمد و چون جعفر (علیه السلام) در واقعۀ کربلاء شهید شد، او در زمرۀ اسیران کربلاء در آمد.)
20. حضرت امّ هانى (که عبد اللّه اکبر - پسر عقیل - با او ازدواج کرد. عبد اللّه و پسرش محمّد (علیهما السلام)، هم راه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شدند.)
21. حضرت فاطمه (محمّد بن ابى سعید بن عقیل (علیه السلام) که هم راه امام حسین (علیه السلام) در کربلاء شهید شد، با او ازدواج کرد.)
22. زینب صغری (که محمّد بن عقیل با او ازدواج کرد.)
23. میمونه (که عبد اللّه بن عقیل با او ازدواج کرد.)
24. نفیسه (که عبد اللّه بن عقیل با او ازدواج کرد.)(2)
25. خدیجه (که عبد الرحمان بن عقیل با او ازدواج کرد.)
26. اُمامه (که صَلت بن عبد اللّه بن نَوفَل بن حارث بن عبد المطّلب با او ازدواج کرد و در حیات امام (علیه السلام) در گذشت.)
ص: 59
27. رَملَۀ کبری (که مادرش امّ سعید بود و به همسرى عبد اللّه بن ابى سفیان پسر حارث بن عبد المطّلب در آمد.)
28. جُمانه(1) (که در زمان حیات امام (علیه السلام) در گذشت.)
29. امّ سلمه
30. رقیّۀ صغری
31. امّ کلثوم صغری(2)
32. رَملَۀ صغری
33. امّ كِرام
34. امّ جعفر.(3)
پسران امیر المؤمنین (علیه السلام) که از ایشان نسلى نماند:
حضرت مُحَسَّن (علیه السلام) که در بطن مادر (سلام الله علیها) شهید شد.
و حضرت محمّد اصغر (علیه السلام) که در کربلاء شهید شد.
و حضرت عبّاس اصغر (علیه السلام) که گفته مى شود در کربلاء شهید شد.
و حضرت عثمان اکبر (علیه السلام) که در کربلاء شهید شد.
و حضرت جعفر اکبر (علیه السلام) که در کربلاء شهید شد.
و حضرت عبد اللّه اکبر (علیه السلام) - که کنیه اش ابو محمّد بود - در کربلاء شهید شد.
ص: 60
و حضرت عبید اللّه (علیه السلام) - که کنیه اش ابو علىّ بود- گفته مى شود در کربلاء شهید شد.
و حضرت ابو بکر عتیق (علیه السلام) که گفته مى شود در کربلاء شهید شد.
و عمر اصغر و عثمان اصغر و جعفر اصغر و عبد اللّه اصغر و عبد الرحمن و حمزه و عون که در گذشتند.
و یحیى که کنیه اش ابو الحسن بود و در کودکى و در حیات پدرش امیر المؤمنین (علیه السلام) در گذشت.
[پس 9 پسر امیر المؤمنین (علیهم السلام) در کربلاء شهید شدند!](1)
قال الإمام زین العابدین (علیه السلام): رَحِمَ اللّهُ العَبّاسَ يَعنِي ابنَ عَلِيٍّ فَلَقَد آثَرَ و أبلى و فَدى أخاهُ بِنَفسِهِ حَتّى قُطِعَت يَداهُ؛
خداوند، عبّاس را رحمت کناد! به راستی، ایثار کرد و امتحان داد و جان خود را فداى برادرش کرد تا آن که هر دو دستش قطع شد؛
فَأَبدَلَهُ اللّهُ بِهِما جَناحَينِ يَطیرُ بِهِما مَعَ المَلائِكَةِ فِي الجَنَّةِ كَما جَعَلَ لِجَعفَرِ بنِ أبی طالِبٍ.
پس خداوند، به جاى آن دو، دو بال برایش قرار داد که با آن، هم راه فرشتگان در بهشت پرواز مى کند، همان گونه که براى جعفر بن ابى طالب قرار داد
ص: 61
و إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى لَمَنزِلَةً يَغبِطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ يَومَ القِيامَةِ.(1)
و به راستی، براى عبّاس، نزد خداى تبارک و تعالى، منزلتى هست که همۀ شهداء در روز قیامت به آن، غبطه می خورند.
قال الإمام الصادق (علیه السلام): کانَ عَمُّنَا العَبّاسُ نافِذَ البَصیرَةِ، صُلبَ الإِيمانِ، جاهَدَ مَعَ أبی عَبدِ اللّهِ ((علیه السلام))، و أبلى بَلاءً حَسَناً، ومَضى شَهیداً.(2)
عموی مان عبّاس، تیزبین بود و ایمانى استوار داشت. در کنار ابا عبد اللّه ((علیه السلام)) جهاد کرد و امتحانى نیکو داد و به شهادت رسید.
حضرت عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) ، خطاب به برادرانش عبد اللّه و جعفر و عثمان، پسران علىّ (علیهم السلام) - که مادر همه شان امّ البنین عامرى از آل وحید بود - فرمود:
تَقَدَّموا، بِنَفسی أنتُم! فَحاموا عَن سَيِّدِكُم حَتّى تَموتوا دونَهُ.(3)
پیش بروید جانم به فدای تان! و از سرورتان حمایت کنید تا در رکاب او جان دهید.
قالَ العَبّاسُ (علیه السلام) لِأَخیهِ مِن أبیهِ و اُمِّهِ عَبدِ اللّهِ بنِ عَلِيٍّ (علیهما السلام): تَقَدَّم بَينَ يَدَيَّ حَتّى أراكَ و أحتَسِبَكَ.(4)
ص: 62
حضرت عبّاس (علیه السلام) به برادر تنى اش عبد اللّه بن علىّ (علیهما السلام) گفت: تو از من جلو بیفت تا [شهادت] تو را ببینم و اجر [صبرِ بر شهادت برادر] ببرم.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): لَمّا کانَ اللَّيلَةُ الَّتی أمَرَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أن أبیتَ عَلى فِراشِهِ وخَرَجَ مِن مَكَّةَ مُهاجِراً، انطَلَقَ بی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إلَى الأَصنامِ.
همان شبى که پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمان داد که در بسترش بخوابم و از مکّه هجرت کرد، مرا با خود، نزد بت ها برد.
فَقالَ: اِجلِس. فَجَلَستُ إلى جَنبِ الكَعبَةِ، ثُمَّ صَعِدَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عَلى مَنكِبی ثُمَّ قالَ: انهَض. فَنَهَضتُ بِهِ فَلَمّا رَأى ضَعفی تَحتَهُ قالَ: اجلِس، فَجَلَستُ فَأَنزَلتُهُ عَنّی.
و فرمود: «بنشین.» پس من کنار کعبه نشستم. سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از شانه هاى من بالا رفت و فرمود: «برخیز.» من او را بلند کردم و چون ضعفم را در زیر [سنگینى] خود دید، فرمود: «بنشین.» من نشستم و او را پایین آوردم.
وجَلَسَ لی رَسولُ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، ثُمَّ قال لی: یا عَلِيُّ! اصعَد عَلى مَنكِبی فَصَعِدتُ عَلى مَنكِبَيهِ، ثُمَّ نَهَضَ بی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وخُيِّلَ إلَيَّ أنّی لَو شِئتُ نِلتُ السَّماءَ!
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) براى من نشست و به من فرمود: «اى علىّ! تو از شانه هاى من بالا برو.» و من هم بالا رفتم. سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا بلند کرد و چنان پنداشتم که اگر بخواهم، به آسمان دست مى یابم!
و صَعِدتُ إلَى الكَعبَةِ وتَنَحّى رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَأَلقَيتُ صَنَمَهُمُ الأَكبَرَ، وکانَ مِن نُحاسٍ مُوَتَّداً بِأَوتادٍ مِن حَدیدٍ إلَى الأَرضِ.
ص: 63
روى کعبه رفتم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) کنار رفت تا من، بت بزرگ آنان (قریش) را که از مس بود و با میخ هاى آهنین به سقف کعبه محکم شده بود، بیندازم.فَقالَ لی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): عالِجهُ فَعالَجتُ فَما زِلتُ اعالِجُهُ ويَقولُ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): إیهِ! إیهِ!
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: «چاره اى برایش بیندیش.» و من دست به کار شدم و در کار آن بودم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مى فرمود: «دوباره! دوباره!»
فَلَم أزَل اعالِجُهُ حَتَّى استَمكَنتُ مِنهُ فَقالَ: دُقَّهُ! فَدَقَقتُهُ فَكَسَّرتُهُ ونَزَلتُ.(1)
من پیوسته در کار آن بودم تا موفّق شدم. پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «آن را در هم بکوب!» و من آن را در هم کوبیده، شکستم و پایین آمدم.
نقل دیگر:
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): انطَلَقَ بی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) حَتّى أتى بِيَ الكَعبَةَ، فَقال لی: اجلِس، فَجَلَستُ إلى جَنبِ الكَعبَةِ فَصَعِدَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بِمَنكِبی، ثُمَّ قالَ لی: انهَض، فَنَهَضتُ، فَلَمّا رَأى ضَعفی تَحتَهُ قالَ لی: اجلِس، فَنَزَلتُ وجَلَستُ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا با خود برد تا به کعبه رساند و به من فرمود: «بنشین!» من کنار کعبه نشستم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از شانه هاى من بالا رفت و به من فرمود: «برخیز!» برخاستم و چون ضعفم را در زیر [سنگینى] خود دید فرمود: «بنشین!» پس پایین آمدم و نشستم.
ص: 64
ثُمَّ قال لی: یا عَلِيُّ! اصعَد عَلى مَنكِبی، فَصَعِدتُ عَلى مَنكِبَيهِ ثِمَّ نَهَضَ بی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَمّا نَهَضَ بی خُيِّلَ إلَيَّ لَو شِئتُ نِلتُ افُقَ السَّماءِ!سپس به من فرمود: «اى علىّ! از شانه هاى من بالا برو.» من از شانه هاى ایشان بالا رفتم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا بلند کرد. چون مرا بالا برد، چنان پنداشتم که اگر بخواهم، به کرانۀ آسمان دست مى یابم!
فَصَعِدتُ فَوقَ الكَعبَةِ و تَنَحّى رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ لی: ألقِ صَنَمَهُمُ الأَكبَرَ صَنَمَ قُرَيشٍ وکانَ مِن نُحاسٍ مُوَتَّداً بِأَوتادٍ مِن حَدیدٍ إلَى الأَرضِ.
پس بر بالاى کعبه رفتم و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) کنار رفت و به من فرمود: «بت بزرگ آنان (بت قریش) را بینداز.» آن بت از مس بود و با میخ هاى آهنین به سقف کعبه محکم شده بود.
فَقالَ لی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): عالِجهُ ورَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَقولُ لی: إیهِ! إیهِ! «جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً»(1)
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: «چاره اى برایش بیندیش.» و پیوسته به من می فرمود: «زود باش! زود باش! "حقّ آمد و باطل رفت که باطل، رفتنى است."»
فَلَم أزَل اعالِجُهُ حَتَّى استَمكَنتُ مِنهُ، فَقالَ: اقذِفهُ، فَقَذَفتُهُ فَتَكَسَّرَ، و تَرَدَّيتُ مِن فَوقِ الكَعبَةِ.
من پیوسته در کار آن بودم تا موفّق شدم. پس فرمود: «پرتابش کن!» من بت را پرتاب کردم و شکست، و از بالاى کعبه به پایین پریدم.
فَانطَلَقتُ أنَا وَالنَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) نَسعى و خَشینا أن يَرانا أحَدٌ مِن قُرَيشٍ وغَيرِهِم.
ص: 65
پس با پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به سرعت باز گشتیم و بیم آن داشتیم که کسى از قریش یا غیر آنان، ما را ببیند.فَما صَعِدَ بِهِ حَتَّى السّاعَةِ.(1)
و [آن بت]، دیگر بالاى کعبه نرفت.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام) - لِأَبی بَكرٍ -: أنشُدُكَ بِاللّهِ، أنتَ الَّذی حَمَلَكَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عَلى كَتِفَيهِ فی طَرحِ صَنَمِ الكَعبَةِ وكَسرِهِ حَتّى لَو شاءَ أن يَنالَ افُقَ السَّماءِ لَنالَها أم أنَا؟
امیر المؤمنین (علیه السلام) - خطاب به ابو بکر -: «به خدا سوگندت مى دهم، آن که پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) او را براى انداختن و شکستن بت کعبه بر دوشش گرفت تا آن جا که اگر مى خواست به کرانۀ آسمان دست یابد، دست مى یافت، تو بودى یا من؟»
قالَ: بَل أنتَ.(2)
ص: 66
ابو بکر گفت: بلکه تو بودى.
تحقیق و بررسی:
نقل هاى این حادثه بس فراوان است. به گفتۀ علّامۀ عالى قدر، عبد الحسین امینى رضوان الله تعالی علیه(1) پیشوایان حدیث و تاریخ، آن را گزارش کرده اند، بى آن که در سندهاى آن خدشه کنند و در نقل آن، تردید روا دارند.
آن چه اندکى کاوش مى خواهد و نیازمند تحقیق و تفحّص و روشن سازى است، زمان وقوع حادثه است.
گردآورى و دسته بندى انبوه نقل ها و گزارش هاى بسیار فراوان در این زمینه، نشان دهندۀ آن است که نقل ها چهار گونه اند:
1. برخى گزارش ها که بسیار فراوان اند، بدون تصریح بر زمان وقوع حادثه، در پایان نقل آورده اند که علىّ (علیه السلام) فرمود که یکى از بت ها را پرتاب کردم که مانند شیشه خرد شد. سپس فرود آمدم و من و پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در صدد پنهان شدن بودیم تا کسی ما را نبیند.(2)
2. گزارش دیگر، گویاى این است که حادثه در شب هجرت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مکّه انجام گرفته است.(3)
ص: 67
3. در گزارشى دیگر تصریح شده است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، هم راه امیر المؤمنین (علیه السلام) از خانۀ حضرت خدیجه (سلام الله علیها) به راه افتاده اند و پس از شکستن بت ها باز گشته اند.(1)4. نقل آخر تصریح دارد که این حادثه در جریان فتح مکّه بوده است.(2)
سه دستۀ اوّل گزارش ها نشان مى دهد که حادثه باید قبل از هجرت و در اوج خفقان و اختناق مشرکان اتّفاق افتاده باشد و گمان قوى نیز همین را تأیید مى کند، اگر چه بعید نمى نماید که حادثه دو بار اتّفاق افتاده باشد؛ یعنى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و علیّ (علیه السلام) در آن هنگامۀ هول و هراس و در فضاى تاریک قبل از هجرت، این حرکت بزرگ و شرک زدا را انجام دادند و طبیعى مى نماید که مشرکان که مکّه، مسجد الحرام و کعبه را در اختیار داشتند، دگربار، بت ها را بر جاى نهاده و کعبه را آلوده کرده باشند و آن گاه در فتح مکّه، براى آخرین بار، این حرکت عظیم تکرار شده باشد.
برخى از محدّثان و عالمان، این تعدّد را احتمال داده اند.(3)
هنگامى که یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه هجرت کردند، خانه ای نداشتند و در مسجد مى خوابیدند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان فرمود: لا تَبیتوا فِي المَسجِدِ فَتَحتَلِموا.
ص: 68
«در مسجد نخوابید که محتلم مى شوید».
سپس آنان در اطراف مسجد، خانه هایى درست کردند و درِ آن ها را به مسجد، باز کردند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مُعاذ بن جبل را نزد آنان فرستاد.وى ابو بکر را صدا کرد و گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تو فرمان مى دهد که از مسجد خارج شوى.
گفت: سَمعاً و طاعَةً. و درِ خانه اش را بست و از مسجد خارج شد.
آن گاه، نزد عمر فرستاد و گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تو فرمان مى دهد که درِ خانه ات را که به مسجد باز مى شود، ببندى و از آن خارج شوى.
گفت: سَمعاً و طاعَةً لِلّهِ و لِرَسولِهِ، غَيرَ أنّی أرغَبُ إلَى اللّهِ فی خَوخَةٍ فی المَسجِدِ.
چشم؛ در طاعت خدا و پیامبر خدایم، جز این که به خاطر شوق به خدا، علاقه مندم روزنه اى به طرف مسجد داشته باشم.
و مُعاذ، خواست عمر را به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رساند.
آن گاه نزد عثمان که رُقَيّه (دختر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) همسر وى بود، فرستاد.
عثمان گفت: سَمعاً و طاعَةً. و درِ خانه اش را بست و از مسجد خارج شد.
آن گاه، نزد حمزه فرستاد و حمزه، درِ خانه اش را بست و گفت: سَمعاً و طاعَةً لِلّهِ و لِرَسولِهِ. چشم؛ در طاعت خدا و پیامبر خدایم.
علىّ (علیه السلام) در این خصوص، دو دل بود. نمى دانست که آیا او از جمله کسانى است که مى مانَد و یا از کسانى که باید خارج شود و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بین خانه هایش در مسجد، خانه اى براى او ساخته بود.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: اُسكُن طاهِراً مُطَهَّراً.
ص: 69
«تو، طاهر و مطهّر، در این جا سکونت کن».
فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علىّ (علیه السلام)، به گوش حمزه رسید و عرضه داشت:
یا مُحَمَّدُ! تُخرِجُنا وتُمسِكُ غِلمانَ بَنی عَبدِ المُطَّلِبِ؟
اى محمّد! ما را بیرون مى کنى و نوجوانان بنى عبد المطّلب را ساکن مى کنى؟پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: لا؛ لَو کانَ الأَمرُ لی ما جَعَلتُ مِن دونِكُم مِن أحَدٍ، وَاللّهِ ما أعطاهُ إیّاهُ إلَا اللّهُ، وإنَّكَ لَعَلى خَيرٍ مِنَ اللّهِ ورَسولِهِ، أبشِر.
«نه؛ اگر اختیار به دست من بود، غیر از شما کسى را ساکن نمى کردم. به خدا سوگند، جز خداوند، کسى این حقّ را به او نبخشیده است و تو در نظر خدا و پیامبرش بر [راه] خیر هستى و من تو را بشارت مى دهم».
پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به وى بشارت [شهادت] داد و او در جنگ احد، به شهادت رسید.
گروهى در این خصوص به علىّ (علیه السلام) گوشه زدند و در دل های شان به وى حسادت ورزیدند و برترى علىّ (علیه السلام) بر آنان و غیر آنان (از یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)) روشن شد.
این امر به گوش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید. به سخن رانى ایستاد و فرمود:
إنَّ رِجالاً يَجِدونَ فی أنفُسِهِم فی أنّی أسكَنتُ عَلِيّا فِي المَسجِدِ!
بعضى از مردم، در دل خود، احساس ناراحتى مى کنند که من، علىّ را در مسجد اسکان داده ام!
وَ اللّهِ ما أخرَجتُهُم، و لا أسكَنتُهُ؛
به خدا سوگند، آنان را من بیرون نکردم و علىّ را من اسکان ندادم؛
ص: 70
إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ أوحى إلى موسى و أخیهِ: «أَنْ تَبَوَّءٰ ا لِقَوْمِكُمٰا بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ أَقِيمُوا الصَّلاٰةَ»(1)،خداوند به موسى و برادرش وحى کرد: «که شما براى قوم خود در مصر، خانه هایى ترتیب دهید و سراهای تان را روبه روى هم قرار دهید و نماز را برپا دارید».
و أمَرَ موسى أن لا يَسكُنَ مَسجِدَهُ، ولا يَنكِحَ فیهِ، ولا يَدخُلَهُ إلّا هارونُ وذُرِّيَّتُهُ؛
و به موسى دستور داد که در مسجدش هیچ کس سکونت نکند، و با همسر تماس نگیرد، و داخل آن نشود جز هارون و فرزندانش؛
و إنَّ عَلِيّا مِنّی بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، وهُوَ أخی دونَ أهلی،
و به راستی علىّ نسبت به من، چون هارون نسبت به موسى است و او - نه کس دیگرى از خاندانم - برادر من است،
و لا يَحِلُّ مَسجدی لِأَحَدٍ يَنكِحَ فیهِ النِّساءَ إلّا عَلِيٌّ و ذُرِّيَّتُهُ؛ فَمَن ساءَهُ فَهاهُنا! (و أومَأَ بِيَدِهِ نَحوَ الشّامِ)(2)
و در مسجد من، هیچ کس جز علىّ و فرزندانش حقّ تماس با همسر ندارند؛ و هر که ناخوش دارد به آن جا (با دست مبارکش به سوى شام، اشاره کرد) برود!
ص: 71
سیوطى در کتاب شدّ الأثواب فى سدّ الأبواب گفته است: با این احادیث صحیح - بلکه متواتر - ثابت شده که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) از گشودن درى که از مسجد بگذرد، منع کرده است، و در این خصوص، به هیچ کس ... جز علىّ ((علیه السلام)) اجازه نداده است.(1)
1. پرچم پیروزمند سپاه اسلام در دست هاى پر توان علىّ (علیه السلام) بود.
- به نقل از ابن عبّاس -: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ بدر، پرچم را به علىّ (علیه السلام) سپرد و حضرت در آن هنگام، بیست سال داشت.(2)
2. علیّ (علیه السلام) پیش از رویارویى با دشمن، و در مرحلۀ حسّاس کسب اطّلاعات، براى دست یافتن به چند و چون نیروى دشمن، هم راه برخى صحابیان به مأموریّت رفت که موفّقیتى کارآمد داشت.
3. علیّ (علیه السلام) در نامه اى به معاویه یادآورى کرده است:
فَأَنَا أبو حَسَنٍ؛ قاتِلُ جَدِّكَ و أخیكَ وخالِكَ شَدخاً يَومَ بَدرٍ!
من پدر حسنم؛ کشندۀ جدّ و برادر و دایى ات که در نبرد بدر، سرشان را شکافتم!
ص: 72
وذلِكَ السَّيفُ مَعِي، وبِذلِكَ القَلبِ ألقى عَدُوّی.(1)
و آن شمشیر را با خود دارم و با همان دل با دشمنم رویارو مى شوم.
4. علىّ (علیه السلام) هم چنین عاص بن سعید، رزم آور نیرومند قریش و نَوفَل بن خُوَيلِد، دشمن شرور و کینه توز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به خاک افکند.5. چون فرمان حملۀ عمومى صادر شد و نیروها در هم آمیختند و آتش نبرد، شعله ور گشت، این علیّ (علیه السلام) بود که چونان شیرى خشمگین بر دشمن مى تاخت و آرایش نظامى آنان را در هم مى ریخت و از کشته، پشته مى ساخت، بدان سان که آورده اند 35 نفر از هفتاد تن کشته هاى مشرکان، با ضربت شمشیر علیّ (علیه السلام) بر خاک افتادند.
- به نقل از صالح بن کیسان -: عثمان بن عفّان بر سعید بن عاص گذشت و گفت: بیا به نزد فرمان رواى مؤمنان، عمر بن خطّاب برویم و به گفت و گو بپردازیم. پس رفتند.
سعید بن عاص مى گوید: امّا عثمان در جایى نشست که دوست داشت؛ ولى من به کنارۀ جمعیّت خزیدم. پس عمر به من نگریست و گفت: چه شده است؟ از من چیزى به دل دارى؟ آیا مى پندارى که من پدرت را کشتم؟ به خدا سوگند، دوست داشتم که من کشنده اش بودم و اگر او را کشته بودم، از کشتن کافر، پوزش نمى خواستم؛ امّا من در جنگ بدر بر او گذشتم و دیدم که هم چون گاوى که با شاخش زمین را شخم مى زند، در پى درگیرى است و دهانش چون قورباغه کف کرده است. چون چنین دیدم، از او ترسیدم و کناره گرفتم. به من
ص: 73
گفت: کجا اى پسر خطّاب؟ و علىّ، آهنگ او کرد و به وى دست یافت و به خدا سوگند، از جایم دور نشده بودم که علىّ او را کشت.
سعید بن عاص مى گوید: علىّ ((علیه السلام)) در مجلس، حاضر بود و فرمود:
اللّهُمَّ غَفراً! ذَهَبَ الشِّركُ بِما فیهِ، ومَحَا الإِسلامُ ما تَقَدَّمَ، فَمالَكَ تُهَيِّجُ النّاسَ!؟
خدایا، ببخشای! شرک با آن چه در آن بود، رفت و اسلام، گذشته را محو کرد. پس تو را چه شده که مردم را تهییج مى کنى!؟عمر، [از مجادله] دست کشید. سعید گفت: آگاه باش که من خشنود نمى شدم که قاتل پدرم جز پسر عموى او، علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) باشد.(1)
مردى از بنى کنانه به نزد معاویه بن ابى سفیان رفت. معاویه به او گفت: آیا در بدر، حضور داشتى؟
گفت: آرى.
... گفت: آنچه دیده اى برایم وصف کن.
قال: رَأَيتُ فی سَرَعانِ النّاسِ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ؛ غُلاما شابّا لَيثا عَبقَرِيّاً يَفرِي الفَرِيَّ، لا يُثبِتُ لَهُ أحَدٌ إلّا قَتَلَهُ، ولا يَضرِبُ شَيئا إلّا هَتَكَهُ، لَم أرَ مِنَ النّاسِ أحَداً قَطُّ أنفَقَ مِنهُ، يَحمِلُ حَملَةً، ويَلتَفِتُ التِفاتَةً كَأَنَّهُ ثَعلَبٌ رَوّاغٌ، وكَأَنَّ لَهُ عَينَينِ فی قَفاهُ، وكَأَنَّ وُثوبَهُ وُثوبُ وَحشٍ!(2)
ص: 74
گفت: پیش تر از همه، علىّ بن ابى طالب را دیدم؛ جوانى نو رسیده و شیرى هوشیار. حساب شده [لشکر را] مى شکافت و جلو مى رفت. کسى در برابرش نمى ایستاد، مگر آن که او را مى کشت، و بر هیچ چیز ضربه نمى زد، مگر این که آن را مى دَرید. هیچ کس را از او شکافنده تر در صفّ دشمن ندیدم. حمله مى برد و چپ و راست را هم به دقّت مى پایید و گویى دو چشم در پشت داشت و جهیدنش چون آهوان صحرا بود!
إنَّ الكُفّارَ کانوا يُسَمّونَهُ «المَوتَ الأَحمَرَ»! سَمَّوهُ يَومَ بَدرٍ لِعِظَمِ بَلائِهِ ونِكايَتِهِ!(1)(2)
کافران، علىّ (علیه السلام) را «مرگ سرخ» مى نامیدند! این نام را در جنگ بدر به او دادند، به دلیل بزرگى ضربه ها و جراحاتى که بر آنان وارد ساخت!
6. آن حضرت که در آن هنگام در عنفوان جوانى بود، با این شهامت ها، شجاعت ها و رزم آورى ها، نشان افتخار جاودانۀ «لا سیفَ إلّا ذوالفقارِ و لا فَتى إلّا علىٌّ» را به دست آورد.
ص: 75
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ بدر فرمود: هذا رِضوانُ؛ مَلَكٌ مِن مَلائِكَةِ اللّهِ يُنادی: لا سَيفَ إلّا ذُو الفَقارِ، و لا فَتى إلّا عَلِيٌّ.(1)
«این، رضوان، فرشته اى از فرشتگان خداست که ندا مى دهد: "شمشیرى جز ذوالفقار، و جوان مردى جز علىّ نیست."»
7. در دل سیاهى تاریک و هولناک شب نبرد، آن گاه که پیامبر خدا طلب آب نمود، علىّ (علیه السلام) به پا خاست و ثابت و استوار به «بدر» گام نهاد و از چاهى بسژرف و تاریک، آب بر گرفت و سلام و تحیّت سه هزار و سه فرشته را نصیب خود نمود.
چون شب بدر شد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
مَن يَستَقی لَنا مِنَ الماءِ؟
«چه کسى براى ما آب مى آورد؟»
پس مردم، پا پس کشیدند؛ ولى علیّ (علیه السلام) برخاست و مشکى به زیر بغل گرفت، به چاه ژرف و تاریکى در آمد و از آن، پایین رفت.
پس خداوند عزّت مند و صاحب جلال به جبرئیل و میکائیل و اسرافیل (علیهم السلام) وحى کرد که براى یارى محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و گروهش آماده شوید. پس، از آسمان، فرود
ص: 76
آمدند و همهمه اى داشتند که شنونده را مى ترساند. پس چون روبه روى چاه رسیدند، همگى از روى بزرگ داشت و احترام به علیّ (علیه السلام) سلام دادند.(1)
قال الإمام زین العابدین (علیه السلام): لَمّا عَطِشَ القَومُ يَومَ بَدرٍ انطَلَقَ عَلِيٌّ بِالقِربَةِ يَستَقی وهُوَ عَلَى القَلیبِ إذ جاءَت ریحٌ شَدیدَةٌ ثُمَّ مَضَت، فَلَبِثَ ما بَدا لَهُ، ثُمَّ جاءَت ریحٌ اخرى ثُمَّ مَضَت ثُمَّ جاءَتهُ اخرى کادَ أن تَشغَلَهُ وهُوَ عَلَى القَلیبِ، ثُمَّ جَلَسَ حَتّى مَضى، فَلَمّا رَجَعَ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أخبَرَهُ بِذلِكَ.
چون مسلمانان در جنگ بدر تشنه شدند، علىّ ((علیه السلام)) براى آب آوردن با مشک به سوى چاه متروکى مى رفت که باد شدیدى وزید و گذشت. پس اندکىدرنگ کرد. سپس باد دیگرى آمد و گذشت و بعد از آن، باد دیگرى وزید که نزدیک بود او را از کارش باز دارد و او بر سر چاه بود. پس نشست تا باد گذشت و چون به نزد پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت، از ماجرا خبر داد.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): أمَّا الریحُ الاُولى فیها جَبرَئیلُ مَعَ ألفٍ مِنَ المَلائِكَةِ، وَالثّانِيَةُ فیها میکائیلُ مَعَ ألفٍ مِنَ المَلائِكَةِ، وَالثّالِثَةُ فیها إسرافیلُ مَعَ ألفٍ مِنَ المَلائِكَةِ، وقَد سَلَّموا عَلَيكَ وهُم مَدَدٌ لَنا، و هُمُ الَّذینَ رَآهُم إبلیسُ فَنَكَصَ عَلى عَقِبَيهِ يَمشِي
ص: 77
القَهقَرى حَتّى يَقولَ: «إِنِّي أَرىٰ مٰا لاٰ تَرَوْنَ إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ وَ اللّٰهُ شَدِيدُ الْعِقٰابِ»(1)(2)
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «امّا باد نخست، جبرئیل با هزار فرشته و باد دوم، میکائیل با هزار فرشته و باد سوم، اسرافیل با هزار فرشته بودند و بر تو سلام دادند و آنان یاور ما هستند و همان کسانى اند که ابلیس، آن ها را دید و پا پس کشید و عقب عقب رفت تا آن که گفت: "من بى تردید، چیزى را مى بینم که شما نمى بینید. من از خداوند مى ترسم و خدا، سخت کیفر است!"»
کانَ يَقولُ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): کانَ لِعَلِيٍّ فی لَيلَةٍ واحِدَةٍ ثَلاثَةُ آلافِ مَنقَبَةٍ، و ثَلاثُ مَناقِبَ!(3)
ص: 78
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره مى فرمود: «برای علىّ تنها در یک شب، سه هزار و سه منقبت وجود داشت!»
شکست مشرکان و کشته شدن چهره هاى مشهور شرک و سران مشرک قریش در نبرد بدر، خشم و کینۀ قریشیان (مشرکان مکّه) را بر افروخته بود و مارهاى زخم خورده ای را مى ماندند که آرام و قرار نداشتند! و از سوى دیگر، شهامت مؤمنان، شهادت طلبى مسلمانان و رزم آورى آنان را در بدر، دیده بودند.
باید چاره اى مى اندیشیدند. از این رو، به قبیله هاى هم پیمان خویش روى آوردند تا رزم آوران و دلیران آنان را با خود در نبرد با مسلمین هم سو کنند.
قریش، هزینۀ جنگ، ابزار و سایر لوازم سفر را به عهده گرفته بود. آنان با لشکرى انبوه، متشکّل از سه هزار جنگ جو، دویست اسب و سه هزار شتر به مدینه روى آوردند.
چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از ماجرا آگاه شد، پس از مشورت با یاران، تصمیم به نبرد در بیرون مدینه گرفت و پس از برگزارى نماز جمعه با حدود هزار نفر، به قصد احد که نیروى دشمن در آن جا اردو زده بود، حرکت کرد.
بامداد هفتم شوّال سال سوم هجرى، نبرد آغاز شد.
مسلمانان به پیروزی دست یافتند و دیده بانان و تیراندازان مستقرّ بر تنگه - بر خلاف دستور مؤکّد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - به طمع غنائم، محلّ مأموریّت خود را ترک كردند و بدین سان، با یورش غافلگیرانۀ دشمن روبه رو شدند و در هنگامۀ
ص: 79
درهم ریختگى نظام لشکر، از دشمن کین توزِ زخم خوردۀ از جان گذشته، ضرباتى را متحمّل شدند که تفصیل آن را باید در تاریخ دید!
سپاه اسلام به شدّت آسیب دید و در هم شکست و همه، به جز علىّ (علیه السلام) که پروانه وار، شمع وجود پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در میان داشت و چون شیر دُژَم، حمله هاى دشمن را از آن حضرت دفع مى کرد و نیز تنى چند، فرار را بر قرار ترجیح دادند و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در میدان نبرد، تنها گذاشتند!
احد، یکى از درس آموزترین وتنبّه آفرین ترین نبردهاى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
علىّ (علیه السلام) در این جنگ، قهرمانى بى بدیل است و نقش آن حضرت بسى برجسته! بدین سان که:
1. علیّ (علیه السلام) پرچم اصلى جنگ را به دست داشت و آن، پرچم مهاجران بود.
در جنگ احد، چون درگیرى شدید شد، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) زیر پرچم انصار نشست و به علىّ بن ابى طالب رضوان اللّه علیه پیغام داد که: «پرچم را پیش ببر!»پس علىّ (علیه السلام) پیش رفت و گفت: «من ابو الفُصَم (یا: ابو القُصَم)(1) هستم».
پس ابو سعد بن ابى طلحه که پرچم دار مشرکان بود، ندایش داد که: اى ابا القُصَم! آیا اهل نبرد تن به تن هستى؟
گفت: «آرى».
ص: 80
پس در میان دو لشکر به مبارزه در آمدند و دو ضربه ردّ و بدل کردند. علىّ (علیه السلام) ضربه اى بر او زد و به خاکش افکند. سپس از او روگرداند و کارش را تمام نکرد. یارانش به او گفتند: پس چرا کارش را نساختى؟
فرمود: إنَّهُ استَقبَلَنی بِعَورَتِهِ، فَعَطَفَتنی عَنهُ الرَّحِمُ، و عَرَفتُ أنَّ اللّهَ عَزَّ و جَلَّ قَد قَتَلَهُ.(1)
«عورتش را در برابر من هویدا کرد و خویشاوندى، موجب شد که از او رو بگردانم ودانستم که خداوند عزّت مند و صاحب جلال او را کشته است».
2. پرچم دار مغرور مشرکان، طلحة بن ابى طلحه، با شمشیر علىّ (علیه السلام) به خاک هلاکت افتاد.
3. پس از طلحه، هشت نفر دیگر، یکى پس از دیگرى، پرچم مشرکان را به دست گرفتند و با ضربه هاى پى در پى علىّ (علیه السلام) کشته شدند و دیگر پرچم شرک، برافراشته نشد.قال الإمام الصادق عن آبائه (علیهم السلام): کانَ أصحابُ اللِّواءِ يَومَ احُدٍ تِسعَةً، قَتَلَهُم عَلِيٌّ عَن آخِرِهِم، وَانهَزَمَ القَومُ، وطارَت مَخزومٌ مُنذُ فَضَحَها عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ يَومَئِذٍ.
پرچم داران مشرکین در جنگ احد، نُه نفر بودند و علىّ ((علیه السلام)) تا آخرین نفرشان را کشت، و مشرکان در هم شکستند و مخزوم (قبیلۀ پرچم داران)، از آن روز که علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) مفتضح شان کرد، از چشم ها افتادند!
ص: 81
وبارَزَ عَلِيٌّ الحَكَمَ بنَ الأَخنَسِ فَضَرَبَهُ فَقَطَعَ رِجلَهُ مِن نِصفِ الفَخِذِ فَهَلَكَ مِنها.(1)
و علىّ ((علیه السلام)) با حَكَم بن أخنس مبارزه کرد و با ضربه اى پایش را از میانۀ ران، قطع کرد که در نتیجۀ آن، کشته شد.
چون علىّ (علیه السلام) در جنگ احد، پرچم داران قریش را کشت، جبرئیل عرضه داشت: اى پیامبر خدا! به راستی، فقط این است مواسات!(2)
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: إنَّهُ مِنّی و أنَا مِنهُ.
«به راستی او از من است و من از اویم».
جبرئیل عرض کرد: و أنَا مِنكُما یا رَسولَ اللّهِ.(3)
و من هم از شمایم، اى پیامبر خدا!... پس یکى از بردگان مشرکین به نام صُواب که از قوى ترینِ مردمان بود، پرچم را گرفت. علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) با ضربه اى دستش را قطع کرد. او پرچم را با دست چپ گرفت و علىّ (علیه السلام)، آن را هم با ضربه اى قطع کرد. سپس پرچم را بر سینه اش نهاد و با دستان بریده اش آن را در بغل گرفت که علىّ (علیه السلام) بر میان سرش ضربه اى کوفت که بى جان به خاک افتاد.
ص: 82
مشرکان، در هم شکستند و مسلمانان به غنیمت ها رو کردند.
گماردگان بر تنگه، چون مردم را در حال جمع آورى غنیمت دیدند، گفتند: اینان غنیمت را مى برند و ما این جا مانده ایم. پس به عبد اللّه بن عمرو بن حزم که فرمانده شان بود، گفتند: مى خواهیم غنیمت جمع کنیم، همان گونه که مردم کردند.
او گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمان داده که از موضعم در این جا تکان نخورم.
به او گفتند: او به تو فرمان داد و نمى دانست که کار به این جا مى رسد که مى بینى! و به سوى غنائم رفتند و او را وا نهادند.
عبداللّه بن عمرو، در موضعش ایستاد تا خالد بن ولید بر او یورش برد و وى را به شهادت رساند و از پشت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به قصد جان آن حضرت آمد.(1)
4. پس از گسستن نظام سپاه اسلام و بعد از حملۀ غافلگیرانۀ دشمن، بسیارى از مسلمانان پا به فرار نهادند و علىّ (علیه السلام) بود که در آن هنگامۀ شگفت و در تنگناى حمله هاى دشمن، از جان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) محافظت کرد.
قال الإمام الصادق (علیه السلام): لَمّا انهَزَمَ النّاسُ يَومَ احُدٍ عَنِ النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) انصَرَفَ إلَيهِم بِوَجهِهِ وهُوَ يَقولُ: أنَا مُحَمَّدٌ، أنَا رَسولُ اللّهِ، لَم اقتَل ولَم أمُت ...
چون در جنگ احد، مردم از گرد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) پراکنده شدند، ایشان، رو به آنان مى فرمود: «من، محمّد هستم. من پیامبر خدایم. کشته نشده و نمرده ام» ...
وکانَ النّاسُ يَحمِلونَ عَلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) المَيمَنَةَ فَيَكشِفُهُم عَلِيٌّ ((علیه السلام))، فَإِذا كَشَفَهُم أقبَلَتِ المَيسَرَةُ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَم يَزَل كَذلِكَ حَتّى تَقَطَّعَ سَيفُهُ بِثَلاثِ قِطَعٍ.
ص: 83
مشرکان، از سمت راست به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) حمله می کردند که علىّ ((علیه السلام)) آنان را پراکنده مى کرد و چون پراکنده شان مى ساخت، از سمت چپ به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) یورش مى بردند و پیوسته، در این حال بود تا آن که شمشیرش شکست و سه تکّه شد.
فَجاءَ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَطَرَحَهُ بَينَ يَدَيهِ وقالَ: هذا سَيفی قَد تَقَطَّعَ.
پس نزد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) آمد و شمشیر شکسته اش را پیش حضرت [بر زمین] نهاد و گفت: این شمشیر من شکسته است.
فَيَومَئِذٍ أعطاهُ النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ذَا الفَقارِ.
آن روز، پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ذوالفَقار را به آن حضرت عطاء نمود.
ولَمّا رَأَى النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) اختِلاجَ ساقَيهِ مِن كَثرَةِ القِتالِ رَفَعَ رَأسَهُ إلَى السَّماءِ وهُوَ يَبکی وقالَ: یا رَبِّ وَعَدتَنی أن تُظهِرَ دینَكَ وإن شِئتَ لَم يُعيِكَ.
و چون پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم))، لرزش پاهاى علىّ (علیه السلام) را از فراوانى کارزار دید، سر به آسمان بلند کرد و در حالى که مى گریست، گفت: «اى پروردگار! به من وعده داده اى که از دینت پشتیبانى کنى، و اگر بخواهى، مى توانى».فَأَقبَلَ عَلِيٌّ ((علیه السلام)) إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: یا رَسولَ اللّهِ! أسمَعُ دَوِيّا شَدیداً، و أسمَعُ «أقدِم حَيزومُ»(1) وما أهُمُّ أضرِبُ أحَداً إلّا سَقَطَ مَيِّتاً قَبلَ أن أضرِبَهُ.
ص: 84
پس علىّ ((علیه السلام)) به پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رو آورد و گفت: اى پیامبر خدا! همهمۀ شدیدى مى شنوم و مى شنوم که مى گوید: «حَيزوم،(1) به پیش!» و قصد ضربه زدن به کسى را نمى کنم، جز آن که پیش از ضربت من، بى جان فرو مى افتد.
فَقالَ: هذا جَبرَئیلُ ومیکائیلُ وإسرافیلُ فِي المَلائِكَةِ.
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «این، جبرئیل و میکائیل و اسرافیل با فرشتگان اند».
ثُمَّ جاءَ جَبرَئیلُ فَوَقَفَ إلى جَنبِ رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: یا مُحَمَّدُ! إنَّ هذِهِ لَهِيَ المُواساةُ!
سپس جبرئیل آمد و کنار پیامبر خدا((صلی الله علیه و آله و سلم)) ایستاد و گفت: «اى محمّد! به راستی، فقط این است مواسات!»(2)
فَقالَ: إنَّ عَلِيّا مِنّی و أنَا مِنهُ.
[پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ] فرمود: «علىّ از من است و من از علىّ ام».
فَقالَ جَبرَئیلُ: و أنَا مِنكُما. ثُمَّ انهَزَمَ النّاسُ.(3)
جبرئیل گفت: «و من هم از شمایم». سپس، مشرکان در هم شکسته شدند.
5. بر اساس گزارش ابن اسحاق، در نبرد احد، 22 تن از مشرکان کشته شدند که دوازده نفر از آنان را علىّ (علیه السلام) به خاک هلاکت افکند.
ص: 85
6. در این نبرد، جبرئیل شهامت و پیکار علىّ (علیه السلام) را ستود و نداى ملکوتى «لا سیفَ إلّا ذوالفقارِ و لا فتى إلّا علىٌّ» در فضا پیچید.
- به نقل از حضرت ابو ذرّ از امام علىّ (علیه السلام) خطاب به مهاجران و انصار، پس از بیعت گرفتن براى عثمان -:
ناشَدتُكُمُ اللّهَ تَعالى، هَل تَعلَمونَ مَعاشِرَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ أنَّ جَبرَئیلَ أتَى النَّبِيَّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: «یا مُحَمَّدُ! لا سَيفَ إلّا ذُو الفَقارِ، و لا فَتى إلّا عَلِيّ»ٌ؟ هَل تَعلَمونَ کانَ هذا؟
«شما را به خداى متعال سوگند مى دهم، آیا مى دانید اى گروه مهاجر و انصار که جبرئیل نزد پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) آمد و گفت: "اى محمّد! شمشیرى جز ذو الفقار، و جوان مردى جز علىّ نیست"؟ آیا مى دانید که چنین بود؟»
قالوا: اللّهُمَّ نَعَم.(1)
گفتند: بارالها! آرى، چنین بود.
7. امیر المؤمنین (علیه السلام) در نبرد احد، بیش از شصت یا نود(2) زخم بر داشت و دست مظلوم گیرِ ظالم ستیزش در این نبرد، شکست.
قال الإمام الباقر (علیه السلام): أصابَ عَلِيّاً ((علیه السلام)) يَومَ احُدٍ سِتّونَ جِراحَةً!(3)
علىّ ((علیه السلام)) در روز احد، شصت زخم بر داشت!
ص: 86
عن أبی واثلة شقیق بن سلمة - فی عَلِيٍّ (علیه السلام)-: أصابَهُ فی وَجهِهِ ورَأسِهِ وصَدرِهِ وبَطنِهِ ويَدَيهِ ورِجلَيهِ تِسعونَ جِراحَةً!(1)
صورت و سر و سینه و شکم و دستان و پاهاى علیّ (علیه السلام)، نود زخم بر داشت!
دست مبارک علىّ (علیه السلام) در جنگ احد، شکست، در حالى که در دستش پرچم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پس پرچم از دستش افتاد و مسلمانان به حمایتش برخاستند تا پرچم را بگیرند. پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
فَضَعوهُ فی يَدِهِ الشِّمالِ، فَإِنَّهُ صاحِبُ لِوائی فِي الدُّنیا وَالآخِرَةِ.
«آن را در دست چپش بنهید که او پرچم دار من در دنیا و آخرت است».
نقل دیگر: پس مقداد، پرچم را بر داشت و به علىّ (علیه السلام) داد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
أنتَ صاحِبُ رايَتی فِي الدُّنیا وَالآخِرَةِ.(2)
«تو پرچم دار من در دنیا و آخرتى».
8. با این همه زخم و پاره پارگى پیکر و ناتوانى جسم از بسیارىِ خونى که از بدن امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفته بود، چون سپاه کفر صحنه را ترک كرد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را از نهان گاه فرستاد تا چه گونگى سپاه دشمن را گزارش کند که صحنه را کاملاً ترک كرده اند یا نه.(3)
9. در انتظار شهادت
ص: 87
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): لَمّا أنزَلَ اللّهُ سُبحانَهُ قَولَهُ: «الم * أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ»(1) عَلِمتُ أنَّ الفِتنَةَ لا تَنزِلُ بِنا ورَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بَينَ أظهُرِنا.
چون خداى سبحان، آیۀ «الف، لام، میم * آیا مردم گمان کردند همین که گفتند ایمان آوردیم، وا نهاده مى شوند و امتحان نمى شوند؟» را نازل کرد، دانستم که تا پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در میان ما هست، فتنه بر ما در نمى آید.
فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! ما هذِهِ الفِتنَةُ الَّتی أخبَرَكَ اللّهُ تَعالى بِها؟
پس گفتم: «اى پیامبر خدا! این فتنه اى که خداوند تو را از آن خبر داده، چیست؟»
فَقالَ: یا عَلِيُّ! إنَّ امَّتی سَيُفتَنونَ مِن بَعدی.
فرمود: «اى علىّ! امّت من پس از من، دچار فتنه مى شوند».
فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! أ وَ لَيسَ قَد قُلتَ لی يَومَ احُدٍ حَيثُ استُشهِدَ مَنِ استُشهِدَ مِنَ المُسلِمینَ، و حیزَت عَنِّي الشَّهادَةُ، فَشَقَّ ذلِكَ عَلَيّ، فَقُلتَ لی: «أبشِر؛ فَإِنَّ الشَّهادَةَ مِن وَرائِكَ!»؟
گفتم: «اى پیامبر خدا! آیا در جنگ احد، آن جا که برخى از مسلمانان شهید شدند و من به شهادت نائل نشدم و این بر من گران آمد، به من نفرمودى: "مژده ده که شهادت در پى توست!"؟»
فَقال لی: إنَّ ذلِكَ لَكَذلِكَ؛ فَكَيفَ صَبرُكَ إذَن؟
ص: 88
به من فرمود: «قطعاً آن، همان گونه است [که بشارت دادم]؛ پس در آن هنگام، صبرت چه گونه است؟»
فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! لَيسَ هذا مِن مَواطِنِ الصَّبرِ؛ و لكِن مِن مَواطِنِ البُشرى وَ الشُّكرِ.(1)
گفتم: اى پیامبر خدا! این از جایگاه هاى صبر نیست؛ بلکه از جایگاه هاى بشارت و شکر است.
هنگامى که یهود بنى نضیر از اطراف مدینه رفتند (گروهى به خیبر و گروهى به شام)، سران آن ها به تحریک مشرکان پرداختند و آنان را به هم پیمانى با یهود و فراهم آوردن سپاه از تمام قبائل و حمله به مدینه با یارى یهودیان ترغیب کردند.
چنین شد که سپاهى بزرگ، متشکّل از ده هزار نفر از تمام مخالفان حکومت نوبنیاد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گرد آمد و راهى مدینه شد. از این رو، این نبرد، عنوان «نبرد احزاب» به خود گرفت.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در چه گونگى رویارویى با دشمن، با یارانش به رای زنى پرداخت. حضرت سلمان، پیشنهاد کرد که در ورودى مدینه، «خندق» کنده شود تا دشمن، زمین گیر شود. این پیشنهاد، پذیرفته شد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به یارانش فرمان
ص: 89
کندن خندق را صادر کرد و خود حضرت نیز پا به پای آنان، مشغول این کار بزرگ و دشوار شد.
سپاه دشمن که با غرور و نخوت تمام به سوى مدینه مى تاخت، حدود یک ماه پشت خندق، زمین گیر شد و به لحاظ تدارکاتى، سخت در تنگنا قرار گرفت.
روزى عمرو بن عبد وَدّ با تنى چند از پیکارجویان و شجاعان پرآوازۀ دشمن، از خندق گذشتند و در مقابل سپاه اسلام قرار گرفته، هماورد طلبیدند؛ ولى کسى پاسخ شان نداد. این درخواست، بارها تکرار شد.
آوازۀ عمرو، همه را ترسانده بود و نفس ها در سینه حبس شده بود! و کسى فریادهاى مستانۀ عمرو را پاسخ نمى داد.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «فردى به پا خیزد و شرّ او را کم کند».
جز علىّ (علیه السلام) ، کسى برنخاست و چون على (علیه السلام) در برابر عمرو قرار گرفت، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن جملۀ جاودانه را فرمود: «بَرَزَ الإِيمانُ كُلُّهُ إلَى الشِّركِ كُلِّهِ».(1)
همۀ ایمان در برابر همۀ شرک، ایستاده است.
علىّ (علیه السلام) با حمله اى برق آسا و پس از نبردى سخت، عمرو را از پاى درآورد و فریاد «اللّه اکبر» در صحنۀ نبرد پیچید و هم راهان عمرو پا به فرار نهادند و سپاه احزاب، با همۀ هیمنه و شکوه خیالى از هم پاشید.
حضور علىّ (علیه السلام) و نقش والاى آن حضرت را در این نبرد، مى توان بدین گونه بر شمرد:
ص: 90
1. چون عمرو بن عبد وَدّ و هم راهانش از محلّ باریک خندق گذشتند، علىّ (علیه السلام) با گروهى در آن جا مستقرّ شدند تا مشرکان دیگر نگذرند.
2. حادثۀ قتل عمرو بن عبد وَدّ، چنان مهمّ و سرنوشت ساز بود که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
«لَمُبارَزَةُ عَلِيِّ بنِ أبی طالِبٍ لِعَمرِو بنِ عَبدِ وَدٍّ يَومَ الخَندَقِ أفضَلُ مِن أعمالِ امَّتی إلى يَومِ القِيامَةِ».(1)
مبارزۀ علىّ بن ابى طالب با عمرو بن عبد وَدّ در جنگ خندق، از همۀ اعمال امّتم تا روز قیامت، برتر است.
و به روایت دیگری:
«لَضَربَةُ عَلِيٍّ لِعَمرٍو يَومَ الخَندَقِ تَعدِلُ عِبادَةَ الثَّقَلَينِ».(2)
بى گمان، ضربت زدن علىّ به عمرو در جنگ خندق با عبادت انس و جنّ، برابرى مى کند.
3. امام (علیه السلام) پس از کشتن عمرو و فرار هم راهانش آنان را تعقیب کرد و نَوفَل بن عبد اللّه را به قتل رساند.
ص: 91
4. علىّ (علیه السلام) چون پاى عمرو را قطع کرد و او را از پاى درآورد، خاک خوارى و هراس بر سر لشکر شرک پاشید و آنان را در آستانۀ فروپاشى و شکست قرار داد.
5. علىّ (علیه السلام) عمرو بن عبد وَدّ را کشت و کریمانه از زره گران قیمت او گذشت؛ که علىّ (علیه السلام) «شمشیر در پى حقّ مى زد» و نه جز آن. این کرامت از دیده ها پنهان نماند و حتّى خواهر عمرو، آن را ستود.
چون علىّ بن ابى طالب (علیه السلام)، عمرو بن عبد وَدّ را کشت، خبر مرگش را براى خواهرش بردند. گفت: چه کسى بر او جرأت کرده است؟
گفتند: پسر ابو طالب.
گفت: روزگارش را جز به دست همتایى بزرگوار به پایان نبرد! اشکم خشک مباد اگر بر او بگریم! قهرمانان را کشت و با دلاوران جنگید و مرگش به دست همتایى بود که بزرگ قوم خویش است. اى بنى عامر! من افتخارى برتر از این نشنیده ام.
سپس، این شعر را سرود:
لَو کانَ قاتِلُ عَمرٍو غَيرَ قاتِلِهِ
لَكُنتُ أبک-ی عَلَيهِ آخِ-رَ الأَبَدِ
لكِنَّ قاتِلَ عمرٍو لا يُعابُ بِهِ
مَن کانَ يُدعى قَدیما بَيضَةَ البَلَدِ!(1)
ص: 92
اگر قاتل عمرو، کسى غیر از این [مرد] بود
تا انتهاى ابدیّت بر او مى گریستم.
امّا قاتل عمرو را عیبى نیست
آن که از قدیم، بزرگ شهر خوانده مى شده است!
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): إنّی قَتَلتُ عَمرَو بنَ عَبدِ وَدٍّ، وکانَ يُعَدُّ بِأَلفِ رَجُلٍ!(1)
من عمرو بن عبد وَدّ را که برابر هزار مرد شمرده مى شد، کشتم!
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال ششم هجرت به قصد عمره، عزم مکّه کرد و تا حُدَيبیّه آمد، و چون قریش از حرکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آگاه شدند، از مکّه بیرون آمدند. به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر رسید که قریش، در صدد جلوگیرى از ورود ایشان به مکّه هستند.
قریش و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر دو، نمایندگانى براى مذاکره فرستادند و قرار گذاشتند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن سال، باز گردد و به مکّه وارد نشود و صلح نامه اى بر این اساس، منعقد کردند و متن صلح نامه را علىّ (علیه السلام) به دست خود نوشت.
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): إنّی كُنتُ کاتِبَ رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَومَ الحُدَيبِيَّةِ، فَكَتَبتُ: هذا ما صالَحَ عَلَيهِ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وسُهَيلُ بنُ عَمرٍو.
من در ماجراى حدیبیّه، کاتب پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بودم و نوشتم: «این چیزى است که محمّد، پیامبر خدا و سهیل بن عمرو بر آن مصالحه کردند».
فَقالَ سُهَيلٌ: لَو عَلِمنا أنَّهُ رَسولُ اللّهِ ما قاتَلناهُ؛ اُمحُها.
ص: 93
سهیل گفت: اگر او را پیامبر خدا مى دانستیم که با وى نمى جنگیدیم؛ آن را محو کن.
قُلتُ: هُوَ وَاللّهِ رَسولُ اللّهِ و إن رَغِمَ أنفُكَ؛ لا وَاللّهِ لا أمحوها.
گفتم: به خدا سوگند، او پیامبر خداست، اگرچه تو را خوش نیاید؛ نه، به خدا سوگند، آن را محو نمى کنم.»
فَقالَ لی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): أرِنیهِ.
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمود: «آن [کلمه] را به من نشان بده».
فَأَرَيتُهُ، فَمحاها.(1)
پس آن را نشان دادم و حضرت آن را محو کرد.
در میان نبردهاى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، نبرد «خیبر» از اهمّیّت ویژه اى برخوردار است. در این نبرد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، یهودیان خیبر را در هم شکست و مرکز اصلى توطئه علیه آیین و حکومت نوبنیاد اسلام را متلاشى کرد.
دژهاى یهودیان، در منطقه اى حاصل خیز در دویست کیلومترى شمال غربى مدینه که خیبر نام داشت قرار گرفته بود.
یهودیان ساکن این دژها که از آغازین روزهاى گسترش رسالت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کینۀ آن حضرت و مؤمنان به آیین او را به دل گرفته بودند، از هیچ کوششى بر ضدّ ایشان باز نمى ایستادند و حتّى جنگ بزرگ احزاب با پشتیبانى
ص: 94
نظامى و مالىآنان بر ضدّ اسلام، شکل گرفت. بدین سان، آنان دشمنان آشتى ناپذیر و توطئه گران بدسرشت این آیین الهىّ و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند.
پس از صلح حدیبیّه که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس بندى از پیمان منعقد در آن، از تجاوزات قریش مطمئنّ شد، براى گشودن این دژها و در هم شکستن مرکز توطئه، راهى خیبر شد.
وجود ده هزار رزم جو، دژهاى استوار و ناگشودنى، امکانات بسیار درون دژها، کین ورزى یهودیان که آنان را در جنگ بر ضدّ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) استوارتر مى ساخت و...، نشان دهندۀ اهمّیّت ویژۀ این نبرد است!
علىّ (علیه السلام) در این نبرد، جلوه اى شگفت دارد و نقش آن بزرگوار در این فتح عظیم، بى بدیل است؛ چرا که:
1. مانند دیگر نبردها، پرچم اسلام در دست هاى پرتوان علىّ (علیه السلام) بود.
... پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرچم را به علیّ (علیه السلام) سپرد. ...
و فرمود:
اُنفُذ عَلى رِسلِكَ حَتّى تَنزِلَ بِساحَتِهِم، ثُمَّ ادعُهُم إلَى الإِسلامِ، و أخبِرهُم بِما يَجِبُ عَلَيهِم مِن حَقِّ اللّهِ فیهِ، فَوَاللّهِ لَأَن يَهِديَ اللّهُ بِكَ رَجُلاً واحِدا خَيرٌ لَكَ مِن أن يَكونَ لَكَ حُمرُ النَّعَمِ.(1)
ص: 95
«به نرمى و تأنّى برو تا به جایگاه آنان برسى. سپس، آنان را به اسلام، دعوت کن و آنان را از حقّ خدا در آن آگاه کن که به خدا سوگند، اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، برایت از شتران سرخ مو(1) به تر است».
2. پس از گشوده شدن بسیارى از دژها،(2) دو دژ «وطیح» و «سلالم» که از استوارترین دژها بودند و دو یورش مسلمانان را به فرماندهى ابو بکر و عمر، ناکام گذارده بودند، با فرماندهى علىّ (علیه السلام) که تا آن زمان، بیمار بود و توان نبرد نداشت و در آن هنگامه، با دعاى معجزه آساى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از بستر بیمارى برخاسته بود، گشوده شدند و سپاه سرافراز اسلام، آن دژها را که فتح شان به خیال کسى نمى آمد، گشودند.
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) - فی فَتحِ خَيبَرَ -: إنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بَعَثَ أبا بَكرٍ، فَسارَ بِالنّاسِ، فَانهَزَمَ حَتّى رَجَعَ إلَيهِ. و بَعَثَ عُمَرَ، فَانهَزَمَ بِالنّاسِ حَتَّى انتَهى إلَيهِ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، ابو بکر را فرستاد و او مردم را حرکت داد، امّا شکست خورد و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت. عمر را نیز فرستاد و او هم با افرادى در هم شکست و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز آمد.
ص: 96
فَقالَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): لَاُعطِيَنَّ الرّايَةَ رَجُلاً يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ؛ يَفتَحُ اللّهُ لَهُ، لَيسَ بِفَرّارٍ.
پس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «قطعاً و مسلّماً پرچم را به دست مردى مى سپارم که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش هم او را دوست دارند؛(1) خداوند برایش پیروزى مى آورَد و گریزنده نیست».
فَأرسَلَ إلَيَّ فَدَعانی، فَأَتَيتُهُ و أنَا أرمَدُ لا ابصِرُ شَيئاً، فَتَفَلَ فی عَينی و قالَ: اللّهُمَّ اکفِهِ الحَرَّ وَ البَردَ.
پس به سراغ من فرستاد و مرا فرا خواند. نزد حضرت رفتم، در حالى که از چشم درد، چیزى را نمى دیدم. پس آب دهان خود را بر چشمم نهاد و گفت: «خدایا! او را از گرما و سرما حفظ کن».
فَما آذانی بَعدُ حَرٌّ ولا بَردٌ.
پس از آن، [هیچ گاه] گرما و سرما آزارم نداد.(2)
ص: 97
سپس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، پرچم را به علىّ (علیه السلام) سپرد و حضرت (علیه السلام) آن را بلند کرد و در حالى که رداى قرمزى بر دوش خود انداخته بود، به سوى خیبر رفت.
مردى یهودى سر بر آورد و پرسید: تو کیستى؟
فرمود: «من، علىّ بن ابى طالبم».
یهودى گفت: اى گروه یهود! مغلوب شدید!
و مَرحَب - فرمانده قلعه - با کلاهخود یمانى بر سر که چون تخم مرغ، آن را سوراخ کرده بود، پیش آمد و مى گفت:
قَد عَلِمَت خَيبَرُ أنّی مَرحَبٌ
شاكِي السِّلاحِ بَطَلٌ مُجَرَّب
خیبر مى داند که من مرحبم
غرق سلاحم و پهلوان و کارآزموده ام.
پس علىّ (علیه السلام) فرمود:
أنَا الَّذی سَمَّتنی امّی حَيدَرَةَ
أکیلُكُم بِالسَّيفِ كَيلَ السَّندَرَة
لَيثٌ بِغاباتٍ شَدیدٌ قَسوَرَة
من آنم که مادرم مرا حیدر (شیر) نامید
شما را پیش از آن که بگریزید، از دم تیغ مى گذرانم.
شیر بیشه ها و سخت نیرومندم.
ص: 98
پس دو ضربه به هم زدند. علىّ (علیه السلام) پیش دستى کرد و چنان ضربه اى به او زد که سپر و کلاهخود و سرش را شکافت و به زمین(1) رسید! و قلعه را فتح کرد.(2)
- به نقل از عبد الملک بن هشام و محمّد بن اسحاق و دیگر راویان تاریخ -: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خیبر را بیست و چند شب در محاصره گرفت و در این روزها پرچم به دست امیر مؤمنان (علیه السلام) بود که چشم درد و سردرد شدیدی بر او عارض شده بود! ...
مسلمانان در جلوى در و کناره هاى دژهاى یهودیان با آن ها مى جنگیدند تا این که یکى از روزها درِ دژ را باز کردند و مرحب، پیاده براى جنگ، پیش آمد و از خندقِ گرداگرد دژ که خودشان کنده بودند، گذشت. پس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابو بکر را فرا خواند و به او فرمود: خُذِ الرّايَة «پرچم را بگیر.»
ابو بکر آن را گرفت و با گروهى از مهاجران کوشید و کارى از پیش نبرد و باز گشت، در حالى که او هم راهانش را سرزنش مى کرد و هم راهانش او را ملامت مى کردند.
ص: 99
فرداى آن روز، عمر پیش آمد و اندکى پیش نرفته، باز گشت. او یارانش را بزدل مى خواند و یارانش او را بزدل مى خواندند.
در این جا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:لَيسَت هذِهِ الرّايَةُ لِمَن حَمَلَها، جیؤونی بِعَلِيِّ بنِ أبی طالِبٍ.
«این پرچم، به دست آن که بایست مى بود، نبود. علىّ بن ابى طالب را نزدم بیاورید».
عرض شد: او چشم درد دارد.
فرمود: أرونیهِ؛ تُرونی رَجُلاً يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ، يَأخُذُها بِحَقِّها لَيسَ بِفَرّارٍ.
«او را به من نشان دهید؛ در این صورت مردی را به من نشان می دهید که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش هم او را دوست دارند. حقّ پرچم را اداء مى کند و نمى گریزد».
دست علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) را گرفتند و پیش ایشان آوردند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود:
ما تَشتَكی؟ یا عَلِيُّ!
«از چه ناراحتى؟ اى علیّ!»
قالَ: رَمَدٌ ما ابصِرُ مَعَهُ، و صُداعٌ بِرَأسی.
گفت: چشم دردى که با آن، جایى را نمى بینم و سردرد نیز دارم.
فَقالَ لَهُ: اِجلِس وضَع رَأسَكَ عَلى فَخِذی.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «بنشین و سرت را روى پاى من بگذار.»
فَفَعَلَ عَلِيٌّ (علیه السلام) ذلِكَ، فَدَعا لَهُ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) وتَفَلَ فی يَدِهِ فَمَسَحَها عَلى عَينَيهِ ورَأسِهِ.
ص: 100
علىّ (علیه السلام) چنان کرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برایش دعاء نمود و با دستش از آب دهان خود بر گرفت و بر چشمان و سر او مالید.
فَانفَتَحَت عَيناهُ وسَكَنَ ما کانَ يَجِدُهُ مِنَ الصُّداعِ.
پس چشمان علىّ (علیه السلام) گشوده شد و سرش آرام گرفت.وقالَ فی دُعائِهِ لَهُ: اللّهُمَّ قِهِ الحَرَّ وَالبَردَ.
و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در دعایش چنین گفت: «خدایا! او را از گرما و سرما حفظ کن.»
و پرچم را که سفید رنگ بود، به او سپرد و فرمود: خُذِ الرّايَةَ وَ امضِ بِها، فَجَبرَئیلُ مَعَكَ، وَ النَّصرُ أمامَكَ، وَ الرُّعبُ مَبثوثٌ فی صُدورِ القَومِ.
پرچم را بگیر و آن را پیش ببر که جبرئیل هم راه توست و یارى الهى در پیش رویت، و هراس در دل دشمنان افتاده است.
وَ اعلَم یا عَلِيُّ! أَنَّهُم يَجِدونَ فی كِتابِهِم: إنَّ الَّذی يُدَمِّرُ عَلَيهِمِ اسمُهُ «آلِيا»؛ فَإِذا لَقیتَهُم فَقُل: «أنَا عَلِيٌّ»؛ فَإِنَّهُم يُخذَلونَ إن شاءَ اللّهُ ...(1)
و بدان اى علىّ! که آنان در کتاب شان دیده اند که نام آن که نابودشان مى کند «آلیا» است؛ پس هنگامى که آنان را دیدى، بگو: «من علىّ هستم»؛ که آنان قطعاً به خذلان و بى یاورى دچار مى شوند إن شاء اللّه ...
انَّ أمیرَ المُؤمِنینَ (علیه السلام) لَمّا قالَ: أنَا عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ، قالَ حِبرٌ مِن أحبارِ القَومِ: غُلِبتُم و ما اُنزِلَ عَلى موسی!
چون امیر مؤمنان (علیه السلام) فرمود: «من علىّ بن ابى طالبم»، یکى از عالمان یهود گفت: شکست خوردید سوگند به آن چه بر موسى نازل شد!
ص: 101
فَدَخَلَ قُلوبَهُم مِنَ الرُّعبِ ما لَم يُمكِنهُم مَعَهُ الاِستیطانُ بِهِ.(1)
پس چنان ترسى در دل شان افتاد که دیگر نتوانستند دوام بیاورند.3. حارث، رزم آور مغرور یهودى که نعره هایش به هنگام نبرد، لرزه بر اندام ها مى افکند، با ضربت سهمگین علىّ (علیه السلام) بر خاک افتاد و نیز – همان طور که گفته شد - مرحب، که کسى توان رویارویى با او را نداشت، با شمشیر آن حضرت، دو نیم گشت!
4. امام (علیه السلام) درِ دژ «قَموص» را به تنهایى از جا کند که تکان دادنش تنها از عهدۀ چهل مرد بر مى آمد!(2)
- به نقل از جناب جابر بن عبد اللّه رضوان الله تعالی علیه - : علىّ (علیه السلام) در جنگ خیبر، در را روى خندق برد تا مسلمانان بالا رفتند و دژهاى خیبر را فتح کردند. آن در را آزموده بودند و تا چهل تن نشدند، نتوانسته بودند که حرکت بدهند!(3)
- به نقل از عبد اللّه بن عمرو بن عاص -: چون علىّ ((علیه السلام)) به دژ قموص(4) نزدیک شد، یهودیان دشمن خدا پیش آمدند و تیر و سنگ به او پرتاب کردند.
ص: 102
علىّ ((علیه السلام)) به آنان یورش برد تا آن که به در قلعه نزدیک شد. پس پایش را خم کرد و با خشم، كُندۀ در را گرفت و آن را از جا کند و به چهل ذراع پشت سرش پرتاب کرد!ما از این که خداوند خیبر را به دست علىّ ((علیه السلام))گشود، تعجّب نکردیم، بلکه از کندن در و پرتاب کردن آن به چهل ذراع پشت سر تعجّب کردیم! و چهل مرد کوشیدند آن را حرکت دهند، امّا نتوانستند!
- به نقل از ابو عبد اللّه جدلى - : شنیدم امیر مؤمنان (علیه السلام) مى فرماید:
لَمّا عالَجتُ بابَ خَيبَرَ جَعَلتُهُ مِجَنّاً لی وقاتَلتُ القَومَ، فَلَمّا أخزاهُمُ اللّهُ وَضَعتُ البابَ عَلى حِصنِهِم طَریقا، ثُمَّ رَمَيتُ بِهِ فی خَندَقِهِم.
«چون درِ خیبر را کندم، آن را سپرم کردم و با یهودیان جنگیدم و چون خدا خوارشان کرد، در را پلى به سوى دژشان قرار دادم و سپس، آن را در خندق افکندم».
شخصى پرسید: آیا احساس سنگینى هم کردى؟
فَقالَ (علیه السلام): ما کانَ إلّا مِثل جُنَّتِي الَّتی فی يَدی فی غَيرِ ذلِكَ المُقامِ.(1)
فرمود: «سنگینى اش چون سنگینى سپرى بود که در جنگ هاى دیگر به دست مى گرفتم».
امیرالمؤمنین (علیه السلام) - در نامه به سهل بن حنیف - : وَاللّهِ ما قَلَعتُ بابَ خَيبَرَ ورَمَيتُ بِها خَلفَ ظَهری أربَعینَ ذِراعاً بِقُوَّةٍ جَسَدِيَّةٍ ولا حَرَكَةٍ غِذائِيَّةٍ؛
ص: 103
به خدا سوگند، با نیروى بدنى و توان جسمى، درِ خیبر را نکندم و آن را چهل ذراع پشت سرم نیفکندم؛لكِنّی اُيِّدتُ بِقُوَّةٍ مَلَكوتِيَّةٍ، ونَفسٍ بِنورِ رَبِّها مُضیئَةٍ.(1)
بلکه با قدرت ملکوتى و جانى برافروخته از نور الهىّ، تقویت شدم.
بر اساس «پیمان حدیبیّه»، مسلمانان و کفّار نباید علیه یک دیگر تحرّکات نظامى مى کردند و یا هم پیمانان خود را ضدّ هم پیمانان طرف مقابل به نبرد وا مى داشتند و یا آنان را در نبرد، یارى مى رساندند.
قریش با تجهیز «بنو بکر» که با آنان هم پیمان بودند، بر ضدّ قبیلۀ «خزاعه» که با مسلمانان هم پیمان بودند، و حتّى با شرکت شبانه در نبرد بر ضدّ آنان، عملاً قرارداد حدیبیّه را نقض کردند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از شهادت مسلمانانى که مظلومانه به خاک و خون افتاده بودند و نیز اشعار تأثّرانگیز رئیس قبیلۀ خزاعه - عمرو بن سالم - مطّلع شد و یاری خواهى
ص: 104
وى را پاسخ گفت و بدین سان، براى فتح مکّه و زدودن آثار شرک از مرکز توحید که اکنون دیگر مانعى براى حمله به آن در کار نبود، راهى مکّه شد.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با بیش از ده هزار رزم آور، با تدبیر نظامى شگفتى، بدون خون ریزى بر مکّه چیره گشت.حضور علىّ (علیه السلام) در این پیروزى نیز از چند جهت، چشم گیر است:
1. حاطب بن ابى بَلتَعَة، تصمیم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) (براى فتح مکّه) را در نامه اى نگاشت و هم راه زنى براى قریش فرستاد.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علىّ (علیه السلام) را فرا خواند و او را با دو تن دیگر براى دست گیرى آن زن، گسیل داشت. زن با شدّت تمام، هم راه داشتن نامه را تکذیب مى کرد و وارسى هاى چندین بارۀ آنان نیز گواهى مى داد که آن زن، درست مى گوید.
امام علىّ (علیه السلام) به زن فرمود:
واللّهِ ما كَذَبَنا رسولُ اللّه (صلوات اللّه علیه) ... و اللّهِ لَتُظهِرَنَّ الکتابَ أو لَأرِدَنَّ رأسَك إلى رسولِ اللّه!
«سوگند به خدا، رسول خدا – صلوات الله علیه - هرگز به ما خلاف نمى گوید. ... سوگند به خدا، نامه را آشکار می کنی، یا بلاشکّ سرت را نزد رسول خدا می برم!»
زن، تسلیم شد و از لابه لاى گیسوانش نامه را بیرون آورد و به علىّ (علیه السلام) تحویل داد.
ص: 105
- به نقل از عبیداللّه بن ابى رافع - : شنیدم که علیّ (علیه السلام) مى گوید: پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، من و زبیر و مقداد را فرستاد و فرمود: «بروید تا به بوستان خاخ(1) برسید. در آن جا زنى در کجاوۀ شتر نشسته است و نامه اى هم راه دارد. آن را از وى بگیرید».ما به تاخت رفتیم تا به بوستان رسیدیم. آن زن را در کجاوه دیدیم و به او گفتیم: نامه را بیرون آور.
گفت: نامه اى هم راه من نیست.
گفتیم: لَتُخرِجِنَّ الِكتابَ أو لَنُلقِيَنَّ الثِّيابَ.
یا نامه را بیرون می آوری، یا قطعاً لباس هایت را مى كَنیم (و نامه را پیدا می کنیم)(2).
پس آن زن، نامه را از لاى گیسوان به هم بافته اش بیرون آورد و ما آن را نزد پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) آوردیم.(3)
2. سعد بن عُبادَة، پرچم اسلام را به دست داشت و فریاد مى زد: الیومُ یومُ المَلحَمَة ... امروز، روز رزم است ...
ص: 106
پیامبر خدا (علیه السلام)، نداى رحمت و رأفت در داد و فرمود: الیومُ یومُ المرحمة ... «امروز، روز رحم است ...»
آن گاه علىّ (علیه السلام) را فراخواند تا پرچم را از او بگیرد.
3. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از فتح مکّه به همگان امان داد، جز تنى چند تیره دل و خیره سر که خون شان را مباح شمرد، از جمله، حُوَيرِث، که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را هنگامى که درمکّه بود، بسیار اذیّت کرده بود، و نیز زن آوازه خوانى که پیوسته پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را هجو مى کرد. این دو را علىّ (علیه السلام) گردن زد.
فتح مکّه دل ها را لرزاند و هول و هراس را در جان هاى مشرکان افکند. دو قبیلۀ مهم طائف: «هَوازِن» و «ثقیف»، پس از گفت و گو و رای زنى با برخى قبیله هاى دیگر، به این نتیجه رسیدند که پیش از آن که سپاه اسلام به سوى آنان روى آورد، آنان براى نبرد به استقبال ارتش اسلام بروند. بدین سبب، سپاهى گران گرد آوردند و به فرماندهى جوانى سلحشور و بى پروا به نام مالک بن عَوف نصرى، به سوى سپاه اسلام، حرکت کردند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با لشکر عظیم دوازده هزار نفرى متشکّل از ده هزار تن از مردم یثرب و دو هزار نفر از تازه مسلمانان قریش، به رویارویى با آنان شتافت.
عظمت سپاه اسلام، برخى را به غرورى کاذب، دچار ساخت و از این رو، گفتند: لا نُغَلبُ الیوم مِن قلِّة. «ما امروز از کمى تعداد، شکست نخواهیم خورد».
مالک، دستور داد که سپاهش در انتهاى درّه اى که گذرگاهى به سوى منطقۀ «حنین» بود، در پشت سنگ ها و صخره ها و در شکاف کوه ها و نقاط مرتفع،
ص: 107
پنهان شوند و چون سپاه اسلام بدان جا رسید، آن را تیرباران و سنگ باران کنند و سپاه اسلام را به هزیمت و شکست بکشانند.
چنین شد و بسیارى از سپاه اسلام، پا به فرار نهادند تا آن جا که ابو سفیان از سر استهزاء گفت: «مسلمانان تا لب دریا خواهند دوید!»
در این هنگامۀ دشوار، تعدادى اندک (حدود ده نفر) در کنار پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ماندند و دفاع از آن حضرت را به جان خریدند که علىّ (علیه السلام) از آنان بود وپروانه وار بر گرد شمع وجود پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مى گشت و کسانى را که قصد جان آن حضرت را کرده بودند، فرارى مى داد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با ندایى بلند در اوج دشوارى ها و شکست ها فریاد زد:
یا أنصارَ اللّه و أنصارَ رسولِه! أنا عبدُ اللّه و رسولُه.
اى یاران خدا و یاران پیامبرش! من بندۀ خدا و پیامبر او هستم.
و آن گاه، استرش را به سوى دشمن راند. یاران هم راه نیز در کنار آن حضرت حرکت کردند و عبّاس - عموى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - به فرمان حضرت با فریادى بلند، مسلمانان را به یارى فراخواند و بدین سان، لشکر اسلام، دوباره سامان یافت.
قالَ اللّهُ عزَّ و جَلَّ: «وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ * ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا»(1)
«[خداوند در بسیارى از دشوارى ها شما را یارى کرد] و از جمله در جنگ حنین، هنگامى که فراوانى افرادتان شما را دچار عُجب کرد، ولى هیچ سودى براى تان
ص: 108
نداشت و زمین با همۀ گستردگى اش بر شما تنگ آمد. سپس [به دشمن] پشت کردید. پس از آن، خداوند، آرامش خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنان فرود آورد و سپاهیانى را که شما ندیدید، فرو فرستاد.»
استوارگامى و نبرد بى امان علىّ (علیه السلام) در این جنگ نیز چشم گیر بود. آن حضرت، چهل نفر از هَوازِن را کشت که یکى از آنان، ابو جَروَل، از دلاوران هوازن بود و مرگ او مقدّمۀ فروپاشى سپاه هوازن شد.پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، فراریان را تعقیب کرد و دژ آنان را در طائف، محاصره کرد. در این محاصره، علىّ (علیه السلام) با نافع بن غَيلان جنگید و او را از پاى درآورد. چون نافع کشته شد، گروهى از مشرکان فرار کردند و برخى اسلام آوردند.
افزون بر این، علىّ (علیه السلام) در هنگام محاصرۀ دژ، مأموریّت یافت تا بت هاى اطراف طائف را نابود کند که این مأموریّت را نیز به گونه اى شایسته انجام داد.
شیخ مفید رضوان الله تعالی علیه در بارۀ حضور مؤثّر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این نبرد، نوشته است:
به فضیلت هاى امیر مؤمنان (علیه السلام) در این پیکار بنگر و در حقیقت آن، تأمّل و اندیشه کن؛ مى یابى که در این پیکار، به همۀ فضیلت ها دست یافت و هیچ کس از امّت در آن ها با آن حضرت شریک نیست.
اکنون، بر اساس وقایع تاریخى و آن چه آوردیم، به برخی از جلوه هاى والاى علىّ (علیه السلام) در این نبرد، اشاره می کنیم:
1. پرچم دارى مهاجران.
ص: 109
2. حضور شکوهمند در اوج نبرد و در هنگامۀ هجوم بى امان دشمن، و دفع خطر از جان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در لحظاتى که بسیارى گریخته بودند.
3. کشتن ابو جَروَل، که موجب فروپاشى سپاه هَوازِن شد.
4. کشتن چهل نفر از رزم آوران هوازن.
قال الإمام الصادق (علیه السلام): قَتَلَ عَلِيُّ بنُ أبی طالِبٍ ((علیه السلام)) بِيَدِهِ يَومَ حُنَينٍ أربَعینَ.(1)علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) با دست خود، چهل نفر را در جنگ حنین کشت.
5. فرمان دهى گروهى که براى از بین بردن بت هاى منطقه بسیج شده بودند.
6. هماوردى با «شهاب» از قبیله «خَثعَم» که هیچ کس از مسلمانان، هماوردجویى او را در میدان نبرد، پاسخ نگفت و علىّ (علیه السلام) او را از پاى درآورد.
7. کشتن «نافع» که تسلیم شدن بسیارى را در پى داشت.(2)
تبوک، دورترین نقطه اى بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در نبردهایش راهى آن شد.
تحرّک هاى منافقان در آستانۀ حرکت به سوى تبوک و حوادثى که رخ داده بود، به روشنى نشان مى داد که منافقان براى ضربه زدن به حکومت نوبنیاد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در جست و جوى فرصت اند و این غیبت طولانى، موقعیّت مناسبى براى آنان است.
ص: 110
از این رو، با آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، محمّد بن مَسلَمة را جانشین خود در مدینه قرار داده بود، علىّ (علیه السلام) را در مدینه گذارد و به او فرمود: «أنَا لابُدَّ مِن أن اُقیمَ أو تُقیمَ.»(1)
چاره اى نیست، جز آن که یا من بمانم یا تو.
و فرمود: «إنَّ المَدینَةَ لا تَصلُحُ إلّا بی أو بِكَ.»(2)قطعاً مدینه جز با من یا تو سامان نمى یابد.
بدین سان، توطئۀ منافقان، نقش بر آب شد و حضور علىّ (علیه السلام)، لرزه بر اندام منافقان و توطئه گران افکند و آنان را از این که بتوانند در مدینه حرکتى کنند، مأیوس ساخت. از این رو، آهنگ دیگرى ساز کردند.
تبوک، تنها جنگى بود که علىّ (علیه السلام) بر اساس تصمیم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و به دلیلى که ذکر شد، در آن، شرکت نمى جست. منافقان، شایعه ساختند که علىّ (علیه السلام) با همۀ اشتیاق پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به شرکت او در نبرد، از جنگ و هم راهى پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تَن زده است!
علىّ (علیه السلام) به محضر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شتافت و جریان را با ایشان در میان گذاشت و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، این فرمایش جاودانه و شکوهمند را در شأن علىّ (علیه السلام) بیان کرد: «آیا خشنود نمى شوى از این که براى من هم چون هارون براى موسى باشى، جز آن که پیامبرى پس از من نیست؟»
ص: 111
بدین سان، هم توطئۀ منافقان در نطفه خفه شد و هم یکى از درخشان ترین مناقب علىّ (علیه السلام) در پیش دید مردمان، رقم خورد.
شرح ماجرا:
خداوند تبارک و تعالی به پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) وحى کرد که خود او به این جنگ برود و مردم را براى کوچ به هم راهى بر انگیزد و او را آگاه ساخت که در آن سفر، نیازى به جنگ ندارد و دچار پیکار با دشمن نمى شود و کارها بى شمشیر، رام او خواهد شد و فرمان خروج، تنها براى آزمودن اصحاب اوست تا فرمان بردار و نافرمان، از هم جدا شوند و آن چه در نهان دارند، آشکار شود.پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان خواست که به سوى سرزمین روم حرکت کنند، در حالى که میوه های شان رسیده بود و گرما بر آنان سخت گشته بود!
از این رو، بیش تر آنان به جهت بردن سود نقد محصولات، آزمندى در تأمین و اصلاح زندگى، دلهره از شدّت گرما و دورى راه و برخورد با دشمن، از فرمان ایشان، سر باز زدند!
سپس گروهى از آنان با گران جانى و دشوارى به پا خاستند و گروهى هم تخلّف کردند.
چون پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ارادۀ رفتن کرد، امیر مؤمنان (علیه السلام) را به جاى خود در میان خاندان و فرزندان و همسران و هجرت گاهش (مدینه) گمارد و بدو فرمود: «اى علىّ! مدینه جز با من یا تو سامان نمى یابد»؛ زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از نیّت هاى ناپاک سران مشرکان و بسیارى از مردم مکّه و اطراف آن که با آنان جنگیده و
ص: 112
خون شان را ریخته بود، آگاه بود و بیم آن داشت که چون از مدینه دور شود و به سرزمین روم برسد، آنان مدینه را تسخیر کنند و یا حادثۀ دیگرى بیافرینند!
و تا کسى در مدینه نمى بود که جاى آن حضرت را بگیرد، از جنایت آنان و تباه کارى در هجرت گاهش و وقوع پیشامد ناگوار براى خاندانش و ساکنان مدینه ایمن نبود و مى دانست که جز امیر مؤمنان (علیه السلام)، کس دیگرى در ترساندن دشمن و حراست از هجرت گاه (مدینه) و پاس دارى از ساکنان آن، جاى او را نمى گیرد. پس آشکارا امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به جاى خود نهاد و به امامت او پس از خود، تصریح کرد.
و این، در روایات بسیارى آمده است که چون منافقان دانستند پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، علىّ (علیه السلام) را به جاى خود بر مدینه گمارده است، بر او حسد بردند و ماندن او پساز بیرون رفتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آنان گران آمد و دانستند که شهر با وجود او نگاه بانى مى شود و دشمن نمى تواند در آن طمع کند.
بنا بر این بر ضدّش شایعه ساختند و گفتند: پیامبر خدا، او را نه از روى گرامی داشت و بزرگ داشت و محبّتش، بلکه از روى سرسنگینى، بر جاى نهاده است!
چون شایعۀ منافقان به امیر مؤمنان (علیه السلام) رسید، به قصد تکذیب و آشکار کردن رسوایى ایشان، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ملحق شد و گفت: اى پیامبر خدا! منافقان مى پندارند که تو مرا از روى سرسنگینى و نامهربانى بر جاى نهاده اى!
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود:
اِرجِع یا أخی! إلى مَكانِكَ؛ فَإِنَّ المَدینَةَ لا تَصلُحُ إلّا بی أو بِكَ.
باز گرد اى برادر من! به جاى خود؛ که قطعاً مدینه جز با من یا تو سامان نمى یابد.
ص: 113
فَأَنتَ خَلیفَتی فی أهلی و دارِ هِجرَتی و قَومی.
تو جانشین من در خاندان و هجرت گاه و قوم من هستى.
أ ما تَرضى أن تَكونَ مِنّی بَمَنزِلَة ِهارونَ مَن موسى إلّا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدی؟(1)
آیا خشنود نمى شوى که براى من هم چون هارون براى موسى باشى، جز آن که پیامبرى پس از من نیست؟
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) فی دعائه: اللّهُمَّ أقولُ كَما قالَ أخی موسى: اللّهُمَّ اجعَل لی وَزیراً مِن أهلی؛ عَلِيّاً أخی.خدایا! همان گونه که برادرم موسى گفت، مى گویم: خدایا! براى من وزیری از خاندانم قرار ده؛ علىّ برادرم را.
اُشدُد بِهِ أزری، و أشرِكهُ فی أمری، كَي نُسَبِّحَكَ كَثیراً، و نَذكُرَكَ كَثیراً؛ إنَّكَ كُنتَ بِنا بَصیراً.(2)
پشتم را با او محکم بدار و او را در کارم شریک گردان تا تو را فراوان تقدیس کنیم و فراوان به ذکرت بپردازیم؛ که به راستی تو به [کار] ما بینایى.
قال رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) فی دعائه: إنّی أسأَلُكَ یا سَيِّدی و إلهی! أن تَجعَلَ لی مِن أهلی وَزیراً، تَشُدُّ بِه عَضُدی.
ص: 114
از تو درخواست می کنم اى سرور و خداى من! که برایم وزیری از خاندانم قرار دهى که بازویم را بدان قوى کنى.
فَاجعَل لی عَلِيّا وَزیراً و أخاً، وَ اجعَلِ الشَّجاعَةَ فی قَلبِهِ، و ألبِسهُ الهَيبَةَ عَلى عَدُوِّهِ.(1)
پس علىّ را یاور و برادر من قرار ده و شجاعت را در دل او بنِه و هیبتش را در دل دشمنش بیفکن.
عبد الله بن عبّاس گوید: پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) دست من و دست علىّ بن ابى طالب ((علیه السلام)) را گرفت و تا پاى کوه برد، آن گاه دست هایش را بلند کرد و دعاء کرد:
اللّهُمَّ اجعَل لی وَزیراً مِن أهلی؛ عَلِيّاً اُشدُد بِهِ أزری.
«بارالها! براى من، وزیرى از بین کسانم قرار ده؛ علىّ را، و به وسیلۀ او پشتم را قوى ساز».
به خدا سوگند شنیدم که یک منادى از آسمان ندا سر داد:
لَقَد اُعطیتَ سُؤلَكَ یا مُحَمَّدُ!(2) (اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم)
ص: 115
به خدا سوگند(1) درخواستت برآورده شد اى محمّد! (اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم)
آیه هاى برائت و اعلام انزجار از شرک و بت پرستى و لزوم پیراستن سرزمین وحى از جلوه هاى شرک، یکى از شکوهمندترین فصول تاریخ اسلام است.
در هنگامۀ برگزارى حجّ سال نهم هجرى، آیات برائت نازل گشت و ابو بکر مأمور شد که آن آیات را به ضمیمۀ قطع نامه اى چهار مادّه اى در اجتماع عظیم حجّ گزاران، بر مردم بخواند.ابو بکر، راهى مکّه شد؛ امّا اندکى نرفته بود که پیک الهىّ فرا رسید و چنین ابلاغ کرد:
[پیام را] از جانب تو، جز خودت یا مردى از [خاندان] تو نمى رسانَد.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علىّ (علیه السلام) را فرا خواند و جریان را باز گفت و مرکب ویژۀ خود را در اختیارش نهاد و دستور داد که به سرعت، مدینه را ترک كند و آیات [سورۀ برائت] را از ابو بکر بگیرد و روز دهم ذى حجّه، در اجتماع عظیم مردم، بر آنان بخواند.
ص: 116
چنین شد و یکى دیگر از عظمت هاى علیّ (علیه السلام) رقم خورد و هم بَرى و هم سانى علىّ (علیه السلام) با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در پیش دید عصرها و نسل ها نهاده شد.(1)
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): لَمّا نَزَلَت عَشرُ آیاتٍ مِن بَراءَةَ عَلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، دَعَا النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أبا بَكرٍ فَبَعَثَهُ بِها لِيَقرَأَها عَلى أهلِ مَكَّةَ.
چون ده آیه از [سورۀ] برائت بر پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) نازل شد، پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم))، ابو بکر را فرا خواند و او را با آن آیه ها فرستاد تا آن ها را بر مردم مکّه بخواند.
ثُمَّ دَعانِي النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ لی: أدرِك أبا بَكرٍ فَحَيثُما لَحِقتَهُ فَخُذِ الكِتابَ مِنهُ، فَاذهَب بِهِ إلى أهلِ مَكَّةَ فَاقرَأهُ عَلَيهِم
سپس پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا فرا خواند و فرمود: «به دنبال ابو بکر برو و هر کجا به او رسیدى، نوشته را از او بگیر و آن را به سوى مردم مکّه ببر و بر ایشان بخوان».فَلَحِقتُهُ بِالجُحفَةِ، فَأَخَذتُ الكِتابَ مِنهُ، و رَجَعَ أبو بَكرٍ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَقالَ: یا رَسولَ اللّهِ، نَزَلَ فِيَّ شَيءٌ؟!
پس در جحفه به او رسیدم و نوشته را از او گرفتم و ابو بکر به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت و گفت: اى پیامبر خدا! آیا در حقّ من چیزى نازل شده است؟!
قالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): لا، و لكِنَّ جِبریلَ جاءَنی فَقالَ: لَن يُؤَدِّيَ عَنكَ إلّا أنتَ أو رَجُلٌ مِنكَ.(2)
ص: 117
فرمود: «نه؛ امّا جبرئیل نزد من آمد و گفت: [پیام] از جانب تو را، جز خودت یا مردى از تو(1) نمى رسانَد».
... فَقالَ لَهُ أمیرُ المُؤمِنینَ (علیه السلام): إنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أمَرَنی أن ألحَقَكَ فَأَقبِضَ مَنكَ الآیاتِ مِن بَراءَةَ و أنبِذَ بِها عَهدَ المُشرِكینَ إلَيهِم، و أمَرَنی أن اخَيِّرَكَ بَينَ أن تَسیرَ مَعِي أو تَرجِعَ إلَيهِ.
... امیر مؤمنان (علیه السلام) به ابو بکر فرمود: «پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من فرمان داده است که به تو برسم و آیه هاى برائت را از تو بگیرم و با آن ها، پیمان مشرکان را به پیشخودشان بیفکنم و به من فرمان داده که تو را مخیّر کنم که یا با من بیایى و یا به سوى او بازگردى».
ابو بکر گفت: بَل أرجِعُ إلَيهِ. «به سوى او باز مى گردم.»
وعادَ إلَى النَّبِيِّ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَلَمّا دَخَلَ عَلَيهِ قالَ: یا رَسولَ اللّهِ! إنَّكَ أهَّلتَنی لِأَمرٍ طالَتِ الأَعناقُ فیهِ إلَيَّ، فَلَمّا تَوَجَّهتُ لَهُ رَدَدتَنی عَنهُ! ما لی؟ أ نَزَلَ فِيَّ قُرآنٌ؟!
ص: 118
و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت و چون بر حضرت وارد شد، گفت: اى پیامبر خدا! تو مرا براى کارى شایسته دیدى که بدان، گردن ها به سویم کشیده شد و چون به سوى آن رو کردم، مرا از آن باز گرداندى! براى چه؟ آیا [آیه اى از] قرآن در بارۀ من نازل شده است؟!
فَقالَ النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): لا؛ ولكِنَّ الأَمینَ هَبَطَ إلَيَّ عَنِ اللّهِ جَلَّ جَلالُهُ بِأَنَّهُ لا يُؤَدّی عَنكَ إلّا أنتَ أو رَجُلٌ مِنكَ، و عَلِيٌّ مِنّی، و لا يُؤَدّی عَنّی إلّا عَلِيٌّ.(1)
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «نه؛ امّا جبرئیل امین از سوى خداوند عزّت مند و صاحب جلال به نزد من آمد و این گونه گفت: "از جانب تو، جز خودت یا مردى از خودت [پیام را] نمى رسانَد." و علىّ از من است و جز علىّ از جانب من ابلاغ نمى کند».
ابن عبّاس گوید: در حالى که با عمر بن خطّاب در یکى از کوچه هاى مدینه، دست در دست هم مى رفتیم، به من گفت: اى ابن عبّاس! من رفیقت را مظلوم مى دانم!گفتم: اى امیر مؤمنان! پس حقّ غصب شده اش را به او باز گردان.
دستش را از دستم بیرون کشید و از من دور شد و زیر لب زمزمه اى کرد.
سپس ایستاد تا به او رسیدم. به من گفت: اى ابن عبّاس! این گونه مى بینم که مردم، رفیقت را کوچک شمردند!
ص: 119
گفتم: به خدا سوگند، پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) او را کوچک نشمرد؛ آن گاه که او را فرستاد و به او فرمان داد که [آیه هاى] برائت را از ابو بکر بگیرد و بر مردم بخواند.
عمر، ساکت شد.(1)
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از فتح مکّه و پیروزى بر قبیله هاى اطراف آن در نبرد حنین، به گسترش دعوت خویش پرداخت و از جمله، مُعاذ بن جبل را به یمن گسیل داشت. او در حلّ برخى از مسائل در ماند و باز گشت. سپس خالد بن ولید را فرستاد؛ ولى او هم کارى از پیش نبرد و پس از شش ماه اقامت، توفیقى به دست نیاورد.
آن گاه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علىّ (علیه السلام) را فرا خواند و او را هم راه با نامه اى به آن دیار فرستاد.علىّ (علیه السلام) با بیانى رسا و گفتارى مؤثّر، نامه را بر مردم فروخواند و آنان را به توحید، دعوت کرد. پس قبیلۀ «هَمْدان» اسلام آورد. علىّ (علیه السلام) خبر اسلام آوردن آنان را به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گزارش داد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، شادمان شد و همْدانیان را دعاء کرد.
ص: 120
در گزارش هاى دیگر از درگیرى علىّ (علیه السلام) با قبیله «مَذحِج» سخن رفته است که امام (علیه السلام) به سرزمین آنان در آمد و ایشان را به اسلام، دعوت نمود و چون نپذیرفتند و جنگ را در پیش گرفتند، با آنان جنگید و پس از فرارى دادن آنان، دو باره به اسلام، دعوت شان کرد و غنائم نبرد را گرد آورد و به ضمیمۀ صدقات نجران در موسم حجّ به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ملحق شد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ، قضاوت در یمن را نیز به عهدۀ علىّ (علیه السلام) نهاد و براى استوارى در آن دعایش کرد. منابع تاریخى، نمونه هایى از این قضاوت ها را گزارش کرده اند.
اکنون این سؤال مى تواند چهره بنماید که همۀ این وقایع در یک سفر براى علىّ (علیه السلام) رخ داده است یا در چند سفر؟ ابن سعد به دو سفر علىّ (علیه السلام) تصریح مى کند. افزون بر این، چه گونگى گزارش هاى درگیرى با قبیلۀ مَذحِج نیز مستقلّ بودن آن «سریّه» را نشان مى دهد.
در متون مرتبط با تشریف فرمایی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به یمن و چه گونگى این مأموریّت بزرگ، عظمت ها و منقبت هایى براى حضرت وجود دارد.(1)
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): بَعَثَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إلَى اليَمَنِ وقالَ لی: یا عَلِيُّ! لا تُقاتِلَنَّ أحَداً حَتّى تَدعُوَهُ؛پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا به یمن فرستاد و به من فرمود: اى علىّ! با کسى مجنگ تا آن که او را دعوت کنى؛
ص: 121
وَ ایمُ اللّهِ لَأَن يَهدِيَ اللّهُ عَلى يَدَيكَ رَجُلاً خَيرٌ لَكَ مِمّا طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ و غَرَبَت! و لَكَ وَلاؤُهُ یا عَلِيُّ!(1)
به خدا سوگند، بلاشکّ اگر خدا به دست تو کسى را هدایت کند، برایت از آن چه خورشید بر آن مى تابد، به تر است! و تو بر او ولایت دارى، اى علىّ!
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): بَعَثَنی رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) إلَى اليَمَنِ. فَقُلتُ: یا رَسولَ اللّهِ! إنَّكَ تَبعَثُنی إلى قَومٍ هُم أسَنُّ مِنّی لِأَقضِيَ بَينَهُم؟
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا به یمن فرستاد. گفتم: اى پیامبرخدا! مرا به سوى قومى که از من سالمندترند، مى فرستى تا میان آنان قضاوت کنم؟
قالَ: اذهَب فَإِنَّ اللّهَ تَعالى سَيُثَبِّتُ لِسانَكَ، و يَهدی قَلبَكَ.(2)
فرمود: «برو که به راستی خداوند متعال، همواره زبانت را استوار مى دارد و قلبت را راه نمایى مى کند».
دقّت و تفکّر:
ص: 122
اگر مشاهده کنیم کسی – دانسته یا نادانسته – می خواهد آب مسموم بیاشامد، باید هر طور شده – هرچند با اکراه و اجبار – او را منع کنیم؛ و الّا مرتکب ظلم و خیانت شده ایم.
بی شکّ، سمّ روحیِ عقائد، بسی خطرناک تر و زیان بارتر از سمّ جسمی است – که خطر و زیانش محدود به دنیای فانی است -.
اسلام رحیم و حکیم در مواجهه با عقائد مسموم غیر مسلمانان، دو راه برد دارد:
در مواجهه با اهل کتاب (یهودیان، صابئان(1)مسیحیان، زردشتیان) بعد از ابلاغ دین اسلام و عقائد حقّ آن و اتمام حجّت، چنان چه حقّ را
ص: 123
نپذیرند، یا با پرداخت جزیه و رعایت ضوابط حکومت اسلامی، تحت ذمّه و پناه آن به سر ببرند، و یا تن به قتال و جنگ بدهند.
2) در مواجهه با غیر اهل کتاب (مشرکان) بعد از ابلاغ دین اسلام و عقائد حقّ آن و اتمام حجّت، راهی جز مسلمان شدن ندارند و الّا باید تن به قتال و جنگ بدهند؛ چرا که سمّ مرگ بار شرک و الحاد، به حکم عقل باید ریشه کن شود، و نیز کافر لجوج عنود، هرچه زودتر بمیرد، به نفعش است و بار گناهانش روز به روز ستگین تر نمی شود.
عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیهما السلام) قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَخْبِرْنِي عَنِ الْكَافِرِ الْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ أَمِ الْحَيَاةُ؟
فَقَالَ (علیه السلام): الْمَوْتُ خَيْرٌ لِلْمُؤْمِنِ وَ الْكَافِرِ.
قُلْتُ: وَ لِمَ؟ (چرا؟)
قَالَ (علیه السلام): لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ»(1) وَ يَقُولُ: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ»(2).(3)
تذکّر لازم:
اسلام حکیم، فقط جهاد دفاعی ندارد بلکه جهاد ابتدائی نیز دارد.
ص: 124
حکمت و شفقت اقتضاء می کند خودمان ابتداءً به سراغ کسانی که در سموم عقائد باطل غوطه ورند برویم، و هم آن ها را و هم جامعۀ بشری را نجات بخشیم؛ نه این که فقط در صورت حملۀ آن ها دست به کار شویم و در صدد دفاع از خود بر آئیم.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به هیأت ثقیف در هنگامى که نزد آن حضرت حضور یافتند، با قاطعیّت فرمودند:
وَاللّهِ لَتُسلِمُنَّ أو لَأَبعَثَنَّ إلَيكُم رَجُلاً مِنّی (أو قالَ: مِثلَ نَفسی) فَلَيَضرِبَنَّ أعناقَكُم، وَلَيَسبِيَنَّ ذَرارِيَّكُم، ولَيَأخُذَنَّ أموالَكُم.
«سوگند به خدا، یا مسلمان می شوید(1) و یا کسى از خودم (و یا فرمود: مثل خودم) را به سوى شما گسیل خواهم داشت که گردن تان را بزند، فرزندان تان را اسیر کند و دارایى های تان را بگیرد».
عمر گفت: سوگند به خدا، جز در آن روز، فرمان روایى را آرزو نکردم؛ در دلم امید داشتم که بگوید: «این عمر را (به سوی شما گسیل خواهم داشت)»، ولى به علىّ روى کرد و دست وى را گرفت و گفت: «هُوَ هذا، هُوَ هذا.» مَرَّتَينِ.(2)
ص: 125
«این، آن مرد است. این، آن مرد است». دو بار گفت.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مکّه را گشود. آن گاه رو به طائف نهاد و آنان را هفت و یا هشت روز محاصره کرد. آن گاه، صبح گاه یا عصرى به آن جا نفوذ کرد. سپس فرود آمد و بعد، از آن جا هجرت کرد. آن گاه فرمود:
أیُّهَا النّاسُ! إنّی لَكُم فَرَطٌ(1)، وإنّی اوصیكُم بِعِترَتی خَيراً. مَوعِدُكُمُ الحَوضُ.
اى مردم! من بر شما پیشى خواهم گرفت (و از دنیا می روم). و من مؤکّداً شما را در بارۀ عترت و خانواده ام به نیکى سفارش مى کنم. وعده گاه تان حوض است.
وَالَّذی نَفسی بِيَدِهِ، لَتُقیمُنَّ الصَّلاةَ ولَتُؤتُنَّ (2) الزَّكاةَ أو لَأَبعَثَنَّ عَلَيكُم رَجُلاً مِنّی أو كَنَفسی فَلَيَضرِبَنَّ أعناقَ مُقاتِلیهِم وَ لَيَسبِيَنَّ ذَرارِيَّهُم.
سوگند به آن که جانم در دست اوست، قطعاً باید نماز به پا دارید و زکات بپردازید، وگرنه کسى را از خودم و یا کسى مثل خودم را بر شما گسیل خواهم داشت که گردن جنگ جویان تان را بزند و فرزندان تان را اسیر کند.مردم پنداشتند که مراد حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) ابوبکر و یا عمر است؛ ولی دست علىّ (علیه السلام) را گرفت و فرمود: «هذا.»(3)
ص: 126
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - زمانى که هیأتى از اهل طائف به نزد ایشان آمدند – قاطعانه هشدار دادند:
یا أهلَ الطّائِفِ! وَاللّهِ لَتُقیمُنَّ الصَّلاةَ ولَتُؤتُنَّ الزَّكاةَ أو لَأَبعَثَنَّ إلَيكُم رَجُلاً كَنَفسی، يُحِبُّ اللّهَ ورَسولَهُ، ويُحِبُّهُ اللّهُ ورَسولُهُ، يَقصَعُكُم(1) بِالسَّيفِ!
«اى اهل طائف! به خدا سوگند، یا حتماً نماز به پا مى دارید و زکات مى پردازید، یا قطعاً شخصى همانند خودم(2) را به سوی تان گسیل مى دارم که او خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست دارند تا با شمشیر، بر سرتان بکوبد!»
یاران پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سر برکشیدند تا بنگرند که این فرد، چه کسى است.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست علىّ (علیه السلام) را گرفت و بلند کرد و فرمود: هُوَ هذَا.«آن شخص، این است».
ص: 127
ابو بکر و عمر گفتند: ما رَأَينا كَاليَومِ فِي الفَضلِ قَطُّ!(1)
هرگز مانند امروز کسى را در این مرتبه از فضل و برترى ندیده ایم!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) - آن گاه که مردى از یارانش به حضرت عرض کرد: ما را از قبول حکمیّت (در جنگ صفّین) نهى، و سپس به آن امر کردى! و ما ندانستیم کدام یک صواب است – فرمود:
هذا جَزاءُ مَن تَرَكَ العُقدَةَ!
این [حیرتْ] کیفر کسى است که آن چه را بر آن پیمان بسته، ترک كند!
أما وَاللّهِ لَو أنّی حینَ أمَرتُكُم بِهِ حَمَلتُكُم عَلَى المَكروهِ الَّذی يَجعَلُ اللّهُ فیهِ خَيرا، فَإِنِ استَقَمتُم هَدَيتُكُم، وإنِ اعوَجَجتُم قَوَّمتُكُم، وإن أبَيتُم تَدارَكتُكُم لَكانَتِ الوُثقَى.
هلا! به خدا سوگند، اگر آن گاه که [به ادامۀ نبرد] فرمان تان دادم، شما را به کارى ناخوشایند وا مى داشتم که خداوند، خیرتان را در آن نهاده بود تا اگر استقامت مى ورزیدید، شما را هدایت مى نمودم و اگر به راه کج مى رفتید، راست تان مى کردم و اگر سر بر مى تافتید، ناچارتان مى ساختم، این شیوه، استوارتر بود.
ولكِن بِمَن، و إلى مَن؟ اُریدُ أن اداوِيَ بِكُم و أنتُم دائی؛ كَناقِشِ الشَّوكَةِ بِالشَّوكَةِ وهُوَ يَعلَمُ أنَّ ضَلعَها مَعَها!
ص: 128
امّا با چه کس و با اطمینان به کدام کس؟ مى خواهم [درد را] با شما درمان کنم، امّا شما، خود درد من هستید؛ همانند کسى که بخواهد با نوک خارى، خارى را بیرون کند و مى داند که خار به خار میل دارد!
اللّهُمَّ قَد مَلَّت أطِبّاءُ هذَا الدَّاءِ الدَّوِيِّ! و كَلَّتِ النَّزَعَةُ بِأشطانِ الرَّكِيِّ!
بار خدایا! طبیبان این درد بى درمان، از علاج ملول شده اند! و آنان که مى خواهند از چاهى ژرف با طناب ها آب بر گیرند، درمانده گشته اند!
أینَ القَومُ الَّذینَ دُعوا إلَى الإِسلامِ فَقَبِلوهُ، وقَرَؤُوا القُرآنَ فَأَحكَموهُ، وهِيجوا إلَى الجِهادِ فَوَلِهوا وَلَهَ اللِّقاحِ إلى أولادِها، وسَلَبُوا السُّيوفَ أغمادَها، و أخَذوا بِأَطرافِ الأَرضِ زَحفا زَحفا، وصَفّا صَفّا. بَعضٌ هَلَكَ، وبَعضٌ نَجا. لا يُبَشَّرونَ بِالأَحیاءِ، ولا يُعَزَّونَ عَنِ المَوتى. مُرْهُ العُيونِ مِنَ البُكاءِ، خُمصُ البُطونِ مِنَ الصِّيامِ، ذُبلُ الشِّفاهِ مِنَ الدُّعاءِ، صُفرُ الأَلوانِ مِنَ السَّهَرِ، عَلى وُجوهِهِم غَبَرَةُ الخاشِعینَ.
کجایند مردمى که به اسلام فرا خوانده شدند و آن را پذیرفتند؛ قرآن را خواندند و استوار ساختند؛ به جهاد، بر انگیخته شدند و با شوق به حرکت درآمدند، هم چون شوق ماده شترى که مشتاقانه به سوى فرزندانش مى رود؛ و شمشیرها را از غلاف ها بر مى کشیدند و فوج فوج و صفّ به صفّ به اطراف زمین مى تاختند؛ برخى جان مى دادند و برخى تن مى رهانیدند. نه از زنده ماندن زندگان شاد بودند و نه در مرگ مردگان، نیازمند تسلیت. دیدگان شان از گریه به سپیدى نشسته، شکم های شان از روزه دارى لاغر گشته، لب شان از
ص: 129
[فراوانىِ] دعاء خشکیده، رنگ شان از شب زنده دارى زرد شده، و بر چهره های شان گرد خشوع نشسته بود.اُولئِكَ إخوانِيَ الذّاهِبونَ. فَحَقٌّ لَنا أن نَظمَأَ إلَيهِم، ونَعَضَّ الأَيدِيَ عَلى فِراقِهِم!
آنان، برادران من بودند که رفتند. پس سزاوار است که تشنۀ [دیدار] ایشان باشیم و از دورى شان دست به دندان بگزیم!
إنَّ الشَّيطانَ يُسَنِّي لَكُم طُرُقَهُ، ويُریدُ أن يَحُلَّ دینَكُم عُقدَةً عُقدَةً، ويُعطِيَكُم بِالجَماعَةِ الفُرقَةَ، وبِالفُرقَةِ الفِتنَةَ!
قطعاً شیطان راه هایش را برای تان هموار مى کند و مى خواهد پیاپى گره از رشتۀ دین تان بگلسد و به جاى هم دلى، کارتان را به پراکندگى کشاند و از پراکندگى تان آشوب و فتنه بر انگیزد!
فَاصدِفوا عَن نَزَغاتِهِ ونَفَثاتِهِ، وَاقبَلُوا النَّصیحَةَ مِمَّن أهداها إلَيهِم، وَاعقِلوها عَلى أنفُسِكُم.(1)
پس، از وسوسه ها و افسون هایش روى گردانید و از کسى که نصیحت را به شما هدیّه مى کند، اندرز پذیرید و آن را آویزۀ جان های تان سازید.
فرازی از فرمان نامۀ حکومتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جناب مالک اشتر رضوان الله تعالی علیه:
ص: 130
... وعَلَى الإِمامِ الإِستِعانَةُ بِاللّهِ، والإِجتِهادِ فی إقامَةِ الحُدودِ، وجَبرِ الرَّعِيَّةِ عَلى أمرِهِ، ولا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ.(1)و بر عهدۀ پیشواست که از خداوند یارى بجوید و در اقامۀ حدود بکوشد و مردم را به اطاعت فرمان خویش وا دارد و جز به واسطۀ خداوند، هیچ نیرویى نیست.
قال امیرالمؤمنین (علیه السلام): أمّا بَعدُ، فَإِنَّ اللّهَ سُبحانَهُ بَعَثَ مُحَمَّدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ولَيسَ أحَدٌ مِنَ العَرَبِ يَقرَأُ كِتابا، ولا يَدَّعی نُبُوَّةً ولا وَحیا.
بعد از حمد و سپاس خدا؛ زمانى که خداوند سبحان، حضرت محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را به پیامبرى بر انگیخت، از مردم عرب کسى نمى توانست کتابى بخواند و کسى ادّعاى پیامبرى و وحى نمى کرد.
فَقاتَلَ بِمَن أطاعَهُ مَن عَصاهُ، يَسوقُهُم إلى مَنجاتِهِم. ...
او به هم راه کسانى که از او پی روى کردند، با کسانى که نافرمانى اش کردند، جنگید و آنان را به آن چه که موجب نجات شان مى گشت، سوق داد. ...
وَ ایمُ اللّهِ، لَقَد كُنتُ مِن ساقَتِها حَتّى تَوَلَّت بِحَذافیرِها، وَاستَوسَقَت فی قِيادِها.
به خدا سوگند، من از جمله کسانى بودم که در جلوی لشگر اسلام بودم [و لشگر کفر را مى راندم] تا همگى پشت کردند و سپس گرد آمده، رام گردیدند.
ما ضَعُفتُ، و لا جَبُنتُ، و لا خُنتُ، و لا وَهَنتُ.
ص: 131
نه ناتوان گشتم، نه ترسیدم، نه خیانت کردم و نه سستى ورزیدم.وَ ایمُ اللّهِ، لَأَبقُرَنَّ الباطِلَ حَتّى اُخرِجَ الحَقَّ مِن خاصِرَتِهِ.(1)
به خدا سوگند، باطل را خواهم شکافت و حق را از تهی گاه آن بیرون خواهم کشید.
نامۀ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به یکی از کارگزاران خویش به نام قَرَظَة بن كَعب:
أمّا بَعدُ، فَإِنَّ قَوما مِن أهلِ عَمَلِكَ أتَونی، فَذَكَروا أنَّ لَهُم نَهرا قَد عَفا ودَرَسَ، و أنَّهُم إن حَفَروهُ وَاستَخرَجوهُ عَمَرَت بِلادُهُم، وقَووا عَلى كُلِّ خَراجِهِم، وزادَ فَيءُ المُسلِمینَ قِبَلَهُم، وسَأَلونِي الكِتابَ إلَيكَ لِتَأخُذَهُم بِعَمَلِهِ وتَجمَعَهُم لِحَفرِهِ وَالإِنفاقِ عَلَيهِ،
امّا بعد؛ گروهى از مردمان منطقه ات نزد من آمده و گفته اند راه آبى دارند که کهنه و خراب شده است و اگر آن را حفر کنند و [آب را از دل خاک] بیرون بکشند، سرزمین آنان آباد مى شود و بر پرداخت مالیات، توانایى مى یابند و درآمد بیت المال را فزونى مى بخشند و از من خواسته اند که به تو نامه بنویسم تا آنان را به آن کار گیرى و براى کندن آن، گردشان بیاورى و هزینه کنى.
ولَستُ أرى أن اُجبِرَ أحَداً عَلى عَمَلٍ يَكرَهُهُ؛
و من نمى خواهم که هیچ کس را بر کارى که ناخوش مى دارد، مجبور کنم.
ص: 132
فَادعُهُم إلَيكَ؛ فَإِن کانَ الأَمرُ فِي النَّهرِ عَلى ما وَصَفوا، فَمَن أحَبَّ أن يَعمَلَ فَمُرهُ بِالعَمَلِ.پس ایشان را به سوى خود، فرا بخوان؛ اگر راه آب، همان گونه است که مى گویند، به هر کس دوست دارد در آن کار کند، فرمان ده به کار بپردازد.
وَالنَّهرُ لِمَن عَمِلَهُ دونَ مَن كَرِهَهُ.
و جوى آب براى کسانى است که در آن کار مى کنند، نه کسانى که [کار کردن در] آن را خوش ندارند.
ولَأَن يَعمُروا ويَقووا أحَبُّ إلَيَّ مِن أن يَضعُفوا، وَالسَّلامُ.(1)
و بی تردید اگر آباد کنند و توان مند شوند، نزد من محبوب تر است تا ناتوان بمانند. والسلام!
امام (علیه السلام) در سال 36 هجرى به پیشنهاد عبد اللّه بن جعفر، محمّد بن ابى بکر را به زمام دارى مصر گماشت و بعد از شهادت او فرمود:
رَحِمَ اللّهُ مُحَمَّداً، کانَ غُلاما حَدَثا، أما وَاللّهِ، لَقَد كُنتُ أرَدتُ أن اُوَلِّيَ المِرقالَ هاشِمَ بنَ عُتبَةِ بنِ أبی وَقّاص مِصرَ.
خداوند، محمّد را رحمت کناد! جوانى نوسال بود. به خدا سوگند، دوست داشتم که مِرقال هاشم بن عتبة بن ابی وقّاص را بر مصر بگمارم.
وَاللّه ِ، لَو أنَّهُ وُلِّيَها لَما خَلّى لِعَمرِو بنِ العاصِ و أعوانِهِ العَرصَةَ، ولَما قُتِلَ إلّا وسَيفُهُ فی يَدِهِ. بِلا ذَمٍّ لِمُحَمَّدِ بنِ أبی بَكرٍ؛ فَلَقَد أجهَدَ نَفسَهُ وقَضَى ما عَلَيهِ.
ص: 133
به خدا سوگند، اگر او حاکم مصر مى شد، به عمرو عاص و یارانش میدان نمى داد و کشته نمى شد، مگر در حالى که دستش به قبضۀ شمشیر بود.بى آن که از محمّد بن ابى بکر نکوهشى کنم؛ به خدا سوگند او زحمت کشید و وظیفه اش را انجام داد.
امیر المؤمنین (علیه السلام) در شناخت خداوند، بى همتا بود که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) به وى فرمود:
ما عَرَفَ اللّهَ إلّا أنَا وَ أنتَ.(1)
کسى خدا را نشناخت، جز من و تو.
قال الإمام الباقر (علیه السلام): بَعَثَ رَسولُ اللّه ((صلی الله علیه و آله و سلم)) خالِدَ بنَ الوَلیدِ حینَ افتَتَحَ مَكَّةَ داعِياً، ولَم يَبعَثهُ مُقاتِلاً، ومَعَهُ قَبائِلُ مِنَ العَرَبِ؛ سُلَيمُ بنُ حَصورٍ، ومُدلِجُ بنُ مُرَّةَ.
پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، چون مکّه را فتح کرد، خالد بن ولید را به هم راه قبیله هایى از عرب، مانند سُلَيم بن حَصور و مُدلِج بن مُرَّة به قصد دعوت (به اسلام) و نه براى جنگ فرستاد.
فَوَطِئوا بَنی جُذَيمَةَ بنَ عامِرِ بنِ عَبدِ مَناةَ بنِ كِنانَةَ. فَلَمّا رَآهُ القَومُ أخَذُوا السِّلاحَ؛ فَقالَ خالِدٌ: ضَعُوا السِّلاحَ، فَإِنَّ النّاسَ قَد أسلَموا ...
ص: 134
آنان، درمیان قبیلۀ بنى جُذَيمَة بن عامر بن عبد مَناة بن كِنانة قدم نهادند و چون آن قبیله، خالد را دیدند، سلاح برگرفتند؛ امّا خالد گفت: سلاح [بر زمین] بگذارید که به راستی مردم [هم راه من] مسلمان اند ...فَلَمّا وَضَعُوا السِّلاحَ أمَرَ بِهِم خالِدٌ عِندَ ذلِكَ، فَكُتِفوا، ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَى السَّيفِ، فَقَتَلَ منَ قَتَلَ مِنهُم!
چون آنان سلاح بر زمین گذاشتند، خالد فرمان داد تا آنان را در بند کشند و سپس به تیغ شمشیر سپرد و شمارى از آن ها را كُشت!
فَلَمَّا انتَهَى الخَبَرُ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رَفَعَ يَدَيهِ إلَى السَّماءِ، ثُمَّ قالَ: اللّهُمَّ إنّی أبرَأُ إلَيكَ مِمّا صَنَعَ خالِدُ بنُ الوَلیدِ ...
همین که این خبر به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) رسید، دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! من از آن چه خالد بن ولید کرد، در پیشگاه تو بیزارى مى جویم.» ...
ثُمَّ دَعا رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ رِضوانُ اللّهِ عَلَيهِ فَقالَ: یا عَلِيُّ! اُخرُج إلى هؤُلاءِ القَومِ فَانظُر فی أمرِهِم، وَاجعَلَ أمرَ الجاهِلِيَّةِ تَحتَ قَدَمَيكَ.
سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم))، علىّ بن ابى طالب را که رضوان خدا بر او باد، فرا خواند و فرمود: «اى علىّ! به سوى این قوم، حرکت کن و در کارشان بنگر و رسوم و کارهاى جاهلیّت را زیر پا بنه».
فَخَرَجَ عَلِيٌّ ((علیه السلام)) حَتّى جاءَهُم ومَعَهُ مالٌ قَد بَعَثَ بِهِ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم))، فَوَدى لَهُم الدِّماءَ وما اصیبَ لَهُم مِنَ الأَموالِ، حَتّى إنَّهُ لَيَدی لَهُم میلَغَةَ الكَلبِ، حَتّى إذا لَم يَبقَ شَيءٌ مِن دَمٍ ولا مالٍ إلّا وَداهُ بَقِيَت مَعَهُ بَقِيَّةٌ مِنَ المالِ.
ص: 135
پس علىّ ((علیه السلام)) حرکت کرد و با مالى که پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) هم راهش کرده بود، نزد آنان آمد و خون بهاء و خسارت هاى مالى آنان را پرداخت تا آن جا که خسارت کاسۀ آب خورى سگان را نیز اداء کرد و هیچ خون و مالى نماند، جز آن که جبران کرد و بخشى از مال هم باقى ماند.فَقالَ لَهُم عَلِيٌّ رِضوانُ اللّهِ عَلَيهِ حینَ فَرَغَ مِنهُم: هَل بَقِيَ لَكُم بَقِيَّةٌ مِن دَمٍ أو مالٍ لَم يُودَ لَكُم؟
علىّ - رضوان خدا بر او باد - پس از اتمام کار به آنان فرمود: «آیا خون بهاء یا خسارتى باقى مانده است که به شما پرداخت نشده باشد؟»
قالوا: لا. قالَ: فَإِنّی اُعطیكُم هذِهِ البَقِيَّةَ مِن هذَا المالِ، احتِياطاً لِرَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مِمّا لا يُعلَمُ ولا تَعلَمونَ.
گفتند: نه. فرمود: «من این مال باقى مانده را نیز از سرِ احتیاط و از جانب پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به شما مى دهم، براى چیزهایى که دانسته نمی شود و شما نمی دانید».(1)
فَفَعَلَ ثُمَّ رَجَعَ إلى رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَأَخبَرَهُ الخَبَرَ.
پس کار را به انجام رساند و به سوى پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) باز گشت و به ایشان گزارش داد.
فَقالَ ((صلی الله علیه و آله و سلم)): أصَبتَ و أحسَنتَ.
پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: «[کار را] درست و نیکو گزاردى».
ص: 136
ثُمَّ قامَ رَسولُ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فَاستَقبَلَ القِبلَةَ قائِماً شاهِراً يَدَيهِ حَتّى إنَّهُ لَيُرى ما تَحتَ مَنكِبَيهِ، يَقولُ: «اللّهُمَّ إنّی أبرَأُ إلَيكَ مِمّا صَنَعَ خالِدُ بنُ الوَلیدِ» ثَلاثَ مَرّاتٍ.(1)سپس پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بر خاست و رو به قبله ایستاد و دستانش را چنان بالا برد که زیر بغل هایش دیده مى شد و سه بار گفت: «خدایا! من از آن چه خالد بن ولید کرده، در پیشگاه تو بیزارى مى جویم».
روایت شده است که امیر المؤمنین (علیه السلام) براى انجام کارى به مکّه تشریف آورد.
بادیه نشینی را دید که به پرده هاى کعبه دست نهاده و مى گوید: اى صاحب خانه! این خانه خانۀ تو و این میهمان میهمان تو است، و بر هر میزبانى است که از میهمان خود پذیرایى کند. پروردگارا! امشب پذیرایى از مرا آمرزش من قرار بده.
امیر المؤمنین (علیه السلام) به یاران خود فرمود:
أَ مَا تَسْمَعُونَ كَلَامَ الْأَعْرَابِيِّ؟ قَالُوا: نَعَمْ.
آیا سخن این بادیه نشین را شنیدید؟ عرض کردند: آرى.
قَالَ (علیه السلام): اللَّهُ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يَرُدَّ ضَيْفَهُ.
ص: 137
فرمود: خداوند گرامى تر از آن است که خواستۀ میهمانش را بر نیاورد.
شب دوم باز امیر المؤمنین (علیه السلام) او را دید که به پرده هاى کعبه کنار رکن چسبیده و مى گوید:
يَا عَزِيزاً فِي عِزِّكَ وَ لَا أَعَزَّ مِنْكَ فِي عِزِّكَ أَعِزَّنِي بِعِزِّ عِزِّكَ فِي عِزٍّ لَا يَعْلَمُ أَحَدٌ كَيْفَ هُوَ أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ وَ أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْكَ أَعْطِنِي مَا لَا يُعْطِينِي أَحَدٌ غَيْرُكَ وَ اصْرِفْ عَنِّي مَا لَا يَصْرِفُهُ أَحَدٌ غَيْرُكَ.اى کسى که در عزّت خود چنان عزیزى که از تو عزیزترى نیست! مرا به عزّت خود عزّتى ارزانى فرما که کسى نداند چه گونه عزّتى است. پروردگارا! من به حقّ محمّد و آل محمّد به تو متوسّل مى شوم چیزى را به من عطاء کن که کسى جز تو آن را عطاء نمى کند، و چیزى را از من بر گردان که کسى جز تو نمى تواند آن را بر گرداند و دفع کند.
امیر المؤمنین (علیه السلام) به یاران خود فرمود: هَذَا وَ اللَّهِ الِاسْمُ الْأَكْبَرُ بِالسُّرْيَانِيَّةِ! أَخْبَرَنِي بِهِ حَبِيبِي رَسُولُ اللَّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).
به خدا سوگند این سخنان همان ترجمۀ اسم اعظم خدا از لغت سُریانى است که حبیب من رسول خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به من خبر داده است.
سَأَلَهُ الْجَنَّةَ فَأَعْطَاهُ وَ سَأَلَهُ صَرْفَ النَّارِ وَ قَدْ صَرَفَهَا عَنْهُ.
این مرد از خداوند بهشت را مسألت نمود که به او عطاء کرد. و از او مسألت نمود که دوزخ را از او بر گرداند و خداوند پذیرفت.
شب سوم باز آن مرد دیده شد که به همان رکن کعبه چسبیده و مى گوید:
يَا مَنْ لَا يَحْوِيهِ مَكَانٌ وَ لَا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانٌ بِلَا كَيْفِيَّةٍ كَانَ! ارْزُقِ الْأَعْرَابِيَّ أَرْبَعَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ.
ص: 138
اى پروردگارى که هیچ مکانى گنجایش او را ندارد و هیچ جا از او خالى نیست و بیرون از هر کمّ و کیف است! به این بادیه نشین چهار هزار درهم روزى کن.
در این هنگام امیر المؤمنین (علیه السلام) پیش وی رفت و فرمود:
يَا أَعْرَابِيٌّ! سَأَلْتَ رَبَّكَ الْقِرَى فَقَرَاكَ وَ سَأَلْتَ رَبَّكَ الْجَنَّةَ فَأَعْطَاكَ وَ سَأَلْتَهُ أَنْ يَصْرِفَ عَنْكَ النَّارَ وَ قَدْ صَرَفَهَا وَ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ تَسْأَلُهُ أَرْبَعَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ؟اى بادیه نشین! از خداوند پذیرایى خواستى که به تو ارزانى نمود، و بهشت را خواستى که به تو عطاء کرد، و از او خواستى دوزخ را از تو بر گرداند و پذیرفت؛ اکنون چه گونه از خداوند چهار هزار درهم مسألت مى کنى؟
بادیه نشین پرسید: تو کیستى؟ فرمود: من علىّ بن ابى طالبم.
عرض کرد: أَنْتَ وَ اللَّهِ بُغْيَتِي وَ بِكَ أَنْزَلْتُ حَاجَتِي.
تو - به خدا سوگند - خواسته و مطلوب منى و نیاز خود را به تو عرضه مى دارم.
فرمود: بگو.
عرض کرد: هزار درهم براى مَهر و کابین زنم مى خواهم و هزار درهم دیگر وام دارم و هزار درهم براى خرید خانه اى لازم دارم و هزار درهم براى سرمایۀ کار مى خواهم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: أَنْصَفْتَ يَا أَعْرَابِيُّ! فَإِذَا خَرَجْتَ مِنْ مَكَّةَ فَسَلْ عَنْ دَارِي بِمَدِينَةِ الرَّسُولِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).
ص: 139
انصاف دادى – ای بادیه نشین! - و چون از مکّه بیرون آمدى به خانۀ من در مدینة الرسول ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بیا.
آن بادیه نشین یک هفته در مکّه ماند و سپس در جست و جوى امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مدینه آمد و بانگ بر داشت: چه کسى مرا به خانۀ امیر المؤمنین ((علیه السلام)) راه نمایى مى کند؟
حضرت حسین بن علىّ (علیهما السلام) از میان کودکان برخاست و فرمود:
أَنَا أَدُلُّكَ عَلَى دَارِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ ((علیه السلام)) وَ أَنَا ابْنُهُ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّمن تو را به خانۀ امیرالمؤمنین علیّ ((علیه السلام)) راه نمایى مى کنم و من پسرش حسین بن علیّ هستم.
بادیه نشین پرسید: پدر تو کیست؟ فرمود: امیرالمؤمنین علىّ بن ابى طالب. پرسید: مادرت کیست؟ فرمود: فاطمة زهراء سرور زنان تمام جهان ها. پرسید: پدر بزرگت کیست؟ فرمود: رسول خدا محمّد بن عبد الله بن عبد المطّلب. پرسید: مادر بزرگت کیست؟ فرمود: خدیجه دختر خُوَيلِد. پرسید: برادرت کیست؟ فرمود: ابو محمّد حسن بن علىّ. عرض کرد: همۀ نیکی هاى جهان را دارى!
سپس عرض کرد: نزد امیر مؤمنان برو و بگو: آن بادیه نشینی که در مکّه براى او ضمانت نمودی بر درِ خانه است.
حضرت حسین (علیه السلام) وارد خانه شد و گفت: پدر جان! بادیه نشینی بر درِ خانه است و مى گوید کسى است که شما براى او پرداخت چیزى را ضمانت کرده اید.
ص: 140
امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفت: اى فاطمه! آیا چیزى هست که این بادیه نشین بخورد؟
گفت: «اللَّهُمَّ لَا» بارالها! نه.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) جامه پوشید و بیرون آمد و فرمود: ای اباعبدالله! سلمان فارسى را برای من خبر کن.سلمان به محضر حضرت شرف یاب شد. علىّ (علیه السلام) به او فرمود: ای اباعبدالله!(1) همان باغى را که درختان آن را پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) به دست خویش براى من کاشته اند، براى فروش به بازرگانان عرضه کن.
سلمان به بازار رفت و آن باغ را براى فروش عرضه کرد و به دوازده هزار درهم فروخت.
على (علیه السلام) آن بادیه نشین را خواست. چهار هزار درهم را که تعهّد کرده بود، به او پرداخت و چهل درهم نیز براى هزینۀ او پرداخت؛ و این خبر به اطّلاع مستمندان مدینه رسید و جمع شدند.
مردى از انصار این ماجرا را به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) خبر داد.
حضرت فرمود: «أَجْرُكَ عَلَى اللَّهِ فِي مَمْشَاكَ.» خدایت اجر دهاد که آمدی و خبر دادی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشست و بقیّۀ درهم ها مقابل آن حضرت بر زمین ریخته بود و چون یارانش جمع شدند، حضرت به هر یک از ایشان مشتى مى داد، تا آن جا که حتّى یک درهم باقى نماند.
ص: 141
و چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خانه بر گشت، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) پرسید: یا ابْنَ عَمِّ! بِعْتَ الْحَائِطَ الَّذِي غَرَسَهُ لَكَ وَالِدِي؟
پسر عمو! باغى را که درختان آن را پدرم براى تو کاشته بود فروختى؟
پاسخ داد: نَعَمْ بِخَيْرٍ مِنْهُ عَاجِلًا وَ آجِلًا.
آرى به به تر از آن در دنیا و آخرت.پرسید: پول آن کجاست؟
فرمود: دَفَعْتُهُ إِلَى أَعْيُنٍ اسْتَحْيَيْتُ أَنْ أَبْذُلَهَا بَذْلَ الْمَسْأَلَةِ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلَنِي. ...(1)
به اشخاص و دیده هایى دادم که حیاء کردم شرمسارى درخواست را در آن ببینم؛ و پیش از آن که ایشان درخواست کنند، به آنان بذل کردم. ...
راوی گوید: در تشییع جنازه اى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم بود، حضور یافتم. هنگامى که جنازه را بر زمین گذاشتند، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: أ عَلَيهِ دَينٌ؟
«آیا بدهى اى بر عهدۀ اوست؟»
گفتند: آرى.
حضرت از او روى تافت و فرمود: صَلّوا عَلى صاحِبِكُم.
«بر دوست تان نماز بگزارید».
هنگامى که علىّ (علیه السلام) چنین دید، در پى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و گفت:
یا رَسولَ اللّهِ! بَرِئَ مِن دَينِهِ و أنَا ضامِنٌ لِما عَلَيهِ.
ص: 142
«اى پیامبر خدا! او از بدهى هایش رها گشت و من، ضامن بدهى هاى اویم.»
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باز گشت و بر او نماز گزارد و آن گاه رفت و به علىّ (علیه السلام) فرمود:
یا عَلِيُّ! جَزاكَ اللّهُ خَيرا! فَكَّ اللّهُ رِهانَكَ يَومَ القِيامَةِ كَما فَكَكتَ رِهانَ أخیكَ المُسلِمِ.
اى علىّ! خدایت جزاى خیر دهاد! خداوند در روز قیامت ذمّۀ تو را از دَين آزاد کناد، چنان که تو ذمّه برادر مسلمانت را از دَين آزاد کردى.لَيسَ مِن عَبدٍ يَقضی عَن أخیهِ دَينَهُ إلّا فَكَّ اللّهُ رِهانَهُ يَومَ القِيامَةِ.(1)
هیچ بنده اى بدهى برادر دینى خود را نمى دهد، جز آن که در روز قیامت، خداوند، ذمّۀ او را از دَين آزاد مى کند.
قال الامام الباقر (علیه السلام): نَحْنُ حُجَّةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ بَابُ اللَّهِ وَ نَحْنُ لِسَانُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ عَيْنُ اللَّهِ فِي خَلْقِهِ وَ نَحْنُ وُلَاةُ أَمْرِ اللَّهِ فِي عِبَادِهِ.(2)
ما حجّت خدائیم، ما باب خدائیم، ما زبان خدائیم، ما وجه خدائیم، ما دیدۀ خدائیم در میان خلقش، مائیم سرپرستان امر خدا در میان بندگانش.
ص: 143
از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده که ده بار و براى ده موضوع با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نجوا کرد و ده صدقه براى آن ها پرداخت.
در بار اوّل پرسید: مَا(1) الوَفاءُ؟
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: التَّوحِيدُ، و شَهادَةُ أن لا إلهَ إلَا اللّهُ.
آن گاه پرسید: و مَا الفَسادُ؟
فرمود: الكُفرُ، وَ الشِّركُ بِاللّهِ عَزَّ و جَلَّ.پرسید: و مَا الحَقُّ؟
فرمود: الإِسلامُ، وَ القُرآنُ، وَ الوِلايَةُ إذَا انتَهَت إلَيكَ.
«اسلام، قرآن، و ولایت زمانى که به تو منتهی شود».
پرسید: و مَا الحیلَةُ(2)؟
فرمود: تَركُ الحیلَةِ.(3)
پرسید: و ما عَلَيَّ؟ چه چیز بر عهدۀ من است و چه تکلیفی دارم؟
فرمود: طاعَةُ اللّهِ و طاعَةُ رَسولِهِ.
پرسید: وكَيفَ أدعُو اللّهَ تَعالى؟ چه گونه خداوند متعال را بخوانم؟
فرمود: بِالصِّدقِ وَ اليَقینِ.
ص: 144
پرسید: و ماذا أسأَلُ اللّهَ تَعالى؟ از خداوند متعال، چه چیزى بخواهم؟
فرمود: العافِيَةَ. «سلامت [دین و بدن]».
پرسید: و ماذا أصنَعُ لِنَجاةِ نَفسی؟ براى نجات خویش، چه کار کنم؟
فرمود: كُل حَلالاً، و قُل صِدقاً. «حلال بخور و راست بگو».
پرسید: و مَا السُّرورُ؟ شادى چیست؟
فرمود: الجَنَّةُ.
پرسید: و مَا الرّاحَةُ؟
فرمود: لِقاءُ اللّهِ تَعالى.فَلَمّا فَرَغَ النَّبِيُّ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِن جَوابِ أسئِلَةٍ عَلِيٍّ (علیه السلام) نُسِخَ حُكمُ وُجوبِ الصَّدَقَةِ.(1)
هنگامى که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از پاسخ گفتن به پرسش هاى علىّ (علیه السلام)فارغ شد، حکم وجوب صدقه، نسخ شد.(2)
پیامبر خدا در هنگام مرگ که در خانۀ من بود، گفت: اُدعوا لی حَبیبی
«دوستم را صدا کنید».
من ابوبکر را نزد وى خواندم. نگاهى به وى کرد و سرش را گذاشت و گفت: «دوستم را صدا کنید».
عمر را برایش آوردند. به او نگاه کرد و سپس سرش را گذاشت و گفت: «دوستم را صدا کنید».
ص: 145
گفتم: وَيلَكُم! ادعوا لَهُ عَلِيَّ بنَ أبی طالِبٍ؛ فَوَاللّه ما يُریدُ غَيرَهُ.
واى بر شما! علىّ بن ابى طالب را صدا کنید؛ سوگند به خدا که جز او را نمى خواهد.
فَلَمّا رَآهُ أفرَدَ الثَّوبَ الَّذی کانَ عَلَيهِ ثُمَّ أدخَلَهُ فیهِ، فَلَم يَزَل يَحتَضِنُهُ حَتّى قُبِضَ و يَدُهُ عَلیهِ.(1)وقتى او را دید، پارچه اى را که رویش بود، کنار زد و او را درون آن کشید و هم چنان او را در بغل گرفته بود تا در گذشت و دستش روى او بود.
قال الامام الصادق (علیه السلام): لَمّا حَضَرَت فاطِمَةَ ((سلام الله علیها)) الوَفاةُ بَكَت.
هنگامى که لحظات از دنیا رفتن حضرت فاطمه ((سلام الله علیها)) فرا رسید، گریست.
فَقالَ لَها أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)): یا سَيِّدتی ما يُبکیكِ؟
امیرالمؤمنین ((علیه السلام)) به وى گفت: «ای بانوى من! چرا گریه مى کنى؟»
قالَت: أبکی لِما تَلقَى بَعدی!
پاسخ داد: «براى آن چه پس از من خواهى دید، مى گریم!»
فَقالَ لَها: لا تَبکی؛ فَوَاللّهِ إنَّ ذلِكِ لَصَغیرٌ عِندی فی ذاتِ اللّهِ.(2)
ص: 146
گفت: «گریه مکن؛ به خدا سوگند، به راستی آن، بسی خُرد و ناچیز است در نزد من در راه خدا.»
عمربن خطّاب به شام رفت. معاویه را دید که با یک گروه به استقبالش مى آید و در شام گاه نیز با یک گروه دیگر!عمر به وى گفت: اى معاویه! شام گاهان با یک گروه حرکت مى کنى و صبح گاهان با گروهى دیگر! و به من خبر رسیده است که صبح گاهان در منزل مى مانى و نیازمندان، پشت درِ قصر تو مى مانند!
معاویه گفت: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! إنَّ العَدُوَّ بِها قَریبٌ مِنّا ولَهُم عُيونٌ وجَواسیسُ.
اى امیرمؤمنان! دشمن در این سرزمین به ما نزدیک است و داراى جاسوسان و خبرچینانى هستند.
فَأَرَدت یا أمیرَ المُؤمِنینَ! أن يَرَوا لِلإِسلامِ عِزّاً!
پس خواستم اى امیرمؤمنان! عزّت اسلام را ببینند!(1)
عمر به وى گفت: إنَّ هذا لَكَيدُ رَجُلٍ لَبیبٍ أو خُدعَةُ رَجُلٍ أریبٍ!
واقعاً که این، حیلۀ مردى خردمند است یا نیرنگ مردى زبردست!
آن گاه معاویه گفت: اى امیرمؤمنان! آن چه مى خواهى، مرا بدان فرمان ده تا همان گونه باشم.
ص: 147
عمر گفت: وَيحَكَ! ما ناظَرتُكَ فی أمرٍ أعیبُ عَلَيكَ فیهِ إلّا تَرَكتَنی ما أدری آمُرُكَ أم أنهاكَ!
واى بر تو! در کارى بر تو عیب نگرفتم، جز آن که مرا به گونه اى رها کردى که نمى دانم به تو فرمان دهم یا بازت دارم!(1)
جُندَب بن عبدالله گوید: در مدینه و پس از بیعت مردم با عثمان، بر علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) وارد شدم و حضرت را سر در گریبان و اندوهگین دیدم.
عرضه داشتم: چرا قومت این گونه شده اند؟!
فرمود: صَبرٌ جَمیلٌ.
عرض کردم: سبحان اللّه! به خدا سوگند که شما بسیار صبورى!
فرمود: فَأَصنَعُ ماذا؟
«چه مى توانم بکنم؟»
عرضه داشتم: در میان مردم بر خیزى و آنان را به سوى خود بخوانى و به آنان خبر دهى که به سبب برترى و سابقه ات، به [جانشینى] پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سزاوارترى و از آنان بر ضدّ این گروه که بر ضدّت گرد آمده اند، یارى بخواهى.
پس اگر ده نفر از صد نفر به شما پاسخ مثبت دادند، با آن ده نفر بر صد نفر [حمله مى برى و] سخت مى گیرى.
اگر در برابرت سر فرود آوردند، همان مى شود که دوست دارى، و اگر خوددارى کردند، با آنان مى جنگى.
ص: 148
پس اگر بر آنان غلبه کردى، نتیجه اش همان سیطرۀ الهى است که خدا به پیامبرش داد و شما از آنان به آن شایسته ترى؛ و اگر در طلبش کشته شدى، شهید گشته اى و عذرت در پیشگاه خدا پذیرفته تر است و به میراث پیامبر خدا، سزاوارترى.
فرمود: أ تَراهُ یا جُندَبُ! يُبايِعُنی عَشَرَةٌ مِن مِئَةٍ؟«آیا این گونه می بینی اى جُندب! که ده درصد مردم با من بیعت مى کنند؟»
عرض کردم: امیدوارم.
فرمود: لكِنَّنی لا أرجو ولا مِن كُلِّ مِئَةٍ اثنَينِ، وسَاُخبِرُكَ مِن أینَ ذلِكَ؛
امّا من امید ندارم که حتّى دو درصد مردم [با من بیعت کنند] و تو را از علّت آن آگاه مى کنم؛
إنَّما يَنظُرُ النّاسُ إلى قُرَيشٍ، وإنَّ قُرَيشاً تَقولُ: إنَّ آلَ مُحَمَّدٍ يَرَون لَهُم فَضلاً عَلى سائِرِ النّاسِ، وإنَّهُم أولِياءُ الأَمرِ دونَ قُرَيشٍ، وإنَّهُم إن وَلوهُ لَم يَخرُج مِنهُم هذَا السُّلطانُ إلى أحَدٍ أبَداً ومَتى کانَ فی غَيرِهِم تَداوَلتُموهُ بَينُكم.
مردم [در تصمیم گیرى خود]، به قریش مى نگرند و قریش مى گوید: خاندان محمّد خود را از سایر مردم، برتر مى بینند و خود را - نه قریش را - صاحب خلافت مى دانند و اگر خلافت به آنان برسد، هیچ گاه از دست آنان خارج نمى شود و به کس دیگرى نمى رسد؛ ولى اگر در غیر آنان باشد، میان شما مى چرخد.
ولا وَاللّهِ لا تَدفَعُ قُرَيشٌ إلَينا هذَا السُّلطانَ طائِعینَ أبَداً.
به خدا سوگند، قریش، این حکومت و سیطره را هرگز از روى اطاعت و رضایت به ما نمى دهد.
ص: 149
به حضرت عرض کردم: آیا باز نگردم تا مردم را از این سخنت آگاه کنم و آنان را به سوى تو بخوانم؟
به من فرمود: یا جُندَبُ! لَيسَ هذا زَمانُ ذاكَ.
«اى جندب! اکنون زمان این کار نیست».پس از آن به عراق باز گشتم و هر گاه چیزى از فضیلت هاى علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) و مناقب و حقوق او را براى مردم مى گفتم، با من درشتى مى نمودند و مرا باز مى داشتند! تا آن که سخنانم به گوش ولید بن عُقْبه (در دوران حکومتش بر ما) رسید و او هم در پى من فرستاد و مرا به زندان انداخت! تا آن که در بارۀ من با او صحبت شد و آزادم ساخت.(1)
قال امیر المؤمنین (علیه السلام): ... و أنَا فی عُزلَةٍ، فَصَبَرتُ حَتّى کانَ ذلِكَ، لَم أنطِق فیهِ بِحَرفٍ مِن «لا» و لا «نَعَم».(2)
... و من در گوشه گیرى بودم و شکیبایى کردم تا آن اتّفاق، پیش آمد و «آرى» یا «نه»اى نگفتم.
ص: 150
پرسش گرى از امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسید: اى امیر مؤمنان! به نظر شما، اگر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرزند پسرى از خود به جای مى گذاشت که به سنّ رشد رسیده بود، آیا عرب، امورشان را به او واگذار مى کردند؟
فرمود: لا؛ بَل کانَت تَقتُلُهُ إن لَم يَفعَل ما فَعَلتُ!
خیر؛ بلکه او را مى کشتند، اگر روش مرا (صبر و تقیّه) انجام نمی داد!قالَ: إنَّ العَرَبَ كَرِهَت أمرَ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) وحَسَدَتهُ عَلى ما آتاهُ اللّهُ مِن فَضلِهِ، وَاستَطالَت أیَّامَهُ حَتّى قَذَفَت زَوجَتَهُ، ونَفَّرَتِ بِهِ ناقَتَهُ، مَعَ عَظیمِ إحسانِهِ إلَيها، وجَسیمِ مِنَنِهِ عِندَها!
عرب، از کار حضرت محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) ناخرسند بودند و به آن چه خداوند از فضل خویش به وى بخشیده بود، حسادت مى ورزیدند و در زمان حیاتش به وى بى حرمتى کردند، تا آن جا که به همسرش تهمت زدند! و (به قصد کشتن آن حضرت) شترش را رم دادند! با این که نیکى هاى بسیارى به آنان نموده بود و نعمت هاى بزرگى به آنان ارزانى داشته بود!
و أجمَعَت مُذ کانَ حَيّا عَلى صَرفِ الأَمرِ عَن أهلِ بَيتِهِ بَعدَ مَوتِهِ (1)!
و در همان زمان حیاتش براى این که ولایت و رهبرى را پس از این که از دنیا رفت از خاندانش باز ستانند، هم دست شدند!
ص: 151
ولَولا أنَّ قُرَيشا جَعَلتِ اسمَهُ ذَریعَةً إلى الرِّياسَةِ، وسُلَّما إلَى العِزِّ وَالإِمرَةِ، لَما عَبَدَتِ اللّهَ بَعدَ مَوتِهِ يَوما واحِدا! ولَارتَدَّت فی حافِرَتِها، وعادَ قارِحُها جَذَعا، وبازِلُها بِكرا!
و اگر قریش نمى خواستند نام وى را وسیله اى براى ریاست، و نردبانى براى عزّت و حکومت کنند، پس از این که آن حضرت از دنیا رفت، هرگز یک روز هم خدا را عبادت نمى کردند! و به خوى هاى پیشین خود برمى گشتند و شتران باردار، چهارساله مى شدند و هشت ساله هایش باکره مى گشتند!(1)ثُمَّ فَتَحَ اللّهُ عَلَيَها الفُتوحَ، فَأَثرَتْ بَعدَ الفاقَةِ، وتَمَوَّلَت بَعدَ الجَهدِ وَالمَخمَصَةِ؛ فَحَسُنَ فی عُيونِها مِنَ الإِسلامِ ما کان سَمِجا، وثَبَتَ فی قُلوبِ كَثیرٍ مِنها مِنَ الدّینِ ما کانَ مُضطَرِبا، وقالَت: لَولا أنَّهُ حَقٌّ لَما کانَ كَذا.
خداوند، کشورهاى بسیارى را براى آنان فتح کرد [و آنان] پس از فقر و مسکنت و گرسنگى، به رفاه و نعمت رسیدند. سپس آن چه از اسلام در دیدگان شان زشت مى نمود، زیبا جلوه کرد و در قلب هاى بسیارى از ایشان که نسبت به دستورهاى دینى تردید داشتند، ثبات برقرار شد و گفتند: چنان چه آن [دین] حقّ نبود، این گونه نمى شد.
ثُمَّ نَسَبَت تِلكَ الفُتوحَ إلى آراءِ وُلاتِها، وحُسنِ تَدبیرِ الاُمَراءِ القائِمینَ بِها، فَتَأَكَّدَ عِندَ النّاسِ نَباهَةُ قَومٍ وخُمولُ آخَرینَ!
ص: 152
آن گاه، این کشورگشایى ها را به اندیشه هاى سردمداران و حسن تدبیر فرماندهان دست اندرکار، نسبت دادند و نزد مردم، قوم شان را بلندپایه، و دیگران را دون پایه معرّفى کردند!
فَكُنّا نَحنُ مِمَّن خَمَلَ ذِكرُهُ، وخَبَت نارُهُ، وَانقَطَعَ صَوتُهُ وصیتُهُ، حَتّى أكَلَ الدَّهرُ عَلَينا وشَرِبَ، ومَضَتِ السِّنونَ وَالأَحقابُ بِما فیها، وماتَ كَثیرٌ مِمَّن يُعرَفُ، ونَشَأَ كَثیرٌ مِمَّن لا يُعرَفُ!!
و ما از فراموش شدگان بودیم و کسانی بودیم که التهاب شان خاموش گشت و صدا و آوازه شان بریده شد و روزگار، بر خلاف میل ما خورد و نوشید و سال ها به همین منوال گذشت و بسیارى از نام داران مردند و افرادى که گم نام بودند، پا به عرصه نهادند!!وما عَسى أن يَكونَ الوَلَدُ لَو کانَ؟ إنَّ رَسولَ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) لَم يُقَرِّبنی ما تَعلَمونَهُ مِنَ القُربِ لِلنَّسبِ وَاللُّحمَةِ؛ بَل لِلجِهادِ وَالنَّصیحَةِ؛
اگر [پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را] فرزندى بود، چه مى شد؟! به راستی پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا به خاطر آن نژاد و خویشاوندی ای که می دانید، به خود نزدیک نکرد؛ بلکه به خاطر جهاد و خیرخواهى [من] چنین کرد.
أ فَتَراهُ لَو کانَ لَهُ وَلَدٌ هَل کانَ يَفعَل ما فَعَلتُ؟ وكَذاكَ لَم يَكُن يُقرَّبُ ما قُرِّبتُ، ثُمَّ لَم يَكُن عِندَ قُرَيشٍ وَالعَرَبِ سَبَبا لِلحُظوَةِ وَالمَنزِلَةِ؛ بَل لِلحِرمانِ وَالجَفوَةِ!
آیا فکر مى کنى که اگر او پسرى داشت، آن چه را من انجام داده ام، انجام مى داد؟ و همچنین به اندازه اى که من [به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)] نزدیک شدم، نزدیک نمى شد. افزون بر آن، این نزدیکى، نزد قریش، سبب برخوردارى و شأن و مقام نبود؛ بلکه خود، سبب محرومیت و پشت کردن مردم به ما بود!
ص: 153
اللّهُمَّ إنَّكَ تَعلَمُ أنّی لَم ارِدِ الإِمرَةَ، ولا عُلُوَّ المُلكِ وَالرِّياسَةِ؛ وإنَّما أرَدتُ القِيامَ بِحُدودِكَ، وَالأَداءَ لِشَرعِكَ، ووَضعَ الاُمورِ فی مَواضِعِها، وتَوفیرَ الحُقوقِ عَلى أهلِها، وَالمُضِيَّ عَلى مِنهاجِ نَبِيِّكَ، وإرشادَ الضّالِّ إلى أنوارِ هِدايَتِكَ.(1)
بار الها! به راستی تو آگاهى که من، نه خواهان حکومت بوده ام و نه خواهان بهره مندى از جاه و مقام؛ بلکه فقط خواهان برپا داشتن فرمان هاى تو، اجراى دستورهایت، قرار دادن امور در جایگاهش، دادن حقّ به صاحبانش، گام نهادن بر روش پیامبرت، و راه نمایى گم گشتگان به راه هاى رستگارى ات بوده ام.
راوی گوید: نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودم که دو زن آمدند و گفتند: اى امیر مؤمنان! ما نیازمند و تهى دستیم.
فرمود: قَد وَجَبَ حَقُّكُما عَلَينا وعَلى كُلِّ ذی سَعَةٍ مِنَ المُسلِمینَ إن كُنتُما صادِقَتَينِ.
«اگر راست گو باشید، حقوق شما بر ما و بر همۀ مسلمانان توان مند، واجب است».
آن گاه به مردى دستور داد: اِنطَلِق بِهِما إلى سوقِنا، فَاشتَر لِكُلِّ واحِدَةٍ مِنهُما كُرّا مِن طَعامٍ وثَلاثَةَ أثوابٍ فَذَكَرَ رِداءً أو خِماراً و إزاراً و أعطِ كُلَّ واحِدَةٍ مِنهُما مِن عَطائِي مِئَةَ دِرهَمٍ.
«به همراه این دو زن، به بازار ما روانه شو و براى هریک، پیمانه اى غذا و سه لباس (جامه، چارقد و چادر) خریدارى کن و به هریک، از تقسیمى من، صد درهم عطا کن».
ص: 154
وقتى باز گشتند، یکى از آنان، از صورتش نقاب(1) بر داشت و عرض کرد: اى امیر مؤمنان! مرا برترى ده بدان چه خداوند، تو را بدان، برترى و شرف داده است.
فرمود: وبِماذا فَضَّلَنِي اللّهُ وشَرَّفَنی؟
«خداوند، مرا به چه چیزى برترى و شرف داده است؟»
عرض کرد: به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).فرمود: «راست گفتى. تو کیستى؟»
عرضه داشت: من زنى عرب هستم و این زن، از غیر عرب است.
امام (علیه السلام) چیزى را از زمین برگرفت و فرمود:
قَد قَرَأتُ ما بَينَ اللَّوحَينِ فَما رَأَيتُ لِوُلدِ إسماعیلَ عَلى وُلدِ إسحاقَ فَضلاً و لَو جَناحَ بَعوضَةٍ.(2)
«آن چه را میان دو لوح بود، مطالعه کردم. در آن، فضیلتى براى فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق نیافتم، ولو به اندازۀ بال پشه اى».
ص: 155
امیرالمؤمنین (علیه السلام) سپرش را نزد مردى نصرانى یافت. او را پیش شُرَيح آورد و در کنار شریح نشست(1) و فرمود:
لَو کانَ خَصمی مُسلِماً لَساوَيتُهُ.
«اگر طرف نزاع من مسلمانى بود، با او برابرى مى کردم (در کنارش می نشستم).»
و فرمود: «این، سپر من است».
نصرانى گفت: این، سپر من است و امیر مؤمنان، دروغ نمى گوید.
شریح به امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرض کرد: آیا بیّنه دارى؟
امام (علیه السلام) در حالى که مى خندید، فرمود: «نه».نصرانى سپر را بر داشت و مقدارى رفت؛ و سپس بر گشت و گفت: گواهى مى دهم که این ها، فرامین پیامبران است. امیر مؤمنان، مرا نزد قاضى خود برد و قاضى اش بر زیان او حکم کرد!
آن گاه مسلمان شد و اعتراف کرد که سپر، از علىّ (علیه السلام) هنگامى که به صفّین مى رفت، افتاده است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از اسلام آوردن او خشنود گشت و سپر و اسبى به وى بخشید و آن نصرانى، در جنگ با خوارج، به هم راه حضرت حضور یافت.(2)
ص: 156
چون امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از پیروزی در جنگ جمل در سال سی و ششم هجری از بصره به کوفه رسید، و به هم راه او، بزرگان مردم و اهل بصره بودند، در سخنانی پس از تمجید از مردم کوفه و بیان فضیلت آنان(1) فرمود:
... ألا إنَّهُ قَد قَعَدَ عَن نُصرَتی مِنكُم رِجالٌ فَأَنَا عَلَيهِم عاتِبٌ زارٍ!
... بدانید که مردانى از شما از یارى من سر باز زدند و من، آنان را نکوهش و توبیخ مى کنم!
فَاهجُروهُم و أسمِعوهُم ما يَكرَهونَ حَتّى يُعتِبوا، لِيُعرَفَ بِذلِكَ حِزبُ اللّهِ عِندَ الفُرقَةِ.
از آنان کناره جویید و آن چه را خوش نمى دارند، به گوش شان برسانید تا باز گردند، و از این طریق، به هنگام جدا شدن ها، حزب خدا شناخته مى شود.مالک بن حبیب يَربوعى که از سرداران سپاه امام (علیه السلام) بود برخاست و عرض کرد: به خدا سوگند که قهر و دورى و سخنان درشت به گوش شان رساندن را براى آنان کم مى دانم! به خدا سوگند، اگر به ما دستور دهى، آنان را خواهیم کشت.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: سُبحانَ اللّهِ یا مالِ! جُزتَ المَدى، وعَدَوتَ الحَدَّ، و أغرَقتَ فِي النَّزعِ!
«سبحان اللّه، اى مالک! از اندازه گذشتى و از حدّ، تجاوز کردى و در دشمنى فرو رفتى!»
ص: 157
مالک عرض کرد: یا أمیرَ المُؤمِنینَ! لَبَعضُ الغَشمِ (1) أبلَغُ فی امورٍ تَنوبُكَ مِن مُهادَنَةِ الأَعادی.
اى امیرمؤمنان! به راستی مقداری ستم و غصب، در کارهایى که براى شما پیش مى آید، از سازش با دشمنان، کارسازتر است.
امام (علیه السلام) فرمود:
لَيسَ هكَذا قَضَى اللّهُ یا مالِ! قَتلُ النَّفسِ بِالنَّفسِ، فَما بالُ الغَشمِ؟!
خداوند چنین حکم نکرده است اى مالک! کشتن نفْس در برابر نفْس است. ستم چرا؟!وقالَ: «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِيِّهِ سُلْطٰاناً فَلاٰ يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ کٰانَ مَنْصُوراً»(2) وَالإِسرافُ فِي القَتلِ أن تَقتُلَ غَيرَ قاتِلِكَ؛ فَقَد نَهَى اللّهُ عَنهُ، وذلِكَ هُوَ الغَشمُ!(3)
خداوند فرموده است: «و هرکس به ستم کشته شود، به سرپرست وى قدرتى داده ایم. پس [او] نباید در قتل، زیاده روى کند؛ زیرا او [از طرف شرع،] یارى شده است» و زیاده روى در کشتن، آن است که جز قاتل را بکشى که خداوند، از آن نهى کرده است و این، همان ستم است!
ص: 158
امیرالمؤمنین (علیه السلام) وقتى پس از پیروزی در جنگ جمل وارد کوفه شد، به حضرت عرض کردند: أیَّ القَصرَينِ نُنزِلُكَ؟
در کدام یک از دو قصر [حکومتى] شما را اقامت دهیم؟
فرمود: قَصرُ الخَبالِ لا تُنزِلونیهِ.
«در قصر خَبال، اقامتم مدهید».(1)
سپس در خانه جَعدة بن هُبَيرَة مخزومى منزل گزید.(2)
هنگامی که مردم در حال آماده شدن براى نبرد با معاویه بودند، از اهل مکّه خبر دیگرى آمد که آنان به مخالفت برخاسته اند!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) با شنیدن این خبر، در میان مردم ایستاد و فرمود:
... ألا وإنَّ طَلحَةَ وَالزُّبَيرَ و اُمَّ المُؤمِنینَ قَد تَمالَؤوا عَلى سُخطِ إمارَتی، ودَعَوُا النّاسَ إلَى الإِصلاحِ!
... بدانید که طلحه و زبیر و امّ المؤمنین (عائشه)، بر خشم از حکومت من، هم داستان شده اند و مردم را براى اصلاح فرا خوانده اند!
ص: 159
و سَأَصبِرُ ما لَم أخَف عَلى جَماعَتِكُم، و أكُفُّ إن كَفّوا، و أقتَصِرُ عَلى ما بَلَغَنی عَنهُم.(1)
و من تا زمانی که بر جماعت و وحدت شما خوفی نداشته باشم، صبر می کنم (و کاری به آن ها ندارم)، و اگر آنان دست بر دارند، من هم دست بر مى دارم (و با آنان کارى ندارم) و به همان گزارش هایى که از آنان به من مى رسد، اکتفاء مى کنم.
به ترین دلیل بر این که «حفظ نظام»، خطّ قرمز ألذّابّ عن حُرَمِ الله(2)امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، و آن را بر جمیع فرائض مقدّم می داشت، این است که همان علیّ ای که هنگام هجوم مردم - بعد از قتل عثمان - برای بیعت با او نهیب می زد: مرا واگذارید و دیگرى را به دست آرید (دَعونی وَ التَمِسوا غَيری)(3)وقتی زمام حکومت را به دست گرفت و نظام اسلامی را به پیشوایی خود، مفتخر ساخت، هرگز در مقابل براندازان نظام (ناکثین و قاسطین و مارقین) کوتاه نیامد و حکومت را تقدیم شان نکرد.
ص: 160
و مجبور شد به خاطر «حفظ نظام به پیشوایی حاکم مشروع»، ریخته شدن خون هزاران مسلمان (اعمّ از مسلمان صوری و واقعی) را تحمّل کند.
آمار شهداء و مقتولین(1): حدود 144 هزار نفر
جمل: در مجموع 30 هزار؛ هزار شهید. بیست و نه هزار مقتول(2)
صفّین: در مجموع 110 هزار؛ بیست هزار شهید. نود هزار مقتول.(3)
نهروان: در مجموع حدود 4 هزار؛ کم تر از ده شهید. چهار هزار مقتول.(4)از این گزارش محیّرالعقول، سرمست شویم:
جابر بن عُمَير انصارى، در بیان دل آورى أسد الله الغالب (علیه السلام) در جنگ صفّین گوید:
نه؛ سوگند به خداوندى که محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) را به حقّ به پیامبرى بر انگیخت، از زمانى که خدا آسمان ها و زمین را آفرید، هرگز نشنیده ایم که پیشواى مردمى در یک روز، به دست خویش چنین کند که علىّ (علیه السلام)کرد. چنان که شمارندگان ذکر کرده اند، او بیش از پانصد نام آور عرب را هلاک كرد(5)!
با شمشیر کج شدۀ خود به میدان مى رفت و می فرمود:
ص: 161
مَعذِرَةً إلَى اللّهِ عَزَّ و جَلَّ و إلَيكُم مِن هذا! لَقَد هَمَمتُ أن أصقُلَهُ و لكِن حَجَزَنی عَنهُ أنّی سَمِعتُ رَسولَ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَقولُ كَثیراً: «لا سَيفَ إلّا ذو الفَقارِ، و لا فَتى إلّا عَلِيٌّ» و أنا اُقاتِلُ بِهِ دونَهُ.
«از خداوند عزّت مند و صاحب جلال و شما پوزش مى خواهم که [شمشیرم] چنین است! به خدا سوگند عزم کرده بودم که آن را صیقل دهم؛ امّا این سخن پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) مرا از این کار باز داشت که فراوان مى فرمود: "شمشیرى جز ذوالفقار و جوان مردى جز علىّ نیست." و این در حالى بود که من پیش روى او مى جنگیدم.»
ما آن شمشیر را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى گرفتیم و صاف مى کردیم. سپس حضرت آن را از دست هاى ما گرفته، با آن به پهناى صفّ [دشمن] یورش مى برد!نه؛ به خدا سوگند، صولت هیچ شیرى در شکار دشمن، بیش از او نبود! رحمت فرا گستر خداوند بر او باد!(1)
از نامۀ امام (علیه السلام) به معاویۀ ملعون:
... و أمّا قَولُكَ: إنَّ بَيعَتی لَم تَصِحَّ لِأَنَّ أهلَ الشّامِ لَم يَدخُلوا فیها، كَيفَ وإنَّما هِيَ بَيعَةٌ واحِدَةٌ تَلزَمُ الحاضِرَ وَالغائِبَ، لا يُثَنّى فیهَا النَّظَرُ، ولا يُستَأنَفُ فیهَا الخِيارُ،
ص: 162
و امّا این که گفته اى بیعت با من درست نیست، زیرا شامیان در آن در نیامده اند؛ چه گونه چنین است، حال آن که بیعت، فراگیر و شامل حاضران و غائبان است و قابل تجدید نظر و انتخاب گرى جدید نیست،
الخارِجُ مِنها طاعِنٌ، وَالمُرَوِّي فیها مُداهِنٌ (1).
هر که از آن خارج شود، آن را باطل دانسته و هر که در آن کندى ورزد، منافق است.
فَاربَع عَلى ظَلعِكَ، وَانزِع سِربالَ غَيِّكَ، وَاترُك ما لا جَدوى لَهُ عَلَيكَ؛
پس بر جاى خود قرار گیر(2) و جامۀ سرکشى را از تن بیفکن و آن چه را به حال تو سودى ندارد، وا گذار؛فَلَيسَ لَكَ عِندی إلَا السَّيفُ، حَتّى تَفیءَ إلى أمرِ اللّهِ صاغِراً، وتَدخُلَ فِي البَيعَةِ راغِماً. وَالسَّلامُ.(3)
که [اگر چنین نکنى] براى تو نزد من جز شمشیر نیست تا آن گاه که فروتنانه به فرمان خدا گردن نهى و ناگریز در بیعت [با من] درآیى. والسّلام!
ص: 163
نقل دیگر: ... و أمّا تَمییزُكَ بَينَ الشّامِ وَالبَصرَةِ وبَينَ طَلحَةَ وَالزُّبَيرِ فَلَعَمری مَا الأَمرُ فیما هُناكَ إلّا واحِدٌ؛ لِأَنَّها بَيعَةٌ عامَّةٌ لا يُثَنّى فیهَا النَّظَرُ، ولا يُستَأنَفُ فیهَا الخِيارُ.(1)
... و امّا این که میان شام و بصره، و طلحه و زبیر فرق نهاده اى؛ به جانم سوگند که هیچ تفاوتى در این جهت، میان آنان نیست؛ زیرا این بیعتى است همگانى که نمى توان در آن نظر را بر گرداند و گزینش را از سر گرفت.(2)
... سپس امیر مؤمنان (علیه السلام) روان گشت تا به رَقّه رسید که بیش تر مردمش هواخواه عثمان بودند و به سبب اعتقاد و علاقه به معاویه، از کوفه به آن جاگریخته بودند. آنان دروازه ها را بستند و در آن جا پناه گزیدند. فرمان ده ایشان سَمّاک بن مَخرَمَة اسدى بود که از معاویه فرمان مى برد و هم راه نزدیک به صد مرد از بنى اسد از امیرالمؤمنین (علیه السلام) جدا شده و آن گاه به قوم خود نامه پراکنده بود و بدین سان، هفتصد مرد از ایشان به وى پیوسته بودند.
... امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر مردم رَقّه بانگ زد و فرمود:
اِعقِدوا لی جِسراً عَلى هذَا الفُراتِ حَتّى أعبُرَ عَلَيهِ أنَا و أصحابی إلى قِتالِ مُعاوِيَةَ.
ص: 164
«بر این نهر برایم پلى بربندید تا من و یارانم از آن گذشته، به نبرد معاویه رویم».
آنان از این کار، سر باز زدند. علىّ (علیه السلام) مى دانست که مردم رقّه هواخواه معاویه اند. پس ایشان را وا نهاد و به یارانش ندا داد:
نَمضی لِكَي نَعبُرَ عَلى جِسرِ مَنبِجٍ.
«در مى گذریم تا بر پل مَنبِج(1) عبور کنیم».
مالک اشتر، خشمگینانه به سوى مردم رَقّه رفت و گفت: اى مردم رقّه! به خدا سوگند، اگر براى امیر مؤمنان پلى برنبندید، بر شما شمشیر کشیده، مردان را مى کشم و دارایى ها را تصاحب مى کنم.
آن گاه که مردم رقّه این سخن را شنیدند، برخى به برخى گفتند: سوگند به خدا که اشتر به آن چه بگوید، عمل مى کند! پس سواره در پى امیرالمؤمنین (علیه السلام) شدند و حضرت را باز گردانده، عرض کردند: اى امیر مؤمنان! بازگرد که ما برایت پلى بر مى بندیم.پس علیّ (علیه السلام) به رقّه باز گشت و براى او پلى بر فرات بر بستند و او در میان یارانش ندا داد: «سوار شوید!»
سپاه سوار شدند و بارها عبور یافت و همگان گذشتند.
ص: 165
امیرالمؤمنین (علیه السلام) با هزار سوار از یارانش ایستاد و سپس آخر از همه عبور کرد.(1)
- به نقل از ابو بکره - : چون روز جنگ جمل فرا رسید، خواستم نزد جملیان [که عائشه همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از سران شان بود] بروم و به هم راهشان [بر ضدّ علیّ (علیه السلام)] پیکار کنم که سخنى را که از پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) شنیده بودم، به یاد آوردم [و منصرف شدم]؛
هنگامى که به پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) خبر رسید که كِسری (یا یکى از پادشاهان کشورهاى غیر عرب) از دنیا رفته و حکومت را به زنى سپرده اند، فرمود:
لا يُفلِحُ قَومٌ تَملِكُهُمُ امرَأَةٌ.(2)
«گروهى که زنى بر آنان حکومت کند، به راه نجات ره نمون نخواهند شد.»
در شوّال سال 36 هجرى، امیرالمؤمنین (علیه السلام) از کوفه به سوى شام روانه شد. راه مستقیم میان کوفه و شام از بیابانى خشک و بى آب و علف مى گذشت و امام (علیه السلام) براى تأمین نیاز سپاه صد هزار نفرى خود، امکانات کافى نداشت. از
ص: 166
این رو، راهِ در امتدادِ فرات، یعنى مسیر جزیره را در پیش گرفت. بدین سان، از کربلاء و هیت و... گذشت و به رَقّه، در نزدیکى صِفّین رسید.
سپاه پیش قراول امام (علیه السلام) به فرمان دهى مالک اشتر با سپاه پیش قراول معاویه رویارو شد و آن را ناچار به گریز کرد. این، نخستین رویارویى میان دو سپاه در صفّین بود که آن را سپاه معاویه آغازید.
در اواخر ذى قعده، سپاه امام (علیه السلام) به صفّین رسید. پیش از این، سپاه معاویه به صفّین رسیده، مناطق حسّاس آن را اشغال کرده بود؛ زیرا صفّین تا شام چندان فاصله اى نداشت.
معاویه نیروهاى خود را چنان آراست که سپاه امام (علیه السلام) نتواند به آب دست یابد. امام (علیه السلام) ایشان را اندرز داد و پیکى در این باب، به سوى آنان روانه ساخت؛ امّا نتیجه اى حاصل نشد.
پس از صدور نظر موافق امام (علیه السلام)، اشتر و اشعث به سپاه معاویه حمله کردند و بر آب چیره شدند.
امام (علیه السلام) دستور داد لشکر به گونه اى آراسته شود که هر دو سپاه بتوانند آب برگیرند.امام (علیه السلام) در رویارویى با دشمن، براى دست یابى به پیروزى، استفاده از شیوه هاى غیر انسانى را ممنوع مى شمرد.
سپس امام (علیه السلام) نمایندگانش را به سوى معاویه گسیل داشت تا او را به فرمان بردارى فرا خوانند و از جنگ و خون ریزى پیش گیرى کنند؛ امّا چون نزد معاویه آمدند، وى ایشان را خشمگینانه راند.
ص: 167
در ذى حجّه، برخوردها و درگیرى هایى پراکنده میان دو سپاه رخ داد. از آن جا که امام (علیه السلام) قصد داشت این ماجرا به صلح - و نه جنگ - بینجامد، رویارویى میان تمام دو سپاه صورت نمى پذیرفت.
در محرّم سال 37 هجرى، این برخوردهاى پراکنده پایان پذیرفت و گفت و گوهاى صلح، جدّى تر شد، امّا هم چون گذشته، بى نتیجه ماند.
آن گاه که همۀ راه ها طىّ شد، امام (علیه السلام) براى جنگ مهیّا گشت.
جنگ در روز چهارشنبه، یکم صفر سال 37 هجرى آغاز شد. در هفتۀ نخست، جنگ بدین منوال گذشت:
هر صبح گاه، یکى از فرماندهان دلاور سپاه امام (علیه السلام) به میدان مى آمد و تا عصرگاهان با دشمن مى جنگید. سپس جنگ تا روز پسین متوقّف مى شد، بى آن که در این مدّت، هیچ یک از دو طرف بر دیگرى پیروزى یابد.
فرماندهان سپاه در این روزها، از این قرار بودند: مالک اشتر، عمّار بن یاسر، محمّد بن حنفیّه، عبد اللّه بن عبّاس، هاشم بن عُتبه و قیس بن سعد.
در روز چهارشنبه هشتم صفر، جنگ شدّت گرفت و شکلى دیگر یافت، بدان سان که همۀ دو سپاه در آن درگیر شدند. امام (علیه السلام) در قلب سپاه استقرار یافت و فرماندهى سپاه را خود عهده دار شد.بسیارى از بزرگان لشکر در این روز و روز پنج شنبه به شهادت رسیدند.
از آن جا که امام (علیه السلام) مى خواست کار را یک سره کند، در غروب پنج شنبه جنگ متوقّف نشد، بلکه تا شب جمعه نیز استمرار یافت. در طول دورۀ نبرد، شدیدترین
ص: 168
درگیرى در همین شب رخ داد و از این رو، آن را لیلة الهَریر (شب غرّش)! نامیده اند.
در روز پنج شنبه و شب جمعه، امام (علیه السلام)، خود در عرصۀ معرکه حضور داشت و به دست مبارک خویش، 523 تن را هلاک كرد! که بیشینۀ آنان، از دلیران شام به شمار مى رفتند.
شدّت جنگ سبب شد که یاران امام (علیه السلام)، نماز را در میدان جنگ به اشاره بگزارند.
در صبح گاه جمعه، آفتاب در حالى برآمد که شاهد پیروزى سپاه امام (علیه السلام) و شکست و گریز شامیان بود. مالک اشتر و دستۀ تحت فرماندهى اش در آستانۀ خیمۀ معاویه قرار گرفتند؛ جایى که وى سپاه شام را از همان جا فرماندهى مى کرد.
معاویه در صدد تسلیم شدن و امان خواستن برآمد؛ امّا ... [نفاق و خباثت اشعث و سایر سران خوارج و] نادانى خوارج با فریب گرى عمرو بن عاص در آمیخت و رهایى معاویه را باردار شد!(1)
دعای امیرالمؤمنین (علیه السلام) به هنگام آغاز جنگ صِفّین و پیش راندن پرچم ها:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
ص: 169
به نام خداوند کثیرالرحمة دائم الرحمة.(1)
ص: 170
لا حَولَ ولا قُوَّةَ إلّا بِاللّهِ العَلِيِّ العَظیمِ، اللّهُمَّ إیّاكَ نَعبُدُ وإیّاكَ نَستَعینُ، یا اللّهُ! یا رَحمنُ! یا رَحیمُ! یا أحَدُ! یا صَمَدُ! یا إلهَ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم))!
ص: 171
هیچ نیرویی (برای حائل شدن میان ما و شرور و بدی ها) و هیچ توانى (برای انجام و رسیدن به خیرات و خوبی ها) نیست، مگر با اتّکاء به خداوند والاى بزرگ. بار خدایا! تنها تو را بندگی می کنیم و (و برای توفیق یافتن در این بندگی) تنها از تو یارى مى جوییم. اى خدا! اى رحمان! اى رحیم! اى یگانه! اى بى نیازِ نیازبرآور! اى معبودِ محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم))!
إلَيكَ نُقِلَتِ الأَقدامُ، و أفضَتِ القُلوبُ، وشَخَصَتِ الأَبصارُ، ومُدَّتِ الأَعناقُ، وطُلِبَتِ الحَوائِجُ، ورُفِعَتِ الأَيدی.
فقط به سوی تو گام ها در پویه، دل ها کشیده شده، دیدگان خیره، گردن ها افراشته، نیازها طلبیده، و دست ها برآورده شده اند.
اللّهُمَّ افتَح بَينَنا وبَينَ قَومِنا بِالحَقِّ و أنتَ خَيرُ الفاتِحینَ.
بار خدایا! میان ما و دشمن ما به حقّ داورى کن، که تو به ترینِ داورانى.
سپس سه بار فرمود: «لا إله إلّا اللّه و اللّه اکبر.»(1)
قال الامام الصادق (علیه السلام): دَعا أمیرُ المُؤمِنینَ ((علیه السلام)) يَومَ الهَریرِ حینَ اشتَدَّ عَلى أولِيائِهِ الأَمرُ دُعاءَ الكَربِ؛ مَن دَعا بِهِ وهُوَ فی أمرٍ قَد كَرَبَهُ وغَمَّهُ نَجّاهُ اللّهُ مِنهُ.
ص: 172
یوم الهریر (روز غرّش) آن گاه که بر دوستان امیرالمؤمنین ((علیه السلام)) کار سخت شد، حضرت «دعاى غُصّه» را خواند؛ همان دعایى که هر که به گاه اندوه و غمّ آن را بخواند، خداوند از آن نجاتش مى دهد.
و هُوَ: اللّهُمَّ لا تُحَبِّب إلَيَّ ما أبغَضتَ، ولا تُبَغِّض إلَيَّ ما أحبَبتَ.
و آن دعاء این است: بار خدایا! آن چه را مایۀ خشم توست، براى من دوست داشتنى نساز، و آن چه را دوست مى دارى، برایم دشمن داشتنى مکن.
اللّهُمَّ إنّی أعوذُ بِكَ أن أرضَى سَخَطَكَ، أو أسخَطَ رِضاكَ، أو أرُدَّ قَضاءَكَ، أو أعدُوَ قَولَكَ، أو اُناصِحَ أعداءَكَ، أو أعدُوَ أمرَكَ فیهِم.
بار خدایا! به تو پناه مى برم از این که به مایۀ خشم تو خشنود شوم یا بر مایۀ خشنودى تو خشم آورم یا به قضاى تو تن نسپارم یا گفتار تو را وا گذارم یا خیرخواه دشمنانت باشم و یا از فرمان تو در بارۀ ایشان، سر باز زنم.
اللّهُمَّ ما کانَ مِن عَمَلٍ أو قَولٍ يُقَرِّبُنی مِن رِضوانِكَ، ويُباعِدُنی مِن سَخَطِكَ، فَصَبِّرنی لَهُ، وَاحمِلنی عَلَيهِ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ!
بار خدایا! هر کارى یا گفتارى که مرا به خشنودى ات نزدیک سازد و از خشمت دور گردانَد، مرا بر آن پایدار و به آن وا دار ساز، اى مهربان ترین مهربانان!
اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ لِساناً ذاكِراً، وقَلباً شاكِراً، ويَقیناً صادِقاً، وإیماناً خالِصاً وجَسَداً مُتَواضِعاً.
بار خدایا! به راستی من از تو زبانى ذکرگو، دلى سپاس گزار، یقینى راستین، ایمانى ناب، و پیکرى فروتن مى خواهم.
وَارزُقنی مِنكَ حُبّاً، و أَدخِل قَلبی مِنكَ رُعباً.
و دوستى خودت را روزى ام گردان، و بیم از خویش را در دلم جاى ده.
ص: 173
اللّهُمَّ فَإِن تَرحَمنی فَقَد حَسُنَ ظَنّی بِكَ، وإن تُعَذِّبنی فَبِظُلمی وجَوری وجُرمی وإسرافی عَلى نَفسی؛ فَلا عُذرَ لی إنِ اعتَذَرتُ، ولا مُكافاةَ أحتَسِبُ بِها.
بار خدایا! اگر به من مهر بورزى، به راستی گمانم به تو نیکوست [و جز این نمى کنى] . و اگر عذابم کنى، به خاطر ستم و انحراف و جرم و زیاده روى ام بر ضدّ خودم می باشد؛ پس اگر پوزش بخواهم، هیچ عذری ندارم و کار شایسته اى نکرده ام تا به پاداش آن چشم داشته باشم.
اللّهُمَّ إذا حَضَرَتِ الآجالُ، ونَفِدَتِ الأَيّامُ، وکانَ لابُدَّ مِن لِقائِكَ، فَأَوجِب لی مِنَ الجَنَّةِ مَنزِلاً يَغبِطُنی بِهِ الأَوَّلونَ وَالآخِرونَ، لا حَسرَةَ بَعدَها، ولا رَفیقَ بَعدَ رَفیقِها، فی أکرَمِها مَنزِلاً.
بار خدایا! آن گاه که اجل ها در رسند و روزها[ى عمر] پایان یابند و از دیدار تو چاره اى نباشد، برایم مکانى در بهشت مقرّر فرما، آن هم در گرامى ترین جایگاهش، که پیشینیان و پسینیان به آن، بر من غبطه خورند و از پسِ آن حسرتى، و فراتر از هم نشینش هم نشینى نباشد.
اللّهُمَّ ألبِسنی خُشوعَ الإِيمانِ بِالعِزِّ، قَبلَ خُشوعِ الذُّلِّ فِي النّارِ.
بار خدایا! پیش از آن که در آتش، به ذلّت تن سپارم، جامۀ خشوع مؤمنانه را به سرافرازى بر تنم بپوشان.
اُثنی عَلَيكَ رَبِّ أحسَنَ الثَّناءِ؛ لِأَنَّ بَلاءَكَ عِندی أحسَنُ البَلاءِ.
همواره بر تو ثناء نثار می کنم - مالکِ مدبّرم! - نیکوترین ثناء را؛ زیرا به راستی نزد من آزمون تو به ترین آزمون است.
اللّهُمَّ فَأَذِقنی مِن عَونِكَ وتَأییدِكَ وتَوفیقِكَ ورِفدِكَ.
بار خدایا! مرا از یارى و پشتیبانى و توفیق و بخششت بچشان.
ص: 174
وَارزُقنی شَوقاً إلى لِقائِكَ، ونَصراً فی نَصرِكَ حَتّى أجِدَ حَلاوَةَ ذلِكَ فی قَلبی، وَاعزِم لی عَلى أرشَدِ اموری؛ فَقَد تَرى مَوقِفی ومَوقِفَ أصحابی، ولا يَخفى عَلَيكَ شَيءٌ مِن أمری.
[و نیز] اشتیاق دیدارت و پیروزى در یارى ات را به من روزی نما تا شیرینى اش را در دلم بیابم، و بر درست ترین کارهایم عزمم را استوار گردان؛ همانا تو جایگاه من و یارانم را مى بینى و هیچ چیز از حال من بر تو پوشیده نیست.
اللّهُمَّ إنّی أسأَلُكَ النَّصرَ الَّذی نَصَرتَ بِهِ رَسولَكَ، وفَرَّقتَ بِهِ بَينَ الحَقِّ وَالباطِلِ، حَتّى أقَمتَ بِهِ دینَكَ، و أفلَجتَ بِهِ حُجَّتَكَ، یا مَن هُوَ لی فی كُلِّ مَقامٍ!(1)
بار خدایا! از تو خواهان آن پیروزى ام که به پیامبر خویش عطاء نمودى و با آن، میان حقّ و باطل فرق نهادى، چندان که دین خویش را با آن استوار ساختى و حجّتت را چیره گرداندى، اى آن که در هر جا به نفع منى!
- در بیان رویدادهاى صفّین - : اشتر به میدان آمد ... عبید اللّه بن عمر بن خطّاب به سوى وى شتافت ... آن گاه، به اشتر نزدیک شد، در حالى که او را نمى شناخت. پس به اشتر گفت: کیستى اى سوار؟ من تنها با همانند خود مبارزه مى کنم.
گفت: من مالک بن حارث نَخَعى هستم.
ص: 175
پس عبید اللّه بن عمر، لختى سکوت ورزید و سپس گفت: اى مالک! به خدا سوگند، اگر مى دانستم که تویى که هماورد مى طلبى، به سویت نمى آمدم. پس اگر صلاح مى بینى که از میدانت باز گردم، همین کن تا احسانى نموده باشى.
اشتر گفت: آیا ننگ نمى ورزى که از میدان من عقب بنشینى، حال آن که من مردى هستم از یمن و تو جوانى قریشى هستى؟
گفت: نه؛ به خدا سوگند مرا ننگى نیست که از میدان هم چو تویى عقب بنشینم.
اشتر به وى گفت: پس اکنون بر گرد و جز براى نبرد با آنان که مى شناسى، باز نگرد!(1)
آن گاه که پس از توطئۀ کمرشکن قرآن بر نیزه زدن و ... بر آن شدند تا فیصله نامه اى میان امیر مؤمنان (علیه السلام) و معاویه نگاشته شود، عمرو بن عاص با مردانى از شام، و عبد اللّه بن عبّاس با مردانى از عراق، گرد هم آمدند.
حضرت (علیه السلام) به کاتب فرمود: اُكتُب: هذا ما تَقاضى عَلَيهِ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِيُّ ابنُ أبی طالِبٍ ومُعاوِيَةُ بنُ أبی سُفیانَ.
بنویس: این، توافق نامه اى است میان امیرالمؤمنین علىّ بن ابى طالب و معاویة بن ابى سفیان.
عمرو بن عاص گفت: نام او و پدرش را بنویس و لقب امیرالمؤمنین را برایش منگار، که او امیر ایشان است نه ما!
ص: 176
احنف بن قیس به امام (علیه السلام) عرض کرد: این نام را پاک مکنید؛ و الّا بیم دارم دیگر هرگز به شما باز نگردد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از محو آن لقب، خوددارى کرد و بسیارى از روز، بگو مگو بر سر آن ادامه یافت.
اشعث بن قیس(1) گفت: این نام را پاک كن ...
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اللّهُ أکبَرُ! سُنَّةٌ بِسُنَّةٍ ومَثَلٌ بِمَثَلٍ؛ وَاللّهِ، إنّی لَكاتِب رَسولِ اللّهِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) يَومَ الحُدَيبِيَّةِ وقَد أملى عَلَيَّ: هذا ما قاضى عَلَيهِ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ سُهَيلَ بنَ عَمرٍو.
اللّه اکبر! سنّت برابر سنّت، و مانند به مانند؛ من در روز حدیبیّه، کاتب پیامبر خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) بودم و او به من املاء فرمود: «این، توافق نامۀ محمّد پیامبر خدا با سهیل بن عمر است.»
فَقالَ لَهُ سُهَيلٌ: اُمحُ رَسولَ اللّهِ فَإِنّا لا نُقِرُّ لَكَ بِذلِكَ، ولا نَشهَدُ لَكَ بِهِ؛ اُكتُبِ اسمَكَ وَاسمَ أبیكَ.
سهیل به رسول خدا ((صلی الله علیه و آله و سلم)) عرض کرد: لقب پیامبر خدا را بزدای، که ما آن را براى تو نمى پذیریم و پیامبرى تو را گواهى نمى دهیم؛ تنها نام خود و پدرت را بنگار.
فَامتَنَعتُ مِن مَحوِهِ؛ فَقالَ النَّبِيُّ ((صلی الله علیه و آله و سلم)):اُمحُهُ یا عَلِيُّ! و سَتُدعَى إلى مِثلِها فَتُجیبُ، و أنتَ عَلى مَضَضٍ!
ص: 177
من از زدودن آن ابا کردم؛ امّا پیامبر ((صلی الله علیه و آله و سلم)) فرمود: آن را بزُدای اى علىّ! زود است که تو نیز به چنین امرى خوانده شوى، حال آن که بر آن مجبورى!
عمرو بن عاص گفت: سبحان اللّه! چنین کارى، به آن [حکایت] تشبیه مى گردد، حال آن که ایشان کافر بودند و ما مؤمنیم؟!
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: يَابنَ النّابِغَةِ! ومَتى لَم تَكُن لِلفاسِقینَ وَلِيّاً ولِلمُسلِمینَ عَدُوّاً!؟ وهَل تُشبِهُ إلّا امَّكَ الَّتی دَفَعَت بِكَ؟!
اى پسر نابغه(1)! کی بوده است که تو یاور فاسقان و دشمن مؤمنان نبوده باشی!؟ و آیا جز به مادرت شباهت دارى که تو را پس انداخت؟!
عمرو گفت: بى شکّ، پس از این، میان من و تو نشستى نخواهد بود.
ص: 178
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: وَاللّهِ، إنّی لَأَرجو أن يُطَهِّرَ اللّهُ مَجلِسی مِنكَ ومِن أشباهِكَ.
به خدا سوگند، به راستی من امیدوارم که خداوند، مجلسم را از تو و همانندانت پاک گرداند.
سپس توافق نامه نوشته شد و مردم باز گشتند.(1)
پس از نگاشته شدن پیمان صلح، به امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرض شد: مالک اشتر، مفاد پیمان را نمى پذیرد و اندیشه اش جز بر جنگیدن با شامیان نیست.
امام (علیه السلام) فرمود: و أنَا وَاللّهِ ما رَضیتُ ولا أحبَبتُ أن تَرضَوا؛
و من به خدا سوگند [به آن] خشنود نبودم و دوست نمى داشتم که شما به آن خشنود شوید؛
فَإِذ أبَيتُم إلّا أن تَرضَوا فَقَد رَضیتُ؛
لیکن آن گاه که جز به آن رضایت ندادید، من نیز رضایت دادم؛
فَإِذ رَضیتُ فَلا يَصلُحُ الرُّجوعُ بَعدَ الرِّضا، ولَا التَّبدیلُ بَعدَ الإِقرارِ، إلّا أن يُعصَى اللّهُ عَزَّ وجَلَّ ويُتَعَدّى كِتابُهُ. فَقاتِلوا مَن تَرَكَ أمرَ اللّهِ عَزَّ و جَلَّ.
ص: 179
حال که رضایت دادم، بازگشت پس از رضا، و تجدید رأى پس از پذیرش، شایسته نیست، مگر آن که خداوند عزّت مند و صاحب جلال نافرمانى شود و ازکتابش تجاوز گردد. پس [اگر چنین شد،] با هر که از فرمان خداوند عزّت مند و صاحب جلال سرپیچد، به نبرد بر خیزید.
و أمَّا الَّذی ذَكَرتُم مِن تَركِهِ أمری وما أنَا عَلَيهِ؛ فَلَيسَ مِن اولئِكَ، ولَستُ أخافُهُ عَلى ذلِكَ.
و امّا این که گفته اید مالک از فرمان و رأى من سرپیچیده؛ وى از این دست افراد نیست و بر او از چنین چیزى بیمناک نیستم.
یالَيتَ فیكُم مِثلَهُ اثنَينِ! یالَيتَ فیكُم مِثلَهُ واحِداً! يَرى فی عَدُوّی ما أرى.
کاش در میان شما دو تن همانند وى بودند! [بلکه] اى کاش در میان شما یک تن مثل او بود! که در بارۀ دشمن، همان گونه مى اندیشید که من مى اندیشم.
إذاً لَخَفَّت عَلَيَّ مَؤونَتُكُم ورَجَوتُ أن يَستَقیمَ لی بَعضُ أوَدِكُم.
در آن صورت، بارِ [فرماندهى]تان بر من سبک مى شد و امیدوار مى گشتم که برخى کج روى های تان اصلاح شود.
وقَد نَهَيتُكُم عَمّا أتَيتُم فَعَصَيتُمونی، وكُنتُ أنَا و أنتُم كَما قالَ أخو هَوازِنَ:
به راستى، من شما را از آن چه در پیش گرفتید، نهى کردم؛ امّا از فرمانم سر باز زدید. من و شما همان گونه ایم که آن مرد [قبیلۀ] هَوازِن گفت:
وهَل أنَا إلّا مِن غَزِيَّةَ إن غَوَت
ص: 180
غَوَيتُ وإن تَرشُد غَزِيَّةُ أرشُد؟(1)
آیا من جز از [طایفۀ] غزیّه ام که اگر او گم راه گردد، گم راه مى شومو چون غزیّه راه یابد، راه مى یابم؟(2)
در ماجرای غارت ها، معاویه، ضحّاک بن قیس فِهرى را خواست و به او گفت: «برو تا به ناحیۀ کوفه بگذرى و تا مى توانى از کوفه دورى کن. از بادیه نشینان هر که را یافتى که در اطاعت علىّ است، بر او شبیخون بزن و اگر به مرزبانان یا سپاهیان علىّ برخوردى، بر آنان شبیخون بزن. اگر صبح در شهرى بودى، عصر در شهر دیگر باش. مبادا که براى رویارویى و جنگ با سپاهى که به سوى تو فرستاده مى شود بمانى.»
آن گاه او را با سه یا چهار هزار نفر نیروى ویژه و زبده روانه کرد.
ضحّاک پیش آمد، در حالى که اموال را چپاول مى کرد و بادیه نشینانى را که به آنان برمى خورد، مى کشت، تا آن که به «ثعلبیه» رسید. سربازانش بر حاجیان تاختند و کالاهای شان را ربودند. پیش رفت تا به عمرو بن عمیس بن مسعود،
ص: 181
برادر زادۀ عبد اللّه بن مسعود، صحابى پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و میان راه حجّ در قُطقُطانه(1)، او و مردمى را که هم راهش بودند، کشت.
ابو روق گوید: پدرم به من گفت که شنید علىّ (علیه السلام) نزد مردم آمد و بر منبر چنین فرمود:یا أهلَ الکوفَةِ! اُخرُجوا إلَى العَبدِ الصّالِحِ عَمرِو بنِ عُمَيسٍ، وإلى جُيوشٍ لَكُم قَد اصیبَ مِنها طَرَفٌ؛ اخرُجوا فَقاتِلوا عَدُوَّكُم وَامنَعوا حَریمَكُم، إن كُنتُم فاعِلینَ.
«اى مردم کوفه! به سوى بنده صالح، عمرو بن عُمَيس و سپاهیانى که از آنِ شماست و برخى شان کشته شده اند، بیرون شوید. بروید و با دشمنتان بجنگید و از حریم خود دفاع کنید، اگر اهل کارید».
پاسخ ضعیفى به حضرت دادند!
امام (علیه السلام) ناتوانى و سستى آنان را دید و فرمود:
وَاللّهِ، لَوَدِدتُ أنَّ لی بِكُلِّ مِئَةٍ مِنكُم رَجُلاً مِنهُم!
به خدا سوگند، دوست داشتم در عوضِ صد نفر از شما، یکى از آنان را داشتم!
وَيحَكُم! اُخرُجوا مَعی، ثُمَّ فِرّوا عَنّی إن بدا لَكُم!
واى بر شما! هم راه من بیرون آیید، سپس اگر خواستید، بگریزید!
فَوَاللّهِ ما أکرَهُ لِقاءَ رَبّی عَلى نِيَّتی وبَصیرَتی، وفی ذلِكَ رَوحٌ لی عَظیمٌ!
ص: 182
به خدا سوگند، با نیّت و بصیرتى که دارم، از دیدار پروردگارم ناخرسند نیستم و در آن، برایم آسایش عظیمی هست!
وفَرَجٌ مِن مُناجاتِكُم ومُقاساتِكُم ومُداراتِكُم؛ مِثلَ ما تُدارى البِكارُ العَمِدةُ، وَالثِّيابُ المُتَهَتِّرَةُ، كُلَّما خِيطَت مِن جانِبٍ تَهَتَّكَت عَلى صاحِبِها مِن جانِبٍ آخَرَ!
و راه نجاتى براى من هست از هم صحبتى و برخورد و مدارا با شما؛ آن گونه که با شتران تازه کار آبکش یا با جامه هاى پوسیده مدارا مى کنند، که هر طرفش را که مى دوزند، طرف دیگرش بر تن صاحب جامه پاره مى شود!
سپس از منبر فرود آمد.خود امام (علیه السلام) پیاده راه افتاد تا به غَریَّين(1) رسید. آن گاه حُجر بن عَدى را از سپاه خویش فرا خواند و پرچمى براى او بست با چهار هزار نفر، و سپس روانه اش ساخت.
حُجْر بیرون شد تا به سَماوه(2) رسید که سرزمینى خشک است. در آن جا با امرء القیس بن عدى و عشیرۀ او برخورد کرد که از دامادهاى حسین بن علىّ (علیهما السلام)
ص: 183
بودند. آنان راه نمایان او به راه ها و آب ها بودند. حجر همچنان پُر شتاب در پى ضحّاک بود تا در ناحیه تَدمُر به او برخورد.
در برابر او صفّ کشید و مدّتى با هم جنگیدند. نوزده نفر از هم راهان ضحّاک و دو نفر از یاران حجر به نام هاى عبد الرحمن و عبد اللّه غامدى کشته شدند. تاریکى شب میان آن دو گروه فاصله انداخت و ضحّاک، شبانه گریخت.
صبح که شد، از او و هم راهانش اثرى نیافتند.(1)
... امیرالمؤمنین (علیه السلام) در راه شد تا به دیر كَعب فرود آمد و باقى ماندۀ روز و نیز شب را در آن جا مکان گزید. صبح گاهان باز در راه شد تا به کربلاء رسید، سپس به کرانۀ فرات نظر افکند: در آن جا، نخلستانى دید و فرمود: يَابنَ عَبّاسٍ! أ تَعرِفُ هذَا المَوضِعَ؟
«ای پسر عبّاس! آیا این مکان را مى شناسى؟»
عرض کرد: نه، اى امیر مؤمنان! آن را نمى شناسم.
فرمود: أما إنَّكَ لَو عَرَفتَهُ كَمَعرِفَتی لَم تَكُن تُجاوِزُهُ حَتّى تَبكِيَ لِبُكائی!
«بدان که اگر تو نیز هم چون من این سرزمین را مى شناختى، از آن در نمى گذشتى، مگر آن که همانند من گریه کنى».
ص: 184
سپس حضرت (علیه السلام) سخت گریست، چندان که ریش مبارکش از اشک هایش خیس شد و اشک بر سینه اش جارى گشت! پس فرمود: أوّاه! ما لی و لِآلِ أبی سُفیانَ؟!
«آه! مرا با خاندان ابو سفیان چه کار؟!»
سپس به حضرت حسین (علیه السلام) روى کرد و فرمود: اِصبِر أبا عَبدِ اللّهِ! فَلَقَد لَقِيَ أبوكَ مِنهُم مِثلَ الَّذی تَلقَى مِن بَعدی!
«شکیبا باش اى ابا عبد اللّه! سوگند به خدا(1) پدرت از آنان همان دیده که تو پس از من خواهى دید!»آن گاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) در زمین کربلاء به گذار پرداخت، گویى چیزى را مى جوید. سپس [از مرکب] فرود آمد و آب خواست، پس وضوى نماز گزارد و سپس برخاست و آن قدر که مى خواست، نماز خواند. سپاه نیز آن جا، نزدیک نینوا(2) بر کرانۀ فرات، فرود آمده بودند.
آن گاه، دمى سرش سنگین شد و [قدرى] در خواب شد و ناگاه هراسناک برخاست و فرمود: يَابنَ عَبّاسٍ! أ لا اُحَدِّثُكَ بِما رَأَيتُ السّاعَةَ فی مَنامی؟
«ای پسر عبّاس! آیا بگویمت که اکنون در خواب چه دیدم؟»
عرض کرد: آرى، امیر مؤمنان!
ص: 185
فرمود: رَأَيتُ رِجالاً بیضَ الوُجوهِ، فی أیدیهِم أعلامٌ بیضٌ، وهُم مُتَقَلِّدون بُسُيوفٍ لَهُم، فَخَطّوا حَولَ هذِهِ الأَرضِ خَطَّةً.
مردانى دیدم سپید روى؛ در دست های شان بیرق هایى سپید بود و شمشیرهای شان را به کمر بسته بودند. سپس گرداگرد این زمین، خطّى کشیدند.
ثُمَّ رَأَيتُ هذِهِ النَّخیلَ وقَد ضَرَبَت بِسَعفِهَا الأَرضَ، ورَأَيتُ نَهرا يَجری بِالدَّمِ العَبیطِ، ورَأَيتُ ابنِي الحُسَينَ وقَد غَرِقَ فی ذلِكَ الدَّمِ وهُوَ يَستَغیثُ فَلا يُغاثُ!
آن گاه، این درختان خرما را دیدم که شاخه هاى خود را به زمین زده اند. نیز نهرى دیدم که در آن، خون تازه روان بود و فرزندم حسین را دیدم که در آن خون، غرقه بود و یارى مى خواست امّا کسى به یارى اش نمى آمد!ثُمَّ إنّی رَأَيتُ اولئِكَ الرِّجالَ البیضَ الوُجوهِ الَّذینَ نَزَلوا مِنَ السَّماءِ وهُم يُنادونَ: صَبراً آلَ الرَّسولِ! صَبراً! فَإِنَّكُم تُقتَلونَ عَلى أیدی أشرارِ النّاسِ. وهذِهِ الجَنَّةُ مُشتاقَةٌ إلَيكَ یا أبا عَبدِ اللّهِ!
سپس دیدم که آن مردان سپیدچهره از آسمان فرود آمدند و ندا در دادند: صبور باشید، خاندان پیامبر! صبور! شما به دست پلیدترینِ مردم کشته مى شوید. و این بهشت، مشتاق توست اى ابا عبد اللّه!
ثُمَّ تَقَدَّموا إلَيَّ فَعَزَّونی وقالوا: أبشِر یا أبَا الحَسَنِ! فَقَد أقَرَّ اللّهُ عَينَكَ بِابنِكَ الحُسینِ غَداً يَومَ يَقومُ النّاسُ لِرَبِّ العالَمینَ.
ص: 186
آن گاه، [آن مردان سپید روى] به سویم آمدند. پس مرا تسلیت دادند و گفتند: مژده باد تو را اى ابا الحسن! هر آینه، فردا که مردم نزد مالکِ مدبّر جهان ها به پا مى ایستند، خداوند، چشم تو را به فرزندت حسین خنک گردانَد.(1)
ثُمَّ إنِّي انتَبَهتُ؛ فَهذا ما رَأَيتُ، فَوَالَّذی نَفسُ عَلِيٍّ بِيَدِهِ! لَقَد حَدَّثَنِي الصّادِقُ المَصدوقُ أبُو القاسِمِ ((صلی الله علیه و آله و سلم)) أنّی سَأَرى هذِهِ الرُّؤیا بِعَينِها فی خُروجی إلى قِتالِ أهلِ البَغيِ عَلَينا.
سپس بیدار شدم. این بود آن خوابى که دیدم. سوگند به آن که جان علىّ در دست اوست، راست گوىِ تأییدشده - ابو القاسم - مرا خبر داد که عیناً همین خواب را هنگام بیرون شدنم براى نبرد با تجاوزگران به خودمان، خواهم دید.
وهذِهِ أرضُ كَربَلاءَ الَّذی يُدفَنُ فیهَا ابنِي الحُسَينُ وشیعَتُهُ وجَماعَةٌ مِن وُلدِ فاطِمَةَ بِنتِ مُحَمَّدٍ ((صلی الله علیه و آله و سلم)).و این، سرزمین کربلاء است که فرزندم حسین و پی روانش و دسته اى از فرزندان فاطمه، دختر محمّد ((صلی الله علیه و آله و سلم)) در آن دفن مى شوند.
و أنَّ هذِهِ البُقعَةَ المَعروفَةَ فی أهلِ السَّماواتِ تُذكَرُ بِأَرضِ كَربٍ و بَلاءٍ. ولَيُحشَرَنَّ مِنها قَومٌ يَدخُلونَ الجَنَّةَ بِلا حِسابٍ.(2)
ص: 187
و به راستی این مکان مشهور نزد آسمانیان، به نام سرزمین کرب و بلاء (اندوه و بلاء) یاد مى شود. و قطعاً و مسلّماً از این زمین، گروهى برانگیخته خواهند شد که بى محاسبه، داخل بهشت مى شوند.
- مِن كَلامٍ لامیرالمؤمنین (علیه السلام) فی شَأنِ الحَكَمَينِ وذَمِّ أهلِ الشّامِ -: جُفاةٌ طَغامٌ، وعَبیدٌ أقزامٌ، جُمِعوا مِن كُلِّ أوبٍ، وتُلُقِّطوا مِن كُلِّ شَوبٍ،
- برگرفته از گفتار امیرالمؤمنین (علیه السلام) در باب دو حَکَم و سرزنش شامیان - : [شامیان مردمى هستند] جفا پیشه و فرومایه و زیردستانى پست که از هر سو گرد آمده و از هر آمیخته اى برچیده شده اند،
مِمَّن يَنبَغی أن يُفَقَّهَ ويُؤَدَّبَ، ويُعَلَّمَ ويُدَرَّبَ، ويُوَلّى عَلَيهِ، ويُؤخَذَ عَلى يَدَيهِ.
از آن کسان اند که سزاوار است به ایشان احکام و آداب آموخته شود و تعلیم یابند و کارآزموده گردند و کسى بر ایشان سرپرستى یابد و دست شان گرفته شود.لَيسوا مِنَ المُهاجِرینَ وَالأَنصارِ، ولا مِنَ الَّذینَ تَبَوَّؤُوا الدّارَ وَالإِيمانَ.
آنان نه از مهاجران اند و نه از انصار، و نه از ایشان اند که در مدینه جاى داشتند و بر ایمان، استوار بودند.
ألا وإنَّ القَومَ اختاروا لِأَنفُسِهِم أقرَبَ القَومِ مِمّا يُحِبّونَ (1)، وإنَّكُمُ اختَرتُم لِأَنفُسِكُم أقرَبَ القَومِ مِمّا تَكرَهونَ!
ص: 188
هلا که شامیان براى خویش، کسى (عمرو بن عاص) را برگزیدند که براى دست یابى به آن چه دوست دارند، از همه شایسته تر است؛ و شما براى خود، کسى (ابو موسى اشعرى) را برگزیدید که براى رسیدن به آن چه دوست نمى دارید، از همه مناسب تر است!
وإنَّما عَهدُكُم بِعَبدِ اللّهِ بنِ قَيسٍ بِالأَمسِ يَقولُ: «إنَّها فِتنَةٌ، فَقَطِّعوا أوتارَكُم، وشیموا سُيوفَكُم». فَإِن کانَ صادِقا فَقَد أخطَأَ بِمَسیرِهِ غَيرَ مُستَكرَهٍ، وإن کانَ کاذِبا فَقَد لَزِمَتهُ التُّهَمَةُ.
شما به یاد دارید که دیروز عبد اللّه بن قیس (ابو موسى اشعرى) مى گفت: «این جنگ، فتنه است. پس زه هاى کمان خویش را ببُرید و شمشیرهای تان را در نیام کنید». اگر راست مى گفت، پس اشتباه کرد که آزادانه گام به این مسیر نهاد؛ و اگر ناراست مى گفت، همواره در معرض بى اعتمادى خواهد بود.
فَادفَعوا فی صَدرِ عَمرِو بنِ العاصِ بِعَبدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ، وخُذوا مَهَلَ الأَيّامِ، وحوطوا قَواصِيَ الإِسلامِ. أ لا تَرَونَ إلى بِلادِكُم تُغزى، وإلى صَفاتِكُم تُرمى؟(1)پس با عبد اللّه بن عبّاس [به سان سلاحى] بر سینۀ عمرو بن عاص بکوبید [و فتنه اش را دفع کنید] و از فرصت روزگار، بهره گیرید و سرزمین هاى دور دست اسلام را حراست کنید. آیا نمى بینید که شهرهاتان دست خوش جنگ است وبه تخته سنگ هاى هموارتان تیر مى افکنند؟
ص: 189
از نامۀ معاویه (علیه اللعن الدائم) به جناب محمّد بن ابى بکر رضوان الله تعالی علیه:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ. مِن مُعاوِيَةَ بنِ أبی سُفیانَ إلَى الزّاری عَلى أبیهِ مُحَمَّدِ ابنِ أبی بَكرٍ. سَلامٌ عَلى أهلِ طاعَةِ اللّهِ.
به نام خداوند کثیرالرحمة دائم الرحمة. از معاویه بن ابى سفیان به سرزنش گر پدر خویش، محمّد بن ابى بکر. درود بر اهل طاعت خدا.
أمّا بَعدُ؛ فَقَد أتانی كِتابُكَ، تَذكُرُ فیهِ مَا اللّهُ أهلُهُ فی قُدرَتِهِ وسُلطانِهِ، وما أصفى بِهِ نَبِيَّهُ، مَعَ كَلامٍ ألَّفتَهُ ووَضَعتَهُ، لِرَأيِكَ فیهِ تَضعیفٌ، ولِأَبیكَ فیهِ تَعنیفٌ!
امّا بعد؛ نامه ات به من رسید که در آن، آن چه را شایان قدرت و چیرگى خداست و نیز آن چه را که خداوند، پیامبرش را بدان برگزید، یاد کرده اى، هم راه گفتارى که خود پیوسته و بر نهاده بودى و در آن، هم از کم خردى ات نشان بود و هم از بدگویى به پدرت!
ذَكَرتَ حَقَّ ابنِ أبی طالِبٍ، وقَدیمَ سَوابِقِهِ وقَرابَتَهُ مِن نَبِيِّ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ، ونُصرَتَهُ لَهُ، ومُواساتَهُ إیّاهُ فی كُلِّ خَوفٍ وهَولٍ، وَاحتِجاجَكَ عَلَيَّ بِفَضلِ غَيرِكَ لا بِفَضلِكَ. فَأَحمَدُ إلها صَرَفَ الفَضلَ عَنكَ، وجَعَلَهُ لِغَيرِكَ.
از حقّ فرزند ابوطالب و پیشینۀ دیرین و خویشاوندى اش با پیامبر خدا - درود خدا بر او باد - و یارى رساندنش به او و هم دردى اش با او در هر بیم و هراس، یاد کرده اى. [بدین سان] با فضل کسى جز خود، با من احتجاج رانده اى. پس خداى را مى ستایم که فضل را از تو وا گردانْد و آن را به کسى جز تو بخشید.
ص: 190
وقَد كُنّا و أبوكَ مَعَنا فی حَياةٍ مِن نَبِيِّنا صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ نَرى حَقَّ ابنِ أبی طالِبٍ لازِما لَنا، وفَضلَهُ مُبَرِّزا عَلَينا.
ما و پدرت در روزگار پیامبرمان - درود خدا بر او باد - مى دیدیم که [پاس داشتنِ] حقّ فرزند ابوطالب در عهدۀ ما و فضلش براى ما آشکار است.
فَلَمَّا اختارَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وسَلَّمَ ما عِندَهُ، و أتَمَّ لَهُ ما وَعَدَهُ، و أظهَرَ دَعوَتَهُ، و أفلَجَ حُجَّتَهُ قَبَضَهُ اللّهُ إلَيهِ.
پس آن گاه که خداوند آن چه را نزدش بود، براى پیامبرش که درود و سلام خدا بر او باد برگزید و آن چه را به وى وعده کرده بود، کمال بخشید و دعوتش را آشکار نمود و حجّتش را چیرگى داد، او را به جوار خویش فرا برد.
فَكانَ أبوكَ و فاروقُهُ أوَّلَ مَنِ ابتَزَّهُ(1) و خالَفَهُ؛ عَلى ذلِكَ اتَّفَقا وَ اتَّسَقا.
پس پدر تو و فاروق وى (عمر) نخستین کسانى بودند که حقّ علىّ را ربودند و با او به مخالفت برخاستند و هر دو [نیز در این امر] هم دست و هم داستان شدند.
ثُمَّ دَعَواهُ إلى أنفُسِهِم؛ فَأَبطَأَ عَنهُما، وتَلَكَّأَ عَلَيهِما؛ فَهَمّا بِهِ الهُمومَ، و أرادا بِهِ العَظیمَ؛ فَبايَعَ وسَلَّمَ لَهُما، لا يُشرِكانِهِ فی أمرِهِما، ولا يُطلِعانِهِ عَلى سِرِّهِما، حَتّى قُبِضا وَانقَضى أمرُهُما.
سپس او را به سوى خود فرا خواندند؛ امّا وى [در بیعت] با آنان درنگ ورزید و از این کار طفره رفت. پس آن دو به رنجش افکندند و او را به سختى دچار ساختند. آن گاه وى نیز بیعت کرد و تسلیم ایشان شد، در حالى که آن دو، وى
ص: 191
را در کار خود مشارکت نمى دادند و از سرّ خویش آگاهش نمى کردند تا آن دم که در گذشتند و دوران شان سر آمد.
ثُمَّ قامَ بَعدَهُما ثالِثُهُما عُثمانُ بنُ عَفّانَ، يَهتَدی بِهَديِهِما، ويَسیرُ بِسیرَتِهِما، فَعِبتَهُ أنتَ وصاحِبُكَ، حَتّى طَمِعَ فیهِ الأَقاصی مِن أهلِ المَعاصی، وبَطَنتُما لَهُ و أظهَرتُما، وكَشَفتُما عَداوَتَكُما وغِلَّكُما، حَتّى بَلَغتُما مِنهُ مُناكُما.
سپس سومین ایشان، عثمان بن عفّان، [به خلافت] برخاست، به راه ایشان رفت و به روش آنان راه پیمود. امّا تو و رهبرت (علىّ) او را نکوهش کردید، چندان که دورافتادگان گنه پیشه در او طمع بردند و شما به توطئۀ پنهان و آشکار بر ضدّ او پرداختید و دشمنى و ناراستى تان را آشکارا نشان دادید، تا آن که به آرزوى خود در بارۀ او دست یافتید.
فَخُذْ حِذرَكَ يَابنَ أبی بَكرٍ! فَسَتَرى وَبالَ أمرِكَ. وقِس شِبرَكَ بِفِترِكَ تَقصُر عَن أن تُساوِيَ أو تُوازِيَ مَن يَزِنُ الجِبالَ حِلمُهُ، ولا تَلینُ عَلى قَسرٍ قَناتُهُ، ولا يُدرِكُ ذو مَدىً أناتَهُ.
اى پسر ابو بکر! به هوش باش که به زودى پیامدهاى تلخ کارت را خواهى دید. و پاى از گلیم خویش بیرون منه که تو کم تر از آنى که برابرى یا هم ترازى نمایى با کسى که صبرش، با کوه ها پیمانه مى گردد، نیزه اش با هیچ نیرویى خم نمى پذیرد، و هیچ شکیبایى به گرد حوصله اش نمى رسد.أبوک مَهَّدَ مِهادَهُ، وبَنى مُلكَهُ وشادَهُ، فَإِن يَكُن ما نَحنُ فیهِ صَوابا فَأَبوكَ أوَّلُهُ، وإن يَكُ جَورا فَأَبوكَ أسَسُهُ. ونَحنُ شُرَكاؤُهُ، وبِهَديِهِ أخَذنا، وبِفِعلِهِ اقتَدَينا.
پدرت بساطش را گسترانْد و حکومتش را بنیان نهاد و استوارش گرداند، پس اگر راهى که ما در آنیم، راست باشد، پدرت سرآمد آن است و اگر ناراست
ص: 192
باشد نیز، پدرت آن را بنیاد نهاده است و ما شریکان اوییم و راه وى را مى پوییم و به رفتار او اقتداء مى جوییم.
ولَولا ما سَبَقَنا إلَيهِ أبوكَ ما خالَفنَا ابنَ أبی طالِبٍ و أسلَمنا لَهُ، ولكِنّا رَأَينا أباكَ فَعَلَ ذلِكَ فَاحتَذَينا بِمِثالِهِ، وَاقتَدَينا بِفِعالِهِ.
اگر پدرت پیش از ما این راه را نپیموده بود، ما از فرزند ابوطالب سرپیچى نمى کردیم و تسلیم وى مى گشتیم. امّا ما دیدیم که پدرت چنین کرد و ما نیز به شیوۀ او راه پیمودیم و از رفتار او پیروى کردیم.
فَعِب أباكَ ما بَدا لَكَ أو دَع، وَالسَّلامُ عَلى مَن أنابَ، ورَجَعَ عَن غَوايَتِهِ و تابَ.(1)
پس در آن چه درست مى پندارى، پدرت را سرزنش کن، یا [اگر چنین نمى کنى، ما را] وا گذار. درود بر هر که باز گردد و از گم گشتى اش به راه آید و توبه کند.
ص: 193