سیر و سلوک: تقوا جلد 4

مشخصات کتاب

سرشناسه : مظاهری ، حسین ، ‫1312 -

عنوان و نام پديدآور : سیر و سلوک/ مظاهری.

مشخصات نشر : قم: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهراء (س) ‫، 1388 - 1402.

مشخصات ظاهری : 8 ‫ ج.

فروست : ‫شرح منازل هفتگانه‮ ‫؛ 1 ‫، 2 ‫، 3 ‫، 4 ، 5، 6 ‫، 7

مجموعه آثار حضرت آیت الله العظمی مظاهری؛ 17 ‫، 18 ‫، 21 ‫، 45 ‫، 52 ، 60، 61، 62. عرفان؛ 2 ‫، 3 ‫، 4 ‫، 5 ‫، 6 ، 7، 8، 9

شابک : ‫دوره ‫ 978-964-2985-17-3 : ؛ ‫22000 ریال ‫: ج.1 ‫ ‫ 978-964-2985-18-0 : ؛ ‫22000 ریال (ج.1، چاپ دوم) ؛ ‫15000 ریال ‫: ‫ج. 2 ‫ 978-964-2985-19-7 : ؛ ‫140000ریال ‫: ‫ج.3 ‫ 978-964-2985-53-1 : ؛ ‫30000 ریال ‫ ‫: ج.4 ‫ ‫: 978-964-2985-23-4 ؛ ‫120000 ریال ‫: ج.5 ‫: ‫ 978-964-2985-60-9 ؛ ‫480000 ریال ‫ : ‫ج.6 ‫ ‫: 978-964-2985-63-0 ؛ ج.7 ‫ ‫: 978-964-2985-64-7 ؛ ج.8 ‫ ‫: 978-964-2985-65-4

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

يادداشت : ج.1 (چاپ دوم: 1389).

يادداشت : ج.1 (چاپ پنجم: 1392).

يادداشت : ج.2 (چاپ پنجم: 1392).

يادداشت : ج. 3 (چاپ اول: 1389) (فیپا).

يادداشت : ج. 3 (چاپ سوم: 1402).

يادداشت : ‫ج.4 (چاپ اول: 1394).

يادداشت : ج.5 (چاپ اول: 1397).

يادداشت : ج.6 ( چاپ اول: 1401).

يادداشت : ج. 7 ( چاپ اول: 1402).

يادداشت : ج. 8( چاپ اول: 1402)(فیپا).

يادداشت : ج.6( چاپ دوم: 1402).

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج. 1. مقدمه: سلوک معنوی در پرتو نور قرآن و عترت علیهم السلام.- ج. 2. منزل اول: یقظه (بیداری).- ج. 3. منزل دوم: توبه.- ج.4. منزل سوم: تقوا.- ج.5. منزل چهارم: تخلیه (پیراستن).- ج.6. منزل پنجم: تحلیه (آراستن).- ج.7. منزل ششم: تجلیه.- ج.8. منزل هفتم: لقاء

موضوع : آداب طریقت

*Customs of the order

اخلاق اسلامی

Islamic ethics

رده بندی کنگره : ‫ ‮ BP289/6 ‫ /م63س9 1388

رده بندی دیویی : ‫ 297/84

شماره کتابشناسی ملی : 1680805

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

ص: 1

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

ص: 2

منزل چهارم: تخليه (پيراستن)

ص: 3

ص: 4

سير و سلوك؛ تخليه (پيراستن)

حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى»

مجموعه آثار: 52 عرفان/ 6

ناشر: مؤسسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام

نوبت چاپ: اوّل / 1397 چاپ و ليتوگرافى: اسوه

شمارگان: 1000 نسخه قيمت: 120000 ريال

شابك دوره: 3-17-2985-964-978 شابك ج 5:9-60-2985-964-978

تمام حقوق براى «مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام» محفوظ است.

مراكز توزيع: دفتر اصفهان: تلفن: 34493671-031 / كدپستى: 99581-81486

دفتر قم: تلفن: 37743595-025 / كدپستى: 17365-37156

آدرس اينترنتى: zahra.ir - www.al

ص: 5

ص: 6

فهرست مطالب

فصل اوّل: سرآغاز منزل تخليه

تعالى روحى انسان

حركت استكمالى

گذرى بر منازل سيروسلوك

معناى تخليه

جايگاه تخليه در سيروسلوك

قرآن، كتاب اخلاق و پيامبر، معلّم اخلاق

تأكيد مكرّر قرآن بر پاك سازى نفس

نگرشى اخلاقى به داستان قوم ثمود

ترسيم اخلاقى قرآن كريم

ص: 7

اهميّت جهاد با نفس در روايات

ضرورت عقلى پاك سازى نفس

فصل دوّم: پنج نكتۀ مقدماتى در تهذيب نفس

لزوم توجه به پنج نكتۀ مقدماتى در تهذيب نفس

1. توجه به اهميّت فراوان پاك سازى نفس

2. توجه به وجوب شرعى پاك سازى نفس

3. توجه به اينكه همه صفت رذيله داريم!

4. توجه به سختى مبارزه با صفات رذيله

5. توجه به تأثير فضل و رحمت الهى در خودسازى

فصل سوّم: راهكارهاى پاك سازى نفس

راهكار اوّل: توجه

راهكار دوّم: توبه

راهكار سوّم: تقوا

راهكار چهارم: عمل به قانون مراقبه

راهكار پنجم: تفكّر و تعقّل

راهكار ششم: سير در تاريخ

راهكار هفتم: اقدام عملى با مبارزۀ منفى

راهكار هشتم: رسوخ محبّت خداوند در عمق جان

راهكار نهم: بهره مندى از استاد

ويژگى هاى استاد اخلاق

استاد خصوصى ممنوع

راهكار دهم: دعا و توسّل

ص: 8

فصل چهارم: اهمّ رذائل اخلاقى، ريشه ها، پيامدها و راهكارهاى درمان

رذيلت اول: بى ثباتى

رذيلت دوم: شرك

رذيلت سوّم: غفلت

رذيلت چهارم: مكر و فريب و نيرنگ

رذيلت پنجم: بى تابى

رذيلت ششم: عجله

رذيلت هفتم: حسد

رذيلت هشتم: جهل

رذيلت نهم: غرور

رذيلت دهم: بدگمانى

رذيلت يازدهم: غضب

رذيلت دوازدهم: كينه

رذيله سيزدهم: تكبُّر

رذيلت چهاردهم: عُجْب

رذيلت پانزدهم: خود كم بينى

رذيلت شانزدهم: سنگ دلى

رذيلت هفدهم: اضطراب

رذيلت هجدهم: خودخواهى

رذيلت نوزدهم: دنيا دوستى

رذيلت بيستم: حرص

رذيلت بيست ويكم: طمع

رذيلت بيست ودوّم: بُخل

ص: 9

رذيلت بيست وسوّم: لجاجت

رذيلت بيست وچهارم: كوتاهى در تحصيل فضائل

رذيلت بيست وپنجم: رياست دوستى

رذيلت بيست وششم: مسئوليّت گريزى

رذيلت بيست وهفتم: بى وفائى و ناسپاسى

رذيلت بيست وهشتم: ساده لوحى

رذيلت بيست ونهم: ريا و خودنمائى

رذيلت سى ام: عادت به گناه

رذيلت سى ويكم: احساس بى نيازى از خداوند سبحان

رذيلت سى ودوّم: ناخشنودى از تقدير الهى

رذيلت سى وسوّم: اعتماد و تكيه بر غير خداوند متعال

رذيله سى وچهارم: فرومايگى و كوچكى نفس

رذيلت سى وپنجم: ناشكيبائى

رذيلت سى وششم: روى گردانى از دعا

رذيلت سى وهفتم: تمسُّك به طاغوت

رذيلت سى وهشتم: زياده خواهى در شهوت جنسى

رذيلت سى ونهم: بى ميلى و كوتاهى در امور جنسى

رذيلت چهلم: وسواس

ص: 10

ص: 11

ص: 12

ديباچه

كتاب پيش رو، دفتر چهارم از دفاتر «سيروسلوك»، با عنوان «تخليه» است كه به شرح چهارمين منزلِ سيروسلوك اختصاص دارد.

در ديباچۀ دفاتر قبلى، تبيين گرديد كه مجموعۀ «سيروسلوك»، حاصل درس گفتارهاى اخلاقى، عرفانى حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّه العالى» است و مشتمل بر يك مقدّمه و چند دفتر مى باشد.

پيش از اين، مقدمۀ مباحث سيروسلوك با عنوان «سلوك معنوى در پرتو نور قرآن و عترت عليهم السلام» و نيز دفتر اوّل كه مشتمل بر شرح و تبيين منزل اوّل از منازل هفت گانۀ سير و سلوك بود، با عنوان «يقظه» منتشر گرديد و در اختيار علاقه مندان قرار گرفت. سپس، دفتر دوّم كه دربرگيرندۀ شرح و تبيين منزل دوّم از منازل سيروسلوك بود، با عنوان «توبه» انتشار يافت كه حاوى مباحث مفصّلى پيرامون موضوع توبه و ناظر بر آيات متعدّد قرآن كريم و روايات شريف اهل بيت عليهم السلام بود.

پس از آن، دفتر سوّم از مجموعۀ اين دفاتر، براى شرح منزل سوّم سيروسلوك با عنوان «تقوا» به زيور طبع آراسته شد و در آن دفتر، موضوع ارزشمند تقوا مورد تحقيق و بررسى همه جانبه قرار گرفت. در واقع، آن اثر ارزشمند را مى توان «دائرة المعارف مختصر تقوا» ناميد.

ص: 13

در كتاب حاضر، مباحث كاربردى و مفيدى پيرامون منزل چهارم سيروسلوك، يعنى «تخليه» يا همان پاك سازى نفس از رذائل و پليدى ها تبيين گرديده است.

در فصل اوّل كتاب، به معنا و جايگاه تخليه در سيروسلوك پرداخته شده و سپس، پاك سازى نفس، در آيات نورانى قرآن كريم و در روايات شريف اهل بيت عليهم السلام و همچنين از نظر عقل و اجماع دانشمندان علوم اسلامى، بررسى گرديده است.

فصل دوّم، به بيان پنج نكتۀ مقدّماتى و قابل توجه، پيش از ورود به منزل تخليه، اختصاص يافته است. در اين فصل، توجّهات و نگرش هاى پيشينىِ پاك سازى نفس، تبيين مى گردد.

در فصل سوّم كتاب، راهكارهاى عملى و كاربردىِ تخليۀ نفس از صفات رذيله و كدورت هاى قلبى، تشريح گرديده است. در اين راستا، ده راهكار مفيد و مؤثر ارائه شده كه سالكان الى الله مى توانند با بهره گيرى از آن راهكارها، مسير پر فراز و نشيب منزل تخليه را براى خود هموار سازند.

فصل چهارم اين دفتر، حاوى تعريف و شرح فشرده اى از چهل صفت رذيله است. در اين فصل، ضمن تشريح ريشه ها و عوامل پديد آورندۀ اهمّ خصلت هاى ناپسند، به راهكارهاى رفع يا سركوب هر يك از چهل رذيلت اخلاقى نيز به صورت مختصر اشاره شده است.

ص: 14

امتياز مباحث و كتب اخلاقى، عرفانى آيت الله العظمى مظاهرى، آن است كه به شدّت متأثر از متن تعاليم قرآن كريم و عترت طاهره و مبتنى بر آراء و نظريّات آن دو ثقل گران بهاست. گرچه ايشان، دستورات و پيام هاى اخلاقى مندرج در آيات و روايات را ارشاد به حكم عقل مى دانند، امّا تأكيد فراوانى بر استفاده از اين دو درياى نورانى، به عنوان منابع منحصر بفرد و بى بديل در علوم دينى دارند.

در اين راستا، در آثار ايشان و از جمله در اين كتاب، به آثار و اقوال دانشمندان دانش اخلاق، چندان استناد نشده است. همچنين در كتاب حاضر، از نقل مطالبى كه پذيرش عرفى ندارند و نيز بيان داستان هاى عاميانه و خرافى و به خصوص حكايت هاى غيرمستند كه در برخى كتب اخلاقى، عرفانى متداول است، پرهيز شده و به بيان بعضى از حكايت هاى واقعى و مستند، به عنوان شاهد مطالب و براى الگوگيرى نسل جوان اكتفا شده است.

ويژگى ديگر اين كتاب، رعايت اختصار و فشرده گويى است. در اثر پيش رو، به بيان كليّات و رئوس مطالب بسنده شده و از بيان جزئيات و تفصيلات و نيز از تكرار شرح مباحثى كه در مجلّدات قبلى سيروسلوك گذشت، خوددارى گرديده است. علاقه مندان مى توانند براى دستيابى به جزئيات و تفصيلات مباحث، به ارجاع هايى كه در پى نوشت مطالب درج شده توجه كنند و نيز كتب ديگرى را كه حاوى تفصيلات آن موضوع است، مطالعه نمايند.

ص: 15

برخوردارى از بيانى روان و قابل فهم و عارى بودن از اصطلاحات پيچيدۀ علمى و عرفانى، از ديگر ويژگى هاى مباحث اخلاقى، عرفانى صاحب اين اثر است كه موجب مى گردد افراد گوناگون در سطوح مختلف، بتوانند از اين مباحث بهرۀ لازم را ببرند. به عبارت روشن تر، پويندگان طريق سير و سلوك كه اهل دقّت هاى علمى و تعمّق هاى نظرى هستند، مى توانند با مطالعه و عمل به اين كتاب، به لطف خداوند و مدد اولياى طاهرين او، به درجات والاى عرفانى دست يابند و افراد ديگر نيز مى توانند با برداشت هاى اخلاقى از محتويات كتاب، به قدر توان خود، در مسير معنويّت و سلوك إلى الله قرار گيرند.

در پايان از همۀ عزيزانى كه در آماده سازى، تنظيم و انتشار اين اثر ارزشمند نقش آفرينى كرده اند، تشكّر و قدردانى نموده و از خداوند متعال مسئلت مى كنيم توفيق تمسّك به قرآن كريم و عترت طاهره عليهم السلام و پيمودن مسير سلوك به سوى حق و عبور از منازل هفتگانۀ آن و نايل شدن به لقاى پروردگار متعال را به همگان عنايت فرمايد.

«انّه وليّ الهداية و التّوفيق»

مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام

ص: 16

فصل اول: سرآغاز منزل تخليه

اشاره

ص: 17

ص: 18

تعالى روحى انسان

پروردگار متعال، هنگام خلقت انسان به خودش آفرين گفت و فرمود:

(فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ )(1)

استفاده از اين لفظ در قرآن كريم منحصر بفرد است و در هيچ جاى ديگر و براى ساير موضوعات، خداوند به خودش دست مريزاد نگفته است. در واقع، چنين افتخار بى بديلى نصيب ساير موجودات و مخلوقات نشده است. به كاربردن انحصارى اين تعبير براى خلقت انسان، نشانۀ اهميّت فراوان آن و حاكى از ارزش و منزلت درّ بى همتا وگران بهاى وجود انسان است.

ص: 19


1- . المؤمنون، 14: «آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.»

حال بايد ببينيم خداوند تعالى دربارۀ خلقت چه موجودى فرموده است: (فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ ) به عبارت ديگر، آيا حق تعالى براى آفرينش يك موجود دوپا كه سر و گردن و دو دست دارد و مانند حيوانات از غرايز و تمايلات برخوردار است، خود را تحسين فرموده يا سرّ مطلب چيز ديگرى است ؟

در اينجا لازم است يادآورى كنيم كه انسان، موجودى دو بعدى، مركّب از بعد جسمى و بعد روحى است. بعد جسمى يا بعد حيوانى همين ظاهر انسان است كه از غرايز و تمايلات حيوانى برخوردار است. بعد روحى يا بعد انسانى، متشكّل از عقل، وجدان اخلاقى و فطرت است. خلاصه اينكه، انسان مشتمل بر جسم و روح است و از اين جهت متمايز از ساير مخلوقات مى باشد، زيرا هيچ مخلوق ديگرى از اين تركيب شگفت آور برخوردار نيست.

با اين اوصاف، آيا پروردگار متعال براى آفرينش جسم انسان به خود آفرين گفته يا خلقت روح را مدّ نظر داشته است ؟

از آيات قبلى و نيز ظاهر اين آيۀ شريفه استفاده مى شود كه خداى تعالى پس از تكميل خلقت جسم انسان، به خودش بارك الله گفته است:

(ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبٰارَكَ اَللّٰهُ أَحْسَنُ اَلْخٰالِقِينَ )(1)

شمارى از مفسّرين نيز فرموده اند: وقتى انسان پديد آمد، از نظر صورت، نيكوترينِ صورت ها بود و ظاهرى به اين زيبايى در عالم هستى و در دستگاه

ص: 20


1- . المؤمنون، 14: «آنگاه [جنين را در] آفرينشى ديگر پديد آورديم. آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.»

خلقت وجود نداشت؛ از اين جهت خداوند براى آن آفرينش احسن، به خود آفرين گفت و خويشتن را احسنِ خالقين ناميد.

امّا بايد دانست كه جسم انسان، با همۀ محاسن ظاهرى اش، به تنهايى نمى تواند شايستۀ چنين تكريمى باشد. در واقع، سرّ مطلب و اصل قضيّه بالاتر از اين حرف ها است. پس بايد منظور از انسان، در آيۀ شريفه، بعد روحى انسان يا همان روح وى باشد.

اكنون بايد ببينيم روح چيست و چه خصوصياتى دارد كه ذات بارى تعالى براى آفرينش آن خود را احسن خالقين معرفى كرده و به خود احسنت گفته است ؟ پيرامون روح و بعد روحى انسان سخن فراوان گفته شده است. در آيات قرآن كريم، روايات معصومين عليهم السلام و نيز در كلام اهل معرفت و به خصوص در آثار فلاسفه، مطالب فراوانى در خصوص روح انسان يافت مى شود؛ اما جالب است كه احدى نمى داند روح چيست و هيچ كس نمى تواند ماهيّت آن را درك كند؛ به جز خداوند و اهل بيت عليهم السلام كه علمشان وابسته به علم خداوند است.

هرچه صحبت و اظهار نظر راجع به روح شده، دربارۀ آثار و نتايج آن است، ولى ماهيّت و چيستى روح براى همه مبهم است. حتى خداوند سبحان در قرآن كريم آن را مبهم گذاشته و نخواسته است كه در اين باره سخنى گفته شود:

ص: 21

(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي)(1)

آنجه براى ما معلوم است، اينكه انسان علاوه بر جسم و بعد جسمى، برخوردار از روح و بعد روحى است.

از سوى ديگر مى دانيم كه از نظر قرآن كريم، انسان همواره در حركت به سوى پروردگار هستى است:

(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ )(2)

بايد دانست كه بعد جسمى، به تنهايى، قابليّت آن حركت معنوى و ملكوتى را ندارد؛ چراكه اين استعداد و توانايى به روح انسان سپرده شده است. در واقع، مسير اين حركت صعودى، توسط روح و بعد روحى انسان قابل طى شدن است و بعد جسمى به عنوان يك مركب، ابزارِ بعد روحى براى حركت نامتناهى است.

از آنجا كه بعد روحى انسان براى موفقيّت در اين سير صعودى، موانعى همچون شياطين درون و شياطين برون در پيش رو دارد، براى حركت ناچار است در برابر آن موانع، مقاومت و ايستادگى نمايد؛ پس در مسير حركت استكمالى نياز به كمك و امداد خواهد داشت.

خداوند تعالى در درون انسان سه پيامبر عظيم الشّأن، براى يارى و تقويت روح نهاده است. اين سه پيامبر، فطرت، وجدان اخلاقى و عقل هستند و كاركرد

ص: 22


1- . الإسراء، 85: «و در باره روح از تو مى پرسند، بگو: «روح از [سنخ] فرمان پروردگار من است.»
2- . الانشقاق، 6: «اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد.»

آن ها تقويت روح براى عروج و تعالى و رسانيدن انسان به مافوق تجرّد است.

آن ذات بى همتا براى تعالى روح و عروج بعد ملكوتى انسان، به اين اندازه اكتفا نكرده و افزون بر پيامبران درونى، صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بيرونى و اوصيا و نايبان ايشان را براى نصرت و ياورى روح فرستاده است.

همۀ اين پيامبرها براى پرورش و تعالى روح نازل شده اند و مأموريت آن ها، رسانيدن انسان به جايگاه حقيقى او نزد پروردگار متعال و يارى وى در سير در ملكوت تا نيل به مقام لقاى الهى است.

حركت استكمالى

تا اينجا فهميديم كه خداوند متعال هنگام خلقت انسان، يعنى پس از تكميل مراحل خلقت جسمى و دميدن روح در كالبد آن، به خودش آفرين گفته است. همچنين دانستيم كه روح، قدرت استكمال و پيشرفت معنوى دارد و مى تواند به خدا برسد و تا خدا، خدايى مى كند، به حركت معنوى و صعود خود ادامه دهد.

اكنون نوبت آن است كه بدانيم حركت استكمالى چيست و چه ماهيّتى دارد؟ در پاسخ بايد بگوييم احدى نمى داند حركت استكمالى چيست تا اينكه به آن حركت برسد و آن را درك نمايد. اگر كسى به آن رسيد، مى يابد كه در مقام قرب خدا سير مى كند.

ص: 23

شايد بتوان گفت: حركت استكمالى رسيدن به مقام قرب است. خداوند غير متناهى است، مقام قرب نيز غير متناهى است. سالك در اين استكمال و در اين حركت نامتناهى، در هر لحظه سير جديدى دارد كه براى او از بهشت و آنچه در بهشت است، مفيدتر و ارزشمندتر خواهد بود. يعنى به جايگاهى مى رسد كه بهشت برايش كوچك است. به قول اهل دل، بهشت، نيمۀ تجرّد است و عارف واصل، به مقام و مرتبه اى بيش از اين حرف ها مى انديشد و به دنبال درجات رفيع تر و والاتر است.

مرحوم ديلمى رحمه الله(1) در كتاب ارشادالقلوب(2) روايت عجيبى نقل مى كند. در آن روايت گفته شده است كه در قيامت و در وقتى كه اهل بهشت به بهشت و اهل جهنّم به جهنم مى روند، بهشت و بهشتيان، يعنى حورالعين ها، يعنى باغ هاى طيّب و طاهر، يعنى آب هاى (تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ)(3) از بعضى بندگان كه وارد بهشت شده اند، شكايت مى كنند و مى گويند: خدايا! تو ما را براى او خلق كرده اى، اما او هيچ توجهى به ما ندارد. پروردگار عالم جواب بهشت و نعمت هاى بهشتى را مى دهد كه بگذاريد بنده ام كه منغمر در عالم وحدت است، از اين عالم لذت ببرد. بعد خطاب مى شود كه لذت او نگاه كردن او به من و نگاه كردن من به اوست و در هر نگاهى، از نظر روحى استكمال مى يابد.

ص: 24


1- . حسن بن محمد ديلمى، از فقها، محدثين و عارفان شيعى قرن هشتم هجرى، صاحب آثارى همچون مواعظ ديلمى، ارشاد القلوب و اعلام الدين فى صفات المومنين.
2- . «إرشادُ القُلوب إلى الصّواب المُنجى من عَمَل به مِن أليم العِقاب»، اثر حسن بن محمد ديلمى، كتابى اخلاقى، حاوى مواعظ ارزشمند قرآن و عترت و فضائل اهل بيت عليهم السلام است.
3- . البقره، 25: «باغ هايى خواهد بود كه از زير [درختان] آنها جوى ها روان است.»

در اين روايت بيان شگفت انگيزى هست كه خداوند تعالى به عمّال بهشتى مى فرمايد: من روزى هفتاد مرتبه به آن بندگان كه از خواص هستند، نظر مى افكنم و با ايشان سخن مى گويم و در هر نظرى، ملك آن ها و سعۀ وجودى آن ها هفتاد برابر مى شود. وقتى اهل بهشت از خوردن و آشاميدن لذّت مى برند، آن ها از مكالمه با من و ذكر من و حديث من لذّت مى برند. در واقع، طعام و شراب آنان كه بالاترين لذّت را از آن مى برند، گفتگو با حق تعالى و توجّه كامل به اوست و به نعمت هاى بهشتى كه براى آن ها فراهم شده است، هيچ توجّهى ندارند.(1)

معلوم است كه در چنين جايگاهى، بهشت براى انسان كوچك است.

ص: 25


1- . ارشادالقلوب، ج 1، ص 200.

گذرى بر منازل سيروسلوك

گفتيم كه از نظر قرآن كريم، انسان همواره در حركت به سوى پروردگار هستى است:

(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ )(1)

در اين راه پر فراز و نشيب، سه سير كلّى وجود دارد كه عبارتند از: «سير من الخلق الى الحق»، «سير من الحق فى الحق» و «سير من الحق الى الخلق».

سيرِ اوّلِ حركتِ عرفانى انسان، سير به سوى خداوند متعال است و اين سير، داراى هفت منزل مى باشد. در واقع مى توان گفت سيروسلوك داراى سه منزل كلّى است كه منزل اوّل آن، خود، شامل هفت منزل است. منازل بعدى كه مربوط به «سير من الحق فى الحق» و «سير من الحق الى الخلق» مى باشد، پس از لقاء كه منزل هفتم از سير اوّل است، طى خواهد شد.

منازل هفت گانه عبارتند از:

منزل اوّل: يقظه؛ «يقظه»، به معناى بيدارى است و موجب آگاهى و تنبّه سالك مى شود. اين منزل اهل معرفت را به توجّه و هوشيارى وامى دارد و از طريق مداومت بر ذكر و تفكّر و مراقبت، دائم التوجّه مى كند.

منزل دوّم: توبه؛ در اين منزل، بايد براى سالك حالت پشيمانى در مقابل خداوند پيدا شود و بفهمد كه نياز به يك شستشوى باطنى دارد.

ص: 26


1- . الانشقاق، 6: «اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد.»

منزل سوّم: تقوا؛ بعد از توبه و پاك شدن سالك از گناه، در منزل سوّم روح خشيت و خداترسى در عمق جان او حاكم خواهد شد.

منزل چهارم: تخليه؛ سالك در اين منزل رذائلى مانند حسادت، خودخواهى، تكبّر، دنياگرايى و رياست طلبى را از وجود خود پاك مى نمايد.

منزل پنجم: تحليه؛ پس از ريشه كن كردن رذيلت ها، مملكت دل سالك، به زيور شجرۀ طيبۀ فضائل اخلاقى آراسته مى شود و به مرور زمان درخت فضائل را در وجود خويش بارور مى كند، به گونه اى كه خودش و ديگران از ميوۀ اين درخت، بهره مند مى شوند.

منزل ششم: تجليه؛ در منزل ششم نور خدا در وجود سالك جلوه گر مى شود.

منزل هفتم: لقاء؛ كه قرآن كريم، بيست و يك مرتبه از آن نام برده است. از جمله مى فرمايد:

(فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صٰالِحاً وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)(1)

به اين معنا كه هيچ كسى و هيچ چيزى جز خداوند سبحان در دل او نيست.

نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار *** چه كنم چيز دگر ياد نداد استادم

و اين است معناى:

(وَ لاٰ يُشْرِكْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)

ص: 27


1- . الكهف، 110: «پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد، و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.»

در منزل هفتم، سالك به نقطه اى مى رسد كه درك مى كند عالم محضر خداست و خود را در محضر خداوند سبحان مى يابد؛ لذا حركت استكمالى او پايان نمى پذيرد، بلكه به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام، تازه به اوّل راه رسيده است. يعنى منزل لقاء كه به ظاهر منزل آخر سيروسلوك است، خود، سرآغاز يك حركت نامتناهى و رو به كمال است و تا خدا، خدايى مى كند، حركت و استكمال انسان ادامه خواهد داشت و به صورت مداوم در قرب خدا و رو به عبوديّت سير مى كند و هيچ گاه به انتها نمى رسد. در اين حركت، توقف ممنوع است و هرچه بالاتر مى رود، استكمال او و لذّتى كه از آن استكمال مى برد، فزون تر مى گردد؛ به گونه اى كه قدم هاى قبل كه از صفر شروع كرده تا به آنجا رسيده، همه در مقابل آن حركت صفر است.

معناى تخليه

در جان آدمى، آمادگى و استعداد رشد همۀ رذيلت ها و فضيلت هاى اخلاقى وجود دارد. به بيان ديگر، انواع صفات زشت و زيبا، در كُمون و ناپيداى نفس انسان، قابليّت رشد و نهادينه شدن را دارد.

تخليه، به معناى خالى كردن و تزكيۀ نفس، از صفات رذيله و از جاكندن ريشۀ درخت رذالت و صفات ناپسند از دل است. اين مقام، دل را براى غرس و كاشتن درخت فضائل و نيكى ها به جاى رذائل، آماده مى سازد و راه را براى رسيدن انسان به منزل تحليه هموار مى نمايد.

ص: 28

در واقع، هرگاه درخت رذالت از دل انسان ريشه كن گردد، شجرۀ طيّبۀ قرآن به جاى آن مى نشيند كه هم صاحب دل و هم ديگران از ميوۀ شيرين آن بهره مند خواهند شد. يعنى ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد. قرآن كريم مى فرمايد:

(أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي اَلسَّمٰاءِ ، تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا(1)

تخليه، عبارت از اعراض از هر چيزى است كه بنده را از حق تعالى محجوب و دور كرده، او را از سير الى الله و حركت به سوى خدا باز مى دارد.

نفس انسان در اثر توجه به دنيا و امور مادى و غفلت از ارزش هاى معنوى، كدورت و زنگار مى گيرد. اين كدورت ها يا ظلمت ها و تاريكى هاى دل، همان صفات رذيله هستند كه اگر در دل رسوخ كنند و زدوده نشوند، هويت انسان را از او مى گيرند و با غلبۀ بعد مادى بر بعد معنوى، صفات حيوانى را در وى بروز مى دهند و به وى هويت حيوانى مى بخشند. چنين كسى به جاى پرواز در ملكوت و سير در قرب الهى، به صورت يك حيوان و حتى پست تر از آن، تجسّم مى يابد و كارهاى ناشايست حيوانى از او سر مى زند.

قرآن كريم مى فرمايد:

ص: 29


1- . ابراهيم، 24 و 25: «آيا نديدى خدا چگونه مَثَل زده: سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است ؟ ميوه اش را هر دم به اذن پروردگارش مى دهد. و خدا مَثَلها را براى مردم مى زند، شايد كه آنان پند گيرند.»

(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ )(1)

در مقام تخليه، اين زنگارها و كدورت ها از دل زدوده مى شود و دل، براى پذيرايى از فضيلت ها و صفات نيكوى انسانى، پاك و پاكيزه مى گردد.

مولوى پس از بيان يك قصۀ طولانى مى گويد:

زد برين صافى شده ديوارها *** عكس آن تصوير و آن كردارها

هر چه آنجا ديد اينجا به نمود *** ديده را از ديده خانه مى ربود

در واقع، تخليه به معناى زدودن زنگارها، كدورت ها و صفات رذيله از دل و مهيّا ساختن دل براى جذب و انعكاس فضائل و نيكى هاست. تا وقتى درون آدمى پاك، صاف و صيقلى و آينه وار نشود، نمى توان جلوۀ زيباى صفات نيكوى انسانى و فضائل اخلاقى را در آن ديد.

جايگاه تخليه در سيروسلوك

حركت به سوى خدا و طى كردن منازل و مراتب سيروسلوك، دل پاك مى خواهد؛ دلى كه از آلودگى ها و كدورت ها، تهى، و از رذائل نفسانى و پليدى هاى درونى، پالوده باشد. اين مقام، در منزل «تخليه» به دست مى آيد. در

ص: 30


1- . الأعراف، 179: «به يقين، گروه زيادى از انس و جن را براى دوزخ آفريديم؛ آنها دل هايى دارند كه با آن نمى فهمند و چشمانى كه با آن نمى بينند و گوش هايى كه با آن نمى شنوند. آنها همچون چهارپايانند؛ بلكه گمراه تر! اينان همان غافلانند.»

اين مرتبه، نفس انسان صيقل داده مى شود و عمق جان آدمى، صاف و ساده و پاك و پاكيزه شده، به مثابۀ شيشۀ دربسته اى كه آلودگى ها در آن نفوذ نمى كند، در درياى متلاطم سلوك الى الله به حركت و صعود خود ادامه خواهد داد.

در آموزه هاى اخلاقى، مراد از اخلاق، صفات اخلاقى يا همان فضائل و رذائل است و منظور از اخلاقيات، رفتارها و اعمال اخلاقى است.

در اين راستا لازم است بدانيم كه اخلاق، معدن و سرچشمۀ اخلاقيّات است، يعنى به فرمودۀ قرآن كريم، هركس بر حسب ذات و طبيعت خود عمل مى كند:

(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ )(1)

از كوزه همان برون تراود كه در اوست.

در واقع، صفات اخلاقى، ريشه و هويّت انسان را تشكيل مى دهد و اعمال و رفتارهاى اخلاقى، شاخ و برگ و ميوه اى است كه از آن ريشه حاصل مى گردد.

از آنچه بيان شد، اهميّت منزل تخليه در سيروسلوك، قدرى روشن تر مى گردد.

پيش تر و در منزل تقوا از منازل سيروسلوك، بيان شد كه حركت به سوى خداوند تعالى و قدم نهادن در وادى عرفان و سيروسلوك، بدون تقوا، يعنى بدون پايبندى عملى به قوانين دينى و اخلاقى، امكان ندارد؛ موفقيّت در پيمودن اين راه نورانى، به طور مستقيم به انجام واجبات و ترك محرّمات و به تعبير دقيق تر، به انجام اعمال نيكو و شايسته و نيز پرهيز از رفتار زشت و ناپسند، وابسته است.

ص: 31


1- . الاسراء، 84: «بگو: «هر كس بر حسب ساختار [روانى و بدنى] خود عمل مى كند.»

اكنون فهميديم كه تخليۀ عمق جان از صفات زشت و پليد، در جلوگيرى از بروز اعمال زشت و رفتارهاى ناشايست، تأثير مستقيم دارد. به عبارت ديگر، تخليه، مانع بى تقوايى است و آنچه سالك در منزل تقوا كسب كرده، در منزل تخليه، به صورت ريشه اى و ذاتى، در عمق جان وى ثبت مى گردد.

پس، منزل تخليه، از يك سو، عامل مهمّ پايدارى، ماندگارى و تثبيت مقام تقوا و حافظ تقواى انسان است و از سوى ديگر، دل را پاكيزه و صيقلى كرده، از اغيار تهى مى سازد و براى نيل آدمى به منازل نورانى بعدى آماده مى نمايد.

قرآن، كتاب اخلاق و پيامبر، معلّم اخلاق

دربارۀ قرآن كريم و اينكه قرآن چه كتابى است، سخنان فراوانى بيان شده و نظرات مختلفى از سوى دانشمندان اسلامى و غير اسلامى ارائه گرديده است.

صرف نظر از آن سخنان و نظرات، به طور كلى بايد دانست كه همه چيز در قرآن هست. قرآن كريم در اين خصوص مى فرمايد:

(مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْ ءٍ )(1)

(وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ )(2)

(تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ ءٍ (3)

ص: 32


1- . الانعام، 38: «ما هيچ چيزى را در كتاب [لوح محفوظ] فروگذار نكرده ايم.»
2- . الانعام، 59: «و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است.»
3- . النحل، 89: «روشنگر هر چيزى است.»

به قول حاجى سبزوارى رحمه الله(1): قرآن، كپيۀ عالم وجود است. حضرت امام رحمه الله در كلامى برتر و دقيق تر مى فرمودند: خداوند متعال در ازل تجلّى ذاتى كرد، با همۀ اسماء و صفات، حتى اسماء و صفات مستأثره، قرآن شريف موجود شد و تجلّى ديگرى با همين وصف كرد، اهل بيت عليهم السلام موجود شدند.

قابل توجه اينكه، اگرچه همه چيز در قرآن هست و به عبارت ديگر، قرآن حاوى همۀ علوم است، امّا كتاب اختصاصى هيچ علمى از علوم رايج نيست. يعنى مثلاً قرآن كريم راجع به علوم طبيعى آيات فراوانى دارد، ولى در عين حال كتاب علوم طبيعى نيست. به همين ترتيب، قرآن كتاب فقه، فلسفه، كلام، نجوم، طب و حتى كتاب عرفان هم نيست. پس قرآن چه كتابى است ؟ در يك كلام بايد گفت: قرآن كتاب اخلاق است؛ آن هم نه اخلاق علمى، بلكه قرآن، كتاب اخلاق عملى است.

در سراسر قرآن، هر موضوعى مطرح شده، پيرامون آن موضوع، آيه يا جمله اى با رنگ اخلاق بيان گرديده است. به عبارت ديگر نمى توان يكى از معارف اسلامى يا يك مطلب علمى، فلسفى، عرفانى، حقوقى و نظاير آن را در قرآن يافت كه قبل يا بعدش، رنگ اخلاقى به آن نخورده باشد. از اين جهت مى توانيم ادعا كنيم در قرآن كريم آيه اى كه مربوط به خودسازى نباشد، پيدا نمى شود.

ص: 33


1- . ملاهادى سبزوارى (1212-1289 هجرى قمرى) حكيم، عارف و فيلسوف قرن سيزدهم و شارح فلسفۀ صدرائى.

پس قرآن، در يك كلام، كتاب اخلاق است. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيز معلّم اخلاق و معلّم پرورش و آموزش بشريّت است و مأموريّت دارد كه با بهره گيرى از قرآن، آدميان را به مقام آدميّت برساند.

قرآن كريم در آيه اى كه مفهوم آن در آيات ديگر نيز تكرار شده، مى فرمايد:

(هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ )(1)

از منظر قرآن كريم، پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله وسلم معلّم اخلاق بشريت است و رسالت آن نبىّ مكرّم، ابتدا آدم سازى و بعد عالِم سازى است. چنان كه خود ايشان مى فرمايند:

«إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ »(2)آن حضرت، هدف از بعثت و در واقع، اساس و غايت بعثت خود را تتميم مكارم اخلاق مى دانند كه همان آدم سازى است؛ به تعبير ديگر، ايشان مى فرمايند: من مبعوث شدم، براى اينكه درخت رذالت را از دل آدميان ريشه كن كنم و به جاى آن درخت فضيلت غرس نمايم.

يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از جانب خداوند آمده، با معجزه هم آمده، معجزه اش هم قرآن است، آن قرآنى كه سراسر حكمت است. براى چه آمده ؟ آمده است براى اينكه آدم بسازد. از سوى ديگر، مى دانيم كه بعثت همۀ انبياى سلف، مقدمۀ بعثت نبىّ اكرم صلى الله عليه وآله وسلم بوده است.

ص: 34


1- . الجمعه، 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد.»
2- . بحار الأنوار، ج 68، ص 382.

پس اگر از ما بپرسند، بعثت همۀ انبياء، يعنى صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و آمدن بيش از صد و چهارده دين و نبىّ تشريعى، به چه منظور بوده است ؟ بايد بگوييم: براى پاك سازى نفس، براى اينكه به انسان سلامت نفس بدهند؛ صفات رذيله و عادت هاى زشت را از بين ببرند و صفات نيكوى انسانى و عادت هاى پسنديده جايگزين آن بنمايند.

تاريخ صدر اسلام، حاكى از موفقيت پيامبر عظيم الشّأن صلى الله عليه وآله وسلم در امر خطير رسانيدن انسان ها به مقام آدميت است. البته در آن دوران، افرادى نتوانسته اند هم پاى ساير مسلمان ها به مقامات والاى انسانى نائل آيند، كه معلوم است اين خذلان، ناشى از بى لياقتى خود آنان مى باشد.

تأكيد مكرّر قرآن بر پاك سازى نفس

آيات فراوانى از قرآن كريم، به صورت مستقيم يا با اشاره، بر ضرورت تزكيه و پاك سازى نفس تأكيد مى فرمايد. در ميان آن آيات نورانى، آيات بيّنات سورۀ شمس، از نظر تأكيد بر ضرورت تهذيب نفس، منحصربه فرد است.

قرآن كريم در سورۀ شمس، پس از يازده قسم كه همگى نشانۀ تأكيدند و بعد از چندين تأكيد ديگر، مى فرمايد:

(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا)(1)

ص: 35


1- . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»

اين آيات، در مجموع با حدود هفده تأكيد مى فرمايد: سعادت و رستگارى فقط و فقط از آنِ كسى است كه توانسته درخت رذالت را از دل بكند؛ و شقاوت و نگون بختى از آنِ كسى است كه صفت رذيله اى بر دلش حكم فرما باشد.

علّت آن همه تأكيد اين است كه صفات رذيله، مهم ترين مانع پيشرفت اخلاقى و تربيتى انسان ها به شمار مى رود. رذائلى همچون خودخواهى، غرور، حسادت، ريا، دنياگرايى، تكبّر، حرص و بخل، در وجود آدمى اجازۀ تخلّق وى به اخلاق الهى و نيل به مقام آدميت را نمى دهد و او را به عناد، لجاجت و ايستادگى در مقابل حق وادار مى سازد؛ كه در نهايت مانع رستگارى و حسن عاقبت وى خواهد شد. اگر كسى بخواهد به تربيت مورد نظر قرآن كريم و عترت طاهره عليهم السلام دست يابد، چاره اى جز ريشه كن كردن رذائل اخلاقى و جايگزين نمودن فضائل اخلاقى به جاى آن ها ندارد.

نگرشى اخلاقى به داستان قوم ثمود

قرآن كريم در سورۀ شمس پس از آن همه تأكيد بر تزكيه، با بيان داستان قوم ثمود و سرنوشت عبرت آموز آن ها، به صورت تلويحى دليل به كارگيرى آن تأكيدات منحصر بفرد را بيان مى فرمايد.

قوم ثمود از حضرت صالح عليه السلام كه پيامبرشان بود، معجزه خواستند. به او گفتند: اگر خواستار ايمان آوردن ما هستى، بايد از خداى خود بخواهى كه شترى همراه با بچه اش از دل كوه بيرون بيايد. خداوند سبحان درخواست آن ها را اجابت فرمود.

ص: 36

آنان نه تنها بعد از ديدن آن معجزه، به خداوند ايمان نياوردند، بلكه اقدام به كشتن شتر نمودند و از فرجام و عاقبت سوء عمل زشت خويش هم نترسيدند.

(كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰاهٰا، إِذِ اِنْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا، فَقٰالَ لَهُمْ رَسُولُ اَللّٰهِ نٰاقَةَ اَللّٰهِ وَ سُقْيٰاهٰا، فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهٰا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّٰاهٰا، وَ لاٰ يَخٰافُ عُقْبٰاهٰا)(1)

علت شقاوت آن قوم و نيز عامل سختى و قساوت دل آن ها، رسوخ صفات رذيله در دلشان بود. در واقع، آنان، درخت رذالت و پستى را از درون خود ريشه كن نكرده بودند و صفات ناپسندى همچون لجاجت، تكبّر و خودخواهى در عمق جانشان رخنه كرده بود.

از اين رو به هدايت دلسوزانۀ پيامبر خويش توجه نكردند و معجزۀ الهى را با بى رحمى كشتند. در نتيجه، به سرنوشت عبرت انگيزى دچار گشتند؛ افراد آن قوم، در دنيا با خاك يكسان شده، از همان موقع به جهنّم سوزان وارد و به عذابى سخت و دردناك گرفتار آمدند؛ عذابى كه تا ابد گريبان گير آن ها خواهد بود.

سرنوشت شوم آن قوم، ناشى از صفات رذيله بود و به همين جهت

ص: 37


1- . الشمس، 11 تا 15: «[قوم] ثمود به سبب طغيان خود به تكذيب پرداختند. آن گاه كه شقى ترينشان بر [پا] خاست. پس فرستاده خدا به آنان گفت: «زنهار! ماده شتر خدا و [نوبت] آب خوردنش را [حرمت نهيد]». و [لى] دروغزنش خواندند و آن [ماده شتر] را پى كردند، و پروردگارشان به [سزاى] گناهشان بر سرشان عذاب آورد و آنان را با خاك يكسان كرد. و از پيامدِ كار خويش، بيمى به خود راه نداد.»

قرآن كريم بر اهتمام آدميان به اخلاق، تزكيه و تهذيب نفس، تأكيد مى فرمايد.

در واقع، خداوند متعال با بيان اين آيات و قصّه هاى آموزنده، به بندگان هشدار مى دهد كه تا دير نشده، به فكر ريشه كن كردن صفات رذيله باشند و خود را از زندان نفس و زنگار و كدورت هاى آن برهانند. آرى پروردگار رحمان و رحيم از سر لطف و دلسوزى و از روى محبّت شديدى كه به مخلوقات خويش دارد، براى آنان زنگ خطر را به صدا در مى آورد و مى فرمايد: رذائل اخلاقى، شما را در دنيا و آخرت شقاوت مند مى سازد و عاقبت شوم و سختى براى شما رقم خواهد زد.

ترسيم اخلاقى قرآن كريم

قرآن كريم در يك ترسيم اخلاقى، بندگان را به دو قسم منقسم مى كند؛ يك قسم از مردم كسانى هستند كه دل پاك و بى آلايش دارند و نفس آنان عارى از پليدى، رذالت و آلودگى است. در نتيجه زيربار حق و حقيقت مى روند. اين افراد وقتى نداى دعوت اسلام عزيز را مى شنوند، يعنى هنگامى كه حق را درك مى نمايند، گريۀ شوق مى كنند و با شادى، حق را مى پذيرند:

(وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاكْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِينَ )(1)

ص: 38


1- . المائده، 83: «و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده، بشنوند، مى بينى بر اثر آن حقيقتى كه شناخته اند، اشك از چشمهايشان سرازير مى شود. مى گويند: پروردگارا، ما ايمان آورده ايم پس ما را در زمره گواهان بنويس.»

قسم دوّم، طبق آيات ديگر، به جايگاهى مى رسند كه حق را مى بينند و آن را به خوبى درك مى كنند، امّا زير بار حق و حقيقت نمى روند. حتى به خداوند مى گويند: ما نمى توانيم زير بار حق برويم، پس سنگى از آسمان فرو فرست كه ما را نابود سازد يا ما را دچار عذاب كن كه حق را و انتشار آن را نبينيم:

(وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ )(1)

از اين دست افراد لجوج، در تاريخ فراوان يافت مى شود. به عنوان نمونه، مى توان يكى از مسلمان هاى صدر اسلام را مثال زد كه نتوانست حقيقتِ ولايتِ اميرالمومنين عليه السلام را ببيند و زير بار حق نرفت. او پس از واقعۀ غدير خم و بعد از بيعت عمومى مسلمين با حضرت على عليه السلام، به نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم آمد و گفت: يا رسول الله! اين كار از خودت بود يا از خدا؟ اگر از خودت بود، قبول ندارم و اگر از خدا بود، نمى توانم بپذيرم. پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم فرمودند: سوگند به آن كه جز او خداوندى نيست، از جانب خداوند بود. گفت:

(اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ )

ص: 39


1- . الانفال، 32: «و [يادكن] هنگامى را كه گفتند: خدايا، اگر اين [كتاب] همان حقِّ از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگ هايى بباران يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.»

سپس سنگى روى سرش افتاد و او را نابود كرد. به دنبال آن آيۀ اوّل سورۀ معارج نازل گرديد:(1)

(سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ )(2)

اگر صفت رذيله بر دل كسى حكم فرما باشد، چنين مى شود.

اهميّت جهاد با نفس در روايات

اهل بيت عليهم السلام در روايات متعدّدى از تهذيب و پاك سازى نفس، به جهاد با نفس تعبير كرده و بر ضرورت و اهميّت آن سفارش اكيد فرموده اند.

به عنوان نمونه، به نقل از اميرمؤمنان عليه السلام چنين روايت شده است:

«إنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص بَعَثَ سَرِيةً فَلَمَّا رَجَعُوا قَالَ مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِي عَلَيهِمُالْجِهَادُ الْأَكْبَرُ، قِيلَ يا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ. قَالَ جِهَادُ النَّفْسِ . ثُمَّ قَالَ ص أَفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ جَاهَدَ نَفْسَهُ الَّتِي بَينَ جَنْبَيهِ »(3)پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم گروهى را براى جنگ فرستادند. هنگام بازگشت سپاهيان، به آنان فرمودند: مرحبا به قومى كه جهاد اصغر را به پايان بردند و جهاد اكبر برايشان باقى مانده است. عرض شد: يا رسول الله! جهاد اكبر كدام است ؟ فرمودند: جهاد با نفس. سپس اضافه كردند: برترين جهادگر، كسى است كه با نفسى كه ميان دو پهلوى اوست، به جهاد برخيزد.

ص: 40


1- . مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، ج 10، ص 53
2- . المعارج، 1: «پرسنده اى از عذاب واقع شونده اى پرسيد.»
3- . الأمالى (للصدوق)، ص 466

امام صادق عليه السلام نيز مى فرمايند: خوشا به حال آن بنده اى كه در راه خدا با نفس و هوا و هوس خود مجاهده و مبارزه كند.

«طُوبَي لِعَبْدٍ جَاهَدَ فِي اللَّهِ نَفْسَهُ وَ هَوَاهُ »(1)در روايتى آمده است كه حضرت موسى عليه السلام از پروردگار متعال سؤال كرد: در آن روزى كه جز سايۀ عرش تو سايه اى نيست، چه كسانى شايستگى دارند تا آنان را در سايۀ عرش خود نگاه دارى ؟ خداوند سبحان در پاسخ به پيامبر خود، چند دسته را ذكر فرمود، امّا به عنوان اوّلين و مهم ترين گروه فرمود: اى موسى! آن هايى كه دل هاى پاكى دارند.(2)

ضرورت عقلى پاك سازى نفس

تا كنون دريافتيم كه قرآن و عترت، تأكيد فراوانى بر ضرورت تهذيب و پاك سازى نفس دارند. بايد دانست كه اگر سفارش هاى مؤكّد آيات و روايات نيز در اين زمينه وجود نداشت، عقل انسان به صورت مستقل به لزوم ريشه كن كردن رذائل و زشتى ها از نفس، حكم مى كرد و به اهميّت زايدالوصف اين موضوع، اذعان داشت. در واقع تأكيد قرآن و عترت در اين خصوص، ارشادى است و حكم عقل را تأييد مى فرمايد. يعنى اگر شارع مقدّس بر ضرورت ريشه كن كردن رذائل و صفات ناپسند اخلاقى پافشارى دارد، اين پافشارى، تنها تأكيد و ارشادى است به آنچه عقل بدان باور دارد و حكم عقل را امضاء مى نمايد.

ص: 41


1- . مصباح الشريعه، ص 169.
2- . المحاسن، ج 1، ص 15.

لازم است توجه شود كه عقل انسان و فطرت انسان و به عبارت ديگر، عمق جان انسان، زشتى و ناپسندى صفات رذيله را به خوبى درك مى كند و در پى آن، بر ضرورت مبارزه با رذائل نيز واقف است. اساساً تصور اينكه انسانِ حسود يا متكبّر يا بخيل و نظاير آن، نمى داند اين صفات زشتند، تصوّر غلطى است. نوع خلقت انسان، به نحوى است كه اگر با خودش صادق باشد و بعد روحى وجود خويش را نكشته باشد، درستى يا نادرستى گفتار و كردارش را مى فهمد؛ زشتى و زيبايى صفات و عاداتش را هم درك مى كند. اين نحوۀ خلقت، از الطاف خفيۀ خداوند متعال براى انسان است و ريشۀ قرآنى هم دارد. يكى از يازده قسم سورۀ شمس و آخرين قسم كه شايد بتوان گفت مهم ترين قسم در آن سوره است، قسم به نفس مى باشد. مى فرمايد: (وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا)(1)؛ يعنى سوگند به روح و جنبۀ معنوى انسان؛ به دنبال آن مى فرمايد: (فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا)(2)؛ يعنى نفس انسان، بعد روحى انسان و به عبارت ديگر، عقل و فطرت انسان، بدى و خوبى را از هم تشخيص مى دهد؛ صفات نيكو و تقدّس و پرهيزكارى را مى شناسد، صفات ناپسند و فسق و فجور را نيز درك مى كند. سپس مى فرمايد: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا)(3)

ص: 42


1- . الشمس، 7: «سوگند به نَفْس و آن كس كه آن را درست كرد.»
2- . الشمس، 8: «سپس پليدكارى و پرهيزگارى اش را به آن الهام كرد.»
3- . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»

قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(بَلِ اَلْإِنْسٰانُ عَلىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ ، وَ لَوْ أَلْقىٰ مَعٰاذِيرَهُ )(1)

يعنى انسان نسبت به نفس خويش آگاه است و خوب درك مى كند كه چه خبر است، حتى اگر در اين خصوص عذر بياورد و بهانه تراشى كند.

بينش و آگاهى انسان در اين زمينه، از پيامبران درونى او يعنى عقل، فطرت و وجدان اخلاقى سرچشمه مى گيرد. اين سه پيامبر باطنى، قبل از رسولان ظاهرى كه همان انبياء و اوصياى ايشانند، به روشنگرى انسان پرداخته، او را آگاه مى سازند.

به هر حال، خداوند متعال با اين دو دسته پيامبر ظاهرى و باطنى حجت را بر بندگان تمام كرده است:

(لِئَلاّٰ يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَى اَللّٰهِ حُجَّةٌ بَعْدَ اَلرُّسُلِ وَ كٰانَ اَللّٰهُ عَزِيزاً حَكِيماً)(2)

از اين رو قرآن كريم مى فرمايد: افراد گمراه، دانسته و فهميده گمراه مى شوند:

(وَ أَضَلَّهُ اَللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ )(3)

البته در موارد نادر و استثنايى، گمراهى جاهلانه و غير عامدانه نيز ممكن است براى كسى رخ دهد؛ به چنين افرادى جاهل قاصر گفته مى شود كه

ص: 43


1- . قيامت، 14 و 15: «بلكه انسان خود بر نفس خويشتن بيناست، هر چند دست به عذرتراشى زند.»
2- . النساء، 165: «پيامبرانى كه بشارت گر و هشدار دهنده بودند، تا براى مردم، پس از [فرستادن] پيامبران، درمقابل خدا [بهانه و] حجّتى نباشد، و خدا توانا و حكيم است.»
3- . الجاثيه، 23: «و خدا او را دانسته گمراه گردانيده.»

اگر سخن حق به آن ها نرسيده و واقعيت ها را درك نكرده باشند، عقاب ندارند. سرنوشت جاهلان قاصر موضوع بحث اين كتاب نيست و از تفصيل در اين باره خوددارى مى گردد.(1) اكنون سخن در خصوص كسانى است كه مقصّرند و عمداً بر خلاف دستور عقل و فطرت خويش عمل مى نمايند، كسانى كه حجّت بر آن ها تمام شده و در جهت رفع يا سركوب صفات رذيله تلاش نكرده اند و با آگاهى گمراه گشته اند. اين افراد در نيا و آخرت، بدبخت و شقاوتمند خواهند بود.

بايد دانست كه ضرورت عقلى تخليۀ نفس از رذائل، منحصر در مسلمان ها نيست و عقل انسان، حتى اگر مسلمان نباشد، فرمان خودسازى را صادر مى كند؛ چرا كه صفات رذيله، مسلمان و كافر نمى شناسد و حتى اگر يك صفت رذيله بر دل كسى حكم فرما شود، آتشى برمى افروزد كه مى تواند دنيا را بسوزاند.

ص: 44


1- . ر. ك. معاد، سرنوشت جاودانۀ انسان، ص 95.

فصل دوّم: توجّهات و نگرش هاى پيش از ورود به منزل تخليه

اشاره

ص: 45

ص: 46

سالك، پيش از ورود به منزل چهارم از سيروسلوك و مقارن با تلاش براى پاك سازى و تخليۀ نفس از صفات رذيله، بايد توجهاتى داشته باشد. در ادامه، به پنج نكتۀ اساسى كه توجه و عنايت ويژۀ اهل سيروسلوك را مى طلبد، اشاره مى گردد.

ص: 47

توجه اوّل: اهميّت فراوان پاك سازى نفس

سالك بايد توجه داشته باشد كه تخليۀ نفس از صفات ناپسند، از نظر قرآن و روايات و نيز از نظر عقل، اهميّت فراوانى دارد. اتفاقاً در عمل به اين امر مهم و واجب، تسامح مى شود و آن طور كه شايسته است، در بين مردم حائز اهميّت نيست؛ در حالى كه در معارف اسلامى، موضوعى مهم تر از آن نداريم. اساساً ساير مباحث و مسائل متوقّف بر همين بحث است؛ به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام، حتى بحث توحيد متوقف بر تهذيب نفس است؛ يعنى عالمِ به علم توحيد، اگر نفس خود را تزكيه و تخليه ننموده باشد، همان علم توحيد براى او و براى جامعه، وزر و وبال خواهد شد! و چه بسا انحراف افراد و اجتماع را به همراه خواهد داشت.(1)

پس اگر به مسألۀ تهذيب نفس به صورت پايه اى و ريشه اى پرداخته نشود، پرداختن به ساير مسائل و مباحث معارف اسلامى، حتى توحيد، نبوّت و امامت، نتيجۀ مطلوب را نخواهد داشت.

افراد متديّن، نماز مى خوانند، روزه مى گيرند و مقيّد به ظواهر شرع هستند، اما تقيّد به رفع صفات رذيله در بين آنان نادر است، زيرا توجه ندارند كه حتى يك صفت رذيله، مانع عاقبت به خيرى است و از هر نوع بيمارى جسمى و از هر ميكروب و هرگونه سرطانى، بدتر و خطرناك تر است. بسيارى از افراد در اين زمينه غافلند و خود را بيمار نمى دانند كه در پى درمان باشند.

ص: 48


1- . ر. ك. صحيفه امام، ج 2، ص 18.

بيمارى سرطان، از نظر جسمى آدم را مى كشد و معمولاً آن بيمار با مرگ راحت مى شود. اما صفات رذيله روح را مى كشد و با مرگ روح، نه تنها خود آن شخص در دنيا و آخرت بيچاره مى شود، بلكه نظم و امنيّت اجتماع انسانى را هم مختل مى كند و گاهى به يك ملّت آسيب مى رساند.

البته همان طور كه قبلاً بيان شد، عقل آنان درك بدى و ناپسندى رذائل را دارد، ولى آن ها توجه ندارند كه صفت رذيله دارند، مثلاً متوجه نيستند كه حسودند و صفت رذيلۀ حسد براى آن ها بدتر از سرطان است و عمق جانشان را از آدميّت و انسانيّت تهى مى كند؛ انسان حسود اگر با حسادت خود مبارزه نكند و خطر آن را جدى نگيرد، به جايگاه پستى مى رسد كه دست به برادركشى مى زند، حتى اگر پسر پيغمبر خدا باشد. اولين قتلى كه در دنيا واقع شد، كشته شدن هابيل به دست قابيل بود. هر دو فرزندان حضرت آدم عليه السلام بودند، اما چون به خلاف هابيل، قربانى از قابيل پذيرفته نشد، به هابيل گفت كه تو را مى كشم.(1) در روايات مى خوانيم شدّت حسادت قابيل، او را به قتل برادر واداشت.(2) هرچه هابيل التماس كرد و گفت خدا از من قبول كرده و از تو قبول نكرده است، خدا از متّقين قبول مى كند، قابيل گوش شنوا نداشت، زيرا صفت رذيله اش طغيان كرده بود.

اگر حسادت طغيان كند، حرف هيچ كس را نمى شنود و همه چيز را فداى حسادت مى كند.

ص: 49


1- . المائده، 27.
2- . تفسير العياشى، ج 1، ص 306

آدم متكبّر، آبروى ديگران را فداى ارضاى تكبّرش مى كند و از اينكه آبروى ديگران را ريخته و صفت رذيله اش را ارضاء كرده، خوشحال است. شخص دنياگرا حاضر است همه چيز را و حتى آبروى خود را فدا كند تا به دنيا دست يابد، به خاطر دنيا دست به حيف و ميل مى زند و ناامنى اقتصادى ايجاد مى كند، حتى اگر اقدام او به بيمارى و نابودى اقتصاد يك ملّت بينجامد. كسى كه شهوت طلب يا شكم پرست است، اگر بتواند، براى رسيدن به اميال خود، دنيا را زيرورو مى كند و چنانچه كسى مانع وى شود، او را از سر راه بر مى دارد. همۀ صفات رذيله چنين اند و اگر انسان فكر و اقدامى براى رفع يا كنترل آن ها نكند، بدبخت و شقاوتمند خواهد شد.

اين توجه، بايد هميشه و در همۀ مراحل سيروسلوك در نظر سالك باشد.

ص: 50

توجه دوّم: پاك سازى نفس واجب است!

طبق آيات قرآن كريم و نيز روايات اهل بيت عليهم السلام، پاك سازى و تهذيب نفس، واجب شرعى است.

قدرى دقت و ژرف انديشى در آيات بيّنات قرآن كريم، به ما مى فهماند كه بيشتر آيات، ناظر به وجوب تهذيب نفس و تخلّق انسان به اخلاق الهى است.

اساساً هدف از خلقت انسان، تكامل روحى او تا رسيدن به مقام آدميّت است و ارسال رسولان الهى و انزال كتب آسمانى نيز همين منظور را دنبال مى نمايد. چنان كه قرآن مى فرمايد:

(هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ )(1)

پس اگر قرآن كريم، پس از چندين قسم و با تأكيد، رستگارى را تنها در گرو تزكيه و تهذيب نفس مى داند:

(قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا، وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا)(2)

و اگر مى فرمايد كه در قيامت، فقط دل پاك و وارسته، سربلند و پيروز ميدان است:

(يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ ، إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (3)

ص: 51


1- . الجمعه، 2: «اوست آن كس كه در ميان بى سوادان فرستاده اى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد.»
2- . الشمس، 9 و 10: «كه هر كس آن را پاك گردانيد، قطعاً رستگار شد، و هر كه آلوده اش ساخت، قطعاً درباخت.»
3- . الشعراء، 88 و 89: «روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد.»

و اگر مى فرمايد قرآن براى روشن كردن راه هاى سلامت نازل شده و مراتب سير به سوى حق تعالى را به سالك نشان مى دهد و از منزل تخليه تا آخر، او را از ظلمات خارج ساخته، به نور و هدايت مخصوص و برخاسته از عنايت الهى هدايت مى كند:

(قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اَللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ ، يَهْدِي بِهِ اَللّٰهُ مَنِ اِتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ اَلسَّلاٰمِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ )(1)

همۀ اين آيات و آيات ديگرى از اين دست، مفهومى به جز وجوب تزكيه و تهذيب نفس ندارد.

وجوب شرعىِ تخليه و تزكيۀ نفس، از روايات نورانى اهل بيت عليهم السلام نيز به خوبى استفاده مى شود. در ابتداى اين فصل، چند روايت از باب نمونه بيان شد و اكنون به روايت ديگرى در اين زمينه اشاره مى شود:

امام هفتم، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام وصاياى اخلاقىِ مهم و ارزشمندى به هشام بن حكم(2) دارند. در ضمن آن وصايا و نصايح مى فرمايند:

«يا هِشَامُ ... وَ جَاهِدْ نَفْسَكَ لِتَرُدَّهَا عَنْ هَوَاهَا فَإِنَّهُ وَاجِبٌ عَلَيكَ كَجِهَادِ عَدُوِّكَ »(3)

ص: 52


1- . المائده، 15 و 16: «قطعاً براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا هر كه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيله آن [كتاب] به راه هاى سلامت رهنمون مى شود، و به توفيق خويش، آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون مى برد و به راهى راست هدايتشان مى كند.»
2- . ابو محمد هشام بن حكم از اصحاب و شاگردان خاصّ امام صادق و امام كاظم عليهم السلام كه مناظرات جالبى با دانشمندان فرقه ها و نحله هاى مختلف داشته است.
3- . تحف العقول، ص 383.

اى هشام! با نفس خود مجاهده كن تا او را از هوى و هوس بازدارى، كه اين عمل بر تو واجب است، مثل جهاد با دشمنت.

هشام مى پرسد: جنگ با كدام دشمن واجب تر است ؟ امام عليه السلام در پاسخ مى فرمايند: آن دشمن كه به تو نزديك تر و بر تو ستيزه جوتر و زيانمندتر است، عداوت او با تو بيشتر است و با وجود نزديكيش به تو، بر تو پنهان تر و پوشيده تر است.

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيز بزرگ ترين دشمنِ انسان را نفس او مى دانند:

«أَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَينَ جَنْبَيك»(1)سخنان و مكتوبات بزرگان دين، فقهاء، عارفان و اهل معرفت نيز حاكى از وجوب پاك سازى نفس از نظر ايشان است. هركس به كلمات علماى ربانى در اين خصوص نظر بيفكند، درمى يابد كه ريشه كن ساختن صفات رذيله نزد آنان از ضروريات است و گويى در اسلام، از بديهيّات شمرده مى شود. حتى شهيد ثانى(2) قدس سره در منية المُريد(3) مى فرمايد: «تزكيۀ نفس بنا به اجماع مسلمانان واجب عينى است.»(4)

ص: 53


1- . عدة الداعى و نجاح الساعى، ص 307.
2- . شيخ زين الدين بن على عاملى، معروف به شهيد ثانى (م 965 ه -. ق)، از عالمان و فقهاى بزرگ قرن دهم كه آثار متعدّد و ارزشمندى در تفسير، اخلاق، عرفان، حديث، فقه و اصول از او به يادگار مانده و پس از يك عمر مجاهدت در ترويج معارف ناب اسلامى، سرانجام در راه ترويج تشيّع به شهادت رسيد.
3- . منية المريد فى ادب المفيد و المستفيد، اثر معروف شهيد ثانى است كه در آن با بهره گيرى از آيات، روايات و سخنان علماء، به تبيين مسائل اخلاقى، به خصوص آداب تعليم و تعلم و وظايف متقابل استاد و شاگرد مى پردازد.
4- . منية المريد، ص 156: «هى فرضٌ عينى بإجماع المسلمين»

قبلاً بيان شد كه عقل انسان نيز به طور مستقل، پاك سازى نفس از صفات رذيله را واجب و لازم مى داند و آيات و روايات و دستورات دينى، ارشاد و امضاى حكم عقل است.

بر اين اساس، پاك سازى نفس، طبق ادلّۀ چهارگانه، واجب است.(1)

كسى كه در راه رسيدن به خدا قدم مى گذارد و مسير رسيدن به مقام آدميّت را طى مى كند، بايد بداند و مرتب به خود تلقين نمايد كه پاك سازى نفس از صفات رذيله، واجب است و به عنوان يك امر عادى يا حتى مستحب، به اين موضوع مهم ننگرد. همچنين بايد بداند كه رسيدن به منزل تخليه، از اوجب واجبات است؛ يعنى اهميّت وجوب آن از نماز، روزه، خمس، زكات، حج، جهاد در راه خدا، امر به معروف، نهى از منكر، تولّى و تبرّى بيشتر است. متأسفانه به اين امر واجب، حتى در بين افراد متديّن و مقيّد، كمتر پرداخته مى شود.

اگر به اين واجب شرعى اهميّت داده نشود و صفت رذيله اى طوفانى شود، مى تواند آبروى يك طايفه يا حتى يك شهر و يك كشور را بريزد وحتى قادر است جهانى را بسوزاند. آتش رذائل، آتش معمولى نيست كه انسان نسبت به آن بى تفاوت باشد، آتشى است كه اگر شعله ور شود، كسى نمى تواند در مقابلش بايستد و آن را خاموش كند؛ ناگهان مى سوزاند، چه سوزاندنى! و ناگهان تخريب مى كند، چه خراب كردنى!

ص: 54


1- . براى تفصيل اين مبحث. ر. ك: دراسات فى الاخلاق، ج 1، ص 117 تا 139؛ دانش اخلاق اسلامى، ج 1، ص 152 تا 172.

توجه سوّم: همه صفت رذيله داريم!

توجه مهمّ ديگر براى سالك اين است كه بداند صفت رذيله دارد و خود را مبرّاى از اين مسائل نپندارد. شايد بيش از چهل صفت رذيله در عمق جان ما و در نفس همۀ ما نهفته است و بايد براى ريشه كن كردن آن صفات ناپسند كوشا باشيم؛ دست كم بايد درصدد باشيم قدرت يا شجاعتى به دست آوريم تا با تسلّط بر رذائل، آن ها را سركوب كنيم و مانع طغيان و طوفان آن صفات رذيله شويم.

اين توجّه، و اقدام جدّى در جهت عملى ساختن آن، براى سالك ضرورى است؛ زيرا اگر يكى از صفات رذيله طوفانى شود، انسان همه چيز خود را مى بازد، حتى دين خود را به راحتى از دست مى دهد؛ حاضر است هر واقعيتى را زير پا بگذارد تا آن صفت رذيله را ارضاء نمايد.

پس اگر مى گوييم كه همۀ انبياء، از جمله حضرت ختم المرسلين محمد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم براى تهذيب نفوس آدميان آمده اند و اگر مى گوييم قرآن كتاب اخلاق عملى است، به خاطر اين است كه آن بزرگواران آمده اند به ما بفهمانند كه همه صفت رذيله داريم و بايد صفات رذيله را رفع كنيم. براى اين است كه بدانيم اگر صفات رذيله، رفع يا لااقل سركوب و كنترل نشود، حتماً بيچاره هستيم و در دنيا و آخرت شقاوتمند خواهيم بود.

چه كسى مى تواند بگويد من حسود نيستم ؟ من متكبّر نيستم ؟ من دنياطلب نيستم ؟ كسانى كه جدّاً در تخليه و در تهذيب نفس كار كرده اند، شايد بتوانند چنين ادعاهايى داشته باشند.

ص: 55

انسان ممكن است متّقى باشد، ممكن است به انجام همۀ واجبات و اجتناب از همۀ محرّمات اهميّت بدهد و در به جاآوردن مستحبّات و پرهيز از شبهات و مكروهات كوشا باشد، ممكن است مداومت بر ذكر و نماز شب داشته باشد و قانون مواسات را مراعات نمايد، ممكن است چشم و گوش و زبان خود را كنترل كند، امّا با اين اوصاف، چنين كسى هنوز نمى تواند ادعاى خشكاندن ريشۀ صفات رذيله را داشته باشد و ممكن است با طغيان يكى از رذائل، دين و دنيا و آخرت خويش را ببازد.

سالك نبايد به شخصيّت خود و حتى به تقواى خود بنازد، نبايد با مداومت بر نماز شب و خدمت به خلق خدا، تصوّر كند به جايى رسيده است! اين اعمال بايد در زندگى همه باشد، امّا براى اهل معرفت مقدمه است و بايد به رتبه هاى والاترى دست يابند. بايد دل پاك و پاكيزه داشته باشند تا تقوا و عبادات و تقدّس ايشان به كار آيد:

(يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ ، إِلاّٰ مَنْ أَتَى اَللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (1)

در روز قيامت، به جز دل پاك، هيچ چيز به درد نمى خورد. دل پاك و دل منهاى رذالت است كه موجب رستگارى در دو دنيا مى شود. تقدّسِ بدون تهذيب نفس، انسان را به مقام هاى عرفانى نمى رساند. روزى حضرت امام با خواندن آيۀ شريفۀ (إِنِّي جٰاعِلٌ فِي اَلْأَرْضِ خَلِيفَةً )(2) با شوخى

ص: 56


1- . الشعراء، 88 و 89: «روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد.»
2- . البقره، 30: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت.»

گفتند: ملائكه اعتراض كردند كه خدايا! اگر مقدّس مى خواهى، ما هستيم و اگر عبادت مى خواهى، ما هستيم، خدا جواب داد: آدم مى خواهم. يعنى ما بايد آدم شويم تا بتوانيم به مقام خليفة اللهى دست يابيم. بايد بدانيم صفت رذيله داريم و بايد خودسازى كنيم، بايد مثل جبهه مبارزه كنيم تا پيروز شويم.

افراد مقدّس و افراد متّقى و حتى عالمانِ مقدّس، در تاريخ فراوان بوده اند، امّا برخى از آن ها چون نتوانسته اند نفس خويش را رام و دل خويش را پاك سازند، عاقبت به خير نشده اند.

اگر انسان مهذّب نباشد، حتى مستجاب الدّعوه هم باشد، در معرض خطر سقوط است. قرآن كريم با بيان يك حكايت آموزنده، به ما مى فهماند كه در هر مقام معنوى و موقعيّت علمى و اجتماعى كه قرار داريم، بايد در صدد پاك سازى نفس باشيم. خداوند تعالى در سورۀ اعراف خطاب به نبىّ گرامى صلى الله عليه وآله وسلم خود مى فرمايد:

(وَ اُتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ اَلَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ اَلشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ اَلْغٰاوِينَ )(1)

حضرت ثامن الائمّه امام رضا عليه السلام مى فرمايند: اين آيه، دربارۀ بَلعَم باعورا نازل شده است. او مردى از بنى اسرائيل و از بزرگان قوم بود كه اسم اعظم را مى دانست و با آن دعا مى كرد و مستجاب مى شد.

ص: 57


1- . الأعراف، 175: «و خبر آن كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت آن گاه شيطان، او را دنبال كرد و از گمراهان شد.»

پس از چندى به سوى فرعون متمايل گشت. هنگامى كه فرعون به دنبال حضرت موسى عليه السلام و يارانش رفت، به بلعم گفت: به درگاه خداوند دعا كن تا موسى و يارانش از ما دست بردارند. بلعم، سوار الاغ خود شد تا دنبال موسى برود. امّا الاغ از رفتن خوددارى كرد، پس به زدن او پرداخت. خداوند الاغ را به سخن آورد و به بلعم گفت: واى بر تو، چرا مرا مى زنى ؟ آيا مى خواهى با تو بيايم تا پيامبر خدا و گروهى از مؤمنان را نفرين كنى ؟ بلعم پيوسته الاغ را زد تا آن را از پاى در آورد و اسم اعظم از زبانش افتاد.(1)

قضيّۀ بلعم باعورا، عجيب و تكان دهنده است. قرآن كريم مى فرمايد: به وى علم داده بوديم. حتى از آيه به خوبى استفاده مى شود كه علم تنها نبوده است: (آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا)، بلكه او مشمول عنايات الهى بوده و الهاماتى داشته است؛ امّا بعد مى فرمايد: آنچه به او عطا كرده بوديم، رفت: (فَانْسَلَخَ مِنْهٰا)؛ مثل مارى كه از پوست بيرون بيايد، از آن عنايت خاص ما بيرون آمد و تابع شيطان شد و بالاخره گمراه گرديد، آن هم چه گمراهى سختى! سقوط كرد، آن هم چه سقوط عجيبى!

آيۀ بعدى مى فرمايد: سقوط او به حدّى بود كه نشد دست او را بگيريم، در زمين ميخ كوب شده بود و راه نجات نداشت:

(وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ )(2)

ص: 58


1- . تفسيرالقمى، ج 1، ص 248.
2- . الأعراف، 176: «و اگر مى خواستيم، قدر او را به وسيله آن [آيات] بالا مى برديم، امّا او به زمين [دنيا] گراييد و از هواى نَفْس خود پيروى كرد.»

چرا به چنين سرنوشت شومى دچار شد؟ به خاطر هوا و هوس: (وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ )؛ هوا و هوس بردل او حكم فرما شد و طغيان صفات رذيله، او را به شدّت بر زمين كوبيد، به گونه اى كه نتوانست از عنايات الهى براى نجات از سقوط بهره ببرد.

اين آيات، در ادامه زنگ خطر ديگرى به صدا در مى آورد و با يك تشبيه حيرت انگيز، به همه، به خصوص به اهل علم و افراد مشهور هشدار مى دهد كه اگر تحصيل علم يا درك مقامات معنوى، با تهذيب نفس همراه نباشد، هويّت انسان به يك موجود درّنده، حمله كننده و خطرناك مبدّل مى گردد:

(فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ )(1)

قرآن مى فرمايد: مَثَل افرادى كه به جايگاهى مى رسند، امّا نتوانسته اند با صفات رذيله مبارزه و آن صفات را منكوب يا سركوب نمايند، مَثَل سگ هار است؛ اگر به او حمله شود، حمله مى كند، و چنانچه كسى به او حمله نكند و او را به حال خود رها كنند، باز هم درندگى خود را دارد و حمله مى كند.

به قول مولوى، خدا نكند علم به دست يك آدم نااهل و غير مهذّب بيفتد، آنگاه آن علم يك شمشير برنده براى مردم و براى دين مردم مى شود:

تيغ دادن در كف زنگى مست *** به كه آيد علم ناكس را به دست

ص: 59


1- . الأعراف، 176: «پس صفت و خوى او مانند صفت و خوى سگ است كه اگر بر آن حمله كنى و برانيش زبان از دهان بر آورد، يا اگر آن را رها كرده و بحال خود واگذارى باز هم زبان از دهان بيرون آرد.»

رسوخ صفات رذيله در دل، چنين هويّت زشتى براى انسان پديد مى آورد و از وى يك موجود مضر و مخرّب مى سازد. چنين كسى، اگر در جامعه باشد و پذيرفته شود، براى افراد اجتماع مضر است و اگر جامعه او را نپذيرد، عقده اى مى شود و در انزوا، عليه دين مردم و عليه انسانيّت اقدام مى كند.

استاد بزرگوار ما حضرت امام رحمه الله در درس هاى اخلاق بارها سفارش مى كردند كه دعا كنيد و به خدا بگوييد: خدايا! اگر قرار است من مشهور شوم، امّا غير مهذّب باشم، هرچه زودتر مرگ مرا برسان.

اين جملۀ ايشان برگرفته از دعاى امام سجاد عليه السلام است كه در يكى از نيايش هاى صحيفۀ سجّاديّه مى فرمايند: بار خدايا، اگر قرار است عمر من، چراگاه شيطان شود، جان من را بستان.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ... فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعاً لِلشَّيطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيكَ ...»(1)حكايت بلعم باعورا بسيار درس آموز است. بر اساس اين حكايت، موقعيّت هاى علمى يا معنوى و نيز اعمال نيك و عبادات، دليل بر مصونيّت انسان از خطر بزرگ صفات رذيله نيست و اين قبيل جايگاه ها نبايد سبب غفلت از اژدهاى خفتۀ درون آدمى گردد. نفس انسان و صفات نفسانى، هميشه در كمين نابودى بُعد انسانى هستند و اگر زمينه پيدا شود، بدون درنگ همچون اژدهايى حمله مى كنند و روح انسان را مى بلعند.

ص: 60


1- . الصحيفة السجادية، ص 94.

پس همه، به خصوص اهل معرفت بايد دائماً با نفس خود مبارزه كنند و فرصت ابتكار عمل را از رذائل بگيرند تا بر نفس مسلّط نگردند و زمينۀ طغيان نيابند. به قول مولوى:

نفس اژدرهاست، او كى مرده است ؟ *** از غم بى آلتى افسرده است

ص: 61

توجه چهارم: مبارزه با صفات رذيله دشوار است!

نكتۀ ديگرى كه توجه سالك را مى طلبد، اين است كه تخليۀ نفس از صفات رذيله، سخت و طاقت فرساست؛ امّا هدف از خلقت انسان همين است:

(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ )(1)

اين حركت پر رنج است و انسان آفريده شده است تا همين رنج ها و سختى هاى معنوى را تحمّل كند: (لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ)(2) و به «مقام آدميّت» برسد.

به بيان ديگر، ريشه كن كردن درخت رذائل به آسانى و بدون تحمّل پستى و بلندى مسير پر سنگلاخ منزل تخليه، ميسّر نيست. به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام، چهل سال خون جگر مى خواهد تا انسان بتواند يكى از صفات رذيله، مثل حسادت را ريشه كن كند.

بنابراين، خودسازى مشكل است و به اين زودى ها نمى شود دل را از آلودگى صفات رذيله پاك نمود. حتى اگر انسان «متّقى» باشد، باز مشكل است. رسيدن به منزل تقوا، لازم است و مقدّمۀ منزل تخليه به شمار مى رود، امّا انسان متّقى هم نمى تواند بدون طى كردن مسير پر فراز و نشيب منزل تخليه، ادّعاى خودسازى و تهذيب نفس داشته باشد. در مقام «ورع»، يعنى در نهايت و غايت منزل تقوا هم ادعاى ريشه كن شدن صفات رذيله، ادّعاى

ص: 62


1- . الانشقاق، 6: «اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود بسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد.»
2- . البلد، 4: «به راستى كه انسان را در رنج آفريده ايم.»

بزرگى است. «صدّيقين» هم كه به مراتب والاترى از عرفان دست يافته اند، شاگردان كوچك كلاس خودسازى و تهذيب نفس به شمار مى آيند. بنابر قول مشهور: «آخرُ ما يخرُجُ مِنْ قُلوبِ الصِّدِّيقِينَ حُبُّ الجاهِ »، آخرين چيزى كه صدّيقين مى توانند از دل خارج سازند، جاه طلبى است؛ يعنى سالك، آن هم كسى كه به مقاماتى دست يافته، بايد يك عمر مشقّت و زحمت را پشت سر بگذارد تا بتواند ريشۀ رياست طلبى و حبّ جاه را از دل خود بركند.

از اين رو به جوانان عزيز كه مشتاق سيروسلوك هستند توصيه مى شود كه تا جوانيد، براى ريشه كن كردن صفات رذيله و براى خودسازى، فكر و اقدام كنيد كه در ميان سالى و پيرى بسيار مشكل است.

مرحوم سيد بحرالعلوم رحمه الله(1) كه از مراجع تقليد و از نوادر علمى و معنوى روزگار بوده، در اواخر عمر پر بركت خويش و در جمع خواص، فرموده است: من توانستم ريشۀ رذيلت «ريا» را از دل بكنم و فضيلت «خلوص» را جايگزين آن نمايم. در واقع، آن مجسّمۀ ورع و تقوا، بعد از چهل، پنجاه سال متوغّل شدن در علم و عمل، در زمانى كه او را تالى تلو معصوم مى دانسته اند، ادّعاى پاك سازى نفس از يك صفت رذيله را دارد و معلوم است از نوجوانى و جوانى در صدد تهذيب نفس بوده كه در پيرى موفق گرديده است.

ص: 63


1- . آيت الله سيد مهدى بحرالعلوم «1155-1212 ه. ق» از فقهاى بزرگ قرن سيزدهم كه اسوۀ علم و تقوا و در معنويّت و سيروسلوك، زبانزد عام و خاص بوده است. ايشان شاگرد مرحوم وحيد بهبهانى است و شيخ جعفر كاشف الغطاء، از جمله شاگردان اوست.

كسى نبايد توقع داشته باشد در همان روزهاى اوّل حركت مهذّب شود و ريشۀ رذائل را از دل بكند. اگر هم چنين ادّعايى در ابتداى حركت از كسى سر بزند، از جهل او سرچشمه مى گيرد؛ چراكه بزرگان اهل معرفت و كسانى كه يك عمر راجع به خودسازى كار و كوشش كرده اند هم، مشكل است به جايى برسند.

جملۀ مشهورى از قديم در بين مردم و طلبه ها شايع بود كه مى گفتند: «ملّا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل!»؛ نقل مى كنند مرحوم حاج شيخ رحمه الله(1)، مؤسّس حوزۀ علميّۀ قم فرموده اند: اين حرف غلط است و به جاى آن بايد بگوييم: «ملّا شدن چه مشكل، آدم شدن محال است!». سخن ايشان صحيح است، براى اينكه درس خواندن و ملّاشدن، يك عمر زحمت شبانه روزى مى خواهد و انصافاً مشكل است و مشكل تر از آن كه در حدّ محال است، آدم شدن است؛ به اين معنا كه انسان بتواند صفات رذيله را از دل ريشه كن كند و به جاى آن فضائل اخلاقى غرس كند، درخت فضائل را بارور نمايد و خودش و ديگران از ميوۀ آن بهره مند گردند.

علماى علم اخلاق، تخليۀ نفس و رسيدن به مقام آدميّت را به حفر چاه با دست تشبيه كرده اند. چاه كندن با دست و با ناخن چقدر سخت است ؟ تهذيب نفس هم همان ميزان سختى را دارد، امّا بالأخره مى شود و نااميدى در اين زمينه غلط است. همه بايد در اين راه، به اندازۀ توان كوشا باشند

ص: 64


1- . آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى رحمه الله (1276-1355 ق) مؤسّس و مجدّد حوزه علميّه قم.

و براى رفع يا دست كم سركوب كردن حسادت، ريا، تكبّر، دنياگرايى، رياست طلبى، منيّت، بخل و ساير رذائل و صفات نكوهيده تلاش كنند. اساساً نمى توانم، نمى شود و نمى دانم در قاموس انسان راه ندارد، به خصوص اهل معرفت كه ارادۀ قوى براى رسيدن به خدا دارند، بايد در صدد رسيدن به اين منازل و مقام هاى معنوى باشند تا آنچه در حدّ محال است، براى آن ها ممكن شود. همۀ پيامبران الهى و اوصياى ايشان و نيز امامان آمده اند كه اين غير ممكن ها ممكن شود. اگر جدّاً قدم در راه بگذاريم و به صحنه بياييم و از خداوند متعال استمداد كنيم، آنگاه خداوند معلم اخلاق ما مى شود و به مرور زمان مى توانيم درخت رذالت را از دل بكنيم و آتش سوزندۀ صفات رذيله را خاموش نماييم و اگر نشد، دست كم شعله هاى آتش رذائل را كم سو كرده، آن را به آتش زير خاكستر مبدّل نماييم.

جوانان عزيز و مشتاقان سيروسلوك بايد توجه داشته باشند كه نتايج امور معنوى و عرفانى به صورت تدريجى حاصل مى شود. پس، بايد در اين مسير نورانى خسته و دلسرد نشوند و افتان و خيزان به حركت خود ادامه دهند تا كم كم نتيجه بگيرند. اگر هم غفلتى از كسى سر زد و از مسير خارج شد، بايد به تدارك و جبران آن بپردازد و با توبه و رعايت تقوا به مسير برگردد و حركت خود را ادامه دهد.

چنانچه سالك بتواند بعد از تلاش براى خودسازى، بر صفات رذيله مسلّط گردد تا شعله ور نشوند، مطلوب است؛ يعنى مثلاً حسادت خود را

ص: 65

كنترل و سركوب نمايد و بر طبق آن عمل نكند، بر پول پرستى و دنياگرايى مسلّط شود تا خمس و زكات و حق مردم را ادا نمايد، شجاعتى به دست آورد تا بر رياست طلبى چيره شود و دين خود را فداى رياست و مقام دنيوى نكند، مسلّط بر بخل شود و به اندازۀ توان به انفاق بپردازد و به قانون مواسات اهميّت بدهد. رسيدن انسان به اين مراتب، مطلوب است، مشروط بر آنكه متوقف نشود و حركت صعودى خود را ادامه دهد تا به مراحل و مراتب والاتر سير الى الله نائل گردد.

ص: 66

توجه پنجم: بدون فضل و رحمت الهى خودسازى ممكن نيست!

مهم ترين نكتۀ شايان توجه براى سالك، اين است كه بدون خواست خداوند، بدون امداد او و به قول قرآن كريم، بدون فضل و رحمت آن ذات بى همتا، خودسازى و تهذيب نفس محال است:

(وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ )(1)

اگر فضل و رحمت خدا نباشد، هيچ كس نمى تواند خودسازى كند، هيچ كس نمى تواند درخت رذالت را از دل بكند و بالأخره هيچ كس نمى تواند قدمى در سيروسلوك و در وادى معرفت بردارد. خدا بايد معلّم اخلاق سالك باشد، وگرنه به جاى صعود و پيشرفت معنوى، دچار سقوط مى شود و عاقبت خطرناكى براى او رقم مى خورد.

اين آيۀ شريفه، ابتدا هشدار مى دهد و زنگ خطر مى زند، ولى بعد سالك را تشويق مى فرمايد و يك خبر مسرّت بخش و اميدواركننده به وى مى دهد. آنجا كه مى فرمايد: (وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ )؛ يعنى اگر انسان تقوا پيشه كند و به دستورات دينى عمل نمايد، اگر با خداوند متعال ارتباط عاطفى برقرار سازد و به مخلوقات او خدمت نمايد و اگر با قرآن، نماز، دعا و توسّل سروكار داشته باشد و با تضرّع و زارى، آدم شدن را از خدا بخواهد، آنگاه خداوند تعالى خود، معلّم اخلاق او مى شود، دست او را مى گيرد و به مقام آدميّت مى رساند.

ص: 67


1- . النور، 21: «و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هيچ كس از شما پاك نمى شد، ولى [اين] خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى گرداند.»

قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ (1)

اگر كسى در اين راه قدم بردارد و از خدا بخواهد، به يقين خداوند متعال راه را به وى نشان خواهد داد.

امام صادق عليه السلام در روايتى مى فرمايند: خوشا به حال آن بنده اى كه در راه خدا با نفس و هوا و هوس خود مجاهده و مبارزه كند.

«طُوبَي لِعَبْدٍ جَاهَدَفِي اللَّهِ نَفْسَهُ وَ هَوَاهُ »(2)آن حضرت در ادامه مى فرمايند: هركه لشكر هوا و هوس و نيروهاى نفسانى را شكست دهد به رضاى پروردگار دست يافته است. و هركه با تكيه بر عقل، بر نفس امّاره فائق آيد، البته رستگار خواهد بود. بين پروردگار متعال و بندگان او، حجابى تيره تر و وحشتناك تر از نفس و هواهاى نفسانى نيست. براى مبارزه با اين حجاب، سلاحى مؤثرتر از اظهار نياز و بندگى به پروردگار متعال و خضوع در مقابل عظمت و جلال او، مخصوصاً با شب زنده دارى، وجود ندارد. اگر كسى در اين راه بميرد، در زمرۀ شهدا محشور خواهد گشت و اگر زنده بماند و در اين راه استقامت ورزد، پايان زندگى او به رضوان اكبر منتهى خواهد شد؛ خداوند عزّوجل مى فرمايد:

(وَ اَلَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا وَ إِنَّ اَللّٰهَ لَمَعَ اَلْمُحْسِنِينَ )

ص: 68


1- . عنكبوت، 69: «و كسانى كه در راه ما كوشيده اند، به يقين راه هاى خود را بر آنان مى نماييم و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است.»
2- . مصباح الشريعه، ص 169.

گفت وگوهاى اخلاقى، نماز و روزه و ساير عبادات، به خصوص نماز شب و نيز مجالس دعا و نيايش و استفاده از جلسات دروس اخلاق، همه و همه، مقدمۀ خودسازى است و براى اين است كه پروردگار عالم ما را بسازد.

از اين رو توصيه مى شود هنگام دعا، در نماز شب، در توسّل ها يا در ماه مبارك رمضان و در وقت افطار، به جاى دعا براى دنيا و دست كم در كنار دعاهاى مادّى، درخواست اصلى از خداوند سبحان، موفقيّت در خودسازى و تهذيب نفس باشد، همه از خدا بخواهيم كه دست ما را بگيرد، معلّم اخلاق ما شود و ما را به مقصود و مطلوب، يعنى مقام آدميّت، برساند.

ص: 69

ص: 70

فصل سوّم: راهكارهاى پاك سازى نفس

اشاره

ص: 71

ص: 72

راهكارهاى علمى و عملى پاك سازى نفس

اشاره

تخليۀ نفس از صفات رذيله و زدودن آلودگى ها و كدورت هاى دل انسان، از دو راه كلّى «علمى» و «عملى» ميسّر مى گردد.

راه علمى، همان كسب معرفت و شناخت خطرات و خسارات صفات رذيله، آگاهى از عواقب سوء رسوخ رذائل در دل و نيز پى بردن به آثار فرح بخش و بركاتِ دل پاك است.

مطالعه و تفكّر در آيات و رواياتى كه در اين زمينه وجود دارد، اين شناخت نظرى را به سالك مى بخشد. بررسى تاريخ و سير در احوال گذشتگان نيز در اين زمينه مؤثر است.

ص: 73

راه عملىِ تزكيۀ نفس، در يك كلام، مبارزۀ منفى و عمل بر خلاف خواست صفات رذيله است. امّا اين راهكار عملى، نياز به زمينه سازى و ايجاد آمادگى دارد. از جمله اينكه سالك بايد منازل يقظه، توبه و تقوا را طى كرده، از رهنمودها و تجربيّات اساتيد مجرّب و لايق، بهره ببرد و با عمل به قانون مراقبه و نيز با برقرارى ارتباط عاطفى با خداوند متعال و تضرّع و زارى به درگاه آن ذات بى همتا، پيروزى در ميدان مبارزه با صفات رذيله را از او درخواست نمايد.

در ادامۀ اين فصل، به برخى از راهكارهاى پاك سازى نفس، اعمّ از راهكارهاى علمى يا عملى، اشاره مى گردد.

ص: 74

راهكار اوّل: يقظه

اوّلين راهكار براى رفع رذائل اخلاقى، توجه و بيدارى است. كسى كه اراده كرده است ريشۀ درخت رذالت را از اعماق دل خويش بركند، بايد قبل از هر چيز توجه به اين موضوع اساسى و اهميّت آن داشته باشد. توجه به اينكه صفت رذيله دارد، توجه به اينكه صفات رذيله خطرناكند و بايد در صدد رفع آن باشد، توجه به اينكه رذائل اخلاقى، هويّت انسان را از وى سلب مى كند، او را از آدميّت خارج كرده، حقيقت و هويّت حيوانى به وى مى دهد، توجه به اينكه شيطان همواره در كمين انسان است و ممكن است حتى با تحريك يك صفت رذيله، آدميّت را از او بگيرد، توجه به اينكه غفلت و بى تفاوتى در اين زمينه باعث مى شود صفات رذيله و هوا و هوس، نظير يك حيوان درنده، انسان را ببلعند و نابود كنند، توجه به اينكه هرچه سالك در سيروسلوك پيشرفت كند و جلوتر رود، فريب شيطان هم براى او بيشتر و خطرناك تر است و بالأخره توجه به اينكه در قيامت، دلِ پاك و قلب تهى از رذائل به كار مى آيد و دلِ ناپاك و آلوده، از بهشت و نعمت هاى آن محروم خواهد بود.

قرآن كريم با صراحت مى فرمايد: بسيارى از مردم در اثر غفلت، به جهنّم مى روند:

(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ

ص: 75

كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ )(1)

اگر يك مار يا يك عقرب در كنار كسى باشد، چگونه به آن توجه دارد، خطر آن را درك مى كند و درصدد نابودى آن است ؟ توجه به صفات رذيله در وجود انسان نيز بايد چنين و حتى بيشتر باشد؛ زيرا خطر و خسارت رذائل اخلاقى، به مراتب بيشتر از مار و عقرب است. مار و عقرب تنها خطر جانى دارد و انسان را مى كُشد، امّا صفات رذيله، شخصيّت، هويّت، آبروى خود شخص و نيز تربيت نسل بعدى او را به نابودى مى كشاند و مفاسد فردى و اجتماعى فراوانى به همراه خواهد داشت.

بنابراين، سالك بايد توجه كامل به عظمت خطر صفات رذيله داشته باشد، درد خود را به خوبى بشناسد و درپى درمان آن برآيد. نظير كسى كه بيمارى خطرناكى دارد و بايد با مراجعه به پزشك، براى بهبود وضع جسمى خويش بكوشد. چنين كسى اگر توجه به بيمارى نداشته باشد، درصدد درمان آن نيست و مبتلا به امراض بدتر يا دچار مرگ خواهد شد.

اهميّت توجه نزد اهل معرفت به قدرى است كه استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبايى رحمه الله در آخرين لحظات حيات و هنگامى كه مى خواستند جان به جان آفرين تسليم كنند، مرتب فرمودند: توجه، توجه، توجه؛ تا چشم از جهان فروبستند.

ص: 76


1- . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آن ها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آن ها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آن ها همان غافل ماندگانند.»

راهكار دوّم: توبه

راهكار ديگر براى رفع صفات رذيله، توبه است. پشيمانى قلبى و بازگشت خالصانه به سوى خداوند تعالى، راهكار مؤثرى براى تخليۀ نفس از رذائل اخلاقى به شمار مى رود و تأثير و كاربرد آن در اين زمينه، اگر بيش از توجه نباشد، قطعاً كمتر نيست.

توبه، انابه و تضرّع و زارى در پيشگاه حق تعالى، چنان صفات ناپسند را در وجود انسان نابود مى سازد كه گويى نمك در آب حل مى شود.

خداوند رحمان و رحيم در قرآن شريف مى فرمايد:

(قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ )(1)

مى فرمايد: اى بندگان من كه گناهان زيادى مرتكب شده ايد! مأيوس نشويد، به سوى من بازگرديد و واقعاً توبه كنيد؛ در اين صورت، تمام آن گناهان را مى آمرزم و مثل طفل تازه متولد شده، شما را پاك مى گردانم.

پروردگار متعال در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ )(2)

طبق اين آيۀ شريفه، اگر انسان در مقابل خداوند سبحان خجالت زده شود

ص: 77


1- . زمر، 53: «بگو: «اى بندگان من - كه بر خويشتن زياده روى روا داشته ايد - از رحمت خدا نوميد مشويد. در حقيقت، خدا همه گناهان را مى آمرزد، كه او خود آمرزنده مهربان است.»
2- . الفرقان، 70: «مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند. پس خداوند بدى هايشان را به نيكى ها تبديل مى كند.»

و توبۀ حقيقى نموده، عزم جدى براى جبران گذشته و اصلاح آينده داشته باشد، پروردگار عالم پروندۀ سياه او را نابود مى سازد و پروندۀ درخشانى كه در صفحۀ اوّل آن ثواب توبه مى درخشد، براى وى مى گشايد؛ يعنى نه تنها او را مى بخشد و نه تنها بدى هاى او را نديده مى گيرد، بلكه پاداش توبۀ حقيقى را عطا مى فرمايد و در برابر سركشى، نافرمانى و گناه بنده، به وى نيكى مى كند.

جملۀ: (يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ ) در اين آيه، حاوى مفاهيم ارزنده اى است. در ادامه، سه معنا براى اين جمله بيان مى كنيم تا روشن شود چگونه توبه، راهكار مؤثرى براى رفع صفات رذيله است ؟

معناى اوّل: گناهان انسان، هرچه بزرگ و هرچه فراوان باشد، وقتى حال توبه پيدا كند، خداوند تعالى آن گناهان را مى بخشد، پروندۀ قبلى را محو كرده، پروندۀ جديدى با ثواب توبه عطا مى فرمايد. يعنى بدى گناهان را به نيكى ثواب توبه مبدّل مى نمايد؛ ثوابى كه بالاتر از آن در بين عبادات سراغ نداريم، حتى از ثواب نماز، روزه، خمس، زكات، حج و جهاد بالاتر است.

معناى دوم: توبه، مونس هاى وحشتناك و زشتى كه در اثر گناهان، همراه انسان شده اند را به مونس هاى زيبا و دل انگيز مبدّل مى سازد. توضيح آنكه: هر عملى كه از آدمى سر بزند، يك صورت ملكوتى دارد و همه جا او را همراهى مى كند؛ اعمال نيك، به صورت مونس خوب و اعمال بد، به شكل همراه بد، ظاهر و مجسّم مى شوند و در قبر، برزخ و قيامت همراه انسان خواهند بود.

قرآن كريم مى فرمايد:

ص: 78

(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً)(1)

مثلاً اهل لهو و لهب، مونسى شبيه ميمون دارند، افراد ظالم، مجبورند همراه يك سگ باشند و كسانى كه زبان آن ها نيش داشته، همنشين مار و عقربند.

اين سخن هاى چو مار و كژدُمت *** مار و كژدُم مى شود گيرد دمت

پروردگار متعال، اين صورت بندى ها و اين مونس هاى وحشتناك را به واسطۀ توبه، مبدّل به همراهان و همنشينان خوب و زيبا مى كند. يعنى نه تنها مونس بد انسان را نابود مى كند، بلكه مونس زيبا و مهربانى جانشين آن مى نمايد كه دلرباتر از حورالعين و فرشته است و يك ساعت همنشينى با او، به دنيا و هر چه در دنياست، ارزندگى دارد.

معناى سوم: هويّت و شخصيّت حيوانى كه در اثر اعمال يا صفات ناپسند، براى انسان پديدار گشته، با توبه، به هويّت انسانى مبدّل خواهد شد.

بايد دانست كه رفتار انسان و همچنين صفات او، هويت وى را تغيير مى دهند؛ يعنى بعضى صفات بد و گناهان، انسان را از انسانيت بيرون مى برند و او را به شكل يك جانور مجسّم مى سازند. به عبارت ديگر، اگر افكار، رفتار و عادات انسان ناشايست باشد، به تناسب آن اعمال و صفات، شخصيت نيكو و شايستۀ وى به يك شخصيت حيوانى و پست، تبديل مى گردد. در اين

ص: 79


1- . آل عمران، 30: «روزى كه هر كسى آنچه كار نيك به جاى آورده و آنچه بدى مرتكب شده، حاضر شده مى يابد؛ و آرزو مى كند: كاش ميان او و آن [كارهاى بد] فاصله اى دور بود.»

صورت، انسان به صورت حيوانى شهوت پرست يا بوزينه اى شكم پرست يا خوكى متكبّر يا پلنگى ظالم يا سگى هار و خلاصه به صورت هايى زشت و پليد جلوه خواهد كرد:

(وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ )(1)

از آنجا كه اين افراد، خوى زشت حيوانى دارند، لياقت ورود به بهشت را ندارند و جايگاه آن ها جهنّم است. آنگاه داد و فرياد آنان بلند مى شود و نسبت به سرنوشت خود اعتراض مى كنند. خداوند هم به آن ها خطاب مى كند: دور شويد و سخن نگوييد: (اِخْسَؤُا فِيهٰا وَ لاٰ تُكَلِّمُونِ )(2)، كه همين نوع خطاب خداوند هم حاكى از هويّت حيوانى آن بندگان است. در جهنّم نيز ناله و فرياد آنان مانند حيوانات بلند است: (لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ )(3)

توبه و بازگشت حقيقى به سوى خداوند، هويّت حيوانى كه در اثر گناهان و صفات ناشايست پديد آمده است را به هويّت انسانى برمى گرداند و شخصيّت ملكوتى انسان را تغيير مى دهد.

امام صادق عليه السلام مى فرمايند: دو نفر وارد مسجد شدند كه يكى از آن ها فاسق و ديگرى صدّيق بود. امّا وقتى از مسجد بيرون آمدند، آن شخص فاسق، متّقى و صدّيق شده بود و آن شخص متّقى و صدّيق، فاسق. امام عليه السلام

ص: 80


1- . الاسراء، 97: «و روز قيامت آن ها را كور و لال و كر، به روى چهره شان درافتاده، برخواهيم انگيخت: جايگاهشان دوزخ است. هر بار كه آتش آن فرو نشيند.»
2- . مؤمنون، 108: «[برويد] در آن گم شويد و با من سخن مگوييد.»
3- . هود، 106: «فرياد و ناله اى دارند.»

مى فرمايند: علّت آن است كه وقتى آن فاسق وارد مسجد شد، شرمنده از گناه بود و از گناهش در خود مى پيچيد؛ يعنى حالت توبه داشت. همان حالت قصور و تقصير، همان حالت خجالت زدگى، او را صدّيق كرد. امّا آن متّقى و صدّيق به اعمالش مى باليد؛ و اين غرور كاذب و شيطانى او را فاسق كرد.(1)

بنابراين انسان مى تواند با شرمندگى و خجالت زدگى در پيشگاه حق تعالى، صفت ها و خصلت هاى درونى خويش را تغيير دهد، درخت رذالت را از دل بكند و درخت فضلت به جاى آن غرس نمايد.

ص: 81


1- . الكافى، ج 2، ص 314

راهكار سوّم: تحصيل تقوا

عمل به اركان تقوا، يعنى «اجتناب از محرّمات» و «انجام واجبات» و نيز اهتمام به زيرمجموعه هاى اركان تقوا كه عبارتند از: «به جا آوردن مستحبّات» و «پرهيز از مكروهات و شبهات»، راهى مؤثر براى نابود ساختن رذائل و صفات ناپسند قلمداد مى شود.

رمز اين راهكار و تأثير آن، به طور كلى اين است كه مراعات تقوا، شجاعت و قدرت خاصّى به سالك مى بخشد كه به واسطۀ آن مى تواند بر نفس خويش مسلّط گردد. به عبارت رساتر، رعايت تقوا، تمرين استقامت است و انسان را در صحنۀ مبارزه با نفس امّاره، صفات رذيله و هوا و هوس به پيروزى مى رساند.

در ادامه، براى روشن شدن چگونگى تأثير تقوا در خودسازى، به نحوۀ اثرگذارى هريك از اركان تقوا، به طور جداگانه اشاره مى گردد.

اجتناب از محرّمات؛ در اين خصوص لازم است بدانيم كه گناه، ميوۀ درخت صفات رذيله است. به تعبير برتر، گناهان انسان معمولاً از صفات او سرچشمه مى گيرد؛ مثلاً ميوۀ حسادت، غيبت و آبروريزى؛ ميوۀ تكبّر، تحقير و كوبندگى؛ ميوۀ بى عفتى، فساد و فحشاء؛ ميوۀ دنياگرايى، خوردن مال حرام؛ ميوۀ رياست طلبى، تضييع حقّ ديگران و ميوۀ كينه توزى، تهمت و شايعه سازى است.

به تعبير برتر، گناه، بروز و ظهور بيرونىِ صفات رذيله است. حال اگر سالك از گناه اجتناب ورزد، در واقع، مانع شكوفايى و ثمردهى درخت رذائل شده است. روشن است كه وقتى از ميوه دادن يك درخت جلوگيرى به عمل آيد،

ص: 82

آن درخت به مرور زمان افسرده و پژمرده شده، ريشۀ آن خواهد خشكيد. درخت صفات رذيله نيز از اين قاعده مستثنا نيست و با اجتناب و دورى از گناه، مى خشكد.

قرآن كريم مى فرمايد:

(إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ )(1)

طبق اين آيۀ شريفه، اجتناب از گناه، آمرزش بندگان را درپى خواهد داشت. معناى ديگرى كه از اين آيه قابل برداشت است، اينكه ايستادگى در برابر گناه، موجب تقويت اراده است و انسان مى تواند در پرتو اجتناب از گناه، شجاعت و قدرتِ مبارزه با صفات رذيله را به دست آورد. در اين راستا، اگر بر اساس آيۀ مزبور، اجتناب از گناه را عامل تكفير و نابودى رذائل بدانيم، اشتباه نكرده ايم.

پرهيز از شبهات و مكروهات؛ اين مرتبه از تقوا، نسبت به مرتبۀ اجتناب از محرّمات، استقامت بيشترى مى طلبد و به طور طبيعى براى نيل سالك به منزل تخليه، مؤثرتر است. حقّ تقوا كه در آيۀ شريفۀ (اِتَّقُوا اَللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ )(2) بر آن تأكيد شده، در گرو پرهيز سالك از شبهات و مكروهات است. منظور از (فَاتَّقُوا اَللّٰهَ مَا اِسْتَطَعْتُمْ )(3) نيز دورى از اعمالى است كه احتمال حرمت دارند يا بهتر است انجام نشوند. پس پرهيز از شبهات و مكروهات نيز در تخليۀ نفس از صفات رذيله كاربرد مؤثر دارد و كاربرد آن به مراتب از اجتناب از محرّمات بيشتر است.

ص: 83


1- . النساء، 31: «اگر از گناهان بزرگى كه از آن [ها] نهى شده ايد دورى گزينيد، بدى هاى شما را از شما مى زداييم.»
2- . آل عمران، 102: «از خدا آن گونه كه حقّ پرواكردن از اوست، پروا كنيد.»
3- . التغابن، 16: «پس تا مى توانيد از خدا پروا بداريد.»

اهميّت به واجبات؛ عمل به واجبات نيز مانند اجتناب از محرّمات، سالك را در جنگ و رويارويى با صفات رذيله يارى مى رساند. از جملۀ واجبات، عبادات و فروع دين است. مداومت بر عبادات، به خصوص نماز، انسان را در خودسازى شجاع كرده، قدرت غلبه بر صفات رذيله را به وى مى بخشد.

قرآن شريف مى فرمايد:

(وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ (1)

انجام واجبات، آدمى را به مقام عبوديّت مى رساند كه مقام والايى است و مقدّمۀ رسيدن به منزل تخليه و مقام آدميّت است.

مداومت بر نماز و روزه، اهميّت به حج و جهاد، اهتمام به اداى خمس و زكات، تلاش در جهت امربه معروف و نهى ازمنكر و نيز تولّى و تبرّى، در خودسازى، تهذيب نفس و تسلّط بر صفات رذيله، تأثير به سزايى دارد.

قرآن كريم در سورۀ معارج، چند راهكار كاربردى براى ريشه كن كردن صفات رذيله ارائه مى فرمايد. محور آن راهكارها و مهم ترينِ آن، اهميّت به واجبات، خصوصاً نماز است.

ابتدا مى فرمايد كه انسان، هلوع خلق شده است؛ يعنى ذاتاً بى تاب است و جزع و فزع مى كند:

(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً)(2)

ص: 84


1- . الحجر، 99: «و پروردگارت را پرستش كن، تا آنكه «يقين» براى تو پيدا شود.»
2- . المعارج، 19 تا 21: «به راستى كه انسان سخت آزمند [و بى تاب] خلق شده است، چون صدمه اى به او رسد عجز و لابه كند، و چون خيرى به او رسد بخل ورزد.»

به بيان ديگر، نوع بشر صفت رذيله دارد، وقتى حتى يكى از صفات رذيله طوفانى شود، خودش را مى بازد و مبدّل به يك موجود رذل و بى ادب مى شود. سپس اوّلين و به تعبيرى، مهم ترين راهكار را براى رفع صفات رذيله ذكر مى كند:

(إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ ، اَلَّذِينَ هُمْ عَلىٰ صَلاٰتِهِمْ دٰائِمُونَ )(1)

اهميّت اين دستورالعمل براى تخليۀ نفس از رذائل به قدرى است كه قرآن كريم در سورۀ معارج، پس از بيان چند راهكار، در آخر دستورات نيز مجدّداً بر آن تأكيد مى ورزد:

(وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَلىٰ صَلاٰتِهِمْ يُحٰافِظُونَ )(2)

مداومت بر نماز و محافظت از آن نظير يك درّ گران بها، سالك را در اين مسير پر پيچ و خم و طولانى يارى مى بخشد.

در آيۀ ديگر مى فرمايد:

(إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ)(3)

و در آيۀ ديگر مى فرمايد از دو عامل مؤثر در خودسازى كمك بگيريد؛ يكى صبر و استقامت و ديگرى نماز:

(وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ )(4)

ص: 85


1- . المعارج، 22 و 23: «مگر نمازگزاران، همان كسانى كه بر نمازشان پايدارى مى كنند.»
2- . المعارج، 34: «و كسانى كه بر نمازشان مداومت مى ورزند.»
3- . العنكبوت، 45: «كه نماز از كار زشت و ناپسند بازمى دارد.»
4- . البقرة، 45: «از شكيبايى و نماز يارى جوييد.»

در آيات فراوانى از قرآن كه بر اهتمام به نماز تأكيد مى فرمايد، سخن از خواندن نماز به كار نرفته است، بلكه همواره قرآن كريم بر اقامۀ نماز پافشارى دارد. اقامۀ نماز به معناى خواندن نماز در اوّل وقت به جماعت و همراه با تعقيبات و در صورت امكان در مسجد است. چنين نمازى در سيروسلوك و در منزل تخليه كاربرد دارد و انسان را به قرب الهى مى رساند.

در ادامۀ آيات نورانى سورۀ معارج، راهكارهاى ديگرى براى رفع رذائل اخلاقى و صفات ناپسند انسانى بيان مى فرمايد كه باز هم در لزوم اهميّت به واجبات ظهور پيدا مى كند:

(وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حٰافِظُونَ ، إِلاّٰ عَلىٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ ، فَمَنِ اِبْتَغىٰ وَرٰاءَ ذٰلِكَ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلعٰادُونَ ، وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ ، وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِشَهٰادٰاتِهِمْ قٰائِمُونَ )(1)

در اين آيات، بر حفظ عفّت، امانت دارى، وفاى به عهد و لزوم شهادت به حق، به عنوان چند نمونه از واجبات مهم اشاره گرديده است.

به جا آوردن مستحبّات؛ مستحبّات در عرفان و سيروسلوك، نظير نمك براى غذاست و سالك را به مقامات والاى معنوى مى رساند. در روايت قرب نوافل مى خوانيم، در پرتو اهميت به مستحبّات، چشم بصيرت وگوش شنوا و دلى با

ص: 86


1- . المعارج، 29 تا 33: «و كسانى كه دامن خود را حفظ مى كنند، مگر بر همسران خود يا كنيزانشان كه [در اين صورت] مورد نكوهش نيستند. و هر كس پا از اين [حدّ] فراتر نهد، آنان همان از حدّ درگذرندگانند. و كسانى كه امانت ها و پيمان خود را مراعات مى كنند. و آنان كه بر شهادت هاى خود ايستاده اند.»

قابليّت درك حقيقت به انسان عطا مى شود؛ اعضاء و جوارح انسان خداگونه مى شود و قدرت تصرّف در تكوين پيدا مى كند.

«... وَ إِنَّهُ لَيتَقَرَّبُ إِلَي بِالنَّافِلَةِ حَتَّي أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ الَّذِي يسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي ينْطِقُ بِهِ وَ يدَهُ الَّتِي يبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيتُهُ »(1)اگر كسى بتواند در تكوين تصرف كند، معلوم است در درون خودش نيز قدرت تصرّف دارد و مى تواند صفات رذيله را نابود يا كنترل نمايد.

در بين مستحبّات، برقرارى ارتباط عاطفى با خداوند از طريق نماز نافله، نماز اوّل وقت، نماز جماعت، روزۀ استحبابى، مداومت بر ذكر، دعا و مناجات و نيز انس با قرآن و عترت، اهميّت و كاربرد شايان توجه دارد.

امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايند: سيروسلوك و خودسازى، بدون نماز شب محقّق نخواهد شد:

«إِنَّ الْوُصُولَ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا يدْرَكُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللَّيلِ »(2)تهجّد و شب بيدارى، دست كم نيم ساعت قبل از اذان صبح تا نيم ساعت بعد از اذان، براى تسلّط بر اعصاب و تسلّط بر غرايز و تسلّط بر صفات رذيله بسيار مؤثر است.

ص: 87


1- . الكافى، ج 2، ص 352 و 353: «... و به درستى كه به وسيلۀ مستحبّات به من تقرّب جويد تا آنجا كه من دوستش دارم، و چون دوستش دارم آنگاه گوش او شوم كه بدان بشنود، و چشمش شوم كه بدان ببيند، و زبانش گردم كه بدان بگويد، و دستش شوم كه بدان برگيرد، اگر بخواندم اجابتش كنم، و اگر خواهشى از من كند به او بدهم.»
2- . بحار الأنوار، ج 75، ص 370.

مداومت بر عبادت در اين يك ساعت، سالك را به هركجا كه بخواهد مى رساند. در اين خصوص به همه، خصوصاً جوانان و نوجوانان عزيز و مشتاقان وادى معرفت توصيه مى شود نماز شب و نماز صبح را در افضل اوقات اقامه كنند و پس از آن، با تمسّك به قرآن و توسّل به عترت طاهرين عليهم السلام كه دو بال پرواز هستند، صعود روزانۀ خود را آغاز نمايند و با اين دستور در مسير خودسازى و تهذيب نفس قدم بردارند.

امر مستحبّ ديگر و بسيار مهم در سيروسلوك، خدمت به خلق خداست. در دستورات سورۀ معارج نيز از ديگرگرايى و رسيدگى به مستمندان، به عنوان يكى از راهكارهاى رفع صفات رذيله، ياد شده است:

(وَ اَلَّذِينَ فِي أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ ، لِلسّٰائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ )(1)

طبق اين آيه، كسى كه خودخور و خودخواه نيست و طبق قانون تعاون و مواسات، از مال خود به نيازمندانى كه از او درخواست مى كنند يا افراد آبرومند كه نياز خود را ابراز نمى كنند، مى بخشد، جزو افراد هلوع نيست و مى تواند بر صفات رذيله غالب و مسلّط گردد.

بايد توجه داشت كه در آيۀ مزبور، خمس و زكات اراده نشده است. اداى خمس و زكات و كفّارات، واجب است و پرداخت آن وظيفۀ شرعى است و كاربرد عمل به واجبات را دارد. مقصود اين آيه، انفاق مازاد بر وظيفه از مال خود به مستمندان مى باشد كه تأثير عجيبى در پيشبرد اهداف معنوى و به خصوص پيروزى در منزل تخليه دارد.

ص: 88


1- . المعارج، 24 و 25: «و همانان كه در اموالشان حقّى معلوم است، براى سائل و محروم.»

آيات فراوان ديگرى از قرآن كريم نيز، بر ضرورت خدمت به خلق خدا تأكيد مى ورزد و آن خدمت را منحصر بر كمك مالى نمى داند، بلكه به طور كلى از آدميان مى خواهد كه ديگرگرا باشند و به اندازۀ وسع و توانايى از ديگران دستگيرى نمايند:

(وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ )(1)

ص: 89


1- . البقرة، 3: «و از آنچه به ايشان روزى داده ايم انفاق مى كنند.»

راهكار چهارم: عمل به قانون مراقبه

قانون مراقبه يكى از حسّاس ترين و مهم ترينِ مراحل در سيروسلوك است و در تمام منازل، تأثير و كاربرد ويژه دارد؛ تا جايى كه مى توان گفت سلوك الى الله و گذار از يك منزل به منزل بعدى، بدون عمل به قانون مراقبه، بسيار مشكل و در سرحدّ محال است.

اين قانون، مراتبى دارد و علماى علم اخلاق با توجه به درجات سالكان و شاگردان خود، هريك به نحوى به بيان آن پرداخته اند. در واقع، وجه اشتراك دروس اخلاق همۀ بزرگان و اساتيد، تأكيد و پافشارى بر عمل به قانون مراقبه بوده و هست؛ برخى به صورت مفصّل و همراه با جزئيّات و بعضى خلاصه و فشرده اى از آن مطرح نموده اند.

در ادامه، مراحل قانون مراقبه در منزل تخليه تبيين مى گردد:

مرحلۀ اوّل: مشارطه؛ سالك در اين مرحله، موقع سحر، پس از نماز شب و اقامۀ نماز صبح، با خود شرط مى كند و عهد مى ببندد كه امروز بايد از نفس امّاره و صفات رذيله تبعيت نكنم. با نفس خويش خلوت كرده، به آن تلقين مى نمايد كه در روز پيش رو بايد پيرو عقل، فطرت و و جدان اخلاقى باشى و تمرّد و خودسرى از تو سرنزند. سپس قدرى از عواقب سوء ناشى از طوفان رذائل را براى خود بازگو مى كند، مثلاً به خودش و به نفسش يادآورى مى نمايد كه كنترل نكردن صفات رذيله، خسران و آبروريزى دنيا و آخرت را در پى خواهد داشت. اگر نفس اماره رها شود و تحت كنترل قرار نگيرد، همانند اسب چموشى

ص: 90

مى شود كه لگام آن از دست صاحبش رها شده و هم خودش و هم صاحبش را به نابودى مى كشاند و نظير اتومبيلى كه در شيب تند ترمزش بريده است، به سوى پرتگاه پرتاب مى شود. به قول قرآن كريم:

(إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّي)(1)

اگر لطف و رحمت خداوند شامل حال انسان نشود، نفس امّاره، او را به اعماق درّۀ زيان و خسارت پرتاب مى كند:

(خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ )(2)

پس از اين تلقين ها و بعد از خلوت كردن با نفس، جا دارد سالك مقدارى هم صفات رذيله را مخاطب خود قرار دهد و اگر لازم شد به آن ها التماس كند كه دست از او بردارند. مثلاً اگر حسود است بگويد: اى حسادت! كه در وجود من رخنه كرده اى، مرا رها كن، چون پيروى از تو همۀ اعمال نيكوى من را نابود مى سازد و در نهايت چاره اى جز جهنّم نخواهم داشت.

در روايات آمده است كه خداوند تعالى خطاب به حضرت موسى عليه السلام مى فرمايد:

«فَإِنَّ الْحَسَدَ يأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ »(3)در اين خصوص توصيه مى شود كه سالك، هر چند روزى بر يكى از صفات رذيله متمركز شود و پس از به كنترل درآوردن آن، به سراغ صفت بعدى

ص: 91


1- . يوسف، 53: «چرا كه نفس قطعاً به بدى امر مى كند، مگر كسى را كه خدا رحم كند.»
2- . حج، 11: «در دنيا و آخرت زيان ديده است. اين است همان زيانِ آشكار.»
3- . الكافى، ج 8، ص 42

برود تا به تدريج و يكى پس از ديگرى بتواند ريشۀ حسد، تكبّر، جاه طلبى، شهوت پرستى، دنياگرايى، بخل، كينه توزى و ساير رذائل را از دل بكند.

مرحلۀ دوّم: مراقبه؛ بعد از مشارطه و معاهدۀ صبح گاهى، نوبت به عمل بر طبق آن و در حقيقت نوبت به وفاى به عهد و پيمان مى رسد؛ به اين معنا كه انسان بايد در طول روز مراقب نفس امّاره و مواظب طوفان صفات رذيله باشد كه ناگهان او را به پرتگاه نزديك نكنند. به عبارت ديگر لازم است توجه كاملى نسبت به نفس و صفات نفسانى داشته باشد و مهم تر آنكه، بر طبق صفت ها و عادت هاى زشت و ناپسند عمل ننمايد، يعنى مرتكب گناه نشود.

اميرالمؤمنين على عليه السلام مى فرمايند: شايسته است انسان بر نفس خويش مسلّط بوده، هميشه مراقب قلب خود و محافظ زبان خويش باشد:

«ينْبَغِي أَنْ يكُونَ الرَّجُلُ مُهَيمِناً عَلَي نَفْسِهِ ، مُرَاقِباً قَلْبَهُ ، حَافِظاً لِسَانَهُ »(1)در اين مرحله ممكن است كنترل از دست انسان خارج شده، گناهى از او سربزند يا صفت ناپسندى نظير كبر يا حسد در او تحريك شود؛ در اين صورت لازم است كه فوراً و بدون درنگ به جبران آن بپردازد؛ نفس چموش را سرزنش كند و با عتاب به او بگويد: مگر قرار نبود از من اطاعت كنى ؟ چرا سرپيچى كردى ؟ سپس ملامت و سرزنش را تا پايان روز ادامه دهد و در مدت باقيمانده، بيشتر از قبل نفسش را در اختيار بگيرد.

ص: 92


1- . غررالحكم و دررالكلم، ص 797

اين حالت نفس، نفس لوامّه، به معناى ملامت گر نام دارد. نفس لوّامه به اندازه اى اهميّت دارد كه خداوند متعال در قرآن كريم، در كنار قيامت به آن قسم خورده است:

(لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ ، وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ (1)

يكى از كاركردهاى نفس لوّامه يا همان وجدان اخلاقى اين است كه هنگام بروز خطا و گناه، هشدار مى دهد و به سرزنش انسان مى پردازد. سالك بايد براى خودسازى و در عمل به قانون مراقبه، نهايت استفاده را از اين پيامبر درونى بكند و به هشدارها و ملامت هاى او توجه نمايد تا موفق گردد؛ وگرنه بعد از مدتى، كارايى خود را از دست مى دهد و خاموش مى گردد. بدتر از آن وقتى است كه نفس لوّامه در اثر بى توجهى، به نفس محسّنه تبديل مى گردد. نفس محسّنه مرتبه اى از نفس، با كاركردى در نقطۀ مقابل نفس لوّامه است؛ يعنى هنگام ارتكاب گناه، به جاى سرزنش، او را تحسين و تشويق مى نمايد و گناه را در نظر وى زيبا جلوه مى دهد تا از آن لذّت ببرد.

نفس محسّنه بسيار خطرناك است و راه جلوگيرى از بروز و ظهور آن، اولاً اجتناب از گناه و ثانياً توجه به نداى نفس لوّامه و پيروى از اوست.

بايد دانست كه اجتناب از گناه، ركن اصلى و مشترك قانون مراقبه در تمام منازل سيروسلوك است، امّا غايت و هدف نهايى اجتناب از گناه، در منازل مختلف، متفاوت مى باشد.

ص: 93


1- . قيامت، 1 و 2: «نه! سوگند به روز رستاخيز، و [باز] نه! سوگند به وجدان سرزنشگر!»

مثلاً در منزل تقوا، هدف سالك از اجتناب از گناه، رسيدن به ملكۀ تقواست، ولى در منزل تخليه، با اجتناب از گناه، در جهت ريشه كن كردن درخت صفات رذيله كه منشأ گناهان است، مى كوشد و از اين جهت لازم است با جديّت بيشترى به اين ركن اساسى سيروسلوك اهميّت بدهد.

مرحلۀ سوّم: محاسبه؛ در پايان روز و هنگام خواب، نوبت به محاسبۀ اعمال مى رسد. آن وقت است كه سالك بايد در دادگاه وجدان، يك حسابرسى دقيق از عملكرد روز خود داشته باشد و با بررسى و بازنگرى اعمال، خوب و بد آن را جدا نمايد؛ آنگاه در خصوص اعمال نيكو و شايسته، شكر خداوند متعال را به جا آورد و در برخورد با اعمال زشت و ناپسند، توبه كند؛ توبۀ حقيقى كه از پشيمانى قلبى برخاسته و با خجالت زدگى و شرمندگى در محضر خداوند سبحان و عزم جدى براى اصلاح آينده همراه است.

سالك بايد با حالت توبه كه حالت ارزشمندى است، به خواب برود و به قول بزرگان اخلاق و عرفان، موقعى كه در رختخواب قرار مى گيرد، فرض كند وارد خانۀ ابدى يعنى قبر خود شده و با اين تصوّر، علاوه بر اظهار پشيمانى در محضر حق تعالى، به دعا و راز و نياز و مناجات با او بپردازد و از خداوند بخواهد دست او را بگيرد و به وى يارى رساند تا در اين راه پرفراز و نشيب و طولانى، با پيروزى و سربلندى به مقصد برسد.

محاسبۀ اعمال در تعاليم دينى از اهميّت ويژه اى برخوردار است، تا جايى كه در روايات از كسى كه به امر محاسبۀ اعمال اهميّت ندهد، سلب ايمان

ص: 94

شده است. امام هفتم، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايند:

«لَيسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يحَاسِبْ نَفْسَهُ فِي كُلِّ يوْمٍ فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً اسْتَزَادَ اللَّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَيئاً اسْتَغْفَرَ اللَّهَ مِنْهُ وَ تَابَ إِلَيهِ »(1)هر كه روزانه خويش را محاسبه نكند، از ما نيست. اگر كار خوبى كرده، خداوند را سپاس گويد و از او بخواهد كه بر آن بيفزايد و اگر كار بدى كرده، از خداى متعال آمرزش طلبد.

اميرالمؤمنين على عليه السلام نيز مى فرمايند:

«مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ وَقَفَ عَلَي عُيوبِهِ وَ أَحَاطَ بِذُنُوبِهِ وَ اسْتَقَالَ مِنَ الذُّنُوبِ وَ أَصْلَحَ الْعُيوبَ »(2)هر كس از خود حسابرسى به عمل آورد، بر عيب هاى خويش آگاه و از گناهان خود مطلع مى شود و در جهت اصلاح گام بر مى دارد؛ يعنى محاسبۀ اعمال، به صورت مستقل، راهى براى خودسازى قلمداد مى شود.

سالك بايد اين برنامه و عمل به مراحل قانون مراقبه، به صورتى كه بيان شد را هر روز براى خود تكرار كند تا به تدريج به نتايج شگفت آن دست يابد.

ص: 95


1- . الكافى، ج 2، ص 453.
2- . غررالحكم و دررالكلم، ص 648

راهكار پنجم: تفكّر و تعقّل

تفكّر و تعقّل، به معناى خوب فكر كردن و به كارگيرى صحيح عقل، از يك نظر يكى از مراحل قانون مراقبه است، امّا به دليل اهميّت فراوان و تأثير كم نظيرى كه دارد، به عنوان يكى از راهكارهاى مستقل تهذيب نفس قابل طرح و بررسى مى باشد.

قرآن كريم، با تكرار عباراتى نظير (أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ )، (أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ ) و (أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ )، بندگان را به تفّكر و استفاده از عقل و خرد ترغيب مى فرمايد.

در روايات نيز، تفكّر، برتر از يك سال يا حتى هفتاد سال عبادت شمرده شده است:

«تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ »(1) «تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبعينَ سَنَة»(2)بايد دانست كه ترقى و تعالى در هر مسيرى كه انسان گام برمى دارد و نيز همۀ پيشرفت هاى مادى و معنوى او، مرهون تفكّر و تعقّل است.

تفكّر و تعقّل در تمام منازل سيروسلوك و به خصوص در منزل تخليه، نقش كاربردى و ويژه دارد. كاركرد اين عنصر مؤثر، در منزل تخليه به اين صورت است كه سالك در شبانه روز ساعتى را به تأمّل پيرامون عواقب سوء و خطرات صفات رذيله بينديشد، با خود فكر كند كه اگر من حسادت،

ص: 96


1- . تفسير العياشى، ج 2، ص 208.
2- . ر. ك: چهل حديث (امام خمينى)، ص 191؛ تفسير المحيط الاعظم، ج 4، ص 208؛ تفسير القرآن الكريم (ملاصدرا)، ج 7، ص 262؛ تفسير روح البيان، ج 8، ص 440.

تكبّر، شهوت پرستى، دنياگرايى، بخل و كينه توزى را در خود ريشه كن نكنم، اين صفات نكوهيده، چه سرنوشت شومى براى من رقم خواهد زد؟

سپس با به كارگرفتن عقل، نتيجه بگيرد كه ريشه كن كردن درخت رذالت، لازم و واجب است و در پى اين تشخيص عقلانى، به آن عمل نمايد.

اين چنين تفكّر و تعقّل، دست كم از يك سال عبادت و اعتكاف در خانۀ خدا، به صورتى كه انسان شب ها را با تهجّد و نماز شب و روزها را با روزه دارى و ذكر و نماز بگذراند، برتر است؛ زيرا نتيجۀ آن رسيدن به منزل تخليه و رفع صفات رذيله خواهد بود و به تدريج سالك را به مقام آدميّت مى رساند.

حال اگر تفكّر و تعقّل در كار نباشد و نيروى فكر و انديشه در انسان بارور نگردد، آهسته آهسته دچار غفلت شده، به جاى پرواز در ملكوت و نيل به مقامات والاى عرفانى و رسيدن به مقام آدميّت، به حيوانيّت افول مى كند و تا جايى سقوط مى نمايد كه به قول قرآن، از حيوانات هم پست تر مى شود:

(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ )(1)

اين تعبير قرآن كريم، اهانت نيست، بلكه خبر از اين واقعيّت مى دهد كه اگر انسان فكر و عقل خود را به كار نيندازد، هويّت و شخصيّت حقيقى و برزخى او پست تر و گمراه تر از حيوانات است.

در آيۀ ديگرى مى فرمايد: كسى كه عقلانيّت و تفكّر ندارد، نزد خداوند سبحان از هر جنبنده اى پست تر است:

ص: 97


1- . الأعراف، 179: «آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آن ها همان غافل ماندگانند.»

(إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ )(1)

اين آيات به انسان هشدار مى دهد، هشدارى كه براى درك ضرورت تفكّر و تعقّل، زنگ خطر مهمى است. زنگ خطر اينكه اگر در مدت عمر براى رفع صفات رذيله، فكر و اقدام نشود، هويّت انسانى انسان از وى سلب شده، مبدّل به يك موجود شرور و درّنده خواهد شد. موجودى كه نه تنها مثل حيوانات از ارضاى غرايز لذت مى برد و به خوردن و آشاميدن اهميّت مى دهد: (يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمٰا تَأْكُلُ اَلْأَنْعٰامُ )(2)، بلكه طغيان صفات رذيله او را خشنود مى سازد و گناه كه ميوۀ درخت صفات رذيله است، براى وى لذّت بخش است؛ مثلاً از ظلم، حق النّاس، غيبت، تهمت و نظاير آن لذّت مى برد.

اين مصائب كه از فرورفتن در گرداب غفلت پديد مى آيد، با تفكّر و تعقّل و با انديشيدن به عاقبت شوم صفات رذيله، قابل پيشگيرى است.

ص: 98


1- . انفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانى اند كه نمى انديشند.»
2- . محمّد، 12: «(از لذايذ دنيا) بهره مند مى شوند و مى خورند، همان گونه كه چهارپايان مى خورند.»

راهكار ششم: سير در تاريخ

تاريخ، معلّم اخلاق بشريّت است و همه مى توانند با مطالعۀ آن و درك صحيح و برداشت منطقى از قضايا و حكايات تاريخى، متخلّق به اخلاق الهى گردند.

قرآن شريف نيز همان طور كه قبلاً متذكّر شده ايم، كتاب اخلاق و كارخانۀ آدم سازى است. از اين جهت، در قرآن بر سير در تاريخ و عبرت گرفتن از آن، تأكيد فراوانى شده است. در واقع، قرآن كريم، از تاريخ به عنوان يكى از راهكارهاى مهمّ نيل آدميان به مقام آدميّت استفاده كرده و به واسطۀ امر به سير در تاريخ و تشويق به عبرت گرفتن و سرمشق گرفتن از آن، بندگان را متنبّه مى سازد تا مهذّب گردند.

شايد بتوان گفت بيش از نيمى از آيات قرآن كريم، به نحوى به بيان تاريخ، بازگويى سرگذشت اقوام پيشين و تبيين حكايت ها و قصه هاى پندآموز اختصاص دارد؛ تا جايى كه صفحه اى از قرآن يافت نمى شود كه در آن به طور مستقيم يا با اشاره و كنايه، متعرّض تاريخ و حكايات تاريخى نشده باشد.

از ميان آيات مزبور و نيز از بين آيات فراوانى كه بندگان را به سير در تاريخ، امر مى فرمايد، سيزده آيه با استفاده از عباراتى با ريشۀ «سير»، بر ضرورت سير در تاريخ تصريح مى فرمايد.(1)

ص: 99


1- . آل عمران، 137؛ الأنعام، 11؛ يوسف، 109؛ النحل، 36؛ الحج، 46؛ النمل، 69؛ العنكبوت، 20؛ الروم، 9؛ الروم، 42؛ فاطر، 44؛ غافر، 21؛ غافر، 82؛ محمد، 10.

در اين آيات گاهى با عباراتى نظير: (فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ ) به امر مستقيم مى پردازد و گاهى با استفهام توبيخى مثل: (أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ )، نسبت به كوتاهى آدميان در سير در تاريخ، هشدار مى دهد.

اين تعداد آيه، در نوع خود و به نسبت ساير موضوعات قرآنى، عدد قابل توجهى است كه اهميّت سير در تاريخ نزد قرآن كريم و نيز تأثير به سزاى آن در خودسازى را آشكار مى سازد.

قرآن شريف به بندگان تأكيد مى فرمايد كه با سير در تاريخ، به عاقبت اقوام و افراد گذشته بنگرند، روش ها و سنت هاى آنان را بررسى و مطالعه كنند و عبرت بگيرند؛ از سنّت هاى پسنديده پيروى كنند تا در دنيا و آخرت رستگار گردند و از سنّت هاى ناپسند دورى گزينند تا به عاقبت شوم اقوام بدكردار دچار نشوند:

(قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ فَانْظُروا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ )(1)

پيام اصلى اين آيات پندآموز، اين است كه خسارت عمل كردن بر طبق صفات رذيله و ضرر ناشى از پايمال كردن حق و حقيقت، به خود آنها بر مى گردد و رهاوردى جز شقاوت دنيا و عذاب آخرت براى آنان نخواهد داشت.

قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:

ص: 100


1- . آل عمران، 137: «قطعاً پيش از شما سنّت هايى [بوده و] سپرى شده است. پس، در زمين بگرديد و بنگريد كه فرجام تكذيب كنندگان چگونه بوده است ؟»

(إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهٰا)(1)

كسى كه در اثر صفت رذيلۀ مقام دوستى و رياست طلبى، ظلم مى كند، كسى كه براى دنياگرايى، حقّ ديگران را ضايع و اموال عمومى را حيف و ميل مى كند، كسى كه به خاطر شهوتش مرتكب فساد و فحشاء مى شود و كسى كه براى ارضاى حسادتش، آبروى ديگران را مى ريزد و پرده درى مى كند، تصوّر مى كند كه به ديگران آزار رسانده است، در حالى كه اگر قدرى فكر كند، خوب مى فهمد كه به خودش ظلم كرده است.

قرآن در آيۀ ديگرى مى فرمايد: (إِنَّمٰا بَغْيُكُمْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ (2)؛ يعنى ظلم شما، دست و پا پيچ خود شماست.

نكته اى كه در اين مبحث توجه جدى مى طلبد، اين است كه معمولاً عامل همۀ ظلم ها، جنايت ها، قتل ها و تجاوزهايى كه در زمان هاى مختلف و در بين افراد و ملّت هاى گوناگون رخ داده، طغيان صفات رذيله است. تاريخ به خوبى گواه اين حقيقت انكارناپذير است و آيات نورانى قرآن نيز مؤيد آن مى باشد.

قبلاً بيان شد كه اوّلين قتل تاريخ، در اثر طوفان حسادت، آن هم توسط فرزند اوّلين پيامبر خدا بود. حسادت قابيل به برادرش هابيل، باعث شد اوّلين برادر كشى در تاريخ به نام وى ثبت گردد. پس از آن هم بشر به همين اندازه اكتفا نكرد، بلكه طغيان رذائل، كار را به جايى رسانيد كه افراد لجوج و

ص: 101


1- . إسراء، 7: «اگر نيكى كنيد، به خود نيكى كرده ايد، و اگر بدى كنيد، به خود [بد نموده ايد].»
2- . يونس، 23: «سركشى شما فقط به زيان خود شماست.»

معاند، دسته دسته پيامبران خدا را كشتند.

قرآن كريم در آيه اى كه به نشانۀ اهميّت، تكرار شده، مى فرمايد:

(ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانُوا يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ اَلنَّبِيِّينَ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ ذٰلِكَ بِمٰا عَصَوْا وَ كٰانُوا يَعْتَدُونَ )(1)

رسوخ روح طغيان، سركشى، تجاوز و لجاجت، در دل آن افراد، آنان را به پيامبر كشى وادار كرد.

البته در بسيارى از دوران هاى تاريخى، افراد معاند و لجوج قدرت كشتن جسمى پيامبران را نيافته اند، از اين رو رسالت رسولان الهى را هدف قرا داده، با آن مقابله كرده اند و در واقع اهداف متعالى ايشان را كشته اند كه آن هم از طغيان صفات رذيله سرچشمه مى گيرد. قضاياى بعد از رحلت پيامبر خاتم صلى الله عليه وآله وسلم، تشكيل سقيفۀ بنى ساعده، كنار زدن ولايت و دشمنى با ائمّۀ طاهرين عليهم السلام تا به شهادت رسانيدن ايشان و جناياتى كه اشقياء در كربلا مرتكب شدند، تنها نمونه هايى از نقش رذائل اخلاقى در كشتن اهداف پيامبران الهى است.

در مقاطعى از تاريخ نيز افراد رذل، پيروان راستين پيامبران را مورد هجمه و لطمه قرار داده اند. مثلاً در داستان اصحاب اخدود مى خوانيم كه آنها دسته دسته و گروه گروه از افراد با ايمان را تنها به جرم ايمان به خداوند، در گودال هاى آتش، زنده زنده سوزانده اند.

ص: 102


1- . البقره، 61: «چرا كه آنان به نشانه هاى خدا كفر ورزيده بودند، و پيامبران را بناحق مى كشتند؛ اين، از آن روى بود كه سركشى نموده، و از حد درگذرانيده بودند.»

شدّت جنايت آنها به حدى است كه قرآن كريم مى فرمايد:

(قُتِلَ أَصْحٰابُ اَلْأُخْدُودِ)(1)

سپس براى عبرت گرفتن بشريّت، عاقبت جهنّمى و سوختن آنها در آتش را چنين توصيف مى فرمايد:

(إِنَّ اَلَّذِينَ فَتَنُوا اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذٰابُ جَهَنَّمَ وَ لَهُمْ عَذٰابُ اَلْحَرِيقِ )(2)

اگر در بين حكايت هاى تاريخىِ قرآن، تنها داستان قوم بنى اسرائيل در نظر گرفته شود، براى پندپذيرى و عبرت بشريّت كافى است. داستان آن قوم كه سرشار از نكات آموزندۀ اخلاقى و تربيتى است، بيشترين آيات قرآنى را نسبت به ساير وقايع تاريخى، به خود اختصاص داده است.

قوم بنى اسرائيل، پيش از پيامبرى حضرت موسى عليه السلام، تحت تسلّط فرعون، با ذلّت و خوارى روزگار مى گذراندند و در اثر ظلم و فتنه گرى دستگاه فرعون، در شرف نابودى مادى و معنوى بودند. مردان آنها را به بردگى و زنان آنان را به كنيزى مى بردند. حتى زمانى تصميم گرفتند پسران آن قوم را بكشند تا در آينده مردى نداشته باشند و بتوانند زنان آن قوم را تصاحب كنند. قرآن مى فرمايد:

ص: 103


1- . بروج، 4: «مرگ بر آدم سوزانِ خندق.»
2- . بروج، 10: «كسانى كه مردان و زنان مؤمن را آزار كرده و بعد توبه نكرده اند، ايشان راست عذاب جهنّم، و ايشان راست عذاب سوزان.»

(إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاٰ فِي اَلْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهٰا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طٰائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ مِنَ اَلْمُفْسِدِينَ )(1)

نكتۀ دقيق و آموزندۀ ديگرى كه از اين آيه قابل برداشت است، اينكه فرعون، غيرت را در مردان و عفّت را در زنان آنها از بين مى برد و به واسطۀ ترويج بى غيرتى و بى عفّتى، بر آنان تسلّط مى يافت. اين ترفندى است كه در زمان حاضر نيز از سوى بيگانگان براى مسلمان ها و افراد با ايمان به كار گرفته مى شود و كاربرد مؤثرى در جهت پيشبرد مقاصد شيطانى آنها دارد.

به هر حال، حضرت موسى عليه السلام با تلاش فراوان و در حالى كه بسيار آزار ديد، آن قوم را از مذلّت و بدبختى نجات داد و به سرورى رسانيد.

هنگامى كه لشكر فرعون آنها را تعقيب مى كرد، به رود نيل رسيدند و به لطف خداوند متعال، رود نيل شكافته شد و پس از عبور بنى اسرائيل، فرعون و فرعونيان در آن غرق و نابود شدند. سپس قرار شد به سرزمين فلسطين بروند و در آرامش و آسايش زندگى كنند. از آن به بعد، در اثر لجاجت و ناسپاسى و در يك كلام، در پى طغيان صفات رذيله در آن قوم، بهانه گيرى آغاز گرديد.

ابتدا از گرما، گرسنگى و تشنگى شكايت كردند. خداوند نيز به درخواست حضرت موسى عليه السلام ابرى بالاى سرشان قرار داد تا زير سايۀ آن از گرما

ص: 104


1- . قصص، 4: «فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت، و مردمِ آن را طبقه طبقه ساخت؛ طبقه اى از آنان را زبون مى داشت: پسرانشان را سر مى بريد، و زنانشان را [براى بهره كشى] زنده بر جاى مى گذاشت، كه وى از فسادكاران بود.»

محفوظ باشند، دوازده چشمۀ آب با اشارۀ عصاى موسى عليه السلام از زمين براى آنها جوشيد تا هر طايفه چشمه اى داشته باشد و اختلاف بين آنها نيفتد و براى رفع گرسنگى آنان نيز خوراك هاى آسمانى و به تعبير قرآن، «منّ و سلوى» به معناى ترنجبين و كبوتر و كبك بريان برايشان فرستاد، ولى آنان قانع نشدند.

(وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اِثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ مُوسىٰ إِذِ اِسْتَسْقٰاهُ قَوْمُهُ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصٰاكَ اَلْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنٰا عَلَيْهِمُ اَلْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَيْهِمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْوىٰ كُلُوا مِنْ طَيِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ )(1)

مى دانستند موسى حق است و حق مى گويد، امّا زير بار حق نمى رفتند و مرتب بهانه جويى مى كردند. از جمله گفتند: ما بايد خدا را ببينيم، كه پاسخ منفى شنيدند. وقتى هم كه حضرت موسى عليه السلام برادرش هارون را در بين آنها گذاشت و به كوه طور رفت تا دستورات الهى را دريافت دارد، بنى اسرائيل فريب سامرى را خوردند و گوساله پرست شدند. يعنى آن همه لطف و مرحمت خداوند و پيامبرش را با گوساله پرستى پاسخ دادند. آن قوم لجوج در چندين نوبت در همين دنيا گرفتار قهر و عذاب الهى شدند و در آخرت

ص: 105


1- . اعراف، 160: «و آنان را به دوازده عشيره كه هر يك امّتى بودند تقسيم كرديم، و به موسى - وقتى قومش از او آب خواستند - وحى كرديم كه با عصايت بر آن تخته سنگ بزن. پس، از آن، دوازده چشمه جوشيد. هر گروهى آبشخور خود را بشناخت؛ و ابر را بر فراز آنان سايبان كرديم، و گزانگبين و بلدرچين بر ايشان فرو فرستاديم. از چيزهاى پاكيزه اى كه روزيتان كرده ايم بخوريد. و بر ما ستم نكردند، ليكن بر خودشان ستم مى كردند.»

نيز سزاى ناسپاسى و آزار و اذيّت خود را خواهند ديد. امّا موضوع مهم تر از عذاب آنان اين است كه ما از سرنوشت آنها عبرت بگيريم و از صفات رذيله پيروى نكنيم.

هر يك از ما اگر نيك بنگريم، درمى يابيم كه خداوند تعالى نعمت هاى بى شمارى به ما عطا فرموده است، پس بايد با در نظر گرفتن زشتى كردار قوم بنى اسرائيل، از عاقبت شوم آنان پند بگيريم و در مقابل خداوند، ناسپاس و لجوج نباشيم. هنگام سختى و عسرت، صبور باشيم و طلبكار خدا نشويم. در برابر خداوند كرنش كنيم و به واجبات، به خصوص به نماز اهميّت بدهيم و از گناه اجتناب ورزيم. از دستورات حق تعالى تبعيّت نماييم، خداپرست واقعى باشيم و مثل آنها كه گوساله پرست شدند، به پرستش هوا و هوس، نفس امّاره و شيطان رونياوريم.

انسان لجوج و انسانى كه حرف حق را نمى پذيرد، حاضر است دنيا را به آتش بكشد و نه تنها در مقابل پيامبر و امام زمان خويش مى ايستد، بلكه در برابر خداوند نيز ايستادگى خواهد كرد. دم مرگ هم اگر به او بگويند: حق را بپذير و دست از لجاجت بردار تا روانۀ بهشت شوى، حاضر است به جهنّم دچار گردد، امّا زير بار حق نرود و به تقصير خود اذعان ننمايد.

قرآن مى فرمايد: اين افراد در قيامت هم مثل دنيا در مقابل خدا قد علم مى كنند، قسم مى خورند و مى گويند: خدايا! تو اشتباه مى كنى كه مى خواهى مرا به جهنم ببرى! من مظلوم هستم و تو مى خواهى به من ظلم كنى!

ص: 106

(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْ ءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ )(1)

اين، نتيجۀ لجاجت و به طور كلى حاصل پيروى از صفات رذيله است.

داستان پندآموز ديگرى كه مربوط به بنى اسرائيل است و قرآن كريم نيز به آن اهميّت داده، داستان قارون است. قارون يكى از اقوام حضرت موسى عليه السلام است و از تاريخ فهميده مى شود كه يك متّقى غير مهذّب بوده است. صفاتى نظير بخل، پول پرستى، رياست طلبى و حبّ دنيا بر او چيره گشته و باعث شده كه عاقبتش به خير نشود.

او در پرتو لطف پروردگار عالم، زرنگى و زيركى خاصّى داشت و توانسته بود ثروت و مكنت قابل توجهى به هم بزند. همين موفقيّت در كسب و تجارت، او را فريفته و مغرورش كرده بود، تا جايى كه لطف الهى را نديده مى گرفت و با تكبّر مى گفت: علم و زرنگى خودم، اين موقعيّت را براى من رقم زده است: (إِنَّمٰا أُوتِيتُهُ عَلىٰ عِلْمٍ عِنْدِي)(2)

رسوخ صفات رذيلۀ دنياگرايى و پول پرستى در قارون، باعث شد كه از پرداخت زكات واجبِ مالش امتناع ورزد. حضرت موسى عليه السلام او را به پرداخت زكات مالش دعوت كرد و او با محاسبه، دريافت كه بايد مبالغ سنگينى بپردازد، از

ص: 107


1- . مجادله، 14: «روزى كه خدا همه آنان را برمى انگيزد، همان گونه كه براى شما سوگند ياد مى كردند براى او [نيز] سوگند ياد مى كنند و چنان پندارند كه حقّ به جانب آن هاست. آگاه باش كه آنان همان دروغگويانند.»
2- . قصص، 78: «من اين ها را در نتيجه دانش خود يافته ام.»

اين جهت بخل ورزيد و درخواست تخفيف كرد. حضرت موسى عليه السلام به اذن پروزدگار متعال به وى تخففيف داد، ولى قارون باز هم گفت زياد است و طلب بخشش نمود. حضرت موسى عليه السلام باز هم بخشيد و قارون دوباره گفت زياد است و حضرت موسى عليه السلام به اندازه اى كه مى شد، تخفيف داد. وقتى كار به اينجا رسيد و قارون راهى براى فرار از پرداخت زكات نيافت، نقشۀ خطرناكى براى ترور شخصيّت حضرت موسى عليه السلام كشيد، ولى منجر به نابودى خودش شد. وقتى صفت رذيلۀ دنياخواهى و ثروت طلبى در كسى رسوخ كند، براى ارضاى آن دست به هر اقدامى خواهد زد. گاهى كه مانع ندارد، فقط از پرداخت خمس و زكات و انفاق خوددارى مى كند. اگر به او تذكّر داده شود و پاسخ قانع كننده نداشته باشد، براى توجيه بخل خودش، اصل پرداخت خمس و زكات را زير سؤال مى برد و مثلاً مى گويد: خمس در اسلام نيست و وجوب آن را به روحانيّت نسبت مى دهد؛ در حالى كه قرآن كريم بر وجوب خمس و زكات تصريح دارد.(1) گاهى هم مثل قارون توطئه مى كند تا پيامبر خدا را از صحنه خارج سازد.

توطئۀ قارون اين بود كه يك زن فاحشه را تطميع كرد و به او پول داد تا در ميان جمع، به حضرت موسى عليه السلام تهمت زنا بزند. آن زن طبق نقشه عمل كرد و به تصوّر قارون آبروى موسى را ريخت، امّا خيلى زود پشيمان شد و

ص: 108


1- . آيۀ خمس، الأنفال، 41؛ «و بدانيد كه هر چه به چنگ آريد، پس يك پنجم آن براى خداى و پيامبر و خويشان [پيامبر] و يتيمان و تهيدستان و در راه ماندگان [از خاندان پيامبر] است.» آيۀ زكات: التوبة، 103؛ «از اموال آنان صدقه اى بگير تا به وسيله آن پاك و پاكيزه شان سازى.»

اعتراف كرد و قارون را رسوا ساخت. حضرت موسى عليه السلام خيلى حليم بود، امّا وقتى ديد قارون اصلاح پذير نيست و توطئه هاى او دين مردم را به خطر مى اندازد، به ناچار او را نفرين كرد. در اثر اين نفرين، زمين، قارون و قصر و ثروتش را بلعيد و در خود فرو برد و براى هميشه نابودش كرد.

(فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ اَلْأَرْضَ فَمٰا كٰانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مٰا كٰانَ مِنَ اَلمُنْتَصِرِينَ )(1)

كسانى كه در جمع آورى مال و در كسب و كار خويش موفق هستند، بايد از سرنوشت قارون عبرت بگيرند؛ اوّلاً شكر خدا را به جا آورند و موفقيّت خود را مرهون لطف او بدانند، ثانياً به كسب مال از راه حلال و به رعايت انصاف اهميّت بدهند، ثالثاً خمس و زكات واجب را بدون بخل و بى كم و كاست بپردازند و علاوه بر آن، از مال خودشان، به فقرا و ضعفا رسيدگى نمايند تا پول و ثروتشان بركت پيدا كند.

قارون، به ظاهر مقدّس و متقى بود، امّا خودسازى نكرده بود و به چنين سرنوشتى دچار شد.

بلعم باعورا هم كه قبلاً حكايتش بيان شد، عالم بود و اسم اعظم خدا را مى دانست، امّا چون غير مهذّب بود، نتوانست عاقبت به خير شود و به قول قرآن زمين گير شد:

ص: 109


1- . قصص، 81: «آنگاه [قارون] را با خانه اش در زمين فرو برديم، و گروهى نداشت كه در برابر [عذابِ ] خدا او را يارى كنند و [خود نيز] نتوانست از خود دفاع كند.»

(وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اَلْأَرْضِ وَ اِتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ اَلْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ )(1)

بنابراين، سير در تاريخ، به ما مى فهماند كه هركس در خودسازى و تهذيب نفس نكوشد، در معرض خطر سقوط و انحراف است، گرچه عالم يا متّقى باشد.

استاد بزرگوار ما حضرت امام مى گفتند: به بالين اهل علمى كه دم مرگ بود رفتم. چشم هايش را در چشم من دوخت و گفت: روح الله! اين خدا خيلى ظالم است. گفتم چه شده است ؟ گفت: مى خواهد بين من و زن و بچه ام جدائى بيندازد. اگر آدم غير مهذّب شد، هر چه علمش بيشتر باشد، دردسرش بيشتر مى شود و شيطان بيشتر مى تواند از او سوء استفاده نمايد. اگر صفت رذيله اى بر دل كسى حكم فرما شد، حتى اگر عالم باشد، همان علمش بدبختى مى آورد، همان علمش وزر و وبال براى خودش و جامعه مى شود؛ پس همه بايد از اين حكايات و از تاريخ پند بگيرند و خودسازى كنند. به خصوص نسل عزيز جوان بايد در جوانى براى ريشه كن ساختن درخت رذائل اقدام كنند.

صفات رذيله، خار سر راه است كه در بدن انسان فرومى رود و مانع راه رفتن و حركت و پيشرفت مى شود. حسد، خار دل است و قلب و دل را سياه

ص: 110


1- . الأعراف، 176: «و اگر مى خواستيم، قدر او را به وسيله آن [آيات] بالا مى برديم، امّا او به زمين [\دنيا] گراييد و از هواى نَفْس خود پيروى كرد. از اين رو داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حمله ور شوى زبان از كام برآورد، و اگر آن را رها كنى [باز هم] زبان از كام برآوَرَد.»

مى كند و مى ميراند. تكبّر و منيت، خار چشم و سر انسان است. دنياپرستى و رياست طلبى، خار پا هستند و راه رفتن سالك را مختل مى كنند. پس بايد اين خارها و اين موانع، در جوانى و هنگامى كه هنوز ريشه نكرده، زائل شوند؛ وگرنه انسان را از پا درمى آورند و نابود مى سازند.

ص: 111

راهكار هفتم: اقدام عملى با مبارزۀ منفى

يكى از مهم ترين و مؤثرترين راهكارها براى خودسازى، بى اعتنايى از يك سو و مبارزۀ منفى از سوى ديگر است. اگر سالك به وسوسۀ شيطان اعتنا نكند و با مبارزۀ منفى، بر خلاف خواست صفت رذيله عمل نمايد، شيطان دست از او برمى دارد و آن صفت رذيله ريشه كن يا خاموش خواهد شد.

وقتى شيطان از درگاه الهى رانده شد، چند مرتبه با خداوند سبحان اعلام جنگ كرد. از جمله گفت:

(قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَكَ اَلْمُسْتَقِيمَ ، ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ )(1)

امام باقر عليه السلام در ذيل اين آيه مى فرمايند: اين كه شيطان مى گويد: از پيش رو مى آيم، يعنى آخرت را در نظر آنان كمرنگ جلوه مى دهد. امّا از پشت سر، اين است كه آنان را به گردآورى مال تحريص مى كند و آنها را به بخل در صرف مال براى فرزندان و اطرافيان دعوت مى كند و آنان را از نابودشدن مال مى ترساند. از سمت راست، يعنى گمراهى را در نظرشان زينت مى بخشد. از سمت چپ نيز، يعنى از راه لذّت ها و شهوات آنان را مى فريبد.(2)

ص: 112


1- . الأعراف، 16 و 17: «گفت: پس به سبب آنكه مرا به بيراهه افكندى، من هم براى [فريفتن] آنان حتماً بر سر راه راست تو خواهم نشست. آنگاه از پيش رو و از پشت سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آن ها مى تازم، و بيشترشان را شكرگزار نخواهى يافت.»
2- . تفسير القمى، ج 1، ص 224.

در واقع، اين آيۀ شريفه، هشدار مى دهد كه شيطان هر كسى را از راه متناسب با خودش گمراه مى سازد؛ امّا با وجود آنكه شيطان دشمن بزرگى است و فريب او در انسان كارگر مى باشد و هركسى را از راه خودش مى فريبد، يك نكتۀ مهم در آيه وجود دارد و آن اين است كه قرآن از قول شيطان مى گويد: (وَ لاٰ تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شٰاكِرِينَ )؛ يعنى بسيارى از بندگان توسّط شيطان گمراه مى شوند و مفهومش اين است كه اغواى شيطان در گروهى از آنان اثرپذير نيست.

اين حقيقت، در آيۀ ديگرى از قرآن شريف، قدرى واضح تر بيان شده است. در آن آيه، شيطان به خداوند سبحان تشر مى زند و به عزّت او قسم ياد مى كند كه همۀ بندگان را گمراه مى سازد، امّا در همان تشرى كه به خدا مى زند، اعتراف مى كند كه نمى تواند افراد مخلَص را اغواء نمايد:

(قٰالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ، إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ )(1)

از سوى ديگر، قرآن كريم، فرموده است كه شيطان نمى تواند بر افرادى كه زير پرچم خدا هستند، مسلّط گردد:

(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ ، إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ )(2)

ص: 113


1- . ص، 82 و 83: «گفت: به عزتت سوگند، همه آن ها را گمراه خواهم كرد، مگر بندگان خالص تو، از ميان آن ها.»
2- . النحل، 99 و 100: «و همانا شيطان تسلطى ندارد بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل مى كنند. تسلّط او تنها بر كسانى است كه او را به سرپرستى سرپرستى خود برگزيده اند.»

از مجموع اين آيات و آنچه بيان شد، اين نتيجه حاصل مى گردد كه هركس از شيطان تبعيّت كند و به وسوسه ها و تحريك هاى او اهميّت بدهد، فريب شيطان در او كارگر مى شود، امّا هركس خود را به زير پرچم خداوند تعالى برساند و به شيطان پشت كند، نسبت به وسوسه و تحريكات او بى اعتنا و بى تفاوت باشد و بر خلاف خواست شيطان عمل نمايد، شيطان دست از او برمى دارد.

اين معناى مبارزۀ منفى است و يك راهكار مهم و اساسى در منزل تخليه به شمار مى رود.

قرآن كريم در آيه اى از قول شيطان مى گويد: خدا به شما وعده داد و وعدۀ او درست بود و من نيز به شما وعده دادم، ولى خلاف وعدۀ خود عمل كردم و من بر شما هيچ تسلّطى نداشتم، جز آنكه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا اجابت كرديد، پس مرا ملامت مكنيد و خود را ملامت كنيد:

(إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلاٰ تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ )(1)

بنابراين سالك بايد توجه داشته باشد كه بى اعتنايى و مبارزۀ منفى، اثر وسوسه را از بين مى برد. بى اعتنايى و بى تفاوتى نسبت به تخيّل ها و توهّم ها و

ص: 114


1- . ابراهيم، 22؛ «و چون كار از كار گذشت [و داورى صورت گرفت] شيطان مى گويد: «در حقيقت، خدا به شما وعده داد وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم، و مرا بر شما هيچ تسلطى نبود، جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد. پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد.»

عمل بر خلاف آنچه شياطين درون و شياطين برون از انسان مى خواهند، در زمينۀ رفع صفات رذيله، تأثير به سزا دارد.

مثلاً وقتى حسادت در كسى شعله ور شود، چه مى كند؟ غيبت مى كند، زخم زبان مى زند و بالأخره واكنش نشان مى دهد. راهكار از بين بردن يا سركوب حسادت در اين هنگام، آن است كه نسبت به واكنش حسادت بى اعتنا باشد و به وسوسۀ شيطان و تحريك او براى ارتكاب گناه، توجه نكند و علاوه بر اين، با حسادت مبارزۀ منفى كند؛ يعنى به جاى غيبت، از شخص مورد نظر تعريف و تمجيد كند يا به جاى زخم زبان، در مقابلش تواضع نمايد. به جاى بدخواهى و تنگ نظرى، خيرخواه و دعاگوى او باشد و از وى دفاع نمايد. اين بى اعتنايى و مبارزۀ منفى، به تدريج حسد را كم رنگ كرده، در نهايت ريشه كن مى سازد.

نقل مى كنند در زمان قاجار، روزى چند نفر از تجّار تهران به نجف اشرف مشرف شدند و خدمت مرحوم شيخ مرتضى انصارى رحمه الله(1) نيز رسيدند. شيخ انصارى در آن زمان مرجع تقليد شيعيان بوده و وجوه فراوانى از سراسر دنيا براى ايشان ارسال مى شده است. با وجود عظمت شخصيّت شيخ، زندگى ايشان در نهايت سادگى و بدون تشريفات و تجمّلات بوده است. آن افراد با ديدن خانۀ محقّر و زندگى بى آلايش شيخ انصارى خيلى تعجب مى كنند و

ص: 115


1- . شيخ مرتضى انصارى: «1281-1214 ه. ق»؛ از نامورترين و پرآوازه ترين فقها و مراجع تقليد كه شاگردان مبرّزى تربيت كرده و تأليفات ابتكارى و ارزشمندى دارد و دو كتاب معروف ايشان؛ رسائل و مكاسب؛ كتاب درسى طلاب شده است.

آهسته به يكديگر مى گويند: پيشوا و مقتدا، شيخ انصارى است كه على گونه زندگى مى كند، نه ملاعلى كنى(1) كه خانۀ او بيرونى و اندرونى دارد و از تشكيلات و تشريفات برخوردار است!

حاج ملاعلى كنى رحمه الله در آن زمان در تهران، مرجع و ملجأ مردم بوده و علاوه بر محبوبيّت بين مردم، در دربار نيز نفوذ خاصّى داشته است.

شيخ انصارى رحمه الله در حال نوشتن، سخن آنان را مى شنود و متوجه مى شود كه در حال تعريف و تمجيد از او هستند و تمجيد آنها با مذمّت ملاعلى كنى رحمه الله همراه است. از اين رو به شدت ناراحت شده، مى فرمايد: چه مى گوييد؟ چرا پشت سر ملاعلى كنى رحمه الله سخن ناروا مى گوييد؟ من با چند نفر طلبه سروكار دارم و كارم تدريس و تربيت شاگرد است، نيازى به تشريفات بيش از اين ندارم، اما آخوند ملاعلى كنى رحمه الله با امثال شاه سروكار دارد، لازمۀ كارش اين است كه آن گونه زندگى كند. اگر آن گونه نباشد، امثال شاه به خانه اش نمى روند، آخوند ملّاعلى اين كارها را براى حمايت از دين خدا انجام مى دهد.

در واقع، ايشان با مبارزۀ منفى و با عمل بر خلاف خواست شيطان، مانع نفوذ شيطان و مانع طغيان رذائل اخلاقى شده است.

راه ريشه كن كردن بخل نيز همين است؛ انسان بخيل بايد اوّلاً واجبات

ص: 116


1- . حاج ملاعلى كنى: «1306-1220 ه. ق» از علماى مبرّز تهران در زمان حكومت ناصرالدين شاه قاجار كه در تهران رياست دينى داشته و بسيار با نفوذ بوده است؛ تا جايى كه نقل مى كنند امور اجتماعى مهم در ايران بدون تأييد ايشان قابل اجرا نبوده است.

مالى نظير خمس و زكات را دقيق محاسبه كند و بپردازد، هرچند براى او مشكل باشد. ثانياً بايد از مال خودش به ديگران كمك كند و نسبت به سختى آن بى اعتنايى نمايد. افزون بر اين، همان موقع كه شيطان از كم شدن مال يا فقر و نظاير آن او را مى ترساند و مانع بخشندگى و انفاق او مى شود، بر خلاف خواست شيطان عمل كرده، به صورت متعارف و با سخاوت انفاق كند وگره از كار مردم بگشايد تا شيطان از او نااميد گردد و دست از وسوسۀ وى بردارد. اگر هم به هيچ وجه قادر به كمك مالى نيست، با قدم و زبان خود گره گشاى مشكلات ديگران باشد و با خدمت خالصانه به خلق خدا، صفت رذيلۀ بخل را در وجود خود زائل يا سركوب نمايد.

انسان متكبّر، براى رهايى از شرّ صفت رذيلۀ خود، بايد در برابر ديگران، تمرينِ تواضع كند و همان زمانى كه احساس مى كند نسبت به ديگرى، برترى علمى يا معنوى دارد، به آن شخص احترام بگذارد و خود را در مقابل او كوچك و ناچيز بشمارد.

رفع خشم و غضب نيز با مبارزۀ منفى ميسّر مى گردد. البته كنترل خشم و غضب در مواقع بحرانى و عمل بر ضدّ آن، سلامت نفس والايى مى طلبد. شيخ جعفر كاشف الغطاء(1) رحمه الله از بزرگ ترين مراجع تقليد بوده است. روزى بعد از تقسيم كردن پول بين فقرا، به نماز مى ايستد.

ص: 117


1- . شيخ جعفر كاشف الغطاء مشهور به شيخ جعفر نجفى: «متوفى 1228 ه. ق» از مراجع بزرگ تقليد كه شاگردان فراوانى تربيت كرده و در فقه، نظريات دقيق و عميقى داشته است و از او به عظمت ياد مى شود.

بين دو نماز فقيرى وارد شده، تقاضاى پول مى كند. شيخ كه پولى نداشته، از فقير عذرخواهى مى نمايد؛ ولى فقير با بى ادبى آب دهان به محاسن ايشان مى اندازد. در اين لحظه، مرحوم كاشف الغطاء رحمه الله برمى خيزد، عباى خود را به دست مى گيرد، بين صفوف جماعت مى چرخد و مى فرمايد: هركس شيخ را دوست دارد، به اين فقير كمك كند. مردم دامن او را پر از پول مى كنند و ايشان همۀ آن پول ها را به آن فقير مى دهد.

در خصوص جاه طلبى و نجات از شرّ آن رذيلۀ خطرناك نيز استفاده از مبارزۀ منفى، بسيار راه گشاست. از فرزند بزرگوار مرحوم حاج شيخ(1) رحمه الله، مؤسّس حوزۀ علميّۀ قم، نقل شده است كه پدرم در اواخر عمر به مرحوم آسيّد صدرالدين صدر رحمه الله(2) فرمود: براى من سخت است كه به نماز جماعت بيايم، شما به جاى من نماز جماعت بخوانيد. آقاى صدر به آقاى حاج شيخ عرض كرد: من جاى ديگر اداى وظيفه مى كنم، ولى آقاى حجّت(3) كه آدم ملّايى است، نماز جماعت اقامه نمى كند و مناسب است شما ايشان را براى اقامۀ نماز جماعت انتخاب كنيد.

ص: 118


1- . آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى رحمه الله (1276-1355 ق) مؤسّس و مجدّد حوزه علميّه قم.
2- . آيت الله سيد صدرالدين صدر (1299-1373 ه. ق) از علماى برجستۀ نجف و از مراجع تقليد قم.
3- . آيت الله سيد محمد حجت كوه كمره اى (1310-1372 ه. ق) از علماى برجستۀ نجف و از مراجع تقليد قم.

مرحوم آقاى صدر به خوبى مى دانسته كسى كه در نماز جماعت قائم مقام حاج شيخ باشد، بعد از ايشان بيش از ديگران زمينۀ زعامت و مرجعيّت دارد و اگر آقاى حاج شيخ نماز را به آقاى حجّت تفويض كند، مرجع بعدى آقاى حجّت خواهد بود؛ با اين حال چنين پيشنهادى ارائه كرده است. چند سال بعد از رحلت مرحوم حاج شيخ نيز مرحوم آقاى صدر به اتفاق ساير علما و مراجع، زمينه ساز حضور آقاى بروجردى رحمه الله(1) در قم شدند. سپس به حمايت گسترده از زعامت و مرجعيّت ايشان پرداختند و خود از رياست حوزه فاصله گرفتند. آقاى صدر جايگاه نماز جماعت خود در حرم مطهر حضرت معصومه عليها السلام را نيز به ايشان واگذار كرد. او در تبيين علت اين كار، آيۀ زير را تلاوت فرمود:

(تِلْكَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُهٰا لِلَّذِينَ لاٰ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فَسٰاداً وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ )(2)

رفتار آن علماى وارسته كه از سلامت نفس و پاكى دل آنان سرچشمه مى گرفت، در ادامۀ حيات علمى و معنوى حوزۀ علميّۀ قم تأثير به سزا داشت.

اين راهكار كاربردى، براى رفع تمام صفات رذيله مؤثر است و مثال هاى فراوانى دارد كه بازگويى آن در اين نوشتار نمى گنجد.

ص: 119


1- . آيت الله العظمى بروجردى (1250-1340 ه. ش) از مراجع بزرگ شيعه كه علاوه بر تربيت شاگردان فراوان، خدمات دينى و اجتماعى ماندگارى نيز داشته است.
2- . قصص، 83: «آن سراى آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند، و فرجام [خوش] از آنِ پرهيزگاران است.»

راهكار هشتم: رسوخ محبّت خداوند در عمق جان

راهكار مؤثر ديگر براى رفع صفات رذيله از دل و پاك سازى دل از آلودگى ها، رسوخ دادن محبّت الهى در دل است.

قبل از هر چيز بايد دانست كه محبّت عاطفى و دوست داشتنِ برخاسته از احساسات، در اين زمينه تأثير چندانى ندارد؛ بلكه محبّتى تأثير دارد كه مورد پسند عقل واقع شود و دل، آن را باور نمايد. محبّتى كه در دل رسوخ كند و در پوست و گوشت و استخوان انسان جاى گيرد و بالأخره دل او جايگاه محبّت خدا شود.

قرآن كريم از مؤمنين، چنين محبّتى را انتظار دارد:

(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ )(1)

مى فرمايد: برخى از مردم، اشياء يا افرادى را براى خود مبدّل به بت مى كنند و محبّتى كه بايد به خداى خويش داشته باشند را نثار آن بت ها مى كنند. اين افراد غير مؤمنين هستند، امّا مؤمنين كسانى هستند كه به خداوند سبحان محبّت مى ورزند، آن هم مرتبۀ والاى محبّت و محبّت شديد كه قرآن به آن (أَشَدُّ حُبًّا) مى گويد. يعنى دل آنها مالامال از محبّت خداست و غير محبّت خدا در آن راه ندارد.

ص: 120


1- . البقره، 165: «و برخى از مردم، در برابر خدا، همانندهايى [براى او] برمى گزينند، و آن ها را چون دوستى خدا، دوست مى دارند ولى كسانى كه ايمان آورده اند، به خدا محبت بيشترى دارند.»

آيۀ ديگرى از قرآن شريف مى فرمايد:

(مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ )(1)

هيچ كس دو دل ندارد، همه يك دل دارند، اگر آن دل مال خداست، به غير خدا تعلّق نخواهد داشت و چنانچه مال ديگران است، متعلّق به خدا نيست.

پس اگر محبّت خدا در دل كسى باشد، هوا و هوس در در دل او راه ندارد و مى تواند به آسانى خودسازى كند؛ زيرا دست عنايت خداوند روى سر او قرار مى گيرد و او را از تاريكى و ظلمت نفس امّاره و صفات رذيله، به سوى نور و روشنايى صفات حميده، خارج مى سازد:

(اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ(2)

گياهى به نام پيچك وجود دارد كه به دور درختان مى پيچد و بالا مى رود و جدا كردن آن كار مشكلى است. اگر محبّت خدا به اين صورت در دل كسى بپيچد و در عمق جان او رسوخ كند، امكان ندارد آن شخص، خودپسند و خودخواه باشد، زيرا در اثر رسوخ آن محبّت، خداپسند شده است. چنين كسى معنا ندارد اهل هوا و هوس و تابع نفس امّاره باشد، چراكه خواست او همان است كه خداى او مى خواهد.

قرآن كريم مى فرمايد:

ص: 121


1- . الأحزاب، 4: «خداوند براى هيچ مردى در درونش دو دل ننهاده است.»
2- . البقره، 257: «خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده اند. آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى به در مى برد.»

(وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِينَ )(1)

اميرالمؤمنين عليه السلام، در روايتى مى فرمايند: خداوند متعال ارادتى در دل هاى ائمّۀ طاهرين عليهم السلام قرار داده است كه هرچه خدا بخواهد، ايشان نيز همان را مى خواهند. سپس آن حضرت همين آيه را تلاوت كرده اند.(2)

امّا بندگان معمولى نيز مى توانند با محبّت خداوند سبحان، به مرتبه اى از اين مقام دست يابند. در اين صورت، معنا ندارد كسى محبّت خدا را در دل داشته باشد و در مقابل دين خدا، در برابر دستورات او، منيّت و نفسيّت داشته باشد. معنا ندارد موجودى به جز خداى تعالى در اين جهان ببيند.

به صحرا بنگرم، صحرا تو بينم *** به دريا بنگرم دريا تو بينم

به هرجا بنگرم، كوه و درودشت *** نشان از قامت زيبا تو بينم

نتيجه اينكه، محبّت خالصانه و حقيقى، صفات انسان را به صفات محبوب نزديك مى سازد. همان طور كه محبّت عميق و قلبى بين دو نفر صفات و عادات آنها را شبيه هم مى سازد، محبّت به خداوند سبحان نيز موجب مى شود صفات انسان خدايى گردد. يعنى حبّ الهى نفس را از صفت هاى زشت و از آلودگى ها، تخليه كرده، به صفات زيبا و پسنديده مى آرايد. او را به جايگاهى مى رساند كه منيت ها، نفسيت ها، خوديّت ها، حسادت ها و تكبّرها، غرور علمى و غرور جاه و مقام و بالأخره همۀ صفات رذيله در دلش مثل گردوى پوچ شود؛ بلكه گردوى پوچ هم باز وجود دارد، پس بايد بگوييم نابود مى شود.

ص: 122


1- . تكوير، 29: «و تا خدا، پروردگار جهانيان، نخواهد، [شما نيز] نخواهيد خواست.»
2- . تفسير القمى، ج 2، ص 40.

در واقع، براى محبّت خدا، هرچه غير خداست، نابود مى سازد.

دربارۀ محمود غزنوى قصه هايى مى گويند كه صرف نظر از صحّت و سقم آن، قابل نتيجه گيرى و پندآموزى است. مى گويند محمود غزنوى غلامى به نام اياز داشته كه عاشق صددرصد محمود و تابع بى چون و چراى او بوده و مراعات ادب و تواضع را در برابر وى مى كرده و آداب بندگى را به طور كامل به جا مى آورده است.

محمود غزنوى نيز علاقۀ وافرى به اياز داشته، تا جايى كه مورد مذمّت وزيران و درباريان واقع مى شده است.

روزى محمود غزنوى يك درّ گران بها را به دست وزيرش داد و از او خواست كه آن را بشكند. وزير درّ را گرفت و به التماس افتاد كه آقا اين درّ، گران قيمت است، به جاى شكستن، اجازه دهيد آن را در موزه نگهدارى كنيم. محمود دُر را گرفت و به وزير ديگرى سپرد و به او نيز دستور داد كه بشكند. آن وزير نيز با توجيهات مشابه، فرمان محمود را اطاعت نكرد. به همين صورت، آن گوهر را به همۀ وزيران و اميران سپرد و هيچ يك به دستور عمل نكرده، آن را نشكستند. در نهايت دُر را از آنها گرفت و به دست اياز داد و گفت: آن را بشكن. اياز كه بسيار مؤدب در مقابل محمود ايستاده بود، دُر را گرفت و بدون درنگ به زمين زد و آن را ذره ذره كرد. وزرا و اطرافيان شاه كه از اين حركت اياز شگفت زده بودند، با داد و فرياد، او را نكوهش كردند و به محمود غزنوى هم طعنه زدند كه اياز كه مورد علاقۀ شماست، فهم و شعور ندارد و درّ شب چراغ را با آن همه ارزش و قيمت، مى شكند.

ص: 123

مثنوى اين داستان را به صورت تمثيل بيان كرده و در آخر كار از زبان اياز مى گويد كه خطاب به وزيران و اميران گفت: ارزش كلام شاه بسيار بيشتر از يك گوهر سنگى يا شيشه اى است. من آن در را به دستور محمود شكستم و فرمان او را زنده نگه داشتم، امّا شما يك سنگ را سالم نگاه داشتيد و كلام شاه را شكستيد.

گفت اياز اى مهتران نامور *** امر شه بهتر به قيمت يا گهر؟

اى نظرتان بر گهر، بر شاه نه *** قبله تان غولست و جادۀ راه نه

من ز شه بر مى نگردانم بصر *** من چو مشرك روى نارم با حجر

بى گهر جانى كه رنگين سنگ را *** برگزيند پس نهد شاه مرا

در واقع، محبّت، با متابعت صددرصد مصادف مى شود و با مخالفت، تباين كامل پيدا مى كند. شعرى در ادبيّات عرب سروده شده كه برخى، آن را به معصومين عليهم السلام منسوب مى دانند. به هر حال شعر آموزنده اى است و محتواى آن اين است كه نافرمانى و مخالفت، با محبّت سازگار نيست:

تعْصِى الإِله وَأنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ *** هذا محالٌ فى القياس بديعُ

لَوْ كانَ حُبُّكَ صَادِقاً لأَطَعْتَهُ *** إنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ يحِبُّ مُطِيعُ

اگر محبّت واقعى در كار باشد و صرف ادعا نباشد، اطاعت حتمى است و معنا ندارد كه از فرمان الهى سرپيچى شود.

ص: 124

حال اين پرسش مطرح مى شود كه محبّت خداوند چگونه به دست مى آيد و چگونه در دل رسوخ مى كند؟

اوّلاً بايد دانست كه توفيق به دست آوردن عناصر ارزشمند معنوى و عرفانى، نظير محبّت خداوند، حضور قلب، و خلوص را خداوند متعال بايد عنايت فرمايد، امّا زمينه سازى و مقدمه چينى براى اكتساب آن، به دست خود انسان است.

ثانياً امور معنوى، لازم و ملزوم همديگرند، يعنى راهكارها و عوامل پديدآورندۀ يك حالت يا يك عنصر عرفانى، خود از بركات و ثمرات برخوردارى آن نيز محسوب مى شود و بالعكس.

در موضوع بحث ما، محبّت به خداوند سبحان، روح اطاعت و فرمان بردارى را در وجود انسان تقويت مى كند و نفس او را از رذائل پاك مى سازد؛ در مقابل، جهت جذب محبّت الهى نيز بايد مقدّمه و زمينۀ لازم تهيه شود و مقدّمۀ آن، رعايت تقوا يا همان اطاعت از فرامين پروردگار است.

بنابراين اگر سالك، به واجبات اهميت دهد، از محرّمات اجتناب ورزد و در به جا آوردن مستحبّات و دورى از شبهات و مكروهات نيز در حدّ توان كوشا باشد و نيز هميشه حالت توبه و انابه را در خويش حفظ نمايد، پروردگار عالم محبّتش را به وى عنايت مى فرمايد.

عبادت، به خصوص سحرخيزى و مداومت بر نماز شب و نيز خدمت به خلق خدا و از همه مهم تر، اجتناب از گناه، بيش از ساير عوامل در جلب محبّت الهى مؤثر است.

ص: 125

قرآن شريف مى فرمايد:

(وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ )(1)

يقين، همان باورى است كه محبّت از آن سرچشمه مى گيرد. محبّت احساساتى مطلوب است و بايد باشد، ولى كاربرد ندارد. چنان كه محبّت استدلالى لازم است، امّا آن هم كاربرد ندارد. در نهايت آنچه انسان را به درجۀ يقين و باور و عشق به خداوند مى رساند، محبّت قلبى و رسوخى است. سالك با آن محبّت كه برخاسته از شناخت عقلى و باور قلبى است و در دل رسوخ كرده، مى تواند به جنگ صفات رذيله بشتابد و در كارزار با شياطين درون و برون پيروز ميدان شود.

ص: 126


1- . الحجر، 99: «و پروردگارت را پرستش كن، تا آنكه «يقين» براى تو پيدا شود.»

راهكار نهم: بهره مندى از استاد

يكى از كارآمدترين و مهم ترين راهكارهاى تهذيب نفس، بهره مندى از استادِ مهذّب است. اين راهكار از جمله راهكارهايى است كه بدون آن، طى كردن راه و رسيدن به منازل بعدى ممكن نيست و در صورت امكان هم، خطر گمراهى و انحراف دارد. به قول حافظ:

طى اين مرحله بى همرهى خضر مكن *** ظلمات است، بترس از خطر گمراهى

استفاده از استاد و معلّم اخلاق، از دو جهت ضرورت مى يابد: يكى از جهت آموزش علمى و تئورى و بيان سفارش هاى كلّى و جزئى در مقولۀ اخلاق و عرفان، و ديگرى به جهت الگوگيرى عملى از استاد و نفوذ معنوى وى در جان شاگردان براى اثرپذيرى از او.

استاد؛ در هر علم و فنّى؛ اگر نفوذ و جاذبه داشته باشد، در رفتار و گفتار شاگردان و حتى در حركات ظاهرى و نوع سخن آنها اثر خواهد گذاشت.

پس معنويّتِ استاد اخلاق، به طريق اولى، قلوب شاگردان و اطرافيان او را متحوّل مى سازد و دلِ پاك او سرمشق مطمئنى براى تهذيب نفوس است.

همۀ علماى علم اخلاق و همۀ طلايه داران عرفان و سيروسلوك، به طور قاطع بر ضرورت بهره مندى از استاد مهذّب تأكيد كرده و همواره شاگردان خود را به استفاده از دروس اخلاق تشويق و ترغيب فرموده اند. اين حقيقت در مكتوبات و توصيه هاى آن بزرگواران موج مى زند و ذكر همۀ نمونه هاى آن خارج از حوصلۀ اين نوشتار است.

ص: 127

استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبايى رحمه الله مى فرمودند: من وقتى به نجف رفتم، حيران بودم كه چه كنم و به درس چه كسى بروم ؟ همان روزهاى اوّل سيد بزرگوارى به خانۀ اجاره اى ما آمد. نشست و گفت: اگر انسان نصف عمرش را صرف اين كند كه يك استاد اخلاق پيدا كند، به جاست. بعد فرمود: علم منهاى تهذيب به درد نمى خورد. بايد تو مهذّب باشى، به درس اخلاق بيا.

علامه مى فرمود: فردا به درس اخلاق ايشان رفتم. آن سيّد بزرگوار همان آقاى آسيدعلى آقا قاضى رحمه الله(1) بوده است. ما مكرّر از ايشان شنيديم كه مى گفتند: من هر چه دارم از آقاى قاضى دارم. در واقع، علامۀ طباطبايى رحمه الله را به دنبال خويش كشانده است.

استادى كه اهل عمل صالح است و در راه پاك سازى دلش از صفات رذيله مجاهدت كرده، همان عمل او ديگران را به سوى خدا و تطهير نفس دعوت مى نمايد. از اين رو قاطعانه مى توان گفت: اگر آدمى عمر خويش را صرف يافتن استادى كند تا تنها چند روز از او بهره برد، سزاوار است. چه، تنها يك سخن استاد يا يك برخورد اخلاقىِ او، براى سرمشق گرفتن جان هاى آماده، كافى است و سعادت دنيا و آخرت را براى آنها فراهم مى آورد.

مرحوم آميرزا جواد آقا ملكى تبريزى(2) رحمه الله، بعد از دو سال تلّمذ خدمت

ص: 128


1- . آيت الله سيد على قاضى طباطبائى «1282-1366 ه - ق» از اساتيد مبرّز اخلاق و از شخصيت هاى كم نظير در زمينۀ عرفان است كه نقش برجسته اى در تربيت معنوى عرفايى همچون علامۀ طباطبائى رحمه الله داشته است.
2- . آيت الله ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى «متوفّى 1343 ه - ق»، از شاگردان مرحوم آخوند همدانى و از طلايه داران عرفان و اجتهاد در نجف و قم.

آخوند همدانى رحمه الله(1)، به ايشان عرض مى كند: من در سير خود به جايى نرسيدم. آخوند در جواب، از اسم و رسمش سؤال مى كند. او با تعجب مى گويد: مرا نمى شناسيد؟ من جواد ملكى تبريزى هستم. ايشان مى گويد: شما با فلان ملكى ها بستگى داريد؟ آقا ميرزا جواد آقا، چون آنان را خوب و شايسته نمى دانسته، از آنان انتقاد مى كند. آخوند همدانى در جواب مى فرمايد: هر وقت توانستى، كفش آنها كه بد مى دانى را پيش پايشان جفت كنى، من خود به سراغ تو خواهم آمد. ميرزا جواد آقا، فردا كه به درس مى رود، در محلى پايين تر از ساير شاگردان مى نشيند و رفته رفته طلبه هاى آن فاميل را مورد محبّت قرار مى دهد تا جايى كه كفش آنها را پيش پايشان جفت مى كند. اين خبر به افرادى از آن طايفه در تبريز مى رسد و باعث رفع كدورت فاميلى مى گردد. بعداً مرحوم آخوند او را ملاقات كرده، مى فرمايد: دستور تازه اى نيست، تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعى بهره مند شوى. ضمناً يادآورى مى كند كتاب «مفتاح الفلاح»(2) شيخ بهائى رحمه الله(3) براى عمل كردن خوب است.

يعنى هم از نظر علمى و هم از حيث عملى، براى سازندگى روحى شاگردان خود برنامه دارد.

ص: 129


1- . آيت الله العظمى آخوند ملاحسينقلى همدانى «1311-1239 ه - ق» از فقها و اساتيد مبرّز اخلاق حوزه علميه نجف كه بيش از صد معلم اخلاق، در مكتب عرفانى او تربيت شده اند.
2- . مفتاح الفلاح فى الأعمال و الأدعيه اللابديه فى اليوم و الليله؛ از تأليفات شيخ بهايى رحمه الله است كه در آن اعمال و مستحبّات شبانه روز را گردآورى كرده است.
3- . شيخ بهاء الدين، محمدبن حسين عاملى معروف به شيخ بهايى «953-1030 ه - ق»، دانشمند دورۀ صفويه است كه در علوم نقلى و عقلى جامعيّت داشته و خدمات اجتماعى و عمرانى فراوانى نيز از وى به يادگار مانده است.

اهميّت موضوع استاد در سيروسلوك به قدرى است كه مطالعه و بررسى احوال و حالات علماى ربانى و عرفاى گذشته نيز براى پيشبرد اهداف عرفانى تأثير به سزا دارد و بر آن توصيه و تأكيد شده است.

سالك با خواندن زندگى نامۀ بزرگان اخلاق مى تواند ملكات روحى ايشان را سرمشق خود قرار دهد و در سلوك معنوى خويش به كار گيرد.

ويژگى هاى استاد اخلاق

آنچه در اين مبحث شايستۀ توجه جدى است، اينكه: انتخاب و گزينش استاد مسئله اى مهم و به غايت دشوار است و اهميّت آن، اگر بيش از اصل قضيّۀ استفاده از استاد نباشد، قطعاً كمتر نيست.

جوانان عزيز و مشتاقان سيروسلوك بايد توجه جدى داشته باشند كه هركس ادعا كرد استاد است، يا هركه به استادى شهرت يافت، الزاماً شايستگى استادى ندارد. چه بسا استادى كه موجب انحراف عميق و غير قابل جبران در شاگرد گردد.

معلّم اخلاق، ناگزير بايد سه ويژگى اساسى داشته باشد:

ويژگى اوّل: از دانش و تخصّص كافى در زمينۀ اخلاق و عرفان برخوردار بوده، وجاهت علمى كافى داشته باشد.

ويژگى دوّم: عقلانيّت و خردورزى در شخصيّت وى هويدا باشد.

ويژگى سوّم: در سيروسلوك و به خصوص در تخليه و تهذيب نفس

ص: 130

مجاهدت كرده و در عرفان عملى به مراتبى دست يافته و منازلى را پشت سر گذاشته باشد.

اگر اين سه ويژگى در كسى جمع نگردد، لياقت و شايستگى استادى اخلاق را ندارد و پيروى از او صحيح نيست، زيرا احتمال خطر انحراف و گمراهى در اين تعليم و تعلّم فراوان است.

اساتيدى كه ما در طول عمر خود از محضر آنان استفاده نموديم، حقيقتاً اين سه ويژگى را داشتند. برخى از ايشان مثل آقاى بروجردى رحمه الله يا آقاى داماد رحمه الله(1)، بروز و ظهور ظاهرى و زبانى در اين مسائل نداشتند و برخى نيز مانند امام خمينى قدس سره يا علامۀ طباطبايى رحمه الله، در حدّ ضرورت، اسرار عرفانى را بروز مى دادند؛ امّا وجه مشترك همۀ ايشان اين بود كه از نظر علمى و عملى و نيز از حيث عقلانيّت و تدبير، سرآمد روزگار خود بودند و مهم تر آنكه، اسوۀ تقوا و تهذيب نفس به شمار مى رفتند و در يك كلام، راه را پيموده بودند. رحمة الله عليهم، رحمة واسعه.

فراموش نمى كنم علامۀ طباطبايى رحمه الله مى فرمود: در عالم كشف، حوريه اى را ديدم كه جام شرابى از فردوس در دست داشت، من به او توجّهى نكردم، پس از سمت راست آمد، باز روى خود را از او برگرداندم. از سمت چپ آمد، به او توجّهى نكردم و اونااميد رفت. علامه رحمه الله هنگام نقل اين روايت لبخندى زد و فرمود: هرگاه اين ماجرا را به خاطر مى آورم، براى آن حوريه ناراحت مى شوم.

ص: 131


1- . آيت الله حاج سيد محمد محقق داماد «1388-1325 ه - ق»، از فقهاى بزرگ معاصر كه داماد و شاگرد مؤسّس حوزۀ علميّۀ قم بوده و شاگردان مبرّزى در فقه و اصول تربيت كرده است.

ايشان خود در ترقى و عروج، زير نظر عارف كاملى همچون آقاى قاضى رحمه الله پرورش يافته بود و همۀ مقامات عرفانى خود را از ناحيۀ استاد خويش مى دانست.

بايد بگويم كه علامه رحمه الله انصافاً به مقام تذكر رسيده بود، از اين جهت پيوسته همگان را به توجه و تذكّر فرامى خواند. حتى در آخرين لحظات حيات نيز چشمان خويش را باز كرد و گفت: توجّه، توجّه، توجّه؛ تا از دنيا رفت.

در روزهاى اوّل كسالتى كه به رحلت ايشان منتهى شد، به اتفاق جمعى از فضلا به عيادت او رفتيم. من عرض كردم: ما را سفارشى كنيد تا رفع مزاحمت كنيم. ايشان به عنوان آخرين توصيه، به همۀ ما گفت: خداوند فرموده است: (فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ )(1)

استاد خصوصى ممنوع

نكتۀ اساسى و مهمّ ديگر اين مبحث، كه اهميّت آن از مطالب قبلى بيشتر است، اينكه، در منازل هفت گانۀ عرفان و سيروسلوك، استاد خصوصى ممنوع است. بارها و بارها جوان ها از من دربارۀ استاد خصوصى سؤال مى كنند يا حتى تقاضا دارند استاد خصوصى آنها باشم؛ ولى بايد بدانند كه تصوّر آنان از اين مبحث، تصوّر غلطى است. استاد خصوصى مربوط به بزرگانى است كه مقدّمات را در منازل هفت گانه پشت سر گذاشته، به خوبى خودسازى كرده و به مقاماتى دست يافته اند.

ص: 132


1- . البقره، 152: «پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد كنم.»

مثال صحيح براى اين موضوع، استاد بزرگوار ما امام خمينى رحمه الله است كه بعد از مجتهد شدن و استادى در فقه و اصول و ساير علوم دينى و پس از فراگيرى علمى و نظرى عرفان و فلسفه، عمرى خودسازى كرده و راه را پيموده بود و آنگاه كه خود يك معلّم مبرّز اخلاق محسوب مى شد، گمشدۀ خود را در شخصيّت استادش مرحوم آقاى شاه آبادى(1) يافت. ايشان مى فرمود: پس از برخورد با آقاى شاه آبادى، ديدم گمشدۀ من است و از او تقاضاى درس خصوصى عرفان نمودم. ايشان تقريباً شش، هفت سال از اين استاد ارزشمند به صورت خصوصى استفاده كرده بود.

هم چنين استاد بزرگوار ما، علامۀ طباطبائى رحمه الله بعد از آن كه يك مجتهد بود، بعد از آنكه يك فيلسوف عارف بود و پس از خودسازى و رسيدن به رتبه هاى ارزنده در سيروسلوك، از درس خصوصى آقاى قاضى بهره ها برده بود. اين استفادۀ خصوصى چند سال بعد از شركت ايشان در جلسات و دروس عمومى آقاى قاضى بوده است. ايشان نيز مى فرمود: گمشدۀ خود را در آقاى قاضى پيدا كردم.

بنابراين جوانان مشتاق عرفان بايد توجه جدى داشته باشند كه استاد خصوصى مربوط به آنها نيست و بايد به دنبال آن نباشند.

پس اين همه سفارش و تأكيد كه در باب ضرورت بهره مندى از استاد در سيروسلوك شده، چه مى شود؟ در پاسخ بايد گفت: استفادۀ علمى و عملى

ص: 133


1- . آيت الله محمد على شاه آبادى «1369-1292 ه - ق» از عرفاى برجستۀ معاصر، كه فقيهى مبارز به شمار مى آمدند.

از اساتيد اخلاق و عرفان ضرورى است، امّا به صورت عمومى، نه خصوصى.

اهل معرفت بايد از جلسات عمومى درس اخلاق علماى ربانى استفاده كنند، كتاب هاى مفيد اخلاقى بخوانند، صوت سخنرانى از اساتيد مورد تأييد را بشنوند. به اين واسطه، رهنمودهاى كلى را اخذ كنند و ضمن عمل به دستوراتى كه آموخته اند، اگر به سؤال يا شبهه اى برخوردند، از اهل معرفت و كسانى كه راه را پيموده اند، بپرسند تا مسأله براى آنها روشن گردد.

اگر جوانان عزيز به اين دستور عمل كنند، مى توانند با بهره مندى از اساتيد مهذّب به عنوان يك راهكار مطمئن و مؤثر، در منزل تخليه و منازل بعدى سيروسلوك موفق شوند و به مقامات بلند عرفانى دست يازند.

معلّم خصوصى، از منظر قرآن كريم

قرآن كريم چند معلّم اخلاق خصوصى به اهل معرفت معرفى كرده كه از هر جهت مطمئن و مؤثر هستند. مى فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ )(1)

قرآن كريم، تقوا را استاد اخلاق مى داند و بر ضرورت استفاده از آن پافشارى مى فرمايد.

آياتى از قرآن، نماز را معلّم اخلاق انسان برمى شمرد. به عنوان نمونه مى فرمايد:

ص: 134


1- . الانفال، 29: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر از خدا پروا داشته باشيد براى شما مايه تميز [ميان حق و باطل] قرار مى دهد و بدى هاتان را از شما مى زدايد.»

(إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ)(1)

سالك مى تواند از نماز به عنوان معلّم اخلاق استفاده كند و به كمك آن درخت رذالت را از دل بركند و درخت فضيلت به جاى آن غرس نمايد.

آيۀ ديگر مى فرمايد:

(وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ )(2)

براى سيروسلوك، براى خودسازى و بالأخره براى رستگارى در دنيا و آخرت مى توان از نماز كمك گرفت.

مداومت بر ذكر نيز معلّم اخلاق سالك است؛ معلّم خصوصى كه همواره همراه اوست. قرآن مى فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اُذْكُرُوا اَللّٰهَ ذِكْراً كَثِيراً، وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً)(3)

سپس، ذكر را راهكارى براى رفع رذائل برمى شمرد:

(هُوَ اَلَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلاٰئِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ)(4)

نماز، مصداق ذكر است و مى توان منظور اين آيه را نماز قلمداد كرد؛

ص: 135


1- . العنكبوت، 45: «و نماز را برپا دار، كه نماز از كار زشت و ناپسند بازمى دارد.»
2- . البقره، 45: «از شكيبايى و نماز يارى جوييد.»
3- . الأحزاب، 41 و 42: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا را ياد كنيد، يادى بسيار. و صبح و شام او را به پاكى بستاييد.»
4- . الأحزاب، 43: «اوست كسى كه با فرشتگان خود بر شما درود مى فرستد تا شما را از تاريكى ها به سوى روشنايى برآورد.»

امّا در هر صورت ارتباط عاطفى با خداوند، از طريق نماز، ذكر و نظاير آن، معلّم اخلاق سالك است، از او مراقبت مى نمايد و در پيشرفت معنوى او تأثير به سزا دارد.

در داستانى كه از نحوۀ برخورد آخوند همدانى با آقاى ملكى تبريزى بيان شد، اشاره گرديد كه مرحوم آخوند كتاب مفتاح الفلاح شيخ بهايى رحمه الله را به آميرزا جوادآقا ملكى تبريزى رحمه الله معرفى مى كند؛ يعنى او را به رعايت تقوا، اهميّت به واجبات و مداومت بر مستحبّات و اعمال روزانه دعوت مى نمايد. كتاب مفتاح الفلاح در آن زمان، كاربرد كتاب مفاتيح الجنان محدّث قمى رحمه الله(1) در زمان ما را داشته است.

جوانان عزيز لازم است متوجه باشند كه مداومت بر اذكار و اوراد غير معتبر و نيز دنبال كردن مسائل غير طبيعى و خارق العاده، نظير غيب گويى، غيب بينى و كيميا، در سيروسلوك، خطر انحراف دارد و بايد از اين گونه چيزها دورى كنند.

در اين فرصت لازم است به اهل سيروسلوك و به خصوص به جوانان عزيز و به ويژه، به بانوان و دختران جوان هشدار دهم كه عزيزانِ من! در زمان حاضر برخى افراد شيّاد و حقه باز به عنوان عرفان و به عنوان سيروسلوك، در كمين انحراف و گمراهى شما نشسته اند. آنها شما را به جلسات خصوصى

ص: 136


1- . آيت الله شيخ عباس قمى (1294-1359 ق) از علماى قرن چهاردهم در نجف اشرف كه محدّث، مورخ و خطيب بوده و آثارى مانند مفاتيح الجنان، سفينة البحار و منتهى الآمال از مشهورترين تأليفات اوست.

دعوت مى كنند، به شما دستورات خاصّى از اذكار و اوراد غير معتبر مى دهند و به تدريج شما را نه تنها از سيروسلوك، بلكه از دين و انسانيّت خارج مى سازند. ناگهان چشم باز مى كنيد و مى بينيد در جلسۀ خصوصى اخلاق، دينِ شما، آبروى شما و عفّت شما را برده اند و راه بازگشتى نداريد.

اين جلسات، براى استاد و شاگرد مضر و خطرناك است و همه بايد اجتناب جدى از آن داشته باشند. گاهى نيز به عنوان مهدويّت و به عنوان تشرّف خدمت حضرت وليّعصر، شما را فريب مى دهند كه در آن خصوص هم بايد هوشيار و بيدار باشيد. اصل تشرّف، حقيقت دارد و در همۀ زمان ها بوده و هست، امّا توجه داشته باشيد كه ادّعاى تشرّف در زمان حاضر، صددرصد دروغ است و بايد تكذيب شود.

ص: 137

راهكار دهم: دعا و توسّل

در فصل قبل بيان شد كه بدون فضل و رحمت الهى و بدون خواست خداوند سبحان، خودسازى و تهذيب نفس ممكن نيست. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكىٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ )(1)

اكنون بايد بدانيم كه درخواست از حق تعالى و دعا و تضرّع و زارى در محضر ربوبى، يكى از مهم ترين راهكارها براى تخليه و تزكيۀ نفس به شمار مى رود.

سالك بايد به اين باور قلبى برسد كه تا دست عنايت خداوند روى سرش نباشد، نمى تواند مهذّب گردد و نمى تواند دل خويش را پاك و پاكيزه سازد. خدا بايد دست سالك را بگيرد تا بتواند آهسته آهسته در راه كمال و تقرّب گام بردارد و راه را بپيمايد، نظير مادرى كه دست فرزندش را مى گيرد و راه رفتن به او مى آموزد.

تحقّق اين موضوع، دعا مى خواهد، راز و نياز مى خواهد، نماز شب و سوزوگداز در نيمه شب مى خواهد و بالأخره محتاج برقرارى ارتباط عاطفى با خداست.

نماز شب، در دل شب، بايد برنامۀ دائمى سالك باشد و وقتى حالى پيدا كرد، براى تزكيۀ خود دعا كند و از خداوند تعالى بخواهد دست عنايتش را بر سر او

ص: 138


1- . النور، 21: «و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هيچ كس از شما پاك نمى شد، ولى [اين] خداست كه هر كس را بخواهد پاك مى گرداند و خدا [ست كه] شنواى داناست.»

نگاه دارد. با حالت تضرّع به خدا التماس كند تا براى ريشه كن كردن صفات رذيله، به يارى او بشتابد. امام حسن عسكرى عليه السلام مى فرمايند: سيروسلوك، بدون نماز شب و شب بيدارى و تضرّع در خانۀ خدا، درك نخواهد شد:

«إِنَّ الْوُصُولَ إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ سَفَرٌ لَا يدْرَكُ إِلَّا بِامْتِطَاء اللّيل»(1)انسان بايد در مظانّ استجابت دعا، به جاى دعاهاى دنيوى يا دست كم در كنار آن دعاها، از خدا بخواهد هويّت حيوانىّ او را به هويّتِ انسانى مبدّل سازد، روح تكبّر، منيّت، خودخواهى، دنياگرايى، بخل و شهوت پرستى را از او بگيرد تا آدم شود.

آيا تا به حال شده است كسى در نماز شب يا در حرم هاى شريفه، وقتى حال خوبى پيدا مى كند بگويد: خدايا! دست من را بگير و كمك كن كه از اين به بعد، مانند مار و عقرب، گزنده نباشم و با زبان خود به ديگران نيش نزنم ؟ مانند پلنگ و گرگ، درّنده نباشم و آبروى مردم را ندرم ؟ مانند خوك به دنبال شهوت جنسى نباشم ؟

ما به اين دنيا آمده ايم كه آدم شويم و اگر براى آدميّت تلاش نكنيم، عمر ما و زندگى ما هيچ ارزشى ندارد. امام سجاد عليه السلام در يكى از نيايش هاى صحيفۀ سجّاديّه مى فرمايند: بار خدايا، اگر قرار است عمر من، چراگاه شيطان شود، جان من را بستان.

«فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعاً لِلشَّيطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيكَ »(2)

ص: 139


1- . بحارالانوار، ج 75، ص 380.
2- . الصحيفة السجادية، 94، 20.

چگونه وقتى كسى متوجه بيمارى سخت سرطان در خود مى شود، دعا و راز و نياز مى كند و با استيصال و درماندگى و با اخلاص، خدا را مى خواند و از او شفاى خود را مى خواهد؟ سالك بايد با همين حالت براى درمان سرطان روحش دعا كند، نگران وجود خوى هاى ناپسند در عمق جانش باشد و شفاى آن را از خدا بگيرد.

دعاى همۀ ما بايد اين گونه باشد و جداَ تهذيب نفس را از خدا بخواهيم. اگر چنين درخواستى از خداوند نداشته باشيم و اگر عمر ما صرف آدم شدن و رسيدن به مقام آدميّت نشود، زندگى چه ارزشى دارد؟ يك عمر خوردن و خوابيدن و تأمين معاش و ارضاى غرائز و تمايلات حيوانى، چه مقصود و مطلوبى را دنبال مى كند؟ آيا براى همين نوع زندگى خلق شده ايم يا خلقت ما هدف بزرگ ترى داشته است ؟

خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت *** حيوان خبر ندارد ز جهان آدميّت

اگر اين درنده خويى ز طبيعتت بميرد *** همه عمر زنده باشى به روان آدميت

رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت

طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت *** به در آى تا ببينى طيران آدميت

ص: 140

اگر كسى وقعاً چنين دعايى داشته باشد و حقيقتاً بخواهد آدم شود، خداوند متعال دعاى او را مستجاب خواهد كرد؛ چراكه مى فرمايد:

(اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ )(1)

در آيۀ ديگر، با چندين تأكيد مى فرمايد:

(وَ إِذٰا سَأَلَكَ عِبٰادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ )(2)

خداوند تعالى مى فرمايد: اگر با خلوص قلب مرا بخوانيد و از من بخواهيد، اجابت مى نمايم.

امّا متأسفانه بسيارى از بندگان براى آدميّت خود و براى تخليۀ نفس از صفات رذيله دعا نمى كنند. وقتى چنين درخواستى ندارند، انتظار استجابت بى جاست. به قول حافظ: «تو خود حجاب خودى حافظ، از ميان برخيز».

كسى كه با خدا ارتباط دارد و بر سلوك خود استقامت مى ورزد، مى تواند با ملائكه تماس داشته باشد. قرآن مى فرمايد: همان طور كه ملائكه بر انبياء عليهم السلام نازل مى شوند، بر او نازل مى شوند؛ اگر غم و غصه داشته باشد، برطرف مى كنند و به وى وعدۀ بهشت مى دهند:

ص: 141


1- . غافر، 60: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم.»
2- . البقره، 186: «و چون بندگان من از تو درباره من بپرسند، (بگو) من حتماً (به همه) نزديكم، دعاى دعاكننده را هنگامى كه مرا بخواند اجابت مى كنم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان آورند، شايد كه راه يابند.»

(إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ )(1)

سپس قرآن كريم از قول فرشتگان مى فرمايد: ما در دنيا و آخرت دوست شما هستيم و شما را يارى مى كنيم، فقط كافى است شما بخواهيد و درخواست كنيد:

(نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِي أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فِيهٰا مٰا تَدَّعُونَ )(2)

نكتۀ قابل توجه ديگر در اين مبحث، اين است كه استجابت دعا، توسّل مى خواهد. آياتى از قرآن كريم به اين حقيقت، اشاره دارد. از جمله مى فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ )(3)

همچنين مى فرمايد:

(وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا)(4)

در رواياتى كه ذيل اين آيات بيان شده، «وسيلۀ» بندگان به سوى خداوند و نيز «نام هاى نيك» خدا، همان اهل بيت عليهم السلام مى باشند.

ص: 142


1- . فصلت، 30: «در حقيقت، كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداست»؛ سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند [و مى گويند:] «هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد.»
2- . فصلت، 31: «در زندگى دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم، و هر چه دل هايتان بخواهد در [بهشت] براى شماست، و هر چه خواستار باشيد در آنجا خواهيد داشت.»
3- . المائده، 35: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پروا كنيد؛ و به او [توسل و] تقرب جوييد.»
4- . الاعراف، 180

«نَحْنُ الوَسيلَة إلي لله»(1) «نَحْنُ وَ اللهِ الأسْمَاءُ الْحُسْني»(2)پس سالك بايد اهل بيت عليهم السلام كه مقرّبين درگاه الهى و نزديك ترينِ بندگان به او هستند را واسطه قرار دهد و با توسّل به ايشان و نيز با انس و ارتباط با ايشان، براى پاك سازى نفس از صفات رذيله، دعا و تلاش نمايد.

استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رحمه الله از يكى از رفقايش نقل مى كرد كه با جوانى، هم سفر كربلا بودم. وقتى وارد خاك كربلا شديم، بغض راه گلوى آن جوان را گرفت و بعد بلند بلند گريه كرد. گفتم چه شده ؟ اوّل نمى توانست حرف بزند، بعد از كمى پرسيد: اينجا كجاست ؟ گفتم وارد كربلا شده ايم. گفت: بلى، امام حسين عليه السلام به ما خوشامد گفتند. به او گفتم: اين حالت را از كجا آورده اى ؟ گفت: جوان گناهكارى بودم. يك شب كه از جلسۀ گناه بيرون آمدم، ناگهان خجالت زده شدم. گفتم: خدايا دستم را بگير. خدايا يك عمر گناه كردم. جوانى ام را در گناه تباه كردم. مقدارى با خدا صحبت كردم و حالت دل شكستگى و شرمندگى براى من پيدا شد. فردا صبح با يك آقاى مهمى برخورد كردم و آن آقا دستورالعملى براى رعايت تقوا به من داد و من عمل كردم. پس از يك ماه گفت: اكنون وقت توسّل است، به كربلا برو تا امام حسين عليه السلام دستت را بگيرد. به همين جهت به كربلا مشرّف شدم و هنوز وارد نشده، آن حضرت خوشامد گفتند.

ص: 143


1- . بحارالانوار، ج 25، ص 22.
2- . الكافى، ج 1، ص 143.

ص: 144

فصل چهارم: اهمّ رذائل اخلاقى، ريشه ها، پيامدها و راهكارهاى درمان

اشاره

ص: 145

ص: 146

عمق جان انسان و به عبارت ديگر، نفس او، آكنده از صفات فضيلت و صفات رذيلت است. در فصل هاى قبل اين كتاب، خطرها و خسارت هاى رسوخ رذيلت ها و صفت هاى ناپسند در دل و جان آدمى بيان گرديد و با برخى از راهكارهاى كلّىِ مبارزه با صفات رذيله آشنا شديم.

اكنون نوبت آن است كه به صورت مصداقى و عينى، اهمّ رذائل اخلاقى را بشناسيم و به صورت خاص، به راهكار درمان آن ها پى ببريم.

در فصل پيش رو، چهل صفت رذيله، به صورت خلاصه و فشرده تبيين مى گردد. همچنين در اين فصل ريشه ها و عوامل رسوخ رذائل اخلاقى در دل و نيز پيامدها و تبعات ناگوار نهادينه شدن آن رذيلت هاى نكوهيده در عمق ذات انسان، آشكار خواهد شد.

ص: 147

نكتۀ شايان توجّه اينكه، مباحث اين فصل، متمركز بر مهم ترين رذائل اخلاقى است و بحث هاى مربوط به مهم ترين رذائل اخلاقيّات، براى رعايت اختصار، در اينجا نيامده، ولى در بعضى ديگر از كتاب هاى اخلاقى در اين باره بحث كرده ايم.(1)

منظور از رذائل اخلاقى، صفات ناپسند، و مقصود از رذائل اخلاقيّات، اعمال ناشايست است كه از آن صفات ناپسند، نشأت مى گيرد.

بنابراين رذائل اخلاقى، معدن و سرچشمۀ اخلاقيّات، يعنى رفتارهاى اخلاقى ما اعمّ از كردارها و گفتارها، هستند. به بيان رساتر، اعمال انسان، از صفات او نشأت مى گيرد؛ چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:

(قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلىٰ شٰاكِلَتِهِ )(2)

از كوزه همان برون تراود كه در اوست.

در واقع، بحث پيرامون اخلاق، گفتگو از صفات نهفته در نفس انسان و بحث راجع به اخلاقيّات، گفتگو پيرامون افعال، كردار و گفتار صادره از آن صفات است. به عنوان مثال، حسادت، يك صفت رذيله و در شمار رذائل اخلاقى است، ولى غيبت كه از حسادت سرچشمه مى گيرد، يك رذيلت عملى و جزو رذائل اخلاقيّات است. به بيان ساده تر، وقتى صفت رذيله، به فعليّت درآيد و در ميدان رفتار - اعمّ از كردار و گفتار - منجر به ارتكاب گناهى شود، آن گناه، يكى از رذائل اخلاقيّات محسوب مى گردد.

ص: 148


1- . ر. ك: «سيروسلوك، تقوا»؛ «رسالۀ توضيح المسائل، بخش دوّم: مسائل اخلاقى».
2- . الاسراء، 84: «بگو: «هر كس بر حسب ساختار [روانى و بدنى] خود عمل مى كند.»

نكتۀ شايان توجّه ديگر، اين است كه رذائل اخلاقى، هرچند از درجات و مراتب غير يكسانى برخوردارند، امّا بايد دقت شود كه از نظر ما، تمامى آن مراتبِ شوم، مذموم است.

توضيح آنكه، بر اساس ديدگاه بسيارى از دانشمندان علم اخلاق - كه ريشه در آموزه هاى يونانى دارد - نفس انسان، از قواى چهارگانۀ «شهوت»، «غضب»، «تفكّر» و «عدالت» تشكيل شده است. حال اگر هر يك از اين قوا، در فعليّت خود در مركز يا نقطۀ تعادل قرار گيرد، فضيلت است و چنانچه در دو جانب افراط يا تفريط كه همان تندروى يا كندروى است، واقع گردد، رذيلت اخلاقى به شمار مى آيد.(1) مثلاً حدّ وسط و ميانى قوّۀ غضب، شجاعت است كه يك فضيلت اخلاقى محسوب مى گردد، حدّ افراطى آن، بى باكى و حدّ تفريطى آن، ترس است كه هر دو را در شمار رذائل اخلاقى ذكر مى كنند.

همچنين به باور بسيارى از علماى دانش اخلاق، همۀ فضائل اخلاقى، برخاسته از اين چهار قوّۀ نفسانى هستند؛ چنان كه همۀ رذائل، از قواى هشت گانۀ دو سوى افراط و تفريط اين چهار قوّه نشأت مى گيرند.

اين تقسيم بندى از نظر ما، قابل قبول نيست؛ چنان كه در كتاب «دراساتٌ فى الاخلاق» دربارۀ آن سخن گفته ايم.(2)

ص: 149


1- . فصول منتزعه (فارابى)، ص 36؛ اخلاق ناصرى، ص 117؛ تهذيب الاخلاق، ص 96
2- . ر. ك: دراسات فى الاخلاق، ج 1، ص 50 تا 53 و نيز: دانش اخلاق اسلامى، ج 1، ص 104 تا 106.

در اينجا به طور خلاصه، اشاره مى كنيم كه فضائل اخلاقى، از ابتدايى ترين مراحل و مراتب آن تا بالاترين درجات و رتبه ها، سراسر، فضيلت هستند و هيچ نقطه اى از آن، رذيلت به شمار نمى آيد؛ امّا اگر قواى درونى انسان، كه محور فضائل است، در غير از آنچه حكمت آفرينش بر آن استوار است، به كار گرفته شود، رذيلت به وجود خواهد آمد. رذائل اخلاقى نيز مراتبى دارند و نقاط و درجات ضعيف آن تا نقاط و مراتب افراطى، همه رذيلتند و هرچه بر شدّت آن افزوده شود، شومى و قبح آن افزون مى گردد و تمامى آن مراتبِ شوم، مذموم و فسادآور است.

بنابراين در رذائل اخلاقى، هيچ حسنى وجود ندارد. مثلاً حتى اگر رذائلى همچون غضب، كبر و بخل، براى يك هدف خير و متعالى به كار گرفته شود، باز هم رذيلت و شوم است و از قبح آن كاسته نمى شود.

ص: 150

رذيلت اوّل: بى ثباتى

يكى از صفات رذيله، بى ثباتى يا ريبه است. نفس انسان در اثر اين صفت رذيله، اطمينان و ثبات خود را از كف مى دهد و به واسطۀ عواملى مانند وسوسه، شك، گمان نامعتبر، حسرت يا تخيل، متزلزل مى شود.

قرآن شريف مى فرمايد:

(وَ أَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ )(1)

امام باقر عليه السلام فرموده اند: اينكه آيۀ شريفه مى فرمايد: «كسانى كه دلشان مريض است، پليدى بر پليدى آن ها افزوده مى شود»، يعنى شكّى بر شكّ آن ها افزوده مى شود.(2)

نفسى كه متزلزل، بى ثبات و شكّاك است، به ناآرامى، اندوه، غم و ترس دچار مى گردد؛ پيوسته دست خوش توهّم ها و خيال پردازى هاست و هيچ آرام و قرارى نخواهد داشت.

اين صفت ناپسند، موجب مى شود كه انسان، پيوسته در حال ترديد باشد و مرتب رأى و انديشۀ خود را تغيير دهد. تخيل ها و توهّم هاى بى پايه، او را به خود مشغول ساخته، حتى در اعتقادات نيز وى را به ورطۀ شكّ و ترديد فرو مى برد كه از نظر قرآن كريم، مايۀ زيان كارى در دنيا و آخرت است:

ص: 151


1- . التوبه، 125: «امّا كسانى كه در دل هايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزود.»
2- . بحارالانوار، ج 72، ص 126.

(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَيْرٌ اِطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَةٌ اِنْقَلَبَ عَلىٰ وَجْهِهِ خَسِرَ اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ )(1)

در نهايت تأسف بايد گفت كه بسيارى از مردم، در اثر اين رذيلت، سرگشته و حيرانند. به تعبير قرآن كريم: (مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذٰلِكَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ وَ لاٰ إِلىٰ هٰؤُلاٰءِ )(2) علت تذبذب و دودلى آن ها اين است كه نه از دانش كافى برخوردارند و نه در پى تحصيل دانشند، نه آگاهند و نه به دنبال آگاهى مى روند، بلكه دنباله رو جامعه اند و هرچه ديگران در برابر آن ها ترسيم كنند، خواهند پذيرفت، خواه حق باشد يا باطل.

اقسام بى ثباتى عبارتند از: شك و ترديد دائمى؛ كه توان تصميم گيرى در امور و قدرت انتخاب را از انسان مى گيرد؛ توهّم ها و تخيّل هاى بى اعتبار؛ كه گاهى به نخوت و تفرعن و حتى ادعاى خدايى يا دست كم تكبّر بر خدا و بندگانش و گاهى نيز به ادعاى كشف و شهود، بدعت گذارى و دين سازى منجر مى شود؛ حسرت و اندوه؛ كه پديد آورندۀ كسالت، سستى، ضعف اعصاب و اين قبيل ناراحتى هاى روحى است؛ وسوسه؛ كه به وسيلۀ نفس يا شياطين جنّى و انسى به قلب انسان وارد مى شود و موجب گمراهى اوست؛ و بالأخره جهل و اقسام آن.

ص: 152


1- . الحج، 11: «و از ميان مردم كسى است كه خدا را فقط بر يك حال [و بدون عمل] مى پرستد. پس اگر خيرى به او برسد بدان اطمينان يابد، و چون بلايى بدو رسد روى برتابد. در دنيا و آخرت زيان ديده است. اين است همان زيانِ آشكار.»
2- . النساء، 143: «ميانِ آن [دو گروه] دو دلند؛ نه با اينانند و نه با آنان.»

داروى اين بيمارى قلب، همچون ساير صفات ناپسند، مخالفت با وسوسه، شك، حسرت، تخيل، توهّم و تمايلات آن هاست، كه در حقيقت مخالفت و مبارزۀ منفى با نفس امّاره و شياطين جنّى و انسى است.

ارتباط مداوم و عاطفى با خداوند و ارزش هاى معنوى و نيز مداومت بر ذكر، نظير ذكر يونسيه: (لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ (1) در اين زمينه تأثير به سزا دارد. چنان كه قرآن كريم، ياد خدا را راهى براى رسيدن به اطمينان قلب و رهايى از تزلزل و بى ثباتى بر مى شمرد:

(أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ )(2)

ص: 153


1- . الانبياء، 87: «معبودى جز تو نيست، منزّهى تو، به درستى كه من از ستمكاران بودم.»
2- . الرعد، 28: «آگاه باش كه با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد.»

رذيلت دوم: شرك

اين صفت ناپسند، از زشت ترين رذائل و بلكه بدترينِ آن هاست. حتى كفر نيز به زشتى و پستى آن نيست، زيرا كافر، تنها بر خويشتن ستم مى كند، ولى مشرك از اين جهت كه اشيايى نظير سنگ و درخت يا انسانى ضعيف يا حتى حيوانى را در كنار خداوند به پرستش برمى گزيند، هم به خود و هم به خداى تعالى ظلم كرده است.

بى جهت نيست كه شرك در قرآن كريم، «ظلم بزرگ» خوانده شده است:

(وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ )(1)

اين رذيلت شوم، زمينۀ آمرزش بندگان را از بين مى برد. به عبارت ديگر، مشرك، قابليت بهره مندى از عفو خداوند را از دست مى دهد و خدا او را نمى آمرزد:

(إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ )(2)

اشاره شد كه مشركين گاهى سنگ و چوب و ساير اشياء را شريك خداوند قرار مى دهند، امّا بايد دانست كه قرآن كريم، دو گروه ديگر را نيز مشرك مى داند؛ يك گروه، آنان كه از هواى نفس و گروه

ص: 154


1- . لقمان، 13: «و [ياد كن] هنگامى را كه لقمان به پسر خويش - در حالى كه وى او را اندرز مى داد - گفت: اى پسرك من، به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.»
2- . النساء، 48: «مسلّماً خدا، اين را كه به او شرك ورزيده شود نمى بخشايد و غير از آن را براى هر كه بخواهد مى بخشايد.»

ديگر، كسانى كه از شيطان پيروى مى كنند و پيروى آن ها، از پرستش مشركانه كمتر نيست!

مى فرمايد:

(أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ )(1)

در واقع كسى كه از هواى نفس تبعيت مى كند يا كسى كه شيطان را پيشوا و فرمان رواى خود قرار داده است، با كسى كه شيطان و هواى نفس را براى پرستش به خدايى برگزيده، تفاوت ندارند و جملۀ آنان مشرك محسوب مى شوند.

قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ )(2)

راهكار رفع اين صفت رذيله، پشيمانى قلبى و بازگشت از شرك به يكتاپرستى است. اگرچه بيان شد كه خداوند متعال مشرك را نمى آمرزد، امّا اگر مشرك جدّاً و حقيقتاً توبه كند و به سوى خداوند تبارك و تعالى و به سوى توحيد بازگردد، پروردگار رحمان و رحيم او را مى پذيرد و پروندۀ شرك آلود وى را نابود خواهد ساخت.

ص: 155


1- . جاثيه، 23: «پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده.»
2- . يس، 60: «اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نكرده بودم كه شيطان را مپرستيد، زيرا وى دشمن آشكار شماست ؟»

رذيلت سوّم: غفلت

يكى از رذائل و صفات ناپسند اخلاقى، غفلت است. در اثر اين رذيله، بينايى و شنوايى و فهم قلب از انسان گرفته مى شود و به حيوانى مبدّل مى گردد كه بيش از يك ظاهر انسانى ندارد؛ حتى به قول قرآن كريم، پست تر و گمراه تر از حيوان ها شده، سرانجام او جهنّم خواهد بود:

(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ )(1)

برخى از اقسام غفلت عبارتند از:

غفلت از اينكه مراقبان و نگاهبانانى، در خلوت و جلوت، انسان را زير نظر دارند؛ غفلت از خشم و سخط خداى تعالى؛ غفلت از خويشتن و كمالاتى كه ممكن است انسان به آن دست يابد؛ غفلت از عمر كه سرمايه و ذخيره و مايۀ شرافت آدمى است؛ غفلت از مرگ، قبر و قيامت و فراموشى بهشت و جهنّم؛ غفلت از پستى و فريبندگى دنيا؛ غفلت از شيطان، به عنوان دشمن آشكار انسان؛ غفلت از نعمت هاى آشكار و نهان الهى؛ غفلت از وظيفۀ شكر و فراموشى شكرگزارى خداوند و بالأخره غفلت از خود خداوند تعالى و عبادت او، غفلت از رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم و خاندان مطهّر ايشان عليهم السلام و پيروى

ص: 156


1- . الاعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آنها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آنها همان غافل ماندگانند.»

از آنان و غفلت از قرآن كريم و تدبّر در آيات آن و كوتاهى در عمل به دستورات آن.

اگر اين حالت براى كسى ملكه گردد، چون قلبش، از خداوند تهى و از ياد او غافل است، شياطين در آن داخل خواهند شد؛ شياطينى كه هريك بُتى هستند و قلب را به بتخانه مبدّل مى سازند. در اين صورت، انسان به جاى پرستش خداوند تعالى، بت هاى تجمّع يافته در دلش را مى پرستد و به يك مشرك واقعى تبديل مى گردد و جايگاه پست و خطرناكى براى او پديد خواهد آمد.

رسوخ اين صفت ناپسند در دل انسان، مفاسد و عواقب زيان بارى دارد كه موجب خسران دنيا و آخرت است. از جمله اينكه توجّه به غير خداوند متعال و ارزش هاى معنوى، هيچ ثمره اى جز گمراهى و تباهى نخواهد داشت. ديگر اينكه اعمال نيكوى انسان، در حالى كه قلبش غافل از خداست، پذيرفته نخواهد شد. همچنين هجوم غم، غصه، نگرانى و اندوه در دل آدمى ناشى از رسوخ اين ملكه است. گِره هاى زندگى و ابتلا به عقده هاى روحى و ديگر بيمارى هاى روانى هم از همين ناحيه نشأت مى گيرد.

راهكار نجات از رذيلۀ غفلت، روى آوردن به تفكّر و استقرار فكرهاى نيكو در ذهن و توجه ويژه به مفاسد و پيامدهاى غفلت است. همان توجه كه استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى رحمه الله، در واپسين لحظات حيات و به عنوان آخرين كلمات، فرمودند: «توجه، توجه، توجه» و چشم از جهان فروبستند.

ص: 157

انسان بايد براى دورى از غفلت، ياد خدا را در دلش زنده نگاه دارد و براى اين منظور لازم است از هرچه كه او را از خدا و ياد خدا دور مى سازد، فاصله بگيرد.

اهتمام به توبه و انابه نيز، قلب انسان را شستشو مى دهد و مانع مؤثرى براى غفلت قلب به شمار مى رود. همچنين انس با قرآن و عترت، اهميت به نماز و مداومت بر ذكر، نظير ذكر يونسيه: (لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ (1) در اين زمينه تأثير خوبى دارد.

ص: 158


1- . الانبياء، 87: «معبودى جز تو نيست، منزّهى تو، به درستى كه من از ستمكاران بودم.»

رذيلت چهارم: مكر و فريب و نيرنگ

مكر و فريب و نيرنگ، صفتى است كه در اثر آن، انسان، مخفيانه، ديگرى را از كارى كه وى در صدد انجام آن است، بازدارد، بى آنكه او متوجه گردد. اگر اين بازداشتن، از كارهاى شر صورت گيرد، مكرى پسنديده و نيكوست و چنانچه در مورد كارهاى خير باشد، مكر سوء و ناپسند به شمار مى آيد.

خداوند متعال مى فرمايد:

(وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اَللّٰهُ وَ اَللّٰهُ خَيْرُ اَلْمٰاكِرِينَ )(1)

بحث كنونى، پيرامون مكر ناپسند است كه بنابر تصريح قرآن كريم، كيفرى دردناك در پى خواهد داشت:

(يُخٰادِعُونَ اَللّٰهَ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ مٰا يَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا يَشْعُرُونَ ، فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اَللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ بِمٰا كٰانُوا يَكْذِبُونَ )(2)

بايد توجه داشت كه مكر و فريب كارى، نوعى نفاق و دورويى است؛ از اين رو، گناهش بزرگ تر و كيفرش شديدتر از سوء قصد آشكار است.

خداوند متعال قوم يهود را به سبب حيله گرى آنان مسخ فرمود. آنان پس از حرام شدن صيد ماهى در روز شنبه، چندين حوض چه ايجاد كردند و ماهى ها را در روز شنبه به سوى آن سوق مى دادند و روز يكشنبه به صيد ماهى هاى درون حوضچه ها مى پرداختند. خداى متعال فرمود:

ص: 159


1- . آل عمران، 54: «و [دشمنان] مكرورزيدند، وخدا [درپاسخشان] مكردر ميان آورد، وخداوند بهترين مكرانگيزان است.»
2- . البقره، 9 و 10: «با خدا و مؤمنان نيرنگ مى بازند؛ ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمى زنند، و نمى فهمند. در دل هايشان مرضى است؛ و خدا بر مرضشان افزود؛ و به [سزاى] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناك [در پيش] خواهند داشت.»

(فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ قُلْنٰا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِينَ )(1)

همچنين، قرآن كريم، مردى را كه پس از طلاق، از روى مكر و فريب و براى آزار رساندن به زن، به وى رجوع مى كند، بسيار نكوهش كرده، تا بدان پايه كه او را در شمار استهزاء كنندگان آيات الهى محسوب داشته و مى فرمايد:

(وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آيٰاتِ اَللّٰهِ هُزُواً)(2)

پس اگر در آيات و روايات، در نكوهش مكر و فريب، هيچ سخنى جز اين فرمودۀ خداى تعالى نبود كه آيات خدا را به مسخره و ريشخند نگيريد، بس بود كه بفهميم مكر و فريب و نيرنگ از پليدترين كارهاى زشت است.

راهكار رفع اين رذيلۀ زشت، عمل بر ضدّ آن و تلاش براى انجام كارها از روى صداقت و با شفافيّت است. اگر انسان در تحقّق برنامه ها و اهداف، وظيفۀ خود را از راه صحيح و شرعى ايفا كند و نتيجه را به خداوند سبحان واگذار نمايد، به نتيجۀ مطلوب خواهد رسيد؛ امّا چنانچه كسى نتيجۀ مطلوب را از راه هاى خطا و غير شرعى دنبال كند، طبق تعاليم دينى، در نهايت به ضدّ مطلوب خود خواهد رسيد.

ص: 160


1- . الاعراف، 166: «و چون از آنچه از آن نهى شده بودند سرپيچى كردند، به آنان گفتيم: «بوزينگانى رانده شده باشيد.»
2- . البقره، 231: «و آيات خدا را به ريشخند مگيريد»

رذيلت پنجم: بى تابى

بى تابى يا بى قرارى دل، ملكۀ ناپسندى است كه اگر در قلب انسان رسوخ كند، چه در مواجهه با نعمت و چه در رويارويى با نقمت، آرام و قرار را از وى مى گيرد. كسى كه اين رذيلت در دلش جاى گرفته، در برابر كوچك ترين سختى و مصيبت، توان مقاومت را از دست مى دهد، جزع و فزع مى كند و متلاطم است. در هنگام برخوردارى از كم ترين نعمت نيز خود را فراموش كرده، صفات ناپسندى چون كبر و خودپسندى بر او چيره مى شوند.

از نظر قرآن كريم، انسان ذاتاً سبك سر و بى تاب است:

(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً)(1)

امّا بايد با مبارزه و مجاهدت، مانع رسوخ اين صفت رذيله در دل شود و سعى كند كه نفس خود را از اين رذيلۀ خطرناك، تهى ساخته يا دست كم آن را سركوب نمايد.

راهكار مبارزه با اين رذيله، همان راهكار كلى جهاد با رذائل، يعنى مبارزۀ منفى و مخالفت عملى با آن است. براى پيروزى در اين ميدان، برقرارى ارتباط عاطفى با خداوند، به خصوص با مداومت بر نماز و نيز دعا و توسل، همراه با اجتناب از گناه، تأثير به سزا دارد.

ص: 161


1- . المعارج، 19 تا 21: «به راستى كه انسان سخت آزمند [و بى تاب] خلق شده است. چون صدمه اى به او رسد عجز و لابه كند. و چون خيرى به او رسد بخل ورزد.»

رذيلت ششم: عجله

از جمله صفات رذيله، عجله است، به اين معنا كه انسان چيزى را قبل از فرارسيدن وقت آن طلب نمايد. عجله، به طور معمول با حماقت همراه است و آنچه از آن حاصل مى شود، بدون فكر و تأمل به دست مى آيد.

عجله، از صفاتى است كه به صورت ذاتى در نهاد انسان نهاده شده است، امّا رسوخ آن در دل، در پى پيروى از اين رذيلت اخلاقى پديد مى آيد و نياز به مراقبت و ممانعت دارد. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ يَدْعُ اَلْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَيْرِ وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ عَجُولاً)(1)

از اين آيۀ شريفه، به خوبى استفاده مى شود كه انسان عجول، يعنى كسى كه صفت عجله در دلش جاى گرفته، قدرت تشخيص بين خير و شر را از دست مى دهد و در نتيجه، به گمان تحصيل خير، به دنبال شر مى رود.

در همين راستا، يكى از مفاسد عجله، رهاكردن آخرت و روى آوردن به دنياى پست است:

(كَلاّٰ بَلْ تُحِبُّونَ اَلْعٰاجِلَةَ ، وَ تَذَرُونَ اَلْآخِرَةَ )(2)

خلاصه آنكه، انسان عجول، در پى لقاى پروردگار نيست و راه كمال و تقرّب را نمى پويد و در مقابل، براى رسيدن به دنياى فانى، شتابان است. چنين كسى، بقا را رها كرده، به فنا چنگ مى زند، از مُلك بى زوال روى گردانده،

ص: 162


1- . الاسراء، 11: «و انسان [همان گونه كه] خير را فرا مى خواند، [پيشامد] بد را مى خواند و انسان همواره شتابزده است.»
2- . قيامت، 20 و 21: «ولى نه! [شما دنياى] زودگذر را دوست داريد، و آخرت را وامى گذاريد.»

به دار فريب و مُلك فناپذير روى مى آورد و سرگرم لذت هاى زودگذر شده و از لذات باقى محروم مى گردد. اين چنين است كه در قيامت به چنين افرادى خطاب مى شود:

(أَذْهَبْتُمْ طَيِّبٰاتِكُمْ فِي حَيٰاتِكُمُ اَلدُّنْيٰا وَ اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهٰا فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي اَلْأَرْضِ بِغَيْرِ اَلْحَقِّ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ )(1)

نتيجه آنكه، عجله، افسارى است كه شيطان و ياران او، به گردن بندگان مى افكنند تا آن ها را در دام گمراهى گرفتار ساخته، از كمال بازدارند.

آنچه در اين مبحث توجه مى طلبد، اينكه شتاب گرفتن و سبقت در نيكى ها، مصداق عجله نيست و اينكه گاهى عجلۀ غير مذموم شمرده مى شود، اشتباه است. مثلاً آنجا كه قرآن كريم مى فرمايد: (فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرٰاتِ )(2) يا پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم كه مى فرمايند:

«إِنَّ اللَّهَ يحِبُّ مِنَ الْخَيرِ مَا يعَجَّلُ »(3)؛ سفارش به اين سبقت و تعجيل، در واقع سفارش به تعويق نينداختن كار خير از وقت مناسب آن و تأكيد بر استفاده از فرصت است. اين گونه آيات و روايات، مطلقاً به معناى خواستن چيزى در غير موقع مناسب آن، بدون تفكر و تأمل

ص: 163


1- . الاحقاف، 20: «[به آنان مى گويند:] نعمت هاى پاكيزه خود را در زندگى دنيايتان [خودخواهانه] صَرف كرديد و از آنها برخوردار شديد؛ پس امروز به [سزاى] آنكه در زمين بناحق سركشى مى نموديد و به سبب آنكه نافرمانى مى كرديد، به عذاب خفّت [آور] كيفر مى يابيد.»
2- . المائده، 48: «پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد.»
3- . الكافى، ج 2، ص 142.

نيست كه مصداق عجله باشد و تصوّر گردد كه عجله در كارهاى نيك، پسنديده است.

بنابراين، عجله، با تعريفى كه بيان شد، در هر صورت مذموم است و هر چه بر شدّتش افزوده شود، ناپسندى آن بيشتر مى گردد.

ناگفته پيداست كه راهكار رفع صفت رذيلۀ عجله، پيروى نكردن از آن و بى اعتنايى به خواست شيطان و نيز تمرين ضدّ آن، يعنى آرامش و صبر است.

ص: 164

رذيلت هفتم: حسد

حسد، زشت ترين صفت رذيله، يا دست كم يكى از زشت ترينِ رذائل است كه در اثر آن، آدمى آرزومند از بين رفتن نعمت ديگران يا نرسيدن نعمت يا خيرى به آن ها مى شود. متأسفانه اين ملكۀ ناپسند به شدّت در بين مردم شايع است و تنها كاملان روزگار توانسته اند نهاد خويش را از آن تهى سازند.

اگر اين رذيلۀ خطرناك شعله ور شود، افراد مبتلا به آن، از هيچ امر قبيح و هيچ جنايتى فروگذار نمى كنند تا به اهداف شوم خود برسند. براى بيان اهميت و خطر حسد، همين بس كه به گواهى قرآن كريم، اوّلين قتل تاريخ بشريّت بر روى كرۀ زمين، در اثر طغيان صفت رذيلۀ حسد در يك پيامبرزاده رخ داد كه برادر خويش را از روى حسادت به قتل رسانيد:

(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ اَلْخٰاسِرِينَ )(1)

سير مختصرى در تاريخ، به خوبى حاكى از آن است كه قريب به اتفاق جرم ها و جنايت ها، در پى طوفان حسد پديد آمده است. انكار انبياى الهى عليهم السلام و رسالت ايشان، انحراف مسلمانان در صدر اسلام و تشكيل سقيفۀ بنى ساعده، كارشكنى در حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام و صدها نمونۀ ديگر از اين دست، ناشى از طغيان حسد است.

ص: 165


1- . المائده، 30: «پس نفسِ [امّاره] اش او را به قتل برادرش ترغيب كرد، و وى را كشت و از زيانكاران شد.»

اين صفت رذيله، مفاسدى بزرگ و گناهانى سخت در پى دارد؛ از جمله قتل و كشتار افراد بى گناه؛ ظلم، حتى بر پدر و مادر، فرزندان و نزديكان؛ غارت اموال ديگران و سوزاندن و نابودى آن به هر وجه ممكن؛ خوددارى از كمك به ديگران هر چند برادر خود باشد؛ ترك امربه معروف و نهى ازمنكر، قطع رحم، بدزبانى، تمسخر و افشاى اسرار.

امّا آنچه بيشتر در اثر حسادت پديد مى آيد، گناهان شومى نظير دروغ، غيبت، تهمت، سخن چينى و آبروريزى است. بى جهت نيست كه در روايات، حسد، كفرآور خوانده شده است.(1) به تجربه نيز اثبات شده كه حسد، همچون آتشى است كه صاحب خود را، قبل از كسى كه مورد حسد واقع شده، در خود مى سوزاند.

صفت ناپسند حسد مراتبى دارد؛ در مرتبۀ ضعيف آن، شخصِ حسود تنها در پى سلب نعمت از ديگران است، خواه آن نعمت به خودش برسد يا نرسد. در مرتبۀ ميانه، انسان حسود آرزو مى كند كه نعمت از ديگران سلب شده، به او برسد. مرتبۀ شديد، آن است كه حسود، علاوه بر آرزوى زوال نعمت از ديگران، همواره در پى آن است كه آنان دچار مصيبت شده، نعمتشان به نقمت و رحمتشان به بلا مبدّل گردد. در همۀ مراتب حسد، حسود دچار اندوه دائمى خواهد شد و مؤمنان بايد از شرّ حسودان به هنگام طغيان حسدشان، به خداوند متعال پناه ببرند.

ص: 166


1- . الكافى، ج 2، ص 306

نكتۀ شايان توجه در اين مبحث، آنكه خداوند متعال، از سر لطف و رحمت خود بر بندگان، تا وقتى كه حسد به كار گرفته نشود و آثار آن بر زبان و ساير اندام ظاهر نگردد، حسود را عقاب نمى كند. امّا در هر حال كسى نبايد خود را ايمن از خطر بزرگ حسادت بداند؛ چرا كه اگر ريشه كن نگردد، در صورت طغيان، مى تواند دنيا را به آتش بكشاند و همه را نابود سازد.

نكتۀ ديگر آنكه، اگرچه حسد در شمار امور ذاتى انسان است و سوزاندن ريشه هاى آن سخت مى نمايد، امّا غير ممكن نيست و اگر كسى اراده كند، مى تواند به وسيلۀ رياضت هاى شرعى، نفس خود را از اين رذيلت تخليه نمايد.

راهكار اساسى مبارزه با حسد، مبارزۀ منفى است؛ به اين صورت كه انسان بر خلاف خواست شيطان، به آن كسى كه نسبت به وى حسد مى ورزد، محبّت كند، نزد ديگران از او تعريف نمايد و بالأخره خيرخواه او گردد تا به تدريج ريشه هاى اين صفت رذيله زدوده شود يا دست كم سركوب گردد.

تلقين عواقب سوء و خطرات ناشى از برافروخته شدن آتش حسد نيز، كه تنها بخشى از آن بيان شد، براى زدودن اين صفت زشت و ناپسند مفيد است.

ص: 167

رذيلت هشتم: جهل

جهل به معناى نادانى و ناآگاهى، يكى از رذائل است كه اغلب مفاسد و رذائل از آن سرچشمه مى گيرد. بى جهت نيست كه دوران قبل از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم را كه دوران انحطاط اخلاق بود، عصر جاهليّت ناميده اند.

در قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام بر دورى بندگان از رذيلت جهل و همچنين لزوم تعقّل، تفكّر، تدبّر و دانش اندوزى، تأكيد فراوانى شده است.(1)

قرآن با عباراتى نظير (فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ )(2) همواره آدميان را از جهل بر حذر داشته است. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم نيز در روايتى، دانش و آگاهى را رأس و قلۀ همۀ نيكى ها و جهل و نادانى را رأس و قلۀ همۀ بدى ها دانسته اند:

«الْعِلْمُ رَأْسُ الْخَيرِ كُلِّهِ وَ الْجَهْلُ رَأْسُ الشَّرِّ كُلِّهِ »(3)جهل اقسامى دارد؛ يك قسم آن جهل بسيط، يعنى همان جهل مصطَلح بين مردم است كه در صورت برخوردار نبودن كسى از علم و خرد و آگاهى، به او جاهل مى گويند.

قسم دوم، جهل مركب است؛ به اين معنا كه انسان از واقعيت آگاهى ندارد، اما خود را آگاه به آن مى پندارد. در اين قسم از جهل، جاهل از بى خبرى خويش غافل است و در واقع، نمى داند كه جاهل است. از اين رو، درصدد آگاه شدن نيست و در غفلت و ناهوشيارى خواهد ماند.

ص: 168


1- . ر. ك. سيروسلوك؛ منزل سوّم: تقوا؛ ص 333
2- . الأنعام، 35: «پس زنهار از نادانان مباش.»
3- . بحار الأنوار، ج 74، ص 137.

قسم سوم جهل را جهل متردّد يا جهل ترديدى ناميده اند كه در حقيقت، همان شكّ مصطَلح است. اين قسم از جهل، اگر به صورت يك حالت در نيايد، امرى طبيعى است كه براى بسيارى از مردم پيش مى آيد و آگاهى از آن مانند آگاهى از جهل بسيط، مى تواند به رفع آن بيانجامد. امّا اگر برطرف نشود و به يك حالت مبدّل گردد، داراى مفاسد بسيار، از جمله دشمنى با علم و دانش يا سقوط به ورطۀ خطرناك وسواس است.

مفاسد و پيامدهاى جهل فراوانند؛ از جمله اينكه جاهل، استقلال فكرى و قدرت انتخاب برتر ندارد؛ به عبارت ديگر، جاهل توان «اقتباس»، به معناى پيروى از نيكى ها و دورى از بدى ها را ندارد. در نتيجه، ناگزير است تابع قانون «منابهه و محاكات» گردد؛ يعنى از روى ناآگاهى و به صورت كوركورانه، از گفتار، رفتار و افكار ديگران تقليد مى كند و هرچه افراد غير متخصّص و غير خبره مى گويند، بدون فكر و مشورت، صحيح مى پندارد.

خودرأيى، تعصب و حميّت قومى، حزبى يا فردى، يكى ديگر از مفاسد مهمّ جهل است. همچنين انسانِ جاهل، دچار حالت افراط و تفريط مى شود و معمولاً اعتدال و ميانه روى ندارد و بالأخره، آدم نادان دست به هر كارى كه بزند، فساد او بيش از اصلاح اوست.

راهكار علاج و درمان رذيلت جهل، به طور كلى، به كار انداختن عقل، مداومت بر تفكّر و به خصوص استفاده از مشورت با افراد صالح و خبره است. امّا رهايى از هريك از اقسام جهل، راهكارهاى مخصوصى نيز دارد كه عبارتند از:

ص: 169

راه معالجۀ جهل بسيط، تلاش براى يادگيرى، كسب دانش و رفتن به دنبال آگاهى و بصيرت است. براى معالجۀ جهل مركّب، انسان بايد دين، اعتقادات و دانش خود را به اهل خبره و نزد عالمان و دانشمندان عرضه كند. در اين صورت مى تواند نسبت به جهل مركّب خويش آگاهى يافته، اشتباهات خود را دريابد و با انعطاف پذيرى به درمان آن بپردازد. امّا راهكار رهايى از جهل ترديدى، در مرحلۀ اوّل پرسش و دريافت پاسخ است و اگر شكّ او پايدار شد، راه زوال آن، بى اعتنايى است.

ص: 170

رذيلت نهم: غرور

يكى از رذائل ناپسند اخلاقى، غرور است. واژۀ غروربه معناى فريب خوردن و فريفته شدن مى باشد و در اين رابطه، به كسى كه فريب بخورد و به آنچه مطابق هواى نفس اوست، دل خوش گردد، اصطلاحاً «مغرور» مى گويند. در واقع، غرور يكى از بيمارى هاى روحى و قلبى است كه آدمى در اثر آن، بى جهت گمان مى برد كه سعادتمند است؛ نظير كسى كه جسورانه گناه مى كند و مى گويد: خداوند كريم و غفور و رحيم است و بندگان را عذاب نخواهد كرد، يا كسى كه مال حرام كسب كرده، در راه خير صرف مى كند و خود را اهل نجات مى پندارد.

قرآن كريم مى فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ)(1)

انسان مغرور، گاهى به سبب لطف و رحمت بيكران الهى گول خورده، خيال مى كند هر گناهى بدون توبه آمرزيده مى شود؛ برخى اوقات فريب عبادات و اعمال نيكويش را مى خورد؛ در مواردى نيز فريفتۀ علم، مال، زيبايى يا قدرتش مى شود و به اين نعمت ها مى نازد.

امام صادق عليه السلام مى فرمايند: دو نفر وارد مسجد شدند؛ يكى فاسق و ديگرى عابد. امّا هنگام خروج از مسجد، شخص فاسق، صدّيق و شخص

ص: 171


1- . الفاطر، 5: «اى مردم، همانا وعده خدا حقّ است. زنهار تا اين زندگى دنيا شما را فريب ندهد، و زنهار تا [شيطانِ ] فريبنده شما را در باره خدا نفريبد.»

عابد، فاسق بود؛ زيرا فاسق، با شرمندگى و خجالت زدگى توبه كرد، ولى آن شخص عابد، به اعمال و عبادت هاى خويش مى نازيد و در پى همين غرور شيطانى، فاسق شد.(1)

ريشۀ اصلى ابتلا به صفت رذيلۀ غرور، جهالت و نادانى است كه در اثر آن، انسان فريب وسوسه هاى شيطانى را مى خورد. همچنين دنياگرايى و توجه به ماديات، كمبود ظرفيّت، ناشكيبايى و محروميت از سعۀ صدر و نيز ابتلا به عقدۀ حقارت، از ديگر اسباب و عوامل پديدآورندۀ رذيلۀ غرور به شمار مى روند.

صفت ناشايست غرور، پيامدهاى خطرناكى دارد؛ از جمله اينكه: انسان را به سوى هواهاى نفسانى و متابعت از نفس امّاره سوق مى دهد؛ ويژگى هاى ناچيز آدمى را در نظر وى جلوه داده، او را از توجه به خداوند و ارزش هاى معنوى باز مى دارد؛ حجاب عقل و فهم انسان شده، مانع درك حقيقت توسط وى مى گردد؛ رفته رفته انسان را دچار بدعت گذارى در دين مى كند؛ جرأت و جسارت گناه و نافرمانى به انسان مى دهد و او را با تخيّل و توهّم ايمنى از عذاب و غضب الهى، به سقوط و هلاكت مى كشاند؛ بذر اميد بى جا و آرزوهاى دور و دراز را در دل انسان مى كارد؛ مايۀ شكست و مانع پيشرفت در زندگى است و همواره باعث فساد و نقصان كارها مى شود و بالأخره انسان را از عاقبت انديشى غافل مى سازد.

ص: 172


1- . الكافى، ج 2، ص 314.

راهكار درمان اين بيمارى روحى و اين صفت خطرناك، بهره مندى از تفكّر و تعقّل براى مقابله با فريب شيطان و عوامل شيطانى است. مطالعه و عبرت از تاريخ و سرگذشت افراد مغرور نيز در اين زمينه تأثير به سزا دارد. استمداد از درگاه الهى و طلب توفيق از خداوند متعال نيز مكمّل و عامل ثمردهى راهكارهاى ديگر است.

ص: 173

رذيلت دهم: بدگمانى

رذيلت بدگمانى از پليدى باطن آدمى سرچشمه مى گيرد. كسى كه به آن مبتلاست، گويا عينكى با شيشه هاى كاملاً تيره بر چشمان خود نهاده و عالم هستى را سياه مى بيند.

قرآن شريف، آدميان را به شدّت از بدگمانى نهى فرموده است:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ اَلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ اَلظَّنِّ إِثْمٌ )(1)

انسان بدگمان، رفتار و گفتار ديگران را جز به بدى و گناه، برداشت نمى كند؛ حتى سخنان و اعمال شايسته را كه هيچ گونه وجه منفى بر آن مترتّب نيست، كاملاً تيره و تار مى بيند و صورتى قبيح و زشت براى آن پديدار مى سازد. قرآن كريم چنين موجودى را در معرض هلاكت مى داند:

(وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ اَلسَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً)(2)

اين ديدگاه، از تسلّط تخيّل ها و توهّم هاى بى اساس بر انسان، ناشى مى شود. در واقع، شيطان، قوّۀ خيال آدم بدگمان را به خدمت خود درمى آورد تا او را گمراه سازد. از اين رو، هر چه انسان از اين نيرو پيروى كند و خود را در بند تخيّل هاى بى پايه قرار دهد، تسلّط شيطان بر او بيشتر شده، موضوع هاى گسترده ترى را در نظر وى زشت و ناپسند جلوه مى دهد و در نتيجه، بر بدگمانى او مى افزايد.

ص: 174


1- . الحجرات، 12: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد كه پاره اى از گمان ها گناه است.»
2- . الفتح، 12: «و اين [پندار] در دل هايتان نمودى خوش يافت، و گمان بد كرديد، و شما مردمى در خور هلاكت بوديد.»

بدگمانى، اقسامى دارد؛ زيان بارترين قسم آن، بدگمانى به خداوند متعال است كه عواقب سوئى دارد و اغلب منجر به كفر مى شود. قسم ديگر، بدگمانى نسبت به آفرينش است. سرانجام اين قسم از بدگمانى، در بيشتر موارد، خودكشى و دست كم، بيكارى و پوچى و تنبلى و هوس رانى است و در نهايت انسان را به عضوى زائد، بلكه فلج براى جامعه مبدّل مى سازد. قسم سوّم، بدگمانى نسبت به خود است و كسى كه به خودش گمان بد ببرد، دچار يأس و نااميدى و انواع وسوسۀ فكرى و عملى خواهد شد. قسم ديگر، بدگمانى به ديگران است كه اگر كسى به آن مبتلا گردد، به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام، بدترينِ مردمان است:

«شَرُّ النَّاسِ مَنْ لَا يثِقُ بِأَحَدٍ لِسُوءِ ظَنِّهِ »(1)از اين قسم از رذيلت بدگمانى، مفاسد بزرگى همچون غيبت، تهمت، بى حرمتى، بى ادبى، شايعات ناپسند، تكفير، كشتار، جدايى ميان دوستان و طلاق ميان زوجين، ناشى مى شود كه در برخى موارد، خود، مولّد مفاسد ديگرى هستند.

اگر صفت شوم، ناپسند و خطرناك بدگمانى، به جز مفاسد و تبعات ناگوارى كه ذكر شد، هيچ تالى فاسد ديگرى به همراه نداشت، بس بود براى اينكه همه، درصدد چاره انديشى براى ريشه كن كردن يا دست كم سركوب آن باشند.

ص: 175


1- . غررالحكم و دررالكلم، ص 412.

اين صفت بيمارى گونه، نزد برخى از دانشمندان علم روان شناسى، هيچ دارويى ندارد. طبق نظر آنان، همان طور كه برخى از انواع سرطان، در نهايت، جسم انسان را مى كشد، اين صفت رذيله نيز سرانجام روح آدمى را مى ميراند؛ امّا بايد توجه داشت كه هرچند بدگمانى، بيمارى بزرگ و خطرناكى است و نزد روان شناس ها دارو ندارد، اتفاقاً از نظر علم اخلاق و از ديدگاه دانشمندان اين علم، درمان آسانى دارد.

راهكار اساسى براى ريشه كن كردن اين صفت زشت، بى توجهى به آن و مخالفت عملى با تخيّل ها و توهّم هايى است كه در اثر وسوسۀ شيطان به انسان هجوم مى آورد.

كسى كه دچار بدگمانى است، بايد با مجاهدت فراوان، در هر موضوعى كه با آن روبرو مى شود، به نكات زشت و ناپسندى كه از آن موضوع در ذهنش ترسيم مى گردد، اعتنا نكند، دست از استدلال هاى منفى و منفى بافى هاى خود بردارد و با تلقين نكات مثبت، خود را به خوبى ها و نيكى هاى احتمالى موضوع مزبور اميدوار سازد. در واقع بايد به گمان هاى بد، اهميت و ترتيب اثر ندهد و با بهره گيرى از گمان هاى نيكو، به ضدّ تصوّرها و ترسيم هاى ذهنى خود فكر كند تا به تدريج، هيچ امر زشت و ناپسندى در عالم هستى مشاهده نكند.

علاوه بر مجاهدت نفس، كمك گرفتن از دعا و توسّل و مداومت بر ذكر، نظير ذكر «لا حول و لا قوة الّا بالله العلي العظيم» نيز براى از بين بردن صفت رذيلۀ بدگمانى، مؤثر است.

ص: 176

رذيلت يازدهم: غضب

غضب، حالتى نفسانى است كه با قرار دادن ناخوشايندها در برابر انسان، او را به انتقام وادار مى سازد. در پى طغيان صفت رذيلۀ غضب، جريان خون در رگ هاى انسان شدّت مى يابد، قلب به تلاطم مى افتد، چهره برافروخته شده و بدن شخص غضب ناك به لرزه مى افتد.

كسى كه غضب بر او چيره گشته، تنها با انتقام آرام خواهد شد. حال اگر موفّق به انتقام نشود، غم و غصّه وجود وى را تسخير مى كند، چهره اش تيره و اندوه ناك مى گردد و بدتر آن كه، صفت رذيله، عقل او را از كار مى اندازد و از آن پس قدرت تصميم گيرى عاقلانه ندارد؛ رفتارهاى احمقانه و ديوانه وار از او سر مى زند تا اينكه راهى براى نجات خويش از اندوه انتقام بيابد. از اين رو، وعظ و نصيحت، بلكه تهديد نيز در انسان غضبناك ثمرى نداشته، او را از آنچه در پى آنست باز نخواهد داشت.

اميرمؤمنان عليه السلام غضب را شعبه اى از جنون دانسته اند:

«الحِدَّةُ ضَربٌ مِن الجُنونِ ، لأنَّ صاحبَها يندَمُ فإن لَم يندَم فجُنُونُه مُستَحكَمٌ »(1)طبق اين روايت شريف، سرانجام غضب پشيمانى است و چنانچه غضب ناك پشيمان نشود، به ديوانگى كامل مبتلا شده است.

اگر رذيلت غضب در كسى شعله ور گردد، گاه به ديگران دشنام مى دهد، حتى دشنام به حضرت حق نيز ممكن است از وى سربزند!

ص: 177


1- . نهج البلاغه، كلمه 255.

گاهى به افشاى اسرار و حتى افشاى اسرار خود و نزديكان مى پردازد، گاه نيز كار او به كتك كارى و مجروح نمودن يا حتّى قتل ديگران مى انجامد كه همۀ اين مفاسد، ناشى از خاموشى نور عقل در وجود شخص غضب ناك است.

خلاصه آنكه، طغيان صفت رذيلۀ غضب، براى دنيا و آخرت آدمى، خطرها و خسارت هاى بزرگ و فراوانى دارد. پس، رفع اين صفت شوم و خانمان برانداز، بسيار ضرورت دارد. در اين راستا، بايد بدانيم كه ريشه كن كردن رذائل اخلاقى و به ويژه، رذيلت غضب، اگرچه سخت است، امّا غير ممكن نيست و اگر انسان جدّاً ارادۀ مبارزه داشته باشد و از خداوند متعال نيز استمداد نمايد، حتماً پيروز ميدان خواهد شد.

راهكار اساسى براى رفع صفت رذيلۀ غضب، دفع آن است؛ به اين معنا كه آدمى از طغيان اين حالت ناشايست و پيدايش هيجان آن در نفس، جلوگيرى نمايد. در واقع، مبارزۀ منفى در اين صحنه، با پيشگيرى از وقوع علل و عوامل طوفان غضب و با از بين بردن زمينه هاى آن، تحقّق مى يابد.

همچنين تفكّر و تأمّل هميشگى پيرامون تبعات منفى و مفاسد زيان بار غضب و نيز تلقين و يادآورى اينكه كه غضب، نارضايتى و عذاب الهى را در پى خواهد داشت، در رفع اين رذيلت خطرناك مؤثر است.

نكتۀ پايانى، اينكه غضب، مانند ساير رذائل اخلاقى، از مراتبى چند برخوردار است و تمامى آن مراتب شوم، مذموم است. حتى غضب ناك شدن در راه خدا، براى مقاصدى نظير احقاق حق مظلومان نيز ناپسند است و هيچ حُسنى ندارد.

ص: 178

رذيلت دوازدهم: كينه

كينه، صفت رذيله اى است كه در پى رسوخ دشمنى، در دل انسان پديدار مى شود. اين صفت ناشايست، قلب آدمى را سياه كرده، حالات نفسانى را از اعتدال خارج مى سازد و آثار شومى پديد مى آورد كه مانع رسيدن انسان به كمال است.

أميرالمؤمنين عليه السلام در زنجيرترينِ قلب ها را قلب انسان كينه توز برمى شمرند:

«أشدُّ القلوبِ غِلاًّ قَلبُ الحَقُودِ»(1)از جمله عواملى كه مى توان به عنوان عوامل پديدآورندۀ كينه و رسوخ آن در قلب، از آن ها ياد كرد، عبارتند از: تمسخر، سرزنش، شماتت ديگران و دشنام دادن به آنان، جدل و پاى فشارى بر سخن خود، مشاجره، ظلم (به خصوص ظلم مربوط به آبرو و مال) و محرّماتى نظير شراب خوارى و قماربازى.

كينه، آثارى شوم و مفاسدى خطرناك در پى دارد. برخى از آثار كينه از اين قرار است: بذر لجاجت را در دل مى كارد؛ موجب درگيرى، تنش و مشاجره مى شود؛ اندوه و غم را بر انسان غالب مى كند؛ منجر به كفران نعمت هاى خالق و مخلوقين مى شود؛ سوء ظنّ و بدگمانى به همراه دارد؛؛ انسان را به عيب جوئى و اظهار عيوب ديگران وادار مى سازد؛ گوشه گيرى، تنهايى و انزوا و نيز، بى اعتنائى به نيازهاى ديگران، در شمار پيامدهاى كينه است.

راهكار درمان صفت رذيلۀ كينه، اين است كه انسان از به جا آوردن عوامل پديد آورندۀ آن به شدّت پرهيز كند و در معاشرت با ديگران، به عفو و گذشت و نديده گرفتن بدى ها و فراموشى ناملايمات، اهتمام ورزد.

ص: 179


1- . غرر الحكم و دررالكلم، ص 189.

رذيله سيزدهم: تكبُّر

تكبُّر، يكى از صفات رذيله و حالتى نفسانى است كه موجب مى شود انسان خود را برتر و بزرگ تر از ديگران ببيند و از معايب خويش غفلت ورزد.

هيچ خلق و خوى پسنديده اى نيست، مگر آنكه متكبّران از آن محرومند، و هيچ خلق و خوى ناپسندى نيست، مگر آنكه متكبّران گرفتار آنند. بى جهت نيست كه تمامى درب هاى جهنّم بر روى افراد متكبّر باز است:

(فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِينَ فِيهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَى اَلْمُتَكَبِّرِينَ )(1)

و بنابر فرمايش امام صادق عليه السلام، كسى در قلبش ذرّه اى كبر دارد، داخل بهشت نخواهد شد:

«لَا يدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ»(2)قرآن كريم در آياتى، متكبّران را «مُترِف» يا «مَلَأ» ناميده است. مترف به معناى توسعه در نعمت و فزونى آن، و ملأ به معنى انباشتگى از نعمت است. بر اين اساس، مى توان گفت كه فزونى و فراوانى برخى نعمت ها، مايۀ تكبّر و گردن كشى است. شاهد اين مدّعا آنكه، افراد متكبّر، به طور معمول از نعمت هايى چون علم، مال، جاه، زيبائى، قدرت اجتماعى يا قدرت سياسى برخوردارند و تكبُّر آنان، دليلى جز فراوانى نعمت نمى تواند داشته باشد.

ص: 180


1- . النحل، 29: «پس، از درهاى دوزخ وارد شويد و در آن هميشه بمانيد، و حقّا كه چه بد است جايگاه متكبران.»
2- . الكافى، ج 2، ص 309.

سرپيچى از حق و نپذيرفتن آن، از لوازم ملكۀ تكبُّر به شمار مى آيد. قرآن كريم در آياتى به ترسيم رذيلت تكبّر و آثار آن پرداخته است. از جمله مى فرمايد:

(وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ )(1)

اين آيۀ شريفه، بيان حال افراد متكبّر و لجوج است. آن ها به جاى آنكه بگويند: «بارخدايا! اگر اين سخن حق است، مرا به سوى آن هدايت كن و قلبم را به آن روشنى بخش»، دعا مى كنند كه: «خدايا! اگر اين سخن حق است، مرا بكش تا آن را نبينم!»؛ گويا تكبُّر، آدمى را به قدرى تنزّل مى دهد كه مرگ و ورود به جهنّم را به پذيرش حق ترجيح مى دهد.

تكبُّر، نوعى تفَرعُن است كه از جنون و نادانى محض سرچشمه مى گيرد. آدمى كه از نطفه پديد آمده، مبدّل به جنين شده، سپس به دنيا آمده و از ابتدا تا آخر، سراسر احتياج و ناتوانى است، اگر ادعاى خدايى كند و بگويد: (أَنَا رَبُّكُمُ اَلْأَعْلىٰ )(2) آيا جز ديوانه، نامى مى توان بر او نهاد؟

اين رذيله، مانند ساير رذائل، مراتبى دارد؛ مرتبۀ ضعيف آن، برترى جوئى و فخرفروشى بر ساير افراد، به ويژه بر كسانى است كه از نظر مالى، علمى يا مقام و موقعيت اجتماعى، در مرتبۀ نازل ترى قرار دارند.

ص: 181


1- . الأنفال، 32: «و [ياد كن] هنگامى را كه گفتند: خدايا، اگر اين [كتاب] همان حقِّ از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگ هايى بباران يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.»
2- . النازعات، 24: «پروردگار بزرگ تر شما مَنَم!»

مرتبۀ متوسّط آن، برترى جوئى نسبت به انبياء عليهم السلام، اولياء خدا و عالمان است. مخالفت با پيامبران عليهم السلام و انكار رسالت آنان، آزار و اذيت اوصياء عليهم السلام، دشمنى با فرستادگان خدا و در نهايت، اقدام به قتل ايشان، در شمار نتايج همين مرحله است. مرتبۀ شديد تكبّر، انكار خداوندى خداوند متعال، دشمنى با او و سركشى در برابر اوست.

راهكار از بين بردن اين صفت خطرناك، اين است كه انسان به خطورات ذهنى و وسوسه هاى شيطانى كه او را بزرگ تر و برتر از ديگران جلوه مى دهد، اعتنا نكند و آن تصوّرها و توهّم ها را باطل بداند. همچنين به طور مكرّر به خود يادآورى نمايد كه هرنعمتى دارد، از جانب پروردگار متعال به وى رسيده و ممكن است مال يا جمال او، به شبى يا به واسطۀ تبى، نابود گردد. تلقين اين حقيقت كه انسان از يك نطفۀ گنديده پديد آمده و سرانجام او را در خاك مى نهند و جسمش متلاشى مى گردد و دستش از همۀ دارايى ها كه به آن مى نازيده، كوتاه خواهد شد، براى درمان اين رذيلت شوم، تأثير به سزا دارد. مداومت بر نماز و اهتمام به سجده هاى طولانى هم در رفع يا دست كم كنترل تكبّر، مؤثر است.

ص: 182

رذيلت چهاردهم: عُجْب

يكى ديگر از صفات رذيله، كه از خطرناك ترينِ آن صفات به شمار مى رود، عُجب است. اين رذيلۀ شوم، باعث مى شود كه آدمى شيفتۀ خويشتن يا در بيشتر موارد، شيفتۀ اعمال خود شده، نتواند معايب خود و معايب كردارش را ببيند.

عجب و تكبّر، دو بيمارى روحى شبيه به همديگرند، با اين تفاوت كه تكبّر، خودبزرگ بينى و عجب، خود شيفتگى است. قرآن كريم، اين دو ملكۀ ناشايست را يكسان ياد كرده است:

(إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ مَنْ كٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً)(1)

افراد خودشيفته، اعمال خود را در نهايت نيكى مى پندارند و همواره از ديگران توقّع احترام و بزرگداشت دارند. همچنين اگر عبادتى به جا آورند، شيفتۀ آن مى شوند و خودشان را محبوب ترين و متقى ترينِ بندگان خدا محسوب كرده، رفتار ديگران و حتى عبادت سايرين را پوچ و بى ارزش تلقى مى كنند.

عُجب، مفاسد و پيامدهاى ناگوارى دارد؛ برخى از صفات رذيله، نظير حسد، بخل، غرور و حبّ مقام، در اثر عجب در وجود انسان ريشه مى دواند. چنان كه بسيارى از گناهان مانند تهمت، غيبت و تمسخر، از صفت رذيلۀ عجب سرچشمه مى گيرد.

ص: 183


1- . النساء، 36: «كه خدا كسى را كه متكبّر و فخرفروش است دوست نمى دارد.»

اين ملكۀ ناپسند، تبعات زيان بارتر و ناگوارترى نيز دارد كه در كلام مطهّر ثامن الائمه، حضرت عليّبن موسى الرضا عليه السلام، با عنوان درجات عجب از آن ياد شده است. آن حضرت مى فرمايند:

«العُجبُ درجاتٌ ، منها أن يزَينَ للعَبد سُوء عَملِه فيراهُ حَسَنا، فيعجِبه و يحسَبُ أنَّه يحسنُ صنعا، و منها أن يؤمنَ العبدُ برَبِّه فيمُنُّ علي اللّهِ - عزَّ وجلَّ ! - و للّهِ عليهِ فيهِ المَنُّ »(1)اين روايت شريف، به سه آيه از آيات قرآن كريم اشاره دارد. بر اين اساس، در اثر عجب، اولاً اعمال ناشايست بنده، در نظرش تزيين يافته، شيفتۀ آن مى شود: (أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً)(2)؛ ثانياً مرتكب رفتار ناپسند مى شود و گمان مى برد كه در حال نيكوكارى است: (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً، اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً)(3)؛ ثالثاً براى ايمانش و براى هدايتى كه شامل حال او شده، بر خداوند منّت مى نهد: (يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاٰ تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلاٰمَكُمْ بَلِ اَللّٰهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدٰاكُمْ لِلْإِيمٰانِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ )(4)

ص: 184


1- . الكافى، ج 2 ص 313.
2- . فاطر، 8: «آيا آن كس كه زشتى كردارش براى او آراسته شده و آن را زيبا مى بيند [مانند مؤمن نيكوكار است]؟»
3- . الكهف، 103 و 104: «بگو: آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم ؟ [آنان] كسانى اند كه كوشش شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى پندارند كه كار خوب انجام مى دهند.»
4- . الحجرات، 17: «از اينكه اسلام آورده اند بر تو منّت مى نهند؛ بگو: «بر من از اسلام آوردنتان منّت مگذاريد، بلكه [اين] خداست كه با هدايت كردن شما به ايمان، بر شما منّت مى گذارد، اگر راستگو باشيد.»

خلاصه آنكه عُجب و خودشيفتگى، جز حماقت و نادانى نيست و از تخيّل ها و توهّم هاى بى پايه نشأت مى گيرد.

راهكارهاى رفع يا سركوب اين رذيلۀ خطرناك، همان راهكارهاى مبارزه با رذيلۀ تكبّر است كه در صورت توجه و عمل به آن راهكارها و نيز با استمداد از لطف و مرحمت خداى متعال، پيروزى در صحنۀ مبارزه، حتمى خواهد بود.

ص: 185

رذيلت پانزدهم: خود كم بينى

از جمله صفات رذيله، خود كم بينى است. در اثر اين ملكۀ ناپسند، آدمى از استعدادهاى خود غافل شده، خويشتن را در ترقى و پيشرفت، ناتوان مى پندارد.

بايد توجه داشت كه خود كم بينى، صفت تواضع نيست كه مطلوب باشد، بلكه مرحلۀ تفريطى تكبُّر و عُجب است و يك رذيلت به حساب مى آيد؛ چراكه افراد متكبّر و خودشيفته، عظمت و شوكتى غير واقعى براى خود و اعمال خود قائلند و از سوى ديگر، اشخاص خود كم بين، خويش را در جايگاهى بسيار نازل تر از جايگاه حقيقى فرض مى كنند.

اين رذيلۀ اخلاقى نيز مراتبى دارد؛ اوّلين مرتبۀ آن، غفلت از توانايى هاى شخصى است. پذيرش ذلّت و فرمان بردارى بى چون و چرا از افراد گوناگون نيز در شمار مراتب اين رذيلت است. آخرين و شديدترينِ مراتب كه براى اين صفت ناپسند ذكر شده، در آيۀ ذيل ترسيم گرديده است:

(وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ )(1)

ص: 186


1- . الأعراف، 179: «و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريده ايم. [چرا كه] دل هايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمى كنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمى بينند، و گوش هايى دارند كه با آنها نمى شنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراه ترند. [آرى،] آنها همان غافل ماندگانند.»

بر اين اساس، انسان خود كم بين، فهم و بصيرت خويش را از دست مى دهد و به حيوان و حتى كمتر از آن مبدّل مى شود. او هرگز در صدد خروج از عالَم حيوانى و در پى رسيدن به مراتب كمال انسانى نيست؛ از اين رو استعدادهاى خود را به فعليت نمى رساند و عاقبتى جز جهنّم نخواهد داشت.

مستكبرانِ تاريخ با سوء استفاده از رسوخ همين ملكۀ ناشايست در برخى ملّت ها، بر آنان مسلّط گشته اند. از بين بردن نسل ها توسط مستكبران: (يُهْلِكَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ )(1) و نيز ذبح پسران و باقى گذاردن دختران و زنان: (يُذَبِّحُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ )(2)، به خشكانيدن ريشۀ غيرت در مردان و حيا در زنان اشاره دارد. مستكبران با اين دسيسه، افراد و ملّت ها را به رذيلۀ خود كم بينى دچار ساخته، توان رشد و كمال را در آنان سوزانده و در نتيجه آن ها را به استضعاف كشيده و محتاج خود كرده و مى كنند.

از جمله پيامدها و تبعات خود كم بينى، اين است كه انسان نسبت به قدر و منزلت خود و جايگاه ملكوتى و معنوى خويشتن غفلت مى ورزد، فراموش مى كند كه مسجود فرشتگان است(3)، نمى بيند كه خداوند متعال، عالم وجود را تسخير و رام او كرده است(4)؛ از ياد مى برد كه حق تعالى او را خليفه و جانشين خود در زمين قرار داده است(5)؛ در نتيجه، خود را به دنياى پست

ص: 187


1- . البقره، 205: «كشت و نسل را نابود سازد.»
2- . القصص، 4: «پسرانشان را سر مى بريد، و زنانشان را [براى بهره كشى] زنده بر جاى مى گذاشت.»
3- . حجر، 30.
4- . لقمان، 20.
5- . البقره، 30.

مى فروشد، بندگى شيطان، هواى نفس و ديگر بت ها را مى پذيرد و ناگزير مقامات بلند معنوى و عرفانى و در پى آن بهشت و لقاى حق را ترك گفته، به سوى جهنّم مى شتابد.

راهكار رفع اين صفت رذيله، توجه به استعدادها و توانايى هاى شخصى و به كارگرفتن صحيح آن هاست. انسان بايد جايگاه حقيقى معنوى و مادى خود را بشناسد و در راستاى كمال و تقرّب اخروى و نيز موفقيت در امور دنيوى گام بردارد. البته بايد دقت شود كه خروج از حالت تفريطى خود كم بينى، به ورود به ورطۀ افراطى تكبّر و عُجب منجر نگردد.

ص: 188

رذيلت شانزدهم: سنگ دلى

كسى كه از قلبى سخت و غير رئوف برخوردار است و رحمت در دلش راه نمى يابد را «سنگ دل» مى نامند. از نشانه هاى رسوخ اين صفت رذيله در دل، آن است كه مانع پذيرفتن حق و حقيقت مى شود. تنگ نظرى، سرسختى و تندخوئى، از ديگر نشانه هاى اين ملكۀ ناپسند است.

قرآن كريم مى فرمايد: واى بر سنگ دلانى كه ياد خدا در دلشان راه ندارد:

(فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ )(1)

واژۀ «ويل» در اين آيه، نشان گر عذاب ناشى از سختى دل است.

مهم ترين عوامل پديدآورندۀ رذيلت سنگ دلى، عبارتند از گناه، به خصوص تكرار گناه؛ غفلت از ياد خدا، به ويژه ترك و سبك شمردن نماز و فرو رفتن در دنيا و ماديات، تبعيّت از هواى نفس و اهميّت به آرزوهاى بلند دنيوى.

مفاسد و خسارات سنگ دلى، فراوان است و مهم ترينِ آن مفاسد، در چند مرتبه، طبقه بندى مى گردد:

مرتبۀ نخست، از ترك واجبات و انجام محرّمات، شروع و اندك اندك به غفلت از آخرت، كفر و انكار مقدّسات ختم مى شود تا جايى كه انذار از قيامت و عذاب الهى نيز هيچ اثرى بر دل سنگين انسان نخواهد گذاشت.

مرتبۀ دوّم آن است كه اگر دلِ كسى سخت و سنگين شد، موعظه در او كارگر نمى افتد، از درد ديگران دردمند نمى شود، نسبت به گرفتارى ها و معضلات ديگران بى تفاوت است و از پرداخت حقوق مالى واجب خود امتناع مى ورزد.

ص: 189


1- . الزمر، 22: «پس واى بر آنان كه از سخت دلى ياد خدا نمى كنند.»

در اين مرتبه نيز چنانچه آدم سنگ دل، فكر و اقدام براى درمان خود نكند، طبق برخى از آيات و روايات، بالأخره از دايرۀ اسلام خارج خواهد شد.

در مرتبۀ سوّم، انسان سنگ دل، از آزار و اذيت، اهانت و حتى زدن و كشتن و سوزاندن ساير موجودات لذّت مى برد. آزار و قتل پيامبران الهى عليهم السلام، در اين مرتبه از سنگ دلى جاى دارد.

رفع اين صفت رذيله و تبديلِ دلِ سخت به دل رئوف، اگرچه مشكل، امّا شدنى است. يكى از راهكارهاى آن، توبه و بازگشت به سوى خداوند تعالى است. توبه، ظلمتِ سخت دلى را به نور مغفرت و رأفت مبدّل مى نمايد.

راهكار ديگر، مداومت بر ذكر خداوند است. تمامى مراتب ذكر (لفظى، قلبى و عملى) موجب مى شود كه آدمى از تاريكى سنگ دلى خارج و به نور رحمت الهى منوّر گردد. به خصوص ذكر عملى، به معناى اجتناب از گناه، در اين زمينه تأثير بيشترى دارد.

راهكار سوّم، اهتمام به انجام عبادات است. اقسام عبادت، اعم از عبادات قلبى، عبادات جسمى، عبادات مالى و انفاق و نظاير آن، قلب انسان را جلاء بخشيده، سختى آن را رفع مى نمايد.

ص: 190

رذيلت هفدهم: اضطراب

اين صفت ناپسند، بلايى بزرگ است كه در دل آدميان زبانه مى كشد. دل هاى مضطرب مانند كشتى هاى متلاطم و در شرف غرق شدن هستند كه دچار غم و اندوه و ظلمت، توأم با وحشت بسيارند. اين قبيل دل ها، ثمرى جز ضعف نفس، سستى اراده، محروميّت از قدرت تصميم گيرى و هدر دادن استعدادها و ابتكارات ندارند، تا جايى كه صاحبان خود را به عضو زايد جامعه مبدّل مى سازند. شخص مضطرب، تسلّط كافى بر نفس و اعصاب خويش ندارد و چون همواره با غم و كسالت و سستى دست به گريبان است، از فعاليت باز مى ماند.

از برخى آيات قرآن شريف، به خوبى مى توان نتيجه گرفت كه اضطراب و نگرانى دل، از كفر و گناه انسان سرچشمه مى گيرد. مثلاً مى فرمايد:

(فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ، اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ )(1)

طبق اين آيۀ شريفه، ايمان و تقوا، امنيّت دل را به ارمغان مى آورد؛ مفهوم آن اين است كه اگر كسى از ايمان و تقوا برخوردار نباشد، امنيّت دل ندارد، يعنى مضطرب است. پس، اضطراب دل، ناشى از كفر، ناسپاسى، گناه و نافرمانى خداوند تعالى است. چنان كه قرآن كريم در آيۀ ديگرى مى فرمايد:

ص: 191


1- . الانعام، 81 و 82: «پس اگر مى دانيد، كدام يك از [ما] دو دسته به ايمنى سزاوارتر است ؟ كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان راست ايمنى و ايشان راه يافتگانند.»

(وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ اَلطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ اَلرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ )(1)

اين آيه با تشبيه معقول به محسوس، بيان مى دارد: همان طور كه انسانِ در حال سقوط و در معرض حملۀ مرغان يا بادهاى شديد، دچار اضطراب و وحشت مى شود و مورد هجوم غم و اندوه قرار مى گيرد، به همين صورت نيز فرد مشرك و كافر يا گناهكار، با اضطراب دست به گريبان است.

نتيجه اينكه راهكار رهايى از اضطراب خاطر و دستيابى به امنيّت دل، از نظر قرآن كريم، تحصيل ايمان و تقوا و دورى از كفر و شرك و گناه است.

ص: 192


1- . الحج، 31: «و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گويى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى] او را ربوده اند يا باد او را به جايى دور افكنده است.»

رذيلت هجدهم: خودخواهى

خودخواهى يكى از ضفات رذيله است كه از آن با عناوينى مثل خودپرستى، خودپسندى، خودبينى، خودمحورى و خودگرايى نيز نام مى برند. اين صفت رذيله از حبّ نفس يا دوست داشتنِ افراطى خويشتن سرچشمه مى گيرد.

انسان خودخواه، خودش را به ديگران ترجيح داده، همۀ ثروت ها، نعمت ها و امكانات را براى خويشتن مى خواهد و اگر مالك همۀ دنيا و دارايى هاى آن شود، حاضر نيست دست از اندكى از آن بردارد.

قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد:

(قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ اَلْإِنْفٰاقِ وَ كٰانَ اَلْإِنْسٰانُ قَتُوراً)(1)

كسانى كه در دام اين صفت رذيله گرفتارند، تنها و تنها به فكر خويش و منافع خويشند و به هيچ كس و هيچ چيز ديگرى اعتنا ندارند؛ حتى اگر همسايه يا خويشاوند آنان گرسنه و ناتوان باشند، فقط در فكر تأمين و ذخيرۀ بيش از حدّ نياز خود و خانواده هستند. اين در حالى است كه در روايات متعدّدى، بر ضرورت تعاون و ديگرخواهى تأكيد و خودگرايى و خودخواهى به شدّت مذّمت شده است.(2)

ص: 193


1- . الاسراء، 100: «بگو: اگر شما مالك گنجينه هاى رحمت پروردگارم بوديد، باز هم از بيم خرج كردن قطعاً امساك مى ورزيديد، و انسان همواره تنگ نظر است.»
2- . ر. ك الكافى، ج 2، ص 192.

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از افراد خودخواه سلب اسلام كرده، مى فرمايند: كسى كه در هر صبح گاه به امور مسلمين همّت نگمارد و نيز كسى كه فرياد كمك طلبيدن ديگرى را بشنود و به او يارى نرساند، مسلمان نيست.(1)

افزون بر اين، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم و ائمۀ طاهرين عليهم السلام در چندين روايت كه از نظر لفظ گوناگون و از حيث محتوا، حاوى يك پيام و سفارش است، از خودخواهى نهى كرده، فرموده اند: «آنچه براى خود مى پسندى، براى ديگران هم بپسند و آنچه براى خود نمى پسندى، براى ديگران نيز نپسند».

اين قاعده، كه به قاعدۀ طلايى اخلاق مشهور است، در برخى روايات نشانۀ مؤمن و در برخى روايات، در شمار حقوق مؤمنين بر همديگر بيان گرديده است. از جمله نبىّ گرامى صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايند: حقّ برادر مسلمان آن است كه:

«يحِبُّ لَهُ مَا يحِبُ لِنَفْسِهِ ، وَ يكْرَهُ لَهُ مَا يكْرَهُ لِنَفْسِهِ »(2)صفت رذيلۀ خودخواهى، از جهل انسان نسبت به ناتوانى و فناى خودش و نيز فراموشى عظمت و بزرگى پروردگار تعالى و بقاى ابدى او نشأت مى گيرد.

اين ملكۀ شوم مراتبى دارد؛ مرتبۀ اوّل آن، كه بسيارى از آدميان را به خود مبتلا ساخته، اين است كه انسان شبانه روز به فكر خود و خانواده و تأمين معاش و احتياج هاى آن ها بوده، نسبت به ساير افراد و نيازهاى آنان بى تفاوت باشد.

ص: 194


1- . الكافى، ج 2، ص 163.
2- . الأمالى (للطوسى)، ص 478

در مرتبۀ دوّم، علاوه بر بى تفاوتى نسبت به ديگران، كم كم به آنجا مى رسد كه تمايل دارد همه چيز مال او باشد و گويا هرچه مى بيند، به سوى خود مى كشد. مرتبۀ سوّم آن است كه مى خواهد همه چيز فقط متعلق به او باشد و دوست دارد ديگران محروم گردند.

خودخواهى، آثار و عواقب شوم و خطرناكى در پى دارد؛ مهم ترين اثر زيان بار آن اين است كه انسان براى ارضاى اين صفت رذيله، به ساير رذائل نظير بخل، حسد، كبر و طمع، دچار گشته، به دنبال آن در دام حق النّاس و حق الله مى افتد و پايمال كردن حقوق ديگران، در جهت حفظ و تأمين منافع، براى او عادت مى شود. بى جهت نيست كه خودخواهى را منشأ همۀ مفاسد و سرچشمۀ انحطاط بشر خوانده اند.

راه رهايى از اين خوى ناشايست، درمان ريشه هاى پديدآورندۀ آن است. يعنى انسان بايد شناخت مناسبى از خودش و ضعف و ناتوانى در برابر عظمت و جلال پروردگار متعال پيدا كند. در اين راستا ياد معاد و ياد مرگ و تلقين اينكه بالأخره روزى از اين دنيا خواهد رفت و همۀ دارايى ها را بايد نهاده و با يك كفن از دنيا برود و در قيامت بايد پاسخ گوى حقوق پايمال شدۀ ديگران باشد، براى درمان خودخواهى و خودپسندى، تأثير به سزا دارد.

ص: 195

رذيلت نوزدهم: دنيا دوستى

يكى از صفات رذيله، دنيادوستى است، به اين معنا كه نفس آدمى به صورت ملكه، به دنيا و خواستنى هاى آن پرداخته، از غير آن فارغ شود. قرآن كريم از اين رذيله به «تَلَهِّى» ياد كرده است:

(لاٰ تُلْهِكُمْ أَمْوٰالُكُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ )(1)

اين رذيلۀ اخلاقى در آيات فراوانى از قرآن كريم؛ شايد در بيش از يك دهم آيات؛ به شدّت مذمّت شده است. در روايات بسيارى نيز شاهد نكوهش اين ملكۀ ناپسند هستيم. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم دنيادوستى و دنياگرايى را اساس و منشأ تمام اشتباهات و گناهان دانسته، مى فرمايند:

«حُبُ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ »(2)واضح است كه اگر دوست داشتن و تعلّق به دنيا براى كسى ملكه شود، براى رسيدن به محبوب خود، ممكن است هر گناه و اشتباهى مرتكب شود. از اين جهت، اين رذيلت، منشأ تمام بدى ها است.

صفت رذيلۀ دنياطلبى، تبعات زيان بار بى شمارى دارد. در ادامۀ اين مبحث، فهرست برخى از آن تبعات، به عنوان ويژگى هاى افراد دنياگرا ارائه مى گردد.

اين ويژگى ها عبارتند از: سستى اراده، فراموشى فطرت، منفى بافى، غفلت از ياد خدا، ظالم و نادان بودن، بى وفائى، دشمنى با صالحان، ابتلا به

ص: 196


1- . المنافقون، 9: «[زنهار] اموال شما و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نگرداند.»
2- . بحارالأنوار، ج 51، ص 225.

جهل مركَّب، عجول بودن، دچار شدن به بُخل، امتناع از پذيرش حق، ابتلاء به خشم خداوند، طغيان در برابر خداوند، ابتلا به سختى و مشقّت دائمى، دچار شدن به حسرت و اندوه بى پايان و آرزوهاى دست نيافتنى، بازماندن از نيكى ها، زيان كارى دائمى، ترك آخرت، سيرى ناپذيرى و مخالفت صريح با پيامبران.

آنچه بيان شد، بخشى از پيامدها و مفاسد ناشى از رسوخ و ريشه دواندن دنيادوستى در دل انسان است. توجه به اين پيامدهاى خطرناك، ضرورت مبارزۀ جدى براى ريشه كن كردن اين ملكۀ شوم از دل را بيش از پيش آشكار مى سازد.

رفع اين صفت رذيله، مانند ساير رذائل، مشكل، امّا شدنى است. در اين راستا كافى است انسان دنياگرا، بر خلاف خواست شيطان يا بر خلاف آنچه اين صفت ناشايست از او مى خواهد عمل نمايد. در واقع، بهترين راه مبارزه با دنيادوستى، مخالفت با تعلّقات و گرايش هاى دنيوى و چشم پوشى از لذايذ پوچى است كه در اثر گرايش به ماديات نصيب انسان مى گردد.

همچنين مطالعه و تدبّر در آيات و رواياتى كه جايگاه معنوى انسان را در بهشت و نزد خداوند متعال تبيين فرموده، موجب مى شود آدمى منزلت خويش را دريابد و خود را به دنياى پست و فانى نفروشد.

تفكّر در سرگذشت افراد دنياگرا در تاريخ و مطالعۀ عاقبت شوم آنان نيز باعث عبرت است و در جهت رفع يا سركوب اين صفت رذيله، تأثير به سزا دارد.

ص: 197

رذيلت بيستم: حرص

حرص، يكى ديگر از رذائل اخلاقى است. اين صفت ناپسند، موجب زياده روى در خواسته هاى انسان مى گردد. توضيح آنكه، هر انسانى غرايز و تمايلاتى دارد؛ حال اگر كسى در تأمين نيازهاى مربوط به غرايز، به حدّ لازم و به حق خود اكتفا نكرده، بيش از آن را مطالبه نمايد، حريص است.

بيمارى روحى حرص از جهاتى شبيه بيمارى جسمى استسقاء است. افراد مبتلا به استسقاء، چنانچه تا سر حدّ مرگ نيز آب بنوشند، باز تشنه اند؛ حريص نيز اگر تمام عمر خويش را صرف تأمين احتياجات تنها يكى از غرائزش كند، باز موفّق به برآوردن آن خواسته ها نخواهد شد؛ و نظير جهنّم، همچنان در پى يافتن طعمه اى جديد است!

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم مى فرمايند: هرچه انسان پير شود، حرص او افزون مى گردد:

«يهْرَمُ ابْنُ آدَمَ وَ تَشِبُّ مِنْهُ اثْنَتَانِ الْحِرْصُ وَ الْأَمَلُ »(1)حريص، مانند مورچه كه فقط دانه جمع مى كند، تنها به جمع آورى ثروت يا كسب قدرت و مقام مى انديشد، هرچند سرانجام از حفظ آن ناتوان باشد و عجيب آنكه گاه محبّتى از دنيا نيز در دل ندارد، امّا نسبت به آن حرص مى ورزد.

ملكۀ حرص، مفاسد ناگوارى در پى دارد كه هريك به تنهايى براى تباهى انسان كافى است. برخى از آن مفاسد عبارتند از: محروميّت در دنيا و

ص: 198


1- . تحف العقول، ص 35.

آخرت؛ اندوه و غم دائمى؛ اشتغال غير قابل انفكاك به دنيا؛ فقر هميشگى و تنگى معيشت؛ ترس و اضطراب پيوسته و محروميّت از اطمينان و آرامش قلب؛ آرزو پردازى و دچار شدن به تخيّل ها و توهّم هاى بى اساس؛ بى باكى در انجام گناه، به خصوص بى باكى در تضييع حقّالنّاس؛ گرفتارى در دام افكار پريشان و آلوده؛ خروج از اعتدال و سقوط به ورطۀ افراط و تفريط؛ قرار گرفتن در شمار مترفين؛ تبعيّت محض از هواى نفس؛ دچار شدن به ذلّت و خوارى؛ ايستادگى در برابر فرامين الهى و ابتلا به اقسام انحراف مالى.

از آنچه گذشت، اين نتيجه حاصل مى شود كه ريشه كن كردن ملكۀ حرص، هرچند بسيار مشكل است، امّا با عواقب خطرناكى كه در پى دارد، از واجب ترينِ واجبات انسان است و بايد به آن اهميّت داده شود.

راهكارهاى رفع اين ملكۀ خطرناك، علاوه بر راهكارهايى كه براى مبارزه با صفت رذيلۀ دنيادوستى بيان شد، تمرينِ توكّل و قناعت است؛ به اين معنا كه اگر انسان امور خود را به پرودگار متعال واگذار نمايد و او را در كارهاى خود وكيل قرار داده، جدّاً باور داشته باشد كه مقدّرات الهى به مصلحت اوست، به تدريج مى تواند بر رذيلۀ حرص غلبه كند. همچنين اگر آدمى تمرين كند كه به حقّ خود قانع باشد و به دنبال بيش از آن نگردد، به مرور زمان مى تواند ملكۀ حرص را ريشه كن يا دست كم سركوب نمايد.

ص: 199

رذيلت بيست و يكم: طمع

اشتياق و تمايل نفس به دارائى ديگران را طمع معنا كرده اند. هرچند عناصرى نظير ثروت، آبرو و مراتب نيكوى اجتماعى، از مصاديق دارائى انسان است، امّا در بيشتر موارد، شوق به ثروت ديگران طمع خوانده مى شود.

قرآن كريم، در برخى آيات، از چشم دوختن بندگان به زندگى و دارايى ديگران نهى فرموده است. از جمله مى فرمايد:

(وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلىٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقىٰ )(1)

منظور از چشم دوختن به دارايى ديگران در اين آيه، همان طمع است. از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم پس از نزول اين آيۀ شريفه فرمودند: هركس نظر خود را به دارايى مردم بدوزد، غم و اندوه او طولانى شده، ناراحتى اش تسلّى نخواهد يافت:

«مَنْ أَتْبَعَ بَصَرَهُ مَا فِي أَيدِي النَّاسِ طَالَ هَمُّهُ وَ لَمْ يشْفَ غَيظُهُ »(2)افراد مبتلا به صفت رذيلۀ طمع، مشتاقند تا دارايى ديگران را به ثروت خود بيفزايند، هرچند ثروت ديگران اندك بوده، با اين طمع ورزى جزو فقرا قرار گيرند. آن ها در اين خصوص تفاوتى بين حلال و حرام، دور و نزديك، خويش و بيگانه و عوام و خواص و اموال عمومى و بيت المال قائل نيستند.

ص: 200


1- . طه، 131: «و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم [و فقط] زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم، ديدگان خود مدوز، و [بدان كه] روزى پروردگار تو بهتر و پايدارتر است.»
2- . تفسير القمى، ج 2، ص 6.

بعضى اشخاص طمع كار به پدر و مادر خويش نيز ترحّم نمى كنند و در اموال آن ها طمع مى ورزند. حتى برخى افراد به خمس و زكات نيز چشم طمع دارند و به جاى پرداخت وجوه شرعى، در آن تصرّف مى كنند.

طمع ورزى، مفاسد و تبعات شومى در پى دارد. از آنجا كه اين رذيلۀ خطرناك، انسان را در كمين اموال ديگران نگاه مى دارد، وى را به رذائل ديگرى نظير دنيادوستى و غفلت از ياد خداوند دچار خواهد ساخت و باعث مى شود كه آدمى از زمرۀ مؤمنين خارج شده، به تدريج، انسانيّت او نيز سلب گردد.

در سيرۀ اهل بيت عليهم السلام فراوان يافت مى شود كه آن بزرگواران همواره پيروان خود را از طمع و طمع ورزى دور نگاه داشته اند و هرگاه مشاهده مى شد طمع در وجود كسى ريشه دوانيده، فوراً به مبارزۀ اساسى با آن برخاسته اند. برخورد اميرالمؤمنين عليه السلام با برادر خود عقيل كه سهم بيشترى از بيت المال طلب مى كرد، در همين راستا تفسير مى شود. آن حضرت آهن گداخته را نزديك وى بردند تا سوزندگى آتش جهنّم كه در اثر طمع ورزى و دنياگرايى نصيب انسان مى گردد را درك كند و با اين روش، درخت طمع را در دلش ريشه كن ساختند.(1)

پس، مقابله با طمع، به شدّت نيازمند برخورد و مجاهدت عملى است؛ افرادى كه احساس مى كنند طمع در وجودشان رخنه كرده، براى مبارزه با

ص: 201


1- . نهج البلاغه، خطبه 224

آن بايد از تمركز فكرى بر ميزان دارايى ديگران خوددارى كنند، از تجسّس و تفحّص در خصوص مقدار ثروت ساير اشخاص بپرهيزند و به طور كلى، با استفاده از تلقين بى نيازى به غير خدا، اميد خود را از دست يافتن به دارايى مردم قطع نموده، به فضل و رحمت خداوند متعال اميدوار باشند.

ص: 202

رذيلت بيست و دوّم: بُخل

بخل، يكى از صفات رذيله است كه آدمى را از استفادۀ شايسته از آنچه كه خداوند به او عطا نموده، بازمى دارد. استفادۀ شايسته، آن است كه خداوند از آن راضى بوده، شامل اسراف و تبذير نگردد.

اين ملكه، هرچند در مورد مال و ثروت مشهور شده، امّا تنها مخصوص به اموال نيست و تمامى عطاياى پروردگار همچون دانش، قدرت و آبرو را در بر مى گيرد.

رذيلت بخل، در آيات و روايات چندى، به شدّت نكوهش شده و از آن نهى گرديده است. از جمله قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ لاٰ يَحْسَبَنَّ اَلَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مٰا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ )(1)

بخل، آثار و تبعات سوئى در دنيا و آخرت دارد؛ برخى از عواقب ناگوار بخل كه در قرآن و روايات نيز بدان اشاره شده، عبارتند از:

بخل ممكن است انسان را به كفر يا نفاق يا هر دو مبتلا سازد؛ باعث بروز دشمنى و كينه، حتى با خداوند سبحان خواهد شد؛ بخيلان هرگز به رستگارى نخواهند رسيد و در دنيا نيز زندگى سختى دارند؛ از هراس ابتلا به فقر، دست به ارتكاب گناه مى زنند؛ از پرداخت حقوق شرعى واجب،

ص: 203


1- . آل عمران، 180: «و كسانى كه به آنچه خدا از فضل خود به آنان عطا كرده، بخل مى ورزند، هرگز تصور نكنند كه آن [بخل] براى آنان خوب است، بلكه برايشان بد است. به زودى آنچه كه به آن بخل ورزيده اند، روز قيامت طوق گردنشان مى شود.»

مانند خمس، زكات و كفّارات خوددارى كرده، مال حرام به خورد خانواده مى دهند؛ به تدريج از مخارج واجب زندگى و هزينۀ ضرورى تأمين معاش زن و فرزند نيز سرباز مى زنند و شخصيت خود را نزد آنان تباه مى سازند و بالأخره افراد بخيل در قيامت رسوا و بى آبرو مى گردند.

راهكار رهايى از صفت رذيلۀ بخل نيز مانند ساير رذائل، مبارزۀ منفى است؛ انسان بخيل بايد بر خلاف خواست ملكۀ بخل، بخشندگى را بر خود تحميل نمايد و بسيار در اين باره تمرين كند تا كم كم، صفت رذيله اش ريشه كن يا دست كم سركوب گردد.

مطالعۀ آيات و رواياتى كه با موضوع بخل و مذمّت شديد آن وارد شده نيز در اين زمينه مؤثر است. همچنين تلقين مفاسد ناشى از ملكۀ بخل و نيز يادآورى عاقبت سوء افراد بخيل در تاريخ، براى درمان اين بيمارى روحى، مفيد خواهد بود.

ص: 204

رذيلت بيست و سوّم: لجاجت

لجاجت، به معناى پافشارى و اصرار در موضوعى همراه با عناد، از جمله صفات رذيله است. به بيان روشن تر، اصرار بى جا دربارۀ چيزى و منصرف نشدن از آن، به هر قيمتى را لجاجت مى نامند.

قرآن كريم، افراد لجوج را چنين توصيف مى كند كه حاضرند سنگى از آسمان بر سر آنان فرود آيد و به واسطۀ آن بميرند يا عذاب شوند، امّا زير بار حق و حقيقت نروند. آنان به خدا مى گويند:

(اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ )(1)

آنچه بر خطر و رذالت اين صفت شوم مى افزايد، همراهى آن با عناد، ستيز و سرسختى است. گاهى انسان در اثر طغيان يكى از غرايز يا در پى تسلّط هوا و هوس، مرتكب گناه مى شود. قرآن شريف اين حالت را «جهالت» ناميده و معلوم است كه توبه از اين نوع گناه پذيرفته است؛ امّا اگر ارتكاب گناه در اثر عناد و از روى طغيان گرى و انكار حق باشد، «لجاجت» نام دارد كه توفيق توبه را از انسان سلب كرده، او را از آمرزش الهى محروم مى سازد.(2)

اين صفت ناشايست و گمراه كننده، از پافشارى روى حرف و نظر خود و اصرار براى به كرسى نشاندن مواضع و ديدگاه ها، حتى در مسائل جزئى آغاز

ص: 205


1- . الأنفال، 32: «خدايا، اگر اين [كتاب] همان حقِّ از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگ هايى بباران يا عذابى دردناك بر سر ما بياور.»
2- . ر. ك: سير و سلوك؛ توبه؛ فصل سوم.

مى شود و استمرار آن، رفته رفته انسان را به كفر جحودى مبتلا مى سازد. كفر جحودى آن است كه انسان با علم و يقين به چيزى، آن را انكار كند. قرآن كريم، ريشۀ كفر جحودى را ظلم و برترى جويى دانسته، مى فرمايد:

(وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اِسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِينَ )(1)

از جمله اسباب و عوامل پديد آورنده يا تشديدكنندۀ لجاجت، عبارتند از: تقليد كوركورانه، دورى از تفكّر، ابتلا به تكبّر و خودخواهى، وابستگى و تعلّق خاطر به دارايى هاى مادى يا معنوى، تعصّب در ايجاد هرگونه تغيير و نيز تنبلى و راحت طلبى.

رذيلت لجاجت، آثار شوم و مخرّبى نيز در پى دارد. در ادامه به برخى از پيامدهاى آن به صورت فهرست وار اشاره مى گردد:

لجاجت، يكى از عوامل و اسباب ابتلا به كفر است و آدمى را از درك آيات الهى محروم ساخته، او را به انكار آيات، تكذيب انبياء و حتّى به قتل انبياى الهى وادار مى سازد. اين صفت رذيله، عامل گناه، عصيان و تباهى است، باعث كوردلى و قساوت قلب مى شود، مانع وحدت و منشأ اختلافات خانوادگى، اجتماعى و سياسى بوده، آتش كينه، دشمنى، جنگ و خون ريزى را روشن مى كند. افزون بر اين، انسان لجوج، قدرت تصميم گيرى صحيح و مديريت بر امور زندگى را از دست مى دهد و نمى تواند عاقبت انديشى كند؛

ص: 206


1- . النمل، 14: «و با آنكه دل هايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبّر آن را انكار كردند. پس ببين فرجام فسادگران چگونه بود.»

از اين رو در دنيا همواره محكوم به شكست و هلاكت است و در آخرت نيز جايگاهى جز جهنّم نخواهد داشت.

راهكار اساسى رفع و درمان ملكۀ لجاجت، عمل بر ضدّ آن و مخالفت با خواست آن است. اگر انسان در حرف و نظر خود پافشارى نداشته باشد و با انعطاف پذيرى، قدرى از مواضع خويش كوتاه بيايد و با كنار گذاشتن سرسختى، حرف و نظر ديگران را نيز بپذيرد، به تدريج مى تواند اين صفت خطرناك را از دلش رفع يا دست كم آن را سركوب نمايد. اين تمرين، مى تواند از خانه و در بين اعضاى خانواده، به ويژه بين زن و شوهر آغاز گردد تا علاوه بر بهبود روابط خانوادگى، در صحنۀ اجتماع و نيز در رابطۀ انسان با خداوند متعال و در برخورد با معنويات نيز اثرگذار باشد.

ص: 207

رذيلت بيست و چهارم: كوتاهى در تحصيل فضائل

كوتاهى در تحصيل فضائل، رذيله اى است كه انسان در اثر آن، از ترقّى و كمال باز مى ماند؛ به عبارت برتر، اين ملكه، مانع رسيدن آدمى به درجات برتر و وارد شدن در زمرۀ بزرگان و نام آوران مى گردد.

بايد دانست كه نوع انسان، به طور ذاتى، در هر راهى كه قرار گيرد، علاقه دارد تا كمال آن به پيش رود. مثلاً اگر سرگرم ثروت اندوزى و جمع مال شود، در آن مسير تا هر جا كه بتواند پيش مى رود، چنان كه اگر مبتلا به شهوات گردد، حدّ معينى براى آن نمى شناسد و تا فرورفتن كامل در باتلاق شهوات، جلو مى رود. به همين ترتيب، اگر انسان در راه كمال و صعود به سوى معنويات بيفتد و بتواند قدرى از عوالم روحانى و مدارج كمال را طى نمايد، هيچ مرزى كه با رسيدن به آن توقف نمايد و از حركت بازايستد، براى خود نمى شناسد. به قول قرآن كريم:

(بَلْ يُرِيدُ اَلْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ )(1)

تحصيل فضائل نيز از اين قاعدۀ كلى مستثنا نيست. مثلاً اگر كسى به تحصيل علم روى آورد، لحظه به لحظه از درك مطالب نو به وجد آمده، از لذّتى روحانى بهره مند مى گردد تا جايى كه نمى توان او را از اين راه جدا كرد. صداقت و بسط عدالت نيز در شمار فضائل است و انسان با چشيدن لذت معنوى اين قبيل فضائل، دست از آن بر نخواهد داشت.

ص: 208


1- . القيامه، 5: «ولى نه، انسان مى خواهد كه در پيشگاه او فسادكارى كند.»

حال اگر عاملى باعث شود كه انسان در تحصيل فضائل و حسنات اخلاقى، كوتاهى كند، آن عامل، همان ملكۀ ناپسندى است كه اكنون موضوع بحث ماست.

اين صفت ناشايست، مفاسدى دارد؛ از جمله آدمى را به سستى و رخوت مى كشاند و رفته رفته، دنيا دوستى، حرص بر دنيا، ترك آخرت و هراس از مرگ را در وى تقويت خواهد كرد. سرانجام جمع شدن اين خوى هاى زشت اخلاقى نيز، نتيجه اى جز سقوط معنوى و تسلّط بعد حيوانى بر بعد انسانى و در پى آن، سلطه پذيرى از بيگانگان نخواهد داشت.

روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم در جمع اصحاب فرمودند: «به زودى اُمّت هاى ديگر بر شما غلبه مى كنند...؛ در اين حال كسى گفت: آيا در آن هنگام ما از عدد اندكى برخورداريم ؟ فرمودند: شما در آن هنگام بسياريد، امّا همچون خرده خارى هستيد كه بر سيل مى رود، خداوند از سينه هاى دشمنانتان ترس از شما را مى زدايد و در سينه هاى شما سستى مى نهد؛ باز كسى گفت: اى پيامبر خدا! سُستى چيست ؟ فرمودند: دنيادوستى و هراس از مرگ».(1)

راهكار مقابله با اين صفت رذيله، عمل بر ضدّ آن، يعنى تلاش براى تحصيل فضائل است و اگر انسان در اين راه تمرين كند، كم كم مى تواند به نتيجۀ مطلوب دست يابد.

ص: 209


1- . سنن ابى داود، ج 2، ص 313، حديث 4297

رذيلت بيست و پنجم: رياست دوستى

حبّ رياست، به معناى پيوند نفس به رياست و تمايل آن در كسب جاه و مقام است. اين صفت رذيله يكى از شعبه هاى دنيادوستى است، امّا به جهت اهميّت فراوان و تأثيرات مخرّبى كه دارد، به عنوان يك رذيلت مستقل مطرح مى گردد.

ملكۀ ناپسند جاه طلبى يا رياست دوستى، بسيارى از مردم را گرفتار خود ساخته و به درّۀ تباهى و شقاوت پرتاب كرده است. طبق گواهى تاريخ، افراد جاه طلب، نه تنها خود، كه گروهى از مردم را نيز به هلاكت كشانده اند. سردمداران اديان باطل و مذاهب دروغين و خودساخته، در شمار اين دسته اند. آنان در اثر رسوخ اين صفت رذيله در دلشان و در جهن تأمين خواسته هاى اين رذيلت اخلاقى، دست به تأسيس فرقه ها و نحله هاى باطل و انحرافى مى زنند و با معرفى خود به عنوان رئيس فرقه، پس از استقبال افراد جاهل، گاه ادّعاى نبوّت يا خدايى نيز مى كنند و در پى اين ادّعاها، هزاران، بلكه ميليون ها نفر را به وادى سقوط و شقاوت مى كشانند.

نگاهى به تاريخ بعثت انبياء عليهم السلام، به ويژه تاريخ صدر اسلام، حاكى از آن است كه تمامى مصائب اوليۀ پيامبران الهى، به طغيان صفت رذيله در افرادى برمى گردد كه با ظهور دين جديد، رياست خود را در معرض نابودى مى ديدند.

قرآن كريم مى فرمايد:

ص: 210

(وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاّٰ قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ )(1)

اين صفت ناشايست مراتبى دارد؛ مرتبۀ ضعيف آن حبّ رياست بر خانواده و تمايل زن يا مرد به حكومت بر همسر و فرزندان است. در مراتب بعدى، گاه مشاهده مى شود، افرادى براى آنكه خود را مطرح كرده، بر ديگران تحكّم كنند، از انجام افعال مستحب و اعمال خير و عام المنفعه، سوء استفاده مى نمايند؛ برخى از كسانى كه مجالسِ مذهبى برگزار مى كنند يا اقدام به تأسيس مؤسّسات خيريه و نظاير آن مى نمايند، از اين قبيل اند. مراتب بعدى به همين ترتيب توسعه مى يابد تا در مرتبۀ شديد آن، به ادّعاى خدايى و ربوبيّت منجر مى گردد. در اين مرتبه، انسان خود را در جايگاه خداوند مى پندارد و دوست دارد بر زمين و زمان و كلّيۀ مخلوقات جهان، حكومت و رياست كند و همه تحت فرمان و تابع او باشند.

رياست دوستى، مفاسد زيان بارى دارد كه هر يك به تنهايى سبب هلاك انسان و موجب زوال انسانيّت و شخصيّت اوست. از جملۀ آن مفاسد، مبادرت به ظلم به ديگران، حتّى نزديكان و اطرافيان، گرفتارشدن در دام ريا، نفاق و تظاهر و ظاهرسازى و نيز دچارشدن به گناهانى نظير دروغ، غيبت، تهمت، سخن چينى و شايعه پراكنى است كه همۀ اين گناهان براى نيل به رياست رخ مى دهد. شايد بتوان گفت: رياست دوستى، ريا و نفاق، ملازم همديگرند و از هم جدا نخواهند شد.

ص: 211


1- . سبأ، 34: «و [ما] در هيچ شهرى هشداردهنده اى نفرستاديم جز آنكه خوشگذرانان آنها گفتند: «ما به آنچه شما بدان فرستاده شده ايد كافريم.»

نكته اى كه در اين مبحث شايان توجه است، اينكه بدون ترديد، دل سپردن به رياست، در پى آن بودن و خود را به آن مشغول ساختن و دوست داشتن رياست، قبيح و مذموم و غيرمطلوب است، امّا خودِ رياست چنين نيست. چنان كه طبق برخى آيات و روايات، پذيرش مسئوليّت و حكم رانى، با تحقّق شرايط آن، در شمار امور پسنديده است. از اين رو، پيامبران و اوصياء آنان عليهم السلام، هيچ گاه در پذيرش رياست و حكومت كوتاهى نكرده اند و آن را وسيله اى براى ابلاغ رسالت، اداى وظيفه و احقاق حقوق مردم قرار داده اند.

نكتۀ مهم ديگر و قابل توجه در اين مبحث، آن است كه زمينه سازى و كمك براى رسيدن ديگران به رياستِ باطل و ماندن آنان در جايگاه ناحق نيز بسيار مذموم است و به شدّت از آن نهى شده است. اگر مدعيان دروغينى كه مروّج عرفان هاى كاذبند يا به دروغ ادعاى ارتباط با امام زمان و تشرّف به محضر ايشان را دارند، افراد ساده لوحى را نمى يافتند كه از آنان استقبال كنند و بدون چون و چرا به دستوراتشان عمل نمايند، قدرت و زمينۀ فريب جوانان براى آن ها حاصل نمى شد و دست از ترويج عقايد انحرافى برمى داشتند.

امام صادق عليه السلام به ابوحمزۀ ثمالى فرمودند: بر حذر باش از رياست و بر حذر باش از اينكه پشت سر ديگران به حركت درآيى! سپس فرمودند: بر حذر باش از آنكه كسى را بدون دليل برگزينى و پس از آن هرچه او گفت، تصديق نمايى:

ص: 212

«إِياكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ »(1)در روايت ديگرى، آمده است كه روزى يكى از كاتبان دستگاه بنى اميه براى توبه و تطهير مالى كه از اين راه گرد آورده بود، به محضر امام صادق عليه السلام رسيد. آن حضرت به وى فرمودند: اگر بنى اميه كسى را نمى يافتند تا براى آن ها بنويسد و ماليات بگيرد و از آن ها دفاع كند و در جماعتشان حاضر شود، هرگز حقّ ما را سلب نمى كردند و اگر مردم، آن ها را ترك مى كردند، آنان جز آنچه كه در دست داشتند، چيزى نمى يافتند و قدرت حكومت نداشتند. سپس فرمودند: آنچه از دستگاه آنان به دست آورده اى، رها كن، به هر يك از صاحبان اموال غصب شده كه آن ها را مى شناسى، مالشان را بازگردان و اگر نمى شناسى، از جانب آن ها صدقه بده و من در پيشگاه خداى عزوجل، بهشت را برايت تضمين مى كنم. او هم چنين كرد و عاقبت به خير شد.(2)

راهكار اساسى رفع صفت شوم رياست دوستى، مبارزۀ منفى و عمل بر خلاف خواست اين رذيلت اخلاقى از يك سو، و مداومت بر عبادت و مجاهدت هاى نفسانى از سوى ديگر است. عمل به راهكارهايى كه براى مقابله با رذيلت دنيادوستى بيان گرديد نيز در اين زمينه تأثير دارد.

ص: 213


1- . الكافى، ج 2، ص 298.
2- . الكافى ج 5، ص 106.

رذيلت بيست و ششم: مسئوليت گريزى

فرار از مسئوليت و كوتاهى در پذيرش آن، يكى از صفات رذيله است. اين رذيله، معمولاً از سستى روحى انسان سرچشمه مى گيرد. همان گونه كه خستگى نيز، ناشى از سستى جسم است.

خداوند متعال مسلمان هايى كه در جنگ احد، در پذيرش مسئوليت كوتاهى كردند، نكوهش كرده، مى فرمايد:

(وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اَللّٰهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتّٰى إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِي اَلْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا أَرٰاكُمْ مٰا تُحِبُّونَ )(1)

غفلت از مسئوليت و كوتاهى در انجام وظيفه اى كه بر عهدۀ انسان است، در بيشتر موارد از نشناختن آن مسئوليت ناشى مى شود. به عبارت رساتر، اگر آدمى از مسئوليت واجب خود، شناخت دقيق و درستى نداشته باشد، ناگريز به انجام آن نخواهد پرداخت. در مقابل، تاريخ تمدّن هاى بشرى، گوياى آن است كه شناخت مسئوليت، تنها علت يا دست كم يكى از مؤثرترينِ علّت هاى پيشرفت ملّت ها بوده است. از اين رو، شناخت وظيفه، مقدّم بر انجام آن است و همواره يكى از توصيه هاى ما به جوانان آن است كه براى آبادى دنيا و آخرت، در شناخت وظيفه و انجام وظيفه كوشا باشند.

ص: 214


1- . آل عمران، 152: «و [در نبرد اُحد] قطعاً خدا وعده خود را با شما راست گردانيد: آنگاه كه به فرمان او، آنان را مى كشتيد، تا آنكه سست شديد و در كار [جنگ و بر سر تقسيم غنايم] با يكديگر به نزاع پرداختيد؛ و پس از آنكه آنچه را دوست داشتيد [يعنى غنايم را] به شما نشان داد، نافرمانى نموديد.»

از مفاسد و عواقب اين صفت رذيله، همين بس كه افراد و جوامع مبتلا به آن، در دنيا محكوم به عقب ماندگى، ذلّت، پستى و احتياج به ديگرانند؛ در آخرت نيز نه تنها بهره اى از بهشت و نعمت هاى آن نخواهند داشت، بلكه به خاطر مسئوليت ناشناسى و مسئوليت ناپذيرى مؤاخذه مى شوند.

امام كاظم عليه السلام در اين رابطه مى فرمايند: از تنبلى و بى حوصلگى بپرهيز، زيرا كه اين دو، مانع رسيدن تو به بهرۀ دنيا و آخرتند:

«إِياكَ وَ الضَّجَرَ وَ الْكَسَلَ فَإِنَّهُمَا يمْنَعَانِكَ حَظَّكَ مِنَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ »(1)اين رذيلت ناپسند، اقسام و مراتبى دارد؛ برخى از اقسام آن عبارتند از: كوتاهى در برابر دين و اخلاق؛ كوتاهى در برابر دنيا و تأمين معيشت؛ كوتاهى در برابر روح؛ كوتاهى در برابر جسم و بدن؛ كوتاهى در برابر عمر؛ كوتاهى در برابر خانواده و كوتاهى در برابر جامعه.

در اين زمينه، گفتنى است كه انسان بايد نسبت به همۀ مسئوليت هاى واجبِ خود آگاهى لازم را كسب كرده، در عمل به آن ها كوشا باشد. انسان تك بعدى، كه در انجام برخى وظايف، بسيار تلاش مى كند و برخى ديگر را وامى نهد، مطلوبِ اسلام و تعاليم اسلامى نيست. اساساً اسلام شريعتى جامع است كه از اجزائى پراكنده، ولى سخت پيوسته، تشكيل شده است. از اين رو نمى توان بعضى از اجزاء آن را پذيرفت و برخى ديگر را رها نمود.

ص: 215


1- . وسائل الشيعه، ج 16، ص 22.

مثلاً پرداختن صرف به دين و معنويت و كوتاهى در تأمين معيشت و سستى در رسيدگى متعارف به زندگى دنيوى، مذموم است؛ چنان كه غرق شدن در ماديات و غفلت از ارزش هاى دينى و معنوى نكوهش مى شود. اهميّتِ صرف به خود و خانواده و بى تفاوتى نسبت به جامعه و افراد آن شايسته نيست. همچنان كه توجهِ افراطى به مشكلات اجتماعى و كوتاهى در تأمين حوائج اعضاى خانواده و غفلت از نيازهاى پدر و مادر و خويشان و همسايه ها قبيح است.

راهكار رهايى از اين رذيلۀ ناپسند، همان طور كه بيان شد، تلاش براى شناخت وظيفه و عمل به وظيفه است. در اين راستا بايد از هرگونه سستى، تنبلى و كسالت پرهيز شود. تلقين اينكه «نمى شود»، «نمى توانم» و «نمى دانم» در قاموس انسان راه ندارد نيز، در اين زمينه مؤثر است.

ص: 216

رذيلت بيست و هفتم: بى وفائى و ناسپاسى

بى وفائى يا ناسپاسى، ملكه اى است كه مانع تشكّر و شكرگزارى آدمى در برابر نعمت ها و عطايا مى شود يا دست كم مانع از آن مى شود كه نعمت را در نظر آورده، به اهميت آن پى ببرد. به اين رذيلت، كفران نعمت نيز گفته مى شود.

قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ(1)

بى وفايى، اقسامى دارد؛ برخى از آن اقسام عبارتند از:

قسم اوّل آن بى وفايى نسبت به حضرت حق و نعمت هاى بى كران اوست كه در قرآن كريم فراوان مذمّت شده است. قسم دوّم، بى وفايى نسبت به پيامبران الهى عليهم السلام و رسالت ايشان، به خصوص نسبت به پيامبر ختمى مرتبت حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم است، كه از زشت ترين اقسام بى وفايى به شمار مى رود. قسم سوّم، بى وفايى نسبت به قرآن كريم و عترت طاهرين عليهم السلام مى باشد كه بسيارى از بندگان را به خود دچار ساخته و تنها اندكى از آدميان، خود را از اين قسم بى وفايى پيراسته اند. قسم چهارم، بى وفايى انسان نسبت به همسر و فرزندان و پدر و مادر و خويشان و نزديكان است و قسم پنجم، بى وفايى نسبت به عموم مردم و به ويژه افرادى است كه خدماتى ماندگار براى افراد و اجتماع داشته اند؛ علماى ربانى، شهيدان، دانشمندان و اساتيد، در اين شمارند.

ص: 217


1- . ابراهيم، 34: «و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، نمى توانيد آن را به شمار درآوريد. قطعاً انسان ستم پيشۀ ناسپاس است.»

قرآن كريم در آياتى، افراد ناسپاس را مورد خطاب شديد قرار داده، وعدۀ ابتلا به سختى و تنگى معيشت در دنيا و عذاب در آخرت به آن ها داده است. از جمله مى فرمايد:

(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ )(1)

اين رذيلۀ ناشايست، مراتبى نيز دارد؛ افراد ناسپاس و بى وفا، در مرتبۀ اوّل، اصلاً نعمتى نمى بينند؛ مرتبه دوّم آن است كه متوجّه نعمت مى شوند، امّا به شكرگزارى آن نمى پردازند؛ در مرتبه سوّم، نعمت را انكار و آن را تكذيب كرده، در بين مردم نعمت را نقمت نشان مى دهند؛ مرتبۀ چهارم، مرتبۀ فراموشى نعمت است كه خود آن افراد نيز نعمت را نقمت مى بينند و خويشتن را در محاصرۀ سختى ها و مشكلات مى يابند و به آن حق ناشناسى نيز گفته مى شود. در مرتبۀ پنچم، با صاحب نعمت دشمنى مى ورزند و به عهدشكنى روى مى آورند.

بى وفايى نسبت به حق تعالى، به اعتبار مرتبۀ افراد، خود مراتبى جداگانه دارد كه مربوط به عوام، خواص و اخصّالخواص مى شود. ناسپاسى عوام، از ياد بردن نعمت ها و مخالفت با خداوند متعال در اوامر و نواهى اوست.

ص: 218


1- . النحل، 112: «و خدا شهرى را مثل زده است كه امن و امان بود [و] روزيش از هر سو فراوان مى رسيد، پس [ساكنانش] نعمت هاى خدا را ناسپاسى كردند، و خدا هم به سزاى آنچه انجام مى دادند، طعم گرسنگى و هراس را به [مردم] آن چشانيد.»

ارتكاب معصيت، مصداق بارز بى وفايى و كفران نعمت عموم مردم است. ناسپاسى خواص، ترك آداب ويژه در محضر الهى و رعايت نكردن ادب حضور و كوتاهى در مداومت بر انجام مستحبات است. امّا اخصّالخواص كه معصومين عليهم السلام مى باشند، يك لحظه توجّه به غير ساحت ربوبى را ناسپاسى در محضر ذات بارى تعالى مى دانند. بى وفايى اخصّالخواص، بحث جداگانه اى مى طلبد و آنچه در اين نوشتار آمده، ارتباطى با اين قسم از بى وفايى ندارد.

از مفاسد و عواقب بى وفايى، همين بس كه قرآن كريم افراد مبتلا به آن را پيمان شكن، غدّار، ظالم و ناسپاس خوانده و وعدۀ سختى در زندگى دنيا و عذاب اخروى به آن ها داده است.

راهكار مبارزه با اين صفت رذيله، مبارزۀ منفى و تمرين براى شكرگزارى از خداوند و تشكر زبانى و عملى از بندگان اوست. يادآورى مكرّر نعمت ها و خوش بين شدن به افراد و حوادث زندگى و نيز اهميت به خوبى ها و نيكى ها و نديدن بدى ها، در اين زمينه تأثير به سزا دارد.

ص: 219

رذيلت بيست و هشتم: ساده لوحى

ساده لوحى، ملكه اى است كه بر اساس آن، آدمى از ظواهر امور به سختى تأثير پذيرفته، در تشخيص صحيح از خطا و انتخاب صحيح باز مى ماند. به ويژه آنكه مورد مشتبهى در ميان باشد و تشخيص درست و خطاى آن جز با هوشيارى ممكن نگردد.

در واقع، ساده لوح كسى است كه به راحتى فريب خورده، از تشخيص مسير درست در امور شخصى و اجتماعى عاجز بماند.

عوامل فريب انسان فراوانند؛ در ادامه به برخى از مهم ترين عوامل اشاره مى گردد:

ظواهر دنيا نظير قدرت، سلطنت، زيبائى؛ شياطين، اعم از شياطين جنّى و شياطين انسى، يعنى افراد دوست نما يا دوستان گمراه و ناباب؛ آمال و آرزوها و اميد به كسب نتيجه بدون تلاش و همچنين نيرو و قوّت جوانى كه در راه گناه به كار گرفته مى شود؛ از اين گذشته، گاهى انسان فريفتۀ رحمت و مغفرت بى كران الهى شده، گمان مى كند كه چون رحمت خدا بى منتهاست، مى تواند بدون واهمه مرتكب گناه شود؛ گاهى نيز علم آدمى يا تقواى او يا مداومت بر عبادات، وى را مى فريبد و او را دچار كبر و غرور مى كند و به سقوط مى كشاند.

قرآن كريم در آياتى، انسان را از عوامل مختلف فريب، بر حذر داشته است. از جمله مى فرمايد:

ص: 220

(فَلاٰ تَغُرَّنَّكُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ لاٰ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰهِ اَلْغَرُورُ(1)

از آنچه گذشت، اين نتيجه حاصل مى شود كه همۀ افراد بشر، به استثناى معصومين عليهم السلام، در معرض ابتلا به اين صفت رذيله هستند، امّا ميزان ابتلاى افراد گونان، متفاوت است. توضيح آنكه، اين رذيله نيز مانند ساير رذائل، مراتبى دارد كه از شديدترين مرتبه، به مرتبۀ ضعيف آن مى رسد. اشخاص مختلف با توجه به ميزان تعقّل و تفكّر و نيز بهره اى كه از كياست، تيزفهمى و تيزهوشى دارند، به يكى از مراتب ساده لوحى دچار مى گردند.

نكتۀ مهم و اساسى در اين مبحث، اين است كه، زيركى، تيزفهمى و ساده لوح نبودن، اكتسابى است و تصوّر ذاتى بودن آن تصورى باطل و غلط است. به عبارت دقيق تر، تمامى فضائل اخلاقى به صورت ذاتى در عمق جان انسان وجود دارد، امّا به فعليّت رسانيدن آن فضائل، اكتسابى است و به تلاش و كوشش خود انسان در اين زمينه بستگى دارد.

پس، كسى نبايد گمان كند كه خودش ذاتاً ساده لوح و ديگران ذاتاً زرنگند؛ بلكه همۀ افراد بايد در جهت رفع رذيلۀ ساده لوحى بكوشند.

يكى از راهكارهاى مهم رهايى از اين ملكۀ ناپسند، تمرينِ زيركى و تيزهوشى است. در اين راستا بايد از عقل، فكر و مشورت با افراد دانا و صالح، كمال استفاده بشود. اگر كسى در تصميم گيرى ها، عواطف و احساسات خود را كنترل كند و به جاى تأثيرپذيرى آسان از افراد ناصالح،

ص: 221


1- . لقمان، 33: «زنهار تا اين زندگى دنيا شما را نفريبد، و زنهار تا شيطان شما را مغرور نسازد.»

قدرى فكر كند، عقل خود را به كار اندازد و با تحقيق و مشورت، تصميم قاطع بگيرد، به تدريج صفت ساده لوحى در او كمرنگ شده، رو به سوى مرتبۀ ضعيف آن مى نهد تا ريشه كن گردد.

در اين مجاهدت، بايد با برقرارى ارتباط عاطفى با خداوند و با مداومت بر نماز و همچنين با توسّل، از لطف بارى تعالى نيز استمداد گردد؛ چراكه تنها خداوند است كه در بن بست ها، دست انسان را مى گيرد و راه صحيح را به وى نشان مى دهد:

(وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ اَلْمُؤْمِنِينَ )(1)

ص: 222


1- . الروم، 47: «و يارى كردن مؤمنان بر ما فرض است.»

رذيلت بيست و نهم: ريا و خودنمائى

دو اصطلاح رياء و سُمْعَه، در دانش اخلاق و نيز در تعاليم دينى مورد مذمّت فراوان واقع شده است. رياء، از ديدن و سمعه، از شنيدن گرفته شده و به نحو كلّى مى توان آن دو را به «خودنمائى» ترجمه كرد.

مراد از صفت رذيلۀ ريا و خودنمايى آن است كه آدمى به واسطۀ اعمال و افعالش، خود را در نظر ديگران بزرگ و برجسته جلوه دهد، بدين گونه كه آنان تصوّر كنند كه او تنها و تنها اعمال خود را براى حضرت حق به جا مى آورد و نزد خداوند، از منزلتى عالى برخوردار است.

اين رذيلت زشت، در سر حدّ كفر است و هر عملى بر اساس آن انجام گردد، باطل مى باشد. قرآن كريم مى فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ )(1)

اين ملكۀ ناشايست نيز از مراتبى چند برخوردار است؛ نخستين مرتبۀ خودنمائى، آنست كه آدمى در عين آنكه به مبدأ و معاد اعتقاد دارد، امّا افعال خود را به گونه اى انجام دهد كه در نظر ديگران جلوه كرده، او را از رتبه اى رفيع برخوردار سازد. در مرتبۀ ميانه، انسان رياكار در پى فريب حضرت حق است، به اين صورت كه هرچند كارى را براى خداوند متعال انجام نمى دهد، امّا در پى آن است كه با همان فعل به خدا نزديك شود.

ص: 223


1- . البقره، 264: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، صدقه هاى خود را با منّت و آزار، باطل مكنيد، مانند كسى كه مالش را براى خودنمايى به مردم، انفاق مى كند.»

مرتبۀ شديد خودنمائى، همان نِفاق است. در اين مرتبه، انسان منافق بدون آنكه ايمانى در جان داشته باشد، تنها به تظاهر به آن مى پردازد؛ در حالى كه تمامى آنچه انجام مى دهد را، براى به دست آوردن مراتب ظاهرى در قلوب مردمان، انجام داده است.

ريا و خودنمايى در عبادات، صورت هاى مختلفى دارد؛ گاهى در ظاهر الفاظ است، مانند تلفظ غليظ الفاظ نماز به قصد خودنمايى؛ گاه در خود عمل است، مانند ركوع و سجود طولانى براى نشان دادن به ديگران، برخى اوقات در اعضاى بدن ظاهر مى گردد، مثل اينكه صورت و ريش خود را به عابدان شبيه سازد؛ گاهى در نوع لباس و پوشش رخ مى دهد، نظير آن كه با لباسى ژنده و كهنه، خود را تارك دنيا جلوه دهد؛ و بالأخره ريا و خودنمايى صور ديگرى نيز دارد كه مقدّمه يا همراه با عبادت است؛ بدين صورت كه در ميان جمع نماز خود را در اوّل وقت آن به جاى آوَرد، يا به مسجد بشتابد و خود را عابد و زاهد بنماياند.

در كليۀ صورى كه بيان شد، فعل شخص رياكار، حرام و عمل وى باطل است. البته بايد توجه داشت كه بر اساس روايات شريف اهل بيت عليهم السلام، ريا و خود نمايى، امرى برخاسته از قصد انسان است(1) و چنانچه خود آدمى، با توجه به بصيرتى كه نسبت به نفسش دارد، دريابد كه عملش خالص بوده، كافى است و جاى نگرانى ندارد. ديگران نيز نبايد بر اساس ظاهر عمل كسى، وى را

ص: 224


1- . ر. ك بحارالأنوار، ج 69، ص 285.

رياكار بپندارند؛ زيرا ممكن است كسى كه در عمل خود ظاهراً ريا مى كند، در حقيقت در پى آن باشد كه ديگران را به نيكى ها و كارهاى ثواب آميز ترغيب نموده، از گناهان بازدارد. اين نه ريا، كه عملى صحيح است.

در اين راستا لازم است تذكر داده شود كه اهميّت و خطرات فراوان ريا و تحذير و مذمّتى كه از آن مى شود، نبايد باعث گردد انسان برخى از اعمال شايسته و نيكو را به خاطر آنكه از خلوص آن اطمينان ندارد يا به جهت رياكار پنداشتن او توسط ديگران، ترك گويد. اين عمل كه وسوسه در خلوص نام دارد، خود دامى از سوى شيطان است و با اين گونه وسوسه ها و با القاى اينكه عملِ بدون اخلاص ارزشى ندارد، آدمى را از به جا آوردن شمارى از مستحبّات و بلكه واجبات باز مى دارد.

راهكار ريشه كن كردن صفت شوم و مخرّب ريا، عمل بر ضدّ آن است. تمرين در جهت اينكه انسان اعمال خويش را براى خدا به جا آورد و هيچ چيزى و هيچ كسى، جز خدا در نظرش نباشد، رفته رفته ريشۀ ريا و خودنمايى را مى كند. اين تمرين مى تواند حتى در اعمال غير عبادى و روزمرّه نيز به كار گرفته شود تا به اعمال ديگر برسد.

ص: 225

رذيلت سى ام: عادت به گناه

بر اساس اين ملكه، بنده، بر وفق عادت، دائماً از دستورات مولاى خود سرپيچى مى كند. اگر اين صفت رذيله در وجود كسى پديد آيد، نفس لوّامۀ او خاموش مى شود و در نتيجه، پيوسته به ارتكاب گناه و نافرمانى مى پردازد. بدتر، آنكه نسبت به كردار زشت خود احساس پشيمانى و ندامت نكرده، حتّى گناه خود را توجيه مى كند و رفته رفته، آن را نيكو مى پندارد.

در درون انسان سه پيامبر به نام هاى عقل، فطرت و نفس لوّامه تعبيه شده كه دوشادوش پيامبران برونى يا همان رسولان الهى عليهم السلام، وظيفۀ هدايت انسان را بر عهده دارند. در اين ميان، نقش نفس لوّامه يا وجدان اخلاقى اين است كه قبل و حين ارتكاب گناه به آدمى هشدار مى دهد و مانع وى مى شود و بعد از انجام گناه، به سرزنش و ملامت نفس مى پردازد. پشيمانى درونى كه بعد از رفع هيجانِ طغيان شهوت، در انسان گناهكار پديد مى آيد، ناشى از ملامت وجدان اخلاقى است.

حال اگر نافرمانى و گناه، براى كسى عادت شود و به صورت ملكه درآيد، كم كم هشدارهاى نفس لوّامه در او اثر نمى كند و در پى آن كاركرد خود را از دست مى دهد و در نهايت، نفس لوّامه در درون انسان مى ميرد و خاموش مى گردد.

اين حالت، در اثر تكرار گناه و عادت به گناه پديد مى آيد. امام جعفر صادق عليه السلام در اين رابطه مى فرمايند: هرگاه آدمى گناه كند، در قلب وى

ص: 226

نقطه اى سياه ظاهر مى گردد. اگر پس از آن توبه كند، آن نقطه پاك مى شود و چنانچه باز گناه كند، آن نقطه زياد خواهد شد تا جايى كه بر قلب، غلبه يابد. پس از آن، به هيچ وجه رستگار نخواهد شد.

«إِذَا أَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِي قَلْبِهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ فَإِنْ تَابَ انْمَحَتْ وَ إِنْ زَادَ زَادَتْ حَتَّي تَغْلِبَ عَلَي قَلْبِهِ فَلَا يفْلِحُ بَعْدَهَا أَبَداً»(1)اين رذيلت خطرناك، مراتبى دارد؛ در ضعيف ترين مرتبه، قبح گناه از دل انسان خارج شده، با خاموشى نفس لوّامه، نسبت به ارتكاب گناه بى تفاوت مى گردد. مرتبۀ ميانه آن است كه نه تنها گناهكار احساس پشيمانى ندارد، بلكه علّتى براى گناه خود مى تراشد و به اصطلاح، گناه را توجيه مى كند. در مرتبۀ شديد اين رذيله، گناهكار گناه خود را نيكو شمرده، از انجام آن لذّت مى برد.

برخى از مفاسد و عواقب ناگوار اين صفت شوم عبارتند از: ناراحتى، اندوه، ترس، اضطراب و ذلّت در دنيا و عذاب در آخرت؛ تغيير شخصيت و هويت انسان متناسب با گناهانى كه به انجام آن ها عادت كرده است؛ تجسّم هويت حيوانى و پستى كه در اثر عادت به گناه، براى انسان پديد آمده، در قبر، برزخ و قيامت؛ قساوت قلب و محروميّت از لذّت عبادت و ارتباط عاطفى با خداوند.

ص: 227


1- . الكافى، ج 2، ص 268.

راهكار اساسى پيشگيرى از بروز اين ملكه و نيز راهكار رفع آن، همان توصيه اى است كه مكرّراً به جوان ها داشته ايم و آن اينكه: اولاً گناه نكنيد. ثانياً اگر گناهى انجام شد، فوراً به فكر جبران و تدارك آن باشيد و توبه كنيد. ثالثاً مواظب باشيد در سرازيرى گناه واقع نشويد و گناه روى گناه و عادت به گناه، شما را بدبخت نكند. رابعاً گناه را توجيه نكنيد كه توجيه گناه، توفيق توبه را از انسان سلب كرده، او را به سقوط مى كشاند.

ص: 228

رذيلت سى و يكم: احساس بى نيازى از خداوند سبحان

استغناء، به معناى طلب بى نيازى است و استغناء نفس، اصطلاحاً براى احساس بى نيازى از خداوند تعالى، به كار گرفته مى شود. افراد مبتلا به اين رذيلت اخلاقى، دچار نوعى خودبزرگ بينى شده، چنين مى پندارند كه از نظر علمى، معنوى، مالى و مواردى از اين قبيل، توانگرند و احتياجى به پروردگار قادر متعال نخواهند داشت.

واضح است كه انسان و ساير مخلوقات، همواره به آفريدگار خود محتاجند و هرگز از الطاف و نعمت هاى او بى نياز نمى شوند و چنانچه حتى لحظه اى، جريان فيض الهى از آنان قطع شود، به كلى نابود مى گردند؛ امّا برخى در اثر فزونى ثروت يا در پى برخوردارى از علم يا قدرت ظاهرى، به غلط تصور مى كنند كه نيازى به خداوند سبحان ندارند.

اگر روح تعبّد و فرمان بردارى از خداوند در انسان زنده نباشد و در برابر احكام و دستورات الهى، به جاى تسليم و حرف شنوى، چون و چرا كند و توهّمات ذهنى خودش را به قوانين دينى ترجيح دهد، كم كم به جايى مى رسد كه خود را بى نياز و مستقل از ذات ربوبى مى پندارد.

در واقع اين صفت رذيله، در اكثر موارد از اعتماد بيش از اندازه و نامحدود آدمى به خودش نشأت مى گيرد و در صورت شعله ور شدن، سرانجام شوم آن طغيان و سركشى است. قرآن كريم مى فرمايد:

(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ ، أَنْ رَآهُ اِسْتَغْنىٰ )(1)

ص: 229


1- . العلق، 6 و 7: «انسان سركشى مى كند، همين كه خود را بى نياز پندارد.»

طبيعت بسيارى از آدميان به گونه اى است كه وقتى خود را بى نياز بپندارند، شروع به سركشى و طغيان كرده، از حد و مرز خود تجاوز مى نمايند.

اين طغيان، گاه باعث استكبار و گردن كشى در برابر خدا و ادعاى خدايى مى شود، گاهى به نافرمانى از اوامر الهى و ترك واجباب و ارتكاب محرّمات منجر مى گردد و در مواردى نيز انسان را به تجمّل گرايى و فرورفتن در لذّت هاى پوچ دنيوى و امتناع از انفاق و دستگيرى از مخلوقات وادار مى سازد.

اين صفت ناشايست، روح فرعونيّت را در انسان زنده مى كند و اگر سرانجامى جز طغيان و سركشى نداشت، كافى بود كه انسان از آن حذر كرده، در پى رفع و درمان آن باشد، امّا متأسفانه عواقب ناگوار ديگرى نيز در انتظار افراد مبتلا به اين رذيله خواهد بود. از جملۀ آن عواقب و پيامدها، اين است كه آدمى عيب ها و نواقص خود را نديده، در صدد اصلاح خويش برنمى تابد؛ نسبت به افراد اجتماع و حتى نسبت به نزديكان خود پرخاش گر مى شود، به رذائلى همچون كبر و عجب و غرور دچار مى گردد؛ خوف خدا از دلش خارج گشته، با غفلت از عذاب الهى، در ارتكاب گناهان جسور و بى پروا مى شود؛ به سرمستى و خوش گذرانى روى آورده، آخرت را فراموش مى كند؛ شكر نعمت هاى الهى را به جا نياورده، به ناسپاسى و كفران نعمت مى پردازد، به طور كلى از اعتدال خارج شده و دچار افراط و تفريط مى گردد.

ص: 230

منشأ اصلى و عامل اساسى اين صفت شوم، جهل و به ويژه، جهل مركّب است. آدمى در اثر جهل مركّب، فريب علم، ثروت، رياست و اطرافيان خود را مى خورد و با تكيه بر اين عناصر ناپايدار و فانى، خود را مستغنى و بى نياز پنداشته، گمان مى كند كه خداوند سبحان قدرت تسلّط بر او را ندارد، غافل از آنكه رسوخ اين پنداشتِ غلط و اين ملكۀ ناپسند در دل، در نهايت وى را به سقوط و تباهى مى كشاند و به عذاب سخت الهى دچار خواهد كرد.

يكى از راهكارهاى رفع اين صفت رذيله، تلقين نيازمندى به خداوند و يادآورى احتياج از ابعاد مختلف به نعمت ها و الطاف الهى است. مطالعه و تدبّر در آياتى كه نحوۀ خلقت انسان و چگونگى پيدايش او از نطفه و مراحل رشد وى را بيان مى فرمايد، در اين زمينه مؤثر است. مداومت بر ذكر، به ويژه آيۀ شريفۀ: (رَبِّ إِنِّي لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ)(1) و ذكر: «رَبِّ لَا تَكِلْنِي إِلَي نَفْسِي طَرْفَةَ عَينٍ أَبَدا» نيز در اين زمينه تأثير دارد.

ص: 231


1- . القصص، 24: «پروردگارا، من به هر خيرى كه سويم بفرستى سخت نيازمندم.»

رذيلت سى و دوّم: ناخشنودى از تقدير الهى

يكى از صفات رذيله، ملكۀ ناخشنودى از مقدّرات الهى است. در پى رسوخ اين صفت ناپسند در دل انسان، از تمامى اشياء جهان ناراضى و ناخشنود مى گردد و موجب مى شود كه همۀ امور عالم را منفى و سياه ببيند.

در قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام بر ضرورت رضايت به تقدير و قسمت الهى، تأكيد فراوانى شده است. بدون ترديد، بهترين ارزش و فضيلت براى بنده نيز آن است كه از پروردگارش راضى باشد. اساساً اين رضايت، از ايمان سرچشمه مى گيرد و هر چه ايمان قوى تر و راسخ تر باشد، رضايت بنده افزون تر خواهد شد. امام سجاد عليه السلام در دعاى ابوحمزۀ ثمالى، به ما مى آموزند ايمانى از خداوند طلب كنيم كه از قلب برخاسته باشد و باعث شود به آنچه خداوند سبحان براى ما مقدّر فرموده، راضى و خشنود باشيم. مى فرمايند:

«اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ إِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَ يقِيناً حَتَّي أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ يصِيبَنِي إِلَّا مَا كَتَبْتَ لِي وَ رَضِّنِي مِنَ الْعَيشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ »(1)متأسفانه بسيارى از مردم نسبت به آنچه در زندگى قسمت آن ها شده، ناراضى و ناخشنودند. آن ها در اثر ابتلا به اين رذيلت، دچار كفران نعمت مى شوند، به خدا و بندگان خدا معترضند و رفتارشان همراه با خشم و بى ادبى است. بدگمانى، وسوسۀ فكرى و منفى بافى و نيز گناهانى همچون غيبت، تهمت و سخن چينى، آنان را احاطه كرده، رفته رفته راه شرك و كفر عملى را مى پيمايند.

ص: 232


1- . إقبال الأعمال، ج 1، ص 67.

اين ملكۀ ناپسند، مراتبى دارد؛ مرتبۀ ضعيف آن، كراهت و نارضايتى قلبى است. در مرتبۀ ميانه، آنچه در قلب انسان مى گذرد، بر زبان جارى مى سازد و لب به اعتراض مى گشايد. مرتبه سوّم، نشان گر نارضايتى عملى انسان در مقابل مقدّرات الهى است. ترك مستحبّات و بلكه واجبات، و انجام مكروهات و بلكه محرّمات، نشانۀ بروز اين مرتبه است.

بركندن ريشۀ اين درخت خبيث از جان انسان، راه هايى دارد؛ از جملۀ راهكارها، تقويت ايمان، با تأمّل و تدبّر در آيات و رواياتى است كه در اين زمينه وارد شده است. راه ديگر، تلاش براى جلب محبّت الهى است كه رسوخ اين محبّت در دل، ريشۀ نارضايتى و اعتراض را مى سوزاند. راه سوّم، مداومت بر عبادت است كه به فرمودۀ قرآن كريم، انسان را به يقين مى رساند:

(وَ اُعْبُدْ رَبَّكَ حَتّٰى يَأْتِيَكَ اَلْيَقِينُ )(1)

از اين گذشته، اگر انسان قدرى فكر كند، به خوبى درمى يابد كه معمولاً ريشۀ مشكلات و نارسايى ها، در رفتار خودش يا ساير بندگان يافت مى شود و ارتباطى با خداوند و مقدّرات او ندارد كه موجب نارضايتى و ناخشنودى از حق تعالى گردد. آنچه خداوند تعالى براى انسان مقدّر فرموده، به جز خير و نيكى و خوبى نيست و آنچه بدى به انسان مى رسد، از جانب خودش يا ساير مخلوقات است: (ظَهَرَ اَلْفَسٰادُ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي اَلنّٰاسِ )(2)

ص: 233


1- . الحجر، 99: «و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد.»
2- . الروم، 41: «به سبب آنچه دست هاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است.»

رذيلت سى و سوّم: اعتماد و تكيه بر غير خداوند متعال

اين رذيلت، عبارت از آن است كه آدمى بر اسباب و عللى غير خداوند متعال، اعتماد و تكيه كند. اين عوامل، گاهى آشكارند، مانند قوّۀ بدنى، كسب و كار، دانش، ثروت، زمين و زراعت؛ گاهى نيز غير آشكارند، همچون عقل، تيزهوشى و سياست مدارى؛ و در هر صورت، همۀ عوامل، وابسته به قدرت خالق يكتا هستند، امّا انسان در اثر رسوخ اين ملكه، گاهى فراموش مى كند كه در همۀ امور، علّت حقيقى، تنها خداوند است و هيچ مؤثّرى جز او در عالم وجود ندارد؛ بلكه هيچ قوّه و توانى در دار هستى نيست، مگر آنكه به دست اوست و از او نشأت پذيرفته است.

قرآن كريم سخن در اين باره فراوان دارد. از باب نمونه مى فرمايد:

(إِنَّ اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اِجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ اَلذُّبٰابُ شَيْئاً لاٰ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ اَلطّٰالِبُ وَ اَلْمَطْلُوبُ )(1)

مى فرمايد: اسباب و عواملى جز خدا، كه شما بر آن ها تكيه مى كنيد، اگر همگى مجتمع شوند، هرگز نمى توانند حتى يك مگس بيافرينند و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد، نمى توانند آن را پس بگيرند؛ طالب و مطلوب هر دو ضعيفند.

ص: 234


1- . الحج، 73: «كسانى را كه جز خدا مى خوانيد هرگز [حتى] مگسى نمى آفرينند، هر چند براى [آفريدن] آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمى توانند آن را بازپس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.»

اين صفت رذيله، تبعات و عواقب شومى دارد كه در ادامه به برخى از آن ها اشاره مى گردد. افرادى كه به غير خدا اعتماد و تكيه مى كنند، به مفاسدى همچون غيبت، بدزبانى، كينه، نفرت، دست اندازى به حقوق ديگران، دنيادوستى، ذلت، از دست دادن شخصيت اجتماعى، اندوه، غم، پريشانى، ترس و اضطراب دائمى دچار مى گردند.

از اين گذشته در روايات آمده است كه خداوند متعال اميد كسى كه به غير او اميد داشته باشد را نااميد ساخته و هركس به غير خدا رو كند، خداوند سبحان او را به همان واگذار مى نمايد. امام جواد عليه السلام مى فرمايند:

«مَنِ انْقَطَعَ إِلَي غَيرِ اللَّهِ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَيهِ »(1)راهكار نجات از اين ملكۀ ناشايست، تقويت ايمان و اعتقاد و سپس، عمل بر طبق اعتقاد صحيح و عمل بر ضدّ اين صفت رذيله است. انسان مى تواند با تلقين و با مطالعۀ آيات و روايات، خود را به اين باور برساند كه قدرت و عظمت، از آنِ خداست و تنها بايد به او توكل و تكيه و اعتماد كرد. پس از تقويت اعتقاد، نوبت عمل است و بايد همۀ امور را به خداوند سبحان واگذار كرده، تنها از او مدد بجويد تا كم كم آن ملكۀ ناپسند، به ملكۀ توكّل مبدّل گردد.

مداومت بر خواندن آيۀ شريفۀ (إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ )(2) يا ذكر «لاحول و لا قوّة الا بالله العلي العظيم» نيز در اين زمينه مفيد است و بايد به تدريج، اين اذكار، از ذكر لفظى به ذكر قلبى و بعد به ذكر عملى ارتقاء يابد.

ص: 235


1- . بحارالأنوار، ج 68، ص 98.
2- . الفاتحه، 5: «تنها تو را مى پرستيم و تنها از تو يارى مى جوييم.»

رذيلت سى و چهارم: فرومايگى و كوچكى نفس

يكى از صفات رذيله، فرومايگى و كوچكى نفس است كه از آن به عنوان پست همتى نيز ياد مى شود.

اين رذيلت، پيامدها و آثار سوئى به دنبال دارد؛ اگر به جز سستى اراده، تزلزل در كارها، شكّ و دودلى و ضعف در تصميم گيرى، بى تابى در برابر سختى ها و ابتلا به عقدۀ حقارت، پيامد ديگرى نداشت، براى رذالت و ناپسندى آن و براى درك ضرورت رفع آن كافى بود، در حالى كه مفاسد و عواقب زيان بار فراوانى دارد.

در روايات اهل بيت عليهم السلام بر ضرورت حفظ آبرو و شخصيت و پرهيز از كوچك كردن نفس، تأكيد فراوانى شده است. از جمله اميرالمؤمنين عليه السلام در وصاياى خود مى فرمايند:

«أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيةٍ وَ إِنْ سَاقَتْكَ إِلَي رَغْبَةٍ فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً»(1)مى فرمايند: خود را از هرگونه پستى دور نگاه دار، هر چند تو را به آنچه مى خواهى برساند، زيرا هرگز عوض آنچه از دست مى دهى، به دست نمى آورى.

برخى از مفاسد فرومايگى عبارتند از: مبادرت به رفتارهاى پست و اعمالى كه خلاف عقل، خلاف شرع و خلاف عرف است؛ ابتلا به عقدۀ حقارت و خودكم بينى، كه در اثر ناتوانى در ارضاى تمايلات و نيز شكست

ص: 236


1- . نهج البلاغه (للصبحى صالح) ص: 401

در كنترل غرائز و شهوات پديد مى آيد؛ ابتلا به تكبّر كه انعكاس ايجاد عقدۀ حقارت است و بالأخره، سلطه پذيرى در برابر نفوذ بيگانگان.

تاريخ شهادت مى دهد كه ستمگران و استثمارگران، تنها از طريق افراد فرومايه و پست همّت توانسته اند بر كشورهاى اسلامى و غير اسلامى تسلّط يابند؛ زيرا آنان در برابر هجوم بيگانگان و ظالمان، مقاومتى ندارند؛ هرچند آن هجوم، مانند آتشى فروزان، شهر و كشورشان را در خود فروببرد.

راهكار رهايى از اين صفت رذيله، به طور كلى، مبارزۀ منفى و عمل بر خلاف پيامدهاى آن است. مثلاً تلاش براى حفظ آبرو و پرهيز از رفتارهاى زشت و خلاف عرف و عقل و ادب در اجتماع و نيز اجتناب از تظاهر به گناه و اعمال خلاف شرع و خلاف مروّت، خودبخود تمرين كسب شخصيت و بزرگ منشى است و براى ريشه كن كردن صفت رذيلۀ فرومايگى، تأثير به سزا دارد.

همچنين معاشرت و همنشينى با افراد صالح، شايسته و باشخصيت، به خصوص دقت در انتخاب دوست و انتخاب همسر نيز راهى براى نجات از اين رذيله است.

مهم تر از آنچه بيان شد، آن است كه انسان بتواند بعد روحى و انسانى خود را بر بعد جسمى و حيوانى غلبه دهد. قبلاً بارها متذكر شده ايم كه انسان، مركّب از دو بعد روحى و جسمى است؛ پستى و فرومايگى، از بعد جسمى سرچشمه مى گيرد و بعد روحى، منشأ بزرگوارى و بزرگ منشى آدمى است.

ص: 237

پس، با غلبۀ بعد روحانى، بر بعد جسمانى، فرومايگى و كوچكى نفس انسان، ريشه كن شده، بزرگ منشى، بلند همّتى و استوارى نفس جايگزين آن مى گردد.

ص: 238

رذيلت سى و پنجم: ناشكيبائى

رذيلۀ اخلاقى «ناشكيبائى» يا «بى صبرى»، كه در عربى آن را «جَزَع» مى خوانند، از نظر لغت، اندوهى است كه در اثر به دست نياوردن محبوب، پديد مى آيد. جزَع از نظر معنى با «فزَع» يكسان است؛ با اين تفاوت كه فزَع، بيشتر به اندوه حاصل از ترس گفته مى شود. اين دو واژه، با «هلَع» نيز مترادف است؛ با اين تفاوت كه استعمال هلع بيشتر دربارۀ اندوهى است كه از حرص زدن دربارۀ چيزى و به دست نياوردن آن پديد مى آيد. قرآن كريم مى فرمايد:

(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً)(1)

به كار بردن واژۀ هلَع، براى رساندن مفهوم ناشكيبايى، از جهاتى برتر از واژۀ جزع است؛ از جمله اينكه: هلع، مربوط به صفات و ملكات نفسانى و جزع بيشتر مربوط به رفتار است، ديگر اينكه هلَع، جزَع را نيز در بر خواهد گرفت، درحالى كه جزع نمى تواند معناى هلع را پوشش دهد و بالأخره، مهم ترين نكته آن است كه به شهادت قرآن كريم، هلَع از معنايى بسيار گسترده برخوردار است كه علاوه بر ناشكيبايى در غم و ناراحتى، ناشكيبايى در شادى را نيز در بر مى گيرد، امّا جزع چنين نيست.

گذشته از مباحث ادبى، بايد بدانيم كه رذيلت ناشكيبايى، نوعى نادانى است. اگر اين صفت ناپسند در دل انسان ريشه بدواند، قدرت تعقّل و تفكّر

ص: 239


1- . المعارج، 19 تا 21: «به راستى كه انسان سخت آزمند [و بى تاب] خلق شده است. چون صدمه اى به او رسد عجز و لابه كند. و چون خيرى به او رسد بخل ورزد.»

را از وى سلب كرده، سه قسم بلاى مهلك نازل مى كند؛ بلاى اوّل آنكه هنگام مواجهۀ آدمى با مصيبت و سختى، زبان به شكايت از همه، حتى خداوند گشوده، رفتارهاى ناشايست اخلاقى از او سر مى زند؛ و مفاسدى از قبيل اندوه، نگرانى، اضطراب، پريشانى، بى ثباتى و سستى در پى آن بروز خواهد كرد.

بلاى دوّم آنكه افراد ناشكيبا كه آن ها را «سبك سر» نيز مى خوانند، در برابر گناه، مقاومت و استقامت لازم را ندارند و شخصيت خود را زود و ارزان به اندك متاعى از دنيا و خواسته هاى دنيوى مى فروشند. در اين صورت، واضح است كه مواجهه با شهوات، به خصوص شهوت جنسى، انسانِ سبك سر را چنان بى تاب مى كند كه حاضر است دنيا و آنچه در آن است را فدا كند، تا به خواستۀ خويش دست يابد!

بلاى سوّم اين است كه انسان سبك سر، در غم يا شادى فراوان، خودش را مى بازد؛ از اين رو خدا را فراموش كرده، گاه از انجام واجبات و عبادات نيز روى گردان مى شود.

خلاصه آنكه اين رذيلۀ خطرناك در شمار صفات ناپسندى است كه در صورت طغيان، شرور دنيا و آخرت را در خود نهفته دارد و افراد مبتلا به آن، حالتى ناپسندتر و سخت تر از ديوانگان خواهند داشت.

پاك سازى نفس از اين رذيله، علاوه بر راهكارهاى كلّى، نظير مبارزۀ منفى و عمل بر خلاف درخواست صفت رذيله كه با تمرينِ صبر محقّق مى گردد، راهكارهاى ويژه اى هم دارد.

ص: 240

در سورۀ مباركۀ معارج، پس از بيان آياتى كه در آن نوع انسان را هلوع و ناشكيبا معرفى مى فرمايد و با آيۀ: (إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً) آغاز مى گردد، چند دسته افراد را از اين صفت مستثنا مى كند، يعنى در واقع، يك برنامۀ عملى با چند راهكار براى خلاصى از اين صفت رذيله بيان مى دارد كه عبارتند از: اهميت به نماز؛ اهتمام به قانون تعاون و مواسات؛ ايمان به قيامت؛ حفظ عفّت و غيرت؛ پاى بندى به پيمان ها و رد نمودن امانت ها و اداى شهادت يا كتمان نكردن حقيقت.

عمل به اين برنامۀ كاربردى، براى تهذيب نفس و به ويژه براى ريشه كن كردن صفت رذيلۀ ناشكيبايى و نيز كاشتن درخت فضيلت صبر به جاى آن، تأثير به سزا دارد.

ص: 241

رذيلت سى و ششم: روى گردانى از دعا

روى گردانى از دعا رذيله اى است كه اگر در كسى ملكه شود، از دعا و تضرّع به درگاه حضرت حق و به طور كلى از ياد خدا و ارتباط با او روى گردان مى شود. قرآن كريم با هشدار و تهديد، زندگى اين گونه افراد را همراه با تنگى و عسرت خوانده، مى فرمايد در قيامت نيز به سبب فراموشى خدا و آيات او، كور وارد صف محشر مى شوند و به آن ها اعتنا نخواهد شد:

(وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ ، قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً، قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ )(1)

افراد مبتلا به اين رذيله، نسبت به عبادت پروردگار متعال استكبار مى ورزند كه به تعبير قرآن، عاقبتى جز جهنّم نخواهند داشت:

(اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ اَلَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِينَ )(2)

اين رذيلت اخلاقى مراتبى دارد؛ در نخستين مرتبه، انسان در دعا و نيايش سستى مى ورزد و در پى آن، از ياد خدا و ارتباط با او لذّت نمى برد. مرتبۀ دوّم، آن است كه بنده از اجابت دعا مأيوس شده، خداوند را اجابت كننده

ص: 242


1- . طه، 124 تا 126: «و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگى تنگ [و سختى] خواهد داشت، و روز رستاخيز او را نابينا محشور مى كنيم. مى گويد: «پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم ؟ مى فرمايد: همان طور كه نشانه هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى شوى.»
2- . غافر، 60: «مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. در حقيقت، كسانى كه از پرستش من كبر مى ورزند به زودى خوار در دوزخ درمى آيند.»

نمى داند. و در مرتبۀ سوّم، كه شديدترين و خطرناك ترينِ مراتب است، بنده در پشت كردن به دعا و مناجات، مانند شيطان، عناد و لجاجت مى ورزد.

مفاسد و تبعات ناگوار ابتلا به رذيلت مزبور نيز بى شمار است. برخى از آن پيامدها عبارتند از: دچار شدن به سنگ دلى، سايه افكندن حجاب هاى ظلمانى بر فطرت، پيدايش عقدۀ خود كم بينى، بريدن از خداوند و پيوستن به غير خدا، تسلّط يافتن شيطان بر انسان و از دست دادن ذوق و نشاط در زندگى.

راهكار مبارزه با اين رذيله، عمل بر خلاف آن است. از اين رو به همه توصيه مى شود با خداوند متعال ارتباط عاطفى برقرار سازند؛ به دعا، مناجات و به ويژه به توبه و انابه و تضرّع به درگاه حق تعالى اهميت بدهند و از انس با قرآن و كتب ادعيه غافل نشوند. استمداد از مداومت بر ذكر، نماز شب و نيز توسّل به اهل بيت عليهم السلام نيز در اين زمينه تأثير شگفتى دارد.

ص: 243

رذيلت سى و هفتم: تمسُّك به طاغوت

منظور از تمسُّك به طاغوت، ايمان و اعتقاد به آن است. خداوند مى فرمايد:

(اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ )(1)

هيچ رذيله اى زشت تر و زيان بارتر از تمسّك به طاغوت نيست و چنانچه تنها همين يك آيه در نكوهش آن نازل شده بود، كافى بود تا قبح و ناپسندى آن را نشان دهد.

هر معبودى جز خداوند «طاغوت» است و همچنين هركه از راه و صراط مستقيم و راه خير تجاوز نمايد نيز طاغوت است. از آنجا كه طبق تعاليم دينى، تنها راه رسيدن به خداوند، تمسّك به ثقلين است، بدين ترتيب، هركس از قرآن كريم و عترت طاهره كه دو ثقل گران بها و كتاب و صراط مستقيم الهى هستند، روى گردان شود، رو به سوى طاغوت نهاده است.

اين رذيلت ناشايست، مراتبى دارد كه به اعتبار آنچه در مقابل قرآن و عترت مورد تمسّك واقع مى شود، تعيين مى گردد. در ادامه به مهم ترينِ آن مراتب اشاره مى گردد:

ص: 244


1- . البقره، 257: «خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده اند. آنان را از تاريكى ها به سوى روشنايى به در مى برد. و [لى] كسانى كه كفر ورزيده اند، سرورانشان [همان عصيانگران] طاغوتند، كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكى ها به در مى برند. آنان اهل آتشند كه خود، در آن جاودانند.»

مرتبۀ اوّل، تخيّل تمسّك به عقل است؛ به اين معنا كه آدمى آيات قرآن و نيز احاديث را به تصوّر آنكه عقلش درمى يابد، توجيه و تفسير نموده، آنچه را خود مى پذيرد و به نفع اوست و بدان تمايل دارد، بر اين دو گوهر ارزشمند تحميل نمايد. در مرتبۀ دوّم، از سَر جهل، به غير قرآن و عترت چنگ زده، به آن اعتقاد مى يابد؛ پيروى جاهلانه از دين پدران و نزديكان، از اين باب است. مرتبۀ سوّم، تمسّك لجوجانه به غير قرآن و عترت است. برخى از سَر عناد و لجاجت، يا به خاطر دنيادوستى، يا به جهت تقويت رذيلتى ديگر، به غير قرآن و عترت متمسّك مى شوند، در حالى كه خود به بطلان انديشه و عملشان آگاهند.

يكى از راه هاى خلاصى از اين رذيلت، مطالعۀ سرگذشت پيشينيان و عبرت از احوال كسانى است كه با روى گردانى از قرآن و عترت و تمسّك به طاغوت، دنيا و آخرت خويش را تباه ساخته اند.

ص: 245

رذيلت سى و هشتم: زياده خواهى در تأمين غرائز

در اصطلاح علم اخلاق، «شَرَه» به ملكۀ ميل شديد به غرائز و شهوات اطلاق مى شود كه از رذائل خطرناك است. اين صفت شوم، انسان را به كام جوئى بيش از حد و غير معقول، به خصوص در شهوت جنسى و شهوت شكم وادار مى سازد.

ميل نامحدود و كنترل نشده به شهوات و غرائز، به ويژه شهوت جنسى، خطرها و خسارت هاى فراوانى دارد كه ارتكاب اقسام جنايت، دچار شدن به انواع خيانت و بسيارى از تجاوزهاى ديگر، از آن جمله اند. اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: اين حرص و زياده خواهى، بدبختى و ذلّت انسان را در پى دارد:

«الحِرصُ و الشَّرةُ يكسبانِ الشَّقاءَ و الذِّلَّةَ »(1)راهكار رهايى از اين صفت رذيله، آن است كه انسان ابتدا فكر خود را كنترل نمايد؛ به گونه اى كه تمركز فكرى روى شهوات نداشته باشد و در صورت هجوم افكار پليد، فوراً با تغيير موضع و اشتغال به افكار و كارهاى ديگر، خود را از آن افكار آلوده، منصرف سازد. سپس نوبت كنترل رفتار است؛ به صورتى كه مثلاً در مبارزه با شهوت جنسى، از مشاهدۀ فيلم ها، عكس ها و صحنه هاى تحريك آميز اجتناب ورزد و به طور كلى، زمينۀ تحريك شهوت را از بين ببرد.

ص: 246


1- . تصنيف غرر الحكم، ص 294.

ارتباط عاطفى با خدا، اهميت به نماز، مداومت بر ذكر، انس با قرآن و عترت و نيز شركت در مجالس دينى و مذهبى و معاشرت با افراد صالح و متّقى نيز در اين زمينه تأثير به سزا دارد. چنان كه تلقين پيامدهاى دنيوى و اخروى اين رذيله، در رفع يا دست كم سركوب آن مؤثر خواهد بود.

ص: 247

رذيلت سى و نهم: بى ميلى و كوتاهى در تأمين غرائز

خمودى، بى ميلى و كوتاهى در تأمين غرائز طبيعى، رذيله اى است كه در اثر آن، از دو بُعدى بودن خود فاصله مى گيرد.

بايد دانست، همان قدر كه تندروى در اين امور غلط است، كندروى نيز خطاست و در هر دو صورت، انسان را به سوى فساد و گناه مى كشاند.

قرآن كريم مى فرمايد:

(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُعْتَدِينَ )(1)

اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند: گروهى از صحابه، برخى اعمال مباح نظير غذاخوردن روزانه، خواب شبانه و معاشرت با همسر را برخود حرام كرده بودند. روش آنان به اطلاع پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم رسيد. آن حضرت با شنيدن خبر به ميان آنان رفته، فرمودند: آيا از زنان رويگردان شده ايد؟ من چنين نيستم! همچنين غذا مى خورم و شب ها مى خوابم؛ هركس از روش من روى گرداند، از من نيست.(2)

آنچه توجه جدى مى طلبد، اينكه توجه به نعمت هاى شايستۀ دنيا، حيات پاك و پاكيزۀ انسانى را در پى خواهد داشت. همسر شايسته؛ هم براى مرد و هم براى زن؛ و نيز مال حلال (به اندازه اى كه براى گذران زندگى لازم است)

ص: 248


1- . المائده، 87: «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چيزهاى پاكيزه اى را كه خدا براى [استفاده] شما حلال كرده، حرام مشماريد و از حدّ مگذريد، كه خدا از حدّگذرندگان را دوست نمى دارد.»
2- . وسائل الشيعة، ج 20، ص 18.

و سلامتى جسم، به انسان حيات طيب و پاكيزه مى بخشد و همه بايد در حدّ اعتدال از آن نعمت ها استفاده نمايند.

راهكار رفع اين صفت رذيله، توجه و استفاده از نعمت ها، دورى از خمودگى و سستى با ورزش و نشاط روحى و جسمى و ارضاى متعادل غرايز، به ويژه غريزۀ جنسى است.

ص: 249

رذيلت چهلم: وسواس

وسوسه، به معنى همهمه است و در اصطلاح، به خطوراتى گفته مى شود كه به وسيلۀ نفس يا شياطين جنّى و انسى به قلب انسان وارد مى شود. هرگاه اين خطورات، در انسان مستمر شده، به يك حالت مبدّل گردد و با ترتيب اثر همراه شود، صفت رذيلۀ «وسواس»، در وجود او رخنه مى كند.

وسواس، از جهل انسان نشأت مى گيرد. يكى از اقسام جهل، جهل متردّد يا همان شكّ مصطلح است كه اگر برطرف نشود و احياناً از ضمير آگاه به ضمير ناآگاه منتقل گردد، انسان را دچار وسواس خواهد كرد.

اين صفت ناپسند، ديرپا و پايدار است و موجب گمراهى بسيارى از مردم مى شود و بايد از آن به خدا پناه برد. قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزٰاتِ اَلشَّيٰاطِينِ ، وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ )(1)

وسوسه از چند راه بر قلب انسان نفوذ مى كند؛ راه اوّل، از جانب شيطان و ياران اوست؛ راه دوّم، از طريق نفس اماره و هواهاى نفسانى است كه سخت تر و نافذتر از وسوسۀ شيطان است. راه سوّم، از سوى دوستان بد و شياطين انسى است كه آن هم بسيار خطرناك است.

گاهى وسوسه، مستقيم، بى پرده و آشكار است، نظير اينكه مردى به زن نامحرم چشم بدوزد و آن زن نيز به او اظهار تمايل كند. اين وسوسه،

ص: 250


1- . المؤمنون، 97 و 98: «وبگو: پروردگارا، از وسوسه هاى شيطان ها به تو پناه مى برم. و پروردگارا، از اينكه [آنها] به پيش من حاضر شوند به تو پناه مى برم.»

بسيار شديد است و از اينكه چنين وضعى براى كسى پيش آيد، به خدا پناه مى بريم. امّا وسوسۀ بدتر و خطرناك تر از اين، وسوسۀ غير مستقيم و پنهانى و همراه با توجيه است، مانند اشاعۀ زشتى ها تحت عنوان دين، ترويج گناهان به نام اسلام و دست زدن به معصيت و توجيه آن.

در سورۀ ناس، سه مرتبه از شرّ «وسواس خنّاس» كه همان وسوسه گر پنهانى است، به خدا پناه مى بريم:

(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ ، قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ اَلنّٰاسِ ، مَلِكِ اَلنّٰاسِ ، إِلٰهِ اَلنّٰاسِ ، مِنْ شَرِّ اَلْوَسْوٰاسِ اَلْخَنّٰاسِ ، اَلَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ اَلنّٰاسِ ، مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ )(1)

خنّاس، به شيطانى (انسى يا جنّى) مى گويند كه مخفيانه فريب مى دهد و به عبارت ساده تر، زهر را درون كپسول مى ريزد و آن را به عنوان دارو به خورد انسان مى دهد.

صفت رذيلۀ وسواس به دو قسم كلّى وسواس فكرى و وسواس عملى منقسم مى گردد:

وسواس فكرى، همان تخيّلات و توهّمات بى اساس است كه به ذهن انسان خطور مى كند. مثلاً انسان ترسو به قبرستان مى رود و مى بيند مرده اى از قبر بيرون آمده و به دنبال اوست.

ص: 251


1- . النّاس، 1 تا 6: «به نام خداوند بخشندۀ مهربان، بگو: پناه مى برم به پروردگار مردم، به مالك و حاكم مردم، معبود مردم، از شرّ وسوسه گر نهانى، آن كس كه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند، خواه از جنّ باشد يا از انسان!»

حقيقتاً هم مرده را مى بيند؛ آن تخيّل بر روى چشمانش اثر مى گذارد، در حالى كه نه مرده اى از قبر بيرون آمده است و نه كسى او را تعقيب مى كند.

وسواس فكرى در برخى موارد منجر به بدبينى انسان به مقدّسات، به خداوند، به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم، به ائمۀ طاهرين عليهم السلام و به مراجع تقليد مى شود. شخص وسواسى در اين حالت، در دين دچار شبهه مى گردد و بالأخره اعصاب او ضعيف شده، به سرحدّ جنون مى رسد كه اگر درمان نشود، واقعاً ديوانه خواهد شد؛ گاهى بدبينى وسواسى نسبت به همسرش است و بدون دليل كار آن ها به طلاق مى كشد.

وسواس عملى آن است كه انسان در اعمال عبادى و غيرعبادى غير متعارف گردد؛ مثلًا زود به نجاست اشياء يقين پيدا كند، امّا در مورد طهارت دير به باور برسد. گاه حمد و سورۀ خودش را در نماز باطل مى داند، علاوه بر آن حمد و سورۀ امام جماعت را هم باطل مى داند. كم كم كارش به آن جا مى رسد كه نماز جماعت را به طور كلّى ترك مى كند. غسل و وضوى خود را صحيح نمى داند و چند ساعت وقت خود را صرف يك غسل يا يك وضو مى كند. خانه و وسايل آن را نجس مى داند و خلاصه زندگى را به كام خودش و ديگران تلخ مى كند.

در هر دو قسم وسواس، قوّۀ وهميّه، قوّۀ خيال را به كار مى گيرد و براى شخص وسواسى صورت هاى ذهنى يا خارجى مى سازد و باعث مى شود كه رفتارهاى غير عادى و ديوانه وار از او سر بزند. بر اين اساس، وسواسى آنچه

ص: 252

را كه وجود ندارد، واقعى پنداشته، به آن معتقد مى شود. به طور كلى بايد گفت كه اگر قوّۀ وهميّه، قوّۀ خيال را به كار گيرد، مى تواند بر قواى ظاهرى و باطنى انسان اثر گذارد و موهومات را واقعى جلوه دهد.

نتيجه آنكه، اين صفت شوم، مصيبتى بزرگ است كه مصائب ديگرى را در پى دارد. اگر اين بيمارى، مفسده اى جز سوء ظن، كه سرانجام به بدگمانى به خداوند بزرگ مى انجامد، نداشت، براى زشتى آن كفايت مى كرد. به علاوه، اگر وسواس، مفسده اى جز از بين رفتن نشاط و غلبۀ غم و اندوه و اضطراب و ترس بر قلب آدمى نداشت، براى درك خطر آن كافى بود.

وسواس، نه تنها خود وسواسى، بلكه گاهى خانواده و اطرافيان او را نيز از سعادت محروم كرده، به بدبختى مى كشاند و از اين جهت، شخص وسواسى مطرود همه است. وسواسى، فاسق است، زيرا اغلب اعمال او اگر در زمرۀ گناهان كبيره نباشد، در شمار فسق است. همچنين وسواسى، خنّاسِ خودش است و به قول مشهور، شيطان در پوستش رفته و خودش يك شيطان مجسّم است.

اين رذيلت ناشايست، موجب زيان كارى در دنيا و آخرت بوده، كسى كه به آن دچار است، دچار مرگ تدريجى مى شود و در وادى حيرت و سرگردانى به سر مى برد و سرانجام به ورطۀ گمراهى مى افتد. وسواسى در دنيا سرنوشتى جز جنون و ديوانگى و در قيامت، عاقبتى جز جهنّم نخواهد داشت.

ص: 253

اگرچه صفت ناپسند وسواس، از شديدترينِ امراض است و علاج آن غير ممكن مى نمايد، اما اتفاقاً درمان آن بسيار آسان است. داروى اين بيمارى، همچون ساير صفات ناپسند، مبارزۀ منفى و مخالفت با وسواس و تمايلات آن است، كه در حقيقت مخالفت با نفس اماره و شيطان مى باشد. در اين راستا، افراد مبتلا به وسواس بايد نسبت به هرچه آن ها را رنج مى دهد، بى تفاوت و بى اعتنا باشند و به آنچه برخاسته از تخيل و توهّم است، اهميت و ترتيب اثر ندهند.

اسلام عزيز اين بى اعتنايى را براى وسواسى ها مى خواهد؛ در حق الله باشد يا حق النّاس، كارهاى عادى باشد يا كارهاى عبادى و بالأخره در هرچه وسوسه دارند، بايد بى خيال شوند و خلاف خواست شيطان عمل كنند تا دست از آن ها بردارد.

در واقع، اشخاص وسواسى بايد عرف مردم را الگوى خود قرار دهند و مثل افراد متعارف زندگى كنند. از آنجا كه شك، مظنّه و حتى يقين وسواسى ها حجّت نيست، بايد يك نفر از اطرافيان را به طور خاص الگو قرار دهند و هرچه او گفت، بپذيرند و به آن عمل نمايند.

همچنين دعا، توسّل و كمك گرفتن از نماز و نيز مداومت بر ذكر، نظير ذكر يونسيه (لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ سُبْحٰانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ (1) براى درمان وسواس تأثير به سزا دارد.

ص: 254


1- . الانبياء، 87: «معبودى جز تو نيست، منزّهى تو، به درستى كه من از ستمكاران بودم.»

درباره مركز

بسمه تعالی
جَاهِدُواْ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
با اموال و جان های خود، در راه خدا جهاد نمایید، این برای شما بهتر است اگر بدانید.
(توبه : 41)
چند سالی است كه مركز تحقيقات رايانه‌ای قائمیه موفق به توليد نرم‌افزارهای تلفن همراه، كتاب‌خانه‌های ديجيتالی و عرضه آن به صورت رایگان شده است. اين مركز كاملا مردمی بوده و با هدايا و نذورات و موقوفات و تخصيص سهم مبارك امام عليه السلام پشتيباني مي‌شود. براي خدمت رسانی بيشتر شما هم می توانيد در هر كجا كه هستيد به جمع افراد خیرانديش مركز بپيونديد.
آیا می‌دانید هر پولی لایق خرج شدن در راه اهلبیت علیهم السلام نیست؟
و هر شخصی این توفیق را نخواهد داشت؟
به شما تبریک میگوییم.
شماره کارت :
6104-3388-0008-7732
شماره حساب بانک ملت :
9586839652
شماره حساب شبا :
IR390120020000009586839652
به نام : ( موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه)
مبالغ هدیه خود را واریز نمایید.
آدرس دفتر مرکزی:
اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109