سرشناسه : عسکری ، سیدمرتضی ، 1293 - 1386.
عنوان قراردادی : خمسون و مائه صحابی مختلق . فارسی
عنوان و نام پدیدآور : یکصد و پنجاه صحابی ساختگی/ مرتضی عسکری ؛ مترجم ع. سردارنیا.
مشخصات نشر : قم: دانشکده اصول الدین، 1352 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره: 964-5841-22-4 ؛ ج. 4964-5841-22-4 :
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
یادداشت : فهرست نویسی بر اساس جلد سوم، 1387.
یادداشت : چاپ چهارم.
یادداشت : ج. 2 - 1 و 4 - 3 (چاپ چهارم: 1387).
یادداشت : کتابنامه.
یادداشت : نمایه.
موضوع : تمیمی ، سیف بن عمر، - 200ق . -- نقد و تفسیر
موضوع : صحابه ساختگی
موضوع : احادیث اهل سنت -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده : سردارنیا، عطاء محمد، 1306 - ، مترجم
شناسه افزوده : دانشکده اصول دین
رده بندی کنگره : BP106/5 /ع5ی8 1300ی
رده بندی دیویی : 297/29
شماره کتابشناسی ملی : 1521634
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
ص: 1
ص: 2
یکصد و پنجاه صحابی ساختگی
خمسون و مائه صحابی مختلق / خمسون و مائه صحابی مختلق. فارسی
مرتضی عسکری
ص: 3
ص: 4
بسم الله الرحمن الرحيم
ص: 5
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ (6)
ص: 6
اى مؤمنان (عالم) هرگاه فاسقى خبرى بارى شما آورد (تصديق نكنيد تا) تحقيق كنيد مبادا به سخن چينى فاسقى از نادانى به قومى رنجى رسانيد و سخت پشيمان گرديد.
حجرات: آيه 6
ص: 7
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ ، و الصلاة و السلام على خير خلقه محمد و آله الطاهرين، وَ السَّلَامُ عَلَيْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِين.
ص: 8
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
چشم بازو گوش بازو اين عمى
حيرتم از چشم بندى خدا
سپاس خداى را كه توفيق ترجمه ى چهارمين جلد از كتاب ارزشمند علمى و تحقيقى «صد و پنجاه صحابى ساختگى» دانشمند و محقق كبير جهان اسلام، حضرت استاد علامه «مرتضى عسكرى» را به اين بنده ى ضعيف مرحمت فرمود، تا به سهم خويش خدمتى هرچند ناچيز به حقايق اسلام كرده باشم.
اميد آنكه اين سند تحقيقى كم نظير، چراغى باشد فراسوى رهروان راه حقيقت، و پى جويان طريق اسلام واقعى، و مشتاقان شناخت تاريخ درست آن، تا دانشمندان و انديشمندان، و پرچم داران جهان اسلام به خود آيند، و پالايش اسناد و مدارك اسلامى را از همۀ دروغها، و دست كاريها در همۀ موارد وجهه ى همّت خود قرار دهند.
ناگفته پيداست كه اين كتاب نه قصه است و نه تاريخ، بلكه حقايقى است تكان دهنده از احتمال وجود هزاران خبر دروغ و ساختگى در مصادر و منابع اسلامى.
مگر نه اين است كه يك صد و پنجاه چهره ى خيالى كه هرگز وجود نداشته اند بعنوان صحابى پيغمبر خدا (ص)، آن هم با شرح و تفصيلات در منابع خبرى و تاريخى وزين و معتبر اسلامى راه يافته است ؟!
و مگر نه اينكه سيف به شيوه ى تاريخ نويسان، داستانها و افسانه هاى خود را از زبان راويانى خيالى بازگو كرده از اين راه ده ها راوى ساختگى نيز به فهرست
ص: 9
بالا بلند راويان افزوده(1)، احاديث دروغ بسيارى بر زبان آنان نهاده است ؟!
دستورهاى حيرت آفرين برخى از زمامداران وقت، و اقدامات تكان دهنده ى معاويه در جعل و انتشار احاديث دروغ(2)؛ اعترافات «ابن ابى العوجاء» زير شمشير جلاد(3)، و ده ها مورد تاريخى ديگر چه چيز را ثابت مى كنند؟
آيا با اين همه مى توان گفت كه تمامى منابع و مصادرى كه امروز مورد قبول اكثريت مسلمانان جهان است از آلودگى به دروغ و دست كارى و انحراف بدور مانده اند؟!
وجود همين يك صد و پنجاه تن صحابى ساختگى كافى است تا تكرار كرده بگوئيم:
به جز قرآن كه از ديدگاه پيروان مكتب اهل بيت در صحت و درستى آن جاى هيچ گونه ترديد نيست، غالب منابع و مصادر خبرى و حديث كه قرن ها از تأليف و تدوين آنها مى گذرد بايد مورد تجديدنظر قرار گيرند تا از هرگونه آلودگى احتمالى به دروغ و انحراف و دست كارى پاك شده اسلام به همان گونه كه پيامبر مقدس ما آورده است به جهانيان و مسلمانان جهان عرضه شود(4)، همچنان كه فقهاى مكتب اهل البيت اين كار را به نحوى شايسته و اكمل در مدارك فقهى انجام داده اند.
سخن در اين زمينه بسيار است، همين قدر از خدا مى خواهيم كه ما را بيدار و به وظائف خطير خود آشنا فرموده از راه لطف و كرمش هرچه زودتر موجبات اتحاد و يك پارچگى مسلمانان جهان را در سايۀ درك اسلام واقعى فراهم فرمايد، و پرچم توحيد را در پهنه ى گيتى به اهتزاز درآورد كه «انّه قريبٌ مُجيب»
تهران آذرماه/ 1362 - عطاء محمد - سردارنيا.
ص: 10
مقاله اى كه از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد، اظهار نظر فاضل ارجمند آقاى «هادى علوى» درباره ى اين كتاب است كه در روزنامه ى (تآخى) بغداد مورخه ى 1968/8/26، و مجله ى «رسالة الاسلام» طى دو شماره ى (9 و 10) بتاريخ جمادى الاولى 1388 به چاپ رسيده است.
و ما بى مورد ندانستيم كه آن را بعنوان مقدّمه اى بر اين قسمت از كتاب آورده باشيم.
ص: 11
تاريخ، كشتزار وسيع و پردامنه اى است كه هرگونه كار و برداشتى در آن ميسّر است، و بيش از ديگر موارد مى توان درباره ى آن به قلم فرسائى نشست.
اين كثرت در نگارش تاريخ شايد به علت آن باشد كه نوشتن تاريخ آسان مى نمايد، و يا اينكه اهميت موضوعات و رويدادهاى تاريخى در چارچوب اين دانش، و يا تأثير همانها در محدوده ى زمان ما و با آينده موجب چنان كثرت و فراوانى گرديده است.
در هر حال، تاريخ ساده و آسان نيست مگر وقتى كه نويسنده در مقام آن باشد كه از آن داستانى بسازد تا راحت طلبان و بى خبران را در شبهاى دراز زمستان با شيرين زبانيهاى خود گرم، و آنها را بر بساط شادى و طرف بنشاند.
اما اگر از ديدگاه علم به تاريخ نگاه كنيم، و عاقلانه براى درك مطالب جدّى آن بنشينيم، در مى يابيم كه تاريخ آن چنان هم آسان و ساده نيست مگر آن مقدار كه بتوانيم به سادگى در آن به تحقيق بپردازيم، و به راحتى به منابع متعدد خبرى و مدارك لازم دست يافته، و پيگيريهاى لازمه را انجام و به نتيجه برسيم. كه اين سه يعنى (تحقيق، و استقصاء، و نتيجه گيرى) سه پايه ى هر دانشى را تشكيل مى دهند، و دست يابى به اين سه غالبا با رنج و زحمت فراوان همراه است.
بديهى است ارزش پژوهشهاى تاريخى بستگى به مقدار تلاشى دارد كه بر سر آن بكار رفته است. البته اين تلاش و كوشش بايد كه با بى غرضى و اخلاص، و يك رويه و مشخص بودن موضوع مورد بحث، همراه باشد.
ص: 12
در پرتو چنين حقايق ملموس و ساده اى مى توانيم بگويم كه كتاب «صد و پنجاه صحابى ساختگى» از جمله كتابهائى است كه در خور احترام و سپاس مى باشد. چه، دقت و توجهى كه در انتخاب مباحث آن بكار رفته، محصول بررسى و پيگيريهاى طولانى و عميقى است كه مبيّن صبر و شكيبائى فراوانى مى باشد؛ كه خود غايت و هدف هرگونه بحث خالص علمى است.
با وجوديكه كتاب هدف اصلى خود را پنهان داشته، اما موضوع مورد بحث آن خود، گوياترين بيان هدف و مقصود آن مى باشد. از اين روى مى توان گفت كه اين كتاب يك مدرك علمى مستند و پرارزشى است براى تمام كساني كه به بحث پيرامون اسلام نشسته اند، خواه عرب باشند، و خواه از خاورشناسان.
نويسنده ى كتاب «آقاى سيد مرتضى عسكرى» از جمله ى روحانيون بغداد است، و بحثى را كه در اين كتاب مطرح كرده اند، دنباله ى مباحثى است كه مؤلف در كتاب ديگر خود تحت عنوان «عبد الله بن سبا» عرضه داشته است.
مؤلف در اين دو كتاب سخن از مورخى بنام «سيف بن عمر» به ميان مى آورد كه زمان حكومتهاى (امويان و عباسيان) را درك كرده، و در همان آغاز نوشتن كتابها در جهان اسلام، كتابى در تاريخ فتوح اسلامى، كه شامل فتوحات و لشكركشيهاى صدر اسلام مى باشد تأليف كرده است.
كتاب فتوح سيف، گرچه از بين رفته و در دسترس نمى باشد، اما اخبار و رويدادهائى كه در آن به شرح گذاشته شده تماما در مصادر معتبر و مشهورى كه به سخنان و نوشته هاى سيف اعتماد كرده اند، منتقل شده كه پيشاپيش همۀ آنها «تاريخ طبرى» قرار دارد.
آقاى عسكرى در اين سلسله مباحث نشان داده كه سيف بن عمر، تاريخ نويسى دروغگو، و دروغ ساز بوده كه حوادث و رويدادهائى را در عالم خيال و از پيش خود ساخته، و براى درست و موجّه نشان دادن آنها يك سلسله اغراض و عواملى را به خدمت گرفته و در آنها گنجانيده است كه به هيچ روى با اصل موضوع كه موجب نگارش چنان رويدادهائى شده است، ارتباطى ندارند. از جملۀ آن اغراض و عوامل اينكه:
1 - مصالح دولت مردان اموى، كه سيف بيشتر ايام زندگى خود را در دامان امن
ص: 13
ايشان سپرى كرده است. چه، رعايت جانب ايشان، و حفظ مصالح آنان آشكارا در داستانها سيف به ويژه داستان كشته شدن عثمان، و شرح دلاوريهاى سران شناخته شدۀ بنى اميّه از همان آغاز تاريخ اسلام، در روايتهاى او به چشم مى خورد.
2 - رعايت منافع قبيلگى قبيلۀ «تميم» كه سيف تعصب آن را هرچه تمام تر دارا مى باشد.
اين تعصب، بصورت بازتابى از شرح دلاوريها، و قهرمانيهاى چهره هاى شناخته شده و سرشناس تميم در فتوح اسلامى كه نقش حسّاس، بر عهده داشته اند در آمده، كه آقاى عسكرى عقيده دارند همۀ آنها ساخته و پرداختۀ سيف مى باشد و حقيقت ندارند.
3 - ايجاد تشويق و اخلال در تاريخ اسلامى، كه مؤلف آن را زائيدۀ (زندقۀ) سيف بن عمر مى داند.
سيف در داستانهاى خود چهره هاى بسيارى را به عنوان (صحابى) رسول خدا (ص) آفريده كه بنا به آمارى كه آقاى عسكرى به دست داده است، تعداد اين قبيل آفريده هاى او به (يك صد و پنجاه) نفر مى رسد.
علاوه بر آنها، سيف چهره هائى را به عنوان راوى داستانهاى خود خلق، و اماكن و جاهاى جغرافيائى فراوانى را آفريده، كه نه تنها از آنها روى نقشۀ جغرافيا اثرى ديده نمى شود، بلكه روى زمين نيز وجود نداشته اند؛ و اتفاقات، و رويدادها، و صحنه سازيهاى بى شمار ديگرى را نيز آفريده است!
در كتابى كه از اين دانشمند در دست داريم بحثى تحليلى و مفصل از تعداد (سى و نه) صحابى ساختگى سيف از مجموعۀ قهرمانان خيالى او به ميان آمده كه آقاى عسكرى اعتقاد كامل داد كه چنان چهره هائى در آن قبيل رويدادها هرگز وجود خارجى نداشته اند!
تحقيقات آقاى عسكرى متكى بر عناصر زير است:
1 - سيف بن عمر تنها مصدر روايت اين قبيل اخبار است كه طبرى آنها را از او گرفته، و پس از وى، ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون مى باشند كه آن اخبار را از طبرى گرفته و در كتابهاى خود آورده اند. علاوه بر طبرى، مورخينى انگشت شمار نيز بوده اند كه نسخه اى از كتاب فتوح سيف را در اختيار داشته اخبار او را نقل نموده اند.
ص: 14
اما، در مصادرى كه به اخبار سيف اعتنائى نكرده از او مطلب نگرفته اند، آن داستانها و نقش آفرينان، و قهرمانان و صحنه هاى ترسيم شده ى او ديده نمى شود، از قبيل كتابهاى سيره، و مؤلفات بلاذرى كه رويدادهاى مورد تعريف سيف در آنها ديده نمى شود، و اخبار تحريف شدۀ او؛ از وقايع و رويدادهاى تاريخى، در آنها به شكل ديگرى آمده كه با گفته هاى سيف سخت اختلاف دارند.
طبرى نيز در اخبار و رويدادهاى تاريخى، تنها به اخبار سيف بسنده نكرده اخبار متناقض با آنها را از ديگر منابع خبرى نقل كرده و به اين قبيل تناقضات اشاره هم كرده است.
2 - اسنادى كه سيف در روايات خود به دست داده است، دليلى ديگر بر ساختگى بودن رواياتش مى باشد. چه، آقاى عسكرى راويان سيف را مورد بررسى و شناسائى قرار داده ولى از بيشتر آنها نامى در كتابهاى رجال نيافته، و همين امر موجب آن شده تا يقين كند كه اين دسته از راويان او نيز از مخلوقات خيالى او بوده و وجود خارجى نداشته اند.
3 - غالب جنگها و فتوحات مورد بحث سيف را سايه اى از خرافات و اوهام، و رويدادهاى خارق العاده فرا گرفته است، از قبيل سخن گفتن حيوانات با برخى از فرماندهان تميمى در جنگها كه به زبان عربى فصيح صورت گرفته است! بديهى است كه اين چنين مطلبى را منطق علمى، قاطعانه رد مى كند، خواه سيف گفته باشد، خواه كسى ديگر(1).
ص: 15
مى بينيم كه سيف امور شگفت انگيزى را مطرح مى كند، و آن را با تردستى در هم مى آميزد و نتيجه اى غير منتظره مى گيرد. مثلا دژى محكم و استوار كه مدت دو سال در برابر مسلمانها ايستادگى كرده، حملات و يورشهاى آنان را از خود دور نموده و سرفرازانه در برابر دشمن مقاومت كرده است؛ بدون اينكه بر اثر نيرنگى جنگى يا حركتى نظامى سقوط كرده باشد، سيف چنان نموده است كه آن دژ به يك باره و در اندك زمانى تسليم قواى اسلام شده همگان حتى نيروهاى اسلام را دچار شگفتى و تحير ساخته است!!
از ديدگاه سيف، بيشتر پيروزيهائى را كه مسلمانان در جنگها و فتوحات خود بدست آورده اند، مرهون اين گونه اتفاقات و معجزه هائى بوده كه در گيرودار نبرد، و يا
ص: 16
پيش از آن به وقوع پيوسته است!
اين نحوه گزارش حوادث و رويدادهاى تاريخى، دست مورخ را در دروغ پردازيها و روايات ساختگى او رو مى كند، و وى را در تيررس حملات منطقى علمى بدور از هرگونه غرض و تعصبى قرار مى دهد.
اينجاست كه استاد عسكرى اين امكان را به دست مى آورد تا پس از پيگيريهاى لازم، در منابع و مصادرى كه با موضوع مورد بحث او بستگى دارد، آخرين ضربۀ سنگين و قاطع خود را بر اين تاريخ نگار خطرناك فرود آورد، و با استادى و مهارتى هرچه تمام تر و شگفت انگيز اخبار ساختگى سيف را از ديگر منابع خبرى جدا كرده، و بدان وسيله مصادر تاريخى اسلامى را از ساخته هاى اين مورّخ دروغ پرداز آزاد نمايد.
در اينجا ممكن است كسى بپرسد: چطور شده است كه اين قبيل كارهاى سيف بر تاريخ نويسان پيشين پوشيده مانده است ؟
در پاسخ مى گوئيم: چنين نبوده كه كارهاى او از ايشان پنهان باشد؛ چه، طبرى كه بيش از ديگر تاريخ نويسان بر كتاب سيف از خود اعتماد نشان داده است، بتمام وجود رواياتش را باور نداشته گه گاه با روايتهاى ديگران چون «واقدى»، و يا با اسناد مربوط به خود به معارضه با روايتهاى سيف برخاسته است. ديگر تاريخ نويسان، و نويسندگان سيره نيز خبر و روايتى را از سيف بن عمر نقل نكرده اند مانند:
بلاذرى كه بطور اطلاق بزرگ ترين تاريخ نويس فتوحات اسلامى است، و همچنين يعقوبى، و مسعودى و ديگران، اخبار سيف را به چيزى نگرفته آنها را در كتابهاى خود نياورده اند.
راوى شناسان و پيش كسوتان علم درايه نيز سيف را از نظر دور نداشته، برخى از آنها آشكارا او را كوبيده به دروغ گوئى و حديث سازيش متهم كرده اند.
البته بدون تمامى اينها، با آن همه پشتوانۀ تاريخى و احترامى كه دارند، به سامان رسانيدن چنين مهمى كه آقاى مرتضى عسكرى در پيش گرفته است امكان نداشت.
در پايان اين مقاله بايد بگويم كه مؤلف، اصطلاح (اسطوره \ افسانه) را در سرتاسر كتابش بسيار بكار برده، و چنين نامى را بر اخبار و روايتهاى بى اساس و مردود سيف نهاده؛ درصورتى كه بنظر من بكار بردن چنين اصطلاحى در اين مورد بخصوص مستلزم دقت فراوانى است. زيرا افسانه اسمى است كه در مباحث علمى
ص: 17
جهان امروز بر جنگهاى بزرگ روزگاران گذشته نهاده مى شود، كه در شكل گيرى و رويدادهاى هيجان انگيز آنها، پريان و خدايان دخالت مستقيم داشته اند، مانند افسانه هاى (بابليها، و يونانيها) كه در زبان انگليسى به آن «مايث»(1) گفته مى شود.
اصطلاحى ديگر نيز در زبان انگليسى وجود دارد بنام «ليجند»(2) كه داستانهاى شامل رويدادها و پيش آمدهاى خارق العاده و باورنكردنى را به آن مى نامند. البته در اين قبيل داستانها سخنى از جنگها و نبردهاى بزرگ پريان و خدايان در كار نيست. نمونۀ اين قبيل اخبار و داستانها را مى توان در داستانهائى كه از معجزات قديسين و اولياء و امثال اينها سخن مى گويند سراغ گرفت، و پژوهشگران عرب هم تاكنون بر جايگزينى اصطلاحى خاص به جاى آن به توافق نرسيده اند. ولى من ترجيح مى دهم كه در اين مورد، لفظ (خرافه) به جاى اسطوره و افسانه بكار گرفته شود، تا هر يك از اين دو لفظ اصالت معناى خودشان را همان طور كه در زبان انگليسى برايشان منظور شده است حفظ نمايند.
در مراجعه به ساخته ها و پرداخته هاى سيف بن عمر مى بينيم كه همۀ آنها بدون اينكه رنگى از داستانها يا جنگهاى بزرگ خدايان و پريان را به خود گرفته باشند، سنگين و آرام در يك مسير منظم تاريخى به پيش مى روند، و از اين لحاظ كتاب «فتوح» او از نظر اسلوب و روشى كه در پيش گرفته است با روش ديگر كتابهاى تاريخ اختلافى ندارد، و درست نيست كه اخبار و روايتهاى آن را افسانه ناميد، زيرا حوادث و رويدادهاى خارق العاده اى كه به فراوانى در اخبار و روايتهاى سيف آمده است به مفهوم خرافه يا (ليجند) انگليسى نزديكتر است تا (افسانه) و (مايث).
از طرفى تمام اخبار سيف معجزات و يا خارق عادات نمى باشند، بلكه دروغهاى ديگر او هم چيزى از آنها را در بر ندارند!
پيشينيان نيز براى خبر دروغ، اسامى متعددى را آورده اند كه بر اثر كثرت استعمال بصورت اصطلاح درآمده شائع شده اند از قبيل (موضوع، و منحول \ ساختگى، و بى اساس). اما من در خود اين صلاحيت را نمى بينم كه در اينجا لفظ خاصى را براى بكار بردن آن پيشنهاد كنم، جز اينكه در اين فرصت كوتاه
ص: 18
تنها چيزى كه مى توانم بگويم اين است كه تا آنجا كه ممكن باشد در اين قبيل مباحث در بكار بردن اصطلاحات دقت كافى رعايت شود. با توجه به اينكه استاد فاضل ارجمند، آقاى مرتضى عسكرى از هر كس ديگرى در بكار بردن واژه اى خاص و مناسب در مباحث علمى خود، داناتر و واردتر مى باشد.
***
پاسخ، و اظهار نظر مؤلف، پيرامون پاره اى از مطالب اين مقاله را در پايان همين كتاب مطالعه فرمائيد.
ص: 19
ص: 20
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
در اين بخش از كتاب به شرح حال آن دسته از اصحاب سيف آفريده مى پردازيم كه دانشمندان پيرو مكتب خلفا به دليل اينكه «سيف بن عمر» نام آنان را در كشورگشائيهاى سپاه اسلام در رديف سران و فرماندهان سپاه آورده است، شرح حال ايشان را در كنار ديگر اصحاب واقعى پيغمبر خدا (ص) به ثبت رسانيده اند!!
ابن حجر در بخش اوّل مقدمۀ كتاب «اصابۀ» خود زير عنوان «تعريف صحابى» چنين مى نويسد:
از آنچه بطور اختصار و جسته گريخته از پيشوايان ما در شناخت شخص صحابى بدست ما رسيده است، اگر چه سخنى جزم، و نصى صريح در آن به چشم نمى خورد، مطلبى است كه «ابن ابى شيبة»(1) از منبعى كه بر آن ايرادى نيست، در (مصنف) خود به اين شرح آورده است:
در جنگهاى نخستين اسلام بر اين بوده است كه به جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه انتخاب نمى كردند!
اين دانشمند - ابن حجر - در بخش دوم كتاب خود تحت عنوان «راهى براى
ص: 21
شناخت صحابى» مى نويسد:
قاعده اى در دست است كه با استفاده از آن، صحابى بودن گروه بسيارى ثابت مى شود.
اين ضابطه داراى سه نشانه است كه اثبات وجود يكى از آن نشانه ها در شخص، كافى است كه حكم شود آن شخص از جمله اصحاب رسول خدا (ص) بوده است.
نخستين نشانه اين است كه «ابن ابى شيبه» از منبعى كه بر آن ايرادى نيست در كتاب خود مى نويسد:
پيشينيان را رسم بر اين بوده است كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند.
سپس ابن حجر ادامه داده مى نويسد:
اگر كسى اخبار و رويدادهاى جنگى و فتوح اسلامى را بررسى و پى گيرى نمايند، از اين دسته صحابيان كه ما آنها را در قسمت اوّل كتاب خود آورده ايم فراوان خواهد يافت. [پايان سخن ابن حجر].
ما به جستجوى خبرى كه ابن حجر از «ابن ابى شيبه» نقل كرده، و او و همفكرانش كه به شرح حال اصحاب پرداخته اند آن را دليلى قاطع بر شناخت شخص صحابى دانسته و دست آويز خود قرار داده اند برخاستيم، اما به همه تلاش و كوششى كه در اين راه بكار برديم، مصدر چنين خبرى را جز در روايات سيف نيافتيم؛ هم چنانكه تاريخهاى طبرى، و ابن عساكر گوياى همين مطلبند. ايشان از قول سيف مى نويسند:
1 - افسران و فرماندهان سپاه در جنگها از اصحاب انتخاب مى شدند، مگر وقتى كه كه در ميان ايشان كسى پيدا نمى شد كه از عهدۀ چنين مهمّى برآيد.
2 - طبرى طى روايتى ديگر از قول سيف مى نويسند:
(عمرو بن محمد از شعبى) روايت كرده است كه گفت:
در همان ايام كه خليفه ابو بكر، «خالد بن وليد و عياض بن غنم» را به ماموريت عراق فرستاده بود، به ايشان نوشت:
ص: 22
از كسانى كه با مرتدها جنگيده اند، و نيز آنها كه بعد از رسول خدا (ص) بر اسلام شان ثابت قدم باقى مانده اند، سپاهى فراهم آريد.
دار اين سپاه، و در كنار شما، هيچيك از مرتدها حق شركت در جنگ را ندارد، تا دستور من به شما برسد.
سپس شعبى ادامه داده مى گويد:
به روزگار خلافت ابو بكر، هيچ مرتدى در جنگها شركت نداشته است.
3 - و باز طبرى با همان سند از قول سيف مى نويسيد:
ابو بكر تا زنده بود، در هيچيك از جنگهاى خود از آنان كه مرتد شده بودند يارى نجست. امّا عمر آنان را به يارى مى گرفت، ولى هرگز ايشان را به فرماندهى سپاه نمى گماشت مگر بر عده اى انگشت شمار كه تعدادشان به ده نفر، يا به مراتب كمتر از آن مى رسيد. او از انتخاب شخص صحابى به فرماندهى سپاه هرگز غفلت نمى كرد!
4 - هم او در روايتى ديگر از قول سيف چنين نوشته است:
همه مى گويند كه ابو بكر از گروه مرتدها در جنگهاى ارتداد، و لشكركشى به عراق، و جنگ با ايرانيان، يارى نجسته است. او، با وجوديكه مرتدها را به سپاهى گرى مى گرفت، هيچ يك از ايشان را به امارت، و ولايتى منصوب نكرده است.
اين مطالب را سيف در روايات متعدد آورده، و با اصرارى هرچه تمام تر خواسته است تا ثابت كند كه در زمان خلافت ابو بكر و عمر فرماندهى سپاه اسلام هميشه با فرد صحابى بوده، و به جز ايشان كسى ديگر عهده دار چنين مقامى نبوده است.
اما با همۀ اين احوال گفته هاى سيف و روايات او، با حكومت «امرؤ القيس» بر مسلمانان «قضاعه»(1) از جانب خليفه عمر، حتى پيش ازآنكه يك ركعت نماز در
ص: 23
اسلام خوانده باشد آشكار متناقض است. به اين داستان توجه كنيد:
ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى» خود چنين مى نويسد:
«امرؤ القيس» بدست عمر اسلام آورد، و خليفه او را پيش ازآنكه حتى ركعتى نماز گزارده باشد حكومت و ولايت داد.
اصفهانى تفصيل داستان را بعد از خبر بالا، از قول «عوف بن خارجه مرّى» در «اغانى» خود چنين ادامه مى دهد:
روزى در ايام خلافت عمر بن خطاب (رض) نزد او نشسته بودم كه مردى وارد شد كه موى اندكى در دو طرف سرش بچشم مى خورد. پاهاى كجى داشت طورى كه انگشتهاى هر دو پاى او روبروى هم، و پاشنه هاى آن تقريبا در امتداد شانه هايش قرار داشتند.
او درحالى كه مرد مرا پس و پيش مى كرد و از روى سر آنها قدم بر مى داشت؛ خود را به جلو مى كشيد تا اينكه روبروى عمر قرار گرفت و او را برسم خلافت درود گفت. عمر از او پرسيد:
- كيستى ؟ آن مرد جواب داد:
- من مردى هستم مسيحى، و نامم «امرؤ القيس بن عدى كلبى» مى باشد. عمر او را شناخت سپس از او پرسيد.
- بسيار خوب، چه مى خواهى ؟ امرؤ القيس پاسخ داد:
- مى خواهم مسلمان شوم. عمر اسلام را بر او عرضه كرد و او پذيرفت. و همين هنگام خليفه فرمان داد تا نيزه اى برايش حاضر كردند، آنگاه پرچمى بر آن بست و بدست «امرؤ القيس» داد و او را بر مسلمانان قضاعۀ شام حكومت و فرماندهى داد.
امرؤ القيس درحالى كه پرچم را در دست خود مى فشرد، و باد آن را بالاى سرش به اهتزاز در آورده بود از خدمت خليفه بازگشت و روى براه نهاد... [تا آخر داستان در «اغانى»].
ص: 24
داستان حكومت «علقمة بن علاثۀ كلبى» نيز بعد از ارتدادش با روايتهاى سيف تناقض دارد. اين خبر در كتاب «اغانى» اصفهانى، و نيز در كتاب «اصابۀ» ابن جر، ضمن شرح حالى كه برايش نگاشته اند بشرح زير آمده است:
علقمه در زمان رسول خدا (ص) اسلام آورد و از مصاحبت حضرتش برخوردار شد. ولى پس از آن حضرت و در زمان خلافت ابو بكر از اسلام روى بگردانيد و مرتد شد. ناچار ابو بكر، خالد بن وليد را بطلب او فرستاد و چون علقمه از اين موضوع با خبر گرديد خود را پنهان ساخت. مى گويند بعدها علقمه عذرخواهان، به خدمت خليفه بازگشت و از نو اسلام آورد.
مطالب زيرا را نيز ابن حجر دربارۀ علقمه در «اصابۀ» خود آورده است:
عمر در زمان حكومت خود علقمه را بجرم شراب خوارگى حدّ شرعى زد، علقمه از اين كار آزرده خاطر شده مرتد گرديد. پس روى به ديار روم نهاد، و بر امپراطور روم وارد شده خود را معرفى نمود. امپراطور مقدم او را گرامى داشت و در مقام شناسائى او، از وى پرسيد:
- تو! پسر عموى «عامر بن طفيل» هستى(1)؟ علقمه كه از اين نحو سؤال امپراطور شخصيتش درهم شكسته شده بود، رنجيده خاطر شده بخشم آمده گفت:
- مثل اينكه تو مرا جز به وسيلۀ عامر نمى شناسى ؟! پس برخاست و بيرون آ مد و به مدينه بازگشت و اسلام آورد!
اما داستان حكومت يافتن علقمه از جانب خليفه عمر، در كتابهاى «اصابۀ» ابن حجر، و «اغانى» ابو الفرج اصفهانى آمده است كه ما آن را از كتاب «اغانى» نقل مى كنيم:
علقمه پس از روى گردانى از اسلام و مدتها آوارگى و دورى از شهر مدينه،
ص: 25
سرانجام به آنجا بازگشت، و دور از چشم مردم راه مسجد را در پيش گرفت و خود را در گوشه اى پنهان ساخت.
شب هنگام «عمر» وارد مسجد شد، ولى علقمه بر اثر تاريكى هوا، شخص تازه وارد را درست تشخيص نمى داد، اما با توجه به وجود شباهتى بين خالد بن وليد كه از دوستان علقمه بشمار مى رفت و شخص عمر، چنين گمان برد كه اين تازه وارد بايد خالد باشد، پس سر صحبت را با او باز كرد و در ضمن آن از او پرسيد:
- كه بالاخره از كار بر كنارت كرد؟! عمر كه گوئى علقمه را شناخته متوجه اشتباه او شده بود قافيه را نباخت و براى اينكه چيزى دستگيرش شود زيركانه بجاى خالد جواب داد:
- آرى همين طور است! علقمه با لحنى متأثر گفت:
- معلوم است، چيزى نيست به جز چشم زخم و حسد، اين ستم از راه حسادت به تو رفته است!
عمر موقع را مناسب دانسته موذيانه از علقمه پرسيد:
- كمك مى كنى تا از عمر انتقام خود را بگيريم ؟! علقمه شتابزده جواب داد:
- پناه مى برم به خدا، عمر بر ما حق فرمانبردارى دارد، و ما مجاز نيستيم كه عليه او كارى انجام داده به مخالفتش برخيزيم!!
سرانجام عمر، يا به گمان علقمه خالد، برخاست و از مسجد بيرون رفت.
روز بعد خليفه آمادۀ پذيرائى از مردم گرديد، در همين هنگام خالد به همراهى علقمه وارد شده كنار يكديگر نشستند.
پس از مدتى عمر در يك فرصتى مناسب روى به علقمه كرده پرسيد:
- خوب علقمه! آن حرفها را تو با خالد در ميان گذاشتى ؟ علقمه كه از سؤال عمر گيج شده بود، پس از اندكى مكث به ياد حرفهاى ديشبش با خالد افتاد، پس به تندى روى به خالد كرده با صداى بلند از او پرسيد:
- ابو سليمان! تو چيزى به او گفته اى ؟ خالد جواب داد:
- واى بر تو. قسم به خدا كه پيش از اين ديدار، من او را نديده ام. آن وقت موضوع را به فراست دريافته در دنبال خود گفت: ببينم نكند تو اين مرد - و اشاره به خليفه - را پيش از ديدار با من ديده و بجاى من گرفته باشى ؟! علقمه جواب داد:
ص: 26
- آرى بخدا، درست است من او را بجاى تو ديده ام. سپس روى به خليفه كرده گفت:
- اى اميرالمؤمنين! تو كه چيزى جز خير و خوبى از من نشنيده اى، اين طور نيست ؟ عمر پاسخ داد:
- درست است. حالا دوست دارى كه فرماندار (حوران)(1) بشوى ؟ عقلمه جواب داد:
- آرى.
- عمر فرمان حكومت حوران را به دست عقلمه داد. علقمه تا پايان عمر در حكومت حوران باقى بود، و هم در آنجا درگذشت، و «حطيئه» در سوگش چنين سروده است... (تا آخر داستان). ابن حجر بدنبال اين داستان چنين اضافه مى كند:
پس از اينكه عمر فرمان حكومت حوران را بدست علقمه داد، روى به اطرافيان خود كرده گفت:
اگر چنين اشخاص با وفائى داشته باشم، برايم از هر چيز در دنيا ارزشمندتر است.
ديديم كه دانشمندان پيرو مكتب خلفاء از «ابن ابى شيبه» آورده اند كه او از (منبعى كه بر آن باكى نيست) روايت نموده كه «پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها به جز شخص صحابى را در پست فرماندهى سپاه نمى گماشتند».
اين دانشمندان مصدر چنان خبرى را با اصطلاحاتى چون (صحيح، و يا حسن) معرفى نكرده بلكه با گفتن (از منبعى كه بر آن ايرادى نيست) از اعتبار و ارزش آن به مراتب كاسته اند.
سيف بن عمر را نيز ديديم كه مى گفت:
ص: 27
فرماندهان سپاه، همه از صحابه بوده اند!
ابو بكر در جنگهاى خود از مرتدها يارى نمى گرفت و مقرّر داشته بود كه از آنان كمك نخواهند. از اين روى در آن جنگها هيچ مرتدى حضور نداشته است!
عمر، مرتدها را به سپاهى گرى مى گرفت، ولى آنها را جز بر تعدادى انگشت شمار كه تعدادشان به زحمت به ده نفر مى رسيد فرماندهى نداده است؛ و شخص او از انتخاب صحابى به سمت فرماندهى سپاه هرگز غفلت نمى نمود.
اينها مطالبى بودند كه دانشمندان پيرو مكتب خلفاء براى اثبات مدعاى خود در شناخت صحابى رسول خدا (ص) آورده اند.
اما با وجود اين همه ادعا ديديم كه خليفه عمر بر خلاف گفتۀ آنها شخص «علقمه» را كه مرتد شده بود به حكومت حوران منصوب ساخته است، با توجه به اينكه امراء و حكام شامى، آن روزگار بر سپاهيان نيز فرماندهى داشته اند، به اين معنى كه حاكم و فرماندار شام بر سپاه شام، و حاكم فلسطين بر سپاه فلسطين، و فرمانرواى قنسرين، بر قواى منطقۀ قنسرين سر فرماندهى داشته است.
از طرف ديگر، فرمانده سپاه هر منطقه امام جماعت آن منطقه نيز بوده، و همراه آنان در جنگها شركت مى كرده، بر مسند قضا تكيه مى زده و درگيريهاى حقوقى آنان را نيز حل و فصل مى نموده است.
كوتاه سخن اينكه حاكم و فرمانرواى هر منطقه، در زمان صلح آمرى على الاطلاق، و در زمان جنگ، افسرى مسلط، و فرماندهى قاطع بوده است.
و نيز ديديم كه همين خليفۀ دوم پرچم فرماندهى مرد نصرانى تازه مسلمانى را كه براى نمونه هنوز يك ركعت نماز در اسلام نخوانده مى بندد و به دستش مى دهد. در حالى كه اين پرچم بستن و به دست كسى دادن در آن روزگار، سنّتى براى بسيج قبيله اى خاص و براى شركت آن قبيله در جنگ بوده است. چه، در آن ايام اساس سپاهيگرى بر پايۀ قبيله استوار بوده و چنين سنتى تا اواخر جنگ صفين، و واقعۀ جان خراش كربلا، و حتى بعد از آن تاريخ نيز جارى بوده است.
بنا بر اين خليفه عمر، «امرؤ القيس كلبى» را كه از قبيلۀ كلب برخاسته و كلب
ص: 28
جزئى از قبيلۀ بزرگ قضاعه بوده است، بر تمامى قبايل قضاعه حكومت داده، و بدانم وسيله سر فرماندهى سپاه قضاعه را نيز به او سپرده است، تا وى به يارى ايشان در جنگ با روميان شركت جويد، و بنام اسلام با كفر و الحاد بجنگد!
با اين حساب چنين ضابطه اى را كه علما و دانشمندان پيرو مكتب خلفا براى شناخت شخص صحابى وضع كرده اند باطل و بى ارزش است. زيرا هم سند آن ضعيف است، و هم آنچه را كه گفته اند با واقعيات و رويدادهاى تاريخى جور در نمى آيد و با آن مغاير مى باشد!
با وجود اين، همان دانشمندان بر آن ضابطۀ خيالى و دروغ، دل خوش داشته و بر همان اساس ده ها و صدها چهره هاى ساختگى را در رديف اصحاب واقعى رسول خدا (ص) به حساب آورده، برايشان شرح حال نوشته اند!
ما در بحثى كه در پيش روى داريم، بشرح حال تعدادى از اصحاب ساختگى سيف مى پردازيم كه مخصوصا سيف آنها را در رديف فرماندهان سپاه اسلام جا زده، و از طريق روايتهاى مختلف و متعدد، اخبارى براى ايشان و بنام آنها ساخته است تا هم از اين راه دروغ خود را از ديد تيزبين علما و دانشمندان پنهان دارد، و هم با مشوّش كردن اخبار اسلامى، مصادر و مدارك ما را از اعتبار و اصالت بيندازد.
در اين هدف خطرناك سيف، بايد گفت كه متأسفانه برخى از دانشمندان به سيف كمك بسزائى كرده، خوش باورى او را در رسيدن به اهدافش، با اعتمادى كه پرداخته هاى خائنانۀ او را به اسلام در مصادر معتبر، و نقش آفرينان خيالى وى را در رديف ديگر اصحاب واقعى رسول خدا (ص) به ثبت رسانيده اند. و چه مى دانيم، شايد كه سيف ديدن چنين پيروزى را براى خود حتى در خواب هم اميد نداشته است.
***
ص: 29
ص: 30
* سخن ابن حجر در مورد روايت «ابن ابى شيبه» در شناخت صحابى در:
1 - «اصابه» ابن حجر (13/1) و (16/1).
* منابع خبرى در مورد روايت ابن ابى شيبه در:
1 - «تاريخ طبرى» ضمن حوادث سال سيزدهم از هجرت (2151/1).
2 - «تاريخ ابن عساكر» (514/1).
* سخن سيف بن عمر در مورد روش ابو بكر و عمر با مرتدها در:
1 - «تاريخ طبرى» (2020/1-2021) و (2457-2458) و (2225/1).
* داستان حكومت «امرؤ القيس» در:
1 - كتاب «اغانى» ابو الفرج اصفهانى چاپ ساسى (157/14-158).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (457) بطور اختصار.
* داستان حكومت «علقمه بن علاثۀ كلبى» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (496/2-498).
2 - «اغانى» اصفهانى (56/15).
ص: 31
* داستان اختلاف علقمه و عامر در:
1 - «اغانى» (50/15-55).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (284).
* نسب قضاعه در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (440-462).
ص: 32
تعداد پنجاه و سه تن از صحابيان ساختگى سيف را در جلدهاى اول تا سوم اين كتاب معرفى كرده ايم. اينك تعداد چهل تن ديگر از اصحاب مخلوق خيالات او را بشرح زير در اين كتاب معرفى مى نمائيم.
بخش اول
افسران و فرماندهان مخلوق سيف در جنگهاى عراق (قسمت اوّل).
54 - بُشْرِ بْنِ عَبْدُ اللَّه.
55 - مَالِكَ بْن رَبِيعَةَ تَيمى.
56 - هَزهازِ بنِ عَمْرو عِجلى.
57 - حُمَيضَة بنِ نُعمانِ بارِقى.
58 - جابِر اَسَدى.
59 - عُثمان بنِ رَبيعَة ثَقَفى.
59 - سَوادِ بنِ مالِكِ تَميمى.
60 - سَوادِ بنِ مالِكِ تَميمى.
بخش دوّم
افسران و فرماندهان در جنگهاى عراق (قسمت دوّم).
61 - عَمرو بنِ وبَرَة.
62 - حَمّالِ بنِ مالِكِ بنِ حَمّال.
63 - رِبّيل بن عَمرو بنِ عَبدَرى.
64 - طُلَيحَة بنِ بَلالِ قُرشى.
65 - خُلَيدِ بنِ مُنذِرِ بنِ ساوى عَبدى.
66 - حارِث بنِ يَزيدِ عامِرى «ديگر!».
ص: 33
بخش سوم
اصحابى از قبايل مختلف.
67 - عَبدُ اللهِ بنِ حَفصِ قُرشى.
68 - اَبو حُبَيش عامِرى كِلابى.
96 - حارِث بنِ مُرَّۀ جُهَنى.
بخش چهارم
صحابى، بحكم همزمانى با رسول خدا (ص)!
70 - قِرقِرَة يا قُرفَةِ بنِ زاهِر تَيمى.
71 - نائِل بنِ جُعشَم.
72 - سَعدِ بنِ عُمَيلۀ فَزارى.
73 - قَريبِ بنِ ظَفَر.
74 - عامِرِ بنِ عَبدُ الأسَد.
بخش پنجم
افسران و فرماندهان جنگهاى ارتداد.
75 - عَبدُ الرَّحمن اَبُو العاص.
76 - عُبَيدَة بنِ سَعد.
77 - خَصفَۀ تَيمى.
78 - يَزيدِ بنِ قَينان.
79 - صَيحانِ بنِ صَوحان.
80 - عِبادِ ناجى.
81 - شِخريت.
ص: 34
بخش ششم
صحابى، بحكم رسيدن به خدمت ابو بكر!
82 - شَريكِ فَزارى.
83 - مُسَوَّرِ بن عَمرو.
84 - مُعاويَۀ عَذرى.
85 - ذُوَيناق، وَ شهر ذُوَيناف.
86 - مُعاوِيَۀ ثَقَفى.
بخش هفتم
صحابى بحكم شركت در جنگهاى زمان ابو بكر!
87 - سَيفِ بنِ نُعمانِ لَخمى.
88 - ثَمامَةِ بنِ اَوسِ بنِ ثابِت.
89 - مُهَلهَلِ بنِ يَزيد.
90 - غَزالِ هَمدانى.
91 - مُعاوِيةِ بنِ أنس.
92 - جَرادِ بنِ مالِكِ نُوَيرَه.
93 - عَبدَ بنِ غَوثِ حِميَرى، كه به حكم كمك به سپاه ابو بكر صحابى شناخته شده است!
ص: 35
ص: 36
صد و پنجاه صحابى ساختگى
(قسمت اول)
54 - بُشرِ بنِ عَبدُ الله.
55 - مالِك بن رَبيعَة تَيمى «تيم رباب».
56 - هَزهازِ بنِ عَمرو عِجلى.
57 - حُمَيضَةِ بن نُعمانِ بارِقى.
58 - جابِرِ اَسَدى.
59 - عُثمان بنِ رَبيعَة ثَقَفى.
60 - سَوادِ بن مالِكَ تَميمى.
ص: 37
ص: 38
اين صحابى در كتاب «إصابه» ابن حجر چنين معرفى شده است:
بشر بن عبد الله. سيف در كتاب فتوح خود آورده است كه عمر بن خطاب در سال چهاردهم از هجرت او را به همراهى «سعد وقاص» به عراق فرستاد.
سعد در اين مأموريت «بشر» را به سركردگى هزار نفر از رزمندگان (قيس) برگزيده است.
طبرى نيز همين مطالب را در «تاريخ» خود آورده، و «ابن ابى شيبه» با اسناد خود روايت كرده است كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشته اند (ز). [پايان سخن ابن حجر].
حرف (ز) را ابن حجر در پايان سخن خود از آن روى آورده تا بگويد كه او نام اين صحابى را بر ديگر تذكره نويسان استدراك كرده و آن را اضافه دارد.
مطلب مورد اشارۀ ابن حجر دربارۀ بشر در «تاريخ طبرى» چنين آمده است:
... و هزار نفر از رزمندگان «قيس عيلان» به همراهى او - سعد وقاص - روى به جانب عراق نهادند كه فرماندهى ايشان را «بشر بن عبد الله هلالى» بر عهده داشته است.
ص: 39
در اينجا علاوه بر آنچه گذشت مى بينيم كه طبرى «بشر» را (هلالى) معرفى كرده، و اين معرفى نه از جانب اوست كه از جانب سيف است. بنابراين سيف، اين مخلوق خيالى خود را از تيرۀ (هِلال بن عامِر بن صَعصَعَة بن... عَيلان بن مُضَر) آفريده است.
سيف در افسانۀ بشر بن عبد الله، اين نامها را بعنوان راوى آورده است:
1 - «مُحَمَّد و مُستَنير» كه هر دو از راويان خيالى او مى باشند.
2 - «طلحه و حنش» كه هر دو افرادى مجهول الهويه و ناشناخته مى باشند، و نمى دانيم كه سيف آنها را چه كسانى خيال كرده است!
اين دانشمندان در انتشار افسانۀ «بشر» به سيف بن عمر تميمى كمك شايانى نموده اند:
1 - امام المورخين، محمد بن جرير طبرى در تاريخش با ذكر نام سيف.
2 - ابن اثير در تاريخش به نقل از تاريخ طبرى.
3 - ابن خلدون در تاريخش به نقل از كتاب تاريخ طبرى.
4 - ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود به نقل از كتاب «فتوح» سيف، «تاريخ طبرى».
لازم به تذكر است كه ابن حجر مخصوصا (بشر) را از آن روى در قسمت اول كتاب خود آورده، كه سيف گفته است كه پيشينيان بشر را به هنگام ترك مدينه به مقصد عراق و شركت در جنگ قادسيه، بر هزار نفر از رزمندگان «قيس عيلان» فرماندهى داده اند.
و نيز بر اثر توجّه و اعتمادى بوده است كه ابن حجر بر سخن «ابن ابى شيبه» ابراز داشته آنجا كه از مصدرى مجهول كه با كى بر آن نيست! آورده است كه پيشينيان در جنگها به جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشته اند!!
و ديديم كه اين خبر با حقايق و مدارك تاريخى كه در دست داريم تا چه پايه
ص: 40
مخالف و متناقض است.
علاوه بر همۀ اينها، مسألۀ فرماندهى بشر بر هزار جنگندۀ «عبد القيس» تنها روايتى است كه از زبان سيف نقل شده است نه منبع ديگر.
و در آخر، ما اساسا نام اين اين صحابى - بشر بن عبد الله هلالى - و راويان داستان او را در هيچيك از منابع خبرى غير از سيف بن عمر تميمى افسانه ساز نديده ايم!
با چنين مقدماتى، موضوع (وجود، و اخبار، و راويان) داستان «بشر بن عبد الله» از سر تا پا دروغ و سادگى بوده، افسانه اى است كه سيف بن عمر آن را ساخته و پرداخته و براى انحراف دانشمندان از مسير واقعى اسلام آن را جلا داده است، و دانشمندان بنام و بلندآوازه اى چون (محمد بن جرير طبرى، و ابن حجر) با ثبت آن، و ديگر افسانه هاى او در كتابهاى معتبر و وزين خود سيف و اهداف پليدش را خدمت، و به اسلام...
اين را هم بگوئيم كه گرچه ابن حجر مصدر اين خبر (پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها...) را «ابن ابى شيبه» معرفى كرده، ولى نگفته است كه خود آن خبر را از كداميك از كتابهاى ابن ابى شيبه نقل نموده است.
و به طورى كه بعدها خواهيم ديد، ابن حجر در موقع معرفى ديگر اصحاب خود از اين قبيل، تنها به نقل همان سخن «ابن ابى شيبه» بسنده كرده از مصدر آن هم ذكرى به ميان نمى آورد.
***
ص: 41
ص: 42
* شرح حال «بشر بن عبد الله» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر «157/1) بخش اول حرف (ب) شرح حال 665.
* عزيمت سعد وقاص به عراق و فرماندهى بشر در:
1 - «تاريخ طبرى»، رويدادهاى سال هفدهم از هجرت (2219/1).
2 - «تاريخ ابن اثير» (347/2).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (316/1).
* دودمانى را كه سيف براى صحابى افسانه اى خود در نظر گرفته است در:
1 - «الباب» (296/3).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (269-273).
ص: 43
ص: 44
اين صحابى، در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
مالك بن ربيعه از بنى تيم رُباب(1)، يكى از سرهنگهاى سعد بن ابى وقاص بوده، كه در اوايل خلافت عمر، به همراه او به عراق عزيمت نموده است.
سعد وقاص كه سرفرماندهى سپاه را در جنگ (قادسيه) بر عهده داشت، مالك ابن ربيعه را بر دسته اى از سپاه خود فرماندهى داده بود.
ابو جعفر، محمد بن جرير طبرى نيز همين مطالب را دربارۀ مالك بن ربيعه آورده است.
و پيش از اين هم گفته ايم كه پيشينيان را در جنگها رسم بر اين بوده است كه به جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. [پايان سخن ابن حجر].
شرح حالى كه ابن حجر براى مالك بن ربيعه نوشته است، شامل سه قسمت خبرى و يك قسمت سلسلۀ نسب است كه بشرح زير به بحث پيرامون آنها
ص: 45
مى پردازيم:
1 - انصاب شخصى بنام «مالك بن ربيعه» در قبيلۀ تيم رباب، در جنگ (قادسيۀ عراق) به سمت فرماندهى يك واحد رزمى توسط «سعد وقاص» مطلبى است كه فقط در «تاريخ طبرى»، آن هم از قول سيف بن عمر آمده است نه در جاى ديگر!!
2 - اين انتصاب، و ديگر وقايع جنبى آن را طبرى با تصريح نام سيف، و با شرح و تفصيلى كامل در شش صفحه از كتاب خود آورده؛ و گويا همين طولانى بودن خبر موجب آن شده باشد كه منبع اصلى آنكه سيف بنِ عمر است از چشم علاّمه ابن حجر پوشيده بماند، و همچنان كه در شرح حال مالك بن ربيعه تصريح كرده مصدر خبر خود را «تاريخ طبرى» معرفى كند.
نكته اى را كه فرماندهى «مالك بن ربيعه» بر گروهى از سپاهيان در جنگ قادسيه از آن مستفاد مى شود و در «تاريخ طبرى» آمده است بشرح زير مى باشد:
سيف از قول «طَلحَة، از دختر كَيسانِ ضَبيَّه»، از يكى از اسراى جنگ قادسيه! آورده است... تا آنجا كه مى گويد:
همچنين سعد وقاص سرفرمانده كل سپاه اسلام «مالك بن ربيعۀ تيمى، تيم رباب وائلى» را به همراهى «مساوِرِ بن نُعمانِ تَيمىِ رَبيعى» به فرماندهى گروهى ديگر از سپاهيان برگزيد.
اين دو فرمانده با افراد تحت فرماندهى خود بر منطقۀ (فَيّوم) تاختن آوردند، و شترانى را از قبايل (تغلب، و نمر) به غارت برده مردم آن ديار را از دم تيغ گذرانيدند و صبحگاهان پيروزمندانه به خدمت سعد رسيدند. [پايان سخن طبرى].
3 - خبر (پيشينيان به جز شخص صحابى را در جنگها به فرماندهى سپاه نمى گماشتند) را كه ابن حجر به آن اشاره كرده، و ما پيش از اين به تفصيل دربارۀ آن بحث كرده ايم.
و به خاطر داريم كه ابن حجر خبر مزبور را در شرح حال «بشر بن عبد الله»، و به نقل از ابن ابى شيبه در كتاب خود آورده است.
و نيز فراموش نكرده ايم كه ابن حجر در مقدمۀ كتاب خود تأكيد كرده كه علت
ص: 46
تقسيم بندى كتاب «اصابه» به سه بخش، و اختصاص بخش اول آن به اصحابى كه سمت فرماندهى داشته اند، همان خبر ابن ابى شيبه بوده است.
4 - اما نسب اين صحابى سيف آفريده كه ابن حجر او را در كتاب «اصابه» (تيمى، و از بنى تيم مرّۀ رُباب) معرفى كرده و ما گفتيم كه اين نسب بنظر اشتباه مى آيد، و درست آن (تيم رُباب) است و مرّه ندارد.
(رُباب) هم به تعدادى از قبايل (بنى منات) گفته مى شود كه با قبيلۀ (ضَبّه) عليه عموزادگان خودشان يعنى (بنى سعد منات) پيمان بسته بودند، و به هنگام عقد اين پيمان دست خود را به عنوان يك پارچگى در ظرفى از (رب) فرو بردند، و بدين مناسبت فرزندان «تيم بن عبد منات» به «تيم رباب» شهرت يافته اند.
اما اينكه در «تاريخ طبرى» نسبت مالك بن ربيعه «بنى تيم رباب وائلى» آمده، ندانستيم كه منظور سيف از اين «وائلى» چه بوده است!
اگر هدف از وائلى، نسبتى باشد به «وائل بن قيس»، نوادۀ «عوف بن عبد منات اد»، كه آنها با «تيم رباب» خويشاوند بوده، پسر عموى يكديگرند.
و چنانچه هدف سيف از وائلى نسبتى باشد به «وائل بن مالك، نواده جذام از قبايل سباء»، كه اين قبيله با «تيم رباب» كه از قبايل عدنان مى باشند، جمع نمى شوند، و از نظر نسب بسيار با هم اختلاف و فاصله دارند.
نمى دانيم، آيا سيف واقف به اين مسأله و وجود اختلاف بين دو نسب بوده، و همچنان كه شيوۀ اوست دانسته و عمدا نوشته (از بنى تيم رباب وائلى) و منظورش ايجاد سردرگمى مطلب، و سرگردانى دانشمندان از دسترسى به حقايق، و اختلال در امر تحقيق بوده است ؟
و يا اين كه نه، خوش باورانه بنشينيم و بپذيريم كه او قصد سوئى نداشته و اشتباه كرده است؛ كه اين برداشت با دانش وسيعى كه سيف به انساب عرب داشته - و اين از نوشته هاى او پيداست - بسيار بعيد به نظر مى رسد.
راه سومى نيز به نظر مى آيد، و آن اين است كه اطلاعات سيف در انساب عرب بيشتر از نسب شناسان ديگر كه داراى تأليفاتى هم در اين زمينه مى باشند بوده، و او تيره هايى را در عرب مى شناخته كه ديگران نشناخته اند و مالك بن ربيعۀ خود را به چنان تيره هايى نسبت داده است!!
و بالاخره بعيد نيست كه ابن حجر به همين اشكال در موضوع نسب مالك بن
ص: 47
ربيعۀ سيف پى برده است، و به عنوان نخستين كسى كه به چنين خطائى در روايت طبرى از سيف برخورد كرده است، از ذكر نسب مالك مزبور در شرح حال او خوددارى نموده باشد!
سيف خبر فرماندهى مالك بن ربيعۀ خود را بر گروهى از سپاهيان در جنگ قادسيه از قول:
طلحه، از دختر كيسان ضبيه، از قول يكى از اسراى جنگ قادسيه نقل كرده است!! كه نه ما مى دانيم، و نه هيچ ستاره شناس ديگرى كه منظور سيف از اين طلحه چه كسى است!
دختر كيسان ضبيّه را چه نام بوده و كيسان ضبيّه كيست ؟!
و بالاخره آن اسير بخت برگشتۀ جنگ قادسيه را چه نام بوده است ؟!
ما بيهوده وقت گران مايۀ خود را صرف سر كردن در كتابها، و منابع خبرى، و مصادر اسلامى كرديم تا شايد دختر كيسان ضبيه را شناسائى كرده اطلاعى از او بدست آوريم، اما همۀ تلاش ما در اين مورد به جائى نرسيد.
ديديم كه سيف بن عمر، تنها كسى است كه از فرماندهى «مالك بن ربيعه»، و «مساور» آن هم بنا به دستور «سعد وقاص» بر گروهى از سپاهيان، و تاختن ايشان بر منطقۀ (فَيّوم) سخن مى گويد.
و نيز ديديم كه سيف تنها كسى است كه براى مالك بن ربيعه، نسبى آن چنانى و شگفت آور ساخته و آن را بى هيچ پروائى در كتاب خود آورده، و چنان راويان ناشناخته، و مجهول الهويّه اى را بى هيچ ملاحظه اى بعنوان سند خود معرفى كرده است!
و دست آخر، ابن حجر، آن دانشمند بزرگوار را ديديم كه دو شخصيت خيالى و افسانه اى سيف را - مالك، و مساور - بعنوان حقيقتى مسلم در رديف ديگر
ص: 48
اصحاب پيغمبر خدا (ص) نشانيده برايشان شرح حال نوشته است! كه با خواست خدا، مساور را نيز ضمن ديگر اصحاب ساختگى سيف و در جاى خود شرح خواهيم داد.
و بالاخره توجه داشتيد كه در افسانه ى سيف از (فيّوم) نامى، و از يورش مالك و مساور به آنجا يادى شده بود. حال ببينيم كه اين (فيّوم) در كجا قرار دارد.
آن طور كه معلوم است (فيّوم) محلى است شناخته شده و معروف در (مصر) كه گمان مى رود سيف از وجود آن اطّلاعى تمام داشته، و محلى همنام با آن در عراق آفريده باشد!
اين ياقوت حموى دانشمند جغرافياشناس اسلامى است كه با ابراز اعتماد بر سخنان سيف براى (فيّوم) او جائى در كتاب «معجم البلدان» خود اختصاص داده مى نويسد:
فيّوم. به دو محل اطلاق مى شود، يكى در مصر، و ديگرى در عراق نزديكيهاى شهر (هيت).
سپس ياقوت در سه صفحه از كتاب خود به شرح و تفصيل پيرامون فيّوم مصر پرداخته، و دست آخر، چون چيزى نداشته تا دربارۀ فيّوم عراق بنويسد، به همين اندازه بسنده كرده است كه بگويد، اين فيوم نزديكيهاى هيت عراق است.
و چنين بنظر مى آيد كه انتخاب شهر هيت از نظر حموى از آن سبب بوده كه از افسانۀ سيف معلوم مى شود كه (فيّوم) در حوالى قادسيه قرار داشته است. و چون هيت به قادسيه نزديك مى باشد پس ياقوت تيرى به تاريكى انداخته و گفته است كه اين (فيوم) نزديكيهاى شهر هيت عراق قرار دارد. غافل از اينكه اين خبر از پايه دروغ و ساختگى است، و اين (فيّوم) هم چون ديگر مطالب سيف، آفريدۀ خيالات، او بوده، وجود خارجى نداشته است.
ياقوت اين اشتباه را در كتاب ديگر خود بنام «المشترك» كه اختصاص به اماكن همنام دارد تكرار نموده گفته است: دو محل (فيّوم) نام دارند. و آن وقت آنچه را كه در معجم خود آورده بطور اختصار در «المشترك» نيز نقل كرده است.
در اينجا اين گمان قوّت مى گيرد كه شايد سيف بن عمر نام نقش آفرين خيالى
ص: 49
خود، مالك بن ربيعۀ تيمى را نيز از نام «مالك بن ربيعه، ابو اسيد ساعدى انصارى»، و يا فرزند «وهب قرشى»، و يا غير از ايشان گرفته باشد، تا دانشمندان و محققين را به گمراهى اندازد، و
آنان را به سرگردانى و تحيّر دچار نمايد. چه، همين همنام بودن در اسامى اصحاب، موجب تشويق، و سرگردانى، و چه بسا اشتباه و گمراهى دانشمندان و محققين شده است.
ص: 50
* شرح حال مالك بن ربيعه در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (324/3) بخش اول.
2 - «تاريخ طبرى» (2244/1-2245) ضمن وقايع قادسيه.
* شرح نسب رباب در:
1 - «جمهرۀ انساب العرب» ابن حزم (198).
2 - «لباب الانساب» واژۀ (رباب) (120).
3 - «عجاله همدانى» واژۀ (وائلى) (120)، و جذامى (38).
* شرح حال مالك بن ربيعۀ انصارى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (324/3).
2 - «طبقات» ابن سعد (200/5).
3 - كتاب «صفين»، نصر مزاحم (506).
4 - «تقريب التهذيب».
5 - «عقد الفريد».
6 - «مسند» احمد بن حنبل.
ص: 51
ص: 52
شرح حال «هزهاز» در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
هزهاز بن عمرو عجلى.
طبرى در تاريخ خود آورده است كه أَبُو عُبَيْدَه ثقفى، در آن هنگام كه ستونهاى زرهى، و سواره نظام خود را پشتيبانى سعد وقاص به عراق مى فرستاد، پست فرماندهى يكى از دو جناح آن را بنا به دستور عمر بر عهدۀ «هزهاز» نهاده است.
هزهاز در دوّمين روز از جنگ قادسيه بنام (اغواث) قدم به ميدان نبرد نهاده سپاه سعد را به نيروى خود يارى داده است.
ابن فتحون اين صحابى را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است.
پيش از اين نيز ما گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها، جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. [پايان سخن ابن حجر].
از آنچه آورديم پيداست كه ابن حجر سند سخن خود را دربارۀ «هزهاز» «تاريخ طبرى» معرفى كرده، ما نيز به پى گيرى مطلب برمى خيزيم تا ببينيم طبرى سخن خود را از كدام منبع گرفته، و در سند روايت نام چه شخص يا اشخاصى را برده است.
طبرى تمام، و تفصيل خبرى را كه ابن حجر به آن اشاره كرده است ضمن وقايع جنگ قادسيه از زبان سيف در سه صفحه از كتاب خود آورده، و به طورى كه مى بينيم
ص: 53
منبع خبر خود را هم با تصريح نام سيف، كاملا مشخص و معلوم كرده است.
بنابراين چنين گمان مى رود كه طولانى بودن روايت طبرى باعث آن گرديده است كه سند روايت كه به شخص سيف منتهى مى شده از ديد علاّمه ابن حجر پوشيده بماند. از اين روست كه داستان را از قول طبرى نقل كرده، و نامى از راوى اصلى آنكه سيف باشد نبرده است.
سيف در سند خود نام «محمد» را مى برد، و مى دانيم كه محمد او، (محمد بن عبد الله بن سواد نويره) است، كه پيش از اين گفته ايم كه او از راويان ساختگى و خيالى او است، و وجود خارجى نداشته است.
سيف نسب صحابى خود آفريده اش را عجلى انتخاب كرده، و اين نسبتى است به (عجل بن لجيم، نوادۀ صعب به على بن بكروائل) تيره اى از عدنان.
اما داستانى را كه ابن حجر به آن اشاره مى كند، ما آن را به تفصيل از «تاريخ طبرى»، و در شرح حال، «قعقاع بن عمرو تميمى»، و در جلد اول همين كتاب آورده ايم، و موردى براى تكرار آن نمى بينيم.
اين راهم بگوئيم كه همين طبرى موضوع كمك رسانى «ابو عبيده» را بنا به دستور خليفه عمر به «سعد وقاص» كه سمت سرفرماندهى قوا را در جنگ قادسيه بر عهده داشته است، از قول ابن اسحق به تفصيل آورده اما در آن به هيچ روى از «قعقاع» و شاهكارهاى او سخنى نرفته، و از «هزهاز» و افراد تحت فرماندهيش، و حضور او در روز دوم از جنگ قادسيه در گروه هاى ده نفرى چيزى به چشم نمى خورد!
ص: 54
از اين همه دقّت و بررسى اين نتيجه بدست مى آيد كه سيف بن عمر تميمى تنها كسى است كه خبر هزهاز عجلى، و فرماندهيش را بر يكى از دو جناح زرهى سپاه امدادى جنگ قادسيه روايت نموده، و طبرى آن را در تاريخ خود از زبان سيف نقل كرده است.
اين حجر هم با اعتماد به همان خبر، كه در تاريخ طبرى آمده، و اين سخن كه (در جنگها به جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند)، «هزهاز» را صحابى پنداشته، و برايش جائى جداگانه در كتاب «اصابۀ» خود باز كرده بشرح حالش پرداخته است.
ما در بخش (فرماندهان سپاه) كه در مقدمۀ همين كتاب آمده است؛ مصدر چنان خبرى، و اينكه خبر مزبور تا چه اندازه با واقعيات و رويدادهاى تاريخى مطابقت داشته است، به تفصيل سخن گفته ايم.
از كجا معلوم، شايد كه سخن ابن ابى شيبه، و قاعده اى كه براى شناخت صحابى ساخته اند ابن فتحون را نيز فريفته باشد تا بر طبق همان ضابطه، هزهاز سيف را صحابى بشناسد!
***
ص: 55
ص: 56
* شرح حال هزهاز بن عمرو در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (570/3) بخش اوّل، شرح حال شمارۀ 8959.
* روايت سيف دربارۀ هزهاز در:
1 - «تاريخ طبرى» (2305/1) وقايع جنگ قادسيه. و روايتش از ابن اسحاق (2349/1-2350).
* نسب عجلى در:
1 - «لباب الانساب» (124/2).
2 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (309) و (312-313).
ص: 57
ص: 58
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
حميضة بن نعمان بن حميضۀ بارقى.
سيف آورده است كه عمر او را بر اهالى (سراة) برگماشت، و فرماندهى ايشان را بر عهدۀ او نهاد، و سپس در ابتداى سال چهاردهم از هجرت، وى را به همراهى سعد وقاص مأمور عراق گردانيد. طبرى نيز همين مطالب را دربارۀ حميضه در تاريخ خود آورده است. پيش از اين نيز گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
و امّا طبرى آنجا كه از جنگ قادسيه سخن مى گويد، از زبان سيف بن عمر تميمى مى نويسد:
در آن هنگام كه سعد وقاص در سمت سر فرماندهى سپاه از مدينه به سوى عراق لشكر مى كشيد، در ركاب او هفتصد رزمنده از قبايل (بارِق، وَ المَع، و غامِد) و ديگر ياران ايشان از اهالى (سراة) بيرون شدند كه فرماندهى آنان را «حميضة ابن نعمان بارقى» بر عهده داشته است!
ص: 59
سيف حميضۀ خود را از قبيلۀ (بارق) آفريده، و سربازان تحت فرماندهيش را نيز از قبايل (بارق، و المع، و غامد) كه همگى تيره هايى از (خزاعۀ ازد قحطانى) مى باشند قرار داده است؛ (ازدى) كه در (سُراة) زندگى مى كردند، و آنها بر حسب محل سكونتشان به چهار دسته تقسيم مى شدند:
1 - (أزدِ شِنَوءَة) كه منطقه اى در يمن بوده.
2 - (أزد سُراة)، كه سراة به بلنديها و قسمتهاى كوهستانى سرزمينهاى ما بين (تهامه) و (يمن) كه از سرزمين عرفه، تا صنعاء امتداد داشته است اطلاق مى شده و شامل (سراة ثقيف، و سراةِ ثقيف، و سراةِ فهم، و سراةِ عدوان، و سراةِ ازد) بوده است.
3 - أزدِ غَسَّان.
4 - أزد عمان.
پس سيف بن عمر، حميضه و يارانش را از خزاعه كه منزلگاهشان در اطراف مكه قرار داشته آفريده است.
پيش از بعثت، بين قبايل خزاعه از يك سو، و (بنى كنانۀ عدنانى) از سوى ديگر، پيمان همكارى و همبستگى عليه ديگران بسته شده بود، اما زمانى كه قريش به مخالفت با رسول خدا (ص) برخاست، «خزاعه» جانب آن حضرت را گرفت و با او پيمان بست.
بار ديگر بر سر مطلب مى رويم و اخبار حميضه را پى مى گيريم.
طبرى از قول سيف خبر يورشهاى سپاهيان اسلام را پيش از جنگ قادسيه چنين آورده است:
سواد تميمى، و حميضۀ بارقى هر كدام به سرپرستى يك صد نفر سپاهى بر سپاه ايران يورش برده، با نفوذ به قلب سپاه دشمن غنائم فراوانى به چنگ آوردند.
خبر اين واقعه چون به گوشت (رستم فرخ زاد) سرفرمانده سپاه ايران رسيد، چابك سوارانى را براى گوشمالى مهاجمين، و باز پس گرفتن اموال ازدست رفتۀ خود به تعقيب ايشان فرستاد.
از اين سو خبر شبيخون مسلمين به سپاه ايران به سمع سعد وقاص كه قبلا افراد
ص: 60
خود را از دست به چنين كارهائى نهى كرده بود رسيد، ناگزير «عاصم بن عمرو تميمى» و «جابر اسدى» را به يارى ايشان فرستاد و به هنگام عزيمت اين قواى امدادى به عاصم گفت:
اگر تصميم به پيكار با دشمن گرفتيد، فرماندهى با تو باشد.
در اين ميان، قواى ايرانيان در بين النهرين با مسلمانان روبه رو شده آنها را در ميان گرفتند تا مگر اموال به غارت رفتۀ خود را از ايشان باز پس بگيرند.
سواد چون وخامت اوضاع را دريافت روى به حميضه كرده گفت:
- انتخاب با تو است، يا تو با ايرانيان بجنگ، و آنها را به خود مشغول دار، تا من غنائم را از ميدان بدر برم، و يا اينكه من مى مانم و با آنها مى جنگم، و تو اين اموال را سالم به مقصد برسان. حميضه جواب داد:
- تو بمان و آنها را به خود مشغول كن، تا من غنائم را از دسترس ايشان دور گردانم. سواد موافقت كرد و با ايرانيان به جنگ پرداخت، و حميضه غنائم را از ميدان بدر برد. و در بين راه به سواران عاصم برخورد نمود و به گمان اينكه اينان مگر سواران ايرانند راه خود را كج نمود و از ايشان كناره گرفت، تا از درگيرى با آنان در امان بماند. ولى ديرى نگذشت كه يكديگر را شناختند. پس حميضه با خاطرى آسوده به راه خود ادامه داد، و عاصم نيز به يارى سواد شتافت.
در اين ميان سپاهيان ايران كه با درگيريهاى خود با «سواد» بعضى از اموال خود و ايشان را به چنگ آورده بودند، با ورود عاصم به آوردگاه نبرد روى به گريز نهادند، و بازيافته هاى خود را نيز بر جاى گذاردند كه ديگر بار بدست «سواد» افتاد!
عاصم، و جابر، و سواد، سالم و پيروزمند، با دستى پر و غنائمى فراوان بازگشتند و به خدمت سعد رسيدند.
طبرى در روايتى ديگر از قول سيف، از وقايع جنگ قادسيه چنين خبر مى دهد:
در اين جنگ قبيلۀ جَعفى، قَحطانى، يَمانى در مقابل هنگى از رزمندگان زره پوش ايران قرار گرفت. جُعفيان با شمشيرهاى آخته به جانب ايشان خيز برداشتند، امّا با كمال شگفتى مشاهده كردند كه شمشيرهايشان در آنان كارگر نيست! پس ناگزير شكست خورده واپس نشستند. حميضه چون اين
ص: 61
عقب نشينى بى جا را ملاحظه كرد، بانگ بر ايشان زد:
- شما را چه مى شود؟! جعفيان جواب دادند:
- اسلحۀ ما در اينان كارگر نيست. حميضه گفت:
- اين چه حرفى است، همين جا بمانيد تا نشانتان بدهم. ببينيد! پس به يك باره به يك سرباز ايرانى كه از كنارش مى گذشت حمله برد و با نيزه پشت او را از هم بدريد و به يارانش بانگ برداشت:
- ديديد كه اينها جز براى كشته شدن بدست شما اينجا نيامده اند! پس جعفيان با شنيدن سخن حميضه قوي دل شده به يك باره حمله آوردند و صفوف دشمن را از هم دريدند، و او را به عقب نشينى وادار نمودند!!
سيف اسامى زير را به عنوان سند روايات خود در افسانۀ حميضه معرفى كرده است:
1 - محمد، كه همان (محمد بن عبد الله بن سواد نويره) است، كه از راويان مخلوق او مى باشد.
2 - «مُحَمَّدُ بْنُ جَرِير عَبدى» كه او هم از راويان ساختگى او است و وجود خارجى نداشته است. 3 - «عَابِس جُعْفى»، و پدرش را كه:
4 - «اَبو عَابِس جُعْفى» ناميده و پدر و پسر هر دو از راويان مخلوق او مى باشند. و ما ندانستيم كه اين «ابو عابس» را چه نام داده است!
سيف، حميضۀ قهرمان و افسانه اى خود را از جمله هم پيمانان عدنانيان آفريده، شجاعت، و دلاورى او را در برابر يمانيان ترسو و بزدل ترسيم مى كند و سرشكستگى، و عدم توانائى و قدرت رزمى يمانيان را كه در آن پيمان كذائى هم شركت نكرده بودند به مسخره مى گيرد.
ص: 62
اما با همۀ اين احوال، وقتى كه همين حميضۀ قهرمان را در برابر سواد تميمى قرار مى دهد، سيف شخصيت، و بزرگوارى، و دلاورى سردار تميمى را بالاتر از او مى نماياند. چه، اين سواد تميمى است كه بزرگوارانه انتخاب و اختيار شركت در جنگ، و يا بردن غنائم را به حميضه واگذار مى كند. و اين خود علامت آقائى و بزرگوارى، شجاعت و دلاورى سواد تميمى هم قبيلۀ سيف بن عمر مى باشد نه چيزى ديگر!!
سيف پس از طرح اين داستان، بار ديگر چهرۀ تابناك، و گردن برافراشتۀ حميضه را در حالتى كه غنائم جنگى را از دستبرد پارسيان بدور داشته، و مدارك شجاعت خود و هم رزمانش را به يدك مى كشد در صحنه مجسم مى كند و بر اعتبار و شخصيت او مى افزايد.
و دست آخر، همۀ سرفزازيها و افتخارات به قبيلۀ تميم، قبيلۀ سيف بن عمر باز مى گردد. زيرا، گره گشاى همۀ گرفتاريها، و رهانندۀ همۀ دربندها، سردار رشيد و دلاور بى همتاى تميم «عاصم بن عمرو» به همراهى «جابر اسدى» است كه براى رهائى حميضه و يارانش قدم به ميدان مى گذارد، و صحنه را از وجود دشمن خالى مى سازد. آرى، اين عاصم بن عمرو است كه تنها نامش كافى است تا دشمن جا خالى كرده فرار را بر قرار ترجيح دهد!
و بالاخره همين موارد بوده است كه ابن حجر را بر آن داشته تا با اعتماد بر سخنان سيف جائى مخصوص در كتاب «اصابۀ» خود به حميضه و ديگر مخلوقات خيالى او اختصاص دهد، و برايشان در رديف ديگر اصحاب رسول خدا (ص) شرح حال بنويسد.
آنچه تا به اينجا آورديم، از فعاليتهاى «حميضه» در جنگهاى برون مرزى شبه جزيره خبر مى داد. درصورتى كه طبرى از زبان سيف يك سلسله فعاليتهاى درون مرزى، چون مرتد شدن، و به راه انداختن آشوب ارتداد را نيز به حميضه نسبت داده است. طبرى در همين زمينه، و ضمن اخبار ارتداد يمانيان مى نويسد:
ابو بكر با ارسال پيام، و اعزام نمايندگانى براى كارگزاران و عمالش، به جنگ مرتدها كمر بست. از جمله اينكه به «عُثْمَانَ بْنَ أَبِي الْعَاص» فرماندار (طائف) نوشت كه به يارى و كمك ثابت قدمان در اسلامِ محل مأموريتش، مرتدهاى منطقه را سركوب نمايد.
ص: 63
فرماندار طائف فرمان برد، و گروهى از مردم طائف را به فرماندهى «عثمان بن ابى ربيعه» مأموريت داد تا آشوبى را كه در (شِنَوءَة)، و بر اثر اجتماع گروه بسيارى از مرتدهاى قبايل (أزد، و بُجَيله، و خَثعَم) و به رياست «حميضة بن نعمان» برخاسته بود فرو نشاند.
عثمان بن ابى ربيعه به شنوء حمله برد و با مرتدها به نبرد پرداخت، مرتدها كه در خود تاب تحمل نيافتند ناگزير شكست خورده روى به گريز نهادند و حميضه را يكه و تنها به دست سرنوشتش رها نمودند!
حميضه كه با هزاران زحمت خود را از معركه بيرون كشيده بود، بى سر پناه و ياورى، آوارۀ كوه و بيابان شد.
«عُثْمَان بْنِ رَبيعة» طى شعرى از اين پيروزى چنين ياد مى كند:
ما گروه مرتدها را از هم پراكنده ساخته، خاكشان را به باد داديم. و اين سرنوشت شوم مكر و نيرنگ آنهاست.
از قبيلۀ بارق برقى برجهيد، ولى چون با ما روبه رو گرديد، همچون ابرى عقيم و بى باران روى به گريز نهاد و پراكنده شد. و در افقهاى دوردست درخشندگى و عظمت خود را از دست بداد.
كه سيف در مصرع دوم اين شعر، به بارق و حميضۀ بارقى اشارۀ صريح داد.
اين داستانِ سيف دربارۀ حميضه و سرنوشت شوم آن با آنچه خودش از ابو بكر روايت نموده كه او هرگز مرتدى را به يارى نگرفت، و يا اينكه عمر آنها را بر بيش از تعدادى اندك كه شمارشان به ده نفر هم نمى رسد فرماندهى نداده است، و روايت ديگرش در آغاز اين بحث كه خليفه عمر، حميضه را بر هفتصد رزمندۀ و پيكارگر جنگ قادسيه فرماندهى داده است، سخت مخالف و متناقض مى باشد!
مگر نه اين است كه سيف گفته كه ابو بكر تا زنده بود از هيچ مرتدى، و در هيچ جنگى يارى نخواسته است!!
و مگر نه خودش گفته كه عمر اگرچه از آنها يارى مى گرفت، ولى هرگز ايشان را به فرماندهى سپاه نگماشته مگر بر تنى چند سپاهى كه تعدادشان به ده نفر نمى رسيد؟
ص: 64
اگر آن مطالب راست و درست مى باشند پس چگونه عمر خليفۀ مسلمين حميضه اى را كه مرتد شده و از دين خدا و پيامبرش برگشته به فرماندهى هفتصد تن سپاهى آن هم در جنگ معروف و بنام قادسيه منصوب كرده است ؟!
«ابن ماكولا» كوشيده است كه اين دو خبر متناقض را به يك جا از زبان سيف در كنار «اكمال» خود بياورد، او مى نويسد:
حميضۀ بارقى پس از ارتدادش از اسلام، بار ديگر به آغوش اسلام بازگشت، او در جنگ قادسيه فرماندهى قسمتى از سپاه را بر عهده داشته است.
با اين حساب، معلوم مى شود كه ابن حجر خبر ارتداد حميضه را مخصوصا در كتاب «اصابۀ» خود نياورده، و عمدا از آن چشم پوشيده است. زيرا يقين داشته كه اين خبر با ضابطۀ شناخت صحابى او سخت مخالف و مغاير بوده، موردى براى ثبت نام چنين چهره اى در زمرۀ اصحاب رسول خدا (ص) باقى نمى ماند!!
***
ص: 65
ص: 66
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
جابر اسدى، سيف بن عمر در كتاب فتوح خود از او نام برده و آورده است كه «سعد وقاص» سرفرمانده سپاه اسلام در جنگ (قادسيّه)، پست فرماندهى دسته اى از سپاهيان خود را بر عهدۀ «جابر اسدى» نهاده است.
پيش از اين نيز گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. (ز) [پايان سخن ابن حجر]
ابن حجر در شرح حال (حميضه و جابر) تصريح كرده كه خبر ايشان را از سيف بن عمر گرفته، و تأكيد نموده طبرى نيز همين مطالب را دربارۀ اين دو صحابى آورده است. و چون ما به «تاريخ طبرى» مراجعه كرديم متوجه شديم كه طبرى هم اين افسانه ها را از سيف بن عمر نقل كرده و نام (جابر) را نيز در جنگ (قادسيه) كنار نام «عاصم بن عمرو» آورده است!
و نيز دريافتيم كه ابن حجر در پايان داستان (حميضه و جابر)، به روايت «ابن ابى شيبه» كه مى گويد (پيشينيان را رسم بر اين...) استناد كرده و ازآنجا نتيجه
ص: 67
گرفته است كه (حميضه و جابر) چون در جنگ، پست فرماندهى را داشته اند، پس صحابى بوده اند!!
غافل از اينكه چنان روايتى خود نتيجه اى بوده كه از روايات دروغ و بى اساس سيف گرفته اند نه چيز ديگر، و حال سيف هم كه معلوم است!
در هر حال ابن حجر هر يك از چهره هاى ساختگى سيف را طى شماره اى ويژه در كتاب «اصابۀ» خود به ثبت رسانيده است توجه كنيد:
1 - صحابى شمارۀ 1848 «حُمَيضَۀ بارقى». علامت رمز (ز).
2 - صحابى شمارۀ 1040 «جابر اسدى». علامت رمز (ز).
آرى، ابن حجر تنها به استناد همان روايت ابن ابى شيبه، دو چهرۀ ساختگى سيف را صحابى شناخته، شرح حالشان را طى شماره هاى فوق در كتاب معتبر «اصابۀ» خود آورده، و ما هم ميزان مخالفت اين روايت شگفت آور را، با حقايق و رويدادهاى مسلّم تاريخى در جاى خود شرح داده ايم.
دانشمندان پيرو مكتب خلفاء به استناد همان روايت، گروه بسيارى از قهرمانان خيالى و افسانه اى سيف را صحابى شناخته، شرح حالشان را كنار ديگر اصحاب واقعى رسول خدا (ص) به ثبت رسانيده اند؛ زيرا سيف گفته سات كه پيشينيان، ايشان را به فرماندهى سپاه برگزيده اند!!
اينان در شرح حال بعضى از آن اصحاب به ضابطۀ مزبور اشاره كرده به آن استناد نموده اند، و در برخى ديگر، همچون شرح حالى كه بيايد و يا بعد از آن، از كنار آن روايت به سادگى گذشته از اشارۀ به آن خوددارى كرده اند.
***
ص: 68
ابن حجر دربارۀ اين صحابى چنين مى نويسد:
عثمان بن ربيعۀ ثقفى.
سيف در كتاب فتوح خود از او ياد كرده و نوشته است كه «عثمان بن ابى العاص» - فرماندار طائف - «عثمان بن ربيعه» را پس از وفات رسول خدا (ص)، و در زمان خلافت ابو بكر، مأموريت داد تا مرتدهاى ازد را كه در شنوء اجتماع كرده بودند سركوب نمايد.
عثمان در اجراى اين فرمان بر آنها حمله برده ايشان را شكستى سخت داد. او در اين پيروزى چنين سروده است:
اجتماعشان را پراكنده ساختيم، و خاكشان را بر باد داديم.
و اين سرنوشت شوم فريب و نيرنگ است.
آن برق كه از قبيلۀ بارق درخشيده بود، چون با ما روبه رو گرديد، بسان ابرى عقيم و نازا چهره در افق پنهان ساخت و تابندگى خود را از دست بداد.
[پايان سخن ابن حجر]
توجّه كرديد كه ابن حجر در اين خبر كه آن را براى اثبات صحابى بودن عثمان
ص: 69
ابن ربيعه آورده نامى از حميضه كه بنا به روايت سيف سردستۀ مرتدها در آن جنگ بوده به ميان نياورده است! ما، علت اين موضوع را مخصوصا در پايان شرح حال حميضه آورده ايم به آنجا مراجعه كنيد.
پيش از اين گفتيم كه طبرى از سيف روايت كرده است كه عثمان بن ابى العاص فرماندار طائف، عثمان بن ربيع را مأمور فرونشاندن آشوب «شنوء» كرد... [تا آخر داستان].
چون (طائف) محل سكونت «ثقفيان» بوده، ابن حجر چنين برداشت كرده است كه اين عثمان بن ربيع بايد (ثقفى) باشد!
با توجه به اينكه سيف خودش در اين مورد به صراحت چيزى نگفته، و در روايتى كه مورد استفاده و استناد اين دانشمند در شرح حال عثمان بوده، از چنين نسبتى ذكرى به ميان نيامده است! اما با همۀ اين احوال، ابن حجر اين صحابى سيف آفريده را «ثقفى» خوانده و او را «عثمان بن ربيعۀ ثقفى» معرفى كرده است!!
سيف در داستان عثمان بن ربيعه، تنها از «سهل» به عنوان راوى نام مى برد، كه او را «سهل بن يوسف انصارى سلمى» مى نامد، و در گذشته گفته ايم كه اين سهل هم از راويان، و صحابى مخلوق او است، و وجود خارجى نداشته است!
***
از آنچه دربارۀ اين سه چهره، زير نامهاى (حُمَيْضَة بارِقى، و جابر اسدى، عُثْمَانَ بْن رَبيعَة) آورديم اين نتيجه حاصل مى شود كه:
ص: 70
1 - سيف تنها كسى است كه از فرماندهى شخصى بنام حميضه بر هفتصد تن سپاهى «ازدى» در جنگ قادسيه نام برده است!
2 - و هم او تنها كسى است كه از اخبار حميضه بارقى، و كارهاى او در جنگ قادسيه داستان سرائى كرده است!
3 - و باز او تنها كسى است كه از اجتماع مرتدهاى قبايل (ازد، و بجيله، و خثعم) در محلى بنام (شِنَوءَة) و به رياست حميضه سخن گفته است!
4 - و هم او تنها كسى است كه چنين دروغ بزرگ، و تهمت ناروائى را در مسألۀ ارتداد به قبايل مزبور از شكست آنان، و فرار رهبرشان به نام حميضه خبر داده است!
1 - سيف تنها كسى است كه از فرماندهى جابر اسدى بر دسته اى از رزمندگان جنگ قادسيه سخن گفته است.
2 - و هم او تنها كسى است كه مى گويد سعد وقاص سپاهى را به رياست (عاصم بن عمرو تميمى و جابر اسدى) براى نجات گشتيهاى خود كه پيش از شروع جنگ قادسيه با ايرانيان درگير شده بودند اعزام داشته است.
1 - سيف تنها كسى است كه داستان عثمان ربيعه را مطرح ساخته، و ما ندانستيم كه آيا اساسا چنين نام و داستانى را همين طور و بى هيچ زمينۀ قبلى ساخته، و يا اينكه نامش را مثلا از نام «ربيعة بن عثمان، صحابى قرشى جمحى» كه از دستۀ مهاجران حبشه بوده گرفته است؛ يا كسى ديگر؟!
2 - و هم او تنها كسى است كه مى گويد عثمان بن ابى العاص، عثمان بن ربيعه را از طائف مأمور سركوبى آشوب مرتدهاى شنوء كرد، و جمع ايشان را پراكنده ساخته، سركردۀ آنان را متوارى نمود.
ص: 71
و ديديم كه همۀ اينها را سيف بن عمر از زبان پنج تن از راويان مخلوق خود گفته است كه هرگز وجود خارجى نداشته اند.
و دست آخر، همۀ اين افسانه ها را از امام المورخين محمد بن جرير طبرى از زبان سيف بن عمر تميمى در تاريخ كبيرش نقل كرده، و به دنبالش تاريخ نويسان ديگرى چون ابن اثير و ابن خلدون، آنها را از طبرى گرفته و در تاريخهاى خود نقل كرده اند.
و نيز بنابر آنچه ابن حجر مى گويد، ابن فتحون با اعتمادى كه به روايات سيف ابراز داشته، جابر اسدى را صحابى پنداشته و نامش را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است.
و سرانجام ابن حجر با اعتماد بر تمام آن روايات سيف، حميضۀ بارقى، و جابر اسدى، و عثمان بن ربيعه را صحابى شناخته و با استناد به همان روايات، ايشان را در صف اصحاب واقعى رسول خدا (ص) نشانيده است.
و بدين سان اخبار و روايات شخصى سرشناسى چون سيف بن عمر تميمى كه به زندقه نيز متهم بوده است، و مصادر معتبر و ارزشمند اسلامى انتشارى تمام يافته، مدت دوازده قرن ساخته ها و پرداخته ها و تحريفها و دستكاريهاى اين شياد روزگار، علما و دانشمندان را به خود مشغول، و آنها را در برابر واقعيات تاريخى سردرگم و حيران نموده است. و نمى دانيم آيا دانشمندان در چنين موقعيتى براى پالايش مصادر اسلامى از اين آلودگيها، و همانند آنها روى موافق نشان خواهند داد، و يا اينكه چون در گذشته با آنها خود گرفته و بر آنها دل خوش داشته حاضر نيستند آنها را با هيچ چيز ديگرى مبادله نمايند؟
***
ص: 72
* روايات سيف دربارۀ (حميضه) در:
1 - «تاريخ طبرى» (2218/1 و 2258-2259 و 2334).
2 - «تاريخ ابن اثير» (286/2 و 347 و 355).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (316/2).
4 - «اصابۀ» ابن حجر (357/1) بخش اول ترجمۀ شمارۀ 1848.
5 - «اكمال» ابن ماكولا (536/2).
* نسب تيره هاى خزاعه و پيمان بستن آنها در:
1 - «جمهرۀ» انساب ابن حزم (377) و (473).
2 - «معجم البلدان» حموى (536/2).
* شرح «سراة» در:
1 - «معجم البلدان» ياقوت حموى (65/3).
* روايت سيف دربارۀ جابر اسدى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (217/1) بخش اول ترجمۀ شمارۀ 1040.
2 - «تاريخ طبرى» (2258/1).
3 - «تاريخ ابن اثير» (256/2) چاپ اروپا.
ص: 73
شرح حال عثمان بن ربيعه در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (452/2) بخش اول ترجمۀ شمارۀ 5439.
2 - «تاريخ طبرى» (1985/1).
* شرح حال ربيعة بن عثمان قرشى در:
1 - «طبقات» ابن سعد (149/4)، بخش اول.
2 - «سيرۀ ابن هشام» (416/3).
* نسب جمحى در:
1 - «اللباب» (236/1).
2 - ابن سعد در «طبقات» (366/5) از محدثى بنام «محمد بن عثمان مخزومى» نام مى برد، و او را در طبقۀ پنجم بحساب مى آورد.
ص: 74
ديگر از نمونه هاى اعتماد آن دانشمندان بر قاعده اى كه براى شناخت صحابى، در مورد فرماندهى آنها وضع كرده، ولى به آن تصريح نشده «سواد بن مالك تميمى» صحابى است كه سيف بن عمر او را آفريده است. ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود اين صحابى را چنين معرفى مى كند:
سواد بن مالك تميمى.
سيف بن عمر در كتاب فتوح خود آورده است كه سعد وقاص، فرماندهى نخستين دسته از رزمندگانى را كه با او براى جنگ بيرون رفته بودند بر عهدۀ سواد بن مالك تميمى نهاده است.
بار ديگر سعد در جنگ قادسيه او را بر گروهى از پيشتازان خود فرماندهى داد، و او به هنگام محاصرۀ قادسيه با يك حملۀ سريع و گستاخانه به انبار تداركاتى دشمن، موفق شد تا سيصد رأس چهارپا را به غنيمت بگيرد، و همۀ آنها را از ماهى بار كرده به مقرّ خود باز گردد و آنها را بين سپاهيان اسلام تقسيم نمايد!
[پايان سخن ابن حجر].
تفصيل اين داستان در «تاريخ طبرى» و از زبان سيف چنين آمده است:
ص: 75
چون سعد وقاص در «شَراف» فرود آمد، نامه اى از خليفه عمر به او رسيد كه وى را فرمان مى داد تا بر دستجات مختلف سپاه خود، فرماندهانى را تعيين، و مسئوليت را بين آنها تقسيم نمايد.
سعد در اجراى فرمان خليفه فرماندهى هر پرچم را بر عهدۀ يكى از افراد با سابقه در اسلام نهاد و افراد سپاهى را به گروه هاى ده نفرى قسمت كرده فرماندهى و مسئوليت هر قسمت را نيز به مردانى سپرد كه در اسلام خدمتى بسزا انجام داده بودند... [تا آنجا كه مى گويد]:
و سواد بن مالك تميمى را بر گروهى از پيشتازان فرماندهى داد.
طبرى در روايتى ديگر از قول سيف مى نويسد:
سواد بن مالك تميمى بر بلنديهاى نجاف مشرف بر بندر فراض تاختن برد و سيصد رأس چارپاى، از استر و الاغ و گاو را از ماهى بار كرده، همه را پيش انداخت و به لشكرگاه بازگشت.
بر اثر اين حملۀ ناگهانى و دستبرد ماهرانۀ سواد، يكى از سرداران قواى فارس بنام «آزاد مرد» فرزند «آزادبه» به تعقيب او پرداخت و با شتاب خود را به سواد رسانيد. سواد با سواران خود به مقابلۀ آزاد مرد برخاست، و بر سر پل (سَيلَحين) با او به جنگ پرداخت و آن قدر جنگ را ادامه داد تا اينكه براى او يقين حاصل شد كه غنائم مزبور به سلامت به مقصد رسيده است، پس به سرعت عقب نشست و صبحگاهان خود را به اردوگاه رسانيد و ما وقع را به سرفرماندهى سپاه، و ديگر مسلمانان گزارش داد.
سعد فرمان داد تا همۀ غنائم را بين افراد سپاهى قسمت كردند، و خمس آن را نيز برسم پاداش به سواد و همراهانش بخشيد. اين روز بنام (روز ماهيان) نام گذارى شده است!
اين را بايد گفت كه سپاهيان براى دست يابى به گوشت، سخت بى تاب شده بودند، زيرا اينان به جز گوشت، به قدر كافى و حتى براى مدتى مديد مواد خوراكى از گندم، وجوه، و خرما، و ديگر حبوبات، براى خود دست و پا كرده، به همراه داشتند. اين حملات ناگهانى و اعزام گشتيها فقط براى بدست آوردن گوشت انجام مى گرفت، به همين مناسبت هر روزى را كه به گوشت فراوانى دسترسى پيدا مى كردند، آن روز را به نام همان نوع گوشتى كه بدست آورده بودند مى ناميدند مانند (روز گاوان) و (روز ماهيان)!!
ص: 76
طبرى در روايتى ديگر از قول سيف، تاختن ناگهانى و دستبرد سواد بن مالك و حميضه را به همراهى گروه هاى يك صد نفرى زير فرمان خود به سپاه دشمن، شرح داده كه ما تفصيل آن را در شرح حال حميضۀ بارقى آورده ايم.
طبرى پس از ذكر همۀ اين وقايع مى نويسد:
سرانجام سعد وقاص، سواد بن مالك تميمى را در جنگ قادسيه به فرماندهى گروه پيشتازان سپاه خود برگزيده است. [پايان طبرى].
سيف در تاريخ اسلام (روز ماهيان) را به ثبت رسانيد، تا روز مجد و افتخارى باشد براى سواد بن مالك قهرمان تميمى كه برخوان كرمش از گوشت گاوان و ماهيان و ديگر چارپايان، سپاهى شكم از عزا درمى آوردند، و آتش اشتهاى خود را فرو مى نشانند.
همچنان كه (روز گاوان) را بعنوان روز مجد و افتخار قهرمان نام آور تميم، عاصم بن عمرو به ثبت رسانيده است آنجا كه مى گويد:
روزى عاصم به همراهى گروهى از سربازان زير فرمان خود به جستجوى گاو يا گوسفندى به نواحى تحت نفوذ دشمن حمله برد، اما پيش از او، كشاورزان و دامداران گله هاى خود را براى حفظ و نگهدارى آنها از دستبرد دشمن در بيشه ها، پنهان ساخته بودند. عاصم از مردى چوپان كه در كنار بيشه اى به مراقبت ايستاده بود سراغ گاو يا گوسفند را گرفت، ولى آن مرد سوگند ياد كرد كه از محل آنها اطلاعى ندارد، كه ناگهان از ميان بيشه، گاوى فرياد برآورد و با زبان فصيح عربى گفت:
به خدا قسم كه اين مرد دروغ مى گويد، ما اينجا هستيم!!
عاصم با شنيدن سخن گاو، بداخل رفت و گلۀ گاوان را پيش انداخت و به اردوگاه برد و سپاهى را از گوشت گاوهاى سخنگو آن هم به زبان فصيح عربى به نعمت رسانيد!
ما (روز ماهيان) را بر ديگر روزهاى خيالى سيف در جلد اول كتاب «عبد الله بن سبا» مى افزائيم و سواد بن مالك را نيز در رديف ديگر اصحاب مخلوق او از تميم بحساب مى آوريم.
ص: 77
سيف بن عمر افسانۀ سواد بن مالك را از زبان راويان زير آورده است:
1 - محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - زياد بن سرجس احمرى.
كه هر دو از راويان مخلوق او هستند و سيف نامشان را به اختصار «محمد، و زياد» مى برد.
از بحث و تحقيق پيرامون سواد بن مالك تميمى و افسانۀ او چنين بدست مى آيد كه:
سيف تنها كسى است كه از فرماندهى سواد بن مالك تميمى بر گروه پيشتازان در جنگ قادسيه، آن هم بنا به فرمان سعد وقاص سخن مى گويد.
و هم او تنها كسى است كه (روز ماهيان) را بنام قهرمان تميم «سواد بن مالك» به ثبت مى رساند.
و بالاخره چنين به نظر مى آيد كه سيف، سواد و افسانۀ او را آفريده و نامش را همنام «سواد بن مالك دارى»(1) صحابى قرار داده باشد!
1 - طبرى افسانۀ سواد بن مالك را مستقيما از سيف گرفته و آن را در تاريخش نقل كرده است.
2 - ابن اثير كه آن «را از طبرى گرفته و در تاريخش آورده است.
ص: 78
3 - ابن خلدون كه افسانۀ سواد را به نقل از «تاريخ طبرى» در كتاب خود آورده است.
4 - ابن حجر كه با اعتماد به روايات سيف، و قاعده اى كه براى شناخت صحابى باستناد روايت اين ابى شيبه كه فرماندهى سپاه را ملاك شناخت صحابى دانسته اگرچه به آن تصريح نكرده است، سواد بن مالك را صحابى شناخته و شرح حالش را در كتاب «اصابۀ» خود آورده است.
***
ص: 79
ص: 80
* شرح حال سواد بن مالك تميمى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (96/2) تحت شمارۀ 3586.
2 - «تاريخ طبرى» (2223/1-2225).
* روايات سيف دربارۀ سواد بن مالك در:
1 - «تاريخ طبرى» (2223/1-2225 و 2239-2244) و (2258/1-2259) و (2266/1)
2 - «تاريخ ابن اثير» (349/2) و (354/2-355).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (317/2 و 319).
شرح حال «سواد بن مالك دارى» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (2/69) تحت شمارۀ 3585.
ص: 81
ص: 82
صد و پنجاه صحابى ساختگى
(قسمت دوّم)
61 - عَمرو بنِ وَ بَرَه.
62 - حَمّالِ بن مالِك بن حَمّالِ اَسَدى.
63 - رِبّيل بن عَمرو بن رَبيعَة.
64 - طُلَيحَة بن بَلالِ قُرشى عَبدَرى.
65 - خُلَيد بن مُنذِر بنِ ساوىِ عَبدى.
66 - حارِث بن يَزيدِ عامِرى.
ص: 83
ص: 84
ابن حجر در «اصابۀ» خود مى نويسد:
سيف بن عمر در كتاب فتوح، و طبرى در تاريخ خود آورده اند كه «عمرو بن وبره» در سال چهاردهم از هجرت بر قبايل قُضاعَه رياست و حكومت داشته است. [پايان سخن ابن حجر].
پيش ازآنكه به اصل داستان مورد اشارۀ ابن حجر در تاريخ طبرى بپردازيم، بايد گفت كه دانشمندان نسب شناس در نسب قضاعه اختلاف دارند كه آيا آنها از (بنى عَدنان) مى باشند، و يا از (بنى حِميَر سبائى)؟!
و اما اصل و تمامى داستان مورد اشارۀ ابن حجر در «تاريخ طبرى» از قول سيف چنين آمده است:
خليفه عمر (رض) سعد وقاص را پس از ترك مدينه، به دو هزار سپاهى يمانى، و دو هزار رزمنده از قبايل (غَطفان) و ديگر (قَيسيان) يارى داد.
سعد در اوايل زمستان به (زرود) اردو زد، و سربازانش در سرزمينهاى (بنى تميم و بنى اسد)، و آبهاى منطقۀ ايشان فرود آمده خيمه برافراشتند، و سعد همچنان در (زرود) توقف داشت تا فرمان خليفه به او برسد و سربازانش نيز فزونى
ص: 85
گيرند.
در خلال اين مدت سعد چهار هزار مرد جنگنده از (بنى تميم و بنى رباب) را برگزيد و بر سپاهيان خود بيفزود، كه سه هزار تن آنها (تميمى) و هزار نفر ديگر «ربّى» بودند.
از (بنى اسد) نيز سه هزار نفر انتخاب كرد، و همگى را فرمان داد تا در كنار منازلشان، ما بين تپه ها و جلگه ها اردو بزنند و همچنان آمادگى جنگى خود را بين اردوگاه سعد و «مثنى بن حارثه» حفظ نمايند.
«مثنى بن حارثه» نيز هشت هزار سپاهى (ربيعى) به همراه داشت، كه شش هزار نفر آنها از طايفۀ (بكر بن وائل) بودند، و دو هزار تن بقيه از تيره هاى ديگر (ربيعه).
مثنى چهار هزار نفر از اينان را پس از جدائى از خالد برگزيده بود، و چهار هزار نفر ديگر از همان رزمگاه (جِسر) با وى همراه بودند.
علاوه بر همۀ اينها، يمانيانى كه زير فرمان سعد وقاص جمع شده بودند، دو هزار نفر از (بُجَيلَه) و دو هزار نفر از قضاعه و طىّ بودند كه فرماندهى ايشان را اشخاص زير بر عهده داشتند:
1 - فرماندهى افراد قبيلۀ طى را (عَدِىّ بن حاتَم) بر عهده داشت.
2 - فرماندهى افراد قضاعه، با (عَمرو بنِ وَبَرَه) بود.
3 - فرماندهى بجيله را (جَرير بنِ عَبدُ الله) بر عهده داشت.
در حالى كه سربازان چنين وضعى را داشتند، سعد وقاص در (زرود) در اين انتظار بود كه مثنى به خدمت او بپيوندند، و مثنى در اين اميد كه مگر سعد به خدمت او درآيد كه اتفاقا مثنى بر اثر همان جراحات وارده در جنگ جِسر درگذشت، و پيش از مردن، «بَشير بنِ خَصاصِيَّه» را به جانشينى خود برگزيد.
در همين هنگام گروهى از سرشناسان عراق به خدمت بشير رسيدند، و نمايندگانى نيز از عراق چون (فُراتِ بنِ حَيّان عِجلى، و عُتَيبَه) كه به خدمت عمر رفته بودند، و خليفه ايشان را باز گردانيده بود، به خدمت سعد درآمده بودند.
[پايان سخن طبرى].
در سند روايت سيف دربارۀ عمرو، نام اين راويان مخلوق خيالى او به چشم
ص: 86
مى خورد:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - زياد، يا زياد بن سرجس احمرى.
كه سيف در روايات خود نام اينان را به اختصار چنين مى آورد (محمّد و زياد)
اينكه چون در متن روايت سيف آمده بود (فرماندهى قضاعه را عمرو بن وبره بر عهده داشته است) ابن حجر به همين مقدار از روايت سيف بسنده كرده، عَمرو را جزء اصحاب رسول خدا (ص) در «اصابۀ» خود ثبت كرده است ولى از آنجا كه نام اين صحابى را جز درهمين، در روايت ديگر سيف، و غير سيف، و غير سيف نديده است، همين اندازه مى گويد:
سيف بن عُمَر در فتوح، و طبرى در تاريخ خود آورده اند كه در سال چهاردهم از هجرت، عمرو بن وبره بر قبايل قضاعه حكومت و رياست داشته است.
ابن حجر با استناد به همان روايت سيف، و قاعده اى كه براى شناخت صحابى وضع كرده است، فرماندهى فرزند و برۀ ساختۀ سيف را، ملاك گرفته و او را از اصحاب شناخته است، اگرچه در اين مورد بخصوص، ذكرى از قاعدۀ كذائى به ميان نياورده است.
***
ص: 87
* شرح حال عمرو بن وبره در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (119/3) بخش سوم تحت شمارۀ 6520.
* روايت سيف دربارۀ (روز ماهيان) در:
1 - «تاريخ طبرى» (2221/1-2222).
* نسب قبايل قُضاعة در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (440).
ص: 88
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
«حمّال بن مالك بن حمال اسدى».
سيف در كتاب «فتوح» خود آورده است كه در آن هنگام كه سعد وقاص به عراق عزيمت مى نمود، «حمال بن مالك اسدى» را به فرماندهى واحد پيادۀ خود برگزيد. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
ابن ماكولا نيز در معرفى حمّال مى نويسد:
«حَمَلِ بنِ مالِكِ بنِ جُنادَه».
سيف بن عمر آورده است كه اين صحابى در جنگ قادسيه شركت داشته، و در زمان خلافت عمر در نبرد (نهاوند) حضور يافته، و هم در آن جنگ كشته شده است. [پايان سخن ابن ماكولا].
در اينجا به طورى كه بعدا خواهد آمد، نام «حَمَل بن مالِكِ جُناده» اشتباه است، و درست آن همان (حَمّالِ بنِ مالِكِ بنِ حَمّال) مى باشد.
ديگر اين كه نه طبرى، و نه ابن حجر، هيچ كدام از حضور اين حمّال در جنگ
ص: 89
نهاوند، و كشته شدنش در آن جنگ از قول سيف بن عمر چيزى نياورده اند!
ابن ماكولا، در باب (حمّال) مى نويسد:
حمال بن مالك اسدى، برادر مَسعُود بن مالك اسدى است كه هر دو جنگ قادسيه و به همراهى سعد وقاص شركت داشته اند.
اما نام مسعود بن مالك اسدى در «تاريخ طبرى» از قول سيف چنين آمده است:
مسعود بن مالك اسدى، و عاصم بن عمرو تميمى و گروهى ديگر از رزمندگان، در دفع حملات ايرانيان در (لَيلَةُ الهَرير) قادسيه، از خود شجاعتها بروز داده، دلاوريها نموده اند.
درصورتى كه مى دانيم نام (ليلة القدر) را سيف بن عمر، بر روى شبانگاه (عمّاس) خود آخرين شب جنگ نهاده و چنين نامى را تاريخ به خاطر ندارد!
و نيز گفتنى است كه سيف همين حديث را از قول (نضر، از ابن رفيل، از پدرش، از حميد بن ابى شجار) روايت كرده است كه همگى آنها تمامى، زادۀ فكر و خيالات او بوده، وجود خارجى نداشته اند.
معرفى حمال بن مالك اسدى در «تاريخ طبرى» از قول سيف بن عمر چنين آغاز مى شود:
سعد وقاص در (شراف) بود كه نامه اى از خليفه عمر به او رسيد كه در آن وى را فرمان مى داد تا براى واحدهاى مختلف سپاه خود فرماندهانى را تعيين كند.
سعد در اجراى فرمان عمر، فرماندهى واحد پيادۀ سپاه خود را بر عهدۀ «حمّال بن مالك اسدى» نهاده است.
***
ص: 90
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى مى كند:
ربيال بن عمرو.
سيف در كتاب فتوح خود از او نام برده، و از كارهاى درخشان وى به تفصيل سخن گفته است.
(طبرانى) نيز آورده اند كه او از جمله فرماندهان و افسران سپاه سعد وقاص، در جنگ قادسيه بوده است.
ما نيز پيش از اين گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
به طورى كه بعدا خواهيم ديد، نام ربيال اشتباه بوده و درست آن (ربيل) مى باشد.
كما اينكه (طبرانى) نيز درست نيست، و صحيح آن (طبرى) است كه ابن حجر از او در شرح حال صحابه نقل قول كرده است.
سيف در روايت ديگرى كه در مقام دفاع از خليفه عثمان بيان داشته است، از ربيل چنين ياد كرده است، توجه كنيد:
ص: 91
عثمان در زمان حكومت خود زمينهائى را به رسم جايزه به (زُبَير، و خَبّاب، و عَمّار ياسِر، و ابن هبّار، و ابن مَسعُود) بخشيد. اگر عثمان كار نابجائى كرده و ندر اين بخشش گناهى را مرتكب شده است، خطاى اينان كه اين زمينها را تصرف كرده اند از عثمان بسى بيشتر است، زيرا ما قوانين و احكام دين خود را از ايشان مى گيريم.
عمر نيز در زمان خلافتش زمينهائى را به (طلحه، و جرير بن عبد الله، و ربيل بن عمرو) همان كسانى كه ما دين خود را از ايشان نيز مى گيريم واگذار كرده است، و به (ابو مفزر) دار الفيل را بخشيده، اين واگذاريها بر سبيل انفال، و از محل خمس و بخشايش خداوندى صورت گرفته است!!
***
به جز آنچه را كه در پيش آورديم، در احاديث سيف كه در زير از نظر شما مى گذرد، نام اين دو قهرمان با هم آمده، و يكى، ديگرى را به دنبال خود مى كشد.
اينك ما شما را به مطالعۀ وقايع قادسيه، آن طور كه سيف ترسيم كرده و نام اين دو صحابى اسدى مخلوق خود را در آن آورده است، دعوت مى كنيم.
طبرى در جريان جنگ قادسيه از قول سيف مى نويسد:
چون هنگها و گردانهاى رزمنده، جمع و آمادۀ پيكار شدند، به ناگاه فيل سواران پارسى به يك باره به صفوف بهم فشردۀ مسلمين حمله آوردند، و گردانهاى ايشان را از هم گسيختند، اسبها وحشت زده از هر سو گريختند و سواران خود را به بيابانها كشاندند، در اين هنگامه چيزى نمانده بود كه قبيلۀ بجيله زير دست و پاى پيلان از بين بروند سواركاران آنها بر اثر وحشت اسب ها از هر طرف متوارى شده تنها پيادگان بودند كه مردانه پاى برجا باقى مانده بودند.
در چنين هنگامۀ وحشت آفرينى سعد وقاص سرفرماندهى كل سپاه به قبيلۀ (بنى اسد) پيغام فرستاد كه افراد قبيلۀ بجيله و همراهانشان را دريابند. در اجراى فرمان فرمانده كل قوا، (طُلَيحَة بنِ خُوَيلِد اسَدى، و حَمالِ بنِ مالِكِ اسَدى، و رِبّيلِ بنِ عَمرو اسدى)، به گردانهاى تحت فرمان خود، فرمان پيشروى
ص: 92
دادند و با تمام قوا جلوى پيشروى قواى مهاجم را گرفتند، و در نبردى سخت و بى امان، فيلان و فيلبانان و فيل سواران را كه بر هر فيل تعدادشان به بيست نفر كماندار مى رسيد، مجبور به عقب نشينى نمودند.
طبرى در روايت ديگرى از سيف مى نويسد:
ايرانيان چون ديدند كه از دلاوران بنى اسد بر فيلهاى ايشان چه گذشت، بهم برآمده با همۀ نيرو و خشم، اسديان را به زير رگبار تيرهاى جانكاه خود گرفته از هر سو باران تير بر آنها روان ساختند، و در اينجا بود كه سعد وقاص، «عاصم بن عمرو تميمى» را فرمان داد تا بنى اسد را دريابد و از گرداب بلايشان برهاند، زيرا اين عاصم بن عمرو تميمى بود كه به (روز ارماث) نخستين روز جنگ، جان پناه همۀ مردم، و تمام رزمندگان بود!
سيف در روايتى ديگر از وقايع روز دوم جنگ، كه آن را (روزاغواث) ناميده است چنين ياد مى كند:
در (روزاغواث) فرستاده اى از جانب خليفه عمر، با چهار قبضه شمشير، و چهار رأس اسب برسم جايزه در قادسيه، به خدمت سعد وقاص رسيد تا آنها را بين قهرمانانى تقسيم كند كه در ميدانهاى جنگ از خود رشادت و جانبازى بسزائى نشان داده، در عرصۀ پيكار قادسيه دلاوريهاى چشم گيرى نموده اند.
سعد در اجراى دستور خليه فرمان داد تا (حَمّال بنِ مالِكِ والِبى، و رِبيل بن عَمرو والِبى، و طُلَيحة بنِ خُوَيلِد فَقعَسى) كه هر سه نفر از قبيلۀ بنى اسد بودند.
و نيز (عاصم بن عمرو تميمى)؛ كه هر كدام از آنها فرماندهى واحدى را بر عهده داشتند حاضر شدند و به هر يك، يك قبضه شمشير از جانب عمر هديه و جايزه داد.
در اين توزيع جوايز، سه قهرمان اسدى چهارم شمشيرهاى اهدائى خليفه را به خود اختصاص دادند، و ربيل بن عمرو با اشاره به همين موضوع چنين سروده است:
همۀ مردم مى دانند كه اگر شمشير آبديده اى بدست آيد، ما در بدست گرفتن آن از همه سزاوارتريم!
سواركاران من، بطور مدام از شامگاهان تا پايان روز (ارماث)
ص: 93
حملات دشمن را از عموم عشاير عرب دفع مى كردند.
و ديگر سواران و رزمندگان، چنين وظيفه اى را در شبهاى ديگر بر عهده داشتند!!
سيف در روايتى ديگر از (روز عِمّاس) چنين حكايت مى كند:
در (روز عماس) بار ديگر حملۀ فيلان آغاز گرديد، و چون روز (ارماث) صفوف سربازان اسلام را درهم شكست و شيرازۀ سپاه را از هم پاره نمود و گردانهاى منظم آنان را متلاشى ساخت.
سعد وقاص چون چنان ديد، از سربازى تازه مسلمانان ايرانى كه خود را از سپاه رستم فرخ زاد به پناه سپاه اسلام كشيده بود پرسيد:
- نقطۀ حساس فيل كجاست، و اين حيوان چگونه از پاى درمى آيد؟ او جواب داد:
- چشمها، و خرطوم فيل نقطۀ حساس او بحساب مى آيند، و چنانچه آنها را از فيل بگيرند، ديگر كارى از او ساخته نيست! پس سعد وقاص كسى را بدنبال «قعقاع بن عمرو، و عاصم بن عمرو» و دو برادر قهرمان تميمى فرستاد و از آن دو خواست تا شرِّ فيلِ (سفيد) را كه در پيش رو داشتند از سپاه اسلام بگردانند، زيرا آنى فيل پيشاپيش ديگر پيلان به سپاه مسلمين حمله مى برد، و ديگر پيلان از او پيروى مى كردند.
و نيز ضمن پيامى ديگر «حمال بن مالك اسدى»، «ربيل به عمرو اسدى» را فرمان داد تا كار فيل (اجرب \ پيس) را كه دسته اى ديگر از پيلان را بدنبال خود مى كشيد و رو بسوى آنان داشت بسازند و شرّش را از سر مسلمين كوتاه سازند.
در اجراى دستور فرمانده كل قوا، قعقاع و عاصم، دو برادر قهرمان تميمى هر كدام نيزه اى محكم ولى نرم و تاب دار بدست گرفتند و رو بسوى فيل سفيد نهادند، حمّال و ربيل نيز چنين كردند.
قعقاع و عاصم به فيل سفيد نزديك شده و فرصتى مناسب هر دو برادر با هم و با تمام نيرو، نيزه هاى خود را در چشمهاى فيل سفيد فرو برده چشمهاى او را از كاسه بيرون كشيدند! فيل بر اثير اين زخم، طاقت نياورده روى دُم بر زمين نشست و فيلبان خود را بر زمين زد و خرطومش را بياويخت، قعقاع فرصت نداد
ص: 94
و برجست و با يك ضربت كارى خرطومش را با شمشير بينداخت. فيل كه ديگر تعادل خود را از دست داده بود، به پهلو افتاد، در اين وقت قعقاع و عاصم برجستند و تمامى سواران او را از پاى درآوردند.
از اين سو، حمال بن مالك به ربيل بن عمرو گفت:
انتخاب با تو است، يا تو خرطوم فيل را بيند ازو من چشم او را كور مى كنم، يا تو چشم او را هدف گير، و من خرطومش را مى اندازم.
ربيل بريدن خرطوم فيل را برگزيد و حمال نيز چشم او را هدف گرفت و با يك حركت سريع نيزۀ خود را در چشم فيل (اجرب) فرو برد، فيل بر اثر اين زخم واپس رفت و بر روى دُم بر زمين نشست و دستها را ستون قرار داد و بار ديگر برخاست، در اين نوبت ربيل فرصت نداد و با شمشير، خرطوم او را بينداخت، فيلبان كه متوجه ربيل و ضربۀ او به خرطوم فيل شده بود، با تبر زين بر صورت ربيل نواخت و او را مجروح نمود.
سيف در روايت ديگر در همين مورد مى گويد:
حمّال و ربيل پس از دريافت مأموريت خود از جانب فرمانده كل قوا، روى به مردم كرده پرسيدند:
- اى مردم كدام مرگ براى اين فيل دردناك تر است ؟ جواب دادند:
- اينكه بر او سخت بگيريد، و زخميش كنيد! پس چون اين دو قهرمان اسدى مقابل آن فيل قرار گرفتند، اسبهاى خود را برجهانيدند تا آن ها روى دو پاى خود بلند شدند، پس به چالاكى يكى از ايشان نيزۀ خود را در چشم فيل فرو برد كه بر اثر آن فيل از پشت بر زمين نشست، ربيل نيز به چابكى خرطوم او را بينداخت! در همين هنگام فيلبان با تبر زين به ربيل حمله برد، و ضربتى سخت بر چهرۀ ربيل بنواخت كه از آن جان به سلامت برد برد.
سيف در روايت ديگر گفته است:
در روز جنگ، دو فيل بودند كه رهبرى ديگر پيلان را بر عهده داشتند، فيلبانان، آن دو را به قلب سپاه مسلمين هدايت كردند... [تا آنجا كه مى گويد]:
فيل سفيد بين دو سپاه متحيّر و سرگردان ايستاده بود و نمى دانست كه روى به
ص: 95
كدام سوى آورد. چه، اگر به سپاه اسلام روى مى آورد با شمشيرها و نيزه هاى آنان مواجه مى شد، و اگر به سپاه مشركين برمى گشت، يا سيخ ها و زوبين هاى آنان روبه رو مى گرديد و به جلو رانده مى شد.
سپس مى گويد:
دوپيل (ابيض، و اجرب) فريادى سهمگين چون خوكان بركشيدند، در همين موقع فيل (اجرب) كه چشمش كور شده بود بازگشت و صفوف ايرانيان را از هم بدريد و راه مسيل (عقيق) را در پيش گرفت و شتابان روى به گريز نهاد، در اين هنگام ديگر پيلان كه در متابعت او بودند، در پى او به حركت درآمدند؛ اجرب خود را در مسيل عقيق افكند و بقيۀ پيلان نيز به دنبالش راه مدائن را در پيش گرفتند و هر چه را كه بر سر راه خود يافتند، زير پاهاى سنگين خود از بين بردند و مردم بسيارى را هلاك نمودند!
طبرى همچنين ضمن شرح حوادث سال شانزدهم از هجرت، گذشتن سپاه اسلام را از دجله به مدائن از قول سيف چنين آورده است:
چون سعد وقاص جنگيدن افراد گردان ويژۀ عاصم بن عمرو را بنام (اَهوال) با ايرانيان مشاهده كرد كه چسان در ميان آب و بر كنارۀ رود با آن ها مى جنگند، به نظرش بسيار عظيم آمد و از روى تحسين، آن را به گردان (خَرساء) يعنى گردان مخصوص قعقاع بن عمرو كه در ميان آن «حمال بن مالك اسدى» و ربيل بن عمرو اسدى وجود داشتند تشبيه نمود.
در اسناد رواياتى كه گذشت، سيف اسامى زير را بعنوان سند معرفى كرده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره را چهار بار.
2 - زياد، يا زياد بن سرجس احمرى را سه بار.
3 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى را يك بار.
ص: 96
كه بارها به نام اين راويان برخورد كرده و گفته ايم كه وجود خارجى نداشته مخلوق خيالى سيف مى باشند.
4 - در سند، اسامى مجهول ديگرى نيز آمده كه ندانستيم كه سيف بن عمر آن ها را چه كسانى در نظر گرفته تا دربارۀ وجود يا عدم ايشان به بحث بنشينيم.
از آنچه گفتيم چنين برمى آيد كه:
سيف تنها كسى است كه از فرماندهى (حمال بن مالك اسدى) بر واحدهاى پيادۀ سعد وقاص در جنگ قادسيه سخن گفته است.
و نيز او تنها كسى است كه از كشته شدن پيل (ابيض) بدست قهرمانان شكست ناپذير تميم (قعقاع و عاصم) فرزندان عمرو، و كور شدن پيل (اجرب) بدست دلاوران اسدى چون حمال و ربيل داد سخن داده است.
و سيف تنها كسى است كه از چهار قبضه شمشير، و چهار رأس اسب خليفه عمر، به عنوان جايزه براى نام آورترين رزمندگان، و شناخته شده ترين چهره، در ابراز شجاعت و دليرى در پهنۀ جنگ قادسيه، شادمانه به روايت سازى نشسته است.
و هم او تنها كسى است كه از وجود روزهاى «ارماث»، و «اغواث»، و «عماس» جنگ قادسيه خبر داده، كه ما دربارۀ اين سه روز ساختگى در جلد اول همين كتاب سخن گفته ايم.
و بالاخره سيف تنها كسى است كه دربارۀ گردانهاى (اهوال عاصم بن عمرو)، و (خرساء قعقاع بن عمرو) و وجود چنين واحدهائى سخن گفته است.
و اين شيوۀ او است كه به هر طريقى كه شده مجد و افتخارى را و لو ساختگى و دروغ، در افسانه هائى كه مى سازد، براى عدنان بطور عموم، و افراد قبيلۀ خودش تميم بطور خصوص دست و پا كند و به رخ دشمنانش از يمانيان قحطانى بكشد!
توجه كنيد چگونه او در همين افسانه كه گذشت با ساختن روز ارماث، در مقام كسب افتخار براى قبيلۀ تميم است. او مى گويد:
ايرانيان چيزى نمانده بود كه بجيليان قحطانى را كاملا از ميان بردارند، كه سعد وقاص به فريادشان رسيد و اسديان عدنانى (حمال، و ربيل) را به نجاتشان فرستاد، و
ص: 97
آنان را از يك مرگ حتمى رهانيد!!
ايرانيان اين نوبت در مقام تلافى برآمده با همۀ خشم و نفرت خود بنى اسد عدنانى را به زير رگبار تيره هاى جانكاه خود گرفتند و چون باران بر سر آن ها تير باريدند، كه در اينجا نيز فرمانده كل قوا سعد وقاص، عاصم بن عمرو تميمى را مأمور نجات جان اسديان كرد و او بود كه با ابراز شجاعت و دليرى آن ها را از چنگال مرگ رهانيد، و ايرانيان را مجبور به عقب نشينى نمود. و دست آخر اين افتخار از آن تميميان است؛ چه، اين عاصم بن عمرو تميمى است كه در بحبوحۀ غوغاى جنگ، و چكاچاك شمشيرها، و صفير تيرها و زوبين ها، و هيا بانگ دلاوران و رزمندگان، سربلند و مغرور به فرياد بى پناهان مى شتابد، و از چنگال دشمن خون آشامشان مى رهاند!
و چه مى دانيم شايد كه سيف روزهاى (اغواث، و عماس) را نيز از همين روى ساخته باشد كه مى گويد:
در همين روز بود كه سواركاران و دليرمردان عدنانى حملات فيلهاى جنگى ايران را از سپاه مسلمين بگردانيدند، با اين تفاوت كه قهرمانان بنى اسد عدنانى تنها يك چشم فيل (اجرب) را كور كردند، ولى بزرگ قهرمانان تميمى، قعقاع و عاصم هر دو چشم پيل (ابيض) را از كاسه بيرون كشيدند و اين چنين است كه قبيلۀ سيف (تميم) بر ديگر قبايل عدنان از يك نوع برترى و ويژگى خاصى برخوردار مى باشند!
مگر نه اين است كه گردان هاى ساختگى سيف به نام هاى (اهوال، و خرساء) عدنانى به فرماندهى عاصم و قعقاع تميمى نخستين واحد از سپاه اسلام مى باشند كه سواره از رود پهناور دجله آن هم در حالتى كه با دشمن مى جنگيدند عبور كرده، پيشاپيش ديگر نيروها، قدم به خاك مدائن گذاشته اند؟!
و ديديم در آخرين جائى كه سيف از (ربيل بن عمرو) نام مى برد، روايتى است كه در مقام دفاع از خليفه عدنانى مضرى عثمان ساخته مى گويد:
عثمان زمين هائى را به (خباب بن ارث، و عمار ياسر، و عبد الله بن مسعود) كه از پاكان و نيكان صحابه و از مستضعفين آن ها به حساب مى آمدند، بخشيده است.
همين سخن سيف خلاف واقع و نفس امر است، زيرا عثمان نه تنها زمين يا
ص: 98
مزرعه اى را به اينان نبخشيده، بلكه برعكس حقوق و مستمرى (عمار ياسر، و ابن مسعود و ابو ذر) را نيز بريده فرمان داده بود كه به ايشان پرداخت نشود(1)!
حاتم بخشى هاى خليفه عثمان، و واگذارى زمين هايش، تنها در انحصار بنى اميه و ثروتمندان قريش بوده، ديگران از خوان احسان او بهره اى نداشته اند.(2) كوتاه سخن اينكه سيف در اين افسانه، از نقش آفرينانِ بنامِ خود چون قعقاع(3)، و عاصم(4)، فرزندان عمرو تميمى، و ابو مفزر تميمى(5) كه شرح حال هر يك از آن ها در جاى خود آمده است، و نيز دو صحابى والبى اسدى به نام هاى (حمال، و ربيل) سخن مجهول الهويه اى روايت كرده است. همچنين در احاديث خود احيانا پاى اشخاص سرشناس و معروفى را به عنوان راوى به ميان مى كشد، و دروغ هاى خود را به نام ايشان جا مى زند كه از اين نوع تردستيهاى او را زياد ديده ايم و در جاى خود از آن سخن گفته ايم.
1 - طبرى افسانۀ حمال و ربيل را مستقيما از سيف گرفته و در تاريخ خود آورده است.
2 - ابن اثير اين افسانه ها را از طبرى گرفته و در تاريخ خود آورده است.
3 - ابن كثير به نقل از طبرى ولى به اختصار آن ها را در تاريخ خود ثبت كرده است.
4 - ابن خلدون نيز آن ها را از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل كرده است.
5 - ابن حجر پس از گذشت سال ها با اعتماد به روايات سيف و تاريخ طبرى،
ص: 99
حمال و ربيل را صحابى دانسته، و ربيل را ربيال گفته، كه گفتيم درست آن (ربيل) مى باشد.
گفتنى است كه ابن حجر در پايان شرح حال ربيل مى نويسد:
بارها گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. (ز)
ما نيز در همين جا مى گوئيم كه بارها گفته ايم كه اين قاعده ايشان باطل و از درجۀ اعتبار ساقط است، و اين مطلب را در ابتداى بحث خود، و در همين كتاب ثابت كرده ايم.
اين را هم بگوئيم كه تنى چند از صحابيانى كه زادۀ افكار سيفند و بعد از اين نامشان خواهد آمد نيز بنا به همان قاعده در صف اصحاب پيغمبر خدا (ص) نشسته اند كه در صفحات بعد از نظرتان خواهد گذشت.
***
ص: 100
* شرح حال حمّال بن مالك اسدى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (351/1) بخش اوّل ترجمۀ شمارۀ 1816.
2 - «اكمال» ابن ماكولا (123/2) و (544/2).
3 - «تاريخ طبرى» (2298/1).
* شرح حال ربيل بن عمرو اسدى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (508/1) بخش اوّل ترجمۀ 2707.
* شرح حال مسعود بن مالك اسدى در:
1 - «تاريخ طبرى» (2329/1).
* نسب والب اسدى در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (194).
2 - «لباب الانساب» (260/3).
* روايات سيف دربارۀ حمال و ربيل اسدى در:
1 - «تاريخ طبرى» (2298/1) و (2308/1) و (2324/1-2326) و (2376 و 2436).
ص: 101
2 - «تاريخ ابن اثير» (372/2-373) و (349/2 و 365 و 371).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (2/324).
4 - «تاريخ ابن كثير» (43/7) بطور بسيار فشرده.
ص: 102
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
طليحة بن بلال قرشى عبدرى.
ابن جرير طبرى آورده است كه طليحه تحت فرمان «هاشِم بنِ عُتبَۀ بنابى وَقاص» در جنگ (جلولا)، فرماندهى واحد زرهى و سواره نظام سپاه مسلمين را بر عهده داشته است.
پيش از اين بارها گفته ايم كه در جنگ ها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند.
اين صحابى را «ابن فتحون» بر كتاب «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. (ز)
عبدرى، نسبتى است به (عَبدُ الدّار بن قُصَىّ ، نوادۀ كِلابِ بن مُرَّة بن كَعب، فرزند لؤىّ بن غالِب، نوادۀ فِهر) و قريش از فرزندان فهر است، و غير از آن تيره، قريشى وجود ندارد.
اما خبر جنگ (جلولا) را كه ابن حجر در «تاريخ طبرى» به آن اشاره كرده است
ص: 103
به اين شرح مى باشد:
طبرى ضمن حوادث سال شانزدهم از هجرت، دو روايت از قول سيف از جنگ (جلولا) آورده است كه در يكى از آن ها مى گويد:
سعد وقاص بنا به فرمان خليفه عمر، «هاشم بن عتبه بن ابى وقاص» را با دوازده هزار سرباز مأمور جلولا نمود. هاشم فرماندهى جناح چپ سپاه خود را بر عهدۀ «عَمرو بن مالِكِ بنِ عُتبَه» گذاشت.
سيف در روايت ديگر مى گويد:
سعد بن ابى وقاص، عمرو بن مالك بن عتبه را مأمور جلولا نمود و... [تا آنجا كه مى گويد]:
و فرماندهى واحد زرهى و سواره نظام او در آن جنگ با «طُلَيحَةِ بنِ فُلان»، يكى از افراد قبايل بنى عَبدِ الدّار بوده است.
راوى سيف در خبر دوم كه نام طليحه بن فلان در آن آمده است، عُبَيدِ الله بن مُحَفِّز» از پدرش مى باشد، كه چنين شخصى وجود خارجى نداشته، و سيف آفريده اى، از سيف آفريده اى ديگر روايت كرده است!
ابن حجر با اعتماد به تنها نكته اى كه در روايت سيف در «تاريخ طبرى» آمده، طليحه مزبور را از جمله اصحاب رسول خدا (ص) بحساب آورده، شرح حال او را در بخش اول كتاب «اصابۀ» خود به ثبت رسانيده است.
ابن حجر مخصوصا در اين شرح حال به اين سخن سيف توجه داشته كه طليحه در جنگ جلولا فرماندهى واحد سواره نظام را بر عهده داشته است.
ضمنا او به اين قاعده عنايتى خاص مبذول داشته كه در پايان سخن خود مى گويد:
بارها گفته ايم كه در جنگ ها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه
ص: 104
نمى گماشتند.
آن وقت مى گويد:
اين صحابى را ابن فتحون استدراك كرده است (ز).
از سخن اخير ابن حجر اين نتيجه نيز بدست مى آيد كه ابن فتحون پيش از علاّمه ابن حجر، طيحه سيف را بر ذيلى كه بر «استيعاب» ابن عبد البر نوشته استدراك كرده و او را صحابى شناخته است.
تا اينجا در اين بخش از آفريده هاى سيف، اصحابى را معرفى كرديم كه دانشمندان آن ها را به استناد اين كه سيف در افسانه هاى خود پست فرماندهى سپاه را بر عهدۀ ايشان نهاده، آن ها را صحابى رسول خدا (ص) شناخته اند. اينان در پاره اى از موارد به ضابطه اى كه براى شناخت صحابى وضع كرده اند تصريح نموده، و در موارد ديگر آن را به دست فراموشى سپرده تنها به نتيجه ى آن بسنده كرده اند.
اين دانشمندان اگر احيانا در معرفى چهره اى به نام صحابى، به روايت يا خبرى برخورد مى كردند كه با قاعدۀ موضوعۀ خودشان تناقض داشت، راهى مى يافتند و مفرّى مى جستند تا مسألۀ اين تناقض را با قاعدۀ مزبور از ميان بردارند. شرح حالى كه براى صحابى بعدى نوشته اند نمونه اى از همين مورد است.
***
ص: 105
* شرح حال طليحۀ عبدرى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (226/2).
* روايت سيف در مورد فرماندهى هاشم بن عتبه در:
1 - «تاريخ طبرى» (2456/1).
* فرماندهى طليحة بن بلال در:
1 - «تاريخ طبرى» (2461/1).
* نسب بنى عبد الدار در:
1 - «اللباب» (112/2).
2 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (12-13).
* نسب قريش در:
ص: 106
1 - «نسب قريش» زبير بن بكار (250-256).
ص: 107
ص: 108
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
خُلَيدِ بن مُنذِرِ بن ساوى عَبدى.
طبرى آورده است كه در سال هفدهم از هجرت، علاء حضرمى «خليد بن منذر» را به فرماندهى گروهى از راه ديار، به ايران گسيل داشته است. پدر خليد (منذر بن ساوى) به دنبال وفات رسول خدا (ص) از دنيا رفته بود.
پيش از اين نيز گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگ ها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. و همين امر دلالت دارد بر اين كه خليد به محضر رسول خدا (ص) رسيده است. و خدا داناتر است. [پايان سخن ابن حجر].
منذر بن ساوى، نوادۀ اخنس تميمى دارمى عبدى اسبذى مى باشد.
اما (عبدى) نسبتى است به «عَبدُ الله بنِ دارِم». و اين اشتباه است اگر گمان رود كه اين نسبت به (عبد القيس) مى رسد.
و اما (اسبذى)، همان طور كه در كتاب «جمهرۀ» ابن حزم، و «فتوح البلدان»
ص: 109
بلاذُرى آمده است (اسبذ شهركى بوده است در (هجر).
بلاذُرى مى نويسد:
اسبذى ها مردمى بوده اند اسب پرست در بحرين.
و در مورد بحرين مى نويسد:
در سال هشتم از هجرت رسول خدا (ص) «علاء بن عبد الله حضرمى» را به بحرين فرستاد تا مردم آنجا را به اسلام دعوت كند، و در صورت امتناع، جزيه بر آن ها مقرر دارد. و نيز نامه اى به «مُنذِرِ بنِ ساوى» و «سيبخت» مرزبان (هجر) نوشت و به اسلام يا پرداخت جزيه دعوتشان فرمود.
منذر و سيبخت اسلام آوردند. و به همراه ايشان تمام عرب زبان هاى آن سامان، و برخى از مردم غير عرب نيز، مسلمان شدند.
اما زمين داران مجوس، و يهوديان، و مسيحيان اسلام نياورده با علاء حضرمى بر مبناى جزيه صلح كردند و علاء در همين زمينه بين خود و ايشان پيمان نامه اى نوشت.
منذر پس از اندك زمانى از رحلت رسول خدا (ص) درگذشت. [پايان سخن بلاذُرى].
حقيت داستان منذر بن ساوى همين ها بود كه آورديم. اما سيف بن عمر مى آيد و براى حقيت داستان منذر بن ساوى همين ها بود كه آورديم. اما سيف بن عمر مى آيد و براى همين منذر فرزندى مى تراشد و نامش را همنام با «خُلَيدِ بنِ كَأس»(1) كه امير المؤمنين على (ع) او را به حكومت خراسان منصوب كرده بود، «خليد» مى گذارد و او را در روايات خود چنين معرفى مى كند «خليد بن منذر بن ساوى»!!
ابن حجر به اين معرفى در شرح حالى كه براى خليد در «اصابۀ» خود مى نويسد نسب (عبدى) را هم اضافه مى كند، زيرا منذر بن ساوى را به (عبدى) نسبت داده اند!
ص: 110
طبرى ضمن حوادث سال هفدهم از هجرت از قول سيف چنين آورده است:
علاء بن حضرمى كه در بحرين حكومت داشت، با سعد بن ابى وقاص رقابت مى كرد و نمى توانست خود را كمتر از او ببيند. ازاين رو، وقتى كه سعد بن ابى وقاص در جنگ قادسيه پيروزى بدست آورد و غنائمى را كه در جنگ بدست آورده بود به مراتب بيشتر از دست آوردهاى جنگى علاء در نبردهاى ارتداد، به نظر مى رسيد، و نام سعد بر سر زبان ها افتاده بود از حسادت نياسود و در اين انديشه افتاد تا مگر در جنگ با پارسيان كارى كند و آوازه و شهرتى به هم رساند.
علاء در اين انديشه مردم را به جنگ با ايرانيان از راه دريا فراخواند. مردم نيز درخواست او را پذيرفتند و به زير پرچمش گرد آمدند.
علاء سپاه گردآمده را به گروه هاى مختلفى تقسيم كرد. بر بخشى «جارُود بنِ مُعَلّى»، و بر بخشى ديگر «سِوار بن همَّام»، و بر ديگرى «خُلَيدِ بنِ مُنذِر ساوى» را فرماندهى داد و چنين مقرر داشت كه فرماندهى كل با «خُلَيد» باشد. آن گاه بدون اين كه از مقام خلافت و شخص خليفه دستورى بگيرد، و به سرانجام فرمانبردارى و يا سرپيچى از فرمان عمر نيكو بنگرد، خودسرانه از راه دريا به ايران حمله برد.
عمر خود راه چنين حمله اى را به ايران مى دانست، ولى به منظور پيروى از سنت رسول خدا (ص) و خليفۀ اوّل ابو بكر، و ترس از خودخواهى و غرور بى جا، چنين حمله اى را روا نمى ديد و فرماندهانش را نيز قبلا از دست زدن به چنين كارى نهى كرده بود.
بارى سربازان علاء از دريا گذشتند و در استخر فارس قدم به خاك ايران نهادند. مرزبان آن منطقه كه «هيربد» نام داشت تدبيرى انديشيد تا بين قواى اسلام و كشتى هاى آنان جدائى افكند و دسترسى ايشان به آن ها ديگر امكان پذير نباشد. با چنان تدبيرى، اگر سپاهيان علاء را پيروزى دست نمى داد مرگ و يا اسارت مسلمانان حتمى مى نمود!
خُلَيد كه موقعيت را دريافته بود برخاست و همراهان را مخاطب ساخته گفت: اما بعد، چون خداوند امرى را مقرر دارد، كارها چنان پشت سر يكديگر قرار
ص: 111
گيرند كه خواست او، صورت تحقق به خود بگيرد.
دشمنان شما بيش از آنچه با شما كرده اند، كارى از دستشان بر نمى آمد، مگر اين كه شما را به مبارزۀ خود بخوانند كه شما اين همه راه را براى همين منظور پشت سر گذاشته ايد.
اينك دست يابى به سرزمين ها و كشتى ها در گرو پيروزى شماست، به شكيبائى، و نماز به درگاه خدا روى آوريد كه اين، جز به خاشعان درگاه حضرتش بسى دشوار و سنگين است.
مردم سخنان خُلَيد را تأييد كردند، و آمادگى خود را براى هر كارى اعلام داشتند. پس از اين كه نماز ظهر را به جاى آوردند، خليد آن ها را به جنگ با پارسيان برانگيخت، و جنگ در محل (طاوس) آغاز شد و پيكارى بى امان بين قواى مسلمانان و پارسيان درگرفت.
سوار بن همّام اسب خود را برجهانيد، و طى حماسه اى از خود و خاندان خود چنين ياد كرد:
اى آل عبد قيس، اكنون كه همۀ ياران در اين زمين ناهموار جمع شده اند، شما قهرمانان براى جنگ با دلاوران به پا خيزيد.
اينان همگى اهل رزم، و مردان جنگى هستند، و چگونگى بكار بردن شمشير برّان را نيكو مى دانند و آن را از همه بهتر بكار مى برند.
و سپس آن قدر جنگيد تا كشته شد.
در اين نوبت (جارود) به ميدان شتافت و چنين سرود:
اگر چيزى آسان و در دسترس بود، آن را از ميان برمى داشتم.
و يا اگر آبى گنديده، و راكد بود آن را گوارا و روان مى كردم.
اما چه كنم، كه اين دريائى از سپاه است كه به سوى ما مى آيد.
و جنگيد تا كشته شد.
در اين روز «عبد الله سوار» و «منذر جارود» از فرط ناراحتى چندان خود را به آب و آتش زده جنگيدند كه كشته شدند.
در اين هنگام (خليد) قدم به ميدان گذاشت و در ضمن خودستائى چنين
ص: 112
سرود:
اى تميميان، همگى از اسب فرود آئيد، و پياده با دشمن بجنگيد.
كه چيزى نمانده كه سپاه (عمر) نابود شود. شما كه مى دانيد منظور چيست ؟
پس پياده شويد و پياده بجنگيد!
همگى پياده شدند و دست از جان شسته در برابر دشمن ايستاده جنگيدند و چندان از ايشان كشتند كه به حساب نمى آيد. آن گاه راهى باز كرده واپس نشسته و روى به بصره نهادند. اما ديدند كه كشتى هاى ايشان را غرق كرده، راه بازگشت از طريق دريا به رويشان بسته است!
در اين هنگام دريافتند كه (شهرك) نيز سر راه بر آن ها گرفته، از سوئى دريا، و از سه جانب ديگر در محاصرۀ كامل دشمن درآمده اند پس در همان جا، و عاجز از هرگونه فعاليتى به انتظار نشستند!
از اين سو، چون خبر لشكركشى علاء حضرمى از راه دريا به ايران به خليفه عمر رسيد و آنچه را كه بر مسلمانان رفته بود، به وى الهام شد؛ بر علاء خشم گرفته نامه اى سراپا تهديد به وى نوشت و پس از سرزنشى سخت او را از كار بركنار فرمود!
عمر به اين مقدار تنبيه علاء بسند نكرده غرور او را نيز در هم شكست و بارى توان فرسا بر دوشش نهاد؛ به اين معنى كه مقرر داشت تا او و يارانش به خدمت (سعد وقاص) درآيند، و زير نظر و فمران او انجام وظيفه نمايند!!
علاء ناگزير در اجراى فرمان عمر با همراهان خود به كوفه عزيمت نمود و به خدمت سعد درآمد.
پس از آن عمر براى رهائى مسلمان ها از چنگال پارسيان، به چاره انديشى پرداخت و طى نامه اى به «عُتبَةِ بن غَزوان» چنين نوشت:
علاء حضرمى خودسرانه سپاهى از مسلمانان را به ايران برده و ايشان را گرفتار پارسيان نموده است. چون علاء در اين حركت، مرا نافرمانى كرده، خداى نيز از او ناخشنود است؛ و از آن بيم دارم كه بر اثر گناه علاء در اين حركت، مرا نافرمانى كرده، خداى نيز از او ناخشنود است؛ و از آن بيم دارم كه بر اثر گناه علاء، ياريش را نيز سپاهيان اسلام باز گيرد. پس پيش از آن كه آنان از اين بيچاره تر و درمانده تر شوند، مردمت را به ياريشان بسيج كن و بى درنگ خود را به ايشان برسان.
ص: 113
عتبه مردم را از نامۀ خليفه با خبر گردانيد و آنان را به يارى سپاهيان محاصره شدۀ اسلام فراخواند. مردم نيز آمادگى خود را اعلام داشتند و در لشكرگاه او گرد آمدند.
آن گاه عتبه، «عاصِم بن عَمرو تَميمى»، و «احنَف بن قَيس تميمى»، و «اَبو سَبرَه» و نام آورانى ديگر چون ايشان را برگزيد، و دوازده هزار سپاهى آماده را به رهبرى ايشان، و فرماندهى كل «ابو سبره» به يارى محاصره شدگان اعزام داشت.
سپاه آمادۀ مسلمين پس از پياده شدن در ساحل، بى درنگ خود را به «خُلَيد» و يارانش رسانيده جنگى بى امان را با پارسيان آغاز نمودند، و با وجوديكه هنوز افراد كمكى براى ايرانيان از زاه مى رسيد، مسلمانان با شجاعتى تمام جنگيدند و از كشته هاى مشركين پشته ها ساختند تا اينكه سرانجام خداوند پيروزى را بهرۀ آنان گردانيد و پارسيان جملگى از پاى درآمدند!!
مسلمانان بر اثر اين پيروزى، علاوه بر باز پس گرفتن از دست داده هاى خود، بهره اى فراوان نيز به دست آوردند، و پيروز و سالم به بصره بازگشتند، زيرا عتبه مخصوصا به ايشان تأكيد كرده بود كه چون كار ايرانيان را ساختيد، در آنجا درنگ نكرده بازگرديد. [پايان سخن طبرى].
سيف در سند روايت خود اين اسامى را آورده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى.
كه ما در گذشته گفته ايم كه محمد و مهلب هر دو از راويان خيالى سيف بوده وجود خارجى نداشته اند. امّا حموى علاوه بر سخنان طبرى از قول سيف اضافات و اشعار بيشترى دارد كه در اينجا آورده مى شود، توجه كنيد:
حموى در كتاب «معجم البلدان» خود در واژۀ (طاوس) از قول سيف مى نويسد:
از سيف بن عمر روايت شده كه علاء حضرمى كه علاء حضرمى بدون اجازۀ از مقام خلافت و شخص عمر، سپاهى از راه دريا به فارس گسيل داشت. عمر از اين كار
ص: 114
نابجاى علاء بر او خشم گرفت و از مقامش بركنار فرمود. علاء پس از بركنارى به كوفه نزد سعد وقاص كه او را يارى داده بود رفت و سرانجام در (ذى قار) بدرود حيات گفت. «خليد بن منذر» از جنگ طاوس چنين ياد كرده است:
ما در همان شبى تاج شاهان را ربوديم كه اسب هاى ما بر بلنديهاى سخت و ناهموار بر شهر «شهرك» دست يافتند.
سواران ما گروه گروه ايرانيان را از فراز كوه ها به زير پرتاب مى كردند، كه آنان را چون لكه هاى ابرى در حالت سقوط مى ديدى.
خدا از رحمت خود مردمى را از گروه ما، كه در آن روز نيزه هاى خود را به خون دشمنانمان رنگين ساخته بودند، محروم نكند.
اين كه سيف، درگيرى مسلمانان را با ايرانيان در چنين جنگى با همۀ شرح و تفصيلش، از ابتدا تا انتها خود ساخته و واقعيت ندارد.
سيف موضوع حسادت و رقابت علاء حضرمى، صحابى يمانى قحطانى را با سعد وقاص، صحابى عدنانى مضرى را خود ساخته، و بر ايشان دروغ و افترا بسته است!
سيف سر بازگيرى علاء را ساخته، و فرماندهانى را به دروغ بر ايشان گمارده است.
سيف عبور سربازان اسلام را با وجود نهى عمر از راه دريا به ايران از پيش خود ساخته، و چنين چيزى صحت ندارد.
سيف رزمگاه (طاوس) و كشته شدن دليرمردان اسلام را در آنجا از پيش خود ساخته و دروغ است!
سيف رجزها، و حماسه هاى سران و فرماندهان سپاه را از پيش خود ساخته و به نام ايشان قالب زده است!
سيف موضوع الهام عمر، و درك ماجراى مسلمانان را در خاك ايران، و علت
ص: 115
شكست ايشان را از طريق الهام به او، از خود درآورده و حقيقت ندارد!
سيف موضوع تنبيه علاء و عزل او را بدست عمر بر اثر لشكركشى به ايران، و زيردست سعد قرار گرفتنش را بنا به فرمان خليفه، خود ساخته و دروغ است.
سيف مأموريت «عتبة بن غَزوان» را براى نجات مسلمانان، گرفتار به دست پارسيان از جانب عمر، و اعزام دوازده هزار سپاهى به ايران، همه را ساخته و دروغ است.
سيف رزمگاهى را كه سپاهيان عتبه در آن با ايرانيان درگير شده اند خلق كرده، و وجود خارجى نداشته است.
سيف همۀ اين ها را خود ساخته، و خليد بن منذر تميمى را نيز آفريده تا فرماندهى سپاه را بر عهده اش گذارد، و از حماسه ها و شجاعت هاى او براى قبيلۀ تميم افتخاراتى كسب كرده باشد!
سيف مكانى را به نام (طاوس) آفريده و آن را رزمگاه دليرمردان اسلام قرار داده، و بالاخره راويانى را خلق كرده و افسانۀ خليد و وقايع جنگى را از زبان آن ها آورده است!
آرى، همۀ اين ها، و غير از اين ها را سيف آفريده، و در خلق و آفرينش آن ها هم شريكى نداشته است!
اكنون ببينيم كه سيف با اين همه خلق و آفرينش در افسانۀ خليد چه در سر داشته، و چه چيز به دست آورده است.
1 - سيف در اين افسانه، علاء حضرمى، صحابى يمانى قحطانى را به ريا و سالوس، و حسد و رقابت با سعد وقاص عدنانى مضرى، و سرپيچى و نافرمانى از فرمان خليفه عمر متهم كرده، تمام خدمات و زحمات او را در جنگ هاى ارتداد و ديگر جنگ ها، بى ارزش و نادرست جلوه داده است.
2 - با اختراع قهرمان افسانه اى ديگرى به نام (خليد) و كارها و اشعار او كه نام قبيله اش در آن آشكار به چشم مى خورد، كوشيده است تا به افتخارات و سرافرازى هاى تميم افزوده باشد.
ص: 116
3 - تاريخ اسلام را از ارزش و اعتبار واقعى خود انداخته، و علاوه بر جنگ هائى كه به مسلمانان نسبت داده، و سيلاب هاى خونى كه بدستشان جارى ساخته، جنگى ديگر را با كشته هاى بيرون از شمار، به پايشان نوشته است كه خود نشانى از اتهام او به (زندقه) مى باشد.
4 - اين ها، و غير از اين ها را چنان در تاريخ اسلام جاسازى كرده كه غالب محققين را در برابر حقايق تاريخى دچار تحيّر و سرگردانى نموده است!
1 - امام المورخين، محمد بن جرير طبرى كه مستقيما افسانۀ خليد را از سيف گرفته است.
2 - ابن اثير، با نقل از طبرى، افسانۀ خليد را در كتاب خود آورده است.
3 - ابن كثير، داستان خليد را از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل كرده است.
4 - ابن خلدون، به نقل از طبرى داستان خليد را در تاريخ خود ثبت نموده است.
5 - حموى با اعتماد به روايات سيف، افسانۀ خليد را از سيف گرفته و در واژۀ (طاوس) در «معجم البلدان» خود آورده است.
6 - حميرى، نيز در واژۀ (طاوس) همان داستان را در كتاب «روض المعطار» خود نقل نموده است.
7 - عبد المؤمن نيز به نقل از حموى، آن را در كتاب «مرا صدر الاطلاع» خود آورده است. چ
8 - سرانجام ابن حجر نيز با اعتماد به سخنان سيف، خليد را صحابى پيغمبر خدا (ص) دانسته در بخش اول كتاب «اصابۀ» خود تحت شمارۀ 2285 برايش شرح حال نوشته است!
ازآنجائى كه «منذر بن ساوى عبدى» از اهالى بحرين بوده و در آنجا مى زيسته، و
ص: 117
هم در آنجا در گذشته است، بنابراين خليدى را كه سيف بن عمر به فرزندى او آفريده و فرماندهى سپاه علاء حضرمى را در بحرين بر عهده اش نهاده است بايد بحرينى باشد، و اين صحابى بودن خليد را نفى مى كند، زيرا حد اقل صحابى بايد در مدينه به خدمت رسول خدا (ص) رسيده و صحبت آن حضرت را درك كرده باشد. و حال آن كه خليد فرزند منذر در بحرين زاده شده و هم در آنجا بوده كه علاء حضرمى او را به جنگ ايرانيان گسيل داشته است، از اين روى ابن حجر در مقام علاج اين مشكل برآمده پس از معرفى و شرح حال و فرماندهى خليد بر سپاه علاء مى نويسد:
پيش از اين گفتيم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگ ها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. اين فرماندهى، مبين اين نكته است كه بايد خليد سفرى به مدينه كرده، صحبت پيغمبر خدا (ص) را درك نموده باشد. و خدا داناتر است.
موضوع از اين قرار است كه علاّمه ابن حجر، از اين روايت سيف كه خليد بن منذر در جنگ طاوس فرمانده سپاه بوده نتيجه مى گيرد كه به موجب ضابطه اى كه براى شناخت صحابى وضع كرده اند، كه پيشينيان جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشته اند، بايد اين خليد، صحابى پيغمبر باشد.
امّا همنشينى خليد بحرينى در مدينه با رسول خدا، با سكونتش در بحرين سخت متناقض است، زيرا ممكن نيست كسى در يك زمان در دو نقطۀ زمين و دور از هم وجود داشته باشد. اما سيف گفته است كه خليد فرمانده سپاه بوده و جز شخص صحابى كسى نمى توانسته است كه فرماندهى سپاه را بر عهده بگيرد!
پس علاّمه ابن حجر در مقام چاره برمى آيد تا اين تناقض آشكار را از ميان بردارد، و سرانجام به اين نتيجه مى رسد كه خليد بايد سفرى از بحرين به مدينه داشته صحبت رسول خدا را درك كرده باشد(1)، و سپس به بحرين بازگشته است. و در آنجا بوده كه طبق فرمان علاء حضرمى، فرماندهى سپاه را بر عهده گرفته است. از اين روى مى نويسد:
ص: 118
فَدَلَّ على انَّ لِلخلَيدِ وَفادَةٌ
يعنى اين كه عهده دار شدن پست فرماندهى سپاه، اين را مى رساند كه خليد به مدينه رفته و به خدمت رسول خدا (ص) رسيده است.
اين تحقيق براى علامه اى چون ابن حجر اين مطلب را مى رساند كه دانشمندان مكتب خلفا تا چه اندازه در نوشته هاى خود مستدل و منطقى بوده اند!
در بخشى كه گذشت، گروهى از اصحاب ساختگى سيف را كه دانشمندان با استناد به سخن سيف كه آن ها فرماندهى داشته اند ايشان را جزء اصحاب رسول خدا به حساب آورده اند، از نظر گذرانديم، اينك در بخشى كه در پيش رو داريم، بخواست خدا گروهى ديگر از آفريده هاى سيف را كه در صف اصحاب واقعى رسول خدا (ص) نشسته اند معرفى خواهيم نمود.
***
ص: 119
* شرح حال خليد بن منذر ساوى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (450/1) بخش اول تحت شمارۀ 2285، و شرح حال منذر (493/3).
* نسب منذر بن ساوى در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (232).
2 - «فتوح البلدان» بلاذرى (95-101) كه در آن اسب پرستى اسبذى ها نيز آمده است.
* روايت سيف دربارۀ خليد بن منذر در:
1 - «تاريخ طبرى» (2545/1-2548).
2 - «تاريخ ابن اثير»، باب غزو فارس من البحر، او من البحرين (419/2-421).
3 - «تاريخ ابن كثير» (83/7-85).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (340/2-341).
ص: 120
* شرح موضعى به نام (طاوس) در:
1 - «معجم البلدان» حموى چاپ اروپا (494/3).
2 - «مراصد الاطلاع» واژۀ (طاوس).
3 - «روض المعطار» واژۀ (طاوس).
* خبر «خليد بن كأس» والى خراسان در:
1 - كتاب «صفين» نصر مزاحم (15).
2 - «اخبار الطوال»، دينورى (153-154).
ص: 121
ص: 122
صد و پنجاه صحابى ساختگى
حارِث بن يَزيد عامِرِى «ديگر»
* حارث، شكنجه گر مسلمانان در اوائل بعثت.
* حارث بن يزيد، اشتباها كشته مى شود.
* حارث بن يزيد (ساختۀ سيف)، پيشتاز سپاهيان در فتح (هيت).
* حقايق تاريخى.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 123
ص: 124
تاريخ نويسان آورده اند كه «حارث بن يزيد عامرى قرشى» از (بنى لُؤى بن عامِر) از جمله كسانى بوده كه مسلمانان را در مكه شكنجه مى نموده، و از آزار و اذيت آن ها فروگذار نمى كرده است.
بَلاذُرى در كتاب «اَنسابُ الاشراف» خود مى نويسد:
حارث بن يزيد از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود. او در مكّه به هنگام در بند كشيدن و شكنجۀ «عيّاش بن ابى ربيعة» كه مسلمان شده بود، چندان حرارت و سنگدلى از خود نشان داد كه عيّاش سوگند ياد كرد كه اگر روزى بر او دست يابد وى را بكشد.
زمانى گذشت، و سرانجام اصحاب بر اثر آزار و شكنجۀ مشركان دست به مهاجرت زده، دور از چشم قريش در گروه هاى چند نفرى مكّه را به قصد مدينه ترك گفتند.
پس از اين كه از وجود مسلمانان خالى شد، حارث نيز از كرده پشيمان گرديد و اسلام آورد و چون ديگر مسلمانان روى به مدينه نهاد در حالى كه
ص: 125
كسى از اسلامش خبر نداشت.
حارث تازه مسلمان، بعد از جنگ «اُحُد»، و پس از چند شبانه روز راه پيمائى و پشت سر نهادن بيابان ها به حوالى حرَّه يا بقيع رسيده بود كه با «عياش بنِ ابى ربيعه» روبه رو گرديد!
عياش تا چشمش به حارث افتاد، به گمان اين كه او هنوز بر كفر و شركش باقى است، بى درنگ شمشير بركشيد و تا حارث رفت كه سخنى بگويد، شمشير عياش كار او را يكسره ساخته بود!
با كشته شدن حارث به دست عيّاش، آيۀ زير نازل و تكليف او را در كارى كه به خطا مرتكب شده بود روشن كرد:
وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلىٰ أَهْلِهِ إِلاّٰ أَنْ يَصَّدَّقُوا... [تا آخر آيۀ] (سورۀ نساء/ 92).(1) پس از نزول اين آيۀ شريفه، رسول خدا (ص) روى به عيّاش كرده فرمود: برخيز و بنده اى در راه خدا آزاد كن.
تمامى داستان حارث بن يزيد عامرى قرشى همين بود.
امّا سيف آمده و در افسانه هايش شخص ديگرى را هم نام با اين حارث آفريده، و او را به عنوان يكى از افسران و فرماندهان سپاه مسلمانان در جنگ (هيت) معرفى، و كارهائى را هم به او نسبت داده است.
ابن حجر نيز با اعتماد به سخنان سيف، حارث او را صحابى شناخته برايش شرح حال نوشته است. او در كتاب «اصابۀ» خويش مى نويسد:
حارِثِ بن يَزيد عامِرى ديگر!
سيف بن عمر از او نام برده و آورده است كه خليفه عمر، طى نامه اى به (سعد وقاص) دستور داد تا «عَمرو بن مالك بن عُتبة» نوادۀ «وُهَيب» را به سرپرستى
ص: 126
پيشتازانى به (هيت) اعزام دارد تا آن شهر را در محاصرۀ خود بگيرد.
«عَمرو» در اجراى دستور خليفه هيت را در محاصره گرفت، امّا پس از چندى «حارث بن يزيد عامرى» را به فرماندهى نيمى از سپاه برگزيد، و خود با بقيۀ سپاهيان به (قَرقيسيا) حمله برد... [تا آخر داستان].
سپس ابن حجر ادامه داده مى نويسد:
پيش ابن حجر ادامه داده مى نويسد:
پيش از اين گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه به جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. اين صحابى را «ابن فَتحُون» نيز بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. [پايان سخن ابن حجر].
مشروح داستان بالا را طبرى در موضوع فتح (جزيره) به نقل از سيف بن عمر چنين آورده است:
در ماه رجب سال شانزدهم از هجرت، سعد وقاص بنا به فرمان خليفه عمر، «عُمَر بن مالك بن عُتبَه» نوادۀ «نَوفَل بنِ عَبد مَناف» را به فرماندهى سپاه برگزيد، و او را مأمور سراسر (جزيره) كرد، و فرماندهى مقدمۀ سپاه را بر عهدۀ «حارث بن يزيد عامرى» نهاد.
«عمر بن مالك» به سوى (هيت) حركت كرد، اما اهالى هيت پيشاپيش براى روياروئى با مسلمانان، خود را آماده كرده موضوع گرفته بودند.
چون عمر چنين ديد، حارث را به جاى خود به فرماندهى سپاه بر گماشت و فرمان داد تا هيت را در محاصره بگيرد، و خود با نيمى از سپاهيان، برق آسا و ناگهانى به (قَرقيسِيا) حمله برد و كار را بر آن ها چندان سخت گرفت كه مردم آنجا ناگزير از تسليم شده پرداخت جزيه را پذيرفتند.
عمر پس از اين پيروزى، ماجرا را به حارث نوشت و دستور داد كه اگر (هيتيان) پرداخت جزيه را پذيرفتند دست از آن ها بردار، وگرنه به مقابلۀ آن ها برخيز، و برگِرد دژ آن ها بردار، وگرنه هب مقابلۀ آن ها برخيز، و بر گِرد دژ آن ها خندقى بساز كه درهاى خروجى آن روبروى تو باشد.
بر اثر دستور صريح و قاطع عمر، اهالى (هيت) ناگزير به تسليم، و پرداخت جزيه شدند و حارث نيز دست از آن ها برداشت و خود را به عمر رسانيد.
ص: 127
سيف در افسانۀ «حارث بن يزيد عامرى» اسامى زيرا را به عنوان راوى معرفى كرده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره. پ
2 - مُهَلَّب، يا مهلب بن عَقَبۀ اسدى. كه هر دوى اينان از راويان مخلوق او هستند، و وجود خارجى نداشته اند.
3 - عده اى ناشناخته، و مجهول الهويۀ ديگر، كه ندانستيم منظور سيف از آن ها چه كسانى مى باشد. ما از اين نوع راويان بى نام و نشانِ سيف در طى مباحث خود زياد ديده ايم.
بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان» خود مى نويسد:
در سال هيجدهم از هجرت و پس از وفات «اَبُو عُبَيدَه» بر اثر طاعون (عمواس)، عمر بن خطاب فرمان حكومت (قِنسرين و حِمص و جزيره) را به نام «عِياض بن غنم» صادر كرد.
عياض در نيمۀ ماه شعبان همان سال سپاه به (جزيره) كشيد، و شهرهاى آنجا را يكى پس از ديگرى از راه صلح و برخوردهاى مسالمت آميز بگشود، ولى زمين هاى ايشان را با اعمال زور و قدرت به دست آورد.
سپس بَلاذُرى مى نويسد:
عياض، «حبيب بن مُسلِمَۀ فِهرى» را مأمور فتح (قَرقيسيا) كرد. و حبيب آنجا را از طريق صلح و بستن پيمان متصرف شد.
سپس ادامه داده مى نويسد:
و «عُمير بن سَعد بن عُبَيد» را مأمور فتح (رَأسُ العَين) نمود، زيرا خود در ضمن فتوحاتش توفيق فتح آنجا را نيافته بود، عمير، رأس العين را بگشود و كنارۀ رود (خابور) را در پيش گرفت و همچنان به پيشروى خود ادامه داد تا به قرقيسيا
ص: 128
رسيد. چون اهالى قرقيسيا پيمان نخستين خود را با حبيب شكسته بودند ناگزير با عمير بر همان قرار اول پيمان بستند و سر بر فرمان او نهادند.
عمير چون از موضوع قرقيسيا آسوده خاطر گرديد، روى به دژهاى پراكندۀ اطراف فرات نهاد، و دژى را در پى دژى ديگر بگرفت و بر قرار پيمان قرقيسيا با ايشان پيمان بست.
آن گاه عمير قصد (هيت) كرد ولى در راه متوجه شد كه «عَمّار ياسِر» كه از جانب خليفه عمر فرماندارى كوفه را در اختيار داشت، سپاهى را به فرماندهى «سَعدِ بنِ حَرام انصارى» به جنگ ساكنان قسمت هاى بالاى (انبار) فرستاده است. اهالى و ساكنان دژهاى آن نواحى امان خواهان به خدمت سعد بن حرام رسيده، و سعد ايشان را به همۀ خواسته هاشان امان داده، ولى اهالى (هيت) را بر اساس دريافت نيمى از اموال كنيسه هاشان مستثنى گردانيده است.
بعضى نيز گفته اند كه سعد بن حرام «مِدلاج بن عَمرو سَلَمى» را مأمور (هيت) كرده، و او بوده كه آنجا را گشوده است. [پايان سخن بَلاذرى].
ياقوت حموى در واژۀ (هيت، و قرقيسيا) مى نويسد:
هيت شهرى است بر كنارۀ رود فرات و نزديكى هاى بغداد.
قرقيسيا شهرى است بر مصب رود «خابور» به فرات. اين شهر در مثلثى قرار گرفته كه از سه جانب آن را آب احاطه كرده است.
حموى سپس ادامه داده مى نويسد:
چون «عياض بن غنم» (جزيره) را در سال نوزدهم از هجرت بگشود، «حبيب بن مسلمۀ فهرى» را مأمور فتح قرقيسيا كرد، حبيب شهر مزبور را بر اساس پيمانى كه با اهالى (رقه) بسته بود بگشود [... تا آخر].
البته ياقوت پيش از اين مطالب، قسمت هائى از روايات ساختگى سيف را در اين مورد آورده است.
ص: 129
نتيجۀ بحث و بررسى
سيف فتح شهرهاى (هيت، و قرقيسيا) را در سال شانزدهم از هجرت آورده، در صورتى كه ديگران آن را در سال نوزدهم از هجرت گفته اند.
سيف مى نويسد در جنگ (جزيره) سعد وقاص فرمانده كل بوده، و او «عمر بن مالك»، يا «عمرو بن مالك» را به فرماندهى، و «حارث بن يزيد عامرى» را به عنوان فرمانده پيشتازان سپاه برگزيده است.
عمرو بن مالك قرقيسيا، و حارث بن يزيد شهر هيت را به تصرف خود درآورده اند.
درحالى كه ديگران نوشته اند فرماندهى كل را در فتوحات (جزيره) «عَياض بن غنم» بر عهده داشته و او بوده كه «حبيب بن مسلمۀ فهرى» را مأمور فتح قرقيسيا كرده، كه پس از بستن پيمان با اهالى آنجا، آن ها پيمان شكنى كرده اند، و بار ديگر «عُمَير بن سعد» با آن ها روبه رو شده، و همان پيمان را تجديد كرده است.
و اين كه «عمار ياسر» فرماندار كوفه در زمان خليفه عمر، سعد بن حرام را مأمور فتح (انبار، و هيت) و دژهاى اطراف فرات كرده، و او بوده كه با ساكنان آن دژها پيمان بسته، ولى اهالى هيت را با دريافت نيمى از دارائيهاى كنيسه هايشان مستثنى گردانيده است. و يا اين كه اين متصرفات بنا به دستور عمير بن سعد و به دست «مدلاج بن عمرو» صورت گرفته است.
اين كه فتح (هيت) به نام «حارث بن يزيد» مخلوق سيف، و قرقيسيا به اسم «عمرو بن مالك» در كتاب «فتوح» سيف به ثبت مى رسد، و همۀ آن ها را دانشمندى چون طبرى در كتاب معتبر و وزين تاريخ كبيرش نقل مى كند، و ابن اثير هم نوشته هاى طبرى را در كتاب خود به ثبت مى رساند.
ياقوت حموى نيز با نقل قسمتهائى از دروغ هاى او، و حماسه هاى آتشين قهرمانان خياليش در كتاب «معجم البُلدان» خود، در مقام خدمت به سيف برمى آيد.
و دست آخر، علاّمه ابن حجر، تحت تأثير سخنان سيف قرار مى گيرد، و حارث
ص: 130
عامرى را زير عنوان «حارث بن يزيد عامرى ديگر». و با استناد به پست فرماندهى كه سيف بر عهدۀ اين قهرمان خيالى نهاده، و سخن «ابن ابى شيبه» كه پيشينيان فقط صحابى را به فرماندهى سپاه مى گماشته اند، در رديف ديگر اصحاب رسول خدا (ص) مى نشاند و برايش شرح حال مى نويسد.
ابن اثير نيز خبر ساختگى سيف را به نقل از «تاريخ ابن عساكر»، يك بار در ترجمۀ «عمر بن مالك بن عتبه» و بار ديگر در شرح حال «عمر بن مالك بن عقبه» آورده، با احتياط در پايان آن مى نويسد:
«عمر بن مالك بن عتبه» در فتح دمشق شركت داشته و فرماندهى سپاه در تصرّفِ (جزيره) با او بوده است. با اين حال چنين كسى شناخته نشده است.
ابن اثير همين مطالب را در پايان شرح حال هر دو آورده است. و ما مى بينيم كه اين دو چهرۀ سيف آفريده در واقع يكى مى باشد، و در نام جَدِّ عمر، تحريف صورت گرفته و منشأ هر دو خبر هم سيف بن عمر، و كتاب فتوح او است.
با اين حال، همان طور كه ما با كمال اطمينان و قاطعانه مى گويم كه «حارث بن يزيد عامرى ديگر» از آفريده هاى سيف است، و او نامش را از نام همان «حارث قرشى» گرفته كه ندانسته به دست عياش كشته شده است؛ نمى توانيم به طور قطع بگوئيم كه «عمر بن مالك» از ساخته هاى او است، اگرچه سيف در خلق و آفرينش صحابيانى هم نام با چهره هاى واقعى تاريخى يد طولائى دارد كما اين كه:
«خُزَيمة بن ثابت» غير «ذو شهادتين» را همنام با «خُزَيمة بن ثابت ذو شهادتين» آفريده.
و سِماك بن خرشۀ انصارى غير ابو دجانه را هم نام با «سِمِاك بن خرشۀ انصارى ابو دجانه» ساخته است.
1 - طبرى در تاريخش، كه آن را مستقيما از سيف بن عمر گرفته است.
2 - ابن عساكر در تاريخش، به نقل از سيف بن عمر.
3 - ابن حجر در كتاب «اصابه»، به نقل از كتاب فتوح سيف.
ص: 131
4 - ابن فتحون در ذيل بر «استيعاب»، به نقل از كتاب فتوح سيف.
5 - ابن اثير در تاريخش، به نقل از «تاريخ طبرى».
6 - ابن اثير در كتاب «اسد الغابه»، به نقل از ابن عساكر در شرح حال «عمر بن مالك».
در اينجا، بخش صحابيان مخلوق سيف تحت عنوان افسران و فرماندهان سپاه كه به همراهى سعد وقاص در فتح عراق شركت داشته اند پايان مى پذيرد، و در بحث آينده ما به معرفى صحابيانى كه تحت عنوان فرماندهان و افسرانى كه در جنگ هاى ارتداد فعاليت داشته اند مى پردازيم.
اين تقدم و تأخر (با توجه به اين كه حق اين بود كه رعايت تاريخ وقوع آن ها مى شد، و جنگ هاى ارتداد را پيش از جنگ هاى برون مرزى و فتوح مى آورديم) از آن روى صورت گرفته كه موارد برداشت هاى دانشمندان پيرو مكتب خلفا از شناخت صحابى با عنايت به آنچه ما در آغاز اين كتاب آورده ايم، در اين قسمت بيش از قسمت هاى ديگر به چشم مى خورد.
به هر حال، ما توفيق خود را در پيشرفت، و تكميل چنين بحثى علمى و دشوار، از حضرت بارى تعالى انتظار داريم، و اميد آن كه ما را در اين راه يارى فرمايد.
***
ص: 132
* داستان حارث بن يزيد عامرى قرشى در:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (116/1) تحت شمارۀ 472.
2 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (353/1).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (295/1).
* افسانۀ حارث بن يزيد عامرى سيف در:
1 - «تاريخ طبرى» (2479/1).
2 - «تاريخ ابن اثير» (81/4-82).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (295/1).
* خبر فتح (هيت و قرقيسيا) به دست فاتحان واقعى آن ها در:
1 - «فتوح البلدان» بلاذُرى (205 و 207-209 و 212).
2 - «معجم البلدان» حموى در واژۀ (هيت).
* شرح حال عمر بن مالك بن عقبه در:
ص: 133
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (81/4-82).
* شرح حال عمر بن مالك بن عتبة در:
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (81/4).
2 - «اصابۀ» ابن حجر (514/2).
* شرح حال عياش بن ابى ربيعه در:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (495/2) تحت شمارۀ 2067.
* شرح حال عمر بن عتبه بن نوفل در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (82/2).
* نسب بنى زهره در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (128-135).
2 - «نسب قريش» (261-265) كه ما، در اين دو مصدر، نامى از «عمر بن مالك بن عتبه، يا عقبه» نديده ايم.
ص: 134
صد و پنجاه ساختگى
67 - عَبدُ الله بن حَفص قُرشى.
68 - اَبُو حُبَيش عامِرى كِلابى.
69 - حارِث بن مُرَّة، جُهَنى.
ص: 135
ص: 136
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى كرده است:
عبد الله بن حفص بن غانم، قرشى.
سيف بن عمر در كتاب خود، و طبرى در تاريخش آورده اند كه در جنگ (يمامه) پرچم مهاجرين در دست عبد الله بن حفص بوده و در همان جنگ كشته شده است. (ز)
روايت مورد استناد ابن حجر، «تاريخ طبرى» از قول سيف بن عمر، از (مُبَشِّرِ بن فضيل، از سالِم بن عَبدُ الله) چنين آمده است:
در جنگ (يَمامَه) پرچم مهاجرين نخست در دست «عَبدُ الله بن حَفص بن غانِم» بود كه كشته شد، و سپس «سالم» آزاد كردۀ ابو حذيفه آن را به دست گرفت.
همين مطالب را ابن اثير از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل كرده است. و جز نزد اينان، در هيچ مصدر ديگرى نامى از عبد الله حفص ديده نمى شود.
ص: 137
بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان»، و ذهبى در «تاريخ اسلام»، و ابن كثير در «تاريخ» خود آورده اند كه در جنگ يمامه، پرچم مهاجران در دست «سالم» آزاد كردۀ ابو حذيفه بوده است. و ديگر ذكرى از نام ديگرى به ميان نياورده اند. و هيچ مصدر ديگرى كه سخن از سيف نگرفته باشد، از عبد الله حفص، و شركتش در جنگ يمامه چيزى نگفته است.
اما ابن حجر، با مراجعه به «تاريخ طبرى» و كتاب فتوح سيف، وجود «عَبدُ الله حَفص» را باور داشته و او را صحابى پنداشته و شرح حالش را در بخش اول كتاب «اصابۀ» خود آورده است.
و به ناچار كه دليل علاّمه ابن حجر از چنين برداشتى اين بوده كه آن دو بزرگوار يعنى (طبرى و سيف) هر دو گفته اند كه «عبد الله حفص» پرچم (مهاجران) را روز جنگ (يمامه) به دوش مى كشيده است.
و چون «عبد الله» و ديگر مهاجران «قرشى» بوده اند، چنين باور داشته كه قرشيان را رسم بر اين بوده كه در جنگ ها پرچم خود را جز به دست مردى قرشى، به دست كسى ديگر نمى داده اند!!
ابن حجر در پايان شرح حال عبد الله حفص رمز (ز) مى گذارد تا گفته باشد كه شرح حال اين صحابى را او بر ديگر نويسندگان شرح حال اصحاب اضافه دارد!
سيف در سند نام «مُبَشِّرِ بنِ فضيل» را برده، و طبرى پانزده حديث سيف را از زبان اين راوى در تاريخ خود نقل كرده است.
ابن حجر در كتاب ديگر خود به نام «لِسانُ الميزان» كه به معرفى راويان اختصاص دارد مى نويسد:
مبشر بن فضيل از جمله مشايخ سيف بن عمر و سند روايات او مى باشد كه
ص: 138
امّا بر عكس اظهار نظر علاّمه ابن حجر، ما مى گوئيم كه «مبشر بن فضيل» آن اندازه هم مجهول و ناشناس نيست؛ او يكى از راويان مخلوق خيالات سيف مى باشد كه در صف طولانى راويان او به انتظار نشسته تا كدام افسانه را از زبان او بازگو كند.
1 - سيف در اين افسانه، صحابى قرشى و مهاجر آفريده تا پرچم مهاجران و در جنگ (يمامه) به دوش بكشد و سرانجام در همان جنگ كشته شود تا سندى ديگر بر ساير اسناد و افتخارات قبيلۀ تميم بوده شمار صحابيان قرشى را نيز بالا ببرد!
2 - سيف عبد الله حفص را به تنهائى آفريده، تا طبرى آن را از او بگيرد و در كتاب خود نقل كند، و ابن اثير هم قدم به جاى پاى طبرى گذارد، و نوشته هاى او را در تاريخ خود منتقل نمايد. و دست آخر، ابن حجر كتاب «فتوح» سيف، و «تاريخ طبرى» را در يافتن صحابى قرشى به نام «عَبدُ الله حَفص» راهنماى معتبر و مورد اعتماد خود قرار داده با نهادن علامت حرف (ز) در پايان آن مشخص كند كه او اين صحابى را يافته و شرح حالش را بر ديگر تذكره نويسان اضافه دارد!!
***
ص: 139
* شرح حال عَبدُ الله حَفص قرشى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (282/2) بخش اول تحت شمارۀ 4630.
2 - «تاريخ طبرى» (1945/1).
3 - «تاريخ ابن اثير» (276/2).
* پرچمدار واقعى مهاجرين در جنگ يمامه در:
1 - «فتوح البلدان» بلاذرى.
2 - «تاريخ الاسلام» ذهبى.
3 - «تاريخ ابن كثير» (326/6).
* شرح دربارۀ (مبشرين فضيل) در:
1 - «لسان الميزان» ابن حجر (13/5).
ص: 140
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
ابو حبيش بن ذى اللِّحيَۀ عامرى كِلابى.
سيف در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و گفته است كه خالد بن وليد به هنگام ورودش به عراق، و در آن هنگام كه از نام آوران صحابه كسانى را به فرماندارى نقاط مختلف انتخاب مى كرد، ابو حبيش را مأمور (هَوازِن) نموده حكومت آنجا را به او سپرده است.
ابن فتحون، اين صحابى را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است.
سيف اين صحابى را از (بنى عامر بن كلاب بن ربيعة بن عامر) از قبايل مُضر آفريده است.
ابن حزم نسب اين طايفه را در كتاب «جمهرۀ انساب» خود آورده، ولى نامى از اين صحابى قهرمان سيف در آن ديده نمى شود!
اما شخص (ذُو لِحبۀ كِلابى) را گفته اند كه نامش «شُرَيح بن عامِر» بوده، و برخى
ص: 141
نيز گفته اند كه «ضَحاك بن قَيس» نام داشته است. و از او روايت كرده اند كه وى از رسول خدا (ص) پرسيده است:
- كار انجام شده را دوباره آغاز كنيم ؟ و رسول خدا جواب داده است:
- هر كس براى كارى ساخته شده است! بَغَوى گفته است: من به جز اين حديث، چيزى از او نمى دانم.
دانشمندان تنها به همين يك روايت اعتماد كرده «ذو لحيه» را نيز صحابى دانسته شرح حالش را نوشته اند.
ما نمى دانيم كه تا چه پايه اين حديث كه ذو لحيه را از آن كشف كرده و به استناد آن شرح حالش را نوشته اند، از صحت و اعتبار برخوردار است. اما به فرض صحت، و وجود حقيقىِ شخصى به نام (ذو لحيه)، اين كه آيا سيف به اين حديث، و نام چنين كسى برخورد كرده، و ابو حبيش رابه او بسته باشد مسأله اى است جداگانه كه هنوز معلوم نشده(1) است.
ما، چيزى كه در «تاريخ طبرى» دلالت داشته باشد كه «خالد وليد» ابو حبيش نامى را بر (هوازن) مأموريت داده باشد نيافتيم. اما چيزى كه هست، اين است كه ما در بحث پيغام گزاران از جانب رسول خدا (ص) از قول سيف بن عمر آورده ايم كه:
رسول خدا (ص) ضمن
ديگر پيغام گزاران خود، «نعيم بن مَسعود اَشجَعى» را نزد فرزند «ذو لحيه» و فرزند «مُشَيمَصَۀ جُبَيرى» فرستاد، و ايشان را به جنگ و سركوبى «أسود عَنَسى» مدعى پيامبرى تشويق فرموده است.
حالا نمى دانيم كه اين فرزند ذو لحيه، همان ابو جيش مورد بحث است، و يا اين كه سيف ايشان را دو تن آفريده است!
ص: 142
و نيز نمى دانيم كه سيف نام ابو حبيش را از نام (اَبُو حُبَيش بن مُطَّلِب قُرشى) گرفته است يا خير. كه بنا به گفتۀ بَلاذُرى در «انساب الاشراف» (سائب) پسر همان ابو حبيش بن مطلّب، «جُوَيريّه» دختر ابو سفيان را به همسرى گرفته است. و يا اين كه همين طورى چنين نامى به خاطرش رسيده و آن را براى صحابى خود انتخاب كرده است!
اما واضح است كه «حُبَيش بن دُلجَۀ قَينى» كه نامش در تاريخ هاى طبرى و يعقوبى آمده است، غير از «ابو حبيش بن ذو لحيۀ عامرى كلابى» است كه سيف آفريده. چه، گذشته از اختلافات ديگرى كه بين ايشان وجود دارد، اوّلى (قينى) و از بنى قُضاعَه مى باشد، و دومى كه آفريده است، (عامرى كلابى) است.
***
ص: 143
* شرح حال ذو لحيۀ كلابى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (475/1).
2 - «استيعاب» ابن عبد البر در حاشيۀ «اصابه» (476/1)، كه او را از اهالى بصره دانسته است.
3 - «تاريخ بخارى» (265/1) بخش اول تحت شمارۀ 909.
4 - «تقريب التهذيب» (238/1) كه در آن آمده است كه «ابو داود» حديثش را در (قدر) آورده است.
5 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (144/2).
* نسب ذو لحيه در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (282).
2 - «تاريخ طبرى» (1799/1).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (36/4) تحت شمارۀ 212.
4 - «انساب الاشراف» بلاذُرى (440/1).
* شرح حال «حبيش بن دلجۀ قينى» در:
ص: 144
1 - «تاريخ طبرى» (578/2 و 579 و 642).
2 - «تاريخ يعقوبى»، چاپ «دار صادر» (251-252).
* شرح حال «ذو لحيۀ كلابى، شريح بن عامر، يا ضحاك بن قيس» در:
1 - «تهذيب التهذيب» (223/3)؛ ترجمۀ 426.
2 - حديث ذو لحيه در «تاريخ بخارى» آمده است.
ص: 145
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و گفته است كه خالد بن وليد در زمان خلافت ابو بكر، در آن هنگام كه بنا به دستور خليفه به عراق لشكر مى كشيد، حارث بن مره را كه يكى از نام آوران و دليرمردان صحابه به شمار مى رفت، به فرماندهى قُضاعيان سپاه خود برگزيده سات.
سيف از «أَرطاةِ بنِ أبي أرطاة نَخَعى» از «حارث بن مره»، از «ابو مسعود» نيز روايتى نقل كرده است. (ز). [پايان سخن ابن حجر].
سيف صحابى مخلوق خود را (جُهَنى) معرفى كرده، كه نسبتى است به (جُهَينَه) از قبايل قضاعه.
ابن حزم در كتاب «انساب» خود، شرح حال مردان نامى جهينه را يكايك
ص: 146
آورده، ولى نامى از اين صحابى قهرمان و بلندآوازۀ سيف در آن ديده نمى شود.
سيف براى اين صحابى خود آفريده اش، مقامى ارجمند در قضاعه دست و پا كرده، و حديثى از رسول خدا (ص) به او نسبت داده است كه ما چنين مطالبى را فقط در «اصابۀ» ابن حجر مى بينيم!
اخبار «حارث بن مره»، از آن سرى اخبارى است كه طبرى در نقل آن ها از كتاب سيف، خوددارى كرده، و ازاين رو است كه سند روايت سيف در دست نيست تا به بررسى آن بپردازيم.
اين را هم بگوئيم كه سيف نام چهرۀ صحابى افسانه اى خود را يا از نام «حارِث بنِ مَرَّۀ عَبدى» گرفته است كه امير المؤمنين عليه السّلام او را در جنگ (صفين) به فرماندهى واحد پيادۀ جناح چپ از سپاه خود برگماشت، و در پايان با اجازۀ امام، داوطلبانه عازم جنگ هندوستان گرديد و در سرزمين (قيقان) به سال چهل و دوم از هجرت كشته شد؛ و يا اينكه از نام «حارِث بنِ مُرَّۀ فَقعَسى»، كه امام عليه السّلام او را نيز به قصد كسب خبر به ميان خوارج فرستاد، و خارجيان او را كشتند(1).
در صورت اوّل، «عبدى» نسبتى است به (عَبدُ القَيس) از ربيعة بن نِزار.
و در صورت دوم، فقعسى نسبتى است به (فَقعَس بنِ دُدان) نوادۀ اَسَد بن خُزَيمة.
اما سيف صحابى خود را از (جُهَينَه) از قبايل قضاعه آفريده است و او را بر ايشان حكومت داده، پس اين حارث، نه عبدى است و نه فقعسى، بلكه تنها چهره اى است آفريدۀ خيالات سيف و وجود خارجى نداشته است!
***
ص: 147
* شرح حال «حارث بن مرۀ جهنى» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (290/1).
* نسب خاندان جهينه در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (444-445).
* داستان «حارث بن مرۀ عبدى» و شركتش در جنگ (صفين) در:
1 - كتاب «صفّين» نصر مزاحم (205).
2 - «اخبار الطوال» دينورى (171).
3 - «تاريخ» خليفه بن خيّاط (131/1) كه از شركت او در جنگ هندوستان سخن گفته است.
4 - «فتوح البلدان» بلاذرى (207).
5 - «معجم البلدان» حموى در واژۀ (قيقان) (531).
* داستان حارث بن مرۀ فقعسى در:
ص: 148
1 - «اخبار الطوال» دينورى (207).
ص: 149
ص: 150
صد و پنجاه صحابى ساختگى
نقش آفرينان خيالى سيف از اين دسته عبارتند از:
70 - قِرقِرَة، يا قُرفَةِ بنِ زاهِر تَيمى وائِلى.
71 - نائِل بنِ جُعشَم، اَبُو نُباتَۀ تَيمى اَعرَجى.
72 - سَعدِ بنِ عُميلَة فَزارِى.
73 - قَريبِ بنِ ظَفَر عَبدى.
74 - عامِرِ بنِ عَبدُ الاَسد، يا عَبدُ الاسوَد.
ص: 151
صد و پنجاه صحابى ساختگى
قرقره، يا قرفة بن زاهر تيمى
* شوراى رايزنىِ سفراى سعد، از ديدگاه سيف.
* ربعى، سفيرى معرِّف فرهنگ عرب!!!
* بررسى اسناد سيف، در قصۀ خيالى سفراى او.
* حقيقت تاريخى ماجراى سفراء.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 152
در كتاب هائى كه به شرح حال اصحاب پرداخته اند، به چهره هائى برمى خوريم كه مؤلف، او را به حكم همزمانى با رسول خدا (ص)، و قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ )، در صف ديگر اصحاب نشانده و برايش شرح حال نوشته است!
در اين بخش از كتاب، ما به بحث و بررسى اين قبيل چهره هاى ساختگى سيف مى نشينيم، و تنى چند از ساخته هاى او را معرفى مى كنيم.
شرح حال صحابى فوق در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
قِرقَرة بن زاهِر تَيمى.
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است.
سيف بن عمر، و طبرى، او را از كسانى به حساب آورده اند كه سعد وقاص، ايشان را بنا به خواهش «رستم فرح زاد»، براى مذاكره به خدمت او فرستاده است.
اين صحابى را ابن فتحون بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
ابن حجر اين صحابى را در «اصابۀ» خود (تيمى) معرفى كرده، درصورتى كه به
ص: 153
موجب روايت سيف در «تاريخ طبرى» (تيمى وائلى)، و در پاره اى از نسخ طبرى (وابلى) آمده است.
در اينجا بايد گفت كه در ميان قبايل عرب، تيره ها و گروه هاى بسيارى وجود دارند كه به (تيمى، و وائلى) اشتهار دارند و ما ندانستيم كه سيف اين صحابى مخلوق خود را از كداميك از آن تيره ها آفريده است.
اگر سيف قرقرۀ خود را از تيرۀ (والبى) هم آفريده باشد، اينان نيز از اولاد (والِبَة بن حارِث از بنى اسد) مى باشند، كه در اين صورت مى توان احتمال داد كه كلمۀ تيمى اشتباهى از جانب نسخه برداران كتاب او بوده است.
طبرى از قول سيف ضمن وقايع و اتفاقات جنگ قادسيه مى نويسد:
سعد وقاص اشخاص زيرا را كه همگى زيرك و از باهوش ترين افراد عرب بودند فرمان داد تا در خيمۀ فرماندهى كل قوا حضور بهم رسانند.
1 - مُغَيرَة بنِ شُعبَه.
2 - بِسرِ بنِ أبي رُهَم.
3 - عَرفَجَة بن هَرثَمَه.
4 - حُذَيفَةِ بن مُحصِن.
5 - ربعى بن عامِر.
6 - قَرفة بن زاهرِ تَيمى وائلى.
7 - مَذعُور بن عَدِي عجلى.
8 - مُضارِب بن يَزيد عجلى.
9 - مَعبَد بن مُرَّۀ عجلى.
پس از اين كه همگى در محضر سرفرماندهى حاضر آمدند، سعد روى به آنان كرده گفت:
- من تصميم گرفته ام كه شما را به سوى اينان - پارسيان - بفرستم. نظرتان چيست ؟. همگى پاسخ دادند:
- تنها آنچه را كه تو فرمان دهى انجام مى دهيم، و از آن بيرون نخواهيم رفت.
ص: 154
و اگر موضوعى پيش آيد كه در آن دستورى صريح از تو نداشته باشيم، در آن صورت آنچه را كه شايسته ترين، مورد تشخيص دهيم به كار خواهيم بست.
سيف مى گويد در اين هنگام ربعى اظهار نظر كرده گفت:
اگر همۀ ما با هم نزد ايشان برويم، آن ها چنين گمان مى برند كه ما به آن ها ارجى نهاده بزرگشان پنداشته ايم. بنابراين بهتر آنست كه در هر نوبت تنها يك تن از ما نزد ايشان برود، و كسى را با وى همراه نسازى.
سعد اين رأى را پذيرفت، و ربعى را برگزيده كه نخستين سفير سعد، روى به سراپردۀ رستم فرخ زاد نهاد و... [تا آنجا كه مى گويد]:
چون رستم به چادر سرفرماندهى وارد و مستقر شد، ربعى اسب خود را بر روى فرش هاى گسترده خيمۀ فرماندهى راند و پس از طى مسافتى از آن فرود آمد، آن گاه دو پشتى را برگزيد و آن ها را به دو نيمه كرد و افسار اسب خود را از ميان آن ها بگذرانيد و محكم نمود!
پس در حالى كه كمر نيزۀ خود را در دست مى فشرد، و سنان آن را بر فرش ها و بالشت ها، و پشتى ها تكيه مى داد، و با فشار در آن ها فرو مى كرد قدم پيش گذاشت!
در اين سير و حركت هيچ فرش و بالشتى از آسيب سنان نيزۀ ربعى در امان نماند! هرچه را كه در سر راه خود مى يافت، از هم مى دريد و مى شكافت و سوراخ مى كرد تا اين كه به تخت رستم، سرفرماندهى سپاه پارس نزديك گرديد. در آن هنگام مأموران جلويش را گرفتند، او نيز همان جا بر زمين نشست، و سنان نيزه اش را محكم در فرش گسترده در سراپرده فرو برد و!!... [تا آنجا كه مى گويد]:
روز ديگر ايرانيان به سعد پيغام دادند كه همان مرد روز گذشته را نزد ايشان بفرستد. اما سعد در اين نوبت «حذيفة بن محصن» را فرستاد.
حذيفه، در رفتن به سراپردۀ رستم، رفتار ربعى را همچنان موبه مو تكرار كرد و... سومين روز ايرانيا از سعد خواستند تا مردى ديگر معرفى كند كه اين بار «مغيرة بن شعبه» را فرستادند... [تا آخر داستان]!
ص: 155
به راستى كه طبرى زحمت كشيده، و به سيف ارادتى تمام نشان داده كه اين داستان سراپا مسخره و دروغ را كه در دو روايت از او آمده، در هشتش صفحۀ كتاب تاريخ كبيرش نقل فرموده است! درصورتى كه پيش از اين افسانه، روايتى ديگر از او را نيز در همين زمينه و در دو صفحه زينت بخش كتاب خود كرده است!!
سيف اسامى زيرا را به عنوان راويان داستان خود معرفى كرده است:
1 - نَضر، از رُفَيل، يا سيف آفريده اى، از سيف آفريده اى ديگر!
2 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
3 - زياد، يا زياد بن سرجس احمرى. كه پيش از اين بارها گفته ايم كه اينان از جمله راويان ساختگى او مى باشند.
4 - و چند نام ناشناخته و مجهول ديگر.
ابن اسحاق، و نيز طبرى در تاريخش خبر اعزام سفير سعد وقاص را به خدمت رستم فرخ زاد چنين آورده اند:
چون رستم با سپاهيانش در برابر مسلمانان قرار گرفته خيمه و خرگاه برافراشتند، به سعد وقاص پيام فرستاد و از وى خواست تا مردى ورزيده و دانا به خدمتش اعزام دارد تا با او به گفتگو بنشيند. در پاسخ تقاضاى رستم، «مُغَيرَة بن شُعبَه» را برگزيدند و او را مأمور ديدار با رستم نمودند...
تا پايان داستان كه مفصّل است، و در آن به هيچ روى از آن همه رفتارهاى بى خردانه و ناهنجار چيزى به چشم نمى خورد.
اين داستان، قريب به همين مضمون در «فتوح البلدان» بلاذرى، و «اخبار الطّوال» دينورى نيز آمده است.
ص: 156
سيف تنها كسى است كه از تشكيل جلسۀ راى زنى سعد وقاص با نه تن از هوشمندان عرب كه در ميان ايشان «قرقره يا فرقۀ» خود را جا زده است سخن مى گويد.
و هم او تنها كسى است كه از هم صحبتى سه تن از همان هوشمندان با رستم داد سخن داده، و «مغيرة بن شعبه» را نيز يكى از آن ها به حساب مى آورد. و گذشته از همۀ اين ها، آن چنان رفتار دور از عقل و بى ادبانه اى را به فرستادگان سعد نسبت مى دهد!
سيف تنها كسى است كه آن داستان را با چنان آب و تابى، و از زبان راويانى كه در اصل وجود خارجى نداشته اند شرح داده، و سرانجام دانشمند تاريخ نويسى چون طبرى همۀ آن ها را در كتاب وزين و معتبر تاريخ خود از قول او نقل مى كند.
و چون نوبت به ابن حجر مى رسد، او نيز با اعتمادى كه به سيف و سخنان او ابراز داشته، «قرقرۀ» او را در رديف ديگر اصحاب رسول خدا (ص) مى نشاند و با قيد عبارت (لَهُ إدراك) صحابى بودنش را صحّه مى گذارد و در پايان سخنش با نهادن حرف (ز) اعلام مى كند كه او شرح حال اين صحابى را بر ديگر تذكره نويسان اضافه دارد.
از اين سو، دانشمندانى چون يعقوبى(1)، و ابن كثير، و ابن اثير، و ابن خلدون، همان داستان را از طبرى گرفته و آن را به طور فشرده و اختصار در تاريخ هاى خود نقل مى نمايند.
***
ص: 157
* شرح حال قرقرة بن زاهر سيف در:
«اصابۀ» ابن حجر (257/3) تحت شمارۀ 7284.
* شرح دربارۀ نسب (والبى) در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (194).
2 - «نهاية الارب» قلقشندى (403).
* روايت سيف در داستان سفراى سعد وقاص در:
1 - «تاريخ طبرى» (2269/1-2277).
2 - «تاريخ ابن اثير» (357/2-360).
3 - «تاريخ ابن كثير» (39/7-40).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (321/2-322).
5 - «تاريخ يعقوبى» (144/2).
* حقيقت ماجرا، و اعزام (مغيرۀ بن شعبه) به عنوان سفير سعد در:
ص: 158
1 - «تاريخ طبرى» (2351/1).
2 - «فتوح البلدان» بلاذرى (351).
3 - «اخبار الطوال» دينورى (120).
ص: 159
ص: 160
صد و پنجاه صحابى ساختگى
71 - نائل، ابو نباته
سخن ابن حجر در معرفى اَبُو نُباتَه نائل.
داستان زورآزمائى ابو نباته با شهريار.
حقيقت داستان درگيرى مسلمانان با قواى از هم پاشيدۀ ايران.
رزم آورى «زُهَير بن سُلَيم» و نَخّارجان.
نتيجۀ بحث و بررسى.
مصادر و مدارك بحث.
ص: 161
ص: 162
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر در بخشى كه اختصاص به «مخضرمين» دارد معرفى شده است.
(مخضرمين) به آن دسته از اصحاب اطلاق مى شود كه نيمى از عمر خود را در عصر جاهليت و نيمى ديگر را در زمان حيات رسول خدا (ص) و اسلام، گذرانيده باشند.
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
اَبُو نُباتَة، نائل أعرَجي.
بنا به گفتۀ سيف در كتاب فتوحش اين صحابى زمان رسول خدا (ص) را درك كرده، و در فتوح عراق شركت مستقيم داشته است.
نائل در جنگ تن به تنى كه با شهريار، دلير مرد ايرانى داشته، بر او پيروز شده و او را از پاى درآورده، لباس ها و دست بندهاى گران بهاى او را نيز به غنيمت گرفته است.
نائل نخستين سواركار عربى است كه در عراق دستبند به دست كرده است!
[پايان سخن ابن حجر].
ص: 163
از اين شرح حال چنين برمى آيد كه سيف بن عمر، اين صحابى خود را (اَعرَجى) آفريده كه نسبتى است به (اَعرَج، حارِث بن كَعب بن سَعد بن زَيد مَناة بن تَميم).
پس معلوم مى شود كه اين سواركار دلير، و شهريارافكن عرب، و به غنيمت برندۀ لباس ها و دست بندهاى گرانبهايى گردان و دليران ايرانى، يكى از سرداران شجاع و نام آور تميمى است، و هم قبيلۀ سيف!
طبرى ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، داستان زير را از جنگ (بابل، كوثى) از قول سيف بن عمر چنين مى آورد:
«زَهرَة بن حُويَّه» كه بر گروه پيشتازان سپاه مسلمانان فرماندهى داشت، در حوالى (كوثى) با شهريار يكى از دهقانان (باب) كه مقر حكومتش در كوثى بود، و سپاه انبوه وى روبه رو گرديد.
دو سپاه مقابل يكديگر به صف ايستاده آمادۀ پيكار شدند. شهريار خود قدم به ميدان نهاد و كر و فَرّى كرد و مبارز طلبيد و فرياد برآورد:
- آيا مردى، سواركارى، رزمنده و جنگجوئى در ميان شما وجود ندارد كه به جنگ من بيايد تا او را مايۀ عبرت ديگران گردانم ؟! زهره در پاسخش بانگ برآورد:
- من خود مى خواستم كه به جنگ تو بيايم، اما چون سخنانت را شنيدم، نبرد با تو را سبك انگاشتم و كسى ديگر را به جنگت مى فرستم. اگر جرأت مقاومت در برابر او را پيدا كردى، بخواست خدا، و بر اثر كفر و گمراهى كه دارى، تو را به خاك هلاك خواهد انداخت. و چنانچه از چنگش بگريزى، از جلدى و چابكى هماوردى ساده و معمولى گريخته اى! اين بگفت و فرمان داد تا «اَبُو نُباتَه، نائِل بن جُعشَم اعرجى» كه از دلير مردان بنى تميم بود، به جنگ شهريار بيرون شود.
دو هماورد، در حالى كه هر كدام نيزه اى محكم را در دست مى فشردند، ثابت قدم و استوار روى به يكديگر نهادند.
همين كه شهريار حريف خود را برانداز كرد، نيزه را بيفكند، و چون شترى نر خود را براى زورآزمائى با وى آماده ساخت. نائل نيز چنين كرد و نيزۀ خود را
ص: 164
بدور افكند تا با شهريار دست به گريبان شود پس شمشيرها را از نيام بيرون كشيدند و به نوبت بر سر يكديگر كوبيدن گرفتند ولى از آن كارى برنيامد ناچار شمشيرها را به كنارى افكندند و به چالاكى گريبان يكديگر را گرفتند و به سختى فرو كشيدند كه هر دوم از روى اسب هايشان سرنگون شده به زير درغلطيدند و پس از كشاكشى چند، شهريار حريف را از زمين بكند و فرو كوبيد و چون خانه اى بر سرش خراب شد و او را محكم در ميان دو پاى خود در هم فشرد. پس خنجر از كمر بيرون كشيد و خواست تا با آن بندهاى زره نائل را از هم بدرد و به راحتى خنجر خود را تا دسته در سينۀ او فرو كند كه در اثناى اين كشاكش، انگشت شست او در دهان نائل فرو رفت و او هم بى هيچ درنگى آن را به سختى بدندان گرفت و با قدرتى هرچه تمام تر دندان ها بر هم بفشرد آن سان كه استخوان انگشت شهريار بشكست و از درد بى خود شد. پس نائل فرصت از دست نداد و با يك حركت سريع او را از روى خود به سوئى افكند و چابك بر سينه اش بنشست و همان خنجر را از دستش بيرون كشيد، و دامان زره او را به كنارى زد و با ضربه هاى پياپى كه بر شكم و پهلويش فرود آورد كار او را يك سره بساخت!
نائل پيروزمندانه از سينۀ كشتۀ خود برخاست، و لباسهاى آغشته به خون او را برگرفت و دست بندهايش را از دست هاى او بيرون كشيد، سپس افسار اسبش را به دست گرفت و به اردوگاه خود بازگشت!
سپاهيان شهريار، با كشته شدن رئيس و فرمانده خود چون موردى براى ماندن و مقاومت نمى ديدند، از هم پراكنده شده روى به شهرهاى مختلف نهادند.
«زهره» بى هيچ مقاومتى با سپاهيان خود قدم به «كوئى»(1) نهاد و در آنجا رحل اقامت افكند و چندان درنگ نمود تا سعد وقاص به آنجا وارد شد.
سعد پس از ورودش به «كوئى» با نائل ديدار نمود و چون از ماجرا خبر يافت به او گفت:
نائل! از تو مى خواهم كه دست بندها و بالاپوش، و زره شهريار را بر تن كنى و بر مركبش سوار شوى. همۀ آن ها به تو ارزانى باد!
ص: 165
نائل برخاست و در اجراى دستور سرفرماندهى كل قوا بيرون آمد و آنچه را كه سعد دستور داده بود انجام داد و بار ديگر به خدمت سعد بازگشت.
سعد پس از بازبينى كامل، به او فرمان داد كه دست بندها را از دست بيرون كند، و تنها هنگام جنگ از آن ها استفاده نمايد!
نائل، نخستين مرد مسلمانى از عراق بوده كه دستبند به دست كرده است.
[پايان سخن طبرى].
سيف در افسانۀ نائل و رزم آورى او با شهريار دهقان ايرانى، دو نفر را به عنوان راوى معرفى مى كند كه هر دو زادۀ خيالات او، و ساختگى مى باشند. آن ها عبارتند از:
1 - نَضر بن سَرى.
2 - ابن رفيل(1)
دينورى در كتاب «اخبار الطّوال» خود، پس از شكست ايرانيان در قادسيه مى نويسد:
بر اثر شكست، ايرانيان تا (دير كعب) عقب نشستند و در آنجا فرود آمدند.
«نَخارجان» كه بنا به دستور يزدگرد سوّم آخرين پادشاه ساسانى به يارى ايشان آمده بود، در دير كعب، راه را بر فراريان ميدان جنگ بربست، و هر سربازى را كه از معركه گريخته و ازآنجا مى گذشت نگه مى داشت و بدين سان توانست كه گريختگان را جمع آورى و بار ديگر آن ها را سازمان دهد.
«نخارجان» پس از تكميل قوا، و تشكيل واحدهاى رزمى، و تعيين مكان و موقعيت هريك از آن ها، آمادۀ روياروئى مجدد با قواى مسلمين شد. در همين
ص: 166
احوال نيروى مسلمانان نيز از راه رسيد، و دو سپاه در برابر يكديگر به صف آرائى پرداختند.
«نخارجان»، خود نخستين دلاورى از قواى ايران بود كه پاى به ميدان جنگ گذاشت و فرياد برآورد:
مرد! مرد! و بدين وسيله از قواى مسلمين هماورد خواست.
در پاسخ نخارجان، «زُهَير بنِ سُلَيم» برادر «مِخنَف بن سُلَيم ازدى» روى به ميدان جنگ نهاد و در برابر او قرار گرفت.
نخارجان دلاورى چاق و فربه، و زهير بر عكس او مردى لاغر اندام، اما قوى پنجه و سطبر بازو بود.
همين كه نخارجان چشمش به حريف افتاد و او را با خود بسنجيد، به ناگاه از روى مركب خود را بر روى زهير افكند و هر دو بر زمين در غلطيدند و براى غلبه بر يكديگر به زورآزمائى پرداختند. ولى سرانجام نخارجان زهير را در اختيار خود گرفت و بر سينه اش بنشست و خنجر از نيام بيرون كشيد تا سر از تنش برگيرد.
در اين كشاكش، انگشت شست نخارجان در دهان زهير فرو رفت، و زهير نيز آن را به سختى گاز گرفت طورى كه نخارجان از درد بيچاره شد، و توان از دست بداد. از اين موقعيت كوتاه، زهير سود برد و با يك حركت سريع او را به سوئى افكند و به رويش برجست، و خنجرش را برگرفت و دست به زير زرهش فرو برد، و شكمش را سراسر از هم بدريد و به قتلش رسانيد.
مركب سوارى نخارجان كه تعليم ديده بود، همچنان بر جاى ايستاده شاهد اين ماجرا بود. زهير نيز پس از اين كه بالاپوش و زره، و دست بندهاى قيمتى حريف به خاك و خون افتاده اش را برگرفت، بر مركب او برجست و به خدمت سعد وقاص بازآمد. سعد همۀ آن غنائم را به او بخشيد و فرمان داد تا آن ها را بر تن كند. زهير فرمان برد، و درحالى كه زره نخارجان را بر تن، و كلاه رزمى او را بر سر، و قبايش را بر دوش افكنده و دستبندهايش را به دست كرده بود بر سعد وقاص وارد شد.
زهير نخستين مرد عربى است كه دستبند به دست كرده است. [پايان سخن دينورى].
ص: 167
اينكه سيف اصل خبر را تحريف، و نام رزم آوران آن را به شرح زير تغيير داده است:
1 - شهريار، دهقان و بزرگ زمين دار (باب) را در (كوثى) به جاى «نخارجان» سردار ايرانى نشانده است.
2 - كشندۀ حريف و به غنيمت گيرندۀ اموال مقتول را «ابو نباته» صحابى مخلوق خود، و از دلاوران نامى تميم معرفى كرده و او را به جاى رزم آور واقعى «زُهَيرِ بنِ سُلَيمِ ازدى» سبائى كه از شيعيان و هواداران امير المؤمنين على (ع) بوده قرار داده است!(1) سيف ابو نباته را عدنانى، و به ويژه كه قبيلۀ خودش مى باشد آفريده، تا غنائم جنگى حريف رزمندۀ ايرانى رابه خود اختصاص دهد، همچنان كه قعقاع تميمى را آفريده تا جنگ افزارهاى پادشاهان را ويژۀ خود سازد(2).
سيف ابو نباته را نخستين سواركار عرب معرفى كرده است كه در عراق دستبند به دست كرده، همچنان كه حرمله و سلماى تميمى خود را نخستين رزمنده اى معرفى نموده كه قدم به خاك ايران نهاده اند(3). و در گذشته ديده ايم كه سيف چه بسيار از اين اول بودن ها را در موارد و مواقف مختلف جنگى به افراد خيالى تميم نسبت داده است!
سيف در اجراى نداى درونى، و پيروى از تعصبات قبيلگى خود، مقام و منزلت پيروزى در جنگ تن به تن، و بردن غنائم جنگى را از فردى يمانى قحطانى سلب، و آن را بر اندام مردى عدنانى مضرى مى پوشاند همچنان كه همانند اين رفتار را با امثال «عمّارِ ياسر(4)، و أبو مُوسى اَشعَرى» يمانى قحطانى كرده است(5).
ص: 168
سيف افسانۀ ابو نباته را از زبان راويانى خيالى و مخلوق خود روايت مى كند، و پس از وى طبرى هم آن ها را از زبان او گرفته و در تاريخ خود نقل مى نمايد.
سرانجام، همين افسانه را ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون از طبرى مى گيرند، و آن را به طور اختصار و فشرده در تاريخ هاى خود منتقل مى كنند.
ازآنجائى كه سيف در داستان مبارزۀ «زهير بن سليم» براى سبائيان قحطانى منقبتى مى بيند، آرام نمى نشيند و آن را به هر صورت كه شده از وى مى گيرد، و در دستى به قهرمان ساختگى خود از تميم تقديم مى كند.
در اين ميان علامۀ دانشمندى چون «ابن حجر»، چنين فخر و مباهاتى را تنها در خور اصحاب رسول خدا (ص) مى شناسد، و از اين روى ابو نباتۀ تميمى سيف آفريده را چون به موجب روايت سيف پست فرماندهى سپاه را بر عهده نداشته است تا با ضابطۀ صحابى بودن او درست آيد، وى را با قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ ) و اين كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده، در صف ديگر اصحاب پيغمبر مى نشاند و برايش شرح حالى جداگانه تهيه مى بيند. او در بخشى ويژه از كتابش تحت عنوان (قسمت سوم از مخضرمين) يا اصحابى كه دورۀ جاهليت و اسلام را درك كرده اند، با انداختن تيرى به تاريكى «ابو نابته نائل» سيف آفريده را در آن قسمت شرح مى دهد. تا مگر به اين وسيله شمار صحابيان رسول خدا (ص) را بالا برده باشد!!
***
ص: 169
* شرح حال ابو نباته نائل تميمى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (550/3) تحت شمارۀ 8846.
* نسب حارث، زير واژۀ «اعرج» در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (216).
2 - «معجم قبايل عرب» (34/1).
* روايت سيف در مورد داستان نائل در رزم با شهريار، در:
1 - «تاريخ طبرى» (2422/1-2424).
2 - «تاريخ ابن اثير» (394/2).
3 - «تاريخ ابن كثير» (60/7).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (329/2).
* اخبار «زهير بن سليم» و مبارزۀ او با «نخارجان» در:
1 - «اخبار الطوال» دينورى (123).
2 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (366).
ص: 170
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
سَعد بن عُمَيلَۀ فَزارى.
او زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است. سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود مى نويسد كه سعد وقاص، سعد بن عميله را به نمايندگى از جانب خود به خدمت خليفه عمر اعزام داشته، تا مژدۀ فتح قادسيه را به عرض او برساند (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
نسبى را كه سيف براى ابن صحابى خود آفريده اش برگزيده، (فزارى) مى باشد، كه نسبتى است به (فَزارة بنِ ذبيان بن بَغيض بن... قَيس عيلان عَدنانى).
ابن حجر در شرح حالى كه آورده، با قيد نام كتاب «فتوح» سيف، از نمايندگى سعد بن عمليه از جانب سعد وقاص به محضر خليفۀ عمر سخن گفته است. همين مطلب را «طبرى» از قول سيف بن عمر، ولى با توضيحى بيشتر در تاريخ خود آورده است. او مى نويسد:
چون جنگ - قادسيه - پايان يافت سعد وقاص مژدۀ اين فتح بزرگ را براى خليفه عمر نوشت و ضمنا اسامى كشته شدگان و مجروحين را تا آنجا كه
ص: 171
مى شناخت در آن قيد نمود و آن را به دست «سعد بن عمليۀ فزارى» داد تا در مدينه به خليفه تقديم دارد.
سيف داستان «سعد عمليه» را بر سه سند به شرح زير استوار كرده، تا خواننده و شخص محقق چنين پندارد كه خبر سعد مزبور، در سه روايت آمده است:
1 - نضر بن سرى، از رفيل بن ميسور.
2 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد.
3 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى.
4 - عده اى مجهول الهويّۀ ديگر.
كه ما در بحث هاى گذشتۀ خود بارها به اسامى اينان برخورد كرده ايم، و گفته ايم كه مخلوق سيف بوده، وجود خارجى نداشته اند. حال مجهول الهويه ها هم كه معلوم است!
سيف با خلق اين صحابى عدنانى مضرى، پيك خوش خبرى را به محضر خليفۀ وقت مضرى، عمر، اعزام مى دارد تا مژدۀ فتح و پيروزى مسلمانان را در جنگى بزرگ و سرنوشت ساز تحت فرماندهى سعد وقاص مضرى، به خليفه تقديم دارد، و افتخارات تنها بين افراد قبيلۀ مضر دست به دست بگردد!
در اين ميان علامۀ دانشمندى چون ابن حجر در اين مقام برمى آيد كه صحابۀ رسول خدا (ص) را از كسب چنين موهبتى بزرگ محروم نسازد، و مُبَشِّر فتح و پيروزى جنگ قادسيه را نيز در سلك آنان قرار دهد. اما شرائط و ضوابطى را كه خود بر اساس روايت «ابن ابى شيبه» (كه سند آن هم معلوم و شناخته شده نيست، اما باكى هم بر او نمى باشد!!) وضع كرده اند، دربارۀ اين سعد عميله درست، در نمى آيد، و سيف هم نگفته كه اين سعد پست فرماندهى داشته است تا بر اساس آن بتوان او را در خيل صحابيان جا زد!
ص: 172
بنا بر اين، ابن حجر در مقام چاره برمى آيد تا موردى براى معرفى چنين چهره اى به عنوان صحابى رسول خدا (ص) بيابد؛ پس با توجه به روايت سيف و قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ ) اين مسأله حل مى شود، و سعد عميلۀ سيف در گروه اصحابى كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده اند قرار گرفته، در ميان آن ها به صف مى نشيند!!
ابن حجر در پايان شرح حال اين صحابى حرف (ز) مى گذارد تا گفته باشد كه من اين صحابى را شناسائى كرده، و شرح حالش را بر ديگر تذكره نويسان اضافه دارم!
***
ص: 173
* شرح حال «سعد بن عميلۀ فزارى» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (110/2)، قسمت سوم تحت شمارۀ 3673.
* خبر و روايت سيف در مورد سعد بن عميله در:
1 - «تاريخ طبرى» (2339/1-2340) و (2366).
* نسب (فزاره) در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (255-259).
ص: 174
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى مى كند:
قريب بن ظفر.
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده و در جنگ (نهاوند) از جمله پيغام گزاران سعد وقاص به محضر خليفه عمر بوده است.
چون قريب به خدمت خليفه بار يافت و خود را معرفى كرد، خليفه نام او و پدرش را به فال نيك گرفت و گفت:
ظَفَرٌ قَريبُ \پيروزى نزديك است.
آن گاه فرمان فرماندهى «نُعمان بن مِقرن» را صادر فرمود.
اين داستان در سال بيست و يكم از هجرت اتفاق افتاده است. [پايان سخن ابن حجر].
به طورى كه مى بينيم ابن حجر در اين شرح حال، نه از نسب «قريب» سخنى گفته است، و نه از مصدر روايت آن. اما طبرى در تاريخش طى دو روايت از سيف، در واقعۀ نهاوند و ضمن رويدادهاى سال بيست و يكم از هجرت، هر دوى اين موضوع را
ص: 175
روشن مى كند(1). او در روايت اول مى نويسد:
در آن هنگام كه سعد وقاص در (كوفه) بر مسند حكومت نشسته بود، قواى تازه نفس ايران در (نهاوند) اجتماع كرده خود را براى روياروئى با اعراب آماده مى كردند. سعد اين موضوع را طى نامه اى به خليفه گزارش داد و در ضمن آن تقاضاى كوفيان را براى شركت در جنگ با ايرانيان، به سمع خليفه رسانيد.
پس از ارسال اين نامه، چون كوفيان از سعد وقاص به محضر خليفه شكايت برده بودند، سعد ناگزير گرديد تا «عَبدُ اللهِ بنِ عَبدُ اللهِ بنِ عُتبان» را به جانشينى خود در كوفه بگمارد، و خود براى ديدار خليفه به مدينه برود.
سعد قبلا گزارش اجتماع ايرانيان را در (نهاوند) به وسيلۀ «قريب بن ظفر عبدى» به خدمت خليفه فرستاده بود.
چون قريب به محضر خليفه بار يافت عمر از او پرسيد:
- نامه چيست ؟ او پاسخ داد:
- قريب.
- پدرت چه نام دارد؟ قريب جواب داد:
- ظفر. عمر نام او و پدرش را به فال نيك گرفت و گفت:
- بخواست خدا پيروزى نزديك است. طبرى در روايت دوم پس از اين كه از صدور فرمان خليفه، دائر به فرماندهى «نُعمان مِقرَن» براى جنگ با ايرانيان سخن مى گويد از قول سيف مى نويسد:
قريب به خدمت نعمانِ مقرن رسيد، و نامه اى از خليفه به اين مضمون به او تقديم داشت:
نيروى عرب و مردان نامى دورۀ جاهليتِ آن در اختيار تو هستند. آنان را فروتر از كسانى كه از جنگ و فنون آن اطلاعات چندانى ندارند بكار گير، و از راى و خردشان در جنگ با دشمنان بهره مند شو.
ص: 176
از «طليحة بنِ خُوَيلِد، و عَمرو بنِ مَعدي كَرب» هرچه مى خواهى بپرس، اما هرگز ايشان را به كارى مگمار!
سيف مى گويد فتح (نهاوند) در زمان حكومت «عَبدُ الله بن عَبدُ الله بن عُتبان» بر كوفه صورت گرفته است.
سيف افسانۀ قريب بن ظفر خود را از زبان راويانى آورده است كه البته وجود خارجى نداشته اند و ما بارها جعلى بودن آن ها را تأكيد كرده ايم. اين راويان عبارتند از:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - مُهَلَّب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى.
3 - حمزه، يا حمزة بن على بن محتفز.
4 - چند تن مجهول الهويۀ ديگر، چون (عمرو) كه معلوم نيست سيف او را چه كسى خيال كرده است. آيا او را فرزند (ريّال) آفريده، يا پسر (تمام) كه هر دوى اين ها هم از راويان ساختگى او هستند، و چون ديگر راويان او، وجود خارجى نداشته اند؟!
ديگران واقعۀ (نهاوند) را به گونه اى ديگر آورده اند، كه در آن ابدا نامى از قريب بن ظفر سيف، و جانشينى (عَبدُ الله بن عَبدُ الله بن عُتبان)، و ديگر دروغ هاى او ديده نمى شود. اينان، از آن جمله بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان»، و دينورى در كتاب «اخبار الطوال» مى نويسند:
عَمّار ياسر كه در آن زمان حكومت (كوفه) را بر عهده داشت، خبر اجتماع ايرانيان را در نهاوند به خليفه عمر گزارش كرد و... [تا آخر داستان].
همچنين «خليفة بن خيّاط» و «بَلاذُرى» و «دينورى» آورده اند كه فرمانِ فرماندهىِ سپاهِ «نعمان بن مقرن» را خليفه به وسيلۀ «سائِبِ بنِ اَقرَع» برايش فرستاده
ص: 177
است.
بنا بر اين از سخنان اين دانشمندان چنين برمى آيد كه فتح نهاوند در زمان حكومت عمار ياسر بر كوفه، و پس از عزل سعد وقاص بر اثر شكايات كوفيان صورت گرفته، نه عبد الله نوادۀ عتبان.
حامل فرمان عمر نيز «سائب بن اقرع» بوده است نه قريب بن ظفر!
از روايات سيف در تاريخ طبرى چنين برمى آيد كه سيف اين صحابى خود آفريده اش را (عَبدى) ناميده كه نسبتى است به (عبد القيس بن افصى، از بنى ربيعة بن نزار از قبايل عدنان).
سيف تاريخ وقوع جنگ نهاوند را كه به موجب روايت ابن اسحق و ديگران در سال بيست و يكم از هجرت به وقوع پيوسته است تحريف، و آن را در سال هيجدهم هجرى آورده است!
سيف حاكم و فرمانرواى كوفه را در زمان وقوع جنگ به ترتيب سعد وقاص، و عبد الله نوادۀ عتبان معرفى كرده و ايشان را به جاى عمار ياسر سبائى قحطانى نشانده است!
سيف، «سائب بن اقرع» را كه حاملِ فرماندهىِ نعمانِ مقرن بوده و از جانب خليفه مأموريت داشته است تا آن را به وى ابلاغ كند، بنا به خواست و ميل خود از اين سمت بر كنار كرده، همين وظيفه را در آن افسانه بر عهدۀ يكى از مخلوقات خياليش به نام (قريب بن ظفر) گذاشته، و پس از انجام اين همه دست كاريها در تاريخ، آن وقت همه را از قول راويانى نقل مى كند كه وجود خارجى نداشته اند!
ديرى نمى گذرد كه دانشمند و تاريخ نويسى به نام و مشهور چون طبرى، تمام اين دروغ ها و افسانه ها را از سيف مى گيرد، و با ذكر نام او در تاريخ كبيرش به ثبت مى رساند!
و سرانجام پس از طبرى، دانشمندان ديگرى چون ابن اثير، و ابن كثير، و ميرخواند قدم جاى پاى طبرى مى گذارند و نوشته هاى طبرى را در تاريخ هاى خود منتقل مى نمايند، با اين تفاوت كه ابن اثير نام رسول خليفه را قيد نكرده، و مير خواند
ص: 178
و ابن اثير در نقل اين افسانه به اختصار كوشيده اند.
و چون نوبت به ابن حجر مى رسد، گوئى اين دانشمند اظهار تمايل مى كند كه اين امتياز سفارت و نامه رسانى خليفۀ مسلمين نيز براى صحابى رسول خدا (ص) محفوظ باشد. از اين روى قريب بن ظفر را در كنار اصحاب مى نشاند، و احتياطا براى اين كه دروغى نگفته باشد، شرح حالش را با عنوان (لَهُ إدراكٌ ) در قسمت سوم از كتاب خود به ثبت مى رساند، و بدين سان صحابى بودنش را صحّه مى گذارد!
***
ص: 179
* شرح حال قريب بن ظفر در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (257/3) تحت شمارۀ 7286.
* روايت هاى سيف دربارۀ قريب بن ظفر در:
1 - «تاريخ طبرى» (2605/1-2609) و (2615/1-2617).
2 - «تاريخ ابن كثير» (107/7).
3 - «تاريخ ابن اثير» (5/3-10) چاپ اروپا.
4 - «روضة الصفا»، ميرخواند (693/2).
* حكومت عمار ياسر بر كوفه، و جنگ نهاوند در:
1 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (371).
2 - «تاريخ خليفة بن خياط» (120/1).
3 - «اخبار الطوال» دينورى (134-135).
* نسب عبدى در:
ص: 180
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (295).
2 - «لباب الانساب» (113/2).
* تاريخ حقيقى وقوع جنگ نهاوند در:
1 - «تاريخ طبرى» (2596/1).
2 - «تاريخ ابن كثير» (105/7) كه در آن تأكيد كرده است كه سيف تاريخ وقوع جنگ نهاوند را سال هفدهم از هجرت آورده است. درصورتى كه چنين به نظر مى رسد كه ابن كثير در اين مورد دچار اشتباه شده باشد.
ص: 181
ص: 182
شرح حال اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
عامر بن عبد الاسد.
او از جمله كسانى بوده كه در زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است.
طبرى در تاريخ خود آورده كه «علاء حضرمى» طى نامه اى به او دستور داده تا از هيچ گونه تلاش و كوششى در سركوبى مرتدها، و جنگ با آن ها، و پى جوئى و كسب خبر از اوضاع و احوال ايشان كوتاهى ننمايد.
همين مطالب را ابن فتحون آورده، ولى از نسب اين صحابى ذكرى نكرده است. اما به نظر من اگر اين عامر برادر «اَبُو سَلَمَة بن عَبدِ الأسَد مَخزُومى» همسر نخستين «أُمِّ سَلَمه» باشد، او از جملۀ اصحاب رسول خدا (ص) به شمار مى آيد.
(ز) [پايان سخن ابن حجر].
نام عامر بن عبد الاسد طى دو روايت از سيف در «تاريخ طبرى» آمده است، در نخستين آن طبرى مى نويسد:
آنچه از روايت سيف در مورد ارتداد «حِطَم» و يارانش در (بحرين) و ضمن جنگ هاى ارتداد سال يازدهم از هجرت به دست مى آيد اين است كه...
ص: 183
و پس از شرح درگيرى هاى علاء حضرمى با آنان، و غلبه بر ايشان چنين ادامه مى دهد:
بيشتر فراريان روى به (دارَين) نهادند، و با سوار شدن بر كشتى ها جان به سلامت بردند، و بقيّه نيز به شهرهاى خود بازگشتند. علاء هم طى نامه اى به مسلمانان ثابت قدمى چون «بَكر بنِ وائِل» و طى پيامى به «عُتَيبة بن نَهّاس» و «عامِرِ بنِ عَبدِ الأَسوَد» دستور داد تا راه را از هر سو بر مرتدها ببندند، و به وظايف خود عمل نمايند...
سپس طبرى روايت سيف را چنين ادامه مى دهد:
اينان نيز راه ها را بستند و مانع هرگونه فعاليت ايشان گرديدند. در نتيجه جمعى از آنان از در عذرخواهى درآمده از كارهاى گذشتۀ خود پوزش خواستند كه پذيرفته شد و سلامت يافتند. و برخى نيز از پيشنهاد آنان سرباز زدند و از بازگشت و توبه خوددارى كردند كه ناگزير راه را به پايان نبرده به قرارگاه نخستين خويش بازگشتند و روى به دارين نهادند... [تا آخر داستان].
ابن حجر، در شرح حال «عامر بن عبد الاسد» به اين روايت سيف نظر داشته كه مى نويسد:
علاء حضرمى طى نامه اى به او دستور داد... [تا آخر روايت سيف].
روايت دوم سيف كه در آن نامى از «عامر» برده شده است، در «تاريخ طبرى» و ضمن وقايع سال هفدهم از هجرت در موضوع جنگ «هرمزان» در (تستر) آمده است كه مى گويد:
سيف آورده است كه گروهى از دلاوران و قهرمانان (بصره) در جنگ هاى تن به تن هر كدام صد نفر از رزمندگان ايرانى را به خاك هلاك انداخته اند.
سپس سيف مى گويد:
در ميان دلير مردان كوفى نيز پهلوانانى وجود داشتند كه چنان كارهاى درخشانى را صورت داده اند، مانند «حَبيب بنِ قُرُّه» و «ربِعى بن عامر» و «عامِر
ص: 184
بن عَبدِ الاسد»(1) كه اين يكى از ردۀ رؤسا و فرمانروايان بوده است... [تا آخر روايت].
سيف در دو روايت خود دربارۀ «عامر»، اين اسامى را به ترتيب به عنوان راوى و سند خود معرفى كرده است:
1 - «صَعبِ بنِ عَطيَّة بنِ بِلال»، كه اين هر سه يعنى (پدر و فرزند و نوه) زادۀ خيالات سيف بوده و ساختگى مى باشند.
2 - محمد، و مهلب. يا محمد بن عبد الله بن سوا. و مهلب بن عقبۀ اسدى، كه هر دو از روات ساختگى او هستند.
ديديم كه يك جا نام پدر عامر «عبد الاسد» آمده است، و در جاى ديگر «عبد الاسود». و گفتنى است كه نام پدر عامر در روايت دوّم سيف در برخى از نسخه هاى «تاريخ طبرى» «عبد الاسود» و در بقيّه «عبد الاسد» ثبت گرديده و بعيد نيست كه اين نام در روايت اول هم در نسخه اى كه از «تاريخ طبرى» در اختيار ابن حجر، و ابن فتحون بوده «عبد الاسد» قيد شده باشد، كه ابن حجر او را «عامر بن عبد الاسد» معرفى كرده است.
اما اين كه ابن حجر در پايان شرح حال عامر مى نويسد:
اگر اين مرد، برادر «ابُو سَلَمة بن عَبد الأَسَد مَخزُومى» همسر نخستين «ام سلمه» باشد، صحابى بوده است.
نسب شناسان براى ابو سلمه برادرى به نام عامر معرفى نكرده اند. آن ها فرزندان
ص: 185
عبد الاسد را سه تن، و به شرح زير آورده اند:
يكى از فرزندان عبد الاسد، «اَبُو سَلَمَه» مى باشد كه نامش (عبد الله بوده و پيش از رسول خدا (ص) همسر (ام المؤمنين ام سلمه) بوده است.
دومين ايشان «اَسوَد بن عَبد الاسد» مى باشد، كه از جمله مستهزءين بوده و رسول خدا (ص) و آئين او را مسخره مى كرده، و در جنگ بدر در حالت كفر كشته شده است.
و سومين را «سُفيان بن عَبد الأَسَد» نام بوده است.
بدين سان مى بينيم كه در ميان فرزندان عبد الاسد، شخصى به نام «عامر» وجود نداشته تا موردى براى شرط ابن حجر در صحابى بودنش باقى گذارد!
از سوى ديگر مى بينيم كه علاّمه ابن حجر در معرفى «عامر» عبارت (لَهُ إدراكٌ ) را به كار مى برد، كه منظور او از بكار گرفتن آن اينست كه بگويد اين شخص زمان پيغمبر خدا را درك كرده است. و از اين روى وى را در ردۀ سوم صحابه قرار داده، شرح حالش را در آن قسمت از كتابش آورده است.
در اينجا بايد بگوئيم كه به موجب روايت دوم، سيف «عامر» خود آفريده اش را به همراهى سعد وقاص در جنگ هاى عراق، و نبرد «هرمزان» در (تستر) شركت داده است، و حق اين بود كه ما نيز نام او را در رديف ديگر اصحاب ساختگى او تحت عنوان (فرماندهان جنگ هاى عراق) مى آورديم.
اما اين جابه جائى از آن روى بوده، تا ميزان هدف و مقصود دانشمندان مكتب خلفا را از قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ ) كاملا مشخص كرده باشيم(1).
***
ص: 186
* شرح حال «عامر بن عبد الاسد» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (86/3) بخش سوم تحت شمارۀ 6287.
* روايت هاى سيف بن عمر در مورد عامر در:
1 - «تاريخ طبرى» (1971/1) و (2554/1).
* نسب عبد الاسد مخزومى در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (144).
ص: 187
ص: 188
صد و پنجاه صحابى ساختگى
75 - عَبدُ الرَّحمنِ بن أَبى العاص ثَقَفى.
76 - عُبَيدَة بن سَعد.
77 - خَصفَه تَيمى.
78 - يَزيد بن قَينان، از بَنى مالِك بن سَعد تَميمى.
79 - صَيحان بن صَوحان.
80 - عِباد ناجى.
81 - شِخريت.
ص: 189
ص: 190
اين صحابى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
عبد الرحمن بن ابى العاص ثقفى.
عَبدُ الرَّحمن بن أَبى العاص ثَقَفى، برادر عُثمان بن ابى العاص مى باشد، كه از جانب رسول خدا (ص) فرماندار (طائف) بوده است.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح»، و جنگ هاى ارتداد از او نام برده، و از طريق «طَلحَة بن اَعلَم، از عكرمه» آورده است كه ابو بكر خليفه طى نامه اى به «عَتّاب بن اَسيد» فرماندار مكّه دستور داد كه گروهى از مردم آنجا را براى جنگ با مرتدها بسيج كند.
ابو بكر پيش از اين فرمان، براى عثمان بن ابى العاص فرماندار طائف نظير اين فرمان را صادر كرده بود.
در اجراى فرمان خليفه، عتاب پانصد نفر از رزمندگان (مكه) را تحت فرماندهى برادرش خالد بسيج كرد. و عثمان نيز گروهى از مردم طائف را برگزيد و فرماندهى ايشان را بر عهدۀ برادرش عبد الرحمن نهاد.
طبرى نيز با سند خود از سيف بن عمر آورده است زمانى كه «مُهاجِرِ بنِ ابى أُمَيَّة» به همراهى سپاهيانش از اهالى (يمن) از خدمت خليفه ابو بكر به عزم جنگ با مرتدها از مكّه مى گذشت، «خالد بن أُسيد ابن ابى العاص» با افراد
ص: 191
تحت فرماندهيش به او پيوست. و به هنگام عبور از طائف، «عبد الرحمن بن ابى العاص ثقفى» نيز با سپاهيانش به او ملحق گرديد.
ابن فتحون نيز اين صحابى را بر «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. و ما بارها گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگ ها به جز شخص صحابى، و يا كسانى را از (قريش و يا ثقيف) كه در مراسم حجة الوداع، و همراه رسول خدا (ص) شركت كرده، و در مكّه و يا طائف باقى مانده بودند، كسى ديگر را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
علاّمه ابن حجر، در اين شرح حال به دو روايت سيف اعتماد كرده است. يكى را بى واسطه و مستقيما از سيف گرفته، و ديگرى را از «تاريخ طبرى».
بنا بر آنچه گذشت، طبرى نيز آن روايت را از قول سيف، و ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت، و در خبر «طاهِرِ أَبُو هالَه»(1) آورده، و ابن خلدون هم آن را به طور اختصار از قول طبرى در تاريخش نقل كرده است.
اسناد سيف دربارۀ عَبدُ الرَّحمن أَبى العاص در «تاريخ طبرى» عبارتند از:
مُستَنير بن يَزيد، از عُروَة بن غَزيَّه.
كه هر دوى اينان از جمله راويان ساختگى او مى باشند، و وجود خارجى نداشته اند.
سيف در اين خبر براى عثمان ابى العاص ثقفى، برادرى تراشيده، و نامش را «عبد الرحمن بن ابى العاص» گذاشته، همچنان كه براى «كَعب بن مالِك اَنصارى»
ص: 192
برادرى به نام (سَهل بن مالِك)(1)، و براى «حُذَيفَۀ فَزارى»، دخترى به نام (ام قِرفه)(2)، و براى «ام المؤمنين خديجه» پسرى به اسم (طاهِر اَبُو هالَه)، آفريده است. و اين چنين خلق و آفرينشى خود نوعى ويژه از ساخته هاى صحابى سيف است.
گذشته از اين ها، ابن حزم در كتاب «جمهرۀ» خود، فرزندان ابو العاص ثقفى را شش تن گفته، و نام همۀ آن ها را آورده، ولى در ميان ايشان نام عبد الرحمن به چشم نمى خورد.
با اين وصف سيف بن عمر، عبد الرحمن را آفريده و او را در چنان خانواده اى قرار داده، و چون در اخبارش آورده است كه برادرش عثمانِ ابو العاص او را به فرماندهى سپاه برگزيده است؛ علاّمه ابن حجر، همين عبد الرحمن را در دستۀ اول اصحاب رسول خدا (ص) قرار داده، سخن خود را در مورد علّت صحابى بودن او با عبارت (بارها گفته ايم پيشينيان را رسم بر اين بوده كه...) تكرار مى كند؛ كه ما هم بارها بى اساس بودن چنان ادعائى، و بطلان چنان نظريه اى را اعلام، و آن را ثابت كرده ايم.
اما اين كه ابن حجر مى گويد:
و يا آنان كه از قريش، و يا ثقيف... در مكه و طائف باقى مانده اند... [تا آخر].
به خواست خدا در آينده اى نزديك به بحث پيرامون آن خواهيم نشست.
***
ص: 193
* شرح حال عبد الرحمن ابو العاص در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (397/2) قسمت اول، تحت شمارۀ 5147.
2 - «تاريخ طبرى» (1998/1).
* نسب عثمان ابو العاص در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (245).
* شرح حال طاهر ابو هاله در:
1 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (253/2-266).
* شرح حال سهل بن مالك سيف در:
1 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (277/3-287).
* شرح حال أُمّ قرفه در:
1 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (294/3-307).
ص: 194
دربارۀ اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
عبيدة بن سعد.
طبرى آورده است كه ابو بكر صديق مقرّر داشت كه «عبيدة بن سعد»، مهاجر بن ابى اميه را در جنگ با مرتدها يارى دهد. سپس ابو بكر وى را به فرماندارى (كنده، و سكاسك) منصوب كرده است. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
خبر عبيدة بن سعد را طبرى طى دو روايت از سيف و جزء حوادث سال يازدهم از هجرت در تاريخ خود آورده است. او در روايت اول از قول سيف مى نويسد:
ابو بكر طى نامه اى به مهاجر بن ابى اميّه كه در (صَنعاء) بود دستور داد كه به (حَضرَمَوت) عزيمت نمايد و مقرر داشت تا «عبيدة بن سعد» نيز او را در اين مهم يارى دهد.
طبرى در روايت دوم چنين آورده است:
حضرموت در آن روزگار زير نظر دو نفر اداره مى شد، يكى «عبيدة بن سعد»
ص: 195
بود كه بر (سكاسك و سكون) فرمان مى راند و... تا آخر روايت.
سكاسك و سكون دو قبيله هستند كه نسبشان به «سكاسك، و سكون» پسران «اَشرَس بن كِندَه» از «بنى كَهلان بن سَبَأ» منتهى مى شود.
قبيلۀ سكاسك، در منتهى اليه (يمن) سكونت اختيار كرده، محل سكونتشان نيز به نام ايشان معروف شده است.
قبيلۀ سكون به دو دسته تقسيم شده، قسمتى در (حضرموت)، و بقيه در (دومة الجندل) بر سر راه شام سكنى گزيده اند.
سيف در يكى از روايت هاى خود، «سهل بن يوسف» را نام مى برد كه او را نوادۀ «سهل انصارى» آفريده، و يكى از راويان ساختگى و مخلوق او مى باشد.
خليفة بن خيّاط تمام عمال و كارگزاران خليفه ابو بكر را در بخش ويژۀ (كارگزاران ابو بكر) در كتاب «تاريخ» خود به شرح زير نام برده است:
حكومت (بحرين) تا زمان وفات ابو بكر بر عهدۀ «علاء حضرمى» بود، و پس از درگذشت ابو بكر، عمر او را بر مقامش ابقاء كرده است.
ابو بكر، «عكرمۀ ابو جهل» را مأمور سركوبى اهالى (عمان) كه مرتد شده بودند نمود، كه پس از پيروزى بر آن ها، از جانب خليفۀ مأموريت (يمن) به او محول شد.
حكومت (عُمّان) را بر عهدۀ «حذيفۀ قلعانى» نهاد، كه تا پايان حيات ابو بكر، او در اين سمت باقى بود.
«مهاجرين ابى اميۀ مخزومى»، و «زياد بن لبيد انصارى» را مأمور (يمن) كرد.
ص: 196
به اين ترتيب كه پس از پيش آمدى كه بين زياد و اهالى (نجير) گذشته بود، حكومت (صنعاء) را بر عهدۀ مهاجر نهاد، و زياد را بر ساحل و بنادر گماشت.
پس از درگذشت رسول خدا (ص)، ابو بكر حكومت «عَتّاب بن اسيد» را بر (مكه)، و «عثمان بن ابى العاص» را بر (طائف) تأييد كرد. عتاب، و ابو بكر هر دو در يك روز چشم از جهان پوشيده اند.
سپس ابن خيّاط مى نويسد:
پيش از اين، ما در مورد شام، و داستان «خالد» در (عراق)، اسامى فرمانداران، و فرماندهان منصوب از جانب خليفه ابو بكر را در جنگ ها، و عقدِ پيمان هاى نظامى آورده ايم.
ابو بكر در سال دوازدهم از هجرت حج بگزارد، و «قُتادَة بن نُعمان ظَفَرى» انصارى را به جانشينى خود برگزيد، و نيز مى گويند، و نيز مى گويند كه جانشين او «اِبنِ أُمِّ مَكتُوم» بوده است.
خليفة بن خيّاط، در فصلى پيش از اين آورده است:
آن گاه كه ابو بكر به جانب (ذى القِصَّه) و براى جنگ مرتدها بيرون مى شد، «سِنان ضَمرى» را به جانشينى خود در (مدينه) برگزيد، و نيز گفته اند كه «اُسامة بن زَيد» را به پاسدارى از گذرگاه هاى مدينه برگماشته است.
ديديم كه خليفة بن خيّاط، اسامى تمام كارگزاران و عمال دوران حكومت خليفۀ اول ابو بكر را يكايك آورده، محل خدمت، و تاريخ اشتغال به كار ايشان را در سمتى كه داشته اند مشخص كرده و مدتى را هم كه هر كدام در آن سمت انجام وظيفه كرده اند معلوم نموده است، ولى در ميان آن ها نامى از «عبيدة بن سعد» ديده نمى شود!
اما سيف داستان اين چهرۀ خيالى را طى دو روايت كه خود ساخته است، در كتاب فتوحش آورده، و طبرى آن ها را به عنوان سندى قاطع پذيرفته و در تاريخ
ص: 197
معتبرش نقل كرده است.
ابن حجر نيز با اعتماد به سخنان سيف «عبيده» را در بخش اول كتاب «اصابه»، و كنار ديگر اصحاب رسول خدا (ص)، و جزء اصحابى كه سمت فرماندارى يافته اند نشانده و برايش شرح حال نوشته است.
ابن حجر در شرح حال عبيده، اشاره اى به ضابطۀ مشهور در شناخت اصحاب نكرده، و تنها به همان دو روايت سيف بسند نموده، و ازاين رو است كه از نسب و پدران او به هيچ روى اطّلاعى نداشته است.
***
ص: 198
* شرح حال عبيدة بن سعد در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (442/2)، قسمت اول تحت شمارۀ 5381.
* روايت هاى سيف دربارۀ عبيده در:
1 - «تاريخ طبرى» (2001/1) و (2013/1).
* اسامى عمال و كارگزاران ابو بكر در:
1 - «تاريخ خليفة بن خيّاط» (191/1).
* نسب سكاسك و سكون در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (329-332).
2 - «اشتقاق» ابن دريد در واژۀ (سكاسك، و سكون).
3 - «تاج العروس» در واژۀ (سكاسك).
4 - «معجم البلدان» حموى، در واژۀ (سكاسك) و (دومة الجندل).
ص: 199
ص: 200
اين صحابى، در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
خَصفَۀ تَيمى.
طبرى روايت كرده است بكه «خصفۀ تيمى» از جمله كسانى بوده كه «علاء حضرمى» او را در جنگ هاى ارتداد به سمت فرماندهى قسمتى از سپاه خود برگزيده است.
ما نيز بارها گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه در جنگ ها جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشته اند. [پايان سخن ابن حجر].
به اين ترتيب مى بينيم كه ابن حجر با همان استدلال، صحابى بودن (خصفه) را پذيرفته، بدون اين كه در اصل خبر بررسى هاى لازم را به عمل آورده باشد!
امّا در اصل اين خبر، ما در صفحات پيش، ضمن شرح حال «عامِر بن عَبد الاسد» در روايت سيف خوانده ايم كه علاء حضرمى براى عامر و ديگران طى پيامى دستور داد تا از حركت مرتدها جلوگيرى به عمل آورند.
طبرى از قول سيف در دنبالۀ آن داستان مى نويسد:
علاء براى «خصفۀ تيمى، و مثنى بن حارثۀ شيبانى» پيامى مشابه فرستاد. آن ها نيز
ص: 201
بر سر راه مرتدها در كمين نشسته هرگونه فعاليت را از ايشان سلب نمودند.
ما پيش از اين گفته ايم كه اين داستان را سيف از ابتدا تا انتها خود ساخته، و آن را از زبان راويانى چون (سهل بن يوسف سهل) كه پدر و پسر هر دو از راويان ساختگى او هستند آورده است. و بارها نيز خيالى بودن آنان را متذكر شده ايم.
اما، دانشمندان زير در نقل افسانۀ (خصفه) دخالت مستقيم داشته اند:
اما، دانشمندان زير در نقل افسانۀ (خصفه) دخالت مستقيم داشته اند:
1 - طبرى كه آن را مستقيما از سيف گرفته و در تاريخش آورده است.
2 - ابن اثير، كه آن را از طبرى گرفته است.
3 - ابن حجر، كه با اعتماد به روايت سيف، و همان يك جملۀ كوتاه او كه نام خصفه در آن آمده است او را در رديف دستۀ اول اصحاب كتابش قرار داده، شرح حالش را زير حرف (خ) آورده و ضابطۀ مشهور خود را نيز در پايان آن قيد كرده است!
ابن حجر پيش از آن كه به شرح حال (خصفۀ تيمى) بپردازد، به روايتى ديگر، و از يك راوى مجهول الهويّه اى استناد كرده شخصيت ديگرى را به نام (خصفه، يا ابن خصفه، و يا خُصَيفَه) به عنوان صحابى رسول خدا (ص) معرفى كرده است!
ابن اثير نيز چنين كرده و با اعتماد به همان راوى مجهول، چنان نام هائى را در زمرۀ اصحاب رسول خدا (ص) آورده است!
اين دو دانشمند يك بار به روايت يك راوى مجهول الهويه اعتماد كرده صحابى را زير نام (خصفه، يا ابن خصفه، و يا خصيفه) معرفى كرده اند؛ و بار ديگر به روايت سيف دروغگوى متهم به زندقه استناد نموده (خصفۀ تيمى) را صحابى شناخته برايش شرح حال نوشته اند!
آرى، اين چنين است كه شمار صحابيان در مكتب پيروان خلفا فزونى يافته است!!
***
ص: 202
* شرح حال «خصفۀ تيمى» سيف در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (428/1) قسمت اول تحت شمارۀ 2269.
* روايت سيف بن عمر دربارۀ خصفۀ تيمى در:
1 - «تاريخ طبرى» (197/1).
* شرح حال (خصفه) يا (ابن خصفه) در:
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (197/2).
2 - «تجريد» ذهبى (171/1).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (427/1-428) زير شمارۀ 2268.
ص: 203
ص: 204
شرح حال اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين مى خوانيم:
يزيد بن قينان، از بَنى مالِك بن سَعد.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح»، و طبرى در تاريخش از او نام برده و آورده اند كه او را «عكرمة بن ابى جهل» به همراه تنى چند از يارانش، در جنگ هاى ارتداد شركت داده، براى سركوبى مرتدهاى قبايل (كِندَه) مأمور ساخته است.
اين صحابى را «ابن فتحون» بر استيعاب ابن عبد البر استدراك كرده، و خدا داناتر است. [پايان سخن ابن حجر].
نام پدر اين صحابى سيف آفريده در تاريخ طبرى يك جا (قِنّان)، و در نسخه اى ديگر (فِتيان) ضبط گرديده است.
اما نام (سعد) ى كه در سلسله نسب او به چشم مى خورد، و بنى مالك از آن برخاسته اند، فرزند «زيد مناة بن تميم» بوده است.
ص: 205
طبرى ضمن حوادث و رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، در قسمت (اخبار ارتداد حضرموت) و جنگ (نجير) از قول سيف مى نويسد:
عكرمه، سواران جنگندۀ خود را در قبايل (كنده) پراكنده ساخت و به ايشان دستور داد تا آنان را درهم بكوبند. از جمله سرانى كه به اين مهم مأمور گرديد يكى «يزيد بن قنان» از بنى مالك بن سعد مى باشد.
بر اثر تاخت وتاز سواران عكرمه، تمامى ساكنان (بقرى)، و (بنى هند تا برهوت) كشته و قتل عام شدند. [پايان سخن طبرى].
در روايت سيف از جنگ (نجير) سخن رفته، و آن دژى بوده است نزديكى هاى (حضرموت) يمن كه (كنديان) در آن به فرماندهى «اَشعَث بن قَيس» به محاصرۀ سربازان ابو بكر درآمدند.
چون كار محاصره شدگان سخت و سخت تر گرديد، اشعث ناجوانمردانه براى هفتاد تن از بستگان به بقيۀ ياران و همراهان خويش، دستور داد تا درهاى دژ را به روى سپاهيان خليفه گشودند!
سربازان ابو بكر به داخل دژ يورش بردند، و به غير از اشعث و هفتاد تن از امان يافتگان او، بقيۀ ياران با وفاى او را كه تعدادشان بر هفتصد نفر از اشراف و رزمندگان مردمك كنده بالغ مى شد از دم تيغ گذرانيدند! و كشته هاشان را نيز خاك ناكرده روى زمين رها نموده زنانشان را به اسارت گرفته، اموالشان را به غارت بردند!!
اما، اماكنى كه نامشان در اين روايت سيف آمده است عبارتند از:
1 - برهوت؛ و آن نام بيابانى است در يمن.
2 - بقران؛ كه به قسمتى از نواحى يمن اطلاق مى شود. ولى ما، نامى از (بقرى) در هيچ يك از كتاب هاى جغرافيائى نديديم. و خدا مى داند كه منظور سيف از ساختن نام (بقرى) چه بوده است.
ص: 206
بررسى سند سيف در خبر «يزيد قينان»
سيف داستان يزيد قينان را از زبان «سهل، از پدرش يوسف» روايت كرده كه اين دروغگو، سخن بر زبان راويان مخلوق خود نهاده است.
سيف تنها كسى است كه از مأموريت «يزيد بن قينان» از جانب عكرمة بن ابى جهل، و براى درهم كوبيدن و كشتن كسانى كه او ايشان را (مرتد) مى خواند سخن گفته است.
سيف تنها كسى است كه در اين اردوكشى از كشته شدن ساكنان (بقرى بنى هند، تا برهوت) داد سخن داده است، و ناگفته پيداست كه در گفتن چنين دروغى، خواسته تا قهرمانى ها، و دلاورى هائى را براى تميم دست و پا كند و آن را به گوش ديگران برساند.
از طرفى، سيف با بزرگ نمائى جنگ هاى ارتداد، و ساختن اخبار چندش آورى براى آن، در نظر داشته تا به هر وسيله كه شده ثابت كند كه اسلام در دل هاى قبايل عرب چندان نفوذ نداشته تا آنجا كه چون پيامبر اسلام ديده برهم مى گذارد، آن ها به سادگى پشت پا به دين و آئين او زده به جاهليت و بت پرستى بازگشته اند. و اين خليفه ابو بكر بوده كه اسلام را بار ديگر به ضرب شمشير مستقر ساخته است!
پس از چنين جنايت هولناكى كه سيف بر تاريخ اسلام روا داشته است نوبت به دانشمند بزرگوارى چون طبرى مى رسد، و او است كه افسانه هاى اين شيّاد روزگار را كه به دروغ گوئى و زندقه نيز متهم بوده و در كتاب وزين و معتبر خود نقل مى نمايد!
و پس از چندى دانشمندى ديگر چون ابن فتحون مى آيد، و با اعتماد بر روايات سيف، «يزيد بن قينان» را بر «استيعاب» بن عبد البر استدراك مى كند!
و دست آخر، ابن حجر «يزيد بن قينان»، ساختۀ خيالات سيف را در كنار ديگر اصحاب رسول خدا (ص) مى نشاند، و در «اصابۀ» خود برايش شرح حال مى نويسد!!
***
ص: 207
* شرح حال «يزيد بن قينان» در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (635/3) قسمت سوم تحت شمار 9412.
* روايت سيف دربارۀ داستان يزيد بن قينان در:
1 - «تاريخ طبرى» (2001/1-2007).
* داستان اشعث بن قيس و ارتداد (كنده) در:
1 - «فتوح» ابن اعثم (56/1-87).
2 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (120-124).
3 - «عبد الله بن سباء» (287/2-304).
4 - «معجم البلدان» حموى در واژۀ (نجير) (762/4-764) و در واژۀ حضرموت (284/2-287).
* شرح واژه هاى اماكن روايت سيف در:
1 - «معجم البلدان» حموى. واژۀ (بقران) (699/1)، واژۀ (برهوت) (598/1).
ص: 208
ابن حجر در معرفى اين صحابى چنين مى نويسد:
صَيحان بن صَوحان عَبدى.
سيف بن عمر از او نام برده، و از شركتش در جنگ هاى ارتداد سخن گفته است. شرح ماجرا از اين قرار است:
در همان هنگام كه «لقيط بن مالِك ازدى» در عمان ادعاى پيامبرى مى كرد، (عكرمة بن أَبى جَهل، و عَرفَجَة، و جُبَير، و عُبَيد) بنا به امر خليفه ابو بكر با او به جنگ برخاستند، ولى بر اثر كثرت نيروى مشركا، چيزى نمانده بود كه لقيط بر سپاهيان خليفه پيروز شود و ايشان را درهم بشكند؛ كه در اين هنگام مسلمانان قبايل بنى ناجيه و عبد القيس به فرماندهى (حارث بن راشد، و صحيان بن صوحان عبدى) به يارى ايشان شتافتند. با آمدن ايشان نيروى مسلمانان فزونى گرفت و ياران و هواداران لقيط روى به هزيمت نهادند و سرانجام لقيط و ده هزار نفر از طرفداران او در معركه كشته شدند. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
ص: 209
نسبى را كه سيف براى اين صحابى آفريده است
سيف اين صحابى مخلوق خود را (عبدى) ناميده، و اين نسبتى است به (عبد القيس بن افصى) از قبايل عَدنان.
اما چنين نسبى را طبرى از قول سيف در تاريخ خود براى «سَيحان بن صَوحان» با حرف (سين) آورده است!
در كتاب «اكمال» ابن ماكولا نيز از قول سيف بن عمر در جنگ بالقيط به جاى نام (حارث بن راشد، و صيحان بن صوحان)، به ترتيب (خِريت بن راشِد، و سَيحان بن صَوحان) آمده است. ابن ماكولا مى نويسيد:
و «خِريت بن راشد»، و «سيحان بن صوحان» در جنگ بالقيط بن مالك ازدى، فرماندهى سپاه بنى ناجيه و عبد القيس را بر عهده داشته اند.
ابن حجر در كتاب «اصابه» در حرف سين براى «سيحان بن صوحان» شرح حالى جداگانه نوشته كه گمان مى رود نسخه اى از كتاب سيف و يا تاريخ طبرى را كه ابن حجر در اختيار داشته او را به چنين اشتباهى انداخته باشد، تا در كتاب اصابه اش صحابى ديگر به نام (سيحان بن صوحان) و در سمت فرماندهى سپاه چهره نمايد.
و درحالى كه نسب شناسانى چون ابن دريد و در كتاب «اشتقاق»، و ابن خيّاط در كتاب «طبقات»، و همچنين تاريخ خود، و ابن حزم در كتاب «جمهرۀ انساب» خويش، و ابن اثير در كتاب «اللّباب» سه فرزند و به نام هاى «زَيد»، و «صَعصَعَه»، و «سَيحان» براى شخص صوحان تصريح كرده اند؛ فرزند چهارمى را هم به نام «صيحان بن صوحان» آفريده شده كه ابن حجر او را هم به نسب ايشان پيوند داده كه احتمال مى رود چنين اشتباهى ناشى از اشتباه نسخه بردار نسخه اى از كتاب «تاريخ طبرى» باشد كه در اختيار ابن حجر بوده است و اين دانشمندان را بر آن داشته تا بر اثر آن، رقم صحابيان ساختگى رسول خدا (ص) همچنان سير صعودى خود را پيمايد!
***
ص: 210
ابن حجر اين صحابى را در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى كرده است:
«عباد ناجى».
سيف بن عمر در كتاب خود از او نام برده است.
عباد، از جمله كسانى بوده كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده، و در برخى از فتوحات زمان ابو بكر شركت داشته است. (ز)
گمان مى رود كه سيف از كلمۀ (ناجى)، منسوبين به (بنى سامَة بن لُوى) از قبايل عدنان را در نظر داشته، خاندانى را كه در افسانۀ خود به همراهى «خِرّيت بن راشد» در جنگ (دبا) شركت داده است!
اين را هم بگوئيم كه دانشمند و مستشرق نامى هلند «ام، ژ، دى خويه»(1) در مورد
ص: 211
معرفى «عباد ناجى» سيف دچار اشتباه شده، آنجا كه در فهرست خود بر «تاريخ طبرى» مى نويسد:
گويا اين مرد، «عِباد بن مَنصُور» باشد، زيرا عباد بن منصور ناجى، مُحدثى بوده كه بين سال هاى 129-145 هجرى، سمت قضاء و داورى بصره را بر عهده داشته، و در سال 152 هجرى در گذشته است.
اين سخن دى خويه مغاير روايت سيف است، زيرا اين عباد ناجى را سيف در سال يازدهم از هجرت به همراهى «خريت بن راشد» در كشتار و جنگ دبا شركت داده، و همين امر هم باعث شده كه ابن حجر او را در صف اصحاب رسول خدا (ص) بنشاند؛ و معلوم است كه از سال يازدهم هجرت تا سال يك صد و پنجاه دو فاصلۀ زمانى بسيار درازى وجود دارد!!
ابن حجر، عباد ناجى را به اعتبار شركتش در جنگ دبا - البته بنا به گفتۀ سيف - با قيد عبارت (لَهُ إدراكٌ ) صحابى معرفى كرده، اگرچه سيف در اين جنگ به او پست و مقامى نداده، و تنها به اشعارى حماسى كه بر زبانش نهاده بسنده كرده است(1).
***
ص: 212
ابن حجر، دربارۀ اين صحابى چنين مى نويسد:
شِحريب، مردى از بنى نَجرات.
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است.
سيف بن عمر، از سهل بن يوسف، از قاسم بن محمد نوادۀ ابو بكر صديق روايت كرده است كه «شحريب» به همراهى «عكرمة بن ابى جهل» در جنگ با مرتدهاى يمن شركت داشته، و عكرمه مژدۀ فتح و پيروزى و خمس غنائم جنگى را به همراهى «شحريب» به مدينه به خدمت ابو بكر فرستاده است. (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
در «اصابۀ» ابن حجر، شحريب (مردى از بنى نجرات) آمده، درصورتى كه طبرى بنا به روايت سيف او را در تاريخش «شِخريت، مردى از بنى شَخرات» معرفى كرده است! و گمان ما بر اين است كه چنين اشتباهى از نسخه بردار كتاب «تاريخ طبرى» ناشى شده باشد.
ص: 213
و نيز گفتنى است كه گرچه بنا به قول سيف در «تاريخ طبرى»، شحريب فرماندهى سپاه را بر عهده داشته است(1)، ولى چون پيش از پيوستنش به سپاه اسلام پشت پا به دين زده و مرتد شده بود، از اين روى ابن حجر با صدور حكم ويژۀ (لَهُ إدراكٌ ) وى را در زمرۀ اصحاب رسول خدا (ص) به حساب آورده است!!
***
ص: 214
طبرى در مورد ارتداد اهالى (عمان، و مهره، و يمن) در تاريخ خود از قول سيف شرحى مفصل آورده كه فشردۀ آن را به شرح زير از نظر مى گذرانيم:
لقيط بن مالك در عمان مرتد شد، و چون ديگر مدعيان دروغين پيغمبرى، او نيز ادعاى پيغمبرى كرد و به (دبا) روى آورد و در آنجا به تبليغ پرداخت و پيروانى نيز به هم رسانيد.
ابو بكر براى فرو نشاندن آتش فتنۀ او، عكرمۀ ابو جهل را به همراهى «عَرفَجَه و حُذَيفَه»، در معيت سپاهى به (دَبا) فرستاد. جنگ سختى بين سپاه اسلام و پيروان لقيط در گرفت و چيزى نمانده بود كه لقيط و سپاه او پيروز شوند، كه از جانب قبايل (بَنى ناجِيَه) به فرماندهى «خريت بن راشد» و (عبد القيس) به فرماندهى «سيحان بن صوحان» براى مسلمانان كمك رسيد و پشت سپاه عكرمه و يارانش قوى گشت و در نتيجه لقيط و سپاه او شكست خورده تارومار شدند.
در اين پيكار ده هزار نفر از مشركان به خاك و خون در غلطيدند، و فراريان نيز مورد تعقيب سپاه اسلام قرار گرفته همگى از پاى درآمدند، و زنان و كودكان و ازپاى افتادگان را نيز به اسارت گرفتند، و اموال و دارائيهايشان را به غنيمت بردند!
ص: 215
در اين پيروزى تنها خمس بردگانى را كه براى ابو بكر به مدينه فرستادند، بر هشتصد نفر بالغ مى شدند! «عباد ناجى» در اين پيروزى چنين سروده است:
به جان خودم سوگند كه «لقيط بن مالك» را چنان شرّ و زشتى روى نمود كه روى روباه را هم سياه مى كرد.
او، خود و همفكرانش را هم تراز با ابو بكر دانست، و در نتيجه در خليج درگير امواج سهمگين و كوبنده گرديد!
در اين كار كه لقيط در پيش گرفت، نه خردش او را از آن باز داشت، و نه توانست تا حريف خود را شكست دهد.
و سرانجام، سواران ما، شترهاى باردار او را به يدك كشيدند.
سپس طبرى مى گويد:
عكرمه ازآنجا روى به (مهره) آورد. مشركان در آنجا به دو گروه تقسيم شده رهبر هر كدام ادعاى رياست كل داشت.
گروهى گرد «شخريت، مردى از بنى شخرات» را گرفته بودند، و ديگرى كه تمامى اهالى (مهره) را به زير فرمان داشت، «مُصَبِّح، يكى از بنى محارب» نام داشت.
عكرمه چون اختلاف اين دو رئيس را در امر رياست مشاهده كرد، و اندك بودن ياران «شخريت» را دريافت، او را به بازگشت به اسلام فراخواند و استمالت نمود، شخريت پذيرفت و اسلام آورد. سيف مى گويد سپاه مشركان صحراى بين (جيروت، و نضدون) را كه از بيابان هاى (مهره) مى باشند پر كرده بودند.
عكرمه پس از اين كه از جانب شخريت خيالش آرام گرفت، براى (مصبّح) نيز پيام فرستاد و او را به بازگشت به اسلام و پشت پا زدن به كفر و الحاد فراخواند. مصبّح به كثرت ياران و پيروان خود مغرر گرديد و سر فرود نياورد و از جدا شدن شخريت نيز سخت به هم برآمد.
چون عكرمه از ارشاد مصبح مأيوس گرديد، به همراهى شخريت روى به او نهاد و پس از تعقيب و گريزى چند دو سپاه در نجد به يكديگر رسيدند و جنگى به مراتب سهمگين تر از جنگ (دبا) را آغاز نهادند.
سرانجام خداوند پيروزى را بهرۀ مسلمانان ساخت و كفار را شكستى فاحش
ص: 216
داد. مصبّح كشته شد، و يارانش روى به گريز نهادند. مسلمانان نيز به تعقيب آن ها پرداخته تيغ در ميانشان نهادند و تا توانستند از ايشان كشتند و مجروح نمودند و به غنيمت گرفتند. از جمله غنائم جنگى ايشان، دو هزار زن نجيب و آزاده بود كه به اسارت درآمدند!!
عكرمه خمس غنائم را مشخص كرد و آن را به همراهى «شخريت» خدمت ابو بكر فرستاد. و پس از انجام اين كار، براى يك رويه كردن كار اهالى آن ناحيه، دستور داد تا تمامى مردمان (نَجد، رِياضة الرَّوضة، ساحِل، جَزائر، مُرّ، لَبّان، جيروُت، ظهور، شَحر، صَبرات، يَنعَب، ذاتُ الخِيَم) به يك جاى فراهم آيند، و چون ايشان گرد آمدند، بار ديگر به نام اسلام با عكرمه پيمان بستند، و مسلمان بودن خود را اعلام داشتند.
«عَلَجُوم مَحارِبى» در اشعار زير، از اين شكست چنين ياد كرده است:
خداوند «شخريت» و قبايل (هَيثَم و قرضَم) را كه عليه ما برخاسته و بر ما هجوم آوردند، پاداش دهاد.
پاداش ستمكاران و بدكاران. زيرا كه جانب ما، و پيمان ما را فروگذاشتند، و آن را به چيزى نگرفتند، و بستگى خود را با ما خوار شمردند.
اى عكرمه! اگر كارهاى خانوادۀ من، و يارى ايشان با تو نبود، راه فرارت از آسمان و زمين بسته مى شد!
ما، در اين جنگ مانند اين بوديم كه دستى، دست ديگر را سخت ببندد! اين بود كه در جهان رنج ها و محنت ها به ما رسيد!
راويان سيف در اين داستان عبارتند از:
راويان سيف در اين داستان عبارتند از:
1 - سهل بن يوسف انصارى سلمى.
2 - غصن بن قاسم.
و ما بارها اين دو راوى سيف را معرفى كرده و گفته ايم كه وجود خارجى نداشته از راويان مخلوق او مى باشند.
ص: 217
بَلاذُرى در كتاب «فتوح البلدان» خود مى نويسد:
پس از درگذشت رسول خدا (ص)، (أزد) پشت پا به دين زده مرتد شد. رهبرى ايشان را «لقيط بن مالك ذُو التّاج» بر عهده داشت. اينان روى به (دبا) نهادند، و ابو بكر «حُذَيفَة بن مُحصِن» بارقى را از قبيلۀ ازد، و «عكرمة بن ابى جهل» مخزومى را به همراهى گروهى به سركوبى ايشان مأمور ساخت.
حذيفه و يارانش در (دبا) با لقيط و پيروانش درگير شدند، لقيط كشته شد، و گروهى از مردم (دبا) نيز به اسارت درآمدند كه آنان را به مدينه خدمت ابو بكر فرستادند و بدين سان غائلۀ آن ها پايان يافت. و ازد به اسلام بازگشت.
بَلاذُرى اضافه كرده مى نويسد:
گروهى از خانواده هاى «مَهرة بن حيدان بن عَمرو قضاعه» گرد يكديگر جمع آمدند، عكرمه روى به آن ها آورد ولى با ايشان درگير نشد، زيرا آنان زكات اموال خود را به خليفه پرداخت كردند و جان به سلامت بردند.
ابن اعثم در كتاب «فتوح» خود مى نويسد:
عكرمه در اين جنگ صد نفر از مردم (دبا) را بكشت تا اين كه سر بر خط فرمان او نهاده تسليم گرديدند. آن گاه رؤساى ايشان را گردن زد، و بقيه را كه سيصد نفر جنگنده، و چهارصد نفر زن و بچه بودند در بند كشيد و به مدينه خدمت ابو بكر فرستاد.
ابو بكر فرمان داد تا مردان را گردن بزنند و زنان و كودكان ايشان را بفروشند، اما عمر شفاعت كرده گفت آن ها مسلمان هستند، و سوگند مى خورند كه ما هرگز از اسلام روى گردان نشده ايم. اين بود كه ابو بكر از تصميم خود درگذشت، ولى مقرر داشت تا اموال و دارائيهاى ايشان را مصادره كرده همگى را به زندان اندازند. اينان همچنان در زندان ابو بكر بودند تا اين كه عمر به خلافت نشست و آن ها را آزاد نمود.
ص: 218
نتيجۀ بحث و بررسى
سيف مى گويد كه مسلمانان در جنگ (دبا) ده هزار نفر از مشركان را كشته اند، و تعداد اسراى ايشان آن قدر زياد بوده كه تنها سهم خمس خليفه از اسرا، هشتصد نفر شده است!!
در حالى كه ديگران، تعداد كشته شده گان و اسرا، حتى سران ايشان را كه پس از پيروزى گردن زده اند به روى هم هشتصد نفر ذكر كرده اند.
سيف در رويدادهاى جنگ (مهره) مى گويد كه مشركان به دو گروه تقسيم شده، رهبرانشان براى احراز رياست كل روبروى يكديگر ايستاده بودند تا اين كه يكى از ايشان به نام «شخريت» به مسلمانان پيوست و به اتفاق، ريشۀ بقيۀ مشركان را از بيخ و بن بركندند، و جنگى سهمگين تر از جنگ (دبا) را بر آن ها تحميل نمودند. رئيس آن ها را كشتند، و ما بقى را به خاك و خون كشيدند و تا آنجا كه مى خواستند كشتند و مجروح نمودند!! و آنچه را كه مى خواستند به دست آوردند. از آن جمله دو هزار بانوى نجيب و آزاده بود كه خمس غنائم را هم براى ابو بكر به مدينه فرستادند و پس از اين پيروزى بود كه اهالى آن سامان، گردن به زير مقررات اسلام خم كرده از نو اسلام آوردند!
درصورتى كه ديگران گفته اند:
به محض اين كه عكرمه و سپاهيانش به (مهره) نزديك شدند، اهالى با تقديم زكات و مالياتى كه بر عهده داشتند، تمكين خود را به مقام خلافت ابراز داشته، بلاى جنگ را از خود گردانيده اند!
سيفِ متهمِ به زندقه و دروغ گوئى، به تنهائى اين افسانه ها را به هم بافته، تا با جارى كردن سيلاب هاى خون، و بالا نشان دادن تلفات و ضايعات جانى، و هتك حرمت انسان ها، و نمودن درجۀ قساوت و بى رحمى مسلمانان صدر نخستين، اسلام و مسلمانان را چنان معرفى كند كه خود مى خواهد!
آن وقت با كمال تأسف دانشمندى چون طبرى را مى بينيم كه مى آيد و تمامى دروغ هاى سيف را با علم به همۀ اتهاماتى كه بر او وارد است مى گيرد و در تاريخ خود نقل مى كند!!
ص: 219
و چون نوبت به ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون مى رسد، آن ها هم به نوبۀ خود آن ها را از طبرى مى گيرند و در تاريخ هاى خود منعكس مى نمايند!
ياقوت حموى نيز با اعتماد به روايات سيف براى اماكن خيالى او مانند «جيروت»، و «رياضة الروضة»، و «ذات الخيم»، و «صبرات»، و ««ظهور»، و «لبّان»، و «المر»، و «ينعب»، و امثال آن ها، در كتاب «معجم البلدان» خود شرح و تفسير مى نويسد.
دست آخر، علامۀ دانشمند ابن حجر، نقش آفرينان خيالى سيف را در صف اصحاب رسول خدا (ص) مى نشاند، و با صدور حكم (لَهُ إدراكٌ ) در مقام شرح حال آن ها برمى آيد، و در پايان سخنش با نهادن حرف (ز) اعلام مى كند كه او اين صحابى را كشف كرده و شرح حالش را بر ديگر تذكره نويسان اضافه دارد!
***
ص: 220
* شرح حال صيحان بن صوحان در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (193/3) قسمت دوم تحت شمارۀ 4431.
* شرح حال عباد ناجى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (87/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 6298.
* شرح حال شحريب در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (160/2) تحت شمارۀ 3962.
* شرح حال خريت بن راشد در:
1 - «اكمال» ابن ماكولا (432/2).
* شرح حال سيحان بن صوحان در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (102/2) تحت شمارۀ 3630.
ص: 221
* روايت هاى سيف در مورد صحابى در:
1 - «تاريخ طبرى» (1979/1).
* حقايق جنگ (دبا) در:
1 - «تاريخ اعثم» (74/1).
2 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (92-93) در خبر (عمان).
* شرح حال «عباد بن منصور ناجى» در:
1 - «فهرست تاريخ طبرى» (309).
2 - «تاريخ طبرى» (1984/2) و (2017/2) و (11/3 و 75 و 81 و 84 و 91 و 319) كه در مورد سمت داورى او در بصره سخن گفته است.
3 - «خلاصه تذهيب الكمال» (158) كه تاريخ وفات او را نيز آورده است.
4 - «جرح و تعديل» (86/1) قسمت سوم.
* اسامى فرزندان صوحان در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (297) واژۀ (بنى عجل).
2 - «اللباب» ابن اثير (62/2).
3 - «تاريخ خليفة بن خيّاط» (172/1).
4 - «طبقات» ابن خيّاط (327/1).
* شرح اسامى اماكنى كه در روايات سيف بن عمر در اين داستان آمده است در:
1 - «مُعجم البُلدان» حموى در مورد واژۀ:
خيم (510/2).
رياضة الروضة (881/2).
ص: 222
جيروت (175/2).
صبرات (366/3).
ظهور (582/3).
اللبان (345/4).
المر (495/4).
ينعب (1041/4).
ص: 223
ص: 224
صد و پنجاه صحابى ساختگى
اينان صحابيند زيرا:
82 - شَريكِ فَزارى. در سمت نمايندگى به خدمت ابو بكر رسيده است!
83 - مُسَوَّر بن عمرو. در نامۀ ابو بكر گواه بوده است!
84 - مُعاوِيَۀ عَذرى. ابو بكر برايش نامه نوشته است!
85 - ذُويَناق، و شَهر ذُوَيناق.
86 - مُعاوِيَۀ ثَقَفى. يكى از افسران سپاه ابو بكر بوده است.
ص: 225
ص: 226
اين صحابى در «اصابۀ» ابن حجر چنين معرفى شده است:
شريك فزارى.
سيف بن عمر از او نام برده و گفته است در آن هنگام كه خالد بن وليد از جنگ طليحه فراغت يافت، شريك فزارى در سمت نمايندگى به خدمت ابو بكر صديق رسيده است. ما داستان اين تشرّف را در شرح حال «خارجة بن حصن» آورده ايم. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
سيف، شريك را (فزارى) نسبت داده، و اين نسبتى است به (فزارة بن ذِبيان بن بَغيض بن... نزار بن معد بن عدنان).
نسب فزاريان در كتاب «جمهرۀ انساب» ابن حزم به طور كامل آمده، ولى در ميان ايشان شخصى به نام شريك ديده نمى شود!
ص: 227
خبرى را كه ابن حجر دربارۀ شريك آورده، با توجه به اشارۀ او نه در جاى ديگرى از كتابش ديده مى شود، و نه در كتابى ديگر. و آنچه را كه اين دانشمند در شرح حال (خارجة بن حصن) مى نويسد از اين قرار است كه چون خالد بن وليد از جنگ (بنى اسد) فراغت يافت، خارجه به همراهى گروهى ديگر به نمايندگى به خدمت ابو بكر رسيده است. در اين خبر نامى از شريك برده نشده است!
همچنين طبرى نيز خبر سيف را دربارۀ شريك نياورده، و تنها ابن حجر است كه با اعتماد به روايت سيف شريك فزارى او را در قسمت سوم كتاب خود به عنوان صحابى رسول خدا (ص) معرفى كرده است.
اين راهم بگوئيم كه اين دانشمند در قسمت اول كتاب خويش براى (شريك) ديگرى تحت عنوان «شريكِ غير منسوب» جائى باز كرده و پيرامون او به بحث پرداخته است.
به اين ترتيب علاّمه ابن حجر در «اصابۀ» خود براى دو صحابى به نام (شريك) و همنام با يكديگر شرح حال نوشته، كه يكى از آن ها مخلوق خيال سيف بوده وجود خارجى نداشته است!!
***
ص: 228
* شرح حال (شريك فزارى) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (162/2) قسمت سوم، تحت شمارۀ 3977.
* شرح حال (شريكِ غير منسوب) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (149/2).
2 - «تاريخ بخارى» (238/2) بخش دوم.
* شرح حال (خارجة بن حصن) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (399/1).
نسب (فزاره) در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (255-259).
ص: 229
ص: 230
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
مسور بن عمرو.
سيف بن عمر، از قول طلحة بن اعلم، از عكرمه آورده است كه اين صحابى در پيمان نامه اى كه ابو بكر صديق پس از وفات رسول خدا (ص) براى اهالى (نجران) نوشته، گواه بوده است.
ابن فتحون، اين صحابى را بر كتاب «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. [پايان سخن ابن حجر].
تفصيل خبر بالا را طبرى از قول سيف در داستان (أخابِثِ عَكّ ) در تاريخ خود چنين مى آورد:
چون خبر وفات رسول خدا (ص) به اهالى (نجران)، كه مردان جنگندۀ ايشان بر چهل هزار نفر از (بنى افعى) بالغ، و پيش از (بنى حارث) در آنجا ساكن شده بودند رسيد، هيئتى را از ميان خود برگزيدند و به نمايندگى نزد ابو بكر فرستادند تا نسبت به موقعيت خويش با خليفه تجديد عهد نمايند.
اين گروه به خدمت ابو بكر رسيدند و خواستۀ خود را در ميان نهادند، ابو بكر خواهش ايشان را پذيرفت و چنين نوشت:
ص: 231
«بسم الله الرحمن الرحيم»
اين پيمانى است از جانب بندۀ خدا ابو بكر جانشين رسول خدا (ص) براى اهالى نجران، او مردم نجران را در پناه خود، و سپاهيان خويش مى گيرد، و آنچه را محمّد صلى الله عليه و (آله) و سَلَّم دربارۀ ايشان بر عهده گرفته است همه را تأييد مى نمايد، مگر آنچه را كه شخص محمّد (ص) بنا به فرمان خداى عزّ و جل در سرزمين ايشان و ديگر سرزمين هاى عرب از آن عدول فرموده است كه دو قانون در يك منطقه اجرا نشود.
بنابراين مردم نجران بر جان و مليتشان، و ساير اموال و متعلقات، و جنگجويانشان، حاضر و غائب، و اسقف و رهبان، و خريد و فروششان به هر صورت كه انجام پذيرد، و آنچه را كه در اختيار، خود دارند، از كم و زياد در پناه خود مى گيرد، و در امان اعلام مى كند. آن ها، آنچه را كه بر عهده گرفته اند مسئول مى باشند كه اگر آن را پرداخت كردند، نه مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت، و نه ده يك اموالشان مصادره مى شود، و نه اسقفى تغيير مى كند و نه رُهبانى.
ابو بكر تمامى آنچه را كه رسول خدا (ص) براى مردم نجران بر سميت شناخته، و آنچه را كه در اين پيمان نامه آمده، و محمد رسول خدا (ص) و ديگر مسلمانان پذيرفته اند همه را مى پذيرد، و حق آنان را در راهنمائيهاى لازمه و تمشيت امور، و ديگر حقوق ايشان به رسميت مى شناسد.
مراتب بالا مورد گواهى است. مسور بن عمرو، و عمرو مولى ابو بكر.»
همان طور كه گفتيم، طبرى اين پيمان نامه را آورده، ولى سند آن را ذكر نكرده است. اما برعكس او، ابن حجر سند پيمان نامۀ ابو بكر را معرفى نموده، ولى اصل نامه را ثبت نكرده است.
ابن فتحون نيز به اين روايت سيف اعتماد كرده و بر ذيلى كه بر كتاب «استيعاب» ابن عبد البر نوشته وجود (مسور) را باور داشته و به شرح حالش پرداخته است.
و همچنان كه گذشت، ابن حجر هم با اعتماد به همين روايت سيف، (مسور) را در زمرۀ اصحاب پيغمبر خدا (ص) به شمار آورده و دليلش اين بوده كه به گفتۀ سيف (مسور) عهدنامۀ ابو بكر را براى اهالى نجران تأييد و گواهى كرده است.
ابن حجر، اين صحابى را در قسمت اول كتاب خود معرفى نموده، و چون سيف
ص: 232
نسب اين صحابى مخلوق خود را مشخص نكرده است، ابن حجر نيز از اين حد تجاوز ننموده، او را در سلسله نسبى قرار نداده است!
گفتنى است كه در سال 126 هجرى و هم زمان با سيف شخصى به نام «مُسَوَّر بنِ عَمرو بن عَبّاد» در (بصره) مى زيسته و عنوان و مقامى داشته، و به طورى كه ابن اثير در تاريخش آورده است، جد اين شخص يعنى «عباد بن حصين حبطى» در زمان خود يكى از سواركاران به نام تميم بوده، و در حكومت «عبد الله زبير» در بصره سمت رياست پليس آن شهر را بر عهده داشته و (آبادان) ايران به نام او نامگذارى شده است.
حالا معلوم نيست كه سيف نام اين (مسور بن عمرو بن عباد) را براى صحابى مخلوق خود برگزيده و آن را به عاريت گرفته تا گواه عهدنامۀ ابو بكر باشد، يا نه و همين طورى چنين نامى به خاطرش رسيده، و آفريدۀ خود را به آن ناميده است!!
***
ص: 233
* شرح حال (مسور بن عمرو) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (399/3) بخش اول تحت شمارۀ 7994.
2 - «تاريخ طبرى» (1988/1) كه روايت سيف و نامۀ ابو بكر را آورده است.
* شرح حال (مسور بن عمرو بن عباد) در:
1 - «تاريخ ابن اثير» (243/5). چ
* شرح حال (عباد بن حصين) در:
1 - «معارف» ابن قتيبه (182).
2 - «محبر» (222 و 444).
3 - «عيون الاخبار» ابن قتيبه (128).
4 - «معجم البلدان» حموى واژۀ «عبادان».
5 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (453).
* نسب (مسور بن عمرو بن عباد) در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (207).
ص: 234
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود مى نويسد:
معاويۀ عذرى.
سيف بن عمر در كتاب خود مى نويسد كه ابو بكر صديق طى نامه اى به او دستور داده كه در پيكار با از دين برگشتگان و مرتدها از هيچ كوششى فروگذار نكند.
و ما بارها گفته ايم كه پيشينيان را رسم بر اين بوده كه به جز شخص صحابى، كسى ديگر را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. [پايان سخن ابن حجر].
نسب اين صحابى با توجه به روايت سيف در «تاريخ طبرى» و «اصابۀ» ابن حجر (عذرى) است كه بنا به مشهور، اين انتساب به (عَذرَة سَعد هُذَيم) يكى از تيره هاى (قُضاعَه) مى رسد، و منظور سيف هم همين نسبت بوده آنجا كه از ارتداد سعد هذيم سخن مى گويد.
اما در تاريخ ابن عساكر اين نسب (عَدوى) آمده كه به نظر مى رسد اشتباه باشد.
ص: 235
خبرى را كه ابن حجر در معرفى (معاويۀ عذرى) آورده، و ابن عساكر و طبرى همان را در تاريخ هاى خود نقل كرده اند، اما آن را در شرح حال (چهل و پنجمين صحابى ساختگى سيف) به نام «عمرو بن حكم قضاعى»(1) آورده ايم.
در آن روايتِ سيف آمده بود كه:
معاويه، و گروهى از همفكرانش از قبيلۀ (سعد هذيم) مرتد شدند.
بر اثر ارتداد اينان، ابو بكر طى نامه اى به «امرؤ القيس بن فلان» كه جد مادرى «سكينه» دختر امام حسين (ع) بوده، و «عمرو بن حكم» دستور داده است تا در برابر (زميل) به مقاومت برخيزند، و نامۀ مشابهى نيز براى «معاويۀ عذرى» فرستاده است.
و چون «اسامة بن زيد» پس از بازگشت به ميان قبايل «قضاعه» رسيد، بنا به فرمان ابو بكر... [تا آخر داستان].
ابن حجر تنها به همين يك جملۀ كوتاه سيف كه مى گويد: و نامۀ مشابهى نيز به معاويۀ عذرى نوشت. تكيه كرده، و بر اين نام، لباس وجود و حقيقت پوشانيده و وى را در دستۀ اول اصحاب رسول خدا (ص) نشانده برايش شرح حال نوشته است!!
اين دانشمند در معرفى اين تنها اسم به عنوان صحابى رسول خدا (ص)، چنين استدلال مى كند كه (ما بارها گفته ايم كه پيشينيان... تا آخر.)
درصورتى كه ما نادرست بودن چنين خبرى را با مقايسۀ آن با حقايق و رويدادهاى تاريخى در ابتداى همين كتاب آورده و به تفصيل پيرامون آن بحث كرده ايم و در اينجا موردى براى آن نمى بينيم.
***
ص: 236
* شرح حال (معاويۀ عذرى) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (417/3) بخش اول تحت شمارۀ 8087.
روايت سيف در مورد ارتداد (سعد هذيم) در:
1 - «تاريخ طبرى» (1872/1).
2 - «تاريخ ابن عساكر» (432/1).
* نسب بنى عذره در:
1 - «اللباب» (129/2).
ص: 237
ص: 238
صد و پنجاه صحابى ساختگى
85 - شهر ذويناف، و ذويناق
* يك صحابى مخلوق سيف در دو چهره.
* قيس، سر به شورش بر مى دارد.
* نيرنگ هاى قيس در برانداختن دشمنان خود.
* فيروز، به جنگ قيس برمى خيزد.
* بررسى اسناد افسانۀ سيف.
* حقيقت ماجرا.
* حقايق تاريخى و افسانۀ سيف.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 239
ص: 240
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود زير واژۀ (ذويناق) مى نويسد:
شرح حال اين صحابى در واژۀ (شهر) خواهد آمد (ز).
سپس در واژۀ (شهر) مى نويسد:
شهر، ذويناق يكى از فرمانروايان محلى يمن بوده است. طبرى نام او را طى روايتى در تاريخ خود چنين مى آورد:
ابو بكر به (عُمَير ذو مران، و سعيد ذى زُود، و شَهر ذى يَناق) ضمن نامه اى دستور داد كه از (فيروز) فرمان برند، و دستورهاى او را جنگ با مرتدها به كار بندند. [پايان سخن ابن حجر].
اكنون ببينيم كه داستان روايت طبرى از چه قرار بوده است.
طبرى در تاريخ خود تحت عنوان (دومين ارتداد يمانيان)، و ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت از قول سيف بن عمر مى نويسد:
چون خبر وفات رسول خدا (ص) به مردم (يمن) رسيد، «قيس بن عبد يغوث
ص: 241
مكشوح» بناى طغيان نهاد و كمر به كشتن (فيرُوز، و داذُويه، و جُشَيش) بست.
ابو بكر در نامه اى كه براى «عُمَر ذى مران»، و «سَعيد ذى زُود»، و «سُمَيفع ذى كِلاع»، و «حَوشَب ذى ظُلَيم»، «شَهر ذى يَناف» فرستاد، ايشان را به تمسّك به اسلام و فرمانبردارى خدا، و خدمت به مردم فراخواند و وعده فرمود كه سپاهى نيز به كمك و يارى ايشان خواهد فرستاد، متن نامه چنين است:
«از ابو بكر، جانشين رسول خدا (ص) به (عمير بن افلح ذى مران، و سعيد بن عاقب ذى زود، و سميفع ناكورذى كلاع، و حوشب ذى ظليم، و شهرى ذى يناف).
اما بعد؛ به كمك ايرانيان بشتابيد و با دشمنانشان بجنگيد، و ايشان را در پناه خود بگيريد و از (فيروز) فرمان بريد و در خدمتش بكوشيد كه او از جانب من فرماندار آن ناحيه مى باشد.»
اين نامه را ابو بكر در حالى براى اين سران نوشت كه آن ناحيه در آن تاريخ به هم يارى (فيروز، و داذويه، و جشيش، و قيس) اداره مى شد. با اين حال ابو بكر با نوشتن آن نامه، حكومت يمن را در عهدۀ (فيروز) نهاد، و مقام و پست جديد او را به سران يمن ابلاغ كرد.
اين خبر به گوش (قيس) رسيد سخت برنجيد و در مقام انتقام برآمد. پس نامه اى به ذى كلاع نوشت كه ايرانيان مردمانى خانه به دوش و سرگردانند كه در سرزمين شما به آقائى رسيده اند و اگر به ايشان مجال داده شود همچنان بر شما سرورى خواهند نمود. به نظر من كار خردمندانه اين كه ما سردسته هاشان را بكشيم و بقيۀ آنان را از ديار خود برانيم.
ذى كلاع و ديگر سران اگرچه به نامۀ (قيس) اعتنائى نكردند، اما (فيروز) و ديگر ايرانيان را نيز به حال خود رها كرده از دادن هرگونه كمك و يارى اى به ايشان سرباز زدند.
قيس، خود آمادۀ كشتن سران پارسى، و راندن همۀ ايشان از سرزمين يمن گرديد و در انجام چنين مقصودى در پى فرصتى مناسب مى گشت تا اين كه ياران (اسود عنسى) مدعى پيامبرى را كه چندى پيش كشته شده در شهرهاى يمن پراكنده و سرگردان شده بودند براى رسيدن به هدف خود مناسب ديد و پنهانى ايشان را بگرد خود فراخواند. اينان نيز كه پناه گاهى مى جستند، دعوت قيس را پذيرفتند و به يارى او قول مساعد دادند. از اين تماس هيچ كس
ص: 242
آگاهى نيافت!
ديرى نپائيد كه در صنعاء يمن شائع شد كه ياران اسود عنسى براى تصرف شهر در راهند. قيس در اين موقع رياكارانه شتابان خود را به (فيروز، و داذويه) رسانيد، و ترسان از وضعى كه پيش آمده بود با ايشان به مشورت نشست، تا گمان نبرند او را در اين ماجرا دستى است، و آن قدر ريا و سالوس به كار برد كه اينان سخن او را پذيرفتند و به راهنمائى هاى او دل قوى داشتند!
روز ديگر قيس ميهمانئى ترتيب داد و فيروز و دادويه و جشيش را به شركت در آن دعوت كرد. داذويه پيش از دو يار ديگر خويش قدم به سراى قيس نهاد، و قيس نيز فرصت را از دست نداد و ناجوانمردانه او را كشت، و يكى از سه مانع را از پيش پاى مقاصدش برداشت.
ديرى نپائيد كه (فيروز) از راه رسيد، و همين كه به خانۀ قيس نزديك شد، صداى دو زن را از بام هاى روبروى يكديگر شنيد كه يكى به ديگرى مى گفت:
بيچاره فيروز! او هم مانند دوستش دادويه كشته مى شود.
فيروز با شنيدن اين سخن تكان سختى خورد و با شتاب ازآنجا دور شد. در همين احوال جشيش از راه رسيد و از ماجرا با خبر گرديد و هر دو شتابان از معركه گريختند.
پاسبانان و مردان قيس كه كمى دير از فرار و دوستش خبردار شده بودند سر در عقب ايشان نهادند، اما فيروز و جشيش شتابان خود را از دسترس ايشان به دور داشته روى به كوه (خَولان) كه منزلگاهى خويشان و دائيهاى فيروز بود نهادند و خود را در پناه ايشان كشيدند. سربازان قيس نيز ناگزير بازگشتند و ماجرا را به قيس بازگفتند.
قيس بدون مزاحمت به صنعاء حمله برد و آن را به سادگى گشود و بر اطراف و نواحى آن دست يافت، و هم در اين هنگام بود كه سواران اسود عنسى به صنعاء وارد شدند و پشت قيس را به وجود خود محكم كردند.
در اين ميان گروهى از مردم يمن گرد فيروز را گرفتند، و او نيز آنچه را كه پيش
ص: 243
آمده بود به خليفه گزارش كرد. مردم عادى كه ابو بكر به رؤساى ايشان در فرمانبردارى از (فيروز) نامه نوشته بود به دور قيس جمع شدند، ولى رؤساى ايشان پاى از اين ماجرا واپس كشيده كنج فراغت را برگزيدند.
قيس آهنگ نابودى ايرانيان را نمود و آنان را به سه گروه تقسيم كرد، دسته اى كه فرمانش را گردن نهاده بودند با بستگانشان در امان قيس درآمدند. و آن ها را كه به فيروز وفادار باقى مانده بودند به دو گره قسمت نمود، دسته اى را به (عدن) فرستاد تا ازآنجا و از راه دريا؛ و دستۀ ديگر را مستقيما از راه خشكى به ايران فرستاد و به آنان گفت كه به ديار خود بازگرديد. و با هر گروه مأمورانى را نيز از جانب خود برگماشت. زنان و فرزندان (فيروز ديلمى) در ميان دسته اى بودند كه از راه خشكى به ايران فرستاده شده بودند، و بستگاه (داذوبه) از راه دريا.
چون فيروز از اين كار قيس با خبر شد، تصميم به جنگ قيس گرفت و در اجراى اين كار پيكى به نزد «بَنى عَقيل بن رَبيعة بن عامِر صَعصَعَه» فرستاد و از ايشان كمك و يارى خواست، كه آنان تقاضاى او را اجابت كردند و به ياريش شتافتند.
پيكى ديگر نيز به (عك) گسيل داشت و از عكيان يارى خواست.
فرماندهى رزمندگان بنى عقيل را كه به يارى فيروز آمده بودند، مردى از حُلَفاء بر عهده داشت كه «مُعاوِيَه» ناميده مى شد. اين گروه در مسير خود به سواران قيس كه خانوادۀ ايرانيان را به همراه داشتند، برخورد نمودند كه پس از جنگى سخت سواران قيس جملگى كشته شدند و خانوادۀ اسرا آزاد گرديدند.
جنگاوران (عكى) نيز در راه با گروه دوم از سربازان قيس و اسراى ايشان روبه رو شدند كه در نتيجه بين آنان و عكيان جنگى بى امان روى داد و سرانجام با كشته شدن تمامى سربازان قيس اسيران ايرانى آزاد شدند!
پس از اين فتح و پيروزى رزمندگان عقيلى و عكى به يارى (فيروز) شتافتند، فيروز نيز به يارى ايشان و ديگر يمانيانى كه به او پيوسته بودند به عزم جنگ قيس بيرون شد، و در بيرون شهر صنعاء با افراد قيس روبه رو گرديد. بين اين دو
ص: 244
نيرو جنگى سخت و بى امان در گرفت كه سرانجام به شكست فاحش قيس و يارانش انجاميد و قيس و تنى چند از نزديكانش توانستند با هزاران زحمت از معركه جان بدر برند و بگريزند.
عمرو بن معدى كرب در مقام سرزنش «قيس» چنين سروده است:
وفاى نيكو به جاى نياوردى، و در عوض مكر و نيرنگ به كار بردى. در اين ميان، جز مرد كارآزموده و سختى كشيده را توانائى تحمّل سختى ها نباشد. قيس، با چنين تاخت و تازى چگونه تاج افتخار بر سر مى نهد، درصورتى كه چنين افتخارى زيبندۀ كسى است كه شايستگى آن را داشته باشد.
قيس در پاسخ اين سرزنش و زخم زبان عمرو چنين سرود:
من به قوم خود خيانت نكرده به عهدم وفا نمودم. من بر سر ستمگرانى كه بر قبايل «عَمرو و مُرثَد» تاخته بودند سپاهى جرّار آماده كردم.
من در روياروئى با ايرانيان، دلير و چابك، و قهرمانى با عزت و مقام بودم.
داذويه، مايۀ فخر و مباهات شما نيست، او كسى است كه پناه برندۀ خود را به دست دشمن داده است.
اما فيروز، او ديروز به شما ستم كرد، و اموالتان را به يغما برد، و دودمانتان را بر باد داد؛ امّا امروز درمانده و زبون به شما پناه برده است!!
طبرى در دنبالۀ داستان از قول سيف مى نويسد:
ابو بكر، «مهاجر بن ابى اميه» را به گوش مالى قيس و تعقيب فراريان سپاه اسود عنسى نامزد كرد. مهاجر همگى آنان را از دم تيغ گذرانيده پيروزمندانه به صنعاء وارد شد و قيس را در بند كشيد و به خدمت ابو بكر گسيل داشت.
ابو بكر چون چشمش به قيس افتاد از او پرسيد:
قيس! با بندگان خدا به جنگ برخاستى و آنان را به كشتن دادى ؟ و به جاى مؤمنان و مسلمانان از دين برگشتگان و مرتدها و كافران را به دوستى و يارى
ص: 245
خود گرفتى ؟
ابو بكر تصميم گرفت كه اگر شركت قيس در كشتن داذويه محرز و مسلّم شود، او را به قصاص بگيرد و اعدام نمايد.
اما قيس با تمام قوا اين اتهام را در چنين قتل فجيعى منكر شد، و سرانجام نبودن دليل و مدركى كافى باعث گرديد كه ابو بكر از خون قيس درگذرد، در نتيجه او هم سالم و سرافراز به خانواده اش بازگشت. [پايان طبرى].
سيف در روايت خود، اسامى زير را به عنوان سند معرفى كرده است:
1 - مستنير بن يزيد.
2 - عروة بن غزيه دثينى. كه اين دو، هر كدام نامشان دو بار در سند برده شده است.
3 - سهل بن يوسف. كه در خبر يك بار نامش آمده است. و ما پيش از اين بارها گفته ايم كه اين سه راوى سيف از راويانِ ساختگىِ او بوده وجود خارجى نداشته اند!
داستان قيس، و اتهام او را در كشتن داذويه، در كتاب «فتوح البلدان» بلاذرى كه سخن از سيف بن عمر نگرفته است چنين مى خوانيم:
قيس بن كشتن داذويه متهم گرديد. اين سخن، و اين كه او در نظر داشته تا ايرانيان را از صنعاء بيرون كند به گوش خليفه ابو بكر رسيد، از اين روى سخت به خشم آمده به مهاجر بن ابى اميه كه عامل و كارگزار او در صنعاء بود نوشت كه فورا قيس را دستگير كرده به مدينه اعزام دارد.
پس از اين كه قيس در مدينه به خدمت خليفه رسيد، ابو بكر او را در كنار منبر رسول خدا (ص) پنجاه بار سوگند داد بر اين كه (او داذويه را نكشته است).
قيس طبق دستور خليفه سوگند خورد، ابو بكر نيز دست از او برداشت و وى را با
ص: 246
ديگر رزمندگان براى جنگ با روميان به جبهۀ شام فرستاد.
حقيقت داستان اين بوده كه قيس به كشتن دادويه، و فكر بيرون كردن ايرانيان از سرزمين صنعاء يمن متهم شده بود. از اين روى ابو بكر به عامل و كارگزار خود به هنگام ورودش به صنعاء دستور داد تا قيس را بازداشت و به خدمت او اعزام دارد. قيس هم پس از ورود به مدينه براى خليفه سوگند ياد كرده كه در كشتن داذويه دستى نداشته و خليفه نيز از كشتنش دست برداشته و به جنگ شاميانش اعزام داشته است. تمامى خبر قيس همين بوده است و بس!
اما، سيف از انديشۀ خلاّقش كمك مى گيرد و بر اين داستان كوتاه شاخ ها و برگ ها مى بندد، و آن افسانۀ بالا بلند را مى سازد، و آن را به همراه ديگر افسانه هاى ارتدادش به عنوان (دومين ارتداد يمانيان) با آب و تابى هرچه تمام تر در كتابش مى آورد!
او در افسانه اش نخست قيس را بر اثر فرمان ابو بكر دائر به حكومت (فيروز) در يمن، بر فيروز و جشيش، و داذويه مى شوراند، آن گاه داذويه را با يك صحنه سازى به دست او به كشتن مى دهد، و سپس سپاه ازهم گسيختۀ اسود عنسى را به گردش جمع كرده بر صنعاء پيروزش مى كند و تمامى نواحى آنجا را به تصرف او درمى آورد، پس از آن خانواده هاى ايرانيان را به وسيلۀ او به دو گروه تقسيم كرده دسته اى را از راه دريا و گروهى را از راه خشكى به زادگاهشان ايران باز مى گرداند؛ كه دست آخر قبايل عرب به يارى فيروز برمى خيزند و فيروز با پشت گرمى سپاه آمادۀ خليفه ابو بكر وسيلۀ (مهاجر بن ابى اميه) شيرازۀ حكومت قيس را از هم مى گسلد و خودش را نيز گرفتار مى سازد و دست بسته به خدمت ابو بكر مى فرستد.
اين افسانۀ سيف بيش از ده صفحه از تاريخ كبير امام المورخين طبرى را به خود اختصاص داده است! سيف در اين افسانه شش سند ارائه مى دهد و هر يك را مؤيد و ناظر بر ديگرى مى آورد كه البته راويان ساختگى و خيالى او نيز كنار ديگر راويان واقعى و حقيقى به چشم مى خورند.
سيف اين افسانه را (دومين ارتداد يمانيان) ناميده و طبرى هم آن را تحت همين
ص: 247
عنوان در تاريخش نقل كرده است.
پس از طبرى، شاگردان كتبش چون ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون هر كدام به نوبۀ خويش اين افسانه را از او گرفته و در تاريخ هايشان نقل نموده اند. و از همين جاست كه چنين موضوعى بر ديگر خبرهاى ارتداد؛ و كشتارى خونين و بى رحمانه اى بر ديگر جنگ هاى تحت همين نام اضافه شده و مدركى گويا به دست دشمنان اسلام داده تا بدان وسيله ادعا كنند كه اسلام به ضرب شمشير و اعمال زور و فشار مستقر شده ست نه چيز ديگر!
جالب اين كه علامۀ دانشمندِ صحابى شناسى چون ابن حجر از اين روايت سيف حد اكثر استفاده را برده از آن، دو صحابى را به نام هاى «ذويناق» و «شهر» كشف و براى هر كدام جداگانه در كتاب معتبر «اصابه» خود شرح حال نوشته و در آخر آنها حرف (ز) نهاده تا همگان بدانند كه اينان را تنها شخص ابن حجر كشف كرده است نه كسى ديگر!
ابن دانشمند «ذويناق» را در دستۀ اول اصحاب نشانده، اما شرح حالش را به داستان و شرح حال «شهر» احاله كرده است.
شرح حال و داستان «شهر» را در قسمت سوم كتاب خود آورده، و خبرش را از «تاريخ طبرى» نقل كرده كه ديديم طبرى خود آن داستان را از سيف بن عمر گرفته و نام او را هم «شهر ذويناف» آورده است نه «ذويناق»!!
***
ص: 248
ابن حجر، و در شرح حال اين صحابى با استفاده از روايت سيف در مورد دوّمين ارتداد يمانيان چنين مى نويسد:
معاويۀ ثقفى از احلاف.
طبرى آورده است كه «معاويۀ ثقفى» در آغاز خلافت ابو بكر، در رأس گروهى از رزمندگان (بنى عقيل) به يارى (فيروز ديلمى) برخاسته بستگان او را از چنگال مرتدهاى يمن نجات داده است.
سيف بن عمر نيز همين مطالب را آورده و اضافه كرده كه عقيليان به رهبرى «معاويۀ ثقفى» بستگان فيروز ديلمى را پيش از آن كه (اسود عنسى) كشته شود از اسارت «قيس بن عبد يغوث» نجات داده اند.
سپس ابن حجر اضافه كرده مى نويسد:
نسب اين صحابى (عقيلى) بوده، كه گويا از (بنى عقيل ثقيف) باشد.
در گذشته نيز يادآور شده ايم كه آن دسته از قرشيان و ثقيفيان كه در جنگ هاى زمان ابو بكر و يا همان ايام شركت كرده بودند، از آن روى كه در حجة الوداع حضور داشته اند از اصحاب رسول خدا (ص) به شمار مى آيند! [پايان سخن
ص: 249
ابن حجر].
ابن حجر در صفحاتى بعد از همين جلد كتاب خود، در شرح حال صحابى ديگر به نام «معاويۀ عقيلى» همان مطالب بالا را آورده مى نويسد:
او از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است. سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده مى گويد او خانوادۀ فيروز ديلمى و ديگر ايرانيان را از اسارت قيس نجات داده است. شرح ماجرا از اين قرار است:
در آن هنگام كه «قَيس بنِ مَكشُوح» بر صنعاء يمن دست يافت، زنان و كودكان ايرانيان را بگرفت و از يمن بيرون كرد. فيروز براى نجات آنان از (بنى عقيل) يارى خواست و در نتيجه عقيليان به رهبرى مردى به نام (معاويه) به يارى او برخاستند و سر راه را بر سواران قيس گرفتند و پس از جنگى، آنان را مجبور به فرار نموده زنان و فرزندان ايرانيان را از اسارت ايشان خارج ساختند. فيروز نيز طى ابياتى از زحمات معاويه و عقيليان قدردانى كرده ست. [پايان سخن ابن حجر].
ابن حجر با كشف دو صحابى به نام هاى «معاويۀ ثقفى»، و «معاويۀ عقيلى» از تنها روايت سيف دچار اشتباه شده است. او يك بار اين تنها معاويه را «ثقفى» دانسته و شرح حالش را در دستۀ اول اصحاب آورده، و بار ديگر هم او را «عقيلى» خوانده و در قسمت سوم از اصحابش قرار داده است!!
اشتباه فاحش ديگر او اين كه مى گويد:
نسب اين صحابى «عقيلى» است، و گويا از (بنى عقيل ثقيف) باشد!
اين توهم ابن حجر ازآنجا ناشى شده كه سيف بن عمر گفته است: فيروز پيكى را به جانب «بنى عقيل بن رَبيعة بن عامِرِ بنِ صَعصَعَه» فرستاد و از ايشان يارى خواست. عقيليان به سرپرستى مردى از حُلَفاء به نام «معاويه» به ياريش برخاستند... [تا آخر].
ص: 250
در صورتى كه عقيليان از اولاد «عَقيل بن رَبيعة بنِ عامِر»، از اولاد «مُعاوِية بن بَكر بن هَوازِن» مى باشند، كه «عقيلى» ناميده مى شدند و در برحين سكنى داشته اند امّا (ثقيف) از فرزندان «مُنَبَّه بن بَكرِ بن هَوازِن» و منزلگاهشان در (طائف) بوده است.
با اين حساب، معاويۀ عقيلىِ سيف، نمى تواند (ثقفى) باشد تا براساس برداشت ابن حجر و هم فكران او، بتوان اين معاويه را از جملۀ اصحاب به شمار آورد!
و نيز اين معاويۀ ثقفى را نبايد با (معاويۀ ثقفى بصرى) اشتباه كرد. زيرا معاويۀ بصرى فرزند «عبد الكريم بن عبد الرحمن» آزاد كردۀ ثقيف، و آزادكردۀ (ابو بكره) معروف به «ضالّ » مى باشد كه در سال 180 هجرى در گذشته است.
امّا اين كه ابن حجر مى گويد: كسانى از (قريش و ثقيف) كه در جنگ هاى روزگار ابو بكر شركت داشته اند، از جملۀ اصحاب به شمار مى آيند، به خواست خدا در آينده اى نزديك به بحث پيرامون آن خواهيم نشست.
اين را هم بگوئيم كه اين دانشمند با توجه به همين روايت سيف، (سعيد عافر) را از جملۀ اصحاب رسول خدا شمرده و دربارۀ او گفته است:
او يكى از آن پنج نفرى است كه ابو بكر به ايشان نامه نوشته آنان را به يارى «فيروز ديلمى» فرمان داده است... [تا آخر سخن ابن حجر].
ما اين سعيد بن عافر را از جمله كسانى به حساب آورده ايم كه سيف بن عمر مقام «صحابى» بودن را برايش ساخته و به وى نسبت داده است؛ كه به خواست خدا در قسمت هاى بعدى اين كتاب به بحث پيرامون آن، و شرح حال همين سعيد، و ديگر اشخاصى همانند او خواهيم نشست.
سيف با ساختن افسانۀ قيام (قيس) بر صنعاء يمن عليه فرماندار منصوب از جانب ابو بكر، دو صحابى براى رسول خدا (ص) آفريده است به نام هاى:
1 - شهر ذويناف، يا (ذويناق).
ص: 251
2 - معاويۀ ثقفى.
علاوه بر خلق و آفرينش اينان، سيف بن عمر اشخاص حقيقى زير:
3 - معاويۀ عقيلى.
4 - سعيد بن عافر، و ديگر اشخاصى را چون او، كه بعدها به شرح حالشان خواهيم پرداخت، از جمله اصحاب رسول خدا (ص) به حساب آورده مقام صحابى بودن را به ايشان داده است.
از اين ها گذشته سيف با ساختن چنين روايتى براى دشمن ديرينۀ قبيلۀ خود يعنى يمانيان قحطانى، دو نوبت ارتداد و پشت پا زدن به آئين اسلام را به ايشان نسبت داده آن ها را به باد ملامت و سرزنش گرفته است.
به ركت همين دروغ هيا سيف، اين اتهامات در مصادر و منابع معتبر اسلامى به عنوان حقايقى تاريخى و سندى قاطع راه يافته تا گذشته از رسوائى براى يمانيان قحطانى، ضربه اى قاطع بر اسلام فرود آمده باشد. چه، سيف با ساختن افسانه هاى شگفت انگيز جنگ هاى ارتداد، و صحنه سازى ها و لشكركشى ها و ريختن خون هزاران انسان بى گناه، نشان داده است كه اسلام در سايۀ اعمال زور و فشار و ضرب شمشير و جارى شدن سيلاب هاى خون، و ايجاد رعب و وحشت، پيشرفت داشته است نه چيز ديگر. كه متأسفانه هدف سيف با انتشار افسانه هايش در تاريخ هاى معتبر اسلامى تعقيب، و خواسته هايش صورت تحقق به خود گرفته است!!
***
ص: 252
* شرح حال (ذويناف) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (477/1) قسمت اول تحت شمارۀ 2483.
* شرح حال (شهر) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (163/2) قسمت سوم تحت شمارۀ 2987.
* شرح حال (معاويۀ ثقفى) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (417/3) قسمت اول شمارۀ 8086.
* شرح حال (معاويۀ عقيلى) در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (473/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 8483.
* روايات سيف در مورد افسانۀ شهر، و معاويه ها، و قيس در:
ص: 253
1 - «تاريخ طبرى» (1989/1-1999).
2 - «تاريخ ابن اثير» (287/2-289).
3 - «تاريخ ابن كثير» (331/6).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (274/2-278).
* حقايق تاريخى مورد (داستان قيس) در:
1 - «فتوح البلدان» بَلاذُرى (127).
* شرح حال (معاوية بن عبد الكريم) در:
1 - «جرح و تعديل» (381/4) بخش اول تحت شمارۀ 1749.
2 - «تاريخ بخارى» بخش اول تحت شمارۀ 1451.
3 - «تذهيب الكمال» (326).
ص: 254
صد و پنجاه صحابى ساختگى
87 - سَيف بن نُعمان لَخمى.
88 - ثَمامَة بن اَوس طائى.
89 - مُهَلهَل بن زَيد طائى.
90 - غَزال هَمدانى.
91 - مُعاويَة بن اَنَس سَلَمى.
92 - جَراد بنِ مالِك تَميمَى.
93 - عَبد بن غَوث حِميَرى. صحابى به حكم كمك رسانى به سپاه ابو بكر!
ص: 255
ص: 256
اين صحابى را ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود چنين معرفى كرده است:
سيف بن نعمان لخمى.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود آورده است كه (سيف بن نعمان) در ابتداى خلافت ابو بكر به همراهى «اسامة بن زَيد» در جنگ با (بنى جُذام) شركت داشته شعرى از او را نيز آورد است (ز) [پايان سخن ابن حجر].
سيف بن عمر اين صحابى را (لخمى) آفريده كه نسبتى است به «لخم» به نام (مالك بن عُدى، از بنى زَيد بن كَهلان، فرزند سَباء). لخم و جذام دو قبيله، و در يمن اقامت داشته اند.
خبر جنگ اسامة بن زيد با بنى جذام، ضمن حوادث و رويدادهاى سال يازدهم
ص: 257
از هجرت در تاريخ طبرى آمده، ولى به هيچ روى نامى از سيف بن نعمانِ مورد ادعاى سيف بن عمر در آن ديده نمى شود. بنابراين معلوم مى شود كه ابن حجر شرح حال ابن صحابى را تنها و مستقيماً از كتاب «فتوح» سيف گرفته است و طبرى آن را در تاريخ خود نياورده است.
و نيز به جز كتاب «اصابۀ» ابن حجر، در هيچ يك از مصادر اسلامى نامى از سيف بن نعمان لخمىِ سيف ديده نمى شود، ازاين رو بنابر قاعده، ما اين سيف بن نعمان لحمى را جزء اصحاب ساختگى سيف بن عمر به حساب آورده ايم.
ابن حجر، سيف بن نعمان لخمى را در قسمت سوم اصحاب كتاب خود قرار داده زيرا سيف بن عمر گفته است كه او در ابتداى خلافت ابو بكر در جنگ با جذاميان شركت داشته است!
ابن را هم بگوئيم كه «سيف بن نعمان لخمىِ » سيف، به غير از «سيف بن نعمانى» است كه بخارى در تاريخش به شرح حال او پرداخته است، زيرا سيفى را كه بخارى از او نام مى برد از شاگردان (تابعين) بوده نه اين كه خود صحابى باشد.
***
ص: 258
* شرح حال سيف بن نعمان لخمى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (188/2) قسمت سوم تحت شمارۀ 3726.
* نسب خاندان لخمى در:
1 - «اللباب» (68/3).
* جنگ اسامة بن زيد، با جذاميان در:
1 - «تاريخ طبرى» (1872/1).
* شرح حال سيف بن نعمان، شاگرد و پيرو تابعين در:
1 - «تاريخ بخارى» (172/2) قسمت دوم تحت شمارۀ 2370.
ص: 259
ص: 260
ابن حجر در معرفى اين صحابى چنين مى نويسد:
ثمامة بن اوس بن ثابت بن لام طائى.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و آورده است كه در زمان خلافت ابو بكر وقتى كه «ضِرارِ بن أَزوَر» با «طُلَيحَة» در حال جنگ بود، «ثمامة بن اوس» برايش - ضرار - پيامى به اين شرح فرستاد:
من پانصد نفر از رزمندگان (جَديلَه) را به همراه دارم و... [تا آخر داستان].
اين موضوع گوياى اين مطلب است كه او زمان جاهليت را ديده است! (ز) [پايان سخن ابن حجر].
داستان بالا را كه ابن حجر تنها اشاره اى به آن كرده است، طبرى ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، و تحت عنوان (بقيۀ خبر غَطَفان، هنگامى كه به طليحه پيوسته اند) و از طريق سيف از قول «عمارة بن فُلانِ اَسَدى» در تاريخ خود به شرح زير آورده است:
چون طليحه از اسلام برگشت و مرتد شد، رسول خدا (ص) «ضِرارِ بنِ أَزوَر» را مأمور كرد تا با كارگزاران و عمال آن حضرت در (بنى اسد) تماس بگيرد و ايشان را به سركوبى طليحه و آشوب او وادار نمايد.
ص: 261
بنا به اشارۀ رسول خدا (ص) سپاهى براى جنگ با طليحه بسيج گرديد، و مسلمانان براى سركوبى مرتدها در (واردات)، و مشركان در (سَميراء) موضع گرفتند و «ذو الخمار بن عَوف جُذَمى» و يارانش نيز روبه روى طليحه مستقر گرديدند.
در همين هنگام، «ثمامة بن اوس بن لام طائى» برايش پيام فرستاد كه:
من پانصد نفر از رزمندگان (جديله) را به همراه دارم، اگر مهمى پيش آمد و كاربر شما سخن شد، ما، در (قُردُوَده و يا اَنسَر) نزديك هاى ارتفاعات موضع گرفته ايم و هرآن آمادۀ كمك به شما مى باشيم.
اين بحث را بار ديگر پى خواهيم گرفت.
***
ص: 262
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
مهلهل بن زيد الخيل طائى.
نام اين صحابى در ميان نمايندگانى كه از (طى) به خدمت رسول خدا (ص) رسيده اند ديده نمى شود، اما با اين حال سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و گفته است كه در آن هنگام كه «ضرار بن ازور» با «طُلَيحَة بن خُوَيلِد» مدعى پيامبرى مى جنگيد، «مهلهل بن زيد طائى» برايش پيامبر فرستاد كه هرگاه در جنگ با طليحه در تنگنا قرار گرفتيد و كاربر شما سخت شد، مرا آگاه كنيد كه من با رزمندگان عربى كه با خود به همراه دارم در (اَكناف)، كنار (فيد) موضع گرفته آمادۀ كمك به شما مى باشيم.
اين موضع مبين اين نكته است كه اين صحابى - مهلهل بن زيد - زمان رسول خدا (ص) را درك كرده است، زيرا داستان طُليحه در زمان خلافت ابو بكر اتفاق افتاده، و پدر او نيز زيد الخيل، صحابى معروف مى باشد. [پايان سخن ابن حجر].
نام مهلهل بن زيد در روايت ديگرى از سيف و ضمن رويدادهاى سال بيست و دوم از هجرت در «تاريخ طبرى» آمده است. طبرى در آن روايت از قول سيف
ص: 263
مى نويسد:
«نعيم بن مِقرَن» فرماندارى، و ادارۀ امور منطقۀ (دَسَتَبى) را بين سران كوفه به نام هاى «عِصمةِ بن عبد الله ضَبّى»، و «مُهَلهَلِ بنِ زَيد طائى» تقسيم نمود و... [تا آنجا كه مى گويد]:
اينان يعنى (عصمة بن عبد الله، و مهلهل) نخستين فرماندارانى بودند كه از منطقۀ دستبى به جنگ با (دَيلَميان) برخاسته اند.
اين را هم بگوئيم كه در كتاب هاى «اسد الغابه»، و «تجريد و اصابه» بنا به روايت «مُسلمة الضَّبى»، شرح حالى جداگانه به نام (مهلهلِ ) ديگرى به چشم مى خورد كه ابن حجر دربارۀ شناخت او مى نويسد:
در سند معرفى اين صحابى، نام راوى اى ديده مى شود كه سخت مجهول و ناشناس مى باشد!!
با اين حساب در كتاب «اصابۀ» ابن حجر، دو مهلهل به عنوان صحابى رسول خدا (ص) ديده مى شود! و آن ها عبارتند از:
1 - مهلهل طائى، كه ابن حجر شرح حالش را از روايت سيف بن عمر به دست آورده است.
2 - مهلهل مجهول النسبى كه شرح حالش را از طريق راوى اى مجهول و ناشناس بيرون كشيده است.
***
ص: 264
بار ديگر به اصل داستان برمى گرديم.
طبرى ضمن رويدادهاى سال يازدهم از هجرت، از قول سيف بن عمر مى نويسد كه چون طليحه مرتد شد و ادعاى پيغمبرى كرد، رسول خدا (ص) به «ضِرار بن أَزوَر» دستور داد تا با عُمّال و كارگزاران آن حضرت در قبايل بنى اسد تماس بگيرد و آن را به جنگ و سركوبى آشوب طليحه برانگيزد.
بنا به فرمان رسول خدا (ص) مسلمانان بسيج و به جنگ با طليحه بيرون رفتند، ايشان در قسمت (واردات) و مشركان در محل (سميراء) موضع گرفته، «ذو الخمار بن عَوف جذمى» در مقابل طليحه سپاه خود را قرار داده بود.
در همين هنگام «ثَمامَة بن اَوس بن لام طائى» براى ذو الخمار پيغام فرستاد كه من با پانصد نفر از رزمندگان (جديله) در (قردوده يا انسر) نزديك هاى ارتفاعات موضع گرفته ايم، اگر كار شما در جنگ با طليحه، به سختى كشيد و به زحمت افتاديد، ما براى يارى شما آماده ايم.
مهلهل بن زيد نيز براى ذو الخمار پيغام فرستاد كه مرا رزمندگان و دلاوران (غوثى) از قبيلۀ طى همراهى مى كنند، ما، در (اكناف و حوالى فيد) موضع گرفته ايم. چنانچه جنگ شما با طليحه به امداد و كمك ما نياز داشت آماده ايم.
سيف در اينجا مخصوصاً تأكيد كرده است كه رزمندگان طى به گرد «ذو الخمار بن عوف» گردآمده فرمان او را پذيرا شده بودند.
ص: 265
پيش از آن كه به بحث پيرامون سخن سيف و اشتباه ابن حجر در برداشت از روايت او بپردازيم، به جاست تا ببينيم كه سيف افسانۀ خود را از زبان چه راويانى بيان داشته، و چگونه در منابع معتبر اسلام راه يافته است.
سيف روايت خود را از زبان راويانى چون (طلحة بن اَعلَم، از حبيب بن ربيعۀ اسدى، از عمارة بن فلان اسدى) بازگو كرده كه در ميان آن ها (حبيب و عماره) از راويان ساختگى او مى باشند.
اثر همين روايت ساختگى سيف در كتاب هاى جغرافيائى، و كتاب هاى شرح حال اصحاب رسول خدا (ص) به شرح زير به چشم مى خورد:
ياقوت حموى، جغرافى دان بزرگ اسلامى كه در كتاب «مُعجم البُلدان» خود، در واژۀ (اكناف) مى نويسد:
(اكناف).
آن گاه كه طليحة بن خويلد ادعاى پيغمبرى كرد و در (سميراء) اردو زد، «مهلهل بن زيد طائى» برايش پيغام فرستاد كه همراه من دليران و رزمندگان (غوث) هستند، اگر مهمى پيش آمد و احتياجى پيدا كرديد، ما در (اكناف) نزديك هاى فيد موضع گرفته ايم.
حموى در واژۀ (سميراء) نيز به همين روايت سيف اشاره كرده از آمادگى مهلهل براى كمك رسانى به طليحه سخن گفته است.
هم او در واژۀ (قردوده) مى نويسد:
آن گاه كه طليحة بن خويلد ادعاى پيغمبرى كرد... [تا آنجا كه] ثمامة بن اوس برايش پيغام فرستاد كه با من پانصد نفر از رزمندگان و دلاوران جديله همراهند، اگر كاربر شما سخت شد و به كمك ما نياز داشتيد، ما در (قردوده) موضع گرفته ايم.
ص: 266
به اين ترتيب دانشمند پژوهشگرى چون (حموى) در دو جاى كتاب پرارزش خود مى نويسد كه: مهلهل براى طليحه پيغام فرستاد و آمادگى خود و يارانش را در كمك به او اعلام داشته است.
در صورتى كه ديديم علّامه اى چون ابن حجر در شرح حال ثمامه و مهلهل نوشته است كه اين دو صحابى براى (ضرار بن ازور) پيغام فرستاده، آمادگى خود را در يارى او در جنگ با طليحه به اطلاع او رسانيده اند. در صورتى كه هر دوى اين دانشمندان اشتباه كرده اند زيرا:
در روايت سيف در «تاريخ طبرى» به ترتيب اسامى (طليحه، و ضرار و ذو الخمار) آمده و ضمير (ش) در عبارت (وَ أرسَلَ إِلَيهِ ) روايت سيف كه مى گويد: و اقبل ذو الخمار بن عوف جذمى حتى نزل بازاء طليحه، و ارسل اليه...) به آخرين شخص داستان كه «ذو الخمار» باشد برمى گردد. يعنى ثمامه و مهلهل براى (ذو الخمار) پيغام فرستاده آمادگى خود را در يارى او علام داشته اند، نه ضرار و يا طليحه.
گذشته از اين، سيف آمادگى افراد قبايل (طى) را در كمك رسانى به ذو الخمار چنين بيان داشته كه افراد رزمندۀ طى به گرد ذو الخمار جمع شده فرمان او را پذيرا شده بودند.
اين اتفاق ازآن جهت بود كه در زمان جاهليت بين قبايل (بنى اسد و غطفان و طى) پيمان هميارى و عدم تجاوز به يكديگر بسته شده بود، اما زمانى پيش از بعثت رسول خدا (ص) افراد قبايل بنى اسد و غطفان عليه طى همداستان شده تيره هاى (جديله و غوث) را از سرزمين و خانه و زندگى شان آواره نمودند.
افراد قبيلۀ عوف زير بار اين نقض پيمان نرفته از غطفان بريدند و از حركت تيره هاى جديله و غوث نيز جلوگيرى به عمل آوردند و پيمان همبستگى خود را با ايشان تجديد نمودند، و عملاً يارى و كمك خود را به افراد تيره هاى طى نشان دادند. بنى طى نيز از رفتن خوددارى كردند و همچنان در جايگاه شان باقى ماندند... تا آخر.
با توجه به تعصبات قبيلگى، در اينجا مى بينيم كه سيف چنين نشان داده كه افراد (جديله) به همراهى «ثمامة بن اوس»، و دلاوران (غوثى) به فرماندهى «مهلهل بن زيد»، براى كمك و يارى «ذو الخمار» كه افراد قبايل (طى) را به همراه خود داشته است، آمادگى خويش را اعلام داشته اند، نه يارى دادن به ضرار بن ازور كه ابن حجر به آن تصريح كرده است.
ص: 267
سيف تنها كسى است كه اين اخبار را آورده، و ابن حجر بر بخشى از آن ها اعتماد كرده از آن شرح حال (ثمامه، و مهلهل) را بيرون كشيده در رديف اصحاب رسول خدا (ص) قرار داده است.
اين دانشمند از شرح حال ثمامه نتيجه مى گيرد كه اين صحابى، دوران جاهليت را ديده؛ و در شرح حال مهلهل مى نويسد كه اين صحابى زمان رسول خدا (ص) را درك نموده، و چنين حكمى را ازآنجا صادر مى كند كه (داستان طليحة بن خويلد در زمان خلافت ابو بكر اتفاق افتاده است)!
او در آغاز شرح حال مهلهل مى گويد:
نامش در ميان نمايندگان طى ديده نمى شود.
منظور اين حجر از اين نمايندگان پانزده نفر از برگزيدگان طى مى باشند كه در سال دهم از هجرت به رياست «زيد الخيل» و «قبيصه» به خدمت رسول خدا (ص) رسيده اند، و آن حضرت زيد را «زيد الخير» ناميده كه پس از بازگشتش به قبيله درگذشته است. ابن حجر به اين نسبت در شرح حال مهلهل اشاره كرده مى نويسد، پدرش زيد الخيل صحابى معروف مى باشد.
ابن حزم فرزندان زيد را به شرح زير در كتاب «انساب» خود آورده است:
فرزندان زيد الخير عبارت بودند از (مكنف، عروه، حنظله، حُريث).
ابن كلبى نيز فرزندان زيد را يكان يكان نام برده، اما در هيچ يك از اين دو مصدر - انساب ابن حزم و ابن كلبى - و ديگر مصادر معتبر، نامى از (مهلهل بن زيد الخيل طائى) ديده نمى شود؛ همچنان كه نامى از (ثمامة بن اوس طائى) در ميان مردان قبيلۀ طى برده شده است!
اما سخن ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى» كه مى گويد:
ص: 268
زيد را سه پسر بود كه همگى آن ها شاعر بودند به نام هاى (عروه، حريث، و مهلهل) ولى مردم جز دو فرزند به نام هاى (عروه، و حريث) را براى زيد باور ندارند.
معلوم مى شود كه ابو الفرج در ايراد چنين مطلبى توجه به روايت سيف داشته است.
***
ص: 269
* شرح حال ثمامة بن اوس طائى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (207/1) قسمت سوم تحت شمارۀ 978.
* شرح حال مهلهل بن زيد طائى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (478/3-479) تحت شمارۀ 8473.
* شرح حال (مهلهل مجهول النسب) در:
1 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (425/4).
2 - «تجريد» ذهبى (99/2).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (447/3).
* روايت سيف در مورد داستان طليحه و ثمامه و مهلهل در:
1 - «تاريخ طبرى» (1891/1-1893) و (214/1-2650).
ص: 270
* نسب زيد الخيل در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (403).
2 - «تلخيص جمهرۀ» ابن كلبى (260) نسخۀ فتوكپى كتابخانۀ آيت الله نجفى مرعشى در قم.
* شرحى در مورد طى در:
1 - «تلخيص جمهرۀ» ابن كلبى (260).
2 - «اغانى» ابو الفرج اصفهانى چاپ ساسى (47/16).
* داستان نمايندگان طى در:
1 - «تاريخ ابن خلدون» (259/2).
* شرح در مورد واژه هاى (اكناف، انسر، سميراء، قردوده) در:
1 - «معجم البلدان» ياقوت حموى.
ص: 271
ص: 272
ابن حجر اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
غزال همدانى.
سيف بن عمر شعرى از او نقل كرده كه در آن، غزال (اسود عنسى) را هجو، و كشندۀ او را مدح گفته است. از آن جمله بيت زير است كه مى گويد:
دردا، و افسوس، كه مرا و مردان مرا اين قسمت نبود تا او را - اسود - از پاى درآورده، و از ميان برداريم.
[پايان سخن ابن حجر].
نسبى را كه سيف براى اين صحابى آورده (همدانى) است كه نسبتى مى باشد به «هَمدانِ بن مالِك» از «بنى زَيدِ بن كَهلان»، نوادۀ سَباء از قبايل (قَحطان).
طبرى، خبرى را كه ابن حجر از قول سيف در شرح حال غزال همدانى نقل كرده در تاريخ خود نياورده است، اما به جاى آن خبر ديگرى را ضمن حوادث و رويدادهاى
ص: 273
سال هفدهم از هجرت از قول سيف در كتاب خود آورده كه در آن مى گويد:
عمر بن خطاب در اين سال ضمن آمادگى و روياروئى جنگى با ايرانيان، پرچم هاى مختلفى را به نام اشخاص سرشناس و رزمندگان نامى بسته، آن ها را به وسيلۀ «ابن ام عزال» برايشان فرستاده است.
و ضمن رويدادهاى سال بيست و يكم از هجرت، زير عنوان (فرار يزدگرد به خراسان) از قول سيف مى نويسد:
احنف بن قيس چون در تعقيب يزدگرد سوّم آخرين پادشاه ساسانى به (مروان شاه جهان)(1) وارد شد از كوفه سپاهيانى به سرپرستى چهار تن از افسران نامى عرب، كه يكى از ايشان «ابن ام غزال همدانى» بوده است، به يارى و كمك او از راه رسيد.
به موجب نقل طبرى، سيف اسامى زير را به عنوان راوى معرفى كرده است:
1 - محمد، يا محمد بن عبد الله بن سواد نويره.
2 - مهلب، يا مهلب بن عقبۀ اسدى. كه پيش از اين گفته ايم كه اين دو راوى از جمله راويان ساختگى و خيالى سيف بوده وجود خارجى نداشته اند.
از بحث و بررسى پيرامون اخبار و روايات سيف دربارۀ غزال همدانى چنين نتيجه مى شود كه ابن حجر به روايات سيف بن عمر اعتماد نموده، و اين كه گفته است غزال شعرى سروده و در آن اسود عنسى را هجو و كشندۀ او را مدح گفته است چنين برداشت كرده كه بايد غزال همدانىِ سيف، جنگ هاى ارتداد زمان ابو بكر را
ص: 274
ديده باشد پس صحابى است! ازاين رو اين صحابى را در قسمت سوم اصحاب كتاب خود جاى داده است.
بديهى است اگر اين دانشمند به روايت سيف در «تاريخ طبرى» توجه مى نمود و مى ديد كه همين صحابى از جانب خليفه عمر لواى رياست و فرماندهى سپاهى را بر سر برافراشته است، بى گمان او را در قسمت اول كتاب خود جاى مى داد، و در زمرۀ سران صحابه اش مى نشانيد! و ضابطۀ معروفش را كه (پيشينيان را رسم بر اين...) به عنوان مدرك افتخار در انتهاى شرح حالش مى آورد!
***
ص: 275
* شرح حال غزال همدانى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (189/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 6935.
* روايت سيف دربارۀ (غزال همدانى) در:
1 - «تاريخ طبرى» (2569/1-2683).
* نسب قبايل همدان در:
1 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (392-395).
ص: 276
ابن حجر در معرفى اين صحابى مى نويسد:
معاوية بن انس سلمى.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده، و از قول سهل بن يوسف، از قاسم بن محمد آورده است كه معاوية بن انس از جمله كسانى بوده كه در حيات رسول خدا (ص) با اسود عنسى مدعى پيامبرى جنگيده است.
[پايان سخن ابن حجر].
ابن حجر در كتاب خود او را (سَلَمى) معرفى كرده، و اين نام نسبتى است به عده اى از قبايل و تيره هاى (عدنان و قحطان) كه ما ندانستيم سيف اين صحابى خود را از كدام يك آن ها آفريده است.
ضمناً بايد گفت كه در «تاريخ طبرى» نام معاوية بن انس بدون ذكر نسب آمده، و از اينجا معلوم مى شود كه ابن حجر اين نسب را مستقيما از كتاب سيف گرفته است.
ص: 277
آنچه را كه ابن حجر رد شرح حال و معرفى معاوية بن انس از كتاب «فتوح» سيف نقل كرده، طبرى آن را در تاريخ خود نياورده، بلكه ضمن حوادث و رويدادهاى سال يازدهم از هجرت در خبرى از قول سيف دربارۀ مرتدهاى يمن، و پس از ذكر نام عمال و كارگزاران رسول خدا (ص) در (مكه، و طائف و عك، و اشعريين، و صنعاء) كه در ميانشان عده اى از اصحاب ساختگى او نيز به چشم مى خورد، مى نويسد:
اسود، در زمان حيات «رسول خدا» (ص) به صنعاء وارد شد، و رسول خدا (ص) با ارسال و اعزام سفيرانى چند، و نامه هائى براى سران، اسود را از همه طرف در محاصره قرار داد تا اين كه اسود كشته شد و اوضاع و احوال روى به آرامش نهاد.
سپس طبرى از قول سيف اين داستان را چنين ادامه مى دهد:
پس از كشته شدن اسود، سپاهيانش بين (نجران و صنعاء) سرگردان شدند، نه كسى را مى يافتند تا خود را در پناه او بِكَشَند، و نه كسى حاضر بود تا ايشان را مورد حمايت خود قرار دهد. تا اين كه خبر درگذشت رسول خدا (ص) به آن منطقه رسيد و بار ديگر يمن و شهرهاى آن دستخوش آشوب و اضطراب گرديد. در همين احوال، عمرو بن معد يكرب در سرزمين (قُروة بن مَسيك)، و معاوية بن انس در ميان فراريان اسود عنسى، در رفت و آمد بود.
ابو بكر به پيروى از رسول خدا (ص) با اعزام سفراء و پيغامبران، و ارسال نامه ها و دستورالعمل هائى به جنگ مرتدهاى يمن برخاست تا اين كه اسامة بن زيد بازگشت و... [تا آخر داستان].
در «تاريخ طبرى»، و نيز «اصابۀ» ابن حجر در شرح حال معاويه به نقل از كتاب «فتوح» سيف، «سهل بن يوسف» به عنوان راوى داستان معرفى شده است و سيف او
ص: 278
را سلمى و از انصار خوانده، كه همان طور كه پيش از اين بارها گفته ايم چنين راوى اى وجود خارجى نداشته و از آفريده هاى سيف بن عمر مى باشد.
سيف پس از كشته شدن اسود عنسى در افسانه هاى خود دو بار يمانيان را به ارتداد و پشت پا زدن به اسلام متهم كرده است. اوّلين ارتداد آن ها از ديدگاه وى همين ماجرا بود كه گذشت؛ و دوّمين ارتداد ايشان را از خلال روايتهاى او در شرح حال «شرح ذويناف»، يا «ذويناق» پيش از اين از نظر گذرانيده ايم.
سيف در اين دو نوبت، ارتدادى را به دروغ به يمانيان نسبت داده است و تا توانسته براى فعاليت هاى ابو بكر و مشاورين او و سران سپاهيانش از اعزام سفراء و كارشناسان، و بسيج سپاهيان و تعيين افسران، و احتياطهاى لازمه، و سخت گيرى ها و نرمش هاى به جا و به موقع، و ميدان دارى ها و جنگ و سركوبى ها، داد سخن داده و به رجزخوانى پرداخته است.
سيف تنها كسى است كه از دو بار ارتداد يمانيان سخن گفته و تمامى اخبار و داستان هاى آن را ساخته است و در اين جنايت كه بر اسلام و تاريخ آن روا داشته، دانسته است كه ضربه را چگونه و در كجا وارد كند!
او در خلال شرح اين قبيل حوادث به ذكر مناقب و محامد اصحاب واقعى و ساختگى هر دو مى نشيند و از آن ها داد سخن مى دهد تا آنجا كه علماء و دانشمندان را از شجاعت و جوان مردى، دليرى و كاردانى، حكمت و دورانديشى ايشان به شگفت وامى دارد، تا جائى كه آن ها نمى توانند به سادگى و بى تفاوتى از كنار آن همه مناقب و محاسن اصحاب وى بگذرند؛ پس به ناچار به نقل آن ها در كتاب هاى خود، برخى با شرح و تفصيل، و بعضى به اختصار و اشاره اقدام مى نمايند.
پيشتاز اين قبيل دانشمندان امام المورخين طبرى مى باشد كه تمامى آن اخبار را از سيف گرفته و با حوصله و فراغتى ويژه، آن ها را در كتاب خود نثل كرده است!
پس از طبرى، ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون، تمامى آنچه را كه طبرى از سيف گرفته است، از او گرفته و در تاريخ هايشان منعكس ساخته اند!
به اين ترتيب اخبار جنگ هاى ارتداد، به ويژه آن هائى كه هرگز به وقوع نپيوسته اند از
ص: 279
زبان سيف بن عمر، در متون كتاب هاى وزين و معتبر اسلامى وارد شده، بر سر زبان ها افتاده است. بر اثر چنين همكارى صميمانه اى با سيف خواستۀ قلبى او در معرفى اسلام به همان شكل كه او ترسيم كرده صورت تحقّق به خود گرفته است. چه، از مجموع سخنان سيف چنين برمى آيد كه اسلام به ضرب شمشير، و ريختن خون بى گناهان ثبات يافته و پيشرفت نموده، نه با رسوخ در قلب هاى پيروانش. و اين خود بهترين و كوبنده ترين حربه اى است كه سيف به دست دشمنان اسلام داده تا آن را به عنوان مدرك ارائه دهند، و دين و آئين اسلام را با آن بكوبند. و مگر سيف غير از ابن را مى خواسته است ؟!
ابن حجر نيز تحت تأثير همين مطالب قرار گرفته كه به چنان اخبارى از سيف مراجعه كرده و شرح حال اصحاب ساختگى او را در كتاب «اصابۀ» خويش آورده، همچنان كه شرح حال معاوية بن انس را از اخبار او بيرون كشيده و او را در قسمت اول اصحاب كتاب خود جاى داده است.
***
ص: 280
* شرح حال معاوية بن انس در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (410/3) قسمت اول تحت شمارۀ 8060.
* روايت سيف در مورد ارتداد يمانيان در:
1 - «تاريخ طبرى» (1982/1-1984).
2 - «تاريخ ابن اثير» (286/2-287).
3 - «تاريخ ابن كثير» (331/6).
4 - «تاريخ ابن خلدون» (274/2).
* نسب (سلمى ها) در:
1 - «اللباب» (533-554).
ص: 281
ص: 282
ابن حجر در شرح حال اين صحابى مى نويسد:
جَراد بن مالِك نُوَيرَه.
سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود از او نام برده و نوشته است كه او به همراهى پدرش مالك بن نويره كشته شده و عمويش (متمم) در اشعارى سوزناك، به سوگ او نشسته است.
ما به خواست خدا به همين زودى در حرف (م) به شرح حال و داستان كشته شدن مالك نويره خواهيم پرداخت. (ز)
[پايان سخن ابن حجر].
سيف جراد را آفريده و او را به «مالك نويره تميمى يربوعى» پيوند داده، همچنان كه «أُمّ قِرفَۀ صغرى» آفريده و او را به «مالِك بن حُذَيفَة فَزارى» نسبت داده است.
و يا همان طور كه «سَهل بن مالِك اَنصارى» را خلق كرده و نسبش را به «كَعب بن
ص: 283
مالِك اَنصارى» خزرجى رسانده، و يا اين كه «خُلَيد» را آفريده و به «مُنذِر بن ساوى عَبدى» تميمى پيوند داده است. و يا همچون ديگر مخلوقات خيالى او از صحابه و غير صحابه!!
ابن حجر سند روايت سيف را در مورد جراد بن مالك نويره نياورده تا به بررسى آن بپردازيم. امّا خبر كشته شدن مالك نويره را ما در جلد اول كتاب «عبد الله سباء» آورده، در جلد دوم همان كتاب نيز به مطالب بيشترى از آن واقعه اشاره كرده ايم.(1) اين را هم بگوئيم كه ما، در منابع كه از كشته شدن مالك نويره سخن گفته اند، اثرى از فرزند او به نام «جراد» كه سيف مى گويد به همراه پدرش كشته شده است نديده ايم!!
علاوه برآن بايد گفت كه بين دانشمندانى چون طبرى و ديگران كه مبادرت به نقل روايت هاى سيف در كتاب هاى خود كرده اند، به جز شخص (ابن حجر) هيچ دانشمندى را نديده ايم كه چنين روايتى را از سيف بن عمر در كتاب خود آورده باشد!
ابن حجر با اعتماد به اين روايت سيف كه جراد در جنگ هاى ارتداد به همراه پدرش مالك نويره اعدام شده است، جائى مخصوص در كتاب «اصابه» به وى اختصاص داده، او را به عنوان صحابى رسول خدا (ص) معرفى كرده است.
دانشمند جليل القدرى چون «سيد شَرَف الدّين عاملى» نيز با اعتماد به سخن ابن حجر، به اشتباه افتاده «مجراد بن مالك نويره» را از جمله اصحابى دانسته كه
ص: 284
شيعه و پيرو اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع) بوده است.
اين دانشمند چنين برداشتى را از آن روى نموده است كه ابن حجر گفته جراد به همراه پدرش مالك نويره اعدام شده، و چون كشته شدن مالك نويره بر اثر مخالفت او با خلافت و حكومت ابو بكر، و پشتيبانى از خلافت اميرالمؤمنين (ع) اتفاق افتاده است؛ ناگزير جراد هم بايد همين عقيده را داشته كه به همراه پدر اعدام شده است! پس جراد از جمله اصحاب و شيعۀ امام (ع) بوده است.
سخن علّامه سيد شرف الدين در بخش دوم از كتاب ارزشمند «فصول المُهِمَّه» در حرف (ج) عيناً چنين است:
«جراد بن مالك بن نويره تميمى، كه در جنگ (بِطاح) به همراه پدرش كشته شده، و عمويش متمم به سوگش نشسته است.»
سيف شرف الدين نه تنها در اينجا مصدر خبر خود را ذكر نكرده، بلكه در هيچ موردى از معرفى اصحاب شيعه و پيرو اميرالمؤمنين (ع) مصدر و سند خبر خود را مشخص ننموده است. او در آغاز سخنش در همين مورد مى گويد:
كجا آنچه را كه نادانان و بى خردان دربارۀ شيعه مى گويند و يا مى پندارند به ايشان مى چسبد، اينان همان طور كه در كتاب هاى «استيعاب» و «اسد الغابه» و «اصابه» آمده است در پيروى از مكتب اميرالمؤمنين (ع) به بزرگانى از صحابه اقتدا كرده اند كه ما براى درك بيشتر اهميت موضوع، و تكميل مدارك خويش اسامى برخى از اصحاب رسول خدا (ص) را كه از شيعيان اميرالمؤمنين (ع) نيز به حساب مى آمده اند در اينجا نقل مى كنيم.
سپس سيد شرف الدين اسامى اين قبيل اصحاب را براساس حروف (تهجى) مى آورد كه ما، شرح (جراد) را از حرف (ج) آن نقل كرده ايم.
اين دانشمند در حرف (ط)، «طاهر ابو هاله تميمى» ساختۀ سيف بن عمر را نيز از شيعيان امام (ع) تصور كرده است.
ساخته ها و مخلوقات خيالى سيف كه جزء اصحاب و شيعيان اميرالمؤمنين على (ع) به حساب آمده اند، تنها به اين دو نفر (جراد و طاهر) كه دانشمند والامقامى چون سيد شرف الدّين (ره) در كتاب «فصول المهمه» خود از ايشان نام برده است ختم نمى شود.
ص: 285
شيخ طوسى اعلى الله مقامه در كتاب «رجال» خود «قعقاع بن عمرو تميمى» را نيز از جملۀ شيعيان امام (ع) دانسته است.
به دنبال ايشان دانشمندان و علماى رجال تا زمان ما، چنين مخلوقات خيالى سيف را به همين عنوان شناخته و مى شناسند!!
«مامَقانى» نيز «زياد بن حَنظَلَه تميمى» سيف را در كتاب «تنقيح المقال» خود از شيعيان على (ع) به حساب آورده، «نافع بن اسود تميمى» را نيز! چه، سيف بن عمر در جنگ صفين نقشى حساس بر عهده اش نهاده، و شعرى زيبا بر دهانش گذاشته و از اين لحاظ بيش از ديگران سزاوار است كه از جملۀ شيعيان امام عليه السلام به حساب آيد!
اين قبيل اصحاب را همچنان كه در جاى خود از ايشان سخن گفته ايم، خدايشان هرگز نيافريده تا شيعه و پيرو اميرالمؤمنين (ع) باشند يا نباشند؛ بلكه زائيدۀ افكار و خيالات شخص معلوم الحالى به نام سيف بن عمر تميمىِ متهم به زندقه هستند كه از قبيلۀ خود آفريده و به نام صحابى رسول خدا (ص) جا زده و بيش از هزار سال است كه افكار علما و دانشمندان اسلامى را به ساخته ها و پرداخته هاى خود مشغول و سرگردان نموده است؛ و ما نمى دانيم اين تحيّر و سرگردانى تا چه وقت ادامه خواهد يافت، آيا علما و دانشمندان اجازه مى دهند كه ما اسامى اين قبيل ساخته ها و مخلوقات خيالى سيف را از رديف اسامى اصحاب رسول خدا (ص) بيندازيم و از جرگه ياران حضرتش بيرون كشيم ؟! و يا نه، همچون گذشته بر سر آنند كه با جا دادن چنين مخلوقاتى خيالى كه خدايشان هنوز نيافريده است، شُمارِ اصحابِ رسولِ خدا (ص) را در كتاب هاى رجال خويش، هر چه بيشتر بالا و بر تعدادشان بيفزايند؟!
***
ص: 286
* شرح حال جراد بن مالك نويره در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (2600/1) قسمت سوم حرف (ج).
2 - «فصول المُهِمَّه»، سيد شرف الدّين (ره) چاپ نجف سال 1375 مقصد دوم بخش دوم (177-178).
* شرح حال قعقاع بن عمرو در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (230/3) تحت شمارۀ 7129.
2 - «تاريخ طبرى» (3156/1) و (3009/1-3013 و 3088 و 3149 و 3150).
3 - «تاريخ ابن اثير» (170/3-217).
4 - «تاريخ ابن كثير» (167/7).
5 - «تاريخ ابن خلدون» (425/2).
6 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (129/1-270).
* شرح حال طاهر ابو هاله در:
1 - «اصابه» ابن حجر (214/2).
ص: 287
2 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (253/2-266).
* شرح حال زياد بن حنظله در:
1 - «تاريخ طبرى» (2635/1 و 2903 و 2395 و 2410).
2 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (113/2-134).
* شرح حال نافع بن اسود در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (550/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 8850.
2 - «صد و پنجاه صحابى ساختگى» (77/2-96).
ص: 288
صد و پنجاه صحابى ساختگى
93 - عَبد بنِ غَوثِ حِميَرى
* صحابى، به حكم كمك به سپاه ابو بكر در عراق!!
* دروغى شاخ دار!!
* حقايق تاريخى.
* بررسى و نتيجۀ بحث.
* مدارك و مصادر بحث.
ص: 289
ص: 290
ابن حجر در كتاب «» اصابه اش اين صحابى را چنين معرفى كرده است:
عبد بن غوث حميرى.
سيف بن عمر آورده است «عياض بن غنم» در آن هنگام كه در عراق با ايرانيان مى جنگيد، از كمى سپاه و نيروى لازم به خليفه شكايت برد و از وى يارى خواست. ابو بكر صديق نيز عبد بن غوث حميرى را به ياريش فرستاد (ز) [پايان سخن ابن حجر].
نام پدر اين صحابى سيف آفريده در برخى از نسخه هاى تاريخ طبرى «غوث» و در پاره اى ديگر «يغوث» و در غالب آن «عوف»؛ ولى در تاريخ ابن خلدون «غوف» آمده است!!
و امّا (حِميَرى) اين نام نسبتى است به «حِميَر بن سَباء» نوادۀ يَشجَب قحطان؛ كه
ص: 291
از ريشه هاى اصلى قبايل ساكن يمن بوده است.
طبرى ضمن اخبار و رويدادهاى سال دوازدهم از هجرت، در تاريخش از قول سيف بن عمر مى نويسد:
چون خالد بن وليد از جنگ (يمامه) بياسود، ابو بكر (ره) به وى چنين نوشت: خداوند پيروزى را بر دست تو نهاد، اينك به سوى عراق بشتاب تا در آنجا «عياض» را ديدار نمائى.
سپس در نامه اى جداگانه به «عياض بن غنم» كه بين (نباج و حجاز) مستقر بود چنين دستور داد:
همچنان به پيش بتاز تا به (مصيخ) برسى و ازآنجا، از فراز بلندى هاى آن ناحيه به (عراق) حمله ور شو و به پيشروى خود در آن منطقه، چندان ادامه ده كه به خالد ابن وليد برسى. پس از استقرار در آنجا به هر يك از سربازان خود كه مايل باشيد اجازه دهيد كه به زادگاهشان باز گردند و هرگز ايشان را به زور در پادگان نگه مداريد.
چون نامۀ ابو بكر به خالد و عياض رسيد، و ايشان فرمان خليفه را به سپاهيان خود ابلاغ كردند، اهالى مدينه و اطراف آن از گرد آن دو سردار عرب پراكنده شده اردوگاه را ترك گفتند؛ اين بود كه ايشان ناگزير از ابو بكر يارى خواستند، و در پاسخ تقاضاى كمك آن ها بود كه خليفه «قعقاع ابن عمرو تميمى» را به يارى خالِد وليد، و «عبد بن غوث حميرى» را به كمك عياض بن غنم فرستاد و... [تا آخر داستان]!
سيف تنها كسى است كه از خبر عزيمت عياض بى غنم بنا به فرمان خليفه ابو بكر به عراق سخن گفته و داستان هائى را از او و سردار ديگر عرب يعنى خالد بن وليد در عراق ساخته است!
و نيز طبرى نخستين دانشمندى است كه اين افسانه ها را از سيف بن عمر گرفته و در كتاب تاريخ معتبرش نقل كرده است.
ابن اثير، و ابن خلدون نيز همين افسانه ها را از «تاريخ طبرى» گرفته و در
ص: 292
كتاب هاى خود در اخبارِ عراق آورده اند.
سيف در افسانۀ خود آورده است كه «عياض بن غنم» بنا بن فرمان خليفه ابو بكر عازم جبهۀ عراق گرديد و بنا به دستور صريح او سربازانش رو به كاستى نهاد و ناگزير از استمداد شد؛ كه خليفه عبد بن غوث حميرى را به كمكش فرستاد، و قعقاع بن عمرو تميمى را به يارى خالد بن وليد اعزام كرد.
تمام اين مطالب را طبرى از سيف گرفته و همچنان كه گفتيم اين اثير و صورتى كه حقيقت ماجرا چيز ديگرى است. چه، آن ها كه سخن از سيف نگرفته و به گفتارش اعتمادى ننموده اند همچون «خليفة بن خيّاط» در تاريخش و بلاذرى در «فتوح البلدان» آورده اند كه:
عياض بن غنم به همراهى «اَبُو عُبَيدَۀ جرّاح» در جبهۀ شام حضور فعّال داشته با سپاهيان كفر مى جنگيده است.
ابو عبيده كه سمت فرماندهى كل سپاه (شام) را بر عهده داشت به هنگام مرگ، عياض را به جانشينى خود برگزيد و خليفه عمر هم اين انتخاب را تأييد و تصويب كرد و پس از چندى حكومت (جزيره) را نيز بر عهدۀ او نهاد.
عياض تا آخر عمر در آنجا بود، و از (جزيره) قدمى بيرون ننهاد و پس از به دست آوردن پيروزى هائى چند در جنگ هاى همان منطقه، به سال بيستم از هجرت چشم از جهان فرو بست.
با اين حساب، عياض بن غنم هرگز نمى توانسته است در آن تاريخ در جنگ هاى عراق حاضر باشد. بلكه سيف به تنهائى اين افسانه را ساخته و براى آن شخصيتى چون «عبد بن عوف» يا «غوث حميرى» به عنوان صحابى رسول خدا (ص) آفريده است.
ابن حجر نيز با اعتماد به سخن سيف، عبد بن عوف او را گرفته در قسمت سوم اصحاب رسول خدا (ص) و در رديف آن ها نشانده و برايش شرح حال نوشته است!
علاوه بر چنين خلق و آفرينشى، سيف جائى را به نام (مصيخ) آفريده تا دانشمندِ
ص: 293
جغرافيادانى چون ياقوت حموى از وجود چنان مكانى در كتاب «معجم البلدان» خود نام ببرد و عبد المؤمن نيز در كتاب «مراصد الاطلاع» خويش سخن ياقوت را تكرار نمايد.
بدين سان افسانه اى شگفت و سراپا دروغ از طرف مردى معلوم الحال و متهم به زندقه به نام سيف بن عمر تميمى، در مصادر علمى و تاريخى جهان اسلام راه يافته، و بيش از هزار سال است كه علما و دانشمندان را به خود مشغول داشته به حيرت و شگفتى فرو برده است!
***
ص: 294
* شرح حال (عبد بن عوفِ ) سيف آفريده در:
1 - «اصابة» ابن حجر (100/3) قسمت سوم تحت شمارۀ 6390.
* شرح نسب حميرى ها در:
1 - «جمهرة انساب» ابن حزم (432-439).
2 - «اللباب» (322).
* روايت سيف در مورد عياض در:
1 - «تاريخ طبرى» (20202021/1).
2 - «تاريخ ابن اثير» (294/2).
3 - «تاريخ ابن خلدون» (295/2).
* شرح حال عياض بن غنم در:
1 - «اصابة» ابن حجر (50/3).
*
ص: 295
داستان جنگ هاى عياض و اخبار او در:
1 - «تاريخ خليفۀ بن خيّاط» (110 و 120 و 130).
2 - «فتوح البلدان» بلاذرى در مورد (فلسطين، قنسرين، جزيره، ملطيه و موصل).
ص: 296
از همان روزهائى كه براى اوّلين بار نخستين جلد اين كتاب به جهان علم و دانش قدم مى گذاشت، قلم هاى نويسندگان و اظهارنظرهاى دانشمندان در روزنامه ها و مجلّات و حتى پاره اى از دستگاه هاى ارتباط جمعى كشورهاى اسلامى، به كار افتاد و پيرامون آن به بحث و اظهارنظر پرداختند. اما بر اثر درگيرى هاى علمى و پيش آمدهاى روزگار فرصت آن به دست نيامده بود كه به نقد و بررسى، و احيانا پاسخگوئى به آن ها بپردازم. چون از ميان همۀ آن ها، مقالۀ آقاى «هادى علوى» كه در ابتداى همين كتاب آمده است از ويژگى خاصى برخوردار است، لذا به بحث پيرامون برخى از موارد اظهارنظر ايشان مى نشينيم.
ص: 297
ص: 298
1 - آقاى علوى در مقالۀ خود نوشته اند:
مؤلف اين كتاب آقاى مرتضى عسكرى از جمله روحانيون بغداد است. در پاسخ ايشان مى گويم:
در اسلام شخص روحانى به آن معنى و مفهوم كه امروز در جهان مسيحيت معروف مى باشد وجود ندارد. بلكه به اين قبيل اشخاص «علماى اسلام» مى گويند، تا معرّفِ تخصص ايشان در معارف و علوم اسلامى بوده، و چنين تعريفى دربارۀ ايشان مصداق داشته باشد.
2 - ايشان مى گويند:
با وجوديكه كتاب در پشت چهرۀ خود هدفى ويژه و نامحسوس را پنهان داشته، امّا موضوع مورد بحث آن خود گوياترين بيان در معرفى هدفش مى باشد...
من ندانستم كه منظور نويسنده چيست ؟ آيا موضوع بحث اين اين كتاب، با هدف شخص من كه خدمت به دين اسلام است منافات دارد؟ درحالى كه خود ايشان در معرفى من گفته اند كه فلانى از جمله روحانيون مى باشد! و يا اين كه منظورى ديگر دارد كه بر من پوشيده است ؟
ص: 299
چيزى كه مى دانم اين است كه من مدت چهل سال از عمر خود را صرف تحقيق در معارف اسلامى نموده نتيجه و فشردۀ مطالعاتم را در يادداشت هائى منعكس كرده برخى از آن ها را زير عنوان (سيرى در تاريخ و حديث) انتشار داده ام، و منظور از انتشار آن ها هم اين بوده كه نشان دهم در مصادر و منابع تاريخى اسلام و سنت و حديث، به عمد يا به خطا تحريف ها و تغييراتى صورت گرفته، و همين امر موجب آن شده است تا اسلام صحيح و راستينى كه پيغمبر خدا (ص) آورده از آن سو كه چنين تحريف هائى صورت گرفته است به زحمت شناخته شود.
علاوه برآن، هدف من از انتشار اين سلسله مباحث در اين كتاب اين بوده كه موجوديّت (دانشكدۀ اصول الدّين) را به جهان اسلام بشناسانم، و همين مقصود در ابتداى جلد نخستين اين كتاب تصريح شده است.
3 - ايشان در زياد به كار بردن لفظ (اسطوره - افسانۀ) من بر اخبار نادرست و مردود سيف و داستان هاى ساختگى او اظهارنظر كرده مخصوصا تأكيد مى كند كه به كار بردن چنين لفظى در اين مورد درخور ملاحظه و دقت كافى است.
در جواب مى گويم:
در مورد ناميدن اخبار و داستان هاى ساختگى يا بايد الفاظ وصفيت نكره اى مانند (منحوله، موضوعه، مكذوبه \ ضعيف، ساخته شده، دروغ) و همانند اين ها را به كار برد، كه هيچ كدام آن ها بيانگر حقيقت چنان داستان هائى نمى باشند و معنا و مفهوم آن ها را نمى رسانند.
و يا اين كه اسامى خاص و مصطلحات ديگرى را انتخاب نمود كه حقيقت و محتواى چنان داستان هائى را برساند از قبيل (مَثَل، خُزافَه، حديث خرافه، أُسطُورَه).
اما پيش از آن كه چنين اسامى يا مصطلحاتى را بر داستان هاى سيف بگذاريم، با مراجعه به فرهنگ هاى لغات معنا و مفهوم هريك از آن ها را مورد بررسى قرار مى دهيم.
مثل عبارتست از سخن دربارۀ چيزى كه از نظر مفهوم نزديك و يا شبيه چيز ديگر
ص: 300
باشد، و همين نزديكى و مشابهت موجب شود كه يكى، ديگرى را تعريف نمايد و موجب بيدارى و انتباه گردد مثلا وقتى گفته مى شود:
چاه كن هميشه در ته چاه است؛ در حقيقت بيانگر اين مطلب است كه (اشخاصى كه به فكر آزار ديگران هستند، خود گرفتار دام خويشتن مى باشند)، و آدمى به هوش باشد تا آزار ديگران را نخواهد.
بر اين اساس خداوند در قرآن كريم مثال هاى متعددى زده و دربارۀ آن ها فرموده است:
وَ تِلْكَ اَلْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ .(1)(سورۀ حشر/ 2(1).
و يا اين كه در پايان آيه اى ديگر در همين زمينه مى فرمايد:
.... وَ مٰا يَعْقِلُهٰا إِلاَّ اَلْعٰالِمُونَ .(2)(سورۀ عنكبوت/ 4(3).
مثال هائى كه در قرآن مجيد آمده بالغ بر چهل و يك مورد است كه از آن جمله مى فرمايد:
مَثَلُ اَلَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اَللّٰهُ يُضٰاعِفُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ .(3)(سورۀ بقره/ 26(1).
و يا آنجا كه مى فرمايد:
مَثَلُ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَوْلِيٰاءَ كَمَثَلِ اَلْعَنْكَبُوتِ اِتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ اَلْبُيُوتِ لَبَيْتُ اَلْعَنْكَبُوتِ .(4)(سورۀ عنكبوت/ 4(1).
ص: 301
و يا اين كه مى فرمايد:
وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ .(1)(سورۀ تحريم/ 1(1).
كه خداوند تعالى در اين سه مورد براى توضيح مطلب به (جماد و حيوان و انسان) مَثَل زده است.
خرافه و حديث خرافه به معناى سخن باطل و بيهوده و چرند آمده كه در عين حال شنونده را مجذوب خود مى نمايد و شگفتى مى آفريند. داستان پيدايش آن را نيز چنين آورده اند:
مردى را كه «خرافه» نام داشت و از قبيلۀ (بَني عُذرَه يا جُهَينَه) بود، «جنّيان» ربودند و او را مدتى نزد خود نگه داشتند!!
خرافه پس از آزادى از دست جنّيان و بازگشت به خانواده اش از ديدنى هاى خود در آن مدت از اجنه چيزها مى گفت كه موجب شگفتى و حيرت مردم مى گشت، و اينان نيز به هنگام بازگوئى داستان هاى او مى گفتند كه (اين ها، داستان هاى خرافه است!!) و همين مطلب رفته رفته عَلَم شد براى هر داستان بى اساس و شگفت انگيزى كه براى سرگرمى هاى شبانه ساخته باشند.
اسطوره يا افسانه عبارت است از سخنان باطل و بيهوده، دروغ ها و حرف هاى درهم
ص: 302
و برهم و پريشان كه راست و درست جلوه كنند و جالب و دلچسب باشند.
لفظ اسطوره در قرآن مجيد در هفت مورد بر لفظ (اوّلين) اضافه شده است از جمله مى فرمايد:
يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ .(1)(سورۀ انعام/ 2(5).
بنابراين معنا و مفهوم الفاظ مزبور به طور خلاصه چنين خواهند بود:
«مَثَل» در جائى به كار مى رود كه توضيح و يا تنبيه مطلبى در نظر باشد.
«خُرافه»، سخنان بى اساس و در عين حال جالب؛ و (حديث خرافه) داستان هاى عجيب و حيرت آور جالبى است كه براى طرح در مجالس و شب نشينى ها ساخته مى شود.
«اسطوره» و «افسانه» مطالب و داستان هاى دروغ و بى اساس است كه سخن گو آن را با تردستى و زبان آورى خود چنان آراسته باشد كه به نظر راست و درست جلوه كند و گفتيم كه اين لفظ در قرآن كريم در هفت مورد بر لفظ «اَوَّلين» اضافه شده است.
بر اين اساس، بجاست كه ما داستان هاى (كليله و دمنه) را كه بيشتر به منظور ارشاد و راهنمائى مردمان و تنبّه و عبرت ايشان تنظيم گرديده است (اَمثال) بناميم.
داستان هاى هزار و يك شب را كه گوينده و شنونده و يا خواننده بر نادرستى موضوعات آن اتفاق نظر دارند و براى سرگرمى هاى شبانه تهيه شده است (خُرافَه) بخوانيم.
و داستان هاى «اسود متنبّى» را با فرشتۀ شيطان كه گوينده - سيف بن عمر - به درست بودن آن ها تظاهر مى كند، ولى شنونده و خواننده به نادرستى آن ها يقين دارد؛ (حديث يا داستان هاى خرافه) بدانيم.
و اسطوره يا افسانه را نيز داستان هاى شگفت آورى بشناسيم كه نه در مقام توضيح مطلبى است، و نه براى شب زنده دارى ها تنظيم شده، و نه از جن و پرى سخن مى گويد. بلكه مطالبى است كه فرسنگ ها از حقيقت و راستى بدورند، و شخص افسانه پرداز صحنه هاى آن را با بيانى زيبا و گيرا ترسيم كرده و چنان با آب و تاب، و
ص: 303
جدّى از آن سخن مى گويد كه گوئى همگى حقايقى مسلّم و غير قابل انكارند!
اينجاست كه وقتى ما داستان هاى سيف را - با توجه به آنچه گذشت - از نظر مى گذرانيم مى بينيم به جز اين كه نام افسانه را بر آن ها بگذاريم، هيچ نام ديگرى مناسب با آن نخواهد بود؛ زيرا سيف آن ها را نگفته تا (مثلى) بوده موضوعى را روشن نمايد، و يا دليل و راهنما باشد؛ نه آن ها را براى سرگرمى هاى شبانه ساخته، و نه از جن و پرى سخن مى گويد، اگرچه گه گاه براى تأييد سخنانش پاى (اجنّه و پريان) را نيز به ميان كشيده از زبان ايشان سخنان جالب آورده است!
بلكه داستان هاى او اين ها و بدتر از اين هاست، زيرا آن ها را مطالبى تشكيل مى دهند كه فرسنگ ها از حقيقت و راستى بدورند، و شخص سيف آن ها را با بيانى شيرين و تجسّم صحنه هائى هيجان انگيز و شگفتى آفرين سرهم كرده و به عنوان حقايقِ مسلّمِ تجسّم صحنه هائى هيجان انگيز و شگفتى آفرين سرهم كرده و به عنوان حقايق مسلّم تاريخى اسلام به خورد ديگران داده است!!
و مى بينيم كه فرهنگ نويسان ما نيز چنين داستانهائى را با چنان ويژگيهائى (اساطير) و افسانه ناميده اند؛ به ويژه آن گاه كه ما به لغت عرب كه سرشار است از الفاظ و مصطلحاتى گويا مخصوصا در آنچه كه به تخصّص ما در علوم و معارف اسلام مربوط مى شود اعتماد داشته باشيم نه به غير آن.
آرى اگر ما در مقام مطالعه و تحقيق پيرامون تخصّص ديگران باشيم، ناگزير خواهيم بود مصطلحات آنان را تا آنجا كه ممكن است به الفاظ خودمان در زبان عرب، كه كاملا همان مفهوم را بدهند برگردانيم، و اين وقتى است كه مثلا ما قصد مطالعۀ داستان هاى خدايان بابل و يونان را داشته باشيم!
با همۀ اين احوال چنانچه ما همگام با ناقد فاضل، بر الفاظ و مصطلحات ديگران در علوم و معارفى كه به ما و امت اسلامى ما مربوط مى شود اعتماد كنيم، در آن هنگام نيز در خواهيم يافت كه كلمۀ (اسطوره \ افسانه) شايسته ترين نامى است كه مى توان بر غالب داستان هاى سيف بن عمر نهاد.
مگر نه اينكه مى گوئيد: ديگران نام افسانه را بر رويدادهاى بزرگ و شگفت انگيزى نهاده اند كه در شكل گيرى آن ها خدايان و پريان، و بالاخره موجودات
ص: 304
جهان بالا دست داشته اند؟
داستان هاى سيف نيز عينا چنين وضعى را دارندى كه ما در اينجا براى تكميل مطالب خود نمونه هائى از آن ها را نقل مى كنيم.
سيف در داستان هاى خود از رويدادهاى بزرگ و شگفت انگيزى سخن مى گويد كه بنا به پندار وى در صدر نخستين و بين سپاهيان اسلام و ديگر ملت ها، و يا بين خود اصحاب رسول خدا (ص) روى داده و غالبا با يك سلسله اتفاقاتِ معجزه آسا و حيرت انگيزى همراه بوده است؛ درست همان گونه كه در قصه هاى خدايان بابل و يونان آمده است!
1 - به داستان جنگ (قادسيۀ) او از زبان «ابن رفيل» از پدرش توجه كنيد:
«رستم» فرمانده كل سپاه ايران در آن دير به خواب رفت. او در خواب ديد كه فرشته اى از آسمان فرود آمد و يك راست به اردوگاه ايرانيان وارد شد و بى هيچ درنگى همۀ جنگ افزارهاى جنگ جويان ايرانى را بگرفت و بر آن ها (مُهر) نهاد تا ديگر كارگر نباشند!...
سيف بلافاصله در روايت ديگر مى گويد:
چون رستم در ارتفاعات نجف مستقر گرديد و مواضع جنگى خود را مستحكم نمود همان فرشته را بار ديگر در خواب ديد!
او در اين نوبت ديد كه همان فرشته اين بار با پيامبر خدا (ص) از آسمان فرود آمد و پس از ورود به اردوگاه ايرانيان همۀ جنگ افزارهاى ايشان را بگرفت و بر آن ها (مُهر) نهاد و از كارشان بينداخت و سپس به رسول خدا (ص) تسليم كرد. پيغمبر خدا نيز همۀ آن ها را به «عُمر» تحويل داد!
سيف در دنبالۀ همين داستان مى گويد: وقتى كه «رفيل» اين موضوع - دخالت مستقيم خدا و پيامبر و فرشتگان او را در
ص: 305
امر جنگ و تأييد رزمندگان اسلام - را مشاهده كرد در دل به اسلام گرويد و همين امر باعث شد كه مسلمان شود!!
2 - سيف در داستان فتح (بهرسير \ ويه اردشير) مدعى مى شود كه فرشتگان عالم بالا بر زبان «ابو مفزر تميمى» نهادند تا به زبان پارسى سره در پاسخ پيام امپراطور ايران به فرستادۀ او بگويد:
بين ما دوستى و آشتى رخ نخواهد داد مگر آن هنگام كه ما از عسل (افريدون) و تُرنج (كوثى) خورده باشيم!!
ابو مفزر تميمى چنين سخنانى را به پارسى روان و سره بر زبان آورد، بدون اين كه خودش بداند كه چه مى گويد، و يا اين كه حتى يك نفر از سپاهيان اسلام مفهوم سخنان او را فهميده باشند!!
چون پادشاه ايران بر پاسخ «ابو مفزر تميمى» آن هم به زبان پارسى آگاهى يافت گفت:
واى بر من! فرشتگان بر زبان اينان سخن مى نهند، تا پاسخ ما را به زبان خودمان بدهند!!
3 - سيف پس از جنگ (جلولا) در داستان فرار «يزدگرد» به خراسان مى نويسد:
پس از شكست ايرانيان در (جلولا)، يزدگرد شتابان روى به (رى) نهاد. او در تمام طول راه پاى از محمل خود بيرون ننهاد، در آنجا مى خوابيد و از آن بيرون نمى شد.
شترى كه محمل شاه را بر پشت خود داشت آنى در راه توقف نمى كرد! و ملازمان درگاه در هيچ كجا استراحتى نمى نمودند، تا آن گاه كه در مسير خود ناگزير گشتند كه از پاياب رودخانه اى بگذرند.
نگهبانان از بيم آن كه مبادا به هنگام فرو رفتن شتر در آب رودخانه، آب به داخل محمل نفوذ كرده و ناراحتى شاه را فراهم آرد، او را از خواب بيدار كردند و موقعيّت خود را به وى گزارش دادند.
او از بيدار كردن خود ناراحت شده گفت:
چه كار نابجائى كرديد! به خدا سوگند كه اگر مرا به حال خود رها كرده بوديد،
ص: 306
در مى يافتم كه دوران اين امّت - اسلام - چه مدت خواهد بود.
من در خواب مى ديدم كه خودم به همراه محمد (ص) به خدمت خدا رسيده ايم، و خدا به محمد (ص) گفت:
- دوران حكومت و بلندآوازگى امّت تو را صد سال قرار دادم! محمد (ص) به خدا گفت:
- بيشتر. و خدا پاسخ داد:
- باشد، صد و ده سال! محمد باز گفت:
- به خاطر من بيشتر. و خدا گفت:
- مانعى ندارد، صد و بيست سال! محمد نگران و ناراحت جواب داد:
- خود دانى!! همين جا بود كه مرا بيدار كرديد و نگذاشتيد تا پايان اين گفتگو را دريابم، زيرا اگر مرا به حال خود رها كرده بوديد، سرانجام مى فهميدم كه عمر اين امّت چه مدت خواهد بود!!
بيشتر داستان هاى سيف چنين وضعى را دارند.
او گه گاه قهرمانان داستانهايش را به لباس فرشتگان و پريان در مى آورد، و چنان نشان مى دهد كه كارگزاران جهان بالا هموار با ايشان در تماسند، و در تمام موارد مشاور و راهنماى آنان مى باشند!
سيف در سرتاسر ساخته ها و پرداخته هايش، توانسته است كه مقام و منزلت برخى از شخصيت هاى اسلامى را كه در صدر اسلام و در رديف ديگر انسان هاى معمولى مى زيسته اند، آن قدر بالا ببرد و در چشم جهانيان به ويژه بيشتر مسلمانان چنان جلوه دهد كه گوئى اينان آدمى نبوده، از شخصيت هاى فوق بشر و از فرشتگان عالم بالا مى باشند!!
من اين موضوع را پس از مدّتها مطالعه و بررسى در اخبار و احاديث سيف، و درك وسعت و دامنۀ انتشار آن ها در مصادر و مدارك اسلامى، و دوام تأثير آن ها در عقايد و افكار مسلمانان دريافته ام.
از اين روى، و با توجه به آنچه گذشت، من لفظى را مناسب تر از (افسانه) براى
ص: 307
نام گذارى روى داستان هاى سيف نيافته ام، به ويژه هنگامى كه او از برخورد و درگيرى هاى صحابۀ رسول خدا (ص) با يكديگر از زمان خلافت «عُثمان» تا جنگ (جمل) به داستان سرائى مى نشيند.
و يا زمانى كه به شرح ماجراهائى كه بين اصحاب و ديگر ملت ها رفته است مى پردازد. چه، همۀ آن ها يكدست افسانه هائى هستند همانند افسانه هاى (خدايان بابل و يونان)!
البته آن قسمت از داستان هاى او را كه من در جلد دوم كتاب «عبد الله سباء» و تحت عنوان «افسانه هاى خرافى» آورده ام بايد از آن ها استثناء نمود.
آن بخش از كتاب مزبور شامل داستان هائى است كه سيف آن ها را دربارۀ «اسود متنبّى كذّاب» با موجودى خيالى كه آن را «شيطان شاه» ناميده و از جنّيانش آفريده، ساخته است!
اگرچه داستان هاى اسود را با چنان موجودى خيالى مى توان از جملۀ (احاديث خرافه) به حساب آورد؛ ولى من، آن مجموعه از داستان هاى سيف را از آن روى «افسانه هاى خرافى» ناميده ام، كه در آن ها از (اجنّه و پريان) و كارهاى شگفت انگيز و خارق عادت آنان بيش از ديگر داستان هاى او سخن رفته است.
در پايان، سپاس خود را به ناقد فاضل كه خالصانه عقيدۀ خود را براى آگاهى من از مواردى كه به نظر ايشان خطا و اشتباه مى آمده ابراز داشته است؛ تقديم مى دارد.
***
ص: 308
«الف»
آزاد به: 76.
آزاد مرد: 76.
آيت الله نجفى مرعشى: 271.
ابن أبى شَيبَه: 21، 22، 27، 31، 39، 40، 41، 46، 47، 55، 67، 68، 131، 172.
ابن أبى العَوجاء: 10.
ابن أثير: 14، 40، 43، 72، 73، 78، 81، 99، 117، 120، 130، 131، 132، 133، 134، 137، 139، 140، 144، 157، 158، 159، 170، 178، 179، 180، 202، 203، 210، 220، 222، 233، 234، 247، 270، 279، 281، 287، 292، 293، 295.
ابن إسحاق: 54، 57، 156، 178.
ابنِ اَعثَم 208، 218، 222.
ابن أُمّ غَزال: 274.
ابن أُمّ مَكتُوم: 197.
ابن حَجَر: 21، 22، 25، 27، 31، 39، 40، 41، 43، 45-47، 51، 53، 54، 55، 57، 59، 63، 65، 67، 68، 69، 70، 72-75، 78، 79، 81، 85، 87، 88، 81، 99، 101، 103-106، 109، 110، 117-120، 126، 127، 130، 131، 133، 137-141، 144، 146-148، 153، 157، 158، 161، 169-175، 179، 180، 183-186، 191-193، 195، 198، 199، 201-203، 205، 207، 209-212، 214، 220، 222، 227-229، 231 -
ص: 309
237، 241، 248-251، 253، 257، 258، 259، 261-263، 266-268، 270، 273، 274، 276-278، 280، 281، 283-285، 287، 291، 293، 295.
ابن حَزم: 23، 31، 32، 43، 51، 57، 73، 88، 101، 106، 109، 120، 141، 144، 146، 148، 158، 170، 174، 181، 193، 199، 210، 222، 227، 229، 234، 268، 271، 276، 295.
ابن خَلدُون: 14، 40، 43، 72، 73، 79، 81، 99، 117، 120، 157، 158، 159، 170، 192، 220، 247، 271، 279، 281، 287، 292، 293، 295.
ابن دُريد: 199، 210.
ابن رُفَيل: 166، 305.
ابن سَعد: 51، 74.
ابن عَبدُ البر: 53، 55، 103، 105، 127، 133، 141، 144، 153، 192، 205، 207، 231، 232.
ابن عَساكِر: 22، 31، 131، 132، 235، 236، 237.
ابن فَتحُون -: 53، 55، 72، 103، 105، 127، 141، 153، 183، 185، 191، 205، 207، 231، 232.
ابن قُتَيبَه دينورى: 120، 148، 149، 234. به «دينورى» مراجعه شود.
ابن كَثير: 14، 99، 117، 120، 157، 158، 159، 170، 178، 180، 181، 220، 247، 279، 281، 287.
ابن كَلبى: 268، 271.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن مَسعُود: 92.
ابن مَسعُود: 92.
ابن هبّار: 92.
ابن هشام: 74.
أبو أُسيد ساعدى: 49.
ابو بكر «خليفه»: 22، 25، 28، 31، 35، 63، 64، 69، 111، 146، 191، 195-197،
ص: 310
199، 206، 207، 209، 211، 213، 215، 216، 217، 218، 225، 227، 228، 231-236، 241، 242، 244، 245، 246، 247، 249، 251، 255، 257، 258، 261، 263، 268، 274، 278، 279، 285، 289، 291، 292، 293.
أبو حُبَيش، ذو لَحيۀ عامرى: 34، 135، 141، 142، 143، 144.
اَبُو حُبَيش مطلب قرشى: 143.
أبُو حُذَيفَة: 37، 138.
أبو داود: 144.
أبو سَبرَة: 114.
اَبُو سَلَمة بن عبد الاسد: 183، 185، 187.
أَبو عابِس جُعفى: 62.
أَبُو العاصِ ثَقَفى: 193.
أبو عُبَيده ثَقَفى: 53، 54، 128.
أَبُو عُبَيده جَرّاح: 293.
أبو الفَرَج اصفهانى: 24، 25، 31، 268، 269.
أبو مسعود: 146.
أبو مُفَزِّر: 92، 99، 306.
أبو مُوسى اشعرى: 168.
أَبُو نُباتَه «نائل»: 161، 163، 164، 165، 168، 169، 170.
أحمدَ بن حَنبَل «پيشواى مذهب حنبلى»: 51.
أَحنَف بن قَيس: 114، 274.
أرطاة بن أَبى زَيد: 197، 236، 257، 259، 278.
أَسد بن خُزَيمة: 147.
أَسوَد بن عَبد الأسَد، 186.
أَسوَد عَنَسى: 142، 242، 243، 245، 247، 249، 273، 274، 277، 278، 279، 303، 308.
اَشرَس بنِ كندة: 196.
أشعَث بن قَيس: 206، 208.
إمام حسين «ع»: 236.
إم -- دخويه: 211.
أُم قِرفَه: 193، 194، 238.
امرؤ القَيس بن فلان: 236.
أهل بيت عليهم السلام: 10.
ص: 311
بُخارى: 144، 145، 229، 254، 258، 259.
بُسرِ بن أَبى رُهَم: 154.
بُشرِ بن عبد الله: 33، 37، 39، 40، 41، 43، 46.
بَشير بن خَصاصيَّه: 86.
بَغَوى: 142.
بَكرِ بن وائِل: 86، 184.
بلاذُرى: 15، 16، 99، 110، 120، 125، 128، 129، 133، 138، 140، 143، 144، 148، 156، 159، 166، 168، 170، 177، 180، 208، 218، 222، 234، 246، 254، 293، 296.
«پ»
پيغمبر خدا «ص»: 6، 21، 49، 100، 117، 118، 186، 300، 305.
«ث»
ثمامة بن أَوس: 35، 255، 261، 262، 265، 266، 267، 268، 270.
«ج» جابِر أَسَدى: 33، 37، 61، 63، 67، 68، 70، 71، 72، 73.
جارُود بن مُعلّى: 111، 112.
جُبَير: 209.
جَراد بن مالِك: 35، 255، 283، 284، 285، 287.
جَرير بن عبد الله: 86، 92.
جُشَيش: 242، 243، 247.
جُوَيرية «دختر ابو سفيان»: 143.
«ح»
حارث بن راشِد: 209، 210.
حارِث بن كعب بن سعد: 164، 170.
حارِث بن مُرَّه جهنى: 34، 135، 146، 147، 148.
حارِث بن مُرَّه عبدى: 147، 148.
حارِث بن مُرَّه فَقعَسى: 147، 148.
حارِث بن يزيد عامرى «ديگر»: 33، 83، 123، 126، 127، 128، 130، 131، 133.
حارِث بن يزيد عامرى قُرشى: 123، 125، 126، 131، 133.
حَبيب بن رَبيعة: 266.
حَبيب بن قُرَّه: 184.
حبيب بن مسلمه فِهرى: 128، 129، 130.
ص: 312
حُبَيش بن دُلجَه قَينى: 143، 144.
حُذَيفَة بن مُحصِن: 154، 155، 215، 218.
حُذَيفَۀ فزارى: 193.
حُذَيفۀ قلعانى: 196.
حَرمَلَةِ بنِ مَريطَة: 168.
حُرَيث بن زَيد: 268، 269.
حَطيئه: 27.
حَمّالِ بن مالك: 33، 83، 89، 90، 92، 93، 94، 95، 96، 97، 99، 100، 101.
حَمزَة بن على مُحَضِّر: 177.
حَمَل بن مالك جُنادة: 89.
حَميد بن مالك جُنادة: 89.
حَميد بن ابى نجّار: 90.
حِميَر بن سباء: 291.
حِميَرى: 117.
حُمَيضَة بن نُعمان بارِقى: 33، 37، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 67، 68، 70، 71، 72، 77.
حَمَوى: 27. به «ياقوت حَمَوى» مراجعه فرمائيد.
حَنظلَة بن زَيد: 268.
حَوثَب ذى ظُلَيم: 242.
«خ»
خارِجَة بن حِصن: 227، 228.
خالِد بن اسيد: 191.
خالِد بن وَليد: 22، 25، 26، 86، 141، 142، 146، 197، 227، 228، 292، 293.
خَبّاب بن أرت: 92، 98.
خَديجه «ام المؤمنين»: 193.
خِرِّيت بن راشِد: 210، 211، 212، 215، 222.
خُزَيمة بن ثابت: 210، 211، 212، 215، 222.
خُزَيمَة بن ثابت «غير ذو شهادتين»: 131.
خَصفَه تيمى: 34، 189، 201، 202، 203.
خُلَيد بن كَأس: 110، 120.
خُلَيد بن مُنذِر: 33، 83، 109، 110، 111، 112، 114، 115، 116، 118، 119، 120، 284.
خَليفَة بن خَيّاط: 148، 177، 180، 196، 197، 199، 210، 222، 293، 296.
«د»
داذُوَيه: 242، 243، 244، 245، 246، 247.
دينَوَرى: 120، 148، 149، 156، 159، 166، 167، 170، 177، 180.
ص: 313
«ذ»
ذو الخِمار بن عَوف: 262، 265، 267.
ذو لحِيَه كِلابى: 141، 142، 145.
ذويناق: 35، 225، 239، 241، 247، 279.
ذَهَبى: 138، 140، 203، 270.
«ر»
رِبعى بن عامِر: 154، 155، 184.
رِبيال بن عَمرو: 91.
رَبيعَة بن عامِر: 244، 250.
رَبيعَة بن عامِر: 244، 250.
رَبيعَة بن عُثمان: 71، 74.
رَبيعَة بن نَزار: 147، 178.
رَبَّيل بن عَمرو: 33، 83، 91، 92، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 101.
رُستَم فَرُّخ زاد: 60، 94، 153، 155، 156، 157، 305.
رسول خدا «ص»: 14، 22، 23، 25، 28، 29، 34، 60، 63، 65، 68، 69، 72، 78، 87، 105، 109، 111، 118، 119، 125، 126، 130، 142، 147، 151، 153، 157، 163، 169، 171-173، 175، 179، 183، 186، 191، 192، 197، 198، 202، 207، 210، 211، 212، 214، 218، 228، 231، 232، 236، 241، 242، 246، 249، 250، 252، 261-263، 265-268، 277، 278، 284، 293، 305.
رُفَيل بن مَيسُور: 172.
«ز»
زُبَير بن بكّار: 107.
زُبير بن العوام: 92.
زرّ بن عبد الله: 168.
زَهرَة بن خويه: 164، 165.
زُهَير بن سَليم: 161، 167، 168، 169، 170.
زياد بن حنظَله: 286، 288.
زِياد بن لَبيد: 196، 197.
زَيد بن كَهلان: 273.
زَيد الخَير: 263، 268.
زَيد الخَيل: 263، 268، 269.
زيد مناة تميم: 25.
«س»
سائب بن ابو جُبَيش: 143.
ص: 314
سائب بن اقرَع: 177، 178.
سالم بن عبد الله: 137، 138.
سامَة بن لؤَى: 211.
سَعد بن حَرام انصارى: 129، 130.
سَعد بن عُمَيلَه: 34، 151، 171، 172، 173، 174.
سَعد وَقّاص: 37، 39، 43، 45، 46، 48، 53، 59، 60، 61، 67، 71، 75، 76، 77، 78، 83، 85، 86، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 96، 97، 98، 104، 111، 113، 115، 116، 126، 127، 130، 132، 152، 153، 154، 155، 156، 157، 158، 165، 166، 167، 171، 172، 175، 176، 178، 186.
سَعد بن عافِر: 251، 252.
سَعيد بن عافِر: 251، 252.
سَعيد ذى زود: 241، 242.
سُفيان بن عَبدُ الأسَد: 186.
سُكينَه دختر امام حسين «ع»: 236.
سُليمان «ع» 15، 16.
سِماك بن خَرشَۀ ابو دجانه: 131.
سماك بن خَرشة غير ابو دُجانه: 131.
سُمَيفَع ذى كِلاع: 242.
سِنان ضَمرى: 197.
سَواد بن مالك: 33، 37، 60، 61، 63، 75، 76، 77، 78، 79، 81.
سَواد بن مالك دارى: 78.
سَواد بن همّام: 111، 112.
سَهل بن مالك: 193، 194، 196، 283.
سَهل بن يُوسف انصارى: 70، 196، 202، 207، 217، 246، 278.
سَخيت: 110.
سَيحان بن صَوحان: 210، 215، 222.
سَيف بن عُمَر: 9، 13-18)21، 22، 23، 25، 27، 29، 33، 40، 41، 45، 46، 47-49، 53، 54، 55، 57، 59، 62، 63، 65، 67، 68، 70-75، 76، 77، 78، 79، 81، 85، 86، 87، 89، 90-97، 101، 104، 110، 111، 114، 115، 116، 119، 120، 123، 126-130، 133، 137، 138، 141، 146، 147، 151-153، 155، 156، 157، 163، 164، 166، 168، 171، 172،
ص: 315
173، 175، 178، 179، 183-187، 191، 195، 197، 201، 205-215، 217، 227، 231، 232، 233، 235، 239، 240، 245، 246، 247، 249، 250، 251، 257، 258، 259، 261، 263، 265، 266، 267، 268، 269، 273، 274، 277-279، 291، 292، 293، 300، 303-307.
سَيف بن نُعمان لَخمى: 35، 255، 257، 258، 259.
سَيِّد شَرَف الدّين: 284، 285، 287.
«ش»
شِخريت: 213، 216، 217، 219.
شُرَيح بن عامِر: 141، 145.
شَريك غَير مَنسوب: 228، 229.
شَريك فزارى: 35، 225، 227، 228، 229.
شعبى: 22، 23.
شَهر ذونياف «ذوَيناق»: 225، 239، 241، 242، 247، 251، 253، 279.
شَهرَك: 113، 115.
شهريار: 161، 163، 164، 165، 166، 168، 170.
شيخ طوسى: 286.
«ص»
صَعب بن عَطيّة: 185.
صَيحان صَوحان،: 34، 189، 209، 210، 215، 222.
«ض»
ضَحاك بن قَيس: 142، 145.
ضِرار بن أَزوَر: 261، 263، 265، 267.
«ط»
طاهِر بن ابى هالَه: 192، 193، 194، 285، 287.
طَبرى: 13، 14، 15، 17، 22، 23، 31، 39، 40، 41، 43، 45، 46، 47، 48، 51، 53، 54، 55، 57، 59، 61، 63، 67، 70، 72، 73، 74، 75، 77، 78، 79، 81، 86، 87، 89، 90-93، 96، 99، 101،
ص: 316
103، 104، 106، 109، 111، 114، 117، 120، 127، 130، 131، 133، 137-140، 143-145، 147، 153، 154، 156-159، 164، 166، 168-171، 174، 175، 176، 178، 180، 181، 183، 191، 192، 194، 195، 197، 199، 201-203، 205-208، 210، 216، 219، 222، 228، 232، 234، 235، 241، 245، 246، 247، 248، 258، 259، 261، 263، 265، 267، 270، 273-277، 278، 279، 284، 287، 291، 293، 295.
طَلحَة بن اَعلَم: 191، 231، 266.
طلحه بن عبد الله: 92.
طليحه بن بَلال: 33، 38، 103، 106.
طليحه بن خُوَيلِد أسَدى: 92، 93، 177، 227، 261، 262، 263، 265، 267، 268، 270.
طُلَيحَة بن فلان: 104، 106.
«ع»
عابِس جُعفى: 62.
عاصِم بن عَمرو: 61، 63، 67، 71، 77، 90، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 114.
عامِر بن طُفَيل: 25، 32.
عامِر بن عبد الأَسَد: 34، 151، 183، 184، 185، 187، 201.
عامِر بن عبد الأَسَد: 34، 151، 183، 184، 185، 187، 201.
عامِر بن عبد الأسود: 184، 185.
عايشه «ام المومنين»: 99.
عِباد بن حُصَين: 233، 234.
عباد بن منصور: 212، 222.
عِباد ناجى: 34، 189، 211، 212، 215، 216، 222.
عَبد بن عَوف: 293، 295.
عَبد بن غَوث حِميَرى: 35، 255، 289، 291، 292، 293.
عَبدُ الدار بن قُصَى: 103.
عَبد الرّحمن أبى العاص: 34، 189، 191، 192، 193، 194.
عَبد القيس بن اقضى: 178، 210.
عَبد الكريم بن عبد الرحمن: 251.
عَبد المُؤمِن: 117، 294.
عبد الله بن حَفص: 34، 135، 137، 138، 139، 140.
عبد الله بن دارم: 109.
عَبدُ الله بن زُبَير: 233.
ص: 317
عبد الله بن سَباء: 13، 77.
عبد الله بن سوار: 112.
عبد الله بن عبد الله عتبان: 176، 177، 178.
عبد الله بن مَسعُود: 92، 98.
عُبَيدةَ بن سَعد: 34، 189، 195، 197، 198، 199.
عتاب بن اسيد: 191، 197.
عُتبَة بن غزوان: 113، 114، 116.
عُتبَة بن نَهاس: 184.
عُتَيبَه: 86.
عُثمان بن أبى العاص: 63، 69، 70، 71، 191، 192، 193، 194، 197.
عُثمان «خليفه»: 14، 91، 92، 98، 99، 308.
عُثمان بن رَبيَعة: 33، 37، 64، 69، 70، 71، 72، 74.
عِجل بن لُجَيم: 54.
عَدِى بن حاتم: 86.
عَرفجَة بن هَرثَمه: 154، 209، 215.
عَذرة بن سَعد هُذيَم: 235.
عُروة بن زَيد: 268، 269.
عروة بن غزّية: 192، 246.
عِصمَة بن عبد الله: 264.
عِكرمَة بن ابى جهل: 196، 205، 206، 207، 209، 213، 215، 216، 217، 218، 231.
عَلاء حَضرَمى: 109، 110، 111، 113، 114، 115، 116، 118، 183، 184، 196، 203.
عَلجُوم مَحاربى: 217.
عَلقَمَة بن علائه كلبى: 25، 26، 27، 28، 31، 32.
على امير المومنين «ع»: 110، 168، 285، 286.
عَمّار ياسِر: 92، 98، 129، 130، 168، 177، 178، 180.
عمارة بن فلان اسدى: 261، 266.
عُمر بن خطّاب: 23، 24، 25، 26، 27، 28، 31، 39، 45، 53، 54، 59، 64، 65، 66، 85، 86، 89، 90، 92، 93، 104، 111، 113، 114، 115، 116، 126، 127، 128، 129، 130، 171، 172، 175، 177، 178، 196، 218، 273، 275، 293، 305.
عُمَر بن عتبَة بن نَوفَل: 134.
عُمَر بن مالِك عُتبَه: 127، 130، 131، 132، 134.
ص: 318
عُمَر بن مالِك عَقَبَه: 131، 133، 134.
عَمرو بن مالك بن عُتبه: 104، 126، 128، 130.
عَمرو بن مَعدى كَرب: 177، 245، 278.
عَمرو بن حكم قُضاعى: 236.
عَمرو بن وَبَره: 33، 83، 85، 86، 87، 88.
عَمرو بن محمد: 22.
عُمَير ذُو مران: 241، 242.
عُمَير بن سعد عبيد: 128، 129، 130.
عَوف بن خارجه: 24.
عَوف بن ربيعَة: 125، 126، 131، 134.
عياض بن غَنَم: 22، 128، 129، 130، 291، 292، 293، 295، 296.
«غ»
غَزال هَمدانى: 35، 255، 273، 274، 276.
غُصن بن قاسِم: 217.
«ف»
فرات بن حيّان: 86.
فِرعَون: 302.
فَزارَة بن ذبيان: 171، 227.
فقعَس بن دُودان: 147.
فيروز ديلمى: 239، 241، 242، 243، 244، 247، 249، 250، 251.
«ق»
قاسم بن محمد: 277.
قَتادَة بن نعمان: 197.
قِرقِرَة، يا (قُرفَة بن زاهر): 34، 151، 152، 153، 154، 157، 158.
قَريب بن ظَفَر: 34، 151، 175، 176، 178، 179، 180.
قُروَة بن مَسيك: 278.
قَعقاع بن عَمرو: 54، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 168، 286، 287، 292، 293.
قَلقَشَندى: 158.
قَيس بن عبد يَغُوث: 239، 241، 242، 243، 244، 245، 246، 247، 249، 250، 253، 254.
«ك» كَعب بن مالِك انصارى: 192، 283.
ص: 319
كِلاب بن مَّره: 103.
كَيسان بن ضَبيَّه: 46، 48.
«ل»
لقيط بن مالك ازدى: 209، 210، 215، 216، 218.
لُؤى بن غالِب: 103، 120.
«م»
مالِك بن حُذَيفَة: 283.
مالِك بن رَبيعَة: 33، 37، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 151.
مالِك بن عَدى: 257.
مالك بن نُويرَة: 283، 284، 285.
مالكَ بن وَهَبَ : 49.
مامَقانى: 286.
مُبَشَّر بن فضيل: 137، 138، 139، 140.
مُتَمِّم بن نُوَيرَه: 283.
مُثَنّى بن حارثه: 86، 201.
محمد رسول الله «ص»: 232، 307.
محمد بن جُرَير طَبَرى: 40، 41، 45، 72، 117، به «طبرى» مراجعه فرمائيد.
محمد بن حُرَير عبدى: 62.
محمد بن عثمان: 74.
محمد بن عبد الله بن سواد: 40، 54، 62، 78، 87، 96، 114، 125، 156، 172، 177، 185، 274.
مِخنَف بن سُلَيم: 167.
مِدلاج بن عَمرو سَلَمى: 129، 130.
مَذعُور بن عدى: 154.
مرتضى عَسكَرى: 9، 13، 14، 15، 17، 19، 299.
مساور بن نعمان: 46، 48، 49.
مُستَنير بن يزيد: 40، 192، 246.
مَسعُود بن مالك: 90، 101.
مَسعُودى: 17، 147.
مُسلمة الضَّبى: 264.
مُسَوَّر بن عَمرو: 35، 225، 231، 232، 233، 234.
مُسَوَّر بن عَمرو عبّاد: 233، 234.
مُشَيمَصه جبيرى: 142.
مُصَبَّح: 216، 217.
مضارب بن يزيد: 154.
معاويه: 10.
مُعاوية بن اَنَس: 35، 255، 277، 278، 280، 281.
معاويه ثَقَفى: 35، 225، 245، 249، 250، 251، 252، 253.
معاويه ثَقَفى بصرى: 251.
معاويه، عَقيلى: 250، 251، 252،
ص: 320
253.
معاوية بن بكر هوازن: 251.
معاوية بن عبد الكريم: 251، 254.
معاويه عذرى: 35، 225، 235، 236، 237.
معبدَ بن مُرَّه: 154.
مُغَيرة بن شعبه: 154، 155، 156، 157، 158.
مُكنَف بن زَيد: 268.
مُنذِر بن جارُود: 112.
مُنذِر بن ساوى: 109، 110، 117، 120، 284.
منبه بن بكر هوازن: 251.
مُهاجِر بن ابى اميّه: 191، 195، 196، 197، 245، 246، 247.
مهرة بن حيدان: 218.
مُهَلَّب بن عقبه اسدى: 96، 114، 128، 172، 177، 185، 274.
مُهَلهَل بن يزيد: 35، 255، 263، 264، 265، 266، 267، 268، 269، 270.
ميرخواند: 178، 180.
«ن»
نافِع بن أَسوَد: 286، 288.
نائل بن جُعشَم «اَبُو نُباتَة»: 34، 151، 161، 163، 164، 165، 166، 168، 169، 170.
نَخّارجان: 161، 166، 167، 168، 170.
نصر مُزاحم: 51، 110، 120، 148.
نَضر بن سَرى: 166، 172.
نعمان بن مِقرَن: 175، 176، 177.
نَعيم بن مسعود اشجعى: 142.
نعيم بن مِقرَن: 264.
نَوفَل بن عبد مناف: 127.
«و»
وائل بن قَيس: 47.
وائل بن مالك: 47.
واقدى: 17.
والب اسدى: 101.
والبة بن حارث: 154.
«ه -»
هادى علوى: 11، 298، 299.
هاشِم بن عتبه: 103، 104، 106.
هرمزان: 184، 186.
هَزهاز بن عَمرو: 33، 37، 53، 54، 55، 57.
هِلال بن عامِر: 40.
هَمدان بن مالِك: 273.
هيربُد: 111.
ص: 321
«ى»
ياقوت حموى: 27، 49، 73، 114، 117، 120، 129، 130، 133، 148، 199، 208، 220، 222، 234، 266، 267، 271، 274، 294.
يزدگرد ساسانى: 166، 274، 306.
يزيد بن قينان: 34، 189، 205، 206، 207، 208.
يعقوبى: 17، 143، 145، 157، 158.
ص: 322
أزد: 218.
ازد سراة: 60.
ازد شنوء: 60.
ازد عمان: 60.
ازد غسّان: 60.
اسلام 9، 10، 13، 14، 16، 21، 23، 24، 25، 28، 29، 41، 60، 63، 65، 67، 76، 94، 96، 98، 99، 110، 111، 113، 114، 115، 116، 117، 125، 163، 169، 207، 214، 216-218، 242، 247، 252، 261، 279، 280، 294، 299، 304-307.
اصحاب: 21، 22، 29، 33، 41، 49، 50، 63، 65، 68، 72، 87، 100، 104، 105، 119، 125، 130، 138، 153، 157، 163، 169، 179، 183، 186، 202، 207، 212، 214، 220، 232، 236، 248، 249، 250، 251، 258، 266، 275، 278، 279، 280، 285، 293، 305.
انصار: 279.
ايرانيان: 23، 61، 71، 90، 92، 96، 97، 98، 111، 114، 115، 118، 155، 166، 176، 177، 242، 244، 245، 246، 247، 250، 273، 291، 305، 306.
«ب»
بابلى ها: 18.
بارق: 59، 60، 64.
بجيله: 64، 71، 86، 92، 97.
ص: 323
بكر بن وائل: 86.
بنو اسد: 85، 86، 92، 93، 98، 154، 227، 261، 265، 267.
بنو افعى: 231.
بنو اميّه: 14، 99.
بنو تميم رباب: 45، 46، 47، 85، 86.
بنو جذام: 257، 258، 259.
بنو حارث: 231.
بنو حارث: 85.
بنو حمير: 85.
بنو رباب: 86.
بنو عامر: 141.
بنو عبد الدار: 104، 106.
بنو عدنان: 85.
بنو عذره: 227، 302.
بنو عقيل: 244، 249، 250.
بنو كنانة: 60.
بنو كهلان: 196.
بنو لَخم: 257.
بنو لُؤى: 125، 211.
بنو مالك بن سعد: 34، 189، 205، 206.
بنو محارب: 216.
بنو ناجيه: 206، 210، 215.
بنو نجرات: 213.
«پ»
پارسيان: 111، 112، 113، 114، 116، 154.
«ت»
تابعين: 258، 259.
تَغلِب: 46.
تميم: 14، 63، 77، 78، 97، 98، 116، 139، 164، 168، 169، 207، 233.
«ث»
ثَقيف: 192، 193، 251.
«ج»
جاهليّت: 163، 169، 179، 261، 267، 268.
جُديلَه: 261، 262، 265، 267.
جُهَينَه: 23، 146، 147، 148، 302.
«خ»
خاورشناسان: 13.
خَثعَم: 64، 71.
خُزارعَه: 60، 73.
خوارج: 147.
ص: 324
«د»
ديلميان: 264.
«ر»
رَبيعَة: 86.
روميان: 29، 247.
«ز»
زندقه: 14، 117، 202، 207، 219، 286، 294.
«س»
ساسانى: 166، 274.
سعد هذيم: 235، 236، 237.
سكاسك: 195، 196، 199.
سكون: 196، 199.
«ش»
شيعه: 285، 286.
«ص»
صحابى: 9، 14، 11-23، 28، 29، 31، 34، 35، 37، 40، 41، 45-47، 53-55، 59، 65، 67، 68، 69، 70، 75، 78، 79، 83، 85، 87-92، 100، 103، 104، 105، 109، 115، 117، 118، 123، 125-127، 131، 135، 137-139، 141، 146، 147، 151، 157، 163، 164، 171، 175، 178، 783، 191، 193، 195، 198، 201، 209، 210، 213، 215، 225، 227، 235، 257، 261، 263، 273، 291.
«ض»
ضَبَّة: 47.
«ط»
طى: 86، 263، 265، 267، 268.
«ع»
عبّاسيان: 13.
عَبدُ القَيس: 109، 112، 147، 209، 210، 215.
عدنان: 47، 97، 98، 115، 116، 168، 172، 178، 210، 211، 277.
عَرَب: 13، 17، 94، 110، 153، 154، 164، 168، 172، 176، 207، 232، 247،
ص: 325
274، 292، 304.
«غ»
غايد: 59، 60.
غَطَنان: 85، 261، 267.
«ف»
فزاره: 174، 227، 229.
«ق»
قَحطانى: 60، 97، 115، 116، 168، 169، 178، 252، 277.
قُريش: 60، 99، 103، 106، 125، 192، 193، 251.
قُضاعَه: 23، 29، 32، 85، 86، 87، 88، 143، 146، 217، 218، 235، 236.
قيس عيلان: 39، 40، 41.
«ك»
كلب: 28.
كِندَه: 195، 205، 206، 208.
«م»
مَجوس: 110.
مُخَضرَمينَ : 163، 169.
مسلمانان: 10، 60، 61، 111-114، 116، 117، 125، 127، 156، 161، 164، 167، 184، 209.
مسيحيان: 110.
مشركين: 114، 209، 215، 216، 219.
مُضَر: 98، 115، 116، 141، 168، 172.
مكتب اهل البيت «ع»: 10.
مكتب خلفاء: 21، 27، 28، 29، 68، 119، 186.
مهاجرين: 137، 138، 139، 140.
«ن»
نَمِر: 46.
«ه -»
هَمدان: 273، 276.
هوازن: 141، 142.
«ى»
يَمانى: 115، 116، 168، 252، 275.
يونانى ها: 17.
يهوديان: 110.
ص: 326
«الف»
آيت الله... نجفى مرعشى: 271.
ابن ابى شيبه: 21، 22، 27، 31، 39، 40، 41، 46، 47، 55، 67، 131، 172.
ابن اثير: 14، 40، 43، 72، 78، 99، 120، 131-134، 137، 139، 140، 157-159، 179، 180، 202، 203، 210، 220، 222، 234، 247، 270، 279، 281، 287، 292، 293.
ابن اسحق: 54، 57، 156، 178.
ابن اعثم: 208، 218، 222.
ابن جرير: 17، 22، به «طبرى» مراجعه شود.
ابن حجر: 1، 22، 25، 31، 39، 40، 41، 43، 45-47، 53، 54، 57، 59، 63، 65، 67-70، 72-75، 78، 79، 81، 85، 87، 88، 91، 99، 101، 103-106، 109، 110، 117-120، 126، 127، 130، 131، 133، 137-141، 144، 146-148، 153، 157، 158، 161، 169-175، 179، 180، 183-186، 191-193، 195، 198، 199، 201، 203، 205، 207، 209-212، 214، 220، 222، 227-229، 231-237، 241، 248-251، 253، 257، 258، 259، 261-263، 266-268، 270، 273، 274، 276-278، 280، 281، 283-285، 287، 291، 293، 295.
ص: 327
ابن حزم: 23، 31، 32، 43، 51، 57، 73، 88، 101، 106، 109، 120، 141، 144، 146، 148، 158، 170، 174، 181، 193، 199، 210، 222، 227، 229، 234، 268، 271، 276، 295
ابن خلدون: 14، 40، 43، 72، 73، 79، 81، 99، 117، 120، 157-159، 170، 192، 220، 247، 271، 279، 281، 287، 292، 293، 295.
ابن خيّاط (خليفه بن خياط): 148، 177، 180، 196، 197، 199، 210، 222، 293، 296.
ابن دريد: 199، 210.
ابن سعد: 51، 74.
ابن عبد البر: 53، 55، 103، 105، 127، 133، 141، 144، 153، 192، 205، 207، 231، 232.
ابن عساكر: 22، 31، 131، 132، 235، 236، 237.
ابن فتحون: 53، 55، 72، 103، 105، 127، 141، 153، 183، 185، 191، 205، 207، 231.
ابن كثير: 14، 99، 117، 120، 157، 158، 159، 170، 178، 180، 181، 220، 247، 279، 280، 287.
ابن كلبى: 268، 271.
ابن ماكولا: 65، 73، 89، 90، 101، 210، 222.
ابن هشام: 74.
ابن داود: 144.
ابن الفرج اصفهانى: 24، 25، 31، 268، 269.
احمد بن حنبل: 51.
ام،، دخويه: 211.
«ب»
بخارى: 144، 145، 229، 254، 258، 259.
بغوى: 142.
بلاذرى: 15، 16، 99، 110، 120، 12، 128، 129، 133، 138، 140، 143، 144، 148، 156، 159، 166، 168، 170، 177، 180،
ص: 328
208، 218، 222، 234، 246، 254، 293، 296.
«ح»
حموى: 73، 114 به «ياقوت حموى» مراجعه شود.
حميرى: 117.
«د»
دينورى (ابن قُتَيبَه): 120، 148، 149، 156، 159، 166، 167، 170، 177، 180.
«ذ»
ذهبى: 138، 140، 203، 270.
«ز»
زبير بن بكار: 107.
«س»
سيف بن عمر: 9، 13-18، 21-23، 25، 27، 29، 33، 39-49، 53-55، 57، 59، 62، 70-79، 81، 85-97، 101، 104، 110، 111، 114، 115، 116، 119، 120، 123، 126-130، 133، 137، 138، 141، 146، 147، 151-157، 163، 164، 168، 171-175، 178، 179، 183-187، 191، 195، 197، 201، 205-215، 217، 227، 231-235، 239، 240، 245-251، 257-263، 265، 566-269، 273، 274، 277، 279، 291-293، 300، 303، 307.
سيّد شرف الدّين: 284، 285، 287.
«ش»
شيخ طوسى: 286.
«ط»
طبرانى: 91.
طبرى: 13-15، 17، 22، 23، 31، 39-41، 43، 45-48، 51، 53-55، 57، 59، 61، 63، 67، 70، 72-75، 77-79، 81، 86، 87، 89، 90-93، 96، 99، 101، 103، 104، 106، 109، 111، 114، 117، 120، 127، 130، 131، 133، 137-140، 143-145،
ص: 329
147، 153، 154، 156-159، 164، 166، 168-171، 174-176، 178، 180، 181، 183، 191، 192، 194، 195، 199، 201-208، 210-216، 219، 222، 228، 234، 235، 241، 245-248، 258-260، 261، 263، 265، 267، 270، 273-279، 284، 287، 291-293، 295.
«ع»
عبد المؤمن: 117، 294.
«ق»
قلقشندى: 158.
«م»
مامقانى: 286.
محمد بن جرير: 40، 41 به «طبرى» مراجعه شود.
مرتضى عسكرى: 9، 13-15، 17، 19، 299.
مسعودى: 17، 147.
ميرخواند: 178، 180.
«ن»
نصر مزاحم: 51، 110، 120، 148.
«و»
واقدى: 17
«ى»
ياقوت حموى: 27، 49، 73، 114، 117، 120، 129، 130، 133، 148، 199، 208، 220، 222، 234، 266، 267، 271، 274، 294.
يعقوبى: 17، 143، 145، 157، 158.
ص: 330
«الف»
آبادان: 233.
اروپا: 73.
استخر فارس: 111.
اسبذ: 109، 110.
أكناف: 263، 265، 266، 271.
أفريدوُن: 306.
انبار: 129، 130.
ايران: 60، 61، 109، 111، 113، 115، 116، 167، 244، 305.
«ب»
بابِل: 164، 165، 304، 305، 308.
بَرَهُوت: 206، 207، 208.
بَحرَين: 110، 111، 117، 118، 120، 183، 196، 251.
بَصرَه: 113، 114، 144، 184، 212، 233.
بَغداد: 11، 13، 129.
بَقيع: 126.
بهرسير: 306.
بين النهرين: 61.
«ت»
تُستَر: 184، 186.
تهران: 10.
«ج»
جزيره: 127، 128، 129، 130، 131، 293، 296.
حَبَشه: 71.
حِجاز: 292.
حَرَّه: 126.
حَضرَمَوت: 195، 196، 206.
حُمص: 128.
حوران: 27، 28.
حيدرآباد: 21.
ص: 331
«خ»
خابور: 128، 129.
خراسان: 110، 120، 274، 306.
«د»
دارَين: 184.
دبا: 211، 212، 215، 216، 218، 222.
دجله: 96، 98.
دستبى: 264.
دمشق: 27، 131.
دَومَة الجندل: 196، 199.
دَيلَم: 264.
«ذ»
ذى قار: 115.
ذى قصَّه: 197.
«ر»
رَأس العَين: 128.
رقَّه: 129.
روم: 25.
رى: 306.
«ز»
زرود: 85، 86.
«س»
سباء: 16.
سرات: 59، 60، 73.
سميراء: 262، 265، 266، 271.
سَيلَحين: 76.
«ش»
شام: 24، 28، 196، 197، 247، 293.
شَراف: 76، 90.
شِنَوء: 60، 64، 69، 70، 71.
«ص»
صَنعاء: 195، 197، 243، 245، 246، 247، 250، 278.
«ط»
طائف: 63، 64، 69، 70، 71، 191، 192، 193، 197، 251، 278.
طاوس: 112، 114، 115، 116، 118، 120.
«ع»
عبّادان: 234.
عدن: 244.
عراق: 22، 23، 33، 37، 39، 40،
ص: 332
43، 45، 49، 53، 59، 83، 86، 89، 132، 141، 146، 163، 165، 168، 289، 291، 292، 293.
عك: 231، 244، 278.
عمّان: 60، 196، 209، 215.
«غ»
عسّان: 60.
فارس: 114.
فُرات: 129، 130.
فراض: 76.
فلسطين: 28، 296.
فيوم: 46، 48، 49.
«ق»
قرقيسيا: 126، 127، 128، 129، 130، 133.
قنسرين: 28، 128، 296.
قيقان: 147، 148.
«ك»
كربلا: 28.
كوثى: 164، 165، 168، 306.
كوفه: 113، 115، 129، 130، 176، 177، 178، 180، 264، 273.
«ل»
ليدن: 211.
مدائن: 96، 98.
مدينه: 25، 40، 59، 85، 118، 119، 125، 172، 176، 197، 213، 216، 218، 246، 247، 292.
مروان شاه جهان: 274.
مصر: 49.
مُصَيّخ: 292، 293.
مكَّه: 60، 125، 191، 192، 193، 197، 278.
مَلطيّة: 296.
موصل: 296.
مهره: 215، 216، 219.
«ن»
نجران: 24، 231، 232، 278.
نجير: 197، 206، 208.
نجف: 287.
نهاوند: 89، 90، 175، 176، 177، 180، 181.
ص: 333
«و»
واردات: 262، 265.
ويه اردشير: 306.
«ه -»
هجر: 110.
هُلَند: 211.
هندوستان: 147، 148.
هيت: 49، 123، 126، 127، 129، 130، 133.
«ى»
يمن: 191، 196، 206، 213، 215، 241، 242، 243، 247، 249، 250، 278، 291.
يونان: 304، 305، 308.
ص: 334
«الف»
اخبار الطّول: 120، 148، 149، 156، 159، 166، 170، 177، 180.
استيعاب: 53، 55، 103، 105، 127، 132، 133، 134، 141، 144، 192، 205، 207، 231، 232، 285.
اسد الغابه: 132، 133، 134، 144، 264، 270، 285.
اشتقاق: 199، 210.
اصابه: 21، 25، 31، 39، 43، 45، 47، 51، 53، 55، 57، 59، 63، 65، 67، 68، 73، 74، 75، 79، 81، 85، 87، 88، 89، 101، 103، 104، 106، 109، 110، 117، 120، 126، 131، 133، 134، 137، 138، 140، 141، 144، 147، 148، 153، 158، 163، 170، 171، 174، 175، 180، 183، 191، 194، 195، 198، 199، 201، 203، 205، 207، 208، 210، 211، 213، 220، 221، 227، 228، 229، 234، 235، 237، 241، 248، 253، 257، 258، 259، 264، 270، 276، 278، 280، 281، 284، 285، 287، 288، 291، 295.
اكمال: 65، 73، 101، 210، 221.
انساب الاشراف: 99، 125، 143، 144.
«ت»
تاج العروس: 199.
ص: 335
تاريخ ابن اثير: 40، 43، 73، 78، 81، 99، 102، 117، 120، 132، 133، 139، 140، 158، 170، 180، 203، 220، 233، 234، 254، 281، 287، 293، 295.
تاريخ ابن خلدون: 40، 43، 73، 79، 81، 99، 102، 117، 120، 158، 170، 220، 254، 2271، 281، 287، 291، 293، 295.
تاريخ ابن كثير: 102، 117، 120، 138، 140، 158، 170، 180، 181، 220، 254، 281، 287.
تاريخ ابن عساكر: 22، 31، 131، 132، 235، 236، 237.
تاريخ اسلام ذهبى: 138، 140.
تاريخ اعثم: 222.
تاريخ بخارى: 144، 145، 229، 254، 258، 259.
تاريخ خليفة بن خيّاط: 148، 180، 196، 199، 210، 222، 293، 296.
تاريخ طبرى: 13، 22، 31، 39، 40، 43، 46، 47، 51، 53-55، 57، 59، 67، 72-75، 78، 79، 81، 85، 87، 88، 90، 99، 101، 103، 104، 106، 120، 130، 131، 133، 137-140، 142-145، 154، 156-159، 168، 170، 171، 174، 175، 178، 180، 181، 183-185، 192، 194، 197، 199، 202، 203، 205، 206، 208، 210-214، 219، 222، 234-237، 241، 247، 248، 254، 258، 259، 263، 267، 270، 275-278، 281، 287، 288، 291، 292، 295.
تاريخ يعقوبى: 143، 145، 158.
تجريد: 203، 264، 270.
تقريب التهذيب: 51، 144.
تهذيب التهذيب: 145.
تهذيب الكمال: 254.
تلخيص جمهرۀ ابن كلبى: 271.
تنقيح المقال: 286.
«ج»
جرح و تعديل: 222، 254.
جمهرۀ انساب: 24، 31، 32، 43،
ص: 336
51، 57، 73، 88، 101، 106، 109، 120، 134، 141، 144، 146، 148، 158، 170، 174، 181، 193، 194، 199، 210، 222، 227، 229، 234، 268، 271، 276، 295.
«خ»
خلاصۀ تذهيب الكمال: 222.
«ر»
رجال «شيخ طوسى»: 286.
روات مختلقون: 10.
روض المعطار: 117، 120.
روضة الصفا: 180.
«س»
سيرۀ «ابن هشام»: 74.
«ص»
صفِّين «نصر مزاحم»: 51، 110، 120، 148.
«ط»
طبقات «ابن خياط»: 210، 222.
طبقات «ابن سعد»: 51، 74.
«ع»
عبد الله بن سباء: 13، 77، 208، 284، 308.
عجاله «همدانى»: 51.
عقد الفريد: 51.
عيون الاخبار: 234.
«ف»
فتوح «ابن اعثم»: 208، 218.
فتوح البلدان «بلاذرى»: 109، 120، 128، 133، 138، 140، 148، 156، 159، 166، 168، 170، 177، 208، 218، 222، 234، 246، 254، 293، 296.
فتوح «سيف بن عمر»: 13، 14، 18، 39، 40، 67، 69، 75، 87، 89، 130، 131، 132، 138، 139، 141، 146، 157، 163، 171، 191، 197، 205، 250، 257، 258، 261، 263، 277، 278، 283.
فصول المهمَّه: 285، 287.
فهرست تاريخ طبرى: 222.
«ق»
قرآن: 10، 15، 301، 303.
ص: 337
«ك»
كليله و دمنه: 303.
«ل»
لباب الانساب: 51، 57، 101، 181.
اللباب: 43، 74، 106، 210، 222، 237، 259، 281، 295.
لسان الميزان: 138، 140.
«م»
محبر: 234.
مراصد الاطلاع: 117، 120، 294.
مروج الذَّهَب: 147.
مسند «احمد بن جنبل»: 51.
المشترك: 49.
مصنف «ابن ابى شيبه»: 21.
معارف: 234.
معجم البلان «ياقوت حموى»: 27، 49، 73، 114، 117، 120، 130، 133، 148، 199، 208، 220، 222، 234، 266، 271، 274، 294.
معجم قبائل العرب: 24، 170.
مقدمۀ مرآت العقول: 10.
«ن»
نسب قريش: 107، 134.
نقش عايشه در تاريخ اسلام: 99.
نهايت الارب: 158.
«ه -»
هزار و يك شب: 303.
ص: 338
«الف»
ارتداد حطم: 183.
ارتداد يمانيان: 241، 247، 249، 279، 281.
«ب»
بعثت: 60، 267.
«ج»
جنگ اُحُد: 126.
جنگ بدر: 186.
جنگ جلولا: 103، 104، 306.
جنگ جَمَل: 308.
جنگ دبا: 211، 212، 216، 218، 219، 222.
جنگ صفِّين: 28، 147، 148، 286.
جنگ قادسيِّه: 40، 45، 46، 48، 49، 53، 54، 55، 57، 59، 60، 61، 64، 65، 67، 70، 71، 75، 77، 78، 89، 90-93، 97، 111، 154، 166، 171، 172، 305.
جنگ نهاوند: 89، 175، 176، 177، 178، 180، 181.
جنگ يَمامَه: 137، 138، 139، 140، 292.
جنگ هاى ارتداد: 111، 116، 132، 183، 189، 191، 195، 197، 201، 205، 207، 209، 247، 274، 284.
«ح»
حجة الوداع: 192، 249.
«ط»
طاعون عمواس: 128.
«و»
واقعۀ كربلا: 28.
ص: 339
روز أرماث: 93، 94، 97.
روز اَغواث: 53، 93، 97، 98.
روز عِمّاس: 90، 94، 97، 98.
روز گاوان: 76، 77.
روز ماهيان: 76، 77، 78، 88.
ليلة الهرير قادسيّه: 90.
ص: 340
تصویر

ص: 341
تصویر

ص: 342
تصویر

ص: 343