سرشناسه : عسکری ، سیدمرتضی ، 1293 - 1386.
عنوان قراردادی : خمسون و مائه صحابی مختلق . فارسی
عنوان و نام پدیدآور : یکصد و پنجاه صحابی ساختگی/ مرتضی عسکری ؛ مترجم ع. سردارنیا.
مشخصات نشر : قم: دانشکده اصول الدین، 1352 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره: 964-5841-22-4 ؛ ج. 4964-5841-22-4 :
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری
یادداشت : فهرست نویسی بر اساس جلد سوم، 1387.
یادداشت : چاپ چهارم.
یادداشت : ج. 2 - 1 و 4 - 3 (چاپ چهارم: 1387).
یادداشت : کتابنامه.
یادداشت : نمایه.
موضوع : تمیمی ، سیف بن عمر، - 200ق . -- نقد و تفسیر
موضوع : صحابه ساختگی
موضوع : احادیث اهل سنت -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده : سردارنیا، عطاء محمد، 1306 - ، مترجم
شناسه افزوده : دانشکده اصول دین
رده بندی کنگره : BP106/5 /ع5ی8 1300ی
رده بندی دیویی : 297/29
شماره کتابشناسی ملی : 1521634
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
ص: 1
ص: 2
بسم الله الرحمن الرحيم
ص: 3
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ
اى مؤمنان (عالم) هرگاه فاسقى خبرى براى شما آورد (تصديق نكنيد تا) تحقيق كنيد مبادا به سخن چينى فاسقى از نادانى به قومى رنجى رسانيد و سخت پشيمان گرديد.
«سورۀ حجرات، آيۀ 6»
ص: 4
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
بعد از قرآن، مهم ترين سند هدايت بشر، مجموعه ى گفتار و رفتار رسول خداست كه از آن به «سنت» ياد مى شود. آياتى چون (آتٰاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) (حشر/ 7) و (لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ) (احزاب/ 2(1) اهميت پيروى از سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را دو چندان نموده است.
در زمان حيات رسول خدا، گرچه عده اى از منافقان كه جزء اصحاب به شمار مى آمدند، با تظاهر به اسلام، با كارشكنى و ايجاد و نسبت دروغ به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، به دسيسه عليه اسلام دست مى زدند، اما پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، از طريق وحى و تدبير و حكمت شخصى، كارشكنى آن ها را خنثى مى نمود و دروغ هاى نسبت داده به ايشان صلى الله عليه و آله و سلم را بر ملا مى ساخت تا جايى كه على عليه السّلام در حديثى مى فرمايد:
«وَ قَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ، قَدْ كَثُرَتِ الْكَذَّابَةُ عَلَيَّ فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ، ثُمَّ كُذِبَ عَلَيْهِ مِنْ بَعْدُ.» به اين جهت، رسيدن به سنت در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با مشكل كمترى مواجه بود.
بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، صحابى ايشان عهده دار رساندن «سنت پيامبر» به مسلمانان شدند و به اين جهت اهميت صحابه در بين مسلمانان دو چندان شد. منافقانى كه جزء اصحاب آن حضرت بودند و يهوديان و نصارا و مانويان كه خود را در صفوف مسلمانان جا زده بودند، از اين فرصت استفاده
ص: 5
كرده و در مقام پريشان ساختن افكار و عقايد مسلمانان برآمدند. جمعى با جعل حديث، پاك ترين اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را مردمانى پليد و اخلال گر، و دشمن ترين آن ها به اسلام را پاك و منزه جلوه دادند؛ و گروهى نيز اسرائيليات خويش را به زبان روايت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، بين مسلمانان رواج دادند و برخى چون سيف بن عمر تميمى مانوى مذهب، با انتشار دروغ ها و افسانه ها، در درك حقايق، ايجاد شك و شبه نمودند و در عقائد مسلمانان اختلاف و تفرقه انداخته و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را وارونه جلوه دادند.
علامه فقيد، حضرت آيت الله سيد مرتضى عسكرى (قدس سره)، در طول بيش از نيم قرن تلاش پرثمر علمى و تأليف كتاب «خمسون و مائة صحابى مختلق» و ده ها جلد كتاب سودمند ديگر، نقش منحصر به فرد خود را در بازيابى حقايق و افشاى دروغ پردازان افسانه اى، به اثبات رسانده و خدمات ارزنده اى در راستاى بيدارى مسلمين و دست يابى به حقايق اسلام انجام داده اند.
و اينك در آستانۀ چاپ مجدد ترجمه ى «خمسون و مائة صحابى مختلق» به نام «يك صد و پنجاه صحابى ساختگى» شمع وجود آن مجاهد نستوه خاموش گشته و جهان اسلام در سوگ آن علامه بزرگ نشسته است. اميد است محققان و عالمان ديگرى، راه استاد فقيد را ادامه داده و كار آن بزرگوار را به سرانجام رسانند.
(اللهم احشره مع محمد و آل محمد)
انتشارات دانشكده اصول الدين
ص: 6
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
الحمد لله كما هو اهله، ثم الصلاة و السلام على خير خلقه و اشرف بريته و خاتم رسله محمد، و أهل بيته المعصومين و السلام على صحبه المنتجبين، و التابعين لهم باحسان، الى يوم الدين.
ص: 7
ص: 8
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا...
اى ايمان آورندگان، اگر فردى فاسق برايتان خبرى آورد، آن را كاملاً بررسى و تحقيق كنيد.
و كدام فاسق پليدتر از آن كس كه دروغ به رسول خدا بندد، و معالم دين را دستخوش ملعبه و مسخرۀ خود قرار دهد.
و كدام فاسق و رسواتر از آن كس كه حقايق را با خرافه و دروغ درآميزد، و امتى را در برابر تاريخش گيج و حيران نمايد، و حربۀ عناد به دست دشمنان دين اسلام دهد.
خداى را سپاسگزارم كه توفيق ترجمۀ سومين جلد از كتاب علمى و پرارزش (صد و پنجاه صحابى ساختگى) حضرت استاد علامۀ مجاهد و محقق زمان آيت الله آقاى عسكرى را نصيب اين جانب نمود. بدان اميد كه اين قبيل مطالب علمى و موضوعى، چراغى باشد فرا راه جويندگان راه حق، و ندائى براى بيدار كردن مسلمين، تا به خود آيند و حق را، و اسلام راستين را از منابع و مصادر صحيح آن بجويند.
وَ السَّلَامُ عَلَيْنَا وَ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِينَ.
تهران - خرداد ماه/ 1362 (ه -، ش).
عطاءِ محمد - سردارنيا
ص: 9
ص: 10
استاد جعفر، الخليلى كه يكى از پيشگامان نويسندگى در داستان هاى ادبى عراق، و دارندۀ روزنامه هاى «الراعى» و «الهاتف» و كتاب هاى «هكذا عرفتهم» و «فى قرى الجن»، و مجموعۀ بزرگ «موسوعه العتبات المقدسة» در تاريخ عتبات مقدسه و ديگر آثار علمى و ادبى مى باشد طى مقاله اى از كتاب «خمسون و مائة صحابى مختلق» چنين ياد كرده است:
ص: 11
كتاب «صد و پنجاه صحابى ساختگى» نخستين كتابى است در نوع خود، كه شامل شرح حال «سى و نه» تن از مجموع يك صد و پنجاه صحابى مى باشد كه در اصل وجود نداشته اند و آن ها را مردى آفريده و لباس صحابى بر اندامشان پوشانده، و به هر كدامشان در هر زمينه احاديثى چند، ساختگى نسبت داده، و از زبان راويانى خيالى صورت حقيقت بخشيده و بر كرسى واقعيت نشانده است...
داستان سرائى كه از نظر علم رجال، و نسب شناسان و محققان به «زندقه، تزوير دست كارى در احاديث» متهم بوده، و ساده و كوتاه ترين تعريفى كه درباره او كرده اند اين بوده كه: «رواياتش را ارزشى نيست و قابل اعتنا و اعتبار نمى باشد».
چنين كتابى زائيده فكر، و از تأليفات دانشمند بزرگوار، و محقق نستوه، و پژوهشگر بزرگ سيد مرتضى عسكرى، رئيس دانشكدۀ اصول الدين بغداد مى باشد كه جناب ايشان از لحاظ دينى هم مقبوليت و مرجعيت قسمت بزرگى از ساكنان دو شهر بزرگ كاظمين و بغداد را نيز بر عهده دارند.
آقاى عسكرى علاوه بر موقعيت خاص علمى كه دارند، از يك ويژگى خاص كه در ديگر نويسندگان و محققين به ندرت مى توان يافت برخوردارند و آن انتخاب موضوعات بديع و علمى ايشان، و قدرت نفوذ، و تأثيرى است كه آن بحث در خواننده ايجاد، و او را به شگفتى و تحسين وادار مى كند.
استاد چون در چنين زمينه اى به بحث مى نشيند، چنان مجهز و مسلط است كه چيزى كم ندارد تا براى به دست آوردن آن به تكاپو بيفتد، و احياناً سر رشتۀ سخن از مسير علمى و استدلاليش خارج شود، و از عواطف و احساسات به جاى سير در هدف
ص: 12
مشخص علمى استفاده جويد.
پشت سر نهادن عواطف و احساسات، و پشت پا زدن به تمنيات درونى، و به فراموشى موقت سپردن آن ها تا پايان بحث و تحقيق علمى، آن هم از خلال زواياى تاريك و مبهم تاريخ، كار هر كسى نمى باشد. چه، بيشتر پژوهشگران، و محققين بر آن سرند كه تاريخ را آن چنان كه خود مى خواهند بنويسند، و آرزومندند كه حوادث و وقايع تاريخى آن چنان كه آرزوى قلبى آن هاست به وقوع پيوسته باشد!!
اينجاست كه مى بينيم عدة دانشمندان و پژوهشگرانى كه به راستى پا به روى احساسات و خواسته هاى درونى خود نهاده، خويشتن را تنها براى بحث و تحقيق علمى آماده ساخته اند بسياراند كند، محققينى كه قلم هاى خود را به دور از خواهش هاى درونى و عواطف و احساسات شخصى و مذهبى و جانب دارى از دسته اى خاص، تنها به ثبت وقايع پرداخته جوياى حقايق ملموس و مستند به واقعيت هاى علمى بوده از منطقى كه امور معقول و قابل قبول با آن سنجيده مى شود پيروى كنند، انگشت شمارند.
در پرتو چنين مبادئى كه دانشمندانى به تعداد انگشت هاى دست به بحث و تحقيق پرداخته اند، استاد عسكرى به بحث و تحقيق مى نشيند، و سرانجام كتاب علمى و وزين خود را به نام «عبد الله بن سبا» كه سر سلسلۀ بحث «سيرى در حديث و تاريخ» مى باشد تأليف و در اختيار ما مى گذارد.
استاد، در اين كتاب به شرح حال سيف بن عمر تميمى، و نظرات محدثين و ثقات پيرامون او و احاديثش پرداخته، ارزش احاديث سيف و ساخته ها و پرداخته هاى او را از نظر ايشان، و اين كه اينان او را به زندقه متهم، و به ساختن احاديث دروغين محكوم كرده اند همه را آورده است.
پس از بحث مفصل در اين قسمت، استاد از همان مسير اخبار وارده، به بحث پيرامون شخصيت عبد الله سبا مى پردازد و در اين پى گيرى، با روش صحيح علمى تمام روايات وارده دربارۀ ابن سبا را تا سيف بن عمر پى مى گيرد، و نصوص و تصريحات تمام مورخينى كه در زمينۀ عبد الله بن سبا سخنى گفته اند كه پيشاپيش همۀ آن ها «ابو جعفر، محمد بن جرير طبرى» قرار داد، و تمام ساخته هاى سيف را منعكس ساخته است، آورده و ثابت نموده كه اختبار مربوط به اين شخصيت افسانه اى فقط از شخص سيف بن عمر تميمى ريشه گرفته، و غير از او مصدر ديگرى ندارد.
ص: 13
اين درست است كه توجه برخى از دانشمندان گذشته ما به شخصيت خيالى عبد الله بن سبا، و روايات ساختگى و دروغى اى كه سيف بن عمر بر زبان او نهاده بود جلب شده بود، و از دانشمندان معاصر كه به خيالى بودن شخصيت عبد الله بن سبا اشاره كرده اند، يكى يگانه اديب عرب دكتر طه حسين مى باشد، اما نه از گذشتگان و نه از متأخران ما هيچ كدام در اين مقام نبوده اند تا رنج بررسى حال و شخصيت افسانه پرداز و دروغ سازى چون سيف بن عمر را بر خود هموار كنند، مردى كه بى هيچ انديشه اى قهرمان و قهرمانانى را در تاريخ اسلام آفريده، بر زبانشان احاديثى نهاده، اشعار و حماسه هائى را بنا به خواستۀ دل خود، و ميل و هدف خويش به آن ها نسبت داده، با وجودى كه خودش به دروغ گوئى و افسانه سازى و قهرمان آفرينى، و زندقه و گمراهى سرشناس و معروف بوده است!!
آقاى عسكرى نخستين پژوهشگر و محققى است كه به پيگيرى اخبار ابن سبا برخاسته و چگونگى خلق و آفرينش او را وسيلۀ سيف بن عمر در اختيار خوانندگان كتاب خود قرار داده است تا آنجا كه براى هيچ كس حتى آن ها كه با تحقيق هاى علمى به كم و بيش سر و كارى ندارند، جاى اما و اگرى باقى نگذاشته است.
آقاى عسكرى در همان حال كه سرگرم بررسى و تحقيق پيرامون دروغ هاى و افسانه هاى سيف بود، نظرش را برخى از احاديث و اخبار مشكوك به خود جلب نمود كه نشان مى داد آن ها را سيف بر زبان بعضى از سران صحابه نهاده است.
همين مسأله خود موجب موجب آن گرديد كه استاد بحث دربارۀ «عبد الله بن سبا» را هنوز به پايان نبرده به تحقيق و بررسى آن اخبار مشكوك و راويان آن بپردازد.
پنج سال تلاش و پى گيرى مداوم و بى وقفه در خلال صفحات تاريخ، در تعقيب و شناخت اصحابى كه در آن اخبار و احاديث نامشان رفته بود به كار رفت، و نتيجۀ آن همه تلاش و تعقيب اين شد كه:
1 - ساختگى بودن حدود يك صد و پنجاه صحابى وسيلۀ سيف بن عمر، كه در اصل وجود خارجى نداشته اند، و سيف به عنوان حقيقتى مسلم و غيرقابل انكار از آن ها ياد كرده و از ايشان روايت نموده است آشكار گردد.
2 - بيشتر احاديث و اخبارى را كه سيف روايت نموده است بى پايه و بى اساس است و تنها در خيالات شخص سيف شكل گرفته و بر زبان او جارى شده است.
3 - پاره اى ديگر از اخبار و احاديث او تا حدى حقيقت داشته، اما سيف -
ص: 14
بر اساس تعصب، و زندقه اى كه به آن متهم بوده است - بر روى اين واقعيت چهره اى مطابق دلخواه خويش ترسيم، و آن را آن چنان كه خود مى خواسته تغيير داده طورى كه به هيچ روى با اصل قضيه هماهنگى نداشته و خبرى ديگر و دروغ به دست آمده است.
4 - خيلى از جاها ديده مى شود كه سيف خبر خود را به راوى و محدثى به نام و معروف نسبت مى دهد كه در نهايت سلسلۀ راويان به شخص صحابى ساختگى خودش مى رسد، آن سان كه آدمى در بدو امر گمان مى برد كه اين خبر صحيح و خالى از اشكال است و ناچار مهره هاى واسطۀ آن نيز بايد درست باشند، در صورتى كه چنين نيست و اگر تاريخ نويس دقيقى به چنان اخبارى دقت كند، درمى يابد كه آن ها به دروغ به چنان راويانى نسبت داده شده و بر زبان آن ها نهاده شده است و سيف مخصوصاً اين چنين كرده تا نشان دهد كه آن خبر را از او گرفته است، در حالى كه چنان خبرى را غير سيف روايت نكرده، و از قول آن راويان به نام چنان مطالبى نزد هيچ كس ديگر به جز سيف بن عمر تميمى ديده نمى شود!!
با توجه به آنچه گذشت، چنان تحقيق دامنه دار علمى را كه جناب استاد عسكرى به انجامش همت گماشته اند، از لحاظ دشوارى ها و اشكالات متعددى كه بر سر راه اين قبيل بحث و تحقيق وجود دارد، انجامش از عهدۀ گروهى از محققين و دانشمندان بيرون است تا چه رسد به يك نفر، اما با اين وجود، جناب ايشان با همه گرفتارى ها و مسئوليت هاى متعددى كه در شئون مختلف بر عهده دارند و بيشتر اوقات ايشان را گرفته است، آن را به سامان رسانيده اند.
يكى از محسنات اين كتاب ارزشمند و دقتى كه در مطالب آن به كار گرفته است اين است كه پيرامون هر يك از شخصيت هاى خيالى سيف فصلى مشبع باز شده، و از جاها و اماكنى كه آفريده است سخن رفته، مصادر و مدارك هر يك از فصل ها و بحث ها با نظم و ترتيب پشت سر يكديگر آمده طورى كه خواننده، از هر گونه بحث و تحقيقى بيرون از آن ها بى نياز است، و گرد هرگونه شك و ترديدى را در هر يك از موارد ياد شده در كتاب، از اصحابى كه سيف آفريده، احاديثى كه به آن ها نسبت داده، اشعار و حماسه هائى را كه بر زبان ايشان نهاده همه را از خاطرش مى زدايد.
مؤلف محترم در اين قسمت از كتاب خود، از صد و پنجاه صحابى ساختگى، به شرح حال اصحاب زير، كه سيف بن عمر تميمى در خلق و آفرينش آن ها دخالت
ص: 15
مستقيم داشته است پرداخته است:
1 - قعقاع بن عمرو بن مالك تميمى.
2 - عاصم بن عمرو بن مالك تميمى.
3 - اسود بن قطبه بن مالك تميمى.
4 - ابو مغزر تميمى.
5 - نافع بن اسود بن قطبه تميمى.
6 - عفيف بن منذر تميمى.
7 - زياد بن حنظله تميمى.
8 - حرملة بن مريطه تميمى. بن سلمى، تميمى.
9 - حرملة بن سلمى، تميمى.
10 - ربيع بن مطر بن ثلج، تميمى.
11 - ربعى بن افكل، تميمى.
12 - أُطّ بن ابى اط، تميمى.
13 - سعير بن خفاف، تميمى.
14 - عوف بن علاء جشمى، تميمى.
15 - اوس بن جذيمه، تميمى.
16 - سهل بن منجاب، تميمى.
17 - وكيع بن مالك، تميمى.
18 - حصين بن نياز حنظلى، تميمى.
19 - حارث بن ابى هاله، تميمى.
20 - زبير بن ابى هاله، تميمى.
21 - طاهر بن ابى هاله، تميمى.
22 - عبيد بن صخر بن لوذان، سلمى.
23 - عكاشة بن ثور، غوثى.
24 - عبد الله بن ثور، غوثى.
25 - عمرو بن حكم، قضاعى.
26 - امرؤ القيس، كلبى.
27 - و برة بن يحنس؛ خزاعى.
28 - اقرع بن عبد الله، حميرى.
29 - صلصل بن شرجيل.
ص: 16
30 - عمرو بن محجوب، عامرى.
31 - عمرو بن خفاجى، عامرى.
32 - عوف وركانى.
33 - عويف زرقانى.
34 - قضاعى بن عمرو.
35 - خزيمه بن ثابت انصارى.
36 - بشير بن كعب.(1) مؤلف محترم در مقدمۀ اين كتاب مواردى را كه از قديم ترين ازمنۀ تاريخ تا به امروز باعث گرديده است كه مؤلفين و تاريخ نويسان را بر آن دارد تا مطالب خلاف واقع را در كتاب خود بياورد، همه را آورده و سر دسته آن ها را اعمال قدرت، و همگامى با مصالح زورمندان، و ارباب و سلطۀ روز معرفى كرده است.
و چنانچه به خاطر داشته باشيم كه تعصبات قبيلگى در ادوار پيش از اسلام، و قرن اول هجرى و پس از آن در جوامع مختلف به شدت حكومت مى كرده است، درمى يابيم كه چرا سيف بن عمر تميمى گروه بسيارى از اصحاب ساختگى خود را از قبيلۀ تميم آفريده است.
چرا او نخستين يار و پشتيبان رسول خدا را با وجود نزديك ترين خويشاوندان آن حضرت - چون ابو طالب، و ديگر بستگان پيغمبر از بنى هاشم - از تميم آفريده است.
اولين شهيد اسلام را تميمى خلق كرده و دست پروردۀ رسول خدا را تميمى آفريده، و حتى به يك دست پروردۀ تميمى براى آن حضرت بسنده نكرده، دو ناپسرى ديگر از تميم براى پيغمبر خدا آفريده است!!
اين ها مواردى است كه مؤلف به تفصيل در اين كتاب آورده، موضوعاتى كه بر اثر عدم دقت و برسى، و پاك سازى و ريشه يابى اخبار و احاديث وسيلۀ علما و محققين ما، قرن ها و قرن ها بر دانشمندان پوشيده مانده است.
ص: 17
علاوه بر همۀ اين ها مسألۀ زندقه اى است كه سيف بن آن متهم بوده و او را مجاز، بلكه بر آن وامى داشته تا بر آراء و افكار خود لباس اسلام بپوشاند، و بدان وسيله خواسته هاى پليد خود را بر كرسى بنشاند - و با ايجاد شك و ترديد در صحت تاريخ اسلام، آن را از ريشه بخشكاند - و ازآنجا كه سيف از قدرت تخيل قوى و نيروى خلاقه برخوردار بوده توانسته است كه افكار و عقايدش را به صورت احاديث و اخبار متعدد كه يكى ناظر بر ديگرى است شكل دهد، برخى از آن ها را به راويانى خيالى و پاره اى را نيز به راويان معروف و شناخته شده نسبت دهد و بدان وسيله خواسته هاى خويش و افكار و عقايدش را از زبان ايشان بيان دارد. راويانى كه سال هاست چهره در نقاب خاك كشيده و زنده نيستند تا چنين نسبتى را به خود تكذيب كنند، و چنان اخبار و رواياتى را از جانب خود منكر شوند.
اين كتاب درِ تازه اى بر روى جهان تحقيق و پژوهش هاى علمى گشوده است و در حد خود اولين نمونه در شيوۀ نگارش تاريخ، و پاك سازى صفحات آن از آلودگى هاى دروغ و خرافات، و غربال كردن اخبار و روايات آن به طريق علمى است طورى كه از تعصب و دخالت هوى و عواطف به دور باشد. اثرى كه شگفتى و اعجاب همگان را به دنبال داشته است.
اميد آن داريم تا دانشمند بزرگوار، و مؤلف ارجمند اين كتاب، جناب آقاى سيد مرتضى عسكرى، همين شيوه را در معرفى بقيۀ اصحاب ساختگى سيف با تحقيق از خلال روايات او دنبال فرمايد.
در خاتمه، سپاس بر اين پشتكار و تلاش پى گير و مداوم كه جناب ايشان در رسيدن به اين مقصود مقدس به كار برده اند كه به تنهائى جاى گزين تلاش و كوشش گروهى از برگزيدگان و كارشناسان و دانشمندان و محققين علم و ادب مى باشد.
بغداد - جعفر الخليلى
ص: 18
صد و پنجاه صحابى ساختگى
* قرآن و سنت مكمل يكديگرند.
* مسألۀ تحريف در اديان گذشته.
* پيروى از پيشينيان در تحريف سنت.
* تحريف امت هاى پيشين در كتب آسمانى.
* مداركى از تحريف تورات.
* قرآن معجزۀ ابدى.
* تلاشى بى ثمر در تحريف قرآن.
* بحث در مصادر اسلامى، الزامى است
ص: 19
ص: 20
ريشۀ تمامى اصول عقايد و احكام، و ديگر معارف و علوم اسلامى در قرآن است، و شرح و تفسير، و شكل و نحوۀ عمل به آن در قالب گفتار و رفتار پيغمبر اسلام مشخص و معين گرديده و كه به آن حديث و سيرۀ رسول اكرم مى گويند. ازاين رو است كه خداوند فرمان بردارى از پيامبرش را همانند اطاعت از خود دانسته و فرموده است:
أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ.
فرمان بردار خدا و رسولش باشيد.(1) و سرپيچى از فرمان پيغمبر را به منزلۀ سرپيچى از دستورات خود دانسته و فرموده است:
وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نٰارَ جَهَنَّمَ.
و هر كس از فرمان خدا و پيامبرش سر به پيچد، او را آتش جهنم پاداش است.(2)
ص: 21
و در برابر مقررات و فرامينى كه خدا و پيغمبرش وضع كرده اند، اختيار را از مؤمنين سلب كرده و فرموده است:
وَ مٰا كٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ اَلْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِيناً.
هيچ مرد و زن مؤمنى را - اجازه اى - نيست هنگامى كه خدا و پيغمبرش امرى را مقرر داشتند، در كارشان خود سر باشند، و هر كس از فرمان خدا و رسولش سر به پيچد، بى شك به گمراهى آشكارى افتاده است.(1) خداوند پيغمبر را در گفتار و رفتارش حجت خود بر خلق قرار داده، او را پيشواى امت تعيين، و مقرر داشته است تا از او پيروى كنند، همچنان كه مى فرمايد:
فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ اَلنَّبِيِّ اَلْأُمِّيِّ اَلَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ كَلِمٰاتِهِ وَ اِتَّبِعُوهُ...
پس به خدا و پيامبر امى و درس ناخوانده اش كه به خدا و كلمات او ايمان آورده است، ايمان آوريد و از او پيروى كنيد.(2) و يا اين كه مى فرمايد:
إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اَللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي.
بگو، اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد.(3) و در جاى ديگر مى فرمايد:
لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.
بى شك پيامبر خدا نمونه و الگوى نيكويى براى شما است.(4)
ص: 22
اين ها و غير از اين ها همه كلام خدا در اين مورد بود، پيامبر اسلام را نيز سخنانى در همين زمينه است كه به برخى از آن ها كه در كتاب هاى حديث صحيح و معتبر مكتب خلفا آمده است به شرح زير مراجعه مى كنيم:
1 - در «سنن» ترمذى، و ابن ماجه، و دارمى، و «مسند» احمد، و همچنين «سنن» ابو داود در باب «لزوم السنة، از كتاب السنة» چنين آمده است:
از «مقدام بن معدى كرب»(1) روايت شده است كه رسول خدا فرمود:
اين را بدانيد كه بر من قرآن نازل شده و به همراه آن همانندش سنت، آگاه باشيد كه دور نيست مردى كه شكمش سير شده راحت بر جايگاه خود تكيه داده بگويد: تنها قرآن را دريابيد، و هر چه را كه در آن حلال ديديد حلالش بدانيد و آنچه را كه حرام يافتيد حرام و ناروايش بشماريد.
در «سنن» ترمذى حديث مزبور چنين ادامه مى يابد:
در حالى كه بى گمان هر چه را كه رسول خدا حرام كرده است، مثل آن است كه خدا حرام فرموده است.
و در «سنن» ابن ماجه آخر كلام فوق چنين آمده است:
همانند حرام خدا است.
در «مسند» احمد بن حنبل از مقدام معدى كرب روايت شده است كه:
رسول خدا در جنگ خيبر چيزهائى را حرام كرده سپس فرمود: دور نيست كه بعضى از شما در مقام تكذيب من برآمده در حالى كه راحت بر بالش خود تكيه داده است حديث مرا بر او بخوانند و او بگويد: ميان ما و شما كتاب خدا وجود دارد، آنچه را كه در آن حلال يافتيم روايش خواهيم دانست، و هر چه را كه حرام ديديم حرامش خواهيم شمرد.
ص: 23
آگاه باشيد كه آن چه را كه پيغمبر خدا حرام كرده، مثل اين است كه خدا حرام فرموده است.
2 - در «سنن» ترمدى، و ابن ماجه، و «مسند» احمد، و نيز «سنن» ابو داود از قول «عُبيد الله بن ابى رافع»(1) از پدرش آمده است كه رسول خدا فرمود:
آگاه باشيد، نبينم يكى از شما را خوش بر مسند خويش تكيه داده، امرى را كه من به انجام آن دستور داده يا از آن نهى نموده ام بر او عرضه كنند و او بگويد: نمى دانم! من آن چه را كه در كتاب خدا ببينم عمل مى كنم!!
جملۀ آخر حديث بالا در «مسند» احمد چنين آمده است:
من اين را در كتاب خدا ندايده ام!!
3 - در «سنن» ابو داود، «كتاب خراج، باب تعشير اهل ذمه» از قول «عرباض بن ساريه»(2) آمده است كه گفت:
ما با پيغمبر وارد خيبر شديم، در حالى كه چند نفر از اصحاب، رسول خدا را همراهى مى كردند، رئيس خيبريان كه مردى سخت خشن و عصبانى به نظر مى رسيد قدم پيش گذاشت و گستاخانه به رسول خدا گفت:
اى محمد! اين درست است كه حيوانات ما را بكشيد، و ميوه هاى ما را بخوريد و زنان ما را آزار برسانيد؟!
پيغمبر خدا از اين موضوع سخت خشمگين شد، پس روى به «عبد الرحمن عوف» كرده فرمود:
بر اسبت سوار شو، و در ميان مردم فرياد برآور كه «بهشت جز به مؤمنان روا نباشد» و بگو كه مردم براى اداى نماز جمع شوند. عرباض مى گويد:
ص: 24
مردم از گوشه و كنار براى اداى نماز و شنيدن سخنان پيغمبر جمع شدند و با رسول خدا نماز گزاردند. سپس پيغمبر خدا برخاست و چنين فرمود:
آيا بعضى از شما، در حالى كه راحت بر بالش خود تكيه داده است مى پندارد كه خداوند چيزى را حرام نكرده است، مگر آنچه را كه در قرآن است؟!
آگاه باشيد كه من شما را پند داده و به انجام امورى امر، و از كارهائى نهى كرده ام كه همۀ آن ها به منزلۀ قرآن است يا بيشتر از آن (اهميت داشته لازم الاجر است) خداوند براى شما حلال نكرده است كه بدون اجازه و موافقت اهل كتاب به خانۀ آن ها وارد شويد، يا زنانشان را آزار رسانيد، و يا از ميوه هايشان بخوريد، وقتى كه آن ها آن چه را كه بر عهده داشته اند انجام داده باشند.
4 - در «مسند» احمد بن حنبل از قول ابو هريره(1) آمده است كه رسول خدا فرمود: نبينم يكى از شما را كه چون حديث و سخن مرا بر او عرضه نمايد، او راحت بر جايگاه خود تكيه داده بگويد: در انى مورد از قرآن برايم بخوانيد!!
در مقدمۀ «سنن» دارمى از حسان بن ثابت انصارى(2) روايت شده است كه گفت:
ص: 25
همان طور كه جبرئيل قرآن را بر پيغمبر نازل مى كرد، سنت را هم بر آن حضرت فرود مى آورد.
كان جبريل ينزل على رسول الله بالسنة، كما ينزل عليه بالقرآن.
اين ها نمونه هائى از آيات قرآنى و احاديث نبوى مى باشند كه امت اسلام را امر به تبعيت از رسول خدا و سنت پاكش نموده از مخالفت با آن حضرت نهى مى نمايد، و كسانى را كه به دليل تمسك به قرآن، سنت را زير پا گذاشته به آن اعتنائى نمى كنند شديداً سرزنش كرده مورد عتاب خود قرار مى دهد.
گذشته از اين ها، اساساً اسلام را تنها از خلال آيات قرآن، و بدون مراجعه به سنت پيغمبر نمى توان فراگرفت. مثالى چند حقيقت موضوع را روشن مى سازد.
در قرآن امر و تأكيد شده است كه نماز بخوانيم، اما اين كه اين نيايش بايد چگونه و تحت چه شرايطى انجام گيرد جز با مراجعه به سنت پيغمبر معلوم نمى شود.
ما با مراجعه به احاديث و سيرۀ رسول خدا، تعداد ركعات و سجده ها، و اذكار و قوانين و مبطلات نماز را فرا مى گيريم و كيفيت و چگونگى آن را درمى يابيم.
حج نيز چنين است، با مراجعه به سنت پيغمبر خدا، نيت احرام، شناخت و تشخيص ميقات ها، نحوۀ طواف، مشعر، منى، توقف و حركت در هر يك از آن ها، رمى جمرات، قربانى، و حلق و تقصير و محدودۀ زمانى انجام هر يك از آن وظايف، مكان و موقعيت هر يك از آن ها، واجبات و مستحبات و مكروهات و محرمات شان را فرا مى گيريم.
همين دو مثال به خوبى نشان مى دهد كه بدون مراجعه به سنت پيغمبر، و تنها با مراجعه به قرآن انجام اين دو وظيفۀ واجب شرعى امكان پذير نخواهد بود. در صورتى كه تمام احكام شرع مقدس اسلام همين حالت را دارند.
بنابراين بر ماست كه براى اخذ اسلام و پيروى از دستورات الهى به قرآن و سنت رسول خدا با هم مراجعه كنيم. و اگر كسى تنها به يكى از اين دو رجوع نمايد و آن ها را از يكديگر جدا كند، بى گمان بر آن سر است كه خود را از قيد و بند اسلام رها ساخته قوانين آن را به ميل و خواستۀ دل خود تفسير و تعبير نمايد. زيرا با حذف سنت پيغمبر كه كليد فهم و مفسر قرآن است، تأويل قرآن بنا به ميل و سليقۀ شخصى به سادگى امكان پذير خواهد بود.
ص: 26
دانستيم كه براى اخذ اسلام صحيح و عمل به دستورات قرآن ناگزير به مراجعه به سنت پيغمبر خدا مى باشيم. اما چون به سنت مراجعه مى كنيم، با كمال تأسف مشاهده مى كنيم كه مالامال است از تحريف، از تغييرات لفظى، و تأويل هاى به معنى و جاى گزين ساختن سنت ديگران به جاى سنت پيغمبر، دروغ بستن به رسول خدا، حق پوشى و افترا، و انواع ديگر از انحرافات و تحريفات.
تحريفاتى كه در سنت پيامبر اسلام راه يافته است درست همانند تحريفاتى است كه در امت هاى پيشين به وقوع پيوسته و خداوند از آن ها در قرآن كريم خبر داده است و ما به بعضى از آن ها اشاره مى كنيم.
1 - وَ إِذْ أَخَذَ اَللّٰهُ مِيثٰاقَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّٰاسِ وَ لاٰ تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَرٰاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اِشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ مٰا يَشْتَرُونَ. سوره آل عمران/ 18(6).
و آن گاه كه خداوند پيمان گرفت از اهل كتاب كه آن را براى مردم بيان كنيد و پنهانش مسازيد، آن ها آن (عهد و پيمان) را پشت سر انداختند، و آن را به بهائى اندك فروختند، كه بد معامله اى كردند.
2 - فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ لَعَنّٰاهُمْ وَ جَعَلْنٰا قُلُوبَهُمْ قٰاسِيَةً يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمّٰا ذُكِّرُوا بِهِ وَ لاٰ تَزٰالُ تَطَّلِعُ عَلىٰ خٰائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلاّٰ قَلِيلاً مِنْهُمْ...
سوره مائده/ 12.
چون پيمان شان را شكستند، ايشان را لعنت كرديم و دل هايشان را سخت گردانيديم، آنها كلمات (خدا را) از جاى خود تغيير داده، بهرۀ آنچه را كه به آن تذكر داده شده بودند فراموش نمودند، و تو (اى پيغمبر) همواره بر خيانت آنان جز اندكى آگاهى...
3 - يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ لِمَ تَلْبِسُونَ اَلْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَكْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
سوره آل عمران/ 70.
ص: 27
اى اهل كتاب! چرا حق را به باطل مى پوشانيد، و حق را دانسته كتمان مى كنيد؟
4 - يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ قَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولُنٰا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيراً مِمّٰا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ
سوره مائده/ 14
اى اهل كتاب! بى شك پيامبر ما به سوى شما آمده تا براى شما آشكار كند بيشتر آنچه را كه ما از كتاب (خدا) پنهان داشته ايد، و از بسيارى (از آن ها هم) درمى گذرد...
5 - وَ لاٰ تَلْبِسُوا اَلْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَكْتُمُوا اَلْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
سوره بقره/ 42.
حق را به باطل مپوشانيد، و حق را دانسته كتمان نكنيد.
6 - اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَعْرِفُونَهُ كَمٰا يَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ اَلْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ. سوره بقره/ 14(6).
آن هائى را كه به ايشان كتاب داده ايم - داراى كتاب آسمانى هستند - او را (رسول خدا را) همان گونه مى شناسند كه فرزندان خود را مى شناسند، اما بعضى از آن ها حق را دانسته كتمان مى كنند.
7 - أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كٰانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ. سوره بقره/ 7(5).
آيا توقع آن داريد كه به شما بگروند، حال آن كه گروهى از ايشان بودند كه كلام خدا را مى شنيدند و پس از درك و فهم آن، آن را آگاهانه تحريف مى كردند.
8 - مِنَ اَلَّذِينَ هٰادُوا يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا.
سورۀ نساء/ 45.
ص: 28
برخى از يهوديان كلمات (خدا) را از جاى خود تغيير مى دهند و مى گويند شنيديم و (ولى) سرپيچى كرديم.
9 - مِنَ اَلَّذِينَ هٰادُوا سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمّٰاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ اَلْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَوٰاضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هٰذٰا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا. سورۀ مائده/ 4(1).
بعضى از يهوديان به سخنانت گوش مى دهند تا از آن دروغى بسازند و براى ديگران كه هنوز نزد تو نيامده اند جاسوسى كنند. اينان كلام و مقررات خدا را از جاى خود تغيير مى دهند و مى گويند: اگر اين - حكم - را برايتان آورد قبول كنيد، و اگر حكمى را نياورد، قبول نكنيد...
10 - إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ مٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ اَلنّٰارَ وَ لاٰ يُكَلِّمُهُمُ اَللّٰهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ لاٰ يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ سورۀ بقره/ 17(4).
آن هائى كه پنهان مى دارند آنچه را كه خداوند از كتاب نازل فرموده است و آن را به بهائى اندك مى فروشند، آن ها جز آتش چيزى را در شكم خود فرو نمى برند، و خدايشان در روز قيامت سخن نگويد، و پاكشان نسازد، و ايشان را است عذابى دردناك.
11 - إِنَّ اَلَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ اَلْهُدىٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَيَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِي اَلْكِتٰابِ أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اَللّٰهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اَللاّٰعِنُونَ. سوره بقره/ 15(9).
بى شك كسانى كه پنهان مى سازند آنچه را كه از نشانه هاى آشكار و هدايت نازل كرده ايم پس از آن كه آن را در كتاب براى مردم بيان نموديم، آنان را خدا لعنت مى كند و لعنت كنندگان نيز ايشان را لعنت مى كنند.
اين ها نمونۀ آياتى بودند كه خداوند در آنها از تحريف حقايق، و كتمان واقعيت ها وسيلۀ امت هاى پيشين خبر داده است.
ص: 29
اينك در زير احاديثى از روسل خدا آورده مى شود كه پيغمبر اسلام پيروى اين امت را از امت هاى پيشين در تمام كارها و رفتارهاى ايشان خبر داده، روشن مى سازد كه چسان امت اسلام كارهاى امم گذشته را موبه مو، و طابق النعل بالنعل تقليد و پيروى مى كنند.
1 - شيخ صدوق اعلى الله مقامه، در كتاب «اكمال» خود از قول حضرت امام جعفر صادق عليه السلام، از قول پدران بزرگوارش روايت كرده است كه رسول خدا فرمود:
كُلُّ مَا كَانَ فِي الْأُمَمِ السَّالِفَةِ فَإِنَّهُ يَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ مِثْلُهُ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّة.
آنچه را كه در امت هاى پيشين به وقوع پيوسته است، همانندش در اين امت صورت خواهد گرفت به همانندى دو لنگه كفش، و پرهاى يك پيكان.(1) و نيز شيخ صدوق در كتاب «اكمال» خود از حضرت صادق از پدران بزرگوارش روايت كرده است كه رسول خدا فرمود:
وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً وَ بَشِيراً لَتَرْكَبَنَّ أُمَّتِي سنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَهَا حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ حَتَّى لَوْ أَنَّ حَيَّةً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ دَخَلَتْ فِي جُحْرٍ لَدَخَلَتْ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ حَيَّةٌ مِثْلُهَا!
قسم به آن كس كه مرا به راستى به نبوت و بشارت دهنده برانگيخته است، كه امت من بى هيچ تفاوتى همان راه پيشينيان را در پيش خواهد گرفت، بدان
ص: 30
سان كه اگر در بنى اسرائيل مارى به سوراخى فرو شده باشد، در اين امت نيز مارى به همان سوراخ فرو خواهد شد!
2 - ابن حجر در كتاب «فتح البارى» سخن رسول خدا را چنين آورده است:
شافعى(1) با سندى صحيح از عبد الله عمرو(2) روايت كرده است كه رسول خدا فرموده است:
لَتَرْكَبُنَّ سنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ حُلْوَهَا وَ مُرَّهَا.
شما، روش پيشينيان را تلخ و شيرين (زشت و زيبايش) در پيش خواهيد گرفت.
3 - احمد بن حنبل در «مسند» خود، و مسلم و بخارى در «صحيح» خود، از ابو سعيد خدرى(3) صحابى پيغمبر روايت كرده اند كه رسول خدا فرمود:
ص: 31
لَتَتَّبِعُنَّ سنَنَ مَنْ قَبْلَكُمْ شِبْراً بِشِبْرٍ وَ ذِرَاعاً ذِرَاعاً حَتَّى لَوْ دَخَلُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَتَبِعْتُمُوهُمْ.(1)
رفتار پيشينيان خود را وجب به وجب، و ذراع به ذراع در پيش خواهيد گرفت، تا جائى كه اگر آنها به سوراخ سوسمارى داخل شده باشند، شما هم به دنبالشان خواهيد رفت. پرسيديم:
اى رسول خدا! يهود و نصارا را مى فرمائيد؟ حضرت پاسخ داد.
- پس چه كسى را!
اين حديث بنا به روايت ديگر در «مسند» احمد چنين آمده است:
لَتَتَّبِعُنَّ سنَنَ مَنْ بَنى اِسرائيلَ، حَتّى لَوْ دَخَل مِن بَنِي اِسرائيلَ جُحْرَ ضَبٍّ لَتَبِعْتُمُوهُ.
شما روش بنى اسرائيل را در پيش خواهيد گرفت، به طورى كه اگر مردى در بنى اسرائيل به سوراخ سوسمارى داخل شده باشد، شما هم به دنبالش مى رويد.
4 - ابن ماجه در «سنن» خود، و احمد در «مسند» خود، و متقى در «كنز العمال»، و بخارى در «صحيح» خود از ابو هريره روايت كرده اند كه رسول خدا فرمود:
لَا تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى تَأْخُذَ أُمَّتِي مَآخِذَ الْقُرُونِ قَبْلَهَا شِبْراً بِشِبْرٍ وَ ذِرَاعاً بِذِرَاعٍ.
رستاخيز به پا نخواهد شد تا هنگامى كه امت من روش امت هاى گذشته را وجب به وجب، و ذراع به ذراع (موبه مو) پيروى كنند. پرسيده شد:
- اى رسول خدا! مانند پارسيان و روم؟ و پيغمبر فرمود:
- جز اينان، پس چه كسانى!
همين مطلب در «مسند» احمد چنين آمده است:
وَ الَّذى نَفسِى بِيَدِهِ، لَتَتَّبِعُنَّ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ شِبْراً بِشِبْرٍ وَ ذِرَاعاً بِذِرَاعٍ حَتَّى لَوْ دَخَلُوا فِي جُحْرِ ضَبٍّ لدَخَلتُمُوهُ!
ص: 32
به آن كس كه جانم به دست او است سوگند كه روش پيشينيان را وجب به وجب و موبه مو در پيش خواهيد گرفت، تا آنجا كه اگر آن ها به سوراخ سوسمارى داخل شده باشند، شما هم داخل مى شويد. پرسيده شد:
- اى رسول خدا! چه كسانى را، اهل كتاب را مى فرمائيد؟ و حضرت پاسخ داد:
- پس چه كسانى را؟!
5 - طيالسى و احمد در «مسند» خودشان، و متقى هندى در «كنز العمال»، و ترمذى در «صحيح» خود از ابو و اقعد ليثى روايت كرده اند كه رسول خدا فرمود:
وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهُِ لَتَرْكَبُنَّ سُنَّةَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ.
قسم به آن كس كه جانم به دست او است، كه شما راه و روش پيشينيانتان را در پيش خواهيد گرفت.
همين ح ديث در «مسند» احمد چنين آمده است:
لَتَرْكَبُنَّ سُنَنَ مِنْ قَبْلِكُمْ سَنَةً سَنَةً.
شما روش به روش راه و رسم گذشتگانتان را دنبال خواهيد كرد.
6 - حاكم در مستدركش بر صحيحين، و «مجمع الزوائد» به نقل از «بزاز» از ابن عباس روايت كرده اند كه رسول خدا فرمود:
لَتَركَبُنَّ سنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ شِبْراً بِشِبْرٍ، وَ ذِرَاعاً بِذِرَاعٍ، وَ بَاعاً بِبَاعٍ، حَتّى لَوْ دَخَلَ أَحَدُهُمْ فِي جُحْرِ ضَبٍّ لَدَخَلْتُم.
وجب به وجب، و قدم به قدم راه و روش پيشينيانتان را در پيش خواهيد گرفت
ص: 33
تا آنجا كه اگر يكى از آن ها به سوراخ سوسمارى فرو شده باشد، شما هم داخل مى شويد.
7 - ترمذى در صحيحش، در حاكم در مستدركش با توجه به آنچه سيوطى در تفسيرش از عبد الله عمرو روايت كرده است آورده اند كه عبد الله عمرو از رسول خدا روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
لَيَأْتِيَنَّ عَلَى أُمَّتِي مَا أَتَى عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ حَتَّى إِنْ كَانَ فى بَنى اِسرائيلَ مَن أتى أُمُّهُ عَلانيةً، لَكانَ فى اُمَّتى مَن فَعَلَ ذلِكَ!
آنچه بر بنى اسرائيل گذشته است، به همگونگى لنگه هاى يك جفت كفش با هم، بر امت من نيز خواهد گذشت، تا آنجا كه اگر در بنى اسرائيل كسى با مادر خود آشكارا هم بستر شده باشد، در امت من نيز كسى خواهد بود كه آن كار را انجام دهد!
8 - «مجمع الزوائد» به نقل از «مسند» بزاز، و متقى به نقل از «مستدرك» حاكم، از اين عباس روايت كرده اند كه رسول خدا فرمود:
لَتَرْكَبُنَّ سنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ شِبراً بشِبرِ، و ذِراعاً و بِذِراعٍ، وَ باعاً و بِباع، حَتّى لَو اَنَّ أحَدَهُم دَخَلَ جُحرَ ضَبّ لَدَخَلتُم، حَتّى لَو اَنَّ أحَدَهُم جامَعَ أُمُّه لَفَعلتُم!
وجب به وجب، و قدم به قدم راه و روش پيشينيانتان را در پيش خواهيد گرفت تا آنجا كه اگر يكى از آن ها به سوراخ سوسمارى داخل شده باشد، شما هم داخل مى شويد، و حتى اگر يكى از آن ها با مادر خود آميزش كرده باشد شما هم مى كنيد.
9 - احمد بن حنبل در «مسند» خود، و نويسندۀ «مجمع الزوائد» از «سهل بن
ص: 34
سعد انصارى»(1) آورده اند كه رسول خدا فرمود:
وَ الَّذي نَفسي بِيَدِهِ، لتَرْكَبَنَّ سنَنَ مَنْ كانَ قَبْلكُم مَثَلاً بِهِ مَثَل.
به آن كسى كه جانم به دست او است سوگند، كه شما روش پيشينيانتان را مثل به مثل در پيش خواهيد گرفت.
به طورى كه در «مجمع الزوائد» آمده است، طبرانى اين قسمت را بر حديث مزبور اضافه دارد كه رسول خدا در دنبال آن فرمود:
حَتَّى لَوْ دَخَلُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَدَخَلْتُمُوهُ.
كه ما پرسيديم:
- اى رسول خدا! يهود، و نصارا را مى فرمائيد؟! حضرت پاسخ داد:
- به غير از يهود و نصارا چه كسى را؟!
10 - در «مجمع الزوائد» به نقل از طبرانى آمده است كه «عبد الله مسعود»(2) گفت
ص: 35
كه رسول خدا فرمود:
أَنْتُمْ أَشْبَهُ الْأُمَمِ سَمْتاً بِبَنِي إِسْرَائِيلَ لَتَرْكَبُنَّ طَرِيقَهُمْ حَذْوَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ حَتّى لا يَكُونَ فيهِم شَيء فيكُم مِثلَهُ...
شما شبيه ترين امت ها به بنى اسرائيل هستيد، شما روش آنها را به همگونگى پرهاى متقابل يك چوبۀ تير دنبال خواهيد كرد، تا آنجا كه در ميان آن ها چيزى يافت نمى شود مگر اين كه در ميان شما هم خواهد بود!
11 - در «مجمع الزوائد» به نقل از «اوسط» طبرانى، و «كنز العمال» از «مستورد بن شداد»(1) روايت شده است كه رسول خدا فرمود:
لا تترك هذه الامّة شيئا من سنن الأولين حتّى تأتيه.
هيچ چيز از روش پيشينيان باقى نمى ماند، مگر اين كه اين امت آن را انجام داده باشد.
12 - احمد بن حنبل در «مسند» خود، و «مجمع الزوائد» به نقل از طبرانى، در حديثى كه «شداد بن اوس»(2) از رسول خدا روايت كرده است آورده اند:
ليحملن شرار هذه الأمة على سنن الذين خلو من قبلهم اهل الكتاب حذو القذة بالقذة.
شرار اين امت قدم به قدم روش اهل كتاب پيش از خود را در پيش خواهند گرفت.
همين حديث در شرح حال شداد بن اوس در كتاب «اسد الغابه» ابن اثير، به جاى (پيش از خود را)، «پيش از خودتان را» آمده است.
ص: 36
از آنچه گذشت دريافتيم كه خداى سبحان از تحريف هائى كه در امت هاى پيشين صورت گرفته است خبر داده، و پيامبرش نيز خبر داده كه اين امت هم از روش امت هاى پيشين در تمامى كارهايشان پيروى خواهد نمود.
اكنون اگر تحريف هائى را كه در اين امت صورت گرفته است با تحريف هاى امم گذشته مورد مقايسه قرار دهيم، درخواهيم يافت كه امت هاى پيشين آن تحريف ها را در كتاب آسمانى انجام داده اند، و خداوند از اين عمل آن ها چنين ياد فرموده است:
قُلْ مَنْ أَنْزَلَ اَلْكِتٰابَ اَلَّذِي جٰاءَ بِهِ مُوسىٰ نُوراً وَ هُدىً لِلنّٰاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرٰاطِيسَ تُبْدُونَهٰا وَ تُخْفُونَ كَثِيراً. سورۀ انعام آيۀ 9(1).
بگو، چه كسى كتابى را كه موسى آورده است بر او نازل كرده، كتابى كه نور، و براى مردم هدايت بود، شما آن را به صورت كتابى درآورده آشكار مى سازيد، و بسيارى از آن را پنهان مى نمائيد.
و يا مى فرمايد:
وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ مٰا هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ سوره آل عمران آيۀ 7(8).
و از ايشان - اهل كتاب - گروهى هستند كه به زبان و از پيش خود كلماتى سرهم مى كنند به نام كتاب - خدا - تا شما هم آن را از كتاب - آسمانى - بپنداريد، در صورتى كه آن از كتاب - خدا - نيست، و مى گويند آن - كلمات - از جانب خدا است، در حالى كه آن از جانب خدا نيست، و بر خدا دروغ مى بندند در حالى كه خود مى دانند - دروغ است -.
و يا آنجا كه مى فرمايد:
فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ اَلْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ
ص: 37
ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ. سوره بقره آيۀ/ 7(9).
پس واى به حال كسانى كه با دست هاى خود آن كتاب را مى نويسند و آن گاه مى گويند اين از جانب خداست تا آن را به بهاى اندكى بفروشند. پس واى بر آن ها از آنچه با دست هاى خود نوشته اند، و واى بر آن ها از آنچه به دست آورده اند.
ما مصداق آيات خداى تعالى را در كتاب هاى مقدس ايشان كه امروز رايج است به عيان مى بينيم، كما اين كه در باب سوم از سفر تكوين تورات، داستان آفرينش آدم را چنين مى خوانيم:
خداوند به دروغ به آدم گفت: از درخت معرفت خير و شر مخور، كه اگر روزى از آن بخورى خواهى مرد. مار كه مكارترين حيوانات خشكى است به «حواء» گفت: اگر شما از آن درخت بخوريد نخواهيد مرد، بلكه خدا مى داند روزى كه از آن بخوريد، چشماهايتان باز مى شود و چون خداوند عارف به خير و شر خواهيد شد. آدم و حواء از آن درخت خوردند و چشمهايشان باز شد و دريافتند كه برهنه هستند و صداى خداوند را كه به هنگام وزيدن نسيم روز در بهشت راه مى رفت شنيدند، پس خود را از او پنهان ساختند، خداوند به صداى بلند آدم را مخاطب ساخته گفت: تو كجائى؟ آدم گفت: صدايت را در بهشت شنيدم، ولى چون برهنه بودم، ترسيدم و خود را پنهان كرد. خدا گفت: چه كسى تو را از برهنه بودنت آگاه ساخت؟ آيا از آن درخت كه تو را نهى كرده بودم خورده اى؟ آدم قصۀ خويش به خدا باز گفت. و خدا گفت اكنون آدم چون يكى از ما عارف به خير و شر شده و حالا دور نيست كه دست خود را دراز كرده از درخت زندگى بخورد و براى هميشه زنده بمانده... پس انسان را بيرون كرد، و در قسمت شرقى بهشت، كروبيان را سكنى داد، و شمشير شراره بارى را به نگهبانى درخت زندگى بگماشت!!
تورات داستان آدم را در بهشت چنين بيان داشته، در صورتى كه قرآن مى گويد: اين شيطان بود كه آن دو را وسوسه كرد تا از آن درخت ممنوعه بخورند. سخن قرآن چنين است:
وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ اَلنّٰاصِحِينَ فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ فَلَمّٰا ذٰاقَا اَلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا يَخْصِفٰانِ عَلَيْهِمٰا مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ
ص: 38
أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا اَلشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُمٰا إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ لَكُمٰا عَدُوٌّ مُبِينٌ. سوره اعراف/ 21-2(2).
بر ايشان سوگند خورد كه من شما را ناصح و دلسوزم، پس ايشان را بفريفت و چون از آن درخت چشيدند، عورت هايشان برايشان نمايان گرديد، و شروع كردند به چسبانيدن برگ هاى بهشت روى آن ها، و خدايشان ندا داد كه آيا شما را از آن درخت باز نداشتم، و نگفتم كه شيطان شما دو نفر را دشمنى آشكار است؟
ما داستان آدم را در تورات، با همان داستان كه در قرآن آمده است مقايسه كرديم و ديديم كه حقيقت در تورات چگونه تحريف و به خرافه تبديل شده است.
به مطالعۀ تورات ادامه مى دهيم تا در باب نوزدهم از سفر تكوين مى بينيم كه دختران لوط پيغمبر شبانه پدر خود را مست كرده با او هم بستر شده از او باردار مى شوند. اين داستان را در تورات چنين مى خوانيم:
دختران لوط از پدرشان باردار شدند، دختر بزرگ تر پسرى زائيد و نامش را «موآب» گذاشت كه طايفۀ موآبى ها از نسل اويند. و دختر كوچك تر نيز پسرى زائيد و نامش را «بنى عمى» گذاشت كه نسل بنى عمون تا به امروز از او است!!
و چون در اين مطالعه به باب سى و سوم از سفر تكوين مى رسيم مى بينيم كه يعقوب پيغمبر از سر شب تا به صبح با كشتى گيرى چابك و پرتحرك كشتى مى گيرد و سرانجام حريف او به وى لقب اسرائيل مى دهد. اين داستان در تورات چنين آمده است:
حريف يعقوب چون مى بيند كه از عهدۀ يعقوب برنمى آيد، به ران يعقوب مى زند و آن را مى فشارد، و مى گويد:
- مرا رها كن كه نزديك طلوع فجر است! يعقوب در جواب مى گويد:
- تا مرا بركت ندهى تو را رها نمى كنم. او مى پرسد:
- اسمت چيست؟! و او جواب مى دهد:
- يعقوب. و حريف مى گويد:
- از اين پس نام تو يعقوب نيست، بلكه نامت اسرائيل است زيرا كه تو با خدا و انسان جنگيدى و برايشان پيروز شدى.
يعقوب نيز آن مكان را «فينيئيل» ناميد و مى گفت: من در اينجا خدا را روبه رو
ص: 39
مشاهده كردم و روانم رستگار شد.!
به مطالعۀ تورات ادامه مى دهيم تا در باب سى و دوم سفر خروج چنين مى خوانيم:
چون قوم ديدند كه موسى در فرود آمدن از آن كوه درنگ كرده است، پيرامون هارون جمع شدند و گفتند برخيز و براى ما خدايانى بساز كه پيش روى ما راه برود، زيرا كه اين موسى، مردى كه ما را از سرزمين مصر بيرون آورده است نمى دانيم كه بر سرش چه آمده است. هارون به آن ها گفت: گوشواره هاى طلائى كه در گوش هاى زنان و پسران و دختران تان مى باشد بيرون كرده برايم بياوريد. پس هر يك از افراد امت گوشواره هاى طلائى را كه در گوش داشتند بيرون آورده نزد هارون بردند. هارون آن ها را از دست ايشان بگرفت، و با قلم آن را صورت داد و از آن گوساله اى ريخته بساخت، پس آن ها گفتند اى اسرائيل اين خداهاى تو است كه تو را از سرزمين مصر بيرون آورد. هارون چون چنان ديد، پيش روى آن مذبحى بساخت و هارون بانگ برداشت و گفت: فردا عيد خداست.
اما قرآن كريم ساختن گوساله و گمراه كردن قوم را به سامرى نسبت داده مى گويد اين هارون بوده كه ايشان را از دست زدن به چنان كارى منع كرد ولى از او نپذيرفتند. كلام خدا را در اين مورد چنين مى خوانيم:
فَكَذٰلِكَ أَلْقَى اَلسّٰامِرِيُّ فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ فَقٰالُوا هٰذٰا إِلٰهُكُمْ وَ إِلٰهُ مُوسىٰ...
وَ لَقَدْ قٰالَ لَهُمْ هٰارُونُ مِنْ قَبْلُ يٰا قَوْمِ إِنَّمٰا فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ اَلرَّحْمٰنُ فَاتَّبِعُونِي وَ أَطِيعُوا أَمْرِي قٰالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عٰاكِفِينَ حَتّٰى يَرْجِعَ إِلَيْنٰا مُوسىٰ. سوره طه/ 87-9(1)
پس سامرى چنين القاء كرد، و برايشان مجسمۀ گوساله اى صدادار بريخت. و مردم گفتند كه اين خداى شما و خداى موسى است...
و پيش از آن هارون به مردم گفته بود كه اى مردم شما مورد آزمايش قرار گرفته ايد، خداى شما رحمان است، مرا پيروى كنيد و فرمانم را بپذيريد. گفتند كه ما از پرستش آن دست برنمى داريم تا وقتى كه موسى نزد ما بازگردد.
ص: 40
در مطالبى كه گذشت، دو گونه از تحريف را در كتاب تورات نمونه آورديم كه در يكى چيزى را به خدا نسبت مى دهد كه ذات بارى تعالى از آن منزه است. و در ديگرى به پيامبران خدا نسبت هائى را مى دهد كه ايشان نيز از آن نسبت ها مبرا مى باشند.
مدارك و شواهد تحريف در هر دو كتاب تورات و انجيل فراوان است كه ارباب نظر و تحقيق همۀ آن ها را گرد آورده به بحث و نقادى آن ها نشسته اند، از جمله دانشمند محترم «حجة الاسلام بلاغى» است كه نتيجۀ بحث و تحقيق خود را در دو كتاب «الرحلة المدرسية» و «المهدى الى دين المصطفى» منعكس كرده است.
او، و ديگر محققين موارد تحريف را با بحث و بررسى هاى دقيق مفصل و تاريخى خود در كتاب هاى عهدين (تورات و انجيل) ثابت كرده اند و دكتر «هانس» آمريكائى در قاموس كتاب مقدس خود در واژۀ «انجيل» به آن ها اشاره كرده و كوشيده است تا موارد ايرادها را برطرف سازد اما در اين كوشش به جائى نرسيده است.
براى اين كه بحث خود را در اين مورد تمام كرده باشيم، سه نمونۀ زنده از موارد تحريف را از باب سى و سوم از سفر تثنيه كه در چاپ هاى سه گانه رخ داده است به شرح زير از نظر مى گذرانيم.
باب سى و سيوم
1 - و اين است دعاى خير كه موسى مرد خدا قبل از مردن بر بنى اسرائيل خواند
2 - و گفت كه خداوند از سيناى برآمد و از سعير نمودار گشت و از كوه فاران نورافشان شد و با ده هزار مقرّان ورود نمود و از دست راستش شريعتى آتشين براى ايشان رسيد
3 - بلكه قبائل را دوست داشت و همگى مقدّساتش در قبضۀ تو هستند و مقربان پاى تو بوده تعليم تو را خواهند پذيرفت
4 - موسى ما را به شريعتى امر كرد كه ميراث جماعت بنى يعقوب باشد
ص: 41
2 - عكس ديگرى است كه از همين باب كه در سال 1831 ميلادى در چاپ خانۀ «ريچارد واتسن» لندن، از روى نسخه اى كه در سال 1671 ميلادى و به سود كنيسه هاى روم شرقى چاپ و منتشر شده بود، چاپ شده است.
الاصحاح الثالث و الثلاثون
1 فهذه البركة التى بها بارك موسى رجل الله بنى اسرائيل قبل موته
2 * و قال جاء الرب من سينا و اشرق لنا من ساعير استعلن من جبل
3 فاران و معه الوف الاطهار فى يمينه سُنّة من نار * احب الشعوب جميع الاطهار بيده و الذين يقتربون من رجليه يقبلون من تعليمه
5 * موسى امرنا بسنة: ميراثا لجماعة يعقوب
3 - و باز عكس ديگرى است كه از همين باب كه در سال 1907 ميلادى در چاپ خانۀ آمريكائى بيروت به چاپ رسيده است.(1)
اَلأَصحَاحُ الثَّالِثُ وَ الثلَاثُونَ
وَ هَذِهِ هى الْبَرَكَةَ التى بَارِكْ بِهَا مُوسَى رَجُلٍ اللَّهِ بَنِي إِسْرَائِيلَ قَبْلَ مَوْتِهِ فَقَالَ جَاءَ الرَّبُّ مِنَ سَيْنَاءَ وَ أَشْرَقَ لَهُمْ مِنْ سَعِيرِ وَ تَلَأْلَأَ مِنْ جَبَلِ فَارَانَ وَ أَتَى مِنْ ربوات الْقُدْسِ وَ عَنْ يَمِينِهِ نَارٍ شَرِيعَةً لَهُمْ فَأَحَبَّ الشِّعْبِ جَمِيعِ قديسيه فى يَدَكَ وَ هُمْ جَالِسُونَ عِنْدَ قَدَمِكَ يتقبلون مِنْ أَقْوَالِكَ بنَامُوسٍ أَوصَانَا مُوسَى مِيرَاثاً لِجَمَاعَةِ يَعقُوبَ.
ص: 42
اكنون ببينيم چه چيزهائى تنها در اين باب از كتاب تورات و طى سه بار چاپ تحريف شده است.
شماره هاى (1-4) در اين باب بيان مى كند كه حضرت موسى بن عمران عليه السلام پيش از مرگش از سه مكان نام برده است كه خداوند در آنجا امرش را ظاهر و شريعتش را نازل فرموده است به اين ترتيب:
1 - سيناء:
و آن مكانى است كه خداوند در آنجا شريعت تورات را بر موسى عليه السلام نزال فرموده و آن شريعت را در قسمت چهارم به خوبى معرفى و تأكيد كرده است كه آن شريعت ميراث يعقوب است كه به بنى اسرائيل معروف مى باشند. بنابراين، اين شريعت ويژۀ قوم بنى اسرائيل است.
2 - سعير، يا ساعير.
بنا به شرحى كه دربارۀ واژۀ «سعير» در كتاب قاموس مقدس و «ساعير» در «معجم البلدان» حموى داده شده است نام سرزمين هائى است كه كوه هاى آن «قدس» را در بر گرفته اند.
با چنين توصيفى، آنجا محلى است كه شريعت انجيل بر «عيسى بن مريم» نازل شده و در سخن حضرت موسى پيرامون آن شرحى داده نشده است.
3 - كوه فاران:
همان طور كه در باب 21 از سفر تكوين تورات آمده است، فاران نام مكانى بوده است كه ابراهيم بنا به خواستۀ همسرش ساره، همسر ديگر خود هاجر، و يگانه پسرش اسماعيل را در آن جاى داده است كه اين موضوع در شمارۀ 21 چنين تصريح شده است:
اسماعيل در صحراى «فاران» منزل گزيد، و مادرش از سرزمين مصر برايش همسرى انتخاب نمود.
همگان بر اين موضوع متفقند كه اسماعيل و هاجر پس از ترك منزل ابراهيم، تا به هنگام وفات در مكه ساكن و هم در آنجا به خاك سپرده شدند، و مدفن ايشان امروز به حجر اسماعيل معروف و مشهور مى باشد.
بنابراين كوه فاران بايد يكى از كوه هاى مكه باشد، همچنان كه ياقوت حموى در كتاب «معجم البلدان» خود، و ابن منظور در «لسان العرب»، و فيروزآبادى در «قاموس»، و زبيدى در «تاج العروس» در واژۀ «فاران» به همين موضوع تصريح كرده اند.
ص: 43
شرح صفات شريعت و قوانينى كه در كوه فاران نازل شده، و كيفيت و چگونگى ظهور امر خدا در آن ناحيه، در گراور شمارۀ 1 ترجمۀ كشيش رابينسن چنين آمده است:
... و از كوه فاران نورافشان شد، با ده هزار مقربان ورود نمود، و از دست راستش شريعتى آتشين به ايشان رسيد بلكه قبايل را دوست داشت، و همگى مقدساتش در قبضۀ تو هستند، و مقربان پاى تو بوده، و تعليم تو را خواهند پذيرفت.
اما همين قسمت در نسخه اى كه از روى چاپ رومى تهيه شده چنين است:
... از كوه فاران پديدار شد، و با هزاران نفر از پاكان، به دست راستش شريعتى آتشين ملت ها را دوست مى دارد، و تمامى پاكان در اختيار او است، آن ها كه به پايش نزديك مى شوند تعاليمش را مى پذيرند.
ازآن جائى كه ظهور از كوه فاران به نزول قرآن بر خاتم پيامبران در غار حراء كه در كوه فاران نزديك مكه است دلالت دارد، و همين پيغمبر است كه به همراهى ده هزار نفر به مكه - سرزمين فاران - وارد مى شود و آنجا را فتح مى كند، و هم او است كه حامل لواى شريعت يا سنتى آتشين - شريعت جهاد و پيكار - است و بالاخره هم او است كه دوستدار قبايل و توده هاست كه در قرآن مى فرمايد:
وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ كَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً. سورۀ سبا/ 2(8)
و ما نفرستاديم تو را مگر اين كه بشارت دهنده و بيم دهنده به همۀ مردم باشى.
چون اين اشراق و ظهور، تنها بر حضرت خاتم پيامبران دلالت دارد، و بر هيچ يك از پيامبران صادق نيست به جز پيغمبر اسلام. زيرا:
موسى كه تنها با برادرش هارون، و عيسى كه با تنى چند از حواريون آمده اند، جملۀ «و با ده هزار از مقربان ورود نمود» دربارۀ هيچ يك از آن ها صدق نمى كند.
ص: 44
همچنين «و از دست راستش شريعتى آتشين برايشان رسيد» به هيچ روى دربارۀ حضرت عيسى صادق نيست.
و نيز، دوستدار قبايل و توده ها بودن، بر حضرت موسى درست درنمى آيد كه شريعتش تنها به قوم بنى اسرائيل اختصاص داشته است.
پس براى همين موارد است كه نسخه هاى مختلف تورات دستخوش تحريف شده كه در جدول زير هر يك از موارد تحريف را جداگانه نشان داده ايم.(1)
به طورى كه ملاحظه مى كنيد، جمله اول (و با ده هزار مقربان ورد نمود) به جملۀ (دو با او هزاران نفر از پاكان هستند) تحريف، و از سرانجام آن جمله حذف و جاى خود را به
ص: 45
جملۀ (و از فراز قدس برآمد) داده است تا بيانگر ظهور حضرت عيسى بن مريم باشد!!
در جملۀ دوم (شريعتى آتشين) به (شريعت يا سنتى از آتش)، و ديگر بار به صورت (آتش شريعتى) تحريف شده تا مبين سنت و آئين رزمنده و جهادگر اسلام نباشد و شريعت خاتم پيامبران را مصداق پيدا نكند!!
در جملۀ سوم (بلكه قبايل را دوست دارد) كه به صورت جمع است به (توده ها)، و سپس به (توده و مردم) تحريف شده تا بيانگر پيامبر اسلام نبوده بر غير آن حضرت صدق كند.
نحوۀ تحريف يك قسمت از تورات را كه از سال 1831 ميلادى به بعد صورت گرفته است براى نمونه آورديم.
اما در قرآن، خداوند خبر داده است كه آن، از هر گونه دخل و تصرف و تحريفى در امان خداوند خواهد بود. مى فرمايد:
وَ إِنَّهُ لَكِتٰابٌ عَزِيزٌ لاٰ يَأْتِيهِ اَلْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ سورۀ فصلت/ آيۀ 41-4(2).
و آن كتابى است عزيز «با همۀ معانيش» كه نه از پيش و نه از پس، باطل در آن راه نيابد فرستاده شده است از جانب خداى حكيم حميد.
و خداى تعالى خبر داده است كه خود حافظ و نگهدارنده آن خواهد بود، آنجا كه مى فرمايد:
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ. سورۀ حجر/ آيۀ (9).
ما خود قرآن را فرستاده ايم، و خود حافظ و نگهدارندۀ آن خواهيم بود.
و حتى رسول خدا هم نمى تواند سخنى را كه خود گفته است، به پاى خدا بگذارد، همچنان كه خداوند مى فرمايد:
تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنٰا بَعْضَ اَلْأَقٰاوِيلِ لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ اَلْوَتِينَ فَمٰا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حٰاجِزِينَ. سوره الحاقة/ آيۀ 43-4(7).
«قرآن» از جانب خداى جهانيان فرستاده شده، و اگر - اين پيغمبر هم - بعضى از سخنان را به ما نسبت دهد، او را مانع مى شويم، و سپس رگ
ص: 46
حياتش را از هم خواهيم گسيخت، و هيچ يك از شما هم نمى تواند او را در پناه خود بگيرد.
و يا اين كه اگر خداوند قرآن را از پيامبرش بگيرد، رسول خدا كارى از دستش برنمى آيد:
وَ لَئِنْ شِئْنٰا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ ثُمَّ لاٰ تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنٰا وَكِيلاً. سوره الاسراء/ 8(7)
اگر بخواهيم آنچه را كه به تو وحى كرده ايم از بين ببريم، در آن حال تكيه گاهت را به ما از دست خواهى داد.
و نيز خداوند خبر داده است ك اگر جن و انس هم دست به دست هم بدهند تا همانند اين قرآن را بياورند هرگز نخواهند توانست:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كٰانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً. سورۀ الاسراء/ 8(8).
بگو - اى پيغمبر - اگر جن و انس هم گرد هم آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، هرگز همانندش را نخواهند آورد، گرچه در اين راه پشتيبان يكديگر باشند.
قدرت و نيروى اجتماع انس و جن را براى تهيۀ و ارائۀ كتابى همانند قرآن براى اين نفى كرده مى فرمايد:
وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمّٰا نَزَّلْنٰا عَلىٰ عَبْدِنٰا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا شُهَدٰاءَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا اَلنّٰارَ اَلَّتِي وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكٰافِرِينَ. سورۀ بقره/ 23-2(4).
اگر شما در آنچه ما بر بندۀ خود فرستاده ايم به شكل و ترديد درافتاده ايد، پس سوره اى همانندش بياوريد، و ياران خود را جز خدا - به كمك - بخوانيد اگر راست مى گوئيد. اگر چنين نكنيد، كه هرگز هم از عهدۀ آن برنخواهيد آمد، پس از آتشى كه شعله برانگيز آن مردم و سنگ باشد، و براى كافران آماده شده است بپرهيزيد.
و يا آنجا كه مى فرمايد:
أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَيٰاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ
ص: 47
دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ. فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اَللّٰهِ... سورۀ هود/ آيۀ 13-1(4).
مى گويند: دروغ است! بگو - اگر چنين است - دو سوره چون همين دروغ ها بياوريد و به جز خدا، هر كس را كه مى خواهيد به كمك بگيريد اگر راست مى گوئيد. پس اگر آن ها به شما جواب رد دادند، پس بدانيد كه - اين قرآن - به علم خدا نازل شده است.
و يا اين كه مى فرمايد:
وَ مٰا كٰانَ هٰذَا اَلْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرىٰ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لٰكِنْ تَصْدِيقَ اَلَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ اَلْكِتٰابِ لاٰ رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ أَمْ يَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ سوره يونس/ آيۀ 37-3(8).
اين قرآن ساختۀ ديگرى نيست كه به دروغ به خدا نسبت داده شده باشد، بلكه مصدق كتاب هاى پيشين بوده توضيح دهندۀ احكام الهى است، و در اين شكى نيست كه از جانب خداى جهانيان است. آيا مى گويند كه - محمد قرآن را - ساخته و آن را به خدا نسبت داده است! بگو اگر چنين است، پس يك سوره همانندش بياوريد و به غير از خدا، هر كس را كه مى خواهيد - به يارى - بگيريد اگر راست مى گوئيد.
آنچه تا به اينجا آورديم كلام خدا در شأن قرآن كريم بود كه بحث و بررسى دقيق علمى تمام موارد ياد شده را تصديق و تأييد مى نمايد و ما را مجال طرح دوبارۀ آن ها نيست.(1) اما با كمال شگفتى برخى از روايات، خلاف اين را مى گويند كه موارد زير
ص: 48
نمونه هائى از آن ها مى باشد:
1 - در «صحيح» بخارى، و مسلم، و «سنن» ابو داود، و ترمذى، و ابن ماجه، «موطأ» مالك، اين روايت آمده است كه ما عيناً آن را از «صحيح» بخارى نقل مى كنيم.
خليفه عمر بن خطاب روايت كرده است كه:
خداوند محمد را برانگيخت و قرآن را بر او نازل فرمود در ميان آيات آن، آيۀ رجم وجود داشت كه ما آن آيه را خوانده و تعقل و درك كرده ايم. رسول خدا، و بعد از او ما، با اتكاء به همان آيه، رجم، «سنگسار كردن» را انجام داده ايم. اينك از آن بيم دارم كه با گذشت روزگار كسى بگويد: به خدا سوگند كه آيۀ رجم را در كتاب خدا نديده ام! و مردم بر اثر ترك اين واجب خدائى به گمراهى افتند، در صورتى كه به موجب كتاب خدا حد رجم در زناى محصنه واجب شده است(1)...
دنبالۀ اين روايت را درمورد آيۀ خيالى رجم عمر، ابن ماجه چنين آورده است:
ما آيۀ رجم را چنين مى خوانديم:
الشَّيْخُ وَ الشَّيْخَةُ إِذَا زَنَيَا فَارْجُمُوهُمَا الْبَتَّةَ!
زن و مردى چون مرتكب زنا شدند، بايد كه ايشان را سنگسار كنيد.
همين مطلب در «موطأ» مالك چنين آمده است: ما آن را اين طور مى خوانديم:
الشَّيْخُ وَ الشَّيْخَةُ فَارْجُمُوهُمَا الْبَتَّةَ.(2) و باز در همان حديث، در «صحيح» بخارى و «مسند» احمد از قول خليفۀ دوم آمده است كه ما اين آيه را در كتاب خدا مى خوانديم:
ص: 49
الاّ تَرغَبُوا عَن آبائِكُم، فَاِنَّهُ كفر بِكُم اَن تَرغَبُوا عَن آبائِكُم.
از پدرانتان روى برمى گردانيد كه اگر چنين كنيد كفر وزيده ايد!!
2 - در «صحيح» مسلم، و «سنن» ابو داود، و نسائى، و دارمى، و «موطأ» مالك روايتى از عايشه ام المؤمنين آمده است كه ما عين آن را از «صحيح» مسلم در اينجا نقل مى كنيم:
از عايشه ام المؤمنين روايت شده است كه گفت:
ضمن آياتى كه در قرآن نازل شده است، آيۀ (ده مرتبه شير دادن معلوم) آمده بود، و در زمان پيغمبر خدا آن آيه در قرآن خوانده مى شد.
حديث عايشه در «سنن» ابن ماجه چنين آمده است:
عايشه گفت كه آيۀ (رجم، و ده بار شير دادنِ بزرگ سالان) - براى محرَم شدن - روى برگى از كاغذ نوشته شده بود و من آن را زير تخت خواب خود پنهان كرده بودم. چون رسول خدا رحلت كرد، ما سرگرم مراسم كفن و دفن او شديم و از ديگر امور غافل مانديم كه ماكيانى وارد اطاق شد و آن كاغذ را خورد!!(1) 3 - در «صحيح» مسلم آمده است كه ابو موسى اشعرى براى قاريان بصره تعداد ايشان به سيصد نفر مى رسيد پيغام فرستاد كه ما در قرآن سوره اى مى خوانديم كه از نظر طول و محكمى، آن را شبيه سورۀ برائت مى دانستيم و من آن را فراموش كرده ام. تنها اين قسمت از آن به خاطرم مانده است كه مى گويد:
هرگاه فرزند آدم را دو بيابان از مال و خواسته باشد، آرزوى بيابان سوم آن را مى كند، شكم فرزند آدم را جز خاك چيزى پر نخواهد كرد!
ابو موسى به سخن خود ادامه داده مى گويد:
و هم در قرآن سوره اى وجود داشته كه شبيه به يكى از تسبيحات بوده است و
ص: 50
آن را نيز فراموش كرده ام مگر اين قسمت را كه مى گويد:
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چرا چيزى را كه آنجا نمى دهيد بر زبان مى آوريد؟ تا بر گردنتان گواهى اى نوشته شود، و بروز قيامت مورد بازخواست قرار گيريد؟!
امثال اين روايت هاى ساخته شده و دروغين اگر بخواهند نشان گر چيزى باشند، گوياى اين مطلب خواهند بود كه در اين امت نيز اشخاصى بوده اند كه به مصداق حديث شريف نبوى، همانند امت هاى گذشته در مقام تحريف كتاب آسمانى خود برخواهند آمد آنجا كه حضرتش مى فرمايد:
روش پيشينيانتان را به همانندى پرهاى يك چوبۀ تير، و لنگه هاى يك جفت كفش در پيش خواهيد گرفت تا آنجا كه اگر آن ها به سوراخ سوسمارى داخل شده باشند، شما هم داخل مى شويد.
اما تمام تلاش اين مغرضان براى تحريف قرآن با شكست و رسوائى روبه رو شده است همچنان كه خداوند مى فرمايد: از پس و پيش اين قرآن، باطل راه نيابد. و خداوند كتاب خود را از آلودگى به امثال اين گونه مطالب بى مايه و ارزش كه مورد تنفر و انزجار ذوق سليم عرب نيز هست مانع خواهد شد همچنان كه مى فرمايد: ما خود قرآن را فرستاديم، و خود حافظ و نگهدار آن خواهيم بود.
بنا به ارادۀ خداوند، قرآن با دست به دست گرديدن بين ميليون ها مسلمان و با تحويل نسلى به نسل ديگر از عصر رسالت تا به امروز، به همان گونه كه رسول خدا آن را تبليغ فرموده است، از هر گونه آلودگى مصون و محفوظ باقى مانده و خواهد ماند.(1)
ص: 51
با اين حال مى بينم كه امثال آن قبيل مطالب بى مايه و خرافى، گرچه از قرآن كريم به دور مانده اند، ولى به هر روى براى خود در روايات و احاديث و كتاب هاى وزين جائى باز كرده اذهانى را به خودم مشغول داشته اند.
به اين ترتيب گرچه قرآن از تحريف مصون مانده است، اما سنت، به هيچ روى از تحريف و دست كارى در امان باقى نماند كه برعكس، دشمنان اسلام، از يهود و نصارى و زنديقان و ديگر منافقان كه تظاهر به اسلام كرده در ميان مسلمانان خود را جا زده بودند توانسته اند كه به اشكال مختلف و در حجمى بسيار زياد در احاديث رسول خدا و سيرتش، سيرۀ صحابه و تاريخ اسلام، حديث و تفسير قرآن هر گونه تحريف و دست كارى را انجام دهند!! در آن حد كه ما، در امت هاى گذشته شايد نتوانيم سراغ بگيريم كه امت يكى از انبياى سلف براى پيامبرش تعداد يك صد و پنجاه صحابى ساخته، وجودشان را به عنوان حقيقتى مسلم بخورد هم كيشان خود داده باشد!! چيزى كه اين كتاب در حد خود درصدد معرفى چهره هاى ساختگى اين چنين اصحابى براى پيغمبر اسلام، از خلال مصادر اسلامى مى باشد و با خواست خدا آن را انجام خواهد داد.
اما اكثريت عظيم و فشرده اى از مسلمانان بر صحت و درستى تمام آنچه را كه از اسلافشان رسيده است اعتراف، و آن ها را از هر گونه آلودگى و دست كارى مبرا مى دانند و چنانچه در ضمن بحث و بررسى مثلاً اگر؛
در خبرى از اخبار يكى از اصحاب به تاريخ طبرى. و يا:
در خبرى از اخبار پيامبر اسلام به سيرۀ ابن هشام،
و يا در مورد حديثى از احاديث آن حضرت به بعضى از كتب حديث مورد احترام ايشان برسند و آن را در اين قبيل مصادر بيابند، بلافاصله تمكين كرده با اطمينان خاطر آن مطلب را دربست مى پذيرند، و هرگز زحمت تحقيق و بررسى را در صحت و يا سقم آنچه را كه يافته اند به خود نمى دهند، بلكه برعكس دانشمندان و علماء ايشان چشم بسته هر چه را كه مؤلفين مصادر مزبور بر حسب فهم و ذوق، و سليقه و خواست خودشان نوشته اند مى پذيرند، و چون كورى، خود را به دست عصاكش خويش مى سپارند!
در پيگيرى قسمت هاى مختلف كتاب «عبد الله بن سبا» در اخبار تاريخ طبرى كه
ص: 52
مطمئن ترين مصادر تاريخى پيروان مكتب خلفا است، به پاره اى از تحريفات بزرگ برخورد كرده ايم كه اختصاص به اصحاب دارد و اين تحريفات موجب قلب حقايق تاريخى شده آن را از مسير حقيقى خود منحرف ساخته است.
هرگاه يك فرد محقق، در كتاب «سيرۀ ابن هشام» كه نزد ايشان مطمئن ترين كتاب در سيره مى باشد، يا هر يك از كتاب هاى حديث كه سخت مورد اعتماد و اطمينان آن هاست به بحث و بررسى بپردازد، به طور دهشت آورى آن ها را آلوده به دروغ، و پر از تحريف خواهد يافت.
با توجه به آنچه گذشت، ما در برابر اين قبيل كتب سيره و حديث و تاريخ، ناگزيريم كه تنها از اين سه راه پيش گيريم:
1 - تنها به قرآن اكتفا كنيم، و اسلام خود را از آن بجوئيم، ولى همان طور كه در پيش گفتيم مال چنين اقدامى ترك اسلام است كه به ترك قرآن خواهد انجاميد.
2 - بر كتاب هائى كه همين اكثريت مسلمين به آن ها اطمينان داشته و بر صحت و درستى مطالبشان ايمان دارند سر فرود آوريم، و هر چه را كه در آن هاست بى چون و چرا بپذيريم، و بدون هيچ گونه بحث و تحقيقى در محتواى اخبار آن ها، و سلسله راويان ايشان و مقايسۀ آن ها با نظاير همان ها كه در ديگر كتب حديث و سيره و تاريخ آمده است، همگى را دربست قبول كنيم.
در چنين صورتى، با نتيجه اى كه از اين بحث و تحقيق گرفته ايم، مآلآً چنين خواهد شد كه تحريف جاى صحيح، و باطل به جاى حق پذيرفته و قبول شود كه همان نتيجۀ قسمت اول به دست خواهد آمد.
3 - اين كه تمام كتاب هاى حديث و سيره و تاريخ و همانند آن ها را يكى بعد از ديگرى مورد مطالعه و بحث و تحقيق، و نقد و بررسى قرار داده، آن ها را هم از نظر سند، و هم از نظر متن و محتوا، با همانندشان مقايسه نمائيم و نتائج چنان تحقيقاتى را كه براساس موازين علمى حاصل شده است بپذيريم و گردن نهيم.
ازآن جائى كه در برابر مصادر اسلامى - به جز قرآن - ناگزيريم تا يكى از اين سه راه را انتخاب كنيم، و ديديم كه دو راه اول سرانجامشان به ترك و پشت پا زدن به اسلام و قرآن مى انجامد، پس در صورتى كه خواهان درك صحيح اسلام، و مايل به پيروى از دستورات راستين آن هستيم، ناچاريم تا به راه سوم - كه همانا بحث و انتقاد، و انتخاب صحيح علمى است - قدم گذاريم.
ص: 53
در اين انتخاب، بايد كه بحث و تحقيق در سيرۀ صحابه را بر ديگر موارد بحث مقدم بداريم، كارى كه ما در پيش گرفته ايم، و همين بحث را بر ديگر مباحث مقدم داشته ايم. زيرا صحابه مهرۀ واسطۀ ما بين ما و آنچه را كه به حديث مربوط مى شود مى باشند، و ديديم كه پاره اى از اخبار سيره، و برخى از احاديث، از اصحابى روايت و نقل شده اند كه هنوز خدايشان خلق نكرده است!
همچنين در اين بحث و تحقيق، بايد كه نقد و بررسى كتاب هاى بسيار مهم را بر مهم، و مهم را بر غير مهم جلوتر اندازيم. يا به عبارت ساده تر، در بحث و بررسى خود تا آنجا كه ممكن است كتاب هاى بسيار معروف و مشهور را بر كتاب هاى درجۀ دوم و معروف، و كتاب هاى اخير را بر كتاب هاى غير مشهور مقدم بداريم.
اينك با كمال فروتنى چنين قرار داده ام كه اين سلسله مباحث با همين برنامه و روش ادامه يابد، و چنانچه خداوند مرا در اين مهم كه در پيش دارم يارى فرمايد كه سپاسگزار اويم وگرنه، بر دانشمندان و محققين اسلامى است كه به نام خدا، و در راه او، و براى پاك سازى سنت پيامبرش در اين راه قدم بگذارند.
اين كه تمامى اسلام در قرآن و سنت است و بايد براى درك صحيح به هر دوى آن ها با هم رجوع نمود، و بين قرآن و سنت را جدائى نمى اندازد مگر كسى كه بخواهد به ميل و خواستۀ دل خويش عمل كند، و قرآن را بنا به هواى دل خود تأويل و تفسير نمايد.
خداوند و پيامبرش فرمان داده اند كه به قرآن و سنت با هم مراجعه شود. اما چون براى اخذ اسلام به سنت مراجعه مى كنيم، مى بينيم كه به اشكال مختلف دستخوش تحريف شده و در اين تحريف و دست كارى، امت اسلام دُرست پا به جاى پاى امت هاى پيشين نهاده است.
خداوند از تحريف امت هاى پيشين، و پيامبرش از پيروى اين امت از امت هاى گذشته در تمام موارد و امور خبر داده اند. و همين امر باعث شده تا ده ها هزار روايت ساختگى و تحريف شده در سيره و تاريخ و عقايد اسلامى، و تفسير قرآن كريم و همانند آن ها راه يابد طورى كه اسلام صحيح از ديده ها پنهان، و دريافت
ص: 54
حقيقت آن بسيار دشوار گردد و نيز وجود همين تحريفات و دست كارى ها است كه يك پارچگى مسلمين را دچار تشتت و تفرقه كرده، آن ها را به دستجات و گروه هاى مختلف تقسيم نموده است.
بنابراين اگر ما خواهان فهم اسلام صحيح هستيم، به چنين مباحثى سخت نيازمند مى باشيم، و اين نياز به هنگام عمل به دستورات اسلام بيشتر احساس مى شود.
و نيز اگر امر مسلمين، و جمع كلمۀ آن ها مورد توجه ماست، به چنين مباحثى سخت نيازمند خواهيم بود، زيرا امروز منشأ اختلاف بين آن ها چيزى جز وجود هزاران حديث متناقض در همۀ زمينه هاى اسلامى نمى باشد. همچنين بدون چنان مباحث و تحقيقاتى فهم درست اسلام، و عمل به احكام آن، بدان سان كه پيامبر خدا آورده است ممكن نخواهد بود، و توحيد كلمۀ مسلمين و يك پارچگى ايشان امكان پذير نمى باشد.
بنابر آنچه گذشت، لازم است كه به چنين بحث و تحقيقى ادامه دهيم، تا صحيح را از نادرست، بازشناسيم، و بايد كه گروهى از دانشمندان در اين راهِ بس خطير و مشكل قدم بردارند، و بر امت اسلامى است كه بر نتيجۀ بحث و تحقيق ايشان خود را راضى، و آن را در راه خدا و كسب رضايت او پذيرا باشند.
اما اين سخن كه «حرف نزن»، به خدائى كه زمين و آسمان را آفريده، و پيامبران را به راستى برانگيخته است سوگند، كه پليدترين سخنى است عليه دانش، و بزرگ ترين زيانى است بر دين. اين سخن از هر دهان كه بيرون آيد، سخن شيطان است و وسوسه و تلقينات او، و من در برابر اين ياوه گويان چيزى ندارم كه بگويم جز اين كه:
رَبِّ اَهدِ قَومي، اِنَّهُم لا يَعلَمُون
اينان هر چه مى خواهند بگويند، ولى من خدا را شاهد و گواه مى گيرم كه فقط به خاطر سالام و شناخت آن، دست به انتشار اين سلسله از مباحث و تحقيقات زده ام، و مخصوصاً براى شناسائى اصحاب رسول خدا، همان هائى كه افتخار درك صحبت آن حضرت را يافته اند، و تميز آن ها از اصحاب ساختگى، كتاب «صد و پنجاه صحابى ساختگى» را منتشر ساخته ام.
اينك در اين بخش از كتاب، به بحث و تحقيق پيرامون بيست و پنج تن ديگر از
ص: 55
«اصحاب، راويان حديث، فرماندهان جنگى، شعرا و حماسه سرايان» ساختگى سيف مى پردازيم و از خداى بزرگ توفيق انجام آن را مسألت مى نمائيم.
ص: 56
حديث حسان بن ثابت انصارى در:
1 - مقدمۀ كتاب «سنن» دارمى (145/1) باب «السّنة قاضيه على كتاب الله».
حديث مقدام در:
1 - «سنن» ابو داود (255/2).
2 - «سنن» ترمذى باب «ما نهى ان يقال عند حديث النبى» (132/10).
3 - «سنن» بان ماجه، باب «تعظيم حديث رسول الله» (6/1).
4 - «سنن» دارمى قسمت مقدمه باب «السّنة قاضية على كتاب الله» (40/1).
ص: 57
5 - «مسند» احمد بن حنبل (130/4-131 و 132).
حديث عبيد الله بن ابى رافع در:
1 - «سنن» ابو داود، كتاب «السّنة»، «لزوم السنة» (256/2).
2 - «سنن» ترمذى (133/10).
3 - «سنن» ابن ماجه (6/1).
4 - «مسند» احمد بن حنبل (8/6).
حديث عرباض بن ساريه در:
1 - «سنن» ابو داود، (64/2) باب «تعشير اهل الذمة» از كتاب «خراج».
حديث ابو هريره در:
1 - «مسند» احمد بن حنبل (367/2).
حديث حضرت صادق از جد گراميش در:
1 - «اكمال الدّين» شيخ صدوق، چاپ حيدرى تهران سال 1390 صحفۀ 576.
2 - «بحار الانوار» مجلسى به نقل از شيخ صدوق، چاپ كمپانى (3/8).
3 - «مجمع البيان» مرحوم طبرسى، «جلاء الاذهان» گازر تفسير آيۀ «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ».
حديث شافعى پيشواى شافعيان در:
1 - «فتح البارى» اين حجر (64/17).
حديث ابو سعيد خدرى در:
1 - «مسند» طيالسى، حديث شمارۀ (2178).
2 - «مسند» احمد (94/3) و (84/3).
3 - «صحيح» مسلم به شرح نووى، كتاب العلم (219/16).
4 - «صحيح» بخارى، كتاب «الانبياء» باب «ما ذكر عن بى اسرائيل» (171/2)، و نيز كتاب بخارى به شرح فتح البارى، كتاب الاعتصام بالكتاب و السنه، سخن پيامبر خدا كه مى فرمايد: «لَتَتَّبِعُنَّ سنَنَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ...»
ص: 58
(63/17-64).
5 - «كنز العمال» (123/11).
حديث ابو هريره در:
1 - «فتح البارى» در شرح صحيح بخارى (63/17).
2 - «سنن» ابن ماجه، حديث شمارۀ 3994.
3 - «مسند» احمد بن حنبل (327/2 و 367 و 450 و 511 و 527)
4 - «كنز العمال» (123/11).
حديث ابو واقد ليثى در:
1 - «سنن» ترمذى (27/9-28).
2 - «مسند» طيالسى حديث شمارۀ 1346.
3 - «مسند» احمد (218/5).
4 - «كنز العمال» (123/11) باب «الاقوال من كتاب الفتن».
حديث عبد الله بن عمرو در:
1 - «سنن» ترمذى (109/10) ابواب الايمان.
2 - «در المنثور» سيوطى (62/4)، در تفسير آيۀ «وَ لاٰ تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا» سورۀ آل عمران، با توجه به مستدرك حاكم.
حديث ابن عباس در:
1 - «مجمع الزوائد» (261/7) كه از بزاز و حاكم روايت كرده اند.
2 - «كنز العمال» (123/11) كه از مستدرك حاكم نقل نموده است.
ص: 59
حديث سهل بن سعد در:
1 - «مسند» احمد بن حنبل (240/5).
2 - «مجمع الزوائد» (261/7).
حديث عبد الله مسعود در:
1 - «مجمع الزوائد» (261/7) به نقل از طبرانى.
حديث مستورد در:
1 - «مجمع الزوائد» (261/7).
2 - «كنز العمال» (123/11) به نقل از «اوسط» طبرانى.
حديث شداد بن اوس در:
1 - «مسند» احمد (125/4).
2 - «مجمع الزوائد» (261/7).
3 - «قاموس الكتاب المقدس» تأليف «مستر ماكس» آمريكائى چاپ شده در چاپ خانۀ آمريكائى بيروت در سال 1928 ميلادى.
4 - «تورات»، چاپ شده در چاپ خانۀ آمريكائى بيروت به سال 1607 ميلادى.
روايت عمر ر مورد آيۀ رجم در:
1 - «صحيح» بخارى (120/4) كتاب حدود.
2 - «صحيح» مسلم (116/5).
3 - «سنن» ابى داود (229/2) باب رجم در كتاب حدود.
4 - «صحيح» ترمذى (204/6) باب «ما جاء فى تحقيق الرجم» از كتاب حدود.
5 - «سنن» ابن ماجه باب رجم از كتاب حدود شمارۀ (2553).
ص: 60
6 - «سنن» دارمى (179/2) باب حد زناى محصنه از كتاب حدود.
7 - «موطأ مالك» (42/3) كتاب حدود.
8 - «مسند» احمد (40/1) شمارۀ (276)، و (47/1) شمارۀ (331)، و (55/1) شمارۀ (391).
روايت آيۀ ساختگى «لا ترغبوا عن آبائكم» در:
1 - «مسند» احمد (47/1) شمارۀ (331).
2 - و باز «مسند» احمد (55/1) شمارۀ (391).
روايت عايشه در مورد «ده بار شير دادن» در:
1 - «صحيح» مسلم (167/4) باب (التحريم به خمس رضعات) از كتاب رضاع.
2 - «سنن» ابى داود (279/1) باب «هل يحرم ما دون خمس رضعات؟» از كتاب نكاح.
3 - «سنن» نسائى (82/2) باب «القدر الذى يحرم من الرضاعة» از كتاب نكاح
4 - «سنن» ابن ماجه (262/1) باب «رضاع الكبير» از كتاب نكاح شمارۀ (1944).
5 - «سنن» دارمى (157/1) باب «كم رضعه تحرم» از كتاب نكاح.
6 - «موطأ» مالك (118/2) باب «جامع ما جاء فى الرضاعة» از كتاب نكاح.
روايت ابو موسى در مورد دو سورۀ خيالى
1 - «صحيح» مسلم (100/3) باب (لَو أنَّ لاِبنِ آدمَ...) از كتاب زكات.
2 - «حليه» ابو نعيم، در شرح حال «ابو موسى».
ص: 61
ص: 62
صد و پنجاه صحابى ساختگى
* گروهى ديگر از اصحاب ساختگى.
* نمايندگانى كه به خدمت رسول خدا رسيده اند.
* عمال و كارگزاران رسول خدا، و ابو بكر.
* پيامبرانى از جانب رسول خدا.
* صحابيان هم نام.
ص: 63
ص: 64
جلد اول و دوم اين كتاب را به معرفى اصحاب ساختگى سيف از قبيلۀ تميم، و امجاد و افتخارات خيالى او براى قبيلۀ مزبور اختصاص داديم، و از خلال افسانه هاى او چنين دريافتيم كه دنيا از ديدگاه سيف در قبيلۀ تميم خلاصه مى شود، چه از سخنان سيف چنين برمى آيد كه فقط افراد اين قبيله بوده اند كه گرد پيامبر خدا را گرفته، افتخار هم صحبتى با او و فرمان بردارى از حضرتش را كسب كرده اند، حتى دست پروردگان رسول خدا، عمال و كارگزاران، نمايندگان و پيغام گزاران حضرتش را افراد قبيله تميم تشكيل مى داده اند!
پس از پيامبر خدا نيز افراد سرشناس اين قبيله بوده اند كه در سقيفۀ بنى ساعده به انجمن نشسته، در بيعت ابو بكر حضور يافته، دربارۀ آن اظهارنظر كرده سخن گفته اند!!
در جنگ هاى ارتداد نيز جمعى از تميميان كه پشت پا به بمن زده مرتد شده بودند، در راه دفاع از عقيدۀ خويش، با شدتى هر چه تمام تر جنگيده از خود مقاومت نشان داده اند.
و هم آن ها كه بر اسلام شان پاى برجا مانده بودند، در راه ايمان و عقيدۀ خويش شمشير مجاهدت بر كشيده مردانه قيام كرده اند.
همين افراد قبيلۀ تميم بوده اند كه در جنگ ها و لشكركشى ها فرماندهى سپاه را بر عهده داشته، در پهنۀ كارزارها و مردانگى ها و دلاورى ها از خود نشان داده، اشعار رزمى بسيار سروده اند!
بيك سخن تميميان بوده اند كه در همه زمينه هاى رزمى و بزمى گوى سبقت از ديگران ربوده مقام نخست را به دست آورده اند، چه،
ص: 65
نخستين كسى كه در راه خدا و در مكه به شهادت رسيده است تميمى بوده.
و نخستين سوارى كه براى جنگ و كشورگشائى قدم به سرزمين پارس گذاشته از اين قبيله بوده است.
نخستين دلاورى كه با كمند از ديوار سر به فلك كشيدۀ دمشق بالا رفته و فتح آنجا را موجب شده است از سران تميم بوده.
و نخستين كسى كه قدم به سرزمين رها نهاده از ايشان بوده است.
و نخستين دلاورى كه سوار بر اسب از دجله گذر كرده و پيكارگران اسلام را دل داده تا از او پيروى كنند تميمى بوده.
و نخستين پهلوانى كه پيروزمندانه وارد مدائن گرديده از ايشان بوده
و نخستين دلاورى كه در جنگ جلولا، بى هيچ ترس و انديشه اى قدم به سنگر دشمن نهاده موجب شكست او شده است تميمى بوده.
از ايشانند كه روزهاى خون بار «ارماث و اغواث، و عماس» را آفريده اند.
از اينانند كه جنگ افزارهاى پادشاهان جهان آن روز را چون «كسرى، و هرمز، و قباد، و فيروز، و هراكليوس، و خاقان چين، و داهر پادشاه هندوستان، و بهرام، و سياوش، و نعمان و ديگر ملوك عرب» را به غنيمت برده اند.
از ايشانند كه فرماندهى و فرماندارى شهرها و آوردگاه هاى نبرد را به خود اختصاص داده اند.
اعدام كنندۀ قاتل عمر از ايشان است.
خاموش كنندۀ آتش فتنه كوفيان در زمان خلافت عثمان از ايشان است.
از ايشان است كه شتابان به يارى عثمان شتافته.
و از ايشان است كه ميانجى صلح و آشتى بين اميرالمؤمنين على (ع)، و عايشه، و طلحه و زبير در جنگ جمل مى شود.
و هم از ايشان است كسى كه آتش جنگ جمل را با صدور فرمان عفو عمومى خاموش ساخته است.
آن كه حيوانات وحشى با زبانى فصيح با ايشان سخن گفته است از ايشان است!
و آن كس كه فرشتگانش بركشيده و بر زبانش سخنى پارسى نهاده فتح شهرى بزرگ را موجب شده اند، هم از ايشان است.
آرى همين امتيازات خيالى است كه موجب شده است تا اجنه و فرشتگان صدا به صداى يكديگر داده سرود افتخارات، و مقام و منزلت خاندان تميم را به گوش
ص: 66
همان راويان خيالى سيف برسانند، تا آنان نيز به نوبۀ خود، چنان افسانه هائى را در گوش سيف زمزمه نمايند.
آنچه را كه تا به اينجا آورديم و حتى بيش از اين ها را از خلال شرح حال بيست و سه تن از اصحاب ساختگى سيف از قبيلۀ تميم دريافته ايم.
اينك در اين جلد از كتاب نيز ضمن بررسى و شرح حال شش تن ديگر را اصحاب ساختگى تميمى او، نوزده تن از اصحاب خيالى او را از ديگر قبايل عرب به شرح زير مورد بحث و مطالعۀ خود قرار خواهيم داد.
ص: 67
گروهى ديگر از صحابه ساختگى سيف
بخش 3: نمايندگانى كه به خدمت رسول خدا رسيده اند.
24 - عبدة بن قرط، تميمى عنبرى.
25 - عبد الله بن حكيم، ضبى.
26 - حارث بن حكيم، ضبى.
27 - حليس بن زيدى، ضبى.
28 - حر، يا حارث بن حكيم، خضرامه ضبى.
29 - كبيس بن هوذه، سدوسى.
بخش 4: عمال و كارگزاران رسول خدا، و ابو بكر.
30 - عبيد بن صخر بن لوذان، انصارى.
31 - صخر بن لوذان، انصارى.
32 - عكاشه بن ثور، الغوثى.
33 - عبد الله بن ثور، الغوثى.
34 - عبيد الله بن ثور، الغوثى.
بخش 5: پيغامبران از جانب رسول خدا، و كارگزاران آن حضرت.
ص: 68
35 - و برة بن يحنس، خزاعى.
36 - اقرع بن عبد الله، حميرى.
37 - جرير بن عبد الله، حميرى.
38 - صلصل بن شرجيل.
39 - عمرو بن محجوب، عامرى.
40 - عمرو بن خفاجى، عامرى.
41 - عمر بن خفاجى، عامرى.
42 - عوف، وركانى.
43 - عويف، زرقانى.
44 - قحيف بن سليك، هالكى.
45 - عمرو بن حكيم، قضاعى، قينى.
46 - امرؤ القيس، از بنى عبد الله.
بخش 6: صحابيان همنام!
47 - خزيمة بن ثابت، انصارى (غير ذى شهادتين)
48 - سماك بن خرشه، انصارى (غير از ابى دجانه).
بخش 7: صحابيانى از گروه انصار
49 - ابو بصيره.
50 - حاجب بن زيد.
51 - سهل بن مالك.
52 - سهل بن يربوع.
53 - اُم زمل، سلمى دختر حضيفه.
ص: 69
ص: 70
صد و پنجاه صحابى ساختگى
24 - عبدۀ بن قرط، تميمى عنبرى.
25 - عبد الله بن حكيم، ضبى.
26 - حارث بن حكيم، ضبى.
27 - حليس بن زيد، ضبى.
28 - حر، يا حارث بن خضرامه، ضبى.
29 - كبيس بن هوذه، سدوسى.
ص: 71
صد و پنجاه صحابى ساختگى
24 - عبدة بن قرط، تميمى عنبرى.
* آفريده اى از آفريده هاى سيف.
* راويانى ساختگى.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 72
اين نام در «اصابة» ابن حجر چنين معرفى شده است:
عبدۀ بن قرط، نوادۀ خباب بن حرث تميمى عنبرى، كه ابن شاهين به نقل از سيف بن عمر، از قيس بن سليمان بن عبدة عنبرى، از پدر و جدش؛ از عبدة بن قرط كه جزء نمايندگان بنى عنبر به خدمت پيغمبر رسديه است روايت مى كند:
«وردان» و «وحيده» پسران مخرم بن مخرمة بن قرط، به نمايندگى به خدمت رسول خدا رسيدند، و آن حضرت در حق ايشان دعاى خير فرموده است.
من - ابن حجر - به همين موضوع در شرح حال «حيده» اشاره كرده ام (ز).
ابن حجر، پيش از آن در شرح حال «حيده» چنين نوشته است:
با خواست خدا شرح حالش در حرف (ع) در ترجمۀ «عبده» خواهد آمد. اين را هم بگويم كه رسول خدا در حق ايشان دعاى خير فرموده است.
سيف، عبده را از دودمان بنى عنبر از قبايل «عمرو بن تميم» آفريده، و آغاز داستان او را چنين ساخته كه گروهى از نمايندگان بنى عنبر، كه در ميانشان گذشته از «حيده و وردان» عبدة بن قرط نيز وجود داشته است، به خدمت پيغمبر مى رسند، و آن حضرت مخصوصاً براى حيده، و وردان دعاى خير مى كند.
ص: 73
سيف مى گويد داستان بالا را عبدة بن قرط براى فرزندش عبده، و او را براى پسرش سليمان، و سليمان نيز براى فرزندش قيس تعريف كرده است. در حالى كه نه عبدة بن قرطى را كه سيف او را سفير قبيله به خدمت پيغمبر معرفى كرده است وجود خارجى داشته و نه فرزندانى را كه براى او رديف كرده است.
بلكه هم صحابى اى به نام عبدة بن قرط كه به گمان سيف به نمايندگى به خدمت رسول خدا رسيده است از ساخته هاى او است، و هم فرزندانش «عبده، و سليمان، و قيس».
ما، در جلد دوم اين كتاب، آنجا كه از اسود بن ربيعه سخن گفته ايم، حقايق تاريخى آمدن نمايندگان تميم را به خدمت پيغمبر آورده ايم، و نشان داده ايم كه چگونه و چرا سيف خبر مزبور را تحريف كرده است، و در اينجا نيازى به تكرار آن نمى بينم.
اين را هم بگوئيم كه در اخبار غير سيف، دربارۀ نمايندگان تميم نه نامى از عبدة بن قرط ديده مى شود، و نه از سلسله راويان خبر او، زيرا تنها شخص سيف بن عمر است كه چنين داستانى را ساخته، و ابن حجر هم به روايت آن اعتماد كرده و نام عبدة بن قرط را در حرف (ع)، و جزء صنف اول از اصحاب رسول خدا در كتاب «اصابه» خود آورده است.
ص: 74
شرح حال عبدة بن قرط در:
1 - «اصابه» ابن حجر (427/2) زير شمارۀ 5286.
شرح حال «حيده» در:
1 - «اصابه» ابن حجر (364/1).
نسب بنى عنبر در:
1 - «جمهره انساب» ابن حزم (208-209).
شرح حال «اقرع بن حابس، و قعقاع بن معبد» در:
1 - «اصابه» ابن حجر، و ديگر منابع آمده است.
ص: 75
ص: 76
صد و پنجاه صحابى ساختگى
25 - عبد الله بن حكيم، ضبى
26 - حارث بن حكيم، ضبى
27 - حليس بن زيد، ضبى
28 - حر، يا حارث بن خضرامه، ضبى
ص: 77
ص: 78
ابن اثير در كتاب «اسد الغابۀ» خود اين اصحابى را چنين معرفى كرده است:
سيف بن عمر، از صعب بن عطيه بن بلال بن هلال، از پدرش، از «عبد الحارث بن حكيم» روايت كرده است كه او - عبد الحارث بن حكيم - چون به خدمت رسول خدا رسيد، آن حضرت از او پرسيد:
- اسمت چيست؟ او جواب داد:
- عبد الحارث بن حكيم. و حضرت فرمود:
- از اين پس نام تو عبد الله خواهد بود.
آن گاه رسول خدا او را مأمور جمع آورى صدقات قومش - بنى ضبه - فرمود. اين صحابى را ابو موسى بر ابن منده استدراك كرده است...
ابن حجر نيز در «اصابۀ» خود چنين آورده است:
دارقطنى به نقل از كتاب «فتوح» سيف، از صعب ابن عطيه... روايت كرده است...
و همان داستان بالا را.
و در شرح حال اين صحابى در كتاب «تجريد» چنين آمده است:
از طريق سيف بن عمر آمده است كه او - عبد الحارث بن حكم - به نمايندگى خدمت رسول خدا رسيده است.
ص: 79
ص: 80
ابن اثير در كتاب «اسد الغابه»، به معرفى اين صحابى چنين پرداخته است:
در كتاب ابو موسى آمده است... و همان داستان عبد الحارث، و موضوع نمايندگى او را به خدمت پيغمبر كه گذشت مى آورد!
در «اصابه» نيز چنين آمده است:
ابن شاهين، و ابو موسى هر كدام از طريق سيف آورده اند كه... و همان داستان عبد الحارث را كه گذشت!
ذهبى نيز در «تجريد» خود مى نويسد:
از طريق غيرقابل اطمينانى روايت شده است كه او عبد الحارث نام داشته و پيغمبر خدا نامش را به عبد الله برگردانيده است.
به طورى كه در روايت گذشتۀ سيف ديديم، او خبر از نمايندگى يك نفر را به خدمت پيغمبر خدا داده است كه آن حضرت نامش را از عبد الحارث بن حكيم، به «عبد الله بن حكيم» برگردانيده است اما دانشمندان همين يك نفر ساختۀ دست خيالات سيف را به دو نفر تبديل و براى هر كدام آن ها جداگانه و در رديف اصحاب پيغمبر خدا شرح حال نوشته اند.
اما همان طور كه در «اسد الغابه» آمده است، در روايت ديگرى از سيف، اين داستان به «عبد الله بن زيد بن صفوان» نسبت داده شده است. ابن اثير مى نويسد:
دارقطنى از سيف بن عمر، از صعب بن عطيه، از بلال بن ابى بلال ضبى از پدرش، روايت كرده است كه عبد الحارث بن زيد ضبى به نمايندگى به خدمت
ص: 81
پيغمبر خدا رسيد و خود را معرفى كرد، رسول خدا در حقش دعا فرمود.
اين صحابى پس از تشرف به خدمت پيغمبر، اسلام آورد و رسول خدا به او فرمود:
بعد از اين نام تو «عبد الله» است نه عبد الحارث. او در پاسخ پيغمبر خدا گفت:
حق با شماست و نيكو فرمودى، چه، هيچ پرهيزگارى و تقوا جز با تأييد و نگاهدارى خدا ميسر نيست، و هيچ كارى جز با توفيق ربانى ممكن نگردد، شايسته ترين كارى كه بايد انجام شود آن است كه در آن ثواب باشد، و بايسته ترين موردى كه از آن دورى را بايد، امورى است كه در پى، عقاب خداوندى را داشته باشد.
به داشتن خدائى چون الله خشنوديم، و به فرمانش گردن مى نهيم تا از وعده هاى نيكويش بهره برگيريم، و از خشم و عقوبتش در امان بمانيم!
عبد الحارث كه اكنون «عبد الله» ناميده مى شد به ميان قبيله اش بازگشت و هجرت ننمود. اين مطالب را ابو موسى نيز نيز آورده است...
در «اصابۀ» ابن حجر نيز آمده است:
دارقطنى از سيف بن عمر به اسنادش از بلال بن ابى بلال از پدرش روايت كرده است كه... [و همان داستان بالا را نقل مى كند].
خبرى كه گذشت در «جمهرۀ» ابن كلبى چنين آمده است:
عبد الحارث بن زيد،... و پس از ذكر نسب او ادامه داده مى نويسد:
او به نمايندگى به خدمت پيغمبر خدا رسيد، و آن حضرت نامش را به «عبد الله» برگردانيده است.
ابن حزم نيز در «جمهرۀ» خود همين مطالب را آورده است.
داستان بالا را ابن عبد البر در «استيعاب»، و ابن اثير در «اسد الغابه»، و ابن حجر در «اصابه»، از دانشمندانى چون ابن كلبى، و محمد بن جيب، و ابن ماكولا گرفته و نقل كرده اند.
بنا بر اين، اين خبر سندش به ابن كلبى ختم مى شود زيرا، ابن حبيب، و ابن حزم، و ابن ماكولا، همگى از راويان سخن ابن كلبى بوده اند، و ازآنجا كه وفات اين
ص: 82
دانشمند در سال 204 هجرى اتفاق افتاده و كتاب فتوح سيف نيز بيش از نيم قرن پيش از آن تاريخ تأليف شده است، اين اطلاعات اين حق را به ما مى دهد كه بگوئيم: ابن كلبى خبر مزبور را از سيف گرفته و آن را مختصر ساخته است.
با همۀ اين احوال ما زيد بن صفوان را از ساخته هاى سيف به حساب نمى آوريم، زيرا به كتاب «جمهرۀ» ابن كلبى دست نيافتيم تا چنين برداشت و نقل خبر او را قاطعانه تأكيد كنيم.
اما گفتنى است كه همين شخص واحد - زيد بن صفوان - در كتاب هاى تراجم رجال در سه شخصيت چهره نموده است به اين ترتيب:
1 - عبد الله بن زيد بن صفوان كه در «اسد الغابه»، و «تجريد» و «اصابه»؛ و ذيل ابو موسى به همين نام آمده است.
2 - عبد الله بن حارث بن زيد بن صفوان، كه در «استيعاب»، و «اسد الغابه»، و «تجريد»، و ذيل ابو موسى به همين نام معرفى شده است.
3 - در «اصابۀ» ابن حجر، عبد الله بن حارث به عنوان دو شخصيت، و در دو جا معرفى شده است.
شايد منشأ تعدد تسميۀ نماينده اى كه به خدمت رسول خدا رسيده است به عبد الله بن حارث، در اصل تحريفى باشد كه براى اولين بار در «استيعاب» صورت گرفته، و در نتيجه ابو موسى را به اشتباه انداخته و در ذيل خود يك بار براى «عبد الله بن حارث بن زيد»، و بار ديگر براى «عبد الله بن زيد» شرح حال نوشته است، و دانشمندان پس از او نيز از او پيروى كرده اند.
ابن حجر هم علاوه بر اين اشتباه، اشتباهى ديگرى نيز مرتكب شده، و براى «عبد الله بن حارث بن زيد» دو بار و در دو جاى كتاب خود شرح حال نوشته و بدين سان يك شخصيت خيالى، در سه چهره جلوه كرده است!.
ص: 83
ص: 84
اين صحابى در «اسد الغابه» چنين معرفى شده است:
ابو موسى، به نقل از ابن شاهين آورده است كه سيف بن عمر روايت نموده كه او - حليس بن زيد بن صفوان - پس از وفات برادرش «حارث» نمايندگى به خدمت پيغمبر خدا رسيد و آن حضرت دست مرحمت بر صورت او كشيده و دعاى خيرش فرموده است.
حليس در اين برخورد به رسول خدا گفته است:
- اگر بر من ستمى رود، به تلافى برمى خيزم تا حق خود بستانم. پيغمبر در پاسخ فرموده است:
- شايسته ترين كارى كه مى توان كرد، گذشت و بخشش است. حليس مى گويد:
- اگر مورد حسادت واقع شوم، به سختى به آن برخورده تلافى خواهم كرد. و پيغمبر فرموده است:
- چه كسى مى تواند لطف كريمان را به بدى پاداش گويد؟! هر كس كه به مردم حسد بَرَد، خشمش فروننشيند، و دلش آرام نگيرد.
اين مطالب را ابو موسى آورده است. [پايان سخن ابن اثير].
در كتاب «اصابه» چنين مى خوانيم:
ابن شاهين از او نام برده و از طريق سيف بن عمر روايت كرده است كه...
[و همان داستان بالا را نقل مى كند].
ص: 85
امّا در كتاب «تجريد»، در معرفى و شرح حال اين صحابى - حليس بن زيد - به همين اندازه بسنده كرده كه بگويد:
و از طريق نامطمئنى آمده است كه او - حليس - به نمايندگى به خدمت پيغمبر خدا رسيده است.
ص: 86
در «اسد الغابه» چنين آمده است:
حارث بن خضرامه ضبى هلالى، با همان اسنادى كه دربارۀ «حارث بن حكيم» آمده است از سيف بن عمر، از صعب بن هلال ضبى از پدرش روايت شده است كه گفت:
حر، به خدمت پيغمبر رسيد... [تا آخر].
حر بن خضرامه ضبى يا هلالى
در «اصابه» ابن حجر داستان حر چنين است:
ابن شاهين از طريق سيف بن عمر، از صعب بن هلال ضبى از پدرش روايت كرده است كه گفت:
حر بن خضرامه كه با بنى عباس هم پيمان بوده، در حالى كه رمه اى گوسفند، و برده اى چند به همراه داشت، در مدينه به خدمت پيغمبر خدا رسيد، رسول خدا به او كفنى مرحمت فرمود و مشت حنوطى! اما ديرى نپاييد كه حر در مدينه در گذشت، بازماندگانش به مدينه پيامبر خدا گوسفندان را به ايشان داد، و فرمان داد تا بردگان را در مدينه بفروختند و بهاى آن ها را به ايشان پرداخت فرمود.
ابو موسى مدائنى از دارقطنى، از راوى ابن شاهين روايت كرده است كه او دربارۀ چنين صحابه اى گفته است:
حارث بن خضرامه،! و خدا داناتر است.
ص: 87
ضبّى، اين كلمه نسبتى است كه به «ضبة بن أد بن طابخة بن الياس بن مضر»، عموى تميم داده شده است.
دانشمندان، اسناد سيف را در داستان حليس نياورده اند، اما بقيۀ اخبار را از طريق سيف، از صعب، از بلال بن ابى بلال، از پدرش روايت نموده اند. يعنى در حقيقت راوى اى خيالى و ساختگى، از ساختگى و خيالى ديگر، و او هم از موجودى و همى و ساختگى نقل قول و روايت كرده است.
در ضمن، يكى از آن افسانه ها را سيف با همين سند به شخص صحابى ساختگى خود مربوط ساخته، روايت نموده است. ما به اين موضوع در كتاب «رواة مختلقون» خود اشاره كرده ايم.
سيف تنها كسى است كه داستان هايى را كه گذشت روايت نموده است، در صورتى كه نزد آن ها كه با دقتى وسواس گونه دستجات و نمايندگانى را كه به خدمت رسول خدا رسيده اند، به شرح كشيده اند، از اين مطالب سيف چيزى ديده نمى شود.
دانشمندانى چون ابن سعد در طبقاتش اعتنائى به روايات سيف نداشته و به آن ها اعتماد نكره است.
بلاذرى نيز در قسمت اول كتاب «انساب» خود كه اختصاص به شرح سيرۀ پيامبر خدا دارد، و همچنين يعقوبى در تاريخش، اعتماد چندانى به روايات سيف نكرده اند.
و همان طور كه گفتيم خبر نمايندگى «عبد الله بن زيد صفوان» و راويان اين خبر را نزد ابن كلبى يافته ايم، اما اين كه خود ابن كلبى اين خبر را از كجا به دست آورده است هنوز به مصدر آن دست نيافته ايم.
ص: 88
سيف در چهار روايت، از نمايندگى افرادى از قبيلۀ بنى ضبه به خدمت پيغمبر خدا سخن گفته است و دانشمندان نيز به شرح حال آن ها در رديف ديگر اصحاب پيغمبر به شرح زير پرداخته اند:
1 - با توجه به روايت سيف، نمايندگى عبد الحارث بن حكيم ضبى از جانب رسول خدا، و اين كه آن حضرت نام او را از عبد الحارث به «عبد الله» تغيير داده، و مأمور جمع آورى صدقات قبيله اش فرموده است، طى دو شماره، و براى دو صحابى به طور جداگانه شرح حال نوشته اند:
الف: حارث بن حكيم، ضبى.
ب: عبد الله بن حكيم، ضبى.
و به همين ترتيب اين دو نام، به عنوان صحابى، در رديف ديگر اصحاب پيغمبر خدا به ثبت رسيده است.
2 - سيف نمايندگى عبد الحارث بن زيد بن صفوان را به خدمت پيغمبر روايت كرده و مدعى شده است كه آن حضرت نام او را به «عبد الله بن زيد» تغيير داده، و پس از اين تغيير نام، عبد الله جديد در مقام نصيحت و تعليم حكمت به رسول خدا برآمده به او گفته است:
هيچ خوددارى و تقوا، جز با نگهدارى خدا ممكن نيست، و هيچ كارى هم جز با توفيق ربانى شدنى نخواهد بود. بهترين و شايسته ترين كارى كه مى توان به آن دست زد، كارى است كه در پى ثواب داشته باشد، و بايسته ترين موردى كه بايد از آن بر حذر بود، امورى است كه به دنبالش خشم و غضب پروردگارى باشد...
و به اين ترتيب اين عبد الله بن زيد بن صفوان است كه رسول خدا را تحت تعليم قرار داده به او درس مى دهد، نه پيغمبر خدا او را!!
همچنين خبر نمايندگى اين صحابى را بدون ذكر نصيحت و تعليمش را رسول خدا، نزد «ابن كلبى» و راويان سخن او يافتيم، كه چون سيف بر ابن كلبى تقدم زمانى داشت، و روا دانستيم كه بگوئيم، ابن كلبى نيز اين خبر را از سيف گرفته است.
و ديديم كه همين يك چهره هم، در كتاب هائى كه به شرح حال اصحاب پيغمبر خدا پرداخته اند، در سه شخصيّت به خودنمائى پرداخته است!!
ص: 89
3 - سيف بن عمر، نمايندگى حليس بن زيد را پس از وفات برادرش «حارث بن زيد» آورده، تأكيد كرده كه پيغمبر دست مرحمت بر صورت حليس كشيده و برايش دعاى خير فرموده، و پند و اندرزش داده است.
دانشمندان با توجه به همين روايت و اعتماد بر آن، براى حليس شرح حال نوشته نامش را در رديف ديگر اصحاب رسول خدا به ثبت رسانيده اند.
4 - سيف از نمايندگى حر، يا حارث بن خضرامه، به همراهى گله اى از گوسفندان، و بردگانش به خدمت پيغمبر خدا سخن گفته اما ديگر در آن مقام نبوده تا اين صحابى نوآفريدۀ خود را به زادگاه و نزد خانواده اش بازگرداند، بلكه برعكس، از رسول خدا برايش كفنى و مشتى حنوط مى گيرد، و آن بينوا را در همان غربت مى ميراند، و همان جا به خاكش مى سپارد!!
پيغمبر هم پس از مرگ چنين شخصيتى، مقرر مى دارد تا برده فروشى، برده هاى او را به فروش برساند، و بهاى ايشان را با رمۀ گوسفندانش به بازماندگانش تحويل دهند.
و بدين سان او را در رديف اصحاب نشانده برايش شرح حال نوشته اند.
1 - خلق چهار تن صحابى، كه افتخار نماينده بودن را نيز بيدك مى كشند!!
2 - صحابه اى عامل، و كارگزارى براى رسول خدا.
3 - خلق و آفرينش چهار راوى سخن از رسول خدا.
4 - جعل سه روايت براى رسول خدا صلى الله عليه و آله.
و بالاخره اين همه تراوش افكار سيف دروغ پردازى است كه به زندقه نيز متهم بوده است.
عطيه بن بلال، از پدرش (بلال بن هلال) از پدرش (هلال). راويانى كه سيف آفريده است. و در يك روايت هم، از شخص صحابى ساخته شده!!
ص: 90
1 - دارقطنى (متوفاى 385 ه -) در «مؤلف»، كه بر حسب گفتۀ نويسندگان «اسد الغابه»، و «اصابه»، آنها شرح حا ل «عبد الله بن زيد، و عبد الله بن حكيم، و حارث بن خضرامه» را از او گرفته اند.
2 - ابن شاهين، (متوفاى سال 385 ه -) به موجب تأكيد نويسندۀ كتاب «اصابه»، در شرح حال «حليس بن زيد، و حارث بن حكيم، و حر بن خضرامه» و ابن اثير در ترجمۀ حليس بن زيد.
3 - ابو موسى (متوفاى سال 581 ه -) كه ابن اثير، و ابن حجر در شرح حال «حليس بن زيد، و عبد الله بن حكيم، و حارث بن حكيم، و حر بن خضرامه» از او مطلب گرفته اند.
4 - ابن اثير (متوفاى سال 630 ه -) كه شرح حال «حارث بن حكيم، و حليس بن زيد و حارث بن خضرامه» را در كتاب «اسد الغابۀ» خود آورده است.
5 - ذهبى (متوفاى سال 748 ه -) در تجريدش كه شرح حال حارث بن حكيم، و حليس، را آورده است.
6 - ابن حجر (متوفاى سال 852 ه -) كه در «اصابۀ» خود، شرح حال «حارث بن حكيم، و حليس بن زيد، و حر بن خضرامه» را آورده است.
ص: 91
شرح حال عبد الله حكيم ضبى در:
شرح حال عبد الله حكيم ضبى در:
1 - «اسد الغابه» ابن اثير (145/3).
2 - «اصابه» ابن حجر (290/2) زير شمارۀ 633 ق/ 1.
3 - «تجريد» ذهبى (328/1) زير شمارۀ 3146.
شرح حال حارث بن حكيم ضبى در:
1 - «اسد الغابه» ابن اثير (325/1)..
2 - «اصابه» ابن حجر (385/1) زير شمارۀ 2034 ق/ 4.
3 - «تجريد» ذهبى (105/1) زير شمارۀ 925.
شرح حال عبد الحارث بن زيد، و سخن او با رسول خدا (ص) در:
1 - «اسد الغابه» ابن اثير (3 /).
2 - «اصابه» ابن حجر (304/2) زير شمارۀ 4687 ق/ 1.
«تلخيص جمهره» ابن كلبى (ص 81) گراور از نسخه خطى، موجود در كتابخانۀ آيت الله نجفى مرعشى در قم.
4 - «جمهرۀ انساب» ابن حزم (ص 206).
شرح حال عبد الله بن حارث در:
ص: 92
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (344/1) زير شمارۀ 1479.
2 - «اسد الغابه» ابن اثير (138/3).
3 - «اصابه» ابن حجر (130/3) زير شمارۀ 6588.
شرح حال عبد الله بن زيد بن صفوان در:
«اسد الغابه» ابن اثير (167/3).
3 - «اصابه» ابن حجر (304/2) زير شمارۀ 4687.
شرح حال عبد الله بن حرث در:
1 - «اصابه» ابن حجر (130/3) زير شمارۀ 6588 و شمارۀ 6589.
شرح حال حليس بن زيد در:
«اسد الغابه» ابن اثير (44/2).
2 - «اصابه» ابن حجر (350/1) زير شمارۀ 1810.
3 - «تجريد» ذهبى (147/1) زير شمارۀ 1321.
شرح حال حارث بن خضرامه در:
1 - «اسد الغابه» ابن اثير (327/1).
شرح حال حرّ بن خضرامه و داستانش با رسول خدا (ص) در:
1 - «اصابه» ابن حجر (322/1) زير شمارۀ 1691.
ص: 93
ص: 94
صد و پنجاه صحابى ساختگى
29 - كبيس بن هوذه، سدوسى.
* نام و نسب اين صحابى.
* داستان نمايندگى او، و فرمان پيامبر خدا.
* بررسى اسناد داستان.
* دست آورد و ريشه يابى.
ص: 95
ص: 96
نام اين صحابى در كتاب هاى «استيعاب»، و «اصابه»، و «تجريد» (كبيس بن هوذه) آمده است.
ابن حجر در «اصابه» همين نام را ثبت كرده مى گويد:
در يك نسخۀ قديمى ابن شاهين، اين نام (كنيس) ضبط گرديده است.
در كتاب خطى «اسماء الصحابۀ» اين منده، اين نام (كبيش بن هوده) ثبت شده و ابن اثير، نيز در «اسد الغابۀ» خود همين نام را پذيرفته و از ابن منده پيروى كرده است.
اما نسب اين صحابى. در كتاب هاى «اسماء الصحابه»، «اسد الغابه»، و «اصابه» آمده است كه سيف بن عمر، اين صحابى را از قبيلۀ (بنى حارث بن سدوس كه از تيرۀ بنى بكر وائل عدنانى هستند) معرفى كرده است.
ابن حزم در جمهرۀ خود، به شرح حال گروهى از بنى حارث پرداخته، اما در ميان آن ها از صحابه اى به نام (كبيس، يا كنيس، و يا كبيش) و پدرى به اسم (هوذه، و يا هوده) ذكرى به ميان نياورده است.
سمعانى آنجا كه گروهى از بنى حارث بن سدوس را در واژۀ (السدوسى) نام برده است نامى از اين پدر و پسر نبرده است.
ابن عبد البر در كتاب «استيعاب» خود دربارۀ اين صحابى فقط مى نويسد كه: اياد بن لقيط از او روايت كرده است. و بر اين مطلب چيزى نيفزوده، و سند آن را هم
ص: 97
ذكر نكرده است.
ابن منده در كتاب «اسماء الصحابه» با اسنادى كه خود آورده، مى نويسد:
سيف بن عمر، از عبد الله بن شبرمه، از اياد بن لقيط سدوسى، از كبيش بن هوذه كه يكى از افراد بنى حارث بن سدوسى است روايت كرده كه او - كبيش - به خدمت پيغمبر خدا رسيده با آن حضرت بيعت نموده رسول خدا نيز برايش فرمانى نوشته است.
ابن منده در پايان اين داستان اظهارنظر كرده مى نويسد:
اين حديث ابن شبرمه به نظر شگفت آور است.
ابن اثير در كتاب «اسد الغابۀ» خود داستان بالا را آورده در پايان آن مى افزايد:
اين مطلب را سه مصدر (ب، ع، د)(1) آورده اند.
ذهبى نيز در «تجريد» خود مى گويد:
بنا به روايت سيف از «اياد بن لقيط»، كبيس به نمايندگى از طرف قبيله اش به خدمت رسول خدا رسيده است (ب، ع، د).
ابن حجر نيز در كتاب «اصابۀ» مى نويسد:
ابن شاهين،(2) و ابن منده، از طريق سيف بن عمر، از عبد الله بن شبرمه، از اياد
ص: 98
ابن لقيط، از كبيس بن هوذه روايت كرده اند كه... و همان داستان كه گذشت. و سپس ابن حجر اضافه كرده مى نويسد: اين داستان فقط از اين طريق رسيده است و ابن منده نيز گفته است كه اين حديث ابن شبرمه شگفت آور است!!
سيف در اين حديث، كبيس بن هوذه را از بنى حارث بن سدوس و از جمله اصحابى آفريده است كه به نمايندگى به خدمت پيغمبر خدا رسيده و با او دست بيعت در رديف اصحاب پيغمبر خدا، و سران روات در «معجم الشيوخ» به ثبت مى رسد، و از نامۀ خيالى رسول خدا به عنوان سندى حقيقى و مسلم در كتاب «مجموعة الوثائق السياسية» ذكرى به ميان مى آيد!!
ما براى شناختن اين صحابى نماينده، به كتاب هاى سير و تاريخ چون «طبقات» ابن سعد، و «سيرۀ» ابن هشام، و «انساب الاشراف» بلاذرى، و «امتاع الاسماع» به خدمت رسول خدا رسيده اند، و نيز در ميان اصحاب آن حضرت، نام كبيس را نديده ايم، و از نامۀ پيغمبر به عنوان شخص كبيس، در ميان ديگر فرامين آن حضرت اثرى مشاهده نكرده ايم، بلكه نام و خبر اين صحابى سيف آفريده را در انحصار شخص سيف، و راويان اخبار او يافته ايم.
گفتيم كه ابن عبد البر صاحب كتاب «استيعاب» در شرح حال اين صحابى، سندش را نقل نكرده است.
ابن منده داستان كبيس را از قول سيف، و ابن اثير آن را به نقل از سه مأخذ با علامت اختصارى (ب، ع، د) آورده است.
ذهبى در كتاب «تجريد»، نمايندگى كبيس را بنا به روايت سيف از ايادين لقيط نقل، و در پايان آن علامت اختصارى مآخذ ابن اثير يعنى (ب، ع، د) را قيد كرده است.
ص: 99
ابن حجر در «اصابۀ» خود داستان كبيس را از قول ابن منده، و ابن شاهين نقل نموده است.
از آن سو ديديم كه ابن منده از اين حديث ابن شبرمه اظهار شگفتى نموده، و ابن حجر نيز اعتراف مى كند كه اين داستان به جز از همين طريق، از طريق راوى ديگرى به ما نرسيده، يعنى ابن شبرمه تنها كسى است كه چنين داستانى را گفته، و تنها سند اين روايت هم «اياد بن لقيط، و نقش آفرين اصلى آن يعنى كبيس بن هوذه» مى باشد!! و همين مسأله است كه موجب شگفتى آن دو دانشمند از حديث ابن شبرمه شده است، در صورتى كه غافل از اين بوده اند كه ابن شبرمه را در اين مورد گناهى نيست، بلكه گناه از شخص سيف بن عمر است كه دروغى ساخته و آن را به پاى ابن شبرمه گذاشته است!
سخنى ذهبى نيز در «تجريد» ادعاى ما را ثابت مى كند، آنجا كه در فراز سخن از داستان كبيس با كنايه مى گويد (بنابر آنچه سيف روايت كرده است!!).
بنابراين اسناد اين حديث سيف عبارت خواهند بود از:
1 - عبد الله بن شبرمۀ ضبى كوفى (72-144) كه نزد آن دانشمندان ثقه، و مردى قابل اعتماد بوده است.
2 - اياد بن لقيط سدوسى كه او را در ردۀ چهارم تابعين قرار داده و نزد ايشان ثقه مى باشد.
3 - شخص كبيس بن هوذه از بنى حرث بن سدوسى، كه چون داستان و نامش را جز از طريق سيف و روات او نديده ايم، او را از جملۀ اصحاب و راويان ساختۀ سيف به حساب آورده ايم.
1 - صحابه اى نماينده، كه شرح حالش در رديف ديگر اصحاب واقعى پيغمبر خدا به ثبت مى رسد.
2 - راوى حديث شريف پيامبر خدا، كه شرح حالش در «معجم الشيوخ» احاديث پيغمبر به چشم مى خورد.
3 - نامه اى از رسول خدا، كه ذكرش وسيلۀ برخى از متأخرين در كتاب «مجموعه الوثائق السياسيه» مى رود...
ص: 100
همۀ اين ها را سيف به تنهائى ساخته، و از زبان شخص صحابى مخلوق خود، و از طريق دو راوى، به نام - كه ما برعكس ابن منده و ابن حجر گناه دروغ پردازى سيف را به گردن ايشان نمى گذاريم - روايت نموده است.
1 - ابن شاهين (ت، 358 ه -)، در كتاب «معجم الشيوخ».
2 - ابن منده (ت، 395 ه -) در كتاب «اسماء الصحابه».
3 - ابو نعيم (ت، 430 ه -) در كتاب «معرفة الصحابه».
4 - ابن عبد البر (ت، 463 ه -) در كتاب «الاستيعاب فى معرفة الاصحاب».
5 - ابن اثير (ت، 630 ه -) در كتاب «اسد الغابه فى معرفة الصحابه».
6 - ذهبى (ت، 748 ه -) در كتاب «تجريد اسماء الصحابه» به نثل از ابن اثير.
7 - ابن حجر (ت، 852 ه -) در كتاب «الإصابة فى تمييز الصحابه» به نثل از بان شاهين و ابن منده.
8 - و در اين اواخر، محمد حميد الله در كتاب «مجموعة الوثائق السياسيه» به نقل از ابن اثير كه در آن گفته است: متن اين نامه روايت نشده است.
ص: 101
شرح حال، نسب، و داستان كبيس در:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (227/1) زير شمارۀ/ 97.
2 - «اسماء الصحابه» ابن منده، خطى موجود در كتابخانۀ شيخ الاسلام در مدينۀ منوره.
3 - «اسد الغابه» ابن اثير (321/4).
4 - «تجريد» ذهبى (29/2).
5 - «اصابه» (270/3) زير شمارۀ 7376.
6 - «انساب» سمعانى واژۀ «السدوسى» شمارۀ 294.
7 - «جمهره» ابن حزم (ص 289-299).
شرح حال ابن شاهين در:
1 - «تاريخ بغداد» (265/11) زير شمارۀ 6028.
2 - «كشف الظنون» (1735/2).
3 - «هدية العارفين» (781/2).
4 - «شذرات» (117/3).
5 - «اعلام زركلى» (196/5).
6 - «معجم المؤلفين» (273/7).
شرح حال ابن منده در:
ص: 102
1 - «عبر ذهبى» (59/3).
2 - «كشف الظنون» (89/1).
3 - «هدية العارفين» (57/2).
شرح حال ابو نعيم در:
1 - «عبر ذهبى» (170/3).
2 - «كشف الظنون» (1739/2).
شرح حال عبد الله شبرمه در:
1 - «تاريخ بخارى» 3 /ق (117/1).
2 - «جرج و تعديل» رازى 2 /ق (82/2) و همچنين تهذيب
شرح حال اياد بن لقيط در:
1 - «تاريخ بخارى» 1 /ق (69/2).
2 - «تهذيب» ابن عساكر (386/1).
3 - «الجمع بين رجال الصحيحين» (52/1).
4 - «تقريب» (86/1).
نظر دكتر محمد حميد الله در:
1 - «مجموعه وثائق سياسى»، صفحۀ 99 شمارۀ 234 چاپ قاهره، انجمن تأليف و ترجمه و نشر كتاب، سال 1941 م.
مراجع
1 - «معجم قبائل العرب»، رضا كحاله، جلد دوم چاپ هاشميۀ دمشق سال 1949 م.
2 - «اشتقاق» ابن دريد.
3 - «نهاية الارب» نويرى.
4 - «لباب الانساب» ابن اثير.
ص: 103
ص: 104
صد و پنجاه صحابى ساختگى
30 - عبيد بن صخر بن لوذان، انصارى، سلمى.
31 - صخر بن لوذان.
32 - عكاشه بن ثور.
33 - عبد الله بن ثور.
34 - عبيد الله بن ثور.
ص: 105
صد و پنجاه صحابى ساختگى
30 - عبيد بن صخر بن لوذان، انصارى سلمى.
31 - صخر بن لوذان.
* مأموريت عبيد در يمن
* عبيد از پيامبر خدا سخن مى گويد.
* عبيد از جنگ هاى ارتداد سخن مى گويد.
* بررسى اسناد حديث سيف.
ص: 106
در معرفى اين صحابى در «استيعاب» چنين مى خوانيم:
عبيد بن صخر بن لوذان انصارى، از جمله كسانى است كه رسول خدا او را به عنوان عامر و كارگزار خود در يمن مأموريت داده است...
در كتاب هاى «اسد الغابه» و «تجريد» آمده است:
عبيد از جمله كسانى بوده كه رسول خدا او را به همراهى معاذ بن جبل(1) به يمن فرستاده است و...
و در كتاب «اصابه» نيز چنين آمده است:
بغوى و ديگران نام او - عبيد بن صخر - را در رديف نام ساير اصحاب رسول خدا آورده اند. ابن سكن مى گويد: گفته اند كه او درك صحبت پيغمبر را كرده است ولى اسناد اين حديث درست نيست و قابل اعتنا نمى باشد.
طبرى در تاريخ خود با استناد به روايت سيف، نسب عبيد را چنين مى شمارد:
«عبيد بن صخر بن لوذان سلمى».
ص: 107
البته چنين نسبى را سيف ساخته، و طبرى آن را در كتاب خود منعكس كرده است. در صورتى كه نه نامى از عبيد بن صخر در مادۀ «سلمى» در زمرۀ انصار آمده است، و نه در «بنى لوذان». اين را هم بگوئيم به طورى كه در كتاب هاى انساب آمده است، لوذان و سلمى در يك تيره با هم جمع نمى شوند، زيرا «سلمى» نسبتى است به سلسلۀ «سلمة بن سعد» از بنى تزيد بن جشم بن خزرج.(1) حالا اگر لوذان «اوسى» باشيد، از اين تيره خواهد بود (لوذان بن عمرو بن عوف ابن مالك بن اوس)، در چنين صورتى معلوم است كه اين تيره در نسب با سلمى خزرجى جمع نخواهد شد.
ولى اگر «لوذان» خزرجى باشد، در يكى از اين سه تيره قرار خواهد داشت:
1 - لوذان بن سالم، از بنى عوف بن خزرج.
2 - لوذان بن عامر، از بنى حارث بن خزرج.
3 - لوذان بن حارثه، از بنى مالك بن زيد مناة، از نواده هاى غضب بن جشم بن خزرج.
اينان - لوذان ها -(2) فرزندان عوف بن خزرج، و حارث بن خزرج، و غضب بن خزرج هستند، در صورتى كه سلمى ها از فرزندان بنى تزيد بن جشم بن خزرج مى باشند.
داستان عبيد طى هفت روايت سيف، و به شرح زير در مصادر معتبر راه يافته است.
1 - در «تاريخ طبرى» مى خوانيم كه از سيف بن عمر، روايت شده است كه گفت:
سهل بن يوسف از پدرش، از عبيد بن صخر لوذان انصارى سلمى حكايت كرده است
ص: 108
كه عبيد. از جمله كسانى بوده كه رسول خدا در سال دهم از هجرت، و پس از انجام مناسك حج، در حجه الوداع، او را به همراهى گروهى ديگر از كارگزاران و عمال خود مأموريت داده است و... [تا آنكه مى گويد]:
معاذ بن جبل را نيز به عنوان معلم احكام و مقررات اسلام منطقۀ يمن و حضرموت اعزام داشت.
ابن حجر نيز در «اصابۀ» خود و در شرح حال عبيد به همين روايت اشاره كرده است.
2 - طبرى باز با همان سندى كه گذشت مى نويسد: از عبيد بن صخر روايت شده است كه گفت:
در همان حال كه ما، در «جَنَد»(1) بوديم و مردم آنجا را آن طور كه شايسته بود اداره مى كرديم، و بين ما نامه ها و قراردادها رد و بدل مى شد، نامه اى از اسود، به اين مضمون به دست ما رسيد:
به شما مردمى كه ناخوانده بر ما، درآمده سربار ما شده ايد اخطار مى كنيم آنچه را كه از سرزمين ما به دست آورده ايد به يك جا فراهم كرده براى ما نگه داريد كه ما از شما به تصرف آن سزاوارتريم... [تا آنجا كه عبيد مى گويد:] خبردار شديم كه او - اسود - باذام(2) را كشته و ايرانيان را ازآنجا متوارى نموده و بر صنعاء دست يافته است. معاذ بن جبل هم گريخته و به همراه ابو موسى اشعرى به حضرموت پناه برده است. ديگر فرمانداران و عمال منطقه بگرد
ص: 109
طاهر ابو هاله جمع شده اند.
ابن حجر نيز اين داستان را در شرح حال عبيد، در كتاب «اصابۀ» خود چنين آغاز مى كند:
و سيف در كتاب فتوح خود آورده است... و همان داستان بالا را نقل مى كند.
3 - طبرى در جاى ديگر از كتاب خود، و با همان سند قبلى مى نويسد:
از عبيد بن صخر روايت شده است كه گفت: كار اسود عنسى از آغاز تا فرجامش سه ماه به درازا كشيده است.
اخبار عبيد نزد طبرى همين ها بود كه آورديم، اما نزد ديگران مواردى به شرح زير به چشم مى خورد:
4 - ابن منده در كتاب «اسماء الصحابه» و ابن اثير «اسد الغابه»، از سيف بن عمر از سهل بن يوسف بن سهل انصارى، از پدرش، از عبيد بن صخر بن لوذان انصارى آورده اند كه گفت:
رسول خدا به تمام عمال و كارگزاران خود در يمن چنين امريه اى صادر فرمود: قرآن بسيار بخوانيد، و يكديگر را به پياپى پند و اندرز دهيد، چه، آن نيرومندترين پشتوانۀ هر عامل و كارگزارى است در محيط مأموريتش در امورى كه مورد علاقۀ خداى تعالى است. و از سرزنش و ملامت ديگران نهراسيد، و خداى را كه به سوى او بازگشت خواهيد كرد فراچشم داريد.
همين مطلب را از ابن حجر در «اصابه» خود، از ابن سكن، و بغوى، و طبرى گرفته است. در صورتى كه ما، در نسخه هايى كه از تاريخ طبرى در دست داريم چنين حديثى را نيافته ايم.
ص: 110
5 - ابن عبد البر در «استيعاب» مى نويسد:
سيف از سهل بن يوسف بن سهل، از پدرش، از عبيد بن صخر بن لوذان(1) انصارى روايت كرده است كه گفت:
رسول خدا مقرر داشت تا عمال و كارگزاران او در يمن از هر سى رأس گاو، يك گوسالۀ يك ساله، و از هر چهل رأس يك رأس گاو به عنوان صدقات دريافت دارند، و بين اين دو حد نصاب، چيزى بر عهدۀ پرداخت كنندۀ زكات نمى باشد.
ابن اثير همين حديث را در «اسد الغابه» آورده سپس مى افزايد:
اين حديث را سه مصدر نيز آورده اند.
منظور ابن اثير اين است كه اين حديث سيف را ابن عبد البر در «استيعاب»، و ابن منده در «اسماء الصحابه»، و ابو نعيم در «معجم الصحابۀ» خود آورده اند.
6 - دانشمندانى چون بغوى در شرح حال معاذ بن جبل، در كتاب «معجم الصحابۀ» خود، و ابن قانع در «معجم الصحابه»، و ابن منده در كتاب «اسماء الصحابه» در شرح حال عبيد بن صخر مى نويسند:
سيف بن عمر، از سهل بن يوسف بن سهل از پدرش، از عبيد بن صخر بن لوذان كه خود از جمله كسانى بوده كه رسول خدا او را به همراهى ديگر عمالش به يمن مأموريت داده روايت كرده است كه رسول خدا به معاذ بن جبل به هنگام اعزام به محل مأموريتش به يمن در سمت معلم فرمود:
من مقام و منزلت تو را در دين، و اين كه تا چه مايه از دين بهره گرفته اى مى دانم، و من هديه و پيش كش را بر تو حلال كردم، پس اگر چيزى به عنوان هديه به تو دادند بپذير! معاذ بن جبل به هنگامى كه از يمن به مدينه بازمى گشت سى رأس هديه اى را كه به او داده بودند، بيدك مى كشيد!!
ابن حجر نيز اين حديث را در شرح حال عبيد و به نقل از ابن سكن و طبرى، و در شرح حال معاذ مستقيماً از كتاب فتوح سيف گرفته و در «اصابه» خود آورده است. در
ص: 111
صورتى كه ما حديث مزبور را در نسخه هايى كه از تاريخ طبرى در دست داريم نيافته ايم.
7 - ذهبى در شرح حال معاذ بن جبل در كتاب «سير اعلام النبلاء» مى نويسد:
سيف بن عمر، از سهل بن يوسف بن سهل از پدرش، از عبيد بن صخر روايت كرده است كه چون معاذ بن جبل به هنگام عزيمت به صوب مأموريتش رسول خدا را به درود مى گفت، پيامبر خدا به او فرمود:
خداوند تو را از هر پيش آمدى در امان خود دارد، و شر انس و جن را از تو بگرداند. و چون معاذ عزيمت كرد، رسول خدا در ستايشش فرمود: برانگيخته مى شود در حالى كه مقامش از علماء و دانشمندان بسى والاتر است!!
بغوى نيز اين حديث را با اختلافى چند در برخى از الفاظ آن، در ترجمۀ معاذ آورده است.
به طورى كه ديديم دانشمندانى كه به شرح حال عبيد بن صخر در زمرۀ اصحاب پرداخته اند، به همين احاديث هفت گانۀ سيف اعتماد كرده اند.
ابن قدامه نيز به پنجمين حديث سيف اعتماد كرده در دو جاى كتاب (نسب اصحاب از انصار)، به اين ترتيب به شرح حال عبيد پرداخته است:
1 - در آخر كتاب، آنجا كه به معرفى اصحابى مى پردازد كه به نامشان معروف و سرشناس شده اند در شرح حال عبيد مى نويسد:
عبيد بن صخر بن لوذان انصارى، رسول خدا او را به عنوان عامل مأموريت داده است. يوسف بن سهل از او روايت كرده است كه گفت: پيغمبر خدا مقرر داشت كه عمال او در يمن از هر سى رأس گاو يك گوسالۀ يك ساله، و از هر چهل رأس آن يك گاو به عنوان صدقات دريافت دارند و در بين اين دو حد نصاب چيزى مقرر نشده است.
2 - در باب (بنو مالك بن زيد مناة) نيز به شرح حالش پرداخته است.
ابن قدامه شرح حال عبيد را در باب اصحابى كه به نامشان معروفند آورده است، زيرا مصدر خبر عبيد، فقط روايات سيف بوده، و سيف هم بيش از نام عبيد و پدر و جدش را نبرده است. از اين روى «ابن قدامه» به سلسلۀ نسب اين صحابى سيف
ص: 112
آفريده، راهى نيافته و ناگزير شده تا نام عبيد را در باب اصحابى كه به نامشان شناخته شده اند بياورد.
بار ديگر «ابن قدامه» نام عبيد را در باب «بنو مالك بن زيد مناة» آورده، زيرا چنين پنداشته لوذانى را كه سيف جد عبيد معرفى كرده است، بايد همان لوذان بن حارثه، از بنى مالك بن زيد مناة باشد، ولى غافل از اين بوده كه بنى مالك بن زيد مناة، از بنى غضب به جشم خزرج مى باشند، و آن ها غير از تيرۀ سلمى هايى هستند كه سيف، عبيد خود را ز تيرۀ او آفريده است. زيرا همچنان كه گذشت سلمى هاى انصارى، از بنى سلمة بن سعد، از بنى تزيد بن جشم بن خزرج مى باشند نه تيرۀ ديگر.
«ابن قدامه» اين نسب شناس نامى زمانش كه در اوايل قرن هفتم هجرى مى زيسته، به نام عبيد بن صخر، و داستان او در كتاب هاى معروف و مشهور زير برخورده و تحت تأثير آن ها قرار گفته است:
1 - فتوح سيف بن عمر، كه در سال 120 هجرى حيات داشته است.
2 - تاريخ امام المورخين، طبرى (ت، 310 ه -).
3 - «معجم الصحابة» بغوى (ت، 317 ه -).
4 - «معجم الصحابة» ابن قانع (ت، 351 ه -).
5 - «اسماء الصحابة» اسحاق بن منده (ت، 395 ه -).
6 - «معرفة الصحابة» ابو نعيم (ت، 430 ه -) به موجب روايت ابن اثير در «اسد الغابه».
7 - «استيعاب» ابن عبد البر (ت، 463 ه -).
8 - «التاريخ المستخرج من الحديث»، ابن منده (ت، 470 ه -).
9 - و بالاخره، «نسب الصحابه من الانصار» ابن قدامه (ت، 620 ه -) كه خبر عبيد را در امثال كتاب هائى كه گذشت يافته، به دنبال ايشان چنين پنداشته كه عبيد از جمله صحابى انصار رسول خدا بوده است. و از اين روى نامش را در كتاب خود آورده است.
اما، او و ديگر دانشمندانى كه نامشان گذشت به اين مطلب توجه نكرده اند كه مصدر تمام خبرهاى اين صحابى، تنها شخص سيف بن عمر است كه به دروغ سازى و زندقه متهم مى باشد.
عبيد بن صخر را همۀ دانشمندانى كه به شرح حال اصحاب پرداخته اند در زمرۀ
ص: 113
اصحاب رسول خدا آورده اند مگر ابن سكن (ت، 353 ه -) كه ابن حجر از او روايت نموده كه گفته است:
مى گويند: او - عبيد - از جملۀ اصحاب است، ولى اسناد حديثش درست و قابل اعتماد نمى باشد.
بنابراين معلوم مى شود كه ابن سكن در مورد اين صحابى و حديثش مشكوك بوده اما علت شك و ترديد خود را بيان كرده است.
و نيز چنين مى نمايد كه ابن حجر هم در مورد اين صحابى دچار اشتباه شده باشد كه در پايان سخن دربارۀ او علامت (ز) را نهاده است، و مى دانيم كه اين زمره را ابن حجر از آن روى به كار مى برد كه شرح حال اين صحابى را بر ديگر تذكره نويسان امثال ابن اثير در «اسد الغابه» و ذهبى در «تجريد»، زيادى دارد. و يا ممكن است اين اشتباه از نسخه بردار باشد.
عبيد بن صخر را همچنان كه سيفش آفريده است در هفت روايت از او يافتيم، و سيف در اين آفرينش او چنين نشان داده كه:
1 - عبيد از جمله كسانى بوده كه پيغمبر خدا در سال دهم از هجرت، و پس از حجة الوداع او را به عنوان عامل به يمن فرستاده است.
2 - پيامبر خدا در آن روز، عمال مأمور به يمن را سفارش اكيد فرموده كه در امور خود بسيار به قرآن مراجعه كنند و...
3 - حد نصاب را در هر سى رأس گاو، يك رأس گوسالۀ يك ساله تعيين فرموده و...
4 - و معاذ بن جبل را به همراهى آن ها به عنوان معلم اهالى يمن و حضرموت تعيين و به او فرموده است: دريافت هديه و پيش كش را بر تو حلال كردم. و معاذ با سى رأس هديه اى كه از مردم آن سامان گرفته بود به مدينه بازگشته است.
5 - اين كه پيغمبر در حق معاذ دعا كرده و فرموده است: او در روز قيامت در حالى برانگيخته مى شود كه مقامش از همۀ علما و دانشمندان بسى برتر و والاتر است.
ص: 114
6 - اين كه اسود مدعى دروغين پيامبر به عمال پيغمبر نوشته است آنچه را كه از سرزمين ما به دست آورده ايد به ما باز پس دهيد، و او با ايرانيان جنگيده و ايشان را شكست داده و در نتيجه دو تن از عمال پيغمبر كه سمت فرماندارى داشته اند چون معاذ و ابو موسى كه هر دو يمانى قحطانى بوده اند به حضرموت گريخته، و بقيۀ فرمانداران يمانى همگى زير پرچم طاهر ابو هاله تميمى مضرى گردآمده به او پناه برده اند.
سيف بن عمر، احاديث هفت گانۀ مزبور را از سهل بن يوسف بن سهل سلمى، از پدرش از عبيد بن صخر كه سهل و يوسف، و عبيد هر سه آفريدۀ خيالات خود او هستند آورده است...
سيف روايت كرده است كه عبيد بن صخر كارگزار و عامل رسول خدا در يمن بوده، ولى ما نام او را در خبر عمال و كارگزاران رسول خدا جز نزد سيف، و هم آن ها كه در افسانۀ طاهر آورده ايم نديده ايم.
سيف از زبان عبيد احاديثى از رسول خدا روايت كرده است در تعيين نصاب زكات گاو و ارشاد و راهنمائى هاى عمال و كارگزاران خود، و حلال كردن گرفتن هديه و پيش كش را براى معاذ بن جبل. و نيز از زبان او اخبارى آورده در قيام اسود مدعى پيامبرى، و پناه بردن ديگر عمال و كارگزاران پيغمبر به طاهر ابو هاله مضرى، و ديگر رويدادهاى ردّه كه چنين مطالبى را در هيچ يك از كتب رجال و تراجم روات نمى توان يافت.
آنچه را كه از عبيد بن صخر نزد سيف يافته ايم همين ها بود كه آورديم. سيف در اين روايات از ميدان دارى و رزم آورى عبيد سخنى نگفته، و از قصائد و حماسه هاى جنگى او، و خودستائى هايش در پهنۀ كارزار بحثى به ميان نياورده است. و اين بدان سبب است كه سيف در خلق قهرمان هايش، نقش هاى اصلى پهلوانى و جنگ آورى و خواندن سرودهاى آتشين و حماسه هاى مهيج را فقط در عهدۀ تميم، و
ص: 115
در مرتبۀ نازل تر در عهدۀ مضر و هم پيمانان ايشان مى گذارد، و نقش دوم را در عهدۀ حواشى و اطرافيان آن ها، تا بيانگر و مداح مناقب و جنگ آورى هاى قهرمانان اصلى ساختگى او باشند. و به هنگام گرفتارى ها و شدائد به مأمن راحت و مطمئن ايشان پناه برند، و در سايۀ آن ها آرامش يابند. و اين همان نقش دوم است كه سيف در اين افسانه براى عبيد بن صخر انصارى سبائى يمانى بيان داشته است!
در اينجا بى مورد نيست كه بگوئيم، سيف در حديث دروغى كه به رسول خدا نسبت داده و بنا به ادعاى او آن حضرت به معاذ بن جبل گفته است: «هديه و پيشكش را بر تو حلال كردم...» تا آنجا كه مى گويد: «معاذ از محل مأموريتش با سى رأس هديه اى كه به او داده بودند به مدينه بازگشت». بر اين سر بوده تا به دفاع از فرمانروايان خاندان «بنى اميه» برخاسته، كارهاى ناروا و اخاذى هاى رسوا و آشكار آن ها را در محدودۀ حكومتشان به اين دليل، كه آن قبيل اخاذى ها و رشوه گرفتن ها خود نوعى از همان هدايائى بوده كه رسول خدا بر عاملش «معاذ» روا و حلال كرده است، توجيه نمايد!
تلاش سيف در توجيه رشوه خوارى و اخاذى سران خاندان بنى اميه ازآن جهت است كه ايشان از سران و بزرگان خاندانى به حساب مى آيند كه سيف به تمام وجودش در مقام حفظ و دفاع از مفاخر و مناقب ايشان است.
ص: 116
آنچه تا به اينجا آورديم همگى از ساخته هاى شخص سيف بن عمر، و روايت هاى دروغين او بود كه پيرامون تنها شخصيت خيالى، و صحابى ساختگى او به نام (عبيد بن صخر) دور مى زند، اما برخى از دانشمندان در اين مورد دستخوش اشتباه شده همين يك تن صحابى ساختگى سيف را دو نفر انگاشته، و براى هر كدام شرح حال جداگانه آورده اند. توجه كنيد:
ابو القاسم، عبد الرحيم بن محمد بن اسحاق بن منده (ت، 470 ه -)(1) در كتاب خود به نام «التاريخ المستخرج من كتب الناس فى الحديث» در باب (صاد) چنين مى نويسد:
صخر بن لوذان - از اهالى حجاز، و پدر عبيد است، رسول خدا او را به همراهى عمار به مأموريت فرستاده است. حديث زير را فرزندش عبيد را او روايت نموده:
تَعاهَدُوا النّاسُ بِالتَّذكِرَةِ وَ المَوعِظَةِ.
سپس، هم او در باب (عين) مى نويسد:
عبيد بن صخر لوذان از اهالى حجاز است و يوسف بن سهل انصارى حديث
ص: 117
قرآن و كتاب از او روايت كرده است.
به اين ترتيب ابو القاسم نوادۀ ابن منده دستخوش اشتباه شده و يك تن صحابى ساختگى سيف را دو تن انگاشته، و يگان حديث ساختگى و جعلى او را دو حديث پنداشته و در كتاب خود آورده است!
و اين در حالى است كه صحابى مخلوق سيف، همان «عبيد بن صخر لوذان» است و حديثى را كه سيف برايش ساخته و در «اسد الغابه» ابن اثير، و «اصابۀ» ابن حجر آمده است به شرح زير است:
سيف بن عمر، از سهل بن يوسف بن سهل، از پدرش، از عبيد بن صخر بن لوذان روايت كرده است كه رسول خدا كارگزاران و عمال خود را در يمن تعيين، و به آنان فرمود:
تَعاهدوا القُرآنَ بِالمُذاكِرَةِ، وَ اتَّبعُوا المَوعِظَةِ...
اما فراز اين حديث جعلى، در كتاب «اسماء الصحابة» اسحاق بن منده نياى ابو القاسم مزبور تحريف و به اين صورت درآمده است:
تَعاهدوا النّاسَ بِالمُذاكِرَةِ، وَ اتَّبعُوا المَوعِظَةِ...
و همين امر موجب آن شده است تا ابو القاسم را به اشتباه اندازد، و آن را دو حديث به حساب آورد، يكى (تَعاهدوا النّاسَ بِالمُذاكِرَةِ...) كه به گمان ايشان آن را عبيد از پدرش صخر روايت كرده، و ديگرى (تَعاهدوا القُرآنَ بِالمُذاكِرَةِ...) كه يوسف بن سهل، از عبيد در امر قرآن و كتاب روايت نموده است.
و از اينجا قريب به يقين مى توان گفت كه علت اين كه اين دانشمند، يگانه حديث سيف را به دو حديث تبديل كرده همين امر بوده است، اما اين را ندانستيم كه چگونه در امر صخر، پدر عبيد دچار اشتباه شده، و چنين پنداشته كه سيف از او با واسطۀ پسرش عبيد آن حديث را روايت كرده است. در صورتى كه در تمام مصادرى كه گذشت، ما چنين چيزى را نديده ايم.
اين را هم بگوئيم كه اين دانشمند در همين مورد دستخوش اشتباهات ديگرى نيز شده است از جمله اين كه مى نويسد: رسول خدا صخر را به همراهى عمار به يمن فرستاده. در حالى كه چنين مطلبى را احاديث سيف نيامده است.
ص: 118
در هر حال، همين اشتباه ر خواندن حديث سيف موجب آن شده است تا صحابى ديگرى بخيل اصحاب ساختگى سيف به نام (صخر بن لوذان) افزوده شود و شمار اصحاب ساختگى او را بالا ببرند.
1 - دو صحابى از طايفۀ انصار، كه شرح حالشان در كتاب هاى مربوط به شرح حال اصحاب پيغمبر خدا آمده است، و يكى از آن ها اين افتخار را داشته كه عامل و كارگزار آن حضرت باشد.
2 - احاديثى از رسول خدا در آداب، و احكام.
3 - اخبارى در جنگ هاى ارتداد.
و همۀ اين ها از بركت وجود احاديث سيف حاصل شده است كه متهم به زندقه بوده است.
4 - خلق راويانى براى حديث رسول خدا از اهالى حجاز، كه شرح حالشان در كتاب هاى تراجم رجال و روات آمده است.
اخبارى را كه گذشت، سيف از اشخاصى خيالى زير روايت كرده است:
1 - سهل بن يوسف بن سهل سلمى، كه چنين نموده اين سهل از پدرش يوسف روايت كرده است.
2 - يوسف بن سهل سلمى، كه اين يوسف از نقش آفرين داستان، يعنى عبيد روايت كرده است.
3 - عبيد بن صخر بن لوذان سلمى، كه هر سه راوى يكدست و همگى ساختگى و مخلوق خيالات سيف مى باشند.
ما طى مطالب همين بخش از كتاب، هشت مصدر را كه اخبار عبيد را از سيف
ص: 119
گرفته اند آورده ايم، اينك بقيۀ مصادر:
9 - ابن سكن (ت، 353 ه -) كه بر حسب روايت ابن حجر، در كتاب «حروف الصحابه» خود آورده است.
10 - ابن اثير (ت، 630 ه -) در «اسد الغابه».
11 - ذهبى (ت، 748 ه -) در كتاب هاى:
الف - «تجريد اسماء الصحابه».
ب - «سير اعلام النبلاء».
12 - ابن حجر (ت، 852 ه -) در «اصابه».
ص: 120
شرح حال عبيد بن صخر در:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (408/2).
2 - «اسد الغابه» ابن اثير (351/3).
3 - «تجريد» ذهبى (1852/1).
4 - «تاريخ طبرى» (1852/1).
5 - «معجم الصحابه» ابن قانع، كه گراور خطى آن در كتابخانۀ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در نجف موجود مى باشد، ورقۀ 107 ب.
6 - «تاريخ مستخرج» ابن منده (152).
7 - «نسب الصحابة من الانصار» ابن قدامه (182 و 350).
نسب بنى سلمه در:
1 - «جمهرة انساب» ابن حزم (358-361).
2 - «اللباب»، واژۀ «سلمى» (554/1).
نسب بنى لوذان در قبيلۀ اوس در:
1 - «جمهرۀ» ابن حزم، صفحات (332، 337، 740) و نيز (353، 362-363، 356).
داستان اسود عنسى و سخن عبيد بن صخر در:
1 - «تاريخ طبرى» (1853/1) و (1868/1).
ص: 121
2 - «اسماء الصحابه» ابن منده ضمن شرح حال عبيد، نسخه خطى موجود در كتابخانۀ عارف افندى مدينۀ منوره.
شرح معاذ بن حبل در:
1 - «معجم الصحابة» بغوى (106/21) و نيز نسخه اى از همان كتاب در كتابخانۀ آيت الله نجفى مرعشى در قم.
2 - «اصابه» ابن حجر (406/3).
3 - «سير اعلام النبلاء» ذهبى (318/1-325).
حال صخر بن لوذان در:
1 - «تاريخ المستخرج»، تأليف ابو القاسم، عبد الله الرحمن بن اسحاق بن منده، ورقۀ 140.
ص: 122
صد و پنجاه صحابى ساختگى
32 - عكاشة بن ثور، الغوثى.
33 - عبد الله بن ثور، الغوثى.
34 - عبيد الله بن ثور، الغوثى.
* عكاشه، كارگزارى امين در يمن.
* عبد الله، فرمانده سواران عرب و تهامه.
* عبيد الله مخلوقِ اشتباه اين حجر.
ص: 123
ص: 124
طبرى در دنبالۀ داستان اسود مدعى پيامبرى، و ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت، از قول سيف بن عمر مى نويسد:
در سال دهم، پس از اين كه رسول خدا حج بگزارد (همان حجة الوداع را)، و باذام عامل آن حضرت در يمن درگذشت، رسول خدا محدودۀ مأموريت او را در ميان عده اى از اصحاب به شرح زير تقسيم فرمود...
سپس طبرى در ميان نام اشخاصى كه پيغمبر خدا نامزد مأموريت يمن كرده بود، نام طاهر ابو هاله را كه سيف او را فرزند خديجه، و دست پروردۀ رسول خدا معرفى كرده است، آورده مى گويد:
و بر حضرموت زياد بن لبيد بياضى، و بر سكاسك و سكون و بنى معاوية بن كنده، عكاشة بن ثور بن اصغر غوثى را تعيين فرمود... [تا آخر].
طبرى پس از اين روايت، در روايت ديگرى مى نويسد:
رسول خدا پس از انجام مناسك حج به مدينه بازگشت و حكومت يمن را بين عده اى از سران صحابى قسمت فرمود و حدود مأموريت هر يك از آن ها را مشخص گردانيد و... [تا آنجا كه مى نويسد:]
برعك و اشعريين طاهر ابو هاله را بگماشت، و بر نواحى حضرموت، چون سكاسك و سكون عكاشة بن ثور را مأمور گردانيد، و بر نبى معاوية بن كنده،
ص: 125
عبد الله يا مهاجر را نامزد كرد. اما مهاجر بيمار شد و نتوانست كه به محل مأموريتش عزيمت نمايد، ولى پس از بهبودى، و درگذشت رسول خدا، ابو بكر او را به محل مأموريتش اعزام داشت. اما عكاشه و ديگران به محل مأموريتشان عزيمت نمودند.
بر حضرموت نيز زياد بن لبيد مأمور گرديد، و هم او در غياب مهاجر امور مربوط به او را انجام مى داد.
اينان عمال و كارگزاران آن حضرت در يمن، و حضرموت بودند. تا اين كه رسول خدا رحلت فرمود.
طبرى در روايت ديگرى از قول عبيد بن صخر، كه بنا به افسانۀ سيف او هم سمت كارگزارى رسول خدا را در يمن برعهده داشته است، مى نويسد:
در همان حال كه ما، مردم آن سامان - محل مأموريتمان - را به نحوى شايسته اداره مى كرديم، نامه اى از اسود، مدعى پيامبر به دست ما رسيد كه نوشته بود: اى آنان كه ناخوانده سربار ما شده، به ملك ما وارد شده ايد، هر چه را كه از سرزمين ما به دست آورده ايد همه را براى ما يك جا گردآورده حاضر كنيد كه ما به تصرف آن از شما سزاوارتريم... [تا آنجا كه مى گويد:] به ما خبر رسيد كه اسود بر صنعاء دست يافته و تمام فرمانداران منتخب پيغمبر از او گريخته، و ديگر امراء و فرمانداران به طاهر ابو هاله روى آورده پناه برده اند.
طبرى در موضوع ارتداد اهالى حضرموت، ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت مى نويسد:
در زمان رحلت رسول خدا، عمال و كارگزاران آن حضرت بر حضرموت و ديگر
ص: 126
شهرها عبارت بودند از زياد بن لبيد بياضى بر حضرموت، عكاشه بن ثور بر سكاسك و سكون، و مهاجر بر كنده. مهاجر همچنان در مدينه باقى ماند و به محل مأموريتش نرفت تا اين كه رسول خدا وفات يافت، آن گاه ابو بكر او را به جنگ آشوب گران يمن فرستاد و مقرر داشت تا پس از ختم غائلۀ آن ها به محل مأموريتش عزيمت نمايد.
طبرى پس از اين روايت، در روايت ديگرى مى گويد:
رسول خدا مهاجرين ابى اميه را مأمور كنده كرد، اما مهاجر بيمار شد و نتوانست كه به محل مأموريتش عزيمت نمايد، پس نامه اى به زياد نوشت تا وظايف او را برعهده بگيرد.
پس از آن كه مهاجر بهبودى يافت، ابو بكر مأموريت او را تأييد، و مقرر داشت تا نخست به جنگ آشوب گران بين نجران تا دورترين نقاط يمن برود. از همين روى بود. كه زياد بن لبيد و عكاشه، از درگيرى در امر كنده تا آمدن مهاجر تأخير كردند.
ص: 127
ص: 128
طبرى از قول سيف بن عمر، در داستان طاهر ابو هاله مى نويسد:
پيش از اين ابو بكر «عبد الله بن ثور بن اصغر» را فرمانى داده بود كه اعراب و هر كسى از مردم تهامه كه مايل باشد مى تواند در سپاه او درآيد، و عبد الله را تأكيد كرده بود تا در همان جا درنگ كند تا دستور ابو بكر به او برسد...
سيف مى گويد:
چون مهاجر از خدمت ابو بكر مرخص و به صوب مأموريتش عزيمت نمود، عبد الله ثور با همۀ سپاهيانش به او پيوست... [و در دنبالۀ آن مى گويد:]
مهاجر از نجران به سوى «لحجيه» روى آورد، و در آنجا فراريان مرتد سپاه ازهم گسيختۀ اسود از او امان خواستند، ولى مهاجر تقاضاى آن ها را نپذيرفت.
طبرى به دنبال اين مطلب مى نويسد:
سواره نظام مهاجر، كه عبد الله بن ثور غوثى فرماندهى آن را به عهده داشت، در طريق اخابث با آن فراريان روبه رو شد و همه را از دم تيغ بگذرانيد.
تمام اين اخبار را طبرى با تصريح نام سيف از شخص او نقل كرده است. پس از آن طبرى دربارۀ عمال و كارگزاران ابو بكر در امر صدقات به بحث پرداخته مى نويسد:
مى گويند... و نيز عبد الله بن ثور يكى از افراد قبيلۀ غوث را مأمور ناحيۀ «جرش» كرد.
ص: 129
طبرى سند اين خبر را ذكر نكرده، اما ابن حجر در شرح حال عبد الله تصريح مى كند كه اين خبر از سيف بن عمر روايت شده است.
در اسناد اخبارى كه از سيف آورديم، نام اين راويان ساختگى او به چشم مى خورد:
1 - سهل بن يوسف، در چهار مورد.
2 - يوسف بن سهل، در دو مورد.
و اسامى اين راويان مخلوق سيف، هر كدام در يك مورد آمده است:
3 - عبيد بن صخر،
4 - مستنير بن يزيد.
5 - عروة بن عزّية.
اخبارى كه گذشت متمم اخبار طاهر ابو هاله در داستان «اخابث \ ناپاكان»، و همچنين داستان عبيد بن صخر است كه در بحث پيرامون اين دو صحابى ثابت كرديم كه هم خود اين ها، و هم داستان شان همگى ساختگى و پرداختۀ سيف بن عمر تميمى است و وجود خارجى نداشته اند.
برخى از اين اخبار نيز مربوط مى شود به داستان «اسود عنسى» مدعى پيامبرى كه به طور تفصيل در جلد دوم كتاب «عبد الله بن سبا» آن را شرح داده ايم، و در آنجا نشان داده ايم كه چگونه سيف قلب حقايق كرده، و چه چيزهائى را تحريف و يا تغيير داده است كه در اينجا مجالى براى بازگو كردن آن ها نيست.
اما سخن سيف پيرامون نمايندگى ايشان از جانب رسول خدا و ابو بكر به سمت كارگزارى آن ها، دانشمندانى چون خليفة بن خيّاط، و ذهبى در تاريخ هايشان، و همچنين ديگران فهرست كارگزاران و عمال رسول خدا و ابو بكر را به دست داده اند ولى در هيچ يك آن ها نامى از اين دو تن صحابى سيف آفريده به چشم نمى خورد.
ص: 130
اين كه سيف با ثبت اخبار عكاشه بن ثور غوثى، و برادرش عبد الله بن ثور غوثى در كتاب فتوحش، دانشمندى چون طبرى بر آن مى شود تا ضمن بحث در حوادث سال دهم تا دوازدهم، از هجرت همان مطالب را از گرفته در تاريخش نقل كند.
ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون، و مير خواند، نيز همان ها را از طبرى گرفته در تاريخ هاى خود مى آورند.
ابن عبد البر، با اعتماد به نوشته هاى سيف، مطالب زيرا را در كتاب «استيعاب» خود آورده است:
عكاشه بن ثور بن اصغر قرشى، عامل و كارگزار رسول خدا بر سكاسك و سكون، و بنى معاويۀ كنده بوده است. اين ها را سيف را در كتابش آورده، و من ابن عبد البر - همين مقدار از او مى دانم.
ابن اثير، عين مطالب ابن عبد البر را از «استيعاب» او نقل، و ذهبى نيز همان ها را به طور فشرده در «تجريد» خود منتقل مى كند.
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود چنين مى نويسد:
عكاشه بن ثور بن اصغر سيف نامش را در ابتداى داستان ارتداد از طريق سهل بن يوسف از پدرش از عبيد بن صخر بن لوذان آورده كه او عامل و كارگزار پيغمبر، و سكاسك و سكون بوده است. ابو عمر - ابن عبد البر - نيز اين مطالب را آورده است.
و بدين سان اين دانشمندان به روايات سيف اعتماد كرده شرح حال عكاشه را با ذكر سند در كتاب هاى شرح حال و معرفى اصحاب پيغمبر خدا مى آورند.
و براساس همين اعتماد به روايات سيف، برادر خيالى او را نيز در رديف ساير اصحاب پيغمبر شرح حال نوشته اند، توجه كنيد ابن حجر در اين مورد مى گويد:
عبد الله بن ثور، يكى از افراد قبيلۀ بنى غوث است كه نامش را سيف در چند جاى كتاب فتوح خود آورده است. او يكى از سران سپاه اسلام در جنگ هاى ارتداد بوده، و پس از وفات رسول خدا، ابو بكر برايش فرمانى نوشت تا عرابى كه سر بر فرمانش نهاده و نيز هوادارانش از تهامه گرد پرچم او - عبد الله -
ص: 131
گرد آيند، و عبد الله در همان جا درنگ كند، تا دستور او برسد. و نيز سيف آورده است كه او به همراهى مهاجرين ابى اميه، به سمت فرماندار جرش بدان صوب عزيمت كرده است. ما - ابن حجر - چند بار گفته ايم كه در آن روزگار رسم چنان بوده كه تنها فرد صحابى را به فرماندهى (كشورى يا لشكرى) مى گماشتند. (ز)
در شرح حالى كه ابن حجر براى عبد الله نوشته اين موارد به چشم مى خورد.
1 - سيف بن عمر در چند جاى از كتاب فتوحش نام عبد الله بن ثور را برده است.
2 - عبد الله فرمانده سپاه در جنگ هاى ارتداد بوده است.
3 - ابو بكر برايش فرمانى نوشته كه اعراب، و هوادارانش از تهامه، زير پرچم او گرد آيند، تا فرمانش برسد.
4 - عبد الله در حالى كه به سمت فرماندار «جرش» منصوب شده بود به همراهى مهاجر به آنجا عزيمت كرده است.
تمام اين مطالب را طبرى از سيف، و با ذكر سند در تاريخش آورده است، به جز سمت فرماندارى عبد الله را كه سند آن را طبرى ذكر نكرده، اما به طورى كه مى بينيم ابن حجر سند اين قسمت را هم با تصريح نام سيف آورده است.
ص: 132
چنين مى نمايد كه دانشمند جليل القدرى چون ابن حجر به هنگام خواندن نام عبد الله بن ثور، در كتاب فتوح سيف دچار اشتباه شده، آن را (عبيد الله بن ثور) خوانده، و يا اين كه اين غلط و تغيير نام ناشى از اشتباه در نسخه موجود نزد او بوده است.
به هر حال چه خطا از نسخه بردار، و يا خواندن اشتباه از جانب اين دانشمند باشد چيزى كه هست اين است كه او - ابن حجر - شرح حال جداگانه اى براى عبيد الله بن ثور در كتاب «اصابه» خويش آورده است كه در آن مى نويسد:
عبيد الله بن ثور اصغر عرنى، برادر عكاشه. سيف بن عمر آورده است كه ما رسول خدا عكاشه را به عنوان عامل بر سكاسك و سكون تعيين فرموده و پس از پيغمبر، ابو بكر برادر او عبيد الله را فرمان امارت يمن داد. پيش از اين نيز گفته ايم كه در گذشته رسم بر اين بوده كه تنها شخص صحابى را به امارت و فرماندهى منصوب مى كردند (ز).
دربارۀ اين سخن ابن حجر كه مى نويسد (پيش از اين نيز گفته ايم كه در گذشته...) با خواست خدا در آينده بحث خواهيم كرد.
آنچه تا اينجا گفتيم داستان فرزندان سه گانۀ ثور بود كه از تاريخ هاى عمومى و كتاب هاى تراجم رجال و اصحاب به دست آورده ايم.
اما آنچه در زير از نظر شما مى گذرد مطالبى است دربارۀ سه تن صحابى
ص: 133
سيف آفريده كه به شرح زير در كتاب هاى انساب آمده است.
بنا به روايات سيف در تاريخ طبرى، نسب اين سه صحابى، (غوثى) آمده است. اما در «استيعاب» به غلط (قرشى)، و در «اسد الغابه» و «تجريد» (غرثى)، و در «اصابۀ» ابن حجر (عرنى) آمده است. و اين در حالى است كه در اصل ذكرى از عكاشه، و عبيد الله نزد دانشمندان نسب شناسى كه از بنى غوث بن طى سخن گفته اند چون ابن حزم در جمهره اش و ابن دريد در اشتقاقش، و ديگر كتاب ها كه به آن ها مراجعه كرده ايم، نديده ايم، به جز موارد زير:
ابن ماكولا در كتاب «اكمال» خود در واژۀ (غوثى) مى نويسد:
عكاشه بن ثور بن اصغر غوثى رسول خدا او را مأمور سكاسك و سكون، و معاويه بن كنده نمود، و ابو بكر صديق برادرش عبد الله بن ثور اصغر را فرمان حكومت يمن داد.
سمعانى نيز در واژۀ (غوثى) در كتاب «انساب» خود مى نويسد:
غوثى، اين نسبتى است به غوث، و از سرشناسان صحابى مشهور اين قبيله عكاشه بن ثور بن اصغر غوثى است كه رسول خدا او را مأمور سكاسك و سكون، و معاوية بن كنده كرده است.
ابن اثير به نقل از سمعانى، عين آن عبارت را در كتاب «لباب الانساب» خود كه فشردۀ كتاب «انساب» سمعانى است آورده و بر آن چيزى نيفزوده است.
ابن حجر هم در كتاب ديگرش به نام «تحرير المشتبه» مى نويسد:
عكاشة بن ثورغوثى از اصحاب بوده است.
فيروزآبادى در واژۀ (عكش) در «قاموس» خود چنين آورده است:
عكاشة الغوثى، و ابن ثور، و ابن محصن هر سه از اصحاب رسول خدا بوده اند.
زبيدى نيز در شرح «تاج العروس» خود مى نويسد:
ص: 134
به طورى كه گفته شده است عكاشة بن ثور بن اصغر غوثى، عامل و كارگزار رسول خدا در سكاسك بوده است.
تاكنون هيچ يك از دانشمندان نسبت شناس قبايل مختلف عرب كسى را به عنوان غوثى معرفى نكرده، زيرا سرشناسان بنى غث بن طى به (طائى) معروفند نه غوثى امثال حاتم طائى، و پسرش عدى طائى، و ازاين رو است كه سمعانى مى نويسد(1):
غوثى عكاشه به چنين انتسابى مشهور است.
ابن اثير به جز اين مورد چيزى نيافته و همان را به طور اختصار در لباب خود آورده است.
اما آنچه در «تحرير المشتبه» ذهبى آمده است چنين است:
«الغوثي - ابو الهيثم، احمد بن محمد بن غوث، شيخ و استاد حافظ ابو نعيم بوده است».
كه معلوم است اين غوث، نسبى از انساب عرب كه مورد بحث ماست نمى باشد.
سيف عكاشة بن ثور بن اصغر غوثى را از غوث آفريده، و كلمۀ غوثى به غلط به (قرشى، غرثى، عرنى)، و بنى غوث در پاره اى از نسخه هاى تاريخ طبرى به بنى يغوث تغيير يافته است.
سيف در مورد عكاشه مى گويد كه رسول خدا او را در سال دهم از هجرت و پس از بازگشتنش از حجة الوداع به سكاسك و سكون مأموريت داده، و عكاشه تا زمان خلافت ابو بكر در آنجا بوده است.
ص: 135
سيف براى عكاشه برادرى آفريده و نامش را عبد الله بن ثور گذاشته و گفته است كه ابو بكر در جنگ هاى ارتداد به او فرمانى نوشته كه افرادى به خدمت بگيرد تا دستورش را به او برسد.
و آن گاه كه مهاجرين ابى اميه عازم جنگ با مرتدها مى شود، عبد الله پس از كشته شدن اسود، در سمت فرماندهى آسواران مهاجر، با فراريان مرتد سپاه از هم پاشيدۀ اسود به جنگ برمى خيرد، و پس از كشتن همۀ، آن ها، ابو بكر فرمان حكومت جرش را به نام او صادر مى كند.
ابن حجر در نام اين عبد الله بن اشتباه مى افتد، و در كتابش دو شرح حال مى نويسد، يكى براى همين عبد الله، و ديگرى تحت نام (عبيد الله).
اين سه، يا دو برادر را سيف از جملۀ سبائيان يمانى آفريده تا نقش دوم را در فرمانبردارى از سران و نام آوران مضر را بر عهدۀ ايشان بگذارد. توجه كنيد.
اين عبد الله بن ثور است كه به دنبال يكى از سرشناسان قريش به نام (مهاجرين ابى اميه) افتاده است، همچنان كه برادرش عكاشه نيز به دامان امن دست پروردۀ رسول خدا و نام آورى از تميم يعنى طاهر ابو هاله پناه برده است.
سيف ناگزير بوده است تا براى سران و رزم آوران نامى مضر حواشى و يارانى بيافريند ولى هرگز برايش مهم نبوده كه اينان به شرف هم صحبتى رسول خدا نائل شده، كارگزار و عامل از طرف آن حضرت باشند يا خير، بلكه سرافرازى و افتخار از نظر سيف، درو كردن جان ها به دست ايشان، و سوختن زندگى و خانم هاست، كه پس از، اين همه جرأت و جسارت، نواى شادى و افتخار را در سرودهاى آتشين و قصائد دلنشين سر دهد، و دنيا را پر از فرياد و خروش گرداند، تا بدان وسيله مجد و افتخاراتى كه ساخته است پا بگيرد، و براى هميشه بماند.
براى سران مضر معجزات و كرامات پوچ و بى معنى بسازد، تا داستان سرايان مناقب به وجد آيند، و دشمنان اسلام به ريش مسلمانان بخندند.
وظيفه اى كه بر عهدۀ عبيد بن صخر بن لوذان قحطانى يمانى، و عكاشه بن ثور يمانى نهاده است همين ها بوده، سيف براى آن ها نقش دنباله روى و خدمت گزارى سران قبيلۀ مضر را تعيين، و براى سران و نام آوران قبيلۀ مزبور قهرمان ها و كرامات آفريده است.
ص: 136
دانشمندانى كه به شرح حال اصحاب پيغمبر خدا پرداخته اند، نام عكاشه، و عبد الله، و عبيد الله را از روايات سيف گرفته، نسب و داستان ايشان را از همان روايت ها بيرون كشيده در كتاب هاى خود آورده اند.
با استناد به همان روايت هاست كه ابن حجر صحابى بودن عبد الله و عبيد الله، و تشرف ايشان را به خدمت پيغمبر استدلال كرده مى گويد:
بارها گفته ايم كه در آن زمان رسم بر اين بوده كه به جز شخص صحابى را به حكومت و فرماندهى نمى گماشتند.
اين مطلب را نيز از روايت هاى سيف به دست آورده كه مى گويد:
ابو بكر آن دو را در جنگ با مرتدها، به فرماندهى سپاه برگزيد، و حكومت (جرش) را به ايشان واگذار فرمود.
و بدين سان اين اخبار از روايات سيف در مصادر اسلامى راه يافته است.
سيف افسانه هاى فرزندان ثور، مخلوق خيالات خود را از زبان راويان زير كه همگى آفريدۀ او هستند روايت نموده است:
1 - سهيل بن يوسف، از:
2 - يوسف بن سهل، از:
3 - عبيد بن صخر.
4 - مستنير بن يزيد.
5 - عروة بن غزيه.
1 - طبرى، در تاريخ كبيرش. و دانشمندان زير نيز از وى گرفته اند.
2 - ابن اثير، در تاريخش.
3 - ابن كثير، در تاريخش.
ص: 137
4 - ابن خلدون، در تاريخش.
5 - ميرخواند، در كتاب «روضة الصفا».
6 - سمعانى، در «انساب».
7 - ابن اثير به نقل از سمعانى در «لباب».
8 - ابن عبد البر، در «استيعاب».
9 - ابن اثير، به نقل از «استيعاب»، در «اسد الغابه».
10 - ذهبى، به نقل از «اسد الغابه»، در «تجريد».
11 - ابن حجر، به نقل از فتوح سيف و «استيعاب»، در «اصابه». امّا در «تبصير»، سندش را نياورده است.
12 - ابن ماكولا، به نقل از سيف در «اكمال».
13-14 - و از اينان فيروزآبادى، و زبيدى، به ترتيب در «قاموس» و شرح آن «تاج العروس» آورده اند. و نيز ميرخواند، در كتاب «روضة الصفا» چاپ تهران، خيام (60/2).
ص: 138
شرح حال و اخبار عكاشه در:
1 - «تاريخ طبرى» (1852/1 و 1853 و 1854 و 200).
2 - «تاريخ ابن اثير» (255/2).
3 - «تاريخ ابن كثير» (307/6).
4 - «ابن خلدون» (263/2 و 275-277).
5 - «استيعاب» ابن عبد البر (509/2) زير شمارۀ 2150، چاپ حيدرآباد.
6 - «اسد الغابة» ابن اثير (2/4).
7 - «انساب سمعانى» واژۀ «غوثى» (413).
9 - «اكمال» (96).
شرح حال عبد الله بن ثور در:
1 - «تاريخ طبرى» (1997/1 و 1998 و 2136).
2 - «اصابه» ابن حجر (277/2) زير شمارۀ 6579.
شرح حال و داستان عبيد الله ثور در:
1 - «اصابه» ابن حجر (428/2) شمارۀ 5297.
نا عمّال و كارگزاران رسول خدا (ص) در:
ص: 139
1 - «خليفة بن خياط» (63/1).
2 - «تاريخ اسلام» ذهبى (2/2).
3 - واژۀ «غوثى» تحرير المشتبه ذهبى (489/1).
4 - «تبصير المشتبه» ابن حجر (1034/3).
ص: 140
صد و پنجاه صحابى ساختگى
35 - و برة بن يحنس، خزاعى.
36 - اقرع بن عبد الله، حميرى.
37 - جرير بن عبد الله، حميرى.
38 - صلصل بن شرحبيل.
39 - عمرو بن محجوب، عامرى.
40 - عمرو بن خفاجى، عامرى.
41 - عمرو بن خفاجى، عامرى.
42 - عوف، وركانى.
43 - عويف، زرقانى.
44 - قحيف بن سليك، هالكى.
45 - عمرو بن حكم، قضاعى.
46 - امرؤ القيس من بنى عبد الله.
ص: 141
ص: 142
طبرى از قول سيف آورده است كه نخستين كسى كه خبر قيام و شورش طليحة بن خويلد را به رسول خدا گزارش كرد، سنان بن ابى سنان عامل و كارگزار آن حضرت در بنى مالك بود.
هم او در روايت ديگر مى نويسد:
رسول خدا با شنيدن اين خبر، رسولى از جانب خود نزد تنى چند از سران ايرانى مقيم يمن فرستاد و به ايشان نوشت كه به مقابلۀ طليحه برخيزند، و سپاهى از مردان تميم و بنى قيس فراهم آرند و تشويقشان نمايند تا به جنگ طليحه قيام كنند، اينان فرمان بردند، و بدين سان راه از همه طرف بر مرتدان بسته شد.
اسود مدعى پيامبرى در زمان حيات پيغمبر خدا كشته شد، و طليحه و مسيلمه نيز از هر سو به محاصرۀ فرستادگان رسول خدا گرفتار آمدند.
در آن حالت درديكه بر اثر بيمارى عارض پيغمبر خدا شده بود، او را از انجام فرمان خدا و حمايت از دين او مانع نمى شد، بر اين اساس اشخاص زيرا را به رسالت اعزام داشت:
1 - و برة بن يحنس را نزد (فيروز و جشيش ديلمى، و داذويه استخرى) فرستاد.
2 - جرير بن عبد الله را به رسالت نزد (ذى الكلاع، و ذى ظليم) اعزام كرد.
3 - اقرع بن عبد الله حميرى، پيغام آن حضرت را به (ذى رود، و ذى مران) رسانيد.
4 - فرات بن حيان عجلى را به رسالت نزد «ثمامۀ آثال» فرستاد.
5 - زياد بن حنظله تميمى عمرى را مأمور ديدار با قيس بن عاصم، و زبرقان بن بدر كرد.
6 - صلصل بن شرحبيل را نزد سبرة بن عنبرى، وكيع دارمى، عمرو بن محجوب
ص: 143
عامرى، و عمرو بن خفاجى از بنى عمرو فرستاد.
7 - ضرار بن ازور اسدى را مأمور عوف زرقانى از بنى صيداء، و سنان اسدى غنمى، و قضاعى دئلى نمود.
8 - نعيم بن مسعود اشجعى را مأمور ديدار با ذى اللحيه، و اين مشيمصه جبيرى گردانيد.
در «اصابۀ» ابن حجر، ضمن شرح حال «صفوان بن صفوان» روايت سيف چنين آمده است
- رسول خدا - صلصل بن شرحبيل را به رسالت نزد صفوان بن صفوان تميمى، و وكيع بن عدس دارمى و ديگران فرستاد، و ايشان را به جنگ با مرتدان تشويق و ترغيب فرمود.
تاريخ نويسان نام تمام فرستادگان رسول خدا را نزد پادشاهان، و سران قبايل و ديگر افراد آورده اند، اما در آن ها به هيچ روى نامى از اينان و موضوع رسالت شان به چشم نمى خورد.
ابن خياط در تاريخ خود، آنجا كه به معرفى پيغامبران از جانب رسول خدا پرداخته مى نويسد:
1 - عثمان بن عفان را در سال حديبيه نزد اهالى مكه.
2 - عمرو بن امية ضمرى را با هديه اى نزد ابو سفيان بن حرب به مكه
3 - عروة بن مسعود ثقفى را نزد خانواده اش به طائف.
4 - جرير بن عبد الله را نزد ذى كلاع، و ذى رعين به يمن.
5 - و بر بن يحنس را نزد سران ايرانى به يمن
6 - خبيب بن زيد بن عاصم را كه به دست مسيلمه كشته شد نزد مسيلمه كذاب.
7 - سليط بن سليط را نزد اهالى يمامه.
8 - عبد الله بن حذافه سهمى را نزد كسرى پادشاه ايران.
ص: 144
9 - دحية بن خليفه كلبى را نزد قيصر، امپراطور روم.
10 - شجاع بن ابى وهب اسدى را نزد حارث بن ابى شمّر غسانى يا جبلة بن ايهم.
11 - حاطب بن ابى بلتعه را نزد مقوقس حكمرواى اسكندريه.
12 - عمرو بن اميه ضمرى را نزد نجاشى امپراطور حبشه.
و بدين سان خليفة بن خياط نام فرستادگان و پيغامبران رسول خدا را به نقاط، و شخصيت هاى مختلف در كتاب خود مى برد، و در آن نام پيغامبرهاى آفريدۀ سيف ديده نمى شود.
در حديث سيف از فرستادگان رسول خدا، نام هشت تن صحابى برده شده كه در جهات مختلف مأمور ديدار با بيست تن از شخصيت هاى مختلف گرديده اند. در مجموع اين پيغامبران، و پيغام گيران، ده تن صحابى سيف آفريده به چشم مى خورد كه به بحث پيرامون آن ها مى پردازيم.
ص: 145
ص: 146
بنا به روايات سيف در تاريخ طبرى، او از جملۀ هشت پيغامبرى است كه رسول خدا در آخرين بيمارى حياتش در سال يازدهم از هجرت، وى را مأمور ديدار با سران ايرانى مقيم يمن فرموده است.
و بره، نامه اى از جانب پيغمبر خدا براى آن سران برده است كه در آن رسول خدا ايشان را امر به قيام و جنگ و كشتن اسود فرموده، و مقرر داشته كه اسود بايد كشته شود، خواه از راه مكر و فريب، خواه از طريق جنگ و خونريزى.
و بره، در يمن بر (داذويه فارسى) وارد مى شود، و سرانجام با (فيروز، و جشيش ديلميان) جلسه اى تشكيل مى دهند، و با (قيس بن عبد يغوث) كه بنا به ادعاى سيف سرفرمانده سپاه اسود بوده است كنار مى آيند و موافقت او را در كشتن اسود جلب مى كنند.
اينان شبانه در خانۀ اسود جمع مى شوند و اسود را مى كشند و به هنگام طلوع فجر، جشيش، يا و بره بانگ اذان نماز سر مى دهد، و نماز صبح به امامت وبره برگزار مى شود.
وبره، پس از انجام مأموريت خود به مدينه و نزد ابو بكر باز مى گردد.
در كتاب هاى «استيعاب»، و «اصابه» اين داستان از طريق سيف، از ضحاك بن يربوع، از ماهان، از ابن عباس روايت شده است.
در آن دو كتاب با چنان سندى فشردۀ روايت هاى سيف دربارۀ و برة بن يحنس كه در تاريخ طبرى آمده است نقل شده، با اين تفاوت كه در تاريخ طبرى «وبره»، «ازدى» معرفى شده، و در آن دو كتاب «خزاعى» آمده است.
ص: 147
داستان وبره، در احاديث سيف همين ها بود كه آورده شد، اما آن كه صحابى واقعى پيامبر خدا بوده است نامش (وبر بن يحنس كلبى) بوده كه دربارۀ او چنين آورده اند.
رسول خدا «وبر» را در سال دهم از هجرت به رسالت به يمن نزد سران ايرانى آنجا فرستاد، «وبر» در آنجا بر نعمان بن بزرج وارد شد، و عده اى به دست او اسلام آوردند.
نعمان بن بزرج از وبر روايت مى كند كه:
رسول خدا به او - وبر - فرموده بود كه چون به صنعاء وارد شدى در مسجدى كه در ناحيۀ (ضبيل) - كوهى كه در صنعاء واقع است - نماز بگزار.
آورده اند كه فرزندش «عطاء» نخستين كسى بوده است كه در يمن دست به كار جمع آورى قرآن زده است.
شرح حال «وبر بن يحنس» را ابن حجر زير شمارۀ (9105)، و «وبرة بن يحنس» زادۀ خيالات سيف را تحت شمارۀ (9109) در «اصابۀ» خود آورده است.
در اينجا ابن اثير به اشتباه افتاده، د. خبر را جمع و با تصور اين كه اينان يك نفر مى باشند، آن را در شرح حال يك شخصيت در كتاب «اسد الغابۀ» خود آورده مى نويسد:
«وبر»، و نيز گفته شده است (وبرة بن يحنس) خزاعى كه پاى سخن پيغمبر خدا نشسته و نعمان بن بزرج از او روايت كرده است كه رسول خدا به او فرموده است كه چون به مسجد صنعاء كه در ناحيۀ (ضبيل) واقع است رسيدى در آنجا نماز بگزار.
اين مطالب را سه مصدر آورده اند، و ابو عمر مى گويد او كسى است كه رسول خدا به رسالت نزد «داذويه، و فيروز ديلمى، و جشيش ديلمى» فرستاده است تا اسود عنسى را كه ادعاى نبوت داشت بكشند. [پايان اسخن ابن اثير].
ابن اثير اشتباه كرده، زيرا آن كس كه نعمان حديث پيامبر را دربارۀ او دائر به نمازگزاردنش در مسجد صنعاء روايت كرده «كلبى» است.
و كسى را كه سيف آفريده، و به سفارت پيامبر براى كشتن اسود به يمن
ص: 148
فرستاده است «خزاعى، يا ازدى» مى باشد.
و دور نيست كه اشتباه ابن اثير ازآنجا ناشى شده باشد كه اين حديث سيف را از كتاب «استيعاب» ابن عبد البر با علامت اختصارى (ب) گرفته، ولى داستان «وبر كلبى» را از «اسماء الصحابه» ابن منده با علامت اختصارى (د)، و «معرفة الصحابۀ» ابو نعيم با علامت اختصارى (ع) نقل كرده باشد. و بر اين اساس ابن اثير، دو داستان را در هم آميخته و آن را دربارۀ يك شخصيت آورده است.
اسناد، و راويان سيف در داستان «وبرة بن يحنس» در تاريخ طبرى عبارتند از:
1 - مستنير بن يزيد، از عروة بن عزيه دثينى. يعنى سيف آفريده اى، از سيف آفريدۀ ديگر روايت كرده است! چنان كه ما اين مطلب را در كتاب «عبد الله بن سبا» جلد دوم در داستان اسود شكافته و روشن ساخته ايم.
2 - سهل، راوى ديگر سيف است كه او را فرزند يوسف سلمى از انصار معرفى مى كند، و ما در كتاب ديگر خود به نام (رواة مختلقون) به شرح حالش پرداخته ايم.
اما سند روايت سيف دربارۀ وبره در كتاب هاى «استيعاب» ابن عبد البر، و «اصابۀ» ابن حجر عبارت است از:
«ضحاك بن يربوع» كه ما در همين كتاب و در شرح حال ابو بصيره گفته ايم كه شك داريم كه او از آفريده هاى سيف، و از راويان خيالى او باشد.
در غير از روايات سيف آمده است كه رسول خدا، «قيس بن هبيره» را مأمور جنگ با اسود فرمود، و مقرر داشت تا با ايرانيان ساكن يمن تماس بگيرد، و براى اين مهم از آن ها يارى بجويد.
قيس در اجراى فرمان پيغمبر خدا روى به صنعاء نهاد، و در آنجا چنين نمود كه او يكى از مريدان و هواداران اسود است. در نتيجه اسود مانع ورودش به صنعاء نگرديد، و او هم با گروهى از افراد قبايل مذحج، و همدان و افراد ديگر قبايل وارد صنعاء گرديد.
ص: 149
قيس پس از ورد به صنعاء، پنهانى با فيروز كه از بزرگان ايرانى و قبلاً اسلام آورده بود تماس برقرار كرد، و در معيت او با «داذويه» ديدار، و به ارشاد او پرداخت تا سرانجام داذويه نيز اسلام آورد. پس از آن داذويه مُبلغين خود را در ميان ايرانيان يمن فرستاد و ايشان را به اسلام فراخواند، آنان نيز اسلام آورده براى كشتن اسود هم داستان شدند.
قيس و دو صاحب نفوذ ايرانيش پس از مدتى نظر همسر اسود را در انجام مهمى كه در پيش داشتند جلب و موافقت او را در از ميان برداشتن اسود به دست آوردند.
بر اين اساس روزى سحرگاهان پنهانى و دور از چشم نگهبانان به خانۀ اسود وارد شدند و بر سر او ريختند، فيروز او را از پاى درآورد، و قيس بر جست و سرش برگرفت و بر دروازۀ شهر بياويخت و بانگ اذان نماز سرداد، و در آخر فرياد برآورد كه (اسود دروغ گو، و دشمن خدا است).
و بدين سان مردم صنعاء از كشته شدن اسود آگاهى يافتند.
در روايت سيف آمده است كه پيامبر خدا از طرف خود پيغامبرانى را نزد سران و بزرگان ايران ساكن يمن، و همچنين «قيس بن عبد يغوث» كه فرماندهى سپاه اسود را بر عهده داشته است اعزام، و مقرر فرموده است كه اينان اسود را بكشند و بساطش را برچينند.
اينان فرمان پيغمبر خدا را به جاى آوردند و پس از اين كه اسود را كشتند «جشيش، يا وبره» بانگ اذان سرداده نماز جماعت به امامت «وبره» برگزار گرديده است.
در حالى كه در روايات غير سيف آمده است كه رسول خدا «قيس بن هبيره» را مأمور كشتن اسود كرد، و او با همكارى سران ايرانى ساكن يمن اسود را كشته شخص قيس پس از اين كه سر اسود را بر دروازۀ شهر آويخته است خود بانگ نماز برداشته.
به طورى كه معلوم است، سيف حقايق را قلب، و نام پدر نقش آفرين اصلى داستان يعنى قيس را از «هبيره» به «عبد يغوث» تغيير داده است.
همچنين «وبرة بن يحنس» ازدى، صحابى خود آفريده اش را همنام با «وبر بن
ص: 150
يحنس» كلبى ساخته، و اين كار سيف تازگى ندارد زيرا كه او در آفرينش صحابيان همنام بر اصحاب واقعى دستى دارد. همان طور كه «خزيمۀ خود را همنام با خزيمة بن ثابت انصارى ذى شهادتين»، و «سماك بن خرشه» انصاريش را هم اسم با «سماك بن خرشۀ انصارى» معروف به ابى دجانه آفريده است...
سيف راويان افسانۀ وبره را چنين نام برده است:
1 - مستنير بن يزيد، از:
2 - عروة بن عزيه. كه هر دوى اين ها سيف آفريده بوده وجود خارجى نداشته اند.
3 - ضحاك بن يربوع، كه گفتيم مشكوكيم از اين كه او را سيف آفريده باشد.
1 - طبرى در تاريخش، كه بى واسطه از سيف گرفته است.
2 - ابن اثير در تاريخش، كه آن را از طبرى گرفته و نقل كرده است.
3 - ابن عبد البر در «استيعاب»، كه مستقيماً از سيف گرفته است.
4 - ابن حجر در «اصابه»، كه بى واسطه، مطلب از سيف گرفته است.
ص: 151
حديث پيغام گزاران رسول خدا در:
1 - «تاريخ طبرى» (1799/11).
2 - «اصابه (182/2)» ضمن شرح حال صفوان.
3 - «تاريخ ابن خياط» (62/1-63) در نام پيغامبرانِ رسول خدا.
روايات سيف دربارۀ «وبرة بن يحنس» در:
1 - «تاريخ طبرى» (1798/1 و 1856 و 1857 و 1862 و 1864 و 1867 و 1984).
2 - «استيعاب»، چاپ حيدرآباد دكن (606/2).
3 - «اصابه» (594/3).
داستان «وبر بن يحنس» كلبى در:
1 - «تاريخ طبرى» (1763/1).
2 - «اصابۀ» ابن حجر (593/3).
3 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (83/5).
داستان اسود عنسى در:
1 - «فتوح البلدان» بلاذرى (125/1-126).
ص: 152
2 - جلد دوم كتاب «عبد الله بن سبا».
ص: 153
ص: 154
صد و پنجاه صحابى ساختگى
پيغامبران از جانب رسول خدا
36 - اقرع بن عبد الله - حميرى
37 - جرير بن عبد الله - حميرى
* سفراى حميرى رسول خدا.
* جرير، گواهى ارزشمند، در پيمان هاى صلح.
* جرير، و نبرد مصيخ.
* جرير، هماورد هرمزان.
* بررسى اسناد افسانۀ اقرع و جرير.
* افسانۀ سيف، و حقايق تاريخى.
* دست آورد سيف، از اين فسانه، وسيلۀ دانشمندان.
* خلاصۀ آنچه گذشت.
* راويان افسانۀ دو برادر حميرى.
* دانشمندانى كه اين فسانه را نقل كرده اند.
ص: 155
ص: 156
سيف، اقرع، و جرير را فرزندان عبد الله حميرى ساخته است.
در تاريخ طبرى، طى دو روايت از قول سيف، داستان اين دو برادر چنين آمده است:
1 - طبرى ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت، در خبر اعزام پيغام گزارانى از جانب رسول خدا - كه در آغاز اين بخش آمده است - مى نويسد:
و نيز جرير بن عبد الله را به رسالت نزد «ذى كلاع، و ذى ظليم» فرستاد، و اقرع بن عبد الله حميرى را مأمور ديدار با «ذى رود، و ذى مران» فرمود.
و نيز طى اخبار ارتداد يمانيان پس از رسول خدا مى نويسد:
بعضى از فرستاده هاى پيغمبر خدا با اخبار ارزشمندى كه با خود داشتند، - در زمان خلافت ابو بكر - به مدينه بازگشتند كه از آن جمله جرير، و اقرع فرزندان عبد الله حميرى، و وبرة بن يحنس بودند. ابو بكر نيز همچنان كه رسول خدا با مرتدين و از دين برگشتگان مى جنگيد سرگرم پيكار با آن ها بود، تا اين كه اسامة بن زيد از جنگ شام مراجعت نمود.
همان طور كه گفتيم، اين دو خبر از جمله اخبارى است كه سيف دربارۀ هر دو برادر با هم گفته و طبرى آن ها را ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت آورده است.
2 - طبرى در خبر فتح نهاوند، ضمن رويدادهاى سال بيست و يكم هجرى مى نويسد:
چون مسلمانان در مسير خود به نهاوند رسيدند، نعمان بن مقرن كه فرماندهى
ص: 157
كل قوا را برعهده داشت فرمان داد تا باروبنه بنهند و همان جا اردو بزنند.
نعمان همچنان ايستاده بود، و بر كارها نظارت مى كرد و سربازها سرگرم بر پا كردن چادرهاى خود بودند كه سران و اشراف كوفه شتابان كمر به خدمت نعمان بستند و برايش چادرى ترتيب دادند. در نصب و برپائى چادر سرفرماندهى قوا، چهارده نفر از سران و بزرگان كوفه شركت داشتند كه عبارت بودند از... و جرير بن عبد الله حميرى، و اقرع بن عبد الله حميرى، و جرير بن عبد الله بجلى... و چنان برپاكنندگان خيمه اى تاكنون ديده نشده است.
تنها در اين دو خبر طبرى از سيف بن عمر است كه نام اين دو برادر حميرى سيف آفريده با هم برده شده است.
اما در روايات ديگر سيف، در تاريخ طبرى اخبارى وجود دارد از جرير تنها و بدون ذكر نام برادرش اقرع، كه آن ها را به شرح زير از نظر مى گذرانيم.
ص: 158
طبرى ضمن حوادث و رويدادهاى بعد از حيره از قول سيف مى نويسد:
پس از اين كه خالد وليد با مردم حيره صلح كرد، «صلوبا بن نسطونا» بزرگ و رئيس «قس الناطف»(1) به خدمت او رسيد، و بر قسمت هاى (بانقيا، و بسما) و زمين ها و مزارع آن دو كه بر كنارۀ رود فرات قرار داشتند و از آب آن رودخانه مشروب مى شدند، با پرداخت مبلغ ده هزار دينار، و ماليات سرانه، هر نفر چهار درهم بيش از سهمى كه به كسرى پادشاه ايران پرداخت مى كردند، تن به مصالحه داد، و سرانجام پيمان صلح بين او و خالد فرمانده كل قوا بسته شد، و جرير بن عبد الله حميرى آن را تأييد و گواهى كرده است.
تاريخى كه در ذيل اين صلح نامه قيد شده است (ماه صفر سال دوازدهم هجرى) مى باشد.
طبرى پس از اين روايت، در روايت ديگر مى نويسد:
«صلوبا فرزند بصبهرى» و نسطونا، پيمان نامۀ صلح با خالد را در مورد شهرها و زمين هاى ما بين (فلاليج تا هرمزگرد)،(2) براساس دو ميليون - به غير از مبلغ صلح نامۀ بانقيا و بسما - امضاء نموده اند. گواه بر اين پيمان نامه نيز جرير بن عبد الله حميرى بوده است.
ص: 159
سيف مى گويد كه پس از آن خالد بن وليد كارگزاران خود را تعيين، و نيروى زرهى خود را در نقاط تسخير شده مستقر ساخت. از جملۀ عمال و كارگزاران، يكى «جرير بن عبد الله حميرى» بود كه به نمايندگى خالد مأمور بانقيا و بسما گرديد.
طبرى در روايت ديگر از قول سيف مى نويسد:
كارگزاران خالد، رسيد دريافت خراج را به خراج دهندگان كه به يك شكل چنين نوشته اند:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين برگه به منزلۀ رسيد است كه براى كسانى كه اين مبلغ، و يا اين مقدار جزيه را كه خالد مبناى صلح خود با ايشان نهاده بود پرداخته اند. خالد، و همه مسلمانان با هر كس كه مقررات صلح خالد را دائر به قبول پرداخت جزيه تغيير دهد به سختى مقابله خواهند نمود.
بر اين اساس امانى كه به شما داده شده، و صلحى كه با شما بسته شده است همچنان به قوت خود باقى است، و ما نيز بر مقررات آن پايبند و وفادار خواهيم بود.
زيرِ اين رسيد را تنى از اصحابه كه خالد بر مقررات صلح شاهد و گواهشان گرفته بود، چون (هشام، و جابر بن طارق، جرير بن عبد الله و...) به عنوان گواه امضاء نموده اند.
طبرى در روايت ديگر از قول سيف مى گويد:
پس از اين كه سراسر منطقه ما بين فلاليج تا پائين ترين و دورترين شهرهاى آن، خالد را مسلم گشت، و اهالى آنجا سر بر خط فرمان او نهادند، ادارۀ امور منطقۀ حيره را بر عهدۀ «جرير بن عبد الله حميرى» و... نهاد.
طبرى ضمن داستان نبرد مصيخ مى گويد:
در آن حملۀ غافل گيركننده، «عبد العزى بن ابى رهم نمرى» برادر «اوس بن مناة» كه در سپاه دشمن، و اسلام آورده بود و تأييديه اى هم از ابو بكر دائر به اسلامش، و تغيير نام او به عبد الله به همراه داشت، در گيرودار آن نبرد برق آسا
ص: 160
به دست جرير بن عبد الله(1) كشته شد، در صورتى كه او در آن شب چنين مى خواند:
به هنگامى كه هجوم و حملۀ و ناگهانى آغاز گرديد، گفتم اى خداى محمد. تو پاك و منزهى.
خداى من كه جز او خدائى نيست، و خالق همۀ سرزمين ها، و انسان هاست، از هر عيب و نقصى منزله و مبرا است.(2) همچنين طبرى از قول سيف در خبر جسر - جسر ابو عبيد - ضمن حوادث سال سيزدهم از هجرت مى نويسد:
بين جنگ يرموك، و داستان جسر، چهل شبانه روز فاصلۀ زمانى وجود داشت، و آن كس كه خبر فتح يرموك را به خليفه - عمر - رسانيد، و جرير بن عبد الله حميرى بوده است.
از اينجا، و با توجه به آنچه خواهد آمد، فهميده مى شود كه سيف جرير صحابى خود را چنان آفريده است كه او را خالد بن وليد پس از فتح حيره به همراهى خود به شام برده است.
طبرى ضمن حوادث سال هفدهم از هجرت از قول سيف بن عمر در موضوع فتح (رامهرمز، و شوش، و شوشتر) چنين آورده است:
خليفه عمر به «سعد و قاص» نوشت كه به فوريت سپاهى عظيم به سركردگى «نعمان بن مقرن» به اهواز اعزام كن، و جرير بن عبد الله حميرى و جرير بن عبد الله بجلى و... را به مقابلۀ «هرمزان» مأمورنما تا كار او را يكسره سازند.
و از قول سيف در خبر و رويدادهاى پس از جريان حيره در موضوع پيمان نامۀ
ص: 161
صلح خالد با بزرگ، و رئيس (قس الناطف) مى گويد:
تاريخ امضاى اين پيمان نامه در زير آن چنين بوده است (در ماه صفر از سال دوازدهم نوشته شد).
طبرى در دنبالۀ آن مى نويسد:
اول كسى كه در زير نامه ها تاريخ گذاشت عمر بود، آن هم در سلا شانزدهم از هجرت و پس از گذشت دو سال و نيم از آغاز خلافتش. و اين قيد تاريخ، بنا به مشورت و راهنمائى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب صورت گرفته است.
سپس طبرى همين موضوع را توضيح داده مى نويسد:
عمر، مردم را جمع كرد و از آنان پرسيد: آغاز تاريخ را از چه روزى بنويسيم؟
اميرالمؤمنين على فرمود: از روزى كه رسول خدا هجرت كرد، و ديار شرك را ترك فرمود.
عمر نيز همين نظريه را پذيرفت و به كار بست.
از اين مطالب كه از طبرى نقل نموديم چنين برمى آيد كه موضوع تاريخ، و نوشتن آن تا پيش از سال شانزدهم از هجرت مرسوم و معمول نبوده، و تاريخى در زير نامه ها و پيمان نامه ها گذاشته نمى شده است.
بنابراين تمام نامه ها، و پيمان نامه هائى كه پيش از سال شانزدهم از هجرت تاريخ داشته باشند ساختگى و جعلى است، همانند پيمان نامه اى كه سيف نوشتن آن را - در سال دوازدهم از هجرت و در ماه صفر - به خالد بن وليد نسبت داده است.
سيف راويان افسانۀ خود را دربارۀ اقرع، و جرير چنين معرفى كرده است:
1 - «محمد» كه نامش را پنج بار آورده است، و او را محمد بن عبد الله بن سواد نويره مى خواند.
2 - «مهلب» كه نامش را دو بار برده، و او را «مهلب بن عقبه اسدى» مى داند.
ص: 162
و نام هاى زير، هر كدام يك بار آمده اند:
3 - غصن بن قاسم.
4 - ابن ابى مكنف.
5 - زياد بن سرجس احمرى.
6 - هسل بن يوسف سلمى انصارى.
كه بارها گفته ايم اينان همگى ساختگى و مخلوق خيالات سيف بوده، وجود خارجى نداشته اند.
به جز اين ها كه نام برديم، سيف به طور اشاره و مبهم راويانى را معرفى مى كند كه شناختن آن ها امكان پذير نمى باشد، مثل اين كه مى گويد:
از مردى از بنى كنانة، آيا اين مرد كيست؟
يا اين كه مى گويد: از «عمرو»... كدام عمرو؟ و مانند اين ها.
اين معلوم است كه در ميان اصحاب شخصى به نام «جرير بن عبد الله بجلى» وجود داشته است،(1) و آورده اند كه خليفه عمر فرمان داد تا قوم و قبيلۀ او به گردش فراهم آيند. و جرير به عنوان فرمانده ايشان در جنگ با ايرانيان در فتوح عراق شركت كرده است.
سرانجام جرير در كوفه اقامت گزيد، و بعد از سال پنجاهم از هجرت ديده از جهان فرو بسته است.
مى بينيم كه سيف صحابى خود آفريده اش را «جرير بن عبد الله حميرى» و همنام با جرير بن عبد الله بجلى مى نامد، همچنان كه همين شيوه را در ناميدن اصحاب مخلوق خود همنام با (خزيمه بن ثابت ذو الشهادتين، و سماك بن خرشه انصارى، ابو دجانه) دو تن از صحابيان واقعى ب كار برده است. سپس پاره اى از كارهاى جرير بجلى را به صحابى ساختگى خودش جرير حميرى نسبت داده است.
ص: 163
در اين مورد به كتاب «فتوح البلدان» بلاذرى مراجعه مى نمائيم، او مى نويسد:
جرير بجلى همان كسى است كه با «بصبهرى» به نمايندگى اهالى بانقيا بر اساس دريافت هزار درهم و طيلسانى،(1) پيمان عدم تعرض و صلح بسته است.
يا اين كه مى گويد:
خالد با آن ها بر اين قرار پيمان بست، و جرير بجلى پس از جنگ «نخيله» به آنجا رفت و مبلغ تعهدات آن ها را از ايشان دريافت، و رسيد به آن ها داده است.
بلاذرى همچنين مى نويسد:
خالد بن وليد پس از بازگشت از (بانقيا) به (فلاليج) رفت، زيرا گروهى از ايرانيان در آنجا جمع و در سر خيالاتى داشتند، پس از ورود خالد به فلاليج، ايرانيان به سرعت پراكنده شدند و نقشۀ آن ها، نقش برآب شد.
بلاذرى در جاى ديگر مى نويسد:
جرير بن عبد الله بجلى در زمان خلافت عمر، با اهالى (انبار) دربارۀ محدودۀ سرزمين ايشان براساس دريافت چهارصد هزار درهم، و يك هزار ثوب عباى (قطوانيه)(2) در هر سال پيمان بسته است.
از نوشته هاى دانشمندى چون بلاذرى چنين معلوم مى شود كه سيف بن عمر كارهاى صحابى چون جرير بن عبد الله را در صلح بانقيا، و دريافت مقررات جزيه، و دادن رسيد به ايشان، به صحابى خود آفريده اش «جرير بن عبد الله حميرى» نسبت داده است.
گذشته از اين ها، سيف تنها كسى است كه افسانۀ جنگ (مصيخ بنى البرشاء) را با چنان آب و تابى ساخته و در كتاب (فتوح) خود آورده است كه طبرى، و پيروان طبرى همان را از سيف گرفته و در كتاب هاى خود آورده اند و ما تفصيل آن را شرح
ص: 164
حال قهرمان بى نظير سيف به نام «قعقاع بن عمرو تميمى» و در جلد اول همين كتاب آورده ايم.
همچنين سيف تنها كسى است كه از سفارت اين دو برادر - اقرع، و جرير، فرزندان عبد الله حميرى - از جانب رسول خدا سخن گفته است.
و نيز همين افسانه ساز قرن دوم هجرى تنها خيال پردازى است كه چنان اخبار و داستان هائى را مانند بر پا كردن خيمه و چادر سرفرماندهى براى «نعمان بن مقرن» سرهم كرده است.
سيف، اقرع بن عبد الله، و برادرش جرير بن عبد الله حميرى را آفريده و يك سرى كارها و داستان هاى تاريخى را به آن ها نسبت داده است.
طبرى امام المورخين داستان هاى مزبور را از سيف گرفته و آن ها را ضمن حوادث و رويدادهاى سال هاى دوازده، تا بيست و يكم از هجرت به عنوان سند حقيقى و غيرقابل انكار در تاريخ خود نقل نموده است.
دانشمند ديگرى چون ابن عبد البر نويسندۀ كتاب «استيعاب» با اعتماد به نوشته هاى سيف، و درستى همان افسانه ها، در شرح حال قرع بن عبد الله حميرى مى نويسد:
اقرع را رسول خدا به رسالت نزد «ذى مران» و گروهى ديگر از سران يمن فرستاده است.
دانشمند سرشناس ديگرى مانند ابن اثير نويسندۀ كتاب «اسد الغابه»، و ابن حجر مؤلف كتاب «اصابه» همان خبر را از وى گرفته و در كتاب هاى خود آورده اند.
اما ابن حجر پس از نقل خبر مزبور از «استيعاب» مى نويسد:
اين خبر را سيف بن عمر در كتاب فتوح خود از قول (ضحاك بن يربوع، از پدر يربوع، از ماهان از ابن عباس) روايت كرده است.
و به اين ترتيب ابن حجر مصدر خبرى را كه ابن عبد البر در كتاب «استيعاب» خود آورده، و از بيان آن خوددارى كرده است، آشكار كرده مى گويد كه همان كتاب
ص: 165
فتوح سيف مى باشد.
گفتنى است كه اين روايت اخير - روايت ابن عبد البر در مورد مأموريت اقرع به يمن - غير از آن روايتى است كه ما از طبرى دربارۀ اعزام پيغامبران رسول خدا، و مأموريتشان در آغاز اين بخش آورده ايم.
سيف با ساختن اين روايت، در مقام تأكيد روى روايت نخستين خود بوده، و اين عادت اوست كه ساخته ها و پرداخته هايش را در روايت هاى متفرق و متعدد منعكس مى سازد. تا يكى، مؤيد ديگرى بوده دروغ هايش كاملاً راست و درست جلوه كنند.
پس از آن ابن حجر با نقل روايت طبرى از قول سيف، بازگشت سفرا و پيغام گزاران رسول خدا را از مأموريتشان در زمان خلافت ابو بكر به مدينه - كه در صفحات پيش آورده ايم - در «اصابه» خود آورده است.
دانشمندان مزبور در شرح حالى كه براى اقرع بن عبد الله حميرى نگاشته اند اين چنين به سخنان و روايات سيف اعتماد كرده، كتاب هاى وزين و معتبر خود را به اين قبيل افسانه ها آلوده اند!!
اين أمر در شرح حالى كه براى «جرير بن عبد الله حميرى» برادر خيالى اقرع نوشته اند نيز صادق است چه، ابن اثير در شرح حال جرير مى نويسد:
او - جرير بن عبد الله حميرى - رسول و پيغام گزار رسول خدا در يمن بوده است. جرير به همراهى خالد بن وليد در جنگ هاى عراق و شام شركت فعال داشته، مژدۀ پيروزى جنگ يرموك را به خليفه عمر به خطاب (رض) رسانيده است [اين سخن سيف است]. اين مطالب را «ابو القاسم ابن عساكر» نيز دربارۀ جرير آورده است.
ابن حجر هم در شرح حال «جرير بن عبد الله» در كتاب «اصابه» مى نويسد:
ابن عساكر مى گويد كه او - جرير - از اصحاب رسول خدا بوده است، و به نقل از كتاب فتوح سيف از (محمد، از عثمان) آورده كه چون خالد بن وليد از يمامه عزم جنگ عراق نمود، سازمان ارتش خود را تجديد كرد و در اين كار نخست اصحاب را از نظر گذرانيد، و از ميان ايشان رزم آوران و قهرمانان آن ها را برگزيد، و فرماندهى جنگجويان قضاعه را بر عهدۀ جرير بن عبد الله حميرى، برادر اقرع بن عبد الله كه از جانب رسول خدا سفير و پيغام گزار آن حضرت در يمن بوده است، گذاشت... [تا آخر داستان].
ص: 166
و نيز سيف آورده است كه اين جرير بن عبد الله، مژدۀ پيروزى جنگ يرموك را در مدينه به خليفه عمر رسانيده است.
سيف در جاهاى مختلفى از اين جرير نام برده، و ابن فتحون شرح حال جرير را بر ديگر مصادر خبرى صحابه استدراك كرده است و...
راوى افسانۀ جرير نزد ابن عساكر (محمد بن عبد الله بن سواد نويره) است كه وجود خارجى نداشته از راويان ساختگى سيف است.
و بدين سان اين دانشمندان به روايات سيف اعتماد كرده شرح حال اين دو برادر حميرى خيالى او را در رديف ديگر اصحاب پيغمبر خدا به ثبت رسانيده اند.
سيف، اقرع، و جرير را فرزندان عبد الله حميرى آفريده، و آن دو را به رسالت از جانب رسول خدا به يمن فرستاده تا مقدمات جنگ با كافران و از اسلام برگشتگان را فراهم سازند، و از آنانى به حساب آورده كه به مدينه بازگشته خبر مرتدهاى يمانى را به خليفه ابو بكر رسانيده اند.
سيف مى گويد به هنگامى كه خالد بن وليد از يمامه عازم جنگ عراق شد، ارتش خود را تجديد سازمان كرد، و اصحاب را از نظر گذرانيد، و از ميان آنان رزمندگان و قهرمانان ايشان را برگزيد كه از آن جمله جرير بن عبد الله حميرى بود كه فرماندهى رزم آوران و جنگجويان قضاعه را بر عهدۀ او نهاده است.
جرير در جنگ ها و پيروزى هاى خالد در عراق شركت فعال داشته، و در به هنگام نوشتن پيمان نامۀ صلح با اهالى (بانقيا، و بسما)، و پيمان نامۀ (فلاليج تا هرمزگرد) حاضر و گواه بوده، خالد بن وليد او را به حكومت (بانقيا، و بسما) برگزيده است.
جرير از جمله اصحابى بوده كه پس از دريافت مبالغ و مقادير خراج و جزيه اى كه بر مناطق مختلف عراق و پس از گشودن آن ها، نهاده شده بود، به اهالى و خراج گزاران آنجا رسيد داده است.
جرير به همراهى خالد در حملۀ برق آساى (مصيخ بنى البرشاء) حضور داشته، و مسلمانى را در جمع كفار كشته است.
و مى گويد كه جرير به همراهى خالد در جنگ شام شركت نموده و بر رسالت از جانب خالد مژدۀ فتح يرموك را در مدينه به خليفه عمر رسانيده است.
ص: 167
جرير آن قهرمانى است كه «سعد وقاص» بنا به امر صريح خليفه عمر، او را به همراهى «جرير بن عبد الله بجلى» به مقابلۀ هرمزان، سردار و فرمانده سپاه ايران فرستاده است.
و نيز گفته است كه جرير در سال بيست و يك هجرى در جنگ نهاوند شركت داشته و به همراهى برادرش اقرع، و جرير بن عبد الله بجلى و ديگر اشراف كوفه در برافراشتن چادر و خيمۀ «نعمان بن مقرن» سرفرماندهى سپاه اقدام كرده است.
اين ها خلاصه روايات سيف بن عمر تميمى دربارۀ دو تن از اصحاب مخلوق و ساختگى او است.
سيف، پهلوانى افسانه اى و خيالى خود «جرير بن عبد الله حميرى» را همنام با «جرير بن عبد الله بجلى» ساخته و پارۀ از فتح و پيروزى هاى جنگى، و برخى از كارهاى او را به نقش آفرين خيالى خود نسبت داده است.
و چه مى دانيم، شايد كه برادر او «اقرع» را نيز همنام با «اقرع بن حابس تميمى» يا «اقرع عكى» و يا اقرعى ديگر آفريده باشد و نيز ممكن است كه اين نام - اقرع بن عبد الله حميرى - همين طور و ارتجالاً به خاطرش رسيده و در افسانه هاى خود نقش حساس بر عهده او گذاشته است.
اين را هم بگوئيم كه قصه پرداز ما سيف بن عمر، داستان اين دو برادر حميرى را تا حدودى شبيه افسانۀ دو برادر نام آور و پيلتن تميمى خود «قعقاع و عاصم» فرزندان عمر و تميمى ساخته است.
و دست آخر، اين افسانه، و صدها افسانۀ نظير آن است كه تاريخ اسلام را تشكيل داده و مايۀ افتخار و سربلندى دانشمندان و اكثريت مسلمانان تا آن حد واقع گرديده كه به هيچ روى حاضر نيستند آن را با چيز ديگرى معاوضه نمايند...
اين افسانه ها به شرح زير در مصادر معتبر اسلامى راه يافته و به عنوان سندى قاطع و حقيقى به ثبت رسيده اند.
سيف افسانۀ اين دو برادر را از زبان راويان زير نقل كرده است:
1 - محمد بن عبد الله بن سواد نوبره.
2 - مهلب بن عطيه اسدى.
ص: 168
3 - غصن بن قاسم.
4 - ابن ابى مكنف.
5 - زياد بن سرجس احمرى.
6 - سهل بن يوسف سلمى.
كه همۀ اين ها از دستۀ راويان سيف آفريده مى باشند و وجود خارجى نداشته اند.
1 - امام المورخين طبرى در تاريخش.
2 - ابو عمر، ابن عبد البر در كتاب «استيعاب».
3 - ابن عساكر در «تاريخ دمشق».
4 - ابن فتحون در حاشيه اش بر كتاب استيعاب.
5 - ابن اثير در «اسد الغابه».
6 - ذهبى در كتاب «تجريد».
7 - ابن حجر در كتاب «اصابه».
8 - محمد حميد الله در كتاب «وثائق السياسيه».
ص: 169
اخبار و روايات سيف درباره «اقرع، و جرير» دو برادر حميرى در:
1 - تاريخ طبرى (1798/1 و 1988 و 1998 و 2049 و 2052 و 2055 و 2070 و 2176 و 2552 و 2619).
شرح حال اقرع در:
1 - كتاب «استيعاب» چاپ حيدرآباد دكن (46/1 زير شماره 100).
2 - «اسد الغابه» (110/1).
3 - «تجريد» ذهبى (26/1).
4 - «اصابه» ابن حجر (73/1 زير شماره 233).
شرح حال جرير حميرى در:
1 - «اسد الغابه» ابن اثير (279/1).
2 - «اصابه» ابن حجر (234/1 زير شماره 1137).
مشورت خليفه عمر بن خطاب در مورد تعيين و نوشتن تاريخ، در:
1 - تاريخ طبرى (2480/1).
خبر مربوط به جرير بن عبد الله بجلى، و شرح حالش در كتاب هاى «استيعاب»،
ص: 170
«اسد الغابه» و «اصابه» و نيز در «فتوح البلدان» بلاذرى (ص 299 و 300 و 301).
فرماندهى جرير بن عبد الله بجلى بر قبيله بجليه در:
1 - تاريخ طبرى (3200/1-3202).
ص: 171
ص: 172
صد و پنجاه صحابى ساختگى
پيغامبران از جانب رسول خدا
38 - صلصل بن شرحبيل.
39 - عمرو بن محجوب، عامرى.
40 - عمرو بن الخفاجى، عامرى.
41 - عمرو بن خفاجى، عامرى.
* صلصل، صحابى بى نام و نشان.
* عمرو بن محجوب، و شبكه اى از روايات مجعول.
* عمرو بن الخفاجى عامرى، مأمور جنگ با مسيلمه.
* عمرو بن خفاجى عامرى، زائيدۀ اشتباه ابن حجر.
ص: 173
ص: 174
در آن روايت سيف كه نام پيغامبران از جانب رسول خدا رفته بود، از صلصل چنين ياد شده بود:
و صلصل بن شرحبيل را به رسالت نزد (سبرۀ عنبرى، و وكيع دارمى، و عمرو بن محجوب عامرى، و عمرو بن الخفاجى از بنى عمرو) فرستاد.
ابن حجر ضمن شرح حال «صفوان بن صفوان بن اسيد» مى نويسد:
همچنين سيف ضمن جنگ هاى ارتداد از قول ابن عباس آورده است كه رسول خدا صلصل ابن شرحبيل را به رسالت نزد صفوان بن صفوان تميمى، و وكيع بن عدس دارمى و ديگران فرستاد و ايشان را به جنگ با مرتدها برانگيخت.
ما به غير از اين دو روايت سيف كه خود مصدر پيدايش نام چنين صحابى مى باشد، نامى از صلصل سراغ نداريم.
ابو عمر، ابن عبد البر نويسندۀ كتاب «استيعاب» در شرح حال صلصل مى نويسد:
صلصل بن شرحبيل. نمى دانم كه او از چه دودمانى است، او از اصحاب رسول خدا بود، ولى روايتى از او سرغ ندارم. خبرش ضمن اعزام پيغامبرانى از جانب رسول خدا آمده است كه آن حضرت وى را به سفارت نزد (صفوان بن صفوان،(1) و سبرۀ عنبرى، و وكيع دارمى، و عمرو بن محجوب عامرى، و
ص: 175
عمرو بن الخفاجى از بنى عامر) فرستاده، او يكى از پيغام گزاران رسول خدا بوده است.
ابن اثير، عين عبارات ابن عبد البر را در كتاب «اسد الغابه» خود، و ذهنى در «تجريد» خود، در شرح حال صلصل بن شرحبيل نقل كرده اند و ابن حجر آن را به طور فشرده در كتاب «اصابه» خود آورده و در آن چنين گفته است:
نام او - صلصل بن شرحبيل - در شرح حال صفوان بن صفوان گذشت. ابو عمر - ابن عبد البر نويسندۀ كتاب استيعاب - مى گويد كه دودمانش ار نمى شناسم، و از روايتش سراغى ندارم. [پايان سخن ابن حجر].
اين دانشمندان بلندآوازه، در شرح حال صلصل بن شرحبيل سيف آفريده، تنها به همين مقدار از روايت سيف دربارۀ او بسنده كرده اند، و ازآنجا كه سيف به غير از اين چيزى نگفته است، ايشان نيز نه از نسب او اطلاعى دارند، و نه از روايتش سراغى.
ص: 176
دانشمندان پيرو مكتب خلفا با استفاده از همان دو روايت سيف كه گذشت و ابراز اعتماد كامل بر آن ها، يكى ديگر از آفريده هاى سيف را به نام «عمرو بن محجوب عامرى» به عنوان حقيقتى مسلم در رديف ديگر اصحاب واقعى رسول خدا به ثبت رسانيده اند.
اين را هم بگوئيم كه نسبى را كه سيف براى صحابى مخلوق خود انتخاب كرده است عامرى مى باشد، و اين نسبتى است به (عامر) كه به تيره هايى از قبايل (معد، و قحطان) اطلاق مى شود، و ما ندانستيم كه سيف اين صحابى مخلوق خود را از كدام يك از اين تيره ها آفريده است.
ديديم كه طبرى ضمن نام پيغامبران از جانب رسول خدا از قول سيف، از صلصل ياد كرده، و يكى از مأموريت هاى او را چنين بيان داشته كه او از جانب رسول خدا مأمور بوده كه با (عمرو بن محجوب، و عمرو بن خفاجى از بنى عامر) ديدار كند.
ابن حجر در «اصابه» در شرح حال اين عمرو بن محجوب چنين مى نويسد:
عمرو بن محجوب عامرى صحابى است كه ابن فتون آن را استدراك كرده است و سيف بن عمر در كتاب فتوح خود با دو سند از ابن عباس روايت نموده كه عمرو بن محجوب از جمله عمال و كارگزاران رسول خدا بوده و وسيلۀ «زياد بن حنظله» او را فرمان داده است كه با تمام قوا به جنگ مرتدها قيام كند. ما از اين عمرو، ضمن شرح حال (صفوان بن صفوان) نام برده ايم. [پايان
ص: 177
سخن ابن حجر].
بنا بر اين نام عمرو بن محجوب طى يك روايت از سيف در تاريخ طبرى، و طى دو روايت ديگر در كتاب فتوح سيف آمده كه ابن حجر آن ها را به طور فشرده در كتاب اصابۀ خود نقل كرده است.
روايت چهارم جائى است كه ابن حجر در شرح حال صفوان از او نام مى برد كه ما آن را در شرح حال صلصل بن شرحبيل نقل كرده ايم.
چنان كه دقت شود، هر كدام از اين روايت ها ناظر بر ديگرى و مؤيد آن به حساب مى آيد، چه مثلاً اين عمرو بن محجوب عامرى از جمله عمال و كارگزاران پيغمبر خدا بوده كه در دوران مأموريتش دو نامه يكى توسط صلصل، و ديگرى وسيلۀ زياد بن حنظله صحابى از رسول خدا دريافت مى دارد كه آن حضرت در آن نامه ها او را امر به قيام و پايدارى در محو آثار شرك و ارتداد فرموده است...
به همان روايت ها، دانشمندانى چون ابن فتحون، و ابن حجر اعتمادى كامل نشان داده اند كه اولى شرح اين صحابى سيف آفريده را در ذيلى كه بر استيعاب نوشته است به ثبت مى رساند، و ديگرى در كتاب معتبر اصابه اش جائى را به اختصاص مى دهد...
ص: 178
دانشمندان پيرو مكتب خلفا، با اعتماد به همان روايت گذشتۀ سيف، عمرو بن خفاجى عامرى را نيز جزء اصحاب پيغمبر به حساب آورده برايش شرح حال نوشته اند.
ابن حجر در كتاب خود در فصلى كه آن را به نخستين گروه اصحاب اختصاص داده است زير شمارۀ (5827) در حرف (ع) چنين مى نويسد:
عمرو بن خفاجى عامرى، نامش در شرح حال صلصل بن شرحبيل گذشت. «رشاطى»(1) آورده است كه او - عمرو بن خفاجى - صحبت پيغمبر خدا را درك كرده و از اصحاب آن حضرت به شمار است. رسول خدا طى نامه اى به او، و عمرو بن محجوب فرمان داد تا به جنگ مرتدها برخيزند. و همين مطالب را طبرى نيز آورده است.
سيف بن عمر روايت مى كند آن صحابى كه نامۀ پيغمبر را در مورد جنگ با مرتدها از جانب رسول خدا به عمرو بن خفاجى رسانيده است «زياد بن حنظله» بوده است. (ز)
مى دانيم كه حرف (ز) را ابن حجر از آن روى به كار مى برد كه نشان دهد شرح حال اين صحابى را او بر ديگران اضافه دارد.
ص: 179
ص: 180
ابن حجر در قسمت سوم از كتاب «اصابۀ» خود كه آن را اختصاص به اصحابى داده است كه حيات پيغمبر خدا را درك كرده ولى آن حضرت را نديده اند زير حرف (ع) چنين مى نويسد:
عمرو بن خفاجى عامرى: سيف بن عمر آورده است كه رسول خدا به او - عمرو بن خفاجى - و عمرو بن محجوب عامرى پيغام فرستاد، و ايشان را مأمور فرمود تا براى جنگ با مسيلمۀ كذاب آماده شوند. طبرى در تاريخش از او ياد كرده، و ابن فتحون نامش را بر ديگر مصادر استدراك كرده است. (ز).
و به اين ترتيب علامۀ مشهورى چون ابن حجر به اشتباه افتاده و شرح حال (عمرو بن خفاجى) را در دو جاى كتاب خود آورده است. در حالى كه سيف كه خود سازندۀ افسانۀ چنين شخصيت خيالى بوده او را يك تن آفريده است.
اين را هم بگوئيم كه نسب اين عمرو بن خفاجى در تاريخ طبرى (بنى عمرو) است در صورتى كه همين نسب ضمن شرح حال صلصل در «استيعاب» ابن عبد البر، (از بنى عامر) آمده است.
اين كه سيف بن عمر، مراد و مقصود واحدى را طى دو روايت ساختگى خود آورده كه ما حصل آن اين است كه رسول خدا صلصل نامى را به رسالت نزد عمال و كارگزاران
ص: 181
خود اعزام داشته، و ايشان را به جنگ با مرتدهاى منطقه برانگيخته است. كه بر اثر همين يك داستان ساختگى و دروغ سيف، دانشمندان نقش آفرينان او را در رديف ديگر اصحاب واقعى پيغمبر خدا به صف مى نشانند و براى هر يك از آن ها به شرح زير شرح حال مى نويسند:
1 - صلصل بن شرحبيل.
2 - عمرو بن محجوب عامرى.
3 - عمرو بن خفاجى عامرى.
4 - عمرو بن خفاجى عامرى.
ما شك داريم از اين كه اين صفوان بن صفوان از جمله صحابيان سيف آفريده باشد. اما اگر چنين شخصيتى سيف آفريده نباشد، بى شك صحابى بودنش زادۀ و هم و خيالات سيف بن عمر است.
علاوه بر آنچه گذشت، سيف در روايات ساختگى خود سخن از ارتداد و پشت پا زدن مردم از اسلام در زمان حضرت رسول خدا گفته است، او برا سر هم كردن چنين مطالب دروغ و بى اساسى حربه به دست مخالفين اسلام داده تا ادعا كنند كه اسلام در دل ها ننشسته و در اعماق وجود مردم قبايل آن زمان نفوذى نداشته، و ديرى نپائيده كه در حيات رسول خدا به مخالفت با اسلام برخاسته و عليه آن شمشير كشيده اند!.
و باز همين احاديث سيف و دروغ پردازى هاى او و صحنه آرائى هايش، زمينۀ فكرى خواننده را آماده مى سازد كه موضوع ارتداد و جنگ هاى آن را در زمان خلافت ابو بكر با همان دورغ هائى كه سيف سر هم كرده است باور دارد، و بپذيرد كه اسلام بار ديگر و در زمان ابو بكر در جزيرة العرب بضرب شمشير و خون ريزى هاى بى امان پاى گرفته است. كه ما اين موضوع را در كتاب «عبد الله بن سبا» كاملاً بررسى و مورد بحث قرار داده ايم.
و سرانجام مى بينيم كه همين دروغ ها و افتراءات به ساحت مقدس اسلام و پيامبرش دانسته و ندانسته در مصادر معتبر پيروان مكتب خلفا به شرح زير راه يافته است تا چه چيزى را ثابت كنند؟ ما كه نمى دانيم. توجه كنيد؛
1 - امام المورخين ابن جرير طبرى، در تاريخش.
ص: 182
2 - ابو عمر، ابن عبد البر، در «استيعاب».
3 - ابن اثير، در تاريخش.
4 - ابن فتحون در، ذيل بر استيعاب.
5 - ابن اثير در «اسد الغابه».
6 - رشاطى، در «انساب الصحابه».
7 - ذهبى در، «تجريد».
8 - ابن حجر در، «الإصابة».
ص: 183
شرح حال صلصل در:
1 - «استيعاب» چاپ حيدرآباد دكن (325/1) زير شمارۀ 1418.
2 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (29/3).
3 - «تجريد» ذهبى (282/1).
4 - «اصابۀ» ابن حجر (187/2) زير شمارۀ 4099.
5 - «تاريخ طبرى» (1798/1) ضمن حوادث سال 11 هجرى.
شرح حال صفوان بن صفوان در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (183/2) زير شمارۀ 4076.
شرح حال عمرو بن محجوب عامرى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (15/3) زير شمارۀ 1956.
2 - «تاريخ طبرى» (1798/1).
شرح حال عمرو بن خفاجى عامرى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (528/2) زير شمارۀ 5827.
شرح حال عمرو بن خفاجى عامرى در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (114/3) زير شمارۀ 6484.
ص: 184
صد و پنجاه صحابى ساختگى
پيغامبران از جانب رسول خدا
42 - عوف وركانى.
43 - عويف زرقانى.
44 - قحيف بن سليك، هالكى.
* يك مخلوق سيف در سه چهره.
* داستانى از قضاعى بن عمرو.
* قحيف بن سليك در جنگ با طليحه.
ص: 185
ص: 186
در روايت سيف در «تاريخ طبرى» در مورد پيغامبران از جانب رسول خدا چنين آمده بود:
و رسول خدا «ضرار بن ازور اسدى» را به رسالت نزد «عوف زرقانى» از قبيلۀ بنى صيداء و... و قضاعى دئلى فرستاد.
سيف بن عمر، عوف صحابى خويش را از بنى صيداء آفريده كه نام سردودمان آن (عمرو بن قعين بن حرث بن ثعلبة بن دودان بن خزيمه) مى باشد، و طليحۀ مدعى پيامبرى نيز اسدى است كه تيره اى از بنى صيدا است.
در «اصابۀ» ابن حجر دو شرح حال يكى بعد از ديگرى و براى دو صحابى آمده كه يكى از آن ها زير شمارۀ 6108 چنين است.
عوف وركانى از جمله كارگزاران رسول خدا بوده و پيغمبر خدا ضرار بن ازور را به رسالت نزد او فرستاده و وى را به جنگ با مرتدها فرمان داده است.
داستانش را سيف بن عمر آورده و ما به اين موضوع، و سند آن ضمن داستان و شرح حال صلصل اشاره كرده ايم.
ص: 187
سپس ابن حجر، زير شمارۀ 6113 به شرح حال عويف ورقانى پرداخته چنين مى نويسد:
سيف در اخبار ارتداد از او نام برده و گفته است كه چون خبر قيام و شورش طليحه مدعى پيامبرى به رسول خدا رسيد، حضرتش (عويف ورقانى) را مأمور جنگ، و دفع غائلۀ او فرموده است (ز).
ذهبى در كتاب «تجريد» خود دربارۀ صحابى به نام عوف ورقانى چنين مى نويسد:
چون كار طليحۀ اسدى مدعى پيامبرى بالا گرفت، رسول خدا سپاهى به سرپرستى (عوف ورقانى) براى دفع غائلۀ او بسيج فرموده است.
مى بينيم كه شرح حال سه گانه را كه دانشمندان پيرو مكتب خلفا نوشته اند، همه از بركت وجود يك روايت ساختگى سيف مايه گرفته اند، به اين ترتيب كه نام (عوف) در پاره اى نسخ به (عويف)، و شهرت او از (زرقانى، به ورقانى، و بار ديگر به وركانى) تغيير يافته و بدين سان يك شخصيت خيالى و سيف آفريده، در سه چهره و صحابى بارى رسول خدا مجسم شده است!!
آرى اين ها همه از بركت وجود روايت هاى سيف مايه گرفته، و وسيلۀ قلم دانشمندان پيرو مكتب خلفا پا گرفته و در كتاب ها تثبيت شده اند!!
در روايت سيف كه در تاريخ طبرى آمده است، قضاعى بن عمرو، دلى معرفى شده، و اين شهرت (دئلى) به تيره هاى مختلفى از عرب اطلاق مى شود، و ما ندانستيم كه سيف از (دئلى) نظر به كدام يك از تيره هاى عرب داشته است.
ص: 188
نام قضاعى بن عمرو، در اصابۀ ابن حجر چنين آمده است:
رسول خدا به هنگام بازگشت از حجة الوداع، «سنان بن ابى سنان، و قضاعى بن عمرو» را بر طايفۀ بنى اسد مأموريت داد.
در «تاريخ طبرى»، و نيز «اصابۀ» ابن حجر دربارۀ محل مأموريت قضاعى چنين مى خوانيم:
قضاعى بن عمرو، عامل و كارگزار رسول خدا بر بنى حرث بوده است.
كه به نظر مى آيد منظور سيف از بنى حرث، بنى حارث نوادۀ دودان بن اسد باشد.
در تاريخ طبرى از قول سيف بن عمر آمده است كه:
طليحه در حيات رسول خدا مرتد شد، و ادعاى پيغمبرى كرد، رسول خدا ضرار بن ازور را به رسالت نزد (سنان بن ابى سنان، و قضاعى بن عمرو) كه عامل آن حضرت در بنى اسد بودند اعزام فرمود، و آنان را به جنگ با طليحه فرمان داد... [تا آنجا كه مى نويسد:]
ضرار، و قضاعى، و سنان، و ديگر كارمندان و مأموران آن حضرت در بنى اسد كه هر كدام وظيفه اى بر عهده داشتند، همگى از ترس طليحه به مدينه و نزد ابو بكر گريختند. و ماجرا را به ابو بكر گزارش كردند. ديگر ياران و همكاران ايشان نيز از ترس طليحه هر كدام به سوئى متوارى شدند.
طبرى در جاى ديگر از كتاب تاريخ خود ضمن شرح رويدادهاى جنگ جلولا در سال شانزدهم از هجرت، از قول سيف مى نويسد:
و سعد بن ابى وقاص، خمس غنائم جنگى را به همراهى قضاعى به مدينه نزد خليفه عمر فرستاد.
داستان قضاعى بن عمرو در اخبار و روايات سيف همين ها بود كه آوريم.
سيف در داستان قضاعى اين اسامى را به عنوان آورده است:
1 - سعيد بن عبيد.
ص: 189
2 - حريث بن معلى.
3 - حبيب بن ربيعۀ اسدى.
4 - عمارة بن فلان اسدى.
5 - و چند مجهول الهويۀ ديگر. كه همگى از جملۀ راويان خيالى و ساختگى او بوده وجود خارجى نداشته اند.
آرى با اعتمادى كه دانشمندان به روايات سيف داشته اند، قضاعى بن عمرو را از جمله اصحاب رسول خدا دانسته برايش شرح حال نوشته اند.
ابن اثير، در كتاب «اسد الغابۀ» خود چنين مى نويسد:
قضاعى بن عمرو، سيف بن عمر آورده است كه او از جمله كارگزاران رسول خدا بر خاندان بنى اسد بوده است. اين دباغ از او نام برده، وى را بر كتاب استيعاب ابن عبد البر استدراك كرده است، و خداى تعالى داناتر است. [پايان سخن ابن اثير].
با همۀ اين احوال ما نام اين قضاعى را از رديف اصحاب ساختگى حذف نموديم زيرا «ابن سعد» در كتاب طبقاتش همنام او را آورده و نسبش را (بنى عذره) ذكر كرده است. ابن سعد دربارۀ او چنين آغاز سخن كرده كه: مى گويند... الحديث.
ولى حديث مزبور را نياورده، و سندى هم دربارۀ او به دست نداده است.
ص: 190
به دنبال داستان هائى كه گذشت، در كتاب «اصابۀ» ابن حجر خبرى به شرح زير به چشم مى خورد:
قحيف بن سليك هالكى، منسوب به خانوادۀ «بنى هالك» با (هاء) تيره اى از بنى اسد است.
قحيف در زمان رسول خدا اسلام آورد و به همراهى ضرار بن ازور، و قضاعى بن عمرو، و سنان بن ابى سنان در جنگ با طليحه اسدى شركت جست و در هنگامۀ نبرد ضربه اى كارى و كشنده بر طليحه وارد ساخت كه بر اثر آن طليحه بيهوش بر زمين درغلطيد. در همين هنگام ياران طليحه در رسيدند و قحيف را در ميان گرفته او را از پاى درآورده كشتند.
طليحه پس از مدت زمانى به هوش آمد و به مداواى خود پرداخت و پس از بهبودى در ميان ياران و هواداران خود شائع ساخت كه هيچ گونه سلاحى بر او كارگر نيست و بدان وسيله مردم را به شگفتى و تعجب واداشت.
ابن حجر به سخن خود ادامه داده مى نويسد:
البته اين مطالب را سيف بن عمر دربارۀ قحيف بن سليك، در كتاب فتوح خود از قول بدر بن حرث به عثمان بن قطبه، از قول يكى از افراد طايفۀ بنى اسد كه پدرش در ميان ايشان بوده روايت كرده است!! (ز).
سيف سند روايت را «بدر بن حارث» معرفى كرده است. نام حارث پدر بدر، يا
ص: 191
اشتباه است، و درست آن بايد (بدر بن خليل) باشد، كه يكى از راويان مخلوق سيف بوده، بسيارى از افسانه ها و دروغ هاى خود را از زبان او روايت كرده است.
و چنانچه اشتباهى نشده و همان (بدر بن حارث) درست باشد، نام او را بايد در رديف نام ديگر راويان خيالى و مخلوق سيف به ثبت رسانيد.
در زمان سيف بن عمر، در يمن شاعرى بلندآوازه به نام قحيف وجود داشته، و ابن اثير در كتاب تاريخ خود به نام «كامل»، ضمن حوادث سال 124 هجرى به مناسبتى از او نام برده است. ما ندانستيم كه آيا سيف اين قحيف مخلوق خود را همنام با قحيف شاعر يمانى آفريده است، يعنى همان كارى را كه با نام (حزيمة بن ثابت، سماك بن خرشه، و جرير بن عبد الله) نموده، يا اين كه همين طور و ارتجالاً چنين نامى به خاطرش رسيده و صحابى مخلوق خود را به اين نام ناميده و افسانه اش را ساخته است.
موضوع هر چه كه باشد فرق نمى كند، و ما مخصوصاً به اين موضوع اشاره كرديم تا مبادا كسى با مراجعه به تاريخ ابن اثير چنين پندارد كه مگر مخلوق خيالات سيف به راستى در تاريخ وجود داشته است.
اما آنچه را كه سيف در مورد سفارت و رسالت ضرار بن ازور از جانب رسول خدا نزد عوف وركانى و قضاعى بن عمرو آورده و اين كه اين دو نماينده را حضرتش مأمور جنگ با اسود كرده و ايشان در كشتن و ترور اسود توطئه كرده اند، همه و همه، ساختگى و دروغ است، و ما حقيقت موضوع را در فصلى جداگانه در قسمت افسانه ها و خرافات سيف، در جلد دوم كتاب «عبد الله بن سبا» كاملاً شرح داده ايم.
ص: 192
داستان قضاعى بن عمرو در:
1 - «تاريخ طبرى» (1789/1 و 1799 و 1893 و 2465).
2 - «اسد الغابه» ابن اثير (205/4).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (227/3).
4 - «طبقات» ابن سعد (23/2/1).
داستان قضاعى بن عامر در:
1 - «اسد الغابه» ابن اثير (205/4).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (277/3) زير شمارۀ 7117.
داستان قحيف بن سليك در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (256/3) شمارۀ 7281.
نسب هالك بن عمرو در:
1 - «اللباب» (283/3).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (190-192).
داستان قحيف شاعر در:
1 - «تاريخ كامل» ابن اثير چاپ دار صادر (300/5).
ص: 193
ص: 194
در كتاب «اللباب فى تهذيب الانساب» ابن اثير چنين آمده است:
قضاعه ملت و شعب بزرگى را شامل مى شود، كه قبايل متعددى را در برمى گيرد. از آن جمله مى توان قبايل (كلب، و بلّى، و جهينه، و...) نام برد.
قينى نيز نسبتى است به (قين) كه خود قبيله اى است كه از قضاعه، از احفاد نعمان بن جسر، از اولاد قضاعه كه به (قين) معروف بوده است.
در «تاريخ» طبرى، و ابن عساكر چنين مى خوانيم:
از سيف بن عمر، از قول ابو عمرو، از زيد بن اسلم روايت شده است كه گفت:
به هنگام وفات رسول خدا اعمال و كارگزاران آن حضرت بر قبايل مختلف قضاعه عبارت بودند از:
1 - امرؤ القيس از خانوادۀ بنى عبد الله، بر تيرۀ كلب.
2 - عمرو بن حكم، بر تيرۀ (قين).
3 - معاويه بن فلان وائلى بر تيرۀ (سعد هذيم).
وديعۀ كلبى به همراهى جمعى از ياران و همفكرانش از قبيلۀ كلب مرتد، و از اسلام روى گردان شدند. اما «امرؤ القيس» همچنان به اسلام وفادار و مسلمان باقى ماند.
زميل بن قطبه قينى نيز با گروهى از يارانش از قبيلۀ «بنى قين» مرتد شدند، ولى كارگزار رسول خدا عمرو بن حكم همچنان مسلمان باقى ماند.
معاوية بن فلان وائلى به همراهى عده اى از ياران و همفكرانش از قبيلۀ «سعد
ص: 195
هذيم» نيز پشت پا به اسلام زده مرتد شدند.
پس از ارتداد اينان، ابو بكر نامه اى به (امرؤ القيس) كه پدر بزرگ «سكينه» دختر امام حسين (ع) بود نوشت و به او فرمان داد تا به مقابلۀ وديعه و يارانش برخاسته، آشوب و سركشى ايشان را فرونشاند.
و طى نامۀ ديگر، عمرو بن حكم قضاعى، معاويۀ عذرى را فرمان داد تا به يارى يكديگر غائله «زميل» و همراهانش را فرونشانند.
چون اسامة بن زيد، بنا به فرمان خليفه در بازگشت از نبرد شام، به مركز قبايل قضاعه رسيد، گردان هاى سوار خود را در قبايل مختلف متفرق و به آن ها فرمان داد تا ثابت قدمان به اسلام را به جنگ و نبرد عليه مرتدهاى قبيله بسيج و يارى دهند.
بر اثر اين اقدام اسامه، مرتدهاى تيره هاى مختلف قضاعه از خانوادۀ خود متوارى و همگى در (دومة الجندل) جمع شده به يارى «ودعيۀ كلبى» برخاستند و كارشان بالا گرفت.
سواران اسامه از مأموريت محوله بازگشتند، و اسامه به همراهى ايشان بى خبر و ناگاه بر محل تجمعشان «حمقتين» حمله برد، و در تيره هاى مختلف قضاعه چون «بنى ضبيب» از قبيلۀ «جذام»، و «خليل» از قبيلۀ «بنى لخم»، و ديگر ياران ايشان تاختن آورد، و آنان را بى امام از دم تيغ گذرانيد. و گروه مرتدها را تا منطقه آبل تعقيب، و منطقۀ مزبور را از لوث وجود ايشان پاك، و پيروزمندانه با غنائم بسيار بازگشت.
با استفاده از همين يك خبر سيف، علماء و دانشمندان پيرو مكتب خلفاء، وجود دو كارگزار صحابى را براى رسول خدا كشف كرده اند. از آن جمله ابو عمر، ابن عبد البر در كتاب «استيعاب» خود مى نويسد:
عمرو بن حكم قضاعى قينى، صحابى است كه رسول خدا او را به سمت عامل و كارگزار خويش در قبيلۀ (قين) تعيين فرموده است. من - ابن عبد البر - بيش از اين چيزى دربارۀ او نمى دانم.
در آن هنگام كه بعضى از كارگزاران رسول خدا در قبايل قضاعه مرتد شدند، عمرو بن حكم، و امرؤ القيس بن اصبغ، از جمله كارگزارانى بودند كه بر اسلام شان ثابت قدم باقى مانده مرتد نشدند. [پايان سخن ابن عبد البر].
ص: 196
ابن اثير نيز عين عبارت «استيعاب» را در خبرى كه گذشت، در كتاب «اسد الغابه» خود نقل كرده است.
اين را هم بگوئيم كه اين دو دانشمند - اين عبد البر، و ابن اثير، - مصدر خبر مزبور را در كتاب هاى خود نياورده اند، اما ابن حجر، به مصدر مورد بحث در كتاب «اصابه» خود چنين تصريح مى كند:
عمرو بن حكم قضاعى «فينى». سيف بن عمر در كتاب فتوح خود از قول حفص بن ميسره، از يزيد بن اسلم آورده است كه رسول خدا (ص - و اله) عمرو بن حكم را به سمت عامل و كارگزار خود در قبيلۀ قين تعيين فرمود. اما در آن هنگام كه بعضى از افراد قبايل قضاعه مرتد شدند، عمرو بن حكم و امرؤ القيس بن اصبغ، از جمله كارگزارانى بودند كه همچنان... [تا آخر داستان].
گذشته از اين روايت، ابن حجر در روايت ديگرى كه از سيف در كتاب خود نقل كرده است همين خبر را تكرار نموده، اما طبرى آن را در تاريخ خود نياورده است. و اين كار سيف براى ما تازگى ندارد، زيرا روش او چنين است كه خبر واحدى را طى روايت هاى متعدد و مختلفى بياورد طورى كه يكى مؤيد ديگرى باشد تا در برابر تعدد روايات مسألۀ ساختگى بودن آن در اصل پوشانده شود.
ص: 197
ص: 198
صد و پنجاه صحابى ساختگى
پيغام گزاران رسول خدا
امرؤ القيس بن اصبغ از بنى عبد الله
* معرفى امرؤ القيس وسيلۀ دانشمندان.
* بحثى دربارۀ عمرو، و امرؤ القيس.
* امرؤ القيس اصبغ، به جاى امرؤ القيس عدى.
* واقعيت هاى مسلّم تاريخى.
* عمّال و كارگزاران واقعى رسول خدا.
* دست آورد سيف از افسانۀ امرؤ القيس.
* دانشمندانى كه افسانۀ امرؤ القيس را انتشار داده اند.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 199
ص: 200
باز دانشمندان پيرو مكتب خلفاء با استفاده از همان روايت سيف، وجود صحابى عامل و كارگزار را به نام «امرؤ القيس بن اصبغ، از بنى عبد الله» باور داشته برايش شرح حال نوشته اند.
ابو عمر، ابن عبد البر در كتاب «استيعاب» خود در شرح حال امرؤ القيس چنين مى نويسد:
امرؤ القيس بن اصبغ، از بنى عبد الله بن كلب بن وبره، صحابى است كه رسول خدا او را به سمت عامل و كارگزار خود در قبيلۀ (كلب) از قبايل قضاعه تعيين فرموده است.
پس از اين كه برخى از افراد قبايل قضاعه از اسلام برگشته مرتدّ شدند، امرؤ القيس همچنان بر اسلامش باقى ماند.
گمان مى برم - البته كه خدا داناتر است - كه اين امرؤ القيس دائى ابو سلمه فرزند عبد الرحمن بن عوف باشد، زيرا مادر ابو سلمه كه (تماضر) نام داشته، دختر (اصبغ بن ثعلبه) فرزند ضمضم كلبى است، و خود اصبغ رئيس و بزرگ قومش بوده است. [پايان سخن ابن عبد البر].
خبر بالا را نويسندۀ كتاب «الجمع بين الاستيعاب و معرفة الصحابه» بى كم وكاست در شرح حال امرؤ القيس در كتابش آورده است.
ابن اثير هم در كتاب «اسد الغابۀ» خود همين خبر را عيناً نقل، و نسب «بنى عبد الدار» را هم بر آن افزوده است. سخن ابن اثير چنين است:
امرؤ القيس بن اصبغ كلبى از بنى عبد الله، فرزند كنانة بن بكر بن عوف بن
ص: 201
عذرة، فرزند زيد اللات بن رفيدة بن ثور بن وبره، صحابى است كه رسول خدا او را به سمت... [تا آخر سخنان ابن عبد البر در كتاب «استيعاب».]
سپس تصريح كرده مى نويسد:
البته اين مطالب را ابو عمر، ابن عبد البر گفته، و او تنها كسى است كه چنين مطالبى را آورده است.
ذهبى نيز در كتاب «تجريد» در شرح حال امرؤ القيس مى نويسد:
مى گويند رسول خدا او را بر قبيلۀ (كلب) مأمور فرموده است. فقط ابن عبد البر دربارۀ او چنين سخنى گفته است.
و به اين ترتيب اين سه دانشمند - اين عبد البر، و ابن اثير، و ذهبى - شرح حال امرؤ القيس را در كتاب هاى خود آورده، ولى مصدر خبر خود را متذكر نشده اند.
اما در اين ميان ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود سخن ابن عبد البر را با تصريح نام او، ولى به اختصار نقل و در پايان آن مى نويسد:
سيف بن عمر در كتاب فتوحش آورده است كه امرؤ القيس بن اصبغ كلبى از بنى عبد الله، به هنگام وفات رسول خدا به سمت عامل و كارگزار آن حضرت در تيرۀ (كلب) از قبايل بنى قضاعه به انجام وظيفه اشتغال داشته و پس از وفات آن حضرت نيز مرتد نشده است. سيف در جاهاى ديگر كتابش نيز از امرؤ القيس ياد كرده است. [پايان سخن ابن حجر].
در دو جاى اين خبر، امر بر شخص محقق تا حدى درهم، و مبهم است.
نخست اين كه ابو عمر، ابن عبد البر به هنگام نوشتن شرح حال عمرو بن حكم قضاعى، سخن سيف بن عمر در دربارۀ كوتاه و مختصر آورده و تنها به اين بسنده كرده است كه بگويد:
او كارگزار پيغمبر بوده و در مسأله ارتداد بر اسلامش باقى مانده، [و در آخر تأكيد كرده مى گويد:] بيش از اين دربارۀ او نمى دانم.
ص: 202
ابن اثير هم در كتاب «اسد الغابه» از ابن عبد البر پيروى كرده و چيزى بر آن نيفزوده است. اما ابن حجر از مصدر اين دو دانشمند پرده برداشته آن را معرفى كرده است. به اين ترتيب كار تحقيق را بر محققين ساده و آسان كرده و موجب پيچيدگى آن نشده، ولى اين مسأله در شرح حال امرؤ القيس برعكس شده است، زيرا در شرح حال اين صحابى، بيش از آنچه كه سيف دربارۀ او گفته است اينان سخن گفته اند.
توجه كنيد:
امرؤ القيس در روايت سيف چنين معرفى شده است:
امرؤ القيس بن اصبغ، از بنى عبد الله.
اما همين تعريف ساده در كتاب «استيعاب» ابن عبد البر چنين آمده است:
امرؤ القيس بن اصبغ كلبى، از بنى عبد الله بن وبره!
و دست آخر، ابن اثير اين معرفى، نسبى چنان بالا بلند افزوده مى گويد:
امرؤ القيس بن اصبغ كلبى، از بنى عبد الله بن كنانة بن بكر،... تا فرزند كلب بن وبره!!
و همين امر موجب مى شود تا آدمى گمان كند كه مگر ابن اثير نسب امرؤ القيس را تا كلب بن وبره آگاهى داشته و او را كاملاً مى شناخته كه چنين با قاطعيت در مقام معرفى او و نَسبش برآمده است. اما وقتى كه به پايان سخن ابن اثير مى رسد و چنين مى خواند:
البته اين گفتۀ ابو عمر، ابن عبد البر است، و او تنها كسى است كه دربارۀ امرؤ القيس چنين مطالبى را گفته است.
به حقيقت مطلب پى برده درمى يابد كه ابن اثير ارتباط سلسلۀ نسب «بنى عبد الله» را به «كلب بن وبره» آورده، نه اين كه از اتصال نسب «امرؤ القيس» ساختۀ خيالات سيف - كه او را هم نمى شناخته - سخنى گفته باشد!
دوم اين كه سيف، امرؤ القيس مخلوق خود را فرزند (اصبغ) معرفى كرده، و اين
ص: 203
اصبغ همنام با (اصبغ كلبى) است كه بزرگ و رئيس خاندانش در «دومة الجندل» بوده، و رسول خدا عبد الرحمن عوف را به همراهى گروهى از سربازان اسلام نزد او فرستاده است.
در اين تماس، عبد الرحمن، (تماضر) دختر اصبغ را به زنى گرفته، و پسرش «ابو سلمه» از او به دنيا آمده است.
ابن عبد البر از اين همنامى در نام اصبغ دستخوش اشتباه شده و چنين گمان كرده است كه اصبغى را كه سيف نام برده بايد همان بزرگ خانوادۀ كلبى در دومة الجندل باشد و از همين جا چنين برداشت نموده كه همين امرؤ القيس سيف، برادر تماضر، و دائى ابو سلمه فرزند عبد الرحمن عوف مى باشد. در صورتى كه هيچ كس نگفته پدر تماضر را پسرى به نام «امرؤ القيس» بوده است.
همچنين ابن عبد البر از اين نكته نيز غافل بوده كه سيف بن عمر سازندۀ همين امرؤ القيس، قهرمان داستان خود را جدّ «سكينه» دختر امام حسين آفريده است. در حالى كه امرؤ القيسى كه جد مادرى سكينه دختر امام حسين مى باشد، فرزند «عدى» است نه اصبغ.
و نيز همين امرؤ القيس بن عدى هم در زمان خلافت عمر، و به دست او اسلام آورده است، نه در زمان حيات رسول خدا، و به هيچ روى هم عامل و كارگزار آن حضرت نبوده است(1)!!
بنا بر اين امرؤ القيسى را كه سيف آفريده است نه فرزند اصبغ رئيس و بزرگ خاندانش در دومة الجندل بوده، و نه جد سكينه، و نه دائى ابو سلمة بن عبد الرحمن عوف، بلكه تنها اسمى بوده است كه در رديف ديگر اسم هائى كه شخص سيف براى اجراى افكار و مقاصدش آفريده، و در افسانه هاى خود نقشى به آن ها واگذار كرده است تا به سادگى بتواند تاريخ اسلام را به ابتذال كشد و محققين را دچار تحير و سرگردانى سازد.
آرى سيف از اين دست خلق و آفرينش، با خلق دو قهرمان همنام با چهره هاى واقعى و حقيقى تاريخ، توانسته است دانشمندان را دچار تحير و سرگردانى كند، و در اين راه سخت موفق و پيروز باشد. همچنان كه همين شيوه را در خلق افسانه هائى
ص: 204
زير نام هاى (ابو دجانه، سماك بن خرشه، و جرير بن عبد الله، و سبائيان) كه همگى آن ها چهره هاى واقعى و عينى اسلام بوده اند به كار برده و با دست كارى در معالم تاريخى اسلام، و تحريف واقعيت ها، كار را بر علماء و دانشمندان سخت پيچيده و مشكل ساخته است.
و در اينجا اين سؤال مطرح مى شود كه اگر در واقع انتساب سيف به (زندقه) صحت نداشته است، چه چيزى مى تواند عامل اين همه دشمنى او با اسلام، و به ابتذال كشيدن معالم تاريخ آن باشد؟!
براى بررسى حقيقت موضوع، مرورى هر چند كوتاه به گذشته خالى از فايده نيست.
سيف در روايت ها، و افسانه هائى كه ساخته است، كارگزاران و عمالى را براى رسول خدا آفريده كه آن حضرت ايشان را مأمور قضاعه فرموده است، و طى آن ها گفته كه برخى از آن كارگزاران پس از وفات رسول خدا از اسلام برگشته كافر و مرتد شده اند كه بر اثر چنان اتفاقى، ابو بكر خليفه ناگزير به ثابت قدمان ايشان در اسلام فرمان داده است تا به مقابلۀ مرتدها برخيزند و از گسترش آن جلوگيرى به عمل آورند و چون در اين ميان اسامه از جنگ موته بازمى گردد - همان طور كه سيف اين مطلب را طى روايت ديگرى بيان داشته - ابو بكر او را مأمور جنگ و سركوبى مرتدهاى قضاعه مى كند، و اسامه نيز مرتدها را تا (حمقتين) - كه سيف در روايت ديگرى آنجا را از مرزهاى شام معرفى كرده است - تعقيب و گروه بسيارى از ايشان ار از دم تيغ مى گذراند، و با غنائم بسيار بازمى گردد.
سيف در اين خبر عمال و كارگزارانى را در قبايل مختلف قضاعه براى رسول خدا آفريده است. همچنان كه طى خبرى ديگر عمال و كارگزارانى را هم در قبايل مختلف تميم براى آن حضرت دست و پا كرده است و ما مشروح آن را در جلد دوم همين كتاب و در بخش (كارگزاران و واليان تميمى رسول خدا) نقل، و به دنبالش سخن أبو إسحاق امام و پيشواى سيره نويسان را كه چنين آغاز شده بود:
رسول خدا فرمانداران و عمال خود را در سرزمين هاى تحت قلمرو اسلام به شرح زير تعيين فرمود...
ص: 205
آورده ايم تا در برابر حقايق مسلم تاريخى، افسانه بودن احاديث و ارزش سخنان سيف آشكار گردد.
در اينجا نيز سخن دانشمند و تاريخ نويس ديگرى چون «خليفة بن خياط» را كه در فصلى جداگانه در تاريخش و تحت عنوان «نام عمال و كارگزاران رسول خدا» آورده است نقل مى كنيم تا سخن پيرامون عمال و كارگزاران رسول خدا هر چه بيشتر كامل گردد.
ابن خياط مى نويسد:
رسول خدا سيزده بار و به شرح زير، «ابن ام مكتوم» را در غزوات و موارد ديگر به جانشينى خود در مدينه برگزيده است:
1.-3. در غزوه هاى «ابواء، و بواط، و ذى العشيره».
4. در حمله اش به ناحيۀ «جهينه» در طلب آشوب گرى به نام (كُرزَ بن جابر).
5. هنگامى كه به جنگ بدر بيرون مى شد، كه پس از مدتى او - ابن ام مكتوم - را از اين سمت معذور، و ابو لبابه را به جايش برگزيده است.
6.-12. در غزوه هاى «سويق»، «غَطَفان»، «أُحد»، «حمراء الاسد»، «بحران»، «ذات الرقاع، و در آخر، «حجة الوداع».(1) و اصحاب زير را نيز در ديگر غزوات به جانشينى خود در مدينه برگزيده است:
«ابو رهم غفارى، كلثوم بن حصين» را در آن هنگام كه حضرتش به «مكه»، و «حنين»، و «طائف» عزيمت فرمود.
«محمد بن مسلمه» را در غزوۀ «قرقرة الكدر».
«نميلة بن عبد الله الليثى» را در غزوۀ «بنى المصطلق».
«عويف بن الاضبط» از بنى دئل را در غزوۀ «حديبيه».
و باز «ابو رهم غفارى» را در غزوۀ «خبير»، «و عمرة القضاء».
«سباع بن عرفطۀ غفارى» را در غزوۀ «تبوك».
ص: 206
«غالب بن عبد الله الليثى» را در يكى ديگر از غزواتش.
اين اصحاب از طرف آن حضرت حكومت و ولايت مناطق زير را يافته اند:
اين اصحاب از طرف آن حضرت حكومت و ولايت مناطق زير را يافته اند:
«عتاب بن اسيد» را در آن هنگام كه از مكه بازگشت مى فرمود به حكومت و جانشينى خود در آنجا برگزيد، عتاب تا زمان مرگ ابو بكر همچنان در اين سمت باقى بود.
«عثمان بن ابو العاص ثقفى» را بر «طائف».
«سالم بن معتب» را بر هم پيمانان ثقيف.
صحابى ديگر را بر «بنى مالك».
«عمرو بن سعيد» را بر شهرك هاى عربى نشين، «خبير»، و «وادى القرى»، «تَيما»، «تبوك» برگزيد.
و ما دام كه رسول خدا حيات داشت، عمرو همچنان بر آن ها حكومت مى كرد.
«حكم بن سعيد بن عاص» را بر امور بازار مدينه موكّل فرمود.
منطقۀ يمن را به قسمت هاى مختلفى تقسيم، و هر قسمت را به شرح زير بر عهدۀ يكى از اصحاب خود نهاد:
«خالد بن سعيد بن عاص» را بر «صنعاء يمن».
«مهاجر بن اميّه» را بر «كنده»، و «صدف».
«زياد بن لبيد انصارى بياضى» را بر «حَضرَمَوت».
«معاذ بن جبل» را بر «جند»، و علاوه برآن امور داورى در دعاوى، و تعليم مقررات و قوانين اسلام، و ياد دادن قرآن را به مردم نيز جزء وظايف معاذ تعيين فرمود.
«ابو موسى اشعرى» را بر نواحى «زبيد»، «رمع»، «عدن»، و «ساحل \ بندر» مأموريت داد. و مقرر فرمود تمامى وجوه، و صدقاتى را كه عمال و كارگزاران آن حضرت دريافت مى دارند، دست آخر معاذ بن جبل از ايشان تحويل بگيرد.
«عمرو بن حزم» را بر قبايل «بلحارث بن كعب».
«ابو سفيان بن حرب» را بر «نجران».
«و على بن ابى طالب» را فرمان داد تا صدقات منطقۀ «نجران» را جمع آورى نمايد. امام نيز وجوه جمع آورى شده را در مكه، در حجة الوداع به حضرتش تقديم داشت.
«سعيد بن قشب ازدى»، هم پيمان با بنى اميه را بر «جرش» و درياى آن.
ص: 207
«علاء بن حضرمى» را بر «بحرين»، و سپس او را از اين سمت معزول، و «ابان ابن سعيد» را به همين سمت برگزيد. ابان تا پايان حيات رسول خدا بر بحرين و در پايش حكومت مى كرد.
«عمرو بن عاص» را سرزمين «عمان» انتخاب فرمود، و عمرو همچنان حكومت آنجا را تا پايان زندگى پيغمبر خدا بر عهده داشت. و نيز مى گويند كه سول خدا «ابو زيد انصارى» را به حكومت عمان برگزيده بود.
«سليط بن سليط»، يكى از افراد بنى عامر بن لوئى را مأمور «يمامه» فرمود، اهالى يمامه چون از در طاعت درآمده اسلام آوردند، رسول خدا در اموال و دارائى شان دخالتى نفرمود، و آن را همچنان در اختيار ايشان باقى نهاد. [پايان سخن ابن خياط].
به طورى كه ملاحظه مى شود، اين دانشمند نام تمام كسانى را كه رسول خدا در سراسر زندگى خود به كارى گماشته، و يا ادارۀ ناحيه اى را بر عهدۀ او نهاده است آورده و كسى را از قلم نينداخته، تا آنجا كه از ذكر خبر ضعيف حكومت (ابو زيد انصارى) بر عمان چشم نپوشيده و خبر حكومت او را بر آن منطقه با عبارت (و مى گويند...) آورده است. اما به هيچ روى در ميان آن ليست بالا بلند، نام هيچ يك از آن آفريده هاى سيف بن عمر به چشم نمى خورد.
سيف كارگزاران بسيارى را براى رسول خدا نام مى برد كه نه رسول خدا آن ها را ديده، و نه، هيچ يك از اصحاب راستين آن حضرت.
سيف برخى از اين چهره هاى خود آفريده را به عنوان عامل و كارگزار پيغمبر خدا معرفى مى كند كه اما در جلد دوم همين كتاب به شش تن از آن ها به شرح زير:
1 - سعير بن خفاف، تميمى.
2 - عوف بن علاء بن خالد جشمى.
3 - اوس بن جذيمه، هجيمى.
4 - سهل بن منجاب، تميمى.
5 - وكيع بن مالك، تميمى.
6 - حصين بن نيار، حنظلى.
ص: 208
اشاره كرده، دربارۀ هر يك از آن ها به تفصيل سخن گفته ايم.
در اينجا نيز از همان دست كارگزاران و عمال سيف آفريده به نام هاى:
7 - عمرو بن حكم، قضاعى.
8 - امرؤ القيس بن اصبغ.
برخورد نموديم، كه بنا به قول سيف ايشان نيز به نيابت از جانب رسول خدا در قضاعه به انجام وظيفه مشغول بوده اند!
و ديديم كه ابن اسحق، تمام عمال و كارگزاران رسول خدا را در همان سال وفات پيغمبر، و خليفة بن خياط نيز تمام كسانى را كه در سراسر زندگى شريف آن حضرت در طول توقف، و فرمانروائيش در مدينه، از جانب آن حضرت به كارى و سمتى گماشته شده بودند نام برده اند. ولى در فهرست بالا بلند آنان ابداً نامى از عمال و كارگزاران سيف آفريده به چشم نمى خورد. چه، اين سيف بن عمر است كه همۀ اين كارگزاران را آفريده، و افسانۀ ارتداد قبايل قضاعه را به هم بافته است.
اين سيف بن عمر است كه مى گويد ابو بكر خليفه در ابتداى امر با مرتدها از در سياست درآمد تا مگر كار طغيان و آشوب آنان را با تهديد وارد و كشى موضعى سامان بخشد، ولى چون اين شيوه نتيجۀ مثبتى نداد، به ناچار تمرد و سركشى ايشان را با اعزام اسامه و سپاه او درمان بخشيد و فرمان داد تا بى هيچ گذشتى به گوش مالى آن ها برخيزند، كه در نتيجه اسامه با يورش هاى مكرر و بى امان خود، قواى درمانده و شكست خوردۀ مرتدهاى قضاعه را تا (حمقتين) از هم متلاشى و محيط را از وجودشان پاك مى سازد!
و دست آخر، اين دانشمندان پيرو مكتب خلفاء هستند كه با استفاده از همان روايات سيف و افسانه هاى او، لباس واقعيت بر اندام نقش آفرينان خيالى او پوشانده شرح حالشان را در كتاب هاى معتبر و وزين خود آورده، و به شرح و بسط پيرامون اماكن ساختگيش چون (حمقتين) در كتاب هاى جغرافيائى خويش پرداخته اند.
و از همين روايات سيف است كه شائع شده، اسلام به ضرب شمشير، و ايجاد حمام هاى خون پيش رفته است نه براساس فطرت و ويژگى آنكه ما همين موضوع را در جلد دوم كتاب عبد الله سبا ثابت كرده ايم.
و سرانجام دردناك تر از همۀ دروغ هايش، دروغى است كه اخيراً ساخته و گفته است كه عده اى از عمال و كارگزاران رسول خدا، پس از وفات آن حضرت مرتد شده
ص: 209
از اسلام روى گردانيده اند، كه بقيه و ثابت قدمانشان در مقام گوشمالى آنان برآمده به جنگشان برخاسته اند!
بنابراين سخن، معلوم مى شود كه اسلام نه تنها در دل پيروانش، كه در قلب عمال و كارگزاران ويژۀ پيغمبر خدا نيز جا و محلى از اعراب نداشته كه اين چنين پس از درگذشت پيغمبرش از دين او روى گردان شده به آن پشت پا زده اند، و همچنان كه سيف گفته است، اسلام به ضرب شمشير پا گرفته و پيش رفته است نه چيز ديگر!!
تمامى اين افسانه ها را سيف بن عمر به تنهائى ساخته، و دانشمندان زير با نقل آن ها در كتاب هاى وزين و معتبر خويش به انتشار آن ها پرداخته اند:
1 - امام المورخين، «محمد بن جرير طبرى»، در تاريخ كبيرش، با ذكر سند.
2 - «ابن عساكر» در تاريخش، با ذكر سند.
3 - «ابو عمر، ابن عبد البر» در «استيعاب» بدون ذكر سند و مصدر آن.
4 - «ياقوت حموى» در «شرح بر حمقتين» در كتاب «معجم البلدان» با ذكر سند.
دانشمندان زير با آوردن نام مأخذ، مطالب خود را از دانشمندان بالا گرفته اند:
5 - ابن اثير در كتاب «كامل» خود، از طبرى.
6 - باز ابن اثير در كتاب، «اسد الغابه» از استيعاب ابن عبد البر.
7 - نويسندۀ كتاب «الجمع بين الاستيعاب و معرفة الصحابه» از استيعاب ابن عبد البر.
8 - ذهبى در كتاب «التجريد» از «اسد الغابۀ» ابن اثير.
9 - ابن حجر در كتاب «اصابه» به نثل از كتاب فتوح سيف.
و همۀ اين ها از بركت وجود روايات دروغ و ساختگى سيف بن عمر تميمى حاصل گرديده كه به زندقه نيز متهم بوده است..
ص: 210
در مورد نسب قضاعه، در مادۀ «القضاعى» و «القينى» به كتاب «اللباب» (265/2) و (18/3) مراجعه شود.
خبر و داستان عمرو بن حكم قضاعى در:
1 - «تاريخ طبرى» (1872/1).
2 - «تاريخ ابن عساكر» (432/1).
«استيعاب» ابن عبد البر چاپ حيدرآبادى دكن (443/2) زير شمارۀ 1933.
4 - «الجمع بين الاستيعاب و معرفة الصحابه» خطى موجود در كتابخانۀ ظاهريه ص 19.
خبر و داستان مربوط به جد سكينه دختر امام حسين عليه السلام در:
1 - «اغانى» اصفهانى (157/4).
2 - كتاب «شذرات الذهب» (154/1).
معرفى و ذكر نام عمال و كارگزاران رسول خدا در:
1 - تاريخ «خليفة بن خياط» (61/1-62).
اماكن خيالى سيف در «معجم البلدان» حموى در واژه هاى «حمقتين»، و «آبل».
ص: 211
ص: 212
صد و پنجاه صحابى ساختگى
* خزيمه بن ثابت انصارى (نه آن كه ذو الشهادتين لقب داشته).
* سماك بن خرشه انصارى. (نه آن كه ابو دجانه خوانده مى شده).
ص: 213
صد و پنجاه صحابى ساختگى
صحابيان هم نام
47 - خزيمه بن ثابت انصارى، غير ذو الشهادتين.
* ذو الشهادتين، لقبى افتخارآميز.
* هدف سيف از خلق خزيمۀ غير ذو الشهادتين.
* راويان افسانۀ خزيمۀ سيف.
* افسانۀ سيف، و حقايقى تاريخى.
* نظر خزيمۀ ذو الشهادتين، و ديگر اصحاب دربارۀ امام.
* خزيمۀ ذو الشهادتين در جنگ جمل.
* بدريون، در ركاب امام در جنگ هاى جمل و صفين.
* بحثى در افسانۀ خزيمۀ سيف.
* نتيجۀ بحث و بررسى.
* مصادر، مدارك بحث.
ص: 214
يكى از شگردهاى سيف در خلق و آفرينش نقش آفرينانش اين است كه بعضى از اصحاب خود آفريده اش را همنام با صحابيانى مى سازد كه وجود حقيقى داشته احياناً چهره اى شناخته شده و معروف مى باشد. آن گاه براى چنان اصحابى كه آفريده است افسانه هائى مى سازد و نقش هائى را در تاريخ اسلام بر عهده شان مى گذارد، و مورخين و محققين را دچار دردسر و سرگردانى مى كند.
يكى از اين چهره هاى واقعى تاريخ كه مورد توجه سيف قرار گرفته و همنامى برايش آفريده است «خزيمه بن ثابت انصارى» مى باشد.
در ميان اصحاب پيغمبر خدا از گروه انصار مردى از قبيلۀ «اوس» وجود داشت كه «خزيمة بن ثابت» خوانده مى شد و به همراهى رسول خدا در جنگ بدر و جنگ هاى بعد از آن، و يا از جنگ احد به بعد شركت داشته و در راه خدا جهاد كرده است.
خزيمه از طرف رسول خدا به «ذى الشهادتين» لقب يافته و به آن مشهور گرديده بود. داستان كسب چنين افتخارى بنابر آنچه همۀ مورخان آورده اند به شرح زير بوده است:
روزى رسول خدا از يكى از اعراب باديه نشين به نام «سواء بن قيس محاربى» اسبى را خريدارى كرد - و چون به اندازۀ كافى پول به همراه نداشت - از اعرابى خواست تا براى دريافت پولش به دنبال حضرت حركت كند. پيغمبر خدا به سرعت قدم هاى خويش بيفزود و در نتيجه اعرابى عقب ماند. در همين موقع مردمى كه از معاملۀ اعرابى با رسول خدا (ص)
ص: 215
اطلاعى نداشتند، گرد او را گرفته دربارۀ بهاى اسب با او به چانه زدن پرداختن تا آنجا كه يكى از آن ها بهاى بيشترى را به او پيشنهاد كرد رسول خدا مسافتى از مرد اعرابى جلو افتاده بود و از ماجرا خبر نداشت. پس اعرابى خطاب به رسول خدا بانگ برداشت:
- اگر خريدار اين اسب هستى، آن را بخر، وگرنه من آن را مى فروشم. رسول خدا ايستاد و فرمود:
- مگر من آن را از تو خريدارى نكرده ام؟ سواء جواب داد:
- نه، به خدا قسم! من آن را به تو نفروخته ام. پيغمبر خدا در پاسخ او فرمود:
- بلكه من آن را از تو خريده ام - و معامله پايان يافته است -.
مردم پيرامون رسول خدا و آن عرب باديه نشين جمع شده به سخن ايشان گوش مى دادند در اين هنگام سواء روى به پيغمبر كرده گفت: شاهدى بياور كه من اين اسب را به تو فروخته ام.
هر مسلمانى كه ازآنجا مى گذشت و بر موضوع آگاهى مى يافت به اعرابى مى گفت: واى بر تو! پيغمبر خدا هرگز دروغ نمى گويد.
در اين هنگامه خزيمة بن ثابت رسيد و از اختلاف اعرابى با رسول خدا آگاه گرديد، و شنيد كه سواء از پيغمبر شاهد و گواه مى خواهد و مى گويد:
شاهدى بياور كه من اين اسب را به تو فروخته ام. پس بى درنگ گفت:
- من گواهى مى دهم كه تو اين اسب را فروخته اى. رسول خدا روى به خزيمه كرد و فرمود:
- چرا در ماجرائى كه حضور نداشته اى گواهى دادى؟! خزيمه جواب داد:
- دين و آئينى كه تو آورده اى پذيرفته و تو را راستگو دانسته ام، و دانسته ام كه تو جز به راستى سخنى نمى گوئى. و در خبرى ديگر پاسخ خزيمه چنين آمده است: من سخن تو را دربارۀ آسمان ها - كه از دسترس همۀ افراد بشر دور است - شنيده و پذيرفته ام، اينك سخنت را در اين مورد تصديق نكنم و به صحت آن گواهى ندهم؟
رسول خدا فرمود:
«از اين پس گواهى خزيمه در هر مورد به منزلۀ دو گواه است.»
همين امر موجب گرديد تا از آن تاريخ به بعد خزيمه به (ذى الشهادتين) معروف، و تنها گواهيش به منزلۀ گواهى دو تن از مردان به حساب آيد.
ص: 216
اين وضع همچنان ادامه داشت تا اين كه خليفه عمر به جمع آورى قرآن كه در اوراق پراكنده، و الواح، و پوست درخت هاى خرما نوشته و متفرق بود پرداخت، و فرمان داد تا هر يك از اصحاب هر مقدار از قرآن را از رسول خدا فراگرفته و به خاطر سپرده است بياورد، و در اين مورد احتياط مى كرد و آيه اى را نمى پذيرفت مگر اين كه دو مرد به صحت آن گواهى دهد.(1) در اين مواقع خزيمه بن ثابت آيۀ
(مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اَللّٰهَ عَلَيْهِ...)
را آورد، و خليفه به گواهى شخص او بسنده كرد و گفت: به جز خودت شاهد و گواهى ديگر نمى خواهم.
شهرت خزيمه به (ذو الشهادتين) براى قبيلۀ اوس مايۀ فخر و مباهات گرديد تا آنجا كه چون دو قبيلۀ اوس، و خزرج در مقام بر شمردن افتخارات خود برآمدند، اوس سرفرازانه ادعا كرد كه «... و خزيمه از ماست كه رسول خدا گواهى او را به منزلۀ گواهى دو مرد قرار داده است».
خزيمۀ ذو الشهادتين در سال سى و هفتم از هجرت زير پرچم اميرالمؤمنين على عليه السلام در جنگ صفين شركت كرد، و هم در آن جنگ به شهادت رسيد. تاريخ نويسان شهادت او را چنين آورده اند:
خزيمه در كتاب على (ع) در جنگ هاى جمل و صفين سلاح پوشيده شركت كرد، و در جنگ صفين مى گفت: جنگ نمى كنم مگر وقتى كه عمار كشته شود، منتظر مى مانم تا ببينم چه كسى عمار را مى كشد، زيرا خودم از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: او - عمار - را گروهى باغى و سركش مى كشند.
و آن گاه كه عمار در همان جنگ صفين به دست سپاهيان معاويه كشته شد، خزيمه گفت: گمراهان را كاملاً شناختم. پس قدم به ميدان جنگ نهاد، و در صف امام جنگيد تا كشته شد.
ص: 217
كشته شدن «خزيمة بن ثابت ذى الشهادتين» به دست سپاهيان معاويه، براى خاندان بنى اميه از دو جهت شكستى فاحش و معنوى به دنبال داشت. از آن كه او را كشتند در حالى كه او به لقب ذو الشهادتين از جانب رسول خدا مفتخر شده و از مشاهير اصحاب پيغمبر خدا، و مايۀ فخر و مباهات قبيلۀ اوس به حساب مى آمد. و از سوى ديگر گواهى او دائر به اين كه عمار به دست گروهى منحرف از دين و سركش كشته مى شود، خود گواهى ديگرى بود از جانب خزيمه كه معاويه و طرفدارانش از دين اسلام منحرف، و گمراه و سركش مى باشند، و حق با امير المؤمنين على است.
سيف كه به جان مى كوشد تا در راه جانب دارى از خاندان بنى اميه، عمار و همانند او را به لجن بكشد و دروغ ها عليه او بسازد، آيا مى تواند بر اين فضيلت و منقبت براى عمار خاموش بماند و دم بر نياورد؟
او چگونه مى تواند بر اين رسوائى و شكست دوگانه معنوى كه بر اثر كشته شدن عمار ياسر، به دست سپاهيان معاويه و گواهى و شهادت خزيمة بن ثابت كه بر خاندان بنى اميه وارد شده است خاموشى گزيند، در حالى كه به تمام وجود خود را به آن ها بسته، به جان خود از هر پيش آمد سوئى به دفاع از ايشان مى خيزد؟!
هرگز! سيف كسى نيست كه در چنين موقعيتى حساس و رسواكننده براى خاندان بنى اميه كه خود را وقف مداحى و سرسپردگى آن ها كرده است جا خالى كند، پس ناگزير به معالجۀ اين مهم برخاسته با دست كارى در تاريخ، و خلق يكى ديگر از اصحاب خود آفريده اش، حقيقت موضوع را قلب مى كند و به خيال خود، لكۀ ننگ و فضيحت را از دامان خاندان بنى اميه پاك مى سازد.
او در اين راه صحابى مى آفريند و نامش را خزيمة بن ثابت مى گذارد تا جاى خزيمۀ ذو الشهادتين اصلى را بگيرد، و در گيرودار نبرد صفين و به شمشير بنى اميه و حزب او كشته شود تا موردى براى گواهى خزيمۀ اصلى در سركشى و انحراف از دين معاويه و يارانش باقى نماند!!
داستان اين خزيمۀ بدلى را امام المورخين طبرى از قول سيف بن عمر، از محمد، از طلحه، چنين آورده است:
ص: 218
1 - اميرالمؤمنين على چون عدم تمايل اهالى مدينه را در يارى خويش مشاهده كرد، سران و معاريف ايشان را احضار و طى سخنانى از ايشان خواست تا او را يارى دهند.
سيف مى گويد:
از جمع حاضران، دو تن از معاريف و سرشناسان قوم به نام هاى «ابو الهيثم بن تيهان» كه بدرى - از جمله اصحابى كه در جنگ بدر شركت داشته - بود، و «خزيمه بن ثابت»، از جاى برخاسته آمادگى خود را در يارى و كمك به امام ايراز داشتند.
سيف ادامه داده مى گويد:
اين خزيمه، به غير از آن خزيمۀ ذو الشهادتين است، زيرا ذو الشهادتين در زمان خلافت عثمان از دنيا رفته بود!!
2 - سپس طبرى در روايت ديگرى از قول سيف از محمد، كه گفته مى شود «عرزمى» لقب داشته، از عبيد الله، از حكم بن عتيبه چنين مى نويسد:
از حكم بن عتيبه پرسيدند:
- آيا خزيمۀ ذو الشهادتين در جنگ جمل شركت كرده است؟
حكم جواب داده است:
- خير، آن كس كه در جنگ جمل حضور داشته ذو الشهادتين نبوده، بلكه خزيمۀ ديگرى از انصار بوده است زيرا ذو الشهادتين در زمان خلافت عثمان از دنيا رفته بود!!
سيف اين دو روايت را به دو روايت ساختگى ديگر از قول «شعبى» پشتوانه مى دهد تا به هر ترتيب كه شده حرف خود را دائر بر مرگ خزيمۀ ذو الشهادتين در خلافت عثمان به كرسى بنشاند توجه كنيد:
3 - سيف بن عمر، از قول مجالد آورده است كه شعبى گفت:
به خدائى كه به جز او خدائى نيست، در جنگ جمل فقط شش يا هفت نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر حضور داشته اند.
4 - سيف در روايت دوم از قول عمرو بن محمد نقل مى كند كه شعبى گفت: به آن خدائى كه به جز او خدائى نيست، در جنگ جمل فقط شش نفر از
ص: 219
اصحاب بدر شركت كرده بودند نه بيش.
من - سيف بن عمر - به عمرو گفتم: سخن تو با «مجالد» در تعداد شركت كنندگان بدرى در جنگ جمل اختلاف دارد؟ عمرو در پاسخم گفت: نه، اين طور نيست ما با هم اختلافى نداريم، الا اين كه خود (شعبى) در شركت ابو ايوب انصارى در آن جنگ شك داشت كه آيا پس از اين كه أم سلمه او را بعد از جنگ صفين به خدمت امام فرستاد، ابو ايوب به خدمت وى رسيده است يا نه، زيرا ابو ايوب وقتى به خدمت امام رسيد كه او در نهروان فرود آمده بود!
و در آخر، سيف طى روايت پنجمى سخن گذشتۀ خود را در بى ميلى مردم در نبرد با معاويه، در افسانۀ (زياد بن حنظله) صحابى ساختگيش چنين تأكيد مى كند:
5 - و چون زياد سرسنگينى و بى ميلى مردم را در نبرد با معاويه مشاهده كرد و امام را بى ياور يافت، به خدمت وى شتافت و گفت:
اگر مردم در يارى تو گران بار و بى ميلند، ما سبك به ياريت برمى خيزيم، و پيش رويت با دشمنانت مى جنگيم!
سيف اولين حديث خود را از قول محمد، و طلحه نقل كرده است. حالا اين دو راوى سيف - محمد و طلحه - چطور، و كجا در كنار يكديگر نشسته و با هم سخن گفته اند، خود مطلب جداگانه اى است. زيرا همان طور كه در پيش گفتيم سيف اين محمد را «محمد بن عبد الله بن سواد نويره» خلق كرده، در صورتى كه طلحه، طلحة بن اعلم حنفى و شخصيتى عينى و حقيقى است كه در روستاى «حبّان» رى سكونت داشته، و راوى اى سرشناس و معروف مى باشد. و چنانچه موضوع را به پاى خودش هم بگذاريم، معلوم نيست كه آيا سيف كه در شهر كوفۀ عراق سكونت داشته، توانسته باشد اين طلحه را در حبّان رى ملاقات كند، و يا بدون اين كه او را ديده باشد حديث خود را از زبان او ساخته است؟!
حديث دوم را سيف از قول محمد بن عبيد الله بن ابى سليمان معروف به عرزمى، از پدرش، از حكم بن عتيبه روايت كرده است.
ص: 220
عرزمى را علماء و دانشمندان علم حديث ضعيف دانسته، حديثش را قبول ندارند و نمى پذيرند، و چه مى دانيم شايد ضعيف دانستن، و كنار نهادنش از آن روى باشد كه سيف دروغ هاى خود را از قول او روايت كرده است!
اما حكم، دانشمندان دو نفر را به نام حكم مى شناسند، يكى بر مسند قضاى كوفه نشسته، و ديگرى در روايت حديث، معروف و سرشناس. امام سخن اينجاست كه نمى دانيم كه سيف اينان را ديده و پاس سخن ايشان نشسته و دروغ بر زبانشان نهاده است، و يا اين كه بدون درك ايشان و شنيدن حديث آنان، كلامى دروغ بر زبان ايشان نهاده است!!
در هر صورت، چه سيف اينان را ديدار كرده و يا نه، پاس سخن ايشان نشسته باشد يا خير، در ماهيت موضوع تأثيرى ندارد، زيرا ما هرگز گناه دروغ هاى او را به گردن چنان راويانى نمى گذاريم، به ويژه اين كه سيف تنها كسى است كه چنان مطالبى را از قول چنان راويانى روايت كرده است.
روايت پنجم خود را سيف از قول عبد الله بن سعيد بن ثابت، از قول (مردى)! آورده است. كه عبد الله بن سعيد بن ثابت از راويان مخلوق سيف است و ما اين موضوع را در بحث هاى گذشتۀ خود گفته ايم. اما آن مرد بى نام و نشان كيست كه عبد الله حديث از او شنيده و سيف به آن اشاره كرده است تا او را شناسائى كنيم؟!
سيف در اين روايت پنج گانه بر آن سر است تا ثابت كند كه اهالى مدينه به ويژه مهاجر و انصار از همگامى با سپاه امام اِبا، و از اين كه در كنار اميرالمؤمنين در جنگ هاى جمل و صفين شركت نمايند اكراه داشته انا. و در اين راه با همه علم و اطلاعى كه به دروغ خود دارد سوگند ياد مى كند كه به جز شش يا هفت نفر از رزمندگان جنگ بدر، در جنگ هاى جمل و صفين در كنار امام شركت نكرده اند.
شگفت اين كه سيف به ريا و سالوس براى احتراز از دروغ، تعداد شركت كنندگان بدريون را در جنگ هاى امام بين اعداد شش و هفت نفر محصور، و با ساختن روايت چهارم و داستان ابو ايوب انصارى، وجود اين اختلاف را توجيه مى كند!
در اينجا ما ناگزيريم تا براى كشف حقيقت، اخبار و داستان هاى سيف را با وقايع تاريخى ديگران، و موقعيت اصحاب رسول خدا را با اميرالمؤمنين *
ص: 221
به ويژه شخص خزيمه ذو الشهادتين در جنگ هاى جمل و صفين به شرح زير مورد بحث و تحقيق قرار دهيم.
«يعقوبى» در اين مورد در تاريخش چنين مى نويسد:
در آن هنگام كه با على عليه السلام بيعت به عمل آمد، جمعى از انصار برخاسته سخنانى ايراد كردند... آن گاه خزيمة بن ثابت أنصارى ذو الشهادتين برخاست و چنين گفت:
اى اميرالمؤمنين! به جز تو هيچ كس شايستۀ خلافت بر ما نيست، و ما به حكومت هيچ كس جز تو سر فرود نخواهيم آورد. و اگر وجدان ما دربارۀ تو منصفانه به قضاوت نشيند، تو پيش تر از همۀ مردم ايمان آورده اى، و از همۀ مردم خداشناس تر، و از همۀ مؤمنان به رسول خدا نزديك ترى. آنچه همۀ مردم دارند، تو تنها دارى. و آنچه تو دارى، ديگران از آن محرومند...
«ابن اعثم» در كتاب «فتوح» خود مى نويسد:
چون امام عليه السلام از حركت عايشه از مكه به سوى بصره آگاه گرديد يارانش را فراخواند و چون ايشان حاضر آمدند خطاب به ايشان فرمود:
اى مردم! خداى تبارك و تعالى قرآن ناطقى در ميان شما برانگيخته است، هر كس پشت به قرآن كند و آن را واگذارد، به ورطۀ هلاكت افتاده است. نوآورى ها، و امور مشتبه پرتگاه هاى نيستى و هلاكتند - و از آن به سلامت نگذرد - مگر كسى كه خدايش از لغزش نگه دارد. چنگ زدن و همگام بودن با حكومت خدائى، به سود و موجب نجات و سرافرازى شماست. بنابراين فرمانبردار اين حكومت الهى باشيد، و خود را براى جنگ با گروهى كه به همبستگى و اتحاد شما چشم دوخته، تفرقه و پراكندگى تان را خواهانند آماده كنيد تا مگر خداوند به وسيلۀ شما آنچه را كه اين تبهكاران انجام داده اند به صلاح آورد. و اين را بدانيد كه صلحه و زبير پشت به يكديگر داده تا خويشاوندانم را بر من بشورانند، و مردم را به مخالفت و سركشى از فرمانم
ص: 222
وادارند. من به سوى ايشان حركت مى كنم و آن ها مى جنگم تا آن گاه كه خداوند بين ما داورى كند.
و السلام.
مردم نيز آمادگى خود را اعلام داشتند.
«مسعودى»، در تارى خود آورده است كه در جنگ جمل، اميرالمؤمنين پرچم را به دست فرزندش محمد سپرد و به او فرمان داد تا حمله كرده پيش رود.
محمد در حملات خود آن جرأت و شتاب لازم را نشان نمى داد، روى اين اصل امام نزديك او رفت و پرچم را از دست او بگرفت و خود به قلب سپاه دشمن حمله برد. مسعودى سپس اضافه كرده مى نويسد:
خزيمة بن ثابت انصارى ذو الشهادتين به خدمت امام آمد و گفت:
اى اميرالمؤمنين! سرافكندگى محمد را موجب مشو و پرچم را به او بازگردان.
امام محمد را پيش خواند و بار ديگر پرچم جنگ را به او سپرد.
«ذهبى» از قول «سعيد بن جبير» آورده است كه در جنگ جمل هشتصد نفر از گروه انصار، و هفتصد نفر از اصحابى كه بيعت رضوان را درك كرده بودند در سپاه امام حضور فعال داشته اند.
و نيز از قول «سدى» مى نويسد:
به همراه اميرالمؤمنين در جنگ جمل يك صد و سى نفر بدرى شركت كرده اند.
«نصر بن مزاحم» در كتاب «صفين» خود مى نويسد:
هنگامى كه على عليه السلام عازم حركت به سوى شام و نبرد با مردم آن سامان گرديد، مهاجرين و انصارى را كه با او بودند فراخواند، و چون حاضر آمدند
ص: 223
برخاست و حمد و سپاس الهى به جاى آورد و سپس گفت:
شما مردمى خردمند، بردبار و متين، و راستگوى و درست كرداريد. اكنون كه ما بر آن سريم كه به سوى دشمن مشتركمان بتازيم، رأى و نظر خودتان را با ما در ميان بگذاريد.
پس از پايان سخنان امام «هاشم بن عتبه» نوادۀ ابو وقاص از جاى برخاست و سپاس خداى را به نيكوترين صورتى به جاى آورد و آن گاه گفت:
اما بعد، اى اميرالمؤمنين! من اين مردم را كاملاً مى شناسم. اينان از دشمنان سرسخت تو و اطرافيانت مى باشند، و سردستۀ هواداران مال و مكنت دنيا. آن ها در جنگيدن با تو از هيچ كوششى فروگذار نخواهند كرد، دنياپرستانى كه به هيچ روى از آنچه به دست آورده اند چشم نمى پوشند و چيزى جز آن هم در دست ندارند، مگر اين كه نادانان را به عنوان خونخواهى عثمان بن عفان بدان بفريبند. اينان دروغ مى گويند و در مقام انتقام خون او نيستند، بلكه بدان وسيله در پى به دست آوردن قدرت و مال دنيا مى باشند.
به همراه ما بر آنان بتاز، اگر حق را پذيرا شدند، در آن صورت از گمراهى رسته اند، و اگر به جز جدائى و دودستگى راهى ديگر در پيش نگرفتند كه گمان مى رود همين راه را در پيش خواهند گرفت و من به خدا قسم فكر نمى كنم كه آن ها دست بيعت در دست تو بگذارند، زيرا بر آن ها كسى حكومت مى كند كه فرمانش در هر موردى مُطاع است و سرپيچى از اوامرش محال!
پس از هاشم بن عتبه، «عمار ياسر» از جاى برخاست و از خداى به شايستگى ياد كرد و سپاس او به جاى آورد آن گاه گفت:
اى اميرالمؤمنين! اگر مى توانى كه حتى يك روز هم درنگ نكنى اين كار را انجام ده. و پيش از آن كه آتش فتنۀ اين تبهكاران بالا گيرد، و در بستن راه ها و گذرگاه ها، و ايجاد تفرقه و اختلاف در ميان صفوف ما هم داستان شوند، با ما برايشان بتاز و آنان را به راه حق هدايت و تشويق بفرماى كه اگر پذيرفتند مردمى سعادتمند گرديده اند، و اگر به جز جنگيدن با ما راهى ديگر نجستند، در آن صورت به خداى سوگند كه ريختن خونشان، و كوشش در پيكار با ايشان موجب خشنودى و تقرب به خداست، و لطفى كه از جانب حضرتش شامل حال ما گرديده.
ص: 224
چون عمار ياسر بر جاى خود بنشست، «قيس بن سعد بن عباده» از جاى خود برخاست، حمد و سپاس خدا را به جاى آورد و گفت:
اى اميرالمؤمنين! كار خويشتن بساز و با ما سوى دشمن مشتركمان بيرون شو و درنگ روا مدار، كه به خدا سوگند جنگيدن با ايشان را از جهاد در راه خدا با تركان و روميان بيشتر مايلم، چه، اينان به دين و آئين الهى جرأت و جسارت را از حد گذرانيده اند، و دوستان خدا و ياران محمد (ص) را از مهاجرين و انصار و تابعين نيكو سيرِ ايشان را خوار و بى مقدار نموده اند.
اينان چون بر كسى خشم بگيرند او را به زندان اندازند، يا با تازيانه اش بزنند و تحريمش كنند و يا از شهر و ديارش آواره نمايند. مال و دارائى ما را بر خود حلال و روا شمارند، و خود ما را دست كم گيرند و بردگان خويش به حساب آورند...
پس از آن «نصر» مى نويسد:
وقتى كه «قيس» بر جاى خود بنشست، بزرگان انصار از جمله (خزيمة بن ثابت و ابو ايوب انصارى) و ديگران قيس را مورد سرزنش قرار داده گفتند:
تو چرا حرمت ريش سفيدان انصار را رعايت نكردى و پيش از ايشان سخن گفتى؟ قيس جواب داد:
- من به برترى و بزرگى مقام و منزلت شما معترفم، اما منهم همان خشم و نفرتى را كه شما به هنگام يادآورى خاطرات (احزاب) در سينه هاتان موج مى زند، در سينۀ خود احساس كردم و تاب و توان از دست دادم.
در اين موقع بزرگان انصار به يكديگر گفتند كه يك نفر برخيزد و از جانب گروه انصار در پاسخ اميرالمؤمنين سخنى بگويد. پس «سهل بن حنيف» را برگزيدند و به او گفتند: اى سهل! برخيز و از جانب ما سخن بگو. سهل برخاست و حمد و سپاس خدا را بجاى آورد و گفت:
اى اميرالمؤمنين! تو با هر كس كه مدارا كنى، ما هم مدارا مى كنيم، و با هر كس كه بجنگى ما هم مى جنگيم. آنچه تو بينديشى، انديشۀ ماست، و ما چون دست راست تو در اختيار تو هستيم.
ولى پيشنهاد مى كنيم كه اين موضوع را با سران و مردم كوفه كه اهل اين ديارند در ميان بگذارى، و آنان را فرمان دهى تا به سوى دشمن حركت
ص: 225
نمايند، و فضل و رحمت خداى را كه در اين مورد شامل حالشان شده است آن ها را بياگاهانى. چه، اينان مردمى هستند كه اگر فرمانت را جابت كنند به خواسته ات رسيده اى وگرنه، ما در مورد تو به هيچ روى اختلافى نداريم، هر زمان كه ما را بخوانى، سر بر خط فرمانت مى گذاريم، و به هر چه فرمان دهى، دست اطاعت بر ديده نهيم.
يعقوبى در تاريخ خود آورده است كه در جنگ صفين به همراهى اميرالمؤمنين على عليه السلام، هفتاد نفر بدرى، و هفتصد نفر از بيعت كنندگان شجره، و چهار صد نفر از ديگر مهاجرين و انصار حضور داشته اند.
اما در سپاه معاويه به جز «نعمان بن بشير» و «مسلمة بن مخلد» از گروه انصار كسى ديگر وجود نداشت.
مسعودى نيز مى نويسد:
در جنگ صفين از اهالى عراق بيست و پنج هزار نفر كشته شدند كه در ميانشان بيست و پنج نفر بدرى به چشم مى خورد.
آنچه را كه تا به اينجا آورديم (البته گوشه اى از) نظرات اصحاب و موضع ايشان در جنگ هاى امام عليه السلام بوده است.(1) اينك ماجراى كشته شدن «خزيمة بن ثابت انصارى ذو الشهادتين» را در جنگ صفين از نظر مى گذرانيم.
«ابن سعد» در كتاب طبقاتش در شرح حال خزيمۀ ذو الشهادتين مى نويسد:
در آن هنگام كه عمار ياسر - در جنگ صفين - كشته شد، «خزيمة بن ثابت» بيفشاند و سپس بيرون آمد و قدم به ميدان كارزار نهاد و آن قدر جنگيد تا به
ص: 226
شهادت رسيد.
«خطيب بغدادى»(1) نيز در كتاب «موضّح» خود از قول «عبد الرحمن بن ابى ليلى» چنين آورده است:
من در جنگ صفين حضور داشتم. در ميدان كارزار به مردى برخوردم كه روى خود را بسته و موهاى محاسنش از زير نقابى كه بر چهره داشت بيرون زده بود، او با تمام قدرت مى جنگيد و به چپ و راست شمشير مى زد و حمله مى برد. من خود را به او رسانيده گفتم:
اى پيرمرد! تو با مردان چنين بى محابا مى جنگى و به چپ و راست شمشير مى زنى؟. او دستار از چهرۀ خود برگرفت و نقاب از رخساره كنار زد و گفت: من خزيمة بن ثابت انصاريم، و خود از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: در كنار على به جنگ و با دشمنانش پيكار كن.
نصر بن مزاحم در كتاب «صفين» ضمن رجزهاى آن جنگ مى نويسد:
خزيمة بن ثابت در جنگ صفين بر سپاه معاويه حمله مى برد و از حماسه را مى خواند:
دو روز از جنگ گذشت، و اين سومين روز آن است، كه بر اثر تشنگى زبان هاى جنگ آوران از كام بيرون زده است.
امروز همان روزى است كه پويندگان به خوبى در خواهند يافت كه مگر آن ها كه پيمان امام را شكستند اميد چه مقدار زيستن را دارند؟!
در حالى كه اينان ميراث خوار گذشتگانند و ارث گذار به آيندگان، و اين على است كه هر كس فرمان او را نَبَرد، از جملۀ «ناكثين» است، و در پيشگاه خدا گناهكار.
و هم او زير عنوان رجزها و حماسه هاى روز پنجشنبه مى نويسد:
ص: 227
در اين روز «خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين» كشته شد، و «ضبيعه» دختر خزيمه بر كشتۀ پدر به سوگ نشست و چنين به نوحه سرائى پرداخت.
اى چشم هاى من! بر خزيمه، كشتۀ «احزاب» كه در كنار فرات به خاك افتاده است سيل اشك بباريد.
آن ها «ذو الشهادتين» را به نارا و از روى ستم كشتند، كه خدايش انتقام او را از ايشان بگيرد.
او را به همراه گروهى از جوان مردان از پاى درآوردند، كه در پاسخ به نداى حق شتاب مى كردند، و هرگز از پاى نمى نشستند.
اينان به يارى آقاى خود - امام على (ع) - كه مردى پيروز، و دادگر است برخاستند، و تا دم مرگ از ياريش دست برنداشتند.
خدا كشندگان «خزيمه» را لعنت، و به خوارى و گرفتارى دو جهانشان مبتلى كناد.
نصر ادامه داده مى نويسد:
امام عليه السلام پس از بازگشت از جنگ صفين، ضمن خطبه اى كه كوفيان را به جنگ با معاويه تشويق و تحريض نموده است، با دنيائى حزن و اندوه از خزميۀ ذو الشهادتين ياد كرده مى فرمايد:
برادران من كه خونشان در پهنۀ جنگ صفين بر زمين ريخته شد، از اين كه امروز زنده نيستند تا غصه و اندوه گلويشان را به هم فشارد، و زهرآبۀ غم به كامشان ريخته شود چه زيان برده اند؟ به خدا سوگند كه آنان خداى را ديدار كردند و او پاداششان بداد، و پس از بيم و هراس، در سراى امنشان فرود آورد. كجايند برادران من كه در راه راستى قدم نهاده، طريق حق در پيش گرفتند؟ كجاست عمار، و كجاست ابن تيهان،(1) و كجاست ذو الشهادتين؟
ص: 228
آنچه تا به اينجا آورديم، موقف، و اظهار نظر مهاجرين و انصار، به ويژه خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين در جنگ هاى امام عليه السلام بوده است.(1) آن وقت سيف مى آيد و قضايا را تحريف مى كند، و با دست كارى در وقايع، و خلق نقش آفرينانى، معالم تاريخ اسلام را مشوش و از استقامت اصلى اش خارج، و آن را از درجۀ اعتبار مى اندازد.
در احاديث پنج گانه اى كه گذشت سيف حقايق تاريخى را تحريف، و علماء را دانشمندان را به گمراهى و سردرگمى كشانده است. در تاريخ دست برده، افسانه «خزيمة بن ثابت» غير «ذو الشهادتين» را بر آن افزوده، و بدين سان موجبات انحراف نسل هاى آينده را از حقايق تاريخى فراهم نموده است.
پس از سيف بن عمر تميمى، نوبت به دانشمندان و علماى اسلامى مى رسد، كه در اين ميان دانشمندان پيرو مكتب خلفا دامن همت به كمر زده داستان ها و دروغ ها، و ساخته هاى سيف را به عنوان حقيقتى مسلم و غير قابل انكار در كتاب هاى معتبر و وزين خود امثال (حديث، و تاريخ، و ادب، و تراجم اصحاب، و غيره) نقل، و با اين عملِ خود، افسانه هاى سيف را لباس حقيقت پوشانيده در مصادر معتبر وارد نموده اند. سخن دانشمندى چون خطيب بغدادى در همين زمينه جالب توجه است.
خطيب بغدادى، در كتاب «موضح» خود زير نام «خزيمة بن ثابت انصارى» غير «ذو الشهادتين» مى نويسد:
دانشمندان نام اين خزيمه را با استفاده از احاديث سيف آورده اند از جمله اين كه... و پس از نقل حديث هاى اول و دوم سيف اظهار نظر كرده مى نويسد:
ص: 229
بدون شك سخن سيف در اين باره خطا و بى مورد است. زيرا «خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين» به همراهى امام على عليه السلام در جنگ صفين شركت كرده است و اين مطلب را تمام دانشمندان سيره نويس آورده بر آن اتفاق نظر دارند، و سخن سيف را وقتى كه خلاف نظر و گفتۀ همۀ دانشمندان باشد حجت و اعتبارى نخواهد بود!
خطيب پس از ذكر مطالب بالا، رواياتى را كه حاكى از شركت خزيمۀ ذو الشهادتين در كنار امام عليه السلام در جنگ صفين، و شهادتش در همان جنگ است آورده سپس مى نويسد:
در ميان اصحاب، به غير از همين (ذو الشهادتين) هيچ كس ديگر وجود نداشت كه نام خودش (خزيمه) باشد و نام پدرش (ثابت). و خدا داناتر است.
دانشمند ديگرى چون ابن حجر، دو شرح حال براى «خزيمة بن ثابت» نوشته، يكى زير عنوان «خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين» صحابى سرشناس و معروف، و ديگرى براى خزيمۀ سيف آفريده! ابن حجر در شرح حال اين خزيمۀ سيف چنين مى نويسد:
و ديگرى خزيمة بن ثابت انصارى است. ابن عساكر در تاريخش از طريق (حكم بن عُتيبه) آورده است... [تا آخر روايت دوم].
ابن حجر سپس اضافه كرده مى نويسد.
اين روايت را سيف بن عمر در كتاب (فتوح) خود آورده، ولى خطيب بغدادى آن را مردود دانسته و گفته است...
و پس از نقل سخنان خطيب به اختصار، نظريۀ خود را چنين بيان مى كند:
من - ابن حجر - مى گويم كه سيف را گناهى نيست، بلكه اين خلاف گوئى و آفت را راوى او (عرزمى) است كه چنين حديث دروغ و ناروائى را گفته است! بله، سيف در داستان (جمل) آورده است كه على عليه السلام در مدينه به سخنرانى برخاست و گفت... [تا آخر روايت اول كه گذشت].(1)
ص: 230
ابن ابى الحديد معتزلى در همين زمينه سخنى دارد كه عين آن را در اينجا نقل مى كنيم، او مى نويسد:
از جمله شگفتى هاى تعصب كور و نارواى جاهلى يكى اين كه:
«ابو حيان توحيدى» در كتاب (بصائر) خود آورده است كه خزيمة بن ثابتى كه به همراهى امام عليه عليه السلام در جنگ صفين شركت كرده، و هم در آن كارزار كشته شده است، خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين نبوده، بلكه يكى ديگر از انصار مى باشد كه او هم خزيمة بن ثابت نام داشته است. در صورتى كه اين ادعا كاملاً نادرست و خطاست، زيرا تمام كتاب هاى احاديث و انساب، يك سخن مى گويند كه در ميان اصحاب از گروه انصار و غير انصار، به جز شخص «ذو الشهادتين» كسى ديگر به نام «خزيمة بن ثابت» وجود نداشته است. راستى كه (بيمارى هوى و هوس را داروئى نيست)! اين را هم بگويم كه طبرى نويسندۀ تاريخ كبير، پيش از ابو حيان همان مطالب را گفته و ابو حيان سخن نادرست خود را از كتاب طبرى نقل كرده است! در حالى كه تمام كتاب هائى كه دربارۀ اسامى اصحاب نوشته شده است همگى خلاف ادعاى طبرى و ابو حيان را ثابت مى كنند.
از طرفى چه حاجت كه ياران اميرالمؤمنين را به خود «خزيمه، و ابن تيهان، و عمار، و...» بالا برده زيادتر نشان دهند، زيرا اگر مردم دربارۀ امام منصفانه به داورى بنشينند، و شيشۀ تعصب را از پيش چشم برداشته به درستى در امام بنگرند، درخواهنديافت كه اگر جهانى عليه او به دشمنى برخاسته، به مخالفت با او، شمشير بركشند و امامى كه و تنها باشد، باز هم حق با (على) خواهد بود، و آن همه مردم بر باطل و ستمگر. [پايان سخن ابن ابى الحديد].
حق با ابن ابى الحديد است كه در بيان علت و سبب خلق صحابى به نام «خزيمۀ غير ذو الشهادتين» مى گويد:
بيمارى هوى(1) و هوس را داروئى نيست.
ص: 231
اما آنجا كه يك بار ابن حيان، و بار ديگر طبرى را متهم مى كند با او موافق نيستيم.(1) همچنين سخن ابن حجر را تأييد نمى كنيم آنجا كه مى گويد همۀ اين گرفتارى ها و آفت ها از - گور - عرزمى برخاسته. در صورتى كه اين عرزمى است كه هيچ گناهى ندارد، و تمام اين آفت ها از شخص سيف ابن عمر تميمى ناشى شده كه دو حديث دربارۀ (خزيمۀ غير ذو الشهادتين) ساخته و آن ها را به «حكم»، و «عرزمى»، و «محمد»، و «طلحه» نسبت داده است!
سيف تنها كسى است كه چهرۀ خزيمۀ غير ذو الشهادتين را ترسيم، و نقشى را بر عهدۀ او نهاده است.
سيف تنها كسى است كه افسانۀ خزيمه و امثال خزيمه را ساخته و با تردستى تمام آن ها را در لابه لاى صفحات تاريخ اسلام جاى داده دانشمندان و محققين را دچار تحير و سرگردانى كرده است. و الّا بيچاره راويان سرشناس و شناخته شده و بى خبر از دروغ هاى سيف را در ساخته هاى او هيچ گناهى نيست.
اين را هم گفته باشيم كه ما به سادگى به اين نوع از آفريده هاى سيف دست نيافته ايم بلكه بحث و بررسى آن ها دير زمانى از عمر ما را به خود مشغول، و كوشش و تلاش مستمرى را در پى داشته است. زيرا اين نوع خلق و آفرينش او چنان نيست كه فى المثل سيف نامى را تعيين كند و براى اين نام افسانه اى بسازد و آن را چون ديگر افسانه هايش در تاريخ اسلام جاسازى كند آن سان كه باز يافتن حقايق از افسانه هاى او به سادگى ميسور و فراهم باشد. بلكه برعكس، در اين نوع خلق و آفرينش، سيف نقش آفرينانش را همنام با چهره هائى آفريده كه در تاريخ وجودى
ص: 232
حقيقى داشته احياناً داراى شأن و مقام و مورد احترام و توجه همگان بوده اند و همين امر موجب شده است كه هر چند گاه ما را بر سر چند راهى قرار داده دچار تحير و سرگردانى نمايد، آن سان كه براى دست يابى به حقيقت موضوع ناگزير بوده ايم كه تمام كوشش و توان خود را به كار بگيريم و تا رسيدن به مقصود از پاى ننشينيم.
سيف، خزيمة بن ثابت انصارى غير ذو الشهادتين را آفريده و نامش را طى دو حديث آورده، و براى هر يك از آن ها سند و راويانى را معرفى كرده است! و هر كس چون طبرى، و ابن عساكر، و ابن حجر كه داستان خزيمۀ غير ذو الشهادتين را آورده، و يا به شرح حالش پرداخته است، سخن از سيف بن عمر گرفته است نه كس ديگر، و دانشمندان ديگرى نيز چون «توحيدى، ابن اثير، ابن كثير، ابن خلدون» و ديگران كه نامى از خزيمۀ غير ذو الشهادتين برده اند، مستقيم و غير مستقيم، سخن از طبرى گرفته اند بنابراين به طورى كه ملاحظه مى شود «اين همه آفات از سيف است و بس!!»
سيف همۀ شخصيت هاى افسانه اى خود را در قرن دوم هجرى، و در پاسخ به نداى تعصبات قبيلگى، و جانب دارى از خداوندان زر و زور، و سرسپردگى به خاندان بنى اميه و مضر - قبيلۀ خود - و مداحى و ستايش ايشان ساخته است تا بدان وسيله بتواند قبايل رقيب و دشمن قديميش را از يمانيان و قحطانيان به لجن بكشد، و كينۀ ديرينۀ خود را از ايشان بستاند. و تازه اين يك روى سكه است.
سيف در خلق نقش آفرينانش به نام صحابى پيغمبر خدا، و ساختن چنان افسانه هائى، پيروى از تعصبات دينى و مذهبى خود (زندقه) را نيز در نظر داشته تا در راه عناد و دشمنى با اسلام - به طورى كه برخى او را متهم كرده اند - در صحت و درستى معالم اسلامى ايجاد شك و ترديد نمايد، و با انحراف دانشمندان از واقعيت ها، و ايجاد موانع و مشكلات بر سر راه بحث و تحقق آن ها، از اسلام چهره اى كاملاً مسخ شده و خود خواسته بسازد و به جهانيان معرفى كند.
سيف در اين راه افسانه هاى خود را چنان با زيركى و تردستى در لابه لاى تاريخ اسلام جاسازى كرده و به آن ها صورت واقعيت داده است كه شخص در بدو امر مى پندارد كه مگر به راستى اينان چهره هاى حقيقى تاريخ بود، هر كدامشان به سهم
ص: 233
خود نقشى بر عهده داشته اند!! و همين امر موردى بوده تا نام چنان قهرمانان خيالى در كتاب هاى معظم تراجم رجال و صحابى رسول خدا راه يابد، و به عنوان وجودى حقيقى و مسلّم در كنار ديگر اصحاب واقعى پيغمبر خدا به صف بنشينند!!
ولى امروز كه در پرتو علم و تحقيق، و پس از گذشتن بيش از دوازده قرن از ورد آن افسانه ها در تاريخ اسلام، چون خواستيم تا نقاب از چهرۀ اين همه فريب ها و دروغ ها برداريم، و حقايق تاريخ اسلام را همچنان كه واقع شده اند پيش روى برادران مسلمان خود قرار دهيم، عزيزانى چهره از ما برگردانيده، روى ترش كردند، و بزرگانى نيز از خشم و نفرت ما سينه مالامال ساختند، تا آنجا كه همين واكنش ها، به توقيف و جلوگيرى از انتشار قسمتى از اين مجموعه منجر شد، و خدا مى داند كه چه وقت ما موفق به انتشار آن ها بشويم.(1)
ص: 234
نسب خزيمۀ ذو الشهادتين در:
1 - «جمهرۀ» ابن حزم (ص 324).
2 - «اشتقاق» ابن دريد (ص 447).
3 - «ذيل المذيل» طبرى (2400/3).
4 - «معرفۀ الصحابه»، مستدرك حاكم جلد سوم.
داستان خريدارى اسب، و لقب ذو الشهادتين خزيمه در:
1 - «مسند» احمد بن حنبل (215/5).
2 - «طبقات» ابن سعد (378/4-379).
3 - «اسد الغابه» ابن اثير شرح حال خزيمه، (114/2)، شرح حال سواء يا سواد (373/2-374).
4 - «تهذيب» ابن عساكر، در شرح حال خزيمه (133/5).
جمع آورى قرآن عمر، و مفاخرۀ اوس به خزيمه در:
1 - «تاريخ ابن عساكر» ف «تهذيب» او (133/5).
2 - «مسند» احمد بن حنبل (189/5).
3 - «اصابۀ» ابن حجر (425/1).
4 - «صحيح بخارى» باب جمع القرآن (150/3)، و (117/3) تفسير سورۀ
ص: 235
احزاب.
5 - «موضح» خطيب بغدادى (276/1).
شركت خزيمه در جنگ هاى امام در:
1 - «طبقات» ابن سعد در شرح حال عمار (359/3).
2 - «انساب الاشراف» بلاذرى (170/1).
3 - «استيعاب» ابن عبد البر (157/1).
4 - شرح حال خزيمه در «اسد الغابۀ» ابن اثير (114/2)، همچنين «تاريخ ابن عساكر».
5 - «مسند» احمد بن حنبل (214/5).
6 - «ذيل المذيل» طبرى در شرح حال عمار ياسر (316/3).
7 - «موضح» خطيب بغدادى (277/1).
دروغ هاى سيف دربارۀ عمار ياسر در:
1 - روايت واقدى را در مورد فرماندارى عمار ياسر از جانب خليفه عمر در كوفه را، با روايت سيف در «تاريخ طبرى» (2645/1) دربارۀ عزل او، با هم مقايسه كنيد.
2 - «تاريخ طبرى» (2672/1-2678).
زياد بن حنظله و امام عليه السلام، و روايات پنج گانۀ سيف در:
1 - «تاريخ طبرى» (3095/1-3096) كه هر پنج روايت را پشت سر هم آورده.
2 - «موضح» خطيب بغدادى (275/1-276) كه دو روايت نخستين را آورده است.
3 - «تاريخ خطى» ابن عساكر موجود در كتابخانۀ ظاهريه دمشق، زير شمارۀ (3370)، جلد پنجم صفحات 302 و 303، كه روايت دوم را از طريق سيف آورده است.
ص: 236
بررسى اسناد روايات سيف در:
1 - «تاريخ طبرى» (2208/1 و 3111).
2 - «الجرح و التعديل» 2 /ق (482/1).
3 - «تهذيب» ابن عساكر (322/9).
4 - «ميزان الاعتدال» (577/1).
نظر خزيمه و ديگر اصحاب دربارۀ امام در:
1 - «تاريخ يعقوبى» (178/2-179).
2 - «فتوح اعثم» (289/2).
3 - «مروج الذهب» مسعودى (366/2-367).
وجود بدريون و ديگر اصحاب در جنگ هاى امام در:
1 - «تاريخ اسلام» ذهبى (171/2).
2 - «تاريخ» خليفة بن خياط (164/1).
3 - كتاب «صفين» نصر بن مزاحم (92-94).
4 - «تاريخ يعقوبى» (188/2).
5 - «مروج الذهب» مسعودى (394/2).
كشته شدن خزيمه ذو الشهادتين در:
1 - «طبقات» ابن سعد، در شرح حال عمار ياسر.
2 - «موضح» خطيب بغدادى (277/1).
3 - كتاب «صفين» نصر بن مزاحم صفحۀ 358 و (363-366).
بحثى در افسانۀ خزيمه در:
1 - «موضح» خطيب بغدادى (275/1-278).
2 - «اصابۀ» ابن حجر (425/1) كه شرح حال ذو الشهادتين زير شمارۀ
ص: 237
2251 و خزيمۀ غير ذو الشهادتين زير شمارۀ 2252 آمده است.
3 - «شرح نهج البلاغه» تحقيق ابو الفضل (109/10-110).
4 - «تاريخ كامل» ابن اثير (84/3).
5 - «تاريخ» ابن كثير (233/7).
6 - «تاريخ ابن خلدون» (407/2-413)، و تعليق امير شكيب ارسلان در همين صفحه.
7 - «عبد الله بن سبا»، افست تهران سال 1393 ه - بخش شرح حال سيف بن عمر.
ص: 238
صد و پنجاه صحابى ساختگى
صحابيان همنام
صحابيان همنام
* سماك بن خرشه انصارى، «ابو دجانه».
* سماك بن خرشه جعفى تباعى.
* سماك بن خرشۀ غير ابو دجانه، (سيف آفريده).
ص: 239
صد و پنجاه صحابى ساختگى
سماك بن خرشۀ انصارى «ابو دجانه».
سماك بن خرشۀ جعفى، تابعى.
* ابو دجانۀ انصارى و شمشير رسول خدا (ص)
* ابو دجانۀ انصارى در جنگ يمامه.
* سماك بن خرشۀ جعفى تابعى در جنگ صفين.
ص: 240
در اين بخش از كتاب، بحث ما پيرامون سه چهره كه هر كدام «سماك، و فرزند خرشه» ناميده مى شده اند به شرح زير دور مى زند:
ابو دجانه، سماك بن خرشۀ انصارى، يا «سماك بن اوس بن خرشه، ابو دجانۀ انصارى ساعدى» مردى شجاع و دلير، و رزم آورى و مشهور بوده است.
ابو دجانه به همراهى رسول خدا در جنگ بدر شركت فعال داشته، و در ديگر جنگ هاى اسلام عليه شرك و نفاق شمشير زده است.
تاريخ نويسان آورده اند كه رسول خدا در جنگ (احد) شمشيرى را به دست گرفت و روى به رزمندگان اسلام كرده فرمود:
چه كسى حق اين شمشير را ادا مى كند؟
زبير مى گويد: من از جاى خود برخاسته گفتم، از رسول خدا! من.
پيغمبر خدا به سخنم اعتنائى نفرمود،(1) و همچنان سخن اول خود را تكرار كرد چه كسى حق اين شمشير را ادا مى كند؟
در اين نوبت «ابو دجانه سماك بن خرشه» از جاى برخاست و گفت:
ص: 241
- من حق آن را ادا مى كنم، حقش كدام است؟ رسول خدا فرمود:
- اين كه با آن مسلمانى را به قتل نرسانى، و از جنگ كافرى نگريزى. زبير مى گويد: رسول خدا شمير را در دست ابو دجانه نهاد.
طبرى همين داستان را از قول «ابن اسحاق» چنين آورده است:
رسول خدا در جنگ احد شمشيرى را به دست گرفته، آن را در ميان ياران خود مى گردانيد و مى فرمود:
چه كسى حق اين شمشير را ادا مى كند؟ مردانى از جاى خود برخاسته آمادگى خود را براى اداى حق آن ابراز داشتند، ولى پيغمبر خدا به اعلام آمادگى آن ها اعتنائى نفرمود، تا اين كه «ابو دجانه» از جانى خود برخاست و پرسيد:
- اى رسول خدا! حق اين شمشير چيست؟ آن حضرت پاسخ داد:
- اين كه با آن آن قدر بر دشمنان ضربه وارد كنى، تا كج شود!!(1) ابو دجانه گفت:
- من حق اين شمشير را ادا مى كنم. آن وقت رسول خدا شمشير را در دست ابو دجانه نهاد.
ابو دجانه مردى شجاع و دلير، و رزم آورى كار آزموده بود، و در پهنۀ نبرد به خودنمائى و خودستائى مى پرداخت. دستاورى سرخ رنگ داشت كه معرّف او به شمار مى رفت چه، هر وقت كه ابو دجانه آن را بر سر مى بست مردم مى دانستند كه بودجانه مى جنگد، و حق جنگ را ادا مى كند.
ابو دجانه پس از اين كه شمشير را از دست رسول خدا گرفت، بين دو سپاه خودستائى، و خودنمائى پرداخت و بر خود باليدن گرفت، و متكبرانه قدم برمى داشت. رسول خدا چون حركات ابو دجانه را مشاهده كرد فرمود:
خداوند چنين راه رفتن را دشمن دارد، مگر در اين مقام.
ص: 242
زبير مى گويد:
در هنگامۀ آن جنگ هيچ هماوردى در مقابل ابو دجانه قرار نمى گرفت، مگر اين كه به ضرب شمشير او از پاى درمى آمد، او صفوف دشمن را از هم مى دريد و پيش مى رفت و هر مانعى را از پيش پاى خود به ضرب آن شمشير برمى داشت، تا اين كه در دامنۀ كوه به گروهى از زنان قريش برخورد نمود كه دف زنان براى تهييج رزمندگان قريش چنين مى خواندند:
ما دختران زهره ستارۀ صبحگاهى هستيم، اگر در ميدان جنگ پيش روى كنيد، با شما هم آغوش خواهيم شد.
و بسترهاى نرم براى شما مى گسترانيم و...
ابو دجانه به جانب آن ها حمله برد و شمشير را بلند كرد تا برايشان فرود آورد، ولى به ناگاه از آن ها روى بگردانيد و بازگشت. زبير علت اين حركت ناگهانى او را جويا شد، ابو دجانه در پاسخ زبير گفت:
شمشير رسول خدا را ارزشمندتر از آن ديدم كه با آن زنى را بكشم.
روزگارى گذشت تا اين كه جنگ يمامه پيش آمد، و بر اثر فشار سپاهيان اسلام، مسيلمه و پيروانش ناگزير گرديدند كه خود به درون باغى انداخته آن را جان پناه خود قرار دهند، و از همان جا با قواى مسلمين بجنگند.
مسلمانان بر اثر حملات تدافعى سپاهيان مسيلمه قادر نبودند كه به درون باغ نفوذ كنند، تا اين كه ابو دجانه خود يك تنه پيش رفت و خويشتن را از طرف دروازۀ باغ به درون آن افكند كه بر اثر آن پايش آسيب ديد و بشكست، اما با همان پاى شكسته چندان بر دروازۀ باغ مقاومت نمود و از كفار بكشت تا اين كه مسلمانان سر رسيدند، و به درون باغ يورش بردند و به كار مسيلمه، و ادعيا دروغ او پايان دادند. اما، ابو دجانه در همان گيرودار به شهادت رسيد.
ابو عمر، ابن عبد البر، و ديگر دانشمندانى كه از او پيروى كرده اند در اينجا به اشتباه افتاده مى نويسند:
گفته مى شود كه ابو دجانه در آن جنگ كشته نشد، بلكه زنده ماند و در جنگ صفين در كنار اميرالمؤمنين على عليه السلام در جنگ با معاويه شركت كرده است!
ص: 243
در صورتى كه آن كسى كه در جنگ صفين و در كنار امام شركت كرده، ابو دجانه سماك بن خرشۀ انصارى نبوده، و صحابى ديگرى همنام با وى بوده است، كه هم اكنون به شرح مى پردازيم.
ص: 244
نصر بن مزاحم در كتاب «صفين» خود مى نويسد:
سماك بن خرشه كه جزء سواره نظام على عليه السلام در جنگ صفين مى جنگيد چنين به حماسه سرائى پرداخت:
غسانيان به هنگام تصميم گيرى به خوبى مى دانستند كه ما در پهنۀ كارزار، و جنگيدن با دشمنان چون شعله هاى آتش، فروزان و سوزانيم.
و به هنگام جوان مردى و گذشت، انگشت نماى همگان، و سر دستۀ رزم آوران و قهرمانانيم...
و بنابراين معلوم مى شود كه «سماك بن خرشۀ جعفى»، از گروه انصار نبوده است. زيرا طايفۀ انصار از دو قبيلۀ «اوس و خزرج»، و از سلالۀ زيد بن كهلان بن سبا مى باشند كه به سال ها پيش از مهاجرت رسول خدا به مدينه آمده در آنجا ساكن شده بودند.
با اين حساب، سماك بن خرشه اى كه در جنگ صفين و در كنار امام عليه السلام شركت كرده است، جعفى است كه فرزند «سعد العشيره»، از سلالۀ «عريب بن زيد بن كهلان» مى باشد كه اجدادش در يكى از آبادى هاى يمن كه تا صنعاء در حدود چهل و دو فرسنگ فاصله دارد ساكن، و هم آنجا به نامشان خوانده شده است.
و همين توقف اين طايفه در يمن موجب گرديده تا «ابن قدامه» متوفاى سال 620 هجرى نسب ايشان را در كتاب «استبصار» كه اختصاص به نسب انصار دارد نياورد.
ص: 245
ص: 246
صد و پنجاه صحابى ساختگى
صحابيان همنام
سماك بن خرشۀ انصارى (غير از ابو دجانه)
* سرنوشت زنان شوهرازدست دادۀ قحطانى.
* سماك بن خرشه در پست فرماندهى پادگان (دستبى).
* سماك بن خرشه در محضر خليفه عمر.
* سماك بن خرشه در پست فرماندارى عراق.
* بررسى اسناد احاديث سيف.
* حقايق تاريخى، و افسانه هاى سيف.
* عروۀ خيل طائى مأمور فتح همدان و دستبى.
* عروه در محضر خليفه عمر.
* نتيجۀ بحث و بررسى.
* دانشمندانى كه افسانۀ سماك سيف را نقل كرده اند.
ص: 247
ص: 248
طبرى ضمن حوادث و اتفاقا پس از جنگ قادسيه(1) از قول سيف مطالبى دارد كه قسمتى از آن به طور خلاصه چنين است:
يكى از نتائج جنگ قادسيه اين بود كه هفتصد تن از مردان رزمندۀ «نخع»، و يك هزار تن از جنگجويان قبيلۀ «بجيله» قحطانى يمانى را به كام خود فرو برد، و زنانشان را بى سرپرست رها ساخت!
غيرت مردان عرب اجازه نداد تا اين يك هزار و هفتصد بانوى شوى از دست داده يمانى همچنان بى سرپرست، و آينده اى مبهم و تاريك داشته باشد. پس به جوان مردى برخاستند و تمام آن ها را به عنوان همسران شرعى و قانونى به خانه هاى خود بردند مگر «اروى» دختر عامر نخعى را!
مسألۀ اروى از آن روى بود كه سه تن از سران و معاريف عرب به نام هاى «سماك بن خرشۀ انصارى»، غير از ابو دجانۀ معروف، و «عتبة بن فرقد ليثى»، و «بكير بن عبد الله» به او پيشنهاد همسرى داده بودند، و اروى در انتخاب يكى از اين سه نام آور عرب كه هر كدام امتياز، و ويژگى خاصى را دارا بودند درمانده و حيران شده بود. ناگزير وسيلۀ خواهرش «هنيده» از همسر او «قعقعاع بن عمرو تميمى» جهان پهلوان عرب، و صحابى بزرگوار كمك فكرى خواست، و قعقاع نيز بزرگوارانه نظر خود را طى يك رباعى به خواهى همسرش به اين مضمون ابلاغ كرد:
ص: 249
اگر مال و منال دنيا و درهم و دينار مى خواهى، سماك انصارى، و يا فرقد ليثى را انتخاب كن.
و اگر به دنبال مردى شجاع، و نيزه افكن، و سواركارى دلير و بى باكى، بكير را برگزين.
اين وضع و حال اينان است، حال تو خود دانى.(1)
طبرى از قول سيف در مورد فتح همدان و آذربايجان مى نويسد:
همدان را نعيم بن مقرن در سال هيجدهم از هجرت بگشود، و ادارۀ امور پادگان هاى دستبى را كه ايالتى وسيع و شامل قراء و قصبات متعدد، و بين همدان تارى قرار داشت به عده اى از سران و معاريف كوفه، من جمله «سماك بن عبيد عبسى»، و «سماك بن مخرمه اسدى»، و «سماك بن خرشه انصارى» واگذار كرد. اين سران نخستين كسانى بودند كه پس از فتح دستبى، فرماندهى پادگان هاى آنجا را بر عهده گرفته، با ديلميان وارد جنگ و پيكار شدند.
طبرى در دنبال همين مطلب مى نويسد:
ديلميان، و مردم رى، و آذربايجان با يكديگر تماس گرفته براى قيام و جنگ عليه مسلمانان هم داستان شدند، و سپاهى بزرگى براى جنگيدن با اعراب فراهم آوردند.
نعيم بى امان بر سپاه ايرانيان حمله برد و شمشير در ميانشان نهاد و از كشته هاى ايشان پشته ها ساخت طورى كه تعدادِ كشته هاى آن ها از شمار بيرون است. نعيم پس از اين پيروزى به خليفه عمر فتح نامه كرد و آن را به دست (عروه) سپرد تا به خليفه تقديم كند. عروه خود را شتابان به مدينه رسانيد و در محضر خليفه حاضر شد.
ص: 250
خليفه چون چشمش به عروه افتاد از او پرسيد:
- تو، بشير هستى؟(1) عروه كه گمان برده بود عمر اشتباه كرده و نامش را به جاى عروه، بشير تصور كرده است به تندى پاسخ داد:
- نه، نام من (عروه) است! و عمر بار ديگر تكرار كرد:
- تو، بشير هستى؟ عروه كه اين نوبت مقصود عمر را دريافته بود، نفسى به راحت كشيد و گفت:
- آرى، آرى، بشير. عمر پرسيد:
- تو، از جانب نعيم آمده اى؟ عروه جواب داد:
- آرى من رسول نعيم هستم. آن وقت نامۀ فتح و پيروزى را به دست عمر داد، و او را از ماجرا باخبر نمود.
سيف مى گويد:
در اين هنگام نمايندگان مردم كوفه خمس غنائم جنگى را كه به همراه خود آورده بودند از پيش چشم خليفه گذرانيدند. عمر نام و نشان هر كدام را جويا شد، به عرض خليفه رساندند كه (سماك، و سماك، و سماك) عمر تبسمى فرمود و گفت: خدا زيادتان كند، چقدر سماك! خداوندا اسلام را به وسيلۀ ايشان بلندآوازه گردان، و آنان را نيز به اسلام تأييد فرما.
سپس خليفه به نعيم نامه اى نوشت و مقرر داشت تا او «سماك بن خرشۀ انصارى» (غير ابو دجانه) را به يارى «بكير بن عبد الله» مأمور كند. نعيم فرمان برد، و سماك براى يارى بكير به آذربايجان رفت.
سيف مى گويد:
سماك بن خرشۀ غير ابو دجانه، و عتبة بن فرقد ليثى، از اغنياء، و ثروتمندان عرب به شمار مى رفتند.
طبرى اين قسمت از افسانۀ سيف را در تاريخ خود چنين آورده است:
ص: 251
بكير از پست خود استعفاء كرد، و در نتيجه منطقۀ تحت فرماندهى او بيرن، «سماك بن خرشۀ انصارى»، و «عتبة بن فرقد ليثى» تقسيم گرديد. عتبه با اهالى آذربايجان از در صلح درآمد، و پيمان نامه نوشت، و «سماك بن خرشۀ انصارى» آن را تأييد و امضاء كرده است.
و دست آخر آنجا كه سيف از تعداد و نام عمال و كارگزاران خليفه عثمان سخن مى گويد، از سماك بن خرشۀ انصارى و شخص ديگرى، به عنوان فرمانداران شهرهاى عراق، در سال مرگ عثمان نام برده است.
اخبار سماك انصارى غير ابو دجانه در روايت هاى طبرى همين ها بود كه آورديم.
ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون نيز همين ها را از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود نقل كرده اند.
در روايات گذشته، سيف راويان خود را دربارۀ سماك بن خرشۀ انصارى غير ابو دجانه، چنين معرفى كرده است:
1 - محمد، كه به خيال او، محمد بن عبد الله بن سواد نويره است و از آفريده هاى خود او است.
2 - مهلب، كه او از مهلب بن عقبۀ اسدى مى خواند، و از مخلوقات خيال او است.
3 - امّا، نام هائى چون «طلحه»، و «عمرو»، «سعيد»، و «عطيه» كه بى نام و نشان بوده، نام پدر، يا لقب و معرّفى ديگر را به همراه ندارند كه بتوان ايشان را شناسائى كرد. مثلاً اين طلحه كيست، آيا منظورش «طلحة بن عبد الرحمن» است يا «طلحة بن اعلم»؟ كه اوّلى از راويان مخلوق او است، و دوّمى راوى اى سرشناس. كه هر چند گاهى سيف دروغ هائى را از زبان او نقل مى كند، و ما نيز گناه دروغ هاى سيف را به پاى چنان راوى اى نمى گذاريم.
و اين عمرو، آيا همان كسى است كه گرفتار دست نحويان كوفه و بصره شده و به جان زيدش انداخته اند، يا شخص ديگى است؟
سعيد، و عطيه كيانند؟ اين ها هيچ كدام مشخص نيستند تا دربارۀ آن ها به تحقيق
ص: 252
بنشينيم!
سيف بن عمر تنها كسى است كه از بيوه شدن يك بارۀ بيش از يك هزار و هفتصد بانوى «نخعى»، و «بجيله» يمانى قحطانى، بر اثر جنگ قادسيه خبر داده، و آن را مسأله اى چشم گير معرفى كرده است كه براى معالجۀ آن اعراب غيرتمند شمال نشين شبه جزيره، جوانمردانه پيش آمده اند، و آن بانوان بى سرپرست را كه شوهران بى عرضه و بى حال قحطانى شان در پهنۀ كارزار مردان جنگى از پاى درآمده بودند، به زير چتر حمايت و سرپرستى خود گرفته اند، و سايۀ عنايت و بزرگوارى خود را بر سرشان انداخته اند!!
و هم او تنها كسى است كه مسألۀ «اروى» و «هنيده» دختران عامر هلاليه، و شعر «قعقاع» را در انتخاب همسر براى اروى ساخته است.
اما آنچه را كه ديگران در موضوع فتح «همدان» و «دستبى»، «رى»، «آذربايجان» آورده اند، همگى برخلاف، قصه ها و افسانه هاى سيف است. مثلاً «بلاذرى» در كتاب «فتوح البلدان» خود مى نويسد:
دو ماه از جنگ نهاوند، خليفۀ وقت عمر به خطاب به عمار بن ياسر والى كوفه نامه اى نوشت و طى آن فرمان داد كه «عروة بن زيد خيل طائى» را به همراهى هشت هزار رزمنده براى تصرف شهرهاى «رى» و «دستبى» مأمور كند.
عروه فرمان برد، و با سپاه تحت فرماندهيش به سوى مأموريت خود حركت نمود. اهالى رى و ديلميان نيز با يكديگر اتحاد كرده براى مقابله و مقاومت در برابر قواى اعراب تجهيز كرده به انتظار ايشان نشستند. اما سرانجام پس از جنگ شديدى كه بين قواى ايشان و عروه درگرفت، عروه برايشان دست يافت و پيروز شد، و گروهى از ايشان را از دم تيغ گذرانيد، و اموال و دارائى شان را نيز مصادره فرمود، و با قدرت بر منطقه مسلط گرديد.
ص: 253
عروه پس از تسلط كامل بر منطقه، برادر خود «حنظلة بن زيد» را به جانشينى خود برگزيد، و به خدمت عمار ياسر شتافت و از او فرمان خواست تا به تن خويش مژدۀ فتح و پيروزى خود را به عرض خليفه عمر برساند.
عروه از آن روى چنين تقاضائى را داشت كه در گذشته اى نه چندان دور، خود خبر دردناك و يأس آور شكست مسلمانان را از دست ايرانيان در جنگ «جسر» به عمر رسانيده بود. اينك مى خواست تا خبر مسرت بخش و شادى آفرين فتح و پيروزى خويش را بر قواى يك پارچۀ ديلم ورى، خود به عرض خليفه رسانده باشد.
عمار با تقاضاى عروه موافقت كرد، و عروه شتابان خود را به مدينه رسانيد، و بر خليفه وارد شد.
چون چشم خليفه به عروه افتاد، حضور ناگهانى او، خاطرات گذشته، و شكست جنگ جسر، و كشته شدن نام آوران عرب را در آن جنگ در خاطرش زنده كرد و حضور عروه را به فال بد گرفت و بى اختيار استرجاع كرد و گفت:
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
عروه كه به فراست ماجرا را دريافته بود به تندى به عمر گفت:
- نه. نه. اين بار شكر و سپاس خدا را به جاى آور كه ما را بر دشمنانمان پيروز گردانيده است. آن گاه پيروزى هاى خود را يكايك برشمرد. عمر چون خيالش از اين بابت راحت گرديد از عروه پرسيد:
- پس چرا خودت در آنجا نماندى، و ديگرى را نزد من فرستادى؟ عروه جواب داد:
- برادرم را به جاى خودم گذاشته ام، و خود مى خواستم كه اين مژده را به تو رسانده باشم، عمر خوشحال شده، او را «بشير» ناميد.
بلاذرى اضافه كرده مى نويسد:
پيروزى عروه، موجب شكست قطعى ديلميان گرديد، زيرا وقتى كه عروه از خدمت خليفه بازگشت، «سلمة بن عمرو»، و «ضرار بن ضبى» را به فرماندهى سپاهيانش برگماشت. و ضرار با مردم دستبى و رى از در صلح درآمد.
ص: 254
خليفة بن خيّاط، فتح همدان را به طور اختصار، ولى بلاذرى آن را با قدرى شرح و تفصيل آورده كه ما قسمتى از آن را در اينجا نقل مى كنيم. بلاذرى مى نويسد:
«مغيرة بن شعبه» در اواخر سال بيست و سوم هجرى، «جرير بن عبد الله بجلى» را مأمور گشودن همدان كرد، و جرير همدان را از صلح، همانند صلح نهاوند متصرف شد، و زمين هاى آن را به زور و اكراه از چنگشان خارج ساخت.
طبرى فتح آذربايجان را از طريق ابو معشر و واقدى چنين آورده است:
آذربايجان در سال بيست و دوم از هجرت گشوده شد، و مغيرة بن شعبه در آنجا به فرمانروائى پرداخت.
بلاذرى نيز همين مطلب را در كتاب «فتوح البلدان» خود آورده، و طى روايتى ديگر مى نويسد:
آذربايجان را «حذيفة بن يمان» به هنگام حكومت مغيره بر كوفه گشوده است.
ياقوت حموى هم همين سخنان را در واژۀ «همدان»، «رى»، و «دستبى» در «معجم البلدان» خود آورده و خليفة بن خيّاط نيز همان ها را برگزيده است.
بلاذرى در مورد «رى»، و «قزوين»، و «دستبى» مى نويسد:
مغيرة بن شعبه، يكى از اصحاب را به نام «كثير بن شهاب» به ولايت و فرماندارى مناطق «رى»، و «قزوين»، و «دستبى» منصوب كرد، و ادارۀ امور همدان را نيز بر آن ها بيفزود. اما در همين احوال مردم رى از اطاعت و فرمانبردارى او سر باز زدند، و در نتيجه كثير با آن ها درافتاد، و آن قدر با آن ها جنگيد، و كار را برايشان سخت گرفت تا بار ديگر تسليم فرمان او شدند.
سعد بن ابى وقاص نيز در دومين بارى كه به حكومت كوفه رسيد، «علاء بن وهب» از بنى عامر ابن لوى را به فرماندارى همدان منصوب كرد، و فرمان حكومت او را صادر نمود، اما مردم همدان در يك فرصت مناسب، علاء را از حكومت همدان عزل و عليه او قيام كردند. علاء نيز با آن ها به جنگ پرداخت و بر آن ها چندان سخت گرفت تا بار ديگر مردم همدان حكومت او را گردن نهادند و تسليم او امر او گرديدند.
ص: 255
1 - به طورى كه ديديم تاريخ نويسان، زمان اين فتح و پيروزى ها را به غير از سيف بن عمر، بين سال هاى (22-24). ه - آورده اند.
2 - نخستين سردار عربى كه با ديلميان به جنگ پرداخته و ايشان را شكست داده است «عروة بن زيد خيل طائى» بوده كه خود به خدمت خليفه عمر رسيده و مژدۀ فتح و پيروزى خود را در آن جنگ به عرض خليفه رسانيده است.
3 - سردارى كه با اهالى رى و دستبى از در مذاكره و صلح درآمده «ضرار بن ضبى» بوده است.
4 - در دوران حكومت مغيرة بن شعبه بر كوفه، بار ديگر شهرهاى (رى و همدان) گشوده شده، و جرير بن عبد الله از جانب مغيره مأمور فتح دوبارۀ همدان گرديده كه او هم پس از فتح آنجا زمين هاى ايشان را به زور و اكراه مصادره نموده است.
5 - و باز به دوران حكومت مغيره بر كوفه بوده است كه «كثير بن شهاب» از جانب او فرماندار (رى، و همدان و دستبى) شده و شورش اهالى رى را با كشتار بى رحمانۀ آنان تلافى و سركوب نموده است.
6 - آذربايجان نيز در زمان حكومت مغيره بر كوفه، به دست «حذيفة بن يمان» گشوده شده است.
اما در مقابل اين حقايق مسلم تاريخى، سيف بن عمر تاريخ آن فتح و پيروزى ها را همه در سال هيجدهم از هجرت، و فتح شهرهاى (رى، و همدان، و دستبى) را تحت فرماندهى «نعيم بن مقرن» قيد كرده است.
سيف مى گويد نمايندگانى كه از جانب نعيم بن مقرن خمس غنائم جنگى را از نظر خليفه عمر گذرانيده اند عبارت بوده اند از (سماك، و سماك، و سماك)! و گفت و شنود عمر را با ايشان نيز مى آورد.
سيف، خبر «عروة بن زيد خيل طائى» را كه خود به عنوان فرماندهى سپاه، مژدۀ فتح و پيروزى خود را در جنگ با ديلميان به عمر برده بود تحريف، و مقام او را در حدّ يك نامه رسان پائين آورده، گفت و شنود او را با عمر به ميل خود تغيير داده است!
سيف فتح آذربايجان را نيز در سال هيجدهم از هجرت نوشته، فرماندهى سپاه
ص: 256
مأمور فتح آنجا را پس از «بكير بن عبد الله» بر عهدۀ «عتبة بن فرقد ليثى» نهاده، سماك بن خرشه را نيز گواه بر پيمان نامۀ صلح او گرفته است.
سيف بن عمر تنها كسى است كه چنان اخبارى را روايت كرده، او است كه وقايع را تحريف نموده، و هم او است كه با خلق و آفرينش نقش آفرينان خود از اصحاب و غير اصحاب، موجبات سردرگمى و انحراف دانشمندان را از حقايق تاريخى فراهم كرده است.
ابن حجر به روايات سيف اعتماد كرده است كه با استفاده از آن ها براى سماك ابن خرشۀ سيف آفريده جاى مخصوصى را در كتاب معتبر خود به آن اختصاص داده در شرح آن مى نويسد:
و يكى ديگر سماك بن خرشۀ انصارى است كه غير از ابو دجانه مى باشد و سيف در كتاب فتوح خود آورده است كه اين سه نفر «سماك بن مخرمۀ اسدى»، و «سماك بن عبيد عبسى»، و «سماك بن خرشۀ انصارى غير ابو دجانه» نخستين كسانى بودند كه فرماندهى پادگان هاى (دستبى) را بر عهده داشته اند. اين سه به همراهى نمايندگانى كه خمس غنائم جنگى را به مدينه برده اند، به محضر خليفه عمر راه يافته خود را معرفى كرده اند، و عمر در حقشان دعا كرده و گفته است: بار خدايا ايشان را بركت ده، و اسلام را وسيلۀ اينان سرافرازى بخش!
و همچنين سيف آورده است كه سماك بن خرشه در جنگ قادسيه شركت داشته است.
ابن فتحون نيز مى گويد:
ابن عبد البر در كتاب خود آورده است كه ابو دجانه در جنگ صفين شركت كرده است. حال آن كه ابو دجانه در جنگ صفين حضور نداشته و امكان مى رود كه ابن عبد البر نام او را به جاى نام اين سماك عوضى گرفته باشد!
من - ابن حجر - ازآن جهت نام اينان را در اين قسمت از كتاب خود آورده ام، و پيش از اين نيز گفته ام كه آن ها در فتوح (جنگ هائى كه پس از وفات رسول خدا (ص) و يحات اصحاب پيغمبر صورت گرفته) به جز شخص
ص: 257
صحابى، هرگز كسى ديگر را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند.
ابن مسكويه نيز گفته است كه نام سماك بن خرشۀ غير ابو دجانه، در فتح شهر رى نيز برده شده است. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
همچنين ابن حجر با اعتماد به همان روايات سيف، سماك بن عبيد عبسى را از اصحاب رسول خدا دانسته، و برايش شرح حالى جداگانه نوشته، و در ضمن آن گفته است:
نامش در شرح حالى كه گذشت آمده... و از او در فتح همدان نيز نام برده اند...
سماك بن مخرمه نيز از اين فيض محروم نمانده، و ابن حجر و ديگران با همان اعتماد كه به روايات سيف مبذول داشته اند، سماك بن مخرمه را هم جز اصحاب رسول خدا پذيرفته و برايش شرح حالى جداگانه در كتاب هاى خود آورده اند.
به اين ترتيب ابن حجر اين سه نفر را كه بنا به گفتۀ سيف عهده دار پست فرماندهى سپاه بوده اند به همان دليل در قسمت اول كتاب خود آورده، و مخصوصاً به آن دليل هم تصريح كرده است. توجه كنيد او مى نويسد:
من از آن روى اينان را در اين قسمت از كتاب خود آورده ام كه در پيش نيز گفته ام كه آنان در فتوح به جز شخص صحابى، كسى ديگر را هرگز به فرماندهى سپاه نمى گماشتند.
با اين حساب، در نظر ابن حجر در صحابى بودن اين سه صحابى سيف آفريده هيچ شك و ترديدى وجود ندارد. زيرا اينان فرماندهى سپاه را بر عهده داشته اند!!
ابن حجر سخن خود را دربارۀ سماك، صحابى سيف آفريده با حرف (ز) پايان مى دهد، تا نشان داده باشد كه او شرح حال اين صحابى را بر ديگر تذكره نويسان پيش از خود اضافه دارد.
ابن عبد البر نيز چنين كرده و در شرح حال «سماك بن مخرمۀ اسدى» مى نويسد:
سيف بن عمر آورده است كه «سماك بن مخرمۀ اسدى»، «سماك بن عبيد عبسى»، و «سماك بن خرشۀ انصارى» غير ابو دجانه نخستين سردارانى از عرب بودند كه فرماندهى پادگان هاى (دستبى) را بر عهده گرفته اند.
ص: 258
ابن اثير در كتاب «اسد الغابه»، و ذهبى در «تجريد» خود، در نقل اين مطالب از ابن عبد البر پيروى كرده اند.
و نيز همچنان كه گذشت، بنا به گفتۀ ابن حجر در «اصابه»، «ابن مسكويه» نيز همين ها را در مورد سِماك هاى سه گانه گفته است.
اين ماكولا در كتاب «اكمال» خود مى نويسد:
سيف بن عمر آورده است كه مساك بن خرشۀ انصارى غير ابو دجانه، و سماك بن مخرمۀ اسدى، و سماك بن عبيد عبسى؛ به خدمت عمر رسيده اند. و آنان نخستين سرداران عربى هستند كه با ديلميان جنگيده اند.
طبرى نيز رواياتى را كه گذشت از قول سيف در تاريخ خود آورده، و ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون، و ديگر تاريخ نويسان پيرو، و دنباله رو ايشان نيز همان مطالب سيف را از طبرى، در تاريخ هاى خود نقل كرده اند.
وجود همين روايات است كه ابن فتحون را دستخوش اشتباه كرده، و چنين گمان برده است كه سماكى كه در جنگ صفين و در كنار امام عليه السلام جنگيده است همان سماك سيف آفريده مى باشد، در صورتى كه معلوم داشتيم سماكى كه در جنگ صفين حضور يافته است «جعفى» بوده، و از گروه انصار به حساب نمى آمده است.
تغيير سال هاى حوادث تاريخى، و تحريف وقايع و رويدادها، خلق و آفرينش نقش آفرينان، تنظيم و پرداختن قصه ها و افسانه ها و جاى گزين ساختن آن ها در رويدادهاى مهم و سرنوشت ساز تاريخ اسلام، همه و همه از ويژگى هاى سيف و احاديث و روايات او است، تا تشويش و سردرگمى مسلمانان را فراهم سازد، و آن ها را از دست يابى به حقايق تاريخى منحرف نمايد. كه بايد گفت متأسفانه سيف در اين راه به خواستۀ خود رسيده، و بيش از دوازده قرن است كه تمام بافته ها و ساخته هايش در مصادر معتبر اسلامى را يافته، و تا به امروز توانسته است كه محققين و پژوهشگران جهان اسلام را دچار تحير و سردرگمى نمايد.
در اين بحث، ما شرح حال دو تن از اصحاب ساختگى سيف را كه نامشان را
ص: 259
همانند نام دو تن از اصحاب واقعى رسول خدا (ص) انتخاب كرده، برايشان قصه ساخته و در تاريخ اسلام جا زده است به شرح زير آورده ايم:
1 - خزيمة بن ثابت انصارى غير ذو الشهادتين، كه او را همنام با «خزيمة بن ثابت انصارى ذو الشهادتين» آفريده، و داستانى جداگانه برايش نگاشته است.
2 - سماك بن خرشۀ انصارى غير ابو دجانه، كه او را همنام با «سماك بن خرشۀ انصارى»، مكنى به ابو دجانه ساخته، و به شرحى كه گذشت برايش داستانى ويژه ساخته است.
سيف تنها به خلق و آفرينش اين دو صحابى همنام با اصحاب واقعى رسول خدا (ص) و چهره هاى شناخته شده اسلام اكتفا نكرده، بلكه همان طور كه ديده و خواهيم ديد، نقش آفرينان زير را نيز همنام با اصحاب، و چهره هاى شناخته شده آفريده است:
3 - زر بن عبد الله بن كليب فقيمى را همنام با «زر بن عبد الله بن كليب فقيمى شاعر» آفريده كه در عصر جاهليت قديم وجود داشته است.
4 - جرير بن عبد الله حميرى را همنام با «جرير بن عبد الله بجلى» خلق، و پاره اى از كارهاى جرير بجلى را نيز به او نسبت داده است.
5 - و برة بن يحنس خزاعى را همنام با «وبر بن يحنس كلبى» آفريده است.
6 - حارث بن يزيد عامرى را همنام با «حارث بن يزيد عامرى قرشى» از بنى لوئى خلق كرده است.
7 - حارث بن مرۀ جهنى را همنام با «حارث بن مرۀ عبدى با فقعسى» آفريده است.
8 - بشير بن كعب حميرى را همنام با «بشير بن كعب عدوى» ساخته است.
و به طورى كه ديده ايم سيف تنها به خلق و آفرينش نقش آفرينانى در لباس آدمى و بهنام صحابى بسنده نكرده، بلكه اماكنى از خود آفريده و آن ها را همنام با جاى ها و اماكنى قرار داده كه در پهنۀ زمين موجود مى باشند. مانند «جعرانه»، و «نعمان» كه در حجاز واقع بوده اند، و سيف همنام آن ها را، با اختبارى كه برايشان ساخته است در عراق آفريده، و ياقوت حموى با اعتماد به سخنان او، نام و شرح هر يك از آن ها را در كتاب «معجم البلدان» خود آورده است.
ص: 260
سيف، افسانۀ سماك بن خرشۀ خود را از قول راويانى چون:
1. و 2. محمد و مهلب، كه هر دو از راويان مخلوق او هستند.
3. تا 6. طلحه، عمرو، سعيد، و عطيه آورده است كه مجهول الهويه بوده، و ندانستيم كه ايشان را چه كسانى خيال كرده است تا به شناسائى آن ها اقدام كنيم.
اما دانشمندانى كه با نقل افسانه هاى او در كتاب هاى معتبر و وزين خود، به انتشار افسانۀ «سماك بن خرشۀ» ساختگى او كمك نموده اند عبارتند از:
1 - امام المورخين «محمد بن جرير طبرى»، در تاريخش.
2 - ابو عمر، ابن عبد البر، در كتاب «استيعاب» در شرح حال سماك بن مخرمه.
3 - ابن اثير، در كتاب «اسد الغابه» در شرح حال سماك بن مخرمه.
4 - و باز ابن عبد البر در كتاب «استيعاب»، در شرح حال سماك بن خرشه.
5 - ابن فتحون، در ذيلى كه بر استيعاب نوشته است.
6 - ابن مسكويه، بنابر تأكيد ابن حجر در «اصابه».
7 - ابن ماكولا، در كتاب «اكمال».
8 - ابن اثير، در تاريخش.
9 - ابن كثير، در تاريخش.
10 - ابن خلدون، در تاريخش.
11 - اميرشكيب؛ در تعليقش بر تاريخ ابن خلدون، كه از دانشمندان گذشته گرفته است.
12 - سيد شرف الدين، در ذكر نام شيعيان در كتاب «فصول المهمه» در حرف سين كه مى نويسد: و مساك بن خرشه كه به نظر مى آيد او غير از ابو دجانه بوده است.
ص: 261
ابو دجانۀ انصارى، نسبش در:
1 - «جمهرۀ» ابن حزم (ص 366).
2 - «استبصار» (ص 101).
شرط اصلى پيغمبر خدا (ص) در شرح حال ابو دجانه در:
1 - «استيعاب»، چاپ حيدرآباد (566/2) زير شمارۀ 2451 و (643/2) زير شمارۀ 110.
2 - «تاريخ اسلام» ذهبى (371/1) خوددارى رسول خدا از دادن شمشير به زبير، در اين دو مصدر آمده است.
3 - «تاريخ طبرى» (1397/1) روايت زبير. روايت ابن اسحاق را بعد از آن آورده است.
4 - و نيز «سيرۀ ابن هشام» (11/3-12).
سماك بن خرشۀ جعفى در:
1 - «كتاب صفين»، نصر مزاحم چاپ اول مصر (ص 426).
2 - «جمهرۀ» ابن حزم (ص 332-366) در مورد نسب انصار. نسب «جعفى» در (409-410) همان مصدر.
3 - «معجم البلدان» حموى، در مادۀ (جعفى).
4 - «اشتقاق» ابن دريد (ص 406).
ص: 262
5 - «لسان العرب»، (27/9) و «اللباب» ابن اثير.
سماك بن خرشۀ غير ابو دجانۀ ابو دجانۀ سيف در:
1 - «تاريخ طبرى» حوادث بعد از جنگ قادسيه (2363/1-2364).
2 - «تاريخ طبرى» فتح همدان و آذربايجان (2650/1-2663).
3 - «تاريخ طبرى»، حكومت سماك بر عراق (3058/1).
4 - «تاريخ ابن اثير» (10/3-11 و 72).
5 - «تاريخ ابن كثير» (121/7-122).
6 - «تاريخ ابن خلدون» (354/2 و 402).
7 - تعليق امير شكيب تاريخ ابن خلدون (354/2).
8 - كتاب «اكمال» ابن ماكولا (350/4).
9 - «اصابۀ» ابن حجر (75/2) زير شمارۀ 3465، در شرح حال سماك بن خرشۀ غير ابو دجانه.
10 - «فصول المهمۀ» سيد شرف الدين (ص 182).
خبر فتح همدان و آذربايجان از طريق غير سيف در:
1 - «تاريخ خليفَةِ بنِ خيّاط» (124/2) ضمن حوادث سال 22 ه -.
2 - «تاريخ طبرى»، حوادث سال 22 ه - (2647/1).
3 - «فتوح البلدان» بلاذرى (ص 400).
داستان عروه، و فتح رى و حكام آن در:
1 - «فتوح البلدان» بلاذرى (ص 389-393)، و خبر كثير بن شهاب در (378) همان مصدر.
شرح حال سماك بن عبيد در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر (76/2) زير شمارۀ 3467.
2 - «تاريخ طبرى»، در مورد روايات سيف دربارۀ او (2631/1) كه ياقوت حموى به همين روايت اشاره كرده است.
ص: 263
3 - و باز «تاريخ طبرى» (2650/1-2651 و 2660)، و روايات غير سيف در (39/2-42 و 45 و 57).
شرح حال سماك بن مخرمه در:
1 - «استيعاب» چاپ حيدرآباد (567/2) زير شمارۀ 2453.
2 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (353/2).
3 - «تجريد» ذهبى (246/1) زير شمارۀ 2403.
4 - «اغانى» چاپ ساسى (80/10) شامل اخبار سماك مخرمه.
5 - «معجم البلدان» ياقوت حموى، در واژۀ (مسجد سماك).
6 - «تاريخ طبرى» (2650/1-2651 و 2653 و 2656 و 2659-2660) شامل روايات سيف دربارۀ سماك بن مخرمه.
ص: 264
صد و پنجاه صحابى ساختگى
* ابو بصيره.
* حاجب بن زيد.
* سهل بن مالك.
* اسعد بن يربوع.
* أم زمل، سلمى دختر حذيفه.
ص: 265
ص: 266
ابن عبد البر در كتاب «استيعاب» خود در معرفى ابو بصيره چنين مى نويسد:
سيف بن عمر، نام ابو بصيره را ضمن نام گروهى از انصار كه در جنگ يمامه
- جنگ با مُسَيلَمَه كَذّاب - شركت كرده بودند، آورده، و از او كه خدايش رحمت كند، داستانى نيز نقل كرده است.
دانشمند ديگرى چون ابن اثير در كتاب «أُسْدِ الْغَابَةِ»، و ابن حجر در «أَصَابَهُ»، و ذهبى در كتاب «تَجريد» عين مطالب ابن عبد البر را دربارۀ ابو بصيره از كتاب «استيعاب» نقل كرده، چيزى بر آن نيفزوده اند.
مقدسى نيز در شرح حال ابو بصيره تنها به اين مقدار بسنده كرده است كه بگويد:
سيف نام او را جزء شركت كننده گان در جنگ يمامه آورده است.
«ابن ماكولا» هم در شرح حال ابو بصيره نوشته است كه سيف بن عمر مى گويد كه او در جنگ بنى حنيفه (كه همان جنگ يمامه است) شركت داشته است.
اما خبرى را كه ابن عبد البر به آن اشاره كرده بود، امام المورخين طبرى آن را از قول سيف بن عمر، به نقل از «ضَحّاك بِن يَربُوع» از پدرش، در تاريخ خود آورده است كه ما فشردۀ آن را به شرح زير از نظر مى گذرانيم:
سرانجام ياران مسيلمه تاب مقاومت نياورده از سپاه اسلام شكست خوردند و مسيلمه كشته شد و يارانش نيز پراكنده شدند، و آشوبى كه به راه انداخته بود به يك بار فرو نشست.
ص: 267
در ميان آنان مردى از بنى عامر وجود داشت كه «اَغلَب» خوانده مى شد. اغلب از گردن كلفت ترين مردان روزگار به حساب مى آمد و بسيار و چالاك مى نمود.
وقتى كه قواى مسيلمه درهم شكست، و يارانش روى به گريز نهادند، (اغلب) از ترس جان خود را به مردن زد، و در ميان كشته گان انداخت.
پس از اين پيروزى مسلمانان در ميان گشته شدگان به جستجو پرداختند، تا اين كه چشم شان به هيكل درشت، و گردن كلفت اغلب افتاد. پس روى به ابو بصيره كرده گفتند:
تو مدعى هستى كه شمشيرت بسيار تيز و برنده است، اگر چنين است گردن ابن اغلب را كه مرده و بر روى، درافتاده است بزن.
ابو بصيره شمشير از نيام بركشيد و قدم پيش گذاشت تا قدرت بازو، و برّندگى شمشير خود را به نمايش بگذارد. در همين حال (اغلب) كه داس مرگ را بر بالاى سر خود مشاهده مى كرد درنگ را جايز ندانست، از جاى خود برجست و در ابو بصيره آويخت، و سپس با يك حركت سريع خود را از چنگ او رها ساخت و با سرعتى هر چه تمام تر بگريخت.
ابو بصيره كه براى يك لحظه در بهت و حيرت فرو رفته بود، سر در عقب (اغلب) نهاد و ناخودآگاه فرياد مى زد «من ابو بصيرۀ انصارى هستم» ولى اغلب كه بر قدم هاى خود افزوده بود، در جواب ابو بصيره فرياد برآورد كه «دويدن برادر كافرت را چگونه ديدى؟!» تا اين كه از نظرها غائب گرديد.
سيف بن عمر، راويان اين افسانه را «ضحاك بن يربوع»، از پدرش معرفى كرده است.
طبرى با واسطۀ سيف از همين ضحاك چهار حديث، و ابن حجر در شرح حال
ص: 268
«اقرع» تنها يك حديث او را از قول سيف آورده اند.
ما از اين ضحاك در هيچ يك از منابع و مصادر معتبر اسلامى اثرى نديديم، مگر كتاب هاى «ميزان الاعتدال»، و «لسان الميزان» را كه در شرح حال ضحاك از قول «ازدى» مى نويسد:
حديثش درست نيست.
سخن ازدى چنين مى نمايد كه او غافل از اين بوده كه همۀ اين آتش ها از گور سيف برخاسته كه چنين حديث دروغى را بر زبان بيچاره (ضحاك) نهاده است، و الا بر فرض وجود شخصى به نام «ضحاك بن يربوع» او را در اين مورد گناهى نبوده است.
اما وجود راوى اى به نام ضحاك، چون ما در منابع معتبر كه به معرفى راويان پرداخته اند، به چنين نامى برنخورده ايم، او را از جمله راويان ساختگى سيف به حساب آورديم.
1 - خلق صحابى از انصار كه او را در جنگ يمامه شركت داده است.
2 - سرشكستى براى يمانيان قحطانى، كه آن قدر بى عرضه هستند كه از عهدۀ يك فرد عدنانى كه از ترس خود را به مردن زده بود برنمى آيند، زيرا با وجودى كه اغلب در چنگالشان اسير بود، از فرط بى عرضگى از دستشان مى گريزد.
3 - نشان دادن ناتوانى ابو بصيرۀ قحطانى را با تكرار سخنش كه «من ابو بصيره هستم» و پاسخ آن عدنانى كه «دويدن برادر كافرت را چگونه مى بينى!!».
4 - خلق و آفرينش راويانى به نام هاى (ضحاك، پسر يربوع، از پدرش يربوع).
ص: 269
* شرح حال ابو بصيره در:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (630/2) زير شمارۀ 50.
2 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (150/5).
3 - «تجريد» ذهبى (163/2).
4 - «اصابۀ» ابن حجر (22/4) زير شمارۀ 143.
5 - «تاريخ طبرى» (1950/1).
6 - كتاب «استبصار» مقدسى (ص 338).
7 - كتاب «اكمال» ابن ماكولا (328/1).
* شرح حال ضحاك بن يربوع در:
1 - «ميزان الاعتدال» (327/2).
2 - «لسان الميزان» ابن حجر (201/3).
* مراجع:
1 - «قبائل العرب»، رضا كحاله (706/2).
ص: 270
حاجب در كتاب «استيعاب» ابن عبد البر چنين معرفى شده است:
حاجب از «عَبْدِ الْأَشْهَلى» بوده است. و نيز گفته اند كه او از نسب «بنى زَعُوراء بن جُشَم» برادر عبد الاشهل بن جشم، و «اَوسى» بوده كه در جنگ يمامه كشته شده است.
حاجب با «شَنوءَه» كه تيره اى از «أزد» مى باشد هم پيمان بوده است.
«خداوند از او خشنود باد» [پايان سخن ابن عبد البر].
عين همين سخنان را دانشمندانى چون ابن اثير در كتاب «اسد الغابه» و ذهبى در «تجريد»، بدون هيچ كم و زيادى نقل كرده اند.
ابن حجر نيز چنين نموده ولى در پايان آن اضافه كرده مى نويسد:
اما سيف نام حاجب را در رديف نام كسانى كه از طايفۀ «بنى الاشهل» در جنگ يمامه كشته شده اند و عبارتند از... و حاجب بن زيد، ثبت كرده و ديگر چيزى بر اين مطلب اضافه نكرده است.
ما، در پى به دست آوردن چنين نامى در مصادر معتبر تاريخى و انساب كه در دسترس داشتيم به تكاپو افتاديم، ولى اثرى از آن به جز در تاريخ طبرى نيافتيم.
امّا طبرى ضمن اخبار بعد از جنگ قادسيه از قول سيف مى نويسد:
يكى ديگر از كشته شدگان جنگ قادسيه، حاجب بن زيد بوده است...
ما ندانستيم كه آيا منظور سيف از اين حاجب بن زيد كه در پهنۀ نبرد قادسيه به خاك و خون درغلطيده است، همان حاجبى است كه در معركۀ جنگ يمامه كشته
ص: 271
شده، يا اين كه او را دو نفر به حساب آورده است!
به عبارت ديگر او فراموش كرده كه اين حاجب را حدود ده سال پيش از اين در جنگ يمامه از پاى درآورده، يا اين كه نه، او دو نفر را همنام خلق كرده، يكى «حاجب بن زيد» كه او را در نبرد يمامه به كشتن داده، و ديگرى «حاجب بن زيد» كه در جنگ قادسيه به خاك و خونش كشيده است؟!
در هر حال، چه سيف از خاطر برده باشد و يا نه، براى ما فرقى نمى كند، زيرا ما از اين حاجب بن زيد به جز نزد سيف بن عمر، و دانشمندان ناشر احاديث و روايات او، در هيچ يك از منابع و مصادر تاريخى و ادب، و انساب و حديث، اثرى نديده ايم. و از اين رواست كه او را جمله مخلوقات خيالات سيف به حساب آورده ايم.
ضمناً داستان را كه سيف براى اين حاجب ساخته است همان چيزى است كه مى خواهد تا يمانيان قحطانى به آن موصوف باشند، زيرا از ديدگاه سيف ميدان دارى ها، و پيروزى ها، و سالم از معركه جستن ها، و ديگر افتخارات، و بس، و هيچ يمانى قحطانى را نمى رسد كه در خور كمترين افتخارى از اين قبيل پيروزى باشد. مگر اين كه در ركاب سران مضر به خاك و خون خود درغلطند، و اين لياقت را بيابند كه جزء شهدا در ركاب ايشان به حساب آيند!!
اما نسبى را كه سيف براى همين حاجب ساخته است «بنى اشهل» مى باشد، و «بنى اشهل» و «جشم» پسران حارث بن خَزرَج از اوس، و أزد شَنوءَه يعنى افرادى از قبايل (ازد) كه در شنوء ساكن بوده اند، هستند كه تيره اى است از «ازد» كه به اعتبار محل سكونت آن ها «شنوء» كه از نواحى يمن است، به آنجا منسوب شده اند، و هر سه تيره از يمانيان قحطانى مى باشند.
ص: 272
* در مورد حاجب بن زيد به مصادر زير مراجعه فرمائيد:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (138/1) زير شمارۀ 573.
2 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (315/1).
3 - «تجريد» ذهبى (101/1).
4 - «اصابۀ» ابن حجر (272/1) زير شمارۀ 1360.
5 - «تاريخ طبرى» (2317/1) و (2319/1).
6 - «تاريخ ابن اثير» (370/2).
7 - «جمهرۀ انساب العرب» ابن حزم (319-320).
8 - «قبائل العرب» (155/1) و (374/2) و (722/2).
ص: 273
ص: 274
صد و پنجاه صحابى ساختگى
سحابيانى از انصار
سهل بن مالك انصارى
* سهل برادرى براى كعب بن مالك.
* سهل بن يوسف، راوى اى براى سيف.
* نتيجۀ اين بحث و بررسى.
* دزدى ادبى خالد بن عمرو، از سيف بن عمر!!
* دانشمندانى كه افسانۀ سهل را انتشار داده اند.
* بررسى اسناد سيف در افسانۀ سهل.
* بازگشتى دوباره و كوتاه.
* دست آورد سيف از افسانۀ سهل.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 275
ص: 276
شرح حال اين صحابى ساختگى در كتاب «اصابۀ» ابن حجر چنين آمده است:
«سهل بن مالك بن أبي كَعب»(1)، فرزند «قين» انصارى، برادر «كعب بن مالك» شاعر معروف رسول خدا (ص) مى باشد.
«ابن حبّان» در كتاب خود آورده است كه سهل به افتخار درك صحبت پيغمبر خدا نائل، و از اصحاب آن حضرت به شمار است.
سيف بن عمر به نقل از اَبُو هَمّام سَهل بن يوسف بن سهل بن مالك،(2) از پدرش از جدش روايت كرده است:
وقتى كه رسول خدا (ص) از حَجة الوداع به مدينه بازگشت، بر منبر برآمد و فرمود:
اى مردم! ابو بكر هرگز مرا آزرده خاطر نساخته است و...
ابن حجر در كتاب ديگر خود به نام «لسان الميزان» كه در علم رجال است مى نويسد:
سهل بن يوسف بن سهل بن مالك، برادر كعب مالك، از پدرش، از جدش، چنين روايت كرده است:
كه چون رسول خدا (ص) از حجة الوداع به مدينه بازگرديد بر منبر برآمد و پس
ص: 277
از حمد و سپاس الهى فرمود:
اى مردم! من از ابو بكر، و عمر، و عثمان راضيم... اى مردم زبان خود را از بدگوئى مسلمانان نگه داريد، و چون يكى از آن ها از دنيا برود از او جز خوبى مگوئيد!
ابن حجر پس از ذكر مطالب فوق اضافه كرده مى نويسد: سيف بن عمر اين حديث را به همين نحو از قول «سهل بن يوسف» در كتاب فتوح خود آورده است.
سيف اين روايت را از زبان راوى اى كه او را «ابو همّام سهل» ناميده، از قول پدرش يوسف از جدش سهل بن مالك روايت، و سهل را برادر «كعب بن مالك» شاعر سخنور رسول خدا (ص) معرفى مى كند، يعنى سيف براى صحابى به نام مشهور چون كعب بن مالك انصارى، شاعر پيغمبر خدا كه وجودى حقيقى داشته، برادرى آفريده و نامش را «سهل بن مالك» گذاشته است، عيناً همان كارى را كه در خلق و آفرينش (طاهر، و حارث، و زبير) ابو هاله(1) به كار برده و هر سه را فرزندان ابو هاله، و خديجه، ام المؤمنين (ع) و ناپسرى هاى رسول خدا (ص)، و دست پروردگان آن حضرت آفريده است. يا اين كه براى هرمزان سردار بزرگ و مشهور ايرانى فرزندى به نام «قماذبان»(2) خلق نموده و از اين قبيل.
اما حرف اينجاست كه (كعب بن مالك) را در اصل برادرى به نام سهل بن مالك انصارى خزرجى، و برادرزاده اى به اسم يوسف، و نوۀ برادرى به نام (سهل) نبوده است!
علاوه بر آنچه گفتيم، طبرى در حدود سى و نه، و يا چهل روايت از سهل بن
ص: 278
يوسف از طريق سيف در تاريخ كبيرش آورده است كه چهارتاى آن ها از پدر سهل يعنى (يوسف) روايت شده، كه در يكى از آن ها نسب سهل چنين آمده است «سَهلِ بنِ يُوسُف سَلَمى».
ديگر نويسندگان و دانشمندانى كه به شرح حال اصحاب پرداخته اند، در شرح حالى كه براى «عبيد بن صخر» و «معاذ بن جبل» نگاشته اند، شش روايت از سهل بن يوسف بن سهل، از عبيد بن صخر، و به نقل از سيف بن عمر در كتاب هاى خود آورده اند.
در يكى از روايت هاى اخير، سهل بن يوسف چنين معرفى شده است «سهل بن يوسف بن سهل انصارى».
از مجموع آنچه گذشت، چنين به دست مى آيد كه سيف خانوادۀ سهل را در مخيلۀ خود به اين صورت آفريده است «ابُو هَمّام، سَهلِ بنِ يُوسُف سَلَمى بن مالِك اَنصارِى سلمى». و سهل پدر بزرگ را برادر كعب بن مالك انصارى شاعر رسول خدا (ص) خلق كرده است. و همين مورد بوده كه ابن حجر مؤلف كتاب «اصابه»، سهل را به نسب خانوادۀ كعب پيوند داده و گفته است «سهل بن مالك بن ابى كعب بن قين» ابن حجر در جايى چنين انتسابى را در كتاب خود آورده، كه سيف بن عمر خالق سهل، چنين ادعائى را نكرده است، و مخلوق خود را به (قين) پيوند نداده است(1)!!
سيف روايتى را كه گذشت در كتاب فتوحش كه در ربع اول قرن دوم هجرى به تأليف آن همت گماشته با آب و تابى هر چه تمام تر آورده، و ميزان تعصب، و مداحى خود را نسبت به خاندان مضر، به ويژه خداوندان قدرت روز با ثبت چنان روايتى و امثال آن نشان داده است.
ديرى نمى گذرد كه «خالِدِ بن عَمرو أمَوىّ كُوفى» كه در قرن سوم هجرى بدرود
ص: 279
زندگى گفته است سر مى رسد، و به اصطلاح دست به يك دزدى ادبى مى زند، و عين روايت سيف را از كتاب فتوحش بدون اين كه نامى از سيف و كتاب او ببرد، اقتباس و در كتاب خود چنان نقل مى نمايد كه گوئى او بى هيچ واسطه اى خود اين روايت را شنيده و در كتاب خويش آورده است.
اين كار خالد باعث گرديد تا دانشمندانى كه بعد از او آمده اند با گرفتن همان روايت از كتاب خالد چنين گمان برند كه مگر شخص خالد تنها كسى است كه چنين روايتى را در كتاب خود نقل كرده است، و متوجه اين مطلب نشده اند كه همين روايت در حدود يك قرن پيش از خالد در انديشۀ شخص ديگرى به نام سيف بن عمر شكل گرفته و وسيلۀ قلم او در كتاب فتوحش نقش بسته است.(1)
كار خالد موجب گرديد تا دانشمندان زير گمان برند كه خالد بن عمرو در نقل روايت مزبور تنهاست:
1 - «دارقُطنى» (ت 385 ه -) كه قاطعانه مى گويد خالد در نقل اين روايت تنهاست.
2 - «اِبنِ مَندَة» (ت 399 ه -) كه در كتاب «اسماء الصحابه» مى گويد:
روايت شگفت آورى است، و من آن را جز از اين طريق سراغ ندارم.
يعنى به جز خالد بن عمرو كسى ديگر اين حديث را نگفته است.
3 - «ابن عَبدِ البر» (ت 463 ه -) كه در كتاب «استيعاب» خود مى نويسد:
حديث او - سهل ابن مالك - تنها از طريق خالد بن عمرو روايت شده است.(2) برخى از دانشمندان نيز عين حديثى را كه گذشت از كتاب خالد گرفته، ولى
ص: 280
نگفته اند كه خالد در نقل اين روايت تنهاست. از قبيل:
1 - «اَبنُوسى» (ت 505 ه -) در كتاب «فوائد»(1).
و در كتاب بعضى از آن ها، نام برخى از روات از قلم افتاده، مانند:
1 - «طَبَرانى» (ت 360 ه -) در كتاب «المعجم الكبير، عن الصحابة الكرام».
بعضى هم روايت مزبور را به صورت ارسالِ مرسل يعنى بدون ذكر نام راويان و واسطه هاى آن، آورده اند. مانند:
1 - «اِبنِ شاهين» (ت 385 ه -).
2 - «ابو نعيم» (ت 430 ه -) در كتاب «معرفة الصحابه».
عده اى نيز سخن دانشمندان پيش از خود را كه نامشان گذشت نقل نموده اند. چون:
1 - «ضياء مقدسى» (ت 643 ه -) در كتاب «المختاره» كه سخن طبرانى را پذيرفته و تحت تأثير آن قرار گرفته است.
2 - «ابن اثير» (ت 630 ه -) كه فشردۀ نوشته هاى «ابن منده»، و «ابو نعيم»، و «ابن عبد البر» را در كتاب «اسد الغابۀ» خود آورده است.
3 - «ذَهَبى» (ت 748 ه -) كه نوشتۀ «اسد الغابه» را به طور اختصار، در كتاب «تجريد» خود نقل كرده است.
4 - «اِبنِ كَثير» (ت 774 ه -) كه مطلب از معجم طبرانى گرفته است.
اما بعضى از دانشمندان نيز در صحت اين روايت، و سند آن شك و ترديد نموده اند از قبيل:
1 - «عقيلى» (ت 322 ه -) در كتاب در كتاب «الضعفاء».
2 - «ابن عبد البر» (ت 463 ه -) كه در كتاب «استيعاب» خود به دروغ بودن آن روايت، و نادرست بودن سلسله روات آن يعنى (سهل بن يوسف بن سهل بن مالك)، و ترديد در بودن چنان راويانى تأكيد نموده است.
اما او چنين پنداشته كه همۀ اين آفت ها از جانب «خالد بن عمرو» صورت گرفته، و
ص: 281
اشتهار خالد را در ميان جامعۀ علماى پيرو مكتب خلفاء دليل آورده، نتيجه گرفته است كه روايت او در اصل دروغ و ساختگى است.
پس از گذشت سال ها، در قرن نهم از هجرت ابن حجر (ت 852 ه -) مى آيد، و در شرح حالى كه براى سخل بن مالك (جَدّ) در كتاب «اصابه» به عنوان صحابى رسول خدا، و سهل بن يوسف (نوه) در كتاب ديگرش به نام «لسان الميزان» نوشته است، مى گويد:
اين روايت را تنها خالد بن عمرو روايت نكرده، بلكه سال ها پيش از خالد، با همين متن و سند، سيف بن عمر تميمى آن را در كتاب فتوحش آورده است.(1) اما ابن حجر متوجه اين مطلب نشده است كه، درست نيست خالدى كه به قرنى بعد از سيف آمده، بلا واسطه سخن از كسى گرفته باشد، كه سيف يك قرن پيش آن را از او گرفته است. و بايد كه مى گفت: اين مطلب را شخص متأخر، از متقدم خود گرفته است. با اين تفاوت كه خالد متأخر، از شخص متقدم نه نامى به ميان آورده، و نه از مصدر آن.
اين مسأله و صدها مسألۀ نظير آن، و ساخته هاى شگفت انگيز سيف تا به امروز از ديده هاى دانشمندان پنهان مانده، پرده از روى آن همه جنايات سيف بر تاريخ اسلامى برداشته نشده بود تا ابن حجر دريابد كه سازندۀ اصلى آن روايت و صدها مانند آن و راويان آن ها همگى ساخته سيف بن عمر تميمى است نه شخص ديگر.
همچنين قريب به يقين مى توان گفت كه ابن حجر متوجه ورود نام اين دو راوى (پسر، و جد) «سهل بن يوسف»، و «يوسف بن سهل» در ديگر احاديث سيف نشده تا هنگام نوشتن شرح حال سهل بن مالك جد، در كتاب «اصابه»، و سهل بن يوسف نوه، در كتاب «لسان الميزان»، به طور جدى و عميق به بحث و تحقيق پيرامون سلسلۀ راويان آن بپردازد، همان كارى را كه ما در بحث و تحقيق پيرامون راويان ساختگى
ص: 282
انجام داده ايم.
نام سهل بن مالك انصارى، صحابى ساختگى سيف طى حديثى آمده است كه فرزندزادۀ سيف آفريده اش موسوم به «سهل بن يوسف»، آن را از زبان پدر ساختگى و دروغينش به نام يوسف بن سهل روايت كرده، يعنى نوۀ خيالى، از پدر ساختگى، از پدر بزرگ افسانه اى خود سخن گفته است!!
به هر رو نام «سهل بن مالك انصارى» به جز از طريق فرزند و نوادۀ خياليش نيامده، و از اين خانوادۀ حديث پردازد در هيچ يك از منابع و مصادر معتبر كه سخن از سيف نگرفته باشند، سراغى نتوان گرفت.
ما از اين خانوادۀ راويان، و روايات آن ها در كتاب ديگر خود به نام «روات مختلقون» به تفصيل سخن گفته ايم، و در اينجا مجالى براى بازگوئى آن ها نمى باشد.
سيف بن عمر، صحابى مخلوق خود را (سهل بن مالك)، و برادر (كعب بن مالك) انصارى شاعر مشهور، و از بنى سلمۀ خزرجى آفريده و نامش را طى حديثى از طريق نوادۀ او به نام (سهل بن يوسف) آورده است، كه گفتيم نام چنين اشخاصى در ديگر مصادر حديثى و خبرى كه سخن از سيف نگرفته اند ديده نمى شود.
دانشمندان پيرو مكتب خلفا، اين سهل بن مالك را تنها به اعتبار همان حديث نوادۀ ساختگيش جزء اصحاب رسول خدا (ص) به حساب آورده، از قول سيف نوشته اند كه او خود از رسول خدا فضائل و مناقب سران مهاجرين را شنيده، بدون اين كه آن حضرت نامى از انصار يمانى را به ميان آورده باشد!
و ما خود مى دانيم كه اين روش و عادت سيف است كه حديثى بسازد، و افسانه اى بياورد، و طى آن به نداى درونى خود پاسخ مثبت دهد، و به جانب دارى خاندان مضر، و تعريف و ستايش آنها داد سخن داده، بر انصار يمانى زبان طعن و
ص: 283
دشنام بگشايد، و ايشان را به لجن بكشد، خواه آن ها صحابى باشند، و يا تابعى.(1) و گفتيم، ازآنجا كه سيف در سند حديث، سهل بن مالك را برادر كعب بن مالك معرفى كرده است، دانشمندان نيز با استناد به آن، نسب سهل بن مالك را به نسب كعب بن مالك شاعر پيوند داده اند، بدون اين كه سيف كه خود آفرينندۀ او است، چنين ادعائى داشته باشد!
سيف حديث مربوط به «سهل بن مالك» را در كتاب فتوحش در اوايل قرن دوم از هجرت آورده، و پس از گذشت يك قرن از آن تاريخ، خالد بن عمرو اموى كوفى كه در قرن سوم هجرى در گذشته است مى آيد و مطالب سيف را دربارۀ همين سهل بن مالك اقتباس مى كند.
خالد بن عمرو در اين دزدى ادبى بدون اين كه نامى از شخص سيف و كتاب او برده باشد، روايت مزبور را مستقيماً از زبان سهل بن يوسف نقل مى كند. و همين امر باعث مى شود تا برخى از دانشمندان چنين برداشت كنند كه شخص خالد بن عمرو، راوى آن حديث - سهل بن يوسف - را ديدار كرده حديث مزبور را از زبان او شنيده است. و بر اين اساس گفته اند كه خالد بن عمرو تنها كسى است كه چنين حديثى را آورده است.
همچنين بعضى از دانشمندان بر صحت آن حديث، و وجود چنين سلسله راويانى (سهل بن يوسف بن سهل بن مالك) شك كرده اند، زيرا چنين نام هائى را در تيره هاى بنى سلمه از خزرج و غير بنى سلمه از گروه انصار، و حتى غير انصار سراغ ندارند.
تا اين كه سرانجام ابن حجر مى رسد، و از وجود اين روايت به سال ها پيش از خالد در كتاب «فتوح» سيف پرده برمى گيرد، و اعلام مى دارد كه «ابن حبّان» نيز همين مطلب را از سيف نگرفته است. اما خود ابن حجر متوجه اين مسأله نشده كه سازندۀ اصلى اين روايت، و آفرينندۀ (سهل بن مالك) و سلسلۀ راويان آن، شخص سيف بن عمر است كه صدها صحابه و تابعى آفريده، و قصه ها و افسانه ها ساخته و به آن ها نسبت داده است. بر زبانشان احاديث و روايات نهاده، و همه را با تردستى تمام در تاريخ اسلام جاسازى كرده، و امر را بر دانشمندان و محققين اسلامى در يافتن حقيقت از مجاز، بسى دشوار و آن را سر در گم ساخته است.
ص: 284
همچنين ابن حجر متوجه اين موضوع نشده كه اسامى همين سلسله از راويان، ضمن روايت هاى ديگر سيف آمده، كه پاره اى از آن ها را طبرى در تاريخش و برخى ديگر را دانشمندانى كه به شرح حال اصحاب پرداخته اند، آورده اند كه از آن جمله نويسندگان شرح حال (عُبَيدِ بن صَخر) را مى توان نام برد. چه، اگر ابن حجر از ورود اسامى ايشان در ديگر احاديث و روايات سيف به عنوان سند آگاهى مى يافت، بى شك در ترجمۀ (سهل بن مالك) پدر بزرگ در كتاب اصابه، و سهل بن يوسف در كتاب «لسان الميزان» به آن ها اشاره اى مى نمود.
سيف با خلق صحابى به نام (سهل بن مالك انصارى) و خانوادۀ او، به خواسته هاى زير رسيده است:
1 - افتخارى براى سران مضر، از گروه مهاجرين كسب كرده، و رسول خدا را به تعريف و تمجيد آن ها نشانده است.
2 - سه تن راوى حديث و اخبار آفريده، و ايشان را در كنار ديگر راويان حقيقى به صف نشانده است.
3 - براى كعب بن مالك انصارى شاعر پيغمبر خدا (ص)، برادرى تراشيده، و نامش را سهل بن مالك گذارده، و او را از جمله اصحاب رسول خدا معرفى كرده است.
4 - حديثى شگفت در منقبت اصحاب آن هم از دستۀ مهاجرين ساخته، تا به شرح زير در كتاب هاى حديث منعكس شود، و به عنوان مدرك سال ها مورد استفاده قرار گيرد.
1 - «ابن حبان» (ت 354 ه -) در كتاب «الصحابه» به نقل از كتاب فتوح سيف.
2 - «طبرانى» (ت 360 ه -) در كتاب «المعجم الكبير، عن الصحابة الكرام».
3 - «دارقطنى» (ت 385 ه -) در كتاب «الافراد» كه چنين پنداشته كه خالد در نقل اين حديث تنهاست.
4 - «ابن شاهين» (ت 385 ه -) كه حديث مزبور را به طور مرسل آورده است.
ص: 285
5 - «ابن منده» (ت 399 ه -) كه او هم گمان برده كه خالد تنها كسى است كه آن را آورده.
6 - «ابو نعيم» (ت 430 ه -) در كتاب «معرفة الصحابه».
7 - «ابن عبد البر» (ت 463 ه -) در كتاب «استيعاب» كه او هم گمان به تنهائى خالد برده است.
8 - «اَبنُوسى» (ت 505 ه -) در كتاب «فوائد» كه از طريق خالد آن را نقل كرده است.
9 - «ابن اثير» (ت 630 ه -) در كتاب «اسد الغابه»، كه سخن از ابن منده، و ابو نعيم و ابن عبد البر گرفته است.
10 - «ذهبى» (ت 748 ه -) در كتاب «التجريد»، كه نوشتۀ «اسد الغابه» را خلاصه كرده است.
11 - «مقدسى» (ت 643 ه -) در كتاب «المختاره»، كه از طبرانى پيروى كرده است.
12 - «ابن حجر» (ت 852 ه -) در كتاب «اصابه» كه بيش از متن حديث، پيرامون آن سخن گفته است.
13 - «سيوطى» (ت 911 ه -) در كتاب «جمع الجوامع».
14 - «متقى» (ت 975 ه -) در كتاب «كنز العمال» و «منتخب كنز»، كه از «جمع الجوامع» بهره گرفته است.
ص: 286
* شرح حال سهل بن مالك را در مصادر زير بيابيد:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر.
2 - «تجريد» ذهبى.
3 - «اسد الغابۀ» ابن اثير.
4 - «اصابۀ» ابن حجر.
* شرح حال سهل بن يوسف در:
1 - «لسان الميزان» ابن حجر.
* شرح حال خالد بن عمرو در:
1 - «رواة مختلقون» تأليف مؤلف همين كتاب.
2 - «معجم الشيوخ» ابن عساكر.
* بحثى دربارۀ حديث، ضمن شرح حال سهل بن مالك در:
1 - «اصابۀ» ابن حجر.
2 - «كنز العمال» متقى، باب سوم از كتاب فضائل، در پايان فصل دوم (155/12)، و اواخر فصل سوم (239/12).
3 - «كنز العمال» متقى به نقل از «سيوطى» كه در هر دو باب مزبور آورده
ص: 287
است:
سيف بن عمر در كتاب فتوح، و ابن قانع، و ابن شاهين، و ابن منده، و ابو نعيم، و ابن النجار و ابن عساكر آورده اند... [تا آخر حديثى كه گذشت]
ص: 288
صد و پنجاه صحابى ساختگى
صحابيانى از گروه انصار
اسعد بن يربوع انصارى خزرجى
* دست آورد سيف از افسانۀ اسعد.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 289
ص: 290
ابن عبد البر در كتاب «استيعاب»، در شرح بر اين صحابى بدون ذكر سند مى نويسد:
او در جنگ يمامه كشته شده است.
ابن اثير پس از نقل سخن ابن عبد البر در كتاب «اسد الغابه» با رمز (ب) اضافه كرده مى گويد:
البته اين سخن ابن عبد البر است، و هم او دربارۀ صحابى به نام «اسيد بن يربوع ساعدى» نيز نوشته است كه در جنگ يمامه كشته شده، حالا اين دو نفر يا برادر يكديگرند، يا اين كه يكى از اين دو نام تصحيف ديگرى است، زيرا سيف بن عمر همين صحابى را در كتاب فتوح خود «اسعد» معرفى كرده، و خدا داناتر است. [پايان سخن ابن اثير].
پيش از ابن گفته ايم كه حرف (ب) علامت اختصارى كتاب «استيعاب» ابن عبد البر است كه دانشمندانى چون ابن اثير و ديگران آن را بين خود قرارداد كرده اند.
ذهبى نيز در كتاب «تجريد» خود گفته است كه «اسعد بن يربوع»، برادر شخص مجهول الهويه اى به نام (اسيد) در جنگ يمامه كشته شده است.
ابن حجر پس از نقل مطالب «استيعاب» مى نويسد:
سيف در كتاب فتوح خود از او نام برده، و ابو عمر، ابن عبد البر نيز سخن از سيف گرفت است.
ص: 291
نويسندۀ كتاب «نسب الصحابه» هم گفته است كه «اسعد بن يربوع ساعدى» در جنگ يمامه كشته شده است.
در كتاب «دُرّ السحابه» نيز آمده است كه اسعد بن يربوع جزء كشته شدگان جنگ يمامه بوده است.
خلاصه اين كه شش تن از دانشمندان به شرح حال اين صحابى پرداخته اند، كه چهار نفر آن ها سندى به دست نداده اند كه عبارتند از:
«ابن عبد البر»، «ذهبى»، و نويسندگان كتاب هاى «نسب الصحابه»، و «در السحابة»، و ذهبى نيز تأكيد كرده كه «اسيد» مجهول الهويه است.
و دو نفر هم تنها شخص سيف را نام برده او را سند مطالب خود معرفى كرده اند كه آن ها عبارتند از: «ابن حجر»، «ابن اثير».
ما، در كتاب هاى حديث و تاريخ به جستجوى صحابى انصارى، به نام «أسعَد»، يا «اسيد بن يربوع ساعدى» برآمديم، ولى جز در حديث سيف، نشانى از او در هيچ يك از منابع ياد شده نيافتيم. از اين روى او را از آفريده هاى سيف به حساب آورديم.
ضمناً همان طور كه گفتيم، تنها دو نفر از دانشمندان، سند روايت خود را شخص سيف معرفى كرده، راويان ديگرى را نام نبرده اند تا دربارۀ آن ها به بحث بنشينيم.
1 - خلق صحابى انصارى ساعدى قحطانى كه جزء كشته شدگان جنگ يمامه به خاك و خون خود درغلطيده است.
2 - بالا بردن شمار كشته شدگان يمانيان در ميدان هاى جنگ، تا نشانى از عدم لياقت و كارائى و مهارت و نيروى جسمى ايشان باشد در آوردگاه ها، و مدركى براى سركوفت آن ها. زيرا از ديدگاه سيف نشان لياقت و افتخار در ابراز دلاورى ها، و قهرمانى هاى جنگى همه در خور عدنانيان مضرى، به ويژه اسيد از تميم، تيرۀ سيف بن عمر مى باشد و بس.
ص: 292
* درباره اسعد بن يربوع به مصادر زير مراجعه شود:
1 - «استيعاب» ابن عبد البر (41/1) زير شمارۀ 71.
2 - «اسد الغابۀ» ابن اثير (73/1).
3 «تجريد» ذهبى (15/1) زير شمارۀ 112.
4 - «اصابۀ» ابن حجر (51/1) زير شمارۀ 116.
5 - «نسب الصحابة من الانصار» صفحۀ 107.
6 - «در السحابة، فى بيان وفيات الصحابه».
* مؤلف كتاب «در السحابه»، رضى الدين ابو العباس، حسن بن محمد بن حسن صغانى (555-650 ه -) مى باشد. اين كتاب خطى و در كتابخانۀ شيخ الاسلام در مدينه مورد استفاده مؤلف قرار گرفته است.
ص: 293
ص: 294
صد و پنجاه صحابى ساختگى
صحابيان از گروه انصارى
سلمى، دختر مالك فزاريه
* سلمى و سگان «حوأب».
* حقايقى از داستان «ام قرفه».
* افسانۀ «ام قرفۀ» سيف.
* بررسى اسناد سيف در افسانۀ «ام زمل».
* دانشمندان، و افسانۀ ام زمل سيف.
* حقايق از داستان، و حديث «حوأب».
* بحثى دربارۀ فرزندان «ام قرفه».
* نتيجۀ بحث و بررسى.
* مصادر و مدارك بحث.
ص: 295
ص: 296
ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود، در معرفى سلمى دختر مالك مى نويسد:
سلمى دختر مالك بن حُذَيفَة بن بَدر فَزاريه، معروف به (اَمّ قِرفۀ صُغرى) دختر عموى «عُيَينة ابن حِصن» است كه از نظر مقام و نفوذى كه داشت، او را به مادرش (ام قرفۀ كبرى) تشبيه مى كردند.
«زَيد بِن حارِثَة» طى يك اردوكشى، ام قرفه را كشته و عده اى از بنى فزاره را به اسارت گرفته بود. در ميان اين اسرا، سلمى دختر اُم قرفه نيز وجود داشت كه در مدينه به ام المؤمنين عايشه رسيد، و او نيز سلمى را آزاد ساخت.
روزى سلمى در خدمت عايشه بود كه رسول خدا از در درآمد و روى به آن ها كرده فرمود:
يكى از شما سگان حوأب را به پارس كردن وامى دارد!
مى گويند كه بر ديوار خانۀ ام قرفه پنجاه شمشير آويخته بود كه به پنجاه نفر مرد شمشير زن كه همۀ آن ها جزء محارم آن بانو به شمار مى رفتند تعلق داشته است. نمى دانم منظور، ابن ام قرفه است، يا ام قرفۀ كبرى. (ز) [پايان سخن ابن حجر].
نوشتۀ ابن حجر شامل دو قسمت خبرى، و يك قسمت بيان نسب سلمى است. اما خبرهاى آن عبارتند از:
1 - شامل اردوكشى زيد بن حارثه است براى سركوبى (ام قرفه) به ناحيه اى در «وادى القرى» در هفت ميلى شهر مدينه در ماه رمضان سال ششم از هجرت رسول خدا (ص).
ص: 297
2 - داستان سگان حوأب
ابن سعد دربارۀ اين اردوكشى در كتاب «طبقات» خود چنين مى نويسد:
زيد بن حارثه در حالى كه كالاهائى از اصحاب رسول خدا را براى تجارت به همراه داشت از مدينه به سوى شام حركت كرد. در نزديك هاى «وادى القرى» به گروهى از مردم فزاره، از تيرۀ «بنى بدر» برخورد نمود، آنان كه آن همه مال و خواسته را مشاهده كردند، به جان زيد و يارانش افتادند و ايشان را به سختى بزدند، و مال و ثروت آنان را به يغما بردند.
زمانى گذشت تا زيد از آن همه كوفتگى و جراحات وارده بهبودى يافت، و سپس به مدينه بازگشت و به خدمت رسول خدا رسيد و آنچه را كه به روى رفته بود به حضرتش گزارش داد. رسول خدا نيز او را به سركردگى گروهى از رزمندگان اسلام مأمور سركوبى آن ها نبود.
زيد در پيشرفت در منطقۀ تحت نفوذ قبيلۀ فزاره جانب احتياط را از دست نگذاشت، او روز را به استتار، و شب را به پيشروى اختصاص داد. در اين ميان عده اى از مردم «بنو بدر» كه از حركت زيد و همراهانش آگاه شده بودند، مردم فزاره را از رسيدن قواى مسلمين براى سركوبى آنان آگاه ساختند، اما هنوز مردم فزاره به خود نيامده بودند كه سحرگاهان زيد و افراد تحت فرماندهيش تكبيرگويان بر آن ها هجوم بردند، و كلبه هاى ايشان را در محاصرۀ خود گرفتند و مجال هرگونه حركتى را از آنان سلب نمودند.
مردم فزاره ناگزير از تسليم بودند، پس زيد همگى آنان را به اسارت گرفت، از جمله (ام قرفه فاطمه)، دختر ربيعة بن بدر، و دختر او (جاريه دختر مالك بن حذيفة بن بدر) را.
جاريه را «سلمة بن اكوع» بگرفت و به رسول خدا (ص) تقديم داشت، و آن حضرت نيز او را به «حزن ابن ابى وهب» بخشيد.
ابن سعد در پايان اين داستان مى نويسد كه زيد و همراهانش (ام قرفه) و گروهى از مردان فزاره را كشتند.
يعقوبى نيز داستان (ام قرفه) را چنين آورده است:
ص: 298
امّ قرفه چهل مردم رزمنده شمشير زن از محارم خود را به جنگ رسول خدا (ص) فرمان داد تا به شهر مدينه حمله برند. پيغمبر خدا از اين موضوع آگاه گرديد، و زيد بن حارثه را با سواركارانى چند به جلوگيرى ايشان فرستاد. اين دو گروه در محل (وادى القرى) به يكديگر رسيدند و جنگى بى امان را آغاز نهادند، اما ياران زيد تاب مقاومت نياورده عقب نشستند، و زيد با تنى مجروح و اندامى خسته، تن دردمند خود را با زحمتى بسيار از معركه بيرون كشيد، و در همان حال سوگند ياد كرد كه تن نشويد، و روغن بر بدن نمالد مگر هنگامى كه انتقام خود و يارانش را از اينان بگيرد.
در اجراى چنين انديشه اى از حضرت رسول فرمان خواست تا بار ديگر او را به پيكار فزاره مأمور فرمايد پيغمبر خدا نيز بار ديگر او را به فرماندهى گروهى... [تا آخر داستانى كه گذشت].(1) ابن هشام، و يعقوبى، و طبرى، و مقريزى آورده اند كه در همان جنگ «سلمة بن عمرو اكوع» سلمى دختر ام قرفه را به اسرات گرفت و او را به رسول خدا (ص) تقديم داشت، و آن حضرت نيز او را به دائى خود «حزن بن ابى وهب» بخشيد و از وى «عبد الرحمن بن حزن» به دنيا آمد. حقيقت نخستين خبر همين ها بود كه آورديم.
اما دومين خبر مزبور تنها از افكار و خيالات سيف ريشه گرفته است و بس، توجه كنيد:
طبرى ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت، در مورد ارتداد قبايل (هوازن، و سليم، و عامر)، از قول سيف بن عمر در تاريخ خود مى نويسد:
فراريان جنگ (بزاخه) كه از قبيلۀ (غطفان) در كنار «طليحه» مدعى
ص: 299
پيغمبرى مى جنگيدند، پس از شكست و عقب نشينى در محلى به نام (ظفر) كه منطقۀ نفوذ «ام زمل، سلمى» دختر «مالك بن حذيفة بن بدر فزاريه» كه در شوكت و جلال، و نفوذ كلام همتاى مادرش «ام قرفه» بود، گرد آمدند.
ام زمل، فراريان مزبور را به باد ملامت گرفت، و از فرارشان از جنگ مسلمان سخت سرزنش نمود. سپس به استمالت، و آن گاه به تحريكشان براى جنگيدن با مسلمانان پرداخت، خود در ميانشان مى گرديد و در كنارشان مى نشست، و با لطايف الحيل ايشان را به مقاومت در برابر قواى خالد و جنگ با او فرامى خواند، تا اين كه گروه بسيارى از مردم قبايل (غطفان، و هوازن، و سليم، و اسد، و طى) به گردش جمع شدند.
ام زمل، سلمى به يارى اين گروه فشرده در مقام تلافى از شكست گذشتۀ فزاره و كشته شدن مادر، و اسارت خودش آماده جنگ با خالد شد.
اين حركت تند سلمى از آن روى بود كه به سال ها پيش، و پس از كشته شدن مادرش (ام قرفه) به دست قواى اسلام به اسرات افتاد و به خانه عايشه درآمد اما با وجودى كه عايشه ام زمل را آزاد كرده بود، ولى سلمى همچنان در خانه عايشه مى زيست تا اين كه پس از مدتى به زادگاهش بازگشت و به اقوام خود پيوست.
روزى در آن هنگام كه أم زمل در خانه عايشه بود رسول خدا (ص) به خانه وارد شد و چون آن دو را مشاهده كرد فرمود:
بر يكى از شما، سگ هاى ناحيۀ حوأب حمله برده بانگ برخواهند داشت!
و اين ام زمل بود كه پس از پشت پا زدن به دين اسلام و مرتد شدنش، سخن رسول خدا درباره اش راست آمد! زيرا وقتى كه أم زمل علّم مخالفت را برافراشت، به هنگام عبور بين «ظفر و حوأب» براى جمع آورى سپاه از فراريان و سرخوردگان از حكومت، سگان منطقه حوأب به او حمله كرده بانگ برداشتند!!
در هر حال اقدامات تند و جمع آورى سپاه اين بانوى فزارى به خالد بن وليد گزارش داده شد و خالد خود را شتابان به او رسانيده و جنگى سخت و بى امان بين دو نيرو به وقوع پيوست، ام زمل بر روى شتر مادرش فرماندهى ميدان جنگ را بر عهده گرفت و با همان قدرت و نفوذ مادرش فرمان مى داد و مردم را به پايدارى و جنگ تشويق و ترغيب مى كرد.
خالد چون چنان ديد فرياد برآورد كه هر كس شتر اين زن را سرنگون كند صد شتر پاداش خواهد گرفت!! شترِ ام زمل را مردان رزمندۀ خالد در ميان گرفتند و
ص: 300
پس از اين كه صد تن از هواداران او را از پاى درآوردند، شتر را پى كرده، ام زمل را به قتل رسانيدند.
در آن جنگ خاندان هاى قبائل «خاسئ، و هاربه، و غنم» به دست سپاهيان اسلام بر باد رفت، و زيان هاى غير قابل جبرانى به قبيلۀ كاهل رسيد. در آخر خالد وليد اين پيروزى را به مدينه خدمت خليفه گزارش داد!!
سيف افسانه ام زمل، سلمى دختر مالك حذيفۀ خود را از زبان (سهل) كه او را «سهل بن يوسف بن سهل» مى خواند آورده و پيش از اين نيز ما او را از زمرۀ راويان مخلوق سيف معرفى كرده، و به ويژه در همين فصل، و زير عنوان «پنجاه و يكمين صحابى ساختگى» دربارۀ او به تفصيل سخن گفته ايم.
اما دانشمندانى كه با نقل افسانۀ ام زمل سيف در كتاب هاى خود انتشار آن را موجب گرديده اند عبارتند از:
1 - «طبرى» كه مستقيماً آن را از سيف گرفته و سند آن را نيز آورده است.
2 - «حموى» كه آن را در دو جاى كتاب «معجم البلدان» خود شرح داده است. به اين ترتيب: يكى در شرح بر واژۀ «حوأب» كه آن را چنين آغاز نموده است:
سيف بن عمر در كتاب فتوح خود آورده است كه فراريان از جنگ بزراخه... [تا آخر داستانى كه گذشت].
و ديگرى در بحث پيرامون واژۀ «ظفر» است كه چنين مى نويسد:
ظفر نام مكانى است نزديك هاى حوأب بر سر راه بصره به مدينه، كه در آنجا فراريان بزاخه گرد آمده اند».
سپس ادامه داده مى نويسد:
ص: 301
اما «نصر» نوشته است كه: ظفر در كنار «شميّط» و بين مدينه و شام واقع و از زمين هاى فزاره محسوب است. در آنجا بود كه «ام قرفه، فاطمه دختر ربيعة بن بدر» كه مردم را عليه رسول خدا (ص) تحريك مى كرد، و ايشان را به جنگ آن حضرت برمى انگيخت، كشته شده است.
ام قرفه را دوازده پسر نام آور و رزمنده بوده كه در جنگ بزاخه، و دشمنى با پيغمبر خدا سخت فعاليت داشته اند.
خالد، ام قرفه و پيروان فرارى طليحه را كه پيرامون او جمع و به جنگ مسلمين با وى هم داستان شده بودند كه به سختى شكست داد، و ام قرفه را بكشت و سرش را به مدينه خدمت ابو بكر فرستاد، و ابو بكر نيز فرمان داد تا سر او را بر دروازۀ شهر بياويختند. گويند سر وى اولين سرى بوده كه در اسلام آويخته شده است. [پايان سخن حموى].(1) به موجب سخنان حموى، «نصر» دو خبر سيف را به شرح زير درهم آميخته است: نخست خبر اردوكشى زيد بن حارثه را براى سركوبى ام قرفه كه سيره نويسان يك سخن گفته اند كه او مردم را عليه پيغمبر خدا تحريك مى كرد و برخى از آنان نيز گفته اند كه پس از كشته شدنش زيد، سر او را به مدينه فرستاده است.
دوم خبرى را كه سيف دربارۀ دخترش «ام زمل سلمى» ساخته و او را «ام قرفه صغرى» ناميده و گفته است كه او سربازان فرارى جنگ بزاخه از ياران طليحه را بگرد خود جمع، و آنان را به جنگ خالد وليد برانگيخت، و سرانجام به دست خالد كشته شد.
نصر اين دو خبر را زير نام «خبر ام قرفه» درهم آميخته و از آميختگى آنها خبر سومى را تهيه ديده و در پناه آن به شرح موضعى به نام «ظفر» كه ساختۀ سيف است پرداخته.
و شايد كه «نصر» را اين اختلاط دو خبر از آن روى دست داده كه سيف نام
ص: 302
«سلمى» را روى مخلوق خيالى خود نهاده و او را «ام قرفه صغرى» ناميده است. اما نصر از اين مسئله غافل بوده كه بين ام قرفه اى را كه زيد بن حارثه كشته، و ام قرفه اى را كه سيف بن عمر آفريده فرق بسيار است. با اين حال نصر آن دو را يكى انگاشته و به يك جا آورده است.
موقعيت ظفر نيز براى نصر و حموى به طور كامل شناخته نشده، زيرا يكى مى گويد ظفر بر سر راه شام قرار دارد، و ديگرى مدعى است كه بر سر راه بصره، دو جهت مخالف يكديگر، يكى رو به شمال و ديگرى در مسير جنوب.
همچنين حموى و نصر مصدر خبر خود را در مورد ظفر مشخص نكرده اند، فقط حموى آنجا كه به شرح پيرامون «حوأب» پرداخته مصدر خبر خود را سيف بن عمر معرفى كرده است.
3 - ابن حجر با اعتماد به حديث سيف در كتاب «اصابه» خود جائى را به شرح حال سلمى در زمرۀ زنان صحابى رسول خدا (ص) اختصاص داده، اما مصدر خبر خود را متذكر نشده است. تنها دربارۀ او گفته است كه:
سلمى دختر عموى عيينة بن حصن بن حذيفه بوده است. اين معرفى از طرف ابن حجر ازآنجا ناشى شده كه سيف سلمى مخلوق خود را دختر مالك بن حذيفه، و عموى عيينه آفريده است.
4 - ابن اثير خبر ام زمل را با استفاده از سخنان طبرى، در تاريخ خود آورده است.
5 - ابن كثير نيز سخن مستقيماً از طبرى گرفته و در كتاب خود نقل كرده است.
6 - ابن خلدون نيز با استفاده از سخنان طبرى داستان ام زمل را در تاريخ خود آورده است.
7 - ميرخواند هم مطالب خود را درباره سلمى ام زمل از طبرى گرفته است.
8 - حميرى نيز در واژۀ ظفر مطلب از «معجم البلدان» حموى گرفته و داستان ام زمل را هم به طور اختصار آورده است.
سيف خبر ام زمل سلمى دختر مالك، معروف به «ام قرفه صغرى» را آفريده تا حديث رسول خدا را دائر به پارس كردن سگ هاى ناحيه حوأب به شتر «امّ المؤمنين
ص: 303
عايشه» را تحريف، و حقيقت امر و روش سران اسلامى را در زمان آن بانو پوشيده دارد.
ما در اينجا براى روشن شدن حقيقت مطلب، خبر پارس كردن سگان ناحيۀ حوأب را همچنان كه اتفاق افتاده و در كتاب هاى سيره و تاريخ آمده است مى آوريم.
توجه كنيد:
روزى رسول خدا (ص) در حالى كه همۀ زنانش در خدمتش بودند روى به آن ها كرده فرمود:
كدام يك از شماست كه بر شتر پرموئى نشسته، سگ هاى ناحيۀ حوأب بر او پارس كنند، و در راهش انسان هاى بسيارى از چپ و راست به خاك و خون بيفتند و پس از وقوع چنان اتفاقى كه خود خواسته، خود جان سالم از آن كشتارگاه بيرون برد؟
عايشه خنديد. و رسول خدا (ص) روى به او كرده فرمود:
اى حميراء. مواظب باش كه تو آن زن نباشى. سپس رسول خدا (ص) به سخن خود ادامه داده فرمود:
تو با على به جنگ بر خواهى خاست در حالى كه بر او ستمگر باشى.
سپس سيره، و تاريخ نويسان آورده اند كه:
در آن هنگام كه عايشه در مسير خود به جانب بصره به آب حوأب رسيد سگ هاى آن ناحيه به سويش خيز برداشته به پارس كردن پرداختند عايشه پرسيد:
- اين چه آبى است؟ جواب دادند:
- حوأب. عايشه با شنيدن نام حوأب به يك باره مضطرب شد و استرجاع كرد (إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) گوئى پس از گذشت سال ها سخن رسول خدا (ص) به خاطرش آمد كه بلافاصله گفت:
- من همان زن هستم!!.
اين بود كه عزم بازگشت كرد. خبر به گوش زبير رسيد پس بى درنگ خود را به عياشه رسانيد و بانگ برداشت:
- خود را برهانيد و نجات دهيد كه به خدا سوگند على بن ابى طالب به شما رسيد... پس با گفتۀ زبير كاروان به حركت خود ادامه داد و ازآنجا با شتاب دور شدند.
ص: 304
دانشمندان زير هر كدام در مورد تعداد و ويژگى هاى فرزندان ام قرفه مطالبى نگاشته اند كه به شرح زير به اسامى آن ها اشاره مى شود:
1 - «ابن كلبى» در كتاب «جمهرۀ» خود همچنان كه در ملخص آن صفحۀ 124 آمده است.
2 - «ابن حبيب» در كتاب «المحبر» صفحه 461.
3 - «ابن حزم» در كتاب «جمهره» صفحه 257.
همۀ اين دانشمندان اسامى فرزندان ام قرفه را آورده تأكيد كرده اند كه پدر همۀ آنها «مالك بن حذيفه» بوده است.
همچنين همين دانشمندان و ديگر نويسندگان گفته اند كه ام قرفه تنها يك دختر داشته، و آن دختر هم به اسرات افتاده و سرانجام به رسول خدا (ص) رسيده و آن حضرت او را به «حزن بن وهب» دائى خود بخشيده و عبد الرحمن بن حزن از او به دنيا آمده است. و ديگر در هيچ يك از مصادر معتبر نامى و نشانى از «ام زمل سلمى» ديده نمى شود مگر سيف بن عمر تميمى افسانه ساز قرن دوم هجرى.
اين كه سيف بن عمر تنها كسى است كه از ام زمل نام مى برد، او را و داستانش را مى آفريند، او را به تملك عايشه ام المؤمنين درمى آورد، و سپس او را وسيله همين بانو بخشيده آزاد مى كند.
سيف با ساختن افسانه ام زمل، و شتر ام قرفه، و فرماندهى ام زمل در پهنه كارزار مرتدها با خالد بر آن شتر، و پارس سگ هاى ناحيۀ حوأب بر او، در مقام اين بوده كه معجزه و پيش گوئى رسول خدا (ص) را در مورد عياشه ام المؤمنين و بانگ سگ هاى حوأب بر او، و فرماندهى سپاهش را در جنگ جمل واقعى و بر شتر معروفش تحت شعاع قرار داده حقائق را بنا به ميل و خواستۀ خويش تحريف نمايد كه خوشبختانه در اين راه موفق نشده است.
سيف موضوع ارتداد قبايل «هوازن، سليم، طى، عامر» و ديگران را به آنها
ص: 305
نسبت داده، و دروغ مى گويد كه فراريان جنگ بزاخه در ناحيۀ «ظفر» كه در اصل وجود خارجى نداشته پيرامون أم زمل جمع شده با خالد وليد جنگيده اند، و صد تن از ايشان پيرامون شتر «ام زمل» كشته شده اند.
سيف در جنگى كه هرگز به وقوع نه پيوسته، به ناروا و دروغ اخبارى را دائر به قتل عام و بر باد رفتن خاندان هائى از قبايل «خاسئ»، و «هاربه»، و «غنم»، و زيان هاى وارده بر قبيلۀ «كاهل» را به سپاهيان اسلام نسبت داده است تا قرن ها و قرن ها دشمنان اسلام آن را دستاويز تبليغات خود عليه آن قرار داده، به استناد همان ها ادعا كنند كه اين دين در دل هاى مردم شبه جزيرة العرب آن قدر نفوذ نداشته كه چون پيغمبرش ديده بر هم مى گذارد بيشتر آن ها از آئين او بيرون شده، پشت پا بر دين او مى زنند، تا اين كه جانشينان همان پيغمبر بار ديگر به ضرب شمشير و قتل و غارت هاى بى امان، از دين برگشتگان را به اسلام برمى گردانند و اين آئين را بار ديگر با ايجاد خوف و وحشت مستقر مى سازند. و چنين نتيجه مى گيرند كه اسلام به ضرب شمشير و ايجاد حمام هاى خون پاى گرفته است نه چيز ديگر... كه همين موضوع را ما به طور مفصل در جلد دوم كتاب «عبد الله بن سبا» شرح داده ايم.
اين مطلب نيز لازم به تذكر است كه دانسته شود به جز زندقه اى كه دانشمندان سيف را بدان متهم ساخته اند، چه چيز مى تواند محرك او را در اين قبيل تحريف ها و خلق و آفرينش چنان نقش آفرينانى باشد، تا در سايه آن بتواند در معالم اسلامى ايجاد تشويش نموده، مصادر ما را از اعتبار و استحكام اصلى خود بيندازد؟
ص: 306
* شرح حال ام زمل سلمى دخرت مالك در:
1 - «اصابه» ابن حجر (325/4) زير شمارۀ 567.
* اردوكشى زيد بن حارثه براى جنگ با ام قرفه در:
1 - «طبقات ابن سعد» (65/2/1).
2 - «تاريخ يعقوبى» (71/2).
3 - «سيره ابن هشام» (290/4).
4 - «تاريخ طبرى» (1557/1).
5 - «امتاع الاسماع» مقريزى (ص 269-270).
* افسانۀ ام زمل سيف در:
1 - «تاريخ طبرى» (1901/1-1902).
2 - «معجم البلدان» حموى در واژۀ (حوأب، ظفر).
3 - «تاريخ كامل» ابن اثير (266/2).
4 - «تاريخ ابن كثير» (391/6).
5 - «تاريخ ابن خلدون» (283/2).
6 - «روضة الصفا» مير خواند (607/2).
* حقيقت داستان حوأب در:
ص: 307
1 - «تاريخ طبرى» (178/5).
2 - «عبد الله بن سبا» (100/1-103).
ص: 308
به لطف خدا، و حسن توفيقات او ترجمۀ جلد سوم از كتاب بسيار پرارزش و علمى «خمسون و مائة صحابى مختلق» علامۀ مجاهد، و محقق و انديشمند بزرگوار، حضرت استاد «مرتضى عسكرى» زير عنوان «صد و پنجاه صحابى ساختگى» ساعت 10 صبح روز جمعه، آخر ماه ذى حجه الحرام سال 1403 هجرى قمرى، مطابق 1362/7/15 هجرى شمسى به اتمام رسيد.
از خداى بزرگ خواستارم كه توفيق ترجمۀ جلد چهارم آن را نيز به اين جانب مرحمت فرمايد كه «إِنَّهُ وَلِيٌّ قَدِيرٌ».
تهران - عطاء محمد سردارنيا
ص: 309
ص: 310
«الف»
آدم: 38، 39، 50.
أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ: 208.
إِبراهِيم «ع»: 43.
ابْنُ أَبِي الْحَدِيدِ: 228، 231.
اِبنِ ابى مُكنِف: 162، 168.
ابْنُ اثير: 79، 81، 82، 85، 91، 92، 93، 97، 98، 101-103، 110، 113، 114، 118، 120، 121، 131، 134، 135، 137-139، 148-150-152، 156، 160، 168، 170، 176، 183، 184، 190، 192، 193، 195، 197، 201، 203، 210، 233، 235، 236، 238، 252، 259، 261، 263، 264، 267، 270، 271، 273، 281، 286، 287، 291، 292، 293، 303، 307.
ابْنُ أُمِّ مَكْتُومٍ: 206.
ابْنَ إِسْحَاقَ: 205، 209، 242، 262، 302.
ابْنُ أَعْثَمَ: 237.
ابْنُ حِبَّانَ: 277، 284، 285.
ابْنِ حَبِيبٍ: 299، 302، 305.
ابْنُ حَجَر: 31، 58، 73، 74، 75، 79، 82، 83، 87، 91، 92، 93، 97، 98، 99، 100، 101، 109، 110، 114، 118، 120، 122، 123، 130-134، 136-140، 144، 148، 149، 150، 152، 165، 166، 168، 170، 173، 175، 176، 177، 178، 179، 181، 183، 184،
ص: 311
187، 188، 189، 191، 193، 197، 202، 203، 230، 232، 233، 237، 257، 258، 259، 261، 263، 267، 268، 270، 271، 273، 277، 278، 279، 282، 284، 285، 286، 287، 292، 293، 297.
ابْنِ حَزْم: 75، 82، 92، 102، 108، 111، 121، 134، 193، 235، 262، 273، 305
اِبنِ خَلدُون: 131، 138، 238، 252، 259، 261، 263، 303، 307.
اِبنِ خيّاط: رجوع شود به «خليفة بن خياط».
اِبنِ دَبّاغ: 190.
ابْنُ دُرَيْد: 103، 134، 235، 262.
اِبنِ رسته: 30.
ابْنِ سَعْد: 88، 99، 190، 193، 226، 235، 236، 237، 298، 307.
اِبنِ سَكَن: 107، 110، 114، 120.
ابْنِ شَاهِين: 73، 75، 81، 87، 91، 97، 98، 100، 101، 102، 282، 285، 288.
ابْنِ عَبَّاس: 33، 34، 59، 147، 165، 175، 177.
اِبنِ عبد البر: 82، 97، 98، 101، 102، 111، 113، 121، 131، 135، 138، 139، 148-150، 165، 166، 168، 175، 176، 183، 190، 196، 197، 201، 202، 204، 210، 211، 236، 243، 257، 258، 259، 261، 263، 267، 270، 271، 273، 280، 281، 286، 287، 291، 292، 293.
ابْنُ عَسَاكِر: 103، 166، 168، 210، 211، 230، 233، 235، 236، 237، 281، 282، 287.
اِبنِ فَتحون: 167، 168، 177، 178، 181، 183، 257، 259، 261.
ابْنُ قَانِع: 111، 113، 121، 288.
اِبنِ قُدامَه: 112، 113، 121، 245.
ابْنَ كَثِير: 131، 137، 139، 161، 233، 238، 252، 259، 261، 263، 281، 303، 307.
ص: 312
اِبنِ كَلبى: 79، 82، 83، 88، 89، 92، 302، 305.
اِبْنُ مَاجَه: 23، 24، 32، 49، 50، 87، 59، 60، 61.
اِبنِ ماكُولا: 82، 134، 135، 138، 259، 261، 263، 267، 270.
اِبنِ مِحصَن: 134.
ابْنُ مِسْكَوَيْهِ: 258، 259، 261.
اِبنِ مشمصه جبيرى: 144.
ابْنُ مَنْدَةَ 79، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 110، 111، 113، 117، 118، 121، 122، 149، 280، 281، 282، 286، 288.
اِبنِ منظُور: 43.
اِبنِ نجّار: 282، 288.
أبنوسى: 281، 286.
ابْنُ هِشَام: 52، 53، 99، 262، 299، 307.
أَبُو أَيُّوبَ انْصَارِى: 220، 221، 225.
اَبُو بَصيرِ اَنصارى: 69، 149، 265، 267، 268، 269، 270.
وَ أبو بكر «خليفه»: 31، 63، 65، 68، 105، 123، 126، 127، 129، 130، 132، 134، 136، 137، 147، 157، 160، 166، 167، 189، 196، 205، 207، 209، 277، 278، 302.
اَبُو حَيّان تَوحيدى: 231، 232، 233.
أَبُو دَاوُد: 23، 24، 49، 50، 57، 58، 60، 61.
أَبُو دُجَانَةَ: به «سماك بن خرشه» مراجعه شود.
ابو ذر غِفارى: 226.
ابو رهم غفارى: 206.
اَبُو رافع: 24.
اَبُو زَيد انصارى: 208.
اَبُو سعيد خُدرى: 31، 58.
اَبُو سُفيان حَرب: 144، 207.
اَبُو سَلَمة بن عبد الرحمن: 201، 204.
اَبُو عُبَيد: 161.
اَبُو عُمَر: به «ابن عبد البر» مراجعه شود.
اَبُو مَعشَر: 255.
اَبُو مِفزَر تَميمى: 16.
اَبُو مُوسى اشعرى: 50، 61، 109، 110، 115، 207.
ابو نَعيم: 61، 98، 101، 103، 111، 113، 114، 281، 282، 286، 288.
اَبُو واقِد ليثى: 33، 59.
ابو هُرَيرَة: 25، 32، 58، 59.
اَبُو هَيثَم أحمَد بن مُحَمّد: 135.
اَبُو هَيثَم مالك بن تَيّهان: 209، 228، 231.
ص: 313
أُبَىّ بنِ كَعب: 49.
أحمدَ بنِ حَنبَل: 23، 24، 25، 31، 32، 33، 34، 36، 39، 57، 58، 59، 60، 61، 235، 236.
اُروى، دختر عامر: 249، 253.
ازدى: 269.
اسرائيل: 39، 40.
إِسمَاعيل: 43.
أُسامَةِ بن زيد: 157، 196، 205، 209.
أسعَدِ بن يَربُوع: 69، 265، 289، 291، 292، 293.
اَسوَدِ بن رَبيعَة: 74.
اَسوَدِ بن قُطبَه: 16.
اَسوَد عَنَسى: 109، 110، 115، 121، 125، 126، 129، 130، 136، 143، 147، 148، 149، 150، 152.
أُسَيد بن يَربُوع: 291، 292.
اَغلَب: 268، 269.
اَصبَغ بن ثعلبه: 201، 204.
اَقرَع بن حابِس: 75، 168.
أُطّ بن ابى أُطّ: 16.
اَقرَع بنِ عبد الله: 16، 69، 105، 141، 143، 155، 157، 158، 162، 165، 166، 167، 168، 170، 268.
اَقرَع عَكّى: 168.
أُمِّ زِمل: 69، 265، 295، 300، 301، 302، 303، 305، 306، 307.
أُمِّ سَلَمَه «ام المؤمنين»: 220.
أُمِّ قِرفۀ صُغرى: 295، 297، 299، 300، 302، 303.
أُمِّ قِرفَۀ كُبرى: 297، 298، 299، 300، 302، 305.
اِمرؤ القَيس بن اَصبَغ: 16، 69، 105، 195، 196، 197، 199، 201، 202، 203، 208.
اِمرُؤُ الَقيس عَدى: 199، 203، 204
اَمير شَكيب أرسَلان: 238، 261، 263.
اميرالمؤمنين على «ع»: 24، 30، 31، 66، 110، 121، 162، 207، 217، 218، 219، 221، 222، 223، 226، 227، 228، 229، 230، 235، 236، 243، 259، 304.
اَوسِ بن جُذَيمهَ: 16، 28.
إياد بن لِقيط: 97، 98، 99، 100.
«ب»
باذام: 109، 125.
باذان: 109.
بُخارى: 24، 31، 32، 49، 58،
ص: 314
60، 103، 235.
بَدرِ بنِ حَرث: 191، 192.
بَدرِ بِ خَليل: 192.
بَزّار: 33.
بَشير بنِ كَعب حِميَرى: 17، 260.
بَشير بن كَعب عَدوى: 260.
بَغَوى: 107، 110، 111، 112، 113، 122.
بَكير بنِ عبد الله: 249، 250، 251، 252، 257.
بَلاذُرى: 88، 99، 109، 152، 164، 170، 236، 253، 254، 255، 263.
بَلال بن ابى بلال: 82، 90.
بَهرام: 66.
«پ»
پيغمبر خدا «ص»: 17، 21، 22، 24-27، 30، 35، 44-46، 48، 52، 54، 65، 73، 74، 81، 82، 85، 86، 87، 89، 90، 98، 99، 114، 119، 131، 137، 143، 147، 149، 157، 163، 178، 208، 210، 215، 216، 228، 233، 242، 262، 277، 278، 299.
«ت»
تِرمذى: 23، 24، 33، 34، 49، 57، 60.
تَماضَر: 201، 204.
«ث»
ثُمامَه آثال: 143.
«ج»
جابِر بن طارِق: 160.
جارِيَه، دختر مالك بن بدر: 298.
جبرَئيل: 26.
جَريرِ بنِ عبد الله بَجَليّ: 158، 161، 163، 164، 168، 170، 171، 192، 205، 255، 256، 260.
جَرير بنَ عبد الله حميَرى: 69، 105، 141، 143، 144، 155، 157، 158، 159، 160، 161، 162، 163، 164، 165، 166، 167، 168، 170، 260.
جُشَيش دَيلَمى: 143، 147، 148، 150.
جَعفر بنِ مُحَمّد الصادق «امام ع»: 30، 58.
جَعفر خليلى: 11، 17، 18.
«ح»
حاجِب بن زيد يا (يزيد): 69، 265، 271، 272، 273.
حاجَر: 43.
حارِث بن ابى شمر: 145.
ص: 315
حارِث بن ابى هاله: 16، 278.
حارِث بن حكيم: 68، 71، 77، 81، 87، 79، 91.
حارِث بن خزرَج: 108.
حارِث بن يزيد عامرى: 90، 260.
حارِث بن يزيد قرشى: 260.
حارِث بن مُرّۀ جهنى: 260.
حارِث بن مُرَۀ عبدى: 260.
حاطب بن ابى بلتعه: 145.
حاكِم: 33، 34، 59، 235.
حَبيب بن ربيعه اسدى: 189.
حَجّاج بن يوسف: 34.
حُذَيفَة بن يمان: 255، 256
حُر، يا حارث بن خضرامه: 68، 71، 77، 87، 90، 91، 93.
حَرمَلَة بن سلمى: 16.
حَمَلة بن مريطه: 16.
حُرَيث بن مُعَلّى: 189.
حَزَن بن ابى وهب: 298، 299، 305.
حَسّانِ بن ثابت: 25، 36، 57.
حسين بن على «ع»: 30، 196، 204، 211.
حَكَم بن سعيد بن عاص: 207.
حَكَم بن عُتبَه: 219، 220، 221، 230، 232.
حَصَينِ بن نياز: 16، 208.
حُليس بن زيد: 68، 71، 77، 85، 86، 88، 90، 91.
حَنظلة بن زيد: 254.
حِميَرى: 303.
حَوّاء: 38.
حيدة بن مَخرَم: 73، 75.
«خ»
خاقان چين: 66.
خالِد بن سعيد: 207.
خالِد بن عمرو: 275، 279، 280، 281، 284، 285، 286، 287.
خالِد بن وليد: 126، 159، 160، 161، 162، 164، 167، 300، 301، 302، 305، 306.
خباب بن حرث: 73.
خبيب بن زيد: 144.
خديجه «ام المؤمنين»: 125، 278.
خُزَيمَة بن ثابت: 17، 69، 150، 211، 212، 213، 218، 219، 230، 231، 232، 233، 237، 238، 260.
خُزَيمةِ بن ثابت «ذو شهادتين»: 150، 163، 192، 215، 216، 217، 218، 222، 223، 225، 226، 227، 228، 229، 230، 231، 235، 236، 237، 260.
خطيب بغدادى: 227، 229، 230، 235، 236، 282.
ص: 316
خَلية بن خيّاط: 130، 140، 144، 145، 206، 208، 209، 211، 237، 255، 263.
«د»
دارقُطنى: 79، 82، 87، 92، 280، 285.
دارمى: 23، 25، 57، 61.
دازويه استخرى: 143، 147، 148، 150.
داهر: 66.
دحية بن خليفۀ كلبى: 145.
«ذ»
ذىِ لحيه: 144.
ذى زُود: 143، 157.
ذى ظُلَيم: 143، 157.
ذى رُعَين: 144.
ذَهَبى: 81، 91، 92، 93، 98، 99، 100، 101، 102، 112، 114، 120، 122، 130، 131، 138، 139، 140، 170، 176، 183، 184، 188، 202، 223، 237، 259، 262، 264، 267، 270، 271، 273، 281، 286، 287، 291، 292.
ذِى كَلاع: 143، 144، 157.
ذَى مُرّان: 143، 157، 165.
«ر»
رازى: 103.
رابنسن: 41، 44، 45.
ربيع بن مَطَر: 16.
ربعى بن افكل: 16.
رستم فرخ زاد: 249.
رسول خدا «ص»: 17، 21، 23، 24، 25، 26-28، 30-34، 36، 42، 50، 51، 52، 55، 63، 68، 71، 73، 74، 77، 79، 82، 85، 87، 90، 92، 93، 95، 99، 100، 105، 106، 107، 109، 110، 111-114، 116، 118، 125، 127، 130، 135، 136، 139، 141، 143-145، 148، 152، 155، 157، 162، 165، 166، 173، 175-177، 179، 181، 182، 187-191، 195، 197، 199، 201، 202، 204، 206، 208، 209، 211، 215-218، 221، 222، 234، 240، 241، 242، 257، 260، 277، 278، 283، 297-300، 302، 304، 305.
ص: 317
رُشاطِى: 179، 183.
رضا كحّاله: 270.
رضى الدّين، حسن بن محمد صَغّانىِ: 293.
روح القدس: 25.
ريچارد واتسن: 41، 42.
«ز»
زِبرِقان بَدر: 143.
زبيدى: 43، 138.
زُبَير: 66، 222، 241، 242، 2433، 262، 304.
زُبَير بن ابى هاله: 16، 278.
زِرّ بن عبد الله كُلَيب: 260.
زرِّ بن عبد الله شاعر: 260.
زَرگلى: 102.
زُمَيل بن قُطبه قَينى: 195.
زِياد بن حَنظَلَة: 16، 143، 177، 178، 179، 220، 226.
زِياد بن سَرجِس أحمَرى: 162، 168.
زِياد بن لُبَيد: 125، 126، 127، 207.
زيد بن حارِثة: 297، 298، 299، 302، 303، 307.
زَيد بن ثابِت انصارى: 49.
زيد بن جابر: 36.
زَيد بنِ صَفوَان: 83.
زَيد بنِ كَهلان: 245.
زين العابدين «امام ع»: 30.
«س»
سارَه: 43.
سالِم بن مُعتب: 207.
سامرى: 40.
سِباع بن عُرفُطَه: 206.
سَبرَه عَنبرى: 143، 175.
سَعد وقاص: 161، 168، 189، 249، 255.
سَعيد بن جُبَير: 223.
سَعيد بن عُبَيد: 189.
سَعيد بن قشب ازدى: 207.
سَعيد بن عاص: 109.
سعير بن خفاف: 16، 208.
سُكَينه دختر امام حسين «ع»: 196، 204، 211.
سلمى دختر مالك فزاريّه: 69، 265، 295، 297، 299، 300، 301، 302، 303، 305، 307.
سَلمةَ بن اكوَع: 298، 299.
سَلمَة بن عمرو: 254.
سَلِيط بن سَلِيط: 144، 208.
سُلَيمان بن عَبَدَه: 73، 74.
سَماكِ بنِ خَرَشة «ابو دجانه»: 1520، 163، 192، 205، 229، 239، 230، 231، 232، 233، 260، 262.
سِماك بن خَرشَة جعفى: 239، 240، 245، 259، 262.
ص: 318
سماك بن خرشه «غير ابو دجانه سيف»: 69، 150، 211، 239، 244، 247، 249، 250، 251، 252، 257، 258، 259، 260، 261، 263.
سِماك بن عبيد عَبَسى: 250، 257، 258، 259.
سِماك بن مخرمۀ اسدى: 250، 257، 258، 259، 261، 263، 264.
سَمعانى: 97، 134، 135، 138، 139.
سِنان بن ابى سِنان: 143، 144، 189، 191.
سَهلِ بنِ حُنَيف: 225.
سَهلِ بن سعد: 34، 59.
سَهلِ بن مالك: 69، 265، 275، 277، 278، 280، 281، 282، 283، 284، 285، 287.
سَهلِ بنِ مِنجاب: 16، 208.
سَهلِ بنِ يربوع: 69.
سَهلِ بن يوسف: 108، 110، 111، 112، 115، 118، 119، 130، 131، 137، 149، 162، 168، 278، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 285، 287، 301.
سَواء بن قيس محاربى: 215، 216، 235.
سياوش: 66.
سيوطى: 34، 282، 286، 287.
سَيفِ بنِ عُمَر: 13-15، 17، 18، 63، 65، 67، 68، 72-74، 79، 81، 82، 83، 85، 87-91، 97، 98، 99-101، 106-108، 110-119، 125، 126، 129، 130، 131، 132، 134-137، 143، 144، 147-151، 155، 157، 158، 159، 160، 161، 163، 165، 166، 167، 168، 175-179، 182، 187، 188، 190، 191، 195-197، 199، 201، 202، 205، 206، 208، 209، 210، 212، 218-221، 229، 232، 235، 236، 238، 247، 251، 256، 257، 258، 259، 260، 261، 263، 264، 267، 268، 269، 271، 272، 275، 277، 278، 279، 280، 282، 284، 285، 289، 291،
ص: 319
292، 295، 297، 301، 305، 306.
«ش»
شافِعى: 31، 58.
شُجاع بن ابى وهب: 145.
شرف الدّين «السّيد»: 261، 263.
شَدّاد بن اوس: 36، 60.
شعبِى: 219، 220.
شيخ صدوق: 30، 58.
شيرين: 25.
شيطان: 38، 39، 55.
«ص»
صَخر بن لَوذان انصارى: 68، 105، 106، 107، 117، 118، 119، 122، 136.
صَدُوق «الشيخ»: 30، 58.
صَفوان بن أُمَيَّة: 175.
صَفوان بنِ صَفوان: 144، 152، 175، 176، 177، 178، 182، 184.
صَعب بن عطيّه: 79، 81.
صَعب بن هِلال: 87، 88.
صَلصَل بن شُرَحبيل: 16، 64، 105، 141، 143، 144، 173، 175، 176، 177، 178، 179، 182، 184، 187.
صَلُوبا بن نسطونا: 159.
صَلُوبا بن بصبهرى: 159، 164.
«ض»
ضَبَّة بن أدّ: 88.
ضَبيعه، دختر خُزَيمِه: 228.
ضَحّاك بن يربوع: 147، 149، 150، 165، 267، 268، 269، 270.
ضِرار بن أَزوَر: 144، 187، 189، 191، 270.
ضِرار بن ضبى: 254، 256.
«ط»
طه حُسَين «دكتر»: 14.
طاهِر ابو هاله: 16، 110، 115، 125، 129، 130، 136، 278.
طبَرانى: 35، 60، 281، 285.
طَبرسى: 58.
طَبرى: 13، 52، 107-113، 125، 126، 127، 129، 130، 131، 134، 137، 143، 147، 149، 150، 152، 157، 158-162، 165، 166، 168، 170، 171، 182، 184، 187، 188، 189، 193، 195، 197، 210، 211، 218، 219، 226، 231، 232، 233، 235، 236، 237، 242، 249، 250، 251،
ص: 320
252، 255، 259، 261، 264، 267، 268، 271، 273، 278، 284، 299، 301، 302، 307، 308.
طَلحَة بن اعلم: 66، 218، 232، 252.
طَلحَة بن عبيد الله: 252.
طَليحَة بن خُوَيلِد: 222.
طيالِسى: 126، 143، 185، 187، 188، 189، 191، 299، 302.
«ع»
عارف افندى: 122.
عائشَة «ام المؤمنين»: 50، 61، 66، 222، 297، 300، 304، 305.
عاصِم بن عمرو تميمى: 16، 168.
عبد الرحمن خَزَن: 299، 305.
عَبد الرحمن ابو ليلى: 227.
عَبد الرحمن عَوف: 24، 201، 204.
عَبد الحارثِ حَكيم: 79، 81، 89.
عبد الحارث زيد: 81، 82، 89، 92.
عبد الله بن ثور: 16، 68، 105، 123، 126، 129، 130، 131، 132، 133، 134، 136، 137، 139.
عبد الله بن حارث: 81، 83، 92، 93.
عبد الله بن حكيم: 68، 71، 77، 79، 81، 89، 91، 92.
عبد الله بن حُذافَة: 144.
عبد الله بن سبا: 13، 14، 25، 52، 130، 149، 153، 182، 192، 209، 278، 306، 308.
عبد الله بن شَبرمَه: 98، 99، 100.
عبد الله بن سعيد: 221.
عبد الله بن عَمرو: 31، 34، 59.
عبد الله بن مسعود: 35، 60.
عَبدة بن عَبَدة: 74.
عَبَدَة بن قرط: 68، 71، 72، 73، 74، 75.
عُبيد بن صَخر لوذان: 16، 68، 105، 106، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 121، 122، 126، 130، 131، 134، 136، 137، 279، 284.
عبيد الله ابو رافع: 24، 57.
عبيد الله ثور: 16، 68، 105، 123، 133، 136، 137، 139.
عبد العزى بن ابى رهم: 160.
عتاب بن اسيد: 207.
عُتبة بن فَرقَد لَيثى: 249، 250،
ص: 321
252، 257.
عُثمان بن ابو العاص: 207.
. عُثمان بن عفّان «خليفه»: 34، 35، 66، 109، 144، 219، 224، 226، 252، 278.
عثمان بن قُطبَه: 191.
عِرباض بن ساريه: 24، 58.
عُروَة بن غَزيه: 130، 137، 149، 150.
عُروۀ خيل طائى: 247، 250، 251، 253، 254، 256، 263.
عَرزمَى: 219، 220، 221، 230، 232.
عُكاشَةِ بنِ ثَور: 16، 68، 105، 123، 125، 126، 127، 130، 131، 133، 134، 135، 136، 137، 139.
عَطاء بن وبر: 148.
عَطيَّة بن بلال: 59.
عَفيف بن منذر: 16.
عُقَيلى: 281.
عَلاء حَضرمى: 208.
عَلاء بن وهب: 255.
على بن ابى طالب «ع»: رجوع شود به «اميرالمؤمنين».
عُمارة بن فلان اسدى: 189.
عَمار بن ياسِر: 117، 118، 217، 218، 224، 225، 226، 228، 231، 236، 253، 254.
عَمَر بن خَطّاب «خليفه»: 31، 35، 49، 60، 66، 107، 109، 159، 161، 162، 163، 164، 166، 167، 168، 170، 189، 204، 217، 235، 236، 247، 249، 250، 251، 253، 254، 256، 259، 278.
عَمرو بن أُميّة ضمرى: 144، 145.
عَمرو بن حَزم: 207.
عَمرو بن حَكَم قُضاعى: 16، 69، 105، 195، 196، 197، 202، 208، 211.
عَمرو بن خَفاجى: 17، 105، 173، 179، 181، 182، 184.
عَمرو بن الخَفاجى: 17، 69، 105، 141، 144، 173، 175، 176، 177، 182، 184.
عَمرو بن سَعيد: 207.
عَمرو بن عاص: 110، 208.
عَمرو بن قعين: 187.
عَمرو بن مَحجوب: 17، 69، 105، 141، 143، 173، 175، 177، 178، 179، 181، 182، 184.
عَمرو بن محمد: 219، 220.
عَوف بن عَلاء جشمى: 16، 208.
ص: 322
عَوف وَرَقانى: 188.
عَوف وَرَكانى: 17، 69، 105، 141، 185، 187، 192.
عُوَيف بنِ أضبط: 206.
عُوَيف رَرَقانى: 17، 69، 105، 141، 144، 185، 187.
عيسى بن مريم «ع»: 43، 44، 45، 46.
عُيَينَة بن حِصنَ: 297، 303.
«غ»
غالِب بن عبد الله: 207.
غُصنِ بن قاسم: 163، 168.
غَصَب بن جُشَم: 108، 113.
«ف»
فاطمه، دختر ربيعة بن بدر: 298، 302.
فُراتِ بنِ حَيّان: 143.
فيروزآبادى: 43، 134، 138.
فيروز: 66، 143، 147، 148، 150.
«ق»
قُباد: 66.
قُحَيف بنِ سَليك: 69، 105، 141، 185، 191، 192، 193.
قُحَيف شاعِر: 192، 193.
قُضاعى بن عامر: 193.
قُضاعى بن عَمرو: 17، 144، 165، 168، 185، 187، 188، 189، 190، 191، 192، 193.
قَعقاع بن عَمرو: 16، 249، 253.
قَعقاع بن معبد: 75.
قماذبان: 278.
قَيس بن سَعد عباده: 225.
قَيس بن سُلَيمان: 73، 74.
قَيس بن عاصم: 143.
قَيس بن عَبد يغوث: 147، 150.
قَيس بن هُبَيرة: 149، 150.
قَيصَره: 145.
«ك»
كُبيس بن هوذة: 68، 71، 95، 97، 98، 99، 100، 102.
كثير بن شهاب: 255، 256، 263.
كُرز بن جابر: 206.
كَعب بن مالك: 238، 277، 278، 279، 275، 284.
كَلب بن وَبَرهَ: 201، 203.
كُلثوُم بن حُصَين «ابو رهم غفارى»: 206.
كَنانة بن بَكر: 201.
«گ»
گازُر: 58.
لَوذان بن حارثه: 108، 113.
لَوذان بن سالِم: 108.
ص: 323
لَوذان بن عامِر: 108.
لَوذان بن عَمرو: 108.
لُوط «ع»: 39.
«م»
مالِك بن أنَس «پيشواى مذهب مالكى»: 49، 61.
مالِك بن حُذيفة: 303، 305،.
ماهان: 147، 165.
ماريَه: 25.
ماكَس: 60.
مُتَّقى هِندى: 32، 33، 34، 282، 286، 287.
مُجالِد: 219، 220.
مُحَمَّد «ص»: 7، 21، 24، 48، 160، 225.
مُحَمَّد بن عبد الله بن سواد: 162، 166، 167، 168، 218، 232، 252، 261.
مُحَمَّد بن عبيد الله «عرزمى»: 219، 220، 221، 230، 232.
مُحَمَّد بن على «امام باقر عليه السلام»: 30.
مُحَمَّد بن مُسلِمه: 206.
مُحَمَّد حميد الله: 101، 103، 168.
مُحَمَّد حَنفيَّة: 223.
مَدائنِى: 79، 81، 82، 83، 87، 91.
مرعشى نجفى «آيت الله»: 92، 122.
مريم «ع»: 21.
مُستَنير بن يزيد: 130، 137، 149، 150.
مُستَورَد بن شدّاد: 36، 60.
مُسلِم: 23، 24، 49، 50.
مَسعودى: 223، 226، 237.
مسلمة بن مُخَلَّد: 226.
مُسيلَمه كذّاب: 143، 144، 173، 179، 181، 243، 267، 268.
مَعاذ بن حَبَل: 107، 109، 111، 112، 114، 115، 116، 122، 207، 279.
مُعاويه: 31، 217، 218، 220، 226، 228، 243.
مُعاويَة بن فلان: 195.
مُعاويه عذرى: 196.
مُغيرة بن شُعبَه: 255، 256.
مَقدام بن مَعدي كرب: 23، 57.
مُقدَّسى «ضياء»: 267، 270، 282.
مَقريزى: 99، 299، 307.
مِقَوقِس: 145.
موآب: 39.
مُوسى «ع»: 37، 40، 42، 43، 44.
مُهاجِر بن أبي أُميَّة: 126، 127، 129، 132، 136، 207.
ص: 324
مُهَلَّب بن عُقبة: 162، 168، 252، 261.
ميرخواند: 131، 138، 303، 307،
«ن»
نافِع بن اسود: 16.
نَجاشى: 145.
نِسائى: 50، 61.
نَصر مُزاحِم: 223، 225، 227، 228، 237، 245، 262.
نُعمان: 66.
نُعمان بن بُزُرج: 148.
نُعمان بن بشير: 226.
نُعمان بن مِقرَن: 157، 158، 161، 165، 168.
نَعيم بن مِقرَن: 250، 251، 256.
نَعيم بن مَسعود اشجعى: 144.
نَميلة بن عبد الله: 206.
نَوف بكالى: 228.
نُوَيرى: 103.
نوح «ع»: 21.
«و»
واقدى: 236، 255.
وَبَر بن يُحَنَّس كلبى: 144، 148، 150، 260.
وَبرة بن يُحنِّس: 16، 69، 105، 141، 143، 147، 148، 149، 150، 157، 260.
وَردان بنِ مَخرَم: 73.
وَديعَة كَلبى: 195، 196.
وَكيع دارمى: 143.
وَكيع بن عدس دارمى: 144، 175.
وَكيع بن مالك: 16.
وَكيع بن عقبه: 35.
«ه»
هارون «ع»: 40، 44.
هاشم بن عتبه: 224.
هالِك بن عَمرو: 193.
هانس: 41،
هراكليوس: 66.
هُرمُز: 66.
هُرمُزان: 155، 161، 168، 278.
هُنَيدَه دختر عامر: 249، 253،.
هود «ع»: 21، 48.
«ى»
ياقُوت حَمَوى: 43، 109، 210، 211، 255، 260، 262، 263، 301، 302، 303، 307.
يَزيدِ اَنصارى اشهلى: 271.
يَعقوب «ع»: 39، 42، 43.
يَعقوُبى: 88، 222، 226، 237، 298، 299.
يُوسُف بن سَهل: 112، 117، 119، 130، 137، 279، 283.
يونس «ع»: 48.
ص: 325
«الف»
آل عمران: 21، 22، 27، 37.
أزد، ازدى: 149، 150، 271، 272.
اسلام: 14، 17، 18، 21، 23، 25، 26، 27، 30، 33، 35، 45، 46، 52، 53، 54، 55، 109، 131، 136، 150، 167، 168، 182، 191، 195، 196-201، 204، 205، 207، 208-210، 212، 218، 233، 241، 251، 260، 267، 284، 300، 302، 306.
أسيد: 292.
اصحاب، صحابى: 52، 53، 54، 55، 56، 65، 69، 71، 72، 73، 74، 77، 82، 95، 99، 107، 112، 114، 119، 125، 150، 163، 167، 168، 177، 178، 221، 234، 257، 258، 298.
انصار: 36، 49، 69، 106، 107، 108، 110، 112، 113، 119، 149، 211، 215، 219، 221، 222، 223، 225، 226، 228، 229، 231، 240، 241، 245، 262، 264، 267، 268، 269، 273، 283، 284، 289، 292، 295.
اَوس: 33، 121، 215، 217، 218، 228، 235، 245، 271، 272.
ايرانيان: 32، 109، 114، 143، 147، 149، 150، 163، 164، 250.
«ب»
بَكر بن وائِل: 97، 268.
بنو اميّه: 116، 207، 218، 229،
ص: 326
233.
بنو اسد: 187، 189، 190، 191.
بنو اسرائيل: 31، 32، 36، 41، 42، 43.
بنو بدر: 298.
بنو تزيد: 108.
بنو تَميم: 65، 72، 74، 115، 136، 143، 292.
بنو ثَقيف: 207.
بنو جذام: 196.
بنو حارث: 97، 98، 99، 100، 189.
بنو حرث: 189.
بنو حِمير: 155.
بنو خاسئ: 301، 306.
بنو سعد هذيم: 195، 196.
بنو سلمه: 121، 284.
بنو سليم: 299، 300، 305.
بنو مُصطَلق: 206.
بنو صدف: 207.
بنو صيدا: 144، 187.
بنو ضَبَّة: 79، 87، 88، 89.
بنوطىّ: 135، 300، 305.
بنو عامر: 176، 181.
بنو عام لوئى: 255، 268، 299، 305.
بنو عَبد الاشهل: 271، 272.
بنو عَبدِ الدار: 201.
بنو عباس: 87.
بنو عدنان: 97، 269، 272، 292.
بنو عذره: 190.
بنو عمرو تميم: 73، 144، 175، 181.
بنو عنبر: 73، 75.
بنو عك: 125.
بنو عِمّون: 39.
بنو غَسّان: 245.
بنو غنم: 301، 306.
بنو غوث: 129، 131، 134، 135، 139، 140.
بنو فزاره: 297، 298، 299، 300، 302.
بنو قَحطان: 109، 115، 136، 177، 233، 247.
بنو قضاعه: 166، 167، 195، 196، 197.
بنو قيس: 143.
بنو قين: 195، 196، 197.
بنو كلب: 195، 201، 202.
بنو كاهل: 301، 306.
بنو لخم: 196.
بنو لوذان: 108، 121.
بنو ليث: 33.
بنو مالك بن زيد: 108، 112، 113، 143، 207.
بنو معاوية بن كنده: 125، 131، 134.
بنو هارية: 301، 306.
ص: 327
بنو هاشم: 17.
بنو هالك: 191.
بنو هَمدان: 149.
بنو يعقوب: 41.
«ت»
تابعين: 225، 239، 240، 284،.
تميم: 17، 65، 66، 67، 72، 74، 115، 136، 143، 144، 148، 175، 210، 292.
«خ»
خزرج: 36، 107، 108، 110، 113، 217، 245، 278، 283، 284، 288.
«ر»
روميان: 32، 45، 179.
«ز»
زندقه و زنديقان: 12-15، 18، 52، 90، 113، 119، 205، 210، 232، 233، 306.
«س»
سبائيان: 116، 136.
سدوس: 95، 100.
«غ»
غَطَفان: 299، 300.
«ق»
قريش: 35، 36، 132، 134، 135، 136، 243، 302.
«ك»
كِنده: 127، 207.
«م»
مرتد، ارتداد: 182، 187، 188، 189، 201، 205، 209.
مُضَر: 88، 115، 116، 136، 233، 272، 279، 283، 285، 292.
مهاجرين: 221، 223، 225، 226، 229، 283، 285.
«ن»
نخع: 249، 253.
«ى»
يمانيان: 115، 116، 136، 157، 233، 249، 253، 269، 272، 283.
ص: 328
«الف»
أبنوسى: 281، 286.
ابن أبي الحَديد: 228، 231.
بان اَثير: 79، 81، 82، 85، 91، 92، 93، 97، 98، 10-103، 110، 113، 114، 118، 120، 121، 131، 134، 135، 137-139، 148-150، 152، 156، 160، 168، 170، 176، 183، 184، 190، 192، 193، 195، 197، 201، 203، 210، 233، 235، 236، 238، 252، 259، 261، 263، 264، 267، 270، 271، 273، 281، 286، 287، 291-293، 303، 307.
ابن اسحق: 205، 209، 242، 262، 302.
ابن اَعثَم: 237.
ابن حبان: 277، 284، 285.
ابن حبيب: 299، 302، 305.
ابن حَجَر: 31، 58، 73-75، 79، 82، 83، 87، 91-93، 97-101، 109، 110، 114، 118، 120، 122، 123، 130، 134، 136، 140، 144، 148، 149، 150، 152، 165، 166، 168، 170، 173، 175، 176، 177، 178، 179، 181، 183، 184، 187، 188، 189، 191، 193، 197، 202، 203، 230، 232، 233، 237، 257-259، 261، 263، 267، 268، 270، 271، 273، 277-279، 282، 284-287، 292، 293، 297.
ص: 329
ابن حَزم: 75، 82، 92، 102، 108، 111، 121، 134، 235، 262، 273، 305.
ابن خَلدون: 131، 138، 233، 238، 252، 259، 261، 263، 303، 307.
ابن دَبّاغ: 190.
ابن دُريد: 103، 134، 235، 262.
ابن رسته: 30.
ابن سعد: 88، 99، 190، 193، 226، 235-237، 298، 307.
ابن سَكَن: 107، 110، 114، 120.
ابن شاهين: 73، 75، 81، 87، 91، 97، 98، 100-102، 282، 285، 288.
ابن عبد البر: 82، 97، 98، 101، 102، 111، 113، 121، 131، 135، 138، 139، 148-150، 165، 166، 168، 175، 176، 183، 190، 196، 197، 201، 202-204، 210، 211، 236، 243، 257-259، 261، 263، 267، 270، 271، 273، 280، 281، 286، 287، 291-293.
ابن عَساكِر: 103، 166، 168، 210، 211، 230، 233، 235، 236، 237، 281، 282، 287.
ابن فتحون: 167، 168، 177، 178، 181، 183، 257، 259، 261.
ابن قانع: 111، 113، 121، 288.
ابن قُدّامه: 112، 113، 121، 245.
ابن كَثير: 131، 137، 139، 161، 233، 238، 252، 259، 261، 263، 281، 303، 307.
ابن كَلبى: 79، 82، 83، 88، 89، 92، 302، 305.
ابن ماجه: 23، 24، 32، 49، 50، 57، 59-61.
ابن ماكولا: 82، 134، 135، 138، 259، 261، 263، 267، 270.
ابن مِسكَوَيه: 258، 259، 261.
ابن مندَة: 79، 97-102، 110، 111، 113، 117، 118، 121، 122، 149، 280-282، 286، 288.
ابن مَنظور: 43.
ابن نجّار: 282، 288.
ابن هشام: 52، 53، 99، 262، 299، 307.
ابو حيّان توحيدى: 231-233.
ص: 330
ابو داود: 23، 24، 49، 50، 57، 58، 60، 61.
ابو نُعَيم: 61، 98، 101، 103، 111، 113، 114، 281، 282، 286، 288.
احمد بن حَنبَل: 23-25، 31، 34، 36، 39، 57-61، 235، 236.
امير شكيب ارسلان: 238، 261، 263.
«ب»
بخارى: 24، 31، 32، 49، 58، 60، 103، 235.
بزّاز: 33.
بَغوى: 107، 110-113، 122.
بَلاذُرى: 88، 99، 109، 152، 164، 170، 236، 253، 254، 255، 263.
«ت»
تِرمذى: 23، 24، 33، 34، 49، 57، 60.
«ج»
جعفر خليلى: 11، 17، 18.
«ح»
حاكم: 33، 34، 59، 235.
حِميَرى: 303.
«خ»
خطيب بغدادى: 227، 229، 230، 235، 236، 282.
خليفة بن خَيّاط «ابن خيّاط»: 130، 140، 144، 145، 206، 208، 209، 211، 237، 255، 263.
«د»
دارقُطنى: 79، 82، 87، 92، 280، 285.
دارَمى: 23، 25، 57، 61.
«ذ»
ذَهَبى: 81، 91-93، 98-102، 112، 114، 120، 122، 130، 131، 138-140، 170، 176، 183، 184، 188، 202، 223، 237، 259، 262، 264، 267، 270، 271، 273، 281، 286، 287، 291، 292.
«ر»
رازى: 103.
رابِنسن: 41، 44، 45.
رُشاطىِ: 179، 183.
رضا كحّاله: 270.
رَضيّ الدين، حسن بن محمد صغانى: 293.
ريچارد واتسن: 41، 42.
«ز»
زبيدى: 43، 138.
زركلى: 102.
ص: 331
«س»
سَمعانى: 97، 134، 138، 139.
سُيوطى: 34، 282، 286، 287.
سيف بن عمر: 13-15، 17، 18، 63، 65، 67، 68، 72-74، 79، 81-83، 85، 87-91، 97-99، 101، 106-108، 110-119، 125، 126، 129-132، 134-137، 143، 144، 147-151، 155، 157-163، 165-168، 175-179، 182، 187، 188، 190، 191، 195-197، 199، 201، 202، 205، 206، 208-210، 212، 218-221، 229، 232، 235، 236، 238، 247، 251، 256، 257، 258، 259-261، 263، 264، 267-269، 271، 272، 275، 277-280، 282، 284، 285، 289، 291، 292، 295، 297، 301، 305، 306.
«ش»
شافعى: 31، 58.
شرف الدين: 261، 263.
شيخ صدوق: 30، 58.
«ط»
طه حسين: 14.
طَبَرانى: 35، 60، 281، 285.
طَبرسى: 58.
طَبَرى: 13، 52، 107-113، 125-127، 129-131، 134، 137، 143، 147، 149، 150، 152، 157-162، 165، 166، 168، 170، 171، 177-179، 193، 195، 197، 210، 211، 218، 219، 226، 231-233، 235-237، 242، 249-252، 255، 259، 261-264، 267، 268، 271، 273، 278، 284، 299، 301، 302، 307، 308.
طيالسى: 33، 34.
«ع»
عارف افندى: 122.
عَقيلى: 281.
«ف»
فيروزآبادى: 43، 134، 138.
«گ»
گازُر: 58.
ص: 332
«م»
مالك بن أنَس: 49، 61.
مُتَّقى هندى: 32، 33، 34، 282، 286، 287.
محمّد حميد الله: 101، 103، 168.
مدائنى: 79، 81-83، 87، 91.
مَرعَشى نجفى «آيت الله»: 92، 122.
مُسلِم: 23، 24، 49، 50.
مَسعودى: 223، 226، 237.
مَقدِسى «ضياء»: 267، 270، 282.
مقريزى: 99، 299، 307.
ميرخواند: 131، 138، 303، 307.
«ن»
نِسائى: 50، 61.
نصر مُزاحم: 223، 225، 227، 228، 237، 245، 262.
«و»
واقِدى: 236، 255.
«ى»
ياقوت حَمَوى: 43، 109، 210، 211، 255، 260، 262، 263، 301، 302، 303، 307.
يَعقوبى: 88، 222، 226، 237، 298، 299.
ص: 333
«الف»
آبِل: 196.
آذربايجان: 250، 251، 252، 253، 255، 256، 263.
إدريولة: 179.
انبار: 164.
اَندُلُس: 179.
اَهواز: 161.
ايران: 109، 159، 168.
«ب»
بانِقيا: 159، 160، 164، 170.
بَحرين: 208.
بَدر: 33، 107، 206، 215، 219، 221، 223، 225.
بسما: 159، 160، 167.
بصره: 50، 109، 222، 241، 252، 301، 303، 304.
بغداد: 12، 18.
بيت المقدس: 36.
بيروت: 42، 60.
«ت»
تَبوك: 207.
تَهامه: 123، 129، 132.
تهران: 58.
تيما: 207.
«ج»
جرش: 129، 132، 136، 137، 207.
جَزيرة العَرب: 182، 306.
جعرانه: 260.
جِلولا: 66.
جند: 109، 207.
«ح»
جبان: 220.
حبشه: 35.
حجاز: 117، 119، 260.
حَضرموت: 109، 114، 125، 126، 127، 207.
حمقتين: 196، 205، 209، 210،
ص: 334
211.
حُنين: 206.
حَوأب: 295، 300، 301، 303، 304، 305، 307.
حيدرآبادى: 139، 152، 168، 184، 211، 227، 262، 264.
«خ»
خَيبَر: 24، 25، 207.
«د»
دجله: 66.
دستبى: 247، 250، 253، 254، 255، 256، 257، 258.
دكن: 139، 152، 168، 184، 211، 227، 262، 264.
دمشق: 66، 103، 236.
دُومة الجَندَل: 196، 204.
ديلم: 250، 254، 256، 259.
«ر»
رامهرمز: 161.
رمع: 207.
روم شرقى: 42.
رهاء: 66.
رى: 220، 250، 253، 254، 255، 256، 258، 263.
«ز»
زبيد: 207.
«س»
سَقيفه بنى ساعده: 65.
سعير: 41، 42، 43.
سكاسك: 125، 127، 131، 133، 134، 135.
سكون: 125، 127، 131، 133، 134.
سيناء: 41، 42، 43.
«ش»
شام: 33، 37، 157، 161، 167، 196، 205، 223، 302، 303.
شوش: 161.
شوشتر: 161.
شميّط: 302.
«ص»
صَنعاء: 109، 148، 149، 150، 207، 245.
«ض»
ضبيل: 148.
«ط»
طائف: 31، 144، 206، 207.
«ظ»
ظفر: 300، 301، 302، 303، 306، 307.
«ع»
عتبات مُقدَّسه: 11.
عدن: 207.
عِراق: 11، 110، 159، 161، 163، 167، 220، 226،
ص: 335
247، 251، 252، 260، 263.
عمان: 208.
«غ»
غار حِراء: 44
«ف»
فاران: 41، 42، 43، 44.
فرات: 159، 228.
فلاليج: 159، 160، 164، 167.
«ق»
قاهره: 103، 234.
قُدس: 45، 46.
قزوين: 255.
قس الناطف: 159، 162.
قطوان: 164.
قم: 122.
«ك»
كاظمين: 12.
كوفه: 35، 36، 66، 100، 109، 110، 158، 159، 163، 164، 168، 220، 225، 228، 236، 251، 252، 253، 255، 256.
«م»
مدائن: 66.
مدينه: 35، 87، 102، 111، 114، 122، 125، 126، 127، 131، 147، 157، 166، 167، 189، 207، 209، 219، 221، 222، 230، 245، 250، 254، 257، 277، 293، 297، 298، 299، 301، 302.
مرسيه: 179.
مَشعَر: 26.
مِصر: 36، 40، 43، 262.
مصيخ بنى برشاء: 164، 167.
مكّه: 31، 33، 35، 43، 44، 66، 110، 144، 175، 206، 207، 222.
مِنى: 26.
«ن»
نَجران: 127، 129، 207.
نَجف: 121.
نعمان: 260.
نهاوند: 157، 168، 251، 253، 255.
نَهروان: 220.
«و»
وادى القُرى: 207، 297، 298، 299.
«ه»
هرمزگرد: 159، 167.
هَمَدان: 247، 250، 253، 255، 256، 258، 263.
هندوستان: 66.
«ى»
يرموك: 161، 167.
ص: 336
يمامه: 144، 208.
يمن: 106، 107-112، 114، 118، 123، 125، 126، 127، 133، 134، 143، 144، 147-150، 165، 166، 192، 207، 245، 272.
ص: 337
«الف»
اَدَب المُفرَد: 33.
اِستبصار: 245، 262، 270.
اِستيعاب: 82، 83، 97، 99، 101، 107، 110، 111، 113، 121، 131، 134، 135، 138، 139، 147، 149، 150، 152، 165، 168، 170، 175، 176، 178، 181، 183، 184، 190، 196، 197، 201-203، 210، 211، 236، 261، 262، 264، 267، 270، 271، 273، 280، 281، 286، 287، 291، 293.
أُسدُ الغابَة: 23-25، 31، 33، 34، 35، 36، 37، 79، 81-83، 85، 87، 91-93، 97، 98، 101، 107، 110، 111، 113، 114، 118، 120، 121، 134، 138، 139، 148، 152، 165، 168، 170، 171، 176، 183، 184، 190، 193، 197، 201، 203، 210، 228، 235، 236، 259، 261، 264، 267، 270، 271، 273، 281، 286، 287، 291، 293.
أسماءُ الصَّحابة: 97، 98، 101، 110، 111، 113، 118، 122، 149، 280.
اشتقاق: 134، 235، 262.
اِصابَه: 73-75، 79، 81-83، 85، 87، 91-93، 97، 100، 101، 107، 109-111، 118، 120، 122، 131، 133، 134، 138، 139، 147-150، 152، 165، 166، 168، 170،
ص: 338
171، 176-178، 181، 183، 184، 187، 189، 191، 193، 197، 202، 210، 235، 237، 259، 261، 263، 267، 270، 273، 277، 279، 280، 282، 285-287، 293، 297، 303.
اعلاق النفسية: 30.
اَغانى: 211، 264.
افراد: 285.
اِقتباسُ الانوار: 179.
اِكمال «ابن ماكولا»: 134، 135، 138، 139، 259، 261، 263.
اِكمال «شيخ صدوق»: 30، 58.
امتاع الاَسماع: 99، 307.
اِنجيل «كتاب مقدس»: 41، 43.
اَنساب الاَشراف: 88، 89، 236.
اَنساب سمعانى: 134، 138، 139.
اَنساب الصحابة: 179، 183.
اَوسَط: 36، 60.
«ب»
بِحار الانوار «مجلسى»: 58.
بَصائر: 231.
«ت»
تاجُ العَروس: 43، 138.
تاريخ ابن اثير: 137، 139، 150، 183، 238، 259، 261، 273، 303، 307.
تاريخ ابن خَلدون: 138، 139، 238، 259، 261، 263، 307.
تاريخ ابن كَثير: 137، 139، 238، 259، 261، 263، 307.
تاريخ اسلام ذَهَبى: 130، 140، 237، 262.
تاريخ دمشق «ابن عساكر»: 167، 210، 211، 230، 235.
تاريخ خليفة بن خيّاط: 130، 140، 152، 211، 237، 263.
تاريخ طبرى: 52، 107، 108، 110، 112، 113، 121، 135، 137، 139، 147، 149، 150، 152، 157، 168، 170، 171، 178، 181، 182، 184، 187، 188، 189، 193، 210، 211، 231، 236، 237، 259، 261-264، 270، 271، 273، 303، 307، 308.
تاريخ مسعودى: 223.
تاريخ المستخرج: 113، 117، 121، 122.
تاريخ يعقوبى: 222، 226، 237، 307.
تَبصير «ابن حجر»: 138، 140.
ص: 339
تجريد: 79، 81، 83، 86، 91-93، 97-101، 107، 114، 120، 121، 131، 134، 138، 139، 168، 170، 176، 183، 184، 188، 202، 210، 259، 264، 267، 270، 271، 273، 281، 286، 287، 291، 293.
تحرير المُشتَبَه: 134، 135، 140.
تفسير آلاءُ الرحمن: 48.
تفسير البيان: 48.
تفسير سُيوطى: 34.
تقريب التهذيب: 23-25، 31، 35، 36، 37.
تورات: 19، 38، 39، 40، 41، 43، 46، 60.
تهذيب «ابن عساكر»: 235، 237.
«ج»
جرح و تعديل: 237.
الجَمع بين الاستيعاب و معرفة الصحابة: 201، 210، 211.
جَمع الجوامع: 282، 286.
جَمهرۀ ابن كلبى: 82، 92، 305.
جَمهرۀ انساب ابن حزم: 75، 82، 92، 97، 108، 111، 121، 193، 235، 262، 273، 305.
جَلاء الاذهان: 58.
جوامع السيرة: 23، 24، 25، 31، 33، 35، 37.
«ح»
حروف الصحابه: 120.
حليۀ ابو نعيم: 61.
«د»
دُرّ السحابه: 292، 293.
دُرّ المنثور «سيوطى»: 59.
«ذ»
ذيل المذيل «طبرى»: 235، 236.
«ر»
رحله مدرسيّه: 41.
رُواة مُختَلقُون: 88، 149، 180، 183، 187.
روضَةُ الصَّفا: 138، 307.
«س»
سُنَن ابن ماجه: 23، 24، 32، 49، 50، 57، 59، 60، 61.
سنن ابن هشام: 52، 53، 99، 242، 262، 307.
سنن ابو داود: 23، 24، 49، 50، 57، 58، 60، 61.
سنن ترمذى: 23، 24، 33، 49، 57.
سنن دارَمى: 23، 25، 50، 57، 61.
سنن نسائى: 50، 61.
سِيَر اَعلام النبَلاء «ذهبى»: 112،
ص: 340
120، 122.
«ش»
شَذَراتُ الذَّهَب: 211.
شرح نهج البلاغه: 228، 238.
«ص»
الصحابة: 285.
صحيح بُخارى: 31، 32، 49، 58، 60، 235.
صحيح تِرمذى: 33، 34، 60.
صحيح مُسلم: 31، 49، 50، 58، 60، 61.
صِفين «نصر مزاحم»: 223، 227، 237، 245، 262.
«ض»
الضُّعفاء: 281.
«ط»
طَبَقات ابن سعد: 88، 99، 190، 193، 226، 235، 236، 237، 297، 307.
طَبَقات شافعيه: 31.
«ع»
عبد الله سبا: 13، 25، 52، 130، 149، 153، 182، 192، 209، 238، 306، 308.
عبر: 117.
«ف»
فَتح البارى: 31، 58، 59.
فُتوح اعثم: 237.
فتوح البُلدان: 109، 152، 164، 171، 253، 254، 263.
فتوح سيف: 79، 83، 110، 111، 113، 131، 132، 133، 135، 164، 165، 166، 177، 178، 191، 202، 210، 230، 257، 278، 279، 280، 282، 284، 285، 288، 291، 301.
فُصول المهمّه: 261، 263.
فَوائد: 281، 286.
«ق»
قاموس كتاب مقدس: 41، 43، 60.
قاموس اللُّغَة: 43، 134، 138.
قبائلُ العَرَب: 268، 270، 273.
قرآن كريم: 19، 21، 22، 23، 25، 26، 35، 38، 39، 46، 47، 48، 50، 51، 52، 53، 110، 114، 118، 207، 217، 222، 235.
«ك»
كامل ابن اثير: 192، 193، 210.
كَنزُ العُمّال: 32، 33، 36، 59، 60، 280، 282، 286، 287.
«ل»
لُبابُ الاَنساب: 108، 134، 135، 138، 193، 195، 210، 263.
لِسانُ العَرَب: 43، 263.
ص: 341
لِسان الميزان: 269، 270، 277، 282، 285، 287.
«م»
مجمع البيان: 58.
مَجمَع الزوائد: 33، 34، 36، 59، 60.
مجموعة الوثائقِ: 99، 100، 101، 168.
المُختارة: 281.
محبّر: 299، 302، 305.
مُروجُ الذَّهَب: 237.
مسند احمد بن حنبل: 23-25، 31-33، 36، 49، 57، 58، 59، 60، 61، 235، 236.
مُستَدرَك الصَّحيحين: 33، 34، 59، 235.
مسند طيالسى: 33، 58، 59.
مُسند بَزّار: 33، 34.
مُعجَم البُلدان: 43، 109، 159، 210، 211، 255، 260، 262، 264، 301، 303، 307.
مُعجم الشيوخ: 98، 99، 100، 287.
مُعجم الكبير عن الصحابة الكرام: 281، 285.
معجم الصحابة «بغوى»: 111، 113، 122.
معجم الصحابة «ابن قانع»: 111، 113، 121.
معرفة الصحابه «ابو نعيم»: 101، 113، 149، 235، 281، 286.
مُؤتَلِف: 91، 179.
مُنتَخَب كنز العمال: 286.
مُوطّأ مالك: 49، 50، 61.
مُوضِّح «خطيب بغدادى»: 227، 229، 236، 237.
ميزان الاعتِدال: 237، 269، 270.
«ن»
نَسَب الصَّحابة من الانصار: 112، 113، 121، 292، 293.
نقش عايشه در تاريخ اسلام: 35، 241.
«ه»
الهُدى إِلى دين المُصطَفى: 41.
ص: 342
«الف»
احزاب: 225، 228.
«ب»
بيعت رضوان «شَجَره»: 223، 226.
بيعت عَقَبه: 228.
«ج»
جنگ جَمَل: 66، 212، 217، 220، 221، 222، 223، 230، 241، 305.
جنگ جِلولا: 66، 189.
جنگ صفين: 31، 110، 212، 217، 218، 220، 221، 222، 223، 225، 227، 228، 230، 231، 240، 243، 244، 245، 257، 259.
جنگ قادسيّه: 249، 253، 257، 271، 272.
جنگ يمامه: 240، 243، 267، 269، 271، 272، 291، 292.
جنگ هاى ارتداد: 65، 106، 119، 126، 131، 132، 136، 182.
«ح»
حَجَّةُ الوِداع: 109، 114، 125، 135، 189، 206، 207، 277.
«ص»
صُلح حدُيبيّه: 144، 206.
«ع»
عمرة القضاء: 206.
«غ»
غزوۀ اُحُد: 206، 215، 241، 242.
غزوۀ بَدر: 33، 107، 206، 215، 219، 220، 221، 223، 225، 228، 241.
غزوة خندق: 31.
غزوۀ ذات الرُّقاع: 206.
«ف»
فتح مكّه: 33.
ص: 343
تصویر

ص: 344
تصویر

ص: 345
تصویر

ص: 346
تصویر

ص: 347
تصویر

ص: 348
تصویر

ص: 349
تصویر

ص: 350
تصویر

ص: 351