یکصد و پنجاه صحابی ساختگی جلد 2

مشخصات کتاب

سرشناسه : عسکری ، سیدمرتضی ، 1293 - 1386.

عنوان قراردادی : خمسون و مائه صحابی مختلق . فارسی

عنوان و نام پدیدآور : یکصد و پنجاه صحابی ساختگی/ مرتضی عسکری ؛ مترجم ع. سردارنیا.

مشخصات نشر : قم: دانشکده اصول الدین، 1352 -

مشخصات ظاهری : ج.

شابک : دوره: 964-5841-22-4 ؛ ج. 4964-5841-22-4 :

وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری

یادداشت : فهرست نویسی بر اساس جلد سوم، 1387.

یادداشت : چاپ چهارم.

یادداشت : ج. 2 - 1 و 4 - 3 (چاپ چهارم: 1387).

یادداشت : کتابنامه.

یادداشت : نمایه.

موضوع : تمیمی ، سیف بن عمر، - 200ق . -- نقد و تفسیر

موضوع : صحابه ساختگی

موضوع : احادیث اهل سنت -- نقد و تفسیر

شناسه افزوده : سردارنیا، عطاء محمد، 1306 - ، مترجم

شناسه افزوده : دانشکده اصول دین

رده بندی کنگره : BP106/5 /ع5ی8 1300ی

رده بندی دیویی : 297/29

شماره کتابشناسی ملی : 1521634

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

ص: 1

اشاره

ص: 2

بسم الله الرحمن الرحيم

ص: 3

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ

ص: 4

اى مؤمنان (عالم) هرگاه فاسقى خبرى براى شما آورد (راستش نينگاريد تا) تحقيق كنيد، مبادا به سخن چينى فاسقى، از نادانى، به قومى رنجى رسانيد و سخت پشيمان گرديد.

حجرات: آيه 6

ص: 5

ص: 6

صد و پنجاه صحابى ساختگى

پيش گفتارها

اشاره

* سخن مترجم

* نامه هايى از يك دانشمند متعهد

* تلخيص جامع

* سخن مؤلف

ص: 7

ص: 8

بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحيمِ

اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالمينَ، وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلى خَيرِ خَلقِهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ، وَ السَّلامُ عَلَينا وَ عَلى عِبادِ اللهِ الصّالحِينَ.

سخن مترجم

بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحيم

هست كليد در گنج حكيم

يك فرد معتقد و متعهد به مبانى اسلام وقتى به اين همه افسانه دروغ كه به صورت حقايق غير قابل انكار در آمده و در مصادر معتبر و مشهور تاريخى و فرهنگى و حتى فقهى اسلام راه يافته است مى نگرد خود را مى بازد، و از وحشت بر خود مى لرزد، آخر اين همه خيانت و جنايت بر تاريخ اسلام چرا؟!

با توجه به آن چه علماى اسلام و دانشمندان علم رجال دربارۀ سيف بن عمر نوشته اند، او را در وضع و جعل اين همه افسانه و دروغ چندان گناه كار نمى دانيم؛ زيرا او به حكم زندقه اى كه به آن متهم بوده، و تعصب قبيلگى كه داشته، و محيط زندگى و زادگاهش «عراق» - همان طور كه حضرت استاد در مقدمۀ جلد اول همين كتاب به آنها اشاره فرموده است - در ساختن و پرداختن چنان افسانه هايى خود را محق مى داند تا براى قبيلۀ خويش - قبيلۀ تميم - از هر در كه شده، بزرگى ها و افتخارات بيافريند، و در اشاعۀ آنها به جان بكوشد. افسانه ها سر هم كند، و در عالم خيال پهلوانى ها بيافريند و قهرمان ها از قبيلۀ خود خلق كند، و كارهاى عجيب، و خوارق عادات، معجزات و كرامات به آنها نسبت دهد. و به چشم دشمن ديرين قحطانى خود بكش! و به حكم زندقۀ خويش، به خود حق مى دهد تا براى محو اسلام، هر كار كه صلاح مى داند انجام دهد، اصحاب خوش نام، و

ص: 9

فرماندهان والامقام، متعهد البته - از قبيلۀ تميم - بيافريند و در صف صحابۀ حقيقى پيغمبر خدا جا زند، و از زبان آنها حديث بياورد!

اشخاص پرهيزكار و سرشناس و مورد احترام را مردمانى فاسد و تباه كار، و مردان فاسد و بى دين و متظاهر به اسلام را مردمى صالح و نيكو كار جلوه دهد.

در تاريخ اسلام دست ببرد، و زمان رويدادهاى تاريخى را به ميل خود پس و پيش كند، و فرماندهان جنگى را بنا به خواستۀ خويش تغيير پست و مقام دهد.

شهرها و رودها خلق كند و دست آخر حقايق تاريخى را با يك سلسله خرافات و اوهام درآميزد تا بدين وسيله تاريخ اسلام را مشوش و غير قابل اعتماد و پر از خرافات و مسخره نشان داده آن را از اعتبار بيندازد. مگر از دشمن اسلام جز اين انتظارى مى توان داشت؟!

سخن بر سر اين نيست كه سيف كار خوبى كرده است يا بد؛

سخن اينجا است كه چرا اين افسانه ها و دروغ و تهمت ها و خرافات در تاريخ اسلام و ديگر مصادر معتبر و معروف اسلامى راه يافته و به عنوان حقايق مسلم پذيرفته شده است؟!

چه شده است كه سيف معروف به «دروغ گو، غير قابل اعتماد، حديث ساز ضعيف، متروك و...» حديثش و افسانه هايش در مهم ترين مراجع علمى و فقهى، و بزرگ ترين مصادر فرهنگى و ادب ما راه باز كرده، قرنها امت اسلامى را به خود مشغول ساخته است؟!

چه دست يا دست هايى در كار بوده تا در عين اعتراف به دروغ گويى سيف و غير قابل اعتماد بودنش، احاديث و افسانه هاى او در كتاب هاى وزين و معتبر جا باز كنند؟!

ما با همه احترامى كه به طبرى، پيشتاز همۀ تاريخ نويسان اسلامى، و ابن اثير و ابن كثير، و ابن خلدون و ديگر تاريخ نويسانى كه قدم بر جاى قدم طبرى نهاده اند، و ابن حجر و ابن عساكر و ابن فتحون و مرزبانى و ديگر دانشمندان و نويسندگان مرجع و معتبر و بزرگ اسلامى مى گذاريم، اين حق را براى خود محفوظ مى داريم كه از اينان و امثال اينان بپرسيم با همۀ علم و اطلاعى كه بر حال سيف و ارزش سخنانش داشته اند، چرا مطالب او را در كتاب هاى معتبر خود نقل كرده اند و براى اصحاب ساختۀ خيالات او در رديف ديگر اصحاب واقعى پيغمبر شرح حال نوشته اند؟!

با حفظ اين چرا، و چراهاى ديگر، ما جداً عموم علما و دانشمندان، به ويژه علماى دينى اسلام را در عصر حاضر مسئول مى دانيم، اينان بايد فكرى براى پاك سازى تمام مصادر اسلامى از هر گونه آلودگى و دست كارى چه از ناحيه سيف - كه توفيق برداشتن نخستين قدم پس از گذشت دوازده قرن از تاريخ او نصيب استاد علّامه و مجاهد كبير ما

ص: 10

آقاى عسكرى گرديده و با تأليف كتاب هاى بسيار ارزشمند «عبد الله بن سبأ» و «يك صد و پنجاه صحابى ساختگى» شهامت و جسارت خود را در اقدام به اين كار سراسر مخاطره آشكار ساخته است - و چه غير سيف بنمايد، و از نو كتاب هاى تاريخ و سيره و ديگر معارف اسلامى را، دور از هر گونه آلودگى و تعصب تنظيم و در اختيار مسلمين قرار دهند.

اينك خداى را سپاسگزارم كه توفيق ترجمۀ قسمت دوم از كتاب علمى و تحقيقى «يك صد و پنجاه صحابى ساختگى» تأليف حضرت استاد علامه مجاهد آقاى عسكرى بر حسب اشاره و زير نظر جناب ايشان نصيب نگارنده گرديد آن را به حوزه هاى علميه، و مجامع علمى و دانشمندان و محققين تقديم مى دارد با اين اميد كه كتاب هاى عبد الله بن سبأ و يك صد و پنجاه صحابى ساختگى خود راه گشايى براى اقدام عموم دانشمندان متعهد در اين مسير الهى باشد.

رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّكَ أَنْتَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ

تهران - شنبه 1361/6/5، مطابق با هفتم ذى القعده 1402 ه -. ق

ع. م - سردارنيا

ص: 11

ص: 12

نامه هايى از يك دانشمند متعهّد

اشاره

از جمله علماء و دانشمندان خيرانديش جهان اسلام كه پيرامون تأليفات ما نامه هاى مهرآگين نوشته اند، يكى فقيد جهان فضل و دانش، مرحوم «شيخ محمد سعيد دحدوح» عالم و دانشمند حلب سوريا مى باشد كه در اينجا به عنوان ياد بودى از آن مرحوم به نقل ترجمۀ دو نامه از او مبادرت مى كنيم.

گفتنى است كه نامۀ دوم را آن مرحوم پس از دريافت جلد اول كتاب «يك صد و پنجاه صحابى ساختگى» براى ما ارسال داشته است.

ص: 13

نامه اول

بسمه تعالى و له الحمد، و صلاة و سلامه على سيدنا محمد و على آله.

برادر دينى، و دوست ايمانيم. جناب حجة الاسلام آقاى مرتضى عسكرى. السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

سپاس به اين همه لطف و دوستى و برادريتان، و آن همه تلاش هاى خستگى ناپذيرتان در راه تحقيق و كارهاى خداپسندانه، و همت و پشتكارتان در آشكار ساختن حقايق، و جدا كردن سنگين از سبك، و صحيح از نادرست و دروغ.

آن چه مرا بر آن داشته است تا خواستار كتاب ها و مؤلفات شما باشم، علاقۀ شديدم به درك حقايق و عطش پايان ناپذيرم به پى جويى از مطالب صحيح و درست و خواهش بى انتهايم در به دست آوردن حاصل و انديشۀ آزاد، و ميل شديدم در به دست آوردن آراء و نظرات محققين است. تا اين كه در موارد اختلاف به دلايل و براهينى چندان قوى و محكم دست يابم، كه جاى هيچ گونه «اما» و «اگرى» در آن نباشد.

و شما، كه خدايتان پاداش خير دهاد، با اين همه لطف كه طى ماه هاى گذشته با من داشتيد، اعلام فرموده ايد كه به غير از كتابى كه خواسته ام، اخيراً كتابى تأليف كرده و داريد. اميدوارم كه لطف فرموده آن را از طريق آدرس زير ارسال فرماييد.

... و من پيشاپيش، تشكرات خود را از اين همه محبت و زحمتى كه متحمل مى شويد تقديم مى دارم و رسيدن ماه مبارك رمضان را با چنان شب ها و روزهاى پر از رحمت و بركت الهى تبريك مى گويم...

سلام و درود دوست دار و برادتان را بپذيريد

محمد سعيد دحدوح

سوريا - حلب النوحية، الزقاق المصبنة

20 شعبان 1349 برابر 18 ايلول 1974

ص: 14

نامه دوم

بسمه تعالى، و له الحمد، و صلاة و سلامه على سيدنا محمد و على آله و من اتبع هداه

برادر ايمانى و دوست دينيم، آقاى سيد مرتضى عسكرى محترم السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

نمى دانم كدام كلمه و جمله را در سپاس و ستايش از شما بنويسم تا جواب گوى آن همه سعى و كوشش شما در بيرون كشيدن حقايق از تيرگى هاى جهل و ارائه آنها به شيفتگان و پژوهندگان حق و حقيقت باشد. و از مجاهدات و كوشش هايى كه در كشفياتتان براى نسل حاضر و آيندگان او امورى كه قرن ها و قرن ها جزء حقايق مسلم و غير قابل انكار به حساب مى آمدند به كار برده ايد قدر دانى كند.

پيشينيان دانشمند ما، سيف را چنين تعريف مى كردند:

سيف نزد همگان فاقد اعتبار است و سخنانش را ارجى نيست.

و ابن حبان مى گويد:

سيف به زندقه متهم است.

و نيز مى گويد:

سخنانش دروغ است.

با اين همه هيچ كدام آنها از اين حد تجاوز نكرده به آنجا نرسيدند كه پرده از رخسارۀ دروغ هايش برگيرند و افسانه بودن داستان هايش را به مردم اعلام دارند و آفريده هاى خيالات و اوهام او را معرفى نمايند. تا اين كه تو برادر محقق و ماهر آمدى و عملاً به نسل حاضر و آيندگان خود اين ضرب المثل پرمغز را ثابت كردى كه «كم ترك الاول للآخر \ چه مايه كارها كه پيشينيان بر عهدۀ آيندگان خود نهاده اند» و سخن ابو العلاء معرى در حق او راست آمد، آنجا كه مى گويد: «و انى لآت بمالم تستطعه الوائل \كارى مى كنم كه

ص: 15

پيشينان قدرت انجام آن را نداشته اند» تو اين راه ناهموار را هموار ساختى، و با چراغى كه بر افروختى آن را روشن و منور كردى، و دليل ها و راهنمايى هاى متعدد بر آن مقرر فرمودى تا پى جويان وادى حق و حقيقت را در شناسايى دروغ هايى كه مردم طى قرون و اعصار آن را باور داشته و به آن خو گرفته تعصب مى ورزند راهبر و راهنمون باشند، و آن گاه كه نسل آينده بر ان زمينۀ فكرى آماده، به بحث و بررسى حقايق بپردازد، جا دارد كه ادعا كرده بگوييم:

«احترام و برترى پيشينيان محفوظ و مسلم است.»

شگفتى ما اينجا است كه فردى تحصيل كرده و محقق كه از دانشگاه «الازهر» قاهره در علم حديث دكترا گرفته است، ضمن مقدمه اى بر كتاب «المغنى فى الضعفاء» تأليف محمد بن عثمان ذهبى كه سيف را زنديق دانسته است، مى نويسد:

دليلى بر زندقۀ سيف در دست نيست، بلكه اخبار و روايات وارده خلاف اين مطلب را ثابت مى كنند.

گويا به نظر آقاى دكتر، دروغ بستن به رسول خدا (ص) و رزمندگان فتوحات صدر اسلام، و ايشان را به ارتكاب جنايات و خشونت و وحشى گرى متهم كردن كار ناروايى نمى باشد!

كار تو نزد خداوند گرامى باد، و استقامت را به اين مهم و انتشار ديگر موارد تحقيقات و نتيجه گيرى هاى افكار و انديشه هايت را آسان بگرداند، كه به همين زودى ها مى بينيم كه در جهان دانش و بينش امروز هر پژوهشگرى در پيشگاه زحمات پرارزش و در خور تقديست سر فرود آورده دستاوردهاى پربار و سودمند تلاش هاى شبانه روزيت را ارج فراوان خواهند نهاد.

درود ما بر همۀ رادمردانى باد كه دست به دست هم داده شما را در چاپ و انتشار چنين اثر ارزنده اى يارى داده در آخر ما را چنين تحفه اى گرانقدر ارزانى داشته اند.

اميد آنكه ما را با ارسال مجلدات بعدى آن به هنگام انتشار مباهى فرماييد... و در پايان سلام گرم برادر و دوستتان را بپذيريد.

امضاء - محمد سعيد دحدوح

سوريا - حلب - النوحية

الزقاق المصبنة

37 - شوال 1394 ه -

1374/11/11 م.

ص: 16

تلخيصى جامع

اشاره

ازآن جايى كه مراجعه به بحث هاى گذشتۀ اين قبيل مباحث علمى خواننده را به درك مطالب و هدفى كه در پيش داريم كمك و يارى مى نمايد، به جا دانستيم تا تلخيص جالب و عالمانه اى را كه استاد عالى قدر جناب آقاى «رشاد دارغوث» متفكر و انديشمند معاصر لبنانى طى يك بحث مفيد و مهم از نخستين جلد كتاب به عمل آورده است در اينجا نقل كنيم.

ص: 17

معرفى كتابى بسيار ارزنده و نفيس

شكل كتاب

«... كتاب يك صد و پنجاه تن صحابى ساختگى، تأليف استاد عسكرى رئيس دانشكدۀ اصول دين بغداد از نظر شكل و محتوى، يكى از كتاب هاى علمى بسيار ارزشمند و جالبى است كه در اين اواخر به جهان علم و دانش عرضه شده است. كتاب مزبور به وسيلۀ آقاى مرتضى عسكرى رئيس دانشكدۀ اصول دين در بغداد تأليف، و مؤسسۀ انتشاراتى «دار الكتب» بيروت انتشار آن را در 420 صفحه و به شرح زير بر عهده داشته است:

هفتاد صفحۀ آن شامل فهرست هاى گوناگونى است تا از آن طريق مطالب مختلفى كه در كتاب رفته است به سادگى معلوم و مصادر و مداركى كه كتاب بر آن تكيه كرده و بدان استناد نموده است مشخص گردد. هم چنين فهرست نام قبايل و خانواده ها، و حكومت هاى سرشناس كه نامشان در آن رفته است، و نيز هواداران هر مذهب و مرامى از هر گروه و ملتى، راويان حديث، شعراء، مؤلفين، آيات كتاب خدا، احاديث پيامبر اسلام، و شعر و يا اشعارى كه به عنوان شاهد و دليل آمده است، نام شهرها، روستاها، اماكن جغرافيايى و كشورها. وقايع و اتفاقات تاريخى، نامه ها و پيمان نامه ها و استوار نامه هايى كه در اين كتاب به هر صورت ذكرى از آن رفته است همه و همه با روشى علمى و هر كدام در جاى خود و به ترتيب و حروف تهيجى و به صورت مستقل و جداگانه به چاپ رسيده است.

محتوى كتاب

اما مباحث اين كتاب شامل معرفى 39 تن(1) از مجموع 150 اصحابى است كه سيف بن عمر تميمى، شخصاً ساخته و پرداخته و وجود خيالى آنها را صورت واقعى داده است، او زبان ايشان حديث روايت كرده، و رويدادهاى بزرگ تاريخى را بدون اين كه

ص: 18


1- . در چاپ اول از اين سى و نه نفر صحابى، بيست و يك نفر آنها تميمى معرفى شده بودند اما در چاپ دوم اين تعداد به بيست و سه تن افزايش يافته است.

واقعيتى داشته باشند به آنها نسبت داده است.

مؤلف محترم در مسير رسيدن به چنين حقيقت تلخ و ناگوارى، در سيرى كه بر تاريخ زندگى سيف داشته است به اين حقيقت واقف مى شود كه: گر چه سيف به دروغ گويى و حديث سازى اشتهارى تمام داشته و به زندقه متهم بوده است، اما گذشتگان نويسنده و مؤلف ما، تنها به خاطر دو جلد كتابى كه او به نام هاى «الفتوح الكبير و الرده - الجمل و مسير على و عايشه» به رشتۀ تحرير در آورده است سيف را نه تنها وقايع نگارى بنام، بلكه روايت ها و سخنانش را از جمله مهم ترين مستندات تاريخى عصر پيشين اسلام شناخته اند!!

مسأله زنديقان

سپس مؤلف به معناى زندقه در اصطلاح مردم، و معانى ويژه اى كه در اصل داشته است پرداخته و به گروهى از زنديقان بنام هم زمان سيف بن عمر، چون «ابن مقفع، ابن ابى العوجاء، مطيع بن اياس» اشاره كرده است و پس از بحثى مفصل در اين مورد نتيجه مى گيريد كه زندقه در آن روزگار در ميان مردم كه از آيين مانى و مانوى گرى به اسلام گراييده بودند - بدون اين كه ايمان در دلهايشان راه يافته باشد - رواجى تمام داشته است. سپس مى گويد:

اينان نمونه اى از زنديقان بودند كه رفتار و كردارشان بهترين نمودار چگونگى فعاليت مانويان زمان سيف مى باشد. يكى از آنها، كتاب هاى زندقان را ترجمه مى كند و در ميان جوامع مسلمين منتشر مى سازد، دومى سر برافراشته، بى باك و بى هيچ شرم و آزرمى، لجام گسيختگى و بى بندوبارى و فسق و تبهكارى، و پشت پا زدن به هر چه اخلاق و انسانيت است در ميان جوانان مسلمين انتشار مى دهد. و سومينشان، باحرارت تر و فعال تر از دوتاى ديگر، كوشا و پرتحرك، در هر شهر و ديارى با پشتكارى شگفت انگيز دست به سست كردن، بنيان باورهاى اسلامى مردم به جان مى كوشد و چون دو يار ديگر خويش در پيشبرد عقايد و افكار زندقۀ خود آنى غفلت نمى ورزد، تا آنجا كه زير شمشير جلاد هم دست از ايجاد شك و ترديد در معالم اسلامى برنداشته اقرار مى كند كه به تنهايى چهار هزار حديث از خود ساخته و در ميان مردم انتشار داده است كه در آنها حلال را حرام، و حرام را حلال و روا كرده است!! اگر اين مرد - فرزند ابى العوجاء - توانسته است كه به تنهايى فقط چهار هزار حديث دروغ بسازد كه... سيف هزاران حديث ساخته و پرداخته كه در آنها پاك ترين و باايمان ترين ياران رسول خدا را مردمى پست و فرومايه و بى دين! و در مقابل كسانى را كه به ظاهر اسلام آورده، دروغ گو و متظاهر به اسلام بوده اند مردمى پاك دامن و ديندار و شايستۀ احترام معرفى كرده! بدين سان جهان علم و تحقيق را در برابر

ص: 19

اين دو موضوع خلاف حق و حقيقت دچار سرگردانى و تتحير ساخته است.

او توانسته است تا افسانه هاى خرافى در اسلام وارد كند و به اين ترتيب حقايق مسلم را در پس پردۀ ابهام و ترديد پنهان سازد و از اين راه تأثيرى سوء و ناگوار بر عقايد و افكار مسلمانان بگذارد، و رأى و انديشه بيگانگان را دربارۀ اين دين آسمانى تيره و كدر نمايد.

تحريك احساسات

از جمله خرابكارى هاى سيف كوششى است كه دربارۀ احياء و زنده كردن عصبيت جاهليت به كار برده است. او به قبايل نزار كه خداوندان زر و زور، سردمداران حكومت و قانون از خلفاى راشدين، و اموى و عباسيان همگى از همان قبيله بوده اند! تعصبى عجيب از خود نشان مى دهد. در اينجا مؤلف دانشمند آن چه را كه از تعصبات خشك قبيلگى بين قبايل نزار و مضر و قبايل قيس و يمانى از فخر و خودستايى خويش، و دشنام و توهين و زشت گويى ديگرى از پيش از اسلام رفته است؛ و استمرار اين تعصب و دشمنى را زير لواى اسلام به تفصيل به شرح مى نشيند و در ضمن آن مى گويد:

پيامبر خدا به مدينه كه محل سكونت دو قبيلۀ اوس و خزرج كه هر دو يمانى بودند هجرت فرمود، و با آن حضرت عده اى كه به «مهاجر» لقب يافتند از قبيلۀ مضر نيز به مدينه هجرت كردند. اين دو قبيلۀ متخاصم كه دشمن ديرين يك ديگر بودند در طول مجاورت خود در شهر مدينه دو بار چنان روياروى يك ديگر قرار گرفتند كه نزديك بود آتش چنگ برافروخته شود. در نخستين مرتبه رسول خدا شخصاً دخالت كرد و آن آتش را كه مى رفت تا زبانه كشد و خانواده ها را در كام خود فرو برد، به سرپنجۀ تدبير و قدرت اسلام خاموش فرمود. و در دومين بار كه نشانه بر انگيختن احساسات قبيلگى و تعصبات جاهليت پس از وفات رسول خدا بر سر خلافت پيغمبر خدا بروز كرد و چيزى نمانده بود كه خون ها بر زمين بريزد و بر اثر آن اسلام نو پا از ميان برود، با درايت و فراست شخص امام على پسر عمو و داماد پيامبر خدا فرو نشست و خاموش شد.

مؤلف محترم به نيكو ترين وجهى شرح مى دهد كه با توجه به اين كه اساساً تعصب مردود و منفور و مايه انزجار و بيزارى است و براى جهان ادب و شعر عامل كثرت و فراوانى، ولى سيف به هيچ يك از اين موارد توجهى نداشت و هر چه مى كرده است، بنا به فرمان تعصب خود مى كرده و ازاين رو است كه او گروهى شاعر آفريده است تا با اشعارشان از افتخارات و سرافرازى هاى ساخته و پرداختۀ سيف براى قبيلۀ مضر به ويژه خاندان تميم پاسدارى و نگهبانى كنند، و نيز براى رسول خدا عده اى اصحاب از خانوادۀ خود «تميم و قبيلۀ مضر» خلق كرده است كه همگى داراى فضيلت و اعتبار و پيش قدمى

ص: 20

در پذيرش اسلام مى باشند. و هم از مضر، گروهى فرماندهان سپاه و راويان حديث آفريده و به اين مقدار از فضيلت و برترى براى مضر و خانوادۀ خود از تميم بسنده نكرده بلكه به حكم تعصب و خود برتر بينى براى تثبيت مفاخر قبيلۀ خويش دست به دامان اجنّه شده و جنّيانى آفريده است تا در هوا سرود مفاخر و سرافرازى هاى گردان و دلاوران تميم و مضر را بخوانند و به گوش جهانيان برسانند! و نيز از غير قبايل مضر، براى قبيلۀ خويش هوا خواهان و طرفداران و سپاهيانى ساخته كه براى اعتلاى نام خاندان تميم و مضر و در زير لواى آنها در جنگ ها شركت كرده تا به فضل وجود آنان افتخارات درجۀ دومى نيز به دست آورده باشند!

ردّ پاى سيف در مصادر علمى و فرهنگى

بدين سان، و از اين دست خلق و آفرينش سيف، گروهى بزرگ از صحابه و تابعين دروغين و افسانه اى، در صف اصحاب و تابعين واقعى رسول خدا وارد مى شوند و در تاريخ اسلام براى خود جا باز مى كنند!! و در آخر مؤلف محترم نشان مى دهد كه سايۀ شوم اين دروغ ها و افسانه ها و اختلاط حقايق و مجاز سيف، بعدها بر كتاب هايى كه به جمع و شرح حال اصحاب و تابعين پرداخته اند گسترده شده و مكانى مخصوص به خود اختصاص داده اند مانند:

معجم الصحابه، بغوى، در گذشت به سال 317

اسد الغابه، ابن اثير، در گذشت به سال 630

اصابه، ابن حجر، در گذشت به سال 852

و بسيارى از مصادر و كتاب هاى تراجم ديگر.

همين هدف در كتاب هايى كه در شرح حال سران سپاهى خاصه فتوح پرداخته اند تعقيب شده است از قبيل كتاب هاى:

طبقات ابو زكريا در گذشته به سال 334

تاريخ دمشق ابن عساكر در گذشته به سال 571

و كتاب هاى ديگر. تا آنجا كه ناگزير براى رفع ابهام و موارد اشكال از نام و شهرت و خاندان اين قبيل پهلوانان افسانه اى و اماكن و آوردگاه هاى دروغين و خيالى كه به هر تقدير بنا به خواستۀ سيف اين پهلوانان و نقش آفرينان در آنجا خودى نشان داده اند. كتاب ها نوشته شده و بر آنها شرح و تفصيل نگاشته اند؛ بالاخره اين دروغ ها و افسانه ها سايۀ كابوس گونه و سنگين خود را بر كتاب هاى تاريخى وزين و معتبرى چون «تاريخ طبرى، ابن اثير، ذهبى، ابن كثير، ابن خلدون» گسترانيده است. حتى كتاب هاى ادب و فرهنگ، چون

ص: 21

«اغانى» اصفهانى، و فرهنگ نامه هايى مانند «لسان العرب ابن منظور» و كتب حديث چون «صحيح ترمذى» از دست اندازى ها و تجاوزات دروغ ها و افسانه هاى سيف در امان نمانده اند.

كوتاه سخن

اين كه استاد عسكرى در اين جلد از كتاب خود 39 تن از تعداد 150 صحابى دروغين سيف را (كه سال ها و قرن ها خود را پشت نقاب حق و وجود عينى پنهان كرده بودند و وجودشان غير قابل انكار بود) شناسايى و معرفى و مشخص كرده است كه تعداد بيست تن از اين صحابۀ افسانه اى از خانوادۀ تميم يعنى از خويشان و بستگان نزديك سيف مى باشند و مؤلف براى هر يك از آنها فصلى جداگانه اختصاص داده و با دقت و روشى علمى پيرامون آن به بحث و تحقيق پرداخته و سپس با مقايسه و مقابلۀ سخنان سيف در زمينۀ آنها و سخنان ديگر مورخين با دليل قاطع و عير قابل انكارى افسانه بودن و خيالى بودن يكايك آنها را ثابت كرده است.

باور ما اين است كه چنين بررسى و تحقيقى موضوعى كه صرفاً جنبۀ علمى دارد.

در اين راه پرخطر و پرفرازونشيب - وسيلۀ چنين كتابى و به همت تحقيقات استاد عسكرى - آغاز گرديده است، به پايمردى علماى دين، و پژوهندگان حقايق كه بيش از ديگران درخور چنين فعاليتى هستند، نسبت به پاك سازى آثار گرانقدر اسلامى از لوث آلودگى ها - نه تنها اعتقادى - بلكه هر دو لحاظ فقهى و دينى اقدام شود كه چه بسا در پشت اين قبيل موارد چهرۀ اين دروغ، و يا سيماى آن دست كارى و يا هر دوى اين ها نهفته باشد.

با انتشار چنان حقايقى، و آغاز چنين فعاليتى، استاد عسكرى كوشش مثمر و پربار خود را در خدمت به جهان تمدن و دانش، به ويژه جهان اسلام كه بزرگ ترين نيروى محركۀ تمدن و سعادت و خير دنيا و آخرت را به طور يكسان به انسان ها عرضه داشته به كار برده است.

(راشد دارغوث)

ص: 22

سخنى از مؤلف

نخستين جلد اين كتاب براى اولين بار در سال 1387 ه - به چاپ رسيد و فرصتى براى تحقيق در اشعارى كه در آن به ثبت رسيده بود به دست نيامد. علت اين بود كه من اشعار را از دست نوشته هاى بد خط كه غالباً از لحاظ لفظ و عبارت پر از اشتباه و غلط بود فراهم كرده بودم.

اين شتاب در چاپ، و عدم بررسى در اشعار به اين مناسبت بود كه دانشكدۀ اصول الدين(1) را كه در بغداد پايه گذارى كرده بوديم، در آن هنگام تازه فعاليت خود را آغاز كرده بود و ناگزير بوديم تا با چاپ كتابى علمى، آن را به ديگر مؤسسات و دانشكده ها و دانشگاه ها بشناسيم.

بدين سبب صلاح ديديم كه كتاب را با همان شكل و محتوا به عنوان يكى از انتشارات دانشكده به چاپ رسانده منتشر سازم. زيرا تحقيق در عبارات و تلفظ اشعار آن هم پس از ثبوت ساختگى بودن شعر و شاعر، و حتى حوادث و اتفاقاتى كه موجب سراييدن چنان حماسه ها و اشعارى شده بود نه تنها ضرورتى نداشت بلكه بر اساس كتاب و مطالعه علمى آن زيانى وارد نمى ساخت.

گذشته از اين، قرار بود تا جلد اول اختصاص به رجال صحابى ساختگى تميم داشته باشد. ولى براى نشان دادن انواع دروغ سازى و آفرينش صحابيان غير تميم، روا ديدم كه به آخر كتاب چند تن از صحابيان غير تميم سيف را نيز اضافه كنم و به اين ترتيب جلد

ص: 23


1- . دانشكده اصول الدين در سال 1384 ه - در بغداد تأسيس گرديد و دانشجويان آن در رشته هاى «علوم قرآن، حديث، ادبيات عرب...» به اخذ ليسانس نائل مى شوند. و ما در آن موقع كوشش داشتيم تا پيش از فارغ التحصيل شدن اولين گروه دانشجويان خود، هم ترازى ليسانس آنها را در دانشگاه بغداد، و ديگر دانشكده ها در جهان به ثبت رسانده باشيم.

نخستين كتاب (به زبان عربى) در بيروت به چاپ رسيد و انتشار يافت.

ديرى نپاييد كه كتاب مزبور مورد استقبال شديد قرار گرفت تا جايى كه برخى از ناشران از من خواستند تا با اعادۀ چاپ آن از طريق افست موافقت كنم. من با توجه به آن چه گذشت و شرح علت آن، با در خواست آنها موافقت نكردم؛ اما با وجود عدم موافقت، كتاب تجديد چاپ شد و هزاران نسخه ديگر از آن در اختيار علاقمندان قرار گرفت.

لازم به ذكر است كه اين جانب در خلال آن ايام به تحقيق و تصحيح اشعار مورد بحث اشتغال داشتم و چون از آن فراغتى حاصل آمد، با حذف صحابيان غير تميم از آخر كتاب، و افزودن شرح حال دو تن ديگر از صحابيان ساختگى تميم سيف در پايان آن، به چاپ مجدد آن اقدام شد و در حقيقت مى توان گفت كه نخستين جلد كتاب يك صد و پنجاه صحابۀ ساختگى تكميل و تصحيح شده در سال 1383 ه - در بغداد به چاپ رسيده است...

از خداى بزرگ در پيگيرى اين مطلب و تكميل مباحث علمى آن يارى مى جويم.

مرتضى العسكرى

ص: 24

بخش اول زمينه هاى بحث

اشاره

* نگرش كوتاه به گذشته

* چه عواملى باعث انتشار دروغ هاى سيف بن عمر شده است؟

* ده كتاب ديگر كه از سيف بن عمرو نقل قول كرده اند.

ص: 25

ص: 26

نگرش كوتاه به گذشته

در كتاب هاى «عبد الله بن سبأ» و نيز نخستين جلد از كتاب «يك صد و پنجاه صحابى ساختگى» ديديم كه احاديث و سخنان بى پايه و دروغ سيف، در كتاب هاى معتبر و مصادر مهم فرهنگ و معارف اسلامى چنان راه يافته كه هر دانشمند محققى را دچار سرگردانى و حيرت مى سازد.

در جلد اول همين كتاب عواملى را كه باعث انتشار دروغ هاى سيف گرديده به طور مشروح و مفصل آورده ايم كه به طور اختصار و اشاره به شرح زير آورده مى شود:

1 - سيف سخنانش را باب مذاق و مطابق ميل و خواستۀ قدرتمندان زمانش، و هم چنين زورمندان هر دوره چنين پايه گذارى كرده است كه قدرت حاكم در هر عصرى مؤيد آن است!

2 - سيف از نقطه ضعف مردم ساده دل كه مشتاقانه خواستار شنيدن مناقب و كارهاى شگفت انگيز در گذشتگان به اصطلاح صالح خود مى باشند استفاده كرده و تا توانسته است خواستۀ اين ساده دلان زود باور را با خلق قهرمانى ها و كرامات براى آنها بر آورده كرده است.

3 - سيف عاشقان شعر و حماسه و دوست داران ادب را نيز از نظر، دور نداشته و باب ميل آنها شعرها سروده و حماسه ها سر داده و محفل آنان را نيز با سروده هاى تاريخى و حماسى خود گرمى بخشيده است.

4 - مورخان، راويان، وقايع نگاران و جغرافى دانان را نيز از خوان بى دريغ دروغ هاى راست نمود سيف بهره اى كافى بوده كه تا توانسته اند براى كتاب هاى خود از مدارك تاريخى و حوادث و رويدادهايى كه هرگز به وقوع نپيوسته و اماكن، رودها، كوه هايى كه هرگز بر روى زمين وجود نداشته اند، مطلب فراهم كرده اند.

5 - خوش گذرانان، ثروتمندان، و مترفين را از افسانه ها و دروغ پردازى هاى

ص: 27

سيف، محفل انس و شادى نه تنها گرمى و شوق است، بلكه حرارت و داغى است! سيف براى شب زنده دارى هاى مستانۀ اين دسته از خلق الله نيز قصه ها، و داستان هاى شيرين و نمكين، از رويدادهاى شگفت انگيز و رؤياآفرين در كيسۀ پر از مكر و نيرنگ خويش آماده و مهيا دارد.

6 - علاوه بر همۀ اين ها، سيف بن عمر اين افسانه پرداز قرن دوم هجرى اين شانس را داشته است كه در صدر نويسندگان جهان اسلام قرار گيرد، و همين تقدم زمان براى سيف، و انى كه غالب دانشمندان و نويسندگان اسلام، زمانش پس از عصر و زمان سيف بوده است، بزرگ ترين عامل براى نقل افسانه ها و دروغ هاى وى گرديده و شگفت آور اين كه اين اقبال در حالتى است كه بيشتر همان نويسندگان، سيف را مردى دروغ گو، حديث ساز، شناخته و حتى به زندقه اش متهم كرده اند!(1)

همين امتياز كه سيف نويسنده اى بوده است كه در ربع اول از قرن دوم هجرى دو جلد كتاب تاريخ (افسانه و حقايق آميخته به افسانه) به رشتۀ تحرير در آورده است، موجب آن شده تا پسشتازان در تأليف اسلامى، از كيسه پر از نيرنگ و فسون اين شياد روزگار بهره ها برگيرند و كتاب هاى وزين و معتبر خود را به افسانه ها و دروغ هاى اين خرابكار واقعى اسلام آلوده سازند!

عده اى از صدرنشينان نويسندگى در تاريخ و فرهنگ اسلامى كه از سيف بن عمر نقل كرده اند به شرح زير مى باشند:

1. ابو مخنف، لوط فرزند يحيى متوفى به سال 157 ه -

2. نصر فرزند مزاحم فرزند يحيى متوفى به سال 208 ه -

3. خليفه فرزند خياط فرزند يحيى متوفى به سال 240 ه -

4. بلاذرى فرزند يحيى متوفى به سال 257 ه -

5. طبرى فرزند يحيى متوفى به سال 310 ه -

و ده ها نويسنده بنام و قابل احترام ديگر.

اين ها و نظاير اين ها عواملى بودند كه باعث شدند تا سخنان سيف و دروغ هايش در مصادر معتبر و مهم اسلامى راه يابد كه ما به تعداد 68 مصدر آن در جلد اول همين كتاب اشاره كرده ايم، و اينك بر آن فهرست چند مصدر معتبر ديگر كه مطلب از سيف بن عمر گرفته اند به شرح زير مى افزاييم:

ص: 28


1- . مشروح عوامل انتشار احاديث سيف را در جلد اول اين كتاب، ص 105-124 مطالعه كنيد. «مترجم»

69 - ابو القاسم، عبد الرحمن فرزند محمد بن اسحاق منده در گذشته 427 ه - در كتاب «التاريخ المستخرج من كتب الناس فى الحديث»

70 - الصاغى، حسن بن محمد القرشى، العدوى العمرى در گذشته به سال 650 ه - در كتاب «در السحابه، فى بيان مواضع وفيات الصحابه»

71 - عبد الحميد، فرزند ابى الحديد معتزلى متوفى به سال 655 يا 656 ه - در كتاب «شرح نهج البلاغه»

72 - مقريزى، تقى الدين احمد بن على بن عبد القادر متوفى به سال 848 ه - در كتاب «الخطط»

به طورى كه مشاهده مى كنيد، شاخه هايى از دروغ ها و افسانه هاى سيف بن عمر تنها در 78 جلد از كتاب هاى معتبر و وزين اسلامى، (تا آنجا كه ما دسترسى به آنها داشته ايم) و مربوط به بحثى كه در پيش رو داريم راه يافته است. اينك براى مزيد اطلاع و راهنمايى محققان صفحات مدارك اخير الذكر را نيز مشخص مى نماييم:

مدارك بحث گذشته

1. تاريخ المستخرج من كتب الناس فى الحديث، باب الصاد، در شرح حال صخر بن لوذان پدر عبيد بن صخر.

2. در السحابه صاغانى، شرح حال اسعد بن يربوع ص 14.

3. در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى، ج 4، ص 186.

4. خطط مقريزى صفحات، ج 1، ص 151 و 156 و ج 4، ص 146 ط مصر 1324 ه -..

5. فتح البارى، ج 7، ص 7، 58 و 56.

6. تاريخ خلفا سيوطى، ص 81 و 97.

7. كنز العمال، ج 11، ص 323 و جلد 12، ص 155 و 239 و 15 و 69 و 232.

ص: 29

ص: 30

بخش دوم صحابى ساختگى را از كجا بشناسيم؟

اشاره

* مقدمه اى كوتاه

* سيرى در زندگانى سيف و عصر او

* شناسايى صحابى ساختگى

* مقايسۀ بين اخبار صحابيان ساختگى و حقيقى

* نام چند تن از اصحاب ساختگى سيف

ص: 31

مقدمه اى كوتاه

اساس مباحث مختلف كتاب عبد الله بن سبأ و نيز اين كتاب بر اين امر استوار است كه ثابت كنيم سيف بن عمر تميمى سازنده و خالق اين افسانه ها و قهرمانان آن و اماكن و جاهاى خيالى آن بوده است دليل ما از اين قرار است:

***

در اسلام و نزد علما و دانشمندان اسلامى «روايت \ نقل قول» اساس علوم مختلف چون تاريخ و فقه و تفسير و ديگر فنون ادب و فرهنگ را تشكيل مى دهد، و بغير از آن، منبع كسب خبر ديگرى نمى شناسند. در حالى كه ديگران فى المثل براى تكميل معلومات خود احيانا به آثار و علايم و جز اين ها مراجعه كرده و مى كنند.

ازآن جايى كه براى علماى اسلام وضع چنان است كه گفتيم، اينان ناگزيرند تا روايت مورد نظر را نسل به نسل از پيشينيان خود تعقيب كرده و به اين ترتيب خود را به زمان وقوع خبر و مصدر روايت برسانند. راه رسيدنشان به منشأ خبر تنها همين است و از آن منحرف نمى شوند و از جايى هم الهام نمى گيرند.

اينك اگر به كتاب هاى دانشمندان اسلامى در علومى كه ياد كرديم مراجعه نماييم، ايشان را در آن چه كه روايت كرده اند در يكى از اين دو دسته مى يابيم:

گروهى از ايشان چون (طبرى، خطيب بغدادى، و ابن عساكر) سند هر خبر و روايتى را كه در تاريخ هاى خود آورده اند ثبت و مشخص كرده اند.

و گروهى ديگر مانند (مسعودى در مروج الذهب، و يعقوبى، و ابن اثير، و ابن خلدون) در تاريخ هايشان سند روايت خبرى را كه آورده اند به دست نداده اند.

حالا با توجه به توضيحاتى كه در اين زمينه داده شد مى گوييم:

نزد نويسندۀ متأخرى، خبرى ديده مى شود كه سند آن را ذكر نكرده و حتى مشخص ننموده است كه اين خبر را از كجا آورده است. مطلب را پى مى گيريم و با مراجعه به كتاب هاى ديگر، همين خبر را عيناً در نوشتۀ دانشمندان متقدمى مى بينيم و پس از بحث و

ص: 32

بررسى درمى يابيم كه منشأ خبر براى آن دانشمند متأخر، همين نويسنده و دانشمند مقدم بوده است نه كسى ديگر. اينجا است كه حكم مى كنيم، خبر مزبور را فلان دانشمند متأخر، از فلان دانشمند متقدم بر خود گرفته است.

مثال زير مطالب بالا را كاملاً روشن مى كند:

افسانۀ سبائيان را كه در جلد اول كتاب عبد الله سبأ آورده ايم، در همان جا ثابت كرده ايم كه اين افسانه را تاريخ نويسان پيشين، و نويسندگان متأخر و محققين و حتى مستشرقين، هر كدام به نوبۀ خود يكى از ديگرى گرفته اند و سند و مدرك آنها در اين داستان به يكى از چهار مصدر زير منتهى مى شود:

1. تاريخ طبرى؛ متوفى سال 310 ه -

2. تاريخ دمشق؛ ابن عساكر متوفاى سال 571 ه -

3. التمهيد و البيان؛ ابن ابى بكر متوفاى سال 741 ه -

4. تاريخ اسلام؛ ذهبى متوفاى سال 748 ه -

مطلب را پى مى گيريم و اسناد داستان سبائيان را در آن مصدر به جست وجو مى نشينيم و در نتيجه متوجه مى شويم كه همگى آنها مطلب خود را فقط از سيف بن عمر گرفته و در تاريخ خود ثبت كرده اند و سلسلۀ اسناد خود را تا به سيف بن عمر دقيقاً تعيين و مشخص نموده اند. و اينجا است كه پس از اين همه پى گيرى بر ما ثابت و مسلم مى شود كه در ذكر اين افسانه ها، سيف منحصر به فرد است، و داستان سبائيان باآن همه آب و تاب فقط و فقط از مغز او تراوش كرده است نه شخص ديگر!

سيرى در زندگانى سيف و زمان او

در اين نوبت شخص سيف را مورد مطالعه قرار مى دهيم و در اين سير و سياحت متوجه مى شويم كه:

1 - سيف فعاليت ادبى خود را در ربع اول قرن دوم هجرى آغاز كرده است. قرنى كه در آن تعصبات قبيله اى در جهان عرب غوغا مى كرد و شعرا و سخنوران قبايل خاصه عدنان از شمال شبه جزيره، و قحطانيان ساكنان جنوب، در مدح و ثناى خويش و هجو و بد نام ساختن ديگرى به جان يك ديگر افتاده، شماليان، جنوب نشينان را، و جنوبيان ساكنان شمال شبه جزيره را به باد دشنام و ناسزا، گرفته و عظمت، نسب، شخصيت و افتخارات خود را به رخ ديگرى مى كشيدند. در اين ميان سيف كه مردى عدنانى و سخت متعصب بوده است، در اظهار تعصبات قبيله اى با خلق و اشاعۀ افسانه ها و قهرمانان خيالى از قبايل مختلف عدنان خاصه تميم و به خصوص خاندان خويش تيرۀ «اسيّد» و ساختن

ص: 33

اشعار و حماسه ها از ديگران سبقت ربوده بدان وسيله براى قبايل عدنان افتخار و شرف خلق كرده، قحطانيان را به جبن و بزدلى و شكست و خوارى و فتنه انگيزى و شرارت متهم مى كند.

افسانۀ سبائيان سيف روشن گر همين مطالب است، او با خلق اين افسانه، دامان آلودۀ برخى از سران قبايل عدنان را پاك، و قحطانيان بى گناه را به فتنه انگيزى و هزاران بدى ديگر متهم مى سازد.

2 - از طرفى مى بينيم عراق كه موطن اصلى و زادگاه سيف است، در آن روزگار محل مشاط و فعاليت زنديقان بوده و انها با تمام قوا مى كوشيده اند تا مسلمانان را از مسير اسلام منحرف سازند، و در اين راه از خلق و اشعۀ احاديث دروغ فروگذار نمى كردند، و براى رسيدن به چنين هدفى به هر وسيله اى چنگ مى زدند.

در اين زمينه مى بينيم كه سيف نيز با دروغ پردازى ها و افسانه سازى ها و جناياتش به تاريخ اسلام، دست كمى از هم پالكى هاى زنديق خود ندارد. و اين در حالى است كه دانشمندان پيشين او را نه تنها مردى دروغ گو و غير قابل اعتماد معرفى كرده اند، بلكه به زندقه اش نيز متهم ساخته اند.

3 - ما روايت هاى سيف را در كتاب عبد الله بن سبأ، بر حسب تقدم رويدادهاى آن، يعنى از آغاز سخنانش پيرامون (مأموريت اسامه، و سقيفۀ بنى ساعده، و جنگ هاى ارتداد، و دست آخر فتوح) را يكان يكان با روايت هاى غير سيف در همان موارد مقايسه كرده ايم و به اين نتيجه رسيده ايم كه:

جعل اسناد

سيف به شيوۀ تاريخ نويسان براى افسانه هايش سند جعل مى كند تا افسانه ها و دروغ هايش راست و واقعى جلوه كنند. او سخن خود را از زبان راويانى بازگو مى كند كه در اصل وجود خارجى نداشته و نام چنان اشخاصى جز نود سيف يافت نمى شود، و ديگر دانشمندان از آنها نام نبرده اند. براى قهرمانانش پهلوانى ها و نام آورى ها خلق، و اماكنى مى آفريند كه چنان دلاورى هايى در آنجا به وقوع پيوسته است.

نويسندگانى كه نقش آفرينان خيالى سيف را گرفته اند

ص: 34

در اينجا به يك موضوع سخت تكان دهنده برمى خوريم، و آن اين كه دانشمندانى را سراغ داريم كه با وجود شناخت كاملى كه در حق سيف دارند، و او را ردى دروغ گو دانسته به زنديقه اش متهم مى كنند، با اين وصف براى هر يك از قهرمانان خيالى و افسانه اى سيف در كتب رجال خود شرح حال نوشته! و جغرافى دانان در كتاب هاى جغرافياى خود نام شهرها، رودها، و اماكن دروغين او را به ثبت رسانيده اند و سند همۀ آن دانشمندان در مطالبى كه آورده اند فقط و فقط روايت هاى ساختگى سيف بوده است. و به اين ترتيب نام هاى اماكن و شهرهاى خيالى سيف در كتاب هاى جغرافيايى اسلامى، و اسامى اشخاص و قهرمانان افسانه اى او و راويان خياليش، فرماندهان سپاه و شعرا و سخنوران، و نيز نامه ها و اسناد تاريخى كه هيچ كدام آنها در اصل وجود خارجى نداشته و تنها زادۀ فكر و انديشۀ اين افسانه پرداز قرن دوم هجرى بوده اند هر يك به جا و بنا بر موقعيتى كه به آنها داده است در كتاب هاى مربوط آن دانشمندان به عنوان حقيقتى غير قابل انكار به ثبت رسيده اند!

اين ها همه حقايق تلخى است كه پس از صرف سال ها عمر و دقت و تحقيق - كه ما حصل آن را طى بحث هاى آينده مى خوانيم - ما را به دست آمده است؛ باشد كه چراغى فرا راه رهروان حق و حقيقت گردد، و نقاب از رخسارۀ اسلام و تاريخ حقيقى آن برگيرد، و بالاتر از همه، حقايق اسلامى را به مسلمين جهان و ديگر جهانيان عرضه دارد.

شناسايى صحابى دروغين

براى شناسايى صحابى افسانه اى سيف، چنانچه در ضمن مطالعۀ خبرى به نام صحابه اى برخورد كنيم كه وجود چنين شخصى به نظر مشكوك آيد، قبل از هر چيز اسناد اين خبر را در همان كتاب با دقت مورد مطالعه قرار مى دهيم - با توجه به اين كه ما سيف را قبلاً شناخته ايم - چناچه سند اين خبر به سيف منتهى نشد، بحث و پى جويى را پيرامون صحابى مزبور رها مى كنيم و او را آفريدۀ سيف به حساب نمى آوريم.

اما اگر سند روايت به سيف منتهى شد در اينجا است كه فعاليت و پى گيرى شديد و پردامنۀ ما آغاز مى شود و در مصادر مختلف و كتب و منابع متعدد اسلامى به بحث و بررسى مى پردازيم تا آن چه را كه در سخنان سيف آمده است، با روايتى كه از طريق غير سيف در همان زمينه آمده مقايسه و مطابقتى دقيق انجام دهيم. در اينجا اگر نام صحابى مشكوك، در روايات غير سيف آمده باشد، بحث و پى جويى را پيرامون او رها مى كنيم و او را ساختگى نمى شناسيم. اما اگر نام آن صحابى را جز در روايات سيف، در جاى ديگر نديديم آن وقت است كه حكم مى كنيم كه: چون اين مطلب، و نام چنان كسى، يا اسم چنان جايى، و بالاخره مشخصات چنان راويانى را تنها سيف بن عمر گفته و در جاى

ص: 35

ديگر و نزد مصدر ديگرى از آن سراغى نمى توان گرفت؛ اين شخص صحابى، يا آن راوى خبر و يا آنجا و آن مكان وجود خارجى نداشته دروغ محض و زاييدۀ افكار و خيالات سيف بن عمر است. مثالى در اين مورد مى آوريم:

يك فاميل تميمى

اشاره

ما پيرامون خانوادۀ سرشناسى چون مالك تميمى به اخبار بسيار زياد و متعددى در كتاب هاى معتبر مكتب خلفا بر مى خوريم كه در ميانشان چهره هاى سرشناس و صحابى معروف، دو برادر قهرمان نوادگان مالك تميمى، يكى به نام قعقاع و ديگرى به نام عاصم فرزندان عمرو وجود دارند. هم چنين عموزاده هاى ايشان و ديگر نوادگان مالك تميمى مانند اسود فرزند قطبه و فرزند او صحابى ديگرى به نام نافع فرزند اسود، يعنى نتيجۀ مالك، و ساير افراد بنام و محترم آن خانوادۀ بزرگ تميم به چشم مى خورد.

ما در امر اين خانواده، مخصوصاً به علت كارهاى خارق العاده شان مشكوك مى شويم. بنا بر اين طبق قرارى كه داريم هر چيزى را كه دربارۀ هر كدام از افراد اين خانواده آمده باشد، يكى يكى از مصادر متعدد و مختلف اسلامى جمع آورى مى كنيم. آن گاه به تطبيق اخبار بدون سند، و اخبارى كه داراى سند روايت مى باشند پرداخته سپس به بحث و بررسى همۀ آنها مى پردازيم و متوجه مى شويم كه تمام اخبارى كه از قعقاع مى گردند، و نيز تمام رواياتى كه از برادر او عاصم سخن مى گويند بر چهل روايت بالغ مى شوند. و روايات مربوط به اسود بن قطبه و فرزندش نافع كه نزديك به بيست روايت است همه از سيف بن عمر تميمى نقل شده اند!

اسناد روايات سيف دربارۀ قعقاع

اكنون نوبت به بررسى اسناد روايت هايى مى رسد كه از قعقاع سخن مى گويند. ما در اين بررسى به نام سى راوى برخورد مى كنيم كه چنين نام هايى جز در احاديث سيف، در احاديث ديگران ديده نمى شوند. در ميان اين اخبار، نام يكى از اين راويان مخصوصاً در سى و هشت حديث سيف كه از قعقاع سخن مى گويد آمده است. و نام راوى ديگر در پانزده حديث، و سومين راوى در ده حديث، و راوى چهارمى در هشت حديث سيف دربارۀ قعقاع آمده است.

نام چهار تن از اين راويان، در دو حديث سيف دربارۀ قعقاع به يك جا آمده و بقيه هر كدام در يك حديث، و گاه نيز در يك حديث، بيش از يك تن از همان راويان نام برده شده است. راويانى كه همگى ساخته و پرداختۀ خيال سيف بن عمر تميمى

ص: 36

مى باشند.

بررسى اسناد روايات سيف دربارۀ عاصم

در بررسى اسناد روايت هايى كه سيف دربارۀ عاصم آورده است، به نام دوازده راوى مخلوق خيالات او بر مى خوريم كه نام آنها را جز نزد سيف، نزد هيچ كس ديگر سراغ نتوان گرفت. نام يكى از اين راويان در بيست و هشت حديث سيف از عاصم تكرار شده، و نام راوى ديگر در شانزده حديث. اما گاه نيز در يك حديث سيف دربارۀ عاصم، نام بيش از يك راوى در آن برده شده است.

علاوه بر اين دوازده تن راوى با نام و مشخصات سيف اسناد ديگرى چون «مردى از بين بكر» و يا «مردى از بنى سعد» و يا «آن كس كه فتح شوش را گزارش كرده است» و امثال اين ها، ارائه مى دهد كه سخت مجهول الهويه و بى نام و نشان مى باشند.

اسناد روايات سيف دربارۀ اسود و فرزندش

در اسناد روايت هاى سيف دربارۀ اسود و فرزندش نافع نام نه راوى ساختگى و چند مجهول الهويۀ ديگر - به جز آنهايى كه در مورد عاصم گفتيم - آمده است كه هم چنان مجهول و ناشناخته باقى مانده اند.

اين وضع اسناد احاديث او است از خانواده مالك، كه اخبار و احوال قهرمانان و نقش آفرينانش را از زمان رسول خدا، داستان سقيفۀ بنى ساعده، جنگ هاى ارتداد در جزيرة العرب و فتوح و كشورگشايى در عراق و شام در زمان خلافت ابو بكر، و نبرد و جنگ آورى ها، و فتح پيروزى هايشان را در سرزمين عراق، شام، ايران در دورۀ خلافت عمر و عثمان و امام على حتى زمان معاويه بازگو كند.

سيف براى افراد اين خانواده قهرمانى ها در جنگ هاى خيالى خود مى آفريند و حماسه هاى رزمى مى سرايد و حكمت استان هاى مختلف را در اختيار آنها مى گذارد، كرامات و كارهاى خارق عادات به آنها نسبت مى دهد و مطالب ديگر كه فقط و فقط نزد سيف بن عمر يافت مى شود. از طرفى پس از تحقيق و بررسى در اخبارى كه نام آن قهرمان رفته است بر ما ثابت شد كه تمام روايت هايى كه از اين دلاوران سخن مى گويند و سند ندارند، فقط در اينجا سند آن را حذف كرده اند!

براى اطمينان بيشتر و صدور حكمى قطعى در افسانه بودن اين قهرمانان و اخبار مربوط به آنان بحث و بررسى عميقى را از طريق مراجعه به ديگر مصادر و منابع اسلامى و با توجه به رشته هاى مختلف علوم به شرح زير آغاز مى كنيم.

1 - به كتاب هايى كه در سيره و رفتار رسول خدا نوشته شده و برخوردهاى پيامبر

ص: 37

اسلام را با گمنام ترين فرد مسلمان و غير مسلمان آن عصر را شرح مى دهد، مانند «سيره ابن هشام» متوفى به سال 213 هجرى و «عيون السيره» ابن سيده الناس در گذشته به سال 743 هجرى و ديگر كتاب هاى سيره مراجعه مى كنيم و نامى از قهرمانان خيالى سيف را در آنها نمى بينيم. به اين ترتيب كه نه در اسناد روايت ها نامى از ايشان رفته است و نه در متن روايت ها.

2 - به كتاب هاى حديث از رسول خدا كه كوچك ترين سخن آن حضرت را در آنها به ثبت رسانيده اند چون «مسند طيالسى» در گذشته به سال 204 هجرى، و «مسند احمد» متوفى به سال 241 هجرى، و «مسند ابو عوانه» درگذشته به سال 316 هجرى، و «صحيح بخارى» متوفى به سال 256 هجرى، و «صحيح مسلم» متوفى به سال 261 هجرى، و «سنن سجستانى» متوفى به سال 275 هجرى، و «سنن ترمذى» در گذشته به سال 279 هجرى و ديگر مسانيد و صحاح به بحث و بررسى مى پردازيم، هيچ نامى از صحابى هاى ساخته خيال سيف نه در متن ديده مى شود و نه در سلسلۀ سند آنها.(1)

3 - به كتاب هاى طبقات، كه به بحث پيرامون اصحاب و تابعين پرداخته و شرح حال آنها را به دست داده است، چون «طبقات ابن سعد» در گذشته به سال 230 هجرى كه اصحاب و تابعين را بر حسب زادگاه هايشان دسته بندى كرده است، و نيز «طبقات خليفة بن خياط» متوفاى سال 240 هجرى، و «النبلاء ذهبى» در گذشته به سال 748 هجرى و ديگر منابع در همين زمينه مراجعه مى كنيم و در ميان هيچ يك از آنها نامى از قهرمانان مذكور سيف نمى بينيم چه در متن و چه در سند.

4 - در اين تحقيق، به كتاب هايى كه به معرفى راويان اخبار و احاديث اختصاص دارند مانند «علل احمد بن حنبل» و «جرح و تعديل رازى» در گذشته به سال 327 هجرى و تاريخ بخارى و امثال آن.

5 - و نيز به كتاب هايى كه انساب قبايل مختلف عرب را به دست مى دهند،(2) مثل «جمهرۀ نسب قريش» نوشتۀ زبيرى در گذشته به سال 236 هجرى و «جمهرۀ ابن حزم» متوفى به سال

ص: 38


1- . لازم به ذكر است كه تمام اين مصادر و منابع از علماى پيرو مكتب خلفا مى باشد نه طرفداران اهل البيت و تشيع. (مترجم)
2- . عرب صدر اسلام و پيش از آن به نسب خود و ديگران توجهى عميق داشت و آن را جزء مفاخر خود به حساب مى آورد و به خصوص در صدر اسلام نسب معروفى وجود داشته از جمله خليفه اول ابو بكر، و عقيل بن ابو طالب برادر امام على را مى توان نام برد. دانشمندان نسب شناس نيز اصحاب و تابعين رسول خدا را از قبايل و خانواده هاى مختلف او نظر نسب رده بندى كرده اسلاف آنان را يكى بعد از ديگرى شناسايى و معرفى كرده اند. (مترجم)

456 هجرى، و «انساب سمعانى» در گذشته به سال 562 هجرى.

6 - و هم چنين به كتاب هايى كه به شرح حال اصحاب رسول خدا پرداخته اند، چون «اسد الغابه» و «اصابه» و ديگر منابع چه چاپى و چه خطى تا آنجا كه دسترسى داشتيم.

7 - و نيز در اين جست وجو و تحقيق به تاريخ هاى عمومى مانند «تاريخ خليفة بن خياط» در گذشته به سال 240 هجرى، و «تاريخ طبرى» در گذشته به سال 301 هجرى و ديگران؛ و تواريخى كه به شرح قسمت مخصوص از تاريخ عمومى جهان پرداخته چون، «صفين ابن مزاحم» در گذشته به سال 212 هجرى، و «تاريخ دمشق» نوشتۀ ابن عساكر متوفى به سال 571 هجرى و ساير منابع و مصادر معتبر.

8 - كتاب هاى ادبى را نيز در اين پى جويى از نظر دور نداشته به دورۀ «اغانى اصفهانى» در گذشته به سال 356 هجرى، و «المعارف ابن قتيبه» متوفى به سال 276 هجرى، و «العقد الفريد» ابن عبد ربه در گذشته به سال 328 هجرى و كتاب هاى ديگر مراجعه كرده ايم.

سر انجام پس از اين همه تلاش و تحقيق كه ناگزير عمرى را به دنبال خود كشيده است به اين نتيجه رسيده ايم كه تمامى احاديثى كه در آنها نام اين قبيل صحابى رفته است، اسنادش تنها و تنها به سيف بن عمر تميمى منتهى مى شود.

گذشته از آن همه تحقيق در اسناد احاديث سيف، در متن هر خبرى كه از او دربارۀ چنان اصحابى روايت شده بود نيز به تحقيق و تتبع پرداخته ايم و آن را با متن همان خبر كه از راويان حقيقى ديگر روايت شده بود به مقايسه و مقارنه نشسته ايم. كه در آخر نتيجۀ اين تحقيق و بررسى به يكى از اين دو صورت زير حاصل گرديده است:

1 - يا خبرى كه سيف روايت كرده است، از نظر محتوى و متن تماماً ساختگى و دروغ است، خواه خطبه و معجزه اش. جنگ و صلحش نقش آفرين و قهرمانش، مكان و زمانش، و حماسه ها و اشعارش، خواه از نظر اسناد و راويانش كه نمونۀ آن را در همين كتاب، در اخبار وجود افسانه اى شخصى به نام طاهر ابو هاله تميمى پسر خديجه و ناپسرى رسول خدا، كه سيف آن را آفريده و شركت او در جنگ هاى ارتداد چون جنگ (اخابث) و محل وقوع آن جنگ، و يا خبراط فرزند ابواط تميمى و نام رودخانه اى كه به او نسبت داده است، و از اين قبيل اخبار كه سراپا ساختگى و دروغ است و هيچ يك از تار و پود آنها با واقعيت تطبيق نمى كند.

2 - يا اين كه سيف خبر يك واقعۀ حقيقى را به نحوى از انحناء تحريف كرده است. مثلاً نقش آفرين يا نقش آفرينان واقعه اى را تغيير داده و در آن كار خوب يكى از اصحاب يا تابعى يمانى قحطانى را به ميل خود، به فردى عدنانى مضرى، نسبت داده و يا بر عكس. كارى ناروا و ناشايست صحابى و يا تابعين عدنانى و مضرى را به فردى يمانى

ص: 39

قحطانى نسبت داده است! يا اين كه زمان و مكان و ديگر صور تحريف را در خبرى به كار برده، كه جز با مراجعه به كتاب هاى عبد الله بن سبأ، و مجلدات همين كتاب به سادگى نمى توان انواع تحريف سيف، و جناياتى كه او بر تاريخ اسلام روا داشته است برشمرد.

آرى پس از اين همه بحث و تحقيق طولانى و نيافتن حتى يك روايت و خبر او با اسناد صحيح از طريق از غير سيف كه در سند يا متنش نام و خبر صحابى مورد شك ما آمده باشد؛ حكم مى كنيم كه چنين صحابه اى از آفريده هاى سيف است و وجود خارجى ندارد.

مقايسه بين اخبار صحابى ساختگى، و صحابۀ حقيقى

فرقى را كه بين صحابه اى كه در حقيقت وجود داشته است در اين است كه صحابى دروغين و ساختگى كسى است كه نامش و خبرش، فقط و فقط نزد سيف يافت مى شود؛ در صورتى كه آن ديگر صحابى، اخبار و نامش از طرق مختلف و اشخاص متعدد، و راويان و منابع متعدد در دسترس ما است. در اين مورد مثالى مى زنيم:

خالد بن وليد چهره اى است كه نام و اخبارش در انحصار يك راوى نمى باشد. بلكه هر كس كه در سيره و روش رسول خدا سخنى گفته باشد؛ از شخص خالد به عنوان يكى از تيراندازان بنام و جنگ آوران مشركين در جنگ احد نام برده و از مقام فرماندهى او بر يك دسته از مشركين در آن جنگ ياد كرده است.

و آن كس كه از اسلام آوردن برخى از قريشيان پس از پيمان حديبيه مطلبى گفته باشد، بى گمان از اسلام آوردن خالد نيز سخن گفته و نامش را بر زبان آورده است.

و آن كس كه از واقعۀ بنى جذيمه و جنگ آن قبيله سخن به ميان آورده باشد، ناچار نام خالد وليد به عنوان فرمانده سپاه در آن واقعه و كشتارش را از مردم آن قبيله باز گفته است.

و كسى كه قصۀ دردناك كشته شدن مالك نويره را روايت كرده باشد، بى شك از خالد وليد به عنوان كسى كه فرمان مرگ مالك را صادر كرده و در همان شب با زن او هم بستر شده است سخن گفته است.

و نيز آن كس كه داستان جنگ مسلمانان را با مسيلمۀ كذاب شرح داده باشد بى ترديد از خالد وليد به عنوان فرماندهى سپاه مسلمين در آن جنگ نام برده است.

و بالاخره آن كس كه تاريخ فتوح سپاه اسلام را در عراق و شام نوشته است، از فرماندهى خالد و رزم آورى هاى او در آن نبردها ياد كرده است.

نام خالد وليد در همۀ اين اخبار، و ديگر اتفاقاتى كه به هر صورت به خالد وليد مربوط مى شود آمده و نامش در صدها حديث و از طريق مختلف و از زبان راويان متعدد آمده است.

ص: 40

سخن از خالد وليد در تمام كتاب هاى سيده و حديث، و طبقاتى كه به هيچ روى خود را به سخنان سيف، و دروغ هايش و افسانه هايش نيالوده اند، آمده است.

به اين ترتيب ما دربارۀ صحابه اى كه وجودش مورد شك و ترديد قرار مى گيرد به بحث و تحقيق مى پردازيم، و پس از سير در تمام مراحل ياد شده در پايان بحث خود، با توجه به اسناد حديث، و متن سخن سيف، نتيجه اى را كه به دست آورده باشيم اعلام مى كنيم.

با توجه به آن چه گذشت، و پس از مراجعه به مباحث اين كتاب، جايى براى شك و ترديد باقى نمى ماند كه نقش آفرينان و اصحابى كه به برخى از آنها اشاره كرديم همگى آفريدۀ خيالات سيف بن عمر تميمى بوده وجود خارجى نداشته اند.

اما همين نتيجه قاطع، شگفتى و ناباورى گروهى را كه سر و كارى با بحث و تحقيق علمى ندارند برانگيخته تا آنجا كه فى المثل مى گويند:

«مگر شدنى است كه سيف همۀ اينان را آفريده باشد؟! و تاريخى زاييده خيالات خود بنويسد؟! آدمى از اين همه نيروى تخيل و نقش آفرينى غرق تعجب و شگفتى مى شود!!»

در پاسخ مى گوييم:

مگر چه مانعى دارد؟ در حالى كه خود شما مشابه آن را در داستان هاى جرجى زيدان، مقامات حريرى، داستان هاى عنتره، هزار و يك شب، كليله و دمنه و هزاران مانند آن را در ادبيات و حكمت از زبان داستان سرايان و رمان نويسان و نويسندگان در هر زبان سراغ داريد كه از فكر و انديشۀ خلاق خود نقش آفرينان داستان هاى خود را آفريده و با قلم سحار خويش شاهكارهاى بديع و جذاب و دلنشين خلق كرده اند كه هرگز وجود خارجى نداشته اند؟(1)

چه مانعى دارد كه سيف هم مانند يكى از اين همه داستان سرايان و افسانه پردازها باشد؟ و هيچ تعجب و شگفتى هم ندارد، بلكه تعجب و شگفتى اينجا است كه برخى از مورخين بر افسانه هاى سيف اعتماد كرده آنها را باور داشته و در مقابل، حقايق مسلم و درست را ترك و مهمل گذاشته اند!

مى گويد:

چطور شده است كه اين همه افسانه، و نقش آفرينان ساختگى سيف مدت دوازده

ص: 41


1- . و آنها را چنان با زمان و مكان واقعى تلفيق كرده اند كه همان نقش آفرينان خيالى و افسانه اى جزئى از حقايق مسلم و واقعى به حساب مى آيند. شاهكار ويكتور هوگو در كتاب بى نوايان، تولستوى در كتاب جنگ و صلح و مانند اين ها از نويسندگان بنام را مى توان در اين مورد نام برد. (مترجم)

قرن از نظر علماء و دانشمندان تا به امروز پنهان مانده است؟

در جواب مى گوييم:

احتمال مى رود كه در گذشته چنين فرصت و امكاناتى براى بررسى و تحقيق در افسانه هاى سيف وجود نداشته است.(1)

تا اين كه خداوند اين مشكل را به دست ما گشود و پرده از چهرۀ اين همه جنايات او پيشاروى علماء و دانشمندان برداشتيم.

و نيز مى گويد:

اين كمال بى ادبى و بى انصافى است كه علماء و دانشمندانى چون «شيخ طوسى» را از آن روى كه از صحابه اى چون قعقاع در كتاب خود نام برده است تخطئه كنيم.

در پاسخ اينان نيز مى گوييم:

احترام گذاشتن به علماء و دانشمندان به هيچ روى با تمكين به آراء و نظرات ايشان ملازمه ندارد.

تهديد و فشارها

پس از انتشار اين سلسله از مباحث، علاوه بر پرسش هاى گوناگون كه شگفتى و ناباورى نويسندگان آنها را به يدك مى كشيد، از سوى دانشگاه ها، و حوزه هاى علوم دينى، و نيز از سوى پاره اى از اشخاص، مورد ستم يا تهديد و فشار علمى قرار گرفتيم، و بعضى از فرقه ها هم در اصل، خواندن كتاب را تحريم كردند! و برخى از دولت ها نيز او ورود آن به داخل كشور خود جلوگيرى به عمل آوردند!

باور ما اين است كه منشأ همل اين سخت گيرى ها، در هم ريختن اساس افتخارات واهى و بى اساس آنان با نشر اين قبيل مباحث مى باشد. زيرا كسانى كه از هزار سال پيش تاكنون، از كتاب هاى تاريخ و سيره و ديگر كتاب هايى كه مورد اطمينان و اعتمادشان بوده آگاهى هاى غرورآفرين و افتخار برانگيزى از مناقب و كرامات گذشتگان خود به ارث برده اند، به اين آسانى نمى توانند در برابر واژگون شدن آن همه باورهاى رؤيايى و اعجاب برانگيز ساكت و خاموش بنشينند و از خود واكنشى نشان ندهند.

تهمت و افترا در برابر چنين ضربه اى قاطع و علمى، امرى طبيعى بود، دور از انتظار نمى باشد. زيرا اگر كسى بنا به باور خود كلكسيونى از اشياء نفيس و باستانى

ص: 42


1- . و چه بسا كه تعصب خشك و غرض ورزى برخى از به اصطلاح دانشمندان گذشته مانع آن بوده است تا خط بطلان بر همۀ افسانه هاى سيف بكشند و كتاب هاى خود را به آن نيالايند. (مترجم)

فراهم كرده به اصالت تمام قطعات آن ايمان و اطمينان پيدا كرده باشد و به ناگاه خِبره و باستان شناسى آگاه بيابد و بگويد كه همۀ اين ها تقلبى و بدلى هستند، واضح است كه دارندۀ آن مجموعه ساكت نخواهد نشست، و در برابر اظهار آن كارشناس بى تفاوت نخواهد ماند!

خلاصۀ آنچه گذشت

گفتيم علم تاريخ و ديگر منابع و مصادر اسلامى پايه اش بر روايت گذاشته شده است. به اين ترتيب كه براى اظهار مطلبى، هر نسل به نسل پيش از خود، و هر راوى به راويى كه زمانش بر او مقدم است استناد كرده تا به زمان و منبع خبر برسد.

در انى راه كسانى چون «طبرى» يافت مى شوند كه منبع يا منابع خبرى خود را به نام معرفى مى كنند، و برخى نيز مانند «مسعودى» به معرفى اسناد و منابع خبرى خود نمى پردازند.

چون قرار بر اين بوده است كه روايت را متأخر از متقدم خود بگيرد، هرگاه بك خبر را به يكسان، هم نزد متقدم ببينيم و هم نزد متأخر سند روايت خود را مشخص و معرفى نكرده باشد، مى گوييم: اين خبر را شخص متأخر از متقدم خود گرفته است. هم چنان كه ديديم حدود ده قرن، دانشمندان افسانۀ سبائيان را تا زمان ما دست به دست به يك ديگر رد كرده اند، در حالى كه سند تمام آنها به شخص سيف كه از نظر زمانى بر همۀ آنها مقدم بوده است منتهى مى شود. زيرا در يافتيم كه آغاز فعاليت سيف در ربع اول قرن دوم هجرى بوده و تمام نويسندگان اسلامى كه پس از او آمده و چنان افسانه هايى را در كتاب هاى خود نقل كرده اند، سخن از او گرفته اند.

هم چنين در يافتيم كه تعصب خشك و مذموم قبيله اى در زمان سيف غوغا مى كرده تا آنجا كه افراد متعصب قبايل «عدنان و مضر» را وامى داشته تا اشعارى در بد نام ساختن و به لجن كشيدن افراد قبايل «قحطانى و يمانيان» بسرايند و از خود تعريف و تمجيد به عمل آورده افتخارات خود را به رخ ايشان بكشند. قحطانيان نيز به همين راه رفته و در مذمت مضريان و نزاريان به هيچ روى كوتاهى نكرده اند.

در اين پيكار تعصب، سيف با خلق افسانه هايش كه سراپا مدح و ستايش عدنانيان، و قدح و ناسزا و سركوفت به يمانيان قحطانى است، گوى سبقت را از همۀ متعصبان دو قبيله ربوده است.

عراق، زادگاه سيف را نيز محل تجمع و تمركز زنديقان يافتيم كه با تمام قوا

ص: 43

مى كوشند تا با جعل حديث و خبر، حقايق مسلم تاريخى و دينى را بر مسلمانان پوشيده دارند و آنها را گمراه و منحرف سازند، و سيف با خلق افسانه هايش همين وظيفه را انجام داده و الحق كه از اين وظيفۀ خطير به خوبى برآمده است و بر همۀ آنها پيشى گرفته است.

در جلد اول كتاب «عبد الله بن سبأ»، آنجا كه ارزش سخنان سيف را بررسى مى كرديم در يافتيم كه علماء و دانشمندان بى غرض، سيف را مردى دروغ گو، حديث ساز، و غير قابل اعتماد معرفى كرده اند. و باز بر اثر تحقيق و بررسى دانستيم كه سيف در اخبارش حقايق تاريخى، و حوادث واقعى را تحريك كرده، و افسانه هاى بسيارى ساخته و همۀ آنها را بر اساس روايت نوشته، و براى هر يك از روايت هاى خود اسنادى از شخصيت هاى خيالى هم چون نقش آفرينان افسانه هايش آفريده است، كه جز خودش هيچ كس آنها را نمى شناسد.

در افسانه هايش، گردان و پهلوانانى را خلق كرده، نقش هاى شگفت و حيرت انگيز، كرامات و خوارق عادات به آنها نسبت داده است؛ كه برخى از علماء روى اعتمادى كه بر سيف و سخنانش داشته اند، شخصيت هاى خيالى و افسانه اى او را بر حسب موقعيت و مكانت، و پست و رياستى كه سيف در عهدۀ آنها گذاشته است، در كتاب هاى خود جزء «اصحاب رسول خدا، راويان احاديث و اخبار، فرماندهان سپاه، استانداران و فرمانداران، شعرا و حماسه سرايان» به شرح كشيده بدين وسيله به انتشار افسانه هاى سيف كمك و يارى داده اند. ما اين مطالب را در كتاب عبد الله سبأ و نيز ضمن بحث هايى در اين كتاب بررسى كرده ايم.

گروهى از اصحاب ساختگى سيف را در جلد نخستين اين كتاب، و عده اى ديگر را در همين جلد كه در دست داريد معرفى كرده ايم و هم چنان كه در پيش گفتيم قرار چنين است كه نخست همۀ اخبارى را كه از شخص صحابى كه وجودش مورد شك و ترديد ما است در يك جا جمع كنيم، اگر دربارۀ اين صحابى خبرى بدون سند به دست آورديم، به تحقيق برمى خيزيم تا سندش را نزد متقدمين بيابيم، و چنان چه در اين پيگيرى در يافتيم كه نام يا خبرى از اخبار اين اصحابى نزد غير سيف آمده است، گرد شك و ترديد از چهره اش مى زداييم و او را از آفريده هاى سيف به حساب نياورده بحث و تحقيق را دربارۀ او دنبال نمى كنيم. اما اگر اخبار چنان صحابه اى در انحصار سيف بود، در اين صورت به مقارنه و مقايسۀ اخبار سيف پيرامون آن، و ديگر اخبار مشابهى كه در همين زمينه وجود دارد مى پردازيم و نتيج را در پايان بحث آورده، فرد صحابى مورد نظر را از جمله شخصيت هاى ساختگى و افسانه اى سيف معرفى مى كنيم.

در اين مورد از قعقاع و برادرش عاصم، و اسود و فرزندش نافع از خانوادۀ مالك

ص: 44

تميمى كه سيف آنها را جزء اصحاب رسول خدا معرفى كرده است مثال آورديم و گفتيم:

پس از اين كه اخبار آنان را چه با سند و چه بدون سند او منابع خبرى مختلف جمع كرديم متوجه شديم كه تمام اخبار مربوط به آنها طى يك صد و سى حديث آمده كه مصدر همۀ آنها شخص سيف است. هم چنين در اسناد آن روايات و احاديث از ده ها راوى خبر و حديث نام برده شده است كه همگى زاييدۀ خيالات سيف مى باشند!

اخبارى را كه سيف دربارۀ اينان نقل كرده است، روزگار پيامبر خدا را تا زمان حكومت معاويه در بر مى گيرد، و شامل قهرمانى هاى ايشان در جنگ ها، كرامات و معجزات آنها، حماسه ها و خودستايى هايشان در نبردها، و روايت حديثشان از پيغمبر خدا و غيره مى باشد، و اين همه را فقط سيف گفته است!

براى بررسى و مقارنه، به كتاب هاى سِيَر كه از تاريخ و زمان رسول خدا سخن مى گويد، و كتاب هاى حديث، كه احاديث رسول خدا را از زبان اصحابش ثبت كرده، و كتاب هاى طبقات، كه دستجات اصحاب و تابعين را بر حسب نسبت آنها به زادگاه هايشان طبقه بندى كرده است مراجعه كرديم، ولى در هيچ يك از آنها نامى از ايشان نديديم.

به كتاب هايى كه راويان اخبار را معرفى مى كنند، و كتاب هاى انساب، و شرح حال اصحاب، و تاريخ و ادبيات مراجعه نموديم، و ديديم كه تمام احاديث و اخبارى كه در آنها نامى از اين خانواده آمده است اسنادشان همگى به سيف منتهى مى شوند، گذشته از بررسى اسناد سيف در آن روايات و احاديث، هر خبرى را كه سيف به آنها نسبت داده، با خبر مشابهى كه ديگران آورده اند به مقايسه و مقارنه نشستيم و در نتيجه به يكى از اين دو حالت دست يافتيم:

1 - خبر از سر تا پا، از سند و متن، از اشخاص و اماكن همگى افسانه و دروغ است!

2 - خبر صحيح را تحريف كرده، نقش آفرينى خبر را در عهدۀ قهرمان خيالى خود گذاشته است!

***

و دانستيم كه فرق بين صحابه اى كه سيف آفريده، با صحابه اى كه در حقيقت وجود داشته در اين است كه مصدر اخبار صحابى حقيقى مانند خالد و امثال او متعدد است، در حالى كه اخبار صحابى ساختگى در انحصار تنها مصدر آن.

اسامى اصحاب حقيقى، اخبار و سرگذشت آنها در صدها حديث و از طريق دروغ هاى سيف خوددارى كرده اند ديده مى شود، در حالى كه دروغ هاى سيف و

ص: 45

افسانه هايش در انحصار شخص او و كتاب هايى است كه به سخنان سيف اعتماد كرده آنها را ياور داشته اند چون «تراجم و شرح حال اصحاب، فرماندهان جنگ ها، شعرا، و انساب، و جفرافيا، و تاريخ هاى مختلف و ادب، و هم چنين حديث» كه در اين زمينه از اساطير و افسانه هاى سيف بهره ها بر گرفته اند و ما در گذشته آنها را معرفى كرده ايم.

مصادر مورد بحث و بررسى

1 - شرح حال «قعقاع و عاصم» را در نخستين جلد اين كتاب مطالعه فرماييد.

2 - براى شرح حال و ماجراهاى «اسود بن قطبه، نافع بن اسود، طاهر ابو هاله، و أُط» به همين كتاب مراجعه فرماييد.

3 - شرح حال خالد را در كتاب هاى «استيعاب، اسد الغابه، اصابه، و طبرى» در هر يك از نبردهاى «احد، و بنى جذيمه» بيابيد. طبرى، ج 1، ص 1649-1650

ص: 46

نام چند تن از اصحاب ساختگى سيف

در نخستين جلد اين كتاب، شرح حال و موقعيت و قهرمانى ها و كرامات و خوارق عادات دو تن از صحابيان ساختگى سيف را به نام هاى:

1. قعقاع بن عمرو - تميمى

2. عاصم بن عمرو - تميمى

كه سيف وسيلۀ خلق آنها براى قبيلۀ خود، قبيلۀ تميم افتخارات آفريده و به وجود آنها بر خود باليده است از نظر گذرانديم. اينك شمارى ديگر از اصحاب ساختگى و مخلوق خيالات او را كه نامشان در اين كتاب آمده است، به شرح زير از نظر خوانندگان مى گذرانيم:

3. اسود بن قطبه، نوادۀ مالك - تميمى

4. ابو مفزر - تميمى

5. نافع بن اسود، نوارۀ قطبه - تميمى

كه او را از شيعيان امير المؤمنين على عليه السلام نيز معرفى كرده است.

6. عفيف بن منذر - تميمى

7. زياد بن حنظله - تميمى

كه او را نيز از شيعيان امير المؤمنين عليه السلام محسوب داشته است.

8. حرملة بن مريطه - تميمى

9. حرملة بن سلمى - تميمى

10. ربيع بن مطر بن ثلج - تميمى

11. ربعى بن افكل - تميمى

12. أُط بن ابى أُط - تميمى

ص: 47

13. سعير بن خفاف - تميمى

14. عوف بن علاء جشمى - تميمى

15. اوس بن جذيمه - تميمى

16. سهل بن م نجاب - تميمى

17. وكيع بن مالك - تميمى

18. حصين بن نيار خنظلى - تميمى

19. زرّ بن عبد الله فقيمى - تميمى

20. اسود بن ربى عه - تميمى

21. حارث بن ابى هاله - تميمى

كه او را فرزند خديجه عليها سلام، و تربيت شدۀ دست رسول خدا معرفى كرده است.

22. زبير بن ابى هاله - تميمى

كه او را نيز فرزند ام المؤمنين خديجه، و تربيت شدۀ دست رسول خدا معرفى كرده است.

23. طاهر بن ابى هاله - تميمى

كه او را فرزند خديجه، و تربيت شدۀ دست رسول خدا محسوب داشته است.

ص: 48

يك صد و پنجاه

صحابى ساختگى

جلد دوم

ص: 49

ص: 50

بخش سوم اصحابى از خانوادۀ مالك تميمى

اشاره

* اسود بن قطبه تميمى

* ابو مفزر تميمى

* نافع بن اسود تميمى

ص: 51

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

3 - اسود بن قطبه - تميمى

4 - ابو مفزر - تميمى

* با خالد بن وليد در عراق - در شام.

* در عراق و ايران.

* فتح «ويه اردشير» و سخنان پارسى.

* حد شراب خوارگى.

* بررسى سخنان سيف با سخنان ديگران.

* بررسى اسناد احاديث سيف.

ص: 52

سومين صحابى ساختگى سيف: اسود بن قطبه تميمى

اشاره

ابن ماكولا در كتاب «الاكمال» خود مى نويسد:

سيف بن عمر مى گويد كه اسود در فتح قادسيه و ديگر نبردهاى بعد از آن شركت داشته، از جانب سعد وقاص مژدۀ فتح جلولاء را به عمر رسانيده، و اشعار بسيارى نيز سروده است.

دارقطنى در كتاب «المؤتلف» در پايان ترجمۀ اسود مى نويسد:

اين ها مطالبى است كه سيف بن عمر در كتاب فتوح خود دربارۀ اسود تميمى آورده است.

ابن عساكر نيز در ترجمۀ اسود چنين نوشته است:

شاعرى نام آور است، در نبردهاى يرموك، و قادسيه و ديگر جنگ ها شركت داشته و در هر كدام به مقتضاى حال اشعارى سروده، جنگ آورى هاى خود و خاندان خويش را برشمرده است.

سپس ابن عساكر روايت سيف را كه متضمن اشعار اسود است در تاريخ خود مى آورد و با نقل ازآنچه ما از كتاب هاى اكمال و المؤتلف آورده ايم پايان بخشيده است.

ابن حجر در كتاب «الإصابة» خود با نقل از مآخذ قبلى، و نيز از كتاب فتوح سيف، به شرح حال اسود پرداخته است.

به اين ترتيب مى بينيم كه سخن دربارۀ اسود بن قطبۀ تميمى همه از سيف بن عمر سرچشمه گرفته، نه منبع يا منابع ديگر. اينك ما نيز ابو مفزر، اسود بن قطبۀ تميمى، مرد افسانه اى را از خلال سخنان او پى مى گيريم تا خيالى بودن چنين شخصيتى را ثابت كنيم.

ص: 53

دودمان اسود از ديدگاه سيف

سيف طى روايت هايى كه ابو بجيد نافع بن اسود، يعنى پسر همين مرد افسانه اى خود نقل كرده است نسبت اسود را چنين خيال نموده:

اسود، براى اسود به ابو مفزر، فرزند قطبه، نوادۀ مالك عمرى و از قبيلۀ تميم بوده است.

سيف برادرى نيز خيال كرده نامش را اعور نهاده است.

اسود به همراهى خالد در عراق

اشاره

آنان كه سخن از سيف گرفته اند در شرح حال اسود مى گويند:

در زمان خلافت ابو بكر، اسود بن قطبه به همراهى خالد بن وليد در فتوح و لشكركشى ها شركت داشته است.

اين مطلب را در روايت هاى زير مى خوانيم:

نبرد امغيشيا

طبرى جنگ «امغيشيا» را ضمن حوادث سال دوازدهم از هجرت از قول سيف چنين آورده است:

خالد بن وليد پس از نبرد «اليس» به جانب امغيشيا كه سرزمينى چون حيره بوده و فرات «باذقلى» آن را مشروب مى ساخته است سپاه كشيد. ساكنان آنجا از ترس جان و حملات بى امان خالد، مال و مثال خود به جاى گذاشته به شهرهاى ديگر عراق گريختند.

خالد چون به شهر بى نگهبان امغيشيا درآمد، فرمان داد تا آنجا را خراب و وجودش را از روى زمين برانداختند. سپاهيان خالد را از تصرف شهر امغيشيا ثروتى به دست آمد كه تا آن روز چنان مالى را هرگز به چنگ نياورده بودند. به هر يك از سواران تنها از غنايم جنگى معادل يك هزار و پانصد رسيد و اين مبلغ به غير از پاداش و جوايزى بوده است كه معمولاً به جنگ آوران و رزمندگان داده شده است.

چون خبر فتح امغيشيا به ابو بكر رسيد گفت:

شير شما خالد، بر شيرى حمله برد و او را از هم بدريد و به گوشت تر وتازۀ او دست يافت! راستى كه زنان، قهرمانى چون خالد را ديگر نزايند!!

ياقوت حموى در كتاب «معجم البلدان» خود خلاصۀ داستان طبرى را در شرح

ص: 54

بر امغيشيا، تا آنجا كه سپاهيان را از غنايم جنگى بهره اى فراوان به دست آمده، آورده سپس اضافه مى كند: ابو مفزر در آن جنگ اشعارى سروده و سپس چهار بيت از اشعار او را آورده است.

اسود، در جنگ هاى «الثنى، و زميل»
اشاره

طبرى از قول سيف ضمن حوادث سال دوازدهم از هجرت مى نويسد:

«ربيعة بن بجير تغلبى» با سپاهيان خود در سرزمين «الثنى و بشر» كه همان سرزمين زميل است و قبيلۀ «هذيل» ساكن آنجا بودند، فرود آمد. خالد پس از اين كه از نبرد «مصيخ» آسوده خاطر شد روى به جانب الثنى و زميل كه امروز در قسمت شرقى رصافه قرار دارد نهاد و از سه جانب دشمن را به محاصره گرفت و در تاريكى شب از سه جهت بر آنها حمله برد و تيغ در ميانشان نهاد، طورى كه حتى بك تن از آنها نتوانست جان سالم از آن معركه به در برد تا خبر اين كشتار مخوف را به ديگران برساند. خالد خمس غنايم جنگى آنجا را به خدمت ابو بكر به مدينه فرستاد.

طبرى در دنبالۀ داستان مى نويسد:

قبيلۀ هذيل از معركه گريخت و به زميل پناه برد - كه سيف آنجا را بشر مى خواند - و خود را در پناه «عتاب بن فلان» كه در بشر سپاهى عظيم فراهم كرده بود، كشيد. خالد همان نيرنگ جنگى را كه در الثنى به كار برده بود اينجا نيز به كار بست، و از سه جانب و شبانگاه بر سپاه عتاب حمله برد و قربان گاهى بزرگ از كشتۀ دشمن به وجود آورد كه تا به آن روز چنان كشتار وحشتناكى را به خاطر نداشتند. خالد و سپاهيانش از اين جنگ غنايم بسيار به دست آوردند.

اين ها مطالبى بود كه طبى از قول سيف در تاريخ خود آورده، و ديگر نويسندگان پس از او همين ها را از او گرفته و در كتاب خود نقل كرده اند.

حموى نيز به روايت سيف اعتماد كرده و در ترجمۀ الثنى مى نويسد:

«الثنى» به فتح اول و كسر دوم و يا مشدده، سرزمينى است معروف در شرق «رصافه» كه خاندان تغلب و بنو بجير براى جنگ با خالد در آنجا اجتماع كرده، لشكر گاه ساختند؛ ولى خالد با نيرنگى جنگى بر آنها دست يافت و همۀ ايشان را از پاى در آورد. اين جنگ در ايام خلافت ابو بكر صديق و به سال دوازدهم از هجرت به وقوع پيوسته، و ابو مفزر در اشعار خود از آن ياد كرده است.

سپس حموى پنج بيت شعر به نام ابو مفزر و به عنوان شاه بر اين مطالب در كتاب خود نقل كرده است.

ص: 55

همچنين همين دانشمند در واژۀ «زميل» به نقل از كتاب فتوح سيف مى نويسد:

«زميل» سرزمينى است نزديكى هاى «بشر» در قسمت شرقى رصافه. خالد وليد به سال دوازدهم از هجرت و در دوران حكومت ابو بكر بر قبايل تغلب و نُمير و ديگر قبايل آن سامان حمله برد و با آنان جنگيد، ابو مفزر از آن نبردها در اشعارى ياد كرده است.

در دنبال مطالب فوق، حموى پنج بيت شعر از ابو مفزر را نيز به عنوان شاهد او قول سيف نقل مى كند. در اين ابيات ابو مفزر خيالى از الثنى و جنگ آنجا و زميل و بشر نام برده سرافرازانه از هذيل، و عتاب، و عمرو، و ديگر سر جنبانان آنجا ياد كرده است كه چگونه با حملات بى امان خود و ضرب شمشيرها و نيزه هاى خويش جنگجويان ايشان را تارومار كرده اموال و ثروت حتى زنان ايشان را به چنگ آورده اند!

عبد المؤمن نيز خلاصۀ مطالب حموى را در كتاب «مراصد الاطلاع» خود نقل كرده است.

ابن عساكر از قول سيف دربارۀ ابو مفزر چنين مى نويسد:

ابو مفزر پس از فتح حيره در كنار خالد وليد و به ايام خلافت ابو بكر «رض» ضمن اشعارى چنين سروده است:

از ما به خليفه - ابو بكر - پيام بگزار و به او بگو كه: ما به بيش از نيمى از سرزمين ها و شهرهاى شاهان ساسانى دست يافتيم.

آن چه را كه تا به اينجا آورديم مطالبى است كه سيف دربارۀ «امغيشيا، و الثنى، و بشر و فتوح حيره» و كارهاى خالد و نيرنگ هاى جنگى او، در آنجا گفته است؛ و اين در صورتى است كه بلاذرى با باريك بينى خاصى كه در جنگ ها و اتفاقات صدر اسلام در كتاب خود نشان داده است و تمام جزئيات آنها را به قلم آورده، كوچك ترين نكته اى از آنها را از نظر دور نداشته است، هيچ يك از اين مطالب در كتاب «فتوح البلدان» او ديده نمى شود.

بررسى سند روايات سيف

سند سخنان سيف دربارۀ امغيشيا در تاريخ طبرى يكى «محمد بن نويره» است كه در داستان قعقاع گفتيم كه او از آفريده هاى سيف است و وجود خارجى ندارد. ديگرى «بحر بن فرات عجلى» است كه ما چنين راويى را از طريق سيف شناخته ايم كه در دو حديث از او نام برده شده، و چنين نامى در هيچ يك از كتاب هايى كه راويان حديث را نام مى برند و آنان را معرفى مى كنند نيامده است. از اين روى او را نيز از آفريده هاى سيف به حساب آورده ايم.

ص: 56

نتيجه و بررسى اين داستان ها

1 - حموى در كتاب «معجم البلدان» خود شهرى به نام «امغيشيا» را به نقل از سخنان سيف معرفى مى كند و از زبان ابو مفزر، شاعر افسانه اى سيف اشعارى را شاهد بر مطالب خود مى آورد، ولى طبرى بنا به عادتش در حذف اراجيز، آنها را در پايان مطالب خود دربارۀ ابو مفزر حذف كرده است.

اما امغيشيا شهرى با چنان عظمت و بزرگى كه سيف معرفى كرده است، ممكن بوده كه با وجود نزديكى زمان سيف به تاريخ وقوع جنگ در آنجا در زمان خلافت ابو بكر، انگشت ترديد و دروغ بر گفتۀ او - سيف - بگذارند. پس با زيركى و شيطنتى خاص در مقام معالجۀ چنين پيش آمدى برآمده ماجراى امغيشيا شهر افسانه اى خود را به آنجا مى كشاند كه خالد فرمان داد تا سپاهيان او آن را چنان ويران كردند كه اثرى از چنان شهر با عظمتى بر صفحۀ زمين باقى نمانده است! بدين سان سيف نفسى راحت مى كشد و خود را از انديشه سخن پيرامون وجود مكانى به نام امغيشيا فارغ مى سازد.

2 - سيف با ويران ساختن امغيشياى افسانه اى خود به دست خالد مضرى، از طرفى براى قريش و تميم كسب افتخار كرده، عطش تعصبات قبيله اى خويش را تسكين داده است، از سوى ديگر به نداى زندقه خود پاسخ گفته و چنان كشتار وحشيانه و بى رحمانه اى را به سربازان اسلام نسبت مى دهد تا به مدت يك هزار و دويست سال چنين خشونت و بى رحمى در تاريخ ها منعكس شود و بهانه به دست معاندين اسلام دهد! در حالى كه دامان سپاهيان اسلام از چنين جنايتى پاك و مبرا است.

3 - در مورد جنگ هاى «الثنى، و زميل» طبرى داستان را از سيف نقل مى كند بدون اين كه رجزهاى آن را بياورد. اما حموى با اعتماد به سخنان سيف و اشارۀ صريح و مصدر آن يعنى كتاب فتوح سيف، آن را فقط دربارۀ زميل نقل مى كند.

سيف در اين دو خبر براى تميم كسب افتخار مى كند، و ربيعه دشمن ديرينۀ خود را به لجن مى كشد و مى گويد قبايل ربيعه افتضاح به بار آوردند، در آن هنگام كه زنان خود را در پنجه قدرت و مردان نيرومند تميم گرفتار ديدند و از اين قبيل.

دست آورد اخبار سيف در اين مورد

1 - سه مكان آفريده است تا نامشان در كتاب هاى جغرافيا برود.

2 - كوتاه سخنى ساخته تا خالد مضرى با آن معروف و سرشناس شود. «زنان، مردى چون خالد را هرگز نزايند.»

ص: 57

3 - افتخاراتى براى تميم خلق كرده و رگبار مذمت و سركوفت را بر قبايل ربيعه باريده است.

4 - اشعارى سروده تا در دواوين شعر و ادب ثبت شود.

5 - و دست آخر، اين همه را تاريخ اسلام از وجود صحابه اى، فرمانده، و شاعرى حماسه سرا از قبايل تميم به نام «اسود بن قطبه» برخوردار مى شود كه زاييده خيالات سيف بن عمر تميمى بوده و وجود خارجى نداشته است.

اسود بن قطبه در خطه شام
اشاره

آن چه را كه تا به اينجا آورديم مطالبى بوده از سيف بن عمر دربارۀ ابو مفزر و اشعار حماسيش در نبردها و به همراهى خالد در عراق، و آن چه از اشعار او در اين باره از ما فوت شده است بسيار است.

اينك اين شاعر صحابى ساختگى خيالات سيف را در نبردهاى شام و با يك سلسله اشعار حماسى ديگر در تاريخ ابن عساكر مى يابيم كه اين دانشمند در ترجمۀ اسود با تصريح نام سيف از او چنين ياد مى كند:

سيف بن عمر مى گويد كه اسود بن قطبه در نبرد يرموك حضور داشته و سپس در جنگ قادسيه شركت جسته است. او از نبرد يرموك طى اشعارى چنين ياد مى كند:

آن وقت ابن عساكر در حدود شانزده بيت از اشعار او را طى سه قطعه در كتاب خود مى آورد، كه ابو مفزر در اين اشعار از نبرد يرموك و شكست هراكليوس و كشتار بى امان روميان توسط سپاهيان اسلام سخن مى گويد و كثرت سپاه ايشان و عدم لياقت آنان را در برابر افراد قبيلۀ بنى عمرو به باد مسخره مى گيرد، و از اين كه از كشته هاى ايشان پشته ها ساخته و سرها و دست هاى روميان را به خاك و خون انداخته و دل هاى خود را با سيراب كردن زمين او خون جنگجويان رومى آرامش بخشيده اند، داد سخن داده و سرانجام «عمرو و زيد» را بر مطالب خود به روش نحويان گواه گرفته است، كه خود همين گواه گيرى «عمرو و زيد» قاطع ترين دليلى است بر تأخير ساختن اين اشعار حماسى از تاريخ رويداد آن نبردها؛ زيرا:

پس از اين كه دو شهر كوفه و بصره مركزيت علمى و مجامع ادب عرب و قوانين صرف و نحو آن زبان در آنها بلندآوازه گرديد از همان زمان لفظ «زيد و عمرو» يا «جاء زَيدٌ ثُمَّ عَمرو» و يا «إِن اَكرَمتَ زَيداً لَاَكرَمتُ عَمراً» و مانند اين ها كه فاعل و مفعول، و مبتدا و خبر را وسيله «زيد و عمرو» معرفى مى كردند اين نحوۀ تدريس مقبوليت عامه

ص: 58

يافت و شهرتى چشمگير به هم رسانيد و در كتاب هاى زبان ثبت و در تدريس مورد استفاده قرار گرفته است.

اما زمان فتوح صدر نخستين اسلام رسم بر اين نبود تا در حماسه هاى خود نامى از زيد و عمرو برده شود؛ بلكه روى سخن با كنيزكان خويش، يا قبيله و خانواده خود برده است.

ابن عساكر قطعه سوم حماسه هاى مزبور را در نبرد يرموك نيز از قول سيف در كتاب «تاريخ دمشق» خود نقل كرده، و ابن كثير هم همان ها را در تاريخ خويش ثبت كرده است.

ما اين مطالب را با اين كيفيت جز نزد سيف جاى ديگرى نيافتيم، در صورتى كه اخبار صحيح و متواترى از راويان ديگر در نبرد يرموك در دست است و ابن عساكر نيز آنها را در تاريخش، و بلاذرى در «فتوح البلدان» خود آورده اند و همگى آنها با روايات سيف مغايرت دارند.

اما طبرى روايات سيف را در خبر يرموك نقل كرده ولى حماسه هاى آن را به موجب عادتش نياورده است.

بررسى سند روايات داستان يرموك

ابن عساكر سند داستان سيف را در نبرد يرموك در تاريخ خود نوشته است تا پيرامون وجود يا عدم چنان راويانى به بحث و بررسى بپردازيم.

كنكاش در اين داستان

اشعار حماسى مردى چون ابو مفزر را تنها نزد سيف مى توان يافت، در صورتى كه ديگران نه ابو مفزر را مى شناسند و نه از اشعار حماسى او خبر دارند. و چنان چه به اشعار حماسى و سخنان سيف دقيق شويم به سادگى درك مى شود كه سيف در مقام آن است كه خود را از يك آواى رنج دهندۀ درونى رهايى بخشد و تعصبات قبيله اى خود را با سر هم كردن چنان اشعارى تسكين دهد و افتخارى را براى قبيله و تيرۀ خود «تيرۀ بنى عمرو» در جامعه تثبيت كند. توجه كنيد او مى گويد:

عمرو و زيد مى دانند كه عشاير و قبايل عرب چون از سطوت و جبروت ما بيمناك شوند، از وحشت جا خالى كنند و ما به سادگى به سرزمين آنها دست يابيم. اين ما هستيم كه با سرافرازى و افتخار، كشورهاى عراق و شام را يكى پس از ديگرى به تصرف خود در آورده آن جاها را پشت سر گذاشته و پيش رفته ايم.

ص: 59

در يرموك، آن اندازه درنگ كرديم تا بى سر و پاهاى رومى خود را براى نبرد و رويارويى با ما آماده كنند، در آن هنگام همۀ آنها را از دم تيغ آبدار گذرانديم و دل هاى تشنه به خون خود را سيراب نموديم!

مگر نمى دانى كه در يرموك ما واحدهاى جنگى هراكليوس را به چيزى نگرفتيم، و آنها را تماماً تارومار كرديم؟

سيف در اينجا براى اين كه خوانندۀ اين اشعار تصور نكند كه اين سپاهيان اسلام مهاجر و انصار بوده اند كه روميان كارزار ديده و جنگ آزموده را به چيزى نگرفته اند، پس در مقام رفع شبهه برآمده به زبان ابو مفزر چنين مى سرايد:

اين تيره بنى عمرو از افراد قبيلۀ تميم - سيف خودش از بنى عمرو بوده است - كه هماورد نبرد با روميان بوده خود رزم آوران پهنۀ كارزار مى باشند.

جنگ آورانى كه به هيچ روى از چكاچاك شمشيرها و خون بارش زوبين هاى كارزار نمى هراسند و شدائد و سختى هاى آن را به جان مى خرند.

در خاندان بنى عمرو، سردارانى بنام و سترك وجود دارند كه خطرها را پيش باز مى كنند، و به روز سختى و گاه نام آورى، چون كوهى آتشفشان و

پرشراره ثابت قدم و استوارند.

ما خاندان بنى عمرو، بارها در ميدان هاى نبرد به قلب دشمن يورش برده، ديوارهاى ترس و بيم را بر سر دشمن خراب كرده ايم.

اين ما - خاندان بنى عمرو - بوديم كه در نبرد يرموك صفوف به هم فشردۀ دشمن را از هم شكافتيم، و بقيۀ سپاه اسلام را از چنگال رزم آوران رومى هايى بخشيديم.

و سپس به صورت دعا مى گويد:

مباد روزى كه سپاهيان هراكليوس خود را روياروى گردان و دلاوران تميم نبينند، تا هميشه ضرب شصت ما را به خاطر داشته، بدانند كه هرگز از عهدۀ ما بر نخواهند آمد!

دست آورد افسانه هاى سيف

رجزها و حماسه هاى آتشينى است كه رزم آورى هاى قهرمانان خيالى خاندان تميم را ثابت و تأييد مى كند، و وجود شاعرى حماسه سرا و رزم آور به نام «ابو مفزر، اسود بن قطبه» از خاندان بنى عمرو تميم به خواننده مى قبولاند.

ص: 60

ابو مفزر در عراق و ايران
اشاره

طبرى از قول سيف ضمن حوادث سال چهاردهم از هجرت مى نويسد:

خليفه عمر، پس از نبرد قادسيه رزم آوران آن جنگ را مورد لطف و مرحمت خود قرار داد، و به ابو مفزر خانه يا زمينى كه «دار الفيل» ناميده شد ارزانى داشت.

و ضمن حوادث سال شانزدهم در خبر «بهر مسير \ ويه اردشير»(1) از قول سيف به طور خلاصه چنين مى نويسد:

سپاهيان اسلام در اطراف «بهرسير \ ويه اردشير» كه نزديك مدائن كسرى است و پادشاه ايران در آنجا بود فرود آمدند. شهر را خندقى ژرف از دسترس مسلمانان دور مى داشت و نگهبانان به حفاظت و پاسدارى آن مشغول بودند، شهر به محاصرۀ قواى اسلام در آمدند، و بيست عراده منجنيق آنها آنجا را به شدت درهم مى كوبيد.

طول محاصره و فشارى كه از ناحيه سپاهيان اسلام بر شهر ويه اردشير وارد مى شد، حصاريان را چنان در قحطى فرو برد كه ناگزير شدند دست به كشتار و خوردن سگ و گربه زنند.

سيف از قول «انس بن حليس» مى گويد:

در همان حال كه، ويه اردشير را در محاصره خود داشتيم، فرستاده اى از جانب پادشاه ايران نزد ما آمد و گفت: پادشاه مى گويد:

آيا موافقيد كه صلح كنيم، و دجله مرز مشترك ميان ما باشد، اين سوى دجله و سرزمين ها و كوه هاى آن از آن ما باشد، و آن سوى دجله و سرزمين هايش از آن شما؟! آيا به اين مقدار هم سير نمى شويد خدا هرگز شكمتان را سير نكند؟! پس از سخنان فرستاده پادشاه ايران، «ابو مفزر اسود بن قطبه» از ميان صفوف مسلمين پاى پيش گذاشت و رودرروى فرستادۀ پادشاه قرار گرفت و با او سخن گفت و به زبانى كه نه خودش مى دانست چه مفهومى دارد و نه اطرافيانش! او در حالى كه هرگز فارسى نمى دانست با فرستادۀ پادشاه به زبان فارسى سخن مى گفت!!

فرستادۀ پادشاه چون سخنان ابو مفزر را شنيد باز گشت و ديرى نپاييد كه ديده شد تمامى افراد سپاه ايران با شتاب از دجله گذشته به جانب قسمت شرقى مدائن عقب نشينى

ص: 61


1- . ويه اردشير را كه مسلمانان عرب آن را بهرسير ضبط كرده اند شهر سلوكيه نيز ناميده مى شد. آن شهر در سمت غربى دجله و مقابل شهر تيفون قرار داشته است. به تاريخ ايران بعد از اسلام تأليف دكتر عبد الحسين زرين كوب، ص 327-328 مراجعه كنيد.

كردند! مسلمانان به ابو مفزر گفتند:

- تو با فرستاده پادشاه چه گفتى؟ به خدا قسم همۀ آنها فرار كردند! ابو مفزر جواب داد:

- به آن كس كه محمد را براستى برانگيخته است سوگند كه خودم هم نمى دانم! فقط همين قدر مى دانم كه از خود بى خود شده سخنانى بر زبانم جارى شد، اميدوارم آن چه را كه گفته ام خير و به سود ما باشد.

سعد وقاص و ديگران نيز از ابو مفزر معانى سخنان او را با فرستادۀ پادشاه پرسيدند، اما ابو مفزر خودش هم معانى آنها را نمى دانست!

پس از آن سعد فرمان حمله را صادر كرد، اما از آن شهر بزرگ هيچ كس به مقابلۀ با سپاه اسلام بيرون نشد مگر تنها مردى كه بانگ برداشت و امان خواست. مسلمانان او را امان دادند آن مرد گفت: «به شهر درآييد كه هيچ نيرويى نمانده تا به مقابله شما برخيزد.»

قواى اسلام پاى به درون شهر نهاد، ولى جز افراد بى پناه كه به اسارت گرفته شدند، كسى را نديدند! از اسرا علت فرار پادشاه و سپاهيانش را جويا شدند در پاسخ گفتند:

شاه از شما در خواست متاركۀ جنگ كرد و پيام صلح فرستاد، اما شما در پاسخ گفتيد كه هرگز بين ما پيمانى بسته نمى شود مگر وقتى كه «از عسل ناحيه افريدون، و ترنج سرزمين كويى بخوريم!» پادشاه با شنيدن پيام شما گفت: واى بر ما كه فرشتگان بر زبان ايشان سخن مى گويند!! پس به دورترين شهر از اينجا كوچ كردند.»

اين ها مطالبى است كه طبرى از سيف روايت كرده بدون اين كه اشعارى را كه سيف بر زبان پهلوان افسانه ايش اسود گذاشته است نقل نمايد. ابن اثير و ابن كثير نيز همين مطالب را از طبرى گرفته اند. و ابن عساكر نيز آن را در ترجمۀ ابو مفزر و با تصريح به نام سيف در تاريخ خود آورده و در پايان سه قطعه از حماسه هاى سيف را كه بر زبان ابو مفزر نهاده است نقل مى كند.

در اين اشعار سيف از زبان ابو مفزر سخن از فتح ويه اردشير به ميان آورده و مى گويد كه:

اين شهر تنها با كلماتى پارسى كه خدا بر زبان فردى از عرب چون ابو مفزر نهاده است گشوده گرديد!

و خداوند تنها مرا - ابو مفزر - را براى اداى چنين مهمى برگزيده است.

و دشمن كه لبهاى خود را از فرط خشم به دندان مى گزيد و مرگ را به چشم مى ديد در چاه هلاك و رسوايى سرنگون شد.

سپس ابو مفزر از همان جا، كنار مدائن، فتح ويه اردشير را به اهالى مكه و مدينه و بالاخره خليفه ابا حفص عمر «رض» بشارت مى دهد و مى گويد:

خاطر خليفه آسوده باشد كه اين منم ابو مفزر - كه هميشه آمادۀ كارزار با دشمنان مى باشم.

ص: 62

اين منم كه صفوف آنان را از هم مى شكافم و گوى افتخارات را مى ربايم.

اين منم كه با سخنانى كه از جانب خدا به من القا شده است ويه اردشير را گشوده ام و كسرى را تا لب پرتگاه مرگ تعقيب كرده ام و....

حموى در واژۀ «بهرسير» مى نويسد:

ابو مفزر در فتح بهرسير چنين سروده...

و سه بيت از اشعارى را كه ابن عساكر نيز آنها را آورده بود، نقل مى كند و مى گويد كه او را در اين مورد اشعار بسيارى است و آن وقت داستان فتح ويه اردشير را چنين آغاز مى كند «در كتاب فتوح سيف آمده است... تا آخر»

حميرى نيز در كتاب «الروض المعطار» در واژۀ مدائن پس از نقل روايت سيف مى نويسد:

قعقاع بن عمرو در اشعار خود گفته است: ما شهر ويه اردشير را تنها با كلامى كه خدا بر زبان ما نهاد فتح كرديم...

تا آخر اشعارى كه ما آن را در شرح حال قعقاع و جلد اول اين كتاب آورده ايم. سپس حميرى اضافه كرده مى گويد:

اسود بن قطبه خطاب به دجله كرده چنين سروده است:

اى دجله خدايت بركت دهاد كه اينك سپاهيان خدا در كنارت لشكرگاه ساخته اند.

خداى را سپاس گوى كه ما را به او ارزانى داشته است پس هيچ يك از ما مسلمانان را از خود مترسان.

و دربارۀ واژۀ «افريدون» مى نويسد:

افريدون مكانى است در عراق نزديكى هاى مدائن و «انس بن حليص» گفته است در آن هنگام كه ما ويه اردشير را در محاصره داشتيم...

تا آخر داستان كه مى گويد: تا وقتى كه از عسل ناحيه افريدون بخوريم آورده است.

مقايسۀ سخنان سيف با گفتۀ ديگران

آن چه گفته شد مطالبى است كه سيف بن عمر دربارۀ ابو مفزر و گشودن و يه

ص: 63

اردشير بر اثر سخنان او ساخته، و همان افسانه به عنوان سندى مسلم و تاريخى در متون كتاب هاى شعر و ادب و تاريخ و دارك سياسى اسلامى راه يافته است كه ما به نمونه هايى از آن اشاره كرديم، در حالى كه تاريخ نويسانى ديگر كه به گفته هاى سيف اعتمادى نداشته اند از قبيل «بلاذرى و ابن قتيبه دينورى» فتح ويه اردشير را به گونه اى ديگر آورده اند كه به هيچ روى با سخنان سيف همگامى ندارد؛ چه، آنها نوشته اند كه فتح ويه اردشير در پى جنگى سخت و فرسايشى، و حصارى بس طولانى صورت گرفته است طورى كه در مدت حصار؛ دو بار درخت خرما به ثمر نشسته، و دو بار قربانى كرده اند يعنى دو عيد قربان را مسلمين در كنار ديوارهاى شهر ويه اردشير توقف داشته اند. و همين اشاره اى است بر اين كه مدت محاصره مدت دو سال به درازا كشيده است. دينورى مى نويسد:

چون مدت محاصرۀ شهر به وسيلۀ سپاهيان اسلام به درازا كشيد، اهالى شهر به تنگ آمدند و سرانجام دهقان هاى - زمين داران بزرگ - آن ناحيه ناگزير از مسلمانان تقاضاى صلح كردند. و چون يزد گرد پادشاه ايران چنين ديد، سران و مرزبانان را فرا خواند و خزانه و املاك خويش را بين ايشان قسمت كرد و اسناد لازم را براى آنها بنوشت و به آنان گفت:

اگر بنا است كه اين ملك و ثروت از دست ما برود، شما به تصرف آن از ديگران و اجانب سزاوارتريد؛ و در صورتى اوضاع به كام ما باز گردد و ملك و دولت خود را به دست آوريم، در آن حال آن چه را كه امروز به شما بخشيده ايم فرا چنگ خواهيم داشت و به ما باز پس خواهيد داد.

آن گاه خدم و حشم خاصگيان و سراپرده را برداشت و به حلوان رفت، و «خرداد» برادر «رستم فرخ زاد» فرزند هرمز را كه در جنگ قادسيه كشته شده بود به حكومت مدائن منصوب كرد.

بررسى سند افسانۀ سيف

افسانۀ «بهرسير \ويه اردشير» را سيف از قول راويانى چون «سماك بن فلان هجيمى» از پدرش، و «محمد بن عبد الله نويره»، و «انس بن حليس» روايت كرده است كه محمد بن عبد الله را پيش از اين در داستان هاى قعقاع و عاصم شناختيم كه از آفريده هاى روايت سيف است و وجود خارجى ندارد. جالب اينجا است كه سيف، انس بن حليس را عموى محمد بن عبد الله معرفى كرده است، و در چنين حالى معلوم است كه وجود چنين راويى تا چقدر ممكن است كه حقيقى باشد!

با اين حال ما به دنبال نام «سماك بن فلان، و پدرش، و انس بن حليس» و چنين نام هايى به همۀ مصادر مراجعه كرديم، ولى آنها را جز نزد سيف جايى ديگر نديديم. بر

ص: 64

اين اساس، اين سه تن را نيز از آفريده هاى خيالى سيف مى دانيم.

ابن عساكر نيز سند روايت سيف را ذكر نكرده است تا دربارۀ آن به بحث و تحقيق بنشينيم.

مقايسه اى بين دو خبر

سيف مى گويد:

فتح «بهرسير \ويه اردشير» تنها به وسيلۀ سخنى پارسى كه فرشتگان بر زبان ابو مفزر تميمى نهاده اند صورت گرفته است. سخنى را كه معناى آن را نه خود او مى دانست و نه همراهان او! و شاهد بر اين مدعا شعرى است كه خود اسود بن قطبه سروده و در آن گفته است كه:

من بهرسير را به فرمان خدا و تنها با يك سخن پارسى گشودم.

و شاهد ديگر اين كه قعقاع، بزرگ قهرمان افسانه ايش نيز طى شعرى گفته است كه:

بهرسير را با سخنى كه خداوند بر زبان ما رانده است گشوديم!

تا آخر افسانه.

تاريخ نويسانى ديگر كه سخن از منابع ديگر گرفته و بر سخنان سيف اعتماد نكرده اند مى گويند:

فتح «بهرسير \ ويه اردشير» در نتيجۀ جنگى سخت و فرسايشى، و بر اثر محاصره اى طولانى كه دو سال به درازا كشيده است صورت گرفته، و عموم زمين داران بزرگ كه از طول محاصره به تنگ آمده بودند به مسلمانان پيشنهاد صلح دادند و بدين سان از محاصره مسلمين رهايى يافتند.

دست آورد سيف از اين افسانه

ثبت كرامتى براى خاندان بنى عمرو از تميم كه هيچ كرامتى به پاى آن نمى رسد! زيرا فردى از آن خانواده را حالتى ملكوتى دست مى دهد، و در چنان حالتى ناخودآگاه چيزى مى گويد و فرشتگان بر زبانش كلامى مى گذراند كه معناى آن را نه خودش مى داند و نه اطرافيانش و بر اثر چنان كلامى شهرى بزرگ به دست مسلمين فتح مى شود. و افتخارى بس بزرگ در صفحات تاريخ و به نام خاندان تميم به ثبت مى رسد. از آن روى

ص: 65

كه:

اين خاندان بنى عمرو تميمى است كه نه تنها شمشيرشان گره گشاى تنگناهاى لشكركشى ها و فتح سرزمين ها است، بلكه كلام شان نيز بر سر دشمن شرر مى بارد و كليد عرب افزوده شده است.

و خلق اماكن و جاهايى چون «افريدون» است در پهنۀ زمين كه نامشان در كتاب هايى چون «معجم البلدان» و «الروض المعطار» برده شده است.

گوشه اى از فعاليت هاى «ابو مفزر اسود بن قطبه»
اشاره

در تاريخ وزين و معتبر طبرى، در موارد زير به نام «ابو مفزر اسود بن قطبه تميمى» و با تصريح به نام سيف بن عمر بر مى خوريم

1 - در نبرد جلولاء و فتح آن، سعد وقاص، اسيران جنگى را به همراهى «اسود» به مدينه و خدمت خليفه عمر گسيل داشته است.

2 - در فتح رى «نعيم بن مقرن» كه فرماندهى قوا را به عهده داشته، خمس غنايم جنگى را به وسيلۀ «اسود» و تنى چند از معاريف و سرشناسان كوفه به خدمت خليفه عمر در مدينه فرستاده است.

3 - ضمن حوادث سال سى و دو هجرى، نام «اسود» تميمى ضمن نام سه نفر ديگر در انجمنى كه در زير يك چادر داشته اند، برده شده است.

4 - و نيز در سال سى و دو هجرى، «ابو مفزر اسود بن قطبه» در معيّت ابن مسعود و تنى چند از پارسيان و نيك نامان مسلمين، در «ربذه» تبعيد گاه صحابى بزرگوارى چون «ابو ذر غفارى» حضور يافته، جنازۀ آن راد مرد بزرگ را به خاك مى سپارند.

5 - در نبرد قادسيه، و به روز جنگ «اغواث»، از جنگيدن مردى به نام «اعور» فرزند قطبه، با «شهر براز» سخن رفته است كه بنا به گفتۀ طبرى از قول سيف در نتيجۀ آن جنگ هر دو هماورد به خاك هلاك مى افتند و برادر اعور بر اثر آن چنين مى سرايد:

به شيرينى و هم تلخ كامى روز اغواث روزى را نديده ام، زيرا نبرد آن روز به راستى كه هم شادى آفرين بود، و هم سخت ناراحت كننده و دردآور.

با وجود اين، نمى دانيم كه آيا سيف در خيال خود براى ابو مفزر اسود بن قطبه، برادرى به نام اعور دست و پا كرده است كه اسود در سوگش چنين به غم نشسته، يا اين كه

ص: 66

«اعور بن قطبه» را كسى ديگر خيال نموده است!

موارد پنج گانه و سخنان ديگران

طبرى موارد پنجگانه فوق را از قول سيف بن عمر دربارۀ اسود بن قطبه در تاريخ خود آورده است. در صورتى كه تاريخ نويسان ديگر كه روى دادهاى جنگ هاى «جلولاء، و قادسيه، و رى، و در محاصره گرفتن عثمان و غيره» را به شرح آورده اند، نه تنها نامى از اسود و فعاليت هاى او نبرده اند، بلكه غالباً پيش آمدها و پى آمدهاى آن وقايع را به گونه اى آورده اند كه با سخنان و وقايعى كه سيف به تشريح آنها پرداخته و طبرى زحمت انتشار آن را به خود داده است مغايرت دارد.

سيف، اسود افسانه اى خود را در تمامى آن جنگ ها شركت داده، و او را از خوش چهرگان و معاريف و مورد ثقه و اطمينان اركان دولت معرفى كرده، اسيران و خمس غنايم جنگى را زير نظارت و سرپرستى او قرار داده است. و مخصوصاً او را به هنگام به خاك سپردن صحابى حليل القدرى چون ابو ذر، در كنار صحابى معروف و مشهورى مانند ابن مسعود قرار داده است كه ما اين مورد اخير را به طور جداگانه مورد بررسى و بحث قرار خواهيم داد.

بررسى اسناد افسانه اسود بن قطبه

طبرى سند روايت سيف را در مورد فتح «رى» به دست نداده است. اما در مورد بقيه، يعنى جنگ هاى «قادسيه، جلولاء، محاصرۀ عثمان، شركت در به خاك سپردن ابو ذر»

سند روايت هاى سيف عبارتند از:

طبرى سند روايت سيف را در مورد فتح «رى» به دست نداده است. اما در مورد بقيه، يعنى جنگ هاى «قادسيه، جلولاء، محاصرۀ عثمان، شركت در به خاك سپردن ابو ذر» سند روايت هاى سيف عبارتند از:

«محمد، مهلب، مستنير بن يزيد، از برادرش قيس از پدرش يزيد، و كليب بن حلحال ذرى» كه در گذشته گفته ايم تمام اين راويان از آفريده هاى سيف بوده وجود خارجى نداشته اند.

هم چنين در ضمن معرفى راويان خود روايت از «عن رَجُلٍ \از مردى!» گرفته و به هيچ روى او را معرفى نكرده و ما نمى دانيم كه آن مرد را سيف چه كسى خيال كرده است! و نيز از دو نفر مجهول الهويه ديگر روايت كرده كه براى ما معلوم نشد كه آن دو را سيف چه كسانى پنداشته تا دربارۀ وجود و يا عدم آنها به بحث و تحقيق بنشينيم.

و نيز از قهرمان داستان يعنى «ابو مفزر اسود بن قطبه» نيز سراغى جز نزد سيف و راويان افسانه اى او نيافتيم.

و گويا نسخه برادران در ضبط كنيۀ اسود دچار اشتباه شده او را «ابو مقرن» نوشته

ص: 67

باشند، هم چنان كه به نظير چنين موردى نيز برخورد كرده ايم و شايد همين غلط در ضبط، اين حجر را دستخوش اشتباه كرده باشد و ابو مقرن و ابو مفزر را دو نفر پنداشته يكى را «ابو مقرن اسود بن قطبه» كه ذكرش در افسانه هاى سيف گذشت، و ديگرى را به لقب «ابو مفزر» و بدون ذكر نام، كه ابن حجر در «اصابه» و در قسمت «الكنى» به معرفى او پرداخته است.

ص: 68

چهارمين صحابى ساختگى: ابو مفزر تميمى

اشاره

ابن حجر در قسمت «الكنى» اصابۀ خود به معرفى ابو مفزر تميمى چنين پرداخته است:

سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود در داستان وفات ابو ذر غفارى از قول راويانى چون «اسماعيل بن دافع، از محمد بن كعب» از حضور ابو مفزر خبر داده و در پايان داستان مرگ ابو ذر مى نويسد:

... عده اشخاصى كه در كار تدفين ابو ذر غفارى در ربذه و به همراهى ابن مسعود شركت داشته اند سيزده نفر بوده اند كه يكى از آنها ابو مفزر تميمى بوده است. و نيز سيف آورده است كه:

اين ابو مفزر از جمله كسانى است كه در زمان خلافت عمر به جرم شراب خوارگى و به دستور خليفه حد خورده است. و ابو مفزر طى شعرى آن واقعه را چنين به نظم كشيده:

گر چه تحمل شدائد و سختى ها عادت ما بود، ما از همان شب ها كه بر بساط نوشيدنى ها و خوراكى ها مى نشستيم راه صبر و شكيبايى در پيش گرفته ايم.

هم چنان كه گفتيم، ابن حجر با دو نفر انگاشتن آنها دچار توهم شده، يكى را «ابو مقرن اسود بن قطبه» و ديگرى را «ابو مفزر»، و داستانش را در قسمت «الكنى» كه اختصاص به كنيۀ اصحاب در «اصابه» او دارد، آورده است.

اما گفتنى است كه روايتى كه ابن حجر دربارۀ حضور ابو مفزر در به خاك سپردن ابو ذر از قول سيف آورده است، با روايت ديگرى كه طبرى از قول سيف در همين مورد آورده و ما آن را نقل كرديم از نظر متن و سند، و تعداد اشخاص حاضر در مراسم تدفين ابو ذر

ص: 69

اختلافى آشكار دارد.

و نيز در سخن ابن حجر اين مطلب آمده است كه ابو مفزر تميمى به علت شراب خوارگى و بنا به دستور عمر خليفه حد خورده است. در صورتى كه موضوع حد خوردن پاره اى از اشخاص بر اثر شراب خوارگى و به دستور عمر، در سه داستان جداگانه از احاديث سيف آمده و در هيچ يك از آنها نامى از اسود بن قطبه و اشعار او ديده نمى شود، و شايد چيزى كه باعث آن شده تا سيف نام چنان صحابى خود آفريدۀ بزرگوارى را باآن همه جلالت قدر و نبالتشان كه در رزم گاه «بهرسير \ ويه اردشير» فرشتگان بر زبانش سخنى پارسى گذاشته و تنها با آن سخن اعجاب انگيز، پارسيان جا خالى كرده از رزم گاه گريخته اند! اين باشد كه شراب، و شراب خوارگى در مذهب سيف كه متهم به زندقه بوده است امرى عادى و غير قابل ملاحظه است!

مواردى ديگر از اشتباه در نسخه بردارى!

اشاره

حموى در «معجم البلدان» در واژۀ گرگان پس از نقل سخنان سيف در چگونگى فتح آنجا دو بيت شعر زير را از «سويد بن قطبه» شاهد آورده است.

هان به فاميل تيرۀ اسيد از بنى تميم بگو كه ما در سرزمين گرگان، در مرغزارهاى سبز و خرم سر مى كنيم.

آن گاه كه گرگانيان از حمله و جنگ ما به هراس افتادند، فرمانروايشان در پيشگاه ما سر فرود آورده!

«سويد بن قطبه» هم تصحيفى از «اسود بن قطبه» مى باشد كه نسخه بردار را به هنگام رونويسى از كتاب چنين اشتباهى دست داده است.

طبرى نيز طى داستانى از سيف بن عمر، متن پيمان نامۀ صلحى را كه «سويد بن مقرن» با اهالى گرگان بسته است آورده، كه پاى آن را «سواد بن قطبه» به عنوان گواه امضاء كرده است كه اين «سواد» نيز تصحيفى است از اسود و اشتباهى از نسخه بردار.

بررسى اسناد اين داستان

در سند احاديث سيف نام اين راويان به چشم مى خورد:

«محمد، بحر بن فرات عجلى، سماك بن فلان هجيمى از پدرش، انس بن حليس، زياد، مهلب، مستنير بن يزيد از برادرش و او از پدرش، كليب بن حلحال ذرى از پدرش، و او «مردى» بدون نشانه و مشخصات، و دو نفر مجهول الهويۀ ديگر، و نيز عامر، و مسلم، و ابن امامه، و ابى عثمان عطيه، و طلحه»، كه براى اينان تعريفى و مشخصاتى در

ص: 70

احاديثش نيافتيم تا شناخته شوند، مثلاً ندانستيم مقصودش از عامر، آيا عامر شعبى است يا ديگرى؟ و طلحه، آيا او را طلحة بن عبد الرحمن خيال كرده است هم چنان كه چنين نامى را در پاره اى از احاديثش به عنوان راوى معرفى كرده كه در هر حال هر دوى اين ها را گفته ايم كه از روات آفريده شده توسط او هستند، يا اين دو را اشخاص ديگر خيال كرده است؟!

نام راويان ديگرى نيز در ضمن حديث او آمده است كه ما گناه ياوه سرايى ها و افسانه پردازى هاى سيف را به گردن ايشان نمى گذاريم؛ خلاصه وقتى كه مى بينيم سيف تنها كسى است كه چنين افسانه هايى را به چنين راويانى نسبت مى دهد.

فشرده اى ازآنچه گذشت

سيف، ابو مفزر اسود بن قطبه را از خاندان بنى عمرو تميمى و از جمله شاعران بلندآوازه و زبان گوياى مسلمانان در فتوح انگاشته است.

سيف او را در فتوح حيره به همراهى خالد، چون «اليس، امغيشيا، مقر، الثنى، زميل»، شركت داده و شش رجز و حماسه نيز بر زبانش نهاده است.

در جنگ «يرموك و قادسيه» شركتش داده و از زبان او سه حماسه ساخته است.

در جنگ «ويه اردشير» چنان جلوه داده كه او را حالتى ملكوتى دست داده و آرامشى در روانش احساس كرده و پاسخ فرستاده پادشاه ايران را با سخنانى پارسى كه فرشتگان بر زبانش جارى كرده بودند، داده است، زبانى كه نه خودش و نه اطرافيانش معناى آن را نمى دانسته اند.

او با كلامى پارسى به فرستاده پادشاه گفته بود:

ما هرگز با شما پيمانى نمى بنديم مگر وقتى كه از عسل ناحيۀ افريدون، و ترنج كوثى خورده باشيم.

مشركان به بركت همين گفته، از ترس جان از معركه گريخته و شهرى را بدون نگهبان و محافظ، با همه ثروتش در اختيار مسلمين گذاشته اند و سيف سه رجز در همين مورد بر زبان شاعر افسانه اى خود گذاشته است.

هم چنين سيف در سوگ برادرى كه براى ابو مفزر اسود بن قطبه به نام «اعور بن قطبه» آفريده و او را در نبرد قادسيه و به روز «اغواث» در جنگ حريفش به كشتن دادن است، شعرى سروده و در دهان ابو مفزر نهاده است!

و بالاخره زادۀ افكار خود را در جنگ هاى «جلولاء و رى» شركت داده و

ص: 71

سرپرستى اسيران جنگى و غنايم حاصل از آنها را در تقديم به حضور خليفه عمر در مدينه به عهدۀ او گذاشته است.

و همۀ اين افسانه ها را از زبان راويانى كه چون قهرمان داستانش، خيالى و زادۀ افكار و توهمات او - سيف بن عمر - بوده اند: چون «محمد، زياد، مهلب، مستنير بن يزيد، از برادرش قيس و او از پدرش يزيد، و كليب بن حلحال ذرى، از پدرش، و بحر بن فرات عجلى، و سماك بن فلان هجيمى از پدرش، و انس بن حليس و بى نام و نشان ها و مجهول الهويه هاى آورده است.

اينك به جا است تا ببينيم كه احاديث سيف و افسانه هاى او دربارۀ ابو مفزر، در كدام يك از مصادر اسلامى راه يافته و كدام يك از نويسندگان و دانشمندان دانسته و ندانسته در مقام نشر اكاذيب او بر آمده اند.

دانشمندانى كه اين افسانه را از سيف گفته و نقل كرده اند

افسانه هاى سيف دربارۀ ابو مفزر تميمى در مصادر زير راه يافته است:

1 - طبرى در كتاب تاريخ كبيرش ضمن حوادث سال هاى 12-32 هجرى و اسناد آن را نيز آورده است.

2 - دارقطنى متوفى 385 هجرى در شرح حال اسود در كتاب «مؤتلف» با ذكر سند.

3 - ابن ماكولا متوفى 487 هجرى در شرح حال اسود در كتاب «اكمال» با ذكر سند.

4 - ابن عساكر متوفى 571 هجرى در شرح حال اسود در كتاب «تاريخ دمشق» كه سخن خود را از سيف بن عمر، و دارقطنى، و ابن ماكولا گرفته و سند را هم ذكر كرده است.

5 - حموى متوفى 626 هجرى در كتاب «معجم البلدان» خود، در شرحى كه بر شهرها و مناطق نگاشته است.

6 - حميرى متوفى 900 هجرى در كتاب «الروض المعطار» در شرحى كه بر شهرها و مناطق نوشته است.

7 - مرزبانى متوفى 384 هجرى در كتاب «معجم الشعراء» در شرح حال شعرا و حماسه سرايان كه بدون ذكر سند سخن از پيشينيان خود گرفته است.

8 - عبد المؤمن متوفى 739 هجرى در كتاب «مراصد الاطلاع» كه سخن از حموى گرفته.

9 - ابن اثير در گذشته به سال 630 هجرى در تاريخش.

10 - ابن اثير متوفى به سال 774 هجرى در تاريخ خود.

ص: 72

11 - ابن خلدون در گذشته به سال 808 هجرى در تاريخش. اين سه دانشمند اخير، يعنى ابن اثير و ابن كثير و ابن خلدون مطالب خود را دربارۀ ابو مفزر مستقيماً از تاريخ طبرى گرفته اند.

12 - مقريزى در گذشته به سال 845 هجرى در كتاب «خطط» خود.

13 - ابن حجر متوفى به سال 852 هجرى در «الإصابة» كه داستان ها ابو مفزر سيف را از دارقطنى و افسانۀ سخن پارسى گفتن او را در بهرسير بدون ذكر سند از مرزبانى گرفته است.

14 - ابن بدران در گذشته به سال 1346 هجرى در «تهذيب تاريخ ابن عساكر» كه سخن را از ابن عساكر متوفى به سال 571 هجرى گرفته است.

آن چه گذشت مطالب و اخبارى بود كه سيف بن عمر تميمى در مورد صحابى ساختگى خيالات خود به نام «اسود بن قطبه تميمى» ساخته و پرداخته است.

البته اسودى كه سيف ساخته است، به غير از «اسود بن قطبه» فرمانده سپاه حلوان از جانب امام على مى باشد كه شخص آن حضرت نامه اى نيز به او نوشت، و آن نامه در ضمن ديگر نامه هاى امام در «نهج البلاغه» آمده است. زيرا اسود، فرمانده سپاه حلوان امام، تميمى نمى باشد و هم چنان كه ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه اش» او را معرفى كرده است، او مردى سبائى قحطانى است. ابن ابى الحديد مى نويسد:

من در نسخه هاى متعددى خوانده ام كه او - اسود بن قطبه فرمانده سپاه حلوان و مورد خطاب امام در نامه اش - حارثى است، و از بنى حارث بن كعب مى باشد.

لازم به تذكر است كه بنى حارث بن كعب مزبور به چند پشت به «مالك بن اود»، از قبايل سبائى قحطانى مى رسد، كه شرح حال و نسب ايشان را ابن حزم در صفحۀ 391 «جمهره انساب» خود آورده است.

ضمناً نام پدر اسود اخير الذكر در پاره اى از نسخ نهج البلاغه «قطيبه» و در كتاب «صفين» نصر بن مزاحم «قطنه» آمده است و مى توان گفت سيف بن عمر نام صحابى ساختگى خود يعنى «اسود بن قطبۀ تميمى» را با توجه به نام كارگزار و نمايندۀ امام ساخته است، هم چنان كه همين شيوه را در نام هاى «خزيمة بن ثابت، و سماك بن خرشه، و زرّ بن عبد الله» و ديگران به كار برده است كه ما در همين كتاب دربارۀ آنها به بحث پرداخته ايم.

ص: 73

ص: 74

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

نافع بن اسود تميمى

* معرفى اسود از زبان سيف.

* حاسه هاى شش گانه.

* نافع در ايران.

* شاهد حموى در واژۀ گرگان.

* نافع در كتاب صفين «نصر بن مزاحم».

* مقايسه سخنان سيف با ديگران و بررسى اسناد.

ص: 75

ص: 76

پنجمين صحابى ساختگى سيف: نافع بن اسود تميمى

اشاره

ابو بجيد، نافع بن اسود «نوادۀ قطبة بن مالك»، از خاندان بنى عمرو تميمى است. چنين نسبى را سيف بن عمر، براى نافع ساختۀ خيالات خود تصور كرده است.

ابن ماكولا در شرح بر احوال نافع چنين مى نويسد:

سيف مى گويد: ابو بجيد نافع بن اسود تميمى را در جنگ با پارسيان، حماسه ها و اشعار، و شهرت و آوازه اى است.

ابن عساكر نيز در شرح حال او نوشته است:

نافع بن اسود تميمى مكنّى به «ابو بجيد» شاعرى است كه مصاحبت پيغمبر را درك و از عمر حديث روايت كرده است. نافع در گشودن شهرهاى دمشق و عراق شركت داشته و در مورد آنها اشعار بسيارى سروده است.

سپس ابن عساكر شصت چند بيت از اشعار نافع را در شش قطعه، و با ارائه سند از سيف بن عمر نقل مى كند و در نخستين قطعۀ آن مى نويسد:

از سيف بن عمر روايت شده است كه ابو بجيد نافع بن اسود چنين سروده است:

«مرا و همزادم را مپندار كه چون مرغ كوچك به آتش افتاده، از شرارۀ جنگ به زارى و فغان درآييم!

مثل اين كه تو جنگ دمشق و نبرد «بصرى» را نديده اى كه در آن روز دشمنان ما چگونه به خاك و خون در مى غلطيدند؟

ما و ايشان در آن روز، در پهنۀ نبرد چون ابرى توفنده باران مرگ مى باريديم.

ص: 77

دست دشمن را از دامان شما كوتاه كرديم، زيرا كه حمايت از پناهندگان از قديم كار ما بوده است.

و تو اى دشمن مغرور من! در آن هنگام كه شعار تنها، كفايت از حمايت مردم نمى كرد، بى چاره و زبون در خاك و خون افتاده بودى!

خاندان تميم را همه مى دانند كه از دير باز افتخار و پيروزى در نبرد، و بردن غنايم جنگى از آن ما بوده است.

و اينان كه آزاد شده، و آنان كه در پناه ما هستند عزيز و محترمند، و دوستان و پناه يافتگان به شما خوار و معدومند.

***

در دومين حماسه چنين آمده است:

در آن روز كه تنور جنگ در پهنۀ نبرد گرم مى شود، چه كسى در گيرودار دار آن به پاى سرافرازى و افتخار ما مى رسد؟

ضرب شصت ما را از «نسطاس» - فرمانده روميان در نبرد دمشق - در آن روز كه سيلاب مرگ گرداگردش را فرا گرفته بود گويا شو!

اگر از او بپرسى، او به تو مى گويد كه ما قهرمان هايى هستيم كه در برابر جنب و جوش ايرانيان از مرزهايشان چون سيلى خروشانيم. و بر سر مردمى كه به روزگار هيشه عزيز و مالك سرزمين هاى پهناور بوده اند، تاخته ايم.

خداوند چنين خواسته است كه تنها قبيلۀ تميم - قبيلۀ سيف - با جوشش و كوشش، مهار پرجوش و خروش جنگ را به دست داشته باشند.

اين دو حماسه را كه گذشت ابن عساكر از قول سيف در فتح دمشق آورده است. در حماسۀ سوم مى گويد ابو بجيد، نافع بن اسود چنين سروده است:

و ما بوديم كه به هنگام صبح در جنگ دجله با گروهى از رزمندگان خود و با شمشيرهاى آخته و نيزه هاى جان گداز بر مردم آن سامان حمله برديم.

در آن روز، پس از اين كه باران تيرها فرو نشست، و نوبت به شمشيرها رسيد، اين شمشيرهاى ما بود كه بر سر دشمن فرود

ص: 78

مى آمد و آنها را درو مى كرد.

ما آنان را در بيابان ها، ما بين دجله و فرات تا حدود نهروان از دم تيغ گذرانديم.

ما در جنگ مدائن، شرنگ تلخ مرگ را با همۀ قدرتمان در كام دشمنانمان فرو برديم.

اين عساكر در حماسۀ چهارم اشعار زير را از قول سيف و از زبان ابو بجيد نافع بن اسود نقل مى كند:

در ميان ما كسانى هستند كه چشم هاى دشمن را با سرمۀ كورى شفا مى بخشند، و سرهاى پردردشان را با شمشيرهاى آخته درمان مى كنند.

اسب هاى جنگى ما را مى بينى كه بر گستوان پوشيده، و سواركاران ما كه با سلاح كامل در ميدان جنگ جولان مى دهند؟

خداوند براى من خانۀ عزت و شرفى س بلند پايه و شامخ بنا كرده است.

ياران و دوست داران من نيز بخشندگانى هستند كه هرگز جفا نمى كنند و راه كرم و وفا در پيش دارند.

تا آنجا كه بزرگوارى و عزت در خانۀ ما فرود آمده است و از آن هرگز بيرون نخواهد شد.

كدام روز براى دشمنان ما به سنگينى و شومى روزى مى رسد كه جوانان ايشان را به خاك و خون كشيديم؟ و پرچم دارشان را به خاك هلاك افكنديم، آن سان كه داغ سنگ و سنگ ريزه بر بدنشان نمايان است!

و چه بسيار تاج هاى شاهان را كه به غنيمت برديم و دست بندهاى گران قدرشان را نيز!

سپاهيان ما تيرۀ تميم، از آن دسته ارزشمندى مى باشند كه به هر جا قدم بگذارند بهار و شادى به بار خواهند آورد.

ما در قلب دشمنان فرو رفتيم، و پس از پيروزى بر دشمن ميدان جنگ را پشت سر گذاشتيم، و در اين مدت به چشم ما خواب راه نيافت.

پس از شش روز نبرد، دشمن را چنان به خاك و خون كشيديم كه برخاستن بر ايشان مقدور نبود، آن گاه جنگ افزارهايشان را به غنيمت برديم.

ص: 79

سپس با شتاب روى به جانب كسرى نهاديم و سپاه او را از هم گسستيم و پراكنده ساختيم.

در آن پهنۀ نبرد به جز ما افراد قبيلۀ تميم، دور از وطنى وجود نداشت كه دشمن را با نيزه هاى جگر شكافش از هم بدرد!

آن گاه كه در سرزمين هاى مدائن، كه پهنۀ بيابان هايش چون دريا زيبا و پربركت مى باشند، به جولان پرداختيم. گنجينه هاى كسرى را به غنيمت برديم، و او پس از اين شكست روى به گريز نهاد.

طبرى نيز پس از اين كه چگونگى پيروزى مسلمانان را در مدائن از قول سيف نقل مى كند، دو بيت آخر اين حماسه را نيز به عنوان شاهد مى آورد. ابن اثير، و ابن كثير هم در نقل همان مطالب از طبرى پيروى كرده سخن از او گرفته اند.

در قطعۀ پنجم كه خود قصيده اى است بلند بالا، ابن عساكر چنين مى نويسد:

ابو بجيد، نافع بن اسود چنين مى سرايد:

داوران قبايل «معد»(1) و ديگر قبايل اعتراف كردند كه تميميان با شاهان بزرگ برابرى مى كنند!

آنان مردمانى پرافتخار، و چون درختى با عظمت و جلالند، و در ميان قبايل معد به سرافرازى قلۀ كوه مى مانند.

ايشان پناه دهندگانند، و همسايگان خود را ما دام كه در پناه ايشان باشند از مال و منال بى نياز مى كنند.

و از گوشت شتران فربه، هر كس را كه با ايشان يار و همدم باشد و بر سفرۀ آنان حاضر آيد، به همۀ روزگار اطعام مى كنند.

غير عرب چگونه با تميم برابرى مى كند، در حالى كه اينان در هر اجتماعى به سرافرازى و بزرگى مشهور و معروف مى باشند؟

و در بذل و بخشش به مستمندان، و رهانيدنشان از چنگال مرگ، به هنگامى كه سخت درمانده و محتاجند، يگانۀ آفاقند؟

در آن حال كه دست هاى ديگران از رسيدن به مجد و افتخار كوتاه مى شود، دست هاى قبايل تميم با تمام قوا براى گرفتن عظمت و سرافرازى دراز است.

و در راه بر آوردن نياز مستمندان، و دستگيرى از پاى افتادگان، از همۀ مال و دارايى خود چشم مى پوشند.

اين سواركاران تميم هستند كه اسب هاى نجيب خود را از راه هاى

ص: 80


1- . اعراب حجاز، ساكنان شمال شبه جزيرۀ عربستان را كه شامل قبايل مختلف مانند قريش مى شود و تميم نيز جزء آن است «محد» مى خوانند.

سخت كوهستانى به ميدان كارزار مى دوانند. و با وجودى كه اسب هاى ايشان از رنج راه به ستوه آمده، به سستى نمى گرايند و اظهار تعب نمى كنند.

و سواران خود را از قبايل تميم به غنايم جنگى مى رسانند ازاين رو است كه تميميان هميشه برندۀ غنايم جنگى مى باشند.

و چه بسيار از قهرمانان ايشان كه نخلستان ها، و باغ ها را به غنيمت به چنگ آورده اند.

سهم غنايم جنگى تميم، هميشه در حد سهم فرماندهان و سركردگان قوا بوده است، و خداوند از دير باز تميم را به اين ويژگى هاى نيكو و ارزنده سر افراز فرموده است.

و آن گاه كه اسلام آمد، باز هم تميم زمام رهبرى قبايل معد را بر عهده گرفت، و آنان را به مهاجرت به جايى كه خير دنيا و بزرگى ايشان در آن بود هدايت كرد.

اماكن و مرغزارهايى كه اگر عرب به آنجا مهاجرت نمى كرد نشيمنگاه پادشاهان عجم مى شد.

تميميان در اين هجرت عالى در هنگ هايى منظم و صفوفى به هم فشرده، چون شيرانى درنده، و طلايه داران فتح و پيروزى پيشتاز شدند.

و سوار بر اسبان كوه پيكر، تندرو و سر كش و بر گستوان پوشيده و غرق سلاح جنگى آمادۀ پيكار گرديدند.

كه خطاب آمد: تميميان! شما در راه سرافرازى و زندگى بهتر پيكار كنيد، كه تنها شما در شدائد و سختى هاى زندگى حاميان مردم مى باشيد!

شما - تميميان - صف هاى خود را در برابر مشركان بياراييد و با شمشيرهاى آخته و بران خود به سوى آنان تاختن بريد.

در اين نبرد تميميان دشمنان را به ضرب شمشيرها خود ار هم دريدند، كه مردان تميم كارى ناقص و نا تمام انجام نمى دهند!

سواركاران، غبارآلوده، با نيزه هاى محكم و شمشيرهاى بران در ميدان جنگ خود را به قلب دشمن مى زدند.

اين كارهاى درخشان، تنها از مردان با شهامت و شجاع و جوان مرد تميم سر مى زند، نه مردان سست اراده و ترسو!

ص: 81

ابن حجر نيز نه بيت از اين قصيده را به عنوان شاهد بر سخنان خود دربارۀ نافع، از قول سيف آورده مى نويسد:

سيف در كتاب «فتوح» خود اشعار بسيارى از نافع روايت كرده است كه در آنها او به تبار خود باليده به وجود آنها افتخار كرده از شركت خود در نبردهاى شام و عراق داد سخن داده است. از آن جمله مى گويد:

داوران معد، و ساير داوران گواهى دادند كه تنها خاندان تميم از عهدۀ همۀ پادشاهان بزرگ بر مى آيند و با آنها برابرى مى كنند....

ابن عساكر بند ششم از اشعار نافع را چنين نقل مى كند:

كشتۀ «سقس \ ساكس» رومى را، در حالى كه روباه هاى لنگ گردش را گرفته بودند، روى زمين رها كرديم.

كشتۀ او در مرغزارى در روم بر زمين افتاده بود، نه اين كه در ملك پدرش جا خوش كرده باشد.

در همان ابتداى برخورد ما با روميان بود كه «عامر» با يك ضربت شمشير خود فرق او را تا نخاع از هم شكافت!

ابن عساكر، پس از ذكر اين شش بند شعر، شرح حال نافع را با نقل مطالبى كه دارقطنى و ابن ماركولا در شرح حال نافع از سخنان سيف در كتاب هاى خود آورده اند، پايان مى دهد.

اما طبرى طى يك روايت از سيف، تنها دو بيت از اشعار نافع را كه در آن مى گويد:

سواده نظام ما به مدائن كه پهنۀ خاكش به زيبايى دريا بود پاى نهادند....

نقل كرده؛ سپس در دنبالۀ آن ضمن شرح حوادث سال شانزدهم از هجرت نبرد «جلولاء» را از زبان سيف نقل مى كند. و در روايت ديگر از همين سيف، چهار بيت از اشعار منسوب به نافع را در جنگ «جلولاء» چنين مى آورد:

در جنگ «جلولاء»، گردان هاى ما چون شيران قوى پنجه، به كارزار حمله بردند.

من گروه هاى پارسى را از هم دريده مى كشتم و به پيش مى تاختم كه، نابود باد بدن هاى پليد مجوس!

در آن روز كه سرها، تن ها را بدرود مى گفتند، «فيرزان» از چنگ ما گريخت، ولى «مهران» كشته شد.

ص: 82

و چون دشمنان ما به منزلگاه مرگ پاى نهادند، شب هنگام درندگان بيابان بر اجساد آنان خاك و خاشاك پاشيدن گرفت.

ابن كثير نير همين ها را از تاريخ طبرى و در كتاب خود نقل كرده است.

ما به جز اين شش بيت شعر، شعرى ديگر از نافع در كتاب طبرى نيافتيم، در صورتى كه ابن ماكولا مى گويد:

سيف از او اشعار بسيارى نقل كرده كه در آنها نافع به تبار خويش باليده است...

بنا بر اين مطالب، معلوم مى شود كه سيف از زبان قهرمان خيالى خود اشعار بسيارى آورده، و طبرى بنا به عادتى كه داشته از ذكر آنها خوددارى كرده است.

ما در جست وجوى اشعار بسيار «نافع»، به اندكى از آنها نزد «حموى»، و «حميرى» برخورديم كه اين دو دانشمند به مقتضاى سخن در ذكر نام اماكنى كه به ترجمۀ آنها پرداخته بودند آورده و به عنوان شاهد بر مطالب خود به آنها استناد كرده بودند كه ما پس از ذكر مختصرى دربارۀ فتح هر يك از آنها از زبان سيف، به آن اشعار نيز مراجعه خواهيم كرد.

نافع شاعر در ايران

اشاره

طبرى با تصريح نام سيف، فتح «همدان، رى، و گرگان» را به طور مفصل در تاريخ خود آورده، كه ما به نقل فشردۀ آن در اينجا بسنده مى كنيم:

خليفه عمر، فرمان فتح همدان و ديگر سرزمين هاى جانب شرقى آن را تا آن سوى خاك خراسان به نام «نعيم بن مقرن» صادر كرد و فرمان داد تا آن اماكن را بگشايد.

نعيم فرمان برد و به جانب رى سپاه كشيد، در اين جنگ مردم گرگان به يارى پادشاه برخاستند، و دو سپاه در دامنۀ كوه رى با يك ديگر روبه رو شدند. نعيم كه بخشى از سپاهيان خود را از بى راهه به پشت جبهۀ دشمن فرستاده بود، با قدرت به دشمن حمله برد، ايرانيان كه از پس و پيش مورد هجوم و حملۀ سپاهيان اسلام واقع شده بودند، تاب مقاومت نياورده به سختى شكست خورده روى به گريز نهادند. ايرانيان در اين جنگ و گريز كشتۀ فراوان از خود بر جاى گذاشتند.

نعيم پس از پيروزى بر ايرانيان، خمس غنايم جنگى را به سرپرستى «اسود بن قطبه» و تنى چند از سرشناسان كوفه، نزد خليفه به مدينه فرستاد.

پس از اين كه پيك پيروزى به عمر رسيد، خليفه دستور داد تا نعيم، برادر خود را به نام

ص: 83

«سويد بن مقرن» مأمور فتح «قومس» كند. سويد بنا به اشارۀ خليفه سپاه به «قومس» كشيد و آنجا را بدون خون ريزى به دست آورد، و سپس ناحيۀ طبرستان ر بر اثر پيمانى نظامى متصرف شد، و ازآنجا روى به جانب گرگان نهاد و در «بسطام» اردو زد، و از همان جا به «رزبان صول» شاه، نامه نوشت و او را به اطاعت و فرمانبردارى از خود فرا خواند. مرزبان پاسخ مساعد داد، و با شرط عدم تجاوز مسلمانان به گرگان با پرداخت جزيه از درگيرى به جنگ و نبرد دورى جست. اين پيمان نامه در سال هجدهم از هجرت تنظيم و بين دو طرف مبادله گرديده است.

آن چه در اين زمينه آورديم فشردۀ سخنان طبرى بود.

حميرى در واژۀ رى پس از اشاره به همين داستان مى نويسد:

و ابو بجيد نافع بن اسود در جنگ رى چنين سروده است:

آيا محبوبۀ مرا خبر رسيده است كه گروهى را كه در «رى» به نبرد ما برخاسته بودند، با خوردن زهر مرگ از پاى در آمدند؟!

آنان در دو آوردگاه با گشاده دستى قدرتى تمام، درحالى كه بر اسب هاى تيزتك سوار بودند بر ملك دست يافتند.

اسب هاى يك دست سياه رنگ يا قرمز، اسب هايى كه به گاه حملۀ ما، آنان را ناگزير مى سازند تا فرار را بر قرار اختيار كنند. ما آنان را در دامنۀ كون تك تك، و دودو، به چنگ آورده از پاى در آورديم و با كشتن آنها به مراد دل و آرزوى خود رسيديم.

خداى خير دهاد گروهى را كه بر فرق دشمن شمشير كين مى كوبند، و پاداش نيك دهاد كسانى را كه چنين كارهايى را انجام مى دهند.

حموى نيز در فتح «بسطام و گرگان و رى» با استناد به سخنان سيف، از نافع بن اسود نام برده است، مثلاً در واژۀ بسطام و فتح آنجا مى نويسد:

عمر فرمان داده بود تا نعيم بن مقرن به جانب «رى و قومس» سپاه كشد. اين لشكركشى در سال هاى 18 و 19 هجى به وقوع پيوسته است.

گروه پيشتازان نعيم، به سرپرستى برادرش «سويد بن مقرن» به جانب رى و قومس تاختن برد و چون هيچ كدام از آن دو ناحيه تاب مقاومت در خود نديدند، پيشنهاد صلح دادند و سرانجام بين آنها پيمان نامه نوشته شد. ابو بجيد نافع بن اسود در اين مورد چنين سروده است:

ص: 84

به جان خودم سوگند كه هيچ شكى وجود ندارد كه ما به حضور در ميدان جنگ، و به دست گرفتن زمان آن از ديگران سزاوار تريم!

به هنگام صبح كه دَراى جنگ نواخته مى شد، اين ما هستيم - قبيلۀ تميم - كه شادمانه به اين ندا پاسخ مثبت مى دهيم.

در نبرد سنگين و پردامنۀ بسطام، ما كمر به نابودى دشمن بستيم، در اين كار، ما نيزه هاى خود را چرخانيده و آن را از سر تا گلوگاه به خود دشمنان رنگين كرديم.

شاهد «حموى» بر واژۀ گرگان و رى

حموى در كتاب «معجم البلدان» خود مى نويسد:

چون سويد بن مقرن به سال هجدهم هجرت از فتح بسطام فراغت يافت، نامه اى به مرزبان صول، پادشاه گرگان نوشت و او را به اطاعت فراخواند، و خود به جانب گرگان سپاه كشيد. مرزبان از در صلح درآمد و با شرط عدم تجاوز به گرگان از جانب مسلمانان، تن به پرداخت جزيه داد، سويد پذيرفت و به گرگان وارد شد و پيمان بنوشت. ابو بجيد نافع بن اسود در اين مورد چنين سروده است:

سواد، ما را به «گرگان» كه پيش از آن شهر رى قرار دارد فرا خواند، ازآن پس باديه نشينان به جانب آن روان گرديدند.

حموى در شرح بر واژۀ «رى» مى نويسد ابو بجيد كه به همراهى ديگر مسلمانان در ميان لشر بود از رى چنين ياد كرده است:

سواد، ما را به گرگان كه پيش از آن شهر رى قرار دارد، فرا خواند؛ و ازآن پس باديه نشينان به جانب آن روان گشتند. ما مراتع و سبزه زارهاى «رى» را كه مايۀ زينت و نعمت است، بسيار پسنديديم. سپيده دمان اين سبزه زارها جلوه ها سر مى دهند، و عروسى هاى شاهان بزرگ را به خاطر مى آورند.

حموى پس از نقل ابيات فوق، به شرح دربارۀ گرگان پرداخته به سخن خود پايان مى دهد.

ص: 85

با ذكر مطالب، معلوم مى شود كه حموى در ترجمۀ «رى و گرگان» به سخنان سيف و داستان هاى او اعتماد كرده است، همان داستان هايى كه از سيف نقل، و بنا به عادتش حماسه ها و اشعار آنها را حذف كرده است.

نكتۀ جالب اين كه، حموى حماسه ها را از روايات سيف، آنجا كه از ابو بجيد خيالى، و فرماندهى بى اساس سويد يخن رفته است، گرفته؛ و سويد را با صيغۀ تكبير «سواد» نقل كرده سپس آن را به روايت دانشمندانى چون «بلاذرى» و ديگران كه فرماندهى سپاه را «عروۀ طائى» ذكر كرده اند مربوط، و نموده كرده است.

مقايسۀ روايت سيف با روايت هاى ديگران
اشاره

«بلاذرى» دربارۀ فتح «رى و قومس» مى نويسد كه عمر كارگزار خود» عمار ياسر را فرمان داد كه «عروه، فرزند خيل طائى» را مأمور فتح رى كند. عروه سپاه به رى كشيد و آنجا را فتح كرد، سپس خود به مديه رفت و مژده فتح آنجا را به خليفه رسانيد.

پس از فتح «رى»، بنا به فرمان خليفه «سلمة الضبى» فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و سپاه به جانب قومس و ديگر نواحى كشيد. مردم قومس پيشنهاد صلح كردند و با سلمه پيمان نوشتند و پانصد هزار به عنوان جزيه تقديم داشتند.

بلاذرى دربارۀ فتح گرگان مى نويسد:

خليفۀ وقت عثمان در سال بيست و نهم از هجرت، حكومت كوفه را در عهدۀ «سعيد بن عاص» اموى نهاد. سعيد نيز به منظور فتح گرگان به آن نواحى سپاه كشيد و با پادشاه گرگان به دويست هزار درهم صلح كرد و آنجا را بر متصرفات خود بيفزود، سپس سرزمين طبرستان را نيز متصرف شد.

ما مطالب بلاذرى را در اين مورد به طور فشرده و اختصار نقل كرده ايم.

نتيجۀ مقايسه

سيف در روايت خود، فاتح سرزمين رى را نعيم فرزند مقرن، و گشايندۀ دروازه هاى قومس و طبرستان، و بسطام و گرگان را برادر او سويد معرفى كرده و همۀ اين فتوحات را در سال هجدهم و نوزدهم از هجرت معين مى كند؛ در حالى كه ديگر تاريخ نويسان معروف و بنام، فاتح سرزمين رى را عروه فرزند زيد خيل طائى، و گشاينده دروازه هاى قومس و ديگر شهرهاى آن ناحيت را جانشين او «سلمة الضبى» و فاتح گرگان و طبرستان را «سعيد اموى» و به خصوص تاريخ اين فتح اخير را زمان خلافت عثمان و به سال بيست و نهم از هجرت ثبت كرده اند!! اين ها نكات برجسته اى از موارد اختلاف بين روايت هاى سيف و ديگر تاريخ نويسان مى باشد.

پس از اين نگاه گذرا، و مقايسۀ كوچكى كه بين دو روايت انجام داديم به

ص: 86

سادگى دوشن مى شود كه تا چه پايه حموى به روايت هاى سيف به ديدۀ اعتبار نگريسته آن خبرها را در گشودن چنان اماكنى درست و معتبر دانسته است، كه اين چنين نظم و نثر روايت هاى سيف را به عنوان سندى قاطع بر صحت مدعا در كتاب خود نقل كرده است! بار ديگر به نوشته هاى حموى بر مى گرديم.

برجان (برگان)!

در معجم البلدان حموى در واژۀ برجان چنين آمده است:

مسلمانان «برجان» را به روزگار خلافت عثمان فتح كردند، ابو بجيد تميمى نبرد آنجا را چنين به نظم كشيده است:

نخست به گيلان پرداختيم و هنگ هاى سواره نظام كارزار ديدۀ ما حكومت ايشان را متزلزل و واژگون ساخت.

شامگاهان كه از هجوم بازايستادم، مردم آن ديار بين سرزمين روم و «برجان» گريزان و سرگردان بودند!

و در همان كتاب دربارۀ واژۀ «رزيق» آمده است:

كشته شدن يزدگرد شهريار، فرزند كسرى پادشاه ايران، در آسيابى واقع در رزيق اتفاق افتاد، و ابو بجيد نافع بن اسود تميمى در اين مورد چنين سروده است:

ما تميميان، يزدگرد فرارى و سرگردان را با خنجر خود شكم دريده هلاك كرديم.

در نبرد «مرو» كه رويارويشان قرار گرفتيم، پنداشتى كه آنان پلنگ هاى تيزچنگال كوهستانند!

ما در نبرد «رزيق» آنها را در هم كوبيده، استخوان هاى ايشان را در هم ساييديم. و ما دام كه روز پابرجا بود، ميمنه و ميسرۀ آنها را در هم مى كوبيديم.

كه قسم به خدا، خدايى كه اگر ارادۀ او نبود، ديّارى از دشمن در جنگ رزيق زنده نمى ماند!

رزيق

طبرى دربارۀ فتح «برجان» كه حموى از آن نام مى برد، و هم چنين كشته شدن يزدگرد شهريار ايران در رزيق آن هم به دست تميميان، چيزى از روايت هاى سيف نقل نكرده است تا به مقارنه و مقايسۀ آنها بپردازيم، با توجه به اين كه تاريخ نويسان متفقند يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى به دست خود ايرانيان از پاى در آمده است.

اگر طبرى روايت هاى سيف را دربارۀ مرگ يزدگرد در كتابش نقل مى كرد،

ص: 87

آن وقت مى توانستيم در يابيم كه سيف صحنۀ از پاى در آمدن شاه درمانده و آوارۀ ساسانى را بر اثر ضربات بى امان خنجرهاى برّان دلاوران تميم چگونه ترسيم كرده است تا بتواند بر زبان شاعر افسانه اى خود ابو بجيد چنان اشعارى را در كشتن يزدگرد بسرايد و بدان وسيله افتخارى بر ديگر افتخارات قبيلۀ تميم بيفزايد.

ابو بجيد، در كتاب صفين «نصر بن مزاحم»

اشاره

آن چه تا اينجا گفتيم، مطالبى بود از نافع كه نزد اين دانشمندان يافتيم. اما نصر بن مزاحم را نيز مى بينيم كه از ابو بجيد در نبرد صفين نام برده در صفحۀ 564 كتاب «صفين» خود مى نويسد:

ابو بجيد نافع بن اسود تميمى در نبرد صفين چنين سروده است:

همان، از من به «على» درود بفرست و به او بگو كه: آن كس كه فرمان تو را پذيرفت، بار شدائد را به دوش تحمل مى كشد.

- على - گنبد اسلام را پس از ويرانى تجديد بنا كرد اين بنا به پا شد و استقرار يافت.

گويى پس از ويرانى اسلام، پيامبرى ديگر آمد، و روش هايى را كه از بين رفته بود بار ديگر تجديد نمود.

نصر، در دنبالۀ اين داستان به سخن خود ادامه داده مى نويسد:

و آن گاه كه على از جنگ صفين باز مى گشت ناقع چنين سروده است:

چه بسيار كه در دمشق و سرزمين هاى آن، پير مردان و پير زنان سپيد موى را به سوگ فرزندانشان نشانديم!

و چه بسيار زوجوان كه در اين جنگ - صفين - بر اثر كشته شدن همسرش نيزۀ شوهرش به ارث او رسيده است، و ازآن پس زن شوهر مرده به حساب مى آيد!

او به سوگ شوهرش نشست، شوهرى كه تا به قيامت به او نخواهد رسيد.

ما تميميان از آن جمله رزمندگانى هستيم كه نيزه هايمان جز به كشتن گاه دشمن اصابت نخواهد كرد.

اكنون ببينيم كه نصر، اين اشعار حماسى ابو بجيد را از كجا آورده است؟ آيا نام و اشعار نافع، به جز در سخن سيف، بر زبان ديگران هم رفته است؟

ص: 88

بار ديگر به كتاب صفين نصر بن مزاحم مراجعه مى كنيم و در صفحۀ 612 آن چنين مى خوانيم:

... در ضمن سخنانى دربارۀ «عمرو بن شمر» چنين آمده است: كه چون على از جنگ صفين باز گشت، چنين سروده:

و كم قد تركنا فى دمشق و ارضها...

در سرزمين دمشق، چه بسيار پير مردان و پير زنان سپيد موى را كه به سوگ فرزندانشان بنشانديم. تا آخر ابيات.

تا آنجا كه در صفحۀ 613 مى گويد:

و در سخنان سيف آمده است: ابو بجيد نافع بن اسود تميمى چنين سروده است:

الا ابلغا عنى علياً تحية، فقد قبل...

سلام مرا به على برسان و به او بگو آن كس كه فرمان تو را پذيرفت، بار شدائد را به دوش تحمل مى كشد... تا آخر ابيات.

در اينجا است كه نصر هم آشكارا مصدر روايت خود را كه سيف باشد نام مى برد.

پس معلوم مى شود كه سيف هيچ يك از نبردهاى بنام و سرنوشت ساز صدر اسلام را از قلم نينداخته و آن را از وجود دلاوران خيالى و افسانه اى تميم بى بهره نگذاشته است، تا بدان وسيله در هر يك از آنها مجد و افتخارى براى قبيلۀ خويش، قبيلۀ تميم دست و پا كرده باشد. و الحق كه مثل معروف «در هر درّه اى از اين روباهك مكار جاى پايى ديده مى شود» دربارۀ سيف صدق مى كند.

و بدين سان علماء و دانشمندان، ساخته ها و پرداخته هاى دست خيالات سيف را در متون كتاب هاى خود آورده، زمانى آنها را آشكارا به او - سيف - نسبت داده مصدر خبر خود را معرفى مى كنند، و گاهى نيز راوى خبر خود را ذكر نمى كنند. و همين امر باعث مى شود تا شخص محقق در برخورد با چنين رواياتى دستخوش سرگردانى شود. از جملۀ آن در شرح حال نافع در «اصابۀ» خود آورده، به سخن ابن حجر توجه كنيد:

«دارقطنى» در كتاب «مؤتلف» خود آورده است كه ابو بجيد نافع بن اسود در نبرد و فتح سرزمين هاى عراق شركت داشته است و اشعارى سروده از جمله مى گويد:

اگر بپرسى خواهى دانست كه تيرۀ من «اسيد» است و ريشۀ من معدن افتخارات مى باشد.

ص: 89

سپس ابن حجر اضافه كرده مى نويسد: و سيف از نافع اشعار بسيارى در كتاب «فتوح» خود نقل كرده است.

فراموش نمى كنيم كه تيرۀ اسيد كه به نظر سيف كان شرف و معدن افتخارات مى باشد، همان تيرۀ سيف، از قبيلۀ تميم مى باشد.

با توجه به آن چه گذشت، ما به مرزبانى، اديب و دانشمند نامى حق مى دهيم تا براى نافع بن اسود تميمى، شاعر و صحابى خيالى سيف، جايى در كتاب «معجم الشعراى» خود باز كند، و وجودش را حقيقتى مسلم بينگارد، و برايش شرح حال بنويسد، و اشعارى را كه سيف به او نسبت داده است در كتاب خود ثبت نمايد.

كتاب «معجم الشعراء» تأليف مرزبانى كه در سال 384 هجرى در گذشته است، حاوى شرح حال بيش از پنج هزار شاعر عرب زبان، تا حيات مؤلف بوده است. اما از اين كتاب بزرگ فقط قسمت كوچكى به دست ما رسيده و بخش اعظم آن با گذشت بيش از هزار سال از فوت مؤلف آن از ميان رفته است. و ازاين رو است كه شرح حال نافع و پدرش اسود را در آن نمى توان يافت.

اما ابن حجر با نقل اشعار اين دو صحابى ساختۀ خيالات سيف از كتاب مرزبانى، نقيصۀ كتاب مزبور را براى ما دربارۀ اين دو شاعر افسانه اى تا حدى جبران كرده است. گر چه اگر كتاب مرزبانى هم بدون هيچ گونه نقص و افتادگى به دست ما مى رسيد، ما را در اين مهم كه در پيش داريم به هيچ روى يارى نمى داد، زيرا مرزبانى غالباً شرح حال شعرا، و اشعار ايشان را بدون ذكر مأخذ و مدركى در كتاب خود آورده است؛ و از كجا معلوم كه تمام يا بيشتر شعراى ساختگى سيف به عنوان شعراى حقيقى، نام و اشعارشان در كتاب مرزبانى نيامده باشد؟!

بر سر مطلب باز مى گرديم و پاى سخن ابن حجر دربارۀ نافع مى نشينيم. ابن حجر با اشاره به «معجم الشعراى» مرزبانى در شرح حال نافع مى نويسد: مرزبانى مى گويد، ابو بجيد، كسى كه دوران جاهليت و اسلام را هر دو درك كرده است، در سوگ «عبد الله بن منذر حلاحل» تميمى اشعارى سوزناك سروده است.

اين عبد الله به همراهى خالد بن وليد در جنگ يمامه شركت كرد و در آنجا كشته شده است، او - مرزبانى - مرثيۀ نافع را در سوگ عبد الله منذر با مطلع «ما كان يعدل...» آورده، كه من - ابن حجر - اشعار مزبور را در ترجمۀ همين عبد الله منذر نقل كرده ام.

ص: 90

آن گاه ابن حجر در شرح حال عبد الله منذر در اصابۀ خود مى نويسد:

مرزبانى در كتاب «معجم الشعراى» خود آورده است كه عبد الله منذر به همراهى خالد بن وليد در جنگ يمامه شركت كرد و هم در آنجا كشته شد. نافع بن اسود تميمى كه خود در آن جنگ حضور داشته است در سوگ عبد الله چنين سروده است:

برو، كه خدايت از راد مردى بزرگ كه بر فروزندۀ نايرۀ جنگ، بخشنده، و مرد انجمن ها بود، دور نسازد.

در همۀ مردم چون او، مردى وجود نداشت، و در كوشش و بخشش با او هم سنگ نبود.

تو - عبد الله - رفتى، تا به گاه نياز و درماندگى، نام تو را با افتخار بر زبان آورند.

كه تفاخر سيف در اين اشعار به قبيلۀ تميم، به ويژه تيرۀ خودش تيرۀ بنى عمرو كاملاً مشهود است.

هم چنين دو بيت شعر زير را ابن حجر با نقل از كتاب مرزبانى در شرح حال نافع بن اسود آورده است:

چه بسيار غنايم جنگى به دست آوردم، درحالى كه بر اسب كوه پيكرى سوار بودم.

چه بسيار هماوردى را كه به ضرب شمشير از پاى درآوردم، و كركس ها - لاشخورها - به گردش به جست وخيز پرداختند.

ابن حجر با تكيه بر نوشته هاى مرزبانى و اشعارى كه او در كتابش آورده است، عبد الله منذر حلاحل را در رديف اصحاب رسول خدا مى نشاند و برايش شرح حال مى نويسد، در حالى كه از چنين كسى در هيچ يك از مصادر تاريخى و انساب عرب نامى نرفته است، و از كجا معلوم كه اين عبد الله هم مانند ديگر قهرمانان و اصحاب خيالى سيف، زادۀ دست خيالات او نباشد؟

سخن را دربارۀ نافع به گفتۀ ابن عساكر پايان مى دهيم، آنجا كه او در آغاز سخن دربارۀ نافع مى نويسد:

اين شاعر زمان رسول خدا را درك كرده و به خدمت آن حضرت رسيده است.

ما دليلى بر اين گفتۀ ابن عساكر نيافتيم مگر اين كه در بند پنجم از اشعار نافع آمده

ص: 91

است:

در صدر اسلام پيشگامانى بودند، كه با مهاجرت خود، چون ما به مجد و افتخار رسيدند. كه اين گفته نشان مى دهد نافع را در اين مهاجرت مجد و افتخارى حاصل بوده است و به مقام مهاجران رسيده.

ادعاى ديگر ابن عساكر، كه نافع از خليفه عمر حديث نقل كرده است، ما چيزى در اين مورد از ساخته و پرداخته هاى سيف به نام حديث عمر از زبان نافع نيافتيم.

بررسى اسناد روايات سيف

دانشمندانى چون «نصر بن مزاحم، ابن ماكولا، و ابن عساكر، و ابن حجر» سخن خود را دربارۀ نافع مستقيماً به شخص سيف نسبت مى دهند، و نامى از راوى يا راويان سيف مى برند و تنها به اين اكتفا كرده كه بنويسند: «سيف مى گويد...» و همين روش را به هنگامى كه مطلب خود را دربارۀ نافع از دارقطنى گرفته اند نيز رعايت كرده اند.

اما ابن عساكر آنجا كه در فتح دمشق اشعار نافع را از سخن سيف در كتاب خود نقل مى كند، نام راويان سيف را به اين ترتيب مى آورد:

سيف از قول «ابو عثمان، و او از خالد و عباده» چنين آورده است:

و بدين سان راويان حديث را معرفى مى كند.

در بررسى نام اين راويان، ابو عثمانى كه سيف از او نام مى برد، كنيه اى است كه براى «يزيد بن اسيد غسانى» ساخته است كه ما در بررسى اسناد سيف و در جلد اول همين كتاب به نامش برخورد كرده ايم و ثابت نموده ايم كه چنين شخصى هرگز وجود خارجى نداشته است و از آفريده هاى خيالى سيف مى باشد. از طرفى «خالد، عباده» نيز دو فرد مجهول الهويه مى باشند.

در تاريخ طبرى، در بارۀ نافع دو روايت از سيف نقل شده است كه در آنها نام راويانى رفته است كه نامشان در كتاب رجال حديث به چشم مى خورد، و سيف در اينجا چون مواردى ديگر براى رد گم كردن دروغ هايش آن را به اشخاص واقعى نسبت داده است. و ما هم تأكيد مى كنيم كه هرگز گناه دروغ بافى هاى او را به گردن چنان راويانى نمى اندازيم، به ويژه وقتى كه سيف تنها كسى است كه چنان دروغ هايى را به چنان راويانى نسبت مى دهد!

ص: 92

خلاصۀ آن چه گذشت

ابو بجيد، نافع بن اسود، نوادۀ قطبة بن مالك تميمى عمرى صحابى افسانه اى است كه سيف او را شاعرى توانا و چيره دست و بلندآوازه تصوير كرده است.

او را در نبرد يمامه، و به همراهى خالد وليد شركت داد، در سوگ «عبد الله حلاحل تميمى» به ماتم نشانده، در فتح شهرهاى دمشق و بصرى شركت داده، و دربارۀ هر يك از آنها شعرى بر زبانش نهاده است.

نبردهاى «قادسيه، و مدائن» را ديده و براى هر كدام حماسه اى شيوا ساخته است.

در نبرد با روميان سرودى آتشين، و با شركت دادنش در جنگ هاى «جلولاء و رى» حماسه ها بر زبانش نهاده است.

بنا به روايت هاى سيف، در نبردهاى «گرگان، و گيلان، و برجان» اشعارى بلند ساخته، و قصائد و حماسه هاى فراوان در افتخارات قبيله اى و قومى خويش «تميمى» سروده است.

ريشه و شاخه هاى افسانۀ نافع

ريشۀ همۀ اين افسانه ها شخص سيف است نه كسى ديگر. اما در اشاعه و انتشار اين افسانه ها، دانشمندان زير هر كدام به نوبۀ خود، داستان ابو بجيد نافع بن اسود را مستقيم و غير مستقيم از سيف گرفته در كتاب هاى خود ثبت كرده اند؛

1. نصر بن مزاحم، متوفاى سال 212 هجرى.

2. دارقطنى، متوفاى سال 385 هجرى.

3. ابن ماركولا، متوفاى سال 475 هجرى.

هر سۀ اين دانشمندان تصريح كرده اند كه داستان نافع را از سيف گرفته اند.

4. ابن عساكر، متوفاى سال 571 هجرى، كه مطلب خود را از سيف و ابن ماركولا گرفته است.

5. طبرى متوفاى سال 310 هجرى كه سخن از سيف گرفته و اسناد آن را نيز معرفى كرده است.

6. ابن اثير، متوفاى سال 630 هجرى.

7. ابن كثير متوفاى سال 774 هجرى.

8.

ص: 93

ابن خلدون، متوفاى سال 808 هجرى.

اين سه دانشمند نيز داستان نافع را از طبرى گرفته، در كتاب هاى خود نقل كرده اند.

9. مرزبانى، متوفاى سال 384 هجرى.

10. ياقوت حموى متوفاى سال 626 هجرى.

11. حميرى، متوفاى سال 920 هجرى.

اين سه دانشمند هم مطالبى را كه دانشمندان نامبردۀ بالا دربارۀ نافع - با واسطه و بى واسطه - نقل كرده بودند. بدون اين كه به مصدر خبر خود اشاره اى كرده باشند، در كتاب هاى خود آورده اند.

دست آوردهاى سيف از خلق افسانۀ نافع

سيف در خيال خود «ابو بجيد، نافع بن اسود، و نوادۀ مالك تميمى» را از خاندان بنى عمرو تميم آفريده، و او را شريفى شريف زاده، شاعرى شاعر زاده، و صحابه اى صحابى زاده معرفى، و وى را مايۀ افتخار، و سرافرازى قبيله و خاندان تميم قرار داده است.

او را جزء ياران ثابت قدم امير مؤمنان على عليه السلام به حساب آورده، همان طور كه در گذشته قعقاع پسر عموى او را كه در قهرمانى و دلاورى سرآمد روزگار خلق كرده بود، از سرگشتگان على عليه السلام معرفى كرده بود. و از آن روى كه با بحث و تحقيق فراوان در كتب رجال و اخبار، و ديگر منابع خبرى نامى از اين پدر و پسر افسانه اى خارج از احاديث سيف نيافتيم، ايشان را از آفريده هاى خيالى سيف به حساب آورديم.

سيف كسى كه جز به افتخارات قبيله اى خويش به چيزى ديگر فكر نمى كند، بر زبان شاعر افسانه اى خويش آن چه را كه دلش مى خواست تا قبيلۀ تميم، خاصه «اسيد، و بنى عمرو» بدان مشهور و سر افراز باشند آورده است، و همين هدف را در اشعارى كه بر زبان پدر نافع يعنى «اسود بن قطبه» گذشته است تعقيب نموده.

توجه كنيد، او چگونه از خاندان خويش داد سخن مى دهد و به خودستايى مى نشيند!

همۀ داوران حجاز گواهى داده اعتراف كرده اند كه قبيلۀ تميم هم سنگ پادشاهان بزرگ جهان مى باشد!

اين كوشش ها، شيوۀ مردان گرامى، و با جود و بخشش تميم است،

ص: 94

نه اشخاص سست و زبون.

خداوند چنين اراده كرده است كه حمله هاى دشمن را تنها افراد تيرۀ «بنى عمرو» رفع كنند.

اگر از من بپرسى، قوم من «اسيد» است، و ريشۀ من كان افتخارات مى باشد!

همۀ افراد قبايل تميم مى دانند كه از دير باز در صحنۀ نبرد، و گاه به دست آوردن غنايم، رياست از آن تيرۀ «بنى عمرو از اسيد» بوده است.

اين ها و بيش از اين ها را بر زبان پدر و پسر شاعر افسانه اى خود نهاده و بدان وسيله قبيلۀ تميم و خاندان «بنى عمرو» از تيرۀ اسيد را ستوده است، به همان گونه كه نبردها، و دلاورى ها و قهرمانى هاى شگفت انگيز را به دو پهلوان بى نظير و افسانه اى خود «قعقاع و عاصم» از قبيلۀ تميم نسبت داده، خانوادۀ مالك تميمى را سر چشمۀ همۀ افتخارات قبيلۀ تميم معرفى كرده، آن را چون ستاره اى تابان بر تارك آن قبيله نشانده است.

اعضاء اين خانوادۀ پرافتخار تميم را هم چنان كه سيف خيال كرده است، در نمودار زير از نظر مى گذرانيم.

ص: 95

سيف درهمين خانوادۀ خيالى، چهار نفر صحابى و فرمانده جنگى، دو نفر تابعى، و شش نفر شاعر حماسه سرا، و راويان حديث خلق كرده است!

علاوه بر همۀ افتخاراتى كه سيف براى اين قبيله آفريده است، با خلق فرزندخوانده هايى براى رسول خدا از قبيلۀ تميم، افتخاراتى ديگر آفريده، كه با خواست خدا و در جاى خود به بحث پيرامون آن خواهيم پرداخت.

اينك شما هم به تمام كتاب هاى «تاريخ، و حديث، انساب، ادب، طبقات صحابى، شعرا، رجال، و راويان اخبار و حديث» مراجعه كنيد، و ببينيد آيا خارج از احاديث و افسانه هاى سيف مى توان نام و نشانى از اين دودمان افسانه اى به دست آورد؟!

ص: 96

بخش چهارم اصحابى از قبيلۀ تميم

اشاره

* عفيف بن منذر تميمى

* زياد بن حنظله تميمى

* حرملة بن مريطه تميمى

* حرملة بن سلمى تميمى

* ربيع بن مطر بن ثلج تميمى

* ربعى بن افكل تميمى

* أُطّ بن ابى أُطّ تميمى

ص: 97

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

6 - عفيف بن منذر تميمى

* عفيف، و موضوع ارتداد قبايل تميم!

* در كويرى سوزان، براى سپاه اسلام از زمين آب مى جوش!

* حركت سپاهيان اسلام، در مسير «دارين» بر روى آب!

* مقايسه و بررسى اخبار سيف، با اخبار ديگران.

* بررسى اسناد روايت هاى سيف.

* نتيجۀ بحث و بررسى.

ص: 98

ششمين صحابى ساختگى سيف: عفيف بن منذر تميمى

اشاره

ابن حجر در كتاب «الإصابة» به نقل از كتاب «فتوح» سيف، در ترجمۀ عفيف بن منذر تميمى چنين مى نويسد:

سيف در كتاب «فتوح» خود مى نويسد كه عفيف بن منذر يكى از افراد قبيلۀ «بنى عمرو بن تميم» است.

طبرى نيز داستان عفيف را از قول سيف در كتاب خود نقل كرده، از جمله در اخبار مربوط به «خبر تميم و سجاح»، از سيف از «صعب بن عطية بن بلال، از پدرش» چنين آورده است:

پس از وفات رسول خدا، در ميان افراد قبايل تميم دودستگى و اختلاف پديد آمد، گروهى بر اسلامشان پايدار و ثابت ماندند، و جمعى نيز مرتد شده به اسلام پشت كردند. اين بود كه افراد قبايل تميم خود درگير اين مسأله شده به جنگ با يك ديگر برخاستند. عفيف بن منذر تميمى از اين پيش آمد چنين ياد كرده است.

با وجودى كه اخبار پخش مى شود، خبر نشدى كه بر سر بزرگ مردان تميم چه است؟

بعضى از سران تميم كه خود ركنى بودند، و آوازه و شهرتى داشتند، به جنگ با يك ديگر برخاستند.

و در حالى كه خود پناه دهندۀ بى پناهان بودند، از فرط بى چارگى به بيابان هاى خالى روى آوردند.

طبرى در خبر ارتداد اهالى «بحرين» از طريق همان «صعب بن عطيه» مى نويسد:

ابو بكر، «علاء بن حضرمى» را از سرزمين تميم به جنگ اهالى بحرين فرستاد. علاء با

ص: 99

افراد سپاهى خود او سرزمين «دهناء» كه بيابانى كويى و از زمين هاى تميم است، و در آن هفت تپۀ رمل و شن هاى روان وجود دارد، گذر كرد.

چون علاء با سپاهيان خود به قلب آن بيابان خشك و سوزان رسيد، شبان گاه فرمان توقف داد و خود و يارانش در آنجا فرود آمدند، اما در همين هنگام به ناگهان شترهاى ايشان با بارهايى كه بر پشت داشتند رم كرده روى به گريز نهادند، و آنها را بدون توشه و آبى در آن بيابان خشك و سوزان بر جاى گذاشتند.

از اين پيش آمد چندان اندوه و نگرانى بر آن گروه مستولى شد، كه جز خدا كسى نمى داند. ناچار تن به مرگ داده به يك ديگر وصيت كردند!

علاء چون از حال ياران با خبر گرديد، ايشان را فرا خواند و گفت:

«ابو هريره» در مصاحبت و هم دمى من بود، چون مقدارى راه رفتيم و آبگير از نظرها پنهان شد، ابو هريره روى به من كرد و پرسيد:

- اين غم و اندوه چيست كه بر شما روى آورده است؟ گفتند:

- جاى ملامت نيست، خودت مى دانى كه صبحگاهان هنوز هوا به گرمى ننشسته است كه از ما به جز داستانى بر جاى نخواهد ماند! علاء در پاسخ ايشان گفت:

- نترسيد، مگر شما مردم، مسلمان نيستيد، مگر در راه خدا قدم نگذاشته ايد، مگر به يارى دين خدا برنخاسته ايد؟ گفتند:

- آرى چنين است. علاء گفت:

- پس اكنون كه چنين است، مژده باد شما را، و قوى دل باشيد، كه به خدا سوگند، ايزد چون شما كسانى را در چنين حالتى وانمى گذارد.

صبح شد و منادى علاء به هنگام طلوع فجر بانگ نماز سر داد، راوى مى گويد:

علاء با ما نماز گزارد، در حالتى كه بعضى از ما به علت نداشتن آب، ناگزير از تيمم بوديم، و برخى ديگر هنوز بر وضوى شام گاهى خود باقى بودند.

چون علاء نماز را به جاى آورد، روى دو زانو نشست، و مردم هم از او پيروى كردند، علاء دست ها را به دعا بلند كرد، سپاهيان هم با او به دعا كردن مشغول شدند.

اين وضع هم چنان ادامه داشت تا اين كه تابش آفتاب از دور سرابى نمايان ساخت، علاء گفت: يكى برود و براى ما خبرى بياورد. از افراد سپاهى يك نفر برخاست و به طرف سراب روان شد و پس از زمانى برگشت و گفت: سراب است و از آن خبرى نيست.

علاء بار ديگر روى به دعا كردن آورد، و بار ديگر سرابى نمايان شد، و چون نوبت اول كسى رفت و خبر يأس آور آورد.

علاء هم چنان به دعاى خود ادامه داد، بار سوم امواج آب از دور نمايان شد، و اين بار، رونده مژدۀ آب آورد!!

همه به جانب آن شتافتيم، از آن نوشيديم و سر و تن شستيم، و هنوز آفتاب كاملاً بالا نيامده

ص: 100

بود كه از گوشه هاى صحرا، شترهاى ما شتابان به سوى ما باز گشتند و پيش پاى ما زانو زدند. هر كدام از ما شتر خود را باز يافت با همۀ بارهايى كه بر پشت داشت سالم و دست نخورده!!

پس از اين پيش آمد شگفت، ما شترهاى خود را آب داديم و مشك ها را از آب پر كرديم و سپس روى به راه نهاديم....

راوى ادامه داده مى گويد:

«ابو هريره» در مصاحبت و هم دمى من بود، چون مقدارى راه رفتيم و آبگير از نظرها پنهان شد، ابو هريره روى به من كرد و پرسيد:

- تو اين سرزمين و جاى آبگير را مى شناسى؟ گفتم:

- هيچ كس در شناسايى اين محل به پاى من نمى رسد. ابو هريره گفت:

- حال كه چنين است بيا تا با هم به آبگير برگرديم.

من به همراهى ابو هريره به محل آبگير باز گشتم، اما با تمام شگفتى، آنجا نه آبى ديدم، و نه اثرى از آبگير! به ابو هريره گفتم:

درست است، و به خدا قسم كه اين، همان جاى آبگير است. من مخصوصاً آفتابه ام را از آب آن پر كردم و بر لب آبگير گذاشتم تا نشانه اى براى يافتن جاى آبگير باشد!! راوى مى گويد: ما خدا را سپاس گفتيم و به جانب همراهان خود باز گشتيم.

سيف در دنبالۀ اين افسانه مى گويد:

علاء با سپاهيان خود به راه ادامه داد تا به «هجر» رسيد. دو سپاه روياروى يك ديگر سنگر گرفتند، فرماندهى سپاه مشركين را «شريح بن ضيعه» رئيس قبيلۀ قيس كه «حطم» ناميده مى شد به عهده داشت. افراد قواى دشمن آزادانه رفت و آمد مى كردند، ولى شب هنگام سپاهيان اسلام در يافتند كه مشركان به باده گسارى پرداخته، مست و از خود بى خود شده اند پس، از اين فرصت استفاده كرده به ناگاه به آنها حمله برده شمشير در ميانشان نهادند. در اين ميان «عفيف بن منذر» دلاورى از خاندان بنى عمرو تميم، با يك ضربت شمشير پاى حطم را قطع كرد و او را به همان حال رها نمود تا در درد و عذاب بميرد.

در اين حملۀ برق آسا، گروهى از برادران و خويشاوندان عفيف به همراهى او در جنگ شركت داشتند كه در همان شب و در گيرودار دار جنگ كشته شدند. و هم در آن جنگ بود

ص: 101

كه «قيس بن عاصم» دلاورى بنام از سپاهيان اسلام، شمشيرى بر پاى «ابجر» زد و آن را قطع نمود. و عفيف اشعار زير را به همين مناسبت سروده است:

اگر پاى قطع شده هم خوب شود، عرق النساء هرگز خوب نخواهد شد. نديدى كه چگونه ما قهرمانان تيرۀ بنى عمرو رباب حاميان دشمن را در هم شكستيم؟

سيف در دنبالۀ همين داستان مى گويد:

عفيف بن منذر «غرور بن سويد» كه برادر نعمان منذر پادشاه حيره بود به اسارت گرفت. در اين ميان، قبيلۀ رباب كه با قبيلۀ تميم پيمان دوستى داشتند، از آن روى كه پدر غرور خواهرزادۀ ايشان به حساب مى آمد از او نزد عفيف به شفاعت برخاستند تا از كشتنش در گذرد، عفيف نيز شفاعت ياران را پذيرفت و بدين سان غرور در پناه قبيلۀ ارباب قرار گرفت. اما برادر مادرى غرور را به نام «منذر بن سويد» گردن زد!

صبح روز بعد، علاء به پخش غنايم جنگى پرداخت و جوايزى نيز به دلاوران ميدان نبرد اهداء نمود كه به عفيف يك دست لباس جايزه رسيد.

طبرى در دنبالۀ ابن افسانه از قول سيف مى نويسد:

مشركان، قواى پراكندۀ خود را در «دارين» جمع كردند، ميان ايشان و قواى مسلمانان درياى پهناورى فاصله انداخته بود كه قطع آن با كشتى هاى دريا نورد يك شبانه روز وقت مى خواست. علاء چون چنان ديد، افراد خود را به گرد خويش فرا خواند و ضمن سخنانى به ايشان چنين گفت:

خداوند احزاب شياطين را به يك جاى برايتان گرد آورده است و نبرد با ايشان را در اين دريا مقرر داشته، و با شگفت معجزۀ صحرا، و شن زار «دهناء» كه به شما نشان داده است، به عبور از اين دريا دل گرمتان فرموده، اينك به سوى دشمنانتان حركت كنيد و همگى به دريا بزنيد، و بى هيچ ترسى به ايشان تاختن بريد كه خداوند همۀ آنها را به يك جا به چنگتان خواهد انداخت!

سپاهيان در پاسخ علاء يك دل و يك زبان گفتند:

قبول داريم كه به خدا سوگند پس از معجزۀ «دهناء» هرگز ترس و بيمى به خود را نخواهيم داد.

علاء حضرمى با دريافت چنين پاسخى از سران و سربازان خود به سوى دريا پيش رفت و سپاه نيز به دنبالش حركت نمود تا به كنار دريا رسيدند، در اين موقع سواره و پياده و چارپايان از هر دست مانند اسب و استر، و شتر و الاغ همگى به آب زدند!

علاء و همراهانش در آن هنگام كه قدم بر روى آب مى گذاشتند، اين دعا را مى خواندند: اى بخشايندۀ مهربان، اى كريم بردبار، اى زندۀ ابدى، و اى

ص: 102

زنده كنندۀ مردگان، اى حىّ قيوم، و اى خدايى كه جز تو خدايى نيست، و اى خداى ما!!

سيف مى گويد:

سپاهيان اسلام با خواندن چنان دعايى، همگى به سلامت و به يارى خداوند از آن آب پهناور گذشتند. آب آن درياى پهناور و ژرف، زير پاى سربازان و مركب هاى ايشان چنان بود كه گويى آنان پاى بر ماسه هاى مرطوب مى گذارند كه اندكى آب روى آن را گرفته باشد. زيرا آب دريا فقط تا روى سم شترهاى ايشان مى رسيد!

علاء با سپاهيانش چنان دريايى را كه مسافتش از ساحل تا «دارين» بيش از يك شبانه روز، آن هم با كشتى طول مى كشيد، با حركت بو روى آب طى كردند تا به دشمنان خود رسيدند و شمشير در ميان ايشان نهادند، و از كشته پشته ها ساختند تا آنجا كه مردى از ايشان باقى نگذاشتند!

پس از اين حمله و چنان كشتارى، كودكان و زنان را به اسيرى گرفتند، و اموال و غنايم بسيار به جنگ آوردند و سپس راه رفته را هم چنان كه آمده بودند، با همۀ غنايم و اموال باز گشتند. عفيف بن منذر با اشاره به همين موضوع چنين سروده است:

آيا نديدى كه خداوند چگونه درياى خود را مطيع و آرام ساخت، و بر كفّار يكى از مصائب بزرگ تر را نازل كرد؟

ما هم، همان خدايى را خوانديم كه دريا را براى موسى بشكافت، و او هم شگفت انگيزتر از آن را مقرر فرمود!

سيف به سخنان خود ادامه داده مى گويد:

راهبى كه از اهالى «هجر» در اين سفر با مسلمانان همراه بود، با ديدن اين همه معجزات و كرامات اسلام آورد، و چون از سبب اسلامش پرسيدند در پاسخ گفت:

سه چيز مرا بر آن داشت تا اسلام بياورم، و ترسيدم كه اگر سرسختى نشان داده بر كفر باقى بمانم دور نباشد كه خداوند مرا مسخ كند!

يكى پيدا شدن آب گوارا در سينۀ صحرا و در دل شن زار بيابان «دهناء» و ديگرى سفت و سخت شدن آب دريا زير پاى سربازان اسلام، و سومى نيايش فرشتگانى بود كه به هنگام سحر، و در فضا، دعاى ايشان را شنيدم!

از راهب پرسيدند فرشتگان در دعاى خود چه مى گفتند؟ راهب جواب داد فرشتگان چنين دعا مى كردند:

بار خدايا تو رحمان و رحيمى، و خدايى جز تو نيست. آفريدگارى هستى كه پيش از تو خدايى نبوده است. پايدار خدايى كه هيچ چيز بر او پوشيده و پنهان نيست. زنده اى كه هرگز مرگ و نيستى ندارد. خداى آشكارها و پنهان ها، خدايى كه هر روز به جلوه اى

ص: 103

ديگر خود را به جهانيان بنمايى، و بر هر چيز دانايى!

اين ها بود كه دريافتم اين مردم بر حق هستند، و فرشتگان به پشتيبانى ايشان گماشته شده اند و همه جا پيروز.

سيف در دنبال سخنان خود مى گويد:

اصحاب رسول خدا، بعد از آن واقعه پاى سخنان راهب تازه مسلمان مى نشستند و آن داستان حيرت آور را از او مى شنيدند!

علاء پيروزى خود را در جنگ با مشركين به آگاهى خليفه رسانيد، و طى نامه اى چنين نوشت:

اما بعد، خداى تبارك و تعالى از دل ريگزارهاى «دهناء» چشمه هاى آب گوارا برايمان به وجود آورد، و با قدرت نمايى خويش چشم بصيرت ما را بينا فرمود، او را سپاس مى گوييم و در پيشگاه عظمتش سر تعظيم فرود مى آوريم. تو نيز خدا را بخوان، و از او براى رزمندگان و ياوران آيينش يارى و كمك بخواه....

ابو بكر خداى را سپاس، و علاء را دعا كرد و گفت:

تا آنجا كه معلوم است، عرب ضمن گفت و گو از سرزمين «دهناء» مى گويد چون از لقمان دستورى خواستند تا در آن سرزمين آب گوارا جوشيدن گرفته است، خود حكايت از بزرگى معجزه و آيات آسمانى دارد كه در هيچ يك از امم گذشته سابقه نداشته است. پس بار خدايا! حرمت محمد را نگهدار.(1)

اين خلاصۀ مطالبى است كه طبرى از قول سيف دربارۀ صحابى مخلوق او عفيف تميمى در تاريخ خود آورده است، و ابو الفرح اصفهانى از او گرفته و در كتاب «اغانى» خود، ج 14، ص 45 و 47 نقل كرده است.

ص: 104


1- . از سخنان سيف پيدا است كه راهب مزبور تا آخرين مرحله مسلمان نشده، با اين حساب نمى دانم چرا طبرى فكر نكرده است كه چه طور شد آب دريا راهب نصرانى را به كام خود فرو نبرده است؟ مگر سفت و سخت شدن آب دريا از امتياز خاص علاء و سپاهيان مسلمان او كه بر حق بودند نبود؟ اين دانشمند چه طور فكر نكرده است كه چرا دعاى فرشتگان را راهب مسيحى شنيد، اما اصحاب خاص رسول خدا، از شنيدن آواى لطيف و روح پرور فرشتگان محروم مانده اند؟! چه شده بود كه راهب مسيحى فهميده بود مسلمانان بر حق هستند اما اصحاب پيغمبر خودشان از اين علم محروم و در حيرت و دودلى سرگردان!! يعنى به راستى طبرى امام المورخين آن دانشمند متفكر اين ها را نمى دانست، و يا... (مترجم)

«ابن اثير و ابن كثير و ابن خلدون» همين داستان را در خبر ارتداد «حطم و بحرين» از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود ثبت كرده اند.

اما ابن حجر، آنجا كه در اصابۀ خود از «عفيف بن منذر تميمى» سخن مى گويد، مطالب خود را در اين مورد از كتاب فتوح سيف گرفته و به آن نيز تصريح كرده است.

حموى نيز در واژۀ «دارين» در كتاب معجم البلدان خود به همين روايت سيف استناد كرده است كه مى نويسد:

در كتاب «سيف» آمده است مسلمانان پاى بر سطح آب دريا نهاده به سوى «دارين» پيش رفتند...

تا آنجا كه مى نويسد:

«عفيف بن منذر» در اين واقعه چنين سروده است: آيا نديدى كه خداوند چگونه دريا را مطيع ما ساخت...

تا آخر ابياتى كه گذشت.

«عبد المؤمن» هم مطالب خود را دربارۀ واژۀ «دارين» از حموى گرفته و در كتاب «مراصد الاطلاع» خود نقل كرده است.

حميرى نيز در كتاب «الروض المعطار» همان مطالب را آورده و در آخر آن به جاى نام «عفيف» چنين مى نويسد: و يكى از سربازان اسلام در اين باره چنين سروده است.

و همان دو بيتى كه گذشت آورده است بدون اين كه به مأخذ روايت خود اشاره اى كرده باشد و نامى از سرايندۀ شعر ببرد.

خلاصۀ بحث

ازآنچه گذشت، اصل و شاخه هاى روايات سيف دربارۀ «عفيف بن منذر»، صحابى شاعر تميمى از سه بخش و به شرح زير تشكيل مى شود:

1 - ارتداد بعضى از افراد قبيلۀ تميم و تمسك برخى به اسلام كه بدون اجازه دادن به دخالت ديگران، افراد قبيلۀ مزبور درگير كار خودشان مى شوند، و به جان يك ديگر مى افتند و شعر «عفيف بن منذر» در اين مورد.

2 - ارتداد حطم، بزرگ و رئيس خاندان قيس در «هجر» كه در نبرد با آنان،

ص: 105

عفيف پاى حطم را با يك ضربت شمشير مى اندازد، و «غرور بن سويد»، برادر «نعمان منذر» پادشاه «حيره» را به اسارت مى گيرد، و برادر مادرى او را گردن مى زند، و بر اثر ابراز شجاعت در همين نبرد، «علاء حضرمى» سر فرماندهى سپاه اسلام، «عفيف» را جزء ساير رزمندگان به اهداء جوايز و نشان افتخار سر افراز مى كند.

3 - پيدايش چشمه هاى آب گوارا در كوير تشنه، و شن هاى روان و سوزان «دهناء» براى سربازان اسلام، تغيير ماهيت آب دريا و سفت و سخت شدن آن زير پاى افراد سپاهى علاء در راه عزيمت به جنگ دارين، و سرودن اشعارى در همين مورد توسط «عفيف بن منذر تميمى».

مقايسه اى بين روايت هاى سيف و روايت ديگران

اكنون جا دارد كه موضوع ارتداد قبايل «تميم و قيس، و بحرين» را از زبان ديگر تاريخ نويسان نيز بشنويم.

«بلاذرى» در كتاب «فتوح البلدان» خود اخبار ارتداد قبيلۀ تميم را در دو صفحه از كتاب به تفصيل شرح داده كه خلاصۀ آن چنين است:

چون «خالد بن وليد» از جنگ «طليحه» فراغت يافت، در سرزمين «بعوضه» از سرزمين هاى قبايل تميم فرود آمد و واحدهايى از سپاهيان خود را براى دستگيرى و سركوبى مخالفين به اطراف گسيل داشت.

يك دسته از اين افراد گشتى، «مالك نويره» را در سرزمين «بطاح» دستگير، و دست بسته نزد «خالد وليد» آوردند. خالد نيز به كشتن مالك فرمان داد و داستان آن مشهور مى باشد.

ديگر از آن همه سخنان سيف و افسانه هاى او در كتاب «بلاذرى» خبرى به چشم نمى خورد!

اما در مورد ارتداد حطم در سرزمين «هجر»، و داستان فرزند منذر در «بحرين و دارين»، «بلاذرى» در كتاب «فتوح البلدان» چنين آورده است:

چون «منذر بن ساوى عبدى» كارگزار و عامل رسول خدا، پس از وفات پيغمبر اسلام در بحرين در گذشت، گروهى از قبيلۀ قيس كه در بحرين بودند به رهبرى حطم از سواى، و جمعى نيز از افراد قبيلۀ «ربيعه» به سرپرستى يكى از فرزندان «نعمان بن منذر»، كه خود

ص: 106

منذر نام داشت و «غرور» خوانده مى شد از سوى ديگر، در بحرين سر به شورش برداشتند و مرتد شدند. حطم با افراد قبيلۀ خود به «ربيعه» پيوست و «علاء حضرمى» نيز به مقابلۀ آنان شتافت.

بين قواى علاء و عصيان گران بحرين جنگى سخت در گرفت. سرانجام آشوب گران تاب مقاوم نياورده به قلعۀ «جواثا» پناه بردند و در آنجا متحصن شدند. علاء تا شب هنگام، قلعه را در هم مى كوبيد تا عاقبت با نبردى سخت و جانكاه قلعه سقوط كرد و به تصرف علاء درآمد.

اين جنگ در سال دوازدهم از هجرت و در زمان خلافت ابو بكر اتفاق افتاده است.

در گيرودار دار همين جنگ، گروهى از مجوس كه از پرداخت جزيه خوددارى كرده بودند در «زاره» كه شهركى در بحرين است به جمعى از افراد قبيلۀ تميم پيوستند، علاء با افراد سپاهى خود آنان را نيز به محاصره گرفت و كار را برايشان سخت گردانيد، تا اين كه در اوايل خلافت عمر، اهالى «زاده» با او صلح كردند، و يك سوم دارايى شهرك «زاره» را به او دادند. علاء نيز دست از محاصرۀ آنان برداشت و پيمان نامه اى هم در اين مورد نوشت. (در اين پيمان نامه نامى از «دارين» به ميان نيامده است)

در مورد «دارين» علاء حضرمى در زمان خلافت عمر، سربازان خود را وسيلۀ راهنمايى يك نفر به نام «كرازنكرى» از پاياب خليج عبور داد و از سه جانب تكبيرگويان بر سر مشركين تاختند، مشركين با علاء و سپاهيانش به سختى جنگيدند، ولى سرانجام شكست خورده و ناچار از تسليم شدند.

«كلامى» دربارۀ ارتداد اهالى بحرين و عمليات علاء مى نويسد:

اهالى شهرك «هجر» واقع در بحرين چون مرتد شدند، «جارود» كه رياست قبيلۀ «عبد القيس» را بر عهده داشت، افراد قبيله را به گرد خود جمع كرد و با سخنانى دل چسب و پند و موعظتى هر چه گيراتر، ايشان را مانع از آن گرديد تا پشت پا به اسلام بزنند و مرتد شوند، به اين ترتيب هيچ يك از افراد قبيلۀ «عبد القيس» مرتد نشدند.

اما مردم قبيلۀ «بكر بن وائل» خواستند تا منذر فرزند نعمان را كه «غرور» ناميده مى شد، و به پادشاه ايران پناه برده بود به پادشاهى بر خود برگزينند، كسرى پادشاه ايران چون اين خبر را بشنيد، بزرگان و سران ايشان را فراخواند و همان منذر را كه «مخارق» خوانده مى شد برايشان به پادشاهى برگزيد و ايشان را به سوى بحرين گسيل داشت تا آنجا را به تصرف خود در آورند، و «ابجر بن عجلى»(1) را فرمان داد تا با گردانى از سواركاران آزموده به يرى فرزند نعمان بشتابد.

منذر با سپاهيان تحت فرمان خويش پيش راند و در «مشقر» كه دژى استوار و بزرگ در بحرين است فرود آمد.

ص: 107


1- . ابجر بن وائل از قبيلۀ بكر بن وائل است، به جمهرۀ انساب عرب، ص 310 و 314 مراجعه كنيد.

چون اين خبر به ابو بكر رسيد، «علاء حضرمى» را به همراهى شانزده تن از سواركاران نامزد سركوبى منذر كرد و به او فرمان داد تا از افراد قبيلۀ «عبد القيس» براى سركوبى منذر يارى بگيرد.

علاء به جانب مأموريت خود عزيمت كرد و در «جواثا» كه قلعه اى از آن قبيلۀ «عبد القيس» است فرود آمد و «ثمامه اثال»(1) حنفى كه از صاحب نفوذان و فرمانروايان منطقه يمامه بود، او را به تنى چند از مردان قبيلۀ «بنى سحيم» يارى داد.

علاء با نيرويى كه فراهم كرده بود عنان عزيمت به جانب «مخارق \ نعمان بن منذر» كشيد و با او به سختى بجنگيد و گروه بسيارى از افراد منذر را از پاى در آورد. و در اين ميان نيز «جارود»، رئيس قبيلۀ «عبد القيس» نيز دسته هاى منظمى را از منطقۀ «خط» - سيف بحرين - باشد به يارى علاء به جبهۀ جنگ مى فرستاد.

منذر چون چنان ديد، «حطم بن شريح» را به رسالت نزد مرزبان «خط» فرستاد و از او در دفع علاء يارى خواست. مرزبان هم سپاهى از افراد ايرانى الاصل منطقه را به يارى منذر بسيج كرد، و «جارو» را نيز به زنجير كشيد.

«حطم»، «ابجر بن جابر عجلى»، با سپاهى كه بدين سان به زير فرمانشان در آمده بود، شتابان خود را به يارى منذر رسانيدند، و با جنگى سخت علاء را در «جواثا» به محاصره در اورده كار را بر او سخت گرفتند.

سختى و نكبت چنين پيش آمدى را «عبد الله حذف»(2) كه يكى از افراد قبيلۀ «بنى عامر صعصعه» مى باشد طى اشعارى چنين به نظم كشيده است:

هان به ابو بكر، و به همۀ اهل مدينه پيام برسان و بگو: آيا هيچ به فكر گروهى اندك كه در «جواثا» به محاصرۀ دشمن در آمده اند هستيد؟

اين خون بى گناه آنها است كه در هر گودالى روان است، مانند شعاع آفتاب چشم را خيره مى كند.

با همۀ اين احوال توكل بر خدا كرده ايم، زيرا مى دانيم پيروزى از آن كسانى است كه بر خدا توكل مى كنند.

علاء و يارانش هم چنان در حلقۀ محاصرۀ دشمن گرفتار بودند تا اين كه، شبى سر و صدا، و بانگ و خروشى شديد از لشكر گاه دشمن به گوش آنها رسد، پس عبد الله حذف را از ميان خود برگزيدند تا به تجسس در ميان سپاه دشمن رود و علت آن همه سر و صدا را تحقيق كند.

ص: 108


1- . «ثمامة و هوذه» تن از پادشاهان يمامه بودند كه رسول خدا به آنها نامه نوشت و به اسلامشان دعوت فرمود. ثمامه اسلام آورد و بر ايمانشان ثابت قدم باقى ماند. زمانى كه افراد قبيلۀ بنى حنيفه شورش كردند و به «مسيلمۀ كذاب» پيوستند، ثمامه از آنها روى گردان شد و به بحرين رفت. به كتاب «اصابه و تاريخ ردّه» مراجعه شود.
2- . شرح حال عبد الله حذف را در جمهرۀ انساب عرب، ص 373 و 275 مطالعه فرماييد.

عبد الله خود را به كمك طنابى از فراز دژ به پاى قلعه رسانيد، و اينجا و آنجا در ميان سپاه دشمن به تجسس پرداخت، و پس از اين كه علت آن همه بانگ و خروش را به خوبى دريافته بود، پا به چادر «ابجر عجلى» نهاد، مادر عبد الله از قبيلۀ «بنى عجل» و با «ابجر» خويشى داشت. چون چشم ابجر به عبد الله افتاد بر او بانگ زد:

- براى چه آمده اى؟ خدا چشمت را روشن نكند. عبد الله جواب داد:

- دايى جان! گرسنگى، درماندگى، سختى محاصره، و هزاران بد بختى ديگر مرا به اينجا كشانيده است. من مى خواهم به قبيله ام بروم و به كمك تو نيازمندم. ابجر گفت:

- قسم مى خورم كه دروغ مى گويى، با اين وجود كمكت مى كنم.

پس توشۀ راهى، و جفتى پاى افزار به عبد الله داد، و او را تا خارج اردوگاه بدرقه كرد.

چون از اردوگاه دور شدند، ابجر به عبد الله گفت: برو، كه به خدا قسم تو امشب بد خواهرزاده اى بودى!

عبد الله در دور شدن از سپاه منذر به سمت دژ نرفت و به سوى ديگر روان شد، اما همين كه مطمئن گرديد كه از ديد ابجر دور شده است راه خود را بگردانيد و به پاى دژ باز گشت و با همان طناب كه آويخته بود خود را از ديوار دژ بالا كشيد و به داخل قلعه انداخت و ماجرا را چنين باز گفت:

بازرگانى شراب فروش به سپاه دشمن وارد شده و افراد سپاهى با خريد شراب از او، همگى مست و او خود بى خود افتاده، عقل و كنترل خود را از دست داده اند، به طورى كه سر از پا نمى شناسند و اين سر و صدا همه از آن سبب است.

مسلمانان با شنيدن گزارش عبد الله، با شمشيرهاى آخته از دژ بيرون تاختند، و چون بلاى آسمانى بر سر دشمن فرود آمدند.

در اين شبيخون كه به سپاه دشمن زدند، پاى ابجر نيز قطع گرديد كه بر اثر آن در گذشت.

صبحگاهان همۀ اموال و غنايم جنگى را كه به دست مسلمانان افتاده بود، در قلعۀ «جواثا» از پيش چشم علاء گذرانيدند.

علاء هم چنان به تعقيب مشركان ادامه داد و آنان نيز هم چنان عقب نشينى مى كردند تا اين كه به دروازۀ شهر رسيدند، فشار و حملات بى امان مسلمانان كار را بر مشركان تنگ و تنگ تر ساخته بود تا اين كه سرانجام فرزند منذر از علاء در خواست صلح و متاركۀ جنگ كرد. علاء پيشنهاد صلح او را پذيرفت و با او پيمان بست به شرط اين ثلث دارايى و اموال آنها، ازآنچه در شهر موجود بود تسليم او كنند، و آن چه كه در خارج از شهر وجود داشت هم چنان به مسلمانان تعلق داشته باشد.

علاء در پى اين پيروزى مال و خواستۀ فراوان به مدينه فرستاد، و منذر نعمان كه مخارق خوانده مى شد از ترس جان بگريخت و خود را به شام انداخت، و هم در آنجا بود كه

ص: 109

خداوند نور ايمان به دلش بتابانيد و اسلام آورد. او پس از اسلام، در مقام سرزنش به خود از كارهاى رفته اش مى گفت من غرور نيستم بلكه مغرور مى باشم.

علاء پس از پيروزى به منطقۀ خط باز گشت و بر ساحل دريا اردو زد و براى رسيدن به دارين به چاره انديشى پرداخت. در چنين موقعيتى مردى مسيحى به خدمتش رسيد و گفت:

- اگر سپاهيان تو را از پاياب به دارين راهنمايى كنم، به من چه مى دهى؟ علاء كه گويى منتظر چنين پيشنهادى نبود، در پاسخ او گفت:

- هر چه كه بخواهى! مرد مسيحى گفت:

- از تو و سپاهيانت براى خانواده اى در دارين امان مى خواهم. علاء پاسخ داد:

- مى پذيرم، و آنها به خاطر تو و خدمتت در امان ما خواهند بود.

بر اثر اين سازش علاء و سوارانش از پايابى كه آن مرد مسيحى راهنماييشان مى كرد عبور كردند و خود را به دارين رسانيدند.

علاء دارين را به قهر و غلبه بگرفت و ساكنان آنجا را به اسرى برد و با غنايم و خواستۀ بسيار به اردوگاه خود باز گشت.

مردم بحرين چون از سرنوشت دارين آگاهى يافتند، و پيروزى علاء را بر آنجا ديدند، با او از در صلح و سازش در آمدند، و پيشنهاد كردند كه با آنها نيز بر همان قرار كه با ساكنان هجر عمل نموده است پيمان ببندد.

ما در مقام مقايسه بين سخنان سيف و ديگران، همۀ سخنان «كلاعى» و فشرده اى از روايت هاى «بلاذرى» را آورديم، اما از عفيف، و شعرها و قهرمانى ها و حماسه هايش، و دلاورى هاى افراد قبيلۀ تميم هيچ خبرى نديديم.

سيف بن عمر، در نام گذارى غرور و نسب او نيز با ديگر نويسندگان اختلاف دارد، چه، سيف غرور را برادر مادرى منذر معرفى مى كند، در صورتى كه ديگران مى نويسند نام اصلى او نذر بن نعمان بوده، و برادرى هم نداشته است!

سيف تنها كسى است كه مى نويسد، عفيف پاى حطم را به يك ضربت شمشير خود قطع كرد و «غرور بن سويد» را به اسارت گرفت، تا اين كه قبيلۀ رباب از او شفاعت كردند و در نتيجه عفيف، غرور را به احترام آنها بخشيد، ولى منذر، برادر غرور را گردن زد!!

سيف تنها كسى است كه فتح دارين را در زمان خلافت ابو بكر نوشته و آن را با آن چنان آب و تابى شرح داده است، و با كرامات و خوارق عادات در آميخته، در صورتى كه ديگران متفقند كه دارين با كمك و راهنمايى فردى مسيحى به نام كرازنكرى، و از پاياب خليج، و آن هم در زمان حكومت عمر صورت گرفته است.

ص: 110

گفتنى است كه ما ريشۀ افسانۀ كرامات «علاء حضرمى» را در احاديث «ابو هريره» يافتيم آنجا كه مى گويد:

علاء در راه بحرين، و در كوير «دهناء» دست به دعا برداشت، و خداوند نيز در آن سرزمين سوزان چشمه هاى آب برايشان به وجود آورد! و چون ازآنجا رخت بر كشيدند و مسافتى دور شدند، مردى از آنان به دنبال اثاثى كه در آنجا بر جاى گذاشته بود باز گشت، او مال خود را يافت، اما از آب اثرى نديد!!

و نيز «ابو هريره» گفته است كه:

علاء را ديدم كه در نبرد دارين، با اسبش از دريا گذشت. و در روايت ديگر گفته است:

علاء و سپاهيانش از دريا گذشتند، در حالى كه پاى شتر كسى، و يا سم چارپايى تر نشده بود!!

اين ها سخنان ابو هريره، از راويان حدى صدر اسلام است. در صورتى كه بلاذرى تأكيد مى كند كه «كرازنكرى» راهنمايى آنها را به عهده گرفت و علاء و سپاهيانش را از گذرگاه و پايابى در ان خليج عبور داد و به سوى دارين هدايت كرد.

اين را هم بگوييم كه در سخنان ابو هريره، و غير ابو هريره نيز نامى از عفيف برده نشده است.

بررسى گفته هاى سيف با ديگران

مى بينيم كه از نظر سيف مسألۀ ارتداد و پشت پا زدن افراد خانواده اش به اسلام، به اندازۀ اثبات مفاخر، و نام آورى ها در آوردگاه هاى نبرد قابل توجه و اهميت نمى باشد.

و ازآنجاكه مسأله ارتداد برخى از قبايل تميم قابل انكار نبوده، سيف به فرمان تعصبش در مقام اين بر مى آيد كه از همين موضوع به سود قبيلۀ خود تميم استفاده كند، پس با قبول ارتداد افراد خانواده اش، مسأله را چنان مى نمايد كه اين افراد مسلمان و ثابت قدم تميم بوده اند كه در مقام گوشمالى متمردين از قوانين اسلام و مرتدين خود برآمده اجازه نداده اند تا افراد قبايل ديگرى در كارى كه مربوط به خود آنها بوده است دخالت، و مسألۀ ارتداد آنها راحل نمايند.

در موضوع ارتداد حطم و قبيلۀ قيس در هجر، نيز سيف از خلق افتخارى بر ساير افتخارات قبيلۀ تميم غافل نمى نشيند، و به طورى كه ديديم عفيف مخلوق خيالات خود را

ص: 111

مأمور مى كند تا با يك ضربت شمشير كار خطم رئيس قبيلۀ قيس را بسازد، و پاى او را قطع كند، و شاه و شاهزادۀ ربيعه را به اسارت بگيرد، منذر برادر غرور ر گردن بزند، و با آزاد ساختن غرور، بر افراد قبايل رباب منت گذارد.

عفيف را چنان دلاورى بى باك و قهرمانى شجاع معرفى مى كند، كه مورد لطف سر فرماندهى قرار گرفته به دريافت جوايز جنگى از دست ايشان سر افراز مى گردد.

سيف در اين بذل و بخشش بى مايه كه از كيسۀ پرفتوت تاريخ بيرون مى كشد، و به زير دست و پاى مشتى افسانه پرست مى ريزد، قبيلۀ هم پيمان خود رباب را فراموش نمى كند و مى گويد بنا به شفاعت و پا در ميانى قبيلۀ رباب بود كه عفيف بن منذر دست از كشتن غرور برداشت و او را به ايشان بخشيد، از آن روى كه غرور خواهرزادۀ قبيلۀ رباب بوده و هر چه باشد، احترام هم پيمان واجب است! توجه كنيد كه در اشعارش چگونه از رباب نام مى برد:

آيا نديدى كه ما سران و بزرگان تميم و اشراف و بزرگان رباب، چگونه ياران و هم پيمانان دشمن را در هم شكستيم و خوار و زبونشان ساختيم؟

كه سيف چنان نموده كه قبيلۀ رباب حق داشته اند كه آزادى غرور را از عفيف چشم داشته باشند.

باور ما اين است كه افسانۀ پيدايش چشمه هاى آب گوارا در شن زار دهناء براى علاء و سپاهيانش به موجب روايت «ابو هريره» شائع و دهان به دهان مى گرديده است. سيف با موقع شناسى خاص خود، از اين روايت حد اكثر استفاده را كرده، جاهاى خالى سخنان ابو هريره را پر و با تردستى قصه اى بس زيبا و جذاب به دست داده، آن را به عنوان سندى قاطع در كتاب فتوح خود به ثبت رسانيده است.

اما ازآن جايى كه در روايت ابو هريره افتخارى از وجود كرامت و خارق عادت براى يكى از دشمنان ديرينه اش، فردى يمانى قحطانى چون علاء به چشم مى خورد، با دست كارى در تاريخ اسلام، اين نشان افتخار دروغين ابو هريره را با يك حركت سريع از سينۀ علاء مى كند و به دور مى اندازد. توجه كنيد، او - سيف - در دنبالۀ افسانۀ خود، هم چشمى علاء حضرمى را با «سعد وقاص مضرى» در فتوح و لشكركشى ها مطرح كرده مى گويد:

علاء هر خدمتى كه كرد، و هر كارى كه انجام داد هم بيا و تظاهر بوده نيتى پاك و خالص نداشته است، و اگر كرامت از او به چشم مى خورد بدان سبب بوده كه مطيع فرمان

ص: 112

مقام خلافت، و مجرى اوامر ايشان بوده است. زيرا مى بينيم وقتى كه بدون موافقت و كسب اجازۀ قبلى از خليفه عمر سپاه به سرزمين ايران مى كشد، به سختى شكست مى خورد، و خود و سپاهيانش درمانده و بيچاره به محاصرۀ دشمن در مى آيند. در چنان حالتى آه و ناله، دعا و زارى به دادش نمى رسد و برايش چاره گشايى نمى كند، ديگر از معجزۀ دهناء و عبور بر سطح آب هاى خروشان خليج خبرى نيست!...

و در دنبالۀ همين داستان است كه مى نويسد:

عمر با دورانديشى خاص خود، سپاه به دام افتادۀ اسلام را از حلقۀ محاصرۀ دشمن دهانيد و علاء حضرمى يمانى خود سر را گوشمالى به سزا داد، و او را از مقام خود بر كنار ساخت. كه تفصيل آن در جلد اول همين كتاب، و در قسمت عاصم گذشت.

بررسى اسناد احاديث سيف

اكنون ببينيم كه سيف بن عمر، افسانۀ عفيف را از قول چه اشخاصى نقل كرده، و به اصطلاح اسناد احاديث او چه كسانى هستند.

سيف همۀ اين مطالب را طى دو حديث، و هر دو را از زبان يك راوى بيان مى كند كه آن هم «صعب بن عطيّه بن بلال» مى باشد.

به پى جويى اين راوى و پدرش «عطيّه بن بلال» برمى آييم و به كتاب هايى كه شرح حال راويان را به دست داده اند مراجعه مى كنيم، ولى از ايشان نشانى نمى يابيم. بنا بر اين حق داريم كه بگوييم كه اين افسانه را سيف بن عمر خود ساخته، و به راويان مخلوق خيالات خود نسبت داده است.

دست آورد سيف از خلق افسانۀ عفيف

سيف با خلق شاعر، و دلاورى بى باك به نام عفيف بن منذر تميمى:

1 - افتخارى در جنگ هاى ارتداد براى قبيلۀ تميم به ثبت مى رساند.

2 - معجزه ها مى آفريند، و از دل كوير دهناء چشمه هاى آب گوارا جارى مى كند، آب دريا را تغيير ماهيت مى دهد، و زير پاى سربازان اسلام به گونۀ رمل مرطوب در مى آورد، فرشتگان را به تأييد اين گروه رزمنده وامى دارد، تا چنين موردى هم بر كرامات و معجزات صحابه و در كتب مناقب ايشان افزوده شود.

ص: 113

3 - دعاها، و خطابه ها، رجزها و نامه ها مى سازد، تا سرمايۀ فرهنگ اسلامى را هر چه غنى تر سازد.

4 - «حطم» رئيس خاندان قيس را به خاك و خون، شهريار ربيعه را به اسارت، و برادر او را گردن مى زند، و نشان اين همه افتخارات را بر سينۀ مخلوق خيالى خود، عفيفى بن منذر تميمى نصب مى كند تا بر ديگر افتخارات «بنى عمرو تميمى» افزوده باشد.

5 - دو راوى از نسل يك ديگر يعنى پدر و پسرى به نام هاى «عطيه، و صعب» مى آفريند و نامشان را بر طومار اسامى راويان خيالى خود مى افزايد. و اين ها همه از بركت سخنان سيف به دست آمده، او را در اين خلق و آفرينش شريك و هم دستى نبوده است.

ناشران افسانه ها سيف

1 - امام المورخين، محمد بن جرير طبرى در «تاريخ كبير».

2 - ياقوت حموى در «معجم البلدان».

3 - حميرى «روض المعطار».

4 - ابن حجر در «الإصابة».

اين چهار دانشمند، مطالب خود را مستقيماً از كتاب سيف بن عمر گرفته اند.

5 - عبد المؤمن در كتاب «مراصد الاطلاع» كه از حموى مطلب گرفته است.

9 8 7 6 ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى».

ابن اثير.

ابن خلدون و ديگر تاريخ نويسان مطالب خود را دربارۀ عفيف از طبرى گرفته اند.

ص: 114

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

7 - زياد بن حنظله - تميمى

* زياد، در زمان رسول خدا

* زياد، در زمان خلافت ابو بكر

* اشعار زياد، در فتوح شام

* فرماندارى زياد در خلافت عمر

* زياد، در خدمت امام على

* روايت حديث پيغمبر، وسيلۀ زياد

* نام زياد، در رديف نام شيعيان امام

* بررسى اسناد روايت هاى سيف دربارۀ زياد

ص: 115

ص: 116

هفتمين صحابى ساختگى سيف: زياد بن حنظلۀ تميمى

اشاره

ابو عمر، ابن عبد البر، در كتاب «استيعاب» زياد بن حنظله را چنين معرفى كرده است:

او - زياد بن حنظله - از اصحاب رسول خدا بوده، ولى من از او روايتى سراغ ندارم. رسول خدا او را به همراهى «قيس بن عاصم، و زبرقان بن بدر» مأموريت داده است تا آشوب مسيلمۀ كذاب و طليحه، و اسود را فرو نشاند.

زياد، از اعمال و كارگزاران رسول خدا، و از پيروان خاص امام على بوده و در تمام جنگ هاى آن حضرت شركت داشته است.

ابن اثير، در كتاب «اسد الغابة» خود، عين عبارات ابن عبد البر را در ترجمۀ زياد آورده و در پايان آن مى نويسد:

اين مطالب را ابو عمر، نويسندۀ كتاب «استيعاب» در شرح حال «زياد بن حنظله» آورده است.

ذبى، نويسندۀ كتاب «تجريد» نيز شرح حال زيد را به طور اختصار از كتاب اسد الغابه اين اثير نقل نموده است.

ابن حجر در «الإصابة» بخشى از مطالب خود را مستقيماً از كتاب سيف، و قسمتى را هم از «استيعاب» گرفته است. او در شرح حال زياد، چنين مى نويسد:

«زياد بن حنظلۀ تميمى»، و هم پيمان با بنى عدى كه ابو عمر - نويسندۀ كتاب

ص: 117

«استيعاب» - در باره اش چنين آورده است... و پس از ذكر مطالب استيعاب، خود اضافه كرده مى نويسد:

و سيف بن عمر در كتاب فتوح خود دربارۀ زياد مى گويد...

و داستان زياد را بلا واسطه از كتاب فتوح سيف نقل مى كند.

ابن عساكر در كتاب «تاريخ دمشق» دربارۀ زياد چنين مى نويسد:

او - زياد - با «بنى عبد بن قصى» هم پيمان، و از اصحاب رسول خدا بوده است. زياد، در جنگ يرموك و در خدمت رسول خدا شركت جسته و بر گردانى از سواران اسلام فرماندهى داشته است.

فرزندش به نام «حنظلة بن زياد» و نيز «عاص بن تمام» از او روايت كرده اند.

پس از اين مطالب، ابن عساكر به شرح حال زياد از خلال روايت هاى سيف با ذكر سند و مأخذ آنها، كه تنها منشأ پيدايش چنين صحابه اى مى باشد پرداخته است.

با اين ترتيب سخن پيرامون زياد بن حنظله، اشعار و حماسه هايش همه از سيف بن عمر سرچشمه مى گيرد، و اينك ما نيز از نخستين قدم به تحقيق در اين مورد مى پردازيم.

زياد، در زمان رسول خدا

طبرى ضمن حوادث سال يازدهم از هجرت، از قول سيف چنين مى نويسد:

رسول خدا با اعزام گروه هايى، به دفع مدعيان پيامبرى و مرتدين پرداخت.

سپس طبرى به معرفى اصحابى مى پردازد كه از جانب رسول خدا به اين مهم نامزد شده بودند، و در آن ميان مى گويد:

و زياد بن حنظلۀ تميمى از خاندان بنى عمرو را به همراهى قيس بن عاصم، و زبرقان بن بدر، مأموريت داد تا... و به يارى يك ديگر در دفع عائلۀ مدعيان پيامبرى چون «مسيلمه، و طليحه، و اسود» اقدام كنند...

به همين خبر، ابن عبد البر نويسندۀ «استيعاب» و ديگر نويسندگان كه از سيف مطلب گرفته اند و نامشان گذشت، استناد كرده زياد را از جمله كارگزاران و عمال پيغمبر خدا به حساب آورده اند.

ما به كتاب هايى كه در سيره و روش رسول خدا نگاشته شده مانند «سيرۀ» ابن هشام، «امتاع الاسماع» مقريزى، «عيون الاثر» ابن سيده، «جوامع السير» ابن حزم، جلد اول «انساب الاشراف» بلاذرى كه اختصاص به سيرۀ رسول خدا دارد، و جلد اول و

ص: 118

دوم «طبقات» ابن سعد، كه در آنها به شرح سيرۀ رسول خدا پرداخته، حتى نام دراز گوش، اسب، و شتر مخصوص پيغمبر را ذكر مى نمايد، نام آبگيرهايى را كه پيامبر اسلام از آنها آب نوشيده، مسواك هاى آن حضرت، و پاى افزار و كفش او را با تمام جزئياتشان توصيف مى كند تا چه رسد به فرامين و اقدامات و عمليات آن حضرت، مراجعه كرديم، اما به هيچ روى در هيچ يك از آنها، و ديگر كتاب هاى نظير آنها كه مطلب از سيف بن عمر نگرفته اند نامى از صحابه اى به اسم زياد بن حنظله تميمى و مأموريتش از جانب رسول خدا، و كارگزاريش براى آن حضرت نيافتيم.

زياد در دستگاه ابو بكر

طبرى از قول سيف بن عمر در تاريخ خود چنين آورده است:

قبايل قيس و ذبيان از جمله قبايلى بودند كه مرتد شده «ابرق ربذه» اجتماع كردند و «طليحه» مدعى پيغمبرى نيز افرادى از قبيلۀ هوازن را به سركردگى برادرش «حبال» به يارى ايشان فرستاد.

ابو بكر براى جلوگيرى از يورش آنها به مدينه دست به كار شد و افرادى را از جمله على بن ابى طالب به پاسدارى از گذرگاه هاى مدينه بگماشت و عده اى را هم به مقابلۀ مرتدين فرستاد. گروه اخير شكست خورده تا مدينه عقب نشست.

ابو بكر چون چنان ديد، شبانه به آراستن سپاه پرداخت و هنوز صبح چهره ننموده بود كه سپاه آمادۀ او، با گروه مرتدها روبه رو شد، مسلمانان مهلت نداده بر آنان تاختند و آفتاب سر نزده بود كه سپاه كفر تارومار شد و قواى اسلام به تعقيب آنها پرداخت. زياد بن حنظله به همين مناسبت چنين سروده است:

در آن روز، ابو بكر چنان به ايشان حمله برد كه حيوان درنده بر شكارش! على را بر قسمت سواركاران بگماشت و «حبال» بر اثر حملۀ آنان كشته شد.

جنگ را عليه آنان ساز كرديم و به خاكشان در انداختيم، آن چنان كه مردان جنگى بر روى غنايم جنگى مى ريزد.

در آن وقت كه ابو بكر مردان جنگى را به ميدان آورد، مرتدها تاب مقاومت نياوردند. از نزديك ترين تپه، بر قبيلۀ «بنى عبس» شبيخون زديم، و با شكستن پشت «ذبيانيان» جلوى حملۀ ايشان را گرفتيم.

و نيز سيف گفته است كه زياد بن حنظله در جنگ «ابرق ربذه» طى اشعارى

ص: 119

چنين گفته است:

ما در جنگ «ابرق» همان جنگى كه «ذبيانيان» در آتش آن سوختند، حضور داشتيم.

و به همراهى صديق - ابو بكر - كه حرف را كنار گذاشته بود، مرگ را به ايشان هديه داديم.

ياقوت حموى بر اين افسانۀ سيف اعتماد كرده است كه به معرفى «ابرق ربذه» پرداخته و در كتاب «معجم البلدان» مى نويسد:

«ابرق ربذه» نام محلى است كه در آنجا ميان ياران ابو بكر صديق و گروه مرتدها جنگى سخت در گفته است. و به طورى كه در كتاب سيف آمده است آنجا محل سكونت قبايل ذبيان بوده و ابو بكر پس از ارتدادشان بر آنها حمله كرده و به سختى شكستشان داده، سرزمينشان را چراگاه ويژۀ اسب هاى سپاهيان اسلام كرده است. و اين همان جايى است كه زياد بن حنظله در اشعارش به آن اشاره كرده است كه مى گويد: ما در جنگ «ابرق» همان جنگى كه ذبيانيان... تا آخر.

حموى همين مطلب را در كتاب «المشترك» خود نيز به طور خلاصه آورده و گفته است:

نام ابرق ربذه طى حديثى آمده، و زياد بن حنظله ضمن اشعارى از آن ياد كرده است و...

و به اين ترتيب نام زياد در جنگ هاى «ردّه» و از زبان سيف بن عمر در تاريخ طبرى آمده، و ابن كثير هم همين مطالب را از طبرى گرفته و در تاريخ خود نقل نموده است.

مقايسه اى بين روايت سيف و ديگران

اما ديگران چون بلاذرى اخبار ردّه و جنگ با مرتدها را به گونه اى ديگر آورده اند. او - بلاذرى - چنين مى نويسد:

ابو بكر به «ذى القصه» رفت تا ازآنجا سپاهى به جنگ مرتدها گسيل دارد. در همين موقع «خارجه بن حصن و منظور بن سنان» كه هر دو از قبيلۀ فزاره بودند، به پشت گرمى جمعى از مشركان به سپاه اسلام حمله برده جنگ سختى را آغاز نهادند. ولى سرانجام از قواى مسلمين شكست خورده فرارى شدند. طلحة بن عبد الله ايشان را تعقيب كرد و يكى از ايشان را از پاى در آورد، اما بقيه كافران موفق به فرار شدند.

ص: 120

آن گاه ابو بكر خالد بن وليد را بر گزيد و فرماندهى كل سپاه را در عهدۀ او گذاشت، و «ثابت بن قيس شماس» را به سرپرستى انصار نامزد كرد، و به ايشان فرمان داد به جنگ «طليحه اسدى» كه مدعى پيغمبرى شده بود و افراد قبيلۀ فزاره به ياريش برخاسته بودند، بپردازد.

«ذهبى» نيز اين داستان را نزديك به همين معنى آورده، اما در هر دو كتاب (ذهبى و بلاذرى) نامى از ابرق و زياد بن حنظله برده نشده است.

به ساير كتاب هاى تاريخى كه به شرح نبرد ابو بكر با مرتدها پرداخته، و سخن از سيف نگرفته اند نيز مراجعه كرديم، ولى نامى از ابرق ربذه، و ارتداد قبايل قيس و ذبيان و هم چنين نشانى از زياد بن حنظله و حماسه هاى او نديديم.

نتيجۀ اين بحث و بررسى

نتيجه اى كه از اين بحث و بررسى و سركشى به كتاب ها، و پى جويى مطلب براى يافتن نامى از ابرق ربذه، و جنگ ارتدادى قبايل قيس و ذبيان با ابو بكر، و صحابه اى به نام زياد بن حنظله ما را به دست آمد اين بود كه:

در كتاب «استيعاب» ابن عبد البر، نام زياد بن حنظله در رديف نام اصحاب رسول خدا، و از جملۀ عمال و كارگزاران آن حضرت برده شده، و سخن از مأموريتش از طرف آن حضرت براى نبرد با مرتدان و مدعيان پيامبر رفته است، بدون اين كه به سند آن اشاره اى شده باشد.

و چون نويسندگان كتاب هاى «اسد الغابه و تجريد» بدون اين كه مصدر خبر خود را به دست داده باشند، مطالب خود را از كتاب «استيعاب» گرفته اند، اين امر موجب مى شود تا شخص محقق چنين گمان كند كه ممكن است اين داستان به جز از طريق سيف، از طريق ديگرى هم روايت شده باشد!

با توجه به اين كه در «معجم البلدان» ياقوت حموى در واژۀ «ابرق ربذه» سند خبر، كتاب «فتوح» سيف ذكر شده، چنين به نظر مى آيد كه در زمان حموى انتساب كتاب فتوح به شخص سيف بن عمر از شهرت و معروفيتى خاص برخوردار بوده، اما از قرائن پيدا است كه به قرن ها پس از حموى آن كتاب از شهرت و معروفيت خود افتاده است، و چون ترجمۀ «ابرق ربذه» از «معجم البلدان» حموى به ديگر كتب جغرافيايى راه يافته، امكان دارد كه محققين را چنين باور افتد كه مگر چنان مكانى در صدر اسلام وجود داشته است!! در صورتى كه مصدر تمام اين خبرها و افسانه ها شخص سيف است نه ديگرى.

ص: 121

دست آورد افسانه هاى سيف

1 - زياد بن حنظله تميمى را علاوه بر مقام هم صحبتى با رسول خدا، عامل و كارگزاران حضرت نيز معرفى كرده است.

2 - مكانى به اسم «ابرق ربذه» آفريده تا نامش در كتاب هاى جغرافيا برود.

3 - حماسه هاى آتشين بر زبان صحابى ساختگى خود نهاده، تا زينت بخش صفحات فرهنگ و ادب شود، و بر گنجينۀ آثار ادبى تازى بيفزايد.

4 - نبردها، و آوردگاه هاى خيالى خلق كرده، تا بر صفحات تاريخ اسلام نقش بندد و جامعۀ اسلامى را به خود مشغول دارد.

زياد بن حنظله در نبردهاى شام

طبرى ضمن رويدادهاى سال سيزدهم از هجرت، و ذكر وقايع نبرد «يرموك»، و ابن عساكر در شرح حال زياد بن حنظله، در كتاب هاى خود از سيف بن عمر چنين آورده اند:

«خالد بن وليد»، سرفرماندهى كل قواى مسلمين، زياد بن حنظله را به فرماندهى گردانى از سواران تعيين و نامزد كرد.

هم چنين طبرى ضمن رويدادهاى سال پانزدهم هجرى و سرگردانى «هراكلوس» و ناكاميش را در جمع آورى نيروى جنگى براى مقابله با مسلمين، و نيز ابن عساكر، و ابن حجر در شرح حال زياد، هر سه از قول سيف مى نويسد:

در همان هنگام كه «هراكليوس» از شهر «رها» مى گريخت، از مردم شهر «رها» يارى خواست، اما آنان از دادن كمك به او شانه خالى كرده از گردش پراكنده شدند و در نتيجه او هراسان از آن شهر بگريخت.

پس از اين پيش آمد نخستين دلاور مسلمانى كه قدم به رها گذاشت و سگان آن ناحيه را به پارس كردن واداشت، و مرغان خانگى از پيش پايش هراسان گريختند، زياد بن حنظله صحابى رسول خدا، و از هم پيمانان قبيلۀ «عبد بن قصى» بوده است.

ابن عساكر در دنبالۀ اين داستان از قول سيف مى افزايد كه زياد بن حنظله با اشاره به همين پيش آمد چنين گفته است:

اگر مى خواهى از «هراكليوس»، هر جا كه هست بپرس، كه ما با او چنان جنگيديم، كه قبايل را در هم مى شكست.

بر سر او لشكر جرارى فرستاديم كه در هنگام زمستان، نيزه ها را به حركت در مى آورند.

ص: 122

ما در آن نبرد، و هر حمله و هجوم، و در هم شكستن قواى دشمن چون شيران بوديم، و روميان به مانند روباه!

ما، آنها را در هر كجا كه يافتيم از پاى در آورديم و با اسيران به زنجير كشيدۀ دشمن باز گشتيم.

اشعار زير را نيز، سيف بن عمر، به زياد بن حنظله نسبت داده است:

در شهر «حمص» كه پيش پاى ما خوار و بيچاره پهن شده بود، فرود آمديم، و نيزه، و شمشيرهاى خود را به كار برديم.

و چون روميان از ما به وحشت افتادند، برج و باروى شهرشان از هيبت و قدرت ما، از هم فرو ريخت!!

و همگى آنها، با خوارى و زارى در پيشگاه قدرت ما سر تسليم فرود آوردند.

و نيز سيف بن عمر گفته است كه اشعار زير را زياد بن حنظله سروده است:

ما، در «حمص» فرزند قيصر را، در حالى كه خون دلش از دهانش بيرون مى ريخت به حال خود واگذاشتيم.

در آن نبرد زلزله خيز، ما قد برافراشتيم، و او را واگذاشتيم تا در خاك و خون دست و پا زند.

گروه هاى ايشان، در برابر قدرت ما آن قدر خوار شدند كه چون ديوار زلزله زده، در مقابل ما واژگون شدند.

ما، شهر «حمص» را وقتى ترك كرديم كه گرداگرد آن را از سكنه خالى كرده بوديم.

سيف بن عمر، مى گويد كه زياد بن حنظله در هنگام فتح «قنسرين» چنين سروده است:

همان شب، كه «ميناس» فرماندهان خود را به باد ملامت گرفت، ما، در «قنسرين» پيروز و فرمانرواى ايشان شده بوديم.

و در همان هنگام كه باران تير و نيزۀ ما باريدن گرفته بود، قبيلۀ «تنوخ» خود را به مهلكه افكند.

جنگ ما هم چنان ادامه داشت، تا آن هنگام كه به جز به تن در

ص: 123

دادند، و برج و باروى خود را خراب كردند، اينجا بود كه در شگفت شديم.

و نيز چنين سروده است:

در آن روز كه «ميناس» با سپاهيانش به رويارويى ما پيش مى آمد، نيزه هاى محكم ما، حركت او را متوقف ساخت.

سپاهيانش در بيابان پراكنده شدند، و مردان دلاور و نيزه افكن ما با او در آويختند.

گروه هاى ارتش ما وقتى «ميناس» را در ميان گرفتند كه سواران او به سستى گراييده بودند.

و در آخر، وقتى ميناس را رها كرديم كه در خون خود دست و پا مى زد، و باد، سنگ ريزه هاى بيابان را به صورت او و يارانش مى پاشيد.

اشعار زياد در جنگ «اجنادين» چنين است:

ما ارطبون، فرمانده روميان را شكست داديم و او، حسرت زده تا مسجد اقصى به هزيمت رفت.

در آن شب كه آتش جنگ «اجنادين» فرو نشست كركس ها، و لاشخورها، بر كشته هاى به خاك افتادۀ ايشان اقامت گزيدند.

در زير خاك و غبارى كه به هوت برخاسته بود، ما نيزه هاى خود را به سوى او پرتاب كرديم به طورى كه ناله اش به گوش رسيد.

پس از اين جنگ، ما روميان را از شام بيرون كرديم و تا دورترين جاها متواريشان ساختيم.

گروه هاى روميان پا به فرار نهادند، در حالى كه قلبشان از ترس از جا كنده شده بود.

در آخر، در ميدان جنگ كشته هاى بسيار به جاى گذاشته، و با حالتى اسف بار فرار كردند.

و نيز چون سروده است:

حملۀ سواركاران ما به روميان، قلب مرا آرامش بخشيد، و درد مرا درمان كرد.

ص: 124

سواران ما، بزرگ ايشان را به ضرب شمشيرهاى بى امان خود از پاى در آوردند، و به تعقيب فراريان و كشتن آنها تا روم ادامه دادند.

گروهى از ايشان را به محاصره گرفتند، تا اين كه من بى هيچ باكى، با هر بانوى محترمى از ايشان هم بستر شدم!!

و هم زياد بن حنظله گفته است:

يادم آمد وقتى كه جنگ روم به درازا كشيد، در همان سال كه ما به ايشان درگير شده بوديم.

در همين وقت، ما در سرزمين حجاز بوديم و فاصلۀ ما تا روم و ايشان يك ماه راه با همۀ پستى ها و بلندى ها بود.

در آن وقت، «ارطبون» روميان را حمايت مى كرد و در برابرش قهرمانى بود كه با او برابرى مى نمود.

وقتى كه «فاروق \ عمر» دريافت كه موقع فتح شام رسيده است، با لشكر خدايى به جانب روم به راه افتاد.

و چون روميان احساس خطر كردند، و از هيبت او هراسناك شدند، به خدمتش رسيدند و به او گفتند: تو كسى هستى كه ما خواهان پيوستن به او هستيم.

در همين موقع بود كه شام گنج هاى درونى خود را به همراه همۀ فراخى نعمتى كه داشت، به او پيشكش كرد.

فاروق، ميراث گران بهاى گذشتگان شرق و غرب عالم را به ما ارزانى داشت.

و چه مايه اشخاصى بودند كه قدرت كشيدن اين همه با ثروت را نداشتند، و حمل آن را به ديگران واگذار نمودند.

و نيز چنين سروده است:

آن گاه كه نامه ها به خليفه عمر(1) رسيد، خليفه اى كه چون شير ژيان شترهاى قبيله را محافظت مى كند.

ص: 125


1- . در تاريخ آمده است كه روميان در خواست كردند كه پيمان نامه صلح را شخص خليفه بنويسد، او نيز پذيرفت و براى همين منظور به بيت المقدس رفت. در اين شعر منظور از نامه ها، اشاره به همين موضوع است.

در آن هنگام بود كه شام، با مردمش سخت به هم برآمده، از همه اطراف پهلوان و قهرمان مى جستند.

و در همان وقت بود كه عمر دعوت مردم را پذيرا شد، و با سپاهى انجم شمار به سوى آن روان گرديد.

و شام با همه پهناورى كه داشت، در استقبال خليفه عمر، بيش ازآنچه خليفه انتظار داشت خوبى هاى خود را پيشكش كرد.

خليفه نيز، جزيۀ روم را ازآنچه زيباتر و نيكوتر بود، به عدالت بين سپاهيان و مسلمانان قسمت فرمود.

در اينجا سخن ابن عساكر در شرح حال زياد بن حنظله، كه همه را از سيف بن عمر روايت كرده است پايان مى پذيرد. ضمناٌ دو حماسۀ اخير را طبرى نيز از قول سيف در فتح «بيت المقدس» از زبان زياد بن حنظله روايت نموده است.

در كتاب «معجم البلدان» حموى، در شرح بر واژۀ «أجنادين» چنين آمده است:

و از اشعار زياد بن حنظله است كه در اين مورد مى گويد: ما ارطبون فرمانده روميان...

تا آخر اشعار مزبور. و هم او دربارۀ واژۀ «داروم» مى نويسد:

مسلمانان به سال سيزدهم از هجرت به آنجا حمله كردند و آن را به تصرف خود در آوردند. زياد بن حنظله طى شعرى به مطلع زير، از آن چنين ياد كرده است:

با يورشى كه سواركاران ما به سرزمين روم بردند، غم از دلم برخاست، و ناراحتى هايم بر طرف شد.

به طورى كه مى بينيم، اين شعر از جملۀ شش قصيدۀ حماسى بود كه ابن عساكر آن را در ترجمۀ زياد از سيف روايت، و ما نيز آن را نقل كرده ايم.

اين ها همه روايت هاى سيف بن عمر تميمى است. و بسيار مشكل است كه براى مقايسه با هر يك از اين افسانه هاى عجيب، روايات ديگران را از ساير مصادر مهم و معتبر تاريخى در اينجا بياوريم، زيرا بحث پيرامون هر يك از آنها، بحث هاى مفصل و جداگانه اى مى خواهد كه در حد اين قسمت از كتاب نيست و ما را از مقصدى كه در پيش داريم دور مى سازد. ولى تنها به ذكر اين مطلب بسنده مى كنيم كه روايت هاى سيف در آن لشكركشى ها، هم از نظر زمان و چگونگى چنان رويدادى، و هم از نظر نقش آفرينان آن وقايع، و فرماندهان سپاهى كه نام مى برد، با حقايق مسلم تاريخى كه ديگران روايت

ص: 126

كرده اند، چون «بلاذرى» به كلى اختلاف دارد. چه، همۀ تاريخ نويسان متفقند كه قبيلۀ تميم كه ساكن عراق بوده اند، به عنوان جنگ با مشركين و ديگران قدمى از سرزمين خود به سوى شمال و سرزمين روم برنداشته اند. و اين موضوعى است مسلم، و يك روى مسأله. روى ديگر مسأله اين است كه، در هيچ يك از متون تاريخى، و در هيچ نبردى از نبردهاى مسلمين نامى از زياد بن حنظله، قهرمان افسانه اى سيف و ديگر پهلوانان نقش آفرين او برده نشده، و از حماسه هاى آتشين ايشان، و خودستايى هاى زياد و خاندان تميم و ديگر افتخارات آنها چيزى به چشم نمى خورد.

از اين مقايسۀ كوتاه نتيجه اى كه به دست مى آيد، اين است كه در يابيم سيف بن عمر تميمى تنها نويسنده اى است كه صحابه اى مى آفريند و نامش را زياد مى گذارد، و او را در جنگ هاى مسلمين شركت مى دهد، و حماسه هاى آتشينى برايش مى سازد.

دست آورد احاديث سيف در اين مورد

1 - مردى از قبيلۀ تميم به نام «زياد بن حنظله» مى آفريند و او را صحابى رسول خدا مى نامد.

2 - زياد را شيرافكنى مى نمايد كه در نبرد با روميان پيش قدم بوده، نخستين گردى است كه قدم به سرزمين رها مى گذارد.

3 - با سرودن حماسه هاى آتشين از زبان زياد براى قبيلۀ خود، قبيلۀ تميم كسب افتخار مى كند و در خلال چنان سروده هايى ادعا مى كند كه اين تميميان هستند كه با هركول ها، و هراكليوس ها در مى افتند و آنها را خوار و زبون مى سازند، و فرزند امپراطور روم را مى كشند. اين تميميان هستند كه بر قنسرين، فرمانروا مى شوند، ميناس را از پاى در مى آورند، و در اجنادين، ارطبون فرمانرواى بيت المقدس را مى كشند، و همۀ زنان زيبا و بزرگ زادۀ رومى را به همسرى خود در مى آورند!

4 - اين سرودها را به عنوان شاهد بر مدعاى خود، در گنجينۀ ادبيات عرب به امانت مى سپارد.

زياد بن حنظله در پست فرماندارى!

طبرى ضمن حوادث سال بيست و يكم از هجرت، از قول سيف بن عمر روايت

ص: 127

مى كند:

عمر چون مشاهده كرد كه يزدگرد پادشاه ايران همه ساله سپاهى فراهم كرده بر قواى مسلمين مى تازد، فرمان داد تا مسلمانان از همه طرف به خاك ايران بتازند، و ملك و دولت پادشاهى ايران را بر اندازند.

فرمان عمر هنگامى صادر شد كه زياد بن حنظله كه از جملۀ مهاجرين اوليۀ اسلام به حساب مى آمد، و با بنى عبد قصى پيمان دوستى داشت، از جانب عمر بر كوفه حكومت مى كرد. مدت حكومت زياد بر كوفه سخت كوتاه بود زيرا به هنگام صدور فرمان عمر، با اصرارى هر چه تمام تر از مقام خلافت تقاضا كرد تا با استعفاى او موافقت شود. سرانجام خليفه در برابر خواهش بيش از حد زياد بن حنظله، ناگزير گرديد تا با تقاضايش موافقت نمايد!

گذشته از اين، به هنگام حكومت «سعد وقاص» بر كوفه، منصب قضا، و داورى آنجا به عهدۀ زياد بن حنظله بوده است!

هم چنين طبرى از سيف روايت مى كند كه خليفه عمر، به سال بيست و دوم از هجرت، حكومت «جزيره» را به زياد بن حنظله تفويض فرموده است.

همۀ اين ها را سيف بن عمر گفته و طبرى هم آنها را در كتاب تاريخ خود و با تصريح نام سيف آورده است.

«ابو نعيم، و ابن اثير، و ابن كثير»، هر سۀ اين دانشمندان مطالب خود را دربارۀ زياد بن حنظله و موضوع حكومت و داورى، قضاوت او را در كوفه و جزيره، از طبرى گرفته و به عنوان حقيقتى تاريخى در كتاب هاى خود ثبت كرده اند.

سيف موضوع حكومت زياد را بر كوفه با قيد «مدت كوتاه» ذكر مى كند، و اصرار او را دائر بر كناره گيريش از آن مقام از پيشگاه خليفه عمر مطرح مى كند، تا راه گريزى براى خود گذاشته باشد، و اگر كسى از او بپرسد كه، چه طور است كه نام زياد را در فهرست واليان كوفه نمى بينم؟ در جواب فوراً بگويد، آخر مدت حكومتش آن قدر كوتاه بوده كه به ثبت كردنش نمى ارزيده است!

سيف در راه ارضاى تعصبات قبيله اى، به همين اندازه از حكومت زياد بر كوفه قانع است زيرا همين مقدار نيز بر ساير افتخارات تميم مى افزايد!!

در مقام تعصبات قبيله اى براى سيف افسانه ساز همين بس كه:

«زياد بن حنظله» او صحابه اى باشد مهاجر، سوار كارى دلير و بى باك، حاكمى فرمانروا و پاك دامن و مورد توجه دستگاه خلافت، قاضى و داورى پارسا و عادل، شاعرى سخنور و حماسه سرا كه در پهنۀ نبرد از نوك سنانش خون، و از لبۀ پهن شمشيرش شرنگ مرگ، و به گاه حماسه از دهانش آتش مى بارد.

ص: 128

زياد بن حنظله در خدمت امام على (ع)

طبرى ضمن حوادث سال سى و شش هجرى از سيف بن عمر روايت مى كند:

مردم مدينه خواستند بدانند على دربارۀ معاويه و جنگ با او و پيرامون قبلۀ مسلمين چگونه فكر مى كند، آيا به چنين نبردى اقدام مى كند، يا جرأت دست زدن به چنين كارى را ندارد پس به همين منظور، زياد بن حنظله را كه از خواص على بود بر انگيختند تا با امام تماس گرفته نظر او را جويا شود و برايشان خبر آورد.

زياد به خدمت امام رسيد و ساعتى چند در محضر او بنشست تا آنكه امام چنين آغاز سخن كرد:

- زياد! آماده شو. زياد پرسيد:

- براى چه كارى؟ امام فرمود:

- براى جنگ شام! و زياد در پاسخ امر امام گفت:

- مدارا و سازش از جنگ بهتر است! و اين شعر را خواند:

هر كس كه در كارهاى بسيار، سخت سازش نكند، با دندان گاز گرفته، و با پا، پايمال مى شود!!

امام در حالى كه چنين مى نمود كه مقصودش خطاب به زياد نيست، چنين خواند:

اگر تو را دلى زيرك، و شمشيرى بران، و دماغى بالا باشد، ستم ها از تو دورى خواهند كرد.

زياد از خدمت امام بيرون آمد، و مردمى كه چشم به راه او داشتند گردش را گرفته پرسيدند:

- خوب چه خبر؟ زياد جواب داد:

- مردم! شمشير!

و اهل مدينه با شنيدن پاسخ زياد در يافتند كه منظور امام چيست، و چه پيش خواهد آمد.

طبرى در دنبالۀ اين افسانه از قول سيف مى نويسد: كه مردم از همراهى امامشان، على بن ابى طالب در جنگ با شاميان كوتاهى كرده روى مساعدت نشان نمى دادند، چون زياد بن حنظله چنين ديد به خدمت امام رفته گفت:

اگر كسى تو را همراهى نمى كند و به ياريت نمى شتابد، ما كه هستيم! ما سبك به ياريت برمى خيزيم، و با دشمنانت مى جنگيم.

طبرى اين مطالب را از سيف مى گيرد، و ابن اثير نيز از طبرى نقل مى كند!

ابن عبد البر، نويسندۀ كتاب استيعاب، و ديگر نويسندگان پيرو او به همين روايت سيف اعتماد كرده «زياد بن حنظله» را از جملۀ خواص امام على معرفى نموده اند.

ص: 129

و شايد با توجه به سخنى كه سيف از زياد نقل مى كند كه «ما سبك به ياريت برمى خيزيم، و با دشمنانت مى جنگيم» باشد كه نوشته اند: زياد در همۀ جنگ هاى امام و در خدمت او شركت داشته است. ابن اعثم نيز در تاريخش قسمت هايى از همين روايت سيف را آورده است.

اما، ما اين دروغ ها را جز در سخنان سيف، در هيچ يك از مصادر تاريخى كه مطلب از سيف نگرفته اند نيافتيم، و نامى از زياد را در نبردهاى «جمل، و صفين، و نهروان» نديديم و حتى از چنين شخصيتى افسانه اى در كتاب هايى كه به شرح حال اصحاب و شيعيان امام پرداخته اند به جز «مامقانى» اثرى نيافتيم. مامقانى هم با توجه به نوشته هاى كتاب هاى اسد الغابه، و استيعاب به ويژه آنجا كه نوشته اند، زياد از جملۀ خواص امام على بوده است، با احتياط در كتاب خود مى نويسد:

چنين تصور مى كنم كه اين مرد از نيكان شيعه بوده است.

و ما ندانستيم كه چرا سيف زياد را از خواص امام معرفى، و قهرمان بى مانندى چون قعقاع را از سرگشتگان در كار او قلمداد كرده است؟ و ازآنجاكه ما سيف را در طرح دروغ ها و خلق افسانه ها و نقش آفرينانش بى هدف و ناپخته نمى شناسيم، اين سؤال مطرح مى شود كه آيا سيف در خلق افسانۀ زياد و پيوستگى او به امام على، در نظر نداشته تا به سهم خود شيعيان را نيز مجذوب كرده، افسانه هايش در ميان آنها هم رواج يابد؟ به همان شيوه كه با خلق افسانه هايى خاص، پيروان مكتب خلفا را بر انگيخته تا دروغ هايش را باور داشته در كتاب هاى خود نقل كنند؟ يا هدفى ديگر داشته كه بر ما پوشيده است!

سيف، زياد را تا آنجا از خواص امام معرفى مى كند، كه نه تنها مردم عامى بلكه خواص از صحابۀ او مانند «عمار ياسر، مالك اشتر، و ابن عباس و ديگران» به او نيازمندند، و او را براى كسب اطلاع از توانايى امام در جنگ با معاويه و هدفش نزد او مى فرستند. دروغ به اين بزرگى را فقط نزد سيف مى توان سراغ گرفت.

زياد حنظله و نقل روايت

در آغاز سخن دربارۀ زياد، ديديم كه دانشمندى چون «ابن عبد البر» در كتاب «استيعاب» مى نويسد:

اما من از «زياد بن حنظله» روايتى سراغ ندارم.

«ابن اثير» نيز همين گفتۀ «ابن عبد البر» را در كتاب «اسد الغابه» آورده است.

ص: 130

امّا ابن عساكر مى نويسد:

فرزندش «حنظله بن زياد» و نيز «عاص بن تمام» از او روايت كرده اند.

ابن حجر نيز در «اصابه» همين مطالب را نوشته است.

ما، نه روايتى از «عاص بن تمام» دربارۀ زياد ديديم، و نه از شخص عاص در هيچ يك از كتب رجال و تراجم روات سراغى داريم.

اما حنظله فرزند زياد، گر چه نامى از اين راوى در هيچ يك از مصادر و كتب رجال به چشم نمى خورد، دو روايت از همان روايت هاى ساختگى سيف را كه از لحاظ سند، و هم از نظر متن و تركيب بندى عبارات، از قلم سيف تراوش كرده است به دست آورده ايم.

نخستين روايت را «ابن عساكر»، آنجا كه از روايت «زياد بن حنظله» سخن مى گويد آورده تا دليلى بر گفتارش باشد، «ابن عساكر» اين روايت را از قول سيف چنين مى آورد:

سيف بن عمر، از «عبد الله، از حنظله بن زياد، از پدرش» روايت مى كند كه در آن هنگام كه ابو بكر در بستر بيمارى افتاده بود، «خالد بن وليد» از عراق سپاه به جانب شام كشيد و... تا آخر.

حديث دوم را طبرى پس از داستان فتح ابلّه، و ضمن حوادث سال دوازدهم از هجرت از قول سيف بن عمر چنين آورده است:

سيف بن عمر، از «محمد بن نويره، از حنظله بن زياد، از زياد بن حنظله» روايت كرده است كه خالد بن وليد مژدۀ فتح آنجا را ضمن تقديم خمس غنايم جنگى به همراهى فيلى به مدينه خدمت ابو بكر گسيل داشت.

فيل را در كوچه هاى مدينه در معرض تماشاى مردم گذاشتند، زنان كم مايه با ديدن آن فيل به يك ديگر مى گفتند: آيا خدا چنين موجود عجيبى را آفريده است؟ و تصور مى كردند كه آن ساختۀ دست بشر است. ابو بكر پس از آن فرمان داد تا آن فيل را باز گردانيدند!

طبرى پس از اين روايت مى گويد:

اين داستان فتح ابلّه، بر خلاف آن چيزى است كه تاريخ نويسان و اهل سير دربارۀ آن نوشته اند و يا در اخبار صحيح آمده است.

گذشته از اعتراف صريح طبرى دائر به مغاير بودن اين مطالب سيف با واقع و

ص: 131

نفس امر داستان فتح ابلّه، افسانۀ فيل دروغ سيف را بيشتر بر ملا مى كند، زيرا موضوع فيل و خاطراتى كه از آن حيوان در لشكركشى ابرهه به سرزمين مكه و خانۀ خدا هنوز در خاطرها ديده مى شد امرى نبود كه زنان مدينه را به حيرت اندازد، و آنان را وادارد تا بر بارۀ حقيقت وجودى چنان حيوان بزرگ جثه اى با يك ديگر به گفت و گو بنشيند و احياناً آن را ساختۀ دست بشر بدانند، چه، موضوع فيل و حملۀ به مكه براى مردم پيش از اسلام، آغاز تاريخ شده بود، و زمان وقوع اتفاقات را با آن مى سنجيدند و آن را مقارن يا پس از عام الفيل، و يا پيش از آن مى دانستند. از اين گذشته بارها و بارها زنان مدينه در قرآن سودۀ فيل را خوانده يا شنيده بودند، و گمان نمى رود كه آنان به وجود چنان حيوانى آگاهى نداشته باشد. با وجود همۀ اين ها، سيف چنين افسانه اى را ساخته و به زير دست و پاى مردم انداخته است.

اما از سيف پرسيده نشده و خودش هم نگفته است كه بر سر فيل مزبور پس از بازگردانيدنش از مدينه چه آمد و آبشخورش به كجا افتاده است. ولى به احتمال بسيار زياد، سيف پس از ساختن افسانۀ شگفت انگيز اين فيل، كه آن را جزء غنايم جنگى «خالد بن وليد مضرى»، به پيشگاه خليفۀ مضرى تقديم داشته است، وظيفۀ تعصبات قبيله اى خويش را در اين مورد انجام يافته مى داند و دليلى براى نگه دارى آن نمى بيند، و فيل بيچاره را به امان خدا مى سپارد تا هر كجا كه مى خواهد برود.

ما محرك سيف را در ساختن اين قبيل افسانه هاى شگفت انگيز، بارها بيان داشته ايم و تكرار آن را موردى نمى بينيم.

به اين ترتيب علاوه برآن گذشت، چنين نتيجه مى شود كه سيف براى صحابى افسانه اى خود، دو روايت ساخته، و برايش فرزندى به نام حنظله آفريده است تا آن دو روايت را از زبان او بازگو كند!

دست آورد از اين افسانه

1 - دو روايت از زياد بن حنظلۀ تميمى، از طريق فرزندش حنظله آورده! تا زينت بخش كتاب هاى حديث شود!

2 - اثبات فرزندى براى زياد افسانه اى، تا نامش جزء تابعين از قبيلۀ تميم ثبت گردد، و دانشمندانى چون عساكر، و ابن حجر، با باور از دروغ هاى سيف، در كتاب ها خود بنويسند كه حنظله از پدرش زياد چنين روايت كرده است!!

كوتاه سخن

اين كه سيف با خلق صحابه اى به نام «زياد بن حنظلۀ تميمى» نام قبيلۀ خود تميم را

ص: 132

با آفرينش چنان صحابه اى مهاجر، دلاورى گردافكن، فرماندهى نام آور، شاعرى حماسه سرا، راويى در احاديث، ذى نفوذى در پيشگاه امام على، هر چه بيشتر جاودانگى بخشيده، تا به وجودش و حماسه هاى آتشينش قبيلۀ تميم بر خود ببالد.

فرزندى نيز براى او آفريند و نامش را حنظله مى گذارد، تا پس از پدرى آن چنان و صحابه اى معروف، تابعى پارسا و راوى حديث، جاى پدر بنشيند و افتخارات خاندان سيف را تكميل كند، و قبيلۀ تميم به وجود پدر و فرزندى به نام زياد و حنظله، و نيايى چون حنظلۀ تميمى بر ديگر قبايل به ويژه قحطانيان يمانى افتخار كند.

ريشۀ افسانه هاى سيف و شاخه هاى آن

به طورى كه گفتيم سخن در بارۀ زياد و فرزندش حنظله، و آن چه را كه دربارۀ ايشان خوانديم همه و همه از سيف افسانه ساز سر چشمه گرفته و در مصادر زير راه يافته است:

1. طبرى در تاريخ كبيرش با ذكر سند.

2. ابو نعيم، در «تاريخ اصفهان» با ذكر سند.

3. ابن عساكر، در تاريخش با ذكر سند.

4. حموى در «معجم البلدان» خود كه در يك جا سند را نام مى برد، و در جاى ديگر بدون ذكر سند.

مورخان زير نيز افسانۀ زياد را با واسطه از سيف گرفته اند:

5. ابن اثير، مطلب خود را از طبرى گرفته و در تاريخش نقل كرده است.

6. ابن كثير، مطلب از طبرى گرفته، و در تاريخ خود نقل كرده است.

7. ابن عبد البر، فشرده اى از احاديث سيف را بدون ذكر سند در «استيعاب» آورده.

8. نويسندۀ كتاب «اسد الغابه» سخن از «استيعاب» گرفته.

9. نويسندۀ كتاب «تجريد» مطلب از «اسد الغابه» گرفته است.

10. نويسندۀ كتاب «تنقيح المقال» از كتاب هاى «اسد الغابه»، و «استيعاب» نقل كرده است.

11. نويسندۀ كتاب «تهذيب» فشردۀ «تاريخ» ابن عساكر را نقل كرده است.

بررسى سند افسانۀ زياد

در سلسلۀ سند حديث سيف دربارۀ زياد بن حنظله، نام «سهل بن يوسف، و

ص: 133

ابو عثمان يزيد، و محمد كه او را محمد بن عبد الله نويره» معرفى مى كند، آمده است. هم چنين نام «مهلب كه او را ابن عقبۀ اسدى مى نامد، و عبد الله بن سعيد ثابت» را نام مى برد كه در گذشته ما در افسانه هاى قعقاع، و عاصم و ديگر قهرمانان خيالى و افسانه اى سيف، ثابت كرديم كه همگى ساختۀ دست خيال سيف هستند و وجود خارجى نداشته اند، و نامى از آنان را جز در سخنان سيف نمى توان يافت.

سيف در سند روايت هاى افسانه اى خود دربارۀ زياد، راوى ديگرى به نام «ابو زهراء قشيرى» را از جملۀ اصحاب رسول خدا معرفى مى كند كه او نيز وجود خارجى نداشته است، و ما با توجه به سخنان سيف، به شرح حال او خواهيم پرداخت.

همچنين از راويانى به اسم «عباده و خالد» بدو اين كه نامشان را ببرد سخن مى گويد كه نمى توان دربارۀ وجود، يا عدم چنان اشخاصى در كتب رجال به بررسى و تحقيق پرداخت.

و باز سيف در احاديثش از راويانى چنين نام مى برد «از مردى از خانوادۀ قشير!!» و يا «از مردى!!» آيا شما مى دانيد اينان چه كسانى مى توانند باشند؟

و دست آخر، چون ديگر موارد، و براى رد گم كردن دروغهايش نام راويانى را برده است كه وجود داشته اند، ولى ازآنجاكه سيف دروغ گو است، و سخنانش نزد هيچ تاريخ نويس ديگرى كه سخن از او نگرفته است يافت نمى شود، ما، گناه دروغ پردازى هاى او را به گردن چنان راويانى نمى گذاريم.

ص: 134

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

8 - حرملة بن مريطه تميمى

9 - حرملة بن سامى تميمى

* نسب ها، و اماكن خيالى در مصادر معتبر

* حرمله، در حمله به ايران

* سقوط اهواز، از ديدگاه سيف

* مقايسه اى بين افسانه هاى سيف، و حقايق تاريخى

* فرماندارى خائن

* نه شاعر تميمى

* حرملة بن سامى، مخلوق اشتباه ابن حجر

* تحقيقى در سند افسانه هاى سيف

* ريشه و شاخه هاى افسانه هاى سيف

ص: 135

ص: 136

هشتمين صحابى ساختگى سيف: حرملة بن مريطه تميمى

نسب ها و اماكن خيالى در مصادر معتبر

«سيف بن عمر»، نسبت حرمله را چنين خيال كرده است:

حرمله، فرزند مريطه، حنظلى، و از خانوادۀ عدوى، از تيرۀ بنى مالك بن حنظلۀ تميمى است. اين قبيله به نام جدشان كه نامش «عدويه» و از بنى عد و رباب بوده معروف مى باشد.

حرملة در روايت هاى سيف

حرمله، صحابى ساختگى سيف را در مصادر زير مورد مطالعه قرار مى دهيم:

در كتاب «اسد الغابه» كه ويژۀ شرح حال و معرفى اصحاب رسول خدا است چنين آمده است:

سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود دربارۀ حرمله مى نويسد: حرملة بن مريطه از نياكان صحابۀ رسول خدا بوده است.

در تاريخ طبرى آمده است كه حرمله به همراهى «عتبة بن غزون» در بصره حضور داشته، و عتبه او را براى جنگ با ايرانيان به «ميشان»(1) فرستاده است.

ص: 137


1- . حموى در معجم البلدان مى نويسد ميشان نام سرزمينى بوده است وسيع بين بصره و واسط كه نخلستان هاى بسيار داشته است.

ذهبى در «تجريد اسماء الصحابۀ» خود چنين آورده است:

سيف بن عمر، در كتاب «فتوح» خود، حرملة را از جملۀ نيكان صحابۀ رسول خدا معرفى كرده است.

در كتاب «اصابه» ابن حجر، به نقل از طبرى چنين آمده است:

حرمله به همراهى عتبه... تا آخر.

با توجه به روايت هاى طبرى كه از سيف نقل كرده، و نيز احاديث سيف كه در كتاب فتوحش آمده است، دانشمندانى چون «ابن اثير، و ذهبى، و ابن حجر» هر كدام شرح حالى جداگانه براى حرمله و به نام فرد صحابى رسول خدا نوشته اند. در اينجا پاى سخن طبرى مى نشينيم.

طبرى ضمن حوادث سال دوازدهم از هجرت، به نقل از سيف بن عمر مطالبى دارد كه خلاصۀ آن چنين است:

در آن هنگام كه منشور حكومت عراق از جانب خليفه ابو بكر به دست «خالد بن وليد» رسيد، او نامه اى به عنوان «حرمله، و سلمى، و مثنى و مذعور»(1) كه هر كدام بر دو هزار سپاهى فرماندهى داشتند نوشت و از ايشان خواست تا در ناحيۀ «ابلّه» كه از نقاط مرزى عراق و نزديكى هاى بصرۀ كنونى واقع بوده است به او بپيوندند.

هر چهار سردار، فرمان بردند و با هشت هزار سپاهى تحت فرمان خويش به ابلّه روى آوردند، «خالد بن وليد» نيز با ده نزار نفر رزمندۀ زير فرمانش در ابلّه به آنان پيوست.

«ابن اثير» و «ابن خلدون» هم همين مطالب را از طبرى گرفته و نقل كرده اند، اما هيچ كدام آنها از هدف و نتيجۀ اين اردوكشى چيزى ننوشته اند، و موضوع آن را تا سال هفدهم از هجرت كه بار ديگر نام اين سرداران سپاه به ميان مى آيد به دست فراموشى سپرده اند، و معلوم نيست كه در اين مدت پنج سال اين هجده هزار سپاهى و پنج فرمانده كجا بوده و چه مهمى را بر عهده داشته اند.

ما در پى جويى اين مطلب، تنها حموى را ديديم كه به گونه اى مسئول ما را پاسخ گفته است. او در واژۀ «وركاء» چنين مى نويسد:

سيف گفته است: نخستين سواركارى كه براى جنگ با ايرانيان قدم به سرزمين پارس

ص: 138


1- . حرمله صحابى است «آفريده» خيالات سيف كه در مقام تحقيق پيرامون او هستيم. سلمى را سيف فرزند «قين» معرفى كرده و اين كه او از آفريده هاى خيالى سيف باشد مورد شك و ترديد ما است. مثنى را سيف فرزند «الحق عجلى» معرفى كرده و به شرح حال او در اين كتاب پرداختيم. اما مذعور نامش در حديث غير سيف آمده است ولى سيف از وجود مذعور حقيقى سوء استفاده كرده و دروغ هاى خود را بر تن او پوشانيده است!

گذاشت دو صحابى نامى «حرملة بن مريطه، و سلمى بن القين» بودند، كه هر دو نفر از مهاجرين، و از نيكان صحابۀ رسول خدا به شمار مى رفتند.

اين دو صحابى، به همراهى چهار هزار سپاهى خود از قبايل «تميم و رباب» به مناطق «اطد، نعمان، و جعرانه» وارد شده با «انوشجان، و فيومان» در وركاء روبه رو گرديدند و در نتيجۀ جنگى كه روى داد، فرماندهان ايرانى را شكست داده وركاء را به تصرف خود در آوردند، و بر «هرمز گرد» تا «فرات بادگلى» دست يافتند. سلمى اين موضوع را چنين به شعر آورده است:

خبرها كه پخش مى شود، شما نشنيديد كه در «وركاء» به «اوشجان» چه گذشت؟

بر سر «اوشجان» همان بلايى آمد كه بر سر «فيومان» كشته شده در زمين طف رسيد.

حرملة نيز در همين مورد گفته است:

ساكنان ميشان را تا وركاء با ضرب شمشير خود به پيش رانديم و اين شاهكار سواركاران ما بود.

در آن روز كه كوه ها در ابرها فرو رفته بودند، ما مال و منالشان را به غنيمت برديم.

پس طبق گفتۀ حموى و به موجب روايت هاى سيف، در آن فاصلۀ زمانى، جنگ هايى رخ داده و كشتارهايى صورت گرفته است كه طبرى به آن ها اشاره اى نكرده است.

حموى در واژۀ «نعمان»، پس از اين كه نام اماكنى را كه نعمان خوانده مى شود مى برد، مى گويد:

از آن جمله نعمان كوفه از ناحيۀ صحرا است، سيف مى گويد:

نخستين كسى كه براى جنگ با ايرانيان پاى به سرزمين عراق نهاد، حرمله فرزند مريطه، و سلمى فرزند قين بودند كه به «اطد، و جعرانه» وارد شده سپس وركاء را به تصرف خود در آوردند.

به اين ترتيب معلوم مى شود كه حموى واژۀ نعمان را تنها در حديث سيف ديده و بر وجود چنان جايى صحه گذاشته است و شاهد بر آن را سخنان سيف آورده است.

سخن حموى در واژۀ «جعرانه» پس از شرح بر جعرانۀ حجاز، عيناً چنين است:

سيف بن عمر، در كتاب «فتوح» خود كه من نسخه اى از آن را به خط «ابن خاضبه» در دست دارم چنين مى گويد: نخستين كسى كه براى جنگ قدم به سرزمين ايران نهاد، حرملة بن مريطه، و سلى بن قين بودند كه به اطد و...

تا آخر مطالبى كه در واژۀ وركاء آورده بود نقل مى كند.

ص: 139

حموى در كتاب ديگر خود به نام «المشترك» كه ويژۀ اماكنى است كه نام مشترك دارند در واژۀ «جعرانه» مى نويسد:

دو مكان به اين نام معروف است، يكى «جعرانۀ» بين طائف و مكه، و ديگرى نام مكانى است كه سيف بن عمر دربارۀ آن طى حديثى گفته است، نخستين كسى كه براى جنگ با ايرانيان قدم به خاك عراق نهاد، حرملة بن مريطه و....

و نيز در همان كتاب در واژۀ «نعمان» مى نويسد:

شش محل به نام «نعمان» خوانده مى شود....

تا آنجا كه مى نويسد:

و «نعمان» جايى را كه سيف بن عمر ضمن حديثى از آن نام برده و گفته است كه، نخستين كسى كه براى جنگ با ايرانيان قدم به خاك عراق نهاد، حرمة بن مريطه و....

«صفى الدّين» نيز در كتاب جغرافياى خود به نام «مراصد الاطلاع» مى نويسد:

اطد، به دو فتح، سرزمينى است نزديك كوفه از جانب صحرا كه سپاهيان اسلام در ابتداى نبرد با ايرانيان پاى به آنجا گذاشتند.

و در واژۀ جعرانه هم خلاصۀ گفتۀ حموى را نقل كرده است.

ازآن جايى كه در سخنان سيف نام «هرمزد گرد» برده شده است، حموى با اعتقاد به سخنان يوسف وجود چنان جدايى را باور داشته، در كتاب خود جايى را چنين به آن اختصاص داده است:

گويا در سرزمين عراق ناحيه اى به نام هرمزد گرد وجود داشته و به روزگار فتوح مسلمين در آنجا جنگى بين ايرانيان و اعراب در گرفته و به پيروزى مسلمانان و تصرف آن شهر منجر شده است.

«صفى الدين» نيز همين مطلب را در «مراصد الاطلاع» خود خلاصه كرده مى نويسد:

هرمزد گرد ناحيه اى در عراق بوده است!

آن چه را كه تا به اينجا آورديم سخنان سيف بوده و طبرى به آنها اشاره نكرده است.

حرملة مريطه در حمله به ايران

نام حرمله و سلمى دو سر فرمانده و صحابى ساختگى سيف ضمن حوادث سال

ص: 140

هفدهم از هجرت و در فتح شهرهاى «اهواز، و مناذر، و نهرتيرى» به نقل از روايات سيف در تاريخ طبرى چنين آمده است:

هرمزان بارها به دهات و قصبات اطراف بصره يورش برد تا آنكه «عتبة بن غزوان» فرماندار بصره از سعد وقاص فرمانده كل قواى عراق يارى جست، سعد سپاهى به كمك عبته فرستاد، و حرملة بن مريطه، و سلمى بن القين را كه از خانان عدويه، و از تيرۀ حنظلۀ تميمى و از جملۀ مهاجران و نيكان به حساب مى آمدند، براى دفع شر هرمزان نامزد كرد. حرمله و سلمى در حدود منطقۀ «ميشان، و دشت ميشان، و مناذر» فرود آمدند و از قبيلۀ «بنى عم»، فرزندان مالك يارى خواستند.

در اينجا طبرى از سيف، افسانه اى ديگر نقل مى كند و دليل اين كه خانوادۀ مزبور را «بنى عم» خوانده اند چنين مى آورد:

سيف مى گويد: به خدمت «مرة بن مالك بن حنظله» كه «عمّى» ناميده مى شد و افراد قبيلۀ بنى عم فرزندان او مى باشند، گروهى بى نام نشان و نا معروف از خاندان «معد» رسيده نزديك او منزل گزيدند.

مرّه به همراه اين گروه به ايران رفت و به يارى پارسيان برخاست، كار مره، بر برادرش گران آمد و طى اشعارى او را چنين سرزنش نمود:

مرّه در كارى كه كرد، كور و كر شده بود، و فرياد عشاير و قبيلۀ خود را نشنيد.

او از سرزمين قبايل ما رخت بربست، و به دنبال ملك و برترى به سرزمين فارس شتافت.

به همين مناسبت مره را «عمى - كور» خواندند، و همين نام نيز بر فرزندان او باقى ماند. يربوع بن مالك در اين زمينه مى گويد:

بزرگان قبايل «معد» مى دانند كه بروز مفاخرت، ما در خور چنين تابندگى هستيم. ما ايرانيان كويرنشين را كوچ داده از ميان برداشتيم و خود سرافرازى يافتيم.

در اين هنگام اگر درياى افتخارات عرب به جوشش در آيد، ما از همۀ آن درياها سر افراز تريم.

و ايوب بن عصبه نوادۀ امرى القيس نيز چنين سروده است:

ما بر قبايل عرب در فرود آمده بر منزل گاه هاى شرف پيشى گرفتيم، و در اين كار تعمد داشتيم.

ما شاهانى بوديم كه پيشينيان را سرافرازى بخشيديم، و به همۀ

ص: 141

قرن ها همسران شاهان را به اسارت گرفته ايم.

طبرى دنبالۀ افسانۀ سيف را در يارى خواستن حرمله و سلمى از قبيلۀ بنى عم چنين آورده است:

دو نفر از رؤساى خاندان بنى عم به نام «غالب وائلى» و «كليب وائل كليبى» به تقاضاى حرمله و سلمى پاسخ مثبت داده به نزد ايشان رفتند و ضمن گفت و گويى به آنها گفتند:

چون شما عرب و از خاندان ما هستيد، نمى توانيم كه شما را واگذاريم و يارى ندهيم.

از طرفى ايرانيان به خاندان بنى عم، از آن روى كه آنها در ايران ساكن شده و منطقۀ خوزستان را سرزمين خود مى دانستند اعتمادى كامل داشته هرگز گمان نمى كردند كه روزى با عرب و دشمن ايشان عليه ايرانيان ارتباط بر قرار كنند!

رؤساى خاندان بنى عم از اين حسن ظن ايرانيان دربارۀ خود استفاده كرده به حرمله و سلمى پيشنهاد كردند كه در فلان روز، با چنان نشانه اى شما بر «هرمزان» بتازيد كه در همان وقت يكى از ما به «مناذر» و ديگرى به نهر تيرى» حمله خواهيم برد، و با جنگ و ستيز دشمن را از پيش پاى بر مى دارد و به سوى شما پيش مى آيد. ما به اين ترتيب پشت هرمزان را خالى خواهيم كرد.

پس از طرح اين نقشۀ جنگى، غالب و كليب به منزل گاه و قبيلۀ خويش «بنى عم» باز گشتند، و نقشۀ خود را با آنان در ميان نهادند و موافقت آنان را در اين مورد جلب نمودند.

چون شب موعود فرا رسيد، صبحگاهان حرمله و سلمى به نظم سپاه خويش پرداختند و با هرمزان روبه رو گرديدند و به پيكارى بى امان را آغاز كردند.

در همان احوال كليب و غالب كه بر نهر تيرى و مناذر دست يافته بودند، به يارى حرمله و سلمى شتافتند. خبر سقوط «مناذر و نهر تيرى» چون به هرمزان و سپاهيان او رسيد، موجب نا اميدى ايشان در جنگ شد و در نتيجه شكست خورده روى به هزيمت نهادند. سپاهيان اسلام به تعقيب آنها پرداخته تيغ در ميانشان گذاشتند و از كشته هاى ايشان پشته ها ساختند، و غنايم فراوان به دست آوردند.

هرمزان از آوردگاه جان به سلامت برد، و با جمعى از ياران خويش از پل اهواز عبور كرد و رودخانه را بين خود و مسلمانان پناه قرار داد و از ايشان تقاضاى صلح كرد. مسلمانان پيشنهاد صلح او را پذيرفتند و پيمانى بين هرمزان و حرمله و سلمى بسته و امضاء شد و به اين ترتيب تا كناره هاى رود كارون به تصرف قواى اسلام در آمدند.

اين ها را طبرى از سيف بن عمر نقل كرده، و ابن اثير، و ابن خلدون هم از طبرى گرفته در تاريخ هاى خود نقل كرده اند.

حموى در واژۀ «منذر» در كتاب معجم البلدان خود مى نويسد:

ص: 142

نام «مناذر» در كتاب فتوح سيف، و خوارج هر دو آمده است، و به طورى كه مورخين آورده اند، داستان چنين است كه:

«عتبة بن غزوان» در سال هجدهم از هجرت و به هنگامى كه بر بصره حكومت مى راند دو تن از سرداران نامى را به نام هاى «سلمى بن القين، و حرملة بن مريطه» كه از زمرۀ مهاجرين و اصحاب رسول خدا، و از خانوادۀ عدويۀ بنى حنظله بودند، مأموريت داد تا سپاه به ميشان و دشت ميشان بكشند، و مناذر و تيرى را به تصرف خود در آوردند و داستان ايشان دراز است. و «حصين بن نيار حنطلى» در اين مورد چنين سروده است:

آيا محبوبۀ من خبر دارد كه كشتن مردان سرزمين مناذر دل ما را خنك كرده است؟

آنها بالاى منطقۀ «دلوث» به يك هنگ از سواركاران ما برخوردند كه كروفرشان چشم ها را خيره مى كرد.

ما همۀ آنها را در منطقه اى بين نخلستان ها، و لب دجله از پاى درآورديم.

در اينجا، تا صور اسرافيل منزل خواهند ساخت، از آن روى كه سم اسب هاى ما پهنۀ اين سرزمين را هموار ساخته است.

همين دانشمند - حموى - در واژۀ «تيرى» مى نويسد:

«تيرى» نام شهرى است كه «حرملة بن مريطه»، و «سلمى بن قين»، در سال هجدهم از هجرت، و از جانب عتبة بن غزوان، مأمور فتح آنجا شده بودند و آن را در همان سال گشودند. و «غالب بن كليب» در آن چنين سروده است:

روزى كه كليب مردم تيرى را خوار و ذليل كرد، ما در جنگ مناذر به جان مى كوشيديم.

ما بوديم كه هرمزان و لشكر جرار او را تارومار كرديم، و به سوى آبادى هاى انباشته از آذوقۀ ايشان هجوم برديم.

آرى، سيف اين اشعار را بر زبان غالب تميمى نهاده است تا افتخار فتح دو شهر از شهرهاى ايران را به نام قبيلۀ تميم به ثبت برساند، در حالى كه طبرى به هنگام نقل سخنان سيف طبق عادتش از نقل آنها خوددارى كرده است.

درك حضور خليفه، و سقوط اهواز

طبرى از سيف بن عمر روايت مى كند كه پس از آن فتوح، «عتبة بن غزوان»

ص: 143

فرماندهى لشكرگاه مناذر را به «سلمى بن قين» سپرد، و ادارۀ امور آن شهر را به غالب واگذار كرد. و نيز فرماندهى پادگان تيرى را به «حرملة بن مريطه» داد، و امور شهر تيرى را نيز به عهدۀ كليب نهاد.

طبرى پس از باز گويى تقسيم مناصب فرماندهى و فرماندارى شهرهاى تيرى و مناذر سيف بين آفريده هاى خيال او، دنبالۀ افسانۀ سيف را چنين مى آورد:

بعضى از خانواده هاى «بنى العم» از خوزستان به بصره مهاجرت كرده در اطراف آن ساكن مى شوند، در همين هنگام عتبه فرماندار بصره گروهى از همين مهاجرين را به نمايندگى از جانب قبيلۀ «بنى العم» برمى گزيند و به خدمت خليفه عمر گسيل مى دارد، سلمى و حرمله نيز جزء اين هيئت نمايندگى بودند. عتبه قبلاً به آنها گفته بود كه براى درك محضر خليفه خود را آماده كنند و كسى را به جاى خود تعيين نمايند تا در غياب ايشان ادارۀ امور ناحيۀ تحت فرمانشان مختل نگردد.

در اينجا طبرى از قول سيف براى چندمين بار تأكيد مى كند كه اين دو سردار - حرمله و سلمى - از اصحاب رسول خدا بوده اند.

طبرى در دنبالۀ اين داستان مى نويسد: هيئت نمايندگى به حضور خليفه عمر مشرف شد، و در همين شرفيابى بود كه افراد قبيلۀ «بنى العم» شرح كافى از وضع فلاكت بار قبيله را به سمع خليفه رسانيدند، و خليفه نيز براى بهبود وضع پريشان آنها دستور داد تا املاك خالصۀ خاندان سلطتنى ايران را به افراد قبيلۀ بنى العم واگذار نمايند!

در ادامۀ همين داستان طبرى مى نويسد:

هرمزان كه شانه از زير مقررات صلح خالى كرده بود، از كردها براى جنگ يارى خواست و سپاهى بزرگ فراهم آورد.

حرمله و سلمى كه از اين پيش آمد اطلاع يافتند، مراتب را به عتبه گزارش كردند، عتبه نيز ما وقع را به خليفه اطلاع داد.

عمر، براى گوش مالى هرمزگان، و آرام ساختن منطقه، «حرقوص بن زهير سعدى» را كه از اصحاب رسول خدا بود به فرماندهى سپاهى برگزيد، و او را مأموريت داد كه به يارى مسلمانان بشتابد. و مخصوصاً تأكيد كرد كه «حرقوص»، حكومت شهرهايى را كه در اين اردوكشى مى گشايد، خود به دست بگيرد!

«حرقوص» با كمك حرمله و سلمى، و كليب، و غالب سپاه به جانب اهواز كشيد و در محل «سوق اهواز» با هرمزان روبه رو، و همان جا با او به جنگ برخاست.

سرانجام، هرمزان از اين جنگ شكست خورد و به «رام هرمز» عقب نشست. حرقوص اهواز

ص: 144

را متصرف شد و ستاد فرماندهى خود را در آنجا تشكيل داد، و واحدهاى رزمى او تمام قسمت هاى آن منطقه را تا (تستر \ شوشتر) متصرف شدند. حرقوص بر اهالى شهرهاى فتح شده ماليات وضع كرد، سپس نمايندگانى را برگزيد، و خمس غنايم جنگى را ضمن شرح پيروزى ها و فتوح خويش به خدمت خليفه عمر به مدينه فرستاد. «اسود بن سريع» كه يكى از اصحاب رسول خدا بوده است در اين باره چنين سروده:

به جان و سوگند، كه خويشان ما آن چه را كه به ايشان سپرده شده بود، پذيرفته، امانت به جاى آورند.

اينان پروردگار خود را فرمان بردند، در حالى كه ديگران نافرمانى كرده، اوامر او را به چيزى نگرفتند.

مجوس كه كتاب يا فرمانى ايشان را از بدى ها دور نمى كرد، به گروهى از سواران ما برخوردند، كه ايشان را خوار و زبون كرد.

هرمزان در جنگ با ما، با اسب راهور خود فرار كرد، و رزمندگان ما او را تعقيب كردند.

او مركز فعاليتش اهواز را رها كرد و گريخت، در وقتى كه تازه بهار به آنجا پاى نهاده بود.

و «حرقوص بن زهير سعدى» نيز در همين مورد گفته است:

ما به سرزمين هايى كه پر از ذخاير بود دست يافتيم، و بر هرمزان پيروز گشتيم.

زمين و درياى ايشان را به دست آورديم، و دارايى ها، و ميوه هاى ناياب ايشان را نيز.

ايشان درياى وسيعى داشتند كه در دو سوى آن، رودهاى پرخروشى در جريان بود.

همين سخنان سيف باعث آن شده است كه «حرقوص» نامى را كه او در خيال خود آفريده است چون ديگر صحابيان زادۀ خيالاتش، در رديف اصحاب حقيقى رسول خدا قرار گيرد، و علما و دانشمندان برايش شرح حال بنويسد! به نوشتۀ ابن اثير توجه كنيد، او چنين مى نويسد:

طبرى از او - حرقوص - ياد كرده و گفته است: هرمزان فرمانرواى خوزستان شانه از زير بار تعهدات خود خالى كرد، و راه سرپيچى و عصيان پيش گرفت و از كردها براى جنگ با مسلمين يارى جست و آلت و عدتى به هم رسانيد، سلمى و حرمله مراتب را به عتبه گزارش دادند و....

تا آنجا كه مى نويسد: و او از جملۀ اصحاب رسول خدا بوده است.

ص: 145

ذهبى در كتاب «تجريد» و ابن حجر در كتاب «اصابه» از ابن اثير پيروى كرده حرقوص را از جملۀ اصحاب رسول خدا معرفى كرده اند.

بار ديگر پاى سخن طبرى مى نشينيم، و پى سپر سرنوشت حرمله و سلمى دو صحابى دروغين و ساختگى سيف مى شويم. طبرى از قول سيف در فتح «رام هرمز» و «تستر» ضمن حوادث سال هفدهم از هجرت چنين مى نويسد:

يزدگرد پادشاه ساسانى به تحريك احساسات ميهنى و ملى مردم پارس پرداخت و با ارسال نامه هايى مردم آن سامان را برانگيخت تا به يارى او بشتابند.

سلمى و حرمله اقدامات يزدگرد را به خليفه و مسلمانان بصره گزارش دادند، خليفه عمر «سعد بن ابى وقاص» فرماندار كوفه را دستور داد تا سپاهى عظيم به سركردگى «نعمان» به يارى مسلمانان اعزام دارد. سعد فرمان برد و نعمان با چنان سپاهى عظيم به جانب پارس حركت كرد تا به «سوق اهواز» رسيد. پس در آنجا، حرقوص و سلمى و حرمله را به جاى گذاشت و خود در «اربك» با هرمزان در اين جنگ شكست خورد و «رام هرمز» را رها كرد و به تستر عقب نشست، نعمان به همراهى حرقوص و حرمله و سلمى به تعقيب او پرداختند، و در اطراف «تستر \ شوشتر» به او رسيدند و....

و باز طبرى در ضمن حوادث سال بيست و يك هجرى از قول سيف مى نويسد:

زمانى كه خليفه عمر فرمان داد تا نعمان سپاه به جانب پارس بكشد، طى نامه اى به سلمى بن قين، و حرملة بن مريطه و ديگر سرهنگ هايى كه بين پارس و اهواز اردو زده بودند دستور داد تا مردم و سرزمين هاى زير فرمان و حكومت خود را پاس دارند و مانع شوند كه ايرانيان بر مسلمانان بتازند، و مؤكداً مقرر داشت كه تا رسيدن دستور تازۀ من، هم چنان مرزهاى منطقۀ پارس و اهواز را پاس داريد و به نگهبانى آنها بپردازيد.

اين دستور باعث آن گرديد تا از رسيدن قواى كمكى پارس براى جنگجويانى كه در نهاوند با قواى مسلمين پيكار مى كردند به طور جدى جلوگيرى به عمل آيد.

اين موضوع را طبرى از قول سيف بن عمر در تاريخ خود ثبت كرده، و ديگر تاريخ نويسان، چون ابن اثير و ابن خلدون آن را از وى گرفته در تاريخ هاى خود نقل كرده اند.

فشرده اى ازآنچه گذشت

بنا به گفتۀ سيف، خالد فرماندار عراق مى شود، و از «حرمله و سلمى، و مثنى، و

ص: 146

مذعور» دعوت مى كند كه با افراد تحت فرماندهى خود، در ابله به او بپيوندند. ايشان هر كدام دو هار سپاهى ب زير فرمان داشتند، دعوت خالد را اجابت مى كنند و حرمله و سلمى كه از نيكان صحابه و از جملۀ مهاجرين بوده اند، نخستين كسانى به شمار مى آيند كه براى نبرد با ايرانيان قدم به خاك ايران مى گذارند، و با چهار هزار مرد جنگى از تميم و رباب پاى به «اطد، و نعمان، و جعرانه» نهاده با سپاهيان ايران به سركردگى «انوشه جان، و فيومان» مى جنگند و ايشان را شكست داده خود به وركاء دست مى يابند و «هرمز گرد» را تا «فرات باذقلى» متصرف مى شوند. و حرمله و سلمى هر كدام در اين موارد شعرى و حماسه اى مى سرايند. پس از آن بنا به گفتۀ سيف ازآن جايى كه «هرمزان» به حوالى بصره يورش مى برد، «عتبة بن غزوان» سلمى و حرمله را به مقابلۀ با او نامزد مى كند و مقرر مى دارد كه آنها در حدود ميشان اردو زده، دشت ميشان را بين خود و مناذر قرار دهند. و مى گويد كه در اينجا اين دو سردار و صحابى از خاندان بنى عم براى دفع غائله دشمن يارى مى جويند، و سپس مى گويد افراد خاندان بنى عم كه از نسل «مرّة بن مالك حنظله» مى باشند، از آن روى به بنى عم معروف شده اند، كه پشت پا به اقوام و خانوادۀ خود زده به ايران مهاجرت نموده و به آنها يارى و كمك داده اند، و از همين جهت سخت مورد اعتماد و اطمينان ايرانيان بودند.

بارى، غالب و كليب كه رؤساى وقت قبيلۀ بنى عم بودند، نزد حرمله رفته و به ايشان مى گويند، كه شما افراد عشيرۀ ما هستيد، و نمى توانيم كه شما را يارى ندهيم، و قرار مى گذارند كه يكى به «مناذر و نهر تيرى» حمله كرده و پشت هرمزان را خالى كند، و سلمى و حرمله نيز به دشت ميشان بتازند و با هرمزان در آويزند!

پس از اين قرار جنگى، غالب و كليب به محل خود باز مى گردند، و ماجرا را با افراد قبيله در ميان مى گذارند و موافقت ايشان را در اجراى چنين نقشه اى به دست مى آورند..

حرمله و سلمى طبق نقشۀ قبلى با هرمزان گرم پيكار مى شوند، كه كمك هاى غالب و كليب كه بر مناذر و نهر تيرى دست يافته بودند مى رسد، و خبر سقوط مناذر و نهر تيرى موجب شكست دشمن و فرار هرمزان مى گردد كه از پل اهواز مى گذرد، و رود را بين خود و قواى مسلمين حايل قرار مى دهد و تقاضاى صلح مى كند، مسلمانان پس از كشتار فراوان و دستيابى به غنائم جنگى بسيار، پيشنهاد صلح هرمزان را مى پذيرند.

عتبه پس از اين پيروزى، حرمله و سلمى را به فرماندهى پادگان هاى «مناذر و نهر تيرى» مى گمارد، ايشان نيز به كسب اجازه از عتبه به نمايندگى از جانب قبيلۀ خويش به خدمت خليفه عمر مى رسند، و ضمن گزارشى وضع رقت بار قبيلۀ خود را به حضرت

ص: 147

خليفه اطلاع مى دهند، و خليفه نيز مقرر مى دارد تا املاك خاندان كسرى را به ايشان ببخشد!

هرمزان از اجراى موارد قرار داد صلح سر باز مى زند، و از كردها يارى مى گيرد، كه «حرقوص بن زهير» كه از اصحاب بوده طبق فرمان عمر به جنگ هرمزان مأمور مى شود و مسلمانان براى بار دوم بر هرمزان پيروز مى شوند و «سوق اهواز» را به تصرف خود در مى آورند، و هرمزان به شوشتر فرار مى كند.

سيف ادامه داده مى گويد:

كسرى پادشاه ايران به تحريك احساسات ملى و ميهنى ايرانيان مى پردازد، و مردم اهواز هم در خواست پادشاه را اجابت مى كنند، حرمله و سلمى مراتب را به مقام خلافت گزارش مى دهند و در نتيجه سپاه اسلام با رويارويى با قواى كسرى، نقشه هاى او را خنثى مى كنند، و با جنگى بى امان و بسيار سخت، ايرانيان را شكست مى دهند و شوش و شوشتر را هم متصرف مى شوند. حرمله و سلمى كه هر دو صحابى مهاجر بودند، در اين فتح و پيروزى نقشى حساس به عهده داشته اند.

و باز مى گويد:

در جنگ نهاوند، عمر به حرمله و سلمى و ديگر سرهنگان خود مى نويسد، مرزها را پاس داريد، و هم در آنجا اقامت گزينيد. اما اين دو صحابى مهاجر، به اين حد از فرمان بسنده نكرده بلكه با حملات بى امان خود بر پارسيان، سرزمين هاى بيشترى را به تصرف خود در آورند، و تا حوالى اصفهان و پارس پيش مى روند و راه رسيدن قواى كمكى پارسيان را براى جنگجويان نهاوند مى بندند. در اينجا اشعارى كه سيف خود ساخته و بر زبان اصحاب ساختگيش گذاشته است نقل شده است.

اين ها خلاصۀ افسانه اى بود كه سيف بن عمر تميمى براى حرمله و سلمى دو صحابى مخلوق خود ساخته و چنين دروغ هايى را براى كسب افتخارات قبيلۀ خويش تميم سر هم كرده است. و گذشته از آن حاضر است تا در راه تعصبات قبيله اى خود، دنيايى را به لجن بكشد تا چه رسد به تاريخ امتى!!

مقايسه اى بين روايت هاى سيف و حقايق تاريخى

اكنون براى درك حقيقت مطلب، و چگونگى آغاز حمله به ايران، به ديگر تاريخ ها، از جمله تاريخ بلاذرى مراجعه مى كنيم.

بلاذرى در كتاب «فتوح البلدان» خود چنين مى نويسد:

ص: 148

عمر بن خطاب رض، «عتبه بن غزوان» هم پيمان با خانوادۀ «نوفل بن عبد مناف» را به سركردگى هشتصد نفر سپاهى به جانب بصره گسيل داشت، عتبه هم چنان به پيشروى خود در خاك ايران ادامه داد تا به «خربه \ ويرانه»(1) رسيد و....

تا آنجا كه مى نويسد:

سپس عتبه به جانب «ابلّه» كوچ كرد، و با مردم آن سامان به جنگ پرداخت و آنجا را با نبردى جان كاه بگرفت و به سوى فرات پيش راند. در اين حملات، بر پسشتازان قواى اسلام «مجاشع بن مسعود» فرماندهى داشت و نواحى فرات نيز با جنگ گشوده شد و سپس عتبه ازآنجا به سوى مدائن راند.

«مرزبان مذار» با عتبه به جنگ پرداخت و نبردى سخت بين قواى دو طرف در گرفت تا اين كه سرانجام خداوند مسلمانان را بر آنها پيروزى داد، و تمامى سربازان مرزبان گشته شده يا در رودخانه غرق گرديدند. مرزبان نيز خود به اسارت درآمد، و عتبه فرمان داد تا او را گردن زدند.

عتبه پس از اين پيروزى به سوى دشت ميشان سپاه كشيد، زيرا ايرانيان با سپاهى عظيم ورود او را انتظار مى كشيدند. عتبه از آن روى كه شيرازۀ قواى دشمن را از هم بگسلد، و دل هايشان را از حمله و هجوم مسلمانان مالامال از بيم و ترس سازد، پيش دستى در جنگ را صلاح ديد و برق آسا بر سپاه ايران حمله برد. خداوند نيز او را يارى داد و پيروز گردانيد. در اين حملۀ برق آسا، همۀ دهقانان و پادشاهان محلى ايران كشته شدند.

عتبه پس از اين شكست كه بر قواى دشمن وارد آورد، فرصت را از دست نداد و با شتاب خود را به شهر ابرقباد رسانيد و آنجا را نيز فتح كرد.

بلاذرى در جاى ديگر از كتاب خود مى نويسد:

در سال چهاردهم از هجرت، خليفه عمر به عتبه فرمان داد تا شهرى براى مسلمانان در عراق بسازد. عتبه نيز فرمان برد، و سرزمين بصره را - نزديكى هاى خريبه - برگزيد و با نى، خانه ها، و مسجد، و مقر فرماندارى، و زندان، و دادگاه را بنا كرد.

عتبه پس از ساختن بصره، به قصد اداى حج عازم مكه شد، و «مجاشع بن مسعود» را به جانشينى خود برگزيد، ولى چون مجاشع در آن هنگام در بصره نبود، مقرر داشت كه «مغيرة بن شعبه» به نيابت از جانب مجاشع، زمام امور آنجا را به دست بگيرد.

در چنين موقعيتى چون پادشاه محلى ميشان از اسلام روى گردان و كافر شده بود، مغيره با او به جنگ پرداخت و دهقان مزبور را بكشت و منطقه را آرام و نتيجۀ كار خود را به عمر

ص: 149


1- . در آغاز جنگ، «خريبه» شهرى آباد بوده كه بر اثر حملات و يورش هاى بى امان مثنى خراب و به ويرانه اى مبدل شده بود، و بعدها به «خريبه \ ويرانه» معروف گرديده است بصره در كنار همين ويرانه ساخته شده است.

گزارش داد.

مردم شهر «ابرقباد» نيز سر به شورش برداشتند، مغيره به آنجا هم سپاه كشيد، و بار ديگر شهر مزبور را با جنگ بگشود.

و در آخر بلاذرى مى نويسد:

عتبه در راه بازگشت از حج به بصره، در گذشت، و عمر نيز حكومت بصره را بر عهدۀ «مغيرة بن شعبه» گذاشت.

مدائنى مى نويسد:

مردم ايران همۀ منطقۀ «ميشان، و دشت ميشان، و فرات، و ابر قباد» را ميشان مى گويند!

فرماندارى امين!!

مغيره در ايام حكومتش در بصره با زنى شوهر دار به نام «ام جميل» از بنى هلال، كه شوهرش از قبيلۀ ثقيف و «حجاج بن عتبك» ناميده مى شد رابطۀ نا مشروع برقرار ساخت!!

جمعى از مسلمانان به راز آن دو آگاهى يافتند و در كارشان به كمين نشستند، چون مغيره، اين فرماندار امين بر ام جميل وارد شد، پس از مدتى كوتاه به ناگهان خود را بدرون اتاق انداختند، و آن دو را عريان با وضعى شرم آور و رسواكننده يافتند!(1)

آن گروه در مدينه به خدمت عمر رسيده، ماجرا را باز گفتند و آن چه را كه ديده بودند گزارش كردند، عمر، مغيره را به مدينه و گواهى گواهان در روى او، و عكس العمل خليفه عمر، و پايان اين ماجرا، و داورى شگفت انگيز خليفه بس مفصل و طولانى است، تفصيل آن را در بخش «زنا كردن مغيره بن شعبه» در جلد اول كتاب عبد الله سبأ مى توان مطالعه كرد.

بلاذرى مى نويسد:

ابو موسى اشعرى در سال شانزدهم از هجرت، و پس از «مغيرة بن شعبه» به حكومت بصره برگزيده شد، او سراسر آبادى هاى اطراف دجله را بازرسى و تحقيق كرد و دريافت كه ساكنان آن منطقه آمادۀ فرمانبردارى هستند، پس فرمان داد تا آن منطقه را مساحى كرده

ص: 150


1- . فاذا هما عريانان! و هو متبطنها!!... آيا چنين صحابه اى كه از ارتكاب به زناى محصنه نيز روى گردان نيست، مى تواند در آن حد از اعتماد قرار گيرد كه معالم دين را از ايشان فرا گرفت، و آنها را عادل و پارسا دانست؟! (مترجم)

ميزان خراج آن را تعيين نمودند.

بلاذرى فتح منطقۀ «اهواز» را چنين مى نويسد:

«مغيرة بن شعبه»، در اواخر سال پانزدهم و اوايل سال شانزدهم از هجرت، كه به جاى «عتبة بن غزوان» بر بصره حكومت مى كرد، به اهواز حمله برد و در «سوق اهواز» با «فيروزان» دهقان و پادشاه محلى آنجا جنگ گرد، و سرانجام با دريافت مبلغى از او، با وى صلح كرد.

فيروزان در زمان حكومت ابو موسى اشعرى جانشين مغيره، تعهدات خود را ناديده گرفت و سر از فرمان بتافت و از پرداخت مبلغ مورد تعهد خود شانه خالى كرد. ابو موسى با او به جنگ پرداخت و «سوق اهواز و نهر تيرى» را در سال هفدهم از هجرت بگرفت و آنها را بر ساير متصرفات خود بيفزود.

بلاذرى از قول «واقدى و ابو مخنف» مى نويسد:

ابو موسى به جانب اهوتز سپاه كشيد، و مناطق مختلف پارس را قطعه به قطعه و نهر به نهر مى گرفت و پيش مى رفت. ايرانيان نيز از پيش او مى گريختند، و سرزمين هاى خود را به او واگذار مى كردند، به اين ترتيب ابو موسى بر تمام سرزمين هاى آن منطقه مسلط شد به جز «شوش، و استخر، و مناذر، و رام هرمز»، كه در آن موقع موفق به تصرف آنها نگرديد.

ابو موسى «مناذر» را در محاصرۀ خود داشت كه فرمان عمر خليفه به او رسيد كه شخصى را به جاى خود بگذار و به «شوش» حمله كن. ابو موسى در اجراى فرمان عمر «ربيع بن زياد حارثى» را به جانشينى خود انتخاب كرد و آن گاه به شوش حمله برد و با جنگ، آنجا را بگشود. سرانجام «منذر بزرگ و كوچك» به تصرف مسلمانان درآمد و «عاصم بن قيس» طب دستور ابو موسى حكومت آنجا را به عهده گرفت. ابو موسى، حكومت بر «سوق اهواز» را بر عهدۀ «جندب فزارى» هم پيمان صلح گذاشت.

تصرف شوش به اين ترتيب صورت گرفت كه ابو موسى شوش را محاصره كرد و حصار را بر آنها تنگ گرفت تا جايى كه ذخاير خوراكى آنها پايان يافت و ناچار عاجزانه به ابو موسى پيشنهاد صلح كردند، ابو موسى با دهقان آنجا به شرطى صلح را پذيرفت كه فقط به صد نفر از حصاريان امان داده مى شود! حصاريان ناگزير از پذيرش چنين شرطى بودند، و چون درهاى دژ گشوده شد، صد نفر جان به سلامت بردند و ما بقى مردم و رزمندگان شوش از دم تيغ گذشتند!!

ابو موسى، با اهالى «رام هرمز» بر مبناى دريافت مبلغ هشتصد يا نهصد هزار درهم صلح كرد. اما اهالى رام هرمز در اواخر حكومت ابو موسى سر به شورش برداشتند كه بار ديگر به سختى شكست خوردند و ناچار از در اطاعت در آمدند.

«بلاذرى» فتح شوشتر را به تفصيل آورده و سركردگان سپاه و فرماندهان و

ص: 151

رزم آوران پهنۀ نبرد را يكايك نام برده، ولى به هيچ روى در آنها نامى از «حرمله و سلمى و كليب و غالب» ديده نمى شود، و هم چنين در فتح نهاوند!!

اين دانشمند، نام تمام حكام و فرمانروايان و كارگزاران خليفه عمر (رض) را بر نواحى فوق الذكر ثبت كرده است، مثلاً «عاصم بن قيس» بر مناذر، «سمرة بن جندب فزارى» بر سوق اهواز، «مجاشع بن مسعود» بر سرزمين هاى بصره و صدقات آن، «حجاج بن عتيك» بر فرات، و نعمان بن عدى» از فاميل شخص خليفه عمر، بر سرزمين هاى دجله، و «ابو مريم حنفى» بر رام هرمز، حكومت داشته اند.

بلاذرى هم چنين نام عده اى از كارگزاران موقت و دائم عمر را در كتابش آورده و نحوۀ فعاليت و منطقۀ تحت نفوذشان را با تمام جزئياتش ذكر كرده، اما در هيچ يك از آنها نام قهرمانان خيالى سيف ديده نمى شود!

اما موضوع «بنى عم»، ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى» خود، انتساب ايشان را به قبيلۀ تميم چنين آورده است:

آنها در زمان حكومت عمر بن خطاب (رض)، در بصره بر افراد قبيلۀ تميم وارد شده اسلام آوردند، و به همراهى ديگر مسلمانان با مشركين به جنگ برخاستند و نيكو جنگيدند، مردم عرب به ايشان مى گفتند:

اگر چه شما عرب نيستيد، ولى برادران ما، و جزء خانوادۀ ما و ياران ما هستند، و برادران و بنى عم ما. به همين مناسبت افراد قبيلۀ مزبور را «بنى عم» خواندند، و از جملۀ اعراب و حساب آمدند.

و نيز آورده اند كه چون بين «جرير و فرزدق» شاعر به هم خورد، و در مقام بدگويى و هجو يك ديگر بر آمدند، خانواده هايشان نيز به جان يك ديگر افتادند، و در اين ميان خانوادۀ بنى عم با چوب دستى به يارى خانوادۀ فرزدق برخاستند، و جرير چنين سرود:

فرزدق هيچ پناهى نداشت مگر «بنى عم» چون چوب به دست را!

برويد «بنى عم» كه منزل گاه شما اهواز، و نهر تيرى است، و عرب شما را نمى شناسد!

و نيز گفته اند كه بعضى از شعرا، «بنى ناحيه» را هجو كرده، آنان را به خانوادۀ بنى عم تشبيه كرده، انتسابشان را به قريش به طعنه چنين بيان داشته اند:

ما «بنى سام» را در قريش، همانند بنى عم در ميان تميم مى شناسيم.

نتيجۀ اين بحث و بررسى

ديديم كه سيف مى گويد خالد بن وليد به «حرمله، و مثنى، و سلمى، و مذعور»

ص: 152

نامه نوشت تا با قواى خود در «ابلّه» به او بپيوندند. و مى گويد نخستين كسى كه به قصد جنگ با ايرانيان قدم به خاك ايران گذاشت حرمله و سلمى، دو سردار صحابى تميمى بودند كه از نيكان مهاجرين، صحابى رسول خدا به شمار مى آمدند، و چهار هزار سپاهى به زير فرمان داشتند. آنها به «وركاء، و هرمز گرد، و فرات باذقلى» را به تصرف خود در آوردند.

و اين در صورتى است كه بلاذرى تمام امراء ارتش و فرمانداران بصره و خوزستان را با همان تسلسلى كه روى كار آمده اند، از «عتبة بن غزوان» بنيان گذار بصره كه با هشتصد نفر سپاهى به آنجا آمده بود گرفته، تا آخرين آنها را با همه مشخصاتشان يكايك نام مى برد و معرفى مى كند، و فتوحات و خدماتشان را شرح مى دهد. اما از دو قهرمان صحابى سيف در ميانشان اثرى ديده نمى شود! كه از نام مكان هاى «اطد، و جعرانه، و نعمان» هم خبرى نيست!! و ديديم كه حموى نويسندۀ كتاب «معجم البلدان» بنا به اعتمادى ه به گفته هاى سيف داشته است، اماكن خيالى او را در كتابش به شرح مى گذارد، و حماسه هاى او را نيز به عنوان شاهد بر مطالب خود ثبت مى كند.

عبد المؤمن نيز از حموى پيروى كرده همان مطالب را در كتاب «مراصد الاطلاع» خود نقل مى كند.

و چون حموى مى پندارد كه «جعرانه» نام مشتركى براى دو محل است، يكى در حجاز كه به راستى وجود داشته، و ديگرى جعرانه اى كه سيف سراغ آن را در خوزستان داده است، بر اساس همان اعتماد، اين نام مشترك را در كتاب «المشترك» خود، و با استناد به همان روايت سيف نقل مى كند.

سيف فتح دو منطقۀ «مناذر، و تيرى» را بر عهدۀ قهرمانان خيالى خود «غالب و كليب»، نقش آفرينان خاندان «بنى العم» گذاشته نسبشان را به تميم مى رساند، و فتح «سوق اهواز» را به يكى ديگر از قهرمانان خيالى و صحابى افسانۀ خود به نام «حرقوص بن زهير» نسبت مى دهد، و دست آخر هر چهار سرهنگ نامدار تميمى را هر كدام به مسئوليتى مهم مى گمارد، به اين ترتيب كه فرماندهى پادگان هاى مناذر و تيرى را به حرمله و سلمى، و ادارۀ امور آن دو منطقه را به رؤساى خاندان ابن العم، كليب و غالب تفويض مى نمايد، و سرانجام جرمله و سلمى را به نمايندگى به خدمت خليفه عمر مى فرستد تا دربارۀ وضع نا به سامان تميميان با خليفه سخن گويند، و آن وقت سيف مدعى مى شود كه خليفه عمر، مقرر مى دارد كه املاك خاندان كسرى را به نام قبيلۀ تميم به ثبت برسانند! و

ص: 153

به اين ترتيب املاك شاهى پادشاهان ايران به تميم منتقل مى شود!!

سيف، «حرمله و سلمى» را دو صحابى مهاجر، و با فراستى كامل و تسلطى شامل بر اوضاع معرفى مى كند، و براى اثبات ادعاى خويش، در فصلى جداگانه از افسانه هايش، «كسرى» را برمى انگيزد تا با تحريك احساسات ملى و ميهنى ايرانيان به جمع آورى سپاه بپردازد، و اهوازيان را به يارى بطلبد، تا حرمله و سلماى خيالى او وخامت اوضاع را دريابند، و ماجرا را به مقام گزارش دهند، و نقشۀ تحريكات او را نقش برآب سازند.

نقش مهمى را كه سيف بر عهدۀ دو نقش آفرينان خيالى خود حرمله و سلمى در نبردهاى شوش و شوشتر گذارده، و شرحى كه از يورش هاى بى امان ايشان به مناطق اصفهان و پارس مى دهد، و تسلط آن دو را بر راه هاى سوق الجيشى در نرسيدن قواى كمكى به منطقۀ جنگى «نهاوند» توصيف مى كند، همه و همه زاييدۀ وهم و خيال او است.

اما در برابر اين همه دروغ و خيال، بلاذرى مى نويسد:

«مغيره بن شعبه ثقفى» قائم مقام فرماندار وقت بصره، با اهالى «سوق اهواز» از در مصالحه در مى آيد، و پس از اين كه اهالى سوق اهواز در زمان حكومت ابو موسى اشعرى شانه از زير بار تعهدات خود خالى مى كنند، ابو موسى به سختى با آنها مى جنگد و آنجا را تا «نهر تيرى» به تصرف خود در مى آورد.

جانشين ابو موسى، يعنى «ربيع بن زياد حارثى» بر مناذر كبرى دست مى يابد، و ابو موسى «عاصم بن قيس» را به حكومت آنجا، و «سمرة بن جندب فزارى» را به حكومت سوق اهواز مى گمارد.

و ديديم كه در كتاب بلاذرى كه وقايع فتح شوش و شوشتر، و نهاوند به طور مفصل شرح داده شده است و نام حكام سرزمين هاى دجله و نواحى اهواز يكى بعد از ديگرى ثبت گرديده، حماسه هاى شعرا به اقتضاى مقام آورده شده است، نامى از قهرمانان خيالى سيف ديده نمى شود، و از رزمندگان تميم، و اشعار حماسى آنها، و اماكن و شهرهايى كه سيف نام برده است اثرى نيست! زيرا همۀ حكمرانان و سردارانى را كه بلاذرى نام برده است از قبايل «مازن، و ثقيف، و اشعر، و بنى حارثه، و بنى سليم، و فزاره» بوده اند نه از تميم و خاندان سيف بن عمر!!

امّا جواب اين مطلب كه «سيف» چرا چنين كرده است؟

با روحيه اى كه از سيف سراغ داريم، و تعصبات قبيله اى او، و مذهبش، كه به زندقه متهم بوده، او را آسوده نمى گذاشت تا از اين غم فارق نشيند، و خانوادۀ خود را از اين همه افتخارات بى نصيب ببيند! پس همۀ آن فتوح را مستقيماً به دلاوران خيالى خود از

ص: 154

تميم نسبت مى دهد.

شهرها و قصباتى مى آفريند كه تميميان گشوده اند، جنگ هايى كه تميميان كرده اند، و فتح ها كه نموده اند، و حتى مدعى مى شود كه نخستين سپاهى كه قدم به خاك ايران گذاشت و با ارتش ايران درگير شد تميميان بوده اند!!

و همۀ اين افتخارات را كه البته ساختگى است، با شواهد و دلايلى به صورت اشعار حماسى بر زبان نقش آفرينان نهاده به تميم اختصاص مى دهد، و دست آخر املاك سلطنتى ايران را به وكالت از جانب خليفه عمر، به قبيلۀ تميم مى بخشد، و افتخارات آنان را بدين وسيله تكميل مى نمايد و تاريخ امتى را به بازى مى گيرد!!

سيف براى خاندان «بنى العم» كه همسايگان، و هم پيمان با قبيلۀ تميم در بصره بوده اند، نسب نامه مى سازد، و علت نام گذارى ايشان را به «بنى العم» طى يك افسانۀ جالب شرح مى دهد، و اشعارى را نيز شاهد بر مدعاى خود مى آورد، و مجموعه اى از نام آورى ها، جنگ ها، طرح و اجراى نقشه هاى جنگى را جوانمردانه در اختيار قبيلۀ بنى عم مى گذارد تا از بركت خيال پردازى هاى او خاندان بنى عم نيز بى بهره نباشند.

آيا با اين همه زحمتى كه سيف در طراحى چنين افسانه اى به خود داده است، «جرير» شاعر را مى رسد كه بگويد:

اى خاندان بنى عم، برويد و گم شويد كه «اهواز و نهر تيرى» منزلگاه شما است، و عرب شما را نمى شناسد!!

شعراى خيالى و ساختگى سيف

سيف در اين افسانه ها، نه شاعر از قبيلۀ تميم مى آفريند تا از مجد و افتخارات قبيلۀ تميم داد سخن دهند، و آوازۀ شهرت اين قبيله را به گوش جهانيان برسانند، شعرايى كه نامشان در هيچ يك از دواوين شعر و ادب ديده نمى شود، و از اشعار حماسى آنها جز از طريق سيف سراغى نتوان گرفت.

1 - ملاحظه كنيد، اين برادر «مرة بن مالك تميمى» است كه در مقام سرزنش برادرش «مره» چنين مى گويد:

«مره» عزيز گويى كه كور شده بود ه در پى ملك و ثروت راهى ديار پارس گرديد.

2 - و اين «يربوع بن مالك» برادر ديگر مره است كه مى گويد:

ص: 155

بزرگان قبيلۀ «معد و نزار» به هنگام فخر و مباهات به خود، مى دانند كه قبيلۀ ما «مضر» روشنايى بخش ديگر قبايل است.

تا آنجا كه مى گويد:

و اگر امواج افتخارات عرب به خودستايى برخيزند، امواج افتخارات ما - مضر - از همه بلندتر است!

3 - و «ايوب بن عصبه» چنين مى سرايد:

ما قبيلۀ تميم پادشاهانى هستيم كه گذشتگان را به عزت رسانديم و در هر زمان زنان ديگران را به اسارت برديم!

4 - و اين «حصين بن نيار حنظلى» شاعر و صحابى است كه مى گويد:

ايرانيان در بالاتر از «دلوث» به هنگى از ما تميميان برخورد كردند، كه خروششان چشم ها را خيره مى كرد.

5 - «غالب بن كليب» نيز چنين مى سرايد:

ما، در جنگ «مناذر» خيلى فعال بوديم، در همان حالى كه «كليب و وائل» مردم تيرى را سخت بيچاره كرده بودند.

ما بوديم كه بر هرمزان و ارتشش پيروز شديم و به آبادى هاى پرآذوقۀ ايشان دست يافتيم.

6 - و اين «اسود بن سريع تميمى» صحابى آفريده سيف است كه مى گويد:

سوگند به جان تو كه خويشاوندان ما امين بودند و آن چه را كه به ايشان سپرده مى شد سخت محافظت مى كردند.

«هرمزان» بر اسب راهوارش از معركه گريخت و از ناچارى اهواز را ترك گفت.

7 - و «حرقوص بن زهير» شاعر و صحابى آفريدۀ سيف چنين مى سرايد:

در شهرهايى كه در هر گوشه اش اندوخته هايى وجود دارد، ما بر «هرمزان» دست يافتيم.

8 - و اين «سلمى بن قين» صحابى مهاجر او است كه مى گويد:

ص: 156

آيا خبر نشدى كه در «وركاء» بر انوش جان از دست ما چه رسيد؟

9 - و اين «حرملة بن مريطه» از نزديكان صحابه و مهاجرين اولين سيف است كه چنين داد سخن مى دهد:

ما تميميان، اهالى «ميشان» را به ضرب شمشير سواركاران خود، تا «وركاء» به پيش رانديم.

سيف براى رسول خدا صحابه اى چون «حرملة بن مريطه» مى تراشد، كه نه رسول خدا او را ديده و شناخته، و نه ديگر اصحاب پيغمبر، و نه تابعين آنها!

سيف، «حرملة بن مريطه» را به عنوان يكى از نيكان صحابه و مهاجرين معرفى مى كند، و برايش از حماسه ها و قهرمانى ها داد سخن مى دهد تا سخنانش در دل ها نشيند و افسانه هاى او جايى براى خود در كتاب هاى وزين و معتبر باز كنند.

از اينجا است كه دانشمندان سرشناسى چون «ابن اثير، و ذهبى، و ابن حجر» با توجه به همان سخنان سيف و اعتمادى كه به درستى آنها داشته اند، در كتاب هاى معتبر و ارزشمند «اسد الغابه، تجريد، و اصابه» كه اختصاص به معرفى اصحاب رسول خدا دارد، شرح حال «حرملۀ مريطه» را در رديف ديگر اصحاب و ياران پيامبر خدا ثبت كرده اند.

و به استناد همان گفته هاى سيف است كه براى «مثنى بن لاحق» و «حصين بن نيار» كه داستانشان در اين كتاب مى آيد، و نيز براى «حرقوص بن زهير» شرح حال نوشته، آنها را از جملۀ اصحاب رسول خدا به حساب آورده اند.

براى «سلمى بن قين تميمى»، شرح حال نوشته تأكيد كرده اند كه او از نيكان صحابه و مهاجرين بوده نسبش را هم بنا به روايت «ابن كلبى» تعيين نموده اند كه ما را معلوم نشد چنين نسبى را ابن كلبى از سيف گرفته يا از ديگرى!

و باز به استناد همين گفته هاى سيف است كه «سمعانى و ابن مارگولا» در شرح بر «ايوب بن عصبه» مى نويسد:

«ايوب بن عصبه»، نوادۀ «امرى القيس» شاعرى است كه بنا به گفتۀ سيف در كتاب «فتوح» خود، در نبرد با هرمزان در نهر تيرى شركت داشته است و اشعار بسيارى هم سروده.

ابن اثير هم عين عبارات «سمعانى و ابن ماركولا» را بدون ذكر سند، در كتاب ديگر خود به نام «اللباب» آورده است. و چنين معلوم مى شود كه ابن اثير به هنگام نوشتن شرح حال «ايوب بن عصبه»، كتاب سيف را پيش روى خود داشته است، همچنان كه

ص: 157

سخن حموى را خوانديم كه او نيز به هنگام نوشتن مطالبى در كتاب «معجم» خود، كتاب سيف را به خط «ابن خاضيه» در پيش روى خود داشته، و با اتكاء به همان كتاب و اقرار صريح به اين مطلب، افسانه ها و اماكنى را به شرح آورده كه فقط در افسانه هاى سيف مى توان يافت.

اين را هم بگوييم كه حموى از كتاب «فتوح» سيف مطالب و اشعارى را نقل مى كند كه طبرى در تاريخ كبيرش به آنها اشاره اى نكرده است. با اين حساب معلوم مى شود كه در «معجم البلدان» حموى احاديثى از سيف وجود دارد كه در تاريخ طبرى يافت نمى شود، و اين به آن معنى است كه طبرى از كتاب سيف نقل كرده، «ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون» نيز به نوبۀ خود از طبرى گرفته در كتاب هاى خود آورده اند.

به سخن زبيدى در مادۀ «مرط» در كتاب «تاج العروس» توجه كنيد، او مى نويسد:

و «حرملة بن مريطه» كه سيف در كتاب «فتوح» خود از او ياد كرده و گفته است كه او، از نيكان صحابۀ پيغمبر خدا بوده است. و من - زبيدى - اضافه مى كنم كه حرمله از بنى حنظله، و از جملۀ مهاجرين رسول خدا بوده، و همان كسى است كه مناذر را فتح كرده و در گشودن «نهر تيرى» با سلمى بن قين كه داستانش طولانى است شركت داشته است.

گويى زبيدى متوجه اين نكته نشده است كه مصدر بقيۀ اخبارش مربوط به مريطه از همان جا كه مى گويد: و من اضافه مى كنم. سيف بن عمر است نه شخص ديگر!

دست آورد افسانۀ سيف دربارۀ حرمله

1 - خلق سه مكان به نام هاى «اطد، نعمان، جعرانه» تا نامشان در كتاب هاى جغرافيا برود، و محققين را دچار تحير و سرگردانى كند.

2 - خلق صحابه اى مهاجر، و قهرمانى شاعر به نام «حرملة بن مريطه».

3 - خلق ميدان هاى جنگ، و آوردگاه هايى كه وجود نداشته اند.

4 - ترسيم نقشهاى شگرف و حساس براى جنگ آوران تميمى.

5 - خلق فتوح، و اشعار حماسى براى بلندآوازه ساختن تميميان، و همۀ اين ها به بركت افسانۀ سيف دربارۀ «حرمله» به دست آمده است.

ص: 158

نهمين صحابى ساختگى: حرملة بن سلمى

صحابى ساختگى بر اثر اشتباه ابن حجر

آن چه تاكنون دربارۀ «حرملة بن مريطه» گفتيم، مطالبى بود كه در متن روايات سيف آمده است. يعنى با توجه به همان روايت ها، نويسندگان كتاب هاى شرح حال اصحاب پيغمبر، براى «حرملة بن مريطه» نيز به عنوان يكى از اصحاب آن حضرت شرح حال نوشته اند و نيز با توجه به همان روايت هاى سيف بوده كه اماكنى خيالى چون «اطد، و نعمان، و جعرانه» در كتاب هاى جغرافيا براى خود باز كرده اند!

با اين حال دانشمندى چون «ابن حجر» بر اين مطالب اضافاتى دارد، و اين اضافات گويا ازآنجا ناشى شده باشد كه ابن حجر هنگامى كه افسانۀ «حرمله و سلمى» را در كتاب «فتوح» سيف مى خوانده، حرمله و سلمى را يا به اشتباه «حرملة بن سلمى» خوانده، و يا كتابى را كه در دست داشته، نسخه بردار كتاب، حرمله و سلمى را به غلط «حرملة بن سلمى» نوشده و ابن حجر را به اشتباه انداخته است!

موضوع هر چه باشد فرق نمى كند، سخن اين است كه «ابن حجر» براى صحابى نوآفريده اى به نام «حرملة بن سلمى» نيز جايى مخصوص در كتاب «الإصابة» خود باز كرده مى نويسد:

سيف بن عمر تميمى و طبرى آورده اند: «خالد بن وليد» در سال دوازدهم از هجرت

ص: 159

هنگامى كه به حكومت عراق رسيد، دستور داد تا «حرملة بن سلمى، و مذعور بن عدى و سلمى بن قين» كه بر روى هم هشت هزار نفر سرباز جنگى در اختيار داشتند، به او بپيوندند.

و هم چنان كه پيش از اين هم گفته ايم، در آن روزگار رسم بر اين بوده است كه به جز شخص صحابى كسى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند. «ز»

حرف «ز» را ابن حجر در پايان گفتار خود از آن روى آورده است كه معلوم كند اين موضوع را ديگر تذكره نويسان نياورده اند، و او بر ايشان اين قسمت را زيادى دارد.

تحقيقى در سند افسانه هاى سيف

با بحث در اسناد روايات سيف، معلوم مى شود كه او خالق همۀ اين داستان ها است و مطالب زير صدق اين گفته را ثابت مى كند.

سيف طبق روشى كه دارد افسانه اى مى نويسد، و قهرمان يا قهرمان هايى مى آفريند و گواه يا گواهانى مى تراشد كه ايشان شاهد قهرمانى ها و جنگ آورى ها، و حماسه هاى اين دلاوران بوده اند، و همۀ اين مطالب را از زبان راويانى روايت مى كند كه يكى از ديگرى شنيده، و به اين ترتيب آن را به عصر افسانۀ خود متصل مى سازد!

در پى گيرى از اسامى اين گواهان و اسانيد، ما ناگزير به كتب تاريخ و شرح حال راويان، و كتاب هاى انساب مراجعه مى كنيم، و احياناً به اسامى مشابه با اسامى راويان سيف بر مى خوريم، و در آن حال از خود مى پرسيم:

آيا واقعاً اين راوى همان كسى است كه سيف نام او را در سند افسانۀ خود آورده است؟ ولى چنين مردى سال ها و سال ها پيش از سيف مرده است، و ممكن نيست سيف او را ديده باشد تا چنين مطالبى را از او بشنود.

امّا اين راوى ديگر، او هم سال ها پس از مرگ سيف به دنيا آمده و امكان ندارد كه سيف او را ديده و با او سخنى گفته باشد!!

و اين يكى، و اين راوى، و ديگر راويان مشابه و هم نام، اينان نيز در كنيه و القاب با راويان سيف مطابقت ندارند!

آنچه گفتيم در صورتى است كه نامى مشابه اسمى كه سيف به عنوان سند در احاديثش ارائه داده است وجود داشته باشد، در غير اين صورت كار مشكل تر است زيرا گذشته از مصادر نام بردۀ بالا، ناگزير خواهيم بود تا در كتاب هاى «ادب، حديث،

ص: 160

سيره، و طبقات» و غيره به تحقيق بپردازيم تا از وجود يا عدم چنان راويانى كاملاً مطمئن شويم.

در احاديث و افسانه هاى گذشتۀ سيف ديده ايم كه او غالباٌ راويان خود را «محمد، و طلحه، و مهلب، و عمرو» و اشخاص مجهول الهويۀ ديگر معرفى كرده است.

تحقيق در شناسايى اين اشخاص كار آسانى نيست زيرا:

اين محمد كيست؟ اگر هم چنان كه سيف خيال كرده او «محمد بن عبد الله بن سواد نويره» باشد كه طبرى 216 حديث سيف را از زبان او در تاريخ كبيرش آورده است، گفته ايم كه او از روات آفريده سيف است و نامش را در هيچ يك از مصادر فوق نيافته ايم.

«طلحه»، آيا اين همان «طلحة بن عبد الرحمن» آفريدۀ خيالات سيف است يا طلحه اى ديگر؟

و مهلب، كه سيف او را «مهلب بن عقبۀ اسدى» معرفى كرده و از زبان او در حدود 70 حديث در تاريخ طبرى دارد، نامش در كتب حديث و رجال ديده نمى شود.

ولى عمرو چه كسى مى تواند باشد؟ آيا اين همان عمرو است كه در زبان نحويان هميشه از «زيد» كتك مى خورد، «ضرب زيد عمرا»، و يا كسى ديگر است؟!

سيف در اين افسانه از راويان ديگرى نام مى برد كه ام ايشان در كتب رجال آمده مانند «عبد الله بن مغيرۀ عبرى، و ابو بكر هذلى». آيا سيف اين دو راوى را ديده و پاى سخن ايشان نشسته است و يا اين كه افسانه اى ساخته، و بدون اين كه ايشان را ديده يا آنها سيف را ديده و شناخته و با او سخنى گفته باشد، به آنها نسبت داده است؟ ما كه ندانستيم!

اكنون كه معلوم شد احاديث سيف تنها از خيالات او ناشى شده است، منابع انتشار اين افسانه را به شرح زير از نظر مى گذرانيم:

1. امام المورخين، محمد بن جرير طبرى، در تاريخ كبيرش ضمن حوادث سال هاى 12-21 هجرى، با ذكر سند.

2. بان ماركولا در كتاب «اكمال» با ذكر سند.

3. سمعانى در كتاب «انساب» با ذكر سند.

4. ياقوت حموى در كتاب «معجم البلدان» با ذكر سند، و تصريح به اين كه كتاب «فتوح» سيف را به خط «ابن خاضبه» در پيش روى داشته است.

دانشمندان زير مطالب مورد بحث را از دانشمندان بالا گرفته اند:

5.

ص: 161

ابن اثير در كتاب «اسد الغابه» مطالب خود را مستقيماً از سيف بن عمرو طبرى گرفته است.

6. ذهبى در كتاب «تجريد اسماء الصحابه» كه از كتاب «اسد الغابه» ابن اثير گرفته.

7. ابن حجر در كتاب «الإصابة» كه از طبرى گرفته.

8. عبد المؤمن در كتاب «مراصد الاطلاع» از ياقوت حموى.

9. ابن اثير در كتاب «اللباب» كه مطلب از سمعانى گرفته.

10. و باز ابن اثير در تاريخ خود كه از طبرى مطلب گرفته است.

11. ابن خلدون در تاريخش كه از طبرى گرفته.

12. زبيدى در كتاب «تاج العروس» كه قسمتى از اخبارش را با ذكر سند آورده است.

ص: 162

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

10 - ربيع بن مطر بن ثلج تميمى

* صحابى شاعر و حماسه سرا.

* شواهدى از حضور ربيع در فتوح «دمشق و بيسان و قادسيه و طبريه».

* اشتباه دانشمندان در ثبت نام پدر وجد اين صحابى افسانه اى.

* دست آورد افسانۀ سيف دربارۀ ربيع بن مطر.

* بررسى سند، و منابع انتشار افسانۀ ربيع.

ص: 163

ص: 164

دهمين صحابى ساختگى سيف: ربيع بن مطر بن ثلج تميمى

صحابه اى شاعر و حماسه سرا

ابن عساكر در شرح حال «ربيع بن مطر» مى نويسد:

«ربيع بن مطر»، شاعرى حماسه سرا و چيره دست بوده كه صحبت رسول خدا را درك كرده است. ربيع در فتح «دمشق، و بيسان، و قادسيه» در سپاه اسلام حضور داشته و در همان زمينه ها اشعارى سروده است.

ابن عساكر ادامه داده مى نويسد:

از سيف بن عمر روايت شده است كه «ربيع بن مطر» در جنگ بيسان چنين سروده:

در جنگ بيسان، به آنها كه در دژها مستقر شده بودند گفتم كه وعده هاى دروغ به كار نمى آيد.

اى «بيسان» اگر نيزه هاى ما به سوى تو به اهتزاز در آيد، چنان روزى به تو روى خواهد آورد كه افراد از ماندن در تو اكراه داشته باشند.

اى بيسان آرام باش و سرسختى مكن، و صلح پايدارى را كه پايانش خوب است بپذير.

حالا كه نمى پذيرى، و به اميدهاى سراب گونه اى كه كم خردان تو را به آن اميدوار كرده اند دل خوش كرده اى، پس اين چنين باش.

ص: 165

و چون به جز جنگ چيز ديگرى نخواستند، بلاهاى ما، در جنگى كه هرگز از آن روى برنمى تابيم، پياپى بر ايشان فرود آمد.

روزگارشان را چنان كرديم كه بدبختيش بسيار طولانى، و پر از مصيبت، و سراسر تيرگى و تاريكى بود.

ما، در هيچ نبردى شركت نكرديم مگر اين قبيلۀ من افتخارات آن را به خود اختصاص دادند.

و چون كوتاه آمدند، و از ما عفو خواستند، به نيم روز، بزرگانشان را مورد عفو و بخشش خود قرار داديم.

و نيز بنا به گفتۀ سيف، ربيع در فتح «طبريه» چنين سروده است:

ما، به مرزها روى نهاده آن را مى گيريم، و مانند كسانى كه از بيم جنگ روى ترش مى كنند نيستيم.

آنان از ترس و وحشت، به هر سياهى كه در كنج خانۀ خود بيابند حمله برده شمشير و نيزه بر آن فرود مى آورند.

جوانان ما گروه گروه، از فراز بلندى ها بر آنان تاختند و آن ترسوها از ايشان چون صاعقه زده مى گريختند.

پس از اين كه وحشت همۀ آنها را فرا گرفت، ما از نزديك شدن آنها به درياچه جلوگيرى كرديم.

و نيز وقايع دمشق را چنين به نظم آورده است:

از شهر «حمص»، و آنان كه در مرغزارهاى روميان منزل گزيده اند بپرس، ضرب شصت مرا چگونه يافتى؟

ما بوديم كه از دمشق شهرها را يكى يكى پشت سر گذاشتيم، و بى هيچ درنگى خود را به ايشان رسانديم.

مرغزارها را از كشته هاى ايشان مالامال كرديم، و در آن حال، روميان به كشته هاى خود پشت كردند!

اسب هاى عربى چنان ايشان را از ميدان نبرد به در مى برند، كه به جان خودم به وهم در نمى آيد.

آن اسب ها، در اين فرار، آنان را به «حمص» كه مقصد و آرامگاه ايشان بود رسانيدند.

«ربيع بن مطر»، در نبرد «قادسيه» و توصيف دلاوران اسلام، و تعقيب پارسيان فرارى از ميدان جنگ چنين مى سرايد:

همانند «عاصم بن عمرو»، كه هنگامى كه دشمن زمين را پر كرده بود، بر سر آنها آتش پرسروصدا برافروخت.

ص: 166

و يا همانند آن مرد مهمان نواز، كه در برابر حيرت همگان، كر و فر شبانۀ «هرمزان» را در هم شكست.

(همانند ايشان) به چشم خود ديديم كه «حنظلۀ» بزرگوار بر نهر پارسيان حمله مى برد، و از كشته پشته مى ساخت.

و آن گاه بود كه منادى مردى چون «سعد وقاص» فرياد برآورد كه، حق جنگ را فقط تميميان ادا كردند.

در آن روز بود كه ما اسب هاى عالى جايزه گرفتيم و به گرفتن چنين جايزه اى از همه سزاوارتر بوديم.

ابن حجر نيز در «اصابۀ» خود دربارۀ «ربيع بن مطر» مى نويسد:

او - ربيع بن مطر - صحبت رسول خدا را در ك كرده است! و سيف در كتاب «فتوح» خود از او اشعار بسيارى در فتح شهرهاى «دمشق، و قادسيه، و طبرستان» نقل كرده است. از جملۀ اشعارى كه سيف از او و در فتح طبرستان روايت كرده است اين است كه مى گويد:

ما، به مرزها روى مى آوريم و آن را مى گيريم، مانند كسانى نيستيم كه از جنگ به هراس افتاده روى ترش مى كنند.

و چون ايشان را وحشت جنگ فرا گرفت، ما از نزديك شدنشان به درياچه مانع شديم.

ابن حجر ادامه داده مى نويسد: ابن عساكر نيز مى گويد كه او - ربيع بن مطر - رسول خدا را درك و به خدمت آن حضرت رسيده است.

اين دو دانشمند - ابن عساكر و ابن حجر - با اعتماد بر نوشته هاى سيف حضور شاعر و صحابى خيالى او را در فتح شهرهاى «دمشق، و بيسان، و طبرستان» باور داشته آن را در كتاب هاى خود ثبت كرده اشعارى را كه سيف از زبان او نقل كرده، در آنها از دلاورى هاى اقوام و خانواده اش سخن رفته است، به عنوان شاهد آورده اند. و اين در حالى است كه پيش از اين هم گفته ايم كه در اصل تميميان از آن دسته قبايلى نبوده اند كه از زادگاه خود عراق پاى بيرون گذاشته، دوشادوش ديگر قبايل در نبردهاى شام شركت كرده باشند. ابن عساكر در تاريخ خود به همين موضوع در (ج 1، ص 535) اشاره كرده و گفته است:

تميميان كه محلّ اقامتشان عراق بود، در همان زادگاه خود با ايرانيان جنگيده اند.

و ازآنجاكه در سخنان طبرى و ابن عساكر در شرح بر داستان هاى فتوح، نامى از اين شاعر و صحابى افسانه اى سيف به چشم نمى خورد، چنين به نظر مى آيد كه سيف

ص: 167

«ربيع» را تنها شاعرى سخنور آفريده، برايش سهمى از دلاورى ها و پهلوانى ها در آن كشورگشايى ها قائل نشده باشد!

اشتباه در نام پدر و جد ربيع

در كتاب «تجريد» ربيع شاعر سيف چنين معرفى شده است: «ربيع بن مطرف تميمى». زبيدى مؤلف كتاب «تاج العروس» نيز از كتاب تجريد پيروى كرده و در واژۀ «ربع» چنين مى نويسد:

ربيع بر وزن «امير» نام پنج نفر از اصحاب رسول خدا بوده است.....

و پس از اين كه نام آنها را مى برد، مى نويسد: و ديگرى ربيع بن مطرف تميمى شاعر، كه فتح دمشق را درك كرده است.

در كتاب هاى «اصابه»، و «تهذيب» ابن عساكر اين شاعر صحابى سيف چنين معرفى شده است: «ربيع بن مطر بن بلخ»!

ما، در اين مورد قديمى ترين نسخۀ خطى تاريخ ابن عساكر را كه قديمى ترين مصدرى مى باشد كه احاديث سيف را با سند كامل ارائه داده است، از همل مدارك صحيح تر دانستيم. در آن نسخه، شاعر خيالى سيف چنين معرفى شده است «ربيع بن مطر بن ثلج».(1) اين معرفى با چنان تسلسل زيبا و جالبى (اول ربيع، و بعد مطر، و سپس ثاج)، حكايت از ذوق هنرى و شيرين كارى نام گذار اصليش، يعنى سيف بن عمر تميمى مى كند. اين نام گذارى با همين ترتيب به فارسى چنين مى شود:

بهار فرزند باران نوادۀ برف!!

ابن ماركولا در كتاب «اكمال» خود در واژۀ «ثلج» مى نويسد:

و مطر بن ثلج تميمى شاعر، كه گمان مى برم برادر مطر باشد.

به اين ترتيب مى بينيم كه ابن ماكولا مطر و ربيع را دو برادر، و فرزندان ثلج تميمى

ص: 168


1- . ربيع \ بهار مطر \ باران ثلج \ برف

پنداشته، در صورتى كه سيف كه خود آفرينندۀ آنها است، آن دو را پدر و فرزند معرفى كرده است هم چنان كه در تاريخ ابن عساكر، «ربيع بن مطر بن ثلج» آمده است.

آن چه كه دربارۀ «ربيع بن مطر بن ثلج»، از شرح حال و اشعارش يافتيم، همين ها بود كه آورديم، و ازآنجاكه ما نام اين صحابى شاعر را به جز در مصادرى كه از سيف بن عمر مطلب گرفته اند نيافتيم، او را از آفريده هاى خيال سيف دانستيم.

اين را هم بگوييم كه در سخنان سيف مطلبى را كه دلالت داشته باشد كه ربيع بن مطر از اصحاب رسول خدا بوده است نديديم. بلكه گمان مى رود ابن عساكر با توجه به اشعار و حماسه هايى كه سيف بن عمر از ربيع نقل كرده و ناظر به رويدادهاى دهۀ دوم از هجرت، و نشانگر شركت او در اين نبردها است، چنين نتيجه گرفته است كه ربيع بن مطر در آن محدوده از زمان بايد مردى بوده، و به آن حد از رشد رسيده باشد كه بتواند در آن جنگ ها حضور فعال داشته باشد، بنا بر اين بايد ربيع، رسول خدا را درك كرده، از جملۀ اصحاب آن حضرت به حساب آيد!!

دست آورد افسانۀ ربيع بن مطر

سيف با آفرينش ربيع بن مطر تميمى:

1. اشعار و حماسه هايى ديگر بر گنجينۀ ادبيات عرب افزوده است.

2. شاعرى صحابى بر ديگر اصحاب رسول خدا اضافه نموده است.

3. آيندگان با تكيه بر سخنان سيف، و آوردن اشعار حماسى همين ربيع مى پندارند كه افراد قبيلۀ تميم در خارج از زادگاهشان عراق، در نبردهاى روم شرقى شركت داشته اند كه شاعرشان مى گويد:

اين بيسان آن گاه كه نيزه هاى ما به سوى تو نشانه رفته به اهتزاز در آيد، چنان روزى به تو روى آورد كه ساكنانت از ماندن در تو اكراه داشته باشند.

و شاهد شركتشان در جنگ طبرستان اين كه مى گويد:

اين ما بوديم كه پس از شكست دادن آنها، مانع شديم تا به درياچۀ (طبريه) نزديك شوند.

و اين ما بوديم كه شهرها را از مشرق، يكى بعد از ديگرى پشت سر گذاشتيم، و خود را به ايشان رسانديم.

تا بدان وسيله براى قبيلۀ تميم افتخاراتى مزيد بر افتخارات گذشته آفريده باشد.

ص: 169

مگر نمى شنوى كه شاعرشان فرياد برآورده مى گويد:

به همۀ روزگاران، رزمگاهى بود كه ما در آن قدم بگذاريم، و تمام افتخارات آن را به خود اختصاص نداده باشيم.

تا آنجا كه از قول فرمانده كل قواى سپاه اسلام خروش بر آورده مى گويد:

در جنگ قادسيه منادى سعد وقاص فرياد بر آورد كه: كوشش و جوشش در اين جنگ فقط از آن افراد قبيلۀ تميم بوده است!

بررسى اسناد افسانۀ سيف

ابن عساكر، اسناد مطالب خود را دربارۀ «ربيع بن مطر»، به سيف بن عمر رسانده و آن را نام برده، در صورتى كه سيف اسناد و راويان خود را معرفى ننموده تا دربارۀ وجود يا عدم چنين راويانى به تحقيق بنشينيم.

دانشمندانى كه افسانۀ ربيع را از سيف نقل كرده اند

1. ابن عساكر، با ذكر سند در تاريخش.

2. ابن حجر، با ذكر سند در كتاب «الإصابة».

3. ذهبى، بدون ذكر سند در كتاب «تجريد».

4. زبيدى، بدون ذكر سند در «تاج العروس».

5. ابن بدران، در كتاب «تهذيب تاريخ ابن عساكر».

ص: 170

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

11 - ربعى بن افكل تميمى

* ربعى، فرمانده سپاه در فتح موصل.

* واژۀ «انطاق» و اشتباه ياقوت حموى.

* مقايسۀ خبر سيف با حقايق تاريخى.

* بررسى اسناد سيف در افسانۀ ربعى.

ص: 171

ص: 172

يازدهمين صحابى ساختگى سيف: ربعى بن افكل تميمى

ربعى فرمانده سپاه در فتح موصل

سيف بن عمر، «ربعى بن افكل» را از خانوادۀ عنبر، و از تيرۀ بنى عمرو تميم ساخته است.

ابن حجر در شرح حال ربعى مى نويسد:

سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود مى نويسد كه ربعى را «سعد بن ابى وقاص» كه فرمانده كل سپاه در جنگ با ايرانيان بود، دستور داد تا فرماندهى سپاه را در جنگ موصل به عهده بگيرد. و همان طور كه در گذشته گفتيم، در آن زمان رسم بر اين بوده كه به جز شخص صحابى را به فرماندهى سپاه نمى گماشتند.

و سيف در جاى ديگر از كتاب خود مى گويد:

عمر، مقرر داشت تا ربعى فرماندهى پسشتازان سپاهى را كه «عبد الله معتم»(1) امير و فرمانده آن بود به عهده داشته باشد.

به قرار معلوم ربعى در فتوح شركت فعال داشته است. «ز» پايان سخن ابن حجر.

گفتيم كه حرف «ز» را ابن حجر از آن روى به كار مى برد كه معلوم دارد اين قسمت را او بر ديگر تذكره نويسان صحابۀ رسول خدا، اضافه دارد.

ص: 173


1- . چنين گمان مى رود كه اين عبد الله نيز از ساخته هاى سيف بن عمر باشد. شرح حال عبد الله معتم در اسد الغابه، ج 3، ص 262 آمده است.

طبرى ضمن شرح حوادث سال شانزدهم از هجرت، آنجا كه به فتح «تكريت» پرداخته سخنان سيف را دربارۀ ربعى به طور مشروح آورده است كه ما در اينجا خلاصۀ آن را نقل مى كنيم:

«سعد وقاص» فرمانده كل قوا به خلفه وقت عمر نوشت كه مردم موصل دور «انطاق» جمع شده اند، و او تا ناحيۀ تكريت پيش رفته و در آنجا سنگر گرفته است، تا بدان وسيله سرزمين خود را پاس دارد. عمر در پاسخ سعد نوشت:

«عبد الله معتم» را مأمور انطاق كن، و فرماندهى سپاه پسشتازان را در عهدۀ «ربعى بن افكل» بگذار، و چون ايشان سپاه دشمن را از پيش پاى خود برداشتند، ربعى را مأمور گشودن دژهاى «نينوا(1)، و موصل» نما.

سپس طبرى عزيمت عبد الله را براى دفع انطاق شرح داده جنگ هاى ايشان، و به حصار گرفتن دشمن را به مدت چهل شبانه روز تعريف كرده مى نويسد:

عبد الله با سران ديگر قبايل عرب از «اياد، و نمر، و تغلب» كه به پشتيبانى از انطاق عليه مسلمانان جنگ مى كردند، تماس حاصل كرد و سرانجام آنها را به اسلام متمايل نمود و در آخر با يك ديگر قرار گذاشتند كه سپاه اسلام با بانگ تكبير به دروازه هايى كه آنها مشخص مى كنند حمله برند، اينان نيز با شنيدن بانگ تكبير از داخل شهر شمشير در ميان پاسداران انطاق مى گذارند، تا فتح «تكريت» آسان صورت گيرد.

اين نقشه مورد موافقت همگان قرار مى گيرد و بر طبق آن عمل مى شود، و در نتيجه حتى يك تن از سپاه دشمن جان سالم از معركه به در نمى برد!

طبرى پس از شرح فتح «تكريت» مى نويسد:

هم چنان كه عمر فرمان داده بود، «عبد الله معتم» فرمان داد تا ربعى بن افكل در معيت قبايل تازه مسلمان «تغلب و اياد، و نمر» كه اهالى موصل و نينوا از مسلمان شدن آنها آگاهى نداشتند براى گشودن دژهاى موصل و نينوا عزيمت نمايد. و دستور داد پيش ازآنكه دشمن از خبر سقوط تكريت به دست مسلمانان آگاه شود، بر سر آنها بتازد.

فرزند افكل فرمان برد، و براى پيروزى قطعى خويش، با تازه مسلمانان قبايل مزبور قرار گذارد كه آنها به دروغ در ميان مردم آن سامان شائع كنند كه سربازان انطاق در تكريت پيروز شده قواى مسلمين را شكست داده اند، و چون خود از سپاهيان انطاق به حساب مى آيند، مى توانند به راحتى داخل دژ شده پاسدارى درهاى مهم دژ را خود بر عهده بگيرند تا سپاهيان اسلام بدون هيچ گونه مقاومتى از درهاى دژ بگذارند!

ص: 174


1- . نينوا در شمال عراق و مقابل شهر موصل قرار داشته، رودخانۀ دجله آن دو شهر را از هم جدا مى كرده است. خرابه اى نينوا هنوز باقى است.

حيلۀ ربعى كارگر افتاد و بى هيچ مقاومتى دژهاى دشمن به تصرف سپاهيان اسلام درآمد.

ربعى پس از تصرف نينوا و موصل و دژهاى مستحكم آن، براى تصرف ديگر مناطق موصل عازم آن نواحى شد.

اين خلاصۀ سخنان طبرى در فتح «تكريت» و گشودن دژهاى مستحكم «موصل و نينوا» وسيلۀ ربعى و افكل، از طريق سيف ابن عمر تميمى است.

واژۀ «انطاق» و اشتباه حموى

به طورى كه از سخنان سيف در اين افسانه بر مى آيد، «انطاق» نام فرمانده سپاه دشمن بوده است، ولى حموى چنين پنداشته كه انطاق مورد بحث سيف، نام مكانى است نزديكى هاى تكريت! از اين روى در «معجم البلدان» در واژۀ «انطاق» مى نويسد:

«انطاق» ناحيه اى است نزديك تكريت، كه نامش طى حديثى در فتوح سيف ضمن ديگر متصرفات اسلام در سال شانزدهم از هجرت برده شده و «ربعى بن افكل» از آن چنين ياد كرده است:

ما، با لبۀ تيز شمشير خود، هر متجاوزى را پاداش مى دهيم.

هم چنان كه «انطاق» را با همان وسيله پاداش داديم و او خود را از جمع ديگران به كنارى كشيد و بگريخت.

نويسندۀ كتاب «مراصد الاطلاع» نيز از حموى پيروى كرده است آنجا كه در واژۀ «انطاق» مى نويسد:

مى گويند «انطاق» ناحيه اى نزديك تكريت بوده است.

به نظر مى آيد اشتباه حموى ازآنجا ناشى شده باشد كه در حديث سيف آمده است (نزوله عَلَى الانطاق \ ورودش به انطاق) كه كلمۀ ورود، در اينجا بر مكان بيشتر مناسبت دارد تا انسان. با اين حال نمى دانيم كه حموى چگونه به قسمت آخر شعرى كه خود از سيف روايت كرده است توجه ننموده كه با صراحت مى گويد (و انطاق خود را از ميان جمعيت به كنارى كشيد و بگريخت.) كه اين انسان است كه از ميان جمعيت مى گريزد نه مكان.

آنچه در تاريخ طبرى از احاديث سيف دربارۀ «ربعى بن افكل» اين قهرمان افسانه اى ديديم همين ها بود كه آورديم، و همين مطالب را نيز دانشمندانى چون «ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون» از طبى گرفته در تاريخ هاى خود نقل كرده اند.

ص: 175

اما ياقوت حموى، همان طور كه در افسانه هاى «حرملة بن مريطه» آورديم، او خود نسخه اى از كتاب «فتوح» سيف را به خط دانشمند نسخه بردارى به نام «ابن خاضيه» در مورد نظرش مستقيماً از همان كتاب استخراج مى كرده است، و از همين جا است كه نام بعضى از شهرها، و ديه ها، و قصباتى كه در كتاب «معجم البلدان» او آمده است، به جز در احاديث سيف، در ديگر كتاب هاى جغرافيايى نمى توان يافت. يا به عبارت ديگر، نام تمام اماكنى را كه سيف ساخته است، در كتاب «معجم البلدان» او ديده مى شود.

اشتباهى در نسب ربعى

مطلب ديگرى كه در اينجا تذكرش لازم است اين است كه نسب ربعى در تاريخ طبرى «عنزى»، و در تاريخ ابن كثير «غزى» آمده، در صورتى كه در «اصابه» ابن حجر «عنبرى» ثبت شده است كه عنبرى خود تيره اى است از تميم. ما نيز همين نسب را به حقيقت نزديك تر يافتيم زيرا مى دانيم كه سيف با تمام وجودش و در همۀ موارد كوشش دارد تا قهرمانان خيالى خود را از قبيلۀ خويش، قبيلۀ تميم بيافريند، و ازآنجاكه «عنبرى» شاخه اى از تميم است، اين انتخاب با خواستۀ سيف افسانه پرداز بيشتر مناسبت دارد تا «عنزى و غزى».

مقايسه اى بين روايت هاى سيف و حقايق تاريخى

اكنون جا دارد تا پاى سخن ديگران بنشينيم و حقيقت فتح «موصل، و تكريت، و نينوا» را از زبان ديگر تاريخ نويسان بشنويم بلاذرى فتح موصل و تكريت را چنين شرح مى دهد:

عمر بن خطاب رض، در سال بيستم از هجرت، «عتبة بن فرقد سلمى» را مأمور فتح موصل كرد.

«عتبه» با مردم نينوا به جنگ پرداخت و يكى از دژهاى ايشان را كه در قسمت شرقى دجله قرار داشت با سختى بگشود، و بعد از دجله عبور كرد و روى به جانب دومين دژ آنها نهاد. اهالى اين دژ چون در مقابل عتبه تاب مقاومت در خود نمى ديدند، با او از در صلح در آمدند و پرداخت جزيه را پذيرفتند.

«عتبه» با تقاضاى صلح ايشان موافقت كرد و پذيرفت كه هر كس كه مايل به ترك دژ باشد در امان است و مى تواند از دژ بيرون آمده هر كجا كه بخواهد برود.

ص: 176

بلاذرى پس از آن فتوحات عتبه را در منطقۀ موصل از قراء و قصبات، و ديه ها و آبادى ها از جمله تكريت را نام مى برد و در پايان آن مى نويسد:

و عتبة بن فرقد، «طيرهان و تكريت» را فتح كرد، و ساكنان دژ تكريت را به جان امان داد.

بنا بر اين، حقيقت چنين است كه نخستين جايى كه فتح شده موصل بوده و بعد از آن تكريت، و فاتح هر دو محل هم «عتبة بن فرقد سلمى» انصارى، يمانى قحطانى، و سال اين فتح و پيروزى، بيستمين سال از هجرت رسول خدا بوده است.

اما سيف، فتح تكريت را مقدم موصل ذكر مى كند، و «عبد الله معتم عبسى عدنانى» را فاتح آنجا معرفى مى نمايد، و فتح موصل را در عهدۀ «ربعى بن افكل» تميمى عدنانى مى گذارد، سپاهيان او را نيز همگى از افراد قبايل عدنان مضرى به حساب مى آورد.

ولى حقيقت اين است كه موصل و تكريت به دست «عتبه يمانى قحطانى» فتح شده است، و اين چيزى نيست كه سيف بتواند آن را ناديده بگيرد و در برابر آن ساكت بنشيند، پس دو تن از آفريده هاى خود را از قبيلۀ مضر به حكومت و فرماندهى مى گمارد، و سپاهيان اسلام را نيز از افراد قبيلۀ مضر، يعنى قبيلۀ خويش معرفى مى كند، و همۀ اين تغيير و تبديل ها را به فرمان تعصب قومى خود، در تاريخ اسلام وامى دارد!

اما اين كه چرا او تاريخ وقوع چنين رويدادى را تغيير داده و فتحى را كه در بيستم از هجرت به وقوع پيوسته، آن را در سال شانزدهم از هجرت نوشته است، مطلبى است ه در خور اهميت مى باشد و به انحراف عقيدۀ او از اسلام مربوط مى شود، زيرا اگر او به حكم زندقه اى كه به آن متهم بوده هدفش ايجاد تشويش در تاريخ اسلام نبوده، پس چه چيزى مى تواند محرك او در اين جنايت بر تاريخ اسلام باشد؟!

دست آورد سيف از اين افسانه

سيف با آفريدن ربعى بن افكل تميمى:

1 - صحابه اى فرمانده، سردارى فاتح، و شاعرى سخنور آفريده تا نامش در رديف اصحاب واقعى رسول خدا ثبت شده برايش شرح حال بنويسند.

2 - مكانى تازه خلق كرده، تا در رديف ديگر امكان خيالى او در كتاب هاى جغرافيا براى خود جا باز كند.

3 - با خلق نبردهاى افسانه اى براى تميم، به نداى تعصبات قبيله اى خود پاسخ گفته

ص: 177

و براى قبيلۀ خويش افتخاراتى ديگر آفريده است.

4 - به حكم زندقه اى كه به آن متهم بوده، تاريخ وقوع حوادث تاريخى اسلام را تغيير داده است.

بررسى اسناد سيف در افسانۀ ربعى

در اسناد احاديث سيف، دربارۀ «ربعى بن افكل»، اين نام ها آمده است:

1 - محمد، كه سيف او را «محمد بن عبد الله بن سواد بن نويره» مى خواند. و ديگرى «مهلب بن عقبۀ اسدى»، كه در گذشته به نام اين دو راوى در احاديث او برخورد كرده ايم و دانستيم كه وجود خارجى نداشته اند، و از ساخته هاى سيف مى باشند.

2 - طلحه، اين راوى در احاديث سيف ممكن است به دو راوى اشاره داشته باشد يكى «طلحة بن اعلم» و ديگرى «طلحة بن عبد الرحمن».

نام طلحة بن عبد الرحمن را جز در روايت هاى سيف نديده ايم بنا بر اين، اين نام زادۀ خيالات او است و چنين راويى وجود خارجى ندارد.

اما «طلحة بن اعلم»، راويى است سرشناس و نامش در غير احاديث سيف نيز آمده است ولى با توجه به سابقۀ سيف و دروغ پردازى هاى او، ما حق نداريم تا گناه دروغ هايش را به گردن چنان راويانى بگذاريم، به خصوص وقتى كه سيف تنها كسى است كه چنان دروغ هايى را به چنين راويانى نسبت مى دهد.

دانشمندانى كه اين افسانه را از سيف نقل كرده اند

ريشۀ تمام اين افسانه ها از سيف است، اما منابع انتشار افسانه هاى او عبارتند از:

1. طبرى با ذكر سند در تاريخش.

2. ابن حجر با ذكر سند در كتاب «الإصابة».

3. ابن اثير با نقل از طبرى در تاريخش.

4. ابن كثير با نقل از طبرى در تاريخش.

5. ابن خلدون با نقل از طبرى در تاريخش.

6. حموى در «معجم البلدان» بدون ذكر سند.

7. عبد المؤمن به نقل از حموى در كتاب «مراصد الاطلاع».

ص: 178

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

12 - أُطّ بن أبي أُطّ

* اطّ در پست فرماندارى دورقستان.

* رودخانه اى به نام اط!

* اشتباه ابن حجر.

* بررسى اسناد افسانۀ اط.

ص: 179

ص: 180

دوازدهمين صحابى ساختگى سيف بن عمر: أُطّ بن ابن أُطّ - تميمى

اشاره

سيف، أُطّ را از تيرۀ «سعد بن زيد بن مناة تميمى» معرّفى كرده است:

در كتب «اصابۀ» ابن حجر، «اط بن ابى اط» چنين معرفى شده است:

«اط بن ابى اط»، از خاندان عد بن زيد، و از تيره اى از قبيلۀ تميم است. اط از جمله ياران و همكاران خالد بن وليد به روزگار خلافت ابو بكر بوده، رودخانه اى هم در عراق به نام او نام گذارى شده است! نام گذارى اين رودخانه در عراق زمانى آغاز شده كه خالد بن وليد، اط را مأمور گرفتن خراج از آن ناحيه كرده بود!

طبرى همين داستان را از قول سيف در تاريخ خود روايت كرده و در جاى ديگر او را «اط بن سويد» نوشته كه گويا سويد، نام پدر اط باشد.

ابن فتحون نيز شرح حال اط را به عنوان كسى كه تذكره نويسان نامش را از قلم انداخته اند، چنين آغاز مى كند كه «من نام او - اط - را به خط كسى كه بر دانشش اعتماد و اطمينان كامل دارم يافته ام، كه در آن اط را به ضم اول نوشته بود.

اط در پست فرماندارى

طبرى داستان اط را در دو روايت، و ضمن وقايعو حوادث بعد از فتح «حيره» از قول سيف بن عمر، در تاريخ خود آورده است. او در روايت اول چنين مى نويسد:

خالد بن وليد كارگزاران و سرهنگان خود را مأموريت داد كه... [تا آنجا كه مى نويسد] و اط بن ابى اط را كه مردى از خاندان سعد بن زيد، و از تيرۀ تميم بود مأمور «دورقستان»

ص: 181

كرد. اط در آن ناحيه به كنار رودخانه اى فرود آمد، و آن رودخانه از آن روز به نام اط معروف گرديد، و امروز نيز به همين نام خواند مى شود.

حموى با اعتماد به روايت سيف، در كتاب «معجم البلدان» خود در واژۀ «اط» مى نويسد:

آن گاه كه خالد بن وليد بر حيره و ديگر سرزمين هاى آن منطقه دست يافت، كارگزاران خود را به قسمت هاى مختلف آن منطقه مأمور ساخت، از جملۀ آن كارگزاران يكى «اط بن ابى اط» مردى از خاندان «سعد بن زيد بن مناة تميمى» بود كه مأمور دورقستان كرد. اط در آن ناحيه به كنار رودخانه اى فرود آمد. آن رودخانه تا به امروز به نام او معروف است!

حموى در اينجا سند سخن خود را مشخص نكرده است، و تعبير او از اين مطلب (و آن رودخانه تا به امروز به نام او معروف مى باشد) اين توهّم را به وجود مى آورد كه ممكن است آن رودخانه تا زمان حموى وجود داشته و نامش هم «رود اط» بوده است، و حموى خود از آن آگاهى داشته كه چنين قاطع سخن مى گويد، و به صحت آن گواهى مى دهد، درصورتى كه مطلب چنين نيست و حموى عين سخنان سيف را نقل كرده است، نه اين كه خودش چيزى در اين زمينه گفته باشد.

ابن عبد الحق نيز مردى بوده است از خاندان بنى سعد تميم كه كارگزار خالد بن وليد بوده، اين مأموريت زمانى به اط محول شده است كه خالد بر حيره و ديگر سرزمين هاى اطراف آن دست يافته است... تا آنجا كه مى نويسد: و آن رود به نام او معروف شده است.

نويسندۀ كتاب «تاج العروس» نيز به روايت سيف اعتماد كرده و در واژۀ «اط» چنين مى نويسد:

اط بن ابى اط، «مردى از بنى سعد بن مناة تميمى» است كه از جانب خالد بن وليد فرماندار «دورقستان» بوده، رودخانۀ «اط» در آنجا به اسم او نام گذارى شده است.

طبرى نيز تقسيم مناطق مختلف حيره را به طور اختصار چنين آورده است:

خالد بن وليد، مناطق مختلف حيره را بين سرهنگان و كارگزاران خود قسمت كرد، از جمله «جرير» را مأمور... تا آنجا كه مى نويسد: و حكومت... را به «اط و سويد» محول داشت.

ص: 182

اشتباه ابن حجر

در اينجا ابن حجر با توجه به نوشتۀ طبرى دستخوش اشتباه شده، و اط و سويد را اط بن سويد خوانده و سويد را پدر اط پنداشته است.

اين اشتباه ابن حجر، همانند اشتباهى است كه او دربارۀ حرمله و سلمى مرتكب شده و آن را حرملة بن سلمى خوانده است، و حرمله فرزند سلمى را صحابه اى ديگر پنداشته، و علاوه بر حرملة بن مريطه، براى حرملۀ سلمى در رديف ديگر اصحاب پيغمبر نيز شرح حال نوشته است.

البته اين امكان هم وجود دارد كه اشتباه ابن حجر ناشى از اشتباه نسخه بردار كتاب باشد كه «اط و سويد» را اط بن سويد نوشته و بيچاره ابن حجر را دستخوش چنين اشتباهى كرده باشد!

موضوع هر چه كه باشد، در نفس امر تأثيرى نمى گذارد، چه، اين نام نيز در شمار اصحاب واقعى رسول خدا آمده است، در صورتى كه همه افسانه و سرا پا دروغ است، و اين زيادتى هم از بركت همين افسانه هاى سيف ناشى شده است، و دانشمندانى چون «ابن فتحون، و ابن حجر» براى چنين صحابه اى شرح حال نوشته اند.

ياقوت حموى، و ابن عبد الحق، و زبيدى نيز با توجه به همان روايت ها و افسانه هاى سيف، در واژۀ «اط» براى اط شرح حال نوشته از رودخانۀ اط نام برده اند، و همين مطالب خالى از حقيقت، صدها سال دانشمندان را به خود مشغول داشته است!

ما در مقام جست وجوى نام اط بن ابى اط، و رودخانه اى به همين نام، به كتاب هاى مختلف، و مصادر متعددى كه در اختيار داشتيم مراجعه كرديم، ولى كوشش ما به جايى نرسيد، و چنين نامى را در هيچ يك از مصادر مزبور نديديم. ازاين رو است كه براى مقايسۀ سخنان سيف با روايت ديگران، چيزى به دست نياورديم تا به مقايسۀ آن ها بپردازيم.

زيرا داستان سيف تماماً دروغ، و زاييدۀ خيالات واهى او بوده است.

بررسى اسناد روايت هاى سيف در افسانۀ اط

سيف با خلق صحابه اى به نام اط، و رودخانه اى به نام او:

1 - از خاندان تميم صحابه اى والا، و فرماندهى لايق، مى آفريند و دانشمندانى چون ابن فتحون، و ابن حجر به شرح حالش در رديف اصحاب پيغمبر مى پردازند.

2 - رودخانه اى را در سرزمين دورقستان جارى مى كند، و نامش را «اط» مى گذارد، و حموى و ابن عبد الحق، نام رود اط را در كتاب هاى جغرافيايى خويش ثبت

ص: 183

مى كنند و در اين نام گذارى قبيلۀ تميم را افتخارى ديگر حاصل مى شود!

بررسى اسناد سيف در افسانۀ «اط»

در سند حديث سيف اين نام ها ديده مى شود:

1 - «ابن ابى مكنف، مهلب بن عقبۀ اسدى، و محمد بن عبد الله نويره» كه اين هر سه را در گذشته گفتيم كه از راويان آفريدۀ خيالات سيف هستند.

2 - «طلحه» كه در احاديث سيف يا «طلحة بن اعلم» است و يا «طلحة بن عبد الرحمن مل» كه نام اين دو راوى در حديث غير سيف نيز آمده است.

عبد الرحمن هم به دو نفر اطلاق مى شود، يكى همين عبد الرحمن مل مى باشد كه در بالا از او نام برديم، و ديگرى «يزيد بن اسيد غسانى» است كه نامى از او به جز نزد سيف بن عمر ديده نمى شود.

هر چه كه باشد، چه آنها كه نامشان در احاديث ديگران رفته، و چه آنها كه اختصاص به سيف دارد، ما گناه دروغ هاى سيف را به گردن راويان معروف و شناخته شده نمى گذاريم، به خصوص وقتى كه اين قبيل افسانه ها فقط و فقط نزد سيف يافت مى شوند، و او به انهايى خالق اين افسانه ها مى باشد!

دانشمندانى كه افسانۀ اط را از سيف گرفته اند

افسانۀ «اط» از شخص سيف بن عمر ريشه گرفته، و مصادر زير، در انتشار آن سهمى نمايان داشته اند:

1 - طبرى افسانۀ اط را از سيف گرفته و با ذكر سند در تاريخش آورده است.

2 - ابن حجر، از طبرى گرفته و در «اصابۀ» خود نقل كرده است.

3 - ابن فتحون.

4 - ياقوت حموى.

5 - زبيدى در «تاج العروس».

ص: 184

بخش پنجم واليان تميمى كه سيف براى رسول خدا ساخته است

اشاره

* سعير بن خفاف تميمى

* عوف بن علاء جشمى تميمى

* اوس بن جذيمه تميمى

* سهل بن منجاب تميمى

* وكيع بن مالك تميمى

* حصين بن مالك تميمى

دو تن صحابى تميمى ديگر:

* زرّ بن عبد الله فقيمى

* اسود بن ربيعه حنظلى

ص: 185

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

13 - سعير بن خفاف، تميمى

14 - عوف بن علاء جشمى، تميمى

15 - اوس بن جذيمه، تميمى

16 - سهل بن منجاب، تميمى

17 - وكيع بن مالك، تميمى

18 - حصين بن نيار حنظلى، تميمى

19 - زرّ بن عبد الله، الفقيمى

20 - اسود بن ربيعه، حنظلى

* داستان ارتداد قبايل تميم.

* روايت هاى چهارگانه.

* داستان «سجاح» مدعى پيامبرى.

* داستان مالك نويره.

* حقايقى از داستان دو مدعى پيامبرى نر و ماده!

* بررسى اسناد سيف.

* دست آورد افسانۀ سيف.

* مقايسۀ روايت هاى سيف با ديگران.

* نتيجۀ بحث.

* دو صحابى مهاجر.

* دو نمايندۀ سرشناس تميم به خدمت پيغمبر خدا.

* دو فرماندۀ سپاه از تميم.

* افسانۀ صلح جندى شاپور.

* افسانۀ فتح شوش!

* اسود، از جمله شيعيان امام على!

* بررسى اسناد افسانه هاى سيف.

* تشابهى بين اسامى صحابى ساختگى سيف، با اشخاص حقيقى.

* منابع انتشار افسانه هاى سيف.

ص: 186

شش تن از كارگزاران صحابى ساختگى سيف

كارگزاران صحابى رسول خدا در قبايل مختلف تميم به روايت سيف بن عمر

نخستين روايت

طبرى از سيف بن عمر تميمى، از «صعب بن عطيه، از پدرش» چنين روايت مى كند:

به هنگام وفات رسول خدا، عمال و كارگزاران آن حضرت در قبايل مختلف تميم عبارت بودند از:

1 - زبرقان بن بدر، بر قبايل «رباب، و عوف، و ابناء».

2 - قيس بن عاصم: بر قبايل «مقاعس، و بطون».

عامل آن حضرت بر قبيلۀ بنى عمرو تميم دو نفر بودند به اين شرح:

3 - صفوان بن صفوان: بر قبيلۀ «بهدى».

4 - سبرة بن عمرو، بر قبيلۀ «خضم».

بر قبيلۀ بنى حنظله نيز دو نفر از جانب رسول خدا مأمور شده بودند:

5 - وكيع بن مالك، بر قبيلۀ «بنى مالك».

6 - مالك بن نويره، بر قبيلۀ «بنى يربوع».

پس از آن، طبرى در دنبالۀ اين حديث از قول سيف چنين مى افزايد:

چون خبر وفات رسول خدا به قبايل تميم رسيد، «صفوان بن صفوان» آن چه را كه خود و «صبره» از صدقات جمع آورى كرده بودند، به مدينه نزد ابو بكر برد، و سبره هم چنان در جاى خود باقى ماند.

ص: 187

امّا «قيس» آن چه را كه جمع آورى كرده بود، به مؤدّيان اصلى آنها از قبايل «مقاعس و بطون» باز گردانيد، و چيزى به ابو بكر نداد.

«زبرقان» بر خلاف قيس، وجوهات جمع آورى شده وسيلۀ خود را از قبايل «رباب، و عوف و ابناء» در مدينه به ابو بكر تسليم كرد، و چون در گذشته بين او و قيس هم چشمى وجود داشت، تمرد قيس را از پرداخت وجوهات بهانه قرار داده و طى شعرى به هجو او پرداخت كه در ضمن آن گفته است:

من امانت پيغمبر خدا را رساندم، اما برخى كارگزاران، حتى يك شتر هم باز پس ندادند.

سيف مى گويد:

با وفات رسول خدا، در ميان تيره هاى مختلف قبايل تميم بر بقاى بر دين اسلام و ارتداد، اختلاف افتاد. بعضى از آنها بر اسلامشان ثابت قدم باقى ماندند، و در مقابل برخى نيز به ترديد و دودلى افتاده سرانجام به دين اسلام و مقررات آن پشت پا زده مرتد شدند، و در نتيجۀ چنين پيش آمدى، دسته هاى مختلف روياروى هم قرار گرفته به جان هم افتادند. به اين ترتيب كه:

قبايل «عوف بن بلاد» به رهبرى:

7 - «عوف بن بلاد» از بنى جشم، به جنگ قبايل بطون برخاستند كه رهبرى آنها را:

8 - «سعير بن خفاف» بر عهده داشت.

قبيلۀ رباب با «مقاعس»، «خضم با مالك»، «بهدى با يربوع» مقابل شدند. نمايندۀ رسول خدا در قبايل «رباب و بهدى»

9 - «حصين بن نيار حنظلى» بود كه افراد قبيلۀ رباب نيز از او جانبدارى مى كردند. حصين بن نيار، از جمله اشخاصى بود كه بر اسلامش پابرجا ماند بود.

رياست قبيلۀ «ضيه» با:

10 - «عبد الله بن صفوان» بود.

و بر قبيلۀ «عبد مناة»

11 - «عصمة بن ابير» رياست مى كرد.

سيف مى گويد: در همين گيرودار، كه قبايل مختلف تميم، مسلمان و مرتد ايشان به جانب هم افتاده بودند، «سجاح تميمى» كه ادعاى پيغمبرى داشت از فرصت استفاده كرد، و بر آنها حمله برد!

عفيف بن منذر تميمى، از درگيرى هاى قبايل مختلف تميم، و درماندگى ايشان، چنين ياد مى كند:

در حالى كه اخبار پخش مى شود، آيا خبر نشدى كه بر سر قبايل مختلف تميم چه آمده است؟!

طبرى در دنبالۀ همين روايت از قول سيف چنين مى نويسد:

ص: 188

«سجاح» بانوى مدعى پيغمبرى كه قصد جنگ با ابو بكر را داشت، نامه اى به «مالك نويره» نوشت و به او پيشنهاد عدم تجاوز كرد. مالك سجاح را پذيرفت و براى انصراف او از جنگ با ابو بكر، او را برانگيخت تا بر قبايل ازهم گسيختۀ تميم بتازد. سجاح پيشنهاد مالك را پذيرفت، و بر قبايل تميم تاختن برد، و در نتيجه جنگ ها، و كشتن ها، و به اسارت گرفتن ها در ميانشان صورت گرفت، تا اين كه سرانجام بينشان صلح بر قرار شد. از جمله اشخاصى سرشناس كه با سجاح پيمان دوستى و عدم تجاوز بست «وكيع بن مالك» بود. سيف ادامه داده مى گويد:

سجاح پس از عقد پيمان دوستى با قبايل تميم، روى به ديار «نباج» گذاشت. اما در همان هنگام «اوس ابن جذيمه» از تيرۀ بنى عمرو تميم با افراد تحت فرمانش بر سجاح و پيروان او حمله برده، گروهى از ايشان را به اسارت گرفت.

سجاح ناگزير با «اوس» تن به مصالحه داد و قرار بر اين شد كه سجاح با پس گرفتن ياران خود از اسارت، بى هيچ معطلى خود و يارانش سرزمين اوس را ترك گويند.

دومين روايت

طبرى در روايت دوم، داستان ارتداد اهالى بحرين را با همان سند روايت اول از قول سيف بن عمر چنين نقل مى كند: 2

«وكيع بن مالك» و عمرو عاص با يك ديگر هم چشمى داشته به مقابلۀ هم مى پرداختند....

سومين روايت

طبرى در روايت سوم آنجا كه داستان «بطاح» را با همان سند روايت هاى اول و دوم از قول سيف مطرح مى كند چنين مى نويسد: 3

سرانجام وكيع به زشتى كارى كه كرده بود پى برد، پس به نيكو ترين وجهى به اسلام بازگشت، و براى تلافى كارهاى گذشتۀ خود، وجوهى را كه از مردم «بنى حنظله و يربوع» به عنوان صدقات جمع آورى كرده بود، به خالد بن وليد نمايندۀ ابو بكر كه در آن هنگام از طرف خليفه مأمور گوش مالى آشوب گران تميم شده بود تقديم داشت. در اين برخورد، خالد ضمن سخنانى از وكيع پرسيد:

- تو چرا با مرتدها همكارى و دوستى داشتى؟ وكيع جواب داد:

- افراد قبيلۀ «بنى ضبه» خونى از ما به گردن داشتند، من هم براى گرفتن انتقام پى فرصتى مناسب مى گشتم، وقتى كه ديدم قبايل تميم به جان هم افتاده اند، از موقعيت براى گرفتن انتقام خود استفاده كردم!

ص: 189

وكيع طى شعرى كار خود را چنين توجيه كرده است:

تو مپندار كه من از دين بيرون شده منع صدقه كرده ام. در حالى كه من همان نامورى هستم كه به انگشت مرا نشان مى دهند!

من از قبيلۀ بنى مالك حمايت كردم و مدتى درنگ نمودم تا اين كه چشم هايم بينا شد.

و چون خالد به سوى ما درفش كشيد، امانت ها به سوى او سرازير گشت.

چهارمين روايت

طبرى در روايت چهارم داستان كشته شدن «مالك بن نويره» را با همان اسناد، از قول سيف بن عمر چنين آورده است: 4

چون خالد به سرزمين «بطاح» وارد شد، افراد تحت فرمان خود را به گروه هاى مختلفى تقسيم كرد و هر گروه را زير فرمان سرپرستى به مأموريتى جداگانه فرستاد تا در ميان تيره هاى مختلف تميم بگردند، و آنان را به تسليم فرا خوانند، و اگر كسى راه خود سرى پيش گرفت و تمكين نكرد، او را اسير نموده در بند بكشند و به نزد خالد بياورند تا او شخصا تصميم بگيرد.

سواران گشتى خالد در انجام چنين مأموريتى «مالك نويره» و جمعى از افراد خانواده اش را دستگير و در بند كشيدند. اما بين مأمورين خالد بر سر اين كه آيا مالك و همراهانش اذان گفته نماز خوانده اند يا خير اختلاف افتاد، و به همين سبب خالد بن وليد فرمان داد تا ايشان را زندانى كنند.

اتفاقاً آن شب، شبى سرد و طوفانى بود و شدت سرما به حدى بود كه تا مغز استخوان اثر مى گذاشت و مرتب بر شدت آن افزوده مى شد.

خالد بن وليد براى رفاه حال اسيران دستور داد تا منادى او در ميان افراد سپاهى بانگ برآورد:

«ادفِئُوا اسَراكُم \اسيرانتان را گرم نگه داريد.»

سيف مى گويد كه در زبان مردم كنانة «دثروا الرجل فَادفئوه \ مرد را بپوشانيد و گرمش كنيد» معناى گردن زدن را مى دهد! اين بود كه سپاهيان خالد با شنيدن دستور فرمانده، در مقام اجراى آن برآمد، زيرا چنين مى پنداشتند كه خالد فرمان قتل اسيران را صادر كرده است! پس «ضرار بن ازور» بر مى جهد، و مالك بن نويره را گردن مى زند، و ديگران نيز بقيۀ افراد مالك را از پاى در مى آورند.

خالد بن وليد كه ناله و فرياد اسرا را مى شنود، شتابان از چادر خود بيرون مى آيد، ولى ديگر دير شده و كار از كار گذشته است زيرا مالك و همراهانش در ميان خاك و خون خود دست و پا مى زند. پس مى گويد:

ص: 190

وقتى كه خدا بخواهد كارى انجام شود، انجام مى شود!

سيف در پايان روايتش مى گويد:

سربازان خالد سرهاى كشته شدگان را از جمله سر مالك نويره را ديگ پايه قرار داده زير آن آتش برافروختند!!

اما بقيۀ داستان سجاح مدعى پيغمبرى در كتاب تاريخ طبرى و به نقل از سخنان سيف چنين است:

«سجاح» مدعى پيغمبرى با مريدانش روى به يمامه نهاد و خبر او همه جا شائع شد. چون اين خبر به «مسيلمه» كه خود ادعاى پيغمبرى داشت رسيد، سخت بترسيد و براى پيش گيرى از هر پيش آمد سوئى در مقام چاره برآمد. پس هدايايى چند براى سجاح فرستاد و از او به جان امان خواست تا به ديدارش بشتابد. سجاح، مسيلمه را امان داد و اجازه داد تا به خدمتش برسد.

مسيلمه به همراهى چهل تن از مريدانش از قبيلۀ «بنى حنيفه» بر سجاح وارد شد.

سيف مى گويد سجاح نصرانى مذهب بوده است. سپس ادامه داده مى گويد:

اين دو مدعى پيامبرى با يك ديگر به گفت و گو نشستند و در ضمن سخن، مسيلمه به سجاح گفت: نيمى از ملك جهان از آن ما است، و اگر قرشيان انصاف مى داشتند، نيمى ديگر از آن آنان بود. حالا كه قرشيان راه انصاف نرفته اند، خداوند آن را از قريش گرفته و به تو ارزانى داشته است!!

تقسيم مسيلمه، سجاح را خوش آمد و آن را پذيرفت، و با او پيمان عدم تجاوز بست به شرط آنكه مسيلمه همه ساله نيمى از محصولات يمامه را به سجاح بپردازد و مقرر داشت كه نيمى از خراج سال آينده را هم بايد همين سال تحويل دهد!

مسيلمه ناچار از پذيرفتن چنين شرط سنگينى بود، بنا بر اين قرار شد كه سجاح با گرفتن نيمى از خراج سال آينده باز گردد، و نماينده اى هم در يمامه بر جاى بگذارد تا نيم ديگر را سال بعد تحويل بگيرد.

سجاح چنين كرد، و نيمى از خراج را از مسيلمه بگرفت، و نماينده اى هم از جانب خود تعيين كرد و عنان عزيمت به جانب بين النهرين كشيد.

ابن اثير هم، آنجا كه از تميم و سجاح سخن مى گويد، همين مطالب را از طبرى گرفته است. آغاز سخن ابى اثير در اين مورد چنين است. 5

امّا در قبايل تميم، عمال رسول خدا كه در ميان قبايل مزبور مأموريت يافتند عبارت بودند

ص: 191

از: «زبرقان بن بدر، سهل بن منجاب، قيس بن عاصم، صفوان بن صفوان، سبرة بن عمرو، وكيع بن مالك، و مالك بن نويره.»

در آن هنگام كه خبر وفات رسول خدا به آن نواحى رسيد، «صفوان بن صفوان» وجوهى را كه از محل صدقات قبيلۀ بنى عمرو به دست آورده بود... تا آخر روايت سيف.

داستان مالك نويره را نيز ابن اثير از روايت سيف به نقل از كتاب طبرى گرفته و در تاريخ خود آورده است.

ابن كثير نيز داستان سجاح و قبايل تميم، و داستان مالك نويره را از همان روايت سيف به واسطۀ طبرى گرفته است. 6

ابن خلدون هم آنجا كه از وكيع بن مالك سخن مى گويد، همان روايت سيف را از تاريخ طبرى نقل مى كند.

ياقوت حموى نيز در واژۀ «بطاح» مستقيماً از روايت سيف، به ويژه از روايت سوم آن استفاده كرده، شعر وكيع را هم شاهد آورده است.

و با استفاده از همين روايات سيف است كه «ابن اثير و ذهبى، و ابن فتحون، و ابن حجر» براى شش تن از صحابيان ساختگى او كه نامشان گذشت، در كتاب هاى خود شرح حال نوشته اند، كه ما در زير، سخن ايشان را دربارۀ هر يك از آنها نقل مى كنيم:

1 - سعير بن خفاف

ابن حجر در كتاب «اصابۀ» خود، او را «سعير بن خفاف تميمى» معرفى كرده، در صورتى كه نامش در تاريخ طبرى و با تصريح نام سيف، «سعر بن خفاف تميمى» آمده است.

ابن حجر در شرح حال اين صحابى ساختگى سيف چنين مى نويسد:

سيف بن عمر در كتاب «فتوح» خود آورده است كه او - سعير بن خفاف - عامل و كارگزاران رسول خدا در تيره اى از قبايل تميم بوده، ابو بكر نيز او را در سمت خود ابقاء كرده است. 7 «ز»

و مى دانيم كه حرف «ز» در نوشته هاى ابن حجر نشان گر اين مطلب است كه او اين صحابى را بر ديگر تذكره نويسان صحابه زيادى و اضافه دارد.

2 - عوف بن علاء جشمى

ابن حجر نام او را «عوف بن علاء بن خالد جشمى» آورده، اما در تاريخ طبرى از قول

ص: 192

سيف، «عوف ن علاء بن خالد» از بنى غنم جشمى معرفى شده است.

شرح حال او را ابن حجر در «اصابه» چنين آورده است:

سيف در كتاب «فتوح» خود آورده است كه عوف از جمله عمال و كارگزاران است كه بعد از وفات رسول خدا به اين سمت مأمور گرديده، و از اصحاب آن حضرت بوده است. ابن فتحون نيز نام عوف را زير عنوان اصحابى كه نامشان از قلم تذكره نويسان افتاده است آورده. 8

ما بيش از اين خبرى دربارۀ عوف از سيف بن عمر، و ديگر نديديم، و از شركت اين صحابى ساختگى در جنگ ها، و ابراز شجاعت هايى كه غالباً سيف به قهرمانان افسانه اى خود از قبيلۀ مضر خاصه تميم نسبت مى دهد مطلبى نيافتيم.

3 - اوس بن جذيمه

ابن حجر در «اصابۀ» خود، او را «اوس بن جذيمه هجيمى» معرفى كرده است. در صورتى كه در تاريخ طبرى و با توجه به روايت سيف، «اوس بن خزيمۀ هجيمى» آمده است، و هجيمى تيره اى از بنى عمرو تميم مى باشد. هم چنين به محله اى از بصره كه هجيميان در آن ساكن مى باشند اطلاق مى شود. 9

ابن حجر شرح حال اوس را در «اصابه» چنين آورده است:

سيف، و طبرى هر دو آورده اند كه «اوس» درك صحبت رسول خدا را كرده، و به هنگام ارتداد افراد قبيلۀ تميم، هم چنان بر اسلامش ثابت قدم باقى مانده است. اوس به هنگام خروج سجاح مدعى پيغمبرى، به همراهى گروهى از خانواده اش بر سپاه او تاخته است.

و بدين سان، نام اين صحابى قهرمان و آفريدۀ خيالات سيف بر ديگر افتخارات بنى عمرو تميم كه خاندان سيف است افزوده مى شود!!

4 - سهل بن منجاب
اشاره

ابن عثير در كتاب «اسد الغابه» مى نويسد:

وقتى كه قبايل مختلف تميم اسلام آوردند، رسول خدا عمال و كارگزاران خود را از ميان افراد همان قبايل تعيين و مأمور فرمود، و «سهل بن منجاب» را مأمور جمع آورى صدقات يكى از آنها كرد، و هم چنان كه طبرى آورده است، «قيس بن عاصم، و سهل بن منجاب، و مالك نويره، و زبرقان بدر، و صفوان» و ديگران از جمله عمال تميمى آن حضرت بوده اند.

ص: 193

ابن حجر در «اصابۀ» خود مى نويسد:

طبرى در تاريخ خود آورده است كه «سهل بن منجاب» از جمله كارگزارانى بود كه رسول خدا براى جمع آورى صدقات بنى تميم فرمود، و ما دام كه آن حضرت حيات داشت، سهل نيز به اين سمت باقى بود.

ذهبى نيز در كتاب «تجريد» خود مى گويد:

به طورى كه مى گويند، رسول خدا «سهل» را براى جمع آورى صدقات مأمور كرده است. 10

يك سير تحقيقى در همين مورد

بار ديگر نوشتۀ ابن اثير را در كتاب «اسد الغابه» از نظر مى گذرانيم، او مى نويسد:

پس از اين كه قبايل مختلف تميم اسلام آوردند، رسول خدا عمال و كارگزاران خود را از ميان افراد همان قبايل تعيين و در تيره هاى مختلف مأموريت داد، از جمله «قيس بن عاصم، و سهل و مالك»....

اما حديث مأموريت تميميان از جانب پيغمبر خدا، در نسخ متعدد طبرى عيناً چنين آمده است:

در مورد تميميان، رسول خدا حيات داشت كه كارگزاران و عمال خود را بر آنان بگماشت، از آن جمله «زبرقان بن بدر، را بر رباب، و عوف، و ابناء» مأموريت داد. و به طورى كه (سرى، از شعيب، از سيف، از صعب بن عطيه، از پدرش، و سهم بن منجاب) روايت مى كند، مأموريت «قيس بن عاصم» بر مقاعس و بطون بوده است.

از بيان طبرى چنين برمى آيد كه «صعب بن عطيه» از دو نفر نقل قول كرده است، يكى پدرش «عطيه» و ديگرى «سهم بن منجاب». پس سهم بن منجاب در اين حديث، خودش راوى است نه صحابى!

ولى گويا اين دو دانشمند معروف، اين اثير، و ابن حجر، هر دو از سخن طبرى چنين نتيجه گرفته اند كه «صعب» فقط از پدرش روايت كرده است كه بر قبايل مقاعس و بطون، دو نفر تميمى به نام هاى «قيس بن عاصم، و سهم بن منجاب» مأمور جمع آورى صدقات شده اند!

ضمناً گمان مى رود در نسخه هايى كه اين دو دانشمند از طبرى در دست داشته اند، نام «سهم بن منجاب»، سهل بن منجاب نوشته شده باشد. روى اين اصل اين دو دانشمند

ص: 194

همين نام را اساس قرار داده و «سهل بن منجاب» را جزء اصحاب رسول خدا شرح داده اند!(1)

***

5 - وكيع بن مالك

سيف بن عمر او را «وكيع بن مالك تميمى» خيال كرده، و نسبش را به «حنظلة بن مالك» كه يكى از تيره هاى تميم است رسانيده است. 11

ذهبى در كتاب «تجريد» خود، وكيع را چنين معرفى مى كند:

سيف بن عم تميمى مى نويسد كه وكيع بن مالك به همراهى مالك نويره، با هم عامل و كارگزار رسول خدا بر قبيلۀ بنى حنظله بودند.

ابن حجر نيز در كتاب «اصابه» مى گويد:

سيف آورده است كه رسول خدا «وكيع بن مالك» را به همراهى «مالك نويره» مأمور جمع آورى صدقات بنى حنظله و بنى يربوع فرمود. و ما دام كه رسول خدا حيات داشت، آن دو، اين مأموريت را از جانب آن حضرت بر عهده داشتند. و به طورى كه در تاريخ طبرى آمده است، وكيع با سجاح موافقت داشت، اما وقتى كه سجاح و دار و دسته اش تارومار شدند، وكيع وجوهى را كه به نام صدقات از محل مأموريتش جمع آورى كرده بود، عذر خواهان به خدمت خالد بن وليد برد و دين خود بپرداخت، و عذر تقصير بخواست و به نيكو ترين وجهى به اسلام باز گشت.

و نيز سيف گفته است كه رسول خدا «وكيع دارمى» را به همراهى «صلصل» به كمك «عمرو» فرستاد، تا بر مرتدها حمله برند.

به طورى كه از نوشتۀ ابن حجر پيدا است، اين دانشمندان خبر وكيع دارمى را از دو منبع يكى كتاب سيف، و ديگرى تاريخ طبرى نقل مى كند. و علاوه بر موضوع عمال رسول خدا در تميم، اخبار مربوط به ارتداد تميميان، و مأموريت وكيع را از جانب رسول خدا به همراهى صلصل براى كمك رسانى به «عمرو عاص» آورده است كه با خواست خدا در جاى خود به بحث پيرامون آن خواهيم پرداخت.

همچنين ابن حجر، در «اصابه» شعرى از وكيع نياورده، در صورتى كه طبرى و حموى در كتاب هاى خود به اشعار وكيع اشاره كرده اند.

ص: 195


1- . اين هم خود راهى است براى بالا بردن رقم تعداد اصحاب ساختگى رسول خدا. (مترجم)

و به اين ترتيب نام اين تميمى دارمى يعنى «وكيع بن مالك» در رديف اصحاب پيغمبر، و اشعار، و مأموريت مخصوص اش از جانب رسول خدا و كارگزارى او، از جانب آن حضرت، در ليست افتخارات تميم به ثبت مى رسد.

6 - حصين بن نيار حنظلى
اشاره

سيف، «حصين بن نيار حنظلى» را از بنى حنظله خيال كرده است.

ابن حجر در اصابۀ خود دربارۀ حصين چنين مى نويسد:

سيف بن عمر، هم چنين طبرى در تاريخش گفته اند كه «حصين بن نيار» يكى از كارگزاران رسول خدا بوده است. ابن فتحون(1) نيز شرح حال حصين را بر تذكره نويسان استدراك كرده است.

اين كه ابن حجر مى گويد: «سيف و طبرى گفته اند» معلوم مى شود كه اين دانشمند مطالب خود را دربارۀ حصين بن نيار از آن دو منبع گرفته است.

ابن حجر در شرح حال حصين به همين مقدار كه او كارگزار رسول خدا بوده است بسنده كرده، ديگر داستان هايى را كه طبرى ضمن حوادث سال چهاردهم از هجرت، از سيف دربارۀ حصين و شركت او در جنگ قادسيه، و فرماندهيش بر سپاه پسشتازان نقل كرده نياورده است.

هم چنين ابن حجر، اين خبر حموى را كه در «معجم البلدان» در واژۀ «دلوث» آورده است نقل ننموده آنجا كه مى گويد:

سيف بن عمر از قول مردى به نام «عبد القيس» ملقب به «صحار» مى گويد كه در اطراف شهر اهواز بر «هرم بن حيان» كه با هرمزان در جنگ بود وارد شدم. منطقۀ جنگ جايى بود بين «دلوث، و دجيل»... تا آنجا كه مى گويد:

اين منطقه در جايى ديگر «دلث» خوانده مى شود، و «حصين بن نيار حنظلى» دربارۀ آن چنين سروده است:

آيا به او خبر رسيده كه اهل «مناذر» قلب آتش گرفتۀ ما را خنك كردند؟

ص: 196


1- . ابو بكر، محمد بن خلف بن سليمان بن فتحون اندلسى، ملقب به «ابن فتحون» يكى از دانشمندان قرن پنجم و ششم هجرى است. از جمله تأليفات او كتاب «التذييل» در دو جلد بزرگ است كه در آن بر كتاب «استيعاب» ابن عبد البر استدراك كرده است. ابن فتحون در سال 519 هجرى در شهر «مرسيه» آندلس ديده از جهان فرو بسته است.

آنها در بالاتر از «دلوث» به هنگى از ما برخورد كردند كه چشم را خيره مى كرد.

كه همين مطلب را عبد المؤمن در كتاب «مراصد الاطلاع» از حموى گرفته و نقل نموده است.

و نيز ابن حجر به سخن حموى در واژۀ «مناذر» توجهى نكرده، آنجا كه او در معجم خود مى نويسد:

اهل سير بر آن هستند كه در سال هجدهم از هجرت، «عتبه» دو تن از سرداران سپاه خود را به نام هاى «سلمى، و حرمله» مأمور كرد... تا آنجا كه مى نويسد:

سرانجام «مناذر، و تيرى» را بگشودند، و داستان اين فتح بس دراز است و حصين بن نيار در آن چنين سروده است:

آيا او خبر دار شد كه اهل مناذر دل آتش گرفتۀ ما را خنك كردند؟

آنها در بالاتر از محل «دلوث» به هنگى از ما برخورد كردند كه چشم ها را خيره مى ساخت.

ايشان را بين نخلستان ها، و رودخانۀ «دجيل» از پاى در آورديم، و از صحنۀ روزگار برانداختيم.

تا زمانى كه سم اسب هاى ما، ايشان را به خاك كشيد و دفن كرد، آنها، در همان جا منزل داشتند.

اين داستان آخر را طبرى از قول سيف با شرح و تفضيلى هر چه بيشتر آورده ولى هم چنين كه عادت او است، رجزها و حماسه هاى حصين را از آن حذف كرده است. 12

و بدين سان، با اعتمادى كه اين دانشمندان بر احاديث سيف داشته اند، نام اين شش نفر تميمى ساخته خيالات سيف را جزء اصحاب و عمال حقيقى رسول خدا، و در صفحات كتاب هاى معرفت رجال و صحابى پيغمبر خود ثبت كرده اند!

اينك پس از ذكر آن چه را كه از اينان در احاديث سيف نيافته ايم، نخست به بررسى اسناد احاديث او پرداخته، سپس به مقايسۀ بين اين افسانه ها، و حقايق مسلّم تاريخى مى پردازيم.

بررسى اسناد احاديث سيف

در حديث اول سيف، بحثى از نام كارگزاران و عمال رسول خدا در تميم رفته، و از ارتداد افراد قبايل مزبور، داستان مالك نويره، داستان سجاح بانوى مدعى پيامبرى، سخن

ص: 197

به ميان آمده است.

در حديث دوم، سخن از ارتداد بحرين رفته، و نام صحابى ساختگى او «وكيع بن مالك» به ميان آمده است.

در حديث سوم، موضوع «بطاح» و «وكيع» و قسمتى از داستان مالك نويره مطرح شده است.

اين سه حديث را سيف از قول «صعب بن عطية بن بلال» از پدرش، كه پدر و پسر راوى يك ديگرند، آورده كه در مباحث گذشته گفته ايم چون اينان را به جز نزد سيف جايى ديگر نديده ايم، آنان را از روات مخلوق سيف شناخته ايم.

در حديث چهارم، كه بقيۀ داستان مالك نويره است، سيف سند حديث خود را «خزيمه بن شجرۀ عقفانى» معرفى كرده است كه علماى رجال و نسب شناسان شرح حالش را از احاديث سيف گرفته اند!! و ديگرى «عثمان بن سويد» است كه ما نامش را جز نزد سيف جايى ديگر نديديم!

و اما آنجا كه از «حصين بن نيار» سخن مى گويد، سندش را افراد مجهول الهويه ذكر مى كند! اين وضع و حال اسناد احاديث سيف است!

حقايق تاريخى

براى مقايسۀ افسانه هاى سيف، به مراجع و مصادرى مراجعه مى كنيم كه سخن از سيف نگرفته اند. در اين مورد مى بينيم كه «ابن هشام» و طبرى از قول «ابن اسحاق» موضوع كارگزاران و عمال پيغمبر خدا را چنين آورده اند: 13

رسول خدا فرمانداران و عمال خود را بر سرزمين هاى قلمرو اسلام به شرح زير تعيين فرمود:

1 - «مهاجرين ابى اميه» را به صنعاء يمن فرستاد، و او تا زمان قيام و شورش «اسود» عليه او در آنجا بود.

2 - «زياد بن لبيد» را كه با بنى بياضۀ انصارى پيمان برادرى بسته بود، به «حضر موت» فرستاد، و مأموريت جمع آورى صدقات آنجا را نيز بر عهدۀ او گذاشت.

3 - «عدى بن حاتم» را بر قبايل «طى و بنى اسد» گماشت، و جمع آورى صدقات آن ناحيه را نيز به او محول فرمود.

4 - «مالك بن نويره» را مأمور جمع آورى صدقات بنى حنظله فرمود.

بر قبايل بنى سعد دو نفر را به شرح زير منصوب فرموده است:

5 - «زبرقان بن بدر» را عامل ناحيه اى از بنى سعد.

6 - «قيس بن عاصم» را عامل، و مأمور جمع آورى صدقات ناحيه اى ديگر از بنى سعد.

7 - «علاء بن حضرمى» را به حكومت بحرين منصوب فرمود.

ص: 198

8 - «على بن ابى طالب» را مأمور فرمود تا صدقات، و هم چنين جزيۀ مسيحيان ساكن نجران را دريافت كرده، به حضرتش تقديم دارد.

چون ماه ذى القعدۀ همين سال - سال دهم از هجرت - فرا رسيد، رسول خدا براى اداى حج عازم گرديد....

سپس طبرى و ابن هشام، بازگشت امام على را از نجران، و پيوستن را به رسول خدا، و شركتش را در مراسم حج، و بازگشت پيغمبر را از مكه به مدينه، و رحلت آن حضرت را در آخر ماه صفر پشت سر هم مى نويسند.

به طورى كه در اين حديث آمده است، كارگزاران و عمال رسول خدا در قبايل مختلف تميم سه نفر بودند به اين شرح «مالك نويره، قيس بن عاصم، و زبرقان بن بدر» در حالى كه سيف بر انى تعداد هشت تن ديگر از خودش مى افزايد، و تعداد آن ها را به يازده نفر مى رساند!

موضوع ارتداد قبايل مختلف تميم را، ما نزد هيچ تاريخ نويس معتبر ديگرى كه سخن از سيف نگرفته باشد نيافتيم، مگر داستان و سرانجام دل خراش مالك نويره را به دست خالد بن وليد، كه آن را دانشمندان سرشناسى چون «طبرى، ابو الفرج اصفهانى، و وثيمه» و ديگران با شرح و تفصيل پيرامون آن در كتاب هاى خود آورده اند، و ما آن را از خلال نوشته هاى طبرى در تاريخش پى مى گيريم.

داستان مالك نويره

طبرى از قول «عبد الرحمن بن ابى بكر» سرانجام مالك را مى آورد: 14

وقتى كه خالد به سرزمين «بطاح» رسيد، «ضرار بن ازور» را به سركردگى گروهى از سپاهيان، كه «ابو قتاده، حارث بن ربعى» نيز در ميانشان بود، به شناسايى آشوب گران، و مرتدهاى قسمتى از آن منطقه مأمور كرد.

ابو قتاده كه خود در اين مأموريت شركت داشته است، چون بر مسلمان بودن مالك نزد خالد بن وليد گواهى داده و خالد گواهى او را نپذيرفته بود، سوگند ياد كرد كه تا عمر دارد، زير پرچم خالد در هيچ جنگى شركت نكند. ابو قتاده داستان مالك را چنين تعريف مى كند:

ما شبان گاهى بود كه به قبيلۀ مالك رسيديم و آنها را زير نظر گرفتيم، اما وقتى كه آنها ما را با چنان هيبتى پيرامون خود مشاهده كردند، از ترس جان، اسلحه برداشتند، ما چون چنان ديديم به آنها گفتيم:

- ما، همه مسلمانيم. آنها هم گفتند:

- ما هم مسلمان هستيم. گفتيم:

ص: 199

- پس چرا دست به اسلحه برده ايد؟ جواب دادند:

- شما چرا مسلح هستيد؟ ما گفتيم:

- ما سربازان اسلام هستيم، و اگر شما راست مى گوييد، اسلحۀ خود را به زمين بگذاريد.

آنها پيشنهاد ما را پذيرفتند و اسلحۀ خود را زمين گذاشتند، آن گاه ما به نماز برخاستيم، آنها نيز به نماز برخاستند و...

گويا سخنى كه بين خالد و مالك رفته بود، دست آويز خالد در كشتن مالك نويره شده باشد، زيرا وقتى كه مالك نويره را پيش روى خالد بداشتند، ضمن سخنانى به خالد گفت:

- من گمان نمى كنم كه پيشواى شما - پيغمبر خدا - به جز چنين و چنان چيزى گفته باشد! و خالد در پاسخش گفت:

- مگر تو، او را پيشواى خود نمى شناسى؟ آن گاه فرمان داد تا گردن او، و يارانش را بزدند!!

و سپس مقرر داشت تا سرهاى بريدۀ ايشان را ديگ پايه قرار داده زير آن آتش بر افروختند!!

خشم عمر بر خالد

وقتى كه خبر كشته شدن مالك نويره به عمر بن خطاب رسيد، موضوع را با ابو بكر خليفه در ميان نهاد و به او گفت:

دشمن خدا - خالد وليد - مرد مسلمانى را به ناروا كشته و چون حيوانى به زنش تجاوز نموده است!!

و چون خالد به مدينه بازگشت، يك راست به مسجد پيغمبر رفت، او در آن موقع قبايى بر تن داشت كه آثار زنگ آهن بر اثر برداشتن سلاح هاى آهنين بر آن ديده مى شد، و عمامه اى بر سر خود پيچيده و به رسم سربازان ميدان جنگ اسلام، چند چوبۀ تير در ميان چين و شكن هاى آن نشانه بود. چون چشم عمر به خالد افتاد، خشمگين از جاى برجست و با شدت تيرها را از عمامۀ خالد بيرون كشيد و بشكست و بر سرش فرياد كشيد و گفت:

به ريا و سالوس مرد مسلمانى را مى كشى، و مثل حيوانى به زنش تجاوز مى كنى؟! به خدا قسم كه به اين جرمت سنگ سارت مى كنم... ما اين مطلب را از طبرى گرفته ايم.

ابن خلكان نيز در كتاب «وفيات الاعيان» خود دربارۀ مالك نويره مى نويسد: 15

پس از اين كه «مالك نويره» را با جمعى از يارانش دستگير كردند و پيش روى خالد بداشتند، «ابو قتادۀ انصارى و عبد الله بن عمر» كه در سپاه خالد بودند، دربارۀ مالك و اسلامش گواهى داده از او شفاعت كردند. اما خالد زير بار نرفت، و او را سخنان آن دو صحابى خوش نيامد!

ص: 200

مالك چون وضع را وخيم، و جان خود را در معرض خطر ديد، به خالد گفت:

- اى خالد، ما را به خدمت ابو بكر بفرست، تا او شخصا دربارۀ ما تصميم بگيرد، چه، تو با اشخاصى كه به مراتب گناهشان از ما بيشتر بوده است چنين كرده اى. خالد جواب داد:

- خدا مرا بكشد، اگر تو را نكشم!!

و در همين وقت مالك را بنا به اشارۀ خالد پيش «ضرار» بداشتند تا گردنش را بزند در اين هنگام چشم مالك به همسرش «ام تميم» كه از زيبا رويان زمان خود بود افتاد، پس روى به خالد كرد و گفت:

- اين زن مرا به كشتن داد؟! خالد جواب داد:

- بلكه خدايت به جرم ارتداد از اسلام بكشت! مالك گفت:

- من مردى مسلمانم. خالد بانگ زد:

- ضرار! چرا معطلى، گردنش را بزن!!

ابن خلكان هم چنان به داستان مالك ادامه داده تا آنجا كه مى نويسد:

«ابو زهرۀ سعدى» در سوك مالك اشعار سوزناكى سروده و در ضمن آن چنين گفته است:(1)

به سواركارانى كه به اسم ستوران خود سرزمين ما را در هم كوبيدند، بگو: پس از شهادت مالك، شام سياه ما را پايانى نخواهد بود.

خالد بى شرمانه دست تجاوز به همسر مالك دراز كرد، زيرا كه او خيلى پيش از اين ها چشم طمع به او دوخته بود!

خالد، عنان خرد به دست هواى دل خود داد، و - آن قدر مردى نداشت - كه دل از او بركند، و اختيار خود را دست بگيرد.

با كشته شدن مالك، خالد به آرزوى ديرينۀ خود رسيد، اما، مالك در همان روز جان بر سر همسر خود بنهاد و همه چيز خود را از دست بداد!

اكنون پس از مالك، براى يتيمان، و بيوه زنان، و پير مردان از كار افتاده و در مانده، چه كسى جان پناه، و محل اميد خواهد بود؟!

افراد قبايل تميم هر چه داشتند، از گران بهاترين آنها، تا

ص: 201


1- . الاقل لحى أوطئوا بالسنابك تطاول هذا الليل من بعد مالك قضى خالد بغياً عليه لعرسه و كان له فيها هوى قبل ذلك فأمضى هواء خالد غير عاطف عنان الهوى عنها و لا متمالك و اصبح ذا اهل، و اصبح مالك الى غير شيء هالكاً فى هوالك فمن لليتامى و الارامل بعهده و من للرّجال المعدمين الصعالك اصيبت تميم غثها و سمينها بفارسها المرجو سحب الحوالك

بى ارزش ترينشان را با از دست دادن سواركارى چون مالك، كه هر بلايى را از آنها دور مى كرد، از دست بدادند.

حقايقى از دو پيامبر نر و ماده!

طبرى در داستان «سجاح و مسيلمه» مدعيان پيامبرى چنين مى نويسد: 16

ديگران - بغير از سيف - آورده اند كه چون سجاح به منطقۀ تحت نفوذ مسيلمه مدعى پيامبرى رسيد، مسيلمه از ترس به قلعه پناه برد و درهاى آن را بر روى خود و مريدانش محكم كرد.

سجاح چون به پاى قلعه رسيد، با مسيلمه كه بر بام قلعه برآمده بود، چنين به گفت و گو پرداخت:

- از قلعه فرود آى! (مسيلمه كه گويا از طرز سخن گفتن و حركات سجاح دريافته بود كه مى تواند بر اين حريف ظريف فائق آيد، در پاسخ سجاح گفت:)

- تو اول دستور بده تا مريدان و اطرافيانت او تو دور شده فاصله بگيرند!

سجاح با اين تقاضا موافقت كرد، و دستور داد تا مريدانش به چادرهاى خويش بازگشتند، و مسيلمه نيز از قلعه فرود آمد و به پيروانش چنين دستور داد:

چادرى جداگانه براى ما ترتيب دهيد، و در آن عود و عنبر و بوهاى خوش بسوزانيد تا سجاح كاملاً تحت تأثير حالات روانى و جنسى قرار گيرد!

دستور مسيلمه به انجام رسيد، و چون سجاح پاى به درون آن چادر بگذاشت... تا آخر!

اينجا طبرى سخنان سجعى كه بين سجاح و مسيلمه اين دو مدعى پيامبرى رد و بدل شده است آورده، و البته كه سخنان اين دو مدعى پيامبرى، همان طور كه مسيلمه انتظارش را مى كشيد، به جاهاى باريك و باريك تر كشيده شد تا اين كه سرانجام اين دو پيامبر نر و ماده را بر سفرۀ عقد يك ديگر نشاند!

طبرى داستان اين دو را چنين پايان مى دهد:

سجاح مدت سه شبانه روز را در آن چادر كذايى با مسيلمه گذرانيد و در پايان خود ازآنجا پاى بيرون نهاد و به مريدانش پيوست، مريدان از او پرسيدند:

- خوب! در تماسى كه با مسيلمه داشتى چه چيز دست گيرت شد؟! سجاح در پاسخ آنها گفت:

- حق با او بود! منهم به او ايمان آوردم. و حتى به او شوهر كردم!! از او پرسيدند:

- خوب، چيزى هم مهر تو كرد؟ (گويى سجاح مثل اين كه از خواب بيدار شده باشد حيرت زده) گفت:

- نه!! به او گفتند:

ص: 202

- كار درستى نكردى، برگرد و نزد او برو! براى چون تو بانويى زشت است كه مهر ناگرفته از شوهرت جدا شده باشى!!

سجاح بار ديگر روى به چادر نهاد، و بر مسيلمه كه هنوز در آنجا بود وارد شد. مسيلمه كه حريف را رفته مى پنداشت، از ديدار او نگران شد و پرسيد:

- تو كه برگشتى! موضوع چيست؟ سجاح گفت:

- مهر من، پس مهر من چه مى شود؟ تو بايد چيزى به عنوان مهر به من بدهى.

مسيلمه كه با شنيدن تقاضاى سجاح نفسى به راحت كشيده بود، به مؤذن سجاح گفت:

در ميان يارانت بانگ بردار كه «مسيلمة بن حبيب»، دو نماز، نماز اشاء و نماز صبح را كه محمد بر شما واجب كرده بود، به عنوان صداق به سجاح داد، و انجام آن را از شما برداشت!!

***

اكنون ببينيم در مورد خبر فتح «مناذر و تيرى» كه در سخنان سيف آمده بود، ديگران چه مى نويسند؟ ابن حزم در كتاب «جوامع السيره» مى نويسد:

«ابو موسى اشعرى» به روزگار خلافت عمر، قسمت هايى از استان اهواز را به زور و غلبه بگرفت و ديگر قسمت ها را از راه صلح و پيمان همكارى و مودت. 17

ذهبى در كتاب «تاريخ اسلام» مى نويسد:

به سال هفدهم او هجرت، عمر طى فرمانى حكومت بصره را به ابو موسى اشعرى داد، و مقرر داشت كه او سپاه به منطقۀ اهواز بكشد، و آن استان را به تصرف خود در آورد... 18

بلاذرى نيز در «فتوح البلدان» خود آورده است:

ابو موسى اشعرى، سوق اهواز، و منطقۀ نهر تيرى را با قهر و غلبه بگرفت... [تا آنجا كه مى نويسد:]

«ربيع بن زياد حارثى» را به نمايندگى از طرف خود بر مناذر بگماشت، و خود سپاه به «تستر \ شوشتر» كشيد، و آنجا را در بهار همان سال بگشود. 19

خبر فتح مناذر و تيرى همين ها بود كه آورديم. اما در مورد مكانى به نام «دلوث» ما در هيچ كتابى چنين نامى را نديديم تا به مقايسۀ خبر آن با سخنان سيف بپردازيم زيرا كه چنان مكانى زاييدۀ و هم خيال سيف بن عمر بوده است و بس.

خلاصۀ آن چه گذشت و نتيجۀ مقايسه

سيف بر تعداد كارگزاران و عمال رسول خدا شش تن مى افزايد، و همين جا است كه

ص: 203

از بركت وجود او، دانشمندانى كه شرح حال اصحاب رسول خدا نوشته اند، نام اين شش تن صحابى عامل مخلوق سيف را در رديف اصحاب راستين پيامبر خدا به ثبت مى رسانند و به شرح حالشان از زبان سيف مى پردازند! در حالى كه مى بينيم دانشمندانى كه بر سخنان سيف اعتماد نكرده اند، نام چنين عمالى در كتاب آنها به چشم نمى خورد.

و نيز ديديم كه سيف احاديث خود را از زبان راويانى آورده كه در اصل وجود خارجى نداشته اند و ما آنها را جزء راويان مخلوق خيالات او به حساب آورديم.

و دانستيم كه سيف تنها كسى است كه از فرماندهى صحابه اى به نام «حصين» بر پيشتازان نبرد قبل از قادسيه نام مى برد، و حموى دانشمند و نويسندۀ كتاب جغرافياى «معجم البلدان» با توجه به حماسه سرايى هاى همين «حصين» خيالى، ك پس از فتح مناذر سروده است، فتح آنجا را وسيلۀ دو صحابى قهرمان سيف به نام هاى «حرمله و سلمى» به جاى «ربيع حارثى قحطانى» و ديگران، در همان كتاب منعكس مى سازد. و چون نام «دلوث» را در اشعار همان حصين مى بيند، آنجا را نيز به عنوان نام مكانى حقيقى در آن به ثبت مى رساند، و نويسندۀ كتاب «مراصد الاطلاع» هم شرح بر مكان خيالى دلوث را از حموى مى گيرد!

سيف براى پاسخ مثبت به نداى درونى خويش در جانب دارى از افتخارات قبيله اى - قبيلۀ مضر و تميم - و سركوفت، و از بين بردن مفاخر دشمن خود از قبيلۀ يمانى قحطانى، حديث مناذر و تيرى را مى سازد، و ابو موسى اشعرى يمانى قحطانى را از مقام و منصبى كه خليفه عمر به او ارزانى داشته بود برمى دارد، و پست او را در عهدۀ «عتبة بن غزوان» عدنانى مضرى مى گذارد!

«حرمله و سلمى» دو فرمانده و پهلوان خيالى خود را از قبيلۀ خويش، قبيلۀ تميم به جاى «ربيع حارثى» يمانى قحطانى مى نشاند، و حصين بن نيار حنظلى، صحابى و شاعر مخلوق خود را به مداحى و تعريف آنها برمى انگيزد، تا همگى حماسه ها سر دهند و آوازۀ شهرت تميم را در پهنۀ همۀ رزم گاه ها به گوش جهانيان برسانند!!

ولى ما ندانستيم كه چه چيز سيف را باعث شده كه تاريخ چنين رويدادى را از سال هفدهم، به سال هجدهم هجرى تغيير دهد؟ در صورتى كه همۀ تاريخ نويسان نوشته اند كه «عتبة بن غزوان» كه سيف او را به جاى ابو موسى نشانده است، پيش از سال هجدهم از هجرت ديده از جهان فروبسته، و زنده نبوده كه منشور امارت و فرماندهى را از دست خليفه عمر دريافت دارد!! مگر اين كه بگوييم زندقه اى كه سيف به آن متهم بوده، او را بر آن داشته است تا با دستكارى در زمان رويدادهاى تاريخى اسلام، تاريخ امتى را دچار تشويش كرده، آن را غير قابل اعتماد جلوه دهد!

ديديم كه سيف در خبر دو مدعى پيامبرى - سجاح و مسيلمه - مى گويد سجاح

ص: 204

تميمى وقتى پيمان عدم تعرض را با مسيلمه امضاء مى كند كه اولاً همه ساله تصف محصولات يمامه را به سجاح بپردازد، و ثانياً نيمى از خراج سال آينده را هم اكنون سلف تقديم دارد، و مسيلمه ناچار از پذيرفتن چنين شرايطى سنگينى است، و سجاح با دريافت آن چه مقرر داشته بود، و تعيين نماينده اى براى دريافت بقيه، مسيلمه را ترك مى گويد!

سيف را سر هم كردن چنين افسانه اى، تنها به كسب افتخار و سربلندى قبيلۀ تميم فكر مى كرده است نه چيز ديگر كه مى نويسد سجاح در اين اردوكشى نصف غلات يمامه را به دست آورده است! در صورتى كه ديگران نوشته اند چيزى را كه اين بانوى مدعى پيغمبرى براى شخص خودش به دست آورد، شوهرى چون مسيلمه بوده نه محصولات يمامه، و آن چه به مريدانش رسيده، برداشتن و چوب اداى نمازهاى صبح و عشاء بوده است نه چيز ديگر!!

اما در مورد ارتداد برخى از افراد قبايل تميم، با توجه به اين كه اساساً كفر و ارتداد امرى است ننگ آور، ولى سيف آن مردى نيست كه به اسلام بينديشد تا در فكر پاك كردن نام مرتد و ارتداد از دامان قبيله اش باشد، او تنها در اين انديشه است كه از هر در كه شده براى قبيلۀ خويش كسب افتخار كند، از همين رو است كه مردان مسلمان و مرتد قبايل تميم را با يك ديگر به جنگ و جدال وامى دارد، و به هيچ بيگانه اى اجازۀ دخالت در امرى كه مربوط به خود تميميان است نمى دهد، بنا بر اين، در حديث سيف اين مسلمانان تميمى بوده اند كه مرتدهاى قبيلۀ خويش را تنبيه نموده گوش مالى داده اند نه مردانى از قبيلۀ ديگر!!

اما داستان مالك نويره، اگر چه مالك يك فرد تميمى است و قاعدتاً تعصبش به سيف مى رسد، اما مقام مالك در برابر خالد بن وليد مضرى، سردار بزرگ و جنگ ديده و شمشير زى مضر، بسيار كوچك و حقير است. اينجا است كه سيف به حكم قربانى كردن ضعيف پيش پاى قوى قبيله، مالك را از جملۀ مرتدها، و هم دستان سجاح معرفى مى كند، ولى طى افسانه اى كشتن مالك را بر اثر يك اشتباه در درك فرمان خالد (توسط مردم كنانة، آن هم در سرزمين بطاح!!) اعلام داشته مى كوشد تا دامن خالد مضرى را از خون به ناحق ريخته شدۀ مالك پاك و مبرا سازد.

در صورتى كه حقيقت غير از اين ها است و ديگران نوشته اند كه:

مالك نويره بر سر دفاع از اسلام و ايمانش با خالد به گفت و گو مى نشيند، اما چون پافشارى خالد را در كشتن خويش درك مى كند، به فراست در مى آيد كه اين جمال زيبا و دل فريب زن او است كه خالد را تا به اين حد به ريختن خونش مصمم ساخته است، به اين اميد كه پس از كشتنش در دامن آرزوهاى گذشته اش در آويزد و به وصال او برسد!! و هم چنان كه گفته اند سخنان و گواهى «ابو قتاده، و عبد الله عمر» دائر به اسلام مالك و

ص: 205

نماز خواندنش نه تنها در خالد مؤثّر نيفتاد، بلكه سخنان ايشان او را خوش نيامد و باعث تسريع در صدور فرمان مرگش گرديد، و بنا به اشارۀ خالد، شمشير ضرار بر گردن مالك بوسه زد و سر از تنش برداشت!! و خالد پس از كشتن همۀ آنها فرمان داد تا سرهاى بريدۀ آنان را ديگ پايه قرار داده زير آنها آتش برافروختند!!

و نوشته اند كه عمر با شنيدن خبر كشته شدن مالك نويره به هم بر آمد و دربارۀ خالد با ابو بكر خليفه سخن گفت، و زمانى كه او را در مسجد با آن قيافه و لباسى كه از كثرت به كار بردن جنگ افزارهاى آهنين، زنگار آهن بر آن نشسته مى بيند، از جا مى جهد و تيرهاى عمامۀ او را برمى گيرد و مى شكند و بر سرش فرياد زده مى گويد: به ريا و فريب كارى مرد مسلمانى را مى كشى و چون حيوانى بر زنش تجاوز مى كنى؟ به خدا قسم كه سنگ سارت مى كنم!

با همۀ اين ها سيف به حكم تعصب قبيله اى، و زندقه اش كه او را به دشمنى با اسلام وامى دارد، مى آيد و اين دروغ ها را دربارۀ مالك سر هم مى كند، تا دامن خالد مضرى، قائد اعظم و سردار سپاه اسلام را از خود به ناحق ريختۀ مالك پاك و مبرا سازد!!

حالا اگر ما بياييم و قبول كنيم كه خالد قصد كشتن مالك را نداشته و دست تصادف چنين وضعى را به وجود آورده، و سخن خالد را مردم كنانة (كه البته در سپاه او نبوده اند) اشتباه فهميده و به جاى گرم كردن اسيران، همگى آنها را با تيغ آب دار راحت كرده گردن زده اند، و خالد گناهى نداشته، اين سؤال را چگونه پاسخ گوييم كه: چرا او فرمان داد تا سرهاى كشته شده گان مظلوم و بى گناه را ديگ پايه قرار دادند، و چنين بى حرمتى به آنها روا داشته اند؟!

دست آورد سيف از افسانۀ سجاح

سيف با خلق داستان هاى «عمال رسول خدا، ارتداد افراد قبيلۀ تميم، سجاح بانوى مدعى پيامبرى از تميم، داستان مالك نويره و...» در مقام كسب افتخار براى قبيلۀ تميم بوده است به اين ترتيب:

1 - سجاح بانوى تميمى كه ادعاى پيغمبرى داشته، از همكار ديگرش، از قبيلۀ بنى حنيفه، يعنى مسيلمه كه او هم مدعى پيامبرى بوده است، نصف محصولات يمامه را باج مى گيرد، تا او را به حال خود بگذارد، و اين خود افتخارى بس بزرگ است براى قبيلۀ تميم، كه حتى شيادهاى مدعى پيغمبرى آن قبيله، از ديگر پيامبران دروغين برترى داشته از آنها باج مى گيرند!!

در موضوع افسانه اى ارتداد افراد قبيلۀ تميم نيز چنان مى نمايد كه مسلمانان قبيله به

ص: 206

گوشمالى افراد مرتد، برخاسته آنها را به سختى تنبيه كرده اند، و اجازۀ دخالت در امرى كه مربوط به خود تميميان است به ديگران نداده اند، و اين خود افتخارى است براى تميم كه مسألۀ ارتداد افراد قبيله را خودشان حل كرده باشند نه غيره!!

2 - خلق و اشاعۀ خبر ارتداد مردم جزيره، پس از وفات رسول خدا، تا دست آويزى باشد براى دشمنان اسلام كه بگويند: اسلام به زور شمشير پيش رفته است، و در سايۀ ترس و وحشت پا گرفته نه چيز ديگر!!

3 - عمال و كارگزارانى از قبيلۀ تميم براى رسول خدا آفريده، تا در رديف ديگر اصحاب حقيقى پيغمبر به صف بنشينند، و نامشان در كتاب هاى طبقات و رجال دانشمندان ثبت گردد!!

4 - مكانى را در منطقۀ اهواز خلق كرده، تا نامش در كتاب هاى جغرافيايى برده شود.

5 - اشعارى ساخته و بر زبان نقش آفرينان خيالى خود نهاده تا زينت بخش گنجينه هاى ادب عرب شود.

6 - سال هاى وقايع مهم تاريخ اسلام را تغيير داده، كه باور ما اين است كه محرك اصلى سيف در اين مورد به خصوص، زندقه اى بوده كه به آن متهم بوده است!

به هر روى دانشمندان، به حديثى كه سيف از جانب «صعب بن عطيه» روايت كرده است اعتماد نموده، شش نفر مخلوق خيالات او را در رديف اصحاب پيغمبر پذيرفت براى آنها در كتاب هاى خود، و از حديث سيف، شرح حال نوشته اند!

هم چنان كه «صفوان بن صفوان» را از خلال احاديث او صحابى شناخته برايش شرح حال جداگانه نوشته اند، ولى چون ما يقين حاصل نكرده ايم كه صفوان محصول خيالات سيف مى باشد، بحث پيرامون او را رها نموده ايم.

دانشمندانى كه اين افسانه ها را از سيف نقل كرده اند

همۀ آن افسانه ها را سيف به تنهايى ساخته، و دانشمندان زير در انتشار آن به نوبۀ خود سهيم بوده اند:

1. طبرى در تاريخ كبيرش با ذكر سند.

2. ياقوت حموى در «معجم البلدان» با ذكر سند.

3. ابن اثير در تاريخ خود، از طبرى.

4. ابن كثير در تاريخ خود از طبرى.

5. ابن خلدون در تاريخ خود، از طبرى.

6. ابن فتحون در كتاب «التذييل» از پيشينيان خود.

7.

ص: 207

نويسندۀ كتاب «اسد الغابه» از طبرى.

8. نويسندۀ كتاب «تجريد» از طبرى.

9. ابن حجر در «اصابه» از سيف بن عمر، و طبرى.

10. نويسندۀ كتاب «مراصد الاطلاع» از ياقوت حموى.

ص: 208

نوزدهمين صحابى ساختگى سيف بن عمر: زرّ بن عبد الله، الفقيمى

دو صحابى مهاجر

زر بن عبد الله الفقيمى در كتاب «اسد الغابه» ابن اثير چنين معرفى شده است:

طبرى نوشته است كه «زر» از اصحاب رسول خدا، و از گروه مهاجرين بوده است. «زر» از جملۀ فرماندهان سپاه مسلمين در فتح خوزستان بوده و بر سپاهى كه جندى شاپور را به محاصره كشيده بود فرماندهى داشت كه سرانجام جندى شاپور از راه صلح و مذاكره گشوده شد.

همين مطلب را ذهبى به طور اختصار از «اسد الغابه» نقل و در كتاب «تجريد» خود آورده است.

«زبيدى» نيز در واژۀ «زر» در كتاب «تاج العروس» مى نويسد:

طبرى گفته است كه «زر بن عبد الله الفقيمى» از اصحاب پيغمبر، و از جملۀ امراء ارتش بوده است.

ازآن جايى كه اين دانشمندان همگى خبر «زر بن عبد الله» را از طبرى گرفته و به نام او تصريح كرده اند ما نيز در خبر زر به طبرى مراجعه مى كنيم تا در يابيم طبرى اين خبر را از كجا آورده است.

ص: 209

نام و نسب «زر»

اشاره

طبرى از قول سيف بن عمر مى نويسد:

زر فرزند عبد الله، و نوادۀ كليب فقيمى، از بطن تميم و عدنانى است.

طبرى در خبر فتح «رام هرمز» از قول سيف بن عمر آورده است كه «اسود، و زر» از جمله اصحاب پيغمبر و مهاجرين به محضر آن حضرت بوده اند.

«زر» به خدمت پيغمبر خدا رسيد و عرضه داشت: خانوادۀ «فقيم» از نظر تعداد نفرات كاستى گرفته و رو به نابودى است، در حالى كه تعداد نفرات ديگر تيره هاى تميم پرجمعيت و رو به ازدياد هستند. چه شود تا در حق ما به درگاه خدا نيازى ببرى و دعايى بكنى؟!

رسول خدا دست به دعاء برداشت و گفت: بار خدايا! تعداد افراد خانوادۀ زر را فزونى ده، و بر جمعيتشان بيفزاى!

اين بود كه تعداد خانوادۀ زر فزونى گرفت و جمعيتشان رو به افزايش نهاد.

ديگران به همين روايت طبرى از سيف استناد كرده نوشته اند: زر از جمله كسانى است كه به خدمت پيغمبر خدا رسيده، و افتخار درك صحبتش را يافته، و از جمله مهاجرين بوده است.

طبرى در فتح «ابلّه» در حوادث سال دوازدهم از هجرت مى نويسد:

خالد بن وليد «فيل» به غنيمت گرفته را با خمس غنايم جنگى به همراهى «زر» به مدينه فرستاد. فيل را در كوچه ها و بازار مدينه مى گردانيدند تا مردم آن را تماشا كنند. زنان مدينه كه از بزرگى جثه و هيكل فيل به شگفتى افتاده بودند با اظهار تعجب و حيرت مى گفتند: «آيا هيكلى به چنين بزرگى و عظمت از آفريده هاى خدا است؟!» مثل اين كه آنان فيل را از ساخته هاى دست بشر مى پنداشتند!! ابو بكر دستور داد تا فيل را به همراهى «زر» باز گردانيدند.

طبرى در دنبالۀ اين داستان مى نويسد:

اين داستان سيف دربارۀ «ابلّه» و گشودن آن، بر خلاف آن چيزى است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران دربارۀ آن گفته اند. چه، از اخبار و روايات درست چنين برمى آيد كه «ابله» در زمان حكومت عمر گشوده شده است نه خلافت ابو بكر، و اين فتح و پيروزى به دست «عتبة بن غزوان» و به سال چهاردهم صورت گرفته نه در سال دوازدهم از هجرت. ما چون به اين محدوده از زمان رسيديم، در جاى خود به بحث پيرامون آن، و چگونگى فتح آنجا مى پردازيم. پايان سخن طبرى.

ص: 210

مقايسه اى كوتاه

1 - طبرى تصريح مى كند كه شهر «ابلّه» به سال چهاردهم از هجرت و زمان خلافت عمر به وقوع پيوسته است نه سال دوازدهم و حكومت بو بكر.

2 - فرماندهى قوا در اين جنگ با «عتبة بن غزوان» بوده نه خالد بن وليد. پيام اين فتح و پيروزى را نافع به خليفه عمر رسانيده است، نه زر بن عبد الله فقيمى!

ضمناً آن چه را كه طبرى از قول سيف ضمن حوادث سال چهاردهم از هجرت آورده، از موضوع زر و خمس غنايم و فيل مزبور به هيچ روى در اخبار ديگران و بيرون از روايات سيف ديده نمى شود. به ويژه اين كه زنان مدينه در آن ايام «سورۀ فيل» را بارها از كتاب خدا خوانده و داستان فيل و لشكركشى «ابرهه» نزد عموم مردم آن سامان، در آن حد مشهور بوده است كه آن واقعه مبدإ تاريخ قرار گرفته، بنا بر اين وجود فيل و بزرگى هيكل آن نمى توانسته براى ايشان شگفتى آور باشد.

آن چه سيف در اين زمينه آورده و مدعى شده همه مغاير و مخالف حقايق تاريخى است و ما در گذشته به ويژه در افسانۀ «زياد» به آن اشاره كرده ايم.

افسانۀ صلح جندى شاپور

اشاره

طبرى از قول سيف در ذكر حوادث سال هفدهم از هجرت دربارۀ فتح «شوش» مى نويسد:

«زر» در آن سال نهاوند را به محاصره در آورد و....

سپس در حديثى ديگر از قول سيف آورده است كه:

عمر طى دستور كتبى به زر فرمان داد تا سپاه به جانب جندى شاپور بكشد. زر فرمان برد و سپاه به جندى شاپور كشيد و آنجا را به محاصره گرفت و....

و در حديثى ديگر آورده است كه:

«ابو سبره صحابى»(1) فرمان داد تا «زر و مقترب» سپاه به جندى شاپور كشند، و خود با لشكريانش پس از فتح شوش به آن جانب حركت كرد و در حالى به آنجا رسيد كه

ص: 211


1- «ابو سبرة بن ابى رهم» عامرى قرشى، قديم الاسلام كه در تمام جنگ هاى پيغمبر خدا حضور داشته است. ابو سبره پس از وفات پيغمبر در مكه اقامت گزيده و هم در ان جا بود كه در زمان خلافت عثمان در گذشت. استيعاب، ج 4، ص 82، اسد الغابه، ج 5، ص 207، اصابه، ج 4، ص 84.

«زر» جندى شاپور را به محاصره گرفته بود.

سپاهيان در همان حال كه «جندى شاپور» را در محاصره داشتند و با مردم آنجا مى جنگيدند يك روز به يك باره مشاهده كردند كه ناگهان درهاى دژ گشوده شد، و مردم با رويى باز به استقبال جنگجويان عرب آمدند، و بازارها به رويشان بگشودند! و چون مسلمانان سبب پرسيدند پارسيان گفتند:

- شما تيرى به داخل دژ پرتاب كرديد كه به همراه خود براى ما امان نامه داشت ما هم امان شما را پذيرفتيم. گفتند:

- ما چنين امانى به شما نداده ايم! سپس به پى جويى مطلب برآمده دريافتند كه برده اى به نام «مكنف» كه اصل و تبارش از جندى شاپور بوده به چنين كارى دست زده است.

پس به ايرانيان گفتند:

- اين مرد، بنده و برده اى بيش نيست و امانش را ارزش و مقدارى نمى باشد. ايرانيان در پاسخ آنها گفتند:

- ما آزاده، و بردۀ شما را از هم تميز نمى دهيم و نمى شناسيم. همين اندازه مى دانيم كه به ما امان داده شده و ما هم قبول كرده ايم و آن را نقض نمى كنيم. حالا خود دانيد مى خواهيد شما به آن خيانت كنيد؟!

در برابر پاسخ قطعى ايرانيان، مسلمانان ناچار شدند تا براى روشن شدن تكليف مراتب را به خليفه عمر گزارش دهند و از او كسب دستور نمايند، و در اين مدت متعرض ايرانيان نشوند. عمر امان مكنف را پذيرفت و به اين ترتيب جندى شاپور و مردمش در امان مكنف درآمد و مسلمانان از تعرضى به آن دست برداشتند!

اين داستان به به طورى كه گفتيم طبرى از قول سيف بن عمر در صلح جندى شاپور و در تاريخ كبير خود آورده است. و «ابن اثير و ابن كثير، و ابن خلدون»، نيز همان ها را از طبرى گرفته در كتاب هاى تاريخ خود نقل كرده اند بدون اين كه مصدر خبر خود را نام برده باشند اما همين طور كه در مقدمۀ كتاب «عبد الله سبأ» گفته ايم اين دانشمندان اخبار و وقايعى را كه به هر صورت با اصحاب رسول خدا ارتباط پيدا كرده است، مستقيماً از طبرى گرفته اند و اين مطلب را در ابتداى كتاب خود تصريح نموده اند.

«حموى» ضمن شرحى كه بر جندى شاپور در كتاب «معجم البلدان» خود آورده است، همين روايت را نوشته و در پايان آن مى گويد: «عاصم بن عمرو» - همان نامورى كه در جلد اول همين كتاب به شرح حالش پرداخته ايم - با اشارۀ به همين موضوع مكنف است كه مى سرايد:

به جان خودم سوگند كه خويشاوندى مكنف درست و صحيح بود و به هيچ روى با همشهريان خود قطع رح نكرد!!

ص: 212

تا آخر ابياتى كه در جاى هود و شرح حال عاصم آورده ايم. حموى در پايان سخن مى گويد كه اين مطلب را سيف بن عمر گفته است.

همين داستان را حميرى نيز در كتاب «الروض المعطار» خود آورده است.

حقايق داستان جندى شاپور

داستانى را كه سيف بن عمر براى جندى شاپور ساخته و ديگر نويسندگان آن را از زبان وى نقل كرده اند از نظر گذرانديم. اينك ببينيم كه ديگران در همين زمينه چه نوشته اند. بلاذرى مى نويسد:

ابو موسى اشعرى پس از گشودن «شوشتر» عنان عزيمت به جانب جندى شاپور كشيد. اهالى جندى شاپور كه از حمله مسلمين سخت نگران و مضطرب شده بودند، پيشاپيش، از او امان خواستند و اطاعت و تسليم خود را اعلام داشتند، ابو موسى نيز با شهروندان جندى شاپور پيمان بست كه به جز سازوبرگ جنگى آنان كه بايد تسليم قواى اسلام شود، جان و آزادى، و اموال ايشان در پناه اسلام محفوظ و در امان خواهد بود.

اين روايتى است كه بلاذرى در مورد فتح جندى شاپور در كتاب خود آورده، و «خليفة بن خياط» در گذشته به سال 240 هجرى، و ذهبى متوفاى سال 748 هجرى آن را به طور اختصار در كتاب هاى خود نقل كرده اند.

ياقوت حموى نيز هر دو روايت را با همه طول و تفصيلش در «معجم البلدان» خود آورده است.

مقايسه اى كوتاه از اين دو خبر

تاريخ نويسان نوشته اند كه صلح جندى شاپور بر اثر ايرانيان و نگرانى شان از حمله مسلمين بوده است، نه آن طور كه سيف مى گويد: اين صلح بر اثر دادن امان برده اى به نام مكنف كه ايرانى الاصل بوده صورت گرفته، و بعد از بروز اختلاف در رد با قبول اين امان بين سپاهيان اسلام، خليفه عمر آن را صحه گذاشته و تأييد كرده است!!

همچنين نوشته اند كه فرماندهى كل قوا را در جنگ جندى شاپور «ابو موسى اشعرى يمانى قحطانى» به عهده داشته است نه فرماندهى را كه سيف بن عمر تعيين كرده و در عهدۀ «سبره قرشى عدنانى» گذاشته، و دو صحابى ساختگى خود را به نام هاى «زر، و اسود» به ياريش گماشته است. سيف مى گويد:

ص: 213

خليفه عمر، «زر بن كليب، و مقترب» را به رسالت به نزد تعمان كه ولايت بصره را به عهده داشت فرستاد، و به وسيلۀ ايشان به نعمان پيام فرستاد كه:

من تو را نامزد جنگ با ايرانيان كرده ام، در اجراى دستور اقدام كن.

اما بلاذرى در همين مورد مى نويسد:

خليفه عمر، نامه اى به توسط «سائب بن اقرع ثقفى»(1) براى نعمان فرستاد، و او را مأمور فرمود تا با ايرانيان بجنگد، و نيز مقرر داشت كه «سائب بن اقرع» در اين جنگ سرپرستى از غنايم جنگى را به عهده داشته باشد.

«زر در پست فرماندهى ارتش فارس!

سيف ضمن اخبار جنگ نهاوند مى نويسد:

خليفه عمر به «سلمى و حرمله، و زر بن كليب، و مقترب» و ديگر سران ارتش كه بين اهواز و فارس مستقر شده بودند نوشت كه ايرانيان را از تعرض به برادران مسلمان خود مانع شويد، و از نفوذ ايشان به سرزمين مسلمين و امت اسلامى جلو گيرى نماييد و براى ممانعت از رساندن قواى كمكى به رزمندگان ايرانى در جنگ نهاوند، در مرزهاى فارس و اهواز استقرار يابيد، تا فرمان من به شما برسد.

فرمان خليفه وقتى به مورد اجراء گذاشته شد كه اين چهار تن صحابى قهرمان به حدود اصفهان و فارس رسيده بودند، و در نتيجه مانع رسيدن امدادهاى مردم آن سامان به رزمندگان نهاوند شدند!!

داستان موضع گيرى صحابيان ساختگى سيف در حدود فارس و اصفهان، تنها زادۀ خيالات سيف است، و نويسندگان ديگر در اين زمينه ننوشته اند تا به مقابله و مقايسۀ خبر ايشان با داستان سيف بپردازيم.

خلاصۀ آنچه دربارۀ «زر» گذشت

سخن سيف را دربارۀ «زر بن عبد الله بن كليب فقيمى» به طور خلاصه چنين يافتيم:

فردى است صحابى و مهاجر، خدمت رسول خدا رسيده و از كمى اعداد خانواده اش

ص: 214


1- . سائب در حيات پيغمبر كودكى بوده كه رسول خدا دست لطف و مرحمت بر سرش كشيده و در حقش دعا كرده است. سائب نامۀ عمر را به نعمان مقرن رسانيد و خود در جنگ نهاوند شركت داشته است. سائب از جانب عمر، حاكم اصفهان و مدائن بوده است. اسد الغابه، ج 2، ص 249.

در قبيلۀ تميم به حضرتش شكايت برده، و رسول خدا در حق او دعا كرده و خداوند به بركت دهاى پيغمبر تعداد افراد خانواده اش را زياد فرموده است!

در سال دوازدهم از هجرت، در جنگ هاى «فتوح» زر را مى بينيم كه به قول سيف از جانب خالد مژدۀ پيروزى در جنگ ابلّه را ضمن تقديم خمس غنايم جنگى و فيلى كه به غنيمت گرفته بودند به خليفه ابو بكر مى رساند، خليفه نيز مقرر مى دارد تا پس از نمايش فيل در كوچه و بازار مدينه، فيل مزبور به همراهى زر باز گردانيده شود.

به موجب روايات سيف در سال هفدهم از هجرت «زر» را در حال به محاصره گرفتن نهاوند مى يابيم كه خليفه عمر به او مى نويسد سپاه به جندى شاپور بكشد، و هم در آن موقع فرمانده كل قوا «ابو سبره» او را به همراهى «مقترب» مأمور مى كند تا شهر جندى شاپور را به محاصره خود بگيرند، ابو سبره خود پس از مدتى به آنها ملحق مى شود و در همان حال كه با محاصره شدگان در جندى شاپور در حال نبرد بودند، غفلتاً متوجه مى شوند كه دروازه ها باز شد و مردم در حالى كه در بازار، كالا براى لشكر اسلام آماده مى كردند با رويى گشاده به پيشباز مسلمين آمدند! زيرا برده اى از سپاهيان اسلام به نام «مكنف» كه در اصل زادگاهش جندى شاپور بوده است، بدون اجازۀ خليفه و آگاهى ديگر فرماندهان و سپاهيان، امان نامه اى به همراه تيرى به داخل شهر مى اندازد كه سرانجام خليفه عمر به امان نامۀ مكنف ارج مى نهد، و شهر و شهروندان در امان مسلمين در مى آيند!

و باز بنا به روايت سيف، در سال بيست و يكم از هجرت خليفه عمر «زر» را همراه فرمانى به رسالت نزد «نعمان بن مقرن» مى فرستد و نعمان را مأمور جنگ نهاوند مى كند.

پس از اين مأموريت است كه «زر» و سه ان ديگر از سران و فرماندهان سپاه از جانب خليفه عمر مأمور مى شوند كه مانع رسيدن امداد از اهالى فارس به منطقه جنگى نهاوند گردند، و آنها در اجراى امر خليفه تا حدود اصفهان و فارس پيشروى مى كنند، و به اين ترتيب از رسيدن قواى كمكى به جنگ نهاوند جلوگيرى مى نمايند!

زر و زرين!!

اشاره

آن چه را كه تا به اينجا آورديم، سخن سيف دربارۀ زر بود كه در تاريخ طبرى آمده است.

ابن اثير نويسنده كتاب «اسد الغابه» نيز همۀ آنها را در شرح حال «زر» از طبرى گرفته و به اين مطلب نيز تصريح كرده است. اما شرح حال بر صحابى ديگرى به نام «زرين» مى نويسد:

ص: 215

زرين بن عبد الله فقيمى» كه ابن شاهين گفته است در دو جاى كتاب من - نام اين صحابى يعنى زرين بن عبد الله - چنين است و حروف «ز» پيش از «ر» مى باشد. و از سيف بن عمر از قول «ورقاء بن عبد الرحمن حنظلى» از زرين بن عبد الله فقيمى روايت شده است كه او - زرين بن عبد الله - به همراهى تنى چند از افراد قبيلۀ تميم به خدمت رسول خدا رسد و اسلام آورد، و رسول خدا در حق او و اعقابش دعا كرده است.

«ابو معشر» نيز از قول يزيد بن رومان(1) آورده است كه زرين بن عبد الله فقيمى به خدمت... [تا آخر همان داستان بالا].

ابن حجر نيز در ترجمۀ «زر» مى نويسد:

طبرى نوشته است كه «زر» درك صحبت پيغمبر را كرده است، و به نمايندگى از جانب قبيله اش به خدمت آن حضرت رسيده، زر از جمله سران سپاه در فتح نهاوند و خوزستان، و محاصره كنندگان جندى شاپور بوده، و در تصرف آن ناحيه كه از راه مسالمت و صلح صورت گرفته شركت داشته است. ابن فتحون نيز همين مطالب را دربارۀ «زر» آورده است.

ابن حجر در دنبالۀ مطالب فوق، روايت ابن شاهين و ابى معشر را كه دربارۀ «زرين» آمده بود نقل كرده و چون نوبت به شرح حال «زرين» مى رسد مى نويسد:

داستان اين صحابى در شرح حال «زر» آمده است.

بنا بر اين «زر» و «زرين» دو نام مى باشد كه خبر مربوط به زر تنها در حديث سيف آمده و طبرى از او گرفته، و ابن اثير، و ابن فتحون نيز آن را از طبرى گفته و در كتاب هاى خود آورده اند.

ذهبى هم داستان «زر» را از ابن اثير، و ابن حجر نيز همان را از ابن فتحون گرفته و به ترتيب در كتاب هاى «التجريد، و اصابه» نقل كرده اند.

اما خبر «زرين» هم در حديث سيف آمده است، و هم در حديث غير سيف. ولى چون خبر «زر» فقط در حديث سيف آمده است، ما او را زادۀ خيال سيف، و از اصحاب ساختگى او به حساب آورديم.

اين را هم بگوييم كه از قرائن چنين بر مى آيد كه سيف نام «زر» را از نام شاعرى از فقيم كه در دوران جاهليت شعر مى سروده است به عاريت گرفته، و اين دعا را سخن

ص: 216


1- يزيد بن رومان اسدى از مواليان خاندان زبير، و مردى دانشمند، و كثير الحديث بوده است. يزيد رومان در سال 130 هجرى از دنيا رفته است. به كتاب «التهذيب»، ج 11، ص 325، «تقريب»، ج 2، ص 364 مراجعه فرماييد. فرزند رومان از ثقات حديث طبقۀ پنجم است.

«آمدى»(1) در كتاب «مختلف و مؤلف» كه در ترجمۀ شعراء به رشتۀ تحرير در آورده است، تأييد مى كند آنجا كه مى نويسد:

از جملۀ شعراء، «زر بن عبد الله بن كليب» و از نوادگان فقيم است كه...

همين سخن آمدى را، «ابن ماركولا» در كتاب «اكمال» خود آورده است.

نتيجۀ بحث و بررسى

دانستيم كه سيف تنها كسى است كه از نسب، و هجرت، و صحابى بودن، و نمايندگى «زر» از جانب افراد قبيله اش به خدمت رسول خدا سخن مى گويد.

سيف در داستان فتح ابله كارى را كه «نافع» انجام داده است به زر نسبت مى دهد، نام خليفۀ وقت، و فرمانده كل قوا را تغيير داده، افسانۀ فيل را نيز به آن افزوده است!!

سيف در داستان صلح جندى شاپور، كارها و اقدامات «ابو موسى اشعرى يمانى قحطانى» را به «ابو سبرۀ» قرشى عدنانى نسبت داده، كه مخصوصاً در اين خلع و انتصاب، - خلع ابو موسى از پست فرماندهى، و انتصاب ابو سبره به جاى او - پاسخ مثبت سيف به نداى تعصبات قبيله ايش كاملاً واضح و آشكار است.

سيف پست فرماندهى كوفه را در زمان خلافت عمر، در اختيار ابو سبرۀ عدنانى مى گذرد تا موردى براى سرزنش ابو سبره كه مى گويند او پس از مهاجرت از مكه به مدينه، بار ديگر به مكه باز گشته و ازآنجا تا زمان مرگ بيرون نشده است باقى نماند. چه، بنا به ادعاى سيف همين ابو سبره در همان ايام كه مى گويند در مكه ساكن بوده، در مقام والى و فرماندارى امين، افسرى مجاهد و فداكار، از جانب خليفه عمر در كوفه به انجام وظيفه مشغول بوده است!!

افسانۀ «مكنف» و امان او نيز ساختۀ سيف و نتيجۀ تخيلات او است.

سيف در داستان فتح نهاوند، كارها، و فعاليت هاى رزمى «سائب اقرع ثقفى» را به «زر» نسبت داده، و هم او تنها كسى است كه از لشكركشى مسلمانان به نواحى فارس و اصفهان به سرپرستى صحابه اى به نام «زر»، و به محاصره افتادن نهاوند وسيلۀ همين صحابى سخن مى گويد!!

و دانستيم كه سيف تمام آن احاديث، و ديگر داستان هاى خود را به سبك وقايع نگاران از زبان راويانى كه خود آفريده، و يا مجهول الهويه اى كه هرگز شناخته نشده اند آورده است.

ص: 217


1- نويسندۀ كتاب «مختلف و مؤلف» در سال 370 هجرى در گذشته است.

و نيز دريافتيم كه در تاريخ نام صحابى ديگرى رفته است به نام «زرين بن عبد الله» كه به غير از «زر بن عبد الله» صحابى ساختگى سيف است، و ديديم كه براى هر يك از اين دو نفر، به طور جداگانه در كتاب هاى «اسد الغابه، و اصابه» شرح حال نوشته شده است.

و نيز دانستيم كه در دورۀ جاهليت پيش از اسلام، شاعرى به نام «زر بن عبد الله فقيمى» وجود داشته و از شهرت و آوزه اى برخوردار بوده كه شرح حالش در كتاب «آمدى» آمده است، و به هيچ روى با اين «زر» كه ساختۀ سيف است نسبت و ارتباطى ندارد. و چنين به نظر مى آيد كه سيف نام اين شاعر دوران جاهليت را براى نام گذارى روى صحابى ساختگى خود به عاريت گرفته باشد! و اين كار سيف تازگى ندارد، و نظير چنين شيرين كارى او را در خبر «خزيمه بن ثابت انصارى، سماك بن خرشه، اسود» و ديگران ديده ايم كه در جاى خود به بحث پيرامون آنها خواهيم پرداخت.

دانشمندان افسانۀ «زر» را از سيف گرفته اند

اشاره

افسانۀ «زر» از شخص سيف بن عمر تميمى ريشه گرفته، و در مصادر اسلامى زير راه يافته، و بدان وسيله منتشر شده است:

1. محمد بن جرير طبرى متوفاى سال 310 هجرى كه از سيف گرفته، و در مصادر اسلامى زير راه يافته، و بدان وسيله منتشر شده است:

2. ابن اثير متوفاى سال 630 هجرى كه از طبرى گرفته.

3. ابن كثير، متوفاى سال 771 هجرى كه از طبرى گرفته.

4. ابن خلدون متوفاى سال 808 هجرى كه از طبرى گرفته.

5. ابن فتحون متوفاى سال 519 هجرى كه از طبرى گرفته، اين دانشمند، شرح حال برخى از اصحاب را در حاشيۀ كتاب «استيعاب» آورده است.

6. زبيدى متوفاى سال 1205 هجرى در «تاريخ العروس» كه از طبرى گرفته است.

7. ذهبى متوفاى سال 748 هجرى كه از ابن اثير گفته، و در «التجريد» خود آورده است.

8. ابن حجر متوفاى سال 852 هجرى از ابن فتحون گرفته و در كتاب «اصبۀ» خود آورده است.

9. ياقوت حموى متوفاى سال 626 هجرى مستقيماً از سيف گرفته و در كتاب «معجم البلدان» خود آورده است.

10. حميرى متوفاى سال 900 هجرى كه مستقيماً از سيف گرفته، و در كتاب «الروض المعطار» خود نقل كرده است.

ص: 218

با اين همه مصادر مهم و معتبر، وقتى كه نويسندۀ عصر ما بخواهد كتابى دربارۀ مثلاً فرماندهان فتوح اسلامى بنويسد، حق دارد و مى تواند كه نام «زر بن عبد الله فقيمى» را به عنوان يكى از فرماندهان شجاع و رزم آورى سياس، و صحابه اى موقع شناس با شرح و تفصيل در كتاب خود بياورد، در حالى كه هم او، و هم تمامى دانشمندانى كه نام برديم غافل از اين بوده و هستند كه در اصل صحابى و فرماندهى به نام «زر بن عبد الله فقيمى» وجود نداشته بلكه فقط و فقط زاييدۀ خيالات و آفريدۀ توهمات سيف بن عمر تميمى متهم به زندقه، و مشهور به دروغ گويى و افسانه پردازى مى باشد!!

دست آورد سيف از افسانۀ زر

1. خلق صحابه اى مهاجر، و سردارى لايق از فرماندهان ارتش اسلام در فتوح. تا رسول خدا براى او و خانواده اش از تميم دعاى خير كند و خداوند نيز به بركت دعاى پيغمبر در نسل او و خانواده اش بركت گذارد!

2. خلق فرستاده اى امين و پارسا، در حمل غنايم جنگى و و فيلى شگفت آور به محضر خليفه ابو بكر.

3. فتوح و افتخاراتى را كه قحطانيان يمانى به دست آورده اند، در پاسخ مثبت به نداى تعصبات قبيله اى همه را به عدنانيان مضرى - خانوادۀ خودش - نسبت داده است.

4. در فتح افسانه اى جندى شاپور، برده اى به نام «مكنف» آفريده تا امان او براى شهروندان جندى شاپور مورد قبول مقام خلافت واقع شود.

5. و بالاخره هم چنان كه پيش از اين نيز گفته ايم سيف با خلق افتخاراتى ساختگى براى قبيله خود تميم، تعصب خود را ارضاء نموده، و بر اثر زندقه اى كه به آن متهم بوده است تاريخ اسلام را دستخوش تشويش ساخته، باعث آن شده است تا در صحت مدارك اسلامى شك و ترديد راه يابد.

ص: 219

ص: 220

بيستمين صحابى ساختگى سيف: اسود بن ربيعه حنظلى

اشاره

شرح حال «اسود بن ربيعه» در كتاب هاى «اسد الغابه، و تجريد، و اصابه، و طبرى» آمده است و مصدر خبر در تمام اين كتاب ها سيف بن عمر تميمى است.

حديثى كوتاه و جامع!!

طبرى در كتاب خود از قول سيف بن عمر در خبر فتح «رام هرمز» مى نويسد:

«مقترب، يعنى اسود بن ربيعه بن مالك» كه از اصحاب رسول خدا و از جمله مهاجرين به حساب مى آيد، نخستين بار كه خدمت پيغمبر خدا رسيده بود به حضرتش گفته بود:

آمده ام تا با هم نشينى و مصاحبت با تو، به خداى عز و جل نزديك شوم. اين بود كه رسول خدا او را «مقترب \ نزديك شده» لقب داد.

در كتاب هاى «اسد الغابه، و اصابه» حديث بالا چنين آمده است:

سيف از قول «ورقاء بن عبد الرحمن حنظلى» روايت مى كند كه اسود بن ربيعه نواده مالك بن حنظله به خدمت رسول خدا رسيد. حضرت از او پرسيد:

- چه چيزى تو را بر آن داشته تا به نزد ما آيى؟ اسود جواب داد:

- با هم نشينى تو، به خدا نزديك شوم. اين بود كه رسول خدا او را «مقترب \ نزديك شده» ناميد و نام «اسود» متروك شد. اسود \ مقترب، از اصحاب پيغمبر اسلام به شمار است، او در جنگ صفين در كنار امام على حضور داشته است.

ص: 221

اين حديث را سيف روايت كرده و هم چنان كه به ترتيب در كتاب هاى «اسد الغابه و اصابه» آمده است «ابو موسى و ابن شاهين» از او نقل كرده اند. «مامقانى» نيز همان مطلب را از ابن حجر گرفته و در كتاب «تنقيح المقال» خود نقل كرده است.

سيف حديث ديگرى در مورد نمايندگى اسود به خدمت پيغمبر خدا دارد كه طبرى از او نقل كرده، و ابن اثير نيز همان را از طبرى گرفته و در تاريخش آورده است.

و نيز به خاطر داريم كه سيف بن عمر ضمن حديثى از رسيدن «زر» به خدمت رسول خدا و دعاى آن حضرت در حق او، و در حديثى ديگر از آمدن «زرين» به همراهى چند نفر تميمى به خدمت پيغمبر و دعاى رسول خدا دربارۀ او و اعقابش سخن گفته است.

سيف در اين احاديث گروه هاى تميمى را كه به خدمت پيغمبر رسيده اند معرفى كرده اسامى يكايك آنها و سخنانى كه بين اينان و رسول خدا رفته همه را بازگو كرده است.

و نيز مورخان و ارباب سير چون «ابن سعد، مقريزى، و ابن سيده» و ديگران گروه هايى را كه به خدمت پيغمبر خدا رسيده اند برشمرده، و سخنانى را كه بين ايشان و رسول خدا رفته است ثبت و ضبط نموده اند اما در هيچ يك از آنها، ازآنچه كه سيف گفته است اثرى ديده نمى شود.

بلكه اين تاريخ نويسان خبرى ديگر از نمايندگان قبيله تميم به محضر پيغمبر آورده اند كه آن را به شرح زير از نظر مى گذرانيم:

رسول خدا مأمور جمع آورى صدقات «بنو خزاعه» را فرمان داد تا صدقات افراد قبيله بنى تميم را كه در سرزمين خزاعه منزل گرفته بودند جمع آورى كند. تميميان از دادن صدقات اموال خود سرپيچى كرده شدت عمل را به جايى رساندند كه بر سر مأمور پيغمبر شمشير كشيدند! ناگزير مأمور جمع آورى صدقات به خدمت پيغمبر بازگشت و ماجرا را به سمع آن حضرت رسانيد.

رسول خدا «عيينة بن حصن فزارى» را با پنجاه سوار عرب كه در ميانشان نه مردى مهاجر وجود داشت و نه فردى از انصار، به سركوبى تميميان فرستاد اين گروه بر آنان تاختند و جمعى از ايشان را به اسارت گرفته و به مدينه به خدمت پيغمبر آوردند.

پس از اين واقعه گروهى از رؤساء و بزرگان تميم به مدينه آمده وارد مسجد پيغمبر شده بانگ برداشتند «آهاى محمد! بيا ببينم!» كه در نتيجۀ اين گستاخى آيات نخستين سورۀ «حجرات» در مذمت ايشان نازل شد كه در آن فرموده است:

آنهايى كه تو را از پشت اطاق ها صدا مى زنند، بيشترشان مردمى بى خردند. اگر آنها صبر مى كردند تا تو بر آنها درآيى، برايشان بهتر بود، و خدا آمرزندۀ مهربان است.

رسول خدا در مسجد به جمع تميميان پيوست و به سخنان شاعر و سخنران شان گوش

ص: 222

فرا داد، آن گاه اشاره فرمود تا شاعر و سخنور انصار به پاسخ گوييشان برخيزد. و سپس فرمان داد تا اسراى تميمى را به ايشان باز پس دادند، و جوايزى هم در خورشان گروه نمايندگان به ايشان مرحمت فرمود.

اين خلاصه مطالبى بود كه در «طبقات ابن سعد» در خبر آمدن گروهى از تميم به خدمت پيغمبر روايت شده است.

نگرشى كوتاه به آنچه گذشت

ما نزد دانشمندانى كه سخن از سيف نگرفته اند، و هم چنين در اخبار نمايندگان عرب كه تعدادشان از هفتاد گروه تجاوز مى كند، نامى از «زر» و «اسود» نديديم، و در حديثى كه در طبقات ابن سعد آمده بود موردى براى فخرفروشى و خودستايى سيف تميمى سراغ نداريم.

كدام افتخار؟ آيا رفتارى كه با مأمور جمع آورى صدقات از جانب پيغمبر خدا كرده اند افتخارآفرين است، يا اسير گرفتن «عيينه فزارى» گروهى از ايشان را؟! كه براى نمونه حتى يك نفر مهاجر، و يا يك تن انصار در گروه مهاجم به قبيلۀ تميم وجود نداشته است؟! و يا رفتارشان در برخورد با پيغمبر در مسجد رسول خدا افتخارآفرين است، و يا سركوفت و سرزنشى كه در قرآن دربارۀ آنها آمده؟!

بلكه همۀ اين ها است كه سيف به مقابله و علاج آنها برآمده و با ساختن افسانۀ رسيدن «زر» و «اسود» به خدمت پيغمبر و دعاى ساختگى سيف از زبان رسول خدا در حق ايشان و استجابت آن، موضوع داستان وفد و نمايندگان تميم را به سود خود و قبيلۀ تميم بر مى گرداند و حقيقت را كاملاً معكوس جلوه مى دهد تا به عنوان سندى از فخر و مباهات او را به سود قبيلۀ تميم به ثبت برساند!!

افسانۀ فتح شوش

طبرى ضمن حوادث سال هفدهم از هجرت، از قول سيف بن عمر داستان فتح شوش را چنين روايت مى كند:

پس از اين كه «شوشتر، و رام هرمز» گشوده گشت، خليفه عمر اسود را به فرماندهى سپاه بصره گماشت، او نيز با سپاه خود، در فتح شوش كه فرماندهى كل قوا را «ابو سبرۀ قرشى» بر عهده داشت شركت كرد. آن گاه طبرى چگونگى فتح شوش را از زبان سيف اين گونه شرح مى دهد:

ص: 223

فرمانرواى شوش، «شهريار» برادر هرمزان بود كه «ابو سبره» با سپاهيانش به آنجا حمله برد و سرانجام آن را به محاصره در آورد.

در طول محاصره، بارها بين طرفين جنگ و خون ريزى صورت گرفت و كشته و مجروح فراوان به جاى گذاشت. و چون مدت حصار به درازا كشيد، رهبانان و كشيشان شوش بر باروى شهر برآمده سپاهيان اسلام را مخاطب ساخت بانگ برآوردند:

اى مردم عرب! به طورى كه به ما خبر رسيده و دانشمندان و علماى ما، ما را مطمئن ساخته اند اين شهر را چنان دژ مستحكمى است كه جز به دست دجال، و يا مردمى كه دجال در ميانشان باشد گشوده نخواهد شد! بنا بر اين بى سبب ما را و خود را زحمت نيندازيد، و اگر دجال در ميان شما نيست او ما و خود رفع زحمت كنيد كه تلاشتان براى تصرف شهر ما به جايى نخواهد رسيد!!

مسلمانان به سخنان روحانيون شوش توجهى نكردند و بار ديگر به قلعۀ آنها حمله بردند بار ديگر كشيشان و رهبانان بر فراز قلعه برآمده بر مسلمانان بانگ زدند و سخن به درشتى گفتند و ايشان را به خشم آوردند.

«صاف بن صياد»(1) كه در ميان لشكريان اسلام حضور داشت، و در گروه مهاجمان به دژ حمله مى برد، از سخنان ايشان سخت خشمگين شد و يك تنه به قلعه حمله برد و با پا لگدى محكم به دروازه كوبيد و به دشنام گفت: «باز شو بظار»(2)! كه ناگهان زنجيرهاى آهنين از هم گسيخت، و چفت و بندها در هم شكست، و درها از هم باز شد و مسلمانان به شهر يورش بردند! مشركان چون چنان ديدند، سلاح بر زمين نهادند و خواستار صلح شدند، مسلمانان با وجودى كه شهر را با قهر و غلبه گرفته بودند، تقاضاى آنان را پذيرفتند!!

همان طور كه گفتيم، اين داستان را طبرى از قول سيف در فتح شوش آورده است، و ابن اثير، و ابن كثير نيز آن را از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود نقل كرده اند.

اما طبرى داستان فتح شوش را از طريق غير سيف نيز روايت كرده است. او از زبان «مدائنى» فتح آنجا را چنين شرح مى دهد:

ابو موسى شهر شوش را در محاصرۀ خود داشت كه خبر فتح «جلولاء» و فرار يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى به مردم شوش رسيد، پس آنها ناگزير دست از مقاومت برداشتند و از ابو موسى امان خواستند. ابو موسى هم به ايشان امان داد.

بلاذرى نيز در كتاب «فتوح البلدان» خود، خبر فتح شوش را چنين آورده است:

ص: 224


1- . در كتاب هاى حديث صحيح مكتب خلفا چنين آمده است كه «صاف بن صياد» در زمان رسول خدا، و در مدينه به دنيا آمده است و به «دجال» شهرت داشته و چنين مى نمايد كه سيف از شهرت صاف براى طرح افسانۀ فتح شوش خود سود برده است. «صحيح بخارى»، ج 3، ص 163 و ج 2، ص 179 و «مسند احمد» ج 3، ص 79 و 97.
2- . سخنى است زشت و دور از عفت كلام كه از ترجمۀ آن شرم داشتيم و عين آن را آورديم. (مترجم)

ابو موسى اشعرى با اهالى شوش به جنگ پرداخت تا سرانجام ايشان را به محاصره گرفت. زمان محاصره چندان طولانى شد كه حصاريان را هر چه ذخيرۀ خوراكى بود پايان يافت و گرسنگى و قحطى بر شهر سايه افكند تا آنجا كه از ابو موسى عاجزانه امان خواستند. ابو موسى نيز مردان ايشان را بكشت، و اموال و داراييشان را مصادره كرد و خانواده هايشان را هم به اسيرى برد.

«ابن قتيبۀ دينورى» اين داستان را به اختصار در كتاب «اخبار الطوال» خود آورده، و «ابن خياط» نيز در تاريخ خود نوشته است كه ابو موسى اشعرى شهر شوش را در سال هجدهم از هجرت از راه مذاكره و صلح فتح كرده است.

نتيجۀ مقايسه و ارزيابى

سيف مى گويد فتح شوش به سبب وجود «دجال» در ميان سپاه مسلمين صورت گرفته است. و اين خبر را كاهنان و كشيشان آن شهر به سپاهيان اسلام داده بودند! و ديديم كه ابن صياد با پا لگدى به دروازۀ قلعه زد و بانگ بلند گفت: «باز شو...» كه به يك باره زنجيرها از هم گسيخت، و چفت و بست ها در هم شكست، و درها از هم باز شدند، و مردم شوش دست بر سر نهاده امان خواستند!!

ضمناً سر فرماندهى كل قوا را در اين جنگ «ابو سبره» قرشى به عهده داشته و دو تن از صحابيان ساختگى سيف نيز به نام هاى «زر، و اسود» از قبيلۀ تميم عدنانى، او را همراهى مى كردند!!

اما غير سيف، سبب فتح شوش را رسيدن خبر شكست ايرانيان در «جلولاء» و فتح آنجا به دست مسلمانان و فرار يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى، و پايان يافتن ذخيره هاى غذايى در شوش و ديگر تنگناهاى جنگى نوشته و تأييد كرده اند كه مردم شوش ناگزير شدند عاجزانه از سپاه اسلام و فرمانده ايشان «ابو موسى اشعرى» يمانى قحطانى امان بخواهند.

تعصبى را كه سيف روى قبيلۀ خود تميم و عدنان دارد، او را بر آن مى دارد تا ابو موسى قحطانى را از پست فرماندهى بردارد، و «ابو سبرۀ» عدنانى را به جايش بگمارد. و هم چنان كه گفتيم، دور نيست سيف جنگ هاى اهواز و فتح شوش را ازآن جهت به ابو سبرۀ عدنانى نسبت داده باشد تا مگر زشتى كارى كه وى پس از در گذشت پيغمبر اسلام مرتكب شده بود از بين ببرد. زيرا عموم تاريخ نويسان نوشته اند:

هيچ يك از مهاجرين، و اصحاب رسول خدا را كه در جنگ بدر شركت كرده بودند سراغ نداريم كه پس از وفات پيغمبر به مكه بازگشته و در آنجا ساكن شده باشد مگر

ص: 225

«ابو سبره» را كه چنين كرد و تا هنگام وفاتش كه در حكومت عثمان اتفاق افتاد، هم چنان در مكه ساكن بود، اين كار ابو سبره بر مسلمانان سخت گران آمد و او را سرزنش كردند، حتى فرزندانش نيز از يادآورى اين كار ناشايست سخت ناراحت و عصبانى مى شدند.

سيف در مقام اين برآيد كه دامان ابو سبره را از ارتكاب به چنان كار نا به جايى كه مورد اكراه و سرزنش مسلمين بود پاك و مبرا سازد، و عزيمت او را به مكه، و سكوتش را در آنجا تا به هنگام مرگ پس از وفات رسول خدا در اصل منكر شود. اين است كه حكومت كوفه را در زمان خلافت عمر در عهدۀ او مى گذارد و او را در سمت فرماندهى سپاه خليفه به جنگ «شوش و شوشتر، و جندى شاپور» و ديگر مناطق اهواز مى فرستد، تا چنين بگويد كه هرگز «ابو سبره» پس از هجرت به مكه باز نگشته و در آنجا سكونت اختيار ننموده، بلكه بر عكس وى در راه خدا به جهاد برخاست و شمشير زده است.

با طرح چنين داستانى، تعصب و جانب دارى سيف از قبايل عدنان، و خلع افتخارات و مآثر از قبايل قحطانى به خوبى واضح و آشكار است. او بزرگى و مقام را از فردى يمانى سلب، و همان را به مردى عدنانى تفويض مى كند. و علاوه برآن، آن چه را كه موجب سركوفت و سرزنش همين فرد هم قبيلۀ عدنانيش بوده است، با خلق چنان افسانه اى، نه تنها منكر آن شده كه برايش كسب افتخار نيز كرده است.

اما به راستى اگر همۀ آن چه را كه گذشت به پاى تعصب قبيله اى سيف بگذاريم، افسانۀ او را در خبر شوش و فتح آن بر اثر خطاب دجال به دروازۀ قلعه آن هم با اين لفظ «باز شو بظار»! و لگد زدنش به دروازۀ دژ، و پاره شدن زنجيرها و غيره را به چه چيز تأويل كنيم؟ اين افسانه براى قبايل عدنان چه فخر و مباهاتى مى تواند آفريده باشد؟! جز اين كه بگوييم محرك سيف در خلق اين افسانه همانا زندقۀ او بوده است تا به اين وسيله تاريخ اسلام را مشوش، آن را و باورهاى مسلمين را در طول تاريخ مورد استهزاء و مسخرۀ معاندين اسلام، و ديگر دانشمندان جهان قرار داده باشد؟!

نقش آفرينى اسود بن ربيعه

1 - جنگ جندى شاپور

سيف مى گويد اسود بن ربيعه به همراهى زر بن عبد الله در جنگ جندى شاپور شركت داشته است، و خليفه عمر به همراهى ايشان نامه اى به نعمان مقرن نوشته و او را مأمور جنگ نهاوند كرده است.

ص: 226

اسود از جمله فرماندهان تميمى بوده است كه خليفه - عمر بن خطاب - به ايشان فرمان داده بود تا مردم منطقۀ فارس را به خود مشغول داشته مانع كمك رسانى ايشان به اهالى نهاوند شوند. تميميان در اجراى فرمان عمر، به همراهى اسود بن ربيعه به جانب اصفهان و فارس عزيمت كردند، و از رسيدن قواى كمكى مردم آن سامان به اهالى نهاوند به شدت جلوگيرى به عمل آوردند.

سيف چنين افسانه اى را ساخته، و طبرى از او گرفته، و ابن اثير نيز همان ها را از طبرى گرفته و در كتاب خود نقل كرده است.

2 - در جنگ صفين

در كتاب «اصابۀ» ابن حجر، از قول سيف بن عمر آمده است كه اسود بن ربيعه، به همراهى امام على در جنگ صفين شركت داشته است.

ما، در كتاب «نصر بن مزاحم» كه دربارۀ «صفين» كتابى مستقل و تحت همين نام دارد، و نيز كتاب «اخبار الطوال»، و تاريخ طبرى و ديگر منابع خبرى چنين خبرى را زير اين نام سراغ نداريم.

«مامقانى» آن چه را كه سيف گفته و در «اصابه» آمده است با جزئى دخل و تصرفى، بدون اين كه مصدر خبر خود را نام ببرد، مى نويسد:

اسود، به همراهى امير المؤمنين «ع» در جنگ صفين شركت داشته، و همين امر مى رساند كه اين، مرد نيكو فرجام بوده است.

آرى «مامقانى» با اعتماد بر مطالب «اصابه»، اسود را در شمار شيعيان امام محسوب داشته است.

سه تن صحابى ساختگى در كتب رجال شيعه

در ضمن بررسى به احاديث و افسانه هاى سيف دريافتيم كه او افسانه هاى خود را هم گام با خواسته هاى دل مردم، و هم ساز با مصالح و ارادۀ خداوندان زر، و زور پايه گذارى كرده، و به اين وسيله انتشار دروغ ها، و بقاى افسانه هايش را تضمين نموده است.

سيف در اين مسير كه در پيش گرفته بود، البته كه شيعيان امام على و دوست داران اهل البيت را در عراق، از نظر دور نداشته از جلب توجه آنها به خود و افسانه هايش غافل نبوده است. روى همين اصل است كه مى بينيم قعقاع تميمى، آن مرد افسانه اى و قهرمان

ص: 227

بى نظيرش را از جمله سرگشتگان كار امام معرفى كرده، و در كنار امام در جنگ جمل حاضرش مى كند، و زياد بن حنظله را از ياران و شيعيان خاص على نام مى برد، و او را دوشادوش امام در تمامى جنگ هاى او شركت مى دهد، و بالاخره «اسود بن ربيعه» را در كنار امام على به جنگ صفين مى كشاند، و اين چنين اين سه تن صحابى ساختگى و نقش آفرينان افسانه اى خود را در فتوح و كشورگشايى ها، از رجال و سران شيعه معرفى مى كند.

بازگشتى دو باره و كوتاه

سيف، «نسب، رسالت، و صحابى بودن اسود، و هجرتش» را طى دو حديث آورده است كه يكى از آنها را «ابن شاهين، و ابو موسى» از او روايت مى كنند و دانشمندانى نيز همان حديث را از ايشان نقل كرده اند.

حديث ديگر را طبرى از سيف روايت كرده، و ابن اثير نيز از او نقل نموده است.

ازآن جايى كه در داستان نمايندگان تميمى كه ديگر مورخان آورده اند خبرى درخور اعتناء و مايۀ فخر و مباهات براى قبيلۀ مزبور وجود نداشته است، سيف در مقام جبران اين كمبود، افسانه دعاى خير رسول خدا را در حق نمايندۀ تميميان ساخته است.

در فتح شوش نيز دجال و لگد زدن او را به دروازۀ دژ، و خطاب بى ادبانه اش را به آن مطرح مى كند. فرماندهى سپاه را از فردى قحطانى گرفته به عهدۀ «ابو سبرۀ عدنانى» مى گذارد، و دو تن صحابى ساختگى خود را به نام هاى «زر و اسود» همراه او مى كند و اين چنين مقام و منزلت را از يمانيان قحطانى سلب، و به عدنانيان مضرى تفويض مى نمايد.

كار نارواى ابو سبره را در موضوع بازگشت دو باره اش به مكه - پس از مهاجرت به مدينه و بعد از وفات رسول خدا - با چنان افسانه اى منكر مى شود، و از اين راه سرزنش و سركوفت مسلمين را از او برمى دارد.

طبرى اين دروغ ها را از سيف گرفته در تاريخش ثبت مى كند، و ابن اثير و ابن كثير نيز از طبرى گرفته و همان ها را نقل كرده اند.

و گفتيم چون در فتح شوش از طرف دجال براى تميميان فخر و منقبتى نمى ديديم، در وضع و خلق اين افسانه به شك افتاده چنين برداشت كرديم كه غرض سيف از خلق افسانۀ دجال به سبب زندقه اش، تشويش تاريخ اسلام و به مسخره كشيدن آن بوده است.

سيف اسود را در جنگ جندى شاپور، و به همراهى سه تن ديگر از سران خيالى خود از تميم شركت مى دهد تا با يورش به صفحات فارس، مانع از رسيدن قواى كمكى ايرانيان

ص: 228

در جنگ نهاوند شوند.

و هم او - سيف - اسود را در جنگ صفين در كنار امام على قرار مى دهد، تا بدين وسيله نام اسود در رديف سران سه گانۀ افسانه اى شيعيان امام ثبت مى شود.

ريشه و منابع انتشار افسانۀ زر و اسود

اشاره

افسانه زر و اسود تنها از سيف بن عمر تميمى ريشه گرفته، و منابع و مصادر زير در انتشار آن دانسته سيف را يارى داده اند.

1. طبرى مستقيماً از سيف گرفته و در تاريخ كبيرش آورده است.

2. ابن شاهين متوفاى سال 385 هجرى از سيف گرفته و در كتاب «معجم الشيوخ» خود آورده است.

3. ابو موسى متوفاى سال 581 هجرى از سيف گرفته، و در حاشيه كتاب «اسماء الصحابه» ابن منده نقل كرده است.

4. ابن اثير از طبرى گرفته و در تاريخش نقل نموده است.

5. ابن كثير از طبرى گرفته و در تاريخ خود آورده است.

6. ابن اثير بار ديگر از ابو موسى گرفته و آن را در كتاب «اسد الغابه» خود آورده است.

7. ذهبى از «اسد الغابه» ابن اثير گرفته و در كتاب «التجريد» خود نقل كرده است.

8. ابن حجر، از ابن شاهين گرفته و در «اصابۀ» خود آورده است.

9. مامقانى از «اصابۀ» ابن حجر گرفته و در كتاب «تنقيح المقال» خود ثبت كرده است.

دست آورد افسانه هاى سيف

1. خلق صحابه اى مهاجر و فرماندهى لايق از قبيلۀ تميم.

2. اعزام خيالى نمايندگانى از تميم به خدمت پيغمبر خدا خلاف آن چه را كه تاريخ نويسان و ارباب سير نوشته اند.

3. خلق صحابه اى براى امام على و در صف شيعيان خاص آن حضرت. كه در همه اين ها سرافرازى ها و افتخاراتى خاص براى تميم آفريده است.

4. ساختن افسانۀ فتح شوش، كار بى ادبانۀ دجال خيالى، و خلق افسانه اى درون

ص: 229

افسانه هاى ديگر به زبان و كشيشان كه فخر و مباهاتى براى تميم در بر ندارد، همه و همه براى ايجاد تشويش و بى اعتبار ساختن تاريخ اسلام بوده است.

اسود بن ربيعه، يا اسود بن عبس؟!

اشاره

آن چه تا به اينجا آورديم خلاصه اخبار سيف دربارۀ «اسود بن ربيعه، نوادۀ مالك» بود كه دانشمندانى با اعتماد به همان احاديث، «اسود بن ربيعه» را در رديف اصحاب واقعى پيغمبر خدا شرح حال نوشته اند.

اما دانشمندان به نقل از «كلبى» صحابى ديگرى را به نام «اسود بن عبس، نوادۀ مالك» معرفى كرده اند كه كلبى نسب او را پشت سر هم تا «ربيعة بن مالك بن زيد مناة» آورده است، كه در شرح حالش خبرى مشابه به خبر رسيدن «اسود بن ربيعه» به خدمت پيامبر آمده است. و دانشمندان و علماى نسب شناس كه به شرح حال «اسود بن عبس» و نسب او در رديف ساير اصحاب رسول خدا پرداخته اند، نظر به گفته «كلبى» داشته اند.

به نظر مى رسد كه سيف بن عمر در ساختن «اسود بن ربيعه»، او را پسر عموى «اسود بن عبس» خيال كرده است زيرا «حنظله اى» را كه سيف نسب «اسود ربيعه» را به او منتهى مى كند، فرزند «مالك بن زيد مناه» است و خبر رسيدن او را به خدمت پيغمبر خدا از داستان تشرف اسود بن عبس به محضر پيغمبر اقتباس كرده، و با گرفتن كمك از فكر افسانه ساز خويش اخبارى چند به صورت شاخ و برگ بر آن افزوده است.

سيف در اقتباس نام اسود ربيعه از اسود عبس و داستان او، همان كار را كرده است كه در اخبار زر بن عبد الله و ديگران.

سيف براى محكم كارى، قسمتى از اخبار اسود بن ربيعۀ حنظلى خود را از طريق راويى حنظلى روايت مى كند تا درست بودن خبرش را نموده باشد زيرا كه لا بد اين راوى حنظلى به اخبار قبيله خويش از ديگران آگاه تر است و مثل معروف «و رب البيت ادرى بما فى البيت \ صاحب خانه بهتر مى داند كه در خانه چه دارد» در آن صادق است. در صورتى كه هر دوى اين ها، چه صحابه حنظلى و چه، راوى حنظلى هر دو ساختۀ خيالات سيف بن عمر تميمى متهم به دروغ گويى و زندقه مى باشد.

بررسى اسناد احاديث سيف

سند حديث سيف در مورد نام «زر و اسود» و نمايندگيشان، و حديث ب محاصره

ص: 230

گرفتن نهاوند توسط زر، و نيز در حديث «جندى شاپور و شوش» اين اسامى به عنوان سند حديث آمده است:

«محمد، مهلب، ابو سفيان عبد الرحمن» كه دانستيم از راويان آفريدۀ خيالات سيف مى باشند.

سند سيف در حديث «ابله» (حنظلة بن زياد بن حنظله) است كه سيف او را فرزند زياد، صحابى ساختگى خود خيال كرده است؟

و در سند حديثى كه مربوط به نام اسود بن ربيعه و داستان او، و نمايندگان تميم مى شود نام «ورقاء بن عبد الرحمن حنظلى» آمده است كه چون ما نامش را به جز در دو حديث سيف، جاى ديگر نديده ايم او را نيز از راويان خيالى سيف به حساب آورديم.

علاوه بر اين ها در اسناد احاديثش اشاره به اشخاص (مجهول الهويه) اى چند دارد كه بحث پيرامون شناخت چنان كسانى مشكل و احياناً ناشدنى است.

سخن ذهبى در «تجريد» دربارۀ اسود قابل توجه است آنجا كه مى نويسد:

«اسود بن حنظله»، نامش در حديثى رفته است كه مردود و غير قابل قبول است! كه مقصودش از حديث غير قابل قبول حديثى است كه سيف بن عمر دربارۀ اسود روايت نموده و ذكرش گذشت.

ص: 231

ص: 232

بخش ششم ناپسرى هاى رسول خدا از تميم!!

اشاره

فرزندان خديجه و ناپسرى هاى پيغمبر

* حارث بن ابى هاله - تميمى

* زبير ابن ابى هاله - تميمى

* طاهر بن ابى هاله - تميمى

ص: 233

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

فرزندان ام المؤمنين خديجه

دست پروردگان رسول خدا

21 - حارث بن ابى هاله - تميمى

22 - زبير بن ابى هاله - تميمى

* فرزندان خديجه.

* نخستين شهيد اسلام در ركن يمانى!

* روايت حديث.

* مقايسۀ اخبار سيف با ديگران.

* بررسى اسناد حديث و نتيجه.

ص: 234

بيست و يكمين صحابى ساخته سيف بن عمر تميمى: حارث بن ابى هاله

حارث فرزند خديجه

يكى ديگر از كارهاى سخت پيچيده و زحمت آفرين سيف اين است كه او براى پى گم كردن شخصيت هاى خيالى خود، آنها را با شخصيت هاى واقعى تاريخ چنان در مى آميزد، كه كشف حق از باطل آن هم از لابه لاى قرون و اعصار، براى شخص محقق سخت مشكل و چه بسا كه در بيشتر موارد ناشدنى است.

شايد وجود حادثه آفرينانى چون «حارث، و زبير، و طاهر» كه سيف بن عمر آنها را به ام المؤمنين خديجه، و ابو هالۀ تميمى همسر نخستين آن بانو نسبت داده است، از اين دست خلق و آفرينش او باشد!

خديجه پيش از اين كه به ازدواج رسول خدا در آيد، به عقد ابو هالۀ تميمى در آمده بود، اين كه نام ابو هاله چه بوده است، مورد اختلاف مى باشد، بعضى او را «هند»، و برخى «زراره» و گروهى هم او را «نباش» ناميده اند، به هر حال چيزى كه معلوم است اين است كه كنيۀ او «ابو هاله» بر نامش پيشى گرفته، و به كنيه اش مشهور و معروف گرديده است.

در مورد تعداد فرزندان ابو هاله از خديجه، طبرى مى نويسد:

ابو هاله، خديجه دختر خويلد را به زنى گرفت، خديجه نخست «هند» را به دنيا آورد، و سپس «هاله» را، هاله ديرى نپاييد و از دنيا رفت... تا آنجا كه مى نويسد:

خديجه پس از ابو هاله، به عقد رسول خدا درآمد، و در آن حال هند پسر ابو هاله را نزد خود

ص: 235

داشت.

هند عصر اسلام را درك كرد و اسلام آورد، و امام حسن، فرزند امام على از او روايت كرده است. 1

«هيثمي» نيز در كتاب «مجمع الزوائد» خود، ج 10، ص 5، در همين زمينه و از قول «طبرانى» مى نويسد:

خديجه ام المؤمنين پيش از رسول خدا، همسر ابو هاله بود، او نخست هند و پس از او، هاله را به دنيا آورد، و پس از در گذشت ابو هاله، رسول خدا او را تزويج فرمود.

ابن ماركولا، او «زبير بن بكار» آورده است كه خديجه اول هند را، و بعد از او، هاله را به دنيا آورده است.

نوادۀ ابو هاله، يعنى «هند بن هند» به يارى امام على در جنگ جمل شركت كرد و به شهادت رسيد.

نخستين شهيد اسلام از نظر سيف

اشاره

از ابن كلبى نيز روايت شده است كه «هند بن هند» نوادۀ ابو هاله، در ركاب «عبد الله زبير» كشته شد، و از او فرزندى به جاى نمانده است. 2

تمامى تاريخ نويسان مانند «ابن هشام، ابن دريد، ابن حبيب، طبرى، بلاذرى، ابن سعد، ابن ماركولا، و ديگران» آورده اند كه در آن هنگام كه خديجه به عقد رسول خدا در آمده است، از شوهر نخستين خود ابو هاله، تنها پسرش «هند» را به خانۀ پيغمبر خدا آورده است، و اساساً از ابو هاله فرزند ديگرى نداشته است. 3

با همۀ اين احوال، با كمال شگفتى مى بينيم كه اين حزم در كتاب «جمهرۀ انساب عرب» خود مى نويسد:

خديجه از نخستين شوهر خود ابو هاله، پسرى آورد به نام هند،... [تا آنجا كه مى نويسد:]

پسرى ديگر از ابو هاله آورد به نام «حارث» كه گفته شده است او اولين شهيد راه اسلام است كه در خانۀ خدا و كنار ركن يمانى به شهادت رسيده است.

شگفتا چگونه چنين امرى ممكن است اتفاق افتاده باشد، و دست پروردۀ رسول خدا باآن همه عظمت، شأن و مقامى كه دارد، و نخستين شهيد راه اسلام در كنار ركن يمانى است اين گونه بى انصافانه دستخوش فراموشى و احياناً بى اعتنايى قرار گرفته باشد!!

ما در اين زمينه سخت به تكاپو و جست وجو افتاديم تا در يابيم كه «ابن حزم» متخصص در شناخت انساب عرب، چنين خبرى را از كجا آورده است!

در اين تحقيق و بررسى، جواب اين مسأله را نزد ابن حجر يافتيم، آنجا كه او در كتاب «اصابۀ» خويش در ترجمۀ حارث بن ابى هاله مى نويسد: 5

ص: 236

«حارث بن ابى هاله» دست پروردۀ رسول خدا، و برادر هند است كه «ابن كلبى و ابن حزم» در باره اش گفته اند كه او نخستين شهيد اسلام است كه در كنار ركن يمانى به قتل رسيده است.

عسكرى نيز در «اوائل» مى گويد:

آن گاه كه خداوند پيامبرش را دستور داد تا آن چه را كه فرمان يافته است آشكار سازد، پيغمبر در مسجد الحرام بر پاى خاست و به بانگ رسالت به جاى آورد و گفت: قولوا لا اله الا الله تفلحوا \ خداى را به يكتايى بخوانيد تا رستگار شويد. كفار قريش به سويش حمله بردند. بانگ خروش و فرياد به خانواده اش رسيد «حارث بن ابى هاله» به ياريش شتافت و به كفار حمله برد. قريش نيز دست از پيغمبر بداشتند و به حارث حمله بردند و او را در ركن يمانى از پاى درآورند. حارث نخستين شهيد راه اسلام است. و نيز در كتاب «فتوح» سيف از قول «سهل بن يوسف از پدرش، از عثمان بن مضمون» آمده است:

نخستين دستورى را كه رسول خدا به ما داد، هنگامى بود كه تعداد ما به چهل نفر مى رسيد و همگى دين رسول خدا را داشتيم، و در مكه به جز ما كسى پيدا نمى شد كه بر اين آيين باشد، و آن موقعى بود كه «حارث بن ابى هاله» به شهادت رسيد، خداوند به پيامبرش دستور داد تا آن چه را كه فرمان يافته... [تا آخر حديث]! پايان سخن ابن حجر.

پس معلوم مى شود كه داستان «حارث بن ابى هاله» از سيف بن عمر ريشه گرفته است، و «ابن كلبى و عسكرى، و ابن حزم، و ابن حجر» همگى اين حديث را از او گرفته اند، و در مقابل نويسندگان كتاب هاى «استيعاب، و اسد الغابه، و طبقات» به سخنان سيف اعتماد نكرده داستان ساختگى او را دربارۀ «حارث» در رديف ساير اصحاب رسول خدا در كتاب هاى خدا نياورده اند.

نكتۀ ديگر اين كه «ابن حزم» داستان شهادت حارث را با جملۀ «گفته شده است» آغاز مى كند، تا ضعيف بودن آن مطلب را برساند. و پيدا است كه خود در صحت داستان حارث در ترديد بوده است.

بنا بر اين، «حارث ابو هاله» براى سيف و آنهايى كه به سخنان او اعتماد كرده، در انتشار آن كوشيده اند اولين شهيد راه اسلام به حساب مى آيد. در حالى كه عموم تاريخ نويسان بر اين امر متفقند كه اول شهيد راه اسلام «سميه»، مادر عمار بوده است.

آنها نوشته اند كه «ياسر، و فرزندش عمار، و همسرش سميه» از جمله كسانى بوده اند كه در راه اسلام متحمل انواع آزار و شكنجه شده اند. آنان از آن دستۀ هفت نفرى، و اولين مسلمانانى هستند كه دين خود را در مكه آشكار كردند، و كفار قريش به پاس اين

ص: 237

جسارت، زره هاى آهنين بر اندامشان پوشاندند، و زير آفتاب سوزان مكه، تن رنج ديده شان را به شدّت آزار و شكنجه دادند.

در يكى از همين شكنجه گاه هاى مخوف بود كه «ابو جهل» كه سخت از كوره به در شده بود، در حالى كه سميه را به باد دشنام و ناسزا گرفته بود پيش آمد و سنان نيزه اى را كه در دست داشت به شدت در قلب سميه فرو برد و او را شهيد كرد. بنا بر اين «سميه» اولين شهيد راه اسلام است نه ديگرى.

و نيز نوشته اند كه در همان حالت بود كه رسول خدا بر آنها گذر فرمود و گفت: اى خاندان ياسر! شكيبا باشيد كه بهشت در انتظار شماست.

و در حديثى ديگر آمده است كه عمار شكايت اين همه درد و شكنجه را به رسول خدا برد و گفت: آزار و شكنجۀ كفار در حق ما از حد گذشت. رسول خدا فرمود:

اى عمار! شكيبا باش. آن گاه در حق او دعا كرد و فرمود: بار خدايا، هيچ يك از افراد خانوادۀ ياسر را عذاب مفرما.

سنجش و ارزيابى

سيف مى نويسد كه نخستين شهيد راه اسلام، «حارث بن ابى هالۀ تميمى» و «خديجۀ، قرشى مضرى» بوده است و «ابن كلبى، و ابن حزم» نيز همين سخن را از سيف گرفته در كتاب «جمهرۀ» خود نقل كرده اند.

ابن حجر هم همان مطالب را ضمن شرح بر احوال رسول خدا در «اصابۀ» خود مى آورد، و عسكرى نيز در كتاب «وائل» خويش حارث را اول شهيد اسلام معرفى مى كند. در صورتى كه نخستين شهيد راه اسلام «سميه»، و به دنبالش، همسر او «ياسر» بوده است، و اين مطلب را همۀ محققين و دانشمندانى كه در مقام شرح حال اين دو تن برآمده اند، نوشته اند.

سيف با تعصب شديد قبيلگى كه دارد، به خصوص در برابر قحطانيان و يمانيان كه آثار بسيارى از اين تعصب را در موارد مختلف ديده ايم، نمى تواند در برابر اين حقيقت كه افتخار اولين شهيد راه اسلام بودن را فردى يمانى قحطانى دارا است خاموش بماند، چه، او افتخار اول بودن را در همۀ موارد تنها در خور قبيلۀ خود - تميم - به ويژه خاندان بنى عمرو مى داند، توجه كنيد كه او موارد اول بودن را در خاندان بنى عمرو از تميم چگونه به شرح مى كشد!

قعقاع افسانه اى او اولين كسى بوده كه از ديوارهاى سر به فلك كشيدۀ قلعۀ دمشق بالا رفته، دژبانان آن را با ضرب شمشير خود از پاى درآورده، درهاى دژ را به روى سپاهيان اسلام گشوده است!

ص: 238

و مگر نه همين قعقاع او اولين شيراوژنى بوده كه تنور جنگ يرموك را شعله ور ساخته، ليلة الهرير را در نبرد قادسيه به وجود آورده، اولين پهلوانى بوده است كه پيلان جنگى دشمن را از پاى در آورده است؟ و هم نخستين قهرمانى بوده كه در جنگ جلولاء، پاى به سنگر دشمن نهاده، و اولين دليرى، و اولين پهلوانى و....

سيف هنگ «اهوال» عاصم افسانه اى خود را اولين هنگ رزمنده اى معرفى مى كند كه قدم به شهر مدائن نهاده است!

و مگر نه سيف «زياد بن حنظلۀ تميمى» را نخستين سوار كارى آفريده است كه قدم به سرزمين رها گذارده، «حرمله، و سلمى» خيالى او اولين قهرمانانى هستند كه پاى به سرزمين پارس گذاشته اند؟!

ما چه بسيار كه از اين امتيازها، و اول بودن هاى افراد قبيلۀ تميم را در خلال دروغ بافى هاى سيف سراغ داريم! پس چرا افتخار اول شهيد راه اسلام بودن از آن افراد قبيلۀ تميم نباشد؟ و كنيزكى به نام سميه، و همسر قحطانى او ياسر، چنين افتخارى را ببرند و به عنوان نخستين شهيد راه اسلام معرفى شوند؟!

سيف نمى تواند در برابر چنين افتخارى براى قحطانيان بى تفاوت باشد، پس دست به خلق افسانه اى مى زند، و براى خديجه از ابو هاله پسرى به نام حارث مى آفريند، و او را براى كسب افتخار اوّلين شهيد راه اسلام بودن، در خانۀ رسول خدا ذخيره مى كند.

ما، در اين نخستين شهيد راه اسلام سيف، همۀ قهرمانى ها و ايثار ديگر پهلوانان ساختگى تميمى او را به عيان مى بينيم. او مى گويد:

قريش به قصد جان پيغمبر هجوم آوردند، بانگ خروش و فرياد به گوش خانواده اش - پيغمبر (ص) - رسيد، و حارث تميمى (به جاى ابو طالب حامى و جان پناه واقعى رسول خدا، حمزه، و جعفر، و ديگر سران و جوانان بنى هاشم) اولين كسى بود كه به ياريش برخاست، و شتابان خود را به او رسانيد، و سينه اش را سپر بلاى او ساخت، و به كفار قريش حمله برد، كفار دست از پيغمبر برداشتند، و به حارث پرداختند، و سرانجام... و اين گونه حامى و يارى دهندۀ رسول خدا را از تميم مى آفريند و نخستين شهيد راه اسلام را هم از تميم خلق مى كند و علاوه برآن او را دست پروردۀ رسول خدا معرفى مى نمايد، تا هر چه بيشتر افتخارى بر ديگر افتخارات تميم افزوده باشد.

دست آورد سيف از افسانۀ حارث

اشاره

سيف صحابه اى دست پروردۀ رسول خدا آفريده است تا ضمن ديگر اصحاب واقعى

ص: 239

پيغمبر خدا، برايش شرح حال بنويسند، و نام نسبش را در كتاب هاى انساب شرح دهند.

افتخارى بر ديگر افتخارات تميم، به ويژه خاندان اسيد آفريده است، زيرا كه حارث تميمى مخلوق خيالاتش، به جاى عمو، و عموزادگان، و جوانان بنى هاشم، تنها يار، و اولين جان نثار پيغمبر اسلام معرفى مى شود!

نخستين شهيد راه اسلام را از تميم مى آفريند، تا جاى «سميۀ قحطانى» اولين شهيد واقعى اسلام را بگيرد، و افتخارى ديگر براى قبيلۀ خود تميم دست و پا كرده باشد.

بررسى اسناد افسانۀ حارث

سيف داستان حارث را از قول «سهل بن يوسف سلمى، از پدرش يوسف» آورده است، و چون ما نامى از اين دو راوى - پدر و پسر - به جز نزد سيف، جايى ديگر نديده ايم، ايشان را از آفريده هاى خيالات سيف مى دانيم.

داستان حارث ابو هالۀ تميمى از قول سيف بن عمر در كتاب هاى «اوائل» عسكرى، «انساب» ابن كلبى، و «جمهرة» ابن حزم، و «اصابة» ابن حجر راه يافته، و ابن حجر نقل اين داستان را از قول سيف تصريح كرده است.

افسانۀ حارث ابو هاله، صحابه ساختگى سيف همين مقدار بود كه آورديم. اما سيف به آفرينش اين يكى بسنده نكرده، و دست پروردۀ ديگرى از همان پدر و مادر براى رسول خدا آفريده و نامش را «زبير بن ابى هاله» گذاشته است كه داستان او را از نظر مى گذرانيم.

ص: 240

بيست و دومين صحابى ساختگى سيف: زبير بن ابى هاله دومين فرزند خديجه

اشاره

دانشمندان نام اين «زبير» را طى دو حديث آورده اند، و ما اينك آن دو حديث را مورد بحث و تحقيق خود قرار مى دهيم.

حديث اول

در كتاب «فوائد، نجيرمى»(1) متوفاى سال 450 هجرى، به نقل از «ابو حاتم رازى»(2) متوفاى سال 277 هجرى چنين آمده است:

از سيف بن عمر، از وائل بن داود، از بهى بن يزيد، از زبير بن ابى هاله، روايت شده است كه رسول خدا فرمود:

خداوندا! تو امتم را به وجود اصحابم تبرك فرمودى، پس اينك اصحابم را نيز به وجود «ابو بكر» تبرك فرما، و از آنان بركت خود را باز مگير، ايشان را به گرد ابو بكر جمع كن، زيرا ابو بكر فرمان تو را بر ارادۀ خويش مقدم مى دارد.

ص: 241


1- . ابو عثمان، سعد بن محمد بن احمد نيشابورى معرف به «نجيرمى» از زادگاهش براى طلب علم و دانش به بغداد، و گرگان و ديگر جاها سفر كرد اين نام همان طور كه در لباب اللباب، ج 3، ص 216 آمده است نسبتى است به محلۀ «نجارم، و نجيرم» بصره.
2- محمد بن ادريس بن منذر حنظلى معروف به «ابو حاتم رازى» (195-277) است كه شرح حالش در «تذكرة الحفاظ»، ج 2، 567 آمده است.

بار خدايا! «عمر بن خطاب» را سرورى ده، شكيباييت را بر «عثمان» ارزانى دار، و «على بن ابى طالب» را توفيق عنايت كن. «زبير» را موفقيت عطا فرما.

خداوندا! نيكان و پيشگامان مهاجر و انصار، و نيز تابعين اصحابم را به من ملحق كن، كه براى من، و در گذشتگان امتم دعاى خير مى كنند.

آگاه باشيد كه من و صلحاى امتم از تكلف بيزاريم!

نجيرمى، مى گويد ابو حاتم رازى گفته است: زبير بن ابى هاله، فرزند خداجه همسر رسول خدا بوده است.

به طورى كه مى بينيم نام آخرين راوى در اين حديث سيف «زبير ابو هاله» است كه ابو حاتم رازى تأكيد مى كند (اين زبير، فرزند خديجه همسر رسول خدا مى باشد) و از همين جا نام «زبير بن ابى هاله» در اسناد و مدارك اسلامى به عنوان صحابى و دست پروردۀ پيغمبر خدا برده مى شود. و اين در حالى است كه همين حديث در كتاب «موضوعات»(1) ابن جوزى به اين ترتيب آمده است: سيف از زبير روايت كرده... همان طور كه مى بينيد در اين سلسلۀ سند نام پدر زبير برده نشده است.

همين حديث در كتاب «اصابۀ» ابن حجر آنجا كه به شرح حال «زبير ابن ابى هاله» پرداخته است چنين آمده:

سيف در كتاب «فتوح» خود، از قول «وائل بن داود، از بهى، از زبير» آورده است كه رسول خدا فرمود.. [تا آخر همان حديث].

ابن حجر در پايان حديث مزبور اضافه كرده مى نويسد:

در بيشتر نسخه ها، اين زبير را «زبير بن العوام» نوشته اند، و خدا داناتر است.

بنا بر آن چه گذشت، اين حديث را «ابو حاتم رازى» از سيف بن عمر نقل كرده، و در آن نام پدر زبير، ابو هاله آمده است.

«نجيرمى» نيز آن حديث را با همان شكل از رازى گرفته و در كتاب خود نقل كرده، و نام زبير ابو هاله از همين جا به عنوان فرزند خديجه، و دست پروردۀ رسول خدا بر سر زبان ها افتاده است.

اما ابن جوزى همان حديث را از سيف بن عمر، با همان متن و سند ولى بدون ذكر نام پدر زبير، در كتاب «موضوعات» خود آورده، و ابن حجر نيز حديث مزبور را بدون ذكرى

ص: 242


1- موضوعات، يعنى احاديث دروغين و ساخته شده، و كتاب موضوعات ابن جوزى در همين زمينه تأليف شده است.

از نام پدر زبير، و در شرح حال او آورده و در پايان آن اضافه كرده است كه (در بسيارى از نسخ، آمده است كه اين زبير، «زبير بن العوام» است).

درمورد اين اختلاف، چيزى كه به نظر ما مى رسد اين است كه به احتمال قوى سيف بن عمر حديث مزبور را يك دفعه به نام «زبير بن ابى هاله» روايت كرده و جمعى از نويسندگان آن را به همين شكل از سيف روايت كرده اند.

جاى ديگر همان حديث را سيف بدون ذكر نام پدر زبير آورده، و گروهى ديگر از نويسندگان نيز آن را به همان گونه روايت كرده اند، و اين دستۀ اخير چنين پنداشته اند كه مراد از زبير در اين حديث، «زبير بن العوام» است. و همين امر باعث شده تا حقيقت مطلب بر دانشمندان پوشيده ماند.

هر چه كه باشد، مهم اين است كه نام «زبير بن ابى هاله» فرزند خديجه در حديث سيف آمده و به عنوان صحابى، و دست پروردۀ رسول خدا از خاندان تميم نامش در كتاب هاى حديث و تاريخ رفته است.

وضع حديث اول دربارۀ «زبير ابو هاله» روايت شده بود چنين است.

اما پيش از اين كه به بررسى حديث دوم بپردازيم، سيرى و لو به اجمال و كوتاه در متن حديث مزبور خالى از لطف نيست.

مهارت و زيركى، و تسلط سيف در وضع و تركيب بندى حديث مزبور بسى جالب و در خور تأمل و دقت است!

1 - سيف نام افراد را در حديث خود با همان ترتيبى مى آورد كه بر مسند حكومت تكيه زده اند (ابو بكر، عمر، عثمان، على).

2 - دعايى كه پيغمبر خدا براى هر يك از آنها مى كند، متناسب با وضعى است كه آنها داشته اند. توجه كنيد:

الف - از خدا براى ابو بكر مى خواهد كه مردم را به گردش جمع كند، و اين متناسب با وضع ابو بكر در امر بيعت در سقيفۀ بنى ساعده است پس از برخوردهاى شديد بين مهاجرين و انصار.

ب - پيامبر از خدا مى خواهد، تا «عمر» را بلندآوازه سازد، و شأن و شوكت او را روز افزون فرمايد. و اين همان چيزى است كه بر اثر فتوحات سپاهيان اسلام در خارج از سرزمين عربستان براى خليفۀ دوم حاصل شده است.

ج - مى گويد رسول خدا براى عثمان دعا كرده و در برابر پيش آمدها، و بروز فتنه ها، از خدا برايش صبر و شكيبايى مى خواهد.

د - پيغمبر خدا، حتماً از خدا مى خواهد تا امام على را در برابر حوادث تاريخى زمانش موفق و پيروز گرداند، و يا اين كه «عبد الرحمن عوف» را در برگذارى امر خلافت به

ص: 243

شخص مورد نظرش «عثمان» موفق و مؤيد فرمايد.

ه - و دست آخر با يك زخم زبان، «زبير» را از پشت كردن به ميدان جنگ جمل سرزنش مى كند، و براى طلحه براى كارى كه كرده، و خيانت هايى كه به عثمان روا داشته از آغاز شورش عليه او، تا به محاصره كشيدن، و كشتن خليفۀ مضرى عثمان از درگاه خدا طلب عفو و بخشايش مى كند.(1)

حديث دوم

دومين حديث سيف در كتاب «معرفة الصحابه» ابو نعيم متوفاى سال 430 هجرى چنين آمده است:

«عيسى بن يونس، او وائل بن داود، از بهى، از زبير» چنين آورده است كه رسول خدا مردى از قريش را اعدام كرد و سپس فرمود: از امروز به بعد، هيچ قرشى را اعدام نكنيد مگر كشندۀ عثمان را، كه اگر او را نكشيد، چون زيان شما را مى كشند!!

ابو نعيم در دنبالۀ اين حديث اضافه كرده مى نويسد:

ابو حاتم رازى مدعى است كه اين زبير، زبير بن ابى هاله است.

نويسندۀ كتاب «اسد الغابه» هم به نقل از «ابو منده، و ابو نعيم» همين حديث را در شرح حال زبير بن ابى هاله آورده، با اين تفاوت كه (رسول خدا در جنگ بدر مردى از قريش را اعدام كرد و...) و محل اعدام اين قرشى را هم مشخص كرده است و در پايان آن سخن رازى را آورده كه (اين زبير، زبير ابو هاله است).

نويسندۀ كتاب «تجريد» به اين حديث تنها به اشاره اى بسنده كرده و آن را در شرح حال زبير ابو هاله با اين عبارت كه: وائل از بهى از او - زبير ابو هاله - چنين آورده است... و در پايان آن مى نويسد اين حديث درست نيست. (د. ع)

دو حرف (د) و (ع) در كتاب هاى «اسد الغابه و تجريد» به ترتيب اشاره است به نام

ص: 244


1- سيف با جعل اين حديث، با يك تير چند هدف را نشانه گرفته است: 1. زبير نامى را به طور مبهم به عنوان صحابى رسول خدا معرفى كرده است! 2. از زبان پيغمبر خدا خبر از كشته شدن خليفه عثمان مى دهد! 3. تعيين مى كند كه كشندۀ عثمان «قرشى» است، و فقط اين قرشى بايد اعدام شود. و هيچ فرد قبيشى نبايد اعدام شود كه خود نشانگر تعصب شديد قبيله اى او مى باشد. 4. جانب داريش از خليفۀ مضرى، و اين كه او سخت مورد توجه پيغمبر بوده است، و موارد ديگر.

«ابو منده» و «ابو نعيم».

نويسندۀ كتاب «اصابه» نيز همان حديث را از ابن منده نقل كرده، و در پايان آن مى نويسد:

فرزند ابو حاتم رازى مى گويد كه اين حديث از طريق سيف بن عمر تميمى روايت شده است.

به طورى كه مى بينيم در حديث دوم اساساً نامى از پدر زبير برده نشده، و از ابو حاتم رازى نقل كرده اند كه اين زبير، زبير ابو هاله است و از فرزند همين دانشمند يعنى «ابن ابى حاتم رازى» نيز نقل كرده اند كه، اين حديث از طريق سيف روايت شده است.

اما حديث اول آمده، ابو حاتم رازى گفته است اين زبير ابو هاله، فرزند خديجه است. اين اشتباه در نسبت دادن حديث دوم به شخص سيف بن عمر و انتساب راوى آن - زبير - به ابو هاله، مطلبى است كه در زير مى آيد.

در بررسى اسناد هر دو حديث، اولى موضوعى كه به چشم مى خورد، اين است كه سلسلۀ روات هر دو حديث يكى است (وائل بن داود، از بهى بن يزيد، از زبير) شايد همين اتحاد در سلسلۀ روات حديث باعث بروز چنين اشتباهى شده باشد ويژه اين كه، ابو حاتم رازى - پدر - مى گويد اين زبير، فرزند خديجه است. و فرزند آن دانشمند - ابن ابى حاتم رازى - هم مى گويد، حديث «زبير ابو هاله» فقط از طريق سيف به ما رسيده است. اينجا است كه امر دو حديث بر دانشمندان مشتبه شده، و هر دو سخن را در هر يك از دو حديث مزبور گفته اند.

مطلب هر چه كه باشد فرق نمى كند، مهم اين است كه نام «زبير ابو هاله» تنها در حديث سيف آمده است نه جايى ديگر، گذشته از آن سخن ابن ابو حاتم رازى، در تصريح و اعلام اى حقيقت بسيار جالب است كه مى گويد:

نام زبير ابو هاله، تنها در حديث سيف آمده است، كه متروك است و سخنش را اعتبارى نيست، از اين روى من، نه روايت سيف را مى نويسم و نه نام راوى آن را!!

با توجه به همل اين مطالب، اين نتيجۀ قطعى حاصل مى شود كه نام زبير ابو هاله فقط در حديث سيف آمده و در انحصار او است.

فشرده اى ازآنچه گفتيم

اشاره

نام زبير ابو هاله تنها در دو حديث آمده است به اين شرح:

ص: 245

1 - در حديث اول، سيف از قول «زبير بن ابى هاله» روايت كرده است كه رسول خدا براى هشت نفر از يارانش دعا مى كند، دعايى كه با وضع آنها، و درگيرى هايشان پس از آن حضرت مناسب است.

ابو حاتم رازى، اين حديث را كه در آن نام راوى «زبير ابن ابى هاله» آمده، از قول سيف بن عمر نقل كرده است. و «نجيرمى» نيز آن را به همان صورت از ابو حاتم رازى گرفته و در كتاب خود آورده است.

اما در مقابل، «ابن جوزى، و ابن حجر» همين حديث را از زبان سيف، و بدون اين كه در آن نام «ابو هاله» پدر زبير برده شده باشد، در كتاب خود نقل كرده اند.

باور ما چنين است كه اين اختلاف ازآنجا ناشى شده است كه سيف يك بار حديث خود را از «زبير بن ابى هاله» و با قيد نام پدر، و در جايى ديگر همان حديث را بدون ذكرى از نام پدر، و تنها از «زبير» روايت كرده، و همين حالت دوم نيز در كتاب «فتوح» او نقل گرديده است.

2 - در حديث دوم از قول زبير آمده است كه رسول خدا مردى از قريش را گردن زد و سپس چنين اعدامى را دربارۀ هر فرد قرشى، به غير از قاتل عثمان نهى فرمود!

در اين حديث نامى از پدر زبير برده نشده، و در ضمن معلوم نيست كه اين حديث را سيف بن عمر روايت كرده باشد، جز اين كه در پايان اين حديث گفته اند كه ابو حاتم رازى نوشته است كه اين زبير، زبير ابو هاله است!

هم چنين روايت كرده اند كه پسر ابو حاتم رازى - ابن ابى حاتم - گفته است اين حديث از طريق سيف روايت شده است، در صورتى كه حديث دوم هرگز از سيف روايت نشده، و در آن نام پدر زبير نيامده است. و فقط حديث اول است كه سيف روايت كرده و در بعضى از روايت هايش نام پدر زبير «ابو هاله» برده شده، و با توجه به همان نام بوده كه ابو حاتم رازى گفته است اين زبير، فرزند خديجه همسر رسول خدا است! و گويا اين اشتباه ازآنجا ناشى شده باشد كه اتحاد بارزى در سلسلۀ روات هر دو حديث به چشم مى خورد (وائل، از بهى، از زبير).

و مطلب هر چه كه باشد فرق نمى كند، مهم اين است كه نام زبير ابو هاله تنها در حديث سيف بن عمر آمده، و حديث سيف را نزد دانشمندان وزن و اعتبارى نيست. و شايد ذهبى را در «تجريد» اشاره به همين موضوع است كه مى نويسد: (سخنش - سيف - درست نيست، و قابل اعتناء نمى باشد \ حديثش دروغ است)!

فيروزآبادى نيز به آن دو حديث اعتماد كرده و در قاموس خود در واژۀ «زبر» مى نويسد:

ص: 246

زبيدى نيز در كتاب «تاج العروس» خود اشاره به همان حديث دارد كه مى نويسد وائل بن داود، از بهى، از زبير آورده است...!

بررسى اسناد افسانۀ زبير

نام زبير، فقط در دو حديث آمده است.

در يكى از آنها به گمان گفته اند كه اين زبير، همان «زبير بن ابى هاله» است، و آن را در شرح حال زبير ابو هاله آورده اند، در صورتى كه اين حديث هيچ گونه ارتباطى با او ندارد، و نوشتن اين حديث دربارۀ زبير ابو هاله بى مورد است.

و حديث ديگر را سيف خود از قول «وائل، از بهى، از زبير ابو هاله» روايت كرده كه در اينجا سند روايت به شخص زبير ابو هاله مخلوق خود او ختم مى شود، به عبارت ساده تر، سيف از قول مخلوق خودش روايت مى كند!! با اين حساب، حديثى كه از سيف بن عمر افسانه پرداز شروع، و به مخلوق توهمات خودش ختم شود، چه ارزشى مى تواند داشته باشد؟! با اين حال آيا جايى براى بحث و بررسى به صحت وجود يا عدم حلقه هاى واسطۀ سند كه نامشان در حديث رفته است باقى مى ماند؟! با وجودى كه بارها گفته ايم كه ما گناه دروغ بافى هاى سيف را به گردن راوى يا راويان واقعى كه سيف نامشان را در احاديث خود مى برد نمى گذاريم.

دست آورد سيف از داستان زبير ابو هاله

1 - صحابه اى دست پروردۀ رسول خدا آفريده، تا ضمن ديگر اصحاب واقعى پيغمبر، شرح حالش نوشته شود.

2 - مردى از تميم را در صف راويان احاديث پيغمبر خدا مى نشاند.

3 - حديثى از رسول خدا مى آورد، تا شيفتگان فضائل و مناقب صحابه، و متعصبين قبايل نزار را خوشايند باشد، زيرا در اين حديث تنها بزرگان صحابۀ قريش نام برده شده و از انصار يمانى قحطانى خبرى نيست!

و سرانجام افتخارى است براى تميم، خاصه اسيد، كه سيف از آن برخاسته كه در ميان ايشان دو دست پروردۀ رسول خدا، و فرزندان خديجه و ابو هالۀ تميمى به چشم مى خورد، و قبايل نزار را اين همه افتخار از بركت وجود احاديث سيف حاصل آمده است.

ص: 247

سلسلۀ راويان افسانۀ زبير ابو هاله

1 - سيف حديث نخستين خود را از قول راوى آفريدۀ خيالات خود، زبير ابو هاله آورده است.

2 - در حديث روم نام آخرين راوى «زبير» است، اما چون در سلسله راويان هر دو حديث اتحاد و يگانگى به چشم مى خورد، چنين پنداشته اند كه اين زبير نيز همان زبير ابو هاله است، و به همين جهت حديث دوم را هم در شرح حال زبير ابو هاله آورده اند.

3 - ابو حاتم رازى، حديث زبير ابو هاله را از سيف بن عمر نقل مى كند. و فرزند همين دانشمند، - ابن ابى حاتم رازى - متوفاى سال 327 هجرى در كتاب «جرح و تعديل» خود تأكيد مى كند كه حديث زبير ابو هاله فقط و فقط از سيف بن عمر روايت شده است.

4 - ابن جوزى، متوفاى سال 597 هجرى در كتاب «موضوعات» خود، حديث سيف را نقل مى كند، اما در آن نامى از پدر زبير نمى برد.

5 - ابن حجر متوفاى سال 852 هجرى در كتاب «اصابه» خود حديث سيف را از كتاب «موضوعات» ابن جوزى نقل، ولى در آن نامى از پدر زبير نبرده است.

دانشمندانى كه نام برديم، همگى حديث مزبور را به سند خود، از سيف نقل كرده اند.

6 - نجيرمى، در گذشته به سال 451 هجرى در كتاب «فوائد» خود حديث سيف را در شرح بر فرزند ابو هاله از طريق رازى نقل كرده است.

ازآنجاكه تصور شده «زبير» در حديث دوم، همان زبير ابو هاله است، اين حديث دوم را دانشمندان زير در شرح بر فرزند ابو هاله از طريق رازى نقل كرده است.

7 - ابن منده متوفاى سال 395 هجرى در كتاب «اسماء الصحابه».

8 - ابو نعيم متوفاى سال 430 هجرى در كتاب «معرفة الصحابه».

از اين دو دانشمند، علماء و دانشمندان زير مطلب گرفته اند:

9 - ابن اثير، متوفاى سال 603 در كتاب «اسد الغابه».

10 - ذهبى متوفاى سال 748 در كتاب «تجريد».

11 - ابن حجر متوفاى سال 852 در كتاب «اصابه» كه تمام آن مطالب را آورده است.

12 - فيروزآباد متوفاى سال 817 در «قاموس».

13 - زبيدى متوفاى سال 1205 هجرى در كتاب «تاج العروس».

ص: 248

منابع و مصادر بحث، دربارۀ دو دست پروردۀ رسول خدا

الف. دربارۀ «حارث، و زبير» فرزندان ابو هاله 1 - طبرى (2356/3 و 3429).

2 - ابن ماكولا در كتاب «اكمال» (523/1).

3 - ابن هشام در «سيره» (321/4)، ابن دريد، در «اشتقاق» ص 208، ابن حبيب در «المحبر» ص (78-79 و 452)، بلاذرى در «انساب الاشراف» (390/1)، و ابن سعد، در «طبقات».

ب. فقط دربارۀ «زبير ابو هاله» 1 - رازى در كتاب «الجرح و التعديل» (579/1).

2 - نجيرمى در كتاب «الفوائد المخرجة»، نسخۀ عكسى، كتابخانۀ حضرت امير در نجف اشرف.

3 - ابن جوزى در كتاب «الموضوعات» (30/3).

4 - ابو نعيم در «المعرفة الصحابه» جلد اول، برگ 200، نسخۀ عكسى از كتابخانۀ حضرت امير در نجف اشرف.

5 - ابن اثير، در «اسد الغابه» (199/2).

6 - ذهبى در «التجريد» (202/1).

7 - ابن حجر در «اصابه» (528/1).

8 و 9 - «قاموس و تاج العروس» در واژۀ (زبر).

ص: 249

ص: 250

يك صد و پنجاه صحابۀ ساختگى

23 - طاهر بن ابو هاله، تميمى

* طاهر، در پست فرماندارى نمن از جانب پيغمبر.

* طاهر بن ابو هاله، يكى از شيعيان امام على.

* طاهر بن ابى هاله، در مقام فرماندهى جنگ.

* اماكنى را كه سيف بن عمر، آفريده است.

* بررسى اسناد حديث سيف.

ص: 251

ص: 252

بيست و سومين صحابى ساختگى سيف بن عمر طاهر بن ابى هاله سومين فرزند خديجه

طاهر در مقام فرماندارى

سيف، دست پروردۀ سومى نيز از پشت ابو هاله، و فرزند خديجه، از تيرۀ اسيد تميم براى رسول خدا آفريده و نامش را «طاهر بن ابى هاله» گذاشته است.

ابو عمر، ابن عبد البر، در كتاب «استيعاب» خود در ترجمۀ طاهر ابو هاله چنين مى نويسد:

«طاهر بن ابى هاله، برادر هند و هاله، فرزندان ابو هالۀ تميمى» مى باشد كه هم پيمان با بنى عبد الدارع و مادرشان خديجه همسر رسول خدا بوده است. رسول خدا طاهر را به عنوان عامل و كارگزار خود به بخشى از نواحى يمن مأموريت داده است. سيف بن عمر دربارۀ طاهر مى نويسد:

«جرير بن يزيد جعفى، از ابى برده از ابى موسى» روايت مى كند كه رسول خدا مرا به همراهى چهار تن ديگر كه عبارت بودند از (معاذى بن جبل، خالد بن سعيد، و طاهر ابى هاله، و عكاشة بن ثور) به مأموريت يمن فرستاد، و ما را امر فرمود تا يك ديگر را يارى دهيم، و ما را سفارش فرمود كه در امور مردن آسان گير، و نرم خود بوده، بر كسى سخت نگيريم، و با تحبيب و دل جويى از آنان، ايشان را به خود نزديك گردانيم، و با خشم و درشت خويى آنها را پراكنده نسازيم. و مقرر داشت كه اگر «معاذ جبل» به ما برسد، او را فرمانبردار بوده سر از اطاعت او نپيچيم و...

ذهبى نيز اين روايت را در كتاب «سير اعلام النبلاء» خود، با دخل و تصرفى كه در

ص: 253

آن رفته است، در ترجمۀ «معاذ جبل» آورده است.

ابن اثير در كتاب «اسد الغابۀ» خود در همين مورد مى نويسد:

طاهر، فرزند ابو هاله و برادر هند، از خاندان اسيد تميمى است. نام پدرش «نباش» فرزند زراره، و از سلالۀ اسيد بن عمرو تميم است. مادرش خديجه خويلد و همسر رسول گرامى اسلام است.

رسول خدا طاهر را به عنوان عامل و كارگزار خود به ناحيه اى از يمن مأموريت داد سيف بن عمر در اين مورد مى گويد:

ابن اثير در پايان حديث فوق تأكيد مى كند كه اين حديث را ابو عمر، ابن عبد البر نقل كرده است.

ابن حجر، در كتاب «اصابۀ» خود چنين آورده است:

طاهر بن ابى هاله تميمى اسيدى، برادر هند و دست پروردۀ رسول خدا است. سيف در كتاب خود در اوايل رده از طرق ابو موسى آورده است...

تا پايان حديثى كه گذشت. سپس ابن حجر ادامه داده مى نويسد:

«بغوى» در شرح حالى كه بر «عبيد بن صخر لوذان» نگاشته است مى نويسد:

و چون باذان در گذشت، رسول خدا حدود مأموريت او را بين (شهر بن باذام، و عامر بن شهر و طاهر بن ابى هاله) قسمت كرد... و در پايان مى نويسد مرزبانى شعرى از طاهر ابو هاله را در جنگ رده به اين شرح آورده است:

چشم من روزى را همانند روزى كه گروه هاى قوم «اخابث» در كثافت ننگ آور خود گرفتار آمدند، نديده است.

به خدا قسم، اگر نبود يارى خدايى كه به جز او خدايى نيست، گروه هاى قوم اخابث، در بيابان ها، هرگز پراكنده نمى شدند.

ابن حجر در دنبالۀ اين مطالب مى نويسد:

نخستين طايفه اى كه از قبيلۀ «ازد» مرتد شد، «تهامۀ عك» بود كه طاهر به آنها حمله برد و بر ايشان دست يافت و منطقه را از آشوب و طغيان آنان امن و راحت ساخت. بر اين قرار، مرتدهاى آن ناحيه (اخابث \ پليدها) نام گرفتند.

بحث و بررسى پيرامون اخبار طاهر

در اخبار طاهر آورده اند كه او فرزند ابو هاله است و مادرش خديجه همسر رسول خدا است. اسناد اين اخبار نزد دانشمندان به شرح زير است:

ص: 254

سند ابن عبد البر حديث سيف است. ابن اثير نيز به هنگام سخن از طاهر ابو هاله با واسطۀ ابن عبد البر، توجه به حديث سيف دارد، اين دانشمند نسب شناس باآنكه مطالب خود را از ابن عبد البر گرفته است، بر گفته هاى او اضافاتى هم دارد، به اين معنى كه سلسلۀ نسب ابو هاله را به اسيد بن تميم مى رساند! ابن اثير در اتصال نسب ابو هاله به اسيد بن تميم با توجه به علم انساب راه درستى را پيموده، اما در اصل قضيه اين ايراد مطرح است كه ابو هاله را فرزندى به نام طاهر نبوده تا چنين نسبى برايش مفيد واقع شده در او صدق كند! وقتى كه طاهرى وجود خارجى نداشته باشد، اثبات چنان سلسله نسبى براى آن طاهر، فرزندى او را براى ابو هاله ثابت نخواهد كرد!

اما بان حجر، در كتاب «اصابۀ» خود، دو خبر دربارۀ طار ابو هاله نقل مى كند، يكى از آن دو خبر مى گويد طاهر به جانشينى «باذان» انتخاب شده تا در يمن پست كارگزارى را از جانب رسول خدا به عهده بگيرد. و ديگرى بيانگر جنگ او با مرتدها در منطقۀ «اعلاب» و سرودن حماسه اى دربارۀ «اخابث» است.

در اين دو خبر، ابن حجر نامى از سيف نمى برد، ولى ما با بررسى احاديث سيف در تاريخ طبرى مدرك آنها را يافته ايم كه به شرح زير از نظر مى گذرانيم.

احاديث سيف دربارۀ طاهر در تاريخ طبرى

1 - سيف از قول «عبيد بن صخر، نوادۀ لوذان انصارى» روايت مى كند، كه:

رسول خدا در سال دهم از هجرت پس از انجام مناسك حج در حجة الوداع، حدود مأموريت «باذام» را كه تازه در گذشته بود، بين... و طاهر بن ابى هاله قسمت كرد.

به طورى كه گذشت، اين حديث را «بغوى» در شرح حال «عبيد صخر» آورده و ابن حجر، در آنجا كه سخن از جانشينى طاهر از باذان به ميان كشيده، همان را از «بغوى» گرفته و در كتاب خود نقل كرده است.

2 - بعد از اين روايت، روايت ديگرى است كه در آن مى گويد:

چون رسول خدا حج بگزارد و به مدينه بازگشت، حكومت سرزمين يمن را به اين مردان از صحابۀ خود واگذار فرمود... [تا آنجا كه مى گويد:] و بر «عك و اشعريين» طاهر بن ابى هاله را بگماشت.

3 - و در آخر، در موضوع ارتداد يمانيان، طبرى داستان كارگزاران رسول خدا را در يمن به طور كامل تر از سيف روايت كرده است كه ما در زير آن را نقل مى كنيم:

ص: 255

طبرى از سيف روايت مى كند كه كارگزاران رسول خدا به هنگام فوت آن حضرت در قلمرو اسلام به شرح زير بوده اند:

بر مكه و اطراف آن دو نفر و به اين شرح:

عتاب بن اسيد بر قوم «كنانة»، و طاهر بن ابى هاله بر «عك». و اين طرز تقسيم حكومت از آن سبب بو كه رسول خدا فرمود «كارگزاران «عك» را از قبيلۀ خودشان يعنى «معد بن عدنان» انتخاب كنيد».

بر طائف و سرزمين هاى آن نيز دو نفر و به اين شرح گماشته شده اند:

بر شهرنشينان، «عثمان بن ابى العاص»، و بر مردم صحرانشين «مالك بن عوف نصرى».

بر نجران و نواحى آن دو نفر: «عمرو بن حزم» را به امامت جماعت براى اداى نماز، و «ابو سفيان حرب» را براى جمع آورى صدقات از آنان مأمور فرمود.

بر حد فاصل بين سرزمين هاى «ربيع و زبيد تا حدود نجران» خالد بن سعيد نوادۀ عاص، و بر تمامى قبايل «همدان» عامر بن شهر، و بر صنعاء يمن «فيروز ديلمى» با همكارى «داذويه، و قيس بن مكشوح».

بر سرزمين جند «يعلى بن اميه» و بر قبيلۀ اشعريين «طاهر بن ابى هاله» را علاوه بر حكومتش بر عك، و بر زمين هاى مأرب «ابو موسى اشعرى».

و «معاذ بن جبل» را به سمت معلم احكام و حاكم شرح حدود و قوانين اسلام در يمن و حضرموت منصوب فرمود.

و در روايتى ديگر، طبرى از قول سيف بن عمر، آورده است كه:

پيغمبر خدا بر نواحى حضرموت از جمله قبايل (سكاسك و سكون) عكاشه فرزند ثور، و بر قبايل معاويه بن كنده، عبد الله يا مهاجر را مأمور ساخت.

مهاجر بيمار شد، و ناچار نتوانست به محل مأموريت خود عزيمت كند، اما پس از وفات رسول خدا، ابو بكر او را به محل مأموريتش گسيل داشت.

رسول خدا «زياد بن لبيد» را بر حضرموت گماشت، و همين زياد بود كه در غياب مهاجر، كارهاى او را نيز ان جام مى داد.

اين كارگزاران همگى تا زمان رحلت پيامبر اسلام از جانب آن حضرت در محل مأموريت خود انجام وظيفه مى كردند، مگر باذام، كه چون در گذشت، رسول خدا محل مأموريت او را بين ديگر عمال و كارگزاران خود قسمت فرمود.

شهر بن بادام نيز پس از در گذشت رسول خدا، با حملۀ «اسود عنسى» به حدود مأموريتش، وسيلۀ اسود به قتل رسيد.

4 - طبرى از قول سيف بن عمر، در خبر اسود عنسى چنين مى نويسد:

اسود عنسى چون ادعاى پيغمبرى كرد، به نجران حمله برد، و «عمرو بن حزم و خالد بن

ص: 256

سعيد» را از آن مناطق بيرون كرد. عمرو، و خالد به مدينه گريختند، و اسود نجران را به تصرف آورد.

پس از تصرف نجران، اسود روى به صنعاء نهاد، و شهر پسر باذام را كه بر صنعاء حكومت داشت بكشت، معاذ بن جبل از ترس بگريخت و به مأرب نزد ابو موسى رفت، و ازآنجا هر دو هراسان به حضرموت گريختند!! با فرار اينان، سرزمين يمن يك پارچه اسود را مسلم گشت.

از ترس اسود، ديگر امراء و كارگزاران يمن نيز به طاهر ابو هاله، كه در حوالى عك و كوه هاى صنعاء موضع گرفته بود روى آوردند!

سپس طبرى در خبرى «اخابث» كه در پايان اخبار كارگزاران رسول خدا، و حدود مأموريتشان آمده است چنين مى نويسد:

با انتشار خبر وفات رسول خدا، نخستين جايى كه در «تهامه» متشنج شد و سر به طغيان نهاد، قبايل «عك و اشعرون» بودند. آنها به گرد يك ديگر جمع شده در «اعلاب» كه بر سر راه دريا است موضع گرفتند.

طاهر بن ابى هاله اين موضوع را به ابو بكر گزارش كرد، و سپس با سپاهيان خود، و به همراهى «مسروق عكى» به جانب آشوب گران شتافت و جنگى سخت را با ايشان آغاز نهاد، و چندان از ايشان بكشت كه بوى گند اجساد آنان سراسر بيابان را پر كرد، و سرانجام با شكستى كه مشركين خوردند، آن منطقه، و راه هاى آن از شر دستبرد ايشان ايمن گرديد. شكست اين مرتدها به دست طاهر ابو هاله، و پس از رسول خدا، پيروزى بزرگى براى مسلمانان به حساب مى آمد.

ابو بكر، پيش از اين كه نامۀ پيروزى طاهر به او برسد، در پاسخ همان نامۀ نخستين او نوشت:

نامه ات به من رسيد، نامه اى كه در آن از مسير خودت، و اين كه از مسروق و افراد خانواده اش براى سركوبى آن «اخابث \ ناپاكان» به يارى گرفته بودى. تو كارى درست انجام داده اى، به سوى همين مهم بشتاب، و امان و راحت از آن ناپاكان برگير و سپس در «اعلاب» درنگ كن تا نامۀ من به تو برسد.

چون ابو بكر، جمع آن آشوب گران را در آنجا «اخابث \ ناپاكان» ناميده است، آن راه، تا به امروز (طَريقُ الاخابث \ گذرگاه ناپاكان) ناميده است، و طاهر بن ابى هاله در اين مورد چنين سروده است:

به خدا سوگند، كه اگر نبود يارى خدايى كه به جز او خدايى نيست، قوم «عثاعث» هرگز در دره ها پراكنده نمى شدند.

چشم من روزى را همانند روزى كه در آن، گروه هاى قوم «اخابث» در آن گرفتار آمدند، هرگز به خود نديده است.

ايشان را در ميان قلۀ كوه «خامر» و زمين هاى سرخ رنگى كه

ص: 257

گودال ها در آن كنده شده بود، از دم تيغ گذرانديم.

و با اموالى كه به زور از «اخابث» به چنگ آورده بوديم باز گشتيم، و به سر و صداى آنها اعتنايى نكرديم.

طبرى در دنبالۀ اين داستان مى نويسد:

طاهر، به همراهى مسروق و ديگران، در قبيلۀ «عك» بر كنار رود اخابث اردو زده به انتظار رسيدن فرمان ابو بكر نشستند.

(اين خبر مصدر همان خبرى است كه ابن حجر از قول مرزبانى در كتاب خود نقل كرده است).

5 - طبرى در پايان اين داستان مفصل از قول سيف مى نويسد:

ابو بكر، به طاهر و مسروق فرمان داد تا به صنعاء در آيند، و پارس زادگان «احرار» را در آنجا يارى نمايند.

اخبارى كه ما از طاهر ابو هاله نزد طبرى، او از قول سيف بن عمر يافتيم، همين ها بودند.

ياقوت حموى، با توجه به سخنان سيف نزد طبرى، به تشريح موقعيت جغرافيايى «اخابث» پرداخته مى نويسد:

اخابث گويا جمع «اخبث» باشد! خاندان «بنوعك بن عدنان»، پس از وفات رسول خدا از اسلام روى گردان شده مرتد گرديدند و در منطقۀ «اعلاب» كه سرزمينشان بود سر به شورش برداشتند... تا آنجا كه مى نويسد: طاهر ابو هاله در اعلاب با آنها روبه رو گرديد و طى جنگ سختى همۀ آنها را از دم تيغ گذرانيد. ابو بكر ضمن نامه اى پيش ازآنكه گزارش فتح و پيروزى طاهر به او برسد، چنين نوشت:... تا آخر.

حموى پس از نقل نامۀ ابو بكر، كه متن آن را در بالا آورديم، به سخن خود دربارۀ اخابث چنين پايان مى دهد:

و بدين سان، عكيان، و هم فكران و ياران ايشان، از همان روزگار و تا به امروز به «اخابث» معروف شده اند، و گذرگاه منطقۀ آنها نيز «طريق الاخابث» خوانده مى شود و طاهر ابو هاله در همين مورد است كه چنين سروده... و اشعارى كه گذشت.

و به اين ترتيب حموى بر سخنان اعتماد كرده «اخابث» را به عنوان اسمى خاص از منطقه، در كتاب جغرافيائى خود ثبت كرده است، و عين عبارت سيف را كه مى گويد (و گذرگاه منطقۀ ايشان تا به امروز «طريق الخابث» خوانده مى شود) در كتاب خود

ص: 258

نقل كرده است.

همين جملۀ اخير سيف در «معجم البلدان» حموى در واژۀ «اخابث» اين توهم را در خواننده ايجاد مى كند كه اين سخن، نتيجۀ حموى است كه تأكيد مى كند اين گذرگاه هنوز هم گذرگاه اخابث خوانده مى شود، و شخص او، و آن محل را از نزديك ديده است!! در صورتى كه ديديم اين جمله عينا نقل قول سيف است نه نتيجۀ تحقيقات حموى!

و باز حموى در واژۀ «اعلاب» با توجه به سخنان سيف و اعتماد بر آن مى نويسد:

اعلاب به سرزمين خاندان عك و عدنان اطلاق مى شود كه بين مكه و ساحل دريا قرار دارد و نامش در وقايع «رده» رفته است.

و هم او در واژۀ «خامر» و با استفاده از سخن سيف مى نويسد:

خامر كوهى است در حجاز در زمين هاى عك، كه طاهر بن ابى هاله در وصف آن چنين سروده است:

ما ايشان را بين قلۀ كوه خامر، و زمين هاى سرخ رنگى كه در آن گودال ها حفر كرده بودند از پاى در آورده هلاك كرديم.

عبد المؤمن نيز با توجه به مطالب حموى، همين اماكن خيالى سيف را در كتاب «مراصد الاطلاع» خود شرح و از حموى نقل قول كرده است.

ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون هم هر كدام اخبار طاهر ابو هاله را از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود آورده اند.

علامه فقيد، «سيد عبد الحسن، شرف الدين» نيز بر اخبار طاهر در اين كتاب ها اعتماد كرده، نام طاهر ابو هاله را در زمرۀ شيعيان امام على و از جملۀ اصحاب پيغمبر خدا آورده است!

و اين چنين اخبار طاهر ابو هالۀ ساختگى سيف، در متون اسناد و مدارك اسلامى ما راه يافته است. ما، اخبار مربوط به طاهر را به سه دسته تقسيم مى كنيم:

1 - مسألۀ وجود فرزندى به نام طاهر براى ابو هاله و خديجه، كه بى اساس بودن اين ادعاى سيف را در نفى وجود برادران همين طاهر به نام «حارث، و زبير» ثابت كرده ايم و گفتيم كه ام المؤمنين خديجه را در آن هنگام كه 1 پاى به خانۀ پيغمبر گذاشته، از ابو هاله پسرى به جز «هند» نبوده است.

2 - موضوع كارگزارى طاهر براى رسول خدا ضمن تنى چند از اصحاب در آخر حيات آن حضرت است كه ما براى تحقيق به مصادرى غير از سيف مراجعه كرديم و به اين مطلب برخورديم كه «ابن هشام، و طبرى به روايت ابن اسحق» تعداد و نام كارگزاران

ص: 259

رسول خدا (ص) را در سال دهم از هجرت چنين آورده اند:

رسول خدا، فرمانداران و كارگزاران خود را در تمام مناطق قلمرو اسلام در سال دهم از هجرت به شرح زير گسيل داشته است:

«مهاجرين ابى اميه» را به صنعاء مأموريت داد كه به هنگام قيام و شورش «اسود عنسى» مدعى پيامبرى، همين مهاجر در صنعاء انجام وظيفه مى كرده است.

«زياد بن لبيد» را به حضرموت مأمور فرمود، و مقرر داشت كه صدقات قبيلۀ بنى سعد را بر عهدۀ دو نفر از همان طايفه به نام هاى «زبرقان بدر، و قيس بن عاصم» نهاد، هر كدام را بر قسمتى از آن ناحيه مأمور ساخت.

«علاء حضرمى» را بر بحرين، و «على بن ابى طالب» را مأمور جمع آورى صدقات نجران، و دريافت جزيۀ نصاراى آنجا فرمود.(1)

چون ماه ذى قعدۀ همين سال - سال دهم از هجرت - فرا رسيد، رسول خدا عازم سفر مكه شد تا حج به جاى آورد، و فرمان داد تا مردمان نيز او را در اين سفر همراهى كنند.

سپس طبرى و ابن هشام از قول راوى، باز گشت امام على را از نجران، پيوستنش را در مكه به رسول خدا و حجى را كه با آن حضرت به جاى آورده بود آورده، در پايان بازگشت پيامبر را به مدينه و رحلت آن حضرت را در ماه صفر، يكى پس از ديگرى نقل مى كنند.

بررسى و مقايسه اى كوتاه

سيف در روايت خود نام شانزده نفر از عمال و كارگزاران رسول خدا را مى برد، كه در روايت ابن اسحق نام چنين اشخاصى به چشم نمى خورد. هم چنين نام برخى از كارگزاران واقعى پيغمبر كه در روايت ابن اسحق آمده است، در روايت سيف ديده نمى شود.

سيف براى طاهر خيالى خود، حدود عملى بسيار وسيع كه شامل سرزمين مكه و يمن مى شود تعيين كرده است كه با حقايق تاريخى ابدا مطابقت ندارد.

سيف داستان طاهر را در عك و اشعريين روايت كرده كه تماماً افسانه و دروغ است و در روايتش از فرماندهى نبرد، صحنۀ جنگ، و اشعار حماسى، نامه هاى رفته و

ص: 260


1- . رسول خدا، امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) را براى گرفتن و جمع آورى خمس به يمن فرستاده بود، نتيجۀ بررسى ما را در جلد اول صفحۀ 81 كتاب مقدمۀ مرآت العقول در همين زمينه ملاحظه فرماييد.

آمده، جنگ و خون ريزى و كشتار بى رحمانۀ دسته جمعى، نام گذارى «اخابث، و اعلاب، و خامر» سخن رفته است كه در هيچ يك از مصادر مهم و معتبر تاريخى ذكرى از آنها به ميان نيامده است تا به مقايسه و نقد آنها بپردازيم. زيرا همه سراسر دروغ و افسانه و نتيجۀ توهمات داستان سراى قرن دوم هجرى، يعنى سيف بن عمر تميمى است.

بررسى اسناد داستان طاهر

ما داستان طاهر ابو هاله را در پنج روايت از روايت هاى سيف يافته ايم، كه چهار روايت آن را طبرى در تاريخ خود آورده است، و تاريخ نويسان بعد از او نيز داستان طاهر را از طبرى گرفته و در كتاب خود نقل كرده اند.

روايت پنجم سيف دربارۀ طاهر، نيز در كتاب «استيعاب» آمده، و دانشمندانى هم آن را از او گرفته و در كتاب هاى خود آورده اند. اما اسناد آن روايت ها:

1 - در دو روايت، سيف سند خود را چنين آورده است (سهل بن يوسف، از پدرش) كه پدر و پسر، هر و زاييدۀ خيالات سيف مى باشند، و وجود خارجى ندارند. و در روايتى هم (سهل از قاسم) آمده است كه پيش از اين گفته ايم از اينان در كتب رجال سراغى نتوان گرفت زيرا وجود خارجى نداشته اند.

2 - در دو روايت نيز نام «عبيد بن صخر بن لوذان» در سند آمده است، كه شرح حال عبيد را در مجلدات بعدى اين كتاب، و ضمن آفريده هاى سيف مورد بحث قرار خواهيم داد.

3 - در يك روايت هم سند آن (جرير بن يزيد جعفرى) معرفى شده، كه چنين نامى در هيچ يك از كتب رجال و معرفى روات ديده نمى شود، از اين روى او را نيز از آفريده هاى خيالى سيف به حساب آورديم.

4 - و نيز در سند روايات، نام دو نفر مجهول الهويه چون (ابو عمر، و مولى ابراهيم بن طلحه) آمده است كه شناسايى اشخاص (مجهول الهويه)! امرى ناشدنى است.

5 - هم چنين سيف براى ايجاد تحير و سرگردانى محققين در ضمن اين اشخاص كه خدايشان هنوز نيافريده است تا شناخته شوند، از راويانى حقيقى و مشهور نيز نام مى برد و به عنوان سند روايت خود معرفى مى كند، ولى با توجه به سابقه اى كه از سيف داريم گناه دروغ هاى سيف را به گردن چنان راويانى نمى گذاريم.

ص: 261

خلاصۀ آن چه گذشت

داستان طاهر ابو هاله را در پنج روايت از سيف بن عمر يافتيم كه هر كدام مكمل و ناظر بر ديگرى است.

ابن عبد البر در كتاب «استيعاب» خود، يكى از آن پنج روايت را نقل كرده، و ذهبى آن را در «سير اعلام النبلاء»، و ابن اثير همان روايت را در «اسد الغابه» از «استيعاب» گرفته و نقل كرده اند.

علاوه برآن، ابن اثير سلسلۀ نسب ابو هاله را در آغاز سخنش از طاهر آورده، طورى كه آدمى خيال مى كند به راستى طاهرى وجود داشته كه نسبش به اسيد بن عمر تميم منتهى مى شود!!

طبرى نيز چهار روايت، از روايت هاى سيف را دربارۀ طاهر در تاريخ خود آورده، و بغوى يكى از آن چهار روايت را در ترجمۀ «عبيد بن صخر» نقل كرده است.

مرزبانى نيز، در كتاب «معجم الشعراى» خود، با استفاده از سخنان سيف بن عمر، داستان «اخابث» و اشعار حماسى طاهر ابو هاله را آورده است.

ابن حجر، داستان طاهر را از «استيعاب» ابن عبد البر، و «معجم الشعراى» مرزبانى، و تاريخ بغوى گرفته و در كتاب «اصابۀ» خود نقل كرده است.

حموى دانشمند جغرافياشناس، در شرح بر واژه هاى «اعلاب، خامر، و اخابث» در كتاب «معجم البلدان» خود، توجه به احاديث سيف داشته و نام طاهر، و شعر او را شاهر بر مدعاى خود آورده است. و عبد المؤمن نويسندۀ كتاب «مراصد الاطلاع» هم به شرح بر همان اماكن را از حموى گرفته است.

ولى با توجه به مراتب زير، تمام اين احاديث و اخبار چه از نظر متن و چه از نظر سند و نقش آفرينان آنها همگى ساختگى و دروغ محض مى باشند.

محتواى روايات سيف دربارۀ طاهر

اشاره

روايات سيف دربارۀ طاهر ناظر بر سه مورد است:

1 - طاهر، فرزندى براى خديجه

سيف، پسرى براى خديجه همسر رسول خدا به نام طاهر، از شوهر قبلى او «ابو هاله» تميمى اسيدى مى آفريند، و با تحقيقى كه در مورد ساختگى بودن دو برادر ديگرش به نام هاى «حارث و زبير» به عمل آورديم، ثابت شد كه خديجه را به جز «هند» از ابو هاله پسرى ديگر نبوده است!

ص: 262

و چون ثابت شد كه اين سه برادر «زبير، حارث، و طاهر» فرزند ابو هاله وجود خارجى نداشته اند، خود به خود ثابت مى شود كه داستان هاى مربوط به آنها هم بى اساس و ساختگى است.

2 - كارگزارى طاهر براى رسول خدا

تمام تاريخ نويسان، عمال و كارگزاران پيغمبر را در سال آخر حياتش، و بر تمام مناطق زير نفوذ اسلام نام برده اند، ولى نه از طاهر ابو هاله نامى ديده مى شود، و نه از هيچ يك از كارگزارانى را كه سيف براى رسول خدا ساخته، كه با خواست خدا، در آيندۀ نزديك به شرح آنها خواهيم پرداخت.

و نيز گفتيم كه تاريخ نويسان معتبر آورده اند كه (مهاجر اميه) از جانب رسول خدا مأمور صنعاء شد، و هم در آنجا بود تا اين كه «اسود عنسى» مدعى پيغمبرى با قيام خود او را برانداخت. اما سيف مى گويد كه مهاجر بيمار شد، و به محل مأموريتش نرفت و ديگرى به نمايندگى از جانب او، وظايفش را انجام مى داد، تا اين كه پس از وفات رسول خدا، و بهبودى او، ابو بكر خليفۀ اول مهاجر را به محل مأموريتش فرستاد!

اين را مى دانى كه سيف در پى كسب افتخار و شرف براى قبيلۀ خود تميم و مضر مى باشد، و همين احساس است كه او را برمى انگيزد تا براى ابو سفيان و هم فكرانش جاه و مقامى بيافريند، و در دستگاه رسول خدا براى او عمل و كارگزارى دست و پا كند، و خاندان بنى عمرو را شرف و افتخار بيفزايد.

اما ندانستيم كه چه چيز محرك سيف در تحريف خبر (مهاجر ابى اميه) و ديگرى كارگزاران و عمال رسول خدا شده است؟! زيرا اين خبر براى سيف افتخارى را ثابت نمى كند مگر زندقه و دشمنى او را با اسلام، تا به اين وسيله خبر عمال و كارگزاران پيغمبر را بر تاريخ نويسان و محققين مشكوك و غير قابل اعتماد جلوه دهد، و آن را از ارزش واقعى بيندازد.

3 - منطقۀ اخابث!

به قول سيف، قبايل «عك و اشعريين» مرتد مى شوند و قيام مى كنند، طاهر بدون اين كه منتظر دستور از مقام خلافت شود، و يا براى رسيدن قواى كمكى از مركز خلافت درنگ نمايد، بر سر قبايل مزبور مى تازد، و از كشته ها پشته ها مى سازد، و منطقه را از لوث وجود آن (اخابث \ ناپاكان) پاك مى كند، و همين امر موجب مى شود تا ديگر عمال و

ص: 263

كارگزاران فرارى، از ترس جان خود به اين قهرمان تميمى پناه برند و خاطر آسوده گردانند. در صورتى كه هيچ يك از اين مطالب درست نيست، و در هيچ يك از مصادر معتبر اسلامى چنين مضامينى نيامده است، بلكه همۀ آنها زادۀ ذوق خلاق افسانه پرداز قرن دوم هجرى، سيف بن عمر تميمى است تا به آن وسيله براى تميم و خاندان تميم از هر در كه شده كسب افتخار و شرف كند!

دست آورد داستان طاهر

1. خلق سومين دست پروردۀ رسول خدا به نام طاهر ابو هاله از خاندان بنى عمرو و مادرى چون خديجه نخستين همسر رسول خدا!

2. خلق كارگزارى براى پيغمبر، تا ضمن ديگر عمال آن حضرت نامش برده شود.

3. خلق فردى صحابى و فرمانبردار از تميم براى پيغمبر، تا در رديف ديگر اصحاب برايش شرح حال نوشته شود.

4. خلق شاعرى از تميم تا در شمار ديگر شعرا و حماسه سرايان نامش را ببرند.

5. ترسيم ميدان هاى خيالى از جنگ هاى «ردّه»، تا ناتوانى و ضعف اسلام را در قلوب اعراب از سويى، و بى رحمى و سنگ دلى آنان را از سو ديگر نموده باشد كه چسان از كشته هاى كفار پشته ها ساخته كه از بوى گند اجساد به خون آغشته شان صحراى بزرگى را غير قابل تنفس كرده اند، تا خود دليلى باشد به پيشرفت اسلام در سايۀ شمشير!!

6. با آوردن اشعار حماسى، و نامه هاى سياسى و رسمى او، كتاب هاى ادب و سياست اسلام بهره ها برگيرند.

7. مكان هايى به نام «اعلاب، و اخابث، و خامر، و...» آفريده تا صفحاتى از كتاب هاى جغرافيايى به آنها اختصاص داده شود. و بالاخره همۀ اين ها افتخاراتى است كه سيف براى قبيلۀ تميم، خاصه اسيد آفريده و به چشم قبايل قحطانى يمانى كشيده است.

ريشه و منابع انتشار افسانۀ سيف

الف - راويان افسانه هاى سيف

سيف بن عمر، افسانۀ طاهر را طى پنج روايت ساخته، و آنها را از زبان راويانى به شرح زير روايت كرده است:

1. سهل بن يوسف، از پدرش در دو روايت.

ص: 264

2. سهل بن يوسف، از قاسم در يك روايت.

3. عبيد بن صخر بن لوذان، در دو روايت.

4. جرير بن يزيد جعفى، در يك روايت.

همگى اين روات ساختگى و زادۀ خيالات سيف بوده وجود خارجى نداشته اند. هم چنين در سند، اشخاص ناشناخته اى به عنوان راوى معرفى شده اند كه شناسايى آنها امكان پذير نيست، و راويان معروف و سرشناس ديگرى كه ما هرگز گناه دروغ پردازى هاى سيف به به گردن ايشان نمى گذاريم، به ويژه وقتى كه دانشته ايم كه اين افسانه ها را فقط و فقط سيف ساخته و روايت كرده است.

ب - دانشمندانى كه افسانۀ طاهر ابو هاله را از سيف نقل كرده اند

دانشمندان زير، اخبار طاهر را مستقيماً از سيف گرفته و در كتاب هاى خود آورده اند:

1. طبرى در تاريخش با ذكر سند از يوسف بن عمر.

2. ابن عبد البر در «استيعاب» با ذكر سند از سيف بن عمر.

3. بغوى در «معجم الصحابه» با ذكر سند از سيف بن عمر.

4. حموى در «معجم البلدان» بدون ذكر سند.

اين دانشمندان نيز خبر طاهر را از علماى فوق گرفته و در كتاب هاى خود نقل كرده اند:

5. مرزبانى در «معجم الشعراء».

6. ابن اثير در كتاب «اسد الغابه»، از «استيعاب» و تصريح به نام سيف بن عمر.

7. عبد المؤمن در «مراصد الاطلاع، از كتاب «معجم البلدان» حموى.

8. ذهبى در كتاب «التجريد» از كتاب «اسد الغابۀ» ابن اثير.

9. و باز ذهبى در كتاب «التجريد» از كتاب «اسد الغابه» ابن اثير.

10. ابن حجر در «اصابه از معجم الشعراء» مرزبانى، و مستقيماً از سيف بن عمر.

11، 12، 13، 14 - ابن اثير، ابن كثير، و ابن خلدون، و ميرخواند هر كدام جداگانه افسانۀ طاهر را از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود آورده اند.

ص: 265

تا اينجا بحث و بررسى پيرامون بيست و سه تن از اصحاب ساختگى سيف بن عمر، از قبايل تميم به پايان رسيد.

از بارى تعال خواستاريم كه به ما توفيق عنايت فرمايد تا نتيجۀ بحث و تحقيق خود را دربارۀ ديگر اصحاب ساختگى و افسانه اى سيف در اختيار دانشمندان و محققين قرار دهيم و نيز آرزومنديم تا مؤمنان را از اين اثر بهره اى فراوان عائد گردد.

و نيز از حضرتش اميد آن داريم اين عمل كوچك را قبول فرمايد.

وَ آخرُ دَعوانا ان الحَمد للهِ رَبَّ العالَمينَ.

مرتضى العسكرى

بغداد 25 ربيع الثانى 1389

ترجمه اين بخش از كتاب زير نظر حضرت استاد، مؤلف محترم روز جمعه 1360/4/5 به اتمام رسيده است.

از درگاه عظيم كبريايى چشم آن دارد تا اين كمترين خدمت را خالصة لوجهه الكريم مورد قبول قرار دهد.

وَ الله وَلىُّ التَّوفيق.

عطاء محمد سردارنيا

تهران - 1360/4/5

ص: 266

فهرستها

مآخذ و مدارك

تصویر

ص: 267

تصویر

ص: 268

تصویر

ص: 269

تصویر

ص: 270

تصویر

ص: 271

تصویر

ص: 272

تصویر

ص: 273

تصویر

ص: 274

تصویر

ص: 275

تصویر

ص: 276

فهرست اسامى چهره هايى كه در اين كتاب آمده است.

تصویر

ص: 277

تصویر

ص: 278

تصویر

ص: 279

تصویر

ص: 280

تصویر

ص: 281

تصویر

ص: 282

تصویر

ص: 283

تصویر

ص: 284

تصویر

ص: 285

تصویر

ص: 286

تصویر

ص: 287

فهرست اسامى امتها و ملتها، قبائل و گروه ها، و پيروان اديان مختلف در اين كتاب

تصویر

ص: 288

تصویر

ص: 289

تصویر

ص: 290

تصویر

ص: 291

فهرست اسامى مؤلفين و نويسندگان در اين كتاب

تصویر

ص: 292

تصویر

ص: 293

تصویر

ص: 294

تصویر

ص: 295

فهرست اسامى اماكن جغرافيايى

تصویر

ص: 296

تصویر

ص: 297

تصویر

ص: 298

تصویر

ص: 299

تصویر

ص: 300

فهرست منابع و مدارك و اسنادى كه در اين كتاب آمده است

تصویر

ص: 301

تصویر

ص: 302

تصویر

ص: 303

تصویر

ص: 304

فهرست وقايع و رويدادهاى مهمى كه در اين كتاب به آنها اشاره شده است

تصویر

ص: 305

فهرست موضوعات

تصویر

ص: 306

تصویر

ص: 307

تصویر

ص: 308

درباره مركز

بسمه تعالی
جَاهِدُواْ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
با اموال و جان های خود، در راه خدا جهاد نمایید، این برای شما بهتر است اگر بدانید.
(توبه : 41)
چند سالی است كه مركز تحقيقات رايانه‌ای قائمیه موفق به توليد نرم‌افزارهای تلفن همراه، كتاب‌خانه‌های ديجيتالی و عرضه آن به صورت رایگان شده است. اين مركز كاملا مردمی بوده و با هدايا و نذورات و موقوفات و تخصيص سهم مبارك امام عليه السلام پشتيباني مي‌شود. براي خدمت رسانی بيشتر شما هم می توانيد در هر كجا كه هستيد به جمع افراد خیرانديش مركز بپيونديد.
آیا می‌دانید هر پولی لایق خرج شدن در راه اهلبیت علیهم السلام نیست؟
و هر شخصی این توفیق را نخواهد داشت؟
به شما تبریک میگوییم.
شماره کارت :
6104-3388-0008-7732
شماره حساب بانک ملت :
9586839652
شماره حساب شبا :
IR390120020000009586839652
به نام : ( موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه)
مبالغ هدیه خود را واریز نمایید.
آدرس دفتر مرکزی:
اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109