یکصد و پنجاه صحابی ساختگی جلد 1

مشخصات کتاب

سرشناسه : عسکری ، سیدمرتضی ، 1293 - 1386.

عنوان قراردادی : خمسون و مائه صحابی مختلق . فارسی

عنوان و نام پدیدآور : یکصد و پنجاه صحابی ساختگی/ مرتضی عسکری ؛ مترجم ع. سردارنیا.

مشخصات نشر : قم: دانشکده اصول الدین، 1352 -

مشخصات ظاهری : ج.

شابک : دوره: 964-5841-22-4 ؛ ج. 4964-5841-22-4 :

وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری

یادداشت : فهرست نویسی بر اساس جلد سوم، 1387.

یادداشت : چاپ چهارم.

یادداشت : ج. 2 - 1 و 4 - 3 (چاپ چهارم: 1387).

یادداشت : کتابنامه.

یادداشت : نمایه.

موضوع : تمیمی ، سیف بن عمر، - 200ق . -- نقد و تفسیر

موضوع : صحابه ساختگی

موضوع : احادیث اهل سنت -- نقد و تفسیر

شناسه افزوده : سردارنیا، عطاء محمد، 1306 - ، مترجم

شناسه افزوده : دانشکده اصول دین

رده بندی کنگره : BP106/5 /ع5ی8 1300ی

رده بندی دیویی : 297/29

شماره کتابشناسی ملی : 1521634

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

ص: 1

اشاره

یکصد و پنجاه صحابی ساختگی

نویسنده: مرتضی عسکری

ص: 2

بسم الله الرحمن الرحيم

ص: 3

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ

ای اهل ایمان! اگر فاسقی خبری برایتان آورد، خبرش را بررسی و تحقیق کنید تا مبادا از روی ناآگاهی، گروهی را آسیب و گزند رسانید و بر کرده خود پشیمان شوید.

ص: 4

مقدمۀ چاپ پنجم

بسم الله الرحمن الرحيم

بعد از قرآن، مهم ترين سند هدايت بشر، مجموعۀ گفتار و رفتار رسول خدا است كه از آن به «سنّت» ياد مى شود. آياتى چون مٰا آتٰاكُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (حشر/ 7) و لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ (احزاب/ 2(1) اهميّت پيروى از سنّت رسول خدا (ص) را دو چندان نموده است.

در زمان حيات رسول خدا، گر چه عدّه اى از منافقان كه جزء اصحاب به شمار مى آمدند، با تظاهر به اسلام، با كارشكنى و ايجاد اختلاف و نسبت دروغ به پيامبر (ص)، به دسيسه عليه اسلام دست مى زدند، امّا پيامبر (ص)، از طريق وحى و تدبير و حكمت شخصى، كارشكنى آنها را خنثى مى نمود و دروغ هاى نسبت داده به ايشان (ص) را برملا مى ساخت تا جايى كه على (ع) در حديثى مى فرمايد:

«قد كذب على رسول الله على عهده حتى قام خطيباً، فقال: أيّها الناس، قد كثرت علىّ الكذّابة، فمن كذب علىّ متعمّداً فليتبوّأ مقعده من النّار، ثم كُذب عليه من بعده». به اين جهت، رسيدن به سنّت در زمان حيات رسول خدا (ص) با مشكل كم ترى مواجه بود.

بعد از رحلت رسول خدا (ص)، صحابى ايشان عهده دار رساندن «سنّت پيامبر» به مسلمانان شدند و به اين جهت اهميّت صحابه در بين مسلمانان دو چندان شد. منافقانى كه جزء اصحاب آن حضرت بودند و يهوديان و نصارا و مانويان كه خود را در صفوف مسلمانان جا زده بودند، از اين فرصت استفاده

ص: 5

كرده و در مقام پريشان ساختن افكار و عقايد مسلمانان بر آمدند. جمعى با جعل حديث، پاك ترين اصحاب رسول خدا (ص) را مردمانى پليد و اخلال گر، و دشمن ترين آنها به اسلام را پاك و منزّه جلوه دادند؛ و گروهى نيز اسرائيليات خويش را به زبان روايات پيامبر (ص)، بين مسلمانان رواج دادند و برخى سيف بن عمر تيمى مانوى مذهب، با انتشار دروغ هاى و افسانه ها، در درك حقايق، ايجاد شك و شبه نمودند و عقايد مسلمانان اختلاف و تفرقه انداخته و سنّت پيامبر (ص) را وارونه جلوه دادند.

علامه فقيد، حضرت آيت الله سيد مرتضى عسكرى (قدس سره)، در طول بيش از نيم قرن تلاش پرثمر علمى و تأليف كتاب «خمسون و مائة صحابى مختلق» و دهها جلد كتاب سودمند ديگر، نقش منحصر بفرد خود را در بازيابى حقايق و افشاى دروغ پردازان افسانه اى، به اثبات رسانده و خدمات ارزنده اى در راستاى بيدارى مسلمين و دست يابى به حقايق اسلام انجام داده اند.

و اينك در آستانه ى چاپ مجدد ترجمه ى «خمسون و مائة صحابى مختلق» به نام «يك صد و پنجاه صحابى ساختگى»، شمع وجود آن مجاهد نستوه خاموش گشته و جهان اسلام در سوگ آن علامه بزرگ نشسته است. اميد است محقّقان و عالمان ديگرى، راه استاد فقيد را ادامه داده و كار آن بزرگوار را به سر انجام رسانند.

(اللهم احشره مع محمد و آل محمد)

انتشارات دانشكده اصول الدين

ص: 6

بخش اول: پيشگفتارها

اشاره

* نظريۀ مستشرق معروف، دكتر جيمس رابسن

* سخنى از مترجم

* سخنى از مؤلف

ص: 7

نظريّۀ دكتر جيمز رابسن

اشاره

بزرگ مستشرق معروف انگليسى

دربارۀ كتاب «عبد الله بن سبأ» و كتاب «خمسون و مائة صحابى مختلق»

جيمس رابسن

* در سال 1890 م تولّد يافته

* داراى دكترا در رشتۀ عربى و الهيات

* رئيس گروه تحقيق در زبان عربى در دانشگاه گلاسكو

دبير انجمن خاور شناسان در دانشگاه گلاسكو، استاد

كرسى زبان عربى در دانشگاه منشستر، ممتحن خارجى

دوره دكترا در دانشگاه هاى: كمبرج. ملبورن. ادمبورن.

سينت اندرسون و لندن.

* تأليفاتش: «مقايسه فرهنگ اسلام با اديان ديگر»،

«مقدمه بر علم حديث» - ترجمه و حاشيه بر «مشكاة

المصابيح» در چهار جلد - مقالات و آثار ديگر.(1)

ص: 8


1- . نقل از كتاب whois who چاپ سال 1974 م.

ترجمه: نامۀ دكتر جيمس به مؤلّف

آقاى عزيز سيد مرتضى العسكرى

در اواسط آگوست گذشته، دو نسخه از آثار شما «عبد الله بن سبأ و اساطير اخرى» و كتاب «خمسون و مائة صحابى مختلق» را دريافت كردم. در آن هنگام نامه اى به شما نوشتم كه من شخصى مسنى هستم و از سلامتى كامل بهره اى ندارم. بنا بر اين براى مطالعۀ اين كتاب ها احتياج به زمان دارم. مطالعۀ آن ها بيش ازآنچه تصوّر مى كردم وقت مرا گرفت. من آن كتاب ها را دو بار با اشتياق فراوان خواندم. گر چه ميل داشتم در اين باره شرح مفصّلى بنويسم، ولى احساس مى كنم كه مى بايست در اين هنگام اين نامه را بنويسم و از روش تحقيق و بررسى و دقت عالمانه اى كه در اين دو كتاب به كار رفته است تحسين نمايم. در چنين سنّى نمى توانم با اطمينان به آينده بنگرم كه قادر به نوشتن شرح مفصّلى دربارۀ اين دو كتاب باشم. چون ممكن است پيرى نيز مانع نوشتن اين مختصر گردد. نمى خواهم بيش از اين، نوشتن اين نامه را به تأخير بياندازم.

در كتاب اول من از بررسى و جزئيّات مربوط به داستان «عبد الله بن سبأ و سبائيان» بسيار خوشم آمد، زيرا با بحث پرارزش، نويسندگان قديم و جديد شرق و غرب و منابعى كه آنها بدان استناد كرده اند به خوبى دنبال شده است. نمودار صفحۀ 57 بسيار است و منابع اصلى روايات سيف و اخبار او را به خوبى نشان مى دهد

ص: 9

و روشن مى سازد كه چگونه نويسندگان بعد از وى بر يك منبع و يا ساير اين منابع استناد كرده اند.

پس از آن، ليست تعدادى از علمايى مى آيد كه نظر خود را دربارۀ ارزش اخبار سيف از زمان ابو داود متوفّاى سال 275 هجرى (در كتاب اشتباها 316 هجرى نوشته شده) تا ابن حجر متوفّاى سال 852 هجرى بيان داشته اند. تمام آنها از سيف انتقاد كرده و كلماتى و جملاتى چون «ضعيف»، «روايات او متروك است»، «بى ارزش»، «دروغگو» و «احتمال اينكه او زنديق است» و مانند اين ها دربارۀ او به كار برده اند. اين علماء همگى بر غير قابل اعتماد بودن روايات سيف و حتى جعلى بودن آنها متفّق القولند. اين يك بحث قوى و قانع كننده اى است. من در مطالعات نظريات علماء دربارۀ راويان حديث متوجّه شدم كه همگى با هم - در تقويت تضعيف يك راوى - موافق نيستند. ولى دربارۀ سيف هيچ گونه مخالفتى وجود ندارد و آدمى را به شگفتى مى اندازد (و مبهوت مى سازد) كه چگونه - با اين حال - نويسندگان بعدى به آسانى روايات او را قبول كرده اند.

امّا مى خواهيم راجع به طبرى كه در نقل اخبار سيف هيچ ترديدى نكرده است اظهار نظرى كرده باشم. با توجه به سبك تاريخ نگارى مدرن امروز، تاريخ طبرى يك اثر تاريخى به شمار نمى رود، چون چنين به نظر مى رسد كه هدف اصلى او نوشتن تمام رواياتى بوده است كه به آنها دسترسى پيدا كرده، بدون اين كه لازم بداند اظهار نظرى دربارۀ ارزش و اعتبار آنها كرده باشد. بنا بر اين يك نفر مى تواند به راحتى بفهمد كه بعضى از روايات او از روايات ديگرش ضعيف تر است. شايد بتوانيم او را از به كار بردن روشى كه امروز قابل قبول نمى باشد معذورش بداريم. حد اقل او اطلاعات بسيار زيادى را در اختيار ديگران قرار داده است. دانشمندان نكته سنجى مانند شما مى توانند روايات صحيح (و معتبر) را از روايات جعلى تشخيص دهند.

بررسى (و بحث) شما در مورد رواياتى كه سيف ذكر كرده است به شيوۀ بسيار جالب و مؤثّرى عنوان گرديده است، اوّل روايات سيف را - آورده ايد - و سپس رواياتى

ص: 10

كه به وسيله ديگران ذكر شده است نوشته ايد. - آن گاه اين دو رشته روايات را با هم تطبيق و مقايسه كرده ايد - اين مقايسه دقيق دربارۀ روايات و همچنين اسناد انجام گرفته و نشان داده شده است كه سيف غالباً از راويان ناشناخته (مجهول الهويه) روايت كرده است. اين خود اين سؤال را پيش مى آورد كه چرا نام هيچ يك از اين راويان به وسيله نويسندگان ديگر ذكر نشده است، و شخص را يه اين نتيجه مى رساند كه سيف خود آن راويان را اختراع كرده است. اين اتّهام جدّى (قوى) (نسبت به سيف) يك فرض قابل قبول و منطقى است كه با مقايسه (روايات) سيف با (روايات) ديگران به دست مى آيد.

و باز در ضمن بحث ها بيان شده است كه سيف داستان هايى با اتّفاقات معجزه آسا ذكر كرده است كه آنها را نمى توان قبول كرد، مانند آنكه شن هاى بيابان براى لشكر مسلمانان تبديل به آب شد، و يا دريا ها به زمين شن زار مبدّل گرديد، و يا گلّه گاو ها به سخن در آمدند و لشكر مسلمانان را از مخفى گاه خود خود با خبر ساختند و مطالب ديگرى از اين قبيل.

در زمان سيف اين امكان وجود داشت كه چنين داستان هاى (ساختگى) را به عنوان (وقايع) تاريخى براى ديگران نقل كند، ولى امروزه قبول اين داستان ها براى پژوهش گران كنجكاو، غير قابل قبول است. بحث هاى قانع كننده اى نيز (در اين كتاب) مطرح شده است كه نشان دهد چگونه اختار سيف دربارۀ ابن سبأ و سبائيان كاملاً (ساختگى) و غير قابل اطمينان است - باور نكردنى است -.

مؤلّف در اين كتاب خاطرنشان مى سازد كه بعضى از خاور شناسان مطالعات شان بر اساس اخبار سيف پايه گذارى شده است. مانند خبر زيادى شمار كشته شدگان در جنگ هاى اوليه مسلمانان، و اعتقاد به اين كه يك يهودى ناشناس، ابن سبأ توانسته است در اعتقاد صحابه پيامبر نفوذ كرده و عامل اصلى شوراندن مردم عليه عثمان بوده و باعث كشتن وى گردد، و (همچنين) آتش جنگ را بين على و طلحه و زبير دامن زده است.

اين ممكن است در مواردى درست باشد ولى نمى تواند در همۀ موارد حقيقت داشته باشد. اين (مطلب) به خوبى از ملاقاتى كه دربارۀ عبد الله بن سبأ در چاپ اوّل و دوم

ص: 11

دايرة المعارف اسلامى آمده است آشكار مى باشد. سيف وقت زيادى براى ساختن قهرمانانى از قبيلۀ تميم صرف مى كند، قبيله اى كه دودمان سيف از آن بوده است، ولى سر ويليام مولر مدّت ها قبل گفت كه چگونه در زمان جنگ هاى مرتدان، قبيله تميم به لشكر خليفه اول تسليم شدند. در اينجا به گفته سر توماس آرنولد نيز مى توان اشاره نمود، كه جلب توجّه به اين حقيقت مى كند كه فتوحات نخستين اسلامى بيشتر به منظور گسترش حكومت اسلامى بود تا نشر عقايد دينى.

در كتاب دوم (خمسون و مائة صحابى مختلق) به اين نكته توجّه شده است كه سيف در ربع اول قرن دوم (هجرى) زندگى مى كرده و از قبيله «تميم» كه يكى از قبايل «مضر» بود و در كوفه زندگى مى كرده است اين مطلب به انسان كمك مى كند كه تمايلات سيف و عواملى كه او را بر داستان سرايى هايش وامى داشته است مورد مطالعه قرار دهد. در اين كتاب بحثى دربارۀ «زنادقه» و پيروان «مانى» نيز شده است و اين كه در آن جامعه روحيه تعصّب قبيله اى از زمان پيامبر تا زمان عباسيان ادامه داشته است و بسبب اين تعصب سيف از قبايل شمالى تعريف مى كند و از آنها قهرمانان و شاعرانى كه دربارۀ قهرمانان قبيله شعر سروده اند و اصحابى براى پيامبر (ص) از قبيله تميم جنگ ها و غزواتى كه حقيقت نداشته اند ساخته و به منظور تجليل از قهرمانان ساختگى خودش ميليون ها كشته و تعداد زيادى اسير جنگى ذكر كرده است. اشعارى كه به قهرمانان ساختگى اش نسبت داده در مدح و ستايش قبايل «مضر» و سپس قبيله «تميم» و «بنى عمرو»(1) كه سيف نيز از آن دودمان است، مى باشد. سيف مردانى از قبيله «مضر» را به عنوان رهبران اصلى جنگ هايى كه به وسيله مردان قبايل ديگر رهبرى شده ذكر كرده است. در مواردى (سيف از افرادى كه در جامعه آن روز وجود داشته اند قهرمانانى ساخته است و در موارد ديگر از رهبران ديگرى نام برده است كه پرداخته تخيلات (خود) او مى باشند. اين موضوع مورد بحث قرار گرفته كه (هدف) اخبار دروغ سيف از طرفى براى مشوش ساختن افكار و تغيير دادن اعتقادات تودۀ مردم (مسلمانان)

ص: 12


1- . نسبت سيف به «بنى عمرو» كه تيره اى از قبيله «تميم» است مى رسد.

بوده و از طرف ديگر براى به وجود آوردن يك تصوّر غلط در افراد غير مسلمان بوده است. سيف در سندسازى و ذكر اخبار دروغ به اندازه اى مهارت داشته است كه اخبار ساختگى او به عنوان يك تاريخ واقعى مورد قبول (بعضى ها) قرار گرفته است.

اين خلاصه اى است از خطاهايى كه سيف به سبب ارتكاب آنها مجرم شناخته شده است. قسمت اصلى كتاب به تفصيل از 23 شخص (صحابى قلابى) بحث مى كند و نمونه هايى از اخبار سيف را نشان مى دهد و روشن مى سازد كه روايت هاى سيف چگونه با منابع اصيل و مدارك موثّق تفاوت بسيار دارد، نه تنها در خبرسازى بلكه در سندسازى و با به كار بردن نام راويانى كه وجود خارجى نداشته اند.

اين كتاب با دقّت و مهارت بسيار نوشته شده است و بحث بسيار قانع كننده اى عليه قابل اعتماد بودن (روايات) سيف كرده است در حالى كه نويسندگان نام دارى اخبار سيف را در نوشته هاى خود آورده اند. دو كتاب سيف (فتوح و جمل) مورد بررسى قرار گرفته و نشان داده شده است كه كه مطالب آنها و نوشته نويسندگان بعدى (كه به اين مطالب متّكى است) غير قابل اطمينان مى باشد.

اين (كتاب) محكم ترين و قاطع ترين تحقيق و بررسى است كه با دقّت فراوان و ديد وسيع و كيفيت انتقادى عالى انجام گرفته است. من بسيار خرسندم كه اين فرصت را پيدا كردم كه بتوانم وقت زيادى براى مطالعه اين بحث ها صرف نمايم و اين بحث ها براى من كاملاً قابل قبول و متقاعدكننده است، و اطمينان دارم كه تمام كسانى كه اين كتاب ها را با فكر باز مطالعه كنند فدرت بحث انتقادى كه در آنها به كار رفته است تحسين خواهند نمود.

با تشكر بسيار براى ارسال اين كتاب ها و پوزش كه به علّت كبر سنّ و ناتوانى هاى ديگر در جواب تأخير كرده ام.(1)

ارادتمند شما

جيمز رابسن

آدرس: جيمز رابسن - شمارۀ 17 وودلندز درايو - گلاسكو، جى 4، 9 اى كيو - انگلستان

ص: 13


1- . ترجمۀ نامه توسط دكتر حسين صاحب صورت گرفت.

سخنى از مترجم

اى نام تو بهترين سر آغاز

بى نام تو نامه كى كنم باز

تا وقتى كه رسول خدا حيات داشت از طريق وحى الهى، احياناً به سر پنجۀ تدبير و حكمت شخص آن حضرت، اثرات كارشكنى و ايجاد اختلاف منافقان و دشمنان اسلام خنثى مى شد. چه در زمان رسول خدا عده اى فرصت طلب، و دشمن دوست نما و متظاهر به اسلام پيرامون آن حضرت را گرفته بودند و جزء اصحاب به شمار مى آمدند (كه جز خدا كسى آنها را نمى شناخت و در قرآن به لفظ منافق معرفى شده اند.) كه گاه وبيگاه به عناوين مختلف در مقام تحريك ديگران آمده با ايجاد فتنه و آشوب، نظم مجتمع اسلام آن روز بر هم مى زدند، و در راه پيشرفت اسلام سنگ مى انداختند و تاريخ شواهد بسيارى از اقدامات خصمانۀ منافقان در سينۀ خود نگه داشته است.

چون رسول خدا رحلت فرمود، منافقين و فرصت طلبان براى ايجاد اختلاف و نفاق و تفرقه بين صفوف مسلمين فعاليّت خود را دو چندان ساختند زيرا ديگران از آن بيم نداشتند تا وسيلۀ وحى پرده از روى ريا كارى ها و كارشكنى هاى شان برداشته شود.(1) روى اين اصل براى پيش برد مقاصد شوم خويش هر دسته از آنها به نوبۀ خود

ص: 14


1- . از عبد الله بن عمر روايت شده است كه در زمان رسول خدا، ما از آن بيم داشتيم كه وحى خدا، پيامبر را از سخنانى كه ما با همسرانمان در ميان مى گذاشتيم با خبر سازد.

به ساختن و انتشار احاديث دروغ و دست كارى و تحريف حقايق اسلام پرداختند و در همۀ شئون به خراب كارى و انحراف افكار دست زدند و (جز قرآن كريم كه معجزۀ ابدى است و خداوند آن را از نظر لفظ و حرف و كلمات از هر گونه تجاوز و دست بردى در امان خود داشته است) در مقابل هر حقيقتى يك باطل و دروغ، و در برابر هر راستى يك كژى و گمراهى قرار دادند.

سنت عبارت است از مجموع سخنان و رفتار رسول خدا (حديث و سيره) كه مبين احكام و دستوراتى است كه خداوند در قرآن كريم صادر فرموده و مسلمين ملزم به انجام آنها مى باشند. با اين حساب چنانچه سنت پيامبر دست خوش تغيير و تحريف شود، در حقيقت آيين الهى تغيير يافته است. و همۀ دانشمندان اسلام بر اين عقيده اند كه پس از وفات رسول خدا، منافقان و دشمنان اسلام و فرصت طلبان، با بدعت گذارى و حديث سازى، در تغيير و تحريف حقايق اسلام به جان كوشيده اند.

كار دست كارى در قوانين اسلام و جعل حديث را همان منافقانى كه جزء اصحاب بودند (و كسى جز خدا ايشان را نمى شناخت) بنيان نهادند و براى سرپوشى روى اقدامات نارواى اين قبيل اصحاب و سران مسلمين، برخى از مغرضين نيز رسول خدا را از مقام نبوّت و رسالت تا حدّ يك فرد مجتهد ساده پايين آورده(1) اصحاب را هم سنگ او قرار دادند تا محلّى براى اقدامات چندش آور آن قبيل اصحاب تراشيده باشند.

پس از وفات رسول خدا منافقانى كه جزء اصحاب آن حضرت بودند از يك سو، و يهوديان و نصارا و مانويان كه خود را در صفوف مسلمين جا زده بودند از سوى ديگر، در پيروى از مقاصد شوم و پليد خود در مقام پريشان ساختن افكار و عقايد مسلمين بر آمدند. جمعى با جعل و انتشار حديث، پاك ترين و پارساترين اصحاب رسول خدا را مردمى پليد و ناپاك و اخلال گر و كثيف ترين و منافق ترين و دشمن ترين آن ها را

ص: 15


1- . به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى 178/4 در شرح نامه اى كه به اهالى مصر نگاشته، و به شرح تجريد قوشجى صفحه 408 مراجعه شود.

به اسلام، مردان خدا و پاك و منزّه جلوه دادند و به مردم معرّفى كردند. گروهى نيز اسرائيليات خويش را به زبان روايت احاديث پيغمبر اسلام بين مسلمين رواج دادند، و جمعى نيز مسيحيّت خود را و برخى نيز چون سيف بن عمر تميمى مانوى مذهب، با انتشار دروغ ها و افسانه ها و تحريف وقايع تاريخى اسلام تا خلافت على بن ابى طالب، در درك حقايق، ايجاد شك و شبهه نمودند و در آراء و عقايد مسلمانان اختلاف و تفرقه انداختند.

سيف به حكم زندقه اى كه داشته است، و تعصبى كه روى قبيلۀ خويش (قبيلۀ نزاد) مى ورزيده، و جانب دارى از خداوند زر و زور و قدرت مطلقۀ روز كه پس از وفات پيغمبر اسلام تا پايان خلافت عباسيان همگى از همان بيله بوده اند، در تخريب عقايد مسلمين و تحريف تاريخ اسلام نهايت سعى و كوشش خود را به كار برده است. و خدا مى داند، شايد موضوع تعصب قبيله اى و جانب دارى از هيئت حاكمۀ وقت، و آفرينش نقش آفرينان افسانه هايش از قبيلۀ مضر، همه و همه ستارى باشند تا در پناه آنها بتواند به راحتى آسايش خاطر تيشه به ريشۀ اسلام بزند.

ما كار دشمنان اسلام را به حساب دشمنى آنها، و اقدامات منافقين را روى غرض ورزى و نفاق، و عمليات فرصت طلبان را به حساب سودجويى شان از هر موقعيت مى گذاريم؛ ولى به ما بگوييد كار امام المورخين ابو جعفر ابن جر طبرى، و ابن عساكر، و ده ها تاريخ نويس، امثال ايشان را به چه حساب بايد گذاشت آنجا كه دروغ هاى سيف بن عمر را به عنوان تاريخ رسمى و صحيح اصحاب رسول خدا و وقايع صدر اسلام تا زمان خلافت امير المؤمنين، در تاريخ هاى معتبر و وزين خود ثبت مى نمايد؟!

اينان با علم و اقرار به اين كه سيف مردى زنديق و دروغ گو و افسانه ساز است، تاريخى را كه سيف نوشته در تاريخ هاى خود منعكس كرده اند. با اين حساب آيا طبرى و امثال او....

علامه محقّق، و مجاهد بزرگ اسلام جناب آقاى عسكرى حاصل چهل سال بحث و تحقيق، و مطالعه و بررسى حقايق تاريخى صدر اسلام و حديث خود را

ص: 16

در يك سلسله از تأليفات علمى به نام ارزشيابى در حديث و تاريخ به روشن فكران، و محقّقين، و پژوهش گران حقايق اسلام و مجامع علمى و مؤسّسات آموزش عالى نه تنها اسلام، بلكه جهان عرضه داشته به سهم خود براى بيدارى جوامع مختلف اسلامى و بازيابى حقايق و شناخت اسلام صحيح به جان كوشيده است.

علامه محقّق آقاى عسكرى با تأليف كتاب هاى وزينى چون عبد الله بن سبأ، نقش عايشه در تاريخ اسلام، و احاديث امّ المؤمنين عايشه و ده ها كتاب سودمند ديگر، زمينۀ فكرى را براى بحث و بررسى بنيانى سر گذشت حديث و تاريخ صدر اسلام فراهم ساخته و بالاخره با تأليف كتاب بسيار وزين و معتبر خود به نام (خمسون و مائة صحابى مختلق) - كه ترجمۀ آن، با اشارۀ جناب مؤلّف به اين جانب محوّل شده است - خدمت بسيار بزرگ و ارزنده اى به جهان اسلام و بيدارى مسلمين و دستيابى به حقايق اسلام انجام داده اند.

دستيابى به اين همه دروغ و افسانه، و پرده بر گرفتن از آنها كه قرن ها جزء حقايق مسلم تاريخى اسلام به حساب آمده و در كتاب هاى به اصطلاح معتبر تاريخى رفته، بنيان هاى فكرى و عقيده اى مجامع مختلف اسلامى را تشكيل داده اند، لطفى است از جانب خدا كه پس از گذشتن اين همه قرون و اعصار تنها مؤلف محترم را شامل گرديده است.

شگفت اين كه اين همه دروغ و افسانه چگونه تا به امروز از ديد محققان پنهان مانده، و چگونه مى توان تصور كرد كه تاريخ امتى، تا اين پايه آغشته به دروغ باشد!.

بار خدايا جرم و جنايت آنهايى كه چنين دروغ هايى را در كتاب هاى خود آورده اند و موجب گمراهى مسلمين شده، اسلام را از مسير حقيقى و اصلى خويش منحرف ساخته اند، چه اندازه بزرگ و سنگين است.

با توجه به اين كه تعصب بى معنى، و پيروى كوركورانه از سيف، و پذيرش بى دليل و سرسپردگى به هر چه كه سلف به اصطلاح صالح نوشته و فرمان داده اند. نمايان گر كوتاه فكرى است و خوددارى از بررسى و تحقيق و اظهار نظر خود بزرگ ترين

ص: 17

عامل انجماد فكرى و عدم رشد ملت ها در پى جويى از حقيقت است. آيا موقع آن نرسيده است تا به نداى وجدان خود پاسخ دهيم و براى اصلاح خويش و مجتمع خود و باز شناختن دين صحيح اسلام و آشنايى به حقايق تاريخى دين خود اقدام كنيم؟!

ما پيشنهاد مى كنيم علاقه مندان به اسلام كه در صدر همۀ آنها حوزه هاى علميه قرار دارند توجّهى قابل ملاحظه به اين مسأله حياتى و مهم مبذول دارند و يك رشته بحث هاى تحقيقى و علمى را در اين زمينۀ به خصوص پى ريزى نمايند.

دانشمندان بزرگ اسلام، با كنار گذاردن تعصّب و جانب دارى، به نقد و بررسى حديث و سيره و تاريخ اسلام بپردازند و مسئوليت خطيرى را كه در قبال امت اسلام به عهده دارند به انجام رسانند.

تاريخ طبرى و ده ها كتاب تاريخ ديگر را از ديدگاه علمى تحت مقايسه و بررسى قرار دهند، و با تحقيق در متون صحيح تاريخى، از نو تاريخى براى اسلام بنويسند كه از دروغ و افسانه عارى بود، شامل حقايق مسلم باشد.

سيره ابن هشام و ده ها كتاب ديگر در سيره رسول خدا را مورد بررسى و تحقيق قرار دهند و روايات دروغ و خالى از حقيقت را به دست فراموشى سپارند و بار ديگر كتابى شامل سيره راستين آن حضرت تدوين فرمايند.

صحيح بخارى و مسلم و ده ها كتاب حديث ديگر را از ديدگاه علمى مورد بحث و ارزيابى قرار دهند و احاديث دروغ و نادرست را به دور ريزند و از نو كتابى شامل احاديث صحيح رسول خدا تأليف و در دسترس همۀ مسلمانان جهان بگذارند.

و نيز به جاست كه مؤسّسات آموزش عالى، اساتيد فن، پژوهش گران و نويسندگان و گويندگان اسلام، به سهم خويش براى تعالى اسلام و نشان دادن چهرۀ واقعى و حقايق تاريخى آن بكوشند. و مؤسّسات نشر كتاب، به جاى انتشار كتاب هاى افسانه و داستان هاى خيالى خاورشناسان و دنباله روهاى ايشان كه مخرّب اخلاق اجتماعى و سست كنندۀ پايۀ اعتقادات دينى نونهالان و جوانان كشور است، دست به انتشار

ص: 18

كتاب هاى تحقيقى و علمى و اخلاقى بزنند تا به رشد فكرى و اخلاقى جامعه خدمت كرده باشند. و نيز كتاب هايى را چاپ و منتشر كنند كه روشن گر حقايق تاريخ اسلام باشد چون ماجراى سقيفه، جنگ هاى ارتداد، داستان شوراى 6 نفرى، و فتوح و صدها مطالب ارزندۀ ديگر، تا بدان وسيله حقايق مسلم تاريخى را به گوش همۀ مسلمانان جهان برسانند و به بيدارى آنان براى درك حقّانيّت مذهب شيعۀ جعفرى كمكى به سزا و در خور تقديس كرده باشند.

اينك كه ترجمۀ نخستين قسمت از جلد اول كتاب يك صد و پنجاه تن صحابى ساختگى زير نظر جناب مؤلف پايان يافته است، آن را به حوزه هاى علميه و دانشمندان و پژوهش گران حقايق تاريخ اسلام، و مؤسسات آموزش عالى و عموم هم ميهنان علاقه مند به اسلام و حقايق آن تقديم مى دارد و از خداى بزرگ مى خواهد تا ضمن توفيق نگارنده به ترجمه بقيۀ آن، همه ما را از پيروى كوركورانه و تعصب خشك و بيجا بركنار، و به راه راست و درك حقايق دينى راهنمايى فرمايد. إِنَّهُ قَريبٌ مُجيبٌ.

ع. م. سردارنيا

تهران - هفتم تير ماه/ 1355، بيست و هشتم جمادى الثانى 1396 ه -

ص: 19

سخنى از مؤلف

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

چهاردهمين قرن اسلام به پايان خود نزديك مى شود، فاصلۀ زمانى به اين دورى و درازى كار معرفت صحيح اسلام را بسى دشوار ساخته است. نگارنده بيش از چهل سال است آن چه را كه در توانايى داشته در راه اين معرفت به كار برده تا شايد اسلام را آن چنان كه در چهارده قرن پيش از اين بوده است دريابد. و چون براى كسب اين معرفت و شناخت صحيح اسلام چاره اى جز رجوع به قرآن كريم و سيره و حديث پيامبر نبوده و نيست، نخست رجوع به قرآن كريم نمود و از آيه: هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ اَلْكِتٰابَ مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ اَلْكِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ اِبْتِغٰاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغٰاءَ تَأْوِيلِهِ وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ اَلرّٰاسِخُونَ فِي اَلْعِلْمِ.(1)

«او است كه فرستاده است بر تو قرآن را كه در آن آيات استوارى است كه آنها مادر كتاب است، و قسمت ديگر آن متشابهات است (آن قسمت كه كاملاً واضح و معلوم نيست) پس آنان كه در دل هاى كجى وجود دارد، براى فتنه جويى و تأويل آن از متشابهات آن پيروى كنند، در حالى كه تأويل آن را جز خدا و فرو رفتگان در علم نمى دانند» با مراجعه به قرآن كريم معلوم گرديد كه در قرآن آيات متشابهى وجود دارد كه دست آويز فتنه جويان است و تأويل آن را جز خدا كسى ديگر نمى داند. از طرفى راه

ص: 20


1- . سورۀ سوم (آل عمران) آيۀ هفتم.

تأويل قرآن را خداوند در آيۀ كريمۀ: وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ.(1)

«قرآن را بر تو فرستاديم تا آن چه را كه براى مردم نازل شده است، براى ايشان بيان نمايى....» تعيين فرموده است. چه خداوند در اين آيه به پيامبرش مى فرمايد ما ذكر - قرآن - را بر تو فرستاديم تا بيان كنى بر مردم آن چه را كه از قرآن ويژۀ ايشان است. بنا بر اين تفسير قرآن كه برخى از آن آيات متشابه است بايستى فقط و فقط از پيامبر گرفته شود و راه آموختن تفسير قرآن براى ما هميشه، حديث آن حضرت و گاه سيرۀ او است. زيرا رسول خدا كه گاه با عمل خود قرآن را تفسير مى فرمود همچنان كه نماز يوميه را كه قرآن به آن امر نموده است، پيغمبر خدا عملاً انجام آن را به مسلمانان تعليم فرمود پس نماز يوميه آن حضرت، مفسر آياتى است كه در قرآن دربارۀ نماز آمده است(2) از اينجا معلوم مى شود كه براى معرفت به اسلام، راهى جز رجوع به حديث و سيره صحيح پيامبر خدا كه مجموع آن دو، سنّت آن حضرت را تشكيل مى دهند وجود ندارد، و راه دستيابى به سنت نيز منحصر است به اهل بيت پيامبر، و صحابۀ او، و به جز اين دو راه، دستيابى به سنت رسول خدا محال است در بررسى به اين دو سند نيز دريافتيم كه قرآن كريم مى فرمايد: وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ اَلْأَعْرٰابِ مُنٰافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى اَلنِّفٰاقِ لاٰ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ.(3)

«و از آنان كه پيرامون شمايند، از باديه نشينان. دورويانى - منافقند - وجود دارند، و از مردم شهر مدينه، كار كشته و ورزيده در دورويى - نفاق - مى باشند، كه تو آنها را نمى شناسى. اين ما هستيم كه آنها را مى شناسيم....» اين منافقانى كه در زمان پيامبر خدا در مدينه بودند و كسى جز خدا ايشان را نمى شناخت همگى جزء اصحاب(4)

ص: 21


1- . سورۀ شانزدهم (النحل) آيۀ 44.
2- . حديث معروف و مشهور آن حضرت كه مى فرمايد، صَلُّوا كما رَأَيتُمُوني أُصَلّى: همين طور كه مى بينيد نماز مى خوانيم، شما هم نماز بخوانيد.
3- . سوره نهم (التوبة) آيۀ 101.
4- . به تعريف صحابى از زبان جمهور توجه فرماييد: الصحابى من لقى النبى مؤمنا به و مات على الاسلام، فى دخل فى من لقيه من طالت مجالسه له او قصرت، و من روى عنه او لم يرو، و من غزا معه او لم يغز، و من رآه روية و لم يجالسه و من لم يره لعارض كالعمى (و انه لم يبق بمكة و لا الطائف احد فى سنة عشر إلا أسلم و شهد مع النبى حجة الوداع، و انه لم يبق فى الاوس و الخزرج احد فى آخر عهد النبى إلا دخل فى الاسلام و ما مات النبى و واحد منهم يظهر الكفر) رجوع شود به نوشته ابن حجر در مقدمه كتاب الإصابة فى معرفة الصحابه. جزء اول ص 13 و 16

آن حضرت بودند: نگارنده به قصد شناسايى مؤمنان از منافقان صحابه به بررسى زندگانى ايشان پرداخت، چه ايشان از طرفى بازگوكنندۀ حديث و سخنان و سيرۀ آن حضرت در تفسير قرآن و احكام اسلام و ديگر علوم و معارف اسلامى كه از پيامبر خدا نقل شده مى باشند.

و چون معرفت به زندگى اهل البيت پيامبر و صحابه او مكمل معرفت به ايشان است، به اين سبب بررسى به زندگانى هر دو را دنبال كردم، زندگى داخلى ايشان، و رفتارشان را با يكديگر و با مردم تازه مسلمان، و ملل غير مسلمان، فتوحات و روايت هاى شان از پيامبر را مورد بحث و بررسى قرار دادم و در نتيجۀ ده ها سال مطالعه و بررسى مطالب شگفت انگيزى پيش چشمم روشن گرديد. معلوم شد كه در روايت هاى سيره و تاريخ و حديث آن قدر نعل وارونه زده اند كه حساب ندارد، و در آنها چنان نموده اند كه قاتل را مقتول، و ظالم را مظلوم، شب را روز، و روز را شب نشان داده اند. پاك ترين، و پارساترين صحابه اى را چون ابو ذر، و عمّار، و حجر بن حدى را مردمى تبه كار، و سفيه، و اخلال گر معرّفى كرده، كسانى چون معاويه، و مروان حكم، و ابو سفيان، و زياد را افرادى پاك و مبرّا و مرد خدا! شناسانده اند. آن قدر در حديث و سيرۀ پيامبر حديث دروغ و افسانه هاى زننده انباشته شده است كه با وجود آن ها پى بردن به اسلام صحيح در حدّ محال است و وجود آن احاديث دروغ باعث آن گرديده است كه اسلام بد آموخته شود. مثالى مى آوريم.

روايتى از عايشه

در شأن نزول آيۀ تيمم در صحيح بخارى، و مسلم، و سنن نسائى و موطأ مالك

ص: 22

و مسند احمد و ابو عوانه و تفسير طبرى و ديگر كتاب هاى موثّق و معتبر، از امّ المؤمنين عايشه چنين روايت شده:

عايشه گفت: بيرون آمديم در بعضى سفرهاى پيامبر تا رسيديم به منزل بيداء يا به منزل ذات الجيش - حموى در شرح هر دو واژه گفته است - منزلى است نزديك مدينه كه پيامبر در بازگشت از غزوه بنى المصطلق، لشكر خود را در آنجا فرود آورد براى يافتى گردن بند عايشه! عايشه گفت:

گردن بندى در آنجا از من بريده و گم شد، پيامبر براى جست وجوى آن، در آنجا ماند و لشكر بار بيفكند و توقف نمود. در آن سرزمين آب نبود، و مردم نيز با خود آبى نداشتند. صبح شد در حالى كه پيامبر سر بر ران من نهاده و خوابيده بود!! ابو بكر آمد و خطاب به من كرد و گفت: پيامبر و مردم را در اينجا حبس كرده اى، نه مردم با خود آب دارند، و نه اينجا آب پيدا مى شود.... ابو بكر آن چه مى خواست با من تندى كرد، و هر چه به دهانش آمد به من گفت و با دست و سر انگشت هاى خود به پهلوى من سُك مى زد، و چون سر رسول خدا بر ران من بود، من نمى توانستم حركت كنم!!

در اين حال پيغمبر از خواب برخاست، آب نبود. خداوند آيۀ تيمم را نازل فرمود. اسيد بن حضير انصارى گفت: اين اولين خيرات و بركات شما خانوادۀ ابو بكر نيست كه به ما مى رسد - يعنى در گذشته هم خيرات و بركات شما خانوادۀ ابو بكر به ما مى رسيده است - پدرم ابو بكر گفت: به خدا قسم نمى دانستم دخترك من كه تو چه قدر پرخير و بركت هستى، اين كه تو مسلمانان را در اينجا از حركت باز داشتى، خداوند چقدر بركت به وجود تو به آنان ارزانى داشت و چه قدر آسانى در كارهاى شان مقرّر فرمود!

و در روايت صحيح بخارى و ديگران، عايشه گفت: در آخر چون شتر مرا از جايش حركت دادند و برخاست، گردن بندم زيرش بود!:

ما اين حديث را به تفصيل در كتاب احاديث عايشه بررسى نموده ايم و در اينجا به بررسى قسمتى از آن بسنده مى كنيم.(1)

ص: 23


1- . رجوع شود به فصل (المسابقة و التيمم و الافك) از قسم دوم از احاديث عايشه به قلم مؤلف

بررسى روايت عايشه

نخست اين كه گفته اند اين واقعه در بازگشت پيامبر از غزوۀ بنى المصطلق روى داده است، و پس از جنگ احزاب كه به جنگ خندق مشهور است. اين جنگ در سال ششم از هجرت روى داده است. در آن غزوه ميان مهاجرين و انصار بر سر آب كشى از چاه جدال شد و نزديك بود كار به جنگ بكشد به اين سبب رسول خدا دستور داد تا نا به هنگام سپاه كوچ كند تا از برخورد ميان صحابۀ خود جلوگيرى كرده باشد و در اين حركت در هيچ منزلى فرود نمى آيد مگر در وقت نماز، و در آنجا كه فرود مى آيد به اندازۀ نماز گزاردن توقف مى فرمود و تا آخر شب بدين سان راه مى پيمودند و در آخرهاى شب كه فرود مى آمدند صحابه از فرط خستگى و فرسودگى به خواب مى رفتند. رسول خدا و سپاهش در باز گشت از اين غزوه چنين حالى را داشتند و آن حضرت در چنان وضعى نمى توانست بى خيال و تنها به خاطر گردن بند عايشه شبى را آن چنان كه در روايت عايشه آمده است بروز آورد.

دوم اين كه روايت هاى ديگرى نيز هست كه شأن نزول آيه را خلاف روايت امّ المؤمنين بيان كرده كه ما در اينجا از بيان آنها صرف نظر مى كنيم و فقط در اين مورد به خود قرآن رجوع مى نماييم.

در قرآن در دو جا حكم وضو و غسل، و بدليت تيمم از آن با هم آمده است نخست در آيۀ 43 از سوره النساءِ مى فرمايد: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ حَتّٰى تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِي سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ عَفُوًّا غَفُوراً: اى آنان كه ايمان آورده ايد در حال مستى به نماز نايستيد تا آن گاه كه بدانيد چه مى گوييد، و نيز به هنگام جنابت به مسجد نرويد مگر كه راهگذر باشيد تا زمانى كه غسل كنيد، و اگر مريض باشيد يا در سفر، و يا از آب ريز بيرون شده باشيد و يا با زنان نزديكى كرده

ص: 24

باشيد و آبى نيابيد، پس آهنگ زمين پاكيزه كنيد و به صورت و دست هايتان بماليد كه خداى بخشنده و آمرزنده است.

دومين مورد در آيۀ ششم از سورۀ مائده مى فرمايد: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَى اَلصَّلاٰةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى اَلْمَرٰافِقِ وَ اِمْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى اَلْكَعْبَيْنِ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضىٰ أَوْ عَلىٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ: اى آنان كه ايمان آورده ايد، چون به نماز برخاستيد، روى ها و دست هاى خود را تا آرنج بشوييد، و بر سرها و پاهاى خود قوزك هايتان مسح كنيد، و اگر جنب شديد پس غسل كنيد، و اگر بيمار بوديد يا در سفرى، يا يكى از آب ريز بيرون آمد، يا با زنان نزديكى كرديد و آبى نيافتيد، پس آهنگ زمينى پاك كنيد و سپس بر صورت هاى خود و دست هاى خويش از آن بماليد.

بنا بر اين همان زمان كه حكم وضو و غسل بيان شده، حكم تيمم نيز بيان شده است نه اين كه سيزده سال در مكه، و پنج سال در مدينه مسلمانان فقط و فقط وضو و غسل به جا آورده باشند و هيچ گاه محتاج تيمم نشده باشند تا از بركت گردن بند ام المؤمنين عايشه اين آسانى را خداوند در كار مسلمانان قرار داده باشد!.

اهميت موضوع

ما حديث عايشه را در اينجا براى نمونه آورده ايم. حديث عايشه هم از شأن نزول آيۀ كريمه سخن رانده است كه خود بخشى از علوم تفسير مى باشد، و هم علت تشريع تيمم را بيان كرده كه خود يك حكم از احكام شرع اسلام است، و هم از سيره پيامبر اسلام سخن گفته كه چسان رسول خدا در راه رضاى همسرش از خود بى خود شده كه همه چيز را در راه رضاى او ناديده گرفته است و با لشكر اسلام در سرزمينى بى آب تنها براى گردن بند همسرش تا به صبح درنگ كرده است. راستى كه از هيچ فرمانده سپاهى چنين انتظارى نمى رود تا چه رسد به پيامبر حكيم، و از همه بالاتر اين كه در

ص: 25

اين حديث چنان مى نمايد كه خداوند تبارك و تعالى به جاى ملامت و نكوهش پيامبرش از اين عمل نابه جا و ناشايست، وسيلۀ آيه اى از قرآن گره از مشكل مسلمانان مى گشايد و حكم تيمّم را صادر مى فرمايد. معاندين اسلام چه برداشتى از اين حديث و داستان خواهند داشت؟! امثال اين حديث كه دين اسلام را بى مايه، و پيامبر اسلام را سبك سر، شهوت ران و بى خرد نشان مى دهد بسيار است.

ما در اين مقام نيستيم كه بر نسبت اين قبيل احاديث به امّ المؤمنين عايشه، و ابو هريره و ديگر صحابه صحه بگذاريم و بگوييم اين نسبت صددرصد صحيح است، چه، شايد برخى از آنها را زنادقه يا ديگر دشمنان اسلام براى خراب كارى در دين ساخته و به ايشان نسبت داده باشند. ولى آن چه كه هست اين است كه اين قبيل احاديث در مشهور ترين كتاب هاى حديث صحيح، و تفسيرهاى معتبر، و سيره و تاريخ هاى موثّق گنجانيده شده و خود اين گونه احاديث است كه سبب بدآموزى صفات خداوند تبارك و تعالى گرديده، تا آنجا كه خدا را جسمى مرئى، و پيامبر خدا را مردى شهوت ران و بى خرد، و قرآن را ناقص و قابل دست برد نشان داده است.(1) بار خدايا! چه بايد كرد، و چه مى توان كرد با هزاران دروغ ها و افسانه هاى باورشدۀ مسلمانان؟. مسلمانان بيش از هزار سال است كه با اين افسانه ها خو گرفته و معتقد شده و آنها را حديث صحيح اسلام، و سيره صادق پيامبر، و تاريخ موثق اسلام پنداشته اند و به همين سبب اسلام صحيح را نشناخته اند!

خداوندا! آيا مى توان حقايق تحريف شده را پس از چهارده قرن آشكار ساخت؟ و پرده از روى هزاران جرم بر گرفت؟ و يا اين كه بايستى به خاطر رضاى توده هاى عظيم مسلمين لب فرو بست و هيچ نگفت؟!

خداوندا آيا سكوت در اينجا به منزلۀ پوششى براى اين همه جرم نيست؟ و آيا سكوت خود بزرگ ترين گناه نمى باشد؟ آرى سكوت در مقابل اين همه جرم، خود از همۀ جرم ها سنگين تر است به همين سبب نگارنده دست به كار پى جويى اين رشته از

ص: 26


1- رجوع شود به رسالۀ سرگذشت حديث به قلم مؤلف

بحث ها در ارزشيابى حديث و تاريخ، براى شناسايى حديث و تاريخ صحيح اسلام زده است و براى رضاى خداوند، و به اميد و حول و قوۀ او پيش مى رود.

اينك بخشى از آن رشته مباحث كه ترجمۀ نيم اول از نخستين جزء كتاب خمسون و مائة صحابى مختلق مى باشد و به خامۀ تواناى ارجمند جناب آقاى سردارنيا به فارسى برگردانيده شده و از لحاظ صحت ترجمه از نظر نگارنده گذشته است به دانشمندان پارسى زبان، و پژوهش گران علوم اسلامى اهداء مى گردد.

رَبَّنا تَقَبَّل مِنّا اِنَّكَ اَنتَ السَّميعُ العَليمُ. العسكرى

تهران 24 / ج 96/2

ص: 27

ص: 28

بخش دوم: پى ريزى مباحث كتاب

اشاره

* سيف را بشناسيم

* زنديق و زنديقان

* مانى و دين او

* نمونه هايى چند از مانويان

* تعصبات قبيله اى بين يمانى و نزارى

* تعصب سيف دربارۀ قبيلۀ نزار

* نفوذ احاديث سيف در مدارك اسلامى

* علل انتشار احاديث سيف

* خلاصه اى از فصول گذشته

ص: 29

ص: 30

سيف را بشناسيم

اشاره

يروى الموضوعات عن الأثبات:

سيف دروغ هاى ساخته شده را از راويان وزين به صورت حقيقت نقل مى كند.

علماى رجال

چگونگى پيدايش اين سلسله مباحث

در سال 1375 هجرى هنگامى كه كتاب عبد الله بن سبأ براى نخستين بار زير چاپ بود، و فصول چاپ شدۀ آن مرتباً از نظرم مى گذشت، متوجه شدم كه علاوه بر افسانۀ ابن سبأ و سبائيان، داستان ها و افسانه هاى زياد ديگرى نيز در مصادر تاريخ اسلام وارد شده است. اين امر باعث شد كه در وجود بيشتر قهرمانان تاريخ اسلامى كه نام شان در آن افسانه ها آمده است با ديدۀ شك و ترديد نگاه كنم.

چاپ كتاب را براى مدتى طولانى به تعويق انداختم تا هر چه بيشتر اين موضوع را تحت بررسى و تحقيق و قرار دادم. نتيجۀ اين بررسى و كنكاش اين شد كه به عدۀ زيادى از اشخاص معروف و تاريخى، از صحابه، و تابعين، و فرماندهان سپاه، و شعرا، و راويان احاديث شريف پيامبر اسلام برخورد نمودم كه هيچ كدام وجود خارجى نداشته اند.

همچنين با نام عدۀ زيادى از اماكن و سر زمين هايى روبه رو گرديدم، كه با كمال

ص: 31

تأسف نام شان در كتاب هاى جغرافيا رفته است، در صورتى كه همگى آنها زاييده اوهام و خيالات افسانه پردازان بوده اند.

و نيز با تحريف هاى مغرضانه اى كه در اصل خبر، يا در سال هاى وقوع حوادث تاريخى صورت گرفته، و در كتاب هاى به اصطلاح وزين اسلام منعكس گرديده مواجه گشتم.

ناگزير دنبالۀ مطالب كتاب عبد الله بن سبأ را به اين بحث مربوط ساختم و پاره اى از آن افسانه ها را در آن نقل كرده، به برخى از آن قهرمانان خيالى اشاره نموده، كتاب را به پايان برده آن را (عبد الله بن سبأ - المدخل) به معنى درگاه ورود براى اين بحث و بررسى ناميدم.

پس از انتشار كتاب، با خاطره آسوده به بحث و بررسى آن افسانه ها در كتاب هاى چاپى و خطى پرداختم، و تا آنجا ادامه دادم كه خداوند مرا به عدۀ قابل توجهى از قهرمانان افسانه اى از گروه و دسته جات مختلف راهنمايى فرمود، كه در ميان آنها عدۀ بسيارى به اصطلاح از ياران پيامبر خدا نيز به چشم مى خورد، اصحاب و قهرمانانى كه در حقيقت وجود خارجى نداشته اند، و دست جنايت كارى مانند سيف بن عمر تيمى و ديگران، به قصد خيانت به اسلام و تاريخ آن، و كتمان حقايق و مشوش ساختن افكار مسلمين، و تشويق و تحريك مخالفين اسلام، آنها را خلق و آفريده است.

ما براى نماياندن گوشه اى از آن همه جنايات كه بر تاريخ اسلام رفته است. و كنار زدن پرده از چهرۀ حقايق و واقعيات، قسمت معرفى اصحاب افسانه اى را بر ديگر چهره هاى دروغين مقدم داشتيم، و از ميان آنها تنها به يك صد و پنجاه صحابى بسنده كرديم، و آن مجموعه را (يك صد و پنجاه تن صحابى افسانه اى) كه همين كتاب است ناميديم، و همچنان كه گذشت، كتاب عبد الله بن سبأ، در واقع مقدمه و درگاهى براى ورود به اين بحث و تحقيق بوده است.

در كتاب عبد الله بن سبأ ثابت كرديم كه فرزند سبأ وجود خارجى نداشته، ساخته و پرداختۀ دست تخيلات سيف بن عمر تيمى، از قبيلۀ تميم است. در اين كتاب نيز

ص: 32

همچنين خواهيم ديد كه همگى اين اصحاب و قهرمانان افسانه اى بوده، زادۀ خيال و آفريدۀ سيف فرزند عمر مى باشند و هيچ كدام در عالم حقيقت وجود خارجى نداشته اند.

سيف بن عمرو كيست؟

راستى اين سيف كيست كه اين همه اصحاب و قهرمانان و وقايع آفريده، دروغ هايش به جاى راست نشسته، افسانه هايش لباس حقيقت به تن كرده، شوخى هايش به صورت مطالب صددرصد جدى در كتاب هاى معتبر تاريخى ثبت گرديده است؟!

ما افسوس مى خوريم كه از سيف تصويرى به دست نيست تا در مقابل ديد ديگران قرار دهيم، و بيوگرافى كاملى نيز از او در دست نمى باشد، تا خانواده، محيط تربيت، ميزان معلومات و غيره او را به دست داده، و به وسيلۀ آن بتوانيم چهرۀ اين نابغه افسانه ساز دروغ پرداز را در ذهن خود تصوير نماييم. ولى در اين ميان برخى نوشته هاى دانشمندان، ما را به طرز تفكر، پايۀ معتقدات دينى، و ساير خصوصيات اخلاقى او راهنمايى مى كند.

در كتاب عبد الله بن سبأ خوانديم كه دانشمندان در شرح حال سيف آورده اند كه او بغدادى و اصلاً كوفى بوده، احاديث و سخنانش را ارجى نيست و ضعيف و غير قابل اعتماد است. سيف را مايه اى نيست، و احاديثش دروغ و ساختگى است. و هم او تنها گوينده آن احاديث است. و بالاخره سيف فردى زنديق - مانوى مذهب - است، دو كتاب به نام هاى (فتوح ورده، جمل و مسير على و عايشه) تأليف كرده است. و گفته اند كه سيف در سال 170 هجرى و در زمان خلافت هارون الرشيد خليفه عباسى از دنيا رفته است. ازآنچه گذشت مطالب زير مورد نظر ما است:

يكم - سيف بن عمر در اصل كوفى و ساكن بغداد بوده است.

دوم - علماى رجال او را زنديق - مانوى مذهب - دانسته اند.

سوم - دانشمندان بر اين موضوع متفقند كه سيف احاديث و داستان هايش را

ص: 33

از پيش خود مى ساخته، افسانه ساز و دروغ پرداز بوده است و اين موضوع به خواست خدا ضمن فصول آينده اين كتاب مورد بحث و بررسى قرار خواهد گرفت.

چهارم - دو كتاب او كه به نام هاى جمل و فتوح تأليف نموده از اهم مصادر تاريخ اسلام قرار گرفته اند، و تا به امروز نيز مورد استناد است.

پنجم - تاريخ وفات او است كه آن را در زمان خلافت هارون الرشيد خليفۀ عباسى و در حدود سال 170 هجرى نوشته اند، با توجه به آنكه موارد زير نمايان گر عصر نشاط ادبى سيف بن عمر تيمى مى باشد.

زمان پيدايش احاديث سيف

موارد زير نمايان گر احاديث سيف مى باشد:

يكم - ابو مخنف لوط بن يحيى كه در سال 157 هجرى از دنيا رفته است به كتاب سيف بن عمر اشاره كرده و از آن نقل نموده، و اين خود دليل بر اين است كه كتاب سيف قبل از وفات ابو مخنف انتشار يافته است.(1)

دوم - ما احاديث سيف را پر از مدح و ستايش از سران بنى اميه و خاندان آنها، و آكنده از خلق افسانه هاى عجيب در انتشار فضائل و مناقب ايشان مى بينيم،

ص: 34


1- . شيح مفيد متوفاى 412 ه - در صفحۀ 47 كتاب جمل خود داستان جنگ بصره را از كتاب (حرب البصرة) ابو مخنف چنين نقل مى كند كه: (سيف بن عمر از محمد بن عبد الله بن سواد، و طلحه فرزند اعلم، و ابو عثمان همه روايت كرده است كه گفته اند: پس از اين كه عثمان كشته شد شهر مدينه را مدت پنج روز فرمان روايى جز (غافقى) نبود....) طبرى همين روايت را با همين اسناد و همين عبارات در (ج 5 / ص 155) تاريخ خود آورده در صورتى كه مى دانيم طبرى احاديث سيف را از دو كتاب (فتوح) و (جمل) او نقل كرده است. شيخ مفيد روايت ديگرى نيز از سيف در ص 48 كتاب خود از كتاب ابو مخنف نقل كرده است، اين كه ابو مخنف سخنان سيف را با ذكر نام او در كتاب خود منعكس مى كند، بارز ترين دليلى است كه كتاب سيف بن عمر پيش از وفات ابو مخنف كه به سال 157 ه - بوده انتشار يافته و در دست مردم قرار گرفته است.

در حالى كه از ذكر احاديث در حق عباسيان (بنا به شيوه و روش سيف) به كم و بيش در آن اثرى نيست. اين موضوع ما را بر آن مى دارد كه قبول كنيم تاريخ ساختن احاديثش پيش از روى كار آمدن عباسيان بوده است، و نبش قبر و بيرون آورده اجساد و آتش زدن آنها بوده، نه زمان خلق افسانه ها و نشر فضائل و عظمت دروغين براى آنها، و لكه دار نمودن دامان مخالفين و دشمنان بنى اميه از سران و بزرگان صحابه و تابعين.

براى تعيين زمان وضع احاديث او داستان زير نيز ما را كمك مى كند:

طبرى اين داستان را از قول سيف، ضمن حوادث سال 22 هجرى، و در مسير يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى به خراسان چنين روايت مى كند:

پس از شكست ايرانيان در نبرد جلولاء، يزدگرد به طرف رى عقب نشست، در اين عقب نشينى او در محملى كه بر پشت شترى بسته شده بود قرار داشت و از آن خارج نمى شد، و حتى در آن به خواب مى رفت، زيرا سپاهيان براى دور شدن از خطر در هيچ جا شب توقف نمى كردند. در ضمن اين هزيمت چون به آبى رسيدند و خواستند كه شتر را از آن بگذرانند، از ترس اين كه مبادا بر اثر تكان شتر يزدگرد بيدار شود و همراهان خود را مورد بى مهرى و عقاب قرار دهد، ناگزير بيدارش كردند تا موقعيت خود را درك كند. يزدگرد كه بيدار مى شود پرخاش مى كند و مى گويد: كار بدى كرديد به خدا قسم اگر مرا به حال خود مى گذاشتيد مى فهميدم ستارۀ اقبال اين امت چه وقت افول خواهد كرد. زيرا به خواب ديدم كه من و محمد با خدا به مشورت نشسته ايم: خدا مى گفت: صد سال به اين امت مهلت مى دهم. محمد گفت: بيشتر. گفت: صد و ده سال. محمد باز گفت: بيشتر. گفت: صد و بيست سال. محمد گفت خود دانى! كه شما مرا بيدار كرديد. اگر چنين نمى كرديد مى فهميدم مدت اين امت چقدر است!!

اين حديث را با دقت تجزيه و تحليل مى كنيم.

سيف مى گويد كه يزدگرد به نام (الله) سوگند خورد. در حالى كه يزدگرد زردشتى

ص: 35

و دوگانه پرست بوده است. مجوسان الله را كه عربى است نمى شناسند و به آن سوگند نمى خورند. بلكه ايمان آنها به اهورا مزدا، و سوگندشان به آتش مقدس، آفتاب، و ماه مى باشد. سوگند به نام الله ويژۀ مسلمانان است كه سيف در ميان شان نشو و نما يافته و با آن خو گرفته است، ازاين رو نام الله را در سوگندى كه به يزدگرد نسبت مى دهد آورده است.

يزدگرد محمد را راست گو نمى پنداشت، و او را در خور آن نمى دانست كه هم زانويش با خداى محمد به مشورت بنشيند. چيزى كه هست اين است كه اين حديث معرف محيط اسلام سيف و طرز تخيلات او، و اسلامى است كه وى در انديشه خود ساخته و پرداخته است. زيرا در حالى كه مسلمانان به بقا و دوام دين خود تا آخر دنيا ايمان دارند، سيف براى مدت رواج اسلام حدى معين مى كند و آرزوى قلبى خود را به زبان كسرى مى گويد كه: اگر مرا به حال خود مى گذاشتيد مى فهميدم مدت اين امت چقدر است!

شايد او انقراض و ازهم پاشيدگى امت اسلام را در سايۀ فعاليت هاى مانويان، كه خود اطلاع داشته است كه آنها چگونه در انهدام آن مى كوشند، و خود سيف از آنها بوده، و جانب دارى را نگه مى داشته؛ يا بر اثر جنگ هاى خارجى با كشورهاى روم و غيره و به چشم اميد و آرزو مى ديده است.

در هر صورت گوينده چنين سخنى براى اسلام بقاء و دوامى نمى بيند، و اطمينان دارد كه بيش از آن مدت كه خود آن را درك كرده، و زمان او بوده است دوام و ثبات نخواهد داشت. به اين ترتيب مى بينيم كه توقفش در حد يك صد و بيست سال در كميسيون سه جانبه با خدا، نمودار زمان جعل چنين حديثى است.

خلاصه اين كه:

ابو مخنف متوفى 157 ه - از سيف روايت كرده است و مؤيد اين مطلب مى باشد كه سيف قبل از اين تاريخ در حيات بوده و فعاليت داشته است.

سخن سرايى در عظمت مقام و مدح و ستايش خاندان بنى اميه، و دفاع و جانب دارى از آنها، بدون ذكرى از عباسيان، دليل بر اين است كه احاديثش پيش از روى كار آمدن خلفاى عباسى كه امويان را دسته جمعى قتل عام مى كردند، و طرفدارانشان را تحت تعقيب و شكنجه قرار مى دادند وضع و انتشار يافته است.

ص: 36

توقفش در محدوده يك صد و بيست سال عمر امت اسلامى، در حديثى كه از كميسيون سه جانبۀ خدا و محمد و كسرى مى سازد اين مطلب را مى رساند، كه در زمان وضع و جعل آن حديث هنوز از عمر دولت اسلام يك صد و بيست سال نگذشته بوده است و الا سيف در آن حد توقف نمى كرد.

نتيجه:

روى هم رفته ازآنچه گذشت مى توان نتيجه گرفت كه زمان نشاط و فعاليت سيف در افسانه پردازى و دروغ سازى دروغ سازى هايش اوايل قرن دوم هجرى بوده است، و اين حقيقت را گفتۀ مزى كه مدعى منحصر به فردى است كه تاريخ وفات سيف را بعد از سال 170 ه -. ذكر كرده، و ذهبى كه تاريخ وفاتش را در عهد هارون الرشيد معين كرده است در نمى كند. چه اگر گفتۀ مزى و ذهبى درست باشد، بايد سيف پس از تأليف كتاب هايش مدت چهل تا پنجاه سال زيسته باشد.

با در نظر گرفتن اين كه زمان فعاليت سيف در امر نويسندگى ربع اول قرن دوم هجرى بوده، و اين كه او از تميم، يكى از قبايل مضر و ساكن كوفه، و ميهن اصلى اش عراق مى باشد، مطالعه و بررسى بنيان هاى شخصيت، و آرمان ها و آرزوهاى او، و عواملى كه وى را بر انگيخته تا چنان افسانه هاى شگفت انگيزى را خلق و ابداع كند آسان مى سازد.

ويژگى هاى عصر سيف

دوران سيف زمانى بود كه در آن تعلق خاطر به قبيله، و تعصبات قبيله اى و

ص: 37

حفظ مآثر و افتخارات آن در تمام شهرهاى اسلام به شدت حكومت مى كرد، و اين مطلبى است كه در آينده اى نزديك آن را روشن خواهيم ساخت.

گذشته از آن تعصب خشك و بى معنى، ميهن سيف (عراق) مخصوصاً محل نشاط و خودنمايى مانويان - زنديقان - بوده است.

از اين روى اگر ما در مقام شناسايى انگيزۀ اصلى سيف در امر افسانه سراييش باشيم، ناگزيريم تا اين دو مورد به خصوص را هر يك به طور جداگانه مورد بحث و بررسى خود قرار دهيم.

ما نخست در اين قسمت از مباحث خود به زنديق و زندقه مى پردازيم زيرا گذشته از اين كه اعتقاد به اين مذهب در زادگاه سيف شيوعى تمام داشت، خود سيف نيز از آن بر كنار نبوده است، ويژه آنكه مى بينيم علماء و دانشمندان در نوشته هاى خود سيف را زنديق معرفى كرده اند، و اين امر خود براى توجيه انگيزه او در خلق آن همه افسانه و اصحاب و قهرمانان و تحريف حقايق تاريخى اسلام تا حد قابل ملاحظه اى مى تواند كافى باشد.

ص: 38

زنديق و زنديقان

اشاره

المقصود من الزنادقة هم اتباع مانى:

«مقصود از زنديقان پيروان مانى مى باشد»

متن كتاب

ريشۀ كلمه زنديق

كلمۀ زنديق ريشۀ فارسى دارد، مسعود مى گويد: زردشت كتابش را اوستا ناميد و تفسيرى بر آن نگاشت كه به زنديق معروف است. از اين روى پارسيان هر كس را كه در مذهب شان چيزى مخالف اصول آن بياورد يا از اصل به تفسير آن بپردازد (زندى) مى نامند. يعنى هر كه از ظاهر كتاب به تفسير آنكه مخالف تنزيل است بسنده كرده است. به همين علت مانى كه در زمان پادشاهى بهرام (240-277 م) ظهور كرد و جماعتى كه از او پيروى كرده اند به زنديق يا منحرف معروف شده اند (1).

عرب كلمۀ زندى را به لفظ خود برگردانيد و آن را «زنديق» خواند و اين كلمه زنديق علم شد. براى هر يك از پيروان مانى كه آنان را زنادقه گويند.

يكى از مستشرقين مى گويد: كلمۀ زنديق در اصل (صديق(1) بوده است، مفرد صديقين كه فرقه اى از مانويان مى باشد. كلمۀ صديق در فارسى به (زنديك)، و بار ديگر در عربى به زنديق مبدل شده است (2). ما به همين مقدار از نظرات محققين در مورد اصل كلمه فارسى زنديق بسنده كرديم.

ص: 39


1- . تعريف صديق در فصل آينده مى آيد.

زنديق در زبان عرب

نام زنديق نخست در زبان عرب به پيروان مانى اطلاق مى شد كه جهان را از دو اصل ازلى نور و ظلمت مى پنداشتند و به همين سبب آنها را دوگانه پرست مى شناختند.

سپس اين نام اطلاق شد به ماديون، آنان كه منكر خدا و پيروان و كتاب هاى آسمانى هستند، و معتقد به ابديت جهان، و منكر دنياى ديگر و عوالم ما بعدالطبيعه مى باشند.

بعد اين نام بر كسى گذاشته شد كه منكر يكى از اصول دين اسلام باشد و يا رأيى ارائه دهد كه آن رأى در نتيجه منكر يكى از اصول عقايد باشد (3).

پس از آن اين نام تغيير جهت داد، و به هر كس كه مخالف مذهب اهل سنت بود اطلاق گرديد و در آخر به هر شاعر ياوه گو و بى شرم و حيايى كه بى ملاحظه دم از معشوق مى زند و يا هر نويسنده اى از اين قبيل و طرف داران آنها گفته مى شد.(1)

تعريف زندقه در دستگاه خلافت

شايد قديمى ترين تعريفى كه به صورت رسمى و دولتى از زنديقان شده است در متن وصيت زير باشد كه مهدى خليفۀ عباسى به ولى عهد و فرزندش موسى نموده است.

زنديقى را به خدمت مهدى خليفه مى آوردند، و خليفه به او پيشنهاد توبه مى كند و چون آن زنديق زير بار نمى رود، خليفه دستور مى دهد تا گردنش را بزنند و جنازه اش را بر دار بياويزند. پس از اين پيش آمد مهدى خليفه روى به فرزندش كرده و مى گويد:

ص: 40


1- . همچنين در دايرة المعارف اسلامى نظرات ديگرى دربارۀ وجه تسميۀ (زنديقان) وجود دارد كه ما آن را چندان درست ندانستيم از جمله اين كه: (زندقه) معرب (زندگر) يا (زنده گر) كه به معناى مجدد دين و زنده كنندۀ آن، و يا آنكه معرب (زن دين) است كه نمايان گر دين زنان مى باشد، و يا از (زنديك) نشان گر پيروان كتاب زند مزدك مى باشد كه از دين مانى مشتق شده است.

اى فرزند! اگر پس از من خلافت به تو برسد، تنها به زنديقان بپرداز، زيرا اين جماعت مردم را به امورى فريبنده با ظاهرى بس آراسته و نيكو دعوت مى كنند از قبيل دورى از دنيا و روى آوردن به آخرت؛ تا آنجا كه مردم را معتقد مى سازند كه گوشت را حرام بدانند و به آب پاك دست نزنند، كشتن حشرات را گناه بشمارند، و بالاخره آنان را به دوگانه پرستى وامى دارند. به اين معنى كه نور و ظلمت را پرستش كنند. در چنان وضعى زناشويى با محارم را چون خواهران و دختران روا مى دارند، خود را با ادرار مى شويند، و كودكان را از گذرگاه ها مى دزدند، به اين عنوان كه آنها را از اهريمن ظلمت رهايى بخشند و به نور و روشنايى هدايت كنند.

چون پس از من به خلافت رسيدى، بى هيچ رحم و شفقتى اينان را بدار آويز و شمشير بر آنان بكش، و با كشته آنها به خداى يكتا تقرّب كن. چه پدر بزرگت عباس را به خواب ديدم كه دو شمشير بر من حمايل كرد، و مرا به كشتن اين دوگانه پرستان فرمان داد (4).

وقتى كه موسى پس از پدر به خلافت نشست، به انجام وصيت و سفارش پدر كمر بست و در انجام همين مهم بود كه در دهمين ماه از خلافت خود گفت: قسم به خدا، اگر زنده بمانم همه زنديقان را از دم تيغ مى گذرانم، و يك تن از آنان را زنده نخواهم گذاشت.

مى گويند موسى دستور داده بود تا در اجراى چنين تهديدى يك هزار، دار بر پا كنند تا در موقعى كه خود از پيش تعيين كرده بود، هزار تن زنديق را با هم بر دار بكشد، اما پيش ازآنكه بتواند چنين تهديدى را عملى كند از دنيا رفت.(1) طبرى يك مورد ديگر از وصيت مهدى خليفه عباسى را چنين آورده است:

وقتى كه داود فرزند على عباسى، و يعقوب فرزند فضل حارثى از خاندان حارث ابن عبد المطلب را(2) نزدش آوردند، و آن دو اقرار كردند كه جزء زنديقانند، يعقوب

ص: 41


1- . آيا زنادقه در كشتن خليفه دست در كار بوده اند؟
2- . داود و يعقوب هر دو از خاندان بنى هاشم و عمو زاده پيامبر خدا بودند.

گفت: من به تنهايى و پيش زندقۀ خود اعتراف مى كنم، امّا در حضور مردم هرگز به مانوى بودن خويش اقرار نخواهم كرد، اگر چه مرا با مقراض قطعه قطعه كنى. مهدى در پاسخ به يعقوب گفت: واى بر تو اگر پرده از آسمان ها برداشته مى شد، و به چشم سر مى ديدى كه دين مانى بر حق است، و جاى هيچ گونه ترديدى هم برايت باقى نمى ماند، باز هم سزاوار بود تا به محمد تعصب ورزى، و جانب او را فرو نگذارى. آخر اگر محمد نبود، تو امروز چه كسى بودى؟ آيا نه اين كه خود يكى از افراد ساده مردم به حساب مى آمدى؟ به خدا سوگند، اگر نه اين كه با خداى خود عهد بسته ام كه چون مرا به خلافت برساند دستم به خون هيچ يك از افراد قبيله بنى هاشم آلوده نشود، تو را مهلت نمى دادم و حتى يك لحظه هم زنده ات نمى گذاشتم. آن گاه به موسى ولى عهد خود روى كرد و گفت: اى فرزند! تو را بر حقى كه بر گردنت دارم سوگند مى دهم كه اگر پس از من به خلافت رسيدى يك ساعت هم اين دو تن را زنده نگذارى.

داود در زندان مهدى مرد، و چون موسى پس از پدر به خلافت نشست در انجام سفارش پدر دستور داد تا فرشى را بر روى يعقوب حارثى انداختند و جمعى بر آن نشستند تا جان داد.

زن و دختر يعقوب به زندقه اعتراف كردند، دختر حامله بود و مدعى شد كه از پدرش باردار است! به فرمان موسى خليفۀ عباسى بر سرشان چيزى كوبيدند كه هر دو بر اثر ترس و هراس جان دادند (5).

در سال 163 هجرى هنگامى مهدى خليفۀ عباسى براى جنگ تابستانى با روميان به رابق از نواحى موصل رسيد، عبد الجبار محتسب را براى دست گيرى مانويان آن ناحيه مأموريت داد. عبد الجبار در انجام اين دستور، جمعى از آنان را كشت و عده اى را به دار آويخت و كتاب هاى آنها را با چاقو تكه تكه ساخت (6).

طبرى پس از ذكر اين مطلب، ضمن حوادث سال 168 هجرى مى نويسد: در اين سال عمر كلواذى كه مأمور ويژه خليفه براى پى جويى و دست گيرى زنديقان بود وفات يافت، و حمدويه، يعنى محمد بن عيسى از اهالى ميسان جانشين او شد. و هم در

ص: 42

اين سال بود كه مهدى خليفۀ عباسى زنديقان را در بغداد قتل عام كرده است (7).

زنديقان چه كسانى بوده اند؟

مسعودى در مروج الذهب در تاريخ مأمون خليفۀ عباسى مى نويسد:

خبر برخى از زنديقان بصره به مأمون رسيد، دستور داد تا همۀ آنها را دستگير كرده براى محاكمه و مجازات به خدمت او گسيل دارند. دست گيرى مانويان به شدت در بصره آغاز شد، دسته دسته آنها را گرفته و به بغداد اعزام مى داشتند.

روزى كه آنها را دستگير و براى اعزام به پايتخت در يك جا كم كرده بودند، سورچرانى آنها را ديد و به اين خيال كه اين جماعت به مهمانى دعوت دارند بى خبر از همه جا خود را در ميان آنها انداخت. وقتى كه مأمورين آنها را به كنار رودخانه و به جانب قايقى راندند، سور چران باز با خود گفت بى شك اين مهمانى گردش و تفريحى نيز به همراه دارد پس با آنان به قايق نشست.

چيزى نگذشت كه موضوع بند و زنجيرى به ميان آمد، و زنديقان را يكايك در بند كشيدند و طفيلى را نيز. در آن وقت بود كه با خود گفت چه طور شده است كه به جاى سور، بند و زنجير نصيبم شد! پس مضطرب و نگران روى به همراهان خود كرد و گفت آخر با من بگوييد شما چه كسانى هستيد؟! جوابش دادند: تو كيستى؟ مگر از برادران ما نيستى؟! به خدا قسم من چيزى نمى دانم جز اين كه مردى طفيلى و سورچرانم امروز از خانه بيرون آمدم شما را ديدم با خود گفتم لا بد اينان را براى وليمه اى جمع كرده اند، خود را به ميان شما انداختم و چون به قايق نشستيم گفتم لا بد به گردش و تفريح و يا به باغى مى رويم امروز روز مباركى است و خوش حال شدم تا اين كه اين پاس بان ها آمدند و مرا با شما به بند كشيدند. آخر به من بگوييد موضوع چيست؟

زنديقان به او خنديدند و گفتند تو كه اكنون در شمار ما آمده اى و با زنجير آهنينى به ما زنجير شده اى بايد بدانى كه ما مانوى هستيم، گزارش گران حال ما را به مأموران خليفه گزارش داده اند، و اكنون ما را نزد او مى برند. وقتى بر او وارد شويم خليفه

ص: 43

از حال ما مى پرسد و از مذهب ما پرس وجو مى كند. آن وقت ما را به توبه و بازگشت مى خواند و سپس امتحان مى كند به اين ترتيب كه تصوير مانى را به ما نشان مى دهد تا بر آن آب دهان بياندازيم، و از او اظهار تنفر و بيزارى نماييم، بعد دستور مى دهد تا پرنده مخصوصى(1) را سر ببريم. هر كس كه اطاعت كرد و دستورهاى او را انجام داد نجات مى يابد و خليفه كارى به او نخواهد داشت. اما آن كس كه از دستورهايش سرپيچى كند و بخواهد بر دينش باقى بماند، سر و كارش با تيغ تيز جلاد است.

پس از ما بشنو و وقتى كه نوبت به تو برسد و بخواهند تو را امتحان كنند، اول از عقيده و دين خود بر ايشان باز گو كه حتماً نجات خواهى يافت.

امّا چون در اين سفر به حكم سر نوشت با ما همراهى، و نيز گفتى كه تو سورچران و طفيلى هستى، و سوريان را داستان هاى شيرينى است، اين سفر را با گفتن داستان هايى بر ما هموار گردان.

در بندكشيدگان را به بغداد آوردند، و در دربار خليفه بر مأمون عرضه داشتند، مأمون آنها را نفر به نفر به نام خواند، و از مذهبش جويا شد. در جواب مى گفتند: مسلمانيم. آنها را به اظهار تنفر و بيزارى از مانى با انداختن آب دهان به تصوير او مى آزمود، و چون از انجام دادن اين كار خوددارى مى كردند، به دست جلادشان مى سپرد، تا نوبت به طفيلى رسيد در حالى كه بر حسب نام متهمين به زندقه ديگر كسى از آن جماعت باقى نمانده بود. مأمون از نگهبانان از حال او جويا شد، گفتند نمى دانيم جز اين كه او را با آن جماعت همراه ديديم و با خود به خدمت آورديم. خليفه روى به طفيلى كرد و پرسيد موضوع چيست؟ گفت اى امير المؤمنين همسرم بر من حرام شود(2) اگر چيزى از گفته هاى آنها بدانم. من مردى طفيلى و سورچرانم، سپس داستان خود را براى مأمون باز گفت. مأمون سخت به خنده افتاد و آن وقت دستور

ص: 44


1- . در اصل عربى طائر ماء الدرج آمده است كه معلوم نگرديد چه نوع پرنده اى مى تواند باشد.
2- . در مذهب اهل تسنن يكى از سوگندها، سوگند به طلاق همسر است كه اگر دروغ سوگند خورده باشد همسرش مطلقه مى شود. طفيلى به طلاق همسرش در محضر خليفه سوگند خورده بود.

داد مانى را پيش رويش بداشتند، سور چران مانى را لعنت فرستاد و از او بيزارى جست و اضافه كرد كه آن را به من بدهيد تا بر آن كثافت كنم. به خدا قسم نمى دانم مانى كيست يهودى است يا مسلمان (8).

ازآنچه گذشت اين مطلب آشكار مى شود كه مقصود از زنديقان همان پيروان مانى مى باشند، اگر چه گاهى هم به ندرت اتفاق افتاده است كه به غير از آنها نيز اطلاق شود. اكنون كه در يافتيم زنديقان همان پيروان مانى بوده و از وى ريشه گرفته اند موقع آن رسيده است كه ببينيم مانى خود چه كسى، و دين او چگونه آيينى است.

ص: 45

مانى و دين او

مانى كيست؟

استخرج مانى من اديان و آراءِ فلسفة مختلفة ديناً واحداً عجيباً:

«مانى از اديان و فلسفه هاى گوناگون دين تازه و عجيبى ساخت»

مؤلّف

«مانى» فرزند «بتك» در سال 216 ميلادى در شهر رها يكى از شهرهاى بابل ديده به جهان گشود.

مانى كه پاهايش كج بود در نقاشى، سخت ماهر و خطاطى قابل بود و خود خطى اختراع كرد و لغات و اصطلاحاتى مخصوص ساخت و بعدها تمام نوشته هاى خود را به جز (سابرقان) كه به زبان فارسى نوشته شده است، بقيه را با آن خط و به زبان سريانى نگاشته است.(1) پدر مانى بتك، در ابتدا بت پرست بود و بعدها به دين ديصان (9) درآمد و مانى بر آن دين نشو و نما يافت و آيين ديصان بر افكارش تأثيرى عميق بخشيد.

ص: 46


1- . مانى و دين او 61-69

مانى چون بيست و چهارساله شد، ادعاى پيامبرى (10) كرد و از هر يك از اديان مختلف چون زردتشتى، و مانداييد صابئه ميسان، و هلينيسم كه فلسفۀ اشراق يونان بعد از اسكندر است، و بودايى، و گنوسيزم چيزى گرفت، و همه را در قالبى واحد ريخت و معجونى عجيب ساخت طورى كه هر كس هر چه را كه مى خواست در آن مى توانست بيابد. چون زهد دورى از دنيا، اعتراف به گناهان، و عبادات از قبيل نماز، و روزه و اوراد و اذكار و....

و نيز پاسخ براى هر سؤال مشكلى وجود داشت مانند هيئت، جغرافيا، علوم طبيعى، فيزيك، شيمى، شناخت حيوانات و نباتات و انسان، پيدايش فرشتگان و ديوان و آفرينش آنها و همۀ موجودات، و مدت عمر جهان و زمان پايان آن و غيره كه همه اينها با روش خرافى و دور از عقل و منطق، و بر خلاف اصول و موازين علمى توصيف و پاسخ داده شده بود.

گنوسيزم كه يكى از اجراى اصلى دين مانى را تشكيل مى داده است، خود آيينى خاص بوده كه از امتزاج هينيسم و معتقدات دينى ساكنان مناطق بين ايران و يونان قديم به وجود آمده است كه به طور خلاصه عبارت است از:

ايمان به وجود دو اصل حاكم بر جهان به نام خير و شر. و ايمان به نيروى الهۀ سيارات هفت گانه كه امور جهان را به دست دارند، و اين كه روح آدمى با دستيابى به حقايق اشياء و ترك دنيا، و خوددارى از آميزش و همسر گيرى سرانجام مى تواند از جهان شر و پليدى نجات يافته به جهان خير و برترى و بالا راه يابد.

گنوس خود به فرقى چند تقسيم مى شده است. مانند گنوس يهوديت، و گنوس مسيحيت. كه مذهب ديصانيه - كه دين اوليه مانى و ثانوى پدرش بتك بوده است - پيروان فرزند ديصان، و مرقيونيه فرزند مرقيون، خود فرقه اى از گنوس مسيحيت مى باشند و هر كدام از اين فرق گنوس مسيحيت انجيلى مخصوص به خود دارند، و ساير انجيل ها را قبول نداشته رد مى كنند.(1)

ص: 47


1- . مانى و دين او 34-36

بار تولد شرق شناس روسى را عقيده بر اين است بردسان نخستين نويسندۀ سريانى 155-222 م كه در او سازندگى مى كرده است در مقام آن بوده تا بين فلسفۀ بت پرستى به نام گنستيزم و نصرانيت يك نوع رابطه و هماهنگى ايجاد كند، و در اين زمينه آراء و عقايدى كه بردسان ارائه داده خود بر مانويت مانى اثر گذاشته است.

محمد فؤاد كوبريلى نويسندۀ ترك نيز در حاشيه اى بر آن كتاب نوشته است مى گويد: گنوس بالاترين حد معرفت به اسرار است!(1)

دين مانى

مكتب مانى اساس جهان را بر دو اصل نور و ظلمت، و سه دورۀ گذشته و حال و آينده مى داند.

در دورۀ گذشته، نور و ظلمت هر يك جدا از يك ديگر، و در كنار هم قرار داشتند. نور در بالا، و ظلمت در پايين، و دامنه آن به سه جهت كشيده شده بود.

جهان نور، ميهن همه نيكى ها از نظم و ترتيب، خوشبختى و آرامش؛ و جهان ظلمت كانون همه بدى ها، از پليدى ها، تشويش و نگرانى، جنگ ها و بلاها و نگرانى ها بود.

فرمان روايى جهان نور با (اهورا مزدا). و بر جهان ظلمت و تاريكى فرشته يا خداى تاريكى به نام شيطان (يا اهريمن) حكومت مى كردند.

جهان ظلمت از پنج طبقه، ابرهاى تيره وتار، شعله هاى خشمگين آتش، طوفان و گرد بادهاى كوبنده، لجن و تاريكى مطلق تشكيل شده، رياست هر طبقه با شيطانكى(2) به صورت هاى ديو، شير، عقاب، و... بود.

عناصر سازنده طبقات پنج گانۀ جهان ظلمت را پنج عنصر طلا، مس و... و مزه هاى پنج گانۀ شورى و تلخى، و... تشكيل مى دادند. و هر طبقه از پليدى ها، و شرارت ها، و ديوان و ددان دو پا و حيوانات چهار پا مالامال بوده است.

ص: 48


1- . تاريخ الحضارة الإسلامية نوشتۀ ف بار تولد چاپ مصر سال 1942 م ص 11-12
2- . در اصل عربى (اراكنه) آمده است.

جهان روشنايى نيز از پنج طبقه تشكيل مى شد كه در هر يك عضوى از اعضاء خداوند چون هوش، تفكر،... كه مظاهر خدا هستند قرار داشت.

خداوند جهان نور، چون پادشاهى در كاخ سلطنتى جاى گرفته، و خداوند تاريكى هم چون خوكى به خورده و بلعيدن پليدى ها و كثافت ها مشغول است.

در جهان تاريكى دعوا، دشمنى، جنگ دايمى و حمله هاى پياپى ديوان به يك ديگر، خوردن و پاره پاره كردن، دريدن و بلعيدن، شهوت مدام حيوانى و كثيف و امثال اين پليدى ها به چشم مى خورد.

درخت روشنايى: جهان روشنايى - خود را هميشه از درخت تاريكى بركنار مى داشت تا مبادا وى تهييج شده بر او تجاوز كند. منتهى تيره هايى كه جهان تاريكى را تشكيل مى دادند، جنگ و نزاع شان آن قدر بالا گرفت و در پى يك ديگر تاخت وتاز آوردند، تا سر انجام در اين پى گيرى و تعقيب از يك ديگر به عالم بالا و جهان روشنايى كشيده شدند. نور و صفايى كه در جهان بالا ديدند آنان را سخت به خود مشغول داشت به اندازه اى كه در مقام آن بر آمدند تا با سپاهى از ديوان به جهان روشنايى بتازند و آن را تسخير و در خود فرو برده ضميمۀ جهان تاريكى نمايد.

فرمانرواى جهان روشنايى هيچ جنگ افزارى نداشت تا با ديوان به ستيز و نبرد برخيزد، از طرفى نمى خواست تا هيچ يك از هوادارانش خدايان را به جنگ ديوان بفرستند. ناگزير خود آماده نبرد با جهان تاريكى و پليدى شد، و در نتيجه اين تصميم نخستين بار در جهان آفرينش اولين آفريده خود را به نام (نه نه) يا مادر حيات و زندگى مطلق بيافريد، و او نيز به سهم خود پاك ترين جزء جهان بالا، انسان ازلى را به وجود آورد.

انسان ازلى با فرزندانش عناصر پنج گانۀ هوا، آب، روشنايى و... كه در پيشاپيش آنها پادشاه نخشب بود فرود آمدند و در جهان پليدى ها با تاريكى و وحشت به نبرد پرداختند. اما سر انجام انسان ازلى شكست خورد و فرزندانش به دست ديوان تكه تكه شدند. و ديوان آنها را خوردند و بلعيدند، بلع پاره هاى نور وسيلۀ ديوان، و قرار

ص: 49

گرفتن آنها در شكم تاريكى و ظلمت، آميختگى روشنايى با تاريكى را به وجود آورده است كه زمان و دورۀ حال مى باشد. كه خود اين دوره سر آغاز دورۀ رهايى ناميده مى شود، رهايى نور از ظلمت و تاريكى. فرمانرواى جهان روشنايى با اين عمل خود نخستين فداكارى را در جهان هستى انجام داده است، فداكارى او و فرزندانش در راه رهايى روشنايى از زندان تاريكى ها.

نبرد بين جهان روشنايى و تاريكى آغاز شده، نور بر سر آن است كه پاره هاى خود را از شكم تاريكى برهاند، و جهان تاريكى خواهان آن است كه پاره هاى نور همچنان گرفتار زندان پليدى هاى او باشند. از اين طرف، خداوند جهان نور فرشتگان و خدايان كوچك ديگرى را بيافريد و به يارى انسان ازلى فرستاد. انسان ازلى خودش به يارى اين فرشتگان و خدايان كوچك از چنگال ظلمت و تاريكى رهايى يافت، ولى همچنان فرزندانش گرفتار و در بند شكم ديوان ظلمت و تاريكى باقى ماندند.

جهان روشنايى، براى رهايى پاره هاى خود، اين جهان آفريد، و جهان تاريكى نيز براى نگه داشتن نور به نام زندانى خود، به كارهاى پليد و ناپاكى دست زد كه از آن ميان، نخستين بار دو تن از رياست ديوان را كه فرزندان انسان ازلى را خورده بودند با يك ديگر درآميخت و در نتيجه آميزش اين دو آدم ابو البشر (پدر همۀ انسان ها) متولد شد كه جزء بزرگى از نور درونش زندانى بود. آن دو ديو بار ديگر با يك ديگر در آميختند، و در اين بار حواء (مام همه انسان ها) كه اندكى نور در خود داشت به دنيا آمد.

در اين موقع خداوند جهان نور، عيسى را به همراهى يكى از خدايان كوچك به كمك آدم فرستاد و او را رهبانيت بياموخت تا از مادينۀ هم جنس خود يعنى حوا بپرهيزد. ديو نر چون چنين ديد با دختر خود حوا درآميخت و قابيل به وجود آمد، قابيل با مادرش حوّاء هم بستر شد و هابيل به دنيا آمد، و بار ديگر با وى آميزش كرد و دو دختر بزاد، و در هر زاد و ولد زندانى درون زندان ديگر بر پاره هاى خدايى نور قرار مى گرفت، و به اين ترتيب و تا به امروز و نيز تا آن هنگام كه زاد و ولدى در كار

ص: 50

باشد، بخش نور درون زندان هاى تو در توى تاريكى بيش از پيش گرفتار خواهد گرديد.

به اين ترتيب طى يك سلسلۀ طولانى از تصورات و خرافات، مانى كيفيت خلق انسان، نبات، حيوان، جماد را تصوير كرده است. توجه كنيد.

خداوند ماه را كرجى نقل ارواح مؤمنين به سوى آفتاب و روشنايى آفريده است، تا آنها را به بالا و به جايگاه اصلى شان حمل كند، ظرف مدت پانزده روز اول ماه، اين كرجى كه ابتدا به صورت هلالى ظاهر مى شود رفته رفته بزرگ و بزرگ تر مى گردد، و با انبار كردن ارواح مؤمنين به حد كمال و بزرگى خود مى رسد، زيرا اين كرجى در مسير خود به سوى خورشيد مرتباً ارواح مؤمنين برآن سوار مى شوند. از نيمه به بعد كه نيمه بدر كامل است، اين كرجى كه حامل ارواح مقدس است آرام آرام كوچك و كوچك تر مى شود و دليل آن اين است كه بارهاى نورانى مرتب در ساحل خورشيد پياده مى شوند و به جهان روشنايى قدم مى گذارند و كرجى آهسته آهسته خالى و خالى تر مى شود تا بار ديگر به صورت هلالى در ساحل دنيا باز گردد. سِرّ بدر و هلال همين مطلب است!!(1)مأموريت مانى كه خود (فارقليط) مى باشد براى نجات فرزندان انسان، براى خلاصى و رهايى اجزاء نور از شكم ظلمت كه از طريقى تناسل در وجود انسان و ساير اجزاء عالم به وجود آمده است، همانند مأموريتى است كه عيسى در جهان ازلى براى نجات آدم داشته است تا او را از توليد مثل و آميزش با حواء باز دارد. مانى مأمور است تا آميختگى بين نور و ظلمت را پايان دهد، كه خود اين دورۀ آميختگى دوازده هزار سال است كه تا سال 271 هجرى، يازده هزار و هفتصد سال ازآن گذشته، (11) و تنها سيصد سال ديگر باقى است، كه در سال 531 هجرى با به كار بستن تعليمات مانى، جهان هستى و در آميختگى نور و ظلمت پايان خواهد يافت. از آن تاريخ به بعد دورۀ انحلال و زمان آينده است. دوره اى كه هر چيز به اصل خود باز خواهد گشت.

ص: 51


1- . آيا به نظر شما اين مطالب زيبا و جذاب، و در عين حال يك فانتزى جالب نيست؟! مترجم

در جهان بالا، يعنى جهان نور، بهشت هاى نورانى كه پر از خير و خوبى است، و ارواح مؤمنين و فرشتگان، خدايان كوچك، همه و همه از خوبى ها برخوردارند. و در جهان زير، يعنى دنياى ظلمت و تاريكى، شرور و پليدى ها، ديوها و بيمارى ها، اهريمنان و ارواح افراد شرير و بد كار براى هميشه به بلا و عذابى دردناك گرفتار خواهند بود. (12)

اين خلاصه اى بود ازآنچه در دين مانى از اسرار تكوين مى توان يافت. اكنون ببينيم مانى دربارۀ انبياء چه نظرى داشته است.

نظر مانى دربارۀ انبياء

مانى به موسى و تورات او عقيده نداشت، مى گفت: بودا و زردشت در شرق، و عيسى كه از مادر زاييده نشده بود در غرب به پيامبرى بر انگيخته شده اند. و مانى خود همان فارقليطى است كه عيسى به ظهورش جامعۀ بشريت را مژده داده است. خود در بابل كه مركز جهان هستى است ظهور كرده و مأموريت دارد تا هدف و آيين آن پيامبران را با هم جمع و آن را تكميل كرده، به تمام زبان هاى دنيا بگرداند. (13)

از اين روى چون او خود را براى راهنمايى جامعۀ بشر برانگيخته شده مى ديد و دينش را جاى گزين همه اديان مى دانست، خود و جانشينانش كوشيدند تا افكار و انديشه هايش را به همه زبان ها ترجمه كنند تا همه افراد بشر سخنانش را دريابند و به دينش بگروند.

از اينجا بود كه اصطلاحات هر ملت و دينى را كه در مقام تبليغ پيروانش بودند مى گرفت و با آن زبان و اصطلاحات با ايشان سخن مى گفتند، مثلاً اگر مى خواستند يك فرد يهودى را به زندقه دعوت كنند، اصطلاحات دين يهود را بر مطالب خود مى بستند تا فهم مطالب شان براى آن يهودى آسان و زندقه شان براى او قابل قبول باشد. چون نام ماه ها و نام فرشتگان و از اين قبيل.

ازاين رو در كتاب هايى كه براى ايرانيان ترجمه كرده اند، اصطلاحات دين زردشت

ص: 52

و نام ماه ها، و نام قهرمانان، و افسانه هاى پارسى آمده است. و براى مسيحيان پر از اصطلاحات مسيحيت، و براى يونانيان سرشار از نام خدايان آنها، و اصطلاحات ايشان و براى چينيان مالامال از سخنان ويژه آنها و معالم دين بودا.

از طرفى وقتى آلهه و فرشته اى از دينى گرفته مى شد، ملتزمين ركابش نيز با او وارد در اين دين مى گرديد و به اين ترتيب تا اين اواخر، عده خدايان كوچك و بزرگ اوراد و اذكار، طلسمات و عزايمى كه براى دفع اهريمنان در مذهب مانى به كار مى رفت از شماره بيرون شده بود.

همين امر، با ضافه مخالفت صريح اين دين با فطرت آدمى در مورد دعوت مردم به خوددارى از توليد مثل، و كشيدن جهان به سوى زوال و نيستى، عواملى بودند كه آن را پس از گذشت هزار سال از ظهور و خودنماييش به سوى مرگ و نيستى كشيده اند. (14)

شريعت مانى

در شريعت مانى نماز، و روزه، و آواز - تراتيل - وجود دارد. و سالى يك بار عيد دارند.

عبادت گاه ايشان از پنج قسمت تشكيل مى شود، و كيفيت ورود به اين دين چنين است كه آدمى قبلاً خود را به ترك ازدواج و شهوت رانى، و خوددارى از خورده گوشت و مشروبات مى آزمايد، اگر از عهده برآمد، آماده است تا اين دين را بپذيرد. و در صورتى كه به راستى دين مانى را دوست داشته باشد، اما نتواند از عهدۀ مبارزۀ با هواهاى دل بر آيد، تن را به عبادت و رياضت وامى دارد، و حفظ دين، و نگاه دارى گروه صديقين را بر خود واجب مى شمارد. چنين اشخاصى همان افراد سماعين مى باشند كه بيشتر پيروان مانى را تشكيل مى دهند كه بر ايشان نماز و روزۀ مخصوصى را واجب كرده است.

مرتبۀ بالاتر از سماعين را صديقان دارند كه عبادت ويژه اى برايشان تعيين

ص: 53

كرده، و قوت بيش از يك روز را بر آنها حرام ساخته، آن هم از نباتات، و پوشاك فقط براى يك سال، و برايشان واجب گردانيده است كه دائماً در سير و گردش و به ارشاد و تبليغ بپردازند.

برتر از صديقين گروه قسيسان اند كه تعدادشان به 360 نفر مى رسد، و مقام برتر را اسقف ها دارند كه عده شان به 72 تن مى رسد، و بالاتر از آنها مقام معلم، و برتر از او خليفۀ مانى، و بر رأس همه شخص مانى قرار دارد. (15)

پايان كار مانى

مانى چهل سال(1) در نقاط مختلف جهان، چون هندوستان و چين و خراسان گردش كرد و مذهب خود را تبليغ نمود، و در هر جا يكى از ياران خود را به نيابت و جانشينى خويش بر مى گزيد.

مانى مدت سى و يك سال از پشتيبانى و تأييد امپراطوران و فرمانروايان ايران برخوردار بود، و همين امر باعث شد تا دينش در سراسر جهان آن روز منتشر گردد. در آخر كار، بهرام فرزند هرمز پادشاه ايران به مخالفت با مانى و دين او برخاست، و او را كه مدت سه سال در زمان سلطنت او متوارى و پنهان بود دستگير و به محاكمه كشانيد.

بهرام در اين محاكمه به او گفت: تو نه جنگ مى كنى، و نه به شكار مى روى، و نه بيمارى را شفا مى دهى، بگو به چه كار مى آيى؟. مانى پاسخ داد:

من عدۀ بسيارى از خدمتگزارانت را از شر اهريمنان، و سحر و جادو نجات داده ام، و خيلى از بيماران را شفا بخشيده ام، و عدّۀ بسيارى را از چنگال مرگ رهانيده ام!

ص: 54


1- . ابن مانى در كتاب الفهرست، ص 458 مدت كار مانى را چهل سال گفته است، در صورتى كه مانى در سال 240 ميلادى ادعاى پيامبرى نمود و در سال 277 م به هلاكت رسيده است با اين حساب زمان ادعاى پيامبرى او سى و هشت سال مى شود.

و نيز گويند بهرام به او گفت: تو مردم را دعوت مى كنى تا جهان هستى را نابود سازند، همان بهتر كه دستور دهم پيش ازآنكه تو به آرزوى خود برسى، تو را نابود كنند.

پس بفرمود تا او را در بند كشيدند و قيد و بندى گران بر دست و پا و گردن او نهادند(1) و به زندان انداختند. مانى مدت بيست و شش شبانه روز چنان وضعى را توانايى آورد، و سپس بر اثر سنگينى آن بند گران از پاى درآمد. سال وفات مانى را 277 م نوشته اند. و گويند در سال وفاتش 60 سال داشت.

چون مانى بمرد، بهرام دستور داد تا سرش را از بدن جدا كردند، و جسدش را ره دروازۀ شهر به دار آويختند. (16)

انتشار دين مانى

مذهب مانى از قرن چهاردهم ميلادى به بعد در نقاط مختلف مسيحى نشين، چون اسپانيا و جنوب فرانسه، و ايتاليا، و بلغارستان، و ارمنستان انتشار يافت. و تا قرن چهارده ميلادى نيز پيروان اين مذهب در آن نقاط ديده مى شدند. (17)

اين مذهب در قسمت هاى شرقى ايران، هند، طخارستان و بلخ، انتشار يافت و در قرن هشتم هجرى يكى از خلفاى مانى در طخارستان به حكومت رسيد.

در قرن هفتم ميلادى مذهب مانى در چين انتشار يافت و در آنجا آزادى عمل به دست آورد و امپراطور چين شرقى در اواخر قرن هشتم به مذهب مانى گرويد، اما قرن نهم بر آنها سخت گرفت ولى با اين وجود اين مذهب تا قرن 14 ميلادى در آنجا ديده شده است.

مسعودى در مروج الذهب مى نويسد: قوى ترين و با ترتيب ترين دولت تركى كه در تاريخ 332 ه - 943 م روى كار آمده است دولت كوشان بود كه مذهب مانى داشت.

ص: 55


1- . نوشته اند كه سنگينى قيد و بندى كه بر دست و پا و گردن مانى نهاده بودند در حدود بيست و پنج كيلو گرم به وزن امروز بوده است.

دين مانى در كشورهاى اسلامى

در كشورهاى اسلامى از خلفا، نخستين كسى كه به مذهب مانى كششى از خود نشان مى داد وليد دوم 125-126 ه - بود (18). مروان فرزند محمد معروف به جعدى متوفّاى 132 ه -. مانوى مذهب بود. لقب جعدى از آن سبب به وى داده شده كه وى تربيت شده و به اصطلاح ارشاد شده دست استادش جعد بن درهم بوده است.

وقتى كه خلفاى عباسى در مقام كشتن زنديقان بر آمدند و آنان را تحت تعقيب و پى جويى خود قرار دادند، مانويان از ناحيه عراق و غرب ايران به جانب شرق و شمال ايران و قسمت تركمنستان مهاجرت كردند. ابن نديم مى نويسد: من سى صد تن مانوى را در زمان سلطنت معز الدّوله مى شناختم كه موقع تأليف كتاب الفهرست تنها پنج تن از آنها باقى مانده بودند. مانويان در اين زمان به نواحى سغد و بيجيك و سمرقند مهاجرت كردند. (19)

اكنون كه قسمتى از تاريخ زندقه و زنديقان را از نظر بحث و تحقيق گذرانديم، به جا است تا شمه اى از فعاليت آنها را نيز در دوران سيف بياوريم تا مبحث مانى و مانويان را از هر لحاظ مورد بحث و بررسى خود قرار داده باشيم.

دوران فعاليت مانويان

مسعودى در كتاب مروج الذهب در اخبار القاهر و مهدى عباسى چنين آورده است: هنگامى كه كتاب هاى مانى و ابن ديصان و مرقيون وسيلۀ عبد الله بن مقفع و ديگران از پارسى و پهلوى به زبان عربى ترجمه شد، همچنين كتاب هايى كه در همان زمان وسيلۀ ابن ابى العوجاء، و حماد عجرد، و يحيى بن زياد، و مطيع بن اياس در تأييد مذهب مانى و ديصانيه، و مرقيونيه تأليف گرديد و در اثر اين فعاليت ها بود كه در زمان حكومت او طرفداران مانى فزونى يافتند و آراء و عقايد ايشان آشكار گرديد و او هم در كشتن آنان و كسانى كه پشت پا به دين زده بودند جدى بليغ مبذول داشت: (20)

اينك در فصل آينده به معرفى چند تن از آنها مى پردازيم.

ص: 56

نمونه هايى از مانويان

اشاره

لَعَلّى اصادف فى باقى ايامى زمانا اصيب دليلا على هداى

«شايد در آينده راه هدايت و حقيقت را در يابيم.»

عبد الله بن المقفع

1 - عبد الله بن مُقَفَّع

2 - ابن ابى العوجاء

3 - مطيع بن اياس

4 - سيف بن عمر

ازآنجاكه سيف را دانشمندان علم رجال به زندقه متّهم داشته اند، ما در اين فصل فعاليت چند تن از كسانى را كه در اسلام به زندقه متهم بوده اند بررسى مى نماييم تا هماهنگى فعاليت و آنان را در يابيم:

1 - عبد الله بن مقفع

اول عبد الله بن مقفع (106-142 ه -) (21). عبد الله معاصر منصور عباسى بود، كتاب هاى ارسطاطاليس و غير او را كه در منطق بود براى منصور به عربى ترجمه كرد. عبد الله نخستين كسى بود كه در اسلام دست به ترجمه كتب ارسطو زد. از جمله

ص: 57

اين كه كتاب كليله و دمنه و كتاب هاى ديگرى را از زبان پارسى به عربى ترجمه كرده است. رسائل شيوا و بليغى را نيز به رشتۀ تحرير در آورده مانند كتاب هاى الادب الصغير و الادب الكبير، و اليتيمه.

عبد الله را به زندقه متهم ساختند، و مهدى خليفه عباسى مى گفت: هيچ كتابى از زنديقان نديدم مگر اصل و ريشه آن از عبد الله مقفع خبر مى داد: چنين سخنانى دربارۀ عبد الله گفته اند ولى ما چيزى كه دلالت بر زندقۀ عبد الله داشته باشد نديديم، مگر آن چه را كه در باب برزويۀ طبيب در كتاب كليله و دمنۀ او به چشم مى خورد، و محققين برآن اند كه موضوع انشاء آن خود، فرزند مقفع است كه از زبان بُرزُويۀ طبيب نوشته شده. در باب بُرزُويۀ طبيب چنين آمده است:

... و ديدم كه آراء مردم مختلف است، و خواسته هاى ايشان متباين، طايفه اى بر ديگرى مى تازد، و وى را دشمن مى دارد، و عيب مى كند، و با سخن او به مخالفت برمى خيزد و آن ديگرى نيز با وى چنين است. چون چنين ديدم در يافتم كه در پى ايشان نمى توانم پى سپر باشم. تا آنجا كه مى گويد: باز گشتم به سوى اديان، و عدالت را از ايشان خواستار بودم، از هر كس كه سراغ گرفتم، ديدم كه در جواب سؤالم درمانده است. و پاسخ آنها را مطابق عقل و خرد خود نيافتم تا مورد تصديق آن باشد، و مرا به پيروى از آن الزام نمايد. گفتم پيرو دين اسلام خود باشم، دلم گواهى نداد و زير بار نرفت كه نفسم عاشق صرف عمر در بازجويى از اديان است. از طرفى ديدم كه مرگ نزديك است، و در آن سخت به انديشه افتادم، و چون از ترديد و دودلى به هراس آمدم ديدم بهتر آن است كه از مكاره كناره گيرم و بر آنهايى بسنده كنم كه دل گواهى دهد كه مطابق همه اديان است پس دست از كشتن و آزار بر داشتم... تا آنجا كه گويد: و قبول كردم كه بر كسى تجاوز نكنم و بعثت، و قيامت و ثواب و عقاب را انكار كنم، و از بدان دورى جويم... تا آنجا كه مى گويد: در اين حال دلم آرام گرفت و تا آنجا كه در قوه داشتم در اصلاح حال و مال خود كوشيدم، به اين اميد كه شايد در بقيت ايام عمر فرصتى دست دهد و دليل راهى، و قوت نفسى و ثبات امرى آيد. به اين حالت

ص: 58

ادامه دادم و كتاب هاى بسيار ترجمه كردم.

طرز تفكر فرزند مقفع با نمونه اى كه از او آورديم بر ما روشن شد. شك در دين، ترديد در پذيرش يكى از اديان با اين كه به صورت ظاهر از دين زردشتى به اسلام گرويده بود. آن گاه قبول آن قسمت كه در همۀ اديان مورد تصديق باشد، چون خوددارى از آدم كشى، و مضروب ساختن ديگرى و ترجمۀ كتاب هاى بسيار، و اين خود گواهى است بر درستى آن چه به او نسبت داده اند از نقل كتاب هاى زنديقان. و شايد سرانجام اين دودلى و سرگردانى موجب شده باشد تا به دين زنديقان در آيد، چه پوينده در آن پاسخ هر پرسشى را از فلسفۀ تكوين در مى يابد، هم چنين روى گردانى از دنيا، و دانايى به امور را اگرچه به صورت خرافه باشد.

همۀ اين ها ارتباط و هم بستگى شديدى با طبيعت و مزاج عبد الله داشته است كه مى گويد: و شايد در بقيت ايام عمر فرصتى دست دهد و مرا راه برى فراچنگ آيد.

2 - ابن ابى العوجاء

دوم - عبد الكريم فرزند ابى العوجاء دايى معن بن زائده شيبانى(1) است كه از معروف ترين سست دينان و زنديقان بصره است (22) و در بسيارى از كتاب هاى حديث و تاريخ، مناظرات دينى او منعكس مى باشد. از جمله در كتاب بحار مجلسى چنين آمده است (23): فرزند ابو العوجاء از شاگردهاى حسن بصرى بود كه از توحيد و يگانه پرستى اسلام روى برگردانيد، و در حالى كه منكر وظايف و اعال حج بود، و با ديده نا باورى آن را مى نگريست به مكّه وارد شد. و ازآنجاكه او شخصى بد طينت و بد زبان بود هيچ عالمى مجالست و گفت و شنود را دوست نداشت، روزى با تنى چند از بدستانش در محضر ابو عبد الله جعفر بن محمد الصادق حضور يافت و اجازۀ سخن خواست به اين شرط كه گوينده در امان باشد. آن حضرت به وى اجازه داد.

ص: 59


1- . در كتاب جمهرۀ انساب عرب ص 316 آمده است كه وى از قبيلۀ بنو عمرو بن ثعلبة بن عامر بكرى بوده است.

فرزند ابى العوجاء لا اشاره به مراسم حج گفت: تا به كى اين خرمن را با پاى خود مى كوبيد، و به اين سنگ پناه مى بريد، و اين خانۀ بلند و محكم را مى پرستيد، و به گردش چون شتران رميده مى دويد؟ اين عمل را هيچ داناى صاحب رأيى مقرر نداشته است. تو بگو كه پدرت بنيان گذار چنين كارى است و تو بر اسرار آن واقف.

ابو عبد الله در پاسخ گفت: بى شك آن كس را كه خداوند در گمراهى به خود واگذارد و ديدۀ خردش را كور گرداند، حق را بد و ناگوار مى بيند، و اهريمن بر او چيره شود، و به پرتگاه هلاك و نيستى چنان بكشاند كه مفر و بازگشتى برايش باقى نماند. اين خانه اى است كه خداى بندگانش را به آن مى آزمايد تا با انجام مناسك حج پايۀ فرمانبردارى آنها معلوم شود، و به همين سبب آنان را فرمان داده تا به بزرگ داشت آن برخيزند و به ديدارش بشتابند. ايزد آن را جايگاه پيامبران و قبلۀ نمازگزاران قرار داده، و اين كار بخشى است از خشنودى خدا و راهى است كه به بخشايش او منتهى مى گردد. و معلوم است كه خداوند سزاوارتر است تا به فرمانش گردن نهاده شود.

فرزند ابى العوجاء گفت: در گفتارت نام خدا آوردى و به غايب حواله دادى!

حضرت جواب داد: واى بر تو! چگونه غايب است كسى كه هميشه همراه مخلوقش حاضر و گواه مى باشد و از رگ گردن به آنها نزديك تر است. سخنانش را مى شنود، و موقعيت شان را در مى يابد، و اسرار درون شان را مى داند.

ابن ابى العوجاء گفت: بنا بر اين او در همه جا هست! پس وقتى كه در آسمان است چگونه مى تواند در زمين باشد، و هنگامى كه در زمين است چسان مى تواند بر زمين باشد؟!

حضرت فرمود: تو با اين وصف كه گفتى سخن از مخلوقى به ميان آوردى كه چون از جايى به جاى ديگر شود مكان نخستين از وى خالى ماند و جاى دوم وسيلۀ او اشغال شود. در اين وقت است كه نمى داند ازآنجاكه بيرون آمده چه اتفاقى پس از وى رخ داده است. اما خداى بزرگ و دادگر پاداش ده، جايى از او خالى و تهى نيست، و فضا، و جايى را اشغال نمى كند و نزديكى و دورى از مكانى در او مصداق ندارد.

ص: 60

و نيز آورده اند كه ابن ابى العوجاء از حضرت صادق پيرامون بيان خداوند كه در حق گرفتارشدگان آتش جهنم مى فرمايد: و هر گاه كه پوست شان بسوزد، پوستى ديگر بر آنها بپوشانيم تا همواره عذاب را بچشند: پرسيد كه گناه پوست ديگر چيست؟(1) حضرت فرمود: باشد، اگر كسى خشت خامى را بشكند، و خاك آن را دو باره در قالب بريزد و خشت ديگرى بزند، اين خشت دوم همان خشت اول است، ولى خشت اول هم نمى باشد. (24)

و نيز آورده اند كه سال بعد ابن ابى العوجاء در مسجد الحرام به امام صادق برخورد، آن حضرت از او پرسيد: چه چيز تو را به اينجا كشيده است؟ جواب داد: عادت، و پيروى از هم شهرى ها، و اين كه از ديوانگى مردم و سر تراشيدن آنها، سنگ اندازى شان عبرت بگيرم. حضرت فرمود: تو هنوز بر گمراهى و سركشيت پايدارى؟! ابن ابى العوجاء رفت كه سخن بگويد، حضرت رداى خود را از دست او بيرون كشيد و گفت: لا جدال فى الحج(2): در موقع حج جدال و مخاصمه ممنوع است، سپس اضافه كرد: اگر وضع چنين است كه تو مى گويى، در صورتى كه چنين نيست كه تو مى گويى، ما هر دو در آخرت پيروزيم. اما اگر وضع چنان باشد كه ما مى گوييم، و اين چنين نيز هست آن وقت ما در سراى ديگر پيروزمنديم و تو از بين رفته و هلاك. (25)

و در روايت ديگر چنين آمده است:

ابن ابى العوجاء و سه تن از همكارانش سالى در مكه با هم قرار گذاشتند كه به معارضه با قرآن برخيزند، و هر كدام يك قسمت از قرآن را بر عهده بگيرند كه بيانى چون آن بياورند.

ص: 61


1- . و كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلوداً غيرها ليذوقوا العذاب (سوره نساء آيه 56).
2- . سوره بقره آيه 197.

سال بعد هر چهار تن در مقام ابراهيم جمع شدند. يكى از ايشان گفت: من چون به اين بخش از قرآن رسيدم كه مى گويد: يٰا أَرْضُ اِبْلَعِي مٰاءَكِ وَ يٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ اَلْمٰاءُ وَ قُضِيَ اَلْأَمْرُ(1)(يعنى اى زمين آب خود فرو بر، و اى آسمان بازايست. آب بر زمين فرو رفت و فرمان به اجرا رسيد) ديدم اين سخنى نيست كه بتوان با آن به مقابله برخاست، پس دست از معارضه با قرآن برداشتم. ديگرى گفت: چون به اين آيه رسيدم: فَلَمَّا اِسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا(2)(چون از رهاييش اميد بريدند) از معارضه با قرآن مأيوس گرديدم. اين سخنان را آرام و به طور سر و پنهانى به يكديگر مى گفتند كه در اين اثنا حضرت صادق بر آنها گذر كرد و از قرآن بر آنها چنين خواند: قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هٰذَا اَلْقُرْآنِ لاٰ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ (3) بگو اگر جن و انس دست به يك ديگر دهند تا همانند اين قرآن را بياورند، از عهده بر نخواهند آمد.(4) آنان سر برداشتند و آن حضرت را ديدند، و از اين كه اسرار ميان خود را از زبان قرآن وسيلۀ او برملا مى ديدند سخت به حيرت افتادند. (2(6)

مفضل بن عمر مى گويد: در مسجد رسول خدا شنيدم كه شخصى به ابن ابى العوجاء مى گويد: خردمندان به محمد تمكين كرده، دعوتش را پذيرفته اند. و در اذان نامش با نام خدايش همراه است. ابن ابى العوجاء پاسخ داد: سخن از محمد كوتاه كن كه خردم در آن سرگردان است. و اصلى را عنوان كن كه محمد آورده است. (27)

اينها نمونه هايى بودند از گفت و شنودها، و مناظرات ابن ابى العوجاء.

اما در مورد شرح حالش، به طورى كه در كتاب لسان الميزان آمده است (28)، او اهل بصره بود، و كارش به دوگانه پرستى كشيد. جوانان و خردسالان را فريب مى داد و گمراه مى كرد. ازاين رو مورد تهديد عمرو بن عبيد قرار گرفت و ناگزير به كوفه

ص: 62


1- . سورۀ هود آيۀ 44.
2- . سورۀ يوسف آيۀ 80.
3- . سوره بنى اسرائيل آيۀ 88.
4- . چون ترجمه قرآن به زبان ديگر در عباراتى كوتاه امكان پذير نيست، ما نمى توانيم بگوييم كه حق مطلب را ادا كرده ايم، گذشته از اين كه خود در هر حال زيبايى كلام قرآن از دست مى رود. (سردار نيا)

گريخت، محمد بن سليمان فرماندار كوفه بر او دست يافت او را كشت و بدنش را به دار كشيد.

كيفيت دست گيرى و كشتنش را طبرى جزء حوادث سال 155 ه - چنين آورده است: محمد بن سليمان فرماندار كوفه، عبد الكريم بن ابى العوجاء را به تهمت زندقه دستگير و به زندان انداخت، عدۀ بسيارى از او نزد منصور به شفاعت برخاستند، و هر كس كه در اين مورد اقدامى كرد و سخنى گفت خود متهم به زندقه بود، ناچار منصور به فرماندار كوفه نوشت كه دست از ابن ابى العوجاء بر دارد و مزاحم او نشود تا دستور قطعى وى صادر شود. پيش از رسيدن اين نامه ابن ابى العوجاء كه گويا از اقدامات اطرافيانش خبر داشت، از فرماندار كوفه سه روز مهلت خواست، و وعدۀ يك صد هزار درهم به او داد چون اين تقاضا به فرماندار اعلام شد؛ پيش ازآنكه دستور خليفه به وى ابلاغ شود دستور داد. تا ابن ابى العوجاء را بكشند. ابن ابى العوجاء چون مرگ را روياروى خود ديد، و به كشتن يقين حاصل كرد گفت: به خدا قسم مرا مى كشيد ولى اين را بدانيد كه من چهار هزار حديث از خود جعل كرده ميان شما پراكنده ام تا آن روز را كه بايد روزه بداريد افطار كنيد، و آن روز را كه بايد افطار كنيد، روزه بداريد. (29)

اى كاش مى دانستم حديث هايى را كه اين زنديق جعل كرده است كدام اند، سر گذشت شان چيست و در چه كتاب هايى ثبت شده اند. و اگر اين زنديق در موقعى كه از زندگى خود نا اميد شده است اعتراف مى كند كه چهل هزار حديث جعل كرده كه حلال را حرام، و حرام را حلال نموده است. پس تعداد احاديثى كه وسيلۀ زنديقانى ديگر كه معروفيتى نداشته اند جعل شده و در كتاب هاى مورد اعتماد مكتب خلفاء ثبت گرديده است چقدر است؟

ص: 63

3 - مطيع ابن اياس

اشاره

ابو سلمى مطيع بن اياس(1) از شعراى دورۀ اموى و عباسى است. او در كوفه به دنيا آمد و در همان جا نشو و نما يافت. مطيع شاعرى بود ظريف طبع، و نا پاك نهاد، و در اشعارش بى ملاحظه و بى حيا. پدرش را در شعر ناسزا مى گفت و او را هجو مى كرد، در نتيجه مورد نفرين و عاق او واقع شد. (30)

مطيع در اوايل شهرتش به خدمت عمر بن زيد فرزند عبد الملك خليفه اموى درآمد و او را مدح گفت در نتيجه تقرب يافت و ده هزار درهم جايزه دريافت كرد. عمر او را به برادر خود وليد بن عبد الملك معرفى كرد، مطيع سه بيت غزل در محضر او خواند و وليد را به وجود آورد و پاداشش اين شد كه مدت يك هفته نديم مجلس شراب خوارى وليد گشت و پس از آن از بيت المال مستمرى برايش ترتيب داد و بدين سان مطيع در دستگاه خلافت اموى راه يافت، و با نزديكان و دوست داران و كارگزاران آن دولت دم ساز گرديد.

مطيع، و يحيى فرزند زياد حارثى(2)، و ابن مقفع، و والبه دوستان صميمى يكديگر بودند و از هم جدايى نداشتند تا آن جايى كه هيچ يك از آنها مال و خواستۀ خود را از ديگر ياران خويش دريغ نمى داشت؛ و نيز همگى آنها به داشتن مذهب مانوى و زندقه متهم بودند. (31)

مطيع در پايان كار بنى اميه و اوايل روى كار آمدن عباسيان به عبد الله بن معاويه(3)

ص: 64


1- . پدرش ابو قراعه، اياس بن سلمى كنانى و از اهالى فلسطين است. عبد الملك مروان ابو قراعه را به همراه جمعى ره يارى حجاج بن يوسف ثقفى به كوفه فرستاد، ابو قراعه در كوفه ساكن شد و هم در آنجا ام مطيع ازدواج كرد به اغانى 86/12 و تاريخ بغداد نوشته خطيب 223/13-224 مراجعه فرماييد.
2- . مى گويند يحيى دايى زادۀ ابو العباس سفاح نخستين خليفۀ عباسى بوده است. يحيى شاعرى هرزه و بد كاره بود.
3- . عبد الله فرزند معاويه. پسر جعفر بن ابى طالب است كه بر اصفهان و قم و نهاوند و ساير شهرهاى غربى ايران دست يافت. او، و رئيس پليسش قيس بن عيلان با مردم به بدى رفتار مى كردند - اغانى 75/12-85

پيوست، و آن هنگام كه عبد الله به قسمت هايى از نواحى غربى ايران دست يافت، مطيع همدم و نديم او گرديد. داستان هاى بسيارى از اين مصاحبت و هم نشينى مطيع با عبد الله، و رئيس پليس او كه شخص دهرى و منكر خدا بوده موجود است.

مطيع در حكومت عباسيان نخست به خدمت جعفر فرزند منصور درآمد. اين جعفر ازآن جهت كه پدرش منصور براى برادرش مهدى از مردم بيعت گرفته بود از پدر رنجيده خاطر بود. در روز اخذ بيعت سخنوران و شعراى بسيارى شعرها سرودند و داد سخن ها دادند، مطيع در جمع آنها حاضر بود، چون او نيز از سخنورى با سخنوران و خواندن شعر همراه ساير شاعران به مناسبت چنين روز و موقعيتى فراغت يافت روى به منصور كرد و گفت: اى امير المؤمنين! فلان از فلان از... براى ما از رسول خدا چنين نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: مهدى موعود، محمد بن عبد الله است كه مادرش از ما نيست. زمين را پر از عدل و داد مى كند همچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد و اين برادرت عباس بن محمد نيز بر آن گواه است(1): آن گاه بلافاصله روى به عباس كرده و گفت: آرى! پس از اين سخن، منصور مردم را امر كرد تا با مهدى بيعت كنند. چون مجلس پايان يافت عباس گفت: ديديد كه اين زنديق بر پيغمبر خدا دروغ بست و به اين اكتفا نكرد و مرا به شهادت گرفت، كه از ترس گواهى دادم، حالا هر كه گواهى مرا شنيده است، مرا مردى دروغ گو شناخته. اين خبر كه به جعفر رسيد به خشم درآمد. جعفر مردى بى شرم و مى گسار بود. (32)

ازآنجاكه مطيع به زندقه متهم و به داشتن چنين مذهبى زبان زد خاص و عام بود منصور خليفه عباسى دوست نداشت تا وى با فرزندش جعفر محشور و همدم باشد. پس روزى او را به حضور طلبيد و گفت: تو بر آن سرى كه با همدمى خود جعفر را بر من تباه كنى، و زندقه ات را به او تعليم بدهى؟! مطيع در پاسخ گفت: خير خليفه! چنين

ص: 65


1- . مطيع به اين وسيله حديثى جعل كرده، تا نشان دهد محمد همان منصور عباسى همان مهدى موعود اسلام است.

نيست، جعفر فرزند تو گمان مى برد كه عاشق دختر جنيان است و از اين روى در ازدواج در آن دختر سخت پا فشارى مى كند، و براى رسيدن به هدفش دعانويسان و رمالان را به دور خود جمع كرده و آنها نيز سخت در كوشش اين امر مهم هستند و با اين حساب در ذهن جعفر ديگر جايى براى كفر و دين، و شوخى و جدى باقى نمانده است كه من او را به تباهى بكشم.

منصور لختى به تفكر فرو رفت و سپس گفت: اگر وضع چنين است كه مى گويى، پس هرچه زودتر باز گرد و مراقب و همدم جعفر باش تا او را از اين كارها باز دارى (33). مطيع را با حماد عجرت و معشوقه اش داستان هاى عشقى بسيار است، و بيشتر اشعارش را دربارۀ زنان خواننده سروده است (34). از جمله در باره جوهر كه يكى از آنها است مى گويد:

«نه به خدا قسم كه مهدى كيست كه با وجود چون تويى بر مسند خلافت بنشيند، اگر تو اراده كنى خلع و بركنارى فرزند منصور از خلافت به دست تو است.»

چون اين شعر مطيع به گوش مهدى خليفه عباسى رسيد، سخت به خنده افتاد و گفت: خدا نفرين شان كند، هرچه زودتر اين دو نفر را به يكديگر برسانيد پيش از اين كه اين زن روسپى ما را از سلطنت براندازد. (35)

نويسندۀ كتاب اغانى، داستان هاى بسيارى از سبك سرى ها و بى حيايى بى حيايى هاى مطيع آورده است. از جمله اين كه:

يحيى(1) و مطيع و ديگر ياران شان با هم جمع شده روزى چند را پياپى به شراب خوارى نشستند. در آن اثنا شبى يحيى گفت واى بر شما، ما سه روز است كه نماز نخوانده ايم، برخيزيد تا نماز بخوانيم. مطيع به زن خواننده گفت در نماز جلو بايست و بر ما امامت كن. زن در حالى كه تنها زير پيراهنى بس نازك و لطيف و خوش بو

ص: 66


1- . يحيى بن زياد حارثى از دايى هاى منصور و از بنى الحرث بن كعب بوده است. اغانى 145/11 و بنا به وساطت مهدى، منصور او را به فرمان دارى نواحى اهواز منصوب كرد - اغانى 88/13

در برداشت و شلوارى به پا نداشت به امامت آنها جلو ايستاد. چون زن خواننده به سجده رفت... مطيع نماز را بريد و اشعارى بى شرمانه سرود، در آن حال همگى نماز خود را شكستند و بخنديدند و به شراب پرداختند!! (36)

مطيع بازرگانى را كه در كوفه با وى دوست شده بود فاسد و از راه به در كرده بود، روزى آن بازرگان بر مطيع مى گذرد، و مطيع به او مى گويد كه بساطشان از نظر مشروبات و خوردنى ها ازهرجهت آماده است و از او دعوت مى كند تا به جمع آنها بپيوندد به شرط اين كه فرشتگان خدا را دشنام دهد! بازرگان كه گويى هنوز اندك دينى برايش باقى مانده بود به خشم مى آيد و مى گويد عيشتان تلخ و ناگوار باد كه مرا به فضاحت و رسوايى كشانيده ايد. اين را مى گويد و از مطيع دور مى شود كه در راه به حماد بر مى خورد و داستان مطيع را با او در ميان مى گذارد. حماد مى گويد مطيع هيچ كار درستى نكرده من دو برابر آن چه را كه مطيع از شادى و سرور به تو وعده داده است بر سفره دارم تو را به اين بساط مى نشانم به شرطى كه پيامبران خدا را دشنام دهى زيرا فرشتگان گناهى ندارند كه ما دشنامشان بدهيم، اين پيامبرانند كه ما را به كارهاى مشكل و سخت واداشته داشته اند، بازرگان به حماد خشم گرفت او را نفرين كرد و از وى روى بگردانيد كه به يحيى بن زياد رسيد و از او چنان شنيد كه از مطيع و حماد شنيده بود. بر او نيز نفرين كرد.

سر انجام هر سه تن او را بى هيچ قيد و شرطى بر بساط مى گسارى خود دعوت كردند، نشستند و خوردند و نوشيدند، بازرگان نماز ظهر و عصر را بگزارد. چون شراب در بازرگان اثر كرد، مطيع به او گفت: فرشتگان را دشنام بده، وگرنه برخيز و برو! بازرگان پذيرفت و فرشتگان را دشنام داد. يحيى نيز به او گفت: پيامبران را بايد دشنام بدهى و الا بايد بروى! مرد فرمان برد و دشنام داد. سپس به او پيشنهاد كردند كه ديگر نبايد نماز بخوانى وگرنه بايد بروى! مرد گفت نماز نمى خوانم و از اينجا هم بيرون نمى روم اى ناپاك زادگان. و هر چه به او گفتند انجام داد. (37)

روزى مطيع نامه اى به يحيى نوشت و او را دعوت كرد تا در بزم شرابش در

ص: 67

كرخ شركت كند. گويند آن روز روز عرفه بود، روز عرفه و شب عيد قربان را به مى گسارى به صبح آوردند و به روز عيد اضحى مطيع چنين سروده:

«ما شب عيد قربان را به مى گسارى پرداختيم در حالى كه ساقى ما يزيد بود، همدمان ما و هم پياله ها به يك ديگر در آميختند و به هم اكتفا كردند و... آنان براى يك ديگر چون مشك و عود خوشبو بودند.»(1) اين اشعار بى شرمانه منتشر گرديد و دهان به دهان گشت تا بالاخره به گوش مهدى خليفۀ عباسى رسيد، اما او هيچ گونه عكس العملى از خود نشان نداد.

هم چنين طى اشعار زير عوف بن زياد را به مجلس باده نوشى خويش دعوت كرده است: «اگر فساد مى خواهى، ما در مجلس بزم خود داريم»... (38)

مطيع و يحيى سالى به قصد اداى حج با كاروان بيرون شدند و چون در ميان راه به دير زراره رسيدند، باروبنۀ خود را با كاروان به جلو فرستادند، و خود براى يك شب مى گسارى قدم به درون دير نهادند، به اين اميد كه بامدادان به باروبنۀ خود به كاروان خواهند رسيد، نشان به همان نشان كه وقتى به مجلس شراب خوارى باز ايستادند كه حجاج از مكه باز گشتند! پس به رسم حجاج سرهاى خود را تراشيدند و بر شترهاى خود سوار شده به همراه كاروان به شهر باز گشتند. مطيع در اين مورد چنين سروده است:

«من و يحيى را نديدى كه به حج رفتيم، حجى كه انجام دادنش بهترين سوداگرى است. ما به دنبال خير و نيكى از زادگاه خود بيرون شديم، كه گذارمان به دير زراره افتاد. مردم بهره مند از حجى كه انجام داده بودند برگشتند، و ما گران بار از زيان كارى!» (39)

و نيز در كتاب ديرها نوشتۀ الشابشتى اشعارى، از مطيع چنين نقل شده است:

«ما در آن دير، همدم كشيش، و حريف مى خواره گرديديم، و آهوبچه اى كه در ميان زنان بسته بود... قسمتى از اخبار آنجا را برايت شرح دادم، و پاره اى ديگر

ص: 68


1- . اين مطالب را از مطيع با همه نفرتى كه از بيان آن داشتيم ازآن جهت آورديم كه بدون باز گو كردن آنها درك و فهم محيط زيست و زمان فعاليت سيف غير ممكن است.

را سر بسته گفتم!»

گويند مطيع به بيمارى قوم لوط مبتلا بود! روزى جمعى از خويشاوندانش بر او وارد شدند و او را از اين كار زشت و خلاف انسانيت ره باد سرزنش گرفتند و گفتند: تو با اين مقام و شرافت منزلت كه در قبيله دارى، و پايۀ كمال و ادب، خود را به اين كار ننگ آلود و كثيف مشغول داشته اى؟! گفت: شما هم امتحان كنيد؟! آن وقت اگر راست مى گوييد از انجامش خوددارى كنيد!! آنها پس از اظهار تنفر از او روى بگردانيد و گفتند: مرده شوى اين كارت، و عذر و بهانه ات، و تعارف كثيفت را ببرد.(1) (40)

در بستر مرگ

مطيع در ماه سوم از خلافت هادى عباسى از دنيا رفت، پزشك معالج در بستر مرگ از او پرسيد آرزوى چه دارى؟ جواب داد آرزو دارم كه نميرم! (41)

از مطيع تنها دخترى باقى مانده بود كه به همراه زنديقانى چند او را به محضر هارون الرشيد آوردند كتاب زنديقان را خواند، و به آن اعتراف كرد و گفت: اين دينى است كه پدرم مرا به آن تعليم داده و من از آن روى گردانيده ام. توبه اش را پذيرفتند و به خانه اش باز گردانيده اند. (42)

اين شاعر با اين درجه بى شرمى و بى حيايى و كثافت كارى هايش از ندماى خلفاى اموى و عباسيان و ولى عهدهاى آنان بوده است! خطيب بغدادى در شرح حال او مى نگارد. مطيع از ندماى منصور و پس از وى مهدى خليفۀ عباسى بود. (43)

در اغانى آمده كه مهدى از مطيع از اين كه در جملۀ خطيبان و شعرا در آن روز، آن حديث دروغين را براى پدرش منصور نقل كرد كه او همان مهدى موعود است. بسيار راضى و سپاسگزار شد، و نيز آمده است: رئيس پليس منصور به وى گزارش

ص: 69


1- . براى درك بيشتر كثافت كارى هاى مطيع به اغانى 85/12 مراجعه فرماييد. با اظهار نفرت از ذكر اين مطلب، اين ها را ما ازآن جهت مى آوريم كه درك زمان و موقعيت سيف بدون كشف اين قبيل كثافت كارى ها امكان پذير نمى باشد.

داد كه مطيع به زندقه متهم است و با فرزند خليفه جعفر و عده اى از خاندان خلافت آمدوشد دارد، و هيچ بعيد نيست از اين كه آنها را گمراه كند. مهدى ولى عهد منصور به شفاعت برخاست و گفت: او زنديق نيست بلكه ناپاك دين است، منصور گفت: پس او را بطلب و امر كن تا دست از كارهاى نادرست و زشتش بر دارد. چون مطيع به خدمت مهدى رسيد، مهدى به او گفت: اگر نبودم و به سود تو گواهى نمى دادم كه تو زنديق نيستى سرت زير تيغ جلاد رفته بود.... در پايان اين جلسه مهدى دستور داد تا 200 دينار طلا به رسم جايزه به مطيع دادند!! و هم به فرمان دار بصره نوشت تا كارى به مطيع بسپارد. فرمان دار نيز متصدى گردآورى زكاة بصره را از كار بركنار كرد و آن پست را به مطيع داد. (44)

مى گويند در مورد كارى يا چيزى مهدى از مطيع رنجيده خاطر شد و او را سرزنش كرد. مطيع در پاسخ گفت: اگر آن چه دربارۀ من به تو رسيده راست باشد، عذر كار مرا سامان نخواهد داد، و اگر دروغ و عارى از حقيقت باشد، اين ياوه سرائيها زيانى نمى رساند. اين سخن در مذاق مهدى خوش آمد و گفت: تو را به اين شيوه سخن گفتن بخشيدم و پرده ات را نمى دريم. (45)

هيچ تناقضى بين آن چه كه از زندقه مى گويند از خوددارى و ترك دنيا از يك طرف و آن چه را كه دربارۀ رفتار مطيع از سبك سرى ها و بى شرمى بى شرمى هايش خوانديم وجود ندارد بلكه روا است كه مطيع را از جمله فرقۀ مقلاصيان مانوى زمان منصور دانست كه ابن نديم در شرح حال آنها مى نويسد: آنها به اهل اين مذهب و تازه گرويده هاى به دين مانى اجازه مى دادند به كارهايى دست بزنند كه دين ابداً با آنها موافقت نداشت، و همين گروه بودند كه با صاحبان زر و زور آميزش داشتند. (46)

و شايد مطيع زنديق، و همانندهاى بى شرم و حياى او از اين حد كه شريعت مانى برايشان مقرر داشته بود پا فراتر گذاشته باشند آنجا كه معين مى كند: هر كس كه بخواهد به دين مانى درآيد، بايد خود را به ترك شهوت، و نخوردن گوشت، و ننوشيدن شراب، و نگرفتن زن بيازمايد.... اگر توانست از عهدۀ اين آزمون بر آمد

ص: 70

كه آمادۀ پذيرش اين دين است، وگرنه، چنانچه دين مانى را دوست داشته باشد و نتواند همۀ اين ها را ترك كند، با گرايش به عبادت، عبادتى كه مانى مقرر داشته، و دوست داشتن صديقين، فرست آمادگى براى ورود به دين را براى خود نگه دارد. (47)

شايد اينان، اين مسامحه و اجازۀ دينى مانى را از حد خود گذرانيده باشند كه تا به اين پايه از مقام انسانيت به پرتگاه بى شرمى و بى حيايى سقوط كرده اند.

ما در شرح حال مطيع به موضوعى بر خورديم كه بارز ترين دليل بر زنديق بودن او است و آن داستان بنا بر آن چه نقل كرده اند چنين است كه: تنها دخترى كه از مطيع به جاى مانده بود به همراه جمعى از زنديقان به خدمت هارون الرشيد آوردند، دختر مطيع كتاب زنديقان را در محضر خليفه بخواند و به زنديق بودن خود اعتراف كرد و گفت: اين دينى است كه پدرم مرا به آن تعليم داده است. (48)

كوتاه سخن اين كه

اين سه تن نمونه اى از زنديقان و پيروان مانى بودند كه رفتار و كردارشان بهترين نمودار نحوۀ فعاليت و نشاط مانويان در زمان سيف بن عمر است، و به خوبى آن را نشان مى دهد.

چه نخستين آنها، كتاب هاى مانويان را ترجمه مى كند و در ميان مسلمانان منتشر مى سازد.

و دومى بسيار مى كوشد تا در جامعۀ اسلامى، بى بندوبارى، بى شرمى و بى حيايى، فسق و فجور و كثافت كارى را منتشر كرده، مردم را به پشت پا زدن به هر چه قوانين اخلاقى و انسانيت و مردمى است سوق مى دهد. و با اين همه امتيازات حيوانى كه دارد، مهدى خليفۀ عباسى به پاس اين كه در حديثى بروز گرفتن بيعتش از او تجليل كرده است، از او حمايت و پشتيبانى مى كند.

و سومى پركار و حرارت، هر زمان در جايى، گاهى در مكه با امام صادق در مورد حكمت حج و آيۀ قرآن به مناظره مى نشيند، و عقل و خرد حجاج را به

ص: 71

مسخره مى گيرد و زمانى در مسجد پيامبر خدا در مدينه، خداى محمد را استخفاف مى كند، و روزگارى نيز در بصره در كمين نوجوانان مى نشيند و آنان را گمراه مى سازد. او، در همه جا با كوششى خستگى خستگى ناپذير در خراب كردن عقايد مسلمانان و ايجاد اختلاف و ترديد در افكار آنان به جان مى كوشد.

او، و دو همتاى ديگرش از روى عمد، و علم و اطلاع كامل از انجام هر عملى كه باعث ايجاد شكاف و تزلزل فكرى در اساس نظام اجتماعى مسلمين باشد روى گردان نيستند، تا اين كه سر انجام با تحديدى كه از وى به عمل آمد، از بصره به كوفه گريخت، و در آنجا نيز كار رسواييش بالا گرفت و به زندان افتاد و حكم مرگش صادر شد.

در چنان بود كه شفاعت كنندگان از او كه همه از نظر عقيده متهم به زندقه بودند به تكاپو مى افتند و كار را بر خليفه سخت مى كنند تا سر انجام دستور خليفه دائر به خوددارى از كشتنش به نام فرمان دار كوفه صادر مى شود. ولى پيش از رسيدن دستور مقام خلافت شمشير حق فرود مى آيد و كارش يكسره مى شود. او هنگامى كه شمشير را بالاى سر خود مى بيند و يقين به مرگ مى كند مى گويد كه چهار هزار حديث جعل كرده است كه حلال را حرام، و حرام را حلال جلوه داده و كارى كرده كه مردم در موقع روزه افطار كنند و زمانى كه بايد افطار كنند روزه بدارند.

4 - و اينك سيف خطرناك ترين زنديق

از زنديقان، آنهايى كه حديث جعل كرده اند تنها به اين عده كه ما نام برديم منحصر نيستند، بلكه آنان كه در اين مورد فعاليتى داشته اند تعدادشان بسى بيشتر از اين ها است. ابن جوزى در كتاب خود به نام (الموضوعات) مى نويسد: زنديقان در مقام آن بودند كه شريعت اسلام را فاسد كنند و در دل بندگان خدا شك و ترديد ايجاد نمايد، پس دين را بازيچه دست خود قرار دادند. آن گاه داستان ابن ابن العوجاء را مى آورد و در پايان از قول مهدى خليفۀ عباسى چنين نقل مى كند كه مى گفت: زنديقى پيش

ص: 72

من اقرار كرد كه چهارصد حديث جعل كرده است كه همه آنها دست به دست مردم مى گردد؟، و از همين زنديقان بود كسى كه دور از چشم شيخ كتاب او را برمى داشت و در احاديثش دست كارى مى كرد، شيخ حديث دست كارى شده را به خيال اين كه آن حديث درست و صحيح است بر شاگردانش مى خواند. و از حماد بن زيد روايت شده كه گفت: زنديقان چهار هزار حديث جعل و انتشار داده اند!

همۀ اين دستبردها در كتاب هاى رسمى و مورد تأييد دستگاه خلافت صورت گرفته است.

ما تا امروز نمى دانيم كه اين احاديث چه چيزهايى بوده، و كجا شده اند و نمونه احاديثى را كه زنديقان ساخته، و يا در كتاب هاى رسمى دستگاه خلافت مسلمانان دست كارى كرده اند كدام است به جز احاديث سيف كه به زندقه متهم است. چه او هزاران حديث كه تعدادش را دقيقاً نمى دانم وضع و جعل كرده و صدها سال است جزء مصادر رسمى تاريخ اسلامى به حساب آمده است.

سيف با وضع اين احاديث توانسته است مسير تاريخ اسلام را تغيير دهد و خلاف حقيقت را به نام واقعيات تاريخى ارائه نمايد.

اگر فرزند ابى العوجاء تنها چهار هزار حديث ساخته كه حلال را حرام، و حرام را حلال جلوه دهد، سيف نيز به نوبۀ خود هزاران حديث جعل كرده كه در حلال آن پاك ترين و با ايمان ترين ياران رسول خدا را مردمى پست فرومايه و بى شرم و حيا، و آنان كه به ظاهر اسلام آورده بودند و دروغ گو ترين آنها بودند بلند مرتبه، پاك دامن و دين دار معرفى كرده است. او توانسته است افسانه هاى خرافى در تاريخ اسلام بياورد تا بدان وسيله حقايق را جلوه دهد و تأثيرى عميق و نا خوش آيند بر عقليد مسلمانان و افكار غير مسلمانان دربارۀ اسلام بگذارد.

سيف با ياران زنديقش كه نام آنها گذشت در تأثير سوء گذاشتن بر عقايد اسلامى هم گام و هم دوش است چه اگر مطيع توانست حمايت مهدى خليفۀ عباسى را با جعل حديثى كسب كند، سيف نيز توانست با جعل احاديثى در تأييد خلفا و صاحبان قدرت

ص: 73

و خودكامگان روز، و كوبيدن مخالفين آنها، حمايت و پشتيبانى فرمان راويان وقت را به دست آورد، تا در پناه آنها احاديث دروغش منتشر شود و پايۀ رواج آن تا به امروز نيز فراهم گردد.

گذشته از زندقه كه تأثيرى خاص بر افكار و كردار سيف داشته و در آن مقام بوده است كه به هر صورت كه ممكن باشد و از هر راه كه به نتيجه برسد تيشه به ريشۀ اسلام بزند، در وضع و جعل احاديث او تعصبات قبيله اى نيز بى تأثير نبوده است. زيرا به طورى كه بعداً خواهيم ديد، او سخت تحت تأثير اين تعصب و جانب دارى بوده است، تعصب نسبت به قبيله اى كه صاحبان قدرت مطلقۀ روز از زمان روى كار آمدن خلفاى راشدين و بنى اميه و بنى عباس همه از آن تيره بوده اند، و سيف از نيروى همين تعصب قبيله اى در راه انتشار روايت هاى مجعول خود بسيار استفاده كرده است.

براى اين كه اثر تعصبات قبيله اى را روى سيف و مردم هم زمانش به خوبى درك كنيم، ناگزير كه اين موضوع را به طور جداگانه و در فصل آينده مورد بحث و تحقيق خود قرار دهيم.

ص: 74

تعصّبات حاد قبيله اى بين يمانى و نزارى

اشاره

يمانى:

و اهج نزارا وافر جلدتها

و اكشف الستر عن مثالبها

برخيز نزاريان را به باد دشنام گير و

پوستشان را بكن و عيوبشان را بر ملا ساز

شاعر يمانى

نزارى:

و هتك الستر عن ذوى يمن

اولاد قحطان غير هائبها

برخيز آبروى يمانيان را بريز و

از فرزندان قحطان هرگز باك نكن.

شاعر نزارى

ريشه هاى تعصب و نشانه هاى آن

اشاره

بين يمانى ها ساكنان جنوب عربستان كه ايشان را قحطان، و ازد، و سبأ مى نامند از يك طرف، و ساكنان شمال شبه جزيرة العرب كه به مضر، و نزار، و معد، و قيس(1) معروفند و قريش تيره اى از ايشان بوده از طرف ديگر، از همان ابتداى

ص: 75


1- . در مورد نسبت اين قبايل به كتاب جمهرۀ انساب العرب 310-311 و كتاب اللباب سمعانى مراجعه فرماييد.

اسلام، و پس از مهاجرت رسول خدا به مدينه و اجتماع افراد دو قبيله يمانى و نزارى در آنجا برخوردهايى با فخرفروشى با يك ديگر و خود برتر بينى به چشم مى خورد.

پيش از اين تاريخ، مدينه محل سكونت دو تيرۀ مهم اوس و خزرج از اعقاب ثعلبة بن كهلان سبائى يمانى قحطانى بود كه سال ها جنگ و خون ريزى و برادركشى بينشان رواج داشت و آنى از دشمنى با يك ديگر غافل نبودند. رسول خدا پس از ورود به مدينه بين اين دو تيره را آشتى داد و صلح و صفا بينشان بر قرار كرد، و همگى كه متعهد يارى رسول خدا بودند به انصار لقب يافتند.

دسته هاى متعددى از شمالى ها و از قبيلۀ نزار كه با پيامبر خدا به مدينه هجرت كرده بودند به نام مهاجر خوانده شدند، و دين واحد اسلام بين مهاجرين و انصار را جمع كرد و پيامبر خدا نيز بين افراد اين دو قبيله عقد اخوت و برادرى بست.

نخستين نشانۀ تعصب

اين دو قبيله مدت ها با اطمينان خاطر و احترام متقابل در كنار يك ديگر روزگار مى گذاشتند تا اين كه غزوۀ بنى المصطلق پيش آمد، و اولين برخورد بين دو قبيلۀ نزارى ها و يمانى ها با ابراز تعصبات قبيله اى و خودستايى و فخرفروشى بر يك ديگر آغاز گرديد.

موضوع اين بود كه در آن جنگ، سقاها چون براى آب گيرى به آب مريسيع(1) وارد شدند، جهجاه(2) بن مسعود كه افسار اسب عمر را به دست داشت، با سنان بن

ص: 76


1- . آبى در فاصلۀ يك روز تا مدينه كه بر گردش جمعى از افراد قبيلۀ خزاعه كه به بنى مصطلق معروف بودند مسكن داشتند غزوۀ بنى مصطلق در سال 5 يا 6 هجرى وقوع يافته است به امتاع الاسماع ص 195 مراجعه فرماييد.
2- . جهجاه از قبيلۀ غفار و در آن روز نزد عمر روز مزد كار مى كرده و به اين مناسبت مهاجرين را به كمك خواسته است. جهجاه پس از كشته شدن عثمان از دنيا رفته است - به اسد الغابه 309/1 مراجعه فرماييد.

وبر جهنى كه با قبيلۀ خزرج هم پيمان بود، بر سر تقدم بر آب و كنار زدن يك ديگر به مخاصمه برخاستند، كشمكش و كتك كاريشان بالا گرفت. جهجاه با صداى بلند به نام مهاجرين شعار داد و از ايشان يارى خواست. سنان نيز به نام انصار شعار داد، و از آنها كمك طلبيد. عبد الله بن ابى سلول خزرجى رهبر و سر دستۀ منافقان به خشم آمد و به جمعى از بستگانش كه همراه او بودند روى كرد و گفت: آخر كار خود را كردند و حالا بر ما آقايى مى فروشند، و در زادگاه ما بر ما برترى مى كنند. قسم به خدا داستان ما با اين بى سر و پاهاى قريشى همان است كه گفته اند: سگت را كه بپرورانى تو را مى خورد! به خدا سوگند اگر به مدينه برگشتيم، آنان كه عزت و آقايى دارند، فرومايگان را از شهر بيرون مى كنند! سپس به اطرافيان خود متوجه شد و گفت: اين كارى است كه خودتان بر سر خود آورده ايد. شهرتان را در اختيارشان گذاشتيد و داراييتان برادروار با آنها قسمت كرديد، و اكنون كار شما به اينجا رسيده است، به خدا اگر از دادن دارايى خود به آنها خوددارى كنيد، از زادگاه شما به جاى ديگرى خواند رفت.

اين سخنان را به پيامبر خدا گزارش دادند، و از او اجازه خواستند تا عبد الله را بكشند، ولى آن حضرت موافقت نفرمود و با رفق و مدارا و حكومت موضوع را به خوبى فيصله داد. به اين ترتيب كه بلافاصله دستور داد تا سپاه نا به هنگام حركت كند. لشكر تمام آن روز، و آن شب را راه پيمود، صبح زود دوم شد، آفتاب سر زد و بر آنها تابيد و گرماى روز بالا گرفت و آنها را كلافه كرد و چيزى نمانده بود كه از پاى در آيند، در اين موقع حضرت دستور استراحت داد. پاى سواران كه بر زمين رسيد، و بدن ها بر روى آن قرار گرفت از فرط خستگى همگى به خواب سنگينى فرو رفتند، و ديگر مجالى براى ياوه گويى ها و فخرفروشى ها برايشان باقى نماند و در چنين موقعى بود كه سورۀ منافقان بر آن حضرت نازل شد كه در آيۀ هشتم آن مى فرمايد: يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَى اَلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ اَلْأَعَزُّ مِنْهَا اَلْأَذَلَّ وَ لِلّٰهِ اَلْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ: مى گويند چون به مدينه باز گشتيم آنان كه آقايى و عزتى دارند، فرومايگان را

ص: 77

ازآنجا بيرون خواهند كرد، در حالى كه عزت از آن خدا و پيامبرش و مؤمنين مى باشد.

داستان جهجاه و جوانان انصار چون به گوش حسان بن ثابت انصارى شاعر رسيد، ناراحت شد در حالى كه روى سخنش با گروه مهاجرين بود ضمن شعرى به كنايه و سخره گفت:

«بى سروپاها به عزت و آقايى رسيدند و برترى جستند، و آن وقت فرزند فريعه (مادر حسان) بى كس و تنها و درمانده شد.» (1)

صفوان فرزند معطل با شنيدن اين شعر نزديكى از مهاجران رفت و گفت به خدا قسم كه حسان در شعر خود به جز من و تو به كسى ديگر نظر نداشته، زخم زبانش متوجه ما مى باشد، بيا تا با شمشير او را ادب كنيم. مرد مهاجر از هر گونه اقدامى در اين مورد خوددارى كرد، و در نتيجه صفوان در حالى كه شمشير برهنۀ خود را در دست مى فشرد تنها به جانب حسان رفت و او را در ميان جمعى از قبيله اش زخمى كرد و گفت:

«دم شمشير را از من فراگير، چه من شاعر نيستم كه هجو را با شعر پاسخ بدهم.»

رسول خدا اينجا نيز بين آن دو را آشتى داد و موضوع به خير انجاميد. (2) به اين ترتيب نخستين جدال بين دو قبيلۀ مهاجرين قريشى، و يمانى هاى انصار بر سر فخرفروشى بر يك ديگر و برترى جويى با حكمت رسول خدا پايان يافت.

دومين نشانۀ تعصب

تعصبات قبيله اى، دومين بار پس از رسول خدا بروز كرد و آن وقتى بود كه انصار از قبيلۀ اوس و خزرج در سقيفۀ بنى ساعده اجتماع كردند و جنازۀ پيامبر خدا را بدون انجام كوچك ترين تشريفاتى در ميان خانواده اش رها كردند، و براى خلافت به راى زنى پرداختند.

سعد بن عباده رئيس تيره خزرج سخنرانى كرد و گفت: حكومت را پس از رسول خدا تنها خودتان به دست بگيريد. انصار همگى بانگ برداشتند: با رأيت موافقيم، درست

ص: 78

مى گويى، ما از نظريه و دستورات عدول نخواهيم كرد، همان طور كه آنها در اين مورد به مشورت و تبادل نظر مشغول بودند، قضيّه اجتماع انصار در سقيفۀ بنى ساعده به گوش بعضى از مهاجران رسيد و آنها خودشان را شتابان به جمع انصار رسانيدند و به سخنرانى پرداختند و در ضمن گفتند: امرا و فرمان راويان از ما مهاجران باشد وزراء از شما گروه انصار. يكى از انصار برخاست و گفت: اى گروه انصار شما خود زمام امور را به دست بگيريد، تا مردم در سايۀ شما و تحت حمايت شما قرار گيرند، و هيچ كس را نرسد كه با شما به مخالفت برخيزد، و كسى را قدرت آن نباشد كه جز به فرمان شما گردن نهد، شما قدرت و توانايى، و سپاه و شوكت داريد، و مردمى نيرومند و رزمنده، و پرتجربه و محترميد. مردم چشم به شما دوخته، تا چه مى كنيد. بين شما اختلاف نيفتد كه كارتان خراب شده، حكومت از چنگتان بيرون خواهد شد. سخنان مهاجرين، همين ها است كه شنيدند. اگر سر سازگارى ندارند و پيشنهاد ما را قبول نمى كنند، ما از خود يك فرمان روا بر مى گزينيم، آنها هم يك امير از خودشان انتخاب كنند.

آن مهاجرى تا اين سخن را شنيد گفت: هرگز دو شمشير در دو غلاف نمى گنجد، و دو فرمان روا در يك شهر آرام نمى گيرند. از طرفى به خدا قسم كه عرب سر بر خط فرمان شما فرو نخواهد آورد ما دام كه پيغمبرشان از خاندان شما نمى باشد.

مرد انصارى روى به ياران خود كرد و گفت: اى گروه انصار! دست خود محكم نگه داريد و به مهاجرين دست بيعت ندهيد، و گوش به سخنان اين مرد نكنيد كه بهرۀ شما از اين حكومت و فرمان روايى از چنگتان خارج خواهد شد. اگر اين ها پيشنهاد شما را نپذيرفتند، آنها را از شهر و ديار خود بيرون كنيد، و حكومت را خود به دست بگيريد، كه به خدا سوگند شما به فرمان روايى و حكومت از آنها شايسته تر هستيد. تا آنجا كه به مهاجران خطاب كرد و گفت: به خدا قسم اگر بخواهيد جنگ را از نو آغاز مى كنيم!

آن مرد مهاجرى تا اين سخن را از آن مرد انصار شنيد در پاسخ او گفت:

در آن صورت خدا تو را مى كشد!.... و انصارى به تندى جواب داد: بلكه خدا تو را مى كشد.

ص: 79

بعد از اين گفت و شنود تند بود كه همان مرد مهاجر، دست خود را براى بيعت به سوى ابو بكر پيش برد (3)، و پس از آن نيز حاضران در آنجا به بيعت شتافتند(1) و اقدامات و فعاليت هاى انصار براى دستيابى به رياست و حكومت به جايى نرسيد. و در نتيجۀ اين پيش آمد بود كه دو قبيلۀ نزارى و يمانى در مقام هجو و ناسزاى به يك ديگر بدر آمدند. ابن ابى عزه قرشى در اين باره انصار را مخاطب ساخته مى گويد:

«به آنان كه به خطا در پى به دست آوردن خلافت بودند بگو! كه از هيچ آفريده اى چنين خطايى سر نزده است.... به آنان بگو، كه خلافت از آن قريش است، و به خداى محمد سوگند كه شما را در آن هيچ اساس و ريشه اى نيست.»

چون اين سخنان به جماعت انصار رسيد از شاعر خود نعمان بن عجلان خواستند تا شعرى در پاسخ او بگويد او گفت:

«قريش را بگوى ما بوديم كه مكه زادگاه شما را فتح كرديم، ما قهرمانان جنگ حنين، و سواركاران روز بدر بوديم، گفتيد حرام است كه سعد بن عباده به خلافت منصوب شود، ولى نصب ابو بكر كه نامش عتيق فرزند عثمان است به خلافت روا و حلال است.»

جاهل مسلكان و نادانان قريش گرد يك ديگر جمع شده داد سخن ها دادند و نا سزاها گفتند. چون خبر به على رسيد خشمگين به مسجد آمد و در ضمن سخنانى فرمود: قريشيان اين را بايد بدانند كه دوست داشتن انصار نشانه ايمان است، و دشمنى به آنها نمودار نفاق؛ آنها آن چه را كه بر عهده و وظيفۀ خود داشتند، با انجام رسانيدند(2) و اكنون نوبت شما است.... سپس به پسر عمويش فضل اشاره كرد كه با زبان شعر به يارى انصار برخيزد، فضل اشعارى سرود و در ضمن آن گفت:

ص: 80


1- . آيا اتفاق آرا در انتخاب خليفه، و بيعت جمهور اين است؟ سردارنيا
2- . منظور حضرت امير اين است كه جماعت انصار به يارى پيامبر خدا شتافته و دين خدا را يارى كردند.

«انصار چون شمشير برنده اند، و بر هر كس كه تيزى شمشير فرود آيد هلاك خواهد شد.»

پس على در مسجد خطابه خواند و در ضمن آن فرمود به خدا قسم انصار به هر سو كه روى آرند، من با ايشان خواهم بود. چه رسول خدا فرمود: هر كجا كه انصار باشند من نيز با آنها خواهم بود. مسلمانان همگى گفتند: خدايت رحمت كند اى ابو الحسن كه حرف درستى زدى. و به اين ترتيب امام على براى دومين بار فتنه اى كه مى رفت از نو آغاز شد و آتش ها برافروزد، چون پسر عمويش رسول خدا با سر پنجۀ درايت و حكمت آرام ساخت (4).

اين نخستين اقدامى بود كه امت يك پارچه اسلامى را به دو قسمت مضرى كه خلافت و سلطنت تا پايان حكومت آل عباس در آنها بود، و يمانى كه براى هميشه از عهده دار شدن پست و مقام خلافت محروم و كنار زده شد تقسيم كرد. به هر يك از دو قبيله هم پيمانانى پيوستند و نام آن قبيله را به خود گرفتند طورى كه نسب اصلى آنها به دست فراموشى سپرده شد، و نيز آزاد كرده هايى كه آنها را به نسب عشيره و خانواده ملحق ساختند كه آن (وابسته ها) و (پيوسته ها) در شادى ها و سختى هاى قبيله شريك بودند و آن چنان از قبيله مربوطه دفاع مى كردند كه از فرزندان قبيله انتظار مى رفت از طرفى افراد قبيله، آنها را چنان پذيرا شدند و به حمايت از آنها برخاستند كه از فرزندان قبيله.

نمودارى از تعصب در ادبيات عرب

بين دو قبيلۀ مزبور (مضر و يمانى) خودستايى ها، و خود برتر بينى ها، و نگرى فرومايه نگرى قبيلۀ ديگر از نو آغاز گرديد، و در ادبيات عرب در شعر و نثر، از حماسه و خودستايى، و هجو و ناسزا گويى اثرى شگرف به جاى گذارد. از شعراى نام آور اصيل قبيله، كميت و دعبل، و از منصوبين و پيوستگان به قبيله، ابو نواس، حسن هايى را مى توان نام برد.

ص: 81

تفاخر بين دو قبيله، بر مبناى يادآورى قهرمانى هاى افراد قبيله در سراسر شبهه جزيرة العرب در ايام جاهليت اسلام، و بزرگى ها و بزرگوارى هاى آنها و هواداران نسبى و سببى ايشان دور مى زد.

مسعودى در التنبيه و الاشراف مى نويسد:(1) خاندان معد بن عدنان، به آن سبب كه خود را با پارسيان از يك نژاد و پدر مى پنداشتند، بر يمنى ها افتخار مى كردند. جرير بن عطيه اين افتخارات را به زبان شعر بر يمنى ها چنين مى شمارد:

«نياى ما، ابراهيم خليل است كه نمى توانيد اين افتخار ما را ناديده بگيريد، و اين نسبت بسيار مايۀ افتخار و مباحات است. ما از فرزندان شير صفت اسحق هستيم كه به جاى زره به هنگام نبرد لباس مرگ به تن مى كنند. و به گاه خودستايى به سپهبد و كسرى، و هرمزان و قيصر افتخار مى نمايند. نياى ما، نياى فرزندان اسحق است، و نژاد ما هر دو به پيامبر و رهبر پاك مى رسد. نژاد ما و پارسيان به نيايى مى رسد كه باك نداريم تا ديگران از ما جدا باشند.»

و يا چون سخن اسحق فرزند سويد عدوى غرشى كه در اشعارى كه در مقام افتخار قبيلۀ خود سروده است چنين مى گويد:

«اگر روزى قبيلۀ قحطان به آقايى خود بر ما افتخار كند، افتخار ما از ايشان بسى برتر و بالاتر است. چه، در آغاز، در حكومت عموزادگانمان فرزندان اسحق، ما بر ايشان فرمان روايى داشتيم، و قحطانيان هميشه كارگران و خدمتگزاران ما بودند. ما و پارسيان از يك نژاد، و از يك پدر هستيم كه با وجود چنين افتخارى، باكى نيست. هر كس از ما خود را جدا كند.»

و يا چون سخن يكى از افراد قبيلۀ نزار كه چنين مى گويد:

«از فرزندان اسحاق و اسماعيل، افتخارات و كارهاى بزرگ فراوان سر زده است. سواران پارسى نژاد، و نزاريان، هر دو فرزندان بزرگ و اصيل و پاكيزۀ يك پدرند.» (5).

ص: 82


1- . به كتاب التنبيه و الاشراف مسعودى چاپ سال 1357 مصر ص 94-95 مراجعه فرماييد.

و باز مسعودى در صفحۀ 76 همان كتاب مى نويسد:

يمنى ها به وجود ضحاك افتخار مى كنند و بر آن عقيده اند كه او از قبيلۀ ازد بوده است. در اسلام نيز نام ضحاك را شعرا به عزت و افتخار برده اند و ابو نواس حسن ابن هانى، كه خود آزاد كرده بنى حكم فرزند سعد قحطانى است. در قصيده اى به وجود ضحاك افتخار كرده، و طى آن تمام افراد قبايل نزار را به باد دشنام و ناسزا گرفته است.

اين قصيده، همان قصيده اى است كه هارون الرشيد خليفۀ عباسى نزارى را بر آن داشت تا به پاس چنين جسارت هايى گوينده آن يعنى ابو نواس را مدت ها به زندان اندازد، و حتى مى گويند كه او را بر سر اين قصيده حد زده است.

بارى، ابو نواس در ضمن اين قصيده انتساب به يمن و قحطان افتخار كرده، نام ضحاك را به بزرگوارى ياد كرده و در ضمن آن مى گويد:

«ماييم صاحبان كاخ هاى ناعط، و از آن ماست شهر زيباى صنعاء كه مشك در محراب هاى آن جارى است. و ضحاك كه جنيان و مرغان هوا را مى پرستيدند از ما است. برخيز و فرزندان نزار را به باد دشنام گير و هجو كن و پوست از ايشان بدر، و پرده از روى عيب هاى آنان برگير....»

گروهى از نزاريان در مقام دادن پاسخ به اين قصيدۀ ابو نواس بر مى آيند. از آن جمله مردى از بنى ربيعه از قبيلۀ نزار است كه به ذكر مناقب و مفاخر نزار مى پردازد، و يمن و يمنى ها را به باد تمسخر و ناسزا مى گيرد و به برشمردن عيب ها و زشتى هاى ايشان اقدام مى كند و در ضمن آن مى گويد:

«معد و نزار را ستايش كن، و به پايگاه بلندى كه دارند بر مردم افتخار كن. پردۀ حرمت يمنى ها را بدر، و از فرزندان قحطان به هيچ روى باك نداشته باش....»

جنگ هاى خونينى كه تعصبات قبيله اى بار آورده است

از تعصبات قبيله اى تنها به سرودن اشعار، و بيان افتخارات و برشمردن قهرمانى ها و خودستايى ها و از اين قبيل محدود نمى گرديد، بلكه همچنان كه صفحات سياه شده

ص: 83

تاريخ مبين آن است، كه گاه جنگ هاى خونين و چندش آورى را باعث گرديده است.

اين تعصبات، در آخر دورۀ بنى اميه به اوج شدت خود رسيد و سر انجام آن دولت را از پاى در آورد و عامل انقراضش گرديد.

مسعودى نيز در التنبيه و الاشراف مى نويسد: (6)

چون دورۀ خلافت به وليد بن يزيد(1) رسيد، افراد قبيلۀ نزار را به دستگاه خلافت نزديك و آن را گرامى داشت و منصت و دستگاه بخشيد، و يمنى ها را از دستگاه خلافت دور كرد و مورد بى مهرى خود قرار داد و بزرگانشان را سبك و خوار شمرد. از جمله بزرگان يمنى ها كه مورد بى مهرى وى واقع شد. خالد قسرى(2) رئيس و بزرگ خاندان يمنى ها بود، كه زمانى پيش از روى كار آمدن وليد استان دار عراق بود. وليد كار خالد را در عهدۀ يوسف بن عمر ثقفى(3) كه فرمان دار عراق بود گذاشت، يوسف خالد را دستگير كرد و به كوفه برد و مورد شكنجه و عذاب خود قرار داد و عاقبت او را كشت.

وليد پس از اين واقعه و دستگيرى خالد قصيده اى ساخت و در ضمن آن يمنى ها را به باد دشنام و سرزنش گرفت و به برشمردن افتخارات نزار پرداخت و در آن از خالد قسرى كه به اسارت در چنگ نزاريان گرفتار آمده بود و اين خود نيز افتخارى محسوب مى گرديد. اشاره كرده است و ضمن آن مى گويد:

ص: 84


1- . وليد نوادۀ عبد الملك مروان، مادرش ام محمد، برادرزاده حجاج معروف است. وليد روزى كه هشام از دنيا رفت به خلافت نشست در روز چهار شنبه 6 ربيع الاول 125 ه - و روز پنچشنبه 2 روز باقى مانده از جمادى الثانية 126 كشته شد. به جمهره انساب العرب ص 84 و مروج الذهب مراجعه فرماييد.
2- . خالد قسرى استان دار عراق و فارس و اهواز و كرمانشاهان بوده است به التنبيه و الاشراف مسعودى ص 280 مراجعه فرماييد.
3- . يوسف فرزند عمر در زمان هشام حكومت بر يمن را داشت و سپس حكومت عراق در عهدۀ او قرار گرفت و وليد هم او را بدين سمت ابقاء كرد. يوسف به همراه فرزندان وليد كشته شد. به وفيات الاعيان ابن خلكان، ج 6، ص 68-110 مراجعه فرماييد.

«ما سلطنت و حكومت خود را به پشت گرمى نزاريان محكم ساختيم، و به اين وسيله روى گردانان از خود را ادب كرديم. اين خالد است كه به دست ما گرفتار و اسير است، و اگر يمنى ها مرد بودند از او به دفاع برخاستند. ما چترى از پستى و خوارى و بر سر آقا و رئيسشان گسترديم.(1) اگر يمنى ها از قبايل به عزت و اقتدارى بودند، به اين زودى كارهاى نيك خالد از بين نمى رفت. رئيس خود را اسير و برهنه رها نمى كردند، كه همراه ما با غل و زنجير حركت كند. يمنى ها هميشه بردگان ما بودند، كه هميشه ايشان را به خوارى و مذلت مى كشانديم.» (7)

مسعودى مى نويسد: از وليد كارهاى زشت و زننده اى سر زد كه موجب بيمارى مردم از او گرديد. و از همين موقعيت بود كه يزيد بن وليد پسر عمويش سخت استفاده كرد و مردم را عليه وليد بر انگيخت و موجب قيام آنها شد.

در قيام و كودتاى يزيد عليه پسر عمويش وليد، يمنى ها با تمام قوا يزيد را تأييد كرده ره ياريش شتافتند و با او به خلافت بيعت كردند.(2) در اين كودتا، نه تنها خود وليد كشته شد، بلكه دو فرزندش كه ولايت عهدى او را داشتند به نام هاى حكم و عثمان نيز كشته شدند. همچنين يكى از طرف داران پر و پا قرص ايشان يعنى يوسف بن عمر كه همگى آنها در دمشق به قتل رسيدند.

اصبغ بن ذوالة الكلبى يمانى(3) با اشارۀ به اين پيش آمد گفته است:

ص: 85


1- . از اين به بعد تا آخر شعر بنا به روايت طبرى است، در ضمن طبرى مدعى است كه اين شعر را يكى از شعراى يمنى و از زبان وليد ساخته تا موجب قيام يمنى ها شود. و ابن اثير نيز اين نظر طبرى را قبول دارد به طبرى، ج 2، ص 1781، و اين كثير، ج 5، ص 104 مراجعه فرماييد.
2- . يزيد در شب جمعه 7 روز باقى مانده از جمادى الثانية 126 ه - به خلافت نشست و روز يك شنبه اول ذى الحجة 126 ه - از دنيا رفته است. مدت خلافت يزيد 5 ماه و دو روز بوده است. مروج الذهب، ج 3، ص 152.
3- . اصبغ خود از اشخاصى بوده است كه در آن قيام ها مستقيماً شركت نموده - طبرى، ج 2، ص 1595-1902.

«چه كسى خبر مى دهد قبايل نزار، بزرگان و سران بنى اميه و بنى هاشم را كه ما وليد خليفه را به قصاص خالد قسرى كشتيم، و دو فرزند و جانشين او را همچنين بردگان بى ارزش به درهمى چند فروختيم!»

و خلف برزند خليفۀ بجلى يمانى نيز چنين سروده است:

«ما وليد خليفه را به قصاص خلد به روى افكنديم و دماغش به خاك ماليده شد اما نه به عنوان سجده در پيشگاه خدا. اى افراد قبيلۀ نزار و معد «به خوارى و سر شكستگى و پستى خود اعتراف كنيد كه ما امير المؤمنين را به قصاص خالد كشتيم...»

مسعودى در مروج الذهب همچنين مى نويسد: (8)

كميت(1) شاعر قصيده اى سروده و در آن از مناقب و خوبى ها و افتخارات مضر و ربيعه، و اياد، و انمار فرزندان نزار سخن بسيار گفته، و با زيبا ترين بيانى آن را شرح داده و چنين نموده كه اينان از خيلى جهات بر قحطانى ها و يمنى ها برترى و رجحان دارند. و در ضمن آن به يمانى ها سخت تاخته و آنان را دشنام و ناسزا گفته است.

آن قصيده موجب آن شد كه آتش خشم و دشمنى بين دو قبيله زبانه كشد. در قسمت هايى از آن قصيده كه در زير آمده است، كميت به طور صريح يا كنايه به داستان حبشه و تسلط آنها بر يمن سخن گفته است:

«ماه آسمان، و هر ستاره كه در آسمان است از آن ماست، نقاط روشنى كه دست ها به سوى آنها اشاره مى كنند. خداوند از همان روز كه نزار را نام نهاد، و در مكه ساكنشان كرد. افتخارات را تنها نصيب ما ساخت، روى هر چيز از آن ماست، و پشت آن از آن ديگران. بيگانگان قوى هيكل هرگز دختران نزارى را به كابين خود نگرفته اند. و چون خرانى كه بر ماديان مى كشند، هرگز دختران نزارى با مردان سرخ

ص: 86


1- . كميت بن يزيد اسدى از مضر است كه در زمان بنى اميه مى زيسته و خلافت عباسيان را درك نكرده است و به علت تعصب قبيله اى هرگز هجو يمنى ها دمى نياسوده. صاحب اغانى در مورد قصيدۀ فوق مى نويسد: آن 300 بيت است كه هيچ يك از تيره هاى يمن را از هجو خود بى نصيب نگذاشته - اغانى، ج 16، ص 242 و 256.

پوست و سياه پوست هم بستر نشدند.»

مسعودى مى نويسد:

دعبل(1) فرزند على خزاعى طى قصيده اى طولانى به كميت پاسخ داده و در ضمن آن از مناقب و فضائل يمنى ها داد سخن داده و از پادشاهان و امراى ايشان به نيكى ياد كرده و افتخاراتشان بر شمرده آشكارا و به طور كنايه بر كميت و نزاريان زخم زبان ها زده است از جمله مى گويد:

«زنده باد بزرگان قبيلۀ ما و زنده باد شهرهاى ما. اگر يهوديان از شما هستند و يا به عجم بر ما افتخار مى كنيد، فراموش نكنيد كه يهوديان را خداوند به صورت بوزينه و خوك مسخ كرده و اين مسخ شدگان در سرزمين ايله و خليج و درياى سرخ آثارشان باقى است. كميت در شعرى كه سروده است خونى را از ما طلب كار نبود، ولى چون پيامبر خدا را يارى كرده ايم ما را هجو كرده و ناسزا گفته است. قبيلۀ نزار مى دادند كه قبيلۀ ما انصار به يارى پيامبر خدا فخر و مباهات مى كنند.»

سخن كميت شاعر در ميان يمنى ها و نزارى ها انتشارى تمام يافت و هر قبيله افتخارات خود را به رخ قبيلۀ ديگر كشيد و بزرگى ها و بزرگوارى هاى خود را بر مى شمرد، به اين ترتيب در مردم دودستگى ايجاد شد و تعصبات قبيله اى به اوج شدت خود رسيد حتى شهرى و دهاتى نيز از آن بر كنار ماند و تا به آنجا ادامه يافت كه مروان آخرين خليفۀ اموى با بر كشيدن قبيلۀ خود نزار، و راندن يمنى ها پايۀ سلطنت خود را متزلزل ساخت، و نتيجه اين شد كه در چنان موقعيتى يمنى ها دعوت عباسيان را پذيرا شده به يارى آنان برخاستند و خلافت بنى اميه بر افتاد و عباسيان به جاى آنها نشستند. همين تعصب قبيله اى بود كه معن بن زائده(2) را بر آن داشت تا به جانب دارى

ص: 87


1- . در مورد دعبل خزاعى و تعصبش به اغانى، ج 20، ص 68-145 نراجعه فرماييد.
2- . معن بن زائده شيبانى از طرف امويان و عباسيان حكومت يافت، و در آخر خوارج در سگستان در سال 151 يا 158، 52 او را كشتند - وفيات الاعيان، ج 4، ص 332.

از اقوامش ربيعه و نزار مردم يمن را به خاك و خون بكشد و بر اثر آن پيمانى كه(1) خيلى سال هاى پيش به عنوان همبستگى بين ربيعه و يمن بسته شده بود شكسته شود و نيز همين آتش تعصبات قبيله اى بود كه باعث گرديد تا عقبة بن سالم عكس العمل شديدى در بحرين و عمّان از خود نشان داده افراد قبيلۀ عبد القيس، و قبايل ديگر را از ربيعه، به تلافى اقدامات معن بن زائده قتل عام كند.

همۀ اين ها، و به جز اين ها ازآنچه گفته شد و يا ناگفته باقى ماند از حوادث و اتفاقات خون بارى كه بين دو قبيلۀ نزار و قحطان وقوع يافته، همگى ناشى از تعصبات شديد قبيله اى بوده است و سيف به تمام وجودش آن را درك كرده و به سهم خود در مقام ابراز آن برآمده است.

از حوادثى كه بر شمرديم معلوم مى شود كه آن جنگ هاى خونين همه ناشى از سخنان، شعرها، و قصايدى بوده است سرشار از طعنه ها، دشنام ها، و نسبت هاى نا روا و ناسزاهاى قبيله اى به قبيلۀ ديگر، به رخ كشيدن افتخارات خود، كه مى توان عامل اساسى را در تمام اين موارد در يك كلمه فخرفروشى قبيله اى خلاصه كرد.

اثر تعصب در حديث سازى

اگر كسى به دواوين شعر و ادب مراجعه كند، از اين قبيل ابراز احساسات، و نشان دادن تعصبات قبيله اى فراوان خواهد يافت. اين خود برتر بينى و تفاخر دو قبيلۀ نزار و قحطان بر يك ديگر در حد بازگو كردن و برشمردن افتخارات واقعى، و يا ننگ ها و رسوايى هاى حقيقى توقف نكرده است بلكه تعصب، ديده واقع بينى و حقيقت نگرى متعصبين به دو قبيله را چنان كور ساخته كه بعضى از آنها را وادار نموده

ص: 88


1- . سيد رضى در نهج البلاغه از ابن كلبى روايت مى كند كه امير المؤمنين على عليه السلام بين ربيعه و به من نامه اى نوشت كه چنين آغاز مى شد: اين مقرراتى است كه اهالى يمن از شهرنشين و باديه نشين، و ربيعه از شهرنشين و باديه نشين... به نهج البلاغه، ج 3، رساله 74، ص 148، چاپ مصر مراجعه فرماييد.

تا به سوى قبيلۀ خويش داستان ها و افسانه هاى تاريخى بسازد، و حتى احاديث دينى و روايت هاى اسلامى جعل نمايد. و گاهى آن افسانه ها را با سخنان و اشعار حماسى بياميزد و به چشم قبيلۀ دشمن بكشد.

از ميان آن همه افسانه سازان و داستان سرايان و دروغ پردازان در فخر و مباهات قبيله اى و خيال پردازان پرتعصب، هيچ كدام به پاى سيف بن عمر تيمى كوفى نمى رسد، در فصل آينده افسانه ها و حديث هاى ساختۀ او و اثر آن را بر اسلام بررسى مى نماييم.

ص: 89

سيف بن عمر قهرمان حديث سازى

اشاره

لم يبلغ احد شأو سيف بن عمر فى وضع الحديث

هيچ كس در حديث سازى به پاى سيف بن عمر نمى رسد.

(مؤلف)

كتاب هاى سيف

سيف دو كتاب به نام هاى «فتوح» و «جمل» نگاشته كه سراسر شامل خرافات و تحريفات و افسانه ها است؛ و با اين حال مطالب آنها در معتبر ترين كتب تاريخ اسلام به عنوان قاطع ترين و حقيقى ترين مدارك تاريخ اسلامى انتشار يافته و تا به امروز نيز مورد استفاده است.

سيف در اين دو كتاب گروهى از شاعران و حماسه سرايان را آفريده است كه همۀ آنها يك صدا از افتخارات و بزرگى ها و بزرگوارى هاى قبايل مضر به طور عموم، و قبيلۀ تميم به طور خصوص، و بيش از مناقب و فضائل تيرۀ عمرو كه فاميل و خويشاوندان شخص سيف بودن اند دم مى زنند.

همچنين براى ارائۀ برترى مقام قبيلۀ خود عده اى چشمگير به عنوان صحابۀ رسول خدا خلق كرده كه همۀ آنها از قبيلۀ تميم برخاسته مقام و منزلتى خاص و در خور تقدس دارند و سبقتى در پذيرش اسلام!

ص: 90

و نيز عده اى فرماندهان سپاه از قبيلۀ تميم آفريده است كه نبردهاى خيالى سيف را رهبرى مى كنند، و راويانى را خلف كرده است و افسانه ها و قهرمانى هاى دلاوران خيالى تميم را از زبان آن راويان روايت مى كنند.

و بالاخره براى قهرمانان و جنگ آوران قبيلۀ تميم كه همگى آنها مخلوق تخيلاتش مى باشند در كتاب فتوح و جمل خود، از پهلوانى هاى آنان قصه ها پرداخته، و افسانه ها ساخته و هر يك را بر ديگرى ناظر و مؤيد گردانيده است.

سيف در داستان هايش از جنگ هايى نام مى برد كه هرگز اتفاق نيفتاده و پهنۀ كارزارهايى را به اسم مى خواند كه وجود خارجى نداشته، شهرها و قصبات و اماكنى را نام مى برد كه بر پهنۀ زمين چنان جاهايى وجود خارجى نداشته، و هنوز هم ندارد.

سيف براى نشان دادن قدرت ابتكار نبرد، شجاعت و دليرى، كاردانى و رزمندگى قهرمانان افسانه اى تميميش، ارقام و اعدادى را از كشته هاى دشمن به دست مى دهد كه دهشت آور است به خصوص وقتى كه دم از هزاران هزار كشته مى زند، و يا آسياب ها را براى سه شبانه روز از خون دشمن و تنها در يك نبرد به گردش در مى آورد! در حالى كه تمام صفحات آن ناحيه كه جنگ در آن واقع شده، در آن روزگار به روى هم آن مقدار جان دار وجود نداشته تا چه رسد به انسان، تا كشته شوند و يا به اسارت گرفته شده باشند! و سيف به عنوان تأييد افسانه هايش و وجود چنين جنگ هاى خونين خيالى، بر زبان قهرمانان قصائد و اشعار حماسى از فخرفروشى و خود برتر بينى قبايل مضر، به ويژه تميم، و كوبيدن و بى مقدار نشان دادن دشمنان خود سروده و به مناسبت آورده است.

علاوه بر همۀ اين ها، سيف بن عمر تيمى، فرمان ها، و نامه ها جعل كرده و ساخته كه از جانب خلفاى وقت به نام آن قهرمانان خيالى صادر شده، و يا پست ها و سمت هايى كه به ايشان تفويض گرديده است، همچنين پيمان نامه هاى نظامى كه آن قهرمانان با مردم شهرها و مرزها بسته و امان نامه ها كه صادر نموده اند در صورتى كه در يافتيم چنان فتحى در اصل صورت نگرفته و چنان اشخاصى هرگز وجود نداشته اند تا

ص: 91

عهد نامه و امان نامه و پيمان نامه اى نوشته شود.

كوتاه سخن اين كه سيف اين نابغه دروغ پرداز پرتعصب با افسانه سازى هايش و داستان پردازى هايش و خلق آن همه اصحاب، و راويان، و آن همه قصائد و اشعار حماسى توانسته است منشور بلند بالايى از مفاخر و فضائل و بزرگى هاى قبيلۀ مضر به خصوص قبيلۀ تميم، و بالاخص تيرۀ خود، بنى عمرو تهيه كند و به دست تاريخ بسپارد تا بيش از هزار سال هنوز به عنوان سندى حقيقى، و قاطع و معتبر، و گوياى وقايع حساس ترين سال هاى تاريخ اسلام باشد.

توجه به اين اشعار كه روشنگر مطالب فوق و نمايان گر مقاصد سيف است خالى از فايده نيست.

سيف از زبان قعقاع بن عمرو تيمى، يكى از قهرمانان افسانه اى چنين مى سرايد: (9)

«من از پدران خود كارهاى نيك و بزرگشان را كه به وسعت درياهاست به ارث برده ام. هر يك از آنها نيز بزرگوارى را از پدران خود به ميراث برده اند، آنها پايه هاى مجد و افتخارات خود را بر پايۀ مجد و افتخارات پدرانشان نهاده اند، و من چنان افتخاراتى را از بين نخواهم برد، و فرزندان من نيز اگر بمانند، خود بنيانگذاران افتخارانند. روى اين اصل هميشه فرماندهان نبردها از ما بوده كه چون پادشاه خود را به قلب دشمن مى زنند، و در پشت سرشان سپاهى لشكرشكن قرار دارد. ما، در آن هنگام كه رزمندگان از بيم و هراس از جنگ باز مى ايستد، قهرمانان پهنۀ كارزار هستيم.»

و نيز سيف به زبان ابى مقزر اسود تميمى چنين سروده است:

«ما خاندان بنى عمرو، درگاه كارزار نيزه افكن، و به گاه اطعام مهمان نوازيم»

و به ابو مجيد، نافع بن اسود تيمى چنين نسبت داده:

«در آن موقع كه يزدگرد فرار كرد، در حقيقت ما با سلاح وحشت و هراس او را از پاى در آورديم» و نيز گفته:

ص: 92

«اگر از خاندان من بپرسى «اسيد» است كه كان بزرگى و بزرگوارى است.»

و از زبان ربيع بن مطر تميمى گفته:

«منادى فرمانده كل قواى اسلام سعد وقاص(1) با آهنگى خوش و طرب انگيز ندا در داد كه: در حقيقت تنها افراد قبيلۀ تميم تنها با شاعران عجم هم طراز مى باشند.»

سيف بن عمر تميمى، تنها به خلق قهرمانان و پهلوانان افسانه اى از نوع بشر براى انتشار مفاخر و عظمت تميم بسنده نكرده است، بلكه از جنيان نيز در تبليغ اين افتخارات كمك گرفته و طى افسانه اى مدعى شده است كه اجنه امواج صوتى را به كار گرفته و اشعارى در مفاخر تميم سروده و به گوش همۀ عرب زبانان رسانيده است. طبرى اين موضوع را از قول سيف در تاريخش چنين روايت مى كند: (10)

چون نبرد قادسيه پايان يافت، جنيان اخبار آن را پخش كردند و از اوضاع آن مردم را آگاه ساختند، و در خبرگزارى از آدميان پيشى گرفتند.... تا آنجا كه مى گويد: اهل يمامه صدايى غيبى شنيدند كه در فضا و در حالى كه از بالاى سر آنها مى گذشت چنين مى خواند:

«ديديم كه سپاه را بيشتر افراد قبيلۀ تميم تشكيل مى دادند كه در ميدان نبرد از همه شكيبا تر بودند. لشكر فزون از شمار تميم به انبوهى از سپاه دشمن حمله برد و گرد و خاك به هوا برافشاند. به دريايى از سپاه ايران كه چون شيران بيشه شجاعت و همچون كوه ها استوار و برجا بودند حمله بردند. ايرانيان در قادسيه، و در آن سرزمين پهناور روزگارى سخت مى گذرانيدند و سر انجام مجد و افتخارات خود را

ص: 93


1- . سعد فرزند ابى وقاص فرمانده كل قوا در نبرد قادسيه بوده است. سعد در سال 54 يا 55 در مدينه بدرود حيات گفته است. اسد الغابه، ج 2، ص 290-293.

به تميم واگذاشتند. گه آن گاه كه رويا روى تميم قرار گرفتند دست ها و پاهايش بود كه از مچ و ساق به ضرب شمشير آنها بريده مى شد.»

اين آواز به همين ترتيب در سر تا سر شبه جزيرة العرب به گوش برخى رسيده است!

اين فرماندهان پيروزمند از پهلوانان افسانه اى سيف ناگزيرند تا اطرافيانى و سپاهى در ميدان هاى رزمى افسانه اى سيف داشته باشند. سيف از قبايل غير مضر حواشى و اطرافيانى براى آنها خيال كرده، و ايشان را نيز به سهم خود در چنان نبردهاى خيالى وظيفه يا وظايفى پست تر به عهده گذاشته تا داستان ها و افسانه هايش از هر حيث جامع الاطراف باشد و در مقابل آنان قهرمانى هاى قبايل مضر و نزار و تميم چشمگير افتد. به اين ترتيب سيف در تاريخ اسلام عدۀ بسيار زيادى از صحابى و تابعى و راويان و ديگر طبقات خلق كرده است كه هيچ كدام آنها وجود خارجى ندارند، و همۀ آنها ساخته و پرداخته دست تخيلات سيف و مخلوق ذهن افسانه پرداز او است و داستان ها و اشعارش و هر چه كه به ايشان نسبت مى دهد همه از مغز خيال پرداز سيف زنديق است.

تحريفات سيف

سيف علاوه بر خلق قهرمانان و ساختن افسانه ها براى فرو نشانيدن آتش عقدۀ خود دست به كار تحريف وقايع حقيقى تاريخ اسلام زده است، به اين معنى كه وقايع را به غير اشخاصى كه آن را ايفا كرده اند نسبت داده است از جمله موارد زير را مى توان نام برد:

يكم - پيروزى هاى جنگى و حقيقى را كه وسيلۀ افرادى به غير از قبيلۀ مضر به دست آمده است. سيف با تر دستى خاص خود، آن پيروزى را به فرماندهى يكى ار افراد حقيقى قبيلۀ مضر نشان داده و يا اين كه فرماندهى آن سپاه را در عهدۀ يكى از قهرمانان افسانه اى و خيالى قبيلۀ مضر نهاده است. تا بدان وسيله آن فتح و پيروزى را به حساب قبيلۀ مضر گذاشته باشد.

ص: 94

دوم - اگر عملى تاريخى و در خور شماتت و سرزنش از فرد يا افراد مضرى واقعاً سرزده باشد، سيف به فرمان تعصب قومى، همان كار را به شخصى غير مضرى نسبت مى دهد، و به اين وسيله دامن آن مضرى را از آلودگى به چنان كار زشت و ننگينى پاك مى سازد. حالا خواه اين فرد غير مضرى وجود خارجى داشته باشد يا از همان دسته اشخاصى باشد كه خودش در آفرينش آنها مستقيماً دست داشته است.

سوم - اما وقتى كه واقعه و يا حادثه اى مورد ايراد و سرزنش بين سران قبيلۀ مضر صورت گرفته باشد، و هر دو طرف مضرى باشند، سيف به حكم وظيفه اى كه بر عهده دارد، با تحريف در اخبار، و خلق افسانه و يا به هر صورت كه شده باشد به معالجۀ آن اتفاق ناگوار كه باعث سر شكستگى قبيلۀ مضر است بر مى خيزد. نمونۀ چنان اتفاق مورد شماتتى را مى توان در قيام و دشمنى عايشه و طلحه و زبير عليه خليفۀ سوم عثمان بن عفان كه محاصره كردن خانۀ او وسيله آنها و هوادارانشان، كه بالاخره به كشتن وى منجر شد سراغ گرفت؛ و يا در قيام همان سه تن سران قبيلۀ مضر، عايشه و طلحه و زبير، عليه امير المؤمنين على خليفۀ مسلمين كه او نيز مضرى است كه به جنگ جمل منتهى گرديد، دريافت كرد. سيف براى اين كه دامان همۀ اين سران مضرى را از آلودگى چنان رسوايى و بد نامى پاك سازد با مهارت و زرنگى خاص، با طرح يك افسانه، افسانۀ شگفت انگيز عبد الله بن سبأ، حقايق مسلم تاريخى را قلب كرده دامان مضريان را پاك ساخته به جاى همۀ آنها تنها يك اسم، و فقط يك اسم «عبد الله سبأ» را متهم و محكوم و به جاى آنها مى نشاند.

سيف افسانۀ شگفت انگيز عبد الله بن سبأ را طرح مى ريزد، و قهرمان آن افسانه را كه حتماً شخص غير مضرى است، ابن سبأ مى نامد و چنين خيال مى كند كه ابن سبأ از صنعاء يمن بر خاسته در ميان شهرهاى بزرگ و مختلف اسلام گرديده و مردم را بر انگيخته و فتنه و آشوب بر پا ساخته و پيروانى از يمانى ها فراهم كرده و سرانجام دست به كار فتنه و آشوب هاى زمان عثمان و جنگ جمل با على گرديده است. بنا بر اين آتش اين همه فتنه ها و جنگ ها و آشوب ها را عبد الله و ساير پيروانش كه همه و

ص: 95

همه يمانى هستند برافروخته اند هند نه مضريان!

سيف چنين افسانۀ عجيبى را مى سازد و در كتاب وزين و معتبر خود مى نويسد و تمام آن قضايا و بد بختى هاى ناشى از آنها را بر دوش عبد الله سبأ و اطرافيانش كه همگى ساخته و پرداخته دست تخيلاتش بوده اند و آنها را سبائيان مى نامد مى گذارد، و دامان سر دم داران مضر را كه گردانندگان اصلى و حقيقى چنان وقايعى بوده اند از آلودگى به هر گونه تهمت و اتهامى پاك مى سازد، و بالاخره خود را از اين غم بزرگ كه مايۀ سر شكستگى قبايل مضر مى باشد مى رهاند.

سيف عبد الله را مى آفريند، و او را فرزند سبأ م گويد و به سبائيان نسبت مى دهد تا يمنى بودن او كاملاً محرز شود و قحطانى بودنش جاى هيچ گونه شك و شبهه نباشد. آخر مگر نه سبأ فرزند يشجب بن يعرب فرزند قحطان نياى بزرگ تمامى قحطانيان است، و تمام قبايل يمن به سبأ مى رسند؟ بنا بر اين اگر بگويند فلانى سبائى و يا قحطانى است، او را به شخصى نسبت داده اند كه يمنى است كما اين كه اگر همان شخص را يمانى بگويند به محلى نسبت داده اند كه زادگاه اولاد سبأ و قحطان است، با توجه به اين توضيح، سيف بن عمر هوا داران و پيروان عبد الله را نيز سبائيان مى نامد تا چنين نموده باشد كه عموم پيروان عبد الله، يمانى بوده اند و براى هيچ كس جاى شبهه اى باقى نماند كه افراد قبايل سبأ يمانى قحطانى همگى در بد جنسى و آشوب طلبى و فتنه انگيزى تالى يك ديگرند و نمونه ندارند. ملاحظه مى كنيد كه سيف با يك تير به جاى دو نشان، چند نشان را زده است؟ به حكم زندقه اى كه داشته است اسلام را افسانه اى و تاريخش را قصه و داستانى به حساب آورده. و حقايق را تحريف كرده و واقعيات را در پشت پرده اى از اوهام و خرافات پنهان داشته و بدين وسيله غرض و رزان قوم را خشنود ساخته، و به حكم تعصب قبيله اى دامان شمال نشينان شبه جزيره و قبايل مضر را از لوث هر گونه پليدى، پاك جلوه داده و تا توانسته است قدر و منزلت يمانى ها را پايين و پايين تر آورده به حدى كه تا دنيا دنيا است آنان كه به دنبال وقايع تاريخى مى گردند زبان به لعن و نفرين سبائيان قحطانى يمانى بگشايند. خلاصه اين كه سيف رومانى

ص: 96

نوشته و با استفاده از رويدادهاى تاريخى، قهرمانان خيالى خود را در آنجا زده است.

سيف عبد الله را مى آفريند، و او را سبائى، صنعائى، يمانى مى نامد و به او نسبت مى دهد كه: عبد الله در تمام شهرهاى و پايتخت هاى اسلامى چون شام، مصر، كوفه، بصره و غيره گرديد و در همه جا مردم را به قيام و آشوب عليه فرماندارانشان برانگيخت و در آخر با پيروانش از سبائيان به مدينه آمد و خليفه عثمان را در خانه اش به محاصره گرفت و سرانجام او را كشت. و پس از چندى در زمان حكومت على بن ابى طالب، در جنگ جمل با سر و كله عبد الله و ياران سبائيش پيدا مى شود و جنگى كه مى رفت تا به حسن درايت و تدبير و نفوذ كلمۀ فردى از افراد سرشناس و معروف مضر به صلح و آشتى گرايد، از نو بنا به توطعۀ قبلى سبائيان و دخالت مستقيم آنان به نبردى خونين تبديل شد بدون اين كه سران مضر چون على و عايشه و طلحه و زبير از آن جنگ راضى باشند يا اطلاعى داشته باشند!!

سيف، افسانۀ عبد الله بن سبأ را از اين روى طرح ريزى كرده است تا همۀ آن پيش آمدها و اعمال خشونت ها، و خون ريزى، و اختلافات و برادر كشى ها كه همه از مضريان بوده و اغراض آنها موجب وقوع چنين حوادثى گرديده بود، همه را بر دوش يمنى ها بار كرده باشد. اما حضرات بزرگان و سران قوم و سردمداران قبيلۀ مضر، چون ام المؤمنين عايشه، و طلحه و زبير، و معاويه، و مروان و ده ها نفر ديگر، خير، دامان يكايك ايشان از اين اتهامات پاك و منزّه است، و گويى هيچ يك آنها مرتكب كوچك ترين لغزش و خطايى حتى در سراسر حيات و زندگى خود نشده اند تا چه رسد به چنان وقايعى؟ دامان آنها از اين اتهامات آن چنان پاك است، كه گرگ از خوردن فرزند يعقوب!

اما اشخاص سرشناس و غير مضرى كه در آن وقايع شركت داشته اند، امثال عمار ياسر، و عبد الرحمن عديس، كه هر دو از اصحاب رسول خدا و قحطانى اند؛ و يا مالك اشتر كه تابعى و او نيز قحطانى است، و ديگر قحطانيان، سيف نه تنها ايشان را از اتهام تبرئه مى كند، بلكه نسبت دخالت در خراب كارى را به آنها محكم تر ساخته، آنها را پيروان عبد الله سبأ يهودى، و آلت فعل و ارادۀ او به حساب آورده است. با اين

ص: 97

ترتيب سيف روى وقايع ناگوار و در خور سرزنشى كه بين سران و بزرگان قبيلۀ مضر روى داده است سرپوشى از افسانه مى گذارد.

چهارم - از انواع تحريف هاى سيف در جايى است كه اتفاقى بين يكى از سرشناسان و صاحبان زر و زور مضر، با يكى از مردم سادۀ همان قبيله صورت گرفته باشد، سيف فرد مضرى عادى را فداى مجد و عظمت قبيله مى كند و او را زير پا مى گذارد. مجد و عظمت و افتخار قبيله اى كه سيف براى حفظ آن به جان مى كوشد نخست حفظ مقام سلسلۀ حكام و صاحبان قدرت منسوب به قبيلۀ مضر مى باشد، و در درجۀ دوم قهرمانان، و چابك سواران مضرى و فرمان دهان سپاه پيروزمند آنها است كه سيف در راه حفظ افتخارات و دفاع از حرمت آنها از هيچ اقدامى فروگذار نمى كند. نمونۀ اين قسمت را مى توان در داستان خالد بن سعيد اموى (فردى عادى از مضر) و ابو بكر فرزند ابو قحافه خليفۀ وقت (فردى صاحب قدرت و فرمانرواى كل از قبيلۀ مضر) به خوبى احساس كرد.

خالد مضرى، چون به مخالفت با بيعت ابو بكر خليفۀ مضرى قيام كرده و از بيعت با ابو بكر سرپيچى نموده است. سيف او را با تمام وجودش مى كوبد، و بد نام مى سازد، اگر چه خالد يكى از سرشناسان قبيلۀ مضر مى باشد، اما در پيش گاه مقام خلافت فردى عادى است. (11)

پنجم - گاهى هم سيف حقايق را بدين گونه تحريف مى كند كه اگر چنان كه اتفاقى بين يك فرد يمانى و يك فرد مضرى واقع شده باشد و سيف آن را به وسيلۀ داستان عبد الله بن سبأ علاج نكرده باشد، براى معالجۀ آن داستان، افسانه اى ديگر مى سازد، و همچنان كه شيوۀ او است به هر ترتيب كه شده باشد قدر و مقام يمنى را در آن داستان پايين مى آورد، و موقعيت و آقايى آن فرد مضرى را نمايان ساخته بالا مى برد. نمونۀ اين داستان را در موضوع عزل ابو موسى اشعرى يمانى، وسيلۀ عثمان بن عفان خليفۀ مضرى مى توان سراغ گرفت. سيف در آن داستان تا توانسته چيزها ساخته و پرداخته تا از مقام و منزلت ابو موسى يمانى بكاهد و سوابق و خدمات او را در گذشته ناديده بگيرد، و در مقابل به قدر و منزلت خليفۀ مضرى بيفزايد و به دفاع از او برخيزد. (12)

ص: 98

كوتاه سخن اين كه، دست آورد ساخته هاى سيف بن عمر تميمى را مى توان در موارد زير خلاصه كرد:

يكم - مجموعۀ افسانه هايش، تاريخى سراسر دروغ و افترا براى اسلام تهيه كرده است.

دوم - افرادى سرشناس و معتبر در اسلام آفريده است، از صحابى و تابعى، راويان احاديث نبوى، فرماندهان سپاه، شعراء و حماسه سرايان كه هيچ كدام آنها را در خارج از افسانه هاى سيف نمى توان يافت و وجود خارجى نداشته اند.

سوم - افسانه ها و اشخاص و اماكن مخلوق سيف هر يك به شكلى و سببى خاص در مصادر اسلامى راه يافته اند، و همان ها موجب انحراف تاريخ و حقايق اسلام از مجراى صحيح گرديده اند كه فصل آينده نشان گر اين واقعيت است.

ص: 99

فهرست مداركى كه از سيف نقل حديث كرده اند

وضع سيف تاريخا كله اختلاق

سيف براى اسلام تاريخى ساخته كه سراسر دروغ است

(مؤلف)

با آنچه كه از دروغ پردازى و افسانه سازى و انواع تحريف در احاديث سيف ديده ايم (و سيف نيز باين صفتها مشهور بوده است) احاديث او در متون اسلامى جاى وسيعى براى خود باز نموده و در مدارك باصطلاح معتبر اسلامى راه يافته و علماى بزرگ افسانه ها و احاديث او را با همه ريزه كاريهايش در كتب خود آورده اند. ما در اين فصل براى نمودن اين حقيقت تلخ و شگفت انگيز فهرست علمائى را كه از سيف حديث گرفته اند و همچنين فهرست كتب و مداركى را كه احاديث وى در آنها راه يافته است مى آوريم:

الف: علماء و دانشمندانى كه شرح حال براى صحابۀ پيامبر نوشته اند و اصحاب ساختۀ دست خيال سيف را نيز جزء صحابۀ حقيقى پيامبر خدا نام برده اند.

1 - البغوى متوفى سال 317 ه در كتاب معجم الصحابه

2 - ابن قانع متوفى سال 351 ه در كتاب معجم الصحابه

3 - ابو على بن السكن متوفى سال 353 ه در كتاب حروف الصحابه

ص: 100

4 - ابن شاهين متوفاى سال 385 ه در كتاب معجم

5 - ابن منده متوفاى سال 395 ه در كتاب اسماء الصحابه

6 - ابو نعيم متوفاى سال 430 ه در كتاب فى معرفة الصحابه

7 - ابن عبد البر متوفاى سال 463 ه در كتاب استيعاب فى معرفة الاصحاب

8 - عبد الرحمن بن منده متوفاى سال 470 ه در كتاب التاريخ

9 - ابن فتحون متوفاى سال 519 ه در كتاب التذييل على الاستيعاب

10 - ابو موسى متوفاى سال 581 ه در كتاب التذييل على اسماء الاصحاب

11 - ابن اثير متوفاى سال 630 ه در كتاب اسد الغابة فى معرفة الصحابة

12 - الذهبى متوفاى سال 748 ه در كتاب تجريد اسماء الصحابة

13 - ابن حجر متوفاى سال 852 ه در كتاب الاصابة فى تمييز الصحابة

ب - علماء زير نيز جزء فرماندهان سپاه، و كشورگشايان حقيقى، بر قهرمانان خيالى و افسانه اى سيف شرح حال نوشته اند:

14 - ابو زكريا متوفى سال 334 ه در كتاب طبقات اهل موصل

15 - ابو الشيخ متوفى سال 369 ه در كتاب تاريخ اصبهان

16 - حمزة بن يوسف متوفى سال 427 ه در كتاب تاريخ جرجان

17 - ابو نعيم متوفى سال 430 ه در كتاب تاريخ اصبهان

18 - ابو بكر خطيب متوفى سال 463 ه در كتاب تاريخ بغداد

19 - ابن عساكر متوفى سال 571 ه در كتاب تاريخ مدينة دمشق

20 - ابن بدران سال 1346 ه در كتاب تهذيب تاريخ دمشق

ج - شعراى مخلوق سيف در كتاب زير معرفى گرديده اند:

21 - مرزبانى متوفى سال 384 ه در كتاب معجم الشعراء

د - نام قهرمانان مخلوق تخيلات سيف، در كتابهائى كه براى رفع اشتباه در تلفظ اسامى تأليف شده است بشرح زير آمده است:

ص: 101

22 - دارقطنى متوفى سال 385 ه در كتاب المختلف

23 - ابو بكر خطيب متوفى سال 463 ه در كتاب الموضح

24 - ابن ماكولا متوفى سال 487 ه در كتاب الاكمال

25 - رشاطى متوفى سال 542 ه در كتاب المؤتلف

26 - ابن الدباغ متوفى سال 546 ه در كتاب مشتبه الاسماء

ه نسب نامۀ بعضى از مخلوقات سيف، آن چنان كه خود او ساخته و تصور نموده است در كتابهاى زير آمده است:

27 - ابن حزم متوفى سال 456 ه در كتاب الجمهرة فى النسب

28 - سمعانى متوفى سال 625 ه در كتاب الانساب

29 - مقدسى متوفى سال 620 ه در كتاب الاستبصار

30 - ابن اثير متوفى سال 630 ه در كتاب اللباب

و - شرح حال بعضى از راويان خيالى و ساخته شدۀ سيف را در كتابهاى زير مى توان يافت:

31 - رازى متوفى سال 327 ه در كتاب الجرح و التعديل

32 - ذهبى متوفى سال 748 ه در كتاب ميزان الاعتدال

33 - ابن حجر متوفى سال 852 ه در كتاب لسان الميزان

ز - شرح بر اماكن و جاهاى خيالى سيف در كتابهاى زير آمده است:

34 - ابن الفقيه متوفى سال 340 ه در كتاب البلدان

35 - حموى متوفى سال 626 ه در كتاب معجم البلدان

36 - حموى متوفى سال 626 ه در كتاب المشترك لفظا و المفترق صقعا

37 - عبد المؤمن متوفى سال 739 ه در كتاب مراصد الاطلاع

38 - حميرى(1) متوفى سال 900 ه در كتاب الروض المعطار

ص: 102


1- - ابو عبد اللّه، محمد بن عبد اللّه ملقب به حميرى مؤلف كتاب (الروض المعطار فى اخبار الاقطار) است. اين كتاب خطى است و در كتابخانه شيخ الاسلام در مدينۀ منوره موجود و مورد مطالعه مؤلف قرار گرفته است.

ح - در كتابهائى كه اختصاص به شرح نبردهاى اسلام دارد، بعضى از روايتهاى ساختگى سيف در آنها راه يافته است، چون كتابهاى:

39 - ابو مخنف متوفى سال 157 ه در كتاب الجمل

40 - نصر بن مزاحم متوفى سال 212 ه در كتاب الصفين

41 - شيخ مفيد متوفى سال 413 ه در كتاب الجمل

42 - ابن ابى بكر متوفى سال 841 ه در كتاب مقتل عثمان

ط - كتاب فتوح ورده سيف كه سراسر افسانه است، در كتابهاى وزين و معتبر تاريخى زير سند واقع شده و منعكس گرديده است:

43 - ابن خياط متوفى سال 240 ه در كتاب تاريخ خليفه

44 - بلاذرى متوفى سال 279 ه در كتاب فتوح البلدان

45 - طبرى متوفى سال 310 ه در كتاب تاريخ طبرى

46 - ابن اثير متوفى سال 630 ه در كتاب ابن اثير

47 - ذهبى متوفى سال 748 ه در كتاب تاريخ ذهبى

48 - ابن كثير متوفى سال 771 ه در كتاب تاريخ ابن كثير

49 - ابن خلدون متوفى سال 808 ه در كتاب تاريخ ابن خلدون

50 - سيوطى متوفى سال 911 ه در كتاب الخلفاء

ى - افسانه هاى سيف بسته به موارد، در كتابهائى كه جنبۀ اختصاصى داشته و دربارۀ موضوع بخصوص تأليف شده است مانند كتابهاى زير راه يافته است:

51 - ابن كلبى متوفى سال 204 ه در كتاب انساب الخيل

52 - ابن اعرابى متوفى سال 231 ه در كتاب اسماء الخيل

53 - العسكرى متوفى سال 395 ه در كتاب الاوائل

54 - غندجانى متوفى سال 428 ه در كتاب اسماء خيل العرب

55 - ابو نعيم متوفى سال 430 ه در كتاب دلائل النبوه

56 - بلقينى متوفى سال 805 ه در كتاب امر الخيل

ص: 103

57 - قلقشندى متوفاى سال 821 ه در كتاب نهاية الارب

ك - كتابهاى ادبيات زبان عرب، از آن افسانه ها سهم وافرى برده اند چون:

58 - اصبهانى متوفى سال 356 ه در كتاب الاغانى

59 - ابن بدرون متوفى سال 560 ه در كتاب شرح بر قصيدۀ ابن عبدون

ل - كتابهاى لغت نيز از افسانه هاى سيف بى بهره نبوده اند مانند:

60 - ابن منظور متوفى سال 711 ه در كتاب لسان العرب

61 - زبيدى متوفى سال 1205 ه در كتاب تاج العروس

م - و بالاخره بهر كجا كه بنگرى اثرى از اين روباه مكار را مى بينى. حتى در كتابهاى حديث مانند كتابهاى:

62 - ترمذى متوفى سال 279 ه در كتاب صحيح ترمذى

63 - النجيرمى متوفى سال 451 ه در كتاب اصول مسموعات

64 - ابن حجر متوفى سال 852 ه در كتاب فتح البارى

65 - متقى هندى متوفى سال 975 ه در كتاب كنز العمال

ن - و بعد از اين همه طبيعى است كه گاهى از اوقات نام سيف در زمرۀ - دروغ پردازان، و روايت سازان، در كتابهائى كه براى شناسائى اين قبيل اشخاص تأليف گرديده است بيايد، مانند:

66 - عقيلى متوفى سال 322 ه در كتاب الضعفاء

67 - ابن جوزى متوفى سال 597 ه در كتاب الموضوعات

68 - سيوطى متوفى سال 911 ه در كتاب اللئالى المصنوعة

و هزاران كتاب ديگر از متقدمين و متأخرين و مستشرقين و اسلام شناسان غربى و.،

ص: 104

علل انتشار احاديث سيف

اشاره

وضع سيف قصصاً تساير مصالح السلطة فى كل عصر

سيف افسانه هاى خود را هم گام مصالح صاحبان و قدرت ساخته است.

(مؤلّف)

در فصل پيش قسمتى از مدارك اسلامى را كه افسانه هاى سيف در آنها راه يافته است نشان داديم ولى بايد توجه داشت كه هدف ما از آوردن نام كتاب هايى كه نفوذ شاخه هاى افسانه هاى سيف بن عمر در آنها به چشم مى خورد، اين نيست كه نام تمام كتاب ها و رسائلى را كه هر كدام به شكلى از سخنان سيف الهام گرفته اند بياوريم زيرا اين كارى است بس مشكل و تا حدى نا شدنى. و ما آن چه را كه در اين تعداد به قلم آورده ايم قطره اى است از دريا. بلكه هدف اين است كه نمونه اى از وسعت و دامنۀ انتشار احاديث و افسانۀ سيف را در رشته هاى مختلف مصادر اسلامى كه مايۀ شگفتى و اعجاب دانشمندان و اهل تحقيق مى باشد نموده باشيم.

اما عواملى را كه باعث انتشار احاديث و افسانه هاى سيف شده و اعتمادى كه علماء و دانشمندان به او نموده اند (با توجه به اين كه او را دروغ گو و زنديق مى دانند؟) به شرح زير مى توان خلاصه كرد:

ص: 105

1 - همگام با خودكامگان
اشاره

نخستين عامل اين كه سيف همواره كوشيده است تا داستان هايش در جهت حفظ مصالح و منافع عاليۀ هيئت هاى حاكمۀ در هر عصر و زمان باشد. داستان علاء حضرمى در جنگ دارين، نمونۀ بارزى است از توجه خاص سيف در مورد حفظ قدرت و مصالح هيئت حاكمه. اصل قضيه، صرف نظر از داستان سيف چنين است:

گروهى از جنگجويان از دست علاء به قلعۀ دارين پناهنده مى شوند. آب، بين او و پناهندگان فاصله انداخته و مانع دسترسى علاء به دارين مى شود. شخصى به نام كراز النكرى، علاء و سپاهيان او را راهنمايى مى كند و از پاياب عبور مى دهد، و به اين ترتيب دارين به دست علاء فتح مى شود. (1) تمام قضيه همين است كه در چند سطر خلاصه شده است.

اما ابو هريره مى آيد و بنا به عادتش با دادن تغييراتى و دستكارى هايى در اصل قضيه آن را چنين نقل مى كند: علاء را ديدم كه در جنگ دارين سواره به آب دريا زد (يا با چهار هزار نفر به دريا زد) طورى كه نه سم شترى و نه سم اسبى تر شده باشد! آن گاه به سوى بحرين پيش تاخت و چون به شوره زار دهناء رسيد علاء خدا را در آن سرزمين بخواند و دعا كرد، آب در آن سرزمين جوشيدن گرفت و بالا آمد.... پس از عزيمت از آنجا، مردى چيزى از راحله اش را به جاى گذاشته بود، باز گشت تا آن را بردارد آن را ديد، ولى آبى نيافت (2)....

ابو هريره بنا به روشى كه دارد، در داستانى كوتاه چون ساير داستان هايش قصۀ علاء را نيز نقل كرده است. و چون با علاقه و رغبت مردم كه تشنۀ شنيدن كرامات گذشتگان و نياكان خود هستند موافقت كامل داشت. از قول او نقل، و به زودى دهان به دهان گرديد. و تا زمان سيف نيز از طرق مختلف از ابو هريره رايج و بر سر زبان ها بود. سيف آن نابغۀ افسانه پرداز مى آيد، جاهاى خالى آن قصه را پر مى كند و بر آن شاخه ها و برگ ها مى بندد و سندى هم براى آن تنظيم مى كند و به طور خلاصه

ص: 106

چنين مى گويد:

چون علاء با سپاهيانش به دهناء رسيد، سرزمينى شن زار كه تپه هاى شنى چون كوه در آن دميده مى شود، و آبى در آنجا وجود نداشت، در آن سرزمين تا قلب صحرا پيش مى رود. در چنين موقعيتى تمام شتران آنها با بارهايى كه بر پشت داشته اند مى گريزند. نه شترى برايشان باقى مى ماند نه توشه اى و نه آبى.... همگى به هلاك خود يقين حاصل مى كنند، و هر يك به ديگرى وصيت مى نمايد. علاء آنان را به اين غم و تشويش كه آنها را عارض گشته سرزنش و ملامت مى كند، و وادارشان مى نمايد تا با او دسته جمعى دست به دعا بردارند و دعايى بخوانند، دعايى كه سيف متن آن را نقل مى كند. انعكاس آفتاب در آبى كه پيش روى آنها و بر اثر دعاى ايشان به ناگهان آشكار مى شود همه را به خود جذب مى كند! به سوى آن مى روند و از آن مى نوشند و خود را مى شويند، در همين موقع شترهاى رميده نيز از اطراف آن بيابان به سوى آنها باز مى گردند!! شترها را آب مى دهند و به راه مى افتند. چون مسافتى از آن آبگير دور مى شوند، ابو هريره با يكى از يارانش به طلب ظرفى كه خودش آن را از آب پر كرده و براى وجود نشانه اى كنار آن آبگير گذاشته بود باز مى گردد؛ ظرف آب را مى بيند ولى اثرى از آن آبگير ديده نمى شود!!؟

سپاهيان خليفه بر روى آب راه مى روند

بعد از اين، سيف قسمت هاى ديگرى بر اين قصه مى افزايد و سپس مى گويد: به جانب بحرين روى آوردند و قصد كردند به دارين بروند، فاصلۀ دريا بين آنها تا دارين يك روز و يك شب راه با كشتى بود، كنار دريا علاء سپاهيان خود را مخاطب ساخته گفت: خداوند آيات خود را در خشكى به شما نشان داد تا به پشتوانۀ آن در دريا قوى دل شويد، به سوى دشمنان خود ركاب بكشيد و مردانه از دريا بگذريد: آنها سواره و پياده به دريا زدند سوار بر اسب و شتر و دراز گوش و دعايى خواندند كه سيف آن را نقل مى كند. آنها از آب دريا گذشتند مانند كسى كه قدم بر شن هاى صحرا

ص: 107

مى گذارد در حالى كه كمى آب روى آن را گرفته باشد و سم چهار پايان به زحمت تر مى شد. به اين ترتيب به مرتدين (از دين برگشتگان) رسيدند و با آنها به جنگ برخاستند و بر آنها پيروز شدند. و سپس به محل اصلى خود مراجعت كردند و از دريا چون نخستين بار گذشتند، و عفيف بن منذر تميمى كه يكى از پهلوانان افسانه اى سيف است در اين مورد به خصوص شعرى سروده كه سيف آن را نقل مى كند و سپس مى گويد: راهبى كه همراه مسلمانان بود با ديدن اين همه كرامات و خوارق عادات، و شنيدن دعاى فرشتگان در هوا مسلمان مى شود! سيف دعاى ملائكه ها را نيز آورده است. سپس مى گويد: علاء نتيجۀ اين اردوكشى را به خليفۀ اول ابو بكر طى نامه اى گزارش كرد. ابو بكر پس از دريافت نامۀ علاء به منبر مى رود و داستان را براى مسلمانان نقل مى كند. سيف از قصۀ ابو هريره كه در زمان او دهان به دهان مى گرديد خوشش مى آيد، و آن را با اضافه كردن عناصرى چند تكميل مى كند و همۀ آن را در حالى كه از هر طرف با سند و شاهد و دليل و برهان و دعا محكم شده است و جاى هيچ اما و اگر براى مردم آن زمان نداشته نقل و روايت مى كند. اما از آنجايى كه مايل نبوده است تا كرامتى را به فردى حضرمى كه اهل يمن و از قبيلۀ سبأ مى باشد نسبت دهد، آن كرامت را با افسانه اى ديگر كه مى پردازد از او سلب مى كند. توجه كنيد او مى نويسد:

علاء حضرمى با سعد وقاص رقابت و هم چشمى مى كرد و تصادفاً پيشرفت هاى علاء در جنگ هاى رده بيش از سعد بوده است، تا اين كه سعد در نبرد قادسيه در زمان عمر بر ايرانى ها پيروز مى شود و غنايم جنگى خيلى بيشتر ازآنچه علاء با خود آورده بود به درگاه خليفه مى فرستد. علاء در صدد بر مى آيد كه در جنگ با ايرانيان خودى بنماياند تا از سعد عقب نماند، به اين منظور بدون اين كه از مقام خلافت دستورى بگيرد، از طريق دريا به ايران مى تازد؛ در حالى كه او نفهميده بود كه اگر خداوند او را در جنگ هاى رده بر سعد وقاص فضل و برترى داده بود به علت اطاعت و فرمانبردارى

ص: 108

او از مقام خلافت و پيروى از دستور صريح خليفه نخستين ابو بكر در جنگ با مرتدين بوده است نه اين كه او را خود فضل و كرامتى است. در صورتى كه عمر خليفۀ دوم به خصوص علاء را از حمله به ايران از طريق دريا منع كرده بود.... سيف اضافه كرده مى نويسد: وقتى كه علاء از طريق دريا به پارس حمله كرد و دو سپاه روياروى يك ديگر قرار گرفتند، پارسيان بين او و كشتى هايشان حايل شدند و سپاه مسلمين شكست خورد، اين شكست نتيجۀ نا فرمانى علاء از فرمان خليفه بود. و اگر لطف خدا يارى نمى كرد همۀ آنها در آن جنگ كشته شده بودند. لطف خدا به اين صورت تجلى كرد كه خبر اين حملۀ بى اجازه به گوش خليفه مى رسد، و در دل ايشان مى گذرد كه حتماً علاء به علت اين نافرمانى شكست خواهد خورد، پس بلافاصله در مقام عزلش و مى آيد، و ديگرى را به فرماندهى سپاه انتخاب مى كند و افراد كمكى برايش اعزام مى دارد. به اين ترتيب خداوند سپاهيان اسلام را به بركت رأى و بينش خليفه از مهلكۀ حتمى نجات مى دهد!

طبق اين داستان كه سيف ساخته، آن چه را كه ابو هريره از كرامت در جنگ دارين به علاء حضرمى نسبت داده است از آثار اطاعت و فرمان بردارى مطلق او از مقام خلافت بوده و الا ديديم كه همين صحابى بزرگوار وقتى در مقام تمرد و سرپيچى از مصدر خلافت بر مى آيد چگونه گرفتار بد بختى و درماندگى مى گردد. خداوند آن همه نعمت را به پاس فرمان بردارى از خليفه به علاء و سپاهش مرحمت فرموده، و بر اثر نا فرمانى آن چنان شكست نصيبش ساخت.

اين داستان و داستان هاى نظير آن را سيف همگام را حفظ مصالح عاليه زمام داران در هر عصر ساخته و پرداخته است. و مى بينيم همين امر به تنهايى بزرگ ترين عامل انتشار افسانه هاى سيف بوده تا جايى كه روايت ها تاريخى صحيح ديگران به دست فراموشى سپرده مى شود.

ص: 109

2 - همگام با آرزوى همگان

دومين عامل انتشار سخنان سيف اين است كه او داستان هايش را مطابق ذائقه مردم، و علاقۀ عوام در قرون و اعصار وضع كرده است. چه مردم عامى كه بنده وار، سلف صالح خود را مى پرستد، مشتاقانه در پى شنيدن كرامت هاى آنها هستند، روايت هاى سيف خواستۀ اين دسته از مردم عامى را به نيكوترين وجهى بر آورده كرده است. زيرا در روايت هاى سيف مى بينند كه نواميس طبيعت، و قوانين ازلى و ابدى آن در مقابل سلف صالح مطيع و فرمان بردار، و در اختيار و ارادۀ آنها مى باشند، فرشتگان و جنيان همواره يار و پشتيبان آنها بوده، چشم و گوش به فرمان آنها هشتند، حيوانات با ايشان سخن مى گويند و فرمان مى برند، و بالاخره در جنگ آورى و ميدان كارزار تالى و همانند ندارد و هميشه در نبردها پيروز و سربلند هستند.

از طرفى دوست داران فرهنگ و ادب، در خلال روايت هاى سيف ره قصائد شيوا، سخنورى هاى بى همتا، و حماسه هاى زيبا، خودستايى هاى شيرين بر مى خوردند، و به متون جالب و دل چسب پيمان هاى نظامى، و قراردادهاى صلح و آشتى، فرمان ها و دستورهاى فصيح و بليغ، و دلنشين و عالى سران ملت، و هيئت هاى حاكمه وقت اطلاع مى يابند.

هم چنين علاقه مندان به تاريخ، خبرنگاران نيز به سهم خود بيشتر از هر منبع خبرى ديگر از روايت هاى سيف سود مى برند. چه تشنگان امور تاريخى به سادگى در مى يابند كه سيف بيش از هر تاريخ نويس ديگر وقايع و اتفاقات را كاملاً شرح داده و جزئيات يك حادثه را از نظر دور نداشته و نوادر تاريخى آورده و از كوچك ترين موضوع نيز صرف نظر نكرده است. زيرا سيف در خبرسازى ماهر، و در وقايع نگارى و افسانه پردازى استادى متبحر است. براى نمونه، مگر شما كدام تاريخ نويس دقيق و باريك بينى را - به جز افسانه نويسان - سراغ داريد كه چون سيف بن عمر تميمى توانسته باشد مثلاً حتى تكان دادن دم است فلان سوار كار به هنگام عبور از

ص: 110

دجله توضيح دهد!؟(1) كوتاه سخن اين كه شيفتگان وقايع تاريخى، آن چه را كه نزد سيف مى يابند نه تنها نزد هيچ تاريخ نگارى، و حقيقت نويس ديگرى نخواهد يافت، بلكه در هيچ طبلۀ عطارى سراغ نتوانند گرفت!

3 - همگام با خواستۀ خوش گذرانان

ثروتمندان، و خودكامگان، و خداوندان زر و زور و بالاخره خوش گذرانان جامعه را از روايت ها، و داستان ها، و افسانه هاى سيف بهره اى وافر است. چه سيف اين دسته از مردم را با خواندن افسانه هاى دل نشين، و داستان هاى دل چسب و نمكين در شب زنده دارى هايشان همراهى مى كند، و بساط شادى و سرگرمى آنها را تكميل مى نمايد.

در روزگارى كه بازار قصه خوانان و نقال ها، با خواندن افسانه هايى مانند عنترة ابن شداد، و ابى زيد سروجى، و هزار و يك شب، و امثال آنها گرم بود، و امرا و بزرگان و ثروتمندان و ارباب نفوذ را سرگرم مى داشت؛ انديشمندان نيز به اين فكر افتادند تا افكار و انديشه هاى خود را به لباس داستان و افسانه در آوردند، تا همۀ مردم آنها را بخوانند و دست به دست بگردانند. روى همين اصل گروه اخوان الصفاء(2) افكار و انديشه هاى خود را به صورت رساله هايى كوچك در ميان مردم پخش كردند؛ و ابن

ص: 111


1- . در شرح حال عاصم به تفصيل بيان شده است.
2- . گروهى از دانشمندان فرقۀ اسماعيليه در حدود سال 373 ه - و 983 م جمعيتى به نام اخوان الصفاء كه مركزش در بصره بود تشكيل دادند. اين گروه براى انتشار افكار خود در حدود پنجاه و يك رساله در علوم مختلف حساب و هندسه، موسيقى و منطق، نجوم و ساير فنون عصر خود نگاشته و پاره اى از عقايد خود را از مبدأ و معاد در آنها گنجانيدند، ترجمۀ رسائل ايشان در سال 1861 م در لندن و اصل عربى آنها در 1883 در لايپزيك و مصر و هند مكرر به چاپ رسيده است. كشف الظنون، ج 1، ص 92، دايرة المعارف الإسلامية، ج 1، ص 527-529، الذريعه، ج 1، ص 383 و ج 4، ص 76 و ج 7، ص 235 و ج 8، ص 9-10، و اعيان الشيعه جلد دهم چاپ اول مراجعه شود.

طفيل افكارش را در لباس داستان حى بن يقظان(1) زبان زد مردم ساخت؛ و ابن مقفع منظورش را با ترجمۀ كتاب كليله و دمنه، و بالاخره سيف بن عمر مى آيد و با تأليف دو كتاب فتوح و جمل از همۀ اين ها پيشى مى گيرد و افكارش را در افسانه هايى كه ساخته است، به صورت روايت هاى موثق و قابل اطمينان، و تاريخ و سيرۀ صحيح منتشر مى سازد، و آرمان و آرزوهايش را بدين وسيله لباس تحقق مى پوشاند.

خلاصه اين كه حكام و صاحبان زر و زور آن چه را كه مايلند در احاديث سيف مى يابند، و مردم ساده و عامى نيز به چيزى كه دلبستگى دارند، سيف به آنها مى دهد، و در احاديث سيف، علماء و دوست داران فرهنگ و ادب، چيزى را كه براى بحث و گفت و گو لازم دارند به دست مى آورند. و به همين ترتيب علاقه مندان به تاريخ و دوست داران قصص و افسانه ها... به اين ترتيب سيف توانسته است حدود دوازده قرن همۀ اين طبقات را به هر كجا كه خودش خواسته بكشاند و آن چه را كه مايل بوده بخورد آنها بدهد، تا آنجا كه سخنان و افسانه هاى او ورد زبان ها گرديد و از نسلى ره نسل ديگر رسيد و در حالى كه افكار او را در لباس روايت ها و داستان هايش با تمام قوا منتشر مى ساختند احاديث صحيح، و گفته هاى معتبر ديگران به دست فراموشى و نسيان سپرده شده و در بعضى از موارد پاك از بين رفته است.

4 - همگامى با تعصب قبيله اى

علاوه برآن گذشت نبوغ سيف وقتى كاملاً مشهود است كه مى بينيم او توانسته است تا اهداف خود را با خواسته هاى همۀ طبقات مردم تطبيق دهد. او در حالى كه خواسته هاى مردم را در احاديث خود بر آورده است، سند افتخارى نيز از هر يك از

ص: 112


1- . كتاب حى بن يقظان نوشتۀ طفيل ابو بكر اشبيلى متوفى 581 مى باشد. داستانى است كه قهرمانان آن حى بن يقظان است و اين اسم رمز فلسفه است و نقش هاى ديگر را آبسال به رمز دين و سلامان به رمز مردم عوام. ابن سينا بر اين سبك دو رساله داشته است كه يكى از آنها داستانى اخلاقى بوده است. الذريعه، ج 7، ص 128-129 مراجعه فرماييد.

آنها به نام قبيلۀ مضر به طور عموم، و تيرۀ تميم مخصوصاً به ثبت مى رساند، و به موازات آنها دشمنان آن قبيله يعنى يمانيان را پست و بى مقدار معرفى مى كند و اين مطلب براى محققين و كاوش گران علمى كاملاً روشن است.

5 - همگام با زندقه

چيزى كه مى ماند و بسيار در خور توجه است، اين است كه در احاديث سيف از دروغ پردازى ها و تحريف هايش به مواردى برخورد مى كنيم كه به هيچ روى با اهدافى كه ما از او سراغ داريم مطابقت نمى كند، در صورتى كه مى دانيم كه سيف هيچ دروغى را نگفته و هيچ موضوعى را تحريف نكرده است مگر اين كه در مقام تحقق بخشيدن به هدفى بوده است. با توجه به اين مطلب سيف چه منظورى از تغيير سال هاى وقوع حوادث تاريخى داشته است؟ (3) مثلاً چرا سال وقوع جنگ يرموك را كه در سال پانزده هجرى اتفاق افتاده است در سال سيزده هجرى نوشته؟ و يا از چه سبب سال فتح شهر دمشق را كه در سال پانزده هجرى بوده آن را در سال شانزده هجرى تعيين كرده است؟(1) سيف چرا اسامى اشخاص را تغيير داده، هم چنان كه ضارب و قاتل امير المؤمنين على را كه عبد الرحمن بن ملجم است، به خالد بن ملجم (4)، به عمرو بن عبد المسيح تغيير داده است؟(2) و يا چه چيز سيف را وادار نموده تا حديثى اين چنين جعل كند:

عمر، خليفه، از همسرش ام كلثوم دختر امام على مى خواهد تا با مهمانش بر سر بك سفره بنشيند. و ام كلثوم در مقابل تقاضاى عمر مى گويد: اگر تو مى خواستى در برابر مردم ها ظاهر شوم، چنين پيراهنى برايم نمى خريدى! (5)

آيا اين درست است كه خليفۀ مسلمين عمر، از همسرش بخواهد تا با مردان

ص: 113


1- . رجوع شود به فصل تحريف سال هاى حوادث تاريخى، جلد اول عبد الله بن سبأ.
2- . به فصل تحريف اسماء كتاب عبد الله بن سبأ، جلد دوم، مراجعه فرماييد.

هم نشين و هم غذا شود؟ و آن چه را كه باعث مى شود تا همسر عمر، خواستۀ شوهر خود را بر آورده نكند نامتناسب بودن لباس او براى هم نشينى با مردان باشد؟!

اين افسانه ها و نظاير آن هيچ كدام سيف را به اهدافى كه ما از او سراغ داريم نمى رساند مگر اين كه زندقه اى را كه به او نسبت مى دهند درست باشد. (6) و اگر اين مطلب و نسبت زندقه به او صحيح باشد، او در پناه آن با ساختن و پرداختن افسانه هايش در مقام تحريف حقايق تاريخ اسلام و مسخ آن برآمده و مى توان گفت كه از تحريف حقايق جز عناد و دشمنى با اسلام منظورى نداشته است. در هر صورت او توانسته است كه تاريخ اسلام را تحريف كند و در اين كار همانندى براى او نمى توان يافت. خواه اين عمل سيف ناشى از زندقۀ او باشد يا بى توجهى و عادت وى به دروغ پردازى، هر چه كه باشد او توانسته است تاريخ اسلام را به خصوص در قسمت فتوحات اسلامى و ارتداد، و وقايع تاريخى تا زمان خلافت امير المؤمنين على بن ابى طالب را تحريف نمايد.

تاريخى را كه سيف نگاشته، تاريخ رسمى اصحاب و فتوحات آنها گرديد، و نتيجۀ رسميت يافتن چنين تاريخى براى مسلمانان و غير آنها اين شد كه همگى قبول كردند كه مسلمانان در جنگ هاى ارتداد و فتوح خود، هزاران هزار انسان را به خاك و خون كشيده اند و با براه انداختن رودهاى خون در جوامع بشرى چنان ايجاد وحشت و اضطراب نموده اند كه تاريخ به ياد ندارد و در نتيجه اسلام به زور شمشير و راه انداختن سيلاب هاى خون بشر انتشار يافته است. در حالى كه حقيقت اين است كه ملت ها خودشان عليه فرمان راويان خودسر و ستمگرشان قيام مى كردند و به سپاه مسلمين مى پيوستند، اسلام اين چنين انتشار يافته است نه به قدرت شمشير طبق آن چه از گفتۀ سيف ثابت مى شود.

ص: 114

خلاصه بخش هاى گذشته

اشاره

اما آن لنا ان نبحث عن الحقيقة

آيا گاه آن نرسيده كه حقيقت را بجوييم؟

(مؤلف)

1 - زندقه

ديديم كه علماء و دانشمندان سيف را چنين تعريف كرده اند «حديث ساز، متهم به زندقه.» ديديم كه عراق ميهن سيف، و در زمان او محل نشو و نما و انتشار زندقه بوده است، و از اين حيث بر ساير نواحى ممتاز و مشخص است. و نيز ديديم كه زنديقان هم عصر سيف در متزلزل ساختن عقايد و افكار مسلمين، و ويران ساختن بناى همبستگى آنها تا چه پايه كوشا و فعال بودند و به چه كارها كه متشبث نشدند؛ از ميان آنها اشخاصى برخاستند كه با ساختن احاديث و انتشار آنها موجب تشويش افكار مردم گرديدند، و نيز از همان ها بود كه به هنگام كشتنش اعلام كرد كه چهار هزار حديث وضع نموده و در خلال آنها حلال را حرام، و حرام را حلال نموده است، و ما را معلوم نگرديد كه آن احاديث كجا شده اند و جه سرنوشتى داشته اند. و در كدام يك از كتاب هاى رسمى و مورد تأييد خلفا نفوذ كرده اند. اما، خود احاديثى را نزد سيف سراغ گرفتيم و چون عميقاً در مقام مطالعه و بررسى آنها بر آمديم، ديديم كه

ص: 115

او با كمال مهارت هزاران حديث ساخته و در خلال آنها پرهيزكارترين و پارساترين اصحاب رسول خدا را مردانى پست و فرومايه و جانى معرفى، و منافقان و دروغ گويانى كه اسلام را به خود بسته بودند مردمى با تقوى و پرهيزكار و دين دار شناسانيده است. او توانسته است با ساختن افسانه هاى خرافى در تاريخ اسلام حقايق را وارونه نشان دهد، و از اين راه تأثيرى شگرف روى عقايد مسلمين و همچنين بر عقيدۀ غير مسلمين نسبت به اسلام بگذارد. سيف با ساير هم فكران زنديق روزگارش در اين مورد شروك و هم گام بوده، جز اين كه او از يك جهت بر ساير هم فكران زنديق هم فكرانش امتياز دارد و آن اين است كه در بيشتر احاديثى كه وضع نموده مستقيماً به تأييد از صاحبان قدرت مطلقۀ روز، و خداوندان زر و زور، و كوبيدن و بد نام ساختن مخالفين آنها پرداخته و با همين روش پشتيبانى و حمايت هيئت حاكمه را براى تأييد دروغ هايى كه پرداخته است كسب مى كند! و زمينۀ انتشار آنها را تا به امروز فراهم مى سازد، و همچنين تعصبات قبيله اى زمانش و تعصب شديدى كه شخص او نسبت به جانب دارى از قبيلۀ نزار داشت كه حكام و فرمان راويان زمانش از ابتداى خلافت راشدين، و دورۀ حكومت امويان و سلطنت خاندان عباسى همه از آن قبيله بودند در نشر افسانه هاى وى تأثير فراوانى داشته است.

2 - تعصب

ديديم كه مجتمعات اسلامى در زمان سيف يكى پس از ديگرى بر اثر پيش آمدهايى كه مبناى آن همان تعصبات قبيله اى بوده است منفجر مى شوند و موجب بروز فتنه ها و ريختن خون هاى بسيار زياد مى گردند تا سر انجام انقراض سلسلۀ اموى و روى كار آمدن بنى عباس را باعث مى گردند. آتش گيرۀ همۀ آن فتنه ها و آشوب ها به صورت قطعات حماسى و قصائد شورانگيز در فخرفروشى ها و خود برتربينى هايى بوده است كه شعراى آن روزگار سروده و به يادگار مانده است، و امروز دواوين شعر و ادب آن روز را پر از آن قصائد و حماسه ها مى بينيم.

ص: 116

و نيز دريافتيم كه همين تعصبات قبيله اى بوده تا برخى را واداشته است از پيش خود قصه هاى تاريخى و احاديث دينى در فضائل و مناقب و برترى قبيلۀ خويش بسازد و آن را به عنوان سند افتخار به رخ خصم بكشند. ولى ديديم كه در اين زمينه نيز سيف را همتايى نيست؛ زيرا او توانسته است كه گروه زيادى از شعراء را در كتاب هاى فتوح و جمل خود بيافريند كه يكايك آنها در اشعار حماسى خود از مجد و افتخارات قبيلۀ مضر به طور عموم، و تيرۀ تميم به طور خصوص داد سخنورى داده باشند، و همچنين عدۀ بسيار زيادى از اصحاب شجاع پيامبر كه فرماندهى سپاه پيروزمند اسلام را در جنگ ها به عهده داشته اند، وعدۀ بى شمارى از راويان حديث را كه همگى آنها از قبيلۀ تميم برخاسته اند خلق و بيافريند.

3 - من درآوريها

و نيز ديديم كه سيف براى جلوه دادن پهلوانى هاى قهرمانان افسانه هايش در جنگ هاى فتوح و ارتداد قصه ها ساخته و به آنها نسبت داده در صورتى كه اساساً چنين جنگ هايى وقوع نيافته، و از ميدان هاى نبردى نام برده كه اصولاً وجود خارجى نداشته، و از تعداد كشته شدگان با ارقام حيرت آور هزاران هزار انسان دم مى زند كه در اصل چنان تعداد كشته شدگان با ارقام حيرت آور هزاران هزار انسان دم مى زند كه در اصل چنان تعداد جان دارى در تمام آن اماكن بر روى هم وجود نداشته تا كشته يا به اسارت گرفته شده باشند؛ بر زبان قهرمانان افسانه هايش قصايدى در فخرفروشى، حماسه و هجو ديگران آورده، و متن نامه ها كه گويا خلفاى وقت براى آن قهرمانان نگاشته و ارسال داشته يا سمت ها و پست هايى كه براى ايشان در نظر گرفته و ابلاغ فرموده اند؛ همچنين پيمان هاى نظامى كه آن قهرمانان خيالى با اهالى فلان ناحيه كه گشوده اند بسته اند در صورتى كه چنين واقعه اى اصلاً اتفاق نيفتاده است. حرص اين مرد در به كار گرفتن وقايع اتفاق نيفتاده و دروغ براى ذكر مناقب و مفاخر قبيلۀ نزار تا آنجا است كه ملائكه و جنيان را نيز براى تبليغ و انتشار فضائل خاندان تميم به خدمت مى گيرد. و همۀ اين نيرنگ ها را به كار مى برد تا سندى از افتخارات براى قبيلۀ مضر، و در نتيجه

ص: 117

براى تيرۀ تميم، و به خصوص براى خاندان بنى عمرو كه سيف از آن خانواده است فراهم سازد!

و نيز ديديم كه چون پهلوانان افسانه هايش ناگزير از داشتن حواشى و اطرافيانى بوده اند، سيف از غير قبايل مضر براى آنها و اطرافيانى مى آفريند و وظايف پست ترى را در عهدۀ آنان مى گذارد، و به اين ترتيب در تاريخ اسلام گروه بسيار زيادى از صحابه و تابعين و راويان حديث و غيره داخل مى گردند كه هيچ كدام وجود خارجى نداشته زادۀ تخيلات و آفريدۀ شخص سيف بن عمرند.

4 - وارونه نشان دادن حقايق

و نيز متوجه شديم كه افسانه هاى ديگرى ساخته و در آن وقايع صحيح تاريخى را تحريف كرده و آن را به اشخاصى نسبت داده كه عهده دار چنان وقايعى نبوده اند، مثلاً پيروزى هايى كه غير قبيلۀ مضر به دست آورده، آن را به فرماندهى فردى مضرى نسبت داده كه آن مضرى وجود خارجى داشته باشد و يا آفريدۀ دست تخيلات سيف، و از همين نوع تحريفات در روپوش گذاردن بر وقايع تأسف آور و ناگوارى كه از سران قبيلۀ مضر سر زده است استفاده كرده و آن را به شخص غير مضرى نسبت داده است و تفاوتى نمى كند خواه اين فرد غير مضرى وجود داشته باشد يا خود، خالق چنين پهلوانان قصه باشد. به هر حال هدف، زدودن لكه بد نامى از فرد محترم مضرى و چسبانيدن آن به دامان فرد غير مضرى است.

5 - پرده پوشى ها

و از همين نوع تحريفات براى سرپوش گذاشتن روى اقدامات جمعى از سران قبيلۀ مضر، كه مرتكب اشتباه و لغزش نابخشودنى شده اند استفاده كرده است. همچنان كه ديديم در موضوع اقدامات عايشه و طلحه و زبير با خليفه عثمان كه منجر به كشته شدن عثمان شد؛ يا كارهايى كه همان سه تن يعنى عايشه و طلحه و زبير عليه امام على صورت

ص: 118

دادند تا بالاخره به جنگ جمل منتهى گرديد، چون ايشان همگى از قبيلۀ نزار و مضر بودند، سيف كوشيده است تا دامان آنها را از لوث آن اقدامات پاك سازد. پس با ساختن افسانۀ شگفت انگيز عبد الله بن سبأ، همۀ آن فتنه ها و آشوب ها و كارهاى ناشايست را به ابن سبأ و سبائيان نسبت داده است. ابن سبائى كه به موجب طرحى كه سيف ريخته، يهودى است و از يمن برخاسته فتنه ها و آشوب ها در شهرهاى مسلمانان به راه انداخته است. سيف عبد الله را سبائى، و پيروانش را سبائيان مى نامد تا با منسوب ساختن اين جماعت خيالى به يمن، ثابت كند يمنى ها فتنه انگيزترين مردم روى زمين مى باشند. و به اين ترتيب زشت كارى هاى عاملين اصلى آن وقايع را كه همگى از قبيلۀ نزار و مضر مى باشند زير چنين سرپوش مسخره ان پنهان كند.

اما آنهايى را كه به غير از مضريان در چنان حوادثى دست داشته اند مانند عمار ياسر، و ابن عديس، و اشتر و ديگران كه همگى قحطانى اند، سيف نه تنها ايشان را تبرئه نمى كند بلكه دخالت آنان را در آن وقايع محكم تر ساخته آنها را متهم به پيروى و هم فكرى و هم كارى با عبد الله بن سبأ قهرمان افسانۀ خود مى نمايد. آرى رسوايى هاى سران قبيلۀ مضر را سيف چنين علاج مى كند.

6 - ضعيف فداى قوى

اما اتفاقاتى كه بين يكى از سران قبيلۀ مضر و فردى عادى از همان قبيله رخ داده باشد، سيف فرد سادۀ مضرى را فداى مجد و عظمت قبيله مى سازد، مجد و عظمتى كه سيف در مقام اشاعه و تبليغ آن است بزرگى ها و مفاخر خداوندان زر و زور، و قهرمانان و پهلوانان به نام، و فرماندهان پيروزمند قبيلۀ مضر مى باشد، كه از هيچ گونه اقدام و فداكارى در اين راه فروگذار نمى كند. براى نمونه كوبيدن و بد نام ساختن خالد بن سعيد اموى مضرى است هنگامى كه در بيعت با خليفۀ اول ابو بكر به مخالفت برخاست، و يا تهمت هاى نا روايى كه به مالك بن نويره زده است تا موقعيت و حيثيت خالد بن وليد قهرمان نزارى محفوظ نماند.

ص: 119

اما آن چه بين يك فرد مضرى و يك نفر يمانى واقع شده باشد، از آن موارد كه در افسانۀ سبائيان به آن نپرداخته باشد، داستانى ديگر مى سازد، و در آن تا مى تواند از قدر و منزلت آن يمانى مى كاهد و او را بد نام مى كند، و مقام و منزلت مضرى را بالا مى برد همچنان كه اين كار را در قضيۀ عزل ابو موسى اشعرى يمانى، وسيلۀ عثمان خليفه مضرى انجام داده است.

7 - نتيجۀ تلخ اين همه حديث سازى

نتيجۀ همۀ اين ها اين مى شود كه تاريخى براى اسلام تدوين گردد كه سراسر دروغ و افسانه است، و اشخاصى از صحابه و تابعى و راويان اخبار و فرماندهان سپاه و شعراء و حماسه سرايان در اسلام مشهور شوند كه هيچ يك را خارج از چارچوب افسانه هاى سيف نكى توان يافت و با وجود اين براى هر يك از آنها با استفاده از گفته هاى سيف شرح حال نوشته شود و اخبار آنها در كتاب هاى معتبر تاريخى و ده ها كتاب در موضوع هاى ديگر نگاشته آيد كه ما به بيش از هفتاد مورد آن در گذشته بسنده كرده ايم.

8 - علل انتشار احاديث سيف

در سب انتشار احاديث سيف گفتيم كه علت انتشار شگفت انگيز روايت هاى سيف و افسانه هاى او، و اعتمادى كه علما و دانشمندان ره او نشان داده اند اين است كه:

اولاً: سيف داستان هايش را به شكلى ساخته كه حافظ مصالح عاليۀ صاحبان قدرت و خداوندان زر و زور در هر زمان باشد، همچنان كه در داستان علاء حضرمى در غزوۀ دارين ديديم كه او و سربازانش سواره و پياده به دريا مى زنند كه گويى بر شن هاى نرمى روانند در صورتى كه آن راه با كشتى يك شبانه روز مسافت داشته، و ساير كرامت هايى كه از او سرزده است همه به بركت فرمان بردارى علاء از خليفۀ اول بوده به دليل اين كه همين علاء چون بدون اجازۀ خليفۀ دوم، و در مقام نا فرمانى از او

ص: 120

به ايران حمله مى كند، شكست مى خورد و خوار مى شود. بنا بر اين اگر فضل و كرامتى از علاء سر زده است بر اثر اطاعت از فرامين خليفۀ اول بوده نه اين كه خود علاء فضل و كرامتى داشته زيرا كه ديديم دومين بار بر اثر نافرمانى از خليفۀ دوم، از فضل و كرامت او ديگر خبرى نيست. اين قبيل افسانه ها مورد تأييد سياست روز، و بنا به مصلحت مقام خلافت ساخته شده، و روى همين حساب در همۀ ادوار مورد تأييد و حمايت همۀ اربابان قدرت و طرف داران آنها خواهد بود.

ثانياً: او افسانه هايش را مطابق ذائقه مردم و باب پسند آنها در همۀ زمان ها ساخته است، چه در سخنان او، پرستندگان پيشينيان صالح، براى آنها كرامات و قهرمانى هاى بى مانند مى بينند، و دوست داران فرهنگ و ادب را اشعار نغز و دلنشين، و نثرهاى عالى و دلپذير بر مى خورند، و علاقه مندان به تاريخ نيز به يك سلسله از اسناد و مدارك تاريخى دست مى يابند، و بالاخره خوش گذران ها ها هم در نوشته هاى سيف سهمى چشمگير دارند چه آنها نيز براى شب زنده دارى هاى خويش قصه هاى شيرين و افسانه ها دلپذير سيف را حاضر و آماده دارند.

كوتاه سخن اين كه حكام و صاحبان قدرا مطلقه آن چه را كه مايلند و بر وفق ديگران با تمايلات تمام اين طبقات مختلف هماهنگ ساخته، و در حالى كه خواستۀ همۀ آنها را بر آورده مى كند از آن همه ساخته هاى خود لوحۀ افتخارات قبيلۀ مضر را به طور اعم و تيره تميم را به طور اخص براى ابد به ثبت مى رساند و همگام با آن مقام و موقعيت قبيلۀ دشمن، يمانى و سبائى را تا آنجا كه خود خواسته است كوچك و پست و خوار و بى مقدار مى سازد.

ص: 121

آرزوهاى دور دست سيف

9 - اهداف سيف:

همۀ اين ها در خلال گفته هاى سيف به طور واضح و آشكار به چشم مى خورد. اما چه چيز باعث آن شده تا زمان حوادث تاريخى را تحريف كند؟ چه عاملى او را بر انگيخته تا اسامى اشخاص را تغيير دهد، همچون تغيير اسم عبد الرحمن بن ملجم، به خالد؟ و يا چه چيز او را وادار نموده تا داستانى بسازد كه: عمر از همسرش خواسته تا با مردان نشست و برخاست كند و با آنها هم غذا شود! اين ها مواردى است كه هيچ كدام از هدف هاى سيف را كه ما شمرديم نمى رساند مگر اين كه آن چه را كه مى گويند كه او زنديق بوده است درست باشد و اگر چنين نسبتى به او درست باشد، او در پناه تمام اين دروغ پردازى ها و افسانه سازى ها، هدفى جز تغيير و تحريف حقايق تاريخ اسلامى و مسخ آن نداشته، و در اين راه چنان موفق شده كه هيچ يك از زنديقان ديگر چنين توفيقى را به دست نياورده اند.

به هر صورت چه او از راه دشمنى با اسلام و زندقه اى كه داشته و يا غفلت و بى قيدى او از دروغ سازى، هر چه كه باشد تاريخ اسلام را مخصوصاً در قسمت جنگ هاى ارتداد و فتوح و حوادث تاريخى بعد از آنها تا زمان خلافت امير المؤمنين على سخت تحريف كرده است.

آن چه را كه سيف ساخته و پرداخته تاريخ رسمى و معتبر اسلام و اصحاب پيامبر خدا، و جنگ هاى ايشان و پيروزى هايشان به حساب آمد و نتيجۀ رسميت يافتن چنين تاريخ دروغ و پرافسانه اى اين شد كه مخالفين اسلام مدعى شوند كه اسلام به زور شمشير و به راه انداختن سيلاب هاى خون هزاران هزار انسان انتشار يافته است. در حالى كه حقيقت اين است كه اين ملت ها بودند كه عليه فرمان راويان ستمگر و ظالم شان

ص: 122

به پا خاسته و در صف سپاهيان اسلام قرار گرفته، گروه گروه به دين خدا در آمده اند. اسلام چنين انتشار يافته نه با زور شمشير، آن چنان كه سيف مدعى است.

10 - وظيفۀ ما

اين تاريخ است كه سيف از اسلام تدوين كرده و همين تاريخ است كه مورد احترام و پذيرش عموم واقع گشته و آن چه را كه ديگران از وقايع حقيقى و درست تاريخ اسلام نوشته اند تحت الشعاع همين افسانه ها قرار گرفته مورد بى مهرى و عدم توجه واقع و به دست فراموشى سپرده شده است. بدين سان هر نسل آن چه را كه از افسانه هاى سيف به دست آورده به عنوان سند صحيح تاريخى به نسلى پس از خود به ميراث نهاد و نگه دارى آن را تأكيد كرد و بدين ترتيب قرن ها پشت سر يك ديگر سپرى شد.

دوازده قرن است كه وضع چنين است، و تاريخ مدون ما مخصوصاً آن چه كه به فتوح و ارتداد و تاريخ اصحاب پيامبر خدا مربوط مى شود چنين وضع اسفناكى را دارد. اما اكنون، آيا موقع آن نرسيده است كه به خود آييم، به خود آييم و خود را از دام فتنه هاى اين زنديق رهايى بخشيم؟ آيا زمان آن نرسيده تا به دنبال كشف حقيقت بر آييم؟ اگر چنين اجازه اى حاصل آيد. و به ما مجال آن را بدهند تا در كتاب هاى بزرگ تاريخى و ديگر منابع معارف اسلامى، و دور از چشم تعصب و انجماد فكرى به بحث و تحقيق بپردازيم تا حقايق و راستين رسول خدا قرار گيرد، و براى شناخت آنها، شناختن اصحاب ساختگى سيف در درجۀ اول اهميت است. اصحابى را كه او فرمانده سپاه، و راويان احاديث پيامبر خدا آفريده، و براى تأييد احاديث در روايت هايش، راويان بى شمارى را خلق كرده، و شعراء و خطباى جن و انس را هم به كمك گرفته است كه هيچ كدام آنها وجود خارجى نداشته اند.

در بخش هاى آينده كتاب آن دسته از قهرمانان افسانه اى سيف را كه از صحابيان پيامبر قلم داد شده اند بررسى مى نماييم و خدا را گواه مى گيريم كه در اين عمل و راهى كه در پيش گرفته ايم، جز به خدمت به اسلام، و رضايت حضرت بارى هيچ قصد

ص: 123

و غرضى نداريم.

ما اين كتاب را با همۀ مطالب و مباحثش به دانشمندان و محققين عرضه مى داريم؛ و آرزومنديم كه در تكميل آن، با راهنمايى ها، و خوردگيرى هاى علمى كه مبذول خواهند داشت با ما تشريك مساعى فرمايند.

او خداوند خواستاريم تا دستگير و راهنماى همۀ ما به راه حق و حقيقت باشد. و ما را به راهى كه مورد نظر و عنايت او است رهبرى فرمايد.

ص: 124

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

ص: 125

سيرى در گذشته و نظرى به آينده

در فصول پيش يك سلسله مسائلى كلى براى پى ريزى مباحث مورد نظر مطرح كرديم و با طرح اين مسائلى زندقه و ز زنديقان را شناختيم و با تعصبات قبيله اى و آثار سوئى كه در حديث و تاريخ گذاشته است آشنا شديم و به اين حقيقت نيز پى برديم كه سيف بن عمر يكى از زنديقان بسيار متعصب و خطرناكى بوده كه زندقه و تعصب، دو عامل مهم حديث سازى در وى به شدت حكومت مى كرده و اين دو عامل قوى را به هر گونه جعل و تحريف و دروغ پردازى و افسانه سازى در تاريخ اسلام واداشته است، راويان، شاعران، صحابيان بسيارى به عنوان قهرمان احاديث و افسانه هايش با نيروى خيال خود آفريده و در تاريخ اسلام به وجود آمده اند.

سيف مهم ترين صحابيان مخلوق و افسانه اى خود را از قبيله تميم كه قبيلۀ خود او مى باشد قلمداد نموده و بقيه را از قبائل مختلف ديگر. اينك ما به شرح آنها مى پردازيم و هر يكى را در يك فصل مستقل مورد بحث قرار مى دهيم. نخست به صحابيان دروغين تميمى مى پردازيم كه سر دسته و نخستين آنها «قعقاع بن عمرو» مى باشد.

ص: 126

بخش سوم: صحابيان دروغين تميمى

اشاره

صد و پنجاه صحابه دروغين

1 - قعقاع بن عمر و تميمى

اشاره

* در دوران پيامبر (ص)

* در دوران ابو بكر

* در جنگ هاى حيره

* بعد از جنگ هاى حيره

* در جنگ ها مصيغ و فراض

* در مسير خالد به شام

* در جنگ هاى شام

* در دوران عمر

* در جنگ هاى عراق

* در جنگ هاى ايران

* بار دگر در شام

* در جنگ نهاوند

* در دوران عثمان

* در دوران على (ع)

* خلاصه مباحث و مطالب

* سلسله راويان احاديث سيف

ص: 127

ص: 128

قعقاع در دوران پيامبر (ص)

اشاره

لم نجد له ذكراً فى غير احاديث سيف

نام قعقاع را در غير احاديث سيف نيافتيم

(مؤلف)

در ده ها كتاب معروف و مشهور تاريخ و فرهنگ اسلامى «نام قعقاع بن عمرو» و شرح حال وى جزء اصحاب رسول خدا آمده است. از جمله كتاب هايى كه امروزه در دسترس ما مى باشد استيعاب (1) تأليف ابو عمر است كه شرح حال ويژه اى براى قعقاع نوشته است. او مى نويسد:

قعقاع، برادر عاصم فرزند عمر و تميمى است كه هر دوى آنها در نبرد قادسيه جنگى كه در آن رستم فرخ زاد سپهبد ايران فرماندهى كل قوا را به عهده داشته است از خود شجاعت ها، دلاورى هاى بى مانند و قابل تحسين نشان داده اند، و موقعيت و منزلتى پسنديده و شايستۀ احترام كسب كرده اند:

پس از مؤلف استيعاب، ابن عساكر در تاريخ مدينۀ دمشق (2) از قعقاع بن عمرو چنين آغاز سخن مى كند:

قعقاع صحبت رسول خدا را درك كرده! يكى از دلاوران مورد توجه، و شعراى نام آور عرب است. در نبرد يرموك و فتح دمشق حضور داشته، و در بيشتر جنگ هاى

ص: 129

عراق با ايرانيان شركت نموده، و رشادت هاى قابل تحسين از خود نشان داده و جنگ هاى نمايانى كرده است:

قعقاع را از ابتداى سدۀ دوم هجرى تاكنون چنين توصيف و تعريف كرده اند: قعقاع در نبردهاى اسلامى همواره مرد دادرس و فريادرس بوده (3)، او فاتح خانقين و همدان و حلوان است. (4) اين قعقاع با چنين خصوصياتى كيست؟

نسب قعقاع

سيف، نسب قعقاع را چنين خيال كرده است:

قعقاع فرزند عمرو، پسر مالك تميمى است (1) كنيه اش ابن حنظليه، (2) دائى هايش از تيرۀ بارق (3)، و همسرش، هنيده دختر عامر هلاليه از هلال نخع است. (4)

قعقاع در شمارۀ اصحاب پيامبر

طبرى و ابن عساكر هر دو مى گويد كه سيف چنين آورده است: قعقاع از اصحاب رسول خدا بوده است. (1)

ابن حجر شعرى را كه سيف از قول قعقاع نقل مى كند چنين آورده است:

"من شاهد تابندگى و درخشندگى تهامه بودم، در آن روز كه خالد بن وليد سوار بر اسب عيار (2) رهبرى سواران را به عهده گرفته بود. من در سپاه سيف الله، شمشير محمد بودم كه به شيوۀ آزادگان، و همگام با آنان كه پيش از همه به اسلام گرويده بودند قدم بر مى داشتم."

حديثى از قعقاع

ابن حجر در شرح حال قعقاع در اصابه از طريق سيف از قول خود قعقاع چنين مى نويسد: رسول خدا به من فرمود «براى جهاد چه تهيه كرده اى؟» گفتم: فرمان بردارى از خدا و رسولش و اسبم را: آن حضرت فرمود «همه همين است». و نيز از طريق سيف

ص: 130

از قول قعقاع مى نويسد: من در وفات رسول خدا حاضر بودم، چون نماز ظهر را خوانديم، مردى به مسجد آمد و به بعضى از مردم گفت: انصار اجتماع كرده اند تا سعد را به خلافت انتخاب كنند، و پيمان و وصيت رسول خدا را زير پا بگذارند، مهاجرين با شنيدن اين خبر نگران شدند...(1) ابن حجر اضافه مى كند كه: ابن سكن گفته است كه سيف بن عمر ضعيف است يعنى اين گفتارش قابل اعتنا نيست.

رازى دانشمند علم رجال نيز اين داستان را به طور اختصار در شرح حال قعقاع آورده و اضافه مى كند: سخنان سيف را ديگران قبول نداند، بنا بر اين، اين حديث به خودى خود مردود است و ما فقط آن را براى شناسايى قعقاع آورديم. (2)

ابن عبد البر در شرح حال قعقاع، از رازى پيروى كرده و آن چه را كه او آورده و نظرى كه دربارۀ سيف داده است همه را در كتاب خود نقل مى كند. ابن اثير و ذهبى نيز هر دو در شرح حال قعقاع، اين سخن را از ابن عبد البر گرفته و نقل كرده اند با اين تفاوت كه نظريۀ رازى را در پايان آن نياورده اند.

بررسى سند

نسب قعقاع را سيف از قول صعب بن عطيه، از پدرش بلال فرزند ابى بلال روايت مى كند. نام صعب در نه مورد از روايت هاى سيف آمده كه ترجمه و شرح حال هفت نفر از اصحاب پيامبر خدا را از آن روايت ها گرفته اند.(2) كنيه اش را كه ابن الحنظليه گفته اند، و اين كه او از اصحاب رسول خداست همه از سيف گرفته شده و در سند روايت هاى آن، نام محمد بن عبد الله فرزند سواد پسر نويره آمده است. نام عبد الله در سند 216 روايت از روايت هاى سيف در كتاب تاريخ طبرى آمده است.

نام همسر قعقاع در روايت سيف از طريق محمد بن عبد الله كه نامش رفت و

ص: 131


1- . در بحث سقيفه، ج 1 عبد الله بن سبأ اين حديث ساختگى مورد بررسى قرار گرفته است.
2- . رجوع شود به شرح حال عفيف بن المنذر و شش تن ديگر از صحابه تميمى در جلد دوم در همين كتاب.

ملهب فرزند عقبۀ اسدى روايت شده. نام ملهب در سيد 76 روايت سيف در تاريخ طبرى برده شده است.

اما در مورد شعر قعقاع، گفته نشده است كه سيف آن را از قول كدام راوى، روايت كرده تا دربارۀ راوى آن به مطالعه بپردازيم.

همچنين حديثش از رسول خدا، در مورد آمادگى جنگى، و حضورش در مسجد در روز سقيفه و مطالب آن، هر دوى آنها مستقيماً از قول قعقاع پهلوان افسانه اى نقل شده و سندى جز خود او ندارد.

ما در امام كتاب هاى حديث، تاريخ، انساب، و ادب به جست وجو پرداختيم تا شايد نامى از راويان فوق به دست آوريم، ولى جست وجوى ما به جايى نرسيد. و چون نام آنها يعنى: صعب، محمد، مهلب و خود قعقاع، جز در سخنان سيف جايى ديگر ديده نمى شود طبق قاعده و قانون حديث شناسى حكم كرديم كه آنها وجود خارجى نداشته اند و همگى از ساخته هاى ذهن سيف و آفريدۀ او مى باشند.

نتيجۀ بررسى، تا اينجا، آن چه كه دربارۀ قعقاع آورديم سخن سيف بود، و كسى ديگر چيزى دربارۀ او نياورده تا به مقارنه و مقايسۀ آن اقدام كنيم و سيف تنها سخن گوى اين مطالب است و واسطه هاى سخن را - سند روايت ها - نيز مخلوق ذهن او يافتيم.

دست آوردهاى حديث سيف

در بحثى كه گذشت ديديم:

يكم - سيف خوانندۀ خود را آماده مى كند تا پذيراى سخن او دربارۀ گردى سواركار، چشم و گوش به فرمان خداوندگار روى زمين، سر خوش و سرود خوان گردد.

دوم - ازآنچه كه گذشت و سخنانى كه در مورد قعقاع بعد از اين مى آيد، سيف صحابه اى براى رسول خدا آفريده است، بزرگوار و جليل القدر، بزرگى از بزرگان تميم و مايۀ افتخار آن. شاعرى خوش قريحه، و راوى اى براى احاديث رسول خدا كه سخن او ضمن شرح حال اصحاب و شناخت راويان حديث مى رود.

ص: 132

قعقاع در دوران ابو بكر

اشاره

لا يهزم جيش فيهم مثل هذا

سپاهى كه چنان گردى - در آن باشد هرگز روى شكست نخواهد ديد.

(سخن ابو بكر، بنا به گفتۀ سيف!)

قعقاع در جنگ هاى ارتداد

طبرى در حوادث سال يازده هجرى در بحث ارتداد قبيلۀ هوزن چنين روايت مى كند كه:

«چون علقمه فرزند علاثۀ كلبى مرتد شد، ابو بكر قعقاع فرزند عمرو را مأموريت داد تا بر او بتازد، يا او را بكشد و يا در بند نمايد. قعقاع چون در اجراى امر ابو بكر به قبيلۀ هوازن مى تازد، علقمه از چنگش مى گريزد ولى خانواده اش به اسارت قعقاع در مى آيند، و قعقاع آنان را به خدمت ابو بكر مى فرستد. خانوادۀ علقمه در پيشگاه ابو بكر اظهار اسلام مى كنند، و تأثير نفوذ عقايد رئيس خانواره را بر خود انكار مى نمايند، كه توبۀ آنها قبول مى شود و هيچ يك از اسيران كشته نمى شود.» (1)

اين داستان تا كجا رفته

طبرى اين داستان را از قول سيف روايت مى كند، و ابو الفرج و ابن حجر در

ص: 133

شرح حال علقمه آن را از طبرى نقل مى كنند، و ابن اثير به طور خلاصه با اشاره به طبرى آن را در كتاب كامل خود نقل مى نمايد.

مقايسۀ روايت سيف با روايت ديگران

اين داستان را به اين شكل سيف بن عمر نقل كرده در صورتى كه حقيقت امر چيز ديگر است.

مدائنى مى نويسد: ابو بكر خالد بن وليد را مأمور كار علقمه كرد. علقمه از چنگ خالد گريخت و به خدمت ابو بكر رسيد و اسلام آورد. ابو بكر او را بخشيد و امان داد. (2)

با توجه به داستان فوق، سيف آمده است و كار خالد بن وليد را در عهدۀ قعقاع ابن عمرو تميمى مى گذارد، تا اين افتخار از آن او و قبيلۀ تميم باشد، آن وقت طبرى داستان ساختگى سيف را مى گيرد و در تاريخ خود ثبت مى كند، و ديگران همان دروغ را از طبرى نقل مى كند.

نتيجۀ مقايسه: داستان علقمه حقيقت دارد. و همۀ آن زاييدۀ خيالات سيف نيست. بلكه موضوع اين است كه سيف بن عمر، عمل خالد بن وليد را به قعقاع بن عمرو تميمى نسبت داده است.

بررسى سند

در سند اين داستان نام راويانى چون سهل بن يوسف سلمى، و عبد الله بن سعيد ثابت انصارى آمده است، كه از سهل 37 روايت و از عبد الله 16 روايت، سيف در تاريخ طبرى روايت كرده است. چون ما نام اين دو راوى را در فهرست راويان و كتب طبقات و غيره نيافتيم، مجاز خواهيم بود تا اين دو تن راوى را نيز جز آفريده هاى سيف از طبقۀ راويان به حساب آوريم.

ص: 134

دست آوردهاى اين داستان

يكم - شركت قعقاع بن عمرو بنا به فرمان مقام خلافت در نبرد هوازن و اسارت خانوادۀ علقمه به دست او افتخارى است براى قعقاع فرزند عمرو تميمى.

دوم - سيف براى پروراندن مطلب خود حقيقت را دست كارى كرده، داستانى جدا و دروغ بر مبناى يك واقعۀ حقيقى طرح ريزى مى كند و از آن به سود قبيلۀ تميم بهره بردارى مى نمايد در صورتى كه هم قعقاع، و هم داستانش هيچ كدام واقعيت ندارند و تنها زاييدۀ خيالات و آفريده افكار سيف بن عمر تميمى مى باشند.

اما به جز اين داستان كه داستان علقمه است، ياقوت حمودى در شرحى كه بر لغت (بزاخه) كه آبى است در سرزمين نجد و جنگ هاى ارتداد پيرامون آن وقوع يافته است مى نويسد: و قعقاع بن عمرو نبرد بزاخه را چنين توصيف كرده است:

«مسحلان(1) در آن روز توانست كه از آوردگاه بگريزد، و جان به در برد. در آن روز كه به چشم خود مى ديد كه گرد و خاك ميدان نبرد به آسمان بالا مى رود. و خالد در آوردگاه بزاخه بر سر رزمندگان دشمن خاك مرگ مى پاشد، و دشمن را چون سگان درنده از هم مى درد و پاره پاره كرده آنگاه بى تفاوت بر زمين رها كرده روى بر مى تابد.»

و حموى اين عادت را دارد كه غالباً براى معرفى اماكنى كه نام مى پرداز اشعار سيف شاهد بياورد بدون اين كه نامى از راوى آن نقل كند و به اين قبيل از موارد بعدها برخواهيم خورد.

نمى دانيم كه سيف در اين ابيات چه خواسته است بگويد! آيا قعقاع را با سرودن اين اشعار مستقيماً در نبردهاى خالد در جنگ بزاخه شركت داده است و او در آنجا

ص: 135


1- . بنا به گفته سيف نام آوران نبرد سپاه دشمن مسحلان ناميده مى شده و سيف غالباً اسامى سران مخلوق تخيلات خود را به الف و نون ختم مى كرده است، مانند قماذبان فرزند هرمزان، و ابن الحيسمان و مسحلان و امثال اينها - رجوع شود به تاريخ طبرى چاپ اروپا (ج 1 /ص 2801) و (ج 1 /ص 2840).

اين اشعار را سروده، يا چنين نموده كه قعقاع بدون شركت در آن جنگ آن را وصف كرده است، كه اين به نظر ما بعيد مى آيد به هر حال آنها كه نبرد بزاخه را به دست داده اند نامى از قعقاع نبرده اند.

به جز آن چه كه آورديم، هيچ كجا نامى از قعقاع در نبردهاى رده نديديم. اما در غير رده غالباً كتاب هاى مشهور تاريخى كه از سيف بن عمر مطلب گرفته اند، دربارۀ قعقاع و قهرمانى هايش در فتوح بسيار سخن گفته اند. نخستين بخش اين تعريفات ازآنچه كه سيف به دست داده است، نبردهاى مسلمانان در عراق مى باشد كه اينك به شرح آن مى پردازيم:

قعقاع در جنگ عراق

طبرى از قول سيف ضمن حوادث سال دوازده هجرى جنين روايت مى كند: (1)

چون خالد بن وليد از نبرد يمامه باز گشت، ابو بكر او را فرمان داد تا با سپاه خود به عراق عزيمت كند و در ضمن دستور داد تا به افراد سپاه خود اطلاع دهد كه هر كس مايل باشد مى تواند در اين اردوكشى شركت نكرده به خانۀ خود باز گردد. چون اين موافقت خليفه به افراد سپاهى اعلام شد، سپاه خالد متلاشى شد و جز اندكى، بقيه افراد به خانه هاى خود باز گشتند تا جايى كه خالد ناگزير شد از ابو بكر قواى كمكى بخواهد. ابو بكر نيز قعقاع بن عمرو را به عنوان كمك به اردوگاه خالد فرستاد. اشخاصى كه ناظر بر اين اوضاع بودند به ابو بكر خرده گرفتند كه خالد افراد سپاهش همه متفرق شده اند و او از تو قواى كمكى خواسته است و تو تنها يك نفر را به يارى او مى فرستى؟! ابو بكر به اعتراض آنها چنين پاسخ مى دهد:

«سپاهى كه در آن چنين مردى وجود داشته باشد هرگز شكست نخواهد خورد.»(1)

ص: 136


1- . ملاحظه مى فرماييد كه اين نقال افسانه پرداز چه مقدمۀ زيبايى براى اين نتيجه مى آورد و چه خوب به هدف مى زند تا بالاخره ذهن طرف را آماده كند كه اين مرد تنها يك انسان نيست، در صفاى روح چون فرشته است و چون صحابى و منتخب ابو بكر است در شجاعت روئين تن است، رستم دستان نوچۀ او است، در سياست و كاردانى پس از خليفه در مقام دوم است نظير ندارد ووو. (سردارنيا)

سپس طبرى براى قعقاع در جنگ هاى عراق به همراهى خالد بن وليد، قهرمانى ها و پهلوانى ها و رشادت ها مى آورد. ابن حجر نيز حديث فوق را تا به آخر آورده بدون اين كه مصدر آن را ذكر كند، در صورتى كه مصدر آن تنها سيف است كه طبرى از او گرفته و ديگران از طبرى.

ياقوت حموى نيز در كتاب معجم البلدان خود به مناسبت معرفى اماكنى كه در احاديث سيف آمده است به طور اختصار به شرح آنها مى پردازد.

بنا به نوشتۀ طبرى از روايت سيف بن عمر، نخستين نبردى كه در عراق بين مسلمانان و مشركين صورت گرفته است، نبرد ابله مى باشد.(1)

نبرد ابله

طبرى از سيف روايت مى كند:

ابو بكر خالد بن وليد را مأمور ساخت كه جنگ عراق را از مرز هند و سند آغاز كند، سپس سيف مى گويد: ابله در آن روزگار مرز هند و سند بوده است. سپس در داستان فتح ابله مى گويد:

هرمز فرمانده سپاه ايران در ابله توطئه اى ترتيب مى دهد تا خالد را بكشد، پس با سپاهيانش قرار مى گذارد كه چون با خالد به نبرد تن به تن پرداخت به يك باره حمله كنند و كار خالد را بسازند، روى اين حساب هرمز، خالد را به جنگ تن به تن با خود فرا مى خواند، و خالد نيز پياده! به جنگ هرمز بيرون مى شود، چون آن دو سردار سپاه با يك ديگر به نبرد مى پردازد و در هم مى پيچند سپاهيان هرمز ناگهان به خالد حمله ور مى شوند، و بر خلاف قانون و قاعدۀ نبرد تن به تن با نيرنگى كه زده اند در مقام كشتن خالد بر مى آيند. اما قعقاع بن عمرو كه كاملاً مواظب اوضاع بوده، و همۀ

ص: 137


1- . ابله شهرى در كنار دجله و گوشه اى از خليج فارس كه به بصره منتهى مى شده قرار داشته است. اين شهر از نقطه نظر استراتژيكى و موقعيت نظامى در آن روزگار كمال اهميت را براى ايران داشته يكى از پادگان هاى مهم نظامى كشور محسوب مى شده است.

حركات و جنبش هاى سپاه دشمن را در نظر داشته است، پيش ازآنكه دشمن بتواند آسيبى به خالد برساند، خود يك تنه به ميدان مى تازد و بر سپاهيان حمله مى برد، و آنها را تارومار كرده نيرنگشان را نقش برآب مى كند و در آن گيرودار خالد هم هرمز را مى كشد و ايرانيان كه سردار خود را كشته مى بينند پشت به ميدان كرده مى گريزند و به اين ترتيب شكست مى خورند و قعقاع بن عمرو مظفر و پيروز و سربلند از ميدان نبرد باز مى گردد.

اين داستان تا كجا رفته

اين خبر را طبرى از سيف گرفته، و ديگران امثال ابن اثير، ذهبى، و ابن كثير، و ابن خلكان از طبرى نقل كرده در كتاب هاى خود نوشته اند.

طبرى پس از اين كه شرح مفصلى در فتح ابله و غنايم جنگى آن مى دهد، اضافه مى كند:

اين داستان در فتح ابله خلاف آن است كه در روايات صحيحه آمده است!! كه ما در جاى خود به شرح آن خواهيم پرداخت.

سنجش سخن سيف با ديگران

داستانى كه سيف در فتح ابله آورده است، تماماً بر خلاف آن چيزى است كه مطلعين و تاريخ نويسان نوشته اند، و همچنين بر خلاف آن چيزهايى است كه در كتاب هاى صحيح آمده است زيرا حقيقت اين است كه «فتح ابله در زمان عمر، و به دست عتبة بن غزوان و در سال 14 هجرى اتفاق افتاده است كه ما بعداً و در جاى خود به شرح آن مى پردازيم.»

طبرى وقتى كه وقايع سال چهارده هجرى را شرح مى دهد آنجا كه به ذكر بناى بصره مى پردازد، به وعده اى كه در مورد فتح ابله داده بود وفا مى كند، و حقيقت نبرد و فتح ابله را روايت مى كند كه در آن هيچ يك از مواردى را كه سيف به آن اشاره كرده بود ديده نمى شود. (2)

بررسى سند

راوى اين داستان سيف، محمد و مهلب مى باشند كه دانستيم وجود خارجى

ص: 138

نداشته و جزء روات مخلوق سيف بن عمر مى باشند.

و نيز مقطع بن هيثم بكايى كه نامش در سند سه روايت سيف در تاريخ طبرى آمده است.

و حنظله فرزند زياد بن حنظله كه نام او در سند دو روايت سيف در تاريخ طبرى برده شده است و چنين به نظر مى رسد كه سيف با استفاده از نام حنظله، براى زياد فرزند حنظله «صحابه اى كه خود آفريده است» فرزندش، راوى ساختگى تخيلات سيف هستند.

همچنين عبد الرحمن احمرى است كه نامش در سند هفت روايت سيف در تاريخ طبرى آمده است.

در هر صورت ما به بحث و تجسس پرداختيم تا شايد اين نام ها را كه برشمرديم در كتاب هاى طبقات، و شرح حال راويان، و حتى كتب حديث پيدا كنيم. ولى نام هيچ يك از آنها را در هيچ كجا؛ جز روايت هاى سيف نديديم، بنا بر اين، سه نفر راوى اخير يعنى مقطع، و حنظله، و عبد الرحمن را همچون محمد و مهلب از جملۀ راويان مخلوق تخيلات سيف به حساب آورديم.

نتيجۀ سنجش و بررسى

سيف مى گويد كه خالد بن وليد به علت پراكندگى سپاهش از ابو بكر كمك خواست، و شخص خليفه با توجه به تعريف كوتاه و بسيار پرمغزى كه از قعقاع بن عمرو تميمى كرده است، تنها شخص قعقاع را به كمك خالد مأمور مى سازد. اين قصه را سيف ساخته و جز او كسى ديگر چنين چيزى نگفته است.

سيف فتح ابله را به خالد بن وليد مضرى، و در سال دوازده هجرى، و در زمان خلافت ابو بكر نسبت مى دهد؛ و حال آنكه واقع اين است كه فتح ابله در زمان خلافت عمر، و به دست عتبة بن غزوان و به سال چهارده هجرى صورت گرفته است. و ما علت اين تحريف را بعداً بررسى خواهيم كرد.

ص: 139

سيف تنها قصه پردازى است كه خالد بن وليد را پياده به جنگ تن به تن فرمانده سپاه ايران كه نامش را هرمز خيال كرده است مى فرستد، و داستان شگفت انگيز نيرنگ ايرانيان را مطرح مى كند، و قعقاع بن عمرو تميمى، هم قبيلۀ خود را گره گشاى هر مشكلى معرفى مى كند، و او را مردى زيرك و هوشيار، و دانا بر موز جنگى و گردى لشكرشكن و پهلوانى شكست ناپذير، و مورد توجه و عنايت خاص خلفا و سرآمد اصحاب و ياران رسول خدا مى شناساند و او را به عنوان سندى قاطع از فخر و مباهات به چشم يمانيان قحطانى مى كشد.

و بعد از همۀ اين ها، سيف داستان خود را از طريق راويانى روايت مى كند كه همگى آنها ساخته و پرداختۀ ذهن قصه پرداز و دروغ ساز خود او هستند و وجود خارجى نداشته اند.

دست آوردهاى حديث سيف

اكنون ببينيم سيف بن عمر، با ساختن داستان فتح ابله چه چيزى را ثابت كرده و چه ها به دست آورده است:

يكم - از مقدمه اى كه مى چيند، خليفه ابو بكر زبان به تعريف و ستايش قعقاع بن عمرو تميمى مى گشايد و او را آن چنان گرد و دلاورى معرفى مى نمايد.

دوم - پيش گويى خليفه دربارۀ شكست ناپذيرى قعقاع و اين كه سپاهى كه قعقاع در آن باشد، هرگز شكست نخواهد خورد.(1)

سوم - گشوده شدن شهرى در عراق، به دست خالد قهرمان مضر تا فخرى بر ساير افتخارات قبيلۀ مضر اضافه شود.

چهارم - افتخارى براى قعقاع پهلوان شكست ناپذير تميم در نجات خالد بن

ص: 140


1- . به طورى كه خواهيم ديد، اين دروغ سيف چون تاجى از افتخارات بر سر قعقاع پهلوان افسانه هايش مى درخشد. و قعقاع تا آخرين نقشى كه در قصه هاى سيف بر عهدۀ او نهاده شده، به اين سخن ناگفتۀ خليفه ابو بكر انگشت نما و مفتخر است.

وليد از نيرنگ ايرانيان.

پنجم - آفرينش سه تن راوى ديگر به نام هاى مقطع و حنظله، و عبد الرحمن بر جمع ساير راويان خيالى و ساختگى سيف كه در آينده و به خواست خدا به آنها بررسى مى شود.

ص: 141

قعقاع در جنگ هاى حيره

اشاره

و بلغت قتلاهم فى (اليس) سبعين الفا

تعداد كشته شدگان سپاه ايران در جنگ اليس به هفتاد هزار رسيد.

(سيف بن عمر)

جنگ مذار و ثنى

طبرى پس از شرح فتح ابله از قول سيف روايت مى كند: (1)

هرمز پيش از نبرد ابله از پادشاه ايران كمك خواسته بود. شاه در خواست او را با اعزام سپاهى تحت فرماندهى قارن فرزند قرياس اجابت كرد.

چون هرمز كشته شد و سپاهش پراكنده گرديد، هرمز را در منار نهر الثنى جمع آورى كرد و با سپاه اسلام روبه رو شد، و بين دو لشكر جنگ آغاز كرديد؛ و دو سپاه با شدت و خشمى هر چه تمام تر در يك ديگر شمشير نهادند.

سر انجام قارن در اين نبرد كشته شد، و شيرازه لشكر از هم گسيخت و سپاه ايران با داده سى هزار كشته به جز آنها كه در رودخانه الثنى غرق شدند شكستى فاحش خورد.

ص: 142

نبرد ولجه

سيف دربارۀ نبرد الولجه چنين مى گويد:

چون خبر شكست ايران در المذار(1) و الثنى به شرحى كه گذشت به پادشاه ايران رسيد، اندرزگر را مأموريت داد تا با جمع آورى سپاهى از رزمندگان عرب آن نواحى و كشاورزان ايرانى به نبرد با خالد بن وليد اقدام كند، و بهمن جادويه را نيز كمك وى تعيين كرد. اين خبر چون به خالد رسيد، خود را با شتاب به ولجه رسانيد و با آنها به نبرد پرداخت، نبردى شديدتر از نبرد الثنى. صفوف سپاهيان پارس درهم شكست و اندرزگر از معركه بگريخت و در اين فرار بر اثر تشنگى از پاى درآمد. سيف مى گويد: خالد در اين نبرد با يكى از رزمندگان پارس كه با هزار كس برابرى مى كرد به نبرد پرداخت و او را كشت! و چون از كشتنش فارغ گشت بر او تكيه زد و در همان جا، ميدان نبرد، غذا خواست! اين جنگ در صفر سال 12 هجرى واقع گرديد، و گفته است كه ولجد از جانب خشكى به كسكر نزديك است.

نبرد اليس

و در شرح نبرد اليس چنين آورده است: مسيحيان عرب و رزمندگان ديگر عرب از تعداد كشته هايى كه در نبرد ولجه متحمل شده بودند به خشم آمده، مراتب ناراحتى خود را از اين شكست به ايرانيان نامه كردند و در نتيجه جابان به منظور پشتيبانى آنها با سپاهش در اليس به آنها پيوست. جنگى سخت و بى رحمانه در ميان دو سپاه به وقوع پيوست، در اين ميان به اميد رسيدن قواى كمكى از طرف ايران

ص: 143


1- . حموى مى نويسد: المذار شهرستان منطقۀ (ميسان) مى باشد بين واسط و بصره كه از بصره 4 روز به راه فاصله دارد و قبر عبد الله فرزند على بن ابى طالب در آنجا قرار دارد اهالى آن مردمى شيعه و سفيه و حيوان صفت بوده در زمان خلافت عمر عتبة بن غزوان پس از فتح بصره آنجا را تصرف كرده است. اين مطلب نمونه اى از تعصبات حموى در برخورد با شيعه مى باشد.

مقاومت رزمندگان هر چه بيشتر مى شد خالد به خشم آمد و سوگند خورد كه اگر بر آنها دست يابد يكه تن از آنها را زنده نگذارد و رود اليس را از خونشان جارى سازد. سر انجام چون خالد بر آنها پيروز شد، فرمان داد تا همۀ اسيران را يك جا جمع كنند و هيچ اسيرى را نكشند. سپاه خالد براى دستگيرى فراريان و جمع آورى اسيران به هر طرف شتافتند. سواران اسيران را گروه گروه به خدمت خالد آوردند. خالد دستور داد تا مردانى معين، گردن اسيران را در رودخانه بزنند تا از خون آنها آن رود به جريان افتد يك شبانه روز گذشت و فردا و پس فرداى آن نيز سپرى شد و مرتباً اسيران را از فاصله هاى بسيار دور اليس مى آوردند و گردن مى زدند ولى او خون آنها رودى ايجاد نشد. در اين موقع بود كه قعقاع و پهلوانانى چون او به خالد گفتند: از همان وقت كه براى نخستين بار خون فرزند آدم بر زمين ريخته شد با منعقد كردن آن از حركتش جلوگيرى به عمل آمد حالا اگر تو مى خواهى كه رودى از خون انسان ها به راه اندازى و از قيد سوگند خود رهايى يابى، بايد كه بر اين خون ها آب ببندى تا از لخته شدن آن جلوگيرى نمايد «پيش از اين وقعه مسير آب را گرفته بودند، پس ناگزير شدند تا سد را بردارند تا آب بر خون جارى شد و رودى خونين به وجود آمد و بر اثر آن آرد لازم براى بيش از هجده هزار سپاهى خالد، وسيلۀ آسياب هايى كه از آن رود خون به گردش در آمدند تهيه گرديد. و سه شبانه روز اين آسياب ها بر اثر اين رود خون در چرخش بودند. و به اين مناسبت آن را رود خون ناميدند. چنين رود خونى، به بركت خون هفتاد هزار تن انسان كه در آن چون گوسفندان قربانى شده اند به وجود آمده است. "تا سوگند قهرمان يك دنده اى چون خالد مضرى عملى شود."

جنگ هاى ديگر در حيره

آنگاه طبرى جنگ ها بزرگى از خالد را در نواحى مختلف حيره آورده و سخن سيف را چنين پايان مى دهد (2): و سيف نوشته كه قعقاع در نبردهاى حيره چنين

ص: 144

سروده است:

«خداوند كشته شدگان ما را كه در كنار رود فرات، و همچنين آنان كه در نجف آرميده و به خواب ابدى فرو رفته اند از زحمت خود سيراب كند.»

«ما در سرزمين كاظم هرمزان را پايمال نموديم، و كنار رود ثنى شاخ قرن را با پاروها خود شكستيم. آن روز كه ما به كنار كاخ ها حيره فرود آمديم بر آنها شكست وارد آمد. در آن روز ما ايشان را از شهرشان بيرون رانديم، و پايه هاى تختشان از بيم و هراس ما به لرزه درآمد. تيرهاى جان كاه خود را در آن روز به سويشان رها ساختيم و شبان گاه بدان وسيله شربت مرگشان چشانيديم. در آن روزى كه مدعى بودند، ما مردمى هستيم كه بر سرزمين هاى حاصل خيز عرب تسلط داريم.»

هدف سيف از آوردن اين ابيات اين است كه نشان دهد اين قعقاع بن عمرو تميمى است كه به دلاورى ها و كروفرهايش به همراهى خالد بن وليد مضرى در ميدان هاى منطقۀ حيره به خود مى بالد، و افتخار مى كند كه در نبرد كاظمه با هرمز، و در الثنى با قارن، و با نصاراى عرب و جنگجويان و نگهبانان كاخ هاى كسرى در حيره به نبرد پرداخته، و دست آنها را از تسلط بر سرزمين هاى حاصل خيز عرب كوتاه ساخته است.

اين روايات تا كجا رفته

اين ها مطالبى بود كه طبرى دربارۀ جنگ هاى خالد بن وليد در منطقۀ حيره از قول سيف بن عمر روايت كرده، و پس از طبرى اين اثير و ابن خلدون آن مطالب را از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود ثبت كرده اند و ابن كثير نيز هم از طبرى گرفته و هم مستقيماً از سيف بن عمر، و به اين موضوع مخصوصاً در تاريخ خود تصريح كرده است.

حموى نيز اطلاعات خود را در بارۀ الثنى مستقيماً از سيف گرفته است آنجا كه در شرح بر واژۀ الثنى مى نويسد:

نبرد الثنى نبردى مشهور است كه بين خالد بن وليد و ايرانيان در نزديكى هاى

ص: 145

بصره به وقوع پيوسته، و در آن نبرد بود كه قعقاع بن عمرو چنين سروده است:

سقى الله قتلى بالفرات مقيمه... تا *** و بالثني قرنى قارن بالجوارف

و نيز در شرح الواجه از قول سيف مى گويد: ولجه در سرزمين كسكر و كنار صحرا واقع است، خالد بن وليد سپاه ايران را در آنجا شكست داد. اين مطالب در كتاب فتوح و جزء حوادث سال دوازده هجرى ثبت شده است و قعقاع بن عمرو در آن نبرد گفته:

«نديدم قومى را با شهامت تر از قومى كه در ولجۀ صحرا ديدم. و ديدم كسى را مانند ايشان كه روزگار همۀ آنان را به زبونى و خوارى كشيده و به رو در افكنده و سران و نامداران را به هلاكت رسانيده باشد.»

اين ها مطالبى بود كه حموى در كتاب خود معجم البلدان نوشته، و عبد المؤمن در شرح الثنى و الواجه از او گرفته و در كتاب خود مراصد الاطلاع آورده است.

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

اما بلاذرى دربارۀ المذار مى نويسد: مثنى فرزند حارثه در زمان خلافت ابو بكر با مرزبان المذار به نبرد پرداخت و او را شكست داد، و در زمان خلافت عمر، عتبة بن غزوان به مذار حمله برد و مرزبان آنجا به مقابلۀ او شتافت، بر اثر اين نبرد خدا سپاه مرزبان را در هم شكست و همه در رودخانه غرق شدند و عتبة مرزبان را گردن زد. (3)

در مورد ولجه و الثنى (كه تلفظ آن به كسر اول و سكون ثانى است) خبر آنها را به جز نزد سيف، در هيچ كجاى ديگر نديدم تا آن را با روايت سيف بسنجم.

بلاذرى دربارۀ اليس مى نويسد:

خالد بن وليد سپاه به جانب اليس كشيد، و جابان بزرگ ايرانيان چون از انديشۀ خالد آگهى يافت خود به نزد خالد رفت و با او پيمان عدم تعرض بست به اين شرط كه اهالى اليس خبرگزار مسلمين باشند و راهنما و پشتيبان آنها در جنگ با

ص: 146

ايرانيان: (4)

قصۀ رود خون

اما در مورد داستان رود خون و سوگندى كه خالد بن وليد خورده بود. ابن دريد در كتاب اشتقاق چنين آورده است:

منذر بزرگ در آن روز كه افراد قبيلۀ بكر بن وائل را به طرز فجيعى مى كشد، و ايشان را بر سر كوهى مى برد و پشت سر هم گردن مى زد، سوگند خورده بود كه از آنان آن قدر آدم بكشد تا خونشان به دامنۀ كوه برسد! با وجودى كه تعداد كشته شدگان بسيار بود، با اين وجود خون آنها حتى به نيمه راه هم نرسيده بود و اين مسأله عصبانيت و خشم منذر را بيش از پيش افزون مى ساخت. در آخر حارث فرزند مالك به منذر گفت: گزندى بر تو مباد! اگر همۀ مردم روى زمين را هم بكشى، خونشان هرگز به دامنۀ كوه نخواهد رسيد. دستور بده تا بر روى خون آب بريزند، تا خونابه از بالاى كوه به جلگه برسد.

راهنمايى حارث مؤثر افتاد و با رسيدن خونابه به دامنۀ كوه سوگند منذر عملى گرديد و حارث نيز «وصاف» لقب يافت. (5)

سيف اين داستان زشت و چندش آور دوران جاهليت را مى پسندد، و شايسته مى داند تا نظير چنين داستانى را به عنوان سندى از افتخارات براى قبيلۀ مضر بسازد. پس خالد بن وليد مضرى را براى احراز نقش اول آن مناسب مى بيند و بر مبناى داستان منذر كبير و كشتار افراد بى گناه قبيلۀ بكر بن وائل، داستان كشتار هفتاد هزار تن اسير انسان ها، و براه انداختن رودى از خون آنها را در اليس مى سازد، تا از اين لحاظ نيز قبائل مضر و نزار، چيزى از منذر كبير كم و كسر نداشته باشند.

بررسى سند

سيف، عبد الرحمن بن سياه، و محمد بن عبد الله، و مهلب را راوى داستان نبرد

ص: 147

اليس معرفى مى كند كه دانستيم اين سه نفر جزء راويان مخلوق ذهن خيال پرداز سيف مى باشد و وجود خارجى نداشته اند.

و نيز زياد بن سرجس احمرى سند روايت او است كه سيف از اين راوى نيز 53 حديث در تاريخ طبرى روايت نموده كه چون نام اين زياد را نيز در هيچ كتابى جز روايت هاى سيف نديدم او را چون راويانى كه تاكنون به دست داده ايم، جزء راويان مخلوق سيف به حساب آورديم.

و نيز اشخاص مجهول الهويه و ناشناس ديگرى را به عنوان راوى معرفى مى كند و همچنين نام هايى را كه بين چند راوى مشترك است به عنوان راوى و سند مى آورد كه بررسى آنها غير ممكن است.

نتيجۀ سنجش و بررسى

سيف بن عمر، تنها كسى است كه از نبردها الثنى، و الواجه سخن مى گويد و طبرى اين مطالب را در مورد نبردهاى ثنى و الولجه از او گرفته، و مورخين ديگر كه بعد از طبرى آمده اند همگى از تاريخ طبرى نقل كرده اند.

ياقوت حموى قسمت كوتاهى ز داستان سيف را به شرح الثنى بدون اين كه از مأخذ آن ذكرى بنمايد، در كتاب خود معجم البلدان آورده است. اما در شرح الواجه با اشاره به كتاب فتوح سيف بخشى از داستان سيف را در كتاب خود نقل كرده است. و گمان مى رود كه حموى نسخه اى از كتاب فتوح سيف بن عمر را به خط اين خاضبه در دست داشته است، كه به خواست خدا به موقع آن را روشن مى سازيم.

از اين كه مكان هايى به نام المذار، و اليس بوده و حقيقت تاريخى داشته اند حرفى نيست. اما سيف نحوۀ فتح آن دو جا را تحريف كرده است. چه كسى كه نخستين بار در المذار به نبرد پرداخت و پيروز شد المثنى بود، و براى دومين بار المذار وسيلۀ عتبة بن غزوان فتح گرديد و گردن مرزبان آنجا را زده است.

در نبرد اليس ديديم كه خالد با اهالى آنجا پيمان صلح بست به شرط اين كه

ص: 148

ساكنان آنجا خبرگزار مسلمين باشند و راه نما و ياور آنها عليه پارسيان. اما سيف اين صلح را به جنگى خونين و خانمان برانداز چندش آور تحريف كرده است كه تنها در آن جنگ 70 هزار انسان اسير را گردن زده اند تا رودى از خون آدم ها جارى گردد، و مدت سه شبانه روز آسياب ها از چنين خونى به كار افتاده، نان بيش از هجده هزار سپاهى اسلام را به اين وسيله تهيه نمايند.

سيف با جنين افسانه اى كه ساخته چه قصدى داشته است؟ آيا فقط بر آن سر بوده كه افتخارى بر ساير افتخارات قبيلۀ مضر به ثبت برساند؟ يا به غير از اين محركى ديگر داشته تا در سايۀ آن به ديگران بفهماند كه اسلام در پناه لبۀ تيز شمشير و به راه انداختن رودهاى خون! انتشار يافته نه با استقبال ملت ها از اسلام، و قيام آنها عليه فرمان راويان خودسر و ستم كارشان كه حقيقت مطلب بوده است.

دست آوردهاى حديث سيف

يكم - آفرينش فرمانده سپاهى به نام قارن فرزند قريانس.

دوم - خلق محلى به نام الثنى و الواجه تا در كتاب هايى كه به شرح اماكن مى پردازند، شرحى براى آنها نوشته شود.

سوم - آفرينش چهار راوى به نام هاى مهلب، ابو عثمان بن يزيد، زياد بن سرجس، عبد الرحمن فرزند سياه كه بر شماره راويان در اسلام افزوده شده، و ما در كتاب راويان ساختگى ايشان را بررسى خواهيم كرد.

چهارم - سرودى مهيج كه زينت بخش آثار ادبى باشد.

پنجم - كشته شدن پهلوانى پارسى كه هماورد يك هزار سوار بوده به دست خالد مضرى و تكيه كردن بر كشتۀ او و غذا خوردنش در ميدان نبرد كه شگفت افسانه پرستان را بر مى انگيزد، و عطش ستايش گران سلف صالح را با ذكر چنان فضائل و مناقبى فرو مى نشاند.

ششم - قتل عام انسان ها و گردن زدن آنها در چند شبانه روز كه همه اسير و

ص: 149

گرفتار آمده اند.

هفتم - آسياب شدن گندم خوراك بيش از هجده هزار سپاهى اسلام وسيلۀ آسياب هايى كه با فشار سيل خون و به مدت سه شبانه روز كار مى كرده اند.

هشتم - تعداد سى هزار كشته در ميدان الثنى، و هفتادهزار كشته در اليس به روى هم يك صد هزار انسان كشته شده وسيلۀ سپاه اسلام به جز غرق شدگان آنها!

نهم - كرامتى از قعقاع پهلوان شكست ناپذير تميم، چه اگر او و امثالش نبودند و پا در ميانى نمى كردند، بنا به گفتۀ سيف خدا مى داند كه خالد تا چه وقت دست به كار گردن زدن انسان ها بود. و اين همان چيزى است كه دشمنان اسلام با تمام وجود دوست دارند كه بشنوند، بشنوند كه اسلام در نبردهايش با مخالفين خود چه مايه كشته گرفته و چسان پيشرفت كرده است، اعلام كنند كه اسلام در سايۀ شمشير پيروزى يافته نه ميل و رغبت ملت ها و گرويدن آنها به اسلام عامل پيشرفت آن بوده است. و مگر نه سيف اين نابغۀ افسانه پرداز، اين آرزوى دشمنان اسلام و خود را در سايۀ افسانه هايش بر آورده است؟!

ص: 150

قعقاع در حوادث بعد از حيره

اشاره

مفخرة تضاف الى مفاخر بطل تميم القعقاع

افتخارات ديگرى بر افتخارات قعقاع تميمى افزوده مى شود.

(مؤلف)

داستان صلح بانقيا

طبرى از قول سيف تحت عنوان حوادث بعد از حيره چنين روايت مى كند:

اهالى بانقيا و بسما تا خالد بن وليد از در صلح در آمدند و متعهد شدند كه به شرط عدم تعرض مسلمين به آنها، مبلغ ده هزار دينار علاوه بر خراجى كه به در بار كسرى مى پردازند، به خالد كارسازى دارند. خالد با اهالى مزبور پيمان بست و قعقاع بن عمرو تميمى و ديگران را بر آن گواه گرفت. و پس از آن طبرى چنين آورده است:

چون خالد از كار حيره بپرداخت، مرزبانان واقع بين آبادى هاى عراق تا هرمزد گرد، نيز چون اهالى باقينا و بسما، پرداخت دو ميليون، و بنا بر روايت ديگر سيف، يك ميليون درهم را به جز آن چه را كه بايد به دربار كسرى و كارگزاران او بپردازند، به گردن گرفتند، خالد عهد نامه نوشت و قعقاع و ديگران را نيز بر آن گواه گرفت. سپس سيف مى گويد:

خالد بن وليد كه فرماندهى كل قواى اسلام را به عهده داشت، قعقاع بن عمرو را

ص: 151

ضمن ساير اشخاصى كه بر كشيده پست هايى بخشيده بود، به فرماندهى و حكومت بر مرزها گماشت، و در رسيدى كه خالد براى خراج گذاران نوشته بود، قعقاع را گواه گرفت.

اين داستان تا كجاها رفته؟

همۀ اين روايت ها را طبرى از قول سيف آورده است، و تاريخ نويسانى چون ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون، آنها را از طبرى گرفته و در كتاب هاى خود نوشته اند. به همچنين مؤلف كتاب الوثائق السياسيه، سه پيمان نامۀ مزبور را به عنوان اسناد سياسى اسلامى در كتاب مزبور ثبت كرده است. (1)

اما مورخين ديگر، به جز سيف، صلح اهالى بانقيا و بسما را بر مبناى هزار درهم نوشته اند، نه ده هزار دينار؟ و اشاره اى هم به نام قعقاع و گواهى هاى او نكرده اند و نيز اسمى از صلح بين سرزمينهاى آبادى هاى عراق تا هرمزدگرد ديده نمى شود. بلكه در مقابل نوشته اند:

از شهرنشينان، جز با اهالى حيره و اليس و بانقيا عهد و پيمانى بسته نشده است:

همچنين از توليت فرمان داران بر مرزها، و يا گواهى خالد مبنى بر برائت خراج گذاران چيزى در آنها به چشم نمى خورد. (2)

طبرى از قول سيف روايت مى كند كه ابو بكر خالد بن وليد را به قسمت جنوبى و عياض بن غنم فهرى را به قسمت شمالى عراق مأموريت داد. خالد در مأموريت خود قسمت هايى را از جنوب عراق گشود، اما عياض به محاصرۀ پارسيان درآمد و ناچار از خالد كمك خواست، خالد قعقاع را به جانشينى خود در حيره برگماشت و به كمك عياض به شمال عراق عزيمت كرده از طرفى ايرانيان و عرب هاى قبايل ربيعه نيروهاى خود را در حصيد براى جنگ با مسلمانان بسيج كرده بودند و مسلمانان آن ناحيه از قعقاع براى دفع آنها استمداد كردند، و قعقاع سپاهى به كمك آنان فرستاد. چون خالد به حيره بازگشت، قعقاع را براى جنگ با ايرانيان و عرب هاى جزيره كه در حصيد با مسلمين مى جنگيدند اعزام داشت، قعقاع با آنان روبه رو گرديد و به نبرد پرداخت.

ص: 152

در اين نبرد كه به شكست دشمنان منتهى گرديد، فرمانده سپاه پارسيان كه روزمهر نام داشت كشته شد و روزبه نيز به دست عصمة بن عبد الله به قتل رسيد.

تاريخ نگارانى كه از طبرى و سيف نقل مى كنند

طبرى اين مطالب را از قول سيف مى نويسد. و ابن اثير، و ابن كثير و ابن خلدون نيز آنها را از طبرى گرفته و در كتاب هاى خود نوشته اند.

ما سخن اين سه تن تاريخ نگار بزرگ اسلامى را در مورد طبرى و تاريخش، در كتاب خود به نام عبد الله بن سبأ به ترتيب چنين آورده ايم:

يكم - ابن اثير چنين آغاز سخن مى كند... آن چه مربوط به تاريخ اصحاب رسول خدا است، ما بدون كم و كاست از طبرى نقل نموديم.

دوم - و اين ابو الفداء است كه مى گويد: ما سخن از ابن اثير گرفته ايم و تاريخ او را مختصر و فشرده ساخته ايم.

سوم - ابن خلدون مى نويسد: سخن در خلافت اسلامى، و آن چه كه مربوط به جنگ هاى رده و فتوحات مى شود، به طور اختصار از تاريخ طبرى نقل شده است:

چهارم - اما ابن كثير، غالباً به منبع و يا منابع اخبار خود كه طبرى است تصريح مى كند، و يا در مواردى هم مستقيماً نام سيف را مى آورد و او را سند داستان خود معرفى مى كند.

حموى به همين داستان سيف اعتماد مى كند و آنجا كه نام حصيد را مى برد چنين مى نويسد: حصيد بيابانى است بين كوفه و شام، كه در آنجا قعقاع بن عمرو در سال 13 ه - با نيروهاى ايرانيان عرب هاى ربيعه و تغلب جنگى سخت كرد، و روزمهر، و روزبه فرماندهان سپاه آنها كشته شدند و قعقاع در آن نبرد چنين حماسه سرايى كرده است:

«اسماء را خبر كنيد(1) كه همسرش دربارۀ روزمهر پارسى به آرزوى خود رسيد.

ص: 153


1- . عرب را رسم بر اين بوده است كه در نبردها، نام خواهر يا همسر خود را در حماسه سراييش مى برده و افتخارات خود را بر مى شمرده است.

در آن روز كه در سرزمين حصيد با شمشيرهاى آختۀ هندى به گروه هاى ايشان حمله ور شديم و مغزهاى سر ايشان را درو مى كرديم.»

اين ها را سيف گفته و طبرى از او گرفته، و ديگران كه پس از طبرى آمده اند سخن از طبرى گرفته اند.

به جز سيف هيچ كس ديگر نگفته است كه عياض با خالد مأمور عراق بوده بلكه بر عكس او را به همراه ابو عبيده و در شام نوشته اند. از طرفى موضوع حصيد، و جنگ در آنجا را جز سيف، نزد هيچ كس ديگر سراغ نداشتيم.

بررسى سند

سيف حديث مورد بحث را از طريق محمد و مهلب و زياد روايت مى كند كه هر سه را دانستيم از آفريده ها و گروه راويانى خيالى او مى باشند.

و نيز از طريق غصن بن قاسم كنانى كه سيف از او سيزده حديث در تاريخ طبرى روايت مى كند.

همچنين از شخصى به نام ابن ابى مكنف، از اين دو تن نامى در طبقات و فهرست راويان نيافتيم. و بالاخره سيف راوى پنجم اين داستان را مردى از بنى كنانة معرفى مى كند كه براى ما معلوم نشد. نام اين مرد را سيف در خيال خود چه گذاشته تا به دنبالش بگرديم. روى اين اصل اين قبيل راويان را نيز حق داريم تا جزء مختلقات او به حساب آوريم.

دست آوردهاى اين حديث

يكم - سه پيمان نظامى و صلح نامه كه جزء مدارك سياسى آمده است.

دوم - آفرينش مكانى به نام حصيد كه نامش در كتاب هاى جغرافيا مى رود.

سوم - اشعارى كه شايستگى مطالعۀ آنها در كتاب هاى ادب به چشم مى خورد.

ص: 154

چهارم - افتخارى مزيد بر ساير افتخارات قعقاع قهرمان افسانه اى تميم.

اين ها همه به جاى خود، اما چه موردى داشت عياض را كه به همراه ابو عبيده در شام مى جنگيد، به همراهى خالد به عراق بكشاند، اگر زندقه يا چيز ديگر او را بر نيانگيخته تا تاريخ اسلام را تحريف كند؟!

ص: 155

قعقاع در مصيخ و فراض

اشاره

و بلغ قتلاهم فى المعركة و الطلب مائة الف

كشته شدگان روميان در جنگ فراض به صد هزار نفر بالغ گرديد.

(سيف)

جنگ مصيخ

طبرى از قول سيف روايت مى كند كه ايرانيان و قبايل مختلف عرب پس از شكست در حصيد از خنافس به مصيخ كه بين حوران و قلت واقع است عقب نشستند و سپاه پراكندۀ خود را جمع آورى نمودند. چون خبر اجتماع آنها در مصيخ به گوش خالد رسيد، نامه اى به قعقاع، و ابى ليلى بن فدكى، و اعبد بن فدكى، و عروة بن بارقى نوشت و طى آن خاطر نشان ساخت كه در فلان شب و در فلان ساعت با سپاه زير فرماندهى خود در فلان جاى مصيخ حاضر باشند. آنها نيز در همان موقع و طبق قرار قبلى حاضر شدند و از سه جانب بر سر دشمن كه همگى به خواب خوش فرو رفته بودند تاختند و از كشتۀ آنها پشته ها ساختند تا جايى كه مردم چنان منظره اى را تشبيه كردند به لاشۀ گوسفندانى كه بر يك ديگر انباشته شده باشند!!

و نيز گويد: در سپاه دشمن در اردوگاه آنان، عبد العزى نمرى، و لبيد بن جرير كه اسلام آورده و نامۀ ابو بكر كه به اسلام آن دو گواهى مى داد به همراه داشتند حضور

ص: 156

داشتند و در اين گيرودار كشته شدند خبر كشته شدن آن دو نفر به ابو بكر رسيد، و به خصوص اين كه عبد العزى در همان دل شب و با حملۀ سه جانبۀ خالد و يارانش بانگ برداشته بود كه: اى خداى محمد تو پاك و منزهى! چون آن دو نفر به ناروا كشته شده بودند ابو بكر خون بهاى آن دو را به فرزندانشان پرداخت. عمر از شنيدن كشته شدن آن دو و همچنين مالك بن نويره بر خالد خورده گرفت و ناراحت شد و ابو بكر در مقام تسليت خاطر عمر مى گفت: به هر كس كه در ميان جنگجويان سر كند چنين خواهد رسيد!

اين داستان تا كجا رفته؟

حموى بر گفتۀ سيف به ديدۀ اعتبار نگريسته و به استناد آن شرحى بر مصيخ نوشته و آن را مكانى واقعى پنداشته و گفته است: مصيخ منطقه اى است بين حوران و قلت كه جنگى خونين بين خالد بن وليد و قبيلۀ تغلب در آنجا روى داده است... تا آنجا كه مى گويد: و قعقاع در آن جنگ به مناسبت چنين سروده است:

«از قبيلۀ تغلب نبرد روز مصيخ ما را بپرس، آيا آن كس كه مى داند با آن كس كه نمى داند برابر است؟ وقتى كه ما بر ايشان شبيخون زديم، بر اثر اين شبيخون ما از ايشان فقط نامى باقى ماند. قبايل اياد و نمور نيز با قبيلۀ تغلب(1) حضور داشتند و همۀ آنها اين سخنان را كه لرزه بر اندامشان مى انداخت گوش مى كردند.»

شما اين مطالب را فقط نزد سيف قصه ساز افسانه پرداز مى توانيد بيابيد چه ديگران هيچ گونه اشاره اى به مصيخ و جنگ آنجا ننموده اند. زيرا آنان در مقام حقيقت نويسى بوده اند، نه افسانه سازى.

بررسى سند

حديث سيف در داستان مصيخ بنى الرشاء دنبالۀ سخن او در مورد وقايع بعد از

ص: 157


1- . قبايل اياد و نمور و تغلب را سيف چنين خيال كرده است كه دوشادوش يك ديگر در آن معركه شركت داشته اند.

حيره است كه گذشت بنا بر اين همان سند را دارد، و دانستيم كه راويان آن همگى ساخته و پرداختۀ خيالات او است.

نتيجۀ سنجش و بررسى

يكم - خلق مكانى به نام نصيخ بنى البرشاء كه از آن در كتاب هاى جغرافيا نام برده مى شود.

دوم - خلق فردى صحابى به نام اعبد بن فدكى و برادرش ابو ليلى و صحابى ديگرى به نام نمرى كه ابو بكر او را عبد الله ناميده و شرح حال آنها طبق افسانه هاى سيف بيايد.

سوم - ابياتى از قعقاع قهرمان افسانه اى تميم.

چهارم - پيدايش جنگى خونين و بى رحمانه كه در آن كشته ها چون لاشۀ گوسفندان سر بريده در هامون بر هم انباشته شده بدان سان كه افسانه پرستان و كرامت خواهان سلف را از سويى و دشمنان ديرين اسلام را از سويى ديگر به شادى و طرب وامى دارد. و چنين چيزهايى را بيرون از روايات ساختگى سيف هرگز نتوان يافت.

نبرد فراض

طبرى از قول سيف چنين روايت مى كند كه پس از واقعۀ مصيخ فراريان تغلب

ص: 158

در الثنى و زميل اجتماع كردند و خالد وليد به همراهى قعقاع همان بلا را بر سرشان آوردند كه در مصيخ گذشت. آن وقت مى نويسد كه: خالد به سوى فراض كه در مرزهاى شام و عراق است عزيمت نمود. سيف مى گويد: روميان به خشم آمدند و از مرزبانان ايران به جنگ افزار و نفر كمك گرفتند، و از قبايل مختلف عرب چون تقلب و اياد و نمر يارى جستند و بدين سان نيرويى عظيم فراهم كرده مدتى طولانى، با خالد وليد به نبردى خونين پرداختند. سر انجام روميان شكست خوردند و همگى روى به گريز نهادند، خالد دستور داد تا فراريان را از دم تيغ بگذرانند، سواران ايشان را گروه گروه با سر نيزه به يك جا گرد آورده، گردن مى زدند.

شمارۀ كشته شدگان به اين ترتيب و ميدان جنگ روى هم به يك صد هزار تن بالغ گرديد! سپس طبرى مى نويسد كه: در اين نيروكشى خالد، جنگ هاى متعددى صورت گرفت و حماسه هاى بسيارى خوانده شد... سپس خالد به حيره بازگشت و در اين بازگشت عاصم بن عمرو و برادر قعقاع را فرمان داد تا به همراهى سپاهيان حركت كند، و بر دنبالۀ سپاه شجره فرزند اعز را فرماندهى داد و چنين شائع ساخت كه خود در دنبالۀ سپاه جاى دارد. پس دور از چشم ديگران، پنج روز باقى مانده از ماه ذى قعده از سپاه بيرون شد و از آن كناره گرفت و به قصد حج به سوى مكه عزيمت نمود. و زمانى بازگشت كه هنوز دنبالۀ سپاه به حيره نرسيده بود. خبر اين عزيمت ناگهانى خالد بر خليفه ابو بكر گران آمد و برآشفت و به عنوان تنبيه وى را از عراق به شام مأمور ساخت.

بر اين روايت حموى اعتماد كرده و در مورد فراض مى گويد: بنا بر آن چه در كتاب فتوح سيف آمده، خالد بن وليد (رض) ناگهان بر قبيلۀ بنى غالب در فراض كه از مرزهاى مشترك شام و عراق و جزيره و در قسمت شرقى فرات واقع است، و روميان و عرب و ايرانيان در آنجا اجتماع كرده بودند به تاخت و جنگى سخت و خونين كرد. سيف مى گويد: در آن جنگ يك صد هزار نفر كشته شدند، آنگاه خالد ده روز به آخر ذى حجه سال 12 ه - باقى مانده بود كه از سفر حج به حيره باز گشت و قعقاع به مناسبت در آن چنين سروده است:

ص: 159

«در سرزمين فراض گروه هاى پارسيان و روميان را ديديم كه طول ايام سلامت ايشان را كسل و غمگين ساخته بود. چون ما به ايشان رسيديم، جمعيتشان را پراكنده ساختيم و سپس به قبيلۀ بنى رزام شبيخون زديم و هنوز سپاه اسلام درست جا جابه جا نشده بود كه دشمنان چون گوسفندان سر بريده پخش شده بودند.»

بررسى سند

راويان حديث فراض سيف، محمد و مهلب مى باشند كه دانستيم وجود خارجى ندارد و از مختلقات سيف مى باشند. همچنين ظفر بن دهى است كه از جملۀ اصحابى است كه او آفريد و ترجمه اش به خواست خدا بيايد. و نيز مردى از بنى سعد كه ندانستيم كه سيف نام او را چه خيال كرده تا در باره اش تحقيق كنيم.

نتيجۀ اين بحث

نبرد الثنى و زميل را آنجا كه به خواست خدا است از ابى مفزر، صحابى مخلوق تخيلات سيف سخن خواهيم گفت، شرح مى دهيم. اما نبرد الفراض از به ناگهان تاختن خلد و شبيخون زدن و كشتن يك صد هزار انسان، و خودستايى ها و رجزخوانى هاى قعقاع در آن و غيره، و حج گزاران خالد دور از چشم ديگران، همه و همه چيزهايى است كه سيف به تنهايى گوينده بافندۀ آن خيالات است و طبرى نخستين تاريخ نويس مشهور و معرفى است كه آن افسانه ها را از او گرفته و در كتاب تاريخ مورد اعتماد ديگرانش ثبت كرده، و از طبرى ديگر تاريخ نويسان بعد از وى اقتباس نموده اند. تنها تفاوت مشهود در اين نوشته ها اين است كه طبرى طبق عادتى كه داشته از نوشتن اشعار و رجزها در تاريخش خوددارى كرده، گرچه اشاره نموده كه در آن جنگ ها رجزهاى بسيار سروده شده است.

اما حموى جغرافيا نويس معروف، قسمتى از آن رجزهاى قعقاع را با تصريح به كتاب فتوح سيف، و قسمت ديگرى از آنها را به هنگام سخن پيرامون معرفى الفراض

ص: 160

در كتاب خود آورده است.

ولى مطلب قابل تأمل در اين است كه طبرى از قول سيف مى نويسد كه خالد بن وليد چنين وانمود كرد كه در ساقۀ لشكر است، آن وقت دور از چشم ديگران و پنج روز باقيمانده از ماه ذى قعده به قصد حج از فراض بيرون مى رود؛ و بنا به قول حموى دن روز باقيمانده از ماه ذى حجه مراجعت كرده به سپاه خود ملحق مى شود، بايد ديد كه چه طور شده در اين مدت بيست و پنج روز عدم حضور فرمانده كل قوا در سپاه محسوس نيفتاده است؟! در اين مدت چه كسى با سپاهيان نماز گزارده(1)، افسران سپاه چه طور از غيبت او مطلع نشده اند، و بالاتر از همه شخص خالد چگونه توانسته است مسافت بين حيره و مكه را در آن روزگار در مدت نه روز بپيمايد؟! اين ها مواردى است كه ما را به تأمل وامى دارد، و موجب آن مى شود تا دربارۀ اين قبيل مطالب بيشتر به بحث و تحقيق بپردازيم. ما به خواست خدا علت اين كه سيف چنين داستان حجى را با چنان شرايطى براى خالد بن وليد ساخته و پرداخته است بعدها مورد بحث و بررسى خود قرار خواهيم داد.

دست آوردهاى داستان جنگ فراض

يكم - افتخارى براى خالد بن وليد قهرمان مضرى و قعقاع پهلوان تميم در ميدان هاى نبرد.

دوم - ذكر كرامتى براى خالد در طى مسافتى بس دور و دراز در مسير حج.

سوم - خلق فردى صحابى به نام شجره جزء اصحاب رسول خدا.

چهارم - يك صد هزار كشته از انسان ها، چيزى كه دشمنان اسلام را با به دست آوردن چنين دست آويزى شاد و خرسند مى سازد.

پنجم - اشعارى كه بر ثروت ادبى اسلام افزوده گرديده و بالاخره قصه و داستانى كه دوست داران افسانه ها و هوا داران كرامت سلف را به طرب وامى دارد.

ص: 161


1- . به خصوص در آن زمان رسم چنين بوده است، كه در همه حال سپاه اسلام نماز پنج گانه را، پشت سر فرمانده كل قوا كه به امامت پيش مى ايستد برگزار مى نموده است.

قعقاع در مسير خالد به شام

اشاره

و فيهم صحابة و رواة مختلقون

در سند اين داستان صحابيان و راويان افسانه اى بسيار به چشم مى خورد!!

(مؤلف)

داستان اعزام خالد به شام

مورخين نوشته اند كه چون عمرو عاص كثرت سپاه دشمن را در شام مشاهده كرد نامه اى به ابو بكر نوشت و موضوع را به او گزارش داد و از او كمك خواست. ابو بكر با مسلمانانى كه گرداگردش بودند به مشورت پرداخت و در آن ميان عمر بن خطاب چنين گفت: اى جانشين رسول خدا! به خالد بنويس تا با سپاهيان به شام عزيمت كنند و به عمرو عاص يارى دهد: ابو بكر چنين كرد و نامه اى به خالد نوشت. چون نامۀ ابو بكر به خالد رسيد گفت: اين كار عمر است، از حسادتى كه با من دارد نخواست تمامى عراق به دست من گشوده شود. خاست تا من كمك عمرو و ياران او و از جملۀ آنان باشم. اگر فتحى دست داد ما هم در آن شريك هستيم. يا زير دست يكى از آنها تا اگر پيروزى حاصل شود به نام او تمام شده باشد نه من. (1)

ص: 162

و در روايت ديگر گويد: اين كار اعيسر(1) فرزند ام شمله است. او خوش نداشت كه فتح تمامى عراق به دست من صورت گيرد... تا آخر.

سيف نمى خواست كه بد بينى و دشمنى موجود بين خليفۀ امر، و خالد قهرمان كه هر دو از مفاخر قبيلۀ مضر هستند بر سر زبان ها باشد. همچنين خوش نداشت كه خالد را از فتح عراق پاك محروم سازد. روى اين اصل در مقام معالجه بر آمد و آن داستان ها كه گذشت در فتح شهرهاى عراق در حق خالد وليد ساخته است كه ما قسمتى از آن را از نظر خوانندگان خود گذرانيده ايم. هم چنين عزيمت خالد را از عراق به سوى شام هم چنان كه در حديث سيف ديديم، با وضع و ساختن داستانى به اين ترتيب: دو تن از مسلمانان در حملۀ ناگهانى خالد در مصيخ بنى البرشا كشته شدند، و عمر از كشته شدن آنها بر خالد خشم گرفت. و هم چنين سر گرانى خليفۀ ابو بكر در عزيمت خالد به طور پنهانى به مكه همۀ اين ها را سيف مقدمۀ آن قرار داد و بالاخره نتيجه گرفت كه اين ها عامل آن بوده است تا موجب مأموريت وى به جانب شام باشد و او را از فتح عراق باز دارد. كما اين كه در حديث ديگر روايت مى كند كه مرتباً عمر از خالد وليد نزد ابو بكر بد گويى مى كرد ولى ابو بكر زير بار نمى رفت و مى گفت: من شمشيرى را كه خداوند از نيام بركشيده است غلاف نخواهم كرد. (2) سپس نامۀ ابو بكر را در حديثى ديگر به خالد مى آورد كه همگى آنها ساخته و پرداخته است و كم ترين اثرى از حقيقت در آن به چشم نمى خورد، و پس از اين همه مقدمه سازى در حديث هم چنين (3) مى گويد: خالد در حق عمر بد گمان بود و مى گفت: اين كار او است از حسادت نخواست تا عراق به دست من گشوده شود و به نام من تمام گردد، با وجود اين كه خداوند مرزهاى عراق را به دست من شكست، و مردم آن سامان را هيبت و ترس من به دلشان انداخت، و مسلمانان را به پيكار آنان به وجود من تشويق و جرأت داد!

و بالاخره در حديث ششم مى گويد: اما اين را نمى دانست (يعنى خالد) كه عمر

ص: 163


1- . اعيسر، تصغير اعسر است كه در زبان عربى به آن كس گفته مى شود كه چپ دست باشد. يعنى كارهايى را كه معمولاً با دست راست انجام مى دهند او با دست چپ انجام دهد.

تقصيرى ندارد تا قعقاع به او گفت: سخن از عمر كوتاه كن. به خدا قسم ابو بكر دروغ نگفته است و تظاهر نكرده. خالد به قعقاع گفت: راست گفتى! لعنت بر خشم و بد بينى! به خدا قسم اى قعقاع تو مرا به خوش بينى واداشتى و به عمر خوش بين ساختى. و قعقاع در پاسخ خالد مى گويد: سپاس خداى را كه تو را راحت ساخت خير و نيكى را در نهاد تو باقى گذارد، و شر و بد بينى را از تو دور كرد!!

از اين حديث سر آن همه افسانه سازى و دروغ پردازى دربارۀ آن همه غنايم جنگى و پيروزى هاى خالد را از زبان سيف به خوبى درك مى كنيم. سيف اين داستان ها و افسانه ها را سر هم كرده و ساخته است تا سر انجام به زبان خالد وليد بگويد: خداوند به وسيلۀ من مرزهاى عراق را در هم كوبيد، و مردم آن سامان را به وجود من به وحشت و هراس انداخت، و مسلمانان را به جنگ و نبرد با آنان جرأت و جسارت داده است. اين همه فضل و افتخار پس از خالد بن وليد به قهرمان بى نظير تميم قعقاع و برادران تميمى او مى رسد، و سرانجام از جانب قعقاع به تزكيه نفس خالد از آلودگى هاى بد بينى باز مى گردد. هم چنان كه در داستان رود خون ديديم كه چگونه اين فضل و افتخارها بين اين دو تن قهرمان شكست ناپذير رد و بدل شده است.

سيف براى خالد بن وليد در شام نيز، هم چنان كه در عراق نموده اقدامات و افتخارات قابل توجهى به دست دادن است كه به ذكر آنها خواهيم پرداخت.

بررسى سند

راويان حديث سيف در مورد بازگشت خالد بن وليد از عراق به سوى شام، همان هايى هستند كه داستان الفراض را از آنها نقل نموده است. كه ديديم همۀ راويان آن ساختگى و مخلوق تخيلات سيف بوده اند.

خلاصه بررسى

طبرى در تاريخ خود در ذكر حوادث سال 12 ه - سخنان سيف را در نبردهاى

ص: 164

قعقاع به همراهى خالد در عراق آورده، و حموى در كتاب جغرافياى خويش اماكنى را كه سيف از آنها نام برده، آورده است آن وقت از طبرى، ابن اثير و ابن كثير و ابن خلدون و ديگر تاريخ نويسان تمام اين مطالب را كه ما آورده ايم گرفته و در كتاب هاى تاريخ خود ثبت كرده اند. چه به طورى كه گفتيم آنها در مورد تاريخ صحابه تنها به طبرى مراجعه كرده و از او گرفته اند و طبرى نيز سند تاريخ معتبرش محتواى كتاب هاى فتوح و جمل سيف بن عمر تميمى است! و ما اين مطلب را بسى روشن تر در منشأ افسانۀ سبائيان در كتاب خود به نام عبد الله بن سبأ ثابت كرده ايم.

اما سخنان غير سيف

بلاذرى در كتاب معتبر خود فتوح البلدان فتوح خالد را در عراق به تفصيل شرح داده و در آنجا هيچ نامى از قعقاع و صدها هزار كشته، و آن همه جنگ هاى متعدد و شهرهاى گشوده شده چون نبردهاى الثنى و الولجه و حصيد و غيره نرفته است.

طبرى نيز جنگ هاى خالد را از طريق غير سيف، يعنى از طريق ابن اسحق تقريباً مانند بلاذرى آورده و در آن هم از قعقاع و آن همه مطالب اثرى نيست.

دينورى هم قسمت هايى از نبردهاى خالد را در عراق در كتاب خود به نام اخبار الطوال ثبت كرده و در آن هم قعقاع و آن همه افسانه ها وجود ندارد. بلكه آن چه گفته شده است تنها نزد سيف بن عمر يافت مى شود و او منشأ همۀ اين افسانه سازى ها و دروغ پردازى ها است. (4)

خالد در مسير شام

سيف در كيفيت سفر خالد به شام مى گويد: خالد به جانب سوى كه دهكده اى در سماؤه عراق است عزيمت كرد و ازآنجا به مصيخ بهراء واقع در قصوانى حمله برد و مصيخ يكى از آبادى ها است. اهالى نمر به مى گسارى مشغول بودند و ساقى آنها به خواندن اين بيت مشغول: ايا ساقى، مى صبحگاهيم ده پيش ازآنكه سپاه ابو بكر

ص: 165

در رسد! كه به يك ضربت شمشير گردنش را زدند و خونش با شرابى كه در پياله به دست داشت به هم آميخت!

و نيز طبرى از قول سيف روايت مى كند:

خالد بن وليد، اسيران بهراء را به همراه خود به سوى برد و در آنجا بود كه بوى گزارش رسيد. قصانيان در مرج راهط سپاهى فراهم آورده اند. پس از سوى به جانب آنان شتافت، و در مرج الصفر به ايشان رسيد و با آنها كه فرماندهانشان حارث بن الايهم بود سخت جنگ كرد و سپاهيان و خاندان ايشان را از بنيان بر انداخت و سپس چند روزى را در آن مرتع اقامت كرد و از همان جا خمس غنايم جنگى را به خدمت ابو بكر به مدينه فرستاد آن گاه به جانب قنات بصرى كه نخستين شهر از شهرهاى شام بود كه به دست خالد و سپاهيان عراقيش گشوده شد حركت كرد و در قنات بصرى فرود آمد. خالد از قنات بصرى با نه هزار تن سپاهى به قصد جنگ با روميان در واقوصه فرود آمد و با آنها به جنگ پرداخت. پايان سخن طبرى.

اين داستان تا كجا رفته

ابن اثير همين مطالب را از طبرى گرفته و در تاريخ خود ثبت كرده، ابن عساكر در ترجمۀ قعقاع روايت سيف را نقل كرده و در پايان آن مى نويسد: قعقاع بن عمرو در مسير خالد از سوى به واقوصه چنين سروده است:

حماسه هاى قعقاع

«ما صحراهاى خشك و سوزان را با اسب هاى خود درنورديديم، و از سوى به جانب فرافر عزيمت كرديم. در همان جا نبرد بهراء را آغاز نموديم، و همان جا بود كه شترهاى سفيد و زرد مرا به تك به سوى آن بيگانۀ غير عربى كه مى گريخت و فرار مى كرد برد. به شهر بصرى گفتند، چشمت را باز كن، خود را به كورى زد، چه در مرج الصفر. گروه هايى به سركردگى ايهم و حارث غسانى چون حيوانات درنده خشمگينى

ص: 166

اجتماع كرده بودند. ما در مرج الصفر نبرد را آغاز كرديم، و بينى قبيلۀ غسان را همه بريديم طورى كه بر ايشان بينى نماند! در آن روز غسانيان همه گريختند، مگر آنان كه با شمشير ما پاره پاره بر زمين افتاده بودند. ازآنجا به بصرى باز آمديم، و آن را يافتيم و او نيز آن چه را كه در خود پنهان داشت براى ما آشكار كرد. درهاى بصرى را گشوديم و سپس ازآنجا بر پشت شتران به جمع عشيره ها به يرموك روى آورديم.»

اين رجز را ابن عساكر در پايان روايت سيف نقل كرده است، در حالى كه طبرى طبق سنتى كه غالباً در حذف اشعار و رجزها در تاريخش دارد، آن را نياورده و از روايت سيف حذف كرده است.

حموى نيز به حديث سيف در معرفى مصيخ استناد كرده است آنجا كه مى گويد: مصيخ بهراء آبادى ديگرى است در مرز شام، كه خالد بن وليد موقعى كه به شام عزيمت كرد، بعد از سوى در آنجا اطراق نموده است. و چون خالد مردم مصيخ را در حال غفلت يافت، اين بى خيالى آنان را به كام مرگ كشانيد. چه خالد به سپاهيان خود فرمان داد تا بر آنها بتازند، بزرگ آن مرد چون چنين ديد بانگ برداشت:

«ايا ساقيا صبحگاهى بده پيش از اين كه سپاه ابو بكر برسد، شايد كه مرگ ما نزديك باشد و ما نمى دانيم.»

كه با يك ضربت شمشير گردنش را زدند و خونش با شرابش به هم آميخت و چون كار آنها را پاك بساختند اموال ايشان را به غنيمت بردند و خمس غنايم را براى ابو بكر (رض) به مدينه فرستادند.

خالد پس از آن عنان عزيمت به جانب يرموك كشيد، و قعقاع بن عمرو ضمن اشعارى از مصيخ بهراء چنين ياد كرده است: آن وقت حموى سه بيت اول اشعارى كه گذشت آورده است.

حموى هم چنين در موضوع يرموك به همين حديث سيف استناد كرده كه مى گويد:

قعقاع بن عمرو در مسير خالد از عراق به جانب شام چنين سروده است... آن وقت

ص: 167

قسمت دوم اشعار قبل را بيان مى كند.

عبد المؤمن در شرح بر يرموك و مصيخ، در كتاب خود به نام مراصد الاطلاع به نوشتۀ حموى استناد كرده است.

سنجش روايت سيف با ديگران

آن چه در اين مورد از فتوح خالد آورديم نوشته هاى سيف بن عمر است. اما در نوشته ديگران اولاً به هيچ روى نامى از مصيخ بهراء برده نشده است. ثانياً در مورد فتح بصرى همۀ مورخين بر اين متفق اند كه سپاهيان اسلام پيش از اين كه خالد به آنجا برسد، به سركردگى ابو عبيده جراح، و يزيد فرزند ابو سفيان و شرحبيل فرزند حسنه آنجا فرود آمده بودند كه خالد و سپاهيان او رسيدند و به آنها پيوستند بنا بر اين فتح بصرى تنها وسيلۀ خالد و سپاهيان عراقى او صورت نگرفته است. (5)

بررسى سند

سيف حديث خود را در مورد حركت خالد از عراق به سوى شام از طريق راويانى چون محمد مهلب كه از مخلوق هاى ذهن او هستند روايت مى كند. هم چنين از طريق عبيد الله فرزند محفز بن ثعلبه كه يكى از افراد قبيلۀ بكر بن وائل برايش روايت كرده است. اما عبيد خودش از آن دسته راويانى است كه شناخته نشده و مخلوق ذهن سيف است، و سيف از او 6 حديث در تاريخ طبرى روايت كرده است. ولى آن فرد قبيلۀ بكر بن وائل كيست تا به دنبالش در فهرست روات حديث بگرديم؟

نتيجۀ سنجش و بررسى

ابن عساكر يك حديث سيف را از اول تا به آخر آن در ترجمۀ قعقاع نقل مى كند و به خصوص تأكيد مى كند كه اين حديث سيف است.

طبرى حديث سيف را در مورد گزارش سفر خالد به شام روايت مى كند و

ص: 168

رجزهاى آن را هم چنان كه عادت او است حذف مى نمايد.

حموى قسمتى از آن حديث را در معرفى مكانى به نام مصيخ و قسمت ديگر را در شرح بر يرموك بدون اين كه نامى از راوى حديث بياورد نقل مى كند، و همين امر باعث مى شود كه شخص محقق را به شك و ترديد اندازد كه ممكن است نام قعقاع در غير روايات سيف نيز آمده باشد، هم چنان كه همين توهم در امر مصيخ نيز به چشم مى خورد، در صورتى كه او نمى داند مصيخ خود زاييدۀ خيالات داستان پرداز و افسانه سازى چون سيف بن عمر است و اصلاً وجود خارجى ندارد.

دست آوردهاى حديث سيف

يكم - ثبت قهرمانى هايى براى خالد بن وليد.

دوم - خلق مكانى به نام مصيخ كه نامش در جغرافيا مى آيد.

سوم - اشعارى از قعقاع تا زينت بخش گنجينۀ ادبيات عرب گردد.

چهارم - ثبت نخستين فتح و پيروزى در شام وسيلۀ خالد بن وليد و سربازان عراقى او عراقى كه ميهن سيف بن عمر است.

ص: 169

قعقاع در جنگ هاى شام

اشاره

كم من أب لى قد ورثت فعاله

چه بسيارند نياكان من كه نيكى و شجاعت را از آنان به ارث برده ام.

(قعقاع قهرمان افسانه اى سيف)

داستان جنگ يرموك

طبرى ضمن حوادث سال 13 ه - از قول سيف مى نويسد، كه خالد بن وليد در نبرد يرموك فرماندهى يك گردان از هنگ آسواران را به عهدۀ قعقاع بن عمرو گذاشت و به او فرمان داد تا به نبرد با دشمنان برخيزد. قعقاع خود را براى نبرد آماده ساخت و چنين خواند:

«اى كاش پيش از در هم آميختن سپاهيان جنگجو و شجاع، تو را در حالى كه در ميان دستۀ سواران بودى، در ميدان نبرد مى ديدم و با تو روبه رو مى شدم.»

سپس طبرى از قول سيف به شرح نبرد پرداخته، آرايش جنگى روميان را به طرز عجيبى توصيف كرده از جمله مى گويد:

روميان افراد سپاهى خود را به اين ترتيب دسته بندى كرده بودند: هشتاد هزار نفر آنها در رديف هاى به هم فشرده خود را به يك ديگر بسته بودند! و چهل هزار

ص: 170

جنگندۀ فدايى نيز خويشتن را با زنجير به يك ديگر مربوط ساخته!! و چهل هزار تن سپاهى ديگر نيز دستارهايشان را به يك ديگر بسته بودند! علاوه بر اين ها هشتاد هزار سواده، و هشتاد هزار مرد جنگى پياده، چنين نيرويى عظيم و در عين حال شگفت انگيز سپاه دشمن را تشكيل مى داده است.

خالد با سپاهيانش بر پياده نظام دشمن حمله برد و آنان را چنان در هم كوبيد كه سپاه دشمن چون ديوارى به يك باره فرو ريخت!! قواى روميان به سوى خندق خود شتافتند و مانند برگ خزان گروه گروه در پرتگاه واقوصه بر روى هم در مى غلطيدند و از پاى در مى آمدند. و بدين سان قتل گاهى عظيم از آن همه افراد سپاهى كه خود را به يك ديگر بسته بودند در واقوصه به وجود آمد. كافى بود كه يك تن از آنها از پاى در آيد تا ده تن از ياران خود را با خود به پرتگاه سرنگون كند. و به اين ترتيب يك صد و بيست هزار تن از قواى دشمن به هلاكت رسيدند!!

ابن عساكر در پايان اين روايت كه از سيف بن عمر در مورد واقوصه نقل كرده، و هم چنين آنجا كه شرح حال قعقاع را از روايت هاى سيف آورده، در هر دو مورد اشعار زير را نقل كرده و گفته است: و قعقاع بن عمرو تميمى در نبرد يرموك چنين سروده:

«آيا نديدى كه ما در نبرد يرموك پيروز شديم، آن چنان كه در جنگ هاى عراق پيروزى به دست آورديم؟ ما پيش از يرموك شهر بصرى را كه شهرى نفوذناپذير بود گشوديم. و هم چنين شهرهايى كه بكر بودند، و تاكنون كسى آنها را فتح نكرده بود ما آنها را فتح كرديم، و شهر مرج الصفر را با اسب هاى نجيب و باد پاى خود گشوديم. هر كس كه در مقابل ما پايدارى كرد، به ضرب شمشير تيز آب دار او را كشتيم و با غنايم جنگى باز گشتيم. در نبرد واقوصه: آن قدر از روميان را به خاك هلاك افكنديم، و آنها در ميدان نبرد براى ما از فضلۀ كبوترى بى ارزش تر بودند. گروه هاى ايشان را در نبرد واقوصه با شمشير برّان در هم پاشيديم و در پهنۀ كار زار واقوصه از پاى در آورديم و در آن هنگام است كه بر روى هم در مى افتادند، با حالتى بسيار سخت و ناگوار و سر انجامى دردناك و الم بار.»

ص: 171

ابن كثير اين حديث سيف را با اشعار قعقاع يك جا در كتاب تاريخ خود آورده، ولى اين اثير اصل روايت را نقل كرده ولى اشعار مزبور را ثبت نكرده است.

و حموى در لغت واقوصه قسمتى از حديث سيف را آورده چنين مى گويد: واقوصه بيابانى است در شام در سرزمين حوران، كه در آنجا سپاهيان مسلمين در زمان خلافت ابو بكر فرود آمده با روميان به جنگ پرداخته اند و قعقاع بن عمرو در آن نبرد چنين سروده است. آن گاه به مقتضاى مقام بيت اول و پنجم تا هفتم آن را مى آورد.

ارزيابى حديث سيف

سيف فتح يرموك را در سال سيزدهم از هجرت، و پس از فتح بصرى نقل مى كند.

ولى ابن اسحق و ديگر مؤرخين فتح اجنادين را بعد از بصرى آورده، و فتح يرموك را در سال پانزدهم از هجرت، و آخرين فتح شهرهاى آن سامان مى دادند. از طرفى در مورد واقوصه در هيچ كجا نامى از آن نديدم، جز آن چه كه بلاذرى در اين مورد مى گويد: روميان پس از نبرد اجنادين در ياقوصه سپاهى عظيم فراهم كردند، و مسلمانان در آنجا با روميان پس به نبرد پرداختند و آنها را مجبور به عقب نشينى كردند.

گويا سيف كلمه ياقوصه را ازآن جهت به واقوصه بر گردانيده است تا منظور خود را از ماده وقص كه معناى شكستن گردن از آن استفاده مى شود، با محصول نبرد آن رزم گاه خيالى كه خود پرداخته، از شكسته شدن گردن دشمنان در نتيجه حملۀ شديد خالد و پياده نظام او تطبيق داده باشد.

بررسى سند حديث

سيف راوى اين حديث را محمد بن عبد الله معرفى مى كند كه دانستيم از آفريده هاى شخص سيف است. و نيز ابو عثمان يزيد بن اسيد غسانى كه سيف از او نه روايت در تاريخ طبرى و تاريخ ابن عساكر آورده است، و چون نام او را در فهرست و طبقات روايت نديديم، او را نيز از آفريده هاى شخص سيف دانستيم و معلوم شد كه

ص: 172

چنين شخصى نيز چون ساير راويان او و قهرمانان شكست ناپذيرش وجود خارجى ندارد.

نتيجۀ بررسى دست آوردهاى حديث

بنا به گفتۀ سيف آن كس كه در يرموك آمادۀ پيكار مى شود و نبرد را آغاز مى كند، رجز مى خواند و حماسه سرايى مى كند جز قعقاع بن عمرو، و ابو مفزر، دو تن صحابى بزرگوار، دو پهلوان شكست ناپذير عراق، دو فدايى صادق و يك رنگ اسلام، دو قهرمان بزرگ تميم چه كسى تواند بود؟

در نبرد واقوصه يك صد و بيست هزار تن جوان را سيف با حملۀ برق آساى خالد بن وليد فرمانده كل قوا، و پياده نظام مسلمين تنها در نبرد واقوصه به خاك و خون مى كشد و عطش سير نا شدنى خود را با ريختن خون اين همه آدمى براى چند لحظه فرو مى نشاند، در حالى كه ديگران چنين سخنى نگفته اند، از جمله بلاذرى است كه در كتاب فتوح البلدان جمع كل كشته شدگان در يرموك را هفتاد هزار تن به دست داده است. و نيز بايد دانست كه سيف تنها كسى است كه فتح يرموك را در سال 13 ه - ذكر مى كند.

اين ها نمونه هايى بود كه سيف از جنگ ها و فتوح قعقاع افسانه اى در دوران ابو بكر روايت كرده است و نمونه هاى ديگر جنگ هاى قعقاع را كه به روايت وى كه در دوران عمر و در شام انجام گرفته است، در فصل آينده بررسى مى كنيم.

ص: 173

قعقاع در دوران عمر

اشاره

قتل فيه من لروم ثمانون الفا

در جنگ فحل هشتاد هزار تن از روميان به قتل رسيدند!

(سيف بن عمر)

داستان فتح دمشق

سيف در مورد فتح شهر دمشق مى گويد:

سركردۀ پاسداران شهر دمشق را فرزندى به دنيا آمد، مردم و نگهبانان وليمه اى ترتيب دادند و پاسداران به خوردن و نوشيدن پرداختند، و موقعيت خود را پاك از خاطر برده، از حفاظت نقاط حساس كه بر عهده داشتند غفلت ورزيدند و بر اين امر هيچ يك از مسلمانان جز خالد بن وليد واقف نگشت، چه او به هوش بود، و هيچ امرى از امور ساكنين شهر و پاسداران محل از وى پوشيده نبود!

«چون شب درآمد، خالد از مستى و بى خبرى ساكنان قلعه استفاده كرد و با تنى چند از نزديكانش طناب هايى را كه قبلاً به شكل نردبان ساخته و تهيه ديده بودند برداشته و روى به ديوار قلعۀ دشمن نهادند. پيشاپيش همه، خالد بن وليد و قعقاع بن عمرو، و مذعور بن عدى به پاى ديوار قلعه رسيدند و طناب هاى نردبانى شكل خود را به كنگرۀ قلعه پرتاب كردند. از طناب ها دوتاى آ «ها به كنگره گير كرد كه قعقاع و مذعور از آن

ص: 174

بالا رفتند. آن گاه آن دو تن، بقيۀ طناب ها را بر كنگره محكم كردند تا سايرين نيز خود را از ديوار بالا كشيدند، و سپس با نگهبانان بى خبر و مست آنجا به زدوخورد پرداختند، و چون به سادگى آنها را از ميان برداشتند، در قلعۀ دمشق را به روى سپاهيان اسلام گشودند....»

ابن عساكر نيز پس از اين كه تمامى اين داستان را از قول سيف روايت مى كند، در آخر آن اضافه مى كند:

و قعقاع بن عمرو به اين مناسبت و فتح دمشق چنين سروده است:

«در كنار دو شهر سليمان (دمشق و تدمر) ماه ها به نبرد ايستاديم، و با روميانى كه به شمشير خود پناه برده بودند جنگيديم. و چون در عراقى دمشق را در پناه قدرت و نيروى خود گشوديم، همۀ رزمندگان ايشان تسليم گرديدند و زمانى كه آسياى ما در شهر و خانۀ ايشان به گردش افتاد فرمان دادم كه سرهايشان را ببرند و گلوهايشان را بدرند. و چون چنگال ما را در دمشق و تدمر در گلوى خويش فرو رفته ديدند، از بيم و وحشت انگشت خود را به دندان گزيدند.»

ولى طبرى هم چنان كه در پيش نيز گفته ايم، او غالباً اشعار را در تاريخ خود از آخر احاديث سيف حذف كرده است، و به همين مناسبت اشعار فوق را در روايت خويش نياورده است.

اين داستان تا كجاها راه يافته است

داستان فتح دمشق را طبرى و ابن عساكر هر دو از سيف گرفته اند، و ديگران، چون ابن اثير، و ابن كثير همان ها را از طبرى گرفته و در كتاب هاى خود نقل كرده اند. به خصوص ابن كثير اين خبر را چنين شروع مى كند: سيف مى گويد: و سپس داستان را تا به آخر آن نوشته است.

ص: 175

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

بلاذرى در شرح بر فتوح دمشق در كتاب فتوح البلدان چنين مى نويسد:

خالد بن وليد با ساكنان ديرى به نام دير خالد، شرط كرد در صورتى كه نردبانى به او بدهند تا بتواند به وسيلۀ آن از ديوار قلعه دمشق بالا رود، در خراج آنان تخفيف قائل خواهد شد. كه سر انجام ابو عبيده خواستۀ خالد را بر آورده ساخت:

بررسى سند

داستان فتح دمشق را سيف بن عمر يك جا و در يك حديث از قول راويانى به نام ابو عثمان، و خالد، و عباده روايت كرده است. كه دانستيم ابو عثمان راوى اى است كه سيف در خيالات خود آفريده است.

اما خالد و عباده را كه سيف در تاريخ طبرى و ابن عساكر شانزده حديث از آنها روايت كرده است: نتوانستيم شرح حال ايشان را در فهرست و طبقات رجال و راويان بيابيم.

نبرد فحل

طبرى و ابن عساكر، از قول سيف چنين روايت مى كنند:

ابو عبيده پس از پيروزى بر دمشق و فتح آنجا، عنان عزيمت به جانب فحل كشيد. روميان هشتاد هزار سپاهى براى مبارزه با سپاه اسلام و جلوگيرى از پيشرفت آن در آنجا فراهم آورده و در كمين ايشان نشسته بودند و به ناگاه بر سپاه اسلام تاختند مسلمانان با دليرى و پايمردى حملۀ ناگهانى روميان را در هم شكستند و جنگى شديد آغاز گرديد. اين پيكار يك شبانه روز ادامه يافت تا سر انجام به پيروزى مسلمين و شكست كامل روميان انجاميد و دشمن روى به هزيمت نهاد.

روميان قبلاً پناه گاهى حفر كرده در آن آب انداخته بودند تا پيشرفت سپاه

ص: 176

اسلام را مانع شوند. در اين عقب نشينى و گريز، روميان خود در اين خندق ها افتاده در گل ولاى آن فرو رفتند، و حال آنان كه در چنين وضعى گرفتار آيند معلوم است. به اين ترتيب هشتاد هزار تن رومى به هلاكت رسيدند. مگر آنكه توانست از مهلكه بگريزد.

ابن عساكر در پايان اين داستان چنين اضافه مى كند:

و قعقاع بن عمرو به مناسبت اين پيروزى در فحل چنين سروده است:

«چه بسيارند نياكان من، كه كارهاى نيك ايشان را من به ارث برده ام، نياكانى كه بزرگوارى هايشان در فزونى چون دريا خروشان است. و آنان نيز فضائل را از پدر و جد خود به ارث برده، كاخ هاى مكارم و فضائل ايشان را با بصيرت و بينش بالا برده اند. من نيز به نوبۀ خود كاخ هاى مفاخر آنها را بالا بردم و آن را ويران نكردم. و فرزندان من نيز اگر پس از من بمانند، خود بنيان گذاران مكارم و فضائل خواهند بود.»

«در نبرد فحل، در آن هنگام كه اسب از كر و فرش به نفس زدن افتاد و بلاهاى گوناگون روى نموده بود، مرا با سر و گردنى افراشته و علامت قهرمانى مى ديدند. و آن كس كه مى خواست كه چون من تن به بلا دهد و خود را همانند من سازد بيچاره و سست و زبون بود. آن سست عنصرى كه هيچ از تنگنا نگذشته و در گاه شرطبندى معيوب و سر افكنده بود.»

«اسب هاى عربى، در ميدان جنگ فحل در حالى كه غبار به هوا مى افشاندند دشمن را لگد مال مى كردند، تا اين كه سر انجام اسب هايشان، بزرگانشان را همگى در گل ولاى افكندند جايى كه بر ايشان جاى هيچ حركتى باقى نمانده بود. در آن روز

ص: 177

كه روز گل بود، پس از نبرد فحل، به يك ساعت سر نيزه ها بود كه پياپى به سوى دشمنان روان گشت. ما گروه هاى ايشان را در گل ولاى نابود ساختيم و در آن روز همۀ چشم ها به سوى من دوخته شده بود.»

و نيز سيف روايت مى كند كه قعقاع در نبرد فحل چنين سروده است:

«در نبرد فحل چنان به سختى افتاده بوديم، كه از هراس آن قهرمان، سلاح نبرد را در خانه اش فراموش مى كرد. من در آن روز بر اسب مشهور خود كامل، سوار شده پياپى بر دشمن تير باريدم به همراه لشكرى جرار، تا اين كه گروه ايشان را كه فزونى مى كرد به ضرب شمشير پراكنده و دور ساختيم.»

«ماييم كه عراق را با اسب هاى خود پيموديم، و شام را در سايۀ شمشيرهاى خود به چنگ آورديم، و پس از عراق و جنگ هاى آن چه، بسيار سركرده هاى نصارا را كه گروهشان را نابود ساختيم.»

حموى به اين حديث سيف استناد كرده است، آنجا كه دربارۀ واژۀ فحل مى نويسد:

همان سال كه دمشق به دست مسلمانان فتح شد، در فحل نبردى سخت بين مسلمين و سپاه روم كه به هشتاد هزار نفر بالغ مى شدند روى داده است و قعقاع بن عمرو تميمى از آن نبرد چنين ياد كرده است. آن گاه چهار بيت از اشعار او را مى آورد بدون اين كه به سند روايت اشاره اى بنمايد.

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

داستان فحل را طبرى به طور كامل از قول سيف روايت مى كند، و طبق معمول رجزهاى آن را حذف مى نمايد.

ابن عساكر نيز تمامى داستان فحل را از قول سيف در كتاب خود نقل مى كند، و اشعار آن را نيز مى آورد و حموى مختصرى از آن را بدون ذكر سند به مناسبت واژۀ فحل نقل مى كند. اما مطالب اين داستان بر روى هم بر خلاف مطالبى است كه ساير

ص: 178

مورخين آورده اند از جمله بلاذرى است كه مثلاً تعداد كشته شدگان در آن نبرد را در حدود ده هزار تن نوشته است. ضمناٌ هيچ يك از مورخين اشاره اى به حضور قهرمانان تميم در نبردهاى شام نكرده اند. ابن عساكر مى نويسد:

مورخين بر آنند كه در فتوح شام هيچ يك از افراد قبايل اسد، و تميم، و ربيعه، شركت نداشته اند بلكه به علت موقعيت لشكرگاهشان عراق، با پارسيان در همان ميهن خود در نبرد بوده اند: (1)

بررسى سند

سيف داستان فحل را از قول ابو عثمان يزيد روايت مى كند كه در قبل دانستيم او وجود خارجى ندارد و از راويانى است كه سيف در خيالات خود آفريده است.

نتيجۀ سنجش و بررسى

در فتح دمشق، ساكنان دير معروف به خالد، به خالد بن وليد نردبانى مى دهند تا به وسيلۀ آن از قلعۀ دمشق بالا برود. در صورتى كه سيف مى گويد كه قعقاع و رفيقش طناب هاى نردبان مانند خود را به كنگره قلعه انداختند و از آن بالا رفتند.

سيف مى گويد در نبرد فحل هشتاد هزار تن از سپاهيان دشمن به خاك هلاك افتاده اند. در حالى كه ديگران مى نويسند كشته شدگان در آن نبرد در حدود ده هزار تن بوده اند.

سيف نبرد فحل و شكست قواى دشمن را بعد از فتح دمشق مى آورد، در صورتى كه طبق گفتۀ ديگر مورخان، اين نبرد پيش از گشودن دمشق صورت گرفته است.

سيف اشعارى را از قول قعقاع بن عمرو قهرمان افسانه هايش در فتح دمشق و فحل نقل مى كند، كه طبرى آنها را طبق روشى كه دارد از روايات خود حذف كرده، در صورتى كه ابن عساكر بر عكس طبرى پس از نقل تمامى حديث اشعار مزبور را به تمامى نقل نموده، و حموى در لغت فحل چنان كه گفتيم به مختصرى از روايات سيف

ص: 179

و اشعارش بسنده كرده است.

بالاخره، طبرى اين داستان را از سيف گرفته، و تاريخ نويسان بعد از وى مانند ابن اثير و ابن كثير و ابن خلدون از طبرى اقتباس كرده، داستان مزبور را در تاريخ ها خود نوشته اند و ابن كثير به خصوص در اين مورد به مصدر داستان كه طبرى است اشاره كرده در ابتداى آن چنين مى نويسد: امام ابو جعفر پس از ذكر فتح دمشق از قول سيف بن عمر چنين روايت مى كند:

دست آوردهاى حديث سيف

يكم - نمودارى از قهرمانى هاى قعقاع پهلوان شكست ناپذير افسانه اى تميم در بالا رفتن از ديوار قلعۀ دشمن و گشودن در آن.

دوم - هفتاد هزار كشته انسان ها علاوه برآن در نبرد فحل به خاك و خون افتاده اند.

سوم - اشعارى حماسى از قعقاع كه ثابت مى كند كه تميم پادشاهان ميدان نبردند، يكى از ديگرى شكست ناپذيرتر و نام آورترند و قدرت و مردانگى در آنها از پدر به پسر به ارث مى رسد، و به همين ترتيب است كه عظمت و افتخار را قعقاع از پدران خود به ارث برده و فرزندانش نيز پس از وى سازندگان همين افتخارند، و اوست كه در نبردها محور اصلى پيروزى هاست، و هم او تنها گردى است كه چشم ها در رزم گاه ها به سوى او متوجه است!

خلاصه بررسى

اين كه قعقاع آن پهلوان شكست ناپذير همان كسى است كه جبهۀ جنگ يرموك را گشود، و در آن جنگ چون نبردهاى عراق پيروزى ها به دست آورد. قعقاع در رزم گاه هاى يرموك و دمشق و فحل شركت مى كند، و در هر يك از آنها اشعارى حماسى مى سرايد.

دست آورد اين نبرد يك صد و ده هزار كشته انسان ها است كه به دست مسلمانان

ص: 180

به خاك و خون غلطيده و بر ساير كشته شدگان اضافه مى گردند.

همۀ اين مطالب محصول تخيلات سيف داستان سرا و افسانه پرداز است و هم او تنها قصه پردازى است كه چنين ياوه ها به هم بافته است.

اين ها مطالبى بود كه ما از خلال روايت هاى سيف در نبردهاى قعقاع افسانه اى در نقاط مختلف شام يافتيم و به روايت او قعقاع بعد از اين فتوح شايان دو باره به عراق بر گشته و به فتوح و جنگ هاى ديگر پرداخته كه در فصل آينده بررسى مى شود.

ص: 181

قعقاع در جنگ هاى عراق

اشاره

ازعجهم عمداً بها ازعاجا

اطعن طعناً صائباً ثجاجاً

صفوف دشمن را با حملات پى درپى خود در هم مى كوبيم و بر آنان نيزه مى زنم نيزه اى كه به هدف رسد و خون بريزد

(قعقاع قهرمان افسانه اى سيف)

(بازگشت قعقاع از شام)

ابن عساكر و طبرى از قول سيف بن عمر، علت باز گشت قعقاع را از شام چنين آورده اند كه خليفه عمر نامه اى به ابو عبيده نوشت تا او سپاهيان عراق مأمور در شام را براى كمك به سعد وقاص به عراق باز گرداند. ابو عبيده فرمان برد و سپاهيان عراقى را دستور داد تا به سركردگى قعقاع به سوى ميهن خويش عزيمت نمايند. (2)

اينك به تفضيل نبردها قعقاع را تحت فرماندهى سعد وقاص، فرمانده كل قواى اسلام در نبردهاى عراق مى گذرانيم.

در جنگ قادسيه

طبرى از قول سيف در نبردهاى قادسيه، وقايع سه روز آن را به تفضيل چنين شرح داده است.

ص: 182

يكم - روز (ارماث). ما وقايع ارماث را، در آنجا كه از عاصم بن عمرو برادر قعقاع سخن خواهيم گفت شرح مى دهيم.

دوم - روز (اغواث). طبرى در اين قسمت نخست به وصول نامۀ خليفه به ابو عبيده و اعزام سپاهيان عراقى به سركردگى قعقاع به سوى ميهنشان پرداخته سپس چنين ادامه مى دهد:

قعقاع با شتابى هر چه تمام تر از شام به جانب عراق عزيمت كرد و منازل را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشت و سپيده دمان روز اغواث به حوالى نبرد گاه قادسيه رسيد در آنجا افراد سپاه خود را كه به هزار نفر مى رسيدند به گروه هاى ده نفرى تقسيم كرد و فرمان داد به اين ترتيب به ميدان كارزار وارد شوند. دستۀ اول حركت مى كند، و دستۀ دوم زمانى به سوى ميدان ره سپار مى شود كه دستۀ اول از نظرش ناپديد شده باشد و به همين ترتيب دستۀ سوم و بعد دستۀ چهارم. آن گاه خود در رأس دستۀ اول پيش تاخت و خود را به صفوف مسلمين رسانيد و به آنان درود گفت و مژده داد كه كمك در راه است و آنان را به نبرد و پايدارى در برابر دشمن بر انگيخت و گفت: هر چه من مى كنم، شما هم همان را انجام دهيد: سپس به ميدان تاخت و هماورد خواست.

در اين كر و فر كه قعقاع از خود نشان داد، و جرأت و جسارتى كه به ديگر مسلمانان بخشيد، گردان و دلاوران سپاه اسلام او را به يك ديگر نشان دادند و گفتند: اين قهرمان، همان كسى است كه ابو بكر در باره اش گفته است: سپاهى كه چنين گردى در آن باشد، هرگز شكست نخواهد خورد!

قعقاع چون در رزم گاه هماورد خواست، ذو الحاجب از سپاه ايران كه ابو عبيد را در نبرد پل از پاى در آورده بود، به جنگ قعقاع شتافت. قعقاع كه كشندۀ ابو عبيد را شناخته بود بانگ برداشت: هم اكنون تو را به قصاص ياران خود، ابو عبيد و ديگران كه در نبرد جسر كشته شده اند خواهم كشت: سپس به سختى حمله برد و با يك ضربت شمشير ذو الحاجب را بكشت و پس هماورد ديگرى را به نام بيرزان كه از سپاه ايران به جنگش بيرون شده بود از پاى در آورد.

ص: 183

از طرفى سواران قعقاع تا شب هنگام طبق دستور فرمانده خود در گروه هاى ده نفرى و در فواصل مشخص شده خود را به سپاه مسلمين مى رسانيدند. هر دسته كه از راه مى رسيد، قعقاع به عنوان اخبار و تقويت روحيۀ افراد سپاه تكبير مى گفت، و سپاه اسلام نيز به پيروى از او تكبير مى گفتند و در نتيجۀ آن، موقعيت سپاهيان اسلام قوى تر و اركان سپاه دشمن متزلزل مى گرديد.

قعقاع براى تقويت هر چه بيشتر روحيۀ مسلمين بانگ برداشت: اى مسلمانان! دشمن را به شمشير آب ديده خود مژده دهيد كه داس اجل آنهاست.

در همين روز اغواث بود كه سعد وقاص فرمانده كل قواى اسلام در نبرد قادسيه از جمله هدايايى را كه عمر خليفه، براى شجاع ترين و رزمنده ترين افراد سپاهى فرستاده بود، يك رأس اسب به قعقاع بخشيد، و قعقاع به اين مناسبت اشعار زير را سروده است:

«اسب هاى تازى جز ما را نمى شناسد، در شام گاه اغواث و در نزديكى هاى قادسيه، آن شب كه بر دشمن يورش برديم، و نيزه هاى ما چون مرغ هاى گوناگون به سوى دشمن پر كشيدند....»

به روز اغواث، افراد پيادۀ قبيلۀ تميم، در گروه هاى ده نفرى با شترهايى كه آنها را از سر تا پا پوشيده بودند و به شكل و قيافه اى مهيب و ترس آور در آورده بودند، زير حفاظت و پاسدارى شديد سواره نظام همان قبيله به سپاه خصم حمله مى بردند. قعقاع فرمان داده بود تا با آن شتران به صفوف سواره نظام دشمن يورش ببرند، به اين اميد كه اسب هاى آنان، شترهاى مسلمين را با آن شكل كه آراسته بودند به جاى فيل بگيرند و رم كنند و شكافى در سپاه دشمن پديد آيد و شيرازۀ آن از هم پاره شود. و چنين شد. و به سپاه مشركين تلفات سنگينى وارد آمد. تلفاتى كه ايرانيان بر اثر اين نيرنگ جنگى قعقاع در روز اغواث متحمل شدند، به مراتب بيشتر از تلفات و خسارات جانانه اى بود كه مسلمين به روز ارماث از پيلان مشركين به دوش كشيدند.

قعقاع در نبرد روز اغواث هر كجا كه جمعيتى از سواره هاى مشركين را مى ديد

ص: 184

به آنها حمله مى برد و شكستى فاحش بر آنها وارد مى ساخت و در هر حمله گروهى نام آور را به خاك و خون مى كشيد. قعقاع در اين روز سى بار اين چنين خود را به سپاه خصم زده و در هر نوبت گردى و دلاورى را از پاى در آورده است. در بار سى ام، بزرگ مهر به دست او كشته شده است. و قعقاع به همين مناسبت چنين سروده است:

«آنان را با حملات خود مى آزارم، نيزه به ايشان مى زنم و درست به هدف مى زنم، و با اين كهر در بهشت جايى فراخ آرزو دارم. ضربت شمشير خود را كه جانش را مى گرفت به او تقديم داشتم، شمشيرى كه چون پرتو خورشيد مى درخشيد. در روز اغواث افراد پراكنده و فرارى پارسى را با نيزه خود هدف قرار دادم، و من و افرادم تا جان در بدن داريم خواهيم جنگيد!»

سوم روز عماس: طبرى از قول سيف بن عمر به تفصيل روز عماس را شرح داده چنين مى نويسد: قعقاع بن عمرو شبان گاه افرادش را به صورت پراكنده به همان جايى هدايت كرد كه در شب روز اغواث اجتماع كرده بودند. و با آنان قرار گذارد كه صبحگاهان به همان ترتيب روز اغواث منتهى اين بار در گروه هاى يك صد نفرى به سپاه اسلام بپيوندند، تا بدين وسيله اميدوارى رزمندگان هر چه بيشتر، و پايداريشان افزون تر شود. به اين حيلۀ جنگى قعقاع نيز هيچ يك از افراد سپاهى آگاهى نيافت.

صبحگاهان قعقاع كه خود در ستاد فرماندهى قرار داشت، چشم به افق دوخته بود و انتظار رسيدن اولين گروه يك صد نفرى خود را مى كشيد، كه گرد سواران وى از دور پديدار گرديد، قعقاع به منظور اخبار رسيدن قواى كمكى تازه نفس بانگ به تكبير بلند كرد، سپاه اسلام كه متوجه شدند آنان نيز تكبير گفتند و بيش از پيش قوى دل گرديدند....

و چون سعد وقاص ديد كه صفوف فيل ها جنگى دشمن در صفوف آسواران مسلمين شكاف ايجاد كرده، و ديرى نخواهد پاييد كه شيرازۀ لشكر ازهم گسيخته شود، قعقاع و عاصم، آن دو برادر نام آور تميم را فرمان داد تا چاره - اى بينديشند و فيل سفيد را كه بقيۀ پيلان از او پيروى مى كردند از پاى در آورند. آن دو برادر

ص: 185

پذيرفتند و دو نيزه كوتاه و محكم، و (1) در عين حال نرم و قابل انعطاف بر داشتند، و دور از چشم ديگران و با كمال احتياط با عده اى از سربازان خود، خود را به جلو كشيدند تا سر انجام به پيشتاز پيلان يعنى پيل سفيد رسيدند. چون پيل سفيد كاملاً به آنها نزديك شد و به دست رس آن دو رسيد با يك حركت هر دو برادر بر جستند و با هم و با قدرت نيزه هاى خود را در چشم هاى پيل سفيد فرو كردند و به اين ترتيب هر دو چشم آن را كور ساختند. فيل كه از درد به خود مى پيچيد خشمگين خرطوم خود را آويخت كه قعقاع با چالاكى آن را به يك ضربت شمشير بينداخت. پيل به پهلو درآمد و از كر و فر بيفتاد. و قعقاع به مناسبت اين پيروزى چنين خواند:

«خاندان من، فرزندان يعمر مرا به جنگ و نبرد تشويق كردند، و در اين تشويق و تحريض چه خوب نيزه هاى خود را در گاه نبرد تكان مى دهند. در آن روز كه به حمايت آزاد كرده ها بر خاسته و به نبرد قادسيه روى نهادند. خاندان من شانه از زير بار جنگ خالى نكردند. چون به نبرد خصم خود بر خيزم، قوى او را هر چه كه باشد از هم خواهم گسيخت. در نبردها سختى ها را به جان مى خرم و با فيل هايى كه به بزرگى خانه اى مى باشند و مى بينيم كه حمله مى كنند، من نيزۀ خود را در حدقه و چشم آنها فرو مى برم.»

ابن عساكر از قول سيف روايت مى كند كه عايشه ام المؤمنين گفته است:

قعقاع نخستين پهلوانى است كه در نبرد قادسيه، قطع كردن خرطوم پيلان را عملاً به مسلمانان آموخت. چه آن گاه كه مسلمين باران تيرهاى جان گداز خود را به سوى پيلان مى باريدند تنها اثرش روى گردانيدن پيلها بود. تا وقتى كه خرطومشان را زدند و از پاى در افتادند..!

ابن حجر نيز همين داستان را در شرح حال قعقاع از زبان ام المؤمنين و از قول سيف به طور اختصار نقل كرده است.

ص: 186

اثر روايات سيف در فرهنگ اسلام

حموى به استناد سخن سيف دربارۀ واژۀ اغواث مى نويسد:

نمى دانم ارماث، و اغواث، و عماس هر كدام نام مكانى است و يا اين كه از واژۀ رمث، و غوث، و عمس گرفته شده اند. در هر صورت قعقاع بن عمرو به روز اغواث در اشعار خود اشاره كرده است. و آن نخستين روزى است كه پس از باز گشت از شام در قادسيه به نبرد پرداخته است. و دربارۀ واژۀ عماس مى نويسد: عماس به كسر عين، سومين روز از روزهاى نبرد قادسيه است، و نمى دانم كه عماس نام مكانى است يا خود از واژۀ عمس كه مقلوب معس است گرفته شده است.

روز اغواث كه زاييدۀ خيالات سيف است شهرتى تمام يافت تا آنجا كه ابن عبدون در اشعارش به چنين روزى اشاره كرده و ابن بدرون در شرحى كه بر قصيدۀ او نوشته تمام روايت سيف را مربوط به روز اغواث نقل كرده است. (2)

قلقشندى كه به سال 821 ه - گذشته است روز اغواث را از روزهاى معروف اسلام معرفى كرده است. (3)

زبيدى كه به سال 1200 ه - وفات يافته در تاج العروس در شرح بر واژۀ اغواث گفته است: روز اغواث دومين روز، از روزهاى نبرد قادسيه بوده، و قعقاع بن عمرو در اين روز سروده است:

«اسبان تازى، جز ما را نمى شناسند....» تا آخر ابيات.

ليلة الهرير

طبرى از قول سيف چنين مى نويسد: (4)

چون روز عماس به شب آمد، جنگ آوران از نبرد با يك ديگر باز ايستادند. و در سراسر شب نيز هر دو طرف هم چنان سرگرم پيكار بودند. صداى شمشيرها با نفير خشم آميز رزمندگان در هم مى آميخت و صدايى مرموز و گنگ ايجاد مى كرد

ص: 187

كه به همين مناسبت آن را ليلة الهرير ناميده اند. يعنى شبى كه در آن زوزه مى كشيدند.

طبرى از سيف روايت مى كند كه ايرانيان جبهۀ مسلمين را زير رگبار تيرهاى جان كاه خود گرفتند كه در نتيجه خالد بن يعمر تميمى عمرى كشته شد. قعقاع چون چنين ديد خونش به جوش آمد، و بدون اين كه از صعد وقاص در اين مورد دستورى بگيرد، به سوى تيراندازان دشمن حمله برده و در سوگ خالد چنين مى خواند:

«خداوند سيراب كند مزار فرزند يعمر را، به هنگامى كه مسافران بار مى بندند او بر جاى خود باقى است خداى سيراب كند زمينى را كه گور خالد در آن است هميشه به باران هاى صبح گاهى. من سوگند خورده ام كه همواره شمشير من به خون ايشان رنگين باشد و ايشان را بكشد. و اگر مردم از اينجا دور شوند، خالد اينجا خواهد ماند»

سعد فرمانده كل قوا چون نبرد بدون اجازه قعقاع را مشاهده كرد دست به دعا برداشت و گفت: بار خدايا او را از اين نا فرمانى ببخشاى و او را يارى ده كه هم اكنون منش به اين نبرد فرمان دادم: سپس به سپاهيان فرمان داد تا به يارى قعقاع بشتابند.

آن شب تا بامدادان تنور جنگ هم چنان گرم بود و آتش آن زبانه مى كشيد. و سعد وقاص نخستين صدايى كه شنيد كه او را نويد فتح و پيروزى مى داد، صداى قعقاع بود كه مى خواند:

«ما گروهى را بيش از يك چهار و پنج از پاى در آورديم، و بر اين جمع مردانى را كه بر پشت اسب خود چون افعى نر بودند به حساب آورديم. و چون همۀ آنها را از پاى در آورديم. الله خداى خود را خواندم.»

جنگ آوران آن شب را ديده بر هم ننهادند و همچنان به پيكار با دشمن به صبح آوردند و با اين خستگى و بى خوابى، قعقاع در ميان لشكر براه افتاده و به آنان گفت: تا يك ساعت ديگر دشمن روى به هزيمت مى نهد، فقط يك ساعت صبر كنيد كه پيروزى در سايۀ پايمردى است. بر اثر اين گفتۀ قعقاع عده اى از افسران با وى هم داستان شدند و براى يك سره كرده كار نبرد روى به جانب رستم فرمانده كل قوا دشمن نهادند و با پيكارى مرگ بار صبحگاهان خود را به نزديكى هاى او رسانيدند. از طرفى بزرگان ساير قبايل

ص: 188

چون حملۀ تعيين كنندۀ قعقاع را ديدند، افراد خود را به پايدارى و نبرد بر انگيختند، و در همين هنگام بود كه بادى شديد وزيدن گرفت و گرد بادى هولناك صندلى رستم سپهدار ايران را از روى تخت به زير افكند، قعقاع و يارانش سر رسيدند و او را كشتند. با كشته شدن رستم شيرازۀ سپاه دشمن از هم گسيخت و مشركين با شتابى هر چه تمام تر روى به گريز نهادند و مسلمين پيروز شدند.

سعد وقاص به قعقاع و ديگر سپاهيان فرمان داد تا فراريان را تعقيب كنند. فراريان دشمن چون از پل رود خانۀ قادسيه گذشتند، آن را براى جلو گيرى از پيشروى مسلمين برداشتند.

اسب اطلال سخن مى گويد

بكير كه بر ماديانى به نام اطلال سوار بود و در پى دشمن مى تاخت، در كنار رودخانه قادسيه بر اسب خود نهيب زد كه: اطلال خيز بردار! اطلال براى اجراى دستور سوار، خود را جمع كرد و گفت: به حق سورۀ بقره كه پريدم! آن وقت اطلال خيز برداشت و به آن سوى رودخانه فرود آمد، و ديگر سواران نيز خود را در پى اطلال به رودخانه زدند و از آن گذشتند و به تعقيب فراريان پرداختند. و هر كس را كه مى يافتند مى كشتند تا به بلندى هاى نجف رسيدند و آن گاه باز گشتند.

افسانۀ سيف در مورد سخن گفتن اطلال اسب بكير، و سوگندش به سورۀ بقره براى خيز برداشتن از عرض رودخانه، انتشارى شگفت انگيز داشته و دانشمندان در كتاب هاى خود با دخل و تصرفى چند در سخن سيف آن را نقل كرده اند گر چه به مصدر آن افسانه يعنى سيف بن عمر اشاره اى ننموده اند، از جمله ابن كلبى است كه در شرح بر اطلال چنين مى نويسد:

اطلال نام اسب بكير بن عبد الله الشداخ الليثى است كه به همراهى سعد وقاص در نبرد قادسيه حضور داشته است. مى گويد - و خدا داناتر است - كه چون پارسيان پل رود خانۀ قادسيه را براى جلوگيرى از پيشروى مسلمين بر داشتند، بكير در كنار

ص: 189

رود خانه به اسبش اطلال بانگ زد كه: اطلال بپر، اطلال خود را جمع كرد و پريد. خداوند مشركين را در آن روز شكست داد. مى گويند عرض رود خانۀ قادسيه در آن روز چهل ذراع بود، و مشركين با ديدن پريدن اسب بكير از آن پهنا شگفت زده گفته اند كه اين امر آسمانى است!

و نيز ابن الاعرابى در كتاب خود (انساب الخيل) و غندجانى در كتاب خود (اسماء الخيل العرب) و بلقينى در كتاب (امر الخيل) همگى به اين داستان اشاره كرده اند.

هم چنين در فرهنگ واژه ها به اين موضوع اشاره رفته است. كما اين كه دربارۀ واژه طلل، در كتاب لسان العرب ابن منظور چنين آمده است:

مردم مى گويند كه اطلال در آن هنگام كه ايرانيان در نبرد قادسيه روى به هزيمت نهادند سخن گفته است. و داستان از اين قرار است. كه مسلمانان فراريان را تعقيب مى كنند تا به رودخانه اى كه پل آن را پارسيان برداشته بودند مى رسند. سوار به اسبش نهيب مى زند كه: اطلال بپر! اسب در پاسخ سوار مى گويد: به سورۀ بقره كه پريدم!

فيروزآبادى در قاموس مى نويسد: مى گويند اطلال در نبرد قادسيه و در كنار رودخانه با سوارش سخن گفته است. وقتى كه سوار به او بانگ مى زند كه: اطلال بپر! اطلال در پاسخ مى گويد: به حق سورۀ بقره كه پريدم.

زبيدى نيز در تاج العروس خود همين مطالب را آورده است.

اين ها مطالبى بود كه سيف در مورد روزهاى سه گانه نبرد قادسيه آورده است. اما در مورد ليلة الهرير، در كتاب فتوح البلدان بلاذرى به اين نام اشاره شده است، ولى ازآنچه سيف به تفصيل در اين باره گفته است خبرى ديده نمى شود.

بكير و اسبش به نام اطلال حقيقت دارند، و نام بكير در فتح موقان آمده است، اما در مورد سخن گفتن و سوگند اطلال به سورۀ بقره چيزى است كه فقط سيف آن را مى گويد نه كس ديگر. (5)

ص: 190

بررسى سند روايت

در سند احاديث سيف، در موضوع باز گشت قعقاع از شام به عراق، و شركت در نبردهاى فتوح دوم عراق، به راويانى چون ابو عثمان يزيد، و زياد بن سرجس، و محمد و غصن برخورد مى كنيم كه در پيش دانستيم همۀ آنها مخلوق خيالات شخص سيف عمر بوده، وجود خارجى نداشته اند.

و نيز عمرو بن ريان را راوى اين احاديث معرفى مى كند كه نامش در پنج حديث سيف در تاريخ طبرى آمده است. اين راوى را چنين تعريف كرده اند: شخصى است كه سيف بن عمر از او روايت كرده است، و مردى است كه شناخته نشده است و ديگر هيچ.

هم چنين راويانى كه سيف از آنها تنها به يك حديث بسنده كرده است چون حميد بن ابى شجار، و فرزند محراق از مردى از قبيلۀ طى! و جخدب جرعب از عصمه الوائلى! كه نام اين راويان را جز نزد سيف، در هيچ كتاب و فهرست و طبقاتى نيافتيم. و حتى نتوانستيم بفهميم كه سيف، فرزند محراق، و يا آن مرد از قبيلۀ طى را در خيال خود چه نام نهاده است!

به نظر مى رسد كه سيف بن عمر با نقل چنين افسانه هايى و چنين راويانى مردم را به مسخره گرفته با آنها شوخى كرده است و هرگز در مقام آن نبوده كه سخنى به جد گفته باشد به خصوص وقتى كه راويان سخنش را فرزند محراق، از مردى از قبيلۀ طى، و امثال اين ها معرفى مى نمايد. آيا چه چيزى جز زندقه اش او را وامى دارد تا چنين افسانه هايى را به هم ببافد و به دنبالش اين اسم هاى عجيب و غريب را سر هم كند و سند سخنانش قرار دهد.؟!

اين روايت تا كجا رفته و نتيجه بحث

سيف بن عمر تنها كسى است كه براى نبرد قادسيه سه روز را به نام اسم مى برد،

ص: 191

و همچنين تنها گوينده اى است كه از باز گشت سپاهيان عراق به ميهى خود، در معيت و به سرپرستى قعقاع سخن مى گويد. و هيچ كس ديگر چنين چيزهايى را نگفته است. آن وقت امام المورخين فرزند جرير طبرى مى آيد و همۀ اين مطالب را از سيف مى گيرد و در كتاب تاريخ خود نقل مى كند و ابن اثير هم، كه همۀ آنها را در هم كرده و يك جا آورده است از طبرى گرفته است و آن را ذكر نمى كند. اين كثير نيز كه اين داستان را از طبرى گرفته است و آن را خلاصه نموده قسمتى از آن را نقل كرده است در آغاز آن چنين مى نويسد: ابن جرير - طبرى - كه خدايش رحمت كند چنين مى گويد: آن وقت روايات سيف را مى آورد و در ضمن آن نه بار نام سيف بن عمر را مى برد.

ابن خلدون نيز در ابتداى نقل اين داستان چنين آغاز سخن مى كند: سيف مى گويد...:

مير خواند نيز در روضة الصفا اين افسانه ها را آورده، ولى طبق رويه اش هيچ سخنى از مدرك آنها نگفته است

سيف تنها كسى است كه آن افسانه ها را براى نبرد قادسيه ساخت (6) و چنين مطالبى را سر هم كرده است. و هم او تنها گويندۀ تمام افسانه هايى است كه در اين مورد تاكنون آورده ايم، و مورخين ديگر از او الهام گرفته و در كتاب هاى خود نقل كرده اند. و ما در موارد مختلف اين مطلب را ثابت كرده ايم. بايد توجه داشت كه سيف در ساختن داستان هايش بسيار سعى كرده است تا داستانى مؤيد داستان ديگر، و مطلبى گواه بر موضوعى ديگر باشد. از جملۀ اين موارد افسانه اى است كه دربارۀ قعقاع و قدرت و دليرى و كاردانى او ساخته و در آن اصرار مى ورزد تا از زبان مردم در ستايش و تعريف قعقاع سخن ابو بكر را بار ديگر زنده كند آنجا كه مى گويد:

مردم در ستايش و تعريف قعقاع او را با انگشت به يك ديگر نشان مى دادند و مى گفتند اين همان پهلوانى است كه ابو بكر در حقش گفته است: سپاهى كه چون او

ص: 192

دلاورى در آن باشد هرگز شكست نخواهد خورد!

سيف به اين ترتيب گفتۀ سابق خود را كه بر زبان ابو بكر در حق قعقاع قهرمان افسانه ايش نهاده بود تأكيد مى كند، و آن را واقعيتى غير قابل انكار جلوه گر مى سازد.

و نيز ديديم كه افسانۀ سخن گفتن اطلال اسب بكير در جولان گاه قادسيه تا آنجا انتشار يافته كه بحثش در كتاب ها مى رود و در باره اش قلم فرسايى مى كنند، و بدون اين كه در باره اش تحقيقى در خور يك دانشمند و محقق به عمل آورند و منشأ پيدايش آن را با ديدۀ علم و دانش جست وجو نمايند آن افسانۀ مبتذل را ثبت كرده اند و به اين ترتيب خرافۀ مسلم را به چيزى نمى توان حمل كرد مگر اين كه قبول كنيم كه افسانۀ مزبور همان گونه وضع گرديده كه مورد پسند عامه است، و مورد علاقۀ شيفته گاه شنيدن قصص و كرامات و خوارق عادات سلف صالح و بزرگوار خود، و مگر نه هر قدر كه افسانه مهيج تر باشد، بيشتر كسب شهرت و معروفيت مى كند؟!

دست آورد اين داستان

اكنون ببينيم سيف با وضع چنين داستان هايى چه به دست آورده است، و محصول افسانه سراييش چه بوده؟

يكم - براى پسر عمويش قعقاع تميمى قهرمانى ها و دلاورى هايى خلق كرده است كه در تاريخ افسانه ها و حتى سر گذشت پهلوانان واقعى اسلام نيز همانندى براى آن نمى توان يافت.

دوم - تشريحات تاكتيك دقيق و حساب شدۀ جنگى قعقاع، با دسته بندى كردن سربازان به دسته جات مساوى براى حضور در ميدان جنگ دو بار و ظرف دو روز، تا بدان وسيله تقويت روحى رزمندگان ميدان نبرد را در وصف سپاهيان ايجاد مى نمايد.

سوم - قطع خرطوم پيشتاز پيلان، كه نتيجه اش پيروزى مسلمانان بر دشمن بود. به خصوص اين كه بر اين مدعا ام المؤمنين عايشه تأكيد فرموده و گواهى

ص: 193

داده است.

چهارم - خلق سه روز تاريخى به نام هاى ارماث، و اغواث، و عماس و وقايع هيجان انگيز آنها.

پنجم - اشعار و حماسه هايى كه زينت بخش ميراث ادب كهن گرديده است.

ششم - و بالاخره معجزۀ سخن گفتن اطلال است بكير، به ويژه آنان كه آن اسب با زبان عربى فصيح سخن گفته، و به سورۀ بقرۀ قرآن نيز سوگند خورده است!

حوادث بعد از جنگ

طبرى از قول سيف روايت مى كند كه پس از شكست ايرانيان و فرار آنها، سى و چند واحد از سپاه دشمن با فرماندهانشان، ننگ فرار را بر خود نپسنديدند و بر جاى خود باقى ماندند. سى و چند تن از سران سپاه اسلام نيز مقابل آنها قرار گرفتند و جنگ از نو آغاز گرديد. در اين رويارويى قعقاع قهرمان شكست ناپذير تميم هماورد خود قارن سردار دلير ايرانى را از پاى در آورد، ساير واحدهاى پارسى نيز يا كشته شدند و يا روى به گريز نهادند، و سعد وقاص فرمانده كل قواى اسلام دستور تعقيب فراريان را صادر فرمود. و قعقاع بن عمرو را به اين كار مأمور ساخت.

و نيز دوايت مى كند كه جرير بن عبد الله بجلى در آن روز چنين سروده:

«من جريرم و كنيه ام ابو عمرو است، خداوند - در جنگ - يارى فرمود در حالى كه سعد در قصر خود بود.»

اين سخنان از جرير به گوش سعد رسيد و سعد در پاسخ حرير گفت:

«من هيچ انتظارى از جنگجويان قبيلۀ بجيله ندارم و پاداش آنها را از خداوند، روز جزا اميد دارم. اسب هاى ايشان با اسب هايى روبه رو شدند و سواران در زدوخورد افتادند. اگر گروه قعقاع بو عمرو، و حمال - دو قهرمان تميمى - نبودند، بجيليان شكست مى خوردند. چه ايشان بودند كه با نيزه و شمشير خود كه پوست دشمنان را از هم مى دريدند، از گروه شما به دفاع برخاستند اگر دفاع آن دو قهرمان

ص: 194

نبود، آن وقت گروه هايى را در پيش رو مى ديدند، كه گروه شما را چون مگس بيچاره مى كردند.»

اشعار فوق را سيف اين چنين آورده است، در صورتى كه طبرى از قول ابن اسحق، پس از دو بيت نخستين چنين آورده است.

«به ميدان رزم ايشان پيل هايى آمدند كه از بزرگى چون كشتى هاى بزرگ بودند.» و ديگر از سه بيت بعدى آنكه سيف اضافه كرده است خبرى نيست. معلوم مى شود كه سيف در روايت خود، بيت سوم را كه در آن بجيلۀ قحطانى تعريف و تمجيد به عمل آمده است حذف كرده، و به جاى آن سه بيت شعر كه در آنها از قعقاع تميمى و حمال اسدى كه هر دو مضرى مى باشند مدح و تعريف، و از بجيلۀ قحطانى يمانى ذم و تقبيح به عمل آمده است ساخته و گنجانيده است و به اين ترتيب ملاحظه مى شود كه سيف بن عمر نه تنها تاريخ افسانه اى براى اسلام مى سازد. بلكه اشعار و سروده هاى ديگر آن را نيز به سود قبيلۀ مضر دست كارى مى كند.

زنان بى شوهر يمانى

سيف روايت مى كند: در نبرد قادسيه هيچ يك از قبايل عرب، از نظر كثرت زنان بى سرپرست و بى شوهر به پاى قبيله بجليه و نخع نمى رسيد، علت اين امر اين بود كه خالد بن وليد در جنگ هاى خود در عراق، با كشتارهاى دسته جمعى و نابودى اهل آن سامان، عراق را آمادۀ سكناى مسلمانان كرده بود، و به اين اطمينان و اميد دو قبيلۀ يمانى با تمامى خانمان هاى خود در جنگ قادسيه شركت كردند. اين جنگ يك هزار و هفتصد تن از مردان دو قبيلۀ مزبور را به كام خود فرو برد و نتيجۀ اين شد كه در نخع هفتصد و در بجيله يك هزار زن، شوهرهاى خود را از دست دادند.

مهاجرين با كمال بزرگوارى آن زنان بى شوهر را تحت حمايت و سرپرستى خود قرار داده به ازدواج در آورند.

ص: 195

اين ازدواج در خلال نبرد، و هم چنين پس از پيروزى بر دشمن صورت گرفت و از آن يك هزار و هفتصد بانوى شوهر از دست داده حتى يك تن به جز اروى دختر عامر هلاليه نخع بى سرپرست باقى نماند.(1) از اين بانو نيز پس از نبرد قادسيه، بكير بن عبد الله (همان سوار كار دليرى كه اسبش با وى سخن گفت!!) و عتبة بن فرقد الليثى، و سماك بن خرشه انصارى خواستگارى به عمل آوردند. اروى كه اين خواستگاران نام آور عرب را مى بيند، از انتخاب يكى از آنها حيران مى ماند، ناچار از خواهرش هنيده كه همسر قعقاع تميمى بود كمك مى خواهد تا نظر شوهرش را در اين مورد جويا شود. هنيده موضوع را با همسرش در ميان مى گذارد، قعقاع در پاسخ مى گويد: من با زبان شعر آنان را توصيف مى كنم، تو آن را به نظر خواهرت برسان تا انتخاب همسر از ميان آنها برايش آسان شود. آن وقت چنين مى سرايد:

«اگر خواهان درهم و دينارى سماك آن مرد انصارى يا فرقد را به همسرى خود انتخاب كن، و اگر مرد نيزه افكن و سوار كارى دلير مى خواهى، بكير را برگزين، هر يك از ايشان از مجد و افتخار پايگاهى دارند، و من از فرداى ايشان خبر دادم حال خود دانى!»

ابن حجر از سيف روايت مى كند كه عمر به سعد وقاص نوشت: نام آورترين سوار كار نبردهاى قادسيه را به من معرفى كن: سعد پس از دريافت نامۀ خليفه در پاسخ او نوشت: من گردى چون قعقاع بن عمرو سراغ ندارم، چه او تنها در يك روز سى بار به سپاه دشمن حمله برد، و در هر نوبت دلاورى سترك را از پاى در آورد!

همۀ اين افسانه هاى نبرد قادسيه را سيف بافته، و سخنانش همه مخالف سخن ديگران دربارۀ اين نبرد است. چه طبرى نبرد قادسيه را از قول ابن اسحق نيز روايت كرده، و بلاذرى در فتوح البلدان خود، و دينورى در اخبار الطوال خويش (1) به

ص: 196


1- . كسى هم پيدا نشد كه از آقاى طبرى امام المؤرخين بپرسد: تو كه اين داستان را از سيف دروغ گو روايت كرده اى هيچ فكر كرده اى كه زنان چه وقت عده وفات نگه داشته داشته اند و به موجب كدام قانون بى عده به خانه شوى دوم رفته اند. (مترجم)

شرح نبرد قادسيه پرداخته اند ولى در هيچ يك از آنها اين افسانه هاى سيف به چشم نمى خورد.

بررسى سند

راوى داستان هاى سيف در اخبار بعد از پيروزى در نبرد قادسيه، محمد و مهلب مى باشند كه بارها گفته ايم مخلوق تخيلات سيف مى باشند و وجود خارجى نداشته اند. و نيز از راويان ناشناختۀ ديگر نام برده است.

نتيجۀ بحث و بررسى سند

سيف با افزودن و كاستن اشعار فرمانده كل قبا سعد وقاص آن را تحريف كرده و بدان وسيله قبيلۀ بجيلۀ قحطانى را ذم، و سران قبيلۀ مضر را مدح و ستايش كرده است. هم چنان كه با خلق افسانه اى يك هزار و هفتصد بانوى قحطانى را افتخار بخشيده و به همسرى مردان مضرى در آورده و آنان را از نكبت بى سر سرپرستى رهايى داده است. و با استفاده از استعداد و ذوق ادبى اش، اشعارى سروده و در تاييد مطالب خود در آن داستان آورده است.

و باز حديثى جعل كرده كه در آن خليفه عمر بن خطاب از بهترين سواركاران عرب و رزمنده ترين آنها در نبرد قادسيه جويا شده، و پاسخ سعد طورى است كه نبرد روز اغواث قعقاع قهرمان افسانه اى خود را تأييد مى كند بر اين كه در آن روز قعقاع سى بار به سى گروه از جنگجويان دشمن حمله برده و در هر حمله گردى را از پاى در آورده كه آخرين آنها بزرگمهر بوده است.

سيف روايت هاى خود را اين چنين مى سازد تا يكى مؤيد ديگرى باشد.

دست آورد اين داستان

سيف در اين افسانه ها كه ساخته:

ص: 197

يكم - براى قعقاع قهرمان شكست ناپذير تميم، با كشتن قارن سپهبد پارسى، افتخارى بر ساير افتخاراتش خلق مى كند.

دوم - يك هزار و هفتصد تن زن بى شوهر قحطانى را كه لا بد به زعم سيف مردانشان بر اثر بى عرضگى و عدم تسلط به رموز جنگى در ميدان نبرد كشته شده اند به افتخار همسرى مردان مضرى سرافراز مى كند.

سوم - و بالاخره سعد وقاص فرمانده كل قوا، قعقاع بن عمرو را به عنوان ابرمرد ميدان نبردهاى قادسيه به خليفه عمر معرفى مى نمايد!

ص: 198

قعقاع در جنگ هاى ايران

اشاره

اعجزت الاخوات ان يلدن مثلك يا قعقاع!

زنان از زادن مثل تو نازايند اى قعقاع!

(بارق خال قعقاع!!)

از سخنان سيف

داستان فتح بهرسير

طبرى از سيف داستان فتح بهرسير را چنين نقل مى كند: ابو مفزر تميمى به مأمور و فرستاده پادشاه ايران سخنى گفت كه همان موجب فرار پارسيان گرديد: تفصيل اين قصه در شرح حال ابو مفزر تميمى كه خود از جمله صحابۀ ساختگى سيف مى باشد بيايد.

حميرى در روض المعطار: آنجا كه به شرح مدائن مى پردازد، حديث سيف را در باز گشودن آن شهر آورده و در آخر آن مى نويسد: و قعقاع بن عمرو به اين مناسبت گفته است:

«ما بهرسير را به سخنى حق كه بر زبان ما آمد و پديدۀ سجع و قافيه بود گشوديم. دلهاى ايشان از بيم ما از جاى كنده شد، و اين كه با وجود شمشيرهاى آخته و براق ما به نبرد ما برخيزند بيم ناك شدند.»

ص: 199

فتح مدائن

سيف روايت مى كند كه گردان تحت فرماندهى قعقاع به نام خرساء (خموشان) و سپاه تحت فرماندهى برادرش عاصم بن عمرو و اهوال (وحشت) ناميده مى شد. عبور اين دو سپاه از رود دجله در شرح حال عاصم، صحابى افسانه اى سيف بيابيد.

به هر حال سيف ضمن يكى از روايت هاى خود مى گويد: در عبور سپاهيان از دجله هيچ يك از افراد سپاهى غرق نشد مگر مردى از قبيلۀ بارق كه غرقده نام داشت. غرقده به هنگامى كه از دجله مى گذشت ناگهان از پشت اسبش به درون آب افتاد، قعقاع بن عمرو متوجه شد دست يازيد و دست غرقده را بگرفت و از دجله عبور داد و به ساحل رسانيد. غرقده كه مردى بس نيرومند بود، و مادر قعقاع نيز از قبيلۀ بارق، با اشاره به مادر قعقاع به آن گرد لشكرشكن گفت: اى قعقاع! خواهرانم ديگر چون تو گردى نزايند!

سيف در مورد ورود سپاهيان به مدائن مى گويد: نخستين سپاهيانى كه به شهر مدائن وارد شد گردان احوال به فرماندهى عاصم بن عمرو، و سپس گردان خرساء بود، سپاهيان در گذرگاه ها و كوچه هاى آن هيچ مردى كه از لحاظ نظامى در خور ملاحظه باشد نديدند، زيرا همۀ آنها در كاخ سفيد اجتماع كرده بودند. سپاهيان كاخ را در محاصرۀ خود گرفتند و به آنها پيشنهاد كردند كه تسليم شوند. ايشان نيز ناگزير تسليم شده، تن به جزيه دادند.

قعقاع سلاح پادشاهان را به غنيمت مى گيرد

و نيز سيف روايت مى كند در آن روز كه مدائن گشوده گشت، قعقاع از شهر بيرون شد و به جست وجو پرداخت كه به مردى پارسى برخورد نمود كه دو چهار پاى گران بار را به دنبال خود مى كشند و مردم او را در پناه گرفته بودند. قعقاع به آن مرد حمله برد. او را بكشت و چهار پايش را تصاحب كرد و چون دربار آنها نگريست در

ص: 200

يكى از آنها شمشيرهاى كسرى، و هرمز، و قباد، و فيروز، و هراكليوس، و خاقان پادشاه تركستان، و داهر پادشاه هندوستان، و بهرام، و سياوش، و نعمان وجود داشت. و در دو صندق نيز زره كسرى و كلاه خودش، و ساق بند و بازو بندهايش، و زره هراكليوس، و خاقان و داهر، و زره بهرام چوبينه و سياوش، و نعمان را كه به هنگام رزم از آنها به غنيمت گرفته شده بود قرار داشتند. سلاح هاى بهرام چوبينه و نعمان نيز زمانى از ايشان به غنيمت گرفته شده بود كه آن دو به مخالفت كسرى برخاسته و در آخر از وى گريخته بودند.

قعقاع همۀ اين غنايم را كه خود يك تنه به چنگ آورده بود به خدمت سعد وقاص فرمانده كل قوا مى برد سعد به او پيشنهاد مى كند تا يكى از شمشيرها را براى خود برگزيند. قعقاع شمشير هراكليوس را انتخاب مى كند، و سعد نيز زره بهرام چوبينه را به او مى بخشد و شمشير كسرى و نعمان را كه عرب به آنها معرفتى داشتند به خدمت خليفۀ عمر به مدينه مى فرستد تا مسلمانان ببينند، و بقيه را نيز به افراد سپاه خرساء مى بخشد.

اين ها همه سخنان سيف قهرمان افسانه پرداز تميم است، بررسى اين داستان به هنگام عبور سپاهيان از دجله در شرح حال عاصم بن عمرو، و بررسى فتح بهرسير در شرح حال ابو مفزر اسود بن قطبه بيايد.

بررسى سند

سيف اين داستان را از طريق محمد و مهلب دو راوى خيالى خود كه وجود خارجى ندارد روايت كده است.

هم چنين عصمة بن حارث را راوى معرفى مى كند كه هم او از جمله اصحابى است كه سيف آفريده و شرح حالش از زبان سيف و در جاى خود خواهم آمد.

و نيز نضر بن السرى راوى او است كه سيف از او بيست و چهار حديث در تاريخ طبرى روايت كرده، و رفيل و فرزند رفيل كه از آن دو نيز بيست حديث در تاريخ

ص: 201

طبرى روايت كرده است كه از اين راويان نيز در هيچ كتابى جز در روايت هاى سيف نامشان را نديدم.

جالب تر اين كه راوى اين داستان علاوه بر راويان فوق كه همگى مخلوق تخيلات سيف مى باشند، عبارت است از مردى!، و مردى ديگر از قبيلۀ حارث! آيا شما مى دانيد كه اين دو مرد را چه نام است تا در فهرست روات ره دنبالشان بگرديم؟

هم چنان كه گفتيم سخن سيف به شوخى و مسخره بيشتر شباهت دارد تا ره جدى آنجا كه راوى افسانه هاى خود را مردى! مردى از قبيلۀ حارث! و فرزند رفيل، و امثال اين ها معرفى مى كند.

توجه كنيد، اين داستان هاى سراسر دروغ و افسانه را سيف گفته، و امام المورخين طبرى از او گرفته و در كتاب وزين و معتبر خود ثبت كرده، و ديگر تاريخ نويسان بعد از او نيز به نوبۀ خود همين مطالب را از طبرى گرفته اند.

نتيجۀ بررسى و دست آورده هاى اين داستان

آن چه كه از اين بحث و بررسى به دست مى آيد آن است كه سيف سپاه تحت فرماندهى دو برادر تميمى را با نام هاى خيال برانگيزى چون گروه خاموشان و وحشت مشخص مى كند، و در حديثى كه در آن سخن از عبور سپاهيان از دجله و ورودشان به مدائن كسرى رفته است تأكيد مى كند كه: اين دو سپاه پيش از ديگر سپاهيان سعد ره مدائن وارد شدند: و اين امتياز و افتخار بزرگ تنها بهرۀ دو سردار و دلاور شكست ناپذير تميم يعنى قعقاع و عاصم فرزندان عمر و تميمى مى گردد. و مگر نه آن بارقى نيرومند پهلوان كه امثالش به سختى زبان به تعريف ديگران مى گشايند با صراحت گفته بود: اى قعقاع زنان جهان ديگر چون تويى نخواهند زائيد!

باز هم قعقاع تميمى است كه به تعقيب و جست وجوى فراريان بر مى آيد، و محافظين و نگهبانان حامل غنايم جنگى را مى كشد، و به آن همه غنيمت دست مى يابد؟ و چه غنيمتى از سلاح و جنگ افزارهاى كسرى، و هرمز، و قباد، و فيروز، و بهرام چوبينه

ص: 202

و سياوش پادشاه هاى ايرانى بالاتر و يا از جنگ افزارهاى خاقان پادشاه ترك، و داهر پادشاه هندوستان، و هراكليوس و امپراطور روم، و بالاخره نعمان سلطان عرب قحطانى يمانى برتر. و كدام افتخار تا اين افتخار و سرافرازى قعقاع تميمى قهرمان شكست ناپذير و ابرمرد جهان مضر برابرى تواند كرد كه او از همۀ شاهان و ملوك زمان باج گرفته و تاج افتخار را بر تارك قبيلۀ تميم نهاده است.

زهى سيف، و آفرين بر او كه به حكم تعصب قبيله اى همه چيز خود را زير پا گذاشته تا نردبانى لغزان زير پاى تميم بگذارد، و تا آنجا كه مى تواند آن را بالا و بالاتر ببرد، اگر چه به درهم ريختن اساس تاريخ ملتى و تاريخ اسلام بيانجامد!

فتح جلولاء

طبرى از سيف روايت مى كند كه خليفه عمر، سعد وقاص فرمانده كل قوا را فرمان داد تا براى جنگ با پارسيان، هاشم را به جلولاء اعزام دارد، و قعقاع بن عمرو را جزء فرمانده پسشتازان سپاه وى قرار دهد. و آن گاه خداوند پارسيان را شكست داد و پيروزى بهرۀ مسلمانان شد، حكومت نواحى مرزى ميان عراق و ايران را در عهدۀ قعقاع بگذارد.

وقتى كه هاشم به جلولاء رسيد متوجه شد كه ايرانيان در پناه خندقى كه گرداگرد خود كشيده اند استتار نموده، اطراف آن را نيز پاره هاى نوك تيز و ساير آلات جنگى آهنين شكسته پراكنده اند تا بران وسيله مانع نفوذ سپاه اسلام به پناه گاه خود گردند. ايجاد موانع جنگى پيرامون پناه گاهشان جنان بود كه نفوذ در آن به هيچ روى امكان نداشت، و پارسيان هر وقت كه خود مى خواستند مى توانستند از آن همه موانع به راحتى بگذرند.

مسلمانان مدت هشتاد روز مرتب بر مشركين يورش مى بردند ولى در اين مدت تقريباً سه ماه پيشروى قابل درك و محاسبه اى نصيب آنها نگشته بود.

قعقاع، آن سوار كار دلير و شكست ناپذير تميم منتظر فرصتى مناسب بود تا

ص: 203

تنها گذرگاهى را كه مشركين براى عبور سواره نظام خود از خندق تعبيه كرده بودند متصرف شود. پس چون موقع را مناسب ديد، يك تنه به همان جا حمله برد و آن را به تصرف در آورد و بانگ برداشت: اى گروه مسلمين! اينك فرمانده شماست كه در سنگر دشمن است. حمله كنيد: قعقاع ازآن جهت چنين دروغى را گفت كه سپاهيان اسلام قوى دل شوند و به يك باره بر دشمن بتازند.

نيرنگ قعقاع كارگر افتاد و سپاهيان دسته جمعى بر مشركين تاختند و در اين هجوم خود هيچ ترديدى نداشتند كه هاشم در سنگر دشمن است. ولى قعقاع تميمى را روياروى خود يافتند كه گذرگاه مشركين را تصرف كرده است.

نبردى سخت و بى امان آغاز گرديد، و ايرانيان از بيم جان از چپ و راست فرار كردند و در دامى كه سر راه دشمن قرار داده بودند، خود گرفتار آمدند و به هلاكت رسيدند، تعداد كشته هاى دشمن به يك صد هزار تن بالغ گرديد و زمين از كشته پوشيده شد و به همين مناسبت بود كه نبرد آنجا را جنگ جلولاء(1) ناميده اند!!

قعقاع به تعقيب فراريان پرداخت، و تا خانقين پيشرفت عده اى را بكشد، و جمعى را به اسارت گرفت، و مهران فرمانده ايرانى را نيز از پاى در آورد. سپس قعقاع به جانب قصر شيرين تاخت و به يك فرسنگى حلوان رسيد، مرزبان حلوان به جلو گيرى از پيشروى قعقاع كشته شد، و مسلمين بر حلوان نيز دست يافتند.

قعقاع بن عمرو، تا زمانى كه سعد وقاص فرمانده كل قوا، از مدائن به كوفه باز گشت حكومت قسمت هاى متصرف شده و نواحى مرزى را به عهده داشت، و چون به قصد پيوستن به سعد وقاص عازم كوفه گرديد، قباد خراسانى را به مرزبانى برگزيد.

حموى در ترجمۀ جلولاء مى نويسد: رود بزرگى است كه تا بعقوبه امتداد دارد، و در دو طرف سواحل آن خانه هاى روستاييان ساكن آن ناحيه ساخته سده است.

ص: 204


1- . جلله: يعنى پوششى بر آن گذاشت كه همه آن را فرا گرفت، سيف مى گويد چون آن زمين را پوششى از خون فرا گرفت آن را (جلولاء) خواندند يعنى زمين پوشانيده شده از خون.

در آنجا و به سال 16 هجرى جنگى سخت و معروف ميان مسلمانان و ايرانيان اتفاق افتاد، كه در آن ايرانيان متحمل تلفات سنگين شدند، و ميدان كارزار پر از كشته گرديد و زمين از كشته پوشيده شد و به اين مناسبت آن را به (جلولاء و قيعه) ناميدند، هم چنان كه سيف مى گويد: خداوند در نبرد جلولاء، از مشركين يك صد هزار تن را به خاك هلاك انداخت، و از كشتۀ ايشان زمين پوشيده شد و به اين معنى آن را نبرد جلولاء ناميده اند، و قعقاع بن عمرو در نبرد جلولاء گفته:

«مادر جلولاء اثابر و مهران را كشتيم، در همان هنگام كه راه ها به رويشان بسته شد، و آن گاه كه نيروهاى ما پارسيان را فرو گرفتند، فرزندان پارسى همگى نابود گرديدند.»

و شعرهايى كه در اين نبرد سروده شده است بسيار است.

حموى هم چنين در ترجمه حلوان مى نويسد كه: آنجا در سال نوزده هجرى به دست مسلمين گشوده شد، در صورتى كه سيف بن عمر در كتاب خود آن را به سال 16 هجرى نوشته است و قعقاع بن عمرو تميمى به مناسبت فتح حلوان چنين سروده است:

«آيا به ياد مى آوريد كه ما و شما در خانه هاى كسرى منزل كرديم. ما در نبرد حلوان به پشتيبانى شما برخاستيم و سر انجام همگى با هم در آنجا فرود آمديم. و پس ازآنكه زنان و كنيزان بناى گريه و زارى را بر كسرى نهادند، ما در خلوان پيروزى را به دست آورديم.»

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

طبرى به جز روايت سيف بن عمر تميمى در مورد فتح جلولاء و حلوان، روايت شخص ديگرى را در كتاب خود نياورده است. در صورتى كه آن داستان ها بر خلاف وقايعى است كه دينورى و بلاذرى در كتاب هاى خود ثبت كرده اند. آن دو مى نويسند: حملۀ سپاه مسلمين در جلولاء در يك روز آغاز شد، و آن روز تا شام گاه نبرد ادامه داشت، و چون آفتاب به زردى گراييد نشانه پيروزى مسلمين آشكار شد و دشمن روى

ص: 205

به گريز نهاد و نبرد شامگاهان پايان يافت، و خيمه و خرگاه سپاه دشمن ره دست مسلمانان افتاد: در حالى كه سيف مى گويد حمله و پيشروى مسلمين مدت هشتاد روز به طول انجاميد. و نيز مى گويد حكومت قسمت هاى مرزى به قعقاع بن عمرو تميمى سپرده شد: در صورتى كه بلاذرى و دينورى نوشته اند كه جرير بن عبد الله بجلى قحطانى يمانى، به سركردگى چهار هزار جنگجو به حكومت جلولاء رسيد و هم او بود كه حلوان را فتح كرده است نه قعقاع بن عمرو تميمى.

بررسى سند

اين داستان را سيف از قول محمد و مهلب، كه پيش از اين دانستيم از جملۀ راويان مخلوق او هستند روايت كرده است.

هم چنين سيف راوى اين حديث را عبد الله محفز، و او از پدرش معرفى مى كند كه سيف از قول عبد الله محفز روى هم رفته شش حديث در تاريخ طبرى روايت كرده است.

و نيز راوى اين حديث نزد سيف بن عمر، مستنير بن يزيد است، كه سيف از او در تاريخ طبرى هجده حديث روايت نموده است.

و بطان بن بشر، كه سيف از او در تاريخ طبرى تنها يك حديث روايت كرده، و حماد بن فلان!! البرجمى، از پدرش، راوى اين حديث سيف است كه سيف در تاريخ طبرى از او دو حديث روايت نموده است.

ما در فهرست روات و طبقات راويان حديث، در پى اين راويان كه سيف معرفى كرده است سخت به تجسس پرداختيم ولى كم ترين نشانه اى از آنها به دست نياورديم، و نامشان را جز نزد سيف، نزد هيچ سخن پرداز ديگرى نديديم. و با توجه به سابقه اى كه از او در خلق اشخاص داريم، اين راويان را نيز مخلوق تصورات و تخيلات سيف مى دانيم.

از صرفى همان طور كه گفته ايم باز هم تكرار مى كنيم كه سخن سيف به مسخره

ص: 206

و شوخى بيشتر شباهت دارد تا به جدى، آنجا كه راويان افسانه هاى خود را اشخاصى چون حماد پسر فلانى؟! كه از آقاى فلانى!! روايت كرده است معرفى مى نمايد.

سنجش روايت با روايت هاى ديگران

ديديم طبرى از قول سيف در مورد نبرد جلولاء، و علت تسميۀ آن به جلولاء و مقدار كشته هاى در آن جنگ مطالبى آورده، كه همه بر خلاف آن چيزى است كه ديگران روايت كرده اند.

حموى قسمتى از داستان هاى سيف را با چند بيت شعر، از اشعارى كه سيف به قعقاع قهرمان تميم نسبت داده است، در ترجمۀ جلولاء به عنوان گواه بر مطالب خود آورده و تأكيد كرده است كه در مورد جلولاء و حلوان، در كتاب سيف اشعار بسيارى وجود دارد.

اما طبرى بنا به عادتى كه دارد، از آن همه اشعار، چيزى در تاريخ خود نقل نكرده و بنا به گفتۀ سيف، حكومت شهرهاى مرزى عراق و ايران را در عهدۀ قعقاع ابن عمرو تميمى مى گذارد، و حلوان به دست او گشوده شده است. در صورتى كه حقيقت اين است كه حكومت آن قسمت در عهدۀ جرير بن عبد الله بجلى قحطانى يمانى بوده و هم اين جرير يمانى است كه حلوان تا كرمانشاه را فتح كرده است نه قعقاع تميمى.

و به طورى كه در پيش گفتيم و بارها اين مطلب تكرار شده است، چون مطالب پيش، طبرى اين داستان را مستقيماً از سيف گرفته و در تاريخ خود ثبت كرده، و تاريخ نويسان ديگر امثال ابن كثير، و ابن اثير، و ابن خلدون و مير خواند همه از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود نقل كرده اند.

دست آورد اين حديث

يكم - ثبت افتخارى براى قعقاع تميمى با تصرف سنگر نفوذناپذير دشمن.

ص: 207

دوم - كشته شدن مهران، فرمانده ايرانى به دست قعقاع قهرمان افسانه اى تميم.

سوم - فتح حلوان و كشتن مرزبان آن.

چهارم - حكومت بر مرزها و شهرهاى گشوده شده همه تاج هاى افتخارى است كه بر تارك قبيلۀ تميم وسيلۀ قهرمان شكست ناپذير آن قعقاع مى درخشيد.

پنجم - و بالاخره يك صد هزار كشته انسان ها، تنها در يك نبرد، نبرد جلولاء اضافه بر ساير كشته هايى كه در پهنۀ كارزارها وسيلۀ لشكركشى مسلمين به جاى گذاشته شده، تا سندى باشد براى آنان كه مدعى اند اسلام به زور شمشير پيش رفته است.

تا به اينجا روايت سيف را دربارۀ فتوح قعقاع در ايران بررسى نموديم، در فصل آينده فتوح ديگرى كه سيف براى اين قهرمان افسانه اى خود دو باره در شام پس از فتوح ايران تخيل نموده بررسى مى كنيم.

ص: 208

قعقاع بار دگر در شام

اشاره

يدعون قعقاعاً لكل كريهة

فيجيب قعقاع دعاء الهاتف

در هر حادثه خطرناكى قعقاع را به كمك مى خوانند او نيز به فريادش مى شتابد.

(قعقاع قهرمان افسانه اى)

داستان فتح حمص

طبرى از قول سيف ضمن حوادث سال هفده هجرى روايت مى كند كه ابو عبيده جراح كه از جانب خليفه عمر در شام مأموريت داشت، از خليفه كمك خواست. خليفه به سعد نوشت ابو عبيده به محاصره دشمن گرفتار آمده، هم اكنون كه نامۀ من به تو مى رسد، قعقاع بن عمرو را با سپاهى به يارى او بفرست، چه ابو عبيده را دشمن فرا گرفته است.

قعقاع در امتثال امر با چهار هزار سپاهى در همان روز وصول دستور خليفه به شام عزيمت كرد. چون خبر رسيدن قواى كمكى مسلمين براى ابو عبيده به مشركين رسيد، دست از محاصرۀ او برداشتند و پراكنده شوند، بدين سان خداوند به بركت وجود قعقاع شهر حمص را به دست ابو عبيده گشود.

قعقاع در معيت افرادش سه روز پس از اين واقعه و فتح حمص به ابو عبيده

ص: 209

پيوست. ابو عبيده موضوع فتح حمص، و اين كه پس از گذشتن سه روز از تاريخ فتح قعقاع و قواى كمكى او رسيده اند به عمر گزارش داد و نسبت به تقسيم غنايم جنگى با خود شريك گردان چه آنان به يارى تو آمده اند، و به وسيلۀ آنها بوده است كه دشمنان دست از محاصره تو برداشته اند و در آخر نامۀ خود افزود:

خداوند كوفيان را پاداش نيكو دهاد كه ميهن خود پاس دارند، و ديگر شهروندان را يارى دهند!

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

ابن عساكر در شرح حال قعقاع، داستان حمص را از قول سيف آورده و در ضمن آن نوشته است: قعقاع بن عمرو جنگ دوبارۀ حمص را به شعر شرح داده آنجا كه مى گويد:

«قعقاع را براى رويارويى با هر سختى و عذابى مى طلبند، و او نيز كمك خواه را فرياد مى رسد.

ما به قصد رويارويى با دشمن ره سپار حمص شديم، هم چون كسى كه به فرياد بيچاره اى مى شتابد.

چون به دشمن رسيديم خداوند هيبت ما را بر صورتشان كوبيد و رويشان را از ما بگردانيد.

من در دامن دشت و تنگنا پياپى بر دشمن تير انداختم تا اين كه حمص را بار ديگر پس از اين كه نيزه ها زدم و شمشيرها فرو آوردم به زور و غلبه متصرف شدم.»

ابن حجر در الإصابة بيت اول اين اشعار را در ترجمۀ قعقاع و از حديث سيف روايت كرده است. ولى طبرى بنا به روشى كه دارد آن را حذف كرده و تنها به شرح وقايع از روايت سيف اكتفا كرده است.

حموى حديث سيف را در مورد نبرد دو بارۀ حمص ناديده گرفته، داستان و

ص: 210

اشعار آن را در اين مورد به خصوص در كتاب ثبت نكرده است. به جز حموى، ديگران كه مطالبى در تصرف دو بارۀ حمص گفته اند، سخن از سيف بن عمر گرفته اند. زيرا به طورى كه در گذشته نيز متذكر شده ايم همۀ تاريخ نويسان بر اين امر متفقند كه در فتوح شام هيچ يك از افراد قبيلۀ تميم شركت نداشته اند.

در هر صورت اين داستان را به طورى كه گذشت، طبرى از سيف گرفته و در تاريخ خود ثبت نموده، و ديگر تاريخ نويسانى كه پس از وى آمده اند(1) مطالب خود را از طبرى گرفته و در كتاب هاى خود ثبت كرده اند.

بررسى سند

سيف در سند اين داستان، محمد و مهلب را نام مى برد كه در گذشته دانستيم وجود خارجى ندارند و از جمله راويان مخلوق تخيلات سيف مى باشند.

نتيجۀ بحث و بررسى و سنجش سخن سيف با ديگران

از بررسى روايت هاى سيف در فتح حمص و مقايسۀ آن با روايت هاى ديگران روشن مى گردد كه سيف بن عمر تنها كسى است كه داستان دو بارۀ حمص را روايت كرده، و اتفاقات و وقايعى براى آن ذكر مى كند و بخصوص نامۀ ستايش آميز عمر را مى آورد، در صورتى كه ابن اسحق، و بلاذرى چنين چيزى نگفته اند.

دست آورد اين حديث

اكنون ببينيم سيف با ساختن چنين داستانى چه چيز را ثابت كرده، و چه

ص: 211


1- . منظور از ديگر تاريخ نويسان بعد از طبرى، مخصوصاً ابن اثير، و ابن كثير و ابن خلدون است كه در صفحات پيش به خصوص مراجعۀ ايشان را به تاريخ طبرى از زبان خودشان آورده ايم كه تأكيد كرده اند در مورد وقايع بعد از پيامبر اسلام و اصحاب آن حصرت به تاريخ طبرى استناد كرده اند. ما در قسمت فهرست مصادر كتاب شماره صفحۀ كتاب آنان را نيز آورده ايم.

چيزهايى را به دست آورده است:

يكم - افتخارى براى قعقاع بن عمرو تميمى، و كوفيان كه همشهرى هاى سيف بن عمرند. زيرا تنها انتشار خبر عزيمت قعقاع و سپاه كوفى او بود كه اركان قواى دشمن را متزلزل ساخت، و ترس از آنها بود كه موجب پراكندگى دشمن گرديد، و به پيروزى مسلمانان انجاميد.

دوم - سخن خليفه عمر، و گواهى او مبنى بر اين كه: خداوند كوفيان را پاداش نيكو دهاد، كه ميهن خود پاس دارند، و ديگر شهروندان را يارى دهند. خلق چنان داستانى، براى پيوند چنين گواهى و تأييدى آن هم از طرف شخصيتى چون خليفه عمر بن خطاب، از ديدگاه نابغۀ افسانه پرداز و دروغ سازى چون سيف بن عمر، براى رسيدن به اهداف شيطانى كه دارد، بسى ارزنده و گران قدر است.

سوم - رجز خوانى و حماسه سرايى قعقاع، كه خود مؤيد اين نكته است كه او را هميشه براى كارهاى بزرگ و سخت و سنگينى فرا مى خوانند، چه او گره گشاى هر مشكلى، و يگانه فاتح در هر كارزارى است. او نيز با جوانمردى كه دارد، هميشه چنان خواهش هايى را پاسخ گو بوده است. و دليل آن هم سخن خليفه است كه مى گويد: اين كوفيان هستند كه از ميهن خود به نيكو ترين وجهى پاس مى دارند، و در شدائد و سختى ها ديگران را يار و پشتيبان مى باشند!

ص: 212

قعقاع در جنگ نهاوند

اشاره

قتل من الفرس ما طبق ارض المعركة

در جنگ نهاوند از ايرانيان به اندازه اى كشته شد كه زمين ميدان از لاشۀ آنان پوشانده و از خونشان لغزنده گرديد.

(سيف بن عمر)

داستان جنگ نهاوند

قعقاع با سپاه كوفيان به عراق باز مى گردد، اما كى و چگونه و چرا؟ ما در اين مورد نه از طبرى و نه از ديگر راويان سيف، چيزى كه جواب گوى اين مطلب باشد نيافتيم، و ندانستيم كه سيف در اين باره چه خيال بافى كرده است.

به حر حال طبرى از قول سيف دربارۀ نبرد نهاوند مى گويد:

نبرد نهاوند در سال هجده هجرى اتفاق افتاد، پارسيان به قلعه نهاوند پناه برده بودند، و از آن بيرون نمى شدند مگر به ميل و بنا به مصلحت خود، و احياناً براى پيكار. مسلمانان آنجا را به محاصره گرفتند و كار محاصره سخت به طول انجاميد. فرماندهى كل قواى مسلمين را نعمان بن مقرن به عهده داشت، نعمان، قعقاع بن عمرو را مأمور ساخت پارسيان را به ميدان جنگ بكشاند.

قعقاع بن عمرو، - آن قهرمان افسانه اى تميم - كه بر سواره نظام پيشتاز

ص: 213

فرماندهى داشت، تمهيدى چيد و آماده كارزار شد، خود با سپاهيانش به دژ حمله بردند، پارسيان به مقابله پرداختند قعقاع قواى خود را عقب كشيد و با اين تدبير به جنگ و گريز پرداخت و همين طور عقب مى نشست. ايرانيان به اين اميد كه مسلمين را شكست داده اند جسارت يافته براى يكسره كردن كار آنها از قلعه و سنگرهاى خود بيرون آمده و هر چه بيشتر دورتر شدند تا آنجا كه تمام سپاهيان پارسى روى به ميدان نهادند، و جز دژبانان كسى بر جاى نماند، و مسلمانان كه آمادۀ جنگ بودند، چون فرمانده دستور جنگ حقيقى داد، جنگى سخت و نمايان آغاز گرديد و از ايرانيان آن قدر كشته شد كه زمين از لاشۀ كشته ها پوشيده شد و از خون آنها سخت لغزنده، به حدى كه سوار و پياده بر آن سر مى خوردند! و هنوز شب نشده بود كه مشركين روى به گريز نهادند و سراسيمه به هر جانب مى گريختند و راه را از چاه باز نمى شناختند به همين سبب به جاى روى آوردن به قلعه و پناه گاه خود، به جانب پرتگاهى روى آوردند كه خود در پيش براى دشمن تهيه ديده در آن آتشى عظيم برافروخته بودند. سربازان فرارى دشمن در آن پرتگاه مخوف پر از شعلۀ آتش سرنگون مى شدند و هر يك به هنگام سقوط در آن به فارسى فرياد مى كشيد (واى خرد!!) به اين مناسبت آن سرزمين به (واى خرد) معروف گرديد! و تا امروز نيز به همين نام ناميده مى شود!! تعداد افراد سپاه ايرانى كه در آن آتش سوزان جان خود را از كف دادند به يك صد هزار نفر و حتى بيشتر از آن مى رسيد. و اين تعداد به غير از آن عدۀ بى شمارى بوده كه در پهنۀ كارزار به خاك و خون در افتادند و كمتر كسى توانست از آن معركه جان سالم به در ببرد. از جمله فيروزان فرمانده سپاه ايران بوده كه با زرنگى خاص از آن معركه بيرون جست و به جانب همدان گريخت. قعقاع بن عمرو، فيروزان را تعقيب كرد تا در تنگۀ همدان! به او رسيد.

آن گذرگاه در آن موقع پر از چارپايانى بود كه بار عسل بر پشت داشتند. كثرت آن چارپايان در آن گذرگاه تنگ راه گريز را بر فيرزان سد كرده بودند، ناچار از اسب خود پياده شد و با شتاب از كوه بالا رفتن گرفت، در همين موقع قعقاع كه

ص: 214

به دنبالش بود سررسيد، و بر فراز كوه به تعقيبش پرداخت و چون به او رسيد، او را گرفت و همان جا بكشت. به اين مناسبت آن گذرگاه را از آن تاريخ گذرگاه عسل نام نهادند، و سپاهيان اسلام، با توجه به نتيجه اى كه عسل در اين گذرگاه داده است گفتند: و خداى را سپاهيانى از عسل است!

از سوى ديگر فراريان لشكر ايران شتابان خود را به همدان رسانيدند، و مسلمانان كه در تعقيب آنها بودند، همدان را در محاصرۀ خود گرفتند و نواحى مختلف آنجا را به تصرف در آوردند اهالى همدان چون چنين ديدند و دريافتند كه از عهدۀ سپاه اسلام بر نخواهند آمد ناگزير امان خواستند كه مورد قبول قرار گرفت و به آنها امان دادند.

چون خبر تسليم و سقوط همدان به اهالى ماهان رسيد، و اطلاع يافتند كه نعيم بن مقرن، و قعقاع بن عمرو در همدان فرود آمده اند، اهالى ماهان نيز به اهالى همدان تأسى جستند و پيش ازآنكه مسلمانان بر دروازۀ آنان در آيند، از آنها امان خواستند، كه به آنها نيز امان داده شد و ذيل امان نامه اى را كه براى اهالى ماهان نوشتند، قعقاع بن عمرو تميمى تأييد و گواهى فرموده است. و اين فتح، يعنى فتح نهاوند، فتح الفتوح ناميده شد.

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

اين خلاصه اى است ازآنچه كه طبرى از قول سيف در مورد فتح نهاوند روايت كرده است و ديگر تاريخ نويسانى كه بعد از طبرى آمده اند(1)، همين مطالب را

ص: 215


1- . مقصود ما از ديگر تاريخ نويسان ما به خصوص ابن اثير، و ابن كثير، و ابن خلدون مى باشند، كه در جاى خود، به خصوص عين گفتۀ ايشان را كه دلالت بر اخذ تمام مطالب كتابشان از طبرى دارد آورده ايم. و ما آنجا كه از مصادر كتاب خود سخن به ميان خواهيم آورد، شماره صفحۀ كتاب ايشان را در هر مورد جداگانه ارائه خواهيم داد تا مراجعه به انها براى طالبين و محققين آسان باشد.

از او گرفته و در كتاب هاى خود نوشته اند.

اما حموى داستان فتح نهاوند را به صورت پراكنده در شرح به واژه هاى نهاوند، و واى خرد، و ماهان آورده است. كما اين كه در مورد نهاوند مى نويسد:

مسلمانان فتح نهاوند را فتح الفتوح ناميدند، و قعقاع بن عمرو به مناسبت چنين سروده است:

«خداى آن كس را كه بى سبب از خاندانى به بد گويى پردازد، به بلايى دچار كند كه از ناراحتيش موى سرش سپيد شود. پس تو نيز زبان شماتت را از من كوتاه كن، كه من در برابر دشمن از شرافت خود دفاع مى كنم. چه آن گاه كه ما به آب نهاوند وارد شديم، از آن سير آب بيرون شديم در حالى كه دشمن تشنه كام از بيچارگى در جاى خود ايستاده بودند.»

و نيز گفته است «از نهاوند بپرس: حمله هاى ما چگونه بود آن گاه كه بلا و مصيبت از در و ديوارش مى باريديم؟»

«و ما، در شوم ترين شب هايى كه بر عجم گذشت، اسب هاى خود را در تمامى نقاط نهاوند نگه داشتيم و همه جا را پر كرده بوديم. ما، نويد تلخ كامى و مرگ آنان بوديم. در حقيقتت روز نهاوند از روزهاى بسيار سختى بود كه بر آنان گذشت. ما، دره هايى را كه از آتش سوزان زبانه مى كشيد از سواره و پيادۀ آنان پر ساختيم، و گذرگاه هاى صاف و باز كوه بر فيروزان كه بر كوه هاى صاف مى گريخت مجال گريختن نداد.»

و در واژۀ (واى خرد) مى نويسد:

واى خرد نام پرتگاهى است نزديك نهاوند كه افراد سپاه ايران در آن سرنگون شده اند، و چون يكى از آنها در آن مى افتاد فرياد مى كشيد (واى خرد!) و به همين مناسبت آن مكان را واى خرد ناميده اند. اين مطلب را نويسنده كتاب فتوح، سيف بن عمر تميمى نوشته... و قعقاع بن عمرو از آن چنين ياد كرده است:

«و چون در (واى خرد) سرنگون شدند، صبحگاهان كركس ها و لاشخورها به ديدارشان آمدند. آن قدر از ايشان كشتيم، تا آنجا كه پرتگاهى كه در آن آتش

ص: 216

افروخته بودند از لاشه هاى ايشان پر گرديد.»

و ضمن اشعارى ديگر چنين گفته است:

«در جنگ نهاوند بى هيچ ترس و انديشه اى شركت جستم، و در آن روز همۀ قبايل عرب نيكو جنگيدند. شامگاهان كه فيروزان از بيم شمشيرهاى برندۀ ما، و به اميد نجات به جانب كوه گريخت، جوانمردى شجاع و رزمنده از ما تا آنجا به تعقيبش پرداخت كه پيش پاى چارپايان او را به خاك هلاك افكند. لاشه هاى دشمن در (واى خرد) افكنده شده اند تا گرگ هاى بيابانى به ديدارشان در آيند و پياپى بر سفره شان بنشينند.»

و دربارۀ ماهان مى نويسد:

عرب آن را به لفظ جمع، و ماهات مى گويد:... و قعقاع بن عمرو دربارۀ ماهان چنين سروده است:

«بينى پارسيان را در ماهات با كشتن فرزندانشان كه شيرزادگان و شير شيربچه هايى بودند بريدم، و خانه هايشان را ويران ساختم، در همان روز كه به نام جنگ با ايشان روبه رو شدم، و هر كس كه به جنگ چون منى در آيد چنين سرانجامى خواهد داشت.»

اين ها همه مطالبى است كه سيف سر هم كرده و حقيقت ندارد. زيرا:

يكم - بلاذرى و دينورى روايت كرده اند كه فرماندهى كل سپاه ايران در عهدۀ مردان شاه ذو الحاجب بوده نه با فيرزان.

دوم - دينورى چگونگى بيرون كشيدن ايرانيان را از سنگرهايشان چنين آورده است: عمرو بن معدى كرب به نعمان بن مقرن فرمانده كل قواى اسلام پيشنهاد كرد تا وفات خليفه عمر را اعلام كند، و با تمام قواى نظامى خود به جانب عراق عقب بنشيند. و بدين وسيله ايرانيان را فريب دهد. نعمان اين رأى را پسنديد و عمل كرد، ايرانيان كه فريب خورده بودند اين خبر را به يك ديگر مژده دادند و به تعقيب مسلمين پرداختند كه ناگهان مسلمانان باز گشته و شمشير در ميان آنها نهادند و...

سوم - طبرى نوشته است كه تاريخ فتح نهاوند را سيف بن عمر سال هجده هجرى روايت كرده، در صورتى كه ديگران آن را در سال بيست و يك هجرى

ص: 217

ثبت كرده اند.

چهارم - بلاذرى چگونگى كشته شدن مردان شاه فرمانده كل قواى ايران را چنين روايت كرده است: او از قاطرى كه بر آن سوار بود به زير افتاد و شكمش پاره شد، و بر اثر آن جان داد.

پنجم - و نيز بلاذرى گفته است كه فتح همدان وسيلۀ جرير بجلى قحطانى انجام گرفته است نه وسيلۀ قعقاع بن عمرو تميمى.

ششم - موضوع (خداى را سپاهيانى از عسل است) هم چنان كه در شرح بعلبك در كتاب معجم البلدان آمده است، مشهور چنان است كه اين سخن از معاويه فرزند ابو سفيان است در آن هنگام كه مالك اشتر همدانى را به نيرنگ با عسلى آغشته به زهر از پاى در آورد. اين كثير نيز مى گويد: معاويه و عمرو عاص هر دو اين سخن را آن هنگام كه مالك اشتر بر اثر سم آغشته به عسل كشته شد بر زبان آورده، گفتند كه (خداى را سپاهيانى از عسل است). طبرى نيز مى گويد كه عمرو عاص پس از كشته شدن مالك اشتر بر اثر سم آغشته به عسل اين سخن را گفته است.(1) به غير از اين ها، آن چه را كه سيف در اين مورد گفته است، ساختۀ او بوده خودش تنها گويندۀ آنها است و ديگران چنين چيزهايى را نگفته اند. و همه بر خلاف گفتار و نقل تاريخ نويسان ديگر است.

بررسى سند

اين داستان را سيف از طريق محمد و مهلب دو راوى مخلوق خود روايت كرده است و آن دو را قبلاً شناسايى كرده ايم.

هم چنين، عروة بن وليد، و ابو معبد العبسى كه از خويشاوندان خود شنيده اند راوى آن داستان معرفى كرده است. ما نامى از عروه و ابو معبد به جز در حديث سيف، در هيچ كجاى ديگر نيافتيم، تا چه رسد به خويشاوندان مجهول الهويه آنها كه در

ص: 218


1- . رجوع شود به تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 212 و تاريخ طبرى، ج 1، ص 3242.

مرتبۀ خود دو بار ناشناخته باقى مى مانند.

نتيجۀ سنجش و بررسى

به طورى كه ديديم، سيف نام فرمانده پارسى را تغيير داده، چگونگى بيرون كشيدن ايرانيان را از سنگرهايشان تحريف كرده، سال فتح و پيروزى را نيز عوض كرده است. و شايد داستان گذرگاه عسل را ازآن جهت ساخته تا عمل معاويه فرزند ابو سفيان مضرى، و سخن او را دربارۀ كشتن مالك اشتر با عسل آغشته به زهر لوث كرده باشد.

از طرفى آشكارا ديديم كه فتح همدان را به جاى جرير بجلى قحطانى يمانى در عهدۀ قعقاع بن عمرو تميمى و سرشناسان مضرى اعلام داشته است.

دست آورد اين داستان

يكم - خلق منزلت و مقامى خاص و قابل احترام و ستايش براى پهلوان شكست ناپذير تميم قعقاع بن عمرو، در بيرون كشيدن پارسيان از سنگرهايشان به حيلۀ جنگى!!

دوم - اعلام بيش از يك صد هزار كشته به آتش سوختۀ دشمنان در جهنمى كه ايرانيان به دست خويش در پرتگاه (واى خرد) نهاوند ساخته بودند.

سوم - تأكيد به اين موضوع كه تسخير نهاوند، يك صد هزار كشته، و يك صد هزار نفر سوخته داشته، كه بر روى هم دويست هزار تن قربانى از انسان ها گرفته است.

چهارم - خلق يك شخصيت بر جستۀ ايرانى به نام فيرزان كه فرماندهى سپاه ايران را در نبرد نهاوند به عهده داشته است.

پنجم - آفرينش پرتگاهى به نام (واى خرد) تا نامش در كتاب هاى جغرافيا بيايد.

ششم - خلق تنگه اى به نام گذرگاه عسل، تا راه را بر دشمن اسلام ببندد، و افتخارى با كشتن او بر ساير افتخارات قعقاع افسانه اى بيفزايد.

هفتم - خلق افتخارى ديگر براى قهرمان افسانه ايش قعقاع تميمى در نسبت

ص: 219

دادن فتح همدان به او و ديگر سران مضر.

هشتم - رجزها، و اشعار حماسى، بر اثر چنان نبرد پراحساسى و تحرك از پهلوان بى مانندى چون قعقاع بن عمرو زينت بخش گنجينۀ ادبيات عرب گردد.

نهم - پيمان نامه هاى صلح و امان براى اهالى همدان و ماهان تا بر ساير اسناد و مدارك تاريخى، به عنوان سندى قاطع و غير قابل انكار، بر وجود چنين قهرمانان و چنان وقايع و اتفاقاتى اضافه گردد و براى هميشه باقى بماند.

خلاصه بحث

اين كه قعقاع افسانه اى سيف، كه گردى دلاور، و خردمندى سياستمدار، و حماسه سرايى بنام، و مبارزى شكست ناپذير در تمام نبردها و كشورگشاييهاى اسلامى است، نامش و دلاورى هايش، تيزبينى ها، و ژرف نگرى هايش، و خدمات ارزنده، و گرانقدرش در كتاب ها آمده و آوازۀ نامش در سراسر جهان پيچيده است.

طبرى دورى ديگر از فعاليت هاى او را از قول سيف بن عمر تميمى در حوادث سال 34-35 هجرى و به دوران خلافت عثمان چنين روايت كرده است: عثمان خليفه، قعقاع را به فرماندهى كل سپاه جنگى كوفه برگزيد. كوفه در آن زمان پايتخت شرقى ممالك اسلامى بود، و از نظر نظامى موقعيتى خاص داشته بسيار مهم بوده است بنا بر اين روايت سيف، عثمان خليفه وقت، قعقاع بن عمرو را به سمت فرماندهى كل قوا در ناحيۀ شرقى ممالك اسلامى تعيين كرده است.

بنا به روايت سيف از اين زمان به بعد فعاليت قعقاع به شكلى ديگر متجلى و موقعيت و مكانتى ديگر پيدا مى كند، آخر مگر نه اين كه چنين مرد افسانه اى از هر حيث و هر جهت بايد كامل و قابل باشد!

در اين دوره از فعاليت، قعقاع را مى بينيم كه ر مقام مردى خيرانديش، و سفير صلح و آشتى، و پيام آور دوستى و برادرى، در آشوب ها و فتنه هاى زمان حكومت عثمان و على سخت مى كوشد. ما اين قسمت را به خواست خدا در فصل آينده بررسى مى كنيم.

ص: 220

قعقاع در دوران عثمان

اشاره

انى لكم ناصح و عليكم شفيق.

من دوست قهرمان و خير خواه شمايم.

(قعقاع خير خواه افسانه اى)

قعقاع در آشوب هاى دوران عثمان

طبرى از سيف روايت مى كند:

چون قعقاع بن عمرو، گرد هم آيى سبائيان را در مسجد كوله كه خواهان بركنارى عثمان بودند مشاهده كرد، خود را به جمع آنها رسانيد و بر ايشان نهيب زد و از كارشان جويا شد. سبائيان هدف از گرد هم آيى خود را از او پوشيده داشتند و گفتند كه ما خواهان بر كنارى سعيد از حكومت بر كوفه هستيم؛ قعقاع در پاسخ آنها گفت: خواستۀ شما فقط همين باشد! سپس آنها را متفرق ساخت و مانع گرديد تا در مسجد بنشينند.

و نيز مى نويسد: زمانى كه مالك اشتر، آشوب گران را به سبك سرى واداشت و آنان را بر انگيخت تا از ورود سعيد به عنوان استاندار به كوفه جلو گيرى نمايند، معاون فرماندار به نام عمرو بن حريث به جلو گيرى برخاست و در مقام نصيحت و راهنمايى آنها بر آمد، و آنان را از انجام هر گونه عمل تندى در اين مورد بر حذر

ص: 221

داشت. در همين هنگام قعقاع مى رسد و به او مى گويد: بر آن سرى كه امواج خروشان سيل را با زبان نصيحت باز پس زنى!! و رود فرات را با مدارا و نرمى به سر چشمه باز گردانى؟! اين كارى است ناشدنى، به خداى سوگند شعله هاى اين هنگامه و آشوب، را جز شمشير آب دار فرو نمى نشاند، و چيزى نمانده است كه اين شمشير از نيام به در آيد. در آن موقع است كه فرياد و نالۀ ايشان برخيزد و آرزوى زمان از دست رفته را بنمايد، كه به خدا قسم ديگر دير شده و هرگز به آن نخواهند رسيد!! پس تو نيز منتظر چنان روزى باش و شكيبايى پيشه كن!

فرزند حريث نصيحت و راهنمايى قعقاع را پذيرا شد و به خانۀ خود رفت.

و نيز آورده است زمانى كه يزيد بن قيس در مسجد كوفه مردم را عليه سعيد بر انگيخت و عليه عثمان به بد گويى پرداخت، قعقاع بر مى خيزد و در مقابل او قرار مى گيرد و به او مى گويد: آيا تو غير از كناره گيرى ما - واليان عثمان - چيز ديگرى مى خواهى! ما اين خواستۀ تو را انجام خواهيم داد!!

و نيز روايت كرده است كه وقتى كه عثمان به محاصره افتاد، خليفه نامه اى به شهرهاى مختلف اسلامى نوشت، و از آنان يارى خواست. در پاسخ عثمان، قعقاع بن عمرو با جمعى از يارانش از كوفه به قصد مدينه بيرون شدند و به يارى خليفه عثمان شتافتند. از طرف ديگر، چون آشوب گران كه عثمان را در محاصرۀ خود داشتند، از عزيمت مردم از شهرهاى مختلف اسلامى به يارى عثمان آگاهى يافتند؛ و دانستند كه معاويه از شام، قعقاع بن عمرو از كوفه و... براى نجات جان خليفه در راه مدينه هستند، حلقۀ محاصره را تنگ تر كرده كار عثمان را يكسره ساختند و او را كشتند. چون خبر كشته شدن عثمان در بين راه به قعقاع رسيد، او با گروهى كه وى را همراهى مى كردند به كوفه باز گشت.

اين بود روايت سيف دربارۀ قيام مردم عليه عثمان و نقش قعقاع در آن، در فصل آينده به روايت سيف دربارۀ نقش قعقاع در دوران على بررسى مى كنيم.

ص: 222

قعقاع در دوران على

اشاره

نادى على ان اعقروا و الجمل

على ندا كرد كه شتر را پى كنيد

(مورخين)

امر قعقاع بالجمل فعقر

قعقاع فرمان داد شتر را پى كنيد و كردند

(سيف بن عمر)

داستان جنگ جمل به روايت سيف

طبرى از سيف چنين روايت مى كند:

در زمان خلافت على بن ابى طالب مردم كوفه هم داستان شدند تا به يارى امام برخاسته، با وى به بصره روند، ولى ابو موسى اشعرى كه از زمان عثمان استان دار كوفه بود از حركت آنها به جانب بصره جلو گيرى به عمل آورد. اين كار باعث شد كه زيد بن صوحان به ابو موسى سخت پرخاش كرد، و بين آن دو سخنان تندى رد و بدل شد! بالاخره قعقاع برخاست و گفت:

من ناصح و دوست دار همۀ شما هستم، مى خواهم كه بر سر عقل آييد و سخن مرا بشنويد، زيرا حرفى كه مى زنم عين حقيقت است. آن چه را كه استان دار - ابو موسى اشعرى - گفت سخن حق است ولى در دسترس نيست، اما گفتار و سخنان زيد ازآنجا

ص: 223

سر چشمه مى گيرد كه خود كه در اين آشوب ها دست داشته است پس هيچ چيزى را از او نپذيريد(1) سخن حق، و حقيقت مطلب اين است كه مردم بى شك نيازمند به حكومت و خليفه مى باشند، تا او با تمام قوا به اصلاح جامعه بكوشد و رعايت نظم اجتماعى را بنمايد، و دست ستم گران را كوتاه كند، و داد مظلومان بستاند. اينك على به امر حكومت بر مردم پرداخته، و به نيكوترين وجهى آنان را به همراهى با خود فرا خوانده است، او مردم را به اصلاح مى خواند، پس به سوى او بشتابيد و مطيع و فرمان بردارش باشيد.

سفير صلح

و نيز روايت كرده است كه: قعقاع بن عمرو نخستين فرماندهى بود از فرماندهان سپاه كوفه كه به على پيوست. و چون در ذى قار به خدمت على رسيد، آن حضرت او را فرا خواند و به رسالت نزد بصريان گسيل داشت و به او فرمود:

اى فرزند حنظليه اين دو مرد را (كنايه از طلحه و زبير) ملاقات كن (سيف مى گويد كه قعقاع از اصحاب رسول خدا بوده است) و آن دو را به هم بستگى و هم گامى با جامعۀ اسلامى فراخوان، و سر انجام دوگانگى و جدايى از جامعه را بر ايشان خاطر نشان ساز. آن گاه فرمود: در پاسخ آن چه كه از آنها مى بينى و مى شنوى چه خواهى گفت، جايى كه دستورى خاص در آن مورد از ما نداشته باشى؟! قعقاع در پاسخ گفت:

- طبق دستورت آن دو را ملات خواهيم كرد، و چنان چه از آنها موردى ديده شد كه از تو دستورى مخصوص نداشتيم، به رأى و اجتهاد خود آن را علاج خواهيم كرد، و با آنان به هر چه سزاوار باشد و بر طبق آن چه ديده و شنيده ايم سخن خواهيم گفت.

على در پاسخ گفت: تو در خور اين كارى، برو!

قعقاع به سوى مأموريت خود شتافت، و چون به خدمت آنان، (عايشه، و طلحه و زبير) رسيد و با ايشان سخن گفت، عايشه ام المؤمنين سخن او را پذيرفت، و طلحه

ص: 224


1- . سيف در اين افسانه كه ساخته ايت زيد بن صوحان را با موقعيت و مقامى كه از او سراغ داريم مخصوصاً جزء سبائيان به حساب آورده و از زبان قعقاع وى را چنين توصيف كرده است.

و زبير نيز موافقت كردند و گفتند: آفرين! درست مى گويى، و حق همين است: و با ايجاد صلح و آشتى بين دو دسته موافقت كردند.

چون قعقاع با نويد صلح و آشتى به خدمت على باز گشت، على برخاست و بر منبر بر آمد و سخنرانى كرد و در ضمن آن گفت: همۀ شما اين را بدانيد كه من فردا از اينجا حركت مى كنم، شما هم آمادۀ حركت باشيد. ولى هر كس كه عليه عثمان (رض) اقدامى كرده است نبايد با ما حركت نمايد و سفيهان مرا از تعقيب خود بى نياز كنند....

شوراى سبائيان

سبائيان با شنيدن خبر صلح بين دو سپاه، شتاب زده گرد يك ديگر نشستند و به راى زنى پرداختند و پس از گفت و شنود بسيار، در آخر عبد الله فرزند سبأ پيشنهاد كرد كه شبان گاه بدون آنكه هيج يك از سران دو سپاه دريابند، آتش جنگ را روشن كنيم و دو لشكر را به جان يك ديگر اندازيم. اين رأى مورد موافقت همۀ سبائيان قرار گرفت و پس از قرار و مدار لازم متفرق گرديد.

از اين طرف دو سپاه در مقابل يك ديگر صف آرايى نمودند، على و طلحه و زبير فرماندهان واحدهاى مختلف سپاه خود را احضار كرده به آنها آگهى دادند كه بين دو دسته پيمان صلح بسته مى شود و جنگى در كار نيست. در نتيجه سپاهيان دو طرف به اميد صلح و آشتى آن روز را به خرمى به شام آوردند. ولى در تاريكى همان شب تود كه سبائيان تحت رهبرى عبد الله سبأ آتش جنگ را بر افروختند، و دو سپاه را به جان يك ديگر انداختند.

نبرد قعقاع

جنگ آغاز گرديد، و در گرما گرم آن قعقاع با تنى چند از يارانش چون از كنار طلحه مى گذشت شنيد كه مى گويد: اى بندگان خدا! به سوى من آييد، شكيبا

ص: 225

باشيد، شكيبا باشيد. قعقاع به طلحه گفت: تو زخم برداشته اى، و توانايى خود را از دست داده اى، به خانه باز گرد!

و نيز طبرى از قول سيف روايت مى كند:

قعقاع بن عمرو در آن هنگامۀ نبرد به شماتت اشتر پرداخت و به او گفت: به جنگ باز نمى گردى؟! و چون اشتر پاسخى نگفت، قعقاع در دنبالۀ سخن خود گفت: ما - مضرى ها - در جنگ و برابرى با هم، از ديگران وارد تريم. آنگاه به نبرد پرداخت و چنين رجزى را شروع به خواندن كرد:

«چون به آبشخورى آلوده درآييم، آن را پاك و مصفا سازيم، و كسى را ياراى آن نيست تا به آبى كه ما بدان دست يافته از آن جلوگير باشيم دست درازى كند.»

و نيز طبرى روايت مى كند كه زفر بن حارث آخرين كسى بوده كه به ميدان تاخت و به جنگ مشغول شد، كه قعقاع خود را برابر او رسانيد و به نبرد پرداخت.

تنور جنگ پيرامون شتر عايشه سخت زبانه مى كشيد، و به گرد آن شتر از قبيلۀ بنى عامر مردى كامل باقى نماند كه به سوى مرگ نشتابد و به خاك و خون درنغلطد، آن گاه قعقاع بن عمرو فرمان داد تا شتر عايشه را پى كردند و پس از كشته شدن شتر عايشه هم او بود كه فرمان عفو عمومى داد و به لشكريان گرد خود گفت: شما در امانيد! سپس او و زفر بن حارث تنگ هاى شتر را از يك ديگر دريدند و هودج عايشه را از روى آن برداشتند و آرام بر زمين نهادند، و در پيرامون آن ره پاسدارى پرداختند.

چون شتر عايشه سرنگون شد همۀ مردم (هوا داران جمل) روى به گريز نهادند و آتش جنگ به يك باره فرو نشست. و اين خود به فضل وجود قعقاع مضرى تميمى عمرى حاصل گرديد كه هيولاى جنگ رخت بر بست و داس اجل از كار باز ماند.

افتخار نبرد جمل از اول تا به آخر آن به تميم باز مى گردد، از گشايش باب دوستى و آشتى بين سردمداران قوم، و هم چنين پس از اين كه سبائيان به سركردگى عبد الله سبأ در دل شب آتش جنگ را نا جوان مردانه دامن زدند، و زحمات قعقاع را

ص: 226

به باد دادند و جنگ برادركشى به راه انداختند، و تفرقه و اختلال را بين مسلمين ايجاد كردند، باز هم قعقاع بن عمرو تميمى است كه همت مى كند و اين آتش كه مى رفت پايان داده، عفو عمومى هم جناب ايشان صادر مى فرمايد.

پشيمانى على و عايشه

طبرى در اينجا از قول سيف، گفت و شنود عايشه و قعقاع را چنين روايت مى كند:

عايشه به قعقاع بن عمرو گفت:

به خدا قسم! آرزو دارم كه بيست سال پيش از اين مرده بودم! و على (ع) نيز به قعقاع چنين گفت، و سخن عايشه و على (ع) هر دو يكى بود!

و نيز روايت مى كند:

على ابن ابى طالب (ع) قعقاع بن عمرو را مأموريت داد تا دو مردى را كه بر در خانۀ عايشه شعرى سروده و بدان وسيله به ام المؤمنين جسارت كرده بودند گردن بزند! زيرا يكى از آن دو خوانده بود:

- اى مادر! پاداش تو نافرمانى ماست. و ديگرى خوانده بود:

- اى مادر! توبه كن كه خطا كردى.

على (ع) پس از صدور اين دستور به قعقاع گفت: نه، آنها را به سختى مجازات مى كنم. سپس فرمان داد تا لباس از تن آن دو بر گرفتند، و به هر كدام صد تازيانه زد!

***

مورخين روايت سيف را از طبرى نقل كردند

اين مختصرى بود ازآنچه طبرى از قول سيف بن عمر، در موضوع جنگ جمل، و عوامل وقوع آن، و خدمات برجسته و فعاليت هاى چشمگير قعقاع بن عمرو تميمى، قهرمان افسانه اى او روايت كرده است. و همين مطالب را ابن اثير و ابن كثير

ص: 227

از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود ثبت كرده اند. چه ابن كثير در آغاز سخن مى گويد: سيف بن عمر چنين گفته...: و در پايان آن مى نويسد: اين مختصرى است ازآنچه ابو جعفر طبرى....

ابن خلدون نيز در پايان داستان جمل خود نوشته است: اين خلاصه اى است از جنگ جمل بنا بر روايت ابو جعفر طبرى....

مورخين ديگر نيز افسانۀ سيف را از طبرى اقتباس كرده اند از آن جمله مير خواند است كه در روضة الصفا مطالب طبرى را در جنگ جمل آورده است.

ارزيابى موارد مردود و نادرست اين مطالب را شرح و تفضيلى وافى لازم است كه اينجا را مقام آن نيست، و ما قسمت مهمى از آن را در بخش عايشه در دوران دامادهاى پيامبر خدا، در كتاب نقش عايشه در تاريخ اسلام، به دست داده ايم، و در اينجا تنها به قسمتى از آن به طور اختصار مى پردازيم تا روشن شود كه سيف ان عمر، اين افسانه پرداز قرن دوم هجرى چگونه حقايق را تحريف كرده، و چسان اسلام و تاريخ آن را به بازى گرفته، اهداف پليد و نا پاك خود، و زندقه و مانويت خويش را در لباس دوستى در كوبيدن اساس اسلام تعقيب كرده است. و نيز در خلال آنها دريافته شود كه چگونه و چرا شخصيتى به اصطلاح جهانى، و تاريخ نويسى به نام چون امام المورخين ابو جعفر جرير طبرى آلت دست چنان دروغ گويى شياد و افسانه پرداز قرار گرفته است.

داستان جنگ جمل به روايت غير سيف

طبرى در مورد بسيج كوفيان براى شركت در جنگ جمل روايت مى كند:

امير المؤمنين على (ع)، هاشم بن عتبه را به همراه نامه اى به كوفه نزد ابو موسى اشعرى ك از زمان خلافت عثمان حكومت آن سامان را به دست داشت اعزام فرمود، و طى آن نامه به ابو موسى فرمان داد تا از كوفيان قواى كمكى براى جنگ در بصره به خدمتش اعزام دارد.

ولى چون ابو موسى از دستور امام سر پيچى كرد، و در مورد اعزام كوفيان به يارى

ص: 228

امام اقدام ننمود، آن حضرت فرزندش حسن، و عمار ياسر را به كوفه فرستاد، و ابو موسى را از حكومت كوفه عزل فرمود.

حسن ابن على، و عمار ياسر به كوفه وارد شدند. و در مسجد به سخنرانى و ارشاد پرداختند. و در نتيجه سخنرانى هاى آن دو بود كه مردم كوفه آمادگى خود را براى شركت در نبرد بصريان اعلام داشتند و در نتيجه، از كوفه در حدود دوازده هزار مرد جنگى به على (ع) پيوست.

و نيز طبرى در مورد نامه ها و گفت و شنودهايى كه ظرف اين مدت بين دو طرف در جريان بوده چيزى ننوشته ولى قسمتى از آنها را ابن قتيبه و ابن اعثم، سيد رضى در كتاب هاى خود آورده اند. از آن جمله نامۀ زير است كه امام براى طلحه و زبير نگاشته و برايشان ارسال داشته است:

پس از حمد و ستايش خدا و درود بر پيامبرش، شما دو تن خوب مى دانيد، و بدل اقرار داريد اگر چه بر زبان نمى آوريد و اعتراف نمى كنيد كه، من به دنبال مردم نفرستادم و از آنها نخواستم تا با من بيعت كنند، بلكه آنها بودند كه مرا وادار به قبول حكومت و بيعت خود كردند، و از پاى ننشستند تا با من به خلافت بيعت به عمل آوردند.

شما دو نفر نيز به همراه همان ها بوديد. بارها به دنبالم آمديد و از من خواستيد تا حكومت را بپذيرم، و آرام نگرفتيد تا آن وقت كه به خلافت با من بيعت كرديد. از طرفى مردم كه به خلافت من گردن نهادند و بيعت با من را پذيرا شدند، نه به سوداى مالى كه فرا چنگ آرند در اين راه قدم گذارده اند، و نه بر اثر اعمال قدرت و زور و يا خشونت و تهديدى با من بيعت كرده اند.

با اين همه اگر شما دو تن نيز بنا به ميل و خواسته، و اختيار خود با من پيمان بسته

ص: 229

و به خلافت من بيعت كرده ايد، از اين راه كه در پيش گرفته ايد (و علم طغيان و مخالفت كه بر افراشته ايد و از ايجاد اختلاف و تفرقۀ بين مسلمانان) هر چه زودتر باز گرديد، و از خداى بدل پوزش بخواهيد. و اگر به خلافت خواستۀ دل پيمان بيعت مرا به گردن نهاده ايد، شما را هيچ عذر و بهانه اى نيست بلكه اين حق من است كه از شما باز خواست كنم و علت اين تظاهر و دورويى را جويا شوم، كه چرا به ظاهر دست ارادت به سوى من دراز كرديد، (و فداكارى خود را در راه هدف و برنامۀ حكومت من اعلام داشتيد) و در باطن تخم مخالفت با من، و ايجاد اختلاف بين امت اسلامى را در سر پرورانيديد؟ چه به جان خودم سوگند كه شما دو نفر چيزى از ديگر مهاجرين كم نداشتيد، و بيچاره و ضعيف نبوده تا شايسته تر، و سزاوارتر از آنها به تظاهر باشيد، و با تقيه خواستۀ دل خود پنهان داريد؟ چه (با توجه به اهميت، و رسوايى بيرون كشيدن شانۀ خود از زير بار بيعت با من پس از اين كه آن را پذيرفتيد و اعلام داشتيد) براى شما خيلى ساده تر بود كه همان روز اول، به زير بار بيعت من نمى رفتيد، و خلافت مرا گردن نمى نهاديد.

بهانۀ خود را در اين خود به در اين مخالفت و سركشى، خون عثمان قرار داده چنين شائع كرده ايد كه من عثمان را كشته ام. بين من و شما، از اهالى مدينه آنهايى حكم باشند، كه پاى خود از يارى هر دوى ما باز پس كشيده بى طرفى را پيش گرفته اند، تا معلوم كنند كشندگان عثمان چه كسانى هستند، آن وقت هر كس به اندازۀ جرمى كه در اين راه مرتكب شده است وبال آن را به گردن بگيرد.

پس اى دو پير مرد! از اين افكار (پوچ و بى اساس) كه در سر مى پرورانيد دست برداريد و انصراف خود را از اين اقدام نابخردانه، گر چه به نظرتان ننگى عظيم است اعلام داريد، پيش ازآنكه به روز رستاخيز اين ننگ بزرگ با لهيب آتش دوزخ به جانتان همراه گردد. و السلام

آن گاه عبد الله بن عباس را مأموريت داد، تا زبير را تنها ملاقات كند و به او چنين گفت:

ص: 230

به سراغ طلحه نرو، چه اگر او را ببينى، او مانند گاو نرى است كه سر فرود آورده شاخ هاى خود را مقابل حريف گرفته آماده حمله است، مردى است متكبر و خود خواه و تندخو، به كارهاى سخت و گران مى پردازد، و مى گويد چيزى نيست، ساده است.

اما بر عكس زبير را ملاقات كن كه مردى ملايم طبع و با گذشت بوده گوشى شنوا دارد. به او بگو پسر داييت مى گويد: تو مرا در حجاز (كه زادگاهمان بود) آشنا و پشتيبان بودى، چه پيش آمد كه در عراق، (در سرزمين غربت) مرا بيگانه گشتى و به مخالفت و دشمنيم پرداختى؟ (سخن زيبا و دلنشين آن حضرت كه مى فرمايد: عرفتنى بالحجاز، و انكرتنى بالعراق، عما عدا مما بدا؟)

ابن عباس مى گويد: پيغام امام را بى كم و كاست به زبير رسانيدم، زبير لختى به فكر فرو رفت و آن گاه در پاسخم فقط گفت: به او بگو ما با همه موانعى كه در اين راه وجود دارد، و بيم و هراسى كه بدل داريم، با اين همه اميدواريم!

عبد الله فرزند زبير نيز به من گفت:(1) به او بگو كه بين ما دو طرف، مسأله خون عثمان مطرح است، و واگذارى انتخاب خليفه به دست شورايى كه عمر دستور تشكيل آن را داده، كه در آن صورت اين را بايد بداين كه دو نفر از آنها يعنى طلحه و زبير در يك صف قرار گرفتند، و ام المؤمنين عايشه نيز جانب آن دو دو را فرو نخواهد گذاشت، و با نفوذى كه عايشه در مردم دارد، آنها نيز جانب وى را رها نخواهند كرد، و اگر كار به مراجعه به آراء مردم بكشد، اكثريت را عايشه و طرف داران او به دست خواهند آورد و در چنين وصفى تو تنها خواهى بود! ابن عباس مى گويد: با اين سخنان فرزند زبير دانستم كه پشت سر اين حرف ها، فقط جنگ حكومت مى كند. به خدمت على (ع) باز گشتم و او را از ما وقع با خبر ساختم.

بار ديگر امام، ابن عباس را به همراهى زبيد بى صوحان به خدمت عايشه مأمور

ص: 231


1- . و قال لى ابنه عبد الله: قل له بيننا و بينك دم خليفه، و وصية خليفه، و اجتماع اثنين، و انفراد واحد، و أم مبرورة و مشاورة العامة: قال ابن عباس. فعلمت انه ليس وراء هذا الكلام الا الحرب.

و به وى چنين پيغام فرستاد:

خداوند تو را فرمان داده كه در خانۀ خود بمانى، و به هيچ روى از آن خارج نشوى، و تو خود اين را كاملاً مى دانى. مسأله اينجا است كه عده اى تو را بر انگيختند، و از نقاط ضعفت به سود خود، و زيان تو به سادگى استفاده كرده اند، و واداشتند تا از خانه ات، خانۀ رسول خدا پاى بيرون گذاردى، و با اين پيمان كه با آنها بستى، و هم گامى و هم فكرى كه با آنان نمودى، مردم را به ورطۀ بلا و نابودى كشانيدى و آتش اختلاف و تفرقه را بين صفوف مسلمين دامن زدى.

اكنون با اين همه تو را اين بهتر كه به خانۀ خود باز گردى، و به هيچ روى گرد دشمنى و جنگ برادركشى نگردى.

چنانچه اين راهنمايى، تو را قبول نيفتد و به خانۀ خود باز نگردى، و اين آتش فتنه كه تو خود برافروخته اى خاموش نسازى، بى شك جنگى خونين به دنبال خواهد داشت كه گروهى عظيم از انسان ها را به كام خود خواهد كشيد، و وبال آن بى هيچ ترديدى به گردن آتش افروزان جنگ خواهد افتاد.

پس اى عايشه! از خداى بترس و از اين راه كه در پيش گرفته اى پوزش بخواه كه خداوند پوزش بندگانش را پذيرا است، و بخشايندۀ خطاهاى آنان. و مبادا علاقه اى كه به فرزند زبير و خويشاوندى كه با طلحه دارى تو را به ورطه اى كشاند كه سر انجامش دوزخ و آتش جهنم باشد.

فرستادگان امام، به خدمت عايشه رسيدند و رسالت بگذاشتند. او در پاسخ امام تنها گفت: من چيزى در پاسخ فرزند ابو طالب نمى گويم، چه در سخنورى و قدرت استدلال به پاى او نمى رسم.

و در روايت ديگر آمده است كه طلحه با صداى بلند ياران خود را مخاطب ساخته گفت: به پيكار اين مردم برخيزيد، كه شما را نيروى برابرى با استدلال هاى فرزند ابو طالب نيست.

عبد الله فرزند زبير نيز در آن روز خطبه اى ايراد كرد و در ضمن آن گفت:

ص: 232

اى مردم! على بن ابى طالب، خليفۀ راستين عثمان بن عفان را كشته و اينك با سپاهى گران به جانب شما شتافته تا سرزمينشان را تسخير، و شما را به اطاعت از خود در آورد.

اكنون نوبت شما است تا مردانه به پاى خيزيد و با خون خواهى از خليفۀ خود آبرو و حيثيت خويش را نگه داريد، و شرف و نواميس، فرزندان و اموال، و بالاخره شخصيت خود را پاس داريد و در حفظ و نگه دارى آنها به جان بكوشيد. با وجود دلاورانى چون شما، ناموس پرستان و تعصب ورزانى چون شما، و چون شما فداكارانى در راه عثمان و عايشه، آيا روا مى داريد كه كوفيان به شهر و ديار شما در آيند و آن را تصاحب كنند؟!

اين كه اين ها به شما روى آورده و به شخصيت شما توهين كرده، احساسات شما را سخت جريحه دار نموده اند، جا دارد كه به خشم آييد، و هر گونه ملاحظه اى را كنار گذارده، پاسخ اسلحۀ آنها را با اسلحه بدهيد، و به نبرد و پيكار با آنها بپردازيد. در نبرد با على (ع) هيچ ترديد و دودلى نداشته باشيد كه او جز خود هيچ كس ديگر را لايق و سزاوار حكومت و خلافت نمى شناسد. به خدا قسم اگر او بر شما دست يابد و پيروز شود، دين و دنياى شما را به تباهى خواهد كشيد و شما را به خاك مذلت و نيستى خواهد نشانيد... و از اين مقوله سخن بسيار گفت.

سخنان فرزند زبير به على بن ابى طالب (ع) گزارش داده شد، امام روى به فرزند خود حسن كرد و فرمود: اى فرزند! به پاسخ گويى فرزند زبير برخيز:

فرزند على (ع) از جاى برخاست و پس از حمد و ستايش خدا، و درود بر روان پاك پيامبر اسلام گفت:

اى مردم! ما سخنان فرزند زبير را در حق پدرم شنيديم كه مى گويد او عثمان را كشته است. چه بهتانى بزرگ. شما اى گروه مهاجرين و انصار! و شما اى مسلمانان! شما بهتر مى دانيد كه زبير در حق عثمان چه مى گفت، و او را چه نام گذاشته بود و به چه اسمى او را به مردم معرفى مى كرد و عاقبت چه بر سرش آورد، و چه جنايت ها كه

ص: 233

در حق عثمان مرتكب شد و چه ستم ها كه به او كرد.

اما طلحه، همين طلحه، عثمان هنوز زنده بود كه پرچم مخالفت و طغيان را عليه او برافراشت، و پرچمش بر بيت المال در اهتزاز بود، و بر خزانۀ عمومى ملت بر خلاف حق و عدالت دست تسلط دراز كرد. در حالى كه عثمان هنوز حياط داشت و خليفه بود.

با اين سوابق كه اين دو تن در طول خلافت عثمان داشته اند و (اين همه خيانت ها و جنايت ها كه بر او روا داشته اند، و سرانجام به خاك و خونش كشيده اند) ايشان را نمى رسد كه پدر مرا به كشتن عثمان متهم نمايند، و زبان به بد گويى او بگشايند. اگر ما بخواهيم آن چه را كه لازم است دربارۀ آنان بر زبان خواهيم آورد.

اما اين كه مى گويند، على (ع) قدرت را به زور به دست آورده و بر مردم حكومت مى كند، بزرگ ترين دليلى كه فرزند زبير در مقابل اين ادعا ارائه مى دهد اين است كه مى گويد پدرش به دست، با على بيعت كرده است نه با قلبش. با اين سخن او اقرار و اعتراف بر بيعت مى كند و سپس بهانه تراشى مى نمايد، اگر راست مى گويد در اين مورد دليل و برهانى بياورد، ولى هرگز نمى تواند.

و اما شگفت فرزند زبير از روى آوردن كوفيان بر بصريان بسى بى مورد است. زيرا چه تعجبى دارد اگر هواداران حق و حقيقت بر پيروان تباهى و گمراهى بتازد؟

اما ياران و يارى دهندگان عثمان: ما با آنها سر جنگ و نبرد نداريم، بلكه نبرد ما عليه آشوب گران و اخلال گرانى چون آن بانوى شتر سوار، و ياران و پيروان او مى باشند، نه انصار عثمان.(1)

ص: 234


1- . على مدارا مى كرد تا شايد وضعى پيش آيد و جنگى صورت نگيرد و خون بى گناهى ريخته نشود و از اين بيشتر در صفوف مسلمين شكاف نيفتد. پيغام مى داد، نامه مى فرستاد، صبر و شكيبايى مى كرد نصيحت و ارشاد مى فرمود، حقايق را باز گو مى نمود تا مگر از اين ده گذر آتش فتنه و آشوبى را كه هواداران جمل و سردمداران آن برافروخته بودند به سر پنجۀ تدبير خاموش سازد. شايد او بيهوده مى كوشيد تا مگر سوابق درخشان و تابناك، و فداكارى هاى صدر اسلام اصحابى چون طلحه و زبير را از دست خوش حوادث و اتفاقات ناگوار محفوظ دارد. چه ديدۀ آنها را رياست دنيا، و حكومت سخت كور ساخته تا آنجا كه دين خدا و حقيقت اسلام، و آن همه سفارشات پيامبر خدا را پشت سر انداخته بودند. آيا به راستى اقدامات آنان را كه اين همه خون انسان ها به دنبال داشت به چه چيز جز مخالفت با خدا و پيغمبرش مى توان تأويل كرد، و به روز رستاخيز در پيشگاه عدل الهى چه پاسخ خواهند داشت؟! (سردارنيا)

چون فرستادگان امام، از نزد عايشه و طلحه و زبير باز گشتند و پيغام آنان را كه بوى خون مى داد و اعلان جنگ داده بودند به امام گزارش دادند. على برخاست سپاس و ستايش خدا را به جاى آورد، و بر پيامبر و خاندانش درود فرستاد و سپس گفت: اى مردم! من با اينان مدارا كردم، و ملايمت و نرمى نشان دادم تا مگر آنها نيز شرمى داشته باشند، و از تحريك ديگران و ايجاد تفرقه و اختلاف بين مسلمين كوتاه آيند.

آنان را به پيمان شكنى و گسستن قيد بيعتشان سرزنش نمودم، و موارد سركشى و گمراهيشان را آشكارا به آنها نشان داده گوشزد نمودم، و در ارائه طريق حق و راستى اصرار ورزيدم شايد به خود آيند و پيروى از حق را بر باطل اختيار كنند، ولى زير بار نرفتند و پيروى از هواى نفس را بر حقيقت مقدم داشتند و دعوت مرا اجابت نكردند، و بر عكس در مقام بيم دادن و ترسانيدن من بر آمدند و پيغام داده اند كه خود را براى رويارويى با ضربات نيزه و شمشير آماده سازم و اين كه به خيره خود را به آرزوهاى دور و دراز خوش داشته است، و تو را به اشتباه و غرور انداخته.

سوكيان به سوكشان بنالند. دربارۀ من چه تصور مى كنند، و مرا چگونه مردى به حساب آورده اند؟ در حالى كه هم آنها به چشم خود ديده، و به تمام وجود دريافته اند كه من نه آن مردى هستم كه از تهديد دشمن به نبرد به هر اسم، و يا از چكاچاك شمشير و غوغاى ميدان جنگ بيمى به دل راه دهم. و لقد انصف القارة من راماها.(1)

ص: 235


1- «قد انصف القارة من راماها» مثلى است در زبان عرب، و موضوع آن چنين بوده است كه افراد قبيلۀ قاره در تيراندازى و كمان كشى سخت ماهر و شهرتى بسزا داشتند و در اين فن كسى نمى توانسته است كه با آنها برابرى كند. پس وقتى كه طلحه و زبير امام را به جنگ مى طلبند، مثل اين است كه قبيله قاره را به تيراندازى فرا خوانده او را تهديد كرده باشند. و روى همين اصل امام اين مثل را در سخنان خود آورده است.

(اين كه مرا در اين فتنه و آشوبى كه خود بر انگيخته، و در پاسخ فرستادگانم به ميدان نبرد فرا خوانده اند، و به جنگ تهديد كرده اند، و در مورد جنگ و نبرد با من به حق و انصاف رفتار كرده اند.)

بگذار تا بغرند، حماسه بخوانند، و معركه بگيرند، آن گاه خودى بنمايانند كه ما را نيازى به خودنمايى نيست. آنان خود از دير باز مرا در ميدان هاى نبرد ديده اند و ضرب دستم را در پهنۀ كارزار به خوبى دريافته اند.

اكنون مرا چگونه مى يابند؟ من همان على، همان ابو الحسنى هستم كه ديروز صفوف به هم فشردۀ مشركين را از هم مى شكافتم، و قدرت آنها را در هم مى شكستم. امروز نيز با همان قلب مطمئن و قوى با دشمنانم روبه رو خواهم گرديد، و هيچ بيم و هراسى هم به دل راه نخواهم داد چه، من به وعده اى كه خدا به يارى من فرموده ايمان دارم، و به حقانيت خود در اين راه كه در پيش گرفته ام يقين دارم، و در اين ايمان ثابت هيچ شك و ترديدى راه ندارد... تا آنجا كه فرمود:

بار خدايا! تو مى دانى كه طلحه بيعتم را شكست، و هم او بود كه بر عثمان شورش كرد و عاقبت او را كشت، آن گاه به ناروا مرا به كشتن او متهم ساخت. بار خدايا او را مجالى براى خودنمايى نده.

خداوندا! زبير خويشاوندى مرا ناديده گرفت و با من قطف رحم كرد و بيعتم را شكست، و دشمنان را به جنگم كشانيد، بار خدايا هر طور كه مى خواهى شرّش را امروز از من دور گردان. آن گاه از منبر به زير آمد.

سفارش هاى امام پيش از جنگ

حاكم و ذهبى و متقى مى نويسند: على (ع) در روز جنگ جمل با بانگ بلند

ص: 236

به سپاهيان خود چنين فرمود:

پيش ازآنكه آنها جنگ را آغاز كنند، شما مجاز نيستيد تا كسى را به نيزه يا تير بزنيد، و يا شمشيرى بر كسى فرود آوريد و به نبرد پيش دستى نماييد. بلكه پيش از اين كه پيكار آغاز شود، با آنها به رفق و مدارا رفتار كنيد، و به نرمى با آنها سخن بگوييد، و بيانى گرم و دوستانه داشته باشيد. چه، هر كه در اينجا - با پيروى از دستورات امام - رستگار گرديد، روز باز پسين نيز رستگار خواهد بود.

راوى مى گويد: دو سپاه روياروى يكديگر به صف ايستاده بودند، و تا ظهر هيچ اقدامى از دو طرف صورت نگرفت، مگر اين كه هواداران جمل كه گاه با هم و دسته جمعى بانگ بر مى داشتند (يا لَثاراتِ عُثمان) بشتابيد به خون خواهى عثمان. كه امير المؤمنين دست هاى خود را به آسمان بلند كرد و فرمود: بار خدايا! كشندگان عثمان را امروز به خاك هلاك افكن.

راويان، و نويسندگان ديگرى نيز آورده اند: چون دو سپاه روياروى يك ديگر قرار گرفتند. امام به سپاهيان خود فرمود:

سپاس خداى را كه شما پيروان من بر حق هستيد، بنا بر اين خوددارى و مدارا و جوانمردى كنيد، تا هيچ بهانه اى براى آنها باقى نماند. و بهانۀ آغاز جنگ را به آنها ندهيد، تا آنها به نبرد آغاز كنند كه خود دليل ديگرى بر حقانيت شما خواهد بود.

و در آن هنگام كه نبرد آغاز گرديد، بر زخمى ها رحمت آوريد، و آنان را نكشيد و چون دشمن شكست خورد، و روى به گريز نهاد، فراريان را دنبال نكنيد. و كشته شدگان ميدان نبرد را برهنه نسازيد، و گوش و بينى ايشان را نبريد و مثله نسازيد.

چون به شهر و ديار آنها دست يافتيد، پردۀ حرمت نواميس آنها را پاره نكنيد، و بى دستورى به خانه اى وارد نشويد، و به اموال و دارايى آنها به چيزى تجاوز ننماييد.

مسعودى دنبالۀ سخنان امام را چنين آورده است:

... مال و دارايى آنان بر شما حرام است، مگر آن چه را كه در اردوگاه دشمن

ص: 237

از ابزار جنگى، و چارپايان، و بردگان، كنيزان به دست آوريد. به جز اين ها بقيۀ اموال آنها طبق قانون اسلام و كتاب خدا ارث است، و به بازماندگانشان تعلق خواهد داشت.

هيچ بانويى را حق نداريد به پرخاش واداريد، و او را آزار دهيد، اگر چه ناسزايتان بگويد، و به شرف و نواميستان توهين كند، و به پاكان، و فرمانروايانتان دشنام دهد. چه آنها به خرد و روان ضعيف و ناتوانند و در خور ملاحظه و گذشت، و ما آن روز كه در ركاب رسول خدا به كفار مى جنگيديم، دستور داشتيم تا از آنها در گذريم، با وجودى كه ايشان زنانى كافر بودند و مشرك. و در گذشته اگر مردى زنى را به عصا يا چوب دستى خود مى آزرد، پس از او حتى بازماندگانش نيز به آن كار زشت و خلاف او سرزنش و نكوهش مى شدند.

هواداران جمل جنگ را آغاز مى كنند

حاكم در مستدرك نوشته است كه زبير به اطرافيان خود گفت: سپاهيان على را تير باران كنيد: گويى زبير بدين وسيله مى خواست آغاز جنگ را اعلام كند.

ابن اعثم و ديگران روايت مى كنند كه عايشه گفت: مشتى سنگ ريزه به من بدهيد! آن گاه مشتى سنگ ريزه به سوى سپاه على پاشيد و تا آنجا كه در قدرت داشت فرياد كشيد: روى ها سياه باد!

عمل عايشه تقليدى بود از رفتار رسول خدا در جنگ حنين با مشركين. واكنش اين كار عايشه اين شد كه مردى از سپاه على، خطاب به عايشه فرياد كشيد: اين تو نبودى كه سنگ ريزه پراندى بلكه شيطان بود كه سنگ ريزه پاشيد.(1)

ص: 238


1- . سخن عايشه: شاهت الوجوه: و پاسخ آن مرد و ما رميت اذ رميت و لكن شيطان رمى: و موضوع اين بود كه در جنگ حنين پيامبر خدا مشتى سنگ ريزه بر لشكر مشركين پاشيد و فرمود شاهت الوجوه. (روى ها سياه باد) آيه نازل شد كه و ما رميت و لكن الله رمى (اى پيامبر! اين تو نبوده اى كه سنگ ريزه انداختى بلكه خدا انداخت) اين كار عايشه و جواب آن مرد اشاره اى به آن كار رسول خدا بوده است. (سردارنيا)

طبرى و ديگران روايت مى كنند:

على (ع) روز جنگ جمل قرآنى را به دست گرفت و در ميان سپاهيانش گرديد و فرمود:

چه كسى اين قرآن را به سپاه دشمن عرضه مى كند و آنان را به پيروى و عمل به آن فرا مى خواند و حال آنكه كشته خواهد شد؟ جوانى نورسته از كوفيان كه قبايى سفيد پنبه دوزى شده بر تن داشت پيش آمد و گفت: من، امام چون در او نگريست، و كم سالى او را ديد از وى روى بگردانيد و سخن خود از سر گرفت. باز همان جوان آمادگى خود را براى اين فداكارى اعلام كرد. على قرآن را به او داد.

جوان روى به جانب سپاه هواداران جمل نهاد، و طبق دستور امام آنان را به عمل به قرآن، و پيروى از دستورات آن فرا خواند. جنگ افروزان بصره، ب اين اقدام على حتى لحظه اى هم زحمت فكر كردن را به خود ندادند و ناجوانمردانه دست راست آن جوان را با ضربه شمشير از بدن جدا ساختند. جوان قرآن را به دست چپ برداشت و هم چنان به تبليغ مأموريت خود پرداخت كه دست چپ او را نيز از بدن انداختند. جوان قرآن را با بازوان بريده بر سينۀ خود بلند كرد، خون سيل آسا از هر دو دست بريده او بر قرآن و بر قباى سفيد و بلندش جارى بود و او هم چنان تبليغ مى كرد تا سر انجام به خاك هلاكش افكندند!

طبرى همين داستان را به روايت ديگر چنين آورده است:

على به يارانش گفت: كدام يك از شما اين قرآن را به آنان عرضه مى دارد و به پيروى از محتواى آن فرا مى خواند، حتى اگر دستش بريده شود، قرآن را به دست ديگر بگيرد، و اگر آن دست هم قطع شود، قرآن را به دندان عرضه بدارد؟ جوانى كم كم سن وسال گفت: من على هم چنان پيشنهاد خود را تكرار مى كرد، و در ميان يارانش مى گرديد، و هيچ كس جز آن جوان پيشنهاد امام را نپذيرفت. على قرآن را به او داد و گفت: اين قرآن را بر آنان عرضه كن و بگو كتاب خدا از اول تا به آخر آن بين ما و شما حكم و داور باشد، و خداى را در ريختن خون يك ديگر فرا چشم داريم، و

ص: 239

بى سببى خون يك ديگر را نريزيم.

جوان قرآن را به دست گرفت و به جانب سپاه دشمن پيش رفت و به تبليغ رسالت خود پرداخت، و همان طور كه گفته شد دست هايش را بريدند تا قرآن را به دندان گرفت و سرانجام او را كشتند.

پس از اين واقعه بود كه على گفت با اين جرأت و جسارت كه جانب حرمت قرآن را نگه نداشتند، نبرد با ايشان واجب شد.

مادر آن نوجوان در سوگ فرزندش چنين نوحه سرايى مى كرد:

«بار خدايا! (فرزندم مسلم) از آنان نهراسيد و ايشان را به كتاب خدا فرا خواند، و مادرشان (عايشه) ايستاده بود و آنها را مى نگريست كه چگونه در گمراهى و سركشى با يك ديگر قرار گذاشته اند، و ايشان را از اين كارشان نهى نمى كرد، در حالى كه ريش آنها به خون خضاب مى گرديد.»

ابو مخنف نوشته است كه بانوى نوحه گر بر آن جوان، ام ذريح عبديه بوده است.

ابن اعثم مى نويسد: آن نوجوان از قبيلۀ مجاشع بود، و آن كس كه دست او را با ضربت شمشير قطع كرد يكى از نوكران عايشه بوده است.

مسعودى مى نويسد:

عمار ياسر بين دو سپاه به سخن پرداخت و گفت: اى مردم! شما با پيامبرتان انصاف نكرديد، چون همسران خود را در خانه هاى خود به جاى گذاشتيد، و همسر او را (عايشه) به ميدان نبرد كشانيديد، و در معرض شمشيرها و نيزه هاى رزمندگان كارزار قرار داديد.

و نيز مسعودى روايت مى كند:

عايشه در هودجى قرار داشت كه از لوح هاى تخته ساخته شده، آن را با پلاس و پوست گاو پوشانيده و در زير، آن را با نمد محكم كرده بودند، و براى اين كه جنگ افزارها بر آن كارگر نباشد و در برابر ضربات شمشير و نيزه محفوظ بماند، بر روى همۀ آنها زره هاى آهنى انداخته بودند. و اين مجموع كه بر روى شترى قرار داشت دژى فولادين

ص: 240

و زره پوشى مطمئن مى نمود. عمار، چون از سخن گفتن با آن مردم بپرداخت، قدم پيش گذاشت و در مقابل هودج عايشه قرار گرفت و از او پرسيد:

- مرا به چه دعوت مى كنى - و از ما چه مى خواهى؟ - عايشه جواب داد:

- به خون خواهى عثمان! عمار گفت:

- خدا بكشد سركش را، و هر كس كه نا حق چيزى را طلب كند.

پس از اين گفت و گو عمار بار ديگر روى به مردم كرد و گفت:

اى مردم! شما بهتر مى دانيد كه دست هاى كدام يك از ما به خون عثمان رنگين است؟

در اين موقع هواداران جمل عمار را هدف تيرهاى جان كاه خود گرفتند و به سختى تير باران نمودند. عمار در چنان هنگامه اى روى به جانب عايشه كرد و فى البداهه چنين سرود:

«فتنه را تو بنيان نهادى، و ناله و شيون را بر عثمان تو نخستين بار دادى، پس طوفان و باد از تو بود و باران از تو، تو فرمان به كشتن خليفه عثمان دادى، و ما آن كس را كه فرمان داده ايت قاتل مى شناسيم.»

تيرهاى دشمن چون باران به سوى عمار مى باريد. ناگزير اسب خود را برجهانيد و به سپاه امام باز گشت و به على گفت: اى امير المؤمنين منتظر چه هستى، اين مردم در پاسخ شما چيزى جز به راه انداختن جنگ و خون ريزى در سر ندارد.

على فرمان پاسخ به حمله مى دهد

ابو مخنف و ديگران نوشته اند كه هواداران جمل سپاه على را به شدت تير باران كردند، تا جايى كه سپاهيان امام به تنگ آمده گفتند: اى امير المؤمنين، دستورى ده كه تيرهاى دشمنان ما را درو مى كند.

امام در خيمۀ كوچكى بود كه كشته اى را به خدمتش آوردند و گفتند: اين فلانى است كه كشته شد. امام فرمود: بار خدايا گواه باش. و اضافه كرد صبر كنيد و شكيبايى داشته باشيد، تا برايشان عذر و بهانه اى باقى نماند. در همين احوال عبد الله بديل

ص: 241

برادرش عبد الرحمن بديل را كه جزء اصحاب رسول خدا، و بر اثر تير هواداران جمل از پاى در آمده بود به دوش كشيده به خدمت على آورد، و جسد بى جان وى را پيش روى او بر زمين نهاد و گفت: اى امير المؤمنين! اين برادر من است كه به شهادت رسيده است. على (ع) گفت: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ. آن گاه فرمان داد تا زره رسول خدا را كه ذات الفضول نام داشت برايش آوردند، آن را پوشيد و چون بر شكم حضرتش آويخته شد، به يكى از خاندانش دستور داد تا ميان آن را با دستارى ببندد. سپس ذو الفقار را حمايل ساخت و پرچم سياه رنگ پيامبر را كه عقاب ناميده مى شد به دست فرزندش محمد حنفيه داد، و به دو فرزند ديگرش حسن و حسين فرمود:

از آن روى پرچم را به دست برادرانتان دادم، و شما دو تن را در اين مورد ناديده گرفتم، كه مقام و موقعيت شما، با نسبتى كه با رسول خدا داريد بس گرامى و پرارج است.(1) ابو مخنف مى نويسد:

امير المؤمنين على (ع) در حالى كه اين آيه: أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ وَ لَمّٰا يَأْتِكُمْ مَثَلُ اَلَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ اَلْبَأْسٰاءُ وَ اَلضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا(2) را تلاوت مى فرمود در ميان سپاهيان خود مى گرديد

. آن گاه فرمود:

صبر و شكيبايى را خداوند به ما و شما ارزانى داد، و به پيروزيمان سرافرازى عنايت فرمايد، و به هر كارى يار و پشتيبانمان باد.

ما به همين مقدار از نقل عين مطالب مورخان در چگونگى بروز جنگ بين سپاه امام، و هواداران جمل بسنده كرديم، و از باز گويى بقيۀ مطالب چون رويارويى

ص: 242


1- . چون در جنگ ها همۀ تلاش لشكر دشمن بر اين است كه پرچم دار را از پاى در آورد، اما خواست اين آسيب متوجه دو نبيرۀ پيامبر خدا نگردد. و در روايتى ديگر آمده است كه حضرت پس از جنگ در جواب سؤال محمد فرمود: فرزندم تو به منزلۀ دست و بازوى من هستى، و آن دو به منزلۀ دو چشم، مرد با دست خود گزند را از چشمان خود دور مى كند.
2- . آيا گمان مى بريد به بهشت درآييد، و براى شما پيش نيايد مانند آنان كه پيش از شما در گذشتند، جنگ ها و سختى ها به ايشان رسيد و تكان ها خوردند.... سورۀ بقره، آيۀ 214.

زبير و على پيش از آغاز نبرد كه باعث شد تا زبير ميدان جنگ را ترك گويد، و دست از دشمنى و مخالفت با امام بردارد. يا كشته شدن طلحه به دست مروان حكم درگير و دار جنگ و امثال اين ها دورى جستيم، و تنها به چگونگى پايان يافتن جنگ جمل مى پردازيم، تا سنجش و مقايسه احاديث سيف بن عمر دربارۀ جمل و سخن راويان ديگر كاملاً ميسر و فراهم گردد.

چون شتر كشته شد جنگ پايان يافت

ابو مخنف مى نويسد:

چون امام ديد كه پيرامون افسار شتر عايشه باران مرگ مى بارد، و داس اجل رزمندگان او هواداران جمل را درو مى كند، و تا دستى شتر را مى گيرد از بدن مى افتد و جان ها پيرامون آن به باد مى رود. فرمود: اشتر و عمار را بخوانيد، چون آن دو به خدمت رسيدند، امام به ايشان فرمود: پيش رويد و اين شتر را به خاك اندازيد، چه ما دام كه اين شتر برپاست، آتش جنگ فرو نمى نشيند كه هواداران جمل، شتر عايشه را قبلۀ خود ساخته اند.

طبرى مى نويسد:

على فرياد زد: شتر را پى كنيد. چه اگر شتر از پاى در آيد، جنگ پايان مى يابد و سپاهيان هوادارش پراكنده مى شوند.

در روايت ديگر ابو مخنف آمده است:

على چون مرگ رزمندگان را پيرامون شتر عايشه به چشم ديد، و دريافت كه ما دام آن شتر برپاست آتش جنگ فرو نخواهد نشست، شمشير برهنۀ خود را بر دوش نهاد و به جانب شتر شروع به پيشروى كرد، و فرمان داد تا يارانش نيز چنان كنند، و چون او به سوى هواداران جمل و افسارداران آن حركت نمايند.

در آن موقع افسار شتر عايشه بين افراد قبيلۀ بنى ضبه دست به دست مى گرديد، و هر يك از آنها كه به خاك مى افتاد، ديگرى مى جست و افسار را به دست مى گرفت تا

ص: 243

كشته مى شد. تنور جنگ پيرامون شتر عايشه به شدت زبانه مى كشيد، و افراد قبيلۀ بنى ضبه، افسارداران شتر او به سرعت و يكى پس از ديگرى به خاك و خون در مى غلطيدند و جمعى بسيار از آنها كشته شد، تا اين كه على و يارانش صف دفاع و مقاومت ايشان را در هم شكستند، و به جاى آنان خود در كنار شتر عايشه قرار گرفتند. در اين حال امام به يكى از افراد قبيلۀ نخع به نام بجير گفت: اى بجير شتر را درياب. بجير با شدت شمشيرى بر تهى گاه شتر زد كه بر اثر آن شتر به پهلو درآمد، و سينه بر زمين كوبيد، و چنان نعره اى سر داد كه به آن شدت تا آن موقع شنيده نشده بود.

چون شتر عايشه فرو افتاد و كشته شد، هوادارانش از پيرامون آن چون سيل ملخ كه در معرض طوفان قرار گرفته باشد پراكنده شده روى به گريز نهادند، و به يك باره آتش جنگ فرو نشست. امام بانگ زد، طناب هاى هودج را ببريد. ياران على به سرعت طناب هايى را كه هودج را بر پشت شتر محكم كرده بود از هم گسيختند، و هودج را كه عايشه در آن قرار داشت بر روى دست بلند كردند و بر زمين نهادند.

عفو عمومى امام

چون كارزار پايان يافت سخن گوى على به دستور امام بانگ زد:

به زخمى ها آسيبى نرسانيد. فراريان را دنبال نكنيد و آنان را مجروح نسازيد. از سپاه دشمن هر كس كه اسلحه بر زمين گذارد، در امان است. آن كس كه در خانۀ خود قرار مى گيرد، و در به روى خود ببندد در امان است و سپس همه را امان داد و به اين ترتيب عفو عمومى صادر، و همگى از حمايت او برخوردار شدند.

طبرى روايت مى كند:

طبق دستور على، محمد فرزند ابو بكر برادر عايشه، عايشه را با هودجش به گوشه اى برد و برايش خيمه اى مخصوص بر پا داشت. سپس على (ع) به پشت خيمه آمد و ضمن سخنانى بسيار به عايشه گفت: مردم را وادار ساختى تا عليه من قيام كنند، و آنان را بر انگيختى، و به جان يك ديگر انداختى، تا يك ديگر را به خاك و خون كشند.

ص: 244

طبرى آن سخنان بسيار امام را نياورده، و حتى ننوشته كه شامل چه مطالبى بوده است.(1) مسعودى در مروج الذهب خود مى نويسد:

على (ع) به عايشه فرمود: آيا رسول خدا تو را چنين دستور داده بود؟ آيا او به تو نفرموده بود كه در خانه ات آرام بگيرى، و پاى از آن بيرون نگذارى؟ به خداى سوگند آنان كه تو را به ميدان نبرد كشيدند، و پردگيان و بانوان خود را در خانۀ خويش در امان نهادند به تو ستم كرده اند.

طبرى مى نويسد: عايشه در پاسخ امام گفت:

اى فرزند ابو طالب! اكنون كه جنگ را بردى و پيروز شدى از گذشته در گذر. امروز با قوم و خويش خود چه خوب رفتار كردى!

و نيز طبرى روايت مى كند كه چون جنگ پايان يافت عمار ياسر به عايشه گفت:

- اى ام المؤمنين! كردار تو، از وصيتى كه به تو شده است چقدر دور است؟! عايشه سخن عمار را نشنيده گرفت و پرسيد:

- تو ابو اليغظانى؟ عمار پاسخ داد:

- آرى. عايشه گفت:

- به خدا سوگند كه هميشه سخن به حق ميرانى! عمار جواب داد:

سپاس خداى را كه حكم به سود من بر زبانت راند.

بررسى سند روايات سيف دربارۀ جنگ جمل

راوى سخنان سيف، آنجا كه در داستان فتنه(2) سخن مى گويد محمد و مستنير است كه پيش از اين دانستيم وجود خارجى نداشته اند و از آفريده هاى شخص سيف بن

ص: 245


1- . آن وقت همين طبرى (واوى) از افسانه هاى عجيب و قريب سيف دروغ پرداز را پس و پيش نمى كند. شما مى دانيد سر اين كار طبرى چيست؟ چقدر خوشحال مى شديد اگر ما را از آن با خبر مى فرموديد. (سردارنيا)
2- . مورخين داستان قتل عثمان و جنگ جمل را فتنه ناميده اند.

عمر مى باشند.

راوى ديگر او قيس بن يزيد نخعى است كه از او سه حديث، و جرير بن اشرس كه از وى نيز دو حديث، و صصعۀ مزنى، و مخلد بن كثير كه از هر يك از دو نفر اخير يك حديث در تاريخ طبرى روايت كرده است مى باشند. ما نام اين چهار راوى را جز در احاديث سيف، در هيچ كجاى ديگر نيافتيم، بنا بر اين آنها را هم جزء آفريده هاى سيف به حساب مى آوريم. هم چنين راوى ديگرى را به نام پى مردى از قبيلۀ بنى ضبه، نيز مردى از قبيلۀ بنى اسد معرفى مى كند كه ما ندانستيم نام اين دو تن ضبه اى و اسدى را چه خيال كرده است تا در فهرست طبقات راويان حديث به شناسايى آنها اقدام كنيم.

نتيجۀ بررسى سخنان سيف با ديگران

روايت هاى سيف بن عمر تميمى، با خلق آن افسانه ها و كارها و مأموريت هاى اعجاب انگيز قهرمان افسانه ايش قعقاع بن عمرو تميمى، همگى در اصل با گفته هاى مورخين، از آشوب هاى زمان عثمان به بعد مخالف و مغاير است.

سيف مى گويد كه قعقاع باعث شد تا مردم كوفه به يارى على بشتابند در صورتى كه ديگران متفقند كه اعزام نيروى كوفيان، وسيله حسن بن على، و عمار ياسر، و مالك اشتر انجام پذيرفته است.

سيف مى گويد امام، قعقاع را به سفارت براى طرح آشتى با هواداران جمل مأموريت داد، در حالى كه اين مأموريت را ابن عباس، و فرزند صوحان انجام داده اند.

سيف مدعى است كه سران جمل و هواداران آنها، با تمام قوا پيام هاى آشتى و نصيحت هاى امام را به چيزى نگرفتند، و به جنگ با امام ثابت قدم و شتاب زدگى نشان داده و او را به جنگ و نبرد تهديد كردند.

سيف تنها گوينده اى است كه مى گويد سبائيان كنگره اى از سران خود، كه در

ص: 246

رأس آنها عبد الله سبأ قرار داشت، در همان شب جنگ تشكيل دادند، و فرزند سبأ در مقام يك پيشواى دورانديش گزارش هاى لازم را به گوش سران مجمع رسانيد و متذكر شد نقشۀ اهريمنى آنها نقش برآب شده، و دو سپاه كه به عنوان پيكار روياروى يك ديگر قرار گرفته اند، صبحگاهان دست دوستى و آشتى با يك ديگر را مى فشارند، و راه و چاره را از هر يك از رؤساى شيطان صفت يمانى چون خود را جويا مى شود، و سر انجام نظر شيطانى خود را در ميان مى گذارد كه سبائيان بايد خود را در ميان دو سپاه جا زده و سحرگاهان بدون اين كه سران دو سپاه اطلاعى حاصل نمايند آتش جنگ را بر افروزند، كه كنگرۀ سبائيان اين رأى را مى پسندد و در پى اجراى آن متفرق مى شوند.

سيف با زرنگى خاص خود، اين كنگره را همانند كنگره اى قرار داد كه كفار قريش در دار الندوه و براى كشتن پيامبر خدا تشكيل داده بودند. در آن كنگره شيخ نجدى (شيطان كه به صورت او در آمده بود) نظر يكايك اعضاء كنگره دار الندوه را مى شنود، سپس خود همۀ آنها را رد كرده رأى خود را به اعضاء ارائه مى دهد.

اختلافى كه در ميان اين دو كنگرۀ شيطانى در دو زمان متفاوت به چشم مى خورد اين است كه كنگره دار الندوه به رهبرى شيخ نجدى مواجه با شكست مى شود و رسول خدا جان سالم به در مى برد، در صورتى كه در اين كنگره كه رياست آن را عبد الله سبأ به عهده داشته است نقشه هاى اهريمنانۀ او عملى مى شود، و بدون اين كه سران دو سپاه مضرى، چون امير المؤمنين و عايشه و طلحه و زبير از آن اطلاعى پيدا كنند و يا قبلاً رضايت خاطر ايشان جلب شده باشد دو سپاه را در دل شب به جان يك ديگر مى اندازند، و جنگ برادر كشى، و آتش اختلاف و نفاق را بين جامعۀ مسلمين دامن مى زنند!

نتيجۀ طرح چنين داستانى، با چنان ريزه كارى هايى كه از هر حيث و هر جهت با سياست قدرت مطلقۀ روز هماهنگى داشته اين مى شود كه گناه خون هايى كه در چنان جنگ خانمان خانمان برانداز و چندش آور بر زمين ريخته شده است تماماً و تنها به گردن عبد الله بن

ص: 247

سبأ، رهبر و ليدر سبائيان يمانى مى افتد و دامن آتش افروزان حقيقى جنگ چون عايشه و طلحه و زبير از سران قبيلۀ مضر از لوث چنان اتهامى پاك مى ماند. و از طرفى تا پايان جهان بار ننگ و رسوايى چنان اقدام تبه كارانۀ دور از انسانيتى بر دوش قبايل قحطانى يمانى سنگينى خواهد كرد. اين نخستين و آشكار ترين برداشتى است كه سيف از به هم بافتن چنان افسانه اى عايدش مى شود و در آن تعصبات قبيله اى خود را به نحوى دل خواه ارضاء مى نمايد.

از طرف ديگر در سايۀ حمايت قدر مطلقۀ روز با خلق چنان افسانه اى، حقايق را تحريف كرده مسير تاريخ اسلام را بنا به ذوق و سليقۀ هم مسلكان مانوى خويش تغيير مى دهد، و جامعۀ مسلمين را دست خوش اختلاف آراء و عقايد كرده به جان يك ديگر مى اندازد و در پاسخ به نداى زندقۀ خود تيشه بر ريشۀ اسلام مى زند و مقدمات تضعيف آن را فراهم مى سازد.

در صورتى كه ديديم بر عكس گفتۀ سيف دائر به موافقت هواداران جمل به آشتى و صلح، امام، مسلم مجاشعى آن جوان نورسيده را با قرآن به جانب آنها مى فرستد تا ايشان را به عمل قرآن و قبول دستورات آن بخواند، كه عكس العمل هواداران جمل بريدن دست ها و كشتن آن نوجوان است.

اما آن چه را كه سيف در مورد خوددارى مالك اشتر نخعى يمانى از جنگ عنوان كرده است، با شهرت مالك به شجاعت و دلاورى نيازى به پاسخ ندارد.

سيف مى گويد در حقيقت قعقاع بن عمرو با صدور فرمان كشتن شتر عايشه جنگ را پايان داد. در حالى كه اين امر وسيلۀ امام صادر شد، و خود و يارانش رأساً به اين مهم اقدام كرده اند.

سيف نوشته است كه پيش از پايان جنگ، اين قعقاع بن عمرو بود كه عفو عمومى داد. و گفت شما در امانيد، در صورتى كه ديديم اين فرمان وسيلۀ سخن گوى امام و طبق دستور آن حضرت ابلاغ شده است. به فرض هم اگر قعقاعى وجود داشته باشد، او را در برابر امام و پيشواى ملت چه حد است كه چنين دستورى را از پيش خود

ص: 248

صادر كند.

و نيز سيف مدعى است كه در پايان نبرد، قعقاع و چند تن ديگر هودج عايشه را از پشت شتر كشته شده برداشتند و به گوشه اى نهادند، و حال آنكه امام بود كه دستور داد تا محمد فرزند ابو بكر و برادر عايشه چنين كارى را عهده دار شود.

در آخر سيف سخنانى را به امام، و هم چنين ام المؤمنين عايشه نسبت داده است كه همگى بر خلاف حقيقت و مطالبى است كه ساير تاريخ نويسان از طرق مختلف نوشته اند.

دست آورد داستان جمل

در احاديث سيف، در آشوب هايى كه از زمان عثمان به بعد وقوع يافته است، براى هيچ كس چون قعقاع بن عمرو تميمى قهرمان افسانه اى، چنين فعاليت چنين چشمگير و شايان تمجيدى در فرو نشانيدن آتش آن آشوب ها به دست داده است.

چه اين قعقاع است كه سبائيان آشوب گر را از تجمع در مسجد كوفه باز مى دارد؛ و آتش فتنه اى كه مى رفت بين آنها و فرماندار در آن روز زبانه كشد خاموش مى سازد.

و هم او بوده است كه به فرماندهى سپاهى روى به جانب مدينه مى گذارد تا خليفۀ محصور، عثمان بن عفان را از محاصرۀ متجاسرين و اخلال گران برهاند، ولى چون در راه مدينه خبر كشته شدن عثمان را مى شنود، ناگزير به كوفه باز مى گردد.

و نيز هم قعقاع بوده كه به حكميت بين مردم و استاندار كوفه برمى خيزد، و سخنش در اين حكميت نافذ است، و فرمان مى دهد تا مردم براى يارى امام به لشكر گاه او عزيمت نمايند و مرد. نيز فرمان مى برند.

و هم قعقاع بوده است كه امام به وى اعتماد مى كند، و فرمان مى دهد تا در سمت سفير صلح و آشتى بين امام و هواداران جمل فعاليت كند، و اقدامات او به نتيجۀ مطلوب مى رسد، و مقدمات صلح بين دو دسته فراهم مى گردد، كه دخالت و اقدامات اهريمنانۀ عبد الله سبأ يمانى آن همه فعاليت ها رانقش بر آب مى سازد، و يا دسيسه بازى سبائيان آتش جنگى كه به تدبير و درايت قعقاع مى رفت كه خاموش گردد، با بى رحمى هر چه

ص: 249

تمام تر از نو زبانه مى كشد، و خلقى بسيار را به كام خود مى برد.

و باز هم قعقاع بود كه با صدور فرمان كشتن شتر عايشه، جنگ را پايان مى دهد.

و باز هم قعقاع بوده است كه در پايان جنگ با صدور فرمان: شما در امانيد، به سپاهيان جمل عفو عمومى مى دهد، و خاطر پريشان رزمندگان به هواى جمل را از بيم عاقبت شوم آن مى رهاند.

و بالاخره قعقاع است كه هودج عايشه را بر مى دارد، و بر زمين مى گذارد.

آرى. اين همه افتخارات و سر فرازى از آن اوست از آن قعقاع بن عمرو، قهرمان شكست ناپذير، دوست دار امت، دل سوز مسلمين، فرمانده مطاع، رهبر نافذ الكلمۀ تميم است، كه چون تاجى بر تارك قبيلۀ تميم و بالاخره مضر مى درخشد و همۀ اين افتخارات را نصيب او مى سازد.

و در برابر همۀ اين ها، تمام دشنام ها، بدى ها، آشوب ها، و فتنه انگيزى ها و كارشكنى ها، و بلاها و بد بختى هايى كه به جامعۀ اسلامى رسيده است، و بنا بر اين همه نفرين ها و ناسزاها به سبائيان و بالاخره به همۀ يمانى ها خواهد رسيد.

سيف بن عمر تميمى، از اين همه مقدمه چينى، و خلق اين همه افسانه هاى عجيب و غريب و دست كارى در سال هاى تاريخ، و تغيير در نامه فرماندهان، خلق جنگ ها و نبرد گاه ها و به خصوص طرح افسانۀ سبائيان و ابن سبأ خواسته است به اين هدف شيطانى خود برسد كه خوشبختانه از نظر سيف بن عمر در سايۀ لطف و توجهات خاصى كه امام المؤرخين ابو جعفر جرير طبرى به افسانه هاى او مبذول داشته است به اين هدف پايدش خوب هم رسيده است زيرا بيش از دوازده قرن است كه حقايق تاريخ اسلامى در پشت ابرى ضخيم از اوهام و خرافات و افسانه هاى سيف بن عمر پنهان گرديده است.

و بالاخره آيا بهتر نيست كه بگوييم، سيف تعصب قبيله اى را بهانه ساخته و در پناه اين شعار، به حكم دينى كه داشته است در مقام تضعيف اسلام، و از بين بردن آن بوده است. آخر مگر نه اين كه سيف را زنديق و مانوى مذهب معرفى كرده اند؟

ص: 250

پايان كار قعقاع

تا به اينجا، آن چه از روايت هاى سيف بن عمر، در مورد قهرمانى ها، اشعار حماسى، و كارهاى شگفت انگيز پهلوان افسانه اى شكست ناپذير قعقاع بن عمرو به ما رسيده است پايان مى پذيرد.

پس از جنگ جمل ديگر نامى از قعقاع برده نمى شود، تا اين كه باز هم طبرى از قول سيف، در مورد تشابهى كه جنگ صفين با جنگ جمل داشته است از قعقاع بن عمرو چنين روايت مى كند: در دنيا هيچ چيز را به شباهت دو نبرد صفين و جمل نديدم. زيرا دو سپاه به قدرى به هم نزديك شده بودند كه ما ناگزير بوديم تا بر بن نيزه هاى خود تكيه كنيم، و با دندان با يك ديگر بجنگيم! اين رويارويى، و قرار گرفتن نيزه ها بر زمين تا آنجا فشرده و نزديك به هم بود، كه اگر مردان مى خواستند بر سر نيزه ها قدم بگذارند و راه بروند امكان پذير بود!!

با اين توصيف عجيب و غريبى كه سيف از نبرد صفين كرده، قهرمان افسانه اى خود قعقاع را در آن شركت داده است، زيرا اين قعقاع است كه نبرد را از نزديك ديده و خود در آن شركت داشته است.

به جز اين روايت، حديث ديگرى كه مبين شركت قعقاع در نبرد صفين يا غير صفين باشد از سيف روايت نشده است.

آخرين خبرى كه از سيف دربارۀ پايان زندگانى قعقاع در دست ما است حديثى است كه طبرى ضمن ذكر حوادث سال يازده هجرى روايت كرده است و آن اين كه: معاويه بعد از سال اتحاد و يك پارچگى ملت (عام الجماعه)، سالى كه در آن امام حسن و معاويه صلح كردند، دوستان و پيروان على را از كوفه بيرون راند، و به جاى آنان دوستان و هواداران خود را ساكن ساخت. اينان به نام جابجاشدگان در شهرها ناميده شدند. از جملۀ اشخاصى كه از كوفه تبعيد شد قعقاع بن عمرو بود كه به ايلياى فلسطين رانده شد، و به جاى او افراد تغلب را كه سجاح از جملۀ آنان بود، در محله قعقاع و

ص: 251

ديگر بستگانش از بنى عقفان در كوفه جاى داده شدند.

نام قعقاع در مدارك اسلامى

اين ها، و همۀ آن چه را كه تاكنون از قعقاع بن عمرو گفته ايم دست به دست هم دادند تا ابو جعفر محمد بن حسن ملقب به شيخ طوسى متوفى سال چهار صد و شصت هجرى را بر آن دارد تا نام قعقاع را در دو جاى كتاب رجال خود، و جزء اصحاب امير المؤمنين على (ع) بياورد. در يك جا مى نويسد: نامش قعقاع بوده و در جاى ديگر مى نويسد: قعقاع فرزند عمير تميمى، بدون اين كه در هيچ يك از اين دو جا شرحى بر آن بيفزايد.

پس از شيخ طوسى، ديگر دانشمندانى كه از او مطلب گرفته اند، مانند اردبيلى متوفاى 1101 هجرى در كتاب جامع الروات، و قهپايى در كتاب مجمع الرحال كه تأليف آن را به سال 1016 هجرى به پايان برده، و مامقانى در كتاب تنقيح المقال از قعقاع با اشاره به كتاب رجال شيخ طوسى نام برده اند.

مامقانى مى نويسد:

قعقاع... شيخ (رض) در باب اصحاب على (ع) در كتاب دجالش دو جا نام او را برده است. در يكى، فقط نام او را ذكر كرده، و در جاى ديگر پدر و قبيلۀ او را نيز آورده است بدون اين كه ما را از چگونگى حال و مال او اطلاع داده باشد. شيخ پدر قعقاع را عمير ناميده، در صورتى كه ابن عبد البر و ابن اثير او را عمرو نوشته اند و دور نيست كه اين نام درست تر باشد. هم چنين در اسد الغابه براى قعقاع در نبرد قادسيه و غيره كه با ايرانيان صورت گرفته است، خدمات شايان توجه ذكر گرديده، او را شجاع ترين مردان روى زمين، و گردى سترك، و پهلوانى بى مانند معرفى كرده است. و نيز در آن آمده است كه قعقاع در جنگ جمل و ديگر نبردها با على (ع) شركت داشته، با طلحه و زبير چنان نيكو سخن گفته كه سبب آن مردم به آشتى با يك ديگر نزديك شده اند، و هم او است كه ابو بكر در باره اش گفته كه: صداى قعقاع

ص: 252

در لشكر به از هزار مرد است!

صاحب قاموس الرجال در ترجمۀ قعقاع، تمام سخنان مامقانى را در اين مورد آورده سپس مى گويد:

ظاهراً مراد شيخ طوسى در كتاب رجالش از قعقاع اول، قعقاع بن ثور است كه ابى ابى الحديد در باره اش گفته است كه على (ع) او را به حكومت لشكر تعيين فرمود، و او زنى را صد هزار درهم مهر داد و از بيم باز خواست على (ع) به معاويه پيوست.

ص: 253

خلاصه فصول گذشته

اشاره

تخيل سيف القعقاع بن عمرو تميميا

سيف قهرمان خيالى خود را فرزند عمرو و قبيلۀ خود تميم قلم داد كرده است.

(مؤلف)

نسب و منصب قعقاع

سيف در خيال خود قعقاع را فرزند عمرو، و نوادۀ مالك تصوير و از قبيلۀ تميم كه قبيلۀ خود سيف مى باشد معرفى كرده است و گفته: مادرش حنظليه بوده و دايى هايى او از قبيلۀ بارق بوده، و همسرش هنيده دختر عامر از هلال نخع است.

سيف مى گويد قعقاع از اصحاب رسول خدا بود و از آن حضرت حديث روايت كرده است، در سقيفۀ بنى ساعده حضور داشته و از اوضاع و اخبار آن اطلاع داده است.

اينك فعاليت هاى رزمى او:

قهرمانى قعقاع در دوران ابو بكر

در حمله به قبيلۀ هوازن، به سركردگى سپاهى به فرمان ابو بكر شركت مى كند كه سر دستۀ آنها علقمه از چنگ او مى گريزد، قعقاع خانوادۀ علقمه را به اسارت مى گيرد.

ص: 254

در جنگ هاى فتوح، ابو بكر قعقاع را به كمك خالد بن وليد فرماندۀ كل قوا براى جنگ در منطقۀ عراق مأمور مى كند، و چون به ابو بكر خرده مى گيرند كه: آيا خالد را كه از تو سپاه و لشكرى كمك خواسته است، تنها با اعزام يك مزد او را يارى مى دهى؟! ابو بكر جواب مى دهد: سپاهى كه چنين گردى در آن باشد هرگز شكست نخواهد خورد!

قعقاع در جنگ ابله شركت مى كند، و چون در مى يابد فرمانده سپاه دشمن كه براى نبرد با خالد به ميدان آمده، در مقام نيرنگ به خالد است، يك تنه به سپاه دشمن مى تازد، و نقشه دشمن را نقش برآب مى سازد.

سپس قعقاع، با خالد بن وليد در جنگ المذار، و الثنى، و الواجه، و اليس شركت مى كند.

در اليس خالد بن وليد براى اداى سوگندى كه خورده است، سه شبانه روز اسيران جنگى را گردن مى زند تا از خون آنها رودى بسازد! ولى خون بر زمين جارى نمى شود، تا اين كه قعقاع و هم فكرانش به يارى خالد مى شتابند، و به او ياد مى دهند تا بر روى خون آب روان سازد، و به اين ترتيب سوگند خالد عملى مى شود و سه شبانه روز رودى عظيم از خون جارى مى گردد كه نان سپاهيان خالد، وسيلۀ آسيب هايى كه با اين رود خون به كار مى افتد تهيه مى شود.

پس از فتح حيره، خالد بن وليد، قعقاع را به فرماندهى و حكومت مرزها مى گمارد، و قعقاع رسيدى را كه خالد به خراج گذاران مى دهد گواهى و امضاء مى نمايد. هنگامى كه خالد به يارى عياض از حيره عزيمت مى نمايد، قعقاع را به جانشينى خويش، به حكومت حيره منصوب مى سازد.

قعقاع در نبرد حصيد فرماندهى سپاه را به عهده مى گيرد، و روزمهر سپهبد پارس را مى كشد، و با ساير فرماندهان سپاه در نبردهاى مصيخ بنى البرشاء و فراض شركت مى كند. و در همين نبرد اخير است كه خالد بن وليد در پايان نبرد دستور مى دهد تا فراريان دشمن را از دم تيغ بگذرانند، و به اين ترتيب تعداد كشته شده هاى پهنه نبرد

ص: 255

و بعد از آن روى هم به يك صد هزار تن انسان بالغ مى گردد.

در آن هنگام كه ابو بكر، خالد بن وليد را فرمان مى دهد تا به شام عزيمت كند، و فتح عراق را وسيلۀ او نا تمام مى گذارد، خالد گمان مى برد كه عمر از نظر حسادتى كه با او داشته ابو بكر را به انجام نه چنين دستورى وادار نموده است كه قعقاع به ياريش مى شتابد، و با نصيحت، سوء ظن او را نسبت به عمر، به حسن ظن تبديل مى كند.

قعقاع در سپاه خالد از عراق به جانب شام حركت مى كند، و با او در نبردهاى مصيخ بهراء، مرج الصفر، و قنات بصرى كه نخستين شهر شام است كه به دست سپاهيان عراق گشوده مى شود شركت مى كند، و پس از آن در نبرد واقوصه شركت مى نمايد.

قعقاع در تمام اين نبردها به مناسبت شعر مى سرايد و حماسه و رجز مى خواند و آنها را به گنجينۀ ادبيات عرب مى سپارد.

در نبرد يرموك خالد او را بر گردانى از سپاه عراق فرماندهى مى دهد. و او را مأمور حمله مى سازد و قعقاع فرمان مى برد و اشعارى مى سرايد، و در پايان نبرد تعداد كشته هاى روميان در نبرد واقوصه به يك صد هزار تن مى رسد.

در نبرد دمشق قعقاع، و پهلوانى دير با كمندهايى كه بركنگرۀ قلعۀ دمشق انداخته اند بالا مى روند، و كمندهاى سايرين را بر كنگره محكم مى كنند، و به اين ترتيب بالا روندگان از ديوار قلعه، با دژبانان به زدوخورد و نبرد مى پردازد تا موفق به گشودن در قلعه به روى سپاهيان اسلام مى شوند و شهر را مى گيرند، و قعقاع اشعارى نيز در اين زمينه به مناسبت مى سرايد.

قهرمانى هاى قعقاع در دوران عمر

قعقاع سپس در نبرد فحل كه در آن هشتاد هزار تن رومى كشته مى شود شركت مى كند، و دو حماسۀ جاودان مى سرايد. و بعد از آن به سركردگى سپاهى از شام به جانب عراق حركت مى نمايد تا به يارى سعد وقاص فرمانده كل قواى اسلام در نبرد قادسيه شركت جويد.

ص: 256

قعقاع با يك هزار تن افراد تحت فرماندهى خود با شتابى هر چه تمام تر منازل را يكى پس از ديگرى پشت سر مى گذارد و به روز اغواث به سرزمين موعود و نبردگاه قادسيه مى رسد. او افراد خود را به دستجات ده نفرى تقسيم مى كند، و فرمان مى دهد كه آنها در فواصل يك قدرت ديد به ميدان نبرد وارد شوند تا كثرت دستجات موجب تقويت روحيۀ سربازان اسلام گردد و خود در مقدمۀ دسته اول حركت مى كند و سپاه را به رسيدن قواى كمكى دل گرم مى سازد و به آنان مى گويد: هر چه من مى كنم شما هم به جاى آوريد: آن گاه يك تنه به ميدان مى رود و هماورد مى خواهد و ذو الحاجب اسپهبد دشمن را كه كشنده مثنى بوده است مى كشد و بيرزان پارسى، يكى از فرماندهان دشمن را نيز به خاك و خون مى افكند. سپاهيان اسلام او را به يك ديگر نشان مى دهند و مى گويند كه اين همان پهلوانى است كه ابو بكر در باره اش گفته است: سپاهى كه چنين گردى در آن باشد هرگز شكست نخواهد خورد! و سپاهيان قعقاع طبق دستور او هم چنان تا شامگاهان در دستجات ده نفرى به سپاه اسلام مى پيوندند، و با ورود هر دسته قعقاع تكبير مى گويد، و مسلمين نيز تكبير مى گويند، دوستان قوى دل مى شوند و دشمنان هراسناك و پريشان.

و هم در اين نبرد است كه قعقاع افراد تميمى را فرمان مى دهد تا بر شتران خود پارچه اى بكشند و آنها را چنان بيارايند تا چون پيلان به نظر آيند، و در گروه ده تايى آنها را بر اسب هاى پارسيان عرضه كنند تا آنها را به وحشت اندازند و شكاف در صفوف سواره نظام دشمن ايجاد كنند، و چابك سواران تميم نيز از آنها حمايت نمايند.

و در شب عماس، قعقاع افراد خود را دور از چشم دوست و دشمن و به پنهانى به همان مكان مى برد كه در روز اغواث نگه داشته بود؛ ولى اين بار دستور مى دهد تا افراد وى به همان ترتيب دوز اغواث و در گروه صدتايى به نبرد گاه روى آورند! و چون

ص: 257

صد نفر اول از نظر ناپديد شدند، صد نفر ديگر حركت كنند، و به همين ترتيب بقيه نفرات. و با اين نيرنگ جنگى، در اين روز هم مسلمانان چون روز اغواث به رسيدن قواى كمكى قوى دل مى گردند.

و چون سعد وقاص مى بيند كه گردان پيل سوار ايران چگونه صفوف سپاه اسلام را در هم پيچيده و آن را پراكنده و متفرق ساخته است، به قعقاع و برادرش عاصم فرمان مى دهد تا كار فيل سفيد، پيشتاز بقيۀ پيلان را بسازد كه قعقاع و برادرش چشم ها آن پيل را كور مى كنند و قعقاع خرطوم آن را با يك ضربت شمشير قطع مى نمايد و بالاخره آن را مى كشد و حماسه اى جاويدان در اين مورد مى سرايد.

در نبرد ليلة الهرير، قعقاع پيش از ديگران به ميدان نبرد مى شتابد، و با ايراد يك سخنرانى آتشين، سپاه را به پيكار با دشمن بر مى انگيزد، و با يارى و پايمردى ديگر قهرمانان و دلاوران رستم فرمانده كل قواى دشمن را مى كشد، و سپاه مشركين را تارومار مى كند و در برابر سى و چند واحد از دلاوران ايرانى، هماوردانى نيز از سپاه مسلمين به مبارزه بر مى خيزند كه در آن ميان قعقاع هماورد خود قارن را به خاك هلاك مى افكند، و بقيۀ ايرانيان يا كشته مى شوند و يا مى گريزند و سعد وقاص دستور تعقيب فراريان را صادر مى كند و در پايان سعد با سرودن اشعارى به ستايش و تمجيد قعقاع مى پردازد.

بر اثر نبرد قادسيه يك هزار و هفتصد بانوى قحطانى كه شوهران خود را از دست داده اند به همسرى مهاجرين از قبيلۀ مضر در مى آيند كه يكى از آنها خواهر هنيده همسر قعقاع بوده و او به وسيلۀ خواهرش نظر قعقاع را براى انتخاب جفت جويا مى شود، و قعقاع با سرودن اشعارى او را راهنمايى مى كند و اشعارش نيز در فتح بهرسير مى سرايد.

به هنگام عبور سپاهيان از رود دجله، غرقده از قبيلۀ بارق از پشت زين به درون آب دجله مى غلطد كه قعقاع دست او را مى گيرد و از دجله عبورش مى دهد و غرقده مردى سخت نيرومند بوده است در مقام ستايش قعقاع مى گويد: زنان ديگر چون

ص: 258

تويى نخواهند زاييد!

گردان قعقاع كه به اهوال معروف بوده است نخستين سپاهى بوده كه قدم به مدائن گذاشته است.

و نيز قعقاع در تعقيب فراريان لشكر شكست خوردۀ پارس به شخصى برخورد مى كند كه جمعى را به حمايت خود گرفته است، قعقاع آن مرد را مى كشد و به داراى او كه بر دو رأس چارپا بار كرده بود دست مى يابد و آنها را به غنيمت مى گيرد، و چون در آنها نظر مى افكند، جنگ افزار پادشاهان ايران و روم و ترك و عرب را مشاهده مى كند، و سعد وقاص فرمانده كل قواى اسلام، از آن همه غنيمت كه قعقاع به دست آورده، شمشير هراكليوس امپراطور روم، و زره بهرام را به قعقاع مى بخشد، و بقيۀ را ب مدينه خدمت خليفه عمر مى فرستد.

در نبرد جلولاء

در نبرد جلولاء، خليفه سعد را دستور مى دهد تا قعقاع را به فرماندهى گروه پيشتازان مأمور فتح جلولاء منصوب، و پس از فتح حكومت نواحى غربى ايران را تا كوفه در عهدۀ قعقاع گذارد و او را به اين سمت منصوب سازد. قعقاع به جلولاء عزيمت مى كند و پارسيان را كه در پناه سنگرهاى خود موضع گرفته اند به محاصره مى گيرد، ولى ايرانيان با پراكندن آهن پاره ها در پيرامون خود مواضعى براى عبور و تجاوز مسلمين ايجاد مى كنند و فقط راهى براى خود باقى مى گذارند و جز در مواقع لزوم و دل خواه از پناهگاه هاى خود بيرون نمى شوند و اين وضعيت مدت هشتاد روز به طول مى كشد.

قعقاع كه در اين مدت منتظر فرصتى مناسب بوده است، با يك حمله غافلگيركننده تنها راه ورود به سنگرهاى دشمن را تصرف مى كند و با نيرنگ جنگى مسلمين را به نبرد و حملۀ به دشمن تشويق مى نمايد، و همين امر موجب شكست دشمن مى گردد، و مشركين يك صد هزار كشته بر جاى مى گذارند و بقيه مى گريزند،

ص: 259

و مسلمين فراريان را تا خانقين تعقيب مى كنند، جمعى كشته و عده اى اسير مى شوند كه مهران اسپهبد پارس نيز جزء كشته شدگان مى باشد.

قعقاع پيشروى خود را تا قصر شيرين ادامه مى دهد، و مرزبانان حلوان را مى كشد، و پايگاه و شهرش را تصرف مى نمايد و در همان جا اطراق مى كند تا زمانى كه سعد به كوفه باز مى گردد، در آن وقت قباد خراسانى را به جاى خود به حكومت مى گمارد و خود به همراهى سعد وقاص به كوفه باز مى گردد. قعقاع در جلولاء و حلوان به مناسبت اشعارى مى سرايد.

ابو عبيد در شام از خليفه عمر تقاضاى كمك مى كند، و خليفه به سعد دستور مى دهد تا قعقاع را به فرماندهى سپاهى به يارى ابو عبيد به شام گسيل دارد. قعقاع با چهار هزار مرد جنگى به شام عزيمت مى كند. و چون خبر حركت قعقاع و سپاهيانش به مشركين مى رسد، دست از محاصرۀ ابو عبيد بر مى دارند و پراكنده مى شوند، و ابو عبيد پيش از رسيدن قواى كمكى قعقاع، حمص را بار ديگر به تصرف خود در مى آورد، و عمر دستور مى دهد تا قعقاع و سپاهيانش را در غنايم جنگى شركت ده و قعقاع به همين مناسبت اشعارى مى گويد.

در نبرد نهاوند

در نهاوند، ايرانيان به قلعه پناه مى برند، و جز به خواست خود از آن بيرون نمى شوند. كار محاصرۀ قلعه نهاوند وسيلۀ مسلمانان به درازا مى كشد، و عاقبت قعقاع تدبيرى مى انديشد و جنگ را آغاز مى كند و حمله مى نمايد. و چون مشركين در مقام دفاع برمى آيند، مسلمين روى به هزيمت مى گذارند، ايرانيان آنها را دنبال مى كنند و مسلمين مرتباً عقب مى كشند تا به اين وسيله دشمن را از قلعه و پناهگاهشان بيرون كشيده ازآنجا دور مى سازند تا جايى كه جز دژبانان كسى در قلعه باقى نمى ماند، كه ناگاه مسلمين بر مى گردند و شمشير در ميان آنها مى گذارند و از كشتۀ آنها پشته مى سازند زمين را قشرى ضخيم از خون آنها فرا مى گيرد و لغزنده مى شود طورى كه

ص: 260

سوار و پياده بر آن سر مى خورند، و چون شب فرا مى رسد و تاريكى همه جا را مى گيرد، ايرانيان شكست خورده روى به هزيمت مى گذارند و راه را از چاه باز نمى شناسند و نادانسته روى به پرتگاه پر از آتشى كه براى دشمن خود تهيه ديده بودند مى گذارند و يكى بعد از ديگرى در آن سقوط مى كنند و مى سوزند و هر يك از آنها به هنگام سقوط به فارسى مى گويند (واى خرد!) يك صد هزار تن انسان در آن آتش مى سوزند و خاكستر مى شوند، و تازه اين تعداد، علاوه برآن عده از كشته شدگانى است كه در پهنۀ نبرد به خاك و خون در افتاده اند!

در نبرد نهاوند فيرزان فرمانده سپاه پارسيان به تردستى از معركه بيرون مى جهد و به جانب همدان مى گريزد، قعقاع او را تعقيب مى كند و در تنگۀ همدان به او مى رسد. ولى بر اثر راه بندانى كه وسيلۀ چهار پايان حامل عسل در آن تنگه ايجاد مى شود ناگزير فيرزان پياده شده از كوه بالا مى رود كه قعقاع سر مى رسد و او را مى كشد. و همين موضوع راه بندان چارپايان عسل باعث آن مى شود كه اين سخن بر سر زبان ها بيفتد: خداى را سپاهيانى از عسل است!

پس از كشته شدن فيرزان اهالى همدان و ماهان امان مى خواهند كه به آنها امان داده مى شود. امان نامه مى نويسند و قعقاع آن را تأييد و گواهى مى نمايد و اشعارى به مناسبت مى سرايد.

قعقاع در دوران عثمان

در آخر كار عثمان بين سالهاى 34 و 35 هجرى قعقاع را به سمت فرماندهى كل قواى منطقه كوفه منصوب مى كند و وزارت جنگ قسمت شرقى ممالك اسلامى را در عهدۀ او مى گذارد.

و به هنگامى كه بروز فتنه و آشوب، قعقاع مشاهده مى كند كه سبائيان در مسجد كوفه اجتماع كرده بر كنارى و عزل عثمان را مى خواهند، بر آنها نهيب مى زند و سبائيان نيز ترسيده خواستۀ خود را پنهان داشته تظاهر مى كنند كه خواهان عزل فرماندار

ص: 261

كوفه هستند كه قعقاع به آنان مى گويد: خواستۀ شما عملى مى شود. سپس دستور مى دهد كه متفرق شوند، و از اجتماعشان در مسجد كوفه جلوگيرى مى نمايد.

و چون مالك اشتر آشوبگران را تحريك مى كند تا از ورود استاندار كوفه جلوگيرى به عمل آورند، و معاون استاندار به نصيحت آنها بر مى خيزد و مانع آشوب آنها مى شود، قعقاع معاون استاندار كوفه را امر به صبر و شكيبايى مى كند كه او هم مى پذيرد و به خانۀ خود مى رود.

و چون بار ديگر سبائيان در مسجد كوفه اجتماع مى كنند و از عثمان به بد گويى مى پردازند، قعقاع سبائيان را آرام مى كند، و وعده مى دهد واليانى كه عثمان تعيين كرده است همه از كار بر كنار روند و خواستۀ آنها عملى شود.

و زمانى كه عثمان از مردم شهرها يارى خواست تا او را از محاصره برهانند، قعقاع از كوفه، و ديگران از شهرهاى ديگر به يارى عثمان بيرون مى شوند و روى به جانب مدينه مى گذارند و چون سبائيان كه عثمان را به محاصره گرفته بودند از حركت ياران عثمان به سوى مدينه آگاه مى شوند كار عثمان را يكسره مى سازند و او را مى كشند كه با شنيدن خبر كشته شدن عثمان، قعقاع نيز به كوفه باز مى گردد.

قعقاع در دوران على

و آن گاه كه امام على (ع) از كوفيان براى جنگ جمل در بصره يارى خواست و ابو موسى اشعرى در اين مورد كارشكنى كرد، و بين او و مردم اختلاف افتاد، قعقاع به عنوان شخصيتى مصلح پا در ميانى مى كند و مردم را نصيحت مى نمايد و آنان را بر مى انگيزد تا دعوت امام را براى اصلاح جامعه اجابت كنند، و مردم هم سخن او را مى شنوند و به سپاه امام مى پيوندند، و خود قعقاع نيز از جملۀ بزرگان و فرماندهانى است كه با پنج هزار تن به خدمت على (ع) مى رسد.(1) امام دستور مى دهد تا قعقاع به سمت سفير صلح و آشتى، و ايجاد هماهنگى نزد

ص: 262


1- . تاريخ طبرى چاپ اروپا، ج 1، ص 316.

طلحه و زبير و عايشه برود، كه بر اثر فعاليت هاى قعقاع و حسن نيت او اختلاف و تفرقه مى رفت كه به برادرى و صلح و آشتى انجامد، ولى سبائيان شيرازۀ اين آشتى را از هم گسيختند و شبان گاه بدون علم و اطلاع و رضايت طرفين، آتش جنگ را بر افروختند.

قعقاع به همراهى امام در نبرد شركت جست؛ و خود را به شتر ام المؤمنين عايشه مى رساند، و سپس فرمان مى دهد شتر را پى كنند و در خاتمۀ جنگ به هواداران جمل عفو عمومى ارزانى مى فرمايد و مى گويد در امانيد.

امّ المؤمنين از اين پيش آمد اظهار ندامت و پشيمانى مى كند، امام نيز اظهار پشيمانى كرده و هر دوى آنها آرزو مى كنند كه اى كاش بيست سال پيش از اين واقعه مرده بودند!!

اما به قعقاع دستور مى دهد تا آن دو نفر را كه بر در خانۀ عايشه زبان به بى حرمتى ام المؤمنين گشوده بودند به هر يك صد ضربه تازيانه بزند.

و بالاخره سيف حديثى آورده كه دلالت مى كند قعقاع در نبرد صفين نيز شركت كرده، و در خاتمه معاويه پس از عام الجماعه قعقاع را كه از دوستان و هواداران على بوده، ضمن تبعيد ساير شيعيان على، از كوفه، به ايلياى فلسطين تبعيد كرده و دوست داران خود را به جاى آنها در كوفه ساكن ساخته است، و سيف براى اين نيز نامى ساخته و گفته است: به ايشان جابجاشدگان در شهرها نام نهادند.

ص: 263

سلسلۀ راويان احاديث سيف

اشاره

لم نجد لهم ذكراً فى غير احاديث سيف

اسم راويان را جز در احاديث سيف در هيچ كتاب روايتى نيافتيم.

(مؤلف)

در فصل هاى پيش احاديث سيف را دربارۀ قعقاع مورد بحث و بررسى قرار داديم، در اين فصل نخست دربارۀ راويانى كه سيف آن احاديث را از آنها روايت كرده بحث مى كنيم سپس به كتاب هايى مى پردازيم كه از سيف نقل مى كنند.

اول - كسانى كه سيف از آنها روايت كرده است

افسانۀ قعقاع بن عمرو در 68 حديث سيف آمده است كه غالب آنها را امام المورخين طبرى در تاريخ خود نقل كرده است.

چون به سند اين احاديث مراجعه مى كنيم مى بينيم كه:

1 - در سى و هشت حديث او نام محمد به عنوان راوى آمده است. سيف اين محمد را فرزند عبد الله پسر سواد بن نويره معرفى مى كند، و به طور اختصار او را به نام محمد نويره، يا محمد بن عبد الله و بيشتر به نام محمد نام مى برد.

ص: 264

2 - راوى ديگر او مهلب بن عقبۀ اسدى است كه پانزده حديث خود را او وى روايت كرده. طبرى به اختصار او را مهلب مى خواند.

3 - يزيد بن اسيد غسانى راوى ديگر او است كه نامش را در سند ده حديث خود آورده و كنيه او را ابو عثمان معرفى كرده است.

4 - زياد بن سرجس احمرى در هشت حديث سيف راوى است كه به اختصار او را زياد، يا زياد بن سرجس معرفى مى كند.

و در دو حديث اسامى زير را راوى معرفى كرده است.

5 - الغصن بن قاسم كنانى.

6 - عبد الله بن سعيد بن ثابت بن جذع كه نامش را به اختصار عبد الله بن سعيد، يا عبد الله مى آورد.

7 - ظفر بن دهى، كه از جملۀ اصحابى است كه خود سيف خلق كرده و به جاى خود نيز جزء راويان احاديث او است.

8 - قعقاع بن عمرو تميمى كه هم مانند ظفر جزء اصحاب مخلوق سيف است و هم راوى احاديث او.

راويان زير هر كدام يك بار نامشان در روايت هاى سيف دربارۀ قعقاع آمده است:

9 - صعب بن عطية بن بلال از پدرش، كه پدر و پسر هر دو از يك ديگر و به يك شكل روايت كرده اند.

10 - نضر بن سرى الضبى، كه نامش گاهى به طور اختصار در احاديث سيف به نام نضر برده مى شود.

11 - فرزند رفيل از پدرش روايت مى كند، كه پدر رفيل را سيف بن عمر، رفيل بن ميسور مى نامد.

12 - عبد الرحمن بن سياه احمرى، كه سيف نامش را بدون لقب مى آورد.

13 - مستنير بن يزيد، كه هدف سيف از اين نام مستنير بن هزيد نخعى است.

14 - قيس، كه سيف او را برادر مستنير معرفى مى كند.

ص: 265

15 - سهل كه سيف او را سهل فرزند يوسف سلمى خيال كرده است.

16 - بطان بشر.

17 - فرزند ابو مكنف.

18 - طلحه بن عبد الرحمن كه كنيه اش ابو سفيان است.

19 - حميد بن ابى شجار.

20 - المقطع بن هيثم بكائى.

21 - عبيد الله بن محفز بن ثعلبه از پدرش روايت كرده كه پدر و فرزند در يك حديث راوى سيف مى باشند.

22 - حنظلة بن زياد فرزند حنظلۀ تميمى.

23 - عروه فرزند وليد.

24 - ابو معبد عبسى.

25 - جرير بن اشرس.

26 - صعصعة المزنى.

27 - مخلد بن كثير.

28 - عصمة الوائلى.

29 - عمرو فرزند ريان.

دوم - كسانى كه از سيف گرفته اند

تمام افسانه هايى را كه تاكنون از قعقاع آورده ايم براى نخستين بار:

1 - سيف بن عمر تميمى متوفى در حدود سال 170 هجرى در دو كتاب خود به نام فتوح و جمل ثبت و ضبط كرده است.

دانشمندان نام بردۀ زير روايت هاى سيف را دربارۀ قعقاع در كتاب هاى خود نقل كرده اند:

2 - طبرى متوفى 310 هجرى در كتاب تاريخ كبير خود.

ص: 266

3 - الرازي متوفى 377 هجرى در كتاب جرح و تعديل.

4 - ابن السكن متوفى 353 هجرى در كتاب حروف الصحابه.

5 - ابن عساكر متوفى 571 هجرى در كتاب تاريخ مدينه دمشق.

و از اينان نيز، نويسندگان زير در كتاب هاى ادب خود مطالب سيف را گرفته اند:

6 - الاصبهانى متوفى 356 هجرى در كتاب اغانى كه از طبرى مطلب گرفته.

7 - ابن بدرون متوفى 560 هجرى در شرح بر قصيدۀ ابن عبدون كه از طبرى گرفته.

اين افسانه ها به نوبۀ خود در كتاب هاى زير كه به شرح حال اصحاب اختصاص دارد وارد شده است.

8 - ابن عبد البر متوفى سال 463 هجرى در كتاب الاستيعاب كه از رازى مطلب سيف را گرفته است.

9 - ابن اثير متوفى سال 630 هجرى در كتاب اسد الغابه كه از ابن عبد البر مطبل سيف را گرفته است.

10 - ذهبى متوفى سال 748 هجرى در كتاب التجريد كه از ابن اثير مطلب گرفته.

11 - ابن حجر متوفى سال 852 هجرى در كتاب الإصابة كه مطالب خود را او خود سيف بن عمر، و طبرى، و رازى، و ابن سكن، و ابن عساكر گرفته است.

افسانه هاى سيف در كتاب هاى تاريخ عمومى زير آمده است:

12 - ابن اثير متوفى سال 630 هجرى در تاريخ كامل كه از طبرى گرفته.

13 - ابن كثير متوفى سال 770 هجرى در تاريخ البداية از طبرى گرفته.

14 - ابن خلدون متوفاى سال 808 هجرى در تاريخ المبدأ كه از طبرى گرفته.

و بالاخره در كتب جغرافيايى نيز:

15 - الحموى متوفى سال 626 هجرى در كتاب معجم البادان مستقيماً از سيف بن عمر.

ص: 267

16 - عبد المؤمن متوفى سال 730 هجرى در كتاب مراصد الاطلاع از حموى گرفته.

17 - الحميرى متوفى سال 900 هجرى در كتاب روض المعطار مستقيماً از سيف.

نشر افسانۀ قعقاع در اين كتاب ها سبب شد تا نام وى در كتاب هاى رجال شيعه نيز برده شود مانند:

18 - شيخ طوسى متوفى سال 460 هجرى در كتاب رجال.

19 - قهپايى سال تأليف 1016 هجرى در كتاب مجمع الرجال كه از كتاب رجال شيخ مطلب گرفته.

20 - اردبيلى متوفى سال 1101 هجرى در كتاب جامع الروات كه از كتاب رجال شيخ مطلب گرفته.

21 - مامقانى متوفى سال 1350 هجرى در كتاب تنقيح المقال كه از كتاب رجال شيخ مطلب گرفته.

22 - شوشترى معاصر كه از تنقيح مامقانى و رجال شيخ مطلب گرفته است.

خلاصۀ روايت هاى شصت و هفت گانۀ سيف دربارۀ قعقاع

خبر قعقاع و كارهاى شگفت انگيز و حماسه هايش در اين كتاب ها، و ساير مصادر معتبر تاريخ اسلام انتشار تمام يافته كه همگى آنها از سيف بن عمر تميمى الهام گرفته اند. چه اين سيف است كه روايت مى كند قعقاع بن عمرو، قهرمان بى نظير و شكست ناپذير تميم درك صحبت پيامبر اسلام را كرده و از او روايت نموده است. سقيفۀ بنى ساعده را ديده و از آن خبر داده است. درسى و يك نبرد از جنگ هاى ارتداد و فتوح اسلامى شركت كرده كه در همان نبردها بيش از هفتصد هزار انسان كشته شده و به خاك هلاك افتاده است، گردن زده شده، و سوخته و خاكستر شده است. و قعقاع بن عمرو، قهرمان يكه تاز ميدان هاى نبرد، و محور اصلى آن جنگ ها، و شيراوژن آن

ص: 268

نبرد ها بوده و سى و يك حماسۀ جنگى به مناسبا ساخته است.

سيف همۀ اين مطالب را در ضمن شصت و هشت حديث به دست داده، و هر حديث را از زبان راويانى آورده كه چهل و چند نفر آنها را فقط نزد سيف مى توان يافت.

هم چنان كه سيف از جنگ هايى اسم برده است كه هرگز وقوع نيافته و از جاهايى نام برده كه ابدا وجود خارجى نداشته است و هم او تنها كسى است كه از آن جنگ ها و آن مكان ها نام رده معرفى كرده است.

سيف به تنهايى براى بيست و شش سال تاريخ سلامى، اخبار و وقايعى را شرح مى دهد كه هرگز وقوع نيافته، و هيچ خبرگزارى ديگرى چنان سخنانى نگفته است. بلكه سيف به تنهايى آنها را وضع، و در خيالات خود خلق و ترسيم نموده است.

منابع تحقيق

ما به دنبال راويان احاديث سيف در كتاب هاى مختلفى كه به شرح حال تمامى راويان تاريخ و حديث پرداخته اند مانند كتاب هاى نام بردۀ زير رفتيم و با دقت ملاحظه نموديم:

علل و معرفة الرجال تأليف احمد بن حنبل متوفى 241 هجرى.

تاريخ بخارى تأليف بخارى متوفى 256 هجرى.

جرح و تعديل تأليف رازى متوفى 327 هجرى.

ميزان الاعتدال، و العبر، و تذكرة الحفاظ ذهبى 748 هجرى.

لسان الميزان و تهذيب التهذيب، و تقريب التهذيب و تبصير المنتبه تأليف ابن حجر متوفى 852 هجرى.

خلاصة التهذيب تآليف صفى الدين كه تاريخ تأليف آن 923 هجرى مى باشد.

و نيز در كتب طبقات مانند:

طبقات ابن سعد متوفاى 230 هجرى، طبقات حنيفة بن خياط متوفى 240 هجرى.

هم چنين در كتب انساب، چون جمهرة انساب العرب ابن حزم متوفى 454 هجرى.

ص: 269

و انساب سمعانى متوفى 562 هجرى و اللباب ابن اثير متوفى 630 هجرى.

نتيجۀ تحقيق

ما در همۀ اين كتاب ها سخت به جست وجو پرداختيم، و به اين ها نيز بسنده نكرديم و به ده ها مصدر ديگرى كه با موضوع مورد بحث ما ارتباط داشت مراجعه كرديم، از قبيل: كتاب هاى حديث، مانند دوره مسند احمد، و دوره هاى كتب صحاح شش گانه حتى كتاب هاى ادبى چون عقد الفريد ابن عبد البر متوفى 328 هجرى و اغانى نوشته اصفهانى متوفى 356 هجرى، و ده ها كتاب ديگر تا شايد نام يك تن از آن همه راويان كه سيف بن عمر صدها حديث از زبان آنها بازگو كرده است بيابيم، ولى اين اسامى را جز نزد سيف در هيچ كجا نديديم! روى اين اصل آنان را نيز جزء آفريده هاى سيف از گروه راويان به حساب آورديم، و به خواست خدا آنجا كه از راويان مخلوق ذهن سيف سخن خواهيم گفت به شرح حال آنان از زبان سيف خواهيم پرداخت.

در ضمن به جز آنها كه نام برديم، سيف در احاديث قعقاع، اسامى منفردى را به عنوان راوى معرفى مى كند مانند: خالد كه در سه حديث، و عباده كه در دو حديث و عطيه و مغيره و ديگر لقب ها و اسامى مجهول كه امكان نيست آنها را شناسايى كرد، با اين حال چگونه ممكن است، (مردى از بنى كنانة)، و (مردى از بنى ضبه)، و (مردى از بنى اسد) و مردى از بنى سعد، مردى از بنى حارث، مردى از طى، و پير مردى از بنى ضبه، و يا مردى و (از كسى كه خود از بكر بن وائل شنيده)، (از كسانى كه، از خويشانشان شنيده بودند)، (فرزند محراق از پدرش)، و امثال اين ها كه سيف از آنها روايت كرده است، شناخت؟!

نزديك به يقين مى توان گفت كه سيف در مقام معرفى چنين راويانى سخن به جد نگفته بلكه با مردم سر شوخى داشته و خود مسلمانان را به مسخره گرفته است.

با توجه به آن چه گذشت، وقتى كه حال راويان احاديث سيف چنين باشد، اصل احاديث و سخنان سيف را تا چه پايه اعتبار تواند بود؟!

ص: 270

بخش سوم:

يك صد و پنجاه صحابى ساختگى

2 - عاصم بن عمرو تميمى

اشاره

* در نبرد عراق

* در نبرد دومة الجندل

* در نبرد مثنى

* در نبرد قادسيه

* در روز جراثيم

* در سرزمين ايران

* فرزند و خاندان عاصم

* راويان احاديث سيف در بارۀ عاصم

ص: 271

عاصم در جنگ عراق

اشاره

مصدر الجميل فى ما ذكروا هو احاديث سيف

تمام آن چه دانشمندان دربارۀ عاصم گفته اند از سيف گرفته شده.

(مؤلف)

عاصم كيست؟

سيف بن عمر، عاصم را در خيال خود برادر قعقاع و فرزند عمرو تميمى آفريده است، و براى او فرزندى به نام عمرو خلق كرده كه بعد از پدر از او نيز سخن به ميان خواهد آمد.

عاصم بن عمرو دومين شخصيتى است از قهرمانان افسانه اى سيف، كه از نظر نيروى بازو، و دلاورى، و موقع شناسى و درايت، و سخن آورى و شعر ادب و غيره، در درجۀ دوم از اهميت برادرش قعقاع در افسانه هاى سيف قرار گرفته است.

ابن حجر در كتاب الإصابة، عاصم بن عمرو را چنين تعريف كرده است: «يكى از سواركاران بنام، و شاعرى نامى.»

ابن عساكر نيز عاصم بن عمرو را در تاريخ بزرگش چنين معرفى كرده است: «عاصم از دلاوران قبيلۀ بنى تميم» و يكى از شعراى بنام آن قبيله است.»

ص: 272

در كتاب هاى استيعاب و تجريد نيز از او معفى به عمل آمده، و در تاريخ طبرى نيز سخن از او به تمام رفته و ديگران كه از تاريخ اقتباس كرده اند نيز از عاصم بن عمرو تميمى سخن گفته اند. با توجه به اين كه سرچشمۀ تمام خبرهاى عاصم چه نزد طبرى و چه نزد ديگران احاديث و روايت هاى ساختگى سيف بن عمرو تميمى مى باشد.

ازآن جايى كه طبرى اخبار عاصم بن عمرو را ضمن حوادث سال 12 تا 29 هجرى با شرح و تفصيلى هر چه بيشتر در كتاب تاريخ خود آورده است، ما نيز سخن دربارۀ عاصم را به نوشته هاى او مراجعه مى كنيم و سپس براى بررسى و دستيابى به حقايق، سخن ديگران را مربوط به وقايع سال هاى 12 تا 29 هجرى با نوشته هاى او مورد سنجش و ارزيابى قرار خواهيم داد.

عاصم به همراهى خالد در عراق
اشاره

طبرى از قول سيف بن عمر، ضمن وقايع و اتفاقات تاريخى سال 12 هجرى روايت مى كند:

چون خالد بن وليد از نبرد با مرتدهاى يمامه(1) بپرداخت، عاصم فرزند عمرو را پيشاپيش خود به عراق اعزام داشت.

عاصم به همراه سپاهى كه فرماندهى آن با خالد بن وليد بود، در نبرد المذار شركت جست و با ايرانيان كه به فرماندهى انوش جان در المذار سپاه فراهم ساخته بردند به جنگ پرداخت.

و نيز طبرى از قول سيف در نبرد المقر، و دهانۀ فرات باذقلى، و فتح حيره مى نويسد:

خالد به جانب حيره حركت كرد و افراد و باروبنۀ خود را به كشتى نشانيد. مرزبان حيره براى جلوگيرى از پيشرفت سپاهيان اسلام فرزندش را مأمور ساخا كه با بستن سد، كشتى هاى خالد را به گل بنشاند. خالد با سپاهيان فرزند مرزبان حيره به نبرد پرداخت و گروهى از ايشان را در مقر از پاى در آورد و فرزند مرزبان را نيز

ص: 273


1- . يمامه از بلاد نجد و تا بحرين ده روز راه فاصله دارد - معجم البلدان.

در ناحيۀ فرات باذقلى بكشت و قواى مرزبان را در هم شكست و افرادش را پراكنده ساخت و خود مرزبان نيز از چنگ خالد بگريخت و جان به سلامت برد، خالد با قواى خود به حيده وارد شد و بر كاخ ها و خزاين آن دست يافت.

خالد چون حيره را فتح كرد، عاصم بن عمرو تميمى را به سمت فرماندهى پادگان و مهمات جنگى كربلا تعيين و منصوب ساخت.

اين ها خلاصۀ مطالبى بود كه طبرى و ابن عساكر هر دو از قول سيف دربارۀ عاصم و شركت او در اين نبردها روايت كرده اند.

حموى با توجه به روايت هاى سيف به ترجمۀ اماكن آن پرداخته دربارۀ مقر در كتاب خود مى نويسد:

مقر به محلى از سرزمين هاى حيره و نزديك فرات باذقلى گفته مى شود كه در آنجا مسلمانان تحت فرماندهى خالد بن وليد در زمان خلافت ابو بكر (رض) با ايرانيان به نبرد پرداخته، و عاصم بن عمرو ازآنجا چنين ياد كرده است:

«ما را نديدى كه در سرزمين مقر آشكارا به آبهاى روان و ساكنان آنجا دست يا فتيم، در آنجا ايشان (دشمنان خود) را از پاى در آورديم، و سپس به جانب دهانه فرات، و آنها كه آنجا پناهنده شده بودند روى آورديم، و هم در آنجا بود كه با سواران ايرانى كه نمى خواستند از جنگ بگريزند روبه رو گرديديم.»

و نيز در ترجمۀ حيره چنين گفته است:

حيره شهرى است در فاصلۀ سه مايلى از نجف... تا آنجا كه مى گويد: به شهر حيره، حيرة الروحاء مى گويند، هم چنان كه عاصم بن عمرو ازآنجا چنين ياد كرده است:

«صبحگاهان سواره و پياده به حيره روحاء حمله برديم، و در نواحى آنجا كاخ هايى را كه مانند دندان هاى سگ سپيد مى نمود به محاصرۀ خود در آورديم.»

سنجش روايت سيف با روايات ديگران
اشاره

اين ها مطالبى است كه سيف گفته. اما ديگران، ما نديديم آنها چيزى در مورد

ص: 274

مقر، و فرات باذقلى نوشته باشند. ولى دربارۀ مرزبان حيره، به طورى كه در داستان قعقاع بن عمرو از قول بلاذرى گفتيم، مثنى در زمان خلافت ابو بكر با مرزبان المذار جنگيد و او را شكست داد، و در زمان خلافت عمر بن خطاب، عتبة بن غزوان مأمور فتح حيره گرديد و مرزبان امذار به مقابله با او برخاست، و در نتيجۀ نبردى كه بين آن دو در گرفت ايرانيان شكست خوردند و همگى در آب غرق گرديدند و مرزبان را نيز گردن زد.

بررسى سند

در سند حديث سيف نام مهلب اسدى، و عبد الرحمن بن سياه احمرى، و زياد بن سرجس احمرى آمده است كه پيش از اين در بررسى افسانه قعقاع دانستيم همگى آنها ساختگى و جزء راويان آفريده خيالات سيف مى باشند.

و نيز نام ابو عثمان به عنوان راوى برده شده است كه در احاديث سيف اين نامه به دو نفر اطلاق مى گردد كه يكى از آنها يزيد بن اسيد مى باشد و در اينجا معلوم نيست مراد سيف كدام يك از آنها بوده است.

نتيجۀ سنجش

سخن سيف با ديگران در المذار هماهنگى ندارد، و در مورد المقر و فرات باذقلى سيف گوينده منحصر به فرد است چه ديگران حتى نام اين دو موضع را در نوشته هاى خود نياورده اند، تا چه رسد به ذكر وقايعى كه به قول سيف در آن جاها اتفاق افتاده است.

طبرى را مى بينيم كه احاديث سيف را در مورد آن مكان ها در تاريخش روايت كرده و بنا ره عادتش رجزها و حماسه هاى عاصم را از آخر آنها حذف نموده، و حموى اسامى جاها و اماكن را از سخنان سيف افسانه ساز گرفته و به اشعار و حماسه هاى قهرمانان افسانه اى او نيز استناد كرده است، هم چنان كه مقر را از اين طريق معرفى

ص: 275

كرده، و به معرفى حيره با اشاره به اين كه آن را عاصم بن عمرو و حيرة الروحاء در اشعارش ذكر كرده است مى پردازد، در صورتى كه به نظر ما ضرورت شعرى ايجاب كرده است تا سيف كلمۀ روحاء را به دنبالۀ حيره بياورد، نه اين كه روحاء اسم اضافه اى است بر نام حيره هم چنان كه حموى پنداشته است.

دست آورد روايات سيف

يكم - خلق مكانى به نام مقر كه جاى خود را در كتاب هاى جغرافيا باز كرده است.

دوم - خلق فرماندهى براى پارسيان به نام انوش جان.

سوم - روزهاى نبردى خيالى كه در تاريخ ثبت شده است.

چهارم - اشعارى كه زينت بخش گنجينۀ ادبيات عرب گرديده است.

پنجم - فتوحى اضافه بر ساير پيروزى هاى خيالى خالد در عراق.

ششم - و بالاخره قهرمانى ها، و اشعار، و پست فرماندهى پادگان و مهمات جنگى كربلاء سندى از افتخارات به نام عاصم بن عمرو تميمى قهرمان و دلير مرد افسانه اى تميم. (1)

ص: 276

عاصم در نبرد دومة الجندل

اشاره

تركناهم صرفى لخيل تنوبهم

تنافسهم فيها سباع المرجب

سپاهيان دشمن را به خاك هلاك انداختيم كه پايمال ستوران گرديده و گذرگاه درندگان بيابان

(عاصم قهرمان افسانه اى)

داستان فتح دومة الجندل
اشاره

طبرى اخبار دومة الجندل را از قول سيف چنين روايت مى كند:

قبايل مختلف عرب، كه در ميان آنها قبيلۀ كلب به سرپرستى وديعه نيز حضور داشت، همۀ نيروهاى خود را در يك جا متمركز كردند و رياست اين سپاه به هم فشرده را دو نفر به نام هاى اكيدر بن عبد الملك، و جورى بن ربيعه به عهده گرفتند.

اكيدر را نظر اين بود كه با خالد بن ولد از در صلح در آيند، و از آتش جنگ بر حذر باشند. چون نظر اكيدر مورد موافقت قوم فرار نگرفت، اكيدر خود را از ميان آنها به كنار كشيد. و خالد بن وليد، عاصم بن عمرو را مأمور ساخت تا سر راه را بر اكيدر بگرفت و او را در بند كشيد و به خدمت خالد آورد. خالد دستور داد تا اكيدر را كشتند و سپس با سپاه خود به جانب دومة الجندل حمله برد.

از طرفى قبايل مختلف عرب كه در جنگ با خالد هم پيمان شده بودند به سوى

ص: 277

قلعۀ دومة الجندل دوى آوردند، و چون دژ گنجايش همۀ آنها را نداشت ناچار بيشتر ايشان در خارج قلعه اردو زدند. خالد بن وليد با آنها جنگيد و سر انجام پيروز شد، جودى نيز كشته شد و همۀ افراد آنها به جز افراد قبيلۀ كلب كشته شدند زيرا عاصم بن عمرو پس از پيروزى بر دشمن بانگ برداشت: اى افراد قبيلۀ تميم! هم پيمانان قديمى خود كلب را در يابيد، و آنان را با اسارت ايشان در پناه خود بگيريد، كه چنين موقعيتى به سود آنها ديگر به دستتان نخواهد افتاد. تميميان چنين كردند و به اين ترتيب مردان قبيلۀ كلب جان به سلامت بردند. خالد بن وليد از اين عمل عاصم به هم بر آمد و او را سرزنش كرد.

اين مطالب را طبرى از قول سيف روايت كرده است، و بر طبق روشى كه دارد، اشعارى را كه سيف بر زبان قهرمان افسانه ايش عاصم بن عمرو نهاده نياورده است.

ابن عساكر قسمتى از اين داستان را در تاريخش، آنجا كه به شرح حال عاصم پرداخته است از سيف روايت كرده و در پايان آن نوشته است:... و عاصم در نبرد دومة الجندل چنين سروده است:

«من در نبردها اندازه كارزار را نگه مى دارم، دوستان را حمايت مى كنم و ايشان را رها نمى كنم. در شامگاهان كه وديعه سپاه خود را به درياى بلا افكند، من چون در دومة الجندل ديدم كه از فرط اندوه خون مى خورند، آنان را به حال خودشان واگذاشتم، ولى در پرتو نگه دارى جانب پيمان و رها نكردن هم پيمانان خود از قبيلۀ كلب، بر قبيله ام نعمت بزرگى ارزانى داشتم.»

ياقوت حموى نيز پاره اى از اين داستان را به مناسبت نام روضة السلهب و دومة الجندل در معجم البلدان خود آورده در ضمن آن مى نويسد:

روضة السهلب در دومة الجندل عراق واقع است، و عاصم بن عمرو اشعارى سروده و در ضمن آن به نبرد خالد بن وليد (رض) در دومة الجندل اشاره كرده است آنجا كه مى گويد:

«كشته هايى كه از دشمن در روضة السهلب به خاك و خون خود در غلطيده بودند

ص: 278

دل ها را شفا بخشيد چه ايشان را هواى نفس سر كرده شان سخت فريب داده بود. در آن روز، جودى را به يك ضربت شمشير شرر بار ميهمان كرديم، و سپاهيانش را زهر كشنده بخشيديم. آنان را به خاك و هلاك افكنديم تا پايمال سم اسبان شوند و گذرگاه درندگان بيابان.»

سيف بن عمر ضمن اشعارى كه بر زبان قهرمان افسانه اش عاصم بن عمرو نهاده در قسمت اول موضوع جنگ قبايل مزبور را مطرح ساخته مبنى بر اين كه وديعه، رهبر و پيشواى قبيلۀ كلب قوم خود را به سوى هلاكت و نابودى كشانيد و سخت به درد سر انداخت و بلا و مصيبت نصيبشان كرد و اين عاصم بود كه عهد و پيمان قبيلۀ خود را با كلب از ياد نبرده بود، و به پيمان خود كه معرف شرافت و فضلت و افتخار او است باقى و بر قرار بوده و با عملى كه در آن روز جنگ و گرما گرم نبرد نموده بر قبيلۀ خود، و هم چنين بر قبيلۀ كلب منت گذاشته و بالاخره به همين وسيله افراد و مردان قبيلۀ هم پيمان خود را از مرگ حتمى نجات داده است.

قسمت دوم اشعار عاصم را شامل ساير قبايل عرب نموده و سر نوشت و سر انجام اقدام نابخردانۀ ايشان را، و عاقبت كار جودى رهبر آنان را ترسيم كرده است.

تفسير لسان و ملطاط
اشاره

حموى واژه الملطاط را چنين تفسر نموده است: عرب آن قسمت از كوفه را كه در ناحيۀ شرقى و پشت كوفه قرار دارد لسان، و آن قسمت را كه در سمت مغرب و مشرف به رود فرات است ملطاط مى نامد... و عاصم بن عمرو تميمى در آن هنگام كه در معيت خالد بن وليد سرزمين هاى بين كوفه و بصره را فتح كرده حيره را به تصرف در آورده بود چنين سروده است:

«اسب هاى سوارى و شترهاى تندرو خود را به جانب مناطق مسكونى و گسترده عراق كوچ داديم آن چارپايان، سوارانى چابك چون ما به خود نديده بودند، و كسى نيز چارپايانى به بالا و بلندى آنها هرگز نديده بود.»

ص: 279

«ما كنارۀ فرات (ملطاط) را از رزمندگان خود كه از جنگ روى گردان نيستند پر ساختيم، و در ملطاط تا آنجا درنگ كرديم كه كشت زارها را هنگام درو فرا رسيد. ازآنجا به جانب انبار كه از مردان جنگى براى نبرد با ما مالامال بود روى آورديم، براى رويارويى با سپاهى كه به حيره گردآمده بودند و برد با ايشان بسى سخت مى نمود.»

وقتى كه به احاديث شناخته شدۀ سيف مراجعه مى كنيم مى بينيم همين ابيات، با همان تفسير عيناً در رواياتش آمده است. مثلاً كلمۀ ملطاط در چهار روايت از روايت هاى سيف در كتاب تاريخ طبرى آمده است كه از آن جمله در مورد تعيين حدود كوفه وسيلۀ سعد بن ابى وقاص در سال 17 هجرى است كه مى نويسد:

اعيان و سرشناسان عرب، سعد را متوجه قسمت پشت كوفه كه آن را لسان مى گفتند نمودند... تا آنجا كه مى گويد: و آن قسمت كه مشرف به دود فرات است ملطاط خوانده مى شود.

اما اشعار اين قسمت آنها را به تمامى در تاريخ ابن عساكر و در ترجمه عاصم بن عمرو مى يابيم آنجا كه مى نويسد:

سيف بن عمر مى گويد:... و عاصم بن عمرو شرح ورودشان را به منطقۀ سواد (مناطق مسكونى ما بين كوفه و بصره و موصل) و مدت توقفشان را در آنجا و مراحلى را كه پشت سر گذاشت اند در اشعار زير چنين باز گو مى كند: آن وقت آن اشعار را تا به آخر مى آورد.

ارزيابى متن داستان

اين ها روايت سيف است در فتح دومة الجندل عراق، كه طبرى آن را به تفصيل از قول سيف در تاريخ خود آورده است. بعد از طبرى اين اثير همان ها را به طور اختصار از تاريخ طبرى گرفته و در تاريخ خود ثبت نموده است. اما ابن كثير بدون اين كه به سند روايت هاى خود در اين داستان اشاره نمايد و مصدر آن را تعيين كند، تمام داستان را به تفصيل در كتاب تاريخ خود آورده است.

ص: 280

و حموى بعضى اشعار سيف را و گفته هاى او را در شرح حال دومة و حيرة آورده است ولى نگفته است اين مطالب را از كجا نقل كرده است.

اما سخن اينجا است كه در عراق محلى به نام دومة الجندل وجود نداشته و ندارد، بلكه دومة الجندل قلعه اى بوده است در شام و به هفت منزلى دمشق از راه مدينه. و در عراق محلى به نام دوما يا دومه وجود داشته كه به آن دومة الحيرة نيز مى گفتند و در جنگى كه در آنجا به وقوع پيوسته اكيدر كشته شد. و پس از آن خالد عنان هزيمت به جانب شام كشيد و به دومة الجندل حمله برد و پس از فتح آنجا، از جمله اشخاصى را كه به اسارت گرفت ليلى دختر غسانى بود.

اما ربيعه و روضۀ سهلب، از آن دو در هيچ كتابى نشانى نيافتيم و به نقين مى توان گفت كه سيف بن عمر در آوردن اين قبيل نام هاى اماكن دچار غفلت يا فراموشى و احياناً اشتباه نگرديده است تا مثلاً دومة الجندل شام را با دومة الحيرۀ عراق فرق نگذارد و يكى را به جاى ديگرى بگيرد. بلكه با توجه به سابقه اى كه در دروغ سازى و افسانه پردازى و خلق اشخاص و اماكن از او سراغ داريم، براى عراق نيز مكانى را به نام دومة الجندل آفريده، و ميدان نبردى جداگانه و مخصوص براى آن ساخته تا هر چه بيشتر اذهان محققين را مشوب و تاريخ اسلام را سست و بى اعتبار نمايد.

بررسى سند

سيف راوى داستان دومة الجندل را محمد بن نويره، و ابو سفيان طلحة بن عبد الرحمن، و مهلب معرفى مى كند كه در داستان هاى مربوط به قعقاع مكرر به نام آنها به عنوان راوى برخورد كرده ايم و دانستيم كه هر سه تن از آفريده هاى خيال سيف مى باشند و وجود خارجى نداشته اند.

و در روايت ملطاط، نضر بن سرى، و ابن الرفيل، و زياد را راوى معرفى مى كند كه آنها را هم در داستان قعقاع دانستيم كه از جملۀ راويان مخلوق سيف مى باشند.

ص: 281

نتيجۀ بررسى و ارزيابى

سيف با افسانه سازى هاى خود و خلق اماكن هم نام در نقاط مختلف، به خصوص جايى كه جنبۀ وقايع تاريخى دارند مانند دومه، محققين را دچار تحير و شگفتى مى سازد و آن وقت طبرى افسانۀ نبردها دومة الجندل عراق را از قول سيف روايت مى كند، و حماسه هاى عاصم را طبق روشى كه دارد حذف مى نمايد. ابن عساكر نيز بخشى از آن اشعار را روايت مى كند و سند آن را سيف بن عمر تميمى معرفى مى نمايد هم چنان كه ملطاط را تفسير مى كند و اشعار عاصم بن عمرو را شاهد مى آورد ولى نامى از سند روايات خود نمى برد، در حالى كه همان تفسير را دربارۀ ملطاط از اول تا به آخر در تاريخ طبرى و از قول سيف مى بينيم. اشعار عاصم را نيز بنا به روايت ابن عساكر از قول سيف بن عمر، در تاريخ ابن عساكر مى يابيم. (2)

دست آورد اين داستان

يكم - نبردها و پيروزى هايى براى خالد مضرى در عراق مى آورد كه همگان را به تحسين وامى دارد.

دوم - نامى مشترك در دو نقطۀ مختلف و دور از هم، يكى در عراق، و ديگرى در شام مى آفريند تا شرحش در كتاب هاى جغرافيا چون كتاب المشترك حموى برود، و محققين را دچار تحير و سر گردانى نمايد.

سوم - با آوردن اشعار و حماسه هايى گنجينۀ ادبيات عرب را گران بار مى فرمايد.

چهارم - و بالاخره محصول همۀ اين افسانه ها نشان دادن قهرمانى ها و رجزها و مردانگى ها در نگه داشتن پيمان هاى قبيله اى پهلوان افسانه اى و خيالى چون عاصم فرزند عمرو تميمى است كه درخششى ديگر مى يابد و براى ابد جزء مفاخر و مآثر قبيلۀ مضر به طور عموم، و به خصوص خاندان تميم در تاريخ امام المورخين محمد بن

ص: 282

جرير طبرى به ثبت مى رسد تا ديگر تاريخ نويسان را جاى هيچ گونه شك و ترديدى در صحت و درستى آنها باقى نماند.

پايان همكارى عاصم و خالد
اشاره

طبرى در اين مورد از قول سيف روايت مى كند:

پس از نبرد فراض، وقتى كه خالد بن وليد تصميم گرفت تا پوشيده و دور از چشم ديگران به قصد اداى حج به مكه عزيمت كند، دستور داد تا عاصم بن عمرو با سپاه اسلام به جانب حيره حركت نمايد.

و نيز در خبر عزيمت خالد بن وليد به سوى شام ضمن حوادث سال سيزدهم از هجرت مى نويسد:

مسلمانانى كه در شام با مشركين در پيكار بودند از ابو بكر خليفه استمداد كردند و ابو بكر نامه اى به خالد نوشت و به وى دستور داد تا براى كمك به قواى اسلام به جانب شام عزيمت نمايد. و براى اين منظور نيمى از سپاه موجود در عراق را بر مى گيرد، و نيم ديگر را زير فرماندهى المثنى فرزند حارثه شيبانى در عراق باقى گذارد، و در اين تقسيم بندى هيچ دلاورى را به همراهى خود بر نگزيند، مگر اين كه همانند او را براى مثنى باقى گذارد.

خالد بن وليد در اين تقسيم بندى اصحاب رسول خدا را انتخاب مى كند، و بقيه را كه سابقۀ درك صحبت پيغمبر را نداشته اند براى مثنى جا مى گذارد.

مثنى زير بار چنين تقسيمى نرفت مگر اين كه تعداد ياران پيامبر را نصف كنند، نيمى را خالد بر گيرد، و نيمى ديگر نزد المثنى باقى بماند. خالد ناگزير شد تا اين پيشنهاد را قبول كند و در نتيجه قعقاع بن عمرو تميمى از اصحاب رسول خدا را خالد بن وليد در سهم خود برگزيده، و عاصم بن عمرو تميمى برادر قعقاع كه از اصحاب رسول خدا بود جزء سهم مثنى قرار داد.

ص: 283

سنجش روايات سيف با روايت ديگران

اين بود خلاصۀ ان چه در پايان هم كارى عاصم و خالد آورده بود ولى گفتار مورخين ديگر چنان كه در زير مى آيد ساختگى آن را روشن مى سازد.

ابن عساكر از ابن اسحق در اين باره روايت مى كند:

در آن موقع كه خالد بن وليد در حيره بود، ابو بكر نامه اى به او نوشت و دستور داد كه با افراد دلير و كار آمد سپاه خود به يارى سپاهيان اسلام در شام بشتابد، و بر بقيه افراد خود كه ازكارافتادگان و افراد ناتوان سپاه را تشكيل مى دهند، مردى از خود آنها را فرماندهى دهد. اين عساكر متن نامۀ ابو بكر را چنين آورده است:

اما بعد از عراق بيرون شو، و عراقيان را، آنها كه در محل بودند و تو برايشان وارد شدى بر جاى گذار، و سبك بار با ياران نيرومندمان، آنان كه از يمامه با تو به عراق آمده اند، و يا از حجاز آمده در راه به تو پيوسته اند، حركت كن....

بررسى سند

محمد و مهلب و ظفر بن دهى راويان ساختگى سيف سند اين داستان مى باشند كه در داستان قعقاع مكرر به نامشان برخورد كرده ايم.

و نيز طلحه سند اين حديث است كه نام طلحه در احاديث سيف بين دو راوى مشترك است كه يكى از آنها از راويان ساختگى او است و در اينجا ندانستيم مراد سيف كدام يك از اين دو مى باشد.

و نيز مردى از قبيلۀ بنى سعد را راوى معرفى مى كند كه ندانستيم نامش را سيف چه خيال كرده تا در باره اش تحقيق كنيم.

سنجش سخن سيف با ديگران

سيف مى گويد كه خليفه ابو بكر، به خالد بن وليد دستور داد تا نيمى از افراد

ص: 284

سپاهى را براى عزيمت شام با خود برگزيند، بدان سان كه هيچ گردى را انتخاب نكند مگر اين كه همانند او را براى المثنى بر جاى گذارد. خالد مى خواهد تا تمامى ياران پيغمبر خدا را براى خود انتخاب كند، ولى مثنى زير بار نمى رود مگر اين كه نيمى از اصحاب رسول خدا را براى او بر جاى بگذارد.

اما ديگران مى گويند كه خليفه ابو بكر به خالد بن وليد دستور داد تا افراد قوى و كار آمد سپاه را انتخاب كند، و از كار افتادگان و بيكاره ها را واگذارد، و تازه عدۀ انتخابى خود را از آنهايى بر گزيند كه با او به عراق آمده اند. و اين موضوع با اوضاع و احوال شام و موقعيت نبرد در آنجا و جنگى كه با سپاه كار آزمودۀ رومى در پيش داشتند كاملاً مناسبت دارد.

شايد هدف سيف در آوردن چنان داستانى اين باشد كه به اين وسيله از سربازان ميهنش عراق تمجيدى به عمل آورده باشد، چه نيمى از سپاهيان عراق را با اين افسانۀ خود با سپاهيان اسلام به يارى قواى مسلمين به شام مى فرستد و پيروزى هم به دست مى آورند، و دست آوردهاى ديگرى نيز داشته است. (3)

دست آورد اين داستان

علاوه بر همۀ اهدافى كه سف در ساختن چنين داستانى در نظر داشته است، در حديث خود با كمال وضوح تصريح و تأكيد مى كند كه دو قهرمان افسانه اى قعقاع و عاصم هر او درك صحبت رسول خدا را كرده اند، و جزء اصحاب آن حضرت بوده اند. و بدين گونه صحابه هايى به نام عاصم و قعقاع بر صحابيان پيامبر مى افزايد.

ص: 285

عاصم در جنگ نمارق

اشاره

هذا و اكثر من هذا من نتائج خيال سيف الخصب

اين داستان و داستان هاى فراوان ديگر همه زاييده خيال خلاق سيف است.

(مؤلف)

داستان نبرد نمارق

طبرى داستان نبرد (نمارق)(1) را از سيف چنين آورده است:

«مسلمانان با قواى ايرانيان در نمارق به سختى جنگيدند، تا اين كه خداوند دشمن را شكست داد و دنبالۀ فراريان دشمن به كسكر رسيد.»

و در خبر سقاطيه كسكر مى نويسد:

كسكر از املاك نرسى پسر دايى پادشاه ايران بود و زير نظر شخص او اداره مى شد، از جمله محصولاتى كه در اين منطقه به عمل مى آمد خرماى منطقۀ نرسيان بود كه سخت شهرت داشت و چنان ارزنده و كمياب بود كه تنها در سفره سلطنتى به مصرف مى رسيد، و شاه از آن ميل مى كرد، و يا به هر كس كه نزد او مقام و احترامى داشت از آن

ص: 286


1- . نمارق را معجم البلدان چنين معرفى كرده است: مكانى است نزديك به كوفه، نمى دانم اين كلمه را با تفسيرش از خلال احاديث سيف گرفته است يا نه.

خرما ارزانى مى فرمود. سپس مى گويد:

ابو عبيد به بخشى از سپاهيان خود دستور داد تا سپاهيان فرارى دشمن را تعقيب كنند و مناطق بين نمارق و بارق و درتا را از وجودشان پاك سازد... و سپس مى گويد و عاصم بن عمرو در اين مورد چنين سروده است:

«به جان خودم سوگند كه جانم برايم بى مايه نيست كه اهل نمارق صبحگاهان به خوارى در افتادند. به دست كسانى كه به سوى پروردگارشان رنج سفر و مهاجرت را بر خود هموار كردند. آنها، ايشان را در سر زمين درتا و بارق خوار و زبون ساختند. ما آنها را در راه بذارق، ميان مرج مسلح و هوافى از پاى درافكنديم!»(1) و نيز مى گويد: ابو عبيد با پارسيان در منطقۀ سقاطيه كسكر به نبرد پرداخت و جنگى سخت و خونين در گرفت تا سر انجام دشمن شكست خورد و روى به گريز نهاد، نرسى خود نيز بگريخت و املاك و اردوگاه و دارائى هاى او جزء غنايم جنگى به تصرف سپاهيان اسلام درآمد و اموال و خوردنى هاى فراوان به چنگ ايشان افتاد كه از آن جمله خرماى نرسيان بود كه بين اعراب و كشاورزان آن منطقه تقسيم گرديد. سپس ابو عبيد، عاصم بن عمرو را مأموريت داد تا به مناطق و نواحى مسكون رود جور، يا رود جوبر بتازد. عاصم در اين اردوكشى به نواحى مزبور مناطقى را خراب و ويران ساخت و عده اى را به اسارت گرفت.

طبرى اين داستان را از قول سيف روايت كرده و در تاريخ خود آورده است و ابن اثير آن را به طور مختصر از طبرى گرفته و نقل نموده است.

سفرۀ رنگين پس از نبرد

طبرى داستان زير را از قول سيف پس از نبرد چنين روايت مى كند:

بزرگان ايرانى آن منطقه كه فرزند فرخ نيز در ميان آنها ديده مى شد،

ص: 287


1- . اين اشعار را ابن كثير در ج 7، ص 27 تاريخش آورده و نام سراينده آن را معلوم نكرده است. تنها نوشته: و يكى از مسلمانان چنين سروده است.

هدايايى ترتيب داده انواع و اقسام خوراكى هاى ايرانى را به طور جداگانه هم براى ابو عبيد و هم براى عاصم بن عمرو و تهيه ديده به خدمت آنها بردند. ابو عبيد به گمان اين كه عاصم را چنين سفرۀ رنگينى نيست، او و تمام افرادش را به مهمانى خويش فرا خواند. عاصم در پاسخ دعوت ابو عبيد اشعار زير را سروده و فرموده است:

«ابو عبيد! اگر تو را كدو و سبزى، و جوجه و مرغ هست، نزد فرزند فرخ نيز بريانى و فلفل سبز، و نان هاى نازك تا شده با سبزى و جوجه مرغ مى باشد.»

و نيز عاصم بن عمرو سروده است:

«صبوحى در بقايس به خاندان كسرى نوشانيديم كه از نوع شراب هاى دهات عراق نبود. شرابى كه به آنها نوشانيديم، جوان مردان دلاورى بودند كه بر اسب هاى راهوار سوار بودند از نژاد اسب هاى قوم عاد!»

واژه هاى ساخته سيف در معجم البلدان
اشاره

ازآن جايى كه نام هاى اماكنى چون سقاطيه كسكر، و نرسيان، و مرج مسلح، و هوافى در اين روايت آمده است. ياقوت حموى با اعتماد بر سخنان سيف در معجم البلدان خود به شرح آنها پرداخته از جمله در ترجمۀ سقاطيه مى نويسد:

سقاطيه ناحيه اى است از كسكر در سرزمين واسط. كه ابو عبيد در آنجا با نرسى فرمانده سپاه پارسيان به نبرد پرداخت و ايشان را به سختى شكست داد: و در ترجمه نرسيان مى نويسد:

نرسيان ناحيه اى است در عراق بين كوفه و واسط كه نامش در كتاب فتوح سيف بن عمر آمده است. و شايد نام آن نرسى يا چيز ديگرى باشد و خداى داناتر است و عاصم بن عمرو ازآنجا چنين ياد كرده است:

صبحگاهان كه در كسكر با حاميان نرسيان روبه رو گرديديم، آنها را با شمشيرهاى سفيد و براق خود رانديم. به روزهاى نبرد، اسب هاى تندرو و شترهاى جوان را با خود برديم؛ و جنگ هميشه آبستن حوادث است. سرزمين نرسيان را پايمال

ص: 288

كرديم، و خرماى نرسيان بر همۀ ساكنان دبا و اصافر ارزانى و مباح گرديد!»

و در ترجمۀ مسلح مى گويد:

مرج مسلح در عراق واقع است! كه نامش را عاصم بن عمرو در اشعارش در ايام فتوح عراق آورده است، و مصيبتى را كه به ايرانيان از جانب مسلمين رسيده، و تلفات سنگين و خسارات مالى و جانى فراوانى را كه متحمل شده اند در آن بيان داشته است، آنجا كه مى گويد: به جان خودم سوگند كه جانم بى مايه نيست: و بقيه اشعارش او را تا به آخر مى آورد.

و در ترجمۀ هوافى مى گويد:

هوافى مكانى است بين كوفه و بصره! كه نامش در اشعار عاصم بن عمرو كه سوار كارى دلير در سپاهيان ابو عبيد ثقفى بود آمده است آنجا كه مى گويد:

«آنان را ما بين مرج مسلح از پاى در آورديم...»

حموى به شرح اين اماكن در كتاب معجم البلدان خود پرداخته است تنها به حكم اين كه به سخنان سيف اعتماد داشته ولى مصدر آنها را كه سيف است در آنها ذكر نكرده است.

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

اين ها و جز اين ها، همه محصول خيال پردازى ها و افسانه سازى هاى هاى سيف است و حال آنكه حقيقت غير از اين ها است زيرا ديگران بر خلاف او گفته اند مانند:

بلاذرى كه در مورد فتوح ابو عبيد در عراق مى نويسد:

گروهى از سپاهيان پارس در منطقه درتى اجتماع كرده بودند. ابو عبيد با سپاهيان خود به آنجا حمله برد و ايرانيان را شكستى سخت داد تا به كسكر رسيد. و ازآنجا به جالينوس كه در باروسيما بود عزيمت كرد. اندرزگر مرزبان آن منطقه با ابو عبيد از در صلح درآمد و حاضر شد كه براى هر يك از افراد اهالى محل چهار درهم جزيه پرداخت نمايد و ابو عبيد اين پيشنهاد صلح را پذيرفت. پس از آن ابو عبيد

ص: 289

مثنى را به زندرود مأمور ساخت. مثنى در آنجا با سپاهيان پارس به جنگ پرداخت و بر آنها پيروز شد و عده اى را به اسارت گرفت. و نيز عروة بن زد خيل طائى را به زوابى گسيل داشت، كه عروه با دهقان زوابى، بر مبناى مصالحۀ اهالى باروسيما صلح كرد... اين است آن چه در مورد فتوح ابو عبيد و مثنى قبل از نبرد جسر گفته اند.

نتيجه سنجش و دست آورد اين داستان

آن چه را كه در اين داستان ديديم، از مالكيت نرسى دايى زاده پادشاه بر سرزمين كسكر و موضوع نرسيان و خرماى مشهور آنكه اختصاص به شاه داشته و يا شخص مورد محبت و عنايت او، موقعيت و نبردهاى سخت و خونين سقاطيه كسكر و هوافى و مرج مسلح، عاصم و نبردها و قهرمانى ها و حماسه هايش، سفرۀ رنگين فرزند فروخ و انواع و اقسام خوراكى هاى ايرانى و نوشيدنى هاى آن و قتل و غارت و اسارت مردم جوبر وسيلۀ عاصم قهرمان نام آور تميم و غيره همه و همه مطالبى است كه فقط در روايت هاى افسانه اى سيف بن عمر تميمى اين دروغ ساز قصه پرداز قرن دوم هجرى به چشم مى خورد. و هم او است كه اين افسانه ها و اين نام هاى عجيب و غريب را خلق و آفريده و به دست تاريخ نويسانى بنام چون طبرى سپرده است. (4)

نبرد پل
اشاره

سيف پس از پايان نبرد نمارق داستان ديگرى نقل مى كند كه طبرى آن را در تاريخ خود از سيف چنين آورده است كه:

(در اين نبرد، كه نبرد پل ابو عبيد ناميده شده است مسلمانان متحمل تلفات سنگينى گرديدند، و ابو عبيد نيز در اين جنگ با ايرانيان كشته شد. كيفيت عبور سپاهيان اسلام را از دجله چنين روايت كرده است:)

عاصم بن عمرو در معيت مثنى و افراد پياده اش، آنان كه دست اندركار كشيدن پل بر روى دجله بودند مورد حمايت و پشتيبانى خود قرار داده تا بر روى دجله پل

ص: 290

بستند و سربازان از روى آن عبور كردند:

خليفة بن خياط هين روايت را با حذف سندش در كتاب خود ثبت كرده است.

اما دينورى روايت مى كند:

مثن به عروة بن زيد خيل طائى قحطانى يمانى را دستور داد تا در كنار پل قرار بگيرد، و بين افراد سپاهى اسلام و ايرانيان حائل شود، آن گاه دستور داد تا سپاهيان از پل عبور كنند، و خود در دنبالۀ لشكر قرار گرفت و آنان را حمايت كرد تا تمام افراد سپاهى از پل عبور نمودند.

طبرى در خبر اليس صغرى از قول سيف روايت مى كند:

مثنى، عاصم بن عمرو را در ميان سپاه به جانشينى خود برگزيد، و خود با دسته اى از سواران بر سر راه دشمن كمين مى گرفت و به ايشان حمله مى نمود و باعث تضعيف روحيه ايرانيان و از هم گسيختگى نظم سپاه دشمن مى گردد.

و نيز در مورد نبرد (بويب) مى گويد:

مثنى عاصم بن عمرو را به فرماندهى گروهى پسشتازان سپاه اسلام تعيين كرد و پس از نبرد او را رخصت داد تا بر ايرانيان بتازد، عاصم در اين حملات ناگهانى و يورش هاى مكرر خود بر سپاه پارس تا ساباط نزديكى هاى مدائن پيشرفت.

سنجش روايت سيف با ديگران
اشاره

آن چه از نبرد پل تا اينجا آورديم، مطالبى است كه سيف روايت كرده است. در صورتى كه ديگران چون بلاذرى كه نبرد پل را به طور مفصل در كتاب فتوح البلدان خود شرح داده، و دينورى در كتاب اخبار الطوال به طور كامل آن را ثبت نموده ولى در هيچ يك از آنها نامى از قهرمان افسانه اى سيف، عاصم بن عمرو تميمى نرفته است.

بررسى سند داستان پل

سيف سند روايت خود را در مورد شركت عاصم بن عمرو به همراهى ابو عبيد و مثنى، محمد، و طلحه، و زياد، و نضر معرفى مى كند كه پيش از اين گفتيم كه آنها وجود

ص: 291

خارجى نداشته اند و از مخلوقات تخيلات سيف مى باشند.

و نيز در اين روايت حمزة بن على فرزند محفز، از مردى از قبيلۀ بكر بن وائل راوى اين داستان سيف است، كه ما نامى از اين راوى در كتب تاريخ و انساب نديديم مگر در دو حديث كه آن هم هز سيف بن عمر در تاريخ طبرى آمده است. روى اين اصل ما حمزه را نيز جزء ساير راويان ساختگى سيف به حساب آورديم.

اما هم چنان كه سيف گفته است، اين حمزه خود از قول مردى از قبيلۀ بكر بن وائل داستان پل را روايت كرده است. مى توانيد حدس بزنيد كه سيف اين نابغۀ دروغ پرداز نام آن مرد ديگرى را در مخيله خود چه گذاشته است؟!

نتيجۀ سنجش و دست آورد داستان

در حقيقت مثنى، عروة بن زياد خيل قحطانى يمانى را مأموريت داده است سپاهيان اسلام را در پناه خود بگيرند تا آنها از پل عبور كنند.

اين فداكارى و رشادت فردى يمانى قحطانى كه از ديدگان تعصب قبيله اى دشمن سر سخت سيف است بر او گران مى نمايد، و او را بر آن مى دارد تا اين شهامت و فداكارى را از خاندان قحطانى يمانى سلب كرده به جاى آن فردى از قبيلۀ مضر بنشاند. براى اين پست و سمت چه كسى شايسته تر از قهرمان افسانه اى او عاصم بن عمرو تميمى مى توان يافت؟ روى همين اصل سيف بن عمر يك حقيقت مسلم تاريخى را تحريف مى كند، و نشان افتخار حمايت از سپاهيان اسلام را به هنگام عبور از پل از سينه عروة قحطانى يمانى مى كند و بر سينۀ قهرمان مضريش عاصم نصب مى نمايد و به اين ترتيب حمايت سربازان اسلام را به هنگام عبور از پل در مقابل سپاه ايران را به عهدۀ عاصم بن عمرو تميمى مى گذارد. و به اين تحريف تنها بسنده نكرده براى قهرمان خياليش عاصم پس از آن واقعه دور و دورهاى ديگرى نيز به هم مى بافد چون جانشين مثنى فرمانده كل قوا، و يا تاخت وتازهاى او در سمت فرمانده گروه پسشتازان در مناطق زير نفوذ دشمن تا ساباط نزديكى هاى مدائن.

ص: 292

عاصم در جنگ قادسيه

اشاره

و الله معكم ان صبرتم و صدقتموهم الضرب و الطعن

اگر شكيبا باشيد و نيكو بجنگيد خدا با شما است.

(عاصم افسانه اى)

روز گاوان، گاوان سخن مى گويند
اشاره

طبرى ضمن حوادث سال چهاردهم هجرى در مقدمه جنگ قادسيه از قول سيف روايت مى كند:

آن گاه كه سعد بن ابى وقاص فرمانده كل قواى مسلمين در نبرد با ايرانيان، پست ها و سمت ها را در ميان سران سپاه خود قسمت مى كرد، و به هر يك در خور لياقت و استعدادش سمتى مى داد، عاصم بن عمرو تميمى را به فرماندهى ساقۀ سپاه اسلام برگزيد.

زمانى كه سعد در قادسيه فرود آمد، عاصم را به قسمت هاى جنوبى فرات مأموريت داد و عاصم تا ميسان پيش رفت.

عاصم كه در مقام تهيه گوشت براى سپاه به دنبال گاو و گوسفند مى گرديد در ميسان نيز در اين مورد تعقيب خود را دنبال كرد و هر قدر كه بيشتر جست كمتر يافت زيرا اهالى اغنام و احشام خود را از ترس دستبرد مهاجمين عرب در آغل ها و بيشه ها پنهان كرده بودند. عاقبت عاصم در اين پرس وجو به مردى برخورد و از او سراغ گاو و گوسفند را گرفت. آن مرد كه تصادفاً خود شبان بود و گلۀ خود را در بيشۀ مجاور

ص: 293

پنهان كرده بود، به دروغ سوگندهاى غلاظ و شداد خورد كه به هيچ روى از گاو و گوسفندى اطلاع ندارد! تا آن مرد چنين سوگندى براى عاصم خورد ناگهان از ميان بيشه يكى از گاوهاى آن مرد خروشيد و گفت: (به خدا قسم كه اين مرد دروغ مى گويد ما اينجا هستيم!!) عاصم به ميان بيشه رفت و گله را پيش انداخت و با خود به اردوگاه برد. سعد وقاص آنها را بين قسمت هاى مختلف سپاه خود قسمت كرد و لشكر از نظر خوراك گوشت چند روزى به فراخى افتاد:

داستان سخن گفتن گاو با عاصم بن عمرو، در زمان حكومت حجاج بن يوسف ثقفى در كوفه، به گوش حجاج رسيد. بفرمود تا آنهايى كه خود شاهد آن داستان و سخن گفتن گاو بودند به خدمتش حاضر شوند و داستان را به امير باز گويند. چون شهود قضيه به خدمت آمدند حجاج در اين باره با آنان بدين گونه مصاحبه و پرسش نمود:

- موضوع سخن گفتن گاو چيست؟

- ما به گوش خودمان سخن گفتن گاو را شنيديم، و گاو را به چشم ديديم، و بالاخره ما بوديم كه گاو ها را پيش انداختيم و به اردوگاه برديم.

- دروغ مى گوييد!

- نه دروغ نمى گوييم ولى، موضوع آن قدر عجيب و بزرگ است كه اگر تو به جاى ما بودى و ماجرا را به چشم خود مى ديدى و آن را براى ما تعريف مى كردى، ما دو را تكذيب مى كرديم و باور نمى داشتيم. حجاج گفت:

- راست مى گوييد، همين طور است... به من بگوييد كه مردم در اين باره چه مى گفتند؟ جواب دادند:

- مردم سخن گفتن گاوها را آيتى نويد بخش از آيات الهى براى فتح و پيروزى مى دانستند كه مؤيد خشنودى خداى بزرگ از ما، و پيروزى ما بر دشمن مى باشد. حجاج گفت:

- به خداى سوگند كه چنين چيزى غير ممكن است مگر اين كه همۀ افراد آن سپاه اشخاصى وارسته و پرهيزكار بوده اند. گفتند:

ص: 294

- آرى، ما كه از دل آنها خبر نداشتيم، اما چيزى كه ما ديدى ايم اين است كه تا به حال هرگز نديده ايم مردمى چون ايشان تا به اين حد از دنيا روى گردان بوده آن را دشمن داشته باشند!!

سپس سيف در دنبالۀ اين داستان مى گويد: اين روز چنان بى سابقه و قابل توجه بود كه آن را (روز گاوان) نام نهادند!!

سنجش روايت سيف با ديگران
اشاره

اين داستان را با همۀ شرح و تفصيلش امام المورخين فرزند جرير طبرى از قول سيف بن عمر تميمى روايت مى كند، و ابن اثير نيز آن را از كتاب طبرى در تاريخ خود نقل مى نمايد.

اما ديگران. بلاذرى و دينورى مى نويسند:

... و چون سپاهيان اسلام براى چارپايان به علوفه، و براى خود به غذا نيازمند مى شدند، سوارانى چند از آنها بيرون مى شدند، و در قسمت هاى پايين فرات دست به چپاول و غارت مى زدند و.... بلاذرى در دنبالۀ اين حديث مى نويسد: عمر نيز از مدينه گاو و گوسفند براى آنها مى فرستاد.

بررسى سند

سيف در داستان روز گاوها، عبد الله بن مسلم عكلى، و كرب بن ابى كرب عكلى را راوى معرفى مى كند، كه ما از آن دو تن نامى جز در احاديث سيف، در هيچ مصدر ديگرى كه راويان را معرفى مى كند نيافتيم.

عاصم در مقابل كسرى
اشاره

طبرى از سيف بن عمر تميمى روايت مى كند:

خليفه عمر بن خطاب، به سعد وقاص دستور داد مردانى سخنور و زبان آور و

ص: 295

صاحب رأى را به خدمت كسرى گسيل دارد تا او را به اسلام فراخوانند. سعد گروهى را براى اين مهم نامزد كرد كه بينشان عاصم بن عمرو بود. اين گروه به خدمت كسرى رسيدند و با وى سخن گفتند و كسرى سخت به خشم آمد و دستور داد تا مقدارى خاك آورند و بر دوش بزرگ و رهبر اين فرستادگان بار كنند پس از آنان پرسيد كه رئيس و بزرگ ايشان كدام است. آنان در برابر مسئول كسرى سكوت اختيار كردند كه عاصم بن عمرو به دروغ گفت: من. من بر اين جماعت رياست دارم خاك را بار من كن!

كسرى از آنان پرسيد: آيا همين طور است كه او مى گويد؟ آنها گفتند: آرى. پس عاصم بار خاك را بر گردن نهاد و از بارگاه و ايوان كسرى پاى بيرون نهاد و خود را به اسبش رسانيد و آن خاك را بر پشت آن حيوان نهاد و با شتاب و پيش از ساير همراهان خود را به اردوگاه و به خدمت سعد رسانيد و او را به پيروزى بر دشمن مژده داد و گفت: قسم به خدا كه بى شك خداوند كليد كشورشان را به ما ارزانى فرمود: چون اين عمل و سخن عاصم به رستم فرمانده مل قواى پارسيان گزارش داده شده رستم آن را به فال بد گرفت.

در آنجا كه يعقوبى سخن سيف را حقيقت پنداشته و به آن اعتماد نموده، همين داستان را در تاريخ خود نقل كرده است.

اما بلاذرى در اين باره مى نويسد:

عمر طى نامه اى به سعد وقاص دستور داد تا جمعى را به مدائن و خدمت كسرى مأمور سازد تا او را به اسلام فرا خوانند. سعد در اجراى دستور خليفه عمرو فرزند معدى كرب، و اشعث فرزند قيس كندى را كه هر دو قحطانى يمانى بودند به همراه گروهى به مدائن گسيل داشت. اين گروه چون از كنار سپاهيان پارس عبور مى كردند، نگهبانان ايشان را به خدمت رستم فرمانده كل قواى پارسيان هدايت كردند. رستم از ايشان پرسيد: عازم كجا بوديد و چه در سر داشتيد؟ آنها جواب دادند به مدائن و نزد كسرى مى رفتيم... بلاذرى مى نويسد: بين آنها و رستم سخنان بسيارى رد و بدل شد. تا آنجا كه گفتند: پيامبر خدا به ما نويد داده است كه ما سرزمين شما را به تصرف خود

ص: 296

در خواهيم آورد.

رستم چون اين سخن از آنان بشنيد دستور داد تا زنبيلى خاك آوردند و سپس به ايشان گفت: اى خاك كشور ماست، از آن شما باد، اين را برگيريد. با اين سخن رستم، بلافاصله عمرو بن معدى كرب برخاست رداى خود را بگسترد و از آن خاك برداشت و در آن خالى كرد، آن گاه رداى خود را با آن خاك جمع همود و بر دوش گرفت و روى به راه نهاد. يارانش از او پرسيدند: چه چيز تو را بر آن داشت تا چنين كردى؟! جواب داد: با اين كارى كه رستم كرد به دلم گذشت كه سرزمين ايشان را متصرف خواهيم شد و بر آنها پيروزى خواهيم يافت.

بررسى سند

در سند اين داستان نام دو راوى چنين آمده است: (عن بنت كيسان الضبية عن بعض سبايا القادسية ممن حسن اسلامه)(1) يعنى از دختر كيسان ضبيه از يك تن اسير ايرانى در قادسيه كه سپس نيكو اسلام آورد.

حال مى بايست از سيف پرسيد: نام دختر كيسان چه بوده؟ و خود كيسان كه بوده؟ و نام يك تن اسير ايرانى را در خيال خود چه تصور كرده تا بتوان در كتاب هاى راوى شناسى بررسى حال ايشان نمود.

نتيجۀ سنجش و دست آورد اين داستان

سعد وقاص عمرو فرزند معدى كرب و اشعث فرزند قيس كندى را كه هر دو قحطانى يمانى بوده اند به همراهى جمعى به رسالت نزد كسرى مى فرستد كه آنها در مسير خود با رستم فرخ زاد فرمانده كل قواى پارسيان روبه رو مى شوند، و بين ايشان و رستم سخنانى رد و بدل مى شود كه منجر به حمل زنبيلى از خاك ايران وسيلۀ عمرو مى گردد. سيف روى تعصب قبيله اى نمى پسندد كه چنين رسالتى را افراد قحطانى

ص: 297


1- . تاريخ طبرى چاپ اروپا، ج 1، ص 2238-2245.

يمانى كه آنها را با ديدۀ عداوت و دشمنى مى نگرد به انجام رسانيده باشند پس به چاره جويى برمى خيزد و چون گذشته به تحريف حقايق مى پردازد به اين ترتيب كه عاصم قهرمان افسانه اى خود را از قبيلۀ مضر به جاى آن دو مرد يمانى جا زده او را به همراه هيئت اعزامى در ايوان و بارگاه و در مقابل كسرى مى نشاند و مدعى مى شود كه بين ايشان پيروزى بر دشمن وسيلۀ عاصم بن عمرو تميمى شده است.

سيف به حكم تعصب قبيله اى يك حقيقت مسلم تاريخى را تحريف مى كند بر مأموريت و جرأت و جسارت افراد يمانى قحطانى چون عمرو بن معدى كرب خط بطلان مى كشد و به جاى او عاصم قهرمان افسانه اى خود را از قبيلۀ مضر قرار مى دهد. و مجلس رستم فرخ زاد فرمانده كل قواى پارسيان را به بارگاه و ايوان كسرى و دستور او تبديل مى نمايد و با چنين افسانه اى كه مى سازد محققين را دچار تحير و سرگردانى مى كند.

***

سخنرانى عاصم

طبرى در آغاز جنگ قادسيه از سيف چنين نقل مى كند:

سعد وقاص فرمانده كل قوا، گروهى از سپاهيان خود را مأموريت داد تا به نقاط مسكونى نهرين تاخت وتاز آورند. آن گروه فرمان بردند و در حملات و غافلگيرى هاى خود از اردوگاه سخت به دور افتادند. در چنين موقعيتى با هنگى از سواران و سپاهيان پارسى روبه رو گرديدند و نابودى ايشان حتمى مى نمود. چون اين خبر به سعد رسيد، بلافاصله عاصم بن عمرو را به يارى ايشان فرستاد. پارسيان تا عاصم را ديدند همگى روى به فرار نهادند!!... عاصم در آن روز چون به سپاهيان اسلام رسيد براى ايشان چنين سخنرانى كرد:

«خداوند اين سرزمين و ساكنان آن را به شما ارزانى داشته، و اكنون مدت سه سال است كه شما بر آنان دست يافته ايد، بدون اين كه آنها بتوانند به شما آسيبى برسانند و شما بر آنان آقايى و برترى يافته ايد.

ص: 298

اگر شكيبا باشيد و درست بجنگيد و نيكو شمشير بزنيد و خوب نيزه بيفكنيد و خدا با شماست و در آن صورت اموال و زنان و فرزندان و سرزمين ايشان از آن شما خواهد بود.

ولى خداى ناكرده هرگاه كوتاهى كنيد و سستى نماييد، دشمن بر شما چيره مى شود، و از ترس اين كه مبادا شما بار ديگر باز گرديد و بنيان هستيشان را از بيخ و بن بر كنيد، به جان مى كوشند و يك تن را از شما زنده نخواهند گذاشت.

بنا بر اين خدا را فرا چشم داريد، و افتخارات گذشته را به خاطر آوريد، و عنايات خدا را بر خود به ياد آريد. و مجالى براى نابودى و شكست خود به دشمن ندهيد، مگر نمى بينيد اين زمين را كه تهى و خالى از آب و گياه و آبادى و آبادانى است نه نهان گاهى دارد و نه پناه گاهى تا اگر شكست خورديد و متوارى شديد، شما را در دامان امن و امان خود نگه دارد؟ پس از هم اكنون كوشش خود را در راه آخرت و سراى ديگر به كار بريد.»

يك سخنرانى ديگر
اشاره

و نيز طبرى از قول سيف روايت مى كند:

سعد وقاص براى رويارويى با دشمن عده اى از مردان دانا و شجاع سپاه خود را كه عاصم بن عمرو نيز جزء آنان بود برگزيده و به ايشان چنين گفت:

اى گروه عرب! شما از جمله سرشناسان و مهتران قوم هستيد كه براى مواجهۀ با سرشناسان و مهتران پارسى انتخاب شده ايد. شما در سر هواى بهشت داريد، در صورتى كه آنان هواى دنيا و زيبايى هاى آن را آرزو مى كنند. با توجه به اين مطلب، مبادا وضع طورى باشد كه آنها در كار دنياى خويش بسى علاقمندتر از شما در كار سراى ديگرتان باشند! كه در اين صورت دنياى آنان بسى زيباتر و آبادتر از آخرت شما خواهد بود.

بنا بر اين امروز كارى نكنيد كه مايۀ ننگ فرداى عرب گرديد!

ص: 299

و چون جنگ آغاز گرديد، عاصم بن عمرو در حالى كه چنين حماسه سرايى مى كرد به ميدان تاخت:

«يار سپيد من كه گردنش به زردى زر مى ماند و همانند نقره اى است كه روكش طلا داشته باشد مى داند كه من مردى هستم كه تنها دشنامى عيب من باشد. اى دشمن من اين را بدان كه ملامت شنيدن مرا بر تو مى انگيزد!»

آن گاه به مردى از پارسيان حمله برد و آن مرد بگريخت، عاصم به تعقيبش پرداخت، تا آنكه آن مرد خود را در ميان سپاهيان خود انداخت و از نظر عاصم پنهان گرديد. عاصم در اين تعقيب، به درياى سپاه دشمن فرو رفت و هم چنان پيش تاخت كه به سوار ديگرى برخورد كه قاطرى را به دنبال خود مى كشيد. سوار چون چشمش بر عاصم افتاد، مهار استر را رها كرد و خود را در ميان افراد سپاه و ياران خويش پنهان ساخت و آنان نيز وى را به حمايت گرفتند. عاصم استر را با بارى كه بر پشت داشت جلو انداخت و به سپاه خويش باز گشت! بارى كه آن استر بر پشت داشت تشريفات سفره فرمانده كل قوا را كه از حلوا و عسل و انگشت پيچ و غيره شامل مى شد تشكيل مى داد. معلوم شد كه آن سوار، خوان سالار فرمانده كل قوا بوده است.

عاصم آنها را به خدمت صعد وقاص برد و خود به جايگاه خويش باز گشت. سعد چون در آنها نگريست بفرمود تا همۀ آن شيرينى ها را در ميان افاد عاصم تقسيم كردند و به آنها چنين پيغام فرستاد: امير اين ها را به شما ارزانى داشته است، گوارايتان باد.

روز ارماث

بنا به روايت سيف: پس از سخنرانى عاصم نبرد قادسيه شروع شد و اين نبرد سه روز به درازا كشيد، و هر روزى به نام مخصوص نام گذارى گرديد كه نخستين روز آن روز (ارماث) مى باشد.(1)

ص: 300


1- . در شرح حال قعقاع نيز اشاره اى به اين روز شد.

طبرى از قول سيف دربارۀ نبرد روز ارماث چنين روايت مى كند:

در اين روز پارسيان با تمام قوا به سپاه اسلام حمله مى كردند و تنور جنگ در قلب قبيلۀ اسد زبانه مى كشيد. به خصوص اين كه شيرازۀ سواره نظام مسلمين به علت حملات بى امان پيلان جنگى پارسيان به كلى از هم پاشيده شده بود. سعد وقاص چون چنين ديد، به عاصم بن عمرو پيغام فرستاد كه شما گروه تميميان به همه اسب هاى چابك و شترهاى ورزيده و كار آمد كه داريد آيا نمى توانيد پيلان جنگى دشمن را چاره اى بيابيد؟ قبيلۀ تميم و در پيشاپيش همۀ آنها عاصم بن عمرو مرد مبارز و شجاع و نام آور آن قبيله تقاضاى سعد را پاسخ مساعد دادند و گفتند: آرى به خدا قسم مى توانيم و به انجام اين مهم برخاستند. پس....

عاصم از ميان تميميان گروهى زبده و ورزيده در تيراندازى و نيزه افكنى برگزيد و تاكتيك نبرد با پيلان را براى آنها چنين تشريح كرد:

تيراندازان، به حمايت از نيزه داران قبيله مى پردازند، و پيل بانان و پيل سواران را تير باران مى كنند. و نيزه داران از پشت به پيلان جنگى مى پردازند و با بريدن تنگ پيلان، هودج هايى را كه بر پشت آنها نصب شده است و واژگون مى سازند، عاصم نيز خود حمايت و رهبرى هر دو دسته را به عهده خواهد داشت:

تنور جنگ هم چنان در كانون قبيلۀ اسد زبانه مى كشيد، و ميمنه از ميسره تميز داده نمى شد. افراد عاصم براى نبردى سخت روى به جانب پيلان جنگى دشمن نهادند و پيكارى خونين را آغاز كردند، به دم هاى پيلان، و منگوله هاى آويخته از روپوش صندوق هاى آنها مى آويختند و فرو مى كشيدند، و با سرعت تنگ هاى آنها را مى بريدند، و با ضرباتى كه با نيزه بر پيكر آنها فرود مى آوردند، خروش پيلان را در آوردند، از طرفى تيراندازان نيز كمان داران و نيزه اندازان، و پيل بانان را هدف تيرهاى جان كاه خود قرار دادند.

در آن روز، (روز ارماث) پيلى جنگى از دشمن باقى نماند كه بر پشت آن پيل سوار و يا بالاپوش و هودجى باقى مانده باشد. و بر اثر تيراندازى كمان داران

ص: 301

ورزيدۀ قبيلۀ تميم همۀ پيل بانان و پيل سواران دشمن نيز از پاى در آمدند و شكستى فاحش در جبهۀ پيلان جنگى خصم پديد آمد!

در همان موقع كه پيلان جنگى دشمن خلع سلاح شدند، آتش جنگ در قبيلۀ اسد نيز اندكى فرو نشست و سواران از آن گرم گاه نبرد باز مى گشتند. عاصم در آن روز پشت و پناه لشكر اسلام بود.

اين روز را كه نخستين روز جنگ از نبردهاى قادسيه است ارماث ناميده اند.

سيف در دنبالۀ همين داستان مى گويد:

چون سلمى همسر سعد وقاص - كه پيش از او همسر مثنى بود - حملۀ جنگ آوران پارسى و كر و فر آنان را در قبيلۀ اسد مشاهده كرد بانگ برداشت: اى مثنى كجايى! در اين سواران مثنى وجود ندارد كه اين چنين تارومار مى شوند، اگر مثنى در ميان ايشان بود دشمن را به خاك و خون مى كشيد!

سعد كه بيمار در بستر افتاده بود، از سخنان همسرش به هم بر آمد و سيلى محكمى به گوش سلمى نواخت و با تشدد گفت: مثنى كجا و اين سواركاران دلير كه مردانه ميدان نبرد را اداره مى كنند: منظور سعد قبيلۀ اسد، و شخص عاصم بن عمرو و افراد قبيلۀ تميم بود.

اين ها همه مطالبى بود كه در تعريف روز ارماث و وقايع آن طبرى از قول سيف بن عمر تميمى روايت كرده است.

حموى در ترجمه اى كه بر واژۀ ارماث نوشته چنين مى گويد:

گويا ارماث جمع كلمۀ رمث باشد كه نام گياهى بيابانى است! به هر حال ارماث، نخستين روز از روزهاى نبرد قادسيه است كه عاصم بن عمرو از آن چنين ياد كرده است:

«ما به روز ارماث از گروه خود حمايت كرديم، و گروهى در كار نيك بر گروه ديگر پيشى گرفت.»

اين خلاصه اى بود ازآنچه سيف دربارۀ نبرد روز (ارماث) و دليرى عاصم در آن روز آورده. و دومين روز را روز اغواث نام نهادند.

ص: 302

روز (اغواث)

دربارۀ روز (اغواث) طبرى ضمن وقايع دومين روز جنگ، از قول سيف چنين نقل مى كند:

فرستاده اى در اين روز از جانب خليفه عمر بن خطاب به چهار قبضه شمشير و چهار رأس اسب به خدمت سعد وقاص فرمانده كل قواى اسلام در نبرد قادسيه رسيد، كه آنها را به عنوان جايزه بين رزمنده ترين افراد سپاهى، و جنگ آورترين آنها تقسيم كند. سعد سه قبضه از شمشيرها را بين دلاوران قبيلۀ اسد تقسيم كرد، و چهارمى را به عاصم بن عمرو تميمى اهداء نمود. و سه رأس از اسب ها را بين پهلوانان قبيلۀ تميم تقسيم فرمود كه يكى از آنها به قعقاع بن عمرو قهرمان شكست ناپذير رسيد، و چهارمى را به يكى از رزمندگان قبيلۀ اسد داد. و به اين ترتيب هداياى عمر فقط، بين سران دو قبيلۀ اسد و تميم توزيع گرديده است.

روز عماس

سومين روز نبرد قادسيه روز (عماس) است.

طبرى نبرد روز عماس را از قول سيف چنين روايت مى كند:

قعقاع شام گاه روز اغواث پنهانى و دور از چشم افراد سپاهى دوست و دشمن، افراد خود را به همان جايى كه صبح روز اغواث نگه داشته بود تا در دستجات ده تايى به ميدان آيند هدايت كرد و اين بار به آنان دستور داد تا صبحگاهان در دستجات صدتايى به ميدان برد وارد شوند تا هم نيروى سپاه اسلام به رسيدن قواى كمكى فزونى گيرد، و هم اميد آنها به فتح و پيروزى بر دشمن دو چندان گردد. عاصم برادر قعقاع نيز با سواران خود چنين كرد و با تدبير جنگى اين دو برادر تميمى سربازان اسلام قوى دل گرديدند.

سيف مى گويد: در روز عماس پيلان جنگى دشمن بار ديگر موجب

ص: 303

درهم ريختگى صفوف منظم سپاهيان اسلام گرديدند، و مانند روز ارماث شيرازۀ لشكر را از هم گسيختند. سعد چون حملات بى وقفۀ پيلان جنگى را ديد، به دو برادر شكست ناپذير تميم، قعقاع و عاصم فرزندان عمرو پيام فرستاد و از آن دو خواست تا شر پيلان را با كشتن پيل سفيد، پيشتاز و سر دستۀ پيلان از سر سپاهيان و صفوف لشكر كوتاه گردانند. چه بقيۀ پيلان در متابعت آن فيل سفيد بودند.

قعقاع و عاصم براى مبارزه با پيلان جنگى دشمن خود را آماده كردند و دو نيزه تو پر و محكم و نرم برداشتند و در ميان سواره ها و پياده ها به پيشروى به سوى پيل سفيد پرداختند، و به افراد خود نيز دستور دادند تا آن را دوره كنند و از هر طرف به او حمله نمايند و او را پريشان سازند و چون خود كاملاً به آن فيل نزديك گرديدند، به يك باره حمله بردند و با هم نيزه هاى خود را در چشم هاى فيل سفيد فرو كردند. فيل كه از درد به خود مى پيچيد سوار خود را بر زمين افكند و به شدت سر خود را تكان داد و خرطومش را بياويخت و به پهلو درآمد كه قعقاع با يك ضربت شمشير خرطومش را قطع كرد.

سيف از براى عاصم بن عمرو در نبرد ليلة الهرير، هم چنين پيش از آن نبرد، و بعد از آن از قهرمانى ها و مردانگى ها، و جسارت ها و شجاعت ها داستان ها زده و در پايان همۀ آنها مى گويد:

پس ازآنكه قواى دشمن در هم شكست و به پيروزى مسلمين انجاميد و ايرانيان روى به گريز نهادند، عده اى از سران و رزمندگان پارسى ننگ فرار از دشمن را بر خود هموار نتوانستند كرد، و تن به چنين ذلت و خوارى در ندادند و بر جاى باقى ماندند. همانند آنها نيز از رزمندگان و جنگ آوران بنام عرب در برابر آنان قرار گرفتند و جنگ تن به تن از نو آغاز گرديد. از جملۀ اين دلاوران دو برادر تميمى قعقاع و عاصم بودند. عاصم هماورد خود را در اين نبرد كه زادبهش و يكى از رزمندگان بنام ايران بود از پاى در آورد (6)، و قعقاع نيز هماورد خود را به خاك و خون كشيد.

ص: 304

انتشار اين داستان در كتاب هاى تاريخ اسلام
اشاره

آن چه تا اينجا بيان شد مطالبى بود از جملۀ سخنان سيف دربارۀ عاصم بن عمرو تميمى صحابى پيغمبر خدا و قهرمان شكست ناپذير و سوار كار دلير و شجاع عرب، برادر قعقاع صحابى بزرگوار و سياستمدار نامى و ابرمرد ميدان هاى نبرد، دو برادر افسانه اى و مخلوق تخيلات سيف بن عمر تميمى زنديق كه امام المورخين طبرى آنها را از قول او در كتاب معتبر و وزين خود روايت نموده است، و پس از وى تاريخ نويسانى ديگر چون اين اثير و ابن خلدون بدون اين كه به سند روايت ها اشاره اى كرده باشند از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود نوشته اند. هم چنين ابن كثير همين داستان را از طبرى گرفته و نام سيف را در يازده مورد در خلال آن آورده است.

بررسى سند

در سند اين داستان ها نام راويانى امثال نضر بن سرى در سه روايت، و نام فرزند رفيل، و حميد بن ابى شجار در يك روايت آمده است، و نيز نام محمد، و زياد به عنوان راوى برده شده كه بارها نوشته ايم وجود خارجى نداشته اند و از جملۀ راويان ساختگى سيف مى باشند.

نتيجۀ بررسى و سنجش

تا اينجا روايات سيف را دربارۀ عاصم در روز گاوان و روزهاى سه گانه نبرد قادسيه بررسى كرديم، در نتيجه روشن گرديد كه:

سيف تنها كسى است كه مى گويد گاو در بيشۀ منطقۀ ميسان با عاصم بن عمرو سخن گفته است و تحقيق حجاج بن يوسف ثقفى را براى تأييد آن مى آورد كه حجاج پس از گذشت سال ها از آن واقعه قضيه را تحقيق مى كند، و گواهى گواهان در محضر او بر اين كه اين داستان كاملاً صحيح است و تعجبى ندارد اگر دو آن را باور نكنى زيرا

ص: 305

اگر ما هم جاى تو بوديم چنين داستانى را مى شنيديم باور نمى كرديم. آن وقت آقاى حجاج آن مرد خدا و روحانى به تمام معنى كه قبلاً در پى يافتن حقيقت بوده است!! سرى تكان مى دهد و تصديق مى كند و به خصوص تأكيد مى نمايد كه همۀ افرادى كه در نبرد قادسيه شركت داشته اند از پاكان و نيكان روزگار بوده اند. اين همه تأكيد پشت سر تأكيد، و گفت و شنود و رد و اثبات براى اين است كه سيف بن عمر كه خودش به تنهايى چنين افسانه اى را ساخته و نقل مى كند، به ديگران بقبولاند كه اين واقعه قصه نيست، زاييدۀ وهم و خيال نمى باشد، هيچ گونه قصد و غرض سوئى هم در كار نيست، حقيقت داشته و اتفاق افتاده است. آن وقت آيندگان كه چنين افسانه هايى را در كتاب تاريخ طبرى مى خوانند، حكم كنند كه تمامى مطالب طبرى از همين مقوله است. و در نتيجه انكار حقايق اسلام و آيات الهى و معجزات پيامبران به سادگى ميسر باشد و در چنين وقتى است كه سيف و امثال سيف از شادى در پوست خود نمى گنجند. اينجا است كه هم مسلكان سيف، بر او آفرين مى گويند و دست او را مى بوسند و ما نيز مى گوييم: راستى كه دست مريزاد طبرى!

بارى سيف افسانۀ سخن گفتن گاوهاى پنهان كرده در بيشۀ ميسان را با عاصم بن عمرو مطرح مى كند، در صورتى كه ديگران گفته اند: وقتى كه سپاه سعد به علوفۀ چارپايان، و مواد خوراكى براى سپاهيان خود احتياج پيدا مى كرد دستور مى داد تا به آبادى هاى پايين فرات تاخت وتاز برند و خواسته هاى خود را با چپاول و غارت به دست آورند. و همين موضوع با موقعيت سپاه در آن روزگار و حالتى كه داشته اند كاملاً مناسب و هماهنگ است.

هم چنين سيف مى گويد كه كسرى خواست تا بارى از خاك ايران را وسيلۀ شريف ترين و محترم ترين فرستادگانى كه به خدمتش اعزام شده بودند بفرستد، كه عاصم تميمى مضرى اين عمل كسرى را به فال نيك مى گيرد و خاك را بر مى دارد و به خدمت سعد مى برد و فتح و پيروزى بر دشمن را به او مژده مى دهد، در صورتى كه ديگران نوشته اند كه رستم فرماندۀ كل قواى پارسيان چنين كرد و آن كس كه خاك را به خدمت

ص: 306

سعد برد عمرو بن معدى كرب قحطانى يمانى بوده است.

و نيز سيف تنها كسى است كه از نبردهاى عاصم و سخنرانى ها، و حماسه ها و گردى ها و دلاورى هايش در نبرد قادسيه، در روزهاى ارماث و اغواث و عماس داد سخن مى دهد. در حالى كه نبرد قادسيه را دينورى و بلاذرى به طور كامل و مفصل به شرح آورده اند و هيچ از اين نام هاى ارماث و اغواث و عماس، و ساير افسانه هاى سيف در آنها ديده نمى شود. ما در اينجا از بازگو كردن مطالب بلاذرى و دينورى دربارۀ نبرد قادسيه به منظور خوددارى از درازاى سخن دورى جسته ايم، و مطالعۀ آنها را به خواستاران آن توصيه مى نماييم.

دست آوردهاى روايات سيف در قادسيه

يكم - خلق كرامتى براى عاصم بن عمرو، صحابى بزرگوار، قهرمان نامى تميم در افسانۀ سخن گفتن گاو با او در بيشۀ ميسان به زبان عربى فصيح.

دوم - حضور عاصم در جمع فرستادگان به بارگاه كسرى و عمل ناگهانى و بدون تفكر او در برداشتن خاك و حمل آن به خدمت سعد با تفأل به پيروزى و كاميابى بر دشمن.

سوم - مقامى والا و پراهميت براى قعقاع و عاصم اين دو فرزند عمرو تميمى كه كليد همۀ پيروزى ها بالاخره در دست آنهاست. و مگر نه اين كه عاصم بود تا فرمان داد تيراندازان و نيزه داران تميم، پيل بانان و پيل سواران دشمن را همه از پاى در آورند، و آن چه را كه پيلان بر پشت داشتند به روز ارماث همه را به زير افكندند؟

چهارم - اين كه مثنى كجا و قهرمان شيرافكنى چون عاصم، تا ديگر سلمى زن سابق نثنى چنين زبان درازى نكند و چنان قهرمان لشكرشكنى را كه جنگ مى كند و ديگر رزمندگان را به حمايت مى گيرد دست كم نگيرد.

پنجم - و بالاخره افتخارى براى اين دو مرد افسانه اى قعقاع و عاصم كه با كشتن پيل سفيد، پيشتازان پيلان، ستون پيل سواران دشمن را در هم مى شكنند و موجبات شكست و فرار پارسان را فراهم مى سازند.

ص: 307

اين ها و ده ها و صدها افتخارات ساخته شده و خلق شده از دهان سيف براى قبيلۀ نزار و خاندان تميم، تا امثال طبرى و ابن عساكر، و ابن اثير و ابن كثير و ابن خلدون در تاريخ هاى خود بنويسند، و قرن ها به يادگار گذارند و ديگر قشرى مذهبان بر ديده كشند، و بر مضر و نزار، و به ويژه بر خاندان تميم آفرين گويند. و در مقابل، دشمنانشان از قبايل قحطانى يمانى تا دنيا دنياست باآن همه رسوايى ها كه سيف برايشان به دروغ ساخته و سر هم كرده است، از خشم و نفرت به خود بپيچند و انگشت به دندان بگزند و نفرين و دشتان مردم نيز بدرقۀ راهشان باشد.

ص: 308

عاصم در روز جرائيم

اشاره

قتلوا عامتهم و نجا من نجا منهم عورانا

سپاه اسلام سپاهيان دشمن را يكسره كشتند جز آنها كه با بك چشم از دست رفته نجات يافتند.

(سيف بن عمر)

سيف داستان روز جرائيم را در چند روايت خود نقل كرده است كه در اينجا ما نخست آنها را مى آوريم سپس به متن و سند آنها بررسى مى كنيم:

1 - طبرى از قول سيف بن عمر روايت مى كند:

سعد بن ابى وقاص فرمانده كل قوا پس از پيروزى بر دشمن در نبرد قادسيه، مدتى در كنار دجله حيران و سرگردان ماند و راه عبور از آن رود پهناور را چاره مى انديشيد. چه در آن سال دجله كاملاً پرآب و بالا آمده، جوشان و خروشان و كف بر لب آورده بود.

از قضا صعد در خواب ديده بود كه سپاه سلمين به دجله زده او آن گذشته اند پس در مقام تحقق بخشيدن به خواب خود بر آمد و بدين منظور سپاهيان را به گرد خود جمع كرد و پس از حمد و سپاس خدا با آنان چنين گفت:

دشمنانتان از ترس شما به اين رود بزرگ و پهناور پناه برده اند، و شما را

ص: 309

دسترسى به ايشان ممكن نيست. در خالى كه آنان به وسيلۀ كشتى هاى خود به شما دسترسى دارند و هر وقت كه بخواهند به وسيلۀ آنها مى توانند بر شما بتازند... تا آنجا كه گفت:

اين را بدانيد كه من تصميم گرفته ام تا از دجله عبور كرده بر آنها حمله برم. سپاهيان دسته جمعى و با يك صدا گفتند: خداوند رهنمون ما و تو باد هر چه مى خواهى فرمان ده! و سپاه خود را براى عبور از دجله آماده ساخت. سعد گفت: چه كسى از بين شما پيش مى افتد تا ساحل روبه رو را تصرف كرده پاس دارد، و بقيۀ افراد با اطمينان و ايمنى به او بپيوندند، و سپاه خصم نتواند مزاحمتى در پيشرفت ايشان در دجله ايجاد نمايد؟ عاصم بن عمرو پهلوان نام آور عرب نخستين كسى بود كه قدم پيش گذاشت و آمادگى خود را براى انجام فرمان سعد اعلام داشت. پس از عاصم ششصد تن شجاع و رزم آور به عنوان هم كارى با عاصم قدم پيش گذاشتند. سعد عاصم را به فرماندهى آن دسته ششصد نفرى برگزيد.

عاصم با افراد خود به كنار دجله رفت و آنان را مخاطب ساخته گفت: از ميان شما چه كسى با من پيش مى تازد تا ساحل آن سوى دجله را از چنگ دشمن بيدون آوريم و از آن پاس داريم تا بقيه به ما ملحق شوند؟ از آن جمع شصت تن قدم به جلو گذاشتند. عاصم آنها را به دو دستۀ سى نفرى تقسيم كرد و بر اسب و ماديان نشانيد تا حركتشان در آب و پيشروى به سوى ساحل مقابل آسان تر باشد، و سپس به همراه آن عدۀ شصت نفرى به دجله زد.

چون پارسيان آن دسته را در حال پيشروى به سوى خود ديدند به شمارۀ آن سواران، او قواى خود سوارانى به مقابلۀ آنها فرستادند. گروه شصت نفرى سواران ايران در دجله با قواى شصت نفرى عاصم كه با شتاب به ساحل نزديك مى شدند روبه رو گرديد. عاصم در اين موقع به افراد خود بانگ زد: نيزه، نيزه! نيزه هاى خود را به سوى پارسيان دراز كنيد و چشم هايشان را نشانه بگيريد و پيش رويد. سواران عاصم چشم هاى دشمن را نشانه گرفتند و پيش رفتند و پارسيان چون چنين ديدند عقب نشستند ولى مسلمانان خود را به آنها رسانيده تيغ در ميانشان نهادند و همه را از پاى در آوردند

ص: 310

و آن كس كه از آنها نجات يافت يك چشم خود را از دست داده بود. پس از اين پيروزى ساير افراد عاصم بى هيچ رنج و زحمتى به ياران خود پيوست.

سعد وقاص چون از تصرف ساحل وسيلۀ عاصم مطمئن گرديد، دستور پيشروى و عبور از دجله را به افراد سپاهى خود صادر كرد و گفت: اين دعا را بخوانيد و از دجله بگذريد:

«از خداى كمك مى گيريم و به او توكل مى كنيم، خداى ما را بس است، و هم او بهترين پشتيبان است، و هيچ يارى و نيرويى جز از جانب خداى بلند مرتبۀ بزرگ نباشد.»

پس از خوانده چنين دعايى قسمت عمدۀ سپاه سعد خود را به آب زدند و بر امواج خروشان دجله كه كف بر لب آورده و سياه مى نمود سوار گشتند. در اين حركت و عبور ز دجله افراد سپاهى به طور عادى با يك ديگر سخن مى گفتند و دوشادوش هم، چنان سرگرم گفت و گو بودند كه گويى بر زمين هموار راه مى روند.

پارسيان كه با چنين اوضاع حساب نشده و شگفت انگيزى روبه رو گرديده بودند با شتابى هر چه تمام تر ازآنچه با خود داشتند چشم پوشيده روى به گريز نهادند و مسلمانان دو صفر سال شانزدهم هجرى قدم به مدائن گذاشتند.

2 - و در حديثى ديگر از قول مردى از ابو عثمان نهدى مانند همان داستان را روايت مى كند تا آنجا كه راوى مى گويد:

دجله از افراد سپاهى، از پياده و سواره، و چارپايان مالامال گرديد آن سان كه از ساحل كسى آب را نمى توانست ببيند زيرا تمام پهناى رودخانه را تا آنجا كه چشم كار مى كرد سپاهيان اسلام پوشانيده بودند.

پس از عبور از دجله سواران، قدم به ساحل گذاشتند و اسب ها شيهه مى كشيدند خود به اطراف مى پراكندند! چون دشمن چنين ديد، بدون اين كه به چيزى توجه كند روى بگريز نهاد.

3 - و در روايتى ديگر مى گويد:

ص: 311

سعد وقاص پيش ازآنكه فرمان دهد تا سپاهيان به آب بزنند در ساحل رود ايستاده و عاصم و سپاهيان او را كه در رودخانه با دشمنان مى جنگيدند مى نگريست كه بى اختيار گفت: به خداى سوگند! اگر گردان خرساء - افراد تحت فرماندهى قعقاع كه سيف آن را خرساء ناميده بود - به جاى آنان بود و با دشمن نبرد مى كرد، همين طور نيكو و پرثمر مى جنگيد: و به اين وسيله گروه اهوال - افراد تحت فرماندهى عاصم كه سيف آن را اهوال نام گذاشته بود - را كه در آب و ساحل نبرد مى كردند به گروه خرساء تشبيه كرده است... تا آنجا كه مى گويد:

چون تمامى گروه اهوال تحت فرماندهى عاصم قدم به ساحل گذاشتند و آن را به تصرف خود در آوردند، سعد وقاص به همراه بقيه سپاهيان به دجله زد و سلمان فارسى در اين هنگام دوشادوش سعد در آب حركت مى كرد و آن رود عظيم و پهناور از سواره نظام اسلام پر شده بود، در آن موقع سعد چنين دعايى را خواندن گرفت:

«خداى ما را بس است و هم نيكو ترين پناه گاه است. قسم به خدا كه ايزد دوست دارانش را يارى فرمايد، و آيينش را آشكار سازد، و دشمنش را از پاى در آورد؛ در صورتى كه در لشكر گمراه و يا بزه كارى راه نيابد، و زشتى ها بر خوبى ها فزونى نگيرد.»

سلمان روى به سعد كرد و گفت: دين اسلام دينى است جديد، خداوند درياها را به فرمان مسلمين در آورد، هم چنان كه سرزمين ها را در برابرشان تسليم ساخت! قسم به آن كس كه جان سلمان به دست اوست از اين رود پهناور همگى گروه گروه به سلامت بيرون خواهند شد، هم چنان كه گروه گروه در آن پاى گذاشته اند و يك تن از آنها از بين نخواهند رفت.

رود دجله از افراد سپاهى اسلام سياهى مى كرد بدان سان كه از ساحل آبى ديده نمى شد، و افراد بيشتر ازآنكه در خشكى با يك ديگر گرم گفت و گو بودند، در آب با هم سخن مى گفتند و همان طور كه سلمان پيش بينى كرده بود، همگى سالم از آب بيرون آمدند، نه هيچ كس غرق شد، و نه چيزى از اموال آنها از دست رفت.

ص: 312

4 - و در حديثى ديگر، از قول راويى ديگر مى نويسد:

... و همگى به سلامت به ساحل رسيدند مگر مردى غرقده نام از قبيلۀ بارق كه از اسب سرخ رنگش به درون دجله در غلطيد. گويى هم اكنون اسب او را دارم مى بينم كه برهنه و بى زين خود را تكان مى دهد و قطرات آب را از يال و كوپال خود به هوا مى افشاند، و غرقده را كه در آب زير و بالا مى شود و چرخد. و در همين هنگام بود كه قعقاع عنان اسب خود را به سوى غريق بازگردانيد و دست يازيد و دست غرقده را گرفت و همين طور او را با خود به سوى ساحل كشانيد. آن بارقى كه مردى دلير و سخت نيرومند بود گفت: اى قعقاع! خواهران ديگر چون تو گردى نخواهند زاييد. آخر مادر قعقاع هم قبيلۀ آن مرد و از قبيلۀ بارق بوده است.

5 - در حديثى ديگر از راويى ديگر چنين روايت مى كند:

از اثاثيه و اموال آن لشكر هيچ چيز از دست نرفت، مگر ظرف يكى از افراد سپاهى به نام مالك بن عامر از قبيلۀ عنز كه با قريش هم پيمان بود، كه بندش به علت فرسودگى پاره شد و در آب افتاد و آب آن را برد. مردى كه دوشادوش مالك در آب حركت مى كرد و عامر بن مالك نام داشت به شوخى گفت: تقدير بر ظرف تو آمد و آن را برد! مالك جواب داد كه من بر راه راست هستم، و هرگز خداوند در ميان اين همه افراد لشكر ظرف مرا از من نخواهد گرفت! چون از رود گذشتند، مردى كه به پاسدارى قسمت پايين رود مشغول بود ظرفى را كه امواج به كنار ساحل انداخته بود باز يافت، آن را با نيزه اش از آب گرفت و به لشكر گاه آورد. مالك ظرف خود را پس گرفت و سپس روى به عامر كرد و گفت: تو را نگفتم؟!

6 - و نيز در حديثى ديگر از قول راويى ديگر مى گويد:

آن گاه كه سعد مردم را فرمان داد تا از دجله بگذرند، همگى به آب زدند و هر دو نفر دوشادوش بك ديگر به پيشروى پرداختند. آب دجله سخت بالا آمده بود. و سلمان فارسى در اين پيشروى همدوش سعد وقاص حركت مى كرد. حال سعد گفت: اين تقدير خداى عزيز دانا است: امواج خروشان دجله آنها را با خود بالا و

ص: 313

پايين مى بردند. مسلمين پيش مى رفتند و هر گاه در اين پيشروى اسبى خسته مى شد، قسمتى از زمين دجله از كف رود خانه بالا مى آمد و درست زير چهار دست و پاى اسب خسته قرار مى گرفت و آن اسب رويش به استراحت و رفع خستگى مى پرداخت آن طور كه گويى اسب بر روى زمينى خشك ايستاده است!! در اين پيشروى به سوى مدائن، امرى شگفت انگيزتر از اين صورت نگرفته است. و اين روز، روز آب بود - يوم الماء - كه آن را روز قطعه زمين ها - يوم الجراثيم - نيز ناميده اند.

7 - و باز در حديثى ديگر از زبان راويى ديگر مى گويد:

عده اى روايت كرده اند، روزى كه سپاه اسلام به دجله زدند كه از آن عبور كنند روز قطعه زمين ها ناميده شد زيرا هر فرد سپاهى كه خسته مى شد فرداً يك قطعه زمين از كف رودخانه بالا مى آمد تا زير پاى آن فرد خسته قرار مى گرفت و او روى آن مى ايستاد و خستگى را از خود دور مى كرد!

8 - و در حديثى ديگر از قول راويى ديگر چنين مى گويد:

ما خود را به دجله زديم در حالى كه امواج آن سخت بالا مى زد و چون به عميق ترين نقطۀ آن رسيديم آب در آنجا حتى به تنگ اسب سوار هم نمى رسيد!

9 - و بالاخره در حديثى ديگر از قول راويى ديگر مى نويسد: راوى مى گويد:

در آن هنگام كه به سوى مدائن پيش مى رفتيم، وقتى كه پارسيان عبور كرد ما را از دجله مشاهده كردند، ما را به ديوان تشبيه كرده به زبان پارسى به يك ديگر مى گفتند: ديوان آمدند! عده اى هم مى گفتند به خداى سوگند كه ما با انسان ها جنگ نمى كنيم بلكه ما با جنيان مى جنگيم. پس همگى روى به گريز نهادند.

انتشارات روايات سيف در كتب تاريخ
اشاره

همۀ اين روايات نه گانه را طبرى از قول سيف در كتاب خود آورده است. و ديگر تاريخ نويسانى كه بعد از او آمده اند، بدون اين كه به سند احاديث آن اشاره اى كرده باشند همه را از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود ثبت كرده اند.

ص: 314

ابو نعيم نيز پاره اى از اين احاديث را مستقيماً از سيف گرفته و در كتاب خود به نام دلائل النبوه ثبت كرده است.

اما ديگران. در مورد عبور سپاهيان از دجله چه مى نويسند؟

حموى در شرحى كه بر كوفه نوشته است پس از اشاره به رستم فرخ زاد فرمانده كل قواى پارسيان و نبرد قادسيه مى نويسد:

كشاورزان ايرانى، با راهنمايى كردن لشكر اسلام به نقاط ضعف سپاهيان پارس، هم بستگى و علاقه مندى خود را با مسلمانان ابراز مى داشتند، و با دادن هدايايى به آنها، و دائر كردن بازارهاى روز براى ايشان؛ خود را بيشتر به اسلام و سپاه ايشان نزديك مى ساختند تا وقتى كه سعد بن ابى وقاص براى دستيابى به يزدگرد عنان عزيمت به جانب مدائن كشيد... تا آنجا كه مى گويد: در كنار دجله گذرگاه و پلى كه بتواند سپاه خود را از آن عبور دهد نيافت تا اين كه در كنار آبادى صيادين قسمت جنوبى مدائن او را به گذرگاهى راهنمايى كردند كه به علت عمق كم دجله در آنجا، عبود سوار و پياده به سادگى امكان پذير مى نمود. سعد با افراد خود از آن نقطه به دجله زدند و از آن عبور كردند.

خطيب در ترجمۀ هاشم در تاريخش مى نويسد:

چون در نبرد قادسيه خداوند دشمن را شكست داد و پارسيان به مدائن عقب نشينى كردند، سعد با لشكر اسلام آنان را تعقيب كرد و براى عبور از دجله راهنمايى از اهالى شهر مدائن گذرگاه كم عمق قطربل را براى عبور سپاهيان به سعد راهنمايى كرد. سعد نيز با سپاهيان خود از همان نقطه از دجله عبور كرد و به مدائن تاخت...

طبرى نيز به تفصيل اين داستان را از قول ابن اسحق چنين روايت مى كند:

چون سپاه اسلام با همه آلات و اموال خود به كنار دجله رسيد، سعد در مقام يافتن گذرگاهى بر آمد، ولى راهى براى عبور از دجله نيافت. تا اين كه راهنمايى از اهالى شهر مدائن به خدمت سعد آمد و به سعد گفت: من مى توانم شما را از گذرگاه كم عمقى عبور دهم تا پيش ازآنكه آنها - دشمن - بتوانند كاملاً از دسترس شما دور

ص: 315

گردند به ايشان برسيد. پس سپاه سعد را به گذرگاهى در منطقه قطربل برد، و نخستين كسى كه از سپاه اسلام در آن نقطه قدم در آب گذاشت، هاشم فرزند عتبه بود كه با افراد پياده نظام خود به آن رودخانه زدند. چون هاشم و افرادش از رودخانه گذشتند سواره نظام هاشم نيز به دجله زدند و پس از ايشان سعد وقاص دستور داد تا سواره هاى عرفطه از دجله عبور نمايند و پس از ايشان بقيۀ سپاه به دجله زدند و از آن گذشتند....

ابن حزم نيز در جمهرۀ خود مى نويسد:

سليل بن زيد از بنى سنبس، تنها كسى بود از سپاهيان اسلام كه روز عبور از دجله به سوى مدائن در رودخانه غرق شد، و به جز او، در آن روز كس ديگرى غرق نشده است. (7)

بررسى سند

طبرى براى حديث اول سيف، يعنى آن قسمت از داستان كه از تحير سعد در كنار دجله سخن مى گويد، تا خطابش را به سپاهيان، و پيش قدم شدن عاصم و بالاخره تصرف ساحل و ورود به مدائن در صفر سال شانزده هجرى راويى را معرفى نمى كند، و سندى به دست نمى دهد.

اما در حديث دوم. سيف داستان را از زبان (مردى) روايت مى كند كه ندانستيم نام او را سيف چه خيال كرده است تا به دنبالش در فهرست نام راويان بگرديم.

سند حديث هاى پنجم و هفتم او محمد، و مهلب، و طلحه مى باشند كه در گذشته دانستيم كه چنين راويانى وجود خارجى نداشته اند و از مخلوقات تخيلات سيف هستند.

هم چنين در حديث پنجم نام عمير الصائدى را نيز به عنوان راوى آن خبر آورده است كه ما نام عمير الصائدى را جز در حدى سيف در هيچ جاى ديگر نيافتيم، روى اين اصل عمير را نيز جزء گروه راويان ساختگى سيف به حساب آورديم.

اما حديث هاى سوم و چهارم را به راويانى نسبت مى دهد كه در حقيقت وجود

ص: 316

خارجى داشته اند، و چنين راويانى بوده اند الا اين كه ما هرگز گناه دروغ هايى كه سيف خود ساخته است بر دوش آنان بار نخواهيم كرد، بعد از اين كه با اطمينان كامل در يافته ايم كه سيف تنها گوينده اى است كه چنين مطالبى را به آنها نسبت مى دهد و چنين سخنانى از همين راويان نزد ديگر نويسندگان يافت نمى شود.

ارزيابى و نتيجۀ سنجش

عبور سپاهيان اسلام به سوى مدائن از رودخانۀ دجله وسيلۀ راهنمايى محل آنجا گرديده كه او سپاه را به گذرگاه كم عمقى كه خود مى شناخت راهنمايى كرد، و نخستين كسى كه قدم به درون دجله گذاشت تا از آن بگذرد هاشم با افراد پياده اش بود و سپس سواره هاى هاشم از دجله عبور كردند، و بعد از ايشان خالد و بعد از او عياض قدم به درون رودخانه گذاشته و از آن عبور كرده اند. در صورتى كه سيف در افسانۀ خود افسانه خويش را چنين شروع مى كند:

سعد در كنار دجله كه پرآب بود و كف بر لب آورده و سياه براى عبور از آن متحير و سرگردان كه خوابى كه ديده بود پرده از پيش چشم هايش بر مى دارد، و مطلب را با ديگر افراد سپاهى در ميان مى گذارد، و پاسخ افراد كه: خداوند رهنمون ما و تو باد هر چه مى خواهى فرمان ده. چنان است كه او را اميدوار مى سازد، و عاصم بن عمرو نخستين دلير و قهرمانى است كه براى عبور از دجله آمادگى خود را اعلام مى دارد و سعد او را بر 600 نفر مرد مبارز و دليرى كه براى عبور از رودخانه آماده شده بود فرماندهى مى دهد. عاصم با 60 تن از افرادش در رودخانه قدم مى گذارد و در ميان آب با دشمنان مى جنگد و بر آنها پيروز مى شود. و سعد در اين موقع هنگ اهوال عاصم را به خرساء هنگ قعقاع تشبيه مى كند.

سيف شرح مى دهد كه پس از پيروزى عاصم بر ساحل چگونه بقيۀ افراد سپاه قدم به دجله گذاشتند طورى كه از كثرت نفرات آنها، از ساحل آبى ديده نمى شد؛ و چگونه آنها با يك ديگر سرگرم صحبت و گفت و شنود بودند و اصلاً به موقعيت خود

ص: 317

توجهى نداشتند و به مراتب بيشتر از خشكى، در دريا با هم صحبت مى كردند و سخن مى گفتند.

و سيف شرح مى دهد كه هر وقت يكى از افراد سپاه خسته مى شد، فوراً قطعه اى از زمين كف رودخانه بالا مى آمد تا درست يزر پاى او قرار مى گرفت و آن شخص خستگى رفع مى كرد، و به همين مناسبت بود كه آن را روز قطعه هاى زمين «يوم الجراثيم» نام نهادند.

سيف مى گويد در آن روز جز غرقده هيچ مبارز ديگرى در رودخانۀ دجله غرق نشد، غرقده كه مردى سخت مبارز و دلير و از قبيلۀ بارق بود، از اسب سرخ رنگش خود به درون آب غلطيد، و در آب زير و بالا مى شد و به دور خود مى چرخيد كه قعقاع آن ابرمرد ميدان هاى جنگ و قهرمان شكست ناپذير تميم متوجه شد و عنان اسب خود را به سوى غريق باز گردانيد و دست دراز كرد و دست غرقده را گرفت و در ميان آن همان طور او را با خود به ساحل كشانيد و نجات داد. آن وقت غرقده به او گفت: اى قعقاع! خواهران چون تو گردى ديگر نزايند!

و نيز حكايت كرده كه بند ظرف يكى از افراد سپاه به علت فرسودگى پاره مى شود، باد و امواج خروشان دجله آن را دور و دورتر مى برد تا بالاخره به ساحل مقابل مى رساند، و يكى از پاسداران ساحل در قسمت پايين دجله آن را مى بيند و با نيزه اش از آب مى گيرد و به سپاه مى آورد. تا اين كه صاحب ظرف، آن را باز مى شناسد و به او باز گردانده مى شود.

سيف افسانه هاى خود را چنين مى سازد، و از همين راه حقايق تاريخ اسلام را زير سرپوشى از خرافات پنهان و پوشيده مى دارد. راستى ما را معلوم نگرديد كه چرا قطعه زمينى از كف دجله زير پاى عرقده بالا نيامد تا چنين وضعى برايش پيش بيايد و در آب بيچاره شود تا بالاخره قعقاع به نجاتش برخيزد؟ آيا مقدر چنين بوده است كه در چنين موقعيتى هم قعقاع و خاندان تميم از كسب افتخار محروم نباشند، و روى اين اصل او را غرق كرده است تا باز هم نام قعقاع به عنوان منجى، قهرمان و دوست دار

ص: 318

بشر بر سر زبان ها بيفتد؟ و جايى كه همۀ افراد سپاهى از چنين مكرمتى برخوردارند كه زمين كف دجله زير پاى فرد فردشان و حتى اسب هايشان بالا بيايد تا استراحت كنند، غرقده بيچاره را از اين فيض بزرگ و منقبت عالى محروم ساخته است؟ و يا شايد سيف خواسته است از تجانسى كه بين نام غرقده و كلمه غرق وجود دارد استفاده كرده داستانى با مسمى بسازد.

سيف در اين افسانه كه ساخته است براى هر يك از دو برادر تميمى، قعقاع و عاصم مكرمت و فضايلى، شجاعت و دليريى خاص آورده، و براى تمامى افراد سپاه نيز منقبت و فضايلى روايت كرده است تا آنهايى كه كرامت ها و فضائل سيف را ثبت مى كنند چنين افسانه اى بس شورانگيز و مهيج در دسترس باشد، هم چنان كه ابو نعيم اين افسانه را به عنوان سندى قاطع در كتاب دلائل النبوة خويش ثبت كرده است.

سيف افسانه عبور سپاهيان را از دجله به صورت احاديث مستقل و جدا از هم، و از زبان راويانى مختلف آورده تا حديثش ازهرجهت محكم و غير قابل انكار باشد.

سيف اين افسانه را، چون بيشتر افسانه هايش شكل مى دهد و با هنرمندى مخصوص به خود، سخنان و زمزمه ها، جنبش ها و حركات قهرمانان افسانه اش را چنان مى آورد كه گويى خواننده هم اكنون آنها را زنده در پيش روى دارد؛ دوشادوش آنان قدم بر مى دارد، و حركات و سكنات ايشان را مى بيند، سخنان آنها، حتى صداى نفس كشيدنشان، صداى برخورد سم اسب ها با آب دجله، صداى امواج، همهمۀ افراد، همه را مى شنود؛ و پس و پيش شدن افراد را در ميان آب از كنار يك ديگر، و حتى بالا و پايين رفتن قطعه هاى زمين كف رودخانه بزرگ دجله را به چشم مى بيند و خودش حس مى كند؛ چنين افسانه اى اين قدر زنده و محسوس چه احتياجى به سند و راوى دارد تا آن را بپذيريم و قهرمانانيش را بشناسيم و باور داريم؟ مگر حديثى را كه سيف در آن از غرق شدن غرقده سخن مى گويد به دقت نخوانده ايد؟ توجه كنيد راوى مى گويد:

غرقده از روى اسب سرخ رنگش ناگهان درون آب دجله در غلطيد، هم اكنون بعد از سال ها دارم مى بينم، اسب غرقده سر و گردن خود را دراز كرده به تندى تكان

ص: 319

مى دهد و قطرات آب را از سر و گردن و يال و كوپال خود به هوا مى پراكند؛ غريق در آب بالا و پايين مى رود و به دور خود مى چرخد، و رود خروشان و كف بر لب آوردۀ دجله او را فرو نمى برد، در چنين حالتى قعقاع آن ابرمرد ميدان هاى جنگ و فرياد رس درماندگان متوجه او مى شود، در ميان رودخانه عنان اسب خود را به جانب عرقده بر مى گرداند، خود را به او مى رساند، دست دراز مى كند و دست غرقده كه از قبيلۀ بارق است و مادر قعقاع نيز بارقى است، روى به قعقاع كرده و مى گويد: اى قعقاع! خواهران از زاييدن چون تو گردى ناتوانند!

هدف سيف از ساختن چنين افسانه اى شايد همين نكته است كه بگويد نه تنها زنان قبيلۀ بارق، بلكه تمام زنان جهان از زاييدن گرد و دلاورى چون قعقاع تميمى عاجز و ناتوانند.

سيف در افسانۀ خود قهرمانى ها و دلاورى هاى عاصم برادر قعقاع را مى شمارد كه چسان در ميان آن همه افسران و دلاوران، او نخستين كسى بود كه قدم پيش گذاشت تا از دجله عبور كند و چگونه او با افرادش در آب و خشكى با دشمنان به نبرد پرداخت و همگى را از پا در آورد، و اگر كسى هم نجات يافته از يك چشم كور شده بود، و اين كه چگونه آن گرد دلاور ساحل را به تصرف خود در مى آورد تا بقيه افراد سپاهى در پناه امنيت كامل از رودخانه دجله بگذرند و...

دست آورد داستان جراثيم

يكم - خطبه اى از سعد وقاص تا از نظر ترتيب عبارات و هنر نثرنويسى و خطابه، زينت بخش كتاب هاى ادب شود.

دوم - دعا و نيايش هايى از سعد وقاص، كه شايسته است از دجله دعاهاى مجرب در كتاب هاى ادعيه و اذكار ثبت گردد.

سوم - خلق روزى تاريخى و فراموش نشدنى از نبردهاى اسلامى كه نامش در

ص: 320

كتاب هاى تاريخ به نام «يوم الجراثيم» روز قطعه هاى زمين بيايد.

چهارم - خلق منقبت و فضيلتى براى افراد سپاه اسلام در رفع خستگى روى قطعه هاى زمين كف دجله كه زير پايشان بالا مى آمدند تا در كتب مناقب و فضائل ثبت شود.

پنجم - تأكيدى و تأييدى بر افسانه هاى پيش بر اين كه نام گردان هاى تحت فرماندهى دو برادر اهوال و خرساء بوده است به اضافۀ ده ها و صدها فضيلت و كرامت و افتخار از آن دو برادر شجاع تميمى.

ص: 321

عاصم در سرزمين ايران

اشاره

قال سيف و كان عاصم من الصحابة

سيف مى گويد عاصمِ افسانه اى، از ياران پيامبر بود!

(طبرى)

داستان فتح جندى شاپور
اشاره

طبرى از قول سيف ضمن حوادث سال 17 هجرى روايت مى كند:

علاء بن حضرمى يمانى كه در بحرين بود، و با سع وقاص نزارى هم چشمى و رقابتى تمام داشت، چون دريافت كه سعد در نبردهاى قادسيه پيروزى هايى كسب كرده، و به مراتب بيشتر از او در نبردهاى ارتداد غنايم جنگى به دست آورده و شهرت و آوازه اى كسب كرده است، در مقام آن بر آمد تا او نيز به نوبۀ خود از جنوب به ايران بتازد و در برابر كارهاى درخشان سعد، كارى شايان توجه او خود نشان بدهد. پس بدون اين كه اهميتى به موضوع فرمان بردارى از مقام خلافت، و يا سركشى و تمرد از آن بدهد از راه دريا و جنوب ايران، به فارس حمله كرد در حالى كه به ويژه عمر خليفه او را از دست زدن به چنين كارى قبلاً نهى كرده باشد.

علاء و سپاهيانش بر اثر اين حملۀ حساب نشده به محاصرۀ سپاهيان پارس گرفتار آمدند، تا اين كه خليفه عمر بن خطاب دستور داد، تا عتبة بن غزوان از جانب

ص: 322

بصره با سپاهيان خود به نجات علاء سپاهيانش بشتابد. از جمله فرماندهان به نامى كه در سپاه عتبه به جانب پارس عزيمت كردند، عاصم بن عمرو تميمى بود.

عتبه و عاصم و افراد سپاهى بصره، علاء و سپاهيانش را يارى دادند تا سر انجام موفق شدند حلقۀ محاصرۀ دشمن را در هم بشكنند و بر آنها پيروز شوند.

اين داستان را طبرى از قول سيف روايت كرده، و ابن اثير آن را از طبرى گرفته، و بدون اين كه به سند آن روايت اشاره اى كرده باشد در تاريخ خود ثبت نموده است. و نيز ابن كثير مطالب اين داستان را با ذكر اين جمله: طبرى از قول سيف حكايت كرده است. از طبرى گرفته و در تاريخ خود نوشته است. از طبرى گرفته و در تاريخ خود نوشته است.

طبرى پس از نقل اين داستان از قول سيف روايت مى كند، كه آنان شهرهاى مختلفى را در پارس گشودند كه آخرين آنها شهر جندى شاپور بوده است.

طبرى از قول سيف در مورد فتح جندى شاپور چنين مى نويسد:

آنان، عتبه، عاصم، و علاء به كمك يك ديگر شهر را در محاصرۀ خود گرفتند، و در مدت محاصره با ايرانيان پيكار مى كردند تا اين كه روزى ناگهان و بى مقدمه اى درهاى قلعۀ شهر به روى مسلمانان گشوده گشت و دژبانان به مسلمين گفتند: شما به همراه تيرى كه به داخل قلعه انداختيد به ما امان داده ايد و ما هم پذيرفته ايم. مسلمانان زير بار نرفتند، و انداختن امان نامه را به همراه تيرى به داخل دژ باور نداشتند تا اين كه پس از بررسى و جست وجوى بسيار دريافتند كه برده اى به نام مكنف كه اصلاً از اهالى جندى شاپور مى باشد به چنين كارى دست زده است، و امان نامه اى به همراه تيرى به داخل قلعۀ دشمن انداخته است. موضوع را به عمر گزارش كرده، كسب تكليف نمودند. عمر در جواب نامۀ ايشان، اقدام مكنف را تأييد و امان نامۀ او را تصويب فرمود.

سنجش روايت سيف با روايت ديگران

طبرى سخن سيف را تا همين جا روايت كرده است، و ديگر تاريخ نويسان

ص: 323

همين را از طبرى گرفته و در تاريخ هاى خود نوشته اند.

ولى حموى در واژۀ جندى شاپور پس از ذكر اين داستان در پايان آن مى نويسد كه عاصم بن عمرو در فتح جندى شاپور چنين سروده است:

«به جان خودم سوگند كه مكنف به نيكو ترين وجهى خويشاوندى خود را پاس داشته قطع رحم نكرده است. چه آنها را پس از خوارى و سر شكستگى و ترس از ويرانى شهرهايشان در پناه خود آورد، و خليفه نيز امانى را كه برده اى ارزانى داشته بود پذيرفت باآنكه ما بر سر آن اختلاف داشتيم و امورى را كه در باره اش جنگ و نزاع بود به حاكمى كه در قضاوتش راه صواب را طى مى كند واگذار نمود و آن حاكم نيز گفت كه امان را نمى توان شكست!»

حموى آن گاه چنين ادامه مى دهد:

اين ها سخنان سيف است. در صورتى كه بلاذرى پس ازآنكه فتح تستر (همان شوشتر) را به شرح مى آورد مى نويسد:

ابو موسى اشعرى ازآنجا به جانب جندى شاپور حمله برد. اما اهالى شهر كه سخت ترسيده و خود را باخته بودند از وى امان خواستند، ابو موسى نيز پذيرفت و قبول كرد كه همۀ اهالى در امان باشند، كسى را نكشند، و به اسارت نگيرند، و به اموال و داراييشان به جز جنگ افزارهايشان تعرض و تجاوزى ننمايند.... اين ها نيز مطالبى بود كه حموى دربارۀ واژۀ جندى شاپور در معجم البلدان خود آورده است.

حميرى نيز در كتاب روض المعطار، در واژۀ جندى شاپور داستان از قول سيف به شرح فوق آورده و در پايان پس از بيت چهارم از شعر عاصم، بيت پنجمى هم به اين شرح بر آن افزوده است:

«خدا را! جندى شاهپور چه زيبا است. چه خوب از ويرانى و خرابى نجات يافت پس ازآنكه بر سر شهرها چه گذشت.»

ص: 324

نتيجۀ سنجش و ارزيابى

سيف تنها كسى است كه خبر وجود حسادت و هم چشمى در علاء حضرمى يمانى با سعد وقاص نزارى مى دهد، و مخالفت او را با فرمان صريح خليفه وقت عمر بن خطاب. و به محاصره افتادن علاء و سپاهيانش را مى نويسد، كه ما در آغاز اين كتاب آنجا كه از تعصبات قبيله اى سخن گفته ايم به اين داستان اشاره كرده علت آن را هم آورده ايم.

و نيز سيف تنها كسى است كه از عاصم بن عمرو نام مى برد، و شجاعت هاى او را برمى شمرد و اشعار و حماسه هايى به او نسبت مى دهد.

و اين طبرى است كه روايت هاى سيف را در كتاب تاريخ خود نقل مى كند بدون اين كه به رجزها و حماسه هايش توجهى داشته باشد، در صورتى كه حموى همان داستان را با چهار بيت از اشعار عاصم و با تصريح به مصدر آن، سيف در معجم البلدان خود ثبت كرده است و حميرى همان داستان را با پنج بيت شعر از عاصم و بدون اشاره اى به مصدر آن در روض المعطار خود ثبت نموده است. (8)

بررسى سند داستان

بسيار نام محمد و مهلب به عنوان راوى در احاديثى كه سيف دربارۀ عاصم بن عمرو قهرمان افسانه ايش روايت مى كند به چشم مى خورد. و بعدها نيز تا آنجا كه نامى از عاصم در سخنان او مى رود، اين دو نام به عنوان راوى نيز خود را بارها نشان خواهند داد. و ما هم تكرار مى كنيم كه اين دو راوى وجود خارجى نداشته اند و جزء مخلوقات تخيلات سيف مى باشند.

سيف يك بار نيز در سند حديثش از فتح شوش راوى را چنين معرفى مى كند:

«... از كسى كه فتح شوش را روايت كرده است...» حالا آن كس كه فتح شوش را روايت كرده است چه كسى است، و چه نام داشته است معلوم نيست تا بتوان به دنبالش گرديد

ص: 325

و او را شناسايى كرد. (9)

دست آورد داستان

يكم - مذمت و بدگويى از صحابى يمانى قحطانى كه بر اثر حسادت و هم چشمى كه با فردى مضرى و نزارى داشته و مى خواسته است تا با او به رقابت برخيزد، دچار لغزش بزرگ تر و گناهى نابخشودنى تر نافرمانى از مقام خلافت و سرپيچى از دستور صريح خليفۀ مضرى مى گردد كه چيزى نمانده بود تا بر اثر اين دو خبط بزرگ تمامى افراد سپاهى خود را به كشتن بدند.

دوم - شرح و تفصيل بر جنگ هايى كه هرگز وقوع نيافته اند و عنوان چنين فتوحاتى تنها به بركت وجود نام عاصم بن عمرو قهرمان افسانه اى است.

سوم - اشعارى حماسى تا بر گنجينۀ ادبيات عرب افزوده شود.

چهارم - نمودن كارهاى درخشان و در خور تحسينى از قهرمان افسانه اى سيف عاصم بن عمرو تميمى.

داستان فتح سيستان
اشاره

طبرى از قول سيف بن عمر تميمى، ضمن حوادث سال 17 ه - چنين روايت مى كند:

خليفه عمر بن خطاب براى تصرف قسمت هاى مختلف ايران، هفت تن از سران لشكر را بر گزيد و منشور و پرچم فتح آن نواحى را به ايشان داد؛ از جمله پرچم تصرف سيستان را به نام عاصم بن عمرو فرستاد، و او را مأمور فتح آن سامان كرد.

سيف در اينجا تصريح مى كند كه: عاصم بن عمرو از اصحاب رسول خدا بوده است.

و نيز طبرى ضمن حوادث سال 23 هجرى فتح سيستان را از قول سيف چنين روايت مى كند:

عاصم بن عمرو به جانب سيستان عزيمت كرد و با اهالى آن سامان كه تا قلب

ص: 326

سرزمين شان پيش تاخته بود روبه رو گرديد و با آنان به سختى جنگيد و شكستى فاحش بر ايشان وارد ساخت. سيستانيان كه در خود تاب مقاومت نديدند گريختند و عقب نشينى كردند و در شهر زرنج پايتخت سيستان پناهنده شده حصار گرفتند. عاصم هم چنان به پيشروى خود ادامه داد و شهر زرنج را به محاصره در آورد و بر آنها سخت گرفت. اهالى كه قدرت مقابله با عاصم را در خود نديدند ناچار پيشنهاد صلح كردند به اين شرط كه عاصم اراضى مزروعى ايشان را به خودشان واگذارد. عاصم اين پيشنهاد را پذيرفت و زمين هايشان را به ايشان واگذاشت. به اين ترتيب منطقۀ سيستان كه از منطقۀ خراسان بسى بزرگ تر و وسيع تر و مرزهاى بسيار دور داشت و به علت مجاورت با مردم مختلفى چون مردمان قندهار و ترك ها و ديگر ملل بسيار در نبرد و زدوخورد بودند به تصرف خود در آورد.

اين ها مطالبى است كه طبرى از قول سيف در مورد فتح سيستان وسيلۀ عاصم بن عمرو آورده است و ديگر تاريخ نويسان بعد از طبرى، همين مطالب را از او گرفته اند.

حموى دربارۀ واژۀ زرنج مى نويسد:

... و سيستان را در زمان خلافت عمر (رض) عاصم بن عمرو فتح كرده است و هم او در اين باره چنين سروده است:

«از زرنج بپرس مگر نه من گروه زرنجيان را پريشان و بى پناه كردم، همان وقت كه ضرب دست ايشان را با ضرب شصت خود پاسخ مى دادم؟!»

طبرى ضمن حوادث سال 29 هجرت روايت مى كند:

خليفۀ وقت عثمان بن عفان حكومت سيستان را به ديگرى داد، و سپس بار ديگر به عهدۀ عاصم بن عمرو گذاشت. عثمان در سال چهارم از خلافت خود عاصم را به استاندارى كرمان برگزيد و هم او بر اين سمت باقى بود تا در گذشت.

پس از مرگ عاصم بن عمرو خطۀ پارس شورش كرد و دچار هرج و مرج و آشوب گرديده است.

ص: 327

ارزيابى و سنجش روايت سيف با روايت ديگران

فتح سيستان را وسيلۀ عاصم، و حكومت او را بر آنجا و كرمان، طبرى از قول سيف روايت كرده است و ديگر تاريخ نويسان آن را از طبرى گرفته اند در صورتى كه بلاذرى در مورد فتح سيستان مى نويسد:

عبد الله بن عامر بن كريز، ربيع فرزند زياد حارثى را به جانب سيستان فرستاد. ربيع با اهالى سيستان از در صلح درآمد و مدت دو سال خودش بر سيستان حكومت كرد. سپس عبد الله بن عامر، عبد الرحمن فرزند سمره را به حكومت سيستان برگزيد، و همين عبد الرحمن بر سيستان حكومت مى راند تا وقتى كه پايه هاى خلافت عثمان متزلزل گرديد. (10)

نتيجۀ سنجش و ارزيابى

سيف تنها كسى است كه دستور صريح عمر را دائر بر تصرف قسمت هاى مختلف ايران روايت مى كند، و پرچم فتح منطقۀ سيستان را از جانب عمر به نام عاصم بن عمرو وامى گذارد و نتيجه مى گيرد كه اين عاصم بن عمرو بوده است كه زرنج پايتخت سيستان را با قرار داد صلحى كه با اهالى آنجا منعقد مى سازد به تصرف در مى آورد. و حموى نيز بنا به اعتمادى كه بر گفتۀ سيف داشته، مطالب او را دربارۀ فتح سيستان ربيع بن زياد بوده است.

و نيز سيف تنها كسى است كه موضوع حكومت عاصم بن عمرو را در سيستان و استاندارى او را بر كرمان و بالاخره تاريخ وفات عاصم را در آن ناحيه تعيين و روايت كرده است.

دست آورد داستان

يكم - افتخارى براى عاصم با صدور منشور حكومت سيستان و كرمان به نام او.

ص: 328

دوم - پيروزى عاصم بر منطقه اى بس وسيع تر و با اهميت تر از ناحيۀ خراسان، چه سيستان به علت پهناورى و هم جوارى با ساير ملل از نقطه نظر نظامى و سياسى حائز اهميت بوده است.

سوم - تصريح به اين كه عاصم بن عمرو تميمى درك صحبت رسول خدا را كرده است.

چهارم - تعيين تاريخ وفات عاصم و محل وفات او.

عمرو فرزند عاصم

تا اينجا خلاصه اى از روايت هاى سيف را در افسانه هايى كه به عنوان قعقاع و عاصم فرزندان عمرو تميمى ساخته و پرداخته بود آورديم. اينك جا دارد كه اين دو برادر را بلا عقب رها نكنيم و در فصل آينده نيز دربارۀ فرزند يكى از اين دو برادر نام آور و بى نظير تميم از زبان سيف سخنى بشنويم.

ص: 329

پسر عاصم و خاندان وى

اشاره

هذا عن القعقاع و عن اخيه عاصم

اين است خلاصۀ آن چه سيف دربارۀ قعقاع و برادر وى عاصم به دروغ آورده است.

(مؤلف)

عمرو بن عاصم
اشاره

سيف براى عاصم كه زاييده و آفريدۀ خيال او است فرزندى به نام عمرو آفريده و دربارۀ وى داستانى هم ساخته است.

سيف ضمن يكى از داستان ها و افسانه هايى كه براى دورۀ خلافت عثمان ساخته است چنين مى گويد:

عده اى از جوانان كوفه، شبان گاهى به خانۀ؟؟؟ بن حيسمان خزاعى نقب زدند.؟؟؟ نيز با شمشير آخته به مقابلۀ آنها پرداخت ولى چون زيادى عدۀ آنها را ديد بانگ بر آورد و مردم را به كمك خود طلبيد. جوانان مزبور كه جز ايجاد فساد و فتنه و آشوب چيزى در سر نداشتند بر سر او ريختند و بر او نهيب زدند كه: خاموش باش، فقط يك ضربت شمشير كافى است تو را از وحشت ايت شب هولناك برهاند: پس او را به سختى زدند و كشتند.

ص: 330

مردم كه بر اثر فريادهاى وى جمع شده بودند، جوانان آشوب گر را دوره كردند و آنها را گرفتند و در بند كشيدند و موضوع را به خليفه عثمان گزارش كردند. عثمان دستور اعدام آنها را صادر فرمود. پس ايشان را كنار درگاه ورودى استاندارى كوفه اعدام كردند. عمرو فرزند عاصم تميمى كه شاهد بر ماجرا بوده است چنين مى گويد:

«اى گروه اشرار! در زمان حكومت عثمان هيچ گاه به همسايگان خود تجاوز نكنيد و ايشان را هلاك نسازيد كه عثمان بن عفان همان كسى است كه او را آزموده ايد. او دزدان را به حكم قرآن از دزدى باز مى دارد و هميشه دستورات آن را اجرا مى كند با زدن دست و بريدن آن و انگشتان.»

سيف افسانه هاى بسيارى براى دورۀ حكومت عثمان ساخته و در آنها به دفاع از سران مضر كه جزء هيئت حاكمه بوده اند پرداخته است و تا آنجا كه توانسته است به دروغ انتشار فساد اخلاق و سبك سرى ها و كارهاى زشت به افراد امت اسلامى آن دوره نسبت داده و در برابر پاكى افراد هيئت حاكمه و سلامت نفس و صفاى نيت و پاكيزگى سيرت و نهاد ايشان را با اصرارى هر چه تمام تر عنوان كرده است كه ما نمونۀ كوچكى از آن همه را به مناسبت ارتباطى كه با موضوع بحث ما داشت در اينجا آورديم و بررسى همۀ آنها را در اين كتاب مجالى نيست. فقط ذكر اين مطلب ضرورى است كه داستان فوق چون ساير افسانه هاى سيف صرفاً زاييدۀ خيالات و تصورات او مى باشد و بس. (11)

دست آورد داستان

يكم - تطهير خاندان مضر از وقايع و اتفاقات زمان حكومت عثمان.

دوم - اثبات وجود فرزندى به نام عمرو براى عاصم كه البته نامش جزء تابعين به احسان در عداد نيكان روزگار از خاندان تميم بايستى به حساب آيد.

ص: 331

خانواده عمرو در تاريخ

با نظرى ديگر بر خانوادۀ عمرو تميمى پدر عاصم مورد بحث از خلال سخنان سيف خالى از فايده نمى باشد. بنا به روايات سيف، يكى از فرزندان نامى عمرو قعقاع مى باشد و ديگرى عاصم.

1 - (قعقاع): سيف كنيۀ قعقاع را ابن حنظليه مى گويد، و برايش دايى هايى در قبيلۀ بارق دست و پا كرده، و همسرش را هنيده دختر عامر هلاليه نخع مى نامد و تصريح مى كند بر اين كه او درك صحبت رسول خدا را كرده و از آن حضرت روايت نموده است.

قعقاع در سقيفۀ بنى ساعده حضور داشته او اوضاع و اتفاقاتى كه در آنجا صورت گرفته خبر داده است.

قعقاع در نبردهاى ارتداد شركت جسته و سمت فرماندهى داشته، و در فتوح عراق با خالد بن وليد شركت كرده، و به همراهى او به عنوان كمك به فرمانده كل قواى اسلام در شام، به شام عزيمت نموده و ازآنجا به يارى سعد وقاص فرمانده كل قوا در نبردهاى ايران شتافته است. نبرد قادسيه و نبردهاى بعد از آن را چون فتوح مدائن، جلولاء، حلوان درك كرده است و بعد از آنها براى امداد به ابو عبيده بار ديگر به شام روى آورده و در آخر به فرماندارى منطقۀ خلوان منصوب گرديده است.

قعقاع در نبرد نهاوند به نام فتح الفتوح و بعد از آن در فتح همدان و غيره شركت جسته و در زمان حكومت عثمان به وزارت جنگ نواحى شرقى مملكت پهناور اسلامى كه مركز آن كوفه بوده است منصوب گرديده است.

قعقاع را مى بينيم كه در زمان بروز تشنجات و آشوب ها، با تمام قوا در فرو نشانيدن رهسپار مى شود كه توفيقى در اين راه نصيب او نمى گردد و پيش از رسيده او، عثمان به دست آشوب گران كشته مى شود.

ص: 332

او را در زمان خلافت لى مى بينيم كه مردم كوفه را تشويق مى كند تا به سپاه اسلام بپيوندند، و خود به سمت سفير صلح و آشتى بين على و عايشه و طلحه و زبير دست به يك سلسله فعاليت هاى چشمگير مى زند كه بالاخره اقدامات خراب كارانۀ عبد الله بن سبأ يمانى قحطانى و دار و دستۀ سبائيان او همۀ نقشه هاى اين مصلح كبير را نقش برآب مى كنند و جنگ جمل آغاز مى شود و قعقاع در جنگ به هواداران جمل عفو عمومى مى دهد.

و بالاخره همين قعقاع باآن همه سابقۀ درخشان در زمان حكومت معاويه فرزند ابو سفيان و بعد از عام الجماعه به جرم دوست داشتن على و طرفدارى از او به ايلياى فلسطين تبعيد مى شود و ديگر از سرانجام اين چهره تابناك و قهرمان بى نظير افسانه اى سيف كم ترين اثرى ديده نمى شود.

2 - عاصم. آن چه را كه سيف دربارۀ عاصم از افسانه ها و داستان ها پرداخته است به شرح زير مى توان خلاصه نمود:

عاصم را كه بنا به گفتۀ سيف از اصحاب رسول خدا بوده است، خالد بن وليد پس از نبردهاى ارتداد، پيش از خود به جانب عراق گسيل مى دارد و او زير پرچم خالد در فتح شهرهاى عراق شركت مى كند، و سپس نبردهاى عراق را زير فرماندهى مثنى و ابو عبيد تعقيب مى نمايد و بعد از آن دو سردار نامى، در نبردهاى قادسيه و مدائن كسرى به فرماندهى سعد وقاص شركت مى جويد و تحت فرماندهى عتبة بن غزوان براى رهايى علاء حضرمى يمانى در نبرد مناطق جنوبى ايران شركت مى نمايد، و جندى شاپور را به كمك يك ديگر مى گشايند، و سپس به فرماندهى سپاهى در زمان عمر براى فتح سيستان نامزد مى شود و پرچم آنجا را خليفه به نام او مى بندد. عاصم به جانب مأموريت خود حركت مى كند، سيستان را فتح مى نمايد و حكومت آنجا را در زمان خلافت عمر به عهده مى گيرد.

خليفه عثمان بن عفان نيز حكومت عاصم را بر سيستان تأييد مى نمايد و استان

ص: 333

كرمان را نيز بر دايره قدرت حكومت او مى افزايد و بالاخره در سال چهارم از خلافت عثمان، و در حالى كه بر سيستان و كرمان حكومت داشته است بدرود حيات مى گويد. و فرزندى به نام عمرو بر جاى مى گذارد كه جزء تابعين است و طى اشعارى از وجود فساد و آشوب در امت اسلامى در زمان خلافت عثمان خبر مى دهد، و اقدامات قاطع خليفه را در برابر اشرار عنوان مى كند.

ص: 334

سلسلۀ راويان سيف دربارۀ عاصم

اشاره

وردت اسطور عاصم عند سيف فى نيف و اربعين حديثاً افسانه عاصم در بيش از چهل حديث آمده است.

(مؤلف)

كسانى كه سيف افسانه عاصم را از آنان نقل كرده است

سيف افسانۀ عاصم بن عمرو را ضمن چهل و چند حديث و از راويانى به شرح زير آورده است:

1. نام محمد بن عبد الله بن سواد نويره در 28 حديث

2. زياد بن سرجس احمرى در 16 حديث

3. مهلب بن عقبه اسدى در 9 حديث

4. نضر بن سرى در 3 حديث

5. ابو سفيان، طلحة بن عبد الرحمن در 2 حديث

6. حميد بن ابى شجار در 1 حديث

7. ابن رفيل

8. از پدرش كه پدر و پسر هر دو به يك شكل از يك ديگر روايت كرده اند

9. ظفر بن دهى

10. عبد الرحمن بن سياه

همين ها جزء راويانى بودند كه احاديث قعقاع را روايت كرده اند، و سيف از

ص: 335

زبان اينان افسانه هاى قعقاع را بازگو مى كرديم هيچ يك از اين راويان وجود خارجى نداشته است و همگى آنها مخلوق تخيلات سيف، و از جمله راويان ساختگى او است.

اسامى زير هر كدام در سند يك حديث از احاديث افسانه عاصم بن عمرو آمده كه در روايت هاى سيف دربارۀ قعقاع از آنها نامى به چشم نمى خورد.

11. حمزة بن على بن محفز

12. عبد الله بن مسلم عكلى

13. كرب بن ابى كرب عكلى

14. عمير صائدى

اينان را نيز هم چنان كه در جاى خود گفته ايم، چون نامشان را در هيچ روايتى جز روايت هاى سيف نديديم و نيز در فهرست اسامى راويان حديث نيافتيم جزء ساير راويان مخلوق سيف به حساب آورديم و به شرح حال آنها به همراه ديگر راويان ساختگى سيف به خواست خدا در كتابى جداگانه خواهيم پرداخت.

و نيز نام راويانى مجهول مانند عطيه، مردى از بنى بكر، مردى از بنى سعد، از مردى، از آن كس كه فتح شوش را روايت كرده است، و امثال اين ها برده شده است كه به علت عدم معرفى كامل و نياوردن نامشان، شناسايى آنها امكان پذير نمى باشد.

هم چنين حديثى را كه از موسى بن طريف از محمد بن قيس روايت كرده است. نزد علماى رجال راويانى كه موسى بن طريف از آنها روايت كرده است همه معلوم و مشخص مى باشند الا اين كه جزء آنها نامى از محمد بن (12) قيس ديده نمى شود.

حديثى نيز از طريق مقدام بن ابى مقدام از پدرش، و او از كرب بن ابى كرب روايت كرده است كه علماى رجال ضمن شيوخ مقدام، نامى از پدرش و كرب نبرده اند يعنى در هيچ روايتى مقدام از پدرش و يا كرب حديثى را روايت (13) نكرده، و تنها سيف است كه چنين سندى براى حديث خود ساخته است.

و نيز سيف بن عمر اسامى ديگرى را به عنوان راوى در احاديث خود آورده است

ص: 336

كه با توجه به سابقۀ سيف، ما را نمى رسد تا گناه دروغ ها و افسانه هاى او را بر دوش چنان اشخاصى بگذاريم، بعد ازآنكه ما را معلوم گرديده است كه سيف تنها كسى است كه چنين احاديثى را از زبان آنها نقل مى كند و سيف مردى دروغ ساز و افسانه پرداز است.

كسانى كه افسانۀ عاصم را از سيف گرفته اند

ما افسانه هاى قعقاع را در نزديك به هفتاد حديث، و افسانه هاى برادرش عاصم را در بيش از چهل حديث از احاديث سيف بن عمر تميمى به شرح آورديم.

طبرى قسمت اعظم بان احاديث را دربارۀ دو برادر تميمى در كتاب خود و از قول سيف بن عمر روايت كرده است، و بعد از او نيز تاريخ نويسانى چون ابن اثير و ابن كثير و ابن خلدون، و ابو الفرج در اغانى، و ابن عبدون در شرح القصيده همان مطالب را از طبرى گرفته اند. و نويسندگان كتاب هاى اسد الغابه، و استيعاب، و التجريد، و الإصابة، نيز مطالب خود را مستقيماً از سيف و يا از طبرى گرفته اند.

اين عساكر، حموى، حميرى، رازى در الجريح و التعديل همه مطالب خود ابن عمر اخذ كرده اند.

اين ها، و ده ها مصادر ديگر كه افسانه هاى دو قهرمان شكست ناپذير تميم قعقاع، و عاصم را به دست داده اند همگى مطالب خود را با واسطه و يا بى واسطه از سيف بن عمر اخذ كرده اند.

آنان كه به احاديث گذشته سيف استناد نكرده اند

در حالى مقابل آنها، مصادر ديگرى وجود دارد كه به ذكر فتوحات و جنگ هاى ارتداد پرداخته، و يا شرح حال اصحاب رسول خدا را به دست داده، و بر سخنان سيف بن عمر اعتماد نكرده اند، به هيچ روى نامى از اين دو برادر ساختگى سيف در آنها ديده نمى شوند. از قبيل:

در طبقات ابن سعد در بخش (كسانى از اصحاب رسول خدا كه به كوفه وارد شده اند

ص: 337

و تابعينى كه بعد از آنها در كوفه ساكن گرديده اند) نه نامى از اين دو برادر تميمى برده شده، و نه نامى از عمرو فرزند عاصم در عداد تابعين. و نه در ساير بخش هاى اين كتاب.

هم چنين در كتاب فتوح البلدان بلاذرى، و كتاب جمل شيخ مفيد نيز به هيچ روى از اين دو برادر ساختگى سيف نامى برده نشده است.

از طرفى شخص طبرى و ابن عساكر با وجودى كه در قسمت هاى فتوح و ارتداد مطالب بسيارى را از سيف بن عمر تميمى دربارۀ اين دو برادر افسانه اى او آورده اند، از راويان ديگرى نيز چون:

1. ابن شهاب زهرى متوفى سال 124 هجرى

2. موسى بن عقبه متوفى سال 141 هجرى

3. محمد بن اسحق متوفى سال 152 هجر

4. ابو مخنف لوط بن يحيى متوفى سال 157 هجرى

5. محمد بن سائب كلبى متوفى سال 146 هجرى

6. هشام فرزند محمد بن سائب متوفى سال 206 هجرى

7. محمد بن عمر الواقدى متوفى سال 207 هجرى

8. زبير بن بكار متوفى سال 257 هجرى

و ده ها راوى ديگر مطلب گرفته و در كتاب هاى خود ثبت كرده اند كه در هيچ يك از احاديث آنها نامى از اين دو قهرمان افسانه اى تميم، قعقاع و عاصم فرزندان عمرو ديده نمى شود.

ابن عساكر در جزء اول تاريخ خود خبر عزيمت خالد بن وليد را از يمامه به سوى عراق، و از عراق به جانب شام و فتوح شام را در شصت حديث از طريق راويانى كه در بالا به آنها اشاره شد و آنها نيز همان وقايع را كه سيف به شرح آنها پرداخته است روايت كرده اند ولى نامى از آن دو برادر قهرمان تميم در هيچ يك از آن احاديث ديده نمى شود، و از قهرمانى ها و كارهاى شگفت انگيز ايشان خبرى نيست.

طبرى نيز وقايع و اتفاقات در جنگ ها فتوح و ارتداد مربوط به سال هاى

ص: 338

13-32 هجرى را در بيش از پنجاه روايت از طريق همان راويان كه در فوق به معرفى آنها پرداختيم روايت كرده است، و نيز وقاى و اتفاقات زمان خلافت عثمان را در بيش از پنجاه روايت، و جنگ جمل را در سى و نه روايت از طريق همان راويان روايت نموده است و طى همان اتفاقاتى كه سيف به شرح آنها پرداخته و نقش آفرينان آنها را دو برادر تميم قهرمانان افسانه اى خود معرفى كرده، او نيز به شرح آنها پرداخته است ولى در هيچ كدام از آنها حتى نامى از آنان برده نمى شود تا چه رسد به كارها و اقدامات شگفت انگيز ايشان.

و در كتاب انساب نيز نه نامى از اين دو برادر در ميان است و نه نشانى، و نه سخنان و مطالب سيف بن عمر تميمى زنديق دروغ ساز افسانه پرداز را در آن كتاب ارجى و مقامى مى باشد.

***

اين بود دو نمونه از صحابيان دروغين و ساختگى سيف كه آنها را با نيروى خيال خويش آفريده و از قبيلۀ خود تميم معرفى كرده، صحابيان ساختگى ديگر او را نيز به يارى و خواست خدا در جلدهاى بعدى اين كتاب بررسى خواهيم كرد.

وَ الله وَلِىُّ التَّوفيقِ

ص: 339

ص: 340

فهرستها

اشاره

ص: 341

مدارك و اسناد كتاب

تصویر

ص: 342

تصویر

ص: 343

تصویر

ص: 344

تصویر

ص: 345

تصویر

ص: 346

تصویر

ص: 347

تصویر

ص: 348

تصویر

ص: 349

تصویر

ص: 350

تصویر

ص: 351

تصویر

ص: 352

تصویر

ص: 353

تصویر

ص: 354

تصویر

ص: 355

تصویر

ص: 356

فهرست اسامى چهره هايى كه در اين كتاب آمده است

تصویر

ص: 357

تصویر

ص: 358

تصویر

ص: 359

تصویر

ص: 360

تصویر

ص: 361

تصویر

ص: 362

تصویر

ص: 363

تصویر

ص: 364

تصویر

ص: 365

تصویر

ص: 366

تصویر

ص: 367

فهرست اسامى قبائلى كه نامشان در اين كتاب آمده است

تصویر

ص: 368

تصویر

ص: 369

تصویر

ص: 370

تصویر

ص: 371

تصویر

ص: 372

تصویر

ص: 373

فهرست روزهاى افسانه اى سيف كه نامشان در اين كتاب آمده است

تصویر

ص: 374

فهرست كتاب

تصویر

ص: 375

تصویر

ص: 376

تصویر

ص: 377

تصویر

ص: 378

تصویر

ص: 379

تصویر

ص: 380

درباره مركز

بسمه تعالی
جَاهِدُواْ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ
با اموال و جان های خود، در راه خدا جهاد نمایید، این برای شما بهتر است اگر بدانید.
(توبه : 41)
چند سالی است كه مركز تحقيقات رايانه‌ای قائمیه موفق به توليد نرم‌افزارهای تلفن همراه، كتاب‌خانه‌های ديجيتالی و عرضه آن به صورت رایگان شده است. اين مركز كاملا مردمی بوده و با هدايا و نذورات و موقوفات و تخصيص سهم مبارك امام عليه السلام پشتيباني مي‌شود. براي خدمت رسانی بيشتر شما هم می توانيد در هر كجا كه هستيد به جمع افراد خیرانديش مركز بپيونديد.
آیا می‌دانید هر پولی لایق خرج شدن در راه اهلبیت علیهم السلام نیست؟
و هر شخصی این توفیق را نخواهد داشت؟
به شما تبریک میگوییم.
شماره کارت :
6104-3388-0008-7732
شماره حساب بانک ملت :
9586839652
شماره حساب شبا :
IR390120020000009586839652
به نام : ( موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه)
مبالغ هدیه خود را واریز نمایید.
آدرس دفتر مرکزی:
اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109