نام كتاب: سيماى تقوا پيشگان
نويسنده: حسين اوسطى
موضوع: اسرار و معارف
زبان: فارسى
تعداد جلد: 1
ناشر: نشر مشعر
مكان چاپ: تهران
سال چاپ: 1383
نوبت چاپ: 2
ص:1
ص:2
ص:3
ص:4
ص:5
ص:6
ص:7
ص:8
ص:9
ص:10
ص:11
ص:12
ص: 13
كتاب «نهج البلاغه» (1) 1 مجموعه اى از سخنان و اندرزهاى اميرالمؤمنين عليه السلام و يكى از گنجينه هاى گرانقيمت اسلامى است. معارف و حقايق اسلامى در ابعاد مختلف، آنچنان در آن موج مى زند كه آن را «اخ القرآن» هم ناميده اند؛ اشاره به اين كه پس از «قرآن مجيد» كه كلام حضرت حق است، كتابى همچون «نهج البلاغه» در اسلام نيامده است.
اين كتاب در عين راهنمايى همگان- از حاكم تا رعيّت و از غنى تا فقير- مسايل گوناگون را- از قيامت و برزخ تا روش و فنون جنگاورى، از مقامات عالى و صفات انسان كامل تا صفات و نشانه هاى حيله گران و منافقان و خلاصه در همه زمينه ها، مطالب ارزنده خود را- با عباراتى زيبا بيان مى كند، چنانكه گويى با عقلها سخن مى گويد و با دلها تكلّم مى كند.
بهتر است در اين زمينه دم فرو بنديم و به سخنان بزرگان و صاحبنظران در باب شناخت نهج البلاغه و گوينده آن نگاهى بيندازيم.
ص: 14
در اين زمينه آن راد مرد علم و عمل، فقه و فلسفه و عرفان و آن اسطوره مقاومت و شجاعت و ايمان؛ يعنى پير جماران حضرت امام خمينى قدس سره ضمن پيامى به كنگره هزاره نهج البلاغه چنين مى فرمايد:
«دانشمندان بزرگ جهانى مى خواهند مولا اميرالمؤمنين را معرّفى كنند و به ديگران بشناسانند يا كتاب نهج البلاغه را؟ ما با كدام مؤونه و با چه سرمايه اى مى خواهيم در اين وادى وارد بشويم؟ ... اصلًا على عليه السلام يك بشر ملكى و دنيوى است كه ملكيان از او سخن گويند ويا يك موجود ملكوتى است كه ملكوتيان او را اندازه گيرى كنند؟ ...
پس اولى آن است كه از اين وادى بگذريم و بگوييم على بن ابى طالب فقط بنده خدا ... و آن عبد وارسته از غير و پيوسته به دوست بود ... او به حقّ عبداللَّه است ... و پرورش يافته عبداللَّه اعظم است.
امّا كتاب نهج البلاغه كه نازله روح اوست، براى تعليم و تربيت ما خفتگان در بستر منيّت و در حجاب خود و خود خواهى خود، معجونى است براى شفا و مرحمى است براى دردهاى فردى و اجتماعى و مجموعه اى است داراى ابعادى به اندازه ابعاد يك انسان و يك جامعه بزرگ انسانى از زمان صدور آن تا هر چه تاريخ به پيش رود ...
هان، فيلسوفان و حكمت اندوزان! بياييد در جملات خطبه اوّل اين كتاب الهى به تحقيق بنشينيد ... و با كمك اصحاب معرفت و ارباب عرفان اين يك جمله كوتاه را به تفسير بپردازيد ... تا ميدان ديد فرزند وحى را دريابيد و به قصور خود و ديگران اعتراف كنيد و اين است آن جمله: «معَ كُلِّ شي ءٍ لا بمُقارنةٍ وغَيرُ كلِّ شَي ءٍ لا بِمُزايَلَةٍ». اين جمله و نظير آن كه در كلمات اهل بيت وحى آمده است، بيان و تفسير كلام اللَّه است كه در سوره حديد است و براى متفكّران آخرالزمان آمده
ص: 15
است «وهُوَ مَعَكُم أَينَما كُنْتُم». (1) 2
و اينك «نهج البلاغه» و كلام مولا را از ديدگاه يك عالم سنّى و دانشمند معتزلى مطالعه مى كنيم، چرا كه:
خوشتر آن باشد كه راز دلبران گفته آيد در حديث ديگران
ابن ابى الحديد در ذيل خطبه 219 حضرت، كه بعد از تلاوت سوره مباركه «ألهيكُمُ التَّكاثُرُ» ايراد شده است، چنين مى گويد:
اگر كسى قصد موعظه ديگران و ترساندن آنان از عذاب آخرت را دارد، بايدچنين كلامى بياورد و چنانچه نمى تواند، بايد سكوت كند. و سزاست اگر تمام فصحاى عرب در مجلسى جمع شوند و اين خطبه برآنها خوانده شود، همگى در تعجب از كلمات فصيح و زيباى آن به سجده بيفتند. من در شگفتم از مردى كه در ميدان جنگ مى ايستد و فنون جنگى را به سربازان خويش مى آموزد و در اين زمينه خطابه اى مى خواند كه هر كس آن را بشنود مى گويد او در تمام عمر خود، غير از جنگ و رزم كار ديگرى نداشته است؛ امّا در همان ميدان و در همان حال، چنان خطبه اى در باب موعظه ايراد مى كند كه گويى عمرى را در انزوا و عبادت و تهذيب گذرانده و لباس پشمينه پوشيده و هرگز گوشت نخورده و به رياضت مشغول بوده است. بالاخره گاهى به صورت سقراط و گاهى هم به صورت مسيح بن مريم در مى آيد. من به تمام آنچه امّتها به آن قسم مى خورند سوگند ياد مى كنم كه اين خطبه را حدود پنجاه سال است در برابر خود گذاشته ام و در هر سال هزار مرتبه آن را خوانده ام و هر دفعه در من ترس و خوف تازه اى به جا گذاشته و هر
ص: 16
بار رعشه اى براندام واعضاى من انداخته ومرا به يادمرگ خود و نزديكانم افكنده است. نمى دانم كه اين تأثّر، به دليل عقيده من به گوينده آن، يا به سبب نيّت پاك وى و يا براثر يقين و اخلاص گوينده آن است. (1) 3
با هزاران تأسّف بايد اعتراف كرد كه اين اكسير و كيمياى نفوس و اين كلمات الهام بخش- اعم از خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار حضرت- سده هاى متمادى پنهان مانده و امّت اسلامى موفق نشده است به طور كامل از آنها بهره بردارى كند. اميد است در سايه پر بركت انقلاب اسلامى ايران زمينه اى فراهم آيد تا بتوانيم اين چهره درخشنده را از پشت ابرها بيرون كشيم و به جهانيان معرفى كنيم.
بهتر است ابتدا به گوشه اى از شخصيّت سيّد رضى رحمه الله- گرد آورنده اين كتاب گرانبها- اشاره كنيم. در عظمت و جلالت نفسانى او همين بس كه در بيش از هزارسال قبل به فكر انجام چنين كارِ عظيمى افتاد و توانست خطبه ها، نامه ها و جملات كوتاه حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام را به ترتيب در يك مجموعه گردآورى كند.
با اين كه مرحوم سيد رضى جوان بود و بيش از 47 سال نداشت كه به عالم بقا رحلت كرد، (2) 4 با اين حال كتابهاى ارزنده اى از قبيل تفسير و حقايق التّنزيل و ... به ويژه «نهج البلاغه» را از خود به يادگار گذاشت.
او عالمى اديب و شاعرى فصيح بود؛ قرآن را در مدت كوتاهى پس از سى سالگى حفظ كرد؛ صاحب هيبت و جلالت و از ورع و تقواى زيادى
ص: 17
برخوردار بود. در شرف و فضيلت سيد رضى همين بس كه استادش مرحوم شيخ مفيد اعلى اللَّه مقامه درباره او و برادرش «سيد مرتضى» خوابى بس مبارك ديد: «در عالم رؤيا ديدم كه فاطمه زهرا عليها السلام، دست دو پسر خود امام حسن و امام حسين عليهما السلام را گرفته و نزد من آورد و فرمود:
«يا شيخُ! عَلِّمْهُمَا الْفِقْهَ»؛ «اى شيخ! به اين دو فرزند من فقه بياموز».
از خواب برخاستم و در تحيّر بودم كه معنا و مفهوم اين خواب چيست. در همان روز، خانمى دست دو فرزند خود «سيّدمرتضى» و «سيّد رضى» را گرفته و نزد من آورد و همان جمله اى را كه حضرت زهرا عليها السلام در عالم خواب به من فرموده بود، تكرار كرد. من فهميدم كه اين دو كودك به مقامات عالى خواهند رسيد.» (1) 5 البته همين طور هم شد و اين دو برادر تا آنجا براى اسلام و مسلمين مفيد واقع شدند كه به آنها لقب «عَلَمُ الْهُدى» دادند؛ يعنى نشانه و علامتى كه مردم به واسطه آن، راه هدايت و صراط مستقيم را مى يابند و راهنمايى مى شوند.
يكى از دلايل بارز و روشن سيّد در تأليف اين كتاب، خيرگى وى در برابر فصاحت و بلاغت كلام اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است؛ چرا كه بعد از «قرآن مجيد» هيچ كلامى در فصاحت و بلاغت به پايه اين كلمات نمى رسد. به عنوان نمونه، وى در ذيل بعضى از خطبه ها مانند خطبه بيست يكم كه حضرت مى فرمايد:
ص: 18
«فانَّ الغايَةَ أَمامَكُمْ وإنَّ وَرائَكُمُ السّاعَةَ تَحْدُوكُم تَخفَّفوا تَلْحَقوا، فَإنِّما يُنْتَظَرُ بِأوَّلِكُم آخِرُكُم».
مى نويسد: اين كلمات در مقايسه با هر كلامى بجز كلام خدا و رسول خدا، گوى سبقت در فصاحت و بلاغت را مى ربايد و بر تمام كلمات برترى پيدا مى كند.
شاهد ديگر، نامى است كه بر اين كتاب گذاشته است: «نهج البلاغه»؛ يعنى راه وروش بلاغت. واز اينكه گاهى تنها بخشى از خطبه هاى حضرت را آورده، معلوم مى شود تا آنجا كه فصاحت و بلاغت كلام حضرت را مى فهميده، آورده و از ذكر باقى خطبه صرف نظر كرده است. با اين حال بايد توجّه داشت كه ملاحظه بلاغت بدين معنى نيست كه سيّد رضى به ابعاد ديگر اين كلمات توجّه نداشته است، بلكه مى توان گفت كه اين عالم بزرگوار كوشيده است در قالب اين الفاظ برگزيده و زيبا، معارف اسلامى را به گوش جهانيان برساند. و اگر نظرى به مقام معنوى وى بيفكنيم يقين خواهيم كرد كه خود به اين مطالب و معانى عشق مى ورزيده و در مقام رساندن آنها به ديگران نيز بوده است. دليل اين مطلب، عباراتى است كه در ذيل بعضى از كلمات حضرت بيان كرده است. به عنوان مثال در ذيل خطبه هشتادو يكم معروف به «خطبه غرّا» كه در آن از موضوعات مختلف سخن به ميان آمده و محتواى مواعظ بسيار عالى است، چنين مى نويسد:
«در خبر آمده است كه وقتى حضرت على عليه السلام اين خطبه را مى خواند پوست بدنها به لرزه در مى آمد و چشمها گريان مى شد و دلها در اضطراب مى افتاد.» اين نوع عبارات و امثال آن نشان مى دهد كه سيدرضى رحمه الله به بعد معنوى اين كلمات نيز توجّه داشته و تنها به بُعد فصاحت و بلاغت كلامِ مولا نظر نداشته است. سيد رضى رحمه الله، «نهج البلاغة» را به سه بخش
ص: 19
تقسيم مى كند:
1- خطبه ها، 2- نامه ها و 3- سخنان كوتاه.
بخش اول شامل 239 خطبه، بخش دوم شامل 79 نامه و بخش سوم شامل 480 جمله كوتاه است.
دانشمندان بزرگى از شيعه و سنى، در گذشته و حال بر اين كتاب شرح و تفسير نوشته اند. در مقدمه شرح ابن ابى الحديد، از سيدهبت اللَّه شهرستانى نقل شده كه تاكنون بيش از پنجاه شرح مفصّل و مختصر بر اين كتاب نوشته شده است.
*** در اين كتاب برآنيم تا پيرامون يكى از خطبه هاى مهم اميرالمؤمنين عليه السلام؛ «خطبه همّام» كه در آن اوصاف و حالات پرهيزگاران آمده است، سخن بگوييم. اين خطبه سرمشقى عالى براى علاقه مندان راه تكامل و نشاندهنده مسير صحيح و صراط مستقيم براى پويندگان راه اللَّه است. گر چه بدون هيچ گونه گزافى، من در خود صلاحيت اين كار را نمى بينم؛ زيرا لازمه بيان بسيارى از مسايل بلند و بالاى عرفانى و معنوى، درك و وصول به آن است و كسى چون بنده بى بضاعت نمى تواند در اين وادى گام بگذارد و وظيفه گران خويش را به سر منزل مقصود برساند، ولى آنچه كه انگيزه اقدام به اين كار شد، عشق و علاقه باطنى اينجانب به پاكان عالم بود و آگاهى هرچه بيشتر از حالات و حتى تاريخ زندگى اين رادمردان الهى.
عشقست هر چه هست، بگفتيم و گفته اندعشقت به وصل دوست رساند به ضرب دست
نكته آخر اين كه: اين مباحث در محفل با صفاى برادران عزيز سپاه پاسداران مطرح شده است، آن هم در اوايل انقلاب اسلامى كه جامعه اصولًا از يك تحوّل روحى برخوردار شده و نسيم الهى بر آنان وزيده بود و در نتيجه به اين گونه مباحث توجّه خاصى مى شد. (1) 6 لذا بايد بگويم:
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبوداين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
در پايان ياد آور مى شوم هرگونه راهنمايى و اصلاحى از صاحبنظران و انديشمندان موجب امتنان نويسنده خواهد بود.
والسلام علينا و على عباداللَّه الصالحين
حسين اوسطى
ص: 20
ص: 21
فقالَ مولانا علىّ ابن ابى طالب عليه السلام لِهَمّام: «يا هَمّام! إتَّقِ اللَّه وأَحْسِنْ فَ إنّ اللَّه مَعَ الَّذين اتّقَوْا والّذينَ هُم مُحْسِنُون» (1) 7
شخصى از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام به نام هَمّام كه سيد رضى رحمه الله او را مردى عابد توصيف مى كند (2) 8 نزد حضرت آمد و از ايشان خواست كه اوصاف متقين را به طور كامل براى او بيان فرمايد، به طورى كه چهره زيباى آنان براى او مجسّم و به خوبى با آنها آشنا شود. امام عليه السلام ابتدا از جواب طفره رفته، تثاقل (3) 9 فرمودند و سپس در پاسخ به اين تقاضا، جمله اى
ص: 22
كوتاه فرمودند: «إتَّقِ اللَّه وأحْسِنْ» وبه دنبال آن اين آيه شريفه را تلاوت كردند: «إنّ اللَّه مَعَ الّذين اتّقوا والّذين هُم مُحْسِنون».
در تثاقل امام نسبت به جواب، مى توان توجيهاتى از اين قبيل بيان كرد: اين كار جنبه تعليم به غير داشته و حضرت خواسته است بدين وسيله به ديگران بفهماند كه در جواب دادن تعجيل نكنند؛ زيرا در اثر عجله چه بسا جوابها كه به خطا مى رود، و چنانچه بر جواب هم مسلّط باشند، تأمّل و تأنّى، آن را زيباتر و متين تر مى كند.
قالَ أميرُ المؤمنين عليه السلام: «لِسانُ العاقلِ وَراءَ قلبِهِ، وقَلْبُ الْأحْمق وَراءَ لِسانِهِ» (1) 10
على عليه السلام مى فرمايد: «گفتار عاقل پس از تفكّر و تأمّل است و فكر احمق در پس گفتار اوست.»
مزن بى تأمّل به گفتار دم نكو گوى، اگر دير گويى چه غم
ويا مى توان گفت تأمّل حضرت براى مطالعه دراستعدادوظرفيّت سؤال كننده بوده تا به ميزان عقل و معرفت او سخن بگويد. و ما در همين خطبه مشاهده مى كنيم كه همّام ازجواب كوتاه حضرت قانع نمى شود و در نتيجه، امام اين خطبه مهم را بيان مى فرمايد كه در آخر آن، همّام صيحه مى زند و ازدنيا مى رود. به هر حال علّت تثاقل حضرت در جواب، كاملًا روشن نيست.
امام پس از چند لحظه، خطاب به همّام مى فرمايد: «إتّق اللَّه وأحْسِنْ»؛ تقوا پيشه كن و نيكى نما!. حضرت مى خواهد به طور ضمنى به او بگويد:
تو خود از تقواپيشگان باش كه اگر به اين مرحله رسيدى، قهراً متقين و پرهيزگاران را خواهى شناخت و مقامات و روحيّات آنان را لمس
ص: 23
خواهى كرد. همچنين اعمال و كردار خود را نيك گردان كه خداوند متعال در قرآن مجيد خود را يار پرهيزكاران و نيكوكاران معرفى كرده است:
«إنّ اللَّه مَعَ الّذين اتّقوا والّذين هُم مُحْسِنُون».
به مناسبت گواهى گرفتن حضرت از اين آيه شريفه، به طور اختصار به معنا و تفسير آن مى پردازيم:
«تقوا» از ماده «وقايه» به معناى حفظ و حراست اشيا است، به طورى كه نگذاريم ضررى به آن وارد شود؛ مثل كسى كه مال خود را در جاى امنى نگهدارى مى كند تا دست دزدان به آن نرسد و يا قالى را از آتش و رطوبت دور مى كند تا به آن آسيبى وارد نشود. به اين عمل «وقايه» گفته مى شود. (1) 11 امّا تقوا در زبان قرآن و روايات بر حفظ روح و نفس انسانى از آنچه كه براى آن ضرر دارد، اطلاق مى شود؛ مثلًا در قرآن آمده است: «قُوا أنْفُسَكُم وأهْليكُم ناراً». (2) 12 يعنى اين نفس نفيس خود را با پليديها آلوده نكن و آن را از هر عملى كه باعث خشم و غضب الهى است حفظ كن.
از امام صادق عليه السلام سؤال شد كه معناى تقوا چيست؟ حضرت فرمود:
«أنْ لا يفْقُدَكَ اللَّهُ حَيْثُ أمَرَكَ، ولا يَراك حَيْثُ نَهاكَ»؛ (3) 13 نسبت به آنچه كه از جانب خدا بدان مأمورى شانه خالى نكن و نسبت به آنچه كه از آن نهى شده اى دورى منما.
اگر بخواهيم خود را از هر آلودگى حفظ كنيم لازم است درتمام
ص: 24
ابعاد زندگى ودر تمام برخوردهاى اجتماعى، راه صحيح را انتخاب كرده و مطابق با شرع و عقل و انصاف حركت كنيم؛ مثلًا در برابر دشمن بايد اصول اخلاق اسلامى را رعايت كرد، با اسيران بر طبق دستورات عمل كرد، با منحرفان رعايت انصاف و ادب كرد، از دروغ و تهمت پرهيز نمود و حتّى در ميدان جنگ و كارزار كه عرصه خشم است، همان گونه كه در اصول تعليمات جنگى اسلام وارد شده است عمل كرد؛ يعنى نبايد به افراد بى دفاع حمله كرد و نبايد متعرض كودكان و پيران از كار افتاده شد، حتى چهار پايان را نبايد از بين برد و مزارع را نبايد نابود كرد، آب را نبايد به روى دشمن بست و ... و خلاصه اينكه براى حفظ و حراست نفس و روح بايد به طور كامل اصول و عدالت را براى دوست و دشمن رعايت كرد.
كلمه «احسان» به معناى نيكى كردن و «محسن» به معناى نيكوكار است.
در آيه شريفه جاى طرح يك سؤال باقى است، و آن اين كه تقوا كه به معناى حفظ كردن خود است- و اين حقيقت هم در انتخاب راهِ صحيح و هم در تمام ابعاد زندگانى جلوه مى كند و انسان را از هر آلودگى پاك نگه مى دارد- چرا در كنار كلمه «مُحْسِنُون» قرار گرفته است؟ مگر متقين همان محسنين نيستند؟ به عبارت ديگر، محسنون و نيكوكاران با متقين و پرهيزگاران چه تفاوتى دارند كه در اين آيه، جداى از هم ذكر شده اند.
نظير اين آيه در جاى ديگرى از قرآن آمده است: إنَّ اللَّه يَأْمُرُ بِالْعَدلِ وَالإحْسانِ؛ (1) 14 يعنى خداوند متعال به عدل و احسان دستور مى دهد. باتوجه
ص: 25
به اين كه عدالت، شريفترين و عاليترين خصلتها است و اقتضاى آن اين است كه حق هر صاحب حقى به او واگذار شود، وخداوند متعال در كنار توصيه و فرمان به عدالت، به احسان هم توصيه مى كند، قهراً اين سؤال مى شود كه دو كلمه «عدالت» و «احسان» چه تفاوتى با هم دارند؟
در پاسخ بايد گفت: تقوا به معناى حفاظت نفس از آلودگى، و عدل به معناى هر چيزى را در جاى خود نهادن است كه هر گونه انحراف، افراط، تفريط، تجاوز از حد و تجاوز به حقوق ديگران را از آدمى دور مى كند. امّا همين عدالت با همه قدرت و تأثير عميقش، در مواقع بحرانى كار ساز نيست. از اين رو بلافاصله دستور احسان صادر مى شود.
مثلًا دشمن غدّارى به جامعه حمله نموده و يا توفان و سيل و زلزله، بخشى از مملكت راويران كرده است. درچنين وضعيت استثنايى، مالياتهاى عادلانه وساير قوانين عادى كه پيشتر اعمال مى شد، مشكل را حل نمى كند.
دراينجا بايد همه كسانى كه از نظر نيروى فكرى و جسمى و مالى امكانات بيشتر دارند، دست به فداكارى بزنند و تا آنجا كه قدرت دارند ايثار كنند.
گاهى در مسايل جزئى هم محتاج به احسان مى شويم؛ مثل اين كه كسى خانه اى را به مدت يك سال اجاره مى دهد، پس از پايان مدّت، لازم است كه مستأجر ملك را تخليه كند و صاحب خانه شرعاً مى تواند بگويد:
من راضى نيستم حتّى يك روز در خانه من بمانى. با توجه به اين كه مستأجر در مقام اذيّت مالك نيست و در تكاپوى مسكن است، در چنين وضعيتى احسان اقتضا مى كند كه چند ماهى به او مهلت داده شود تا در فشار قرار نگيرد.
در حديثى از على عليه السلام در معناى آيه: «إنَّ اللَّه يَأمُرُ بِالْعَدْلِ
ص: 26
والْاحسانِ» مى خوانيم:
«ألْعَدْلُ الإنْصافُ، والإحْسانُ التَّفَضُّلُ»؛ (1) 15
«عدل آن است كه حق مردم را به آنها برسانى و احسان آن است كه بر آنها تفضّل كنى.»
از اين جا معلوم مى شود كه احسان، هم زينت بخش عدالت و هم مكمل تقواست. به همين جهت، اميرمؤمنان على عليه السلام در تقاضاى بيان صفات پرهيزكاران، تنها به ذكر همين آيه قناعت كرد و فرمود: إتَّقِ اللَّه وَأحْسِنْ فَانَّ اللَّه مَعَ الّذين اتَّقَوا وَالَّذينَ هُم مُحسِنُونَ ولى همّام با اين بيان كوتاه قانع نشد و عطش او فرو ننشست، امام ناچار به بيان مشروح ترى پرداخت و جامع ترين خطبه را در زمينه صفات پرهيزكاران با بيش از يكصد خصلت، ايراد كرد.
حضرت در طليعه سخن، حمد و ثناى الهى را بجاآورد و بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درود فرستاد و سپس فرمود:
«أمّا بَعْدُ فَانَّ اللَّه سُبْحانَه وَتَعالى خَلَقَ الْخَلْقَ حينَ خَلَقَهُم غَنِيّاً عَنْ طاعَتِهمْ. آمِناً مِنْ مَعْصِيَتِهمْ، لِأنَّهُ لا تَضُرُّهُ مَعصيةُ مَن عَصاهُ ولا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَن أطاعَهُ».
«بعد از حمد وثناى الهى، بايد بدانيم كه خداوند سبحان، همه موجودات را خلق كرد بى آن كه نيازى به اطاعت و بندگى آنان داشته باشد و در حالى كه از سركشى و معصيت آنها مصون است؛ زيرا مخالفت مخلوقات هيچ گونه ضررى به خالق نمى زند و عبادت و بندگى ديگران نيز براى حق تعالى سودى ندارد.»
ص: 27
بدون شك نخستين و والاترين هدف مكتبهاى الهى و برنامه هاى پيامبران به ويژه حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله، مسأله توحيد و شناخت آفريدگار جهان است.
معرفت خداوند علاوه بر ايجاد تكامل انسانى و معنوى و اتصال موجود خاكى به عالم عِلوى، خود ضامن سعادت اجتماعى و برقرارى نظام عالى زندگى و خورشيدى است كه جامعه ايده آل انسانى در پرتو آن مى تواند به وجود آيد. شايد طرح مدينه فاضله افلاطون و ديگر فلاسفه و مربّيان بشرى، نسيمى برخاسته از اين وادى بوده باشد.
در قرآن كريم و سخنان پيامبر خدا و ائمه هدا عليهم السلام تكيه بسيارى به موضوع خداشناسى شده است و مردم با بيانها و روشهاى گوناگون، در جريان شناخت آفريدگار جهان و جلوه هاى زيبا و عرفانى آن قرار گرفته اند.
اميرالمؤمنان على عليه السلام كه ممتازترين شاگرد مكتب وحى و پيامبر است، با الهام از كتاب خدا در اين باره داد سخن داده و عاليترين درسهاى خداشناسى را در ضمن گفتار و خطبه ها و شرح اوصاف جمال و جلال و نعوت (1) 16 كمالى و افعال الهى و ساير مسايل، بيان فرموده است.
شناخت مرتبه معرفت على عليه السلام از همين بيانات اعجاز آميز در الهيات تا حدودى ميسّر است، حتّى اگر كسى بخواهد خدا را هم بشناسد لازم است به اين كلمات مراجعه كند.
«ابن ابى الحديد» معتزلى در ضمن شرح خطبه 83 نهج البلاغه
ص: 28
مى گويد: بدان كه توحيد و عدل و مباحث شريف الهى جز از طريق كلام اين مرد (على عليه السلام) شناخته نشده است. گفتار ديگران وياران بزرگ پيامبر اصلًا متضمن چيزى از معارف و علوم الهى نيست و آنها مرد اين ميدان نبودند تا اين معارف و مباحث را تصوّر كنند و اگر هم تصور مى كردند نمى توانستند به زبان بياورند، و بايد گفت كه اين بزرگترين فضيلت على عليه السلام است.
همين شخص در ضمن شرح خطبه 185 نهج البلاغه مى گويد: احدى از اعراب، داراى هنرِ حكمت و بحثِ در امور الهى نبود و اين كار در كوچك وبزرگ آنها سابقه نداشت. نخستين فرد عربى كه در اين علوم خوض كرد، على بود كه مباحث دقيق توحيد و عدل در سخنانش بسيار است.
او در شرح جمله «دائم لا بِأَمَد» مى گويد: اين نيز از دقايق علم الهى است و عرب كمتر از آن است كه اين جمله را بفهمد يا بتواند بگويد. آرى؛ اين مرد (على عليه السلام) از جانب خداوند تأييد شده است. (1) 17
اگر على بن ابى طالب عليه السلام در طليعه سخن، آن هم در زمينه اوصاف متقين، مسايل توحيدى را گوشزد مى كند، از آن جهت است كه توحيد زير بناى تمام مسايل اخلاقى و عرفانى است و اگر تواضع و احسان و عبادات، بر اساس توحيد پايه گذارى نشود، هيچ فايده اى ندارد.
از مرحوم آيت اللَّه شاه آبادى- آن مرد بزرگ علم و عرفان- نقل شده
ص: 29
است كه مى فرمود: اگر اصول اعتقادات و معارف انسانى درست بشود، تمام مسايل اخلاقى و بلكه عبادى به دنبالش اصلاح مى شود.
آنگاه كه از حضرت يوسف از تعبير خواب سؤال مى شود و آن دو جوان زندانى به ايشان مى گويند: خواب ما را تعبير كن. ايشان، ابتدا با ذكر مسايل توحيدى شروع مى كند و مى فرمايد:
يا صاحِبَي السِّجْن! ءَأرْبابٌ مُتَفرِّقُون خَيْرٌ أمِ اللَّهُ الْواحِدُ القَهّارُ (1) 18
«اى دو رفيق زندانى من، آيا خدايان متفرّق و از هم جداى بى حقيقت، بهتر هستند و در نظام خلقت مؤثرترند يا خداى يكتاى قاهر؟»
همّام كه مردى عابد بود از حضرت تقاضاى بيان اوصاف متقين را كرد و امام عليه السلام ابتدا تأملى كرد كه حقيقتِ اين تأمّل به طور كامل روشن نيست؛ گرچه دو توجيه در اين مورد گفته شد. سپس حضرت او را به تقوا و نيكوكارى امر كرد و آيه إنَّ اللَّهَ مَعَ الّذِينَ اتّقوا والّذين هُم مُحْسِنُون را قرائت كرد. ما نيز به مناسبت اين آيه، نقش همراهى احسان با تقوا و عدل را بيان كرديم و گفتيم كه احسان عبارت از ايثارها و تفضّلات است. آنگاه امام وارد اصل خطبه شد و در طليعه آن، از توحيد سخن گفت.
آرى؛ او مرد ميدان توحيد بود و در اين زمينه سخن بسيار گفته است.
انبيا و علماى بزرگ نيز توجه خاصى به اين مسأله بنيادى داشته اند و بايد عقايد و توحيد، زير بناى اخلاق و احكام قرار بگيرد.
ص: 30
1- دو توجيهى كه در تأمّل حضرت در پاسخ به در خواست همام بيان شد كدامند؟
2- جواب كوتاه حضرت به همام چه بود؟
3- تقوا از چه مادّه اى است و در زبان آيات به چه معنا آمده است؟
4- چرا در آيه شريفه، هم به تقوا توصيه شده و هم به احسان؟
5- احسان جامعه و احسان فرد در كجا تجلّى مى كند؟
6- حديثى از على عليه السلام در معناى عدل و احسان بياوريد.
7- حضرت در طليعه سخن، نظر انسانها را به چه نكته اى جلب مى كند؟
8- نخستين و والاترين هدف مكتبهاى الهى چه بوده است؟
9- ابن ابى الحديد در زمينه كلمات توحيدى و مرتبه معرفت على عليه السلام چه مى گويد؟
10- آيت اللَّه شاه آبادى در زمينه تقدّم معارف اسلامى چه فرموده است؟
11- سخنان حضرت يوسف به دو زندانى، پيش از تعبير خوابشان چه بود؟
12- خلاصه بحث را بنويسيد.
ص: 31
قالَ الإمامُ عليه السلام: «فَقَسَّمَ بَيْنَهُم مَعايِشَهُمْ، ووَضَعَهُم مِنَ الدُّنيا مَواضِعَهُمْ».
«خداوند متعال رزق بندگان را تقسيم كرده و هر كسى را نسبت به نصيب دنيوى خود، در جايگاه مخصوص خودش قرار داده است.»
همان گونه كه «خلقت» از جانب خداوند متعال است، «روزى» نيز در انحصار اوست. در قرآن، هم آفريدن را به خدا نسبت مى دهد و هم روزى رسانى را؛ اللَّه الّذي خَلَقَكُم ثُمَّ رزَقَكُم؛ (1) 19 «خداوندى كه شما را آفريد، روزى تان را نيز مى رساند.»
در قرآن، تسبيح پروردگار كه به معناى تنزيه و مبرّا دانستن حق از هر نقص و عجزى است، گاهى به ذات اقدس الهى تعلّق گرفته است:
«وسبّحوه بُكرةً وأصيلًا»؛ «خدا را در بامدادان و نزديك مغرب تسبيح كنيد.» و
ص: 32
گاهى هم به اسم خدا اطلاق مى شود: «سَبِّح اسْمَ ربِّكَ الأعلى» «اسم خدا را تسبيح كن.»
در «قاموس قرآن» آمده: تسبيح ذات الهى معلوم است، امّا تسبيح اسم خدا عبارت است از اين كه اسماى حسناى الهى را به غير خدا نسبت ندهيم؛ مثلًا بعضى اهلاك (ميراندن) را به دهر نسبت مى دهند ومى گويند: «وَما يُهْلِكُنا إلّاالدَّهر»، و نيز بعضى ساير اسماى الهى را به موجودات ديگر نسبت مى دهند و حال آن كه اسماى الهى؛ از قبيل «علم» و «قدرت» و «رازقيّت» و ... به آن معنايى كه به خداوند نسبت داده مى شود، به هيچ چيز ديگرى نمى توان نسبت داد؛
وما مِنْ دابَّةٍ في الأرض إلّاعلى اللَّه رِزْقُها (1) 20
«نيست جنبنده وموجود متحركى، مگر اين كه رزق او بر خداوند متعال است.»
مرحوم فيض كاشانى رحمه الله مى گويد: پروردگار متعال در قرآن كريم ابتدا خبر از آفريدن و خلقت و روزى رساندن داده است:
اللَّه الّذي خَلَقَكُمْ ثُمَّ رزقَكمْ. (2) 21
«خداوند همان كسى است كه شما را آفريد، سپس روزى داد.»
آنگاه به خبر صرف اكتفا نفرموده و وعده مى دهد كه تأمين كننده رزق
ص: 33
خواهد بود:
إنَّ اللَّه هُوَ الرّزَّاقُ ذوالقوّةِ المَتينُ (1) 22
«همانا خداوند توانا و نيرومند، رزق دهنده شما خواهد بود.»
و در مرحله سوّم از وعده فراتر رفته روزى مخلوقات خويش را ضمانت نموده است؛ چنانچه مى فرمايد:
وَما مِنْ دابَّةٍ في الأرْضِ إلّاعَلَى اللَّه رزْقُها (2) 23
«نيست جنبنده و موجودِ متحرّكى، مگر اين كه رزق او بر خداوند متعال است.»
با اين كه مراحل سه گانه «خبر»، «وعده» و «ضمانت» در كلام الهى آمده است، امّا از آن رو كه انسان در ميان همه موجودات نسبت به رزق و روزيش تشويش خاطر دارد، خداوند متعال براى رفع تشويش خاطر انسانها و آرامش بخشيدن به قلوب ايشان، سوگند ياد كرده مى فرمايد:
فَوَرَبِّ السّماء والأرض إنّه لحق مثلَ ما أنَّكم تَنْطِقُون؛ (3) 24
«سوگند به پروردگار آسمان و زمين كه هما نا رزق شما حق است، همان گونه كه شما درك مى كنيد وسخن مى گوييد».
با توجه به تمام اين خبرها و وعده ها و ضمانتها و قسمها، خداوند متعال با تأكيد فراوان انسانها را به توكل امر مى كند و مى فرمايد:
ص: 34
وَتَوَكّلْ عَلَى الحَىِّ الَّذي لا يَموتُ (1) 25
«توكل بر خداوندى كن كه مرگ وفنا ندارد.»
و نيز فرموده است:
وَعَلَى اللَّه فَتَوَكَّلوا إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ (2) 26
«بر خدا توكل كنيد، اگر مؤمن هستيد.»
سپس مرحوم فيض مى فرمايد: كسى كه با تمام اين توصيه ها و بشارتها آرامش قلبى در مورد رزقش پيدا نكند، به مصيبت بزرگى مبتلاست، حتّى نقل شده است كه فرشتگان آسمان پس از نزول آيه فَوَ ربِّ السَّماء گفتند: واى بر اين انسان كه خداوند را به خشم آورده و در مورد روزيش آرامش پيدا نكرده است، تا آنجا كه پروردگار براى حتميّت رزق آنها، قسم ياد مى كند.
امروزه و نيز در طول تاريخ، براى جوامع بشرى مصايب بزرگى از قبيل سيل و زلزله و جنگهاى خطرناك پيش آمده است و افراد بسيارى دچار امراض و فقر و هزاران سختى و دشوارى شده اند؛ ولى كمتر شنيده شده است و بلكه نشنيده ايم كه حتى در چنين وقايع و حوادث خطرناكى، فردى از افراد و يا گروه و بخشى از جامعه از حيث گرسنگى تلف شده باشند. البته مسأله قحطى كه بيشتر در گذشته اتفاق مى افتاد و
ص: 35
گروهى با كمبود مواد غذايى مواجه مى شدند، امتحان و آزمايشى بود كه به مطلب ما ارتباطى ندارد. امروز كه بيش از سه سال است از جنگ تحميلى عراق با ايران مى گذرد و حدود دو ميليون نفر آواره داريم، و عزيزان مملكت ما به طرق مختلف به مقام شهادت نايل مى شوند و گاهى رزمندگان در خط اول جبهه در مضيقه آب و غذا قرار مى گيرند، نشنيده ايم كه حتّى يك نفر هم از گرسنگى مرده باشد. فقر و بى پولى در جوامع بشرى زياد است، امّا كسى كه دراثر فقر و عدم توانايى نسبت به تهيه لقمه نانى جان داده باشد بسيار كم، بلكه ناياب است.
حضرت آيت اللَّه آقاى مشكينى مى فرمودند: اوايل طلبگى ام كه در طبقه بالاى مدرسه فيضيه حجره داشتم، عصر جمعه اى در دالان مدرسه به يكى از دوستان برخوردم كه به من گفت: «فلانى پول دارى پنج ريال به من قرض بدهى؟» (1) 27 من هم تمام داراييم را كه فقط پنج ريال بود، به او دادم؛ بدون اين كه در اين فكر بيفتم كه امشب براى شام چه بايد كرد. به حجره رفتم و چون عصر جمعه بود، مشغول دعاى سمات شدم. در اثناى دعا، شخصى در حجره را كوبيد. وقتى در را گشودم، ديدم يكى از آشنايان بازارى است. به من گفت: «آميرزا على! به فكرم افتاد كه بيايم و به شما پنج تومان بدهم تا خرج تحصيل خود كنى». پول را گرفتم و او رفت. به پروردگار خود گفتم:
«اللَّهُمّ أنْتَ القائِلُ وقوْلُكَ حَقٌّ ووَعْدُكَ صِدْقٌ؛ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أمثالِها» (2) 28
ص: 36
«پروردگارا! تو گفته اى و گفته تو حق است و كلام تو راست، كه هر كس كار نيكويى انجام دهد، خداوند، ده برابر به آن پاداش مى دهد.»
پنج ريال دادم و پنجاه ريال رساندى. اذان مغرب گفته شد. براى شركت در نماز جماعت به مسجد بالا سر حضرت معصومه عليها السلام رفتم. در صف جماعت به يكى از روحانيون فاضل برخوردم (ظاهراً استادش بوده) كه داراى زن و فرزند بود. به من گفت: «پنج تومان پول دارى به من قرض بدهى؟» و من پنج تومان را به او دادم. بعد از نماز آمدم در حرم حضرت معصومه عليها السلام تا زيارت كنم. رو به قبله مشغول زيارتنامه خواندن بودم كه يكى از اهالى مشكين شهر را ديدم. به من گفت: «خوب شد شما را ديدم.
امانتى نزد من هست كه بايد آن را به شما بدهم». دست برد و پنجاه تومان به من داد و گفت: «اين پول را فلانى داده است». آن را گرفتم و به خداى خويش گفتم: «أللَّهُمَّ أنْتَ القائِلُ وقَوْلكَ حَقٌّ ووَعْدُكَ صِدقٌ؛ مَنْ جاء بِالحَسَنَةِ فله عَشْرُ أمْثالِها» پنج تومان دادم و پنجاه تومان رساندى!
و بالأخره آن شب را گرسنه نماند و خداوند متعال برايش رساند. و قرآن هم مى فرمايد:
وَ اللَّه خَيْرُ الرَّازقين (1) 29
«خداوند متعال بهترين روزى رسانهاست.»
در مورد روزى رسانى و رزّاقيّت خدا، سؤالى مطرح است و آن اين كه: اگر خدا متكفل روزى انسانهاست، چرا بعضى از ملّتهاى زير ستم مانند
ص: 37
سياهان آفريقا هر روز از شدّت گرسنگى تلفات مى دهند؟
جواب اين اشكال روشن و واضح است؛ زيرا خدا رازق است، امّا نه به اين معنى كه شخصى ما را داخل يك اتاق در بسته كند و هيچ كسى را راه ندهد، با اين حال رزق ما از آسمان نازل شود. گرچه در بعضى از مواقع براى بعضى از اولياى الهى- مانند حضرت مريم- رزق آنان از آسمان نازل شده است، اما اين موارد جنبه استثنايى دارد. پس اگر دست ظالمى بالاى سر ما قرار گيرد و نگذارد آزاد باشيم و دنبال روزى خودمان برويم، قطعاً از گرسنگى جان خواهيم داد؛ زيرا امور اين جهان بر اساس علل و اسباب تنظيم شده است.
بنابر اين، امروز كه ابرجانيان عالم مثل آمريكا و غرب كه همچون زالو به جان ملّتها افتاده و خون آنان را مى مكند، و به صغير و كبير رحم نمى كنند، و طلاى سياهان آفريقا را مى برند و حتى گندمهاى مازاد بر احتياج خود را به آنها نمى دهند و سياست خود را بر گرسنه نگه داشتن آنها بنا نهاده اند تا گرسنگان نتوانند در برابر آنها بايستند، ديگر توقعى جز مرگ دسته جمعى اين مردم مظلوم و به استثمار و استضعاف كشيده شدن آنان نخواهيم داشت. آرى؛ خداوند متعال به آنها روزى داده، اما ظالم نان را گرفته و به سر مظلوم مى زند و مى گويد: بمير!
اكنون كه در زمينه مسايل توحيدى و رزق و رزّاقيت سخن گفتيم، اينك به اين نكته مى پردازيم كه چرا مولا اميرالمؤمنين عليه السلام در ابتداى خطبه اى كه در مورد اوصاف پرهيزگاران است، در زمينه بى نيازى حق از عبادت بندگان، و رزاقيت پروردگار سخن مى گويد.
به طور كلى هر انسانى در مسير عبوديت و خود سازى به سدهاى
ص: 38
فراوانى بر مى خورد كه بايد آنها را بشكند تا خود را به مقصد برساند. در ميان تمام موانع، دو مانع ويژه وجود دارد:
اول تشويش خاطر در مورد رزق است؛ چرا كه اگر بخواهد مراعات اصول انسانى و دينى را داشته باشد، چگونه مى تواند كسب روزى كند؟
همين اضطراب و دلهره آدمى نسبت به آينده، منجر به بسيارى از جنايتها و خيانتها مى شود، و خلاصه براى كسب لقمه اى نان، چه حقكشيها و تضييع حقوق انجام مى گيرد.
عن الحسين بن علي عليه السلام قالَ: قالَ اميرالمؤمين عليه السلام: «أهْلَك النّاس اثنان: خَوْفُ الْفَقْر وَطَلَبُ الْفَخْر» (1) 30 امام حسين عليه السلام از پدر بزرگوارش حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى فرمايد: «دو چيز آدمى را هلاك مى كند: اوّل ترس از فقر و ندارى؛ و دوم فخرفروشى بر ديگران.»
تا اين تشويش خاطر از بين نرود، امكان وصول به مقامات عالى براى كسى حاصل نمى شود. علماى اخلاق مى فرمايند: كسى كه مى خواهد به مراتب كمال برسد، اولين وسيله اى كه بايد تهيّه و آماده سازد، «ثبات قلب» است؛ يعنى تشويش خاطر نداشته باشد و بداند كه خداوند متعال رازق اوست تا بتواند در مسير عبوديّت و بندگى و تهذيب اخلاق گام بردارد.
دوّم اين كه: گروهى از نظر روحى ضعيف هستند تا آنجا كه با خواندن يك دعاى كميل و يا باز كردن يك گره از كار يك بيچاره، دچار عُجب شده و خود را از ديگران بزرگتر و بهتر مى پندارند، گويى كه به خدا هم سودى رسانده اند! و خود را، هم از خلق و هم از خالق طلبكار مى دانند. شيطان بسيارى از افراد را در مسير عبوديت و سير و سلوك، در چنين دامى
ص: 39
مى افكند و آنها را در همين دام هلاك مى كند.
از اين جهت حضرت على عليه السلام در بيان اوصاف متقين- كه در واقع راهنمايى براى سالكان و طالبان فضيلت و كمال و كسانى است كه بخواهند خود را به مقامات پرهيزكاران و انسانهاى نمونه نزديك كنند- تذكر بسيار مهمى مى دهد و مى فرمايد: اى انسان! بدان كه اولًا خدا وقتى تو را خلق كرد، از هر گونه عبادت و بندگى تو بى نياز بود. اين ماييم كه تار و پودمان محتاج به اوست و بالأخره به هر مقامى از علم و عمل كه دست يابيم تماماً با توفيقات الهى بوده و ما از خود هيچ نداريم و با تمام وجود لازم است كه به درگاه ايزدى بناليم و بگوييم:
«سَيِّدي! مَنْ لي ومَنْ يَرْحَمُني اْن لَمْ تَرْحَمْني وفَضْلَ مَنْ اؤمِّلُ انْ عدمت فضْلك يوْمَ فاقَتي» (1) 31
«اى مولاى من! بغير از تو چه كسى را دارم و چه كسى به من رحم خواهد كرد، چنانچه تفضّل تو از من قطع شود، ديگر به تفضّل چه كسى مى توانم اميد داشته باشم؟»
انسان فقر محض است و اگر لحظه اى عنايات غنى على الإطلاق از او قطع شود، هيچ و معدوم خواهد شد. و ثانياً انسان بايد بداند كه روزى او را تقسيم كرده اند و همچون سايه از او جدا ناشدنى است و هيچ كس هم نمى تواند در آن دخل و تصرفى كند. بنا بر اين بايد با آرامش خاطر در مسير خود سازى و عبوديت گام بردارد و چون در اين كار، خداوند دانا و توانا ضامن شده است نبايد در سير الى اللَّه او وقفه اى ايجاد شود.
اينك معلوم مى شود كه اين دو تذكر حضرت در ابتداى اين خطبه كه
ص: 40
در مقام بيان اوصاف متقين است، در حقيقت راهنمايى براى تمام انسانهاى طالب رشد و كمال است؛ يعنى اى علاقه مندان فضيلت و اى عاشقان لقاءاللَّه و اى سالكان كمالات واى كسانى كه مى خواهيد خود را مصداق راستين پرهيزگاران قرار دهيد! در اوّلين قدم لازم است نياز و فقر خود را در مقابل خداوند بى نياز مشاهده كنيد و سپس بر آن ذات بى نياز توكل كرده و حركت آغاز كنيد.
مربّيان عالم لازم است همچون طبيبان، درد را بشناسند و آن را با دواى مناسب معالجه كنند و چنانچه در مسير درمان، احتمال ظهور و بروز دردى دهند، حتماً لازم است پيشگيرى كنند، در غير اين صورت گاهى ضررش بيش از فايده آن خواهد بود و به طور كلى لازم است مرشد و هدايت كننده حكيم باشد. امام سجّاد عليه السلام فرموده است: «هَلَكَ مَن ليْس لَهُ حكيم يُرشِدُهُ»؛ (1) 32 «كسى كه ارشاد كننده حكيمى نداشته باشد هلاك مى شود.»
از اين رو على عليه السلام- كه بزرگترين طبيب دردهاى روحى است، قبل از اين كه آن مسايل بلند و مقامات والاى انسانهاى نمونه و پرهيزگار را بگويد، تذكر لازمى را مى دهد تا مبادا در اثناى حركت، براى طالبان اين طريق، خطر مهلكى پيش آيد، بنابراين پيشگيرى مى كند و آنچه را كه لازم مى داند در ابتداى سخن بيان مى فرمايد.
ص: 41
رازقيّت به عهده خداوند متعال است؛ همان گونه كه خالقيت از اوست. و تسبيح اسم خدا اقتضا مى كند كه اسماى حُسناى الهى را آنگونه كه به خدا نسبت مى دهيم به چيز ديگرى نسبت ندهيم.
مرحوم فيض آيات قرآن را در زمينه رزّاقيت خدا از وعده دادن تا قسم خوردن بيان كرده است. اصولًا در طول تاريخ كمتر شنيده شده است كه كسى از گرسنگى جان بدهد، حتى درصحنه هاى خطرناك از قبيل جنگ و قحطى. به همين مناسبت حكايتى شنيدنى از آيت اللَّه مشكينى نقل شد.
اگر بعضى از ملّتها از گرسنگى مى ميرند به جهت ظلمى است كه استكبار جهانى بر آنان روا مى دارد وگرنه روزى آنان را خدا داده است.
دو مانع بزرگ در مسير تكامل وجود دارد، اوّل عُجب و خودبينى كه در اثر كار خوب در انسان پيدا مى شود و دوّم تشويش خاطر در مورد رزق. از اين جهت است كه اميرالمؤمنين در طليعه اين خطبه براى پويندگان راه حق و حقيقت به اين دو مانع اشاره مى كند تا آنها با شناخت، از اين دو مانع عبور كنند و خود را به سر منزل مقصود برسانند.
ص: 42
1- «رزق» و «خلقت» در چه چيزى مشترك هستند؟
2- «دابّه» يعنى چه؟
3- در چه آيه اى خداوند براى روزى مقسوم انسانى قسم ياد كرده است؟
4- چه واقعه اى براى آيت اللَّه مشكينى اتفاق افتاده بود؟
5- اگر خداوند روزى رسان است چرا بعضى از سياهان از شدّت گرسنگى جان مى دهند؟
6- يكى از عوامل مهم تشويش خاطر و اضطراب را بنويسيد.
7- جمله اى از دعاى ابوحمزه بياوريد كه درباره احتياج و فقر انسانى به خداى متعال است.
8- چرا مربّى بايد حكيم باشد؟
9- خلاصه بحث را بيان كنيد.
ص: 43
قالَ الإمامُ علي عليه السلام: «فَالْمُتّقون فيها هُمْ أَهْلُ الْفَضائِل»؛
«پرهيزگاران اهل فضيلت و طالب آن هستند.»
على عليه السلام در صدر اوصاف پرهيزگاران، جمله اى را به عنوان نمودار و نشانه شخصيت پرهيزگاران بيان مى كند كه ماهيّت آنان را از ديگران جدا مى سازد و آن اين كه: اگر اكثر افراد بشر دنبال مال و ثروت و رياست هستند و اصولًا امور مادّى را زيربناى شخصيّت خود قرار داده اند، در مقابل، مردان با تقوا در جست و جوى فضيلت و خريدار كمالاتند و تلاش آنها بر اين است كه خود را به مقامات انسانى آراسته كنند. بنابراين يك اختلاف كلى در خواسته ها و معشوقهاى اينان با ساير مردم مشاهده مى شود.
اميرمؤمنان عليه السلام قبل از بيان اوصاف و حالات پرهيزگاران، بايك جمله
ص: 44
آنان را مى ستايد و مى فرمايد: اينها اهل فضيلت هستند. با مراجعه به سخنان حضرت در نهج البلاغه خواهيم ديد كه بر اين موضوع بسيار پافشارى شده و از تقوا و مقام متقين و آثار و ثمرات شيرين آن فراوان سخن به ميان آمده است. گرچه سخنان آن حضرت درباره توحيد و صفات جمال و جلال نيز بسيار است، و نيز درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و وضع نابسامان قبل از بعثت و حالات و روش عملى حضرت فراوان سخن گفته شده است، تا جايى كه ابن ابى الحديد مى گويد: «گويى على عليه السلام عاشق پيامبراكرم صلى الله عليه و آله است؛ زيرا با كمترين مناسبت كلام را متوجه رسول خدا مى كند» و همچنين آن حضرت در مسايل و فنون و آثار جنگ به انحاى مختلف بياناتى دارد، امّا من گمان نمى كنم كه به اندازه تقوا آن هم با اين ابعاد، توصيه اى به عمل آمده باشد. در اينجابه چند جمله كوتاه دراين زمينه اشاره مى كنيم:
«أوُصِيكُمْ عِبادَ اللَّه بِتَقْوَي اللَّه الَّتِي هِىَ الزَّادُ وِبِها المَعاد، زادٌ مُبلِّغٌ ومَعادٌ مُنْجِحٌ. عِبادَ اللَّه! إنَّ تَقْوىَ اللَّه حَمَتْ أوْلياء اللَّه مَحارِمَهُ وألْزَمَتْ قُلُوبَهُم مَخافَتَهُ.» (1) 33
«توصيه مى كنم شما را اى بندگان خدا به تقواى الهى كه يگانه زاد و توشه انسان است و بدان وسيله پيروزمندانه به ربّ العزّه رجوع خواهيم كرد. آرى توشه اى رساننده به مقصد و باز گشتى پيروزمندانه، اى بندگان خدا! تقواى الهى، دوستان خدا را از حرام نگه مى دارد و خوف از پروردگار را در دلهاى آنان قرار مى دهد.»
«فَمَن أَخذ بالتّقوى غَربت عنْه الشّدائد بعد دنوّها، وَاحْلولت لَه
ص: 45
الأُمُور بَعْد مرارَتها، وَانْفرجت عنْه الأَمْواج بَعْد تراكُمِها». (1) 34
«كسى كه به دستگيره محكم تقوا چنگ زند، مشكلات از او دور خواهد شد و تلخيها براى او شيرين مى گردد و از امواج متراكم و سهمگين، برايش گشايش خواهد شد.»
«إعْلَمُوا عِبادَ اللَّه! إنّ التّقوى دارُ حصنٍ عَزيزٍ والْفُجورَ دارُ حِصْنٍ ذَليل.» (2) 35
«بدانيد اى بندگان خدا! هر آينه تقوا، خانه اى محكم و عزّت بخش است، چنانچه فجور و گناه خانه اى محكم و ذلّت آور است.»
«إتَّقِ اللَّه بَعْضَ التُّقى وإنْ قلَّ واجْعَلْ بَيْنَكَ وبَيْنَ اللَّه سِتْراً وإنْ رَقَّ» (3) 36
«مقدارى از تقواى الهى را براى خود پيشه كن گرچه كم باشد و بين خود و خدايت پرده اى قرار ده، گر چه بسيار نازك باشد، و بالاخره پرده را يكجا پاره نكن!»
گاهى همان تقواى كم و ضعيف، انسان را از هلاكت ابدى نجات مى دهد و احياناً به سر منزل مقصود مى رساند.
تقوا كيميايى است كه نه فقط در كلام مولا على عليه السلام و ساير ائمه هدا عليهم السلام فراوان به چشم مى خورد، بلكه در آيات قرآن هم بر آن تأكيد فراوان شده است كه به بخشى از آنها اشاره مى شود:
ص: 46
1- تقوا معلول تصميم و اراده فولادين است و صاحبان آن اراده اى محكم و مقاومتى باطنى دارند:
إنْ تَصْبِرُوا وتَتَّقُوا فَانَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُور. (1) 37
«شكيبايى و تقوا پيشه كنيد كه اين دو از امور محكمند.»
2- تقوا انسان را از نقشه هاى شوم دشمنان حفظ مى كند:
إنْ تَصْبِرُوا وتَتَّقُوا لايَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً. (2) 38
«اگر شما مسلمانان صابر و با تقوا شويد، مكر و حيله دشمنان به شما آسيبى نمى رساند.»
3- متقين از حمايت الهى برخوردارند:
إنّ اللَّه مَعَ الّذين اتّقوا وَالّذين هُم مُحسِنون. (3) 39
«خداوند با كسانى است كه تقوا پيشه كنند و نيكوكار باشند.»
4- تقوا پيشگان مورد علاقه و محبت الهى قرار مى گيرند:
إنَّ اللَّه يُحِبُّ الْمتّقين (4) 40
«خداوند متعال پرهيزگاران را دوست دارد.»
5- قبول اعمال در گرو تقواست:
إنّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمتّقين. (5) 41
«خداوند فقط اعمال و كردار متقين را مى پذيرد.»
ص: 47
6- ميزان ارزش و بهاى هر انسانى نزد خداوند متعال، به مقدار تقوا و پرهيزگارى اوست:
إنَّ أكْرَمَكُم عِنْدَ اللَّه أتْقيكم. (1) 42
«گرامى ترين شما در نزد خداوند، با تقواترين شماست.»
7- تقوا باعث نزول بركات ارضى و سماوى مى شود:
وَلَوْ أَنَّ أهْلَ الْقُرى آمَنُوا واتّقَوا لفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِن السَّماءِ والْارْضِ. (2) 43
«چنانچه اهل قريه ها- اجتماع بشرى- ايمان آورند و تقوا پيشه كنند، ما درهاى بركات آسمانى و زمينى را به روى آنان مى گشاييم.»
8- تقوا انسان را از وسوسه هاى شياطين محفوظ مى دارد:
إنَّ الّذين اتَّقَوْا إذا مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشّيْطانِ تَذَكّروا. (3) 44
«تقوا پيشگان به محض تماس شياطين با آنها، متوجه خداوند مى شوند.»
9- تقوا باعث نجات يافتن از شدايد و رسيدن به رزق و روزى غير منتظره مى شود:
مَنْ يَتَّقِ اللَّه يَجْعَلْ لَهُ مَخْرجاًو يَرْزُقْهُ مِنْ حِيْثُ لايَحْتَسِبُ. (4) 45
«كسى كه تقوا پيشه كند براى او راه نجات از مشكلات باز مى شود و خداوند رزق او را از جايى كه اميد ندارد، مى رساند.»
ص: 48
10- تقوا نيروى تشخيص بين حق و باطل را در انسان ايجاد مى كند:
يا أَيّها الَّذين آمنُوا انْ تَتّقوُا اللَّه يَجعَلْ لَكُم فُرْقاناً. (1) 46
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر تقواى الهى پيشه كنيد، خداوند در شما نيرويى قرار مى دهد كه بتوانيد بين حق و باطل فرق بگذاريد.»
11- بهترين زاد و توشه براى سفر آخرت تقواست:
وَتَزَوَّدوُا فَانّ خَيْرَالزّادِ التّقوى. (2) 47
«زاد و توشه برداريد و بهترين توشه هاى انسان پرهيزگارى است.»
12- تقوا كارها را آسان مى كند:
مَنْ يَتَّقِ اللَّه يَجْعَلْ لَهُ مِنْ أمْرِهِ يُسْراً. (3) 48
«براى كسى كه تقوا پيشه كند، امور آسان مى گردد.»
13- فقط پرهيزگاران اولياء اللَّه و دوستان خدا هستند:
إنْ أَوْلياؤُهُ إلَّاالْمُتَّقُون. (4) 49
«خدا غير از متقين دوستى ندارد.»
14- اينها از خوف و حزن بر كنار هستند؛ زيرا خوف آنان فقط از خداست و اندوه آنان هم با ايمانى كه به مقدّرات خويش دارند زايل مى شود:
فَمَنِ اتّقى وأصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ ولاهُمْ يَحْزَنُون. (5) 50
ص: 49
«كسانى كه تقوا دارند و در مقام اصلاح برآمدند، نه خوفى بر آنها وارد مى شود و نه حزنى.»
15- در موقع مرگ و در قيامت، به پرهيزگاران بشارت مى دهند:
ألّذينَ آمَنُوا وكانُوا يَتّقُون، لَهُمُ الْبُشْرى في الْحيوةِ الدّنيا وفِي الآخِرَة. (1) 51
«آنهايى كه ايمان آورده اند و از پرهيزگاران هستند، در دنيا و آخرت به آنها بشارت داده مى شود.»
16- عاقبت به نفع متقين خواهد بود:
فَاصْبِرْا! إنَّ الْعاقبةَ لِلْمتّقين. (2) 52
«شكيبا باش! كه عاقبت امور به سود پرهيزگاران است.»
17- در قيامت همه با هم دشمنند، مگر متّقين:
الأخِلّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُم لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إلَّاالْمتّقين. (3) 53
«در قيامت تمام دوستان با هم دشمن مى شوند مگر پرهيزگاران.»
18- تقوا باعث نجات از آتش جهنّم است:
ثُمّ نُنَجِّي الّذين اتّقَوْا وَنَذَرُو الظّالِمين فيها جِثِيّاً. (4) 54
«سپس تقواپيشگان را نجات مى دهيم و ستمگران را در آن رها خواهيم كرد.»
ص: 50
19- پرهيزگاران در بهترين جايگاههاى بهشت قرار مى گيرند:
إنّ الْمتَّقينَ في جَنّاتٍ ونَهَرٍ، في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ. (1) 55
«متقين در باغها و نهرهايى قرار مى گيرند كه جايگاه صدق و محضر سلطان قادر؛ يعنى خداوند متعال است.»
20- از طرف خداوند توصيه به تقوا به همه امتهايى كه داراى شريعت آسمانى بوده اند، انجام گرفته است:
وَلَقَدْ وَصّيْنَا الّذينَ اوُتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَايّاكُمْ أنِ اتّقُوا اللَّهَ. (2) 56
«ما امتهاى صاحب كتاب را، كه قبل از شما زيست مى كردند، و نيز شما را به تقواى الهى توصيه كرده ايم.»
اينها برخى از آثار و فوايد تقوا از ديدگاه قرآن بود. تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل. اكنون كه اهميّت تقوا از ديدگاه نهج البلاغه و قرآن روشن شد، لازم است در اين باره بيانديشيم كه بايد چه كنيم و چگونه زندگى بگذرانيم و چطور در اجتماع با مردم برخورد كنيم و بالأخره با خداى خويش چگونه ارتباط برقرار كنيم، تا در زمره متقين قرار بگيريم پس براى روشن شدن آن، به بيان حضرت على عليه السلام در خطبه (همام) توجّه خواهيم كرد.
ص: 51
پرهيزگاران بر خلاف بيشتر افراد، طالب فضيلت و كرامت هستند و در نهج البلاغه درباره اين موضوع مهم، فراوان سخن به ميان آمده است كه چهار جمله از آن را تذكر داديم و چنانچه به قرآن هم مراجعه كنيم خواهيم ديد بر تقوا بسيار تكيه شده كه بعضى از آيات را در زمينه اهميت و آثار و فوايد دنيوى و اخروى آن آورديم.
1- چه جمله اى در صدر اوصاف متقين آمده است؟
2- چه موضوعاتى در نهج البلاغه زياد به چشم مى خورد؟
3- برخى از جملات مربوط به تقوا را از نهج البلاغه بياوريد.
4- چند آيه از آيات قرآن در مورد تقوا ذكر كنيد.
5- خلاصه بحث چه بود؟
ص: 52
ص: 53
قالَ الإمامُ عليه السلام: «مَنْطِقُهُمُ الصّوابُ، ومَلْبَسُهُمُ اْلِاقتصادُ، وَمَشْيُهُمُ التَّواضُع، غَضُّوا أبْصارَهُمْ عمّا حَرَّمَ اللَّه عَلَيْهِم، ووَقَفُوا أسماعَهُم عَلَى الْعِلْم النّافِع لَهُمْ ....»
«پرهيزگاران گفتارى مطابق حق و واقع دارند. در لباس ميانه رو و معتدل هستند. راه و روش آنها بر اساس فروتنى است. از آنچه كه خداوند متعال بر آنان حرام كرده چشم مى پوشند و به آنچه كه براى آنها سودمند است گوش فرامى دهند.»
اميرمومنان عليه السلام در اين جملات كه به عنوان اوصاف و نشانه هاى متقين آمده است، به پنج مسأله مهم كه هر يك در مسير تكامل و خودسازى نقش عظيمى دارند اشاره مى كند:
1- مَنْطِقُهُم الصّواب؛ «گفتارى براساس حق و مطابق با واقع دارند.»
در ميان تمام اعضا و جوارح انسان، زبان خصوصيتى دارد كه اعضاى ديگر فاقد آن هستند و آن اهميّت ويژه زبان در زمينه خير (امر به معروف و نهى از منكر و نصيحت و تعليم و تربيت و ...) و شرّ (دروغ، غيبت، تهمت،
ص: 54
سرزنش و ياوه سرايى، فحش، جدال و مراء و ...) است.
اين عضو چنان حساس است كه رسول خدا درباره آن مى فرمايد: (1) 57 صبحگاهان تمام اعضاى انسان به زبان مى گويند كه اگر تو در صراط مستقيم باشى ما نيز هستيم و اگر منحرف شوى ما نيز منحرف خواهيم شد.
همچنين از پيامبر گرامى سؤال شد: اى رسول خدا! از چه چيز ما بيش از همه به وحشت مى افتيد؟ حضرت به زبان خويش اشاره كرد و فرمود: اين! (2) 58 ممكن است بعضى تصور كنند كه گفتار همانند اعمال نيست؛ يعنى هر كلامى و سخنى كه از انسان صادر شود، باعث انحطاط انسان و يا مورد مؤاخذه الهى واقع نمى شود. براى آگاهى از نقش زبان در صلاح و فساد انسان به دو آيه و دو روايت توجه بفرماييد:
ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إلَّا لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ (3) 59
«هرگز سخن و كلامى از دهان خارج نمى شود مگر اين كه دو فرشته به نام رقيب و عتيد مأمور حفظ و نوشتن آن هستند.»
يا أيُّها الّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّه وقُولُوا قَوْلًا سديداً، يُصْلِحْ لَكُم أعْمالَكُم وَيَغْفِرْ لَكُم ذُنُوبَكم وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فقدْ فازَ فوْزاً عظيماً (4) 60
«اى صاحبان ايمان، پرهيزگار و خدا ترس شويد و هميشه به حق و
ص: 55
صواب سخن بگوييد تا خداوند اعمال شما را صالح و شايسته گرداند و از گناهان شما درگذرد و هر كه از خدا و رسولش اطاعت كند به فوز بزرگ نايل مى شود.»
از اين آيه شريفه به خوبى معلوم مى شود كه كلام حق و سخن نيك مستقيماً بر شايستگى اعمال ما اثر مى گذارد و بلكه باعث آمرزش گناهان مى شود.
اما دو روايت از پيامبر گرامى وارد شده است (1) 61 به اين مضمون كه ايمان ثمره دل و روح پاك است و روح پاك حاصل نمى شود مگر اين كه زبان در صراط مستقيم باشد.
همچنين معاذ از رسول خدا سؤال مى كند: آيا انسان به خاطر كلمات و سخنانش مؤاخذه مى شود؟ حضرت مى فرمايند: مگر چيزى غير از كلام- كه كشت و حاصل زبان است- او را به جهنم مى افكند؟ همين مختصر از كلمات وحى و سخنان اولياى خدا كافى است كه انسان در اين زمينه خود را شبيه پرهيزگاران كند و تصميم بگيرد كه زبان خود را در كنترل قوه عاقله اش قرار دهد، و هرچه خير است بگويد و گرنه سكوت كند. «قل الخير والّا فاسكُت.» 2- مَلْبَسُهُمُ الِاقتصادُ؛ «انسانهاى متّقى در لباس ميانه رو و معتدل هستند.»
گاهى انسانى در امور مادّى خويش اسراف و تبذير مى كند كه در اين صورت، هم مورد مذمت آيات قرآن قرار مى گيرد، و هم از نظر فقه اسلام فعل حرام انجام داده است و حتّى خمس آن مقدار از زياده روى را بايد به
ص: 56
ولىّ فقرا، يعنى حاكم شرع بپردازد.
و گاهى آنقدر به خود و خانواده خود تنگ مى گيرد كه باعث زحمت مى شود. اين حالت هم ممدوح و نيكونيست بلكه مذمت شده است.
نه چندان بخور كز دهانت در آيدنه چندان كه از ضعف جانت بر آيد
گاهى هم به اندازه شأن و گليم خويش پاى دراز مى كند كه در اين صورت به اشكال شرعى بر نمى خوريم؛ ولى مراد از اقتصاد و اعتدال در اين خطبه اين قسم اخير هم نيست. زيرا اگر شخصيت و شؤون فردى اقتضا مى كند كه لباس گرانقيمتى تهيه كند، در صورت خريد آن گناه نكرده، ولى با تهيه آن لباس كه عاليترين لباس است ديگر نمى توان گفت كه او ميانه روى كرده است. ميانه روى آن است كه نه آن لباس گرانقيمت را بخرد و نه لباس كهنه بسيار پست بر تن كند؛ بلكه چيزى بين اين دو را انتخاب كند و لباس معمولى بپوشد.
به طور كلى اگركسى بتواند اين نحوه ميانه روى را در تمام امور مادى خويش پياده كند بسيار خوب و پسنديده است (1) 62 و ظاهراً ذكر لباس در اين فراز، يا از جهت اين است كه لباس نمونه بارزى از تمام كارهاى دنيوى
ص: 57
اوست و اگر در لباسى كه اصولًا در انظار مردم مى پوشد مقتصد باشد غالباً در مسايل مادى ديگر هم چنين خواهد بود؛ و يا ذكر لباس از اين باب است كه انسان هميشه در جامعه و در معرض ديد است و همه توانايى خريدن لباس فاخر را ندارند، بنابراين لازم است در لباس ظاهر، كمى تعديل شود. از اين رو متقين چه تمكّن داشته باشند يا نداشته باشند، در لباس پوشيدن ميانه روى را اختيار مى كنند.
3- «ومَشْيُهُم التّواضُع»؛ «راه و روش متّقين بر اساس فروتنى است.»
تواضع در مقابل تكبّر است، بنابر اين معناى آن واضح و روشن است.
تواضع در تمام حالات براى انسان با تقوا لازم است؛ مثلًا در هنگام سخن گفتن با افرادى كه از نظر سِنّى و يا مالى پايينتر هستند بسيار عادى و معمولى باشد تا هر فردى بتواند با او ملاقات كند و سخن بگويد نه آن كه هيچ فردى به خود اجازه ندهد با او همكلام گردد و اگر چنين كارى كرد، به او بى اعتنايى شود. (1) 63 و در راه رفتن از روى تكبّر گام برندارد كه قرآن هم به اين نكته توصيه مى كند و مى فرمايد:
ولا تَمْشِ في الأرضِ مَرَحاً إنّك لَنْ تَخرق الأرض ولَنْ تبلغ الجبال طولًا. (2) 64
«هرگز در روى زمين با كبر و ناز راه مرو (و غرور و نخوت مفروش) كه نه زمين را مى توانى بشكافى و نه در بلندى، به كوهها مى رسى.»
ص: 58
و نيز در مقام بيان اوصاف عبادالرحمان مى فرمايد:
وعِباد الرَّحمنِ الّذين يَمْشُونَ على الأرض هَوناً وإذا خاطَبهم الجاهلوُن قالُوا سلاماً. (1) 65
«و بندگان خاص خداى رحمان آنانند كه بر روى زمين به تواضع و فروتنى قدم بر مى دارند و هرگاه مردم جاهل به آنها خطاب و عتابى كنند، با سلامت نفس و روى خوش، جواب مى دهند.»
تواضع در بعضى از موارد ممدوح نيست؛ مثلًا تواضع در برابر افراد متكبر و يا تواضعِ زنان در مقابل مردان اجنبى و ... مسلماً در اين موارد گفتنِ «مخلصم»، «خاكسارم»، «قربان شما» و ...! غير از فساد، حاصل ديگرى ندارد. قرآن در اين باره به زنان خطاب مى كند و مى فرمايد:
فلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الّذي في قَلْبِهِ مَرَضٌ؛ (2) 66 «اى زنان با ايمان! در كلام و سخن گفتن خضوع نكنيد؛ يعنى كرشمه در تكلم را رها كنيد؛ زيرا آنها كه در دل مبتلا به مرض گناه هستند، به شما طمع خواهند ورزيد.»
4- غَضُّوا أبْصارَهُم عَمّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِم. «اهل تقوا از تمام محرمات الهى چشمپوشى مى كنند.»
غَضّ به معناى خيره نشدن در چيزى است، چنانكه در آيه شريفه قُلْ لِلمؤمِناتِ يَغْضُضْنَ مِن أبصارَهُنَ نيز به همين معنا آمده است؛ يعنى به زنان با ايمان بگوييد چشم خود را به مردان نامحرم ندوزند و به آنها خيره نشوند. در اين جمله امكان دارد كه منظور چشمپوشى از گناهان و آلودگيهاى مربوط به چشم از قبيل نگاه كردن به زنان نا محرم و يا
ص: 59
عكسهاى زنانى كه ما آنها را مى شناسيم و نيز نگاه كردن از روى شهوت باشد.
به احتمال قوى مراد از جمله غضّوا أبصارهم ... همان اصطلاح معروف است كه مى گويند از اين مطلب چشمپوشى كن و اين جمله اختصاص به امور ديدنى ندارد. پس معناى اين جمله چنين مى شود: تقوا پيشگان از تمام محرمات الهى؛ اعم از ديدنى و غير ديدنى چشمپوشى و خوددارى مى كنند.
در اينجا لازم است نظر خوانندگان را به موضوع مهمى جلب كنم و آن اين كه بعضى نسبت به محرّمات، لا ابالى هستند و در چنين حالى در باب عرفان و مسايل بلند و بالاى اسلامى ادعاهايى نيز دارند و حال آن كه اوّلين گام لازم در مسير تكامل معنوى ترك حرام و عمل به واجبات است.
از اميرمؤمنان عليه السلام سؤال شد چه كنيم كه آماده سفر آخرت شويم؟
حضرت در جواب فرمودند: عمل به واجبات و ترك محرمات و نيكو كردن اخلاق را فراموش نكنيد. (1) 67 شيطان خيلى مى كوشد تا افراد را در وادى حرام بيفكند گرچه به وسيله مستحبات باشد. در مسائل اسلام هرگز عمل استحبابى، با ترك واجب و يا فعل حرام سودا نمى شود و ما نمى توانيم به يك سلسه مسايل به عنوان مستحبات دل خوش كنيم در حالى كه در نتيجه عمل به آنها، به گناه وادار شويم. پس بايد نسبت به احكام اسلامى و تكاليف خود كمال مراقبت را داشته باشيم و در تمام حالات، به فرمان مولا گوش كنيم؛ چه در شب عروسى پسر و دخترمان باشد و يا در عزا و مصيبت فقدان عزيزمان.
ص: 60
در احوال عالم بزرگ و فقيه عاليقدر شيخ «مرتضى انصارى» نقل شده است كه وى در حال احتضار بود. اطرافيان، ايشان را رو به قبله مى كردند، ولى ايشان پاى خود را از طرف قبله منحرف مى كرد. اين عمل باعث تعجب ديگران شد و ساعتى بعد كه حال ايشان كمى بجا آمد، پرسيدند چرا پاى خود را از قبله بر مى گردانديد. ايشان پاسخ دادند: «قطرات بول بى اختيار از من خارج مى شد و نمى خواستم رو به قبله باشم.» اين نمونه اى است از تقواى مردى عالم، عامل و بزرگوار.
و اينك به نمونه ديگر از يك زن معتقد وپيرو حقيقى امام صادق عليه السلام بنام امّ خالد توجه كنيد كه خدمت حضرت رسيد و از بيمارى خويش براى آن حضرت سخن گفت. آنگاه عرض كرد كه اطباى عراق براى علاج مرض من، نوشيدن خمر را تجويز كرده اند. حضرت فرمود: چرا عمل نكردى؟ عرض كرد: من در دينم از شما پيروى مى كنم، خواستم از شما اجازه بگيرم. حضرت فرمودند: من اجازه نمى دهم؛ زيرا به هنگام مرگ، آنگاه كه جانت به اينجا (اشاره به حلقوم خود كرد) مى رسد پشيمان خواهى شد.
5- «وَقَفُوا أسْماعَهُم عَلَى الْعِلْمِ النّافِعِ لَهُمْ» (گوشهاى خويش را براى شنيدن علم و دانشى كه برايشان مفيد و سودمند است آماده كرده اند.)
يك سلسله علوم و دانشها وجود دارد كه براى افراد و جامعه مفيد نيست؛ مثل علم موسيقى و غنا، علم سحر و يا علمى كه انسان را از اسرار مردم آگاه مى سازد و يا فوت و فنهاى حيله و حقه و كلاه گذارى و ... كه فقه اسلامى ياد دادن و ياد گرفتن اين نوع علوم را حرام و ممنوع اعلام كرده است. ولى بخش ديگرى از علوم و دانشها هم هست كه براى جامعه و افراد سودمند است. اين علوم را مى توان به دو دسته تقسيم كرد:
ص: 61
1- اوّل مواردى كه به عنوان واجب كفايى برعهده افراد جامعه نهاده شده كه اگر عده اى به اندازه كفايت دنبال آن علم و رشته رفتند، بر ديگران واجب نيست كه آن رشته را دنبال كنند، مانند علم طب و اجتهاد و صنايع و حرفه هاى لازم مانند نانوايى، بنّايى و ....
2- علومى كه فرا گرفتن آنها بر تمام اقشار مسلمان لازم است، آن هم به عنوان واجب عينى. و اين نوع از علوم در زبان روايات به: علم احكام (آگاهى به حلال و حرام) و معارف (شناخت مبدأ و منتهى اليه جهان) و اخلاق (تهذيب نفس و دور كردن صفات زشت از خويش و زينت دادن روح به صفات نيكو) تقسيم مى شود.
پرهيزگاران فقط در پى كسب علوم و دانشهاى سودمند حركت مى كنند و كسى كه مى خواهد در زمره آنان قرار گيرد، دقت مى كند كه طعام روحش را از چه كسى و از چه جايى مى گيرد. او نه فقط كتاب ضاله و گمراه كننده نمى خواند، بلكه از خواندن كتابى كه مطالعه اش فايده اى ندارد و در واقع لغو به حساب مى آيد نيز خوددارى مى كند. مطالعه بايد تنها در جهت يافتن علمى باشد كه براى دنيا و آخرت انسان مفيد است.
از اين دو جمله مولا على عليه السلام درباره چشم- غَضُّوا أبصارَهُم عَمّا حَرَّم اللَّه- و گوش- وقَفوا أسماعهم على العِلم النّافِع لهُم- مى توان نكته لطيفى دريافت و آن اين كه اگر آنچه را كه چشم نگاه مى كند حلال و جايز باشد و آنچه را كه گوش دريافت مى كند سودمند و مفيد باشد، لاجرم تمام واردات مملكت وجود پاك و پاكيزه مى شود؛ چون دروازه واردات قلب انسان، منحصر به همين دو طريق، يعنى چشم و گوش است، و دل در اثر رعايت آنچه با اين دو طريق دريافت مى كند، پاك و پاكيزه مى شود، چرا كه فقط با پاكيزه ها مأنوس بوده است و بس.
ص: 62
اولًا: زبان در ميان اعضا و جوارح، عضوى حسّاس و سرنوشت ساز است و مرحوم فيض كاشانى رواياتى در اين زمينه نقل كرده است و از آيات قرآن هم استفاده مى شود كه كلام نيك و صحيح، هم در اصلاح اعمال و كردار آدمى مؤثّر است و هم در آمرزش گناهان.
ثانياً: بعضى نسبت به خود و خانواده شان اسراف مى كنند و برخى سختگيرند، امّا پرهيزگاران در امور زندگى ميانه رو و معتدلند. اصولًا اعتدال، در تمام امور حتّى در عبادت مطلوب است مخصوصاً در لباس كه در معرض ديد مردم است.
ثالثاً: تواضع در برخورد با افراد و نيز در سخن گفتن و راه رفتن، بر هر مسلمانى لازم وضرورى است ودر مقابل، تكبّر يك صفت زشت و مهلك است كه بايد هرفردى اين حالت را از خود دور كند. با توجه به اين دو نكته ضرورى است كه: 1- وقار را نبايد با تكبر اشتباه كنيم 2- تواضع نسبت به افراد متكبرصحيح نيست؛ زيراباعث ذلّت وخوارى انسان مى شود.
رابعاً: اين كه چشم را از هر منظره حرام بپوشانيم، بلكه از هر چه كه حرام است صرف نظر كنيم. اولين گام براى حركت به سوى معنويّت، انجام دادن واجبات و ترك محرمات است. مانند شيخ انصارى در حال احتضار و آن خانم با ايمان كه در حال بيمارى، به دقّت متوجّه انجام وظيفه و تكليف بودند!
خامساً: فرا گرفتن بعضى از علوم، حرام و فرا گرفتن بعضى ديگر بى فايده است، امّا علم سودمند گاهى واجب كفايى و گاهى هم واجب عينى است، مثل تحصيل احكام و عقايد و اخلاق. واردات هر انسانى از
ص: 63
طريق چشم و گوش است. اگر آنچه كه از اين دو طريق وارد قلب انسانى مى شود پاك باشد، باطن انسان هم پاك مى شود و او داراى قلب سليم خواهد شد.
1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد پيروانش بيشتر از چه چيزى وحشت مى كرد؟
2- مفاد آيه 71 سوره احزاب را بيان كنيد.
3- اقتصاد در معيشت يعنى چه؟
4- چرا متقين در لباس، ميانه روى را انتخاب كرده اند؟
5- در قرآن تواضع بيشتر در چه مواردى مورد تأكيد واقع شده است؟
6- تفاوت «تكبّر» و «وقار» چيست؟
7- تواضع نسبت به چه كسانى نيكو نيست؟
8- واژه «غضّ» را معنى كنيد.
9- درباره چشمپوشى متّقين از محرمات، چند احتمال داديم؟
10- روايتى از على بن ابى طالب درباره آمادگى براى مرگ نقل كنيد.
11- شيخ انصارى در حال احتضار چه كرد و سؤال «ام خالد» از امام صادق عليه السلام چه بود؟
12- فرا گرفتن چه علومى حرام است؟
13- فرا گرفتن چه علومى واجب عينى است؟
14- توجه به پاك بودن واردات سمعى و بصرى چه تأثيرى در روح و قلب انسان مى گذارد؟
15- خلاصه بحث را بيان كنيد.
ص: 64
ص: 65
قالَ الإمامُ عليه السلام: «نَزَلَتْ أنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ في البَلاء كالّتي نَزَلَتْ في الرَّخاء، ولوْلا الأَجَلُ الّذي كَتَبَ اللَّه عليهم لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ في أجسادِهِمْ طَرْفَةَ عيْنٍ شوْقاً إلَى الثَّوابِ وخَوْفاً مِنَ الْعِقابِ، عَظُمَ الخالِقُ في أنْفُسِهِم فَصَغُرَ ما دوُنَهُ في أعْيُنهِمْ ....»
«حالت روحى پرهيزگاران به هنگام بلا و مصايب، همچون موقع گشايش و رفاه است، و اگر اجلهاى از پيش تعيين شده آنان نبود، از شدت علاقه اى كه به ثواب اخروى دارند و مى خواهند زودتر به آن واصل شوند و نيز از شدت وحشتى كه از عقاب وعذاب آخرت دارند و مى ترسند كه در دنيا بمانند و كارى از آنان سر بزند كه موجب آن عذابها شود لحظه اى در دنيا نمى ماندند. پرورگار در دل و روح آنان بسيار بزرگ مى باشد و غير خدا در چشمانشان ناچيز و حقير است.»
حضرت در اين جملات، سه حالت از حالات عالى صاحبان تقوا را گوشزد مى كند:
الف: «نَزَلَتْ أنْفُسُهمْ مِنْهُم في الْبَلاءِ كالّتي نَزَلَتْ في الرّخاء.»
ص: 66
«قلب و روان ايشان به هنگام برخورد با بلاها، همانند زمانى است كه در رفاه و فراخى قرار گرفته اند.»
پرهيزگاران در موقع نزول بلا، به جزع و فزع نمى افتند بلكه آرامش خود را حفظ مى كنند، همان گونه كه در موقع رفاه هيچ گونه گله و ناراحتى ندارند. در واقع در تمام حالات آرامش دارند. اين حالت در كمتر كسى پيدا مى شود كه تغييرات روزگار در او اثرى نگذارد؛ زيرا بسيارى از افراد در موقع فقر و مرگ عزيزان و بيمارى و نا امنى و ... از مسير حق خارج مى شوند و گهگاه به سرحدّ كفر و الحاد گام بر مى دارند؛ مثلًا كاسبى كه روزى در مغازه كم فروش كرده، شب در منزل بد اخلاقى مى كند و تلافى آن را سر زنش در مى آورد چه رسد به مصايب بزرگ كه گاهى انسان را از نماز و راز و نياز هم جدا مى كند.
قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
وَمِنَ النّاس مَنْ يَعْبُدُ اللَّه عَلى حَرْفٍ فَانْ أصابَهُ خيرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإنْ اصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا والآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ. (1) 68
«و بعضى از مردم خدا را به زبان و به ظاهر مى پرستند نه به حقيقت، از اين رو هر گاه به خير و نعمتى رسند اطمينان خاطر پيدا مى كنند و اگر به فقر و آفتى برخورد نمايند از دين خدا رو مى گردانند، اين افراد در دنيا و آخرت زيانكارند و اين زيانى است آشكار.»
قرآن در جاى ديگر مى فرمايد: انسان، «هلوع» است يعنى به هنگام رسيدن به نعمت دنيا و ثروت، به ديگران چيزى نمى دهد و اگر فقر
ص: 67
وفلاكت نصيب او شود، به فغان و شيون مى پردازد.
اگر تقوا در كسى حاصل شود او را به تسليم و رضا خواهد رساند؛ يعنى در همه حال از خداى خويش راضى و خشنود است و بنا بر اين قلبى آسوده و آرام دارد، كه يكى از مقامات عالى انسانى همين است.
از امام صادق عليه السلام سؤال شد: (1) 69 مؤمن را چگونه مى توان شناخت؟
حضرت فرمود: از تسليم بودن در مقابل فرمان الهى و خشنود بودن در مقابل حوادث خوش و ناخوش.
و از امام باقر عليه السلام نقل شده است (2) 70 كه فرمود: پيامبر گرامى در يكى از سفرهاى خويش به گروهى برخورد، آنها به حضرت سلام دادند، حضرت فرمود: شما كيستيد؟ در جواب گفتند: اى رسول خدا! ما مؤمنيم، حضرت فرمود: علامت ايمان شما چيست؟ عرض كردند: ما به قضاى الهى راضى هستيم و امور خود را به خدا واگذار كرده ايم و نسبت به اوامر و فرامين او تسليم هستيم، حضرت فرمود: اين گروه علما و حكمايى هستند كه به مرز انبيا نزديكند. آنگاه آنان را راهنمايى كرد و فرمود:
«فانْ كُنْتم صادقين فلا تبنوا ما لا تسكنون ولا تجْمعوا ما لا تأكلوُن، وَاتَّقوا اللَّه الّذي اليْه ترجعوُن»؛
«اگر راست مى گوييد و در ادعاى خويش صادقيد، چيزى را كه در آن سكونت نمى كنيد نسازيد و آنچه را كه نمى خوريد و استفاده نمى كنيد جمع نكنيد و از خداى خويش بترسيد؛ همان خدايى كه به سويش بر خواهيد گشت.»
ص: 68
بنابراين متقين بر اين مقام والا دست يافته اند وبه اين مرحله نايل شده اند.
ب: «ولو لا الأجلُ الّذى كَتَبَ اللَّه عَليْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُم في أجْسادِهمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوقاً الىَ الثّوابِ وخَوْفاً مِنَ الْعقابِ.»
«اگر اجلى كه از جانب خدا معين شده در كار نبود، ارواحشان در بدنهايشان حتى براى چشم به هم زدنى باقى نمى ماند، به جهت شدّت علاقه اى كه به ثواب آخرت و خوف و وحشتى كه از عقوبت دارند.»
1- كاملًا نسبت به مسير خويش آگاهند و مى دانند كه كجا بوده اند و به كجا آمده اند و به كجا خواهند رفت و هر كس كه به اين حقيقت آگاه شود، هم معمّاى حيات برايش حل مى شود و هم معمّاى مرگ، و مرگ را غير از برداشته شدن حجاب از جلوى چشم و جانش، چيز ديگرى معنا نمى كند.
بنابراين قرآن مجيد علامت و نشانه «اولياءاللَّه» را تمنّا و تقاضاى مرگ مى داند. (1) 71 على عليه السلام مى فرمايد: به خدا قسم علاقه على به مرگ بيش از يك كودك شيرخوار به پستان مادر است و فرزند على امام امت خمينى كبير قدس سره نيز در توفان مبارزات خويش با طاغوت زمان در ضمن يك سخنرانى فرمود:
«وقتى مرا گرفتند، مأموران ناراحت بودند، ولى من ترس و خوفى نداشتم و آنها از آرامش من در تعجّب و حيرت بودند!»
ص: 69
مگر كسى كه معتقد به جهان آخرت است از مرگ مى ترسد؟
2- هيچ گاه متاع دنيا در نظر اينها هدف و مقصد قرار نگرفته و نمى گيرد و اصولًا نگاه اين افراد به دنيا يك نظر مجازى است و آنها دنيا را مزرعه اى بيش نمى دانند كه محصولش در عالم ديگر ظهور و بروز مى كند.
3- از اين جمله استفاده مى شود كه فاصله بسيار زيادى بين نعمتهاى آخرت- كه در آثار اسلامى ذكر شده است- و نعمتهاى دنيا وجود دارد.
شنيدن هر چيز دنيا (از نعمتها و مقامها و مالهاو ...) بهتر از ديدن آن است؛ و به عكس، ديدن هر چيز آخرت، مهمتر از شنيدنش خواهد بود.
ج: «عَظُمَ الْخالِقُ في أنْفُسِهمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ في أعْيُنِهمْ.»
«پروردگار متعال در جان و روح و روان آنان بسيار بزرگ است و هر چيزى غير از خدا درچشمانشان ناچيز و حقير است.»
آنان كه خدا را شناختند و محبّت او در دلهايشان جايگزين شد و به آن معشوق گمگشته خود راه يافتند، ديگر جهان با تمام زرو زيورش و با تمام زيبايى و قشنگيش در چشم آنها حقير و ناچيز مى آيد.
در «مناجات محبّين» مى خوانيم:
«إلهي! مَنْ ذا الّذى ذاق حَلاوةَ محبّتكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟»
«اى خداى من! كيست كه شيرينى محبت تو را بچشد و غير تو را طلب كند؟»
براى ايمان به خدا نتايج فراوانى ذكر شده است، و در اين زمينه روايات فراوان از ائمه عليهم السلام رسيده است، از جمله نتايج مهمّ ايمان و عرفان
ص: 70
به حق «تعالى» همين است كه غير از خدا را بيش از بازى و بازيچه اى تصوّر نمى كند، قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
قُلِ اللَّه ثُمَّ ذَرْهُمْ في خَوْضِهِمْ يَلْعَبُون (1) 72
«بگو خدا، آنگاه آنها را بگذار به بازيچه خود مشغول شوند.»
در سنين طفوليت به يك عروسك يا سه چرخه يا بادكنك چقدر اهميت مى داديم. گاهى به خاطر آنها با همبازيهاى خودمان دعوا و نزاع مى كرديم و گاهى در فراغ يك بادكنك گريه ها سر مى داديم، امروز همه آنها را بازى و عبث مى دانيم و مشغول بيع و تجارت و عروس و خانه و ماشين شده ايم و براى به دست آوردن آنها چه آلودگيها كه مرتكب نمى شويم؟ و چه نزاعها و خونريزيها كه انجام نمى دهيم؟!
ولى در همين حال، مردان با تقوا و خدا شناس به ما مى خندند و تمام اين امور را بازيچه اى بيش نمى پندارند.
از آنگه كه يارم كس خويش خوانددگر با كسم آشنايى نماند
به حقش كه تا حق جمالم نموددگر هر چه ديدم خيالم نمود
به صدقش چنان سر نهادم قدم كه بينم جهان با وجودش عدم
دگر با كسم بر نيايد نفس كه با او نماند دگر جاى كس
گر از هستى حق خبر داشتى همه خلق را نيست پنداشتى
نكته مهم در اين جمله اين است كه خدا در جان و قلب متقين، عظيم و بزرگ است، و غير از او- هرچه هست- در نظر اهل تقوا كوچك است، گويى تمام دنيا و آنچه در آن است، در چشم اينها چيزى نيست و در دل
ص: 71
آنها نفوذى ندارد، تازه در چشم هم بزرگ نمى بينند، بلكه همه آنها را ناچيز و حقير مى بينند.
تقوا پيشگان كسانى هستند كه در حال بلا و مصيبت تغيير حالت نمى دهند و در مقابل تمام وقايع و حوادثى كه از جانب خدا براى آنان مقدّر مى شود كاملًا تسليمند، بر خلاف بيشتر مردم كه قرآن خبر داده «هلوع» و رنگ پذيرند و نان را به نرخ روز مى خورند.
ديگر اين كه پرهيزگاران به مسير خود آگاهند و مى دانند كه كجا بوده اند و از كجا آمده اند و به كجا مى روند، از اين رو هرگز دنيا در نظر آنها هدف نيست. همچنين پرهيزگاران بخوبى مى دانند كه نعمتهاى اخروى با نعمتهاى دنيوى قابل قياس نيست و بين اين دو فاصله اى بس زياد است.
آنچه دل انسان پرهيزگار را پر كرده محبت الهى است و چنانچه محبت و عظمت حق در دل آمد، ما سوى اللَّه را هيچ و بى اعتبار مى بيند.
ص: 72
1- آيه 11 سوره حج درباره كيفيت عبادت جمعى از مردم چه مى گويد؟
2- «هلوع» يعنى چه؟
3- روايتى در مورد راه شناخت مؤمن از امام صادق عليه السلام بياوريد.
4- معماى حيات و مرگ براى چه كسانى حل شده است؟
5- تفاوت نعمتهاى اخروى با نعمتهاى دنيوى چيست؟
6- محبّت خدا چه نقشى را در انسان ايفا مى كند.
7- از اشعار سعدى در ارتباط با محبت خدا و كوچكى غير خدا چه ياد داريد؟
8- چرا عظمت الهى در نفس متقين قرار گرفته اما كوچكى غير خدا در چشم ايشان؟
9- خلاصه بحث را بيان كنيد.
ص: 73
قالَ الإمامُ عليه السلام: «فهُم وَالْجنَّةُ كَمَنْ قَدْ رآها، فَهُمْ فيها مُنَعَّمُون، وَهُمْ والنّارُ كَمَنْ قَدْ رَآها، فَهُمْ فيها مُعذَّبُونَ، قُلُوبُهمْ مَحْزوُنَةٌ.»
«اين افراد مانند كسى هستند كه بهشت را ديده و در نعمتهاى آن غوطه ور شده است و نيز مثل آنان و دوزخ، مَثَل كسى است كه جهنم را ديده و در عذابهاى آن معذب شده است. همچنين دلهاى آنان اندوهگين است.»
از اين عبارات استفاده مى شود كه متقين به مقام يقين دست يافته اند آن هم به مرحله عين اليقين. اصولًا به مقامات عالى ايمان، «يقين» گفته مى شود و يقين كيميايى است كه هر فلزى را به گوهرى گرانبها تبديل مى كند، منتهى اين كيميا در ميان مردم كمياب است.
امام هشتم عليه السلام مى فرمايد: (1) 73 از يقين كمتر چيزى ميان مردم تقسيم نشده است. به عبارت ديگر يقين در ميان مردم خيلى كم پيداست ولى اگر اين
ص: 74
مقام عالى براى كسى حاصل شود سرمايه عظيمى به دست آورده است.
على عليه السلام (1) 74 مى فرمايد: خواب افرادى كه به مرحله يقين رسيده اند از نماز خواندن كسانى كه در مقام شك هستند بهتر است و نيز مى فرمايد: از خدا بخواهيد كه به شما يقين عنايت كند.
نقل كرده اند كه امام سجاد عليه السلام (2) 75 بعد از نماز مغرب مدّتى مى نشست و از خداوند متعال طلب يقين مى كرد.
يقين سه مرحله دارد:
1- «علم اليقين» (شدّت علم و آگاهى كه هيچ شكّى با آن مخلوط نيست).
2- «عين اليقين» (كه در آن انسان به مرحله رؤيت مطلوب رسيده است).
3- «حق اليقين» (كه مرحله لمس است و شدّت قرب را مى رساند).
جمله «كمن قَدْ رَآها» دلالت بر رسيدن پرهيزگاران به مقام «عين اليقين» مى كند، ولى جمله «فَهُم فيها منعّمون و ... معذّبون» بر وصول ايشان به مرحله «حق اليقين» دلالت مى كند كه عالى ترين مراحل يقين است. (3) 76
دان خدا با همه خصوصيات و امتيازاتى كه كسب كرده اند، به خود نمى بالند، بلكه ميان خوف و رجا به سر مى برند، آن هم به قدرى كه از حيث رجا گويى در بهشت خود را متنعّم مى بينند و از حيث خوف هم گويى در جهنم معذّبند.
در اينجا سزاوار است كه درباره اين اصل مهم اسلامى؛ يعنى
ص: 75
«خوف و رجا» مختصرى بحث شود. اين حالت مانع پيدا شدن عجب و خودبينى مى شود تا آنجايى كه هر اندازه انسان در عبادت و كمال گام بردارد باز مى ترسد كه همه آنها مردود واقع شود و از اين رو به انتظار روزى است كه كارنامه او را به دستش دهند و ببيند كه آيا از اصحاب يمين است يا از اصحاب شمال و از متّقين است يا از فجّار و بالأخره از اهل بهشت است يا از اهل دوزخ. همچنين «خوف و رجا» عامل تحرّك بخش و روح افزايى است كه انسان را از هر گونه يأس و نااميدى كه بزرگترين عامل هلاكت و نابودى است، نجات و خلاصى مى بخشد. يكى از اركان مهمّ تربيت، خوف و رجا است. خوب است كه در اين موضوع از قرآن مجيد كه كتاب تعليم و تربيت است، الهام بگيريم و ببينيم اين كتاب مقدّس چگونه در ايجاد خوف و رجا سخن به ميان آورده است:
1- قرآن به گنهكاران روح اميد القا مى كند و به آنان مى گويد:
قُلْ يا عِبادِىَ الّذينَ أسْرَفُوا عَلى أنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه إنَّ اللَّه يَغْفِرُ الذُّنُوب جَميعاً إنَّه هُوَ الْغَفُورُ الرّحيم. (1) 77
«به آن بندگانم كه به وسيله گناه برخويش اسراف كرده اند بگو: هرگز از رحمت خدا نا اميد نشويد، چرا كه خداوند متعال همه گناهان شما را خواهد بخشيد، او خدايى آمرزنده و مهربان است.»
2- افراد مأيوس در جامعه را اميدوار مى كند و مى گويد:
يا بَنِىَّ! اذْهَبُوا فَتَحَسَّسوا مْن يُّوسُفَ وَأخيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَّوْحِ اللَّه إنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَّوْحِ اللَّه إلَّاالْقَوْمُ الْكافِروُنَ. (2) 78
ص: 76
حضرت يعقوب پس از چهل سال، روح اميد به فرزندانش مى بخشد و مى فرمايد:
«پسران من! برويد و از يوسف و برادرش تفحّص كنيد و از رحمت الهى مأيوس نشويد، چرا كه بجز كافران، كسى از رحمت خدا مأيوس نمى شود.»
3- اميد بخشيدن به سرباز مؤمن در جبهه:
إنْ يَّكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِأَتَيْنِ. (1) 79
«اگر بيست نفر از شما سربازان اسلام صابر وشكيبا باشند بر دويست نفر ازلشكر دشمن، غالب و پيروز مى شوند.»
4- اميد بخشيدن به مؤمنان موقعى كه عدد آنها در اثر ارتداد گروهى كم مى شود:
يا أيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَّرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يَأتِي اللَّه بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ .... (2) 80
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد. هر كدام شما از دين خود برگردد، خداوند عده ديگرى را كه داراى خصوصيّاتى بسيار عالى هستند جايگزين آنان خواهد كرد.»
5- اميد بخشيدن به افراد متحيّر بعد از تصميم و توكل برخدا:
فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه. (3) 81
ص: 77
«هرگاه تصميم گرفتيد، به خدا اعتماد و اتكال كنيد.»
6- مسلمانان را در مقابل توطئه هاى بزرگ اميدوار مى كند:
وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّه وَاللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ. (1) 82
«اينان مكر كردند و خدا هم مكر كرد و خدا بهترين مكر كنندگان است.»
در واقع مكر خدا همان از بين بردن نقشه هاى شوم و بافته هاى آنان است.
7- اميدوار كردن مسلمانان، هنگامى كه رهبر از ميان آنها مى رود.
فَانْ مّاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ؟ (2) 83
«اگر رسول خدا كشته شود و يا بميرد آيا باز شما به جاهليت خود رجوع خواهيد كرد؟»
8- اميدوار كردن مردم به فضل خدا در موارد فراوان؛ مثلًا ازدواج:
إنْ يَّكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّه واسِعٌ عَليمٌ. (3) 84
«اگر مردان، فقير هستند خداوند از فضل و كرم خويش آنها را بى نياز مى گرداند.»
و نيز در موارد زيادى پروردگار فرموده است: «واللَّه ذوالفضل العظيم»؛ «خداوند صاحب فضل بزرگ است.»
9- اميدوار كردن متقين و حزب اللَّه:
ص: 78
ألا إنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالبونَ. (1) 85
«سرانجام پيروزى با حزب اللَّه است.»
10- و بالاخره اميدوار كردن مؤمنان به ظهور دولت حق:
هُوَ الَّذي أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ. (2) 86
«او خدايى است كه رسولش را براى هدايت خلق و ابلاغ دين فرستاد تا بر همه اديان عالم غالب و پيروزش كند. هر چند مشركان از اين حقيقت ناراحت باشند.»
و اينك به آياتى در زمينه تخويف و ايجاد خوف، توجه فرماييد:
1- خوف از روز قيامت (كه با تعبيرهاى متعدّد آمده است):
يا أيُّهَا النّاسُ! اتّقُوا رَبَّكُمْ إنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَي ءٌ عَظيمٌ يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أرْضَعَتْ وَتَضَعُ كَلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرَى النّاسَ سُكارى وَما هُمْ بِسُكارى وَلكِنَّ عَذابَ اللَّه شَديدٌ. (3) 87
«اى انسانها! پرهيزگار باشيد كه زلزله روز قيامت حادثه بسيار بزرگى خواهد بود، آنگاه كه با آن روز برخورد كنيد، خواهيد ديد كه هر زن شير دهى طفل خود را از ترس فراموش مى كند و هر آبستنى بار خود را بيفكند و مردم را از وحشت آن روز بى خود و مست بنگرى، در صورتى كه مست نيستند بلكه عذاب خدا سخت است.»
ص: 79
2- تهديد مجرم و گناهكار:
وَامْتازُوا الْيَوْمَ أيُّهَا الُمجْرِمُونَ. (1) 88
«امروز اى زشت عملان، از صف نيكوكاران جدا شويد.»
وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤمِنُونَ. (2) 89
«هرچه مى خواهيد انجام دهيد كه خدا و رسول و مؤمنان، بر آن آگاهند.»
3- تهديد به آتش جهنم:
وَقُلِ الْحقُّ مِن ربِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر إنّا اعْتدنا لِلظّالِمينَ ناراً أحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها وَإنْ يَّسْتَغيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَساءَتْ مُرْتَفَقاً. (3) 90
«بگو دين حق همان است كه از جانب پروردگار شما آمده، هر كه خواهد ايمان آورد و هركه خواهد كافر شود، ما براى ستمكاران آتشى مهيا كرده ايم كه شعله هاى آن مانند خيمه هاى بزرگ، انسان ظالم را احاطه مى كند و اگر از شدّت تشنگى شربت آبى در خواست كنند آبى مانند مس گداخته و سوزان، به آنها دهند كه روى آنها را بسوزاند و آن نوشيدنى بسيار بدى است و جهنم اقامتگاه بسيار زشتى است.»
4- تهديد به از بين بردن نعمتها:
قُلْ أرَأيْتُمْ إنْ أصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يّأتيكُمْ بِماءٍ مَّعينٍ؟ (4) 91
ص: 80
«بگو اى رسول خدا! اگر آب كه مايه زندگى است، صبحگاهان به زمين فرو رود كيست كه آب را براى شما پديد آورد؟»
5- تهديد به صفات قهر الهى مانند قهّار و قاصم و منتقم و ...:
نَبِّئ عِبادي أنّي أنَا الْغَفُورُ الرَّحيمُ وَأنَّ عَذابي هُوَ الْعَذابُ الأليمُ (1) 92
«بندگان مرا آگاه كن و مژده بده كه من بسيار آمرزنده و مهربانم و عذاب من بسيار سخت است.»
به طور كلى اگر انسان در هر موردى؛ اعم از مسايل دنيوى و يا اخروى، فقط ترس و خوف در وجودش حكمران باشد، زبون و بى تحرّك خواهد شد و اگر اميد بدون ترس داشته باشد چه بسا دچار تهوّر و عجب و هلاكت شود، از اين رو مربّيان آسمانى و انبياى عظام، هم مبشّرند و هم منذر: «و ما أرسلناك إلّامبشّراً ونذيراً».
توجه به اين اصل مهم اسلامى و تربيتى، انسان را از خودبينى و عجب نجات مى دهد و تا هنگامى كه كارنامه اعمال آنان را به آنها نداده و قبولى آنها اعلان نشده است، در ترس و هراس بسر مى برند همانطور كه حضرت فرموده است: «قلُوبُهُم مَحزونة»؛ «دلهاى آنها اندوهگين است.»
قرآن زندگى دنيا را محل امتحان معرفى مى كند، هر كسى در هر شرايطى از ايمان و تقوا باشد از آزمايش الهى خلاصى ندارد (2) 93 و مادامى كه انسان از محل امتحان پيروز بيرون نيايد، در اضطراب و وحشت است و
ص: 81
اگر خنده بر لب آنها مى آيد به خاطر برخورد با مردم و ملاقات اخوان است و الّا با هزاران خوف به انتظار روزى نشسته است كه نامه اعمالش را به دستش دهند تا مشخّص شود كه از اهل بهشت است يا دوزخ و هنگامى آرامش پيدا مى كند كه به او بگويند:
يا ايتّها الْنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعي إلى رَبِّكِ.
(اى صاحب نفس مطمئنه! به سوى پرورگار خود باز گرد.)
إنَّ هذا كانَ لَكُمْ جزاءً وكانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً.
«اين است جزاى اعمال نيك و قبول شده شما.»
فَادْخُلُوهَا خالِدين.
«داخل بهشت شويد و براى هميشه در آن زندگى كنيد.»
تا فرارسيدن آن ساعت و كوچ مؤمنانه از دنيا، همگى در معرض خطريم.
«يقين» سه قسم است كه عالى ترين آن «حق اليقين» است و صاحبان تقوا به اين مرحله عالى رسيده اند. يكى از اصول تربيتى اسلام، خوف و رجاست كه براى هر مؤمنى لازم است خود را در اين حالت قرار دهد. اگر كسى فقط داراى خوف و يأس باشد شكست مى خورد و نيز اگر در تمام امور از خود جرأت نشان دهد، بى آن كه ارزيابى كند كه آيا از عهده او خارج است يا خير، به مهلكه مى افتد. در آيات قرآن هم بر ايجاد اميد و القاى خوف تأكيد فراوان شده است كه برخى از آنها را بيان كرديم. انبيا به عنوان مربّيان بشر، هم مبشّرند و هم منذر و اين خوف و رجا نمى گذارد
ص: 82
دل انسان از حزن و اندوه خالى شود و تا دريافت كارنامه قبولى اعمال، دل انسان آرام نمى گيرد؛ زيرا در صحنه دنيا كه صحنه امتحان است هر لحظه احتمال خطر مى رود.
1- انواع يقين را اسم ببريد و مختصرى شرح دهيد.
2- يك روايت در زمينه اهمّيت يقين بگوييد.
3- فايده «خوف» و «رجا» در انسان چيست؟
4- قرآن در مورد اميدها چه مى فرمايد، لطفاً آيه اى براى نمونه بياوريد.
5- آيه اى در زمينه خوف بيان كنيد.
6- چرا دلهاى پرهيزگاران با غم و حزن مقرون است؟
7- خلاصه بحث را بيان كنيد.
ص: 83
قالَ الإمامُ عليه السلام: «شُرُورُهُمْ مأمُونَةٌ وَأجْسادُهُمْ نَحيفَةٌ، وحاجاتُهم خَفيفَةٌ، وَأنْفُسُهم عَفيفِةٌ ....»
«اذيت و آزار پرهيزگاران به هيچ كس نمى رسد و ديگران از آزار آنان در امان هستند، بدنهاى ايشان در اثر تنبلى و تنپرورى فربه نشده، در خواست آنان از مردم بسيار اندك است، متقين با عفّت و با حيا هستند.»
در اين گفتار، سخن پيرامون چهار صفت ديگر از اوصاف مردان الهى است كه به ترتيب مورد بحث قرار مى گيرد:
1- «شُرُورهم مَأمُونةٌ»؛ «همه مردم از شرّ پرهيزگاران در امانند.»
در جامعه گروهى با افعال و كردار خويش، همنوع خود را آزار مى دهند و چه بسا اين آزار از روى جهل و يا عادتهاى زشت انجام مى گيرديعنى هيچ گونه تعمّد و سوء نيّتى هم در كار نيست. به چند مورد از آنها اشاره مى كنيم:
الف: افرادى كه پر حرف و به قول معروف پرچانه هستند و متأسفانه
ص: 84
اين گروه حرفهاى خوب و مفيد يا ندارند و يا بسيار كم دارند. وجود اينها در مجالس و محافل مصيبت بزرگى براى عقلا و انديشمندان است و بلكه حضور اينها در اماكن كسب و كار، مخلّ كسب و صنعت است.
ب: گروهى كه تجسّس در كارها و زندگى مردم مى كنند و به هركسى كه بر مى خورند مى پرسند: كجا بودى و كجا مى روى و چه مى كنى و ... و حال آن كه نوع مردم اسرار زندگى خود را براى كسى نمى گويند و اگر هم بگويند به محرم راز خويش بازگو مى كنند.
ج: گاهى اعمال و كردار كسى، همسايه اش را بيچاره مى كند و او را به ستوه مى آورد و بالأخره از ترس آبرويش و يا از جهت بى حيايى همسايه مجبور است بسوزد و بسازد.
د: عده اى هم به عيبجويى و عيبگويى عادت كرده اند و مردم و آشنايان از زبان آنها مى ترسند و چه بسا به آنان احترام مى گذارند تا مشمول ضربات سهمگين زبانشان نشوند و حتّى گاهى فحّاشى و بد دهنى مى كنند و مردم آبرومند مجبورند به اين نوع افراد احترام بگذارند و گاهى باج دهند تا از شرشان محفوظ بمانند. در لسان روايات اين نوع افراد، بدترين انسانها معرفى شده اند:
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:
«شرّ النّاس مَنْ تخاف النّاس مِن شرّه». (1) 94
«بدترين مردم كسى است كه مردم از شرّ او بترسند.»
وقالَ الإمامُ: «طُوبى لِمَن عزَل شرّه عنِ النّاس، أسوَءُ النّاس مَنْ لمْ يثق بأحد بسُوءِ ظنِّه، وَلا يثق به أحد بسُوءِ فعْله».
ص: 85
«خوشا به حال كسى كه شرّ خود را از مردم دور كند، بد حالترين مردم كسى است كه وثوق و اطمينان به احدى پيدا نكند چون به همه مردم بدگمان است و نيز كسى كه ديگران به او اطمينان پيدا نكنند چون بدكردار است.»
اما در مقابل، گروهى هستند كه مطلقاً ضرر و آزار آنها به احدى نمى رسد و ابداً به كسى بدى نمى كنند و مردم از دست و زبان آنها كاملًا در امان هستند. البته هر كسى از آن جهت كه حب ذات دارد خود را در كارها و اعمال خويش، محكوم نمى كند و تقصير را به گردن خودش نمى افكند، بنا براين كسانى كه بخواهند به اين مرحله دست يابند؛ يعنى «شر آنها به ديگران نرسد» و به اين درجه از تقوا نايل شوند، بايد در محكمه وجدان، نفس خويش را به محاكمه و باز خواست دعوت كنند، تا معلوم شود در بازار و خانه، نسبت به فاميل و غريبه، همسايه و رفيق و ديگران، آيا اذيت و آزارى دارند يا خير؟! و خوب است در اين محاسبه به مضمون اين حديث شريف توجه كنيم:
عَنْ أبي عبْداللَّه عليه السلام قالَ: «الْمُؤمِنُ مَن طابَ مكسبه، وحسنت خليقتِهِ، وَصحّت سريرتِهِ، وأنفق الْفَضل من مالِهِ، وَأمسك الْفَضْل مِن كلامِهِ، وَكَفى النّاس شَرّه، وأنْصَفَ النّاس مِنْ نَفسِهِ». (1) 95
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «مؤمن كسى است كه كسبش پاك و اخلاقش نيكو و نيّتش سالم است، زيادى مالش را انفاق مى كند و از گفتار بى فايده خوددارى مى ورزد، مردم از شر او محفوظند و او نسبت به ديگران انصاف روا مى دارد.»
ص: 86
2- «وَأجْسادُهُم نَحيفَة»؛ «بدنهاى ايشان لاغر است (و گوشت بى عارى ندارند).»
واژه «نحيف» به معناى هزل و لاغرى آمده و در كتاب «المنجد» كم گوشتى نيز معنا شده است. اما اگر بخواهيم بگوييم هر كسى كه تنومند و چاق است معلوم مى شود پرهيزگار نيست، قطعاً به خلاف واقع حكم كرده ايم، چه در ميان كسبه و علما و حتى ائمه معصومين عليهم السلام افراد تنومند وجود داشته است، بنا براين نمى توان گفت هر كسى تنومند است با تقوا نيست، لذا به نظر مى رسد كه معناى اين جمله اين است كه بى عارى و تنبلى و خواب و خوراك، مسلماً در بدن انسان گوشت مى روياند، كه اين نوع گوشتها و پيه ها دليل تن پرورى است، ولى كسانى كه مشغول وظايف بلكه عبادت و بيدارى شب و گاهى روزه هاى مستحبّى هستند، قطعاً گوشتى كه معلول تن پرورى است در اين افراد روييده نمى شود، بنا بر اين استخوان بندى درشت و تنومند بودن بدن با تقوا منافات ندارد، بلكه اين تن پرورى و خوشگذرانى است كه منافى تقواست.
3- «وحاجاتُهُم خفيفة»؛ «خواهش و در خواست ايشان از مردم بسيار كم است.»
اگر هر مسلمانى به چند اصل اخلاقى و تربيتى اسلام توجه نمايد، طبعاً زحمت ديگران كم خواهد شد و هيچ گاه سربار جامعه خويش نمى شود:
الف: در آثار اسلامى وارد شده كه هر كسى كارش را خودش انجام دهد:
قيل للصّادق عليه السلام: «على ماذا بنيت أمْرك، فقال عَلى أرْبَعةِ أشْياءٍ عَلِمْتُ أنّ عملي لا يَعْمَلُهُ غَيْري فَاجْتهدتُ ...». (1) 96
ص: 87
به حضرت صادق عليه السلام عرض شد: «زندگى خود را بر چه اساس و پايه هايى استوار كرده ايد، فرمود: بر چهار ركن، اول: اين كه دانستم كارهاى مرا كسى غير از من انجام نمى دهد، بنابر اين كوشيدم خودم كار خودم را انجام دهم ....»
ابو عمر شيبانى مى گويد: امام صادق عليه السلام را ديدم كه در بستان خويش بيل مى زند و عرق مى ريزد، عرض كردم: فدايت گردم بيل را به من بده! تا اين كار را انجام دهم، فرمود: دوست دارم كه آدمى در طلب رزق و معيشت خويش به رنج و تعب افتد. (1) 97 در خلال روايات، فراوان به چشم مى خورد كه كار خود را خود انجام دادن، سنّت رسول خدا و ائمه عليهم السلام بوده است. (2) 98 ب: در روايات، مذمّت شديدى نسبت به تقاضا كردن از ديگران حتّى از برادران ايمانى به عمل آمده است، حتى درخواست از نزديكان و آشنايان؛ مثلًا درخواست كاسه آب ويا چوب كبريت، كه از امور جزئى و كوچك به حساب مى آيد، مذمت شده است؛ به عنوان مثال: امام هشتم عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت مى كند كه شخصى به حضرت عرض كرد: عملى به من ياد دهيد كه بين آن عمل و بهشت هيچ فاصله اى وجود نداشته باشد.
پيامبر گرامى فرمود: غضب مكن و از مردم سؤال نكن و آنچه را كه براى خود مى خواهى و مى پسندى براى ديگران نيز بخواه. (3) 99 آيت اللَّه وحيد خراسانى نقل مى كرد كه ما دوازده سال درس فقه
ص: 88
حضرت آيت اللَّه حاج سيد عبدالهادى شيرازى مى رفتيم كه مردى بزرگ و صاحب فضايل و كمالات بود. از جمله كمالاتش اين بود كه وى در اواخر عمر خود نابينا شده بود ولى خارج فقه را تدريس مى كرد و اين نشانه احاطه ايشان به ابواب فقه اسلامى بود. روزى هنگامى كه درس تمام شد و طبق معمول، ايشان براى پاسخگويى به پرسشهاى شاگردان نشست، ملاحظه كرديم كه دست به اطراف و كنار خود مى كشد و گويى به دنبال چيزى مى گردد. يكى از شاگردان متوجه شد كه آقا دنبال كبريت خود مى گردد، بلافاصله كبريت را پيدا كرد و به دست استاد داد و آن استاد عاليقدر از باب تشكر اين جمله را به زبان آورد: «عَوْنُ الضّعيفِ صَدَقَةٌ»؛ «كمك به ضعيف صدقه است.» دريافتيم كه استاد حاضر نشده است به شاگردان خود بگويد كبريت را به من بدهيد و حالا هم كه دادند متقابلًا با اين عبارت فروتنى و تواضع مى كند.
ج: اصل قناعت انسان را از مهالك و خطرهاى بسيارى حفظ مى كند.
از قناعت تعبير به گنجى شده است كه هرگز انسان را فقير نمى كند. آدمى به وسيله اين گنج، مى تواند بسيارى از مشكلات دنيوى را حل كند و خود را از اسارت و كوچك شدن در نزد ديگران نجات بخشد. سه جمله حكمت آميز بسيار ارزنده زير منسوب به اميرمؤمنان عليه السلام است:
«استَغْنِ عَمَّن شِئتَ تَكُنْ نَظيرَه، واحتج إلئ مَنْ شِئت تَكنْ أسيرَهُ، أحْسِنْ إلى مَنْ شِئْتَ تَكُنْ أميرَهُ». (1) 100
«بى نياز باش تا نظير ديگران شوى، محتاج به ديگرى باش تا اسير او گردى، احسان به ديگران كن تا آقاى آنها باشى.»
ص: 89
با عمل كردن به اين سه اصل تربيتى، بسيارى از خواهشها و در خواستها و زحمتهاى ما نسبت به ديگران كاسته شده و بلكه مرتفع مى شود؛ هم ما از قيد اسارت آزاد مى شويم و هم دوستان و آشنايانمان به زحمت نمى افتند. نا گفته نماند كه ما موظفيم از تقاضا و حاجت و درخواست خود بكاهيم، ولى بر آوردن حاجات مؤمن ثواب فراوانى دارد و اين عمل فوق العاده مقدّس است كه بايد در جاى خود بحث شود. بنا بر اين اگرچه سؤال و در خواست با اخلاق اسلامى موافق نيست، ولى نبايد به سائل يا درخواست كننده جواب منفى داد و تقاضاى او را ناديده گرفت و حاجتش را برآورده نكرد.
4- «وأنفُسُهم عفيفة»؛ «اينان صاحب نفوس عفيف هستند.»
عفاف يعنى خوددارى ازامورى كه جايز، زيبا و سزاوارنيست. (1) 101 بنا بر اين عفاف حالتى است كه انسان را از هر امر ناپسندى حفظ مى كند؛ مثل غلامى كه پايش را جلو مولايش دراز نمى كند وبه چشم او خيره نمى نگرد و زياد حرف نمى زند و خلاصه حيايى دارد كه هميشه او را در مقابل مولايش مؤدب نگه مى دارد. نقطه مقابل عفاف، بى حيايى است؛ يعنى هيچ گونه شرم و خجالتى از مردم بلكه مولاى خويش نداشته باشد. در اسلام، حيا مطابق با دين و مساوى با ايمان معرفى شده است؛ همان گونه كه بى حيايى مساوى با بى ايمانى دانسته شده است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «لا إيمان لِمَنْ لا حياءَ لَه». (2) 102 اگر بخواهيم مصداق عفاف را نشان دهيم بسيار مناسب است برخورد حرّ بن يزيد با ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام را نقل كنيم كه حرّ چگونه در جواب امام حسين عليه السلام
ص: 90
نسبت به كلمه «ثكَلتْكَ أمُّك» ادب كرد و عرض كرد: من نام مادر شما را كه فاطمه زهرا عليه السلام است بجز خوبى نمى توانم به زبان جارى كنم. من و اصحابم با شما نماز مى خوانيم. و ما فرزند پيامبر را نمى گذاريم و خودمان مستقلًا اقامه نماز جماعت كنيم.
با اين كه حر براى مقابله با امام حسين آمده بود و با ايشان اختلاف سليقه و مشرب داشت، مراعات ادب را كرد؛ چرا كه اصولًا فردى با حيا و عفيف بود. و ظاهراً همين صفت بود كه او را به مقام و مرتبه اى بس عالى نايل كرد و او را به كاروان شهدا و ياران امام حسين عليه السلام ملحق ساخت.
گرچه عفاف درتمام ابعاد و جهات زندگى، قابل تصوّر است ليكن در بسيارى از روايات، «عفت» به عفت بطن (شكم) و فَرْج (مسائل جنسى) اختصاص يافته است. مرحوم كلينى در كافى (1) 103 هشت روايت آورده كه در هفت مورد آن، فقط سخن از عفت بطن و فرج است و حديث ديگر هم درباره فضيلت عفاف است كه از بهترين عبادتها است. (2) 104 معلوم مى شود كه حفظ عفاف دراين دو مورد، بسيار مهم و قابل توجه است.
براى نمونه دو روايت از روايات هشتگانه را مى آوريم:
* عَنْ زُرارة عَنْ أبي جَعْفر عليه السلام قالَ: «ما عُبِدَ اللَّه بِشَى ءٍ أفْضَل مِنْ عِفّةِ بَطْنٍ وفَرْجٍ».
زراره از امام باقر عليه السلام نقل مى كند: «پرورگار متعال به چيزى بهتر از حفظ شكم از غذاى حرام و حفظ دامن از آلودگيهاى جنسى عبادت نشده است.»
ص: 91
در روايت ديگر به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده است:
* «بيشترين افراد امت من به خاطر شكم و فرج، به جهنم مى روند.»
بنابر اين، بر هر انسانى ضرورى است كه «عفاف» را در خود ايجاد كند و خويشتن را به اين صفت كمال- كه از كمالات صاحبان تقواست- بيارايد.
در اين بحث از چهار گروه نام برديم كه با گفتار و رفتار خود ديگران را آزار مى دهند و گفتيم كه متقين آزارشان به ديگران نمى رسد. پس بر هر فردى است كه محاسبه دقيقى از نفس خويش به عمل آورد و ببيند كه آزارش به ديگران مى رسد يا خير؟
به اين مطلب نيز اشاره كرديم كه مردان با تقوا هرگز تن پرور نيستند تا در نتيجه بدن فربهى داشته باشند.
به سه اصل ازاصول تربيتى اسلام نيزاشاره شد: 1- هركسى كار خود را خود انجام دهد. 2- از ديگران درخواست نكند. 3- درزندگى قناعت را سرلوحه قرار دهد. و اين سه باعث مى شود كه انسان سربار جامعه خود نباشد و ديگران را به زحمت نيندازد.
عفت كه يكى از اوصاف پرهيزگاران است، به معناى نگهدارى نفس است از هر چيزى كه زيبا و خوب نباشد؛ مثلًا سيگار نكشيدن نزد پدر و استاد، پا دراز نكردن در حضور ديگران و ... در مقابل «عفت»، «بى حيايى» است كه نتيجه اش بى ايمانى است. نمونه اى جالب از عفت و حيا، عمل حرّ بن يزيد رياحى است.
ص: 92
در خاتمه گفتيم كه نسبت به عفت دو چيز تأكيد فراوان شده است: 1- عفت شكم 2- عفت فَرْج.
1- روايتى درباره بدترين مردم نقل كنيد.
2- اگر بخواهيم از ما به كسى آزارى نرسد، بايد چه كنيم؟
3- «بدن پرهيزگاران لاغر است»، به چه معنا است؟
4- امام صادق عليه السلام در پاسخ اين پرسش كه «زندگى خود را بر چه اساسى استوار كرده ايد» چه فرمود؟
5- آيت اللَّه وحيد از استادش چه ماجرايى را نقل كرده است؟
6- سه جمله حكمت آميز درباره «بى نيازى و سرورى» از على عليه السلام نقل شد، آنها را بيان كنيد؟
7- عفاف يعنى چه و در مقابل چه صفتى است؟
8- حرّ بن يزيد رياحى به خاطر داشتن چه صفتى در زمره اصحاب امام حسين عليه السلام قرار گرفت؟
9- در چه امورى به داشتن عفّت بيشتر تأكيد شده است؟
10- خلاصه بحث را بيان كنيد.
ص: 93
قالَ الإمامُ عليه السلام: «صَبَرُوا أيّاماً قَصِيرَةً أعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَويلةً، تِجارةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَها لَهُمْ رَبُّهمْ، أرادَتْهُمُ الدُّنيا فَلَمْ يُريدُوها، وأسَرتْهُمْ فَقَدَوْا أنْفُسَهُمْ منْها»
«پرهيزگاران مدت كوتاهى را صبر مى كنند و در مقابل، راحتى بسيار طولانى را به دست مى آورند. اين معامله، تجارت سودمند و پرفايده اى است كه پروردگارشان براى ايشان مهيّا فرموده و توفيق آن را بر آنان ارزانى داشته است. دنيا به انسانهاى با تقوا روى مى آورد، امّا آنها از آن اعراض مى كنند. دنيا مى خواهد آنها را اسير كند، ولى ايشان خود را نجات مى دهند.»
از اين عبارت كوتاه و پر معنا، استفاده مى شود كه لازم است صاحبان تقوا و ايمان «صبر و شكيبايى» را سرلوحه زندگانى خود قرار دهند كه بدون اين عامل نمى توانند به سر منزل مقصود برسند. دليل اين مطلب روشن است؛ زيرا ايمان و تقوا، حصارى به دور انسان مى كشد و او را از آزادى مطلق، كه مساوى با بى بندوبارى است، جدا مى سازد و در گفتار،
ص: 94
آنها را از دروغ، غيبت، فحش و ... و در اعمال از نفاق، حيله، مكر و ... و حتى در نيّت، از نيّت گناه و گمان بد و خودنمايى دور مى كند و انسان را به مراعات تكاليف اسلامى و مذهبى و تقيّد به پايبنديهاى شرعى از طهارت گرفته تا ديات (53 كتاب فقهى) كه يك برنامه كامل و فراگير است وامى دارد؛ به طورى كه انسان در همه احوال و اماكن و جميع حركات و سكنات موظف مى شود كه از خط شرع و راه شريعت گامى فراتر نگذارد و در تمام حالات به وظايف خويش توجه داشته باشد و لحظه اى غفلت نكند تا دچار خسران نشود.
به يكى از عابدان و زاهدان گفتند: تقوا را براى ما توصيف كن، گفت:
وقتى كه وارد زمينى مى شويد كه خار دارد، چگونه راه مى رويد؟ پرسشگر جواب داد: متوجّه لباس و بدنم مى شوم كه به خار و خاشاك بند نشود و خسارت و يا جراحتى وارد نكند، مرد عابد گفت: در دنيا و امور دنيوى اگر بر اساس همين احتياط و توجه حركت كردى تقوا پيشه خواهى شد. از اين تشبيه استفاده مى شود كه تقوا و ايمان محدوديّتى در صاحب خويش ايجاد مى كند كه هرچه بخواهد نمى تواند بگويد، يا ببيند و يا بشنود و ...
بنابراين متقين با يك سلسله مشقتها و سختيها درگير هستند تا بتوانند وظايف خود را خوب انجام دهند. آيا چنين شخصى بدون صبر و شكيبايى مى تواند به مقصود خود برسد؟
عَنْ ابي عبداللَّه عليه السلام قالَ: «الصّبْرُ مِنَ الإيمان بِمَنْزِلَةِ الرَّأسِ مِنَ الْجَسَدِ». (1) 105
امام صادق عليه السلام فرمودند: «نسبت صبر به ايمان، مانند نسبت سر به بدن است.»
ص: 95
پس لازم است هر مؤمنى صبر و شكيبايى را سر مشق زندگى خويش قرار دهد و از اميرمؤمنان پيروى كند كه مى فرمايد: «صَبَرْتُ وفي العَيْنِ قَذى». در برابر سختى ها، صبر را پيشه خود ساختم؛ در حالى كه گويا تيرى در چشم داشتم. مؤمن نيز براى جلوگيرى از طغيان نفس خويش مجبور است به طور دايم با صبر و شكيبايى قرين باشد و صبر را سرلوحه زندگى خود قرار دهد.
عن أبي جعفر عليه السلام قالَ: «الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمكارِه والصَّبر، فَمَنْ صَبَر عَلَى الْمكاره في الدّنيا دَخَلَ الجَنّةَ، وجهنّم محفوفةٌ باللذّات والشّهوات، فَمَن أعْطى نفسَه لذّتها وشهوتها، دخَل النّار»
امام باقر عليه السلام فرمود: «بهشت آغشته و پيچيده به صبر و شكيبايى در مقابل مشكلات و ناملايمات است، كسى كه برمشكلات دنيا صبر كند، داخل بهشت مى شود واز سوى ديگر، جهنم آغشته به لذتهاى دنيا و شهوترانى است، هر كس كه نفس خود را به لذّات و شهوات عادت دهد، داخل جهنم خواهد شد.»
بعضى گويند: پل صراطى كه از شمشير برنده تر و از مو باريكتر و از آتش داغتر است، همين دنياست كه در هر قدمى با تكليفها و آزمايشها و ناملايمات رو به رو هستيم، اگر از اين صراط عبور كنيم، به يقين در قيامت نيز از پل صراط به راحتى عبور خواهيم كرد.
انسان در اين سراى موقت، از شش جهت هدف تيرهاى بلا و مصايبى چون مرض و فقر و مرگ عزيزان، زلزله و سيل و توفان و تصادفات و برخورد با مردم خودكامه و جبار و ... است، و در اين مسير پر
ص: 96
سنگلاخ بدون نيروى صبر هرگز به مقصد نخواهد رسيد.
گويند قاضى با كفايتى جوان خود را از دست داد و مرگ فرزند چنان اثرى در پدر گذاشت كه به خادمش دستور داد درِ منزل را ببندد! و مى گفت: ديگر حال قضاوت ندارم. چند روزى بر اين منوال گذشت. دو فرشته به صورت بشر آمدند و در خانه اش را كوبيدند. خادم در را باز كرد و ماجراى قاضى را به آنها گفت. آنها گفتند: ما از راه دور آمده ايم و بين ما دو نفر، نزاعى است كه خواهش مى كنيم ايشان ما را به حضور بپذيرند.
قاضى اجازه داد و وارد شدند. يكى از آنان گفت: مزرعه اى دارم كه با آن امرار معاش مى كنم و خرج اهل و عيال خود را به وسيله آن به دست مى آورم، اين شخص كه اينك همراه من است، آمده و اسب و الاغ و زن و بچه خود را از آن مزرعه عبور داده و خسارتى به من وارد كرده است.
قاضى به ديگرى گفت: تو چه مى گويى؟ گفت: آقاى قاضى! اين مزرعه در محلى است كه يك طرفش كوه بلند و طرف ديگرش دره هولناك است و فقط يك راه براى عبور عابران وجود دارد كه ايشان در اين معبر عمومى زراعت كرده و ما هم مجبور بوديم كه از آنجا بگذريم. قاضى از صاحب زراعت سؤال كرد: آيا ايشان صحيح مى گويد؟ عرض كرد: بلى. قاضى در مقام قضاوت وفصل خصومت چنين گفت: حق با كسى است كه از مزرعه عبور كرده، زيرا كسى كه در معبر و جاده عمومى چنين زراعتى كند، البته بااين حوادث مواجه مى شود و انتظار چنين خساراتى در هر لحظه مى رود، چون در محل حادثه زراعت كرده است. فرشته گفت: آقاى قاضى! مگر شما اولاددرست كرده اى براى بقا در دنيا؟ و مگر وضع دنيا را در نظر نگرفته اى كه محل حوادث است. قاضى متوجه شد كه اين دو نفر براى تسليت و آگاهى دادن به او آمده اند و بعد از اين جريان به حال عادى برگشت.
ص: 97
از آيات و روايات فراوانى استفاده مى شود كه مسلمانان بايد به هنگام جنگ و مقاومت در مقابل دشمنان اسلام، صبر وشكيبايى را سرلوحه قرار دهند و در اثر صبر همچون كوه عظيمى در مقابل خودكامگان و دشمنان اسلام ايستادگى كنند. به آيه اى كه در آن وظايف مسلمانان را بيان مى كند و در آن به صابران بشارت داده شده است توجه كنيد:
يا أيُّها ألّذينَ آمَنُوا إذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللَّه كثيراً لَعلّكُم تُفْلِحُونَ وأطيعُوا اللَّه وَرَسُولَهُ ولا تنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ ريحُكُم وَاصْبِرُوا إنّ اللَّه مَعَ الصّابِرين (1) 106
در اين آيه شريفه چند دستورالعمل براى زمان جنگ داده شده است كه به مناسبت اين ايام كه مصادف با جنگ تحميلى ملّت مسلمان ايران با رژيم كافر و بعث عراق است لازم است همه مسلمانان مخصوصاً ملّت ايران به آن توجه كنند.
1- چون با لشكر دشمن رو به رو شديد، در همه زمينه ها، ثابت قدم باشيد، به خصوص در پيكار با دشمنان حق و اسلام.
2- خدا را فراوان ياد كنيد؛ زيرا توجه به خداست كه هم ملّت را قوى مى كند و هم به سربازان در جبهه ها روحيه مى بخشد، بعلاوه ياد و عشق خدا، عشق زن و فرزند و مال و مقام را از دل بيرون مى راند.
امام سجاد عليه السلام درباره مرزبانان اسلام و مدافعان سرحدات مسلمين، به پيشگاه خدا چنين عرض مى كند:
«وأنسهم عنْد لقائهم الْعدوّ ذكر دنياهُم الْخداعة وامْحُ عَنْ
ص: 98
قلُوبهم خطَرات الْمال الْفتُون واجْعل الجنّة نصب اعْينهم» (1) 107
«پروردگارا! در پرتو ياد خويش، ياد دنياى فريبنده را از دل رزمندگان حق بيرون كن و توجه به زرق و برق اموال را از قلب آنان دورساز و بهشت را در برابر چشمانشان قرار ده.»
3- يكى ديگر از وظايف مسلمين در زمان مبارزه، توجه به مسأله رهبرى و اطاعت از دستور پيشوا و رهبر است.
4- لازم است در چنين زمان حسّاسى، همگى از پراكندگى و نزاع بپرهيزند؛ زيرا نخستين اثر كشمكش و نزاع و اختلاف مجاهدان در برابر دشمن، سستى و ناتوانى و ضعف در مبارزه است و نتيجه اين سستى از ميان رفتن قدرت و هيبت و عظمت مسلمين است.
5- به عنوان آخرين دستور، به مسلمانهاى در حال جنگ، فرمان صبر وشكيبايى مى دهد و بلافاصله بشارت مى دهد كه خدا با صابران است.
امّت اسلامى بدون اين نيروى باطنى نمى تواند به اهداف مقدس خود برسد و چنانچه در مقابل ناملايمات حاصل از جنگ صبر كنند پيروزى و نصرت الهى حق مسلّم آنهاست.
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمندبر اثر صبر، نوبت ظفر آيد
شكى نيست كه دنيا با زر و زيورش، در هر عصر و مكانى، هزاران هزار را به خود شيفته مى كند و تمام آنها را به سمت خود مى كشاند و اين دلباختگان به عجوزه دنيا، با از دست دادن ايمان و شرف و ارزشهاى
ص: 99
انسانى، خود را در غل و زنجير دنيا اسير مى كنند و پس از تنيدن پيله هفتاد ساله به دور خود، مى فهمند كه با دست خود گور خود را كنده اند كه به اين زودى نمى توانند از آن نجات يابند.
حضرت امير عليه السلام از دنيا به «لُماظه» تعبير مى كند؛ يعنى خرده غذاهايى كه در لاى دندان مانده و انسانها از آن تنفر دارند و به دورش مى افكنند؛
«ألا حُرٌّ يَدَعُ هذِهِ اللُّماظَةَ لِأهْلِها إنَّه لَيْسَ لِأنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إلّاالْجَنّةَ فَلا تَبيعُوها الّا بِها» (1) 108
«آيا آزاده اى يافت نمى شود كه اين دنياى پست و ناچيز را رها كند و آن را به اهلش واگذارد؛ زيرا بها و ارزش شما بهشت است، پس خود را به چيزى جز بهشت نفروشيد.»
تقواپيشگان اين حقيقت را يافته اند و چهره واقعى دنيا را شناخته اند و هرگز خود را اسير اين پيره زن عشوه گر نمى كنند.
مرحوم شيخ محمّد حسن، مؤلّف كتاب جواهر الكلام درسال 1266 هجرى قمرى از دنيا رفت. علماى آن عصر، شيخ مرتضى انصارى را براى مرجعيّت معين كردند. شيخ فرمود: سعيد العلماى مازندرانى از من داناتر است، به او مراجعه شود. از نجف يك نفر را به مازندران خدمت سعيدالعلما فرستاد تا تكليف را معين كند، ايشان فرمود: بله، من هنگامى كه در نجف حضور داشتم بر شيخ مقدّم بودم، امّا اشتغال شيخ در نجف و ابتلاى من در مازندران، مقام علمى ما را به عكس كرده است و اكنون شيخ مرتضى حايز مقام اعلميت است. (2) 109
ص: 100
قرآن مى گويد: تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوًّا في الْأرضُ لا فَسادًا (1) 110.
«نعمتهاى اخروى مخصوص كسانى است كه قصد برترى در مغز نپرورانند و در روى زمين فساد نكنند.»
از اين حكايت بر مى آيد كه نه فقط دنيا به سمت متّقين مى رود و آنان به آن توجه نمى كنند، بلكه اگر پاى آنان به بند و دام دنيا گير كند، حاضرند فدا شوند و خود را از اين دام برهانند.
هر مؤمنى براى حفظ ايمانش احتياج مبرم به صبر و شكيبايى دارد؛ زيرا انجام تكاليف بدون صبر مقدور نيست، اصولًا بهشت آغشته به مكاره است كه بايد براى رفتن به آن شكيبايى داشت، از اين گذشته، دنيا محل حوادث است و انسان هدف تيرهاى بلا، مگر مى شود در معبر زراعت كرد و منتظر حوادث و ناملايمات نبود؟!
افزون بر اين، براى اعتلاى كلمه توحيد و حفظ مكتب، لازم است با دشمن مبارزه كنيم و اين مبارزه احتياج مبرم به صبر دارد، همان طورى كه آيات قرآن گوياى اين مطلب است. پرهيزگاران به وسيله همين نيروى باطنى يعنى صبر، خود را از بند اسارت دنيا رهانده اند و اگر دنيا هم به آنان روى آورد ايشان به دنيا بى اعتنايى مى كنند، همان گونه كه شيخ انصارى در مورد رياست و مرجعيت عمل كرد، آرى اينها به حقارت و پستى دنيا آگاه شده اند و خود را اسير زر و زيور آن نمى كنند.
ص: 101
1- چگونه تقوا و ايمان براى صاحبش ايجاد محدوديت مى كند؟
2- آن مرد عابد در مقام توصيف تقوا چه گفت؟
3- امام صادق عليه السلام صبر را به چه چيزى تشبيه كرده است؟
4- دو فرشته به قاضى چگونه آگاهى دادند؟
5- آيه 45 سوره انفال چه دستور العملى به امّت اسلامىِ در حال جنگ مى دهد؟
6- واژه «لُماظه» را معنا كنيد.
7- سعيدالعلما به فرستاده شيخ انصارى چه پاسخى داد؟
8- خلاصه بحث را بيان كنيد.
ص: 102
ص: 103
قالَ الإمامُ عليه السلام: «أمّا اللّيْلُ فَصافُّونَ أقْدامَهُم تالِينَ لِأجْزاءِ الْقُرآنِ يُرَتِّلُونَهُ تَرتِيلا»
«متقين شبانگاه در حال عبادتند، روى پا مى ايستند و قرآن را با لحن مخصوص تلاوت مى كنند.»
خوش باد كسى كه در سحر بيدار است وز غير بريده مونس دلدار است
با يار نموده خلوت و راز كندآن وقت كه خانه خالى از اغيار است
حضرت با اين عبارات، برخى از حالات پرهيزگاران را در شب بيان مى كند كه در خلوتگاه يار چگونه مشغول عبادت و تلاوت قرآن و بندگى حق تعالى هستند.
قبل از شرح اين جملات، لازم است بدانيم كه يكى از عوامل بسيار مؤثّر در صفا بخشيدن به قلب و نورانيت دل، همين عبادات وارده در
ص: 104
شريعت اسلام است.
گروهى از فلاسفه بزرگ اسلامى كه به «اشراقيّون» معروفند، معتقدند كه براى رسيدن به حقايق عالم بايد از طريق صفاى قلب و تهذيب نفس وارد شد و با اصطلاحات خشك علمى نمى توان به اهداف عالى و مراحل نهايى واصل گرديد.
استاد شهيد مرتضى مطهرى مى گويد: (1) 111 بو على در نَمَط نهم «اشارات»، با سبك بسيار بديعى خواسته است تا بر مبناى موازين عقلى و فلسفى، مراحل و منازل اهل سلوك را شرح كند و به تعبير لسان الغيب از دفتر عقل آيت عشق بياموزد، لهذا مورد انتقاد خواجه شيراز قرار گرفته است كه در اين رابطه مى گويد:
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست
اى كه از دفتر عقل، آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
مقصود خواجه شيراز از «مجموعه گل»، ذات مستجمع جميع صفات كمالى است و مقصودوى از «مرغ سحر»، عابدان و مستغفران در سحرگاهان و دلهاى لبريز از شوق و سرگرم به راز و نياز است. در بيت دوم گويا بوعلى را- كه در آخر اشارات به «مقامات العارفين» پرداخته است- مخاطب قرار مى دهد و مى گويد: با استدلالهاى عقلى نمى توان به مقامات مردان سير و سلوك، صعودكرد.
در كتاب وسايل الشّيعه و كافى، روايتى از امام صادق عليه السلام نقل
ص: 105
شده است كه اين مطلب را تأييد مى كند:
«قالَ اللَّه عزّوَجلّ ما تَقَرَّبَ إليَّ عبدٌ بِشَي ءٍ أحَبَّ إليَّ مِمّا افْترضت عَلَيْهِ وإنّه ليتقرّب إليَّ بِالنّافلة، حتّى أحبّه، فَإذا أحْبَبْتَهُ كُنتُ سمعه الّذي يَسْمَع به، وَ بَصره الّذى يبصربِه وَلِسانِهِ الّذي ينْطق بِه، وَ يَده الّذى يبْطش بها إنْ دَعاني أجبته، وإن سألني اعْطيته».
حضرت صادق عليه السلام مى فرمايند: «پروردگار متعال چنين فرمودند: بندگان من به هيچ وسيله اى بهتر از واجبات نمى توانند به من نزديك شوند.
سپس آنقدر به وسيله نافله به من نزديك مى شوند كه من آنان را دوست خواهم داشت و چون مورد محبّت من قرار گيرند، خودم گوش شنواى آنها و چشم بيناى آنان و زبان گويايشان و دست و بازوى حمله كننده آنها خواهم شد؛ اگر مرا بخوانند جوابشان را مى دهم و اگر از من چيزى بخواهند، به آنها عطا خواهم كرد.»
با اين كه مطلق عبادات، عامل كمال انسان است، ولى از آيات و روايات فراوانى استفاده مى شود كه عبادت در شب و به ويژه سحر، از امتياز خاصى برخوردار است. به طورى كه براى درك و فهم معارف الهى به انسان قابليّت مى بخشد و چون مى خواهند كلام ثقيل و گرانبهايى بر رسول خدا نازل كنند، به او دستور بيدارى در شب مى دهند و مى گويند:
نيمى از شب و يا مقدارى كمتر و يا بيشتر را قيام كن و به عبادت بپرداز:
يا أيُّها المُزَّمِّلُ! قُم اللَّيْلَ الّا قَليلًا نِصْفَهُ أوِ انْقُصْ منْهُ قليلًا أوْ زِدْ عَلَيْه وَرتِّلِ الْقُرآنَ تَرْتيلًا إنّا سَنُلقي عَلَيْكَ قوْلًاثقيلًا إنَ
ص: 106
ناشِئَةَ اللّيْلِ هِىَ أشَدُّ وَطْأً وأقْوَمُ قيلًا. (1) 112
«اى رسولى كه در جامه خفته اى! شب را به نماز و طاعت خدا برخيز مگر كمى كه نصف يا چيزى كمتر از نصف باشد و يا مقدارى بر نصف بيفزا و به تلاوت قرآن به صورت ترتيل- يعنى با توجّه كامل- مشغول باش. ما كلام بسيار سنگين يعنى قرآن را بر تو القا مى كنيم، البته نماز شب بهترين شاهد اخلاص و صفاى قلب و دليل بر صدق ايمان است». (2) 113
نماز شب بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله واجب بوده و علّامه مجلسى رحمه الله كيفيت خاصّى از خواندن نافله شب حضرت را بيان كرده است.
در عبادت شبانه چه فيوضاتى نهفته است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام توصيه مؤكّد مى كند كه برتو باد به نمازشب! (3) 114 «يا عَلي! أُوصيك في نَفْسِك بخصالٍ احْفظها عنّى ثُمَّ قالَ: أللّهم اعنه- الى ان قالَ- وعليْك بصلاةِ اللَّيْل وعَليْك بصلاة اللّيْل وعليْك بِصلاة اللّيْل.»
«اى على! تو را به چند خصلت توصيه مى كنم كه تا مى توانى آنها را حفظ كن. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله به خداوند عرض كرد: بار الها! او را كمك كن كه بتواند اين امور را انجام دهد و يكى از آن امور، نماز شب بود كه سه بار فرمود: بر تو باد به نماز شب!»
ص: 107
گاهى قرآن مجيد در حين ذكر مسايل مهم، آن مطلب را با ضدّش مقايسه مى كند، مثلًا مى گويد: آيا مؤمن با فاسق مساوى است؟ و دانايان با افراد نادان مساوى هستند؟ و چون به عبادت بندگان الهى در شب مى رسد مى گويد: آيا آنان كه در ساعات شب به عبادت مى پردازند و از آينده خويش ترسان هستند و اميد به رحمت خدا دارند، با كسانى كه اين طور نيستند و در شب مشغول عبادت نيستند مساويند؟
أمَّن هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يحذرُ اْلآخِرَة ويَرْجوُا رحمةَ ربِّهِ. (1) 115
و بالأخره اين عمل در آخرت چه جزايى دارد كه پروردگار عالميان مى فرمايد: از پاداش اين كار كه چشم صاحبانش را روشن مى سازد كسى اطلاع ندارد:
تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعون ربَّهم خوفاً وطَمَعَاً وَ مِمّا رَزَقْناهُم يُنْفِقُونَ فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أعْيُنٍ جزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُون. (2) 116
«اينها پهلوهاى خود را از بستر جدا مى كنند و خدا را از سر ترس از جهنم و يا طمع به بهشت مى خوانند و از آنچه كه به عنوان جزا به آنها داده مى شود و چشمشان را روشن مى گرداند، آگاهى ندارد.»
مردان بزرگ كه در رأس آنها ائمه اطهار عليهم السلام قرار دارند، به عبادت در شب اهميت فراوان مى دادند. گاهى سوز و گدازهاى ايشان براى ديگران معلوم شده است؛ مانند مناجات امام سجاد عليه السلام در كنار خانه كعبه و
ص: 108
خواندن اشعارى در مقام راز و نياز (1) 117 و بيهوش افتادن ايشان.
اصمعى مى گويد: نيمه شب ديدم كسى زمزمه اى مى كند كه دلم را به سوى خود جذب كرده است، جلو رفتم و ديدم حضرت زين العابدين عليه السلام است. ناگهان حضرت غش كرد و افتاد. نزديك رفتم و سر حضرت را به زانو گرفتم و قطره اى اشك از چشمان من بر چهره مباركش ريخت و به هوش آمد، فرمود: «مَنِ الّذي أشْغلني عَن ذِكْرِ مولاى؟»؛ «كيست كه مرا از توجّه به مولايم منصرف كرده است؟» عرض كردم: من اصمعى هستم، اين چه حالتى است كه در شما مى بينم؟ خداوند در حق شما اهل بيت نبوّت، آيه تطهير را نازل فرموده است. حضرت فرمود: اصمعى! خداوند متعال بهشت را براى مطيعان خلق كرده است، اگر چه غلام سياه حبشى باشد و آتش را هم براى معصيتكاران خلق كرده است اگر چه سيد قريشى باشد، مگر كلام الهى را نشنيده اى كه مى فرمايد:
فَاذا نُفِخَ في الصُّور فَلا انْسابَ بَيْنَهُم يومَئِذٍ ولا يَتَسائَلوُن، فَمَنْ خفّت موازينُهُ فاوُلئِك الّذين خَسِروا أنْفُسَهُم في جَهنَّم خالدون، تَلْفَحُ وُجُوهَهُم النّار وَ هُم فيها كالِحُون. (2) 118
«زمانى كه در صور دميده شود، تمامى نسبتها منقطع مى گردد، كسانى كه ميزان اعمالشان سنگين است رستگار مى شوند و كسانى كه كارهاى نيكشان كم است و سيئات و گناهانش زياد مى باشد، زيانكارند و براى
ص: 109
هميشه در جهنم معذّب خواهند بود. آتش، صورتهاى ايشان را بريان مى سازد به طورى كه گوشتهاى لب كنار مى رود و دندانهاى آنان ديده مى شود.»
اصمعى مى گويد: حضرت را به حال خود واگذاردم و به كنارى رفتم. (1) 119***
اين حقير، در تابستان كه حوزه تعطيل بود گاهى به مشهد مقدّس مشرّف مى شدم و بعضى از شبهاى جمعه را در حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام بيتوته مى كردم. يكى از علماى مشهد كه در مسجد گوهر شاد، امام جماعت و مورد توجّه خاص بود؛ يعنى حضرت حجت الاسلام آقاى شيخ حبيب اللَّه گلپايگانى، در شبهاى كوتاه تابستان حدود سه ساعت مانده به اذان صبح به حرم مى آمد و مشغول نماز شب مى شد. نماز شب ايشان نزديك دو ساعت به طول مى انجاميد. در ركعات نمازش به جاى سوره توحيد گاهى سوره يس و سوره واقعه را قرائت مى كرد و در ضمن قرائت، كمال توجه را به معانى آيات داشت، گاهى مى ديدم كه با انگشت سبابه اشاره مى كرد و اين آيه را مى خواند:
ألَمْ أعْهَد إلَيْكُم يا بَني آدَمَ ألّا تعْبُدُوا الشّيْطانَ إنّه لَكُم عدوٌّ مُبين؟ (2) 120
و در تمام اين مدت اين پيرمرد سالخورده روى پا مى ايستاد و آيات قرآن را در ضمن قيام نماز تلاوت مى كرد همان گونه كه امام عليه السلام در حالات متقين فرموده است:
ص: 110
«فأمّا اللّيْل فصافُّون أقْدامَهُم تالين لِاجْزاءِ الْقُرآنِ.»
«اينها مردان بزرگى هستند كه لذّت عبادت و مناجات با پروردگار را چشيده و لمس كرده اند و هيچ لذتى را بر آن ترجيح نمى دهند.»
همان طورى كه قرآن از اين افراد به «رجال» تعبير كرده و مى فرمايد:
رِجالٌ لا تُلْهيهِم تجارةٌ ولا بَيْعٌ عَنْ ذكْر اللَّه. (1) 121
«مردانى كه تجارت و كسب و سودجويى، آنها را از ذكر و توجه به خدا منصرف نمى سازد.»
عبادت، قلب انسان را صفا مى بخشد، و آنگاه كه قلب روشن شد، براى درك حقايق قابليّت پيدا مى كند؛ از اين جهت اشراقيون مى گويند:
براى وصول به حقايق و معرفت به اعيان خارجى بايد از راه صفاى قلب وارد شد. در روايات هم آمده است كه انسان در اثر نوافل به مقامات عالى نايل مى شود، مخصوصاً عبادت در شب كه در آيات فراوانى، در مورد اهميّت و نتايج آن صحبت شده است. يكى از برنامه هاى بزرگان؛ به خصوص ائمه اطهار عليهم السلام اشتغال به نماز و تلاوت قرآن و استغفار در شب، به ويژه در سحرها بوده است.
ص: 111
1- مراد لسان الغيب از «مجموعه گل» و نيز «مرغ سحر» چيست؟
2- خواجه شيراز در بيت دوّم غزل خود چه كسى را مخاطب قرار داده است؟
3- كدام عبادت انسان را ربّانى مى كند و به خدا نزديك مى گرداند؟
4- به پيامبر اكرم دستور داده اند چه مقدار از شب را بيدار باشد؟
5- رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام چه توصيه اى فرمود؟
6- مراد از تلاوت آيات قرآن به شيوه ترتيل چيست؟
7- در آيه 16 سوره سجده، درباره عبادت در شب چه آمده است؟
8- اصمعى در كنار خانه كعبه چه ديد؟
9- عالم ربانى شيخ حبيب اللَّه گلپايگانى چگونه نماز شب مى خواند؟
10- خلاصه بحث را بيان فرماييد.
ص: 112
ص: 113
قالَ الإمامُ عليه السلام: «يُحَزِّنوُنَ بِه أنْفُسَهُمْ ويَسْتَثيرُونَ بِهِ دواءَ دائِهم فَاذا مَرُّوا بِآيةٍ فيها تَشويقٌ ركَنُوا اليْها طَمَعاً وتطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إلَيْها شوْقاً وَ ظنُّوا أنّها نَصْبُ أعْيُنِهمْ، وَ إذا مرُّوا بِآيةٍ فيها تَخويفٌ اصْغَوْا إلَيْها مَسامِعَ قُلوبِهِمْ وَ ظَنُّوا أنَّ زَفِيرَ جَهنَّم وشَهيقَها في اصُولِ آذانِهمْ.»
«به سبب قرائت قرآن قلب خودشان را محزون مى سازند و به اين وسيله دواى دردهاى خودشان را به حركت در مى آورند؛ يعنى آن مرضهايى كه پديده گناه است و باعث دخول در جهنم مى شود با توجه و تدبّر در آيات قرآن، درمان مى كنند و چنانچه در اثناى قرائت به آيه اى برخورند كه در آن تشويقى به سوى بهشت است، به آن اعتماد مى كنند و دل مى بندند و خود را از شدّت علاقه مشرف بر آن مى گردانند و گمان مى كنند كه آنچه در اين آيه وعده داده شده پيش چشم ايشان است و اگر به آيه اى برخورند كه در مقام ترساندن از عذاب باشد، كاملًا گوش دلهايشان را به آن فرا مى دهند و گمان مى كنند كه صداى شعله هاى آتش جهنم و شيون اهل آن در بيخ گوشهايشان است.»
ص: 114
شرح اين عبارات را در ضمن سه بخش مى آوريم:
در آيات و روايات فراوانى، نسبت به تلاوت قرآن تأكيد شده است.
براى روشن شدن اين موضوع، توجّه به يك آيه از قرآن و دو روايت كافى است، امّا قرآن مى فرمايد:
فَاقْرَؤُوا ما تيسَّر مِنَ الْقُرآن. (1) 122
«به هر مقدارى كه ميسّر است قرآن تلاوت كنيد.»
ودر مقام ارشاد و هدايت مردم نيز از قرآن استشهاد كن كه خواندن آيات در دلهاى آماده، اثر بسزايى مى گذارد؛ فَذكّر بِالْقرآن مَن يخْاف وَعيد (2) 123
و در روايات چنين آمده است:
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «أفْضَلُ عِبادةِ أمّتي قِراءَةُ الْقرآنِ». (3) 124
پيامبر اكرم فرمود: «با فضيلت ترين عبادتهاى امت من، قرائت قرآن است»
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «إنَّ الْقُلوبَ تَصدأ كما يَصدأ الحَديد، فقيل يا رسولُ اللَّه وما جلاؤها؟ فقال: تلاوةُ الْقرآنِ وَذِكْرُ المَوْت». (4) 125
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: «دلهاى آدمى را همچون آهن، زنگار مى گيرد، گفته شد: اى پيامبر خدا! به چه وسيله اى مى توان آن را جلا و صفا بخشيد؟ حضرت فرمود: به وسيله تلاوت قرآن و ياد مرگ.»
ص: 115
در چگونگى قرائت قرآن، به چند نكته اشاره مى شود:
1- قرآن را به طور ترتيل بخوانيم كه معناى آن در درسهاى قبل به طور اجمال گفته شد.
2- قرآن را در حال قيام نماز، مخصوصاً در نماز شب بخوانيم. (1) 126 3- در حال قرائت قرآن گريه كنيم و يا خود را شبيه گريه كنندگان در آوريم.
قال رسولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: «اتْلوا الْقرآن وابْكُوا، فانْ لَمْ تَبْكوا فتَباكُوا.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «تلاوت قرآن كنيد و گريه نماييد واگر گريه نمى كنيد خود را شبيه گريه كنندگان در آوريد.» (2) 127
4- قرآن را با لحن زيبا قرائت كنيم، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:
«زَيِّنوا الْقُرآنَ بِأصْواتِكُم»؛ (3) 128 «با صداى خوش خود، به قرآن زينت بخشيد.»
5- قرآن را در محلّى خلوت، به خصوص در ساعات شب كه همه مردم در خوابند، تلاوت كنيم؛ زيرا تلاوت در مكان خلوت بنا به گفته مرحوم فيض كاشانى؛ روح انسان را با خدا انس مى بخشد و حلاوت كلام الهى را به او مى چشاند؛ از امام صادق عليه السلام نقل شده كه مى فرمايد:
«... فقارئ الْقُرآن يحْتاجُ إلى ثلاثة أشْياء؛ قَلْبٌ خاشِع وَبَدنٌ فارغ وموْضعٌ خال.» (4) 129
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «قارى قرآن به سه چيز احتياج دارد: قلب
ص: 116
نرم، فراغت بال و مكان خلوت.»
و مولا على عليه السلام هم در اين خطبه يكى از برنامه هاى متقين را تلاوت آيات قرآن در شب معرفى كرده است و مى فرمايد: «تالِينَ لأجْزاء القُرآن.»
نكته مهم در تلاوت قرآن، حالت باطنى و روحى قرائت كننده است كه تا چه حد به معناى آيات توجّه مى كند؛ در كلمات حضرت امير مؤمنان عليه السلام به اين موضوع عنايت فراوان شده است، آن حضرت مى فرمايد:
«پرهيزگاران چون آيه تشويق را قرائت كنند كه از نعمتهاى اخروى سخن مى گويد، آن نعمتها را در مقابل چشم خود مشاهده مى كنند و اگر به آيه اى برخورند كه صحبت از آتش جهنم مى كند، صداى شعله هاى آن را در گوش خود احساس مى كنند.»
اين عبارات از كمال توجه متقين به معانى آيات و حضور قلبى آنان به مفاد كلمات الهى حكايت مى كند.
ص: 117
حضرت امام خمينى قدس سره در كتاب «معراج السالكين و صلوةالعارفين» در اين باره فرموده اند: «يكى از فوايد مهم عبادات كه عقل و نقل بر آن اتفاق دارند و بايد آن را يكى از اسرار عبادات به شمار آورد، آن است كه از هر عبادتى در قلب اثرى حاصل مى شود كه از آن در روايات به زيادت يا توسعه نكته بيضا تعبير شده است.»
به طور كلى علماى اخلاق مى گويند: هر عمل خير و شرّى كه از انسان صادر مى شود، تأثيرى در نفسش مى گذارد كه يا او را به دنيا متوجه مى سازد و در سلك حيوانات و شياطين در مى آورد و يا متوجّه آخرت مى كند و قلبش را الهى كرده و در زمره روحانيان قرارش مى دهد. چنانچه ما فقط به نقش نيّت و قصد قربت در عبادات توجه كنيم- كه لازم است عبادات براين اساس انجام شود- خواهيم ديد كه اين مطلب كم كم دل آدمى را خدايى مى كند و آن را از اضطراب و پراكندگى كه در عرض يك دقيقه فرسنگها سير مى كند، نجات مى بخشد و در نتيجه انسان را بر تخيلات خويش مسلّط مى گرداند. مولوى در باره انسانهاى خودساخته مى گويد:
جمله خلقان سخره انديشه اندزين سبب خسته دل و غم پيشه اند
من چو مرغ اوجم، انديشه مگس كى بود برمن مگس را دسترس
چون ملالم گيرد از سفلى صفات برپرم هم چون طيور الصّافات
گاهى هم در قالب حكايت، از اين چهره هاى درخشنده و شخصيتهاى ارزنده انسانى، تجليل به عمل مى آورد و مى گويد: نقّاشهاى رومى و چينى به مسابقه خوانده شدند و هر كدام از هنر خود تعريف مى كردند.
چينيان گفتند مانقّاشترروميان گفتند مارا كَرّو فرّ
محلى را به آنان دادند كه در وسط پرده افتاده و از كار يكديگر بى خبر بودند. چينيان از رنگهاى فراوانى كه دولت در اختيارشان گذاشته بود استفاده كردند، ولى به گفته مولوى:
روميان گفتند نه نقش و نه رنگ در خور آيد كار را، جز دفع رنگ
از دو صد رنگى به بى رنگى رهى است رنگ چون ابر است و بى رنگى مهى است
پس از پايان كار، هر دو گروه خوشحال بودند و خود را برنده مسابقه مى دانستند.
چينيان چون از عمل فارغ شدنداز پى شادى دهلها مى زدند
داوران وارد صحنه شدند و ابتدا از نقّاشى چينيان ديدار كردند و از هنر نمايى آنها به شگفت آمدند و چون پرده را از وسط برداشتند و به ديوار مقابل كه كار روميان بود و غير از صيقل كار ديگرى نكرده بودند، نظر انداختند. تمام آن نقّاشيهاى ظريف چينيان را بر آن ديوار صيقل زده روميان منعكس يافتند.
عكس آن تصوير و آن كردارهازد براين صافى شده ديوارها
سپس مولوى از اين حكايت نتيجه مى گيرد و مى گويد:
اهل صيقل رسته اند از بو و رنگ هر دمى بينند خوبى بى درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتندرايت علم اليقين افراشتند
آرى يكى از عوامل سازنده و صفا بخش به قلوب، همين عبادات
ص: 118
ص: 119
شرعى از قبيل نماز، مناجات، تلاوت قرآن و ذكرها است.
در اينجا توجه به يك نكته ضرورى است و آن اينكه عبادت هنگامى آثار فوق را دارد كه با توجّه و تدبّر و حضور قلب انجام گيرد همان گونه كه در اوصاف متقين در ارتباط با تلاوت قرآن مى خوانيم:
فإذا مَرُّوا بآيةٍ فيها تشويقٌ رَكَنوا إلَيْها طمعاً وتطلّعت نفوسهم إليها شوقاً وظَنّوا أنّها نَصْبَ أعينهم، وإذا مرّوا بآيةٍ فيها تخويفٌ اصْغَوْا إليْها مَسامِعَ قُلوبِهِم وظنّوا أنَّ زفيرَ جهنّم و شَهيقَها في اصُولِ آذانِهِمْ.
از اين جملات نتيجه گرفته مى شود كه:
اولًا: پرهيز گاران آيات قرآن را با تدبّر و تفكّر قرائت مى كنند.
امام صادق عليه السلام ضمن حديثى، از اميرمؤمنان عليه السلام چنين نقل مى كند:
«ألا لا خيْر في قِرائةٍ لَيْسَ فيها تدبّر، ألا لا خَيْر في عِبادةٍ لَيْسَ فيها تفكّر». (1) 132
«آگاه باشيد كه قرائت قرآن بدون تدبّر و انديشه فايده اى ندارد و نيز آگاه باشيد كه عبادت بدون توجّه، بى ثمر است.»
به عنوان مثال قرآن به كسانى كه مبتلا به شرابخوارى هستند مى گويد:
لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وأنْتُم سُكارى حتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُون. (2) 133
«در حال مستى نماز نخوانيد تا آنگاه كه بفهميد چه مى گوييد.»
ص: 120
اينها چون نمى فهمند چه مى گويند نمازشان صحيح نيست و همين آيه اعلان خطر است نسبت به كسانى كه در نماز توجّهى به معانى آيات و اذكار ندارند و چنان متوجّه دنيا هستند كه نمى فهمند چه مى گويند! آنچه مسلّم است اين كه حضور قلب، روح عبادات است و باعث قبولى آنها و موجب انسان سازى مى شود. در غير اين صورت، عبادتى كه مولا آن را نپذيرد، در نفس انسان تأثيرى نخواهد گذاشت.
قالَ أبُو عَبْداللَّه عليه السلام: «وَاللَّه إنّه لَيأتي علَى الرّجل خمْسُون سنة وما قبل اللَّه منْه صلاة واحدة، فأيّ شَي ءٍ أشدّ مِنْ هذا ...». (1) 134
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «به خدا سوگند، بعضى افراد پنجاه سال عمر مى كنند اما هنوز يك نمازشان مورد قبول درگاه احديت قرار نگرفته است، آيا چيزى از اين سخت تر هم وجود دارد؟»
امام خمينى قدس سره در دنباله كلام سابق (در مورد اسرار عبادات) چنين مى نويسد:
«اين فايده حاصل نشود مگر آن كه وقت عبادت و دعا و ذكر، قلب حاضر باشد، كه با غفلت و نسيان قلب، به هيچ وجه اعمال خيريّه را در روح تأثير نيست و از اين جهت مى بينيم كه عبادات پنجاه سال يا بيشتر، در قلب ما اثرى نگذاشته، بلكه به ملكات فاسده ما، هر روز افزون شده و اين نماز كه معراج و مقرب تقى است، ما را به جايى نرسانده است ...»
ثانياً: پرهيزگاران آيات قرآن را از روى ايمان كامل تلاوت مى كنند؛ به طورى كه هنگام قرائت آيه عذاب، عذاب را در مقابل خود مى بينند و به
ص: 121
هنگام قرائت آيه رحمت، آن نعمتها را در مقابل خود مشاهده مى كنند و خلاصه در تحقّق يافتن مفاد آيات كمترين شكى ندارند.
ثالثاً: از عبارت «يُحزّنون به أنفسهم ... وتطلّعت نفوسهم» معلوم مى شود كه پرهيزگاران به هنگام تلاوت قرآن، مى خواهند مفاد آن را در صفحه دل ثبت و روح و روان خويش را با آن معانى آشنا كنند. به دليل اهميت اين مطلب، توجه خونندگان را به كلامى از امام امت و عارف حكيم زمانه خمينى بت شكن كه از استادش نقل مى كند، جلب مى نماييم:
«شيخ عارف كامل شاه آبادى- روحى فداه- مى فرمود: بايد انسان در وقت ذكر مثل كسى باشد كه كلام دهن طفل مى گذارد و تلقين اوكند، براى اين كه اورا به زبان بياورد، همين طور بايد ذكر را، تلقين قلب كند.» (1) 135
اين درس مشتمل بر سه فصل بود: فصل اوّل در فضيلت تلاوت قرآن بود كه يك آيه و دو روايت در اين باره نقل شد.
فصل دوّم درباره آداب ظاهرى قرائت قرآن بود كه چند نكته را تذكّر داديم: الف: قرآن را به صورت ترتيل بخوانيم. ب: قرآن را در حال قيام نماز، مخصوصاً در نافله شب بخوانيم. ج: در موقع قرائت گريه و يا تباكى كنيم. د: قرآن را با لحن زيبا بخوانيم. ه: قرآن را در محل خلوت بخوانيم تا اثر بيشترى داشته باشد.
فصل سوم در آداب باطنى تلاوت قرآن بود؛ يعنى توجه كامل به معانى آيات. اصولًا عبادات شرعى يكى از عوامل سازنده و صفا بخش
ص: 122
روح و روان آدمى است. علما و عرفاى بزرگ در اين رابطه سخنها گفته اند. عبادت ثمر بخش، عبادتى است كه اولًا با تدبّر و توجّه انجام گيرد، نه لقلقه زبان باشد؛ مانند مستان كه نماز مى خوانند، كه اگر چنين باشد پنجاه سال زحمت هم سودى ندارد. ثانياً عبادت بر اساس ايمان كامل انجام گيرد. ثالثاً اگر عبادت مانند تلاوت قرآن و يا گفتن ذكر بود، به گونه اى خوانده شود كه بر صفحه دل ثبت شود.
1- آيا در قرآن، فرمانى براى قرائت آمده است؟
2- چگونه مى توان زنگار دل را زدود؟
3- در آداب ظاهرى تلاوت قرآن به چند مطلب اشاره شد؟ لطفاً يكى از آنها رابيان كنيد.
4- امام صادق عليه السلام فرمود: قارى قرآن به سه چيز احتياج دارد؛ آن سه كدام است؟
5- نقش نيّت و قصد قربت در عبادات چيست؟
6- از مسابقه نقّاشهاى رومى و چينى چه استفاده مى شود؟
7- چگونه عبادتى ثمر بخش است؟
8- از آيه 43 سوره نسا چه مطلبى استفاده مى شود؟
9- آيات قرآن و اذكار را چگونه بايد بخوانيم و بگوييم؟
10- امام خمينى قدس سره چه مطلبى را از استادش درباره كيفيت ذكر گفتن نقل كرده است؟
11- خلاصه بحث را بيان فرماييد.
ص: 123
قالَ الإمامُ عليه السلام: «فَهُمْ حانُونَ عَلى أوْساطِهمْ، مُفْتَرِشُونَ لجِباهِهِمْ وأكُفِّهِمْ ورُكَبِهِمْ أطْرافِ أقدامِهِم، يَطْلُبُونَ إلَى اللَّه تعالى في فَكاكِ رِقابِهمْ».
«پرهيزگاران در شب، كمرهاى خود را خم مى كنند- و به حالت ركوع در مى آيند و پيشانيهاى خود و نيز كفهاى دستان و زانوها و سر انگشتان پا را روى زمين پهن مى كنند؛ يعنى به حالت سجده در مى آيند و در اين حالات از خداوند متعال نجات خويش را از عذاب جهنم طلب مى كنند.»
از اين جملات دو مطلب به دست مى آيد؛ اوّل: جدّيت و كوشش پرهيزگاران نسبت به عبادت، بويژه تلاوت قرآن- كه پيشتر گذشت- و نيز اقامه نماز كه مشتمل بر ركوع و سجده است. دوم: هدف ايشان از اين عبادات كه همان نجات از جهنم و رسيدن به نعمتهاى بهشتى است.
اگر نظرى اجمالى به زندگى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و يا اصحاب
ص: 124
ائمه اطهار عليهم السلام بيفكنيم، به گروه فراوانى از ايشان؛ اعم از مرد و زن بر مى خوريم كه به عبادت عشق مى ورزيدند.
اينك به چند مورد اشاره مى كنيم:
1- سربازان اسلام در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله از جنگ بر مى گشتند. شب هنگام و به وقت خواب دو نفر را كه عمار ياسر و عباد بن بشر بودند، به عنوان نگهبان گماشتند. و اين دو با يكديگر بنا گذاردند كه حفاظت را از نصف اول شب عباد بن بشر به عهده بگيرد و نصف ديگر را عمار. عباد از اين فرصت استفاده كرد و به نماز ايستاد و بعد از حمد شروع به خواندن سوره كهف كرد. در اين حال شوهر يكى از زنان تازه عروس- كه در اسارت مسلمانان بود- براى آزادى همسرش به كمين نشسته بود. او چون ديد همه به خواب رفته اند و عباد را هم در حال نماز تشخيص نداد، قصد آسيب رساندن به پيامبر را كرد تا زن خود را رها سازد. هنگامى كه وارد لشكر مسلمانان شد چيزى را در مقابل خود ديد كه نمى دانست انسان است يا درخت و يا موجود ديگر. تيرى به سوى آن پرتاب كرد و آن تير بر پيكر عباد اصابت كرد. عباد فهميد كسى در كمين است اما نماز را قطع نكرد، تير دوم هم آمد و بر بدنش نشست باز نمازش را نشكست. تير سوم كه بر بدن عباد بن بشر وارد شد، نماز را كوتاه كرد و سلام داد و بلا فاصله عمار را بيدار كرد. چون عمار آن سه تير را در بدن عباد مشاهده كرد او را عتاب نمود كه چرا در تير اول بيدارم نكردى؟! گفت: من در نماز بودم و سوره كهف را مى خواندم، اگر نمى ترسيدم كه دشمن به پيامبر صلى الله عليه و آله صدمه اى برساند و من در مأموريتم كوتاهى كرده باشم، هرگز نماز را كوتاه نمى كردم، گر چه جانم را از دست مى دادم. (1) 136
ص: 125
2- سعيدبن جبير شبى در حال قيام، اين آيه را تا صبح تكرار كرد:
وَامْتازُوا اليَوْمَ أيُّها الُمجرِمُون. (1) 137
«اى تبه كاران امروز از صف نيكوكاران جدا شويد.»
أمْ حَسِبَ الّذينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أنْ نَجْعَلَهُمْ كَالّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَمَماتُهم، ساءَ ما يَحْكُمُون. (2) 138
«آيا مرتكبان اعمال زشت گمان مى كنند كه رتبه آنها را مانند كسانى كه به خدا ايمان آورده و نيكوكار شده اند قرار مى دهيم تا در مرگ و زندگى با هم مساوى باشند؟ هرگز چنين نيست؛ انديشه آنها بسيار باطل و جاهلانه است.» (3) 139
3- فضل بن شاذان مى گويد: روزى نزد ابن ابى عمير رفتم و ديدم كه در سجده است. او سجده را بسيار طولانى كرد و همين كه سر برداشت، گفتم: چقدر طولانى سجده مى كنى! گفت: اگر طول سجده جميل بن درّاج را مى ديدى چه مى گفتى؟! و ادامه داد: روزى پيش جميل بن درّاج رفتم و ديدم كه او در سجده است و بسيار طول داد، پس از سر برداشتن، نسبت به طول سجده اش اعتراض كردم، گفت: چنانچه طول سجده معروف ابن خربوز را مشاهده مى كردى چه مى گفتى؟! (4) 140 4- درباره نفيسه خاتون از نواده هاى امام حسن مجتبى عليه السلام كه با اسحاق مؤتمن پسر حضرت صادق عليه السلام ازدواج كرد، مى نويسند: سيده نفيسه، خاتونى بلند مقدار و زنى با تقوا و صلاح و با دين و ايمان و
ص: 126
صاحب كرامات فراوان بوده است و بعد از مرگ او شوهرش خواست جنازه اش را از مصر به مدينه منتقل كند، اما اهل مصر به خاطر ارادتى كه به اين خانم داشتند ممانعت كردند و بالأخره اسحاق، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در عالم رؤيا ديد كه به او فرمود: بدن نفيسه را همانجا دفن كنيد كه به اين وسيله رحمت الهى بر اهل آنجا نازل مى شود و هم اكنون قبر ايشان در آن منطقه، مزار مسلمانان است.
در حالات ايشان آمده است كه قبرش را در خانه خود كنده بود و در آن بسيار نماز مى خواند و به قولى در آن قبر هزار و نهصد ختم قرآن كرد و سى سال روزه گرفت تا با زبان روزه با خداى خويش ملاقات كند تا سرانجام در ماه مبارك رمضان هنگامى كه مشغول خواندن سوره انعام بود و به اين آيه رسيد وَلَهُم دارُ السّلامِ عِندَ رَبِّهِم جان به جان آفرين سپرد. (1) 141 اگر ما اين گونه جدّيت و تلاش اصحاب را در جهت عبادت مى بينيم، بايد بفهميم كه اساتيد و مربيان اينها؛ يعنى اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام در اين جهت چه مى كرده اند و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چقدر روى پا ايستاد و رنج عبادت را كشيد كه از طرف حق تعالى به ايشان خطاب شد: طه، ما أنْزَلْنا عَلَيْكَ القُرآنَ لِتَشْقى. (2) 142
حضرت موسى ابن جعفر عليه السلام از پدرانش نقل مى كند كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمودند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ده سال روى انگشتان پا ايستاد تا پاى ايشان ورم كرد و صورتش زرد شد. آن حضرت تمام شب را به عبادت مى گذراند، از اين رو به ايشان خطاب شد: طه ما أنْزلْنا عَلَيْكَ القُرآنَ لِتَشْقى؛ «اى رسول! ما قرآن را برتو نازل نكرده ايم كه خويشتن را به
ص: 127
رنج افكنى.» (1) 143
از حضرت باقر عليه السلام نقل شده است كه روزى بر پدرم على بن الحسين عليه السلام وارد شدم، ملاحظه كردم كه عبادت تأثير بسيارى در آن حضرت گذاشته است، به طورى كه رنگ مباركش از بيدارى زرد شده و ديده اش از گريه بسيار مجروح شده و پيشانى نورانيش از كثرت سجده پينه بسته و پاهاى ايشان از كثرت قيام در حال نماز متورم شده است، چون او را در اين حال مشاهده كردم، به گريه افتادم. آن حضرت متوجه من شدند و فرمودند: كتابى را كه عبادات حضرت اميرمؤمنان عليه السلام در آن نوشته شده به من بده! من كتاب را آوردم و به ايشان دادم، مقدارى از آن كتاب را خواندند و سپس به زمين گذاردند و فرمودند: چه كسى مى تواند مانند على بن ابى طالب عليه السلام عبادت كند. (2) 144 به طور كلى ائمه عليهم السلام با عبادات خود راه و رسم عبوديت و بندگى را به اصحاب خود و تمام پيروانشان در هر عصر و زمانى آموخته اند.
آيت اللَّه حاج شيخ محمدعلى اراكى در درس خارج اصول مى فرمود:
از آخوند ملّا محمّد كاظم خراسانى نقل شده است كه ايشان مى گفت: من سالها همسايه آيت اللَّه شيخ مرتضى انصارى بودم، هر زمان از شب كه مى خواستم از استاد بزرگوار آگاهى يابم شيخ را در حال نماز مى يافتم.
وبالأخره در احوال بعضى از رجال الهى كه همّت والايى در عبادت داشتند نقل شده است كه شبهاى خود را تقسيم كرده و براى آنها اسم گذاشته بودند: «لَيْلَةُ القِيام»، «لَيْلَةُ الرُّكُوعِ»، «لَيْلَةُ السُّجُود».
ص: 128
رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارةٌ ولا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ أقامِ الصَّلاة ... (1) 145
عابد ممكن است جهات گوناگونى را به عنوان هدف انتخاب كرده باشد. بعضى از اين جهات مربوط مى شود به اسرار و فوايدى كه در ضمن روايات و يا سخنان بزرگان يافت مى شود؛ مثلًا مرحوم صدوق رضى الله عنه كتابى به نام «علل الشّرايع» نوشته و در آن روايات اهل بيت عليهم السلام را درباره علّت نماز وروزه و حج و جهاد و ...، آورده است و نيز بعضى از بزرگان چه در قديم و چه در حال، كتابهاى ارزنده اى در زمينه اسرار نماز و يا اسرار روزه نوشته اند و حتى كتابى به نام «سِرُّ الإستِغْفارِ بَينَ السَّجْدَتَينِ» وجود دارد كه درباره گفتن ذكر استغفار ميان دو سجده بحث كرده است.
بعضى از جهات عبادات مربوط به مسايل اجتماعى و سياسى و بهداشتى است؛ از قبيل توجه مسلمانان اطراف و اكناف جهان در موقع نماز به سوى قبله و غصبى نبودن لباس و مكان نمازگزار و اجتماع آنان در مساجد و جماعات و مهمتر از آن اجتماع عظيم آنان در نماز جمعه و بالأخره غسل و وضو و نظافت و طهارتى كه به عنوان عبادت آمده است، هر يك در جاى خود قابل توجّه است. چه بسا در همين عبادات اسلامى چيزهايى تشريع شده است كه تأثير بسزايى در سلامت مزاج دارد، به طورى كه برخى از آنها در طب امروز به اثبات رسيده است.
يكى از دوستان مورد وثوق و اعتماد مى گفت: شخصى در تهران مبتلا به سردرد شديد شد، پس از مراجعه به پزشكان و برداشتن عكس از كاسه سر، بيماريش تشخيص داده نشد، يكى از پزشكان گفت: اگر آمادگى دارى
ص: 129
كاسه سر را برداريم و ببينيم روى مغز سرت چيست، مريض كه به شدّت در فشار بود، به اين جراحى مشكل و خطرناك رضايت داد، قبل از روز موعد كه قرار بود به بيمارستان برود، به طور اتفاقى يكى از دوستانش را ديد كه پس از احوالپرسى متوجّه ماجراى او شد. آن شخص پيشنهاد كرد كه اگر بناست چنين جراحى مشكلى را بپذيرى، خوب است به خارج از كشور بروى كه از هر جهت در جراحى آماده ترند. او نيز به آلمان رفت و به پزشك مربوط مراجعه كرد. ايشان پس از عكسبردارى از سر گفت: تو هيچ بيمارى مغزى ندارى و سرت كاملًا سالم است. آنگاه آن دكتر غير مسلمان سؤال كرد: مگر تو از ايران نيامده اى؟ گفت: چرا، گفت: ايرانيها كه مسلمانند و در دينشان نماز دارند، مگر تو نماز نمى خوانى؟ آن شخص كه در واقع نسبت به نماز سهل انگار بود و در انجام اين وظيفه بزرگ كوتاهى مى كرد، از آنجا كه در مقابل يك طبيب غير مسلمان قرار گرفته بود، گفت:
گاهى مى خوانم و گاهى نمى خوانم. دكتر گفت: دواى سردرد تو همان حالت سجده در نماز است؛ زيرا اين درد معلول نرسيدن كامل خون به مغز است و سجده بهترين حالت براى رسيدن خون به مغز است. اگر نماز بخوانى، اين درد شديد بهبود مى يابد. بيمار گفت: برگشتم و نماز را مرتب خواندم و آن درد از من دور شد.
براى اين كه معلوم شود عبادت الهى و تضرع و انابه به سوى حق، آثار دنيوى نيز دارد به اين آيه شريفه توجه فرماييد:
فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُم إنّهُ كانَ غفّاراً يُرسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَيُمْدِدْكُمْ بِأمْوالٍ وَبَنينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أنْهاراً. (1) 146
ص: 130
حضرت نوح مى گويد: «به مردم گفتم به درگاه الهى رو آوريد و توبه كنيد كه پروردگارتان بسيار آمرزنده است كه باران فراوان را بر شما نازل مى كند و شما را به مال بسيار و پسران متعدد مدد و يارى مى نمايد و نهرهاى جارى به شما عطا مى كند.»
در اين آيه، از جمله آثار استغفار، فراوانىِ مال و فرزندان و باران و نهر جارى ذكر شده است كه همگى از نعمتهاى دنيوى است.
در تفسير نورالثقلين (1) 147 رواياتى از اميرمؤمنان و امام باقر و حضرت صادق عليهم السلام به اين مضمون نقل شده است كه بعضى از نداشتن فرزند شكايت مى كردند. حضرت فرمود: «در شب صد مرتبه استغفار كن» و بعضى از تنگدستى و فقر مى ناليدند، باز فرمود: «استغفار كن!»
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: اگر كسى نماز شب بخواند و در روز ادعا كند كه گرسنه مانده است دروغ مى گويد. (2) 148 پس معلوم مى شود كه عبادات، گذشته از ايجاد صفاى قلبى در انسان- كه پيشتر به آن اشاره كرديم- آثار اجتماعى و سياسى و بهداشتى نيز دارد و حتى گاهى عامل توسعه روزى مى شود.
امّا يگانه هدف پرهيزگاران از عبادات شبانه، نجات از آتش جهنم و قرار گرفتن در رحمت الهى است؛ همان گونه كه حضرت على عليه السلام درباره آنها مى فرمايد: «يَطْلُبُونَ إلى اللَّه تعالى في فَكاكِ رِقابِهِمْ». و متقين هميشه به اين مطلب مهم نظر دارند كه اولًا كارى نكنند كه مشمول غضب و قهر الهى شوند و ثانياً با بندگى و عبوديت، خود را مورد الطاف پروردگار
ص: 131
قرار دهند.
در اينجا، به اميد عفو و كرم حق به درگاهش استغاثه مى كنيم و مى گوييم: «إلهي الغَوْث الغَوْث خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَبّ.»
پرهيزگاران در عبادت كوشا هستند و اصولًا در ميان اصحاب پيامبر و ائمه عليهم السلام به افراد فراوانى از قبيل عبادبن بشر و سعيدبن جبير و تميم دارى و محمد بن ابى عمير و جميل بن دراج و معروف بن خربوز و نفيسه خاتون و ديگران بر مى خوريم كه از مربيان و رهبران آسمانى اى چون رسول خدا و اميرمؤمنان و ائمه اطهار الهام گرفته و در عبادت كوشش فراوانى مبذول داشته اند و تا امروز هم اين الهام پذيرى در ميان پيروان و شيعيان ائمه همچون شيخ انصارى و ديگران ادامه داشته است. امّا هدف تقواپيشگان از عبادت فقط رهايى از آتش جهنم است، گر چه يك سلسله آثار وضعى از قبيل نتايج اجتماعى و سياسى و بهداشتى و حتّى توسعه در رزق و روزى هم بر آن مترتب مى شود، ولى اين نتايج در نزد ايشان هرگز نمى تواند يگانه عامل براى انجام عبادات قرار بگيرد.
ص: 132
1- به بدن عبادبن بشر در حال نماز چند تير وارد شد؟
2- عباد در نماز شب چه سوره اى مى خواند؟
3- سعيدبن جبير چه آيه اى را تا صبح تكرار مى كرد؟
4- فضل بن شاذان درباره طولانى بودن سجده ابن ابى عمير چه مى گويد؟
5- نفيسه خاتون در قبرى كه كنده بود چند مرتبه ختم قرآن كرد؟
6- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چند سال روى پا ايستاد؟
7- امام سجاد عليه السلام به فرزندش درباره كثرت عبادت حضرت على عليه السلام چه فرمود؟
8- كتاب علل الشّرايع در مورد چه موضوعى است و توسط چه كسى تأليف شده است؟
9- برخى از فوايد اجتماعى و سياسى عبادات را بيان كنيد.
10- دكتر آلمانى به بيمار مسلمان چه گفت؟
11- از آيه دوازدهم سوره نوح عليه السلام چه مطلبى استفاده مى شود؟
12- ائمه عليهم السلام براى فرزند دار شدن چه ذكرى آموخته اند؟
13- هدف پرهيزگاران از عبادت چيست؟
14- خلاصه بحث را بيان فرماييد.
ص: 133
«وأمّا النَّهارَ فَحُلَماءٌ عُلَماءٌ أبْرارٌ أتقِياء»
«متقين در روز بردبار و آگاه و نيكوكار و پرهيزگارند.»
حضرت امير عليه السلام در مورد برخورد متقين با افراد جامعه و عملكرد آنان در روز، چهار خصلت و صفت بيان مى كند كه بعد از دقّت و تأمّل خواهيم ديد كه بدون اين چهار امر نمى توان به سوى خدا و سعادت و كمال حركت كرد.
اوّل: حلم؛ كه در فارسى بردبارى گفته مى شود، صفتى است كه انسان را در مسير اعتدال نگه مى دارد؛ حليم شخصى است كه نه خود را ذليل و پست نشان مى دهد و نه در خشم و غضب افراط مى كند، برخلاف سفيه كه زود ازكوره خارج وخشمگين مى شود. پرهيزگاران از چنين نيرويى (يعنى حلم) برخوردارند و اين صفت براى هر فردى كه مى خواهد در جامعه سالم حركت كند لازم است. از آنجا كه افراد جامعه در بينش وافكار مختلف هستند، افراد خودخواه، مريض و يا سفيه و نادان و پست كه به هيچ
ص: 134
قانونى ملزم نيستند، گاهى بدون علّت ديگران را به باد استهزا و تمسخر مى گيرند و اگر انسان بخواهد با يكايك اين افراد مقابله به مثل كند، طبعاً از هدف باز مى ماند؛ قرآن مجيد در يك سرمشق زيبا دستور مى دهد:
وَ عِبادُ الرَّحمن الَّذين يَمْشُون عَلَى الأرْضِ هَوناً وَإذا خاطَبَهُم الجّاهِلُونَ قالُوا سَلاماً. (1) 149
«بندگان خدا در برخورد با سفيهان و جاهلان، با گفتنِ سلام عبور مى كنند و توجه به آنان و كلمات و اعمالشان نمى كنند.»
اين حكايت معروف است كه مالك اشتر، وزير مولا اميرمؤمنان عليه السلام كه هم داراى شجاعت و قدرت بدنى بود و هم صاحب رياست، از محلى مى گذشت. و جوانى با پرتاب چيزى از قبيل هسته خرما، ايشان را به تمسخر گرفت تا دوستانش را بخنداند. بعد از انجام اين كار شخصى به او گفت اين مرد را مى شناختى؟ گفت: نه، او هم مثل ديگران است. آن شخص گفت: او مالك اشتر بود كه صيت و صوتش همه جا را گرفته است. رنگ از رخسار جوان پريد. دوان دوان به دنبال مالك اشتر رفت تا اينكه او را در مسجدى، در حال نماز يافت. جوان ايستاد تا نماز مالك تمام شد و از او عذرخواهى كرد و گفت: ببخشيد من شما را نشناختم.
مالك فرمود: اين كه مى بينى در اين موقع روز به مسجد آمده ام فقط براى اين است كه از خدا بخواهم از تقصير و گناه تو بگذرد.
اين همان مالكى است كه در ميدان جنگ چنان حمله مى كرد و
ص: 135
شجاعت نشان مى داد كه اگر مانع نمى شدند، خود را به مركز فرماندهى يعنى خيمه معاويه كه خيمه فساد بود مى رساند، ولى اكنون در مسايل جزئى و شخصى با وقار و اطمينان از كنار جوان بى ادب مى گذرد.
قرآن مجيد در دنباله اوصاف عبادالرحمان كه بخشى از آن پيشتر ذكر شد مى فرمايد: وإذا مَرُّوا باللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً؛ (1) 150 «بندگان خدا در برخورد با لغو و كار عبث، با كرامت خاصّى عبور مى كنند و اعتنايى به آن نمى كنند.»
امام هشتم عليه السلام مى فرمايد: مؤمن به كمال ايمان نمى رسد مگر اين كه سه خصلت در او باشد. يك خصلت از خداى متعال كه كتمان سِرّ است و يك خصلت از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله كه مدارا با مردم است و يك خصلت از امام كه صبر و شكيبايى در بلايا و مصايب است. (2) 151 امام صادق عليه السلام نيز مى فرمايد: جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و به حضرت عرض كرد: خداوند متعال بر شما سلام فرستاده و پيام داده است كه با مخلوق من مدارا كن! (3) 152 امام مجتبى عليه السلام كه در مدينه قدرتى داشت، با مردى شامى كه دشمن سرسخت على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندانش بود برخورد كرد و آن مرد شامى شروع به دشنام دادن به حضرت كرد. عكس العمل حضرت طورى بود كه باعث شرمندگى و تنبيه مرد شامى شد. فرمود: اگر گرسنه اى سيرت كنم و اگر بارت زمين مانده بردارم و اگر جاى سكونت ندارى جايت دهم.
مرد شامى ديد در اينجا كه مدينه است و آن حضرت قدرت هرگونه گوشمالى دارد ليكن اين طور برخورد مى كند صدا بلند كرد و عرض كرد:
ص: 136
اللَّه أعْلم حَيثُ يَجْعَلُ رِسالَتَه و از علاقه مندان آن حضرت شد.
حلم و بردبارى در روح طرف مقابل، اثر نيكو مى گذارد و به سرعت او را شرمسار مى كند.
دوم: علم؛ جاى هيچ گونه شك و ترديد نيست كه هر انسان هدفدارى لازم است تا از يكسرى آگاهيها برخوردار باشد تا بتواند به هدف خود نايل آيد. چنانچه يك موحّد و خداشناس به مبدأ و معاد معرفت نداشته باشد و اصول اعتقادات را از روى بصيرت و آگاهى نياموزد، منصرف ساختن او از جاده و صراط مستقيم، كار بسيار سهل و راحتى است. گاهى به نام خدا و اسلام راستين، چنان افراد نادان را جذب مى كنند و در كانال كفر و الحاد و نفاق قرار مى دهند كه تا آخر عمر در ضلالت باقى مى مانند و ديگر روى سعادت را نمى بينند؛ چنانكه تاريخ شاهد و بيانگر اين مطلب بوده و خود ما هم امروز شاهد اين واقعيت هستيم. آرى؛ غرض ورزان و دزدان نفوس، پيرامون عالم و آگاه نمى روند؛ زيرا آن كس را كه چراغ دارد و جاده را مشاهده مى كند نمى توان منحرف ساخت.
من به تو جز علم نگويم سُخن علم كه آمد به تو گويد چه كن!
شخصى از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله سؤال كرد: كدام عمل با فضيلت تر است؟
حضرت فرمود: علم و معرفت به خدا و آگاهى در دين «العِلْمُ باللَّه وَالفِقْه في دينِه»، سؤال كننده گمان كرد كه حضرت متوجه سؤال او نشده است؛ زيرا او از بهترين عمل سؤال كرد و حضرت جواب داد علم و آگاهى پيدا كردن، سؤال را تكرار كرد و حضرت همان پاسخ را داد، سائل نتوانست بين جواب حضرت و سؤال خود رابطه برقرار كند، عرض كرد يا رسول اللَّه! من از عمل سؤال مى كنم و شما از علم جواب مى دهيد؟ پيامبر
ص: 137
گرامى فرمود: عملِ مختصر كه از روى بصيرت و علم انجام گيرد پرفايده است و عمل زياد بدون علم و آگاهى فايده اى ندارد. (1) 153 گاهى برخى از افراد در اثر ندانستن احكام و مسائل حلال و حرام، دچار مشكلات فراوان مى گردند و با نتايج بسيار تلخى رو به رو مى شوند؛ مثل فاسد شدن سالها عبادت و يا احياناً مبتلا شدن به معاملات ربوى و يا حرام شدن همسر و ... (2) 154
انى از من در مورد شيردادن مادرزن به فرزند دخترش سؤال كرد.
ظاهراً چنين كارى انجام گرفته و بعد چيزى شنيده و در صدد تحقيق برآمده بود.
فقهاى عظام فتوا مى دهند كه اگر مادر زن به فرزند انسان شير كامل بدهد، همسرش براى ابد به او حرام مى شود. شما مشاهده مى كنيد كه جهل به يك مسأله، گاهى انسان را در چه مخمصه اى قرار مى دهد. رهبران آسمانى آن قدر درباره تحصيل علم و دانش تأكيد كرده اند كه اگر بخواهيم كلمات آنان را به طور مختصر هم بيان كنيم از مجال اين گفتار خارج است، فقط يك روايت ارزنده را در اينجا تذكر مى دهيم:
قالَ الصّادق عليه السلام: قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله افٍّ لِرَجُلٍ لا يُفَرِّغ نَفْسَهُ في كُلِّ جُمُعَةٍ لأمْرِ دينِهِ فَيَتَعاهَدُهُ وَيَسألْ عَنْ دينِهِ». (3) 155
امام صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه حضرت فرمودند: «اف بر شخصى باد كه در هر هفته، زمانى را براى فراگيرى مسائل دين و آگاهى مكتب خويش قرار ندهد.»
خلاصه انسان بدون علم و آگاهى، به هزاران بن بست و سنگلاخ
ص: 138
طاقت فرسا برمى خورد؛ چه از نظر اصول و اعتقادات و چه از نظر فروع و احكام.
شنيده اى بود آب حيات در ظلمات خود، اين جهان ظلمات است و علم آب حيات
متقين و پرهيزگاران از اين سلاح برنده و قوى بهره مند و برخوردارند و با تكيه به اين عصاى آهنين در ميان اقشار جامعه حركت مى كنند و خود را به سر منزل مقصود مى رسانند.
در خاتمه، اين بحث را هم ضميمه مى كنيم كه در روايات آمده است:
زينتِ علم، حلم است، به اين دليل كه علم و آگاهى انسان را حسّاستر مى كند و طبعاً از اعمال نادانان و گفتار آنان بيشتر در رنج قرار مى گيرد و لازم است كه علما بيش از ديگران با صفت بردبارى مقرون باشند و خود را به اين سلاح معنوى مجهز كنند.
انسان موجودى است اجتماعى و در جامعه زندگى مى كند و بديهى است كردار تمامى افراد مطابق با ميل او نخواهد بود و اگر بخواهد با اين گروه به ستيز برخيزد، از همه كارهاى اساسى خود عقب خواهد ماند؛ پس لازم است كه خود را به حلم و بردبارى مسلّح كند. شاگردان على عليه السلام مانند مالك اشتر از كنار كار لغو با كرامت خاصى عبور مى كردند. رهبران ما در سخن با مردم نادان مدارا مى نمودند و مولا على عليه السلام با قاتل خود ابن ملجم مدارا كرد و فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام با آن مرد شامى، به گونه اى رفتار نمود كه او را براى هميشه شيفته خود ساخت.
ص: 139
برنامه ديگرِ متقين، رفتن در پى علم و آگاهى است. طبيعى است براى هر صاحب هدفى آگاهى به مسير ضرورى است. جهل، انسان را هم در بعد عقايد و هم در بُعد احكام، در بن بست قرار مى دهد و خلاصه دنيا همان ظلمات است و علم سرچشمه آب حيات. در خاتمه گفتيم كه همراهى علم و حلم، ثمرات شيرينى دارد كه بر اهل دقّت و ذوق مخفى نيست.
1- متقين در روز به كدام اوصاف مسلّحند؟
2- حلم يعنى چه و ضرورت آن براى يك انسان چيست؟
3- برخورد عبادالرحمان با جاهلان چگونه است؟
4- مالك اشتر با جوان بى ادب چگونه برخورد كرد؟
5- امام هشتم عليه السلام فرمود: مؤمن به كمال ايمان نمى رسد مگر سه خصلت در او جمع شود. لطفاً آن سه خصلت را بيان كنيد.
6- برخورد امام حسن مجتبى عليه السلام با مرد شامى چگونه بود؟
7- نقش علم و آگاهى چيست؟
8- شخصى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از بهترين عمل سؤال كرد. حضرت چه جواب داد؟
9- پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد كسى كه در هفته يك ساعت را براى فراگيرى مسائل دينى خود نمى گذارد چه فرموده است؟
10- چرا حِلم بايد مقرون علم باشد؟
11- خلاصه بحث را بيان فرماييد.
ص: 140
ص: 141
قالَ الإمامُ عليه السلام: «وَأمّا النّهار فحُلَماءُ عُلَماءُ أبْرارٌ أتْقِياء قَدْ بَراهُمُ الْخَوْف بَرْيَ القِداح، يَنْظُرُ إلَيْهِمْ النّاظِرُ فَيَحْسَبُهُم مَرْضى وَما بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَض، ويَقُول لَقَدْ خُولِطُوا ولقَدْ خالَطَهُم أمْرٌ عَظيمٌ»
«اما در روز، بردبارانى آگاه و نيكوكارانى پرهيزگارند كه خوف و ترس آنان را همچون چوبى كه خرّاط مى تراشد تا نازك گردد و براى نيزه آماده شود، لاغر و ضعيف كرده است. مردم گمان مى برند كه آنان مريض هستند و حال آن كه هيچ گونه مرضى در آنها نيست و گاهى آنها را متهم به جنون و ديوانگى مى كنند در حالى كه آنان درگير امر بزرگى هستند.»
در بحث گذشته درباره حلم و علم مطالبى آورديم. در اين بخش، پيرامون ادامه خطبه؛ يعنى «أبرارٌ أتقياء» سخن مى گوييم:
«ابرار» جمع «بِرّ» به معناى نيكوكارى است. به كسانى كه كارهاى نيك عادت آنان شده است نيكوكار گفته مى شود. نيكوكارى كارهاى فراوانى را شامل مى شود كه ما به چند مورد آن اشاره مى كنيم:
ص: 142
1- كارى را كه در اجتماع پذيرفته و شغلى را كه بر عهده دارد، خوب انجام دهد؛ مثلًا خياط لباس را خوب بدوزد، بنّا ساختمان را خوب بسازد و قصّاب گوشت را عادلانه تقسيم كند، حتى اگر شغل او چيدن لحد قبرستان است، محكم كارى خود را از دست ندهد. در اين باره به اين دو حديث توجه فرماييد:
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «پيامبر گرامى در تشييع جنازه سعد بن معاذ شركت كرد، و براى چيدن لحد وارد قبر شد. حضرت، سنگها و آجرها را به طور مرتب كنار هم مى چيد و شكافهاى مختصر را پر مى كرد و مى فرمود: سنگ و گِل به من بدهيد. آنگاه كه فارغ شد فرمود: من مى دانم كه آن بدن به همين زودى مى پوسد امّا خداوند متعال دوست دارد كه وقتى انسان كارى را انجام مى دهد، محكم كارى كند. (1)- «... ولكن اللَّه يحبّ عبداً، إذا عمل عملًا أحكمه»، وسائل الشيعه، ج 2، ص 884 156 همچنين امام صادق عليه السلام در ضمن حديثى ديگر مى فرمايد: وقتى كه ابراهيم، پسر پيامبر، از دنيا رفت و او را در خاك نهادند، حضرت شكافى را درقبر ابراهيم مشاهده كرد و با دست خويش آنجا را مرمّت نمود، سپس فرمود:
«إذا عمِلَ أحَدُكُمْ عملًا فَليُتْقِنْ»
«هر وقت كارى انجام مى دهيد محكم كارى كنيد!» (2) 157
2- از كارهاى نيك ديگر اين كه در گرفتاريها ملجأ و مرجع مردم قرارگيرد و افراد در امر خير از قبيل اصلاح ذات البين و رفع گرفتارى، به او روى آورند و مشكلات خود را با وى در ميان بگذارند.
ص: 143
3- برخورد انسان نيكوكار با افراد جامعه، صحيح و اسلامى باشد، خواه مشترى باشد، خواه رهگذر و يا زيردست. و اگر در چيزى شك كرد كه آيا كار خوب و خدا پسندى است يا خير، از آن دورى كند. از اين رو مى بينيم كه پرهيزگارى در كنار نيكوكارى آمده است؛ يعنى مردان الهى توجه كامل دارند كه آنچه از آنان صادر مى شود كار نيك و الهى است و منشأ اين توجّه كامل و تقواى عالى، همان خوف و ترس از خداوند متعال است.
سخن از گوشه اتاق منزل نيست كه انسان از آلودگيهاى بسيارى در امان باشد و يا كلام از شب ظلمانى نيست كه آدمى از هر هياهويى دور افتاده باشد، بلكه سخن از انسان در روز و در ميان جامعه و برخوردها و تصادمها و احياناً وجود پرتگاههايى در مسير و دامهاى شيطان در كمين است. آيا شخصى كه در بيابان خطرناك واقع شده و شب فرا رسيده و درندگان و گزندگان او را تهديد مى كنند، آرام مى گيرد يا اينكه در وحشت و هراس است؟
عَنْ أبي عَبْداللَّه عليه السلام قالَ: «الْمُؤمِنُ بَيْن مَخافَتَيْن؛ ذَنب قَدْ مَضى لا يدري ما صَنَعَ اللَّهُ فيه، وعُمْرٌ قد بقي لا يدري ما يكتسب فيه مِن المَهالِك ...»
امام صادق عليه السلام فرمود: «مؤمن بين دو خوف قرار مى گيرد؛ گناهى كه پيشتر از او سر زده و نمى داند خدا با او چه خواهد كرد و عمرى كه باقى مانده و نمى داند در چه هلاكتهايى قرار مى گيرد.» (1) 158
ص: 144
خوف از گذشته و آينده اين است كه انسان بيانديشد: عمر خويش را در مسير گناه تباه ساخته و نامه اعمال خود را سياه كرده و حريم مولا را دريده است و نگران از بقيه عمر و اينكه نمى داند در چه مهالكى قرار خواهد گرفت؟ و آيا ايمانش حفظ و عاقبتش ختم به خير خواهد شد؟ و بالأخره آيا از هولها وشدايد قبر در امان خواهد ماند؟
شخصى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد: نجات در چيست؟ حضرت فرمود: زبانت را نگه دار و تا مى توانى از جوامع فاسد دورى گزين و بر خطاهاى خويش گريه كن!
«أمسِك عَليكَ لِسانَكَ وَليسعك بيتك وابكِ على خطيئَتِك». (1) 159
خوف از خدا يكى از بهترين سرمايه هاى انسانى است. قرآن هم هدايتهاى خاص الهى و رحمتهاى پروردگار را مخصوص خائفان مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
... هدىً ورحمَةً لِلّذين هُمْ لِرَبِّهم يَرْهَبُون (2) 160
«هدايت و رحمت بر گروهى كه از خداى خود مى ترسند.»
اين خوف معلول علم و معرفت به خداوند متعال است، لذا هر چه معرفت انسان بيشتر باشد خوف او هم بيشتر است؛ إنَّما يَخْشَى اللَّه مِنْ عبادِهِ الْعُلَماء؛ (3) 161 زيرا اين علم و آگاهى به صفات جمال و جلال حق است كه براى
ص: 145
انسان خوف و خشيت ايجاد مى كند. و نيز در جاى ديگر مى فرمايد: خافُونِ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنين؛ (1) 162 «اگر مؤمن هستيد از من بترسيد.»
ايمان به خدا از خوف الهى جدا شدنى نيست. از اين آيه استفاده مى شود آنان كه خوفى از خدا در دل ندارند، ايمان هم ندارند. در بعضى از روايات وارد شده است كه گناه و معصيت از شخص عارف صادر نمى شود؛ زيرا همان طورى كه خوف ثمره علم و ايمان است، تقوا و ورع هم ثمره خوف و خشيت است. براى مثال چون از خطر سمّ و زهر عقرب آگاهيم، از آن مى ترسيم و كاملًا از آن دورى مى كنيم تا آنجا كه اگر شك كنيم آيا سوسك بود كه در شب تاريك در بستر فرزندمان رفت يا عقرب، به تكاپو مى افتيم تا اطمينان حاصل كنيم كه خطرى متوجه فرزندمان نيست. اكنون معلوم شد كه چرا متقين در اثر خوف، به اين حالت ضعف و لاغرى كشيده شده اند، تا آنجا كه مردم گمان مى برند آنان مريض هستند و حال آن كه چنين نيست.
موجب شگفتى است كه بعضى از كوته فكران و ظاهر بينان، به مردان بزرگ الهى نسبت جنون و ديوانگى مى دهند و مى گويند اينان مرض روانى دارند؛ مثلًا اگر فردى با تقوا كه مى بيند گردهمايى هاى فاميلى، غير از گناه- چون اختلاط محرم و نامحرم، غيبت و تهمت به مؤمنان- نتيجه اى ندارد و يا مثل امروز كه عدّه اى به مجرّد جمع شدن شروع به حمله به جمهورى اسلامى مى كنند كه اين نيز ثمره اى جز گناه ندارد، بر اساس تقواى خويش
ص: 146
در آن مجلس حاضر نمى شود و با هر فردى نشست و برخاست نمى كند و با هركسى همكاسه و همپياله نمى گردد، مردم نادان و جاهل به او نسبت امّلى و يا روانى مى دهند، در حالى كه از حالات و مقامات او كاملًا بى خبرند. بايد به اين ظاهربينان گفت:
موسى اى نيست كه تا بانگ أناالحق شنودور نه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست
از اين گذشته اگر صاحبان تقوا تشخيص دهند كه حفظ ايمان آنها وابسته به آن است كه خود را مجنون نشان دهند، چنين خواهند كرد؛ مانند بهلول كه براى حفظ ايمانش خود را در ظاهر به شكل ديوانگان درآورد و حال آن كه در او مطلقاً جنون و اختلال حواس وجود نداشت. هارون براى قضاوت بغداد با اطرافيان مشورت كرد. همگى گفتند صلاحيت اين پست و مقام را بهلول دارد. هارون به بهلول پيشنهاد قضاوت كرد، او در جواب گفت: من صلاحيت ندارم، هارون گفت: تمام اهل بغداد در صلاحيت تو اتفاق دارند، بهلول گفت: در اين كه مى گويم صلاحيت ندارم اگر راست بگويم كه معلوم است واقعاً صلاحيت ندارم و اگر هم دروغ بگويم شخص دروغگو نبايد قاضى بشود (چون عدالت در قضاوت شرط است). هارون گفت: رهايت نمى كنم. گفت: بنابراين امشب به من مهلت بده تا فكرى كنم. صبح خبر آوردند كه بهلول ديوانه شده و سوار يك چوب دستى شده و مى گويد: كنار برويد تا اسب من شما را لگد نزند.
هارون گفت، نه، او ديوانه نشده بلكه بدين وسيله دين خود را حفظ كرده است. عجيب اين است كه بهلول با همين عنوان، بسيارى از حقايق را
ص: 147
در آن عصر اختناق و تاريك بيان مى كرد. گويند كه او روزى در منزل محمد بن سليمان (عموى هارون الرشيد) بود، عمربن عطا كه از نواده هاى عمر بن خطاب بود در آنجا حضور داشت، عمر بن عطا پرسشهايى كرد و بهلول همه را پاسخ داد. در خاتمه، عمر خواست بهلول را در يك بن بست سياسى قرار دهد، از او پرسيد: «مَنْ إمامُكَ»؛ «امام تو كيست؟» بهلول با جملات كوبنده اى كه در آن تماماً فضايل مولا على عليه السلام ذكر شده بود، جوابى زيبا داد:
«إمامي مَن سبّح في كفِّهِ الْحصى وكلّمه الذئب إذا عوى وردّت له الشمس بين الْملاء و أوجب الرَّسُول على الخلق له الولا فتكاملت فيه الخيرات وتنزّه عن الخلق الدنيّات فذلك إمامي وإمام البَريّات».
«امام من كسى است كه ريگها در دست او تسبيح گفتند و گرگها به او پناه آوردند و با او سخن گفتند و خورشيد براى او بازگشت و پيامبر در ميان اجتماع عظيمى او را به عنوان مولا معرفى كرد. تمامى خيرات در او جمع است و از تمامى اخلاق زشت، منزّه و مبرّاست؛ او امام من و امام تمامى انسانها است.»
سليمان از اين فصاحت و برهان قاطع و كوبنده تعجب كرد و خنديد و عمر بن عطا را از منزل بيرون كرد. آنگاه سؤال كرد: بهلول! بگو ببينم على افضل است يا ابوبكر؟ بهلول در جواب گفت:
«إنّ عليّاً من النّبي كالشَي ء من الشَي ء وكالمَفْصل من الذراع».
«على عليه السلام نسبت به پيامبر نسبت آب است به آب و يا نور به نور، خلاصه هر دو يك قماش و يك شى ء واحدند و نيز رابطه على عليه السلام با
ص: 148
رسول خدا رابطه مفصل با ذراع است». (1) 163
همان طورى كه ذراع بدون مفصل فايده اى ندارد و بيهوده است و آن دو، كمال ارتباط را با همديگر دارند وجود نازنين پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام نيز چنين است.
سليمان گفت: بهلول! آيا فرزندان على سزاوار خلافتند يا فرزندان عباس؟ بهلول سكوت كرد، سليمان گفت: چرا سكوت كردى؟ جواب داد:
مجانين را با اين مسائل چه كار؟ (2) 164
سه مورد براى كار نيك بيان شد؛ اول: اگر كسى كارى را پذيرفت خوب انجام دهد، گر چه لحد چينى در قبرستان باشد. دوم: مردم در حوايج و امور خير، به او مراجعه كنند و سوم: برخورد انسان با ديگران اسلامى و صحيح باشد.
پرهيزكاران از آينده خويش خائفند و اصولًا خوف ثمره علم و ايمان مى باشد و تقوا ثمره خوف و خشيت است و همين تقواست كه صاحب خود را از بعضى مجالس و محافل دور مى سازد، و چه بسا به او نسبت ناروا هم بدهند، اما در واقع او از تمامى آن نسبتها دور است. پرهيزكاران اگر وظيفه خود بدانند كه خود را به ديوانگى بزنند، چنين مى كنند.
همانطور كه بهلول چنين كرد و خود را از خطرها حفظ نمود و با همين عنوان بسيارى از حقايق را در مراكز مهم بيان كرد.
ص: 149
1- چند مورد از موارد نيكوكارى را بشماريد.
2- دو حديث از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره محكم كارى حتى در چيدن سنگهاى قبر بيان كنيد.
3- چرا كلمه نيكوكاران (ابرار) در كنار كلمه پرهيزكاران (اتقيا) آمده است؟
4- در حديث امام صادق عليه السلام مؤمن در ميان كدام دو خوف واقع شده است؟
5- وعده هاى قرآن به خائفان چيست؟
6- منشأ و نتيجه خوف چيست؟
7- چرا نابخردان به پرهيزكاران نسبت ديوانگى مى دهند؟
8- چرا بهلول خود را به ديوانگى زد؟
9- جريان مناظره بهلول را با عمر بن عطا بيان كنيد.
10- آيا پرهيزكاران هميشه خود را در ظاهر به ديوانگى مى زنند؟
11- خلاصه بحث را بيان كنيد.
ص: 150
ص: 151
قالَ الإمامُ عليه السلام: «لا يَرْضَوْن مِنْ اعمالِهِمُ الْقَليل وَلا يَسْتَكْثِروُن الْكَثير، فَهُمْ لَانْفُسِهِم مُتّهِمُون وَ مِنْ اعْمالِهِم مُشْفِقُون إذا زُكِّىَ أحَدٌ مِنْهُم خاف مِمّا يُقالُ لَه فَيَقَول: أنَا أعْلَمُ بِنَفْسي مِنْ غيْرى وربّي أعْلَمُ بي منّي بِنَفْسي اللّهُمَّ لا تُؤاخِذْني بِما يَقُولُون، وَ اجْعَلْني أفْضَلَ ممّا يَظنُّون واغْفِرْ لي ما لا يَعْلَمُون»
«تقواپيشگان از عمل اندك راضى نمى شوند و عمل زياد را زياد نمى شمارند، خود را متهم مى دانند و از كردار خويش در هراسند، اگر شخصى از آنان تعريف كند مى گويند: خودم به حال خويش آگاهترم و خداوند متعال هم به من آگاهتر است و مى گويند: بارالها! مرا به خاطر اين گفتار مؤاخذه نكن و مرا بهتر از آنچه آنان گمان مى كنند قرار ده و اعمال زشت مرا، كه بر آنها مخفى است بيامرز!»
از اين جملات استفاده مى شود كه مردان الهى كمال مراقبت را نسبت به اصلاح خويش مبذول مى دارند تا بر دامن پاكشان گردوغبار عصيان و
ص: 152
خودبينى ننشيند. علماى اخلاق براى هر كس كه قصد حركت به سوى كمالات و سير الى اللَّه دارد، مراقبت را لازم و واجب شمرده اند. در كتب اخلاق فصلى به نام «مرابطة النفس إلى العقل» آمده و در آن چهار مسأله بيان شده است: 1- مشارطه 2- مراقبه 3- محاسبه 4- معاتبه.
به اين معنا كه اگر شخصى بخواهد از هر گونه گناه و صفات زشت خلاصى يابد، راهش اين است كه در اوّل روز، با نفس خويش شرط كند و خطاب به او بگويد كه از اين عمل گناه و يا صفت زشت احتراز كن و سپس در اثناى روز، مانند يك محافظ و نگهبان از خود مراقبت به عمل آورد تا مرتكب آن آلودگى نشود و در شبانگاه به حساب خويش پرداخته و ببيند آيا ترك اعمال و صفات زشت كرده است يا خير؟! و در صورتى كه بعد از تمام اين مراحل باز نفس او رام نشده بود، آن را مورد خطاب و عتاب قرار داده و سرزنش كند. علماى بزرگ از قبيل كفعمى و سيدبن طاووس و ديگران هر يك در اين موضوع كتابهاى ارزنده اى چون «محاسبة النفس» و «المراقبات» تأليف كرده اند، مخصوصاً «محاسبةالنفس» كفعمى از مزاياى فراوانى برخوردار است ودر آن با استفاده از كلمات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام به موضوع محاسبه و مراقبه نفس پرداخته شده تا آنجا كه آمده است:
عن النبي صلى الله عليه و آله: «حاسِبُوا أنْفُسَكُم قَبْلَ أنْ تُحاسَبُوا وزنُوا قبل أنْ تُوزَنُوا وتجهّزوا للعرض الأكبر». (1) 165
پيامبر گرامى مى فرمايد: «از نفس خويش حساب بكشيد قبل از اين كه
ص: 153
از شما حساب بكشند و اعمال صالح و زشت خود را با ترازوى عقل وزن كنيد قبل از اين كه در كفه هاى ميزان عدل الهى قرار گيرند»
و خلاصه خود را براى جواب دادن در محشر آماده سازيد.
عَنْ ابي الْحَسن الماضى عليه السلام: «ليْسَ منّا مَنْ لَمْ يحاسب نَفْسه في كلّ يومٍ، فان عمل حسناً ازداد اللَّه شكْراً وان عمل سيئاً استغفر اللَّه وتاب اليه». (1) 166
حضرت ابوالحسن عليه السلام مى فرمايد: «از ما نيست كسى كه هر روز به حساب خود مشغول نشود. چنانچه عمل نيك انجام داده است شكرالهى را بجا آورد و اگر كار بدى مرتكب شده از پروردگار طلب مغفرت كند و به سوى او باز گردد.»
مسأله مراقبت از اعمال و كردار خويش آنقدر حايز اهميت است كه وقتى قرآن مى خواهد بگويد به اعمال خويش توجه كنيد و بنگريد كه براى فرداى خويش چه تهيه كرده ايد، هم قبل از اين جمله و هم بعد از آن، امر به تقوا مى كند، گويى كه مراقبت يك حالت جدانشدنى از پرهيزكاران است:
يا ايّها الّذين آمَنُوا! اتّقوا اللَّهَ ولْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قدَّمَتْ لِغَدٍ واتّقوا اللَّه إنَّ اللَّه خَبيرٌ بما تَعْمَلون. (2) 167
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! تقوا پيشه كنيد و هر شخصى بايد بنگرد كه براى روز قيامت چه از پيش فرستاده است، تقوا پيشه كنيد به درستى كه خداوند متعال به اعمال شما آگاه است.»
ص: 154
اول: گاهى افكار و همت كوتاه و پست ما با مشاهده انجام دادن يك يا چند عمل نيك مغرور مى شود و مى گوييم: الحمد للَّه؛ همين عمل براى من كافى است و من زاد و توشه خود را آماده كرده ام. اين چنين شخصى از فردا و سفر طولانى و منازل مخوف و وحشتناك كه در پيش دارد غافل است، همان سفر پرپيچ و خمى كه اولياى خدا را به ترس و وحشت انداخته است و مولاى متقيان، امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام با آن همه حسنات، كه تنها يك ضربتش در جنگ احزاب برتر از عبادت ثقلين است، مى فرمايد:
«آه مِن قلة الزّاد وطول الطّريق وبُعد السّفر وعظيم المورد»
«آه از كمى زادوتوشه و درازى جاده و طولانى بودن سفر و عظمت روز موعود!» (1) 168
عَنْ أبي جعفر عليه السلام قالَ: «ثلاثٌ قاصِمات الظَّهر؛ رَجُلٌ استكْثَرَ عمله ونسي ذنوبه وأعجب برأيه» (2) 169
«امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «سه چيز كمر شكن است؛ انسان عمل خويش را زياد بشمارد، گناهان خويش را فراموش كند و به رأى و عقيده خود مغرور شود.»
عَنْ ابى عبد اللَّه عليه السلام قالَ قالَ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله في حديث: «قالَ موسى بن عِمران لإبليس أخبرني بالذّنب الّذي إذا اذنبه ابن
ص: 155
آدم استحوذت عَلَيْهِ، قالَ: إذا أعجبته نفسه واستكثر عمله و صغر في عينه ذنبه». (1) 170
امام صادق عليه السلام مى فرمايد كه رسول خدا در ضمن حديثى فرمود: «موسى بن عمران به ابليس گفت: كدام گناه است كه اگر انسان آن را مرتكب شود بر او چيره مى شوى؟ جواب داد: آنگاه كه خودبين و خودرأى شود و عمل خويش را زياد بداند و گناهش در چشمان او كوچك جلوه كند.»
چه عقيده اى؟!
پرهيزكاران نه فقط به عمل كم قانع نمى شوند و عمل خويش را فراوان نمى دانند، بلكه هميشه خود را به تقصير و كوتاهى در انجام فرايض و وظايف عبادى متهم مى كنند. از كلمات حضرت امام خمينى استفاده مى شود كه منشأ تمام بدبختيها و هلاكتها حبّ ذات و به عبارت ديگر خودمحورى است، اگر در اختلافها احتمال بدهيم خود مقصّريم، شايد كار اصلاح شود، ولى آنگاه كه هر دو طرف نظر خود را حق و بلكه مطابق اسلام بدانندهرگز اين اختلاف از بين نمى رود و بلكه هر يك نزاع را گرمتر و داغتر مى كنند، به گمان اين كه از اسلام و حق دفاع مى نمايند. ايشان مى فرمودند: انسان بايد به خودش سوءظن داشته باشد؛ و اين احتمال را بدهدكه او هم گرفتار صفات زشت است، او هم مقصر است و ... و اين نكته بسيار قابل توجّهى است. آرى بر اين اساس است كه پرهيزكاران خود را متهم و مقصر مى دانند، حتى در عبادت و بندگى؛ «و مِنْ أعمالِهِمْ مُشفِقُون».
اگر عمل صالحى از پرهيزگاران صادر شود- كه مى شود- على الدوام
ص: 156
در خوف و هراسند؛ زيرا نمى دانند آيا عمل آنها مقبول درگاه الهى واقع شده است يا خير؟ آيا اين عمل للَّه و خالص بوده است يا خير؟
تأسّف آيت اللَّه بروجردى
نقل شده كه آيت اللَّه بروجردى رحمه الله در سالهاى آخر عمرش، در عصر يكى از روزهاى ماه مبارك رمضان فرمود: عمرم به پايان رسيد و نمى دانم كارى براى آخرتم كرده ام يا خير؟ اطرافيان عرض كردند: شمايك عمر براى اسلام خدمت كرديد و اين همه شاگرد تحويل داديد و كتابها تأليف و تدوين كرديد و بناهاى خير در اماكن مختلف ساختيد، ديگر چرا نگرانيد! فرمودند: فردا حساب من با يك صرّاف آگاه و بصير است.
والّذين يُؤتُون ما اتَوْا وَقُلُوبُهُم وَجِلَةٌ إنّهُم إلى رَبِّهِم راجِعُون. (1) 171
«آنان كه عمل نيك انجام مى دهند، در حالى كه دلهاى آنان در اضطراب است كه روز باز پسين چه مى شود.»
*** دوم: عامل ديگرى كه حقيقت را بر ما مشتبه مى سازد، تعريف و تمجيد است كه نفس امّاره را سركش مى سازد، حتى در قرآن آمده است كه نبايد از خودمان تعريف كنيم تا موجبات غرورمان را فراهم سازد؛
فَلا تُزكّوا أنْفُسَكُم هُوَ أعْلَمُ بِمَنْ اتّقى ... (2) 172
«خود را تعريف و مدح نكنيد خدا به پرهيزكاران داناتر است.»
ص: 157
انسان داراى دو حيات و دو شخصيت است؛ يكى حيات ظاهرى است كه مردم با آن مقابل هستند و طبق ظاهر هم حكم مى كنند و ديگرى حيات باطنى است كه در درجه اول، خدا از آن آگاه است و سپس خود انسان؛ اما ساير مردم از آن حقيقت باطنى اطلاعى ندارند و راهى هم براى آگاهى ايشان، مگر از طريق خود انسان، وجود ندارد؛ بَلِ الإنسانُ عَلى نَفسِهِ بَصيرة؛ (1) 173 «اين خود انسان است كه بر باطن و خفيّات خويش آگاهى دارد.»
شگفت است كه گاهى عنوانها، تعريفها و احترامها انسان را از خود غافل مى كند و باعث مى شود انسان هرگز به شخصيت باطنى خويش توجّه نكند و فكر كند او همان كسى است كه مردم مى گويند، بلكه گاهى گله هم مى كند كه من فوق آن هستم كه آنان مى گويند و مرا هنوز نشناخته اند!
پرهيزگاران در مقابل اين ثناخوانيها دست به درگاه ايزد متعال بلند مى كنند و مى گويند: «اللَّهُمَّ لا تُؤاخِذْني بِما يَقُولُون». «پروردگارا! مرا نسبت به آنچه ديگران مى گويند مؤاخذه نكن.»
بارالها! اينها مى گويند كه من شخصى مؤمن، متقى، مجتهد، امين و عادل هستم. آيا هستم يا اين كه صرفاً از اين عناوين كسب آبرو مى كنم و بس، و روز قيامت بايد مورد مؤاخذه قرار گيرم!
«وَاجْعلني أفضَلَ مِمّا يظنُّون»
«بارالها! باطن مرا بهتر و عاليتر از آنچه كه در گمان آنها است، قرار ده!»
ص: 158
يعنى آنچه كه مى گويند، كفايت نمى كند، بلكه آن طور قرارم ده كه مافوق گمان و خيال آنهاست. خلاصه باطن مرا از ظاهرم بهتر قرار ده! و اگر گناهى در گوشه و كنار زندگى ام هست كه مردم نمى دانند، ببخش تا باطنم برتر از تعريفها و تمجيدهاى آنان باشد. آرى متقين متوجهند كه غرور و عجب، نه از ناحيه خودشان و نه از گفتار ديگران نصيبشان نشود.
در اينجا با گفتارى از امام سجاد عليه السلام در دعاى مكارم الأخلاق بحث را خاتمه مى دهيم:
«أللّهمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وآلِهِ وَلا تَرْفَعني في النّاسِ دَرَجَةً إلّا حَطَطْتَني عِنْدَ نَفسي مِثلَها وَ لا تُحْدِثْ لي عِزاً ظاهِراً إلا أحَدثْت لي ذلّةً باطِنَةً عِنْدَ نَفسي بِقَدَرِها».
علماى اخلاق با الهام از روايات اهل بيت عليهم السلام مراقبه را براى هر انسانى كه قصد تكامل دارد، ضرورى و لازم دانسته اند و در اين زمينه كتابهايى چون «المراقبات» و «محاسبة النفس» نوشته اند. از آيه هيجده سوره حشر استفاده مى شود كه مراقبت نفس براى هر تقوا پيشه اى لازم است، مخصوصاً مراقبت نفس در دو جا ضرورت دارد:
1- آنجا كه عمل خوبى از انسان سر زده كه آن عمل را زياد و يا كافى براى خود مى داند كه شيطان در اين هنگام بر او چيره مى شود. منشأ اين زياد بينىِ عمل، همان حبّ ذات است كه ريشه بسيارى از فسادهاست.
بزرگان هر چه عمل فراوان داشته باشند باز خود را مقصر مى دانند.
2- آنجا كه مردم از او تعريف مى كنند، و آن تعريفها افراد ضعيف
ص: 159
النفس را گم مى كند. امّا پرهيزگاران در همين حال هم متوجّه خداوند هستند و متقاضى ترفيع درجات و آمرزش گناهانند.
1- «مرابطة النفس الى العقل» گوياى چه مطلبى است و چند مرحله دارد؟
2- دو حديث در ارتباط با محاسبه بيان كنيد.
3- از آيات قرآنى درباره مراقبه نمونه اى بياوريد.
4- چگونه انسان به وسيله خود دچار غرور مى شود؟
5- دو حديث درباره زياد نشمردن عمل بياوريد.
6- پرهيزگاران درباره اعمال خود چگونه فكر مى كنند؟
7- مطلب ارزنده اى كه از حضرت امام خمينى ذكر شده است چيست؟
8- چرا آيت اللَّه بروجردى تأسف مى خورد؟
9- دوّمين عاملى كه انسان را مغرور مى سازد كدام است؟
10- انسان داراى دو شخصيت است، ظاهرى و باطنى، لطفاً آن دو را شرح دهيد.
11- برنامه متقين در ارتباط با تعريفهاى مردم چيست؟
12- پرهيزكاران در مقام بهتر كردن باطن خويش هستند، دراين ارتباط دعايى از مكارم الاخلاق بيان فرماييد.
ص: 160
ص: 161
«قالَ الإمامُ عليه السلام: «فَمِنْ عَلامَةِ أحَدِهِمِ: أنَّكَ تَرى لَهُ قُوةً في دين وحَزْماً في لين وايماناً في يقين، وَ حِرْصاً في عِلْمٍ وَ عِلْماً في حِلْم».
«از نشانه هاى متقين اين است كه آنها را در دين قوى و در عين آرامى استوار و تصميم گيرنده مى بينى، همچنين ايمانى تكامل يافته در بوته يقين و حريص در علم و علمى توأم با حلم و بردبارى در آنها خواهى يافت.»
همان طور كه مشاهده مى شود، سياق عبارات در اينجاتغيير مى كند كه دليل آن يا تفنن در عبارات است كه از فنون خطابه و بلكه فصاحت و بلاغت است و يا اين كه علامت و نشانه هاى متقين در اين امور، روشنتر است و براى شناخت آنان رساتر مى باشد و كلمه علامت كه در كلام حضرت آمده خودگوياى اين مطلب است.
از نشانه هاى بارز پرهيزكاران اين است كه نسبت به حفظ دين و
ص: 162
مكتب خود و عمل كردن به دستورات آن بسيار قوى و مستحكمند. اصولًا استقامت و ثبات در دين براى هر پرهيزكارى لازم و ضرورى است؛ زيرا يكى از نخستين گامهاى تقوا، آمادگى براى عالم آخرت است و اين آمادگى تنها با مراعات كردن حدود و ثغور احكام اسلام حاصل مى شود.
پيشتر ضمن حديثى خوانديم كه از حضرت اميرمؤمنان عليه السلام سؤال شد چه كنيم كه آماده مرگ باشيم؟ حضرت در جواب فرمود: واجبات خودرا انجام دهيد و از محرمات بپرهيزيد و اخلاق خود را نيك گردانيد، ديگر باكى از مرگ نداشته باشيد. (1) 174
قرآن مجيد چند نقطه ضعف را بيان كرده و آنها را به اصل خلقت انسان نسبت مى دهد؛ از قبيل ظلوم و كفور و عجول بودن. يكى از اين نقاط ضعف- كه فعلًا مورد بحث ماست- عبارت از هلوع بودن انسان است، آنجا كه مى فرمايد: إنَّ الإنسانَ خُلق هَلُوعاً إذا مسَّهُ الشّرّ جَزُوعاً، وإذا مسَّهُ الْخيْرُ مَنُوعاً إلّاالْمُصلّين، الّذين هُمْ عَلى صَلاتِهِم دائِمُونَ ... (2) 175
«تفسيرالميزان» براى هلوع دو معنا ذكر مى كند: 1- شدت حرص 2- همان حالتى كه در آيه بعد ذكر شده است؛ إذا مَسَّهُ الشّرّ جزُوعاً وَ إذا مسَّه الْخير منوعاً؛ «جزع كردن در موقع بلا و ممسك بودن در موقع غنا» سپس علامه طباطبايى رحمه الله معناى دوم را ترجيح مى دهد، بنابراين معناى هلوع نوعى عدم ثبات و استقامت براى انسان است، گويا انسان در هر حالى يك چهره و يك شكل به خود مى گيرد، اگر مصيبتى به او برسد جزع و فزع
ص: 163
مى كند و اگر مال و منالى نصيبش شود ممسك و بخيل مى گردد.
اما نمازگزاران و آنان كه قطره وجود خويش را به كانون نور و هستى متصل ساخته اند، از اين رنگ پذيرى مبرّا هستند البته آن نمازگزارانى كه توانسته اند در اثر نمازهاى پنجگانه در همه حال دل را متوجه حق متعال كنند و از عهده ساير احكام؛ از قبيل پرداخت حق سائل و محروم (مساكين و از كار افتادگان) و پاك وعفيف نگه داشتن دامن از هر نوع آلودگى و مراعات كامل نسبت به امانتها و پيمانها و شهادت به حق دادن به نفع مظلوم و محافظت تمام درباره نمازهاى يوميه، برآيند. چنانچه قرآن در دنباله اين آيه مى فرمايد: إلّاالْمصلّين الّذين هُمْ عَلى صَلاتهم دائمُون والّذين في أمْوالِهِم حقّ معلوم للسائل والمحروم والّذين يصدّقُون بيَوْمِ الدّين والّذين هُمْ مِن عذاب ربّهم مُشفِقُون.
از اين آيات نتيجه مى گيريم كه ثبات در دين، انسان را از رنگ پذيرى و تذبذب، نجات مى بخشد و متقين كه پايدار و محكم در صراط دين گام بر مى دارند، هرگز رنگ پذيرى ندارند و در تمام حالات؛ اعم از فقر و غنا، مرض و سلامتى، حزن و سرور و ... در يك حال، كه همان حركت در خط اسلام و شريعت است، خواهند بود.
آيت اللَّه فريد اراكى رحمه الله نقل مى كردند كه يكى از شاگردان آيت اللَّه شيخ عبدالكريم حائرى با داشتن فضل و علم، حوزه را رها كرد و در حكومت رضاخان براى امرقضاوت به دادگسترى روآورد ولباس روحانيت را از تن درآورد و شكل و قيافه اش را تغيير داد. روزى او را در صحن مطهر حضرت معصومه عليها السلام در حالى كه آيت اللَّه سيد محمد تقى خوانسارى رحمه الله از سوى ديگر حرم مى آمد، ديدم. ما هر سه در يك نقطه تلاقى كرديم ولى مرحوم آيت اللَّه خوانسارى با اين كه از دوستان او بود مطلقاً به صورت آن
ص: 164
دوست قديمى نگاه نكرد و هيچ گونه التفاتى ننمود. آن عالم بزرگوار بايد هم چنين مى كرد و بدون هيچ گونه هراس از ملامتِ ملامت كنندگان به وظيفه شرعى خود عمل مى نمود؛ زيرا او تشخيص داد كه در مقابل مردى قرار گرفته كه پشت به حوزه اسلام كرده است آن هم در آن عصر غربت روحانيت.
پرهيزكاران تنها يك چيز را در نظر دارند و آن هم خداست، همان طورى كه حضرت فرمود:
«عظم الخالق في أنفسهم فصغر مادونه في أعينهم»
«خدا در دل و قلب اينان جاى گرفته و غير از خدا هر چه باشد در چشم آنان كوچك و پست است.»
آيا كسانى كه چنين عقيده اى دارند ممكن است در دين و عمل به وظيفه كوتاهى كنند؟ هنگامى كه انقلاب اسلامى ايران به اوج رسيده بود و امام از فرانسه رهبرىِ نهضت را بر عهده داشت و تمام احزاب و سازمانها نداى «مرگ بر شاه» را شعار خويش قرار داده بودند رهبران جبهه ملّى به ديدن امام رفتند، با اين كه راه درازى را طى كرده و خود را به نوفل لوشاتو رسانده بودند، امام صلاح نديدند كه با آنها ملاقات خصوصى داشته باشند. امّا كدام رهبر سياسى است كه در چنين شرايطى مسامحه نكند؟
هزاران نفر از دانشجويان آمريكا و اروپا و اقشار مختلف مردم ايران، عملى را از امام تقاضا مى كردند؛ مثلًا از ايشان مى خواستند كه در مرگ فلان شخص كه چهره معروف و مشهورى دارد و گروه فراوانى به او عشق
ص: 165
مى ورزند جمله اى به عنوان تسليت به خانواده اش بنويسد و چون ايشان اين كار را صحيح نمى دانست سكوت مى كرد و چيزى نمى نوشت. آرى پرهيزگاران براى دين عظمتى بزرگتر از تمام جهان قائل هستند و خود را مصداق اين آيه قرار داده اند؛
قُلِ اللَّه ثمَّ ذَرهُم في خَوْضِهِم يَلْعَبُون (1) 176
«بگو اللَّه، سپس دشمنان را بگذار تا به بازيچه خود مشغول شوند.»
اين قدرت عالى و قوت در دين، گاهى ممكن است انسان را به پرتگاه بكشاند كه همان خودبينى، خودمحورى و عجب مى باشد. به اين ترتيب كه شخص داراى آن قوت، به اسم اسلام و مكتب، اعمالى انجام مى دهد و گوش به سخن احدى نمى دهد، چنانكه امروز براى بعضى، واژه قاطعيت چنين معنايى دارد. بعضى از كوته نظران كسى را شخص قاطع مى دانند كه سرش را پايين بيندازد و همچون بولدوزر بكوبد و به جلو حركت كند و به احدى هم مجال صحبت ندهد، امّا متقين از اين مرحله خطرناك هم سالم مى گذرند؛ زيرا برنامه آنان بعد از قوت در دين عبارت است از «حَزْماً في لين».
واژه «حزم» به معناى استوارى و هوشيارى و فراهم آوردن كار خويش است. متقين استوارى و ثبات را در بوته «لين» و نرمى نهاده اند تا هر فردى بتواند بدون ترس با آنها سخن بگويد و بلكه به گونه اى خاص و با دقت به كلمات ديگران توجه مى كنند و سراپا گوش مى شوند و به گفتار
ص: 166
مردم به نرمى و گرمى توجه مى كنند و گاهى هم الهام مى گيرند. اما نه اين كه هر كسى هر چه گفت بپذيرند. در حالات پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه آن حضرت به گونه اى سخن گوينده را گوش مى داد كه عده اى آن حضرت را «اذن» خطاب مى كردند؛ يعنى «گوش»، آيه نازل شد كه:
وَمِنْهُم الَّذين يُؤذون النّبيّ ويَقُولُون هُوَ اذُن، قُلْ أذن خيرٍ لَكُم ... (1) 177
«از آنها كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى دهند و مى گويند او گوش است- يعنى خوش باور- بگو گوش بودن او به نفع شماست.»
در شأن نزول اين آيه آمده است كه گروهى از منافقان دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار درباره پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفتند. يكى از آنان گفت:
سكوت كنيد؛ زيرا مى ترسم به گوش او برسد، يكى ازآنان كه نامش جلاس بود گفت: مهم نيست، چون اگر به گوش او رسيد نزد وى مى رويم و انكار مى كنيم و او از ما مى پذيرد، محمّد صلى الله عليه و آله آدم خوش باور و دهن بينى است! و هر كس هر چه بگويد قبول مى كند. در اين هنگام آيه مزبور نازل شد.
آنها يكى از نقاط قوّت پيامبر را كه وجود آن در يك رهبر كاملًا ضرورى است به عنوان نقطه ضعف تلقّى مى كردند و از اين واقعيت غافل بودند كه يك رهبر محبوب بايد نهايت لطف و محبت را نشان دهد و با مردم صحبت و گاهى مشورت كند و حتى عذرهاى مردم را بپذيرد و در مورد عيوب آنها پرده پوشى كند، مگر آن كه باعث سوء استفاده شود.
خلاصه اين كه آن رهبر دلسوز، وحى الهى را مى شنيد و پيشنهاد مفيد را استماع مى كرد و عذرخواهى افراد را در صورتى كه به نفع آنها و جامعه
ص: 167
مسلمين بود مى پذيرفت. پرهيزكاران نيز با تمام قوّت و قاطعيّت، از نرمى برخوردارند، به طورى كه هر فردى مى تواند به آنان نزديك شود و سخن بگويد.
صاحبان تقوا ايمان خود را تقويت مى كنند و به مقام يقين مى رسند؛ زيرا يقين از اعتقاد جازم و محكم قلب حكايت مى كند كه هرگز لغزشى براى آن نيست؛ مثلًا پس از مشاهده خورشيد و روشنايى، به وجود روز يقين پيدا مى كنيم، به طورى كه اگر تمام اهل دنيا با وجود روز، مخالفت كنند براى ما شك و ترديدى حاصل نمى شود.
«اسلام» نيز به وسيله «اقرار شهادتين» حاصل مى شود، گر چه مانند منافقين در قلب خلاف آن باشد. و ايمان، گذشته از اقرار زبان، احتياج به تصديق قلبى دارد و ممكن است اين تصديق قلبى از روى تقليد و يا ادله سستى پيدا شود. اما يقين، روشنايى و رسيدن به واقعيّتى است كه فوق تمام مراحل گذشته و بسيار كمياب است.
امام صادق عليه السلام خطاب به جابر جعفى مى فرمايد:
«إنَّ الإيمان أفْضل مِنَ الإسْلام وإنَّ اليَقينَ أفْضل مِنَ الإيمان وَ ما مِنْ شَي ءٍ أعزُّ مِنَ الْيقين» (1) 178
«همانا ايمان برتر از اسلام و يقين برتر از ايمان است و چيزى برتر از يقين نيست.»
متقين از اين اكسير كمياب؛ يعنى «يقين» برخوردارند و ايمان آنان در
ص: 168
كانون نور يقين، قرار گرفته است و در حركات و سكنات خويش هرگز دچار وسوسه و اضطراب و پريشانى نمى شوند. اميد است خداوند تبارك و تعالى همه مؤمنان را براى رسيدن به يقين هدايت و يارى فرمايد.
يكى از نقاط ضعف انسان رنگ پذيرى و تحوّليابى است كه قرآن از اين حالت به «هلوع» تعبير كرده و راه نجات از اين حالت خطرناك را توجه دائمى به حق متعال معرّفى نموده است.
مردان بزرگ در عمل به دين و وظيفه، مراعات احدى را نمى كنند و به خوبى از عهده تولّا و تبرّا برمى آيند، به عنوان نمونه مى توان به برخورد آيت اللَّه سيدمحمدتقى خوانسارى با شخصى كه از حوزه بيرون رفته بود و از آن مهمتر برنامه و روش رهبر كبير انقلاب با سنجابى و ديگران اشاره كرد. اين قاطعيت نه به معناى خودمحورى بلكه به معناى عمل به وظيفه است، پرهيزكاران حرف ديگران را خوب گوش مى كنند، تا آنجا كه به پيامبر مى گفتند: او «اذُن»؛ (گوش) است!
در خاتمه، سخن از تكامل ايمان متقين به ميان آمد و تفاوت ميان اسلام و ايمان و يقين به اختصار بيان شد.
ص: 169
1- چرا سياق كلام در عبارات خطبه تغيير مى كند؟
2- ثبات و استقامت در دين، به چه معنا است؟
3- حضرت على عليه السلام براى آمادگى نسبت به مرگ چه مى فرمايد؟
4- «هلوع» كه يكى از نقاط ضعف انسان است يعنى چه؟
5- از آيات سوره معراج چه نتيجه مى گيريم؟
6- برخورد آيت اللَّه سيدمحمدتقى خوانسارى با شخص عالمى كه پشت به حوزه علميه كرده بود، چگونه بود؟
7- كمى در مورد «يگانه بينى متقين» توضيح دهيد.
8- دو نمونه در ثبات و استقامت امام خمينى قدس سره ذكر كنيد.
9- مانع خطرناك در راه تكامل چيست؟
10- شأن نزول آيه 61 سوره توبه چيست؟
11- «گوش» بودن پيامبر از شرايط رهبرى است يا ضعف در رهبرى؟
12- فرق اسلام و ايمان و يقين را بيان كنيد و در اين ارتباط يك حديث بياوريد.
13- خلاصه بحث را بيان فرماييد. (1) 179
ص: 170
1 ( 1)- نهج و منهاج، به معناى طريق واضح و راه آشكار است؛ در آيه 48 سوره مائده آمده است:« لِكُلٍ جَعَلْنا مِنْكُم شِرعَةً و مِنْهاجاً»؛« براى هر يك از شما امّتها شريعت و طريقى قرار داديم.»
2 ( 1)- امام موسوى خمينى، روح اللَّه، صحيفه نور،( چاپ دوّم، تهران: سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1373)، ج 8، صص 406 و 407
3 ( 1)- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 152
4 ( 2)- گفته مى شود« سيد رضى» درسال 359 هجرى متولّد و در سال 406 هجرى وفات يافته است.
5 ( 1)- منهاج البراعه، ج 1، ص 236
6 ( 1)- اين جلسات در طى بيش از يكسال، در صبح روزهاى پنجشنبه برگزار مى شد.
7 ( 1)- نحل: 128. توجه داشته باشيد كه اصل آيه بدون فاء است:« انّ اللَّه ...»
8 ( 2)- پس از مراجعه به چند كتاب رجالى كه در اختيار نگارنده بود، معلوم شد بيش از آنچه كه سيد رضى فرموده چيز ديگرى اضافه نكرده اند. بنابر اين بجز ويژگى عبادت، چيز ديگرى از او در دست نيست. فقط در كتاب« قاموس الرّجال» از« كنزالفوائد» كراجكى نقل شده است كه اين همّام پسر برادر« ربيع ابن خثيم» است كه در عبادت و زهد معروف بوده است.
9 ( 3)- تثاقل: كاهلى از پاسخ دادن، تأمل در جواب و مكث كردن در پاسخ است.
10 ( 1)- طوائف الحكم، ج 1، ص 10
11 ( 1)- مفردات راغب.
12 ( 2)- تحريم: 6
13 ( 3)- سفينة البحار.
14 ( 1)- نحل: 90
15 ( 1)- نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 231
16 ( 1)- نعوت: جمع نَعْتْ؛ يعنى صفات.
17 ( 1)- الهيات در نهج البلاغه، ص 22
18 ( 1)- يوسف: 39
ص: 171
19 ( 1)- روم: 40
20 ( 1)- هود: 6؛ كلمه دابه شامل تمام انسانها و حيوانات، از ريز و درشت، پرنده و چرنده و خزنده مى شود و تمام اين موجودات، صبح كه از آشيانه خود بيرون مى آيند گرسنه اند و شب كه به خانه ولانه بر مى گردند سيرند وتماماً به رزقشان مى رسند.
21 ( 2)- روم: 40
22 ( 1)- الذاريات: 58
23 ( 2)- هود.
24 ( 3)- الذاريات: 23
25 ( 1)- فرقان: 58
26 ( 2)- مائده: 23
27 ( 1)- اين واقعه حدود چهل سال قبل يعنى نزديك سال 1320 شمسى اتفاق افتاده است كه در آن موقع پنج ريال ارزشى داشته است.
28 ( 2)- انعام: 160
29 ( 1)- جمعه: 11
30 ( 1)- خصال شيخ صدوق، ص 68
31 ( 1)- دعاى ابوحمزه ثمالى.
32 ( 1)- منتهى الآمال.
33 ( 1)- نهج البلاغه، خطبه 112
34 ( 1)- نهج البلاغه، خطبه 196
35 ( 2)- همان، خطبه 155
36 ( 3)- همان، كلمات قصار، حكمت 242
37 ( 1)- آل عمران: 186
38 ( 2)- همان: 120
39 ( 3)- نحل: 128
ص: 172
40 ( 4)- آل عمران: 76
41 ( 5)- مائده: 27
42 ( 1)- حجرات: 13
43 ( 2)- اعراف: 96
44 ( 3)- اعراف: 201
45 ( 4)- طلاق: 2
46 ( 1)- انفال: 29
47 ( 2)- بقره: 197
48 ( 3)- طلاق: 4
49 ( 4)- انفال: 34
50 ( 5)- اعراف: 35
51 ( 1)- يونس: 63
52 ( 2)- هود: 49
53 ( 3)- زخرف: 67
54 ( 4)- مريم: 72
55 ( 1)- قمر: 54
56 ( 2)- نساء: 131
ص: 173
57 ( 1)- محجّة البيضا: عن سعيد بن جبير مرفوعاً إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله انّه قال:« إذا أصبح ابن آدم، أصبحت الاعضاء كلّها تستكفي اللّسان: أي تقول اتق اللَّه فينا فانّك إن استقمت استقمنا وَإن اعْوَجَجْتَ اعوَجَجْنا».
58 ( 2)- همان.
59 ( 3)- ق: 18
60 ( 4)- احزاب: 71
61 ( 1)- محجّة البيضا: قال انس بن مالك قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله:« لا يستقيم ايمان عبد حتّى يستقيم قلبه ولايستقيم قلبه حتى يستقيم لسانه.»
62 ( 1)- مثلًا ميانه روى در تفريح و گفت و گو و ملاقات و رفت و آمد. حتى در بعضى از روايات، ميانه روى درعبادت هم مستحسن شمرده شده و نيز ميانه روى در تحصيل علم و مطالعه؛ مثلًا بعضى چنان درس مى خوانند كه اعصاب خود را از دست مى دهند و در مقابل، بعضى در شرايط تحصيل علم، همه اوقات خويش را بر باد مى دهند و نيز درباره انفاق، قرآن به ميانه روى دستور مى دهد و اين حال را از اوصاف عبادالرحمان مى شمارد:
فرقان: 67؛« والذين إذا أنفقوا لم يسرفوا ولم يقتروا وكان بين ذلك قواماً»؛« و آنان كسانى هستند كه هنگام انفاق به مسكينان، اسراف نمى كنند و بخل هم نمى ورزند بلكه در احسان ميانه رو و معتدل هستند.»
63 ( 1)- البته وقار نبايد با تكبّر اشتباه شود، وقار يك حالت عادى است و هرگز خودبينى نيست و در آن حقارت نسبت به ديگران وجود ندارد؛ مثلًا در احوال امام سجاد عليه السلام آمده است كه آن حضرت بسيار موقّر بوده تا آنجا كه فرزدق در قصيده معروف خويش مى گويد:\s\iُ يغضي حياءً ويغضى من مهابته\z ولا يكلّم إلّاحين يبتسم\z\E\E
ص: 174
64 ( 2)- اسرا: 37
65 ( 1)- فرقان: 63
66 ( 2)- احزاب: 32
67 ( 1)- سفينة البحار:« قيل لأمير المؤمنين عليه السلام:« ما الاستعداد للموت؟ قال أداء الفرائض واجتناب المحارم والاشتمال على المكارم ثم، لا يبالى أوَقع على الموت أم وَقَعَ الموتُ عليه.»
68 ( 1)- حج: 11
69 ( 1)- اصول كافى، ج 1، ص 62
70 ( 2)- منهاج البراعه، ج 12، ص 118
71 ( 1)-« يا أيها الذين هادوا إن زعمتم أنكم أولياء للَّه من دون النّاس فتَمَنَّوُا المَوْتَ إن كُنتُم صادقين». جمعه: 7
72 ( 1)- انعام: 91
73 ( 1)- اصول كافى، ج 2، ص 52
74 ( 1)- سفينة البحار، ماده« يقين».
75 ( 2)- سفينة البحار.
76 حسين اوسطى، سيماى تقوا پيشگان، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 2، 1383.
77 ( 1)- زمر: 53
78 ( 2)- يوسف: 87
79 ( 1)- انفال: 65
80 ( 2)- مائده: 54
81 ( 3)- آل عمران: 159
82 ( 1)- آل عمران: 54
83 ( 2)- همان: 144
84 ( 3)- نور: 33
ص: 175
85 ( 1)- مجادله: 22
86 ( 2)- صف: 9
87 ( 3)- حج: 2
88 ( 1)- يس: 59
89 ( 2)- توبه: 105
90 ( 3)- كهف: 29
91 ( 4)- ملك: 30
92 ( 1)- حجر: 50
93 ( 2)-« أحَسِبَ النّاسُ أنْ يُتْرَكُوا أنْ يَقُولُوا آمَنّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ؟» عنكبوت: 2،« وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَى ءٍ مِنَ الْخَوفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ ... وَبَشِّرِالصّابِرينَ»، بقره: 156
94 ( 1)- في ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 165
95 ( 1)- وسايل الشيعه، ج 11، ص 147
96 ( 1)- طرائف الحكم، ج 2، ص 316
97 ( 1)- منتهى الآمال، ج 2، ص 86
98 ( 2)- حديث هيزم جمع كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله براى غذا و كار كردن امام سجاد عليه السلام در قافله، معروف و مشهور است.
99 ( 3)- سفينة البحار، ج 1، ص 584
100 ( 1)- خصال، شيخ صدوق.
101 ( 1)- المنجد، ص 528، عف: كف وامتنع عما لا يحل أو لا يجمل.
102 ( 2)- اصول كافى، ج 2، ص 106
103 ( 1)- كافى، ج 2، ص 76، باب العفّة.
104 ( 2)- كان اميرالمؤمنين عليه السلام يقول:« أفضل العبادة العفاف».
105 ( 1)- اصول كافى، ج 2، ص 87
106 ( 1)- انفال: 45 و 46
107 ( 1)- صحيفه سجاديّه.
108 ( 1)- نهج البلاغه، حكمت 456
109 ( 2)- پند تاريخ.
ص: 176
110 ( 1)- قصص: 83
111 ( 1)- اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، ص 100
112 ( 1)- مزمل: از آيه يك به بعد.
113 ( 2)- از دو روايتى كه مرحوم فيض در كتاب صافى از امام صادق عليه السلام نقل كرده، استفاده مى شود كه تلاوت قرآن به نحو ترتيل عبارت است از: اولًا از سريع نخواندن آيات مانند اشعار بپرهيزد و فاصله هم زياد ندهد مانند فاصله هاى رمل و ريگ بيابان و ثانياً با تدبّر و فكر باشد؛ يعنى انسان در معانى آيات تأمل كند. و ثالثاً با قلبى سوزناك تلاوت كند.
114 ( 3)- وسائل الشيعه، ج 5، باب 39
115 ( 1)- زمر: 9
116 ( 2)- سجده: 16 و 17
117 ( 1)- از جمله اشعار اين است:\s\iُ يا من يجيب دعاء المضطرّ في الظلم\z يا كاشف الضرّ و البلوى مع السقم\z قد نام و فدك حول البيت قاطبةً\z و عين جودك يا قيوم لم تنم\z ان كان جودك لا يرجوه ذوسرف\z فمن يجود على العاصين بالنّعم\z أدعوك ربّي و مولاي و مستندي\z فارحَم بُكائي بحقّ البيت و الحرم\z\E\E
118 ( 2)- مؤمنون: 104- 101
119 ( 1)- بحرالموده، ص 42
120 ( 2)- يس: 60
121 ( 1)- نور: 37
122 ( 1)- مزمّل: 20
123 ( 2)- قاف: 45
124 ( 3)- محجة البيضا، ج 2، ص 210
125 ( 4)- محجة البيضا، ج 2، ص 210
126 ( 1)- روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله است. ر. ك: محجة البيضا، ج 2، ص 220
127 ( 2)- همان، ص 225
128 ( 3)- همان، ص 231
129 ( 4)- تفسير صافى.
ص: 177
130 ( 1)- عنكبوت: 45
131 ( 2)- بقره: 183
132 ( 1)- اصول كافى.
133 ( 2)- نسا: 43
134 ( 1)- وسايل الشيعه، ج 3، ص 15
135 ( 1)- معراج السالكين و صلوة العارفين.
136 ( 1)- سفينة البحار، ج 2، ص 145
137 ( 1)- يس: 59
138 ( 2)- جاثيه: 21
139 ( 3)- محجة البيضا، ج 2، ص 238
140 ( 4)- تتمة المنتهى، ص 123
141 ( 1)- رياحين الشريعه، ج 5، ص 85 به بعد.
142 ( 2)- طه: 2
143 ( 1)- تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 367
144 ( 2)- منتهى الآمال، ج 2، ص 7
145 ( 1)- نور: 37
146 ( 1)- نوح: 12
147 ( 1)- نور الثقلين، ج 5، ص 423
148 ( 2)- وسايل الشيعه، ج 5، ص 271
149 ( 1)- فرقان: 63
150 ( 1)- فرقان: 72
151 ( 2)- خصال، شيخ صدوق رحمه الله.
152 ( 3)- اصول كافى، ج 2، ص 116
153 ( 1)- مجموعه ورام.
ص: 178
154 حسين اوسطى، سيماى تقوا پيشگان، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 2، 1383.
155 ( 2)- كافى، ج 1، ص 40
156 ( 1)-« ... ولكن اللَّه يحبّ عبداً، إذا عمل عملًا أحكمه»، وسائل الشيعه، ج 2، ص 884
157 ( 2)- همان، ج 2، ص 883
158 ( 1)- اصول كافى، ج 2، ص 71( دو جلدى چاپ آخوندى).
159 ( 1)- محجّة البيضا، ج 7، ص 280
160 ( 2)- اعراف: 154
161 ( 3)- فاطر: 28
162 ( 1)- آل عمران: 175
163 ( 1)- استخوان ساق دست كه بين آرنج و مچ قرار گرفته است.
164 ( 2)- سفينة البحار.
165 ( 1)- محاسبة النفس، سيد ابن طاوس، ص 13
166 ( 1)- اصول كافى، ج 2، ص 453
167 ( 2)- حشر: 18
168 ( 1)- نهج البلاغه، كلمات قصار، عبارت 77
169 ( 2)- منهاج البراعه، ج 12، ص 132
170 ( 1)- منهاج البراعه، ج 12، ص 133
171 ( 1)- مؤمنون: 60
ص: 179
172 ( 2)- نجم: 32
173 ( 1)- قيامت: 14
174 ( 1)- سفينة البحار.
175 ( 2)- معارج: 23- 19
176 ( 1)- انعام: 91
177 ( 1)- توبه: 61
178 ( 1)- منهاج البراعه، ج 12، ص 136
179 حسين اوسطى، سيماى تقوا پيشگان، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 2، 1383.