سرشناسه : محقق داماد، سیدمصطفی، 1324 -
عنوان قراردادی : ایران . قوانین و احکام
عنوان و نام پدیدآور : بررسی فقهی حقوق خانواده: نکاح و انحلال آن، مواد 1034 تا 1157 قانون مدنی/ مصطفی محقق داماد.
مشخصات نشر : تهران: مرکز نشر علوم اسلامی، 1365.
مشخصات ظاهری : 529ص.
فروست : سلسله مباحث حقوق مدنی؛ 14.
شابک : 720ریال : 964-6567-00-2 ؛ 1200ریال(چاپ سوم)
وضعیت فهرست نویسی : برون سپاری.
یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
یادداشت : چاپ یازدهم: 1384
یادداشت : چاپ سوم، 1368.
یادداشت : چاپ پنجم: 1374؛ 8000 ریال
یادداشت : چاپ هفتم: 1379؛ 15000 ریال
یادداشت : چاپ هشتم: 1380؛ 18000 ریال
یادداشت : عنوان عطف: حقوق خانواده: نکاح و انحلال آن.
یادداشت : کتابنامه: ص.[527] - 529؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان عطف : حقوق خانواده: نکاح و انحلال آن.
عنوان دیگر : حقوق خانواده: نکاح و انحلال آن
موضوع : زناشویی -- قوانین و مقررات -- ایران
موضوع : زناشویی (فقه)
موضوع : حقوق خانواده -- ایران
رده بندی کنگره : KMH542/م 3ب 4 1365
رده بندی دیویی : 346/55016
شماره کتابشناسی ملی : م 65-653
ص: 1
ص: 1
ص: 2
ص: 3
ص: 4
ص: 5
ص: 6
ص: 7
ص: 8
ص: 9
ص: 10
ص: 11
ص: 12
ص: 13
ص: 14
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
جایگاه والای خانواده، به عنوان باهویّت ترین نهاد اجتماعی از دیرباز و خصوصا قرون اخیر، موقعیّت و مقام ممتازی را در بین كلیّۀ تأسیسات حقوقی نوین و كهن احراز كرده است. حقوق به مفهوم عام مجموعۀ مقررات، قواعد و اصولی است كه روابط و مناسبات مختلف بین اجتماعات و افراد و آحاد مردم را به نحو متقابل تنظیم می كند. حقوق خانواده بخش مهمّی از این دستاورد عظیم خرد است كه در طول قرون و اعصار مختلف در بستر بی انتهای تاریخ به وسعت كل بشریّت سیلان و صیقل یافته و بشر متمدّن امروز در سایۀ این پویش تاریخی در این عرصه اجتماعی از نظم بالنسبه استوار و قابل اتّكایی برخوردار است.
اهمیّت خانواده در مجادلۀ بی امان و مستمر تاریخ ملّت ها به حدّی است كه هیچ یك از مكاتب سیاسی، اجتماعی و فلسفی از پرداختن به آن بی نیاز نبوده اند. از نخستین روزهای پیدایی بشر بر عرصۀ خاك و اوّلین شكفتگی های اندیشه بشری در گسترۀ عظیم تاریخ خرد و آگاهی، خانواده و حقوق مربوط به آن همواره بخش قابل توجهی از اشتغالات فكری انسان را تشكیل می داده است.
تاریخ بشر حكایت دارد بعد از سپری شدن عصر بربریّت، كه مشخّصه بسیار بارز آن اسارت انسان در چنبرۀ قهر قوای طبیعی و رفع حاجتمندیهای مادّی و روزمرّه است، و بعد از وقوع اوّلین انقلابات اجتماعی به رهبری پیامبران و انبیاء الهی كه نقطۀ عطف عظیمی در تاریخ پرحادثۀ طولانی بشر، این مولود شریف و برگزیدۀ دستگاه خلقت می باشد ضرورت تنظیم روابط خانواده و هویّت یافتن مستقل حقوق آن بمثابه نخستین هسته و سلّول تشكیل دهنده نهادهای اجتماعی بیش از پیش احساس شده است.
ص: 15
مبشّرین ادیان الهی بدون استثناء در تعالیم انسان ساز و پربركت خود فصل كاملی را به آموزش اصول و قواعد و تنظیمات خانواده اختصاص داده اند. این رویّه مسعود در روند تكوینی و تكامل خود در شریعت مقدّسه اسلام به عنوان آخرین و كامل ترین مجموعه اصول و قواعد الهی لمعان و تلألؤ بیشتری یافته است.
حقوق خانواده در اسلام بخش مهمی از احكام و اخلاق را تشكیل می دهد و با وسواس و دقّتی در خور تشریع الهی كلیّه جوانب و زوایای آن مورد لحاظ شارع مقدّس قرار گرفته است. اهمیّت تاریخی و جاویدان اصول و قواعد خانواده در مجموعه تعالیم اسلامی به حدّی است كه علی رغم نهضت لجام گسیخته تجدّد و تجدید نظر طلبی در عصر حاضر احكام و موازین اسلامی عمدتا از گزند حوادث دوران شیفتگی و خودباختگی فرهنگی بیش از حد متجدّدین و غرب زدگان معاصر مصون و محفوظ مانده است.
در اوائل قرن جاری كه به اقتضای تغییر و تحوّلات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نوین، جعل و تدوین قوانین و مقرّرات مختلفی ضرورت یافت، علی رغم میل باطنی بسیاری از كارگزاران نیرنگ باز استعمار، حقوق مربوط به خانواده تقریبا به شكل مدوّن در شریعت مقدّسۀ اسلام در مجموعۀ مقرّرات قانون مدنی ایران پایداری و هویّت تاریخی خود را ادامه داد و در تمام طول شصت سال گذشته تقریبا دست نخورده باقی ماند.
وجه عملكرد دستگاههای تقنینی در طول 60- 70 سال اخیر نشان می دهد كه هرگز تحوّل و تغییر سازنده ای در سیر تكوینی حقوق خانواده تحقّق نیافته و هر زمان كه بنا به مصلحت اندیشی ها و ملاحظات ناپایدار و گذرا الزاما تغییری در این مقرّرات صورت گرفته جنبۀ رقاء و تعالی نداشته و بعد از مدّتی در بایگانی بزرگ تاریخ به فراموشی سپرده شده است.
برخورد تاریخی با تأسیسات و نهادهای مربوط به خانواده خصوصا در دهه های اخیر مقبول و منصفانه نبوده است، به صورتی كه تأسیساتی نظیر خواستگاری، مهریه، جهیزیه، متعه طلاق و غیره در سایه تبلیغات سوء به صورت رسوم و قواعدی قرون وسطایی و منسوخ معرّفی شده است. در جریان این گونه تقلّبات تاریخی عمدتا دو عنصر اساسی ذی مدخل بوده است؛ اوّل اعمال كسانی كه این گونه قوانین شریعت را كه متناسب با نیاز فطری، عاطفی و طبیعی انسانی بوده وسیله ای برای اجرای هواهای نفسانی و شهوات خویش قرار داده بودند؛ و دوّم از خود بیگانگی و غرب زدگی از فرنگ برگشتگانی كه در مواجهۀ با مظاهر فریب تمدّن مغرب زمین یكباره كلیّه سنت های زیبای اصیل و ملّی و مذهبی خود را فراموش كرده اند؛
ص: 16
آنانی كه اشتیاق زده به آستان پرستی ضد ارزش های غربی و عتبه بوسی تماشاخانه های فرنگ رفته بودند.
جای خوشوقتی است كه در وا نفسای جولان این اندیشه های منحرف در طول دهه های گذشته به لطف انفاس قدسیّه خردمندان و حقوقدانان و فقهای اسلامی در سایه درخشش تاریخی احكام جاویدان اسلام، حقوق خانواده به شكل مندرج در حقوق اسلامی در كتب و تعالیم اساتید دانشگاهی هر چند كم فروغ به بالندگی تاریخی خود ادامه داد.
با تحقّق پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی و فروریزی موانع ایجاد شده بین حوزه های علمیّه و دانشگاه فرصت تاریخی استثنایی و نوینی در تكامل حقوق منطبق با موازین و مقرّرات اسلامی دست داد. نظر به اینكه احكام غیر عبادی اسلام در مجموعه غنی قانون مدنی قریب نیم قرن پیش توسط جمعی از علما و حقوقدانان مبرّز و برجسته جمع و تدوین گردیده و جان مایه اصلی تنظیمات مربوط به روابط و مناسبات و معاملات افراد با یكدیگر را تشكیل می دهد ناگفته پیداست كه این فرصت جهت ایضاح هر چه بیشتر زوایای پربار این قانون توسط شیفتگان خرد باید مغتنم شمرده شود.
جزوه حاضر تلاشی است به قدر قوّه در جهت بازشناسایی هر چه بیشتر بخش حقوق خانوادۀ قانون مزبور. در این راستا ذكر نكاتی چند ضروری است:
1) در طول دهه های گذشته به علّت غلبه و رجحان غیر منطقی نظامهای حقوقی بیگانه بر سیستم های قانون گذاری و اندیشه علمای حقوق عنصر مسلّط و عمده در آثار و تألیفات حقوقی اصول و قواعد حاكم بر رژیم های حقوقی غربی بوده است؛ در این میان قانون مدنی یك استثنا بوده و جوهره اصلی آن را اصول حاكم بر شریعت نبوی و تعالیم رسول اكرم (ص) و ائمۀ اطهار (ع) و فقهای عظام شیعه طاب اللّه ثراهم تشكیل می داده است. اصولی كه در سایه اجتهاد شیعه پیوسته سیر تكامل تاریخی خود را با نظم كم نظیر پیموده است. در طول مباحث هر جا كه ضرورت احساس گردیده آراء دانشمندان اهل سنّت، از حیث مطالعه بیشتر و امكان مقایسه، منعكس گردیده است.
2) قانون مدنی در جمیع مباحث و ابواب از جمله باب مربوط به حقوق خانواده به منظور هماهنگ سازی و یكنواختی حقوق خصوصی از نظر مشهور پیروی نموده تا به عنوان مقرّرات حاكم در مقام اجرا اختلال و اشكالی تولید نشود.
در این جزوه سعی شده است حتی المقدور نظریات مغایر با نظر مشهور نیز از حیث تنویر افكار دانشجویان و طلّاب و شناخت هر چه بیشتر مبانی احكام مورد بحث قرار گیرد.
ص: 17
3) در این جزوه به منظور پرهیز از هر گونه نوگرائی و سنّت شكنی مضر كه متأسفانه به عنوان وسیله تفاخر مدّتها است متداول گردیده، تلاش شده است از متون و منابع اصیل فقهی به عنوان كتب پایه و مرجع استشهاد شود. در عین حال به منظور ایجاد امكان مقایسه و تسهیل اطلاع طلّاب و دانشجویان در مواقع لزوم از قوانین و اصول حقوقی نظامات غیر اسلامی نیز مباحثی ذكر شده است.
4) شرح مادّه به مادّه مقرّرات قانون مدنی روشی است كه برای تسهیل فراگیری دانشجویان و طلّاب مفید تشخیص داده شد و در این خصوص از سبك قدما پیروی شده است. و بر آنیم كه تمامی ابواب را كه یك دوره كامل (معاملات) در اصطلاح فقه است به موازات تدریس در مدارس حقوق به نگارش درآوریم و این منظور جز با عنایات الهی و استمداد از نفحات رحمانی و توجّه خاص اربابان فقاهت یعنی اهل بیت رسول اللّه (ص) امكان پذیر نخواهد بود.
همّتم بدرقه راه كن ای طایر قدس كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
5) در زیرنویس صفحات جزوه به قدر لزوم مآخذ و مراجع و كتب برای استفاده بیشتر علاقه مندان تعیین گردیده است.
به امید آنكه مقبول طبع افتد و با نقد و تذكّر اندیشمندان و اساتید گرامی بزیور كمال آراسته گردد.
ربنا آتنا من لدنك رحمة و هیّئ لنا من امرنا رشدا سید مصطفی محقّق داماد تابستان 1365
ص: 18
ص: 19
ص: 20
نكاح مصدر ثلاثی و از ریشۀ نكح، ینكح می باشد. اهل لغت نیز آن را در عداد مصادر ثلاثی منظور داشته اند (1).
باید توجّه داشت كه هر چند اهل لغت نكاح را مصدر ثلاثی دانسته اند، ولی فعال، كه نكاح بر آن وزن است، از اوزان قیاسی مصادر ثلاثی نیست بلكه از اوزان سماعی آن بشمار می رود.
ابن مالك در الفیّه می گوید:
(فعل قیاس مصدر المعدّی- من ذی ثلاثه كرد ردّا) (2).
نكاح در لغت به معنی تقابل است، و در زبان عرب هرگاه دو كوه در
ص: 21
مقابل یكدیگر قرار گرفته باشند گفته می شود: تناكح الجبلان، یعنی: دو كوه در مقابل هم واقع شده اند.
از نظر اصطلاح در این كه آیا این لفظ دلالت بر (وطی) می كند یا (عقد)، یا میان هر دو مشترك لفظی است، اختلاف نظر وجود دارد. معروف و مشهور آن است كه نكاح در لغت به معنی (وطی)، و شرعا به مفهوم (عقد) است (1).
بنظر میرسد كه منظور از عقد (مفهوم شرعی نكاح) نه تنها صیغه، بلكه مراد حاصل از آن است كه در فارسی به (زن گرفتن) و (شوهر كردن) تعبیر می شود.
بنابراین نكاح را چنین تعریف می كنیم:
(نكاح رابطه ای است حقوقی- عاطفی كه بوسیله عقد بین زن و مرد حاصل می گردد و به آنها حق می دهد كه با یكدیگر زندگی كنند؛ و مظهر بارز این رابطه حقّ تمتّع جنسی است).
این تعریف شامل هر دو قسم نكاح یعنی دائم و منقطع است. بعضی از حقوقدانان جدید نكاح را طوری تعریف كرده اند كه فقط شامل نكاح دائم می شود؛ به این شرح:
(نكاح رابطه ای است بین زن و شوهر برای تشكیل خانواده) (2).
این تعریف نكاح منقطع را در بر نمی گیرد؛ و از این جهت ناقص است. در حالی كه از نظر فقهی و قانون مدنی نكاح منقطع نیز مسلّما مشمول عنوان كلّی نكاح است. و لذا می توان گفت كه باحتمال قوی تعریف فوق از حقوق كشورهای دیگر استنتاج گردیده، زیرا در سیستم حقوقی اغلب كشورها فقط نكاح دائم برسمیّت شناخته شده است.ی.
ص: 22
مورد خواستگاری برهم زدن نامزدی وضعیّت مخارج نامزدی وضعیّت هدایای نامزدی لزوم ارائه گواهی پزشك قبل از عقد
ص: 23
ص: 24
مادّه 1034 قانون مدنی: (هر زنی را كه خالی از موانع نكاح باشد می توان خواستگاری كرد).
خواستگاری همیشه از ناحیه جنس مذكّر انجام می شود كه مطابق فطرت و طبیعت انسان امری است طبیعی. این قاعده حتّی در مورد حیوانات نیز جاری است. و رجوع و درخواست از جنس مخالف غالبا و اكثرا از ناحیه جنس مذكّر آغاز می گردد (1).
دین مقدّس اسلام نیز كه آئین فطرت است بر این رویّۀ فطری و طبیعی صحّه نهاده، و بر این مبنا و اساس است كه در قرآن و سنّت، در امر ازدواج، مردان مخاطب واقع گشته اند و مستقیما به آنان دستور ازدواج و همسرگزینی داده شده است. برای نمونه:
(فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ- با زنان طیّب ازدواج كنید) (2).
ص: 25
خواستگاری، كه در اصطلاح فقه آن را (خطبه) (1) گویند، یعنی درخواست مرد از زن برای ازدواج. عمل خواستگاری قبل از مراسم عقد و اجرای صیغه نكاح صورت می گیرد، و چنانچه مورد قبول واقع شود این فاصله زمانی میان خواستگاری و اجرای مراسم عقد شرعی را نامزدی می گویند. خواستگاری ممكن است توسط زوج یا بوسیله خویشان و دوستانش صورت گیرد.
بموجب مادّه فوق از زنان بدون موانع نكاح می توان خواستگاری كرد و مفهوم مخالف آن این است كه زنان دارای موانع نكاح نمی توانند مورد خواستگاری واقع شوند.
مادّه فوق مشتمل بر دو مطلب است:
1- جواز خواستگاری از زنان خالی از مانع.
2- عدم جواز خواستگاری از زنان دارای مانع.
مرحوم علّامه حلّی در (تذكرة الفقهاء) متعرض شقوق مسأله شده اند كه خلاصه كلام ایشان برای روشن شدن منطوق و مفهوم ماده نقل می شود:
جواز خواستگاری از زنان در غیر موارد ممنوعه مورد اتّفاق نظر فقهاء است كه این امر استحباب دارد. رسول اللّه (ص) نیز خود این عمل را انجام داده است.
نجاشی برای آن حضرت دختر ابی سفیان را خواستگاری كرد. رویّه مردم در ازمنۀ مختلفه و بلاد متباینه بر همین امر ساری و جاری بوده و بر جواز آن دلالت دارد.
خواستگاری یا بصورت تصریح و بی پرده صورت می گیرد و یا بصورت تعریض و بكنایه؛ و زنی كه از وی خواستگاری می گردد یا فاقد شوهر و خارج از عدّه رجعیّه
ص: 26
است و یا آنكه مشغول به آنست؛ و خواستگاری كننده هم یا شخص شوهر است و یا اجنبی.
منظور از تصریح، كلامی است كه بصورت صریح بر امر نكاح دلالت كند و محتمل دیگری نداشته باشد، مثل آنكه بگوید: (من می خواهم با تو ازدواج كنم).
منظور از تعریض این است كه لفظی بكار رود كه اشاره به تمایل ازدواج باشد. مثل آنكه بگوید: (چه بسا بتو رغبت دارند) و یا (تو زیبا هستی). با توجه به مراتب فوق مرحوم علّامه مطالب زیر را مترتّب می سازد:
1- جواز خواستگاری از زنی كه خالی از نكاح و عدّه است، چه بصورت تصریح و چه بصورت تعریض.
2- حرمت و ممنوعیّت خواستگاری از زنان شوهردار، بصورت تصریح یا تعریض.
3- حرمت و ممنوعیّت خواستگاری از زنی كه در عدّه رجعیّه است، از ناحیه غیر زوج بصورت تصریح یا تعریض.
4- جواز خواستگاری از زنی كه در عدّۀ سه طلاقه است، از سوی زوج بصورت تعریض، ولی زوج و سایرین بصورت تصریح حقّ خواستگاری از چنین زنی را ندارند.
5- حرمت و ممنوعیّت خواستگاری از زنی كه بعلّت لعان یا علل دیگر در عدّۀ نه طلاقه است، از ناحیه زوج و سایرین تصریحا یا تعریضا.
6- خواستگاری از زنی كه در عدّۀ طلاق باین است، مانند مختلعه یا زنی كه نكاحش فسخ گردیده، توسط شوهر به تصریح یا تعریض و توسط سایرین فقط به تعریض جایز است.
7- خواستگاری از زنی كه در عدّۀ وفات است بصورت تعریض جائز و بصورت تصریح ممنوع است. به دلیل آیه شریفه: (وَ لٰا جُنٰاحَ عَلَیْكُمْ فِیمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ
ص: 27
خِطْبَةِ النِّسٰاءِ) (1) یعنی: بر شما باكی نیست كه به خواستگاری آن زنان بروید.
بموجب روایات معتبره، آیه شریفه فوق در مورد زنانی است كه شوهرانشان فوت كرده و در عدّۀ وفات بسر می برند (2).
علمای اهل سنّت به استناد چند حدیث نبوی خواستگاری از زنی را كه توسط دیگری خواستگاری شده و موافقت كرده است ممنوع و حرام دانسته اند.
نمونه های زیر از جمله آن روایات است:
بفرموده پیامبر (ص): (مؤمن برادر مؤمن است و حلال نیست كه در معامله برادر مؤمنش كسی وارد شود و نیز حلال نیست از زنی كه برادر دینی او خواستگاری نموده خواستگاری كند مگر اینكه او بهم بزند). و نیز پیامبر (ص) فرموده است:
(هیچ یك از شما زنی را كه دیگری خواستگاری نموده خواستگاری ننمائید تا اینكه او ازدواج كند یا منصرف شود) (3).
امّا در این مسأله میان فقهاء امامیّه اختلاف نظر است، و نظریّات آنان عموما به دو دسته تقسیم می شود:
عدّه ای از جمله شیخ طوسی (4) و شهید اوّل (5) معتقدند خواستگاری از زنی كه مرد مسلمانی از او خواستگاری كرده و از طرف او یا ولی یا وكیلش مورد موافقت
ص: 28
قرار گرفته حرام است. این دسته از فقهاء علاوه بر احادیثی كه فوقا گفته شد، می گویند این عمل از طرف پیامبر (ص) نهی گردیده و نهی ظهور در حرمت دارد.
بعلاوه عقیده دارند كه چون اینگونه خواستگاری باعث ایذاء و اذیّت و موجب عداوت می شود بنابراین حرام است.
گروه دیگر مانند شهید ثانی (1) به كراهت عمل نظر داده اند. و در توجیه نظریه خود می گویند: اوّلا اصل عدم حرمت است؛ ثانیا وعده ازدواج فی نفسه هیچ گونه علقه ای بین زن و مرد ایجاد نمی كند بنابراین همانگونه كه طرفین حقّ برهم زدن آن را دارند خواستگاری دیگران نیز بلا مانع است؛ ثالثا هر چند نهی مذكور در احادیث فوق الذكر ظهور در حرمت دارد ولی سند روایات مذكور ضعیف است 2.
بنظر می رسد با توجه باینكه احادیث مورد استناد گروه اوّل مبنای فتوای عموم فقهاء قرار گرفته (هر چند بعضی به حرمت و بعضی به كراهت نظر داده باشند) پس بدین ترتیب ضعف سند آنها جبران شده است؛ مضافا بر اینكه عمل مزبور اخلاقا نیز زشت و دارای كراهت اجتماعی است. بدین ترتیب اصلح این است كه معتقد شویم خواستگاری از زنی كه مورد خواستگاری دیگری قرار گرفته، و از طرف زن یا قائم مقام قانونیش با آن موافقت شده، از طرف دیگران حرام است.
در مورد اینكه آیا می توان از زنی كه مورد خواستگاری مردی دیگر قرار گرفته ولی هنوز خود یا قائم مقام قانونیش آن را ردّ یا قبول ننموده، خواستگاری كرد یا خیر؟ می توان گفت هیچ یك از فقهاء در این خصوص قائل به حرمت نیستند.
ص: 29
شهید ثانی می گوید: هر چند ظاهر احادیث می رساند كه این مورد نیز مانند صورت قبل ممنوع و حرام باشد، با این وجود قائل به حرمت در میان فقها یافت نشده است (1). علّامه حلّی معتقد است كه خواستگاری قبل از اعلام قبول یا ردّ بلا مانع است. بعضی از علمای شافعی نیز این عقیده را دارند. بدلیل آنكه فاطمه بنت قیس را شوهرش طلاق داد و بعد از انقضای عدّه به حضور رسول خدا رسید و اظهار داشت كه معاویه و ابی جهم هر دو از او خواستگاری كرده اند و از حضرت كسب تكلیف كرد؛ رسول خدا (ص) با انتقاد از هر دو نفر او را برای اسامه خواستگاری كرد (2). مالك بن انس رئیس مذهب مالكی نیز همین عقیده را دارد (3).
اگر فرض كنیم كه خواستگاری از نامزد دیگری حرام است، چنانچه شخصی از چنین زنی خواستگاری كند و بعد از موافقت او را به عقد خود در آورد آیا عقد باطل است یا صحیح؟
علمای امامیّه باتّفاق معتقدند عقد باطل نیست هر چند مرتكب را مستوجب عقاب می دانند (4). شافعی با نظر امامیّه موافق است ولی مالك و داود به بطلان چنین عقدی اعتقاد دارند و دلیل آنان نهی وارده از رسول خداست كه فرمود: (لا یخطب احدكم علی خطبة اخیه) یعنی: نباید هیچ یك از شما نامزد دیگری را خواستگاری نماید؛ و بیان استدلال بدین صورت است كه نهی موجود در حدیث دلالت بر حرمت و فساد و بلااثر بودن عمل نهی شده دارد.
ص: 30
بنظر می رسد كه این استدلال درست نیست و چنین عقدی صحیح است؛ زیرا آنچه مورد نهی واقع شده خواستگاری از زنی است كه قبلا از او خواستگاری و مورد موافقت قرار گرفته و فساد و حرمت خواستگاری مذكور ملازمه با فساد و بطلان عقد ازدواج ندارد (1).0.
ص: 31
مادّه 1035 قانون مدنی: (وعده ازدواج ایجاد علقه زوجیّت نمی كند اگر چه تمام یا قسمتی از مهریه كه بین طرفین برای موقع ازدواج مقرّر گردیده پرداخته شده باشد. بنابراین هر یك از زن و مرد مادام كه عقد نكاح جاری نشده می تواند از وصلت امتناع كند و طرف دیگر نمی تواند به هیچ وجه او را مجبور به ازدواج كرده و یا از جهت صرف امتناع از وصلت، مطالبه خسارتی نماید).
نكاح با اجرای صیغه تحقق می یابد و قبل از آن هیچ نوع علقه و رابطۀ حقوقی بین طرفین بوجود نمی آید، هر چند كه زوجین یا خویشان آنها برای مهریه به توافق رسیده باشند.
مستنبط از ذیل مادّه فوق چنین است كه حتّی چنانچه زوجین قبل از اجرای صیغه نكاح تعهد بر انجام ازدواج نمایند و برای تخلّف از آن وجه التزامی معیّن كنند، نه تعهّد مزبور قابل الزام است، و نه وجه التزام قابل مطالبه می باشد.
قانون گذار هر گونه علقه و الزامی را قبل از اجرای عقد نكاح بلااثر دانسته است.
ص: 32
بعضی از شارحین قانون مدنی گمان كرده اند كه چنانچه نامزدها تعهّد كرده باشند طرفی كه نامزدی را بر هم بزند مبلغی بعنوان وجه التزام به طرف دیگر بپردازد، این شرط از جمله تعهّدات خصوصی و از مصادیق مادّه 10 قانون مدنی است و الزام آور خواهد بود و اضافه كرده اند در اصل تعهّد برای ازدواج نیز چنانچه احد طرفین به میل خود آن را انجام ندهد از طرف دادگاه ملزم به ازدواج می شود و عقد ازدواج توسط مأمور دادگاه منعقد می گردد (1).
هر چند ما اكنون در مقام بحث در مورد مادّه 10 قانون مدنی نیستیم و در جای خود به تفصیل بحث خواهیم كرد ولی همین قدر می گوئیم كه موضوع مورد بحث اصولا از مصادیق مادّه 10 قانون مدنی نیست، زیرا بموجب همان مادّه تعهّدات خصوصی نباید مخالف قانون باشد، و موضوع ما نحن فیه مخالف قانون است، بنابراین در محدودۀ مادّه مذكور قابل توجیه نیست.
توضیح اینكه: بموجب مادّۀ 1035 قانون مدنی، اوّلا هر یك از طرفین قبل از وقوع عقد حق دارند از وصلت امتناع كنند، ثانیا هیچ عاملی نمی تواند آنان را به ازدواج مجبور نماید. بنابراین بموجب مدلول مادّه هر گونه تعهّدی قبل از وقوع عقد باطل و بلااثر است و الزام آور نیست. و همین صراحت مادّه 1035 مدلول آن را از شمول مادّه 10 قانون مدنی خارج می سازد، و هر گونه اجتهاد دیگری در مقابل آن باطل است. و چون اصل تعهّد باطل است، وجه التزام آن هم قابل اجرا نخواهد بود با این استدلال موضوع روشن می گردد كه چنانچه زوجین ضمن عقد خارج لازم متعهّد بر ازدواج شوند نیز نافذ نخواهد بود.
ص: 33
به هرحال همانگونه كه مادّه مذكور صراحت دارد قبل از اجرای صیغه عقد هیچ گونه تعهّد الزام آوری برای طرفین وجود ندارد و هر یك از آنها حتّی بدون عذر موجّه می تواند تن به وصلت منظور و معهود ندهد و طرف دیگر نمی تواند او را به ازدواج مجبور یا به جهت صرف امتناع از ازدواج مطالبه خسارت نماید.
البته منظور از این خسارت كه در ذیل مادّه 1035 قید گردیده غیر از خسارت ناشی از مخارجی است كه برای نامزدی صورت گرفته، اینگونه خسارات بموجب مادّه 1036 قابل مطالبه است ولی چنانچه احد از طرفین به خاطر صرف امتناع طرف دیگر از ازدواج، مطالبه خسارت كند، اینگونه خسارات قابل مطالبه نیست و طرفین ملزم به آن نیستند.
ص: 34
مادّه 1036 قانون مدنی: (اگر یكی از نامزدها وصلت منظور را بدون علّت موجهی به هم زند درحالی كه طرف مقابل یا ابوین او یا اشخاص دیگر به اعتماد وقوع ازدواج مغرور شده و مخارجی كرده باشند، طرفی كه وصلت را به هم زده است باید از عهده خسارات وارده برآید ولی خسارت مزبور فقط مربوط به مخارج متعارفه خواهد بود).
در این مادّه چند نكته وجود دارد كه لازم است توضیح داده شود:
اوّلا بر خلاف مادّۀ 1035 در این مادّه قید علّت موجّه وجود دارد، یعنی اگر طرفی كه از وصلت منظور سربازمی زند برای این كار علّت موجّهی داشته باشد، طرف دیگر حقّ مطالبه خسارت ندارد.
ثانیا خسارت قابل مطالبه محدود به حدود متعارف است نه هر گونه خسارتی.
این مادّه در تاریخ 8/ 10/ 61 ضمن اصلاحاتی در مواد قانون مدنی حذف گردید. امّا بنظر می رسد علّت موجّه شرعی و فقهی برای این حذف وجود ندارد و
ص: 35
اینگونه خسارات شرعا و قانونا قابل مطالبه است، و در این مورد قانون مدنی با موازین شرعی مطابقت داشته است. زیرا فرض مسأله در مادّه فوق این است كه طرفی كه به او وعده نامزدی داده شده خود یا كسانش با این وعده مغرور شده و مخارجی را متحمّل می شوند، و با بهم خوردن نامزدی از این رهگذر متضرّر می گردند. بنظر می رسد همانگونه كه از كلمۀ مغرور در مادّه فوق بر می آید اینگونه خسارات شرعا و بموجب قاعدۀ غرور قابل مطالبه است.
ممكن است گفته شود كه استناد به قاعدۀ غرور در این مورد موجّه نیست، زیرا در صدق عنوان (غارّ) لازم است كه قصد و عمد برای گول زدن موجود باشد و در ما نحن فیه چنین نیست. امّا این استدلال صحیح بنظر نمی رسد، زیرا همانگونه كه در مبحث قواعد فقه گفته ایم در صدق عناوین همیشه وجود عمد و قصد لازم نیست. مثلا در ضارب و مضروب این عناوین صدق می كند بدون اینكه قصد و عمدی در زدن و خوردن وجود داشته باشد و تنها در موارد خاصی لازم است قصد و عمد وجود داشته باشد كه آنها را عناوین قصدیّه می گویند، مانند: (تعظیم و توهین) كه بدون وجود قصد و عمد تحقق این عناوین ممكن نخواهد شد (1).
مرحوم استاد مرتضی مطهّری طاب ثراه مستند این مادّه را علاوه بر قاعده غرور قاعده تسبیب نیز شمرده اند، ایشان می نویسند: (بعلاوه در قانون مدنی، تسبیب یكی از موجبات ضمان قهری شناخته شده و از مادّۀ 332 كه مربوط به تسبیب است نیز می توان ضمان طرف متخلف را در اینگونه موارد استفاده كرد) (2).
تذكّر این نكته لازم است، همانگونه كه استاد شهید اشاره فرموده اند بطور كلّی عدّه ای از فقها یكی از مستندات قاعده غرور را قاعده تسبیب ذكر نموده اند.
ولی همانطوری كه در جای خود در مورد قاعده تسبیب گفته ایم این قاعده در جائیم.
ص: 36
حاكم است كه فاعل مختاری در میان فاصله نشود، كه در این صورت چون فاعل مزبور مباشر است و مباشر اقوی از سبب می باشد مسبب دیگر ضامن نخواهد بود.
ولی ظاهرا نظر استاد قدّس سرّه این است كه هر چند مباشر فاعل دارای اراده می باشد ولی چون مخدوع و مغرور شده است ارادۀ وی كان لم یكن محسوب، و بنابراین سبب اقوی از مباشر است و مورد از مصادیق قاعده تسبیب خواهد بود.
بنابراین در بحث مورد نظر نتیجه می گیریم كه لزوم پرداخت خسارت وارده توسّط شخص برهم زنندۀ نامزدی تنها به خاطر فریب دادن است. یعنی چون طرف مقابل بهر تقدیر از طرف او مغرور گردیده و متحمّل خساراتی شده شرعا حقّ مطالبه خسارت دارد، و این حقّ منافاتی با حقّ بر هم زدن اصل نامزدی نیز نخواهد داشت.
بدین ترتیب مبنای حقوقی مادّه كاملا روشن است و بر خلاف آنچه پاره ای از شارحین قانون مدنی تصوّر كرده اند مشكلی وجود ندارد.
ص: 37
مادّه 1037 قانون مدنی: (هر یك از نامزدها می توانند در صورت بهم خوردن وصلت منظور هدایائی را كه به طرف دیگر یا ابوین او برای وصلت منظور داده است مطالبه كند. اگر عین هدایا موجود نباشد مستحق قیمت هدایائی خواهد بود كه عادتا نگاهداشته می شود مگر اینكه آن هدایا بدون تقصیر طرف دیگر تلف شده باشد).
مادّه 1038 قانون مدنی: (مفاد مادّه قبل از حیث رجوع به قیمت در موردی كه وصلت منظور در اثر فوت یكی از نامزدها به هم بخورد مجری نخواهد بود).
با توجّه به دو مادّه فوق نكات زیر استخراج می شود:
1- در صورت بهم خوردن نامزدی، هر یك از نامزدها می تواند عین اموالی را كه بعنوان هدیه به طرف مقابل یا ابوین او داده در صورتی كه موجود باشد مسترد نماید.
2- چنانچه عین اموال موجود نباشد، در این صورت دو حالت متصوّر
ص: 38
است:
الف- عین از اموالی است كه عادتا نگهداری نمی شود.
ب- عین از اموالی است كه عادتا نگهداری می شود.
در صورت اوّل قیمت قابل مطالبه نمی باشد، و در صورت دوّم دو حالت متصوّر است:
1- مال با تقصیر طرف دیگر تلف شده است.
2- مال بدون تقصیر طرف دیگر تلف شده است.
در صورت دوّم قیمت قابل مطالبه نیست، و در صورت اوّل دو حالت متصوّر است:
الف- برهم خوردن نامزدی بعلّت فوت یكی از نامزدها بوده است.
ب- برهم خوردن نامزدی بعلّت فوت یكی از نامزدها نبوده است.
در صورت اوّل قیمت قابل مطالبه نیست، و در حالت دوّم قیمت قابل مطالبه است.
از دیدگاه فقه، تقدیم هدایا از سوی نامزدها یا كسان آنان به طرف دیگر از مصادیق هبه است، و واهب می تواند در غیر مورد ذوی الارحام مال موهوبه را مسترد نماید. مگر اینكه مال تلف شده باشد و یا اینكه واهب یا متهب فوت كند، كه در این موارد مال موهوبه قابل استرداد نیست (1).
با توجّه به احكام فوق در مورد هبه و تطبیق آن با مدلول دو مادّه فوق الذكر از قانون مدنی، این سؤال پیش می آید كه اگر هدایای نامزدی از نظر فقهی و حقوقی
ص: 39
از مصادیق عنوان هبه است، پس چگونه و چرا پس از تلف قابل استرداد دانسته شده؟، و نیز اینكه قانون مدنی میان اموال تفكیك قائل شده و در مورد اموالی كه عادتا نگهداری می شود اجازۀ مطالبه قیمت داده است، معیار تمیز اموالی كه عادتا نگهداری می شود از اموالی كه عادتا نگهداری نمی شود، چیست؟
در توجیه فقهی موضوع می توان گفت كه هنگام نامزدی هدیه دهنده اموالی را كه عادتا قابل نگهداری است مانند طلا و زیورآلات، بنحو مطلق هدیه نمی كند بلكه بشرط وقوع عقد ازدواج آنها را هدیه می دهد؛ بنابراین چنانچه ازدواج به عللی مانند فوت طرفین تحقق نیابد، مال هدیه شده قابل برگشت خواهد بود.
به تعبیر دیگر، هدیه مزبور را اصولا احد از نامزدها یا كسانش به شخص معینی می دهد كه در آینده همسر او خواهد شد، و بدون عذر موجّه از وصلت صرفنظر نخواهد كرد؛ بدین ترتیب دادن هدیه به این صورت از ابتدا به نحو معلّق و مشروط بوده و در نتیجه تملیك قطعی صورت نگرفته است.
منظور از بیان فوق این نیست كه مقاصد و جهات در معامله دخالتی دارد، بلكه مقصود این است كه چنانچه طرف مقابل هبه در نظر واهب فرد معیّن با شرایط وجودی مشخّص بوده، و این امید و انگیزه وجود داشته كه با او ازدواج صورت خواهد گرفت اما چنین ازدواجی تحقق نیابد، بنظر می رسد در صورت وجود عین موهوبه، عین و در صورت تلف، مثل یا قیمت آن قابل استرداد است. زیرا این مورد مشابه موردی است كه شخصی بتصوّر آنكه دیگری برادر اوست به او هدیه ای بدهد، و بعد معلوم شود كه برادر او نیست كه در این حالت حقّ رجوع از هبه و استرداد مال موهوبه برای واهب موجود و محفوظ است.
بنابراین چنانچه هدایای قابل نگهداری بعلّت سهل انگاری یا تقصیر متّهب تلف شود، واهب می تواند مثل یا قیمت آن را مطالبه نماید. امّا در مورد مواد خوراكی و اشیاء مصرفی چون اصل بر مصرف و عدم نگهداری آنهاست، از همان ابتدا تملیك به نحو منجّز صورت می گیرد و چنین اشیائی قابل استرداد نیست.
ص: 40
تنها مسأله ای كه در این میان باقی می ماند تفاوت دیگری است كه میان اعیان موهوبه و هدایای نامزدی وجود دارد، و آن اینست كه بموجب مفهوم مادّۀ 1038 قانون مدنی چنانچه نامزدی بعلّت فوت احد از طرفین بهم بخورد و عین هدایای نامزدی موجود باشد، قابل استرداد خواهد بود. درحالی كه بموجب قواعد حاكم بر هبه پس از فوت واهب یا متّهب اموال موهوبه قابل برگشت نیست!.
این تفاوت در نخستین نگاه بچشم می خورد، ولی با امعان نظر و عنایت به توضیحی كه فوقا بیان گردید مطلب قابل توجیه است. زیرا هبه دهنده در نظر داشته كه مال را به شخصی كه در صورت بقاء وصلت را انجام خواهد داد بخشیده است.
در مذهب مالكی در كلیّه موارد چنانچه بهم زنندۀ نامزدی شخص خواستگار یا كسان او باشند، می توانند هدایای خود را پس بگیرند (1).
قانون مدنی ظاهرا این تفصیل را نپذیرفته است، زیرا می گوید: (هر یك از نامزدها … در صورت بهم خوردن وصلت منظور … ) كه شامل بر هم زدن نامزدی توسط طرفین می گردد. حتّی بنظر می رسد (عذر موجّه) كه در مادّۀ 1036 ملحوظ شده در این مادّه در نظر گرفته نشده است. بنابراین حكم مادّه عبارت از این است كه نامزدی در صورتی كه با عذر موجّه یا بدون آن بهم بخورد، حق مطالبه هدایا برای طرفین نسبت به هر گونه هدیه اعم از اینكه از طرف برهم زننده اهداء شده باشد یا از طرف مقابل، وجود خواهد داشت.4.
ص: 41
مادّه 1039 قانون مدنی: (مدت مرور زمان دعاوی ناشی از بهم خوردن وصلت منظور دو سال است و از تاریخ بهم خوردن آن محسوب می شود).
مسأله مرور زمان از مسائلی است كه با مبانی فقهی اسلام مطابقت ندارد و نیاز به بحث گسترده ای دارد. مشهور علمای امامیّه به استناد نصوص و روایات واصله (به این بیان كه (الحقّ القدیم لا یزیله شی ء) یعنی: حق هر چند قدیم باشد چیزی نمی تواند آن را زایل كند)، فتوا داده اند كه حقّ دعوی در هیچ موقع به خاطر مرور زمان ساقط نمی گردد. به پیروی از این قول، این مادّه از قانون مدنی در اصلاحات سال 61 حذف گردید.
باید توجه داشت كه حذف مرور زمان در دعاوی، روابط حقوقی افراد را تا مدّتی دچار تزلزل می كند، و باعث طرح مجدّد و مكرّر دعاوی مختومه می گردد، و در نتیجه اشكالاتی برای دستگاه قضائی پدید می آورد كه باید نسبت به آن تدبیری منطبق با موازین شرعی اتّخاذ نمود.
ص: 42
مادّه 1040 قانون مدنی: (هر یك از طرفین می توانند برای انجام وصلت منظور از طرف مقابل تقاضا كند كه تصدیق طبیب به صحّت از امراض مسریّه مهم از قبیل سیفلیس و سوزاك و سل ارائه بدهد).
قانون مدنی با آوردن كلمۀ (می تواند) درخواست ارائه گواهی پزشك را از جمله اختیارات هر یك از طرفین قرار داده است. از نظر فقهی و حقوقی، بدیهی است كه هر یك از طرفین قبل از اجرای صیغه، حتی حین عقد می تواند شروطی قائل شود و طرف مقابل را به آن ملزم نماید، ولی چون این شرط معمولا به خاطر احترام و رعایت نزاكت عمل نمی گردید و عدم توجه به آن نیز ممكن بود عواقب ناخوشایندی در بر داشته باشد، لذا در سال 1317 بموجب مادّه 2 قانون لزوم ارائه گواهینامه پزشك قبل از ازدواج مقرّر گردید: (كلیّه دفاتر ازدواج مكلّفند كه قبل از وقوع ازدواج از نامزدها گواهی نامه پزشك را بر نداشتن امراض مسریّه مهمّ كه نوع آنها از طرف وزارت دادگستری معیّن و اعلام می گردد مطالبه نموده و پس از بایگانی به عقد ازدواج و ثبت آن با قید موجود بودن گواهی پزشك بر تندرستی
ص: 43
نامزدها اقدام نمایند).
باید توجّه داشت كه مفاد قانون فوق از جمله نظامات دولتی است و یك تكلیف انتظامی برای سردفتران ازدواج است، كه در صورت تخلّف از آن، متخلّف تعقیب می شود؛ و الّا عدم رعایت آن اثری در عقد ازدواج ندارد.
ص: 44
سنّ ازدواج اجازه ولی سقوط اجازه ولی محجور
ص: 45
ص: 46
مادّه 1041 قانون مدنی: (نكاح قبل از بلوغ ممنوع است).
تبصره: (عقد نكاح قبل از بلوغ با اجازه ولی صحیح است بشرط رعایت مصلحت مولّی علیه).
اصلاحی مورّخ 8/ 10/ 61
مادّه فوق قبل از اصلاحی مورّخ 8/ 10/ 61 به این صورت بوده است: (نكاح اناث قبل از رسیدن به سنّ 15 سال تمام، و نكاح ذكور قبل از رسیدن به سنّ 18 سال تمام ممنوع است. مع ذلك در مواردی كه مصالحی اقتضاء كند، با پیشنهاد مدّعی العموم و تصویب محكمه ممكن است استثنائا معافیّت از شرط سنّ اعطا شود ولی در هر حال این معافیّت نمی تواند به اناثی داده شود كه كمتر از 13 سال تمام، و به ذكوری شامل گردد كه كمتر از 15 سال تمام دارند).
از آنجا كه معیار شرعی در فقه، بر بلوغ و عدم بلوغ است، و موضوع ضابطۀ مقرّرۀ سنّی كه در مادّه فوق مندرج بوده با شرع مغایرت داشته، لذا به صورت كنونی مبدّل گردیده است.
توضیح آنكه: اهلیّت متعاقدین یكی از شرائط صحّت عقد است، و این
ص: 47
قاعده بر كلیّه معاملات حاكم است؛ در نكاح موضوع اهمیّت زیادی دارد پسر صغیر و دختر صغیره نمی توانند بدون اجازه ولی عقد نكاح منعقد سازند؛ اما ولیّ می تواند مولّی علیه صغیری را به عقد ازدواج درآورد.
منظور از تبصره فوق نه این است كه صغیر و صغیره می توانند با اجازۀ ولی مستقیما خودشان نكاح كنند، بلكه منظور این است كه ولی می تواند مستقیما مولّی علیه را تزویج نماید. بعبارت دیگر، طرف عقد در حقیقت ولی است و برای اجرای صیغه باید بگوید: (دخترم را بنكاح درآوردم) و یا (برای پسرم نكاح را قبول كردم) در واقع نسبت ایجاب و قبول را بخویش بدهد.
در اینكه ولی می تواند برای دختر صغیره یا پسر صغیر خود نكاح نماید بین فقها تردیدی وجود ندارد، و از این حیث نیز فرقی نمی كند كه دختر صغیره باكره باشد یا آنكه به علّت كسالت یا جنایت یا اشتباها، از او ازاله بكارت شده باشد.
مستند این فتوا علاوه بر اجماع، روایات زیادی است كه وارد گردیده است. از آن جمله، صحیحۀ عبد الله بن صلت كه می گوید:
(از حضرت صادق سؤال كردم (دربارۀ دختر صغیره ای كه پدرش برای او نكاح می كند) آیا او بعد از بلوغ حقّ اظهار نظر و اختیار دارد یا نه؟ آن حضرت فرمود: خیر (1).
مشهور فقها با استناد به روایت فوق و نظایر آن، عقیده دارند كه دختر صغیره پس از بلوغ نسبت به عقد انجام شده توسط ولی خود، حقّ خیار ندارد. البته اصل لزوم و استصحاب نیز مؤیّد عدم خیار برای دختر صغیره بعد از بلوغ است. بنابراین
ص: 48
همانگونه كه اشاره شد در مورد دختر صغیره بین فقهاء اختلاف نظری نیست (1). حتّی در این مورد بعضی دعوی اجماع نموده اند. امّا در مورد پسر صغیر، هر چند مشهور علماء فتوا بر عدم خیار داده اند (2)، گروهی از فقها از جمله ابن برّاج، ابن حمزه، ابن ادریس حلّی (3)، و نیز شیخ طوسی (4) معتقدند كه پسر صغیر پس از بلوغ حقّ خیار دارد. برای مستند این نظریّه دو مطلب ذكر شده است:
1- ورود ضرر بر زوج، زیرا اثبات مهر و نفقه با فرا رسیدن بلوغ بر وی ضرر است در حالی كه بر زوجه چنین ضرری وارد نمی گردد.
2- روایت كناسی، وی از امام باقر (ع) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: هرگاه پدر برای پسر زن بگیرد در حالی كه رشد نداشته باشد، پس از رسیدن به سنّ بلوغ یا رشد حقّ خیار دارد (5).
بنظر می رسد اوّلا فرض مسأله جائی است كه هنگام نكاح این امر در نظر ولی به مصلحت مولّی علیه بوده، و تشخیص مصلحت با اوست. در واقع معیار، زمان اقدام است نه پس از بلوغ (كه در آینده توضیح داده خواهد شد)، و ثانیا این جهت نمی تواند موجب تفاوت بین پسر صغیر و دختر صغیره باشد. زیرا هر چند در مورد ختر صغیره، از جهت مهر و نفقه ضرر و زیانی وجود ندارد، ولی به هرحال ادامه همسری بدون میل و رغبت فعلی بی تردید خود ضرر است، و چنانچه ادلّۀ ثانویّه مانند قاعدۀ لا ضرر در مورد بتواند كارگر باشد باید در هر دو مورد مؤثّر واقع شود و جهتی برای تفاوت بین دختر و پسر بنظر نمی رسد. خصوصا اینكه روایت دیگری كه توسط محمّد بن8.
ص: 49
مسلم نقل شده، مشتمل بر وجود حقّ خیار برای دختر صغیره و پسر صغیر است.
محمّد بن مسلم می گوید: (از آن حضرت درباره دختر و پسر نابالغی كه با یكدیگر ازدواج می كنند سؤال كردم، فرمود: اگر والدین آنها را به ازدواج درآورده باشند مانعی ندارد، ولی بعد از رسیدن به حدّ رشد دارای حقّ خیار می باشند (1). امّا علی رغم این تحقیق همانگونه كه گفته شد قول مخالفی در مورد عدم حقّ خیار برای دختر صغیره وجود ندارد و به هرحال مسأله خالی از اشكال نیست.
اقدام ولی نسبت به نكاح صغیر یا صغیره باید در جهت رعایت غبطه و صلاح و صرفۀ آنان باشد. در غیر این صورت بعضی از فقهاء عقیده دارند كه عقد بصورت فضولی واقع شده، و موقوف بر آن است كه صغیر یا صغیره پس از بلوغ اجازه دهد یا ردّ نماید، كه در صورت اوّل عقد صحیح و در صورت ردّ باطل است (2).
گروهی دیگر از فقها معتقدند كه در صورت وقوع عقد بر خلاف مصلحت صغار، عقد بكلّی باطل است و اجازه بعدی صغیر یا صغیره موجب صحّت آن نمی شود. مثلا چنانچه دختری دو خواستگار داشته باشد، و ولی طفل از نكاح دختر صغیره اش با فرد صالح تر خودداری كند، و او را به عقد دیگری درآورد این عقد اصولا باطل خواهد بود (3).
چنانچه از ظاهر مادّه 1041 قانون مدنی استفاده می شود، قانون گذار در بیان حكم این مادّه از نظریّه اخیر پیروی كرده، زیرا صحّت عقد را مشروط به رعایت مصلحت مولّی علیه نموده است.
مادّه 1042 حذف شد (8/ 10/ 61).
ص: 50
مادّه 1043 قانون مدنی: (نكاح دختری كه هنوز شوهر نكرده اگر چه به سنّ بلوغ رسیده باشد، موقوف به اجازه پدر یا جدّ پدری اوست، و هرگاه پدر یا جدّ پدری بدون علّت موجّه از دادن اجازه مضایقه كند دختر می تواند با معرفی كامل مردی كه می خواهد به او شوهر كند و شرایط نكاح و مهری كه بین آنها قرار داده شده، به دادگاه مدنی خاص مراجعه و به توسط دادگاه مزبور مراتب به پدر یا جدّ پدری اطلاع داده شود، و بعد از 15 روز از تاریخ اطلاع و عدم پاسخ موجّه از طرف ولی دادگاه مزبور می تواند اجازه نكاح را صادر نماید). (اصلاحی 8/ 10/ 61)
این مادّه تقریبا مشابه مادّه سابق است، فقط در قسمت اخیر به جای دفتر ازدواج، دادگاه مدنی خاص قرار داده شده است. مادّه سابق از این حیث ناقص بود كه اصلاح مورّخ 8/ 10/ 61 این نقیصه را جبران نمود. زیرا سابقا تشخیص عذر موجّه كه در صدر مادّه مقرّر گردیده بعهدۀ سردفتر ازدواج گذاشته شده بود و این امر با منطق قضائی مغایرت داشت. در اصلاح اخیر تشخیص عذر موجّه مقرّره در مادّه
ص: 51
بعهده دادگاه مدنی خاص گذاشته شده، و بدیهی است كه دادگاه با لحاظ جمیع جهات از جمله حقّ ولایت پدر و صرفه و صلاح دختر اقدام بصدور اجازه یا خودداری از آن می نماید. اشكالی كه بر اصلاح اخیر وارد است، اینست كه: قانون مدنی مادر و چهار چوب اصلی كلیّه قوانین و مقرّرات حقوقی است، بنابراین عام ترین و كلی ترین عناوین در آن درج می گردد و قید مدنی خاص برای دادگاه با احتمال تغییر تشكیلات و عناوین و اسامی دادگاهها كه در گذشته كرارا صورت گرفته، با سیاق وضع عناوین و نظم عبارات قانون مدنی مغایرت دارد. بهتر بود به جای (دادگاه مدنی خاص) فقط (دادگاه) یا (دادگاه ذی صلاح) قید می شد.
كما اینكه در موارد دیگر قانون مدنی نیز از همین رویّه پیروی شده، و عناوین بكار رفته كلّی و منصرف از تقسیمات جزئیّه در دستگاه قضائی است.
در اینكه پدر و جدّ پدری بر بالغۀ غیر باكره هیچ گونه ولایتی ندارد و نكاح چنین دختری موكول به ارادۀ خود اوست، بین فقها تردید و اختلافی وجود ندارد. امّا در مورد دختر بالغۀ باكره اختلاف نظر شدیدی وجود دارد.
نظریّات فقهاء در این مورد را می توان به 5 دسته تقسیم نمود كه اهم آنها سه نظریّه زیر است:
الف- ولایت از حین بلوغ ساقط می گردد و اختیار نكاح مطلقا در دست خود دختر است، و انجام عقد هیچ گونه نیازی به اجازه پدر و جدّ پدری ندارد.
گروهی از قدما و متأخّرین از جمله شیخ طوسی در تبیان، سیّد مرتضی، ابن جنید و ابن ادریس بر این نظریّه اند (1).
ص: 52
ب- مادامی كه دختر باكره است ولایت پدر یا جدّ پدری كماكان استمرار دارد، و حتّی آنان می توانند بدون كسب موافقت دختر او را به نكاح درآورند.
جمعی از فقها از جمله شیخ طوسی در (النهایة) و شیخ صدوق بر این نظریّه اند (1).
ج- ولایت میان دختر و ولی او مشترك است. یعنی هر یك می توانند با موافقت دیگری اقدام به نكاح بنمایند، و چنانچه هر یك به تنهائی اقدام نمودند، نكاح صحیح و نفوذ آن موقوف به اجازه دیگری است كه پس از اجازه، از زمان عقد تنفیذ می گردد. شیخ مفید در كتاب (المقنعه)، و نیز ابی الصلاح و بسیاری از فقهاء بر این عقیده اند (2).
اختلاف نظر فقها ناشی از اختلاف روایات واصله در این زمینه است.
روی این اصل بسیاری از فقها از متقدّمین و متأخّرین با توجّه به اینكه موضوع از مسائل مهمّ بوده و استنباط قاطع از روایات وارده مشكل است، برای حفظ و رعایت جانب احتیاط نظریّۀ سوّم را اختیار نموده اند (3). از علمای معاصر كسانی نیز قائل به احتیاط شده اند، امام خمینی در این مقام می گویند: (احتیاط استیذان از ولی است (4)).
قانون مدنی نیز چنین نظریّه ای را اتّخاذ نموده و نكاح دختری كه هنوز شوهر نكرده را منوط به اذن پدر یا جدّ پدری دانسته است. بنابراین، چنانچه گفته شد، اگر4.
ص: 53
ازدواج بدون اجازه ولی انجام گیرد، نكاح غیر نافذ بوده و پس از صدور اجازه از زمان عقد تنفیذ می گردد.
باید توجّه داشت ملاك در مادّۀ مار لذكر، بكارت دختر است نه شوهر نكردن، و لذا در مورد دختری كه شوهر كرده ولی قبل از هم بستری طلاق گرفته همین حكم بعینه جاری است. و نیز از طرفی دیگر می توان گفت چنانچه بكارت دختری در اثر كسالت یا جراحتی زائل شده باشد باز هم در حكم باكره است، چرا كه در عرف چنین دختری را هنوز دوشیزه می خوانند. لذا ظاهرا از مادّۀ 1043 قانون مدنی نیز همین معنی استنباط می شود.
عدّه ای از فقهاء ازاله بكارت بوسیلۀ شبهه و زنا را نیز باعث سقوط ولایت پدر یا جدّ پدری نمی دانند (1). ولی بسیاری از فقهای معاصر احتمال سقوط ولایت در مورد ازاله بكارت با شبهه و یا زنا را چندان بعید ندانسته اند (2). فتوا و رویّه قضائی نیز فعلا بر همین نظر استوار گردیده است (3).
كلیّۀ فقهائی كه اجازه ولی را در نكاح دختر شوهر نكرده معتبر دانسته اند، اضافه می كنند كه اعتبار اجازه ولی تنها در صورتی است كه ولی بدون علّت موجّه از دادن اجازه مضایقه ننماید. لكن چنانچه ولی با وجود خواستگار شایسته و
ص: 54
متناسب و تمایل متقابل دختر، از دادن اجازه خودداری كند، در این صورت اعتبار اجازه او ساقط می گردد. این عمل را در اصطلاح فقهی عضل (1) گویند كه بمعنای منع است. یعنی منع دختر از تزویج با همتائی كه دختر می خواهد با او ازدواج كند. در موارد عضل و همچنین هرگاه ولی دختر غایب و به او دسترسی نباشد اذن او معتبر نیست. بنابراین چنانچه در اینگونه موارد ولی از دادن اجازه خودداری كند، این عدم اجازه باید مستند به علل و جهات منطقی و موجّه باشد و صرف امتناع از صدور اجازه، معتبر نیست.
قانون مدنی برای پیشگیری از مفاسد و حلّ مشكلات و تخاصمات و به بن بست نرسیدن روابط اجتماعی، با استفاده از اصول و قواعد حاكم بر فقه اسلامی در اینگونه موارد، مسأله را موكول به اجازه حاكم شرع نموده است.
مضایقه از دادن اجازه سه صورت ممكن است داشته باشد:
1- بدون بیان علّت ازدواج را ردّ كند؛
2- به استناد علّت غیر موجّه آن را ردّ كند؛
3- هیچ گونه نظر موافق یا مخالفی را اعلام نكند.
در هر سه صورت مذكور، دختر حقّ دارد بشرح ذیل مادّۀ 1043 به دادگاه مراجعه و اجازه ازدواج تحصیل كند.
چنانچه اشاره شد، این مادّه قبل از اصلاح از نظر مرجع تشخیص عذر موجّه ساكت بود. بدین لحاظ برخی از شارحین قانون مدنی، این تشخیص را بعهده سردفتر گذاشته بودند. درحالی كه به دلیل قضائی بودن موضوع، و نداشتن سمت قضائی، سر دفتر اصولا صلاحیّت چنین كاری را نداشت و صرفا واسطه ابلاغ و در نهایت مأمور ثبت واقعه ازدواج بود.1.
ص: 55
تذكّر:
1) اثبات موجّه بودن دلائل ردّ، بعهده ولیّ نیست. بلكه چنانچه پس از انجام امر ازدواج ولی معترض باشد، كافی است كه در دادگاه عدم موافقت خود را به اثبات رساند، و اثبات عدم موجّه بودن دلائل ردّ و یا ناموجّه بودن عدم موافقت ولیّ بعهده زوجین است.
2) چنانچه پدر و جدّ پدری غائب بوده و دسترسی به آنان ممكن نباشد اعتبار اذن آنان ساقط است (1). رویّه عملی دادگاه ها فعلا بر همین امر است.
قانون مدنی در تبصرۀ مادّۀ 1041 به ذكر كلمۀ (ولیّ) اكتفا كرده و آن را تعریف ننموده است. از طرفی دیگر به شرح مادّۀ 1043 اجازه پدر یا جدّ پدری را در نكاح دختر باكره ضروری دانسته و آن را از اركان صحّت عقد قرار داده است، و لذا معلوم نیست كه آیا موضوع تبصرۀ مادّۀ 1041 اختصاص به پدر یا جدّ پدری دارد یا آنكه شامل ولی غیر قهری نیز می گردد. مثلا آیا حاكم می تواند نسبت به صغیر و صغیره اقدام به ازدواج نماید یا خیر؟ این موضوع در مبحث مبانی شرعی ماده مذكور، كه همان فقه امامیّه است، مشروحا مورد بحث قرار خواهد گرفت.
در مورد عدم ولایت سایر بستگان به جز مادر و جدّ مادری، بین فقهای امامیّه هیچ گونه اختلاف نظری نیست. زیرا در این زمینه روایات زیادی وارد شده، و سؤالات زیادی از ائمه اطهار صورت گرفته است. بدین ترتیب مطلب كاملا
ص: 56
روشن است و محل اختلاف نیست. در نتیجه به حسب این روایات و سؤالات چنانچه مثلا عمو یا برادر و امثال آنان برای صغیر اقدام به ازدواج كرده باشند، صغیر با رسیدن به سنّ بلوغ حقّ دارد (در صورت عدم رضایت از ازدواج) نسبت به فسخ آن اقدام نماید (1).
در مورد مادر و جدّ مادری نیز اكثر قریب به اتّفاق اصحاب امامیّه بر عدم ولایت عقیده دارند و تعداد قلیل و نادری از آنان از جمله (ابن جنید) معتقدند كه مادر و جدّ مادری می توانند جایگزین پدر شوند (2).
امّا در خصوص ولایت حاكم نسبت به نكاح دختر صغیره یا پسر صغیر میان فقها اختلاف نظر وجود دارد. گروه زیادی كه شاید مشهورترند بر عدم ولایت حاكم نظر داده اند (3). ولی بعضی را عقیده بر این است كه حاكم می تواند برای صغیر و صغیره نكاح نماید (4). این نظریّه چندان موجّه بنظر نمی رسد، و لذا فتوای قضائی مطابق نظر مشهور است.
در زمینۀ ولایت وصی بین فقها اختلاف نظر شدیدی وجود دارد. بموجب یك نظر كه مطابق با اعتدال است چنانچه موصی حقّ اجازه ازدواج صغیر یا صغیره برای وصی را تنصیص كرده باشد، اقدام وصی بلا اشكال است. در غیر این صورت در این مورد اختیاری نخواهد داشت (5).
ص: 57
ولایت پدر و جدّ پدری در امر تزویج پسر صغیر و دختر صغیره كه موضوع تبصره مادّۀ 1041 می باشد، در فرض حیات هر دو ترتیبی نیست بلكه در عرض یكدیگر است. بنابراین هر یك از آنان می توانند بدون كسب موافقت دیگری مبادرت به ازدواج مولیّ علیه نماید. البته در صورت انجام امر ازدواج توسط هر دو، ازدواجی كه زودتر انجام گرفته صحیح، و دیگری بلااثر است. امّا در صورت وقوع هر دو در زمان واحد، بنظر فقها اقدام جدّ پدری مؤثّر و عمل پدر بدون اثر خواهد بود.
سؤالی كه ممكن است در اینجا مطرح گردد اینكه در خصوص موضوع اجازه و موافقت با ازدواج دختری كه شوهر نكرده، قضیّه به چه صورت است؟
موافقت و مخالفت كدامیك مؤثّر است؟ در صورت اختلاف نظر میان آنان نظر كدامیك معتبر است؟ و بالاخره دادگاه باید با كدامیك تماس حاصل نماید؟
در مورد اذن پدر یا جدّ پدری نسبت به نكاح دختر كبیره كه موضوع مادۀ 1043 قانون مدنی می باشد، بنظر بعضی از حقوقدانان این حق بنحو ترتیبی است.
یعنی در صورت حیات پدر باید برای موافقت با ازدواج به او رجوع كرد و فقط در صورت فوت پدر، جدّ پدری اختیار اذن نكاح دارد. ولی بنظر می رسد كه بر خلاف این استنباط از متون فقه، موافقت احد از پدر یا جدّ پدری، بدون لزوم رعایت ترتیب برای صحت عقد كافی است. بدین ترتیب دختر كبیرۀ باكره چنانچه موافقت هر یك از پدر یا جدّ پدری را برای نكاح جلب نماید، حق ازدواج خواهد داشت و به همین نحو در صورت عدم اعلام موافقت هر یك از آنان، دختر حق دارد بشرح مذكور در قانون به دادگاه مراجعه و مراتب قصد خود را در مورد نكاح به اطلاع هر یك از آنان برساند.
ص: 58
مادّه 1044 قانون مدنی: (در مورد مادّۀ قبل اجازه را باید شخص پدر یا جدّ پدری بدهد و اگر پدر یا جدّ پدری دختر به علّتی تحت قیمومت باشد اجازه قیّم او لازم نیست).
لزوم اذن ولی در ازدواج اناث، پس از بلوغ و قبل از شوهر كردن، از نظر فقهی امری خلاف اصل است زیرا اصل بر آنست كه اشخاص پس از رسیدن به سنّ بلوغ و دارا شدن اهلیّت قانونی در امر ازدواج خویش دارای اختیار مطلق باشند. بنابراین بایست با تفسیر مضیق به موارد متیقن و منصوص اكتفا نمود. و چون نصوص وارده شرعی فقط ناظر بر شخص پدر و یا جدّ پدری است، لذا اذن دیگران تحت اصل باقی مانده و غیر معتبر خواهد بود. لذا چنانچه پدر و جدّ پدری به علّتی تحت قیمومت باشند، همانند موردی می ماند كه فوت نموده باشند و اجازه قیّم لزومی ندارد (1)، دختر می تواند با اراده خویش به ازدواج مبادرت نماید.
ص: 59
ص: 60
قرابت نسبی
قرابت رضاعی و شرایط آن
قرابت سببی (قرابت بالمصاهره)
كسانی كه نكاح آنان عینا ممنوع است
كسانی كه نكاح آنان جمعا ممنوع است
ازدواج با همسر دیگری
لعان
عقد نكاح در حال حرام
زنای با زن شوهردار
منع ازدواج در اثر عمل شنیع
حرمت پس از طلاق سوّم
حرمت پس از طلاق نهم
حرمت نكاح با غیر مسلمان
ازدواج زن ایرانی با تبعه خارجی
ازدواج محصلین و مأمورین و نمایندگان دولتی با زن تبعه خارجه
ص: 61
ص: 62
مادّه 1045 قانون مدنی: (نكاح با اقارب نسبی ذیل ممنوع است، اگر چه قرابت حاصل از شبهه یا زنا باشد:
1- نكاح با پدر و اجداد و با مادر و جدّات هر قدر كه بالا برود.
2- نكاح با اولاد هر قدر كه پائین برود.
3- نكاح با برادر و خواهر و اولاد آنها تا هر قدر كه پائین برود.
4- نكاح با عمّات و خالات خود و عمّات و خالات پدر و مادر و اجداد و جدّات).
موانع نكاح در كتب فقهی تحت عنوان اسباب تحریم مطرح گردیده كه به ترتیب مورد بحث قرار می گیرد.
قرابت نسبی عبارت از خویشاوندی است كه با تولد یكی از دیگری و یا منتهی شدن دو نفر به منشأ واحد حاصل می شود. لازم به ذكر است كه قرابت نسبی بطور مطلق و عام موجب حرمت نكاح نیست. زیرا از این حكم كلّی فرزندان عمو،
ص: 63
عمّه، خاله و دایی استثناء شده و ازدواج آنان با یكدیگر مانعی ندارد. این استثناء در قانون مدنی مراعات شده و مادّۀ فوق الذّكر با عبارت: (نكاح با اقارب نسبی ذیل) یعنی مقید ساختن مواردی از خویشاوندان نسبی آن را به رسمیّت شناخته است. به موجب این تعریف ازدواج هفت دسته از زنان بر مردان ممنوع است.
قرآن مجید در یك آیه این هفت دسته را یكجا نام برده است. در آیه 23 از سورۀ نساء چنین آمده است: (حُرِّمَتْ عَلَیْكُمْ أُمَّهٰاتُكُمْ وَ بَنٰاتُكُمْ وَ أَخَوٰاتُكُمْ وَ عَمّٰاتُكُمْ وَ خٰالٰاتُكُمْ وَ بَنٰاتُ الْأَخِ وَ بَنٰاتُ الْأُخْتِ- حرام گردید بر شما مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمه هایتان و خاله هایتان و دختران برادر و خواهر.)
آیۀ شریفه افراد ممنوعه را بطور اشاره بیان نموده كه با امعان نظر می توان یكایك آنان را برشمرد:
1- مادران: كه شامل مادر بلاواسطه و جدّه اعم از جدّۀ مادری و پدری می شود، حتّی در صورتی كه با واسطه باشد. پس زنان بر پسرانشان، و نیز پسران دخترانشان، و پسران دختران دخترانشان، همچنین پسران پسرانشان، و پسران دختران پسرانشان و بالاخره بر هر مذكّری كه ریشه ولادتش به ایشان منتهی گردد حرام هستند، خواه با واسطه یا بدون واسطه اعم از اینكه واسطه ها ذكور باشند یا اناث و یا مختلف.
2- دختران: كه دختران آنها را هر چند پائین رود نیز شامل می شود، و دختران فرزندان ذكور را نیز در بر می گیرد. بنابراین ازدواج پدر با دخترش، و دختر دخترش، و دختر پسرش، و بالاخره با هر مؤنّثی كه ریشۀ ولادتش به وی منتهی گردد ممنوع است، خواه با واسطه باشد یا بی واسطه و واسطه ها ذكور باشند یا اناث و یا مختلف.
3- خواهر: اعم از پدری یا مادری یا ابوینی.
4- عمّه: یعنی خواهر پدر اعم از خواهر پدری پدر و خواهر مادری یا ابوینی پدر. همچنین ازدواج با عمّه پدر و مادر و اجداد و جدّات نیز ممنوع است.
ص: 64
5- خاله: یعنی خواهر مادر اعم از پدری یا مادری یا ابوینی، كه شامل خاله پدر و اجداد و جدّات نیز می شود.
6- دختر برادر: اعم از برادر پدری و مادری یا ابوینی و هر اناثی كه ریشۀ ولادتش به برادر منتهی گردد.
7- دختر خواهر: اعم از پدری یا مادری یا ابوینی و هر اناثی كه ریشه ولادتش به خواهر منتهی شود.
متقابلا هفت دسته از مردان نیز بر این هفت دستۀ زنان حرامند كه بعلّت وضوح نیازی به بازشماری نداشته و بنظر می رسد قانون مدنی برای وضوح بیشتر مجددا آنها را در مادّه تكرار كرده است.
قانون مدنی اولاد متولد از زنا و شبهه را نیز مشمول مانعیّت و حرمت نكاح دانسته است. این حكم مطابق با نظریّه مشهور علمای فقه می باشد. تنها در این میان شافعی است كه نظریّه مخالف دارد (1).
فقهای امامیّه اتفاق نظر دارند بر اینكه نسب شرعی كه موجب توارث و امثال آن و منشأ آثار حقوقی است از طریق ازدواج شرعی حاصل می شود، لذا فرزندانی كه از طریق روابط نامشروع و زنا بوجود می آیند به پدر و مادر ملحق نمی شوند. مادّۀ 884 قانون مدنی همین مضمون را بیان كرده است: (ولد الزّنا از پدر و مادر و اقوام آنان ارث نمی برد).
ص: 65
قانون مدنی با وجود آنكه به پیروی از فقه برای ولد الزنا حق توارث قائل نشده، ولی در خصوص نكاح بین رابطه شرعی و غیر شرعی فرقی نگذاشته است.
بدین ترتیب حرمت نكاح مذكور در مادّۀ 1045 شامل دختر و پسر ناشی از زنا و شبهه نیز می گردد. بنابراین زانی یا زانیه با اطفال حاصله از زنا نمی توانند ازدواج كنند.
همانطور كه ملاحظه می كنید ما بین دو حكم فوق (عدم توارث- الحاق به نسب) در خصوص متولد از زنا یا شبهه ناسازگاری احساس می گردد، كه برای حلّ آن در كتب فقهاء راه حلهائی ارائه گردیده است. از جمله آنكه:
محقّق حلّی در كتاب (شرایع الاسلام) استدلال كرده است كه چون این ولدی است كه از نطفه مرد زانی و زن زانیه تولید شده، و لذا لغتا فرزند بر آن صدق می كند. از میان فقهای عامه نیز ابو حنیفه به چنین استدلالی تمسّك جسته است.
شهید ثانی استدلال محقّق را مخدوش دانسته و می گوید: (اگر چنین باشد سایر آثار شرعیّه نیز باید مترتب گردد در حالی كه چنین نیست (1)).
علّامۀ حلّی (2) و فرزندش فخر المحقّقین (3) مستند مسأله را اجماع دانسته و می گویند: (برای تحریم ازدواج در موارد فوق الذكر اجماع وجود دارد، در صورتی كه برای سایر آثار چنین اجماعی وجود ندارد).
بنظر می رسد استدلال و توجیه اخیر منطقی و قابل پذیرش است.
توضیح: زنا عبارت است از رابطه جنسی زن و مرد بطور نامشروع، در صورتی كه در حین نزدیكی به غیر مشروع بودن عمل خود آگاهی داشته باشند، ولی اگر آگاه نباشند شبهه است. شبهه ممكن است طرفینی یا از ناحیه یك طرف باشد. مثلا مرد و زنی كه از مقدار ایّام عدّۀ طلاق آگاه نیستند چنانچه به گمان خروج از عدّه با یكدیگر ازدواج و نزدیكی نمایند، این حالت از مصادیق شبهۀ طرفینی است. در این2.
ص: 66
صورت هر چند ازدواج باطل است، ولی رابطه جنسی مذكور از مصادیق زنا نیست بلكه آثار نكاح و ازدواج قانونی بر آن مترتب خواهد بود. در همین مثال، اگر زن بداند كه از عدّه خارج نشده ولی مرد از این امر غیر مطلع باشد، و نكاح و نزدیكی صورت گیرد زن زانیه است، در حالی كه مرد غیر زانی است و رابطه جنسی نسبت به او مبتنی به شبهه است.
ص: 67
قرابت رضاعی خویشاوندی است كه بین دو نفر بر اثر شیر خوردن حاصل می شود، و مانند قرابت نسبی به خطّ عمودی و اطراف تقسیم می گردد. قرابت رضاعی در سنن قدیمۀ عرب وجود داشته و اسلام نیز آن را به رسمیّت شناخته است.
قانون مدنی ایران هم (مانند بقیۀ احكام حاكم بر نكاح) مقرّرات آن را از فقه امامیّه اقتباس كرده است.
در قرابت رضاعی طفلی كه شیر زن دیگری را خورده مرتضع، و زن شیر دهنده مرضعه، و شوهر زن فحل و یا صاحب اللّبن نامیده می شود.
مادّه 1046 قانون مدنی: (قرابت رضاعی از حیث حرمت نكاح در حكم قرابت نسبی است مشروط بر اینكه:
اوّلا- شیر زن از حمل مشروع حاصل شده باشد.
ثانیا- شیر مستقیما از پستان مكیده شده باشد.
ثالثا- طفل لااقل یك شبانه روز و یا پانزده دفعه متوالی
ص: 68
شیر كامل خورده باشد، بدون اینكه در بین غذای دیگر یا شیر زن دیگر را بخورد.
رابعا- شیر خوردن طفل قبل از تمام شدن دو سال از تولد او باشد.
خامسا- مقدار شیری كه طفل خورده است از یك زن و از یك شوهر باشد. بنابراین اگر طفل در شبانه روز مقداری از شیر یك زن و مقداری از شیر زن دیگر بخورد موجب حرمت نمی شود، اگر چه شوهر آن دو زن یكی باشد و همچنین اگر یك زن یك دختر و یك پسر رضاعی داشته باشد كه هر یك را از شیر متعلق به شوهر دیگر شیر داده باشد، آن پسر با آن دختر، برادر و خواهر رضاعی نبوده و ازدواج بین آنها از این حیث ممنوع نمی باشد).
همانندی قرابت رضاعی با قرابت نسبی در حرمت نكاح متّخذ از منابع فقه امامیّه، كتاب و سنّت متواتره است.
قرآن مجید می فرماید: (وَ أُمَّهٰاتُكُمُ اللّٰاتِی أَرْضَعْنَكُمْ وَ أَخَوٰاتُكُمْ مِنَ الرَّضٰاعَةِ- و مادرانتان آنان كه شما را شیر داده اند و خواهران رضاعی شما (1)). با توجه به عبارت (حرّمت علیكم) كه در اوّل آیۀ مزبور آمده است حرام بودن نكاح با مادر و خواهر رضاعی كاملا محرز بنظر می رسد.
رسول اكرم (ص) فرموده است: (الرّضاع لحمة كلحمة النّسب (2) -
ص: 69
خویشاوندی بوجود آمده از رضاع همانند خویشاوندی حاصله از نسب است). در روایت دیگری آمده است: (یحرم من الرّضاع ما یحرم من النّسب- حرام می شود بواسطۀ رضاع آنچه كه از جهت نسب حرام است (1).) این روایت را عامّه از رسول اللّه (ص)، و خاصه از حضرت صادق (ع) نقل كرده اند.
برای تحقّق و ثبوت رضاع شرعی كه سبب حرمت نكاح می گردد، چند شرط لازم است كه در مادّۀ 1046 مجملا شمرده شده و بشرح زیر به تفصیل مورد بحث قرار می گیرد:
شرط اوّل- (شیر زن از حمل مشروع حاصل شده باشد). بنابراین اگر زنی بدون نكاح شیر داشته باشد، چنین شیری موجب حرمت نمی شود. همچنین اگر بدون وجود علقه زوجیّت مشروع، از راه آمیزش غیر شرعی شیردار شود بازهم موجب حرمت نیست. بنابراین از شرط فوق چنین استنباط می گردد كه: اوّلا زن باید بصورت شرعی ازدواج كرده باشد؛ ثانیا بواسطۀ حمل و زائیدن فرزند دارای شیر باشد. بنابراین با عدم تحقّق این دو موضوع رضاع موجب حرمت نمی شود.
این نظریّه مطابق با فتوای مشهور فقهاء امامیّه است. امّا ابو حنیفه معتقد است شیر حاصله از زنا نیز موجب قرابت رضاعی و حرمت نكاح می گردد (2).
مسأله 1) عدّه ای از فقها را عقیده بر آنست كه لزوما بایستی زن شیر دهنده وضع حمل كرده باشد و چنانچه به صرف حاملگی شیردار شده باشد، رضاع موجب نشر حرمت نخواهد شد.
ص: 70
در مقابل، گروهی دیگر، حاملگی را كافی دانسته اند. علّامۀ حلّی در بعضی از تألیفات (1) خود نظریّه اوّل را تأیید و در برخی دیگر (2) دوّمین را تقویت نموده است. مستنبط از قانون مدنی پیروی از نظریّه اخیر است.
مسأله 2) آیا حامله شدن زن باید با مباشرت و از طریق مقاربت اصطلاحی باشد، یا از هر طریق كه باشد تفاوت ندارد؟ مثلا امروزه لقاح مصنوعی نیز موجب حمل می گردد، بدین معنی كه نطفۀ مرد بطریقی غیر از مقاربت و با روشهای پزشكی در رحم زن قرار می گیرد و حمل منعقد می شود. آیا این مورد مشمول شرط اوّل مادّۀ 1046 می گردد یا خیر؟
این مسأله بین فقها مورد اختلاف است. صاحب جواهر در این خصوص نظریّه ای دارد كه قانون مدنی از آن متابعت كرده؛ لذا اقتضا دارد چكیدۀ این نظریّه ذكر شود:
صاحب جواهر می گوید: (اطلاقات ادلّه اقتضا می كند كه مورد را شامل باشد پس اولی است كه معیار را بر تكوّن ولد از نطفه مرد قرار بدهیم بطوری كه ولد به شوهر قانونی منتسب باشد). صاحب جواهر برای تثبیت مطلب و دفع ایرادات اضافه می كند: (اگر در عبارات اصحاب امامیّه كلمۀ (وطی) آمده است بیشتر باعتبار غلبه است نه اینكه شرط باشد كه حتما و منحصرا آمیزش و وطی صورت گرفته باشد بطوری كه غیر از مورد وطی بقیه موارد را خارج سازد). بدین ترتیب استعمال كلمۀ (وطی) كه غالبا در عبارات دیده می شود بدین جهت است كه انعقاد نطفه بطور متعارف و معمول و اغلب موارد از طریق وطی و آمیزش اصطلاحی است، ولی این روش خصوصیّت ندارد و حصری نیست. پس مطابق نظر صاحب جواهر و قانون مدنی، مطلق انعقاد نطفه به هر طریق در صورتی كه انتسابش به شوهر معلوم و مشخص5.
ص: 71
باشد مورد را مشمول شرط اوّل مادّۀ 1046 قانون مدنی می كند.
مسأله 3) در نشر حرمت و سببیّت تحریم، شرط نیست كه زن شیر دهنده هنگام رضاع در حباله مرد باشد. بلكه اگر زن مطلقه یا شوهر مرده باشد (در زمان حاملگی یا بچه شیر دادن) و بچه بعد از طلاق یا مرگ شوهر شیر بخورد، در این حالت هم موجب حرمت بوده و مانند موردی است كه شوهر زنده باشد. در این مسأله اجماع فقها نیز وجود دارد (1).
مسأله 4) در مورد شیر حاصل شده از وطی به شبهه عقیده مشهور فقها بر این است كه وطی به شبهه همانند نكاح صحیح بوده، و دارای آثار مشابه است. بنابراین رضاع زنی كه از وطی به شبهه حامله گردیده (در صورت وجود شرائط دیگر) موجب نشر حرمت است. در مقابل، گروه قلیلی از جمله ابن ادریس در مسأله تردید كرده اند (2). قانون مدنی از نظریّه اوّل پیروی كرده است.
شرط دوّم- (شیر مستقیما از پستان مكیده شده باشد). منظور از این شرط آنست كه اگر بچه از طریق مكیدن شیر نخورده باشد، مثلا شیر را در دهانش چكانده باشند یا با وسیله دیگری مانند شیشه بصورت غیر مستقیم شیر خورده باشد، این حالت سبب حرمت نمی شود.
مبنای فقهی موضوع مطابق نظریّۀ مشهور فقهاء آن است كه: كلمۀ (ارتضاع) كه از باب افتعال است و در نصوص وارد شده اقتضای چنین مفهومی را دارد. در روایت زراره از حضرت صادق (ع) نیز همین موضوع تصریح شده است (3).
شرط سوّم- (طفل لااقل یك شبانه روز یا پانزده دفعۀ متوالی شیر كامل خورده باشد، بدون اینكه در بین غذای دیگر یا شیر زن دیگر را بخورد). در شرط سوّم8.
ص: 72
مقدار شیر خوردن از حیث مدّت و دفعات ذكر گردیده است، با توجّه به شرط مذكور مطلق شیر خوردن مایۀ حرمت نیست، بلكه باید خوردن شیر بترتیب فوق بمدّت یك شبانه روز یا 15 مرتبه متوالیا انجام شود.
مبنای فقهی موضوع مبتنی بر نظر مشهور فقهاء است حتی در مورد آن دعوی اجماع نیز شده است. نصوص متواتره نیز مؤیّد این نظریّه می باشد.
علی رغم اجماع فوق الذكر، در مورد حدّ شیر و معیار آن بین فقهاء سه نظر وجود دارد:
معیار اول: اثر
معیار دوّم: مدّت
معیار سوّم: دفعات
قانون مدنی در مادّۀ 1046 فقط معیارهای دوّم و سوّم (مدّت و دفعات) را ملاك قرار داده، و از معیار اوّل بعلّت صعوبت تشخیص، صرفنظر كرده است. حال برای روشن شدن موضوع، توضیح مختصری از معیارهای سه گانه بیان می گردد:
اثر: منظور از (اثر) این است كه شیر باید به مقداری باشد كه از آن گوشت بدن طفل تولید شود، و استخوانش محكم گردد. مستند این مطلب علاوه بر اجماع، روایت معروف نبوی است كه می فرماید: (رضاع با رویش گوشت و محكم شدن استخوان حاصل می گردد (1)).
مدّت: طبق این ملاك چنانچه طفلی بمدّت یك شبانه روز كامل از پستان دایه شیر بخورد، مشمول حكم رضاع است. در مدّت مذكور لزومی ندارد كه به دفعات معینی شیر داده شود، ولی شرط است كه هرگاه طفل اظهار نیاز كرد و طلب شیر نمود، دایه به او شیر بدهد. مسئلۀ دیگر اینكه در مدّت یك شبانه روز كاملع.
ص: 73
می بایست غذای طفل صرفا از طریق شیر دایه تأمین شود، و در این مدّت غذای دیگری از جمله مكمّل های غذائی كه متداول است به طفل خورانده نشود. لازم به ذكر است كه دادن آب برای رفع تشنگی، یا دارو بمنظور بهبودی اشكالی ندارد.
دفعات: منظور از این معیار این است كه طفل 15 بار كامل از دایه شیر بخورد.
در مورد دفعات شیر بین فقهاء اختلاف نظر جدّی وجود دارد (1). مطابق یك نظر كه از ابن جنید است حتّی یك بار شیر خوردن موجب حرمت است. ابن جنید برای اثبات نظر خود به عمومات و سنّت و چند حدیث استناد كرده است. مثلا به نامه ای استناد نموده كه علی بن مهزیار به امام رضا (ع) نوشته و در مورد رضاع پرسیده است كه: (چه مقدار شیر باعث حرمت است). حضرت در پاسخ فرموده است: (قلیله و كثیره حرام- شیر خوردن چه كم و چه زیاد موجب حرمت است). و نیز سؤالی كه ابن یعقوب از امام (ع) كرده و آن حضرت در پاسخ فرموده است:
(هرگاه كودك به مقداری شیر بخورد كه شكمش پر شود این مقدار شیر موجب حرمت است).
باید توجّه داشت كه این قول و مستندات آن ضعیف است. و در مقابل، روایات بسیاری با سند قویتر وجود دارد كه مورد قبول فقهاء قرار گرفته، و به این جهت از این نظریّۀ ضعیف پیروی نكرده اند.
نظریّۀ دیگر كه اكثر متقدّمین طرفدار آنند مقدار دفعات شیر را كه موجب حرمت می گردد (ده) بار ذكر كرده است. روایات زیادی به این مضمون نقل گردیده، از جمله روایت فضیل بن یسار و عبید بن زراره كه راوی از امام سؤال می كند: (چه مقدار شیر خوردن موجب روئیدن گوشت و استخوان می شود؟) حضرت در پاسخ می فرمایند: (ده دفعه شیر خوردن از پستان زنی موجب حرمتد.
ص: 74
می شود (1)).
در متن كتاب لمعه این نظریّه تقویت شده و شارح آن كتاب (شهید ثانی) می گوید: (این قول معظم اصحاب است) ولی خود ایشان این نظر را رد كرده اند.
و روایات مستند این نظریّه را ضعیف و مردود دانسته است (2).
نظریّۀ سوّم نظریّه 15 دفعه است، این نظریّه بین فقهای متأخر مقبولیت و شهرت بیشتری دارد. مستند نظریّۀ ایشان صحیحۀ علی بن رئاب و موثقۀ زیاد بن سوقه و عبید بن زراره می باشد كه صریحا دلالت دارد بر اینكه پانزده مرتبه شیر خوردن متوالی، موجب حرمت می شود (3). قانون مدنی ایران همین نظریّه را مدّ نظر قرار داده است.
در اینجا ذكر چند نكته پیرامون معیار دفعات ضروری است:
الف) رضعات یا میزان شیر باید كامل باشد. مراد از شیر كامل این است كه طفل از شیر مادر سیر شود و خودش پستان مادر را رها كند. بنابراین چنانچه قبل از سیر شدن از ادامۀ شیر خوردن طفل جلوگیری شود باعث حرمت نمی شود. پس جمع دفعات ناقص اگر هم به تعداد پانزده برسد صحیح نیست. همچنین جمع چند بار شیر خوردن ناقص و احتساب آن بعنوان یك یا چند دفعه كامل هم نادرست است. باید توجّه داشت اگر طفل در حین شیر خوردن پستان را بمنظور مثلا تنفس رها كند و دوباره بگیرد اشكالی ندارد. ملاك این است كه توسط دیگری اعم از مادر رضاعی و غیره از شیر خوردن بازداشته نشود.
ب) دفعات شیر خوردن باید پیوسته و متوالی باشد و در بین دفعات شیر غذای دیگر و شیر زن دیگری به طفل داده نشود. در مورد اصل شرط توالی اختلافیق.
ص: 75
بین فقها نیست. شهید ثانی در (مسالك) می گوید: (در اعتبار این نكته اتّفاق نظر وجود دارد و دلیل آن هم موثقۀ زیاد بن سوقه می باشد (1)).
البته بنظر بسیاری از فقها تنها شیر زن دیگر باعث اختلال در توالی است و تغذیۀ مأكولات و مشروبات دیگر اشكالی ندارد (2).
حال ببینیم شیر زن دیگر كه باعث اختلال در توالی است آیا باید شیر كامل باشد، یا شیر ناقص هم این اثر را دارد؟ در این مورد برخی از فقها عقیده دارند رضاع ناقص نیز مضر و باعث اختلال در توالی است. در مقابل، علّامۀ حلّی فقط رضاع كامل از دیگری را مضر می داند و می گوید رضاع باید كامل باشد تا توالی دفعات رضاع را بر هم زند و رضاع ناقص از دیگری ایراد و اشكالی ندارد (3).
شرط چهارم- (شیر خوردن طفل قبل از تمام شدن دو سال از تولد او باشد).
به موجب این شرط اگر طفل شیر را بعد از دو سالگی بخورد موجب حرمت نمی شود.
یعنی نه زن شیر دهنده و شوهرش پدر و مادر رضاعی طفل می شوند، و نه در مورد انتسابات دیگر حرمتی ایجاد می گردد.
صاحب جواهر در این مورد اضافه می كند كه: (از كلمات بسیاری از فقها چنین استنباط می گردد كه این دو سال نه فقط شرط مرتضع است بلكه علاوه بر آن معتبر است كه از سنّ بچّۀ خود مرضعه نیز بیش از دو سال نگذشته باشد (4)).
شرط پنجم- (مقدار شیری كه طفل خورده است از یك زن و یك شوهر باشد). به موجب این شرط اوّلا طفل باید تمام 15 دفعه را از یك زن شیر بخورد.
بنابراین هرگاه مردی دو زن داشته باشد و طفل مرتضع از هر یك 7 و 8 دفعه شیر7.
ص: 76
بخورد باعث حرمت نمی شود. و یا اینكه از یك شبانه روز كامل، كه ملاك زمانی حرمت است، اگر مثلا یك روز از یك زن و یك شب از زن دیگر شیر بخورد، بطوری كه در مجموع یك شبانه روز كامل بشود، موجب حرمت نیست.
ثانیا (15 دفعه شیر یا یك شبانه روز كامل شیر متعلق به مرد (فحل) واحدی باشد) پس اگر طفل شیرخوار در قسمتی از مدّت یك شبانه روز كامل یا هنگام بعضی از دفعات، شیر متعلق به شوهر دیگری را بخورد، احكام رضاع بر آن جاری نمی شود. و این امر باعث حرمت و مانعیّت نكاح نیست.
شوهر واحد: باید توجّه داشت در متون فقهی كلمۀ (شوهر واحد) قید نگردیده بلكه واژه های (فحل واحد) و یا (صاحب اللّبن واحد) بكار رفته است.
مشهور فقها عقیده دارند منظور از فحل كسی است كه حمل زن و شیر او ناشی از آن شخص باشد هر چند كه هنگام رضاع شوهر بالفعل زن شیر دهنده نباشد. بنابراین اگر زنی پس از ازدواج با مردی و حامله شدن از او در حالی كه هنوز پستانش شیر دارد بعلّت طلاق یا فوت یا علل دیگر از شوهرش جدا شود، مادام كه زن ازدواج جدیدی با شرایطی كه گفته خواهد شد نكرده بازهم صاحب اللبن یا فحل، همان شوهر سابق است. وضعیّت زن پس از جدائی از شوهر اوّل (بواسطه طلاق، فوت، علل دیگر) برای مدّتی كه شیرش متعلق به شوهر اوّل است بترتیب زیر قابل بررسی و در این خصوص چند فرض قابل تصوّر است:
اوّل- زن پس از جدائی از شوهر اوّل با شخص دیگری ازدواج می كند و نزدیكی صورت می گیرد ولی حامله نمی شود درحالی كه پستانش كماكان شیر دارد. در این فرض فحل یا صاحب اللّبن همان شوهر قبلی است. در این حالت اگر این زن طفلی را با شرایط مقرّره شیر بدهد بین طفل و شوهر قبلی نسبت پدر فرزندی رضاعی ایجاد می گردد، هر چند ملاك شیر دادن از حیث دفعات و مدّت بعد از ازدواج جدید كامل شود. پس اگر قبل از ازدواج دوّم بعضی از دفعات شیر را داده باشد و بعد از ازدواج آن را كامل كند و توالی مقرّره نیز وجود داشته باشد، ازدواج
ص: 77
جدید و حتی نزدیكی شوهر دوّم به ایجاد رابطه رضاعی بین شوهر اوّل و طفل خدشه ای وارد نمی سازد.
دوّم- زن بعد از ازدواج دوّم حامله می شود ولی شیر پستانش مانند سابق است و تغییری نمی كند. در این فرض نیز بنظر اكثر فقها شیر منتسب به همان شوهر قبلی است (1).
سوّم- زن بعد از ازدواج جدید حامله می شود و شیر پستانش نیز دچار تغییر می شود و زیاد یا كم می گردد و یا اینكه قطع می شود و دوباره شیر می آورد یعنی در مجموع، نزدیكی و حامله شدن از شوهر جدید در تغییر شیر مؤثّر است. در این فرض بین فقها اختلاف نظر بیشماری به چشم می خورد.
گروهی می گویند معیار احراز انتساب است و چنانچه احراز شود كه شیر هنوز منتسب به شوهر اوّل است، صاحب شیر یا فحل شوهر اول خواهد بود (2). ولی گروه دیگری عقیده دارند معیار وضع حمل است و تا حمل متولد نشود، شیر مربوط به شوهر قبل، و بعد از وضع حمل متعلّق به شوهر جدید است (3).
چهارم- زن از ازدواج جدید حامله می شود و وضع حمل می كند، ولی شیر پستانش مستمرّا باقی است؛ در این صورت ظاهرا تردیدی در انتساب به شوهر جدید وجود ندارد.
با توجّه به صور فوق الذّكر تصوّر اینكه زنی با شیر متعلّق به دو شوهر طفلی را شیر بدهد بخوبی روشن خواهد شد.
تا اینجا شرایطی كه گفته شد مربوط بود به حرمت حاصله از رضاع در خطّ
ص: 78
عمودی یعنی بین زن یا صاحب شیر (فحل) و طفل شیرخوار، حال ببینیم بین دو طفل كه از شیر زن واحدی خورده اند چه رابطه و سببیّتی بوجود می آید. بعبارت دیگر وضع آنها نسبت به یكدیگر در خطّ اطراف چگونه است.
مادّۀ 1046 قانون مدنی می گوید: ( … و همچنین اگر یك زن، یك دختر و یك پسر رضاعی داشته باشد كه هر یك را از شیر متعلق به شوهر دیگر شیر داده باشد، آن پسر با آن دختر برادر و خواهر رضاعی نبوده و ازدواج بین آنها از این حیث ممنوع نمی باشد). همانگونه كه ملاحظه می كنید این قسمت از مادّه ربطی به قسمت قبل ندارد. زیرا حرمت نكاح حاصله از رضاع را در خطّ اطراف بررسی می كند، و از متفرّعات شرط پنجم نیست. زیرا صدر مادّه بدنبال موادّ قبلی در مقام بیان حرمت نكاح در خطّ عمودی است.
هر چند در بعضی از متون فقهی (1) نیز این خلط بچشم می خورد، ولی پر واضح است كه این دو مطلب كاملا از هم مجزّا است. در مسأله فوق سخن در مورد دو طفلی است كه از شیر یك زن خورده اند، یعنی علاوه بر شروط قبل از حیث نصاب و سایر شرایط تحقّق رضاع، برای نشر حرمت شرط اضافی دیگری مطرح گردیده كه همان اتّحاد مرضعه است كه با تجزیه و تحلیل مبانی فقهی مسأله روشن تر خواهد شد.
مشهور فقهاء امامیّه در تحقّق قرابت رضاعی بین دو طفل (مرتضع) واحد بودن فحل را شرط دانسته اند، و چنانچه واحد نباشد هیچ گونه قرابت رضاعی یا حرمت نكاح تحقّق نمی پذیرد، هر چند زن واحد باشد.
بموجب نظریّه مشهور اتّحاد فحل در رابطه با قرابت رضاعی بین دو طفل هم شرط لازم است و هم شرط كافی. یعنی هرگاه زنی از شیر متعلّق به یك شوهر
ص: 79
پسری را با شرایط كامل و همچنین دختری را با شرایط كامل از شیر متعلق به شوهر دیگری شیر بدهد، بین آن دو طفل قرابت رضاعی ایجاد نمی گردد. چرا كه ملاك اتّحاد فحل است. و بالعكس هرگاه دو زن درحالی كه در حباله شوهر واحدی هستند، یكی از آنان پسری را و دیگری دختری را طبق شرایط شیر دهند، با وجود تعدّد زنان چون فحل واحد است بین آن دو طفل قرابت رضاعی ایجاد می گردد.
مستند این نظریّه عقیده مشهور فقها و روایاتی است كه مستفاد از آنها چنین حكمی است (1). در مقابل نظریّۀ مشهور، أبو علی طبرسی صاحب تفسیر مجمع البیان معتقد است كه اتّحاد فحل در این مسأله شرط لازم نیست، بلكه در صورتی كه زن واحد باشد با وجود شوهر متعدّد بازهم قرابت حاصل و موجب حرمت نكاح خواهد بود. به موجب این نظر اگر زنی با شیر متعلّق به یك شوهر دختری را، و با شیر متعلّق به شوهر دیگری پسری را شیر بدهد این دو طفل قرابت رضاعی پیدا می كنند و ازدواج بین آنها ممنوع است. مستند أبو علی طبرسی عمومات وارده در مورد رضاع از جمله قاعدۀ مرویه از نبی اكرم (ص) است كه فرمود: (یحرم من الرّضاع ما یحرم من النسب- بواسطۀ رضاع حرام می گردد آنچه كه بواسطۀ نسب حرام است). پس چون طبق قاعدۀ حاكم بر نسب، بین اولاد متعدّد یك زن كه از شوهران متعدّد بوجود آمده باشند قرابت نسبی بوجود می آید و قواعد حاكم بر نسب عینا بر رضاع نیز حاكم است، بنابراین بین دو طفلی كه از مادر واحدی شیر خورده اند نیز قرابت رضاعی حاصل و موجب حرمت نكاح می شود.
مرحوم شهید ثانی پس از طرح دو نظریّه فوق الذّكر می گوید نظر مرحوم طبرسی قطع نظر از نصوص وارده در این مورد كاملا موجّه و منطقی است ولی مستفاد از نصوص وارده لزوم اتّحاد فحل در نشر حرمت بین دو مرتضع است و نسبت این نصوص به عمومات (روایت فوق)، از نظر اصول فقه، عام و خاص می باشد، لذاع.
ص: 80
چاره ای جز تخصیص نیست و با تخصیص چنین استنتاج می گردد كه هر چند نسب و رضاع از حیث حرمت یكسانند ولی در خصوص دو مرتضع شرط است كه صاحب اللّبن واحد باشد و در صورت تعدّد، بین دو مرتضع قرابت رضاعی و حرمت نكاح ایجاد نمی شود.
بعضی از شارحین قانون مدنی چنین پنداشته اند كه عبارت قانون مدنی خلاف نظریّه مشهور است زیرا گفته است: ( … خامسا مقدار شیری كه طفل خورده است از یك زن و یك شوهر باشد … )
بدیهی است این پندار نادرست است، زیرا همانطور كه گفته شد، نظریّۀ خلاف مشهور در رابطه رضاعی میان دو مرتضع فقط نظریّۀ أبو علی طبرسی است، كه معتقد به كفایت یكی از دو امر (وحدت فحل- وحدت مرضعه) بوده است، و در خصوص قرابت رضاعی بین دو مرتضع اعتبار هر دو امر توسط هیچ فقیهی ابراز نشده است؛ هر چند كه تحقّق بخشنده اصل رضاع محرم در نظر مشهور فقهاء منوط به وجود هر دو امر یعنی وحدت مرضعه و فحل است. ثانیا جمله ای كه پس از كلمه خامسا در قانون مدنی آمده در بیان شرایط ایجاد اصل رضاع محرّم است نه رابطه رضاعی میان دو مرتضع، و مقصود همان است كه بلافاصله نتیجه گیری كرده و گفته است (بنابراین اگر طفل در شبانه روز مقداری از شیر یك زن و مقداری از شیر زن دیگر بخورد موجب حرمت نمی شود اگر چه شوهر آن دو زن یكی باشد).
البته مناسب بود قانون مدنی بدنبال نتیجه گیری فوق ادامه می داد: (و هرگاه زنی از شیر متعلّق به یك شوهر مثلا ده بار كودكی را شیر دهد و پنج بار دیگر را پس از جدائی از شوهر قبل و ازدواج با شوهر جدید تكمیل نماید، چنین رضاعی موجب حرمت نمی گردد).
بنابراین جمله آخر كاملا از شرط خامس جداست و از متفرّعات آن نمی باشد، بلكه در بیان شرایط قرابت رضاعی و حرمت نكاح بین دو مرتضع است،
ص: 81
و در حقیقت این شرط علاوه بر شروط قبل است و معنی آن این است كه برای تحقّق قرابت رضاعی میان دو مرتضع لازم است كه اوّلا رضاع در مورد هر یك با شرایط پنج گانه انجام گیرد كه از آن جمله باید رضاع از طریق یك زن و شوهر حاصل شده باشد، و ثانیا صاحب شیر دو مرتضع یكی باشد. البته این شرط را قانون مدنی در عداد شروط ذكر نكرده است. بلكه بذكر مثال اكتفا نموده كه رسانندۀ این معنی است كه عینا مطابق نظریّه مشهور است و قانون مدنی از همان نظریّه پیروی كرده است.
باید توجّه داشت این خلط در بعضی از متون فقه نیز ملاحظه می شود مثلا در متن لمعه (1) و شرایع (2) در مقام بیان شرایط تحریم قرابت رضاعی اتّحاد فحل را ذكر كرده ولی در مقام استنتاج ادامه داده اند كه چنانچه زنی با شیر متعلّق به شوهران متعدّد كودكان متعدّدی را شیر دهد، ازدواج آنان با یكدیگر ممنوع نمی باشد.
درحالی كه این شرط مربوط به اصل رضاع است، و در رابطه میان دو مرتضع شرط اضافه ای وجود دارد كه باید تفكیك گردد. زیرا بدیهی است چنانچه زنی با شیر متعلّق به شوهران متعدّد كودكان متعدّدی را شیر دهد، هر چند بین آن كودكان حرمت نكاح ایجاد نمی شود ولی بین هر یك از آنان با زن و فحل در خطّ عمودی قرابت رضاعی بوجود می آید.
صاحب جواهر به این نكته اشاره نموده (3) و دو موضوع را از یكدیگر تفكیك كرده است. در كتاب تحریر الوسیله نیز تصریح شده كه وحدت فحلی كه دو مرتضع از شیر متعلّق به او استفاده می كنند شرطی است اضافه بر شروط قبل كه در3.
ص: 82
خصوص نشر حرمت بین دو مرتضع ملحوظ گردیده است (1).
خلاصه آنكه همانگونه كه گفته شد این خلط مبحث از آن ناشی می شود كه قانون مدنی در مادّۀ 1046 اصولا در مقام بیان قرابت رضاعی در خطّ عمودی یعنی بررسی رابطه بین زن و فحل با طفل است. ولی در قسمت اخیر مادّه موضوع قرابت رضاعی بین دو طفل را در خطّ افقی (اطراف) مورد بحث قرار می دهد؛ درحالی كه شایسته بود این دو قسمت از یكدیگر تفكیك و در قالب دو مادّه بیان گردد، تا موجب بروز اشتباه نشود. این خلط از متون فقهی به قانون مدنی سرایت نموده است.
بنابر آنچه گفته شد، مطابق حدیث نبوی كه می فرماید: (یحرم من الرّضاع ما یحرم من النّسب (2) - حرام می شود بوسیله شیر خوردن آنچه كه بوسیله نسب حرام می باشد). و با توجّه به روایات زیادی كه در این زمینه وارد گردیده و در باب دوّم از ابواب رضاع در كتاب نكاح وسائل الشیعة جمع آوری شده است، این قاعده استنباط می شود كه حرمت رضاعی به موازات حرمت نسبی است.
با توجّه به این روایات مادر رضاعی و مادر او بر طفل مرتضع حرام است.
همچنین هر كس كه نسبش به صاحب لبن (شوهر شیر دهنده) برسد نیز بر طفل مرتضع حرام است. همچنین سایر بستگان زن شیر دهنده از قبیل خواهر، برادر، پدر، پسر و نیز دختر مرضعه كه خواهر رضاعی طفل مرتضع می شود بر او حرامند. علاوه بر این، همانطور كه گفته شد، اگر دو طفل با شرایط فوق الذّكر از یك زن شیر بخورند، با یكدیگر برادر و خواهر رضاعی می شوند و بر یكدیگر حرامند.
ص: 83
باید دانست این نظر متعلّق به فقهای امامیّه است. ولی بعضی از فقهای عامّه حرمت رضاع را به مادران و خواهران رضاعی منحصر می دانند، و به اشخاص دیگر سرایت نمی دهند. استناد آنها به آیه 23 سوره مباركه نساء است كه در آنجا فقط (امهاتكم اللّاتی ارضعنكم) و نیز (اخواتكم من الرّضاعة) مذكور است و از اشخاص دیگر نامی دیده نمی شود. ولی فقهای امامیّه با استناد به حدیث مشهور و متواتر نبوی فوق الاشعار (یحرم من الرضاع ما یحرم من النسب) غیر از مادران و خواهران، كلیّه كسان دیگری را نیز كه طبق قاعده نسب حكم حرمت شامل آنها است، در ردیف مادران و خواهران و مشمول حرمت ناشی از قرابت رضاعی قرار می دهند.
در اینجا ذكر دو مسأله فقهی برای روشن شدن احكام مربوط به رضاع ضروری است:
مسأله اوّل: پدر طفلی كه شیر خورده نمی تواند با اولاد صاحب لبن اعم از نسبی یا رضاعی ازدواج كند. منظور از صاحب لبن بشرحی كه قبلا گفته شد، شوهر زنی است كه به طفل شیر داده است. چنانچه صاحب لبن از زن دیگرش فرزندی داشته یا پدر رضاعی دختری باشد، در اینجا پدر طفلی كه شیر خورده نمی تواند با بچه های صاحب لبن ازدواج كند. زیرا خواهران بچه ها، خواهران فرزندان او بحساب می آیند و خواهر فرزند در حكم فرزند و بر پدر حرام است (1). مستند این فتوی اخبار صحیحه ایست كه تصریح به تحریم كرده است و در اخبار آمده كه اینگونه اطفال حكم ولد صاحب لبن را دارند (2).
مسأله دوّم: پدر مرتضع (پدر طفلی كه شیر خورده) هم نمی تواند با اولاد مرضعه (زنی كه به طفل شیر داده) ازدواج كند، خواه اولاد نسبی باشد یا رضاعی، و7.
ص: 84
یا فرزند صاحب لبن باشد یا از صاحب لبن دیگر. مستند این فتوی صحیحۀ عبد اللّه بن جعفر است. وی به حضرت رضا (ع) نوشته است كه: (اگر زنی فرزندی را شیر دهد آیا ازدواج با دختر این زن برای مرد حلال است یا نه؟) حضرت فرمود: (نه برای آن مرد حلال نمی باشد (1)).7.
ص: 85
قرابت سببی كه آن را قرابت بالمصاهره نیز می گویند، بطوری كه مرحوم شهید ثانی (1) و شیخ انصاری (2) تعریف كرده اند، خویشاوندی است كه در اثر نكاح بین هر یك از زوجین با خویشاوندان دیگری ایجاد می گردد.
در مورد قرابت سببی بین نكاح دائم و منقطع فرقی نیست. كسانی كه نكاح با آنان در اثر مصاهره ممنوع می باشد، بر دو قسمند:
اوّل- كسانی كه نكاح آنان عینا ممنوع است. یعنی به محض ایجاد قرابت، حرمت ابدی تحقّق می یابد؛ مانند مادر زن.
دوّم- كسانی كه نكاح آنان جمعا ممنوع است. یعنی نكاح در فرض وجود قرابت ممنوع است؛ مانند خواهر زن.
مادّه 1047 قانون مدنی: (نكاح بین اشخاص ذیل بواسطۀ مصاهره ممنوع
ص: 86
دائمی است:
1- بین مرد و مادر و جدّات زن او از هر درجه كه باشد اعم از نسبی و رضاعی.
2- بین مرد و زنی كه سابقا زن پدر و یا زن یكی از اجداد یا زن پسر یا زن یكی از احفاد او بوده است هر چند قرابت رضاعی باشد.
3- بین مرد با اناث از اولاد زن از هر درجه كه باشد و لو رضاعی مشروط بر اینكه بین زن و شوهر زناشوئی واقع شده باشد).
حكم این ماده در مورد ممنوعیت نكاح با كسانی است كه بواسطۀ مصاهرت (1)، با آنان خویشاوندی حاصل شده است. كه هر یك از بندهای آن ذیلا تشریح می گردد:
از این عبارت استفاده می شود كه به مجرّد عقد نكاح بین یك زن و یك مرد، مادر و جدّات آن زن (اعم از مادری یا پدری) بر مرد حرام ابدی می گردند.
همچنین مادران رضاعی و جدّات رضاعی زن هم بر مرد حرام می گردند. اطلاق این بند از مادّه رسانندۀ آن است كه به محض تحقّق رابطه زوجیّت، حرمت ابدی ایجاد می گردد؛ اعم از اینكه نزدیكی صورت گرفته باشد یا نه. بنابراین اگر مردی با زنی ازدواج كند و قبل از دخول او را طلاق دهد، دیگر با مادر و یا جدّه زن نمی تواند ازدواج كند. همچنین از اطلاق عبارت استفاده می شود كه از این جهت بین نكاح دائم و منقطع نیز فرقی نیست. پس اگر مثلا مردی زنی را حتی به مدّت یك ساعت متعه نماید (نكاح منقطع) هر چند با او نزدیكی نكند مادر و جدّه زن بر او حرام مؤبّد
ص: 87
می گردد.
مضمون بند اوّل مادّۀ 1047 قانون مدنی مطابق با فتوای مشهور فقهای امامیّه است، و در این زمینه قول مخالف بسیار كم وجود دارد. شهید ثانی می گوید: (در میان علمای امامیّه ابن ابی عقیل و نیز گروهی از عامّه گفته اند كه مادر و جدّات زن بر مرد حرام نمی گردد، مگر بعد از دخول به زوجه. یعنی تا زن مدخوله نباشد و مرد با زن نزدیكی نكرده باشد مادر و جدّات زن بر مرد حرام نمی شود. ولی این قول نادر و ضعیف است (1)).
مستند فتوای مشهور، علاوه بر اجماع كه در شرح لمعه (2) به آن اشاره شده، این آیۀ شریفه است: (حُرِّمَتْ عَلَیْكُمْ … وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِكُمْ وَ رَبٰائِبُكُمُ اللّٰاتِی فِی حُجُورِكُمْ مِنْ نِسٰائِكُمُ اللّٰاتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلٰا جُنٰاحَ عَلَیْكُمْ- حرام شد ازدواج كردن شما با … مادران زنانتان و دختران زنانی كه در خانه شما هستند از زنانی كه به آنها دخول كرده اید و اگر به آنها دخول نكرده باشید مانعی ندارد اینكه با آنها ازدواج كنید (3)).
مشهور فقهاء قید (من نسائكم … ) را منحصرا به جملۀ اخیر (و ربائبكم … )
مربوط دانسته و جملۀ نخستین (امهات نسائكم) را مطلق شمرده اند.
متقابلا، مخالفین چنین استدلال می كنند: كلمۀ (من) در آیۀ فوق الذّكر بصورت قید آمده و به هر دو دسته ارتباط پیدا می كند، هم به (امهات نسائكم) و هم به (ربائبكم اللاتی). بدین معنی همان طور كه دختر زن زمانی حرام می شود
ص: 88
كه شخصی با زن نزدیكی كرده باشد، مادر زن هم زمانی حرام می شود كه مرد با زن نزدیكی كرده باشد. لذا شرط دخول در هر دو دسته اعتبار دارد.
مشهور استدلال فوق را چنین پاسخ می دهند:
اوّلا- این مسأله خلاف ظاهر است، چون قیودی كه پس از جملات متعدّده آورده می شود (مانند استثناء) ظهور در آن دارد كه تنها به جملۀ اخیر ارتباط پیدا می كند.
ثانیا- (من) در دو معنی بكار می رود، ابتدائیه و بیانیه، چنانچه (من) (ربائبكم) را مقید نماید، (من) ابتدائیه یا نشویه است یعنی دخترانی كه نشأت گرفته اند از زنانی كه با آنها آمیزش كرده اید، امّا اگر قید (من) به (امهات نسائكم) نیز ارتباط پیدا كند در این حالت (من) بیانیه است نه ابتدائیه، چرا كه مادر زن نشأت گرفته از زن نیست، بنابراین (من) بیانی می شود برای قبل از خودش یعنی مادر زنی كه مدخوله است، پس اگر (من) را در نظر بگیریم كه به دسته اخیر یعنی (ربائبكم اللاتی) مرتبط گردد (من) ابتدائیه است، و چنانچه بگوئیم به دسته اوّل برخورد می كند، یعنی (امهات نسائكم)، در این صورت (من) بیانیه است؛ حال یك لفظ داریم و دو معنی (ابتدائیه و بیانیه)، و چون در بحث اصول فقه ثابت شده است كه استعمال لفظ در بیش از یك معنی در یك استعمال جائز نیست، پس نمی توان لفظ (من) را در یك زمان هم در مفهوم ابتدائیه و هم بیانیه بكار برد، و چون امكان جمع نیز وجود ندارد پس ناگزیر از استعمال لفظ در یك معنی می باشیم؛ یعنی یا باید در معنای ابتدائیه استعمال شود یا بیانیه، و با توجّه به اینكه قید (من) متّصل به دستۀ (ربائبكم) می باشد پس باید گفت كه قید (من) به این دسته اختصاص دارد و معنای ابتدائیه می دهد.
علاوه بر این استدلال ادبی، روایتی هم در این زمینه وجود دارد: ابن حمزه از حضرت باقر (ع) سؤال كرد كه: (چنانچه مردی با زنی ازدواج نموده و قبل از دخول زن را طلاق دهد آیا دختر آن زن بر مرد حرام می شود؟)، حضرت فرمودند:
ص: 89
(دختر زنی كه مدخوله نیست بر مرد حرام نمی شود. چون خداوند قید كرده است كه زن باید مدخوله باشد تا دختر حرام شود). حضرت در ادامۀ سخن خود فرمودند:
(ولی زنی كه قبل از دخول طلاق داده شود مادر آن زن بر مرد حرام مؤبّد می شود).
سپس راوی سؤال می كند كه: (آیا این دو مورد مانند هم نیستند؟)، حضرت می فرمایند: (چنین نیست بخاطر اینكه خداوند در مورد مادر زن شرط دخول را قرار نداده ولی در مورد دختر زن این شرط را قائل گردیده است (1)).
پس با توجّه به این روایت و ظهور آیه شریفه قول مشهور موجّه و مستند و غیر قابل خدشه و ایراد بنظر می رسد.
با توجّه به این عبارت ازدواج با زن پدر و زن اجداد حرام است. زیرا این زنها در حكم مادر هستند. و همچنین نكاح پسر با زن پدر و اجداد رضاعی نیز حرام است. پس افرادی كه نكاح با آنها حرام است بشرح زیر تقسیم می شود:
1- نكاح پسر با زن پدر و زن اجداد نسبی خود.
2- نكاح پسر با زن پدر و زن اجداد رضاعی خود.
3- نكاح پدر با زن پسر نسبی خود.
4- نكاح پدر با زن پسر رضاعی.
5- نكاح پدر با زن احفاد رضاعی خود.
در كلیّه صور فوق بین افراد مذكور حرمت ابدی وجود دارد.
مبنای فقهی این مسائل آیات شریفۀ ذیل می باشد:
ص: 90
(وَ لٰا تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ إِلّٰا مٰا قَدْ سَلَفَ … - نكاح نكنید با كسانی كه پدران شما با آنها نكاح كرده اند (1)).
(حُرِّمَتْ عَلَیْكُمْ … وَ حَلٰائِلُ أَبْنٰائِكُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلٰابِكُمْ- حرام شد ازدواج كردن شما با … همسران فرزندانتان آنان كه از صلب شمایند (2)).
از این دو آیه حرمت ازدواج زن و اجداد هر چند بالا رود و زنان فرزندان و نوه و نتیجه … استفاده می شود. لازم به ذكر است كه معنای حقیقی نكاح همان عقد است، و نیز معنای حقیقی حلیله (مفرد حلائل) معقود علیها می باشد. پس كلمات (حلائل) و (تنكحوا) افاده عموم دارند اعم از اینكه نزدیكی صورت گرفته باشد یا خیر. بنابراین در حرمت نكاح با زن پدر و همسر فرزند دخول شرط نیست و بدون دخول هم، بصرف وقوع عقد، حرمت ایجاد می گردد.
البته روایات هم این استنباط را تأیید می كند از جمله روایت محمّد بن مسلم: (حضرت صادق (ع) می فرمایند: حرام است زنان پیغمبر بر حسن و حسین (ع)). حضرت پس از آن به همین آیه شریفه استدلال می كند و می فرماید:
(شایسته نیست كه مرد با زن جدّش ازدواج كند (3)).
با توجّه به اطلاق كلمۀ نكاح در این آیه، حكم حرمت شامل نكاح دائم و نیز منقطع می شود. همچنین بشرح پیش گفته به موجب حدیث نبوی حرمت ناشی از رضاع منطبق با حرمت ناشی از نسب است. پس مورد رضاعی نیز به این موارد اضافه می شود و رضاع جای نسب می نشیند. مثلا همانطور كه مادر نسبی زوجه بر مرد حرام است مادر رضاعی زوجه نیز حرام خواهد بود.
ص: 91
بین زن و شوهر زناشوئی واقع شده باشد.
كلمۀ (اناث از اولاد زن) در عبارت فوق شامل دخترهای بلاواسطه یا با واسطۀ زن یعنی نوه های آن زن می گردد، خواه نوه های دختری یا پسری، ولی ایجاد حرمت مشروط بر آن است كه نزدیكی واقع شده باشد. پس اگر زنی از شوهر قبلی دختری داشته باشد چنانچه با مرد دیگری ازدواج كند، و شوهر دوّم با آن زن نزدیكی كند دختر آن زن كه از شوهر سابق است بر شوهر جدید حرام ابدی می شود.
همچنین اگر مردی با زنی ازدواج نموده و پس از مدّتی او را طلاق دهد، و زن شوهر دیگری اختیار كند و از شوهر دوّم (جدید) دارای دختر شود، شوهر اوّل نمی تواند با دختر شوهر جدید ازدواج كند.
در مادّه فوق الذّكر اضافه شده كه فرقی بین دختر نسبی یا رضاعی از این حیث وجود ندارد.
در بحث قبل گفته شد كه از آیۀ شریفۀ 22 سورۀ نساء چنین استفاده می شود كه در مورد مادر زن بصرف وقوع عقد و بدون ضرورت نزدیكی، حرمت نكاح ایجاد می گردد، ولی در مورد دختر زن شرط است كه دخول صورت گیرد تا دختر زن با شوهر نسبت به یكدیگر حرام شوند. بنابراین اگر مردی با زنی ازدواج كند و قبل از دخول او را طلاق بدهد، می تواند با دختر این زن كه از مرد دیگری است (چه قبلا داشته یا بعدا دارای چنین دختری بشود) ازدواج كند، و حرمتی بین آنان وجود ندارد. یعنی صرف عقد با زن موجب حرمت ابدی نكاح با دختر او نمی گردد و علاوه بر عقد نزدیكی هم لازم است تا موجب حرمت شود.
باید دانست كه منظور از توقف حرمت ابدی بر نزدیكی این نیست كه آن مرد بتواند قبل از دخول به مادر درحالی كه مادر در نكاح اوست با دختر آن زن ازدواج نماید. زیرا ازدواج با دختر باعث می گردد كه آن زن مادر زن وی گردد و در آن
ص: 92
واحد كسی نمی تواند جمع بین مادر و دختر نماید. پس اینكه می گوئیم برای حرمت ابدی دخول شرط است، نسبت به دختر منظور است.
***
مادّه 1048 قانون مدنی: (جمع بین دو خواهر ممنوع است، اگر چه به عقد منقطع باشد).
طبق این مادّه اگر كسی با زنی ازدواج كرد، مادام كه زوجیّت مذكور باقی است نمی تواند با خواهرش ازدواج كند و چنانچه چنین ازدواجی صورت گیرد باطل است. از اطلاق عبارت مادّه استفاده می شود كه فرقی نمی كند كه هر دو عقد دائم باشد یا منقطع یا یكی دائم باشد و دیگری منقطع. همچنین اگر در یك لحظه دو خواهر را برای مردی به عقد نكاح درآورند، هر دو عقد باطل است. زیرا صحّت دو عقد موجب جمع بین دو خواهر می گردد، و چون بموجب مادّه مذكور جمع بین دو خواهر ممنوع است، پس صحّت هر یك موجب بطلان دیگری است. و از طرفی چون هیچ یك از دو عقد بر دیگری ترجیح یا تقدّم زمانی ندارد، لذا هر دو عقد باطل است.
مبنای فقهی مسأله قسمت اخیر همان آیۀ شریفه است كه می فرماید:
(حُرِّمَتْ عَلَیْكُمْ … وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ الْأُخْتَیْنِ- حرام است بر شما جمع بین دو خواهر (1)).
علاوه بر آیۀ شریفه نصوص متواتری دال بر این حكم وجود دارد كه طبق
ص: 93
مجموع آنها جمع بین دو خواهر در ازدواج ممنوع و حرام است. باید توجّه داشت كه حرمت در این مورد دائمی و مؤبد نیست بنابراین اگر ازدواج با خواهر اوّل نكاح منقطع باشد و مدّت تمام شود و یا ازدواج مذكور دائم باشد ولی بین زوجین طلاق واقع شود یا زوجه بمیرد، در این صورت شوهر می تواند با خواهرش ازدواج كند.
فقها در این زمینه عقیده دارند اگر مرد زنش را با طلاق رجعی مطلقه ساخت در مدّت عدّه نمی تواند با خواهر زن ازدواج كند زیرا مطلقه رجعیه قبل از اتمام مدّت عدّه، بمنزلۀ زوجه است (1).
قانون مدنی نیز در مادّتین 943 و 1148 و موادّ دیگر مطلقه رجعیه را در حكم زوجه قلمداد كرده است. بنابراین اگر مرد در عدّۀ رجعیه با خواهر زن خود ازدواج كند، در واقع جمع بین دو خواهر كرده است و چنین عقدی باطل است. امّا اگر زن به طلاق بائن مطلقه شود (مانند زن یائسه یا غیر مدخوله، زن سه طلاقه یا نه طلاقۀ عدّی) مرد می تواند با خواهر چنین زنی ازدواج كند. زیرا طلاق بائن موجب جدائی كامل بین زوجین می شود و هیچ نوع علقه ای بین آنان باقی نمی ماند (2).
در اینجا به ذكر چند مسأله در مورد این مادّه می پردازیم:
مسأله اوّل- اگر مردی به عقد منقطع با زنی ازدواج كند آیا قبل از انقضای عدّه می تواند با خواهرش ازدواج كند یا نه؟
فقها در این مورد دو نظریّه دارند مثبت (3) و منفی (4). منشأ اختلاف، از طرفی وجود نصّ صریحی (5) است كه دلالت بر نفی می كند، و از طرف دیگر مقتضای قواعد حقوقی این است كه در زمان عدّه عقد منقطع ازدواج با خواهر زن مجاز باشد.0.
ص: 94
زیرا در نكاح منقطع پس از انقضای مدّت یا بذل آن، در حقیقت رابطه نكاح و زوجیّت بین زوجین قطع شده و مانند طلاق بائن در نكاح دائم است. بنابراین مطابق مقتضیات حقوقی در این مدّت ازدواج با خواهر زن سابق نباید اشكالی داشته باشد، ولی فقهای معاصر اغلب احتیاطا منع نموده اند (1).
مسأله دوّم- در عدّه فسخ نكاح، آیا مرد می تواند با خواهر زوجه ازدواج كند؟
باید توجّه داشت این مورد با طلاق بائن فرقی ندارد، و قواعد حقوقی اقتضا می كند كه بگوئیم در این مورد هم حكم موضوع مشابه طلاق بائن است و ازدواج در حین عدّه بلا مانع می باشد (2).
مسأله سوّم- چنانچه هر دو خواهر و یا یكی از آنها ولد الزّنا یا ولد به شبهه باشد حكم موضوع چیست؟
فقها در این زمینه با رعایت احتیاط عقیده دارند حكم قضیّه مانند اخت مشروع است و جمع بین اختین در صورت فوق جائز نیست. امّا در مادّۀ 1045 ق. م.
كه می گوید: (نكاح با اقارب نسبی ذیل ممنوع است، اگر چه قرابت حاصل از شبهه یا زنا باشد) شاید بتوان با اتّخاذ ملاك قائل شد به اینكه قانون مدنی از احتیاط فقها پیروی نموده است.
تذكّر- در جمع بین دو خواهر قانون مدنی راجع به خواهر رضاعی ساكت است ولی فقها با توجّه به حدیث نبوی به صراحت گفته اند كه از حیث حرمت جمع بین دو خواهر میان خواهر نسبی و رضاعی فرقی نیست (3).
***0.
ص: 95
مادّه 1049 قانون مدنی: (هیچ كس نمی تواند دختر برادر زن و یا دختر خواهر زن خود را بگیرد مگر با اجازه زن خود).
یعنی اگر زن انسان عمّه یا خاله دختری است، مرد نمی تواند با آن دختر ازدواج كند مگر با اجازه عمّه یا خاله دختر (یعنی همسر خود).
این مادّه از قانون مدنی مبتنی بر فتوای مشهور فقهای امامیّه است و مستند آن نیز علاوه بر اجماع اخبار متواتره ای است كه در این مورد وارد گردیده است (1). در مقابل نظریّه مشهور دو قول مخالف وجود دارد یكی نظریّۀ اسكافی و عمّانی است كه نكاح مزبور را اجازه داده اند و لو زن آن را منع نماید؛ دیگری قول صدوق به عدم جواز نكاح است اگر چه زن اجازه دهد.
اسكافی و عمّانی به این قسمت از آیۀ شریفه از سورۀ نساء استناد می كنند كه خداوند بعد از شمردن زنانی كه نكاح با آنان حرام است می فرماید: ( … وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ … ) یعنی سوای آن زنانی كه نام بردیم بر شما حلال است، علی هذا چون خداوند غیر از اشخاص نامبرده شده نكاح با بقیه افراد را جائز دانسته دختر برادر یا خواهر زن در ردیف بقیّه زنان است و ازدواج با آنها به حكم آیه بلا اشكال می باشد (2).
مستند دیگر روایت علی بن جعفر است وی از برادرش امام موسی بن
ص: 96
جعفر (ع) سؤال می كند درباره مردی كه با زنی ازدواج نموده پس از ازدواج با عمّه یا خاله آن زن، یعنی علاوه بر اینكه عمّه یا خاله در عقدش بوده با دختر برادر یا خواهر آن زن نیز ازدواج نموده و با هم جمع كرده است؛ حضرت در پاسخ می فرمایند: (مانعی ندارد (1)).
امّا استناد صدوق به روایت ابی الصباح است به نقل از حضرت صادق (ع) كه فرموده اند: (برای مرد حلال نیست به اینكه جمع كند بین زن و عمّه و خاله او (2)).
مشهور فقها این دو قول را رد كرده، و روایات مستند نظریّه های مذكور را در مقابل روایات زیادی كه در زمینه لزوم اذن عمّه یا خاله وارد شده ضعیف می دانند.
آنان در مورد روایتی كه حضرت فرموده است: (مانعی ندارد) معتقدند كه منظور حضرت این بوده است كه در صورت اذن مانعی ندارد و همچنین در روایت دیگر كه حضرت فرموده است (جائز نیست) مراد حالتی است كه اذن وجود ندارد.
حال باید ببینیم اگر مردی بدون اجازه زوجه با دختر برادر یا دختر خواهرش ازدواج و بین آنان جمع كند، اثرات حقوقی موضوع چگونه خواهد بود. در پاسخ به این سؤال بین فقهاء چهار نظریّه وجود دارد:
الف) نظریّه مرحوم محقّق كه می گوید نكاح دوّم باطل است.
ب) نظریّه ای كه تعداد زیادی از فقهای متأخر پیرو آنند، كه صحّت نكاح دوّم متوقّف بر اجازه زن است و چنانچه اجازه ندهد عقد باطل است.
ج) طرفداران نظریّه سوّم می گویند اختیار با عمّه یا خاله است. آنان می توانند نكاح خود را فسخ كنند و یا عقد برادر زاده یا خواهر زاده را فسخ نمایند بدون اینكه به طلاق احتیاج باشد، و یا اینكه ازدواج دوّم را امضاء كنند. زیرا هر دو6.
ص: 97
عقد صحیح واقع شده است. بنابراین بقاء دو عقد منوط به اجازه عمّه و خاله است، و چنانچه بخواهند می توانند آن را اجازه دهند و یا آنكه یكی را فسخ و دیگری را باقی بگذارند.
د) نظریّه ای كه از مرحوم علّامه حلّی نقل شده است كه عقد دختر (برادر زاده یا خواهر زاده) قطعا باطل است، و عقد خود عمّه و خاله نیز متزلزل می گردد. چنانچه عمّه یا خاله راضی هستند ادامه زندگی بدهند و الّا عقد را از بین ببرند (1).
بنظر می رسد دو نظریّه اخیر مخدوش باشد. امّا در مورد نظریّۀ سوّم، اینكه عمّه یا خاله حقّ فسخ نكاح خود را دارند، صحیح نیست. زیرا عقد مزبور صحیحا واقع گردیده و بموجب اصل استصحاب استحكام عقد سابق احراز می شود؛ از طرفی جمع بین خواهر زاده و برادر زاده با عمّه و خاله بواسطۀ عقد دوّم انجام گرفته و مقتضای قاعده این است كه عقد دوّم یا فاسد باشد یا متوقّف بر اجازه، و به هرحال مجوّزی باقی نمی ماند كه زن اوّل بتواند عقد خودش را فسخ كند. با این ترتیب نظریّۀ سوّم قابل پذیرش نیست.
امّا در مورد نظریّۀ چهارم نیز باید گفت این نظریّه هم وجهی ندارد، زیرا آنچه كه مقتضی تزلزل است حالت جمع می باشد، یعنی زمانی كه ازدواج و نكاح عمّه یا خاله با ازدواج دختر (خواهر زاده یا برادر زاده) جمع شود. ولی چنانچه عقد اخیر را باطل بدانیم دیگر جمعی وجود ندارد تا عقد عمّه یا خاله بموجب آن متزلزل گردد.
بین دو نظریّۀ اوّل و دوّم، نظریّۀ دوّم كه متأخّرین از فقها نیز پیرو آنند،
ص: 98
صحیح تر بنظر می رسد. زیرا بمنظور جلوگیری از هتك حرمت عمّه یا خاله، ازدواج با خواهر زاده یا برادر زاده آنها نهی گردیده، و فلسفه ممنوعیّت و نهی نیز رعایت حرمت عمّه یا خاله است. حال چنانچه عمّه و خاله قبلا اذن به ازدواج بدهند یا بعدا آن را اجازه كنند، چنین ازدواجی بلااشكال و صحیح خواهد بود. كما اینكه در روایت محمّد بن مسلم از حضرت باقر (ع) به این موضوع اشاره شده كه حضرت فرمودند: (همانا رسول اللّه (ص) نهی فرموده از تزویج زن بر بالای عمّه یا خاله اش بخاطر اجلال خاله و عمّه، هنگامی كه آنان اجازه دادند مانعی ندارد (1)).
بنابراین نهی در حقیقت متعلّق به نكاح بعنوان اوّلی نیست تا اینكه موجب فساد عقد گردد، بلكه بعنوان ثانوی است (هتك حرمت خاله یا عمّه)، و زمانی كه نهی مستقیما به نكاح متعلّق نشد دلالت بر فساد هم نمی كند؛ پس اشكالی ندارد كه عمومات (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ) و (أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ) این عقد را نیز شامل شود، ولی این امر منوط و مشروط است به اجازه عمّه یا خالۀ زن؛ عبارت قانون مدنی نیز مشعر بهمین معنا است. زیرا می گوید: (هیچ كس … مگر با اجازه زن خود.)
بدین ترتیب می توان گفت چنانچه قبل از عقد دوّم چنین اجازه ای صادر نشده باشد ولی بعدا صادر شود، اجازه بعدی نقص را رفع و عقد را تصحیح می گرداند. و در این مقام لزومی ندارد كه شرط مقارن مشروط باشد. عینا مانند عقد فضولی كه اجازه بعدی می تواند شرط متأخّر قرار گیرد. بدیهی است بعد از عقد اگر عمّه یا خاله ازدواج دوّم را اجازه ندهد و ردّ كند عقد دوّم باطل است.
در اینجا پیرامون مادّه مذكور به طرح چند مسأله می پردازیم:
مسأله اوّل- اگر دختر برادر یا دختر خواهر بدوا در نكاح مردی قرار گیرد و بعدا مرد بخواهد با عمّه یا خاله همسرش نیز ازدواج كند حكم مسأله چیست؟
فقها گفته اند اگر عمّه و خاله هنگام خواستگاری از موضوع ازدواج قبلی7.
ص: 99
مرد با خواهر زاده یا برادر زاده خود مطلع باشند در این صورت اشكالی ندارد ولی اگر مطلع نباشند و بعد از عقد دوّم از این موضوع آگاه شوند در این مورد نظریات مختلفی وجود دارد كه اجمالا بشرح زیر مطرح می گردد:
الف) عمّه یا خاله مخیّرند بین امضاء عقد لا حقّ یا ردّ آن.
ب) عمّه یا خاله مخیّرند بین فسخ عقد خود و یا عقد سابق.
ج) هر دو عقد باطل است.
مشهور فقها بر نظریّۀ اوّلند. یعنی عقیده دارند عمّه یا خاله فقط اختیار ابطال عقد خودش را دارد. زیرا عقد نخست صحیحا صورت گرفته و دادن اختیار به عمّه یا خاله در زمینه فسخ عقد اوّل تضییع حقّ خواهر زاده یا برادر زاده را موجب می شود، و این تحمیل غیر منطقی و غیر قابل توجیه است (1).
تذكّر 1) در مادّۀ 1049 قانون مدنی كه می گوید: (هیچ كس نمی تواند دختر برادر زن یا دختر خواهر زن خود را بگیرد … )، مشخّص نیست كه منع تا چه درجه ای از بستگان را شامل می گردد. یعنی آیا منحصر به درجه اوّل است یا درجات بالاتر مثلا عمّه یا خاله پدر و مادر و یا بالاتر را نیز در بر می گیرد؟ فقها معتقدند منع شامل كلیّه درجات است و از این حیث بین درجۀ اوّل و درجات بالاتر فرقی نیست.
از ظاهر قانون مدنی چنین معنائی استفاده نمی شود بلكه حكم را شامل عمّه و خاله درجه اوّل می داند. بنابراین اگر كسی بدوا با زنی ازدواج كند و سپس با نوه خواهر یا برادر همسرش نیز ازدواج كند دیگر اجازه همسر لازم نیست.
تذكّر 2) قانون مدنی در مادّۀ مورد بحث از برادر زاده و خواهر زاده رضاعی سخنی به میان نیاورده است. ولی فقها باستناد حدیث (یحرم من الرّضاع ما یحرم من9.
ص: 100
النّسب (1)) خواهرزاده و برادرزاده رضاعی را نیز در حكم نسبی قرار می دهند.
مسألۀ دوّم- هرگاه زوج پس از طلاق رجعی عمّه یا خاله قصد ازدواج با برادر زاده و یا خواهرزادۀ او را داشته باشد، مادام كه مدّت عده منقضی نشده نمی تواند نكاح را منعقد نماید ولی در طلاق بائن اشكالی ندارد.
مسأله سوّم- عمّه یا خاله ای كه قبلا برای ازدواج شوهرش با خواهر زاده یا برادر زاده خود اذن داده آیا می تواند از اذن عدول كند؟
در اینجا باید قائل به تفكیك شد چنانچه عقد با خواهرزاده یا برادرزاده اش واقع شده باشد، در این صورت عدول از اذن اثری ندارد و موجب بطلان عقد دوّم نمی شود. ولی اگر هنوز عقد واقع نشده باشد، عدول از اذن مؤثّر است و مانع ازدواج دوّم می شود. زیرا مثل این است كه اصولا اذنی داده نشده باشد.
مسأله چهارم- اگر اذن عمّه یا خاله ناشی از غرور باشد (فریب)، در این صورت نیز اذن محسوب می شود و غرور در مقام مؤثّر نیست. مثلا اگر شوهر به او وعده بدهد كه در صورت اذن مثلا مال یا حقّی را به زوجه واگذار می كند، ولی بعد از اذن به وعده وفا نكند، این تخلّف موجب بطلان اذن و عقد نیست. و نیز فرقی نمی كند كه شوهر از ابتدا قصد وفای به عهد را نداشته یا بعدا خودداری كرده است.
البته ناگفته نماند چنانچه اذن از ابتدا مشروط به شرطی باشد و بعدا شوهر به این شرط عمل نكند چون تخلّف از شرط موجب بطلان اذن می شود مآلا عقد را نیز باطل می سازد.
مسأله پنجم- اگر عمّه یا خاله مجنونه باشد و اذن بدهد آیا این اذن اعتبار دارد، یا اینكه اذن با ولی اوست؟
در این خصوص بین فقها نظریات مختلفی وجود دارد ولی مقتضای قواعد حقوقی آن است كه در این صورت اذن به ولی منتقل می شود (2).0.
ص: 101
مسألۀ ششم- آیا اذن عمّه و خاله از قواعد آمره است یا مخیّره؟
لزوم اذن عمّه و خاله برای صحّت عقد با خواهرزاده و برادرزاده كه درّ قانون مدنی آمده، از قوانین آمره است و مانند حقّ خیار نیست كه قابل فسخ یا اسقاط باشد. بنابراین چنانچه ضمن عقد نكاح یا عقد لازم دیگری شوهر با زن خود شرط نماید كه حقّ مداخله در نكاح برادرزاده و خواهرزاده را ندارد این شرط صحیح نیست. ولی در صورتی كه در ضمن عقد نكاح یا عقد لازم دیگر با زن شرط كند كه برادرزاده یا خواهرزاده زن را نیز بگیرد، و یا به تعبیر دیگر مجاز در ازدواج با آنان باشد، شرط صحیح است و اشكالی ندارد. در اینجا بنظر می رسد زن از اجازه خود كه ضمن عقد لازم داده است حقّ عدول ندارد.
ص: 102
مادّه 1050 قانون مدنی: (هر كس زن شوهردار را با علم بوجود علقه زوجیّت و حرمت نكاح و یا زنی را كه در عدّه طلاق یا در عدّه وفات است با علم به عدّه و حرمت نكاح برای خود عقد كند، عقد باطل و آن زن مطلقا بر آن شخص حرام مؤبّد می شود).
مادّه 1051 قانون مدنی: (حكم مذكور در مادّه فوق در موردی نیز جاری است كه عقد از روی جهل بتمام یا یكی از امور مذكوره فوق بوده و نزدیكی هم واقع شده باشد. در صورت جهل و عدم وقوع نزدیكی عقد باطل ولی حرمت ابدی حاصل نمی شود).
از تلفیق دو مادّۀ فوق مطالب زیر استفاده می شود:
الف) هرگاه مردی زن شوهرداری را، با علم بوجود رابطه زوجیّت و حرمت نكاح، عقد كند، عقد مزبور باطل و آن زن بر آن شخص حرام مؤبّد می شود.
ب) هرگاه مردی با زنی كه در عدّه طلاق یا وفات مرد دیگر است با علم به عدّه و حرمت نكاح، عقد ازدواج منعقد كند، مانند مورد قبل عقد باطل و آن زن بر وی حرام ابدی می شود.
ص: 103
ج) هرگاه مردی با جهل به شوهر داشتن یا در عدّه بودن زنی او را به عقد خود درآورد، چنانچه نزدیكی صورت نگیرد عقد باطل می شود، ولی حرمت ابدی حاصل نگشته و آن زن بعد از خروج از زوجیّت اول یا خروج از عدّه می تواند با آن مرد ازدواج كند.
ه) هرگاه مردی با جهل به شوهر داشتن یا در عدّه بودن زنی با او ازدواج و نزدیكی نماید، عقد باطل و آن دو بر هم حرام ابدی می شوند.
فقهای امامیّه در بحث فوق نخست احكام زن معتدّه (دارای عدّه) را مطرح نموده، و آنگاه احكام زن شوهردار را مورد بحث قرار داده اند. علّت این تقدّم و تأخّر این است كه نصوص در كتاب و سنّت در خصوص زن معتدّه وارد شده، و زن شوهردار، به ترتیبی كه گفته خواهد شد، به حكم مزبور ملحق شده است. بنابراین به پیروی از فقهاء مقدمتا احكام زن در عدّه مورد بررسی قرار می گیرد.
نكاح با زنی كه در عدّه دیگری است باطل است، و فرقی نمی كند كه نكاح دائم باشد یا منقطع، و طلاق بائن باشد یا رجعی، و نیز عدّۀ وفات یا عدّۀ شبهه. همچنین در بطلان عقد فرقی نمی كند كه طرفین عالم به وجود عدّه و حرمت نكاح باشند یا جاهل. در این مورد بین فقها اختلاف نظری وجود ندارد، به دلیل اینكه مستند حكم، آیۀ شریفه زیر است:
(وَ لٰا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكٰاحِ حَتّٰی یَبْلُغَ الْكِتٰابُ أَجَلَهُ- مادام كه مدّت عدّه سر نیامده عزم عقد نكاح ننمائید (1)).
ص: 104
هر چند در آیۀ فوق از عزم و تصمیم بر نكاح نهی شده است، ولی كاملا واضح است كه آنچه واقعا ممنوع گردیده اصل عقد نكاح است. مضافا به اینكه غیر منطقی است كه عزم بر نكاح ممنوع و اصل نكاح مجاز باشد.
باید توجّه داشت منظور از عزم معادل خواستگاری نیست. زیرا صرف خواستگاری تصمیم بر ازدواج پس از انقضاء عدّه است، ولی عزم یعنی قصد ازدواج در حال فعلی. و لذا خواستگاری بصورت تعریض از بعضی از زنان در حال عدّه بائن و یا عدّه وفات بلا مانع می باشد.
همانگونه كه قبلا بیان گردید نكاح با زن در عدّه در صورت علم موجب حرمت ابدی است؛ یعنی علم به حكم و موضوع. فقها عقیده دارند در مسأله فرقی نمی كند كه هر دو عالم به حكم و موضوع باشند و یا اینكه فقط یكی از آنان علم داشته باشد به هرحال به محض وقوع چنین عقدی حتّی اگر نزدیكی هم صورت نگرفته باشد حرمت ابدی بین آنان ایجاد می شود (1).
چنانچه زن و مرد نسبت به حكم (حرمت) یا موضوع (وجود زن در عدّه) جاهل باشند و نكاح نمایند، عقد باطل است ولی حرمت ابدی ایجاد نمی گردد.
بنابراین می توانند بعد از انقضای عدّه با یكدیگر ازدواج نمایند، مشروط بر اینكه نزدیكی صورت نگرفته باشد. ولی اگر نزدیكی واقع شود حرمت ابدی بوجود می آید.
مستند حرمت ابدی در صورت وقوع نزدیكی، علاوه بر آیۀ شریفه كه نقل شد (2)، روایات متعدّدی است از ائمه معصومین (ع) كه ذیلا به عنوان نمونه دو روایت نقل می شود:
1- حضرت صادق (ع) در روایتی می فرمایند: (هرگاه مردی با زنی
ص: 105
ازدواج كند كه آن زن در عدّه است و نزدیكی هم واقع شود آن زن بر مرد ابدا حلال نیست خواه عالم یا جاهل باشد. ولی اگر مرد به آن زن دخول ننماید چنانچه جاهل باشد حلال است و برای عالم حلال نیست (1))
2- در روایت دیگر عبد الرّحمن بن حجاج از حضرت ابا ابراهیم (ع) نقل می كند كه: (از او سؤال كردم درباره مردی كه ازدواج می كند با زنی كه در عدّه است در حالتی كه جاهل است، آیا بر مرد حرام ابدی است؟)، آن حضرت فرمودند:
(خیر اگر جاهل بوده بعد از انقضای عدّه می تواند با همان زن ازدواج نماید). راوی می گوید: (سؤال كردم كدام یك از دو جهل موجب عذر است، جهل به حرام بودن ازدواج یا جهل به اینكه زن در عدّه می باشد؟)، حضرت در پاسخ فرمودند:
(یكی از این دو جهل آسان تر از دیگری است. جهل به اینكه زن در عدّه است آسان تر است از اینكه جهل به حرمت داشته باشد و نداند كه خداوند چنین ازدواجی را حرام نموده است (2)).
با استناد به روایات فوق فقهای امامیّه فتوی داده اند در صورتی كه این ازدواج با علم باشد و یا با جهل و لیكن نزدیكی صورت گرفته باشد، موجب حرمت ابدی خواهد بود. و امّا در حالت جهل بدون نزدیكی موجب حرام ابدی نمی گردد، ولی در تمام این صور عقد باطل است.
عقد ازدواج با زن شوهر دار باطل است خواه عالما عامدا باشد یا از روی جهل. این موضوع از واضحات است و تردیدی در آن نیست. فقط باید دید آیا چنین عقدی موجب حرمت ابدی نیز می گردد یا نه؟ یعنی چنانچه زن به علّت فوت یا طلاق از شوهرش جدا شود آیا بعد از انقضاء عدّه می تواند با مرد قبلی ازدواج كند؟
ص: 106
همانگونه كه گفته شد آیه قرآن و نصوص روایت در مورد معتده وارد گردیده، ولی به شرحی كه خواهد آمد زن شوهردار نیز با استفاده از حكم مربوط به زن در عدّه، مادام كه در زوجیّت قبلی است قابل نكاح نیست.
مرحوم علّامۀ حلّی می گوید: (ملحق نمودن زن شوهردار به زن معتده در حرمت ابدی مورد اشكال است (1)). ولی سایر فقها با استدلال به اولویت گفته اند كه نكاح با زن شوهردار همانند زن در عدّه موجب حرمت ابدی است خواه نزدیكی تحقّق پذیرفته باشد یا خیر، ولی در صورت جهل به موضوع یا حكم تنها در صورتی كه دخول صورت بگیرد حرمت ابدی ایجاد می شود. در این مقام فرقی نمی كند كه عقد اوّل یا عقد دوّم دائمی باشد یا منقطع.
در مورد حكم فوق به ذكر چند مسأله می پردازیم:
مسأله 1- همانگونه كه قبلا گفته شد در مورد شخص جاهل تنها نزدیكی است كه موجب حرمت ابدی می باشد. حال باید دید كه این دخول باید در زمان عدّه صورت گرفته باشد یا آنكه اگر تزویج در مدّت عدّه انجام شده و دخول بعد از انقضای عدّه باشد در این حالت هم دخول محرّم می گردد؛ در پاسخ به این سؤال فقها دو نظریّه دارند:
صاحب ریاض قول دوّم را قبول كرده و می گوید: (در فرض فوق شرط دخول این نیست كه در زمان عدّه صورت گرفته باشد بلكه چنانچه بعد از زمان عدّه هم انجام گیرد، در این حالت نیز موجب حرمت ابدی می گردد). دلیل صاحب ریاض اطلاق فتاوی و نصوص در این زمینه است. در مقابل، صاحب جواهر قول اوّل را اختیار نموده و می گوید: (چنانچه دخول بعد از پایان مدّت عدّه صورت گرفته باشد موجب حرمت ابدی نیست (2)). دلیل صاحب جواهر استنباط و استظهار3.
ص: 107
از نصوص است.
بنظر می رسد عقیده صاحب جواهر بیشتر قابل توجیه است. زیرا بطور كلی حرمت ابدی خلاف اصل است و مطابق قواعد اصول باید به قدر متیقن اكتفا كرد.
قدر متیقن هم همین است.
از مادّه 1051 ق. م. هم كه می گوید: ( … نزدیكی هم واقع شده باشد … ) می توان استنباط كرد كه از نظریّۀ صاحب جواهر پیروی شده است.
بخصوص اینكه حرمت ابدی خلاف اصل است و نباید در مورد آن تفسیر موسّع صورت گیرد بلكه در اینگونه موارد صحیح این است كه تفسیر مضیّق صورت گیرد.
بعضی از حقوق دانان معاصر از عبارت مادّۀ مزبور چنین استنباط كرده اند كه برای ایجاد حرمت كافی است كه نكاح در عدّه واقع شود و در اثر آن نزدیكی بعمل آید خواه نزدیكی در عدّه باشد یا خارج از آن (1). ولی با توضیحی كه داده شد از نظر ما قابل توجیه نیست.
مسأله 2- هرگاه ولیّ زوج زنی را كه ایام عدّه را می گذراند به ازدواج وی درآورد درحالی كه خود به حكم و موضوع عالم باشد، و نیز در موردی كه وكیل به همین صورت اقدام به عقد كند، مسألۀ نكاح و رابطۀ بین طرفین تابع چه حكمی است؟
فقهاء عقیده دارند چنین عقدی موجب حرمت ابدی نمی شود. چون مستنبط از ادله این است كه مناط در حرمت علم زوج است نه علم ولی یا وكیل. البته باید توجّه داشت در مورد وكالت بین اینكه مورد معیّن باشد یا بنحو اطلاق فرق دارد. اگر وكالت برای تزویج زن معیّن نباشد، حكم مسأله همان است كه گفته شد. ولی اگر وكیل وكالت در ازدواج زن معیّنی داشته و آن زن در عدّه باشد، ظاهرا این مسأله مانند موردی است كه خود مرد مباشرتا اقدام به تزویج زن معتده نموده باشد (2).ی.
ص: 108
مسئلۀ 3- آیا زنی كه در عدّه طلاق یا وطی به شبهه مردی است می تواند برای خود او عقد شود؟
فقها می گویند عقد تنها در عدّۀ رجعیه صحیح نیست ولی در عدّه بائن، عدّه وطی به شبهه و عدّه فسخ با یكی از موجبات قانونی، عقد جائز و صحیح است.
استدلال آنان این است كه تزویج در عدّۀ رجعیه به لحاظ آنكه آن زن به منزلۀ زوجه می باشد، باطل است. امّا در عدّه های دیگر چنین نیست. در اینجا ناگفته نماند ازدواج در عدّه طلاق سوّم باطل و حرام است ولی باعث حرمت ابدی نمی شود (1).
مسئلۀ 4- هرگاه مردی شك داشته باشد كه زن در عدّه بسر می برد یا نه، ازدواج با چنین زنی چه صورتی دارد؟
در پاسخ به مسأله دو فرض قابل تصوّر است:
الف- اینكه مرد سابقا علم داشته كه زن در عدّه بوده، ولی احتمال می دهد كه عدّه سپری شده است؛ در اینجا اگر خود زن بگوید كه عدّه اش سپری گردیده مرد می تواند با او ازدواج كند ولی اگر مرد سؤال نكند و زن نیز نگوید كه عدّه اش سپری گردیده، مقتضی استصحاب این است كه عدّه باقی است و ازدواج مرد با چنین زنی جائز نیست.
بنظر اكثر فقها در صورت ازدواج در چنین حالتی حرمت ابدی ایجاد می گردد. زیرا استصحاب در این مسأله جانشین قطع و علم است. یعنی چون مقتضای استصحاب این است كه عدّه باقی است و زن هنوز در عدّه بسر می برد، بنابراین مانند این است كه علم به عدّه برای او احراز شود. لذا مرد عالم محسوب می گردد و ازدواج موجب حرمت ابدی است (2).
ب- مرد از اینكه زن در عدّه است یا نه اطلاعی ندارد. در این حالت تردیدی نیست كه ازدواج جائز است، خصوصا اینكه زن بگوید عدّه اش سپری شده است.8.
ص: 109
مسئلۀ 5- مردی با زنی كه در عدّه است ازدواج می كند، و هر دو یا یكی از آنها به موضوع یا حكم جاهل می باشند، چنانچه شك داشته باشیم به اینكه نزدیكی صورت گرفته است، یا نه حكم قضیّه چگونه است؟
فقها می گویند چون اصل عدم دخول است نزدیكی را واقع شده نمی دانیم.
همچنین در حالتی كه علم به عدم دخول داشته باشیم و شك داشته باشیم كه زن عالم به موضوع و حكم بوده یا جهل داشته، بنا را در اینجا هم بر عدم علم می گذاریم چون اصل بر عدم علم است. لذا حرمت ابدی بر موضوع بار نمی شود (1).
مسئلۀ 6- اگر مردی نسبت به دو زن علم اجمالی داشته باشد به اینكه یكی از آن دو در عدّه می باشد، ولی بطور معیّن نداند كدامیك از آنها است، حكم قضیّه چیست؟
در این حالت مرد باید از هر دو ازدواج اجتناب كند. امّا مشهور فقها عقیده دارند چنانچه مرد با یكی از زنان ازدواج كند، ازدواج باطل است ولی باعث حرمت ابدی نمی شود. چون سبب حرمت علم به معتدّه بودن زن است كه در فرض مسأله این حالت احراز نگردیده است. لذا اگر این مرد در آن واحد با هر دو زن ازدواج كند هر دو عقد باطل است و آن دو زن بر مرد حرام می شوند. مستند این فتوی عمل به قواعد علم اجمالی است كه در اصول فقه مورد بحث قرار گرفته است.
مسئلۀ 7- همانگونه كه گفته شد نمی توان با زنی كه در عدّه وفات است، مانند عدّه طلاق، ازدواج كرد. حال اگر شوهر زنی فوت كند و زن آگاه به فوت نباشد ولی مرد آگاه باشد، آیا در صورت تحقّق عقد حرمت ابدی ایجاد می شود؟
در این مورد بین فقهاء دو نظر وجود دارد:
عدّه ای می گویند موجب حرمت ابدی نیست. زیرا مقتضی حرمت این است كه زن معتدّه یا مزوّجه باشد و چنین زنی نه معتدّه است نه مزوّجه. مزوّجه نیست چون شوهرش فوت كرده، معتدّه نیست چون زن از فوت شوهر بی اطّلاع است.9.
ص: 110
و عدّه وفات بعد از اطلاع زن از فوت شوهرش شروع می شود، و چون زن بر وفات اطلاع نیافته پس در عدّه نیست. نتیجتا چنین عقدی موجب حرمت نمی گردد. اكثر فقها بر این نظر اتّفاق دارند و معتقدند فرقی نمی كند كه مدّت سپری شده از زمان فوت تا تاریخ وقوع عقد و دخول، به میزان مدّت عدّه وفات باشد یا خیر (1).
با این حال باید توجّه داشت عقدی كه در زمان عدّه صورت گرفته باطل است. چرا كه صحّت آن عقد با اتّخاذ عدّه و حداد (ترك زینت) منافات دارد.
بعبارت روشن تر وجوب اتّخاذ عدّه و حداد از زمان رسیدن خبر فوت همسر می باشد.
و این عمل بلحاظ احترام به متوفّی است. از این جهت صحّت عقد با وجوب عدّه یا حداد منافات پیدا می كند.
در مقابل اكثر فقهاء، عدّه ای دیگر معتقدند كه این ازدواج موجب حرمت ابدی می گردد. استدلال طرفداران این قول آن است كه: چنانچه فرضا ازدواج از این پس (پس از اطلاع از فوت) اتّفاق می افتاد یقینا موجب حرمت ابدی بود، لذا بطریق اولی ازدواجی كه قبل از این تاریخ اتّفاق افتاده بایستی موجب حرمت ابدی باشد؛ زیرا كه زمان آن نزدیكتر به وفات است (2).
بنظر می رسد قواعد حقوقی مؤیّد نظریّۀ اوّل است. ولی احتیاط اقتضا می كند كه چنین زن و مردی با یكدیگر ازدواج نكنند.2.
ص: 111
مادّه 1052 قانون مدنی: (تفریقی كه با لعان حاصل می شود موجب حرمت ابدی است).
پیش از مطرح نمودن مسأله مورد نظر، لازم است كه جهت روشن نمودن مادّۀ فوق، اجمالا به بحث لعان بپردازیم. و تفصیل را به محل خود واگذار می نمائیم.
لعان مصدر باب مفاعله به معنی ملاعنه است. (لعن) یعنی ناسزا گفتن، طرد كردن، دور داشتن از خیر و نیكی.
لعان در اصطلاح فقهی عبارت است از ملاعنۀ مخصوصی كه هر یك از زن و شوهر برای ازاله حدّ قذف یا اثبات نفی ولد با تشریفات مخصوص با یكدیگر انجام می دهند.
برای اینكه مادّۀ فوق الاشعار را خوب تفسیر نمائیم لازم است به مطالب آتی اشاره كنیم.
ص: 112
لعان دارای دو سبب می باشد:
سبب اوّل: (نسبت زنا دادن به زن محصنه (عفیفه) مدخول بها).
هرگاه مردی مدعی گردد كه همسر دائمی وی كه مدخول بها می باشد با مرد دیگری مرتكب زنا گردیده (اعم از اینكه این زنا قبلا باشد یا دبرا) و ادعا كند كه تنها خودش این عمل را مشاهده نموده و كسی دیگر شاهد آن نبوده است، حال چنانچه مرد به انجام تشریفات لعان راضی شود باید به شرحی كه خواهیم گفت آن را انجام دهد و اگر از اجرای لعان خودداری نماید باید حدّ قذف بر او جاری شود.
سبب دوّم: (انكار ولد).
و آن در موردی است كه مردی فرزندی را كه طبق قانون به او ملحق می شود منكر گردد. از نظر شرعی وقتی كه بچه در فراش زوج و زوجه ای متولّد گردد، ملحق به پدر است. البته در الحاق فرزند به پدر شرائطی وجود دارد كه باید در مقام توضیح و تفسیر قاعده فراش (الولد للفراش) از آن بحث كرد. ما در اینجا فقط بعضی از شرائط قاعده فراش را ذكر می نمائیم:
اوّلا: زن در عقد دائم مرد باشد.
ثانیا: مرد با آن زن نزدیكی كرده باشد.
ثالثا: بچه در كمتر از شش ماه یا بیش از ده ماه از تاریخ نزدیكی كه حدّین اقل و اكثر مدّت حمل می شود متولّد نشده باشد.
بنابراین بچه با شرائط فوق ملحق به شوهر است. و اگر شوهر بعد از ولادت اعتراف كند كه بچه متعلق به وی می باشد، بعد از این اعتراف و اقرار به هیچ وجه نمی تواند منكر گردد. امّا اگر بعد از ولادت بلافاصله منكر تعلق بچه به خود گردد و یا سكوت اختیار نماید، سپس اظهار بدارد كه بچه از طریق زنا متولد شده است، چنانچه شهودی در میان نباشد و از طریق دیگر نتواند اثبات نماید، در اینجا این انكار
ص: 113
باید از طریق لعان انجام گیرد.
برای اجرای لعان باید زوج و زوجه در محضر حاكم شرع حاضر گردند و تشریفات لعان را در نزد وی اجرا نمایند. بدین ترتیب كه ابتدا برای انجام تشریفات لعان (خواه لعان برای نفی ولد باشد یا نسبت دادن زنا) چهار مرتبه می گوید:
(اشهد باللّه انّی لمن الصّادقین- خدا را گواه می گیرم (در نسبت به زنا و یا نفی ولد) كه از راستگویان باشم). و در مرتبه پنجم می گوید: (انّ لعنة اللّه علیّ ان كنت من الكاذبین- لعنت خداوند بر من باد چنانچه از دروغگویان باشم).
سپس زوجه بلافاصله باید چهار مرتبه بگوید: (اشهد باللّه انّه لمن الكاذبین- خدا را گواه می گیرم بر اینكه آن مرد در نسبتی كه به من داده (زنا یا نفی ولد) از دروغگویان است.) و در مرتبه پنجم می گوید: (انّ غضب اللّه علیّ ان كان من الصّادقین- خشم خداوند بر من اگر او از راستگویان باشد).
باید توجّه داشت كه عبارت های فوق الذكر باید با همان كلمات ذكر شود مثلا بجای كلمۀ (اشهد باللّه) نمی توان فرضا (اقسم باللّه) یا (احلف باللّه) را كه قسم خوردن به اسم جلاله است بكار برد (1).
با انجام لعان توسط طرفین آثار زیر مترتب می گردد:
اوّلا: حد قذف از مرد و همچنین حد زنا از زن ساقط می گردد. ولی اگر مرد با بیّنه مدّعای خویش را ثابت نمود، حد قذف از مرد ساقط و بر زن حد زنا جاری
ص: 114
می گردد.
ثانیا: عقد نكاح منفسخ می گردد. این انحلال و جدائی عنوان فسخ بر آن بار است نه طلاق، و بنابراین شرائط لازم در طلاق و احكام آن بر این انفساخ مترتب نمی گردد (1).
ثالثا: زوجین بر یكدیگر حرام مؤبّد می گردند. یعنی هرگز نمی توانند همدیگر را به همسری اختیار نمایند لذا قانون مدنی بموجب مادّۀ 1052 مقرّر می دارد: (تفریقی كه بموجب لعان حاصل می شود موجب حرمت ابدی است).
رابعا: پدر از آن بچه ارث نمی برد ولی عكس آن صادق است؛ یعنی بچه از آن مرد ارث می برد. كه به خواست خدا بعدا در كتاب ارث بطور مفصّل در این خصوص بحث خواهیم كرد.
هرگاه زوجه پس از لعان زوج از انجام آن نكول یعنی خودداری نماید، حد زنا بر وی جاری خواهد شد و همانند آنست كه زوجه اقرار و یا آنكه زوج ابتداء بر مدعای خویش گواهان ارائه می نمود (2).
ص: 115
مادّه 1053 قانون مدنی: (عقد در حال احرام باطل است و با علم به حرمت موجب حرمت ابدی است).
كسانی كه برای زیارت خانۀ خدا به مكه معظّمه مشرّف می شوند اعم از آنكه در حج باشند یا عمره، واجبا یا استحبابا، احرام بر آنان واجب است. زیارت كنندگان از فاصلۀ معیّنی كه آن را میقات نامند، باید لباسهای خود را در آورده و لباس مخصوص احرام را، كه شرائط آن در كتب فقهی مذكور است، بر تن كنند؛ و از همان لحظه تا انجام آخرین برنامه، كه آن را تقصیر گویند، زیارت كننده در حال احرام است كه در این حال وی را محرم نامند؛ شخص محرم می بایست یك سلسله اعمالی را ترك كند؛ تروك احرام بنا به نظریّۀ مشهور فقها بیست و چهار عمل است كه یكی از آنها نكاح می باشد.
پس از این توضیح مختصر، اینك به شرح مادّۀ فوق می پردازیم. در مادّۀ مورد بحث مطالب زیر آمده است:
ص: 116
1) عقدی كه در حال احرام واقع گردد باطل و بلااثر است. اطلاق مادّه دلالت بر آن دارد كه فرق نمی كند كه عقد نكاح دائم باشد یا منقطع، محرم خود عاقد باشد یا دیگری به وكالت برای او عقد نكاح را جاری كرده باشد، خواه این وكالت قبل از احرام اعطاء شده باشد یا در اثناء احرام، و یا آنكه زنی كه مورد عقد نكاح است محرم باشد یا محلّ (غیر محرم)، و هم چنین فرقی نمی كند كه عالم به حرمت نكاح بوده است یا جاهل.
2) عقدی كه در حال احرام جاهلا واقع شود باطل، ولی موجب حرمت ابدی نیست. بنابراین محرم پس از خروج از حالت احرام می تواند با زن مزبور مجددا عقد نكاح منعقد سازد خواه در نكاح سابق دخول واقع شده باشد یا خیر.
3) نكاح در حال احرام كه عالما واقع شود باطل و موجب حرمت ابدی است. مستفاد از مادّۀ ق. م. این است كه اگر محرم علم به حرمت نكاح داشته باشد، آن زن بر او حرام مؤبّد می گردد اگر چه نزدیكی هم واقع نشده باشد. بنابراین پس از خروج از حال احرام هم نمی تواند آن زن را مجددا به عقد خود در آورد.
بموجب اطلاق مادّۀ مذكور فرقی بین آنكه زن هم حین عقد محرم باشد یا نباشد نیست.
اگر چه عمده ترین مستند حكم بطلان عقد در حال احرام، با علم به حرمت تزویج و ترتب حرمت ابدی، اجماع است (1)، ولی روایات متعدّدی نیز از ائمۀ معصومین (ع) وارد شده كه رساننده همین مدلول می باشد. از آن جمله روایت زراره از حضرت صادق (ع) كه فرمود: ( … محرم اگر تزویج كند در حالی كه می داند ازدواج بر وی حرام است، دیگر آن زن بر وی حلال نمی باشد (2)). همانطوری كه
ص: 117
ملاحظه می كنید این حكم از نظر نزدیكی و عدم آن اطلاق دارد و هر دو را شامل می گردد.
و امّا چنانچه عقد در حال احرام با جهل به حرمت انجام گیرد، در این صورت نیز به موجب اجماع و نصوص وارده عقد باطل می باشد؛ ولی در خصوص اینكه آیا حرمت ابدی بر آن مترتب می گردد یا خیر؟، میان فقهای امامیّه اختلاف نظر وجود دارد. منشأ اختلاف، تعارض روایات واصله می باشد. مشهور فقهاء معتقدند كه در صورت جهل به حرام بودن تزویج در حال احرام، حرمت ابدی مترتب نمی گردد و بعد از اتمام احرام، زن و مرد می توانند با یكدیگر ازدواج نمایند؛ خواه عمل نزدیكی صورت گرفته باشد یا خیر. ولی نظریّۀ اقلیّت از جمله سیّد مرتضی (1)، شیخ طوسی (2)، أبو الصلاح حلبی (3)، ابو المكارم ابن زهره (4)، ابن ادریس حلّی (5) و برخی دیگر آن است كه چنانچه عمل آمیزش صورت گرفته باشد هر چند جاهلانه اقدام به ازدواج شده باشد موجب حرمت ابدی خواهد بود.
قانون مدنی از نظریّۀ مشهور پیروی نموده است. بموجب این نظریّه فرقی نمی كند كه صیغه عقد بالمباشره خوانده شود یا با توكیل، خواه وكیل هم محرم باشد یا غیر محرم، و نیز احرام برای حج تمتع باشد یا عمره، خواه وكالت قبل از احرام باشد یا در حال احرام، به هرحال اگر وكیل صیغه را در حال احرام موكل اجرا نماید جائز نمی باشد. و چنانچه این عمل با علم به حرمت نكاح صورت بگیرد، بنا بر قول مشهور زوجه بر او حرام مؤبّد می شود هر چند دخول نكرده باشد.
فرع- هرگاه زوج در هنگام عقد محلّ (غیر محرم) باشد ولی زوجه محرمه و1.
ص: 118
عالمه به حرمت باشد در بطلان عقد تردیدی نیست، امّا در خصوص حرمت ابدی دو قول است:
1) شیخ طوسی نظر به حرمت ابدی دارد. مستند ایشان عمل به احتیاط و ظواهر اخبار واصله است (1).
2) برخی از فقهاء نظر شیخ طوسی را رد نموده و گفته اند: اوّلا اخباری را كه ایشان استناد و اشاره كرده اند ما نیافتیم؛ ثانیا احتیاط هم نمی تواند حجّت باشد (2)؛ ثالثا چون حرمت ابدی خلاف اصل است، لذا باید اكتفا به قدر متیقن كرد و متیقن از اخبار باب موردی است كه زوج محرم و عالما اقدام به نكاح نماید. پس در موردی كه زوجه محرمه و زوج محلّ باشد دلیلی بر حرمت ابدی وجود ندارد.
بنظر می رسد استدلال دسته اخیر قوی تر باشد، ولی مقتضای احتیاط نظر مرحوم شیخ است، و شایسته است كه در مسائل خانواده جانب احتیاط ترك نگردد.
از اطلاق مادّۀ 1053 ق. م. نیز متابعت از شیخ طوسی یعنی حرمت ابدی مستفاد می گردد.ح.
ص: 119
مادّه 1054 قانون مدنی: (زنای با زن شوهردار یا زنی كه در عدّۀ رجعیه است موجب حرمت ابدی است).
مادّۀ فوق حاوی مطالب زیر است:
الف) هرگاه مردی با زن شوهردار خواه دائم و خواه منقطع زنا كند آن زن بر وی حرام مؤبّد می گردد. یعنی چنانچه شوهر آن زن فوت كند و یا بوسیله طلاق و یا فسخ و یا انقضاء مدّت (در نكاح منقطع) از یكدیگر جدا شوند زانی نمی تواند با آن زن ازدواج كند.
در این مسأله فرق نمی كند كه مرد در حال زنا عالم باشد كه زن شوهر دارد یا جاهل باشد. و نیز تفاوتی ندارد كه زن از شوهر خود مدخوله باشد، یا فقط عقد انجام گرفته باشد. و نیز فرقی نمی كند كه زن با علم به جهات حرمت زنا داده باشد، یا آنكه اشتباها و یا اكراها مرتكب چنین عملی شده باشد. مسأله تا این حد اجماعی است (1)؛ امّا در خصوص موردی كه زنا از ناحیه زوجه بوده و مرد در اشتباه
ص: 120
باشد، بسیاری از فقها معتقدند كه حرمت ابدی مترتب نمی گردد (1).
ب) هرگاه مردی با زنی كه دوران عدّه رجعیه را می گذراند زنا كند آن زن بر وی حرام مؤبّد می گردد بطوری كه بعد از انقضاء عدّه نمی تواند با او ازدواج نماید.
این مسأله اختصاص به معتدّۀ رجعیه دارد. بنابراین زنا با زنی كه در عدّۀ بائن، عدّۀ وفات، عدّۀ متعه، یا عدّۀ شبهه و یا فسخ بسر می برد، موجب حرمت ابدی نیست 2.ل.
ص: 121
مادّه 1055 قانون مدنی: (نزدیكی به شبهه و زنا اگر سابق بر نكاح باشد از حیث مانعیّت نكاح در حكم نزدیكی با نكاح صحیح است ولی مبطل نكاح سابق نیست).
مادّۀ فوق مشتمل بر دو بخش است:
در بخش نخست منظور از عبادت (نزدیكی به شبهه و زنا اگر سابق بر نكاح باشد … در حكم نزدیكی با نكاح صحیح است … )، این است كه با توجّه به محتوای مادّۀ 1047 ق. م. در خصوص ممنوعیّت های ناشی از مصاهره، نزدیكی با زنا یا شبهه نیز باعث همان ممنوعیّت های مذكوره می گردد. یعنی چنانچه شخصی مثلا با زنی زنا كند یا اشتباها نزدیكی نماید، همانند نكاح صحیح، دیگر با مادر او نمی تواند ازدواج كند.
توضیحا باید گفت كه مصاهره یعنی آن خویشاوندی كه بین زوجین و اقربای هر یك از آنها بوسیله نكاح حادث می گردد. و این خویشاوندی موجب حرمت می شود. امّا این تعریف كه از مصاهره نمودیم شامل خویشاوندی كه از نزدیكی به شبهه یا زنا ایجاد شده باشد نمی شود. چرا كه با توجّه به تعریف مزبور
ص: 122
روشن است كه كلمۀ (مصاهره) شامل مسأله شبهه و زنا و نزدیكی حاصل از این دو امر نمی گردد. بلكه الحاق این نوع خویشاوندی بوسیلۀ ادله و نصوص خاصه ای است كه بر آن دلالت دارد.
البته در مقابل نظریّۀ فوق الذّكر، عدّه ای از فقها معتقدند كلمۀ (مصاهره) در اصطلاح فقه از معنی لغوی انتقال داده شده و در معنای اعم از نكاح صحیح، نزدیكی به شبهه و زنا استعمال می گردد. امّا شهید ثانی بر این عقیده است كه تعریفی كه از مصاهره در نظریّۀ اوّل بیان گردیده نسبت به تعریفی كه عدّه ای دیگر از فقها نموده اند، صحیح تر بنظر می رسد (1).
امّا منظور از بخش دوّم مادّۀ مذكور ( … ولی مبطل نكاح سابق نیست). آن است كه اگر پس از وقوع نكاح صحیح میان مرد و زنی، زنا یا نزدیكی به شبهه با اقرباء او اتّفاق افتد، اثری در نكاح سابق نخواهد گذاشت. مثلا اگر مردی پس از ازدواج، با مادر همسرش به زنا یا شبهه نزدیكی نماید، نكاح او با همسرش باطل نخواهد شد.
در مادّۀ 1055 ق. م. مجموعا چهار مسأله مطرح گردیده است:
1) حكم نزدیكی به شبهه سابق بر عقد نكاح.
2) حكم نزدیكی به شبهه لاحق بر عقد نكاح.
3) حكم زنا سابق بر عقد نكاح.
4) حكم زنا لاحق بر عقد نكاح.
حال در مقام بیان احكام هر یك از بندهای مذكور، ابتدائا در مورد وطی به شبهه و سپس در مورد زنا، به بحث می پردازیم.
ص: 123
در خصوص وطی به شبهه بین فقها سه قول وجود دارد:
نظریّه اوّل: عدّه ای معتقدند كه وطی به شبهه مطلقا مانند نكاح است. یعنی همان طور كه اگر مردی با زنی نكاح صحیح نمود و در اثر این نكاح قرابت بالمصاهره برقرار گردید مادر زن بر آن مرد حرام می شود، در وطی به شبهه نیز مادر زنی كه با او اشتباها نزدیكی صورت گرفته است بر مرد (واطی) مطلقا حرام می شود، بدین معنی كه اوّلا پس از وقوع عمل نزدیكی نمی تواند با مادر او ازدواج كند و ثانیا چنانچه بعد از ازدواج با مادر اشتباها با دختر نزدیكی اتفاق افتد، نكاح با مادر باطل خواهد شد و یا چنانچه بعد از ازدواج با دختر اشتباها با مادر نزدیكی نماید نكاح با دختر باطل خواهد شد.
نظریّۀ دوّم: گروهی بر این عقیده اند كه وطی به شبهه در حكم نكاح صحیح نمی باشد؛ اعم از اینكه سابق بر عقد نكاح باشد یا لاحق. و اصولا در اثر این عمل هیچ گونه رابطه ای ایجاد نمی گردد.
نظریّۀ سوّم: مشهور فقها را عقیده بر این است كه باید بین این موارد تفصیل قائل گردید؛ اگر وطی به شبهه سابق بر نكاح باشد، احكام نكاح صحیح را داشته و نشر حرمت خواهد نمود؛ ولی اگر لاحق بر تزویج باشد موجب حرمت نبوده و مبطل نكاح سابق نمی باشد.
از جمله فقهای طرفدار نظریّۀ دوّم مرحوم ابن ادریس در كتاب (سرائر) می باشد. وی می گوید: (وطی به شبهه مانند نكاح صحیح نیست و حتّی نازل منزلۀ آن نمی باشد و موجب نشر حرمت نمی گردد. خواه این وطی به شبهه قبل از نكاح باشد یا بعد از آن، در هر حال رابطۀ خویشاوندی (مصاهره) ایجاد نمی نماید (1)). از دیگر قائلین به نظریّۀ دوّم محقّق حلّی است. وی در كتاب شرایع الاسلام می گوید: (وطی به شبهه از لحاظ نشر حرمت مانند نكاح صحیح3.
ص: 124
نیست (1)).
از جمله معتقدان به نظریّۀ سوّم شیخ طوسی است كه مشهور فقها از وی تبعیت نموده و قائل به تفصیل در مسأله گردیده اند (2). مرحوم علّامۀ حلّی نیز با نظر مشهور موافق می باشد. این فقیه بزرگوار برای نظر خویش استدلالی آورده كه مناسب است آن را در اینجا ذكر و تشریح نمائیم.
استدلال مرحوم علّامه حلّی- ایشان می گویند: اگر وطی به شبهه قبل از نكاح باشد، موجب حرمت می گردد. به دلیل اینكه وطی به شبهه باعث الحاق نسب است، چرا كه در اثر این عمل مهر ثابت می شود، پس تحریم نیز ایجاد می گردد. یعنی اگر كسی با زنی وطی به شبهه كرد، بچه حاصل از این عمل رابطه سببی با شخص وطی كننده پیدا می كند. همچنین مهر المثل برای زن به عهده شخص واطی قرار می گیرد؛ بنابراین همانطور كه در اثر این عمل نسب و مهر حاصل می گردد، حرمت نیز به دنبال آن بوجود می آید. (3)
فرزند مرحوم علّامه حلّی، فخر المحقّقین، در كتاب خود نظریّۀ پدر خویش را تقویت نموده و در توجیه آن می گوید: (چون وطی به شبهه نسبت به زنا نزدیكتر به نكاح صحیح است، پس به استناد قاعدۀ اولویت باید همان حكمی را كه فقهاء در زنا گفته اند در وطی به شبهه بطریق اولی قائل شد. بعلاوه، كلمۀ (نكاح) در آیۀ شریفه كه می گوید (وَ لٰا تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ- با زنانی كه پدرانتان آنان را به نكاح خود در آورده بودند ازدواج نكنید) شامل وطی به شبهه نیز می گردد. بدین معنی كه (نكح) اعم است از نكاح صحیح، غیر صحیح و وطی به شبهه. چرا كه مراد از كلمۀ (نكح) صرف عقد نیست، بلكه وطی را نیز شامل می شود (4).3.
ص: 125
صاحب جواهر در این مسأله مانند علّامه معتقد به نشر حرمت به سبب وطی به شبهه سابق است. ولی ایشان ضمن خدشه در ادلّۀ فوق الاشعار، مستند خود را تنها اجماع معرفی می كند؛ و در خصوص موردی كه وطی به شبهه بعد از نكاح باشد اعتقاد به عدم نشر حرمت دارد. وی معتقد است كه اكثر فقهاء چنین نظر داده اند و دلیل آن هم اصل است. منظور از اصل در اینجا اصل استصحاب می باشد. یعنی وقتی كه ازدواجی صورت گرفت یك نهاد قوی و ثابتی بوجود آمده كه برای بهم خوردن چنین نهادی می بایست متمسك به وسیله و طریق مستحكمی شده پس تا وقتی بطور یقین به هم نخورده، اصل استصحاب همچنان بقاء ازدواج را به اثبات می رساند.
صاحب جواهر اضافه می كند كه: (علاوه بر این می توانیم به عموم جمله ای كه از ائمه علیهم السلام نقل شده استناد نمائیم، و آن عبارت است از (الحرام لا یحرّم الحلال- عمل حرام، حلال را حرام نمی كند).
بنابراین زنی كه بواسطۀ نكاح بر انسان حلال شد، یك عمل غیر قانونی (وطی به شبهه) نمی تواند این عمل قانونی را از بین ببرد. البته از این روایت در بحث زنا استفاده می شود، ولی می توان از مدلول آن چنین استنباط نمود كه بعد از انجام نكاح صحیح، عملی (كه شرعا از مبطلات نكاح بحساب نیامده) مانند وطی به شبهه، نمی تواند آن را باطل سازد (1).
این بود مجموع نظرات و استدلالهای فقهاء در مورد دو بند از مطالب مطرح شده در قانون مدنی یعنی نزدیكی به شبهه، سابق بر نكاح و لا حق بر آن.
اینك به بحث در مورد دو بند دیگر كه در خصوص مسأله زنا است می پردازیم:3.
ص: 126
زنا چنانچه لاحق بر نكاح باشد موجب حرمت نمی شود. در این مسأله ظاهرا كمتر مخالفی وجود دارد. مشهور فقهاء در این مورد به چند دلیل تمسّك كرده اند كه عمدۀ آن دو دلیل است:
1) حدیث منقول از ائمه (ع): (الحرام لا یحرّم الحلال- حرام موجب حرمت حلال نمی گردد (1).) بنابراین عمل حرامی مانند زنا نمی تواند در نكاح صحیحی كه سابقا واقع شده، تأثیر گذارد و آن را ابطال سازد.
2) استصحاب حالت سابق. بدین معنی كه با وقوع زنا شك در بهم خوردن نكاح سابق پدید می آید، و اصل استصحاب این شك را برطرف ساخته و بقاء آن نكاح را به اثبات می رساند.
تنها نظر مخالفی كه در میان قدما به چشم می خورد نظریّۀ اسكافی است.
وی قائل به تفصیل بوده و معتقد است كه زنای لاحق در صورتی موجب نشر حرمت نیست كه پس از نكاح سابق نزدیكی هم صورت گرفته باشد و الّا با عدم نزدیكی، زنای لا حق ایجاد حرمت خواهد كرد. مستند اسكافی روایت معروف كنانی از حضرت صادق (ع) می باشد (2). فقهای دیگر این استناد را قبول نكرده اند؛ زیرا اوّلا خبر مزبور ضعیف بوده و ثانیا مشهور از آن اعراض نموده اند.
به هرحال حسب تتبّع تقریبی ما، اگر ادعا كنیم كه فقهاء اجماع دارند بر اینكه زنای لاحق نشر حرمت نمی كند و به هیچ وجه مانند نكاح صحیح نمی باشد، سخنی به گزاف نگفته ایم.
فقها در خصوص این مسأله اختلاف نظر دارند.
ص: 127
مشهور فقهای امامیّه قائل به نشر حرمت بسبب زنای سابق بر نكاح می باشند (1). آنان عقیده دارند كه زنای سابق بر عقد مانند نكاح صحیح است. یعنی اگر كسی با زنی زنا كرد درحالی كه قبل از آن با دختر وی ازدواج نكرده بود، دیگر با دختر او نمی تواند ازدواج كند زیرا مانند دختر زن (ربیبه) در نكاح صحیح است.
و همچنین با مادر او نمی تواند ازدواج كند، زیرا مانند مادر زن در نكاح صحیح است.
مخالف قول مشهور، قول مرحوم شیخ مفید، سیّد مرتضی و ابن ادریس است كه می گویند زنای سابق بر عقد مانند نكاح صحیح نیست و نشر حرمت نمی كند.
اختلاف در این مسأله ناشی از تعارض روایات و همچنین استنباطات متفاوت آنان از روایات می باشد.
توضیح مسأله اینكه ما به سه دسته از روایات برخورد می كنیم:
یك دسته از روایات حاكی از این است كه زنا مانند نكاح صحیح نیست و مطلقا (چه سابق بر نكاح و چه لاحق) نشر حرمت نمی كند؛ و دستۀ دیگر بطور مطلق زنا را مانند نكاح صحیح، و موجب نشر حرمت می داند؛ دستۀ سوّم از روایات بیانگر تفصیل در مسأله است (2). به این ترتیب كه اگر زنا سابق بر نكاح باشد موجب نشر حرمت است، امّا اگر لاحق بر نكاح باشد حرمت را ایجاد نخواهد كرد.
در اینجا نمونه ای از این روایات را كه فقهاء در كتب خود نقل كرده اند ذكر می كنیم؛ محمّد بن مسلم از حضرت صادق (ع) یا امام باقر (ع) (تردید از راوی است) نقل می كند كه: (از آن حضرت سؤال كردم كه اگر مردی با زنی زنا كند7.
ص: 128
آیا می تواند با دختر او ازدواج كند؟ حضرت فرمودند: خیر). سپس حضرت ادامه دادند: (و لكن هرگاه نزد آن مرد زنی باشد، و سپس با مادر یا دختر یا خواهر او زنا كند، آن زنی كه نزد او بوده بر او حرام نمی گردد). پس از آن، حضرت عبارت كلی فرمودند كه: (انّ الحرام لا یفسد الحلال- حرام فاسد نمی كند حلال را (1).) نظیر این عبارت به شكل دیگری نیز نقل شده كه: (الحرام لا یحرّم الحلال) و اشاره به همین قاعدۀ كلّی دارد.
به هرحال چون این روایات با یكدیگر تعارض دارند، می بایست بطریقی این تعارض را رفع نمود. مشهور فقها بموجب قاعدۀ (الجمع لهما امكن اولی من الطّرح- چنانچه جمع كردن (دو روایت) ممكن باشد، شایسته نیست كه كنار گذاشته شوند). بین روایات را جمع نموده اند. بهترین جمع از نظر شهید ثانی این است كه آن روایاتی كه بطور مطلق حكم به نشر حرمت می كند، حمل بر سبقت زنا بر عقد نكاح نمائیم و آن دسته ای كه بطور مطلق حكم به عدم نشر حرمت می كند حمل بر لحوق زنا بر عقد نكاح نمائیم.
تذكّر:
1) اگر در وجود یا عدم تحقّق زنا شك كنیم، باید اصل را بر عدم گذاشته و بگوئیم كه زنا محقّق نگردیده است. امّا اگر شك در این باشد كه آیا زنا قبل از نكاح بوده یا بعد از آن باید بنا را بر بعد از نكاح گذاشت؛ چرا كه اصل استصحاب چنین اقتضائی را دارد.
2) فرقی نیست در وقوع زنا، از حیث اینكه اختیاری یا اجباری، از روی عمد یا بدون عمد باشد. فرضا چنانچه مردی با زنی به عنف یا در خواب زنا نماید، در این حالت هم نشر حرمت می كند.8.
ص: 129
مسأله:
اگر زنا لاحق بر نكاح باشد و سپس مرد همسر خود را به طلاق رجعی مطلقه نماید، آیا می تواند در زمان عدّه رجوع كند؟
بنظر می رسد چنین رجوعی بلامانع است؛ چرا كه رجوع، اعادۀ زوجیّت سابق است نه ایجاد زوجیّت جدید. یعنی رجوع به منزلۀ نكاح جدید نمی باشد.
امّا چنانچه طلاق بائن بوده، و یا مدّت عدّه منقضی شده باشد، آیا مرد می تواند مجددا نكاح نماید؟
در پاسخ به این مسأله دو توجیه متقابل وجود دارد:
الف) چون عمل زنا لاحق بر نكاح بوده، پس در حین وقوعش مؤثّر در حرمت نیست. بنابراین گوئی اصلا زنا واقع نشده است، در نتیجه مرد می تواند ازدواج نماید.
ب) چون اصل وقوع زنا قابل انكار نیست، بنابراین می بایست این عمل را تحقّق یافته تلقی نمود، در نتیجه نسبت به نكاح جدید، زنا سابق بر عقد می باشد (1).
توجیه دوّم بهتر بنظر می رسد. زیرا بهر صورت زنا نمی تواند بی اثر باشد، و منظور از عدم تأثیر این است كه در نكاح سابق مؤثر نیست، نه اینكه ذاتا خودش اثر ندارد.
بنابراین نكاح جدید بعد از زنا محسوب، و باطل می باشد.3.
ص: 130
مادّه 1056 قانون مدنی: (اگر كسی با پسری عمل شنیع كند، نمی تواند مادر یا خواهر یا دختر او را تزویج كند).
حكم فوق از فقه امامیّه اتّخاذ شده است، و در نصوص وارده بخاطر زشتی عمل به فلسفۀ تشریع این حكم اشاره نشده است. لكن روشن است كه اسلام بمنظور حفظ روابط خانوادگی و تحكیم آن و بها دادن به شخصیّت زن، این مسأله را مطرح كرده است.
منظور این مادّه این است كه اگر كسی با پسری عمل لواط انجام دهد، مادر و دختر و خواهر آن پسر بر شخص فاعل حرام ابدی می گردد و هرگز نمی تواند با آنان ازدواج نماید.
از عبارات فقهای امامیّه ظاهرا چنین استفاده می شود كه هیچ گونه خلافی در مسأله وجود ندارد. مستند آنان روایات وارده در حد تواتر است (1). امّا از میان فقهای عامّه تنها می توان از (راعی) و (احمد) نام برد كه موافق با نظر امامیّه
ص: 131
می باشند (1).
شافعی در این مورد با استناد به اصل عدم حرمت، تصریح كرده كه عمل لواط ایجاد حرمت نمی كند باید توجّه داشت روایاتی كه در این خصوص موجود است معمولا از طریق امامیّه وارد شده، و لذا مورد توجه شافعی قرار نگرفته است 2.
امّا صاحب جواهر با تمسّك به اجماع و همچنین روایاتی كه به درجه استفاضه و تواتر رسیده است، بر اثبات حرمت به گونه ای استناد نموده كه گوئی هیچ شك و شبهه ای در مسأله وجود ندارد (2).
فقها معتقدند عمل شنیع با پسر موجب حرمت مادر هر چند با واسطه یعنی مادر مادر و … همچنین حرمت دختر هر چند با واسطه یعنی دختر دختر و …
می گردد (3).
فاعل باید بالغ باشد. زیرا در نصوص كلمۀ (رجل) آمده كه ظهور در بلوغ فاعل دارد. بنابراین چنانچه فاعل بالغ نباشد حرمت ایجاد نمی كند.
امّا در خصوص مفعول در كلمات فقها چنین مطرح است كه هر چند در روایات كلمۀ (غلام- پسر) منصوص است و ظهور در نابالغ دارد، ولی از این جهت كه قید وارد مورد غالب است، خصوص نابالغ مراد نیست. بلكه منظور از پسر در اینجا جنس مذكّر است. بنابراین در مادّۀ 1056 ق. م. نیز كلمۀ (پسر) خصوصیّتی ندارد.
فرع 1- در خصوص اینكه آیا این حكم در مورد مادر، خواهر یا دختر رضاعی جاری است یا خیر؟، بین فقها اختلاف نظر وجود دارد. عدّه ای قائلند كه در این مورد نیز همانند خویشاوندان نسبی حرمت جاری می گردد؛ در مقابل، گروهی دیگر قائل به عدم حرمت می باشند.
فرع 2- مشهور فقها می گویند با توجّه به اینكه این حرمت خلاف قاعده).
ص: 132
است و از طرفی باید در موارد شك به قدر متیقن نص (1) عمل نمائیم، در نتیجه این حرمت فقط برای شخص فاعل است؛ بنابراین مادر، دختر و یا خواهر فاعل بر مفعول حرام نمی شوند.
1) اگر عمل شنیع قبل از عقد نكاح انجام گرفته باشد موجب حرمت می شود، ولی اگر بعد از عقد باشد چنین نیست. امّا در این میان مرسله ای از محمّد بن عمیر از حضرت صادق (ع) نقل شده است درباره مردی كه با برادر همسرش عمل شنیع انجام داده است. حضرت می فرمایند: (بر مرد حرام است (2)).
بنابراین ممكن است عدّه ای از این روایت چنین استفاده كنند كه لواط بعد از عقد نیز موجب حرمت می شود.
ولی بنظر می رسد اوّلا مسأله خلاف قاعده است و بایستی به قدر متیقن اكتفا نمود. ثانیا روایت مرسله است و مشهور نیز از آن اعراض كرده اند.
امّا بعضی از فقهاء در این مقام، با توجّه به اهمیّت موضوع نوامیس، بنابر احتیاط گفته اند كه چنانچه لواط بعد از عقد هم صورت بگیرد بین زن و مرد جدائی می افتد (3).
2) از ظاهر عبارت فقها كه مستند به روایات می باشد، چنین استفاده می شود كه تفاوتی میان مواردی كه عمل لواط از روی عمد یا غیر عمد صورت بگیرد وجود ندارد. پس اگر عمل لواط بطور اكراه صورت بگیرد، آثار حقوقی كه همان ایجاد حرمت است مترتب می گردد چرا كه برای ترتب این آثار به عمد و قصد احتیاج ندارد.
ص: 133
مادّه 1057 قانون مدنی: (زنی كه سه مرتبه متوالی زوجۀ یك نفر بوده و مطلقه شده، بر آن مرد حرام می شود. مگر اینكه به عقد دائم به زوجیّت مرد دیگری درآمده و پس از وقوع نزدیكی با او به واسطه طلاق یا فسخ یا فوت فراق حاصل شده باشد).
این مادّه مشتمل بر دو بخش می باشد؛ كه در هر بخش، پس از توضیح و تبیین شرایط مربوطه، به ذكر مبانی فقهی آن می پردازیم.
از عبارت قانون مدنی استفاده می شود كه تحقّق حرمت به وجود شرائط زیر احتیاج دارد:
الف) اینكه زن سه مرتبه متوالی زوجه یك نفر بوده باشد. منظور از كلمۀ (متوالی) این است كه بین سه دوران زوجیّت كه زن مطلّقه شده، با مرد دیگری ازدواج نكرده باشد. بنابراین اگر زنی از زوج خود یك بار طلاق گرفته و با مرد
ص: 134
دیگری ازدواج كرده است، سپس از این مرد نیز طلاق گرفته و با همسر خود ازدواج نماید، در این حالت توالی به هم خورده و شرط اوّل تحقّق پیدا نمی كند.
ب) اینكه رابطۀ زوجیّت بوسیله عقد دائم ایجاد شده باشد. بدین معنی كه رابطۀ مرد با زن در تمام دفعات با عقد نكاح دائم تحقّق پیدا كرده و با طلاق جدائی حاصل شده باشد. بنابراین چنانچه در فواصل این توالی عقدی منقطع ایجاد گردد، و با بذل یا پایان مدّت جدائی حاصل شود، ایجاد حرمت نمی نماید.
كلمۀ (مطلّقه) مندرج در عبارت مادّۀ ق. م. مشعر به این معنی می باشد.
زیرا در نكاح منقطع طلاق مطرح نیست، بلكه یا زوج از مدّت صرفنظر می كند یا اینكه مدّت مقرر در عقد سپری و منقضی می شود. و با انقضاء یا بذل مدّت نكاح منقطع انحلال می یابد.
باید توجّه داشت در منابع معتبر فقهی كه قانون مدنی از آن پیروی نموده، چنین تعبیر شده است كه (هرگاه مردی زوجه خودش را سه بار طلاق دهد (1).) و لذا بی گمان منظور از مادّۀ مورد بحث نیز همین است، و استنباط اینكه لزوم طلاق منحصر به بار سوّم است پذیرفته نخواهد بود.
توضیحات باید متذكّر گردید كه پس از برقراری رابطه زوجیّت در هر مرتبه دخول شرط نمی باشد، و چنانچه در فواصل این مراتب دخول نیز صورت نگرفته باشد، مانعی در تحقّق ایجاد حرمت در مرتبه سوّم نمی نماید.
در مورد مفاد مادّه 1057 ق. م. اختلافی در میان فتاوای فقها وجود ندارد و تقریبا اجماع برقرار است. قرآن مجید نیز آیاتی را به این موضوع اختصاص داده كه تحریم حاصل از سه طلاق به صراحت از آن مستفاد می گردد، و مستند فتوای فقهی
ص: 135
علمای شیعه و سنّی قرار گرفته است: (الطَّلٰاقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ … فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلٰا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ- طلاق دو بار است، سپس یا ادامه زندگی با نیكی باشد یا آزاد نمودن با احسان … چنانچه زوج برای سوّمین بار زوجه خود را طلاق دهد، از آن پس بر او حلال نخواهد بود (1)).
آنچه كه می توان از این آیه استفاده نمود این است كه طلاق در مرتبه سوّم موجب حرمت می گردد. چرا كه آیه می فرماید: (طلاق دو بار است) بدین معنی كه در این دو طلاق مرد اجازه دارد كه بعد از طلاق دادن به زوجه خود رجوع كند.
امّا چنانچه برای مرتبه سوّم طلاق داد دیگر حقّ رجوع ندارد، مگر اینكه مرد دیگری با او ازدواج نماید و سپس طلاق دهد. در این حالت زوج اوّل می تواند مجددا با همسر خود ازدواج نماید.
توضیح اینكه (فامساك بمعروف او تسریح باحسان) مشعر به این معنی است كه زوج بعد از دو طلاق مخیّر است بین نگه داشتن زن (خواه در مدّت عدّه رجوع نماید یا پس از انقضای آن عقد را تجدید كند) به وجه معقول و حسن اخلاق بطوری كه عرفا و عادتا زندگی خوبی تشكیل دهند، یا اینكه تسریح (رها كردن) به احسان، یعنی برای مرتبه سوّم با خوش روئی از همسرش جدا شود و او را برای همیشه طلاق دهد كه در این حالت بر او حرام می گردد.
باید توجّه داشت كه در تفسیر آیات قرآن روش امامیّه چنین است كه اگر آیه ای مقداری ابهام داشت، باید آن را با توجّه به احادیث و اخبار و روایات تفسیر نمود. بنابراین در مورد كلمۀ (تسریح باحسان) نیز روایاتی نظیر روایات زیر مورد توجّه قرار گرفته است:
از حضرت رسول اكرم (ص) نقل شده است ایشان در جواب این سؤال كه قرآن فرموده است الطلاق مرّتان- طلاق دو بار است) پس طلاق سوّم كدامست؟0.
ص: 136
فرموده اند: (فامساك بمعروف او تسریح باحسان) كه اشاره به طلاق سوّم دارد (1).
خبر ابی بصیر از حضرت صادق (ع) كه فرمود: (زنی كه برای شوهرش حرام است تا وقتی كه مرد دیگر با او ازدواج نماید، آن زنی است كه مرد او را طلاق داده سپس رجوع كرده و مجددا او را طلاق داده و بعد به او رجوع نموده و در مرتبه سوّم طلاق می دهد. دیگر این زن بر آن مرد حلال نیست). سپس امام صادق (ع) فرمودند: (انّ اللّه یقول: (الطّلاق مرّتان)- خداوند فرموده طلاق دو بار است) و بعد حضرت فرمودند: (او تسریح فهو تطلیق ثالثة) كلمۀ تسریح همان طلاق سوّم است.
مستنبط از قسمت دوّم مادّۀ ق. م. این است كه برای برطرف شدن حرمت و تحقق حلیّت نیاز به شرائط زیر است:
الف) اینكه پس از طلاق سوّم و انقضای عدّه با مرد دیگری ازدواج كند.
ب) نزدیكی تحقّق یابد.
ج) پس از آن جدائی حاصل گشته و عدّه منقضی گردد.
بنابراین با تحقّق این شرائط زوج اوّل می تواند با همسر خود ازدواج نماید.
در اصطلاح، مرد دوّم را (محلّل) می گویند.
مستند حلیّت نیز ادامۀ همان آیۀ شریفه است كه اشاره نمودیم: ( … حَتّٰی
ص: 137
تَنْكِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلٰا جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا أَنْ یَتَرٰاجَعٰا- … مگر اینكه با مرد دیگری ازدواج نماید، آنگاه اگر او را طلاق دهد، ازدواج مجدّد آنان بلامانع است (1)).
علاوه بر قرآن نصوص متواتره ای نیز در این مسأله وارد شده است كه ما از ذكر آن خودداری نموده و پژوهشگران را به كتب مفصّله ارجاع می دهیم (2).
از نظر فقهی عمل محلّل دارای شرایطی است كه ذیلا به آن می پردازیم:
1) ازدواج جدید باید بوسیله عقد دائم صورت گیرد، و اگر با عقد منقطع تحقّق یابد موجب حلیّت نمی شود. نصوص واردۀ در این باب شاهد همین معنی است؛ راوی از حضرت صادق (ع) سؤال می كند كه شخصی زن خود را طلاق داده به گونه ای كه دیگر بر او حلال نیست (سه طلاقه) و مردی بصورت عقد منقطع با آن زن ازدواج می نماید. آیا برای مرد اوّل حلال می گردد یا نه؟ حضرت پاسخ منفی داده و پس از تلاوت آیۀ شریفه مورد بحث فرمودند: (و المتعة لیس منها طلاق- متعه طلاق ندارد (3)).
قانون مدنی با عبارت ( … مگر اینكه به عقد دائم … ) این شرط را صراحتا ذكر نموده است.
2) زوج (محلّل) بالغ باشد. نكاح شخص نابالغ هر چند در حد بلوغ (مراهق) باشد موجب حلیّت نمی شود.
3) نزدیكی صورت گرفته باشد. بدین معنی كه صرف عقد نكاح بدون عمل آمیزش نتیجه ای ندارد و موجب حلیّت نمی شود.
اگر محلّل با شرائط فوق با زوجه نكاح نماید، و این نكاح به عللی نظیر طلاق، فسخ، فوت محلّل و یا به جهتی از جهات منحل گردد، در این حالت زوج5.
ص: 138
اول می تواند ازدواج نماید.
ممكن است گفته شود چون در آیۀ شریفه عبارت (فان طلّقها) ذكر گردیده، لذا ظهور در این دارد كه حتما باید محلّل زوجه را طلاق دهد و سایر موجبات انحلال ایجاد حلیّت نمی نماید، ولی با توجّه به نصوص وارده در ذیل آیۀ شریفه چنین استفاده می شود كه در این مورد طلاق خصوصیّتی ندارد. به بیان دقیق تر، آنچه كه موجب حلیّت می گردد ازدواج دوّم به اضافه همبستری است، و طلاق عامل رفع مانع برای ازدواج مجدد است، بنابراین چنانچه این مانع بهر وسیله ای رفع گردد، اثر مطلوب خود را خواهد بخشید.
روی این اصل فقهای عظام گفته اند كه محلّل چه طلاق بدهد و چه مفارقت بوسیله موجبات دیگر ایجاد شود، حلیّت بوجود خواهد آمد (1). قانون مدنی نیز به این جهت تصریح نموده است.
بسیاری از مواقع زوجۀ مطلّقه، به سه طلاق، كه بمنظور حلال شدن بر شوهر خود با مرد اجنبی ازدواج می كند، آن مرد از طلاق دادن او خودداری می نماید؛ آیا می توان از طریق شرط ضمن عقد برای این منظور چاره ای اندیشید؟
شرط ضمن عقد به چند حالت ممكن است انجام شود كه ذیلا به بحث در موارد آن می پردازیم:
الف) مطلّقه با محلّل ضمن عقد نكاح شرط كند كه بعد از انجام عقد و عمل نزدیكی، عقد خود به خود مرتفع شود. در باطل بودن اینگونه شرط شكّی وجود ندارد.
چرا كه اوّلا اجماع بر بطلان آن اقامه گردیده است؛ و ثانیا شرط مزبور از جمله
ص: 139
شروط مخالف كتاب و سنّت است. زیرا انحلال و فسخ نكاح موجبات محدودی داشته و بحسب كتاب و سنّت دقیقا احصاء شده است. بنابراین چنین شرطی كه موجب جدیدی را وسیله فسخ قرار می دهد باطل بوده و عقد نكاح خود بخود مرتفع نمی گردد. اما جای این سؤال باقی است كه آیا این شرط فاسد (باطل) مفسد (مبطل) عقد نكاح هم هست یا خیر؟
درباره شروط فاسد بین فقهای امامیّه چند نظریّه وجود دارد:
نظریّۀ اوّل: شرط فاسد مطلقا مفسد عقد می باشد.
نظریّۀ دوّم: شرط فاسد مطلقا مفسد عقد نمی باشد.
نظریّۀ سوّم: كه نظر مشهور فقها می باشد، این است كه در مسأله تفصیل قائلند بعضی از شروط فاسد را مفسد دانسته و برخی دیگر را مفسد عقد بشمار نمی آورند.
قانون مدنی نیز از نظریّۀ مشهور پیروی نموده و در مادّتین 232 و 233 بین شروط تفصیل قائل گردیده است (1).
بنظر می رسد در خصوص مسئلۀ مورد بحث (شرط مطلّقه با محلّل) این نوع شرط را، علاوه بر آنكه نامشروع است، باید داخل در شرائط خلاف مقتضای طبع عقد بدانیم. زیرا نكاحی كه سبب حلیّت زوجه برای زوج اوّل می گردد، نكاح دائم محلّل با زوجه می باشد. بنابراین چنانچه زوجه شرط كند كه نكاح خود بخود منحل شود، این با طبع عقد نكاحی كه دوام و بقاء را اقتضاء می كند منافات دارد..)
ص: 140
لذا علاوه بر اینكه چنین شرطی فاسد است مبطل عقد نیز خواهد بود.
امّا در مقابل، عدّه ای از فقها این استدلال را نپذیرفته و معتقدند فساد چنین شرطی موجب بطلان عقد نمی گردد (1).
ب) زوجه با محلّل شرط كند كه بلافاصله پس از تحلیل وی را طلاق دهد (بنحو شرط فعل). در این حالت ناگفته پیداست آن استدلالی كه بر بطلان اشتراط در حالت نخست اقامه نمودیم، در اینجا مورد ندارد.
امّا عدّه ای در خصوص این مسأله چنین استدلال كرده اند كه اختیار طلاق برای زوج حكم است نه حق؛ و همانطور كه نمی توان حكم را ساقط نمود، تعهد به انجام آن نیز در مدّت معیّن الزام آور نیست.
در تأیید استدلال این نكته را اضافه می كنیم كه همانطور كه زوجه نمی تواند سلب اختیار طلاق از زوج را شرط كند، انجام طلاق را نیز نمی تواند شرط نماید. زیرا سلب اختیار طلاق با سلب اختیار عدم طلاق تفاوتی ندارد، و لذا فقها باتفاق بر بطلان چنین شرطی نظر داده اند.
صاحب جواهر پس از نقل اتفاق نظر فقها از شهید ثانی اضافه می كند كه:
اگر اجماع فقها نمی بود، وجهی برای بطلان بنظر نمی رسید و مشمول قاعده المؤمنون عند شروطهم قرار می گرفت. و سپس وی آن را با مورد شرط اقاله در ضمن مبیع مشابه دانسته است (2).
ولی با توجّه به استدلال ارائه شده، معلوم گردید كه شرط خلاف شرع است، بنابراین از مصادیق قاعده مذكور خارج می باشد. وانگهی قیاس مورد به موضوع شرط اقاله در ضمن بیع، كاملا مع الفارق است. زیرا اقاله در موارد عادی با توافق طرفین انجام می گیرد، و اختیار از آن طرفین است؛ ولی اختصاص اختیار طلاق به زوج حكم خداوند است. در مورد بطلان عقد در فرض بطلان شرط، موضوع همانند بحث قبلی است، یعنی اگر شرط باطل مطلقا مبطل باشد، بی شك عقد در6.
ص: 141
مسأله مورد بحث باطل خواهد بود ولی چنانچه تنها شرط خلاف مقتضای طبع عقد را مبطل بدانیم (كه مشهور چنین نظر داده اند)، چون علی الظاهر (همانطور كه گفتیم) شرط ما نحن فیه مخالف با دوام نیست و لذا با مقتضای طبع عقد منافات ندارد بنابراین وجهی برای بطلان عقد بر مبنای نظر این گروه بنظر نمی رسد.
ج) زوجه در ضمن عقد نكاح با محلل شرط نماید كه پس از انجام عمل تحلیل، از جانب زوج وكیل در طلاق دادن خویش باشد.
در مورد وكالت در طلاق فقهاء معتقدند اگر وكالت برای شخص اجنبی باشد بی تردید جایز است هر چند در حضور شخص مطلّق (زوج) انجام شود. امّا در حالتی كه زوجه وكیل از طرف زوج باشد، گرچه مشهور فقها این وكالت را نیز جایز دانسته اند، امّا شیخ طوسی معتقد است كه وكالت به زوجه برای طلاق باطل می باشد. و در این میان صاحب جواهر گرچه از حیث نظریّه متابعت مشهور را نموده است، ولی پس از بازگو نمودن نظرات دیگران می گوید: احتیاط این است كه چنین وكالتی داده نشود (1).
حال اگر اعطاء وكالت به زن جایز شمرده شد، بنابراین می توان معتقد بود كه شرط نمودن چنین وكالتی در ضمن عقد نیز بلامانع است.
بطور كلی باید گفت درست است كه حق طلاق برای زن یك حق طبیعی نیست، امّا می توان بصورت قراردادی (شرط ضمن عقد) این حق را به زوجه منتقل نمود تا زوجه بتواند وكیل در طلاق دادن خویش باشد.
قانون مدنی در مادّۀ 1119 می گوید: (طرفین عقد ازدواج می توانند … زن وكیل و وكیل در توكیل باشد كه پس از اثبات تحقّق شرط در محكمه و صدور حكم نهائی خود را مطلقه سازد).4.
ص: 142
البته قانون مدنی به منظور حفظ نظام و جلوگیری از هرج و مرج مراجعه به محكمه و صدور حكم را نیز ضروری دانسته است؛ امّا از نظر فقهی زن می تواند بطور مطلق این حق را برای خویش در نظر بگیرد.
ص: 143
مادّه 1058 قانون مدنی: (زن هر شخصی كه به نه طلاق كه شش تای آن عدّی است مطلقه شده باشد بر آن شخص حرام مؤبّد می شود).
توضیح و تشریح طلاق و اقسام مربوط به آن در باب خاص خود مطرح خواهد شد. امّا چون این اصطلاح در مادّۀ فوق بكار رفته توضیح اجمالی آن لازم بنظر می رسد.
طلاق ابتدائا به دو قسم تقسیم می شود:
1) بائن، و آن طلاقی است كه زوج نمی تواند در عدّه رجوع كند مانند طلاق زوجۀ غیر مدخوله یا یائسه و یا صغیره و موارد دیگر.
2) رجعی، و آن طلاقی است كه زوج می تواند در عدّه به زوجه رجوع كند و زندگی را ادامه دهد مانند طلاق زوجه مدخوله كبیره. در همین فرض، چنانچه زوج از حق رجوع استفاده كند و همبستری نماید طلاق عدّی است وگرنه غیر عدّی خوانند.
با شناختن طلاق عدّی در تشریح مادّۀ فوق می گوئیم هرگاه مردی زوجه دائمه خویش را به طلاق رجعی مطلّقه نماید، در مهلت عدّه رجوع و پس از
ص: 144
هم بستری مجددا طلاق دهد، و این عمل را به همین نحوه نه بار تكرار كند، زن بر وی حرام مؤبّد خواهد شد. از نه طلاق انجام شده، طلاق های اوّل و دوّم، چهارم و پنجم، هفتم و هشتم عدّی و طلاق های سوّم، ششم و نهم بائن است. بدیهی است در این میان دو بار محلّل واسطه تحلیل قرار می گیرد.
بر موضوع فوق اجماع فقهای امامیّه محقّق است و نصوص بسیار زیادی از سوی معصومین (ع) در خصوص آن وارد گردیده؛ ولی باید توجّه داشت كه متن محل اجماع فقها چنین است (المطلقه تسعا للعدة … ) یعنی: (طلاق داده شده با 9 طلاق عدّی (1)) درحالی كه ترتیبی كه بیان شد از میان 9 طلاق انجام شده فقط 6 تای آن عدّی است، زیرا طلاق سوّم در هر بار كه موجب تحریم شده عدی نیست بلكه بائن است، چرا كه گفتیم طلاق عدّی آن است كه در عدّه رجوع و دخول صورت گیرد و طلاق سوّم اینچنین نیست.
امّا با مراجعه به نصوص وارده (2) در مسأله مشخّص می گردد كه منظور فقهاء به همان صورتی است كه ذكر شد یعنی در حقیقت بر نه طلاقی كه تنها شش تای آن عدّی است، 9 طلاق عدّی اطلاق نموده اند كه می گویند مجاز با علاقه مجاورت و یا اكثریت و یا كل و جزء است. با این تحلیل كه طلاق سوّم چون در مجاورت دو طلاق عدّی قرار گرفته هر چند كه عدّی نیست، عدّی گفته شده است و یا آنكه به علّت اكثریّت عدّی بر غیر عدّی.
با امعان نظر در نصوص وارده و متون فقها مستفاد می گردد كه برای تحقّق
ص: 145
حرمت ابدی شرائط زیر لازم است و با فقدان هر یك از شرائط، حرمت مترتّب نخواهد شد:
الف) بایستی در تمامی طلاقهای سه گانه، كه مستلزم محلّل شده است، دو رجوع در میان فاصله شده باشد. و چنانچه مثلا طلاق صورت گیرد و پس از انقضای عدّه با عقد مجددا زوجیّت تشكیل یافته باشد، هر چند بار سوّم موجب محلّل گردیده (زیرا لزوم محلّل متوقف بر آن نیست كه طلاقهای انجام شده عدّی باشد و زوج در عدّه رجوع نماید) ولی در عین حال این اثر را دارد كه در بار نهم موجب حرمت ابدی نخواهد بود. حتّی به تعبیر بعضی از فقهاء اگر صد بار هم چنین اتفاق افتد حرمت ابدی ببار نخواهد آورد (1).
ب) بایستی پس از رجوع در عدّه دخول صورت گرفته باشد، و چنانچه در عدّه رجوع نموده ولی بدون دخول مبادرت به طلاق نماید، هر چند بار سوّم موجب حرمت و برای حلال شدن محتاج به محلّل است، ولی در عین حال برای بار نهم حرمت ابدی ترتّب نخواهد یافت.
دو شرط فوق در كلمه طلاق عدّی نهفته است. یعنی وقتی گفتیم از نه طلاق انجام شده بایستی شش تای آن عدّی باشد، لزوم شرائط فوق احساس می گردد.
زیرا چنانچه زوج در طلاقهای اوّل، دوّم، چهارم، پنجم، هفتم و هشتم و در مدّت عدّه رجوع نكند، و یا رجوع كند ولی آمیزش ننماید، طلاق انجام شده عدّی نخواهد بود؛ و بنابراین نهمین طلاق محرم ابدی نمی باشد.
در تعریف طلاق عدّی میان فقها نظرات مختلفی وجود دارد كه عمده آن به شرح زیر است:
ص: 146
الف) همان تعریفی كه گفته شد، و بموجب آن طلاق عدّی بر هر فرد از افراد طلاق رجعی اطلاق می شود، كه زوج از حقّ رجوع در عدّه استفاده نموده و قبل از انقضای زمان عدّه به زوجه رجوع نموده و نزدیكی صورت پذیرد. صاحبان این نظریّه بدنبال تعریف فوق اضافه كرده اند كه بنابراین ممكن است طلاقهای عدّی بطور متوالی صورت نگیرد. یعنی با وقوع طلاق های بسیار متعدد در درازمدّت نصاب مورد نظر حاصل گردد و موجب تحریم ابدی شود. مثلا چنانچه در یكی از طلاقها زوج پس از انقضای مدّت مبادرت به عقد ازدواج نماید و مجددا طلاق دهد، یا آنكه نزدیكی نكرده طلاق دهد. هر چند در طلاق نهم حرمت ابدی مترتّب نمی گردد، ولی پس از فاصله شدن محلّل چنانچه زوجه به عقد زوج قبلی درآید و یك بار دیگر طلاق عدّی انجام شود، حرمت ابدی در پی خواهد داشت. هر چند كه بیش از نهمین طلاق باشد.
شهید ثانی طاب ثراه برای وقوع طلاقهای عدّی در دفعات طولانی اظهار نظر كرده اند كه اگر در هر سه طلاق تنها یك طلاق عدّی باشد با 25 طلاق حرمت ابدی لازم خواهد آمد. زیرا آن بزرگوار معتقدند كه چنانچه توالی بهم بخورد، بایستی بطور دقیق محور اجماع فقهاء كه نه طلاق عدّی است تحصیل گردد. چرا كه عدّی نبودن طلاق سوّم منحصرا اختصاص به حالت توالی دارد. روی این حساب ایشان می گویند پس از هشت بار سه طلاقه كه اوّلین هر یك از آنها عدّی بوده، چنانچه طلاق بیست و پنجم عدّی باشد، با وقوع همان طلاق حرمت ابدی جریان خواهد یافت.
البته پیروان این نظریّه با مشكل لاینحلّی مواجهند كه مرحوم شهید خود به آن اذعان داشته و مطرح نموده است؛ و آن اینكه زمان تحریم ابدی را چه موقعی باید قرار داد؟ اگر به محض وقوع طلاق بیست و پنجم حرمت ابدی جریان یابد، لازم می آید كه این طلاق عدّی نباشد. زیرا شرط عدّی بودن رجوع و دخول است و لذا تعارض منطقی بوجود خواهد آمد. و اگر بگوئیم پس از طلاق بیست و پنجم بایستی
ص: 147
رجوع و دخول وقوع یابد تا حرمت ابدی عارض شود، تالی فاسد آن این است كه پس از وقوع نزدیكی بدون هیچ موجبی فراق ابدی حاصل گردد. امّا اگر طلاق دیگری را لازم بدانیم بنابراین به 9 طلاق اكتفا ننموده ایم، و حال آنكه اجماع بر اكتفاء 9 طلاق منعقد است. این مشكل لا ینحلّ پیروان تعریف نخستین را به توقف واداشته است (1).
ب) گروهی دیگر از فقها طلاق عدّی را چنین تعریف كرده اند: (هرگاه تكمیل سه طلاق با فاصله شدن دو رجوع و نزدیكی انجام شود، آن را طلاق عدّی گویند (2)).
پس طلاق عدّی مركب است از دو طلاق رجعی و یك طلاق بائن و چنانچه سه بار این طلاقهای سه گانه تكرار گردد، موجب حرمت ابدی خواهد بود.
بموجب این تعریف وقوع طلاق عدّی به حدّ نصاب بصورت غیر متوالی بگونه ای كه مرحوم شهید ثانی تصوّر نموده بودند، امكان پذیر نیست؛ ولی بصورت دیگری ممكن است و آن اینكه پس از وقوع طلاق های عدّی و فاصله شدن محلّل و ازدواج جدید، طلاق غیر عدّی اتّفاق افتد و با طلاق سوّم زوجه حرام گردد (البته این دسته طلاقهای سه گانه در حرمت ابدی بحساب نخواهد آمد)، و سپس بعد از محلّل و ازدواج جدید طلاقهای عدّی رخ دهد؛ بنابراین در حرمت ابدی كه بموجب 9 طلاق بوجود می آید، تنها سه دسته از سه طلاقهائی كه دوتای آن عدّی است بحساب خواهد آمد؛ بنابراین تعریف، بن بستی كه برای مرحوم شهید مطرح بود پیش نخواهد آمد.
ج) گروهی دیگر از فقها به مجموع نه طلاقی كه بصورت متوالی سه بار با ترتیب مذكور انجام شود، (در هر یك از سه بار دو بار عدّی و بار سوّم بائن باشد)1.
ص: 148
طلاق عدّی اطلاق می كنند. بموجب این نظریّه نام عدّی به مجموع نه طلاق گفته می شود بنابراین اطلاق عدّی به هر یك از طلاقها صحیح نبوده و عدم توالی بكلّی تصورپذیر نیست، تا مشكل مطرح شده پیش آید، زیرا فاصله شدن هر نوع طلاق دیگر موجب عدم وقوع تحریم ابدی است. به عبارت دیگر به موجب نظریّۀ سوّم در حرمت ابدی دو امر معتبر است كه با فقدان هر یك، حرمت ابدی حاصل نمی شود.
1- توالی طبقات عدّی بصورتی كه گفته شد و عدم تفرقه میان آنها.
2- در بین قرار گرفتن تنها دو محلّل نه بیشتر.
بنا بر اندیشه اخیر، فرضی كه مرحوم شهید تصوّر كرده اند موجب حرمت ابدی نمی باشد زیرا هر دو شرط فوق در فرض مزبور مفقود است (1).
بنظر می رسد ظواهر اخبار و نصوص وارده دالّ بر قول اخیر است. از طرف دیگر چنین استنباط می شود كه قانون مدنی نیز از نظریّۀ اخیر پیروی نموده و ظاهر عبارت متن مادّۀ 1058 رساننده همین معنی است. زیرا از سوئی سقف طلاق را به عدد 9 محدود ساخته و از طرفی شش تای آن را بنحو عدّی لازم دانسته است. برای رعایت هر دو امر مزبور راهی جز قبول نظریّۀ اخیر نمی باشد.
در خاتمه، لازم بذكر است كه حرمت مؤبّد بعلّت فوق از مختصات امامیّه است و علمای اهل سنّت از آن ذكری بمیان نیاورده اند (2).4.
ص: 149
مادّه 1059 قانون مدنی: (نكاح مسلمه با غیر مسلم جایز نیست).
بموجب مادّۀ فوق زن مسلمان نمی تواند با مرد غیر مسلمان نكاح نماید و عموم آن بر انواع نكاح (دائم- منقطع) شمول دارد و نسبت به حالت عكس یعنی ازدواج مرد مسلمان با زن غیر مسلمه ساكت است، كه با مراجعه به متون و منابع فقهی بایستی حكم فرض اخیر را استنباط نمود.
قانون مدنی تعریفی از كلمۀ (مسلم) و (غیر مسلم) ننموده، و از اقسام آن ذكری به میان نیاورده است. ولی با توجّه به آثار و احكام مختلفی كه بر انواع آن مترتب می باشد لازم است نخست به طور اجمال این دو كلمه را از نظر فقهی تعریف و سپس احكام هر یك را متذكّر گردیم.
مسلم كسی است كه اقرار به وحدانیّت خداوند و رسالت خاتم الانبیاء محمّد بن عبد الله (ص) داشته باشد. در مقابل، غیر مسلم كسی است كه چنین اقراری
ص: 150
نداشته باشد. ناگفته نماند كسانی كه یكی از ضروریات دین اسلام را منكرند محلق به غیر مسلمانند.
كافر اصناف مختلفی دارد:
الف) اهل كتاب، كه پیرو یكی از ادیان الهی می باشند. اسلام برای این ادیان پیامبر و كتاب آسمانی قائل است؛ مانند یهود و نصاری. در الهی بودن دین مجوس و عدم آن بین فقهاء اختلاف نظر وجود دارد. به موجب بعضی از روایات آنان از اهل كتاب محسوب می باشند (1).
ب) مشركین، كه از هیچ دین الهی پیروی نمی كنند. اعم از اینكه هیچ مذهبی را اعتقاد نداشته یا اینكه معتقد به مكاتب الحادی بوده باشند.
از نظر فقهی فرزند تابع اشرف ابوین است، یعنی چنانچه فرزند در حین انعقاد نطفه یكی از ابوین او مسلمان باشد محكوم به اسلام و آن را مسلمان تبعی گویند. امّا چنانچه در حین انعقاد نطفه هر دو كافر باشند فرزند محكوم به كفر و آن را كافر تبعی می نامند.
كافر شدن بعد از اسلام را ارتداد می گویند. و مرتد بر دو قسم تقسیم می شود:
1) مرتد فطری، و آن عبارت است از كسی كه در حین انعقاد نطفه اش لااقل یكی از ابوین وی مسلمان بوده اند. او پس از بلوغ اسلام را پذیرفته، پس از آن كافر شده است.
ص: 151
2) مرتد ملی، و آن كسی است كه در حین انعقاد نطفه هیچ یك از ابوینش مسلمان نبوده اند. وی پس از بلوغ اظهار اسلام نموده، و سپس كافر گردیده است.
پس از تعریف و تقسیم، اینك به ذكر احكام نكاح هر دسته و مبانی و مستندات فقهی آن می پردازیم.
فقهای اسلام اعم از عامّه (1) و امامیّه (2) به اتّفاق نظر معتقدند كه كفر زوج از موانع نكاح است و زن مسلمان نمی تواند با مرد غیر مسلمان ازدواج نماید، و چنانچه اقدام كند عقد نكاح وی باطل است.
نكاح اعم است از نكاح دائم یا موقت و نیز اعم از اینكه زوج غیر مسلم از اهل كتاب، مشرك و یا مرتد باشد. مستند این فتوا اجماع و آیه شریفه است كه می فرماید: (وَ لٰا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِینَ حَتّٰی یُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ) (3) كلمۀ مشرك به عموم كفّار تفسیر شده است (4).
البته منظور از نكاح در عنوان این مسأله حدوث عقد ازدواج است؛ بنابراین در مورد ارتداد بعد از نكاح در آینده بحث خواهیم كرد.
فقهای اسلام اعم از عامّه و خاصّه باتّفاق عقیده دارند كه ازدواج مرد
ص: 152
مسلمان با زن كافرۀ غیر كتابیه از اصناف كفّار، چه بصورت دائم و چه منقطع، باطل و ممنوع است (1). امّا در مورد ازدواج مرد مسلمان با زن كتابیه (یهودیه یا نصرانیه) میان فقهاء اختلاف نظر وجود دارد كه ناشی از اختلاف آیات و روایات می باشد (2). خلاصۀ اقوال چنین است:
الف) نكاح مرد مسلمان با زن كتابیّه بصورت دائم ممنوع است، ولی بصورت منقطع مانعی ندارد. این نظریّه توسط مشهور امامیّه ابراز شده، كه مستند آن جمع بین نصوص وارده است. یعنی جمع بین ادلّه ای كه ظهور در منع نكاح بطور مطلق دارند با ادلّه ای كه دلالت بر جواز نكاح بطور مطلق دارند.
ب) نكاح مرد مسلمان با زن كافره مطلقا ممنوع است. سیّد مرتضی قائل به این نظریّه بوده و مستند ایشان ظواهر و عموم بعضی از آیات و نصوص خاصه می باشد.
ج) نكاح مرد مسلمان با زن كافره مطلقا جائز است. این گروه نیز به دسته ای از آیات و روایات تمسّك جسته اند.
با مداقه در مستندات اقوال فوق دلیل محكمی برای منع نكاح بخصوص در هنگام ضرورت به نظر نمی رسد. بنابراین قول سوّم مورد تأیید می باشد. هر چند كه در خصوص ازدواج دائم با آنان احتیاط در ترك است. از نظر علمای عامّه در مكاتب اربعه نكاح با زن كتابیه بدون اشكال است (3).
قانون مدنی در رابطه با ازدواج مرد مسلمان با زن غیر مسلمان سخنی بمیان نیاورده و به سكوت برگزار نموده است. و شاید با توجّه به اینكه در مقام بیان موانع نكاح است بتوان گفت كه مستنبط از قانون مزبور عدم منع می باشد. ولی از آنجا1.
ص: 153
كه گفتیم بطلان ازدواج مرد مسلمان با زن كافره غیر كتابیه جزء مسلّمات فقه اسلامی است این استنباط مخدوش می شود، و لذا به استناد اصل 167 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران قضات بایستی حكم قضیه را به همان نحو كه بیان شده استخراج نمایند. نظر تحریر الوسیله در مورد ازدواج مرد مسلمان با زن كتابیه چنین است: (بنحو منقطع اقوی جواز و بنحو دائم احوط ترك است (1)).
تذكره:
همانطور كه گفتیم در خصوص زرتشتیان (مجوسیان) میان فقها اختلاف نظر است. مرحوم اصفهانی عقیده بر آن دارد كه این گروه محلق به اهل كتابند (2) ولی فقهای متأخّر از جمله امام خمینی مد ظله العالی با این نظر مخالف اند و بنابراین نكاح با آنان را مطلقا باطل می دانند (3).
از نظر فقهای امامیّه ازدواج پیروان این مذهب با سایر مذاهب اسلامی بلامانع است. ولی از این عموم دو گروه استثناء گردیده و نكاح با آنان ممنوع و در حقیقت ملحق به كفّار شده اند.
1) ناصبیان- ناصبی كسی است كه با یكی از اهل بیت رسول اكرم (ص) دشمنی دارد و باین مطلب تظاهر می نماید و به آن بزرگواران ناسزا می گوید. البته لازم به تذكّر است كه هر چند ناصبیان از فرق اسلامی می باشند ولی چون محبّت اهل بیت (ع) را كه از ضروریات دین اسلام است منكرند، در حكم كفّار محسوب می گردند.
ص: 154
2) غالیان- غالی (غلوكننده) كسی است كه نسبت به معصومین و امامان غلو نماید یعنی آنان را در حدّ خدائی بپرستد و یا اعتقاد به نبوّت آنان داشته باشد.
دو گروه فوق ملحق به كفّار غیر كتابی هستند و لذا ازدواج مردان مسلمان با آنان جائز نمی باشد (1).
از آنجا كه گاهی بر ازدواج پیروان سایر ادیان در رابطه با ما آثار حقوقی مترتب است، لذا لازم است نظر فقه اسلامی بیان گردد؛ تا آثار مترتبه و احكام آن مشخص شود. دین مقدّس اسلام به مقررات ازدواج ادیان و مذاهب دیگر به دیدۀ احترام می نگرد و برای ازدواج و طلاقی كه بین پیروان ادیان و مذاهب دیگر واقع می شود همان آثار و احكامی را می شناسد كه در آن ادیان و مذاهب آن آثار و احكام مراعات می شود. البته در صورتی كه ازدواج و یا طلاق از نظر مذهب خودشان صحیح و منطبق با شرائط مذهبی آنان انجام شده باشد؛ و در این جهت فرقی میان فرق كفّار كتابی و غیر كتابی وجود ندارد. در فقه امامیّه قاعده ای است تحت عنوان قاعده (الزام) مستند به حدیث (الزموهم بما الزموا علی انفسهم) یعنی كفّار را به همان مقرراتی كه خودشان ملتزم هستند الزام دارید. بموجب این قاعده كفار در محاكم اسلامی به مقرراتی كه در مذهب خودشان وجود دارد ملزم می گردند؛ و همچنین پس از اسلام آوردن به انجام تعهداتی كه در حال كفر به آنها متعهّد شده اند ملزم می شوند.
اینك به آثار حقوقی مترتّبه بر فروض مورد بحث اشاره ای خواهیم داشت.
مسأله 1: از نظر فقهی چنانچه زوجین كافر به اتّفاق یكدیگر مسلمان گردند لازم نیست مجددا عقد نكاح مطابق با مقررات اسلامی بین آنان جاری گردد، بلكه
ص: 155
به همان عقد سابقشان باقی خواهند ماند. البته این حكم در صورتی است كه آن عقد نكاح در مذهب خودشان واجد شرائط صحّت باشد؛ و نیز موانعی كه از نظر اسلامی ابتدائا و استدامتا موجب بطلان نكاح است وجود نداشته باشد. چون در غیر این صورت نكاحشان محكوم به بطلان است و بایستی مجددا عقد منطبق با موازین اسلامی برقرار گردد. مثل اینكه نكاح بین اقربای نسبی یا رضاعی صورت گرفته باشد (1).
توضیح این كه بعضی از امور مطلقا مانع نكاحند، چه ابتدائا و چه استدامتا، مثل قرابت نسبی و یا رضاعی؛ و بعضی از امور هر چند ابتدائا مانع انعقاد نكاح می باشند ولی مانع ابدی نیستند، بلكه منع نكاح منوط به وجود آن امر است. مادام كه موجود باشد، نكاح باطل است؛ و چنانچه رفع گردد، منعی برای نكاح وجود نخواهد داشت. مثل ازدواج در عدّه یا ازدواج با خواهر زن، كه منع نكاح منوط به بقاء عدّه و یا بودن خواهر در حباله زوج است. چنانچه عدّه منقضی شود و یا خواهر از قید نكاح خارج گردد، ازدواج مانعی ندارد.
از نظر فقهای امامیّه چنانچه عقد نكاح در حال كفر با وجود یكی از موانع دسته دوّم واقع شده باشد ولی در زمان اسلام آن موانع رفع شده باشد، محكوم به صحّت است و نیازی به عقد مجدد نیست؛ ولی موانع دسته اوّل موجب بطلان نكاح است و بایستی مجددا صیغه عقد منطبق با شرائط اسلامی اجرا گردد.
از علمای عامّه ابو حنیفه و ابو یوسف با آنچه علمای امامیّه در فرض فوق اظهار داشته اند موافقت دارند (2)، ولی مالكیّه می گویند پس از اسلام نكاح سابق مطلقا باطل است و مجددا بایستی عقد نكاح انجام گیرد؛ به دلیل اینكه عقد سابق از نظر اسلام باطل و كان لم یكن می باشد (3).5.
ص: 156
مسأله 2: هرگاه زوج كافر، كتابی یا غیر كتابی، مسلمان شود در حالی كه زوجه او كتابیه و به كفر خود باقی بماند، نكاح به حالت سابق باقی خواهد ماند و دوام زندگی برای آنان اشكالی ندارد؛ خواه اسلام قبل از نزدیكی باشد یا بعد از آن.
و در این مسأله اختلافی میان فقهای امامیّه وجود ندارد (1).
مستند فقها، علاوه بر اجماع، روایات و نصوصی است كه چنین دلالت دارد (2). و به استناد این ادلّه گفته اند كه هر چند ازدواج مرد مسلمان را با زن كتابیّه به صورت دائم جائز ندانیم ولی دوام آن یعنی وقوع اسلام پس از ازدواج معنی ندارد.
البته همانطور كه گفتیم، در انجام نكاح مرد مسلمان با زن كتابیه ابتدائا هم دلیلی بر منع وجود ندارد.
مسأله 3: هرگاه زوج كافر، كتابی یا غیر كتابی، مسلمان شود و زوجه او كافر غیر كتابیه و به كفر باقی بماند، چنانچه اسلام آوردن قبل از عمل نزدیكی صورت گیرد نكاح بلافاصله منفسخ می گردد، و اگر بعد از عمل نزدیكی باشد بین آنها تفرقه برقرار و منتظر انقضاء قاعده می مانند؛ چنانچه زن قبل از انقضاء عدّه اسلام آورد نكاح آنان بحال خود باقی خواهد ماند، و چنانچه عدّه منقضی گردد و زن اسلام نیاورد و به آیین خود باقی بماند نكاح آنان از زمان مسلمان شدن زوج منفسخ می گردد. یعنی انقضاء عدّه و بقاء زوجه به آیین خود كشف از انفساخ عقد از زمان مسلمان شدن زوج می نماید و آثار جدائی از همان زمان بار می گردد (3).
مسأله 4: هرگاه زوجه كافر، كتابیه یا غیر كتابیه، مسلمان شود و شوهر او كافر بماند، در صورتی كه اسلام آوردن قبل از نزدیكی باشد نكاح بلافاصله منفسخ می گردد، و اگر بعد از نزدیكی باشد انفساخ نكاح متوقّف بر انقضاء عدّه خواهد بود.0.
ص: 157
و مانند مورد قبل بینشان جدائی برقرار می گردد، چنانچه در زمان عدّه مرد مسلمان شود نكاح آنان همچنان ادامه خواهد یافت، ولی اگر به كفر خود باقی بماند و عدّه منقضی گردد، كشف می شود كه نكاح از زمان اسلام آوردن زن منفسخ شده است (1).
بنظر می رسد قانون مدنی نسبت به موارد فوق ساكت است زیرا ظاهر مادّه 1059 (نكاح مسلمه با غیر مسلم جایز نیست) مربوط به حدوث نكاح است و راجع به انفساخ عقد نكاح، پس از مسلمان شدن زوجه و بقاء زوج بر كفر، ساكت است.
ارتداد یا قبل از عمل نزدیكی صورت می گیرد و یا بعد از آن؛ چنانچه قبل از نزدیكی احد از زوجین یا هر دوی آنان مرتد، فطری و یا ملی، شوند نكاح آنان بلافاصله منفسخ می گردد. و در مورد ارتداد پس از نزدیكی، چنانچه زوج به ارتداد فطری مرتد گردد همانند فرض قبل نكاح منفسخ می گردد؛ ولی اگر ارتداد او ملی باشد و یا زوجه مرتد گردد، خواه فطری و خواه ملی، فسخ نكاح منوط به انقضاء عدّه و عدم توبه خواهد بود. یعنی از لحظه ارتداد، بین آنان جدائی برقرار می گردد و بر آنان عرض توبه می شود، اگر قبل از انقضاء عدّه توبه كنند نكاح محكوم به صحّت و كماكان ادامه خواهد یافت، ولی اگر عدّه منقضی شود و به ارتداد خود باقی باشند كشف از بطلان نكاح از حین ارتداد خواهد شد (2).
لازم به توضیح است كه از نظر فقهی اگر مرد به ارتداد فطری مرتد گردد، دیگر توبه او قبول نمی شود، بلكه چهار حكم (3) بر آن بار می گردد كه یكی از آن
ص: 158
احكام جدائی همسر اوست ولی مرتد ملی، چه زن و چه مرد، و نیز زنی كه به ارتداد فطری مرتد شود قابل توبه می باشند و بر آنان عرض توبه می گردد؛ اگر به اسلام عودت یابند پذیرفته می شوند وگرنه احكام مرتد بر آنان جاری می گردد (1).
تذكره:
در مواردی كه زوج مرتد می گردد و زوجه به اسلام باقی می ماند، همانطور كه گفتیم، بلافاصله زن باید از مرد جدا گردد و عدّه نگه دارد و ازدواج او با مردی دیگر منوط به انقضاء عدّه می باشد؛ اگر زوج مرتد فطری گردد، عدّه زن معادل عدّه وفات است و اگر مرتد ملی گردد معادل عدّه طلاق خواهد بود (2).6.
ص: 159
مادّه 1060 قانون مدنی: (ازدواج زن ایرانی با تبعه خارجه در مواردی هم كه مانع قانونی ندارد موكول به اجازه مخصوص از طرف دولت است).
مادّۀ فوق جنبه فقهی ندارد بلكه از نظامات مملكتی است. منظور از مواردی كه منع قانونی ندارد، محتوای مادّه 1059 است. یعنی در درجۀ نخست، مرد خارجی بایستی مسلمان باشد تا بتواند با زن مسلمه ایرانی، و پس از تحصیل اجازه مخصوص از طرف دولت، ازدواج نماید.
شایان ذكر است كه در فرض فقد موانع شرعی چنانچه مرد مسلمانی تبعه خارج با زن مسلمان ایرانی بدون كسب اجازه مخصوص مذكور در ماده فوق ازدواج نماید بی تردید ازدواج صحیح و آثار شرعی نكاح بر آن مترتّب است؛ هر چند اقدام كنندگان به موجب مقررات و نظامات مملكتی تحت پیگرد قانونی قرار گیرند.
ص: 160
مادّه 1061 قانون مدنی: (دولت می تواند ازدواج بعضی از مستخدمین و مأمورین رسمی و محصّلین دولتی را با زنی كه تبعه خارج باشد موكول به اجازه مخصوص نماید).
این ماده نیز همانند ماده قبل جنبه فقهی نداشته و صرفا از نظامات مملكتی است. از آنجا كه ازدواج بعضی از مردان ایرانی با زنان تبعه خارج، باعتبار شغل و سمت آنان، در مواردی با حیثیّت و یا سیاست عمومی مملكتی برخورد پیدا می كند و لازم است از جانب سیاست گزاران مملكت و دولت نظارت و كنترلی بر اینگونه ازدواج ها معمول گردد، این ماده اختیار لازم را در این جهت به دولت داده است.
مجددا یادآوری می گردد كه تخلّف از اینگونه مقررات، كه جنبه انتظامی دارد، به هیچ وجه موجب بطلان عقد ازدواج نمی باشد بلكه عقد صحیح و آثار شرعی مربوطه بر آن مترتّب می گردد؛ هر چند كه اقدام كنندگان تحت پیگرد قانونی قرار گیرند.
ص: 161
ص: 162
ایجاب و قبول
ایجاب و قبول توسط ولی
شرائط عاقد
توالی ایجاب و قبول
متعاقدین لال
اعتبار تعیین زوجین
تنجیز در عقد نكاح
شرط خیار در عقد و مهر
عقد مكره
ص: 163
ص: 164
مادّه 1062 قانون مدنی: (نكاح واقع می شود به ایجاب و قبول بالفاظی كه صریحا دلالت بر قصد ازدواج نماید).
از آنجا كه در سیستم حقوقی اسلام و نظام مدنی مسلمین، نكاح قراردادی عادّی و معمولی نیست و از اهمیّت ویژه ای برخوردار می باشد، لذا قانون گذار صرف بیان صریح ارادۀ طرفین و یا انجام اعمالی از سوی آنان كه بیان كننده قصد و تراضی آنان باشد را در انعقاد قرارداد كافی ندانسته، بلكه به پیروی از فقه امامیّه در انعقاد پیمان ازدواج علاوه بر اعلام توافق طرفین، اعمال ایجاب و قبول با اظهار الفاظی كه صریحا قصد و اراده طرفین بر ازدواج را آشكار و مبین نماید لازم دانسته است و بعبارت دیگر به موجب مادّه فوق زوجین ناگزیرند كه رابطه زوجیّت و پیمان ازدواج خود را بوسیله ایجاب و قبول لفظی ایجاد و منعقد نمایند.
مستفاد از مادّۀ فوق، این است كه قانون مدنی برای ایجاب و قبول صیغه خاص و یا لغت و لفظ ویژه ای را ملحوظ نداشته بلكه هر لغت (زبان) و هر نوع صیغه ای را كه دلالت صریح بر قصد ازدواج داشته باشد كافی دانسته است.
ص: 165
فقهای اسلام همه اتّفاق نظر دارند كه در انجام عقد نكاح نه تنها وقوع ایجاب و قبول لفظی لازم و ضروری است، بلكه بدون آن رابطه زوجیّت ایجاد نمی شود و اثری بر آن مترتب نمی گردد. بر این مطلب اجماع مستقر است و فقهاء بالاتّفاق بر بطلان نكاح معاطاتی (یعنی نگاهی كه صرفا به اعلام توافق و تراضی طرفین بسنده شود و فاقد ایجاب و قبول لفظی باشد) نظر داده اند و اصولا یكی از تفاوتهای نكاح با زنائی كه به تراضی انجام شود، همین نكته است (1). ولی در سایر معاملات و قراردادها چنین نیست مثلا در بیع همین كه تراضی و توافق طرفین در مبیع و ثمن حاصل باشد بدون نیاز به استعمال ایجاب و قبول لفظی می تواند با خریدوفروش یا دادوستد انجام شود كه در اصطلاح فقهی چنین بیعی را بیع معاطاتی گویند (2).
در این مقدار كه بیان گشت اختلاف نظری وجود ندارد، ولی این مسأله از جهاتی دیگر مورد بحث و گفتگوی فقهاء است كه به اجمال مورد بررسی قرار می گیرد:
الف) اعتبار عربی بودن
آیا در نكاح باید الزاما ایجاب و قبول به زبان عربی انجام شود یا آنكه به هر زبان دیگری نیز می توان انجام داد؟
عدّۀ زیادی از فقها معتقدند كه چنانچه انجام نكاح به لفظ عربی میسّر و مقدور باشد، در این صورت الزاما باید به زبان عربی انجام گیرد و حتّی در صورت
ص: 166
آشنائی به زبان عربی، انجام نكاح با الفاظ دیگر باطل است (1).
دلائلی كه این گروه اقامه نموده اند از قوّت چندانی برخوردار نیست بلكه بیشتر با توجّه با اهمیّت موضوع ازدواج جنبه احتیاطی داشته است و لذا عدّۀ زیادی از فقها پس از ایراد خدشه و ردّ ادلّۀ مزبور، ضمن آنكه به عدم لزوم عربیّت در بیان صیغه نكاح فتوی داده اند، رعایت جانب احتیاط را نیز مقرّر داشته اند (2). قانون مدنی هم عربیّت را در بیان صیغه نكاح شرط ندانسته است.
ب) اعتبار صیغه خاص
آیا برای بیان ایجاب و قبول لفظ و واژه و صیغه خاصّی معتبر است؟
مستفاد از بعضی متون قدمای امامیّه آن است كه صیغه خاصّی در نكاح ضرورت ندارد بلكه با هر لفظی كه رساننده مدلول نكاح باشد می تواند عقد مزبور انجام گیرد، بعضی متأخّرین نیز به تبعیّت و پیروی از قدما همین نظر را پذیرفته اند (3) و قانون مدنی نیز از این نظر پیروی نموده است، ولی به نظر بسیاری از فقها لازم است كه نكاح با صیغه های ویژه و اختصاصی این امر انجام پذیرد. شیخ طوسی می گوید: (نكاح دائم واقع نمی شود مگر به دو لفظ زوجّتك و انكحتك) (4). قبول بهر لفظی كه دالّ بر مقصود باشد كافی است.
ذكر این نكته ضروری است كه بی تردید عقد نكاح می بایست با لفظی انجام گیرد كه بنحو صریح بر این امر دلالت داشته باشد و انجام آن با الفاظ و صیغه هائی كه بین مدلول ازدواج و امور دیگر مشترك است صحیح نمی باشد. مثلا).
ص: 167
اگر زوجه با صیغۀ هبه و یا تملیك، بضع را به زوج واگذار نماید، بی گمان باطل است زیرا كه چنین مدلولی منطبق با مدلول نكاح و پیمان زناشوئی نیست و هبه و تملیك و نكاح هر یك نهاد حقوقی جداگانه ای هستند و حدود و مرزهای مخصوص بخود دارند (1).
با توجّه به همین نكته و عنایت به محدودیت الفاظی كه دقیقا رسانندۀ مفهوم و مدلول حقیقی ازدواج در حدود و چارچوب خود است، مشهور فقها معتقدند باید در عقد ازدواج سعی شود كه فقط از مشتقّات همین دو واژه نكاح و زواج استفاده گردد و چنانچه در موردی امكان ادای آن به زبان عربی برای طرفین میسّر نباشد و فراگیری آن هم امكان نداشته باشد و اجرای صیغه با وكالت نیز میسور نشود در آن صورت می توان صیغه را به زبان دیگری جاری ساخت، لكن الزاما باید از جملاتی استفاده شود كه دقیقا جایگزین واژه های نكاح و زواج و مشتقّات آنها باشد. شیخ در مبسوط در مورد ولیّ پارسی زبان می گوید: مثلا ولی بگوید: (این زن را دادم بتو به زنی) و زوج بگوید: (پذیرفتم به زنی)، (2) صحیح است.
ج) لزوم تقدّم ایجاب بر قبول
آیا تقدّم ایجاب بر قبول الزامی است؟
از قانون مدنی چنین ضرورت و الزامی استنباط نمی شود و اینكه در عبارت مادّۀ 1062 ق. م. لفظ ایجاب بر قبول مقدّم شده نمی توان الزام این تقدّم را استنتاج نمود زیرا شیوۀ تنظیم عبارت قانونی و سیاق بیان قانون گذار صرفا ناظر به موارد عادّی است.
مشهور فقها نیز بر همین نظرند، (3) و عقد نكاح را با وجود تقدّم قبول بر ایجاب0.
ص: 168
نیز صحیح می دانند. چنانچه مثلا اگر زوج به زوجه بگوید (تزوّجتك) یا (من تو را به زنی می پذیرم) و سپس زوجه بگوید (زوّجتك) یا (خودم را به زنی تو درآوردم) كافی و صحیح است.
صاحب جواهر در تأیید نظریّۀ مشهور استدلال می كند، عدم لزوم تقدّم ایجاب بر قبول بیشتر منطبق با موضوع حیاء زنان است كه بی گمان مورد نظر شارع مقدّس می باشد چرا كه ابتداء از ناحیه دوشیزگان عفیفه بسی دشوار است (1). ولی بعضی از فقها با تمسّك به اصل احتیاط تقدّم ایجاب بر قبول را شرط دانسته اند (2).
با توجّه به وجود حیاء و عفاف دوشیزگان از طرفی و عدم دلیل معتبری دالّ بر لزوم تقدّم ایجاب بر قبول در نكاح از طرف دیگر، بنظر می رسد كه حتّی اگر در سایر عقود هم چنین شرطی را معتبر بدانیم در خصوص نكاح اعتبار آن موجّه نیست.
مضافا به اینكه شاید بتوان گفت كه ایجاب و قبول فاعل مخصوصی ندارد تا قائل شویم كه چون ایجاب مختصّ زن و قبول ویژه مرد است پس بنا بر پذیرش اصل تقدّم ایجاب بر قبول باید الزاما زن مبادرت به ایجاب و سپس مرد اعلام قبول نماید، بلكه هر كس كه مبادرت به اظهار قصد كند هم آن كس فاعل ایجاب است خواه زن باشد خواه مرد و اینكه لزوما مرد فاعل ایجاب و زن فاعل قبول باشد اصطلاحی بیش نیست همانگونه كه در صلح نیز چنین است (3).
د) لزوم حضور گواه
آیا حضور شاهدین در هنگام اجرای صیغه شرط صحّت عقد نكاح است؟
تمامی فقهاء عامّه بجز فرقه مالكی حضور دو شاهد عادل را در حین اجرای صیغه عقد همانند حضور آنان در مجلس اجرای طلاق الزامی و شرط صحّت عقد1.
ص: 169
می دانند. ولی مالكیان معتقدند كه حضور شاهدین در هنگام زفاف معتبر است نه در هنگام اجرای صیغه عقد و لذا اگر زوج بدون حضور شهود، با زوجه زفاف نماید عدم حضور آنان موجب فسخ نكاح می گردد (1).
مستند این گروه روایات منقوله از رسول اللّه (ص) است از جمله: (اعلنوا النكاح و لو بالدّف- مراسم نكاح را اعلان كنید هر چند با دف باشد؛ و لا نكاح الّا بالشهود- (2) نكاح نیست مگر با حضور شهود).
امّا فقهاء امامیّه بالاجماع نظر فوق را ردّ كرده و روایات را حمل بر استحباب و انجام مراسم اخلاقی و ارشاد نسبت به امر پیشگیری از وقوع نزاع و تخاصم نموده و به هیچ وجه نكاح غیر علنی را باطل ندانسته اند.1.
ص: 170
مادّه 1063 قانون مدنی: (ایجاب و قبول ممكن است از طرف خود مرد و زن صادر شود و یا از طرف اشخاصی كه قانونا حقّ عقد دارند).
منظور از اشخاصی كه قانونا حقّ عقد دارند در این مادّه چه كسانی هستند؟
برخی چنین پنداشته اند كه منظور كسانی هستند كه وكالتا از طرف یكی از زوجین یا هر دوی آنان می توانند صیغه عقد را جاری نمایند، ولی این برداشت نمی تواند صحیح باشد، زیرا قانون گذار مورد وكالت را بطور مستقل در فصل پنجم مطرح كرده و موادّ 1071 تا 1074 ق. م. را كلا به این بحث اختصاص داده است و لذا با توجّه به مفاد ماده 1071 ق. م. كه صراحتا بیان كرده است كه هر یك از مرد و زن می توانند برای عقد نكاح وكالت به غیر دهند، و با عنایت به عدم لزوم تكرار بلاوجه در بیان قانون گذار، نمی توان پذیرفت كه منظور قانون گذار از اشخاصی كه قانونا حقّ انعقاد عقد دارند در مادّۀ 1063 كسانی باشد كه وكالتا از طرف آنها می توانند به اجرای صیغه عقد مبادرت كنند، بلكه منظور موردی است كه نكاح توسّط ولیّ انجام می گیرد یعنی همانطور كه زوجین شخصا می توانند مجری صیغه
ص: 171
نكاح باشند، همین طور ولیّ نیز كه قانونا حقّ تنفیذ و انعقاد نكاح را دارد می تواند صیغه را هم اجرا نماید.
مادّۀ فوق، قبل از آنكه مادّۀ 1041 ق. م در سال 60 اصلاح شود ناظر به موردی بوده كه ولی می توانست دختری را پس از سیزده سالگی و قبل از رسیدن به سنّ قانونی با پیشنهاد مدّعی العموم و تصویب محكمه و صدور معافیّت از شرط سنّ به ازدواج مردی در بیاورد، لكن اكنون پس از اصلاح مادّۀ مزبور در سال 60 به موجب تبصرۀ ذیل آن قانونا به ولی اعطا حق شده كه بدون نیاز به پیشنهاد و تصویب محكمه می تواند مستقیما و بلاواسطه به شرط رعایت مصلحت مولّی علیه قبل از بلوغ او را به عقد نكاح شخص درآورد (1).
باید توجّه داشت كه نحوه اجرای ایجاب و قبول در حالتی كه توسط زوجین شخصا یا اولیاء آنان اجرا می شود با موردی كه توسط وكلاء طرفین صورت می گیرد یكسان نیست. زیرا اگر شخص زوجین به اجرای صیغه مبادرت نمایند در این صورت زوجین اصالتا و از سوی خود با هم مستقیما پیمان زناشوئی منعقد می سازند و فاعل فعل خود آنان هستند و اگر اولیاء آنان هم مجری ایجاب و قبول باشند نیز چنین است، زیرا آنانند كه فرزند خویش را به ازدواج در می آورند. بعبارت دیگر اولیاء به ولایتی كه بر مولّی علیهم دارند طرف پیمانند. همان طور كه در صورت اوّل هر یك از زوجین خود را مستقیما و بالاصالة به دیگری تزویج می كنند و با همه.
ص: 172
بلاواسطه پیمان ازدواج می بندند، و حال آنكه در مورد وكالت چنین نیست، بلكه وكلاء وكالتا از سوی موكّلین خود اجرای عقد می نمایند و بنابراین در حقیقت این وكلاء نیستند كه طرف عقدند بلكه موكّلین آنان طرف عقد می باشند.
ص: 173
مادّه 1064 قانون مدنی: (عاقد باید عاقل و بالغ و قاصد باشد).
این مادّه در مقام بیان شرایط عاقد است. عاقد اسم فاعل كلمه عقد است و منظور از عاقد كسی است كه صیغه عقد نكاح را جاری می سازد و چنین كسی باید:
1) عاقل باشد، بنابراین چنانچه شخص مجنون صیغه را جاری سازد عقد باطل است.
2) بالغ باشد، بنابراین چنانچه طفل صغیری صیغه را جاری سازد عقد باطل است.
3) قاصد باشد، پس اگر شخصی از روی مزاح و یا در حال مستی صیغه را جاری سازد این عقد بلااثر و باطل است.
صیغه عقد نكاح ممكن است توسط شخص زوجین جاری گردد و ممكن است وكالتا از سوی آنان و یا به طور فضولی توسط دیگران اجرا شود و در تمامی حالات باید عاقد (مجری صیغه) دارای شرائط فوق باشد.
باید توجّه داشت كه موضوع مورد نظر قانون گذار در مادّۀ فوق صرفا مربوط به
ص: 174
شرائط مجریان صیغه عقد نكاح است نه شخص زوجین از آن نظر كه طرفین ازدواج می باشند، و به عبارت دیگر اینكه زوج و زوجه بایستی دارای شرائط بلوغ و عقل و امثال آن باشند در اینجا مطرح نیست زیرا این همان اهلیّت طرفین عقد است كه یكی از شرائط صحّت معاملات از جمله عقد ازدواج می باشد كه قبلا در جای خود مطرح گردیده (1)، و هر چند قانون مدنی در مادّۀ 1041 تنها موضوع بلوغ را مطرح كرده ولی همانطور كه گفتیم عقل هم در ردیف بلوغ می باشد.
بنابراین چنانچه دختر و پسری نابالغ صیغه نكاح برای خود جاری سازند عقد باطل است، نه تنها از آن جهت كه طرفین عقد فاقد شرائط بوده اند بلكه از آن جهت كه عاقدین فاقد شرائط بوده اند. به دلیل آنكه اگر آن دو با اجازه ولیّ هم عقد خوانده باشند باز هم باطل است هر چند كه در این صورت از نظر آنكه اذن ولیّ موجود است، طرفین عقد حائز شرائط لازم بوده و از این نظر عقد بلا اشكال بوده است.
بنابراین بموجب این مادّه در هر نكاح، باید علاوه بر وجود جمیع شرائط لازم برای طرفین ازدواج، عاقد (مجری صیغه عقد) هم دارای شرائط فوق باشد.
با توجّه به مراتب فوق روشن می گردد كه موضوع بزه بودن دخول بر صغیره كه توسط بعضی از شارحین قانون در ذیل مادّۀ فوق مطرح گردیده، بی مناسبت می باشد (2). و نیز طرح این نكته كه نكاح در وضعیّت جسمی و روحی آنها تأثیر دارد، خالی از ارتباط است زیرا موضوع مربوط به عاقد است نه طرفین ازدواج تا صغیره بودن زوجه مطرح گردد.
مشهور فقهای امامیّه عقیده دارند كه هرگاه صغار و مجانین شخصا عقد
ص: 175
نكاح منعقد كنند اعم از اینكه برای خود باشد و یا آنكه از سوی دیگران وكیل باشند نه تنها آن عقد باطل و بی اعتبار است بلكه بطلان و بی اعتباری الفاظ آنان را در عقود از ضروریّات و بدیهیّات مذهب به شمار آورده اند. صاحب جواهر در این مورد می گوید الفاظ آنها در عقود مانند اصوات بهائم است (1).
روایت صریحی برای مستند این فتوا ذكر نشده، فقهاء بعضی از روایات را كه این نكته از مدلول آنها استنباط می گردد (2) بعنوان مستند ذكر كرده اند.
پاره ای از فقها به حدیث معروف: رفع القلم من الصّبی حتّی یحتلم (3) (از كودكان تا زمان بلوغ رفع تكلیف شده است) استناد نموده و از این حدیث چنین استنباط كرده اند كه كلیّه اقدامات حقوقی اطفال بلااثر است.
قانون مدنی به پیروی از مشهور فقهای امامیّه صیغۀ عقد را كه توسّط صبی انجام شود باطل دانسته است.
هر چند موضوع از شهرت كافی برخوردار می باشد تا آنجا كه صاحب جواهر مدّعی اجماع بر آن شده است، لكن بنظر می رسد ادلّه ای كه بر آن اقامه گردیده چندان موجّه نمی باشد. زیرا روایات مورد استناد دلالتی بر بی اثر بودن اعمال حقوقی صبی ندارد و حدیث معروف مورد اشاره فقط می تواند ناظر بر مسائل جزائی باشد و به مسائل حقوقی ارتباط ندارد و حاكی از آن است كه كودك در امور جزائی قابل تعقیب نیست نه آنكه اقدامات حقوقی او بی اثر باشد. و لذا بسیاری از فقهاء معاصر بطلان صیغه نكاحی را كه صغیر ممیز وكالتا اجرا نماید مورد تردید قرار داده اند (4).ن.
ص: 176
تذكّر:
شرائط عاقد بایستی تا آخرین لحظۀ اجرای صیغه باقی باشد و لذا چنانچه طرف ایجاب پس از خواندن ایجاب، بخواب رود و یا دیوانه شود و طرف قبول درحالی كه طرف مقابل او در خواب و یا مبتلا به جنون است قبول نماید، باطل است (1).
چون معنای معاقده تحقّق نیافته است (2).
مسأله- اگر كسی كه طرف قبول واقع می شود اصلا ادبیّات عربی را وارد نباشد و فرقی میان انشاء و اخبار نگذارد در اجرای صیغه از طرف زوج وكیل می تواند بشود یا نه (3)؟
جواب- باید عاقد عقد را صحیح بخواند و فرق میان انشاء و اخبار را بداند (4).د.
ص: 177
مادّه 1065 قانون مدنی: (توالی عرفی ایجاب و قبول شرط صحّت عقد است).
توالی به معنای فاصله نیفتادن میان ایجاب و قبول است. اگر قبول با فاصله ای غیر متعارف پس از ایجابی كه توسط زوجه و یا قائم مقام قانونی وی انجام شده صورت گیرد، در این صورت عقد نكاح باطل است. زیرا توالی عرفی كه بموجب این مادّه شرط صحّت عقد می باشد حاصل نشده است.
از نظر فقهی توالی عرفی ایجاب و قبول شرط صحّت كلیّه عقود بشمار می رود و بر آن چنین استدلال می شود كه برای تحقّق یافتن مفهوم عقد هیات اتّصالیّه معتبر است.
قانون گذار مدنی در شرائط عمومی معاملات از توالی نام نبرده، و وجهی برای علّت ترك آن بنظر نمی رسد.
ذكر این نكته لازم است كه اگر میان ایجاب و قبول فاصله ای متعارف
ص: 178
باشد (یعنی فاصله آن قدر باشد كه در هنگام اعلام قبول صرفا پذیرفته شود كه این قبول در برابر آن ایجاب است) مانعی ندارد.
علّامه حلّی (1) بجای اعتبار توالی، اتّحاد مجلس عقد را معتبر دانسته، ولی سایر فقهاء معتقدند وحدت مجلس ایجاب و قبول فی نفسه اعتباری ندارد بلكه آنچه كه معتبر است همان توالی است و لذا چنانچه طرف ایجاب خطاب به قابل، ایجاب را بخواند و قابل بلافاصله قبول را اجرا كند عقد منعقد می شود، هر چند كه در مجلس واحد نباشد. مثل آنكه از راه دور بنحوی كه صدای یكدیگر را می شنوند ایجاب و قبول بخوانند (2). در زمان ما با توجّه بوجود وسائل ارتباطی نظیر تلفن دو نفر می توانند طی تماس تلفنی صیغه عقد نكاح را اجرا نمایند درحالی كه در دو مملكت هستند.8.
ص: 179
مادّه 1066 قانون مدنی: (هرگاه یكی از متعاقدین یا هر دو لال باشند عقد به اشاره از طرف لال نیز واقع می شود مشروط بر اینكه بطور وضوح حاكی از انشاء عقد باشد).
هر چند زوجین بموجب قانون مدنی می توانند اجرای عقد نكاح را توسط وكیل انجام دهند، ولی این امر لازم نیست و حتّی اگر یكی از زوجین یا هر دو بعلّت لال بودن قادر به تكلّم نباشند می توانند با اشاره ای كه بطور روشن بر قصد انشاء آنها دلالت كند صیغه عقد نكاح را جاری سازند و پیمان زناشوئی میان خود منعقد سازند. البتّه شكّی در لزوم وجود سایر شرایط عقد نیست.
دلیل لزوم بكارگیری لفظ در عقد اجماع است و در مورد اشخاص لال و گنگ چنین اجماعی محقّق نمی باشد؛ و ثانیا هر چند روایتی در خصوص اجرای نكاح اشخاص لال وارد نگشته ولی می توان با استناد به وحدت ملاك روایتی كه در خصوص نحوه اجرای طلاق آنان وارد شده، حكم نحوه اجرای نكاح آنان را استنباط كرد.
مثل روایت ذیل:
بزنطی از امام رضا (ع) در مورد كیفیّت اجرای طلاق شخص لالی كه نمی توانست بنویسد و قدرت شنوائی نیز نداشت سؤال كرد، آن حضرت در پاسخ فرمود: (بوسیله افعال و كرداری كه بیانگر طلاق باشد (1)).
اجرای صیغه عقد با كتابت و نوشتن توسط افرادی كه قادر به تلفّظ می باشند صحیح نیست (2). زیرا همانطور كه قبلا گفته شد عقد نكاح مانند سایر عقود نیست تا با هر گونه عملی بتوان انجام داد. ولی افرادی كه بعلّت لال بودن از تلفّظ عاجز می باشند، چنانچه صیغه نكاح را بنویسند درحالی كه قرینه ای دالّ بر قصد نكاح وجود داشته باشد، مانعی ندارد. زیرا بدون شك در این مورد نه تنها كتابت و نوشتن می تواند یكی از اشارات محسوب گردد بلكه قوی ترین آنهاست (3).
ص: 181
مادّه 1067 قانون مدنی: (تعیین زن و شوهر بنحوی كه برای هیچ یك از طرفین در شخص دیگر شبهه نباشد شرط صحّت نكاح است).
از آنجا كه عقد نكاح فیما بین زوجین با توجّه به شخصیّت ویژه آنان برقرار می گردد و انگیزه اصلی طرفین كاملا به شرائط خاص و تعیّنات وجود خارجی و هویّت اختصاصی آنان وابسته و متّكی است، لذا عاقد باید در حین انشاء عقد زوجیّت شخص معیّن را قصد نماید، و در حین اجرای صیغه چنان طرفین را مشخص كند كه برای هیچ یك از آن دو به هیچ وجه شبهه ای وجود نداشته باشد؛ و الّا در غیر این صورت عقد باطل است.
قانون مدنی در مادّۀ 201 آورده است: (اشتباه در شخص طرف به صحّت معامله خللی وارد نمی آورد مگر در موردی كه شخصیّت طرف علّت عمده عقد بوده باشد). و تردیدی نیست كه عقد نكاح از آن دسته عقودی است كه شخصیّت طرف علّت عمده در عقد می باشد در حالی كه در بیع چنین نیست.
تعیین طرفین نكاح ممكن است با ذكر نام انجام گیرد و یا چنانچه در جلسه
ص: 182
اجرای صیغه حضور دارند با اشاره و یا بكار بردن ضمیر مخصوص صورت پذیرد (1)، و یا در صورت غیبت زوجین با آوردن توصیفات دقیق معیّن گردند.
ذكر این نكته ضروری است كه منظور از تعیین دقیق زوجه و زوج، تعیین شخصیّت و هویّت ویژه آنان است به نحوی كه آنان را كاملا متمایز و مشخّص سازند، و لزومی ندارد صفات خارج از شخصیّت عینی آنان كه در تشخیص و تعیین آنان دخالتی ندارد ذكر شود، و اگر بیان شد و بعدا خلاف آن ثابت گشت به صحّت عقد خللی وارد نمی سازد. مثلا لازم نیست بگویند زید فرزند علی دارای فلان شغل. و لذا هرگاه پسری به همسر مورد علاقه اش خود و یا پدرش را فردی دارای مشاغل عالیه معرفی كند و بعدا معلوم شود كه دارای مشاغل دانیه هستند، عقد نكاح باطل نیست، و حال آنكه در همین مثال چنانچه پس از خواستگاری و توافق طرفین، در جلسه عقد شخص دیگری خود را بجای شخص واقعی قلمداد كرده باشد عقد بكلّی باطل است، زیرا در عقد قصد انشاء ازدواج با این شخص وجود نداشته است.
در خصوص ضرورت تعیین زوج و زوجه نه تنها میان فقها اختلاف نظری وجود ندارد بلكه بر آن دعوی اجماع نیز شده است (2).
معیّن نبودن زوج و یا زوجه گاهی بنحو تردید است مانند اینكه عاقد
ص: 183
خطاب به زوج بگوید: الف و یا ب را به ازدواج تو در آوردم، كه در این مثال زوجه فردی است مردّد میان (الف) و (ب)؛ و گاهی به نحو كلّی مانند اینكه عاقد بگوید: خانمی را به ازدواج تو در آوردم، كه در این مثال زوجه كلّی است؛ در هر دو صورت مذكور عقد نكاح باطل است.
تذكار این نكته لازم است كه نباید عقد نكاح را به معاملاتی نظیر بیع قیاس نمود و زوجین را همانند مبیع و ثمن پنداشت، و چنین استنباط كرد كه همانطور كه در عقد بیع اگر مبیع بنحو كلّی ذكر شود معامله درست است، پس اگر در عقد نكاح نیز احد از طرفین به نحو كلّی باشد عقد نكاح باطل نیست، زیرا میان اعمال تزویج و بیع فرق و تفاوت است به این بیان كه:
زوجیّت از نظر فلسفی اضافه ایست همانند اخوّت و ابوّت كه نمی توان در نامعیّن اعتبار نمود، و بدیگر سخن، همان طور كه اعتبار مفاهیمی از قبیل اخوّت و ابوّت ممكن نیست مگر آن كه دو نفر به نحو مشخص وجود خارجی داشته باشند تا میان آنان رابطۀ برادری و یا پدر و فرزندی ایجاد گردد، و بدون وجود طرفین اضافه، چنین رابطه ای برقرار نخواهد شد، و همان گونه كه مفهوم عاشق و یا ضارب بدون آنكه معشوقی و یا مضروبی وجود داشته باشد تحقّق نمی یابد، همانطور هم زوجیّت نیز كه مفهومی از این قبیل است نمی تواند بدون وجود واقعی دو طرف اضافه اعتبار شود، درحالی كه در بیع چنین نیست.
ص: 184
مادّه 1068 قانون مدنی: (تعلیق در عقد، موجب بطلان است).
منظور از عقد در مادّۀ فوق، عقد نكاح است. قطع نظر از اینكه قانون مدنی در سایر عقود (1) عقد معلّق را پذیرفته یا خیر، در عقد نكاح خصوصا هر گونه تعلیقی را موجب بطلان دانسته اند.
در فقه امامیّه یكی از شرائط صحّت عقد، تنجیز ذكر شده. و لذا فقهاء تعلیق را در كلیّه عقود، بنحوی كه انشاء معلّق باشد، مبطل دانسته اند. در این امر، علاوه بر اینكه اجماع مستقر شده، توجیه منطقی و عقلی نیز بر بطلان عقد تعلیقی اقامه شده است. به این بیان كه از آنجا كه انشاء خود نوعی ایجاد است و ایجاد نیز همواره با وجود توأم می باشد، لذا محال است كه ایجاد بنحو معلّق صورت گیرد. اینك ما در
ص: 185
مقام نقد و بررسی این امر نیستیم (1)، زیرا با توجّه به وجود اجماع موضوع از مسلّمات فقهی است.
همانطور كه می دانیم تعلیق به شكلهای مختلفی ممكن است صورت گیرد:
1) گاهی عقد، معلّق بر امری است كه در آینده تحقّق می یابد؛ این گونه تعلیق همانطور كه گفته شد، بی تردید باطل است اعم از اینكه امر مزبور بطور قهری، محقّق الوقوع باشد (مثل طلوع آفتاب و یا فرا رسیدن عید) و یا محتمل الوقوع (مانند آمدن شخصی از سفر).
1) گاهی عقد، معلّق بر امری در حین وقوع است ولی آن امر برای طرفین معلوم نیست؛ مثل اینكه عقد معلّق باشد بر آنكه سنّ یكی از آنان در حین وقوع عقد مثلا 30 سال باشد، در این مثال نیز چنانچه موضوع مزبور واقعا برای آنان مجهول باشد عقد باطل است.
3) چنانچه عقد بر امری كه تحقّق آن برای طرفین معلوم است معلّق باشد، مانند آنكه هر دو طرف درحالی كه می دانند روز انجام عقد جمعه است بگویند … اگر امروز روز جمعه باشد (2)، در این صورت به نظر فقها عقد صحیح است.
استدلال بر صحّت صورت اخیر چنین است كه در این مورد با توجّه به آگاهی طرفین بر تحقّق شرط، تعلیق در قصد به عمل نیامده بلكه با اعتقاد به منجّز بودن عقد، صیغه را بطور معلّق بیان نموده اند.
4) هرگاه عقد بر شرائط صحّت معلّق گردد، مانند شرط عدم وجود رابطۀ مانع
ص: 186
نكاح فیما بین زوجین، در این گونه موارد هر چند بعضی بصورت مطلق نظر بر صحّت داده اند، ولی بنظر می رسد بازهم تفصیل مسأله پیش را باید منظور داشت و گفت چنانچه در حین اجرای صیغه طرفین عالم بوجود شرط صحّت بوده اند، تعلیق مبطل نیست، ولی اگر واقعا مردّد بوده اند عقد خالی از اشكال نیست.
از آنجا كه قانون مدنی بطور مطلق هر گونه تعلیق را در عقد مبطل دانسته اگر چه در قصد منجّز باشد، لذا نمی توان شقوق مشروحۀ فوق را از آن استنباط نمود.
در اعتبار تنجیز فرقی میان نكاح دائم و منقطع نیست و تعلیق در هر دو قسم مبطل عقد است.
ص: 187
مادّه 1069 قانون مدنی: (شرط خیار فسخ نسبت به عقد نكاح باطل است ولی در نكاح دائم شرط خیار نسبت به صداق جایز است مشروط بر اینكه مدّت آن معیّن باشد و بعد از فسخ مثل آن است كه اصلا مهر ذكر نشده باشد).
1) منظور از شرط خیار آن است كه متعاقدین در ضمن عقد شرط نمایند كه تا مدّت معیّن یكی از طرفین یا هر دو اختیار فسخ نكاح را داشته باشند؛ چنین شرطی در عقد بیع صحیح است همانطور كه مادّۀ 399 قانون مدنی آن را پذیرفته است، ولی در نكاح باطل است. یعنی چنین شرطی بی اثر و موجب خیار نیست.
2) شرط خیار نسبت به صداق در عقد نكاح دائم مانعی ندارد. مثل آنكه زوج شیئی را بعنوان مهر معیّن كند، و در ضمن عقد برای یكی از زوجین یا هر دو نسبت به فسخ شی ء مزبور شرط خیار شود.
3) چنانچه در عقد نكاحی شرط خیار نسبت به مهر ملحوظ گردد اگر صاحب خیار از حقّ خویش استفاده نماید و مهر را فسخ كند همانند موردی است كه نكاح بدون ذكر مهر انجام شود و در این صورت طبق مادّۀ 1087 عمل خواهد
ص: 188
شد.
4) در عقد نكاح دائم شرط خیار نسبت به مهر بایستی محدود به مدّت معیّن باشد، وگرنه باطل است.
5) شرط خیار نسبت به مهر در عقد نكاح منقطع موجب بطلان عقد است.
این موضوع در این مادّه مفهوما مطرح شده، ولی در مادّۀ 1095، بطور صریح ذكر گردیده است.
از نظر فقهاء بطلان شرط خیار فسخ در نكاح امری اجماعی است (1). و علاوه بر اجماع، به روایاتی كه مفهوما بر این مطلب دلالت دارد نیز استناد شده است (2).
مضافا به اینكه گاهی در عبارات فقهاء توجیهات منطقی گوناگونی در بطلان شرط خیار در عقد نكاح به چشم می خورد از جمله اینكه:
الف) نكاح صرفا یك معاوضه نیست بلكه جنبه عبادی و بعد روحانی آن قوی تر است، و در عبادات شرط خیار معنی ندارد.
ب) فسخ نكاح موجب تضرّر زوجه است زیرا سبب ورود خسارت معنوی به اوست، و لذا به خاطر جبران همین خسارت است كه شارع مقدّس برای موردی كه طلاق قبل از نزدیكی انجام شود، پرداخت نیمی از مهر را به زوجه مقرّر داشته است.
ج) لزوم عقد نكاح ناشی از حكم شارع و قانون گذار است نه از حقوق و اراده طرفین عقد، و لذا جنبه امری دارد نه قراردادی، تا بتوان با شرط خیار لزوم آن را زائل
ص: 189
نمود، و بنابراین چنین شرطی بی اثر است كما اینكه اقاله نیز در آن تصوّر نمی شود، و عقد نكاح از این جهت كاملا با سائر عقود متفاوت است.
بموجب این استدلال، لزوم، مقتضای ذات عقد نكاح است، و شرط خیار خلاف مقتضای آن، و در نتیجه باطل و مبطل محسوب می گردد.
د) دوام در نكاح دائم مقتضای طبع و ذات عقد است و شرط خیار به معنای آن است كه زوجیّت محدود و موقّت و منتهی به زمان فسخ باشد. در عقد منقطع نیز مقتضای طبع عقد بقاء آن تا انقضای كامل اجل تعیین شده است، و شرط خیار خلاف مقتضای عقد است.
توجیه اخیر قوی ترین توجیهات مذكور بنظر می رسد، و به استناد همین توجیه، در مسأله آینده به استنتاج خواهیم پرداخت.
مسأله- آیا شرط خیار در عقد نكاح علاوه بر این كه خود باطل است موجب بطلان عقد نیز می شود؟
در خصوص این مسأله میان فقها دو نظر وجود دارد؛ مشهور فقهاء به بطلان عقد نظر داده، و لكن بسیاری از آنان آن را موجب بطلان ندانسته اند (1).
بنظر می رسد، با توجّه به آخرین توجیهی كه فوقا بیان گردید همانطور كه مشهور فقها نظر داده اند چنین شرطی علاوه بر بطلان موجب فساد عقد نیز می باشد.
نظر قانون مدنی:
قانون مدنی در مادّۀ 1069 مقرّر داشته كه شرط باطل است و مستنبط آن است كه عقد را باطل ندانسته. قانون مدنی هر چند معمولا از آراء مشهور فقهاء پیروی نموده ولی از آنجا كه در این مسأله فقهاء قرن معاصر (2) بر خلاف نظر مشهوره.
ص: 190
فتوا داده اند لذا پیروی از آنان را ترجیح داده است.
در عقد دائم ذكر مهر لازم نیست و چنانچه در عقدی بكلّی مهر ذكر نشود، عقد باطل نیست بلكه مهر المسمّی تبدیل به مهر المثل می شود كه البته اینجا مقام ذكر آن نیست، و در آینده آن را شرح خواهیم داد.
اگر چه فقها در بطلان شرط خیار در اصل عقد نكاح اتّفاق نظر دارند ولی آن را نسبت به مهر باطل ندانسته اند ولی مشهور فقها بر آنند كه باید مدّت خیار معلوم باشد. مثلا اگر زوج خانه ای را بعنوان مهر معیّن كند و شرط كند كه تا مدّت یك سال در فسخ آن اختیار داشته باشد چنین شرطی درست است. ولی چنانچه مدّت را معیّن نكند آن شرط باطل و بی اثر است یعنی چنین خیاری برای وی مستقرّ نمی گردد (1).
برای تعیین مدّت چنین استدلال شده كه ترك تعیین بطور مطلق موجب ابهام كلّی می گردد كه عقلائی نمی باشد.
شرط خیار نسبت به مهر در عقد منقطع باطل است زیرا با توجّه به اینكه مهر در عقد منقطع حدوثا و بقاءً لازم است بنابراین شرط خیار نسبت به مهر در عقد منقطع بازگشت به شرط خیار در اصل عقد خواهد كرد كه گفتیم باطل است.
ص: 191
مادّه 1070 قانون مدنی: (رضای زوجین شرط نفوذ عقد است و هرگاه مكره بعد از زوال كره عقد را اجازه كند نافذ است مگر اینكه اكراه بدرجه ای بوده كه عاقد فاقد قصد باشد).
در كلیّه عقود اراده و رضایت طرفین از شرائط اساسی عقد است (1)، و اراده وقتی مؤثّر است كه تحت تأثیر اكراه قرار نگیرد وگرنه فاقد اثر خواهد بود.
در این مادّه قصد انشاء و رضایت از یكدیگر تفكیك شده و چنین متصوّر است كه شخص مكره، خود عاقد باشد، و قصد انشاء ایجاب یا قبول را دارد و حتی توجّه به معانی الفاظ و نتیجه آن را نیز دارد، ولی رضایت وی به نكاح منتفی است.
بموجب این اذعان شخص مكره چنانچه پس از زوال كره، عقد را اجازه كند، عقد صحیح خواهد بود. زیرا ركن مفقود یعنی رضایت حاصل گشته است، ولی چنانچه اكراه به درجه ای باشد كه در حین اجرای صیغه قصد انشاء را نیز از مجری عقد سلب كند، در این صورت رضایت بعدی عاقد فاقد قصد، بی اثر و عقد بكلّی
ص: 192
باطل است. مجددا متذكر می شویم كه منظور ذیل مادّه كه می گوید (مگر اینكه بدرجه ای بوده كه عاقد فاقد قصد باشد) فرض دیگری است كه زوجین خود عاقد باشند لكن شدّت اكراه باعث سلب قصد آنها نیز شده باشد.
در فقه امامیّه موضوع قصد انشاء و رضایت از هم جداست، و بدون اجتماع هر دو عقد صحیح نمی باشد، یعنی در صحّت عقد تراضی طرفین بدون قصد انشاء كافی نیست، كما اینكه قصد انشاء بدون تراضی كفایت نمی كند.
صحّت عقد مكره پس از زوال كره و حصول رضایت، مبتنی بر قواعد عمومی و اصول حقوقی است، و از این نظر ایرادی متصوّر نمی باشد. ممكن است چنین تصوّر شود كه چون حدیث رفع (1) (رفع ما استكرهوا) اعمال انجام شده از روی كره را بی اثر دانسته (مثل آنكه كسی از روی كره اقرار به دینی نماید كه بی تردید چنین اقراری بی اثر است)، بنابراین عقد انجام شده از سوی مكره نیز بكلّی باطل و بی اثر است هر چند كه مكره پس از زوال كره اجازه كند.
ولی چنین تصوّری باطل است، زیرا حدیث مزبور مبیّن یك موضوع امتنانی و ناشی از لطف شارع است. بدین معنی كه شرع مقدّس برای رعایت نفع مكره اعمال وی را بی اثر دانسته و لذا هرگاه كه نفی اثر فعل مكره به نفع وی باشد عمل انجام شده كان لم یكن تلقّی می گردد، نه آنگاه كه مكره خود پس از زوال كره آثار عمل انجام شده را بپذیرد، و رضایت خود را به آن اعلام نماید.
ص: 193
ص: 194
صور مختلف توكیل از سوی زوجه
خروج وكیل از حدود وكالت (نكاح فضولی)
عدم رعایت مصلحت توسط وكیل
ص: 195
ص: 196
مادّه 1071 قانون مدنی: (هر یك از مرد و زن می تواند برای عقد نكاح وكالت به غیر دهد).
كلمۀ غیر، در مادّۀ فوق اعم است از طرف دیگر عقد یا شخص ثالثی كه از عقد نكاح خارج باشد. بنابراین به موجب مادّۀ فوق زوج می تواند به زوجه وكالت دهد كه وی وكالتا از جانب او عقد نكاح را قبول نماید، كما اینكه زوجه می تواند به زوج وكالت دهد كه صیغه ایجاب را به وكالت از وی اجرا سازد كه در هر دو صورت شخص وكیل اصالتا از طرف خود و وكالتا از سوی دیگری به اجرای صیغۀ عقد مبادرت می كند. و نیز طرفین می توانند به افراد خارج از رابطۀ نكاح وكالت دهند؛ چه بصورت آنكه هر كدام جداگانه شخصی را وكیل كنند یا باین صورت كه هر دو طرف به یك شخص واحد وكالت دهند. كه در صورت نخست دو وكیل از سوی طرفین عقد اجرای صیغه می نمایند و در صورت اخیر همان شخص واحد به نمایندگی از هر دو طرف، به ترتیب، ایجاب را از سوی (موجب) و قبول را از طرف (قابل) اجرا می سازد.
ذكر این نكته لازم است كه اگر چه صور مذكور از مادّۀ 1071 ق. م به
ص: 197
تنهائی استنباط می گردد، لكن مادّۀ 198 قانون مدنی نیز در جای خود متذكّر تفصیل فوق شده، و مقرّر داشته است كه: (ممكن است طرفین یا یكی از آنها به وكالت از غیر اقدام بنماید و نیز ممكن است كه یك نفر بوكالت از طرف متعاملین این اقدام را بعمل آورد) از مدلول این مادّه چنین مستنبط است كه از نظر قانون مدنی دو حیثیّت مختلف فرد واحد می تواند نمایانگر دو اراده باشد.
از نظر فقهی در كلیّه اموری كه غرض شارع بر وقوع بالمباشره آن تعلّق نیافته، اعطای وكالت انجام آن به دیگری بلامانع، و ضابطه تشخیص این امور نظر عرف متشرّعه است. و چون اجرای صیغه نكاح یكی از آن اموری است كه شارع به مباشرت طرفین نظر ندارد، لذا زوجین می توانند برای انجام آن به شخص دیگری وكالت دهند.
فقهاء در خصوص جواز توكیل در عقد نكاح، علاوه بر استدلال فوق و عمومات باب وكالت، به سنّت عملی رسول اللّه (ص) نیز استناد نموده اند. از جمله اینكه آن حضرت شخصا حمزة بن امیّه الضمری را در قبول نكاح ام حبیبه، یكی از همسران خویش، از سوی خود وكیل ساخت (1).
مسأله- آیا اگر وكیل در حضور موكّل صیغه عقد را بخواند، بایستی طوری صیغه را جاری سازد كه موكّل صدای او را بشنود؟
جواب- اگر وكیل اعلام نمود كه خوانده است قول او مسموع است و اشكالی ندارد (2).
ص: 198
مادّه 1072 قانون مدنی: (در صورتی كه وكالت، بطور اطلاق داده شود وكیل نمی تواند موكّله را برای خود تزویج كند مگر اینكه این اذن صریحا به او داده شده باشد).
موكّله (زوجه) ممكن است برای اجرای صیغه عقد از طرف خود به یكی از صورتهای ذیل به وكیل وكالت دهد:
الف) بصورت مقید- مثل اینكه بگوید: تو وكیلی كه مرا به نكاح آقای (الف) درآوری.
ب) بصورت مطلق- مثل اینكه بگوید: تو وكیلی كه مرا به تزویج دهی یا تو وكیلی كه مرا به نكاح مردی درآوری.
ج) بصورت عموم- مثل اینكه بگوید: تو وكیلی كه مرا به نكاح هر مردی كه صلاح دانستی درآوری كه كلمۀ (هر) از ادوات عموم است كه در این صورت اضافه شده است.
د) با اذن صریح- مثل اینكه بگوید: تو وكیلی كه مرا به نكاح هر مردی، حتّی خودت درآوری.
ص: 199
صورت الف، فرضی است كه موكّل شخص خاصّی را معیّن كرده، و حكم آن در مادّۀ بعد خواهد آمد و آنچه از مادّۀ فوق به پیروی از فقه استنباط می شود آن است كه در صورت (ب) وكیل نمی تواند موكّله را به عقد خویش درآورد، بجهت آنكه مستفاد از اطلاق، اذن در تزویج به غیر است، زیرا متبادر آن است كه وكیل غیر از زوجین است (1). و در صورت (د) تزویج برای خویش بلامانع است (2).
حكم صورت (ج) در قانون صریحا مذكور نیست و شاید بتوان استنباط كرد كه مانند صورت (ب) است زیرا قانون مدنی تنها صورت (د) (وجود اذن) را بلامانع دانسته است. ولی فقها می گویند تفاوت میان صورت (ب) با صورت (ج) آن است كه در فرض اخیر موضوع وكالت بر معنای عامی قرار گرفته كه صلاحیّت شمول بر هر فردی از جمله خود وكیل را دارد و لذا وكیل می تواند برای خود عقد كند در حالی كه در فرض (ب) موضوع وكالت تعمیم ندارد، بلكه وكالت مطلق است، و بنابراین از شخص وكیل كه مخاطب موكّل است منصرف می باشد (3).
البتّه آنچه گفته شد نظریّۀ مشهور است، ولی عدّه ای از فقهای بزرگ با این نظر مخالفت نموده و تفاوت میان دو صورت را انكار كرده و به این نظر تمایل دارند كه در هر دو صورت وكیل می تواند برای خویش موكّله را عقد نماید (4).
با امعان نظر در عبارات فقها و مطالعه در عقود و معاملات چنین بنظر می رسد
ص: 200
كه تفصیل مذكور در نكاح در عقودی نظیر بیع مطرح نگردیده، و لذا می توان گفت كه عقود بر دو دسته اند؛ یك دسته عقود و معاملاتی كه شخصیّت طرف معامله مورد نظر طرف دیگر است مانند نكاح، و دستۀ دوّم عقود و معاملاتی كه چنین نیست، مانند بیع كه هر یك از طرفین تنها نظر بر كالا و ثمن مورد معامله دارند نه شخص بایع و خریدار. در عقود دستۀ اوّل اگر وكالت مطلقه به كسی بدهند وكیل نمی تواند با خودش معامله كند، مگر اینكه قرینۀ حالیه دالّ بر عموم و یا اذن صریح در میان باشد، و در عقود دستۀ دوّم وكیل می تواند با هر كس از جمله خودش معامله نماید.
عقود دسته اوّل اختصاص به نكاح ندارد، بلكه عقود احسانی نظیر هبه، صلح محاباتی و امثال آنها نیز چنین اند. زیرا واهب شخص متّهب را منظور نظر دارد نه هر كس را، و بنابراین اگر پولی را به كسی دهند و به او بگویند میان فقرا تقسیم كن، چنانچه خودش فقیر باشد از خود او منصرف است مگر آنكه قرینه ای دالّ بر عموم موجود باشد، ولی نسبت به وكالت در بیع قرینه ای لازم نیست.
ص: 201
مادّه 1073 قانون مدنی: (اگر وكیل از آنچه كه موكّل راجع به شخص یا مهر یا خصوصیّات دیگر معیّن كرده تخلّف كند صحّت عقد متوقّف بر تنفیذ موكّل خواهد بود).
قانون مدنی هر چند بصراحت نكاح فضولی را مطرح نكرده، ولی به موجب مادّۀ فوق و موادّی دیگر، كه قبلا اشاره كردیم، تلویحا صحّت آن را پذیرفته و نفوذ آن را موقوف به اجازه دانسته است.
در فقه، نكاح فضولی همانند بیع فضولی توسط مشهور فقها پذیرفته شده است (1)؛ و حتّی آنان كه در سایر معاملات، انجام عقد را بصورت فضولی مورد تردید قرار داده اند، در نكاح تردید ندارند.
ص: 202
منظور از نكاح فضولی آن است كه كسی بدون داشتن نمایندگی از سوی غیر، تعهّدی برای او بنماید و این امر به چند صورت ممكن است انجام شود:
الف) تعهّد مزبور ممكن است در اصل ازدواج، فضولی باشد. مثل آنكه كسی زنی را برای یكی از دوستانش عقد نماید، بدون آنكه دوستش قبلا به وی وكالتی داده باشد. چنین عقدی اگر مورد تنفیذ قرار گیرد، صحیح و از زمان عقد مؤثّر خواهد بود. این صورت در قانون مدنی تصریحا ذكر نشده ولی با تنقیح مناط از مادّۀ مورد بحث می توان استنباط كرد.
ب) و نیز ممكن است ایجاد تعهّد نسبت به شخص، فضولی باشد مثل آنكه شخصی به دیگری وكالت دهد كه زن معیّنی را برای وی ازدواج نماید، ولی وكیل از شخص مزبور تخلّف، و شخص دیگری را برای وی تزویج كند، این عقد نیز مانند صورت اوّل فضولی است و صحّت آن متوقّف بر اجازه می باشد.
ج) ممكن است در اصل نكاح و شخص مورد نظر موكّل تخلّفی نباشد، ولی در خصوصیّات تعیین شده از سوی موكّل تخلّف شده باشد. مانند آنكه شخصی دیگری را وكیل كند كه زوجه ای با خصوصیّات مادّی و معنوی معیّنی كه دقیقا ذكر كرده است، انتخاب و به ازدواج او درآورد، ولی وكیل خلاف آن خصوصیّات انتخاب نماید، در این صورت نیز مانند دو مورد قبل صحّت عقد متوقّف بر تنفیذ موكّل است.
د) ممكن است هیچ كدام از موارد مذكور نباشد، و وكیل فقط از نظر جنس و یا مقدار مهر تخلّف كرده باشد. مثل آنكه شخصی دیگری را وكیل كند كه زن معیّنی را برای او تزویج كند و مهر او را دو دانگ از خانه مسكونی او قرار دهد، وكیل هم همان زن را لكن با مهریه نقدی برای وی عقد كند، و یا آنكه موكّل مبلغی را قید كند، ولی وكیل از آن مبلغ تعدّی نماید، قانون مدنی این صورت را نیز به صور پیشین ملحق نموده، و صحّت عقد را متوقّف بر تنفید موكّل دانسته است.
بعضی معتقدند كه حكم این صورت با صور قبلی از نظر قواعد و اصول بایستی
ص: 203
متفاوت باشد؛ زیرا با توجّه به اینكه اصولا موضوع مهر در نكاح امری مستقل است، و از این جهت اگر در نكاح بطور كلّی مهر ذكر نشود عقد محكوم به صحّت است، بنابراین در فرض ما نحن فیه بایستی اصل نكاح نافذ، ولی تعیین مهر ذكر شده موكول به تنفیذ موكّل باشد، نه آنكه صحّت عقد متوقّف بر تنفیذ موكّل بوده باشد (1). ولی این نظریّۀ صحیح بنظر نمی رسد، زیرا مطلوب موكّل در توكیل خویش، واحد است نه متعدّد، بنابراین چنانچه وكیل مطلوب موكّل را مبنی بر انجام نكاح با مهر معیّن انجام نداده باشد اصل عقد فضولی خواهد بود و منوط به تنفیذ می باشد.
ص: 204
مادّه 1074 قانون مدنی: (حكم مادّۀ فوق در موردی نیز جاری است كه وكالت بدون قید بوده و وكیل مراعات مصلحت موكّل را نكرده باشد).
هرگاه شخصی به دیگری در انجام امری اعم از عقد ازدواج و یا غیر آن بطور مطلق وكالت دهد، وكیل باید در تصرّفات و اقدامات خود، مصلحت موكّل را مراعات نماید، و در صورت عدم رعایت غبطه و صلاح موكّل، عقد انجام شده توسط وكیل، فضولی و متوقف بر تنفیذ موكّل است. در این مسأله وكالت در امر نكاح با سایر موارد وكالت تفاوتی ندارد (1).
1) عقد نكاح ممكن است از سوی طرفین بطور فضولی صورت گیرد، همچنان كه ممكن است فقط از یك طرف فضولی ولی از طرف دیگر بطور اصیل
ص: 205
باشد. در صورت اخیر مادام كه تنفیذ نشده از طرف شخص اصیل لازم است، و اصیل نمی تواند قبل از ردّ و یا اجازه طرف مقابل عقد را بر هم زند و چنانچه شخص اصیل زوجه باشد نمی تواند قبل از ردّ و اجازه زوج به دیگری شوهر كند (1). فقها در توجیه این مطلب می گویند كه هر چند عقد بطور كامل منعقد نگردیده ولی از ناحیه اصیل تعهّد پایان یافته، و تعهّد و التزام یك طرفه از نظر منطقی كاملا موجّه است. (2)
البته نباید مورد را با حالت صدور ایجاب قبل از قبول قابل مقایسه دانست، زیرا اجازه از این نظر با قبول فرق دارد، بخاطر آنكه در عقد فضولی اصیل بر این قصد است كه قرارداد او با فضول كامل باشد و از ناحیۀ او به هیچ وجه نقصی نباشد، در حالی كه وقتی دو نفر اصیل ایجاب و قبول را اجرا می سازند غرض شخص موجب، صرفا آن است كه زمینه ای را برای ایجاد تعهّد فراهم سازد نه آنكه قبل از قبول، تعهّدی برای او بوجود آید.
قانون مدنی نیز این مطلب را در معاملات فضولی پذیرفته است زیرا در مادّۀ 252 می گوید (لازم نیست اجازه یا ردّ فوری باشد و اگر تأخیر موجب تضرّر طرف اصیل باشد، مشار الیه می تواند معامله را بهم بزند) بموجب این مادّه شخص اصیل تنها در موارد تأخیر و ضرر ناشی از آن، اختیار بر هم زدن را دارد، كه مفهوم مخالف آن، عدم جواز انحلال در غیر موارد مذكور است.
فقها اضافه می كنند كه بر طرف اصیل كلیّه احكام مصاهرت نیز بار است، مثلا اگر اصیل مرد باشد، قبل از ردّ و یا اجازه با خواهر زنی كه توسط فضول با وی ازدواج كرده است، نمی تواند ازدواج كند و نیز مادرش بر وی حرام است. (3)د.
ص: 206
با توجّه به مراتب فوق نظر بعضی حقوق دانان معاصر قابل پذیرش نیست (1).
2) در اجازه و ردّ، فوریّت معتبر نیست (2)، و تأخّر در آن مانعی ندارد خواه آنكه تأخیر بعلّت جهل بوقوع عقد باشد، یا آنكه بخاطر تردید و تصمیم گیری بوده باشد، ولی چنانچه تأخیر موجب تضرّر اصیل باشد، مشار الیه می تواند معامله را بر هم زند (مادّۀ 252 قانون مدنی) زیرا قاعده لا ضرر لزومی را كه در سطور بالا گفته شد نقض می نماید.
3) چنانچه طرفی كه از سوی او عقد فضولی انجام گرفته، عقد را ردّ كند دیگر نمی تواند مجددا اجازه كند؛ كما اینكه اگر اجازه كرده، دیگر نمی تواند ردّ نماید. استدلال بر این مطلب آن است كه اجازه به منزلۀ قبول عقد است، و بنابراین همچنانكه قبل از تحقّق قبول، اگر طرف قبول عقد را ردّ كند دیگر نمی تواند قبول نماید، همین طور اگر قبل از اجازه ردّ كند، محلّی برای اجازه مجدّد باقی نخواهد ماند، ردّ بعد از اجازه نیز همانند ردّ بعد از قبول است (3).4.
ص: 207
ص: 208
تعریف نكاح منقطع
تعیین مدّت
احكام ارث و مهر در نكاح منقطع
ص: 209
ص: 210
مادّه 1075 قانون مدنی: (نكاح وقتی منقطع است كه برای مدّت معیّنی واقع شده باشد).
نكاح منقطع از مختصّات قوانین خانواده در ایران است و چنین تأسیسی در قوانین سایر كشورها وجود ندارد، این قانون از دیدگاه مذهب جعفری كه مذهب رسمی كشور ماست، از جمله قوانین درخشان اسلام محسوب كه بمنظور شكل بخشیدن به روابط آزاد زن و مرد و جلوگیری از روابط نامشروع و حفظ و صیانت جامعه از فحشاء جعل گردیده است.
همانطور كه در آغاز كتاب اشاره شد، به موجب قانون مدنی نكاح به دو شكل می تواند صورت گیرد: الف) نكاح دائم، ب) نكاح منقطع.
هر چند قانون گذار به صراحت نكاح دائم را تعریف نكرده، ولی با توجّه به مادّۀ 1075 كه در مورد نكاح منقطع است تعریف نكاح دائم روشن می گردد، و اگر چه نكاح دائم و منقطع در آثار متعدّدی با یكدیگر تفاوت دارند، ولی تمایز ماهوی و تفاوت اصلی میان آن دو این است كه در نكاح منقطع زن و مرد تصمیم می گیرند بطور موقّت با هم ازدواج كنند، و پس از پایان مدّت اگر مایل به ادامه آن بودند تجدید، وگرنه با انقضاء مدّت از هم جدا خواهند شد. درحالی كه مقتضای طبع نكاح دائم، دوام و همیشگی است.
ص: 211
نكاح دائم و منقطع در اكثر احكام و آثار با یكدیگر مشتركند بجز آثار و احكامی چند از نظر مهر و نفقه و شرائط، كه در موادّ قانون مدنی به آنها اشاره گردیده، و در مباحث آتی مورد بحث قرار خواهد گرفت.
با امعان نظر در شرائط و احكامی كه میان نكاح دائم و منقطع متفاوت است، این نكته بدست می آید كه در نكاح منقطع از لحاظ امكان پیش بینی شرائط، آزادی بیشتری وجود دارد، و لذا با توجه به دشواری های اقتصادی كه در راه تشكیل خانواده و انجام ازدواج دائم همیشه وجود داشته و بخصوص در زمان ما بیشتر شده، نباید تحت تأثیر تبلیغات نادرست فرهنگهای بیگانه، نكاح منقطع را محكوم ساخت و یا آن را بعنوان نهادی شرم آور تلقّی نمود، بلكه بایستی از طریق یك مقایسه دقیق میان آثار شوم بی بندوباری های اخلاقی در جهان كنونی، و آثار اجتماعی این گونه ازدواج كه سنّت توصیه شده اسلامی است، برای افرادی كه قادر به ازدواج دائم نیستند، مورد ارزیابی و بررسی عمیق قرار گیرد.
ما در پی انكار سوء استفاده های تأسّف انگیز بعضی مترفین و ثروتمندان خوش گذران از این نهاد مقدّس در طول تاریخ اجتماع اسلامی، و اینكه این تمهید حقوقی را بر خلاف مبانی اخلاقی و اجتماعی آن بكار برده اند، نیستیم، بلكه غرض آن است كه در جوامعی مانند جامعه كنونی ما كه به دلائل گوناگون، فاصله زیادی میان زمان آغاز بلوغ و نقطه فوران غرایز جنسی جوانان تا زمان امكان تشكیل زندگی زناشوئی وجود دارد، چه راهی برای حل مشكل و طوفان جنسی جوانان در این دوران بحرانی می توان اندیشید؟ آیا می توان با موعظه و اندرز، روح رهبانیّت را به طور موقّت در آنان تزریق نمود؟ و اگر چنین چیزی هم ممكن باشد، آیا طبیعت بشر این را خواهد پذیرفت؟ اگر پاسخ منفی است در این صورت یا باید قانون گذار آن را نادیده بگیرد، و جوانان را بحال خود واگذارد و با سكوت و یا غفلت خود در این خصوص موجبات غیر انسانی ارضاء غرایز آنان و ایجاد كمونیسم جنسی و تباهی نسل، و فحشاء و مفاسد بیشمار زیان باری كه نیاز به ذكر ندارد را فراهم و میسور كند، و یا
ص: 212
آنكه با پیش بینی و مقرر ساختن قالبهای قانونی ویژه و محدود كننده ای این غرائز سركش را كنترل نماید؟
ازدواج موقّت قالب محدود كننده ای است كه شرع انور اسلام برای حل این مشكل منظور داشته است. این گونه ازدواج در درجۀ اوّل زن را محدود می كند كه در یك زمان، زوجۀ دو نفر نباشد و خواه ناخواه محدود شدن زن مستلزم محدود شدن مرد نیز خواهد بود. وقتی هر زنی به مرد معیّنی اختصاص پیدا كند قهرا هر مردی هم به زن معیّن اختصاص پیدا خواهد كرد.
همانطور كه گفتیم، جواز نكاح منقطع یكی از مختصات و ویژگیهای فقه جعفری است، و سایر مكاتب فقهی اسلامی آن را مجاز نمی دانند.
فقهای امامیّه برای دلیل جواز نكاح منقطع علاوه بر روایات متواتره (1) از رسول اللّه (ص) از طرق عامّه و خاصّه و ائمه اطهار (ع) و اجماع و سیرۀ عملی از قرآن مجید نیز بصراحت استفاده نموده اند: (فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً- (2) زنانی را كه برای استمتاع انتخاب می كنید اجور آنان را بپردازید).
در فقه عامّه نكاح موقّت مجاز شمرده نشده و این موضوع یكی از مسائل مورد اختلاف بسیار قدیمی است. شاید این سؤال به ذهن خطور كند كه با توجّه به وجود ادلّه جواز نكاح موقّت در قرآن چگونه فقه عامّه با آن مخالف است؟ پاسخ این سؤال این است كه: جای تردید نیست كه نكاح موقّت در صدر اسلام یعنی زمان رسول اللّه (ص) و زمان أبی بكر و مدّتی در زمان عمر میان مسلمانان بعنوان یك عمل
ص: 213
مجاز رائج بوده است (1)، و نیز این نكته مسلّم است كه در زمان خلیفۀ دوّم (عمر) ازدواج منقطع ممنوع اعلام گردیده و این جمله متن گفته اوست: (متعتان كانتا علی عهد رسول اللّه (ص) حلالا و انا انهی عنهما و اعاقب علیهما- (2) دو متعه در زمان رسول اللّه (ص) حلال بود كه من آن دو را امروز ممنوع می كنم و بر آن مجازات می نمایم) یكی از آن دو متعه حج، و دیگری متعه نكاح بوده است.
حال جای این سؤال است كه چگونه و بر چه اساس خلیفه ثانی در مقابل حكم جوازی كه رسول اللّه (ص) آن را بیان داشته، و خود نیز به آن اقرار دارد مبادرت به نفی جواز و اعلام ممنوعیّت آن می نماید؟ بهترین توجیه همان است كه مرحوم كاشف الغطاء ارائه نموده (3)؛ و آن اینكه خلیفه دوّم دائره اختیارات ولی مسلمین را بسیار گسترده می دید و چون خود را ولی مسلمین می دانست چنین می پنداشت كه او می تواند احكام خدا را به مقتضای مصالح و مفاسد موجود در اعصار با استفاده از اختیارات خود تغییر دهد، حلالی را ممنوع و یا حرامی را مجاز اعلام دارد، و لذا وی در زمان خودش بدلیل نگرانی از پراكنده شدن مسلمانان و اختلاط آنها با اقوام و ملل دیگر، بجهت آنكه عامل این امتزاج و اختلاط را ازدواج موقّت می دانست كه در طول مسافرت های آنان پیش می آمد، لذا با توجّه به شرائط اوضاع و احوال آن مقطع زمانی ازدواج موقّت را ممنوع اعلام داشت، و در واقع این ممنوعیّت، سیاسی و موقّتی بود.
پس از خلیفه دوّم نیز بعلّت اسوه و الگو شدن روش شیخین بطور عموم برای خلفای بعد، و خصوصا تأثیر ویژه شخصیّت و شیوه كشورداری خلیفه دوّم روی آنان، آنها هم ممنوعیّت این قانون را تمدید كردند تا آنجا كه بطور كلّی این تأسیس8.
ص: 214
در بوتۀ فراموشی قرار گرفت.
البتّه بعضی از صاحب نظران اهل تسنّن این شهامت را داشته اند كه بصراحت حلیّت آن را ابراز نمایند كه یكی از آنان فرزند همان خلیفه ثانی است.
وقتی مردی از اهل شام از وی راجع به حكم ازدواج موقّت سؤال كرد، وی گفت:
حلال است، آن مرد گفت: پدرت آن را حرام نموده!، وی گفت: آیا اگر پدر من از آن نهی نموده باشد، در حالی كه رسول اللّه (ص) آن را مجاز دانسته باشد، تو سنّت رسول اللّه (ص) را رها می كنی و پیروی از پدر من خواهی كرد؟! (1)
اهل بیت اطهار (ع) كه همواره بر آن بودند كه احكام الهی به هیچ وجه مورد جابجائی و یا تغییر ناصحیح قرار نگیرد، سخت با متروك شدن ازدواج موقّت مخالفت نموده اند، تا آنجا كه عملا گاه مبارزه منفی از آن بزرگواران مشاهده می شود. زیرا با آنكه ازدواج موقّت را بعنوان یك اقدام (ضروری) می شناختند، در عین حال به همان منظور، گاه حتی مردان زن دار را به سوی ازدواج موقّت ترغیب و تشویق نموده اند، ولی ناگفته پیداست كه هیچ گاه نظر اسلام آن نیست كه ازدواج موقّت بعنوان یك اقدام اصل شناخته شود، بلكه در امر وصلت و زناشوئی، اصل، ازدواج دائم است و نكاح موقّت تنها برای افراد نیازمند و كسانی كه امكان تشكیل خانواده برای آنان میسّر نیست وضع گردیده است. شاهد این مدّعی، آن كه به كرّات دیده شده كه آن بزرگواران همسرداران را از نكاح موقّت منع نموده اند. امام كاظم (ع) به علی بن یقطین می فرماید: (تو را به نكاح متعه چه كار و حال آنكه خداوند تو را از آن بی نیاز كرده است). و بدیگری فرمود: (این كار برای كسی رواست كه خداوند او را با داشتن همسری از این كار بی نیاز نكرده است و امّا كسی كه دارای همسر است، فقط هنگامی می تواند به این كار دست بزند كه دسترسی به همسر خود ندارد 2).4.
ص: 215
مادّه 1076 قانون مدنی: (مدّت نكاح منقطع باید كاملا معیّن شود).
با توجّه به طبیعت نكاح منقطع، و اینكه در این گونه ازدواج (موقّتی بودن) جزء ذات و ماهیّت آن است لذا در فقه معتبر دانسته شده كه اولا مدّت ذكر شود، و ثانیا مدّت بنحو تفصیل و دقیق معیّن شود.
در مورد اینكه اگر در عقد نكاح منقطع مدّت ذكر نشود چه خواهد شد، میان فقهاء اختلاف نظر وجود دارد؛ بعضی معتقدند كه عقد نكاح به دائم مبدّل می گردد (1)؛ پاره ای عقیده دارند كه عقد باطل است (2)، زیرا در نكاح منقطع تعیین مدّت شرط است پس چنانچه عقد فاقد این شرط باشد باطل است. و همواره عقود تابع قصود و اغراض می باشند، وانگهی نصوص و روایات نیز بر این امر تصریح دارند. از جمله، زراره از حضرت صادق (ع) نقل می كند كه آن حضرت فرمود: متعه
ص: 216
نمی شود مگر به دو امر؛ مدّت معیّن و اجرت معیّن (1). بنظر می رسد قول دوّم بیشتر منطبق با موازین است.
نظر قانون مدنی
از مادّۀ 1075 قانون مدنی، می توان دوام چنین عقدی را استنباط كرد نه بطلان آن را، چون اگر در عقد مدّت ذكر نشود از شمول نكاح منقطع خارج می شود ولی اطلاق نكاح بر آن باقی است.
تذكّر:
هرگاه عقدنامه ای بدون ذكر مدّت موجود باشد و میان زوج و زوجه بر سر (دوام) و (انقطاع) اختلاف شود، یكی از آن دو مدّعی باشد كه عقد دائم بوده، و دیگری ادّعا كند كه عقد منقطع بوده، در این صورت اصل، دوام نكاح است و مدّعی خلاف آن باید آن را ثابت كند. البته اگر اصل منقطع یا موقّت بودن عقد تصریح شود، هر چند مقدار مدّت كاملا معیّن نشده باشد، در این صورت دیگر نمی توان گفت عقد دائم است.5.
ص: 217
مادّه 1077 قانون مدنی: (در نكاح منقطع، احكام راجع به وراثت زن و به مهر او همان است كه در باب ارث و در فصل آتی مقرر شده است).
از نظر فقهی، اصل، اشتراك احكام زوجه دائمه و منقطعه است، بنابراین در هر مورد كه دلیل بر تفاوت اقامه گردید از اصل اوّلیّه خارج می شود. در مادّۀ فوق فقط به دو مورد از موارد افتراق اشاره شده كه عبارتند از:
1) عدم توارث زوجۀ منقطعه: زوجه منقطعه از زوج ارث نمی برد. مادّۀ 940 ق. م. در خصوص ارث زوجین می گوید: (زوجین كه زوجیّت آنها دائمی بوده و ممنوع از ارث نباشند از یكدیگر ارث می برند)، كه مفهوم مخالف این مادّه بر عدم توارث زوجین در ازدواج موقّت دلالت دارد.
2) بطلان نكاح منقطع فاقد مهر: در نكاح دائم چنانچه ذكر مهر نشود یا عدم مهر شرط شود نكاح باطل نیست ولی در نكاح منقطع عدم مهر در عقد موجب بطلان است (1). قانون مدنی در مادّۀ 1087 این موضوع را بیان داشته كه مفهوم مخالف آن
ص: 218
بیانگر حكم نكاح منقطع می باشد. البتّه نكاح منقطع در مسائل دیگری نیز با نكاح دائم تفاوت دارد كه قانون مدنی در اینجا مطرح نساخته ولی از مواد آتی می توان استنباط كرد.
1) برای بیان ایجاب و قبول در عقد نكاح منقطع می توان از سه واژۀ نكاح، تزویج و متعه (1) باضافه ذكر مدّت و مهر بطور كامل و دقیق استفاده (2) كرد، و مهر می تواند عین خارجی و یا منفعت و یا حقّی از حقوق مالی باشد ولی به هرحال باید بوسیلۀ كیل و یا وزن و یا عدد و یا مشاهده و یا توصیف دقیق از هر گونه ابهام خالی باشد (3).
2) در نكاح منقطع همانند نكاح دائم به محض انجام عقد زوجه مالك مهر می گردد و باید زوج در صورت مطالبه زوجه به وی پرداخت نماید 4.
البتّه همانند ازدواج دائم استقرار تمامی مهر بعد از انجام نزدیكی است و چنانچه قبل از نزدیكی مدّت مورد قرارداد از ناحیه زوج بخشیده شود و اعلام انصراف نماید، تنها لازم است كه نیمی از مهر را به زوجه پرداخت كند ولی اگر بعد از نزدیكی از مدّت صرف نظر نماید، تأثیری در مهر ندارد بلكه ملزم به پرداخت تمامی مهر می باشد، هر چند كه از مدّت، مقدار كمی گذشته و سالها از آن باقی باشد.
البتّه در صورتی كه زوج از مابقی مدّت صرف نظر كند ولی زوجه بعد از
ص: 219
نزدیكی تمكین ننماید زوج می تواند به نسبت مدّت باقی مانده از مهر كم كند.
3) اگر بدون آنكه نزدیكی صورت گیرد، مدّت تعیین شده در عقد منقضی گردد، و در طول مدّت مذكور از سوی زوجه هیچ عملی كه مانع تمتّع زوج شود سر نزده باشد، پرداخت تمامی مهر بعهده زوج است.
4) هرگاه در ضمن عقد، مدّت مثلا یك ماه و یا دو سال معیّن شده باشد ولی ابتدای مدّت تعیین نگردد، در این صورت آغاز مدّت از همان زمان عقد محسوب خواهد شد؛ و در اینكه آیا طرفین نكاح منقطع می توانند با توافق هم مدّت معیّنی را لكن با فاصله مشخّصی بعد از تاریخ عقد قرار دهند، مثلا در نیمه ماه عقد را منعقد كنند و مدّت آن را از اول ماه آینده تعیین كنند یا خیر؟ دو قول است. بعضی به جواز و بعضی به بطلان چنین عقدی نظر داده اند. ولی دلیل منطقی بر بطلان آن وجود ندارد، هر چند كه از جهت احتیاط، نظر بر ترك آن می باشد.
5) برای تمدید نكاح منقطع و یا تبدیل آن به نكاح دائم بایستی پس از پایان یافتن مدّت مجددا صیغه عقد جاری شود و هرگاه قبل از اتمام مدّت بر تبدیل و یا تمدید آن مصمّم شوند بایستی زوج مقدار باقی ماندۀ از مدّت را ببخشد و دوباره صیغه عقد اجرا شود ولی انقضاء عدّه لازم نیست امّا نمی توانند بدون بخشش مدّت باقیمانده، مبادرت به تبدیل و یا تجدید نمایند. البتّه لازم به تذكّر است كه در صورتی كه شخص دیگری غیر از زوج بخواهد با آن بانو ازدواج كند بایستی مدّت عدّه نیز سپری گردد ولی در مورد زوج چنین شرطی وجود ندارد.
6) در نكاح منقطع زوجین می توانند در ضمن عقد بر هر گونه شرطی در رابطه با كم و كیف تمتّعات و زمان و مكان آن توافق نمایند (1).د.
ص: 220
شی ء موضوع مهریه
مهر باید معلوم باشد
تراضی در مقدار مهر
شرط بطلان نكاح در فرض عدم تأدیه مهر
تملّك مهر
اقساط مهر
تلف و عیب مهر
حق امتناع زوجه
سقوط حق امتناع
مفوضه البضع و مفوضه المهر
نحوۀ تعیین مهر المثل
وقوع طلاق قبل از نزدیكی
مهر المتعه
نحوۀ تعیین مهر المتعه
عدم ذكر مهر در نكاح منقطع
موت زوجه منقطعه
حكم مهریه در صورت بذل مدّت
كشف بطلان نكاح قبل از نزدیكی
كشف بطلان نكاح بعد از نزدیكی
مهر مجهول، بی ارزش و ملك غیر
سقوط مهر با فسخ، قبل از نزدیكی
ص: 221
ص: 222
مهر كلمه ای است عربی و در فارسی آن را كابین گویند، و لغات دیگر مترادف آن در عربی، صداق، نحله، فریضه و اجرا می باشد. در قرآن مجید واژه مهر بكار نرفته بلكه از لغات معادل آن استفاده شده. آیات زیر مبنای فقهی مهر در قرآن است:
1) وَ آتُوا النِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَةً (1) (صداق های زنان را بعنوان بخشش پرداخت نمائید)، واژه های صداق (2) و نحله (3) از این آیه اتّخاذ گردیده است.
2) وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ (4) (هرگاه زنان را قبل از همبستری طلاق دادید نیمی از مهر آنان را پرداخت كنید). واژۀ فریضه از این آیه اتّخاذ گردیده است.
3) فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ (5) - یعنی از زنان كه استمتاع می برید اجر آنان را پرداخت كنید. این آیه بر نكاح منقطع تفسیر شده و لذا بر مهریه نكاح منقطع اجر (مزد) اطلاق گردیده است.
ص: 223
مادّه 1078 قانون مدنی: (هر چیزی را كه مالیّت داشته و قابل تملّك نیز باشد می توان مهر قرار داد).
مادّۀ فوق از متون فقهی اخذ شده و لذا ما با توجه به آنچه كه در فقه مطرح گردیده به تحلیل می پردازیم. محتوای مادّۀ فوق مطالب زیر است:
1) مهری كه در حین انعقاد عقد با توافق طرفین معیّن می گردد (مهر المسمّی) از جهت حد اكثر سقف محدودی ندارد، و زوجین می توانند بهر اندازه كه مایل باشند توافق نمایند، و پس از توافق و انعقاد عقد زوج ملزم به پرداخت خواهد بود، ولی از جهت حد اقلّ تا آنجا كه چیزی صدق مال بر آن بشود و قابل تملّك باشد، می تواند مهریّه قرار گیرد. بنابراین یك حبّه گندم و یا یك قطرۀ آب كه دارای ارزش مالی نیست نمی تواند بعنوان مهر تعیین گردد، زیرا مال بر آن صدق نمی كند (1).
2) مهریّه مورد قرارداد باید قابل تملّك باشد. غیر قابل تملّك بودن شی ء
ص: 224
بخاطر آن است كه شرعا یا از ارزش ساقط است مانند آلات لهو و خمر و خوك، و یا اصلا قابل اختصاص و نقل و انتقال نیست مانند موقوفات و اموال عمومی و مشتركات.
3) اعیان و منافع و حقوق مالی مطلقا می تواند مهریّه قرار گیرد به شرط آنكه واجد دو شرط فوق الذكر باشد. كار و نیروی انسانی نیز از آنجا كه منفعت محسوب است، می تواند مهریّه قرار گیرد، هر چند كه كار خود زوج باشد، مثل آنكه زوج بر عهده گیرد كه زوجه را به علمی از علوم یا فنّی از فنون آموزش دهد (1).
در خصوص مقدار مهر در فقه امامیّه دو نظر وجود دارد، بعضی معتقدند كه مهر نباید از پانصد درهم، معادل پنجاه دینار، تجاوز نماید (2) و چنانچه بیش از آن مقرر گردد به همین مقدار برگشت خواهد كرد. این مقدار را اصطلاحا (مهر السّنه) نامیده اند، به آن جهت كه رسول اللّه (ص) تمامی همسران خویش را به همین مقدار كابین بست (3).
با این نظریّه گروه كمی موافقند و شگفت آنكه سید مرتضی آن را در كتاب انتصار از فتاوای ویژه امامیّه معرفی كرده و پنداشته است كه تمامی فقهای امامیّه بر آنند (4) درحالی كه مشهور فقهاء معتقدند كه مقدار مهریّه از نظر كمی و زیادی
ص: 225
محدودیّتی ندارد، تنها از ناحیه كمی بایستی چیزی باشد كه مالیّت داشته و قابل تملّك بوده باشد (1).
مستند سید مرتضی روایتی است (2) كه مشهور آن را ردّ كرده، و با استناد به آیه ای از قرآن مجید وجود میزان معیّن و محدودی را برای حدّ اعلای مهر انكار نموده اند. آیه مزبور چنین است: (وَ آتَیْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً (3)).
قنطار، به كسر قاف، به معنای مال عظیم است و در قاموس قنطار را معادل ده ها هزار دینار طلا دانسته است، و در المنجد آن را عبارت از وزنی دانسته كه مقدار ثابتی ندارد و به تحوّل ایّام متغیّر می شود، و به 100 رطل كه هر رطل خود 2564 گرم است نیز اطلاق می گردد. فقهاء با استدلال به آیه فوق الذكر گفته اند كه مهر از جهت زیادی حد معیّنی ندارد، و با استناد به همان روایتی كه سید مرتضی ذكر كرده است اضافه كرده اند، كه قرارداد بیش از اندازه مذكور (مهر السنّة) مكروه و ناپسندیده است (4).
1) جایگاه مهر در عقد نكاح- مهر در نكاح به منزله عوض در معاملات عادی نیست به همین جهت می تواند اصولا ذكر نشود و پس از عقد زوجین بر امری توافق نمایند و یا پس از نزدیكی مهر المثل به عهده زوج قرار گیرد (5).
2) با توجّه به نكته فوق هرگاه زوجین بر اشیائی كه نمی تواند مهر قرار گیرد به عنوان مهر توافق نمایند، مانند آنكه مهر زنی شراب و یا خوك قرار داده شود مهر
ص: 226
باطل است ولی نكاح باطل نیست، و مانند موردی كه اصلا در عقد مهر ذكر نشده عمل خواهد شد (1).
3) هرگاه دو نفر یهودی یا مسیحی در عقد نكاح خود چیزی را كه از نظر شرع اسلام ارزشی ندارد مانند خوك مهریّه قرار دهند، آن مهر صحیح و زوج ملزم به پرداخت خواهد بود، ولی اگر قبل از پرداخت هر دو یا یكی از آنان مسلمان شوند ملزم به پرداخت قیمت آن نزد كافران خواهند بود (2).
4) در عقد نكاح مهر باید برای زوجه قرار داده شود و نمی توان مهر را برای پدر و مادر او قرار داد. و اگر از قرآن در داستان موسی و شعیب (3) چنین استفاده شود، كه در آن جریان، مهریه دختر شعیب، كار زوج برای پدر زوجه مهریّه قرار گرفته است، باید گفت كه چنین رسمی در ادیان پیشین بوده و اسلام آن را منسوخ نموده است. آنچه در زمان ما در بعضی خانواده ها مرسوم است كه مبلغی را بعنوان شیربها برای كسان او قرار می دهند، نمی تواند جزء مهر محسوب شود. و اگر جزء مهر قرار گیرد، به این معنی كه پدر و مادر را در مهر شریك كرده باشند، فقط مقداری كه برای زوجه معیّن شده بعنوان مهر محسوب و مابقی باطل و زوج الزامی به پرداخت ندارد (4). ولی در این صورت چنانچه زوج از روی طیب خاطر برای ترضیه خاطر بستگان زوجه بعنوان هدیه و یا جعالتا در مقابل زحمات انجام شده در امر ازدواج وجهی پرداخت نماید، برای گیرنده حلال و بلااشكال است. اما اگر زوج طیب خاطر نداشته و علی رغم حصول رضایت خاطر دختر، تنها بخاطر رفع مزاحمت بستگان از انجام ازدواج ناچار به پرداخت وجهی یا تأدیۀ مالی گردد وجه دریافتی شرعا حرام خواهد بود (5).8.
ص: 227
مادّه 1079 قانون مدنی: (مهر باید بین طرفین تا حدّی كه رفع جهالت آنها بشود معلوم باشد).
همانطور كه گفته شد، هر چند مهر ركنی از اركان عقد نكاح و یا به عنوان یكی از عوضین محسوب نیست و لذا اخلال به آن خللی در اصل عقد وارد نمی سازد، ولی از نظر حكم تابع قواعد و احكام معاملات می باشد و چنانچه در عقد نكاح مهر ذكر شود (مهر المسمی) بایستی از جهالت و ابهام مطلق مبرّی باشد.
قانون مدنی اثر مجهول بودن مهر و یا مالیّت نداشتن آن را در مادّه 1100 ذكر كرده، و مقرر داشته كه جهالت به مهر و مالیّت نداشتن آن موجب بطلان نكاح نخواهد شد بلكه مهر باطل و مانند صورتی است كه مهر ذكر نشده باشد. مهر باید تا حدّی كه رفع جهالت طرفین شود معلوم باشد، بنابراین تعیین دقیق مهر از نظر وزن، كیل و مساحت لازم نیست، و از این نظر با سایر معاوضات تفاوت دارد. مثلا بسیاری از مواقع مشاهدۀ عین خارجی رافع جهالت است مانند آنجا كه مهر، باغ و یا خانه و یا قطعه ای طلا می باشد كه در این گونه موارد با مشاهده جهالت مطلق رفع می گردد و غرر لازم نخواهد آمد، و اگر مهر عین نباشد و یا مورد مشاهده نباشد
ص: 228
به هرحال باید خصوصیّات آن از نظر كمیّت و كیفیّت توصیف گردیده تا رافع جهالت باشد. مثل آنكه اگر مهریّه آموزش قرآن باشد باید معیّن گردد كه همه قرآن و یا بعضی از سوره های آن، و سوره ها نیز دقیقا معیّن گردد زیرا سوره های قرآن كما و كیفا مختلف و متفاوت است (1).
مسأله 1- در عقدنامه ای نوشته شده، مهر المسمی مقدار دویست و هشتاد مثقال طلای هیجده عیار به قیمت زمان ازدواج به مبلغ هفتصد هزار ریال، آیا مهریه در این صورت طلا است یا پول؟
جواب- در فرض مسأله مهریه دویست و هشتاد مثقال طلا است بنابراین اگر بخواهد فعلا مهریه را بدهد، باید همان دویست و هشتاد مثقال طلا یا قیمت آن را بدهد (2).
مسأله 2- در عقدنامه ای نوشته اند صداق ده تومان كه صد ریال است، حالیه زوج همان ده تومان موقع عقد را باید بپردازد، یا ده تومان فعلی را، و یا در مسأله تفصیلی است؟
جواب- اگر موقع عقد وجه رائج مملكتی یك نوع خاصی مثلا پول نقره بیشتر نبوده یا اگر متعدد بوده نوع خاصی از آن وجه رائج قید شده مثلا سكه نقره ناصر الدین شاهی قید شده باید همان نوع خاص نقد رائج آن زمان كه قید شده یا معیّن بوده یا قیمت آن پرداخت شود، ولی اگر نوع نقد رائج موقع عقد متعدد بوده مثلا هم اسكناس بوده و هم پول نقره و غیره، در عقدنامه هم نوع خاص قید نشده مثلا فقط نوشته شده صد ریال یا ده تومان رائج، در این صورت ده تومان یا صد ریال رایج فعلی كافی است (3).3.
ص: 229
مادّه 1080 قانون مدنی: (تعیین مقدار مهر منوط بتراضی طرفین است).
مهریه باید با توافق طرفین (زوج و زوجه) معیّن گردد، و چنانچه كسان آنان بر امری توافق نمایند بدون موافقت شخص زوجین صحیح نمی باشد و در این صورت باید در نهایت به امضاء آنان برسد.
مبنای این مسأله كاملا روشن است زیرا طرفین عقد نكاح زوج و زوجه می باشند و آنان باید در امر مهر تصمیم بگیرند نه كسان دیگر.
مسأله 1- با توجّه به جواز مندرج در تبصره مادّه 1041، در صورتی كه پدر برای پسر صغیرش ازدواج نماید، چنانچه صغیر دارای اموال است، مهر بعهده خود فرزند است و اگر صغیر چیزی ندارد بعهده پدر خواهد بود (1).
مسأله 2- هرگاه پدری برای پسر كبیرش اقدام به ازدواج نماید آیا می تواند مهر را بعهده خویش قرار دهد یا خیر؟ ممكن است بعضی در پاسخ به این سؤال با قیاس
ص: 230
نكاح به معاملاتی نظیر بیع و استناد به مادّه 197 ق. م. (1) نظر به منع دهند؛ با این استدلال كه با انجام عقد نكاح، بضع در تملّك اعتباری زوج قرار می گیرد و بنابراین عوض كه مهر است باید از ملكیّت شوهر خارج شود نه شخص دیگر. و در فرض مورد نظر چنانچه پدر بخواهد باید قبل از عقد نكاح مال را به پسر خود منتقل نماید و سپس پسر آن را مهر زن خود كند (2).
ولی بنظر می رسد كه قیاس نكاح به بیع غیر موجّه است زیرا همانطور كه مكررا گفته شد، مهر در مقابل بضع قرار نمی گیرد، و نكاح معاوضه ای عادی نمی باشد، و لذا به هیچ وجه مانعی ندارد كه در عقد نكاح مهر را شخص ثالثی غیر از زوج و زوجه بعهده گیرد. بعضی از فقهاء معاصر نیز نسبت به این امر تصریح نموده و بطور جزم فتوا به جواز داده اند (3).2.
ص: 231
مادّه 1081 قانون مدنی: (اگر در عقد نكاح شرط شود كه در صورت عدم تأدیه مهر در مدت معیّن نكاح باطل خواهد بود نكاح و مهر صحیح ولی شرط باطل است).
قبلا گفتیم كه هر گونه شرط خیار فسخ در عقد نكاح باطل است (1)، هر چند كه نسبت به مهر، شرط خیار فسخ صحیح است، بنابراین هرگاه در ضمن عقد نكاح شرط شود كه مهریّه باید تا تاریخ معیّنی پرداخت گردد و اگر پرداخت نشود زوجه خیار فسخ داشته باشد، چنین شرطی باطل خواهد بود، ولی عقد و مهر هر دو صحیح و منجّز است. یعنی نه عقد را خیاری خواهد كرد و نه مهر را، زیرا نظر آنان بر خیاری شدن عقد بوده نه مهر، و چون به علّت باطل بودن تأثیری در عقد نداشته بنابراین هر دو صحیح و منجّز می باشند.
حكم فوق مطابق با فتوای مشهور فقها است. و مستند آن، علاوه بر آنكه
ص: 232
مقتضای اصول و قواعد چنین است، روایات واصله می باشد (1). البتّه علّامه در قواعد و شهید ثانی در مسالك نظر به بطلان مهر داده اند؛ با این استدلال كه شرط چیزی اضافه شده به مهر است پس اگر شرط باطل شود باید مهر هم باطل گردد، ولی این استدلال توسط فقهاء دیگر رد شده است (2).8.
ص: 233
مادّه 1082 قانون مدنی: (به مجرّد عقد زن مالك مهر می شود و می تواند هر نوع تصرّفی كه بخواهد در آن بنماید).
اسكافی از فقهای امامیّه معتقد است كه زوجه همزمان با انجام عقد تنها مالك نصف مهر می شود و با نزدیكی (و یا عوامل دیگر استقرار دهنده مهر) تمامی آن را مالك می گردد (1). ولی مشهور فقهاء معتقدند كه با انجام عقد زن مالك تمامی مهر می گردد (2) ولی بطور متزلزل، و با انجام عمل نزدیكی یا عوامل دیگر تمامی آن مستقر خواهد شد.
ثمرۀ این دو نظر آن است كه به موجب نظر غیر مشهور زن نمی تواند قبل از نزدیكی و یا عوامل دیگر در تمامی مهر تصرّف نماید، ولی بنا بر نظر مشهور زن در تمامی مهر می تواند تصرّف كند، و به موجب این نظریه هرگاه قبل از دخول طلاق اتّفاق بیفتد زوجه موظّف است كه چنانچه تمامی مهر را دریافت داشته، نیمی از آن
ص: 234
را به زوج برگرداند و اگر هنوز مهر پرداخت نشده، فقط نیمی از آن را استحقاق خواهد داشت. به موجب مادّه فوق زن به محض عقد می تواند جهت اخذ تمامی مهر اقدام نموده، و آن را از شوهر گرفته و تصرّف نماید. قانون مدنی در مادّه 1082 از نظر مشهور تبعیّت كرده است.
مستند مشهور فقها در مسأله فوق، علاوه بر اجماع و روایات (1) واصله، آیۀ شریفه وَ آتُوا النِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَةً (2) می باشد، كه حكم این آیه مطلق است و به قبل یا بعد از نزدیكی مقیّد نیست.
حال كه گفتیم زوجه هم زمان با انجام عقد مالك تمامی مهر می شود بنابراین او می تواند هر گونه تصرّفی در آن بنماید (3)، خواه زوج به قبض او داده یا هنوز قبض انجام نشده باشد. زیرا مهر مال اوست و قاعده تسلیط چنین اقتضاء دارد.
عوامل استقرار مهر به قرار زیر است:
1) نزدیكی، خواه از قبل و خواه از دبر. قانون مدنی به صراحت متعرّض این موضوع نشده، ولی از ماده 1092 استنباط می گردد.
2) فوت زوج یا زوجه، مشهور فقهای امامیّه معتقدند كه چنانچه زوج و یا
ص: 235
زوجه قبل از نزدیكی بمیرند، تمامی مهر المسمّی به نفع زوجه مستقر می گردد (1).
ولی اكثر فقهای قرن معاصر خلاف مشهور فتوا می دهند (2). در تحریر الوسیله چنین آمده است:
(اگر یكی از زوجین قبل از نزدیكی بمیرد، اقوی آن است كه همانند مورد طلاق، مهر المسمّی تنصیف گردد، خصوصا موردی كه زوجه فوت كند و زوج زنده باشد، ولی احتیاط آن است كه میانشان مصالحه شود، خصوصا در صورت موت زوج).
3) ارتداد زوج، هرگاه زوج قبل از نزدیكی مرتد گردد، زوجه بلافاصله باید از وی جدا شود، ولی تمامی مهر به نفع وی مستقر می گردد؛ مشهور فقها بر این نظرند (3).
قانون مدنی حكم این دو مورد را هر چند به صراحت مطرح نكرده ولی با توجّه به مادّه 1082 كه مقرّر داشته است به مجرّد عقد زن مالك مهر می شود و اینكه فقط مورد طلاق را استثناء كرده، لذا می توان از مفهوم آن استنباط نمود كه قانون مدنی در این خصوص نیز از مشهور پیروی نموده و در فوت و ارتداد قائل به تنصیف نمی باشد.
مسأله- هرگاه مهر زوجه مدت دار باشد، و قبل از فرا رسیدن مدّت مقرّره زوج فوت نماید، بی تردید زوجه می تواند از ورثۀ زوج تمامی مهر خود را بلافاصله مطالبه كند، كما اینكه در تمامی دیون مؤجّله این قاعده وجود دارد، كه فوت مدیون، دین را حال می كند، ولی اگر زوجه قبل از فرا رسیدن مدّت مقرّره فوت نماید قضیّه بدین صورت نیست، و ورثه او نمی توانند مادام كه تاریخ معیّن شده سر نرسد، مهر را
ص: 236
مطالبه نمایند.
امّا در مورد طلاق چطور؟ آیا دین حال می گردد یا خیر؟ در فقه دو قول است: بعضی معتقدند كه همانند فوت زوج دین حال می گردد، با این توجیه كه قرار دادن مدّت برای مهر در ضمن عقد و رضایت به عدم پرداخت آن قبل از فرا رسیدن اجل مقرّره مبنی بر بقاء زوجیّت بوده و اینك كه طلاق و جدائی وقوع یافته دین حال می گردد (1).
نظر دیگر این است كه طلاق موجب حال شدن دین نمی گردد (2). این نظر قوی تر بنظر می رسد، زیرا توجیه فوق چندان قابل پذیرش نمی باشد.ن.
ص: 237
مادّه 1083 قانون مدنی: (برای تأدیه تمام یا قسمتی از مهر می توان مدّت یا اقساطی قرار داد).
از مادّه فوق مطالب زیر مستفاد می گردد:
1) لازم نیست مهریّه یكجا پرداخت گردد، بلكه می توان در ضمن عقد برای پرداخت تمامی مهریّه اجل قرار داد.
2) می تواند قسمتی از مهریّه حال باشد و برای پرداخت مابقی اجل قرار داد.
3) می تواند چنین توافق شود كه تمامی مهر یا قسمتی از آن بطور اقساط پرداخت گردد.
از آنجا كه مطالب مستفاد از این مادّه تقریبا بعنوان مقدّمه ای است برای شرح مفاد مادّه 1085 لذا فعلا به همین مقدار بسنده می كنیم و در جای خود در صفحات آینده مفصّل تر بحث خواهیم كرد.
ص: 238
مادّه 1084 قانون مدنی: (هرگاه مهر، عین معیّن باشد و معلوم گردد قبل از عقد معیوب بوده و یا بعد از عقد و قبل از تسلیم معیوب و یا تلف شود شوهر ضامن عیب و تلف است).
مادّه فوق كه به پیروی از فقه امامیّه تنظیم گردیده، ضمن ذكر چند مطلب شرح می گردد:
1) تردیدی نیست كه مادام كه زوج مهر را تسلیم زوجه ننموده ضامن آن است، اعم از اینكه مهر عین باشد، یا منفعت و یا دین، اما آیا ضمان مزبور از قبیل ضمان معاوضی است یا از مصادیق ضمان ید است؟ در این خصوص میان فقیهان عامّه و امامیّه اختلاف نظر است. پاره ای از فقهای عامّه بر نظریّه اوّل معتقدند و مشهور فقهای امامیّه به نظریّه اخیر قائلند.
منظور از ضمان معاوضی، ضمانی است كه در بیع و در كلیه معاملات مالی معاوضی مطرح است. فقها به استناد قاعده معروف (كل مبیع تلف قبل القبضه فهو من مال بایعه) با تلف مبیع نزد بایع قبل از قبض معامله را منفسخ می دانند و ثمن باید به مشتری دعوت یابد. قانون مدنی به پیروی از فقه امامیّه حكم این موضوع را در مادّه
ص: 239
387، متذكّر شده است (1).
البتّه بنظر مشهور فقها اینگونه ضمان اختصاص به موردی دارد كه مبیع عین خارجی بوده و به آفات سماوی بدون هیچ گونه تقصیر و اهمالی از طرف بایع تلف شده باشد، ولی چنانچه توسط بایع و با قصور و تقصیر وی تلف شده باشد، بایع ضامن مثل و یا قیمت آن است نه آنكه بیع منفسخ و بایع موظّف به اعاده ثمن باشد (2).
2) همان طور كه ملاحظه می كنید انفساخ معامله با تلف مبیع قبل از تسلیم، حكمی خلاف اصل است، زیرا با توجه باینكه قبض از اركان اصلی معامله نیست، و انتقال هم زمان با معامله انجام می پذیرد، مقتضای اصل، آن بود كه چنانچه مبیع بدون اهمال و تقصیر بایع تلف گردد، بر عهده بایع چیزی نباشد بلكه از مال مشتری تلف شده باشد.
بنابراین با عنایت به خلاف اصل بودن حكم فوق، بسیاری از فقها حكم فوق را مختص به بیع و آن هم منحصر به مبیع می دانند، هر چند كه بعضی دیگر آن را به سایر عقودی هم كه مقصود در آن مال باشد تسرّی داده، و منحصر در مبیع هم ندانسته بلكه در ثمن یا عوض نیز همین حكم را جاری نموده اند.
آنچه در میان اكثر فقهای امامیّه مسلّم می باشد، خروج نكاح از این قاعده است، و لذا بر آنند كه چنانچه مهر قبل از تسلیم در نزد زوج تلف شود، نه تنها نكاح فسخ نمی شود، بلكه صداق نیز باطل نمی گردد تا تبدیل به مهر المثل شود بلكه زوجد.
ص: 240
ضامن به مثل یا قیمت مهر المسمّی است (1). ولی فقهاء عامّه از آنجا كه ضمان زوج را نسبت به مهر از قبیل ضمان معاوضی می دانند، لذا با معیوب درآمدن و یا تلف شدن قبل از قبض چنین قائلند كه مهر المسمّی منفسخ، و حكم موردی را خواهد یافت كه نكاح، مهر المسمّی نداشته، و پس از نزدیكی مهر المثل به عهده زوج خواهد بود (2).
3) ضمان زوج نسبت به مهر، بعقیده فقهاء امامیّه از نوع ضمان ید است كه مستند آن قاعدۀ علی الید (3) می باشد؛ با این توضیح كه با توجّه به آنكه به محض وقوع عقد زوجه مالك تمامی مهر می گردد، بنابراین زوج به موجب قاعده ید ضامن است كه آن را سالما تحویل صاحبش دهد، و چنانچه پس از تحویل معلوم شود كه عین قبل از عقد معیوب بوده، و یا بعد از عقد معیوب و یا تلف گردد، زوج ضامن جبران خسارت است.
لازم به ذكر است كه معیوب و تلف شدن عین مهر پس از عقد ممكن است به یكی از صورت های ذیل واقع شود:
الف) تلف و یا عیب ناشی از تقصیر و یا قصور خود زوج باشد.
ب) تلف و یا عیب توسط زوجه باشد.
ج) تلف و یا عیب توسط اجنبی و شخص ثالث باشد.
د) تلف و یا عیب به سبب آفت سماوی یا ارضی و بطور قهری باشد.
صورت (ب)، در حكم آن است كه قبض توسط زوجه انجام شده و ضمانی بر عهده زوج نمی باشد.
در صورت (الف) علاوه بر ضمان ید، با استناد به ضمان اتلاف و تسبیبه.
ص: 241
نیز می توان ضمان زوج را توجیه حقوقی نمود، و لذا زوج باید با پرداخت مثل در مثلیّات و قیمت در قیمیّات از عهده جبران خسارت برآید.
در صورت (ج) زوجه مخیّر است كه مستقیما به تلف كننده (اجنبی) مراجعه كند، یا آنكه به خود زوج مراجعه نماید، و در صورت رجوع به زوج و مطالبه خسارت، زوج می تواند به استناد ضمان اتلاف و تسبیب به تلف كننده مراجعه كند.
صورت (د) نیز همانند صورت الف است كه مستندا به ضمان ید زوج ملزم به پرداخت خسارت می باشد.
4) همانطور كه اشاره شد، نظر فقهای امامیّه در خصوص تلف عین مهر و یا عیب حاصله در آن پس از عقد، با استناد به ضمان ید قابل توجیه است ولی ضمان عیبی كه معلوم شود قبل از عقد موجود بوده، با ضمان معاوضی بیشتر قابل توجیه است تا با ضمان ید، اما از طرف دیگر به طوری كه بحث شد چنانچه موضوع با ضمان معاوضی توجیه شود نتیجۀ فسخ عقد، و یا فسخ مهر، و تبدیل آن به مهر المثل را، در پی خواهد داشت، در حالی كه فتوای امامیّه كه قانون مدنی در مادّه 1084 از آن پیروی كرده، ضمان به مثل و یا قیمت است، و بنابراین باید گفت كه حكم مزبور با قواعد منطبق نمی باشد، و ظاهرا فقها با استناد به اجماع، بر خلاف قواعد و اصول حقوقی فتوا داده اند (1).
تذكّر:
1) در موارد وجود عیب، اعم از اینكه قبل از عقد و یا بعد از آن حاصل شده باشد، زوجه می تواند به عنوان خسارت، مطالبۀ ارش نماید، و یا آنكه عین معیوب را رد كند، و مثل سالم و یا قیمت آن را مطالبه نماید (2). حكم قانون مدنی در مادّه مورد2.
ص: 242
بحث منافاتی با این نكته ندارد زیرا قانون گذار در این مادّه فقط در مقام بیان ضمان است و لذا متذكّر نحوه برائت ذمّه ضامن نشده است.
2) در مورد تلف عین مهر و لزوم پرداخت قیمت آن، قیمت چه زمانی باید در نظر گرفته شود؟ زمان تلف؟ یا مطالبه؟ یا انعقاد عقد؟ یا بالاترین قیمت؟ این همان بحثی است كه در ضمان ید مطرح است و به نظر می رسد كه مقتضای قواعد آن است كه قیمت روز پرداخت باید معیار محاسبه قرار گیرد (1).ت.
ص: 243
مادّه 1085 قانون مدنی: (زن می تواند تا مهر به او تسلیم نشده از ایفاء وظائفی كه در مقابل شوهر دارد امتناع كند مشروط بر اینكه مهر او حال باشد و این امتناع مسقط حقّ نفقه نخواهد بود).
قبلا گفتیم كه مهر می تواند حال یا مؤجّل باشد اگر مهریه حال باشد زوجه می تواند بلافاصله پس از عقد مهریه را مطالبه كند و زوج نیز موظّف است كه بی درنگ تأدیه نماید. چنانچه زوج از تسلیم خودداری كند زوجه می تواند قبل از هر گونه نزدیكی نسبت به استمتاعات زوج تمكین ننماید و در این حالت عدم تمكین زوجه حقّ نفقه وی را از عهده زوج ساقط نخواهد كرد درحالی كه اگر با پرداخت مهریه از تمكین خودداری می كرد حقّ نفقه وی ساقط بود.
هرگاه مهریۀ مؤجّل باشد قبل از فرا رسیدن اجل حكم فوق جاری نیست یعنی زوجه نمی تواند مهر را مطالبه و یا از تمكین خودداری كند.
مبنای فقهی مسأله فوق را ضمن ذكر مطالب زیر تحلیل می كنیم:
ص: 244
1) نكاح هر چند از جمله معاوضات حقیقی بشمار نمی رود، ولی به آنها ملحق است بخصوص آنكه در آن مهر ذكر گردد.
2) در معاوضات، هر یك از طرفین حقّ دارند مادام كه طرف مقابل عوض را تسلیم ننموده از تسلیم خودداری نماید (1). و چنانچه قبض و اقباض انجام نگیرد و به مرافعه منجر گردد حاكم هر دو را به تقابض طرفینی اجبار خواهد نمود و برای هیچ یك تقدمی قائل نخواهد شد؛ زیرا اولویتی وجود ندارد.
3) در معاوضات، چنانچه یكی از طرفین بدون قبض طرف مقابل، مبادرت به تسلیم نماید حقّ امساك او ساقط خواهد شد، و در صورت خودداری طرف مقابل از تسلیم عوض، دیگر نمی تواند مال تسلیم شده را استعاده نماید بلكه با مراجعه به دادگاه درخواست اجبار به تسلیم عوض خواهد نمود.
4) با انجام عقد نكاح، زوجه تمامی مهر را مالك می گردد، و مالكیت وی نسبت به مهر با نزدیكی مستقر می شود.
5) رضایت در تحقق و انجام قبض معتبر نیست و چنانچه با اجبار هم صورت گیرد، قبض انجام شده است.
6) الزام طرفین به تقابض، در خصوص صورتی است كه عوضین حال باشد، ولی در صورت مؤجل بودن آن دیگر این حكم ساقط است و اگر یكی از آن دو مؤجل باشد، طرفین مقابل ملزم به تسلیم است، و نمی تواند به استناد عدم اقباض طرف دیگر از تسلیم امتناع كند، زیرا كه عوض از سوی طرف مقابل حال نمی باشد. امكان مؤجل بودن مهر در عقد نكاح از واضحات است و نیز امكان مؤجل بودن تمتع از سوی زوجه نیز متصوّر است و آن زمانی است كه زوجه صغیره باشد و یا مانع دیگری از موانع استمتاع موجود باشد.
7) در میان فقهای امامیّه، از ابن ادریس حلّی حكایت شده كه وی معتقدد.
ص: 245
بوده كه در صورت حال بودن مهر چنانچه زوج از پرداخت مهر معسر باشد، زوجه نمی تواند مهر را مطالبه و در نتیجه از تمكین خودداری كند. ولی این عقیده توسط مشهور فقها، با این استدلال كه اعسار زوجه هر چند مانع مطالبه زوجه و الزام او می گردد ولی این موضوع مستلزم آن نیست كه زوجه موظّف به تمكین باشد (1)، رد شده است.
در توضیح نظر مشهور فقها، لازم است گفته شود كه مفاد نظریّه آنان چنین است كه اگر زوج در حال ایسار از پرداخت مهریه خودداری كند، اولا معصیت كرده است و ثانیا زوجه می تواند از تمكین خودداری نماید در حالی كه حقّ نفقه وی نیز ساقط نشده و برای گرفتن حقوق خویش می تواند به دادگاه صالحه مراجعه، و دادگاه زوج را نسبت به عدم انجام وظیفه شرعی مؤاخذه و او را به پرداخت مهریه ملزم نماید، ولی در صورت اعسار زوج، هر چند الزام او صورت نخواهد گرفت، اما زوجه هم ملزم به تمكین نخواهد شد بلكه او حق دارد از تمكین خودداری كند.
حال ببینیم در این حالت نفقه ساقط است یا خیر؟ ممكن است گفته شود كه در این صورت نفقه ساقط است به دلیل اینكه عدم تمكین معلول امری غیر مقدور است، پس مسقط نفقه خواهد بود، ولی بنظر می رسد نفقه وقتی ساقط است كه عدم تمكین زوجه بدون مجوّز شرعی و قانونی صورت گرفته باشد، و هر چند در ما نحن فیه عدم پرداخت مهر هم غیر شرعی نبوده، ولی با وجود این باز به علّت اینكه عدم).
ص: 246
تمكین با مجوّز قانونی صورت گرفته لذا مسقط نفقه نخواهد بود.
در خاتمه این بحث لازم به تذكّر است كه احكام فوق هر چند از قواعد حاكم بر معاوضات اتّخاذ گردیده، و نكاح نیز در خصوص مهر به معاوضات مالی ملحق است ولی با توجه به تمایزات ماهوی نكاح با سایر معاملات معوّضه مستند فقهی اصلی و اساسی در این مسأله اجماع است (1).
مسأله- آیا زوجه می تواند از سكنی گزیدن در مسكنی كه زوج برای او معیّن كرده، تا پیش از پرداخت مهر، خودداری كند یا خیر و در صورت جواز آیا می تواند حقّ سكنای مدت امتناع را جزء نفقه خویش مطالبه نماید؟
بنظر می رسد كه زوجه هر چند می تواند مادام كه مهر را دریافت نداشته است از سكونت در مسكنی كه شوهر تهیّه نموده خودداری كند و اگر چنین كرد ناشزه محسوب نمی شود تا زوج بتواند از ادای نفقه سر پیچی كند، ولی این امر موجب آن نمی شود كه زوجه بتواند حقّ سكنای خویش را مطالبه نماید، زیرا همانند آن است كه در همین مدت (امتناع از وظائف زناشوئی برای گرفتن مهر) زوج سهمیه غذا و لباس و سایر موارد نفقۀ زوجه را در اختیار او بگذارد ولی او مصرف نكند و بعدا مطالبه نفقه نماید، و بدیهی است كه چنین حقّی را نخواهد داشت و به عبارت دیگر عدم تمكین زوجه قبل از پرداخت مهر هر چند نشوز محسوب نمی شود تا موجب سقوط نفقه گردد، ولی این نكته به آن معنی نیست كه اگر زوج نفقه را در اختیار او نهاد او می تواند مصرف نكند و سپس مطالبه جبران خسارت نماید.
ضمنا باید توجه داشت كه چنانچه زوجه در مسكنی كه شوهر معین كرده منزل نماید، تمكین محسوب نمی شود تا مشمول ماده آتیه گردد زیرا منظور از تمكین كه در متون فقهی آمده عبارت است از آنكه زوجه خویشتن را برای استمتاعات درد.
ص: 247
اختیار زوج قرار دهد و آنچه در قانون مدنی نیز آمده (انجام وظائف زناشوئی) به همین معنی است، و لذا صرف حضور در اقامتگاه شوهر تمكین محسوب نخواهد شد. ما در آینده خواهیم گفت كه مفهوم تمكین نقطه مقابل نشوز نیست، بلكه عدم نشوز اعمّ است از تمكین.
ص: 248
مادّه 1086 قانون مدنی: (اگر زن قبل از اخذ مهر به اختیار خود به ایفاء وظائفی كه در مقابل شوهر دارد قیام نمود، دیگر نمی تواند از حكم ماده قبل استفاده كند، مع ذلك حقّی كه برای مطالبه مهر دارد ساقط نخواهد شد).
در شرح مادّه قبلی در شماره 3 گفتیم كه چنانچه از جانب یكی از طرفین تسلیم انجام گیرد و طرف دیگر از تسلّم خودداری كند، حقّ حبس و امساك او ساقط خواهد شد. طبق قاعده، این موضوع در نكاح هم سریان دارد، ولی سخن در این است كه تسلیم از ناحیه زوجه به چه چیز تحقّق می یابد؟
در خصوص این نكته دو تحلیل ممكن است بیان گردد: اوّل اینكه هم چون سایر معاوضات منظور از قبض تسلیم تام و تمام عوض است، و چون در نكاح بضع چیزی است كه باید تسلیم شود، لذا با یك بار نزدیكی تسلیم محقّق نمی گردد و بضع تحت ید زوج در نمی آید.
مطابق این تحلیل زوجه حتّی پس از نزدیكی (یك بار و یا چند بار) چنانچه هنوز مهر را دریافت نكرده حق خودداری از تمكین دارد و می تواند تمكین خود را موكول به تسلیم مهر نماید. شیخ طوسی در نهایه و مبسوط و نیز شیخ مفید و
ص: 249
بعضی دیگر از قدما بر این عقیده اند (1).
تحلیل دوّم كه قوی تر بنظر می رسد، این است كه وطی در نكاح بمنزله قبض در سایر معاوضات است، و لذا با نزدیكی مهر استقرار می یابد.
مطابق این تحلیل كه مورد نظر مشهور فقها می باشد 2، و قانون مدنی نیز از آن پیروی نموده است، زوجه پس از یك بار نزدیكی دیگر نمی تواند از حق حبس استفاده نماید.
مسأله 1- اگر نزدیكی با اجبار و تهدید زوج انجام گیرد آیا حق حبس زوجه ساقط خواهد شد؟ بنظر می رسد كه هر چند خواه ناخواه یك سلسله آثار بر نزدیكی مترتّب می گردد، مانند استقرار مهریه، ولی نمی توان گفت كه حقّ حبس از قبیل آثاری است كه با انجام نزدیكی باجبار ساقط شود 3.
مسأله 2- هرگاه مهر مؤجل باشد، ولی قبل از فرا رسیدن اجل زوجه عصیانا از تمكین خودداری نماید تا اجل فرا رسد، در این موقع آیا زوجه می تواند از تمكین خودداری كند یا خیر؟
ممكن است گفته شود كه هر چند قبل از فرا رسیدن اجل و حال شدن مهر، زوجه از انجام وظائف زناشوئی تخلّف كرده، و از این جهت عصیان نموده، ولی به هرحال در موقعیّت كنونی، مانند موردی است كه مهریه حال باشد و بنابراین زوجه همانند آن مورد، حق حبس خواهد داشت.
ولی بنظر می رسد كه تحلیل فوق مخدوش است زیرا زوجه با قبول تأجیل مهر، حقّ استفاده از امتناع را از خویش ساقط نموده است و موجبی برای ثبوت مجدّد آن وجود ندارد.
مسأله 3- هرگاه مهر بطور اقساطی باشد، زوجه نمی تواند از تمكین خودداری كند و چنانچه در بعضی اقساط زوج در رعایت مدّتهای تعیین شده تخلّف ورزد زوجه نمی تواند پس از آنكه قبلا تمكین نموده، از انجام وظائف خودداری نماید.
ص: 250
مادّه 1087 قانون مدنی: (اگر در نكاح دائم مهر ذكر نشده یا عدم مهر شرط شده باشد نكاح صحیح است و طرفین می توانند بعد از عقد مهر را به تراضی معیّن كنند و اگر قبل از تراضی بر مهر معیّن بین آنها نزدیكی واقع شود زوجه مستحق مهر المثل خواهد بود).
مادّه 1088 قانون مدنی: (در مورد ماده قبل اگر یكی از زوجین قبل از تعیین مهر و قبل از نزدیكی بمیرد زن مستحق هیچ گونه مهری نیست).
مادّه 1089 قانون مدنی: (ممكن است اختیار تعیین مهر بشوهر یا شخص ثالثی داده شود در این صورت شوهر یا شخص ثالث می تواند مهر را هر قدر بخواهد معیّن كند).
مادّه 1090 قانون مدنی: (اگر اختیار تعیین مهر به زن داده شود زن نمی تواند بیشتر از مهر المثل معیّن نماید).
ص: 251
نظر به ارتباط موضوعات، چهار مادّه فوق یكجا مورد تحلیل قرار می گیرد.
مهر در نكاح ركن اصلی نمی باشد، لذا نكاح بدون ذكر مهر باطل نیست.
با قبول این مطلب مجموعا سه شقّ ذیل قابل تصوّر است:
الف) مهریه در ضمن عقد قرار داده شود (مهر المسمّی) حكم این صورت در موارد قبل بیان گردید.
ب) مهریه در ضمن عقد بكلّی ذكر نشده باشد كه چنین زوجه ای را (مفوّضة البضع) گویند. حكم این صورت در مادّه 1087 مذكور می باشد. در مورد (مفوّضة البضع) طرفین می توانند بعد از انجام عقد نكاح مهریه را با توافق یكدیگر معیّن كنند كه در این صورت مهر معیّن شده مهر المسمّی خواهد بود.
هرگاه قبل از تعیین مهر و قبل از نزدیكی جدائی به علّت فوت اتّفاق افتد زن مستحق هیچ چیز نخواهد بود؛ مدلول مادّه 1088 همین مطلب است؛ جدائی به علّت طلاق در ماده 1093 بیان گردیده است.
ج) تعیین مهر در اختیار زوج یا زوجه و یا شخص ثالث قرار داده شده باشد چنین زنی را (مفوّضه المهر) نامند.
اگر مهر به اختیار زوج یا شخص ثالث قرار داده شده باشد او برای تعیین مهر محدودیّتی از نظر حد اقل و حد اكثر نخواهد داشت، و هر چیزی كه مالیّت داشته باشد می تواند مهر قرار گیرد. زیرا مهر حق زوجه است و چون خودش این اختیار را به شوهر یا شخص ثالث داده است، لذا چنانچه مهر را به مقدار كمتر از مهر المثل تعیین نماید، ضرری است كه زوجه خودش اقدام نموده و به آن توافق كرده است.
ولی اگر اختیار تعیین مهر به زوجه داده شود او از نظر حد اقل محدودیّتی ندارد، لیكن از نظر حد اكثر قانون مدنی در مادّه 1090 مقرّر داشته كه زوجه نمی تواند بیش از مهر المثل تعیین نماید، امّا آنچه در فتاوای فقهاء دیده می شود
ص: 252
حد اكثر اختیار زوجه در این فرض مهر السنه، یعنی پانصد درهم است (1).
فقها در این مسأله اجماع دارند، روایت زراره نیز دالّ بر همین موضوع است. حضرت باقر (ع) به موجب این روایت تفاوت میان حالتی كه داور مهر زوج باشد، كه در تعیین مقدار آزاد است، با حالتی كه داور زوجه باشد، كه در حد اكثر محدود به مهر السنّة می باشد، را چنین توجیه نموده اند، … وقتی شوهر زن را داور مهر قرار دهد نمی تواند از مقداری كه رسول اللّه (ص)، سنّت قرار داده و زنان خویش را با همان مقدار ازدواج كرده تجاوز نماید؛ ولی اگر زن، شوهر را داور قرار دهد، باید هر آنچه را كه او معیّن می كند، كم یا زیاد بپذیرد (2). و بر مدلول روایت فوق اجماع فقهاء منعقد گردیده است.
معلوم نیست كه قانون مدنی به چه جهت از آنچه كه فقها باتّفاق آراء معیّن نموده اند (مهر السنّة) پیروی نكرده و جای این سؤال است كه چنانچه پایبندی به مدلول اجماع نداشته، و دلالت روایت مشار الیها را مخدوش بدانیم و در نتیجه دست از فتوای فقها برداریم، چه جهتی دارد كه میان دو حالت فوق الذكر تفاوت گذاریم، در حالی كه قواعد و اصول حقوقی خلاف آن را اقتضاء دارد؟
ولی به هرحال به موجب قانون مدنی، چنانچه زوجه داور در تعیین مهر باشد و وی بیش از مهر المثل معیّن كند، اگر شوهر مقدار معیّن شده را بپذیرد مشكلی بوجود نخواهد آورد و باید همان را كه پذیرفته به عنوان مهر المسمّی بپردازد. امّا اگر آن را نپذیرد و به دادگاه مراجعه شود، دادگاه باستناد مادّه 1090 با تعیین كارشناس، مهر المثل را معیّن و به همان مقدار مهر را تقلیل داده و زوج ملزم به پرداخت همان
ص: 253
مقدار خواهد بود.
مسأله 1- هرگاه تعیین مهر به زوج یا زوجه یا شخص ثالث واگذار گردد (مفوّضة المهر)، چنانچه بعد از تعیین مهر طلاق انجام یابد، همانند موردی كه عقد دارای مهر المسمّی بوده عمل خواهد شد، یعنی قبل از نزدیكی نصف و بعد از آن، تمامی آن را زوج باید پرداخت نماید. اما اگر قبل از تعیین مهر طلاق انجام گیرد داوری باطل نمی گردد، و بلكه داور پس از طلاق مهر را تعیین نموده و سپس همانند صورت پیش عمل می گردد، و چنانچه داور از انجام وظیفه خویش امتناع ورزد، دادگاه او را الزام خواهد كرد (1).
حكم صورت فوق را قانون مدنی بیان نداشته و مدلول مادّه 1093 كه در آینده مطرح خواهد شد مربوط به (مفوّضه البضع) است نه (مفوّضه المهر) كه مفروض در ما نحن فیه می باشد.
مسأله 2- چنانچه زوجه داور مهر باشد و از داوری امتناع ورزد، دادگاه او را الزام می كند و اگر امكان الزام او وجود نداشته باشد، تعیین مهر موقوف خواهد ماند و موكول به تعیین زوجه خواهد شد. البتّه اگر قبل از تعیین، طلاق وقوع یابد مطابق حكم مسأله 1 عمل می شود.
ولی چنانچه زوج داور مهر باشد دادگاه او را الزام نموده و اگر الزام وی میسّر نگردد، در صورت مطالبه زوجه دادگاه به قائم مقامی زوج مهر را معیّن خواهد نمود (2).
مسأله 3- در صورتی كه داوری مهر به زوج و یا زوجه واگذار گردیده باشد، چنانچه داور قبل از نزدیكی و قبل از تعیین مهر فوت نماید، مستندا به روایت محمد بن مسلم (3) مهر المتعه مقرر می گردد و در صورتی كه بعد از نزدیكی فوت داور
ص: 254
اتفاق افتد و هنوز مهر تعیین نشده باشد، در این صورت اگر داور زوج بوده (مهر المثل) مقرر می گردد، ولی اگر زوجه داور بوده (مهر السنّة) مقرّر می شود (1)؛ این فتوای مشهور فقهاء است.
در همین فرض اگر قبل از تعیین شدن مهر توسط داور، طرف دیگر فوت كند، داور موظّف است پس از انحلال نكاح به علّت فوت، مهر را تعیین نماید زیرا حكم داوری او مقیّد به حضور طرف مقابل نبوده بلكه از این نظر اطلاق دارد، و به دیگر سخن، تفویض حق تعیین مهر به داور در ضمن عقد نكاح انجام گرفته، و مرگ طرف مقابل نمی تواند موجب بطلان اختیار او گردد، و قاعدۀ استصحاب نیز همین موضوع را اقتضا می كند (2).
قانون مدنی حكم صورت جدائی بعلّت مرگ قبل از نزدیكی و قبل از تعیین مهر در مورد (مفوّضه البضع) را به موجب مادّه 1088 بیان داشته ولی در مورد (مفوّضه المهر) به سكوت برگزار نموده است، و نمی توان هم هر دو صورت را همانند دانست، زیرا در صورت نخستین، زن خود را مجانا تسلیم نموده و حال آنكه در صورت اخیر برای تعیین مهر داور معیّن كرده است.
مسأله 4- هرگاه در ضمن عقد، مبلغی بعنوان مهر تعیین شده باشد، و پس از گذشتن مدتی طرفین با توافق مبلغی را بر مهریه بیفزایند، آیا پرداخت مبلغ مزبور توسط زوج الزامی است؟
جواب- زوجه زائد بر آنچه در عقد ذكر شده حق مطالبه ندارد مگر آنكه بیكی از عقود لازمه زوج متعهد شده باشد كه آن را بپردازد یا در مقابل چیزی كه مالیّت دارد تعهّد نموده باشد (3).9.
ص: 255
مادّه 1091 قانون مدنی: (برای تعیین مهر المثل باید حال زن از حیث شرافت خانوادگی و سایر صفات و وضعیّت او نسبت به اماثل و اقران و اقارب و همچنین معمول محل و غیره در نظر گرفته شود).
آنچه كه موجب جلب توجّه و مایۀ رغبت و عدم آن در عرف است، در تعیین مهر المثل مورد عنایت و نظر قرار می گیرد، و اختصاص به عناوین خاصّی ندارد.
عناوین اشاره شده در متن مادّه فوق برخی از مصادیق آن است، و لذا قانون گذار با كلمه و (غیره) حد و حصر را از آن منتفی ساخته است.
مبنای فقهی تعیین مهر المثل چیزی جز روایات واصله به مضمون ( … لها صداق نساءها) (1) و چند روایت دیگر متقارب همین عبارت نمی باشد. یعنی زنی كه بدون مهر المسمّی عقد شده چنانچه پس از نزدیكی او را طلاق دهند مهر او به اندازه مهر زنان مماثل و اقران اوست. فقها باستناد مضمون فوق چنین نظر داده اند كه در
ص: 256
تعیین مهر ویژگیهای اخلاقی و خانوادگی و ارزشهای علمی از نظر داشتن مدارك علمی و هنری و یا معیارهای جسمانی، سن، زیبائی، بكارت و بالاخره آنچه كه در عرف محل مایۀ افزایش مهر و یا كاهش آن است، باید مورد نظر ارزیابان قرار گیرد.
قانون مدنی برای مهر المثل سقفی معیّن نكرده و در این جهت از یكی از دو قول موجود میان فقهاء تبعیّت نموده (1)، و قول دیگر آن است كه مهر المثل نباید از مهر السنّة (پانصد درهم) تجاوز نماید (2)، و چون قول دوّم توسط بسیاری از فقهای بزرگ ابراز گردیده، لذا احتیاط در مصالحه مازاد است (3).
مسأله- چنانچه میان زمان عقد و زمان نزدیكی فاصله باشد و در این فاصله به جهتی از جهات (مهر المثل) تفاوت نماید معیار ارزیابی چه زمانی است؟
مجموعا سه نظر در فقه مطرح است:
1) بالاترین مقدار از زمان عقد تا زمان نزدیكی.
2) زمان عقد.
3) زمان نزدیكی.
قول اوّل به (فقهای عامّه) منتسب است؛ (صاحب جواهر) بر قول سوّم نظر دارد (4)، با این توجیه كه زمان نزدیكی زمانی است كه مهر در ذمّه زوج ثابت می گردد؛ و (علّامۀ حلّی) در قواعد الاحكام (5) روز عقد را معیار سنجش دانسته است.
ممكن است در تأیید نظر علّامه گفته شود كه زوجه در حین عقد تمامی مهر را مالك می شود، پس باید همان زمان معیار باشد، ولی بنظر می رسد این استدلال3.
ص: 257
مخدوش و قول صاحب جواهر اقوی می باشد. زیرا آنچه نصوص دلالت بر آن دارد آن است كه چنانچه مهر در عقد مورد تسمیه و قرارداد باشد، زوجه از زمان عقد مالك تمامی آن می گردد، و به عبارت دیگر، مالك شدن زوجه نسبت به تمامی مهر در مورد مهر المسمّی مسلّم است، و در موردی كه مهریّه در ضمن عقد قرار داده نشده و قبل از تراضی و توافق نزدیكی انجام گرفته، دلیلی بر مالكیّت زوجه از زمان عقد وجود ندارد، و بالعكس از نصوص واصله می توان استنباط كرد كه نزدیكی قبل از تعیین مهر موجب مهر المثل است و لذا باید معیار زمان نزدیكی باشد.
از قانون مدنی نیز می توان همین نظر را استنباط كرد، زیرا مادّه 1082 ظهور در مهر المسمّی دارد، و ذیل مادّه 1087 بیانگر آن است كه نزدیكی قبل از تعیین مهر موجب مهر المثل است، و از این می توان نتیجه گرفت كه نظر قانون گذار آن است كه زمان نزدیكی در غیر مورد مهر المسمّی، زمان ایجاد ضمان است.
ص: 258
مادّه 1092 قانون مدنی: (هرگاه شوهر قبل از نزدیكی زن خود را طلاق دهد مستحق نصف مهر خواهد بود و اگر شوهر بیش از نصف مهر را قبلا داده باشد حق دارد مازاد از نصف را عینا یا مثلا یا قیمتا استرداد كند).
همانطور كه قبلا گفته شد، با انجام عقد زوجه مالك تمامی مهر می گردد، و چنانچه طلاق قبل از نزدیكی صورت گیرد نیمی از مهر المسمّی به ملكیّت زوج مسترد می گردد، و اگر ملك مشاع باشد بالمناصفه مشاعا شریك خواهند شد و اگر در زمان طلاق، مهر هنوز پرداخت نگردیده زوج مدیون به نیمی از آن خواهد بود.
مهری كه بعد از عقد با تراضی و توافق قرار داده می شود و یا موردی كه باختیار زوج و یا زوجه و یا شخص ثالثی قرار داده شده چنانچه بعد از تعیین هر یك از مراجع مزبور طلاق انجام شود بدون آنكه نزدیكی وقوع یافته باشد، از این نظر همانند مهری است كه در حین عقد معیّن گردیده است.
لازم به ذكر است كه در فرض فوق چنانچه عین تسلیم شده به عنوان مهر در دست زوجه تلف و یا از ملكیّت او به دیگری منتقل شده باشد، پس از انجام طلاق،
ص: 259
زوجه موظّف است در مثلیّات نیمی از مثل آن را، و در قیمیات، قیمت نصف آن را به زوج پرداخت نماید.
تبصره 1- نمائات مهر: با توجّه به بیانی كه فوقا اشاره شد، حكم نمائات منفصل معلوم است و چیزی از نمائات منفصل مانند نتاج گوسفند و یا شیر آن و یا اجاره منزل به زوج تعلّق نمی گیرد، زیرا تمامی مهر از حین عقد در ملكیّت زوجه قرار گرفته است. بنابراین نمائات منفصله حاصله متعلّق به زوجه است و با طلاق نیمی از همان چیزی كه در زمان عقد دریافت داشته است، یعنی فقط اصل مهریه را، پس می دهد. ولی اگر حیوان چاق شده است (نمائات متصل) نیمی از همان عین به شوهر بازمی گردد و نمائات متّصله نیز طبعا به نسبت نیم همراه سهم زوج قرار می گیرد.
تبصره 2- هرگاه مهریه توسط زوجه مصرف و یا از ملكیّت او منتقل شده باشد و قیمت امثال آن از زمان عقد تا زمان تسلیم متغیّر بوده و ترقّی یا تنزّل داشته باشد، در این صورت نیمی از قیمت مهر با احتساب نازلترین نرخ آن در طول فاصله این دو زمان، بعهده زوجه می باشد؛ زیرا افزایش در ملك زوجه ایجاد شده و لذا از آن او محسوب است و وی ضامن بیش از آن نخواهد بود.
تبصره 3- هرگاه عین در ید زوجه معیوب شده باشد نیمی از عین معیوب به ضمیمۀ (ارش) نصف به زوج مسترد می گردد.
تبصره 4- هرگاه زوجه قبل از طلاق ذمه زوج را بكلی بری نموده باشد، پس از وقوع طلاق زوج می تواند نیمی از مهر را مطالبه كند هر چند كه چیزی نپرداخته است. توجیه این مسأله روشن است زیرا زوجه هنگام ابراء، مالك تمامی مهر بوده، و آن را یكجا به زوج واگذار نموده، و طلاق موجب جدیدی است برای مالكیّت زوج نسبت به نصف مهر (1).1.
ص: 260
مادّه 1093 قانون مدنی: (هرگاه مهر در عقد ذكر نشده باشد و شوهر قبل از نزدیكی و تعیین مهر زن خود را طلاق دهد زن مستحق مهر المتعه است و اگر بعد از آن طلاق دهد مستحق مهر المثل خواهد بود).
مقدّمتا ذكر این نكته لازم است كه محتوای مادّه فوق تنها موضوع مادّه 1087 قانون مدنی می باشد، یعنی فقط متعرّض (مفوضة البضع) شده است و نسبت به مفوّضه المهر موضوع ماده 1089 شمول ندارد، كما اینكه از متن عبارت این مادّه و مجانست آن با مادّه 1087 این نكته بخوبی معلوم می گردد. و اینك به شرح مادّه می پردازیم:
در مورد طلاق زنی كه در ازدواج او مهر ذكر نشده (مفوّضه البضع) چهار فرض قابل تصوّر است:
الف) بعد از نزدیكی و بعد از تعیین مهر طلاق واقع شود.
ب) بعد از نزدیكی و قبل از تعیین مهر طلاق واقع شود.
ج) قبل از نزدیكی و قبل از تعیین مهر طلاق واقع شود.
ص: 261
د) قبل از نزدیكی و بعد از تعیین مهر طلاق واقع شود.
در صورت الف، زوج پس از طلاق ملزم به پرداخت تمامی آنچه كه معیّن كرده می باشد، كه البتّه این مادّه در مقام بیان حكم این فرض نیست.
در صورت ب، زوج (مهر المثل) خواهد پرداخت، حكم این صورت در ذیل مادّه فوق مذكور است.
در صورت ج، زوج (مهر المتعه) پرداخت خواهد نمود، حكم این صورت نیز در مادّۀ مورد بحث بیان شده است.
در صورت د، زوج ملزم به پرداخت یا تسلیم نصف آنچه بعنوان مهر معیّن كرده اند خواهد بود، این صورت نیز در مادّه مورد بحث مطرح نگردیده و ملاكا داخل در ماده پیش است؛ یعنی باید نصف مقدار معیّن شده پرداخت شود.
مجدّدا متذكّر می گردیم كه حكم این مادّه در مورد مفوّضة البضع است و در مورد مفوّضه المهر بنظر ما با انجام طلاق اختیار داور سلب نمی شود و لذا باید پس از انجام طلاق، داور مهر را تعیین و زوج نیمی از آن را در صورت وقوع طلاق قبل از نزدیكی، و تمامی آن را بعد از نزدیكی پرداخت كند. (رجوع شود به ص 254 مسأله 1). البتّه چنانچه داور قبل از تعیین مهر فوت كند و طلاق قبل از نزدیكی اتّفاق افتد، استثنائا همانند مفوّضه البضع، مهر المتعه مقرّر گردد (ص 254 مسأله 3).
ص: 262
مادّه 1094 قانون مدنی: (برای تعیین مهر المتعه حال مرد از حیث غنا و فقر ملاحظه می شود).
با توجّه به مفاد مادّه قبل، (مهر المتعه) مهری است كه در فرض وقوع طلاق قبل از تعیین مهر و قبل از نزدیكی بعهده مرد قرار می گیرد، و اختصاص به جدائی از طریق طلاق دارد و چنانچه جدائی از طریق فوت یا فسخ انجام گیرد چنین مهری بر ذمّه زوج نخواهد آمد (1).
در تعیین مهر المتعه، درست عكس مهر المثل كه حال زن مورد ارزیابی قرار می گرفت، حال مرد از نظر غنا و فقر ملاك قرار می گیرد. چنانچه فردی متمكّن باشد چیزی ارزشمند می دهد و چنانچه مستمند باشد ملزم به تحویل شیئی ارزان قیمت خواهد بود.
پرداخت مهر المتعه از ناحیه زوج به نظر فقهای امامیّه الزامی است، ولی به
ص: 263
نظر علمای عامّه امری مستحب است (1). مستند فقهاء امامی برای این فتوی كتاب و سنّت متواتره می باشد.
از كتاب خدا به آیۀ شریفه زیر تمسّك شده:
لٰا جُنٰاحَ عَلَیْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ مٰا لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَرِیضَةً وَ مَتِّعُوهُنَّ عَلَی الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَی الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ مَتٰاعاً بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُحْسِنِینَ (2).
یعنی: بزهی نیست بر شما اگر زنان را قبل از نزدیكی و قبل از قرار دادن مهریه، طلاق دهید و متعه دهید آنان را با متاعی نیك بر شخص متمكّن به اندازه خویش و بر مستمند به اندازه خویش، این امر وظیفه ای است بر نیكوكاران.
از سنّت نیز به روایات بسیار زیادی تمسّك شده، كه اگر بحد متواتر نباشد لااقل مستفیض می باشد (3).
اگر زوج قبل از نزدیكی مادام كه مهر تعیین نشده فوت كند، زوجه حق مطالبه مهر المتعه ندارد. مستند این فتوی روایتی از امام صادق (ع) است كه حلبی از آن حضرت نقل كرده و متضمّن همین مضمون است (4).
علمای عامّه در همین مورد مستندا به روایت ضعیفی كه از رسول اللّه (ص) نقل شده (5) قائل به لزوم مهر المثل می باشند، ولی قبلا گفتیم نزدیكی موجب مهر المثل است و مادام كه نزدیكی وقوع نیافته مهر المثل به عهده زوج مقرر نمی گردد، و لذا نظر عامّه مردود است.
ص: 264
پس تفاوت میان انحلال نكاح بوسیله طلاق با حالت جدائی بوسیله فوت در مورد (مفوّضه البضع)، كه در صورت اخیر چیزی به عهده زوج نیست و در حالت قبلی مهر المتعه بعهده زوج می باشد، اولا وجود نصوص و روایات است كه بطور صریح لزوم پرداخت چیزی را در حالت وقوع جدائی با فوت نفی نموده است (روایت حلبی كه فوقا اشاره شد)، و ثانیا لزوم پرداخت مهر المتعه مسئله ای خلاف اصل است و قرآن مجید تنها در صورت وقوع طلاق آن را متذكّر شده است (بقره 236) و نامی از جدائی با مرگ بمیان نیاورده. لذا مورد منصوص و مصرّح مهر المتعه لازم الاداء بوده و موارد دیگر لزومی نخواهد داشت.
قانون مدنی ایران هم به پیروی از فقه امامیّه در ماده 1088 در صورت مرگ، مهر المتعه را نفی نموده، و در مادّه 1093 فقط در مورد طلاق مهر المتعه مقرّر داشته است.
ص: 265
مادّه 1095 قانون مدنی: (در نكاح منقطع عدم ذكر مهر در عقد موجب بطلان است).
قبلا گفته شد كه یكی از تمایزهای اصلی نكاح منقطع با نكاح دائم این است كه مهر در نكاح دائم ركن اصلی نیست ولی در نكاح منقطع ركن اصلی محسوب است، و لذا چنانچه در عقد منقطع مهر ذكر نشود نكاح باطل است. مبانی فقهی این وجه تمایز این است كه نكاح منقطع، به موجب روایات و نصوص واصله، هر چند از مصادیق اجاره نیست و از جهاتی با اجاره متفاوت است ولی مشابهت زیادی با اجاره دارد، و لذا مهر در آن به منزله عوض در اجاره است و بنابراین شرط صحت است. از جمله آنكه امام (ع) می فرماید: انّهنّ مستأجرات (1) - یعنی زنانی كه به نكاح منقطع در می آیند (گویی) اجیر شده اند. و به این مضمون روایات متعدّدی وارد شده است (2).
ص: 266
مادّه 1096 قانون مدنی: (در نكاح منقطع موت زن در اثناء مدّت موجب سقوط مهر نمی شود و همچنین است اگر شوهر تا آخر مدّت با او نزدیكی نكند).
مادّۀ فوق حاوی دو بخش است: اوّل اینكه در نكاح منقطع موت زن در اثناء مدّت موجب سقوط مهر نمی شود؛ دوّم اینكه اگر شوهر تا آخر مدّت هم با زن نزدیكی نكند بازهم ملزم به پرداخت تمامی مهر خواهد بود.
مفاد بخش اوّل مطلق است و شامل موت زن قبل از نزدیكی هم می گردد، و با توجّه به آنچه در صفحه 235 این جزوه از قانون مدنی مطابق فتوای مشهور فقهاء استنباط كردیم مبنی بر اینكه در نكاح دائم موت زن و یا مرد قبل از نزدیكی موجب استقرار تمامی مهریه می گردد، بنابراین نكاح منقطع با نكاح دائم تفاوتی ندارد.
نهایت اینكه قانون مدنی در اینجا خصوص موت زن را متذكّر گردیده و موت شوهر را مطرح ننموده، ولی به نظر می رسد كه از این جهت مفهوم مخالف ندارد، زیرا قانون گذار آن را مسلّم و مفروض پنداشته است، مضافا اینكه چنانچه مرگ زن موجب سقوط مهر نگردد، مرگ مرد، به طریق اولی، چنین خواهد بود. البته لازم به ذكر
ص: 267
است كه بسیاری از فقهاء در نكاح منقطع مرگ زن را در اثناء مدّت قبل از نزدیكی موجب تنصیف مهر و پس از نزدیكی موجب سقوط به نسبت زمان دانسته اند (1)؛ كما اینكه در مورد نكاح دائم مرگ زن یا شوهر قبل از نزدیكی به فتوای بسیاری از فقهاء امامی موجب تنصیف مهر است (2). (قبلا در خصوص این مسأله صحبت شد). آن دسته از فقهاء كه در خصوص نكاح منقطع بر خلاف مشهور مرگ زن را در اثناء مدّت موجب سقوط مهر به نسبت زمان باقی مانده دانسته اند نظرشان بر آن است كه نكاح منقطع به موجب نصوص واصله از مصادیق عقد اجاره است و از احكام عقد مزبور پیروی می كند. ولی همانطور كه قبلا اشاره شد، هر چند این مضمون در روایات بسیاری آمده ولی با توجه به جنبه روحانی نكاح نمی توان آن را از مصادیق واقعی اجاره كه از عقود معاوضی است محسوب داشت و كلیّه ضوابط اجاره را در آن جاری دانست.
مستند بخش دوّم، آن است كه از ادلّه و نصوص شرعیّه چنین برمی آید كه زوجه در نكاح منقطع همانند نكاح دائم به محض وقوع عقد مالك تمامی مهر می گردد، و تنها عوامل ویژه ای است كه موجب برگشت نیم و یا بخشی از مهریه به زوج می باشد. از قبیل هبۀ تمامی مدّت قبل از نزدیكی، و یا عدم تمكین زوجه پس از نزدیكی بدون عذر موجّه، و بنابراین در غیر اینگونه موارد مجوّزی جهت بازگشت بخشی از مهریه به زوج وجود ندارد (3).
قانون مدنی به پیروی از فقه امامیّه در ذیل مادّه فوق مقرّر داشته است كه چنانچه مدّت معیّن شده در عقد نكاح منقطع سپری گردد درحالی كه شوهر با زن نزدیكی نكند، بدون آنكه ممانعتی از ناحیه زوجه سربزند، زوج ملزم است كه تمامی مهر را پرداخت نماید. گذشته از اینكه چنانچه نكاح منقطع را در حكم عقودل.
ص: 268
معاوضی محاسبه نمائیم استفاده نبردن زوج از حق خود موجب سقوط حق زوجه نمی شود. بنابراین نكاح منقطع از این جهت با نكاح دائم تفاوت دارد.
تذكّر: هرگاه زن بعد از نزدیكی قبل از پایانی مدّت ناشزه شود از مقدار مهر به نسبت مدّت كسر می گردد. فقها در توجیه این مسأله می گویند كه هر چند در عقد منقطع با انجام نزدیكی تمامی مهر مستقر می گردد، ولی مالكیّت او مشروط است به آنكه زن تا آخر مدّت از انجام تعهّد نسبت به تمكین در مقابل زوج خودداری ننماید (1).6.
ص: 269
مادّه 1097 قانون مدنی: (در نكاح منقطع هرگاه شوهر قبل از نزدیكی تمام مدّت نكاح را ببخشد باید نصف مهر را بدهد).
كلمه (بخشیدن) در مادّۀ فوق در مقابل واژه (هبه) از فقه اتّخاذ گردیده ولی باید توجّه داشت كه احكام و ضوابط هبه كه از عقود است در اینجا جاری نمی باشد و لذا بنظر نمی رسد نیازی به قبول داشته باشد بلكه منظور از هبه و یا بخشیدن آن است كه زوج حقّی را كه داشته است اسقاط و یا ابراء می نماید. نظیر ابراء مقداری از مدّت اجاره اجیر توسط مستأجر.
منظور از بخشیدن تمام مدّت قبل از نزدیكی، بخشیدن تمامی مدّت باقی مانده است از زمان هبه نه تمام مدّت از تاریخ عقد، بنابراین چنانچه حتی پس از انقضاء مدّتی پس از عقد مادام كه نزدیكی اتّفاق نیفتاده است مدت باقیمانده را ببخشد بازهم مشمول این مادّه خواهد بود (1)، و قید قبل از نزدیكی بیانگر آن است كه اگر بعد از نزدیكی زوج ما بقی مدّت را ببخشد چیزی از مهر كسر نمی شود.
مشهور فقها در این مطلب تردیدی ندارند ولی صاحب (جامع المقاصد) در مسأله تردید نموده است. (2)
ص: 270
مادّه 1098 قانون مدنی: (در صورتی كه عقد نكاح اعم از دائم یا منقطع باطل بوده و نزدیكی واقع نشده زن حق مهر ندارد و اگر مهر را گرفته شوهر می تواند آن را استرداد نماید).
گاهی ممكن است بعد از انجام عقد معلوم شود كه به جهتی از جهات عقد باطل بوده است مانند آنكه آشكار شود كه زوجه خواهر زن زوج و یا از كسانی است كه ازدواج با او ممنوع بوده است، در اینگونه موارد چنانچه بطلان عقد نكاح قبل از نزدیكی مكشوف گردد، زن حق مهر ندارد، نه مهر المسمّی و نه غیر آن، هر چند كه تمتعات غیر از نزدیكی مانند تقبیل هم انجام شده باشد، و اگر زوجه مهریه را دریافت كرده بایستی مسترد دارد.
این مسأله نزد فقها قطعی و جزء مسلّمات محسوب می باشد و قواعد نیز همین امر را اقتضاء دارد، زیرا مهر لازمۀ عقد صحیح است و چون عقد باطل بوده لذا چیزی به عنوان مهر بر عهده زوج نخواهد آمد.
مقتضای قواعد آن است كه چنانچه مهر قبل از كشف بطلان عقد در نزد زوجه تلف گردیده زوج مثل یا قیمت آن را مطالبه خواهد كرد (1).
ص: 271
مادّه 1099 قانون مدنی: (در صورت جهل زن به فساد نكاح و وقوع نزدیكی زن مستحق مهر المثل است).
در اینجا دو فرض متصوّر است:
الف) زن علم به فساد عقد داشته و عالما مبادرت به ازدواج نموده است.
ب) زن علم به فساد عقد نداشته و جاهل بوده است.
در حالت (الف) زن زناكار محسوب می گردد و مهری طلبكار نمی باشد؛ و در حالت (ب) زن حق مطالبه مهر المثل دارد. حكم این دو حالت مطابق فتوای مشهور امامیّه می باشد و قانون مدنی به متابعت از آنان حكم حالت ب را منطوقا در این مادّه بیان داشته و مفهوما حكم حالت الف را رسانده است.
شیخ طوسی در تهذیب و نهایه، بر خلاف مشهور، معتقد است كه هرگاه بعد از نزدیكی بطلان عقد مكشوف گردد آنچه كه زن دریافت داشته مسترد نخواهد شد و آنچه تا آن لحظه دریافت نشده حق مطالبه نخواهد داشت، خواه زن عالم بوده یا جاهل، مستند ایشان روایت حفص از امام صادق (ع) است (1) كه حاوی همین
ص: 272
مضمون می باشد.
ولی مشهور با استناد به چند دسته دلائل (ذیل الذكر)، ضمن رد نظریه شیخ طوسی، نظریّه خود را اثبات نموده اند.
دستۀ اوّل- روایاتی كه بدین مضمون وارد شده است: لا مهر لبغی (1) - زنا مهر ندارد.
دستۀ دوّم- ادلّه ای كه بیانگر آن است كه بضع، در غیر صورت زنا، بدون مهر نمی باشد.
دستۀ سوّم- ادلّه ای كه قاعده معروف (ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده) را تحكیم می كند رسانندۀ آن است كه هر عقدی كه صورت صحیح آن ضمان آور است، فاسد آن نیز ضمان آور می باشد. عموم این قاعده بر مورد بحث شمول دارد.
مشهور با توجّه به دلائل ارائه شده نتیجه می گیرند كه اولا زنی كه عالما به فساد عقد اقدام به ازدواج نماید حق مطالبه مهر ندارد، زیرا كه زناكار است و زنا مهر ندارد؛ و ثانیا در صورت جهل مطالبه دارد، زیرا كه وطی بصورت شبهه انجام شده و بهر حال در غیر صورت زنا، بضع بدون ارزش نمی باشد، وانگهی از آنجا كه اگر عقد به صورت صحیح واقع می شد مرد ضامن بضع بود حال كه فاسدا انجام شده بنابراین نمی تواند بدون مهر باشد.
آنچه در مسأله قابل توجه است اینكه حكم مادّه مورد بحث اختصاصی به عقد دائم ندارد، بلكه اعم است از دائم و منقطع، و بنابراین در عقد منقطع هم پس از مكشوف شدن بطلان عقد و جدا شدن زوجین، زن حق مطالبه مهر المثل را دارد هر چند كه از مدّت، مقدار زیادی باقی باشد، و در این جهت عقد منقطع از احكام اجاره پیروی نمی كند؛ زیرا اگر در اثناء مدّت اجاره، عین مستأجره به واسطه حادثه ای كلا یا بعضا تلف شود اجاره از زمان تلف نسبت به مقدار تلف شده منفسخ).
ص: 273
می شود (رجوع شود به مادّه 483 قانون مدنی).
توجیه فقهی این تفاوت، آن است كه مستفاد از ادلّه چنین است كه شرع مقدّس به عهده شخصی كه به غیر صورت حرام از بضع استفاده نموده، مهر المثل قرار داده هر چند نزدیكی بیش از یك بار هم صورت نگرفته باشد. البته میان فقهاء قول مخالف این نظر نیز وجود دارد (1).
هرگاه در حین عقد مهر معین شده و زوجه تمامی آن را وصول كرده باشد، چنانچه پس از نزدیكی بطلان عقد كشف گردد، از آنجا كه در این صورت زوجه طلبكار مهر المثل است لذا باید مقدار تعیین شده با مهر المثل مطابقت گردد، اگر بیشتر از مهر المثل است مازاد به شوهر مسترد گردد و اگر كمتر است زوج ما بقی آن را تكمیل نماید (2).
ص: 274
مادّه 1100 قانون مدنی: (در صورتی كه مهر المسمّی مجهول باشد یا مالیّت نداشته باشد یا ملك غیر باشد در صورت اوّل و دوّم زن مستحق مهر المثل خواهد بود و در صورت سوّم مستحق مثل یا قیمت آن خواهد بود مگر اینكه صاحب مال اجازه نماید).
قبلا ذیل بحث دربارۀ مواد 1077 و 1078 گفتیم كه مهر باید مالیّت داشته و تا حدّی كه رفع جهالت طرفین بشود معلوم باشد. حال با توجّه به مواد مقرّرۀ قبل، در اینجا سه حالت فرض گردیده كه در همه آنها مهر باطل است، ولی آثار حقوقی مترتّب بر آنها یكنواخت نیست.
1) مهر المسمّی به علّت مجهول بودن باطل باشد، مثل آنكه خانه ای را بدون مساحت و یا ذكر محل خانه و یا آنكه طرفین آن را مشاهده كرده باشند مهر قرار دهند.
2) مهر المسمّی به علّت مالیّت نداشتن باطل باشد، مثل آنكه زن و شوهر مسلمان خوك و یا شراب را مهریه قرار دهند.
3) مهر المسمّی به علّت آنكه در ملكیّت غیر شوهر بوده، و مالك آن رضایت
ص: 275
نداده است، باطل باشد.
قانون مدنی در صورت اوّل و دوّم، زن را مستحق مهر المثل و در صورت سوّم او را مستحق مثل و یا قیمت مهر المسمّی دانسته است.
لازم به ذكر است كه قانون مدنی، بدون آنكه میان قبل از نزدیكی و بعد از آن تفصیلی قائل شود، بطور مطلق گفته است كه در صورت اوّل و دوّم زوجه مستحق مهر المثل خواهد بود، و از ظاهر این مادّه چنین استنباط می گردد كه قانون گذار میان این مورد (بطلان مهر) با (مفوضة البضع) تفاوت قائل شده و علی رغم آنكه در آن گونه موارد برای زوجه پس از نزدیكی مهر المثل بود ولی قبل از آن زن چیزی را مالك نمی بود و تنها اگر طلاق قبل از نزدیكی واقع می شد زوج ملزم به پرداخت مهر المتعه بود، در مورد ما نحن فیه زوجه را با انجام عقد مطلقا مستحق مهر المثل دانسته است.
ولی تتبّع انجام شده در منابع فقهی نشان می دهد كه فقهاء تفاوتی میان مواردی كه مهر باطل بوده با موارد (مفوضه البضع) ننهاده و در تمامی موارد گفته اند كه با نزدیكی، مهر المثل به عهده زوج قرار می گیرد، و قبل از آن، زوجه مستحق دریافت چیزی نمی باشد؛ و چنانچه طلاق قبل از نزدیكی انجام شود زوج ملزم به پرداخت مهر المتعه خواهد بود (1). لذا با توجه به منابع قانون بایستی ماده 1100 را به مورد بعد از نزدیكی حمل كنیم، و قبل از آن را همانند موردی كه در عقد مهری معیّن نگردیده باشد محسوب داریم.
از نظر فقه، فساد مهر المسمی می تواند معلول جهات زیر باشد:
الف) مالیّت نداشتن- مانند آنكه در ازدواج بین دو مسلمان خوك و یا
ص: 276
شراب مهریه قرار گیرد. در مورد این صورت دو نظر در میان فقها وجود دارد؛ بعضی قائل به فساد عقدند (1)، و دیگران به فساد مهر المسمّی نظر داده اند (2). مشهور با نظریه دوّم موافقند و نظرشان را چنین توجیه می كنند كه مهر ركن اصلی نكاح نیست، بلكه اركان نكاح شخص زوجین هستند، لذا در عدم فساد عقد تردیدی نخواهد بود.
پیروان این نظریه اضافه می كنند مشهور فقها در این مورد معتقدند كه در صورت وقوع نزدیكی مهر المثل به عهده زوج مقرر می گردد، با این توجیه كه بطلان مسمّی موجب بطلان تسمیه است پس قبل از نزدیكی چیزی بر عهده زوج نیست، امّا با نزدیكی مهر المثل مقرّر می گردد، زیرا وقتی احد عوضین باطل شود طرف مقابل موظّف است كه معوّض را بازگرداند و چنانچه بازگشتن معوّض امكان پذیر نباشد قیمت آن باید تحویل گردد، و در ما نحن فیه صداق باطل بوده و چون به علّت صحّت عقد نكاح بازگشتن عوض (بضع) امكان پذیر نیست بنا بر این باید قیمت آن، كه مهر المثل است، پرداخت گردد.
مسأله- اگر چیزی را با اشاره مهر قرار دهند و بعدا معلوم گردد كه مالیّت نداشته، مثل آنكه محتویات صندوقی را كه مورد اشاره بوده به عنوان متاع با ارزش مهر قرار دهند، و هنگام مصرف معلوم گردد كه درون آن مشروبات الكلی است، در این صورت نیز حكم فرض بالا جاری است و مهر المثل پس از انجام نزدیكی به عهده زوج قرار می گیرد.
ب) جهالت- هرگاه ازدواج بر مهر مجهولی انجام شود، مانند آنكه با كلمات مبهم مهریه را ذكر كنند (نظیر چیز- شی ء) عقد صحیح است ولی تسمیه باطل است، زیرا مجهول قابل تقویم نیست و بنابراین پس از عمل نزدیكی بر عهده زوج مهر المثل مقرر می گردد.).
ص: 277
ج) مال غیر بودن- هرگاه زوج مالی را بعنوان مهریّه معیّن نماید و بعدا معلوم شود كه مال او نبوده است، چنانچه صاحب مال اجازه كند، بی گمان عقد و مهر المسمّی صحیح و بلا اشكال است زیرا همانند بیع فضولی است كه با اجازه صاحب مال تنفیذ خواهد شد. ولی اگر صاحب آن رضایت ندهد، عقد صحیح و مهر المسمّی باطل است، ولی در اینكه چه چیز بر عهده زوج مقرر می گردد میان فقها دو نظر وجود دارد.
بعضی معتقدند مثل مهر المسمّی در مثلیّات، و قیمت در قیمیّات مقرّر خواهد شد. این نظر، كه اكثر بر آنند (1)، چنین توجیه می گردد كه عقد بر روی ملك معیّنی انجام شده و چون فعلا عین آن به علّت مالكیت غیر قابل تحویل نیست بایستی مثل یا قیمت آن تحویل گردد، و عینا همانند آن است كه بعد از عقد قبل از قبض مرئه تلف شده باشد.
گروهی دیگر معتقدند (2) كه مهر المثل مقرر می گردد، زیرا از آنجا كه مالك مال معیّن شده دیگری بوده و صداق قرار دادن مال غیر جائز نیست، لذا مهر المسمّی باطل است، پس مانند صورتهای پیش است و باید مهر المثل مقرر گردد.
قانون مدنی از نظریّه نخستین پیروی كرده است.3.
ص: 278
مادّه 1101 قانون مدنی: (هرگاه عقد نكاح قبل از نزدیكی به جهتی فسخ شود زن حق مهر ندارد، مگر در صورتی كه موجب فسخ عنن باشد كه در این صورت با وجود فسخ نكاح، زن مستحق نصف مهر است).
فسخ نكاح گاه به علّت تخلّف شرط و یا وصف است (موضوع مادّه 1128) و گاهی به علّت عیوب (موضوع ماده 1121) و در هر یك از دو قسم گاه فسخ به تقاضای زوج انجام می شود و گاهی به تقاضای زوجه، در كلیّه موارد یا فسخ قبل از نزدیكی انجام می شود، و یا بعد از آن.
در جمیع مواردی كه نكاح قبل از نزدیكی فسخ شود، زن حق مهر ندارد، به جز یك صورت كه آن عبارت است از آنكه نكاح به علّت وجود عنن (ناتوانی جنسی زوج) فسخ گردد كه در این صورت زن مستحق نصف مهر است.
آنچه قانون مدنی به موجب منطوق مادّه فوق بیان داشته همین مقدار است و حكم صور فسخ پس از نزدیكی را بیان نداشته است. و اینك با توجه به منابع فقهی اجمالا متذكّر می گردیم.
1) فسخ نكاح پس از نزدیكی چنانچه توسط زوج به علّت عیب زن انجام
ص: 279
شود، تمامی مهر المسمّی بر عهده وی مستقر می گردد. زیرا نزدیكی موجب استقرار مهر است و در این مورد حاصل شده است.
2) هرگاه زن مرد را در ازدواج فریب دهد، و مرد پس از نزدیكی به عیوب موجب خیار واقف گردد، چنانچه مرد خیار فسخ را اعمال ننماید و بقاء نكاح و زناشوئی را ترجیح دهد، بایستی تمامی مهر را بپردازد، ولی در صورت اعمال خیار و انحلال نكاح، زوجه مستحق مهریه نمی باشد، و اگر قبلا پرداخت نموده می تواند مسترد دارد (1).
3) هرگاه فریب دهنده زن نباشد بلكه كسان او و یا واسطه ای دیگر باشد مرد می تواند مهریه پرداخته به زن را از فریب دهنده مطالبه نماید. مستند حكم، قاعده غرور (2) و روایات واصله (3) در این باب است. در مورد خسارات غیر از مهر نیز قضیّه از همین قرار است زیرا مستند حكم نسبت به خسارات دیگر نیز شمول دارد.
تذكّر:
فریب تحقّق می یابد باینكه زنی خود را و یا دیگری او را برای كسی كه تصمیم به ازدواج با او دارد به سلامتی توصیف نماید، بگونه ای كه مرد در این امر گول بخورد و با گمان سلامتی مبادرت به ازدواج نماید؛ و گاهی فریب دادن با سكوت در مقام بیان نیز حاصل می گردد؛ البتّه این امر اختصاص به عیوب موجب خیار فسخ دارد و بر زوجه و كسان او لازم نیست كه تمامی خصوصیّات زن را در هنگام عقد ذكر كنند (4).6.
ص: 280
رابطه زوجیّت و حقوق حسن معاشرت وظیفه تربیت سرپرست خانواده تأمین هزینه حدود نفقه سقوط نفقه نفقۀ مطلّقه نفقه در عدّه وفات استنكاف از پرداخت نفقه نفقه منقطعه حق انتخاب مسكن خوف ضرر برای زوجه تعیین محل سكونت توسط دادگاه منع زوجه از اشتغال حق تصرّف زوجه در دارائی خود شروط ضمن عقد نكاح
ص: 281
ص: 282
مادّه 1102 قانون مدنی: (همین كه نكاح بطور صحّت واقع شد، روابط زوجیّت بین طرفین موجود، و حقوق و تكالیف زوجین در مقابل همدیگر برقرار می شود).
نكاح فاسد هیچ گونه رابطه و یا حق و تكلیفی را ایجاد نمی كند، ولی در صورتی كه نكاح با كلیّۀ شرائط معتبره شرعی و قانونی واقع شود، به محض وقوع عقد:
الف) رابطۀ زوجیّت بین طرفین ایجاد می گردد. زن زوجه مرد و مرد شوهر او محسوب شده و می توانند با یكدیگر ارتباط جنسی برقرار و از همدیگر استمتاع جویند. با برقراری روابط زوجیّت كلیّۀ احكامی كه شرعا و قانونا بر این رابطه زناشوئی و علقۀ زوجیّت مترتّب می باشد، ثابت و مستقر می گردد. مانند ثبوت محرمیّت بین خود زوجین و نیز میان آنها و آن دسته از خویشان و بستگان آنان كه در قانون به آن تصریح شده است.
ب) حقوق و تكالیف متقابل میان زوجین برقرار می شود. رابطۀ میان حق و تكلیف از نوع رابطۀ متقابل است، یعنی همواره از یكسو حق و از سوی دیگر تكلیف
ص: 283
است. در مادّۀ فوق غرض قانون گذار صرفا ذكر مقدّمه ای است برای موادّ بعد. در موادّ پس از آن یك دسته حقوق برای زوج مقرّر شده كه زوجه مكلّف به رعایت آنهاست. مانند حقّ ریاست زوج در خانواده كه زوجه موظّف به اطاعت و تبعیّت از زوج است. دستۀ دیگر حقوقی است كه برای زوجه قرار داده شده و زوج متقابلا موظّف به انجام آنها است. مانند حقّ نفقه و مضاجعت (1). دستۀ سوّم وظائفی است كه هر دو مشتركا موظّف به انجام و رعایت آن می باشند. مانند سعی در تشیید و تقویت مبانی خانواده و حسن معاشرت و امثال آن كه در آینده مورد بحث قرار خواهد گرفت.
ص: 284
مادّه 1103 قانون مدنی: (زن و شوهر مكلّف به حسن معاشرت با یكدیگرند).
در تعالیم اسلامی علاوه بر حقوق و وظائفی كه هر فرد مسلمان نسبت به افراد دیگر دارد، هر یك از زن و شوهر نیز متقابلا از حقوق ویژه ای برخوردار و نسبت بهم تكالیفی بر عهدۀ طرف مقابل خواهد داشت.
قرآن مجید در موارد مختلف نسبت به رابطه و پیوند زناشوئی تعبیرات جالبی را بیان داشته است: (وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَیْهٰا وَ جَعَلَ بَیْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً- از نشانه های خداوند آن است كه برای شما زنانی آفرید كه با آنان آرامش یابید و میان شما عشق و مهربانی برقرار ساخت (1)). و نیز در مورد حسن معاشرت می فرماید: (عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ- با همسرانتان با اخلاق نیكو معاشرت نمائید (2)).
ص: 285
رسول اللّه (ص) در این خصوص چنین فرموده است: (اكمل المؤمنین ایمانا احسنهم خلقا و خیاركم خیاركم لنسائهم- كاملترین مؤمنان از حیث ایمان خوش خلق ترین آنهاست، و شایسته ترین شما آنهائی هستند كه با زنهایشان خوش رفتارترند) (1). حضرت در مورد خوشرفتاری زنان در منزل نیز فرموده اند: (جهاد المرأة حسن التبعّل- جهاد زن خوب شوهرداری است) (2).د.
ص: 286
مادّه 1104 قانون مدنی: (زوجین باید در تشیید مبانی خانواده و تربیت اولاد خود بیكدیگر معاضدت نمایند.)
برخی از حقوق دانان می پندارند كه مادّۀ فوق صرفا یك دستور اخلاقی نبوده و دارای ضمانت اجرائی قانونی است، كه در صورت تخلّف از طرف زوجه نشوز محسوب می گردد (1).
ولی با توجّه به منابع فقهی قانون مدنی، این مطلب صحیح بنظر نمی رسد، زیرا در فقه مصادیق نشوز كاملا مشخص گردیده و صرفا افعالی از قبیل سوء رفتار و ارتكاب اعمال ناروا یا عدم اطاعت زن از شوهر در امور واجب، از نظر فقهی نشوز محسوب شده است. بعبارت دیگر خودداری از انجام اموری كه بر وی واجب نیست نشوز بحساب نمی آید. بنابراین چون انجام خدمات منزل و مدیریت خانه و حتّی تربیت اولاد از وظایف شرعی زن بحساب نیامده است، لذا چنانچه زن از تربیت فرزند خویش امتناع ورزد ناشزه محسوب نمی گردد. در نتیجه مادّۀ مزبور جنبۀ اخلاقی تربیت را مطرح نموده است. البتّه تربیت بمعنای ولایت و حضانت بحث دیگری است كه در جای خود خواهد آمد.
ص: 287
مادّه 1105 قانون مدنی: (در روابط زوجین ریاست خانواده از خصائص شوهر است.)
اگر چه بموجب تعلیمات اسلامی هر یك از زن و مرد حقوقی نسبت به یكدیگر دارند، و هیچ كدام مجاز به تجاوز به حقّ دیگری یا خودداری از انجام وظائف و تكالیف خود و یا تعدّی از حدود اختیارات خویش نیستند، امّا در عین حال برای خانواده كه خود یك جامعه كوچكی است، رئیس و سرپرست معیّن گردیده كه این سمت و عنوان به مرد اعطاء شده است.
قرآن مجید در این خصوص می فرماید: (الرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَی النِّسٰاءِ- مردان بر زنان سرپرستی دارند.) (1) و نیز می فرماید: ( … وَ لِلرِّجٰالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَةٌ- مردان نسبت به زنان رتبه ای دارند (2)).
منظور از ریاست، تصمیم گیری نهائی در امور خانواده و مراعات مصالح آن بوده كه بعضی از آنها را قانون گذار مشخّص نموده است. مثلا انتخاب محل سكونت (3)، انتخاب شغل زن (4) و نظائر آن از اختیارات شوهر است. امّا مواردی كه قانون پیش بینی نكرده مطابق عرف و عادت و رویّۀ عقلائی مشخّص و اعمال می شود.
ص: 288
مادّه 1106 قانون مدنی: (در عقد دائم نفقه زن بعهده شوهر است.)
از نظر اسلام تأمین هزینه خانواده و از جمله مخارج شخصی زن بعهده مرد است، و زن از این نظر هیچ گونه مسئولیّتی ندارد. البتّه تأمین هزینه های شخصی زن توسط شوهر اختصاص به موردی ندارد كه زن از تأمین آن عاجز باشد بلكه حتّی اگر وی دارای ثروت كلانی هم باشد، الزامی ندارد كه از اموال شخصی خود مخارج و مایحتاج خویشتن را تأمین نماید. وجوب نفقه جزء مسلّمات فقه و حقوق اسلامی است، و بر آیات (1) و روایات (2) واصله مبتنی می باشد.
شرط وجوب نفقه دو چیز است:
1- دائم بودن نكاح
2- تمكین زوجه.
در زمینۀ هر یك از این دو شرط در مواد آینده به تفصیل سخن خواهیم گفت.
ص: 289
مادّه 1107 قانون مدنی: (نفقه عبارت است از مسكن و البسه و غذا و اثاث البیت كه بطور متعارف با وضعیّت زن متناسب باشد، و خادم در صورت عادت زن به داشتن خادم یا احتیاج او بواسطۀ مرض یا نقصان اعضاء).
در كتب فقهی نفقۀ زوجه در هشت چیز دسته بندی شده است:
1 و 2- نان و خورش به مقداری كه سیر شود، و از نظر كمیّت و كیفیّت به شئون زن و عرف و عادت بستگی داشته و متناسب با زمان و مكان می باشد.
3- لباس، كه از نظر جنس و مقدار بستگی به عرف و عادت محل دارد.
4- فراش، كه منظور زیرانداز و وسائل استراحت است.
5- وسائل طبخ و ادوات و ابزار آشپزی متناسب و متعارف.
6- وسائل تنظیف و آرایش، فقها در این مورد وسائلی مانند شانه و موادی مانند دهن (كرم) را جزء نفقه ذكر كرده اند. ولی دربارۀ لوازمی كه جنبۀ تزیین اضافی دارد مانند عطریّات و سرمه جات، به عدم لزوم آن تصریح نموده اند. برخی از
ص: 290
فقها خرج و هزینۀ حمّام را نیز بعنوان نفقه نفی كرده اند (1). امّا اشتباه نشود كه این موضوع نه به آن معناست كه خرج نظافت جزء نفقه نیست، بلكه از آنجا كه سابقا چنین متداول بوده كه افراد در منزل شستشو می كرده اند و رفتن به حمّام مخصوص طبقۀ خاص و یا تنها در حالتهای بخصوصی بوده، لذا مخارج حمّام جزء مخارج اضافی محسوب می شده است. بنابراین در عرف فعلی علی الظاهر مخارج حمّام اعم از آنكه برای غسل باشد یا برای تنظیف جزء نفقه واجب می باشد (2).
7- مسكن ملكی یا استیجاری و یا استعاری، كه با شئون و احتیاجات زوجه از نظر محلّ و همچنین از نظر داشتن مرافق كافی متناسب باشد.
8- خدمتكار، چنانچه زوجه از جهت شئون و شرافت خانوادگی در منزل پدرش دارای خادم بوده، و یا بعلّت ابتلاء به بیماری نیازمند به خدمتكار می باشد. در این صورت مرد مخیّر است كه خادمی را اجیر كند، و یا آنكه خود به خدمت زن برخیزد و حوائج او را برآورد، و یا زن خودش داوطلبانه كارهای مربوط به خود را انجام دهد. كه در صورت اخیر زن حقّ مطالبه نفقۀ خادم را ندارد (3).
حقّ تعیین فرد خادم در صورت عدم توافق میان زوجین با كدامیك از آن دو است؟
علّامۀ حلّی معتقد است كه نظر زن مقدّم است، زیرا وی بهتر می داند كه چه كسی می تواند خدمت او را انجام دهد. ولی محقّق حلّی و شهید ثانی معتقدند كه اختیار تعیین با مرد است (4).
ذكر این نكته ضروری است كه بنظر می رسد نفقه اختصاص به امور هشتگانه فوق الذكر ندارد، و اگر نیازهای دیگری هم احیانا وجود دارد مثل سوخت2.
ص: 291
فصل سرما كه در دسته های فوق داخل نمی باشد، یقینا جزء نفقه محسوب است. امّا در مورد مخارج معالجه، فقها هزینه مداوای امراض عادی را جزء نفقه دانسته اند.
ولی نسبت به مخارج درمان امراض صعب العلاج كه مستلزم هزینه های سنگین است تردید نموده اند. (1)
1- ایصال و تأدیۀ نفقه به زن به دو طریق صورت می گیرد:
الف- زن در خانه شوهر بر حسب عرف و عادت زندگی می كند، و هزینه زندگی از طعام و غیره توسط شوهر تأمین می گردد.
ب- زن نفقه خود را روزانه مطالبه می كند، و شوهر نفقه یومیّه را جداگانه به وی تسلیم می نماید.
فقهای امامیّه معتقدند كه تعیین و انتخاب یكی از دو نحوۀ فوق با زن است، و شوهر نمی تواند زن را به تقبّل نحوه نخست الزام نماید (2).
امّا نظر برخی از فقهاء اهل سنّت آن است كه قبل از آنكه زن و شوهر بعلّت اختلاف خانوادگی به دادگاه مراجعه نمایند، تا دادگاه برای زن نفقه و نحوه پرداخت آن را مشخّص كند، زن نمی تواند از شوهر خویش پرداخت نفقه را بصورت دوّم درخواست نماید. بلكه بایستی به همان نحوۀ اوّل موافقت كند (3).
2- زوجه مالك نفقه است، بنابراین چنانچه مثلا شوهر یكجا نفقه یك هفته را به زن تسلیم نماید، و زن با تأمین هزینه های روزانه از طریق دیگر و یا قناعت و صرفه جوئی مبلغی را پس انداز كند، شوهر نمی تواند مبلغ مزبور را استرداد نماید. امّا
ص: 292
اگر قبل از پایان هفته زن ناشزه گردد نسبت به ایّام نشوز باید نفقه را مسترد دارد.
3- پوشاك زن جزء نفقه می باشد. شوهر می بایست چه با لباسی از مال خودش، و چه با لباس استیجاری یا استعاری، آن را تأمین نماید.
نباید چنین پنداشت كه لباس همانند طعام است كه در ملكیّت زن درآید، و لذا بعد از وفات زوجه چنانچه هنوز باقی باشد، از اموال شوهر محسوب است. وسائل خواب، فرش، و كلیّه اشیائی كه استفاده از آن موجب معدوم شدن عین آن نمی باشد، از همین قبیل است. مگر آنكه زوج به زوجه تملیك كرده باشد (1).
4- هرگاه زوجه بخاطر انجام واجب شرعی مسافرت كند، نفقه او ساقط نمی شود.
بنابراین بر زوج واجب است كه آن را پرداخت نماید. امّا مخارج سفر چنانچه برای امور حیاتی باشد (مانند مسافرت برای معالجه) بعهده شوهر است، ولی پرداخت مخارج مسافرتی كه بخاطر ادای فریضه ای از فرائض شرعی (مانند مسافرت حجّ واجب) انجام می شود بر شوهر واجب نیست (2).
5- نفقه زوجه بر نفقه سایر افراد واجب النفقه مقدّم است. همانند: اولاد، پدر، مادر و غیره. كما اینكه نفقه خود شخص بر نفقه زوجه تقدّم دارد (3). بنابراین در صورت فقر و اعسار زوج، دادگاه باید حقّ تقدّم را به نحوی كه گفته شد رعایت نماید.
6- هرگاه زوج با حالت یسر و قدرت بر پرداخت نفقه از ادای نفقه خودداری كند، زوجه می تواند بدون مراجعه به دادگاه از اموال او تقاصا برداشت نماید (4).
7- هرگاه مدّتی بگذرد و زوج نفقه زوجه را نپردازد، نفقه ایّام گذشته بصورت دین بر ذمّه زوج قرار می گیرد و همانند سایر دیون ساقط نمی گردد مگر با اداء و1.
ص: 293
یا ابراء. چنانچه زوجه قبل از دریافت آن فوت نماید، مانند سایر طلب های او به ورثه منتقل می گردد. در این مسأله نیز تفاوتی نیست بین آنكه زوجه نفقه را مطالبه كرده باشد یا خیر، همچنین بین مراجعه به دادگاه و عدم آن، و یا موسر بودن زوج و معسر بودن او، و نیز بین اینكه دادگاه نسبت به نفقه و مقدار آن حكمی صادر كرده باشد یا خیر. البتّه ناگفته نماند در صورت اعسار، زوج به پرداخت نفقه الزام نمی شود (1).
آنچه ذكر شد نظر فقهای امامیّه است. در این خصوص شافعی و احمد و مالك از علمای اربعه اهل سنّت با این نظر موافقند (2)؛ ولی ابو حنیفه معتقد است كه نفقه همانند سایر دیون نیست، بلكه دین ضعیف است. منظور وی از دین ضعیف آن است كه علاوه بر آنكه با ابراء و یا اداء ساقط می شود، با طلاق، فوت، نشوز طاری، و یا مرگ نیز ساقط می گردد. مگر آنكه زوجه قبلا به دادگاه مراجعه و دادگاه نسبت به پرداخت نفقه حكم صادر كرده باشد؛ كه در این صورت دین قوی است و مانند سایر دیون خواهد بود (3).
8- هرگاه مرد برای پرداخت نفقه زن خویش مالی نداشته باشد، موظّف است كه كار كند و نفقه را تأمین نماید مگر آنكه شغلی مطابق با شئون و حیثیّات او وجود نداشته باشد، كه در این صورت مدیون و مانند مسأله قبل عمل خواهد شد و در موقع یسار ملزم به جبران است.
9- زن می تواند حقّ نفقه را از عهده زوج اسقاط نماید، البتّه نسبت به روز حاضر و یا ایّام گذشته.
در مورد ایّام آینده و یا بنحو شرط ضمن عقد از روز نخست چطور؟8.
ص: 294
بنظر بسیاری از فقها چنین شرطی باطل بوده و اصولا زوجه نمی تواند نفقه آینده را اسقاط نماید، ولی بنظر گروهی دیگر شرط مزبور صحیح، و اسقاط آن نسبت به ایّام آینده نیز بلا اشكال می باشد (1).
قول دوّم اقوی بنظر می رسد.5.
ص: 295
مادّه 1108 قانون مدنی: (هرگاه زن بدون مانع مشروع از ادای وظائف زوجیّت امتناع كند مستحق نفقه نخواهد بود.)
استحقاق نفقه در عقد دائم مشروط به تمكین زوجه است، مگر اینكه زوجه دارای عذر شرعی باشد، كه در این صورت هر چند زوجه از ادای وظائف زناشوئی خودداری می كند، ولی مع ذلك مستحقّ نفقه می باشد.
قانون مدنی در مورد مانع مشروع و نیز ادای وظائف زوجیّت توضیح نداده است؛ اینك ذیلا به تشریح آن می پردازیم:
عنوان فوق در مادّۀ 1108 ق. م. معادل واژه نشوز در فقه است. نشوز در لغت به معنای ارتفاع و سركشی است (1)، كه از سوی هر یك از زوجین می تواند صورت
ص: 296
گیرد، ولی آنچه كه در این مادّه بعنوان موجب زوال استحقاق نفقه مطرح می باشد، نشوز زوجه در مقابل زوج است.
مفهوم مقابل نشوز صرفا تمكین نیست، بلكه مفهومی اعم از آن است. زن غیر ناشزه علاوه بر تمكین در مقابل استمتاعات، بایستی مطیع تام و تمام زوج نیز باشد. و بدون اجازه او حتّی برای عیادت والدین خویش هم از خانه خارج نگردد (1).
بعبارت جامع تر هرگونه ناسازگاری و یا بدرفتاری از سوی زوجه او را ناشزه می سازد.
مانع مشروع به آن قبیل عذرهای شرعی اطلاق می شود كه زن با وجود آنها از انجام وظائف شرعا معذور است. مانند حالت حیض و نفاس، روزۀ واجب، انجام هر گونه عمل واجبی كه وقت آن مضیّق باشد، و یا كسالتی كه پزشك او را از آمیزش ممنوع ساخته است.
در اینكه زن در حالت نشوز مستحقّ نفقه نیست، تردیدی میان فقها وجود نداشته و این امر از مسلّمات فقه است. امّا بحث دقیقی كه در این خصوص در فقه مطرح است، این كه آیا نفقه نیز همانند مهر به موازات عقد بر زوج واجب می گردد، و نشوز مانع و مسقط آن است؟ و یا آنكه اصولا نفقه با وجود تمكین وجوب پیدا می كند نه با عقد؟
مشهور فقها نظریّۀ دوّم را معتقدند و شرط وجوب نفقه را تمكین كامل
ص: 297
دانسته اند (1). البتّه بر هر یك از دو نظریّۀ فوق ثمرات و فروع كثیری مترتّب می گردد كه به نمونه هائی از آن اشاره می شود:
الف- هرگاه زوجین در موضوع تمكین نزاع داشته باشند و زوجه مدّعی تمكین و زوج منكر آن باشد، چنانچه قول اوّل را قائل شویم، زوج باید نشوز را اثبات نماید. زیرا به موجب آن نظریّه نفقه با عقد ثابت شده و تا نشوز اثبات نگردد، نفقه ساقط نمی شود. امّا اگر پیرو نظریّۀ مشهور باشیم، زوجه باید تمكین را اثبات كند. زیرا تمكین شرط ثبوت نفقه است و تا زوجه حصول آن شرط را اثبات نكند، طلب او ثابت نخواهد شد.
ب- بنا بر نظریّۀ مشهور تمكین صفتی وجودی است، و بایستی از ناحیه زوج واقع شود. در حالی كه بنا بر نظریّۀ دیگر نشوز صفتی عدمی و به معنای استنكاف است. بعبارت دیگر نشوز مستلزم درخواست شوهر و سرپیچی زوجه از انجام آن است. بنابراین چنانچه پس از عقد، زوج از زوجه مطالبه زفاف ننماید و زوجه نیز اظهار آمادگی نكند، مطابق نظریّۀ مشهور زوجه مستحقّ نفقه نخواهد بود.
به خلاف نظریّۀ دیگر كه با توجّه به عدم وقوع نشوز زن مستحقّ مهر است (2).
1- در مدّت زمان فاصل میان وقوع عقد و انجام زفاف نفقه زوجه بر زوج واجب نیست. زیرا تمكین كامل صورت نگرفته است. سیره مستمرّه و رویّۀ جاریه در جوامع اسلامی نیز مؤیّد این نظر می باشد.
2- هرگاه زنی نخست ناشزه گردد، و پس از نشوز مجددا اطاعت پیشه
ص: 298
نماید، مادام كه اظهار تسلیم و اطاعت ننموده مستحقّ نفقه نیست.
3- هرگاه زوج كبیر و زوجه صغیر باشد، بنظر بسیاری از فقها نفقه بر زوج واجب نیست (1)، زیرا كه تمكین از ناحیه زوجه انجام نگرفته است. ولی گروه دیگری معتقدند كه چون عدم تمكین زوجه بخاطر صغر كه عذری شرعی محسوب می گردد بوده، پس زوجه استحقاق دریافت نفقه را داراست.
این نظریّه قوی تر بنظر می رسد.
4- هرگاه زوج صغیر و زوجه كبیره باشد، عدّه ای از فقها معتقدند نفقه بر زوج واجب است؛ زیرا كه تمكین از ناحیه زن صورت گرفته است (2). شیخ طوسی مخالف این نظر بوده (3) و عقیده به عدم وجوب نفقه دارد؛ با این استدلال كه خطاب ادلّه وجوب نفقه زوجهای كبیر است، و لذا متوجّه ازواج صغار نیست.
استدلال مرحوم شیخ قوی بنظر می رسد، زیرا علاوه بر آنكه اصل برائت ذمّه است، دلیلی بر شمول خطابات نسبت به ولی نیز وجود ندارد، مگر اینكه ولی در ضمن عقد نفقه را خود بعهده گرفته باشد.ح.
ص: 299
مادّه 1109 قانون مدنی: (نفقه مطلّقه رجعیّه در زمان عدّه بر عهده شوهر است، مگر اینكه طلاق در حال نشوز واقع شده باشد. لیكن اگر عدّه از جهت فسخ نكاح یا طلاق بائن باشد، زن حق نفقه ندارد، مگر در صورت حمل از شوهر خود كه در این صورت تا زمان وضع حمل حقّ نفقه خواهد داشت.)
در مادّۀ فوق احكام صور زیر مطرح گردیده:
الف- زوجه در حال عدم نشوز با طلاق رجعی مطلّقه شده است.
ب- زوجه در حالت نشوز با طلاق رجعی مطلّقه شده است.
ج- زوجه در حالت حمل با طلاق بائن مطلّقه شده است.
د- زوجه در غیر حالت حمل با طلاق بائن مطلّقه شده است.
ه- نكاح فسخ شده، زوجه عدّۀ فسخ را می گذراند و حامله نیست.
و- نكاح فسخ شده و زن باردار است.
در صورت الف، نفقه در ایّام عدّه بعهده زوج است، در صورتهای ب، دال، و ه، نفقه در ایّام عدّه بعهده زوج نیست، در صورت جیم و واو، تا زمان وضع حمل نفقه بعهده زوج است.
ص: 300
زنی كه دوران عدّه طلاق رجعی را می گذراند، از نظر فقهی حكم زوجه را دارد، بنابراین بسیاری از احكام زوجه از جمله وجوب نفقه بر او مترتّب می باشد، و از این جهت فرقی میان باردار بودن زن و عدم آن نیست. در این مسأله بین فقها اختلافی وجود ندارد (1). مستند این حكم روایات بسیاری است كه به همین مضمون واصل شده است، از جمله:
زراره از حضرت باقر (ع) نقل می كند (همانا زن سه طلاقه نفقۀ او بر عهده زوج نیست. نفقۀ زنی كه با طلاق رجعی مطلّقه شده بعهده زوج است) (2).
البتّه بسیاری از فقها معتقدند كه در این موارد بعضی از امور از جمله وسائل آرایش از نفقه مستثنی شده، و جزء آن بشمار نمی رود. زیرا در آن مدّت وسائل مزبور مورد انتفاع شوهر قرار نمی گیرد. این گروه به بعضی از روایات كه حاوی این مضمون است استناد نموده اند (3).
امّا از آنجا كه در روایات مورد استناد آنان نص روشنی بر این مضمون به چشم نمی خورد، لذا با توجه به اطلاقات می توان چنین استثنائی را مردود دانست.
زنی كه در هنگام طلاق ناشزه بوده و یا پس از طلاق با ترك وظائف ایّام عدّه ناشزه محسوب شده، همانند زوجه ناشزه مستحق نفقه نخواهد بود (4). زیرا مطلّقۀ
ص: 301
رجعیّه در حكم زوجه غیر مطلّقه است و از این نظر یكسان می باشند.
قانون مدنی تنها متعرض طلاق در حالت نشوز است، و معلوم نیست چرا حكم زنی را كه بعلّت خروج از وظایف مقرر در زمان عدّه ناشزه گردیده متعرض نشده است!
زنی كه با طلاق بائن و یا با فسخ نكاح میان او و شوهرش جدائی حاصل شده و ایام عدّه را می گذراند، از آنجا كه رابطه زوجیّت او با شوهرش كاملا قطع شده و حملی از وی نیز ندارد، لذا نفقۀ وی بر عهده شوهرش نمی باشد.
بر این مسأله اجماع محقّق است. نصوص متواتره ای از جمله روایت ابن سنان از حضرت صادق (ع) (1) نیز بر این مضمون دلالت دارد.
نفقه ای كه به مطلّقۀ باینه در ایّام حمل تعلّق می گیرد، در مورد تعلّق آن به مادر یا فرزند دو قول است:
1- شیخ طوسی (2) و گروهی به پیروی از او معتقدند كه نفقه از آن حمل است (3).
2- عدّه ای دیگر عقیده دارند كه نفقه از آن مادر است (4).
بر هر یك از دو نظر فوق ثمرات و فروعی مترتّب می گردد، كه ذیلا به نمونه هائی از آنها اشاره می نمائیم:
ص: 302
الف- با توجّه به اینكه نفقۀ زوجه دینی است كه بر ذمّه زوج قرار می گیرد، و چنانچه مدّتی زوج نپردازد باید آن را قضاء كند درحالی كه نفقۀ اقارب، اولاد، ابوین و.. چنین نیست و عدم پرداخت نفقه تنها موجب ارتكاب جرم و معصیت است، بنابراین چنانچه زوج نفقه زوجۀ مطلّقه حامله را مدّتی نپردازد، بنا بر قول اوّل قضاء آن واجب نیست، و حال آنكه بموجب نظریّۀ دوّم قضای آن واجب است.
ب- چنانچه زن در حال نشوز طلاق داده شده باشد، بنا بر نظر اوّل نفقه بر زوج واجب و مطابق نظر دوّم واجب نیست. همچنین است اگر بعد از طلاق ناشزه گردد.
ج- بنابر قول اوّل با فوت زوج نفقه ساقط نمی گردد. ولی به موجب قول اخیر نفقه با فوت زوج ساقط است.
د- هرگاه جنین مرده به دنیا بیاید، بنا بر قول اوّل هزینه های پرداخت شده مسترد می گردد ولی بنا بر نظریّۀ دوّم چنین نیست (1). مشهور فقها نظریّۀ دوّم را تأیید نموده اند.
اگر چه قانون مدنی به صراحت به موضوع اشاره نكرده، ولی می توان گفت كه از قول مشهور پیروی نموده است. به این دلیل كه آنچه در مادّۀ 1109 ق. م.
مستثنی شده نفقه زوجه است نه حمل؛ ( … زن حقّ نفقه ندارد مگر … ) به این معنا كه زن در صورتی كه حامله باشد حقّ نفقه دارد، و ظاهرش این است كه خودش حق دارد نه فرزندش.
لازم به تذكّر است كه این اختلاف فقط در مورد مطلّقه بائنه متصوّر است و لاغیر، زیرا كه در مورد مطلّقۀ رجعیه مدّت حمل همان عدّه اوست، لذا در این مدّتد.
ص: 303
همانند مطلّقۀ غیر باردار و در حكم زوجه غیر مطلّقه است، و در واقع محكوم به احكام زوجیّت می باشد.
هرگاه زن باردار در عدّه نكاح منقطع باشد، اعم از آنكه مدّت آن خود بخود پایان یافته و یا آنكه از ناحیه زوج بخشیده شده باشد، در هر دو صورت زن حقّ نفقه ندارد (1).5.
ص: 304
مادّه 1110 قانون مدنی: (در عدّۀ وفات زن حقّ نفقه ندارد.)
هرگاه زنی شوهرش فوت كرده و از شوهر خود حامله نباشد، فقها بالاتّفاق معتقدند كه نفقه در ایّام عدّه بر ذمّۀ زوج نیست. ولی در صورت حمل، بین فقها دو قول وجود دارد:
الف- شیخ طوسی به استناد روایت ابی الصباح كنانی (1) اظهار داشته است كه در ایّام حمل نفقۀ زوجه از سهمیه جنین پرداخت می گردد.
ب- اكثر فقها (2) به استناد روایات دیگری (3) كه مدلول آنها بر خلاف مستند شیخ است، معتقدند زن حامله ای كه شوهرش فوت كرده نفقه ندارد، نه از تركۀ شوهر و نه از سهمیه فرزند.
قانون مدنی نیز از نظریّه اخیر پیروی كرده و بطور مطلق گفته است در عدّۀ وفات زن حقّ نفقه ندارد، اعم از اینكه باردار باشد یا غیر باردار.
ص: 305
مادّه 1111 قانون مدنی: (زن می تواند در صورت استنكاف شوهر از دادن نفقه به محكمه رجوع كند، در این صورت محكمه میزان نفقه را معیّن، و شوهر را به دادن آن محكوم خواهد كرد.)
قبلا گفته شد كه نشوز صفتی است كه اختصاص به زن ندارد، بلكه مرد نیز می تواند ناشز گردد؛ ترك انفاق و یا خودداری از انجام وظائف دیگری كه مرد مكلّف به ادای آنست، موجب نشوز مرد می گردد؛ در این حالت زن می تواند به دادگاه مراجعه نماید. دادگاه به موضوع رسیدگی كرده و چنانچه احراز گردد كه از ناحیه زن تمكین كامل صورت گرفته، میزان نفقه را معیّن و زوج را محكوم به پرداخت آن خواهد كرد.
آنچه كه در مادّۀ فوق آمده مورد اتّفاق نظر فقهای امامیّه و منطبق با قواعد می باشد. زیرا ادای نفقه بر زوج واجب، و او مدیون و موظّف به پرداخت آن
ص: 306
می باشد. این دین همانند سایر دیون در صورتی كه از سوی داین مطالبه و درخواست شود حاكم مدیون را به پرداخت ملزم خواهد كرد.
فقها در نحوۀ حكم حاكم در این مورد چنین بیان داشته اند كه حاكم نخست به زوج دستور می دهد كه نفقه زوجه اش را بپردازد؛ و چنانچه بازهم از اجرای دستور حاكم تخلّف كند و پرداخت ننماید، آنگاه حاكم به اندازه نفقۀ زوجه از اموال او اخذ و در اختیار زوجه قرار می دهد. البته چون ترك انفاق از معاصی الهی است، حاكم می تواند زوج را بخاطر ارتكاب معصیت تعزیر كند (1).
به موجب مادّۀ 105 قانون تعزیرات اسلامی ترك انفاق زوجه جرم است، و با توجّه به قانون الحاقی به لایحه قانونی دادگاه مدنی خاص مصوّب سال 60 محل رسیدگی به امر جزائی موضوع ترك انفاق، همان دادگاه مدنی خاص است.
دادگاه مزبور ضمن رسیدگی به امر حقوقی و محكوم نمودن زوج به ادای نفقه، زوج را به مجازات مقرّره محكوم می سازد.
*** مادّه 1112 قانون مدنی: (اگر اجراء حكم مذكور در مادّۀ قبل ممكن نباشد مطابق مادّۀ 1129 رفتار خواهد شد.)
پیرامون این مادّه در ذیل مواد 1129 و 1130 بحث خواهد شد.
ص: 307
مادّه 1113 قانون مدنی: (در عقد انقطاع زن حقّ نفقه ندارد، مگر اینكه شرط شده یا آنكه عقد مبنی بر آن جاری شده باشد.)
چنانچه گذشت شرط وجوب نفقه دو چیز است: دائم بودن عقد، تمكین كامل زوجه.
بر این مسأله اجماع محقّق است (1) و هیچ گونه قول مخالفی وجود ندارد.
چنانچه در ضمن عقد نفقه شرط شده، و یا قبل از عقد بر این امر توافق شده باشد، و عقد نیز بر این مبنی جاری شود، این شرط صحیح و لازم الوفاء است. توجیه فقهی در این مسأله این كه شرط مزبور نه مخالف شرع است و نه خلاف مقتضای عقد.
در خصوص این كه اگر زوجین در ضمن عقد انقطاع شرط كنند كه پس از
ص: 308
مرگ هر یك، میانشان توارث برقرار باشد، بسیاری از فقها بلكه مشهور آنان (1) معتقدند كه چنین شرطی صحیح و لازم الوفاء است. مستند این گروه اوّلا روایات واصله دالّ بر این مضمون است (2)، و ثانیا معتقدند كه مقتضای شرط ضمن عقد لزوم وفاء می باشد. ولی در مقابل، گروه دیگری (3) از فقها ضمن ایراد خدشه بر دلالت و سند روایات مورد استناد گروه نخست، بر بطلان شرط مزبور نظر داده اند.
قول دوّم قوی تر بنظر می رسد؛ زیرا شرط ضمن عقد وقتی صحیح است كه در محدودۀ حقوق متعهد باشد، درحالی كه شرط توارث تعهّد علیه وارث است و هیچ كس نمی تواند علیه دیگری شرط كند (4). البتّه هر یك از زوجین می توانند به نفع دیگر وصیّت نمایند، كه تابع مقرّرات وصیّت (تا حدّ ثلث) خواهد بود.2.
ص: 309
مادّه 1114 قانون مدنی: (زن باید در منزلی كه شوهر تعیین می كند سكنی نماید، مگر آنكه اختیار تعیین منزل به زن داده شده باشد).
اختیار تعیین محل مسكن با شوهر است و هر منزلی را كه شوهر انتخاب می كند، زوجه موظّف به اقامت است. البته این موضوع از حقوق زوج محسوب می شود، لذا طرفین می توانند در ضمن عقد شرط كنند كه اختیار تعیین مسكن با زوجه باشد، كه در این صورت هر جا كه زوجه معیّن كند زوج باید منزل تهیّه نماید.
ولی بنظر بسیاری از فقها زوجه می تواند در غیر صورت شرط نیز از اقامت در منزل مشترك خودداری نماید. مثلا اگر شوهر منزلی دارد كه زوجه دیگرش و یا پدر و مادر وی در آن سكونت دارند و زن را به سكونت در آن دعوت می نماید، زن موظّف به پذیرفتن نیست؛ بلكه می تواند درخواست منزل اختصاصی نماید (1). مستند نظر این فقهاء آیات زیر است:
ص: 310
(عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ- با زنان با نیكی معاشرت نمائید) (1).
و نیز: (وَ لٰا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ- به زنان زیان نرسانید تا زندگی بر آنان تنگ گردد) (2).
ولی بنظر می رسد، معیار را باید عرف و عادت و شئون زن قرار داد. زیرا چنانچه عرف و عادت و شئون زن با زندگی در منزل مشترك منافات نداشته و سازگار باشد (مانند زنان عشائر)، در این صورت نمی توان چنین حقّی را برای زوجه قائل شد. مگر اینكه به علل و جهاتی سكونت در خانه مشترك موجب ضرر و زیان زوجه باشد، كه در این صورت به موجب قاعدۀ لا ضرر بعید نیست كه چنین اختیاری را زن دارا گردد.6.
ص: 311
مادّه 1115 قانون مدنی: (اگر بودن زن با شوهر در یك منزل متضمّن خوف ضرر بدنی یا مالی یا شرافتی برای زن باشد، زن می تواند مسكن علی حده اختیار كند، و در صورت ثبوت مظنّۀ ضرر مزبور، محكمه حكم بازگشت به منزل شوهر نخواهد داد.
مادام كه زن در بازگشتن به منزل مزبور معذور است، نفقه بر عهده شوهر خواهد بود).
مبنای فقهی مادّۀ فوق قاعده لا ضرر است، كه بموجب آن احكام و عمومات اوّلیّه برداشته می شود. در اینجا چون اطاعت از شوهر در خصوص سكونت در منزلی كه شوهر تدارك دیده باعث ورود ضرر بر زوجه است، عموم وجوب اطاعت رفع می گردد.
قانون مدنی در مادّۀ فوق متعرض سه نوع ضرر شده است:
الف- ضرر بدنی؛ مانند آنكه زن از ضرب و جرح شوهر و یا كسان او خائف باشد.
ب- ضرر مالی؛ مانند آنكه زن خائف باشد زوج و یا كسان او اموال او را
ص: 312
كرها بربایند.
ج- ضرر شرافتی؛ مانند آنكه زوجه بعلّت معاشرت و رفت و آمد دوستان ناباب زوج به منزل مسكونی او، از شرافت و حیثیّت خویش خائف باشد.
از ظاهر مادّۀ فوق چنین استنباط می گردد كه زوجه هنگام وجود ضرر بلافاصله می تواند از منزل خارج شود، و نیازی به مراجعه به دادگاه و كسب مجوّز ندارد. ولی پس از خروج زن از منزل چنانچه زوج از پرداخت نفقه خودداری كند و زوجه به جهت دریافت نفقه به دادگاه دادخواست تقدیم نماید، یا آنكه زوج برای بازگشت زوجه خویش به دادگاه دادخواست دهد، دادگاه پس از رسیدگی در صورت ثبوت خوف ضرر حكم به بازگشت ننموده و زوج را به پرداخت نفقه ملزم می سازد. زیرا خروج زوجه از منزل با مجوز قانونی صورت گرفته، بنابراین ناشزه محسوب نشده و حقّ دریافت نفقه دارد.
باید توجّه داشت كه چون قانون مدنی منشأ و طرف ایجاد بیم ضرر را مشخص نكرده، لذا اختصاص ندارد به آنكه زن تنها از ناحیه شوهر خائف باشد، بلكه اعم است از آنكه شخص شوهر قصد تعرّض و ایراد خسارت داشته و یا كسان او و یا هر عامل دیگری كه با خروج زن از منزل مزبور رفع گردد.
ص: 313
مادّه 1116 قانون مدنی: (در مورد مادّۀ فوق مادام كه محاكمۀ بین زوجین خاتمه نیافته، محل سكنای زن به تراضی طرفین معیّن می شود و در صورت عدم تراضی محكمه با جلب نظر اقربای نزدیك طرفین، منزل زن را معیّن خواهد نمود و در صورتی كه اقربائی نباشند خود محكمه محل مورد اطمینانی را معیّن خواهد كرد).
همانطور كه گفته شد مبنای فقهی مادّۀ 1115 ق. م. قاعدۀ لا ضرر است، ولی باید دانست كه كارائی قاعدۀ مزبور تا این اندازه است كه حكم اولیّه وجوب اطاعت از شوهر را در مورد سكونت در منزل تدارك شده مرتفع می سازد، امّا چنین نیست كه با رفع حكم الزامی وجوب اطاعت، اختیار تعیین مسكن مطلقا بدست زن قرار گیرد. بلكه بازهم اختیار تعیین محل منزل مسكونی كه از اختیارات شوهر بود با اوست و از وی سلب نمی گردد، و تنها سكونت در منزل معیّن شده قبلی بعلّت وجود بیم ضرر بر زن واجب نیست؛ در نتیجه وقتی زن به علّت ضرر از منزل تعیین شده خارج گردید و كار به دادگاه منجر شد، مادام كه دادگاه موضوع را فیصله نداده
ص: 314
تعیین محل سكنای زن باز هم باید با توافق انجام گیرد. بنابراین زوج موظّف است منزل دیگری را كه از نظر عدم ضرر مالی و شرافتی مورد قبول زوجه باشد تهیّه نموده و در اختیار او قرار دهد، و چنانچه به توافق نرسیدند محكمه مطابق ذیل مادّۀ 1116 ق. م. اقدام خواهد كرد.
لازم به ذكر است كه اقدام محكمه در موضوع مادّۀ مزبور رسیدگی به ماهیّت دعوا و تنازع زن و شوهر نمی باشد، بلكه اقدامی است موقّتی كه محكمه در حاشیه رسیدگی ماهوی و مادام كه محاكمه زوجین نسبت به اصل نزاع خاتمه نیافته، در مورد محل سكونت انجام می دهد.
ص: 315
مادّه 1117 قانون مدنی: (شوهر می تواند زن خود را از حرفه یا صنعتی كه منافی مصالح خانوادگی یا حیثیات خود یا زن باشد، منع كند).
چنانچه اشاره شد از نظر فقهی اصولا خروج زن از خانه بهر منظوری كه باشد بایستی با موافقت شوهر انجام پذیرد (1). بنابراین چنانچه زن در هنگام ازدواج شاغل نبوده و با شرط اشتغال ازدواج انجام نگرفته، شوهر می تواند مطلقا زن را از اشتغال به هر گونه حرفه در بیرون خانه منع كند؛ البتّه اشتغال به حرفه هائی كه منافی با استمتاعات زوج باشد حتّی در داخل منزل نیز باید با جلب موافقت شوهر باشد.
نسبت به اشتغالات غیر منافی نیز (اعم از داخل و یا خارج منزل) چنانچه با مصالح و حیثیّت خانوادگی شوهر منافات داشته باشد، می تواند مورد ممانعت قرار گیرد.
بنابراین پرواضح است كه در صورت عدم اطاعت، زوجه ناشزه محسوب خواهد شد.
هرگاه در هنگام ازدواج زن شاغل بوده و عقد همسری مبنی بر ادامه آن انجام گرفته، و یا در ضمن عقد شرط شده باشد، زوج نمی تواند او را از ادامه شغل منع نماید.
ص: 316
مادّه 1118 قانون مدنی: (زن مستقلا می تواند در دارائی خود هر تصرّفی را كه می خواهد بكند).
از نظر فقه اسلام زن در مسائل مالی و اقتصادی استقلال و آزادی كامل دارد، و می تواند در اموال شخصی خود هر گونه دخل و تصرّفی نماید، بدون آنكه كسب موافقت شوهر لازم باشد. اعم از اینكه آن اموال قبل از ازدواج بدست آمده باشد، و یا بعد از آن.
در حقوق بعضی از كشورهای اروپائی از جمله فرانسه حق و وظیفه اداره كردن كلیّه اموال زن (اعم از اینكه قبل از پیمان زناشوئی تحصیل شده و یا پس از آن) به مرد محوّل گردیده است (1). با مقایسه اجمالی بین قانون اسلام و قوانین دنیای متمدّن غرب كه شاید مفصّل ترین و كاملترین آنها قانون مدنی فرانسه باشد، می توان گفت بر خلاف تصوّر عدّه ای حدود اختیارات زن و آزادی و استقلال او در انجام امور مالی و روابط حقوقی و اقتصادی در شریعت و نظام حقوقی اسلام به مراتب وسیع تر و بیشتر از آن مرزهائی است كه در نظامهای حقوقی كشورهای مدّعی تمدّن برای زن شناخته شده است.
ص: 317
مادّه 1119 قانون مدنی: (طرفین عقد ازدواج می توانند هر شرطی كه مخالف با مقتضای عقد مزبور نباشد، در ضمن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر بنماید. مثل اینكه شرط شود هرگاه شوهر زن دیگر بگیرد، یا در مدّت معیّنی غایب شود، یا ترك انفاق نماید، یا بر علیه حیات زن سوء قصد كند، یا سوء رفتاری نماید كه زندگانی آنها با یكدیگر غیر قابل تحمّل شود، زن وكیل و وكیل در توكیل باشد كه پس از اثبات تحقّق شرط در محكمه و صدور حكم نهائی، خود را مطلقه سازد).
از آنجا كه بحث شروط در ضمن عقد نكاح از مباحث مورد ابتلاء و دارای فوائد حقوقی است، لذا لازم دیدیم در این خصوص اندكی مشروح تر بحث كنیم.
قبل از بیان شرائط ضمن عقد نكاح به اختصار نگاهی بر احكام كلّی شرائط ضمن العقد كه در مواد 232 الی 246 قانون مدنی مطرح شده است ضروری بنظر می رسد.
ص: 318
شرط در لغت دارای معانی متعدّدی است از قبیل رسم، شیوه، واجب، ضرور، عهد و پیمان، معلّق كردن چیزی بر چیز دیگر و یا وابستن قول یا فعل به چیزی و امثال آن. در حكمت، نحو، فقه و اصول نیز شرط معانی خاصی دارد.
در قانون مدنی هر چند از آن تعریفی نشده، ولی بنا به آنچه كه از موادّ مربوط به شرط استنباط می شود، می توان آن را به معنی التزام و تعهّدی تبعی دانست كه ضمن عقد معیّن و در كنار تعهّد اصلی ایجاد می شود. چنین شرطی آنچنان با عقد مرتبط است كه اگر عقد به جهتی از جهات منحل گردد، شرط نیز تبعا منتفی خواهد شد. شرط سه قسم است:
1- شرط صفت كه راجع به كیفیّت یا كمیّت مورد معامله است.
2- شرط نتیجه و آن اشتراط تحقّق امری بصورت نتیجه در خارج است. كه اگر حصول نتیجۀ مزبور متوقّف بر تشریفات و اسباب خاص نباشد، به محض شرط كردن آن در ضمن عقد، نتیجه در خارج حاصل و محقّق می شود.
3- شرط فعل اعم از فعل یا ترك، كه در حقیقت منظور از شرط ضمن عقد به مفهوم واقعی و متداول همین قسم سوّم می باشد.
شرائط سه گانۀ فوق در صورتی الزام آور است كه فاسد نباشد.
شروط فاسد در مادّتین 232 و 233 قانون مدنی بیان شده كه بر دو قسم است:
ص: 319
الف- شروط باطلی كه مبطل عقد نیست و عبارتند از:
1- شرطی كه انجام آن غیر مقدور است. مثلا اگر طرفین عقد شرط كنند كه یكی از متعاقدین بالمباشره كتابی در فیزیك تألیف و بطرف دیگر اهداء كند، درحالی كه مشروط علیه سوادی جز نوشتن و خواندن نداشته باشد. چنین شرطی در عین بطلان به صحّت عقد لطمه ای نمی زند، خواه طرفین یا یكی از آنها به غیر مقدور بودن شرط عالم باشند یا جاهل.
2- شرطی كه نفع و فائده ای در آن نباشد. مثل اینكه ضمن عقد شرط شود كه مشروط علیه بمدّت یك سال روزی یك دلو آب از چاه بكشد، و دوباره آن را در همان چاه خالی كند. چنین شرطی كه متضمّن نفع و فائده عقلائی نیست باطل، ولی موجب بطلان عقد نخواهد شد.
3- شرطی كه نامشروع باشد، اعم از حرمت شرعی یا ممنوعیّت قانونی.
مثل اینكه ضمن عقد شرط شود كه مشروط علیه بمدّت شش ماه حقّ اقامۀ نماز نداشته باشد، یا مكلّف باشد بدون داشتن گواهینامۀ رانندگی برای مدّت معیّنی رانندگی اتومبیل مشروط له را شخصا بعهده بگیرد. چنین شرطی نیز باطل، لكن به صحّت عقد خللی وارد نمی سازد.
آثار شروط فاسد غیر مفسد: آنچه كه در این زمینه قابل بررسی است اینكه آیا مشروط له در صورت بطلان شرط، حقّ فسخ عقد را دارد؟
چون قصد و رضای طرفین در انعقاد عقد با ملحوظ شدن شرط مزبور تحقّق یافته، و در حقیقت انجام شرط را می توان بعنوان جزء یا مكمّل یكی از عوضین یا هر دوی آنها دانست، بدین ترتیب با بطلان شرط قسمتی از عوض یا عوضین فاقد اعتبار گشته و حقیقتا بمثابه آن است كه قسمتی از مورد معامله از مالیّت افتاده باشد، در این صورت با وجود حكم به صحّت عقد نمی توان بدون قائل شدن به حقّ فسخ در چنین عقدی، بی تفاوت از كنار موضوع گذشت. خلاصه آنكه قانون مدنی صریحا در این باب تعیین تكلیف نكرده است.
ص: 320
بنظر می رسد در مورد شروط فوق باید بشرح آتی قائل به تكلیف شد:
اوّلا در موردی كه مشروط له علم به فساد شرط داشته باشد چون شخصا اقدام بضرر خود كرده است، نباید حقّ فسخ داشته باشد. زیرا می توان گفت فسخ از این جهت منظور می شود كه با اعمال آن از ورود ضرر جلوگیری شود، و در موردی كه متضرّر با علم به وجود ضرر اقدام به امری كرده باشد مأخوذ به اقدام خود می باشد.
ممكن است گفته شود ایجاد حقّ فسخ بخاطر جبران ضرر نیست؛ زیرا برای این منظور می بایست دریافت ما به ازاء یا ارش در نظر گرفته شود نه فسخ؛ بنابراین علّت در نظر گرفتن حقّ فسخ در این موارد این است كه چون تراضی طرفین برای ایجاد یك مجموعه صورت گرفته، و با از بین رفتن جزئی از مجموعه مقصود متعاقدین از عقد بطور كامل حاصل نمی شود، به همین جهت اختیار فسخ ملحوظ می گردد.
در پاسخ می توان گفت حتّی با قبول استدلال فوق نیز موضوع ضرر منتفی نمی گردد، زیرا همین كه مجموعۀ مقصود طرفین بطور كامل حاصل نشد، خود ضرری است كه برای جبران آن اعطای حقّ فسخ لازم است. امّا كسی كه عالما به این عمل اقدام كرده علی القاعده نباید از حقّ استفاده از آن برخوردار باشد.
شاید بتوان حكم این موضوع را از مادّۀ 240 ق. م. نیز استنباط نمود.
بموجب این مادّه: (اگر بعد از عقد انجام شرط ممتنع شود، یا معلوم شود كه حین العقد ممتنع بوده است، كسی كه شرط بر نفع او شده است اختیار فسخ معامله را خواهد داشت. مگر اینكه امتناع مستند به فعل مشروط له باشد).
مستفاد از عبارت (یا معلوم شود كه حین العقد ممتنع بوده است) این است كه اگر مشروط له علم داشته كه شرط مزبور حین العقد ممتنع بوده، دیگر حقّ فسخ نخواهد داشت.
ثانیا در مورد شرطی كه فائده و نفع عقلائی نداشته باشد، جهل مشروط له به فساد شرط نیز موجب فسخ نخواهد بود. چرا كه حذف چیزی كه نفعی ندارد ضرری
ص: 321
به وجود نمی آورد تا برای جبران آن حقّ فسخ ایجاد شود. اگر بر اساس فرض ایجاد مجموعه هم موضوع حقّ فسخ در نظر گرفته شود، باز كسر چیز زائد و بی فائده از مجموعه تغییری در ارزش مجموعه نمی دهد. همانند صفری كه از طرف چپ اعداد كم شود.
ثالثا جهل نسبت به شرطی كه انجام آن غیر مقدور باشد، به این معنی كه پس از عقد، مشروط له به فساد شرط یعنی مقدور نبودن انجام آن مطلع شود، واضح است كه مقدور نبودن انجام شرط به معنی ممتنع بودن آن است، بنابراین حكم این موضوع از مادّۀ 240 ق. م. كه شرح آن گذشت، بدست می آید. یعنی ایجاد حقّ فسخ برای مشروط له.
رابعا جهل به شرطی كه نامشروع باشد، به این معنی است كه مشروط له به نامشروع بودن شرط حین عقد جاهل باشد، از طرفی چون امری كه قانونا ممنوع باشد در حكم امری است كه قدرت بر انجام آن نباشد، چنانكه گفته اند الممنوع شرعا كالممتنع عقلا لذا بازگشت این شرط به شرط غیر مقدور است، بنابراین مشروط له با توجّه به ملاك مادّۀ 240 ق. م. می تواند عقد را فسخ نماید.
ب- شروطی كه باطل و مبطل عقد است. این شروط نیز دو دسته اند:
1- شروط خلاف مقتضای عقد.
مقتضای هر عقد نتیجه و اثر مستقیم آن است، نتیجه ای كه طرفین به قصد حصول آن به انعقاد عقد مبادرت ورزیده اند، و اثری كه طبق قوانین آمره بر آن عقد مترتّب است، مثلا مقتضای عقد بیع این است كه به محض وقوع عقد مشتری مالك مبیع و بایع مالك ثمن می شود، حال اگر در بیع شرط شود كه مبیع به ملكیّت مشتری در نیاید، این شرط خلاف مقتضای عقد بیع بوده و علاوه بر اینكه خود باطل است موجب بطلان بیع نیز می شود؛ زیرا تعارض میان قصد موجد شرط و قصد بوجودآورندۀ بیع، منجر به سقوط هر دو قصد و بالنتیجه موجب بطلان شرط و عقد می گردد.
ص: 322
2- شروط مجهولی كه جهل به آنها موجب جهل به عوضین می شود.
صرف مجهول بودن شرط كافی برای بطلان عقد نیست بلكه عقد در صورتی باطل است كه یكی از عوضین و یا همان مورد معامله (در صورت معوّض نبودن عقد) بعلّت مجهول بودن شرط مجهول گردد. مثلا كسی خانه ای را بخرد و ثمن معامله را معادل نصف دارائی مورّث خود تعیین كند، و طرفین شرط كنند كه ثمن پس از فوت مورّث خریدار منحصرا به میزان نصف دارائی حین الفوت مورّث از سهم الارث او به بایع پرداخت شود، در اینجا چون دارائی حین الفوت مورّث كمّا و كیفا مجهول است، و جهل به آن به ثمن معامله كه یكی از عوضین است نیز سرایت می كند، و چون برابر مادّۀ 216 ق. م. ناظر به بند 3 مادّۀ 190 یكی از شرائط صحّت عقود مبهم نبودن مورد معامله است، لذا ابهام ثمن موجب عدم صحّت عقد می شود.
امّا اگر شرط مجهول باشد بی آنكه موجب جهل به عوضین شود، عقد صحیح و تنها شرط باطل خواهد بود. مانند اینكه كسی خانه ای را به یك میلیون ریال بفروشد و ثمن معامله را دریافت كند، ولی طرفین شرط كنند كه خریدار 100 كیلو مادّه خوراكی برای فروشنده بخرد، یا بفروشنده تحویل دهد، در اینجا چون نوع خوراكی معیّن نشده و موادّ خوراكی نیز متنوع و گوناگون است، لذا چنین شرطی مجهول و باطل می باشد.
علّت بطلان شرط این است كه شرط خود تعهّد ضمنی است كه همانند عقد متعهّد، متعهّد له، و مورد تعهّد دارد، و با قصد و رضای طرفین تحقّق می یابد از این نظر شرط واجد خصوصیات عقود و معاملات بوده و می بایست شرائط صحّت معاملات در آن وجود داشته باشد، تا شرط صحیح تلقّی شود؛ بنابراین با مبهم بودن مورد تعهّد، یكی از شرائط صحّت این تعهّد تبعی مفقود و بالنتیجه شرط باطل است؛ و چنین شرطی در حكم شرط غیر مقدور و نامشروع بوده، و بنظر می رسد همانطور كه بطلان شرط غیر مقدور و ممنوع، با جهل مشروط له به فساد شرط، موجب خیار است، در شرط مجهول نیز با توجّه به جهل مشروط له به فساد چنین شرطی، حقّ خیار برای
ص: 323
وی ثابت باشد.
سایر شروط ضمن عقد كه خارج از عناوین شروط فاسده باشد، شروط صحیحه خواهد بود. احكام این شروط در موادّ 235 الی 246 قانون مدنی بیان شده كه برای اجتناب از تفصیل و اطناب از شرح آن خودداری می شود.
تنها بعنوان اشاره یادآوری می گردد كه در صورت تخلّف از شرط صفت، مشروط له خیار فسخ خواهد داشت. در صورت تخلّف از شرط فعل، مشروط علیه اجبار به وفاء شرط می شود، و اگر اجبار او مقدور نباشد ولی انجام فعل بوسیله شخص دیگری میسّر باشد، حاكم بخرج مشروط علیه موجبات انجام شرط را فراهم می كند، امّا اگر اجبار مشروط علیه ناممكن و نیز فعل مشروط از جمله اعمالی نیست كه بوسیله غیر انجام آن میسّر شود، مشروط له حقّ فسخ عقد را خواهد داشت.
همچنین در صورتی كه انجام شرط ممتنع باشد، و این امتناع مستند به فعل مشروط له نباشد، نامبرده اختیار فسخ عقد را دارد.
لازم به ذكر است كه مشروط له در شرط صفت و فعل حقّ اسقاط شرط را دارد، به خلاف شرط نتیجه كه با انعقاد عقد تحقّق می یابد و موردی برای اسقاط شرط وجود نخواهد داشت.
مسئلۀ 1- هرگاه مشروط علیه از انجام شرط صحیح ضمن عقد خودداری نماید، آیا به محض خودداری ذی نفع خیار فسخ دارد یا آنكه پس از امتناع او از انجام شرط و مراجعۀ ذی نفع به حاكم و عدم امكان اجبار می تواند معامله را فسخ كند؟
از قانون مدنی شقّ اخیر استنباط می گردد. ولی بسیاری از فقها بوجه اوّل نظر داده اند (1)، كه این وجه بنظر قوی می رسد. زیرا خیار برای جبران ضرر است، و هر چند ممكن است ذی نفع با مراجعه به محكمه و اجبار حاكم شرط مزبور را اجرا7.
ص: 324
نماید، ولی باید توجّه داشت كه مراجعۀ به محكمه و دادخواهی كار آسانی نیست و خود خالی از ضرر نمی باشد.
مسئلۀ 2- در صورت عدم تمكّن مشروط علیه از انجام شرط، آیا مشروط له می تواند بجای فسخ معامله ما بازاء شرط را مطالبه و درخواست نماید؟
بنظر می رسد كه ذی نفع چنین حقّی را ندارد.
هر چند نكاح از جمله عقود معیّنه بشمار است، ولی اهمیّت و اعتبار ویژه و موقعیّت ممتاز آن در میان سایر عقود بر كسی پوشیده نیست، چرا كه بنیاد جامعه بر خانواده و بنیان خانواده بر ازدواج استوار است، لذا قانون گذار توجّه خاصی نسبت به آن مبذول داشته؛ چنانكه در مورد شروط ضمن العقد با وجود بیان حكم كلّی آن برای همه عقود، اختصاصا در باب نكاح (یا در پاره ای موادّ) بر این موضوع تكیه كرده و به تفصیل آن را بیان نموده است. من جمله می توان به شرائط صحّت عقد نكاح و وكالت در نكاح اشاره نمود. این خود نشان اهمیّتی است كه قانون گذار برای نكاح قائل بوده است.
البتّه تجدید بیان قانون گذار به معنی خروج نكاح از قواعد كلّی جز در مواردی كه صراحتا حكم دیگری بیان شده است، نیست. و چون نكاح یكی از عقود است و احكام راجع به شرائط ضمن عقد دربارۀ آن جاری است، لذا شرائط ضمن عقد نكاح نیز واجد همان خصوصیاتی است كه در احكام كلّی آن مقرّر می باشد.
بنابراین تقسیم شرائط به فاسد و مفسد و صحیح در این عقد نیز صادق است.
در نتیجه شرائط ضمن عقد نكاح می بایست:
اوّلا غیر مقدور نباشد. اگر شرط غیر مقدور باشد باطل، ولی بطلان آن به صحّت عقد لطمه نمی زند.
ص: 325
ثانیا دارای نفع و فائده عقلائی باشد. در غیر این صورت باز شرط باطل ولی مبطل عقد نیست.
ثالثا نامشروع نباشد. شرط خلاف شرع و یا خلاف قوانین آمره فاسد، ولی مفسد عقد نخواهد بود.
قوانین آمره كه در فقه حكم نامیده می شود، قوانینی است كه برای نظم اجتماع وضع شده و اراده افراد نمی تواند آن را تغییر دهد یا تفسیر كند. گاه در تشخیص آن بین حقوقدانان ممكن است اختلاف نظر حاصل شود. مثلا اگر ضمن عقد شرط شود كه شوهر حقّ ندارد زن را طلاق دهد؛ از آنجا كه حكم این است كه هر وقت شوهر بخواهد می تواند زن را طلاق دهد، سلب این حقّ از شوهر مخالف قوانین آمره و باطل است. امّا زن می تواند شرط كند كه در صورتی كه شوهر زن دیگری بگیرد، او از طرف مرد وكیل است كه پس از اثبات آن در دادگاه خود را مطلّقه سازد.
در مورد شروط فاسدی كه مفسد عقد نیست، در نكاح برای مشروط له حقّ فسخ نیست؛ اگر چه مشروط له جاهل به فساد شرط باشد. چرا كه موارد فسخ نكاح در قانون معیّن بوده و جز در آن موارد اجازه فسخ نكاح داده نشده است. ولی اگر از شرط فاسد زیانی وارد شود، زیان دیده از جهت تسبیب حقّ مراجعه به مسبّب را دارد.
رابعا شرط خلاف مقتضای عقد نباشد. چنین شرطی باطل و مبطل عقد نكاح می باشد، بنابراین اگر ضمن عقد شرط شود كه زوجیّت یعنی مقتضای عقد نكاح حاصل نگردد، این شرط باطل و عقد نیز فاسد است.
چون عقد نكاح عقدی نیست كه عوضین در آن مصداق پیدا كند، لذا شرط مجهولی كه جهل به آن موجب جهل به عوضین می شود كه در سایر عقود موجب بطلان است، در نكاح دائم عنوانی ندارد؛ بنابراین فرضا اگر شرط مجهول باشد، منحصرا خود شرط باطل است.
ص: 326
امّا در نكاح منقطع چنین شرطی قابل تصوّر و موجب بطلان عقد است. زیرا در نكاح منقطع مهر عوض است؛ و اگر شرط مجهول موجب جهل به مهر شود، مهر ساقط و با سقوط مهر عقد نیز باطل می گردد.
غیر از شرائطی كه فوقا ذكر شد، سایر شرائط ضمن عقد صحیح خواهد بود.
در مادّۀ 1119 قانون مدنی بعضی از نمونه های شرائط صحیح مطرح گردیده است.
گرچه در مادّۀ مزبور با امثلۀ ذكر شده تنها شرط فعل بیان شده است، ولی انتخاب شرط فعل بعنوان مثال من باب شیوع این نوع از شروط بوده، و لذا مفید حصر نیست. بنابراین شرط صفت و شرط نتیجه نیز همین وصف را دارد. چنانكه در مادّۀ 1128 ق. م. صریحا حكم شرط صفت بیان شده و مقرّر می دارد:
(هرگاه در یكی از طرفین صفت خاصّی شرط شده و بعد از عقد معلوم شود كه طرف مذكور فاقد وصف مقصود بوده، برای طرف مقابل حقّ فسخ خواهد بود.
خواه وصف مذكور در عقد تصریح شده یا عقد متبانیا بر آن واقع شده باشد).
ممكن است تصوّر شود كه بصراحت مادّه 1119 قانون گذار تنها شرط خلاف مقتضای عقد را باطل دانسته، و سایر شروط را با ذكر (هر شرطی كه مخالف با مقتضای عقد مزبور) پذیرفته است. به این دلیل كه واژۀ (هر) از ادوات كلّی است و تنها مستثنای آن طبق این مادّه شرط خلاف مقتضای عقد است.
این تصوّر به بداهت عقل مردود است، زیرا بطور مسلّم قانون گذار نه اجازۀ تجاوز به قوانین آمره را می دهد، و نه فعل عبث را از قبیل شرط غیر مقدور و شرط فاقد فائده و نفع عقلائی تجویز می كند. چنانكه بطلان شرط خلاف قانون در مادّۀ 1069 ق. م. بیان شده است:
(شرط خیار فسخ نسبت به عقد نكاح باطل است، ولی در نكاح دائم شرط خیار نسبت بصداق جایز است، مشروط بر اینكه مدّت آن معیّن باشد و بعد از فسخ مثل آن است كه اصلا مهر ذكر نشده باشد) بنابراین علّت بطلان شرط فسخ مغایرت
ص: 327
آن با قوانین آمره است. چرا كه موارد فسخ نكاح در موادّ 1121 الی 1132 قانون مدنی معیّن شده است، و شرط خیار با موادّ مزبور كه از قوانین آمره می باشند، مغایرت دارد.
همچنین در مادّۀ 1081 ق. م. مقرر شده است:
(اگر در عقد نكاح شرط شود كه در صورت عدم تأدیۀ مهر در مدّت معیّن نكاح باطل خواهد بود، نكاح و مهر صحیح ولی شرط باطل است).
بطلان این شرط نیز بلحاظ فساد آن بعلّت مغایرت با قانون است. چون انحلال نكاح تنها با طلاق و فسخ كه موارد آن معیّن شده است خواهد بود، پس عدم پرداخت مهر از موارد انحلال نكاح نیست.
گاه مواردی مطرح می شود كه وجود یا عدم مغایرت شرط با قوانین آمره مورد تأمل است، از جمله: اگر در عقد شرط شود كه زن نفقه خود را ساقط كرده و مرد را از پرداخت نفقه بری نماید، برخی از حقوقدانان معتقدند چون نفقه زن در نكاح دائم تكلیف شوهر است، اسقاط آن خلاف قوانین آمره و شرط باطل است.
امّا بنظر می رسد قبول چنین شرطی بلا اشكال باشد. چون درست است كه نفقه تكلیف شوهر است، ولی این تكلیف تا زمانی است كه زن از حقّ دریافت نفقه صرف نظر نكند. بنابراین اگر زن حقّ خود را از این نظر ساقط نمود برای شوهر تكلیفی نخواهد ماند. پس چنین شرطی را نمی توان شرط نامشروع دانست.
و نیز گفته اند اگر در عقد شرط شود كه شوهر با زن نزدیكی نكند، شرط صحیح است.
بنظر می رسد چنین شرطی نه تنها مغایر قانون، بلكه محتملا خلاف مقتضای عقد است. چرا كه هدف و مقصود از نكاح زوجیّت و تناسل است (تناكحوا تناسلوا)؛ پس لازمۀ زوجیّت نزدیكی است و هدف از نكاح نزدیكی مشروع است، بنابراین شرط خلاف آن، خلاف مقتضای عقد خواهد بود. و اگر فرضا خلاف مقتضا هم نباشد، مسلّما خلاف قانون آمره و باطل است.
ص: 328
قانون مدنی برای شروط ضمن عقد كه به صورت شرط فعل ملحوظ گردیده، ضمانت اجرائی مشخّصی منظور نداشته است. در واقع معلوم نیست كه اگر مثلا زوجین در ضمن عقد نكاح شرطی را بصورت شرط فعل لحاظ نمایند، و از موارد قابل الزام دادگاه نباشد، چه نتیجۀ حقوقی ایجاد خواهد شد؟
برخی از حقوقدانان معاصر (1) چنین پنداشته اند كه شرائط ملحوظ در عقد نكاح چنانچه قابل الزام نباشد، برای صاحب شرط خیار فسخ ایجاد می گردد.
بعبارت دیگر نكاح را به سایر معاملات قیاس نموده اند و آنچه كه قانون مدنی در سایر معاملات بموجب موادّ 237 و 239 مقرّر داشته است (2)، در مورد نكاح جاری دانسته اند.
این استدلال مخدوش بنظر می رسد؛ زیرا از نظر فقهی عوامل جدائی زن و مرد در شریعت مشخّص و محدود به طلاق، فسخ، انقضاء مدّت و یا بذل و امثال آنست؛ و در این میان فسخ بموجب خیار حاصله از تخلّف انجام تعهّد در شریعت منظور نگردیده است.
قانون مدنی نیز به پیروی از فقه عوامل انحلال نكاح را دقیقا مشخّص كرده و چنین خیاری را برای احد طرفین قرار نداده است. بنابراین نمی توان نكاح را به سایر معاملات قیاس نمود، و به استنباط از مادّتین 237 و 239 چنین نظری داد.
ص: 329
هرگاه زوجه در ضمن عقد نكاح شرط كند كه زوج زن دیگری نگیرد، این شرط چه حكمی دارد؟
در خصوص چنین شرطی در فقه نظریّات مختلف ارائه گردیده، كه به سه نظریّۀ عمده اشاره می گردد:
الف- چنین شرطی فاسد و مفسد عقد است.
ب- شرط مزبور با وجود فاسد بودنش مفسد عقد نیست (1).
ج- شرط مزبور صحیح است. ولی چنانچه زوج تخلّف ورزد و مجددا ازدواج نماید، ازدواج مجدد باطل نمی باشد (2).
د- شرط مزبور علاوه بر صحّت از ازدواج مجدّد جلوگیری می نماید، لذا چنانچه زوج مجدّدا ازدواج نماید، ازدواج مزبور باطل است.
نظریّۀ اخیر را در كتب قدما نیافته ایم، میان فقهای معاصر تنها مرحوم آیت الله حكیم طاب ثراه در (منهاج الصالحین) می گوید:
(و یجوز ان تشترط الزّوجة علی الزّوج فی عقد النّكاح او غیره ان لا یتزوّج علیها و یلزم الزّوج العمل به بل لو تزوّج لم یصحّ تزویجه- و جائز است كه زوجه شرط كند علیه زوج در عقد نكاح یا عقدی دیگر كه مرد ازدواج دیگری ننماید، زوج بر چنین شرطی ملزم است. بلكه چنانچه ازدواج نماید، ازدواج (مجدّد) او باطل است).
توجیه فقهی نظریّات قبلی كاملا روشن است. در مورد نظریّۀ اخیر هر چند وجوهی برای توجیه آن بنظر می رسد، ولی تا تاریخ نگارش سطور وجه بدون خدشه و قابل پذیرش منظور نظر نگردید.
ص: 330
آیا اشتراط وكالت بنحو شرط نتیجه در ضمن عقد لازم یا جائز، صحیح و موجب تحقّق است؟
صاحب جواهر معتقد است وكالت محتاج به انشاء مستقل است، بنابراین با اشتراط در ضمن عقد دیگر تحقّق نمی یابد (1).
این نظریّۀ توسط فقهای متأخّر ردّ شده، و گفته اند وكالت بهر امری كه دلالت بر آن كند محقّق می گردد. بنابراین اگر شخصی خانه اش را به دیگری رهن دهد، و در ضمن عقد رهن شرط كند كه چنانچه تا رأس مدّت معیّن دین را وفا نكند او وكیل در فروش منزل و برداشت طلب خود باشد، این شرط صحیح و وكالت محقّق می گردد (2).
بنظر این دسته از فقهاء چنانچه شرط مزبور در ضمن عقد جائز ملحوظ گردد، وكالت بنحو جائز محقّق شده و قابل عزل است، ولی چنانچه در ضمن عقد لازم منظور شده باشد، وكالت بنحو لازم تحقّق یافته و قابل عزل نخواهد بود (3).
قانون مدنی در مادّۀ 1119 از نظریّۀ فقهاء دستۀ اخیر پیروی نموده است.
قانون مدنی بموجب مادّۀ 1138 وكالت بر انجام طلاق را پذیرفته است. ما در ذیل همان مادّه ضمن بررسی فقهی موضوع متذكّر خواهیم شد كه چنانچه اصل وكالت در طلاق پذیرفته شود فرقی میان توكیل زوجه و غیر او وجود ندارد. زوج
ص: 331
می تواند زوجۀ خویش را بر امر طلاق وكیل سازد، همانگونه كه این اختیار برای او نسبت به دیگران وجود دارد. و نیز طرفین می توانند وكالت را در ضمن عقد قرار دهند تا به تبع عقد نكاح بنحو لازم تحقّق یافته و قابل عزل نباشد.
ذكر این نكته ضروری است كه از نظر فقه اسلامی لازم نیست در مورد فوق، وكالت مقیّد به امری از قبیل ترك انفاق یا غیبت یا سوء قصد علیه حیات زن یا سوء رفتار و غیره باشد، بلكه چنانچه ضمن عقد نكاح یا عقد خارج لازم به زن برای طلاق وكالت بطور مطلق داده شود نافذ و بلا اشكال است. زیرا شرط مزبور نه خلاف مقتضای ذات عقد است و نه نامشروع و نه ایراد دیگری در آن متصوّر است.
قانون مدنی تنها به جهت ملاحظه مصالح خانواده قیود مذكور را ملحوظ داشته است.
هرگاه بنحو مذكور در مادّه 1119 به زن برای طلاق وكالت داده شود، با توجّه به اینكه اثبات تحقّق شرط در محكمه و صدور حكم نهائی، ملحوظ گردیده، لذا زوجه نمی تواند مستقیما به دفترخانه جهت انجام طلاق مراجعه نماید بلكه نخست باید به دادگاه مراجعه دلائل و مدارك مبنی بر وجود قیود مزبور ارائه دهد، دادگاه پس از رسیدگی به دلائل چنانچه شرائط مزبور را محقّق ببیند حكم نهائی جهت انجام وكالت صادر خواهد كرد.
هرگاه در ضمن عقد نكاح و یا عقد لازم دیگر نه به نحو مذكور در قانون بلكه بطور مطلق به زن برای طلاق وكالت داده شده باشد، از نظر فقهی رجوع به دادگاه لازم نیست. امّا با توجّه به لایحۀ قانونی تشكیل دادگاه مدنی خاص مسأله قابل بررسی است.
ممكن است گفته شود كه مورد از مصادیق تبصرۀ 2 مادّۀ 3 لایحۀ مزبور می باشد. در تبصرۀ مشار الیها آمده است: مواردی كه بین زوجین راجع به طلاق
ص: 332
توافق شده باشد مراجعه به دادگاه لازم نیست (1). و در واقع با شرط وكالت مطلق برای طلاق میان زوجین به طلاق توافق حاصل شده و بنابراین مراجعه به دادگاه لازم نیست.
این گفتار مخدوش بنظر می رسد. زیرا مستفاد از ظاهر واژۀ توافق كه در تبصرۀ مزبور آمده آن است كه زوجین طی قراردادی ارادۀ خود را برای انجام طلاق اعلام نمایند و صرف توكیل زن بر طلاق ضمن عقد برای تحقّق این توافق كافی نیست. وكالت بر طلاق صرفا به زوجه این اختیار را می دهد كه از سوی شوهر خود را مطلقه سازد ولی این امر موكول به حصول امور مقرّره است كه از آن جمله توافق طرفین و تحصیل اراده طرفین و موافقت در مورد طلاق می باشد.
زوجه می تواند ضمن عقد نكاح علاوه بر شرط وكالت در طلاق، وكالت در قبول بذل فداء از ناحیۀ زوج را نیز بنماید كه در این صورت زوجه در هنگام مقتضی مالی را به زوج بذل نموده و از سوی زوج قبول و بوكالت از زوج خود را مطلّقه می سازد. این طلاق بائن خواهد بود و مادام كه زوجه به مبذول رجوع نكند زوج حق رجوع نخواهد داشت.
در غیر صورت فوق، یعنی چنانچه در عقد بطور مطلق برای زوجه شرط وكالت در طلاق قرار داده شود، چون خلع از عقود معاوضی است و زوجه وكالت در قبول فداء را ندارد بیگمان طلاقی كه انجام می دهد از نوع رجعی خواهد بود و زوج می تواند پس از انجام طلاق مجددا رجوع كند.
حال این سؤال مطرح است كه در این فرض آیا زوجه می تواند با استفاده از همان وكالت مشروطه در ضمن عقد مجددا خود را مطلقه سازد، یا آنكه با انجام
ص: 333
وكالت برای یك دفعه، دیگر باره وكالتی برای زوجه وجود ندارد؟
در پاسخ این سؤال دو توجیه متقابل می توان مطرح ساخت؛ ممكن است گفته شود كه عمل رجوع، طلاق انجام شده را كان لم یكن ساخته و زوجه به عقد نكاح سابق بازگشت نموده است و چون در آن عقد، وی وكیل در طلاق خویشتن بوده است، بنابراین اینك او می تواند با استفاده از همان شرط خود را مطلّقه سازد. و اگر بار دیگر نیز زوج از حقّ رجوع استفاده كند زوجه نیز حقّ انجام طلاق خواهد داشت تا آنكه سه بار عمل طلاق پس از دو بار رجوع تكرار شود و طلاق سوّم بائن و زوجه بر زوج حرام گردد.
در مقابل می توان گفت كه وكالت با انجام متعلّق آن توسط وكیل پایان می یابد و تردیدی نیست كه زوجه متعلّق وكالت را انجام داده است و وكالت مجدّد نیاز به توكیل جدید دارد.
هر چند توجیه نخستین اقوی بنظر می رسد ولی برای جلوگیری از مشكلات بهتر است به صورت ذكر شده زوجه اشتراط قبول خلع را اضافه نماید و طلاق را بگونۀ خلع جاری سازد تا اختیار رجوع بدست زوج نباشد.
ص: 334
ص: 335
ص: 336
مادّه 1120 قانون مدنی: (عقد نكاح به فسخ یا به طلاق، یا به بذل مدّت در عقد انقطاع منحل می شود).
مقصود از انحلال قطع رابطه زوجیّت است؛ در محلی كه اقتضای ادامه داشته باشد. لذا این نظر كه عقد انقطاعی نیز با پایان مدّت منحل می گردد، صحیح نیست، زیرا در عقد مدّت دار و منقطع زوجیّت از اوّل محدود بوده، و پس از انقضای مدّت دیگر زوجیّتی وجود ندارد تا منحل گردد.
قانون مدنی در مواد مشروحۀ آتی تنها متعرض موارد فسخ شده، و موارد انفساخ را مطرح ننموده است. منظور از انفساخ آن است كه نكاح خودبخود منحل گردد. در مقابل، فسخ به این معناست كه زوج و یا زوجه با اعمال خیار فسخ، پیوند را بگسلند.
نكاح در دو مورد زیر منفسخ می گردد:
الف- مواردی كه پس از ازدواج بعلت امر حادثی زوجین بر یكدیگر حرام گردند. مانند آنكه پس از عقد نكاح مادر زن فرزند زوج را شیر دهد. یا آنكه شخصی دارای دو زوجه یكی صغیره و دیگری كبیره است، چنانچه زوجه كبیره صغیره را شیر دهد، هر دو ازدواج منفسخ می گردد.
ب- موردی كه احد زوجین بعد از عقد نكاح از اسلام خارج گردند. قبلا در ذیل مادّۀ 1059 ق. م بطور مشروح در این مورد بحث شد.
ص: 337
ص: 338
جنون زوجین
عیوب مرد
عیوب زن
صور مختلف عیوب زن
جنون و عنن مرد پس از عقد
سقوط خیار با علم به عیب
ابتلاء مرد به امراض مقاربتی
خیار فسخ در فرض فقدان اوصاف
استنكاف شوهر از ادای نفقه یا عجز او
طلاق به علّت عسر و حرج
فوریّت خیار فسخ
تفاوت فسخ و طلاق
ص: 339
ص: 340
مادّه 1121 قانون مدنی: (جنون هر یك از زوجین، به شرط استقرار، اعم از اینكه مستمر یا ادواری باشد، برای طرف مقابل موجب حق فسخ است).
باید دانست كه عیوب موجب فسخ دو قسم است:
عیوب مختص
عیوب مشترك
عیب مشترك بدین معناست كه چنانچه در هر یك از زوجین یافت گردد موجب پیدایش خیار برای طرف مقابل است. اگر چه جنون زن و مرد از نظر احكام مترتّبه بر هر یك متفاوت است، ولی جنون تنها مصداق عیوب مشترك در زوجین می باشد؛ كه در سطور آتیه بحث خواهد شد.
جنون یا سابق است و یا طاری. آنچه در این ماده مطرح گردیده جنون سابق بر عقد است، و حكم جنون طاری در مادۀ 1128 ق. م. مطرح خواهد شد.
چنانچه پس از عقد معلوم گردد كه احد زوجین در حین عقد مجنون بوده است، طرف دیگر می تواند عقد را فسخ نماید.
ص: 341
قانون مدنی جنون را تعریف نكرده ولی فقهاء بطور دقیق مفهوم این كلمه را چنین مشخص نموده اند:
جنون یعنی اختلال عقل؛ بنابراین نسیان های سریع الزّوال، بیهوشی های ناشی از هیجانات ناگهانی، و نیز بیماری صرع، جنون محسوب نمی گردد. منظور از اختلال عقل آنست كه شخص در انجام وظائف عادی و معمولی روزانه خویش نامتعادل شده، و اعمال بدون هدف از او سر بزند (1).
جنون گاهی ادواری است و گاهی اطباقی؛ منظور از جنون ادواری دیوانگی های موسمی و فصلی است. بگونه ای كه هر چند گاه به شخص، حالت دیوانگی دست دهد، بخلاف جنون اطباقی كه دیوانگی مستمر می باشد. هر دو نوع مذكور موجب خیار فسخ است.
مستند فقهی مسأله علاوه بر اجماع و قاعدۀ لا ضرر، اخبار واصله متعدّده می باشد، از جمله:
روایت حلبی از امام صادق (ع)، كه در آن آمده است: (انّما یردّ النّكاح من البرص و الجذام و الجنون و … - نكاح فسخ می شود تنها با بیماری برص، جذام، جنون و … ) (2).
مستفاد از احادیث و معاقد اجماعات مطلق جنون است كه نسبت به ادواری و اطباقی شمول دارد.
دقیقا مشخص نیست كه منظور قانون گذار از شرط استقرار جنون چیست؛ اگر منظور نفی نسیان های سریع الزّوال و یا بیهوشی های ناشی از هیجانات و یا مرض
ص: 342
صرع باشد، چنانچه اشاره شد فقها آن را اصولا جنون محسوب نداشته اند، ولی اگر منظور نفی جنونهای موقّت و ناگهانی و قابل معالجه باشد، از نظر فقهی محل تأمّل و بحث است (1).
مرحوم محقّق حلّی پس از بر شمردن عیوب چنین می گوید: ( … خیار فسخ با سهو سریع الزّوال و یا با عارض شدن حالت بیهوشی ناشی از غلبه صفراء ثابت نمی شود، همانا خیار در این مورد تنها در صورت استقرار ثبوت می یابد (2)).
در اینكه ضمیر فیه (در این مورد) به جنون راجع است یا به اغماء بیهوشی میان شارحین شرایع اختلاف نظر است. صاحب جواهر در تشریح متن فوق می گوید: (ضمیر راجع به اغماء است و احتمال اینكه راجع به جنون باشد، مردود است، زیرا از نظر نصوص و فتاوای فقهی میان مستقر و غیر مستقر تفاوتی وجود ندارد؛ درحالی كه عنوان جنون نیز بر هر دو صدق می كند) 3.
امّا شهید ثانی در مقام شرح متن شرایع می گوید: ( … آری شرط است استقرار جنون؛ و زائل شدن عقل چنانچه موقّت باشد و دیگر عود نكند موجب خیار نمی باشد. زیرا عرفا به چنین شخصی مجنون نمی گویند … (3)).
ظاهرا قانون مدنی در این جهت از نظر محقّق ولی با تفسیر شهید ثانی پیروی نموده است.
بنظر می رسد آنچه كه نویسندگان قانون مدنی از متون و نصوص فقهی استنباط نموده اند، بیشتر قابل پذیرش است. بنابراین چنانچه شخصی بطور ناگهانی مبتلاء به جنون گردد و پزشك تشخیص دهد كه حالت مزبور بعلّت عروض شوك و یا ناراحتی پیش آمده و قابل معالجه است، دادگاه نكاح را قابل فسخ نمی داند.م.
ص: 343
مادّه 1122 قانون مدنی: (عیوب ذیل در مرد كه مانع از ایفاء وظیفه زناشوئی باشد، موج حقّ فسخ برای زن خواهد بود:
1- عنن به شرط اینكه بعد از گذشتن مدّت یك سال از تاریخ رجوع زن بحاكم، رفع نشود.
2- خصاء.
3- مقطوع بودن آلت تناسلی).
عیوب فوق به مرد اختصاص دارد؛ كه یكایك مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت:
عنن (بفتح عین و نون اوّل) یك نوع بیماریی كه بواسطۀ آن آلت مرد منتشر نمی شود، و در نتیجه از عمل نزدیكی عاجز می گردد. در تعریف عنن عدم شهوت و تمایل به زنان ملحوظ نیست، و چه بسا حالت فوق با وجود شهوت و تمایل نیز توأم باشد. این بیماری همانطور كه ممكن است طبیعی باشد محتمل است معلول كنشهای روانی و یا افسون نیز باشد.
ص: 344
در اینكه عنن سابق بر عقد موجب خیار فسخ می گردد، اجماع فقها مستقر است (1). روایات زیادی نیز بر این موضوع دلالت دارد از جمله:
روایت ابی بصیر از حضرت صادق (ع)؛ آن حضرت در پاسخ این سؤال كه (آیا زنی كه شوهرش مبتلا به ناتوانی جنسی شده و به هیچ وجه قادر بر انجام عمل زناشوئی نیست، از او جدا می شود؟) فرمودند: (آری اگر بخواهد (2)). و بدین مضمون روایات بسیاری وارد شده است. البتّه عمومات و قواعد كلّی مانند قاعدۀ (لا ضرر) نیز می تواند مستند این مسأله باشد.
هرگاه برای زن عنن شوهر احراز گردد، چنانچه زن بیماری شوهر را تحمّل نماید و زندگانی را ادامه دهد در این صورت خیار ساقط است. ولی چنانچه مایل به ادامه زندگی نباشد، شخصا نمی تواند زندگی را رها كرده و شوهر را ترك و نكاح را فسخ كند، بلكه بایستی بلافاصله پس از آگاهی به عیب به دادگاه مراجعه نموده و عرض حال بدهد؛ آنگاه دادگاه از تاریخ تقدیم عرض حال، مدّت یك سال كامل ضرب اجل می نماید، چنانچه در این مدّت مرد توانائی جنسی بدست آورد و با آن زن یا زن دیگری نزدیكی نماید، زوجه حقّ خیار فسخ نخواهد داشت، در غیر این صورت زن می تواند بلافاصله اعمال خیار فسخ كند. امّا چنانچه در اعمال آن تأخیر نماید، خیار ساقط می گردد، مگر آنكه تأخیر ناشی از جهل به خیار و یا فوریّت آن باشد، كه در این صورت جهل عذر محسوب گشته و خیار باقی خواهد بود.
مبنای فقهی مسائل فوق علاوه بر اجماع روایات واصله است، كه ذیلا به
ص: 345
نمونه هائی از آن اشاره می شود:
الف- مرسلۀ صدوق: (هرگاه زن پس از آگاهی از عنن شوهر خویش به دوام زندگی راضی باشد، دیگر خیار فسخ نخواهد داشت (1)).
از روایت فوق برخی از فقها چنین استنباط كرده اند كه اوّلا خیار زن در صورت رضایت او پس از علم به عنن ساقط می گردد، و ثانیا در صورت عدم تمایل به دوام زندگی زن بایستی فورا به دادگاه مراجعه نماید (2).
بنظر می رسد كه جهت اوّل روشن است، امّا جهت دوّم قابل تأمّل می باشد.
زیرا عدم مراجعه زن به دادگاه اعم است از رضایت وی؛ و هر چند بی تردید اعمال خیار فوری است، ولی متیقن آنست كه زن با انقضاء مدّت یك سال پس از مراجعه در صورت تمایل به فسخ بایستی سریعا به اعمال حقّ خیار مبادرت نماید، در غیر این صورت حقّ وی ساقط خواهد شد؛ و با این حال دلیلی بر لزوم مبادرت به مرافعه پس از آگاهی بر عیب وجود ندارد.
ب- روایت محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر (ع): (به عنین یك سال مهلت داده می شود، و پس از آن زوجه اش اگر بخواهد به زندگی با وی ادامه می دهد و در غیر این صورت جدا می شود (3)).
ج- بختری از امام محمّد باقر (ع) نقل می كند كه: (علی (ع) فرموده است: به عنین از تاریخ مرافعه یك سال مهلت داده می شود، كه در این مدّت چنانچه آثار بهبودی مشاهده نگشت، تفرقه امكان پذیر می گردد، و چنانچه زن راضی شود كه مدّتی با وی زندگی و بعدا جدا شود، حقّ خیار وی ساقط خواهد شد 4).
از روایات فوق و بسیاری احادیث دیگر، فقها استنباط كرده اند كه عنن0.
ص: 346
تنها عیبی است كه بدون مراجعه و مرافعه به دادگاه خیار فسخ پدید نمی آید (1).
در دعاوی مربوط به بیماری های مرد، زوجه مدّعیه است و زوج منكر؛ مطابق اصول قضائی اسلام، زن باید مدّعای خویش را با بیّنه به اثبات رساند. در غیر این صورت منكر با یمین دعوی مدّعی را رد خواهد كرد.
امّا در خصوص بیماری عنن، از آنجا كه بیماری مزبور از عیوب خفیه است و مانند سایر امراض آشكار و در مرئی و منظر همگان نیست، و به اصطلاح فقهی از اموری است كه جز از طریق خود اشخاص قابل احراز نیست، لذا فقهای امامیّه شاهد را بر این عیب نپذیرفته و معتقدند كه دعوای عنن به یكی از سه طریق زیر ثابت می گردد:
1- اقرار زوج.
2- شهادت شهود بر اقرار زوج به عنن نزد آنان.
3- سوگند مدّعی در صورتی كه منكر از سوگند نكول نماید و یا سوگند را به مدّعی رد كند.
هرگاه مدّعی عنن (زوجه) نتواند مدّعای خویش را به یكی از راههای فوق الاشعار به اثبات رساند، منكر (زوج) می تواند با انجام سوگند بر نفی بیماری خویش، دعوی را رد و بدین وسیله مرافعه خاتمه یابد. زیرا مقتضای اصل، سلامت افراد است؛ بنابراین كسی كه گفتارش مخالف آن باشد مدّعی و آن كس كه مطابق با آن سخن بگوید منكر تلقّی می گردد. نصوص واصله در خصوص مسأله نیز به همین رویّه دلالت دارد (2).
با توجّه بمراتب فوق راههای استخبار كه توسّط بعضی از فقها ارائه گردیده،
ص: 347
قابل پذیرش نیست. نظر پزشك نیز با توجه به ویژگی بیماری مزبور، از نظر فقهی پذیرفته نشده است (1). قانون مدنی نیز در این باره ساكت است.
خصاء (به كسر خاء بر وزن كتاب) یعنی كشیده شدن خصیه، مردی كه چنین صفتی را داشته باشد خصیّ گویند.
معلوم نیست چرا قانون مدنی در هنگام ذكر عیوب موجود در مرد بجای آوردن واژه خصاء، از حالت فاعلی آن یعنی خصی استفاده كرده است. به همین جهت در تاریخ 8/ 10/ 61 توسط كمیسیون قضائی مجلس شورای اسلامی این واژه به خصاء تصحیح شده است.
بیماری مزبور با اینكه مستلزم ناتوانی از مقاربت جنسی نیست، و لیكن بنظر مشهور فقها از عیوب موجب خیار است.
مستند فقهی مسأله علاوه بر قاعده لا ضرر (2) اخبار معتبره در حد استفاضه می باشد. از آن جمله:
امام (ع) در مورد مردی خصی كه با زنی ازدواج نموده بدون آنكه عیب خویش را اظهار نماید و بدین وسیله او را فریب داده است، فرمودند: (می توانند از یكدیگر جدا شوند، و چنانچه نزدیكی انجام شده باشد تمامی مهر و الّا نصف مهر بعهدۀ وی می باشد (3)).
ص: 348
علی رغم وجود روایات بیشمار و معتبر و شهرت عظیمه فتوائی، شیخ طوسی (1) و علّامۀ حلّی (2) با نظر مشهور مخالفت نموده اند. آنان معتقدند خصاء از جمله عیوب موجبۀ خیار محسوب نمی باشد، زیرا عیب مزبور مانع از نزدیكی نیست و هر چند كه انزال منی بواسطه این عیب امكان پذیر نمی باشد، ولی عدم امكان انزال موجب خیار فسخ نمی گردد.
مخالفین مشهور معتقدند كه در اخبار واصله كتمان بیماری مزبور تدلیس شمرده شده است. لذا خیار مذكور را بخاطر تدلیس دانسته اند نه عیب بودن خصاء؛ بنابراین مقتضای اصل، لزوم عقد است.
عدّه ای در پاسخ گفته اند كه اهمّ مقاصد نكاح تناسل است و چون خصی از این امر ناتوان است، پس بی گمان خصاء عیب بوده و موجب خیار فسخ می باشد.
امّا این پاسخ قانع كننده نیست چرا كه اگر چنین باشد می بایست در مورد افراد غیر خصی كه مبتلا به عدم انزالند و یا كسانی كه بعلّت وجود نقص طبیعی در نطفه از بچه دار شدن محرومند قائل به خیار فسخ بود؛ درحالی كه چنین نیست.
بنظر می رسد پاسخ قانع كننده آنست كه نصوص و روایات معتبره در عیب شمردن خصاء تصریح دارد، و برای مخالفین مشهور جای هیچ گونه تردیدی نیست.
روی این اصل، صاحب (ریاض) معتقد است گفتار مخالف مشهور در این مسأله اجتهاد در مقابل نصّ است؛ آن هم نصّی كه با عمل اصحاب تقویت و تثبیت گردیده كه بی تردید اصل لزوم عقد را تخصیص خواهد زد (3).
البتّه جای شك نیست كه در صورت آگاهی زن خیار وجود ندارد و احراز وجود عنصر فریب نیز لازم نیست.3.
ص: 349
با توجّه بمراتب فوق و اینكه اصل در عقد لزوم است، و ادلّه عیب بودن خصاء تخصیصی است كه بر اصل مزبور وارد گردیده، بنابراین همواره بایستی با تفسیر مضیّق بموارد متیقن اكتفاء نمود؛ قدر متیقن از ادلّه و نصوص واصله خصاء سابق بر عقد است، و در مورد خصاء متأخّر نظر فقها متفاوت می باشد. مشهور فقها عمل به اصل نموده و خصاء متأخّر را عیب ندانسته اند. قانون مدنی نیز از این نظر پیروی نموده و به مفهوم مادّۀ 1125 عیب بودن آن را نفی كرده است.
مقطوع بودن آلت تناسلی، عیب مزبور معادل جب (به فتح جیم) كه اصطلاح فقهی است می باشد. فقها در فسخ عقد نكاح بعلّت جب تردید دارند (1) زیرا در میان روایات نصّ خاصّی در مورد آن وجود ندارد. ولی مشهور فقها با توجّه به مستنبط از ادلّۀ خصاء و عنن و نیز قاعده لا ضرر، جب سابق بر عقد را موجب خیار دانسته اند (2).
در مورد جب متأخّر از عقد، شیخ در جائی از كتاب مبسوط با استناد به اصل لزوم عقد اعتقاد به عدم خیار دارد، و در جای دیگر معتقد به خیار است (3).
صاحب جواهر نیز با تمسّك به قاعدۀ لا ضرر اظهار تمایل به وجود خیار فسخ می كند.
ولی بنظر می رسد جای این سخن باقی است كه گرچه استدلال صحیح بوده و تحمّل چنین ضرری برای زن تا آخر عمرش دشوار می باشد، امّا چه تفاوتی میان خصاء وجب است كه فقها چنین امری را در آن مقام نپذیرفته اند؟ مگر آنكه امر خضاء را بعلّت توانائی بر آمیزش اسهل بدانیم.
ص: 350
مادّه 1123 قانون مدنی: (عیوب ذیل در زن موجب حقّ فسخ برای مرد خواهد بود:
1- قرن.
2- جذام.
3- برص.
4- افضاء.
5- زمین گیری.
6- نابینائی از هر دو چشم).
(به فتح قاف و سكون یا فتح راء)، از نظر فقهی در اینكه عیب مزبور موجب خیار است اختلافی نیست؛ النهایه در معنای آن اختلاف كرده اند كه ناشی از اختلاف تعاریف ارباب لغت است. بعضی آن را استخوانی می دانند كه در فرج زنان می روید، و مانع از مقاربت می گردد؛ دستۀ دیگر به ورمی همچون باد بیضه مردان تشبیه كرده اند؛ برخی آن را غدّه گوشتی دانسته كه در فرج می روید و مانع
ص: 351
نزدیكی می گردد. فقهای امامیّه به پیروی از متون اخبار تعریف اخیر را بیشتر ترجیح می دهند (1).
بنظر می رسد اوّلا قرن ممكن است اقسام مختلف داشته باشد و با این حال همۀ انواع آن عیب محسوب می شود؛ چنانچه از اخبار نیز نوع خاصّ آن استنباط نمی گردد. ثانیا لازم نیست كه آفت مزبور به حدّی باشد كه مانع از مقاربت گردد، بلكه ظاهر شدن این عیب از آنجا كه موجب تنفّر است، عیب محسوب و موجب خیار می باشد.
قانون مدنی تعریف خاصّی برای قرن ننموده و شرط آنكه مانع از مقاربت باشد را نیز معتبر ندانسته است.
مستند فقهی پیدایش خیار با پدید آمدن بیماری قرن، روایات واصله از جمله خبر ابی الصبّاح كنانی به شرح زیر می باشد:
(از حضرت صادق (ع) پرسیدم: مردی با زنی ازدواج نموده آنگاه آن را قرناء (2) یافته است. حضرت فرمودند: … می تواند شوهرش او را به خانواده اش برگرداند … (3)).
، نوعی بیماری است كه اعضاء خشك و گوشت بدن بیمار در اثر آن می ریزد. این عیب موجب خیار فسخ برای مرد بوده و مستند به روایات واصله می باشد.
، نوعی بیماری است كه موجب غلبه سفیدی بر سیاهی در قسمتی از
ص: 352
بدن می گردد. این تعریف در نصوص فقهی بچشم می خورد (1). ولی به نظر پزشكان ممكن است بالعكس نیز باشد. برخی از فقها نیز هر دو نوع را از اقسام برص محسوب دانسته اند (2). به هرحال چنانچه تردیدی در صدق عنوان برص باشد، هر چند مقتضای اصل لزوم عقد است، ولی قاعده لا ضرر بر عمومیّت خود باقی است.
البتّه جای این سخن باقی است كه بیماری برص و جذام اختصاص به زنان ندارد و مردان نیز ممكن است به این گونه بیماریها دچار گردند. مشهور فقها به استناد عدم وجود نصّ خاص با توجّه به اصل لزوم عقد، برص و جذام را جزء عیوب مردان نشمرده اند، ولی بعضی از فقهاء از جمله ابن براج این دو بیماری را جزو عیوب مشترك محسوب داشته اند (3). با استناد به اینكه اوّلا از عمومات می توان استنباط شمول نمود، و ثانیا اینگونه امراض مسری است و می بایست بگونه ای زن بتواند از آن رهائی یابد، بنابراین راهی جز حقّ خیار فسخ نیست.
بنظر می رسد قول اقلیّت كاملا منطبق با موازین و روح فقه اسلامی است؛ زیرا علاوه بر عموم و حاكمیّت قاعده لا ضرر، چنانچه این گونه امراض در زنان موجب خیار برای مردان باشد، بنا بر اولویت باید عكس آن نیز وجود داشته باشد. زیرا فرضا اگر مرد حقّ خیار فسخ هم نداشته باشد، حقّ طلاق برای او موجود است، ولی اگر زن چنین حقّی را دارا نباشد، به هیچ وجه راهی برای استخلاص ندارد.
، یعنی یكی شدن مخرج بول و حیض كه به اجماع فقها جزء عیوب موجب خیار است. روایات نیز حاكی از آن می باشد (4).
ص: 353
، بنظر علّامۀ حلّی (1) و محقّق حلّی و بسیاری دیگر از فقها (2) لنگی مادام كه به حدّ زمین گیری مطلق نرسد، موجب خیار نیست. امّا زمین گیر بودن زن موجب خیار فسخ است.
قانون مدنی از این نظریّه پیروی نموده است.
بسیاری از فقیهان (3) لنگی فاحش را كافی در پیدایش خیار دانسته اند، هر چند كه به حدّ زمین گیری نرسیده باشد.
بنظر می رسد با توجّه به عموم قاعدۀ لا ضرر این نظریّه قوی تر است. مضافا به اینكه روایات متعدّدی بر عرج (لنگی) تنصیص نموده بدون آنكه آن را مقیّد به زمین گیری نموده باشند (4).
، مشهور فقها این عیب را موجب خیار دانسته اند. سیّد مرتضی در كتاب انتصار، ابن زهره در كتاب غنیه بر آن دعوی اجماع نموده اند (5). روایت داود بن سرحان از امام صادق (ع) و محمّد بن مسلم از امام باقر (ع) بر این امر دلالت دارند. امّا قول مخالف شاذ و نادر است (6).
عیوبی كه ذكر شد یا مورد اتّفاق فقها است و یا كمتر نظر مخالفی در میان است. در این بین چند عیب است كه فقها نسبت به آنها اختلاف نظر دارند:
الف- رتق، (به فتح راء و تاء) كه می توان گفت نوعی از قرن است و لذا چندان مشكلی در میان نیست.
ص: 354
ب- زنای زن با مرد اجنبی قبل از نزدیكی با شوهر قانونی خود، صدوق به استناد روایت ضعیفی فتوا داده است كه مرد در این صورت می تواند نكاح را فسخ نماید (1).
ج- مطلق زنا چه از مرد و چه از زن، ابن جنید معتقد است كه چنانچه از زن یا مرد عمل زنا سر زند نكاح توسط طرف مقابل قابل فسخ است 2.
د- زنی كه بخاطر زنا حد بخورد، در مسالك آمده است كه اكثر قدمای اصحاب معتقد بوده اند در این حالت زوج حقّ خیار فسخ دارد. زیرا چنین عیب معنوی موجب تنفّر مرد است، و از عیوبی نظیر كوری و یا زمین گیری بدتر است (2).
اعم از آنكه ناشی از زن باشد یا مرد موجب خیار نخواهد بود.
ص: 355
مادّه 1124 قانون مدنی: (عیوب زن در صورتی موجب حقّ فسخ برای مرد است كه عیب مزبور در حال عقد وجود داشته باشد).
در خصوص عیوب زن سه حالت متصوّر است كه احكام هر یك به ترتیب بیان می گردد:
1- چنانچه در حال عقد موجود باشد تردیدی نیست كه موجب خیار برای مرد است، و همانطور كه دیدیم اجماع و نصوص واصله بر آن دلالت دارد.
2- چنانچه پس از عقد و انجام نزدیكی ایجاد گردد، فقهاء به اتّفاق آراء معتقدند كه موجب خیار نخواهد بود؛ زیرا كه اوّلا وطی بمنزله تصرّف بوده كه مانع از ردّ به جهت عیب است، ثانیا عقد به صورت لزوم انجام گرفته، و مقتضای استصحاب بقاء آنست، ثالثا روایت عبد الرّحمن از امام صادق (ع) بر این امر تنصیص دارد (1).
3- چنانچه پس از عقد و قبل از نزدیكی عیبی از عیوب زن ایجاد گردد، نسبت به پیدایش حقّ خیار برای مرد بین فقها دو نظر است. اقلیّت قائل به خیار، و مشهور فقها با تمسّك به اصل لزوم و استصحاب نظر به عدم خیار داده اند.
قانونی مدنی از نظریّۀ مشهور تبعیّت نموده و بطور اطلاق عیوب متجدّده پس از عقد را موجب خیار ندانسته كه شامل صورت 2 و 3 می گردد.
ص: 356
مادّه 1125 قانون مدنی: (جنون و عنن در مرد هرگاه بعد از عقد هم حادث شود، موجب حقّ فسخ برای زن خواهد بود).
جنون در مرد سه فرض دارد:
1- موجود قبل از عقد؛ حكم این فرض در مادّۀ 1121 و 1122 ق. م. گفته شد كه بی تردید موجب خیار است.
2- حادث پس از عقد و قبل از وطی.
3- حادث بعد از وطی؛ در فرض دوّم و سوّم نیز چندان مخالفی در پیدایش خیار وجود ندارد.
برای عنن نیز همانند جنون سه فرض فوق الذكر متصوّر است. امّا در خصوص عنن حادث بعد از وطی (فرض سوّم) با اینكه مشهور قائل به عدم خیار هستند، ولی ابن زهره و شیخ مفید نظر به حقّ خیار داده اند (1).
قانون مدنی جنون و عنن را به یكدیگر عطف نموده، و در هر دو مورد بطور مطلق پس از عقد حقّ خیار برای زن قائل شده است. اگر از اطلاق متن مادّه استنتاج نمائیم كه قانون مدنی عنن بعد از وطی را هم موجب خیار می داند، باید بگوئیم كه قانون گذار از نظریّۀ ابن زهره و شیخ مفید متابعت نموده است؛ ولی با توجّه به اینكه روش قانون مدنی همواره پیروی از مشهور فقها می باشد، چنین استنباطی كار آسانی نیست.
ص: 357
مادّه 1126 قانون مدنی: (هر یك از زوجین كه قبل از عقد عالم به امراض مذكوره در طرف دیگر بوده، بعد از عقد حقّ فسخ نخواهد داشت).
همانطور كه مكررا اشاره شد، حقّ خیار برای زوجین (در فرض وجود عیوب مذكوره) بر مبنای نفی ضرر است، بنابراین چنانچه طرف مقابل با علم به وجود عیب اقدام به ازدواج نماید، ضرری است كه خود بر آن اقدام نموده و لذا حقّی برای او بوجود نخواهد آمد.
این موضوع از مسلّمات فقه امامیّه است. ولی بعضی از فقهای اهل سنّت تنها در خصوص عنن مرد حتّی در فرض آگاهی و علم زن، اجازه فسخ داده اند (1).
مستند فتوای آنان استحسان است. بدین شرح كه چنانچه در این گونه موارد اجازه فسخ نكاح به زن داده نشود و از طرفی طلاق هم در اختیار زوج می باشد، بیم آن می رود كه زنان به فساد اخلاق مبتلا گردند.
امّا این گونه دلائل از نظر فقه شیعه اعتبار ندارد.
ص: 358
مادّه 1127 قانون مدنی: (هرگاه شوهر بعد از عقد مبتلا به یكی از امراض مقاربتی گردد، زن حقّ خواهد داشت كه از نزدیكی با او امتناع نماید، و امتناع بعلّت مزبور مانع حقّ نفقه نخواهد بود).
حكم فوق مبتنی بر قاعدۀ لا ضرر است به این شرح كه اطاعت از شوهر و تمكین مطلق نسبت به او بر زن فرض و لازم است، و عدم اطاعت موجب سلب حقّ نفقه خواهد بود، ولی چنانچه بعلّت امراض مقاربتی و یا علل دیگر موجب ورود خسارات به زوجه شود، قاعدۀ لا ضرر عموم وجوب اطاعت را تخصیص زده و وجوب اطاعت را برمی دارد؛ بدون آنكه عدم اطاعت زوجه در این گونه موارد حقّ نفقه را سلب نماید.
ص: 359
مادّه 1128 قانون مدنی: (هرگاه در یكی از طرفین صفت خاصّی شرط شده و بعد از عقد معلوم شود كه طرف مذكور فاقد وصف مقصود بوده، برای طرف مقابل حقّ فسخ خواهد بود. خواه وصف مذكور در عقد تصریح شده یا عقد متباینا بر آن واقع شده باشد).
اشتراط صفت توسط احد زوجین ممكن است به یكی از فرضهای سه گانۀ زیر ضمن عقد نكاح صورت گیرد:
الف- در ضمن عقد بطور صریح صفت خاصّی شرط شود؛ مثل اینكه زوج یا زوجه شرط كنند كه طرف مقابل دارای مدارك تحصیلی مشخّص باشد.
ب- بطور صریح در ضمن عقد شرط نشود، ولی زوج یا زوجه طرف مقابل را در حین اجرای صیغه عقد به صفتی از صفات توصیف نماید، و صیغه عقد را بر فرد متّصف به صفت خاص جاری سازد. مثل آنكه زن بگوید: نكاح كردم با آقای دكتر …
ج- قبل از عقد در هنگام خواستگاری و گفتگوهای قبلی، احد طرفین به
ص: 360
صفتی از صفات مشخّص شود، و عقد مبتنی بر همان صفت واقع شود.
بموجب قانون مدنی در تمامی فروض سه گانه چنانچه بعدا معلوم شود كه صفت مورد نظر مفقود بوده، طرف مقابل حقّ خیار فسخ دارد.
در متون فقهی مسأله به نحوی كه در مادّۀ فوق آمده صریحا مطرح نگردیده، و لذا توجیه فقهی مادّه تا حدودی قابل تأمّل و دقّت است.
فقهای كرام با توجّه به ویژگی موجود در عقد نكاح از جریان خیار فسخ در آن معمولا تأبّی داشته و گوئی برای آنان مشكل است به آسانی در عقد نكاح هر گونه خیار فسخ را بپذیرند.
البتّه همانطور كه قبلا بحث شد بی تردید بعضی از خیارات مانند خیار شرط، در عقد نكاح جریان ندارد، ولی در خصوص خیار تخلّف شرط صفت بعلّت وجود نصوص تجویزكننده، موضوع مورد تردید و اختلاف است.
از طرفی در بعضی نصوص و روایات واصله ترتّب خیار در صورت وجود عنصر تدلیس و فریب در ازدواج، استنباط می گردد؛ از سوی دیگر پرواضح است كه اشتراط صفت خاص و یا انجام عقد مبتنیا بر صفت همواره مستلزم وجود تدلیس نمی باشد، بلكه هر چند گاهی چنین است؛ در مقابل بسیاری از مواقع نیز صفتی خاص توسط احد طرفین شرط می شود و یا عقد مبتنی بر یكی از اوصاف واقع می گردد، بدون آنكه از طرف مقابل به هیچ وجه تدلیس و فریبی سر زده باشد.
با توجّه به مراتب فوق، موضوع موجب اضطراب كلمات فقها گردیده است.
بسیاری از فقها به استناد روایات، در عقد نكاح قائل به خیار تدلیس شده (1) و از خیار تخلّف شرط صفت بطور عام و كلّی آن هم برای هر یك از طرفین نامی نبرده اند.
ص: 361
برخی از آنان پس از ذكر موارد تدلیس، صفات خاصّی مانند بكارت و حریّت را خصوصا نام برده و متذكر شده اند كه اگر شروط مزبور در عقد بنحو شرط یا استثناء ملحوظ گردد، در صورت تخلّف موجب خیار است. بعضی تدلیس را بطور مطلق موجب خیار ندانسته اند بلكه در صورت وجود اشتراط قائل به خیار شده اند (1).
خلاصه آنكه، آنچه در فقه مسلم است، خیار تدلیس توأم با اشتراط در ضمن عقد می باشد. اعم از آنكه تدلیس در عیب، یا در صفت كمال، و یا حسب و نسب باشد. امّا خیار تخلّف شرط صفت در بعضی از صفات مانند حریّت از نظر فقهی مسلّم است، هر چند كه عنصر تدلیس هم وجود نداشته باشد.
البتّه می توان با اتّخاذ وحدت ملاك و الغاء خصوصیّت از اوصاف مذكور، خیار تخلّف وصف را بطور كلّی و عام در نكاح جاری دانست. كما اینكه بسیاری از فقهای قرن معاصر چنین استنباط نموده و بر آن فتوی داده اند (2).
قانون مدنی به پیروی از فقهای معاصر قائل به خیار تخلّف شرط صفت شده و هر گونه شرطی كه توسط زوجین در ضمن عقد نكاح شده باشد، در صورت تخلّف موجب خیار دانسته است (3)..)
ص: 362
ص: 363
مادّه 1129 قانون مدنی: (در صورت استنكاف شوهر از دادن نفقه، و عدم امكان اجراء حكم محكمه و الزام او به دادن نفقه زن می تواند برای طلاق به حاكم رجوع كند و حاكم شوهر او را اجبار به طلاق می نماید. همچنین است در صورت عجز شوهر از دادن نفقه).
در مادّۀ فوق حكم دو مسأله مطرح گردیده است:
1- استنكاف شوهر از دادن نفقه.
2- عجز شوهر از ادای نفقه.
با توجّه به اختلاف حكم هر یك از نظر تحلیل فقهی، به ترتیب و بطور جداگانه هر كدام را مورد بحث قرار می دهیم:
الف- استنكاف شوهر از ادای نفقه: از نظر فقهی این حالت از مصادیق نشوز زوج می باشد. فقها مسلّم دانسته اند كه در این صورت زوجه فقط می تواند به دادگاه مراجعه نموده و درخواست حقوق خویش را بنماید (1) و به هیچ وجه نمی تواند از ادای
ص: 364
وظائف زوجیّت امتناع ورزد در واقع نباید چنین پنداشت كه چون در صورت امتناع زوجه از ادای وظائف زوجیّت مرد می تواند از ادای نفقه خودداری كند، پس بالعكس نیز چنانچه مرد از ادای نفقه خودداری كند، زوجه هم بتواند از انجام وظائف زناشوئی امتناع ورزد. بنابراین تنها راه مراجعه به دادگاه می باشد.
دادگاه پس از رسیدگی در صورت اثبات استنكاف، مقدار نفقه زوجه را توسط كارشناس معیّن، و زوج را ملزم به پرداخت آن می نماید. چنانچه برای دادگاه ثابت گردد كه زوج با داشتن امكانات مالی (یسار) از انجام وظیفه شرعی سرباز می زند، او را تعزیر می نماید (1). صدور حكم تعزیر هر چند جزء مجازات های عمومی است (2)، و بالاصاله در صلاحیّت محاكم كیفری است، ولی با توجّه به مادّۀ واحدۀ مصوّب سال 61 (3) حكم تعزیر توسط همان دادگاه حقوقی (مدنی خاص) كه پرونده حقوقی در آن مطرح است، صادر خواهد شد.
دادگاه علاوه بر مجازات می تواند (چنانچه زوج به امتناع ادامه دهد) از محل اموال او كه توسط زوجه و یا كسان او معرفی می گردد، برداشت نموده و در اختیار زوجه قرار دهد. و چنانچه لازم باشد به فروش اموال زوج نیز می تواند اقدام نماید.
هرگاه اجرای حكم دادگاه ممكن نباشد، دادگاه زوج را مجبور به طلاق می نماید. چنانچه از اجرای طلاق خودداری كرد، دادگاه به ولایت بر ممتنع طلاق).
ص: 365
را جاری خواهد ساخت (1). در این جهت فرقی میان زوج حاضر و غایب نیست. البتّه در غایب مفقود الاثر احكام و مقرّرات دیگری است كه باید رعایت گردد.
ب- عجز شوهر از ادای نفقه: باید توجّه داشت كه در هنگام ازدواج، تمكّن زوج نسبت به ادای نفقه شرط صحّت ازدواج نمی باشد. كما اینكه بنظر مشهور فقها چنین تمكّنی دخالتی در صدق كفو شرعی نیز ندارد. بلكه منظور از كفو كه در فقه مطرح گردیده دارا بودن شرائط مذهبی و اخلاقی است، نه مسائل مادّی و مالی (2).
بنابراین چنانچه زوجه با توجّه به عدم تمكّن مالی شوهر مبادرت به نكاح نماید، بی تردید حقّ هیچ گونه شكایت و اعتراض نخواهد داشت، زیرا ضرری است كه خود بدان اقدام نموده است. ولی چنانچه زوج در هنگام ازدواج خود را به تمكّن و یسار وانمود سازد، و پس از آن معلوم گردد كه از ادای نفقه از همان اوّل عاجز بوده است، بنظر می رسد داخل در احكام مادّۀ 1128 ق. م. می باشد. بعبارت دیگر از موارد تدلیس و تخلّف وصف است، و زوجه حقّ خیار فسخ خواهد داشت. بنابراین می تواند به دادگاه مراجعه نموده و دادگاه نكاح آنان را فسخ نماید.
هرگاه زوج هنگام ازدواج در پرداخت نفقه قادر بوده، سپس به علّتی از ادای آن ناتوان گردد (موضوع مادّۀ 1129)، در مورد اختیار زوجه در این فرض میان فقها نظریّات گوناگونی وجود دارد، كه مجموعا می توان به ترتیب زیر دسته بندی كرد:
الف- زوجه باید تحمّل كند؛ از كلام محقّق حلّی (3) و صاحب جواهر 4 و شهید ثانی (4) تأیید این نظریّه استفاده می شود، مستند آنان
ص: 366
روایتی است از حضرت علی (ع) در پاسخ زنی كه از اعسار شوهرش به آن حضرت شكایت كرد و كسب تكلیف نمود، ایشان فرمودند: (انّ مع العسر یسرا (1) - پایان مشكلات آسانی است) و بالاخره حضرت اجازه جدائی ندادند. از طرف دیگر قاعده استصحاب نیز همین اقتضاء را دارد.
ب- زن حق دارد به حاكم مراجعه و حاكم نكاح آنان را فسخ نماید، و اگر حاكم وجود نداشت خودش نكاح خودش را فسخ كند. فاضل هندی (2) این نظریّه را پذیرفته و چنین استدلال نموده است كه قرآن مجید می فرماید: (فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسٰانٍ (3) - زنان را یا با نیكی نگهداری كنید و یا آنان را با احسان رها كنید).
پر واضح است كه نگهداری بدون پرداخت نفقه، نگهداری با نیكی نیست.
از طرفی تحمّل برای زن مستلزم ضرر و حرج است، وانگهی نصّ صریحی از امام محمّد باقر (ع) بموجب روایت ابا بصیر وارد شده است كه آن حضرت در همین فرض فرموده اند: (بر امام است كه میان آنان جدائی افكند (4)).
ج- زن حقّ فسخ ندارد. بلكه می تواند به حاكم مراجعه تا وی زوج را الزام به طلاق كند، و اگر طلاق نداد خود اقدام به طلاق خواهد نمود.
بنظر می رسد با توجّه به همه جوانب امر و اصول و قواعد حاكم بر فقه، این قول قوی تر و موجّه تر است. حتّی ادلّۀ اقامه شده توسط فاضل هندی به نفع نظریّه خویش هم همین نتیجه را می دهد. بعضی از صاحبان فتوا در قرن معاصر كه مسأله را مطرح نموده اند نیز این نظریّه را انتخاب كرده اند (5).6.
ص: 367
قانون مدنی نیز همین نظریّه را پیروی نموده است.
آنچه گفته شد در موارد مراجعه به حاكم و درخواست الزام زوج و در نهایت طلاق، مربوط به نفقۀ ایّام آتی بود.
امّا چنانچه زوجه به دادگاه مراجعه نماید و نسبت به خواستۀ نفقۀ زمان گذشته دادخواست دهد، بنظر می رسد كه حكم مسأله اندكی تفاوت داشته باشد. به این معنا كه زوجه در صورت عدم اجراء حكم دادگاه مبنی بر پرداخت نفقۀ مورد مطالبه، نمی تواند درخواست طلاق نماید. زیرا نفقۀ ایّام گذشتۀ زوجه همانند سایر دیون است. بدین صورت كه در حالت یسار ملزم به پرداخت است، و در صورت اعسار همانند سایر دیون بر ذمّه او خواهد ماند تا عند الاستطاعه پرداخت نماید. امّا چنانچه در فرض یسار و استطاعت اجرای حكم دادگاه ممكن نباشد، این امر مجوز طلاق وی نخواهد بود. ظاهرا می توان گفت این صورت از مادّۀ 1129 ق. م. خارج است.
توجیه حقوقی این مسأله آن است كه اجبار زوج بر طلاق در مورد استنكاف و یا عجز از نفقۀ ایّام آتی بخاطر آن است كه در فرض عدم طلاق، زوجه در عسر و حرج و زحمت و ضرر خواهد بود كه شرع مقدّس آن را اجازه نمی دهد، ولی در مسأله و فرض ما نحن فیه كه مرد از ادای نفقۀ زوجه كه مدّتی نپرداخته و در ذمّۀ او قرار گرفته خودداری می ورزد، ولی نسبت به پرداخت مخارج آینده او كاملا تسلیم است، ضرر و مشقّتی نخواهد بود.
خلاصه آنكه نفقۀ زوجه نسبت به مدّت گذشته در حكم سایر دیون است كه در ذمّۀ زوج مستقر خواهد بود، و چنانچه زوج فوت كند مانند سایر دیون از تركۀ او قبل از تقسیم خارج خواهد شد.
ص: 368
اكثر فقها معتقدند زوجه نمی تواند نسبت به نفقۀ ایّام آینده از زوج ضامن بگیرد؛ زیرا نفقه به تدریج بعهده زوج قرار می گیرد، و قبلا چیزی بعهده زوج قرار نگرفته تا كسی ضامن شود. به اصطلاح از موارد ضمان ما لم یجب یعنی ضمانت چیزی كه بعهده نیامده، می باشد و شرعا باطل است.
ولی گروهی از بزرگان فقهای قرن معاصر عقیده دارند كه چنین ضمانتی صحیح و الزام آور می باشد. بدلیل اینكه سبب و مقتضی ضمان كه عبارت است از زوجیّت و عدم نشوز متحقّق است، و همین مقدار در جواز ضمانت كافی می باشد (1).
وانگهی همانگونه كه اسقاط نفقه آینده بی تردید بلا اشكال است، ضمانت آن هم كاملا متصوّر است (2).
چنین بنظر می رسد این نظریّه كاملا موجّه است. خصوصا آنكه اصل مسأله بطلان ضمان ما لم یجب چندان دلیل منطقی ندارد، و ما در جای خود ضمن بحث ضمان متذكر شده ایم (3).
ص: 369
مادّه 1130 قانون مدنی: (در مورد زیر زن می تواند به حاكم شرع مراجعه و تقاضای طلاق نماید:
در صورتی كه برای محكمه ثابت شود كه دوام زوجیّت موجب عسر و حرج است، می تواند برای جلوگیری از ضرر و حرج زوج را اجبار به طلاق نماید. و در صورت میسّر نشدن به اذن حاكم شرع طلاق داده می شود).
مادّۀ فوق در تاریخ 8/ 10/ 61 توسط كمیسیون قضائی مجلس شورای اسلامی بصورت فعلی اصلاح گردیده است.
این مادّه قبلا به شرح ذیل بوده است:
(حكم مادّۀ قبل در موارد ذیل نیز جاری است:
1- در مواردی كه شوهر سایر حقوق واجبه زن را وفا نكند، و اجبار او هم بر ایفاء ممكن نباشد.
2- سوء معاشرت شوهر به حدّی كه ادامه زندگانی زن را با او غیر قابل تحمّل سازد.
ص: 370
3- در صورتی كه بواسطۀ امراض مسریه صعب العلاج دوام زناشوئی برای زن موجب مخاطره باشد).
عسر و حرج به معنای مشقّت و ضیق شدید است. بموجب این مادّه هرگاه دوام زندگی برای زوجه موجب مشقّت و ناراحتی شدید و غیر قابل تحمّل باشد، می تواند به دادگاه مراجعه نموده و درخواست طلاق كند. دادگاه پس از رسیدگی و مذاكره با طرفین چنانچه موفق به اصلاح نگردد زوج را الزام به طلاق می كند و در صورت استنكاف زوج دادگاه خود راسا طلاق می دهد.
این حكم مستند به قاعدۀ لا حرج است. مدلول این قاعده كه مستند اصلی آن آیۀ 78، سورۀ حج (1) می باشد، آن است كه هرگاه حكمی از احكام اوّلیّۀ شرع مقدّس برای فردی ایجاد مشقّت شدید و سخت و غیر قابل تحمّل نماید، آن حكم رفع می گردد. در ما نحن فیه نیز حكم اوّلیّه آن است كه اختیار طلاق بدست زوج باشد، و هیچ كس نمی تواند او را مجبور سازد. ولی در هر مورد كه چنین اختیاری موجب حرج بر زوجه گردد، اختیار مزبور سلب گشته و زوج ملزم به طلاق می شود.
با امعان نظر در عبارت مادّه، چه متن قبل از اصلاحیّۀ اخیر و چه تغییرات انجام شدۀ اصلاحی آن، مطالب زیر به نظر می رسد:
1- عبارت متن مادّه بصورت فعلی از نظر ادبی ناقص است. زیرا صدر مادّه گفته است كه (در مورد زیر زن می تواند به حاكم … )، معلوم نیست منظور از صورت (زیر) كدام است؟ بدیهی است صورتی كه برای محكمه ثابت شود، منظور نیست، زیرا هیچ گاه جواز رجوع معلّق بر اثبات در محكمه نمی گردد. ظاهرا صدر مادّه كماكان به همان صورت قبلی باقی مانده، بدون آنكه قابل انطباق با ذیل مادّه به
ص: 371
صورت فعلی باشد.
2- باید توجّه داشت كه در فقه چند مسأله كه كاملا از یكدیگر مجزّا است، مطرح گردیده است. لازم است در اینجا برای روشن شدن مفهوم مادّه و تحلیل مبانی فقهی آن، به شرح ذیل ذكر شود:
الف) استنكاف زوج و یا عجز او از ادای نفقه یكی از مواردی است كه خصوصا در فقه مطرح شده، و زوجه می تواند در این مورد به دادگاه مراجعه و درخواست الزام و در نهایت طلاق نماید. این موضوع همان است كه در مادّۀ 1129 و نیز 1111 و 1112 قانون مدنی ذكر گردیده است، كه ما قبلا در جای خود راجع به آن بحث كرده ایم.
از ظاهر متونی كه در فقه متعرض این مسأله گردیده اند (1)، چنین استنباط می گردد كه الزام دادگاه نسبت به طلاق متفرع به عسر و حرج زوجه نمی باشد؛ در واقع طلاقی كه نهایتا توسط خود دادگاه انجام می شود، بخاطر آن است كه حاكم ولی ممتنع می باشد (الحاكم ولیّ الممتنع) نه بخاطر عسر و حرج زوجه؛ بنابراین می توان گفت چنانچه زوجه در صورت عدم انفاق زوج از محل درآمد خویش و یا كسان او تأمین گردد، بازهم می تواند درخواست طلاق نماید؛ درحالی كه اگر معلّق بر وجود عسر و حرج باشد چنین درخواستی صحیح نخواهد بود.
ب) در صورت نشوز زوج كه منظور تخلّف و خودداری از انجام مطلق وظائف زوجیّت است، بنظر فقها زوجه می تواند به دادگاه مراجعه و دادخواهی نماید. دادگاه پس از رسیدگی زوج را به انجام وظائف الزام می نماید، و اگر باز هم از ادای وظیفه همسری سرباز زند او را تعزیر می نماید (2).؛-
ص: 372
در مسأله نشوز زوج بعضی از فقها اضافه می كنند كه چنانچه زوج به حكم الزام دادگاه، مبنی بر انجام وظائف زوجیّت، اعتنا نكند و به نشوز خویش ادامه دهد، دادگاه او را به طلاق الزام می نماید؛ و در صورت استنكاف از طلاق رأسا طلاق می دهد (1).
از متون این دسته فقهاء همانند مسأله پیش چنین استنباط می گردد كه در این مسأله نیز درخواست طلاق توسط زوجه، حكم الزام دادگاه، و نهایتا اقدام دادگاه برای انجام طلاق، هیچ كدام به هیچ وجه بر وجود عسر و حرج متوقّف نیست، بلكه وجود نشوز زوج و عدم اطاعت از اوامر حاكم نسبت به انجام وظائف زناشوئی، مجوّز درخواست طلاق و اقدامات بعدی دادگاه می باشد؛ اعم از آنكه زوجه از جهت نشوز زوج در عسر و مشقّت شدید باشد یا خیر.
ج) با توجّه به مراتب فوق ملاحظه می گردد كه موارد مندرج در مادّۀ 1130 بصورت سابق به استثنای بند 3، همگی از مواردی است كه در فقه آن را نشوز زوج می نامند (2)؛ كه حكم آن از نظر فقها همانست كه تنظیم كنندگان قانون مدنی ملحوظ داشته اند. یعنی درخواست زوجه و الزام دادگاه به طلاق و چنین حكمی مدلول عناوین اوّلیّه است نه عناوین ثانویّه نظیر قواعد لا حرج و امثال آن!، و در این بین معلوم نیست كه چرا اصلاح كنندگان قانون مدنی آن را از حالت سابق به صورت فعلی تغییر داده اند.
البتّه ناگفته نماند كه بند 3 (وجود امراض ساریه صعب العلاج) از موارد نشوز نبوده و مجوّز طلاق تنها موضوع عسر و حرج می باشد.3.
ص: 373
مادّۀ 1131 قانون مدنی: (خیار فسخ فوری است و اگر طرفی كه حقّ فسخ دارد بعد از اطّلاع بعلّت فسخ، نكاح را فسخ نكند خیار او ساقط می شود؛ به شرط اینكه علم بحقّ فسخ و فوریّت آن داشته باشد. تشخیص مدّتی كه برای امكان استفاده از خیار لازم بوده بنظر عرف و عادت است).
مادّۀ فوق حاوی مطالب زیر است:
1- فوریّت خیار فسخ؛ پس چنانچه صاحب خیار بدون عذر موجّه در اعمال آن كوتاهی و تعلّل و تسامح ورزد حقّ او ساقط می شود.
2- جهل به علّت خیار عذر است (جهل به موضوع)، بنابراین چنانچه بعلّت عدم آگاهی بوجود موجب خیار (مانند عیب) استفاده از حقّ مزبور بتأخیر افتد، حقّ خیار ساقط نخواهد شد.
3- جهل به حكم نیز عذر موجّه است كه دو فرض دارد یكی جهل به اصل خیار و دیگری جهل به فوریّت؛ یعنی چنانچه زوج یا زوجه پس از آگاهی به وجود عیب بعلّت عدم آگاهی و اطّلاع از قانون مبنی بر آنكه وجود عیب مزبور موجب حقّ خیار فسخ است، یا جهل به فوریّت خیار مزبور مبادرت به اعمال خیار ننمایند، حقّ خیار ساقط نخواهد شد.
4- تشخیص وقوع تأخیر و عدم آن و اینكه چه مدّتی برای استفاده از حقّ مزبور لازم بوده، بنظر عرف است.
ص: 374
در خصوص مطالب مذكور در میان فقها نظر مخالفی وجود ندارد (1)؛ زیرا اوّلا فروض خیار فسخ در عقد نكاح امری خلاف اصل است، لذا باید به مقدار متیقن اكتفا نمود، و به اصطلاح تفسیر مضیق كرد، قدر متیقن جواز فسخ موردی است كه صاحب خیار به فوریّت از حقّ خویش استفاده كرده باشد، بنابراین در فروض دیگر اصل لزوم بحال خود باقی خواهد بود. ثانیا دوام خیار در صورت تأخیر برای طرف مقابل موجب ضرر است، كه در شریعت منهی عنه می باشد. ثالثا اجماع در مسأله محقّق است.
1- مسأله فوق اختصاص به خیار خاصی ندارد، بلكه تمامی خیارات حاصله در نكاح از جمله خیار عیب، تدلیس، وصف … را شامل می شود.
2- آنچه مسلّم است اینكه در مورد عنن زوجه نمی تواند بدون مراجعه به دادگاه اعمال خیار نماید، ولی لازم به ذكر است كه مراجعه به دادگاه برای ضرب اجل می باشد نه برای فسخ؛ لذا پس از مراجعه و ضرب اجل با انقضای مدّت زوجه می تواند نكاح خویش را فسخ نماید. در این مسأله زوجه بایستی در مراجعه به دادگاه جهت ضرب اجل فوریّت را رعایت نماید، و در صورت تعلّل و تسامح با علم و اطلاع به حكم و موضوع حقّ او ساقط خواهد بود.
3- در غیر از موارد مذكور، اعمال خیار فسخ محتاج به مراجعه دادگاه نیست. این فتوای مشهور فقها است، ولی بنظر بعضی همانند شیخ طوسی در تمامی موارد فسخ باید از طریق دادگاه صورت گیرد (2).
ص: 375
مادّه 1132 قانون مدنی: (در فسخ نكاح رعایت ترتیباتی كه برای طلاق مقرّر است شرط نیست).
فسخ نكاح طلاق نیست؛ و لذا اگر چه از حیث داشتن عدّه یكسان هستند، لكن در بسیاری از احكام با هم تفاوت دارند. موارد تفاوت آن دو به شرح زیر است:
1- در طلاق انشاء صیغه لازم است، امّا در فسخ چنین نیست.
2- طلاق چنانچه قبل از دخول انجام گیرد، مهریه تنصیف می گردد، درحالی كه در فسخ قبل از دخول بطور كلّی مهریه به زوجه تعلّق نمی گیرد، جز در عنن كه موردی خاص است. امّا فسخ پس از نزدیكی در این مورد با طلاق تفاوتی ندارد.
3- صحّت طلاق منوط به وجود شرائط خاص در زن است، مانند آنكه باید در طهر غیر مواقعه باشد، در حالی كه در فسخ چنین شرطی مطرح نیست.
4- در طلاق حضور عدلین و استماع آنان لازم است، بخلاف فسخ كه وجود چنین شرطی لازم نیست.
این موارد از مسائل مسلّم فقه است و در این مورد اختلافی نیست (1).
ص: 376
اختیار طلاق
شرائط طلاق
شرط تنجیز در طلاق
شرائط طلاق دهنده
ولایت بر طلاق
وكالت در طلاق
انحلال عقد منقطع
شرائط مطلقه
وقوع طلاق در طهر غیر مواقعه
طلاق زنی كه عادت نمی شود
ص: 377
ص: 378
مادّه 1133 قانون مدنی: (مرد می تواند هر وقت كه بخواهد زن خود را طلاق دهد).
ذكر این نكته لازم است كه طلاق (ایقاع) (1) می باشد. چنانچه می دانیم، تفاوت میان عقد و ایقاع این است كه عقد عبارتست از ایجاب و قبول لفظی كه بر انشاء مخصوص از سوی دو طرف دلالت كند، امّا ایقاع لفظی است كه بر انشاء مخصوص از سوی طرف واحد دلالت دارد. به دیگر عبارت، عقد نیازمند ایجاب و قبول، و ایقاع بی نیاز از قبول است.
فقها یازده مبحث را تحت عنوان ایقاعات مطرح نموده اند كه یكی از آنها مبحث طلاق است.
طلاق عبارتست از انحلال عقد نكاح دائم.
ص: 379
در كتب لغت، برای واژه طلاق معانی متعدّدی ذكر شده است؛ از جمله:
رهائی، آزاد كردن، ترك كردن، واگذاشتن و … مثلا گفته می شود: (ناقة طالق- ناقۀ آزاد و رها) و یا عبارت: (طلقت القوم- قوم را ترك كردم).
امّا در اصطلاح شرعی طلاق عبارت است از: (ازالة قید النّكاح بصیغة مخصوصة- طلاق زائل نمودن قید و پیوند نكاح با صیغه مخصوصی است.) (1) ذكر قید (صیغۀ مخصوص) در تعریف فوق به این جهت است كه تعریف فسخ نكاح از تعریف طلاق خارج شود، زیرا در مواردی كه عقد نكاح به علّت تدلیس و یا عیب فسخ می شود دیگر نیازی به صیغۀ مخصوص نیست. گاهی در تعریف طلاق، قید (بغیر عوض) را نیز اضافه كرده اند تا بدین وسیله خلع و مبارات را از طلاق مطلق متمایز و جدا نمایند. به هرحال طلاق یعنی انحلال عقد نكاح دائمی با صیغه مخصوص و رعایت تشریفات ویژه.
طلاق دارای چهار ركن است كه عبارتند از:
1) مطلّق- طلاق دهنده؛
2) مطلّقه- طلاق داده شده؛
3) صیغۀ طلاق؛
4) اشهاد- حضور دو شاهد عادل در مجلس طلاق.
بنظر می رسد با توجّه به اینكه اكنون طلاق بدون موافقت دادگاه واقع نمی شود، اگر كسب موافقت دادگاه را نیز بعنوان ركن پنجم طلاق بشمار آوریم چندان بی وجه نباشد. البته در جای خود به تفصیل در این خصوص سخن خواهد رفت.
ص: 380
مادّه 1134 قانون مدنی: (طلاق باید به صیغه طلاق و در حضور لااقل دو نفر مرد عادل كه طلاق را بشنوند واقع گردد).
قبل از هر سخنی، لازم به یادآوری است كه حكم نكاح پس از وقوع و تحقّق شرعی آن، باید به عنوان یك عقد محكم و پیمان مستحكم استصحاب شده و به مقتضای آن عمل گردد و تا زمانی كه یك عامل زایل كننده بوجود نیامده این پیمان بقوّت خود باقی است.
به عبارت دیگر، اصل این است كه پس از آنكه نكاح صحیحی واقع شد و عقد ازدواج با رعایت تمامی شرایط و ضوابط شرعی و قانونی انعقاد یافت، تا زمان پیدایش یك عامل منحل كننده مسلّم شرعی و قانونی، حكم این نكاح مستندا به اصل استصحاب به قوّت سابق خود باقی است و كلیّه آثار قانونی و شرعی خود را دارا می باشد.
حال باید دید كه آن عامل زایل كننده و انحلال بخش نكاح چیست؟
آنچه از صدر عبارت مادّه بدست می آید (طلاق باید به صیغه طلاق …
واقع گردد) این است كه آن عامل، صیغۀ طلاقی است كه در حضور لااقل دو مرد
ص: 381
عادل و با رعایت سایر شرایط لازم اجراء شود. بنابراین تا حصول یقین و اطمینان كامل بوقوع صیغه طلاق بنحو صحیح و شرعی، حكم نكاح سابق را كماكان استصحاب نموده و به بقاء و صحّت آن اذعان می نمائیم. روی این اصل، نمی توان بصرف جدائی و افتراق فیزیكی زوجین، به انحلال نكاح و رفع آثار و وضعیّت حقوقی آن نظر داد.
فقها در خصوص اینكه چه چیزی می تواند یك صیغه طلاق صحیح تلقّی شود و موجب انحلال عقد نكاح گردد مباحث زیادی را طرح نموده اند. آنچه كه مسلّم است اینكه صیغۀ طلاق می بایست از ناحیه شارع بما برسد؛ و تا شرع مقدّس صریحا عبارتی را در این خصوص بیان نكرده باشد، نمی توانیم الفاظ و جملات و عباراتی را از سوی خود ابداع نموده و برای این منظور بكار بریم و آثار طلاق را بر آن جاری سازیم.
آنچه كه بعنوان صیغۀ طلاق منصوصا یا از طریق اجماع بما رسیده و طلاق با آن واقع می شود، عبارتست از: (انت طالق)؛ (هذه طالق)؛ (فلانه طالق)؛ (زوجتی طالق) و یا آنكه هر عبارت یا جمله و لفظی كه تعیین كنندۀ زوجه بوده و قبل از كلمه (طالق) بیاید.
1) آیا صیغه طلاق صرفا باید با واژۀ (طالق) انجام شود، یا آنكه می توان برای این منظور از مشتقّات دیگر واژه طلاق و الفاظ دیگر نیز استفاده كرد؟
همانطور كه قبلا اشارت رفت، نصوص وارده و اجماع فقط عبارت معیّنی را كه همراه لفظ (طالق) ذكر شود مفید و صریح در طلاق دانسته اند. علّامه حلّی در این مورد می گوید: (صریح الطّلاق عندنا لفظه واحدة هی قوله: انت او هذه او فلانة (او
ص: 382
غیرها من الفاظ التّعیین) طالق (1) … ) و در جائی دیگر چنین بیان داشته است كه: (انت طلاق) یا (انت من المطلّقات) اعتباری نداشته و با آن طلاق واقع نمی شود (2).
حلبی از امام صادق (ع) نقل كرده است كه از آن حضرت سؤال شد كه اگر مردی هنگام طلاق به زنش بگوید: (انت منّی خلیّة؛ او بریّة؛ او بتّة؛ او بتلة؛ او بائن؛ او حرام … - تو از ناحیه من آزاد هستی؛ جدا هستی و امثال آن، آیا این طلاق محسوب می شود یا خیر؟ آن حضرت در پاسخ فرمودند: (لیس بشی ء) كه در واقع امام (ع) این الفاظ را از صیغ طلاق محسوب نداشته اند (3).
روایت دیگری نیز به همین مضمون محمّد بن مسلم از حضرت صادق (ع) نقل كرده است 4.
بنابراین مشخّص شد كه اوّلا باید صیغه طلاق صرفا از واژه طلاق و مشتقّات آن باشد، و ثانیا بنابر نظر فقهاء فقط از لفظ اسم فاعل كلمۀ طلاق، كه (طالق) است، می بایست استفاده شود تا مفید واقع گردد.
2) آیا باید صیغه طلاق به زبان عربی بیان شود؟، یا اینكه بزبان غیر عربی نیز ممكن است انجام پذیرد؟
در این مورد دو نظریّه وجود دارد:
الف) مشهور فقها از جمله ابن ادریس در كتاب (السرائر) تصریح نموده اند كه در صورتی كه مطلّق توانائی اجرای صیغه طلاق را بزبان عربی داشته باشد، جایز نیست كه بغیر عربی بیان نماید (4).
ب) شیخ طوسی (5) در كتاب (النهایة) و عدّه ای هم به تبعیّت از ایشانل.
ص: 383
اعتقاد دارند كه اجرای صیغه طلاق علاوه بزبان عربی با هر زبان دیگری انجام پذیرد صحیح و درست است، به شرط آنكه با كلمات و عباراتی بیان شود كه دقیقا مرادف با صیغه (انت طالق) و رساننده مفهوم و معنای دقیق آن باشد. حتّی شیخ معتقد است كه نه تنها لازم نیست شخص طلاق دهنده برای این منظور آموزش زبان عربی ببیند، بلكه در صورتی كه شخص قادر به تلفّظ و تكلّم عربی نیز باشد، می تواند به زبان غیر عربی به اجرای صیغه طلاق مبادرت نماید.
شیخ طوسی در توجیه نظریّه خود دو گونه استدلال نموده است:
اوّل- از آنجا كه مقصود بالذّات و حقیقی از طلاق همان معنی و مفهوم طلاق است، و الفاظ صرفا برای دلالت بر آن مقصود وضع گردیده اند، پس با هر لفظی كه رساننده این مقصود باشد می توان صیغه طلاق را اجرا نمود.
دوّم- روایتی كه وهب ابن وهب از امام صادق (ع) نقل كرده است.
امام (ع) به نقل از حضرت علی (ع) فرموده اند: (كلّ طلاق بكلّ لسان فهو- هر طلاقی با هر زبانی طلاق است) ولی فقهای دیگر این روایت مورد استناد شیخ را فقط به موارد عجز از تكلّم عربی مربوط، و نظر شیخ را مردود دانسته اند.
از نظر قضائی می بایست قول مشهور در این مسأله متابعت گردد.
3) آیا می توان صیغه طلاق را بطور كتبی اجراء نمود؟
مستفاد از عبارت ( … با حضور لااقل دو نفر مرد عادل كه طلاق را بشنوند … ) این است كه نمی توان صیغۀ طلاق را با كتابت اجرا كرد. زیرا از قید كلمۀ (بشنوند) در عبارت مادّۀ 1134 ق. م. چنین برمی آید كه منظور قانون گذار فقط اجرای صیغه بصورت تلفّظ و شفاهی بوده است.
مشهور فقهاء اتّفاق نظر دارند كه اجرای صیغۀ طلاق به كتابت توسط شخصی كه قادر به تكلّم و تلفّظ است، باطل و بی اثر می باشد، و حتی غیاب وی نیز در تجویز این امر تأثیری ندارد. امّا اگر مطلّق از نطق عاجز باشد، فقها نظر داده اند كه به علّت عجز وی از بیان و عدم قدرت او بر تلفّظ می تواند قصد انشاء خود
ص: 384
را با كتابت بیان كند. زیرا در هر حال ارزش كتابت كمتر از اشاره نیست.
مرحوم شیخ طوسی و عدّه ای از فقها به پیروی از ایشان اعتقاد دارند در صورتی كه میان زوج و زوجه فاصله باشد، و یا به عبارت دیگر زوج غایب باشد می تواند با كتابت صیغه طلاق را بیان و اجرا نماید. امّا در غیر این صورت می بایست صیغه طلاق با تلفّظ و تكلّم باشد.
مستند شیخ طوسی روایتی است كه ابو حمزه ثمالی از حضرت باقر (ع) نقل كرده است. ولی صاحب جواهر و عدّه ای دیگر و فقهای حاضر نظر شیخ را مردود دانسته و فتوا داده اند كه در طلاق تلفّظ شرط است. روایت مذكوره را نیز حمل بر تقیه نموده و گفته اند كه چون این روایت با مسلك عامّه موافقت دارد، لذا نمی تواند با آن روایاتی كه صریحا اجرای صیغه طلاق را شفاها معتبر دانسته مقاومت كند.
بنابراین در مقام ترجیح، آن روایات مرجّح است؛ این استدلال منطقی بنظر می رسد.
موضوع دیگری كه در مادّۀ مورد بحث مطرح است، حضور دو نفر مرد عادل در هنگام اجرای صیغه طلاق می باشد. از این موضوع تحت عناوین (حضور عدلین) یا (اشهاد) بحث می شود. مادّۀ 1134 ق. م. می گوید: (طلاق باید …
در حضور لااقل دو نفر مرد عادل كه طلاق را بشنوند واقع گردد).
اشهاد كه بمعنای شاهد گرفتن دو یا چند نفر مرد عادل بر وقوع طلاق می باشد، یكی از اركان طلاق بشمار می آید.
این ادلّه عبارتند از:
الف) قرآن كریم می فرماید ( … وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ أَقِیمُوا الشَّهٰادَةَ
ص: 385
لِلّٰهِ … (1) - در هنگام طلاق دو نفر شاهد عادل حاضر كنید.)
ب) روایات زیادی در این خصوص وارد است كه بر این امر تصریح دارند؛ از جمله: خبر محمّد ابن مسلم كه می گوید: مردی وارد شهر كوفه شده و به حضور حضرت علی (ع) رسید و گفت: (زنم را طلاق داده ام) حضرت فرمودند: (آیا همانطور كه خداوند امر كرده است دو شاهد عادل حاضر بودند) گفت: (خیر) حضرت فرمودند: (بازگرد زیرا طلاق تو بی ارزش است) (2). روایات زیاد دیگری نیز به همین مضمون وارد شده كه مورد استناد فقهاء قرار گرفته است 3.
ج) علاوه بر كتاب و سنّت، بر این امر اجماع فقها نیز مستقر است.
استماع صیغه- بر خلاف تصوّر عدّه ای، صرف حضور عدلین شاهدین برای صحّت وقوع طلاق كفایت نمی كند، و استماع عبارت صیغه طلاق ضروری می باشد. چرا كه در نصوص زیادی بر این امر تكیه شده است. از جمله روایت محمّد ابن ابی نصر كه نقل می كند: (حضرت رضا (ع) فرمودند: در هنگام طلاق باید افرادی حضور داشته باشند كه كلام زوج را بشنوند) (قوم یسمعون كلامه) (3).
شناخت اجمالی- لازم است شهود حاضر در مجلس طلاق نسبت به زوجۀ مطلقه شناخت اجمالی داشته باشند. البته لازم نیست كه به تفصیل نسبت به تمامی جزئیّات و مشخّصات فردی او آگاه باشند، همین كه در مجلس طلاق مطلقه به آنان معرفی و بر آنان معلوم شود كافیست. مثلا اگر مرد در مجلس مزبور نام زوجه را ببرد و یا به او اشاره كند، این مقدار كافی بوده و نیازی به شناخت تفصیلی هویت وی نمی باشد (4).
ص: 386
حضور همزمان- مطلب دیگر كه باید ذكر شود این كه باید هر دو شاهد همزمان و با هم در مجلس طلاق حضور داشته باشند، به نحوی كه در هنگام اجرای صیغه هر دو حاضر بوده و آن را بشنوند. و الّا در غیر این صورت طلاق باطل است (1).
مثلا صحیح نیست كه نخست یكی از آن دو در مجلس حاضر شود و صیغه طلاق را بشنود و مجلس را ترك كند، یا در مجلس حضور داشته باشد و سپس شاهد دیگر حاضر شود و مجددا صیغه را قرائت كنند تا او هم بشنود. بلكه نظر شارع مقدّس و قانون گذار این است كه هر دو مجتمعا و متّفقا در مجلس حاضر و همزمان صیغه طلاق را استماع نمایند.
به عبارت دیگر مقارنت زمانی و مكانی میان اجرای صیغه عقد و حضور و استماع اجتماعی و اتّفاقی شاهدین شرط صحّت طلاق است. بنابراین اگر مردی نخست بدون حضور عدلین صیغۀ طلاق را اجرا كند، و سپس در نزد شاهد عادل اقرار كند به این معنا كه اخبار از انشاء بدهد، چنین طلاقی باطل و ملغی الاثر می باشد.
علاوه بر روایات زیادی كه بر این مطلب حكایت دارند، آیۀ شریفۀ قرآن نیز كه در مطلع این بحث مطرح شد بر این امر ظهور دارد. بدین معنی كه ظهور كلمۀ (اشهدوا) حضور اجتماعی شاهدین در هنگام انشاء صیغه طلاق است.
الف) شاهدان طلاق باید مرد باشند.
قانون مدنی در مادّۀ مورد بحث تصریح دارد كه باید طلاق در حضور لااقل دو مرد واقع شود. بنابراین بنظر قانون مدنی طلاقی كه در حضور زنان حتّی به تعداد مضاعف یا یك مرد و دو یا چند زن واقع شود، باطل خواهد بود.
فقها نیز در این كه باید شاهدین مرد باشند، اتّفاق نظر داشته و مخالفی در
ص: 387
این خصوص میان آنان مشاهده نشده است (1). مستند این نظر علاوه بر نصوص مستفیضۀ موجود و روایات كثیره ای كه از ائمه معصومین نقل شده است (2)، همان اصلی است كه در آغاز بحث طلاق مطرح نمودیم. بدین معنی كه چون نكاح یك پیوند و پیمان مهم و محكم بشمار می رود، لذا تا زمانی كه یك عامل منحل كنندۀ مسلّم و قاطع شرعی بوجود نیاید، می بایست حكم نكاح سالم سابق را استصحاب نمود و آن را بقوّت خود باقی دانست. در مسأله مورد نظر نیز چون در صحّت شهادت دو شاهد غیر مرد یا یك مرد و دو زن لااقل تردید است، بنابراین به قدر متیقن اكتفا نموده و در این موارد از حكم كردن به انحلال پیمان نكاح پرهیز و صحّت نكاح را ابقاء می نمائیم.
ب) شاهدان طلاق باید عادل باشند.
قانون مدنی در مادّۀ مورد بحث تصریح نموده كه باید طلاق در حضور لااقل دو نفر مرد عادل واقع شود. بنابراین بنظر قانون گذار اگر شاهدان طلاق فاقد صفت عدالت باشند، طلاق انجام شده در حضور آنان باطل و فاقد اثر است.
فقهای امامیّه نیز در عادل دانستن شاهدان طلاق نه تنها اتّفاق نظر دارند، بلكه سیّد مرتضی بر این مطلب ادّعای اجماع طایفه را نموده است (3). علاوه بر اجماع، قرآن كریم نیز بر این امر تصریح دارد: (وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْكُمْ) (4).
روایات زیادی نیز مؤیّد این مطلب است. از جمله می توان روایت محمد ابن مسلم (5) را كه در بحث اشهاد بدان اشاره شد، نام برد. بنابراین هم از نظر قانون مدنی و هم از نظر فقهاء امامیّه مستندا به كتاب و اجماع و روایات، لازم است كهة.
ص: 388
شاهدان طلاق دارای صفت عدالت باشند.
(العدالة حالة نفسانیّة باعثة علی ملازمة التّقوی مانعة عن ارتكاب الكبائر بل و الصّغائر علی الاقوی (1) - عدالت عبارتست از آن ملكه و حالت نفسانی شخص كه باعث رعایت مستمرّ تقوی و مانع از ارتكاب گناهان و جرائم كبیره … می شود).
بنابراین عادل كسی است كه دارای ملكه عدالت بوده، تقوی پیشه كند و از مرتكب شدن گناهان كبیره و اصرار بر جرائم صغیره پرهیز نماید.
در اكثر كتب فقهیه از جمله شرایع الاسلام و جواهر الكلام و … عدالت را همین گونه تعریف كرده اند.
بعضی از فقها از قیود متعدّد تعریف كاسته و معتقدند مسلمان بودن و داشتن حسن ظاهر كافیست. حسن ظاهر را نیز عدم علم به معصیت شخص دانسته اند. امّا مرحوم شیخ طوسی (2) و برخی دیگر معتقدند همین قدر كه شخص شاهد بظاهر مسلمان باشد كافیست. ولی نظر مشهور بر خلاف این دو نظریّه می باشد؛ چرا كه معتقدند صرف مسلمان بودن كفایت نمی كند، و علاوه بر آن دارا بودن عدالت نیز ضروری است.
در اینجا یك سؤال مطرح است؛ و آن اینكه آیا عدالت ظاهری شاهد كافیست، یا باید از عدالت واقعی برخوردار باشد؟ بعبارت دیگر، آیا در شاهد عدالت ظاهری شرط است یا واقعی؟
قبل از بیان نظراتی كه در پاسخ این سؤال مطرح شده، لازم است به ذكر
ص: 389
ثمرۀ این بحث بپردازیم. اگر بپذیریم عدالت ظاهری در شخص شاهد كفایت می كند، نتیجه ای كه بدست می آید اینكه چنانچه طلاق در حضور دو فردی كه ظاهرا عادلند انجام شود و پس از آن معلوم گردد كه یك یا هر دو شاهد فاسد بوده اند، در این صورت خللی به طلاق انجام شده وارد نیامده و طلاق صحیح خواهد بود. امّا اگر عدالت واقعی را معتبر بدانیم، هرگاه پس از وقوع طلاق آشكار شود كه شاهدان طلاق فاقد صفت عدالت بمعنای حقیقی كلمه بوده اند، در این صورت طلاق باطل خواهد بود.
حال كه ثمرۀ بحث مبیّن گشت، به نظراتی كه در مورد مشروط بودن عدالت ظاهری یا واقعی مطرح شده است، می پردازیم:
الف) مشهور فقها اعتقاد دارند كه همان عدالت ظاهری كافیست، و چنین استدلال نموده اند كه لازمۀ مشروط بودن عدالت واقعی، مكلّف نمودن شخص به تكلیف ما لا یطاق است زیرا حصول علم به عدالت واقعی امری بس مشكل و طاقت فرساست. بنابراین نتیجه آنست كه هرگز طلاقی بطور صحیح واقع نشود. زیرا هیچ راه ممكن برای احراز عدالت واقعی وجود ندارد (1).
ب) در مقابل گروه نخست عدّه ای دیگر معتقدند كه منظور از (ذوی العدل) كه در قرآن كریم آمده است، عدالت حقیقی است نه ظاهری.
ج) مرحوم علّامۀ حلّی (2) به كفایت عدالت ظاهری اظهار عقیده كرده، لكن اضافه كرده است كه اگر شخص طلاق دهنده بداند دو شاهدی كه در مجلس طلاق حاضر و شاهدند، برای دیگران ظاهر العدل می باشند، امّا به دلیلی كه بر او آشكار است فاسقند، در این صورت طلاق مزبور باطل خواهد بود.
منظور علّامه این است كه اگر شاهدان طلاق چنان از ظاهری آراسته4.
ص: 390
برخوردار باشند، كه عدالت ظاهری آن دو برای همگان احراز شود، ولی پس از وقوع طلاق معلوم شود كه آنها فاسق بوده اند، طلاق واقع شده صحیح می باشد. امّا در صورتی كه عدالت ظاهری آنها تنها برای دیگران محرز بوده و مطلّق به فساد آن دو علم و اطلاع داشته باشد، در این صورت طلاقی كه در حضور آنان واقع شده صحیح نخواهد بود.
بنظر می رسد، همانطور كه مشهور معتقدند، عدالت ظاهری در شاهدین كفایت می كند. زیرا اوّلا شرع مقدّس تشخیص عدالت را به عرف محوّل كرده، و عرف هم وسیله ای كه بكار احراز عدالت واقعی (كه یك مسأله درونی و قلبی است) بیاید، در اختیار ندارد. ثانیا كشف عدالت واقعی موجب تعسّر فردی و اجتماعی است، و باعث ویرانی بنیانهای زندگی افراد است، زیرا اگر پس از وقوع طلاق در حضور شاهدانی كه تا آن لحظه با هزاران مشقّت عدالت واقعی آنان احراز گردیده، فسق و فساد آنها ثابت شود، اثبات فساد آنان به صحّت طلاق واقع شده سرایت كرده و آن را باطل و بلااثر می سازد. حال تصوّر كنید مواردی را كه پس از وقوع طلاق، زوجۀ مطلّقه با سپری كردن مدّت عدّۀ مقرّره با دیگری ازدواج نموده و پس از تشكیل خانوادۀ جدید فساد و فسق شاهدان طلاق سابق وی آشكار شود، آنگاه چه پیش خواهد آمد؟! اگر این موارد توسعه نیز یافته باشد چه هنگامه ای برخواهد خواست؟!
بنابراین با اعتقاد راسخ به اینكه در شرع انور اسلام این قبیل سختگیری های عسرت آفرین وجود ندارد، همان عدالت ظاهری را منظور نظر شارع مقدّس دانسته، نظر مشهور را ترجیح می دهیم. مضافا اینكه، قبول نظر مشهور منافاتی با نظر علّامۀ حلّی ندارد؛ زیرا فرض مشروح علّامه فرضی است كه مكمّل نظر مشهور و مزید بر آن می باشد. اینكه علّامه می گوید: (در صورتی كه طلاق دهنده به فساد شاهدان طلاق علم دارد، طلاق مزبور باطل است هر چند دیگران آنها را ظاهر العدل بدانند.)
نظری درست و صائب است؛ زیرا مورد خطاب شارع مقدّس در قرآن، كه امر به
ص: 391
گرفتن دو شاهد عادل می نماید، شخص طلاق دهنده می باشد: (اذا طلّقتم النّساء فطلّقوهنّ … و اشهدوا ذوی عدل- هرگاه می خواهید زنان خود را طلاق دهید، پس طلاق دهید آنها را … و دو نفر عادل را بشهادت گیرید).
بنابراین اگر طلاق دهنده با وجود علم به فسق و فساد شاهدین آن دو را به شهادت طلاق خود فراخواند، خلاف دستور شارع معظّم رفتار و در نتیجه عملش فاقد صحّت است. كما اینكه بالعكس اگر طلاق دهنده به عدالت دو نفر اطمینان داشته باشد، در حالی كه دیگران آنان را عادل ندانند، بنظر می رسد طلاق مزبور صحیح خواهد بود. بناء علی هذا قوّت نظر علّامه آشكار است، چنانچه مرحوم مامقانی نیز بر این عقیده است (1).6.
ص: 392
مادّه 1135 قانون مدنی: (طلاق باید منجّز باشد و طلاق معلّق بشرط باطل است).
فقهاء طلاق معلّق را به دو قسم تقسیم نموده اند:
1) طلاق معلّق به شرط.
2) طلاق معلّق بر صفت.
منظور فقهاء از اصطلاح شرط، امری است كه در آینده ممكن الوقوع باشد.
به عبارت دیگر، امری كه در آینده نسبت وقوع و عدمش مساوی و هر دو امكان داشته باشد. حال اگر طلاق به چنین شرطی معلّق شود مسلّما باطل خواهد بود.
مانند اینكه طلاق دهنده بگوید: (انت طالق ان جاء زید) یا (انت طالق ان دخلت الدّار) كه طلاق را بر آمدن زید و یا دخول زوجه به خانه معلّق نماید، در حالی كه هر دو امر ممكن الوقوع بوده و از امور قطعیّه و مسلّم بشمار نمی آیند.
اصطلاح صفت یك اصطلاح فقهی است، و منظور از صفت امری است كه حین طلاق وجود ندارد، لكن در آینده قطعی الوقوع می باشد. مانند آنكه طلاق دهنده بگوید: (انت طالق ان طلعت الشّمس) كه طلاق را بر طلوع خورشید معلّق نماید.
ص: 393
اگر چه زمان بیان این عبارت شب بوده باشد، لكن طلوع خورشید، كه طلاق بر آن معلّق شده، امریست حتمی الوقوع.
هر دو قسم تعلیقی كه ذكر شد طلاق معلّق محسوب و هر دوی آنها باطل است؛ زیرا شرط صحّت طلاق، تنجیز آن است. و در هر دو موردی كه شرح داده شد طلاق منجّز نبوده و به شرط یا صفت معلّق گردیده است.
منظور قانون مدنی نیز از طلاق معلّق بشرط هر دو قسم تعلیق فوق الذكر است؛ چرا كه كلمۀ (شرط) در متن مادّه اعم از شرط و صفت در اصطلاح فقهی است.
مبنای فقهی این مطلب اولا همان اصلی است كه از ابتدای بحث طلاق تا كنون مكرّر به آن اشاره و استناد شده است. بموجب آن اصل، در بحث مورد نظر می بایست گفت طلاق صحیح و متیقن طلاقی است كه منجّز باشد؛ ثانیا نصوص و روایات مرسله، مؤیّد این امر هستند؛ ثالثا همانطور كه سید مرتضی (1) فخر المحققین (2)، شهید ثانی (3) و ابن ادریس (4) ادّعا نموده اند بر این مطلب اجماع مستقر است.
برخی از فقهاء طلاقی را كه بر یكی از شرایط صحّت خود معلّق باشد، صحیح دانسته و بر اینگونه طلاق اشكالی نگرفته اند. مانند اینكه شخصی طلاق زوجۀ خود را بر نبودن وی در حالت زنانگی، كه یكی از شرایط صحّت طلاق است، معلّق نماید.
ص: 394
ولی بنظر می رسد، همانطور كه قبلا در مبحث نكاح معلّق مشروحا بحث كردیم، تعلیق بر شرایط صحّت دو حالت دارد:
الف) حالتی كه شخص طلاق دهنده ضمن آنكه در هنگام اجرای صیغۀ طلاق به حصول شرط یقین دارد، طلاق را معلّق به همان شرط می نماید.
ب) حالتی كه مرد طلاق دهنده در حین اجرای صیغه طلاق به حصول شرطی كه طلاق را به آن معلّق می كند، تردید داشته باشد.
طلاق معلّق به شرط صحّت در حالت نخست صحیح است؛ زیرا طلاق بشرطی معلّق شده كه در حین اجرای صیغه حاصل است، چرا كه مطلّق به حصولش یقین دارد. امّا طلاق در حالت دوّم نمی تواند صحیح باشد؛ زیرا معلوم نیست كه آیا شرط صحّت حاصل است یا خیر؟ از آنجا كه مطلّق بدان علم نداشته و در تردید بسر می برد (1).5.
ص: 395
مادّه 1136 قانون مدنی: (طلاق دهنده باید بالغ و عاقل و قاصد و مختار باشد).
قانون گذار در مادّۀ فوق برای طلاق دهنده چهار شرط قائل شده كه عبارتند از:
بدین معنا كه شخص طلاق دهنده باید از نظر سنّی به حد بلوغ شرعی رسیده باشد. بنابراین صبی اعم از اینكه ممیّز باشد یا غیر ممیّز، نمی تواند زوجه خود را طلاق دهد؛ و اگر به این عمل مبادرت نماید طلاق باطل و بلااثر خواهد بود.
در فقه نیز بلوغ یكی از شرائط طلاق دهنده شمرده شده است. از آنجا كه مستند این نظر اخبار متواتره می باشد، لذا در این مسأله مشهور فقها (الّا شذّ و ندر) این شرط را معتبر دانسته اند (1).
ص: 396
البتّه شیخ طوسی و شیخ مفید و برخی از فقهای متقدّم (1)، باستناد روایتی، طلاق شخصی را كه به سنّ ده سالگی رسیده باشد صحیح دانسته اند. مستند این بزرگواران چند روایت است كه از حضرت صادق (ع) نقل شده مبنی بر این كه آن حضرت فرموده است: (كودك ده ساله می تواند زوجۀ خود را طلاق دهد) (2).
اگر چه این بزرگان عمل به مفاد این روایت را روا دانسته اند، لكن مشهور فقها بدلائلی همچون ضعف سند و مخالفت روایت با اصول شرعیّه و قواعد اولیّه و اصول كلیّۀ فقهی، آن را مردود دانسته و عمل به مفاد آن را فتوی نداده اند.
فقها طلاقی را كه از سوی ولی زوج صغیر انجام شود، صحیح نمی دانند؛ خواه این ولی پدر یا جدّ پدری و یا حاكم شرع باشد.
برای این موضوع استناد شده است به:
الف) روایات واصله به مضمون: (الطّلاق بید من اخذ بالسّاق- طلاق بدست خود شوهر (صاحب بضع) است)؛ بنابراین بولایت نمی توان طلاق داد.
ب) علاوه بر روایات و اخباری كه در این خصوص وارد شده، اجماع فقها نیز در این مسأله مستقر می باشد (3).
شرط دوّمی كه مادّه 1136 ق. م. برای طلاق دهنده قائل شده عقل است.
بنابراین مجنون دائمی كه فاقد این شرط است، نمی تواند زوجۀ خود را طلاق دهد؛ امّا مجنون ادواری حكمش تفاوت دارد كه در جای خود، ضمن شرح مادّه 1137
ص: 397
بحث خواهیم كرد.
مستند اعتبار شرط عقل در طلاق دهنده روایات بیشماری است كه در كتب روائی ذكر گردیده است (1).
منظور از این شرط آنست كه شخص طلاق دهنده در ادای لفظ و صیغۀ طلاق قاصد باشد. به عبارت دیگر، بداند كه چه می گوید و بر معنی و مفهوم واقعی عباراتی كه تلفّظ می كند وقوف كامل داشته باشد. تنها به نحوۀ تلفّظ بسنده ننماید، و در اجرای صیغه جدّی، و از نتایج و آثار آن آگاه باشد.
فقها نیز در این مسأله اتّفاق نظر دارند. مبنا و مستند فقهی این نظر عبارتست از:
اوّلا- روایات و اخبار زیادی كه از امامین محمّد باقر و جعفر صادق علیهما السلام نقل گردیده است. از جمله روایت عبد الواحد بن مختار انصاری و خبر هشام به این مضمون كه حضرت صادق (ع) فرمود: (لا طلاق الّا لمن اراد الطّلاق- طلاق واقع نمی شود مگر آنكه طلاق دهنده قصد و اراده طلاق داشته باشد (2)).
ثانیا- در این مسأله اجماع نیز وجود دارد. بنابراین طلاق دهنده ای كه صیغه طلاق را اشتباه اداء كرده باشد و یا بشوخی آن را اجرا نموده و فاقد قصد باشد، طلاقش صحیح نخواهد بود.
برای تحلیل و بررسی مسئلۀ قصد و الزامی بودن آن در صیغۀ طلاق،
ص: 398
می بایست صوری كه برای قصد و عدم آن متصوّر است مطرح نمود و مورد نظر قرار داد:
الف) گاهی قصد منحصر به لفظ بوده و در معنا وجود ندارد. مانند كسی كه می خواهد بگوید: (انت بالغ) ولی اشتباها بجای آن (انت طالق) می گوید؛ در این صورت لفظ قصد شده، لیكن معنای آن مقصود نبوده است.
ب) گاهی بعكس در معنی و مفهوم قصد وجود دارد، ولی در لفظ قصد موجود نیست. این صورت در جائی است كه شخص معنای طلاق را قصد كرده، ولی بجای آنكه لفظی بكار برد كه این مفهوم و مقصود را بیان سازد، اشتباها لفظ دیگری را كه رسانندۀ این منظور نیست تلفّظ می نماید. مثلا بجای آنكه بگوید:
(انت طالق) می گوید: (انت بالغ).
ج) گاهی در لفظ و مفهوم هر دو قصد وجود دارد. همانند اغلب عباراتی كه افراد بطور روزمره در بیان مقاصد ویژه خود بكار می برند و مقصود خود را به دیگران تفهیم می نمایند.
د) صورت چهارم آنكه در هیچ كدام از لفظ و معنا قصد وجود ندارد. مانند عباراتی كه افراد مریض در بعضی از شرائط بر زبان جاری می سازند، كه در اصطلاح عامّه به هذیان موسوم است.
بنابراین برای آنكه شرط وجود قصد متحقّق شده و طلاق صحیح و درست انجام شود، می بایست همانند صورت سوّم طلاق دهنده هم قاصد لفظ طلاق باشد و هم قاصد مفهوم و معنی آن.
مسأله- با توجّه به اینكه قصد یك امر درونی و قلبی است، اگر زوج مدّتی پس از اجرای طلاق اظهار كند كه اشتباها و بدون قصد صیغۀ طلاق را جاری ساخته است، آیا می توان ادّعایش را پذیرفت و به بطلان طلاق نظر داد؟
در فقه نسبت به این مسأله اختلاف نظر وجود دارد. برخی به استناد قلبی بودن قصد و اینكه راهی جز اظهار و ادّعای خود شخص برای اثبات آن نیست، و به
ص: 399
استناد اینكه اصل عدم قصد است، به قبول ادعای زوج و بطلان طلاق مزبور معتقد شده اند (1). در مقابل، عده ای دیگر به استناد این اصل كه هر قول و فعل قائل و فاعل عاقل و مختار از روی قصد واقع می شود، به صحّت طلاق و غیر مسموع بودن ادّعای چنین شخصی نظر داده اند.
قول دوّم بنظر قویتر می آید؛ زیرا ظاهر حال آدم عاقل و مختاری كه لااقل دو شاهد عادل را به اشهاد فرا می خواند، و در محضر آن دو با رعایت شرایط لازم زوجۀ خویش را طلاق می دهد، بر این امر ظهور دارد كه صیغه را از روی قصد و با توجّه كامل جاری ساخته است. بنابراین كسی كه پس از وقوع طلاق قاصد نبودن خویش را ادّعا كند، صرفا یك مدّعی محسوب و تا ادّعای خود را به اثبات نرساند، طلاق به صحّت خود باقی خواهد بود.
این قول هر چند بنظر قوی تر می رسد، و ظاهرا در تمامی عقود و ایقاعات الفاظ موضوعه برای اجرای صیغه، اماره ای بر قصد می باشند مگر اینكه خلافش ثابت گردد، لكن مشهور بر نظریّه نخستین فتوی داده و گفته اند از نظر ظاهر قول زوج پذیرفته می شود ولی باطنا زوج مدیون نیّت خویش است.
چهارمین شرطی كه در مادّۀ 1136 ق. م. برای طلاق دهنده ذكر شده اختیار است.
در بطلان طلاقی كه از روی اكراه واقع شده باشد، میان فقهاء اختلافی وجود نداشته و همه بر این مسأله اتّفاق نظر دارند. علاوه بر اجماع مذكور، نصوص وارده بطور عموم و خصوص نیز مؤیّد این مسأله می باشند. منظور از نصوص عامّ آن
ص: 400
نص هائی است كه اصولا بطور كلّی بر بطلان هر عمل كه از روی كره واقع شود، دلالت دارند. در مقابل، مقصود از نصوص خاص آن قبیل روایاتی است كه بطلان طلاقی را كه از روی اكراه واقع شود، بیان نموده است. همانند روایت زراره كه حاكی است حضرت ابی جعفر (ع) در مورد طلاق شخص مكره فرموده است: (لیس طلاقه بطلاق- طلاق مكره طلاق نیست (1)) و روایت عبد اللّه ابن حسین از حضرت صادق (ع) كه نقل می كند آن حضرت فرمودند: (لا یجوز الطّلاق فی الاستكراه- طلاق در حال اكراه صحیح نیست 2).
اكراه عبارتست از تهدید شدن انسان به عملی كه انجام آن عمل در توانائی مكره (اكراه كننده) باشد و آن عمل موضعی برای تهدید باشد. بنابراین برای آنكه اكراه تحقّق یابد، لازم است كه:
الف) اكراه كننده مكره را به امری تهدید نماید كه انجام آن امر برای اكراه كننده مقدور باشد.
ب) راه فراری برای اكراه شونده (مكره) وجود نداشته باشد. مانند اینكه شخصی دیگری را تهدید كند كه (اگر زنت را طلاق ندهی ترا می كشم) یا (ترا به درون چاه پرتاب می كنم) در این صورت تهدید شونده راه فراری نداشته و كشتن یا اسقاط در چاه برای تهدیدكننده مقدور می باشد.
ج) اكراه شونده علم یا ظنّ قوی داشته باشد كه در صورت عدم انجام خواسته اكراه كننده، خطری جدّی او را تهدید خواهد كرد.
د) آنچه كه اكراه كننده مكره (اكراه شونده) را بدان تهدید می كند، نسبت به شخص مكره و یا بستگان و كسانش خطر یا زشت و مذموم محسوب شود. مثلا اگر مكره به مكره بگوید: (چنانچه نسبت به طلاق زوجه ات اقدام نكنی، به پدرت
ص: 401
آسیب می رسانم، یا مال پدرت را غارت می كنم.) البتّه باید توجّه داشت كه تهدیدهائی از قبیل قتل و جرح و همانند آن تهدیداتی است كه اثر آن نسبت به همگان مساوی و برابر است، لكن در تهدیدات مالی صدق آن نسبت به افراد متموّل و بینوا یكسان نیست.
ص: 402
مادّه 1137 قانون مدنی: (ولی مجنون دائمی می تواند در صورت مصلحت مولّی علیه زن او را طلاق دهد).
همانطور كه پیش از این نیز بیان نمودیم، از نظر فقهی میان صبی و مجنون دائمی تفاوت است. از جمله اینكه ولی صبی نمی تواند زوجۀ وی را طلاق دهد، لكن ولی یا حاكم شرع می تواند زوجۀ مجنون دائمی را طلاق دهد. مستند این فرع عینا همان روایات وارده در مسأله است كه پیش از این بدان اشاره شد.
از واژه (مجنون دائمی) مذكور در مادّۀ فوق چنین بر می آید كه حاكم شرع یا ولی مجنون ادواری نمی تواند زوجه او را طلاق دهد؛ علّتش مشخّص است، زیرا جنون در مجنون ادواری همیشگی و دائمی نیست، لذا ولی او باید صبر كند تا زمانی كه حالت جنون او موقّتا مرتفع شود، و خود مجنون در حالت افاقه در این خصوص تصمیم بگیرد.
ولیّ مجنون دائمی ممكن است همان ولی قهری باشد، و یا آنكه در صورت نبودن ولی قهری حاكم یا مقامات قانونی باشند. به هرحال ولی مجنون دائمی اعم از آنكه قهری باشد یا حاكم، می تواند به شرط رعایت مصلحت و غبطۀ مولّی علیه زن او را طلاق دهد.
از نظر فقهی میان جنونی كه به بلوغ متّصل باشد با جنونی كه بعدا عارض شود، تفاوتی وجود ندارد. از نظر قانون مدنی نیز در این خصوص فرقی احساس نمی گردد.
ص: 403
مادّه 1138 قانون مدنی: (ممكن است صیغۀ طلاق را بتوسط وكیل اجرا نمود).
بنظر مشهور فقهاء (1) می توان صیغۀ طلاق را با اعطای وكالت به غیر اجرا نمود، خواه زوج در مراسم اجرای طلاق حضور داشته و یا غایب باشد، امّا مرحوم شیخ طوسی از امامیّه 2 و پاره ای از فقهای عامّه (2) معتقدند در صورتی كه مرد نزد زنش حاضر باشد باید خود وی مستقیما به انجام طلاق مبادرت نماید، بنابراین انجام آن از طریق وكیل صحیح نخواهد بود. مستند این عدّه از فقهاء روایت زراره از حضرت صادق (ع) است كه آن حضرت در پاسخ سؤال از جواز یا عدم جواز وكالت در طلاق، فرموده اند: (لا یجوز الوكالة فی الطّلاق (3) - در طلاق وكالت جایز نیست) البتّه مرحوم شیخ مفاد این روایت را فقط بر موردی كه زوج نزد زوجه اش حاضر باشد حمل كرده است.
ص: 404
مستند جواز وكالت در طلاق:
اوّلا- اطلاق ادلّه وكالت می باشد كه شامل تمام امور نیابت پذیر می گردد.
منظور از امور قابل نیابت اموری است كه نظر شارع به شكلی بر آن تعلّق نگرفته باشد كه آن امر مستقیما و مباشرتا توسط خود شخص انجام شود؛ همانند طلاق كه می توان آن را با وكالت انجام داد.
ثانیا- روایت خاصی است كه در این خصوص وجود دارد. از جمله حدیثی (1) كه از حضرت صادق (ع) روایت شده كه به موجب آن از حضرت در مورد (مردی كه امر طلاق زنش را به دیگری واگذار كرده و گفته شاهد باشید كه من اختیار طلاق زنم را به فلان كس دادم) سؤال شده كه آیا این امر جایز است یا خیر؟ و آن حضرت فرموده است: بلی صحیح است و مانعی ندارد.
از این روایت استفاده می شود كه حضور یا غیاب شوهر، تأثیری در جواز توكیل در امر طلاق ندارد، زیرا آن حضرت در مقام پاسخ مسائل، از وی نپرسیده كه آیا مرد نزد زنش بوده یا خیر؟ و چون نپرسیده است، به اصطلاح فقهی همین ترك استفصال، دلیل بر این است كه مطلقا مانعی ندارد.
قانون مدنی ایران، به پیروی از نظر مشهور امامیّه، وكالت در طلاق را پذیرفته است. قبلا در ذیل مادّۀ 1119 نیز در این خصوص بحث شد.
آیا زوج همانطور كه برای انجام طلاق می تواند به شخص ثالث و بیگانه وكالت دهد، به خود زوجه هم می تواند وكالت دهد تا خود را مطلّقه نماید؟
ص: 405
در فقه دو نظر وجود دارد:
اوّل- مشهور امامیّه معتقدند، همانطور كه در سایر عقود و ایقاعات می توان چنین كاری كرد، در طلاق هم می توان به زن وكالت داد، و دلیل آن عمومات جواز توكیل در افعال قابل نیابت است، و بی شك طلاق یكی از امور نیابت بردار است، و زن از لحاظ حقوقی كامل بوده و می تواند وكیل شود (1).
دوّم- مرحوم شیخ طوسی معتقد است كه در طلاق مطلقا نمی توان به خود زوجه وكالت داد، حتّی در موردی كه مرد غایب باشد، دلیل وی این است كه اوّلا قابل، نمی تواند فاعل باشد، و زوجه كه خود طلاق را قبول می كند عمل كننده نمی تواند باشد؛ ثانیا به روایت (الطلاق بید من اخذ بالساق) استناد كرده است 2.
مشهور، استدلال شیخ را بدلیل زیر مردود دانسته اند:
1) دلیل اوّل، یعنی قابل نمی تواند فاعل باشد، فقط در امور (واقعی) صحیح است و در مورد امور (اعتباری) صادق نیست، و لذا مانعی ندارد كه زوجه باعتبار اینكه وكیل است فاعل باشد، و از جهت اینكه زوجه موكّل است قابل باشد، كما اینكه شخص واحد می تواند هم طرف ایجاب و هم طرف قبول باشد.
2) در خصوص استناد به روایت (الطلاق بید من اخذ بالساق) باید گفت كه مفهوم این روایت آنست كه اختیار كلّی طلاق بدست مرد است، بنابراین اعطای وكالت اجرای طلاق به زن منافاتی با این روایت ندارد، زیرا وقتی زوج، زوجه را در طلاق وكیل خود می كند، یعنی اختیار طلاق خود را به زوجه تفویض كرده. و لذا قانون مدنی ایران به پیروی از مشهور امامیّه در این مادّه و نیز مادّۀ 1119 وكالت زوجه را پذیرفته و معتبر دانسته است.4.
ص: 406
مادّه 1139 قانون مدنی: (طلاق مخصوص عقد دائم است، و زن منقطعه به انقضاء مدّت یا بذل آن از طرف شوهر، از زوجیّت خارج می شود).
یكی از شرایط معتبره در صحّت طلاق این است كه عقد (دائم) باشد، بنابراین طلاق نسبت به زن منقطعه واقع نمی شود.
این مسأله اتّفاقی بوده و اجماع بر آن محقّق است؛ به علاوه، این حكم با اصول كلّی فقهی موافقت دارد؛ نصوصی نیز كه طلاق را به نكاح محصور كرده، دال بر این مطلب است؛ از طرف دیگر مستفاد از نصوص ویژه ای هم كه در خصوص نكاح منقطع وارد شده، همین مطلب است. از جمله، روایتی كه حاكیست از حضرت صادق (ع) سؤال كرده اند كه آیا زوجه ای كه منقطعه است بدون طلاق جدا می شود؟ حضرت فرموده اند: (با بذل مدّت یا انقضاء آن جدا می شود زیرا نكاح خاتمه می یابد (1)).
ص: 407
قانون مدنی هر چند در مادّۀ 1120 یكی از عوامل انحلال نكاح منقطع را بذل مدّت شمرده، و نیز در مادّۀ 1139 به آن اشاره نموده، ولی احكام و مسائل آن را ذكر نكرده است؛ لذا با استخراج از كتب فقهیّه (1) به شرح این موارد می پردازیم:
1) زوج می تواند هر موقع كه مایل باشد باقی مانده از مدّت نكاح منقطع را به زوجه ببخشد، و به تعبیر دیگر او را بری نماید. در این صورت نكاح منقطع منحل گردیده، و عدّه آغاز می گردد.
2) بذل و یا ابراء مدّت (ایقاع) بحساب می آید، لذا می بایست منجّزا انجام شود، و هر گونه اشتراط موجب بطلان است. مثلا اگر زوج به زوجه منقطعۀ خویش بگوید: (من مدّت را ابراء كردم به شرط آنكه با فلان كس ازدواج نكنی)، ابراء باطل است.
3) ابراء مدّت می تواند در ضمن یك صلح انجام شود. مثلا زوجه چیزی را به زوج تقدیم نماید، در مقابل آنكه به نحو شرط نتیجه، از مدّت بری باشد، و نیز می تواند ابراء مابقی مدّت خویش را بخواهد. این مصالحه صحیح و زوج، در صورت اخیر، ملزم به ابراء می باشد؛ و چنانچه امتناع ورزد زوجه می تواند از دادگاه اجرای تعهّد را درخواست نموده و دادگاه زوج را اجبار می نماید؛ و در صورت امتناع مجدّد، حاكم رأسا اقدام بر ابراء خواهد كرد.
4) در فرض پیش، زوج و زوجه می توانند در ضمن عقد صلح، شرط و یا شروطی را قرار دهند، در این صورت مشروط علیه ملزم به انجام آن خواهد بود، مثل اینكه زوج بر زوجه شرط كند كه با فلان مرد ازدواج نكند، البته با اینكه چنین
ص: 408
شرطی صحیح بوده و دادگاه نیز از ازدواج مجدّد جلوگیری خواهد كرد، امّا در صورت وقوع ازدواج توجیهی بر بطلان آن بنظر نمی رسد.
چنانچه زوج در ضمن عقد صلح شرط كند كه زوجه پس از جدائی مجدّدا با وی ازدواج نماید، زوجه ملزم به انجام تعهّد است؛ و اگر انجام ندهد، دادگاه وی را اجبار می كند. در صورتی كه از این امر امتناع ورزد، حاكم رأسا عقد ازدواج را جاری خواهد ساخت.
5) آیا ولی صغیر می تواند مدّت زوجۀ منقطعۀ او را بذل نماید؟
بنظر می رسد در صورت غبطه و صلاح صغیر چنین اختیاری را دارد (1). 5
ص: 409
مادّه 1140 قانون مدنی: (طلاق زن در مدّت عادت زنانگی یا در حال نفاس صحیح نیست مگر اینكه زن حامل باشد یا طلاق قبل از نزدیكی با زن واقع شود یا شوهر غایب باشد بطوری كه اطّلاع از عادت زنانگی بودن زن نتواند حاصل كند).
یكی دیگر از شرایط صحّت طلاق این است كه زن در حال حیض و نفاس نباشد. بنابراین چنانچه در این حالات طلاق واقع شود، باطل خواهد بود.
از مفهوم مادّۀ فوق، شرایط بطلان طلاق در یكی از حالات حیض یا نفاس به ترتیب زیر مستفاد می گردد:
1) زن مدخوله باشد.
2) حامله نباشد.
3) شوهرش در نزد او حضور داشته باشد.
در صورتی كه این سه شرط موجود باشد، طلاق انجام شده در حالت حیض یا نفاس باطل خواهد بود. و اگر یكی از شرایط فوق الذكر وجود نداشته باشد (زن مدخوله نباشد یا حامله باشد یا شوهر غایب باشد) و طلاق در حال حیض یا نفاس
ص: 410
واقع شود، اشكالی بر طلاق انجام شده مترتّب نیست. توضیح اینكه:
الف) طلاق زوجه ای كه شوهرش با وی نزدیكی نكرده است (غیر مدخوله) مطلقا جائز است، هر چند كه مواجه با عادت زنانگی او گردد.
ب) از آنجا كه حائض شدن زنان در حال حمل، امری ممكن الوقوع است لذا چنانچه طلاق زن حامله مواجه با حیض او گردد صحیح می باشد.
ج) هرگاه مردی با همسرش در یك شهر زندگی كنند هر چند در یك منزل نباشند چنانچه بخواهد او را مطلّقه سازد بایستی در مورد عادت زنانگی وی تحقیق كند و پس از اطمینان مبادرت به طلاق نماید، ولی چنانچه در فاصله دوری از وی بسر می برد بطوری كه نتواند كسب اطّلاع كند، انجام طلاق بلامانع است؛ هر چند كه مواجه با ایّام حیض و یا نفاس او گردد (1).
بنظر فقهاء امامیّه مطلق غیبت و فاصله مرد و زن كافی نیست؛ پاره ای گفته اند از مدّت غیبت بایستی حد اقل یك ماه گذشته باشد (2)، ولی اكثرا مدّت خاصّی را مطرح ننموده و معیار را بر امكان دستیابی و اطّلاع قرار داده اند. بموجب این نظریّه حتّی چنانچه از طریق محاسبات بتواند ایّام عادت و یا نفاس زوجۀ خویش را تحصیل نماید، نمی تواند بدون رعایت، طلاق دهد و اگر طلاق دهد در صورت مصادف شدن با ایّام حیض و یا نفاس طلاق باطل خواهد بود (3). و متقابلا مرد حاضر چنانچه تحصیل اطلاع برایش دشوار باشد در حكم غایب است (4).ل.
ص: 411
مادّه 1141 قانون مدنی: (طلاق در طهر مواقعه صحیح نیست مگر اینكه زن، یائسه یا حامل باشد).
محتوای این مادّه تكمیلی است بر مفاد مادّۀ پیشین، و گویای این نكته است كه در صحّت طلاق نه تنها معتبر است كه مطلّقه در حال طهر بوده و در حال حیض و یا نفاس نباشد، بلكه طهری كه طلاق در آن واقع می شود بایستی طهر غیر مواقعه باشد. و منظور آن است كه پس از پاك شدن زن تا هنگام طلاق هیچ بار شوهرش با او نزدیكی نكرده باشد. این شرط مربوط به زوجۀ بالغی است كه نه حامله است و نه یائسه، و اگر صغیره و یا حامله و یا یائسه باشد طلاق وی مطلقا صحیح است.
در این مسأله هیچ گونه اختلاف نظری در میان فقهای امامیّه وجود ندارد (1). و مستند آن روایاتی است كه به صراحت دلالت بر این امر دارد. به دو نمونه ذیلا
ص: 412
اشاره می شود.
1) بكیر بن اعین از امام باقر (ع) روایت كرده است كه آن حضرت فرمود:
(الطّلاق ان یطلق الرّجل المرأة علی طهر من غیر جماع … (1)) یعنی طلاق آن است كه مرد زنش را در طهری طلاق دهد كه در آن نزدیكی نكرده است.
2) اسماعیل بن جابر از امام باقر (ع) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
پنج دسته زنان را در هر حال می توان طلاق داد؛ زن حامله ای كه حمل او روشن گردیده؛ زن غیر مدخوله؛ زنی كه شوهرش از وی غائب است؛ زنی كه هنوز حیض نشده است (نابالغ) و زن یائسه (2).
با در نظر گرفتن مضامین دو دسته روایات فوق بخوبی فتوای مورد نظر استنتاج می گردد.ق.
ص: 413
مادّه 1142 قانون مدنی: (طلاق زنی كه با وجود اقتضای سنّ عادت زنانگی نمی شود وقتی صحیح است كه از تاریخ آخرین نزدیكی با زن سه ماه گذشته باشد).
زنی كه در سنّ حیض است (نه نابالغ است و نه یائسه) ولی حیض نمی بیند در اصطلاح فقه او را (مسترابه) (1) گویند. این واژه هر چند حقیقتا باید بر زنانی اطلاق گردد كه مشكوك به حمل هستند ولی در كتب فقهی، به پیروی از روایات، بر زنانی كه به علّت رضاع و یا مرض و یا علل و اسباب دیگر در چنین حالتی قرار گیرند نیز اطلاق شده است و مشمول حكم فوق می باشند (2).
فقهاء در حكم فوق اجماع دارند، و روایات متعدّدی گویای مفاد فوق می باشد. از جمله مرسله عطار است كه از امام صادق (ع) سؤال كرد زن مسترابه ای
ص: 414
كه حیض نمی بیند، در حالی كه همسالان او بعضی حامله می شوند و بعضی نمی شوند، چنانچه شوهرش با او نزدیكی كرده باشد، چگونه طلاق داده می شود؟
آن حضرت پاسخ داد: ( … لیمسك عنها ثلاثه اشهر ثمّ یطلقها) (1) یعنی سه ماه از او فاصله بگیرد و آنگاه او را طلاق دهد.
زنی كه عادتش بر این است كه در فواصل بیش از سه ماه حیض می بیند در حكم مسترابه (موضوع ماده 1142 ق. م.) نمی باشد، بلكه از زنان (ذات العاده) محسوب است؛ كه باید بدون توجه به این فواصل طولانی، پس از حیض شدن و پاك شدن، بدون انجام نزدیكی، طلاق صورت گیرد (2).
ص: 415
ص: 416
اقسام طلاق
طلاق بائن
طلاق خلع
طلاق مبارات
طلاق رجعی- حق رجوع
نحوه رجوع
ص: 417
ص: 418
مادّه 1143 قانون مدنی: (طلاق بر دو قسم است: بائن و رجعی).
از نظر فقهاء طلاق ابتدائا تقسیم می شود به طلاق (بدعی) و (سنّی).
طلاق بدعی، طلاقی است كه خلاف شرایط مقرّره در شریعت انجام گرفته باشد؛ و این نوع طلاق اگر واقع شود، باطل است. مراد از شرایط شرعی همان شرایطی می باشد كه در مبحث قبل ذكر گردیده است.
منظور از طلاق سنّی، طلاقی است كه مطابق مقررات و با رعایت كامل شرایط شرعی انجام شده باشد. و خود بر دو قسم است:
الف) طلاق بائن.
ب) طلاق رجعی.
ص: 419
مادّه 1144 قانون مدنی: (در طلاق بائن برای شوهر حق رجوع نیست).
مادّه 1145 قانون مدنی: (در موارد ذیل طلاق بائن است:
1) طلاقی كه قبل از نزدیكی واقع شود.
2) طلاق یائسه.
3) طلاق خلع و مبارات مادام كه زن رجوع به عوض نكرده باشد.
4) سوّمین طلاق كه بعد از سه وصلت متوالی بعمل آید اعم از اینكه وصلت در نتیجه رجوع باشد یا در نتیجه نكاح جدید).
طلاق بائن، طلاقی است كه در آن رابطه زوجیّت قطع می گردد و برای شوهر حق رجوع نیست. ذیلا به ذكر انواع طلاق بائن، و احكام مربوط به هر یك از آنها می پردازیم:
1) طلاق زوجه غیر مدخوله، هر چند با وی خلوت كرده باشد. مراد از دخول، نزدیكی به نحوی است كه موجب غسل جنابت گردد، خواه از قبل باشد و
ص: 420
خواه از دبر. فقها بر این مسأله اجماع دارند زیرا نصوص بطور مطلق گفته اند با دخول، مهر و عدّه لازم می آید (1).
2) طلاق یائسه (2)، زن یائسه عبارت است از زن پنجاه و یا شصت ساله ای (3) كه حیض نمی بیند؛ به شرحی كه فقها در كتب فقهیّه مبحث طهارت در این خصوص بحث كرده اند.
3) طلاق زوجۀ صغیره (كمتر از 9 ساله).
4 و 5) طلاق خلع و مبارات مادام كه زن به عوض رجوع نكرده باشد؛ و چنانچه رجوع كند، طلاق مبدّل به رجعی می شود. (توضیح كامل در مورد این دو نوع طلاق، بطور جداگانه و در ذیل مواد 1146 و 1147 ق. م. خواهد آمد).
6) سه طلاقه ای كه دو رجوع در میان آن فاصله شده است.
طلاقهائی كه خارج از صور فوق صورت گیرد، طلاق رجعی است.
در اقسام 1 و 2 و 3 از طلاق بائن عدّه وجود ندارد؛ و لذا به محض وقوع طلاق رابطه زوجیّت قطع می گردد و زن بلافاصله می تواند با مردی دیگر ازدواج كند؛ و از آنجا كه در این طلاق های سه گانه عدّه وجود ندارد لذا رجوع معنی ندارد؛ و چنانچه آن زن و مرد بخواهند مجددا با یكدیگر ازدواج كنند بایستی الزاما به انعقاد عقدی جدید مبادرت نمایند.
طلاق در صورتهای چهارم و پنجم قبل از رجوع زوجه به عوض، بائن است، و لذا هر چند در این نوع طلاق عدّه وجود دارد و به این علّت زن نمی تواند بلافاصله با مردی دیگر ازدواج نماید، لكن وجود عده بدان معنی نیست كه مرد بتواند به اختیار خود هرگاه خواست در طول مدّت زمان عدّه رجوع كند.د.
ص: 421
در طلاق نوع ششم، زن بر مرد حرام می گردد و حلال شدن او منوط به آن است كه پس از انقضاء عدّه با مردی دیگر ازدواج كند (1) و پس از نزدیكی چنانچه با طلاق و یا موت زوج از یكدیگر جدا شوند، زن می تواند مجددا با شوهر سابق خویش ازدواج نماید. قبلا در ذیل مادّۀ 1057 در این زمینه مفصلا بحث شد.
تذكّر:
1) قانون مدنی طلاق زوجه صغیره را متذكّر نگردیده، ولی فقها آن را جزء طلاق های بائن ذكر كرده اند (2).
2) غیر مدخوله لزوما به معنای باكره نیست، بلكه منظور از غیر مدخوله؛ زوجه ای است كه زوج پس از وقوع نكاح، بدون آنكه با وی نزدیكی كند، او را طلاق داده باشد. بنابراین چنانچه زوجه قبلا شوهر دیگری داشته و یا آنكه از همین شوهر مدخوله بوده و مطلّقه شده و سپس مجددا با او ازدواج كرده، حال چنانچه قبل از نزدیكی طلاق داده شود غیر مدخوله محسوب است و عدّه ندارد و طلاق مذكور نیز بائن بشمار می رود.
البته لازم به توضیح است كه اگر مردی به مطلقه رجعیّه خود رجوع كند، و قبل از نزدیكی مجددا وی را طلاق دهد این مطلّقه، غیر مدخوله محسوب نخواهد شد زیرا رجوع ادامه زندگی قبل است و ازدواج جدید محسوب نمی گردد و چون زوجه قبلا مدخوله بوده لذا در صورت اخیر نیز مدخوله بشمار می آید (3).
***2.
ص: 422
مادّه 1146 قانون مدنی: (طلاق خلع آن است كه زن به واسطه كراهتی كه از شوهر خود دارد در مقابل مالی كه به شوهر می دهد طلاق بگیرد اعم از اینكه مال مزبور عین مهر یا معادل آن و یا بیشتر و یا كمتر از مهر باشد).
واژۀ خلع بر وزن (صلح) از خلع به فتح خاء به معنای جدا كردن و كندن آمده است. چون قرآن مجید زن و شوهر را به منزلۀ لباس یكدیگر دانسته (هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ) (1) لذا جدائی زن و شوهر در بیان قرآن به كندن لباس تشبیه شده است (2).
در اصطلاح فقه و حقوق، خلع به معنای رها ساختن زوجه در مقابل بذل مال است.
همان طور كه در متن مادّۀ فوق تصریح گردیده، طلاق خلع مبتنی بر دو عنصر است:
الف) كراهت داشتن زن از شوهر.
ب) دادن مالی از سوی زن به مرد در مقابل انجام طلاق؛ كه آن را (فدیه) گویند.
ص: 423
یكی از عناصر لازم در طلاق خلع آن است كه زوجه نسبت به زوج كراهت داشته باشد و در غیر این صورت طلاق خلع صحیح نیست؛ و لزوما بایستی این كراهت تنها از ناحیه زوجه باشد، نه از طرفین و یا از ناحیۀ فقط زوج. كراهت لازم در طلاق خلع، گاهی ذاتی است مثل كراهتی كه ناشی از خصوصیّات زوج است، از قبیل زشتی چهره و سوء خلق وی و امثال آن، و گاهی عارضی است مثل آنكه زوجه بخاطر ازدواج مجدّد شوهرش از وی متنفّر است. با وجود هر یك از این دو نوع كراهت طلاق خلع می تواند صورت گیرد. امّا چنانچه شوهر، زنش را آزار دهد یا او را ناسزا گوید و یا از انجام وظایف زناشوئی تخلّف نماید و زن بخاطر نجات و رهائی از دست او مهر و یا مالی را بذل، و درخواست طلاق كند، گرفتن مال مزبور بر مرد حرام، و خلع باطل است و چنانچه با این شرائط طلاق اتّفاق افتد، رجعی خواهد بود (1).
مستند فقهی لزوم كراهت، اوّلا اجماع و ثانیا نصوص در حدّ متواتر است (2).
بنظر بسیاری از فقها، مطلق كراهت زوجه كافی نیست، بلكه باید به حدّی باشد كه از گفتار و كردار وی چنین استشمام گردد كه چنانچه شوهرش او را طلاق ندهد، مرتكب معصیت خواهد شد و لااقل ناشزه می گردد (3). این نكته را از آیه شریفة 229 سوره بقره استنباط نموده اند. ( … فَإِنْ خِفْتُمْ أَلّٰا یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ فَلٰا جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ).
ولی مشهور فقها صرف اظهار كراهت را كافی دانسته و احراز حدّ فوق را
ص: 424
لازم نمی دانند (1).
به مالی كه زن در مقابل طلاق به شوهر تسلیم می كند، (فدیه) یا (فداء) گویند. فدیه همانند مهر باید مالیّت داشته باشد، و چیزی می تواند به عنوان فدیه داده شود كه بتوان آن را مهر قرار داد. البته لازم نیست كه عین مهر و یا به مقدار مهر نكاح باشد، بلكه ممكن است كمتر یا زیادتر از آن باشد. امام صادق (ع) در این زمینه می فرماید: (یخلعها بما تراضیا علیه من قلیل او كثیر) (2) یعنی (مرد زن را خلع می كند، در مقابل هر چه كه بتراضی برسند خواه كم باشد و خواه زیاد).
لازم نیست كه فدیه به تفصیل معلوم باشد، بلكه معلوم بودن اجمالی آن كافی است، مثلا اگر مال موجود در صندوق را فدیه قرار دهند، صحیح است.
فدیه می تواند عین، دین، و یا منفعت باشد. بنابراین مهریه و یا نفقه كه در ذمّه شوهر است و یا اجرت شیر دادن فرزند در مدّت معیّن می تواند فدیه قرار گیرد (3).
مقدّمتا ذكر این نكته ضروری است كه در خلع بر خلاف طلاقهای معمولی علاوه بر ارادۀ شوهر، موافقت زن نیز لازم است، زیرا طلاق در مقابل مالی كه زن می بخشد انجام می گیرد؛ لذا خلع مانند عقد محتاج به ارادۀ دو طرف است:
الف) اراده زن در جهت بخشیدن مال.
ب) اراده شوهر در جهت قبول مال مزبور و انجام طلاق.
پس از ذكر مقدّمه فوق، می گوئیم كه در خصوص صیغه خلع در فقه دو نظر وجود دارد:
گروهی معتقدند (1) كه اجرای صیغه خلع دو مرحله ای است؛ در مرحله نخست زن می گوید: این مال را به تو می دهم كه مرا طلاق دهی، و مرد در جواب می گوید: خلعتك علی كذا (تو را در مقابل آن مال خلع كردم) و در مرحلۀ دوّم، (پس از گفتگوی پیش)، مرد صیغۀ طلاق را جاری می سازد. یعنی می گوید: انت طالق (تو رها هستی).
به موجب این نظریّه، خلع عقدی است كه میان زن و شوهر انجام می گیرد؛ زن مالی می دهد و شوهر متعهّد می گردد كه در قبال آن، طلاق را واقع نماید و لذا بایستی متعاقب آن به جهت انجام تعهّد مزبور صیغۀ طلاق جاری گردد وگرنه در غیر این صورت جدائی حاصل نخواهد شد. مستند این نظریّه، روایت موسی بن بكیر از امام كاظم (ع) است كه فرمود: (المختلعة یتبعها الطّلاق) (2) یعنی بایستی پس از خلع صیغه طلاق جاری گردد.
ص: 426
گروهی دیگر (1) معتقدند كه خلع یك مرحله بیشتر ندارد؛ و به دو صورت زیر می توان خلع را اجرا نمود:
صورت اوّل، اینكه نخست زن می گوید: من این مال را به تو می بخشم كه مرا طلاق دهی، و مرد در جواب می گوید: (خلعتك علی كذا)، و دیگر لازم نیست مجددا بگوید: (انت طالق) و اگر بگوید: تأكیدی بیش نیست. هم چنانكه شوهر می تواند در جواب زن (خلعتك علی كذا) نگوید، بلكه مستقیما بگوید: (انت طالق علی كذا).
صورت دوّم، اینكه شوهر ابتدائا (قبل از زن) بگوید: خلعتك علی كذا) و زن در جواب قبول كند، در این صورت نیز مجددا آوردن صیغه طلاق لازم نیست.
هم چنانكه ابتدائا شوهر می تواند بگوید: (انت طالق علی كذا) و زن قبول كند، و دیگر آوردن (انت مختلعه) لازم نیست.
به موجب نظریّه دوّم، طلاق خلع از انواع عقود است؛ یك طرف عقد، بذل و بخششی است كه از ناحیه زوجه انجام گرفته، و طرف دیگر آن ابانۀ (جدائی) نكاح توسط زوج. و به عبارت دیگر تو گوئی، صلحی است كه میان زوج و زوجه بر اسقاط زوجیّت از یك سوی، و تملیك فدیه از سوی دیگر منعقد گردیده است.
مستند این نظریّه روایات متعدّده واصله از جمله، روایت اسماعیل بن بزیع است كه از حضرت رضا (ع) سؤال می كند: آیا در طلاق خلع، بدون اجرای صیغۀ طلاق، جدائی حاصل می گردد؟ آن حضرت در پاسخ صریحا می گوید: آری (2)
بنظر می رسد مستندات قول اخیر اقوی، و مستند گروه نخست ضعیف است، و فتوای فقهای حاضر نیز بر دوّمین نظر مستقرّ است.0.
ص: 427
بنا بر قول نخستین از دو قول فوق الذكر، بی تردید خلع از اقسام طلاق است، زیرا به هرحال منتهی به اجرای صیغه طلاق می گردد؛ ولی بنا بر نظریّۀ دوّم، بخصوص آنجا كه بكلّی واژه طلاق حذف می شود و بكار نمی رود، در مورد نتیجه خلع، مبنی بر طلاق یا فسخ بودن آن، اختلاف آراء وجود دارد؛ بعضی معتقدند كه فسخ است، ولی اكثرا به طلاق بودن آن اظهار عقیده نموده اند (1). از قانون مدنی نیز همین نظر اخیر مستفاد است، زیرا خلع را یكی از اقسام طلاق محسوب نموده، و بنابراین هرگاه زنی دو بار طلاق خلع داده شود بار سوّم بر شوهرش حرام می گردد، و حلال شدنش محتاج به محلّل است، و نیز كلیّه شرایط معتبره در صحّت طلاق، كه در موادّ قبل گفته شد، در خلع نیز معتبر می باشد.
زوجه می تواند خودش شخصا بذل فدیه نماید، همچنانكه می تواند توسط وكیل به این كار اقدام كند، كه در این صورت وكیل مالی را از جانب او فدیه خواهد كرد، یا آنكه در ذمّه او قرار خواهد داد.
وكیل زوجه می گوید: (بذلت لك كذا علی ان تطلق موكّلتی فلانه) یعنی:
(بذل كردم به تو آن چیز را در برابر اینكه طلاق دهی موكّله ام فلانی را)، و وكیل زوج می گوید: (موكّلتك فلانه طالق یا موكّلتك فلانه مختلعه)، یعنی (موكّله تو
ص: 428
فلانی طالق است یا موكّله تو فلانی مختلعه است).
هرگاه شخصی بدون وكالت و یا ولایت، بنحو تبرعی مالی را به زوج بذل كند، و درخواست طلاق زوجه او را نماید، صحیح نیست. زیرا اوّلا خلع از عقود معاوضی است و نمی تواند عوض برای غیر صاحب معوض قرار گیرد و ثانیا مستفاد از ادلّۀ خلع آن است كه بذل فدیه توسط زوجه و یا وكیل او انجام گیرد، و پرداخت مال توسط شخص دیگر جواز شرعی ندارد.
البته چنانچه پرداخت مال توسط شخص اجنبی، انگیزه برای طلاق شود و شوهر زن خویش را طلاق دهد، به نظر می رسد طلاق صحیح است، ولی این طلاق رجعی خواهد بود نه خلع (1).
در حكم همین فرض خواهد بود آنگاه كه پدر زن به شوهر او بگوید او را طلاق ده در مقابل مهرش؛ چنانچه شوهر بپذیرد و طلاق دهد، طلاق صحیح است، ولی از انواع رجعی خواهد بود؛ و از پرداخت مهریه هم معاف نمی باشد زیرا پدر حقّ بخشیدن مهریه دخترش را ندارد.
هرگاه مالی را كه زوجه مسلمان بعنوان فداء بذل می كند، شرعا قابل تملّك نباشد، مثل آنكه چند بطری مشروبات الكلی بعنوان فدیه قرار داده شود، یا فداء عین معیّن بوده ولی مال غیر درآید، چه حكمی خواهد داشت؟
در این مسأله، در فقه، اختلاف نظر هست؛ بعضی معتقدند كه خلع صحیح است (2) و زوجه ضامن پرداخت مثل و یا قیمت خواهد بود و گروهی دیگر معتقدند
ص: 429
كه خلع باطل و طلاق انجام شده طلاق رجعی است (1).
اختلاف نظر موجود در این مسأله ناشی از آن است كه گروه نخست، خلع را معاوضۀ حقیقی به شمار نیاورده، و آن را تابع قواعد حاكم بر معاوضات ندانسته اند، و در نتیجه بطلان فدیه را موجب بطلان خلع محسوب نكرده اند، ولی گروه دوّم خلع را معاوضه دانسته و فدیه را بعنوان عوض، جزء ماهیّت خلع قرار داده و در نتیجه با بطلان عوض، نظر به بطلان معاوضه داده و نهایتا طلاق را رجعی می دانند. برخی دیگر با پذیرفتن آنكه خلع معاوضۀ حقیقی نیست، معتقدند كه چنانچه زوج با علم به فساد فدیه طلاق داده باشد، خلع باطل است و طلاق رجعی می گردد. زیرا در واقع شوهر با علم به بطلان فدیه اراده طلاق خلع، كه باید در مقابل تملّك فدیه باشد، نكرده، ولی چنانچه جاهلا اقدام كرده باشد صحیح است (2) و زوجه ضامن به ردّ مثل و یا قیمت آن می باشد.
به نظر می رسد قول اوّل از نظر حقوقی بیشتر قابل توجیه باشد. زیرا طلاق خلع اگر چه همانند عقود معاوضی محتاج به اراده طرفین است ولی واقعا معاوضه نیست بلكه از ایقاعات است و همواره با اراده شوهر انجام می گیرد، هر چند كه انگیزه اراده وی دریافت مال از زوجه باشد و به عبارت دیگر فدیه انگیزه شوهر در طلاق خلع است، نه عوض طلاق. و طلاق خلع یك معاوضه حقیقی نیست تا با بطلان عوض معیّن باطل گردد، لذا استنباط چنین است كه بطلان فدیه و یا مال غیر بودن آن، خلع را باطل نمی سازد، بلكه خلع صحیح، و زوجه ضامن به جبران است و باید حسب مورد، مثل و یا قیمت آن را بپردازد.2.
ص: 430
هرگاه فدیه عین معیّن باشد و پس از خلع و قبل از تسلیم به زوج تلف شود، خلع باطل نمی گردد بلكه زوجه ضامن به مثل (در مثلیات) و یا قیمت آن (در قیمیات) خواهد بود.
توجیه مسأله این كه ضمان در این مورد از مصادیق ضمان ید است، نه ضمان معاوضی (1)؛ و لذا مفاد مادّۀ 387 (2) قانون مدنی اعمال نخواهد شد.
بنابراین تفاوتی ندارد كه تلف، توسط شخص زوجه انجام شده باشد، یا به آفت سماوی، و یا توسط اجنبی، النّهایه در فرض سوّم شوهر حق دارد به زوجه و یا به تلف كننده جهت مطالبۀ خسارت مراجعه نماید و چنانچه به زوجه مراجعه كرد او می تواند به تلف كننده مراجعه كند.
در صورت حصول عیب، زوجه ملزم به پرداخت ارش خواهد بود (3).
هرگاه میان زن و شوهر توافق اخلاقی برقرار و كراهتی از ناحیه زوجه وجود نداشته باشد، و در عین حال طلاق در برابر عوض داده شود، حكم طلاق چه خواهد بود؟
در میان فقها، شهید ثانی چنین طلاقی را صحیح و غیر رجعی دانسته،
ص: 431
هر چند كه آن را طلاق خلع ننامیده بلكه بر آن (طلاق به عوض) نام نهاده است.
البته بنظر ایشان (طلاق بعوض) همانند طلاق خلع از انواع طلاق بائن است (1). از معاصرین میرزای قمی از ایشان پیروی كرده است (2). ولی مشهور فقها طلاق به عوض را نپذیرفته و معتقدند چنانچه طلاق فاقد عنصر كراهت زوجه باشد، رجعی واقع می گردد و زوج مالك بذل نخواهد شد (3).
قانون مدنی به پیروی از مشهور چنین طلاقی را از اقسام طلاقهای بائن ذكر نكرده است.
مخالع (زوج خلع كننده) باید شرائط چهارگانۀ اهلیّت معاوضه (بلوغ، عقل، اختیار، قصد) را دارا باشد. خلع توسّط صغیر، مجنون، مكره، هازل و یا شخصی كه خشم آن چنان بر وی مستولی شده كه قصد از او سلب گشته، صحیح نیست (4).
مسأله- آیا شخصی كه بخاطر سفه و یا ورشكستگی محجور است می تواند بدون اذن ولیّ، زوجه خویش را مختلعه سازد؟
در فقه دو قول است؛ بعضی معتقدند (5) در صورتی كه فدیه به اندازه مهر المثل باشد صحیح است، و چنانچه كمتر باشد باطل است؛ عدّۀ دیگر معتقدند مطلقا صحیح است، خواه فدیه به اندازه مهر المثل و خواه كمتر باشد (6).
ص: 432
قول دوّم اقوی بنظر می رسد زیرا اقدام مزبور مستلزم بذل مال نیست تا حجر مانع باشد بلكه موجب كسب مال است. به علاوه، همانطور كه قبلا گفته شد، از آنجا كه طلاق مجّانی صادره از این گونه محجورین بلا اشكال است، بنابراین خلع بطریق اولی باید صحیح باشد. البتّه زوجه نمی تواند عوض را به شخص محجور تسلیم نماید بلكه بایستی به ولیّ او تحویل دهد.
بنظر می رسد از نظر قانون مدنی نیز خلع سفیه بدون اذن ولیّ بلامانع باشد.
زیرا اوّلا رشد در شرائط صحّت ذكر نگردیده، و ثانیا هر چند كه خلع تملّك در برابر طلاق است ولی چون مستلزم پرداخت مالی نیست لذا مشمول ذیل مادّۀ 1214 می باشد (تملكات بلا عوض بدون اجازه هم نافذ است). و نیز در مادّۀ 1207 سفیه فقط از تصرّف در اموال و حقوق مالی خود ممنوع شده، كه خلع از مصادیق هیچ یك از دو عنوان مزبور نیست.
مختلعه (زنی كه به طلاق خلع طلاق داده می شود) باید علاوه بر واجدیّت كلیّه شرائط لازم در طلاق غیر بائن، مذكور در موادّ 1140 و 1141، لازم است كه شرائط اهلیّت معاوضات را نیز دارا باشد (1).
هرگاه مختلعه به خاطر سفه محجوره باشد، نمی تواند بدون اذن ولی با تقدیم فدیه از شوهرش درخواست طلاق خلع نماید. هم چنین است اگر ورشكسته باشد، مگر آنكه شرط كند مالی كه مورد تعلّق حقّ طلبكاران نیست فدیه خواهد داد (2).
حضور دو گواه همانند مورد طلاق رجعی، در طلاق خلع نیز معتبر است با
ص: 433
جمیع شرائط و مسائل مربوطه.
محمد بن مسلم از امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود: ( … لا خلع و لا مباراة … الّا علی طهر من المرأة من غیر جماع و شاهدین) (1). یعنی خلع و مبارات انجام نمی گیرد مگر آنكه شرایط طلاق از قبیل پاكی بدون نزدیكی و حضور شاهدین جمع باشد.
به مضمون فوق، روایات متعدّدی وارد گردیده است؛ فقها به استناد احادیث مزبور عقیده دارند كه حضور شاهدین در هنگام اجرای صیغه خلع معتبر است اعم از آنكه خلع از مصادیق طلاق محسوب شود یا خیر.
گفته شد كه طلاق خلع، بائن است مادام كه زوجه به شی ء مبذول رجوع نكرده باشد و چنانچه رجوع كند، طلاق رجعی می گردد. حال ببینیم در چه شرائطی زوجه می تواند به مبذول رجوع نماید.
شرایط رجوع به مبذول:
1) عدّه منقضی نشده باشد، و پس از انقضاء عدّه حقّ رجوع ندارد.
2) مواردی باشد كه در فرض رجوع زوجه به مبذول، اگر زوج بخواهد، بتواند رجوع كند. و بنابراین چنانچه زوجه یائسه و یا غیر مدخوله و یا در طلاق سوّم باشد، نمی تواند به مبذول رجوع كند، زیرا در فروض مزبور امكان رجوع برای زوج فراهم نیست. همچنین اگر زوجه به مبذول رجوع كند و تا قبل از انقضاء زمان عدّه به اطلاع زوج نرساند، رجوع باطل است (2). و نیز اگر پس از طلاق خلع زوج با خواهر زوجه ازدواج كند دیگر زوجه حقّ رجوع به مبذول را ندارد زیرا امكان رجوع برای زوج از دست رفته است.
ص: 434
به هرحال چنانچه با رعایت شرایط فوق زوجه به مبذول رجوع كند، طلاق از حالت بائن بودن خارج و به رجعی مبدل می گردد. یعنی در این صورت كلیّه احكام رجعی بر آن بار می شود؛ از قبیل حقّ نفقه، توارث، عدم جواز ازدواج با خواهر مطلّقه.
***
مادّه 1147 قانون مدنی: (طلاق مبارات آن است كه كراهت از طرفین باشد ولی در این صورت عوض باید زائد بر میزان مهر نباشد).
مبارات مصدر باب مفاعله به معنای مفارقت است (بارأت شریكی- فارقته).
طلاق مبارات با طلاق خلع از نظر ماهیّت هیچ فرقی ندارد، مگر در سه جهت:
1) در طلاق مبارات كراهت از طرفین است در حالی كه در خلع، كراهت تنها از سوی زوجه است. علاوه بر اجماع، نصوص معتبره نیز بر این مسأله دلالت دارد (1).
2) در طلاق مبارات جائز نیست فدیه بیش از مقدار مهر باشد، خواه عین مهر باشد خواه معادل آن، درحالی كه در خلع چنین شرطی وجود ندارد (2).
3) اجرای صیغه طلاق مبارات لزوما باید منتهی به صیغه طلاق گردد، در حالی كه در طلاق خلع اختلاف نظر وجود داشت، و قبلا درباره آن بحث شد 3.
ص: 435
صیغه مبارات چنین است، زوج می گوید: (بارأتك علی كذا فانت طالق).
و چنانچه بدون آوردن واژه بارأتك بگوید (انت طالق بكذا)، صیغۀ مزبور مبارات نیست، بلكه از مصادیق (طلاق به عوض) است. كه قبلا گفتیم در میان فقها عدّۀ قلیلی مانند شهید ثانی و میرزای قمی آن را پذیرفته و صاحب جواهر معتقد است طلاق به عوض عینا همان خلع و مبارات است (1).
طلاق مبارات از نظر شرائط صحّت و احكام مترتّبۀ بر آن، همانند طلاق خلع است و بنابراین طلاق مبارات، بائن می باشد، و زوج ابتدائا حقّ رجوع ندارد ولی چنانچه زوجه در زمان عدّه به مبذول رجوع كند، طلاق مبدّل به رجعی خواهد شد.
ص: 436
مادّه 1148 قانون مدنی: (در طلاق رجعی برای شوهر در مدّت عدّه حقّ رجوع است).
طلاقی كه بائن نباشد رجعی است و بنابراین چنانچه طلاق زوجۀ مدخولۀ غیر یائسه، بدون عوض انجام گیرد، در غیر طلاق سوّم، رجعی خواهد بود. و همچنین اگر در طلاق خلع و مبارات زوجه به عوض رجوع كند، در آن صورت به طلاق رجعی مبدّل خواهد گردید. و در این نوع طلاق، در مدّت عده برای شوهر حق رجوع وجود دارد و می تواند با رجوع به طلاق، رابطه زوجیّت خود را با زوجه ادامه دهد.
زنی كه به طلاق بائن مطلّقه می شود از همان لحظه وقوع طلاق پیوند زناشوئی میان او و شوهرش گسسته و نتیجتا كلیّه احكام مترتّبه بر زوجیّت نیز مرتفع می شود، از جمله:
الف) زن مطلّقه استحقاق نفقه ندارد، مگر آنكه حامله باشد. (قبلا به تفصیل در این مورد بحث شد (1)).
ص: 437
ب) رابطۀ توارث میان آنها برقرار نیست.
ج) مرد می تواند در ایّام عدّه با خواهر او ازدواج كند.
د) اختیار او كاملا بدست خودش است و لازم نیست در اعمال و رفتارش از زوج استیذان نماید.
امّا زنی كه به طلاق رجعی مطلّقه می شود، مادام كه عدّۀ وی سپری نشده، رابطه و پیوند زناشوئی میان وی و شوهرش منقطع نمی گردد، و به اصطلاح فقهی مطلّقه رجعیه، در حكم زوجه است و بنابراین متقابلا:
الف) استحقاق نفقه دارد.
ب) توارث میان آنها برقرار است.
ج) مرد نمی تواند در ایّام عدّه با خواهر او ازدواج كند.
د) در خروج از منزل باید از شوهر استیذان نماید و در غیر این صورت ناشزه محسوب می شود. و بالاخره كلّیۀ احكامی كه بر زوجه دائمه مترتّب است، بر او نیز مترتّب خواهد بود.
از نظر شرع اسلام چون طلاق و جدائی عملی مذموم و مبغوض است، لذا ترتیبی اتّخاذ گردیده كه در صورت وقوع طلاقهای رجعی طریق آشتی مجدّد و راه ادامۀ زناشوئی مفتوح باشد. و این نكته در قرآن مجید تصریح شده است؛ آنجا كه در ذیل آیه طلاق می فرماید: (لَعَلَّ اللّٰهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذٰلِكَ أَمْراً (1) - شاید زوج از عمل خویش پشیمان شود و دو مرتبه رجوع نماید).
در روایات و اخبار نیز آمده است كه مطلّقۀ رجعیّه می تواند در ایّام عدّه آرایش نموده و خویشتن را به شوهر عرضه كند (2).
حكم جواز رجوع در ایّام عدّه مفاد نصّ صریح قرآن است كه می فرماید:ه.
ص: 438
(وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِی ذٰلِكَ إِنْ أَرٰادُوا إِصْلٰاحاً (1) - شوهران زنان مطلقه سزاوارتر برای بازگرداندن آنها هستند در صورتی كه مایل به سازش و اصلاح باشند).
مسأله 1- در مواردی كه زن به طلاق خلع و یا مبارات مطلّقه گردیده، چنانچه به عوض رجوع كند، آیا فقط از نظر حقّ رجوع مانند مطلّقه رجعیّه است یا آنكه در تمامی احكام از قبیل استحقاق نفقه و غیره نیز شبیه آنست؟
در فقه دو نظر است؛ بعضی معتقدند نظر به آن كه جواز رجوع به خاطر وجود نصوص خاصّه است، لذا مابقی احكام، مستندا به استصحاب، كماكان باقی است؛ قول دوّم آنست كه چنین زنی از مصادیق مطلّقه رجعیّه است و بنابراین كلیّه احكام این نوع طلاق بر او مترتّب می گردد (2).
مستنبط از بند 3 مادّۀ 1145 قانون مدنی، پیروی از قول دوّم است. زیرا كه در این مادّه قانونی، طلاقهای بائن احصاء گردیده و مابقی رجعی خواهد بود. و چون وفق بند سه مادّۀ مذكور طلاق خلع و مبارات مادام كه مطلّقه به عوض رجوع نكرده جزء طلاقهای بائن محسوب شده، پس بنابر مفهوم مخالف بند مزبور، پس از رجوع، طلاق رجعی خواهد شد؛ و بنابراین نفقه ای كه در مادّۀ 1109 بر مطلّقه رجعیه مترتّب گردیده به این فرد نیز تعلّق خواهد گرفت.
در موارد دیگری هم كه خلع و مبارات به جهتی از جهات، مانند بطلان عوض، باطل می گردد (هم چنان كه گفتیم طلاق مبدّل به رجعی می شود) حكم مسأله به همین قرار است، یعنی كلیّه احكام طلاق رجعی بر آن بار خواهد شد.
مسأله 2، اسقاط حقّ رجوع- آیا زوج می تواند حق رجوع در عدّۀ رجعیّه را ابتدائا و یا صلحا و یا در ضمن عقد لازم، از خود اسقاط نماید؟
هر چند در فقه بعضی چنین احتمالی را داده و پنداشته اند كه چون رجوع از4.
ص: 439
حقوق زوج است، بنابراین قابل اسقاط هم خواهد بود (1)، ولی به نظر می رسد كه جواز رجوع زوج به مطلّقه رجعیّه حكمی شرعی و غیر قابل اسقاط می باشد. فتاوای فقهای حاضر نیز بر همین معنی مستقرّ است (2).ن.
ص: 440
مادّه 1149 قانون مدنی: (رجوع در طلاق به هر لفظ یا فعلی حاصل می شود كه دلالت بر رجوع كند، مشروط بر اینكه مقرون به قصد رجوع باشد).
رجوع از ایقاعات است، و چنین تعریف شده: (بازگرداندن مطلّقه ای كه در عدّه است به نكاح سابق).
رجوع گاهی (لفظی) است و گاهی (فعلی). رجوع لفظی مانند آنكه به فارسی و یا زبان دیگری بگوید رجوع كردم به تو، یا من مایل به زندگی هستم، و یا هر جمله دیگری كه بیانگر تمایل به ادامه زندگی باشد.
رجوع فعلی عبارت است از انجام هرگونه عملی كه برای غیر شوهر، با زن ممنوع است.
در قسم اوّل (رجوع لفظی) بی تردید نیّت خاص لازم نیست (1)، بلكه صرفا توجّه به معانی الفاظ كافی است. در قسم دوّم (رجوع فعلی) چند فرض متصوّر
ص: 441
است:
الف) عملی بدون توجه و قصد از زوج سر بزند، و بعبارت دیگر زوج قاصد در فعل نباشد، مثل آنكه در حالت خواب و یا مستی با زوجه مطلّقه رجعیّه مانند زوجه غیر مطلّقه خود عمل نماید، چنین عملی رجوع محسوب نمی شود. و قول مخالف نیز در این فرض وجود ندارد.
ب) عمل با توجّه و قصد سر بزند، ولی نسبت به زوجه اشتباها انجام شده باشد مثل آنكه زوجه مطلّقه خود را اشتباها به خیال آنكه زوجۀ دیگر اوست لمس نماید، این عمل نیز رجوع محسوب نمی شود. در این فرض هم قول. مخالف مشاهده نگردیده است.
ج) عمل با توجّه و قصد سر زند و اشتباهی هم رخ ندهد و زوج با عمل خود قصد رجوع نماید. مثل آنكه به قصد رجوع، زوج همسر مطلّقه رجعیّه خویش را لمس نماید، این عمل مسلّما رجوع محسوب است؛ اعم از آنكه به قصد التذاذ باشد یا خیر. حكم این فرض هم مسلّم است و نظر مخالفی ارائه نگردیده و لازم نیست كه اقدام عملی مسبوق به گفتار لفظی باشد.
د) عمل با توجّه و قصد سر بزند ولی زوج فاقد قصد رجوع باشد مثل آنكه بدون ارادۀ رجوع، مطلّقه رجعیّه را لمس نماید و یا اصولا جاهل به آن باشد، در این كه آیا چنین عملی می تواند رجوع محسوب شود یا خیر، دو قول است؛ ظاهرا مشهور بر آنند كه قصد رجوع لازم نیست (1) و قصد فعل كافی است، و گروهی كه علاوه بر قصد فعل، قصد رجوع را هم كه نتیجۀ فعل است معتبر دانسته اند در اقلیّتند (2). قانون0.
ص: 442
مدنی نیز در این مسأله از این نظر پیروی نموده است.
ه) زوج با تصمیم به عدم رجوع، مرتكب فعل شود، در این فرض بسیاری معتقدند كه رجوع محسوب است (1). مستند این گروه و همچنین نظریّۀ عدم اعتبار نیّت رجوع بطور كلّی اطلاق روایت زیر است:
امام صادق (ع): (هر كس با زوجه مطلّقه خویش پس از انقضاء عدّه نزدیكی كند حدّ زنا بر وی جاری خواهد شد و چنانچه قبل از انقضاء عدّه نزدیكی نماید، عمل نزدیكی رجوع محسوب است (2)).0.
ص: 443
ص: 444
تعریف عدّه
مدّت عدّه طلاق و فسخ در زن حائل
عدّه در نكاح منقطع
عدّه زن حامله
عدّه وفات
عدّه غیر مدخوله و یائسه
عدّه زوجه مفقود الاثر
عدّه نزدیكی به شبهه
ص: 445
ص: 446
مادّه 1150 قانون مدنی: (عدّه عبارت است از مدّتی كه تا انقضای آن زنی كه عقد نكاح او منحل شده است نمی تواند شوهر دیگر اختیار كند).
عدّه، به كسر عین و فتح دال مشدّد، اسم مصدر اعتداد و گرفته شده از ریشه عدد است. و در اصطلاح فقهی عبارتست از مدّتی كه زن آزاد پس از جدائی از شوهر یا كسی كه اشتباها با او نزدیكی كرده در حالت انتظار است؛ حال فرق نمی كند علّت جدائی طلاق باشد یا فسخ نكاح یا موت یا بذل مدّت و یا انقضای آن. و علت نگهداشتن عدّه برای زنی كه رابطه زوجیّت او منحل شده، جلوگیری از اختلاط نسب است.
منظور از انتظار، معادل واژۀ تربّص است كه در قرآن مجید در خصوص عدّه زنان بدان تعبیر شده است (وَ الْمُطَلَّقٰاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلٰاثَةَ قُرُوءٍ) (1) و به انتظار ازدواج مجدّد و یا پاك شدن رحم تفسیر نموده اند.
از تعریفی كه برای عدّه شد، معلوم گردید كه نزدیكی ناشی از زنا عدّه ندارد، هر چند حامله باشد (2)، ولی وطی به شبهه عدّه دارد، خواه شوهر داشته باشد یا خیر، و خواه شبهه طرفینی باشد یا از طرف واطی (3).
ص: 447
مادّه 1151 قانون مدنی: (عدّۀ طلاق و عدّۀ فسخ نكاح سه طهر است، مگر اینكه زن با اقتضای سنّ عادت زنانگی نبیند كه در این صورت عدّه او سه ماه است).
از زنان سه نوع خون خارج می شود كه در فقه به (دماء ثلاثه) مشهور است. و هر یك از آنها دارای احكام و آثار جداگانه ای است كه عبارتند از:
الف، نفاس- خونی است كه هنگام وضع حمل بلافاصله و یا اندكی پس از آن از زن خارج می گردد، و چنانچه زن معتاده باشد تعداد ایّام نفاس او به اندازۀ ایّام حیض خواهد بود. خون نفاس حد اقل ندارد و از این جهت با حیض تفاوت دارد.
ب، استحاضه- خونی است كه صفات خون حیض را ندارد و رنگش مایل به زردی و رقیق تر از خون حیض است و به آرامی دفع می شود.
ص: 448
ج، حیض- بطور طبیعی، زنان از سن بلوغ تا قبل از رسیدن به یائسگی، هر از گاهی، چند روز متوالی از آنها خون مخصوصی دفع می شود كه به خون حیض موسوم است و زنان را در آن ایّام حائض می گویند. خون حیض غالبا سیاه و با سوزش و گرمی خاصی دفع می شود، و در شریعت اسلام احكام و آثار مختلف عبادی و حقوقی بر آن مترتّب می باشد. از جمله آنان زنان در ایّام حیض نماز نمی خوانند و روزه نمی گیرند و وارد مسجد نباید بشوند و نزدیكی و مقاربت با آنان در این ایّام ممنوع و وقوع طلاق در آن باطل است و …
به خونی كه قبل از بلوغ و یا بعد از یائسه شدن از زن دفع شود حیض اطلاق نمی شود و دارای آثار و احكام آن نمی باشد (1).
حد اقل زمان ابتلاء زنان به حیض سه روز و حد اكثر آن ده روز است.
حالتی را كه زن در حال حیض نیست ایّام طهر (پاكی) می نامند. حد اقل حالت طهر ده روز و اكثر آن نامحدود است (2)، بنابراین ممكن است بعضی از زنان در ظرف یك ماه دو بار حیض ببینند، و نیز ممكن است در ظرف دو ماه یا بیشتر فقط یك بار خون ببینند.
زنان از نظر حیض به سه دسته تقسیم می شوند:
1) زنانی كه برای نخستین بار خون حیض دیده اند كه آنان را (مبتدئه) خوانند.
2) زنانی كه بیش از یك بار حیض دیده اند، ولی دفعات ابتلاء آنان از نظر تاریخ و طول مدّت ابتلاء یكسان و هماهنگ نباشد، آنان را (مضطربه) خوانند.
3) زنانی كه دو دفعه متوالی امّا همانند و یكسان خون دیده اند (معتاده) یا (ذات العاده) نام دارند. همانندی و یكسانی قاعدگی این دسته زنان گاهی فقط ازه.
ص: 449
نظر تاریخ است مثل آنكه هر دو بار روز پنجم ماه حیض آغاز شده است (معتاده وقتیه)، و گاهی فقط از نظر تعداد ایّام مثل آنكه در تاریخهای غیر مشابه حیض شده لكن هر بار مدّت 6 روز ادامه داشته است (معتاده عددیّه)، و گاهی هم از هر دو نظر همانند هستند (معتاده وقتیّه عددیّه) (1).
فرع: زنان معتاده چنانچه گاهی در مدّتی بیش از میزان ایّام عادت خویش خون ببینند، تا ده روز آن محمول بر حیض و مابقی محمول بر استحاضه است.
به زنی كه از نظر سنّی به حدّی رسیده باشد كه بطور طبیعی دیگر حائض نشود و از حامله شدن هم مأیوس باشد، یائسه و به چنین حالتی (یائسگی) گویند.
در شریعت، آغاز سن بلوغ زنان 9 سالگی تعیین شده و در این خصوص میان فقهاء اختلاف نظر قابل توجّهی وجود ندارد، ولی در خصوص تعیین میزان دقیق سنّ یائسگی اختلاف نظر زیاد است، بعضی 50 سالگی و پاره ای 60 سالگی را معیّن كرده اند (2). اختلاف مزبور ناشی از اختلاف مفاد روایات واصله در این زمینه است.
مشهور فقهاء به استناد روایت ابن ابی عمیر (3) میان دو نظر فوق جمع كرده و پس از تفكیك زنان به قریشی و غیره گفته اند: زنان (قریشی) (4) در شصت سالگی و غیر آنان در پنجاه سالگی یائسه می شوند. به موجب این نظر چنانچه انتساب زن به تیره قریش اثبات شود معیار همان سنّ 60 سالگی است و در صورت عدم دلیل اثبات
ص: 450
كننده، اصل عدم انتساب، و در نتیجه معیار 50 سالگی است (1).
زنان حائل (غیر آبستن) به دو دسته تقسیم می شوند:
آنان را در اصطلاح فقهاء (مستقیمة الحیض) می نامند. كه شامل معتادۀ وقتیّه و عددیّه و یا صرفا وقتیّه می شود. و مدّت عدّۀ آنان سه طهر (2) (پاكی) است.
در فقه آنان را (ذوات الاقراء) یا به فارسی (پاكداران) می نامند. اینگونه زنان ممكن است ماهی یك بار یا ماهی دو بار یا بیشتر و یا دو ماه یك بار بطور منظّم خون ببینند. البتّه زنانی كه فاصله دو حیض آنان سه ماه یا بیشتر باشد، از نظر حكم عدّه داخل در دستۀ بعدی می باشند (3).
احتساب سه طهر به شرح زیر است:
با توجّه به لزوم وقوع طلاق در حالت طهری كه نزدیكی در آن واقع نشده، با اولین حیض، مدّت مزبور (فاصله زمانی وقوع طلاق تا اولین حیض)، هر چند هم كه كوتاه باشد، یك طهر محسوب می شود، و پس از پایان حیض، طهر دوّم آغاز و به محض آغاز حیض دو طهر محسوب، و پس از پایان حیض طهر سوّم شروع می گردد و بالاخره به محض آغاز حیض سوّم طهر سوّم تكمیل گشته و پایان عدّه فرا می رسد.
فقها گفته اند حد اقل ایّام عدّه در این دسته زنان 26 روز و دو لحظه است.
با این حساب كه پس از انجام طلاق پس از یك لحظه حیض شروع شود و چون حد اقل حیض سه روز است، با انقضاء سه روز طهر دوّم آغاز و چون اقلّ طهر ده روز
ص: 451
است با انقضاء ده روز حیض دوّم شروع گردد و پس از سه روز طهر سوّم آغاز و پس از ده روز با آغاز حیض و انقضاء یك لحظه عدّه تمام می شود، كه مجموعا 26 روز و دو لحظه است.
مرحوم شیخ طوسی لحظۀ اخیر را هم جزء عدّه دانسته با این استدلال كه با رؤیت خون حیض سوّم انقضاء عدّه صورت می گیرد؛ ولی مشهور این استدلال را نپذیرفته و در پاسخ ایشان گفته اند پایان عدّه با پایان طهر انجام می یابد و بنابراین لحظه رؤیت خون حیض، از باب مقدمه اثبات است و بنابراین جزء عدّه محسوب نمی گردد.
ثمرۀ مترتّب بر دو نظریّۀ فوق آن است كه بنا بر نظریّۀ شیخ طوسی چنانچه رجوع در حین لحظه اوّل حیض سوّم صورت گیرد صحیح خواهد بود، درحالی كه بنا بر نظریّه مشهور چنین نیست (1).
تذكّر: خون نفاس همانند حیض است، بنابراین چنانچه طلاق پس از وضع حمل و قبل از خروج خون نفاس واقع شود و سپس نفاس حاصل گردد، زمان فاصله شده میان وضع حمل و خروج خون نفاس یك طهر محسوب می گردد و پس از پاك شدن از نفاس طهر دوّم آغاز می گردد (2).
این جریان ممكن است معلول طبیعت خاصّ آنان باشد كه دیرتر از سنّ معمولی عادت زنانگی آغاز می گردد، و یا به علّت بیماری و یا شیر دادن طفل حائض نگردند؛ عدّۀ طلاق و فسخ نكاح در این دسته زنان با انقضای سه ماه است و آنان را در فقه (ذوات الشهور) و در فارسی (ماه داران) می نامند.
مبتدئه و مضطربه نیز می توانند داخل در قسم اوّل شوند؛ بدین نحو كه
ص: 452
مبتدئه با رجوع به بستگان و نزدیكان، و مضطربه با رجوع به صفات خون حیض مدّت حیض را مشخّص سازند، كه در این صورت مدّت عدّه با سه طهر منقضی می شود؛ و در صورت فقدان بستگان و نزدیكان و نبودن صفات مشخّص، مانند دستۀ دوّم خواهند بود (1).
مسأله 1- هرگاه زنی كه ذات الاقراء است پس از مطلقه شدن یك بار حیض ببیند و سپس یائسه گردد، باید برای تكمیل عدّه دو ماه دیگر عدّه نگاهدارد. مستند این حكم روایتی است كه بر این مضمون صراحت دارد. در موردی كه پس از دیدن دو حیض یائسه گردد اختلاف نظر است، ولی مقتضای قاعده آنست كه در این مورد بایستی یك ماه دیگر عدّه نگاهدارد (2).
مسأله 2- هرگاه زوج و زوجه در انقضاء عدّه اختلاف كنند و زن مدّعی عدم انقضاء باشد، بی تردید اثبات انقضاء بعهده زوج است (3).
میزان، ماه هلالی است- در مواردی كه عدّه به ماه است، هر چند قانون مدنی معیار را مشخّص نكرده، ولی با توجّه به منابع قانون باید ماه هلالی مورد محاسبه قرار گیرد. حال چنانچه طلاق اوّل ماه واقع شود، قهرا سه ماه هلالی پی درپی، خواه سی روز باشد و خواه 29 روز، مراعات خواهد شد. امّا اگر در بین ماه طلاق اتّفاق افتد چگونه باید محاسبه كرد؟ احتمالات مختلفی گفته شده كه بنظر بسیاری از فقهای معاصر اقوی آنست كه ماههای دوّم و سوّم هلالی است و نقصان ماه اوّل را ماه چهارم تكمیل خواهد كرد (4).).
ص: 453
از آنجائی كه مطلّقه رجعیّه در حكم زوجه می باشد، لذا حقّ فسخ برای طرفین در زمان عدّه باقی است. و با توجّه به تفاوت آثار حقوقی فسخ و طلاق، چه بسا پس از طلاق و قبل از انقضاء تمامی عدّه، در صورت ظهور موجبات فسخ از حقّ مزبور استفاده نمایند.
حال این مسأله مطرح می گردد كه چنانچه پس از طلاق رجعی و انقضاء قسمتی از زمان عدّه طلاق، فسخ صورت گیرد، وضعیّت عدّه چه خواهد شد؟
در خصوص این مسأله توسط فقهاء سه وجه احتمال داده شده است:
1) برای فسخ در این مورد خاص عدّه جدیدی ملحوظ نمی گردد و همان عدّه طلاق كافی است. با این استدلال كه ادلّه ای كه بر لزوم عدّه در صورت وقوع فسخ دلالت دارند، از موردی كه در ضمن عدّه طلاق اتّفاق افتد منصرف است (1).
2) باید برای فسخ مستقلا عدّه نگاهدارد، ولی در فرض وقوع فسخ پس از انقضاء قسمتی از مدّت عدّۀ طلاق، عدّه فسخ با بخش باقیمانده از مدّت عده طلاق تداخل خواهند نمود 2. مثلا چنانچه یك ماه قبل از پایان یافتن عدۀ طلاق، فسخ اتّفاق افتد تاریخ عدّۀ فسخ از همان زمان آغاز و یك ماه باقیمانده از عدّۀ طلاق جزء هر دو محسوب می گردد.
3) باید عدّه طلاق را تمام كند و پس از آن عدّه فسخ را نگاهدارد. با این استدلال كه تعدّد اسباب مقتضی تعدّد مسبّبات است، و تداخل خلاف اصل است.
و در ما نحن فیه دو سبب (طلاق- فسخ) موجب دو عدّه مستقل خواهد شد (2).
قول اوّل اقوی بنظر می رسد ولی قول سوّم مطابق احتیاط است.
ص: 454
مادّه 1152 قانون مدنی: (عدّۀ فسخ نكاح و بذل مدّت و انقضاء آن در مورد نكاح منقطع در غیر حامل دو طهر است مگر اینكه زن با اقتضای سن عادت زنانگی نبیند كه در این صورت 45 روز است).
در نكاح منقطع، فسخ نكاح و بذل مدّت و انقضاء آن، همانند طلاق در نكاح دائم، موجب عدّه است ولی عدّۀ آن با طلاق تفاوت دارد. و شرح آن بقرار زیر است:
الف) زوجه منقطعه چنانچه صغیره و یا غیر مدخوله و یا یائسه باشد نگاهداشتن عدّه بر وی واجب نیست (1).
ب) بر زوجه منقطعه كبیره مدخوله، چنانچه حامله باشد مدت عده تا وضع حمل است. در ماده بعد توضیح كامل آن خواهد آمد.
ج) زوجۀ منقطعه غیر حامله اگر ذات الاقراء نباشد (یعنی علی رغم آنكه در
ص: 455
سن قاعدگی است حیض نمی شود) عدّه او 45 روز است.
د) زوجۀ منقطعه غیر حامله اگر ذات الاقراء باشد در مورد عدّه او اختلاف نظر بسیار شدیدی در میان فقهاء وجود دارد؛ كه مجموعا چهار نظر است:
1) یك حیض، و مستند آن چند روایت است.
2) یك حیض و نیم، صدوق در مقنعه قائل به این نظر است و مستند ایشان روایت ابن حجاج است (1).
3) دو حیض، مشهور فقها طرفدار این نظرند. مستند آنان روایت اسماعیل بن فضل و روایت زراره است 2 كه در آنها تصریح به دو حیض شده است.
4) دو طهر، مفید و ابن ادریس حلی و علّامه و شهید ثانی این نظر را تأیید نموده اند. مستند این نظر دو روایت است كه در یكی عدّۀ زنان منقطعه همانند عدّۀ كنیزكان شناخته شده و روایت دیگری كه عدّۀ كنیزكان را دو قرء دانسته است. با انضمام این دو روایت به یكدیگر و تفسیر قرء بمعنای طهر، نظریّه فوق تقویت شده است (2).
قانون مدنی، در این مسأله از نظریّۀ اخیر كه متأسفانه غیر مشهور و دلیل چندان محكمی هم پشتوانه آن نمی باشد پیروی كرده است. فتوای فقهای معاصر بر نظریّۀ سوّم استوار است (3).8.
ص: 456
مادّه 1153 قانون مدنی: (عدّۀ طلاق و فسخ نكاح و بذل مدّت و انقضاء آن در مورد زن حامله تا وضع حمل است).
هرگاه زنی حامله باشد و شوهرش او را طلاق دهد و یا (در منقطعه) مدّت او را بذل و یا منقضی گردد، عدّۀ وی به وضع حمل است؛ خواه زایمان طبیعی صورت گیرد و یا آنكه طفل بصورت علقه و مضغه خارج شود. به هرحال با خروج حمل عدّه سپری می گردد؛ البتّه بی تردید احراز اینكه شی ء خارج شده مبدأ آدمی بوده لازم است. روی این حساب مدّت عدّه در زن حامله حسب مورد تفاوت می كند گاه بسیار اندك و گاهی طویل است (1).
مستند فقهی مسأله، آیه شریفه به شرح زیر است:
وَ أُولٰاتُ الْأَحْمٰالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ (2) - عدّۀ زنان باردار به وضع حمل آنان است).
ص: 457
حمل باید مشروع باشد- آنچه در عدّۀ زن حامله گفته شد، مربوط به زنی است كه از طریق مشروع حامله شده باشد (از طریق ازدواج و یا وطی به شبهه) و چنانچه از طریق زنا حامله باشد احكام فوق مطلقا بر وی بار نخواهد بود. بنابراین هرگاه زنی پس از حامله شدن از زنا، شوهرش او را طلاق دهد، یا آنكه پس از طلاق در حین گذراندن عدّه از زنا حامله شود، عدّۀ وی همانند زنان غیر باردار به سه طهر (در ذات الاقراء) و یا سه ماه (در ذات الشهور) خواهد بود، و با انقضاء مدّت مزبور می تواند شوهر كند هر چند وضع حمل نكرده باشد (1). فقهاء در توجیه این موضوع گفته اند این حكم به خاطر آن است كه نطفۀ منعقد شده از زنا احترام ندارد.
مسأله- هرگاه حمل متعدّد باشد، آیا با وضع اوّلین آنها، عدّه منقضی می گردد، یا آنكه انقضاء عدّه متوقّف بر وضع همۀ آنهاست؟
شیخ طوسی به استناد روایتی كه در خصوص موضوع وارد گردیده عقیده دارد كه با آمدن اوّلین فرزند عدّه منقضی است؛ ولی اكثر فقهای امامیّه (2) انقضای مدّت را با زایمان كامل زن می دانند.
نظر مشهور فقهاء موجّه است زیرا آیۀ شریفه فوق الذكر و نیز روایات و نصوص وارده دالّ بر آنند كه انقضای عدّه با وضع حمل انجام می گیرد و وضع حمل با زایمان كامل مصداق می یابد.8.
ص: 458
مادّه 1154 قانون مدنی: (عدّۀ وفات چه در دائم و چه در منقطع در هر حال چهار ماه و ده روز است، مگر اینكه زن حامل باشد كه در این صورت عدّۀ وفات تا موقع وضع حمل است، مشروط بر اینكه فاصله بین فوت شوهر و وضع حمل از چهار ماه و ده روز بیشتر باشد و الّا مدّت عدّه همان چهار ماه و ده روز خواهد بود).
زنی كه شوهرش وفات می كند، خواه دائم و خواه منقطع، چنانچه حامله نباشد بر وی واجب است كه بمدّت چهار ماه و ده روز عدّه نگاهدارد. در عدّۀ وفات فرقی میان مدخوله و غیر مدخوله وجود ندارد. در این خصوص اجماع محقق است، بعلاوه نصوص (1) و اخبار متعدّدی واصل گردیده و قرآن كریم نیز به شرح زیر صراحت دارد:
(وَ الَّذِینَ یُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ یَذَرُونَ أَزْوٰاجاً یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً (2) -
ص: 459
كسانی كه از شما فوت می كنند و از آنان زنان باقی می ماند بایستی چهار ماه و ده روز عدّه نگاهدارند).
هرگاه زن شوهر مرده، حامله باشد، مدّت عدّۀ او باصطلاح فقهاء (ابعد الاجلین) یعنی طولانی ترین دو مدّت است؛ بدین طریق كه چنانچه وضع حمل قبل از چهار ماه و ده روز اتّفاق افتد، تا پایان مدّت مزبور عدّه ادامه خواهد یافت، و چنانچه بعد از مدّت اتّفاق افتد، با وضع حمل عدّه سپری می گردد. مستند فقهی این مسأله استنتاج از دو آیۀ شریفه است، یكی آیه فوق الذكر و دیگری آیۀ 4 از سوره طلاق است به شرح زیر: وَ أُولٰاتُ الْأَحْمٰالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ (1) - عدّه زنان باردار به وضع حمل آنان است).
- هرگاه زنی كه عدّه رجعیّه را می گذراند شوهرش فوت كند، باید عدّۀ رجعیّه را رها كند و عدّۀ وفات اتّخاذ نماید؛ زیرا كه مطلّقه رجعیّه در حكم زوجه است (2). مستند این فتوا نصوص خاصّه واصله است و لذا حتّی كسانی كه در سایر موارد اجتماع عدّه های مختلف قائل به عدم تداخل هستند، در این مورد همین گونه نظر داده اند (3).
- هرگاه زنی كه دوران عدّۀ طلاق بائن را می گذراند شوهرش فوت كند، عدّۀ وفات بر وی واجب نیست؛ زیرا كه طلاق بائن ارتباط میان آن دو را بكلّی قطع كرده است (4).
ص: 460
مادّه 1155 قانون مدنی: (زنی كه بین او و شوهرش نزدیكی واقع نشده و همچنین زن یائسه، نه عدّۀ طلاق دارد و نه عدّۀ فسخ نكاح، ولی عدّۀ وفات در هر دو مورد باید رعایت شود).
مادّۀ فوق حاوی مطالب زیر است:
الف) بر زوجه غیر مدخوله، عدّۀ طلاق و فسخ نكاح واجب نیست. در این مسأله اختلافی در فقه وجود ندارد و مستند آن اخبار واصله می باشد (1). مدلول اخبار مطلق است و هر گونه دخول اعم از قبل و یا دبر را شامل می گردد و بنابراین چنانچه زوجه از طریق قبل و یا دبر مدخوله باشد و مطلّقه و یا نكاح وی فسخ شود بایستی عدّه نگاه دارد.
استنباط فقهاء از اخبار آنست كه عدّه به یكی از دو امر واجب می گردد:
1) نزدیكی، هر چند بدون انزال منی صورت گیرد؛
2) ورود منی در رحم، هر چند بدون نزدیكی انجام شود (2).
ب) زنی كه به سن یائسگی میرسد عدّۀ طلاق ندارد. سن یائسگی و مستندات فقهی مسأله قبلا بحث گردید.
ج) عدّۀ وفات در تمامی حالات واجب است و هیچ چیز رافع آن نمی باشد.
ص: 461
مادّه 1156 قانون مدنی: (زنی كه شوهر او غایب مفقود الاثر بوده و حاكم او را طلاق داده باشد باید از تاریخ طلاق، عدّۀ وفات نگاهدارد).
قانون مدنی در فصل غایب مفقود الاثر حكم طلاق او را به شرح زیر مقرّر داشته است:
مادّۀ 1029: (هرگاه شخصی چهار سال تمام غایب مفقود الاثر باشد زن او می تواند تقاضای طلاق كند در این صورت با رعایت مادّۀ 1023 حاكم او را طلاق می دهد).
مادّۀ 1030: (اگر شخص غایب پس از وقوع طلاق و قبل از انقضاء مدّت عدّه مراجعت نماید، نسبت به طلاق حقّ رجوع دارد ولی بعد از انقضاء مدّت مزبور حقّ رجوع ندارد).
اینك به تحلیل فقهی موادّ فوق می پردازیم:
شخصی كه غایب می گردد و مدّت مدیدی از وی خبری واصل نمی شود، چنانچه مرگش ثابت شود، زوجه اش از تاریخ وصول خبر فوت، عدّه وفات اتّخاذ
ص: 462
می كند؛ هر چند كه چند سال هم از فوت وی گذشته باشد. و پس از پایان عدّه می تواند شوهر دیگری انتخاب نماید (1).
چنانچه خبر حیات واصل شود، ولی معلوم نباشد كه در كجاست، زوجه اش باید صبر كند كه تا منتهی به طلاق و یا مرگ شود.
هرگاه به هیچ وجه خبری از مرگ و یا حیات وی واصل نشود، چنانچه زوج غایب اموالی دارد كه زوجه بتواند از آن ارتزاق كند، یا آنكه كسی از ناحیه زوج وجود دارد و مخارج او را تأمین می كند، زوجه باید صبر كند؛ و در غیر این صورت به نظر مشهور فقها می تواند به محكمه مراجعه و درخواست طلاق نماید و حاكم از تاریخ درخواست او چهار سال ضرب الاجل تعیین می كند، كه در این مدّت فحص و جستجوی لازم بعمل آید، و چنانچه خبری از وی بدست نیامد حاكم زوجه را طلاق می دهد و زن عدّۀ وفات نگاه می دارد.
در مقابل قول مشهور، برخی از فقهاء از جمله صاحب حدائق باستناد بعضی از روایات معتقدند كه لازم نیست حاكم از تاریخ مراجعه وی ضرب اجل نماید و لزوما چهار سال بگذرد تا زن را طلاق دهد، بلكه چنانچه از تاریخ مفقود شدن زوج چهار سال گذشته باشد حاكم می تواند طلاق دهد. تفاوت دو قول كاملا مشهود است، زیرا به موجب نظر مشهور در هر زمان كه زوجه تقاضای طلاق نماید، از همان تاریخ حاكم لزوما ضرب اجل خواهد كرد هر چند كه چندین سال از مفقود شدن زوج گذشته باشد، درحالی كه بموجب قول دوّم ضرب اجل حاكم پس از تقاضای زوج شروع نمی شود بلكه معیار تاریخ مفقود شدن است (2). قانون مدنی علی الظاهر از نظریّۀ اخیر پیروی كرده است.
مشهور فقهای امامیّه بر آنند كه زوجه مفقود الاثر كه حاكم او را طلاق8.
ص: 463
می دهد باید عدّه وفات نگاهدارد نه عدّه طلاق. مستند آنان چند روایت است كه در بعضی از آنها ائمه (ع) فرموده اند پس از مراجعه به حاكم چهار ماه و ده روز عدّه نگاه می دارد (1)، بدون آنكه نامی از طلاق ببرد. باستناد همین روایات بعضی گفته اند اصولا حاكم او را طلاق نمی دهد، بلكه صرفا دستور به اتّخاذ عدّۀ وفات می دهد. و بسیاری از فقها گفته اند اوّلا حاكم باید طلاق دهد و ثانیا عدّه هم عدّۀ طلاق است نه عدّه وفات 2. و مستند آنان چند روایت است كه در بعضی تصریح به طلاق شده و در بعضی در صورت مراجعه شوهر در زمان عدّه حقّ رجوع به وی داده شده است (2).
مشهور فقها با توجّه به جمع روایات متعارض به شرح زیر نظر داده اند:
اوّلا- حاكم باید زن را طلاق بدهد.
ثانیا- زن باید عدّه وفات نگاهدارد.
ثالثا- هر چند عدّۀ وفات همانند عدّۀ طلاق بائن است ولی در این مورد خاص، همانند عدّۀ طلاق رجعی، چنانچه شوهر در زمان عدّه پیدا شود حقّ رجوع دارد و بعد از آن ندارد (3).
باید توجّه داشت كه غیر از موضوع حقّ رجوع زوج در ایّام عدّه كه همانند عدّۀ طلاق رجعی است، سایر احكام عدّۀ وفات (مدّت- نفقه- حداد (4)) مترتّب خواهد بود.
قانون مدنی در مواد فوق الذكر از مشهور فقهاء پیروی كرده است.د.
ص: 464
مادّه 1157 قانون مدنی: (زنی كه به شبهه با كسی نزدیكی كند باید عدّۀ طلاق نگاهدارد).
قبلا گفته شد كه یكی از موجبات عدّه وطی به شبهه است، خواه زن دارای شوهر و خواه بی شوهر باشد؛ یعنی چنانچه مردی اشتباها با زن اجنبیّه نزدیكی كند اگر بی شوهر است تا قبل از انقضاء مدّت عدّۀ طلاق نمی تواند بدیگری شوهر كند ولی به نظر بسیاری از فقها با واطی قبل از انقضاء مدّت مزبور می تواند ازدواج كند (1)، و اگر شوهردار است بی تردید در مدّت عدّه با شوهر خود نمی تواند نزدیكی كند ولی استمتاعات دیگر مورد اختلاف است؛ اقوی جواز و احوط ترك است (2).
در آغاز عدّۀ وطی به شبهه اختلاف نظر وجود دارد كه آیا معیار آخرین نزدیكی یا زمان رفع شبهه است. صاحب جواهر معتقد است كه با معیار آخرین
ص: 465
نزدیكی، آغاز عدّه محسوب می گردد (1).
اگر چه قائل شویم كه تمامی استمتاعات در زمان عدّۀ وطی به شبهه ممنوع است، ولی به نظر می رسد كه چنین زنی ملحق به ناشزه نیست و ادای نفقه بر زوج واجب است.
با توجّه به آنچه گفته شد، مجموع موجبات عدّه به شرح زیر است:
1) وفات
2) طلاق به جمیع اقسام
3) فسخ به عیوب
4) انفساخ یا ارتداد و یا مسلمان شدن زوجۀ كافر و یا رضاع طاری (مثل آنكه مادر زن نوۀ خود را شیر دهد كه در نتیجه عقد دختر وی منفسخ خواهد شد)
5) وطی به شبهه
6) انقضاء مدّت در نكاح منقطع
7) بذل مدّت در نكاح منقطع
تبصرۀ 1- جز در مورد اوّل (عدّۀ وفات)، در سایر موارد شرط وجوب عدّه آنست كه زن مدخوله باشد.
تبصرۀ 2- عدّۀ انفساخ به ارتداد اگر فطری باشد عدّۀ وفات خواهد بود، و اگر ملّی باشد همانند عدّۀ طلاق است و در زمان عدّه چنانچه زوج مسلمان شود حقّ رجوع دارد (2).
ص: 466
بررسی تطبیقی طلاق (1)
طلاق در مذاهب مختلف اسلامی
طلاق در كشورهای اسلامی
طلاق در حقوق كشورهای اروپایی و آمریكایی
طلاق در حقوق كشورهای سوسیالیستی
ص: 467
ص: 468
در همه مذاهب اسلامی طلاق از ایقاعات و در اختیار شوهر است و كراهت طلاق كه مورد تأكید شارع مقدس اسلام قرار گرفته مانع از آن نیست كه مرد هر وقت بخواهد، بی آنكه ملزم بذكر علت باشد، همسرش را طلاق دهد.
در همه مذاهب اسلامی طلاق به رجعی و بائن تقسیم شده است. طلاق در صورتی رجعی است كه شرائط زیر در آن جمع باشد:
1) زوجه مدخوله باشد (پیروان ابو حنیفه و مالك و حنبل معتقدند طلاق زنی كه با او خلوت شده اگر چه غیر مدخوله باشد در حكم مدخوله است ولی امامیّه و شافعیّه بر خلوت بوحده اثری قائل نیستند).
2) طلاق در قبال بذل مال از طرف زوجه نباشد.
3) طلاق سوم نباشد.
امامیّه یائسه نبودن زن مطلقه را نیز از شرائط رجعی بودن طلاق می دانند، ولی سایر مذاهب اسلامی به چنین شرطی قائل نیستند.
طلاقی كه در قبال بذل مال واقع می شود (خلع) نامیده می شود و در نزد پیروان مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت اعم از آنست كه كراهت از طرف زوجه به تنهائی باشد یا طرفین از هم كراهت داشته باشند، ولی امامیّه شرط صحت خلع را
ص: 469
كراهت زوجه از زوج می داند و در صورت كراهت زوجین از یكدیگر آن را (مبارات) می شناسد نه خلع. و فرق خلع و مبارات این است كه در مبارات مال مبذول باید از مهر تجاوز نكند و این شرط در خلع نیست.
بائن بودن طلاق منوط به عوامل خارجی بیرون از اراده شوهر است. تنها حنیفه می گوید اگر زوج به زوجه بگوید (انت طالق طلاقا بائنا) یا عبارات دیگری به همین مفهوم بكار برد، طلاق بائن است.
شرط صحّت خلع، به اتّفاق مذاهب اسلامی، بلوغ و عقل است و الّا خلع باطل است ولی طلاق واقع شده است. در صورتی كه زوجه سفیه باشد حنفیّه معتقدند كه اگر ولیّ پرداخت عوض خلع را از مال خودش تقبّل كند، خلع صحیح و الّا باطل است. شافعیّه و حنابله می گویند كه خلع سفیه مطلقا صحیح نیست، خواه ولیّ اذن داده باشد یا نه. امامیّه و مالكیّه عقیده دارند در صورت اذن ولیّ خلع صحیح است و از اموال زوجه پرداخت می شود.
باتّفاق مذاهب اربعه، صیغه خلع ممكن است به لفظ صریح باشد یا كنایی، ولی اكثر امامیّه معتقدند كه خلع به لفظ كنایی واقع نمی شود و فقط بدو لفظ خلع و طلاق واقع می گردد.
اگر چه در حقوق اسلام طلاق ایقاع و در اختیار زوج است ولی در مواردی مذاهب اسلامی معتقدند كه زن می تواند از حاكم تقاضای صدور حكم طلاق كند، و حاكم زوج را ملزم به طلاق می كند یا به ولایت شرعی خود، زوجه را مطلّقه می سازد. موارد مزبور بشرح زیر است:
اگر زوج غایب شود، به نحوی كه محل و مسكنش معلوم نباشد و خبری از
ص: 470
او بدست نیاید، ابو حنیفه و شافعی و احمد می گویند زوجۀ چنین مفقودی می تواند پس از انقضاء مدتی كه غالبا تا پایان این مدّت شخص زنده نمی ماند ازدواج كند، و مالك می گوید زوجه چهار سال از تاریخ رجوع بقاضی صبر می كند چنانچه خبری از زوج نرسد چهار ماه و ده روز عده نگه می دارد و آنگاه ازدواج بر وی حلال می باشد.
امامیّه معتقدند كه اگر غایب خود مالی دارد كه می توان از آن نفقه زوجه را پرداخت یا ولیّ او نفقه زوجه را بپردازد (1)، زوجه باید تا زمانی كه به وفات یا طلاق علم پیدا نكرده منتظر بماند، در غیر این صورت می تواند به حاكم رجوع كند، و حاكم چهار سال از هنگام رجوع مهلت می دهد و در این مدت به جستجوی غایب می پردازد اگر خبری از غایب بدست نیامد، چنانچه غایب ولیّ یا وكیل داشته باشد آنها را ملزم به طلاق زوجه می كند و در صورت امتناع آنها رأسا زوجه را مطلقه می نماید. و زوجه پس از این طلاق باید چهار ماه و ده روز عدّه نگهدارد.
امام شافعی و احمد و مالك قائلند كه زوجه می تواند در صورت امتناع یا عجز شوهر از انفاق از حاكم طلاق خود را تقاضا كند، ولی ابو حنیفه اعسار زوج را موجب طلاق نمی داند، بعضی از فقهای امامیّه عسرت زوج را موجب طلاق نمی دانند ولی عدّه ای از جمله سید محمد كاظم طباطبائی و سید ابو الحسن اصفهانی می گویند زوج اگر معسر باشد یا تمنّع از انفاق نماید و الزام او بانفاق مقدور نگردد زوجه می تواند از حاكم تقاضای طلاق كند.
اگر زوج به خداوند سوگند یاد كند كه وطی زوجه را ترك نماید در
ص: 471
صورتی كه سوگند برای بیش از مدت چهار ماه باشد، این امر را (ایلاء) می گویند.
حنیفه می گویند اگر تا پایان چهار ماه مرد به سوگند خود عمل كند زوجه به طلاق بائن مطلقه می گردد بدون اینكه نیاز به ترافع نزد قاضی باشد. پیروان مالك و احمد و شافعی معتقدند در چنین موردی به قاضی باید مراجعه شود و قاضی زوج را امر به وطی می كند، چنانچه امتناع كند او را ملزم به طلاق می كند و در صورت امتناع، حاكم زوجه را مطلّقه می سازد و این طلاق رجعی است.
امامیّه معتقد است كه اگر بیش از چهار ماه بگذرد، در صورت رجوع زن به قاضی و گذشت چهار ماه از تاریخ رجوع، قاضی زوج را به رجوع یا طلاق مجبور می كند، و در صورت امتناع زوج، قاضی او را تا اختیار یكی از دو امر محبوس می نماید، بی آنكه اختیار داشته باشد زوجه را مطلقه نماید.
را نیز از موارد طلاق می دانند.
مذاهب اربعه وقوع طلاق را با هر لفظ كه بر آن دلالت كند، حتی به كنایه (مثل اذهبی و تزوّجی) و كتابت تجویز می كنند، ولی در فقه امامیه طلاق به صیغه خاص (انت طالق) یا (فلان طالق) یا (هی طلاق) باید اجرا شود و اگر صیغ دیگری اداء گردد طلاق واقع نمی گردد، مگر در مورد لال كه كتابت یا اشاره نیز تجویز شده است. و حضور دو شاهد عادل در فقه امامیّه برای صحت طلاق لازم است ولی سایر مذاهب چنین شرطی را لازم نمی دانند.
باتّفاق مذاهب اسلامی، بر مطلّقه غیر مدخوله عدّه لازم نیست، و عدّه زن
ص: 472
حامل تا وضع حمل است، و عده مطلّقۀ بالغ كه حامل یا یائسه هم نیست سه قرء است. حنفیه و حنابله قرء را به حیض تفسیر كرده اند و گفته اند عدّۀ چنین زنی سه حیض است، ولی امامیّه و مالكیّه و شافعیّه قرء را طهر تفسیر و عدّه زن مطلقه بالغه را سه طهر می دانند.
مذاهب متفقا عدّه مطلقه ای را كه به سن بلوغ رسیده لیكن حیض نمی بیند سه ماه می دانند. و همین حكم را مذاهب اربعه شامل زن یائسه نیز دانسته اند ولی امامیّه برای زن یائسه قائل به عدّه نیست.
ص: 473
مقرّرات طلاق در كشورهای اسلامی مبتنی بر احكام شرع است، و هر كشوری در این مورد در بیشتر مواقع از یكی از مذاهب اسلامی پیروی كرده است و بر این اساس در این كشورها طلاق به اراده مرد واقع می شود، و طلاق به تقاضای زن در مواردی صورت می گیرد كه شرعا تجویز شده باشد. در این میان دو كشور (عراق) و (تونس) صدور حكم طلاق را از طرف دادگاه لازم می دانند.
بموجب ماده 39 قانون (احوال شخصیّه عراق) مصوب 1959، متقاضی طلاق اعم از زوج و زوجه باید بدادگاه شرع رجوع كند و حكم طلاق بگیرد و در صورت تعذّر مراجعه به دادگاه باید در خلال مدّت عدّه، طلاق را در دفتر دادگاه به ثبت برساند، ولی قانون مدنی عراق برای طلاق به تقاضای شوهر علل خاصی ذكر نكرده است.
قانون (احوال شخصیّه تونس) مصوب 1956 در مادتین 30 و 31 مقرّر داشته كه طلاق باید به حكم دادگاه واقع شود و دادگاه به تقاضای احد از زوجین در موارد معیّنه قانونی یا به تراضی زوجین حكم طلاق صادر می كند.
طلاق به تقاضای زن در كشورهای اسلامی در موارد زیر پذیرفته شده است:
ص: 474
1) در مراكش- مطابق ماده 57 قانون احوال شخصیّه مراكش، اگر شوهر برای مدّتی زائد از یك سال بدون عذر موجه غیبت كند و در مكان معلومی بسر برد، زن می تواند بسبب تضرّر از دوری شوهر برای مطلّقه ساختن خود به طلاق بائن به قاضی مراجعه نماید، اگر چه شوهر دارای اموالی باشد كه بتوان از آن نفقه زن را تأدیه كرد؛ در صورتی كه امكان اطلاع بشوهر وجود داشته باشد قاضی او را دعوت می كند كه یا زن را به محل سكونت خود دعوت كند یا خود در محل اقامت زن مقیم شود و یا حاضر بطلاق زوجه گردد و اگر شوهر پیشنهادهای مزبور را نپذیرد قاضی زوجه را مطلّقه می سازد، و اگر امكان نباشد كه به زوج اطلاع داده شود، قاضی وكیلی تعیین می كند تا سعی در پیدا كردن غایب بكند و در صورت عدم دسترسی یا عدم حضور غایب، قاضی بدون اعلام و تعیین وقت، زوجه را مطلّقه می سازد.
2) در عراق- برابر مادّه 43 قانون احوال شخصیّه عراق، اگر شوهر بدون عذر قابل قبول بیش از دو سال غیبت كند زن می تواند از دادگاه تقاضای طلاق نماید و دادگاه بعلّت تضرّر زن حكم طلاق صادر می كند؛ چنین طلاقی طلاق بائن است.
3) در سوریّه- طبق ماده 109 قانون احوال شخصیّه سوریّه، هرگاه شوهر بدون عذر موجه غیبت كند زوجه می تواند پس از گذشت یك سال از غیبت شوهر از دادگاه تقاضای طلاق كند؛ این طلاق رجعی است.
4) در مصر- برابر ماده 12 و 13 قانون احوال شخصیّه مصر مصوّب 1929، غیبت شوهر بمدّت یك سال یا بیشتر بدون عذر موجه مجوز تقاضای طلاق زوجه از محكمه است.
5) در تونس- مطابق ماده 40 قانون احوال شخصیّه تونس، در صورت غیبت زوج و نبودن مال برای پرداخت نفقه زن یا نبودن كسی كه بر زوجه انفاق كند قاضی مهلتی یك ماهه برای حضور غایب معیّن می كند و پس از گذشت مدّت مزبور از ادای سوگند توسط زن، دادگاه حكم به طلاق صادر می كند.
ص: 475
1) در مراكش- مادّه 3 قانون احوال شخصیّه مراكش مقرّر می دارد زوجه می تواند از دادگاه بجهت امتناع شوهر از انفاق یا عدم اثبات عجز شوهر از تأدیه نفقه تقاضای طلاق نماید، در صورتی كه شوهر غایب باشد یا عجزش به اثبات رسد قاضی مدت مناسبی كه از سه ماه تجاوز نكند تعیین می كند اگر شوهر در این مدّت نفقه را نپردازد قاضی مبادرت به طلاق می كند؛ این طلاق رجعی است و شوهر می تواند، بشرط اثبات پرداخت نفقه، در مدت عدّه به زوجه رجوع كند.
2) در عراق- ماده 45 قانون احوال شخصیّه، در دو حالت برای زن حق طلاق قائل شده است؛ یكی آنكه شوهر از پرداخت نفقه بدون عذر مشروع بعد از مهلتی كه دادگاه به او می دهد (این مهلت نباید زائد بر شصت روز باشد) امتناع كند، دیگر اینكه انفاق شوهر به علت غیبت، مفقود شدن، پنهان شدن، یا محبوس شدن در مدتی زائد بر یك سال مقدور نباشد؛ طلاق صادره توسط قاضی در این دو حالت طلاق رجعی بشمار می آید.
3) در سوریّه- مقرّرات طلاق در این مورد مشابه مقرّرات مراكش است.
4) در مصر- مواد 4 و 5 و 6 قانون 1920 مصر مقرّر می دارد كه در صورت عدم انفاق شوهر، حكم به پرداخت نفقه از مال او به زوجه صادر می شود ولی اگر دسترسی به اموال شوهر نباشد، و شوهر نگوید ملجأ است یا معسر، قاضی حكم بطلاق زوجه صادر می كند و اگر شوهر مدعی عسرت شود و نتواند آن را ثابت كند قاضی زوجه را مطلّقه می كند ولی اگر شوهر اعسار خود را ثابت كند قاضی برای پرداخت نفقه به او مهلتی كه بیش از یك ماه نباشد می دهد و پس از گذشت مدّت مزبور، در صورت عدم انفاق، حكم طلاق زوجه را صادر می كند.
در قوانین مصر و سوریّه و عراق حكمی راجع به ایلاء نیست ولی ماده 58
ص: 476
قانون احوال شخصیّه مراكش ایلاء را در صورتی كه الزام شوهر بمواقعه ممكن نباشد از موارد طلاق شناخته است.
مادّه 55 قانون مراكش و مواد 105 به بعد قانون سوریّه و مقرّرات قانون احوال شخصیّه عراق و قانون 1920 و 1929 مصر طلاق به سبب عیب زوج و ضرر و شقاق (ناسازگاری) را تجویز كرده است.
مادّه 46 قانون احوال شخصیّه مراكش مقرّر داشته است كه طلاق بهر لفظی كه بر این امر دلالت كند و یا كتابت و در صورت عجز از تلفّظ و كتابت با اشاره واقع می شود.
قانون احوال شخصیّه عراق برای اجرای طلاق، صیغۀ شرعی مخصوص را لازم می داند.
قانون سوریّه طلاق را با لفظ و یا كتابت و در صورت عجز از این دو با اشاره معلوم تجویز كرده است. قانون مصر طلاق را حتی با الفاظ كنایی معتبر می داند. و جز قانون احوال شخصیّه مراكش كه حضور عدلین را در طلاق لازم می داند قانون هیچ كشور دیگری چنین شرطی را نپذیرفته است.
مادّه 85 قانون احوال شخصیّه سوریّه، اهلیّت زوج را كه رسیدن به 18 سال تمام است در طلاق لازم می داند ولی اگر زوج قبل از رسیدن به 18 سال ازدواج كرده باشد در صورتی كه قاضی مصلحت بداند اجازه طلاق می دهد و اگر طلاق واقع شده باشد تنفیذ آن با قاضی است. و طبق بند یك مادّه 89 همین قانون، طلاق
ص: 477
مست و مدهوش باطل است و بند 2 این مادّه مدهوش كسی را می شناسد كه به سبب خشم و غضب قوّۀ تمیز خود را از دست داده و نداند چه می گوید. برابر مادّه 49 قانون احوال شخصیّۀ مراكش طلاق مستی كه مستی او از حد گذشته و شخص خشمگین كه شدیدا غضبناك شده باطل است. مادّه یك قانون 1929 مصر هم طلاق مست را باطل می داند.
قانون احوال شخصیّه عراق هم به بطلان طلاق مست و مجنون و كسی كه به سبب غضب یا مصیبت ناگهانی یا پیری و یا مرض فاقد شعور شده صراحت دارد.
مصر و سوریّه و عراق و مراكش، جنون و كره را از موجبات بطلان طلاق می دانند.
كشورهای عربی احكام داوری را بر اساس حقوق اسلامی در قوانین خود پذیرفته اند.
قانون مراكش در بند 2 و 3 ماده 56 مقرّر می دارد: اگر درخواست طلاق شود و زن اصرار در این تقاضا داشته باشد، و وقوع ضرر نیز ثابت نشده باشد، دادگاه دو داور برای آشتی میان زوجین معیّن می كند؛ داوران باید علّت ناسازگاری زن و شوهر را كشف كنند و كوشش در اصلاح ذات البین نمایند و چنانچه نتوانند بین زوجین آشتی و سازش برقرار كنند نظر خود را به قاضی اعلام می دارند تا قاضی بر اساس آنچه داوران گفته اند تصمیم بگیرد. قانون 1929 مصر نیز همین حكم را بیان می كند.
مادّه 40 قانون احوال شخصیّه عراق نیز اشعار دارد كه در صورت تقاضای طلاق از طرف یكی از زوجین باستناد تضرّر و ناسازگاری، قاضی قبل از صدور حكم دو داور از خانواده زن و شوهر معیّن می كند تا كوشش در اصلاح بین آنها نمایند و در صورت عدم توفیق داوران در این امر قاضی از زن و شوهر می خواهد كه
ص: 478
دو داور دیگر معیّن كنند، هرگاه قاضی احراز كند كه یكی از زوجین بر دیگری ضرر وارد می كند و نتواند بین آنها صلح دهد و زوج حاضر به طلاق زنش نشود، قاضی حكم طلاق صادر می نماید.
به موجب قانون احوال شخصیّه سوریّه اگر داوران نتوانند بین زوجین آشتی برقرار كنند نظر خود را به قاضی اعلام می كنند و قاضی بر اساس آن حكم طلاق صادر می كند.
برابر مادّه 25 قانون احوال شخصیّه تونس هرگاه یكی از زوجین باستناد تضرّر تقاضای طلاق كند و به علّت عدم اقامه دلیل، احراز ضرر برای قاضی مشكل باشد دو داور تعیین می شود كه بقدر مقدور بین طرفین آشتی و سازش برقرار كنند و در صورت عدم توفیق آنها در سازش مراتب را بقاضی اعلام می كنند چنانچه قاضی نیز از اصلاح بین آنها عاجز گردد، حكم طلاق صادر می كند.
ص: 479
قبل از بیان طلاق در حقوق كشورهای غربی و سوسیالیست، تذكار این نكته بی مناسبت نیست كه مبانی طلاق در این كشورها بر اساس نظریّه (طلاق مجازات) و یا (طلاق درمان) مبتنی است.
، نظریّه ای است كه به موجب آن، در صورت تقصیر یكی از زوجین یا عدم انجام تعهّدات ناشی از زناشوئی، طلاق تجویز می شود. و چون این طلاق به عنوان جزای تقصیر پذیرفته شده آن را طلاق مجازات نامیده اند. و از خصوصیّات آن تعیین موارد تقصیر در قانون است كه باستناد آن می توان تقاضای طلاق كرد.
، یا طلاق مبتنی بر شكست ازدواج، بر این نظریّه متّكی است كه قطع نظر از اینكه تقصیری واقع شده یا نه و در صورت وقوع تقصیر چه كسی مقصّر است، چون ادامه زندگی مشترك امكان ناپذیر شود و نظام خانواده از هم گسیخته گردد طلاق باید به عنوان درمان پذیرفته شود. از خصوصیّات این نظام حقوقی عدم تصریح و تعیین موارد طلاق در قانون است، بجای ذكر علل متعدّد برای طلاق تنها به ذكر یك علّت كلّی عدم امكان زندگی مشترك اكتفا می شود.
در بعضی از كشورهای اروپایی و آمریكایی منحصرا نظریّه قدیمی طلاق
ص: 480
مجازات، یا طلاق مبتنی بر تقصیر، مورد قبول است مانند تعدادی از ایالات متحده. و برخی از كشورها فقط نظریّه طلاق درمان یا طلاق شكست را پذیرفته اند، مثل شوروی و بعضی از ایالات آمریكا.
ولی دسته سوّمی از كشورها از هر دو نظریّه استفاده كرده و تلفیقی از آن دو بعمل آورده اند كه می تواند جوابگوی طرفداران هر دو نظریّه باشد. كشور فرانسه و انگلیس و … از این دسته اند. اكنون بذكر طلاق در حقوق بعضی از این كشورها می پردازیم.
به موجب مادّۀ 229 اصلاحی قانون مدنی فرانسه مصوب 1975، در موارد زیر حكم طلاق صادر می گردد:
2) قطع زندگی مشترك
3) تقصیر
بدو طریق اعمال می شود؛ اوّل تقاضای مشترك زن و شوهر، دوّم تقاضای طلاق توسط یكی از زوجین و قبول طرف دیگر، كه هر یك از این دو طریق دارای آثار و احكامی است بشرح زیر:
الف) طلاق به تقاضای مشترك زوجین- ماده 230 قانون مدنی می گوید هرگاه زن و شوهر متّفقا درخواست طلاق نمایند، مجبور به ذكر علّت آن نیستند و فقط باید طرح قراردادی را كه نتایج حاصل از طلاق را متذكّر است، جهت تأیید به قاضی تسلیم نمایند. و طبق مادّه 231 همان قانون قاضی هر یك از طرفین را بدوا به تنهائی دعوت كرده و در مورد تقاضا با او مذاكره می كند سپس مجتمعا آنها را با
ص: 481
وكلایشان دعوت كرده و پس از مذاكره در صورت اصرار طرفین در تقاضای طلاق بآنان تذكّر می دهد كه درخواست خود را پس از 3 ماه تعمّق تجدید كنند در صورتی كه ظرف 6 ماه پس از پایان مدّت تعمّق تقاضای خود را تجدید نكنند تقاضای مشترك باطل می گردد. و برابر ماده 232 جدید قانون مدنی در صورتی قاضی حكم طلاق صادر خواهد كرد كه در مورد رضایت واقعی زوجین و آزادی عمل آنان اقناع وجدانی پیدا كند. و در این حكم، قاضی قراردادی را كه نتایج طلاق را تنظیم می كند مورد تأیید قرار می دهد. اگر بنظر قاضی قرارداد تنظیمی منافع اطفال و یا یكی از زوجین را كاملا تأمین نكند می تواند از تأیید قرارداد و صدور حكم طلاق خودداری نماید.
و طبق مواد 31 و 32 تصویب نامه 23 دسامبر 1975، كه مكمّل مادّۀ مزبور می باشد، قاضی می تواند قرارداد زوجین را با در نظر گرفتن نفع یكی از طرفین و یا فرزندان تأیید نكرده و تا تسلیم قرارداد اصلاحی طلاق را بتعویق اندازد و در موارد خاصی حكم قاضی پژوهش پذیر است.
طلاق به تقاضای مشترك در صورتی قابل طرح است كه 6 ماه از تاریخ ازدواج گذشته باشد.
ب) طلاق به تقاضای یكی از زوجین و قبول طرف دیگر- برابر مادّه 233 قانون مدنی فرانسه، یكی از زوجین می تواند باستناد اینكه مجموعه اعمال و رفتار آنان زندگی مشترك را غیر قابل تحمّل می سازد، تقاضای طلاق نماید. و مادّه 234 مقرّر می دارد:
(اگر همسر دیگر اعمال مزبور را در محضر قاضی تأیید نمود قاضی حكم طلاق را بدون اظهار نظر در تعیین تقصیر هر یك صادر می كند چنین طلاقی آثار طلاق با تقصیر طرفین را خواهد داشت).
و مادّه 64 آئین نامه اجرائی سال 1975 مادّه مذكور را اصلاح نموده و مقرّر می دارد كه قاضی حكمی بر مبنای اقاریر زوجین و اینكه زندگی مشترك برای
ص: 482
زوجین غیر قابل تحمّل است صادر و سپس آنان را برای صدور حكم طلاق و نتایج حاصل از آن دعوت می كند.
معلوم نیست چه تفاوتی میان تقاضای مشترك و تقاضای مورد قبول طرف دیگر وجود دارد كه در این نوع طلاق نیازی به تنظیم قرارداد موقّت و نهایی نیست.
برابر مادّه 237 قانون مدنی فرانسه، وقتی كه زوجین عملا 6 سال از هم جدا زندگی كرده باشند همسر می تواند به علت قطع رابطه طولانی تقاضای طلاق نماید. همین حكم به موجب مادّه 238 قانون مدنی در موردی نیز جاری است كه یكی از زوجین مبتلاء به جنون بوده و از 6 سال به این طرف قوای دماغی او شدیدا مختل شده باشد به حدّی كه بین زن و شوهر زندگی مشترك وجود نداشته و طبق پیش بینی های معقول در آینده نیز برقراری آن ممكن نباشد، ولی در صورتی كه طلاق اثرات سوء شدیدی در بیماری همسر داشته باشد قاضی می تواند علاوه بر آنچه كه در مادّه 240 مذكور شده رأسا تقاضای طلاق را رد كند. ماده 240 كه ناظر به مادّتین 237 و 238 است مقرّر می دارد:
(اگر همسر دیگر اثبات نماید كه طلاق برای او با توجه به سنّ و طول مدّت ازدواج و یا برای اطفال نتایج مادی یا معنوی بد خواهد داشت قاضی تقاضا را رد می كند و در مورد پیش بینی شده در مادّه 238 قاضی تقاضای طلاق را راسا رد می نماید).
برابر مادّه 242 قانون مدنی، طلاق ممكن است توسط یكی از زوجین به سبب اعمال قابل انتساب به طرف دیگر تقاضا شود در صورتی كه این اعمال تخطی شدید یا تكراری از تكالیف و الزامات زناشوئی را در بر داشته و بقاء زندگی مشترك را غیر قابل تحمّل سازد.
در تقاضای طلاق به سبب تقصیر اگر طرفین سازش كنند دیگر نمی توانند
ص: 483
به استناد همان تقصیر تقاضای طلاق نمایند.
ممكن است طلاق در زندگی یكی از زوجین عدم تعادل ایجاد كند، در این صورت همسر دیگر مبلغی به عنوان كمك هزینه باید به او پرداخت نماید كمك مزبور بر حسب احتیاج همسر نیازمند، منابع درآمد همسر دیگر و با امعان نظر در وضع طرفین و تحوّل آن در آیندۀ قابل پیش بینی تعیین می گردد، همسری كه بواسطه خطای انحصاری او طلاق صورت گرفته حق دریافت هیچ گونه كمك هزینه را ندارد.
مدّت عدّه برای زن مطلّقه یا بیوه در فرانسه سیصد روز است، مگر اینكه حكم طلاق به علّت قطع زندگی مشترك صادر شده باشد كه در این صورت رعایت عدّه لازم نیست. اگر زوجین در طول محاكمه با اجازه دادگاه جدا از هم زندگی نمایند مدّت عده از تاریخ اجازه برای اقامت جداگانه شروع می شود، و در طلاق به تقاضای مشترك مدّت مزبور از تاریخ تأیید قرارداد موقت زوجین بوسیله قاضی آغاز می گردد، اگر زن پیش از سپری شدن سیصد روز وضع حمل كند مدّت عدّه با وضع حمل پایان می پذیرد.
تفریق جسمانی را نباید با تفریق عملی كه به علّت قطع عملی زندگی مشترك بوجود می آید اشتباه كرد. تفریق جسمانی، از حكم دادگاه ناشی می شود، كه ممكن است به تقاضای یكی از طرفین یا هر دو با رضایت مشترك و رعایت شرایط طلاق مورد حكم دادگاه قرار گیرد. تفریق جسمانی بدون اینكه ازدواج را منحل كند موجب می شود كه تكالیف ناشی از زندگی مشترك خاتمه یابد؛ ولی در صورت مرگ یكی از زوجین، طرف دیگر از همه حقوقی كه قانونا پس از فوت
ص: 484
همسر به همسر دیگر تعلّق می گیرد برخوردار می شود؛ مشروط بر اینكه حكم تفریق جسمانی به سبب تقصیر انحصاری همسر بازمانده یا به تقاضای او صادر نشده باشد.
اگر زوجین متّفقا تقاضای تفریق جسمانی از دادگاه كرده باشند می توانند در قراردادی كه بین خود منعقد می كنند حقوق خود را در مورد توارث از یكدیگر ساقط نمایند. تفریق جسمانی همیشه موجب جدائی اموال زن و شوهر می شود، ولی اگر قاضی دستور دهد كه یكی كمك مالی بدیگری بنماید این دستور باید اجراء گردد.
اگر تفریق جسمانی با تقاضای مشترك زوجین صادر شده باشد، دیگر قابل تبدیل به طلاق نیست، مگر با تقاضای مجدّد و مشترك، در غیر این صورت همسر متقاضی طلاق باید 6 سال صبر كند تا باستناد قطع زندگی مشترك تقاضای طلاق نماید؛ ولی اگر حكم تفریق جسمانی بتقاضای یكی از طرفین صادر شده باشد در صورتی كه این تفریق سه سال ادامه یابد بتقاضای یكی از زوجین تبدیل به حكم طلاق می شود.
قانون طلاق در ایتالیا، پس از كشمكش های زیاد بین طرفداران و هواداران كلیسا، در سال 1970 میلادی بتصویب رسید و به دادگاه اجازه داد كه در موارد مندرج در ماده 3 آن قانون پس از احراز عدم امكان سازش بین زوجین حكم طلاق صادر نماید. مواردی كه زوجین می توانند تقاضای طلاق نمایند، بشرح زیر است:
1) محكومیّت قطعی یكی از زوجین.
2) منكوحه غیر مدخوله بودن.
3) حكم به بطلان یا انحلال ازدواج در خارج از كشور یا انعقاد نكاح جدید در خارج، مشروط بر اینكه یكی از زوجین تبعه خارجی باشد.
4) قطع رابطه زندگی مشترك.
ص: 485
مشروط بر اینكه محكومیّت بعد از عقد نكاح باشد، و لو اینكه اعمال ارتكابی مربوط بدوران پیش از نكاح باشد.
انواع محكومیّت های مجوز طلاق معیّنه در قانون بدین قرار است:
الف) محكومیّت به حبس دائم یا به حبس بیش از 15 سال، بشرطی كه محكومیّت به علّت ارتكاب جرائم سیاسی یا جرائمی كه علل خاص اخلاقی و اجتماعی داشته، نباشد.
مادّه 8 قانون جزای ایتالیا حتی جرائمی را كه جزئا بدلایل سیاسی واقع شده باشد جرم سیاسی تلقّی می نماید.
ب) محكومیّت بهر میزان حبس باتهام داشتن رابطه جنسی با محارم كه توأم با جریحه دار كردن عفت عمومی باشد، یا محكومیّت به هتك ناموس بعنف، عمل منافی عفت، ربودن شخص برای عیّاشی، محكومیّت به تحریك یا اجبار همسر، فرزند، فرزند خوانده به فحشاء یا بهره برداری از آن یا تسهیل فحشاء یكی از اعقاب یا فرزندخواندگان.
ج) محكومیّت بهر مجازاتی به سبب قتل عمد یكی از اعقاب یا فرزند خوانده و یا شروع به قتل همسر یا یكی از اعقاب یا فرزند خوانده.
د) محكومیّت بهر میزان حبس كه ناشی از دو حكم یا بیشتر بعلّت صدمه جسمانی شدید، تخلّف از تعهّدات معاضدت خانوادگی، بدرفتاری نسبت به همسر و فرزندان، سوء استفاده از اشخاص معلول، مشروط بر اینكه جرائم مذكور علیه همسر یا فرزند و فرزند خوانده واقع شده باشد.
در فروض مذكور در این بند، و نیز در صورتی كه متّهم به علّت ضعف قوای دماغی بخاطر ارتكاب اعمال مندرج در بندهای ب و ج مجرم محسوب نگردد قاضی برای صادر كردن حكم طلاق باید رفتار بعدی مرتكب را در نظر گرفته و عدم توانائی او را برای ادامه زندگی زناشوئی احراز كند. ضمنا در همه موارد بالا در صورتی
ص: 486
همسر می تواند تقاضای طلاق كند كه خود او در وقوع جرم شركت نداشته باشد، یا با وصف محكومیّت های مزبور، ادامه زندگی زناشوئی را نپذیرفته باشد.
این علّت از حقوق كلیسائی سرچشمه می گیرد كه در قانون طلاق مادّه 3 پیش بینی گردیده است.
بدین شرح كه اگر یكی از محاكم خارجی حكم به انحلال نكاح یا طلاق زوجین كه یكی از آنها ایتالیائی است صادر كند یا شوهر خارجی در خارج ازدواج كند، آن همسر كه تبعه ایتالیا است می تواند بر اساس احكام مزبور یا برای جلوگیری از تعدّد زوجات از دادگاه ایتالیا تقاضای طلاق كند و دادگاه نیز حكم طلاق صادر خواهد كرد.
در صورتی كه 5 سال رابطه زناشوئی قطع شود هر یك از زوجین می تواند تقاضای طلاق كند. قسمت اعظم طلاق در ایتالیا بر مبنای قطع رابطه زندگی مشترك یا تفریق جسمانی است و طلاق به علّت محكومیّت جزائی استثنایی است.
طلاق به علّت قطع رابطه زندگی مشترك یا تفریق جسمانی در دو مورد پیش بینی شده است:
الف) تفریق عملی زوجین قبل از اجرای قانون جدید طلاق.
ب) تفریق جسمانی زوجین بعد از اجرای قانون جدید طلاق.
در مورد الف، زن و شوهری كه عملا از 5 سال قبل از قانون جدید طلاق از هم جدا شده باشند می توانند تقاضای طلاق نمایند؛ كه با توجه به گذشت بیش از 5 سال از تصویب این قانون بحث در اطراف این بند زائد است.
ص: 487
در مورد بند ب، باید توجّه داشت كه این تفریق كه آن را تفریق قانونی می گویند بر دو گونه است: تفریق با توافق، و یا تفریق قضائی.
مادّه 158 قانون مدنی مقرّر می دارد: اگر تفریق كه با توافق زوجین از دادگاه صلاحیّت دار درخواست می شود مورد تأیید دادگاه واقع نشود، هیچ اثر قانونی بر آن مترتّب نیست و فقط تفریق عملی بحساب می آید. بنابراین در صورتی تفریق با توافق مؤثّر خواهد بود كه دادگاه آن را مورد تأیید قرار دهد.
تقاضای تفریق با توافق از طرف زوجین به دادگاه مدنی صالح تقدیم می شود، دادگاه پس از دریافت این درخواست طرفین را برای سازش دعوت می نماید اگر موفق به اصلاح بین زوجین نشود ضمن تأیید توافق آنها قرار تفریق جسمانی صادر می كند. در توافق زوجین باید تكلیف نفقه و حضانت اطفال تعیین شده باشد.
تفریق قضائی به تقاضای یكی از طرفین و در موارد زیر باستناد مواد 151 و 152 و 153 قانون مدنی از دادگاه صورت می گیرد و مورد حكم واقع می شود.
اوّل- ارتكاب زنا، ترك خانواده، ایراد صدمه جسمانی و توهین شدید.
دوّم- محكومیّت همسر به حبس ابد یا به حبس مجرّد بیش از 5 سال یا به محرومیّت از خدمات عمومی.
سوّم- وقتی كه شوهر بدون داشتن دلائل قانع كننده محل سكونت برای زن فراهم نكند یا زندگی همسرش را با داشتن امكانات بنحو متناسب مرتب نسازد.
پس از وصول دادخواست، دادگاه طرفین را برای سازش دعوت می كند و در صورت عدم حصول سازش قرار تفریق صادر می گردد. این قرار قابل پژوهش و فرجام است.
تفریق جسمانی مقدّمه برای طلاق است؛ البتّه تفریق با توافق سریعتر از تفریق قضائی به طلاق منتهی می شود چون مراحل پژوهشی و فرجامی را طی نمی كند. برای تقاضای طلاق معمولا باید مدت 5 سال از تاریخ حضور طرفین برای
ص: 488
سازش در محضر قاضی دادگاه منقضی گردد، در مواردی این مدّت به 6 و یا 7 سال افزایش می یابد.
- در ایتالیا برای زن مطلّقه عدّه وجود ندارد و پس از طلاق هر یك از زوجین برای انعقاد عقد جدید آزاد خواهند بود.
تا اواسط قرن نوزدهم در انگلستان فقط با تصویب پارلمان طلاق امكان پذیر بود كه به علّت صعوبت و هزینه سنگین و صرف وقت طولانی كمتر كسی از این طریق اقدام می كرد.
دادگاههای انگلیس بر اساس قوانین كلیسایی مجاز به صدور حكم طلاق نبودند و تنها در دو مورد حكم به جدائی زن و شوهر صادر می شد بی آنكه زن و شوهر پس از جدائی حق ازدواج داشته باشند. و این دو مورد یكی در صورت ارتكاب زنا یا اعمال وحشیانه بود، و دیگری در صورت ترك همسر توسط همسر دیگر. ولی طبق قوانین جدید انگلستان به دادگاهها اجازه صدور حكم طلاق در موارد معیّن داده شده است.
مواردی كه به موجب این قوانین زن و شوهر متّفقا یا منفردا می توانند تقاضای طلاق كنند، بشرح زیر است:
و همسر وی ادامه زندگانی مشترك را بهمین جهت غیر ممكن بداند. بنابراین ارتكاب زنا به تنهائی برای صدور حكم طلاق كافی نیست، بلكه این عمل باید ادامه زندگی زناشوئی را برای همسر غیر مقدور سازد. فلذا اگر پس از ارتكاب یا كشف زنا، همسر زناكار با او زندگی كند و مدت 6 ماه از آن بگذرد دادگاه دیگر بدین علت تقاضای طلاق را نخواهد پذیرفت؛ مع ذلك تشخیص موضوع با دادگاه است.
ص: 489
، همسر حق دارد از دادگاه تقاضای طلاق كند. تشخیص اینكه ادامه زندگی زناشوئی ممكن است یا نه، با توجه به اوضاع و احوال هر خانواده، با دادگاه است.
بعضی از دادگاهها جنون همسر را نیز مشمول این مورد می دانند.
و علّت این جدایی معاذیر موجّهی از قبیل بیماری یا مأموریت اداری و امثال آن نباشد، در صورتی كه متراضیا تقاضای طلاق كنند دادگاه درخواست آنها را می پذیرد.
جدائی در این زمینه الزاما بمفهوم زندگی در دو محل جدا از هم نیست، بلكه اگر در یك خانه هم مانند دو بیگانه زندگی كنند جدائی مصداق پیدا می كند.
دادخواست طلاق توسط هر یك از آنها بدادگاه تسلیم شود پذیرفته خواهد شد؛ اعم از اینكه توافق در طلاق داشته باشند یا نه. هرگاه دادگاه تشخیص دهد كه بعد از این مدّت امكان زندگی زناشوئی وجود دارد دادخواست طلاق را نخواهد پذیرفت.
دعوی طلاق در دادگاه بخش طلاق با دادخواست اقامه می شود، اگر خوانده پاسخ دهد كه از دعوی دفاع می كند دادگاه طلاق پرونده را به دادگاه مدنی می فرستد تا مثل یك دعوی حقوقی رسیدگی شود، ولی اگر خوانده قصد دفاع نداشته باشد دادگاه بخش طلاق به تقاضای خواهان رأی صادر می كند، در صورتی كه حكم طلاق صادر گردد این حكم معلّق است و ازدواج هنوز پابرجا است، پس از گذشت 6 هفته از این تاریخ به تقاضای یكی از طرفین حكم طلاق منجز صادر می شود و در صورتی كه طرفین بچه داشته باشند باید پس از گذشت سه ماه تقاضای صدور حكم قطعی نمایند. در موارد زیر حكم طلاق معلّق به منجّز تبدیل
ص: 490
نخواهد شد و حكم معلّق فسخ می شود.
1) سازش طرفین.
2) اگر محكوم علیه استیناف بخواهد و در استیناف بنفع پژوهش خواه رای صادر شود.
3) در موردی كه علت طلاق و دوری از زندگی خانوادگی به مدّت دو سال باشد، چون صدور حكم طلاق منوط به رضایت طرفی است كه همسرش او را ترك كرده لذا اگر مدعی شود همسرش در كسب رضایت او را اغفال كرده است دادگاه می تواند حكم طلاق معلّق را لغو نماید.
نماینده مقام سلطنت با مشورت و زیر نظر دادستان كل پس از كسب اجازه از دادگاه می تواند از صدور حكم طلاق جلوگیری كند و این در زمانی است كه مدارك كافی برای صدور حكم طلاق به دادگاه ارائه نشده و یا اینكه دادگاه كاملا به مسائل مادّی توجه نكرده باشد.
در انگلستان دادگاه برای حفظ و نگهداری و تعلیم و تربیت و امور مادّی اطفال كلیّه امكانات را در نظر می گیرد تا بتواند بهترین تصمیم را در مورد فرزندان خانواده بعد از طلاق اتخاذ كند، بنابراین چنانچه دادگاه حكم طلاق را صادر كند بی آنكه در مورد فرزند یا فرزندان خانواده ترتیب اطمینان بخشی بدهد این حكم قانونا باطل است، مگر اینكه زن و شوهر دادگاه را قانع كنند كه در وقت معیّن به دادگاه مراجعه كرده و تكلیف فرزندان را روشن خواهند كرد.
محكوم علیهی كه حكم طلاق معلّق علیه او صادر شده اگر به ادعای اینكه در جریان محاكمه در مورد او بی عدالتی شده یا دادگاه در موردی اشتباه كرده تقاضای رسیدگی مجدّد كند دادگاهی كه به دعوای طلاق رسیدگی كرده می تواند تقاضا را قبول و مجددا رسیدگی نماید.
ص: 491
قبل از قانون اصلاح طلاق مصوب 1969 تقاضای تفریق جسمانی در انگلستان رواج داشته ولی امروزه احكامی كه در این مورد صادر می شود بسیار نادر است. دادخواست تفریق جسمانی پس از ازدواج ممكن است به دادگاه داده بشود بی آنكه قید زمانی وجود داشته باشد. موجبات تفریق جسمانی همانست كه در مورد طلاق پذیرفته شده و تشریفات مربوط به این درخواست مثل تشریفاتی است كه برای طلاق مقرّر است.
حكم جدائی قضائی از لحظه صدور حكم نسبت به طرفین ازدواج مؤثّر است، ولی دادگاه هر وقت كه مقتضی بداند می تواند آن را لغو كند، خواه تقاضای تفریق با تراضی طرفین صورت گرفته باشد یا نه و خواه درخواست شكستن حكم را طرفین كرده باشند یا آنكه دادگاه راسا صلاح بداند كه حكم جدائی قضائی را لغو نماید.
صدور حكم تفریق جسمانی ازدواج را منحل نمی كند و طرفین را تنها از انجام وظایف زناشوئی آزاد می سازد.
قانون اساسی فدرال آمریكا به هر یك از ایالات اختیار داده است كه برای اهالی خود درباره مسائل مربوط به خانواده و بخصوص ازدواج و طلاق، قانونی وضع كند و بهمین دلیل هر یك از ایالات در این مورد قوانین خاص خود را دارد كه با ایالات دیگر متفاوت است. بعضی از ایالات بر مبنای نظریّه (طلاق مجازات) به تدوین قانون طلاق پرداخته اند و بعضی نیز (نظریّه طلاق درمان) را پذیرفته اند.
در ایالاتی كه طلاق بعنوان مجازات قبول شده، علل طلاق بدو گروه زیر منقسم می شود:
ص: 492
بر این مبنا، هر یك از زوجین می تواند مستندا به اینكه همسرش مرتكب تقصیر شده تقاضای طلاق كند. گرچه تقصیرهایی كه به استناد آن می توان تقاضای طلاق كرد در ایالات مختلف یكسان نیستند، ولی معمولا تقصیراتی كه مجوز طلاق شناخته می شوند عبارتند از: زنا، محكومیّت به حبس به علّت ارتكاب جنایت، خشونت و آزار روحی و ترك خانواده.
عبارتند از: ناتوانی جنسی یا سرد مزاجی، ابتلاء به جنون كه در اغلب ایالات از موجبات طلاق شناخته شده، ابتلا به بیماریهای شرم آور مخصوصا بیماری های آمیزشی.
در ایالاتی كه از نظریّه طلاق به عنوان درمان پیروی می كنند، فقط یك نوع علت برای طلاق وجود دارد و آن هم از هم گسیختگی ازدواج است. و گسیختگی ازدواج چنین تعریف شده: گسیختگی چاره ناپذیری كه نتوان در آن بطور معقول امكان آشتی را در نظر گرفت و این اختلافات آشتی ناپذیر ادامه زندگی مشترك را غیر ممكن می سازد بدون اینكه رفتار خطاكارانه و تقصیر یكی از طرفین مطرح شود. در بعضی ایالات، اختلافات موجب گسیختگی ازدواج مجوز طلاق نیست مگر پس از یك دوران تفریق جسمانی بین زوجین؛ كه گاه بوسیله دادگاه یا بطوری كه در ایالت نیویورك معمول است طبق یك توافق كتبی بمدّت یك سال یا 18 ماه تعیین می گردد.
در بعضی ایالات آمریكا و یا كشورهای این قاره، آنچنان تسهیلاتی برای طلاق وجود داشت كه مردم از نقاط مختلف برای طلاق به آن شهرها رو می آورند.
چنانكه شهر (رنو) از همان شهرها بود و به پایتخت طلاق معرفی می گردید، بعدها (مكزیكوسیتی) جانشین (رنو) شد و سپس (هائیتی) جای آن را گرفت تا آنجا كه
ص: 493
برای تقاضای طلاق نه اقامت قبلی و نه ارائه سند ازدواج را مطالبه می كردند.
در بسیاری از ایالات آمریكا قواعدی مربوط به آئین دادرسی به منظور كاهش دادن به تقاضاهای غیر موجه طلاق وضع نموده اند و دادگاههای سازش ایجاد نموده اند كه بدوا اختلافات زناشوئی در آن دادگاهها بررسی و كوشش هائی كه بطور معقول برای سازش امكان پذیر است معمول گردد و فواصل لازم بین دادخواست و صدور حكم بوجود آید تا از این طریق از میزان طلاق كاسته شود.
ص: 494
در شوروی بعد از انقلاب 1917 و سقوط رژیم قبلی در تمام شئون اجتماعی تحوّل ایجاد شد؛ از جمله در حقوق خانواده مقرّرات تازه ای وضع گردید؛ اوّلین قانون خانواده در 16 سپتامبر 1918 تصویب شد كه بر مبنای آن همین كه زوجین توافق می كردند، با ثبت آن در دفاتر محلّی، طلاق تحقّق می یافت و در صورت عدم توافق به دادگاه مراجعه می شد. در 1926 قانون تازه ای تصویب شد كه بموجب آن تشریفات طلاق ساده تر شد، بطوری كه هر یك از زوجین می توانستند با مراجعه به دفتری كه برای این كار معیّن شده بود طلاق را ثبت كنند و بدین ترتیب زوجیّت را بگسلند. و مسئولان دفتر كارت پستالی به مراجعه كننده می دادند كه آن را پر كند و برای طرف بفرستد، بهمین مناسبت این طلاق به طلاق (كارت پستالی) معروف گردید، گرچه گاهی از ارسال همین كارت پستال نیز خودداری می شد.
این آزادی بیش از صدور امر طلاق عملا به مشكلات بزرگی منجر می شد؛ از جمله آن كه طلاق بطور منظّم در دفاتر ثبت نمی شد و ازدواج مجدّد، بعد از طلاقی كه در جائی ثبت نشده بود، در عمل با مسأله تعدّد ازدواج یا تعدد زوجات مواجه می گردید كه خود جرم بود و اساس خانواده ها نیز متزلزل می شد؛ به علّت سستی بنیان
ص: 495
خانواده و تزلزل اركان آن بر تعداد اطفال بزهكار افزوده می شد؛ تا آنجا كه در سال 1944 عكس العمل این آزادی مطلق موجب وضع مقرّراتی شد كه علاوه بر آن كه طلاق به دادگاه واگذار گردید محدودیّت فراوانی برای آن قائل شدند؛ و این محدودیّت ها نیز بنوبه خود مشكلاتی بوجود آورد كه ناچار در سال 1968 قانون خانوادۀ متعادلی برای تمام جماهیر شوروی تصویب گردید.
به موجب مادّه 14 همین قانون، تنها یك علت كلّی برای طلاق منظور شده و آن عدم امكان ادامه زندگی مشترك بین زوجین می باشد بدون آنكه جهات و اسباب خاصی برای آن تعیین شده باشد. البتّه رویۀ قضایی شوروی موجباتی را كه به عنوان اسباب عدم توافق شناخته است، بدون آنكه آنها را از اسباب منحصر بشناسد، از این قرار است:
عدم وفاداری در امر زناشویی، الكلیسم مزمن، رفتار اهانت آمیز یكی از زوجین نسبت به دیگری، رفتار خلاف مقرّرات زندگی جامعۀ سوسیالیستی، غیبت و ترك خانواده، ارتكاب جرم، حجر، ابتلاء به امراض صعب العلاج روحی و جسمی و نظایر آن؛ عقیم بودن یكی از زوجین و نداشتن اولاد نیز ممكن است از موجبات طلاق باشد، بشرطی كه این امر باعث بروز اختلاف شدید و سبب عدم امكان ادامۀ زندگی گردد؛ هرگاه زن و شوهر كسالت شدید و مرض خود را هنگام ازدواج كتمان كرده باشند، همسر دیگر به این علّت نیز می تواند تقاضای طلاق كند. به هرحال همه این موارد در قالب عدم امكان ادامۀ زندگی مشترك گنجانده می شود. دادگاه صالح برای رسیدگی به طلاق باید احراز كند كه اولا عدم توافق اخلاقی و روحی بین زوجین وجود دارد، ثانیا این عدم توافق در حدی است كه ادامه زندگی مشترك را غیر مقدور می سازد؛ بی آنكه در چهارچوب مقرّرات خاص محصور باشد.
ص: 496
تا سال 1948 در قوانین كشور رومانی علل و موجبات طلاق تصریح شده بود، و ضمنا به زوجین امكان داده شده بود كه به استناد مواد 245 تا 276 قانون مدنی متراضیا دادخواست انحلال نكاح به دادگاه تسلیم كنند و با رضایت متقابل حكم طلاق بگیرند. در سال 1948 این مواد لغو و طلاق با توافق طرفین ممنوع گردید. در سال 1954 قانون خانواده به تصویب رسید كه فعلا نیز با تغییراتی كه در 1966 در آن ایجاد شده قابلیّت اجرا دارد.
به موجب این قانون، اسباب و جهات طلاق محدود به موارد معیّن و انحصاری نیست؛ و هرگاه یكی از زوجین ثابت كند ادامۀ زندگی زناشویی بین او و همسرش امكان پذیر نیست و دادگاه موجّه بودن انگیزه و علّت طلاق را احراز نماید، با در نظر گرفتن منافع اطفال حاصل از نكاح، حكم طلاق را صادر می نماید.
بطور كلّی قانون رومانی جمع بین دو نظریّه طلاق مجازات و طلاق درمان كرده است. اسباب و علل معیّنۀ مجوز طلاق در رومانی به شرح زیر است:
الف) علل شخصی و مربوط به تقصیر یكی از زوجین؛ مثل تخلّف از تعهّدات ناشی از ازدواج نظیر ترك اقامتگاه مشترك زوجین، بدرفتاری و صدمه بدنی، توهین، ارتكاب زنا، محكومیّت به حد اقل سه سال حبس به علّت ارتكاب جرائم علیه امنیّت كشور و جرائم علیه صلح و حقوق بشر، قتل، بچه كشی، دزدی، راهزنی، فاحشگی، كلاهبرداری، جعل و استفاده از آن.
ب) عللی كه ناشی از تقصیر زوجین نیست؛ مثل امراض روحی، بیماری مزمن، امراض مسری كه مانع ادامۀ زندگی عادی زناشویی باشد و غایب مفقود الاثر بودن یكی از زوجین.
ص: 497
اگر موجبات طلاق مربوط به قبل از وقوع نكاح باشد در صورتی مورد قبول محاكم قرار می گیرد كه اولا حین ازدواج مكتوم مانده باشد، ثانیا ادامه زندگی مشترك زناشویی را غیر ممكن سازد؛ مثل جنون دائمی یا ادواری یكی از زوجین یا ابتلا به مرض صعب العلاج یا عقیم بودن یكی از آنان.
در چكسلواكی طلاق از جمله مسائل مهمّه ای است كه صرف رضایت زوجین نمی تواند موجب وقوع آن گردد، چون طلاق خانواده را متلاشی می كند و منافع جامعه را مختل می سازد و اطفال كه نوعا ذخایر ذی قیمت كشور محسوب می شوند باید در كانون خانواده بطور منظّم تربیت شوند لذا طلاق در صورتی امكان پذیر است كه از نظر مصالح و منافع جامعه قابل توجیه باشد، بنابراین قانون گذار علل و موجبات خاصّی را برای طلاق، بنحو انحصاری، در قانون پیش بینی نكرده است.
علل قابل توجیه طلاق در دادگاه ابراز می گردد و قاضی باید احراز كند كه رابطه زناشویی آنچنان غیر حسنه است كه ادامۀ زندگی مشترك و تربیت صحیح فرزندان غیر ممكن است در این صورت به تجویز مواد 23 و 24 قانون خانواده مصوّب 1963 دادگاه با رعایت منافع فرزندان صغیر حاصل از ازدواج حكم طلاق صادر خواهد كرد.
به موجب قانون مصوّب سال 1952 مجارستان، ازدواج به درخواست یكی از زوجین، اگر دلائل و علل جدّی و واقعی وجود داشته باشد، منحل خواهد شد و دادگاه در صورتی كه ادامۀ زندگی مشترك را غیر ممكن تشخیص دهد حكم طلاق
ص: 498
صادر می نماید. مجارستان از گروه كشورهایی است كه طلاق درمان را پذیرفته و بهمین علّت از تعیین موارد طلاق در قانون اجتناب كرده بلكه تنها عدم امكان زندگی مشترك را به هر علّت، در طلاق ملاك قرار داده است.
برابر مادّه 56 قانون خانواده لهستان، هرگاه عدم تفاهم كامل و مداوم بین زوجین بوجود آید هر یك از آنان حق دارد با ارائه دلایل قابل قبول از دادگاه تقاضای صدور حكم طلاق كند. بنابراین در حقوق لهستان نیز مانند شوروی و دیگر كشورهای سوسیالیستی كه نام برده شد، علل و موجبات طلاق در مواد قانون احصاء نشده و هر عاملی كه ادامۀ زندگی مشترك بین زوجین را غیر ممكن سازد سبب طلاق خواهد بود.
رویّه قضایی لهستان، زنا، فحاشی و توهین شدید، ضرب و جرح، مرض صعب العلاج، فریبكاری در اختفاء مرض روحی قبل از نكاح، عدم انجام وظائف زناشویی، ترك اقامتگاه خانواده بدون عذر موجّه، الكلیسم و نظایر آن را بعنوان دلیل قابل قبول و سبب انحلال نكاح پذیرفته است.
قانون خانواده مصوّب 1950 چین علّت و موجب خاصّی را برای طلاق تعیین نكرده است، ولی طبق مادّه 17 قانون خانواده و مواد 5 و 6 آئین نامه اجرای مقرّرات ثبت ازدواج، هر عاملی كه سبب عدم سازش بین زوجین باشد برای طلاق كافی است. به همین علّت دادگاههای چین توافق زوجین را برای طلاق كافی دانسته و یا مراجعه احد از آنها و اصرار و پافشاری یك طرفه برای طلاق را برای صدور حكم طلاق كافی می دانند.
ص: 499
در قوانین كشور یوگسلاوی موجبات طلاق صریحا معیّن شده و این علل را می توان به دو دسته تقسیم كرد:
الف) علل كلّی- این علل عبارتند از:
1) عدم امكان ادامۀ زندگی مشترك، به علّت نداشتن علاقه به همدیگر و عدم تفاهم اخلاقی و اهانت و فحاشی و بدرفتاری، تا آنجا كه روابط زوجین آنچنان متزلزل گردد كه زندگی مشترك قابل دوام نباشد.
2) رضایت متقابل زوجین، در صورتی كه زن و شوهر متراضیا مبادرت به تسلیم دادخواست طلاق نمایند.
ب) علل خاص- این علل عبارتند از:
1) زنا، در صورتی كه یك سال از آن نگذشته باشد چون بموجب مادّه 67 قانون ازدواج یوگسلاوی مرور زمان این حق یك ساله است.
2) ترك همسر و خانواده، به موجب ماده 61 قانون ازدواج، چنانچه كسی همسر و خانواده را بدون عذر موجّه به منظور كینه توزی ترك كند و 6 ماه از تاریخ ترك خانواده گذشته باشد، مورد از موارد طلاق خواهد بود.
3) اگر یكی از زوجین دو سال غایب مفقود الاثر باشد، در این صورت همسرش می تواند تقاضای طلاق كند، و در صورتی كه همسر در زمان جنگ مفقود الاثر شده باشد، طبق ماده 62 قانون ازدواج، وقتی حق طلاق برای همسرش ایجاد خواهد شد كه یك سال از خاتمه جنگ گذشته باشد، بنابراین اگر دو سال مذكور همزمان با پایان جنگ منقضی شده باشد همسر غایب برای اقامه دعوی طلاق باید یك سال هم از تاریخ پایان جنگ صبر كند.
4) سوء قصد، هرگاه یكی از زوجین نسبت به زندگی همسر خود سوء قصد كرده باشد و یا از سوء قصد شخص ثالث نسبت به جان همسرش مطلع گردد ولی
ص: 500
برای حفظ وی اقدام نكرده یا او را از توطئه مزبور آگاه نسازد، مورد از موارد طلاق است؛ در صورتی كه همسر مقصّر از این عمل خود عذرخواهی كند حق طلاق ساقط خواهد شد.
5) مرض روحی غیر قابل علاج یا از بین رفتن قوّه تمیز و شعور، در صورتی كه این امراض بعد از انعقاد عقد نكاح عارض شده باشد.
6) محكومیّت، ارتكاب هر یك از زوجین به جرمی علیه منافع ملّت و دولت یا جرمی خلاف حیثیّت و یا ارتكاب هر نوع جرم با مجازات حبس بیش از سه سال، طبق مادّه 63 قانون ازدواج، از اسباب و علل طلاق می تواند باشد.
7) مادّه 59 قانون مزبور، اهانت و فحاشی و داشتن زندگی غیر شرافتمندانه یا امر دیگری نظیر بدرفتاری و غیره كه زندگی مشترك را غیر قابل تحمّل سازد از موجبات و علل طلاق دانسته است؛ كه می توان علل مزبور را جزو علل كلی دانست.
در كوبا علاوه بر اینكه طلاق به توافق زوجین، بدون نیاز به ذكر علّت، واقع می شود، مادّه 3 قانون طلاق مصوّب سال 1943 مواردی از قبیل زنا، تحریك به فساد و فحشاء را به عنوان علل طلاق احصاء كرده بود، ولی در قانون مصوّب 1975 پیش بینی شده است كه دادگاه فقط وقتی حكم طلاق صادر می كند كه با توافق زوجین درخواست شده باشد یا با اقامه دلائل كافی ثابت گردد كه زندگی مشترك برای زوجین و اطفال و بالاخره جامعه مفهوم واقعی خود را از دست داده است؛ بنابراین موجبات طلاق در قانون اخیر الذكر كوبا حصری نیست و اثبات عدم امكان سازش بهر سببی امكان پذیر است.
تذكار: كوبا از كشورهای معدودی است كه مثل فرانسه برای زن مطلّقه عدّه
ص: 501
قائل شده و مدّت عدّه سیصد روز است، مگر اینكه زن حامل باشد كه در این صورت مدّت عدّه تا وضع حمل است.
در بیشتر كشورهای ذكر شده طلاق موقعی انجام می گیرد كه ترتیب مطمئنی برای اداره صغار حاصل از ازدواج داده شده باشد.
ص: 502
ضمیمۀ شماره 1، صیغ مفصّله عقد نكاح
ضمیمۀ شماره 2، رأی وحدت رویّه در مورد مادّه 1043 ق. م.
ضمیمۀ شماره 3، شرایط مندرج در نكاحیّه
ضمیمۀ شماره 4، دادگاه صالح در دعاوی خانواده
ضمیمۀ شماره 5، سؤال ملّا علی نوری از میرزای قمی در مورد بذل مدّت توسّط ولی و پاسخ آن
ص: 503
ص: 504
همانطور كه در متن اشاره شد، با توجّه به اهمیّت موضوع نكاح و امر تزویج و بمنظور آنكه بطور یقین لفظی كه دلالت بر انشاء امر مزبور از ناحیۀ زوجین می نماید باید بطور صحیح و بی غلط انجام گیرد، لذا صیغه های زیر برای احتیاط درج می شود تا مورد ملاحظه قرار گیرد.
صیغ مفصّله ذیل با توجه به تقدّم و تأخّر دو مفعول واژۀ تزویج و نكاح و حروف جر مختلفی كه از نظر ادبی در تعدیه این دو صیغه بكار می رود تنظیم گردیده است.
چنانچه زوجه شخصا عاقد باشد می گوید: / زوج در جواب می گوید:
1) زوّجتك نفسی علی الصّداق المعلوم/ قبلت التّزویج لنفسی علی الصّداق المعلوم
2) زوّجت نفسی منك علی الصّداق المعلوم/ قبلت التّزویج لنفسی علی الصّداق المعلوم
3) زوّجت منك نفسی علی الصّداق المعلوم/ قبلت التّزویج لنفسی علی الصّداق المعلوم
4) زوّجت نفسی لك علی الصّداق المعلوم/ قبلت التّزویج لنفسی علی الصّداق المعلوم
5) زوّجت لك نفسی علی الصّداق المعلوم/ قبلت التّزویج لنفسی علی الصّداق المعلوم
6) زوّجت نفسی بك علی الصّداق المعلوم/ قبلت التّزویج لنفسی علی الصّداق المعلوم
ص: 505
7) زوّجت بك نفسی علی الصّداق المعلوم/ قبلت التّزویج لنفسی علی الصّداق المعلوم
8) انكحت نفسی منك علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لنفسی علی الصّداق المعلوم
9) انكحتك نفسی علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لنفسی علی الصّداق المعلوم
10) انكحت منك نفسی علی الصّداق المعیّن/ قبلت النّكاح لنفسی علی الصّداق المعیّن
ممكن است صیغه نكاح توسط وكیل طرفین اجراء گردد. وكیل می تواند یك نفر باشد كه از سوی هر دو نفر صیغه را جاری می سازد.
در صورتی كه صیغه نكاح توسّط وكیل انجام گیرد بصورت ذیل اجرا خواهد شد:
وكیل زوجه خطاب به وكیل زوج می گوید: / وكیل زوج می گوید:
1) زوّجت موكّلتی فلانه موكّلك فلان علی المهر المعلوم/ قبلت التزویج لموكّلی فلان علی المهر المعلوم
2) زوّجت موكّلك فلان موكّلتی فلانه علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج لموكّلی فلان علی المهر المعلوم
3) زوّجت موكّلتی فلانه من موكّلك فلان علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج لموكّلی فلان علی المهر المعلوم
4) زوّجت من موكّلك فلان موكّلتی فلانه علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج لموكّلی فلان علی المهر المعلوم
5) زوّجت موكّلتی فلانه لموكلك فلان علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج لموكّلی فلان علی المهر المعلوم
6) زوّجت لموكّلك فلان موكّلتی فلانه علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج لموكّلی فلان علی المهر المعلوم
7) زوّجت المرأة المعلومة فلانه المرء المعلوم فلان علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج للمرء المعلوم فلان علی المهر المعلوم
8) زوّجت فلانه فلان علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج لفلان علی المهر المعلوم
9) زوّجتها ایّاه علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج له علی المهر المعلوم
10) زوّجته ایّاها علی المهر المعلوم/ قبلت التّزویج له علی المهر المعلوم
ص: 506
اجرای صیغه بوسیله وكیل با صیغۀ (انكحت):
وكیل زوجه: / وكیل زوج:
11) انكحت موكّلتی فلانه موكّلك فلان علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لموكّلی فلان علی الصّداق المعلوم
12) انكحت موكّلك فلان موكّلتی فلانه علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لموكّلی فلان علی الصّداق المعلوم
13) انكحت موكّلتی فلانه من موكّلك فلان علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لموكّلی فلان علی الصّداق المعلوم
14) انكحت من موكّلك فلان موكّلتی فلانه علی الصّداق/ قبلت النّكاح لموكّلی فلان علی الصّداق المعلوم
15) انكحت موكّلتی فلانه لموكّلك فلان علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لموكّلی فلان علی الصّداق المعلوم
16) انكحت لموكّلك فلان موكّلتی فلانه علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لموكّلی فلان علی الصّداق المعلوم
17) انكحت المرأة المعلومة فلانه المرء المعلوم علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح للمرء المعلوم علی الصّداق المعلوم
18) انكحت فلانه فلان علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح لفلان علی الصّداق المعلوم
19) انكحتها ایّاه علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح له علی الصّداق المعلوم
20) انكحته ایّاها علی الصّداق المعلوم/ قبلت النّكاح له علی الصّداق المعلوم
ص: 507
رأی وحدت رویّه اخیر الصدور هیأت عمومی دیوان عالی كشور در مورد مادّه 1043 قانون مدنی:
در خصوص استنباط از ماده 1043 قانون مدنی بین شعب دادگاه مدنی خاصّ آراء مختلفی صادر گردید مراتب برای اتّخاذ رویّه واحد از طرف دادستان كل كشور در هیأت عمومی دیوان عالی كشور مطرح و رأی وحدت رویّه شماره 1 ردیف 62/ 62 صادر گردید. جریان امر بطور خلاصه بشرح زیر بوده است:
1- 1) آقای … بشرح پرونده … شعبه اول دادگاه مدنی خاص به خواستۀ فسخ عقدنامه دادخواستی بطرفیّت آقای … تقدیم و توضیح داده خوانده دختر 17 ساله اش را اغفال و بدون كسب اجازه از ولیّ با او ازدواج كرده است.
دادگاه پس از رسیدگی دعوی را مردود و عقد را صحیح اعلام داشته است؛ از رأی پژوهش خواهی بعمل آمده، و شعبه اوّل دادگاه تجدید نظر اعلام داشته اجازه ولیّ شرط صحّت عقد بوده و بدین ترتیب حكم بدوی را مخدوش تشخیص و فسخ كرده است.
1- 2) مجدّدا خواهان نامبرده بطرفین خوانده فوق دادخواستی به خواسته ابطال سند ازدواج دوّم به شعبه نهم دادگاه مدنی خاص تقدیم و توضیح داده آقای …، خوانده فوق، بعد از صدور رأی شعبه اوّل دادگاه تجدید نظر بدون اخذ رضایت ولیّ با دخترش بنام … مبادرت به ازدواج و تنظیم سند ازدواج نموده است، دادگاه مذكور بعد از رسیدگی اعلام
ص: 508
داشته چون این ازدواج بعد از بطلان ازدواج اوّل صورت گرفته و هنگام ازدواج مجدّد آقای …
با خانم … مشار الیها بیوه بوده ازدواج را خالی از اشكال تشخیص و حكم بردّ دعوی صادر كرده است؛ خواهان از رأی صادره پژوهش خواهی بعمل آورده و شعبه اوّل دادگاه تجدید نظر این بار حكم را صحیح تشخیص و تأیید كرده است.
2- 1) در پرونده مشابه آقای … بطرفیّت آقای … دادخواستی به خواسته ابطال نكاح به شعبه اوّل دادگاه مدنی خاص تقدیم و توضیح داده دخترش كه كمتر از 18 سال داشته با اغفال خوانده به نكاح او درآمده است دادگاه پس از رسیدگی حكم به بطلان نكاح مزبور صادر كرده است.
2- 2) مجدّدا خواهان نامبرده دادخواست دیگر به طرفیّت خوانده مزبور به شعبه اوّل دادگاه مدنی خاص تقدیم و توضیح داده بعد از صدور حكم به بطلان ازدواج اوّل خوانده مجددا با مراجعه به دفترخانه بار دیگر با دخترش ازدواج كرده است، دادگاه بعد از رسیدگی حكم به بطلان ازدواج دوّم نیز صادر كرده است.
بشرح فوق الذكر بین آراء صادره از شعبه نهم دادگاه مدنی خاص و شعبه اوّل دادگاه تجدید نظر مدنی خاص از یك طرف، و رأی شعبه اوّل دادگاه مدنی خاص كه در پرونده اخیر صادر گردیده از طرف دیگر، اختلاف و تهافت بوجود آمده موضوع در هیأت عمومی دیوان عالی كشور طرح و هیأت مذكور در 29/ 1/ 63 بشرح زیر اظهار نظر كرده است:
متن رأی: (با توجّه به نظر اكثر فقها و بویژه نظر مبارك حضرت امام مد ظله العالی در حاشیه عروة الوثقی و نظر حضرت آیت اللّه العظمی منتظری كه در پرونده منعكس است و همچنین با عنایت به ملاك صدر ماده 1043 قانون مدنی، عقد دوّم از نظر این هیأت صحیح و ولایت پدر نسبت به چنین عقدی ساقط است، و مشروعیّت دخول قبل از عقد شرط صحّت عقد و یا شرط سقوط ولایت پدر نیست و دخول مطلقا (مشروع باشد یا غیر مشروع) سبب سقوط ولایت پدر می باشد، بنابراین رأی شعبه نهم مدنی خاص موضوع دادنامه شماره 9/ 279- 28/ 11/ 59 دایر بر صحّت عقد دوّم طبق موازین شرعی و قانونی صادر شده و صحیح است و این رأی برای محاكم در موارد مشابه لازم الاتباع است).
ص: 509
اخیرا شورای عالی قضائی طی مصوّبۀ (34823/ 1- 19/ 7/ 61) و (31823/ 1- 28/ 6/ 62) به سازمان ثبت اسناد و املاك كشور ابلاغ كرده است كه در دفترچه های نكاحیه ای كه در اختیار سردفتران قرار می گیرد، شرایطی به عنوان شرائط ضمن عقد یا عقد خارج لازم درج شود. و سردفتر می بایست حین نكاح آن شرایط را مورد به مورد به زوجین تفهیم نماید. شرطی كه مورد توافق زوجین واقع و به امضاء آنها رسیده باشد، بعنوان شرط ضمن العقد معتبر خواهد بود.
شرائطی كه در دفترچه های نكاحیّۀ فعلی چاپ شده بشرح زیر است:
1) ضمن (عقد نكاح/ عقد خارج لازم) زوجه شرط نمود هرگاه طلاق بنا به درخواست زوجه نباشد و طبق تشخیص دادگاه تقاضای طلاق ناشی از تخلّف زن از وظائف همسری یا سوء اخلاق و رفتار وی نبوده، زوج موظّف است تا نصف دارائی موجود خود را كه در ایّام زناشوئی با او بدست آورده یا معادل آن را طبق نظر دادگاه بلاعوض به زوجه منتقل نماید.
ص: 510
(بنظر می رسد كه بهتر بود بجای (زوجه شرط نمود) نوشته می شد (طرفین شرط نمودند) چون درست است كه مشروط لها زوجه است، ولی شرط مربوط به طرفین و ناشی از توافق اراده و قصد و رضای دو طرف است).
2- ضمن (عقد نكاح/ عقد خارج لازم) زوج به زوجه وكالت بلاعزل با حقّ توكیل غیر داد كه در موارد مشروحۀ زیر با رجوع به دادگاه و اخذ مجوز از دادگاه، پس از انتخاب نوع طلاق، خود را مطلّقه نماید. و نیز به زوجه وكالت بلاعزل با حقّ توكیل غیر داد تا در صورت بذل از طرف او قبول نماید.
مواردی كه زن می تواند حسب مورد تقاضای صدور اجازه طلاق نماید، بشرح زیر است:
1) استنكاف شوهر از دادن نفقۀ زن به مدّت 6 ماه به هر عنوان، و عدم امكان الزام او به تأدیۀ نفقه، و همچنین در موردی كه شوهر سایر حقوق واجبه زن را به مدّت 6 ماه وفا نكند، و اجبار او به ایفاء هم ممكن نباشد.
2) سوء رفتار و یا سوء معاشرت زوج، بحدّی كه ادامه زندگی را برای زوجه غیر قابل تحمّل نماید.
3) ابتلاء زوج به امراض صعب العلاج، به نحوی كه دوام زناشوئی برای زوجه مخاطره آمیز باشد.
4) جنون زوج در مواردی كه فسخ نكاح شرعا ممكن نباشد.
5) عدم رعایت دستور دادگاه در مورد منع اشتغال زوج به شغلی كه طبق نظر دادگاه صالح منافی با مصالح خانوادگی و حیثیّت زوجه باشد.
6) محكومیّت شوهر به حكم قطعی به مجازات 5 سال حبس یا بیشتر یا به جزای نقدی كه بر اثر عجز از پرداخت منجر به 5 سال بازداشت شود، یا به حبس و جزای نقدی كه مجموعا منتهی به 5 سال یا بیشتر بازداشت شود و حكم و مجازات در حال اجرا باشد.
7) ابتلاء زوج به هر گونه اعتیاد مضرّی كه به تشخیص دادگاه به اساس زندگی خانوادگی خلل وارد آورد و ادامه زندگی برای زوجه دشوار باشد.
ص: 511
8) زوج زندگی خانوادگی را بدون عذر موجه ترك كند. تشخیص ترك زندگی خانوادگی و تشخیص عذر موجه با دادگاه است؛ و یا شش ماه متوالی بدون عذر موجه از نظر دادگاه غیبت نماید.
9) محكومیّت قطعی زوج در اثر ارتكاب جرم، و اجراء هر گونه مجازات اعم از حد و تعزیر در اثر ارتكاب جرمی كه مغایر با حیثیّت خانوادگی و شئون زوجه باشد.
تشخیص اینكه مجازات مغایر با حیثیّت و شئون خانوادگی است با توجّه به وضع و موقعیّت زوجه و عرف و موازین دیگر با دادگاه است.
10) در صورتی كه پس از گذشت 5 سال زوجه از شوهر خود به جهت عقیم بودن و یا عوارض جسمی دیگر زوج، صاحب فرزند نشود.
11) در صورتی كه زوج مفقود الاثر شود و ظرف 6 ماه پس از مراجعه زوجه به دادگاه پیدا نشود.
12) زوج همسر دیگری بدون رضایت زوجه اختیار كند، یا به تشخیص دادگاه نسبت به همسران خود اجرای عدالت ننماید.
ص: 512
به موجب مادّۀ 3 لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاصّ مصوّب اوّل مهر ماه سال پنجاه و هشت، رسیدگی به دعاوی راجع به نكاح و طلاق و فسخ نكاح و مهر و نفقۀ زوج و سایر اشخاص واجب النفقه و حضانت، در صلاحیّت دادگاههای مدنی خاص قرار گرفته است.
قبلا لازم است در زمینۀ گذشتۀ تاریخی و فلسفه ایجاد آن توضیحات مختصری داده شود.
دادگاههای مدنی خاص از تأسیسات حقوقی بعد از انقلاب اسلامی ایران است. تأسیس آن بر این اندیشه مبتنی بوده است كه تا زمانی كه زمینه و امكان حلّ و فصل كلیّه امور و دعاوی بر اساس موازین شرعی فراهم نشده، اموری كه حیثیّت شرعی آن در خور توجّه و اهمیّت بیشتری است، در این دادگاهها توسط مجتهدین جامع الشرائط و با رعایت مقرّرات شرعیّه رسیدگی شود.
در بین معتقدین به اجرای مقرّرات شرعی دو نظریّه وجود داشت؛ بعضی بدون در نظر گرفتن محدودیتها و ارزیابی امكانات و نیازهای جامعه، به اجرای فوری و بدون تأخیر مقرّرات شرعیّه معتقد بودند؛ و در مقابل، عدّه ای هم بر مبنای (الاهمّ فالاهمّ و الاقدم فالاقدم) به اجرای تدریجی مقرّرات شرعیّه، با در نظر گرفتن امكانات و احتیاجات
ص: 513
جامعه، اعتقاد داشتند.
گروه دوّم كه در میان تصمیم گیرندگان آن روز دادگستری اكثریّت داشتند، موفّق به اجرای طرح تأسیس دادگاههای مدنی خاص شدند؛ تا هم قسمتی از دعاوی شرعیّه و امور حسبیّه در این دادگاهها توسّط فقهاء و مجتهدین فیصله یابد، و هم دادگاههای عرفی به كارهای عادّی خود بپردازند، تا نظام حقوقی جامعه دچار اختلال نگردد. روی این اساس، لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاص در تاریخ مهر ماه سال 1358 از تصویب شورای انقلاب جمهوری اسلامی گذشت.
البتّه پیش از این، محاكم شرع به شرحی كه در قانون محاكم شرع مصوّب آذرماه سال 1310 مقرّر شده بود، وجود داشتند. به موجب قانون مزبور محكمۀ شرع از یك مجتهد جامع الشرائط تشكیل می شد، و در تهران می توانست دو معاون كه به درجۀ اجتهاد رسیده باشند داشته باشد. در حوزه هائی كه وزارت عدلیّه محكمه شرع تشكیل نداده بود، محضر رسمی قائم مقام محكمه شرع بوده و هر محضر شرع از یك مجتهد جامع الشرائط تشكیل می شد. مرجع تجدید نظر در احكام محاكم شرع ولایات، محكمۀ شرع تهران بود و مرجع تجدید نظر در احكام محكمه شرع تهران بدین ترتیب معیّن می شد كه محكمه شرع تهران در جلسه علنی با حضور طرفین یا نمایندگان آنها و در صورت عدم حضور یكی از طرفین با حضور طرف دیگر، و نیز با حضور نمایندۀ مدعی العموم یك نفر از مجتهدین جامع الشرائط تهران را برای تجدید نظر با قرعه تعیین می كرد؛ البته استقراع از میان مجتهدینی بعمل می آمد كه از طرف وزارت عدلیّه تعیین و به محكمه شرع معرفی می شدند.
صلاحیّت محاكم شرع به دعاوی راجع به اصل نكاح و طلاق، و مورد مذكور در مادّۀ 10 قانون ازدواج محدود بود.
اینك برای توضیح بیشتر، مادّۀ 10 قانون ازدواج عینا نقل می گردد:
(زن می تواند در مورد استنكاف شوهر از دادن نفقه به محكمه رجوع كند، در این صورت محكمه میزان نفقه را معیّن و شوهر را به دادن آن محكوم خواهد كرد.
ص: 514
هرگاه اجرای حكم مزبور ممكن نباشد، زن می تواند برای تفریق از طریق محاكم عدلیه به محاكم شرع رجوع كند).
این حكم، در مادّۀ 1129 ق. م. بدین نحو بیان شده است: (در صورت استنكاف شوهر از دادن نفقه و عدم امكان اجراء حكم محكمه و الزام او به دادن نفقه، زن می تواند برای طلاق به حاكم رجوع كند و حاكم شوهر او را اجبار به طلاق می نماید. همچنین است در صورت عجز شوهر از دادن نفقه).
البتّه به نظر عدّه ای صلاحیّت محكمه شرع در این مورد با تصویب قانون حمایت خانواده منتفی شده بود، چرا كه رسیدگی به دعاوی خانوادگی در صلاحیّت دادگاههای خانواده (كه شعبی از دادگاه شهرستان و در نقاطی كه دادگاه شهرستان نبود، دادگاه بخش بود) قرار گرفت، كه دعوی خانوادگی شامل این مورد نیز می شد. ضمنا افراد حقّ مراجعۀ مستقیم به محاكم شرع نداشتند، و دعاوی از طرف دادگاهها یا دادسراها به محاكم مزبور ارجاع می شد، و رسیدگی در محكمه شرع طبق موازین شرعی صورت می گرفت. محكمه پس از صدور حكم باید آن را ظرف دو روز به دفتر محكمه یا دادسرایی كه موضوع را ارجاع كرده بود می فرستاد، و مدیر دفتر محكمه یا دادسرا حكم را برای ابلاغ به طرفین ظرف دو روز به مأمور ابلاغ می داد. احكام محكمه شرع جز در صورتی كه طرفین قبل از صدور حكم كتبا از حقّ اعتراض صرفنظر می كردند یا حكم مستند به اقرار صادر می شد، قابل تجدید نظر بود.
پس از صدور رأی قطعی از طرف محاكم شرع، مرجعی كه دعوی را به محكمۀ شرع ارجاع كرده بود، بر اساس حكم محكمۀ شرع رأی خود را صادر می كرد.
برای مثال، شوهری علیه زن خود در دادگاه دعوی تمكین اقامه می كند، زن در مقام دفاع مدّعی وقوع طلاق می شود، و شوهر منكر طلاق می گردد، در این مورد محكمه ای كه به تمكین رسیدگی می كرد، به علّت اختلاف در اصل طلاق دعوی
ص: 515
را به محكمۀ شرع ارجاع می داد، پس از صدور حكم قطعی محكمۀ شرع در مورد طلاق، دادگاه رسیدگی كننده به دعوای تمكین مكلّف به تبعیّت از حكم محكمۀ شرع بود و بر اساس آن در مورد دعوی تمكین حكم صادر می كرد.
بطوری كه ملاحظه می شود، دائره عمل محاكم شرع بسیار محدود و اثر آن در جامعه نامحسوس بود، و این تصوّر می رفت كه جامعه اسلامی در اختلافات راجع به زناشوئی، دعاوی خانوادگی، امور حسبیّه، وقف، وصیّت و امثال آن تشنه قضاوت فقها و مجتهدین جامع الشرائط است. به همین جهت لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاص در تاریخ 8/ 7/ 58 به تصویب شورای انقلاب رسید.
این لایحه دارای 19 مادّه و 2 تبصره است. و در تاریخ 24/ 2/ 59 به موجب لایحۀ قانونی اصلاح لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاص، موادّ 1 و 2 و 8 و 11 و 15 آن اصلاح و مادّۀ 20 به آن افزوده شد. در سال 1360 نیز یك بند به عنوان بند 5 به مادّۀ 3 لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاصّ اضافه گشت.
به موجب مادّۀ 1 لایحۀ قانونی مزبور و اصلاحیّۀ آن، دادگاه مدنی خاص از یك مجتهد جامع الشرائط یا فرد صالحی كه منصوب از طرف وی باشد، و یك یا دو مشاور حقوقدان تشكیل می شود. ریاست دادگاه و صدور حكم با مجتهد مذكور یا فرد منصوب از طرف او است، و عضو مشاور علاوه بر مشاوره با رئیس دادگاه نظارت در امور اداری و دفتری و ابلاغ و اجراء را بعهده دارد.
آنچه كه در این مادّه می تواند مورد بحث قرار گیرد فرد صالح منصوب از طرف مجتهد است؛ در واقع معلوم نیست اگر مجتهدی كه بعنوان رئیس یك دادگاه مدنی خاص انتخاب می شود، خود او حقّ دارد بجای خود فردی را بعنوان فرد صالح به طور موقّت یا دائم به این سمت بگمارد؟ و اگر چنین كاری انجام دهد، چه
ص: 516
اشكالی بر این كار از نظر قانونی وارد است؟
فرض كنیم مجتهد جامع الشرائطی بعنوان رئیس دادگاه مدنی خاص از طرف شورایعالی قضائی تعیین شود، اگر این مجتهد به فرد صالحی (بفردی كه او را صالح می داند) ابلاغ دهد كه در غیاب او یا علی الدوام تصدّی شعبه دادگاه را بعهده گیرد، تكلیف چه خواهد بود؟ اگر گفته شود چنین مجتهدی حقّ تعیین فرد صالح را ندارد كه خلاف ظاهر مادّه است، و اگر چنین كاری مجاز شناخته شود، نظم دادگاه مختل و نظارت شورایعالی قضائی متعسر خواهد گردید.
بنظر می رسد استنباط فوق از مادّۀ مزبور صحیح نباشد؛ مادّۀ 1 لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاص در مقام این نبوده است كه به مجتهدی كه به ریاست دادگاه تعیین می شود، اجازه دهد دیگری را هر چند صالح باشد بجای خود به تصدّی دادگاه مأمور و منصوب كند، بلكه منظور این است كه انتخاب قاضی دادگاه مدنی یا از میان مجتهدین واجد شرایط بعمل آید، و یا از بین كسانی كه به تشخیص مجتهدین جامع الشرائط برای تصدّی این مقام صالح باشند؛ مسلّما انتخاب كننده مقامی است كه نصب و عزل قضات در صلاحیّت آنها است؛ در واقع انتخاب كننده شورایعالی قضائی خواهد بود.
قانون گذار در این مادّه فرد صالح را تعریف نكرده، و معلوم نیست چه كسی از این نظر صالح است؛ ولی با توجّه به اینكه در سال 1361 در قانون شرایط انتخاب قضات دادگستری، شرائط لازم برای قضات تعیین شده، می توان گفت منظور از فرد صالح كسی است كه واجد شرایطی باشد كه برای قضات لازم شمرده شده است.
مادّۀ 2 لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاص، اصلاح شده در سال 1359 (1)، مرجع تجدید نظر از آراء دادگاه بدوی را مجتهدین و قضات مأذونی دانسته است كه
ص: 517
توسط شورایعالی قضائی تعیین می شوند، و اگر در محلّی مرجع تجدید نظر نباشد، بعبارت دیگر افراد واجد شرایط در محل نباشند، به مرجع تجدید نظر مركز استان مراجعه خواهد شد. موارد تجدید نظر نیز در مادّۀ 12 معیّن شده است.
به موجب این مادّه احكام دادگاههای مدنی خاص جز در موارد مشروحه ذیل قابل تجدید نظر است:
الف) مواردی كه حكم مستند به اقرار باشد.
ب) مواردی كه طرفین قبل از صدور حكم از حقّ درخواست تجدید نظر صرفنظر كرده باشند.
ج) حكم مستند به رأی یك یا چند نفر داور یا كارشناس باشد كه طرفین كتبا رأی آنها را قاطع دعوی قرار داده باشند.
د) دعاوی مالی كه خواستۀ دعوی بیش از دویست هزار ریال نباشد.
مادّۀ 12 با اظهار نظر مورخ 27/ 5/ 62 شورای نگهبان، به علّت مغایرت با موازین شرعی، ملغی شده تلقّی گردیده است. بدین معنا كه تجدید نظر منحصر به مواردی شده كه ادعای عدم صلاحیّت قاضی شده باشد، یا حكم مخالف ضرورت فقه، یا غفلت قاضی از دلیل باشد.
عین نظریّۀ شورای نگهبان به شرح زیر است:
(تجدید نظر در حكم حاكم شرع جز در مورد ادعای عدم صلاحیّت قاضی از سوی احد متداعیین، و در مواردی كه حكم مخالف ضرورت فقه و یا غفلت قاضی از دلیل باشد، جائز نیست (1)).
ص: 518
مادّۀ 3 لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاص (1) و اصلاحیّۀ آن (2) صلاحیّت دادگاههای مدنی خاص را به شرح زیر تعیین كرده است:
1) دعاوی راجع به نكاح و طلاق و فسخ نكاح و مهر و نفقه زوجه و سایر اشخاص واجب النفقه و حضانت.
2) دعاوی راجع به نسب و وصیّت و وقف و ثلث و حبس و تولیت و وصایت.
3) نصب قیّم و ناظر و ضمّ امین و عزل آنها.
4) سایر دعاوی حقوقی به تراضی طرفین دعوی.
5) دادگاههای مدنی خاص می توانند در امور جزائی كه با دعاوی حقوقی مطروحه در آن دادگاه ارتباط مستقیم پیدا می كند رسیدگی نموده حكم مقتضی را طبق مقرّرات صادر نمایند.
بطوری كه ملاحظه می شود بندهای 1 و 3 این مادّه كلیّۀ اموری را كه رسیدگی به آن در صلاحیّت دادگاههای حمایت خانواده بود، به دادگاه مدنی خاص واگذار كرد، مضافا اینكه دعاوی راجع به اصل نكاح و طلاق را نیز كه خارج از صلاحیّت دادگاه خانواده و در صلاحیّت اختصاصی محاكم شرع بود، و نیز دعاوی راجع به وصیّت، وقف، ثلث، حبس تولیت و وصایت و رسیدگی به امور جزائی را كه ارتباط مستقیم با دعوی حقوقی مطروحه در دادگاه مدنی خاص داشته باشد، قانون گذار به دادگاه مدنی خاص محول كرده است.
موضوع بند 5 كه طی اصلاحیّۀ سال 1360 به صلاحیّت دادگاههای مدنی خاص اضافه شد، منظور جرائمی است كه دقیقا با دعاوی حقوقی مطروحه در آن دادگاه مربوط است، كه نمونه های آن ذیلا اشاره می شود:
ص: 519
الف) ترك انفاق، زن می تواند در صورتی كه شوهر از ادای نفقه خودداری كند، به دادگاه مدنی خاص مراجعه نماید.
ب) شكایت ازدواج مجدد طبق قانون.
فروع:
1) آیا دعوی جهیزیّه جزو دعاوی راجع به ازدواج و طلاق محسوب می شود؟ و آیا رسیدگی به آن در صلاحیّت دادگاه مدنی خاص است یا خیر؟
بنظر می رسد كه اگر چه جهیزیه عرفا از متفرّعات ازدواج است، و معمول در خانواده ها این است كه همراه زوجه جهیزیه ای به خانه شوهر می فرستند، ولی دعوی راجع به آن از جمله دعاوی راجع به نكاح و طلاق نیست، بلكه امری مستقل و حقوقی است كه باید در دادگاههای عمومی مطرح شود؛ مگر آنكه طرفین به رسیدگی در دادگاه مدنی خاص توافق كنند.
2) در مورد دعاوی راجع به وقف، ثلث، وصیّت و امثال آن، این موضوع قابل بررسی است كه آیا هر دعوائی كه یك طرف آن وقف یا ثلث و امثال آن باشد، باید در دادگاه مدنی خاص مطرح شود؟ مثلا اگر واقف موجر بوده و تقاضای تخلیه موقوفه را از مستأجر داشته باشد، آیا دعوی تخلیۀ موقوفه دعوی راجع به وقف تلقّی می شود و در دادگاه مدنی خاصّ باید مطرح گردد، یا آنكه این دعوی باید در دادگاه عمومی مطرح شود؟
بنظر می رسد منظور قانون گذار از دعاوی راجع به وقف یا وصیّت و امثال آن، دعاوی باشد كه در آن وقفیّت و وصیّت و غیره از حیث اصل وقفیّت و وصیّت و آثار و عوارض آن مطرح باشد. یعنی هر جا كه اظهار نظر در باب وقف و وصیّت و تولیت و آثار آن ها در دادگاه لازم باشد، اینگونه دعاوی باید در دادگاه مدنی خاص اقامه گردد؛ و الّا دعوی تخلیه كه متولّی یا واقف خواهان آن است و وقفیّت و آثار آن مورد نزاع و گفتگو نیست، از شمول بند 2 مادّۀ 3 لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاص خارج است.
ص: 520
رسیدگی در دادگاه مدنی خاص تابع تشریفات قانونی آئین دادرسی نیست؛ تنها باید هزینه دادرسی پرداخت شود، مگر آنكه خواهان به تشخیص دادگاه معسر شناخته شود.
در رسیدگی ترتیب شرعی باید رعایت گردد. اجرای احكام این دادگاهها، طبق مقرّرات اجرای احكام مدنی، با دائرۀ اجرای احكام دادگاههای عمومی است.
امّا اجرای حكم دادگاه در مواردی كه حكم طلاق به تقاضای زن صادر شود، حسب مورد به صورت های زیر انجام می شود:
1) اگر زن وكالت از شوهر داشته باشد كه در صورت تحقّق شرطی پس از اثبات در محكمه، وكیل و وكیل در توكیل باشد كه خود را مطلّقه نماید، رویّۀ دادگاههای مدنی خاصّ بر این است كه به دفترخانه های طلاق حكم محكمه را ابلاغ، و تذكّر می دهند كه زن وكالت یا توكیل غیر از شوهر در طلاق دارد.
2) اگر طلاق به درخواست زوجه باشد ولی وكالت در طلاق نداشته باشد، بلكه مطابق مادّتین 1129 و 1130 (اصلاحی) قانون مدنی تقاضای طلاق كند، دادگاه حكم به الزام شوهر به طلاق صادر می كند، اگر زوج از طلاق و تمكین از حكم دادگاه امتناع كند، به تجویز (الحاكم ولیّ الممتنع) رویّه بر این است كه رئیس دادگاه مدنی خاص حكم را به دفترخانۀ طلاق ارسال و به سر دفتر وكالت می دهد كه به وكالت از حاكم كه ولیّ زوج ممتنع است، صیغه طلاق را جاری نماید.
3) در مورد درخواست طلاق از طرف زوج، به استناد مادّۀ 1133 ق. م.
تبصرۀ 2 مادّۀ 3 لایحۀ قانونی دادگاه مدنی خاصّ چنین مقرّر داشته است:
(موارد طلاق همانست كه در قانون مدنی و احكام شرع مقرّر گردیده ولی در مواردی كه شوهر به استناد مادّۀ 1133 قانون مدنی تقاضای طلاق می كند،
ص: 521
دادگاه بدوا حسب آیۀ كریمه: (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَیْنِهِمٰا فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ یُرِیدٰا إِصْلٰاحاً یُوَفِّقِ اللّٰهُ بَیْنَهُمٰا إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِیماً خَبِیراً) (1) موضوع را به داوری ارجاع می كند، و در صورتی كه بین زوجین سازش حاصل نشود اجازه طلاق به زوج خواهد داد … ).
اگر چه بنظر می رسد آیۀ مورد استناد در تبصرۀ فوق الاشعار به خوف شقاق اشاره دارد، و شقاق، ناسازگاری و اختلاف طرفین است و چندان ارتباطی با موضوع مادّۀ 1133 قانون مدنی كه اعم از موارد شقاق است، ندارد؛ ولی به هرحال قانون مزبور تلویحا انجام طلاق در غیر موارد اختلاف و ناسازگاری را ممنوع ساخته، و مقرّر داشته است كه در موارد تنازع و اختلاف بدوا باید دو حكم (داور) یكی از طرف زن و دیگری از ناحیۀ شوهر انتخاب شوند، چنانچه این دو حكم موفّق به ایجاد سازش بین زوجین نشوند، دادگاه به زوج اجازه طلاق خواهد داد. زوج به استناد این اجازه نامه با مراجعه به دفترخانه مبادرت به طلاق می نماید.
4) به موجب ذیل تبصرۀ فوق الاشعار در مواردی كه بین زوجین راجع به طلاق توافق شده باشد، مراجعه به دادگاه لازم نیست. طرفین می توانند مستقیما به دفترخانه مراجعه نموده، و دفترخانه صیغه طلاق را با رعایت موازین شرعی اجرا خواهد ساخت.).
ص: 522
سؤال ملّا علی نوری (1) از میرزای قمی در مورد بذل مدّت توسط ولیّ و پاسخ آن
سؤال: حقیر كنیز آزادی را به جهت ضرورت و گزارشات خانه به جهت بندزادۀ صغیر غیر بالغ، نودساله صیغه خوانده ام و در خانه بودند و حال مدّتی است كه بنا را به ناسازگاری گذاشته جای بجائی رفته است و نشسته است و متوجّه او می باشم و صرفه هم به جهت ما ندارد و دلش می خواهد كه مدّتش بخشیده شود بلكه شوهر كرده باشد، فی الجمله مشتری پسند هم هست آیا حقیر كه ولیّ صغیر می باشم می توانم مدّتش را بخشیده باشم با راه صرفه به جهت صغیر ملاحظه نموده باشم، مثل مصالحه به مالی یا نمی توانم؟ علامة العلمائی مجتهد الزمانی صاحبی آقا شیخ محمد جعفر نجفی (2) سلمه الله تعالی در حضور حقیر فرمودند كه به رأی من تو می توانی مدّتش را بخشیده باشی و ضرری ندارد، و این معنی را قیاس به طلاق نمودن، چنانكه جمهور فقهای ما رضی الله عنهم قیاس كرده اند، صورت ندارد، و امّا
ص: 523
چون نقل فروج است احتیاطی باید كرد، و عالی جناب قدسی القاب علامی مطاعی میرزا محمد مهدی مشهدی سلمه الله تعالی در این مسأله با ایشان گفتگو كردم ایشان هم فرمودند كه این معنی ربط به طلاق ندارد و قیاس به آن پوچ است و احدی از فقها هم این قیاس نكره اند و ولیّ خاطر جمع می تواند مدّت منقطعه صغیر را بخشیده باشد، خلاصه بسیار دلم می خواهد كه اگر بشود و عیب و نقصی نداشته باشد این بیچاره را حسب دلخواه خودش مرخص كرده باشم بدانچه رأی صاحبی مطاعی قرار بگیرد مقرّر فرموده باشند به هر نسبت تدبیری كه موجب زیادتی اطمینان بوده باشد و بخاطر شریف می رسید قلمی فرموده باشند و عالی جناب قدسی القاب زبدة الفقهائی خیر الحاج الكرام الاخ اعز ارجمند حاج محمد ابراهیم كلباسی می نماید كه می تواند شد و هر كه فقیه است مظنّه است كه غیر از این نگوید و چون واجب بود مراتب را بعرض رسانیدن همه گوشیم تا چه فرمائی.
جواب: … و امّا سؤال از حال هبه مدّت و جواز آن از برای ولیّ، پس ذكر این مسأله در كتب فقهیّه صریحا نفیا و اثباتا هیچ كدام در نظر حقیر نیست و آنچه فرموده بودند كه عالی جناب علّامه شیخ المشایخ العظام و قدوة الفضلاء الكرام شیخ محمد جعفر نجفی سلمه الله تعالی فرموده اند كه جمهور فقهای ما این را قیاس به طلاق كرده اند و تجویز نكرده اند و لكن رأی ایشان جواز است حقیر تا بحال به این قیاس بر نخورده ام و تكذیب ایشان نمی كنم و من هم ذكر و فكر خود را می دانم زیرا كه حقیر در همه چیز قلیل البضاعت می باشم بلید و سیئ الحفظ و بطی ء الانتقال و قلیل الاسباب و الكتاب و لكن اظهر در نظر احقر جواز است به شرط مصلحت، و بدون مصلحت دلیلی بر آن نمی دانم، پس هرگاه بخشیدن مدّت متمتّعه اصلح باشد به حال صغیر، هر چند به این نحو باشد كه مالی به ضعیفه داده شود كه او آن مال را صلح كند در عوض این مدّت و صلاح صغیر هم در آن باشد، جایز خواهد بود و شما ولایة از جانب او صلح بكنید، خصوصا از قرار تقدیر مخدومی، كه معلوم نیست كه صلاح در عقدی كه شده بیش از این صلاحی باشد كه در هبۀ مدّت باشد بلكه در
ص: 524
آن هم مصلحت باید منظور باشد پس هر قدر كه مصلحت كار كرده این مصلحت آن را می تواند بردارد و قیاس به طلاق هم وجهی ندارد، و اگر در طلاق نصوص و احادیث نبود در طلاق هم می گفتیم كه هرگاه مصلحت باشد جایز است، و مؤیّد این است جواز طلاق ولیّ از جانب مجنون و همچنین جواز خلع، ولی هرگاه خلع را طلاق ندانیم یا محتاج به ذكر صیغۀ طلاق عقب آن ندانیم چنانكه تصریح به آن در قواعد و غیره شده و از این كلام نیز مستفاد می شود حصر عدم جواز در طلاق.
و همچنین مؤیّد مطلب است احادیث بسیاری كه در آنها به فرزند خطاب شده بانت و مالك لابیك خصوصا بعض آنها كه در نكاح وارد شده كه از عموم و علّت منصوصه حكم ما نحن فیه هم ثابت می شود از جمله حدیثی است كه كلینی (ره) به سند قوی روایت كرده است از حضرت صادق (ع) كه آن حضرت فرمود كه انی كنت ذات یوم عند زیاد بن عبد الله الحارثی اذ جاء رجل یستعدی علی أبیه فقال اصلح الله الأمیر إنّ ابی زوّج ابنتی بغیر اذنی فقال زیاد لجلسائه الذین عنده ما تقولون فیما یقول هذا الرجل قالوا نكاحه باطل قال ثم اقبل علی فقال ما تقول یا ابا عبد الله فلما سالنی اقبلت علی الذین اجابوه فقلت لهم أ لیس فیما تروون انتم عن رسول (ص) انّ رجلا جاء یستعدی عن أبیه فی مثل هذا فقال له رسول الله (ص) انت و مالك لابیك فقالوا بلی فقلت لهم فكیف یكون هذا و هو و ماله لابیه و لا یجوز نكاحه علیه؟ فقال اخذ بقولهم و ترك قولی.
و نیز مؤیّد جواز است در ما نحن فیه قول به جواز فسخ ولی عقد نكاح را به سبب عیب با مصلحت قال العلّامه فی القواعد (و هل یثبت للاولیاء الخیار الوجه ذلك مع مصلحة المولّی علیه زوجا كان او زوجة و لو اختار الامضاء لم یسقط خیار المولی علیه بعد كماله فی الفسخ).
و قال ولده فی الشرح (الكلام هنا فی مسألتین الاولی هل للاولیاء الخیار فی العیب المتقدم علی العقد أم لا الاقرب ذلك مع مصلحة المولی علیه بعد كماله فی الفسخ لان الاولیاء تعمّل كل المصالح غیر الطلاق لان النص اخرجه و یحتمل عدمه
ص: 525
لان النكاح متعلق بالشهوة و هی مختصة بالزوجین و الاصح الاول الثانیة فی العیب اذا كانت بعد العقد الوجه ذلك ایضا لما تقدم و یحتمل عدمه الی آخر ما ذكره) (1) و به هرحال اظهر در نظر حقیر جواز هبۀ مدت است با ملاحظه غبطه و مصلحت صغیر مخدوما! این مسأله نیز از آن بابت است كه احتیاط در آن در نهایت عسر است كه با ضعیفۀ فقیره را با كمال شوق به نكاح و خوف وقوع در زنا الزام كنند بر نشستن با وجودی كه اصل صحت نكاح او نظر به اعتبار ملاحظه غبطۀ صغیر راه اشكال دارد كه مقصود اهم خدمت خانه بوده است با استمتاع صغیر از آن كمال صعوبت به هم می رساند و از این طرف هم حكایت اهتمام در امر فرج است و نص صریحی بر جواز آن نیست و عمومات و آیه به این دست و پاها ساخته می شود كه ملاحظه كردید و اگر كسی خواهد در هر مسأله بنا را به احتیاط بگذارد كجا به انجام می رسد و گاهست خلاف احتیاط می شود از راه دیگر عجّل اللّه فرجنا به ظهور مولانا امین یا رب العالمین (2).
و السّلام6.
ص: 526
قرآن كریم.
احكام الاحوال الشخصیة فی الشریعة الاسلامیّة، شیخ حسن خالد و عدنان نجا.
احكام القرآن، جصّاص.
الاشباه و النظائر، سیوطی.
اعلام الموقّعین، ابن قیّم الجوزیه.
الانتصار، سید مرتضی.
ایضاح الفوائد (فی شرح القواعد)، فخر المحققین، چاپ قم، 1387 ق.
تحریر الاحكام، علامه حلّی.
تحریر الوسیله، امام خمینی چاپ نجف، 1390 ق.
تذكرة الفقهاء، علامه حلّی، چاپ تهران، 1388 ق، افست قم.
تقریرات حاج شیخ عبد الكریم حائری، نوشته میرزا محمد آشتیانی.
تهذیب الاحكام، شیخ طوسی، با تصحیح حسن موسوی خرسان، چاپ نجف، 1958 ق، افست بیروت.
جامع الشّتات، میرزای قمی، چاپ تهران، 1303 ق، افست قم.
جامع المقاصد، محقّق كركی، چاپ تهران، 1272 ق.
جزوات منتشره و منابع تهیه شده در مؤسسه حقوق تطبیقی دانشگاه تهران.
جزوه پرسش و پاسخ شورای عالی قضایی.
جزوه منتشره دانشكده حقوق دانشگاه تهران (بحث های نگارنده در مورد ضمان).
جوامع الفقهیّه.
جواهر الكلام، محمد حسن بن محمد باقر نجفی، با تصحیح شیخ عباس قوچانی، چاپ نجف، 1377 ق، افست بیروت.
حاشیه بر شرح لمعه، مرحوم كركی.
حاشیه بر مكاسب شیخ انصاری، سید محمد كاظم یزدی، چاپ تهران، 1378 ق، افست قم.
ص: 527
حاشیه بر عروة الوثقی، میرزای نائینی.
الحدائق الناضرة، شیخ یوسف بحرانی، چاپ قدیم.
حقوق خانواده، دكتر لنگرودی.
حقوق زن در اسلام و اروپا، حسن صدر.
حقوق مدنی: دكتر امامی.
الخلاف، شیخ طوسی، چاپ قم.
الرساله، شافعی.
رسالة فی المصاهره.
ریاض المسائل، سید علی طباطبایی، 1292 ق، افست قم.
السرائر، ابن ادریس، چاپ تهران، 1270 ق.
سفینه النّجاة، كاشف الغطاء.
شرایع الاسلام، محقق حلّی، چاپ تهران و نجف.
شرح ارشاد، شهید اوّل.
شرح لمعه، شهید ثانی، دو جلدی.
شعائر الاسلام، اشرفی.
صحیح، ابو عبد الله محمد بن اسماعیل بخاری، چاپ قاهره.
صحیح، ترمذی.
صحیح، مسلم.
العروة الوثقی، حاج سید محمد كاظم یزدی، چاپ حروفی تهران.
الفصول المهمه، شرف الدین.
الفقه علی مذاهب الاربعه، عبد الرحمن جزیری.
الفقه علی مذاهب الخمسه، محمد جواد مغنیه.
قانون مدنی ایران.
قانونی مدنی فرانسه.
قواعد الاحكام، علامه حلّی، چاپ تهران، 1315 ق، افست قم.
القواعد الفقهیّه، میرزا حسن موسوی بجنوردی، چاپ نجف، 1390 ق.
قواعد فقه، بحثهای سید مصطفی محقّق داماد.
ص: 528
الكافی، محمد بن یعقوب كلینی، تصحیح علی اكبر غفّاری، چاپ تهران، 1377 ق.
الكافی، فی الفقه، ابو الصلاح حلبی، با تحقیق رضا استادی، چاپ اصفهان، 1403 ق.
كتاب القضاء، آشتیانی.
لمعة الدمشقیه، شهید اوّل، چاپ بیروت.
المبسوط فی فقه الامامیّه، شیخ طوسی، چاپ 1387 ق.
مجمع البیان، علامه طبرسی.
مجمع المسائل، آیت الله گلپایگانی.
مجموعه های قوانین منتشره روزنامه رسمی جمهوری اسلامی ایران.
مختلف الشیعة، علامه حلّی، چاپ تهران، 1324 ق.
مسالك الافهام فی شرح شرایع الاسلام، شهید ثانی، چاپ تهران، 1273 ق، افست قم.
مستدرك الوسائل، حاجی نوری، چاپ تهران، 1382 ق.
مستمسك العروة الوثقی، حاج سید محسن حكیم، چاپ نجف، نوبت چهارم.
مستند الشیعة، احمد بن محمد مهدی نراقی، چاپ تهران، 1273 ق.
مكاسب، شیخ مرتضی انصاری، محشی، دو جلدی، چاپ 1325 ق.
مناهج المتقین، مامقانی، افست قم.
المنجد.
منهاج الصالحین، حاج سید محسن حكیم، چاپ نجف.
منیة الطالب، تقریرات میرزای نائینی به قلم نجفی خوانساری، چاپ نجف، 1357 ق.
الموطّأ، مالك.
نظام حقوق زن در اسلام، استاد شهید مرتضی مطهری.
النّهایه، شیخ طوسی، چاپ بیروت، افست قم.
وسائل الشیعة، محمد بن حسن حرّ عاملی، با تصحیح عبد الرحیم ربانی شیرازی، چاپ تهران 1376 ق.
وسیلة النّجاه، حاج سید أبو الحسن اصفهانی، چاپ نجف.
ص: 529

ص: 530