ghaemiyeh.com
سرشناسه:پیشوایی، مهدی، 1324 -
عنوان و نام پديدآور:تاریخ اسلام (از جاهلیت تا رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله) / مهدی پیشوایی
مشخصات نشر:دفتر نشر معارف - قم - ایران ، 1396.
مشخصات ظاهری:344 ص.
فروست:مجموعه تاریخ؛ 9.
شابک:115000 ریال: 978-964-7030-55-7
يادداشت:چاپ سی و یکم.
يادداشت:چاپ قبلی: 1383 (332 ص).
يادداشت:چاپ سی و پنجم: 1397 120000﷼.
يادداشت:این کتاب در سالهای 1396-1399 تجدیدچاپ شده است.
يادداشت:چاپ چهل و سوم: 1399.
یادداشت:کتابنامه: ص. [333] - 344؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمد(ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق.
موضوع:Muhammad, Prophet, d. 632
موضوع:اسلام -- تاریخ -- از آغاز تا 41ق.
موضوع:Islam -- History -- To 661
رده بندی کنگره:BP14/پ86ت2 1396
رده بندی دیویی:297/912
شماره کتابشناسی ملی:5346954
بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ اسلام
(از جاهلیت تا رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله)
مهدی پیشوایی
تاريخ، در پيوند با زمان و انسان معنا مىيابد. اگر تاريخ را به قالى تشبيه كنيم. زمينۀ آن را زمان، نقش و نگار آن را حوادث، و تار و پود آن را سنتها و قوانين علّى و معلولى تشكيل مىدهد.
براى انسان بهعنوان هنرمند اين عرصه كه قابليت و استعدادهاى لازم را در اختيار دارد، ضرورت شناخت زمان، اطلاع از ابزار و امكانات و توجه به سنتها، قوانين و ساز و كار تعليلى پديدهها، به ويژه عبرتخيزى آنها به هدف يافتن اصل اساسى حيات بشرى (انسانشدن حقيقى) غيرقابل انكار است؛ چراكه تأثير تاريخ و گذر زمان نه تنها در يك فرد كه در ملتها و نژادها، روشن است. از سوى ديگر، تاريخ يك ملت و عبرتهاى آن كالاى مصرفى نيست كه مهلت مصرف آن به سرآيد. از اين رو، تاريخ را با آنكه دربارۀ گذشته است، براى آينده مىنويسند.
امام على عليه السلام نيز در نامه به مالك اشتر با عنايت به پديدۀ «زمان» و عنصر «عبرت در تاريخ» بر نوعى شباهت تام ميان گذشته و آينده تأكيد مىكند و همگان را به انديشه و تأمّل و در نهايت داورى نسبت به عملكرد فرمانداران فرا مىخواند.
هرچند در ظاهر، مالك اشتر مخاطب امام بود، اما مگر نه اين است كه دورۀ نشاط يك ملت با چشم عبرتبين آنها برپاست؟ بارى، تاريخ كتاب قطورى است كه براى درك معنى زندگى فردى و جمعى و اخذ تصميم معقول و اقدام سنجيده سخنها دارد.
نگاشتۀ پيشرو كه بهقلم دانشمند محترم، حجتالاسلام و المسلمين جناب آقاى مهدى پيشوايى نگاشته شده است در پنج بخش اصلى و شانزده فصل به تاريخ صدر اسلام مىپردازد. نويسنده در اين اثر سعى كرده است، براى هر يك از اجزا و تفاصيل حوادث عصر
نبوى منابع جداگانه و متنوّعى ذكر نمايد. شواهد و مؤيدات قرآنى و حديثى در سراسر كتاب، حوادث را از شكل گزارش صرف بيرون آورده و تحليل و بررسى مناسب برخى حوادث و توجه به شبهات پيرامون هر موضوع نيز قابل توجه است.
مركز برنامهريزى و تدوين متون درسى و دانشگاه آزاد اسلامى واحد اراك ضمن قدردانى از تلاش نگارندۀ محترم اميدواراند از نظرات دانشجويان، اساتيد و صاحبنظران براى تكميل اين اثر بهره گيرند.
در پايان از همۀ عزيزانى كه در آمادهسازى اين مجموعه ما را يارى رساندهاند تقدير و تشكر مىكنيم.
نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
مركز برنامهريزى و تدوين متون درسى
و
دانشگاه آزاد اسلامى واحد اراك
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
با حمد و سپاس بىپايان به درگاه خداوند متعال كه توفيق نگارش اين اثر را به بنده عنايت فرمود و با درود به پيشگاه پيامبر بزرگوار اسلام و جانشينان معصوم و اصحاب پاكش، كتابى كه پيشرو داريد حاصل بيش از ده سال تدريس در مراكز آموزشعالى و مؤسسات ديگر علمى، همراه با مطالعه و تدوين جزوۀ درسى، پاسخ به شبهات و سؤالات طرحشده در كلاسها و نيز ثمرۀ سالها انس و آشنايى با تاريخ اسلام و مطالعه در اين زمينه است.
در تدوين و تنظيم اين كتاب، نكاتى رعايت شده است كه توجه خوانندگان محترم، به ويژه دانشجويان و استادان ارجمند را به آنها جلب مىنمايم:
مباحث بخش اول كتاب مربوط به وضع جزيرةالعرب پيش از ظهور اسلام (مباحث مقدماتى) به تفصيل مطرح شده است؛ زيرا بدون آگاهى كامل از وضع جزيرةالعرب در دوران جاهليت، فهم و تحليل بسيارى از حوادث تاريخ اسلام مقدور نبوده يا حداقل ناقص است. از آنجا كه بسيارى از حوادث، ريشه در دوران جاهليت دارد، لازمۀ پىبردن به وضع جزيرةالعرب پس از ظهور اسلام، شناخت وضعيت آن پيش از ظهور اسلام است. بنابراين براى فهم و درك پيوند حوادث، و نيز آگاهى از تحول بنيادين كه با ظهور اسلام در اين منطقه صورت گرفت مطالب اين بخش كمى با تفصيل آمده است. در مقابل سعى بر آن شده كه در بخشهاى بعدى تا حد ممكن ايجاز و اختصار رعايت، و تفصيل و توضيح جزئيات به استاد واگذار شود.
كثرت منابع و مآخذ در پاورقىها به اين منظور است كه خواننده در صورت تمايل،
جهت دريافت جزئيات حادثه، بتواند به منابع و مآخذ مورد نظر مراجعه كند و اگر به بعضى از منابع دسترسى نداشته باشد، حداقل اميد دسترسى به برخى ديگر وجود داشته باشد. و در برخى موارد نيز سعى بر آن بوده تا شهرت يا تواتر حادثۀ مورد نظر، اثبات شود.
روش معمول اين است كه پس از ذكر قضاياى تاريخى كه نوعاً شامل تفاصيل و جزئيات متعدد است، در پايان، منابعى براى آنها معرفى مىشود. در حالى كه همۀ آن جزئيات و تفاصيل در تمامى آن منابع نيامده است. با چنين ارجاعى، خواننده تصور مىكند كه جزئيات مورد بحث در همۀ مآخذ وجود دارد، در حالى كه چنين روشى چندان دقيق نيست؛ به ويژه اگر بعضى از جزئياتِ ذكرشده، از اهميت ويژهاى برخوردار بوده و يا محل اختلاف باشد. در اين اثر بر خلاف اين روش، منابع و مآخذ هر يك از اجزا و تفاصيل قضايا جداگانه ذكر شده است؛ مثلاً در جنگها منابع مواردى مانند علت پيدايش جنگ، تاريخ آن، تعداد سپاهيان دو طرف، چگونگى جنگ، تعداد تلفات طرفين، چگونگى تقسيم غنايم، آثار و نتايج جنگ و امثال اينها جداگانه ذكر شده است و با مطالعۀ آنها خواننده متوجه مىشود كه كدام بخش از حوادث، در كداميك از مآخذ آمده است و در صورت نياز، به سهولت به آنها مراجعه مىكند. رعايت اين روش - كه به عقيدۀ نگارنده، مهم، ظريف و داراى فوايد متعددى است - وقت و دقت زيادى مىطلبد و زحمات بسيارى را بر دوش مؤلف مىگذارد.
شواهد و مؤيدات قرآنى و حديثى در سراسر كتاب ذكر شده است؛ منتها در صورت لزوم، متون عربى (آيات قرآن مجيد و روايات يا فرازهايى از متون تاريخى كه ذكر آنها ضرورى به نظر مىرسيد) در پاورقىها آمده و ترجمۀ آن در متن ذكر شده است تا متن، يكدست و روان بوده و براى كسانى كه با عربى آشنايى ندارند، ملالآور نباشد.
در موارد لازم و به مناسبت بحث، تحليل و بررسى متناسب و پاسخ به شبهات، به صورت روشن و بدون پيچيدگى صورت گرفته است و نپرداختن به تحليل و بررسى گسترده در برخى موارد، و طرحنشدن بعضى از مباحث و موضوعات (مانند بحث شركت حضرت محمد صلى الله عليه و آله در جنگ فجار، شق صدر او، نذر عبدالمطلب) به اين علت بوده كه كتاب براى درس عمومى دو واحدى است و اقتضاى بسط بيشتر را ندارد. از سوى ديگر بعضى از
مباحث، جنبۀ تخصصى دارد و در جاى خود بايد مطرح شود. منابع اينگونه بحثها با اشاره كوتاه به اصل موضوع، جهت مراجعۀ علاقهمندان، در پاورقىها معرفى شده است.
در هر حال با تمام تلاشى كه در جهت غنا و استوارى كتاب، دقت در نقل مطالب، صحّت ترجمهها، درستى تحليلها و استنتاجها و... صورت گرفته، مطمئناً خالى از نقص و بىنياز از اصلاح و تكميل نيست و طبعاً انتقادها و پيشنهادهاى استادان محترم، دانشجويان و صاحبنظران جهت اصلاح و تكميل مغتنم خواهد بود.
در اينجا به حكم وفا و اخلاص، بر خود واجب مىدانم كه از دوست ديرين راحل، خطيب و نويسندۀ برجسته حجتالاسلام والمسلمين حاج شيخ غلامرضا گلسرخى كاشانى كه كار مطالعات و برنامههاى اوليه با همت و همكارى ايشان صورت پذيرفت، ياد كنم و براى آن عزيز، از درگاه خداى بزرگ طلب رحمت و علو درجات نمايم. همچنين از حججاسلام حاج شيخ علىاكبر ناصح و فرجالله فرجاللهى كه به ترتيب در تدوين مباحث مقدماتى و تايپ و تصحيح كتاب، از همكارى صميمىشان بهرهمند بودم تشكر مىكنم.
در پايان از رياست محترم مركز برنامهريزى و تدوين متون درسى، همكاران گرانقدرشان، مديريت پژوهش، گروه تاريخ اسلام و نيز از دانشگاه آزاد اسلامى اراك تقدير و تشكر مىنمايم.
قم - مهدى پيشوايى
محرمالحرام 1424 ه. ق
زمستان 1381
فصل اوّل: جزيرةالعرب، موقعيّت جغرافيايى، اجتماعى و تمدّنى
فصل دوم: صفات و روحيات عرب
فصل سوم: اديان و مذاهب در شبه جزيرۀ عربستان و اطراف آن
شبهجزيرۀ عربستان كه «جزيرةالعرب» نيز خوانده مىشود، بزرگترين شبه جزيرۀ جهان است كه در جنوب غربى آسيا قرار گرفته است.
اين شبهجزيره از شمال غربى به جنوب شرقى، به شكل ذوزنقه غيرمنتظم است(1)و مساحت آن تقريباً سه ميليون و دويست هزار كيلومتر مربع مىباشد.(2)كشور كنونى عربستان سعودى حدود چهارپنجم اين شبهجزيره را فراگرفته است(3)و بقيۀ آن را بر حسب تقسيمبندى سياسى كنونى جهان، شش واحد سياسى؛ يمن، عمان، امارات متحدۀ عربى، قطر، بحرين و كويت تشكيل مىدهند.
اين شبهجزيره، از طرف جنوب، به خليج عدن، تنگۀ بابالمندب، اقيانوس هند و درياى عمان محدود شده، از سمت مغرب به درياى سرخ، از طرف مشرق به خليج عمان، خليج فارس و عراق منتهى مىشود و از شمال به بيابان پهناورى كه از يك سو به درّۀ فرات، و از سوى ديگر به سرزمين سوريه منتهى مىشود، محدود شده است. از آنجاكه در اين منطقه مرز طبيعىاى مانند رود و كوه وجود ندارد، جغرافىنويسان، از قديم در زمينۀ حد شمالى عربستان اختلافنظر داشتهاند.(4)
1) . حسين قراچانلو، حرمين شريفين (تهران: انتشارات اميركبير، چ 1، 1362)، ص 9.
2) . معادل يك سوم مساحت اروپا، شش برابر فرانسه، نه برابر مجموع مساحت آلمان غربى و شرقى، دهبرابر كشور ايتاليا، هشتاد برابر سوئيس و دو برابر مساحت ايران است.
3) . مؤسسۀ گيتاشناسى، گيتاشناسى كشورها (تهران: انتشارات گيتاشناسى، چ 4، 1365)، ص 205.
4) . فيليپ خليل حتّى، تاريخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده (تهران: انتشارات آگاه، چ 2، 1366)، ص 21.
شبه جزيرۀ عربستان با آنكه محدود به آبهاى خليج فارس، درياى عمان، درياى سرخ و درياى مديترانه است، جز در قسمت جنوبى، بهره چندانى از آب، ندارد و از خشكترين و گرمترين مناطق دنيا بهشمار مىرود و حتى يك رودخانه بزرگ و يك راه آبى قابل كشتيرانى در آن وجود ندارد و بهجاى آن، وادىها است كه گاهى سيلابها در آن جريان پيدا مىكند.
علت خشكى اين شبه جزيره، وجود يك رشته كوهستانى است كه از شبه جزيرۀ «سينا» آغاز و در طرف غربى عربستان همهجا به امتداد درياى سرخ مانند ديوار بلندى كشيده مىشود و از گوشۀ جنوب غربى پيچ خورده، ساحل جنوبى و شرقى عربستان را تا خليج فارس دور مىزند. بدين ترتيب سه طرف عربستان با اين ديوار بلند كوهستانى محصور شده است و اين ديوار، مانع نفوذ رطوبت درياها به اين منطقه گشته است.(1)
از طرف ديگر، وسعت آبهاى مجاور به قدرى كم است كه گرمى و خشكى اين اراضى وسيع و كمباران آفريقايى - آسيايى را تعديل نمىكند؛ زيرا وزش بادهاى موسمى منظم «سموم» در داخل عربستان موجب مىشود بارانهاى پربركت اقيانوس هند كه به وسيله ابرهاى بارانزاى اقيانوس هند از جنوب مايه مىگيرد، كمتر به داخل جزيرةالعرب نفوذ كند.(2)
جغرافىنويسان عرب و غيرعرب، جزيرةالعرب را گاهى برحسب وضع طبيعى (آب و هوا) و گاهى براساس نژاد و قوم تقسيم كردهاند.(3)
تقسيمبنديهاى ديگرى نيز كردهاند كه بيان آنها در زمان ما چندان فايده ندارد. ر. ك: گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمۀ سيدهاشم حسينى (تهران: كتابفروشى اسلاميه)، ص 31.
بعضى از دانشمندان معاصر، آن را به سه بخش1) . علىاكبر فياض، تاريخ اسلام (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ 3، 1367)، ص 2؛ آلبرماله و ژول ايزاك، تاريخ قرون وسطى تا جنگ صد ساله، ترجمۀ ميرزا عبدالحسين هژير (تهران: دنياى كتاب، 1362)، ص 95.
2) . فيليپ حِتّى، پيشين، ص 24.
3) . مَقْدِسى - از دانشمندان مسلمان قرن چهارم - آن را شامل چهار بخش بزرگ: حجاز، يمن، عمان و هجرمىداند. (احسنالتقاسيم فى معرفة الأقاليم، ترجمۀ علىنقى منزوى (تهران: شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چ 1، 1361)، ص 102. ولى ديگران آن را شامل پنج بخش، يعنى تهامه، حجاز، نجد، يمن و عروض مىدانند. (ابوالفداء، تقويمالبلدان، ترجمۀ عبدالمحمد آيتى (تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1349)، ص 109؛ ياقوت حموى، معجمالبلدان، به تصحيح محمدامين الخانجى الكتبى (قاهره: مطبعةالسعادة، ط 1، 1324 ه. ق)، ص 101 و 219؛ شكرى آلوسى بغدادى، بلوغالأرب فى معرفة احوالالعرب (قاهره: دارالكتب الحديثه، ط 2)، ج 1، ص 187؛ جواد على، المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام (بيروت: دارالعلم للملايين، ط 1، 1968 م)، ج 1، ص 167.
اصلى تقسيم كردهاند كه عبارتند از:
بخش مركزى كه «صحراى عرب» ناميده مىشود؛
بخش شمالى كه «حجاز» نام دارد؛
بخش جنوبى كه به «يمن» معروف است.(1)
در سالهاى اخير، غير از اين تقسيمبندىها، تقسيمبندى ديگرى معمول شده است كه با وضع اين كتاب مناسبتر است. اين تقسيمبندى براساس شرايط زندگى استوار است كه بر وضع مردم، جانداران و گياهان اين منطقه اثر گذاشته است. اين شرايط، در خصوصيات فردى و اجتماعى مردم اين سرزمين جلوهگر و منشأ تحولاتى شده كه تا ظهور اسلام باقى بوده است.
به اين معنا كه جزيرةالعرب نمايانگر دو جريان جغرافيايى مخالف يكديگر است كه شاخص آن وجود يا عدم آب مىباشد. اين شاخص در وضع اجتماعى اين منطقه اثر گذاشته و منطقۀ جنوبى اين سرزمين يعنى يمن را از منطقۀ شمالى و مركزى آن جدا كرده است.
اگر به نقشۀ اين سرزمين نگاه كنيم، در منتهىاليه جنوب غربى شبه جزيرۀ عربستان، منطقهاى به شكل مثلث مىبينيم كه ضلع شرقى آن را ساحل درياى عرب، و ضلع غربى آن را ساحل درياى سرخ تشكيل مىدهد. ترسيم خطّى از ظَهْران (در غرب) به وادى حَضْرَمَوْت (در
1) . يحيى نورى، اسلام و عقايد و آراء بشرى (جاهليت و اسلام) (تهران: مطبوعاتى فراهانى، 1346)، ص 231-234.
شرق) ضلع سوم آن مثلث مىتواند باشد. در داخل اين محدوده منطقهاى قرار مىگيرد كه از قديم «يمن» ناميده مىشد. اين منطقه به دليل فراوانى آب و ريزش بارانهاى منظم، داراى
كشاورزى پر رونق و جمعيت متراكم بوده است و از اين نظر قابل مقايسه با شمال و مركز جزيرةالعرب نبوده است.
ازطرف ديگر، جمعيت انبوه و متراكم، نياز به محل سكونت پايدار دارد. و در نتيجۀ اين نياز، روستاها و شهرها به وجود مىآيد. گردآمدن مردم بسيار در شهرها و روستاها موجب برخوردهايى مىشود كه انسان براى زندگى و ادامۀ حيات از آن ناگزير است. اين برخوردها سبب وضع مقررات و قوانين (هرچند ابتدايى و ساده باشد) مىگردد و مىدانيم كه وجود قانون و تأسيس حكومت ملازم يكديگرند. بنابراين در اين منطقه، از صدها سال پيش از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام، دولتهايى به وجود آمده و تمدنى را در آنجا پىريزى كردهاند.(1)دولتهايى كه در اين منطقه تشكيل شده، عبارتند از:
دولت مَعين: اين دولت از 1400 تا 850 سال قبل از ميلاد ادامه داشته و با تشكيل دولت سَبَأْ منقرض شده است؛
دولت حَضْرَمَوْت: از 1020 قبل از ميلاد تا 65 سال بعد از ميلاد ادامه داشته و با تسلط سبأ از بين رفت؛
دولت سبأ: كه از 850 تا 115 سال قبل از ميلاد صاحب قدرت بوده و با تشكيل دولت حِمْيَرى سبأ و ريدان از هم پاشيد؛
دولت قَتَبان: كه از 865 تا 540 قبل از ميلاد حكومت كرده و با استيلاى دولت سبأ نابود گشت؛
دولت سبأ و ريدان و حضرموت و اطراف يمن كه سلسلۀ پادشاهان آنها «تُبَّع» ناميده مىشدهاند و از 115 سال قبل از ميلاد تا 523 بعد از ميلاد ادامه داشته و پايتخت آن «ظفار» بوده است.(2)
تمدن درخشان يمن مورد ستايش مورّخان واقع شده است؛ چنانكه هرودوت - مورّخ بزرگ
يونانى در قرن پنجم قبل از ميلاد - از تمدن اين سرزمين و از قصرهاى بسيار عالى و داراى درهاى مرصّع به انواع جواهرات در سبأ ياد مىكند كه در آنها ظرفهاى طلا، نقره و تختخوابهايى از فلزهاى قيمتى وجود داشته است.(1)برخى از مورّخان از قصر با شكوه و بيست طبقهاى به نام «غُمْدان» در صنعاء سخن مىگويند كه داراى صد اتاق بوده و ارتفاع ديوارهاى اطاقها بيست ذراع، و سقفها همه آينهكارى و مزيّن به شيشه بوده است.(2)
سترابون - جهانگرد مشهور رومى - نيز كه يك قرن قبل از ميلاد از اين سرزمين ديدن كرده است از تمدن اين منطقه همچون هرودوت ياد كرده و مىگويد:
شهر مَأرِب شهر عجيبى بوده زيرا سقف عمارات آن از عاج ساخته شده و با لوحههاى زراندود و جواهرات، تزيين شده بود. ظروف زيبايى در شهر مأرب ديده مىشد كه انسان را متحير مىساخت.(3)
مورّخان و جغرافىنويسان اسلامى نيز همچون مسعودى (متوفاى 346 ه) و ابنرُسته - از دانشمندان قرن سوم هجرى - از زندگى مرفّه و پررونق مردم اين منطقه و عمران و آبادى آن پيش از ظهور اسلام به تفصيل سخن گفتهاند.(4)
مطالعات و كاوشهاى باستانشناسان در قرن نوزدهم و بيستم و بررسىهاى مورّخان، تاريخ اين منطقه را روشن ساخته، اسناد و شواهد تازهاى دربارۀ تمدن درخشان و ديرينۀ اين سرزمين به دست داده است. خرابههاى باقيمانده در عدن، صنعاء، مأرب و حضرموت گواه بر تمدن عظيم
1) . گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمۀ سيدهاشم حسينى (تهران: كتابفروشى اسلاميه)، ص 92.
2) . سيدمحمود شكرى آلوسى بغدادى، بلوغالأرب فى معرفة احوالالعرب (قاهره: دارالكتب الحديثه، ط 2)، ج 1، ص 204.
3) . جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمۀ على جواهركلام (تهران: اميركبير، 1333)، ج 1، ص 13.
4) . مسعودى، مروجالذهب و معادنالجوهر، تحقيق: محمد محيىالدين عبدالحميد (دارالرجاء للطبع والنشر)، ج 2، ص 89؛ ابنرسته، الأعلاق النفيسه، ترجمه و تعليق حسين قراچانلو (تهران: اميركبير، چ 1، 1365)، ص 132.
عرب در جنوب است كه در يمن و نواحى مجاور سكونت داشتهاند و با تمدن فينيقيه و بابل در رقابت بوده است. يكى از مظاهر تمدن باستانى يمن، سد بزرگ و تاريخى
«مأرِب» بوده است.(1)اين سدّ كه با محاسبات دقيق و پيچيدۀ هندسى ساخته شده بود گوياى دانش و آگاهى سازندگان آن از علم هندسه به شمار مىرود كه باعث رونق كشاورزى آن منطقه بوده است.(2)
مردم يمن، علاوه بر كشاورزى، در تجارت نيز دست داشتند. سبئيان واسطۀ تجارتى شرق و غرب بودند؛ زيرا كشور يمن در آن روزگاران ميان چند كشور متمدن واقع شده بود.
بازرگانان هند، كالاهاى خود را از طريق درياى هند به يمن و حضرموت مىآوردند و بازرگانان يمن، آن را به حبشه، مصر، فينيقيه، فلسطين، شهرهاى مدين، ادوم، عمالقه و كشور مغرب حمل مىكردند، و مردم عرب ساكن مكه نيز همان كالاها را از راه خشكى به نقاط آباد دنياى آن روز مىرساندند.(3)مردم يمن مدتها بازرگانى خاوردور را در اختيار داشتند.(4)مشكلات دريانوردى درياى سرخ، سبئيان را متوجه راههاى خشكى كرده بود، از اينرو راه يمن تا شام را در امتداد ساحل غربى شبه جزيره مىپيمودند. اين راه از «مكه» و «پترا» مىگذشت و در انتهاى شمالى به سوى مصر، شام و عراق منشعب مىشد.(5)
در اثر انحطاط و گسترش فساد در ميان جنوبيان و بروز آشوبها و فتنههاى داخلى، به تدريج ستارۀ تمدن يمن رو به افول رفت و پادشاهان و مردم اين سرزمين، نتوانستند سدّ مأرب را كه
1) . سدّ مأرب در 192 كيلومترى سمت شرقى صنعاء، پايتخت كنونى يمن قرار دارد.
2) . براى آگاهى بيشتر از ويژگىها و طرح علمى ساختمان اين سد، ر. ك: فرهنگ قصص قرآن (ضميمۀ قصص قرآن)، صدربلاغى، (تهران: اميركبير، چ سوم)، ص 82 و 88؛ احمد حسين شرفالدين، اليمن عبرالتاريخ، ص 122-132.
3) . جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ج 1، ص 11.
4) . ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمۀ احمد آرام و همكاران (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ 2، 1367)، ج 1، ص 341.
5) . فيليپ حِتّى، تاريخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده (تهران: مؤسسۀ انتشارات آگاه، چ 2، 1366)، ص 64-65؛ ر. ك: گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص 94؛ احمد حسين شرفالدين، اليمن عبر التاريخ، ص 105؛ آلوسى، بلوغ الارب، ج 1، ص 203.
نيازمند تعمير بود، بازسازى كنند. و سرانجام با شكست سدّ سيل ويرانگرى آبادىها و مزارع زير سد را نابود ساخت و اطراف آن دچار بىآبى گرديد و كشاورزى از بين رفت و مردم آن نواحى ناچار به فكر مهاجرت افتادند.(1)
قرآن كريم در دو سوره از قوم سبأ نام برده است: يكى به مناسبت ذكر ملكۀ سبأ و نامه حضرت سليمان به او:
چندان طول نكشيد (كه هُدهُد آمد) و گفت: من برچيزى آگاهى يافتم كه تو برآن آگاهى نيافتى، من از سرزمين سَبَأْ يك خبر قطعى براى تو آوردهام. من زنى را ديدم كه بر آنان حكومت مىكند و همه چيز در اختيار دارد [و به خصوص] تخت بزرگى دارد.(2)
و ديگرى به مناسبت شكستن سدّ مأرِب و جارىشدن سيل ويرانگر به دنبال فساد و انحطاط آن قوم:
براى قوم سبأ در محل سكونتشان نشانهاى [از قدرت الهى] بود، دوباغ [بزرگ و گسترده] از راست و چپ [مسكنهايشان قرار داشت، با ميوههاى فراوان. به آنان گفتيم:] از روزى پروردگارتان بخوريد و شكر او را به جا آوريد، شهرى است پاك و پاكيزه و پروردگارى آمرزنده. اما آنان [از خدا] روى گرداندند، و ما سيل ويرانگر را برآنان فرستاديم و دو باغ [پربركت] شان را به دو باغ [بىارزش] با ميوههاى تلخ، و درختان شورهگز، واندكى سدر مبدل ساختيم اين [كيفر] را به سزاى كفرشان به آنان داديم و آيا جز كفران كننده را كيفر مىدهيم؟!
و ميان آنان و سرزمينهايى كه بركت داده بوديم، آباديهاى آشكارى قرار داديم، و سفر در ميان آنها را به طور متناسب [با فاصلۀ نزديك] مقرر داشتيم [و به آنان گفتيم] شبها و روزها در اين آباديها با ايمنى [كامل] سفر كنيد، ولى [اين ناسپاس مردم] گفتند:
پروردگارا! ميان شهرها و آباديهاى ما دورى بيفكن، آنان بر خويشتن ستم كردند و ما
آنان را داستانهايى [براى عبرت ديگران] قرار داديم و جمعيتشان را به كلى متلاشى ساختيم. دراين سرگذشت آيات و نشانهها [ى عبرتى] براى هر صابر شكرگزار است.(1)
حمزۀ اصفهانى، ويرانى اين سدّ را 400 سال پيش از ظهور اسلام،(2)ابوريحان بيرونى تقريباً پانصدسال پيش از اسلام(3)و ياقوت حموى آن را مربوط به دوران تسلط حبشيان مىداند(4)و چون تسلط حبشيان در اواسط قرن ششم بود، برخى از مورّخان آن را بين سالهاى 542 تا 570 م. حدس مىزنند.(5)در هر حال، گويا ويرانى سد، تدريجى بوده و پس از چند بار مرمّت سرانجام منهدم شده است.
در قرآن كريم از قوم تُبَّع(6)و فرجام كار آنان در دو مورد ياد شده است:
آيا اينان [اهل مكه] بهترند يا قوم تُبَّع و كسانى كه پيش از آنان بودند؟ ما آنان را هلاك كرديم چرا كه مجرم بودند.(7)پيش از آنان قوم نوح و اصحاب رسّ(8)و قوم ثمود [پيامبرانشان را] تكذيب كردند، و همچنين قوم عاد و فرعون و قوم لوط و اهل ايْكه(9)و قوم تُبّع، همگى، فرستادگان
1) . سبأ (34):15-19.
2) . حمزۀ اصفهانى، تاريخ پيامبران و شاهان (تاريخ ملوك الأرض و الانبياء)، ترجمۀ جعفر شعار (تهران: اميركبير، چ 2، 1367)، ص 120 و 132.
3) . آثارالباقية، ترجمۀ اكبر دانا سرشت (تهران: اميركبير، چ 1، 1363)، ص 181.
4) . معجمالبلدان، تصحيح محمد امين الخانجى الكتبى (قاهره: مطبعةالسعادة، ط 1، 1324 ه. ق)، ج 7، ص 355.
5) . فيليپ خليل حِتّى، تاريخ عرب، ص 82.
6) . تبّع (كه جمع آن تبابعه است) لقب سلسلۀ پادشاهان حِمْيَرى در يمن بوده است. اينان دو طبقه بودهاند: طبقۀ اول پادشاهان سبأ و ريدان كه از سال 115 قبل از ميلاد تا 275 بعد از ميلاد حكومت كردهاند. طبقۀ دوم پادشاهان سبأ و ريدان و حضرموت و شَحْر كه از سال 275 تا 533 بعد از ميلاد حكومت داشتهاند. (احمدحسين شرفالدين، اليمن عبرالتاريخ، ص 90-97.)
7) . دخان (44):37.
8) . قومى كه در يمامه زندگى مىكردند.
9) . قوم شعيب.
الهى را تكذيب كردند و وعدۀ [عذاب] من دربارۀ آنان تحقق يافت.(1)
انحطاط دولتهاى جنوب، افول تمدن اين بخش از عربستان و ويرانى سدّ مأرب، منشأ دگرگونىهايى در اين منطقه گرديد؛ زيرا جنوب شبه جزيرۀ عربستان، رونق و رفاه زندگى را از دست داد و مزارع زير سدّ در اثر بىآبى از بين رفت و گروهى از اقوام ساكن منطقۀ مأرِب ناگزير پراكنده شدند.
در اثر اين پراكندگىها شاخۀ تنوخ از قبيلۀ يمنى ازْدْ به حيره (عراق) هجرت و در آنجا دولت «لخميان» را تأسيس كردند. شاخۀ «آلجَفْنه» به شام رفته در منطقهاى كه شرق اردن ناميده مىشود، حكومتى تأسيس كردند و به سلسلۀ «غسّانيان» معروف شدند.(2)
قبيلۀ اوس و خزرج به يثرب (مدينه)، خُزاعه به مكّه و اطراف آن، قبيلۀ بَجيله و خَثعم و چند گروه ديگر به منطقۀ «سروات» رفته در آن منطقه ماندگار شدند(3)و هر كدام منشأ حوادث و رويدادهايى گشتند.
حجاز منطقهاى خشك و فاقد باران منظم، و (جز در مناطق كوهستانى و باريكههاى ساحلى) داراى هواى گرم و سوزان است. اين وضع، تأثير مهمى در وضعيت زندگى ساكنين آن داشته است؛ زيرا اعراب اين منطقه برخلاف جنوبيان، به علت كمى گياهان و چراگاه، نمىتوانستند دام و احشام ديگرى غير از رمههاى كوچك و شتر كه حيوان بسيار قانعى است، داشته باشند.
آنان خوراك و پوشاك خود را عمدتاً از شتر تهيه مىكردند و چون اين نوع گلهدارى از طريق بيابانگردى و مهاجرت در نواحى وسيع، امكانپذير است، ايجاد دستگاه و سازمان سياسى
ثابت و اسكان مردم بدوى مقدور نبود. از اين روى برخلاف بخش جنوبى كه مردمان آن، شهرنشين و كشاورز بودند، سكنۀ اين بخش، فاقد تمدن، و عمدتاً چادرنشين و بيابانگرد بودند و شهرهاى آن، به جز مكه (كه مقارن ظهور اسلام به دلايلى كه خواهيم گفت، قدرى توسعه يافته بود) چندان اهميتى نداشتند.
به واسطۀ همين سختى طبيعت و بدى راه، حجازيان با مردمان متمدن آن روز چندان در ارتباط نبودند. اين عامل طبيعى و جغرافيايى موجب شده بود كه اين سرزمين مورد طمع و تهاجم جهانگشايان واقع نشود؛ به طورى كه جهانگشايان بزرگ دنيا مانند: رامسس دوم در قرن چهاردهم پيش از ميلاد، اسكندرمقدونى در قرن چهارم پيش از ميلاد، و ايليوس گالوس در زمان اگوست - امپراتور روم در قرن اول ميلادى - به تسخير حجاز رغبتى نشان ندهند. همچنين پادشاهان ايران در پى دستيابى به اين منطقه برنيامدند، از آنرو مردم حجاز با خاطرى آسوده به زندگى بدوى خود ادامه دادند.(1)يكى از مورّخان در اين زمينه مىنويسد:
هنگامى كه دمتريوس، سردار يونانى (پس از اسكندر) به قصد تسخير عربستان به پترا رسيد، عربهاى بيابانى آن سامان به او گفتند: اى امير بزرگ! چرا به جنگ ما آمدهاى؟ ما در ريگزارى زندگى مىكنيم كه هيچگونه وسايل زندگى براى ما فراهم نيست. ما بدين جهت به سكونت در اين بيابانهاى خشك و سوزان تن در دادهايم كه نمىخواهيم بنده و فرمانبردار كسى باشيم. اينك هداياى پيشكشى ما را بپذير و از همانجا كه هستى برگرد، و بدان كه دراين صورت ما از باوفاترين دوستان تو خواهيم بود، ولى اگر بخواهى ما را محاصره كرده، پيشنهاد صلح ما را نپذيرى، بايد مدتها از زندگى راحت و آسايش خود چشم بپوشى، و نمىتوانى طرز زندگى ما را كه از دوران شيرخوارگى تاكنون بدان خو گرفتهايم، تغيير دهى، و چنانچه چند تن از ما را به اسارت ببرى، سودى به حال تو نخواهد داشت؛ زيرا آنان هرگز نخواهند توانست اين زندگى آزاد هميشگى خود را رها كرده؛ زيربار اسارت تو بمانند.
دمتريوس كه چنين ديد، هديۀ پيشكشى آنان را پذيرفت و از جنگى كه جز مشكلات و
1) . جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمۀ على جواهركلام (تهران: اميركبير، 1333)، ج 1، ص 15.
دردسر براى او چيزى نداشت، چشمپوشيده بازگشت.(1)يكى از دانشمندان مىگويد:
جزيرۀ عرب نمونۀ كامل روابط ناگسستنى ميان انسان و زمين است. اگر در داخلۀ كشورهايى چون هند و يونان و ايتاليا و انگليس و ايالات متحده از توالى اقوام عرصهجو كه يكى ديگرى را به عقب مىرانده يا تحت فرمان خود مىآورده، مهاجرتهايى بوده، در تاريخ عربستان هيچ جهانگير جنگآزمايى كه حدود ريگستان را شكافته و اقامتگاه دائمى در آنجا به پا كرده باشد، نشانى نمىيابيم. مردم عربستان در طول همۀ قرونى كه تاريخ آن ثبت شده، بىتغيير ماندهاند.(2)
از آنجا كه بخش عمدۀ منطقۀ شمالى جزيرةالعرب (حجاز) را صحرا تشكيل مىدهد، بيشتر قبائل عرب در روزگار پيش از ظهور اسلام، باديهنشين و صحراگرد بودند. بدويان به حكم طبيعت محروم و محيط زندگى خود، تنها از رهگذر دامدارى، آن هم به شكل محدود و روش كهن، زندگى مىكردند.
آنان در خيمههايى از موى بز و پشم شتر به سر مىبردند؛ به هرجا كه آبى و گياهى يافت مىشد، روى مىآوردند و با تمامشدن آنها ناگزير به اميد آب و گياه به سرزمينى ديگر رهسپار مىشدند. عرب بدوى به علت كمى سبزه و چراگاه، غير از رمههاى كوچك و تعدادى شتر نمىتوانستند دام و احشام ديگرى داشته باشند. چنانكه گفتهاند: «در صحرا قدرت سهگانۀ بدوى، شتر و نخل، فرمانروايى مىكند.» اگر قدرت ريگزار را نيز بر آن بيفزاييم از چهار بازيگر بزرگ كه نقش اساسى زندگى صحرا را به عهده دارند، نام بردهايم. كمى آب، گرماى زياد، سختى راهها و نايابى غذا كه همگى در اوقات عادى، دشمنان بزرگ انسانند، به هنگام خطر، همدستان او مىشوند. بنابراين وقتى بدانيم عرب و صحراى وى، هيچوقت به سلطۀ بيگانه سر فرود نياورده است، تعجب نخواهيم كرد. استمرار، يكنواختى و خشكى صحرا در تكوين جسم و عقل بدويان تجلى يافته بود. عرب بدوى زراعت و ديگر حرفهها و صنعتها را
مناسب شأن خود نمىدانست(1)و به دولتهاى متمدن و تشكيلات منظم شهرى به ديدۀ حقارت مىنگريست و زندگى صحرا و بيابان را به سازمانهاىشهرى ترجيح مىداد و اين از خصايص موروثى آنان بود.(2)
عرب باديه، فرزند طبيعت و زادۀ صحراى بيكران و آزاد بود؛ هيچ ساختمانى مانع جريان هواى تميز محيط او نمىشد؛ تابش خورشيد و پخش گرماى آن، بىمزاحمت ابر، ادامه داشت؛ هيچ سدّى در برابر باران و سيل برپا نگشته بود؛ همهچيز همانگونه كه آفريده شده بود، آزاد و بهحال طبيعى بود. ازاينرو فرزند صحرا نيز همچون محيط خود آزاد بود، نه زراعتى او را محدود و نه صنعتى او را به خود مشغول مىساخت، و نه شلوغى شهر در كار بود كه او را در خود فرو برد. و چون به زندگى آزاد خو گرفته بود، آزادى را دوست داشت و خود را پايبند قانون و مقررات نمىدانست، و با هركس مىخواست او را تحت فرمان خويش درآورد، با تمام نيرو مىجنگيد. تنها دو چيز او را محدود مىكرد: يكى قيد و بندهاى كيش بتپرستى و مراسم و شعائر آن، و ديگرى سنتها و آداب و رسوم قبيلگى و وظايفى كه وابستگى به قبيله براى او ايجاد مىكرد. اما پاىبندى او به سنتهاى قبيلگى با اخلاص و اعتقاد ريشهدارترى همراه بود.(3)
لامِنْس - خاورشناس بلژيكى - مىگويد:
عرب، نمونۀ دموكراسى و آزادى بود، اما دموكراسى افراطى كه هيچ حدّى براى آن متصور نيست. شورش عرب برضد هر قدرتى كه مىخواست آزادى او را محدود سازد (اگرچه اين محدوديت به صلاح وى بود) ريشۀ جرايم و جناياتى را كه بخش اعظم تاريخ عرب را پر كرده است، براى ما روشن مىسازد.(4)
1) . فيليپ حتّى، تاريخ عرب، (تهران: آگاه، چ 2، 1366)، ص 33-35.
2) . گوستاولوبون، تاريخ تمدن اسلام، ج 1، ص 64-65؛ ويل دورانت، تاريخ تمدن، (عصر ايمان)، ج 4، (بخش اول)، ترجمۀ ابوطالب صارمى (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ 2، 1368)، ص 201.
3) . احمد امين، فجرالاسلام (قاهره: مكتبة النهضة المصرية، ط 9، 1964 م.)، ص 46.
4) . همان، ص 33-34. نعمانبنمنذر، (پادشاه حيره) در پاسخ كسرى (پادشاه ايران) كه پرسيد: چرا قوم عرب تحت حكومت و نظام واحد زندگى نمىكنند، گفت: «ملتهاى ديگر چون احساس ضعف مىكنند و از حملۀ دشمن بيم دارند، زمام امور خود را به دست يك خانواده داده، امور خويش را به آنها مىسپارند، اما عرب همه مىخواهند پادشاه باشند و از پرداخت ماليات و خراج نفرت دارند.» (آلوسى، بلوغالارب، ج 1، ص 150.)
پيش از ظهور اسلام، عرب حجاز، تابع حكومتى نبود و نظم و تشكيلات سياسى نداشت، از اين رو زندگى اجتماعى آنها تفاوت عمدهاى با مردم ايران و روم داشت؛ زيرا در اين دو كشور مجاور عربستان، حكومت واحد مركزى وجود داشت كه ادارۀ امور تمام نقاط كشور را در دست داشت و قانون و مقررات آن در همه جاى كشور نفوذ داشت. ولى در حجاز (و به طور كلى در شمال و مركز جزيرةالعرب) حكومت و قدرت مركزى حتى در شهرها وجود نداشت. اساس اجتماع عرب را قبيله، و نظام سياسى و اجتماعى آنان را نظام قبيلگى تشكيل مىداد و اين نظام در تمام شئون و ابعاد زندگى آنان منعكس بود. در اين نظام، هويت افراد، تنها با انتساب به يكى از قبايل مشخص مىشد.
بافت زندگى قبيلگى نه تنها در ميان صحرانشينان، بلكه در شهرها نيز بهخوبى نمايان بود.
در آن منطقه هر قبيله همچون يك كشور مستقل بهشمار مىآمد و مناسبات بين قبايل را مىتوان به مناسبات خارجى امروز كشورها تشبيه كرد.
در ميان عرب آن روزگاران، «ملّيّت» و «قوميّت» براساس موضوعاتى مانند وحدت دين، يا زبان، يا تاريخ مفهوم نداشت. قبيله عبارت از مجموع چند خانوادۀ خويشاوند بود و پيوندى كه افراد آن را با يكديگر مرتبط مىساخت و بين آنان همبستگى ايجاد مىكرد، پيوند خويشاوندى، و وحدت نژاد و نسب بود؛ زيرا مردم يك قبيله، خويشتن را از يك خون مىشمردند.(1)
1) . احمد امين، فجرالاسلام، ص 225؛ عبدالمنعم ماجد، التاريخ السياسى للدولة العربية، (قاهره: ط 7، 1982 م)، ص 48.
از اجتماع خانواده، چادر و خيمه، و از اجتماع چادرها، قبيله به وجود مىآمد و حتى تشكيل اتحاديههاى بزرگ قبايل مانند يهوديان، براساس همخونى و شجرۀ واحد بوده است.
اين عده، چادرهاى خود را طورى نزديك به هم برپا مىكردند كه از اجتماع آنها قبيلههاى چند هزار نفرى ايجاد مىشد و آنگاه دستهجمعى به دنبال دامهاى خويش مهاجرت مىكردند.(1)
نماينده و رئيس قبيله «شيخ» ناميده مىشد.(2)شيخ معمولاً كهنسالترين افراد قبيله بود و رياست قبيله درنتيجۀ بزرگى شخصيت، تجربه و پختگى يا ابراز شجاعت در دفاع از قبيله و گاهى در اثر ثروت زياد به دست مىآمد(3)و در انتخاب شيخ، صفات ممتازى مانند سخا، شجاعت، صبر، حلم، تواضع و بيان رعايت مىشد.(4)
رئيس قبيله در مسايل قضائى، جنگى و ديگر كارهاى عمومى، داراى قدرت استبدادى نبود، بلكه در هركارى با انجمن قبيله كه از بزرگان قوم و سران خاندانها تشكيل مىشد، مشاوره مىكرد. هم اينان بودند كه شيخ را انتخاب مىكردند و تا زمانى كه گروه منتخبان از او خشنود بودند، در مقام خويش باقى مىماند.(5)اما در هرحال به حكم سنت قبيله، همۀ افراد قبيله از رئيس قبيله اطاعت مىكردند. پس از مرگ رئيس قبيله، معمولاً پسر بزرگ او و گاه فرد كهنسال ديگرى كه ويژگيهاى او را داشت و يا داراى لياقت و شخصيت خاصى بود، به اين سِمت انتخاب مىشد.
آيين اسلام با نظام قبيلگى مبارزه كرد و آن را از بين برد و به نژاد و نسب كه اساس اين نظام بود، بهايى نداد و جامعۀ نوبنياد اسلامى را براساس «وحدت عقيده» و «ايمان» كه
نيرومندترين پيوند اجتماعى است، استوار ساخت و بدين ترتيب «ايمان مشترك» را جايگزين «خون مشترك» ساخت و همه مؤمنان را با هم برادر معرفى كرد.(1)بدين ترتيب زيربناى ساختار اجتماعى عرب دگرگون شد.
تعصب به منزلۀ روح قبيله است و نشانۀ اين است كه فرد، بىدريغ به افراد قبيلۀ خود، وابسته است. بهطور كلى تعصب قبيلگى در صحرانشينان نظير وطنپرستى افراطى است.(2)آنچه را كه يك فرد متمدن در راه كشور، دين يا نژاد خود مىكند، عرب بدوى به خاطر قبيلۀ خود انجام مىداد؛ او در اين راه دست به هر كارى مىزد حتى جان خود را فدا مىكرد.(3)
در ميان اعراب، رفتار افراد قبايل، با برادر و عموزاده و خويشان، همراه با تعصب بود.
عرب بدوى در هر حال از نزديكان خود حمايت مىكرد و خطاكار يا درستكار، ستمكش يا ستمكار بودن او تفاوتى نداشت.
در نظر عرب اگر كسى از حمايت و مساعدت برادر و عموزادۀ خود كوتاهى مىكرد، شرافت او لكهدار مىشد. در اين باب مىگفتند: «برادر خود را يارى كن چه ستمكش باشد چه ستمكار!» شاعر عرب در اينباره گفته است:
هنگامى كه برادرشان در گرفتاريها آنان را به كمك بطلبد، بىهيچ پرسش و دليلى به كمك او مىشتابند.(4)
(احمد امين، پيشين، ص 10.)
بر اين اساس اگر به يكى از افراد قبيله اهانت مىشد، به تمام قبيله اهانت شده بود و افراد قبيله موظف بودند براى رفع اهانت و زدودن لكۀ ننگ تا آنجا كه نيرو دارند، بكوشند.(5)
1) . «اِنَّماَ المُؤْمِنُونَ اخْوَةٌ.» (حجرات (49):10.)
2) . فيليپ حِتّى، پيشين، ص 38.
3) . ويل دورانت، پيشين (عصر ايمان)، ج 4، ص 200.
4) . لايسئلون اخاهم حين يندبهم فىالنائبات على ما قال برهاناً
5) . حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده (تهران: سازمان انتشارات جاويدان، چ 5، 1362)، ج 1، ص 37-38؛ عبدالمنعم ماجد، پيشين، ص 50-51.
آيين اسلام اينگونه تعصب كور قبيلگى را محكوم و آن را جاهلانه و غيرمنطقى معرفى كرد: «به خاطر بياوريد هنگامى را كه كافران در دلهاى خويش تعصب جاهليت داشتند...»(1)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «هركس تعصب بورزد يا به خاطر او تعصب بورزند، از اسلام خارج است.»(2)
نيز فرمود: «هركس به تعصب دعوت كند، يا براساس تعصب سخن بگويد يا با روح و فكر تعصب بميرد، از ما نيست.»(3)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «برادرت را چه ظالم باشد و چه مظلوم، يارى كن». گفتند:
يارىكردن مظلوم معلوم است، برادر ظالم را چگونه يارى كنيم؟ فرمود: «از ظلم او جلوگيرى كن.»(4)
از آنجا كه در محيط عربستان آن روز، حكومت مركزى و دستگاه دادرسى وجود نداشت تا اختلافات مردم را برطرف نموده و عدالت را برقرار سازد، كسى كه مورد ستم و تجاوز قرار مىگرفت، حق داشت شخصاً انتقام بگيرد، و در صورتى كه متجاوز، از قبيلۀ ديگر بود، كسى كه مورد ظلم قرار گرفته بود، حق داشت انتقام خود را از ساير افراد قبيلۀ او بگيرد و اين كار نزد عرب، بسيار عادى بود؛(5)زيرا خطاى افراد به پاى كل قبيله نوشته مىشد. و چون هر
1) . «اِذْ جَعَل الَّذِينَ كَفَرُوا فِى قُلُوبِهِمُ الحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجاهِلِيَّةِ.» (فتح (48):26.)
2) . من تعصب او تعصب له فقد خلع ربقةالاسلام من عنقه. (صدوق)، ثوابالأعمال، و عقابالأعمال (تهران: مكتبةالصدوق)، ص 263؛ كلينى، الأصول منالكافى (تهران: مكتبةالصدوق، ط 2، 1381 ه. ق) ج 2، ص 308.
3) . ليس منا من دعا الى عصبية، وليس منا من قال [على عصبية] وليس منا من مات على عصبية. (سنن ابى داود (بيروت: دارالفكر)، ج 4، كتاب الأدب، باب فى العصبية، ص 332، حديث 5121.)
4) . عن انس قال، قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله انصر أخاك ظالماً أو مظلوماً. قالوا: يا رسول اللّه هذا ننصره مظلوماً فكيف ننصره ظالماً؟ قال: تأخذ فوق يديه. (صحيح بخارى بحاشية السندى (بيروت: دارالمعرفة)، ج 2، كتاب المظالم، ص 66؛ مسند احمد، ج 3، ص 201.)
5) . حسن ابراهيم حسن، پيشين، ص 39.
فردى از قبيله به حكم خويشاوندى و همخونى، موظف بود به افراد قبيله (بدون توجه به اينكه حق با آنهاست يا نه) كمك كند. اين وظيفه ابتدا از طرف نزديكان و اعضاى خانواده و عشيره انجام مىشد و هرگاه موفقيت حاصل نمىشد و خطر، دفع نمىگرديد، بقيۀ طايفه و قبيله به كمك مىآمدند.
اگر فردى كشته مىشد، خونخواهى، وظيفۀ نزديكترين اقوام بود(1)و اگر مقتول از قبيلۀ ديگر بود، رسم «انتقام» اجرا مىشد و هريك از افراد قبيله قائل در معرض اين خطر بود كه جان خود را به عوض مقتول از دست بدهد؛ زيرا سنت حاكم بر صحرا مىگفت: «خون را جز خون نمىشويد!» و خونبهايى جز گرفتن انتقام پذيرفته نبود.
به يك اعرابى گفتند: آيا حاضرى از كسى كه به تو آزارى رسانده بگذرى و از او انتقام نگيرى؟ گفت: «من خوشحال مىشوم كه انتقام بگيرم و به جهنّم بروم!»(2)
رقابت و تفاخر قبيلگى، يكى ديگر از رفتارهاى عرب آن روزگاران بود. عرب به هر يك از ارزشهاى حاكم در آن جامعه (كه نوعاً ارزشهاى موهوم و پوچ بود) مىنازيد و به خاطر دارابودن آنها به قبايل ديگر فخر مىفروخت. گذشته از صفاتى مانند شجاعت در ميدان جنگ، بخشندگى و وفادارى،(3)مال و ثروت، تعداد فرزندان و وابستگى به قبيلۀ قدرتمند، هركدام در نظر عرب آن روز، ارزش مهم و وسيلۀ برترى و كسب افتخار و شرف بود.
قرآنكريم، سخنان آنان را چنين بازگو و محكوم مىكند:
و گفتند: ما اموال و فرزندان بيشتر داريم [واين نشانۀ احترام وارزش ما نزد خدا است] و ما مجازات نخواهيم شد، بگو: پروردگار من روزى را براى هركس كه بخواهد فراخ يا
تنگ مىكند [واين ربطى به قرب واحترام شما در پيشگاه او ندارد] ولى بيشتر مردم نمىدانند!
اموال و فرزندانتان شما را نزد ما مقرب نمىسازد جز كسانى كه ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند.(1)
روزى كسرى - پادشاه ايران - از نعمان بن منذر - پادشاه حيره - پرسيد: آيا در ميان قبايل عرب، قبيلهاى هست كه بر ديگران شرف و برترى داشته باشد؟ پاسخ داد: بلى. گفت: مايۀ شرف آنها چيست؟ گفت: هركس كه سه نفر از پدران او پىدرپى رئيس قبيله باشد و چهارمين نفر از نسل آنها نيز به رياست برسد، دراين صورت رياست قبيله به خاندان او مىرسد.(2)
اعراب در زمان جاهليت، به فزونى افراد قبيلۀ خود افتخار مىكردند و به اين وسيله به قبايل رقيب فخر مىفروختند و با آنان به منافره مىپرداختند؛(3)
داستانهاى فراوانى از اينگونه مفاخرات در تاريخ عرب پيش از ظهور اسلام نقل شده است.
يعنى با شمارش افراد خود، مدّعى مىشدند كه نفرات قبيلۀ آنان از قبيلۀ رقيب افزونتر است.روزى ميان دو قبيله، اينگونه تفاخر آغاز شد و هريك، افتخارات قبيلگى خود را برشمرده و طرفين مدعى شدند كه اشراف و نفرات قبيلۀ آنها و وابستگانشان بيشتر است، آنگاه به سرشمارى پرداختند! شمارش اشراف و افراد زنده كارساز نشد، و خواستار شمارش مردگان شدند و به اتفاق به گورستان رفتند و به سرشمارى مردگان خود پرداختند!(4)قرآن اينگونه رقابت و تفاخر جاهلانه و دور ازعقل و منطق را نكوهش و محكوم كرد:
افزونطلبى [و تفاخر به مال و افراد] شما را به خود مشغول ساخته [و از خدا غافل نموده است] تا آنجا كه به ديدار گورها رفتيد [و قبور مردگان خود را بر شمرديد] و به آن افتخار كرديد. چنين نيست كه مىپنداريد، به زودى خواهيد دانست!(5)
يكى از مهمترين معيارهاى ارزشى در ميان عرب جاهليت نسب بود كه براى آنها بسيار
ارزشمند بود، بهطورى كه بسيارى از معيارهاى ارزشى آنها به نسب بازمىگشت.(1)
در ميان قبايل عرب، تفاخر نژادى شديدى حاكم بود كه نمونۀ بارز آن رقابت نژادى بين عرب عدنانى (عرب شمالى) و عرب قحطانى (عرب جنوب) بود.(2)
به همين جهت عرب به حفظ و شناخت نسب خود اهميت مىداد. نعمان بن منذر در پاسخ كسرى گفت:
هر امتى جز عرب، از نسب خود آگاهى ندارد واگر از اجداد آنها بپرسى، اظهار بىاطلاعى خواهند كرد، ولى هر عربى آبا واجداد خود را مىشناسد و بيگانگان را جزء افراد قبيلۀ خود نمىداند، وخود به قبيلۀ ديگرى داخل نمىگردد و جز پدرش به ديگرى منسوب نمىشود.(3)
بنابراين، جاى تعجب نيست كه علم «نسبشناسى» كه يكى از دانشهاى محدود آن روز عرب بود، از ارزش و احترام والايى برخوردار بوده و نسبشناسان از جايگاه خاصى بهرهمند بودند.
1) . مثلاً در فرهنگ آن روز، اگر پدر كسى عرب، و مادرش عجم بود، او را با طعنه و تحقير، «هَجين» مىناميدند. (كه مفهوم پستى و ناخالصى نسب را داشت) و اگر برعكس بود «مُذَرّع» مىناميدند. هجين از ارث محروم بود. (ابنعبدربه الأندلسى، العقدالفريد، (بيروت: دارالكتاب العربى، 1403 ه. ق)، ج 6، ص 129.) مرد هجين مىبايست با زنى مانند خود ازدواج كند. (محمد بن حبيب، المحبر، (بيروت: دارالافاق الجديدة)، ص 310؛ شهرستانى، الملل والنحل، (قم: منشورات الرضى، ط 2)، ص 254.) در عصر اسلام از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دربارۀ خونبهاى هجين پرسيدند، ايشان در پاسخ فرمودند: «ارزش خون پيروان اسلام يكسان است.» (ابن شهرآشوب، مناقب، (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 113.)
2) . جواد على، المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام (بيروت: دارالعلم للملائين، 1968 م)، ج 1، ص 493 به بعد شوقى ضيف، تاريخالأدب العربى، العصرالجاهلى، ص 55.
3) . آلوسى، پيشين، ج 1، ص 149. عمربن خطاب در عصر اسلام، تحت تأثير همين تفكر، با اظهار ناخشنودى از نبطيان عراق كه خود را با محل سكونتشان معرفى مىكردند، مىگفت: نسب خود را ياد بگيريد و مانند نبطيان عراق نباشيد كه وقتى از اصل و ريشۀ خانوادۀ آنها بپرسند، در پاسخ مىگويند: از فلان محل و فلان جا هستيم! (ابنخلدون، مقدمه، تحقيق: خليل شحاده و سهيل زكار، فصل نهم، ص 162؛ ابنعبد ربه الأندلسى، پيشين، ج 3، ص 312.)
آلوسى كه از صاحبنظران در مسئله «عربشناسى» است، مىگويد:
عرب جاهلى اهميت زيادى به حفظ و شناخت نسب خود مىداد؛ زيرا اين شناخت يكى از وسايل الفت و هميارى بود. آنها محتاجترين افراد به اين شناخت بودند؛ زيرا آنها قبايل متفرق بودند، آتش جنگ پيوسته در ميانشان شعلهور، و غارت و چپاول رايج بود و از آنجا كه نمىخواستند زير بار قدرتى بروند تا از آنها حمايت كند، ناگزير نسب خود را حفظ مىكردند تا بر دشمن خود پيروز شوند، چرا كه مهر و محبت بستگان به يكديگر و تعصب و حمايت از خويشان، موجب الفت و پشتيبانى از يكديگر مىگردد و از ذلت و تفرقه جلوگيرى مىكند.(1)
دين اسلام، هرگونه برترى نژادى را نفى كرد. با آنكه قرآن در ميان قريش و عرب نازل شد، اما هرگز مخاطب آن قريش يا عرب و امثال اينها نيست، بلكه مخاطب آن، «ناس» (\ مردم) و در موارد بيان وظايف مسلمانان، مؤمنان است. قرآن تفاوتهاى نژادى را يك امر طبيعى مىداند و فلسفۀ اين تفاوتها را شناختهشدن افراد از يكديگر معرفى مىكند و تفاخر به نژاد و نسب را محكوم و ملاك ارزش را «تقوا» اعلام مىكند:
اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيرهها و قبيلهها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد [اينها ملاك امتياز نيست] گرامىترين شما نزد خدا با تقواترين شماست، خداوند دانا و آگاه است.(2)
پيامبر اسلام عليه السلام با تأكيد، تفاخر به نژاد و نسب را محكوم مىساخت، به عنوان نمونه:
مردم! خداوند كبر و تفاخر به پدران را كه در جاهليت رواج داشت، در پرتو اسلام از بين
1) . بلوغالارب، ج 3، ص 182؛ همچنين ر. ك: المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام، ج 1، ص 466-467.
2) . حجرات (49):13. طبق روايتى از امام صادق عليه السلام و بر اساس برخى تفسيرها، مقصود از كلمۀ «قبايل» در آيۀ مزبور، واحدهاى كوچك عربى است كه هركدام «قبيله» ناميده مىشدند و مقصود از «شعوب» واحدهاى ملى غيرعربى است. (طبرسى، مجمعالبيان، تفسير سوره حجرات، ذيل آيۀ 13.)
برد. آگاه باشيد شما از نسل آدم هستيد و آدم از خاك آفريده شده است. بهترين بندگان خدا، بندهاى است كه باتقوا باشد. عربيت پدر كسى محسوب نمىشود، بلكه زبان گويايى است. آن كس كه عملش نتواند او را به جايى برساند، نسب و شرف نژادى هم او را به جايى نخواهد رساند.(1)
در جريان حجةالوداع، ضمن خطبۀ مفصلى كه شامل موضوعات مهم و اساسى بود، فرمود: «هيچ عربى بر عجمى فضيلت و برترى ندارد، جز با تقوا.»(2)
روزى در تأييد سخنان سلمان كه در گفتوگو با قريش، در برابر تفكر نادرست و نژادپرستانۀ آنها، بر ارزشهاى معنوى تكيه مىكرد، فرمود:
اى گروه قريش! شرف و نسب هركس دين اوست، مردانگى هركس عبارت از خلق و خوى او، و ريشه و اصل هركس عبارت از عقل و فهم وادراك اوست.(3)
اگر قتلى در ميان اعراب رخ مىداد، مسئوليت عمده متوجه نزديكترين خويشاوندان قاتل بود و چون معمولاً طايفۀ قاتل به حمايت از وى برمىخاستند، جريان انتقام به جنگهاى خونين مىانجاميد. اين جنگها كه غالباً بر سر مسايل جزيى آغاز مىگرديد، سالها طول مىكشيد؛ چنانكه جنگ «بسوس» ميان دو قبيلۀ بنىبكر و بنى تَغْلِبْ كه هر دو از قبيلۀ ربيعه بودند، چهل سال طول كشيد! سرچشمۀ اين جنگ، ورود شترى از قبيلۀ اول و متعلق به زنى به نام بسوس، به حوزۀ قدرت و مرتع قُرُق شدۀ رئيس قبيله بنىتغلب و كشتهشدن آن بود.(4)
1) . كلينى، الروضةمن الكافى (تهران: دارالكتب الاسلامية، ط 2)، ص 246؛ مجلسى، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الاسلامى)، ج 21، ص 137 و 138؛ و با اندكى اختلاف در الفاظ سيرۀ ابنهشام، ج 4، ص 54.
2) . حسن بن على بن شعبه، تحفالعقول (قم: مؤسسةالنشر الاسلامى، ط 2، 1363)، ص 34.
3) . كلينى، پيشين، ص 181.
4) . محمد احمد جادالمولى بك، على محمدالبجاوى و محمدابوالفضل ابراهيم، ايامالعرب فىالجاهلية، (بيروت: داراحياء التراث العربى)، ص 142-168؛ ر. ك: ابناثير، الكامل فى التاريخ (بيروت: دارصادر، 1399 ه. ق)، ج 1، ص 523-539.
همچنين جنگ خونينى به نام «داحس» و «غبراء» بين قيس بن زهير - رئيس قبيلۀ بنىعبس - و حذيفةبنبدر - رئيس قبيلۀ بنىفزاره - بر سر يك مسابقۀ اسبدوانى درگرفت كه مدتها طول كشيد. داحس و غبراء نام دو اسب بود كه اولى متعلق به قيس و دومى متعلق به حذيفه بود.
قيس مدعى شد كه اسب وى برندۀ مسابقه شده است، و حذيفه ادعا كرد كه اسب او مسابقه را برده است. از همين اختلاف كوچك، آتش جنگ، بين طرفين شعلهور و منجر به قتل افراد زيادى شد.(1)اينگونه حوادث به «ايامالعرب» شهرت يافته و كتابهايى پيرامون آنها نوشته شده است.
البته گاهى با دادن چند شتر بهعنوان خونبها، ديۀ مقتول پرداخت مىشد. در هر قبيله، بزرگان قوم مىبايست براى اينگونه امور راهحلى پيدا كنند. اين راهحلها ارائه مىشد، ولى تحميل نمىگرديد و اغلب قبايل وقتى تن به قبول اين پيشنهادها مىدادند كه از جنگهاى طولانى خسته و فرسوده شده بودند. اگر طايفۀ قاتل، مقصر را براى اجراى قصاص، به طايفۀ مقتول مىداد، جنگى رخ نمىداد، ولى اين تسليم چندان شرافتمندانه نبود، بنابراين ترجيح مىدادند خود، مقصر را مجازات كنند. در نظر صحرانشينان، اصل و خلاصۀ اخلاق، حفظ آبرو و حيثيت بود ودرتمام اعمال خود، اين اصل را مدّ نظر قرار مىدادند.
اين مقررات و قوانين رايج بيابان، كم وبيش در شهرهاى حجاز يعنى طائف، مكه و مدينه نيز اجرا مىشد؛ زيرا ساكنان اين شهرها نيز در اجتماع خود، وضع صحرانشينان را داشتند؛ يعنى مستقل و آزاد بودند و از فرمان كسى اطاعت نمىكردند. اگرچه تعصب و آبروپرستى كه در بيابان و باديه، وضعى افراطى و مبالغهآميز داشت، در مكه به واسطۀ احترامى كه همه براى كعبه داشتند و تجارتى كه در پرتو آن صورت مىگرفت، تا حدى تعديل مىشد.(2)
قرآن، اينگونه تعصبكشى و انتقامجويى را محكوم ساخت و محور حمايت و پشتيبانى
1) . عبدالملك بن هشام، سيرةالنبى، تحقيق: مصطفى السقاء (و ديگران) (قاهره: مطبعة مصطفى البابىالحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 307؛ ياقوت حموى، معجمالبلدان، قاهره: مطبعةالسعادة، ط 1، 1323 ه. ق)، ج 1، ص 268، واژۀ «صاد». ابناثير و جادالمولى بك هردو اسب را متعلق به قيس دانستهاند. (الكامل فىالتاريخ، ج 1، ص 566-582؛ ايامالعرب، ص 246-277.)
2) . بروكلمان، پيشين، ص 8.
را حق و عدالت قرار داد و تأكيد كرد كه مسلمانان بايد برپادارندۀ جدى عدالت باشند، اگرچه اين عدالت به زيان خود آنان يا پدر و مادر و نزديكانشان باشد:
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، كاملاً به عدالت قيام كنيد، براى [رضاى] خدا شهادت دهيد اگرچه [اين گواهى] به زيان خود شما يا پدر و مادر و نزديكان شما بوده باشد. اگر [آن كس كه برايش گواهى مىدهيد] غنى يا فقير باشد، خداوند سزاوارتر است كه از آنها حمايت كند، بنابراين از هوى و هوس پيروى نكنيد كه از حق منحرف خواهيد شد، واگر حق را تحريف كنيد يا از اظهار آن اعراض نماييد، خداوند به آنچه انجام مىدهيد، آگاه است.(1)
عرب باديه خارج از محدودۀ قبيله، نسبت به مردم ديگر، علاقه و احساسات دوستانه نداشت و اينگونه عواطف از حدود خانواده و قبيله كه اعضاى آن با يكديگر خويشاوندى داشتند، تجاوز نمىكرد. شعاع فكر و درك و فهم عرب، در دايرۀ تنگ قبيله محدود مىشد. عرب بدوى چونان ناسيوناليست هاى افراطى و نژادپرستان امروز، همه چيز را براى خود مىخواست و احساسات و علاقۀ وى در مرحلۀ نخست متوجه منافع خود و خويشانش بود.
چنانكه يكى از آنان در عصر اسلام، تحت تأثير فرهنگ جاهلى، هنگام دعا گفت: «خدايا مرا بيامرز، محمد را نيز بيامرز، و جز ما، ديگرى را نيامرز!»(2)
محروميتى كه حاصل زندگى در صحرا بود، آنان را به غارتگرى وا مىداشت؛ زيرا سرزمينهاى آنان، از نعمت ديگر ملتها محروم بود و آنان اين كمبود و محروميت طبيعى را به وسيله چپاول و غارت جبران مىكردند و راهزنى و غارت كاروانها را نه تنها امرى ناروا نمىشمردند، بلكه (همچون امروز كه فتح يك شهر يا تصرف يك ايالت را افتخار مىدانند)
نوعى افتخار و مردانگى مىپنداشتند.(1)
البته رقابت بين قبايل نيز يكى از عوامل جنگ و غارت بود. كشمكش و نزاع قبايل بيشتر بر سر تصرف چراگاهها بود و گاهى نيز براى احراز رياست قبيله، كشمكشهاى خونينى ميان خانوادهها رخ مىداد؛ مثلاً وقتى كه برادر بزرگ كه سمت پيشوايى داشت، درمىگذشت، برادران ديگر به اقتضاى سن خود، به رياست قبيله طمع مىبستند. فرزندان رئيس متوفى نيز هوس مقام پدر را در دل مىپرورانيدند، از اينرو اغلب ميان قبايل و خانوادههايى كه از لحاظ نسب يا محل اقامت به يكديگر نزديك بودند، كشمكشهاى سخت و خونينى رخ مىداد.
شعرا نيز با سخنان خود آتش فتنه را دامن مىزدند؛ آنان در اشعار خود مفاخر قبيله را بر زبان مىآوردند و از قبايل ديگر عيبجويى مىكردند و با زنده كردن حوادث گذشته در اذهان، روحها را براى ستيزهجويى و كينهتوزى آماده مىكردند. غالباً نزاعهايى كه ميان افراد رخ مىداد، بر سر مسائل كوچك و بىاهميت بود. وقتى آتش فتنه شعلهور مىگرديد، دو قبيله به جان هم مىافتادند و در نابودى يكديگر مىكوشيدند.(2)
وحشىگرى و دورى از تمدن، يكى ديگر از عوامل غارتگرى آنان بود. به عقيدۀ ابنخلدون، اين قوم، مردمى وحشى بودند و عادات و موجبات وحشىگرى در ميان آنان چنان استوار بود كه همچون خوى و سرشت آنان شده بود. براى مثال، آنان از اين جهت به سنگ نياز داشتند كه از آن ديگدان بسازند، از اينرو عمارتها را خراب مىكردند تا ديگ غذاپزى خود را روى سنگهاى آنها بگذارند، يا كاخها و عمارتها را به خاطر اين ويران مىساختند تا از چوب آنها براى برپا ساختن چادر و خيمه استفاده كنند يا از آنها ميخ و ستون بسازند! خوى آنان غارتگرى بود و هرچه را در دست ديگران مىيافتند، مىربودند و تاراج مىكردند. روزىِ آنان در پرتو نيزههايشان فراهم مىشد. در ربودن اموال ديگران، به حد معيّنى قانع نبودند، بلكه چشمشان به هرگونه ثروت يا كالا يا ابزار زندگى مىافتاد، آن را غارت مىكردند.(3)
يكى از منابع درآمد آنها غارت و چپاول بود؛ وقتى كه به قبيلهاى يورش مىبردند، شتران آنان را به يغما برده، زنان و كودكانشان را اسير مىكردند. قبيلۀ ديگرى نيز به همين كيفيت در كمين آنها مىنشست و در فرصت مناسب، همين بلا را برسر آنان مىآورد. وقتى دشمنى نمىيافتند، به جان هم مىافتادند، چنانكه قطامى - شاعر عصر اول اموى - ضمن اشعارى در اين زمينه چنين مىگويد:
كار ما غارتگرى و هجوم به همسايه و دشمن است، و گاهى اگر جز برادر خويش، كسى را نيابيم، او را غارت مىكنيم.(1)
(احمد امين، پيشين، ص 9؛ فيليپ حتى، پيشين، ص 35؛ حماسة ابىتمام حبيب اوس الطائى (كلكته: مطبع ليسى، 1895 م، ص 32.)
در آن ايام، جنگهايى كه اساس آن قصاص و خونخواهى بين دو قبيلۀ اوس و خزرج بود، چنان در يثرب (مدينه) شدت و توسعه يافته بود كه كسى جرأت نداشت از حوالى حصار يا حدود استحكامات خويش دور شود. اين جنگجويىها زندگى عرب را فلج كرده، آنان را از پاى درآورده بود. خداوند در قرآن، اين وضع خونبار آنان را يادآورى مىكند و از پيوند برادرى كه در پرتو اسلام بين آنان برقرار گرديد، چنين ياد مىكند:
... و نعمت [بزرگ] خدا را بر خود به خاطر بياوريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او در ميان دلهاى شما پيوند الفت ايجاد كرد، و به بركت نعمت او با هم برادر گشتيد، و شما بر لب گودالى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد. خداوند آيات خود را چنين براى شما روشن بيان مىكند، شايد پذيراى هدايت شويد.(2)
تنها در ماههاى حرام (ذيقعده، ذيحجه، محرم و رجب) به حكم سنت ديرينه كه يادگار حضرت ابراهيم و اسماعيل و از بقاياى تعاليم آنها بود(3)به پاس اين ماهها، خود به خود در
ميان عرب، آتشبس (صلح مقدس) برقرار مىشد و اين، فرصتى بود تا عرب آرامشى داشته باشد و در پناه آن بتواند به تجارت و خريد و فروش و زيارت كعبه بپردازد.(1)اگر جنگى در اين ماهها رخ مىداد، آن را «حربالفجّار» (\ جنگ ناروا و گناهآلود) مىناميدند.(2)
يكى از بارزترين مظاهر جهل و خرافات عرب جاهلى، ديدگاه آنان دربارۀ زن بود. زن در جامعۀ آن روز از ارزش انسانى و حقوق اجتماعى و استقلال در زندگى محروم بود و بر اثر گمراهى و توحش آن اجتماع، وجود زن و دختر مايۀ ننگ و سرافكندگى بود.(3)
آنها دختران را لايق ارثبرى نمىدانستند و معتقد بودند تنها كسانى كه شمشير مىزنند و از قبيله دفاع مىكنند (پسران) ارث مىبرند،(4)بر اساس روايتى اعراب زنان را همچون كالايى مىشمردند كه (اگر از خود پسرى نداشت) پس از مرگ شوهر، در شمار ديگر اموال و ثروت شوهر، به پسر شوهر از زنهاى ديگر منتقل مىشد.(5)
شواهدى تأييد مىكند كه پس از مرگ شوهر، پسر بزرگش اگر تمايل به تصاحب زن او يعنى نامادرى خويش داشت، پارچهاى بر سرش مىافكند و به اين ترتيب نامادريش به عنوان سهمالأرث به او تعلق مىگرفت، سپس اگر مىخواست، بىهيچ مهرى، تنها از طريق ارث با
1) آنان با جابهجاكردن اسمى ماهها و تأخير انداختن ماههاى حرام، خود را از اين محدوديت رها ساخته درماه حرام نيز دست به جنگ و خونريزى مىزدند. به همين مناسبت خداوند فرمود: «جابهجاكردن و تأخير ماههاى حرام، افزايشى در كفر (مشركان) است كه با آن، كافران گمراه مىشوند، يك سال آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مىكنند تا به مقدار ماههايى شود كه خداوند تحريم كرده است (و تعداد چهارماه، به پندارشان تكميل گردد) و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمارند...» (توبه (9):(37.)
2) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 12؛ شهرستانى، الملل والنحل (قم: منشورات الرضى، ط 2)، ج 2، ص 255.
3) . سيدمحمدحسين طباطبايى، تفسيرالميزان (قم: مطبوعاتى اسماعيليان، ط 3، 1393 ه. ق)، ج 2، ص 267.
4) . ابوالعباس المبرد، الكامل فىاللغة والأدب، با حواشى: نعيم زرزور (و) تغاريد بيضون (بيروت: دارالكتب العلمية، ط 1، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 393؛ محمد بن حبيب، المحبر (بيروت: دارالافاق الجديدة)، ص 324.
5) . كلينى، الفروع منالكافى (تهران: دارالكتب الاسلامية، ط 2، 1362)، ج 6، ص 406.
او ازدواج مىكرد، و اگر مايل به زناشويى با وى نبود، او را به ازدواج شخصى ديگر درآورده و از مهر او استفاده مىكرد، و در صورت تمايل، حق داشت وى را به كلى از ازدواج با مردان ديگر محروم ساخته بىشوهر نگه دارد تا پس از مرگ، مال او را تصاحب كند!(1)
بنابراين ازدواج با زن پدر (\ نامادرى) منع قانونى نداشت، از اينرو قرآن از اين كار نهى كرد.(2). طباطبايى، پيشين، ج 2، ص 267.
(3)به گفتۀ مفسّران، در عصر اسلام، هنگامى كه شخصى به نام ابوقيس بن اسْلَت درگذشت و پسرش تصميم گرفت با زن پدر خود ازدواج كند، از طرف خداوند اين آيه نازل شد: «لا تَحِلُّ لَكُمْ انْ تَرِثُوا النِساءَ...»(4)
براى شما حلال نيست كه زنان را به ارث ببريد.
تعدد زوجات نيز در جامعه آن روز بدون هيچ محدوديتى رواج داشت.(4)
چنانكه مشهور است يكى از بدترين عادات آنان، زنده به گوركردن دختران بود. از آنجا كه دختر، در آن جامعۀ دور از تمدن و فرهنگ كه زور و خشونت در آن حاكم بود، نمىتوانست همچون مرد، جنگاورى كرده و از قبيلۀ خود دفاع كند و ممكن بود در درگيريهاى قبيلگى به دست دشمنان افتاده، از آنان فرزند به دنيا آورده و مايۀ ننگ گردد، به اين كار دست
1) . طباطبايى، پيشين، ج 4، ص 254-258؛ سيوطى، الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور (قم: مكتبة آيةالله مرعشى نجفى، 1404 ه. ق)، ج 2، تفسير آيۀ 22 سورۀ نساء، ص 131-132؛ شهرستانى، الملل والنحل (قم: منشورات الرضى، ط 2)، ج 2، ص 254؛ حسن، حسن، حقوق زن در اسلام و اروپا (چ 7، 1357)، ص 34. عرب كسى را كه پس از مرگ پدر، زن او را مىگرفت «ضيزن» مىناميد. (محمد بن حبيب، المحبر، ص 325.) ابن قُتيبۀ دينورى، تعدادى از اينگونه زنان را كه پس از مرگ شوهر، با ناپسرى خود ازدواج كردند، نام برده است. (المعارف، تحقيق: ثروة عكاشه، قم: منشورات الرضى، ص 112.)
2) . «ولا تنكحوا ما نكح آبائكم منالنساء.» (نساء
3) :22)
4) . طباطبايى، پيشين، ج 4، ص 258؛ طبرى، جامعالبيان فى تفسيرالقرآن (بيروت: دارالمعرفة، ط 2، 1392 ه. ق)، ج 4، ص 207، ذيل تفسير آيۀ 19 سورۀ نساء.
مىزدند.(1)برخى نيز در اثر اقتصاد پريشانى كه گريبانگير آنان بود از ترس فقر و نادارى به زنده به گوركردن دختران مىپرداختند.(2)در مجموع، دختر در نظر آنان موجود شومى بود.
قرآن مجيد تفكر غلط آنان را در اين زمينه چنين نقل مىكند:
و هرگاه به يكى از آنان بشارت دهند كه دختر نصيب او شده، صورتش [از فرط ناراحتى] سياه مىشود و خشم خود را فرو مىخورد. به خاطر مژدۀ بدى كه به او داده شده، از قوم و قبيلۀ خود متوارى مىگردد [و نمىداند كه] آيا او را با قبول خوارى و ننگ نگه دارد يا در خاك پنهانش كند؟! آگاه باشيد كه بد حكمى مىكنند.(3)
محروميت و محكوميت زن در آثار و ادبيات عرب آن روزگاران انعكاس فراوان يافته است، چنانكه در ميان آنان معمول بود كه هركس داراى دخترى مىشد، به وى مىگفتند:
«خدا شما را از ننگ او ايمن بدارد، هزينۀ او را فراهم سازد، و قبر را خانۀ داماد قرار دهد.»(4)
شاعرى عرب در اينباره گفته است:
براى هر پدرى كه داراى دخترى است و ماندن او را دوست مىدارد، سهگونه داماد هست: خانهاى كه زير سايۀ آن قرار گيرد، شوهرى كه او را حفظ كند و قبرى كه او را فروپوشاند، ولى بهترين آنها قبر است.(5)
(عائشة عبدالرحمن بنتالشاطىء، موسوعة آلالنبى (بيروت: دارالكتاب العربية، 1387 ه. ق، ص 435.)
گفته شده كه شخصى به نام ابوحمزه به خاطر آنكه همسرش دختر به دنيا آورده بود، از وى
1) . شيخ عباس قمى، سفينةالبحار (تهران: كتابخانۀ سنايى، ج 1)، ص 197 (كلمۀ جهل)؛ ابن ابىالحديد، شرحنهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: داراحياءالكتب العربية، 1961 م)، ج 13، ص 174؛ كلينى، الأصول من الكافى (تهران: دارالكتب الاسلامية)، ج 2، باب «البرّ بالوالدين»، ح 18، ص 163؛ قرطبى، تفسير جامع الأحكام (بيروت: دارالفكر)، ج 19، ص 232.
2) . انعام (6):151؛ اسراء (17):31؛ قرطبى، پيشين، ص 232.
3) . نحل (16):58-59.
4) . آمنكم الله عارها و كفاكم مؤنتها، و صاهرتم القبر!
5) . لكل اب بنت يرجى بقائها ثلاثة اصهاراذا ذكرالصهر فبيت يغطّيها وبعل يصونها و قبر يواريها و خيرهم القبر!
قهر كرده در خانۀ همسايه به سر مىبرد. همسرش در حالى كه دختربچه را بازى مىداد، اشعارى را با اين مضمون زمزمه مىكرد:
ابوحمزه را چه شده است كه نزد ما نمىآيد و در خانه همسايه به سر مىبرد؟! او از اين كه ما پسر نمىزاييم خشمگين است! به خدا سوگند اين كار در دست ما نيست! ما آنچه را كه به ما داده مىشود تحويل مىگيريم.(1)
(جاحظ، البيان والتبيين، بيروت: داراحياء التراثالعربى، 1968 م، ج 1، ص 127-128؛ عايشه بنتالشاطىء، پيشين، ص 433-434؛ آلوسى، بلوغالارب فى معرفة احوالالعرب، ج 3، ص 51.)
سخنان اين مادر، در واقع ادعانامهاى بر ضد نظام حاكم در آن جامعه، و بيانگر «تراژدى زن» در ميان آن مردم است.
نخستين قبيلهاى كه اين رسم غلط را بنا نهاد، قبيلۀ «بنىتميم» بود. مىگويند به دنبال خوددارى اين قبيله از پرداخت ماليات به نعمانبنمنذر بين آنان جنگى درگرفت كه به اسيرى زنان و دختران تميمى منجر شد. هنگامى كه نمايندگان بنىتميم براى بازگرداندن اسيران به دربار نعمان رفتند، وى اختيار اقامت در حيره يا بازگشت به ميان بنىتميم را به خود زنانواگذار كرد.
دختر قيسبنعاصم، رئيس قبيله كه در بين اسيران بود و با يكى از درباريان ازدواج كرده بود - ماندن در دربار را برگزيد. قيس از اين جريان سخت ناراحت شد و با خود عهد كرد كه بعد از آن دختران خود را بكشد(2)و اين كار را كرد. اين رسم پس از آن كمكم در ميان قبايل ديگر نيز رواج يافت. گفته مىشود كه قبايل قيس، اسد، هذيل و بكربن وائل، به اين جنايت دست مىزدند.(3)
البته اين رسم عموميت نداشت و برخى از قبايل و شخصيتهاى بزرگ، با اين كار مخالف بودند از آن جمله، عبدالمطلب - جد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله - با اين كار مخالفت مىكرد.(4)
و
1) . ما لابى حمزة لا يأتينا يظلّ فىالبيت الذى يلينا غضبان الا نلد البنينا تالله ما ذلك فى ايدينا وانما نأخذ ما أعطينا ونحن كالأرض لزارعينا ننبت ما قد زرعوه فينا.
2) . ابوالعباس المبرد، پيشين، ج 1، ص 392؛ ابن ابىالحديد، پيشين، ج 13، ص 179.
3) . ابن ابىالحديد، پيشين، ج 13، ص 174.
4) . آلوسى، پيشين، ج 1، ص 324؛ تاريخ يعقوبى (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 10.
افرادى مانند زيدبن عمروبن نفيل و صعصعةبنناجية گاهى دختران را هنگام زنده به گورشدن از بيم فقر، از پدرانشان گرفته و نگهدارى مىكردند(1)و گاه شترانى در برابر دختران به پدران آنها مىدادند.(2)اما شواهدى گواهى مىدهد كه اين رسم در حد وسيعى معمول بوده است؛ زيرا:
صعصعةبنناجية در عصر اسلام به حضرت محمد صلى الله عليه و آله مىگفت: در جاهليت دويست و هشتاد دختر را از زنده به گورشدن نجات دادم.(3)
قيسبنعاصم پس از عهد خود مبنى بر كشتن دختران (كه قبلاً ياد كرديم) دوازده يا سيزده دختر خود را كشت.(4)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در نخستين پيمان عقبه (در سال 12 بعثت) كه با گروهى از يثربيان بست، يكى از موادّ پيمان را خوددارى از زنده به گور كردن دختران قرار داد.(5)
پس از فتح مكه، يكى از مواد بيعتى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به امر خداوند از زنان مسلمان اين شهر گرفت، اين بود كه از كشتن فرزندانشان، خوددارى كنند.(6)
1) . آلوسى، پيشين، ج 3، ص 45؛ ابنهشام، السيرةالنبويه، تحقيق: مصطفى السقاء (و ديگران) (تهران: افست مكتبة الصدر)، ج 1، ص 240.
2) . محمد ابوالفضل ابراهيم (و همكاران)، قصصالعرب (بيروت: دار احياء التراث العربى، ط 4)، ج 2، ص 31؛ ابوالعباس المبرد، پيشين، ص 394. صعصعة، جد فرزدق، شاعر عصر اسلام بود. وى به اين كار جد خويش تفاخر مىكرد و مىگفت: ومنا الذى منعالوائدات فأحيا الوئيد فلم يوأد. (قرطبى، تفسير جامعالاحكام، ج 19، ص 232.)
3) . ابوالعباس المبرد، پيشين، ج 1، ص 394.
4) . ابناثير، اسدالغابة (تهران: المكتبة الاسلامية، 1336)، ج 4، ص 220 (شرح حال قيس بن عاصم.) نقل شده است كه قيس در عصر اسلام مسلمان شد و به محضر پيامبر اسلام رسيد و عرض كرد: در زمان جاهليت، هشت دختر خود را زنده به گور كردهام، اكنون اين كار را چگونه جبران كنم؟ حضرت فرمود: به جاى هر يك از آنها بردهاى آزاد كن. گفت: من شتران زيادى دارم. فرمود: اگر خواستى به جاى هر يك از آنها شترى قربانى كن. (قرطبى، تفسير جامعالأحكام، ج 19، ص 233.)
5) . ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 75.
6) . «يا ايهاالنبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله شيئاً ولا يسرقن ولا يزنين ولا يقتلن اولادهن ولا يأتين ببهتان يفترينه بين ايديهن وارجلهن ولا يعصينك فى معروف فبايعهن واستغفر لهن اللّه ان الله غفور رحيم.» (ممتحنه (60):12.)
و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد، ما آنها و شما را روزى مىدهيم، مسلماً كشتن آنها گناه بزرگى است.(1)و همچنين شركا (\ بتها) ى بسيارى از مشركان، كشتن فرزندانشان را در نظرشان زيبا جلوه دادهاند تا آنان را هلاك كنند و دينشان را برآنان مشتبه سازند.(2)بىشك آنان كه فرزندان خود را از روى نابخردى و نادانى كشتند، زيانكار شدند.(3)فرزندانتان را از [ترس] فقر نكشيد، ما شما و آنها را روزى مىدهيم.(4)و آنگاه كه از دختر زنده به گور شده سؤال شود كه به كدامين گناه كشته شده است؟!(5)
1) . «ولا تقتلوا اولادكم خشية املاق نحن نرزقهم واياكم ان قتلهم كان خطاً كبيراً.» (اسراء (17):31.)
2) . «وكذلك زَيِّنَ لكثير من المشركين قتل اولادهم شركائهم ليردوهم و ليلبسوا عليهم دينهم.» (انعام (6):137.)
3) . «قد خسرالذين قتلوا اولادهم سفهاً بغير علم.» (انعام (6):140.)
4) . «ولاتقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم واياهم.» (انعام (6):151.)
5) . «واذا المؤودة سئلت. باى ذنب قتلت.» (تكوير (81):8-9.)
عرب بدوى با وجود خوى وحشىگرى و خشونت و غارتگرى، داراى خصلتهاى خوبى از قبيل كرم و بخشندگى، مهماننوازى، جوانمردى و شجاعت نيز بود. بهويژه به عهد و پيمان خويش به شدت پاىبند بود؛ به طورىكه گاهى تا پاى جان به پيمان خود وفادار مىماند و اين از برجستهترين صفات او بهشمار مىرفت. وجود اين صفات متضاد در وجود او انسان را به شگفت وامىدارد. اگر وضع زندگى آنها در بيابانهاى دورافتادهاى كه از لحاظ خشكى درجهان كمنظير است، در كار نبود، فهم اين معنا مشكل بود؛ همان عرب جنگجويى كه تشنۀ غارتگرى بود و هنگامى كه آتش انتقامجويى در او شعلهور مىگرديد، از انجام بدترين جنايات پروا نداشت، در درون خيمۀ خود مهماننوازى بزرگوار، و مونسى مهربان بود. اگر درماندهاى به او پناه مىبرد يا ستمديدهاى (اگرچه دشمن بود) دست نياز بهسوى او دراز مىكرد و خود را در سايۀ حمايت او قرار مىداد، چنان مردانگى به خرج مىداد كه گويى آن شخص يكى از افراد خاندان اوست و چه بسا جان خود را در راه دفاع از او بهخطر مىافكند.(1)
1) . دكتر گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمۀ سيدهاشم حسينى، ص 64-65. ويل دورانت، در اين زمينه مىنويسد: «بدوى، هم مهربان بود و هم خونخوار، هم بخشنده بود و هم بخيل، هم خيانتگر بود و هم امين، هم محتاط بود و هم شجاع، هرچند فقير بود، اما با مناعت و بزرگوارى با جهان روبرو مىشد.» (تاريخ تمدن، ترجمۀ ابوطالب صارمى (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ 2،) ج 4، ص 201.)
شجاعت در ميدان جنگ، شهامت بىحد، بخشندگى در حدّ اسراف، سرسپردگى تام به قبيله، بىرحمى در گرفتن انتقام، خونخواهى و انتقامجويى از متجاوزانى كه نسبت به حقوق وى يا قبيله و بستگانش تجاوز كرده بود، شرف و فضيلت عرب بهشمار مىرفت.(1)
چنانكه گفتيم گرچه رقابت بر سر آب و چراگاه، غالباً به كشمكش منجر مىشد و قبايل را به جان هم مىانداخت، اما از طرف ديگر احساس ضعف و ناتوانى در مقابل طبيعت سرسخت و خشن، اين فكر را رواج داده بود كه همگان به يك رسم مقدس، يعنى هماننوازى احتياج دارند. خوددارى از پذيرايى مهمان در سرزمينى كه فاقد كاروانسرا و مهمانخانه بود، نقص اخلاق و شرف بهشمار مىرفت. شاعران دوران جاهليت كه بهمنزلۀ روزنامهنگاران عصر ما بودند، به هرمناسبت از اهميت مهماننوازى كه با حماسهجويى و جوانمردى در شمار برجستهترين فضايل قوم عرب بود، سخن گفته و آن را مىستودند.(2)
اما بايد توجه داشت كه بسيارى از صفات خوب آنها همچون شجاعت، مهماننوازى، كرم و حمايت از پناهندگان (چنانكه بعدها در فرهنگ و تعاليم اسلامى مطرح شد) از ارزشهاى معنوى و انسانى سرچشمه نمىگرفت، بلكه ريشه در عوامل اجتماعى و فرهنگ جاهليت، مانند تفاخر و همچشمى در ميان قبايل داشت؛ زيرا شجاعت و جرأت لازمۀ زندگى در آن محيط فاقد نظم و امنيت اجتماعى بود. علاقه به شهرت و نام نيك، اميد رسيدن به رياست، بيم از هجو شعرا، نگرانى از برچسب لئيمى و خسّت طبع و امثال اينها بود كه عرب را به بذل و بخشش، وفاى به عهد، حمايت از پناهندگان و مانند اينها وادار مىكرد.
خصلتهاى مهماننوازى و جوانمردى در محيطى كه مردم آن با فزونى مال و فرزندان و كثرت تعداد جنگاوران فخرفروشى مىكردند، وسيلۀ سربلندى آنها شمرده مىشد، واين معنا بر كسى كه با تاريخ اسلام آشناست، پوشيده نيست.(3)
عرب حجاز كه غالباً در صحرا به سر مىبرد، از فرهنگ و تمدن دور و بىبهره و گرفتار جمود عقلى و فكرى بود و روابط بسيارى از اشيا را درك نمىكرد. او نمىتوانست پديدهها را با ديد منطقى تحليل كند و ارتباط بين علت و معلول را كاملاً بفهمد؛ مثلاً شخصى مريض مىشد و درد مىكشيد، اطرافيانش دوايى تجويز مىكردند و او نوعى ارتباط بين درد و درمان مىفهميد، ولى اين فهم، دقيق و تحليلى نبود. او همين اندازه مىدانست كه افراد قبيلهاش اين دارو را براى علاج اين درد مصرف مىكنند. به عنوان نمونه او به سادگى مىپذيرفت كه خون رييس قبيله، بيمارى «هارى» را (كه معمولاً از گازگرفتن سگها به وجود مىآيد) علاج مىكند!. همچنين تصور مىكرد كه علت بيمارى، روح پليدى است كه در پيكر بيمار حلول كرده است. از اين جهت سعى مىشد تا آن روح از بدن بيمار بيرون رانده شود. يا اگر نگران بود كه شخصى گرفتار ديوانگى شود، با آويختن كثافتها و استخوانهاى مردگان به گردن بيمار، او را آلوده كند تا از جنون او جلوگيرى شود! اعتقاد به وجود «غول» نيز در ميان آنان بهچشم مىخورد؛ آنان عقيده داشتند كه غولها هنگام شب و در مكانهاى خلوت پديدار مىشوند يا در بيابانها سر راه مردم را مىگيرند و باعث آزار آدمى مىشوند.
هنگامى كه گاوها را براى نوشيدن آب، كنار آب مىبردند، اگر گاو ماده آب نمىخورد آنان تصور مىكردند كه علت آن وجود ديوى در ميان شاخهاى گاو نر است كه نمىگذارد گاو ماده آب بنوشد! از اين جهت براى راندن ديو، به سر و صورت گاو نر مىزدند!(1)از اين نوع كارهاى مضحك در ميان آنان بسيار رواج داشت.
عرب در مورد هيچيك از چنين رفتارهايى (مادام كه مورد قبول و عمل قبيله بود) كوچكترين شك و ترديد به خود راه نمىداد؛ زيرا سرچشمۀ انكار و ترديد، دقت نظر و توانايى براى بررسى بيمارى، اسباب، عوارض و علاج آن است. درحالىكه عرب آن روز، هنوز در بدويت به سر مىبرد و به اين درجه از فهم و درك نرسيده بود.
1) . محمود شكرى آلوسى، بلوغالارب فى معرفةاحوال العرب، تصحيح: محمد بهجة الأثرى (قاهره: دار الكتب الحديثة، ط 3)، ج 2، ص 303.
البته گاهى در شعرى از اشعار جاهليت، يا مثلى از ضربالمثلهاى آن روز يا داستانى از داستانهاى آنان، نشانهاى از فكر روشن و پيوند بين علتها و معلولها به چشم مىخورد، اما اينها نيز فاقد تفكر عميق و شرح و تحليل است. اين ناتوانى از تحليل پديدهها، ريشۀ اصلى انواع و اقسام خرافات و موهوماتى است كه عرب آنها را باور داشت و كتب تاريخ عرب و اسلام پر از انواع اينگونه باورهاست.(1)
برخى از دانشمندان كوشيدهاند تا ثابت كنند كه عرب داراى علومى مانند طبّ، ستارهشناسى، قيافهشناسى بوده است.(2)ولى اين ادعا مبالغهآميز است. آشنايى عرب با اين علوم و فنون بهصورت علم و فن منسجم و تنظيم يافته نبوده است؛ بلكه در حدّ اطلاعات پراكنده و سطحى، مبنى بر حدس و گمان موروثى از بزرگان قبيله و مسموعات آنها از سالخوردگان و پيرزنان بوده است. اينگونه اطلاعات را نمىتوان «علم» ناميد. مثلاً آگاهى عرب از ستارهشناسى محدود مىشد به شناخت برخى از ستارگان و وقت طلوع و غروب آنها، آن هم بهمنظور جهتيابى در بيابانهاى پهناور و يا تشخيص اوقات شب و امثال اينها. اطلاعات آنها در طب نيز به گفته ابن خلدون:
غالباً مبتنى بود بر تجربيات كوتاه و كمدامنه، روى بعضى از اشخاص، و آن طب به طور ارثى از مشايخ و پيرزنان قبيله نسل به نسل به فرزندانشان منتقل مىشد. چه بسا بعضى از بيماران به سبب آن، بهبود مىيافتند، ولى اين نه بر حسب قانون بود و نه موافق با مزاج.(3)
طبابت پزشكانى مانند حارثبنكلده نيز از همين قبيل بود.
1) . براى آگاهى بيشتر پيرامون خرافات عرب جاهليت ر. ك: بلوغالارب فى معرفة احوالالعرب، ج 2، ص 303-367؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، (قاهره: دار احياء الكتب العربية)، ج 19، ص 382-429.
2) . آلوسى، پيشين، ج 3، ص 182، 223، 261 و 327.
3) . مقدمه، ترجمۀ محمد پروين گنابادى، (تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1362، چ 4)، ج 2، ص 1034.
مردم حجاز به تعبير قرآن مجيد «امّى» بودند؛ يعنى به همان حالتى كه از مادرتولد يافته بودند، بىسواد و درسنخوانده بودند و با علم و كتابت آشنايى نداشتند. بلاذُرى در اين زمينه مىنويسد:
هنگام ظهور اسلام، تنها هفده نفر در قريش و در يثرب (مدينه) يازده نفر در ميان دو قبيلۀ بزرگ اوس و خزرج توانايى خواندن و نوشتن داشتند.(1)
درحالىكه قريش درمكه از موقعيت ممتازى برخوردار بودند و شغل بازرگانى احتياج به نوشتن و يادداشت كردن داشت. بنابراين چگونه قابل باور است كه قومى در اين حد از جهل و نادانى، داراى چنان علومى باشند كه برخى، ادعا كردهاند؟!
در عصر جاهليت تنها امتياز بزرگ عرب، مهارت آنان در شعر و خطابه بود، به ويژه شعر به مرحلۀ شكوفايى رسيده بود. شاعر، براى مردم خود، مورّخ، متخصص انساب، هجاگر، عالم اخلاق، روزنامه، پيامآور آينده و نيز وسيلۀ اعلان جنگ بود.(2)در آن زمان سرايندگان بزرگ عرب، در بازارهاىموسمى نظير بازار «عُكاظ»، «ذىالمجاز» و «مَجَنَّه»(3)كه به صورت نمايشگاههاى بازرگانى و ادبى فصلى و همگانى برگزار مىشد، اشعار گزيده و عالىترين آثار ادبى خود را عرضه مىكردند. برگزيدهشدن سرودههاى هر شاعرى، مايۀ فخر و بزرگى براى او و قبيلهاش بهشمار مىرفت و شعرش به نشانه ارزش و اعتبار، از كعبه آويخته مىشد.
معلّقات سبع، هفت قصيدۀ نغز و شيرين از هفت شاعر بزرگ بود، عرب هرگز نظير آن را تا آن زمان نداشت و به همين جهت از ديوار كعبه آويخته شده بودند.(4)به همين مناسبت بود كه آنها را «معلّقات»، يعنى «آويزهها» مىناميدند.
1) . فتوحالبلدان، (قم: منشورات مكتبةالأرمية، 1404 ه. ق)، ص 457-459.
2) . ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 4، عصر ايمان (بخش اول)، ترجمۀ ابوطالب صارمى (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ 2)، ص 202.
3) . در مورد اين بازارها ر. ك: بلوغالارب، ج 2، ص 264-270.
4) . ر. ك: معلقات سبع، ترجمۀ عبدالمحمد آيتى (تهران: سازمان انتشارات اشرفى، چ 2، 1357.)
شعر عرب با تمام زيبايى لفظى آن به دليل برخوردارنبودن اين قوم از فرهنگ، تمدن و غناى فكرى و فاقد فكر و انديشۀ بلند و غناى محتوايى لازم بود. و مضامين اشعار آن دوران بيشتر بر محور عشق، شراب، زن، حماسه و مسائل قومى دور مىزد و زيبايى آن تنها در جذّابيّت لفظى و ريزهكارىهاى ادبى، خلاصه مىشد.
در بررسى وضع عرب از نظر علم و هنر، اين سؤال پيش مىآيد كه آيا عرب جاهليت با وجود همسايگى با دو كشور متمدن آن روزگار، يعنى ايران و روم، و با وجود داد و ستدهاى بازرگانى با اين كشورها و مناطق ديگر، از فرهنگ و تمدنهاى مجاور بهرهاى مىبردند و آيا اين ارتباطها، تحوّلى در زندگى آنها به وجود آورده بود؟
در پاسخ اين پرسش بايد يادآورى كنيم كه مردم حجاز به حكم موقعيت طبيعى و جغرافيايى خاصّ اين منطقه، نه تنها از نظر سياسى به دور از نفوذ دولتها و حكومتهاى آن زمان بودند، بلكه از نظر فرهنگى نيز از قلمرو نفوذ آنها خارج بودند. تأثيرپذيرى عرب از تمدنها و فرهنگهاى مجاور تنها از سه راه ممكن بود: 1. تجارت؛ 2. امارتهاى دستنشاندۀ ايران و روم (حيره و غسّان)؛ 3. اهل كتاب (يهود و مسيحيان.)
اما بايد ديد، اين تأثيرپذيرى تا چه حد بوده است، اظهارنظر برخى از مورّخان در اين زمينه خالى از مبالغه نيست؛ مثلاً برخى مىگويند:
ارتباط قبايل عرب با ايران و روم، تا حدى آنان را با تمدن اين دو كشور آشنا كرد، عربهايى كه براى تجارت به ايران و روم سفر مىكردند، مظاهر تمدن را در اين دو كشور مىديدند و متوجه مىشدند كه زندگانى ايرانيان و روميان با زندگانى عرب تا چه اندازه تفاوت دارد، چنانكه آثار آن را آشكارا در اشعارى كه از روزگار جاهليت مانده، مىتوان ديد. بهعلاوه مسافران و تاجران، بسيارى از الفاظ و داستانها را از سرزمين ايران و روم براى عرب به ارمغان مىبردند و از اين راه، پارهاى از عقايد و افكار ايرانيان و روميان به عربستان سرايت مىكرد.(1)
1) . حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده (تهران: سازمان انتشارات جاويدان، چ 5، 1362)، ج 1، ص 34.
ولى بايد توجه داشت كه رفتوآمدهاى بازرگانان حجاز به اين دو كشور تأثير چشمگيرى در رشد فرهنگ و تعالى فكرى عرب نداشته است؛ زيرا شعاع اين تمدنها از كانال تنگى عبور مىكرد و گاهى آنچه از ديگران نقل مىشد، همراه با تحريف بود؛ چنانكه در بعضى از امثال عرب كه از امثال سليمان نقل شده يا در بعضى از داستانهايى كه از ايرانيان و روميان نقل كردهاند، تحريفهايى بهچشم مىخورد. اصولاً عرب آن روز، علم را به صورت منظم از همسايگانش اخذ نمىكرد؛ زيرا موانعى بر سر راه اين كار بود كه برخى از آنها عبارتاند از:
موانع طبيعى، مثل كوهها، درياها و صحراها كه ارتباط عرب را با همسايگانش دشوار مىساخت.
فاصلۀ زياد زندگى اجتماعى و درجۀ عقلى و فكرى عرب با ايرانيان و روميان آن زمان درحالى كه اقتباس از تمدن ملتهاى ديگر در صورت وجود نزديكى فرهنگى امكانپذير است.
رواج بىسوادى در ميان عرب موجب شده بود، كسانى كه با روميان و ايرانيان تماس داشتند، برخى از سخنان حكمتآميز يا برخى از قصهها و ضربالمثلها يا حوادث تاريخى را به گونهاى نقل كنند كه ناقل به سهولت بتواند آن را به خاطر بسپارد و بدويان و امثال آنان بتوانند آن را درك كنند. بنابراين در حدّ سطحى بود و از عمق و آموزندگى لازم برخوردار نبود.
بنابراين مىتوان نتيجه گرفت كه روابط عرب با كشورهاى همسايه تنها در زندگى مادّى و ادبى آنان اثر گذاشته بود.(1)
در مورد تأثير حضور يهوديان نيز گفته مىشود كه يهوديان از زمان حضرت موسى عليه السلام و بعد از آن به واسطۀ تعديات روميان به خصوص پس از خرابى اورشليم، به حجاز مهاجرت كردند.(2)آمدن يهوديان به حجاز در وضع اجتماعى عرب آن منطقه تأثير بسزايى داشت و داستانهاى تورات و تلمود نيز به عرب حجاز منتقل شد.(3)
اسنادى در دست است كه نشان مىدهد يهود، نسبت به عرب، در سطح فكرى و مذهبى بالاترى قرار داشتند و حتى پس از ظهور اسلام نيز گاهى برخى از مسلمانان، پرسشهاى مذهبى خود را از آنان مىپرسيدند.(1)ولى از آنجا كه آيين يهود (همچون مسيحيت) بهشدت تحريف شده بود، افكارى هم كه عرب از يهود مىگرفت، آشفته و مسخ شده بود، تعاليم يهود نه تنها براى آنان راهگشا نبود، بلكه بر گمراهى و سردرگمى آنان مىافزود.
چنانكه گفتيم، از آنجا كه مردم حجاز بهصورت پراكنده و بهشكل قبيلگى زندگى مىكردند و اكثراً باديهنشين بودند، دولت متمركزى وجود نداشت تا آنان را متشكل سازد. آنان پيوسته درگير خصومتها و جنگهاى قبيلگى بودند. از اينرو دچار ضعف و ذلّت بودند و در ميان ملل و اقوام آن روز هرگز مورد توجه نبودند.
قوم عرب چنان در دايرۀ تنگ قبيله و عشيره و در فضاى محدود چادرنشينى و شترچرانى دستخوش تعصبها، محروميتها و بىنظمىها بودند كه هرگز به خارج از حوزۀ عربستان و بيرون از قلمرو جزيرةالعرب فكر نمىكردند و نه تنها انديشۀ پيروزى بر دولتهاى مجاور به خاطرشان نمىگذشت، بلكه در برابر دو دولت مقتدر آن زمان، يعنى ايران و روم به شدت احساس ضعف و حقارت مىكردند؛ چنانكه فردى همچون قُتاده كه خود يك عرب بود، قوم عرب آن روزگار را ذليلترين، تيرهروزترين، گمراهترين، ژندهپوشترين و گرسنهترين اقوام آن روز معرفى مىكند، وى مىگويد: «آنان بين دوشير يعنى امپراتورى ايران و روم گيركرده بودند و از آن دو مىترسيدند.»(2)
1) . صحيح بخارى، دار مطابعالشعب، ج 9، ص 136، كتاب الأعتصام بالكتاب والسنة.
2) . طبرى، جامعالبيان فى تفسيرالقرآن (بيروت: دارالمعرفة، ط 2، 1392 ه. ق)، ج 4، ص 25 (تفسير آيۀ وكنتم على شفا حفرة منالنار...)؛ زاهية قدّورة، الشعوبية، واثره الأجتماعى و السياسى فىالحياة الاسلامية فىالعصر العباسى الأول (بيروت: دارالكتاب اللبنانى، ط 1، 1972 م)، ص 34؛ احمد امين، ضحىالاسلام (قاهره: مكتبةالنهضة، ط 7)، ج 1، ص 18.
گواه اين معنا آن است كه پيامبراسلام صلى الله عليه و آله در سالهاى دعوت خود در مكه، روزى با عدهاى از بزرگان عرب گفتوگو و آنان را به اسلام دعوت كرد و آياتى از قرآن مجيد را كه شامل تعاليم فطرى و اخلاقى بود، برايشان خواند، آنان همگى تحت تأثير قرار گرفتند و هر يك به گونهاى زبان به تحسين گشودند، ولى بزرگ آنان به نام مثنّىبن حارثه گفت:
ما، در ميان دو آب قرار گرفتهايم. از يك سو آبها و سواحل عرب واز سوى ديگر سرزمين ايران و نهرهاى كسرى، ما را احاطه كرده است. كسرى از ما تعهد گرفته است كه هيچ حادثهاى ايجاد نكنيم و هيچ خطاكارى را پناه ندهيم، شايد پذيرش آيين تو خوشايند شاهان نباشد. اگر در سرزمين عرب خطايى از ما سرزند، قابل چشمپوشى است، اما چنين خطايى در حوالى ايران (از طرف كسرى) قابل بخشش نيست.(1)
مورّخان در مورد احساس حقارت عرب، مىنويسند: سالى قبيلۀ بنىتميم گرفتار قحطى شدند و كسرى بهآنان اجازه نمىداد از منطقۀ سرسبز و حاصلخيز عراق استفاده كنند تا آنكه يكى از بزرگان آنان به نام حاجببن زرارة بهنمايندگى از طرف آن قبيله بهدربار كسرى رفت و در اين مورد اجازه خواست. كسرى گفت: «شما مردم عرب خيانتكاريد، اگر دراين زمينه به شما اجازه بدهم بلوا و اغتشاش ايجاد كرده مردم را برضد من تحريك خواهيد كرد و مرا آزرده خواهيد ساخت.» حاجب گفت: «من تضمين مىكنم كه چنين چيزى پيش نيايد.» كسرى پرسيد: «چه تضمينى دارى؟» وى گفت: «كمان خود را نزد شما گرو مىگذارم.» كسرى پذيرفت و حاجب كمان خود را (كه مظهر شجاعت و سلحشورى و جوانمردى وى محسوب مىشد) نزد كسرى گرو گذاشت و بدين ترتيب موافقت كسرى را جلب كرد. پس از مرگ حاجب پسرش عطارد كمان پدر را از كسرى باز گرفت.(2)پس از اين جريان مدتها قبيله بنىتميم پذيرش
1) . محمد ابوالفضل ابراهيم (و همكاران)، قصصالعرب (بيروت: دار احياء التراث العربى، 1382 ه. ق)، ج 2، ص 358؛ ابنكثير، البداية والنهاية (بيروت: مكتبةالمعارف، ط 2، 1977 م)، ج 3، ص 144.
2) . آلوسى، بلوغالأرب، ج 1، ص 311-313؛ محمد بن عبدربه، العقدالفريد (بيروت: دارالكتاب العربى، 1403 ه. ق)، ج 2، ص 20؛ ابنقُتيبه، المعارف، تحقيق: ثروةعكاشه (قم: منشورات الرضى)، ص 608.
چنين گروگانى از طرف كسرى را مايۀ افتخار بزرگى براى خود بهشمار مىآوردند!(1)
از طرف ديگر چون قبيله «بنىشيبان» با همكارى «عجلىها» و «يشكرىها» در جنگ «ذىقار» بر خسرو پرويز پيروز شدند.(2)اين پيروزى را بىاندازه مايۀ مباهات و سربلندى خود مىدانستند و با اينكه پيروز شده بودند، باز با ناباورى به آن مىنگريستند و هر وقت به فكر آن مىافتادند، متوحش مىشدند و جرأت نداشتند اين پيروزى را پيروزى «عرب» بر «عجم» معرفى كنند؛ بلكه آن را يك حادثۀ اتفاقى (و نه از افتخارات عرب،) و از مفاخر سه قبيلۀ درگير در جنگ بهشمار مىآوردند. خودستايى آنان به خاطر اين پيروزى بهجايى رسيد كه ابوتمام شاعر(3)در برابر قبيلۀ بنىتميم كه روزى به پذيرش كمان حاجب نزد كسرى افتخار مىكردند، در مدح ابودُلَف عجلى(4)چنين سرود:
اگر روزى تميم به كمان خود افتخار كند، و آن را از موجبات شرف و سربلندى خود بشمارد، شمشيرهاى شما در جنگ ذىقار تختهاى حكومت كسانى را كه كمان حاجب را به گروگان گرفته بودند، واژگون ساخت.(5)
اذاافتخرت يوماً تميم بقوسها و زادت على ما وطدت من مناقب فانتم بذىقار، أمالت سيوفكم عروش الذين استرهنوا قوس حاجب احمد امين، ضحىالاسلام، ج 1، ص 19؛ مسعودى، التنبيه والأشراف، تصحيح: عبدالله اسماعيل الصاوى (قم: مؤسسة نشر منابع الثقافية الاسلامية)، ص 209؛ جلالالدين همايى، شعوبيه (اصفهان: كتابفروشى صائب، 1363)، ص 11-12.
1) . احمد امين، ضحىالاسلام، ج 1، ص 19.
2) . سرچشمۀ اين جنگ اين بود كه خسروپرويز خواستار ازدواج با دختر نعمانبنمنذر، حاكمدستنشاندۀ ايران در حيره بود و چون نعمان با آن مخالفت كرد، از طرف كسرى به دربار ايران احضار و زندانى گرديد و در زندان جان سپرد. آنگاه خسروپرويز از هانىبن مسعود شيبانى خواست كه اموال و دارايى نعمان را كه نزد وى بود، به خسروپرويز بدهد، او از اين كار خوددارى ورزيد. به دنبال آن، كسرى سپاهى به جنگ بنىشيبان (يكى از تيرههاى بكربن وائل) فرستاد و اين جنگ به شكست سپاه ايران منجر گرديد. (ابناثير، الكامل فىالتاريخ، بيروت: دارصادر، 1399 ه. ق، ج 1، ص 485-489؛ ر. ك: مقدسى، البدء و التاريخ، (پاريس: 1903 م)، ج 3، ص 26.)
3) . ابوتمام حبيب بن اوس طائى.
4) . ابودلف قاسم بن عيسى عجلى.
5) .
در لابلاى بحث، دربارۀ جزيرةالعرب و مردم آن، از روزگار پيش از ظهور اسلام به عنوان «عصر جاهليت»، و از مردم آن سرزمين به نام «عرب جاهلى» ياد كرديم. در اينجا يادآورى مىكنيم كه شواهدى در دست است كه نشان مىدهد كه اصطلاح عصرجاهليت پس از ظهور اسلام، (با الهام از قرآن) در ميان مسلمانان، در مورد عصر پيش از اسلام به كار رفت و مفهوم خاصى پيدا كرد.(1)برخى از مورخان معاصر، محدودۀ زمانى اين دوره را صدوپنجاه تا دويست سال پيش از بعثت حضرت محمد صلى الله عليه و آله تخمين زدهاند.(2)
اگرچه واژه جاهليت از «جهل» مشتق شده است، ولى جهل در اينجا نقطۀ مقابل «علم» نيست، بلكه نقطۀ مقابل «عقل» و «منطق» است.(3)درست است كه عرب آن روز جزيرةالعرب (به شرحى كه گفتيم) مردمى درسنخوانده و فاقد علم و دانش بودند، اما اگر در فرهنگ اسلامى به مردم آن روزگار، مردم «جاهل»، و به آن عصر، «عصر جاهليت» گفته شد، نه تنها به علت بىدانشى، بلكه به خاطر بينش غلط و دور از عقل و منطق آنها و پيروى از آداب و رسوم خرافى و داشتن صفاتى مانند كينهتوزى، خودپسندى، فخرفروشى، تعصب كوركورانه است كه اسلام بهشدت با آنها مبارزه كرد.(4)شايد بتوان گفت جهل در اينجا مفهومى همچون «نفهمى» دارد كه لازمۀ آن بىسوادى نيست، بلكه افراد كج فكر، كمعقل و سبكمغز را نيز با آن متصف مىكنند.(5)
1) . جوادعلى، المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام (بيروت: دارالعلم للملايين، ط 1)، ج 1، ص 41-42.
2) . عمر فرّوخ، تاريخ صدرالاسلام والدولة الأموية (بيروت: دارالعلم للملايين، ط 3، 1976 م)، ص 39.
3) . عمر فرّوخ مىگويد: فالجاهلية تدل على الجهل الذى هو ضدالحلم لا على الجهل الذى هو ضد العلم. (تاريخصدرالاسلام، ص 40.)
4) . ر. ك: طباطبايى، تفسيرالميزان، ج 4، ص 151-155؛ احمد امين، فجرالاسلام، ص 74-78؛ آلوسى، بلوغالأرب، ج 1، ص 15-18؛ شوقى ضيف، تاريخ الادب العربى، ج 1، «العصر الجاهلى» (قاهره: دارالمعارف، ط 7)، ص 39. مؤيد اين معنا اين است كه در يك سلسله احاديث ما، جهل در برابر عقل معرفى شده و در كتابى مانند اصول كافى، فصل العقل والجهل، (ج 1، صفحۀ 11 به بعد) دربرگيرندۀ اين قبيل احاديث است.
5) . جواد على مىگويد: «به نظر من جاهليت ناشى از سفاهت، حماقت، غرور، سبكمغزى، خشم و تسليمناپذيرى در برابر حكم و دستور الهى [است] واينگونه صفات است كه اسلام آنها را نكوهش كرده است. بنابراين مثل اين است كه امروز به شخص سفيه و احمقى كه سخنان زشت مىگويد و هيچ عرف و ادبى را رعايت نمىكند، بگوييم: برو اى نادان! كه مفهوم آن بىسوادى آن شخص نيست.» (المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام، ج 1، ص 40.)
در قرآن مجيد در مواردى متعدد، جاهليت در اينگونه معانى و مفاهيم بهكار رفته است كه به چند مورد آن اشاره مىشود:
توقّعات و انتظارات بىجا و غلط گروهى از اهل كتاب كه مايل بودند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به دلخواه آنان رأى دهد، «حكم جاهليت» ناميده شده است.(1). «قالوا اتتخدنا هزواً قال اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين.» (بقره (2):67.)(2)
خداوند تعصب كور قبيلگى عرب بتپرست را «تعصب جاهليت» معرفى كرده است.(3)
به همسران پيامبر هشدار داده شده است كه به شيوۀ جاهليت پيشين با خودنمايى بيرون نيايند.(4)
خداوند گروهى منافق و افراد سست ايمان را كه پس از شكست ارتش اسلام در جنگ احد، روحيۀ خود را از دست داده، دچار تشويش و بدبينى شده بودند، نكوهش مىكند كه دربارۀ خدا، گمانهايى همچون «گمان جاهليت» داشتند.(5)
خداوند حكايت مىكند كه وقتى قوم موسى، در برابر دستور او مبنى بر كشتن گاو، به وى گفتند: «آيا ما را مسخره مىكنى؟» موسى گفت: «به خدا پناه مىبرم از اينكه از جاهلان باشم!»(5)
اميرمؤمنان على عليه السلام در ترسيم زندگى نكبتبار و تيرهروزيهاى عرب بتپرست، از سبك مغزى آنها در اثر جاهليت ياد مىكند.(6)
1) . «افحكمالجاهلية يبغون...» (مائده
2) :50.)
3) . «اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحميّة حميّةالجاهلية...» (فتح (48):26.)
4) . «و قرن فى بيوتكنَّ ولا تبرَّجن تبرُّج الجاهليّةالاولى...» (احزاب (33):33.)
5) . «... وطائفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظنالجاهلية...» (آل عمران (3):154.)
6) . واستخفتهم الجاهلية الجهلاء. (صبحى صالح، نهجالبلاغه، خطبۀ 95.)
با آنكه همزمان با ظهور اسلام، كيش غالب عرب، بتپرستى بود، اما در گوشه و كنار عربستان، پيروان كيشها و آيينهاى مختلفى همچون: مسيحيت، يهوديت، حنيفيت، مانوى و مذهب صابئى و امثال اينها نيز وجود داشت. بنابراين مردم عربستان از كيش واحدى پيروى نمىكردند. هريك از كيشها و آيينهاى موجود نيز خالى از ابهام و تيرگى نبود. از اينرو نوعى سردرگمى و خستگى از اديان موجود حكمفرما بود. ما در اينجا دربارۀ هر يك از كيشها و اديان آن روز اندكى توضيح خواهيم داد:
يكتاپرستان يا حنيفان(1)كسانى بودند كه برخلاف بيشتر مردم كه مشرك بودند از بتپرستى بيزار و به خداى يگانه و احياناً به كيفر و پاداش روز رستاخيز معتقد بودند. برخى از اين گروه، پيرو مسيحيت بودند؛ ولى بعضى از مورّخان آنان را نيز در شمار حنيفان آوردهاند. افرادى همچون ورقةبن نوفل، عُبيداللهبن جَحْش، عثمانبن حُوَيرث، زيدبن عمربن نُفَيل،(2)نابغۀ جعدى (قيسبن عبدالله)، اميةبن ابىالصلت، قُسّبن ساعده ايادى، ابوقيس صرمةبن
ابىاَنَس، زُهيربن ابىسُلمى، ابوعامر اوسى (عبدعمروبن صيفى)، عدّاس (غلام عتبةبن
ربيعة)، رئاب شنى و بَحيراى راهب را از جملۀ حنيفان شمردهاند.(1)برخى از اينان از حكما يا شعراى مشهور بودند.
البته راز گرايش به يكتاپرستى را بايد در فطرت پاك و فكر روشن آنان و بىفروغى كيشهاى رايج آن زمان، و وجود خلأ مذهبى در آن جامعه جستوجو كرد. اينان با فطرت پاك خود، وجود آفريدگار مدبّر جهان را باور داشتند و نمىتوانستند آيين منحطّ و دور از خردى همچون «بتپرستى» را بپذيرند. مسيحيت و كيش يهود نيز با گذشت قرنها، اصالت و معنويت خود را از دست داده بودند و نمىتوانستند درون ناآرام افراد روشنبين را آرامش بخشند. از اينرو در مورد برخى از خداجويان آمده است كه در جستوجوى آيين حق، رنج سفر را برخود هموار مىساختند، با دانشمندان مسيحى و يهودى و ديگر افراد آگاه بحث و گفتوگو مىكردند(2)و در مورد نشانههاى بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه در كتابهاى آسمانى به آنها اشاره شده بود، تحقيق مىكردند و چون غالباً راه به جايى نمىبردند، اصل يكتاپرستى را مىپذيرفتند. در هر حال اينكه آنان عبادت و مراسم مذهبى خود را چگونه انجام مىدادند، چندان براى ما روشن نيست.
يادآورى اين نكته لازم است كه حنيفان برخلاف پندار برخى، در هدايت و تحوّل جامعۀ عرب به سوى توحيد، نقشى نداشتند؛ بلكه چنانكه مورّخان تصريح كردهاند آنان در گوشهگيرى و حالتهاى انفرادى روزگار مىگذرانيدند، در تأمل و انديشه بودند و هيچگاه به صورت گروه و فرقهاى سازمانيافته نبودند. دين و آيينى كه احكام ثابت و معينى داشته باشد،
1) . مسعودى، مروّجالذهب، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده (تهران: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، چ 2، 1356)، ج 1، ص 60-68؛ ابنهشام، سيرةالنبى، تحقيق: مصطفى السقّاء و همكاران، (قاهره: مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 237؛ ابنكثير، السيرةالنبوية، تحقيق: مصطفى عبدالواحد (قاهره: مطبعة عيسى البابى الحلبى، 1384 ه. ق)، ج 1، ص 122-165؛ محمدبن اسحاق، السير والمغازى، تحقيق: الدكتور سهيل زكار (بيروت: دارالفكر، ط 2، 1410 ه. ق)، ص 115-116؛ محمدبن حبيب بغدادى، المنمق فىاخبار قريش، تحقيق: خورشيد احمد فارق (بيروت: عالمالكتب، ط 1، 1405 ه. ق)، ص 152-153؛ محمدابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ 2، 1361)، ص 13-19.
2) . ابنكثير، پيشين، ص 156؛ محمد ابوالفضل ابراهيم (و همكاران)، قصصالعرب (قاهره: دار احياء الكتبالعربية، ط 5)، (قم: افست منشورات الرّضى، 1364) ج 1، ص 72.
نداشتند. آنان به همين بسنده كرده بودند كه از مراكز اجتماعات مردم دور باشند و از پرستش بتها بگريزند. چنين افرادى به همين اكتفا كرده و قانع بودند كه عقايد قومشان فاسد است.
بدون اينكه خود را به زحمت تبليغ و دعوت بيفكنند و نظر خود را آشكار كنند. از اينرو روابط آنان با قومشان عادى بود و هيچگونه برخوردى با آنان پيدا نكردند.(1)
دين مسيحيت نيز در بعضى از نقاط عربستان پيروانى داشت. اين آيين از طرف جنوب از راه حبشه و از طرف شمال از راه سوريه (نواحى تحت نفوذ روم شرقى) و نيز از شبه جزيرۀ سينا، به عربستان نفوذ كرده بود؛ ولى پيشرفت چندانى در آن سرزمين نكرده بود.(2)در شمال جزيرةالعرب، مسيحيت در ميان قبيلۀ «تَغْلِب» (تيرهاى از قبيلۀ ربيعه) و غسان و برخى از افراد قبيلۀ «قضاعه» رواج داشت.(3)(,4)
قسّبن ساعده، حنظلۀ طائى و اميةبن صلت را نيز از بزرگان مسيحيت شمردهاند. برخى از اينان شهر و مراكز اجتماع را ترك گفته به ديرنشينى و انزوا در بيابانها مىپرداختند.(4)
مسيحيت از قرن چهارم ميلادى در يمن نفوذ كرد. فيليپ حِتّى - كه خود يك مسيحى است -
1) . جواد على، المفصل فى تاريخالعرب قبلالاسلام (بيروت: دارالعلم للملايين، ط 1، 1968 م)، ج 6، ص 449؛ حسينى طباطبايى، خيانت در گزارش تاريخ (تهران: انتشارات چاپخش، 1366 ش)، ج 1، ص 120؛ ابنهشام، سيرةالنبى، ج 1، ص 237.
2) . حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده (تهران: سازمان انتشارات جاويدان، چ 5، 1362)، ج 1، ص 64.
3) . همان، ص 64؛ شهابالدين الأبشهى، المستطرف فى كل فن مستظرف (بيروت: دار احياء التراث العربى)، ج 2، ص 88؛ ابنقتيبه، المعارف، تحقيق: ثروت عكاشه (دارالكتب، 1960 م)، ص 621؛ الأمير ابوسعيد الحميرى، الحورالعين، تحقيق: كمال مصطفى (تهران: 1972 م)، ص 136.
4) . احمد امين، فجرالاسلام (قاهره: مكتبة النهضة المصرية، ط 9، 1964 م)، ص 27.
مىنويسد:
نخستين هيأت مسيحى كه به جنوب عربستان رفت و خبر آن درست است، همان است كه امپراتور كنتانتيوس در سال 356 م. به رياست تئوفيلوس اندوس اريوس فرستاد. اعزام هيأت مذكور، از انگيزههاى سياست جهانى آن روزگار و رقابت امپراتورى ايران و روم برسر مناطق نفوذ در جنوب عربستان مايه مىگرفت. تئوفيلوس، كليسايى در عدن و دو كليساى ديگر در كشور حميريان بنياد كرد. مردم نجران در سال 500 ميلادى به دين جديد گرويدند.(1)
هنگام ظهور اسلام قبايل طىّ، مذحج، بهراء، سليح، تنوخ، غسّان و لخم در يمن مسيحى بودند.(2)
مهمترين مركز مسيحيت در يمن، شهر «نجران» بود. نجران شهرى آباد و مرفّه بود، و شغل مردم آن، زراعت، بافت پارچههاى حرير، تجارت پوست و اسلحهسازى بود. اين شهر در كنار جادۀ بازرگانى قرار گرفته بود كه تا حيره امتداد داشت.(3)
مسيحيت همچنان در يمن رواج داشت تا آنكه ذونواس در يمن به قدرت رسيد و مسيحيان را در فشار گذاشت تا از آيين خود دست بردارند؛ وقتى مسيحيان مقاومت كردند، آنان را در گودالهايى از آتش سوزاند.(4)سرانجام ذونواس با مداخلۀ دولت حبشه در سال
1) . تاريخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاينده (تهران: انتشارات آگاه، چ 2، 1366)، ص 78. برخى از مورّخان آغاز نفوذ مسيحيت در يمن را به ورود يك قديس شامى به نام فَيْمِيُون به اين منطقه و فعاليت او در اين سرزمين نسبت مىدهند. (ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 32-\35)؛ ياقوت حموى، معجمالبلدان، (بيروت: داراحياء التراث العربى)، ج 5، ص 266، واژۀ نجران. ولى رنگ قصهپردازى وافسانه دارد و با آنچه از حِتّى نقل شد، سازگارى ندارد.
2) . تاريخ يعقوبى (نجف: مكتبةالحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 1، ص 224.
3) . احمد امين، پيشين، ص 26.
4) . گروهى از مفسّران مىگويند: آيات 4-9 سورۀ «بروج» دربارۀ كشتار مسيحيان نازل شده است، يا اينحادثه يكى از مصاديق آن آيات است. (تفسير الميزان، ج 20، ص 251-257.) آنجا كه خداوند مىفرمايد: «قُتل اصحابالأُخدود. النار ذات الوقود. اذ هم عليها قعود. و هم على ما يفعلون بالمؤمنين شهود. و ما نقموا منهم الا ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد. الذى له ملك السموات والأرض، والله على كل شىءٍ شهيد.»
525 م. شكست خورد و مسيحيان دوباره قدرت يافتند.(1)
يكى ديگر از مناطقى كه مسيحيت در آنجا نفوذ داشت، شهر «حيره»، در شرق عربستان بود.
اين آيين از طريق اسيران رومى در اين منطقه نفوذ كرده بود، دولت ايران از زمان هرمز اول مستعمراتى بهوجود آورده بود كه سكنۀ آنها را اسيران رومى تشكيل مىدادند و تعدادى از اين اسيران در حيره سكونت داشتند. به عقيدۀ برخى، سرچشمۀ نفوذ مسيحيت در حيره، همين اسيران بودند. درهرحال مبلغان مسيحى در حيره وجود داشته و در نشر اين آيين مىكوشيدند. در بازارهاى عرب به تبليغ و وعظ مىپرداختند و از قيامت و بهشت و دوزخ سخن مىگفتند. در اثر كوششهاى آنان، گروهى به اين آيين گرويدند و حتى هند - همسر نعمان پنجم - مسيحيت را پذيرفت و ديرى ساخت كه به نام «ديرهند» معروف شد و تا زمان طبرى باقى بوده است. حنظلۀ طائى، قسّبن ساعده و اميةبن صلت (كه قبلاً از آنها ياد كرديم) از مردمان حيره بودند.(2)
نعمان بن منذر - پادشاه حيره - نيز به تشويق عدىبن زيد، كيش مسيحيت را پذيرفت.(3)
در قرآن مجيد آيات متعددى در مورد مسيحيان و افكار و عقايد آنان و بيان موارد ضعف و اشتباه در عقايد و اعمالشان (به ويژه پندارشان درمورد الوهيت مسيح) وجود دارد(4). سيدمحمدحسين طباطبايى، تفسيرالميزان (قم: مطبوعاتى اسماعيليان، ط 3، 1393 ه. ق)، ج 3، ص 228 و 233.
(5)و اين، مهمترين گواه بر وجود اين آيين در زمان نزول قرآن در جزيرةالعرب، است. جريان مباهلۀ پيامبر اسلام نيز (كه در تاريخ اسلام معروف است) با كشيشان نجران بوده است.(5) البته چنانكه اشاره شد، مسيحيت در اثر مرور زمان، فروغ معنويت و اصالت خود را از
1) . احمد امين، پيشين، ص 27.
2) . احمد امين، پيشين، ص 28، 26، 25، 18.
3) . محمد ابوالفضل ابراهيم (و همكاران)، قصصالعرب، ج 1، ص 73؛ احمد امين، پيشين، ص 27.
4) . مائده
5) :73، 72، 18؛ نساء (4):171؛ توبه (9):30، ولى قرآن، مسيحيان را در برابر يهود كه دشمنترين دشمنان مسلمانان بودند، نزديكترين دوستان آنان معرفى مىكند. (مائده (5):82.)
دست داده و دستخوش تحريف گشته بود، بنابراين نمىتوانست خلأ فكرى و عقيدتى مردم آن زمان را پر كند و درون ناآرام آنان را آرامش دهد.
دين يهود، چند قرن پيش از ظهور اسلام در عربستان نفوذ يافته بود و برخى مناطق يهودىنشين پديد آمده بود كه از همه معروفتر «يثرب» بود كه بعدها «مدينه» ناميده شد. در «تَيْماء»(1)«فَدَك»(2)و «خيبر»(3)نيز نقاط يهودىنشين وجود داشت. يهوديان يثرب سه طايفۀ بنىنظير، بنىقَيْنُقاع و بنىقُريظه بودند.(4)
در مدينه غير از سه قبيلۀ يادشدۀ يهودى، دو قبيلۀ اوس و خزرج نيز سكونت داشتند كه در حوالى قرن سوم ميلادى، مدتى پس از استقرار يهوديان در يثرب، از يمن به اين شهر آمدند و ماندگار شدند. اين دو قبيله، بتپرست بودند و در اثر مجاورت با يهود، تعدادى از آنان به كيش يهود گرويده بودند. گفته شده كه در طائف نيز تعدادى يهودى زندگى مىكردند كه از يمن و يثرب رانده شده بودند و در آنجا سكنىگزيده، به تجارت اشتغال داشتند.(5)
1) . به گفتۀ ياقوت حموى، تيماء شهر كوچكى بوده بين شام و وادىالقرى (معجمالبلدان، ج 2، ص 67) ووادىالقرى بين مدينه و شام واز توابع مدينه بوده است. (همان، ج 5، ص 345.) بنابراين تيماء بين مدينه و شام بوده است. مقدسى - از دانشمندان اسلامى قرن چهارم - مىگويد: «تيماء شهرى است كهن در زمينى گسترده، پرنخل، داراى باغهاى فراوان و آب سرشار، با چشمهاى سبك و شگفتانگيز و زيبا كه از پنجرۀ آهنين به يك بركه مىريزد و سپس به باغها مىرود. چاههاى شيرين نيز دارد، در دشت واقع است ولى بيشتر آن ويرانه شده است.» (احسنالتقاسيم فى معرفةالأقاليم، ترجمۀ علىنقى منزوى، (شركت مؤلفان و مترجمان ايران، چ 1، 1361) بخش اول، ص 363.)
2) . فدك قريهاى در فاصلۀ دو يا سه روز مسافت از مدينه بوده است. (معجمالبلدان، ج 4، ص 238.)
3) . خيبر منطقهاى است در حدود 96 ميلى (192 كيلومترى) شمال مدينه (سمت شام) كه شامل هفت قلعه و داراى كشتزارها و نخلستانهاى بسيار بوده است. (معجمالبلدان، ج 2، ص 409.) فاصله آن را تا مدينه كمتر و بيشتر از اين نيز نوشتهاند. (ابوالفداء، تقويمالبلدان، ترجمۀ عبدالمحمد آيتى (انتشارات بنياد فرهنگ ايران)، ص 123.)
4) . حسن ابراهيم حسن، پيشين، ص 64.
5) . بلاذرى، فتوحالبلدان (بيروت: دارالكتب العلميه، 1398 ه. ق)، ص 67.
يهوديان در هر نقطهاى از عربستان كه سكونت مىگزيدند، در پرتو مهارت در زراعت شهرت مىيافتند. در مدينه نيز علاوه بر كشاورزى، به خاطر مهارت در حرفههايى مانند:
آهنگرى، رنگرزى و ساخت اسلحه، شهرت به دست آورده بودند.(1)
كيش يهود در ميان قبايل حمير، بنىكنانه، بنىحارث بنكعب، كنده،(2)غسّان و جذام نيز پيروانى يافته بود.(3)
يهوديان در هر منطقهاى كه سكونت مىكردند، تعاليم تورات و افكار و عقايد خويش را ترويج مىكردند. يمن نيز مدتى تحت نفوذ يهود قرار گرفت و ذونواس - پادشاه يمن - كه يهودىگرى را پذيرفته بود، مسيحيان را سركوب و كيش يهود را كيش رسمى اعلام كرد.
به عقيدۀ بعضى از مورّخان، ذونواس در اين اقدام نه انگيزۀ مذهبى، بلكه انگيزۀ ملى و وطنپرستانه داشت. به اين معنا كه مسيحيان نجران با كشور حبشه روابط دوستانه داشتند و دولت حبشه با حمايت از مسيحيت در نجران آن را دستاويز مداخله در امور يمن و رسيدن به مقاصد خويش قرار داده بود. از اينرو ذونواس و طرفداران او مىخواستند با سركوب مسيحيان، حبشه را از اين پايگاه، محروم سازند، به همين جهت پس از كشتار مسيحيان نجران، يكى از آنان كه سالم مانده بود به حبشه شتافت و از امپراتور حبشه درخواست كمك كرد و اين امر منجر به جنگ بين دو كشور و شكست ذونواس در سال 525 م. گرديد و نجران تا بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همچنان مركز مهمى براى مسيحيت به شمار مىرفت.(4)
1) . احمد امين، فجرالاسلام، ص 24.
2) . ابنقتبيه، المعارف، تحقيق: ثروت عكاشه (قم: منشوراتالرضى، ط 1، 1415 ه. ق)، ص 621؛ الأميرابوسعيد بن نشوارالحميرى، الحورالعين، تحقيق: كمال مصطفى (تهران: 1972 م.)، ص 136. در كتاب المستطرف ج 2، ص 88، نام قبيلۀ حمير «نمير» ضبط شده است كه گويا اشتباه چاپى است.
3) . تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 257.
4) . احمد امين، پيشين، ص 23، 24 و 27؛ ر. ك: ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 37؛ ياقوت حموى، معجمالبلدان، ج 5، ص 266.
برخى، پيدايش اين گروه را از زمان سلطنت تهمورث و بنيانگذار اين كيش را «بوذاسف» مىدانند. ابوريحان بيرونى (360-440 ه. ق) پس از بيان تاريخچۀ پيدايش اين گروه، مىگويد:
... ما از آنان بيش از اين نمىدانيم كه خداوند را يگانه، و او را از صفات بد منزّه و پيراسته مىدانند (\ صفات سلبيّه) مثل اينكه مىگويند: خدا محدود نيست، ديده نمىشود، ستم نمىكند. آنان تدبير عالم را به فلك و كرات آسمانى نسبت مىدهند و به حيات و نطق و شنوايى و بينايى افلاك اعتقاد دارند و انوار را تعظيم مىكنند. صابئيان براساس عقيده به ستارگان و ارتباط حركات آنها با مقدرات زمين، مجسمۀ آنها را در معابد خود نصب مىكردند. چنانكه مجسمۀ خورشيد را در بعلبك، مجسمۀ ماه را در حرّان و مجسمۀ زهره را در يك قريه نصب كرده بودند.(1)
مركز صابئين شهر «حرّان»(2)بوده است. اين كيش، روزگارى تا روم، يونان، بابل و ديگر نقاط جهان نفوذ كرده بود.(3)قرآن مجيد در سه مورد از آنان نام برده است.(4). در كنار رود كارون، اهواز، خرمشهر، آبادان، شادگان و دشت ميشان.(5)اين فرقه در زمان ما، رو به انقراض است و تنها تعدادى از آنان در خوزستان(5) و عراق(6)بهسر مىبرند.(7)
1) . الآثارالباقية، ترجمۀ اكبر داناسرشت، (تهران: چ 3، 1363)، ص 294-295.
2) . حرّان شهرى بزرگ بين دجله و فرات بود، (محدودۀ تقريبى عراق كنونى) اما امروزه ويران شده و بهصورت قريۀ مخروبهاى درآمده است. در اوايل اسلام اين شهر آباد بوده و دانشمندان بزرگى از آن برخاستهاند. (معجمالبلدان، ج 2، ص 235-236؛ تقويمالبلدان، ص 303، 307، 309؛ محمد معين، فرهنگ فارسى، (تهران: اميركبير) ج 5، ص 457.)
3) . طباطبايى، تفسيرالميزان، ج 10، ص 279.
4) . بقره (2):62؛ مائده
5) :69؛ حج (22):17.
6) . در اطراف دجله و فرات در بغداد، حله، ناصريه، عماره، كوت، ديالى، كركوك، موصل، رمادى، سليمانيه و كربلا.
7) . دربارۀ ريشۀ اشتقاق كلمۀ «صابئى» و اينكه آيا اين كلمه عربى است يا عبرى و معناى آن چيست؟ ونيز پيرامون عقايد صابئىها و اينكه از پيروان كدام يك از پيامبران هستند. ر. ك: آلوسى، بلوغالأرب، ج 2، ص 223-228، يحيى نورى، اسلام و عقايد و آراء بشرى (تهران: مؤسسۀ مطبوعاتى فراهانى، چ 2، 1346)، ص 431-432؛ شهرستانى، الملل والنحل، تحقيق: محمد سيدكيلانى (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 230؛ ج 2، ص 5.
خاستگاه و مركز كيش زردشتى، مزدكى و مانوى، ايران بوده است. اما اينكه آيا اين كيشها قبل از ظهور اسلام به حجاز نفوذ كرده بودهاند يا نه، اختلاف وجود دارد. برخى از مورّخان معاصر به وجود اين كيشها در عربستان آن روز معتقد شدهاند، اما اسناد تاريخى، تنها نفوذ كيش مانوى در آن منطقه را تأييد مىكند.
يعقوبى مىنويسد:
گروهى از عرب به كيش يهود گرويدند، گروهى ديگر مسيحيت را پذيرفتند و گروهى نيز زنديق گشته به كيش ثنوى (\ دوگانهپرستى) درآمدند.(1)
گرچه كلمۀ «زنديق» به معناى ملحد و منكر خدا به كار مىرود، اما به عقيدۀ صاحبنظران، در اصل به معناى فرقهاى از پيروان كيش مانى بوده است و سپس شامل تمام مانوىها گرديده و آنگاه كافر و دهرى هم مشمول آن شدهاند. بنابراين در منابع قديم، مراد از زندقه كيش مانى است(2)و مىدانيم كه مانوى تركيبى از مسيحيت و مجوسىگرى است.(3)
1) . تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 226.
2) . احمد امين، فجرالاسلام، ص 108؛ داود الهامى، ايران و اسلام (قم: كانون نشر حديد)، ص 392. بيرونى پس از اشاره به اينكه مزدكيان به مناسبت پيروى از زند (\ تفسير اوستا) زنادقه ناميده مىشوند، مىنويسد: «مانويان را نيز مجازاً زنادقه مىگويند و فرقۀ باطنيه را نيز در اسلام چنين مىنامند؛ زيرا اين دو دسته، در توصيف خداوند به برخى از صفات و نيز در تأويل ظواهر، شبيه مزدكيه مىباشند.» (الأثارالباقية، ترجمۀ اكبر داناسرشت، ص 312.) عبدالحسين زرّينكوب در اين زمينه مىنويسد: «لفظ زنديق اشتقاق آن از زنديك پهلوى، امروز ديگر تقريباً مسلم شناخته مىشود، در عهد اسلامى، گذشته از استعمال دربارۀ مانويه بر همۀ كسانى كه به نوعى الحاد و شك و بىاعتقادى متهم بودهاند، نيز اطلاق مىشده است.» (نه شرقى نه غربى، انسانى، ص 110.)
3) . شهرستانى، پيشين، ص 244. يكى از مستشرقان مىگويد: «اگر كيش مانى را زردشتىگرى آميخته به مسيحيت بدانيم، به واقعيت نزديكتر است از اينكه آن را مسيحيت آميخته به زردشتىگرى بناميم.» (احمد امين، فجرالاسلام، ص 104) در مورد مانى و كيش او ر. ك: عبدالحسين زرّينكوب، نه شرقى نه غربى، انسانى، ص 72-76.
گروهى از مورّخان تصريح كردهاند كه زندقه در ميان قريش بوده و آن را از مردم حيره گرفته بودند.(1)اخذ اين كيش از حيره گواه بر اين است كه مقصود، دوگانهپرستى است؛ زيرا حيره تحتالحمايه و همسايۀ ايران بود و آيينهاى ايرانى كه بر دوگانهپرستى استوار بود به آنجا نفوذ كرده بود.
در عصر جاهليت، گروهى از مردم جزيرةالعرب، همچون بسيارى از مردم مناطق ديگر، اجرام آسمانى مانند خورشيد و ماه و برخى از ستارگان را مىپرستيدند و آنها را داراى نيروى مرموزى مىپنداشتند كه سرنوشت و مقدرات جهان و جهانيان را رقم مىزنند؛ مثلاً قبيلۀ خُزاعه و حِمْيَر، ستارۀ «شِعْرى» را كه از ستارگان ثابت و درخشان است، مىپرستيدند.
همچنين ابوكبشه از اجداد مادرى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از پرستندگان اين ستاره بوده است.(2)
1) . ابنقتيبه، المعارف (قم: منشورات الرضى، ط 1، 1415 ه. ق)، ص 621؛ الأبشهى، المستطرف فى كل فنمستظرف، ج 2، ص 88؛ ابنرسته، الأعلاق النفيسة، ترجمۀ حسين قرهچانلو (تهران: اميركبير، چ 1، 1365)، ص 264؛ احمد امين، فجرالاسلام، ص 108. به گفتۀ محمد بن حبيب بغدادى، از قريش صخربن حرب (\ ابوسفيان)، عقبةبن ابىمعيط، ابىبن خلف، ابو عزة (\ عمربن عبدالله جمحى) نضر بن حارث، نُبيه و منبّه (پسران حجاج بن عامر سهمى) عاصبن وائل سهمى، و وليدبن مغيرۀ مخزومى، از اين گروه بودند. (المنمق فى اخبار قريش، ص 288-289؛ المحبر، ص 161) ولى در سخنان و اظهارات و موضعگيريهاى اينان در برابر اسلام، هيچ نشانهاى كه اين معنا را تأييد كند، به چشم نمىخورد؛ بلكه شواهد و قراين، بتپرستى آنها را نشان مىدهد. عبدالحسين زرّينكوب، در بحث زنديق و زنادقه مىنويسد: «... لفظ زندقه چنانكه از ثعلب نقل كردهاند، بر دهريه نيز اطلاق مىشده است. دهريه عبارت بودند از كسانى كه منكسر استناد حوادث و امور عالم به يك صانع مختار مىبودهاند. زنادقۀ قريش كه نام ابوسفيان و عقبةبن ابىمعيط و نضربن حارث و عاصبن وائل و وليدبن مغيره جزء آنها آمده است، در واقع صاحبان اينگونه اعتقاد به شمار مىآمداند. از اخبار و اشعار راجع به رؤسا و شيوخ قديم قريش برمىآيد كه زندقۀ منسوب به آنها عبارت از نفى صانع و ردّ اعتقاد به حشر و حيات عُقبى بوده است....» (نه شرقى، نه غربى، انسانى، ص 107.)
2) . طباطبايى، تفسيرالميزان، ج 19، ص 49.
گروهى از قبيله طىّ نيز ستارۀ «ثُريّا» را پرستش مىكردند.(1)موضوع پرستش افلاك و ستارگان چنان رايج بوده كه در ادبيات وافسانهها و خرافات عرب منعكس شده است.(2)اصولاً علاوه بر صابئين كه خورشيد و ماه را مىپرستيدند، همۀ بتپرستان، اين دو موجود آسمانى را تقديس مىكردند.(3)
قرآن مجيد از پرستش كرات آسمانى نهى، و آن را نكوهش كرده و تأكيد مىكند كه اين موجودات محدود، خود مخلوق آفريدگار جهان، و مسخّر فرمان و ارادۀ او هستند و در پيشگاه پروردگار، ساجد و خاضعند. بنابراين بايد راهنماى بشر (نه معبود او) به سوى آفريدگار بزرگ عالم باشند، چرا كه اينها نشانههاى قدرت و علم او هستند:
و [خداوند] شب و روز و خورشيد و ماه را براى شما مسخّر و رام ساخت و ستارگان نيز مسخّر [فرمان شما] شدهاند، در آن، نشانههايى است [از عظمت خدا] براى گروهى كه عقل خود را به كار مىگيرند.(4)و از نشانههاى [قدرت] او شب و روز و خورشيد و ماه است. نه براى خورشيد سجده كنيد و نه براى ماه، براى خدا كه آفرينندۀ آنهاست، سجده كنيد اگر مىخواهيد او را بپرستيد.(5)و [آيا از كتب پيامبران پيشين به او نرسيده است كه] اوست پرودگار ستارۀ شِعرى.(6)
اين آيات گواه اين معناست كه در عصر بعثت پيامبر اسلام، پرستش اين كرات رايج بوده است.
گذشته از پيروان كيشهايى كه ياد كرديم، گروهى از مردم عربستان نيز، جنّ و فرشتگان را
پرستش مىكردند. عبداللهبن زبعرى - يكى از سران مكه - مىگفت: «ما، فرشتگان را مىپرستيم، يهود، عُزير را و مسيحيان عيسى را مىپرستند، از محمد بپرسيد: همۀ ما با اين معبودها به جهنم مىرويم؟!»(1)
بنومليح كه شاخهاى از قبيلۀ خزاعه بودند، جن را مىپرستيدند.(2)گفته شده نخستين كسانى كه جن را پرستيدند، گروهى از مردم يمن و سپس قبيلۀ «بنىحنيفه» بودند و پس از آنها بهتدريج در ميان عرب گسترش يافت.(3)به گفتۀ برخى از مفسران، گروهى معتقد بودند كه خداوند با جنّيان ازدواج كرده و فرشتگان ثمرۀ اين ازدواجند!.(4)خداوند در قرآن پرستش جن و فرشتگان و باور نادرست دربارۀ آنان را نكوهش مىكند:
و براى خدا شريكانى از جن قرار دادهاند و حال آنكه خدا آنها را آفريده است...(5). سبأ (34):40-41.
(6)و [ياد كن] روزى را كه خداوند همۀ آنان را برمىانگيزد و سپس به فرشتگان مىگويد: آيا اينان شما را مىپرستيدند؟ فرشتگان مىگويند: پيراسته و منزّهى [از اينكه همتايى داشته باشى]، ولىّ ما، تنها تويى نه آنها، بلكه جنّ را مىپرستيدند و بيشترشان به آنها ايمان داشتند.(6) روشن است كه اين سؤال جنبۀ استفهامى و كشف مجهول ندارد؛ زيرا خداوند به همه چيز عالم است، بلكه هدف از اين سؤال اين است كه حقايق از زبان فرشتگان بيان شود تا عبادتكنندگان آنها، سرافكنده شوند. و نيز از پاسخ فرشتگان روشن مىشود كه آنان به پرستش خويش از طرف گروهى از انسانها راضى نبودند، ولى جنّيان به اين امر راضى بودند.
در هر حال پرستش اين دو دسته از موجودات نامرئى بىشباهت به آيينهاى ثنوى نبود؛ زيرا آنان جنّيان را منشأ شرّ و آزار، و فرشتگان را سرچشمۀ نور، رحمت و بركت مىپنداشتند.
1) . ابنهشام، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعةمصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 385.
2) . هشامبن محمد كلبى، كتاب الأصنام، ترجمۀ سيد محمدرضا جلالى نايينى، تهران، 1348، ص 42.
3) . طباطبابى، پيشين، ج 2، ص 42.
4) . طبرسى، مجمعالبيان، شركةالمعارف الاسلامية، 1379 ه. ق، ج 8، ص 46.
5) . انعام
6) :100.
بعضى
از اعراب، وقتى شب هنگام به درهاى وارد مىشدند، مىگفتند: «از شرّ سفيهان اين سرزمين، به بزرگ و رئيس آنها پناه مىبرم!»(1)و عقيده داشتند كه با گفتن اين سخن، بزرگ جنّيان، آنها را از شر سفيهان حفظ مىكند؛ مؤيد اين معنا سخن پروردگار در قرآن است:
بگو: به من وحى شده است كه مردانى از آدميان به مردانى از جن پناه مىبردند و آنها بر سركشى و گمراهيشان مىافزودند.(2)
سابقۀ شهر مكه به زمان حضرت ابراهيم برمىگردد كه به امر پروردگار، همسرش هاجر و فرزند شيرخوارش اسماعيل را از شام آورد و در سرزمينى خشك و بىآب و علف جا داد(3)پس از پيدايش «آب زمزم» به ارادۀ خداوند جهت استفادۀ اين دو،(4)قبيلۀ «جُرْهُمْ» از قبايل جنوب (كه بر اثر قحطى و خشكسالى، بهسمت شمال حركت كرده بودند) در آن نقطه سكنى گزيدند.(5)اسماعيل كه به سن جوانى رسيد با دخترى جرهمى ازدواج كرد.(6)ابراهيم از طرف خداوند مأمور شد به كمك فرزندش اسماعيل، كعبه را بنيان نهد.(7)با ساختهشدن كعبه، شالودۀ شهر مكّه ريخته شد و نسل اسماعيل به مرور زمان در مكه افزايش يافت.
عدنان، جدّ اعلاى عرب عدنانى (عرب مكه) و جد بيستم حضرت محمد صلى الله عليه و آله از نسل اسماعيل
1) . اعوذ بعزيز هذا الوادى من شرّ سفهاء قومه. (آلوسى، پيشين، ج 2، ص 232.)
2) . «و انه كان رجال من الأنس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقاً.» (جن (72):6.)
3) . ابراهيم (14):37.
4) . ابنهشام، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 55 و 116؛ ازرقى، تاريخ مكه، تحقيق: رشدى الصالح ملحس (قم: منشوراتالرضى، 1369)، ج 1، ص 55؛ تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1348 ه. ق)، ج 1، ص 18؛ ابنرسته، الأعلاق النفيسه، ترجمۀ حسين قرهچانلو (تهران: اميركبير، 1365)، ص 51.
5) . ازرقى، پيشين، ص 57؛ مسعودى، مروّجالذهب (بيروت: دارالأندلس، ط 1، 1965 م.)، ج 2، ص 20.
6) . تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 19 و 193؛ ازرقى، پيشين، ص 57.
7) . بقره (2):127.
بود. عدنانىها كه ساكن «حجاز»، «نجد» و «تهامه»، بودند و از نوادگان اسماعيل،(1)سالها از شريعت ابراهيم پيروى مىكردند. به گفتۀ يعقوبى:
قريش و عموم فرزندان عدنان پاىبند پارهاى از احكام دين ابراهيم بودند. آنان كعبه را زيارت مىكردند، مناسك حج را بهپا مىداشتند، مهماننواز بودند، ماههاى حرام را گرامى مىداشتند، كارهاى زشت، قطع ارتباط با يكديگر و ستمگرى را ناروا مىشمردند و بدكاران را كيفر مىنمودند.(2)
بقاياى تعاليم و سنتهاى ابراهيمى مانند اعتقاد به الله، حرمت ازدواج با مادر و دختر، مناسك حج و عمره و قربانى، غسل جنابت،(3)ختنه، كفن و دفن مردگان،(4)تا زمان ظهور اسلام همچنان در ميان آنان رايج بود و بهسنتهاى دهگانۀ مربوط به نظافت بدن و ستردن موهاى زايد و مانند آن پاىبند بودند.(5)همچنين برحرمت و قداست چهار ماه حرام را كه باز از سنتهاى ابراهيم عليه السلام بود،(6)باور داشتند و اگر به عللى جنگ و خونريزى در آنها رخ مىداد، آن را جنگ «فجار» (\ ناروا و گناهآلود) مىناميدند.(7)بنابراين، آيين توحيد در ميان عرب آن منطقه سابقۀ ديرينه داشت و بتپرستى، بعدها در آنجا نفوذ كرد و موجب انحراف آنان از آيين يكتاپرستى شد.
اسناد و شواهد گوناگون نشان مىدهد كه سرچشمۀ اصلى نفوذ و پيدايش بتپرستى در ميان
1) . بنابريك تفسير، جملۀ «ملة ابيكم ابراهيم» درآيه 78 سورۀ «حج»، اشاره به همين معناست. (طبرسى، مجمعالبيان، ج 7، ص 97.)
2) . تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 224.
3) . مجلسى، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الأسلاميه)، ج 15، ص 170؛ هشام كلبى، الأصنام، ص 6.
4) . شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعة (بيروت: داراحياء التراث العربى، ط 4)، ج 1، كتاب الطهارة، ابواب الجنابة، حديث 14، ص 465؛ طبرسى، احتجاج (نجف: المطبعة المرتضوية، 1350 ه. ق)، ص 189.
5) . شهرستانى، المللوالنحل (قم: منشورات الرضى)، ج 2، ص 257.
6) . طباطبايى، الميزان (بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات)، ج 9، ص 272.
7) . شهرستانى، پيشين، ص 255؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 12.
عرب دو عامل بوده است:
الف) شخصى به نام عَمْروبن لُحَىّ - رئيس قبيلۀ خزاعه - كه در زمان خود در مكه قدرت و نفوذ بسيار داشت و متولى كعبه بود،(1)سفرى به شام كرد و در آنجا گروهى از «عمالقه»(2)را ديد كه بت مىپرستيدند. وقتى كه از علت پرستش آنها پرسيد، گفتند: «اينها براى ما باران نازل مىكنند و ما را يارى مىدهند.» او از آنان تقاضاى بتى كرد و آنها بت «هبل» را به وى دادند و او آن را به مكه آورد و در كعبه نصب كرد و مردم را به پرستش آن دعوت نمود.(3)علاوه بر اين، دو بت «اساف»(4)و «نائله» را نيز كنار كعبه قرار داد و مردم را به پرستش آنها واداشت(5)و بدين ترتيب بتپرستى را پايهگذارى كرد. از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:
عمروبن لحى نخستين كسى بود كه دين اسماعيل را تغيير داد و بتپرستى را پايه گذارى
1) . ازرقى، پيشين، ج 1، ص 88، 100، 101؛ محمود آلوسى، بلوغالأرب فى معرفة احوالالعرب (قاهره: دارالكتب الحديثة، ط 3)، ج 2، ص 200؛ على بن برهان الدين الحلبى، السيرة الحلبية (بيروت: دار المعرفة)، ج 1، ص 16.
2) . عمالقه گروهى از فرزندان نوح بودهاند كه به مناسبت جدشان عِملاق يا عِمليق، به اين نام ناميده شدهاند. (ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 8 و 79؛ ابن كثير، البداية والنهاية، ج 2، ص 188؛ علىبن برهانالدين الحلبى، السيرةالحلبية، ج 1، ص 17.)
3) . آلوسى، پيشين، ج 2، ص 201؛ شهرستانى، پيشين، ص 243؛ علىبن برهانالدين الحلبى، پيشين، ص 17؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 224؛ شهابالدين الأبشهى، المستطرف (بيروت: دار احياء التراث العربى)، ج 2، ص 88؛ مسعودى، مروجالذهب (بيروت: دارالاندلس، ط 1)، ج 2، ص 29؛ هشام كلبى، الاصنام، ترجمۀ سيد محمدرضا جلالى نايينى، 1348)، ص 6؛ محمدبن حبيب، المنمق فى اخبار قريش، تحقيق: خورشيد احمد فارق (بيروت: عالمالكتب، ط 1، 1405 ه. ق)، ص 328. در بعضى از منابع آمده است كه او هبل را از عراق آورد (ازرقى، اخبار مكه، ج 1، ص 117؛ ابنهشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 79؛ ابنكثير، البداية والنهاية، ج 2، ص 188.) اما طبق روايتى، سنگ بت هبل از سنگهاى «مأزمين» (گذرگاهى بين عرفات و مشعر) گرفته شده بود، و از اين رو پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هنگام عبور از آنجا، نسبت به آن ابراز نفرت مىكرد (محمدبن حسن حرّ عاملى، وسائل الشيعة، بيروت: دار احياء التراث الاسلامى، ج 10، كتاب الحج، باب استحباب التكبير بين المأزمين، ص 36، حديث 1.)
4) . اساف، هم با فتح حمزه و هم با كسر آن ضبط شده است (ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 84، پاورقى.)
5) . ازرقى، پيشين، ج 1، ص 88؛ شهرستانى، پيشين، ج 2، ص 243 و 347.
كرد و من او را در آتش جهنّم ديدم.(1)
ب) وقتى كه فرزندان اسماعيل در مكه افزايش يافتند و ناگزير براى تأمين زندگى به شهرها و مناطق ديگر مىرفتند، بر اساس علاقهاى كه به مكه و حرم داشتند، هركدام سنگى از حرم را به احترام مكه، همراه خود مىبرد و هرجا فرود مىآمد، سنگ را در نقطهاى قرار داده (همچون طواف گرد كعبه) گرد آن طواف مىكرد. كمكم انگيزۀ اصلى اين كار به فراموشى سپرده شد و هريك از اين سنگها به يك بت تبديل گرديد و هر سنگى را كه مىپسنديدند، پرستش مىكردند. بدين ترتيب آيين سابق خويش را فراموش كرده، دين ابراهيم و اسماعيل را دگرگون ساختند و به بتپرستى روى آوردند.(2)
البته اين دو عامل، نقطۀ آغاز نفوذ بتپرستى در اين منطقه بوده است. طبعاً عواملى مانند:
جهل، حسّگرايى انسان (كه مىخواهد حتى خدايش ملموس و محسوس باشد)،(3)اختلافها و رقابتهاى قبيلگى (كه هر قبيله مىخواست بت جداگانهاى داشته باشد)، رياستطلبى رؤسا و شيوخ قبايل (كه مىخواستند تودۀ مردم همچنان در جهل و گمراهى بمانند تا بهتر فرمانبرى كنند) و بالاخره تقليد كوركورانه از گذشتگان، به گسترش دامنۀ آن كمك كرد و به مرور، اشكال مختلف بتپرستى و مراسم گوناگون نيايش، نذر، رايزنى و استمداد از بتها، شاخ وبرگ فراوان يافت(4). كلبى، پيشين، ص 32.
(5)و تعداد بتها فزونى گرفت بهطورىكه در هر خانهاى بتى وجود داشت كه هنگام سفر، به آن دست مىماليدند و تبرّك مىجستند(5) و
1) . ابنهشام، پيشين، ص 79؛ علىبن برهانالدين، پيشين، ص 17؛ ابنعبدالبر، الأستيعاب، (در حاشيه الأصابه) ج 1، ص 120، شرح حال اكثمبن جون خزاعى؛ ابناثير، اسدالغابة (تهران: المكتبة الاسلامية)، ج 4، ص 390؛ شيخ محمدتقى التسترى، الأوائل، ط 1، ص 217؛ ابىالفدا اسماعيل بن كثير، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعة عيسى البابى الحلبى، 1384 ه. ق)، ج 1، ص 65؛ ازرقى، پيشين، ص 116.
2) . آلوسى، پيشين، ج 2، ص 200؛ المستطرف، ج 2، ص 88؛ ابىالفداء اسماعيلبنكثير، السيرةالنبوية، ج 1، ص 62؛ البداية والنهاية (بيروت: مكتبةالمعارف)، ج 2، ص 188؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 79؛ طباطبايى، الميزان، ج 10، ص 286.
3) . طباطبايى، همان، ج 1، ص 272.
4) . انعام (6):136، 138، 139؛ مائده
5) :3، 90، 103، هشام كلبى، الأصنام، ص 28.
هنگام فتح مكه، بالغ بر سيصد و شصت بت در اين شهر وجود داشت!(1)
بتپرستان، منكر «الله» نبودند و چنانكه قرآن نقل مىكند، الله را خالق آسمان و زمين و جهان هستى مىدانستند.(2)اما دو اشتباه بزرگ داشتند كه ريشۀ گمراهى آنها به شمار مىرفت:
آنها فرشتگان را كه بندگان خداى رحمانند، مؤنث پنداشتند، آيا شاهد آفرينش آنها بودهاند [تا بدانند از كدام جنسند؟] گواهى آنان نوشته مىشود [و از آن] بازخواست خواهند شد.(3)كسانى كه به آخرت ايمان ندارند، فرشتگان را به نام دختران نامگذارى مىكنند.(4)و [مشركان] گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود گرفت! [نه،] او [از داشتن فرزند] منزّه است، بلكه [فرشتگان] بندگان گرامىاند.(5)
1) . شيخ طوسى، الأمالى (قم: دارالثقافة، ط 1، 1414 ه. ق)، ص 336؛ آلوسى، بلوغالأرب، ج 2، ص 211؛ ازرقى، پيشين، ج 1، ص 121؛ السيرةالحلبيّة، ج 3، ص 30؛ ر. ك: الميزان، ج 26، ص 271 براساس روايتى از امام رضا عليه السلام.
2) . و اگر از آنان بپرسى: چه كسى آسمانها و زمين را آفريده، حتماً مىگويند: الله. (لقمان (31):25؛ زمر (39):38؛ زخرف (43):9.) و اگر از آنها بپرسى: چه كسى آنها را آفريده خواهند گفت: الله، (زخرف (43):87.) بگو: چه كسى از آسمان و زمين به شما روزى مىدهد؟ يا چه كسى مالك [وخالق] گوش و چشمهاست؟ و چه كسى زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مىآورد؟ و چه كسى امور [جهان و جهانيان] را تدبير مىكند؟ به زودى خواهند گفت: الله. (يونس (10):31.)
3) . زخرف (43):19.
4) . نجم (53):27.
5) . انبياء (21):26.
... و از نادانى، براى خدا پسران و دخترانى ساخته و پرداختهاند، او پيراسته و برتر است از آنچه او را با آن وصف مىكنند... چگونه ممكن است فرزندى داشته باشد؟! حال آنكه همسرى نداشته است، و همه چيز را آفريده و او به همه چيز دانا است.(1). زخرف (43):16.(2)مقام پروردگار ما بلند و با عظمت است و او هرگز نه همسرى گرفته و نه فرزندى.(3)
خداوند در آيات متعددى، مشركان را نكوهش مىكند كه چگونه دختران را كه بد مىپنداشتند به خدا نسبت مىدهند، ولى پسران را سهم خود مىشمارند:
آيا سهم خدا دختران است و سهم شما پسران؟!(4)از آنها بپرس: آيا پروردگارت دخترانى دارد و پسران از آنِ آنها است؟! آيا ما، فرشتگان را مؤنث آفريديم و آنها ناظر بودند؟!(5)آيا لات و عزّى را، و سومين آنها، منات را ديدهايد؟ آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر؟! در اين صورت، اين، تقسيمى ناعادلانه است! اينها فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهايد!(6)آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب كرده و پسر را براى شما؟!(6) ميان او [خدا] و جنّ، خويشى و نسبتى قايل شدهايد درحالى كه جنيان مىدانند خود [در دادگاه الهى] احضار مىشوند. خداوند پيراسته و منزّه است از آنچه او را با آن وصف مىكنند.(7)
بنا بر يك تفسير، مقصود از نسبت و خويشى خداوند با جن، پندار آنان دربارۀ ازدواجخدا با جنيان بود و
فرشتگان ثمرۀ اين ازدواج بودند!(1)
از طرف ديگر، گرچه بتها را «خالق» جهان نمىدانستند، اما براى آنها نوعى مقام «ربوبيت» و «كردگارى» قايل بودند و آنها را در تدبير امور جهان و سرنوشت بشر مؤثر مىپنداشتند و رفع گرفتاريها و مشكلات خويش را از آنها مىخواستند. درحالىكه از نظر اسلام، همچنان كه خالق جهان هستى، الله است، تدبير امور جهان نيز تنها در دست اوست(2). «و يعبدون من دوناللّه مالا يضرّهم ولا ينفعهم و يقولون هؤلاء شفعاؤنا عنداللّه قل اتنبّئون الله بما لا يعلم فى السّموات و لا فىالأرض سبحانه و تعالى عمّا يشركون.» (يونس (10):18.)(3)(\ توحيد افعالى) و بتها موجودات بىجان و فاقد ادراك و ارادهاند. قرآن پندار بىپايۀ آنان را در اين زمينه چنين نقل و نكوهش مىكند:
آنها غير از خدا، چيزهايى را مىپرستند كه به آنان نه زيان مىرساند و نه سودى و مىگويند:
اينها شفيعان ما نزد اللّه هستند! بگو آيا خدا را به چيزى خبر مىدهيد كه نه در آسمانها سراغ دارد و نه در زمين! او منزه و برتر است از همتايانى كه [براى او] قرار مىدهند.(3) آگاه باشيد كه دين خالص از آنِ خداست، و كسانى كه غير او را اولياى خود قرار دادند، [و گفتند:] اينها [بتها] را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به الله نزديك سازند، خداوند [روز قيامت] ميان آنان [مشركان و يكتاپرستان] در آنچه با هم اختلاف دارند، داورى خواهد كرد، خداوند كسى را كه دروغگو و كفرانكننده و ناسپاس است، هدايت نمىكند.(4)
و به جاى خداى يگانه معبودانى اختيار كردند تا براى آنان مايۀ عزت
1) . سيوطى، الدرالمنثور، ج 7، ص 133؛ ابنكثير، تفسير، ج 4، ص 23؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 8، ص 460.
2) . «و قل الحمد لله الذّى لم يتّخذ ولداً ولم يكن له شريك فى الملك ولم يكن له ولىّ من الذلّ و كبّره تكبيراً.» (اسراء (17):111) «قل اللّهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشا، بيدك الخير انك على كل شى قدير.» (آل عمران
3) :26.)
4) . «الا للّه الّدين الخالص و الذّين اتّخذوا من دونه اولياء ما نعبدهم الّا ليقرّبونا الى الله زُلفى ان الله يحكم بينهم فى ما هم فيه يختلفون، ان الله لا يهدى من هو كاذب كَفّار.» (زمر (39):3.)
باشد.(1)
و به جاى خداى يگانه معبودانى اختيار كردند تا مگر يارى شوند.(2)
به همين سبب كه بتپرستان، بتها را در عبادت، و نيز در تدبير امور جهان، شريك خدا قرار مىدادند، قرآن آنها را «مشرك» معرفى مىكند.
در هر صورت، هنگام ظهور اسلام، بتپرستى با تشريفات و مراسم گسترده و شاخ و برگهاى فراوانش، چهرۀ حنيفيت را مسخ كرده بود و مشركان از نظر دينى، وضع آشفتهاى داشتند. از يكسو به بت و بتپرستى و مراسم آن سخت پاىبند بودند و بقاياى آيين حضرت ابراهيم را مانند «حج»، «عمره» و «قربانى» به صورت ناقص، تحريف يافته و آميخته با خرافات و مظاهر شرك انجام مىدادند؛ مثلاً در عين تعظيم كعبه، معبدهاى ديگرى نيز ساخته بودند كه مثل كعبه گرد آنها طواف مىكردند و براى آنها هدايايى مىفرستادند و در كنار آنها قربانى مىكردند،(3)نمازشان در كنار كعبه چيزى جز سوت كشيدن و كفزدن نبود.(4)قبيلۀ قريش هنگام احرام حجو گفتن «لبّيك»، نام بتهايشان را همراه نام خدا مىبردند(5)و بدين ترتيب حجابراهيمى را كه شامل عالىترين مظاهر توحيد است، به شرك آلوده مىكردند. دو قبيلۀ «اوس» و «خزرج»، پس از انجام اعمال حج، بهجاى آنكه در سرزمين منى سر بتراشند، در بازگشت به شهر خود (يثرب) پاى بت «منات» (كه سر راه مكه به يثرب در كنار دريا قرار داشت)(6)سر مىتراشيدند.(7)
1) . «واتَّخذوا مِن دونِ اللّه آلهةً لِيكونُوا لهم عِزّاً.» (مريم (19):81.)
2) . «و اتَّخذوا من دونِاللّه آلهة لعلّهم ينصرون.» (يس (36):74.)
3) . ابىالفداء اسماعيلبن كثير، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعة عيسى البابى الحلبى، 1384 ه. ق)، ج 1، ص 7؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، (قاهره: مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 85.
4) . «و ما كان صلاتهم عندالبيت الا مُكاءً و تصدية.» (انفال (8):35.)
5) . لبيك اللهم لبيك، لا شريك لك لبيك الا شريك هو لك تملكه و ما ملك. (ابنهشام، پيشين، ص 80؛ ابنكثير، پيشين، ص 63؛ شهرستانى، المللوالنحل، ج 2، ص 247؛ ابنكثير، البداية والنهاية، ج 2، ص 88.)
6) . هشام كلبى، الأصنام، ترجمۀ سيدمحمدرضا جلالى نايينى، 1348، ص 13؛ ابنهشام، السيرةالنبويّة، ج 1، ص 88؛ آلوسى، بلوغالأرب، ج 2، ص 202.
7) . هشامكلبى، پيشين، ص 14.
مشركان (اعم از زن و مرد) گاهى برهنه و عريان دور كعبه طواف مىكردند(1)كه پيداست با حضور جمعيت در كنار كعبه، چه صحنۀ مبتذلى به وجود مىآمد!.
قريش بتهاى خود را كه در كنار كعبه قرار داده بودند، با مشك و عنبر خوشبو كرده، در برابر آنها به سجده مىافتادند و سپس گرد آنها مىگشتند و لبيك مىگفتند.(2)گرچه حرمت چهار ماه حرام را باور داشتند، اما براى آنكه دستشان در جنگ و خونريزى باز باشد، ماهها را به صورت اسمى و ظاهرى جابهجا كرده ماههاى حرام را به تأخير مىانداختند!.(3)
با ظهور و گسترش اسلام، تحول دامنهدار و عميقى در تمام شؤون زندگى مردم حجاز رخ داد و يك انقلاب و دگرگونى كامل به وقوع پيوست و كمكم دامنۀ آن در تمام نواحى جزيرةالعرب گسترش يافت.
پيامبراسلام صلى الله عليه و آله با مبارزهاى قاطع و پىگير، بتپرستى را كه ريشۀ همۀ بدبختىهاى آن مردم بود، ريشهكن نموده، نظام يكتاپرستى را جايگزين آن ساخت. نظام قبيلگى و قومى و نيز آداب و رسوم غلط را از بين برد. تعصبهاى قومى را لغو و به جاى آن هوادارى از حق و عدل را تعليم داد. انتقامجويىها، غارتها و برادركشىهاى قبيلگى را تبديل به صلح و صفا و مسلمانان را برادر يكديگر معرفى كرد. زن را از اسارت و بدبختى نجات بخشيد و به او شخصيت والاى انسانى واجتماعى داد. از مردمى جاهل، امتى آگاه تربيت كرد.
بهجاى نظام قبيلگى، نظام «امت» و «امامت» را برقرار ساخته، از قبايل پراكندۀ عرب امتى واحد تشكيل داد. آنان را از محدودۀ تنگ زندگى قبيلگى به حكومت جهانى رهنمون شد. در پرتو اسلام به قوم عرب (كه تا ديروز در برابر ايران و روم احساس حقارت مىكردند)، چنان
عظمت و نيرو بخشيد كه پايههاى حكومت اين دو امپراتورى را به لرزه درآوردند. اين
موضوع بهقدرى روشن است كه حتى دانشمندان غيرمسلمان منصف نيز به آن اعتراف كردهاند. بهعنوان نمونه اظهارنظر سه تن از آنان را (كه طبعاً احتمال جانبدارى متعصبانه از اسلام در مورد آنها نيست) در اينجا مىآوريم:
دكتر گوستاولوبون فرانسوى مىگويد:
معجزۀ بزرگ پيامبر اسلام اين بود كه توانست پيش از مرگ خود قافلۀ پراكندۀ عرب را گرد هم آورد، و از اين كاروان سرگردان و پريشان، ملت واحدى تشكيل دهد بدانسان كه همه را در برابر يك دين خاضع كرده فرمانبر و مطيع يك پيشوا گرداند... شكى نيست كه حضرت محمد از زحمات خود نتايج و بهرههايى گرفت كه هيچيك از اديان قبل از اسلام و از آن جمله دين يهود و نصارا، چنين بهرههايى نصيب آنان نگشت و از اين رو آن حضرت حق بسيار بزرگى به گردن اعراب دارد... ما اگر بخواهيم ارزش اشخاص را به كردار و آثار نيكشان بسنجيم بهطور مسلم حضرت محمد بزرگترين مرد تاريخ است... ما اين دين بزرگى را كه او آورد و مردم را بدان دعوت كرد، براى پيروانش يكى از نعمتهاى بزرگ خداوندى مىشماريم.(1)
توماس كارلايل انگليسى مىگويد:
خداوند، عرب را به وسيلۀ اسلام از تاريكىها به سوى روشنايىها هدايت نمود و در پرتو آن، ملت خموش عرب را در آن سرزمين مرده، زنده كرد درحالىكه عرب از آغاز آفرينش، جز گروهى بىنام و نشان و بيابانگرد و تهىدست نبودند كه در باديه به سر مىبردند، نه صدايى از آنان برمىخاست و نه حركتى از آنان محسوس بود. خداوند وقتى كه پيامبرى را با نور وحى و رسالت، براى هدايت آنان فرستاد، گمنامى را به شهرت، حيرت و سردرگمى را به بيدارى، پستى را به سرفرازى، عجز و ناتوانى را به نيرومندى و جرقه را به شراره تبديل كرد. نور او همهجا تابيد، روشنايى او همهجا را فراگرفت و شعاع هدايت او شمال و جنوب و شرق و غرب جهان را به هم پيوست بهطورىكه هنوز يك قرن از ظهور اسلام نگذشته بود كه حكومت اسلامى يك پاى در هند و پاى ديگر در اندلس نهاد.(2)
ويل دورانت مىنويسد:
... در آن هنگام كسى به خواب هم نمىديد كه يك قرن بعد، اين مردم خانهبهدوش نيمى از متصرفات آسيايى دولت روم، همۀ ايران و مصر، و بيشتر شمال آفريقا را بگشايند و به سوى اسپانيا پيش تازند. به راستى اين نمود تاريخى كه از عربستان طلوع كرد و در نتيجۀ آن اعراب بر نيمى از حوزۀ مديترانه تسلط يافتند و دين اسلام را در آنجا بسط دادند از عجيبترين حوادث اجتماعى قرون وسطى است!(1)
قبلاً گفتيم كه اكثر مردم جزيرةالعرب در عصر جاهليت، باديهنشين و صحراگرد بودند.
شهرنشينى در منطقۀ حجاز چندان رواج نداشت. آباديهايى كه درآن منطقه از آنها به نام شهر ياد مىشود، در واقع شهرهاى كوچكى بودند و جمعيت زيادى نداشتند. بعضى از مورخان معاصر، جمعيت شهرنشين آن منطقه را يكششم(2)و برخى ديگر هفده درصد كل جمعيت(3)دانستهاند. مبناى اين محاسبه روشن نيست، ولى مسلم است كه جمعيت شهرنشين درصد ناچيزى را تشكيل مىدادند. در اين ميان، تنها شهر مكه در جنوب حجاز (تقريباً در 83 كيلومترى درياى سرخ) مهمترين شهر منطقه بود و از چند دهه پيش از ظهور اسلام توسعهيافته و به تدريج جمعيت زيادى به آن جذب شده بود. توسعۀ مكه دو علت داشت:
شهر مكه چون در منطقهاى خشك و كمآب و سنگلاخ واقع شده است، امكانات كشاورزى يا ساير كارهاى توليدى در آن وجود نداشته است و مردم آن از قديم ناگزير بودهاند زندگى خود
را از راه تجارت تأمين كنند، ولى تجارتشان جزئى و محدود به مكه بود.(1)بازرگانان غيرعرب كالاهاى تجارتى را به مكه حمل كرده و مىفروختند. كالاها توسط بازرگانان شهر خريدارى و در داخل شهر به فروش مىرسيد،(2)يا در داخل جزيرةالعرب در بازارهاى موسمى شركت مىكردند. تا آنكه هاشم - جد دوم پيامبر اسلام - با امير شام - دستنشاندۀ امپراتورى روم - پيمان بست تا تجار مكه آزادانه به اين كشور رفتوآمد كنند.(3)علاوه بر اين، او با قبايلى كه در مسير شام بودند پيمان بست تا متعرض كاروانهاى بازرگانى مكه نشوند(4)و به آنان تعهد داد كه كالاهاى بازرگانى آنان بدون اخذ كرايه، توسط تجار مكه به مقصد حمل گردد.(5)برادران او - عبدالشمس، نوفل و مطلّب - نيز به ترتيب پيمانهاى مشابهى با امير حبشه، شاه ايران(6)و پادشاه يمن(7)بستند.
پس از ايمنى راهها، هاشم خط بازرگانى بين يمن و شام را تأسيس كرد(8)كه حلقۀ اتصال آنها مكه بود كه در نيمه راه اين دو مركز تجارتى قرار گرفته بود.(9)بدين ترتيب قريش، تجارت با خارج را آغاز كردند.(10)از آن زمان تجار مكه علاوه بر شركت در بازارهاى موسمى مانند «عُكاظ»، «ذوالمجاز»، و «مَجَنّه»، در زمستان به يمن و حبشه و در تابستان به
1) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: مكتبةالحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 1، ص 215.
2) . محمدبن حبيب بغدادى، المنمق فى اخبار قريش، تحقيق: خورشيد فارق (بيروت: عالم الكتب، ط 1، 1405 ه. ق)، ص 42.
3) . ابنواضح، پيشين، ج 1، ص 214.
4) . همان، ص 213.
5) . ابنسعد، الطبقات الكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 1، ص 78.
6) . ابنواضح، پيشين، ج 1، ص 215.
7) . محمدبن جرير طبرى، تاريخالامم والملوك (بيروت: دارقاموس الحديث)، ج 2، ص 180؛ ابن اثير، الكامل فى التاريخ (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 16.
8) . طبرى، پيشين، ص 180؛ ابنهشام، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 143.
9) . احمد امين، فجرالاسلام (قاهره: مكتبة النهضة المصرية، ط 9، 1964 م)، ص 12-14؛ دكتر شوقى ضيف، تاريخ الأدب العربى، (العصرالجاهلى)، ج 1، ص 49.
10) . طبرى، پيشين، ج 2، ص 180؛ ابناثير، پيشين، ص 16.
شام و غزّه سفر مىكردند. آنان در اين سفرها مواد معطر، بخور، پارچههاى ابريشمى، پوست و كالاهاى ديگر را كه از هند و چين و مناطق ديگر وارد يمن مىشد، خريدارى و از طريق خشكى، در طول جزيرةالعرب از مسير حضرموت، به موازات درياى سرخ(1)به مكه حمل كرده سپس به غزه، بيتالمقدس، دمشق و بندرهاى كنار درياى مديترانه منتقل مىكردند و از بازارهاى شام، گندم، روغن، زيتون، چوب و مصنوعات شام را مىخريدند. همچنين از طريق بندر جده (كه در حدود هشتاد كيلومترى مكه قرار دارد)، با عبور از درياى سرخ وارد حبشه مىشدند و بدين ترتيب كالاهاى محلى را به محل ديگر مىبردند.(2)
گشايش اين راه بازرگانى، شهر مكه را به يك مركزتجارتى پرسود تبديل كرد و تحول بزرگى در وضع مردم اين شهر به وجود آورد. خداوند برقرارى اين سفر بازرگانى را مايۀ رفاه و گشايش زندگى قريش معرفى مىكند:
قريش براى [سپاس] الفت و پيوستنشان به يكديگر [يا پيمانهايى كه بستند] الفت و پيوند [ياپيمان] شان در سفر زمستانى و تابستانى، بايد پروردگار اين خانه [كعبه] را پرستش كنند، همان پروردگارى كه آنان را از گرسنگى نجات داد و از بيم و ناامنى ايمن ساخت.(3)
وجود كعبه نيز عامل ديگرى براى توسعه و گسترش شهر مكه و رونق اقتصادى اين شهر بود؛ زيرا عرب منطقه، سالى دو بار براى انجام مراسم حج وارد اين شهر مىشدند. قريش كه متصديان شؤون مختلف مربوط به كعبه بودند، امكاناتى براى پذيرايى از حجاج، مانند ذخيرۀ آب، تهيۀ غذا فراهم مىكردند. از طرف ديگر ضمن مراسم حج نيز دادوستد بين زائران و تاجران مكه
صورت مىگرفت(1)و اين دو امر به توسعۀ شهر و رونق اقتصادى آن كمك مىكرد.
البته حرمت و قداست سرزمين حرم نيز كه موجب برقرارى امنيت و آرامش در محدودۀ حرم مىشد، تأثير چشمگيرى در رونق تجارت مكه داشت، چنانكه خداوند مىفرمايد:
... آيا حرم امنى در اختيار آنان قرار نداديم كه ثمرات هر چيزى [از هر شهر و ديارى] به آن آورده مىشود؟ اينها رزقى است از جانب ما، ولى بيشتر آنان نمىدانند.(2)
حضرت ابراهيم عليه السلام نيز پس از اسكان همسر و فرزندش در كنار كعبه، چنين درخواستى از خداوند كرد:
پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمينى بىآب و علف، د ركنار خانهاى كه حرم تو است، ساكن ساختم تا نماز را برپا دارند، دلهايى از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزى ده، شايد شكر تو را به جاى آورند.(3)پروردگار من! اين شهر را ايمن گردان واز مردم آن، كسانى را كه به خدا و روز رستاخيز گرويدهاند، ثمرات روزى گردان.(4)
دو عامل تجارت و وجود كعبه كه موجب توسعه و مركزيت شهر مكه شده بود، موجب افزايش قدرت قريش در مكه نيز شده بود؛ زيرا هم نبض اقتصاد و هم شؤون مذهبى كعبه را در دست داشتند:
1) . عباس زرياب، سيرۀ رسولالله صلى الله عليه و آله (تهران: سروش، چ 1، 1370)، ص 66-67.
2) . قصص (28):57.
3) . ابراهيم (14):37.
4) . بقره (2):126.
5) . جواد على، المفصل فى تاريخالعرب (بيروت: دارالعلم للملايين، ط 1، 1968 م)، ج 1، ص 114. گويا مقصود، سعيد بنالعاص (ابىاُحَيْحَه) است كه به گفتۀ واقدى (المغازى، ج 1، ص 27) بيشترين سهم كاروان قريش را كه در بازگشت از شام منجر به جنگ بدر شد، در اختيار داشت. ولى عبارت واقدى به اين صراحت نيست.
صفاى طائف كه از نظر خوشى آب و هوا پارهاى از سرزمين شام ناميده مىشد،(1)باغات و ييلاقهايى داشتند.(2)عباس بن عبد المطلب تاكستانى در طائف داشت كه محصول آن براى توليد شراب به مكه حمل مىشد.(3)او يكى از رباخواران بزرگ مكه بود.(4)پس از مرگ عبدالمطلب، پيكر او را در دو پارچۀ يمنى پيچيدند كه هزار مثقال طلا قيمت داشت.(5)(كه نشاندهندۀ ميزان ثروت بازماندگان اوست.) گفته شده كه دختر او - هند - در يك روز چهل برده آزاد كرد.(6)وليدبنمغيره - بزرگ قبيلۀ بنىمخزوم - ثروت كلان و فرزندان متعدد داشت كه همهجا زبانزد بود(7)و بعدها به خاطر غرور و بلند پروازيهايش مورد نكوهش قرآن قرار گرفت.(8)ميزان ثروت عبداللهبن جُدعان تيمى و مهمانىهاى همگانى او افسانهوار نقل شده است.(9)شعرا براى دريافت صله او را مدح مىكردند.(10)يكى از شعرا او را به «قيصر» تشبيه كرده بود.(11)
(بكرى، معجم ما استعجم، عالمالكتب، ط 3، 1403 ه. ق)، ج 2، ص 444، واژۀحزوره؛ شوقىضيف، پيشين، ص 51.)
مىگويند: او در يكى از جنگهاى قبيلگى، هزار شتر در اختيار هزار1) . فيليپ حتى، پيشين، ص 130.
2) . طبرى، پيشين، ج 2، ص 221؛ بلاذرى، فتوحالبلدان (بيروت: دارالكتب العلمية، 1398 ه. ق)، ص 68.
3) . بلاذرى، پيشين، ص 68.
4) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 251.
5) . ابنواضح، پيشين، ج 1، ص 10.
6) . شوقى ضيف، پيشين، ص 51؛ جاحظ، المحاسن والأضداد (بيروت: دارمكتبة عرفان)، ص 62. فصل محاسن السخاء.)
7) . بنابر يك تفسير، مقصود از دو شخصيت بزرگ در آيه: «لولا نزّل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم.» (زخرف (43):31.) وليدبنمغيره درمكه و عروةبن مسعود ثقفى در طائف هستند كه مشركان به خاطر ثروت هنگفتشان آنها را نامزد نبوت مىكردند!
8) . طباطبايى، تفسيرالميزان، ج 2، ص 93؛ ابنكثير، تفسير، ج 4، ص 442؛ تفسير سورۀ المدثر.
9) . ابنكثير، البداية والنهاية (بيروت: مكتبةالمعارف، ط 2، 1977 م)، ج 2، ص 229؛ آلوسى، پيشين، ج 1، ص 89؛ محمداحمد جادالمولى بك (و همكاران)، ايامالعرب فىالجاهلية (بيروت: داراحياء التراث العربى)، ص 248.
10) . آلوسى، پيشين، ص 87؛ ابنكثير، پيشين، ص 229.
11) . يومبنجدعان، بجنب الحزورة كانه قيصرا و ذو الد سكره
جنگجو قرار داد(1)و صد نفر را به هزينۀ خود مسلح كرد.(2)او بردهدار و كنيزفروش بود.(3)و در ظرف طلا آب مىخورد.(4)پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه، وقتى عازم جنگ حنين بود، از صفوان امية (يكى از مشركان مكه) صد زره، همراه با سلاح و ادوات لازم به عاريه (تضمينى) گرفت.(5)
در كنار اينها امور اجتماعى شهر را نيز مانند پرچمدارى، نظارت بر پرداخت ديه و غرامت، رفع اختلافات و سفارت در ميان تيرههاى خويش تقسيم كرده، امور شهر را نيز در دست گرفته بود.(7)
1) . محمد احمد جادالمولىبك، پيشين، ص 334.
2) . همان، ص 329.
3) . ابنقتيبه، المعارف، تحقيق: ثروت عكاشه (قم: منشورات الشريف الرضى، ط 1، 1415 ه. ق)، ص 576؛ مسعودى، مروجالذهب (بيروت: دارالاندلس، ط 1)، ج 2، ص 287؛ جواد على، پيشين، ص 96.
4) . آلوسى، پيشين، ص 87.
5) . ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 83؛ واقدى، المغازى، تحقيق: مارسدن جونس، ج 3، ص 890؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 150؛ حلبى، السيرةالحلبية (بيروت: دارالمعرفة)، ج 3، ص 63. همچنين رسول خدا از پسر عموى خود، نوفلبن حارثبن عبدالمطلب، سه هزار نيزه عاريه گرفت. (حلبى، پيشين) اينها همه، نشانۀ قدرت مالى بسيار بالاى آنها بود.
6) . ازرقى، اخبار مكه، تحقيق: رشدىالصالح ملحس (قم: منشورات الرضى، ط 1، 1411 ه. ق)، ج 1، ص 107؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 130.
7) . ابنعبدربه، العقدالفريد (بيروت: دارالكتاب العربى، 1403 ه. ق)، ج 3، ص 314؛ احمد امين، پيشين، ص 227؛ آلوسى، پيشين، ج 1، ص 145-150. البته اين ترتيبات برخلاف پندار برخى از مورخان مسيحى مانند جرجىزيدان ولامنس، حالت تشكيلات دولتى و ادارى به مفهوم امروزى نداشت، بلكه حالت ابتدايى و شكل قبيلهاى داشت.
قريش كه روزى يكى از قبايل كوچك، فقير و بىقدر و اعتبار جنوب حجاز بود، در اثر قدرت اقتصادى و مذهبى، كمكم به صورت قبيلهاى نيرومند، مشهور و خوشنام عرب درآمد و از نظر شرف، ارزش و اعتبار، خود را برتر از قبايل ديگر معرفى كرد. به تعبير يكى از مورخان معاصر، آن روز، قبيلۀ قريش نسبت به ساير قبايل حجاز، مزيتهاى زيادى داشت همانطور كه لاوىها در ميان يهود و كشيشان در ميان مسيحيان داراى امتيازاتى بودند.(1)
مخصوصاً پس از حادثه سپاه فيل و شكست ابرهه احترام قريش كه كليددار كعبه بود، در افكار عمومى بالا رفت(2)و آنها از اين حادثه به نفع خود بهرهبردارى كرده، خود را «آلالله»، «جيرانالله»، و «سُكّان حرمالله» ناميدند(3)و بدينوسيله پايگاه مذهبى خود را استوارتر ساختند و در اثر احساس قدرت، به فساد و انحصارطلبى گراييدند(4)بهطورىكه يك سلسله مقررات نوظهور و تحميلى را درمورد قبايل ديگر به مورد اجرا گذاشتند؛ مثلاً قريش از قبايل ديگر، بىهيچ شرطى دختر مىگرفت، ولى با اين شرط به آنها دختر مىداد كه بدعتهاى خاص دينى قريش، بهويژه در مورد مراسم حج و طواف را بپذيرند!(5)از مسافرانى كه وارد مكه مىشدند، ماليات مىگرفت(6)و اسم آن را حق قريش مىنهاد.(7)علاوه بر اين، ادارۀ مراسم حج را در انحصار خويش گرفته، حجاج را به پيروى از مقررات خود ملزم مىساخت بهطورىكه حركت حجاج از منى و رمىجمرات مىبايست با اجازۀ قريش باشد.(8)
1) . فيلپ حتّى، پيشين، ص 17.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 59؛ ازرقى، پيشين، ج 1، ص 176.
3) . ابنعبدربه، پيشين، ج 3، ص 313؛ ازرقى، پيشين، ص 176.
4) . ازرقى، پيشين، ص 176.
5) . همان، ص 179؛ آلوسى، پيشين، ج 1، ص 243.
6) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 70.
7) . جوادعلى، پيشين، ج 4، ص 21.
8) . ابنسعد، پيشين، ص 69؛ ابنهشام، پيشين، ص 125، 130؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 20؛ ازرقى، پيشين، ص 189.
همچنين قريش حجاج غيراهلمكه را ملزم مىساخت كه لباس طواف را از آنها بخرند وگرنه برهنه طواف كنند! و اگر با لباس خود طواف كردند، پس از طواف، آن را دور بيندازند!(1)(تا ناگزير شوند از قريش لباس بخرند!.) چنين حجاجى حق نداشتند از غذاى همراه خود بخورند و بايد از غذاى اهل مكه استفاده كنند(2)(از بازار قريش خريد كنند!). در سال نهم هجرت كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله على عليه السلام را براى اعلام برائت از مشركان به مكه فرستاد، يكى از مواد قطعنامهاى كه على عليه السلام در مراسم عمومى حج اعلام كرد، ممنوعيت طواف برهنه بود.(3)
آگاهى از ميزان قدرت و نفوذ قريش در مكه از اين نظر اهميت دارد كه به عظمت مشكلات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پى ببريم و توجه داشته باشيم كه حضرت، با چه دشمن نيرومندى روبرو بود، بهويژه در دوران دعوت و تبليغ در مكه كه با نداشتن نيرو و پيروان قابل توجه در قلب حوزۀ قدرت قريش و نداشتن نيرو و پيروان زياد، پنجه در پنجۀ آنان افكند!.
1) . ابنسعد، پيشين، ص 72؛ ازرقى، پيشين، ص 174، 178، 182. طواف برهنه كه قبلاً از آن ياد كرديم و نيزداستان زنى كه با وضع شرمآورى طواف مىكرد و مىگفت: اليوم يبدو بعضه او كله - وما بدا منه فلا احلّه!، در اثر همين فشار و انحصارطلبى قريش بود. (ازرقى، پيشين، ج 1، ص 178، 182؛ ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 190؛ آلوسى، پيشين، ج 1، ص 244؛ صحيح مسلم بشرح النووى، ج 18، ص 162، كتاب التفسير.)
2) . ازرقى، پيشين، ص 177.
3) . ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 190.
فصل اول: نياكان پيامبر صلى الله عليه و آله
فصل دوم: كودكى و نوجوانى حضرت محمّد صلى الله عليه و آله
فصل سوم: جوانى محمّد صلى الله عليه و آله
نياكان حضرت محمد صلى الله عليه و آله تا نفر بيستم آنان عبارتند از: عبدالمطلب، هاشم، عبدمناف، قُصَىّ، كِلاب، مُرّة، كَعْب، لُؤَىّ، غالب، فِهْر، مالك، نَضْر، كِنانه، خُزَيْمة، مُدرِكة، الياس، مُضَر، نِزار، مَعَدّ و عدنان.(1)
اما تعداد و اسامى نياكان ديگر آن حضرت تا اسماعيل فرزند حضرت ابراهيم، مورد اختلاف است.(2)نقل شده است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در بيان نسب خود، هنگامى كه به عدنان مىرسيد از شمارش باقى اجدادش خوددارى مىورزيد(3)و ديگران را نيز به اين امر توصيه مىفرمود.(4)دربارۀ نظر نسبشناسان در مورد اجدادش بين عدنان و اسماعيل مىفرمود:
«نسبشناسان دروغ گفتهاند.»(5)
1) . طبرى، تاريخالأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 191؛ ابناثير، اسدالغابة (تهران: المكتبة الاسلامية)، ج 1، ص 13؛ طبرسى، اعلامالورى (تهران: دارالكتب الاسلامية، ط 3)، ص 5-6.
2) . ابناثير، پيشين، ص 13؛ ابوبكر احمدبن حسين بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ص 118؛ مسعودى، التنبيه والأشراف (قاهره: دارالصاوى للطبع والنشر)، ص 195-196؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 33؛ جمالالدين احمد بن عنبه، عمدةالطالب فىا نساب آل ابىطالب (قم: منشورات الرضى، ط 2)، ص 28.
3) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 1، ص 56؛ هشام بن محمدالكلبى، جمهرةالنسب، تحقيق: ناجى حسن (بيروت: عالمالكتب، ط 1)، ص 17.
4) . ابنشهرآشوب، مناقب آل ابىطالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 155؛ طبرسى، پيشين، ص 6؛ مجلسى، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الاسلامية)، ج 15، ص 105.
5) . كلبى، پيشين، ص 17؛ ابنسعد، پيشين، ص 56؛ ابنشهرآشوب، پيشين، ص 155؛ ابنعنبه، پيشين، ص 28.
براساس تقسيمبندى قبايل عرب به دو گروه «قحطانى» و «عدنانى»،(1)قريش به خاطر انتساب به عدنان (جد بيستم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) از عرب عدنانى بهشمار مىرود. از ميان عرب عدنانى، همۀ تيرهها و كسانى كه سلسلۀ نسب آنان به نضربن كنانه منتهى مىشود، قرشى محسوب مىشوند؛ زيرا «قريش»، نام يا لقب او بوده است.(2)
برخى از نسبشناسان، فرزندان فهربنمالكبن نضر را قرشى دانستهاند. ر. ك: كلبى، پيشين، ص 21؛ ابن سعد، پيشين، ص 55؛ ابن عنبه، پيشين، ص 26؛ ابنهشام، پيشين، ص 96؛ محمد امين بغدادى، پيشين، ص 62؛ ابن واضح، پيشين، ص 204؛ ابن حزم، جمهرة انسابالعرب (بيروت: دارالكتب العلمية، ط 1، 1403 ه. ق)، ص 12؛ حلبى، السيرةالحلبية، (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 25-26. اقوال ديگرى نيز دراين باب هست كه طرح آنها فايدهاى ندارد. ر. ك: السيرةالحلبية، ج 1، ص 27.
قبيلۀ قريش(3)داراى تيرهها و شاخههاى متعددى بود مانند: بنىمخزوم، بنىزهره، بنىامية، بنىسهم، بنىاسد و بنىهاشم(4)كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله از تيرۀ اخير است.
1) . گروه اول را يمانى (يمنى) و گروه دوم را مُضَرى، نزارى و قيسى نيز مىنامند.
2) . ابنشهرآشوب، پيشين، ص 154؛ ابن عنبه، پيشين، ص 26؛ طبرسى، پيشين، ص 6؛ ابنقُتيبة، المعارف، تحقيق: ثروة عكاشه (قم: منشورات الرضى، 1415 ه. ق)، ص 67؛ طبرسى، مجمعالبيان (تهران: شركة المعارف الاسلامية)، ج 10، ص 545؛ ابنهشام، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعة مصطفىالبابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 96؛ ابنعبدربه، العقدالفريد (دارالكتاب العربى، 1403 ه. ق)، ج 3، ص 312؛ ابنكثير، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعة عيسىالبابى الحلبى)، ج 1، ص 84؛ محمدامين بغدادى سويدى، سبائكالذهب فى معرفة قبائل العرب (بيروت: دارصعب)، ص 62؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1383 ه. ق)، ج 1، ص 204.
3) . گروهها و قبايل عرب، برحسب بزرگى و كوچكى و انشعاب آنها به شاخههاى داخلى و فرعى، بهترتيب: شَعْب، قبيله، عَمارة، بطن، فخذ، و فصيله ناميده مىشوند؛ مثلاً گفته مىشود: خزيمه، شعب، كنانه، قبيله، قريش، عمارة، قصى، بطن، هاشم، فخذ، و عباس، فصيله محسوب مىشود. (ابنحزم، العقدالفريد، ج 3، ص 330؛ دكتر حسين مؤنس، تاريخ قريش، (دارالسعودية، ط 1، 1408 ه. ق)، ص 215.) بر اين اساس، برخى دانشمندان، قريش را «قبيله» و برخى ديگر «عمارة» دانستهاند. اما بايد توجه داشت كه اصل اين تقسيمبندى، محل بحث است و اصولاً بعضى از محققان اين تقسيمبندى را قبول ندارند. (تاريخ قريش، ص 215-216). ما در اينجا، به دور از اين بحث و صرفاً براى سهولت امر، از قريش به عنوان قبيله ياد كرديم.
4) . مسعودى، قبيلۀ قريش را داراى 25 تيره دانسته و از آنها نام برده است. (مروجالذهب (بيروت: دارالاندلس، ط 1، 1965)، ج 2، ص 269.)
از ميان نياكان حضرت محمد صلى الله عليه و آله، بيشترين اطلاعات را دربارۀ «عبدالمطلب»، جدّ اول آن حضرت داريم؛ زيرا به عصر اسلام نزديك بوده است.
عبدالمطلب شخصيتى محبوب، بخشنده، خردمند و سرور و پناهگاه بىرقيب قريش بود.(1)او (همچون همۀ شخصيتهاى بزرگ الهى) فراتر از جامعۀ خويش بود و با آنكه عمر طولانى داشت، اما رنگ جامعۀ آلودۀ مكه را به خود نگرفت. آن روز در محيط مكه اعتقاد به معاد، وجود نداشت و يا بسيار كمرنگ بود. اما عبدالمطلب نه تنها به معاد اعتقاد داشت، بلكه حتى دربارۀ كيفر و پاداش روز رستاخيز تأكيد مىكرد و مىگفت: پس از اين جهان، جهانى خواهد بود كه در آن نيكوكاران و بدكاران به پاداش و كيفر اعمال خود خواهند رسيد.(2)
با آنكه آن روز در محيط جزيرةالعرب عصبيّت قبيلگى رايج بود و چنانكه گفتيم در اختلافات و برخوردها، هركس (بىتوجه به حق و عدل) از افراد قبيله و خويشان و دوستانش حمايت مىكرد، عبدالمطلب چنين نبود، چنانكه حرببناميه را كه از بستگان و دوستانش بود، در فشار گذاشت تا خونبهاى يك يهودى را كه به تحريك وى كشته شده بود بپردازد.(3)او فرزندانش را از ظلم و ستم و امور پست دنيا نهى و به صفات نيك تشويق مىكرد.(4)
عبدالمطلب سنتهايى داشت كه اكثر آنها در اسلام تأييد شد از جمله آنها مىتوان به تحريم شراب، تحريم زنا و حدزدن زناكار، بريدن دست دزد، تبعيد زنان بدنام از مكه، تحريم زنده بهگوركردن دختران، تحريم ازدواج با محارم، تحريم طواف برهنه، وجوب وفا به نذر، حرمت و قداست ماههاى حرام و بالاخره مباهله اشاره كرد.(5)روايت شده است كه
1) . حلبى، پيشين، ص 6.
2) . همان، ص 6؛ شكرى آلوسى، بلوغالأرب فى معرفة احوالالعرب، تصحيح محمد بهجةالأثرى (قاهره: دارالكتب الحديثة، ط 2)، ج 1، ص 324.
3) . حلبى، پيشين، ص 6؛ آلوسى، پيشين، ص 323؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 15؛ بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: محمد حميدالله (قاهره: دارالمعارف)، ج 1، ص 73.
4) . حلبى، پيشين، ص 7؛ مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 109.
5) . آلوسى، پيشين، ص 324؛ ابن واضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 7؛ ر. ك: السيرةالحلبية، ج 1، ص 7؛ ر. ك: الخصال صدوق، باب الخمسة، ج 2، ص 312-313.
عبدالمطلب «حجت» خدا و ابوطالب «وصى» او بوده است.(1)
از مباحث مربوط به عبدالمطلب، نذر وى در مورد ذبح يكى از پسرانش در راه خدا مىباشد. گزارش اين نذر با وجود شهرت، به صورتى كه در نوع منابع تاريخى آمده داراى اشكالات سندى و محتوايى است و نيازمند بحث و بررسى است. (ر. ك: على دوانى، تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت، ص 54-59؛ من لا يحضره الفقيه، تحقيق: علىاكبر غفارى، ج 3، ص 89؛ بابالحكم بالقرعة، پاورقى، تعليقۀ آقاى غفارى) و چون در اين كتاب قرار بر اختصار است، از طرح آن صرف نظر شد.
خاندان حضرت محمد صلى الله عليه و آله خاندان توحيد بود. بنا به اعتقاد عموم علماى اماميه، پدر و اجداد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از عبدالله تا آدم، همه يكتاپرست بودند و در ميان آنان مشرك وجود نداشت. در اين زمينه با يك سلسله آيات و روايات استدلال شده است. از آن حضرت نقل شده كه فرمودند: «خدا پيوسته مرا از صلبهاى مردان پاك به ارحام زنان پاك منتقل ساخت تا به دنياى شما آورد و هرگز مرا به آلودگىهاى جاهليت آلوده نكرد.»(2)و مىدانيم كه هيچ پليدى بدتر از شرك نيست و اگر مشركى در ميان آنان وجود داشت، هرگز پاك محسوب نمىشدند.
علماى اماميه معتقدند، ابوطالب و آمنه بنتوهب يكتاپرست بودند.(3)على عليه السلام مىفرمود:
به خدا سوگند پدرم واجدادم عبدالمطلب و هاشم و عبدمناف هيچكدام بتى را نپرستيدند؛ آنان پيرو دين ابراهيم بودند و به سوى كعبه نماز مىخواندند.(4)
1) . صدوق، اعتقادات، ترجمۀ سيدمحمدعلى بن سيد محمدالحسنى (تهران: كتابخانۀ شمس، چ 3، 1379 ه. ق)، ص 135؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 117؛ ر. ك: اصولكافى، ج 1، ص 445.
2) . صدوق، پيشين، ص 135؛ مجلسى، پيشين، ص 117؛ مفيد، اوائلالمقالات (قم: مكتبةالداورى)، ص 12؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 4، ص 322، تفسير آيۀ 74 سورۀ انعام. برخى از دانشمندان معاصر، اين حديث را به پاكى و طهارت مولد يعنى تولد از طريق ازدواج (نه از راه ارتباط آزاد) تفسير كردهاند كه اگر اين تفسير را بپذيريم، شاهد بحث ما نخواهد بود (سيد هاشم رسولى محلاتى، درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام، ماهنامۀ پاسدار اسلام، 1367، ج 1، ص 64.)
3) . مفيد، پيشين، ص 12؛ صدوق، پيشين. برخى از علماى برجستۀ اهل سنت، مانند فخررازى و سيوطى، نيز در اين زمينه با اماميه هم عقيدهاند. ر. ك: بحارالانوار، ج 15، ص 118-122، پاورقى.
4) . صدوق، كمالالدين و تمامالنعمة، تصحيح علىاكبر الغفارى (قم: مؤسسة النشر الاسلامى، 1363)، ج 1، ص 175؛ الغدير، ج 7، ص 387.
عرب جاهلى، مبدأ تاريخ ثابت و منظمى نداشت، بلكه حادثهاى از حوادث مهم محلى مانند مرگ شخصيتى بزرگ و مشهور يا جنگى خونين بين دو قبيله را مدتى مبدأ تاريخ قرار مىداد.(1)حتى همۀ قبايل عرب مبدأ تاريخ واحد نداشتند، بلكه هر قبيله حادثهاى را كه به نظر او مهم مىآمد، مبدأ تاريخ قرار مىداد.(2)
هنگامى كه سپاه فيل به فرماندهى ابرهه، فرمانرواى حبشه كه براى تخريب كعبه، به مكه حمله كرده بود،(3)به صورت خارقالعاده و با قدرتنمايى غيبى خداوند شكست خورد؛ اين رويداد، ديگر حوادث آن روزگار را تحتالشعاع قرار داد و آن سال مدتها بهعنوان «عامالفيل» مبدأ تاريخ قرار گرفت.(4)حضرت محمد صلى الله عليه و آله در همان سال در مكه متولد شد.(5)
1) . براى آگاهى بيشتر دربارۀ اين حوادث ر. ك: مسعودى، التنبيه والأشراف، ص 172-181؛ دكتر محمدابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام (چ 2، انتشارات دانشگاه تهران، 1361)، ص 26-27.
2) . مسعودى، پيشين، ص 27.
3) . شيخ طوسى، الأمالى (قم: دارالثقافة، ط 1، 1414 ه. ق)، ص 80-82؛ بيهقى، پيشين، ص 94-97؛ ابنهشام، پيشين، ص 44-55؛ بلاذرى، پيشين، ص 67-69؛ محمدبن حبيب بغدادى، المنمق فى اخبار قريش، تحقيق: خورشيد احمد فارق (بيروت: عالمالكتب، ط 1، 1405 ه. ق)، ص 70-77).
4) . پيش از حادثۀ سپاه فيل، قريش، درگذشت قصى راكه شخصيتى بزرگ و برجسته بود وبراى نخستين بارقريش را به قدرت رساند، مبدأ تاريخ قرار داده بود. (ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 4.)
5) . كلينى، اصولالكافى (تهران: دار الكتب الأسلامية، 1381 ه. ق)، ج 1، ص 439؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 4؛ مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 274؛ مجلسى، بحارالأنوار، ج 15، ص 250-252؛ حلبى، پيشين، ص 95؛ بيهقى، پيشين، ص 72-73؛ ابنكثير، السيرةالنبوية، ج 1، ص 201؛ محمدبن سعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 101؛ ابناثير، اسدالغابة، ج 1، ص 14؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 167؛ الشيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق (بيروت: داراحياء التراث العربى، ط 3، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 282؛ ابناسحاق، السيروالمغازى، تحقيق: سهيل زكار (بيروت: دارالفكر، ط 1، 1398 ه. ق)، ص 61.
اين حادثه با توجه به برخى از قراين و شواهد، از جمله هجرت حضرت محمد صلى الله عليه و آله در سال 622 ميلادى و نيز وفات آن حضرت كه در سال 632 ميلادى و در سن 60-63 سالگى رخ داده، در حدود سال 569-570 ميلادى بوده است.(1)
در اينكه آيا تولد حضرت، دقيقاً درهمان عامالفيل اتفاق افتاده يا جلوتر يا عقبتر و نيز در تطبيق عامالفيل با سالهاى ميلادى، احتمالات و نظريات ديگرى نيز ابراز شده است كه نقل آنها در اين كتاب، ضرورتى ندارد. براى آگاهى بيشتر ر. ك: محمد خاتم پيامبران، ج 1، ص 176، 177؛ مقالۀ سيد جعفر شهيدى؛ رسولى محلاتى، درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام (قم: ماهنامۀ پاسدار اسلام، 1405 ه. ق)، ج 1، ص 107 به بعد؛ ابنكثير، السيرةالنبوية، ج 1، ص 203؛ تهذيب تاريخ دمشق، ج 1، ص 281-282؛ سيدحسن تقىزاده، از پرويز تا چنگيز (تهران: كتابفروشى فروغى، 1349)، ص 153؛ حسين مؤنس، تاريخ قريش، (الدارالسعودية، ط 1، 1408 ه. ق)، ص 153-159.
ضمناً برخى از مورّخان اروپايى، انگيزۀ لشكركشى ابرهه را كه درمنابع اسلامى، انگيزۀ مذهبى و رقابت بين كليساى قليس در يمن و كعبه در حجاز معرفى شده است، كشورگشايى، و حملۀ ابرهه به ايران از طريق شمال عربستان، به تحريك دولت روم، معرفى كردهاند. (فياض، پيشين، ص 62؛ ابوالقاسم پاينده، مقدمۀ ترجمه فارسى قرآن مجيد، ص - لز -) كه نياز به بحث و بررسى جداگانه دارد و از گنجايش اين كتاب بيرون است.
حضرت محمد صلى الله عليه و آله دو ماهه بود(2)
اوصيك يا عبد مناف بعدى بمفرد بيد ابيه فرد فارَقَه وهو ضجيج المهد فكنت كالأمّ له فىالمجد
(تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 10؛ ر. ك: ابنشهراشوب، مناقب آل ابى طالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 36.)
كه پدرش عبدالله در بازگشت از سفر بازرگانى شام، در1) . علىاكبر فياض، تاريخ اسلام (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ 3، 1367)، ص 62؛ عباس زرياب، سيرۀ رسولالله (بخش اول از آغاز تا هجرت) (تهران: سروش، چ 1، 1370)، ص 86-87؛ سيد جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام تا پايان امويان (تهران: مركز نشر دانشگاهى، چ 10، 1369)، ص 37.
2) . كلينى، پيشين، ص 439؛ ابنواضح، پيشين، ص 6؛ ابوالفتح محمدبن على الكراجكى، كنزالفوائد (قم: دارالذخائر، ط 1، 1410 ه. ق)، ج 2، ص 167. سن حضرت محمد را هنگام مرگ پدر، هفت ماه و بيستوهشت روز نيز نوشتهاند. (محمدبن سعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر، ج 1، ص 100)، برخى ديگر از مورّخان، درگذشت عبدالله را پيش از ولادت حضرت محمد نوشتهاند. (ابنسعد، پيشين، ص 99-100؛ ابناثير، اسدالغابة، ج 1، ص 13؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 167؛ الشيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، تأليف ابنعساكر (بيروت: دار احياء التراث العربى، ط 3، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 284.) اما برخى از اسناد و شواهد، روايت اول را تأييد مىكند از جمله اشعار عبدالمطلب كه طى آن كفالت او را به ابوطالب سپرد:
شهر يثرب درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.(1)قرآن كريم از يتيمى او چنين ياد كرده است:
آيا [پروردگارت] تو را يتيم نيافت و پناه داد و تو را گمشده يافت و هدايت كرد، و تو را فقير يافت و بىنياز كرد؟(2)
نوزاد آمنه پس از نخستين روزهاى تولد كه از شير مادر استفاده كرد(3)مدت كوتاهى ثُوَيبَه - كنيز آزادشدۀ ابولهب - او را شير داد.(4)آنگاه طبق عادت عرب(5)او را به دايهاى به نام حليمۀ سعديه از قبيلۀ بنىسعدبنبكر سپردند كه در باديه زندگى مىكرد.(6)حليمه دو سال او
1) . تهذيب تاريخ دمشق، ج 17، ص 282؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 99؛ مسعودى، التنبيه و الأشراف، ص 196؛ محمدبن جريرالطبرى، تاريخالأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 176؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 10.
2) . الضحى (93):6-8.
3) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 6؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 143.
4) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 6؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 6؛ بيهقى، پيشين، ص 110؛ ابناثير، اسدالغابة، ج 1، ص 15؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 384.
5) . حلبى، پيشين، ج 1، ص 146.
6) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 7؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 171؛ محمدبنسعد، پيشين، ص 110؛ مسعودى، التنبيه والأشراف، ص 196؛ مروجالذهب، ج 2، ص 274؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 6؛ بيهقى، پيشين، ص 101-102؛ ابنكثير، السيرةالنبوية، ج 1، ص 225؛ ابناسحاق، السير والمغازى، تحقيق: سهيلزكار، ط 1، 1398 ه. ق)، ص 49.
را شير داد(1)و تا پنجسالگى نگهدارى كرد و سپس به خانوادهاش تحويل داد.(2)
گويا انگيزۀ سپردن كودك به دايۀ باديهنشين، پرورش او در هواى پاك صحرا و دورى از خطر بيمارى «وبا» در شهر مكه بوده است.(3)يادگيرى زبان فصيح و اصيل عربى در ميان قبايل باديهنشين نيز انگيزۀ ديگرى است كه از سوى برخى از مورّخان معاصر عنوان شده است.(4)
جملهاى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با اشاره به اين موضوع نقل شده است كه شايد شاهد اين انگيزه باشد:
من از همۀ شما فصيحترم، چه، هم قرشى هستم و هم در ميان قبيلۀ بنىسعدبنبكر شير خوردهام.(5)
گفته شده: در مدتى كه محمد صلى الله عليه و آله نزد حليمه در باديه به سر مىبرد، قضيۀ شقّ صدر پيش آمد. اما محققان و تحليلگران تاريخ اسلام، بنا به دلايل متعدد، اين موضوع را دور از واقعيت و از مجعولات مىدانند. (ر. ك: سيد جعفر مرتضى العاملى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 1، ص 82؛ سيد هاشم رسولى محلاتى، درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام، ج 1، ص 189 و 204؛ شيخ محمد ابوريه، اضواء على السنة المحمدية، (مطبعة صورالحديثة، ط 2، ه. ق)، ج 1، ص 175-177.)
در برخى از منابع تاريخى دربارۀ چگونگى انتخاب حليمه براى دايگى، آمده است كه
چون محمد صلى الله عليه و آله يتيم بود، هيچ دايهاى حاضر نشد او را بپذيرد؛ زيرا آنان مىخواستند در برابر دايگى، از پدر كودك كمك مالى دريافت كنند و چون حليمه موفق به يافتن كودكى نشد، ناگزير با وجود يتيمى محمد صلى الله عليه و آله، او را پذيرفت.(6)ولى نپذيرفتن محمد صلى الله عليه و آله از طرف دايگان
1) . بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: محمد حميدالله (قاهره: دارالمعارف)، ج 1، ص 94؛ مَقْدِسى، البدء و التاريخ، ط پاريس، 1903 م، ج 4، ص 131؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 401؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 112.
2) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 7؛ ابنشهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 33؛ بلاذرى، پيشين، ص 94؛ مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 275.
3) . ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1961)، ج 13، ص 203؛ مجلسى، پيشين، ص 401.
4) . جعفر سبحانى، فروغ ابديت (قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزۀ علميۀ قم، چ 5، 1368)، ج 1، ص 159؛ سيد جعفر مرتضىالعاملى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم (قم: 1400 ه. ق)، ج 1، ص 81.
5) . انا اعربكم، انا قرشىّ و استرضعت فى بنىسعدبنبكر. (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 176 و ر. ك: ابنسعد، پيشين، ص 113؛ حلبى، پيشين، ص 146؛ ابوسعيد واعظ خرگوشى، شرفالنبى، ترجمۀ نجمالدين محمود راوندى (تهران: انتشارات بابك، 1361)، ص 196.
6) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 171-172؛ بلاذرى، پيشين، ص 93؛ ابنسعد، پيشين، ص 110-111.
به خاطر يتيمى او، قابل قبول به نظر نمىرسد؛ زيرا:
چنانكه گفتيم در تعدادى از منابع آمده است كه عبدالله چند ماه پس از تولد محمد صلى الله عليه و آله درگذشت. بنابراين او در آن هنگام هنوز يتيم نشده بود.
با توجه به موقعيت ممتاز و احترام بسيار بالاى عبدالمطلب در مكه و ثروت فراوان او نه تنها دايگان از اين امر سرباز نمىزدند، بلكه براى دايگى كودك چنين خانوادهاى، سرودست مىشكستند.
در بسيارى از منابع تاريخى كه اين قضيه نقل شده، اين بخش به چشم نمىخورد.(1)
آمنه پس از آنكه كودك خود را از حليمه تحويل گرفت، همراه فرزندش و ام ايمن - كنيز عبدالله - با قافلهاى به يثرب سفر كرد تا هم سر قبر همسرش عبدالله بروند و هم با دايىهاى او ديدار كنند.(2)پس از يك ماه توقف در يثرب، هنگام بازگشت به مكه، آمنه در منزلى به نام «اَبْواء» درگذشت و در همانجا به خاك سپرده شد. در آن هنگام محمد صلى الله عليه و آله شش ساله بود.(3)ام ايمن او را با قافله به مكه آورد و به عبدالمطلب تحويل داد.(4)عبدالمطلب
1) . از آن جمله ابنشهرآشوب كه از محدثان بزرگ و برجسته است، اين قضيه را نقل كرده، ولى موضوع يتيمى حضرت محمد صلى الله عليه و آله به آن شكل كه گفته شده، در آن نيست. (مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 33.)
2) . سَلْمى، مادر عبدالمطلب، اهل يثرب و از قبيلۀ بنىنجار بود. (بيهقى، پيشين، ج 1، ص 121.)
3) . ابناسحاق، پيشين، ص 65؛ بلاذرى، پيشين، ص 94؛ ابنسعد، پيشين، ص 116؛ ابنهشام، پيشين، ص 177؛ بيهقى، پيشين، ص 121؛ طبرسى، پيشين، ص 9؛ صدوق، كمالالدين و تمامالنعمة، تصحيح علىاكبر الغفارى (قم: مؤسسة النشر الأسلامى، 1363)، ج 1، ص 172؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 7؛ الشيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، ج 1، ص 283.
4) . حلبى، پيشين، ج 1، ص 172.
سرپرستى و كفالت او را به عهده گرفت و تا زنده بود، از فرزندزادۀ خود به خوبى نگهبانى مىكرد و او را مورد تفقّد و نوازش فوقالعاده قرار مىداد و مىگفت: «او رتبۀ والايى خواهد داشت.»(1)
محمد صلى الله عليه و آله هشت ساله بود كه عبدالمطلب نيز درگذشت و كفالت او را به ابوطالب كه با عبدالله، پدر محمد صلى الله عليه و آله از يك مادر بودند، سپرد.(2)از آن روز ابوطالب سرپرستى محمد صلى الله عليه و آله را بهعهده گرفت. گرچه او پرعايله و تنگدست،(3)اما مردى بزرگوار، با همّت و مورد احترام و اطاعت مردم(4)و در ميان قريش سرفراز بود.(5)او به محمد صلى الله عليه و آله سخت علاقهمند بود، بهطورىكه او را بيش از فرزندان خويش دوست مىداشت.(6)
فاطمه بنت اسد - همسر ابوطالب - نيز در سرپرستى و پرورش او نقشى مهم داشت و در اين راه زحمت فراوان كشيد. او نه تنها محمد صلى الله عليه و آله را همچون مادرى مهربان دوست مىداشت، بلكه او را بر فرزندان خويش نيز مقدم مىداشت. حضرت محمد صلى الله عليه و آله هرگز زحمات او را فراموش نمىكرد و از او بهعنوان مادر ياد مىكرد.(7)
1) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 178؛ صدوق، پيشين، ج 1، ص 171؛ مجلسى، پيشين، ص 406؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 9.
2) . ابنهشام، پيشين، ص 189؛ مجلسى، پيشين، ص 406؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 194.
3) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 11؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 119؛ مجلسى، پيشين، 407؛ سهيلى، الروضالأنف (قاهره: مؤسسةالمختار)، ج 1، ص 193.
4) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 11؛ جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبلالاسلام (بيروت: دارالعلم للملايين، ط 1، 1968 م)، ج 4، ص 82.
5) . ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1962 م)، ج 15، ص 219.
6) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 119؛ ابنشهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 36؛ مجلسى، پيشين، ص 407؛ شيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، ج 1، ص 285.
7) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 11؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 1، ص 14؛ مقدمه اصولكافى، ج 1، ص 453.
در يكى از سالها ابوطالب همراه كاروان قريش براى تجارت، عازم شام شد. بنا به تقاضاى محمد صلى الله عليه و آله (كه برحسب اختلاف مورّخان، در آن هنگام 8، 9، 12 يا 13 ساله بود) ابوطالب او را نيز به همراه خود برد. زمانى كه كاروان به «بُصْرى»(1)رسيد، دركنار صومعهاى به استراحت پرداخت. در آن صومعه راهبى به نام بَحيرا زندگى مىكرد كه عالم بزرگ مسيحيان بود. در ميان جمعيت، برادرزادۀ ابوطالب توجه وى را جلب كرد؛ زيرا برخى از نشانههايى را كه او دربارۀ پيامبر موعود مىدانست، در محمد صلى الله عليه و آله مشاهده كرد. او پس از اندكى گفتوگو با محمد صلى الله عليه و آله و طرح پرسشهايى از او از نبوت آيندۀ محمد صلى الله عليه و آله خبر داد و به ابوطالب سفارش كرد كه از او مراقبت و از گزند يهود، حفظ كند.(2)
ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 191-193؛ محمدبن جرير طبرى، تاريخالأمم والملوك، ج 2، ص 195؛ سنن ترمذى، ج 5؛ المناقب، باب 3، ص 590، حديث 2620؛ ابناسحاق، السيروالمغازى، تحقيق: سهيل زكار، ص 73؛ محمدبن سعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 121؛ مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 286؛ صدوق، كمالالدين و تمامالنعمة، ج 1، ص 182-186؛ بلاذرى، انسابالأشراف، ج 1، ص 96؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى، ج 1، ص 195؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 17-18؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 38-39؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 27؛ ابناثير، اسدالغابة، ج 1، ص 15؛ شيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق (تأليف حافظابنعساكر)، ج 1، ص 270 و 354؛ ابنكثير، سيرةالنبى، ج 1، ص 243-249 و البداية و النهاية، ج 2، ص 229-230؛ حلبى، انسانالعيون (السيرةالحلبية)، ج 1، ص 191؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 409.
تذكر چند نكته دربارۀ اين حادثه لازم است:پيشگويىهاى متعدد اهل كتاب از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله در كتب تاريخ و حديث، نقل شده است.(1)
محمد در تورات و انجيل، تأليف پروفسور عبدالأحد داود، ترجمه فضلالله نيكآيين؛ مدرسه سيار، تأليف شيخ محمد جواد بلاغى، ترجمه ع. و؛ انيسالأعلام، تأليف فخرالاسلام.
نشانههايى كه علماى اهلكتاب دربارۀ محمد صلى الله عليه و آله در اختيار داشتند، برخى مربوط به زندگى شخصى و ويژگيهاى بدنى او (از قبيل يتيمى در كودكى، سيما، نام) و برخى ديگر، مربوط به ويژگيهاى خانوادگى و قبيلگى او (مانند عرببودن، ازدواج با زنى با شخصيت و...) بوده است. از بارزترين نشانههاى بدنى حضرت، خال درشتى بين دو كتف او بوده كه «خال نبوت» يا «مُهر نبوت» ناميده مىشد.(2)
پيشگويى بحيرا تنها براى كاروانيان تازگى داشت؛ زيرا نه تنها ابوطالب، بلكه ساير بستگان نزديك محمد صلى الله عليه و آله نيز از آيندۀ درخشان او خبر داشتند.(3)
برخى از خاورشناسان در مورد ديدار بحيرا با محمد صلى الله عليه و آله دست به تحريف تاريخ زده، ادعاكردهاند كه محمد در اين ديدار، تعليمات تورات و انجيل را از بحيرا آموخت.(4)
1) . ر. ك: جعفر سبحانى، راز بزرگ رسالت (تهران: كتابخانۀ مسجد جامع تهران، 1358)، ص 262-278. در زمينۀ پيشگويى پيامبران پيشين در مورد پيامبر اسلام، كتابهاى مستقلى نوشته شده است كه به عنوان نمونه سه كتاب زير را مىتوان نام برد:
2) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 193؛ بيهقى، پيشين، ص 195؛ سنن ترمذى، تحقيق: ابراهيم عطوه عوض (بيروت: دار احياء التراث العربى)، ج 5، المناقب، باب 3، ص 590، حديث 2620؛ شيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، ج 1، ص 278؛ ابنكثير، سيرةالنبى، ج 1، ص 245؛ صحيح بخارى، تحقيق: الشيخ قاسم الشماعى الرفاعى، ج 5، ص 28، باب 23، حديث 71.
3) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 11؛ بلاذرى، انسابالأشراف، ج 1، ص 81؛ اصولكافى، ج 1، ص 447.
4) . گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمۀ سيد هاشم حسينى، ص 101؛ اجناس گلدزيهر، العقيدة والشريعة فىالاسلام، ترجمۀ عربى (قاهره: دار الكتب الحديثة، ط 2)، ص 25؛ محمد غزالى، محاكمۀ گلدزيهر صهيونيست، ترجمۀ صدر بلاغى (تهران: حسينيۀ ارشاد، 1363)، ص 47؛ كارل بروكلمان، تاريخ الشعوب الاسلامية، ترجمۀ عربى به قلم نبيه امين فارس (و) منير البعلبكى (بيروت: دارالعلم للملائين، ط 1، 1988 م)، ص 34؛ همچنين ر. ك: خيانت در گزارش تاريخ، ج 1، ص 220-225.
ويل دورانت با لحن ملايم به اين ادعاى بىاساس اشاره مىكند:
... عمويش ابوطالب پس از دوازده سالگى او را با يك كاروان تا بصرى كه شهرى در ديار شام بود، همراه برد. بعيد نيست كه در اين سفر با برخى از وجوه تعليمات دين يهود و آئين عيسى برخورد كرده باشد.(1)
در پاسخ اين اتهام و تحريف تاريخ بايد گفت:
به اتفاق مورّخان، محمد صلى الله عليه و آله امّى بود و خواندن و نوشتن را ياد نداشت.
سنّ او چنانكه گفته شد در آن هنگام از سيزده سال تجاوز نمىكرد.
فاصلۀ زمانى بين اين ديدار و بعثت او طولانى بود.
ديدار با بحيرا كوتاه، و شامل سؤالات او و پاسخ حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود.
بنابراين چگونه مىتوان باور كرد كه يك كودك درس نخوانده، در يك ديدار كوتاه، بتواند تعليمات تورات و انجيل را چنان ياد بگيرد كه بعدها در سن چهل سالگى، آنرا بهصورت يك شريعت كامل عرضه كند؟!
اگر محمد صلى الله عليه و آله چيزى از راهب ياد گرفته بود، بىشك قريشِ بهانهجو و لجوج، آنرا دستاويز تبليغ برضدّ او قرار مىدادند؛ درحالىكه در تاريخ اسلام، اثرى از آن به چشم نمىخورد. در قرآن نيز كه به تهمتهاى قريش پاسخ داده شده، اشارهاى به اين موضوع نشده است.
اگر چنين چيزى صحّت داشت، چهطور كاروانيان، آن را نقل نكردند؟
اگر اين امر واقعيت داشت، چطور مسيحيان شام ادعا نكردند كه معلم محمد صلى الله عليه و آله، ما بوديم؟
اگر اين ادّعا درست باشد، لازمهاش اين است كه تعليمات اسلام با تعليمات تورات و انجيل يكسان باشد، درحالىكه نه تنها اين آموزهها يكسان نيستند، بلكه قرآن بسيارى از عقايد يهود و مسيحيان و نيز موارد فراوانى از تعليمات تورات و انجيل را نقل و باطل معرفى
1) . تاريخ تمدن، عصر ايمان (بخش اول)، ترجمۀ ابوطالب صارمى و همكاران (تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ 2، 1368)، ص 207.
مىكند.(1). حلبى، پيشين، ج 2، ص 332.(2). محمد پيامبرى كه از نو بايد شناخت، ترجمۀ ذبيحالله منصورى، ص 5. اين كتاب ضعفها و اشتباهات و تحريفهاى فراوان دارد كه ارزش علمى كتاب را سخت كاهش داده است. شيوۀ كار مترجم آن نيز داستان ديگرى دارد كه بر اهل فضل و اطلاع پوشيده نيست. ر. ك: مجلۀ نشر دانش، سال 8، شماره 2، ص 52، مقالۀ پديدهاى به نام ذبيحالله منصورى، به قلم كريم امامى.
(3)روزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به عمربنخطاب كه از آن حضرت اجازه مىخواست از احاديثى كه از يهوديان مىشنيد، بنويسد، فرمود: «آيا همچون يهود و نصارا در دين خود، متحيّر و سرگشتهايد؟! من اين آيين نورانى و پاك را براى شما آوردهام، اگر موسى زنده بود، او نيز راهى جز پيروى از من نداشت.»(4)پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه (كه تعداد زيادى يهودى درآن زندگى مىكردند) در بسيارى از احكام و برنامهها با يهوديان مخالفت مىكرد(5)بهطورىكه آنان گفتند: «اين مرد مىخواهد با همۀ برنامههاى ما مخالفت كند.»(4) در ميان مسيحيانى كه اين موضوع را دستاويز سمپاشى و دروغپردازى برضد اسلام قرار دادهاند، كونستان ويرژيل گيورگيو آن را چنان مسخشده و تحريفيافته نقل مىكند كه نه تنها با هيچ معيارى متناسب نيست، بلكه با ادعاى خود مسيحيان نيز سازگارى ندارد. وى مىنويسد:
ابنهشام - راوى عرب - مىنويسد: بحيره [؟] برخلاف تصور مردم، عيسوى نبود، بلكه مانوى محسوب مىشد و پيرو مردى بود موسوم به مانى كه در دورۀ سلطنت ساسانيان دعوى پيغمبرى كرد و بهرام اول پادشاه ساسانى در سال 276 ميلادى او را در مقابل دروازۀ گندىشاپور واقع در خوزستان برصليب كوبيد.
مانى كه دعوى پيغمبرى مىكرد و پيروان او از جمله بحيره عقيده داشتند كه خداوند در انحصار يك ملت مخصوص نيست و به تمام ملل جهان وابستگى دارد، براى اينكه تمام ملل جهان از او هستند و خداوند هر موقع كه مايل باشد پيغمبرى را در يك ملت مبعوث مىكند كه به زبان آن ملت با افراد آن صحبت كند.(5)
ظاهراً مقصود وى از «ابنهشام»، عبدالملك بن هشام (م 213 ه. ق)، مؤلف كتاب معروف السيرةالنبوية است كه يكى از مآخذ مهم تاريخ اسلام است. ولى نه تنها در سيرۀ ابنهشام، بلكه در هيچ يك از منابع قديم اسلامى، اثرى از كلمۀ مانوى ديده نمىشود، بلكه اين شخص در نوع تواريخ، مسيحى (و به ندرت يهودى) معرفى شده است. از خود موضوع نيز مسيحىبودن او برمىآيد. حال اين پرسش مطرح است كه گيورگيو اين اطلاع را از كجا آورده است؟!
از اين گذشته كيش مانى در شام پيروانى نداشت و چنانكه در بخش «بررسى اديان و مذاهب در جزيرةالعرب» گفتيم، مركز آيين مانى، ايران بود. اينك به گفتۀ يكى از محققان بايد پرسيد كه آيا ادعاى مانوىبودن بحيرا فقط بهخاطر اين نيست كه مسألۀ يگانگى خداوند و جهانىبودن دين اسلام، تقليدى از مانى معرفى شود؟! اين، چيزى است كه نظاير آن را در قرنهاى پيش، از مسيحيان فراوان ديدهايم. براى آنها مهم نيست كه مترقىترين فكر را به اديان نسخ شده نسبت دهند؛ زيرا مىدانند اين اديان پيروان چندانى ندارند تا افتخارى را ايجاد نمايند. تنها دين اسلام است كه جهان مسيحيت پس از گذشت قرنها از جنگ صليبى، هنوز هم از آن نگران است و بايد با توسل به راست و دروغ، از عظمت تعليمات اين دين در ديدهها بكاهد.(1)
اما بايد توجه داشت كه اگر (فرضاً) اين قضيه را نفى كنيم، چيزى از عظمت پيامبر اسلام كم نمىشود؛ زيرا پيشگويىهاى مربوط به بعثت او و ظهور پيامبر موعود، منحصر به اين مورد نبوده است. اما چنانكه در متن گفته شد، چون مستشرقان اين حادثه را كه در متون اسلامى آمده، دستاويز تحريف تاريخ اسلام قرار دادهاند، ما نيز آن را مطرح و سخنان آنان را نقد كرديم.
1) . محمد خاتم پيامبران، ج 1، ص 188، مقالۀ سيد جعفر شهيدى. برخى از پژوهشگران معاصر ايرانى، در مورد ديدار حضرت محمد صلى الله عليه و آله با بُحيرا ترديدهايى ايجاد كرده و در صحت اصل اين قضيه مناقشه كردهاند كه از نظر تاريخى قابل بحث و بررسى است. ر. ك: نقد و بررسى منابع سيرۀ نبوى، (مجموعه مقالات)، پژوهشكدۀ حوزه و دانشگاه، 1378؛ رمضان محمدى، نقد و بررسى سفر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به شام، ص 321-330.
«حلفالفضول» كه آن را بهترين و ارزشمندترين پيمانهاى قريش خواندهاند،(2)ميان سران چند تيره از قريش بسته شد. اين پيمان از آنجا شكل گرفت كه مردى از قبيلۀ بنى زُ بَيْد وارد مكه شد و كالايى به عاصبنوائل از تيرۀ بنىسهم فروخت. عاص كالا را گرفت، ولى بهاى آن را نداد. مرد زبيدى هر چند به وى مراجعه كرد نتيجهاى نگرفت. چنانكه قبلاً گفته شد در آن روزگاران در جزيرةالعرب نظام قبيلگى حاكم بود و هر قبيله از منافع افراد خود حمايت مىكرد و اگر غريبهاى مورد ظلم واقع مىشد، حامى و دادرسى نداشت. مرد زبيدى ناگزير هنگامى كه سران قريش در كنار كعبه گرد آمده بودند، بالاى كوه «ابوقُبيس» رفت و با سرودن اشعارى پر سوز و گداز، دادخواهى كرد.(3)
با شنيدن نداى دادخواهى او، با پيشگامى زبيربن عبدالمطلب، بزرگان بنىهاشم،
1) . از جمله حوادثى كه گفتهاند محمد صلى الله عليه و آله در جوانى در آن حضور داشته جنگ «فجار» بود. اين حادثه را پيش از حلفالفضول ودر 14 تا 20 سالگى او نوشتهاند. اما چون شركت او در اين جنگ مورد ترديد است و بلكه شواهدى بر نفى آن وجود دارد، از طرح آن خوددارى كرديم. (الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 1، ص 95-97؛ درسهايى تحليلى از تاريخ اسلام، ج 1، ص 303-503.)
2) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 1، ص 128؛ محمدبن حبيب، المنمق فى اخبار قريش، تحقيق خورشيد احمد فارق (بيروت: عالمالكتب، ط 1، 1405 ه. ق)، ص 52.
3) . ياآل فهر [يا للرجال خ ل] لمظلوم بضاعته ببطن مكة نائى الأهل والنفر و مُحْرٍم اشعث [شعث خ ل] لم يَقْضِ عمرته يا آل فهر و بين الحِجْرِ والحَجَر هل مخفر من بنىسهم بخفرته ام ذاهب فى ضلال مال معتمر ان الحرام لمن تمت حرامته و لا حرام لثوب الفاجر الغدر.
بنىعبدالمطلب، بنىزهره، بنىتميم و بنىحارث (كه از تيرههاى خوشنام قريش بودند)، در خانۀ عبدالله بن جُدعان تيمى گرد آمدند و پيمان بستند كه براى يارى و گرفتن حق هر ستمديدهاى همدستان شده، اجازه ندهند در مكه بر احدى ستم شود، چه وابسته به آنها باشد و چه غريبه، چه فقير و پست باشد و چه ثروتمند و باشرف. آنگاه نزد عاص رفته حق مرد زبيدى را از وى گرفتند و به آن مرد دادند.(1)حضرت محمد صلى الله عليه و آله كه در آن هنگام، بيست سال داشتند،(2)از اعضاى اين پيمان بود.
شركت محمد صلى الله عليه و آله در اين پيمان كه يك حركت جوانمردانه و نوعى حمايت از «حقوق بشر» در آن جامعۀ جاهلى بود، بيشتر از اين نظر اهميت دارد كه جوانان هم سنوسال او در مكه، سرگرم عيشونوش و خوشگذرانى بودند و ارزشهاى انسانى مانند حمايت از مظلوم، پاكسازى جامعه و اجراى عدالت، براى آنها مفهوم نداشت؛ او دركنار بزرگان قريش در چنين پيمانى شركت كرد. او پس از بعثت، از شركت خود در اين پيمان به نيكى ياد مىكرد و مىفرمود:
در خانه عبد الله بن جدعان در پيمانى شركت كردم كه اگر به جاى آن، شتران سرخمو به من مىدادند، آنچنان خوشحال و شاد نمىشدم، و اگر در عصر اسلام نيز مرا به چنان پيمانى دعوت كنند، مىپذيرم.(3)
اين پيمان به اين مناسبت كه افزون بر پيمانهاى موجود، و از آنها برتر بود، «حِلفالفضول» ناميده شد.(4)اين پيمان همواره پناهگاه مظلومان و بىپناهان بود و بعدها در
1) . محمدبنحبيب، پيشين، ص 52-53؛ ابنسعد، پيشين، ص 128؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 13؛ ابن هشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 142؛ بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: الشيخ محمد باقرالمحمودى (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 1، 1394 ه. ق)، ج 2، ص 12.
2) . محمدبن سعد، پيشين. سنّ محمد صلى الله عليه و آله را در آن هنگام بيش از اين نيز نوشتهاند، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 13؛ المنمق، ص 53؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1962 م)، ج 15، ص 225.
3) . ابنهشام، پيشين، ص 142؛ يعقوبى، پيشين، ص 13؛ بلاذرى، پيشين، ص 16؛ محمدبن حبيب، پيشين، ص 188.
4) . محمدبن حبيب، پيشين، ص 54-55.
چند مورد نيز افراد غريبه و مظلوم، با استمداد از بنيانگذاران آن، از چنگ زورمندان مكه رهايى يافتند.(1)(,2)
خديجه - دختر خُوَيْلد - كه زنى تجارتپيشه، با شرافت و ثروتمند بود، افرادى را براى بازرگانى مىگماشت و سرمايهاى را براى تجارت در اختيارشان قرار مىداد و مزدى به آنان مىپرداخت.(2)وقتى محمد صلى الله عليه و آله بهبيست و پنج سالگى رسيد،(3)ابوطالب به او گفت:
من تهيدست شدهام و روزگار سخت شدهاست. اكنون كاروانى از قريش رهسپار شام مىشود، كاش تو هم نزد خديجه كه مردانى را براى تجارت مىفرستد، مىرفتى و كار تجارت او را به عهده مىگرفتى.
از سوى ديگر، خديجه از راستگويى، امانت و اخلاق پسنديدۀ محمد صلى الله عليه و آله آگاهى يافت و در پى او فرستاد كه: «اگر كار تجارت مرا عهدهدار شوى، بيش از ديگران به تو مىپردازم و غلام خويش ميسره را نيز براى دستياريت مىفرستم.» حضرت محمد اين پيشنهاد را پذيرفت(4)و
1) . همان، بلاذرى، پيشين، ج 2، ص 13.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 199؛ ابناسحاق، السيروالمغازى، تحقيق سهيل زكار (بيروت: دارالفكر، ط 1398، 1 ه. ق)، ص 81؛ سبط ابنالجوزى، در تذكرةالخواص، ص 301 مىگويد: «خديجه آنها را به صورت مضاربه استخدام مىكرد» و ابناثير در اسدالغابة، ج 1، ص 16. مىگويد: «يا اجير مىكرد يا به صورت مضاربه عمل مىكرد.»
3) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 129.
4) . شواهدى نشان مىدهد كه كار محمد صلى الله عليه و آله به صورت مضاربه و مشاركت بوده است نه مزدورى وحقوق بگيرى. (الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 1، ص 112.)
همراه ميسره با كاروان قريش رهسپار شام شد.(1)در اين سفر بيش از سفرهاى گذشته سود عايدشان شد.(2)
ميسره در اين سفر از حضرت محمد صلى الله عليه و آله كراماتى مشاهده كرد كه او را به حيرت انداخت.
در اين سفر نُسطور راهب از پيامبرى او در آينده بشارت داد. همچنين ميسره محمد را ديد كه بر سر تجارت، با شخصى اختلاف پيدا كرد. آن مرد گفت: «به لات و عزى سوگند ياد كن تا سخنت را بپذيرم.» او پاسخ داد: «در عمرم هرگز به لات و عزى سوگند ياد نكردهام.»(3)ميسره در بازگشت از سفر، كرامات محمد صلى الله عليه و آله و آنچه را مشاهده كرده بود، براى خديجه بازگو كرد.(4)
خديجه بانويى خردمند، دورانديش و شرافتمند بود و از نظر نسب از زنان قريش برتر بود.(5)او در اثر امتيازات اخلاقى و اجتماعى متعددى كه داشت، در زمان جاهليت، «طاهره»(6)و «سيدةقريش»(7)ناميده مىشد. بنابر مشهور، او قبلاً دو بار ازدواج كرده و همسرانش
1) . ابنهشام، پيشين، ص 199؛ ابناسحاق، پيشين، ص 81.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 130.
3) . ابنسعد، پيشين، ص 130.
4) . ابناسحاق، پيشين، ص 82؛ ابنسعد، پيشين، ص 131؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 39؛ طبرى، تاريخ الأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 196؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ج 1، ص 215؛ ابناثير، اسدالغابة (تهران: المكتبة الاسلامية)، ج 5، ص 435؛ ابىبشر، محمد بن احمد الرازى الدولابى، الذّرّيّةالطاهرة، تحقيق السيد محمد جوادالحسينى الجلالى (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 2، 1408 ه. ق)، ص 45-46.
5) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 200-201؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 131؛ بيهقى، پيشين، ج 1، ص 215؛ رازى دولابى، پيشين، ص 46؛ ابن اثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 39.
6) . ابناثير، اسدالغابة، ج 5، ص 434؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 224؛ عسقلانى، الأصابة فى تمييز الصحابة (بيروت، دار احياء التراث العربى)، ج 4، ص 281؛ ابنعبدالبر، الأستيعاب فى معرفةالأصحاب (در حاشيۀ الاصابة) ج 4، ص 279.
7) . حلبى، پيشين، ج 1، ص 224.
در گذشته بودند(1)بزرگان قريش، همه علاقهمند به ازدواج با او بودند؛(2)مردان نامدارى همچون ُعقبة بن ابىمعيط، ابوجهل و ابوسفيان از او خواستگارى كرده بودند و او موافقت نكرده بود.(3)
از سوى ديگر، خديجه با محمد صلى الله عليه و آله خويشاوند بود و نسب هر دو در قُصىّ به هم مىرسيد.
او اطلاعاتى از آيندۀ درخشان محمد صلى الله عليه و آله داشت(4)و علاقهمند به ازدواج با او بود.(5)خديجه به محمد صلى الله عليه و آله پيشنهاد ازدواج كرد و محمد صلى الله عليه و آله با موافقت عموهايش، اين پيشنهاد را پذيرفت و در يك جمع خانوادگى ازدواج صورت گرفت.(6)بنابر قول مشهور در اين هنگام خديجه چهل سال و محمد صلى الله عليه و آله بيست و پنج سال داشت.(7)خديجه نخستين زنى بود كه
1) . همسران قبلى او عُتيّقبن عائذ [عابد خ ل] و ابوهاله هندبن نباش بود. (ابناثير، اسدالغابة، ج 5، ص 434؛ ابنحجر، پيشين، ص 281؛ ابنعبدالبر، پيشين، ص 280؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 229؛ ابوسعيد خرگوشى، شرفالنبى، ترجمۀ نجمالدين محمود راوندى (تهران: انتشارات بابك، 1361)، ص 201؛ شيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق (بيروت: داراحياء التراثالعربى، ط 3، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 302). برخى از اسناد و شواهد تاريخى حاكى از آن است كه خديجه قبلاً ازدواج نكرده بود و محمد صلى الله عليه و آله نخستين همسر او بود. بعضى از محققان معاصر نيز روى اين موضوع تأكيد دارند. (مرتضى العاملى، جعفر، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 1، ص 121.)
2) . ابنسعد، پيشين؛ بيهقى، پيشين، ص 215؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 197؛ حلبى، پيشين؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 40.
3) . مجلسى، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الاسلامية)، ج 16، ص 22.
4) . مجلسى، پيشين، ص 20-21؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 203؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 41.
5) . مجلسى، پيشين، ص 21-23.
6) . ابناسحاق، پيشين، ص 82؛ بلاذرى، انسابالاشراف، محمد حميدالله (قاهره: دارالمعارف)، ج 1، ص 98؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 16؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 40؛ رازى دولابى، پيشين، ص 46؛ حلبى، پيشين، ص 227؛ ابنشهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 42؛ مجلسى، پيشين، ج 16، ص 19.
7) . بلاذرى، پيشين، ص 98؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 132؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 196؛ حلبى، پيشين، ص 228؛ ابنعبدالبر، الأستيعاب، ج 4، ص 280؛ ابناثير، اسدالغابة، ج 5، ص 435؛ الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 39. دربارۀ سنّ خديجه هنگام ازدواج، اقوال ديگرى نيز هست. ر. ك: امير مهيا الخيامى، زوجات النبى واولاده (بيروت: مؤسسة عزالدين، ط 1، 1411 ه. ق)، ص 53-54.
محمد صلى الله عليه و آله با او ازدواج كرد.(1)
اخلاق و رفتار نيكوى محمد صلى الله عليه و آله، امانت، درستكارى و راستگويى او مردم مكه را شيفته كرده بود و همه او را «امين» مىناميدند.(2)او چنان در دل مردم جا داشت كه از داورى او در مورد نصب «حجرالأسود»(3)استقبال كردند و او با تدبيرى خاص، اختلاف آنان را حل كرد.
توضيح اينكه:
هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله سىوپنج ساله بود، در اثر سيلى كه از كوههاى مكه جارى شد، ديوارهاى كعبه از چند جا شكست. كعبه تا آن روز سقف نداشت و ديوارهايش كوتاه بود، از اين جهت اندوختههاى داخل آن حفاظ لازم را نداشت. قريش تصميم داشت سقفى براى كعبه بسازد، اما موفق به اجراى اين تصميم نشده بود. پس از اين حادثه، بزرگان مكه در صدد برآمدند كه كعبه را خراب و بازسازى كنند و سقفى نيز براى آن بسازند.
هنگام بازسازى كعبه، ميان تيرههاى قريش بر سر نصب حجرالأسود در جايگاه موردنظر اختلاف به وجود آمد و رقابتها و تفاخرهاى قبيلگى بار ديگر زنده شد. هر قبيله مىخواست افتخار نصب اين سنگ نصيب او گردد. برخى از قبايل، با فروبردن دست خويش در طشتى پر از خون، پيمان خون بستند تا نگذارند اين افتخار نصيب قبيلهاى ديگر شود.
سرانجام با پيشنهاد سالمندترين مرد قريش، توافق كردند كه نخستين كسى كه از باب
1) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 201؛ رازى دولابى، پيشين، ص 49؛ بيهقى، پيشين، ج 1، ص 216؛ ابوسعيد خرگوشى، پيشين، ص 201؛ شيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، ج 1، ص 302؛ ابن اثير، اسدالغابة، ج 5، ص 434.
2) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 121؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 210؛ بيهقى، پيشين، ج 1، ص 211؛ مجلسى، پيشين، ج 15، ص 369.
3) . اين سنگ كه از مقدسترين اجزاى كعبه است، در روايات، سنگ بهشتى و آسمانى معرفى شده كهحضرت ابراهيم به امر خداوند، آن را جزء كعبه قرار داد. (مجلسى، پيشين، ج 12، ص 84 و 99؛ ازرقى، تاريخ مكه، تحقيق: رشدىالصالح ملحس (بيروت: دارالأندلس، ط 3، 1403 ه. ق)، ج 1، ص 62-63.) حجرالأسود تاكنون باقى است و سنگى است بيضى شكل سياه رنگ متمايل به سرخى، و در ركن شرقى كعبه در ارتفاع يك مترونيم از زمين نصب شده و مبدأ طواف است.
بنىشيبه [يا باب صفا] وارد مسجد [الحرام] شود، دربارۀ نصب حجرالاسود، در ميان قبايل داورى كند، ناگاه محمد صلى الله عليه و آله از آن در وارد شد. همه گفتند: اين محمد امين است و ما همگى به حكم او راضى هستيم. به دستور امين قريش، پارچهاى آوردند. او پارچه را پهن كرد و حجرالأسود را در ميان آن گذاشت و از رؤساى قبايل خواست كه هركدام گوشهاى از آن را بگيرند و مشتركاً سنگ را تا پاى ديوار ببرند، چون سنگ را نزديك ديوار آوردند او با دست خويش آن را در جاى اوليه قرار داد.(1)با اين تدبير لطيف، اختلاف ميان قبايل حل و از بروز يك جنگ خونين جلوگيرى شد.
چندى پس از تجديد بناى كعبه و چند سال پيش از بعثت حضرت محمد صلى الله عليه و آله، قحطى بزرگى در مكه رخ داد؛ ابوطالب عموى پيامبر، تهيدست و عايلهمند بود. محمد صلى الله عليه و آله به عموى ديگر خود عباس كه از ثروتمندترين افراد بنىهاشم بود پيشنهاد كرد كه هريك از ما يكى از فرزندان ابوطالب را به خانۀ خود ببريم تا فشار مالى او كم شود و عباس موافقت كرد. هر دو نزد ابوطالب رفته، موضوع را با وى در ميان گذاشتند، او با اين پيشنهاد موافقت كرد. در نتيجه عباس، جعفر را به نزد خود برد و محمد صلى الله عليه و آله، على را تحت تربيت و كفالت خود قرار داد. على همچنان در خانۀ آن حضرت بود تا آنكه خداوند او را به رسالت مبعوث كرد و على عليه السلام او را تصديق و از او پيروى كرد.(2)
1) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 145-146؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 14-15؛ مجلسى، پيشين، ج 15، ص 337-338؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 99-100؛ مسعودى، مروجالذهب (بيروت: دارالأندلس، ط 1، 1965 م)، ج 2، ص 271-272. برخى از مورّخان، علت خرابى كعبه و انگيزۀ بازسازى آن را حادثۀ ديگرى نوشتهاند، اما همۀ مورّخان داورى محمد را نقل كردهاند. ر. ك: ابن اسحاق، السير والمغازى، ص 103؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 205؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى، ج 1، ص 210.
2) . ابن هشام، السيرة النبوية (قاهره: مكتبة مصطفى البابى الحلبى)، 13551 ه. ق)، ج 1، ص 262؛ طبرى، تاريخالأمم والملوك (بيروت: دار القاموس الحديث)، ج 2، ص 213؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دارصادر)، 1399 ه. ق)، ج 2، ص 58؛ بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: الشيخ محمد باقر المحمودى (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 1)، 1394 ه. ق، ج 2، ص 90؛ ابن ابىالحديد، شرح نهجالبلاغه (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1962 م)، ج 13، ص 119 و ج 1، ص 15.
على عليه السلام در آن زمان، شش سال داشت(1)و در دورۀ حساس شكلگيرى شخصيت و تربيتپذيرى به سر مىبرد. گويا محمد صلى الله عليه و آله مىخواست با تربيت يكى از فرزندان ابوطالب، زحمات وى و همسرش فاطمه بنت اسد را جبران كند و از ميان فرزندان ابوطالب على را مستعدتر مىديد. چنانكه پس از قبول تكفل او فرمود: «همان را برگزيدم كه خدا او را براى من برگزيد.»(2)
محمد صلى الله عليه و آله عنايت و محبت فراوانى به على عليه السلام داشت و در تربيت او از هيچ كوششى دريغ نمىورزيد. فضلبنعباس (يكى از پسرعموهاى على) مىگويد: از پدرم (عباس بن عبدالمطلب) پرسيدم: «پيامبر اسلام كدام يك از پسران خود را بيشتر از همه دوست داشت؟
گفت: علىبنابىطالب را.
گفتم: من از پسران رسول خدا پرسيدم!
گفت: رسول خدا على را از همۀ پسرانش بيشتر دوست مىداشت و از همۀ آنها به او مهربانتر بود. از زمان طفوليت على هرگز نديديم پيامبر او را از خود جدا كند، مگر در سفرى كه براى خديجه انجام مىداد. ما هيچ پدرى را نسبت به فرزندش، مهربانتر از رسول خدا نسبت به على نديديم و هيچ فرزندى را نسبت به پدرش، فرمانبردارتر از على نسبت به پيامبر نديديم.»(3)
محمد صلى الله عليه و آله پس از بعثت، چنان به آموزش على و آشنا ساختن او با تعليمات اسلام تأكيد داشت كه اگر شب بر او وحى نازل مىشد، قبل از صبح آن را به وى ياد مىداد و اگر روز بر او وحى مىشد، پيش از شب به وى مىآموخت.(4)از على عليه السلام پرسيدند: «چگونه بيش از ديگر
اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، از آن حضرت حديث ياد گرفتهاى؟» او پاسخ داد: «هرگاه از پيامبر مىپرسيدم،
1) . ابن ابىالحديد، پيشين، ج 1، ص 15؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 2، ص 180.
2) . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين (نجف اشرف: منشورات المكتبة الحيدرية)، ص 15.
3) . ابنابىالحديد، پيشين، ج 13، ص 200.
4) . شيخ طوسى، الأمالى (قم: دارالثقافة للطباعة و النشر والتوزيع، ط 1، 1414 ه. ق)، ص 624.
پاسخ مىداد، و هر وقت ساكت مىشدم، او ابتدا براى من حديث مىگفت.»(1)على عليه السلام در دوران خلافت خود از اين دورۀ تربيتى خويش چنين ياد مىكند:
شما [ياران پيامبر] از خويشاوندى نزديك من با رسول خدا و موقعيت خاصى كه با آنحضرت داشتم آگاهيد و مىدانيد موقعى كه من خردسال بودم، پيامبر مرا در آغوش مىگرفت و به سينۀ خود مىفشرد و مرا در بستر خود مىخوابانيد، به طورى كه بدن او را لمس مىكردم، بوى خوش او را مىشنيدم و او غذا در دهان من مىگذارد.
من همچون بچهاى كه به دنبال مادرش مىرود، همهجا همراه او مىرفتم، هر روز يكى از فضايل اخلاقى خود را به من تعليم مىكرد و دستور مىداد كه از آن پيروى كنم. پيامبر هر سال در كوه حراء به عبادت مىپرداخت و جز من كسى او را نمىديد... هنگامى كه وحى بر او نازل شد، صداى شيطان را شنيدم، به رسول خدا عرض كردم: اين ناله چيست؟ فرمود: اين، نالۀ شيطان است و علت نالهاش اين است كه او از اينكه در روى زمين اطاعت شود، نااميد شده است. آنچه را من مىشنوم تو نيز مىشنوى و آنچه را مىبينم تو نيز مىبينى، جز اينكه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير [من] و بر خير و نيكى هستى.(2)
اين گفتار گرچه مىتواند مربوط به عبادت پيامبر صلى الله عليه و آله در حرا پس از بعثت باشد، اما با توجه به اينكه عبادت پيامبر در حراء غالباً قبل از رسالت بوده، مىتوان گفت كه اين موضوع مربوط به دوران قبل از رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و شنيدن نالۀ شيطان، به هنگام بعثت آن حضرت، يعنى نزول نخستين آيات قرآن بوده است. درهرحال، پاكى روح على عليه السلام و تربيتهاى پىگير پيامبر صلى الله عليه و آله، سبب شد كه او در همان دوران كودكى، با قلب حسّاس، ديدۀ نافذ، گوش شنوا و بصيرت خاص، چيزهايى را ببيند و بشنود كه ديدن و شنيدن آنها براى مردم
عادى مقدور نبود.
فصل اوّل: بعثت و دعوت
فصل دوم: دعوت علنى و آغاز مخالفتها
فصل سوم: پيامدهاى مخالفت قريش و اقدامات آنان
چنانكه گفته شد پدران محمد صلى الله عليه و آله يكتاپرست، و خاندان او خاندانى پاك بود. او علاوه بر پاكى نسب و خاندان، از تربيت بالايى برخوردار بود و از كوچكى به زشتىها و پليدىهاى بتپرستى و اخلاق فاسد مردم مكه آلوده نبود.(1)او از كوچكى مورد توجه و عنايت خداوند و تحت تربيت ويژۀ او بود. على عليه السلام از اين دورۀ تربيتى و آمادگى او چنين ياد مىكند:
... از وقتى كه از شير باز گرفته شد، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگانش را همراه او كرد تا شب و روز، او را به راه بزرگوارى و خوىهاى پسنديدۀ جهان رهنمون سازد.(2)
امام باقر عليه السلام فرمود:
از وقتى كه محمد صلى الله عليه و آله از شير باز گرفته شد خداوند فرشتۀ بزرگى را همراه او كرد تا او را به نيكىها واخلاق پسنديده راهنمايى كند واز بدىها و اخلاق ناپسند باز دارد. همان فرشته بود كه هنگام جوانى محمد صلى الله عليه و آله و پيش از آنكه به رسالت برسد، او را صدا مىكرد و
1) . على بن برهان الدين الحلبى، السيرة الحلبية (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 199-204؛ ابىالفداء، اسماعيلبن كثير، السيرةالنبوية، تحقيق: مصطفى عبد الواحد (قاهره: مطبعة عيسى البابى الحلبى)، ج 1، ص 250.
2) . و لقد قرنالله به من لدن ان كان فطيماً اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريقالمكارم و محاسن اخلاقالعالم ليله و نهاره... (نهجالبلاغه، خطبۀ 192.)
مىگفت: «السلام عليك يا محمد رسولالله» ولى او گمان مىكرد صدا از سنگ و زمين است و هرچه دقت مىكرد چيزى نمىديد.(1)
حضرت محمد، (نزديكىهاى بعثت) كه به اوج رشد فكرى و عقلى رسيده بود، از محيط آلودۀ خويش رنج مىبرد و از مردم كناره مىگرفت.(2)او از سىوهفت سالگى، حالاتى روحانى داشت و احساس مىكرد دريچهاى از غيب به رويش باز شده است. آنچه بارها از اعضاى خاندانش و نيز دانشمندان اهل كتاب مانند بحيرا، نُسطور و ديگران شنيده بود، درحال رخدادن بود؛ زيرا نور مخصوصى مىديد و اسرارى بر او فاش مىشد و بارها سروش غيبى به گوشش مىرسيد، ولى كسى را نمىديد!.(3)مدتى در خواب صدايى مىشنيد كه او را پيامبر خطاب مىكرد. روزى در بيابانهاى اطراف مكه، شخصى او را رسولالله صدا كرد. او پرسيد:
«كيستى»؟ در پاسخ شنيد: «من جبرئيلم، خداوند مرا فرستاده تا تو را به پيامبرى مبعوث گرداند.» محمد صلى الله عليه و آله وقتى اين خبر را به همسرش خديجه داد، او با خوشحالى گفت: «اميدوارم چنين باشد.»(4)
محمد صلى الله عليه و آله در اين دوره، چند روز در سال در كوه «حِراء»(5)خلوت مىگزيد و به عبادت و
1) . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابو الفضل ابراهيم (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1961 م)، ج 13، ص 207.
2) . ابنكثير، پيشين، ج 1، ص 389.
3) . حلبى، پيشين، ج 1، ص 380-381؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، تحقيق: مصطفى السقاء و ديگران (قاهره: مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 250؛ طبرى، تاريخالأمم و الملوك (بيروت: دار القاموس الحديث)، ج 2، ص 203-204؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 43؛ مجلسى، بحارالانوار (تهران: دار الكتب الاسلامية)، ج 18، ص 184 و 193؛ ر. ك: تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 17.
4) . ابنشهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 44؛ مجلسى، پيشين، ج 18، ص 194؛ طبرسى، اعلامالورى بأعلام الهدى (تهران: دارالكتب الاسلامية، ط 3)، ص 36. با توجه به اين اسناد و شواهد، چنانكه مرحوم كلينى روايت مىكند، محمد صلى الله عليه و آله در اين مدت «نبى» بود ولى هنوز به رتبۀ رسالت نرسيده بود. (الاصول منالكافى (تهران: مكتبةالصدوق، 1381 ه. ق)، ج 1، ص 176.)
5) . كوه حراء در شمال شرقى مكه قرار گرفته است و بهمناسبت آنكه محل طلوع خورشيد وحى بوده «جبلالنور» (\ كوه نور) خوانده مىشود. اين كوه تا چند سال پيش با شهر مكه فاصله داشت. ولى اكنون به علت توسعۀ شهر مكه، تا دامنۀ كوه، خانهسازى شده است. كوه حِراء كه در ميان يك سلسله كوههاى بههم پيوسته قرار گرفته، از كوههاى مجاور بلندتر و با قلۀ سربرافراشته از همه بارزتر است. غار حِراء كه در قلّۀ كوه قرار گرفته در واقع غار نيست، بلكه تخته سنگى عظيم روى دو صخرۀ بزرگ ديگر غلتيده و از قرار گرفتن آنها فضاى كوچكى در حدود يك متر و نيم بهوجود آمده است. دهانۀ غار گشاد است و افراد عادى مىتوانند به سهولت از آن وارد و خارج شوند اما نيمۀ دوم آن تنگ و سقفش كوتاه است. نور خورشيد تا نيمۀ غار بيشتر نمىرسد.
نيايش مىپرداخت.(1)اينگونه كنارهگيرى و عبادت در حِراء، در ميان خداپرستان قريش سابقه داشته است.(2)نخستين كسى كه اين سنت را گذاشت عبدالمطلب، جدّ محمد صلى الله عليه و آله بود كه چون ماه رمضان مىرسيد به كوه حراء مىرفت و مستمندان را اطعام مىكرد.(3)
محمد صلى الله عليه و آله كه به مرز چهل سالگى رسيده بود،(4)باز به روش چندين ساله، در كوه حراء بهسر مىبرد كه پيك وحى فرود آمد و نخستين آيات قرآن را از درگاه خداى بزرگ در گوش جانش فرا خواند:(5)«بِسْمِاللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ. خَلَقَ الأنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأ وَ رَبُّكَ الأَكْرَمُ. الَّذِى عَلَّمَ بِالقَلَمِ. عَلَّمَالأِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَم.»(6)
1) . نهجالبلاغه، تحقيق صبحىصالح، خطبۀ 192 (قاصعه)؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 251.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 251؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 206؛ ابنكثير، پيشين، ج 1، ص 390؛ بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: محمدحميدالله (قاهره: دارالمعارف، ط 3)، ج 1، ص 105.
3) . حلبى، پيشين، ص 382.
4) . ابنهشام، پيشين، ص 249؛ طبرى، پيشين، ص 209؛ بلاذرى، پيشين، ص 114-115؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 1، ص 190؛ مسعودى، التنبيه و الأشراف (قاهره: دارالصاوى للطبع والنشر)، ص 198؛ حلبى، پيشين، ص 363؛ مجلسى، پيشين، ص 204.
5) . طبرسى، مجمعالبيان (تهران: شركةالمعارف الاسلامية، 1379 ه. ق)، ج 10، ص 514؛ مسعودى، مروجالذهب، (بيروت: دارالأندلس، ط 1، 1965 م)، ج 2، ص 276.
6) . علق (96):1-5.
بخوان بهنام پروردگارت كه [جهان و جهانيان را] آفريد.
آنكه انسان را از خون بسته آفريد.
بخوان كه پروردگارت بزرگوارترين [بزرگواران] است.
آنكه بهوسيلۀ قلم [دانش] آموخت.
آنچه را كه انسان نمىدانست به وى آموخت.
خداوند، ديدار فرشتۀ وحى (جبرئيل) با محمد صلى الله عليه و آله و ابلاغ پيام او را در دو جا از قرآن مجيد تصوير كرده است:
سوگند به ستاره هنگامى كه افول مىكند
كه يار شما [محمد] نه گمراه شده است و نه منحرف
و هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد.
آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده، نيست.
او را آن [فرشتۀ] بس نيرومند [جبرئيل] آموخته است.
همان كه توانايى فوقالعاده و سلطه دارد.
درحالى كه [آن فرشته] در افق اعلا قرار داشت.
سپس [به محمد] نزديك و نزديكتر شد.
تا آنكه فاصلۀ او [با محمد] به اندازۀ دو كمان يا كمتر شد.
در اين هنگام خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بندهاش وحى كرد.
قلب [محمد] در آنچه ديد دروغ نگفت.
آيا دربارۀ آنچه [محمد با چشم خود] مىبيند، با وى ستيزه مىكنيد؟!(1)
1) . نجم (53):1-12. دانشمندان اسلامى، اين آيات را مربوط به بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىدانند. قراين و شواهدى نيز اين معنا را تأييد مىكند. (ر. ك: مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 247؛ محمدهادى معرفت، التمهيد فى علومالقرآن، ج 1، ص 35؛ احمد بن محمد القسطلانى، المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، تحقيق: صالح احمد الشامى (بيروت: المكتبالاسلامى، ط 1، 1412 ه. ق)، ج 3، ص 88-89؛ ولى بر اساس تفسير ديگر، مربوط به معراج است.
سوگند به ستارگانى كه باز مىگردند.
و از ديدگان پنهان مىشوند.
و سوگند به شب، هنگامى كه پشت كند و سپرى شود.
و سوگند به صبح، هنگامى كه بردمد.
كه اين [قرآن] گفتار فرستادۀ بزرگوارى [جبرئيل] است.
فرستادهاى نيرومند كه نزد [خداوندِ] صاحب عرش، داراى مقام والايى است.
درآنجا [در ميان فرشتگان] مورد اطاعت [و در پيشگاه خدا] امين است.
و يار شما [محمد] ديوانه نيست.
او [جبرئيل] را در افق روشن ديده است.
و او بر غيب [و آنچه از طريق وحى دريافت داشته] بخيل نيست.
[كه چيزى از آن بكاهد يا ناگفته بگذارد].
اين [قرآن] سخن شيطان رجيم نيست.
پس به كجا مىرويد؟!(1)
در برخى از كتب تاريخ و حديث گزارشى نادرست و افسانهوار دربارۀ چگونگى بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است كه به هيچ وجه با معيارهاى حديث و تاريخ، قابل پذيرش نيست. از آنجا كه اين گزارش مشهور است و به برخى كتب درسى فارسى نيز راه يافته است، بهتر است به نقل و نقد آن بپردازيم:
عايشه مىگويد: نخستينبار كه به رسول خدا وحى شد، خواب راست بود. هر خوابى كه مىديد مانند صبح روشن رخ مىداد. سپس به خلوتنشينى علاقهمند شد و در غار حِراء خلوت مىگزيد. در آنجا چند شب به عبادت مىپرداخت، سپس نزد خانوادهاش بازمىگشت و از خديجه توشه مىگرفت [و به غار برمىگشت] تا آنكه حق نزد او آمد و او در غار بود.
فرشته نزد او آمد و گفت: بخوان. گفت: من خواندن نمىدانم. پيامبر مىگويد: فرشته مرا
1) . تكوير (81):15-26.
گرفت و به سختى فشارم داد به حدى كه طاقتم تمام شد، سپس رهايم كرد و گفت: بخوان، گفتم: خواندن نمىدانم. دوباره مرا گرفت و به سختى فشار داد به حدى كه طاقتم تمام شد، آنگاه رهايم كرد و گفت: بخوان. گفتم: خواندن نمىدانم. بار سوم مرا گرفت و به سختى فشار داد به حدى كه طاقتم تمام شد، سپس رهايم كرد و گفت: بخوان به نام پروردگارت كه آفريد...
[تا آيۀ پنجم].
آنگاه رسولخدا درحالىكه دلش مىلرزيد بازگشت و با آن حال نزد خديجه رفت و گفت: مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد! او را پوشاندند تا اضطراب و ترس او ريخت [!]، رسول خدا آنچه پيش آمده بود، براى خديجه بيان كرد و گفت: بر خويشتن بيمناكم [!]. خديجه گفت:
هرگز! به خدا سوگند خداوند تو را خوار نخواهد كرد؛ زيرا تو، به خويشانت نيكى و به مردم بخشش مىكنى، تهيدستان را دارا، مهمانان را پذيرايى و پيشآمدهاى حق را يارى مىكنى.
سپس خديجه همراه او نزد پسر عمويش ورقةبننوفل رفت. او پيرمردى نابينا بود و در زمان جاهليت به مسيحيت گرويده بود و زبان عبرى را مىداشت و انجيل را با اين زبان مىنوشت.
خديجه به او گفت: «عموزاده! از برادرزادهات بشنو [كه چه مىگويد؟].» ورقه گفت:
«برادرزاده چه مىبينى؟» رسول خدا آنچه ديده بود به او خبر داد. ورقه گفت: «اين همان ناموس [فرشته] است كه بر موسى نازل شده است. كاش من امروز جوان بودم. كاش آن روز كه قومت تو را بيرون مىكنند، زنده بودم.» رسول خدا گفت: «مگر مرا بيرون مىكنند؟» گفت:
«آرى...»(1)
چنانكه اشاره شد اين روايت به اين شكل نمىتواند مورد قبول باشد؛ زيرا به دلايل زير، هم از نظر سند و هم از نظر متن، فاقد اعتبار است:
1) . صحيح بخارى، شرح و تحقيق: الشيخ قاسمالشماعى الرفاعى (بيروت: دارالقلم، ط 1، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 59-60، كتاب بدالوحى؛ صحيح مسلم، بشرحالأمام النووى (بيروت: دارالفكر، 1403 ه. ق)، ج 2، ص 197-204، باب بد الوحى الى رسولالله صلى الله عليه و آله؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 205-206.
روايتكننده اين گزارش، عايشه است و او در سال چهارم يا پنجم بعثت متولد شده است.(1)پس او در زمان حادثه نبوده است تا شاهد عينى باشد، و چون نام راوى اصلى را كه احتمالاً از او شنيده ذكر نمىكند، نقل او فاقد سند و به اصطلاح «مُرْسَل» است و روايت مرسل فاقد اعتبار است.
براساس اين روايت، فرشتۀ وحى چندينبار به محمد صلى الله عليه و آله تكليف خواندن كرده و او اظهار ناتوانى نموده است! درحالىكه اگر مقصود اين بوده كه حضرت كلام خدا را از روى لوحى و نوشتهاى بخواند، چنين چيزى معقول نيست؛ زيرا خدا و فرشتۀ او مىدانستند او امّى است و قدرت خواندن ندارد. و اگر مقصود خواندن آيات به دنبال فرشتۀ وحى بوده باشد، اين عمل امر دشوارى نبوده است تا محمد صلى الله عليه و آله (كه به هوش و خردمندى معروف بود،) در سنين كمال عقلى و فكرى از آن عاجز باشد!
فشارهاى مكرر پيامبر اسلام توسط فرشتۀ وحى، چه مفهومى مىتواند داشته باشد؟! درحالىكه مىدانيم يادگيرى، يك امر ذهنى است و فشار جسمى تأثيرى در آن ندارد. اگر تصور كنيم كه اين كار براى آن بوده كه حضرت، به قدرت خداوند، به صورت ناگهانى قدرت خواندن بيابد، تنها ارادۀ خدا در ايجاد آن كافى بوده است و نيازى به اين مقدّمات نداشته است. و اگر فشار ياد شده را مربوط به ارتباط حضرت محمد با مبدأ جهان هستى و عالم غيب بدانيم (چون پيامبر اسلام با تمام عظمتش، در هر حال جنبۀ مادى و خاكى نيز داشته و ارتباط انسان خاكى با مبدأ هستى مستلزم چنين فشارى است!)، باز هم فاقد توجيه خواهد بود؛ زيرا چنانكه خداوند به صراحت در قرآن بيان نموده، ارتباط پيامبران با عالم غيب از يكى از اين سه راه بوده است:
ارتباط مستقيم و دريافت پيام الهى بدون هيچ واسطهاى!؛
از طريق شنيدن صدا، بدون مشاهدۀ صاحب صدا؛
توسط فرشتۀ وحى.(2)
1) . عسقلانى، الأصابة فى تمييزالصحابة (بيروت: دار احياء التراث العربى، ط 1، 1328 ه. ق)، ج 4، ص 359.
2) . «و ما كان لبشر ان يكلمهالله الا وحياً او من وراء حجاب او يرسل رسولاً فيوحى باذنه ما يشاء، انه علىٌّ حكيم.» (شورى (42):51.) جهت اطلاع بيشتر در اين زمينه ر. ك: بحارالانوار، ج 18، ص 246 و 254 و 257.
تنها در صورت دريافت وحى از طريق ارتباط مستقيم و بىواسطه بوده كه پيامبر اسلام فشار و سختى تحمل مىكرده و براساس برخى روايات، رنگ چهرهاش دگرگون مىشده و قطرات عرق، مانند دانههاى مرواريد از صورتش مىريخته است.(1)اما اگر پيام الهى توسط فرشته ابلاغ مىشده، حضرت هيچ حالت مخصوصى پيدا نمىكردهاست، چنانكه امام صادق عليه السلام مىفرمود: «هر وقت وحى را جبرئيل مىآورد، پيامبر صلى الله عليه و آله با حال عادى مىفرمود:
اين، جبرئيل است، يا جبرئيل به من چنين و چنان گفت، اما اگر وحى مستقيماً بر او نازل مىشد، احساس سنگينى مىكرد و حالتى چون بيهوشى به او دست مىداد.»(2)در صورتى كه جبرئيل حامل وحى بود، نه تنها حضرت از ديدن جبرئيل احساس خاصى نمىكرد، بلكه جبرئيل هر وقت به حضور او مىرسيد، بدون كسب اجازه وارد نمىشد و در محضر پيامبر با نهايت ادب مىنشست.(3)
با اين توضيح چون به اتفاق مورخان، نخستين آيات قرآن را جبرئيل در غار حراء، آورده بود، هيچ جهتى براى احساس فشار و سنگينى وجود نداشته است. البته اين، هرگز به معناى نفى احساس سنگينى مسئوليت و نگرانى آن حضرت از مخالفت بتپرستان نيست.
ديدار حضرت با فرشته نبوده كه از مشاهدۀ او دچار ترس و اضطراب گردد! اصولاً تا كسى
1) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 197؛ ابنشهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 43؛ مجلسى، پيشين، ج 18، ص 271.
2) . مجلسى، پيشين، ص 268 و 271؛ صدوق، التوحيد (تهران: مكتبةالصدوق)، ص 115؛ ر. ك: مهرتابان، (مصاحبههاى آيتالله سيد محمدحسين حسينى طهرانى با مرحوم علامه سيدمحمدحسين طباطبايى) ص 207-211.
3) . صدوق، كمالالدين و تمامالنعمة (قم: مؤسسة النشر الاسلامى، 1405 ه. ق)، ج 1، ص 85؛ عللالشرايع (نجف: المكتبة الحيدرية، 1385 ه. ق)، باب 7، ص 7.
4) . طبرى، پيشين، ج 2، ص 207؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 105؛ مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 276؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 17.
آمادگىهاى لازم را از هر نظر براى اخذ سرّالهى (رسالت) نداشته باشد، خداى حكيم چنين منصب بزرگى را به عهدۀ او نمىگذارد.
چگونه قابل قبول است كه اطلاعات خديجه (كه يك فرد عادى بوده)، بيشتر از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله باشد و با مشاهدۀ آثار ترس و اضطراب حضرت، او را دلدارى دهد؟!
از همه بدتر اين است كه تصور كنيم حضرت محمد كه به رسالت و مسئوليت هدايت مردم مبعوث شده بود، خود نمىدانسته چه اتفاقى افتاده و پيك الهى را نمىشناخته و پيام او را درست تشخيص نمىداده تا آنكه پيرمرد نابيناى مسيحى، بر پاى ورقۀ رسالت او مهر تأييد نهاده و محمد صلى الله عليه و آله با اظهارات او، به رسالت خويش اطمينان حاصل كرده و دلش آرام گرفته باشد. بىپايگى اين سخن به قدرى آشكار است كه نيازى به هيچ دليل و برهانى ندارد.
قابل توجه است كه چنين صحنۀ زننده و افسانهاى، دربارۀ بعثت هيچ پيامبرى از پيامبرانالهى در هيچيك از منابع اسلامى نقل نشده است با آنكه شرايط زمان و مكان بعثت بعضى از آنها (همچون حضرت موسى) به ظاهر چنين وضعى را اقتضا مىكرده است.
شك و ترديدى كه در اين گزارش به حضرت محمد نسبت داده شده، با آيۀ قرآن سازگار نيست كه مىگويد: «قلب [محمد] در آنچه ديد، دروغ نگفت.»(1)
طبرسى - دانشمند و مفسر نامدار شيعه - مىگويد:
خداوند به رسول خود وحى نمىكند مگر آنكه آن را با دلايل روشن همراه مىسازد و او اطمينان پيدا مىكند كه آنچه بر او وحى مىشود از جانب خدا است و نياز به چيزى ديگر پيدا نمىكند و دستخوش ترس و اضطراب نمىگردد.(2)
امام صادق عليه السلام در پاسخ يكى از اصحابش كه پرسيد: چرا رسول خدا هنگام دريافت وحى، ترس آن را نداشت كه اين از وسوسههاى شيطان باشد، پاسخ داد: «خداوند وقتى بندهاى را به
رسالت منصوب مىكند، به او اطمينان خاطر و آرامش مىبخشد، بهطورىكه هرچه از جانب
خدا بر او نازل مىگردد، همانند چيزى است كه خود به چشم مىبيند.»(1)
شارحان كتاب صحيح بخارى و صحيح مُسْلِم (كه روايت عايشه در آنها نقل شده) با آنكه دانشمندان برجستهاى بودهاند، اما چون اصل روايت را مُسَلَّم گرفتهاند، در تفسير و توضيح آن درمانده و دست به توجيهات سست و بىپايهاى زدهاند كه مايۀ بسى تعجب است.(2)
شعاع وحى بر فراز كوه حراء، ص 70-108؛ تاريخ اسلام از آغاز تا هجرت، ص 98-110؛ نقش ائمه در احياء دين، ج 4، ص 6-44؛ الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 1، ص 216-232؛ خيانت در گزارش تاريخ، ج 2، ص 13-23؛ التمهيد، ج 1، ص 52-56؛ درسهايى تحليلى از تاريخ اسلام، ج 2، ص 196-236.
دربارۀ بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله چند حديث مشابه نيز از طريق راويانى چون عبدالله بن شدّاد، عبيدبنعُمير، عبدالله بنعباس و عروةبنزبير نقل شده كه با توضيحاتى كه داديم، جعلىبودن آنها نيز روشن مىگردد و نيازى به طرح آنها نيست.(3)اين گزارش نادرست به كتابهاى مسيحيان نيز راه يافته و برخى از آنان، آن را دستمايهاى براى سمپاشى و وسوسه بر ضد پيامبراسلام صلى الله عليه و آله قرار دادهاند(4)
«... براى فردى كه در قرن هفتم در شهر دورافتادهاى مانند مكه زندگى مىكرده پيدا شدن اين ايمان كه از جانب خدا به پيامبرى مبعوث شده است، شگفتانگيز است. پس جاى تعجّب نيست اگر مىشنويم كه محمد را ترس و شبهه فراگرفت. دراين باره شواهدى در قرآن [!] واحاديث مربوط به زندگى اويافت مىشود و معلوم نيست چه وقت اطمينان حاصل كرد كه خدا او را از ياد نبرده است [!!..]. ترس ديگر او ترس از جنون بود؛ زيرا عرب درآن زمان معتقد بودند كه اين گونه اشخاص در تصرف ارواح يا جن هستند. عدهاى از مردم مكه الهامات محمد را اينگونه تعبير مىكردند و خود او نيز گاهى دچار اين ترديد مىشد كه آيا حق با مردم است يا خير؟» [!!] (محمد پيامبر و سياستمدار، ترجمۀ اسماعيل والىزاده (تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1344)، ص 26-27.)
كه با اين نقد، بىپايگى برداشتهاى آنها نيز روشن مىگردد.1) . مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 262؛ محمدهادى معرفت، التمهيد فى علومالقرآن (مركز مديريت حوزۀ علميۀ قم)، ج 1، ص 49.
2) . تا آنجا كه اطلاع داريم نخستين كسى كه متوجه ضعف و بىاعتبارى اين روايت شده مرحوم سيدعبدالحسين شرفالدين موسوى (1290-1377 ه. ق) از دانشمندان برجستۀ شيعى جبلعامل بوده است كه در رساله «الى المجمع العلمى العربى بدمشق» و كتاب النصّ والأجتهاد، ص 319-322 آن را مورد نقد و بررسى قرار داده است. سپس محققان و دانشمندان ما به ويژه دانشمند معظم آقاى علىدوانى آن را در كتب يادشده در زير به صورت گسترده مورد بحث و بررسى قرار داده ومسأله را تكميل كردهاند و ما در اين بحث، از پژوهشهاى آنها بهره گرفتهايم:
3) . سيدمرتضى عسكرى، نقش ائمه در احياء دين، انتشارات مجمع علمى اسلامى، ج 4، ص 12.
4) . ر. ك: دائرة المعارف الاسلامية، ترجمۀ عربى توسط محمد ثابتالفندى (وديگران)، ج 3، ص 398 (واژۀ بحيرا). مونتگومرى وات - رئيس بخش عربى دانشگاه ادينبورو - از كسانى است كه در اين مورد، به سمپاشى پرداخته و سخنان بىاساس گفته است، وى مىگويد:
حضرت محمد صلى الله عليه و آله مدت سه سال به دعوت پنهانى پرداخت؛(1)زيرا هنوز محيط مكه براى دعوت آشكار مساعد نبود. او در اين سه سال به صورت پنهانى با افرادى كه احساس مىكرد آمادگى پذيرش دارند، تماس مىگرفت و آنها را به يگانگى خدا و پرستش او و نبوت خويش دعوت مىكرد. در اين مدت، قريش از ادعاى او خبر داشتند و وقتى او را در معابر مىديدند مىگفتند: جوان بنىعبدالمطلب از آسمان سخن مىگويد؛(2)اما چون در مجامع عمومى سخن نمىگفت، از محتواى دعوتش خبر نداشتند، به همين علت عكسالعملى نشان نمىدادند.
در اين دوره، تعدادى مسلمان شدند. آنگاه يكى از همان مسلمانان نخستين، به نام ارقم، منزل خود را - كه در پاى كوه صفا قرار داشت - در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله گذارد. رسول خدا و مسلمانان تا آغاز دعوت علنى در اين منزل كه حكم ستاد تبليغاتى را داشت گرد هم مىآمدند و در همانجا نماز مىخواندند.(3)
به اتفاق مورّخان، خديجه نخستين زنى بود كه مسلمان شد. از ميان مردان نيز على صلى الله عليه و آله
1) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 280؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 216؛ مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 275-276؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 116؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 19؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 456؛ طوسى، الغيبة (تهران: مكتبة نينوى الحديثة)، ص 202؛ صدوق، كمال الدين و تمام النعمة، (قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1363)، ج 2، ص 344، ح 29.
2) . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 19؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 199؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 115.
3) . حلبى، پيشين، ج 1، ص 456-457.
نخستين فردى بود كه به پيامبر گرويد؛(1)(,2) زيرا طبيعى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از حراء، آيين خود را نخست با خديجه كه همسرش بود و على كه عضو آن خانه و پرورشيافتۀ آن حضرت بود در ميان بگذارد و آن دو كه صدق، پاكى و نشانههاى نبوت محمد صلى الله عليه و آله را بهتر از هركس ديگر مىدانستند و مىشناختند، او را تصديق كنند.
با توجه به آنچه گفته شد اگر هيچ سندِ حديثى يا تاريخى، اين موضوع را تأييد نمىكرد، باز هم اثبات آن، چندان كار دشوارى نبود، درعينحال اسناد و شواهد فراوانى، اين موضوع را تأييد مىكنند. بهعنوان نمونه، تعدادى از آنها عبارتند از:
1) . ابنهشام مسلمانان اوليّه را تا نفر هشتم، بدين ترتيب نقل مىكند: «على، زيدبنحارثه، ابوبكر، عثمان بن عفّان، زُبير بن عوّام، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن وقّاص و طلحة بن عبيدالله.» (السيرةالنبوية، ج 1، ص 262-369.)
2) . اولكم وروداً علىّالحوض، اوّلكم اسلاماً عليّبنابىطالب. (ابنعبدالبرّ، الأستيعاب فى معرفة الأصحاب، در حاشيۀ الاصابة (بيروت: دار احياء التراث العربى، ط 1، 1328 ه. ق)، ج 3، ص 28؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 13، ص 229؛ ر. ك: الحاكم النيشابورى، المستدرك علىالصحيحين، تحقيق: عبد الرحمن المرعشى (بيروت: دارالمعرفة، ط 1، 1406 ه. ق)، ج 3، ص 17؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد (بيروت: دارالكتاب العربى)، ج 2، ص 81؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 432. در برخى از روايات، به اين صورت نقل شده است: اول هذه الأمّة وروداً علىّالحوض اوّلها اسلاماً علىبنابىطالب رضىاللّه تعالى عنه. (حلبى، همان، ص 432.)
دانشمندان و محدثان بزرگ نقل مىكنند: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله روز دوشنبه به نبوت مبعوث شد و على فرداى آن روز (سه شنبه) با او نماز خواند.(1)
على عليه السلام خود مىفرمايد:
آن روز اسلام جز به خانۀ پيامبر و خديجه راه نيافته بود و من سومين آنها بودم. نور وحى و رسالت را مىديدم، و بوى نبوت را مىشنيدم.(2)
خدايا من نخستين كسى هستم كه به سوى تو بازگشت و پيام تو را شنيد و به دعوت پيامبر پاسخ گفت. پيش از من جز پيامبر، كسى نماز نگزارد.(3)
من بندۀ خدا و برادر پيامبر و صدّيق اكبرم، اين سخن را پس از من جز دروغگوى
1) . استنبئالنبى يومالأثنين و صلى على يومالثلاثاء. (ابنعبدالبر، پيشين، ص 32؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دارصادر، 1399)، ج 2، ص 57.) حاكم نيشابورى، اين حديث را از دو طريق به صورت «نُبِّئ رسولالله...» و «وُحى رسولالله يومالأثنين...» نقل كرده است (پيشين، ج 3، ص 112.) در برخى از روايات، چنين آمده است: استنبىءالنبى صلى الله عليه و آله يومالأثنين و اسلم على يوم الثلاثاء. (ابنابىالحديد، پيشين، ص 229؛ جوينى خراسانى، فرائدالسمطين (بيروت: مؤسسةالمحمودى للطباعة و النشر، ط 1، ج 1، ص 244.) على عليه السلام خود نيز روى اين معنا تأكيد مىكرد و مىفرمود: بُعِثَ رسولالله يومالأثنين واَسْلَمْتُ يومالثلاثاء. (سيوطى، تاريخالخلفاء (قاهره: المكتبة التجارية الكبرى، ط 3، 1383 ه. ق)، ص 166؛ الشيخ محمدالصبان، اسعاف الراغبين، در حاشيۀ نورالأبصار، ص 148؛ احمد بن حجر الهيتمى المكى، الصواعق المحرقة (قاهره: ط 2، 1385 ه. ق، 120.)
2) . لم يجمع بيت واحد يومئذ فىالاسلام غيررسولالله و خديجة و انا ثالثهما، ارى نورالوحى و الرسالة و اشمّ ريح النبوّة. (نهجالبلاغة، تحقيق: صبحى صالح، خطبۀ 192 \قاصعه.)
3) . اللهم انى اول من اناب، و سمع و اجاب، لم يسبقنى الا رسولالله بالصلاة. (پيشين، خطبه 131.)
افتراساز، نمىگويد. من هفت سال پيش از مردم با رسول خدا نماز گزاردم.(1)
من در زمان جاهليت بازرگان عطر بودم. در يكى از سفرهاى تجارتى وارد مكه شدم و مهمان عباس [يكى از بازرگانان مكه و عموى پيامبر] شدم. در يكى از روزها در مسجدالحرام در كنار عباس نشسته بودم، خورشيد به اوج رسيده بود، در اين هنگام جوانى به مسجد درآمد كه صورتش همچون قرص ماه نورانى بود. نگاهى به آسمان كرد و سپس رو به كعبه ايستاد و شروع به خواندن نماز كرد. چيزى نگذشت كه نوجوانى خوشسيما به وى پيوست و در سمت راست او ايستاد. سپس زنى كه خود را پوشانده بود، آمد و در پشت سر آن دو نفر قرار گرفت و هر سه با هم مشغول نماز و ركوع و سجود شدند.
من [از ديدن اين منظره كه در مركز بتپرستان، سه نفر آيين ديگرى غير از كيش بتپرستى برگزيدهاند] در شگفت ماندم و رو به عباس كرده، گفتم: حادثۀ بزرگى است! او نيز اين جمله را تكرار كرد و افزود: آيا اين سه نفر را مىشناسى؟ گفتم: نه. گفت: نخستين كسى كه وارد شد و جلوتر از هردو نفر ايستاد، برادرزادۀ من محمدبنعبدالله، و دومين فرد، برادرزادۀ ديگر من، علىبنابىطالب، و سومين شخص، همسر محمد است. محمد مدّعى است كه آيين او از طرف خدا نازل شده است. و اكنون در روى زمين جز اين سه نفر كسى از اين دين پيروى نمىكند.(2)
1) . انا عبدالله و اخو رسوله واناالصّدّيق الأكبر لا يقولها بعدى الا كاذب مفتر. صلّيت مع رسولالله قبلالناس سبع سنين. (طبرى، پيشين، ج 2، ص 212؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 57.) و با همين مضمون در كتاب المستدرك علىالصحيحين، ج 3، ص 112؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 200 و 228؛ ر. ك: مناقب على بن ابىطالب، ابوبكر احمد بن موسى مردويه اصفهانى، گردآورى و ترتيب و مقدمۀ عبدالرزاق محمد حسين حرزالدين (قم: دارالحديث، ط 1، 1422 ه. ق)، ص 47-48.
2) . طبرى، پيشين، ج 2، ص 212؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 13، ص 226. ابن ابى الحديد، اين قضيه را از قول عبدالله بن مسعود نيز نقل كرده كه او هم در سفر به مكه شاهد چنين صحنهاى بوده است. حلبى، السيرةالحلبية، ج 1، ص 436. همچنين ر. ك: ابنعبدالبرّ، الأستيعاب (درحاشيه الأصابة) ج 3، ص 165؛ شرح حال عفيف بن قيس كندى، ص 33؛ شرح حال على عليه السلام با اندكى اختلاف در لفظ؛ محمد بناسحاق، السير و المغازى، تحقيق: الدكتور سهيل زكار، (بيروت، دارالمعرفة، ط 1، 1398 ه. ق) ص 137-138؛ ابوالفتح كراجكى، كنزالفوائد (قم: دارالذخائر، ط 1، 1410 ه. ق)، ج 1، ص 262. براى آگاهى بيشتر در مورد پيشگامى على عليه السلام در پذيرش اسلام ر. ك: الغدير، ج 2، ص 314؛ ج 3، ص 220-224.
اين قضيه به خوبى نشان مىدهد كه در آغاز دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، غير از همسرش خديجه، تنها على آيين او را پذيرفته بوده است.
پيشگامى در پذيرش اسلام، ارزشى است كه قرآن روى آن تكيه كرده واعلام نموده:
«كسانى كه درگرايش به اسلام پيشگام بودهاند، در پيشگاه خدا ارزش والايى دارند. و پيشگامان آنان مقربانند.»(1)توجه خاص قرآن به موضوع سبقت در پذيرش آيين اسلام به حدّى است كه كسانى را كه پيش از فتح مكه ايمان آورده، در راه خدا از جان و مال خود گذاشتهاند، از آنان كه پس از پيروزى مسلمانان بر مكّيان، ايمان آورده و جهاد كردهاند، برتر شمرده است:
كسانى از شما كه پيش از پيروزى [\ فتح مكه] در راه خدا انفاق كردند و سپس به جهاد پرداختند، با كسانى كه بعد از آن در راه خدا انفاق و جهاد كردند، يكسان نيستند، بلكه آنان در پيشگاه خدا مقامى برتر دارند و خداوند به هر دو، وعدۀ نيك داده است....(2)
علت برترى ايمان مسلمانان، پيش از فتح مكه (كه در سال هشتم هجرت رخ داد) اين است كه آنان هنگامى ايمان آوردند كه اسلام در جزيرةالعرب قدرت نيافته بود و هنوز پايگاه بتپرستان، يعنى شهر مكه، به صورت دژ شكستناپذيرى باقى بود و خطرهايى از هر سو جان و مال مسلمانان را تهديد مىكرد. البته مسلمانان پس از هجرت به مدينه و گرايش دو قبيلۀ اوس و خزرج و قبايل اطراف مدينه به اسلام، از پيشرفت و ايمنى نسبى برخوردار شدند و در بسيارى از درگيرىهاى نظامى پيروز شدند؛ اما خطر هنوز به كلى برطرف نشده بود. بنابراين درصورتىكه گرايش به اسلام و بذل مال و جان در چنين شرايطى، از
ارزش
خاصى برخوردار باشد، قطعاً چنين كارى در آغاز دعوت پيامبر كه قدرتى جز قدرت قريش و نيرويى جز نيروى بتپرستان نبود، ارزش بالاتر و بيشترى خواهد داشت. از اين رو سبقت در اسلام در ميان ياران پيامبر، از افتخارات مهم به شمار مىرفت. با اين توضيح، ميزان ارزش پيشگامى على عليه السلام در اسلام به خوبى روشن مىگردد.
از ميان قشرها و گروههاى اجتماعى آن روز، دو گروه در پذيرش اسلام پيشگام بودند:
بررسى فهرست مسلمانان نخستين و نيز شواهد ديگر نشان مىدهد كه بيشتر مسلمانان نخستين، جوان بودند. بزرگان و سالخوردگان، محافظهكار بودند و فرهنگ بتپرستى در افكار آنها ريشه دوانده بود، اما جوانان به حكم جوانى، ذهن و فكرشان آمادۀ پذيرش افكار و عقايد جديد بود. اين معنا، در نوع انقلابهاى فكرى و دينى تا حدى صادق است.
براساس يك گزارش تاريخى، در دوران دعوت سرّى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، گروهى از جوانان و ضعيفان به اسلام گرويدند.(1)
هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به دعوت علنى پرداخت و تعداد پيروانش افزايش يافت، سران قريش پس از چند بار شكايت به ابوطالب، در ديدار آخر به وى گفتند: «ما چند بار نزد تو آمديم تا دربارۀ برادرزادهات با تو سخن بگوييم كه پدران و خدايان ما را به بدى ياد نكند و فرزندان و جوانان و بردگان و كنيزان ما را از راه به در نبرد....»(2)
در سفر تبليغى پيامبر به طائف اشراف اين شهر از ترس اينكه جوانانشان از آن حضرت پيروى كنند از پذيرش اسلام سرباز زدند(3)پس از هجرت مسلمانان به حبشه، وقتى كه
فرستادگان قريش، براى بازگرداندن مهاجران به دربار نجاشى وارد شدند، در گفتوگو با درباريان، از گرايش جوانان مكه به اسلام شكوه كردند.(1)
شخصى از قبيلۀ «هُذَيْل» وارد مكه شد و پيامبر، او را به اسلام دعوت كرد. ابوجهل به مرد هُذَلى گفت: «مبادا سخن او را بپذيرى؛ زيرا او ما را بىخرد، و پدران ما را كه مردهاند، اهل آتش معرفى مىكند و حرفهاى عجيب ديگر مىزند!»
هذلى گفت: «چرا او را از شهر خود بيرون نمىكنيد؟»
ابوجهل پاسخ داد: «اگر او بيرون رود و جوانان سخن او را بشنوند و شيرينزبانى او را ببينند از او پيروى خواهند كرد و ممكن است به كمك آنان به ما حمله كند.»(2)
عُتبه - يكى از اشراف قريش - نيز در ديدار با اسعدبنزراره، يكى از بزرگان خزرج در يثرب، از گرايش جوانان به رسول خدا صلى الله عليه و آله، شكوه كرد.(3)
بررسى فهرست مسلمانان نخستين، نشان مىدهد كه بيشتر آنان هنگام اسلامآوردن، كمتر از سى سال داشتهاند؛ مثلاً سعدبن وقّاص 17(4)يا 19(5)ساله، زُبيربن عوّام 15(6)يا 16(7)و عبدالرحمنبن عوف 30 ساله بوده است؛ زيرا ده سال پس از «عامالفيل» متولد شده بود.(8)مصعببنعُمَيْر نيز حدود 25 سال داشت؛ زيرا هنگام شهادت در جنگ احد - در سال سوم
هجرت - حدود چهل سال داشت.(9)ارقم كه منزلش را در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده بود، بين
1) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 358؛ طبرسى، اعلامالورى (تهران: دار الكتب الاسلامية، ط 3)، ص 44؛ سبط ابن جوزى، تذكرةالخواص (نجف: المكتبة الحيدرية، 1383 ه. ق)، ص 186.
2) . بلاذرى، پيشين، ص 128.
3) . طبرسى، پيشين، ص 56.
4) . ابنسعد، پيشين، ج 3، ص 139.
5) . حلبى، السيرةالحلبية (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 446.
6) . حلبى، پيشين، ج 1، ص 434.
7) . ابنسعد، پيشين، ج 3، ص 102.
8) . همان، ص 124.
9) . ابنسعد، پيشين، ج 3، ص 222.
20 تا 30 ساله بوده است؛ زيرا هنگام درگذشت - در سال 55 هجرى - هشتاد و اندى سال داشته است.(1)
مقصود از اين گروه كه در منابع اسلامى از آنها به نام «ضعيفان» و «مستضعفان» ياد شده است، بردگان يا آزادشدگانى بودند كه با وجود آزادى، طبق سنت عرب، به نوعى با صاحبان قبلى خود ارتباط و وابستگى داشتند و اصطلاحاً «مولى» (\ آزاد شده) ناميده مىشدند. دستۀ ديگر از مستضعفان، غريبههايى بودند كه از نقاط ديگر آمده و در مكه ساكن بودند و چون وابستگى قبيلگى نداشتند، ناگزير براى حفظ جان و مالشان بايد در پناه يكى از قبايل نيرومند زندگى مىكردند، اما باز از حقوق مساوى با افراد قريش برخوردار نبودند و از نظر اجتماعى طبقهاى پست محسوب مىشدند.
اين گروه كه طايفه و عشيرهاى در مكه نداشتند وداراى قدرت و نيرويى نبودند،(2)در گرايش به اسلام پيشگام بودند و مسلمانشدن آنها براى مشركان تلخ و سنگين بود و بهانۀ مناسبى براى تحقير مسلمانان به شمار مىفت. بنا به روايتى، هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مسجدالحرام مىنشست و پيروان مستضعف او مانند: عمّار ياسر، خبّاب بن الأرَتّ، صُهَيببن سِنان، بلالبن رَباح، ابوفُكَيْهَه و عامربن فُهَيره دركنار او مىنشستند، قريش آنها را استهزا مىكردند و به طعنه به يكديگر مىگفتند: ببينيد! همنشينان او اينها هستند!، خداوند از ميان همۀ ما فقط به اينها منت نهاده! [كه اسلام را پذيرفته و هدايت يافتهاند!!](3)
روزى گروهى از سران قريش از كنار مجلس پيامبر مىگذشتند، در آن هنگام صهيب، خبّاب، بلال، عمّار و امثال اينها در حضور پيامبر نشسته بودند. آنها با مشاهدۀ اين صحنه
گفتند: «اى محمد از ميان قومت به همين افراد بسنده كردهاى؟! آيا ما از اينها پيروى كنيم؟! آيا
1) . ابنسعد، پيشين، ج 3، ص 244. عبد المتعال صعيدى مصرى كتابى به نام شباب قريش فى بدء الاسلام، نوشته و در آن چهل نفر از جوانان قريش را كه در پذيرش اسلام پيشگام بودند، به ترتيب سنى معرفى كرده است كه نفر اول آنها على عليه السلام است. (ص 33-34.)
2) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 156 و 181؛ ر. ك: الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 248.
3) . مأخذ پيشين.
خدا فقط به اينها منت نهاده [و هدايت كرده] است؟! اينها را از خود دور كن شايد ما از تو پيروى كنيم.» دراين هنگام آيه 52 و 53 سورۀ «انعام» نازل شد:(1)و كسانى را كه صبح و شام پروردگار خويش را مىخوانند و خشنودى او را مىخواهند، از خود مران! نه چيزى از حساب آنها برتوست و نه چيزى از حساب تو بر آنها! تا آنها را طرد كنى كه در اين صورت از ستمكاران خواهى شد.
و اينگونه بعضى از آنها را با بعضى ديگر آزموديم تا [توانگران و نيرومندان] بگويند: آيا اينها هستند كه خدا از ميان ما بر آنها منت نهاده [و توفيق ايمان داده]؟! آيا خداوند شاكران را بهتر نمىشناسد؟!(2)
در سالهاى اول رسالت پيامبر، قريش نمايندگانى به يثرب فرستادند تا دربارۀ او از يهود آن شهر تحقيق كنند. آنان به يهود گفتند: «به خاطر حادثهاى كه در شهر ما اتفاق افتاده نزد شما آمدهايم. جوان يتيم و حقيرى حرف بزرگى مىزند، او خيال مىكند فرستادۀ «رحمان» است! و ما رحمانى جز شخصى به اين نام كه در «يمامه» زندگى مىكند، سراغ نداريم!.» يهود سؤالاتى پيرامون خصوصيات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مطرح كردند و از آن جمله پرسيدند: «چه كسانى پيرو او شدهاند؟» گفتند: «افراد پست ما!» عالم بزرگ يهود خنديد و گفت: «اين همان پيامبرى است كه نشانههاى او دركتاب ما هست، قوم او سرسختترين دشمنان او خواهند بود.»(3)
البته گرايش سريع مستضعفان به اسلام، هرگز به معناى اسلام مصلحتى يا تعقيب منافع طبقاتى نبود، بلكه جنبۀ نفى حاكميت و سلطۀ بشر و پذيرش حاكميت الله را داشت و اين، پيش از هر چيز قدرت اجتماعى مستكبران و سلطهطلبان را تهديد مىكرد و مخالفت آنها را برمىانگيخت، چنانكه در زمان پيامبران پيشين نيز چنين بوده است:
1) . طبرسى، مجمعالبيان، ج 2، ص 305.
2) . «و لا تطردالذين يدعون ربهم بالغدوة والعشى يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شىءٍ و ما من حسابك عليهم من شىءٍ فتطردهم فتكون من الظالمين. وكذلك فتنّا بعضهم ببعض ليقولوا اهؤُلاء منّالله عليهم من بيننا، اليس الله باعلم بالشاكرين.» (انعام (6):52-53.)
3) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 165؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 499.
اشراف كافر قوم نوح [در پاسخ او] گفتند: ما تو را جز بشرى مانند خود نمىبينيم و كسانى را كه از تو پيروى كردهاند جز فرومايگان سادهانديش نمىبينيم و براى شما هيچ فضيلت و برترى نسبت به خود نمىدانيم، بلكه شما را دروغگو تصور مىكنيم!(1)اشراف مستكبر قوم صالح [پيامبر]، به مستضعفانى كه ايمان آورده بودند، گفتند: آيا شما [به راستى] مىدانيد كه صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده است؟ آنها گفتند: ما به آنچه او بدان مأموريت يافته ايمان آوردهايم. مستكبران گفتند: [ولى] ما به آنچه شما به آن ايمان آوردهايد، كافريم!.(2)
پس از سه سال از رسالت پيامبر، فرشتۀ وحى، فرمان خداوند را براى دعوت خويشاوندان و بستگان نزديك به او ابلاغ كرد:
خويشاوندان نزديك خود را انذار كن. و بال و پر [مهر و نرمى] خود را براى مؤمنان كه از تو پيروى كردهاند، فرو گستر. و اگر تو را نافرمانى كنند، بگو: من از آنچه شما انجام مىدهيد، بيزارم.(3)
با نزول اين آيه، پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام دستور داد غذايى آماده سازد و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كند تا امر خداوند را به آنان ابلاغ نمايد و على عليه السلام چنين كرد. حدود چهل نفر يا يكى بيش و كم فراهم آمدند كه در ميان آنان ابوطالب، حمزه و ابولهب بودند. غذا كم بود و به صورت عادى براى آن جمعيت كافى نبود، اما همگى خوردند و سير شدند. ابولهب گفت: «اين، شما را جادو كرده است!»
1) . «فقال الملأ الذين كفروا من قومه ما نريك الا بشراً مثلنا وما نريك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادىالرأى وما نرى لكم علينا من فضل بل نظنكم كاذبين.» (هود (11):27.)
2) . «قال الملأ الذين استكبروا من قومه للذين استضعفوا لمن آمن منهم اتعلمون ان صالحاً مرسل من ربه قالوا انا بما ارسل به مؤمنون قال الذين استكبروا أنّا بالذى آمنتم به كافرون.» (اعراف (7):75-76.)
3) . «وانذر عشيرتك الأقربين. واخفض جناحك لمن اتبعك منالمؤمنين. فان عصوك فقل انّى برئ مما تعملون.» (شعراء (26):214-216.)
با سخنان وى مجلس از آمادگى براى طرح دعوت افتاد و پيامبر از طرح موضوع صرفنظر كرد و جلسه بدون اخذ نتيجه پايان يافت. به دستور پيامبر روز ديگر على صلى الله عليه و آله به همان ترتيب خوراكى تهيه كرد و آنان را فراخواند. اين بار پيامبر پس از صرف غذا فرمود:
در ميان عرب، كسى را سراغ ندارم كه چيزى بهتر از آنچه من براى شما آوردهام، براى قومش آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام. خدا فرمان داده است تا شما را به سوى او فرا خوانم. اينك كدام يك از شما مرا يارى مىكند تا برادر من و وصى و جانشين من در ميان شما باشد.
هيچكدام پاسخ ندادند. على عليه السلام كه از همه كوچكتر بود، گفت: «اى پيامبر خدا! من تو را يارى مىكنم.» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين، برادر، وصى و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد.»(1)
اين رويداد، ما را به اين مطلب اساسى رهبرى مىكند كه موضوع «نبوت» و «امامت» دو
1) . اين قضيّه را كه در ميان دانشمندان اسلامى به عنوان «بدالدعوة»، «يومالدار» و «يومالأنذار» معروف است، انبوهى از محدّثان، مفسّران و مورّخان با اندكى اختلاف در الفاظ نقل كردهاند از آن جمله: محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الأمم والملوك، ج 2، ص 217؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 63؛ ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 211؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى، ج 1، ص 278؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 7، ص 206؛ شيخ مفيد، الأرشاد، ص 29؛ على بن موسى بن طاوس، الطرائف فى معرفة مذاهبالطوائف، ج 1، ص 20؛ حلبى، السيرة الحلبية (انسان العيون)، ج 1، ص 461؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 178؛ 181، 191، 214؛ علامه امينى، الغدير، ج 2، ص 278-289؛ سيدمرتضى عسكرى، نقش ائمه در احياء دين، ج 2، ص 86؛ ج 6، ص 17-18؛ احمد حنبل، مسند، ج 1، ص 159. گفتنى است - چنانكه مرحوم علامه امينى توجه داده - در ميان مورّخان، طبرى، با آنكه در تاريخ خود، قضيه را به همان شكلى كه نوشتيم نقل كرده، اما در تفسير خود (جامعالبيان، ج 19، ص 75) گفتار پيامبر را كه دوجا فرمود: «وصى و جانشين من» تحريف كرده و به جاى آن، تعبير «چنين و چنان» به كار برده است: فايكم يوازرنى على هذ الأمر على ان يكون اخى و كذا و كذا ثم قال ان هذا اخى و كذا و كذا فاسمعوا له واطيعوه. اسماعيلبن كثير شامى نيز در سه كتابش (تفسير، ج 3، ص 351، البداية و النهاية، ج 3، ص 40، السيرةالنبوية، ج 1، ص 459.) در اين روش نامقبول از او پيروى كرده است! البته با توجه به تفكر خاص اين دو نفر، درك انگيزه آنها دراين كار، چندان دشوار نيست!.
اصل توأم و غير قابل تفكيكاند؛ زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله، در همان نخستين سالهاى رسالت خويش، روز اعلام نبوت خود، امامت و رهبرى آيندۀ مسلمانان را نيز مطرح كرد.
از سوى ديگر، تصور نشود كه پيامبر، يكبار، آنهم در «غدير خم» (در ماههاى آخر عمرش) امامت على عليه السلام را مطرح كرد، بلكه علاوه بر مجلس خويشان، بعدها نيز در مناسبتهاى ديگر (مانند حديث منزلت) اين موضوع را يادآورى مىنمود، البته غدير، از همه مفصلتر و شهود عينى آن بيشتر بود.
با توجه به ترتيب نزول سورهها مىتوان استنباط كرد كه دعوت خويشاوندان مدتى پيش از دعوت علنى بوده است.(1)
1) . سوره «شعراء» كه آيات انذار در آن است، بعد از سورۀ «واقعه» نازل شده و سپس به ترتيب، سورههاى «نمل»، «قصص»، «اسراء»، «يونس»، «هود»، «يوسف» و آنگاه سورۀ «حِجْر» كه فرمان دعوت علنى (فاصدع بما تؤمر) جزء آن است، نازل گشته است. (محمد هادى معرفت، التمهيد فى علوم القرآن، ج 1، ص 105.)
پس از آنكه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مدتى پنهانى دعوت به اسلام را آغاز كرده بود، از طرف خداوند دستور يافت كه دعوت خويش را علنى سازد و از مشركان نهراسد:
آنچه را مأموريت دارى آشكارا بيان كن و از مشركان روى بگردان [به آنها اعتنا نكن] ما شرّ استهزاء كنندگان را از تو دفع خواهيم كرد.(1)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با دريافت اين فرمان روزى در «ابطح»(2)به پا ايستاد و گفت:
من فرستادۀ خدا هستم، شما را به پرستش خداى يگانه، ترك بتهايى كه نه سودى مىرسانند و نه زيانى، نه مىآفرينند، نه روزى مىدهند، نه زنده مىكنند و نه مىميرانند، دعوت مىكنم.(3)
1) . حِجْر (15):95.
2) . مقصود از ابطح، درّهاى نزديك منى است. (ياقوت حموى، معجمالبلدان، ج 1، ص 74.) گويا هنگام حج، و موقع اجتماع حجاج در منى بوده است.
3) . تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 19. نخستين دعوت علنى پيامبر، به صورتهاى ديگر نيز نقل شده است. احتمالاً حضرت به فاصلههاى كم، بتپرستان را با بيانات مشابه، دعوت مىكرده است. ر. ك: يعقوبى، پيشين، ص 19؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 216؛ بلاذرى، انسابالاشراف، ج 1، ص 121؛ بيهقى، پيشين، ج 1، ص 279؛ طبرسى، اعلامالورى، (تهران، دارالكتب الاسلامية، ط 3)، ص 39؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 185؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 461.
از آن روز دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مرحلۀ جديدى شد و در اجتماعات، موسم حج، در منى و ميان قبايل اطراف مكه به دعوت و تبليغ پرداخت.
در اوايل دعوت علنى پيامبر، قريش چندان حساسيتى نشان نمىدادند؛ اما از روزى كه پيامبر، بتهاى آنان را با صراحت و قاطعيت نفى كرد و آنها را موجودات فاقد شعور و بىاثر خواند، به خشم درآمدند و به جبههبندى و مخالفت برخاستند،(1)ولى با توجه به اينكه در نظام قبيلگى حاكم بر مكه، تعرّض به محمد صلى الله عليه و آله خطر انتقامجويى قبيلۀ بنىهاشم را بهدنبال داشت، اشراف قريش با يك ارزيابى به اين نتيجه رسيدند كه بهترين راه بازداشتن محمد صلى الله عليه و آله از تعقيب دعوتش، اين است كه از نفوذ عمويش ابوطالب در او و احترامى كه ابوطالب نزد او داشت، استفاده كنند تا برادرزادۀ خود را از ادامۀ راهش باز دارد. از اينرو طى چند ديدار با ابوطالب، با تأكيد بر اينكه او (ابوطالب) از نظر نسب، شرف و سنّ، موقعيت ممتازى دارد، از وى خواستند برادرزادهاش را از بدگويى به خدايان آنها، زشتشمردن آيينشان، بىخردخواندن آنها و گمراه ناميدن پدرانشان باز دارد. آنان در اين ديدارها گاه از راه تهديد وارد شدند و گاه پيشنهاد مال، ثروت و رياست كردند و چون به نتيجه نرسيدند به ابوطالب پيشنهاد كردند كه او را با عُمارة بن وليد بن مُغيره، جوان زيبا، زورمند و شاعر قريش مبادله كند، اما ابوطالب نپذيرفت. يكبار كه ابوطالب و پيامبر را تهديد جدى به جنگ و قتل كردند، حضرت در پاسخ اخطار آنها فرمود:
عمو!، اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قرار دهند، اين كار را رها نخواهم كرد تا خداوند آن را پيروز گرداند يا من در اين راه نابود گردم.(2)
طبق اين نقل، پاسخ پيامبر اسلام در مورد خورشيد و ماه، با تهديد قريش تناسب ظاهرى ندارد و در سند آن نيز مناقشه شده است. اما پاسخى كه در برخى از منابع نقل شده با اخطار قريش تناسب دارد. بر حسب اين نقل، رسول خدا پس از شنيدن پيام تهديدآميز قريش از عموى خويش، نگاهى به آسمان افكند و فرمود: «رها كردن دعوت و رسالتم، همان اندازه ناممكن است كه يكى از شما دست دراز كند و بخواهد شعلهاى از آتش اين خورشيد بگيرد.» در اين هنگام ابوطالب به نمايندگان قريش گفت: «به خدا سوگند برادرزادهام هرگز دروغ نگفته است، برگرديد!.» (حافظ نورالدين هيثمى، مجمعالزوائد، بيروت، دارالكتاب، ج 6، ص 15، به نقل از معجم اوسط و كبير طبرانى و مسند ابى يعلى.) هيثمى سند روايت ابويعلى را صحيح معرفى كرده است. و نيز رجوع شود به: فقهالسيرة، محمد غزالى، بىتا، بىجا، عالم المعرفة، ص 114-115.
1) . طبرى، پيشين، ج 2، ص 218؛ ابنهشام، السيرةالنبوية (قاهره؛ مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 1، ص 282؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 199؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 63.
2) . طبرى، پيشين، ج 2، ص 218-220؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 282-287 و 313، 316؛ بيهقى، پيشين، ج 1، ص 282؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 202-203؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 231-232؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 63-65؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 462-463؛ ابنكثير، السيرةالنبوية (قاهره: مطبعة عيسى البابىالحلبى، 1383 ه. ق)، ج 1، ص 474.
به دنبال تهديدهاى قريش، ابوطالب (تحت پوشش خويشاوندى) از پيامبر اسلام، اعلام حمايت و افراد قبيلۀ بنىهاشم را اعم از مسلمان و بتپرست، براى اين منظور بسيج كرد. او به قريش اخطار نمود كه در صورت تعرّض به برادرزادۀ او، از انتقامجويى بنىهاشم در امان نخواهند بود!(1)چون جنگ قبيلگى كارى خطرناك و عاقبت آن نامعلوم بود و سران قريش هنوز آمادگى براى قبول چنين خطرى را نداشتند، نتوانستند تهديد خود را به مورد اجرا بگذارند و ناكام ماندند. از ميان بنىهاشم، تنها ابولهب، در صف دشمنان قرار گرفت.
در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه چرا قريش از همان سالهاى اوّل دعوت آشكارِ پيامبر صلى الله عليه و آله كه هنوز از تعليمات اسلام و احكام قرآن جز اندكى نازل نشده بود، به مخالفت برخاستند؟ آنها از آياتى كه در سالهاى اول رسالت پيامبر نازل شده بود، چه خطرى احساس كردند كه به موضعگيرى پرداختند؟ آيا جبههگيرى آنان فقط به حكم پاىبندى به بت و بتپرستى بود يا عواملى ديگر نيز در ميان بود؟ (البته سخن دربارۀ انگيزههاى اشراف و سران قريش است، اما تودۀ مردم، دنبالهروى سران قبايل خويش بودند و برانگيختن احساسات آنها و بسيج كردنشان بر ضد آيين جديد، چندان دشوار نبود؛ زيرا آنها نسبت به عقايد و آداب و رسوم
خويش چنان پاىبند بودند كه در برابر هرگونه آيين جديد، عكسالعمل نشان بدهند.)(2)
با توجه به قدرت، نفوذ و موقعيت والاى قريش در مكه، شايد درك علت مخالفت آنان دشوار نباشد؛ زيرا چنانكه در بحث تجارت و كليددارى قريش توضيح داده شد، اين قبيله قدرت اقتصادى و اجتماعى مكه را در انحصار خويش درآورده و هيچ رقيبى را تحمل
1) . ابنهشام، پيشين، ص 287؛ طبرى، پيشين، ص 220؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب (قم: المطبعة العلمية) ج 1، ص 59؛ ابناثير، پيشين، ص 65؛ ابنكثير، پيشين، ص 477؛ حلبى، پيشين، ص 463.
2) . خداوند در قرآن، در موارد متعددى، از تعصّب دينى و تبعيّت و تقليد آنان از سنن و عقايد موروثى ياد و آن را محكوم مىكند. از آن جمله در بقره (2):170، مائده (5):104، يونس (10):78، لقمان (31):21، زخرف (43):22-23.
نمىكرد و به كسى اجازه نمىداد بدون موافقت و برخلاف ميل اين قبيله رفتار كند. قريش از قبايل ديگر باج مىگرفت و با آنان با تبعيض رفتار مىكرد و سياست خود را به زائران خانۀ خدا تحميل مىكرد.
بنابراين، طبيعى بود كه اشراف قريش، آيين حضرت محمد صلى الله عليه و آله را تحمل نكنند؛ زيرا از همان نخستين سخنان عمومى او پى بردند كه دين او با آيين پذيرفتهشدۀ آنان در تضاد است.
بهعلاوه پيشبينى مىشد كه به هرحال گروهى آيين او را خواهند پذيرفت و او به شهرت خواهد رسيد، و اين امر، با غرور قريش هرگز سازگار نبود.
با اين همه، با بررسى سورهها و آيات اوليۀ مكى و ساير اسناد و شواهد، مىتوان چند عامل را از مهمترين علل و انگيزههاى مخالفت آنها با پيامبر در سالهاى اول دعوت برشمرد:
با توجه به قبيلگى بودن نظام اجتماعى حاكم بر مكه و برخوردارى قريش از امتيازهاى بسيار بالا، نوعى حكومت اشرافى قرشى در اين شهر حاكميت داشت. سران قريش با اين نظام خو گرفته و حاضر نبودند كوچكترين ضربهاى بر ساختار اين نظام وارد گردد. اين در حالى بود كه نخستين گروندگان حضرت محمد صلى الله عليه و آله، جوانان، ضعيفان، محرومان و بردگان بودند. خود او نيز از اشراف نبود، بلكه در كودكى يتيم، و در جوانى نادار و در ردهبندى درونقبيلگى، از افراد درجه دوم بنىهاشم بود. عمويش ابوطالب نيز با همۀ شرافت نسب، تنگدست بود و اين همه، هشدارى بود بر سران قريش كه دعوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله اساس نظام اجتماعى آنها را
تهديد مىكند و ديديم كه از همان روزهاى نخست، از گرايش جوانان، محرومان و بردگان شكوه مىكردند. نمايندگان اعزامى قريش به حبشه براى بازگرداندن مهاجران، در دربار نجاشى، خود را «فرستادگان اشراف مكه» معرفى كردند.(1)
قرآن تفكر اشرافىگرى آنها را كه اعتراض داشتند چرا يكى از اشراف مكه يا طائف، به پيامبرى نرسيد، بازگو مىكند:
1) . وقد بَعَثَنا فيهم اشراف قومهم. (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 358.)
و گفتند: چرا اين قرآن بر مرد بزرگ [و ثروتمندى] از اين دو شهر [مكه و طائف] نازل نشده است؟!(1)
بنابر يك تفسير، مقصود از مرد بزرگ وليدبنمُغيره - رئيس تيرۀ بنىمخزوم - در مكه، و عروة بن مسعود ثقفى - پولدار مشهور - در طائف بود.(2)در شأن نزول اين آيه نوشتهاند: وليد روزى گفت:
«چه طور قرآن بر محمد نازل مىشود نه برمن؟! در حالىكه من بزرگ و سرور قريشم!.»(3)پس قريش ابتدا با دعوت محمد صلى الله عليه و آله به عنوان تهديدگر نظام اجتماعى آنان مخالف بودند نه بهعنوان يك آئين جديد.
برخى از پژوهشگران معاصر، انگيزۀ اقتصادى را نيز از عوامل نيرومند مخالفت قريش برشمردهاند؛ زيرا يك سلسله از آيات مكى، ثروتاندوزان و زرمداران را به شدت نكوهش مىكند. ثروتمندان و سرمايهداران بزرگ مكه، - كه در بحث تجارت و كليددارى قريش با ثروت هنگفت برخى از آنها آشنا شديم - با شنيدن اين آيات، احساس خطر كردند كه با پيشرفت آيين محمد صلى الله عليه و آله، منافع اقتصادى آنها به خطر خواهد افتاد. اينك نمونههايى از اين آيات:
مرا با آن كس كه او را به تنهايى آفريدهام، واگذار.
همان كس كه براى او «مال» فراوان دادم.
و فرزندانى كه همواره نزد او [و در خدمت او] هستند.
و وسايل زندگى را از هر نظر براى وى فراهم ساختم.
بازهم طمع دارد كه [مال و فرزندان او را] بيفزايم.
هرگز! چرا كه او نسبت به آيات ما دشمنى مىورزد.(4)
1) . «وقالوا لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم». (زخرف (43):31.)
2) . طبرسى، مجمعالبيان، ج 9، ص 46.
3) . ابنهشام، السيرة النبوية، ج 1، ص 387؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 50.
4) . «ذرنى و من خلقت وحيداً و جعلت له مالاً ممدوداً و بنين شهوداً و مهدت له تمهيداً ثم يطمع ان ازيد. كلاّ انه كان لأياتنا عنيداً.» (مدثر (74):11-16.)
به زودى او را وارد سقر [دوزخ] مىكنم.
و تو چه مىدانى سقر چيست؟
[آتشى است كه] نه چيزى را باقى مىگذارد و نه چيزى را رها مىسازد.
پوست تن را به كلى دگرگون مىكند.(1)***
بريده باد دو دست ابولهب و نابود باد خود او.
«مالش» و آنچه به دست آورده، سودى به حالش نبخشيد.
به زودى وارد آتشى شعلهور و زبانهدار مىشود.(2)***
واى بر هر عيبجوى مسخره كنندهاى.
همان كس كه «مال» فراوانى جمعآورى و شماره كرده است.
گمان مىكند «اموالش» او را جاودانه مىسازد!
چنين نيست [كه مىپندارد].
او در حُطمه [\ آتشى خردكننده و شكننده] افكنده خواهد شد.
و تو چه مىدانى حطمه چيست؟
آتش برافروخته است.
آتشى كه از دلها سر مىزند.(3)***
اما هركس كه [مال خود را در راه خدا] ببخشد و پرهيزگارى كند و جزاى نيك [الهى] را تصديق كند.
1) . «سأصليه سقر. وما ادريك ما سقر. لا تبقى ولا تذر. لوّاحة للبشر.» (مدثر (74):26-29). سورۀ مدثر را به ترتيب نزول سورهها، چهارمين سوره مىدانند. (التمهيد، ج 1، ص 104.)
2) . «تبّت يدا ابىلهب و تبّ. ما اغنى عنه ماله و ما كسب. سيصلى ناراً ذات لهب.» (مسد (111):1-3.) سورۀ «مسد» را به ترتيب نزول سورهها، ششمين سوره مىدانند. (التمهيد، ج 1، ص 104.)
3) . «ويل لكل همزةلمزة. الذى جمع مالاً و عدّده. يحسب أن ماله أخلده. كلاّ لينبذن فىالحطمة، وما أدريك ماالحطمة، نار الله الموقدة التى تطّلع على الأفئدة.» (همزه (104):1-7.)
ما او را در مسير آسانى قرار مىدهيم.
اما هركس كه بخل ورزد و بىنيازى بطلبد.
و پاداش نيك [الهى] را انكار كند.
به زودى او را در مسير دشوارى قرار مىدهيم.
و در آن هنگام كه [درجهنم] سقوط كند، مالش به حال او سودى نخواهد داشت!(1)
با دقت در متن اين آيات و نيز با بررسى شأن نزول آنها به نظر مىرسد كه اين آيات پس از ابراز مخالفت آنها نازل شده است (وعلت مخالفت اوليۀ آنها نبوده است) و شايد در شدتبخشيدن به مخالفتها و دشمنىهاى آنها و افزايش شمار مخالفان تأثير داشته است.
در هر حال، سرمايهداران و بازرگانان بزرگ مكه، در رأس مخالفان حضرت قرار داشتند.
يك گزارش تاريخى مىگويد:
چون رسول خدا قوم خود را به راه راست و به سوى نورى كه بر او فرود آمده بود فراخواند، در آغاز دعوت، از او دورى نجستند و نزديك بود سخنان او را بپذيرند تا آنكه حضرت به طاغوتهاى آنها بد گفت و گروهى از قريش كه مالدار و ثروتمند بودند از طائف آمدند،(2)و سخنان او را نپذيرفتند و گفتههاى او را ناپسند شمردند و با او سخت به
ستيزه برخاستند و پيروان خود را بر ضد او برانگيختند و آنگاه تودۀ مردم از او روىگردان شدند و او را ترك گفتند.(3)
«... بزرگان مكه از رباخواران و بازرگانان بردهدار بودند، علناً نسبت به تبليغات محمد صلى الله عليه و آله نظر دشمنانهاى داشتند. نتوان گفت كه سبب اين خصومت، تعصبات دينى بوده، بلكه تبليغات محمد عليه بتپرستى براى منافع بازرگانى وسياسى مكه خطرناك بوده است؛ زيرا كه دعوت وى ممكن بود به سقوط و پرستش كعبه (!!) و «بتان» آن منجر شود واين خود نه تنها هجوم زوار را متوقف و درعينحال بازار مكه را كساد و مناسبات بازرگانى آن شهر را با ديگر نقاط ضعيف مىكرد، بلكه باعث سقوط نفوذ سياسى مكه مىگرديد. بدين سبب بود كه بزرگان مكه دعوت محمد را از نظرگاه منافع خويش بس خطرناك شمرده از وى متنفر بودند. (اسلام درايران، ترجمۀ كريم كشاورز، چ 7، تهران، انتشارات پيام، 1363، ص 26.) با توضيحاتى كه در متن داديم، بىپايگى نظريۀ پطروشفسكى، نياز به توضيح بيشترى ندارد.
1) . «فاما من اعطى واتقى وصدق بالحسنى. فسنيسره لليسرى. واما من بخل واستغنى. وكذب بالحسنى. فسنيسره للعسرى. وما يغنى عنه ماله اذا تردّى.» (ليل (92):5-11.) اين سوره را نهمين سوره به ترتيب نزول مىدانند. (التمهيد، ج 1، ص 104.)
2) . گويا اين عده، پولهاى خود را در طائف بهكار انداخته بودند و علاوه بر مكه، در آنجا نيز مركز بازرگانى داشتند.
3) . طبرى، تاريخالأمم والملوك (بيروت؛ دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 221. كسانى كه به حيات انسان و تحولات جامعه فقط از ديدگاه مادى مىنگرند، در ريشهيابى مخالفت قريش با اسلام، به انگيزۀ اقتصادى، بيش از حد، بها مىدهند ودر واقع يك بعد قضيه را در نظر مىگيرند. تحليل و ارزيابى پطروشفسكى - اسلامشناس و ايرانشناس مشهور روسى و استاد دانشكدۀ شرقشناسى دانشگاه لنينگراد - را در اين زمينه مىتوان نمونهاى از اينگونه تفكر و داورى دانست. وى مىنويسد:
قرآن، اظهارات آنها را در مورد بيم و نگرانى از حملۀ دولتها و قدرتهاى مجاور، در صورت پذيرش اسلام، نقل مىكند و اين بيم و ملاحظه را بىمورد مىداند:
و گفتند: اگر ما همراه تو از راه راست پيروى كنيم از سرزمينمان ربوده مىشويم.
آيا ما حرم امنى در اختيار آنها قرار نداديم كه ثمرات هر چيزى [از هر شهر و ديارى] به سوى آن آورده مىشود؟! اينها رزقى است از جانب ما، ولى بيشتر آنان نمىدانند.(1)
روزى حارث بن نوفل بن عبدمناف به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله گفت: «ما مىدانيم آنچه مىگويى حق است، اما اگر ما به تو ايمان بياوريم و با تو هم عقيده شويم، مىترسيم عرب، ما را از سرزمينمان بربايند و ما توان رويارويى با عرب را نداريم.»(2)
از لابلاى اظهارات آنان نگرانى از ناخشنودى شاهان ايران و قيصر روم(3)نيز به چشم مىخورد - و اين نشانۀ ضعف و حقارت عرب در برابر دولتهاى مجاور است - چنانكه روزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تنى چند از بزرگان عرب را به اسلام دعوت نمود و آياتى از قرآن را كه شامل تعليمات فطرى و اخلاقى بود، برايشان خواند. آنان همگى تحت تأثير قرار
گرفتند و هريك به گونهاى زبان به تحسين گشودند؛ ولى بزرگ آنان به نام مُثَنّىبنحارثه گفت:
ما، در ميان دو آب قرار گرفتهايم: از يك سو آبها و سواحل عرب، و از سوى ديگر سرزمين ايران و نهرهاى كسرى، ما را احاطه كرده است. كسرى از ما تعهد گرفته است كه هيچ حادثهاى ايجاد نكنيم و هيچ خطاكارى را پناه ندهيم. شايد پذيرش آيين تو خوشايند شاهان نباشد. اگر در سرزمين عرب، خطايى از ما سر زند، قابل چشمپوشى است، اما چنين خطايى در حوالى ايران (از طرف كسرى) قابل بخشش نيست.(1)
يكى از عوارض ساختار قبيلگى، رقابت و تفاخر شديد برسر موضوعات ارزشى بود كه در ميان قبايل آن جامعه بيداد مىكرد. از آنجا كه پيامبر اسلام از تيرۀ بنىهاشم بود، سران ساير تيرهها به انگيزۀ رقابت و حسادت قبيلگى حاضر به پذيرفتن نبوت او (كه در نهايت باعث شرف و فخر بنىهاشم مىشد) نبودند. ابوجهل، كه از تيرۀ بنىمخزوم، از ثروتمندترين و پرنفوذترين تيرههاى قريش بود، اين موضوع را بىپرده بيان كرد:
ما با پسران عبدمناف برسر تصاحب شرف با هم مبارزه كرديم. آنها به مردم طعام دادند ما نيز طعام داديم، مركب سوارى دادند ما نيز داديم، پول دادند ما نيز داديم تا آنكه باهم زانو به زانو [\ مساوى] شديم و مانند دو اسب مسابقه گشتيم، آنگاه گفتند: از ما
پيامبرى برخاسته است كه از آسمان بر او وحى مىرسد!، اينك ما چگونه دراين مورد به ايشان مىرسيم؟ به خدا سوگند ما هرگز نه به او ايمان مىآوريم و نه او را تصديق مىكنيم!.(2)
اُمية بن ابى الصلت، يكى از اشراف و شاعران بزرگ طائف نيز كه قبلاً از حنفا بود،(3)به
1) . محمد ابوالفضل ابراهيم (و همكاران)، قصصالعرب (بيروت: دار احياء التراث العربى، 1382 ه. ق)، ج 2، ص 258؛ ابنكثير، البداية والنهاية (بيروت: مكتبة المعارف، ط 2، 1977 م)، ج 3، ص 144.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 337؛ ابن شهرآشوب، ج 1، ص 50؛ ابنكثير، السيرةالنبوية، تحقيق: مصطفى عبدالواحد (قاهره: 1384 ه. ق)، ج 1، ص 506-507.
3) . ر. ك: بخش اديان و مذاهب در جزيرةالعرب و اطراف آن در اين كتاب (حنفا.)
همين انگيزه، اسلام را نپذيرفت. او سالها در انتظار پيامبر موعود بود، منتها تا حدودى انتظار داشت خود او به اين منصب برسد. پس از آنكه خبر بعثت پيامبر اسلام را شنيد، از پيروى او خوددارى ورزيد و علت آن را شرم از زنان ثقيف معرفى كرد و گفت: «مدتها به آنها مىگفتم:
آن پيامبر موعود من خواهم بود، اينك چگونه مىتوانم تحمل كنم كه آنها مرا پيروِ جوان بنىعبدمناف ببينند!»(1)
1) . ابنكثير، السيرةالنبوية، ج 1، ص 130.
با افزايش روزافزون مسلمانان، قريش كه از گفتوگو با ابوطالب نتيجه نگرفتند و بنىهاشم به حمايت از پيامبر اسلام برخاستند، از آزار جانى پيامبر ناتوان شدند و به آزار و شكنجۀ تازه مسلمانان پرداختند با اين اميد كه آنان را زير فشار و شكنجه از اسلام باز گردانند.(1)
مشكل قريش اين بود كه تازه مسلمانان از يك يا دو قبيله نبودند كه بتوان به آسانى آنها را سرجايشان نشاند، بلكه از هر قبيله چند تن اين آيين را پذيرفته بودند. نگاهى به فهرست مهاجران حبشه كه بهدنبال فشار و آزار مشركان، در سال پنجم بعثت مجبور به ترك مكه شدند، نشان مىدهد كه زنان و مردانى از قبايل مختلف مانند: بنىعبدشمس، بنىاسد، بنىعبدالدار، بنىزهره، بنىمخزوم، بنىجُمَح، بنىعَدِىّ، بنىحارث، بنىعامر و بنىاميه مسلمان شده بودند. از اين رو مشركان تصميم گرفتند كه هر قبيله مسلمانان خود را شكنجه كند تا با مداخلۀ افراد قبايل ديگر، تعصب آنها تحريك نشود و عكسالعمل نشان ندهند.
آزارها و شكنجهها، بيشتر متوجه نومسلمانان مستضعف بود كه گفتيم برده يا غريبه و بدون پشتوانۀ قبيلگى بودند.(2)ياسر، پسرش عمار، بِلالبنرَباح، خَبّاببناَرَتّ،
ابوفُكَيْهَه،
عامربنفُهَيْره، صُهَيببنسِنان، و از زنان و كنيزان، سُميّه، امّ عُبَيْس (يا ام عُنيس)، زِنِّيره، لَبيبه (يا لُبَيْنَه) و نَهْديّه، از افرادى بودند(1)كه برحسب مورد، با گرسنگى و تشنگى، زندانىكردن، كتكزدن، در شدت گرماى ظهر روى ريگهاى گرم مكه خواباندن، يا در آن گرما زره آهنين پوشاندن، طناب به گردن بستن و به دست كودكان سپردن، شكنجه شدند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه خود زير چتر حمايت ابوطالب و بنىهاشم از آزار جانى قريش مصون بود، با مشاهدۀ فزونى شكنجه و آزار مسلمانان بىپناه (به عنوان راه حل موقت و مقطعى) به آنان توصيه كرد كه به كشور حبشه هجرت كنند و فرمود: «آنجا پادشاه عدالتخواه دارد و سرزمين راستى است».(2)در آن روزگار حبشه تنها جاى مناسب براى هجرت مسلمانان بود. ايران و روم و نيز مناطق نفوذ اين دو ابر قدرت، مانند شام و يمن، هركدام به جهتى، (به تحريك قريش يا بر اساس سياستهاى خود) ممكن بود مسلمانان را نپذيرند، يا پس از هجرت، مشكلاتى براى آنان فراهم سازند. بهعلاوه حبشه براى مسلمانان سرزمين آشنايى بود؛ زيرا اهل مكه براى تجارت، به آن كشور رفت و آمد مىكردند.(3)از اين گذشته مردم حبشه مسيحى بودند و در خداپرستى، با مسلمانان اشتراك عقيده داشتند. گفته مىشود مسيحيان حبشه از فرقۀ «يعقوبى» بودند و اين فرقه خدا را تك ماهيتى (\ يك اقنوم) مىدانستند و اعتقاد به تثليث نداشتند و از اين نظر، عقيدۀ آنها، به توحيد اسلامى نزديك بود.(4)
در هر حال بهدنبال توصيۀ پيامبر صلى الله عليه و آله، در سال پنجم بعثت(5)يك گروه 15 نفرى(6)از
1) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 156-196؛ ابناثير، پيشين، ج 2، ص 66-70.
2) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 344؛ طبرى، تاريخالأمم و الملوك، ج 2، ص 222؛ ابناثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 76.
3) . طبرى، پيشين، ص 221.
4) . عمر فروخ، تاريخ صدرالاسلام و الدولة الأموية (بيروت: دارالعلم للملايين، ط 3، 1976 م)، ص 54؛ دكترعباس زرياب، سيرۀ رسولالله، تهران؛ سروش، چ 1، 1370)، ص 169.
5) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 204؛ بلاذرى، انسابالأشراف، ج 1، ص 228؛ ابناثير، پيشين، ص 77.
6) . ابنسعد، پيشين، ص 204؛ ابنهشام، پيشين، ص 344؛ طبرى، پيشين، ص 221-222.
مسلمانان بىدفاع، پنهانى مكه را ترك گفته، از طريق بندر شُعَيْبَه و با عبور از عرض درياى سرخ، خود را به حبشه رساندند. اين گروه پس از دو سه ماه اقامت در حبشه بهدنبال شايعۀ اسلامآوردن قريش و رفع فشار و آزار از مسلمانان، به مكه باز گشتند.(1)
اما چون فشار و شكنجه همچنان ادامه داشت، بار ديگر گروهى از مسلمانان از همان راه، عازم حبشه شدند. اين بار تعدادشان بالغ بر صد و يك نفر (از زن و مرد) بود(2)و سرپرستى آنها را جعفربنابىطالب به عهده داشت. پس از مدتى، قريش از استقرار و امنيت مهاجران در حبشه احساس خطر كردند و با اعزام نمايندگانى به دربار نجاشى، خواستار باز گرداندن آنها شدند. ابوطالب با آگاهى از اين توطئه، نامهاى به نجاشى نوشت و از او درخواستِ حمايت از مهاجران كرد.(3)
تعلّم مليكالحبش ان محمداً نبىّ كموسى و المسيح بنمريم اتى بالهدى مثل الذى اتيا به وكل بأمر الله يهدى و يعصم وانكم تتلونه فى كتابكم بصدق حديث لا حديث مرجّم فلا تجعلوا لله نِدّاً و اسلموا فان طريق الحق ليس بمظلم
(إعلام الورى، ص 45.)
پس از طرح ادعاى نمايندگان قريش در دربار نجاشى، جعفربنابىطالب با توضيحات و سخنان سنجيده و موقعشناسانه، به خوبى دفاع و توجه نجاشى را جلب كرد. نجاشى از تحويل پناهندگان خوددارى ورزيد و آنها را تحت حمايت قرار داد.(4)البته همۀ مهاجران جزء شكنجهشدگان نبودند و در ميان آنان افرادى از قبايل نيرومند بودند كه مشركان جرأت آزار و شكنجه آنان را نداشتند، اما در هر حال مكه، محيط فشار و
1) . بلاذرى، پيشين، ص 227.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 207. تعداد مهاجران كمتر از اين نيز نوشته شده است اما شمارش اسامى مهاجرانكه درتاريخ ثبت شده، رقم اول را تأييد مىكند. ر. ك: ابنهشام، پيشين، ص 346-353؛ دكتر محمد ابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام، (انتشارات دانشگاه تهران، چ 2، 1361)، ص 122-132.
3) . ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 357؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 418. طبق نقل طبرسى، ابوطالب درنامۀ خود اين ابيات را نوشت:
4) . طبرسى، پيشين، ص 43-44؛ ابنهشام، پيشين، ص 356-360؛ ابناثير، پيشين، ج 2، ص 79-81.
اختناق بود. شايد هدف پيامبر اسلام، علاوه بر دور كردن مسلمانان از محيط فشار و شكنجه، اين بوده كه پايگاهى در حبشه براى اسلام و بر ضد مخالفان اين آيين به وجود آورد و چنانكه مىدانيم، اقامت مهاجران در حبشه خالى از تأثير تبليغى نبوده است. چنانكه نجاشى، پادشاه حبشه، اسلام را پذيرفت و ارتباطهايى با پيامبر اسلام برقرار كرد.(1)گويا نگرانى قريش هم بيشتر از اين ناحيه بوده است كه اقدام به اعزام نماينده كردند.
پارهاى از اسناد و شواهد نشان مىدهد كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اوضاع و اخبار مهاجران را پىگيرى مىكرد، چنانكه گزارش ارتداد و مرگ عبيداللهبنجحش (يكى از مهاجران) را دريافت كرد.(2)
اين بار اقامت مهاجران در حبشه طول كشيد. در اين مدت 11 نفر از آنها در آن كشور درگذشتند. 39 نفر پيش از هجرت رسول خدا، به مكه برگشتند. 26 مرد و چند زن نيز، پس از هجرت پيامبر و پس از جنگ بدر، به مدينه بازگشتند. آخرين گروه به سرپرستى جعفربنابىطالب، در سال هفتم هجرت، باز گشتند و پس از پايان جنگ خيبر، در اين محل به حضور پيامبر اسلام رسيدند.(3)
بنابر قول مشهور در ميان مورّخان شيعه، حضرت فاطمه در سال پنجم بعثت، در مكه تولد يافت.(4)او كوچكترين فرزند پيامبر از همسرش خديجه بود و بعد از هجرت، در مدينه با
1) . در برخى از منابع آمده است كه هنگام بازگشت جعفربنابىطالب از حبشه، هفتاد نفر از مردم حبشه، همراه او بودند و پس از گفتوگو با پيامبر اسلام، مسلمان شدند. (مجمعالبيان، ج 3، ص 234.)
2) . ابنسعد، پيشين، ص 208.
3) . ابنسعد، پيشين، ج 8، ص 97؛ ابنهشام، پيشين، ص 238؛ ابنكثير، البداية والنهاية (بيروت: مكتبة المعارف، ط 1، 1966 م.) ج 4، ص 143؛ آيتى، پيشين، ص 132.
4) . مجلسى، بحارالانوار، ج 43، ص 7 به بعد. اما مشهور در ميان دانشمندان اهل سنت، تولد آن بانوى بزرگ، پنج سال پيش از بعثت است. (سيدجعفر شهيدى، زندگى فاطمه زهرا صلى الله عليه و آله و سلم، (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365، چ 7)، ص 24-32.)
على عليه السلام ازدواج كرد. فاطمه در همان سنين كوچكى، شاهد مبارزات و مشكلات طاقتفرساى پدرش با مشركان بود و رنجها و سختىهاى اين دوران را به ياد داشت.
سفر شبانۀ پيامبر اسلام از مكه به بيتالمقدس، به صورت خارقالعاده (اسراء) و نيز سفر آن حضرت از بيتالمقدس به آسمانها به قدرت خداوندى (معراج) هردو از حوادث مكه است؛ زيرا اين دو حادثه در آيات و سورههاى مكى نقل شده است، اما در سال رخداد آن اختلاف وجود دارد.
هدف از اين دو سفر پيامبر، مشاهدۀ نشانههاى عظمت خداوند در پهنۀ كرات و آسمانها، ديدار با فرشتگان و ارواح پيامبران، رؤيت صحنۀ بهشت و دوزخ و درجات بهشتيان و دوزخيان و امثال اينها بوده است؛ چنانكه خداوند از «اِسراء» چنين ياد مىكند:
پاك و منزّه است خدايى كه بندهاش [پيامبر] را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد الأقصى كه گرداگردش را پربركت ساختهايم برد تا برخى از آيات و نشانههاى خود را به او نشان دهيم چرا كه او شنوا و بيناست.(1)
دربارۀ «معراج» نيز پس از بيان مراحلى كه پيامبر در اين سفر طى كرد، مىفرمايد:
«او [پيامبر] پارهاى از آيات و نشانههاى بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد.»(2)
امام هفتم در پاسخ شخصى كه پرسيد: با آنكه خداوند مكان ندارد، چرا پيامبر را به آسمانها برد، فرمود: خداوند پيراسته از مكان و زمان است، او خواست به وسيلۀ پيامبر، فرشتگان و ساكنان آسمانها را عزيز و گرامى بدارد و او را مشاهده كنند و نيز خواست شگفتيهاى عظمتش [وسعت جهان آفرينش و موجودات عجيب] را به پيامبر نشان دهد تا او پس از فرود، آن را به مردم خبر دهد، و اين، هرگز به آن معنا كه گروه مشبّهه مىگويند نيست و
خداوند از داشتن جسم و ماده ومكان منزه است.(1)
پيرامون سفر آسمانى پيامبر اسلام، روايات فراوانى نقل شده است كه طبرسى - مفسّر نامدار و برجسته - آنها را به چهار دسته تقسيم مىكند:
رواياتى كه به خاطر متواتربودن، قطعى و مسلّم است؛ مانند اصل معراج.
رواياتى كه شامل مسايلى است كه هيچ مانع عقلى از قبول آن نيست و با هيچ اصل مسلمى منافات ندارد؛ مانند سير پيامبر در آسمانها و مشاهدۀ پيامبران و بهشت و دوزخ وامثال اينها.
احاديثى كه ظاهر آنها با اصول مسلمى كه از آيات و روايات اسلامى در دست داريم، منافات دارد، ولى با اين حال قابل تأويل و توجيه است. بايد اين گونه احاديث را تأويل كرد بهطورىكه با اعتقاد درست و دليل استوار، سازگار باشد؛ مانند رواياتى كه مىگويد: پيامبر، گروهى از بهشتيان را در بهشت و گروهى از دوزخيان را در دوزخ ديد كه بايد گفت اين صحنهها، به نوعى تمثّل و تجسّمى از بهشت و دوزخ واقعى بوده است.
مطالبى كه ظاهر آنها قابل قبول نيست و قابل تأويل و توجيه نيز نمىباشد؛ مانند اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين سفر خدا را با چشم ظاهرى ديد و با او سخن گفت و روى تخت خدا، در كنار او نشست!. اينگونه مطالب، باطل و بىاساس است.(2)
به اعتقاد علماى اماميه، معراج پيامبر اسلام جسمانى بوده است يعنى او با «جسم» و «روح» خود به اين سفر رفته است.(3)(,4)
بنابر روايات اسلامى، نمازهاى پنجگانۀ شبانهروزى در سفر معراج واجب گرديد.(4)اگر
1) . بحرانى، تفسيرالبرهان (قم: دارالكتب العلمية، 1393 ه. ق)، ج 2، ص 400.
2) . مجمعالبيان (تهران: شركةالمعارف)، ج 6، ص 395، تفسير آيۀ 1 سورۀ اسراء.
3) . مجلسى، پيشين، ج 18، ص 290؛ تفسير نمونه، ج 12، ص 17 به بعد.
4) . كلينى، الفروع منالكافى، (تهران: دار الكتب الاسلامية، ط 2، 1362)، ج 3، ص 482-487؛ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 213؛ صحيح بخارى، تحقيق: الشيخ قاسمالشماعى الرفاعى، (بيروت: دارالقلم، ط 1، 1407 ه. ق)، ج 5، مناقبالأنصار، باب 104، ص 132-134؛ شيخ محمد بنحسن حرّ عاملى، وسايل الشيعه، (بيروت: دار احياءالتراث العربى، ط 4)، ج 3، كتاب الصلاة، ص 7، حديث 5، ص 35، حديث 14، ص 60، حديث 6؛ مجلسى، پيشين، ج 18، ص 348؛ سيدهاشم بحرانى، پيشين، ج 2، ص 933.
پيش از معراج، از پيامبر اسلام يا على عليه السلام نمازى مشاهده يا نقل شده، نماز غيرواجب يا نوعى نماز بوده كه محدود و منطبق با شرايط و خصوصيات نمازهاى واجب پنجگانه نبوده است.(1)
چون سران قريش از مراجعه به ابوطالب نتيجه نگرفته و در بازگرداندن مهاجران حبشه ناكام ماندند و از سوى ديگر ديدند افراد معتبر و مهمى به اسلام روى مىآورند و پيروان اسلام از قبايل مختلف درحال افزايش است، ناگزير در صدد برآمدند تا اهرم فشار جديدى را بيازمايند و آن اينكه خاندان بنىهاشم و بنىمطلّب را در فشار اجتماعى و اقتصادى قرار دهند تا دست از حمايت رسول خدا بردارند و او را تسليم كنند. با اين ارزيابى، پيماننامهاى نوشتند كه از بنىهاشم زن نگيرند و به آنان زن ندهند و چيزى به آنها نفروشند و چيزى از آنها نخرند.(2)
قبلاً گفتيم كه مردم مكه تنها از راه تجارت امرار معاش مىكردند و گردش اقتصاد و تجارت نيز در دست قريش بود؛ بنابراين، تحريم هر كس يا هر گروهى توسط آنها به مفهوم محروميت كامل او بود. از اينرو به نظر آنان اين حربه، بسيار مؤثر بود و انتظار مىرفت به زودى بنىهاشم را به زانو درآورد.
تحريم ازدواج و نيز قطع ارتباط و معاشرت با بنىهاشم كه در بعضى از منابع جزء مواد پيمان قريش ذكر شده،(3)بيشتر جنبۀ اجتماعى داشت؛ گويا مىخواستند بنىهاشم از نظر اجتماعى نيز در فشار و انزوا قرار گيرند.
1) . علاّمه امينى، الغدير، ج 3، ص 242.
2) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 375؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 225؛ بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: محمد حميدالله (قاهره: دارالمعارف، ط 3)، ج 1، ص 234.
3) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 234؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 209؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 58.
به دنبال امضاى اين پيمان، به پيشنهاد ابوطالب،(1)همۀ افراد بنىهاشم، چه مسلمان و چه كافر،(2)(به جز ابولهب) در «شعب ابىطالب»(3)
زادگاه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دراين محل مشخص بوده و در زمان ملك عبدالعزيز سعودى، شهردار مكه آن را تبديل به كتابخانه كرده ودر سال 1399 ه. در طرح توسعۀ خيابان غزّه از بين رفته است (فصلنامۀ ميقات حج، شماره 3، بهار 1372، مقالۀ سيدعلى قاضى عسكر، تحقيقى پيرامون شعب ابىطالب، ص 149-171.)
گردآمدند(4)و درمدت سه سال(5)- كه عملاً تحريم ادامه داشت - درآنجا بهسر بردند.گرچه پيمان قريش، جنبۀ اجتماعى و اقتصادى داشت؛ اما چون خشم و كينۀ قريش به پيامبر و بنىهاشم به اوج خود رسيده بود و اعلام مىكردند كه تنها راه سازش ميان ما و بنىهاشم، كشتن محمد است، از اين جهت ا بوطالب نسبت به جان رسول خدا و بنىهاشم
1) . بلاذرى، پيشين، ص 230؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 63؛ ابناسحاق، السير والمغازى، تحقيق: سهيل زكار (بيروت: دارالفكر، ط 1، 1398 ه. ق)، ص 159؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 18.
2) . ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1961 م)، ج 14، ص 64؛ فتال نيشابورى، روضة الواعظين (بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، ط 1، 1406 ه. ق)، ص 63.
3) . «شِعْب» به معناى درّه و شكاف ميان دو كوه است. «شعب ابىطالب» كه بعدها به نام «شعب ابويوسف» معروف گرديد، از آنِ عبدالمطلب بوده است، هنگامى كه چشمان وى كمسو شد، آن را ميان فرزندانش تقسيم كرد، پيامبر نيز سهم پدرش عبدالله را گرفت. بنىهاشم در اين دره منزل داشتهاند. (ياقوت حموى، معجمالبلدان، ج 3، ص 347.) براساس بررسىهاى جديدى كه بهعمل آمده، شعبابىطالب - برخلاف تصور برخى - در حَجون كه امروز در ميان اهل مكه به نام «جنةالمَعْلاة» و در بين ايرانيان به «قبرستان ابوطالب» معروف است نبوده، بلكه در نزديكى مسجدالحرام و دركنار كوه صفا و دماغۀ شمالى كوه ابوقبيس قرار داشته است. تولد پيامبر اسلام و نيز خانۀ حضرت خديجه در همين دره بوده و پيامبر اسلام تا هجرت، در آن سكونت داشته است. پس از هجرت پيامبر به مدينه، عقيلبنابىطالب آن را تصرف كرد. پس از وى محمدبنيوسف ثقفى - برادر حجاج - آن را از فرزندان عقيل خريد و به منزل خود درآن محل ضميمه ساخت. گويا از آن به بعد بوده كه به شعب ابىيوسف تغيير نام داده و برخى از مورخان قديم، به اين نام از آن ياد كردهاند.
4) . اول محرم سال هفتم بعثت (ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 209.)
5) . ابنسعد، پيشين، ص 209؛ بلاذرى، پيشين، ص 233-234؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 25؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 87؛ فتال نيشابورى، پيشين، ص 63-64.
نگران شد و آنها را در آن دره جمع كرد تا حفاظت و حراست از آنها آسان باشد. او مردان بنىهاشم را كه تعدادشان را چهل نفر(1)نوشتهاند، براى نگهبانى از شعب بسيج كرد. و هرشب مدتى كه از استراحت پيامبر مىگذشت، از آن حضرت درخواست مىكرد كه در جاى ديگر بخوابد و فرزندش على را در بستر او مىخواباند(2)تا از شبيخون يا سوء قصد احتمالى قريش در امان بماند.
در اين مدت، قريش از ورود خواروبار به شعب جلوگيرى كردند و بنىهاشم از هرگونه دادوستد محروم و سخت در مضيقه بودند. تنها در ماههاى حرام (موسم حج و عمره) جهت تأمين آذوقه وارد شهر مىشدند(3)كه در آن هنگام نيز قريش به كاروانهاى عازم مكه اخطار مىكردند كه به بنىهاشم چيزى نفروشند وگرنه اموالشان غارت مىشود(4)و اگر بنىهاشم قصد خريد چيزى را داشتند، قريش قيمت آن را بالا مىبردند تا قدرت خريد نداشته باشند.(5)
گاهى ابو العاص بن ربيع(6)و گاهى نيز حكيم بن حزام(7)بهدور از چشم قريش آذوقه و خواروبار به درون شعب مىرساندند. از بنىهاشم، على عليه السلام شبها مخفيانه از شعب خارج شده غذا و خواروبار به درون شعب مىرساند.(8)
1) . ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 63؛ طبرسى، اعلامالورى (تهران: دارالكتب الاسلامية، ط 3)، ص 49.
2) . فتال نيشابورى، روضةالواعظين، (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 1، 1406 ه. ق)، ص 64؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ص 64؛ طبرسى، پيشين، ص 50؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 64؛ ر. ك: ابناسحاق، پيشين، ص 160.
3) . ابن شهرآشوب، پيشين، ص 65؛ ابنسعد، پيشين، ص 209؛ بلاذرى، پيشين، ص 234؛ ابناسحاق، پيشين، ص 159.
4) . طبرسى، پيشين، ص 50.
5) . مجلسى، پيشين، ج 19، ص 19؛ ابناسحاق، پيشين، ص 159.
6) . ابن شهرآشوب، پيشين، ص 65؛ طبرسى، پيشين، ص 51.
7) . ابناسحاق، پيشين، ص 161؛ ابنهشام، پيشين، ج 1، ص 379؛ بلاذرى، پيشين، ص 235؛ مجلسى، پيشين، ص 19.
8) . ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 254.
در اين مدت، اموال و دارايى رسول خدا، و ابوطالب و خديجه تمام شد و به سختى و نادارى گرفتار شدند،(1)بهويژه خديجه اموال فراوان خود را در شعب به نفع پيامبر صلى الله عليه و آله خرج كرد.(2)
پس از گذشت سه سال، هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از بين رفتن پيماننامه به وسيلۀ موريانه را توسط ابوطالب به آنان اطلاع داد(3)و از طرف ديگر، برخى از امضاكنندگان پيمان كه از وضع رقّتبار بنىهاشم متأسف بودند،(4)از اين پيمان بيزارى جستند؛ با پيشگامى آنان، اين پيمان لغو گرديد.(5)و بدين ترتيب بنىهاشم به خانههاى خويش باز گشتند.(6)
على عليه السلام در يكى از نامههاى خود به معاويه، از اين دوران سخت و پررنج، چنين ياد مىكند:
قبيلۀ ما [قريش] خواستند پيامبرمان را بكشند و ريشۀ ما را بكنند، غم و اندوه را به جانهاى ما ريختند و كارها كردند، ما را از زندگانى خوش و راحت باز داشتند و پيوسته در بيم و نگرانى گذاشتند و ناگزيرمان ساختند به كوهى سخت و دشوار پناهنده شويم و آتش جنگ با ما را روشن ساختند. اما خدا خواست تا ما پاسدار و نگهبان شريعتش باشيم و نگاهدار حرمتش. مؤمنان ما، در اين راه خواستار اجر و ثواب بودند و كافران ما از خاندان
و خويشانشان حمايت مىكردند.
اما از قريش هركس مسلمان مىشد آزارى كه به ما رسيد به او نمىرسيد، چه، يا هم
1) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 25؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 50.
2) . طبرسى، پيشين، ص 50؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 64.
3) . ابناسحاق، پيشين، ص 161؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 234؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 210؛ ابنشهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 65.
4) . ابناسحاق، پيشين، ص 162، 166، 165؛ بلاذرى، پيشين، ص 236؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 59؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 88؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 19.
5) . در سال دهم بعثت. (ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 210؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 236.)
6) . طبرسى، پيشين، ص 51-52.
پيمانى داشت كه از او حمايت مىكرد و يا خويشاوندى كه به يارى وى مىشتافت، و بدينسان جان او در امان بود.(1)
در سال دهم بعثت، اندكى پس از خروج بنىهاشم از شعب، نخست خديجه و به فاصلۀ اندكى ابوطالب درگذشت.(2)
فوت اين دو شخصيت بزرگوار، براى رسول خدا مصيبتى بزرگ و جانكاه بود.(3)با درگذشت اين دو ياور باوفا و صميمى پيامبر، حوادث سخت و ناگوارى، پىدرپى براى آن حضرت پيش آمد(4)و عرصه بر او تنگ شد.
تأثير نامطلوب فقدان اين دو شخصيت بزرگ، طبيعى بود؛ زيرا خديجه گرچه در سطح شهر، نقش دفاعى ابوطالب را نداشت، اما در محيط خانه، نه تنها همسرى مهربان، فداكار و دلسوز براى پيامبر، بلكه پشتيبانى صديق و صميمى براى اسلام، و مايۀ دلگرمى و آرامشخاطر رسول خدا در برابر فشارها و مشكلات بود.(5)پيامبر اسلام تا آخر عمر، خاطرۀ خديجه را گرامى مىداشت(6)و پيشگامى او در اسلام و رنجها و زحماتش را در اين راه فراموش نمىكرد. او روزى به عايشه فرمود:
1) . نهجالبلاغه، تحقيق: صبحى صالح، نامۀ 9.
2) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 236؛ ابناثير، پيشين، ج 2، ص 90.
3) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 29. پيامبر اسلام، آن سال را «عامالحزن» ناميد. (مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 25.)
4) . ابناسحاق، پيشين، ص 243؛ ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 57؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 53.
5) . و كانت وزيرة صدق علىالاسلام وكان يسكن اليها. (ابناسحاق، پيشين، ص 243؛ ابنهشام، پيشين، ص 57.)
6) . امير مهنا الخيامى، زوجات النبى و اولاده، (بيروت: مؤسسة عزّالدين، ط 1، 1411 ه. ق)، ص 62-63؛ ابىبشرالدولابى، الذريةالطاهرة (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 2)، ص 63-64.
خداوند همسرى بهتر از خديجه نصيب من نكرده است، وقتى كه همه كافر بودند او به من ايمان آورد و وقتى كه مردم مرا تكذيب مىكردند، او تصديق كرد، و وقتى كه ديگران مرا محروم ساختند او دارايى خود را براى من خرج كرد و خداوند فرزندانى از او برايم روزى كرد.(1)
چنانكه گفتيم ابوطالب نه تنها سرپرست محمد صلى الله عليه و آله در دوران كودكى و نوجوانى بود، بلكه در دوران رسالتش نيز حامى و پشتيبان بىدريغ او، و سدّ عظيمى در برابر كارشكنىها و دشمنيهاى مشركان بود. در زمان حيات ابوطالب، قريش به ندرت، جرأت آزار و اذيت جانى پيامبر را داشتند. روزى چند تن از بزرگان قريش، شخصى را تحريك كردند كه در مسجدالحرام زهدان شترى را بر بدن و لباس پيامبر افكند و او را آلوده كرد. وقتى ابوطالب از موضوع اطلاع يافت، شمشير كشيد و همراه «حمزه» به سراغ آنان رفت و به حمزه دستور داد همان زهدان را به صورت يكايك آنان ماليد!.(2)
با درگذشت ابوطالب، قريش نسبت به پيامبر گستاختر شدند و بر او خاك مىپاشيدند.(3)خود حضرت مىفرمود: «دست قريش از آزار من كوتاه بود تا آنكه ابوطالب وفات يافت.»(4)
1) . ابنعبدالبر، الأستيعاب (در حاشيه الأصابة)، ج 4، ص 287؛ دولابى، پيشين، ص 51.
2) . كلينى، الأصول من الكافى (تهران: دار الكتب الاسلامية، 1381 ه. ق)، ج 1، ص 449؛ علّامه امينى، الغدير، ج 7، ص 393؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 18، ص 187؛ ر. ك: الغدير، ج 7، ص 359، 388، 393؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 20.
3) . ابنسعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 211؛ طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج 2، ص 229؛ بيهقى، دلائل النبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ج 2، ص 80؛ ابناثير، پيشين، ج 2، ص 91.
4) . ابناسحاق، السير والمغازى، ص 239؛ ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 58؛ طبرى، پيشين، ص 229؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 67؛ ابن اثير، پيشين، ص 91؛ بيهقى، پيشين، ص 80؛ سبط ابنالجوزى، تذكرةالخواص (نجف: المكتبة الحيدرية، 1383 ه. ق)، ص 9.
عموم دانشمندان شيعه معتقدند كه ابوطالب مسلمان شده بود،(1)ولى براى آنكه بتواند از پيامبر اسلام حمايت كند، اظهار اسلام نمىكرد و چون در آن جامعه، تعصب خويشاوندى حاكم بود، عنوان خويشاوندى را پوشش ظاهرى جهت حمايت از آن حضرت قرار داده بود،(2)امام صادق عليه السلام فرمود:
ابوطالب همچون اصحاب كهف بود كه ايمان خود را پنهان مىداشتند و تظاهر به شرك مىنمودند و خداوند به آنان دو پاداش داد.(3)
گروهى از مورّخان اهل سنت، ايمان ابوطالب را انكار كرده، مدّعى شدهاند كه او تا هنگام مرگ ايمان نياورد و كافر از دنيا رفت. اما برخلاف ادعاى آنها، شواهد و دلائل فراوانى، ايمان و اعتقاد او را به آيين اسلام و نبوت حضرت محمد صلى الله عليه و آله نشان مىدهد كه به اختصار دو مورد را يادآورى مىكنيم:
1) . شيخ مفيد، اوائل المقالات (قم: مكتبةالداورى)، ص 13؛ فتال نيشابورى، پيشين، ص 155؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 14، ص 65؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 3، ص 287، تفسير آيه 26 سورۀ انعام؛ على بن طاوس، الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف (قم: مطبعةالخيام، 1400 ه. ق)، ص 298.
2) . طبرسى، پيشين، ج 7، ص 260، تفسير آيۀ 56 سورۀ قصص.
3) . كلينى، پيشين، ج 1، ص 448؛ صدوق، الأمالى (قم: المطبعة الحكمة)، ص 366 (مجلس 89)؛ فتال نيشابورى، پيشين، ص 156؛ علامه امينى، الغدير، ج 7، ص 390؛ مفيد، الإختصاص (قم: منشورات جماعةالمدرسين)، ص 241.
4) . ابوطالب، ديوان شعرى داشته كه آن را ابونعيم علىبنحمزۀ بصرى تميمى لغوى (م 375 ه. ق درسيسيل) جمعآورى كرده است و شيخ آغا بزرگ تهرانى نسخهاى از آن را در كتابخانۀ آلسيدعيسىعطار در بغداد، ديده است. (الذريعة، ج 9، قسم اول، ص 42-43.) همچنين ابوهِفّان عبدالله بناحمد عبدى از بنى مِهْزَم كه شيعه و شاعر و اديب مشهور و در بصره ساكن بوده كتابى داشته بهنام شعر ابىطالببن عبدالمطلب و اخباره. (رجال نجاشى، تحقيق: محمد جواد النائينى، بيروت، ط 1، 1408 ه. ق)، ج 2، ص 16، شماره 568.) مرحوم شيخ آغا بزرگ تهرانى نسخهاى از آن را دركتابخانۀ آلسيدعطار در بغداد ديده كه شامل بيش از پانصد بيت بوده ودر سال 1356 ه درنجف چاپ شده است (الذريعة، ج 14، ص 195.) اميرمؤمنان عليه السلام دوست داشت اشعار ابوطالب نقل و گردآورى شود و مىفرمود: «آنها را ياد بگيريد و به فرزندانتان ياد بدهيد، ابوطالب پيرو دين خدا بود واشعار او در بر دارندۀ دانش بسيار است.» (الغدير، ج 7، ص 393.)
ايمان و اعتقاد او به اسلام است. اينك چند نمونه از اشعار او:
تعلّم مليكَ الحَبْش انَّ محمّداً
«اى پادشاه حبشه بدان كه محمد همچون موسى و مسيح، پيامبر است، و همان نور هدايت را كه آن دو آورده بودند، او نيز آورده است و همۀ پيامبران الهى به فرمان خداوند، مردم را راهنمايى كرده از گناه باز مىدارند.»
اَلَمْ تعلموا انّا وَجَدْنا محمداً رسولاً كموسى خطّ فى اولالكتب(1)
«آيا نمىدانيد كه ما محمد را مانند موسى، پيامبر يافتهايم و نام و نشان او در كتابهاى پيشين آسمانى بيان شده است.»
ولقد علمتُ ان دين محمدٍ من خير اديان البريّة ديناً(2)
«من به يقين مىدانم كه دين محمد، از بهترين آيينهاى دنياست.»
1) . كلينى، پيشين، ج 1، ص 449؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 4، ص 287؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 377؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 72؛ شيخ ابوالفتح الكراجكى، كنزالفوائد، تحقيق: الشيخ عبدالله نعمه، (قم: دارالذخائر، ط 1، 1410 ه. ق)، ج 1، ص 181؛ امينى، الغدير، ج 7، ص 332.
2) . ابنابىالحديد، پيشين، ص 55؛ امينى، پيشين، ص 334؛ عسقلانى، الأصابة فى تمييز الصحابة (بيروت: دار احياء التراث العربى)، ج 4، ص 116؛ ابنكثير، البداية والنهاية، (بيروت: مكتبة المعارف، ط 2، 1977 م)، ج 3، ص 42.
خويشاوندى هرگز نمىتواند محرك انسان براى اينگونه فداكاريها و زحمات طاقتفرسا و استقبال از خطرهاى گوناگون باشد. اينگونه فداكاريها هميشه پشتوانۀ ايمانى و اعتقادى لازم دارد. اگر انگيزۀ ابوطالب تنها پيوند خويشاوندى بود، چرا عموهاى ديگر حضرت محمد، مانند عباس و ابولهب چنين كارى نكردند؟!(1)
بهنظر گروهى از محققان، اينكه برخى كوشيدهاند كفر ابىطالب را اثبات كنند، به انگيزۀ سياسى و ناشى از بعضى تعصبات است؛ زيرا اصحاب بزرگ پيامبر (كه بعدها رقيبان سياسى على عليه السلام شدند) عموماً سابقۀ بتپرستى داشتند. تنها على عليه السلام بود كه سابقۀ بتپرستى نداشت و از كوچكى در مكتب پيامبر پرورش يافته بود. كسانى كه خواستند از مقام على بكاهند و رتبۀ او را پايين بياورند تا با ديگران يكسان شود، ناگزير تلاش كردند كفر پدر او را اثبات كنند تا بتپرستزادگى او اثبات گردد. درواقع ابوطالب جرمى جز اين ندارد كه پدر على است و اگر فرزندى همچون على نداشت، چنين تهمتى به او نمىزدند.!
در اين حقكشىها، تلاشهاى امويان و عباسيان را نيز نبايد ناديده گرفت؛ زيرا جدّ هيچكدام از آنها، در رتبۀ على نبودند و در اسلام سابقه او را نداشتند از اينرو كوشيدند كفر پدر او را اثبات كنند تا از اين طريق، مقام او را پايين بياورند.!
اتهامى كه به ابوطالب زدهاند با وضع عباس بن عبد المطلب (عموى پيامبر و على، و جد سلسلۀ خلفاى عباسى) بيشتر تناسب دارد تا ابوطالب؛ زيرا عباس تا فتح مكه (سال هشتم هجرت) همچنان در مكه بود و در جنگ بدر در ميان سپاه مشركان اسير و با پرداخت فديه آزاد گرديد. در جريان فتح مكه، در راه مكه خود را به ارتش اسلام رساند و به مكه برگشت و با تلاش زياد، از پيامبر براى ابوسفيان - سردستۀ مشركان - امان گرفت! با اين حال هيچ كس
1) . دربارۀ ايمان ابىطالب كتابهاى متعددى نوشته شده است كه تعدادى از آنها را شيخ آغا بزرگ تهرانى در كتاب الذريعه، ج 2، ص 510-514، نام برده است. مرحوم علامه امينى نيز در كتاب الغدير، ج 7، ص 330-403؛ دراين باره به صورت گسترده بحث كرده و نوزده كتاب را كه توسط بزرگان دانشمندان اسلامى دربارۀ اثبات ايمان ابىطالب و حسن عاقبت او تأليف شده، نام برده و چهل حديث در اثبات ايمان او نقل كرده است. در اوايل جلد هشتم نيز به شبهات و اشكالات مخالفان در اين باره پاسخ داده است.
نگفته عباس كافر بوده است! آيا اين گونه داورى دربارۀ اين دو نفر، طبيعى به نظر مىرسد؟! از اين نظر، محققان، احاديث حاكى از كفر ابىطالب را مجعول مىدانند.(1)
پيامبر اسلام تا حضرت خديجه زنده بود با هيچ زن ديگرى ازدواج نكرد.(2)پس از درگذشت او، حضرت با چند زن ديگر ازدواج كرد كه غير از عايشه همه بيوه بودند. نخستين آنها سَوْدَه بود. شوهر او سَكْرانبنعمرو، يكى از مهاجران حبشه بود كه در آنجا درگذشته و او بىسرپرست مانده بود.
برخى از مستشرقان، ازدواجهاى پيامبر اسلام را دستاويز تهمتهاى ناجوانمردانه قرار داده آن را به هوسبازى و شهوترانى تفسير كردهاند؛(3)در حالى كه بررسى منصفانۀ قضيه نشان مىدهد كه اين ازدواجها نوعاً انگيزۀ عادى نداشته؛ بلكه جهات سياسى و اجتماعى و مصالح اسلام در آنها منظور بوده است. برخى از آن زنان، بىسرپرست و بيوه بودند و پيامبر، با پوشش ازدواج، آنها را تحت سرپرستى قرار داد. برخى ديگر به قبايل يا خاندانهاى بزرگ وابستگى داشتند و هدف پيامبر، جلب حمايت قبايل يا خاندان آنها بود. در بعضى موارد نيز مبارزه با برخى سنتهاى غلط جاهلى مورد نظر بوده است. پارهاى از قراين و شواهد اين معنا عبارتند از:
چنانكه قبلاً گفتيم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در سن بيست وپنجسالگى يعنى، دوران شور و هيجان جوانى با خديجه، بانويى كه بنا به مشهور با او تفاوت سنى زيادى داشت، و نشاط و جوانى را در زندگى خانوادگى سابقش از دست داده بود، ازدواج كرد و مدت بيست وپنج سال با او به سر برد.
تا خديجه زنده بود با هيچ زن ديگرى ازدواج نكرد، با آنكه تعدد زوجات در جامعه آن روز عربستان كاملاً رواج داشت.
ازدواجهاى بعدى پيامبر، پس از پنجاه سالگى او (اندكى پيش از هجرت و اغلب بعد از هجرت) بوده كه از طرفىسالهاى پيرى و از طرف ديگر دوران گرفتاريها و اوج مشكلات سياسى، اجتماعى و نظامى آن حضرت بوده است. آيا مىتوان باور كرد كه كسى با اين وضع در فكر هوسرانى باشد؟ آيا اصولاً پيامبر، در مدينه فرصت پرداختن به اينگونه كارها را داشت؟
آيا زندگى با زنانى كه داراى اخلاق و سليقههاى گوناگون بودند و برخى از آنها با ناسازگاريها و حسادتهاى زنانه، بارها پيامبر را رنجانده و آزرده خاطر مىساختند،(1)با عيش و خوشگذرانى سازگار است؟
هر يك از همسران پيامبر، از يك قبيله بودند و با هم هيچ خويشاوندى نداشتند، آيا وصلت با قبايل مختلف، تصادفى بود؟
پس از هجرت به يثرب، علاوه بر گسترش اسلام و افزايش نفوذ معنوى پيامبر صلى الله عليه و آله در دلها، موقعيت و قدرت اجتماعى و سياسى حضرت نيز بسيار بالا رفته بود و رؤساى قبايل عرب، افتخار مىكردند كه پيامبر با دختر آنها ازدواج كند، اما زنانى كه حضرت آنها را به همسرى برگزيد، نوعاً زنانى سالخورده، بيوه و بىپناه بودند، درحالىكه خود او مردان را به ازدواج با دوشيزگان تشويق مىكرد. اينك چند نفر از همسران پيامبر را به عنوان نمونه معرفى مىكنيم:
او دختر ابوسفيان، دشمن سرسخت اسلام بود. امحبيبه با همسرش عُبيداللهبنجَحْش - پسر عمۀ رسول خدا - به حبشه هجرت كرد. عبيدالله در آن كشور مرتد و مسيحى شد و در اثر افراط در ميگسارى درحال كفر از دنيا رفت(2)پيامبر اسلام پس از آگاهى از اين حادثه، در سال ششم هجرت(3)عمروبناميّه ضَمِرى را به حبشه نزد نجاشى اعزام كرد و از او خواست امحبيبه را به
1) . براى آگاهى بيشتر در اين زمينه، رجوع شود به تفسير آيه 1-5 سورۀ تحريم.
2) . محمدبنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 7، ص 97؛ شيخ عباس قمى، سفينةالبحار، ج 1، واژۀحبّ، ص 204.
3) . ابناثير، اسدالغابة، ج 5، ص 458؛ مسعودى، مروجالذهب (بيروت: دارالأندلس)، ج 2، ص 289؛ حمداللهمستوفى، تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايى (تهران: اميركبير، 1362)، ص 161.
عقد او درآورد. نجاشى او را به پيامبر تزويج كرد. او تا يك سال بعد درحبشه بود و در سال هفتم هجرت، با آخرين گروه مهاجران حبشه، به مدينه بازگشت.(1)او در اين هنگام بين سى تا چهل سال داشت.(2)
پيداست كه اين اقدام پيامبر جنبۀ دلجويى از اين زن مسلمان داشت؛ زيرا او از پدر و اقوام بتپرست خويش بريده، همراه شوهر مسلمانش رهسپار حبشه شده بود و اينك كه در سرزمين غربت، شوهر و شريك زندگى خود را از دست داده بود، چه اقدامى از اين بهتر كه به افتخار همسرى پيامبر نايل گردد؟
اگر انگيزهاى را كه خاورشناسان مسيحى ادعا كردهاند فرض كنيم، چگونه معقول خواهد بود كه شخصى، زنى را تزويج كند كه در كشور ديگر اقامت دارد و وضع بازگشت او هيچ معلوم نيست؟!
ام سلمه (هند) دختر ابىاميۀ مخزومى بود. همسر قبلى او ابوسَلَمه (عبدالله) مخزومى،(3)پسر عمۀ رسول خدا بود.(4)اين زوج چهار فرزند داشتند كه به مناسبت يكى از آنها به نام سَلَمه، «ام سلمه» و «ابوسلمه» خوانده مىشدند.(5)
ابوسلمه در جنگ احد زخمى شد و در اثر آن در جمادىالثانيه سال سوم هجرت به شهادت رسيد.(6)گويا از قبيله و بستگان امسلمه و همسرش (بنىمخزوم) كسى در مدينه نبوده است؛ زيرا او مىگويد: «وقتى ابوسلمه درگذشت، سخت غمگين شدم و با خود گفتم:
غربت اندر غربت!، آنچنان گريه مىكنم كه نقل محافل شود!»(7)پيامبر اسلام او را در سال
1) . ابنكثير، البداية والنهاية، ج 4، ص 144؛ حمدالله مستوفى، پيشين، ص 161.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 99؛ شيخ عباس قمى، پيشين، ص 204.
3) . عسقلانى، الأصابة فى تمييز الصحابة، ج 4، ص 458؛ ابناثير، اسدالغابه، ج 5، ص 588.
4) . ابناثير، پيشين، ص 218.
5) . همان، ص 588؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 294؛ ابنسعد، پيشين، ج 8، ص 87.
6) . ابنعبدالبر، الأستيعاب، ج 4، ص 82.
7) . امير مهنا الخيامى، زوجاتالنبى و اولاده (بيروت: مؤسسة عزّالدين، ط 1، 1411 ه. ق)، ص 199.
چهارم هجرت تزويج كرد.(1)او در آن هنگام به سن پيرى و سالخوردگى گام نهاده بود.(2)و كوچكترين فرزند او شيرخوار بود.(3)
پيداست كه هدف پيامبر از اين ازدواج، سرپرستى او و فرزندان يتيمش بوده است. آيا ازدواج با زنى بيوه و مسن، و نگهدارى چهار كودك يتيم او، خود نوعى رياضت نبود؟!
ام سلمه از نظر پارسايى، فضيلت و معنويت، پس از حضرت خديجه، سرآمد همسران رسول خدا بود.(4)او پيوند خاصى با خاندان امامت داشت و بارها حافظ ودايعى از علوم و اسرار ولايت از طرف خاندان پيامبر بود.(5)
زينب، دختر عمۀ رسول خدا و قبلاً همسر زيدبنحارثه - پسرخواندۀ پيامبر اسلام - بود (6)و پس از جدايى از زيد، به ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله در آمد.
زيد قبلاً بردۀ حضرت خديجه بود. او پس از ازدواج با حضرت محمد صلى الله عليه و آله، زيد را به همسرش محمد بخشيد. حضرت پيش از بعثت، او را آزاد كرد و سپس پسرخواندۀ خود قرار داد. از آن روز او را زيدبنمحمد مىخواندند.(7)
پس از بعثت، خداوند رسم پسرخواندگى را باطل و بىاعتبار اعلام كرد:
خداوند پسرخواندگان شما را پسران حقيقى شما قرار نداده است، اين سخنى است كه شما تنها به زبان مىگوييد [سخنى باطل و بىمأخذ] اما خداوند حق مىگويد و او است كه به راه راست هدايت مىكند.
آنها [پسرخواندگان] را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانهتر است. و اگر پدرانشان را نمىشناسيد برادران دينى و آزادشدگان شما هستند. در خطاهايى كه از شما
1) . ابنحجر، پيشين، ص 458؛ ابنسعد، پيشين، ج 8، ص 87.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 90، 91؛ محمدبنحبيب، المحبر (بيروت: دار الافاق الجديدة)، ص 84.
3) . ابنحجر، همان، ص 458؛ ابنسعد، همان، ص 91.
4) . مامقانى، تنقيحالمقال، ج 3، (فصل النساء)، ص 72.
5) . مامقانى، پيشين؛ شيخ محمدتقى التسترى، قاموسالرجال (تهران: مركز نشر الكتاب، 1389 ه. ق)، ج 10، ص 396.
6) . ابنسعد، پيشين، ج 8، ص 101؛ ابناثير، اسدالغابة، ج 2، ص 226؛ ابنحجر، الأصابة، ج 4، ص 564.
7) . ابنسعد، پيشين؛ ابناثير، پيشين، ج 2، ص 224؛ ابنحجر، پيشين، ص 563.
سر مىزند [بدون توجه، آنها را به نام ديگران صدا مىكنيد] باكى بر شما نيست، ولى در مورد آنچه از روى عمد مىگوييد، بازخواست خواهيد شد و خداوند آمرزنده و مهربان است.(1)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از نزول اين آيات، به زيد فرمود: تو زيدبنحارثه هستى، و از آن روز او، آزاد شدۀ پيامبر (\ مولى رسولالله) خوانده مىشد.(2)
رسول خدا زينب را براى او خواستگارى كرد. زينب كه نوۀ عبدالمطلب و از قبيلۀ سرشناس قريش بود، نخست موافقت نكرد؛ زيرا زيد، نه تنها از قريش نبود، بلكه يك بردۀ آزاد شده بود. اما چون پيامبر اسلام، تمايل زيادى به اين ازدواج نشان داد، زينب موافقت كرد. اين ازدواج نمونهاى از الغاى امتيازات نژادى و طبقاتى در اسلام بود و راز اصرار پيامبر نيز همين بود!
در اثر ناسازگاريهاى اخلاقى بين طرفين، زندگى مشترك اين زوج دستخوش تزلزل گرديد و در آستانۀ جدايى قرار گرفتند. چند بار زيد خواست او را طلاق دهد اما پيامبر صلى الله عليه و آله او را به سازش دعوت كرده و فرمودند: «همسرت را نگهدار.»(3)سرانجام زيد او را طلاق داد.
پس از جدايى آنها، پيامبر اسلام از طرف خداوند مأموريت يافت زينب را تزويج كند تا ازدواج با همسر مطلّقۀ پسرخوانده براى مسلمانان دشوار نباشد و سنت غلطى كه از زمان جاهليت در ميان مردم رواج داشت، عملاً بشكند؛ زيرا آنها پسرخوانده را از هر جهت پسر واقعى مىپنداشتند و از اين جهت ازدواج با همسر او را جايز نمىدانستند. قرآن، هدف و انگيزۀ اين ازدواج را چنين بيان مىكند:
[و ياد كن] آنگاه كه به آن كس كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى [زيد]، مىگفتى: همسرت را نگهدار، و از خدا پروا داشته باش، و در دل خويش
چيزى را پنهان مىداشتى كه خداوند آن را آشكار مىسازد،(4)و از مردم بيم و ملاحظه
1) . احزاب (33):4-5.
2) . آلوسى، تفسير روح المعانى (بيروت: دار احياء التراث العربى)، ج 21، ص 147.
3) . ابنسعد، پيشين، ج 8، ص 103.
4) . به اعتقاد مفسّران، آنچه پيامبر در دل پنهان مىداشت، اين بود كه خداوند به او اطلاع داده بود كه زيدهمسرش را طلاق خواهد داد و او با همسر زيد ازدواج خواهد كرد تا اين سنت بشكند، ولى پيامبر اسلام، از بيم مردم اظهار نمىكرد. اين معنا از پيشواى چهارم نقل شده است. (آلوسى، پيشين، ج 22، ص 24؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 8، ص 360.)
داشتى درحالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بيم داشته باشى.
هنگامى كه زيد، نيازش را از آن زن به سر آورد [از او جدا شد] ما او را به همسرى تو درآورديم تا براى مؤمنان دربارۀ [ازدواج] با همسران پسر خواندگانشان (پس از طلاق و جدايى) مشكلى نباشد و فرمان خداوند شدنى است [بايد سنت غلط تحريم ازدواج با اين زنان شكسته شود.](1)
منافقان، اين ازدواج را دستاويز تهمت و بدگويى قرار دادند كه: محمد، با زن پسرش ازدواج كرده است!.(2)خداوند در پاسخ آنان فرمود:
محمد، پدر هيچ يك از مردان شما نبوده [و نيست] ولى فرستادۀ خدا و خاتم پيامبران است و خداوند به همه چيز آگاه است.(3)
برخى از خاورشناسان مسيحى، اين ازدواج را به صورت يك داستان عشقى ساخته و شاخ و برگ دادهاند(4)اما اين ادعا با نبوت و عصمت پيامبر سازگار نيست و گذشته از آن ديديم كه
1) . احزاب (33)، 37.
2) . ابناثير، پيشين، ج 7، ص 494؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 8، ص 337؛ قسطلانى، المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، تحقيق: صالح احمد الشامى (بيروت: المكتبالاسلامى ط 1، 1412 ه. ق)، ج 2، ص 87.
3) . احزاب (33):40.
4) . دائرةالمعارف الاسلامية، ترجمۀ عربى توسط احمد الشنتناوى (و ديگران) ج 11، ص 29، كلمۀ زينب؛ محمدحسين هيكل، حياة محمد، ص 316، 323. بنا به گفته خاورشناسان گويا پيامبر روزى به در خانۀ زيد مىرود، زينب را به صورت اتفاقى مىبيند و عاشق زيبايى او مىشود و زيد از اين موضوع آگاه شده زينب را طلاق مىدهد! و... درحالى كه چون زينب از بستگان پيامبر بود ودرآن زمان حجاب معمول نبود، او براى پيامبر ناشناخته نبود. معمولاً افراد يك فاميل از زشتى و زيبايى يكديگر خبر دارند. بايد يادآورى كنيم كه همچون برخى موارد مشابه، دستمايۀ خاورشناسان دراين باره، روايت بىاعتبارى است كه در بعضى از كتابهاى تاريخ اسلام (مانند تاريخ طبرى، ج 3، ص 42، الطبقاتالكبرى، ج 8، ص 101) نقل شده و بعضى از مؤلفان ديگر نيز بدون توجه، از آنها گرفتهاند اما ديديم هم قرآن قضيه را به صراحت، به صورتى ديگر مطرح كرده و هم دانشمندان اسلامى اين روايت را غيرقابل قبول مىدانند از آن جمله سيد مرتضى علمالهدى، دانشمند نامدار شيعه (م 436 ه) آن را روايت خبيثه مىنامد (تنزيهالأنبياء، ص 114) و آلوسى بغدادى، آن را سخن نامقبول داستانسرايان مىداند و از شارح مواقف نقل مىكند كه گفته است: بايد پيامبر را از اين نسبت ناروا مبرّا دانست. (روحالمعانى، ج 22، ص 24-25.)
قضيه چيزى ديگر بوده كه هم در حافظۀ تاريخ مانده و هم قرآن آن را به صراحت بيان مىكند.
به نظر مىرسد معرفى اين چند نفر از همسران پيامبر، براى روشنشدن انگيزۀ تعدد زوجات آن حضرت كافى باشد و ذكر بقيه كه تقريباً وضع مشابهى داشتند، ضرورتى نداشته باشد.
طائف در دوازده فرسخى (حدود 72 كيلومترى) مكه واقع است و منطقهاى ييلاقى، خوش آب و هوا و با صفاست. آن زمان باغستانهاى انگور طائف مشهور بود.(1). ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 337.(2)بعضى از توانگران قريش، در آنجا باغ و ملك داشتند. خود مردم طائف نيز پولدار بودند و به رباخوارى شهرت داشتند. طائف در آن زمان محل سكونت قبيلۀ قدرتمند «ثقيف» بود.
پس از درگذشت خديجه و ابوطالب، آزار و فشار قريش بر محمد صلى الله عليه و آله بيشتر شد و امر دعوت و تبليغ در مكه دشوار شد. از سوى ديگر دعوت مردم به اسلام، نبايد تعطيل مىشد. از اينرو پيامبر تصميم گرفت به طائف سفر كند و مردم آنجا را به اسلام دعوت نمايد، شايد بتواند در آنجا پشتيبانانى پيدا كند. در اين سفر زيدبنحارثه(2) و على عليه السلام(3)همراه او بودند.
حضرت در طائف با سه برادر از اشراف ثقيف كه همسر يكى از آنها از قريش (از تيرۀ بنىجُمح) بود،(4)ديدار و آنها را به اسلام دعوت كرد و از آنها يارى خواست. آنها نپذيرفتند
و با او درشتى كردند. پيامبر از آنان خواست اين معنا را پنهان دارند مبادا خبر به مكه برسد و قريش بر گستاخى و دشمنى با او بيفزايند، اما آنها توجهى نكردند.
رسول خدا به سراغ ديگر بزرگان طائف نيز رفت، ولى آنها نيز نپذيرفتند و از گرايش جوانان به آيين او بيمناك شدند.(1)بزرگان طائف، اوباش، فرومايگان و بردگان را برانگيختند و آنها حضرت را با داد و فرياد و دشنام دنبال و او را سنگباران كردند كه در اثر آن، پاهاى پيامبر و چند جاى سر زيد كه از او حمايت مىكرد، زخمى شد.
پيامبر به تاكستانى كه متعلق به عتبه و شيبه (از اشراف قريش) بود، رسيد و به سايۀ تاكى پناه برد و در آنجا نشست و به مناجات با پروردگار پرداخت.
عتبه و شيبه كه از داخل تاكستان صحنۀ تعقيب و آزار حضرت را مىديدند، به حال او رقّت آوردند، مقدارى انگور توسط غلام مسيحى خويش به نام عدّاس كه اهل نينوا بود، براى او فرستادند. پيامبر هنگام خوردن انگور، «بسمالله» گفت و اين، كنجكاوى عدّاس را برانگيخت و پس از گفتوگويى كه طى آن، حضرت رسالت خويش را مطرح كرد، عدّاس خود را به پاى او افكند و بر سر و دست و پاى او بوسه زد(2)و مسلمان شد.(3)
پيامبر اسلام پس از ده روز اقامت در طائف(4)و نااميدى از اسلامآوردن و يارى ثقيف، به مكه بازگشت.
مىگويند حضرت در بازگشت به مكه از مُطْعمبنعدى پناهندگى خواست و در پناه او وارد مكه
شد. اما با توجه به يك سلسله قراين و شواهد، اين معنا بسيار بعيد به نظر مىرسد از آن جمله:
1) . ياقوت حموى، معجمالبلدان، ج 4، ص 9.
2) . طبرى، تاريخالأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 230؛ بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: محمد حميدالله (قاهره: دارالمعارف)، ج 1، ص 237.
3) . ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1961 م)، ج 14، ص 97 و ج 4، ص 127-128 به نقل از مدائنى.
4) . طبرى، پيشين، ص 230؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 2، ص 60.
با بتپرستان، خفّت و خوارى پناهندگى به يك بتپرست را تحمل كند، درحالىكه در تمام عمرش زير بار منّت كسى نرفت!
اگرچه ابوطالب در آن زمان از دنيا رفته بود، اما بقيۀ بنىهاشم در صحنه بودند و در ميان آنها افراد شجاعى همچون حمزه وجود داشتند كه قريش از انتقامجويى آنها حساب مىبردند، چنانكه در طرح ترور پيامبر در شب هجرت، از بيم خونخواهى بنىهاشم چندين قبيله را همدست كردند.
در تعدادى از منابع تاريخى آمده كه زيد همراه حضرت بوده و طبق نقل برخى از مورّخان، على عليه السلام نيز همراه او بوده است (اصولاً بعيد است كه على عليه السلام در چنين سفرى پيامبر را همراهى نكند) پس يك گروه سه نفرى بودند كه مىتوانستند از خود دفاع كنند و نيازى به پناهجويى نبود.
پيامبر اسلام از شجاعان عرب بود و نبايد او را شخص ناتوانى تصور كرد كه همه كس مىتوانست به او دست پيدا كند؛ چنانكه على عليه السلام از شجاعت او در ميدان جنگ چنين ياد مىكند:
هنگامى كه آتش جنگ سخت شعلهور مىشد، ما، به رسول خدا پناه مىبرديم و در آن ساعت هيچ يك از ما به دشمن از او نزديكتر نبود.(1)
پيامبر اسلام با نظام قبيلگى كه ريشۀ بسيارى از گرفتاريهاى آن مردم بود، مبارزه مىكرد. چگونه ممكن است كه خود از سنت پناهندگى كه از عوارض نظام قبيلگى بود، استفاده و آن را تأييد كند.
طائف و بازگشت او به مكه، مصادف با ماه حرام بوده است. در ماههاى حرام به صورت سنتى
و عمومى، خونريزى و تعرّض به افراد، متوقف مىشد. بنابراين، خطرى حضرت را تهديد نمىكرد تا موردى براى پناهندگى باشد.
با توجه به اين قراين، مىتوان استنباط كرد كه حضرت در بازگشت از طائف - كه مىگويند شبى در «نخله»(1)توقف كرد و در آنجا گروهى از جنّيان آيات قرآن را شنيدند -(2)از طريق وادى نخله وارد مكه شد.(3)
پيامبر، در دعوت مردم به اسلام، كمتر از خود سخن مىگفت. بهترين ابزار دعوت او آيات قرآن بود كه در گوش عرب جاذبۀ سحرانگيز داشت. قرآن معجزۀ بزرگ حضرت محمد صلى الله عليه و آله است، معجزۀ فصاحت و بلاغت. الفاظ و كلمات، تركيب جملات، گزينش واژهها و آهنگ خاص آيات قرآن، چنان در اوج زيبايى و دلربايى و جذّابيّت است كه ساختن و پرداختن نظير آن خارج از توانايى بشر است. به همين جهت قرآن «تحدّى» مىكند و از منكران مىخواهد كه اگر در آن شك دارند، يك سوره مثل يكى از سورههاى آن را بياورند.(4)
عرب حجاز كه شاعر و شعرشناس بودند، در برابر فصاحت و زيبايى آيات قرآن، شيفته و مجذوب مىشدند. كلمات وحى در سامعۀ آنها از دلانگيزترين نغمهها و گوشنوازترين صداها لذتبخشتر بود. گاه از شدت تأثير و نفوذ آيات قرآن در اعماق وجودشان، مدتى در جاى خود، بىحركت و لبريز از لذت و جاذبه فرو مىماندند!
شبى، چند تن از سران قريش همچون ابوسفيان و ابوجهل، بىخبر از يكديگر، در اطراف منزل حضرت محمد، پنهان شده و تا صبح به آيات قرآن كه او در نماز شب مىخواند، گوش فرا دادند، بامدادان هنگام بازگشت، يكديگر را ديدند و به ملامت همديگر پرداختند و گفتند:
ديگر چنين كارى نكنيم؛ زيرا اگر سفيهان از اين كار ما آگاه شوند، فكر ديگرى دربارۀ ما
1) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 212؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 91؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 22. توقف پيامبر صلى الله عليه و آله در طائف را بيش از اين نيز نوشتهاند.
2) . كنّا إذا احمرّ البأس اتّقينا برسول الله صلى الله عليه و آله فلم يكن احدٌ منّا أقرب الى العدوّ منه. (نهجالبلاغه، تحقيق: صبحى صالح، ص 530، غريب كلامه، شماره 9.)
3) . انسابالأشراف، ج 1، ص 237.
4) . الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 210.
مىكنند (فكر مىكنند ما مسلمان شدهايم.) اما با اين حال، اين كار چند شب ديگر تكرار شد و هر بار قرار گذاشتند ديگر از اين بىاحتياطىها نكنند!.(1)
موسم حج، فرصت بسيار مناسبى براى دعوت و تبليغ پيامبر بود؛ زيرا قبيلههاى مختلف عرب براى انجام مراسم حج وارد مكه مىشدند. در آن روزها محمد صلى الله عليه و آله مىتوانست نداى توحيد را به گوش همۀ ساكنان جزيرةالعرب برساند. از اين نظر موسم حج، خطرى بود كه سران قريش از آن بيم داشتند. در آستانۀ موسم حج، گروهى از بزرگان قريش نزد وليدبنمغيره - كه مردى سالخورده و رئيس قبيلۀ بنىمخزوم بود - گرد آمدند. وى گفت: موسم حج فرا رسيده است، مردم از هر سو به شهر شما روى مىآورند. آنان داستان محمد را شنيدهاند، بايد دربارۀ او به يك زبان سخن بگوييد و با سخنان مختلف، يكديگر را تكذيب نكنيد. گفتند:
هرچه تو بگويى، ما نيز همان را مىگوييم.
شما بگوييد، من گوش مىكنم.
مىگوييم كاهن است.
نه، به خدا، او كاهن نيست، ما كاهنان را ديدهايم، او نه همچون كاهنان زمزمه مىكند و نه مسجع سخن مىگويد.
مىگوييم ديوانه است.
نه، ديوانه هم نيست، ما ديوانگى را ديدهايم و آثار آن را مىشناسيم، نه اندام او بىاراده مىلرزد و نه ديوى او را وسوسه مىكند.
مىگوييم شاعر است.
شاعر هم نيست، ما اقسام شعر را مىشناسيم، آنچه مىگويد شعر نيست!
مىگوييم ساحر و جادوگر است.
نه، ساحر هم نيست، ما افسونهاى ساحران را ديدهايم كه چگونه به نخها مىدمند و آنها را گره مىزنند!، كار او سحر نيست.
1) . محلى ميان طائف و مكه به فاصلۀ يك شب راه تا مكه است. (السيرةالنبوية، ج 2، ص 63، پاورقى.)
پس چه بگوييم؟
به خدا گفتار وى شيرين و دلنشين، ريشۀ آن شاداب، و شاخۀ آن پرثمر است. از اين مقولهها هرچه دربارۀ او بگوييد، نادرستى آن آشكار مىگردد. باز از همه بهتر اين است كه بگوييد ساحر است زيرا با گفتار جادويى خويش ميان پدر و فرزند، برادر با برادر، زن و شوهر و ميان افراد يك عشيره جدايى مىافكند!
سران قريش با اين تصميم پراكنده شدند. از آن روز بر سر راه حاجيان مىنشستند و دربارۀ تماس با رسول خدا به آنها هشدار مىدادند.(1)
آنچه مجمع عالى قريش، آن را «جادو» ناميد، آيات پرجاذبۀ قرآن بود كه هر شنونده را تحت تأثير قرار مىداد و او را شيفته و مجذوب مىكرد. تحريم شنيدن آيات قرآن به جايىرسيد كه سران قريش، به شخصيت بزرگى مانند اسعدبنزُراره كه از يثرب وارد مكه شده بود، توصيه كردند كه هنگام طواف، پنبه در گوش خود فرو كند تا از خطر سحر محمد در امان بماند!(2)
پيامبر اسلام چه درمكه و چه در اطراف آن، قبايل عرب را به اسلام دعوت مىكرد. چنانكه به محل سكونت قبايل: كِنْدَه، كَلْب، بَنىحنيفه، و بنى عامر بن صعصعة رفت و آنها را به اسلام دعوت كرد. ابولهب نيز دنبال او مىرفت و مردم را از پيروى او باز مىداشت.(3)
هنگامى كه پيامبر اسلام به گفتوگو با بنىعامر پرداخت، يكى از بزرگان آنان به نام بيحرةبنفِراس گفت: «اگر ما با شما بيعت كنيم و دعوت شما را بپذيريم، و خدا شما را بر دشمنانت پيروز گرداند، قول مىدهى كه جانشينى تو از آنِ ما باشد؟»
1) . طبرى، پيشين، ص 231؛ ابنهشام، پيشين، ص 63.
2) . ر. ك: الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 2، ص 167-168.
3) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 65-66؛ طبرى، تاريخالأمم و الملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 232-233؛ بلاذرى، انسابالأشراف، ج 1، ص 237-238؛ ابناسحاق، السير والمغازى، تحقيق: سهيل زكار، ص 232. نيز قبايل: بنىفَزاره، غسّان، بنىمُرّه، بنىسُليم، بنىعَبْس، بنىحارث، بنىعُذْره، حضارمه، بنىنَضْر و بنىبكاء را يكايك دعوت كرد اما هيچ كدام نپذيرفتند. (ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر، ج 1، ص 216-217.)
حضرت فرمود: «اين امر مربوط به خداست و آن را هرجا بخواهد قرار مىدهد.»(1)
وى با تعجب و انكار پاسخ داد: ما، در راه تو رو در روى قبايل عرب قرار بگيريم و سينه سپر كنيم، و آنگاه كه خدا تو را پيروز گردانيد، كار به دست ديگرى بيفتد؟ ما نيازى به آيين
شما نداريم!.(2)
نقل شده است كه چنين برخورد و پيشنهادى از ناحيۀ قبيلۀ كنده نيز صورت گرفت، و پاسخ پيامبر هم همان پاسخ بود.(3)
اين پاسخ و موضعگيرى پيامبر اسلام، از دو جهت جالب و درخور توجه است:
نخست تأكيد پيامبر بر اينكه امر جانشينى او مربوط به خداست، گواه بر «انتصابى» بودن جانشينى آن حضرت است، يعنى اين منصب، يك منصب الهى است و در اين مورد انتخاب از جانب خدا صورت مىگيرد نه مردم.
نكتۀ جالب ديگر اين است كه پيامبر اسلام بر خلاف زمامداران بشرى كه با منطق «هدف وسيله را توجيه مىكند»، در راه پيشرفت مقاصد خود از هر وسيلهاى استفاده مىكنند در امر تبليغ و دعوت از ابزار غيراخلاقى سود نجست. با آنكه مسلمانى يك قبيلۀ بزرگ در آن زمان بسيار مهم بود، حاضر نشد وعدهاى بدهد كه وفاى به آن از عهدۀ او خارج بود.
در هر حال در موسم حج و عمره كه به پاس ماههاى حرام، امنيت برقرار مىشد و گروههاى زيادى از مناطق مختلف، به مكه و منى يا بازارهاى اطراف مكه مانند بازار موسمى عُكاظ، مَجَنَّه و ذىالمجاز وارد مىشدند،(4)پيامبر اسلام فعاليت خود را گسترش مىداد، بهويژه سراغ بزرگان قبايل مىرفت. اگر زائران و مسافران مكه، خود، اسلام را نمىپذيرفتند، حداقل، خبر بعثت او را در مناطق سكونت خويش منتشر مىساختند، و اين، يك گام به سمت پيروزى بود.
1) . الأمر للّه [الى اللّه] يضعه حيث يشاء.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 66؛ حلبى، السيرةالحلبية (بيروت: دارالمعرفة)، ج 2، ص 154؛ زينى دحلان، السيرةالنبوية و الآثار المحمدية (بيروت: دارالمعرفة، ط 2)، ج 1، ص 147؛ سيدجعفر مرتضىالعاملى، الصحيح من سيرة النبى، ج 2، ص 175-176.
3) . ابنكثير، البداية و النهاية، (بيروت: مكتبة المعارف، ط 1، 1966 م)، ج 3، ص 140.
4) . ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 216.
فصل اوّل: هجرت به يثرب
فصل دوم: اقدامات اساسى پيامبر اسلام در مدينه
فصل سوم: توطئههاى يهود
فصل چهارم: تشكيل نيروهاى رزمى اسلام
وادىالقُرى درّۀ درازى است كه راه بازرگانى يمن به شام پس از عبور از كنار مكه از آن درّه مىگذشت. در امتداد اين دره كه از شمال به جنوب كشيده شده است، واحههاى چندى بود كه داراى آب و علف و كشتزار بود(1)و كاروانها به هنگام عبور، از آنها استفاده مىكردند. در يكى از اين واحهها در پانصد كيلومترى شمال مكه، شهر قديمى «يثرب» قرار گرفته بود كه پس از هجرت حضرت رسول «مدينةالرسول» و سپس «مدينه» نام گرفت.
شغل مردم اين شهر برخلاف مكّىها كه بازرگان بودند، كشاورزى و باغدارى بود.
تركيب جمعيت و وضع اجتماعى يثرب نيز با مكه تفاوت كلى داشت. سه قبيلۀ بزرگ يهودى «بنىنضير»، «بنىقَيْنُقاع» و «بنىقُرَيْظَه» در اين شهر سكونت داشتند. دو قبيلۀ مشهور «اوس» و «خزرج» نيز كه اصلاً يمنى (قحطانى) بودند، پس از خرابى سدّ مَأْرِب،(2)از جنوب هجرت كرده در آن شهر در كنار يهوديان زندگى مىكردند.
در سالهايى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مكه سرگرم دعوت و تبليغ بود، در يثرب حوادثى مىگذشت كه زمينۀ هجرت پيامبر را فراهم ساخت و اين شهر را تبديل به پايگاه نشر و دعوت اسلام كرد، از جمله:
بودند و از وضع مالى بهترى برخوردار بودند،(1)گاه و بىگاه كه بين آنان و اوس و خزرج مشاجره رخ مىداد، يهوديان به آنان مىگفتند: «به زودى پيامبرى خواهد آمد و ما پيرو او خواهيم شد و به كمك او شما را مثل قوم عاد و ارم نابود خواهيم كرد.»(2)چون يهودىها سطح فرهنگى بالاترى داشتند و بتپرستها به ديدۀ احترام به آنان مىنگريستند سخن آنها را در اين زمينه باور مىكردند و چون اين تهديدها تكرار شده بود، موضوع كاملاً در ذهن اوس و خزرج جا گرفته زمينۀ ذهنى براى ظهور پيامبر اسلام در ميان مردم يثرب آماده بود.
1) . مونتگمرى وات، محمد فىالمدينة، تعريب: شعبان بركات (بيروت: منشورات المكتبة العصرية)، ص 294. مىگويند: در برابر 13 قلعه و مجتمع مسكونى قبايل عرب در يثرب، پيش از ورود اوس و خزرج، يهوديان 59 قلعه و مجتمع مسكونى داشتند! (پيشين، ص 293؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 165.) و اين، ميزان فاصلۀ زندگى اين دو دسته را نشان مىدهد.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 70؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 234؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوىدامغانى (تهران، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ج 2، ص 128؛ ر. ك: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 51؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 56. يهوديان كه از بعثت پيامبر اسلام بدينگونه پيشگويى مىكردند، پس از بعثت پيامبر اسلام، به دشمنى با او برخاستند. از اينرو قرآن به آنان چنين اعتراض مىكند: «و هنگامى كه از طرف خداوند كتابى براى آنها [بنىاسرائيل] آمد كه مطابق نشانههايى بود كه با خود داشتند، و پيش از آن به خود نويد پيروزى بركافران مىدادند [كه به كمك او بر دشمنانشان پيروز گردند] با اين همه هنگامى كه اين كتاب و پيامبرى كه از قبل شناخته بودند، نزد آنها آمد، به او كافر شدند. لعنت خدا بركافران باد!» (بقره (2):89.)
3) . طبرسى، پيشين، ص 57.
از نخستين سالهاى دعوت علنى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مكه، مردم يثرب توسط مسافران و زائران مكه، از بعثت آن حضرت آگاهى يافته بودند. برخى از آنها در مكه با حضرت ديدار كرده، مسلمان شده بودند اما اندكى بعد درگذشته يا كشته شده بودند(1)و درهرحال، نتوانسته بودند افرادى را به اسلام جذب كنند.
در سال يازدهم بعثت، پيامبر، شش تن از بزرگان خزرج را در موسم حج در منى ديد و آنها را به اسلام دعوت كرد. آنها به يكديگر گفتند: بدانيد اين همان پيامبر است كه يهوديان ما را از بعثت او بيم مىدادند، اينك نبايد در پذيرش آيين او برما پيشدستى كنند. آنگاه اسلام آوردند و به پيامبر گفتند: ما قوم خود را در بدترين حال دشمنى و درگيرى گذاشتهايم، اميدواريم خداوند به وسيلۀ تو آنان را الفت دهد. اكنون ما به يثرب برمىگرديم و آنان را به اين آيين دعوت مىكنيم، اگر آنان نيز اين دين را بپذيرند، هيچ كس نزد ما عزيزتر از تو نخواهد بود.
اين گروه پس از بازگشت به يثرب مردم را به اسلام دعوت كردند؛ چيزى نگذشت كه زمزمۀ اسلام در يثرب، پيچيد و خانهاى نبود كه در آن سخن از پيامبر نباشد.(2).
در سال دوازدهم بعثت، دوازده نفر از يثربيان در موسم حج در پاى «عقبۀ منى»(3)با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيعت كردند،(4)از اين گروه، ده نفر خزرجى و دو نفر اوسى بودند و اين نشان مىداد كه اين دو قبيله كينههاى گذشته را فراموش كرده دوش به دوش هم زير پرچم اسلام گرد مىآيند.
1) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 67-70؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 233؛ بلاذرى، انسابالأشراف، ج 1، ص 238؛ بيهقى، پيشين، ج 2، ص 118.
2) . ابنهشام، پيشين، ص 70-73؛ طبرى، پيشين، ص 234-235؛ بيهقى، پيشين، ج 2، ص 128؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 25.
3) . «عقبه» به معناى گردنه است و مقصود، گردنهاى است كه در انتهاى منى در سمت راست مكه واقع است.
4) . پنج نفر از بيعتكنندگان سال گذشته به اضافۀ هفت نفر ديگر.
آنان بيعت كردند كه به خدا شرك نورزند، دزدى نكنند، زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، به يكديگر تهمت (زنا) نزنند، و در كارهاى نيك از فرمان پيامبر سرپيچى نكنند.(1)
پيامبر اسلام به پاداش پاىبندى آنان به اين پيمان، وعدۀ بهشت به آنان داد.(2)آنان پس از موسم حج به يثرب بازگشتند و از پيامبر تقاضا كردند شخصى را به شهر آنها بفرستد كه قرآن و اسلام را به مردم يثرب تعليم دهد. رسول خدا مُصْعَببنعُمَير(3)را فرستاد. در اثر تبليغ و فعاليت مصعب، تعداد مسلمانان افزايش يافت. چنانكه ديديم در مكه نخبگان به مخالفت با اسلام برخاستند ولى جوانان و محرومان استقبال كردند، اما در يثرب وضع تقريباً برعكس بود، يعنى نخبگان پيشتاز بودند و مردم به صورت طبيعى از آنها پيروى كردند و اين يكى از عوامل نفوذ سريع اسلام در اين شهر بود.
در سال سيزدهم بعثت، در موسم حج، تعداد هفتاد و پنج نفر كه يازده نفرشان اوسى (و بقيه خزرجى) و دو نفر زن بودند،(4)همراه قافلۀ حج از يثرب وارد مكه شدند و در دوازدهم ذيحجه در دامنۀ عقبۀ منى، دومين پيمان را شبانه (و با رعايت پنهانكارى) با پيامبر بستند. در اين پيمان متعهد شدند كه اگر پيامبر به شهر آنها هجرت كند، همچون زنان و فرزندانشان از او حمايت كنند و با آن كس كه به جنگ با وى برخاست، بجنگند. از اين جهت اين بيعت را «بيعةالحرب» نيز ناميدهاند.
1) . چون دراين پيمان موضوع جنگ و جهاد مطرح نبود، «بيعةالنساء» ناميده شده است؛ چنانكه پيامبر اسلام بعدها در فتح مكه از زنان مسلمان اين شهر با همين مضمون بيعت گرفت كه در سورۀ «ممتحنه» آيۀ 12 آمده است: «يا ايها النبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله شيئاً ولا يسرقن و لا يزنين ولا يقتلن اولادهن ولا يأتين ببهتان يفترينه بين ايديهن وارجلهن ولا يعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن انالله غفور رحيم.»
2) . همان مآخذ؛ ابنسعد، الطبقات الكبرى، ج 1، ص 220.
3) . مصعب، يكى از جوانان قريش از تيرۀ بنىعبدالدار، از يك خانوادۀ مرفه و اشرافى بود. با آنكه پدر ومادرش سخت به او علاقه داشتند، به علت مسلمانى، او را طرد و از مال و ثروت محروم كردند. او مسلمانى پرشور و نستوه بود و دوبار به حبشه هجرت كرده بود. (ابناثير، اسدالغابه، ج 4، ص 368-370.)
4) . اسامى همۀ اعضاى پيمان در كتب مفصل تاريخ اسلام ضبط و مشخص است.
در خاتمۀ پيمان، به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله، دوازده نفر نماينده (\ نقيب) از ميان خود انتخاب كردند (شوراى مركزى) تا پس از بازگشت به يثرب تا زمان هجرت رسول خدا، امور آنان را سرپرستى كنند(1)و اين، نشانهاى از رفتار تشكيلاتى پيامبر اسلام و سعى آن حضرت در سازماندهى نيروهاى موجود است.
با تمام پنهانكارىها كه پيامبر و يثربيان به كار بردند، قريش از اين بيعت آگاه شده، در صدد دستگيرى بيعتكنندگان برآمدند، اما در اثر سرعت عمل آنان كه بىدرنگ مكه را ترك گفتند، جز يك نفر از اعضاى پيمان، كسى گرفتار نشد.
پس از رفتن يثربيان، قريش كه دريافته بودند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله حاميان و پايگاهى در يثرب به دست آورده است، سختگيرى نسبت به مسلمانان را شدت بخشيدند و بيش از پيش به آنان ناسزا مىگفتند و آزار مىدادند، بهطورىكه يكبار ديگر زندگى درمكه (همچون پيش از هجرت به حبشه) طاقتفرسا گشت.(2)
از اين رو پيامبر اسلام به مسلمانان اجازه داد تا به يثرب هجرت كنند و فرمود: «رهسپار يثرب شويد، خداوند براى شما برادران، و محل امنى قرار داده است.»(3)مسلمانان بهتدريج ظرف دو ماه و نيم (نيمۀ ذيحجه تا آخر صفر)(4)با تمام مشكلاتى كه قريش سر راه آنها ايجاد مىكردند، روانۀ يثرب شدند و در مكه جز پيامبر، على، ابوبكر و چند تن ديگر، مسلمانى باقى
1) . بيهقى، پيشين، ص 132-140؛ ابنهشام، پيشين، ص 81-90؛ بلاذرى، پيشين، ص 240-254؛ ابنسعد، پيشين، ص 221-223؛ طبرى، پيشين، ص 237؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 59-60؛ مجلسى، پيشين، ج 19، ص 25-26.
2) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 257؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 240-241؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 226؛ مجلسى، پيشين، ص 26.
3) . انالله عزوجلّ قد جعل لكم اخواناً و داراً تأمنون بها. (ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 111؛ ابن شهرآشوب، مناقبآل ابىطالب، ج 1، ص 182؛ ابنكثير، البداية والنهاية، ج 3، ص 169.)
4) . حلبى، السيرةالحلبية، (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 2، ص 189.
نماند. در تاريخ اسلام آنان كه از مكه به يثرب رفتند، «مهاجران»، و مسلمانان يثرب كه پيامبر را يارى كردند، «انصار» ناميده شدند.
پس از هجرت و استقرار مسلمانان مكه در يثرب، سران قريش دريافتند كه يثرب به صورت پايگاه و پناهگاهى براى رسول خدا و ياران او درآمده و مردم آن براى جنگيدن با دشمنان او آمادهاند، از اين رو از هجرت پيامبر، بيمناك شدند؛ زيرا اين امر قريش را با چند خطر روبرو مىساخت:
مسلمانان از دسترس آنان خارج مىشدند؛ زيرا يثرب شهر مستقلى بود و قريش هيچ اهرم فشارى در مورد آن در اختيار نداشت و با وضع جديد، پيشبينى اوضاع و تأثيرگذارى در سير حوادث، از دست قريش خارج مىشد.
چون مردم يثرب، با پيامبر، پيمان جنگ بسته بودند، امكان داشت او به منظور انتقام، به كمك آنان به مكه حمله كند.(1)
بر فرض درگيرنشدن در جنگ، باز هم خطر بزرگى براى آنان داشت؛ زيرا يثرب بازار مناسبى براى بازرگانان قريش بود و با از دست دادن اين شهر زيان اقتصادى بزرگى به آنان مىرسيد.
مدينه دركنار خط بازرگانى مكه به شام قرار گرفته داشت و مسلمانان مىتوانستند اين راه را ناامن، و بازرگانى آنها را مختلّ سازند.
اين نگرانىها موجب شد كه سران قريش در «دارالندوه» (مركز مشاورۀ قريش و يادگار قُصَىّ) گرد آمدند و به چارهانديشى پرداختند.
برخى پيشنهاد كردند حضرت محمد صلى الله عليه و آله تبعيد يا زندانى شود، اما اين دو پيشنهاد بنا به دلايلى رد شد. سرانجام تصميم گرفتند محمد صلى الله عليه و آله، را به قتل برسانند، اما كشتن او كار آسانى نبود؛ زيرا بنىهاشم آرام نمىنشستند و به خونخواهى برمىخاستند. از اينرو تصميم گرفتند
1) . همان.
از هر قبيله جوانى آماده شود تا شبانه دستهجمعى بر سر محمد بريزند و او را در بستر خواب به قتل برسانند، دراين صورت قاتل يك نفر نبود و بنىهاشم نيز نمىتوانستند به خونخواهى برخيزند؛ زيرا جنگ با همۀ قبايلى كه در اين ترور شركت داشتند براى آنان مقدور نبود و ناگزير به گرفتن خونبها راضى مىشدند و ماجرا خاتمه مىيافت. قريش براى اجراى نقشۀ خود شب اول ربيعالأول را انتخاب كردند. خداوند از اين توطئه آنها چنين ياد مىكند:
به ياد آور هنگامى را كه كافران نقشه مىكشيدند كه تو را به زندان بيفكنند يا به قتل برسانند و يا [از مكه] خارج سازند، آنها چاره مىانديشيدند [و تدبير مىكردند] و خداوند هم تدبير مىكرد و خدا بهترين مدبّران [و چارهجويان] است.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق وحى از توطئه دارالندوه آگاه شد و از طرف خداوند دستور يافت از مكه خارج شود. رسول خدا مأموريت خود را به على عليه السلام اطلاع داد و فرمود: «امشب در بستر من بخواب و روپوش سبز يمنى مرا به روى خويش بكش.» على عليه السلام بىدرنگ اين مأموريت را پذيرفت.
پيامبر آن شب همراه ابوبكر رهسپار غار «ثور» در جنوب مكه (درجهت مخالف راه يثرب) شد و سه روز در غار ماند تا قريش از يافتن او نااميد شوند و راهها امن گردد و او بتواند به هجرت ادامه دهد. خداوند در قرآن از تنهايى و بىياورى پيامبر صلى الله عليه و آله ياد مىكند كه يك نفر بيشتر همراه نداشت كه او نيز دچار اضطراب شده بود، اما به قدرت خداوند با آنكه قريش همۀ امكانات خود را به كار گرفته بودند، نتوانستند به پيامبر صلى الله عليه و آله دسترسى پيدا كنند:
اگر او را يارى نكنيد خداوند او را يارى كرد: آن هنگام كه كافران او را [از مكه] بيرون كردند درحالىكه دومين نفر بود [يك نفر بيشتر همراه نداشت] هنگامى كه هر دو در غار
1) . «و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين.» (انفال (8):30.)
بودند، آنگاه كه به همراه خويش مىگفت: غم مخور، خدا با ماست. در اين هنگام خداوند آرامش خود را بر او [پيامبر] فرستاد و او را با سپاهى كه نمىديديد، تقويت كرد و گفتار
كافران [آهنگ كشتن پيامبر] را پايين قرار داد [با شكست مواجه ساخت] و سخن خدا [آهنگ يارى پيامبر] برتر و پيروز است و خداوند عزيز و حكيم است.(1)
على عليه السلام آن شب در بستر پيامبر خوابيد. مردان مسلح قريش شبانه منزل پيامبر را محاصره كردند. بامداد كه با شمشيرهاى برهنه به درون خانه هجوم بردند، على از بستر بلند شد!، آنان كه تا آن لحظه نقشۀ خود را صددرصد دقيق و موفق مىپنداشتند، با ديدن على سخت برآشفتند و به سوى او يورش بردند، اما او شمشير كشيد و برابر آنان ايستاد و در پاسخ سؤال آنان از محل اختفاى پيامبر، از افشاى آن خوددارى كرد.(2)
تاريخ الأمم والملوك، ج 2، ص 242-245؛ السيرةالنبوية، ج 2، ص 124-128؛ الطبقات الكبرى، ج 1، ص 227-228؛ دلائل النبوة، ج 2، ص 147-149؛ انسابالأشراف، ج 1، ص 259-260؛ الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 101-103؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 32؛ اعلامالورى، ص 61؛ امالى شيخ طوسى، ص 445-447 و ص 463-471؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 182-183؛ مناقب خوارزمى، ص 73؛ كنزالفوائد كراجكى، ج 2، ص 55؛ ابنكثير، البداية والنهاية، ج 3، ص 175-180؛ السيرةالنبوية، ج 2، ص 189-206؛ تاريخ بغداد، ج 13، ص 191-192؛ بحارالانوار، ج 19، ص 47-65.
آن شب هركس در بستر پيامبر مىخوابيد، احتمال زنده ماندنش در حد صفر بود؛ اما على عليه السلام كه در شعب ابىطالب نيز بسيارى از شبها در جايگاه پيامبر مىخوابيد، خود را سپر قرار داد و به استقبال خطر رفت تا جان عزيز پيامبر صلى الله عليه و آله محفوظ بماند. خداوند از اين فداكارى او چنين ياد مىكند:
1) . «الا تنصروه فقد نصرهالله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فىالغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن انالله معنا فانزل الله سكينته عليه وايده بجنود لم تروها و جعل كلمةالذين كفروا السفلى وكلمةالله هىالعليا والله عزيز حكيم.» (توبه (9):40.)
2) . حادثۀ دارالندوه و ليلةالمبيت، با تفاوتهايى از نظر عبارات و الفاظ و اختصار و تفصيل، در منابع و مآخذ ياد شده در زير آمده است:
بعضى از مردم [با ايمان، همچون على، با خفتن در جايگاه پيامبر] جان خود را براى كسب خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.(1). فتال نيشابورى، روضةالواعظين (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 1، 1406 ه. ق)، ص 117؛ ابناثير، اسدالغابة، ج 4، ص 25؛ مؤمن شبلنجى، نورالأبصار (قاهره: مكتبة المشهد الحسينى)، ص 86؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 1، ص 301؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1961 م)، ج 13، ص 262؛ سبطابنالجوزى، تذكرةالخواص (نجف: المكتبة الحيدرية، 1383 ه. ق)، ص 35؛ تقىالدين ابوبكرحموى، ثمرات الأوراق (درحاشيۀ المستطرف) ص 20؛ عبدالحسين امينى، الغدير، ج 2، ص 48 به نقل از منابع متعدد؛ الشيخ محمد حسن المظفر، دلائل الصدق (قم، مكتبةبصيرتى)، ج 2، ص 80. مرحوم مظفر، از مفسران و دانشمندان برجستۀ اهل سنت همچون ثعلبى، قندوزى، حاكم نيشابورى، احمد حنبل، ابوالسعادات، غزالى، فخررازى، و ذهبى نقل مىكند كه همگى گفتهاند اين آيه دربارۀ على عليه السلام نازل شده است.(2)
مفسّران و محدّثان مىگويند اين آيه دربارۀ فداكارى بزرگ على عليه السلام در «ليلةالمبيت» نازل شده است.(2)
على عليه السلام در يكى از سخنانش، پس از بيان توطئۀ قريش، از وضع خود در آن شب خطرناك، چنين ياد مىكند:
... پيامبر به من فرمود در بستر او بخوابم و جان خويش را سپر او قرار دهم، بىدرنگ اين مأموريت را پذيرفتم، خوشحال بودم كه در راه او كشته شوم. پيامبر رهسپار شد و من در بستر او خفتم، مردان مسلح قريش با اطمينان به اين كه پيامبر را خواهند كشت، هجوم آوردند، وقتى كه به درون خانهاى كه من در آن بودم، ريختند، شمشير به دست، برخاستم و از خود دفاع كردم، آنچنان كه خدا مىداند و مردم نيز از آن آگاه شدند.(3)
رسول خدا پيش از ترك مكه، به على عليه السلام فرمود كه پس از رفتن او، امانتهاى مردم را كه نزد
آنحضرت بود، به صاحبانش تحويل دهد(1)و مقدّمات هجرت دخترش فاطمه عليها السلام و چند
تن زن و مرد هاشمى ديگر را كه تا آن زمان موفق به هجرت نشده بودند، فراهم كند.(2)
حضرت محمد صلى الله عليه و آله چهارم ربيعالاول (سال چهاردهم بعثت)، غار را به قصد يثرب ترك كرد(3)و دوازدهم همان ماه به محلۀ «قُبا» در حومۀ يثرب، محل سكونت قبيلۀ بنىعمروبنعوف وارد شد(4)و چند روز در آنجا در انتظار آمدن على عليه السلام توقف كرد.(5)در اين مدت مسجدى در آنجا تأسيس كرد.(6)
على عليه السلام پس از هجرت پيامبر، سه روز در مكه توقف كرد و مأموريت خود را انجام داد،(7)آنگاه مادرش فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر پيامبر، و فاطمه دختر زبير بن عبد المطلب را با دو نفر ديگر همراه آورد و در قبا به پيامبر اسلام پيوست.(8)
پس از ورود على به قبا، پيامبر همراه گروهى از بنىنجار (اقوام مادرى عبدالمطلب) روانۀيثرب شد. در راه، نخستين نماز جمعه را در محل قبيلۀ بنىسالم بنعوف گزارد. هنگام ورود به شهر، مردم، با شور و علاقۀ فراوان از او استقبال كردند. سران و بزرگان قبايل، زمام
1) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 2، ص 129؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 247؛ بلاذرى، انسابالأشراف، ج 1، ص 261؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 183.
2) . شيخ طوسى، الأمالى (قم: دارالثقافة، ط 1، 1414 ه. ق)، ص 468؛ ر. ك: مفيد، الاختصاص، ص 147؛ تاريخ الخلفاء، ص 166؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 62.
3) . محمدبنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 232؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 87.
4) . ابنهشام، پيشين، ص 137؛ طبرى، پيشين، ص 248؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 64؛ بلاذرى، پيشين، ص 263؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ج 2، ص 172.
5) . مدت توقف رسول خدا در قبا را به اختلاف نوشتهاند.
6) . ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 185؛ بيهقى، پيشين، ص 166 و 172؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 249.
7) . ابنهشام، پيشين، ص 138؛ طبرى، پيشين، ص 249.
8) . ابن شهرآشوب، پيشين، ص 183؛ ر. ك: اعلام الورى، ص 66؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 34.
ناقۀ پيامبر را مىگرفتند و درخواست مىكردند كه حضرت در محلۀ آنها فرود آيد. پيامبر مىفرمود: «راه شتر را باز كنيد، او مأموريت دارد، هر جا بخوابد، من همانجا فرود خواهم آمد.»
گويا رسول خدا با اين تدبير مىخواست (مثل داورى دربارۀ نصب حجرالأسود) افتخار و شرف ميزبانى او نصيب قبيله يا خاندان خاصى نشود و در آينده مشكلى ايجاد نكند.
سرانجام شتر در محلۀ بنىنجار، در زمينى متعلق به دو يتيم (كه بعداً مسجدالنبى در آن ساخته شد)، نزديك خانۀ ابوايّوب انصارى (خالدبنزيد خزرجى) بر زمين خوابيد. در اين هنگام كه انبوه مردم در اطراف پيامبر گرد آمده هركدام خواستار ميزبانى حضرت بودند، ابوايوب بار سفر حضرت را به خانه برد و پيامبر به خانه او رفت. تا زمانى كه مسجدالنبى، و در كنار آن حجرهاى براى سكونت پيامبر ساخته شود، حضرت در خانۀ ابوايوب اقامت داشت.(1)
هجرت، مبدأ تحوّل بزرگ و نقطۀ عطف مهمى در پيشرفت اسلام بود؛ زيرا در پرتو آن مسلمانان از محيط فشار و اختناق رهايى يافته، وارد فضاى آزاد شدند و در نقطهاى، آزادانه تمركز يافتند و اين، در آن شرايط يك پيروزى بزرگ بود. اگر هجرت پيش نمىآمد اسلام در مكه خفه مىشد و هرگز امكان رشد و گسترش نمىيافت. پس از هجرت، مسلمانان داراى تشكيلات سياسى و نظامى شدند و اسلام در جزيرةالعرب گسترش يافت.
براين اساس هجرت، مبدأ تاريخ اسلام و مسلمانان قرار گرفت. اما چه كسى براى نخستين بار اين كار را بنيان نهاد؟ و از چه زمانى اين تاريخ، رواج و رسميت يافت؟ مشهور در ميان مورخان اسلامى اين است كه اين كار در زمان خلافت عمربنخطّاب و توسط او پس از مشاوره با ياران پيامبر، صورت گرفت،(2)ولى بررسىهايى كه توسط برخى از محققان و
1) . همان.
2) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 135؛ مسعودى، التنبيه و الأشراف (قاهره: دارالصاوى للطبع والنشر، ص 252؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دارصادر)، ج 1، ص 10؛ الشيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق (تأليف حافظ ابنعساكر) (بيروت: داراحياء التراث العربى، ط 3، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 23-24.
تحليلگران در تاريخ اسلام صورت گرفته نشان مىدهد كه بنيانگذار اين امر، خود پيامبر
اسلام بوده است. گروهى از مورّخان بزرگ اسلامى نوشتهاند كه پيامبر، پس از هجرت به يثرب در ربيعالأوّل، دستور داد از آن ماه، تاريخگذارى كنند.(1)گواه اين معنا تعدادى از نامهها و اسناد و مكاتبات پيامبر است كه از منابع تاريخى به دست ما رسيده و تاريخ نگارش آنها از مبدأ هجرت قيد شده است. دو نمونه از آنها عبارت است از:
پيامبر اسلام، معاهدهاى با يهوديان مُقْنا امضا كرد كه در آخر آن آمده است: اين پيمان را علىبنابىطالب در سال نهم نوشت.(2)
در پيمانى كه پيامبر اسلام با مسيحيان نجران منعقد كرد آمده است: پيامبر به على عليه السلام دستور داد كه درآن بنويسد: اين پيمان در سال پنجم هجرت نوشته شده است.(3)
بر اساس برخى قراين و شواهد، ضبط حوادث و رويدادها تا سال پنجم، بر مبناى هجرت با شمارش ماه، انجام مىشده است. از جمله آنها:
1) . طبرى، تاريخالأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 252؛ نورالدين السمهودى، وفاءالوفاء باخبار دارالمصطفى، (بيروت: دار احياء التراث العربى، ط 3، 1401 ه. ق)، ج 1، ص 248؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 40، ص 218، به نقل از ابن شهرآشوب.
2) . بلاذرى، فتوح البلدان (بيروت: دارالكتب العلمية، 1398 ه. ق)، ص 71-72. در متن اصلى اين سند، علىبنابوطالب (با واو) ضبط شده است كه علت آن در كتب تاريخ بيان شده است. ر. ك: الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 3، ص 46-48.
3) . الشيخ عبدالحىّ الكتّانى، التراتيب الأدارية (بيروت: داراحياء التراث العربى)، ج 1، ص 181.
4) . الشيخ حسين الدياربكرى، تاريخالخميس (بيروت: مؤسسة شعبان)، ج 1، ص 368.
5) . واقدى، المغازى، تحقيق: مارسدن جونس (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات)، ج 2، ص 531.
پس از نوزده روز غيبت، در شب آخر محرم، در پنجاه و پنجمين ماه از هجرت، به مدينه باز گشتم.»(2)
بنابراين بنيانگذار تاريخ هجرى، پيامبر اسلام بوده، اما احتمالاً تا زمان خلافت عمر، چندان شدت و عموميت نيافته بود(3)و چون در زمان عمر، چند مورد اختلاف در زمان حوادث و تاريخ برخى از اسناد و مطالبات پيش آمد،(4)او اين امر را در سال شانزدهم هجرت رسميت بخشيد، و به جاى ربيعالأول (ماه ورود پيامبر) ماه محرم را مبدأ شمارش سال هجرى قرار داد.(5)
1) . تيرهاى از قبيله بنىبكر.
2) . واقدى، پيشين، ص 534.
3) . سيد جعفر مرتضى العاملى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 3، ص 55.
4) . طبرى، پيشين، ص 252؛ ابنكثير، البداية والنهاية، (بيروت: مكتبةالمعارف، ط 2، 1394 ه. ق)، ج 7، ص 73-74؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: داراحياءالكتب العربية، 1961 م)، ج 12، ص 74؛ ابناثير، الكاملفى التاريخ، ج 1، ص 10-11.
5) . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 175؛ الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 3، ص 35. براى آگاهى بيشتر، ر. ك: الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 3، ص 32 و 56.
پيامبر اسلام پس از استقرار در يثرب(1)لازم ديد مسجدى ساخته شود كه مركز آموزش و پرورش مسلمانان و جايگاه تجمع آنان هنگام نماز جمعه و جماعت باشد. از اينروى زمينى را كه روز نخست، شتر او در آنجا خفته بود و متعلق به دو يتيم بود، از سرپرست آنان خريدارى و به كمك مسلمانان مسجدى بنا كرد(2)كه به نام او يعنى «مسجدالنبى» معروف گرديده است. اين، نخستين اقدام اجتماعى حضرت پس از هجرت بود. پس از تكميل مسجد، در كنار آن، دو حجره جهت سكونت پيامبر و همسرانش ساخته شد.(3)آنگاه
1) . ياقوت حموى، معجمالبلدان (بيروت: دار احياء التراث العربى، 1399 ه. ق)، ج 5، ص 430، (لغتيثرب.)
2) . محمد بن سعد، الطبقات الكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 1، ص 239؛ طبرى، تاريخ الأمم و الملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 256؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ج 2، ص 187؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 185؛ ابنكثير، البداية والنهاية (بيروت: مكتبة المعارف، ط 2، 1977 م)، ج 3، ص 215؛ الدينالحلبى، السيرةالحلبية (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة، ج 2، ص 252؛ مجلسى، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الاسلامية)، ج 19، ص 124.
3) . حجرهاى براى سَوْده و حجرهاى براى عايشه (محمدبنسعد، پيشين، ص 240؛ حلبى، پيشين، ص 273.)
حضرت از خانۀ
ابوايّوب به آنجا منتقل شد(1)و تا آخر عمر همچنان در آن حجره سكونت داشت.
پس از هجرت مسلمانان مكّه به يثرب، انصار، مسلمانان مهاجر را در منازل خود جاى داده و تا آنجا كه امكان داشت، براى آنها امكانات زندگى فراهم كردند.(2)
اما اصحاب صفّه گروهى تهيدست و غريبه و از هر جهت محروم بودند. سايبانى در انتهاى مسجد، براى اسكان موقت اينگونه مسلمانان مستمند و فاقد مسكن، ساخته شد.
پيامبر به وضع آنان رسيدگى مىكرد و در حد توان به آنان آذوقه مىرساند و ثروتمندان انصار را به اين كار تشويق مىكرد. اين گروه كه مسلمانان پرشور و با ايمان و با فضيلت بودند، به «اصحابالصفّة» معروف شدهاند.(3)
هر غريبهاى كه وارد مدينه مىشد، اگر آشنايى داشت، نزد او مىرفت و گرنه به اصحاب صفّه مىپيوست. تعداد اين گروه متغير بود، برخى از آنها كه جا و مكانى پيدا مىكردند، مىرفتند. و گاهى افراد تازهاى به آنها اضافه مىشدند.(4)
بلال، براء بنمالك، جندبنجناده، حذيفةبنيمان، خبّاب بنالأرت، ذوالبحادين (عبدالله)، سلمان، سعيدبنابى وقّاص، سعد بنمالك (ابوسعيد خدرى)، سالم (مولاى ابى حذيفه) و عبدالله بنمسعود.
1) . ابنهشام، السيرة النبوية (قاهره: مطبعة المصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 2، ص 143؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ص 186.
2) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 34.
3) . ابنسعد، پيشين، ص 255؛ نورالدين السمهودى، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى (بيروت: داراحياء التراثالعربى، ط 3، 1401 ه. ق)، ج 2، ص 453-458؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 17، ص 81، ج 22، ص 66، 118، 310، ج 70، ص 128-129، ج 72، ص 38؛ ر. ك: مجمعالبيان، ج 2، ص 386، تفسير آيۀ: «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ احْصِرُوا فِى سَبِيلِ الّلهِ لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِى الأرْضِ...» (بقره (2):273) و عبد الحى الكتانى، التراتيب الادارية، ج 1، ص 473-480.
4) . ابونعيم اصفهانى، حلية الأولياء (بيروت: دارالكتاب العربى، ط 2، 1387 ه. ق)، ج 1، ص 339-340. ابونعيم گزارش مبسوطى دربارۀ اصحاب صفه آورده است. (حليةالأولياء، ج 1، ص 347-385.) او مجموع اين گروه را كه 51 نفر ياد شده، يكايك معرفى مىكند (كه در ميان آنها نام زن به چشم نمىخورد) اما تعدادى از آنها را جزء اصحاب صفه نمىداند. از جمله كسانى كه ابونعيم جزء اين گروه شمرده، افراد زير هستند:
پيامبر پس از استقرار در مدينه لازم ديد به وضع اجتماعى مردم سر و سامان دهد؛ زيرا تأمين اهداف بلند او، نياز به آرامش شهر داشت، درحالىكه تركيب جمعيت آن روز مدينه نامتناسب بود. گروههايى از عرب در اين شهر ساكن بودند كه هر كدام به يكى از دو قبيلۀ بزرگ اوس و خزرج پيوستگى داشتند. يهوديانى نيز در داخل شهر و پيرامون آن زندگى مىكردند كه با آنها در ارتباط بودند، و اينك مسلمانان مكه نيز به آنها اضافه شده بودند. اين وضع ممكن بود حادثهآفرين باشد. از اينرو به ابتكار پيامبر، پيماننامهاى نوشته شد كه «نخستين قانون اساسى» يا «بزرگترين قرارداد و سند تاريخى در اسلام» خوانده شده است.
اين قرارداد، حقوق گروههاى مختلف ساكن يثرب را معين و زندگى مسالمتآميز جمعيت شهر و نظم و عدالت را تضمين مىكرد و از بروز هرگونه تشنّج جلوگيرى مىكرد. چند مادۀ مهم اين پيمان چنين بود:
مسلمانان و يهوديان(1)امت واحد به شمار مىروند.
مسلمانان و يهوديان در پيروى از دين خود آزادند.
مهاجران قريش، به رسم سابق خويش قبل از اسلام، در پرداخت خونبها باقىاند: اگر فردى از آنها كسى را كشت يا اسير گرديد، بايد به كمك هم خونبهاى او را طبق عدالت و معروف بين مؤمنان بپردازند و اسير خود را با پرداخت فديه آزاد كنند.
بنىعَمْروبنعَوف (قبيلهاى از انصار) و ساير تيرهها نيز در مورد پرداخت خونبها و فديۀ اسير، به همينسان عمل مىكنند.
1) . مقصود از يهوديان در اينجا، يهوديان بنىعمروبنعوف و ساير يهوديان بومى مدينه هستند، اما سه قبيلۀ يهودى بنىقينقاع، بنىنضير، و بنىقُريظه، پيمان جداگانهاى با پيامبر اسلام امضا كردند كه شرح آن خواهد آمد.
هيچ كس حق ندارد به غلام، فرزند، يا ديگر اعضاى خانوادۀ كسى بدون اجازۀ او پناهندگى دهد.
امضاكنندگان اين پيمان، دفاع مشترك از مدينه را به عهده خواهند داشت.
مدينه شهر مقدسى است و هر نوع خونريزى در آن حرام خواهد بود.
مرجع رفع اختلاف در اختلافات احتمالى در ميان امضاكنندگان اين پيمان، محمد صلى الله عليه و آله خواهد بود.(1)
بررسى سير حوادث نشان مىدهد كه اين پيمان (كه در ماههاى نخست ورود پيامبر به مدينه امضا شد)(2)در حفظ آرامش شهر مؤثر بوده است؛ زيرا تا سال دوم هجرت، يعنى تا بعد از جنگ بدر كه در اثر فتنهانگيزى «بنىقينقاع»، جنگ با اين قبيله پيش آمد، هيچ تشنجى در ميان مردم مدينه ثبت نشده است.
اقدام اجتماعى مهم ديگر كه پيامبر در سال اول هجرت(3)انجام داد، عقد برادرى ميان مهاجران و انصار بود. اين دو گروه از مسلمانان در گذشته بر اثر تفاوت شغلى و نژادى، رقابتهايى با هم داشتند؛ زيرا انصار از مهاجران جنوب (يمن) و از نژاد «قحطانى» بودند و مهاجران از عرب شمال و از نژاد «عدنانى»، و در جاهليت، بين عدنانيها و قحطانىها رقابت شديد نژادى وجود داشت.
از سوى ديگر، انصار به شغل كشاورزى و باغدارى اشتغال داشتند؛ درحالىكه عرب مكه بازرگان بودند و كشاورزى را حرفهاى پست مىشمردند. از اين گذشته، اين دو گروه پرورش
1) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 147-150. براى آگاهى ازتفصيل بندهاى اين پيمان، ر. ك: فروغ ابديت، ج 1، ص 462-465.
2) . مورّخان اسلامى تنظيم اين پيمان را پس از نخستين خطبۀ پيامبر در مدينه نقل كردهاند و اين نشانمىدهد كه عقد اين پيمان جزء اقدامات اوليه پيامبر اسلام در مدينه بوده است.
3) . پنج يا هشت ماه پس از هجرت. (سمهودى، پيشين، ج 1، ص 267؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 130، پاورقى، به نقل از مقريزى.)
يافتۀ دو محيط مختلف بودند و اينك كه در پرتو اسلام با هم برادر دينى شده(1)و در مدينه متمركز بودند، اين نگرانى وجود داشت كه آثار فرهنگ و تفكر گذشته هنوز در فكر و ذهن گروهى باقى مانده باشد و بين اين دو گروه از مسلمانان گردى از نقار گذشته برانگيخته شود.
ازاينرو پيامبر اسلام ميان آنان عقد برادرى بست و هر مهاجر را برادر يكى از انصار(2)و على عليه السلام را برادر خود قرار داد.(3)
البته در عقد برادرى، از نظر ايمان و فضيلت نوعى تناسب و هماهنگى بين دو برادر مهاجر و انصارى رعايت مىشد.(4)برادرى پيامبر اسلام با على عليه السلام نيز كه هر دو مهاجر بودند، با اين نگرش قابل توجيه است.
اين پيمان موجب همبستگى بيشتر ميان مهاجران و انصار گرديد چنانكه انصار بيش از گذشته در حمايت مالى از مهاجران آمادگى نشان دادند و هنگام تقسيم غنيمتهاى جنگ
1) . «اِنَّما المُؤْمِنُونَ اخوة.» (حجرات (49):10.)
2) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 150؛ ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 238؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 292؛ مجلسى، پيشين، ج 19، ص 130. اين برادرى، براساس دين و اشتراك دينى بود، چنانكه در روايت تصريح شده است كه آخى رسولاللّه صلى الله عليه و آله بين الأنصار و المهاجرين، إخوةالدين. (طوسى، الامالى (قم: دارالثقافة، 1414 ه. ق)، ص 587.
3) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 150؛ عسقلانى، الإصابة فى تمييزالصحابة (بيروت: داراحياء التراثالعربى، ط 1، 1328 ه. ق)، ج 2، ص 507؛ الشيخ سليمان القندوزى الحنفى، ينابيعالمودة (بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات)، ج 1، باب 9، ص 55؛ سبط ابن الجوزى، تذكرةالخواص (نجف: المطبعة الحيدرية، 1383 ه. ق)، ص 20، 22 و 23 به نقل از احمدحنبل در كتاب الفضائل؛ ابنعبدالبر، الإستيعاب فى معرفةالأصحاب (درحاشيۀ الاصابة) ج 3، ص 35؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 292؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 268؛ المظفر، دلائلالصدق (قم؛ مكتبة بصيرتى)، ج 2، ص 268-271.
4) . شيخ سليمان قندوزى، پيشين، ج 1، باب 9، ص 55 به نقل از احمد حنبل؛ امينى، الغدير، ج 3، ص 112؛ مرتضىالعاملى، الصحيح من سيرة النبىالأعظم، 1403 ه. ق، ج 3، ص 60؛ طوسى، الأمالى، ص 587. احاديث حاكى از برادرى على عليه السلام با رسول خدا در اين پيمان، از نظر معيار حديثشناسى، قابل انكار و خدشه نيست. بنابراين سخنان ابنتيميه وابنكثير دراين باره كه نشأت گرفته از تفكر و روحيۀ خاص آنهاست، فاقد ارزش علمى است. ر. ك: الغدير، ج 3، ص 112-125، 174، 227 و ج 7، ص 336.
«بنىنضير»، به نفع مهاجران از آن صرفنظر كردند(1)و خدمات و پذيراييهاى بىدريغ آنان، سپاس و تقدير مهاجران را در محضر پيامبر برانگيخت.(2)خداوند ايثارگرى انصار را در
اين مورد چنين ستوده است:
[اين غنيمتها] براى فقيران مهاجر است كه از خانهها و مالهاى خود بيرون رانده شدهاند درحالىكه فضل خداوند و خشنودى او را مىطلبند و پيامبرش را يارى مىكنند.
و براى كسانى است كه در سراى هجرت و ايمان [\ مدينه] پيش از آنان [\ مهاجران] مسكن گزيدهاند و كسانى را كه به سوى آنان هجرت كردهاند، دوست مىدارند و در دلهاى خود نيازى به آنچه به آنان [\ مهاجران] داده شده، احساس نمىكنند و آنان را بر خود مقدم مىدارند هرچند خود بدان نيازمند باشند. كسانى كه از بخل و آز خويش باز داشته شوند، رستگارانند.(3)
طبيعت بياباننشينان دو رويه داشت: يك رويۀ آن حمايت و پشتيبانى از بستگان و خويشانشان در درون قبيله بود؛ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اين خصوصيت روحى آنها را در جهت وحدت اسلامى و همبستگى مسلمانان مهار و هدايت كرد (كه ايثار و مواسات انصار با مهاجران، جلوهاى از آن بهشمار مىرفت.) رويۀ ديگر طبيعت آنها خشونت و نبرد با افراد بيگانه بود كه پيامبر، اين روحيۀ آنان را در مسير جنگ با دشمنان اسلام و مقابله با حملات آنان به كار گرفت.(4)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله علاوه بر پيماننامۀ عمومى (كه گذشته از اوس و خزرج، يهوديان اين دو
1) . واقدى، المغازى، تحقيق: مارسدن جونس (بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات)، ج 1، ص 379؛ ابنشبه، تاريخ المدينة المنوّرة، تحقيق: فهيم محمد شلتوت (قم: دارالفكر، 1410 ه. ق)، ج 2، ص 289.
2) . مسند احمد، ج 3، ص 204؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 292؛ ابنكثير، پيشين، ج 3، ص 228؛ ابنشبه، پيشين، ص 490.
3) . حشر (59):8-9.
4) . «محمد رسولالله والذين معه اشدّاء على الكفار رحماء بينهم.» (فتح (48):29.)
قبيله نيز در آن شركت داشتند) پيمان جداگانهاى با هريك از سه قبيلۀ يهودى بنىقَيْنُقاع، بنىنضير، و بنىقُرَيْظَه منعقد ساخت كه مىتوان آن را «پيمان عدم تجاوز» ناميد. چنانكه پيش از اين گفتيم اين سه قبيله در مدينه و حومۀ آن زندگى مىكردند(1)
اما برخى از مورّخان بر اين باورند كه آنها از عرب بومى جزيرةالعرب بودند ودر اثر تبليغات يهود، اين كيش را پذيرفته بودند. (احمد سوسه، مفصل العرب واليهود فىالتاريخ (وزارة الثقافة والاعلام العراقية، ط 5، 1981 م)، ص 627-629.) برخى ديگر، سابقۀ سكونت يهود در يثرب را به زمان حضرت موسى عليه السلام برمىگردانند كه رنگ قصهپردازى و افسانهاى دارد. (معجمالبلدان، ج 5، ص 84؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 157.)
در بعضى از منابع تاريخى و نيز در پارهاى از روايات آمده است كه آنان با آگاهىهايى كه از نشانههاى پيامبر اسلام داشتند، در جستوجوى محل هجرت او، به فدك، خيبر، تيماء و يثرب رفتند و در آن مناطق سكنى گزيدند. (معجمالبلدان، ج 5، ص 84؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 160؛ كلينى، الروضة من الكافى، ص 309؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 226.) اين معنا با نظريۀ نخست سازگار و قابل جمع است؛ زيرا ممكن است آنها پس از فشار روم، با آگاهىهايى كه از بعثت قريبالوقوع پيامبر اسلام داشتند، به سوى اين منطقه حركت كرده باشند. رواياتى نيز اين موضوع را تأييد مىكند. (عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، تأليف ابنعساكر، (بيروت: دار احياء التراث العربى، ط 3، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 351؛ وفاء الوفاء، ج 1، ص 160.)
در مورد نسب اين سه قبيلۀ يهودى نيز اختلاف نظر هست كه آيا از يهود بنىاسرائيلى بودند يا از نژاد عرب؟ برخى بر نظريۀ دوم تأكيد دارند. (احمد سوسه، پيشين، ص 627.) يعقوبى نيز قبيله بنىنضير و بنىقريظه را از نژاد عرب مىداند. (تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 40، 42؛ ر. ك: وفاءالوفاء، ج 1، ص 162.) شايد بتوان گفت: آيات متعدد قرآن خطاب به يهود بهعنوان بنىاسرائيل كه با يهود جزيرةالعرب تطبيق مىشد و نيز مخالفت يهود با پيامبر اسلام به اين انگيزۀ نژادى كه او از بنىاسرائيل نيست و همچنين عدم بيان نسب آنها توسط دانشمندان نسبشناس عرب (با وجود تكيۀ آنها بر حفظ نسب قبايل عرب) قرينهاى بر صحت نظريه نخست باشد. در هرحال چون نقد وبررسى بيشتر دراين زمينه از حد اين كتاب خارج است، به همين اندازه اكتفا مىكنيم.
آنان دراين پيمان متعهد شدند:1) . دربارۀ زادگاه اصلى و موطن قبلى و نيز نسب اين سه قبيلۀ يهودى در ميان مورّخان، اتفاق نظر وجود ندارد و به علت تناقض و آشفتگى اسناد و گزارشهاى تاريخى در اين زمينه، تشخيص واقعيت، بسيار دشوار است. مشهور اين است كه يهود پس از فشارهايى كه از طرف پادشاه روم، در شام به آنان وارد شد، به جزيرةالعرب و از آن جمله به يثرب كوچ كردند و در آنجا سكونت گزيدند. (معجمالبلدان، ج 5، ص 84، لغت مدينه؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 160.) پس از آن قحطانىها (اوس و خزرج) بعد از ويرانى سدّ مأرب به آنجا رفتند و در كنار آنها اسكان يافتند. (معجمالبلدان، ج 1، ص 36؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، بيروت: دارصادر، ج 1، ص 656.) و چنانكه در پيش گفتيم اين دو گروه كشمكشهايى با هم داشتند.
با دشمنان مسلمانان همكارى نكنند و مركب، اسلحه و ابزار جنگى در اختيار آنان قرار ندهند.
هيچ گامى بر ضرر پيامبر و مسلمانان برندارند و پنهان و آشكار، با زبان و با دست، ضررى به آنان نرسانند.
اگر برخلاف اين قرارداد عمل كردند، پيامبر حق هرگونه مجازات آنها را اعم از قتل آنها يا اسيركردن زنان و كودكان و يا ضبط اموالشان خواهد داشت. اين قرارداد را به ترتيب، رؤساى سه قبيلۀ يادشده يعنى «مُخَيْريق»، «حُيَّىبناخطب» و «كَعْببناسد» امضا كردند.(1)گويا آن روز يهوديان خطرى از جانب مسلمانان احساس نمىكردند يا حفظ بىطرفى را به صلاح خود مىدانستند و فكر مىكردند دشمنان ديگر اسلام براى شكست مسلمانان كافى است و از اينرو، براى عقد چنين پيمانى پيشگام شدند.(2)
بارى با اين تمهيدات، محيط مدينه و حومۀ آن امن و آرام گرديد و خاطر پيامبر از آشوب و تشنج آسوده شد و نوبت آن رسيد كه تدابيرى براى رويارويى با خطر قريش اتخاذ كند و مقدمات بنياد يك جامعۀ نوين را فراهم سازد.
علاوه بر گروه يهود، گروه ديگرى نيز پس از هجرت پيامبر به يثرب، در اين شهر شكل گرفت كه قرآن آنها را «منافقان» ناميده است. اين گروه كسانى بودند كه در ظاهر خود را مسلمان مىخواندند، اما و در باطن، برخى بتپرست(3)و برخى ديگر يهودى(4)بودند. اينان چون
1) . طبرسى، اعلامالورى باعلامالهدى (تهران: دارالكتب الإسلامية، ط 3)، ص 69؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 110-111؛ ر. ك: واقدى، مغازى، ج 1، ص 176، 365، 367 و ج 2، ص 454؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 231؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 43. بعدها پيامبر اسلام، اين سه قبيله را با استناد به اين پيمان مجازات كرد.
2) . مجلسى، پيشين، ص 69 و 110.
3) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 160 و 166؛ نويرى، نهايةالأرب، ترجمۀ محمود مهدى دامغانى (تهران: انتشارات اميركبير، چ 1 1364)، ج 1، ص 332.
4) . حلبى، السيرةالحلبية (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 337؛ نويرى، پيشين، ص 339؛ ابنهشام، پيشين، ص 174.
قدرت روزافزون اسلام را مىديدند، و توان رويارويى آشكار با آن را نداشتند، با تظاهر به اسلام، خود را در صفوف مسلمانان جاى داده بودند. منافقان با يهود سروسرّى داشتند و در نهان بر ضد مسلمانان توطئه مىكردند. رهبر آنان عبداللهبناُبَىّ بود كه پيشتر گفتيم مقدمات رياست او بر يثرب آماده شده بود، اما با ورود پيامبر اسلام به صحنه سياسى يثرب از رسيدن
اين مقام محروم شد و كينه پيامبر را به دل گرفت.(1)
منافقان نقش تخريبى زيادى داشتند بهطورىكه قرآن از آنها در سورههاى: بقره، آلعمران، توبه، نساء، مائده، انفال، عنكبوت، احزاب، فتح، حديد، منافقين، حشر و تحريم ياد كرده است. مبارزۀ پيامبر با اين گروه مشكلتر از مشركان و يهود بود؛ زيرا آنان نزد مسلمانان تظاهر به اسلام مىكردند و پيامبر، به حكم ظاهر اسلام نمىتوانست با آنان بجنگد.
كارشكنىهاى اين گروه بر ضد اسلام، به صورت تشكيلاتى و حزبى، تا مرگ عبداللهبناُبىّ (نهم هجرت)(2)همچنان ادامه داشت، اما از آن پس به صورت كمرنگ و فردى درآمد.
1) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 237-238؛ بيهقى، پيشين، ج 2، ص 165؛ نويرى، پيشين، ج 1، ص 338؛ ابنشبه، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق: فهيم محمد شلتوت (قم: دارالفكر، 1410 ه. ق)، ج 1، ص 357؛ احمد زينىدحلان، السيرةالنبوية والأثار المحمدية (بيروت: دارالمعرفة ط 2)، ج 1، ص 184.
2) . مسعودى، التنبيه والأشراف (قاهره: دارالصاوى للطبع والنشر)، ص 237.
يهوديان (همچون مسيحيان) از بعثت قريبالوقوع پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آگاهى داشتند. به گفتۀ قرآن، اهل كتاب، پيامبر اسلام را همچون فرزندان خويش مىشناختند(1). اعراف (7):157؛ بقره (2):76، 89، 101؛ آل عمران (2):81، 187؛ انعام (6):114؛ قصص (28):52.(3)و اوصاف او را كه در تورات و انجيل خوانده بودند، در او مىيافتند.(2) بنابراين انتظار مىرفت كه آنان زودتر از اوس و خزرج مسلمان شوند؛ زيرا چنانكه گفتيم يكى از عوامل گرايش اين دو قبيله به اسلام، پيشگويى يهود از بعثت پيامبر اسلام، در قالب تهديد بود. اما فقط تنى چند از آنان به دين اسلام درآمدند. لكن در عين حفظ دينشان، در اوايل هجرت، روابطشان با مسلمانان عادى بود و گواه آن امضاى پيمان عدم تجاوز، با پيامبر اسلام بود؛ اما چندى نگذشت كه تغيير رويه داده، بناى ناسازگارى گذاشتند. از جمله كارشكنىها اين بود كه اوصاف پيامبر اسلام را كتمان كرده يا تغيير مىدادند و مىگفتند: ما وصف محمد را در كتابهاى خود نيافتيم، و صفات او صفات پيامبرى كه مىگفتيم خواهد آمد، نيست!(3) قرآن اين شيوۀ آنان را مورد نكوهش قرار داد:
و هنگامى كه از طرف خداوند كتابى براى آنها [بنىاسرائيل] آمد كه مطابق نشانههايى بود كه با خود داشتند، و پيش از آن به خود نويد پيروزى بر كافران مىدادند [كه به كمك او بر دشمنانشان پيروز گردند، با اين همه] هنگامى كه اين كتاب و پيامبرى كه از قبل شناخته بودند، نزد آنها آمد، به او كافر شدند. لعنت خدا بركافران باد.(1). نساء (2):153؛ آل عمران (3):183.(4)
يهود از راههاى گوناگون به مخالفت و كارشكنى مىپرداختند از جمله:
طرح يك سلسله درخواستهاى نامعقول و غيرمنطقى، همچون درخواست فرودآمدن كتاب (يا نامه) از آسمان براى آنها!(2)
سئوالهاى پيچيدۀ مذهبى به منظور آشفتهكردن ذهن مسلمانان؛(3) گرچه در همۀ موارد با پاسخهاى قاطع و روشن پيامبر، نتيجۀ معكوس مىگرفتند.
تلاش براى تضعيف پايههاى ايمان مسلمانان؛ مثلاً به يكديگر مىگفتند: [برويد در ظاهر] به آنچه بر مؤمنان نازل شده، در آغاز روز ايمان بياوريد، و در پايان روز، كافر شويد [و بازگرديد!] شايد آنها [از آيين خود] باز گردند!(4)
تلاش براى ايجاد اختلاف بين مسلمانان، چنانكه يكى از آنها به نام شَأْسبنقيس مىخواست با زندهكردن كينههاى ديرينه در ميان اوس و خزرج، آتش اختلاف و جنگ را در ميان آنان شعلهور سازد كه با اقدام به موقع پيامبر اسلام، اين توطئه ناكام ماند.(5)
اصولاً يهوديان مردمانى سودجو، حريص،(6)لجوج و بهانهجو بودند. قرآن، يهود و مشركان
1) . بقره
2) . آل عمران (3):72.
3) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 160؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 54؛ حلبى، پيشين، ج 1، ص 321-322؛ زينى دحلان، السيرةالنبوية والاثار المحمدية (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 178-180.
4) :89.
5) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 204-205؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 319-320.
6) . «وَلَتَجِدَنَّهُم احْرَصَ النّاسِ عَلى حَيوةٍ...» (بقره (2):96.)
را دشمنترين دشمنان مسلمانان معرفى مىكند؛(1). ابنهشام، السيرة النبوية (قاهره: مطبعة المصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 2، ص 188.
(2)زيرا اين دو گروه، اهل منطق و استدلال نبوده با كينهتوزى، از هر كارشكنى و مخالفت، كوتاهى نمىكردند. علل و انگيزههاى مخالفت يهود با اسلام را مىتوان در چند موضوع خلاصه كرد:
تفكر نژادپرستانه يهود كه بر پيامبر اسلام رشك برده و پيامبرى كسى را كه از نسل يهود نيست (عرب)، برنمىتابيدند.(3). نساء (4):161.(4)
آنان پيش از نفوذ اسلام در يثرب، از موقعيت اقتصادى و اجتماعى بهترى در برخوردار بودند؛ زيرا از راه حرفه و صنعت، كشاورزى(5)و رباخوارى،(4) اقتصاد شهر را در دست داشتند. از سوى ديگر با بهرهبردارى از اختلافات بين اوس و خزرج، قدرت آنان را تضعيف مىكردند و با اتحاد بنىقينقاع با خزرجىها، و اتحاد بنىنضير و بنىقريظه با اوسىها، به آتش اختلافات و جنگهاى قبيلگى آنان دامن مىزدند.(5) پس از هجرت با اتحاد اوس و خزرج در زير پرچم اسلام و افزايش روزافزون قدرت اسلام احساس كردند كه در آيندۀ نهچندان دور، قدرت منطقه از آنِ مسلمانان خواهد بود و آنان موقعيت خود را از دست خواهند داد. و اين، براى آنان قابل تحمل نبود.
علماى يهود در بين مردمِ خود اعتبار و حرمت بالايى داشتند و مردم عوام، بىقيد و شرط، از آنها پيروى مىكردند و حتى احكامى كه برخلاف احكام خدا مىگفتند، كوركورانه
1) . مائده
2) :82.
3) . بقره (2):90 و 109؛ نساء
4) :54؛ ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 160؛ زينى دحلان، پيشين، ج 1، ص 176؛ واقدى، المغازى، ج 1، ص 365.
5) . بنى قينقاع به زرگرى اشتغال داشتند (مونتگمرى وات، محمد فىالمدينة، تعريب: شعبان بركات، بيروت: المكتبة العصرية)، و بازارى به نام آنها در مدينه وجود داشت (ابنشبه، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق: فهيم محمد شلتوت، قم: دارالفكر، ج 1، ص 306؛ ياقوت حموى، معجمالبلدان، ج 4، ص 424) وبنىنضير و بنىقريظه در حومۀ مدينه قلعهها و مجتمعهاى مسكونى ايجاد كرده بودند و به كشاورزى و باغدارى اشتغال داشتند. (ياقوت حموى، پيشين، ج 1، واژۀ بنىنضير و بطحان؛ نورالدين السمهودى، وفاءالوفاء باخباردار المصطفى، (بيروت: دار احياء التراث العربى، ط 3)، 1401 ه. ق، ج 1، ص 161.)
مىپذيرفتند.(1)
از اين گذشته، منبع درآمد آنان هدايا و خيراتى بود كه عامۀ يهوديان به عنوان پاسدارى از تورات به آنها مىپرداختند. از اينرو مىترسيدند با گرويدن يهوديان به اسلام، اين درآمد قطع شود.(2). بقره (2):97-98؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 1، ص 175؛ حلبى، السيرةالحلبية، (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 329.(3)
آنان با جبرئيل كه پيام الهى را براى پيامبر اسلام مىآورد، دشمنى مىورزيدند(3) و اين موضوع را بهانه قرار داده با آن حضرت مخالفت مىكردند.
قرآن بسيارى از عقايد و اعمال يهود و مواردى از تعليمات تورات را باطل معرفى مىكرد(4)و در بسيارى از احكام و برنامهها با يهود مخالفت مىورزيد.(5)اين موضوع ريشه در گذشتهها داشت؛ پيش از ظهور اسلام، اهل كتاب از نظر فرهنگى، نسبت به بتپرستها برترى داشتند و مشركان به ديدۀ احترام به آنها مىنگريستند.(6)بعد از ظهور اسلام نيز اين زمينۀ ذهنى كم و بيش باقى بود. از اينرو گاهى مسلمانان در مدينه در مورد مسايل مذهبى، پرسشهايى از آنان مىكردند و آنان مطالب تورات را به عربى براى مسلمانان تفسير مىكردند، درحالىكه اطلاعات مذهبى آنان غالباً غلط و تحريفيافته بود. از اين جهت پيامبر اسلام به مسلمانان توصيه مىكرد كه سخنان اهلكتاب را تصديق نكنند.(7)حضرت روزى به عمربنخطّاب فرمود: «سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست، اگر خود موسى
1) . توبه (9):31.
2) . بقره (2):79؛ آل عمران
3) :187؛ توبه (9):34؛ بيهقى، دلائلالنبوة، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361)، ج 2، ص 186-187.
4) . نسا (4):46، 155-158؛ توبه (9):30.
5) . مرتضىالعاملى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، 1403 ه. ق)، ج 3، ص 106؛ ر. ك: صحيح بخارى، شرح و تحقيق: الشيخ قاسم الشماعى الرفاعى (بيروت: دارالقلم، ط 1، 1407 ه. ق)، ج 7، باب 486، حديث 1188؛ صحيح مسلم، بشرح النووى، ج 14، ص 80.
6) . مرتضى العاملى، پيشين، ج 1، ص 175-176.
7) . صحيح بخارى، همان چاپ، ج 9، باب 1190، ص 772.
زنده بود، از من پيروى مىكرد!»(1)اينگونه مسايل بر دشمنى يهود مىافزود و گاهى مىگفتند: اين مرد مىخواهد با همۀ برنامههاى ما مخالفت كند!(2)
پيامبر اسلام در مدت اقامت خود در مكّه و مدتى پس از هجرت، به امر خداوند به سوى «بيتالمقدس» نماز مىخواند. پس از آنكه يهود، دشمنى خود را آشكار كردند، اين موضوع را دستاويز تبليغ و سمپاشى بر ضدّ پيامبر قرار داده، مىگفتند: او در آيين خود استقلال ندارد و به سوى قبلۀ ما نماز مىخواند. آنان روى اين موضوع زياد تكيه مىكردند. پيامبر اسلام از اين وضع آزرده خاطر شده در تنگنا قرار گرفته بود و شبها به اطراف آسمان نگاه مىكرد و انتظار نزول وحى را داشت تا با رسيدن فرمان جديد، تبليغات يهود قطع شود. هفده ماه پس از هجرت(3)هنگامى كه پيامبر اسلام با مسلمانان دو ركعت از نماز ظهر را به سمت بيتالمقدس خوانده بود، فرشتۀ وحى نازل شد و فرمان تغيير قبله را ابلاغ و پيامبر را به سوى كعبه برگردانيد و پيامبر، دو ركعت بعدى را به سوى كعبه گزارد.(4)
لكن پارهاى از گزارشهاى تاريخى حاكى است كه اين حادثه در مسجد خود پيامبر اتفاق افتاده است (ابنسعد، پيشين، ج 1، ص 241؛ سمهودى، وفاءالوفاء، ج 1، ص 360؛ مجلسى، پيشين، ج 19، ص 200-201.) موقعيت مسجدالقبلتين كه در زمان ما تجديد بنا شده و در سمت شمال مدينه قرار دارد، با قبيلۀ بنىسَلِمه سازگار است؛ زيرا قبيلۀ بنى سالم در سمت جنوب مدينه سكونت داشته است. در هرحال اختلاف نظر مورخان در تعيين محل تغيير قبله، از اهميت آن نمىكاهد.
فرمان خدا چنين بود:1) . حلبى، پيشين، ج 1، ص 372؛ ر. ك: ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 52.
2) . حلبى، پيشين، ج 2، ص 332.
3) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف، المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 34؛ محمدبنسعد، پيشين، ج 1، ص 242؛ الشيخ الحرّالعاملى، وسائل الشيعة، ط 4، 1391 ه. ق)، ج 3، كتاب الصلوة، ابواب القبلة، باب 2، حديث 3، ص 216؛ طباطبايى، الميزان، (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 3، 1393 ه. ق)، ج 1، ص 331. تاريخ تغيير قبله از هفت ماه تا هيجده ماه پس از هجرت نقل شده است. (وفاءالوفاء، ج 1، ص 361-364؛ بحارالانوار، ج 19، ص 113، پاورقى.) ولى علامه طباطبايى، هفده ماه را تأييد مىكند. (همان مأخذ.)
4) . به گفتۀ گروهى از مورخان، اين حادثه در مسجد قبيلۀ بنىسَلِمه رخ داد كه به «مسجدالقبلتين» مشهور گرديد. (ابنواضح، پيشين، ج 2، ص 34؛ محمدبنسعد، پيشين، ج 1، ص 242؛ سمهودى، وفاءالوفاء، ج 1، ص 361-362؛ زمخشرى، تفسيرالكشاف، (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 101. اما گروهى ديگر، مسجد قبيلۀ بنىسالم بنعوف را كه پيامبر نخستين نماز جمعه را درآن گزارد، محل اين حادثه مىدانند. (طبرسى، اعلامالورى، ص 71؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 124 به نقل از علىبنابراهيم.)
نگاه تو را به آسمان [به انتظار وحى] مىبينيم. اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن خشنود باشى مىگردانيم، پس روى خود را به سوى مسجدالحرام بگردان، و هرجا باشيد روى خود را به سوى آن بگردانيد. اهلكتاب [\يهود] به خوبى مىدانند اين، فرمانِ حقى است كه از ناحيۀ پروردگارشان صادر شده است [دركتابهاى خود خواندهاند كه پيامبر اسلام به سوى دو قبله نماز مىخواند] و خداوند از اعمال آنها غافل نيست.(1). بقره (2):142.
(2) تغيير قبله كه استقلال مسلمانان را از اين نظر تأمين كرد، براى يهود، حادثهاى گران بود.
آنها اين بار اين نغمه را ساز كردند كه چرا مسلمانان از قبلۀ چند سالۀ خود صرفنظر كردند؟ خداوند پيش از فرمان تغيير قبله، اين موضعگيرى آنها را به پيامبر گوشزد كرده، پاسخ آن را براى او شرح داده بود كه مشرق و مغرب و تمام نقاط روى زمين مربوط به خداست و به هر سو كه او دستور دهد، بايد نماز گزارد و هيچ نقطهاى داراى شرافت ذاتى نيست:
به زودى نابخردانِ مردم مىگويند: چه چيز آنها [\ مسلمانان] را از قبلهاى كه بر آن بودند، برگردانيد؟، بگو: مشرق و مغرب از آنِ خداست، هركس را بخواهد به راه راست هدايت مىكند.(2)
با اين پاسخ، يهوديان، ديگر بهانهاى براى تبليغ منفى نداشتند و با تغيير قبله، پيوند مشترك ميان پيروان دو آيين قديم و جديد از بين رفت و اين دو گروه از هم جدا شده، روابطشان تيره گرديد:
[براى اين گروه] از اهل كتاب هر نشانه و دليلى بياورى، از قبلۀ تو پيروى نخواهند كرد و تو نيز هيچگاه از قبلۀ آنان پيروى نخواهى كرد، و آنها پيرو قبلۀ يكديگر نيز نيستند و اگر
تو، پس از اين آگاهى، از هوسهاى آنان پيروى كنى، بىشك از ستمكاران خواهى بود!(1). بقره (2):143.(2)
از قرآن چنين استفاده مىشود كه در تغيير قبله از طرف خداوند، علاوه بر خردهگيريهاى يهود، آزمايش مؤمنان نيز مورد توجه بوده است كه تا چه حد ايمان و اخلاص دارند و در برابر فرمان خدا تسليم هستند:
و ما قبلهاى را كه بر آن بودى، تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه از پيامبر پيروى مىكنند از آنان كه [به جاهليت] باز مىگردند، مشخص شوند، و بىشك اين حكم جز براى كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده، دشوار بود. و خداوند هرگز ايمان شما را ضايع نمىگرداند [نمازهاى شما به سوى قبلۀ سابق صحيح بوده است] زيرا خداوند نسبت به مردم رحيم و مهربان است.(2)
در برخى از روايات، اين آزمايش چنين تفسير شده است كه مردم مكه هوادار كعبه بودند، خداوند در مكه موقتاً بيتالمقدس را قبله قرار داد تا مؤمنان مخلص و مطيع (كه برخلاف ميل خود و صرفاً به پيروى از فرمان خدا و پيامبر به سوى آن نماز مىخواندند) از افراد خودرأى و نافرمان باز شناخته شوند. اما در مدينه كه مردم بيشتر طرفدار بيتالمقدس بودند، خداوند كعبه را قبله قرار داد تا اين دو دسته از هم مشخص شوند.(3)
1) . بقره
2) :145.
3) . طباطبايى، الميزان (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ط 3، 1393 ه. ق)، ج 1، ص 333. براساس برخى روايات و نيز پارهاى گزارشهاى تاريخى، پيامبر اسلام در مكه نيز كعبه را پشتسر قرار نمىداد، (وسايل الشيعة، ج 3، ص 216، كتاب الصلاة، ابواب القبلة، حديث 4) بلكه آن را با بيتالمقدس در امتداد هم قرار داده به سوى هردو نماز مىگزارد. (حلبى، السيرةالحلبية، ج 2، ص 357.)
پيامبر اسلام در دوران اقامت و تبليغ در مكه، در عمل تنها يك پيشواى الهى بود و فعاليتهاى او در هدايت و ارشاد مردم و مبارزۀ فكرى و اعتقادى با مشركان و بتپرستان محدود مىشد.
اما پس از استقرار در يثرب، علاوه بر ابلاغ رسالت دينى و رهبرى مذهبى، بايد رهبرى سياسى مسلمانان را نيز برعهده مىگرفت؛ زيرا در مدينه وضع جديدى پيش آمده بود و او گامهاى نخست را در جهت پىريزى يك جامعۀ نوين براساس تعليمات اسلام، برمىداشت.
از اينرو خطرها و مشكلات احتمالى را پيشبينى كرده، به صورت يك رهبر سياسى آگاه، شايسته و دورنگر، چارهانديشى مىكرد. عقد پيمان برادرى ميان دو گروه از مسلمانان، تنظيم و تصويب پيماننامۀ عمومى، و نيز امضاى پيمان عدم تجاوز با يهود، نمونهاى از اين اقدامات پيشگيرانه بود.
سورهها و آياتِ شامل احكام و دستورات سياسى و اجتماعى كه در مدينه نازل شد، راهگشاى پيامبر در اين حركتهاى سياسى بود. چنانكه از طرف خداوند اجازۀ جهاد و دفاع صادر شد(1)و به دنبال آن پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم به تشكيل يك نيروى دفاعى گرفت. تشكيل اين نيرو از اين نظر اهميت داشت كه احتمال مىرفت، مشركان مكه (كه پس از هجرت، دستشان
1) . «اُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ انَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِير. الَّذِينَ اخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَق.» (حج (22):39-40)؛ همچنين ر. ك: الميزان، ج 14، ص 383؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 36.
از آزار و شكنجۀ مسلمانان كوتاه شده بود) اين بار دست به حملۀ نظامى به مركز اسلام (مدينه) بزنند؛ از اين رو پيامبر براى مقابله با چنين احتمالاتى، از اواخر سال اول هجرت، هستۀ اوليۀ ارتش اسلامى را پىريزى كرد. اين ارتش در ابتدا، هم از نظر نيروى انسانى، و هم از نظر ابزار و ادوات جنگى محدود بود، اما به سرعت از هردو جهت رشد كرد. به طورىكه در آغاز تشكيل، ستونهاى اعزامى براى مأموريتهاى نظامى يا عمليات گشتى، از حدود شصت نفر فراتر نمىرفت و بيشترين نفرات آنها به ندرت به دويست نفر مىرسيد.(1)و در سال دوم، در جنگ بدر، تعدادشان اندكى بيش از سيصد نفر بود، اما در فتح مكه (در سال هشتم) تعداد سربازان اسلام بالغ بر ده هزار نفر بود و از نظر تجهيزات نظامى نيز در سطح بسيار بالايى قرار داشتند.
در هر حال سير حوادث نشان داد كه پيشبينىهاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درست بوده است؛ زيرا از سال دوم به بعد درگيريهاى متعددى بين طرفين رخ داد كه اگر مسلمانان داراى نيروى دفاعى نبودند، در اثر اين درگيريها با مشركان سركوب مىشدند.(2)
پيامبر اسلام با همان نيروهاى اندك، دست به يك سلسله حركتهاى كوچك نظامى زد كه در واقع جنگ كامل محسوب نمىشدند و در هيچ يك از اين مانورها جنگ و درگيرى با دشمن پيش نيامد، مانند سريۀ سىنفرى حمزة بن عبد المطلب (درماه هشتم هجرت) كه كاروان قريش را هنگام بازگشت به مكه تعقيب كرد، و سريۀ شصت نفرى عُبيدةبنحارث كه (درماه هشتم) به تعقيب گروه ابوسفيان پرداخت، و سريۀ بيست نفرى سعدبنابىوقاص كه (درماه نهم) به تعقيب كاروان قريش پرداخت، ولى به آن دسترسى پيدا نكرد.(3)همچنين پيامبر اسلام (درماه
1) . ابناثير، الكاملفى التاريخ (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 112.
2) . مجموع غزوات پيامبر اسلام را 26، و سريّهها را 36 دانستهاند. (ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 186؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 72.) برخى از مورّخان، تعداد سرايا را بيش از اين نوشتهاند. (مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 282.) بخارى، در يك روايت تعداد آنان را نوزده دانسته است (صحيح بخارى، ج 6، ص 327.)
3) . واقدى، المغازى، تحقيق: مارسدن جونس، ج 1، ص 9-11؛ محمد بن جرير الطبرى، تاريخالأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 259؛ ر. ك: ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 2، ص 251، 245. ابناسحاق اين سريهها را از حوادث سال دوم هجرت مىداند. (طبرى، پيشين.) اگر فرضاً اين نقل را درست بدانيم بايد بپذيريم كه شكلگيرى ارتش اسلامى در سال دوم بوده است، اما باز اين معنا از اهميت موضوع نمىكاهد و سرعت عمل پيامبر را در اين باره نشان مىدهد.
يازدهم) شخصاً با گروهى از مسلمانان در تعقيب كاروان قريش تا سرزمين «اَبْواء» پيش رفت، ولى درگيرى پيش نيامد. حضرت در اين سفر، با قبيلۀ «بنىضَمْرة» پيمان بست كه بىطرف باشند و با دشمنان اسلام همكارى نكنند. پيامبر درماه ربيعالأول (ماه دوازدهم) كُرْزبن جابر فِهْرى را كه گلۀ مدينه را غارت كرده بود تا سرزمين «بدر» مورد تعقيب قرار داد، اما به او دست نيافت. در جمادىالأخرة با صد و پنجاه (يا دويست) نفر به تعقيب كاروان بازرگانى قريش به سرپرستى ابوسفيان (كه از مكه عازم شام بود) پرداخت (غزوۀ ذاتالعُشَيْرَة) و اين بار نيز به كاروان دسترسى پيدا نكرد و با قبيلۀ «بنىمُدلج» پيمان بست و به مدينه بازگشت.(1)اينگونه حركتهاى كوچك نظامى را در واقع بايد مانورهاى نظامى و نوعى قدرتنمايى ناميد نه جنگ واقعى.
قراين نشان مىدهد كه هدف پيامبر اسلام از اين سريّهها و غزوههاى كوچك، نه غارت دشمنان بود و نه جنگ و درگيرى با آنها، زيرا (چنانكه ديديم) از يك طرف تعداد نيروهاى اسلام ناچيز بود و كارايى نظامى نداشت و دشمن چند برابر آنها بود، و از طرف ديگر در برخى از اين سريهها انصار نيز شركت داشتند؛ درحالىكه آنها در پيمان «عقبۀ دوم» قول دفاع از پيامبر در مدينه را داده بودند، نه جنگ با دشمن در بيرون مدينه را.
از اين گذشته مردم مدينه كشاورز و باغدار بودند و خوى غارتگرى قبايل باديه نشين را نداشتند و اگر اوس و خزرج جنگهايى با هم داشتند جنبۀ محلى داشت و آتشافروز آنها يهود بودند و سابقه نداشت كه كالاى كاروانى را غارت كرده يا اموال قبايل خارج از محيط خود را به يغما برده باشند. به علاوه، مسلمانان هنگام رويارويى با دشمن، تمايلى به جنگ نشان
1) . واقدى، پيشين، ص 11-13؛ طبرى، پيشين، ص 259-261.
نمىدادند؛ چنانكه حمزه با وساطت شخص بىطرفى، از جنگ خوددارى كرد.(1)با توجه به اين قراين و شواهد، گويا پيامبر از اين مانورها هدفهاى خاص را تعقيب مىكرد از جمله:
البته نبايد ترديد داشت كه مسلمانان حق داشتند اموال مشركان مكه را ضبط كنند؛ چرا كه آنها مهاجران را مجبور به ترك مكه كرده و خانه و كاشانه و دارايى آنها را تصاحب نموده بودند(4)اما نبايد از نظر دور داشت كه شعاع كار، از انتقامجويىهاى شخصى و
1) . واقدى، پيشين، ص 9.
2) . مونتگمرى، محمد فىالمدينة، تعريب: شعبان بركات (بيروت: المكتبة العصرية)، ص 5.
3) . بعدها اين تهديد عينيّت يافت و (چنانكه خواهيم گفت) قريش از قطع راه بازرگانى به شام، سختنگران شدند و در صدد جستوجوى راه ديگرى به سمت شام برآمدند.
4) . پس از هجرت پيامبر اسلام، عقيل، منزل مسكونى آن حضرت درمكه (در شعب ابىطالب) و نيز منازلمهاجران بنىهاشم را تصاحب كرد. پيامبر اسلام در فتح مكه در حجون (بيرون مكه) چادر زد. عرض كردند: «چرا در منزل خود فرود نيامديد؟» فرمودند: «مگر عقيل منزلى براى ما باقى گذاشته است؟!» (واقدى، مغازى، ج 3، ص 828؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 136؛ قسطلانى، المواهب اللدنية و المنحالمحمدية (بيروت: دارالكتب العلمية، ط 1، 1316 ه. ق)، ج 1، ص 318. بعدها ورثۀ عقيل، آن خانه را به مبلغ صدهزار دينار به برادر حجاج بنيوسف فروختند! (حلبى، السيرةالحلبية، ج 1، ص 101-102) همچنين پس از هجرتِ تيرۀ بنى جَحْش بنرئاب، خانههاى آنها در مكه خالى ماند. ابوسفيان با اين دستاويز كه دخترش همسر يكى از آنهاست، خانههاى آنها را تصرف كرد! (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 2، ص 145.) از اين گذشته هنگام هجرت صُهَيْب به مدينه، مشركان مكه به تعقيب وى پرداختند و پول واموال وى را از وى گرفتند، ولى او جان سالم به در برد! (ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 121).
تصفيهحسابهاى فردى فراتر رفته بود و در واقع به برخورد دو قدرت و دو قطب تبديل شده بود و طرفين در تضعيف نيروى يكديگر مىكوشيدند. به نظر مىرسد كه از ديد مسلمانان، آسيب اقتصادى بر دشمن و ايجاد رعب و نگرانى در آنها، بيش از ارزش كالاهاى بازرگانى يا غنايم به دست آمده اهميت داشت؛ چنانكه تا سريۀ عبدالله بنجَحْش و جنگ بدر، مالى از مشركان به دست مسلمانان نيفتاد.
اين حركتها نوعى نمايش قدرت رزمى مسلمانان، و هشدارى بود برمشركان مكه كه به فكر حملۀ نظامى به مدينه نيفتند؛ چرا كه مسلمانان داراى قدرت دفاعى شدهاند و قادر به دفع حملات آنها هستند. چنانكه در بررسى علل و انگيزههاى مخالفت قريش خوانديم، هنگامى كه پيامبر اسلام در مكه بهسر مىبرد و شمار مسلمانان اندك بود، اشراف قريش زوال سلطۀ اقتصادى خود را پيش چشم مىديدند، اينك كه شهر مدينه، با استعداد و امكانات كافى تبديل به پايگاه اسلام شده بود، چگونه ممكن بود پولپرستان مكه خود را در امان بدانند. از اينرو لازم بود مسلمانان پيشدستى كنند تا مشركان در آن شهر طمع نكنند.
احتمالاً اين حركتهاى نظامى هشدارى ضمنى بر يهوديان مدينه نيز بود. (كه دشمنى خود را آشكار كرده بودند) تا دست از دسيسههاى خود بردارند و در صدد تحرّك نظامى برنيايند وگرنه مسلمانان، آتش فتنه را با قدرت خاموش مىكنند!(1)
در ماه رجب سال دوم، پيامبر، عبداللهبنجحش (پسر عمۀ خود) را با هشت تن از مهاجران به مأموريت اكتشافى و اطلاعاتى فرستاد و نامهاى سر بسته به او داد و فرمود: «پس از دو روز راهپيمايى، اين نامه را بگشا و طبق آن عمل كن و هيچ يك از همراهان را به همراهى مجبور نساز.» او پس از دو روز طى راه، نامه را گشود، دستور چنين بود: «هنگامى كه نامۀ مرا خواندى راه خود را پيش گير و در سرزمين «نخله» بين مكه و طائف فرود آى و در آنجا در كمين قريش باش و ما را از وضع و اخبار آنها آگاه كن.»
1) . محمدحسين هيكل، حياة محمد (قاهره: مكتبة النهضة المصرية، ط 8، 1963 م)، ص 24-248.
عبدالله به همراهان اعلام كرد كه از دستور پيامبر اطاعت مىكند و به آنها گفت: هر كس براى شهادت آمادگى دارد بيايد، وگرنه آزاد است برگردد. آنان همگى اعلام آمادگى كردند.
اين گروه در نَخْلَه كمين كردند. كاروانى از قريش به سركردگى عَمْربنالحَضْرَمى از طائف به مكه باز مىگشت. عبدالله و همراهان خواستند به كاروان حمله كنند اما روز آخر ماه رجب (ماه حرام) بود. به يكديگر گفتند: اگر اينان داخل حرم شوند جنگ با آنها به پاس حرم، جايز نخواهد بود و اگر در اينجا با آنان جنگ كنيم، حرمت ماه حرام را شكستهايم.
سرانجام به كاروان حمله كردند و عمروبنالحضرمى را كشته و دو نفر را اسير كردند و با غنايم و اسيران به مدينه بازگشتند. پيامبر از اقدام خودسرانۀ آنان برآشفت و از تحويل گرفتن اسيران و خمس غنايم خوددارى كرد و فرمود: «من نگفته بودم كه در ماه حرام جنگ كنيد.»
اين حادثه بازتاب وسيعى داشت؛ از يك سو جنگ و خونريزى اين گروه در ماه حرام بر مسلمانان دشوار آمد و عبدالله را سرزنش كردند و از سوى ديگر، قريش از اين جريان بهرهبردارى تبليغاتى كرده گفتند: محمد حرمت ماه حرام را شكسته و در آن خونريزى كرده است! يهود نيز به سمپاشى پرداخته گفتند: اين كار به ضرر مسلمانان تمام خواهد شد. در اين هنگام فرشتۀ وحى فرود آمد و فرمان خدا را ابلاغ كرد:
از تو دربارۀ جنگكردن در ماه حرام سؤال مىكنند، بگو: جنگ در آن، [گناهى] بزرگ است و [لكن گناهِ] جلوگيرى از راه خدا، و كفر ورزيدن به او و [هتك احترام] مسجدالحرام، و اخراج ساكنان آن، نزد خدا بزرگتر است، و ايجاد فتنه [جلوگيرى از راه خدا و كفرورزيدن و بيرون راندن مؤمنان] از قتل در ماه حرام بدتر است. و [مشركان] پيوسته با شما مىجنگند تا اگر بتوانند شما را از آيينتان برگردانند...(1). ابنهشام، السيرةالنبوية، (مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 2، ص 252-255؛ بلاذرى، انسابالاشراف، تحقيق: محمدحميدالله (قاهره: دارالمعارف، ط 3)، ج 1، ص 371-371؛ واقدى، پيشين، ج 1، ص 13-19؛ محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 2، ص 262-264؛ ابنشبه، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق: فهيم محمد شلتوت، ط 1، ج 2، ص 472-477.
(2) با نزول اين آيات كه همراه با تبرئۀ ضمنى عبدالله، قريش را عامل فتنه، و گناه آنها را بزرگتر از قتل در ماه حرام معرفى كرد، جوّ مسمومى كه بر ضد مسلمانان بهوجود آمده بود شكست. پيامبر به درخواست نمايندگان قريش، اسيران را آزاد كرد كه يكى از آنها مسلمان شده در مدينه ماند.(2)
حوادثى از اين دست نشان مىدهد كه گاهى اشخاص يا گروههايى، با حُسن نيّت (اما با سوءتدبير) اقداماتى انجام مىدهند كه عوارض زيانبارى در جامعه به دنبال مىآورد و حسننيت آنها، عواقب خطرناك آن را جبران نمىكند. اقدام عبداللهبنجَحْش و همراهانش از اين قبيل بود.
اين جنگ به دنبال مانورهاى نظامى پيامبر و تهديد خط بازرگانى قريش به شام رخداد و نخستين جنگ كامل ميان مسلمانان و مشركان بود. چنانكه قبلاً گفتيم پيامبر اسلام در ماه جمادىالأخرة، كاروان قريش را (به سرپرستى ابوسفيان) كه عازم شام بود تا سرزمين «ذاتالعُشيرة» تعقيب كرد، اما به آن دست نيافت. از اينرو با اعزام مأموران اطلاعاتى به منطقۀ شام، از بازگشت كاروان آگاه شد.(1)كاروان از نظر حجم و ارزش كالا چشمگير بود.
تعداد شتران آن را تا هزار نفر و ارزش كالاها را تا پنجاه هزار دينار نوشتهاند كه همۀ قريشيان در آن سهيم بودند.(2)
خط سير طبيعى كاروان از منطقۀ بدر بود.(3)پيامبر اسلام براى ضبط كاروان،(4)با
1) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 20.
2) . واقدى، پيشين، ص 27؛ مجلسى، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الاسلامية، 1385 ه. ق)، ج 19، ص 245-247.
3) . بدر در جنوب غربى شهر مدينه قرار دارد و امروز به صورت شهر در آمده است و مركز منطقهاى بههمين نام مىباشد. جادۀ آسفالتۀ قديمى مدينه به جده و مكه از آنجا عبور مىكند و تا مدينه 153 كيلومتر و تا مكه تقريباً 343 كيلومتر فاصله دارد. (محمد عبده يمانى، بدرالكبرى، (جده: دارالقبلة للثقافة الاسلاميه، ط 1، 1415 ه. ق) ص 25.) از زمان احداث بزرگراه مدينه - مكه، عبور حجاج در مراسم حج، از اين مسير صورت نمىگيرد.
4) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 258.
سيصد و سيزده تن،(1)و با كمترين امكانات(2)به سوى بدر حركت كرد. ابوسفيان در بازگشت از شام از تصميم پيامبر آگاه شد و از يكسو با اعزام پيك تندرو به مكه از قريش استمداد كرد(3)و از سوى ديگر مسير كاروان را به سمت راست (\ به طرف ساحل درياى سرخ) منحرف كرد و كاروان را به سرعت از منطقۀ خطر دور ساخت.(4)به درخواست ابوسفيان نهصد و پنجاه(5)جنگجو از مكه براى نجات كاروان به سمت مدينه حركت كرد. با آنكه مشركان در راه، از نجات كاروان آگاه شدند، اما لجاجت ابوجهل آنان را به درگيرى كشاند. هنوز مسلمانان در جستوجوى كاروان بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله از نزديكشدن سپاه قريش به منطقۀ بدر آگاه شد. تصميمگيرى دشوار بود؛ زيرا مسلمانان با آن نيروى اندك براى ضبط كاروان حركت كرده بودند، نه براى جنگ با سپاهى كه تعداد سربازانش سه برابر آنها بود! و اگر (بر فرض) مىخواستند عقبنشينى كنند، آثار تبليغاتى و روانى مانورهاى نظامى از بين مىرفت و ممكن بود دشمن آنان را تعقيب كرده، به مدينه حمله كند. پس از تشكيل شوراى نظامى و نظرخواهى پيامبر از مسلمانان (بهويژه انصار) و سخنان پرشور مقداد (از مهاجران) و سعدبنعُباده (از انصار) تصميم به نبرد با دشمن گرفته شد.(6)
بامداد روز هفده رمضان(7)جنگ آغاز شد. ابتدا حمزه، عُبَيْدَه و على عليه السلام، در جنگ
1) . محمدبنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 20؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 272.
2) . مسلمانان داراى هفتاد شتر بودند كه چند نفرى سوار يك شتر مىشدند (واقدى، پيشين، ص 26؛ ابنهشام، پيشين، ص 264.) و فقط يك اسب (شيخ مفيد، الارشاد، ص 73؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 187؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 323؛ مسند احمد، ج 1، ص 125) و بنا به نقلى دو اسب داشتند. (واقدى، پيشين، ص 26؛ ابنسعد، پيشين، ص 12-24؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 37.) و داراى شش زره جنگى و هشت شمشير بودند. (ابن شهرآشوب، پيشين، ص 187؛ مجلسى، پيشين، ج 19، ص 323.)
3) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 258؛ واقدى، پيشين، ج 1، ص 28.
4) . ابنهشام، پيشين، ص 270؛ واقدى، پيشين، ص 41.
5) . ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 269؛ ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 15؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 187؛ مجلسى، پيشين، ج 19، ص 219.
6) . ابنهشام، پيشين، ص 266-268؛ واقدى، پيشين، ص 48-49؛ ابنسعد، پيشين، ص 14.
7) . ابنهشام، پيشين، ص 278؛ ابنسعد، پيشين، ص 15-19 و 20.
تنبهتن با شيبة، عُتْبَه و وليدبنعُتبه، هماوردان خود را به قتل رساندند.(1)و اين، ضربت سختى بر روحيۀ سران قريش بود.(2)آنگاه جنگ عمومى در گرفت. ارتش اسلام به سرعت پيروز شد، به طورى كه هنگام ظهر(3)جنگ با شكست و عقبنشينى دشمن به پايان رسيد. از مشركان 70 نفر كشته(4)و 70 نفر اسير(5)شدند و از مسلمانان 14 نفر به شهادت رسيدند.(6)
با موافقت پيامبر اسلام، اسيران با پرداخت سربها آزاد شدند و آنان كه پول نداشتند، اما باسواد بودند، به دستور رسول خدا بايد ده نفر از جوانان انصار را خواندن و نوشتن مىآموختند تا آزاد شوند.(7)و بقيه اسيران با منت پيامبر آزاد شدند.(8)
پيروزى درخشان و برقآساى مسلمانان، در نخستين برخورد نظامى، حشمت قريش را درهم شكست و آنها را گيج و بهتزده كرد. شكست ارتش قريش به قدرى غير منتظره بود كه وقتى پيك رسول خدا پيش از بازگشت سپاه اسلام به مدينه، وارد شهر شد و خبر پيروزى را اعلام كرد، مسلمانان ابتدا باور نكردند و پيك را شكستخوردۀ فرارى از جنگ پنداشتند.(9)
اما طولى نكشيد كه اسيران را وارد شهر كردند. بازتاب اين پيروزى تا حبشه رسيد و نجاشى پس
1) . ابنهشام، پيشين، ص 277؛ ابنسعد، پيشين، ص 17-23 و 24؛ مجلسى، پيشين، ج 19، ص 279؛ ابناثير، الكاملفى التاريخ (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 125.
2) . شيخ مفيد، الارشاد، (قم: المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ط 1، 1413 ه. ق)، ص 69.
3) . واقدى، پيشين، ص 112. پيامبر اسلام، نماز عصر را پس از پايان جنگ، در راه بازگشت به مدينه خواند. (واقدى، پيشين، ص 112-114.)
4) . ابنسعد، پيشين، ص 18؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 294؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 37.
5) . ابنسعد، پيشين، ص 18-22؛ واقدى، پيشين، ص 116؛ طبرى، پيشين، ص 294؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 37؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 189؛ مجلسى، پيشين، ج 19، ص 291.
6) . ابنسعد، پيشين، ص 17؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 37؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ص 189.
7) . زيد بنثابت از اين راه سواد ياد گرفت. (ابنسعد، پيشين، ص 22-26.)
8) . ابنسعد، پيشين، ص 18.
9) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 115.
از دريافت اين گزارش، اظهار شادمانى كرد و مسلمانان مهاجر را به دربارش فراخواند و اين مژدۀ مسرّتبخش را به آنان داد.(1)پيامبر اسلام فرمود:
جنگ بدر نخستين جنگى بود كه خداوند در آن اسلام را عزيز و شرك را خوار ساخت.(2)شيطان، روز جنگ بدر به قدرى خوار و حقير شد كه (به جز روز عرفه كه شاهد نزول رحمت خدا و آمرزش گناهان بزرگ بوده است) هرگز چنين نشده است.(3)
علل و عوامل اين پيروزى شگرف را مىتوان بدينگونه خلاصه كرد:
فرماندهى شايستۀ پيامبر(4)و شجاعت و دليرى او. على عليه السلام با يادآورى جنگ بدر مىفرمود: «هنگامى كه آتش جنگ سخت شعلهور مىشد، ما، به رسول خدا پناه مىبرديم و در آن ساعت هيچيك از ما به دشمن از او نزديكتر نبوديم.»(5)
شجاعت و فداكارى بىنظير على عليه السلام؛ بهطورىكه نيمى از كشتهشدگان دشمن را او به تنهايى كشت.(6)شيخ مفيد سىوپنج نفر از كشتهشدگان بدر را نام مىبرد و مىگويد:
راويان عامه و خاصه به اتفاق نوشتهاند كه اين عده را علىبنابىطالب كشته است بهجز
1) . همان، ص 121.
2) . همان، ص 21.
3) . همان، ص 78.
4) . با آنكه پيامبر اسلام پيش از بعثت، سابقۀ نظامى نداشت و مورّخان، تنها از شركت او در جوانى (يانوجوانى) در جنگ «فجار» ياد كردهاند كه آنهم مورد ترديد است، اما با اين حال او همچون يك فرمانده دورهديده و باتجربه، به بهترين وجهى فرماندهى مىكرد، بهطورى كه هيچ وقت مسلمانان از ناحيۀ فرماندهى آن حضرت شكست نخوردند.
5) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 23؛ مسنداحمدحنبل، ج 1، ص 126؛ ابنابىالحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1961 م)، ج 13، ص 279.
6) . ابنابىالحديد، پيشين، ج 1، مقدمه، ص 24؛ شيخ مفيد، الارشاد، (قم: المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ط 1، 1413 ه. ق)، ص 72.
كسانى كه كشندۀ آنان مورد اختلاف است يا على در كشتن آنها شركت داشته است.(1)
ابنابىالحديد معتزلى، شارح مشهور نهجالبلاغه، پس از نقل اين گفتوگو مىنويسد:
«استاد ما ابوالخير مصدق بن شبيب نحوى وقتى كه اين قسمت را تدريس مىكرد، مىگفت: عمرو دروغ مىگفت. او شجاعت على را در جنگ بدر و احد ديده بود و مىدانست اگر با او بجنگد، كشته خواهد شد، از اين رو بهانه مىآورد و به اين وسيله از جنگ با على طفره مىرفت!» (شرح نهجالبلاغه، ج 19، ص 64.)
گرچه گروهى از مسلمانان هنگام حركت از مدينه، بىرغبتى و كراهت آشكار از خود نشان دادند،(2)و نيز برخى از بزرگان مهاجران، در شوراى نظامى، از خود ضعف نشان دادند و سخنان نوميدكننده گفتند،(3)اما نوع مسلمانان از ايمان سرشار و روحيۀ بالا برخوردار بودند و شجاعانه جنگيدند بهطورىكه تحسين مشركان را برانگيختند.
امدادهاى غيبى خداوند(4)كه از چند راه صورت گرفت:
الف) نزول باران در شب جنگ كه هم نياز مسلمانان را به آب برطرف ساخت و هم زمين را زيرپاى آنان سفت، و حركت را آسان ساخت.(5)
ب) غلبه خواب سبكِ آرامشبخش بر مسلمانان؛(6)آن شب فقط پيامبر اسلام تا صبح بيدار بود و براى پيروزى سپاه اسلام دعا مىكرد.(7)
1) . شيخ مفيد، پيشين، ص 70-72. بلاذرى و واقدى تعداد اين گروه را هيجده نفر نوشتهاند. (انسابالأشراف، ج 1، ص 297-301؛ المغازى، ج 1، ص 152؛ همچنين ر. ك: بحارالانوار، ج 19، ص 293.) در جنگ خندق كه سه سال بعد از جنگ بدر رخ داد، وقتى كه عَمْروبنعبدوَدّ، قهرمان نامدار عرب، در كنار خندق، مبارز طلبيد و على عليه السلام به جنگ او رفت، او به على گفت: پدرت ابوطالب دوست من بود، دوست ندارم به دست من كشته شوى!
2) . انفال (8):5-6.
3) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 4؛ حلبى، السيرةالحلبية (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 2، ص 385-386؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 247.
4) . آلعمران (3):123.
5) . انفال (8):11؛ واقدى، پيشين، ص 54؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 15 و 25.
6) . انفال (8):11؛ واقدى، پيشين، ص 54؛ حلبى، پيشين، ص 392. اما قريش از ترس و اضطراب، تا صبحبيدار بودند و از فرط ناراحتى نتوانستند غذا بخورند!. (واقدى، پيشين، ص 54.)
7) . شيخ مفيد، پيشين، ص 73؛ مسند احمد، ج 1، ص 125؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 19، ص 279.
پيروزى ارتش اسلام در اين جنگ آثار و نتايجى به بار آورد كه برخى از آنها عبارتند از:
خداوند قبلاً وعدۀ پيروزى به كاروان قريش يا سپاه مكه را به مسلمانان داده(3)و پيامبر اسلام در پايان شوراى نظامى، اين وعده را به اطلاع مسلمانان رسانده بود.(4)با تحقق اين پيروزى مسلمانان به امداد و يارى خداوند دلگرم شده، ايمان و اعتقادشان استوارتر گرديد.
منافقان و يهود مدينه از اين پيروزى سخت خشمگين شدند و احساس خوارى كردند.
هنگامى كه پيك رسول خدا خبر پيروزى بزرگ مسلمانان را به اطلاع مردم مدينه رساند، منافقان شروع به شايعهپراكنى كردند و گفتند: «محمد كشته شده و مسلمانان شكست خورده و متفرق شدهاند!»(5)
يهود نيز كينۀ خود را بروز دادند.(6)كعبالأشرف - يكى از بزرگان يهود - گفت:
اينان كه مىگويند در جنگ كشته شدهاند، از اشراف عرب و بزرگان مردم بودند. اگر اين خبر درست باشد، رفتن به زير خاك بهتر از زندگى در روى زمين است!(7)
پس از آنكه خداوند در جنگ بدر پيامبرش را سرفراز و پيروز گردانيد و كسانى از قريش را كشت، قبايل عرب به اسلام گرايش يافتند و هيأتهايى را به حضور پيامبر فرستادند.
1) . انفال (8):9؛ واقدى، پيشين، ص 76-79؛ ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 286.
2) . انفال (8):12.
3) . انفال (8):7.
4) . واقدى، پيشين، ص 49.
5) . همان، ص 115؛ بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: محمدحميدالله، (قاهره: دارالمعارف، ط 3.)، ج 1، ص 294.
6) . طبرى، پيشين، ج 2، ص 297.
7) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 121؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 55؛ ر. ك.: بيهقى، ج 2، ص 341.
وى اضافه مىكند:
چهار يا پنج ماه پس از جنگ بدر، قبيلۀ ربيعه در سرزمين ذىقار با كسرى جنگيدند، آنان به يكديگر گفتند: در ميدان جنگ، از شعار اين تهامى [\ محمد] استفاده كنيد. آنگاه با فرياد يا محمد، يا محمد جنگيدند و پيروز شدند.(1)
محمد و يارانش تجارت ما را به خطر انداختهاند، نمىدانيم با آنان چه كنيم؟ آنان ساحل را رها نمىكنند و مردم كنارۀ ساحل همگى با آنان همپيمان و متحد شدهاند. ما نمىدانيم به كجا برويم؟ زندگى ما در اين شهر با سفر تابستانى به شام و سفر زمستانى به حبشه تأمين مىشود، اگر همچنان در اين شهر بمانيم، مجبور خواهيم شد سرمايۀ خود را بخوريم و دارايى خود را از دست داده از هستى ساقط شويم!
سرانجام در آن مجمع تصميم گرفتند از طريق عراق به شام سفر كنند. آنگاه صفوان در رأس يك كاروان بازرگانى كه تنها سهم وى در آن سيصدهزار درهم بود، از راه عراق روانه شام شد. پيامبر اسلام با آگاهى از حركت اين كاروان، در جمادىالآخرة سال سوم هجرت، يك ستون نظامى صد نفرى را به فرماندهى زيدبنحارثه جهت ضبط آن گسيل كرد، با نخستين حملۀ مسلمانان، مردان كاروان فرار كردند، سربازان اسلام كالاى آنها را ضبط كرده با يك يا دو اسير به مدينه آوردند.(2)در تاريخ، از اين مأموريت به نام «سريةالقَرَدَة»(3)ياد شده است.(4)
بنىقينقاع نخستين قبيلۀ يهودى بود كه پيمان دوستى و عدم تجاوز خويش را نقض كرد.
چنانكه گفتيم، پيروزى مسلمانان در جنگ بدر، براى يهود و منافقان بسيار تلخ و ناراحتكننده بود. از اينرو اين قبيله بعد از جنگ بدر، به اقدامات خصمانه دست زدند.
پيامبر اسلام به آنان اخطار كرد كه از سرنوشت قريش عبرت بگيريد(1)و مسلمان شويد، چه، اوصاف و نشانههاى مرا در كتاب خود خواندهايد و از نبوت من خوب آگاهيد.
آنان گفتند: پيروزى بر قريش تو را مغرور كرده، قريش گروهى بازرگان بودند، اگر با ما بجنگى مىبينى كه مردان جنگى يعنى چه!.
آنان با اين غرور، اخطار پيامبر را جدى نگرفته، و همچنان به ناسازگارى خود ادامه دادند.
روزى يكى از اين يهوديان در بازار اين قبيله در حومۀ مدينه به همسر يكى از انصار اهانت كرد. اين عمل كه (بىتوجه به شخص آن زن) نوعى عقدهگشايى و دهنكجى به مسلمانان بود، تشنّج آفريد. آن زن از مسلمانان استمداد كرد و مسلمانى، آن يهودى را كشت. يهوديان بر سر آن مسلمان ريختند و او را به قتل رساندند. گرچه با اين تشنجآفرينى، دو نفر كشته شدند، اما اگر آنان حسننيت داشتند امكان برقرارى مجدد آرامش و اتخاذ تدابير لازم براى جلوگيرى از تكرار اينگونه حوادث وجود داشت، ولى آنان به قلعۀ خود پناه برده موضع گرفتند. پيامبر اسلام دستور محاصرۀ قلعۀ آنان را صادر كرد. پس از پانزده روز محاصره، با اصرار و خواهش عبداللهبناُبىّ (خزرجى) كه قبلاً با آنان همپيمان بود، پيامبر اسلام موافقت نمود كه سلاحهاى خود را تحويل داده از مدينه بروند. آنان به «اَذْرِعات» شام كوچ كردند. اين حادثه در شوّال سال دوم هجرت رخ داد.(2)
1) . «قُل للَّذِين كفروا ستُغلبُون و تُحشرون إلى جهنّم و بئس المهاد. قد كان لكم آية فى فئتين التقتا فئة تُقاتل فىسبيلاللّه و اخرى كافرة يرونهم مثليهم رأى العين و اللّه يؤيّد بنصره من يشاء ان فى ذلك لعبرة لأُولى الأبصار.» (آل عمران (3):12-13.)
2) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 176؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 50-52؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 308-309؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 297-298.
بنىقينقاع شجاعترين يهود به شمار مىرفتند(1)و چنانكه از سخنانشان استفاده مىشود، گويا به قدرت و امكانات خود مغرور بودند. شايد به پشتيبانى متحدان خود از خزرج و بنىعَوف(2)نيز دلگرم بودند، اما ديديم كه خزرجىها نتوانستند بيش از وساطت در جهت تخفيف مجازاتشان كارى انجام دهند.(3)عُبادةبنصامت عوفى نيز از آنها تبرّى جست.(4)از طرف ديگر دو قبيلۀ يهودى بنىنضير و بنىقُريظه، متحد قبلى اوسىها بودند و گويا به همين جهت به كمك بنىقينقاع نشتافتند و شايد سعدبنمعاذ - رئيس اوس - در جلوگيرى از مداخلۀ آنان در اين بحران، نقش داشته است. درهرحال، تبعيد اين قبيله از مدينه اين فايده را براى مسلمانان داشت كه هم قدرت اين سه قبيله تجزيه شد و هم هشدارى بود به بقيۀ يهود مدينه كه اشتباه آنان را تكرار نكنند!.
پس از پيروزى مسلمانان در جنگ بدر كه مايۀ عزّت و سرفرازى مسلمانان گرديد، رويداد فرخندۀ ديگرى در منزل حضرت محمد صلى الله عليه و آله اتفاق افتاد و آن ازدواج على عليه السلام با فاطمه عليها السلام، دختر آن حضرت بود.(5)
فاطمه عليها السلام، هم به لحاظ موقعيت، احترام و قداست خاص پيامبر، و هم به لحاظ شايستگى، فضيلت و شخصيت ممتاز خود، خواستگاران متعددى داشت. چند تن از ياران سرشناس پيامبر كه برخى از آنان از ثروتمندان بودند، از او خواستگارى كردند، اما پيامبر موافقت نكرد(6)و فرمود: «منتظر قضاى الهى هستم.»(7)آنان به على عليه السلام (كه دستمايهاى
نداشت)
1) . واقدى، پيشين، ص 178.
2) . واقدى، پيشين، ص 178؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 50.
3) . گويا پيامبر اسلام وساطت عبداللهبنابى را به حكم اين كه وى به ظاهر مسلمان بود، براى حفظ وحدتمسلمانان و جلوگيرى از تشنج تلاش مىكرد پذيرفت.
4) . واقدى، پيشين، ص 179.
5) . مجلسى، بحارالانوار، ج 43، ص 97.
6) . مجلسى، پيشين، ص 108؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 34.
7) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 8، ص 19.
پيشنهاد كردند كه به خواستگارى فاطمه عليها السلام برود. وقتى كه على عليه السلام به اين منظور به حضور پيامبر اسلام رسيد، حضرت پس از نظرخواهى از فاطمه عليها السلام با خواستگارى على عليه السلام موافقت كرد(1)و به دخترش فرمود:
تو را به همسرى كسى مىدهم كه از همه نيكوخوىتر و در مسلمانى پيشقدمتر است.(2)
به على عليه السلام نيز گفت:
مردانى از قريش از من رنجيدند كه چرا دخترم را به آنان ندادم. من در پاسخ آنان گفتم:
اين كار به ارادۀ خدا بوده است، كسى جز على شايستگى همسرى فاطمه را نداشت.(3)
اين ازدواج كه طى مراسم ساده و باصفا، و با مهريهاى اندك(4)و جهيزيهاى مختصر صورت گرفت،(5)يكى از بارزترين مظاهر اعتبار ارزشهاى معنوى در پيوند زناشويى در اسلام به شمار مىرود.
قريش پس از شكست در جنگ بدر، به انگيزۀ انتقامجويى از مسلمانان، با صرف سود كاروان بازرگانى كه به سلامت به مكه رسيده بود، مقدمات حمله به مدينه را فراهم آورده،(6)با جلب همكارى برخى از قبايل، با امكانات فراوان(7)از مكه حركت كردند و گروهى از زنان
1) . مجلسى، پيشين، ص 93.
2) . امينى، الغدير، ج 3، ص 20.
3) . مجلسى، پيشين، ص 92.
4) . همان، ص 112.
5) . براى آگاهى بيشتر ر. ك: دكتر سيدجعفر شهيدى، زندگانى فاطمۀ زهرا عليها السلام، (تهران: دفتر نشر فرهنگاسلامى، 1365 ه. ش)، ص 44-76؛ امير مهناالخيامى، زوجاتالنبى واولاده، (بيروت: مؤسسة عزّالدين، ط 1، 1411 ه. ق)، ص 322-328.
6) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 200؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 64؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 37.
7) . تعداد سپاه مشركان سه هزار نفر بود كه هفتصد نفرشان زرهپوش بودند و دويست اسب و هزار شترداشتند. (واقدى، پيشين، ص 203-204؛ محمدبنسعد، پيشين، ص 37؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1962 م)، ج 14، ص 217.)
را براى تشويق سربازان در ميدان جنگ همراه بردند.(1)پيامبر اسلام از طريق گزارش محرمانۀ عمويش عباس از مكه، از تصميم قريش آگاه شد(2)و با تشكيل شوراى نظامى، در مورد چگونگى مقابله با دشمن، از مسلمانان نظرخواهى كرد. عبداللهبناُبىّ و برخى از بزرگان انصار و نيز برخى از شخصيتهاى مهاجر چون حمزه، خواهان رويارويى با دشمن در بيرون شهر بودند و ماندن در شهر را موجب جرأت دشمن، نشانۀ ضعف و ناتوانى مسلمانان، و با قدرتنمايى ارتش اسلام در جنگ بدر نامتناسب مىدانستند.(3)
سرانجام پيامبر اسلام، نظريۀ اين گروه پرشور و شجاع را پذيرفت و با هزار نفر(4)به سمت كوه احد(5)حركت كرد. در بين راه، عبداللهبنابى به بهانۀ اين كه پيامبر، تسليم نظريۀ جوانان شده و نظريۀ او را ناديده گرفته(6)و نيز به اين دستاويز كه جنگى نخواهد شد،(7)با سىصد نفر به مدينه بازگشت.
پيامبر، ارتش اسلام را كه به هفتصد نفر تقليل يافته بود،(8)در دامنۀ كوه احد مستقر
1) . واقدى، پيشين، ص 202-203؛ ابنسعد، پيشين، ص 37؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 66.
2) . واقدى، پيشين، ص 204 و 206؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 27. بنا به نقلى، قبيلۀ خزاعه كهدوستدار پيامبر اسلام و مسلمانان بودند، اين موضوع را به پيامبر گزارش كردند (ابنابىالحديد، پيشين، ص 218) و ممكن است از هر دو طريق گزارش رسيده باشد.
3) . واقدى، پيشين، ص 210، 212 و 213؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 67؛ ابنسعد، پيشين، ص 38.
4) . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 191؛ مجلسى، پيشين، ج 20 ص 117.
5) . كوه احد در سمت شمال مدينه قرار دارد. به علت موانع طبيعى در سمت جنوب، دشمن نمىتوانست ازآن سمت وارد مدينه شود و ناگزير بود شهر را دور زده از سمت شمال حمله كند. (محمد حميدالله، رسول اكرم در ميدان جنگ، ترجمۀ سيدغلامرضا سعيدى (تهران: كانون انتشارات محمدى، 1363 ه. ش)، ص 79-85.)
6) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 219؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 39؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 68.
7) . آلعمران (3):167؛ واقدى، پيشين، ص 219؛ طبرسى، مجمعالبيان (شركة المعارف الاسلامية، 1379 ه. ق)، ج 2، ص 533.
8) . طبرسى، اعلامالورى، (تهران: دارالكتب الاسلامية، ط 3)، ص 80؛ ابو سعيد واعظ خرگوشى، شرفالنبى، ترجمۀ نجمالدين محمد رواندى (تهران: انتشارات بابك، 1361 ه. ش)، ص 345؛ حلبى، السيرةالحلبية (انسان العيون) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 2، ص 494؛ ابنهشام، پيشين، ص 70.
ساخت و اين كوه را پشتسر، مدينه را پيشرو و كوه عينين را در سمت چپ مسلمانان قرار داد.(1)ارتش اسلام رو به غرب و مشركان رو به شرق قرار گرفتند.(2)
آنگاه پيامبر اسلام منطقه را با ديد نظامى از نظر گذراند و توجهش به اهميّت كوه عينين جلب شد؛ زيرا ممكن بود در اثناى جنگ، دشمن از آن نقطه به پشت جبهۀ مسلمانان نفوذ كند، از اينرو افسرى مسلمان به نام عبداللهبنجُبير را با پنجاه تيرانداز مأمور حفاظت از اين نقطه كرد و فرمود: «چه پيروز شويم و چه شكست بخوريم شما همين جا بمانيد و سواران دشمن را با تيراندازى از ما دفع كنيد تا از پشت سر به ما حمله نكنند.»(3)(,4)
1) . واقدى، پيشين، ص 220؛ ابنسعد، پيشين، ص 39؛ نورالدين السمهودى، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى (بيروت: داراحياء التراث العربى، ط 3، 1401 ه. ق)، ج 1، ص 284.
2) . واقدى، پيشين، ص 220.
3) . مجلسى، پيشين، ج 20، ص 25 و 49؛ ر. ك: ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 70؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 39-40؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 285؛ محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الأمم و الملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 3، ص 14.
ابوسفيان نيز به آرايش سپاه و انتخاب پرچمداران پرداخت. در آن زمان «پرچمدار» در ميدان جنگ نقش بسيار بزرگى داشت و از اينرو پرچم را به دست افرادى دلير و شجاع مىسپردند. استقامت و پايدارى پرچمدار و اهتزاز پرچم در رزمگاه، موجب دلگرمى جنگجويان بود، و برعكس، كشتهشدن پرچمدار و سرنگونى پرچم مايۀ تزلزل روحى آنان مىگرديد. ابوسفيان پرچمداران را از ميان قبيلۀ «بنىعبدالدار» (كه به شجاعت مشهور بودند) انتخاب كرد و به آنان گفت:
ما مىدانيم كه شما بنىعبدالدار براى پرچمدارى، شايستهتر از ما هستيد. پرچم را خوب نگه داريد و خاطر ما را از ناحيۀ آن آسوده سازيد. وقتى پرچم سپاهى سرنگون شود، ديگر آن سپاه دوام نخواهد آورد.(1)
روز پانزدهم شوال سال سوم هجرت(2)جنگ آغاز شد و طولى نكشيد كه مسلمانان پيروز شدند و مشركان شكستخورده هزيمت كردند. شكست آنها به علت تحمل تلفات زياد نبود؛ زيرا كل تلفات آنها تا آخر جنگ (براساس بيشترين رقمى كه در اين مورد نقل شده است) از پنجاه نفر تجاوز نمىكرد(3)كه اين تعداد نسبت به تعداد كل سپاه شرك ناچيز بود،
1) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 221؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 106.
2) . مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 18؛ عسقلانى، الأصابة فى تمييز الصحابة، دار احياء التراث العربى، ط 1328، 1 ه. ق، ج 1، ص 354. روز سوم، هفتم، هشتم، نهم و يازدهم شوال نيز گفته شده است. (تاريخالأممو الملوك، ج 3، ص 14؛ وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، ج 1، ص 281.)
3) . ر. ك: السيرةالحلبية، ج 2، ص 547. جمع كشتهشدگان مشركان را 23 و 28 نفر نيز نوشتهاند. (ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 15، ص 54؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 43؛ بلاذرى، انسابالأشراف، ج 1، ص 328.)
بلكه عامل شكست آنها كشتهشدن پرچمدارانشان بود كه نه نفر از آنها به دست تواناى على عليه السلام به هلاكت رسيدند(1)و در اثر سقوط پىدرپى پرچم، روحيۀ خود را از دست داده پا به فرار گذاشتند.(2)على عليه السلام بعدها روى اين موضوع تكيه مىكرد. چنانكه در شوراى شش نفرى كه پس از قتل عمر، براى انتخاب خليفۀ بعدى تشكيل شده بود، اين موضوع را جزء سوابق درخشان خود ياد كرد كه مورد تأييد اعضاى شورا قرار گرفت.(3)
پس از كشتهشدن پرچمداران قريش، صفوف سپاه شرك بههم ريخت و روبه فرار گذاشتند. مسلمانان در حال تعقيب آنان سرگرم جمعآورى غنايم از ميدان جنگ شدند. اكثر تيراندازان با مشاهدۀ اين صحنه به طمع جمعآورى غنائم سنگر خود را رها كردند و به اين پندار كه جنگ خاتمه يافته به اخطار و تأكيد عبداللهبنجبير در مورد فرمان پيامبر اسلام توجه نكردند.(4)
تخلف تيراندازان باعث شد كه وضع جنگ عوض شود؛ زيرا خالدبنوليد با دويست سوار به آن نقطه حمله كرد و عبداللهبنجبير را با حدود ده نفر باقى مانده به شهادت رسانيد و از پشت جبهه به مسلمانان حمله كرد.
از طرف ديگر عَمْرة - دختر عَلْقَمَه و يكى از زنان قريش كه در ميدان جنگ حضور داشتند - پرچم را از زمين برداشت و به اهتزاز در آورد.(5)قريش با مشاهدۀ حملۀ خالد و
1) . شيخ مفيد، الارشاد (قم: المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ط 1، 1413 ه. ق)، ص 88؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 51؛ طبرسى، مجمعالبيان، (شركةالمعارف الاسلامية)، ج 2، ص 496.
2) . طبرى، پيشين، ج 3، ص 17؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 41؛ سمهودى، وفاءالوفاء، ج 1، ص 288؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 26.
3) . صدوق، الخصال (قم: منشورات جامعةالمدرسين فى الحوزةالعلمية، 1403 ه. ق)، ص 560.
4) . آل عمران (3):152.
5) . ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 83؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 17؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 51؛ طبرسى، مجمعالبيان، ج 2، ص 496. حسّانبنثابت - شاعر پيامبر اسلام - به اين مناسبت، طى شعرى قريش را هجو كرد و گفت: اگر آن روز عمره نبود در بازار بردهفروشان به فروش مىرفتيد! (ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 84؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 217.)
برافراشتهشدن پرچم دلگرم شده مجدداً حمله كردند.(1)دراين هنگام چون آرايش نظامى مسلمانان به هم خورده و ارتباط فرماندهان با سربازان قطع شده بود، نتوانستند مقاومت كنند و به سختى شكست خوردند. چند عامل جانبى نيز به اين شكست كمك كرد از آن جمله:
شايعۀ كشتهشدن پيامبر اسلام.(2)
در آن زمان هيچيك از طرفين لباس نظامى خاصى نداشتند و در ميدان جنگ تنها با شعار شناخته مىشدند. وقتى كه قريش مجدداً حمله كردند صفوف مسلمانان آشفتهتر شد و يكديگر را نشناختند و به روى همديگر شمشير كشيدند،(3)بهطورى كه حُسَيْلبنجابر - پدر حُذيقةبنيمان - به دست مسلمانان كشته شد!(4)اما وقتى كه خود را يافتند و مجدداً شعار دادند، اين وضع عوض شد.(5)
باد تغيير جهت داد و تا آن هنگام كه از شرق مىوزيد، از جانب غرب وزيد و جنگ را بر مسلمانان دشوار ساخت.(6)
در هر حال صفوف مسلمانان چنان پريشان شد كه بيشتر آنان هزيمت كردند و عدهاى از كوه بالا رفتند؛ در حالى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله شخصاً در رزمگاه مقاومت مىنمود و فراريان را به پايدارى فرا مىخواند.(7)تنها على عليه السلام و چند تن ديگر در ميدان جنگ باقى
مانده
1) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 41-42؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 82؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 17؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 26-49.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 82؛ پيشين، ج 3، ص 17؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 26-27.
3) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 42؛ ر. ك: وفاءالوفاء، ج 1، ص 286.
4) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 43 و 45؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 93؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 288؛ سيدعليخان مدنى، الدرجات الرفيعة (قم: منشورات مكتبة بصيرتى، 1397 ه. ق)، ص 283.
5) . بلاذرى، انسابالأشراف، تحقيق: محمد حميد الله (قاهره: دارالمعارف، ط 3)، ص 322.
6) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 42.
7) . آلعمران (3):153-154؛ بلاذرى، پيشين، ص 318؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 20؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 47؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 15، ص 23 و 25.
بودند.(1)على عليه السلام در كنار پيامبر شمشير مىزد و چندينبار حملۀ گروههاى دشمن را از پيامبر دفع كرد(2)و با مقاومت و پايدارى بىنظير او صداى غيبى در آسمان احد پيچيد كه:
لا سيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على.(3)
تا اينكه يكى از مسلمانان پيامبر را شناخت و چندتن باقى مانده در صحنۀ جنگ (يا بازگشته پس از فرار) پيرامون حضرت گرد آمدند و در حال جنگ و درگيرى، خود را به دامنۀ كوه احد رساندند(4)و گرد و غبار جنگ فرو نشست.
در اين هنگام ابوسفيان براى تضعيف روحيۀ مسلمانان دست به تهاجم تبليغاتى و جنگ روانى زد و شعار سر داد: اُعْلُ هبل، اعْلُ هبل؛ سرفراز باشى اى هبل! پيامبر فرمود در پاسخ او شعار دهند: الله اعلى و اجلّ؛ خدا برتر و بالاتر است! ابوسفيان گفت: لنا العزّى و لا عُزّيلكم؛ ما بت عزى داريم و شما عزى نداريد. به فرمان پيامبر يكى از مسلمانان در پاسخ او گفت: الله مولانا و لا مولى لكم؛ خدا مولاى ماست و شما مولا نداريد.(5)
در اين جنگ (بنابر مشهور) هفتاد نفر(6)از مسلمانان و از آنجمله حمزه - عموى پيامبر -
1) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 47؛ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 15، ص 21 و 29.
2) . شيخ مفيد، الارشاد (قم: المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، 1413 ه. ق)، ص 89؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 17؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 154؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 250؛ حافظبنعساكر، تاريخ مدينه - دمشق (ترجمه الأمام على بن ابى طالب) تحقيق: محمدباقر المحمودى (بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، ط 1، 1395 ه. ق)، ج 1، ص 150؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 88.
3) . طبرى، پيشين، ج 3، ص 17؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 14، ص 251؛ شيخ مفيد، پيشين، ص 87؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 54، 103، 105 و 107.
4) . طبرى، پيشين، ج 3، ص 19؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 88-89؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 54.
5) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 47-48؛ بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 327؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 24؛ ابنابىالحديد، پيشين، ج 15، ص 30-31؛ ابوسعيد واعظ خرگوشى، شرفالنبى، ترجمۀ نجمالدين محمود راوندى (تهران: انتشارات بابك، 1361 ه. ش)؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 531؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 32 و 45.
6) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 328؛ طبرسى، إعلامالورى (تهران: دارالكتب الاسلامية، ط 3)، ص 82؛ ابوسعيدواعظ خرگوشى، پيشين، ص 346؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 291-292؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 18؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 547.
و مُصعب بن عُمير به شهادت رسيدند.
با آنكه مسلمانان در احد شكست خوردند و نيروى قريش در واقع دست نخورده باقى ماند، و با ارزيابىهاى ظاهرى، اگر آنان به مدينه نيز حمله مىكردند پيروز مىشدند، اما سران قريش در اثر رعب و نگرانى از عاقبت اين اقدام،(1)از آن چشم پوشيدند و روانه مكه شدند.
و به انتقامگيرى از مسلمانان دلخوش كردند كه به تعداد كشتهشدگانشان در بدر، از آنها كشتهاند، درصورتىكه نه آسيبى به مدينه رسيده بود و نه راه تجارتى شام آزاد شده بود.
براى آنكه دشمن گمان نكند كه مسلمانان از پا درآمدهاند، و جرأت حمله به مدينه را پيدا نكند، پيامبر يك روز پس از جنگ، با سربازان اسلام كه غالباً زخمى بودند، مشركان را تا سرزمين «حمراءالأسد» تعقيب كرد و چون اطمينان يافت كه قصد حمله مجدّد ندارند، به مدينه بازگشت.(2)
برخى از آثار و نتايج شكست مسلمانان در جنگ احد عبارتند از:
گرچه مسلمانان در اين جنگ از نظر نظامى شكست خوردند، اما آموختند كه از فرمان پيامبر سرپيچى نكنند و در جنگهاى بعدى، اينگونه نافرمانىها تكرار نشد.
منافقان به فتنهانگيزى برخاستند و از شكست مسلمانان اظهار شادمانى كردند و آنان را مورد سرزنش قرار دادند.(3)
يهود نيز كينۀ خود را آشكار كرده و گفتند: محمد در پى پادشاهى است، هيچ پيامبرى اينگونه شكست نخورده است.(4)
دشمنان اسلام در اطراف مدينه گستاخ شده، درصدد توطئه و فتنهانگيزى برآمدند.
نمونۀ آن تحرك ناكام قبيلۀ بنىاسد براى حمله به مدينه، حادثۀ «رجيع» و «بئر معونه» است.
اينك ترجمۀ برخى از آيات سورۀ آلعمران:
خداوند شما را در «بدر» يارى كرد در حالىكه ناتوان بوديد. پس از خدا پروا كنيد تا شكر نعمت او را بهجا آورده باشيد.
و خدا و پيامبر را اطاعت كنيد تا در خور رحمت شويد.
و سست نشويد و غمگين نگرديد كه شما برتريد اگر مؤمن باشيد.
اگر [در ميدان احد] به شما زخمى رسيد به آن گروه [كافران] نيز در ميدان بدر جراحتى مانند آن وارد گرديد وما اين روزها [ى پيروزى و شكست] را در ميان مردم مىگردانيم تا خدا كسانى را كه ايمان آوردهاند، باز شناسد و از ميان شما شاهدانى بگيرد و خدا ستمكاران را دوست نمىدارد.
آيا پنداشتهايد كه وارد بهشت خواهيد شد درحالىكه خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟!
و شما پيش از آنكه با مرگ [و شهادت در راه خدا] رو به رو شويد، آن را آرزو مىكرديد و اينك [در جنگ احد] آن را ديديد درحالىكه به آن مىنگريستيد.
1) . ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 112.
خداوند وعدۀ خود را به شما [دربارۀ پيروزى بر دشمن] تحقق بخشيد آنگاه كه [در آغاز جنگ] به فرمان او دشمنان را مىكشتيد، تا آنكه سست شديد و [بر سر خالىكردن سنگر در جنگ احد] با يكديگر به اختلاف و نزاع پرداختيد و پس از آنكه آنچه را دوست مىداشتيد [پيروزى بر دشمن] به شما نشان داد، نافرمانى كرديد. بعضى از شما خواهان دنيا بودند و بعض ديگر خواهان آخرت، سپس خداوند شما را [به هزيمت و شكست] از آنان منصرف ساخت تا شما را بيازمايد و او شما را بخشيد و خداوند به مؤمنان فضل و بخشش دارد.
آيا چون آسيبى به شما [در ميدان جنگ] رسيد كه دو چندانش را [در جنگ بدر بر دشمن] رسانده بود، مىگوييد: اين [شكست] از كجا است؟ بگو: از ناحيۀ خود شما است [كه برخلاف فرمان پيامبر، سنگر را رها كرديد]. خداوند بر هرچيز قادر است.(1). همان، ص 340-343؛ محمدبنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 50.
(2) شكست در جنگ احد، اعتبار نظامى مسلمانان را خدشهدار كرد و موجب شد كه دشمنان اسلام در اطراف مدينه جرأت توطئه بر ضدّ مسلمانان را بيابند. انتخاب آن برهه از زمان براى توطئه و طرح حمله به مدينه، به خاطر ضعف نظامى مسلمانان(3)- به پندار آنان - بود. چند نمونه از اين توطئهها عبارت بود از:
اين پيروزى تا حدى اعتبار نظامى مسلمانان را بالا برد و منافقان و يهود و قبايل اطراف مدينه دريافتند كه برخلاف پندار آنان، مسلمانان از پا درنيامدهاند.
به نظر مىرسد كه دو قبيلۀ ياد شده با مشركان مكه سروسرّى داشتند و با استفاده از موقعيت، چنين خيانتى كردند.
آنگاه از بنىعامر براى كشتن همراهان وى كمك خواست. آنان به پاس امان ابوبراء از اين كار
1) . و به گفتۀ برخى شش نفر يا هفت نفر (ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 178؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 194؛ واقدى، پيشين، ج 1، ص 355.)
2) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 354-362؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 55-56؛ ابنهشام، پيشين، ح 3، ص 178-192؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ص 194-195؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 151-152.
3) . به نقلى چهل تن (طبرى، تاريخالأمم والملوك، ج 3، ص 34؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 194؛ واقدى، المغازى، ج 1، ص 347.)
خوددارى كردند. عامربنطفيل با همدستى تيرههايى از قبيلۀ «بنىسُلَيْم» به گروه مبلغان اسلام حمله كرد. آنان ناگريز از خود دفاع كردند و جز كعببنزيد و عَمْروبناميه ضَمْرى همه به شهادت رسيدند.(1)
عمروبناميه كه توسط دشمن اسير و سپس آزاد شده بود در بازگشت به مدينه دو تن از بنىعامر را كه با پيامبر اسلام پيمان داشتند (و وى از آن بىاطلاع بود) كشت.(2)
جنگ با بنى نضير(3)
به دنبال كشتهشدن دو نفر از بنىعامر (همپيمانان پيامبر) توسط عمروبناميه، پيامبر اسلام از اين حادثه اعلام تأسف و اظهار ناراحتى كرد و فرمود: «بايد ديۀ آنها را بپردازم.»(4)از طرف ديگر قبيلۀ بنىعامر طى نامهاى، ديۀ آنها را از پيامبر مطالبه كردند.(5)
چون بنىعامر با قبيلۀ بنىنضير نيز پيمان داشتند، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى جلب يارى آنان جهت پرداخت ديه، با تنى چند از مهاجران و انصار به قلعۀ آنان در حومۀ مدينه رفت و موضوع را با آنان در ميان گذاشت. سران بنىنضير اعلام آمادگى كردند، اما در نهان، شخصى را فرستادند تا از بالاى ديوارى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در كنار آن نشسته بود، سنگى بر سر آن حضرت افكنده او را به قتل رسانند. رسول خدا صلى الله عليه و آله از طريق غيبى از اين توطئه آگاه
1) . طبرى، پيشين، ج 3، ص 33-34؛ طبرسى، مجمعالبيان، (شركة المعارف الاسلامية)، ج 2، ص 533؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 195-196؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 147-148؛ واقدى، پيشين، ص 346-348؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 193؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 51-53.
2) . طبرى، پيشين، ص 34؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 195؛ ابنسعد، پيشين، ص 53.
3) . برخى از مورّخان و سيرهنويسان (برخلاف مشهور) تاريخ اين حادثه را پيش از جنگ احُد و علت آن را امر ديگرى دانستهاند. استاد علامه سيدجعفر مرتضى العاملى اين نقل را ترجيح داده است. (الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج 6، ص 32-44.)
4) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 53؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 195؛ طبرى، تاريخ الأُمم والملوك، ج 3، ص 35؛ واقدى، پيشين، ج 1، ص 352.
5) . واقدى، پيشين، ج 1، ص 352 و 364.
شد(1)و ناگهان آنجا را ترك كرده به مدينه باز گشت و به آنان اخطار كرد كه مدينه را ترك كنند و اجازه داد كه اموالشان را با خود ببرند. آنان مرعوب شده، قصد كوچ كردند؛ اما عبداللهبناُبىّ آنان را به مقاومت دعوت كرد و وعده داد كه در صورت بروز جنگ، با مردان مسلّح به يارى آنان مىشتابد و اگر آنان را از مدينه اخراج كنند او نيز از مدينه بيرون مىرود.(2)
برخى از گزارشهاى تاريخى حاكى است كه پيش از اين حادثه، قريش آنان را به توطئه و جنگ با مسلمانان تحريك مىكردند.(3)و اين تحريكها در اين حادثه بىتأثير نبود.
بنىنضير فريب وعدههاى دروغين عبدالله را خورده و از رفتن سرباز زدند. به دستور پيامبر، ارتش اسلام پانزده روز قلعۀ آنها را محاصره كرد. در اين مدت خبرى از نيروى امدادى نشد!. آنان ناگزير با موافقت پيامبر اسلام، سلاحهاى خود را واگذاشته، اموال و اثاث زندگى را بار شترها كردند و گروهى به اذرعات شام و عدهاى ديگر و از آن جمله رئيس آنها - حُيّىبنأخطب - به خيبر رفتند و خيبريان آنان را به گرمى پذيرفتند و از وى اظهار اطاعت كردند.(4)
چون بنىنضير عملاً بدون جنگ تسليم شدند، اموال آنان به صورت «خالصه»(5)در اختيار پيامبر اسلام قرار گرفت. حضرت بر اساس پيمان برادرى ميان مهاجران و انصار با موافقت انصار، آن را درميان مهاجران تقسيم كرد.(6)
1) . بيهقى، پيشين، ج 2، ص 335؛ واقدى، پيشين، ج 1، ص 366، 365؛ طبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى (تهران: دارالكتب الاسلامية)، ص 88.
2) . حشر (59):11؛ طبرسى، مجمعالبيان (تهران: شركةالمعارف الاسلامية، 1379 ه. ق)، ج 10، ص 264؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 165 و 169.
3) . سمهودى، پيشين، ج 1، ص 298.
4) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 199-203؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 36-39؛ واقدى، المغازى، ج 1، ص 363-380؛ بلاذرى، انسابالاشراف، تحقيق: محمد حميدالله (قاهره: دارالمعارف)، ص 339؛ ر. ك: سمهودى، وفاءالوفاء، ج 1، ص 297-298.
5) . ابنهشام، پيشين، ص 201؛ سمهودى، پيشين، ص 298؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 166 و 173.
6) . سمهودى، پيشين، ص 299؛ ابنهشام، پيشين، ص 201؛ واقدى، پيشين، ج 1، ص 377؛ مجلسى، پيشين، ص 171-172.
خداوند، در قرآن از خيانت و فرجام بنىنضير چنين ياد مىكند:
اوست آن كسى كه از اهل كتاب، كسانى را كه كفر ورزيدند در نخستين اخراج [دستهجمعى]، از منزلهايشان بيرون راند.
آنان گمان نداشتند كه [به اين آسانى] بيرون روند و مىپنداشتند كه دژهايشان در برابر [ارادۀ] خدا مانع آنها خواهد بود، و [لى] خداوند از آنجا كه تصور نمىكردند به سراغشان آمد و در دلهايشان ترس و وحشت افكند [به طورى كه] منزلهاى خود را به دست خويش و به دست مؤمنان ويران مىكردند. پس عبرت بگيريد اى بصيرت داران!
و اگر خدا اين جلاى وطن را بر آنان مقرّر نكرده بود، قطعاً آنها را در همين دنيا عذاب مىكرد، و براى آنان در آخرت [هم] عذاب آتش است. اين [عقوبت] براى آن بود كه آنها با خدا و پيامبرش دشمنى كردند، و هر كس با خدا در افتد [بداند كه] خدا مجازات شديدى دارد.(1)
اين جنگ در شوّال سال پنجم هجرت رخ داد.(2)جنگ از آنجا آغاز شد كه حُيّىبنأخطب و برخى از سرانبنىنضير كه به خيبر پناهنده شده بودند و نيز گروهى از قبيلۀ بنىوائل، در مكه با قريش ديدار كردند و آنان را به جنگ با پيامبر اسلام تشويق نمودند و قول همهگونه يارى و همكارى در اين راه را به آنان دادند.
قريش از آنان پرسيدند: آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟ آنان كه يهودى و خداپرست بودند و طبعاً نمىبايست بتپرستى را تأييد كنند، گفتند: دين شما بهتر از دين محمد است و شما به حق نزديكتريد.
قريش با سخنان آنان دلگرم شده، آمادۀ جنگ گشتند. خداوند اين داورى خصمانۀ آنان را چنين محكوم مىكند:
آيا كسانى را كه بهرهاى از كتاب [آسمانى] به آنان داده شده نديدهاى؟ كه به «جبت» و «طاغوت» ايمان دارند و در بارۀ كافران مىگويند: آنها از كسانى كه ايمان آوردهاند، هدايت يافتهترند؟!
آنها كسانى هستند كه خدا لعنتشان كرده است و هركس را خدا لعنت كند براى او ياورى نخواهى يافت.(1). طبرى، پيشين، ج 3، ص 44؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 225؛(2)
اين داورى كينهتوزانۀ سران يهود به قدرى دور از انصاف و منطق بود كه حتى برخى از يهوديان امروز، آنان را به خاطر اين كار سرزنش مىكنند. دكتر اسرائيل ولفنسون يهودى در كتاب تاريخ يهود در سرزمين عرب مىنويسد:
آنان نمىبايست مرتكب چنين خطاى فاحش بشوند و در برابر سران قريش پرستش بتها را برتر از توحيد اسلامى معرفى كنند اگرچه قريش تقاضاى آنها را رد مىكردند؛ زيرا بنىاسرائيل قرنها حامل پرچم توحيد در ميان ملتهاى بتپرست بودند.(3)
در هر صورت، سران يهود سپس به سراغ قبيلۀ «غَطَفان» رفتند و آنها را دعوت به همكارى درجنگ با مسلمانان كردند.(4)از اين قبيله تيرههاى بنىفزاره، بنىمُرّه و بنى أشْجع اعلام آمادگى كردند.(4) همچنين موافقت قبيلۀ بنىسُلَيْم و بنىاسد را گرفتند.(5)قريش نيز همكارى هواداران و متحدان خود همچون قبيلۀ ثقيف و بنىكِنانه را جلب كرد(6)و بدين ترتيب اتحاد نظامى نيرومندى به وجود آمد و يك سپاه ده هزار نفرى(7)به فرماندهى
1) . نساء
2) :51-52.
3) . محمدحسين هيكل، حياة محمد (قاهره: مكتبة النهضة المصرية، ط 8، 1963 م)، ص 329.
4) . آنان به غطفان وعده دادند كه در برابر اين همكارى، محصول يكسالۀ خرماى خيبر را به آنان بپردازند. (بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 343؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 44.)
5) . محمدبنسعد، پيشين، ج 2، ص 66؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 443؛ ابنشهرآشوب، مناقب آل ابى طالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 197؛ مجلسى، بحارالأنوار، ج 20، ص 197.
6) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 343.
7) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 66؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 46؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 230؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 301؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 200.
ابوسفيان به سوى مدينه حركت كرد.
در راه مدينه حُيّىبناخطب به ابوسفيان وعده مىداد كه قبيلۀ بنىقُريظه را نيز كه داراى هفتصد و پنجاه جنگجو بودند، به نفع سپاه احزاب وارد جنگ مىكند.(1)
قريش و يهوديان باتوجه به سرمايهگذارى عظيم در اين جنگ و فراهمساختن آن همه نيرو، اين جنگ را جنگ سرنوشتساز ارزيابى مىكردند و تصميم داشتند مسلمانان را از صحنۀ روزگار حذف كنند.
پيامبر اسلام از طريق گزارش محرمانۀ قبيلۀ «خُزاعه» كه هوادار مسلمانان بودند، از حركت سپاه احزاب آگاه شد.(2)پس از تشكيل شوراى نظامى به دعوت پيامبر، (گويا با توجه به تجربۀ جنگ احد) هيچكس رفتن به بيرون مدينه را پيشنهاد نكرد و همه در مورد ماندن در شهر توافق كردند.(3)
اطراف مدينه را موانع طبيعى مانند منازل و نخلستانها فرا گرفته بود و مانع نفوذ دشمن به داخل شهر بود.(4)«سلمان» پيشنهاد كرد كه در آن قسمت از اطراف شهر كه چنين مانعى وجود نداشت خندقى حفر شود كه مانع عبور دشمن گردد.(5)با تلاش و كوشش پىگير مسلمانان و رهبرى و شركت عملى و فعّال پيامبر، خندقى غير قابل عبور به سرعت آماده شد.(6)پيامبر اسلام، زنان و كودكان و افراد غير نظامى را در قلعهها و پناهگاههاى داخل شهر
1) . واقدى، پيشين، ج 2، ص 454.
2) . حلبى، انسانالعيون (السيرةالحلبية) (بيروت: دارالمعرفة)، ج 2، ص 631.
3) . شيخ مفيد، الارشاد (قم: المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ط 1، 1413 ه. ق)، ص 96؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 197.
4) . حلبى، پيشين، ج 2، ص 636؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 66.
5) . بلاذرى، پيشين، ص 343؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 66؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 44؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 198؛ طبرسى، اعلام الورى، ص 90؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 218.
6) . به گفتۀ ابنسعد، حفر خندق ظرف شش روز به اتمام رسيد. (الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 67.) پروفسورمحمد حميدالله، دانشمند مسلمان معاصر كه ميدانهاى جنگ رسول اكرم با دشمنان اسلام را چندين بار از نزديك مورد مطالعه و بررسى قرار داده معتقد است كه خندق به شكل N و به طول پنج كيلومتر و نيم بوده است. ر. ك: (رسول اكرم در ميدان جنگ، ترجمۀ سيد غلامرضا سعيدى، (تهران: كانون انتشارات محمدى، 1363 ش)، ص 113-114.) گويا مبناى اين محاسبه اين است كه تعداد رزمندگان اسلام سه هزار نفر بود و هنگام حفر خندق به دستههاى ده نفرى تقسيم شدند و هر دسته چهل ذراع كندند. (طبرى، پيشين، ج 3، ص 45؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 198) كه طبعاً سهم هر نفر چهار ذراع بود كه بالغ بر حدود ششهزار متر (\ 6 كيلومتر) خواهد بود.
مستقر كرد.(1)سپاه اسلام (كه بنا بر مشهور) جمعاً سه هزار نفر بودند،(2)بين خندق و كوه «سَلْع» موضع گرفته و كوه را پشتسر قرار دادند.(3)
فرماندهان سپاه احزاب انتظار داشتند همچون جنگ احد، در بيرون مدينه با مسلمانان روبرو شوند، اما چنين نشد، و چون به پشت دروازۀ شهر رسيدند، با مشاهدۀ خندق دچار بهت و حيرت شدند؛ زيرا استفاده از خندق بهعنوان حيلۀ جنگى در ميان عرب سابقه نداشت(4)از اين رو ناگزير پشت خندق زمينگير شده شهر را محاصره كردند.
محاصره حدود بيست روز طول كشيد و در اين مدت طرفين از دو سوى خندق به سوى يكديگر تيراندازى مىكردند و جنگجويان قريش به منظور ايجاد وحشت در صفوف مسلمانان، به تاختوتاز و حركات نظامى و تيراندازى مىپرداختند.(5)در اثر محاصرۀ شهر توسط دشمن، مسلمانان در تنگنا قرار گرفته و شرايط حساس و شكنندهاى بر شهر حاكم شد كه خداوند آن را چنين تصوير مىكند:
[اى كسانى كه ايمان آوردهايد به خاطر بياوريد] زمانى را كه از بالا و پايين [شهر] شما بر شما وارد شدند [و مدينه را محاصره كردند] و زمانى را كه چشمها خيره شده و جانها به
1) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 67؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 46؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 636.
2) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 66؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 46؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 231؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 200؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 301.
3) . بلاذرى، پيشين، ص 343؛ محمدبنسعد، پيشين، ج 2، ص 66؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 231؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 46؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 301.
4) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 343؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 48؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 41؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 636 و 657.
5) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 67؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 636-637.
گلوگاهها رسيده بود. و گمانهاى گوناگونِ [نابهجا] به خدا مىبرديد. آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و سخت تكان خوردند!.(1)
در اين هنگام حادثۀ ديگرى اتفاق افتاد كه وضع مسلمانان را دشوارتر كرد، و آن عبارت از نقض پيمان عدم تجاوز از سوى قبيلۀ بنىقريظه، و اعلام پشتيبانى از سپاه احزاب بود. خيانت اين قبيله با وسوسهها و شيطنتهاى حُيّىبناخطب صورت گرفت.(2)فاششدن اين توطئه روحيۀ بسيارى از مسلمانان را تضعيف كرد. اما پيامبر صلى الله عليه و آله در تلاش بود تا آثار سوء آن را خنثى سازد.
بنىقريظه تنها به نقض پيمان اكتفا نكردند، بلكه عملاً مرتكب دو خيانت بزرگ ديگر نيز شدند: نخست، رساندن آذوقه و خواروبار به سپاه احزاب بود كه از نظر آذوقه در تنگنا بودند به طورى كه يكبار مسلمانان در ناحيۀ «قبا» به كاروانى حامل خرما، جو و علوفه برخوردند كه از طرف بنى قريظه براى سپاه قريش حمل مىشد و آن را ضبط كردند.(3)ديگرى، ايجاد رعب در درون شهر و در ميان پناهگاههاى زنان و افراد غير نظامى، با يك سلسله عمليات تروريستى بود. روزى يكى از آنان كه تا درون قلعه نفوذ كرده بود، توسط «صفيه» - عمّۀ پيامبر - كشته شد.(4)يك شب بنىقريظه تصميم گرفتند به مركز مدينه حمله كنند. از اين رو حُيّىبناخطب را نزد قريش فرستادند و از آنها خواستند كه هزار نفر از قريش و هزار نفر از غَطَفان در اين عمليات با آنها همكارى كنند. گزارش اين تحركها به پيامبر رسيد و رعب و وحشت شديدى در شهر حكمفرما شد. رسول خدا پانصد نفر رزمنده را مأمور حفاظت از شهر نمود. آنان شبها تا صبح با شعار تكبير، در حال گشت بودند و از محل استقرار غيرنظاميان حفاظت مىكردند.(5)
1) . احزاب (33):10-11.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 67؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 231؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 46-47؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 303؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 200-201.
3) . سمهودى، پيشين، ج 1، ص 304؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 647.
4) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 347؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 462-463؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 50؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 302.
5) . واقدى، پيشين، ج 2، ص 460؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 636. از ابوبكر نقل شده است كه از جنگ احزاب ياد مىكرد و با اشاره به اين خيانت بنىقريظه مىگفت: ما براى كودكان [و زنان] خود در مدينه، از بنىقريظه بيشتر مىترسيديم تا از قريش و غطفان! (واقدى، پيشين، ص 460.)
اما با تمام اين دشواريها، علاوه بر حفر خندق چند عامل مهم ديگر، وضع را به نفع مسلمانان تغيير داد و در نهايت موجب ناكامى سپاه احزاب شد. اين عوامل بدين قرار بود:
نُعَيْمبنمسعود، يكى از افراد قبيلۀ غطفان بود كه به تازگى مسلمان شده بود. او با كسب اجازه از پيامبر كه حيله در جنگ را روا شمرد،(1)پس از ديدار با بنىقريظه و جلب اطمينان آنان به واسطۀ سوابق دوستى كه با آنها داشت، آنان را به خاطر نقض پيمان سرزنش كرد و گفت: وضع شما با سپاه قريش متفاوت است. اگر جنگ به جايى نرسد، آنها به موطن خود برمىگردند، اما شما جايى نداريد كه برويد و اگر جنگ ناتمام بماند، مسلمانان شما را نابود مىكنند. آنگاه پيشنهاد كرد كه چند تن از فرماندهان سپاه احزاب را به صورت گروگان و عامل تضمين ادامۀ جنگ تحويل بگيرند و تا آخر جنگ نگه دارند.
سپس اين موضوع را بهعنوان راز نظامى و تصميم نهانى بنىقريظه به سران قريش و قبيلۀ خويش، غطفان اطلاع داد و اظهار داشت كه بنىقريظه تصميم دارند افرادى را با اين بهانه از شما تحويل گرفته و به نشانۀ حسن نيّت و جبران گذشتهها به [حضرت] محمد تحويل دهند! آنگاه به آنها هشدار داد كه چنين پيشنهادى را نپذيرند! اين نقشه گرفت و بدبينى و اختلاف در ميان اين دو گروه پديد آمد و جبهۀ متحد احزاب از درون متزلزل شد.(2)
گويا قريش از سه جهت در فشار و تنگنا بودند تا هرچه زودتر جنگ را يكسره كنند: اوّل از نظر كمبود آذوقه به علت طول كشيدن جنگ؛ ثانياً سردشدن تدريجى هوا كه در اثر آن در
ارودگاه، زير چادرها در زحمت بودند؛ ثالثاً نزديكشدن ماه ذيقعده كه ماه حرام بود و اگر
جنگ در ماه شوّال يكسره نمىشد، ناگزير بودند جنگ را سهماه متوالى تعطيل كنند.(1)از اينرو تصميم گرفتند به هر قيمت شده بنبست جنگ را بشكنند. بر اين اساس، پنج نفر از قهرمانان لشكر احزاب، اسبهاى خود را به حركت درآورده از نقطۀ تنگ و باريكى به جانب ديگر خندق پريدند(2)و براى جنگ تن به تن هماورد خواستند؛ يكى از آنان قهرمان نامدار و دلاور معروف عرب، عمروبنعبدوَد بود كه به «شهسوار قريش» و «شهسواريليل» شهرت داشت.(3)او پس از عبور از خندق فرياد «هل من مبارز» سر داد، اما هيچ يك از مسلمانان آمادۀ مقابله با او نشد.(4)اين كار چند بار تكرار شد و هر بار تنها على عليه السلام برمىخاست و از پيامبر اجازۀ جنگ مىخواست. سرانجام على عليه السلام با اجازۀ پيامبر به سوى عمرو شتافت. پيامبر فرمود: «تمام اسلام در برابر تمام شرك و كفر قرار گرفته است.»(5)
على عليه السلام در يك جنگ تنبهتن قهرمانانه، عمرو را به هلاكت رساند. با كشتهشدن عمرو، چهار جنگاور ديگر كه همراه او از خندق عبور كرده و منتظر نتيجۀ نبرد على عليه السلام با وى بودند، پا به فرار گذاشتند! و يكى از آنان با اسب در خندق سقوط كرد و توسط مسلمانان كشته شد.(6)
پيامبر اسلام به مناسبت اين شجاعت بزرگ على عليه السلام به او فرمود:
اگر اين كار تو را امروز با اعمال همۀ امت من مقايسه كنند، بر آنها برترى خواهد داشت،
1) . محمد حميدالله، رسول اكرم در ميدان جنگ، ترجمۀ سيدغلامرضا سعيدى، ص 128.
2) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 68؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 470؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 48؛ شيخ مفيد، الارشاد (قم: المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ط 1، 1413 ه. ق)، ص 97؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 203.
3) . او چون در سرزمينى به نام «يليل» به تنهايى بر يك گروه دشمن پيروز شده بود، بدين نام شهرت يافتهبود (بحارالانوار، ج 20، ص 203) او درجنگ بدر زخمى شده بود و به همين علت در جنگ احد حضور نداشت و اينك كه پس از سه سال در جنگ خندق حضور يافته بود، خود را با نشانى، مشخص ساخته بود تاجلب توجه كند. (ابنهشام، السيرة النبوية، ج 3، ص 235؛ طبرى، تاريخالأمم والملوك، ج 3، ص 48؛ ابناثير، الكاملفى التاريخ، ج 2، ص 181.)
4) . واقدى، پيشين، ج 2، ص 470؛ ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم (دار احياء الكتب العربية، 1964 م)، ج 13، ص 291 و ج 19، ص 63؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 203.
5) . برز الاسلام كلّه إلى الشرك كلّه. (ابنابىالحديد، پيشين، ج 19، ص 61؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 215.)
6) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 345؛ محمدبنسعد، پيشين، ج 2، ص 68؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 236؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 48؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 303.
چرا كه با كشتهشدن عمرو، منزلى از منزلهاى مشركان نماند مگر آنكه ذلّتى بر آن وارد شد و منزلى از خانههاى مسلمانان نماند مگر اينكه عزّتى در آن وارد گشت.(1)
به نقل محدث بزرگ اهل سنت، حاكم نيشابورى، پيامبر فرمود: «پيكار علىبنابىطالب در جنگ خندق با عمروبنعبدود، از اعمال امت من تا روز قيامت، حتماً افضل است.»(2)
با كشتهشدن عمرو، سپاه احزاب روحيۀ خود را باختند و آثار شكست در ارودگاه آنها ظاهر گشت و قبايل مختلف هر كدام به فكر بازگشت به زادگاه خود افتادند.(3)
آخرين ضربت را خداوند عالم به صورت امداد غيبى بر آنان وارد آورد و باد سرد و توفان شديدى را شبانه بر آنان مسلط ساخت. طوفان اردوگاه آنان را به هم ريخت و امكان اقامت را سلب كرد و ابوسفيان دستور بازگشت به مكه را صادر كرد.(4)
خداوند از اين نصرت خويش چنين ياد مىكند:
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، نعمت خدا را به ياد آوريد، آنگاه كه لشكرهايى به سراغ شما آمدند ولى ما باد و توفان و لشكرهايى كه آنها را نمىديديد، فرستاديم و خداوند همواره به آنچه مىكنيد، بيناست.
و خداوند، كافران را با دلى پر از خشم [و حسرت] باز گرداند بىآنكه نتيجهاى از كار خود
گرفته باشند و خداوند جنگ را از مؤمنان برداشت و خداوند همواره نيرومند و شكستناپذير است.(5)
1) . ابوالفتح محمدبنعلى الكراجكى، كنزالفوائد (قم: دارالذخائر، 1410 ه. ق)، ج 1، ص 298؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 205، 216.
2) . المستدرك علىالصحيحين، تحقيق: عبدالرحمن المرعشى (بيروت: دارالمعرفة، ط 1، 1406 ق)، ج 3، ص 32.
3) . كراجكى، پيشين، ص 299.
4) . بلاذرى، پيشين، ج 1، ص 345؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 71؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 51-52؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 1، ص 198؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 92؛ سمهودى، پيشين، ج 1، ص 305؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 208-209.
5) . احزاب (33):9 و 25.
با وجود سرمايهگذارى عظيم سران احزاب در اين جنگ و با آن همه نيرو كه فراهم آورده بودند، نتيجۀ اين جنگ براى آنان تلخ و اندوهبار بود؛ زيرا نه به مدينه آسيبى رسيد و نه توانستند راه بازرگانى شام را آزاد سازند. از اينرو اعتبار فرماندهى ابوسفيان خدشهدار شد و عظمت قريش متزلزل گشت. پس از اين جنگ بود كه مسلمانان از حالت تدافعى بيرون آمده قدرت تهاجمى يافتند. پيامبر اسلام فرمود: «از اين پس ما حمله مىكنيم و آنها ديگر نمىتوانند به ما حمله كنند.»(1)و همين گونه هم شد.
پس از عقبنشينى سپاه احزاب، پيامبر مأموريت يافت كه بىدرنگ به سراغ بنىقريظه رفته، كار آنان را يكسره سازد. پيامبر بلافاصله دستور حركت داد و ارتش اسلام عصر همان روز قلعۀ بنىقريظه را به محاصره درآورد. بنىقريظه در قلعۀ خود موضع گرفته، تيراندازى مىكردند و به پيامبر اسلام فحاشى مىنمودند.
پس از بيست و پنج روز محاصره، سرانجام چارهاى جز تسليم نيافتند. قبيلۀ اوس كه قبلاً
با بنىقريظه همپيمان بودند، از پيامبر خواستند كه با متحدان آنان همچون يهود بنىقينقاع (متحدان خزرج) رفتار كند، حضرت فرمود: «بزرگ شما، سعدبنمعاذ در اين مورد داور باشد.» اوسيان و بنىقريظه اين داورى را پذيرفتند. سعد كه چنين مأموريتى يافت طبق
1) . شيخ مفيد، الارشاد، ص 106؛ صحيح بخارى، تحقيق: الشيخ قاسم الشماعى الرفاعى (بيروت: دارالقلم، ط 1، 1407 ه. ق)، ج 5، ص 215؛ كتاب المغازى، باب 146، حديث 593؛ طبرسى، مجمع البيان، ج 8، ص 345؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 209.
2) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 42؛ واقدى، المغازى، ج 2، ص 492؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 264؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 58؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 198. تعداد شهداى اين جنگ بيش از اين نيز نقل شده است. ر. ك: تاريخ پيامبر اسلام، محمد ابراهيم آيتى (تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1361)، ص 372.
3) . واقدى، پيشين، ج 2، ص 496؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 265؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 59؛ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 198. يعقوبى تلفات دشمن را هشت نفر نوشته است. (ج 2، ص 42.)
فرهنگ و سنت جاهلى و قبيلگى مىبايست به نفع بنىقريظه داورى كند، اما او تحت تأثير توصيههاى افراد قبيلۀ خود قرار نگرفت و اعلام كرد كه از سرزنش هيچ سرزنشكنندهاى باك نخواهد داشت. آنگاه پس از أخذ تأييد از طرفين، حكم داد كه مردان آنان كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير و اموالشان به غنيمت گرفته شود. اين حكم به مورد اجرا گذاشته شد.
حُيّىبناخطب، رئيس بنىنضير كه در تشويق آنان به نقض پيمانشان با مسلمانان نقش داشت جزء كشتهشدگان بود؛ زيرا او به بنىقريظه قول داده بود كه در كنار آنها خواهد بود و در صورت شكست، در سرنوشت آنان شريك خواهد شد. وى كه در آخرين لحظات، به خاطر خيانت و فتنهانگيزى، مورد توبيخ قرار گرفته بود، به جاى اعتراف به گناهان و اظهار ندامت، سرنوشت تلخ خود و بنىقريظه را معلول جبر و تقدير حتمى خدا خواند. او به پيامبر اسلام گفت: «من از دشمنى با تو پشيمان نيستم، اما هركس را خداوند خوار سازد خوار مىگردد.» آنگاه خطاب به مردم گفت: «در برابر ارادۀ خداوند باكى نيست، و اين، شكست و ذلّتى قطعى است كه از ناحيۀ خداوند بر بنىاسرائيل مقدر شده است.»(1)
الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 74-78؛ تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 53-58؛ المغازى، ج 2، ص 496-524؛ السيرةالنبوية، ج 3، ص 244-261؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 305-309؛ بحارالانوار، ج 20، ص 233-238.
پيامبر اسلام گروهى از اسيران را توسط يكى از مسلمانان به نجد فرستاد تا از محل فروش آنها اسب و اسلحه براى مسلمانان خريدارى كند.(2)قرآن كريم از فرجام تلخ آنان چنين ياد مىكند:
و خداوند گروهى از اهل كتاب [\ يهود] را كه از آنان [\ مشركان] حمايت كردند از
قلعههايشان پايين كشيد و در دلهايشان رعب افكند [و كارشان به جايى رسيد كه] گروهى را مىكشتيد و گروهى را اسير مىكرديد.
و زمينها و خانهها و اموالشان و زمينى را كه در آن پا ننهاده بوديد، در اختيار شما گذاشت، و خداوند بر هر چيزى تواناست.(3)
1) . جهت آگاهى از تفصيل اين جنگ به مآخذ ياد شده در زير مراجعه شود:
2) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 256؛ طبرى، تاريخ الاُمم والملوك، ج 3، ص 58. پيامبر گروهى را نيزتوسط سعدبنعباده به اين منظور به شام فرستاد. (واقدى، المغازى، ج 2، ص 533.) دربارۀ جنگ خندق و بنىقريظه، علاوه بر منابع ياد شده، ر. ك: تفسير الميزان، ج 16، ص 291-303.
3) . احزاب (33):26-27.
گرچه جزئيات اين قضيه (مانند تعداد مردان جنگى بنىقريظه يا كسانى كه فرمان قتل را اجرا كردند) در ميان مورّخان مورد اختلاف است. اما اصل قضيه از قديم در ميان مورخان مشهور و مسلم بوده و هست. در اينجا بد نيست دو نظريه را دربارۀ اين حكم، مورد بررسى قرار دهيم:
به علاوه پيامبر اسلام مىتوانست به استناد پيمانى كه با آنان داشت آنان را مجازات كند، اما
در برابر خواهش اوسيان، از باب ارفاق، حكميت سعد را پيشنهاد كرد و اين پيشنهاد مورد قبول اوسيان و بنىقريظه قرار گرفت، ديگر جاى اعتراضى باقى نمىماند.
از اين گذشته، اين سؤال مطرح است كه آيا نرمش و گذشت در كجا و در مورد چه كسانى شايسته است؟ آياكسانى كه از انسانيت تنها صورت انسانى را دارند، اما ارزشهاى انسانى را
1) . مونتگمرى وات، محمد فىالمدينة، تعريب: شعبان بركات (بيروت: منشورات المكتبة العصرية)، ص 327. نويسندۀ كتاب 23 سال نيز با اين نويسندگان اروپايى همصدا شده محكوميت بنىقريظه را زير سؤال برده است. او با اين كه به خيانت بزرگ بنىقريظه تصريح مىكند و مىنويسد:
«در جنگ خندق و محاصرۀ مدينه كه كار بر مسلمانان دشوار شده بود و خطر پيوستن بنىقريظه به مهاجمان مكه امرى ممكنالوقوع بود و هرگاه صورت مىگرفت مسلمانان بىترديد دچار شكست قطعى شده و به احتمال قوى به كلى كار، تباه شده و نهضت محمدى از بين مىرفت...» با اين حال اضافه مىكند: «بايستى [!] مورد رأفت يا مداراى محمد قرار گيرند.» (مصطفى حسينى طباطبايى، خيانت در گزارش تاريخ (تهران: انتشارات چاپخش، چ 1، 1366)، ج 3، ص 164-165.)
زيرپا نهادهاند و به هيچ يك از تعهدهاى خويش پاىبند نيستند و وجودشان لبريز از خصومت، كينه و لجاجت است، در خور عفو و مدارا هستند؟!(1)مگر يهوديان بنىنضير به رهبرى حُيّىبناخطب مورد ارفاق قرار نگرفته بودند؟ اما باز دست از توطئه برنداشته و عليه مسلمانان وارد جنگ شدند. چه تضمينى وجود داشت كه حيىبناخطب و كعببناسد، گذشتهها را تكرار نكنند و سپاه بزرگ ديگرى را براى ريشهكن ساختن اسلام و مسلمانان فراهم نسازند؟ آيا ارفاق و رأفت در مورد آنها نوعى «ترحم بر پلنگ تيزدندان» نبود؟
در روزهاى محاصرۀ مدينه، روزى ابوسفيان طى نامۀ تهديدآميزى به پيامبر اسلام نوشت: «سوگند به لات و عُزّى، با اين سپاه به جنگ تو آمدهام و ما مىخواهيم هرگز نيازى به جنگى مجدد نباشد و در اين حمله تو را ريشهكن سازيم، اما اگر [بدون جنگ] به مكه برگرديم، روزى همچون روز احد براى شما پيش خواهيم آورد كه زنان در آن روز گريبان چاك خواهند زد.(2)آيا اگر چنين وضعى پيش مىآمد، بنىقريظه بار ديگر با سپاه احزاب همكارى نمىكردند؟
از اينها گذشته حكم سعد منطبق با دستور تورات است و احتمالاً او به حكم همپيمانى و ارتباط نزديك با يهود، از قوانين جزايى آنها آگاهى داشته است. در تورات چنين آمده است:
هنگامى كه به شهرى پيش مىروى تا آنكه با آن جنگ نمايى به او نداى صلح برسان. و
لازم است اگر تو را جواب صلحآميز بدهند و دروازه را به تو بگشايند كه تمامى قومى كه در آن يافت مىشوند به اداى جزيه تو را بنده شوند. و اگر با تو صلح نكرده با تو جنگ نمايند آن را محاصره نماى. و چون خداوند خدايت آن را به دستت بسپارد تمامى ذكورانش را به دم شمشير بكش. نهايت زنان و اطفال و مواشى و هرچه كه در شهر
1) . برخى از مذاكرات محرمانۀ بنىقريظه در آخرين روزها (همچون پيشنهاد كعببناسد مبنى بر كشتنزنان و كودكانشان و سپس جنگ با مسلمانان) و نيز پارهاى از رفتارها و عكسالعملهاى آنان در آستانۀ اعدام، از اوج خشونت، بىرحمى و لجاجت آنها پرده برمىدارد چنانكه يكى از آنان طبق درخواست بعضى از مسلمانان از محضر پيامبر، (همراه همسر و فرزندانش) مورد عفو آن حضرت قرار گرفت اما او دست از لجاجت نكشيد و مرگ را انتخاب كرد! (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 253-254.)
2) . واقدى، المغازى، ج 2، ص 492.
يافت شود، يعنى تمامى غنايمش را براى خودت به يغما ببر تا غنايم دشمنان خود را كه خداوند خدايت به تو مىدهد، بخورى.(1)
در ماه شعبان سال ششم(4)به پيامبر اسلام گزارش رسيد كه حارثبنابى ضِرار - رئيس بنىالمصطلق (تيرهاى از قبيلۀ خُزاعه) - افراد قبيلۀ خود و افرادى از عرب آن ناحيه را جهت
حمله به مدينه آماده مىكند. پيامبر صلى الله عليه و آله ارتش اسلام را بسيج كرد و تا كنار چاه «مُرَيْسيع»(5)در
1) . تورات، ترجمۀ وِلْيَم كِلِن قِسّيس اكّسِى، لندن، 1327 هجرى، سِفْر مثنّى، فصل بيستم. براى آگاهى بيشتر از مدارك سعد در اين حكم، ر. ك: جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 2، ص 154-157؛ مصطفى حسينى طباطبايى، خيانت در گزارش تاريخ، ج 3، ص 161-173.
2) . سيدجعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام تا پايان امويان (تهران: مركز نشر دانشگاهى، چ 6، 1365)، ص 73-75.
3) . سيدعلى مير شريفى، نگرشى كوتاه به غزوۀ بنىقريظه، مجلۀ نور علم، شماره 11 و 13.
4) . گروهى از مورخان همچون بلاذرى، واقدى، و محمدبنسعد اين غزوه را از حوادث سال پنجم مىدانندو به همين جهت آن را پيش از جنگ احزاب نوشتهاند. برخى قراين، صحت نظر آنان را تأييد مىكند. (ر. ك: السيرةالنبوية، ج 3، ص 302، پاورقى؛ وفاءالوفاء، ج 1، ص 314.)
5) . به همين مناسبت اين غزوه، غزوۀ «مريسيع» نيز ناميده مىشود.
منطقۀ ساحلى درياى سرخ پيش رفت. در اين منطقه، جنگ درگرفت و بنىالمصطلق به سرعت شكست خوردند و اموال و اسيران فراوانى از آنان به دست مسلمانان افتاد.(1)
جُوَيْرِيه - دختر حارث - جزء اسيران بود. حارث براى آزادى دخترش، در مدينه به حضور پيامبر رسيد و چون حضرت از طريق غيبى به او خبر داد كه وى دو تا از شترها را كه براى سربهاى دخترش مىآورده، در راه پنهان كرده، مسلمان شد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جويريه را آزاد كرد و سپس با او ازدواج نمود.(2)
مسلمانان به احترام پيامبر، اسيران را كه اينك خويشان همسر او محسوب مىشدند، آزاد كردند. از اين رو از جويريه بهعنوان بابركتترين زن نسبت به خويشانش ياد مىكردند.(3)اين ازدواج را مىتوان نمونهاى از ازدواجهاى پيامبر اسلام شمرد كه ثمرات اجتماعى دربر داشت و بنا به ملاحظاتى فراتر از جنبههاى شخصى صورت گرفت.
در سال ششم هجرت، پيامبر اسلام تصميم گرفت براى انجام «عمره» عازم مكه شود.
مسلمانان از هنگام هجرت تا آن روز موفق به انجام دادن حج يا عمره نشده بودند. اين سفر مذهبى علاوه بر جنبههاى معنوى، نوعى نمايش مذهبى بود كه آثار تبليغى داشت؛ زيرا هم توجه زائران و حاضران در مكه را به خود جلب مىكرد و هم فزونى ياران پيامبر را نشان مىداد. و نيز نشانۀ آن بود كه حج و عمره كه در ميان مشركان، از مراسم مذهبى بزرگ و بسيار مقدس بود، در آيين محمد صلى الله عليه و آله نيز پذيرفته شده و يك «عبادت» شمرده مىشود و اين، در
جلب قلوب و عواطف آنان بىتأثير نبود. و اگر قريش از اداى عمره جلوگيرى مىكردند در افكار
1) . ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 302-308؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 63-66؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 281-290.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 308؛ مفيد، الأرشاد (قم: المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، ط 1، 1413 ه. ق)، ص 118-119؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 1، ص 201.
3) . ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 307-308؛ واقدى، پيشين، ج 1، ص 411؛ طبرسى، اعلامالورى (تهران: دارالكتب الإسلامية)، ص 94. در بعضى از منابع تاريخى، اين ازدواج به گونهاى ديگر گزارش شده است.
عمومى به زيان آنان تمام مىشد؛ زيرا قريش كه كليددار كعبه بودند، همواره مشوّق حجاج بودند، از آنان پذيرايى مىكردند، و اين را از افتخارهاى خود مىشمردند، اينك اگر مانع ورود مسلمانان به مكه مىشدند، موجب نفرت مردم از آنان مىشد و همه مىدانستند انگيزۀ اين كار جز لجاجت با مسلمانان نيست.(1)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در ماه ذيقعده همراه هزار و هشتصد نفر(2)روانۀ مكه شد. در اين سفر به دستور پيامبر، مسلمانان جز يك شمشير (كه در آن زمان هر مسافرى همراه داشت) سلاحى حمل نكردند و نيز شتران قربانى را از مدينه همراه بردند تا قريش بدانند كه آنان قصد جنگ ندارند.
قريش از حركت پيامبر اسلام آگاه شدند و تصميم گرفتند از ورود آنان به مكه جلوگيرى كنند و به دنبال آن با نيروى نظامى از مكه بيرون آمدند. پيامبر ناگزير در سرزمين «حُديبيّه» متوقّف شد. قريش چندين بار پيك نزد پيامبر فرستاده از هدف او جويا شدند و هر بار حضرت فرمود: «ما قصد جنگ نداريم و به قصد عمره آمدهايم.» با اين حال قريش همچنان به شدت از ورود آنان به مكه جلوگيرى كردند و كار به بنبست رسيد.
سرانجام پيامبر، عثمانبنعفّان را نزد آنان فرستاد تا هدف او را براى قريش تشريح كند.
بازگشت عثمان به طول كشيد و شايع شد كه او راكشتهاند.(3)در اين هنگام پيامبر ياران خود
1) . چنان كه وقتى قريش از ورود مسلمانان به مكه جلوگيرى كردند، يكى از بزرگان مكه به نام حُلَيْس بن علقمه تهديد كرد كه اگر قريش به اين كار ادامه دهند، او قبيلۀ خود را براى جنگ با قريش بسيج خواهد كرد. (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 326؛ طبرى، تاريخالأمم والملوك، ج 3، ص 75؛ محمدبنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 96؛ حلبى، السيرةالحلبية، ج 2، ص 696.)
2) . كلينى، الروضة منالكافى (تهران: دارالكتب الإسلامية، 1362)، ص 322. تعداد همسفران پيامبر راهفتصد، هزار و سيصد، هزار و چهار صد و بيست و پنج، هزار و ششصد و هزار و هفتصد نفر نيز نوشتهاند. (السيرةالحلبيّة، ج 2، ص 689؛ المغازى، ج 2، ص 614؛ الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 95، 98؛ تاريخ الأمم والملوك، ج 3، ص 72؛ السيرةالنبوية، ابنهشام، ج 3، ص 332؛ مجمع البيان، ج 9، ص 110.)
3) . المغازى، ج 2، ص 602.
را زير درختى جمع كرد و با آنان «پيمان پايدارى» بست.(1)پس از اتمام پيمان معلوم شد خبر قتل عثمان صحت نداشته است. اين پيمان چون زير يك درخت بسته شد و خداوند از شركتكنندگان آن اعلام رضايت و خشنودى كرده است،(2)«بيعت رضوان» و نيز «بيعت شجره» ناميده شده است.
پس از بازگشتِ بىنتيجۀ عثمان، سرانجام سُهيلبنعمرو به نمايندگى از طرف قريش نزد پيامبر آمد و با آن حضرت به مذاكره پرداخت اما انصراف مسلمانان از عمره در آن سال را پيششرط هرگونه گفتوگو از طرف مشركان اعلام كرد.(3)اين گفتوگو به عقد پيمان مشهور «صُلح حُديبيه» انجاميد كه مفاد آن بدين قرار بود:
متاركۀ جنگ بين طرفين به مدت ده سال و امنيت مردم و خوددارى آنان از تعرّض به يكديگر؛
محمد و مسلمانان در آن سال وارد مكه نشوند. اما در سال آينده قريش همان موقع از مكه بيرون روند و مسلمانان مدت سه روز وارد مكه شده، عمره انجام دهند؛ مشروط بر اين كه سلاحى جز سلاح مسافر، يعنى شمشير همراه نداشته باشند؛(4)
اگر كسى از قريش بدون اجازۀ ولىِّ خود نزد محمد برود بايد او را به مكه برگرداند و اگر كسى از همراهان محمد نزد قريش برود، قريش او را برنمىگردانند؛
هر قبيله آزاد است كه همپيمان محمد باشد يا همپيمان قريش (در اينجا قبيلۀ خُزاعه
اعلام همپيمانى با مسلمانان، و بنوبكر، اعلام همپيمانى با قريش كردند)؛
1) . ابنهشام، پيشين، ص 330؛ طبرى، پيشين، ص 78؛ ابنسعد، پيشين، ص 97، 99؛ بلاذرى، انساب الأشراف، ج 1، ص 350؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 96.
2) . «لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ المُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِنَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهمْ فَتْحاًقَرِيباً.» (فتح (48):18)
3) . طبرى، پيشين، ص 78؛ ابنهشام، پيشين، ص 331.
4) . براساس اين ماده، پيامبر اسلام و مسلمانان در سال هفتم هجرت عمره انجام دادند كه «عمرةالقضاء» ناميده شده است.
طرفين به يكديگر خيانت نخواهند كرد و با دشمن طرف مقابل همكارى نخواهند نمود و اظهار دشمنى نخواهند كرد؛(1)
پيروى از اسلام، در مكه آزاد خواهد بود و هيچكس به خاطر پيروى از دين خاصى، مورد آزار و نكوهش قرار نخواهد گرفت؛(2)
هركس از اصحاب محمد براى حج يا عمره يا تجارت به مكه برود، جان و مالش در امان خواهد بود و هركس از قريش در راه سفر به مصر يا شام از مدينه عبور كند، جان و مالش در امان خواهد بود.(3)
پس از توافق بر سر اصول پيمان صلح، هنگامى كه على عليه السلام به املاى پيامبر، متن پيمان را مىنوشت، نمايندۀ قريش با نوشتن بسمالله الرحمن الرحيم در بالاى پيماننامه، و نيز نگارش عنوان «رسولالله» به دنبال نام پيامبر مخالفت كرد و مذاكره بر سر اين موضوع به طول انجاميد، و سرانجام رسول خدا بنا به مصالحى كه اين پيمان دربر داشت، ناگزير موافقت كرد و به على عليه السلام كه از پاككردن عنوان رسولالله اكراه داشت، فرمود: «چنين وضعى براى تو نيز پيش خواهد آمد و ناچار به آن تن خواهى داد.»(4)و اين پيشگويى با حذف عنوان
«اميرالمؤمنين» از آخر نام
1) . متن عربى اين بند از پيمان چنين است: لا إسلال و لا إغلال و ان بيننا و بينهم عيبة مكفوفة. إسلال به معناى سرقت پنهانى، حمايت و پشتيبانى از كسى بر ضد كسى و نيز به معناى شبيخون است. (ابناثير، النهاية فى غريب الحديث والأثر، ج 2، ص 392، مادۀ سل.) بر حسب قراين، در اينجا معناى دوم مقصود است (احمدى ميانجى، مكاتيبالرسول، ج 1، ص 277) به همين جهت (برخلاف برخى از مورخان معاصر) آن را سرقت ترجمه نكرديم.!
2) . طبرسى، پيشين، ص 97؛ بلاذرى، پيشين، ص 350-351؛ ابنهشام، پيشين، ص 332؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 97؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 352؛ و ر. ك: الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 97، 101، 102.
3) . طبرسى، اعلامالورى، ص 97؛ حلبى، السيرةالحلبية، ج 2، ص 77؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 350 و 352.
4) . طبرسى، مجمعالبيان، ج 9، ص 118؛ مجلسى، پيشين، ج 20، ص 334، 350. براى آگاهى بيشتر دربارۀپيمان صلح حديبيه ر. ك: مكاتيبالرسول، على احمد يميانجى، ج 1، ص 275 و 287؛ كتاب وثائق، تأليف محمد حميدالله، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى، (تهران: چاپ و نشر بنياد، چاپ اول، 1365)، ص 66 و 68.
على عليه السلام در جريان حَكَميّت در جنگ صفّين، به اصرار معاويه، عينيت يافت.(1)
مسلمانان چون نمىتوانستند آثار و نتايج درخشان اين پيمان را در آينده دريابند، آن را شكست مىپنداشتند.(2)برخى از آنان سماجت نشان مىدادند(3)تا رسول خدا را از امضاى آن منصرف كنند؛ اما چنان كه پيامبر اسلام پيشبينى مىكرد، اين پيمان آثار و نتايج سياسى - اجتماعى متعددى در پى داشت. برخى از آنها عبارت بودند از:
به رسميت شناختهشدن مسلمانان از طرف مشركان با امضاى پيمان مشترك، درحالىكه مشركان تا آن زمان مسلمانان را بهحساب نمىآوردند و در صدد نابودى آنان بودند.
ديوار آهنينى كه ميان مشركان و مسلمانان به وجود آمده بود، فرو ريخت و در اثر رفت و آمد بين مكه و مدينه و ارتباط و گفتوگوى آزادِ افراد دو طرف، گروه فراوانى از مشركان با شنيدن سخنان و استدلالهاى مسلمانان به اسلام گرايش پيدا كردند، بهطورىكه تعداد
مسلمانشدگان پس از اين پيمان تا فتح مكه به اندازۀ مجموع مسلمانان قبلى يا فزونتر از آنها
1) . نصربنمزاحم، پيشين، ص 508-509؛ طبرسى، پيشين، ص 97؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى (النجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 179؛ ابوحنيفۀ دينورى، الاخبارالطوال، تحقيق: عبدالمنعم عامر (قاهره: دار احياء الكتب العربية، 1960 م)، ص 194؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ (بيروت: دار صادر)، ج 3، ص 32؛ حلبى، پيشين، ص 708.
2) . مجلسى، پيشين، ج 20، ص 350.
3) . واقدى، المغازى، ج 2، ص 607؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 331؛ طبرى، تاريخالامم والملوك، ج 3، ص 97؛ حلبى، السيرةالحلبية، ج 2، ص 706. مخالفت صريح برخى از مسلمانان با ارادۀ جدى پيامبر در اين حادثه، نشانۀ نوعى خودرأيى و اجتهاد بىمورد آنها در برابر امر پيامبر و در واقع امر خدا بود. اين نوع حركت كه بعدها نيز چند بار از طرف چند تن از ياران پيامبر تكرار شد، سرچشمۀ حوادث تلخ و مشكلاتى در تاريخ اسلام گرديد درحالىكه لازمۀ مسلمانى اطاعت و پيروى از امر خدا و پيامبر و تسليم در برابر ارادۀ آنهاست؛ چنان كه خداوند مىفرمايد: «وَماكانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضىَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً.» (احزاب (33):36.)
شد.(1)در اين زمينه كافى است بدانيم كه همراهان پيامبر در اين سفر از هزار و هشتصد تن تجاوز نمىكرد، درحالىكه دو سال بعد در فتح مكه تعداد سربازان اسلام بالغ بر دههزار نفر بود. امام صادق عليه السلام با توجه به اين تغيير چشمگير اوضاع به نفع اسلام مىفرمود: «هنوز مدت [دو سالۀ آرامش و] صلح سپرى نشده بود كه نزديك بود اسلام تمام مكه را فراگيرد.»(2)
چنانكه خواهيم گفت دعوت سران و زمامداران آن روز جهان به اسلام پس از صلح حديبيه صورت گرفت.
اين پيمان با توجه به اين آثار و نتايج درخشان، پيروزى بزرگى براى مسلمانان به شمار مىآمد، چنان كه سورۀ «فتح» در بازگشت از حديبيه، در راه مدينه، بر پيامبر نازل شد(3)و خداوند اين صلح را «فتح آشكار» اعلام كرد.(4)
1) . ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 336؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 81؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 721.
2) . طبرسى، اعلامالورى، ص 98؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 20، ص 363.
3) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 104، 105؛ ابنهشام، پيشين، ج 3، ص 334؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 98؛ حلبى، پيشين، ص 714.
4) . «إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتحاً مُبِيناً.»
فصل اول: دعوت جهانى
فصل دوم: گسترش اسلام
فصل سوم: حجّةالوداع و رحلت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
گرچه آيين اسلام، در جزيرةالعرب و در ميان قوم عرب ظهور كرد و حضرت محمد صلى الله عليه و آله خود از نژاد عرب بود، اما اسلام يك كيش محلى و مخصوص قوم عرب نبود. گواه اين معنى اين است كه در آيات قرآن، قريش يا عرب مورد خطاب واقع نشدهاند، بلكه مخاطب قرآن، ناس (\ مردم) و در مواردى كه پيام، مخصوص پيروان اسلام است و وظايفى از آنها خواسته شده، مخاطب، مؤمنانند و پيامبر اسلام نيز از سالهاى نخست بعثت و در دوران دعوت مكه، آيين خود را جهانى اعلام كرد. تعدادى از آيات قرآن، به روشنى پيام جهانى در بر دارد. نمونههايى از آنها عبارتند از:
«بگو: اى مردم! من فرستادۀ خدا به سوى همۀ شما هستم....»(1)
«و ما تو را جز [به سمت] بشارتگر و هشدار دهنده براى تمام مردم، نفرستاديم.»(2)
«درحالىكه اين [قرآن] جز يادآورى [و اندرز] براى جهان نيست.»(3)
«اين [كتاب] جز اندرز و قرآنى روشن نيست تا افرادى را كه زندهاند بيم دهد.»(4)
«او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و آيين حق فرستاد تا آن را بر همۀ آيينها پيروز گرداند.»(5)
1) . «قُلْ يا أَيُّهاَ النّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إلَيْكُمْ جَمِيعاً.» (اعراف (7):158.)
2) . «وَ ما أَرْسلْناكَ إلاّ كافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً.» (سبأ (34):28.)
3) . «وَ ما هُوَ إلاّ ذِكْرٌ لِلعالَمِين.» (قلم (68):52.)
4) . «إنْ هُوَ إلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيّاً...» (يس (36):69، 70.)
5) . «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدى وَ دِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلىَ الدِّينِ كُلِّهِ...» (توبه (9):33.)
اين آيات، همه جزء سورههاى مكى است و نشان مىدهد كه عموميت دعوت پيامبر اسلام، از همان دوران تبليغ در مكه مطرح بوده است. اما با وجود اين دلايل و شواهد روشن، برخى از اروپاييان همچون «گلدزيهر» ادعا كردهاند كه فراگيرى و عموميت رسالت محمد، بعدها به وجود آمد و اصول تعليمات نخستين او بيش از نياز بعضى از عرب زمان حيات او نبود. [!](2)با توجه به آنچه گفتيم بىپايگى اين سخن روشن مىگردد و نيازى به بحث بيشتر ندارد.
اگر پيامبر اسلام در سالهاى دعوت در مكه و چند سال پس از هجرت، گامى در جهت گسترش اسلام در خارج از جزيرةالعرب برنداشت، به خاطر آن بود كه كارشكنىها و دشمنىهاى مشركان مكه، يهود و دشمنان ديگر فرصت چنين كارى را نمىداد. اما پس از پيمان صلح حديبيه كه فكر او از ناحيۀ خطر حملۀ قريش آسوده گشت و آرامش نسبى در مدينه حكمفرما شد، در ذيحجۀ سال ششم يا محرم سال هفتم هجرت، طى نامههايى كه به شاهان و زمامداران آن روز جهان نوشت، آنان را به اسلام دعوت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در يك روز شش نامه توسط شش تن از ياران خود به زمامداران بزرگ آن روز جهان فرستاد كه عبارت بودند از:
نجاشى، پادشاه حبشه؛ قيصر روم؛ خسرو پرويز، پادشاه ايران؛ مُقَوْقِس، پادشاه مصر؛ حارثبنابى شِمْر غسّانى، حاكم شام و هَوْذَةَ بن على، پادشاه يمامه.(3)البته اين، طليعۀ دعوت جهانى پيامبر اسلام بود و نامههاى دعوت زمامداران جهان محدود به اين شش نامه نبود، بلكه حضرت از آن روز تا هنگام وفات، بهتدريج پيكهاى ديگرى به اطراف جهان فرستاد.(4)مضمون نامهها
1) . وَ ما أَرْسَلْناكَ إلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ.» (انبياء (21):107.)
2) . ر. ك: محاكمۀ گلدزيهر صهيونيست، محمد غزالى مصرى، ترجمۀ صدر بلاغى (تهران: حسينيۀ ارشاد، 1363)، ص 79-80.
3) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 1، ص 258-262.
4) . على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول، ج 1، ص 31. ابنهشام نامههاى حضرت را ده تا (السيرةالنبويّة، ج 4، ص 254)، يعقوبى مجموع نامههاى تبليغى پيامبر را بالغ بر سيزده نامه (تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 66-67) و مسعودى در كتاب التنبيه والأشراف، (ص 236-237) شش نامه مىداند. يكى از محققان معاصر، مجموع آنها را سى و دو نامه مىداند. (احمد صابرى همدانى، محمد و زمامداران، (قم: دارالعلم، چ 2، 1346.)
مشابه هم بود و همۀ آنها با عباراتى ساده، بىتكلّف، صريح و قاطع نوشته شده بود. البته عكسالعمل زمامداران جهان، در برابر اين دعوت، يكسان نبود.
خيبر مجموعه چند قلعه بود كه مردم آن به كشاورزى و دامدارى اشتغال داشتند. به علت استعداد خوب كشاورزى منطقه، از آن بهعنوان «انبار غلّۀحجاز»(1)ياد مىشد. خيبريان وضع اقتصادى خوبى داشتند، حجم فراوان ذخيرۀ غذايى خواروبار و سلاح و مهمّاتى كه پس از سقوط قلعهها به دست مسلمانان افتاد، حكايت از اين موضوع داشت. ساختمان و استحكامات نظامى قلعهها نيز مقاوم و استوار بود و تعداد مردان جنگى آنها بالغ بر ده هزار نفر مىشد.(2)به همين دليل خود را نيرومندتر از آن مىدانستند كه مسلمانان جرأت جنگ با آنان را داشته باشند.(3)
چنانكه در جريان جنگ بنىنضير و خندق، گفته شد، يهوديان خيبر از هر فرصتى براى ضربهزدن بر حكومت نوبنياد اسلامى استفاده مىكردند و خيبر به كانون دائمى فتنه و توطئه برضد اسلام تبديل شده بود. سران بنىنضير نيز پس از شكست نظامى در مدينه به خيبريان پيوسته و با آنان به همكارى پرداختند.
در سال ششم هجرت، سلّام بن ابى الحُقَيق از سران بنىنضير كه رياست يهود خيبر را بهدست آورده بود، با گردآورى قبيلۀ غَطَفان و ديگر قبايل مشرك، نيروى بزرگى را براى جنگ با مسلمانان فراهم ساخت. بهدنبال اين فتنهانگيزيها و قتل وى توسط مسلمانان، خيبريان بهجاى او اُسير بنزارم(4)را به رياست خود برگزيدند. او نيز به دشمنى با اسلام و تحريك اين قبايل پرداخت.(5)
1) . واقدى، المغازى، تحقيق: مارسدن جونس، ج 2، ص 634؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 360.
2) . واقدى، پيشين، ص 637، 703. يعقوبى تعداد آنها را بيست هزار نفر نوشته است. (ج 2، ص 46.)
3) . واقدى، پيشين، ص 637.
4) . يُسيرمبنرِزام يا رازم نيز ضبط شده است. (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 266.)
5) . ابنسعد، الكبرى، ج 2، ص 91-92.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى رفع دشمنىها و خصومتهاى گذشته پيشگام شد و گروهى را به سرپرستى عبدالله بن رواحه نزد وى فرستاد و در صدد جلب موافقت او برآمد. او كه همراه عبدالله با گروهى از يهود عازم مدينه بود، در نيمه راه پشيمان شد و در صدد قتل وى برآمد.
در اثر درگيرى بين طرفين، او و همراهانش كشته شدند(1)و بدين ترتيب كوششهاى صلحطلبانۀ پيامبر نافرجام ماند.
علاوه بر اين توطئهها و فتنهانگيزىها، به گفتۀ يكى از مورخان معاصر، اين نگرانى وجود داشت كه يهود خيبر با سابقۀ دشمنى كه با مسلمانان داشتند و به انگيزۀ تلافى شكست بنىقينقاع و بنىنضير و بنىقُريظه، آلت دست امپراتورى ايران يا روم قرار گيرند و حملهاى بر ضد مسلمانان تدارك ببينند.(2)
از اينرو پيامبر اسلام پس از برقرارى پيمان صلح حديبيه كه از خطر جنوب آسوده خاطر شد، در اوايل سال هفتم با هزار و چهارصد نفر رزمنده(3)بهمنظور خلعسلاح يهوديان خيبر بهسوى شمال حركت كرد و مسير ارتش اسلام را چنان انتخاب نمود كه ارتباط قبيلۀ نيرومند غَطَفان، همپيمان خيبريان را با آنان قطع كرد و امكان همكارى اين دو گروه را سلب نمود.(4)با استفاده از اصل «غافلگيرى دشمن»، قلعههاى خيبر، شبانه به محاصرۀ ارتش اسلام درآمد و سران يهود با روشنشدن هوا از خطر آگاه شدند.
جنگ مسلمانان با خيبريان جنگى نابرابر بود؛ زيرا آنان در دژهاى محكم سنگر گرفته و دروازهها را بسته بودند و با گماشتن نگهبانان بر فراز برجها و ديوارها، با تيراندازى و پرتاب سنگ مانع نزديكشدن سربازان اسلام به ديوار قلعهها مىشدند؛ چنان كه در يك حمله،
پنجاه نفر از سربازان اسلام زخمى شدند.(5)
از طرف ديگر آنها آذوقۀ كافى در اختيار داشتند، ولى با طول كشيدن محاصره، مسلمانان دچار كمبود آذوقه شدند. سرانجام با سختىها و دشواريهاى فراوان، قلعهها يكى پس از ديگرى سقوط كرد، اما آخرين قلعه به نام «قموص» كه فرمانده آن مرحب، قهرمان سلحشور مشهور يهودى بود، همچنان مقاومت مىكرد و رزمندگان اسلام از تسخير آن ناتوان بودند.
روزى پيامبر اسلام پرچم را به دست ابوبكر و روز بعد به عمر داد و يك ستون نظامى در اختيار آنها قرار داد و هر دو نفر، بدون اينكه پيروزى به دست آورند، به اردوگاه ارتش اسلام بازگشتند.(1)رسول خدا با مشاهدۀ اين وضع فرمود:
فردا اين پرچم را به دست كسى خواهم داد كه خداوند، اين دژ را به دست او مىگشايد، كسى كه خدا و رسول خدا را دوست مىدارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مىدارند، او فرار كننده نيست.
آن شب ياران پيامبر اسلام هركدام آرزو مىكردند كه فردا پيامبر پرچم را به او بسپارد.
هنگامى كه آفتاب طلوع كرد، رسول خدا فرمود: على كجاست؟ عرض كردند: به درد چشم شديد دچار شده و به استراحت پرداخته است. پيامبر، على را خواست و با كرامت، چشم او را شفا بخشيد و آنگاه پرچم را بهدست او سپرد و فرمود: «به سوى آنان حركت كن و چون به قلعۀ آنان رسيدى نخست آنان را به اسلام دعوت كن و آنچه را كه در برابر خدا وظيفه دارند (كه از آيين حق الهى پيروى كنند) به آنان يادآورى كن، به خدا سوگند اگر خدا يك نفر را به دست تو هدايت كند، بهتر از اين است كه داراى شتران سرخموى(2)باشى.»(3)
صحيح بخارى، تحقيق: الشيخ قاسم الشماعى الرفاعى (بيروت: دارالقلم، ط 1، 1407 ه. ق)، ج 5؛ كتاب المغازى، باب 155، ص 245؛ صحيح مسلم، بشرح النوى (بيروت: دارالفكر، 1401 ه. ق)، ج 15، ص 176، 177؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 110، 111؛ صدوق، كتاب الخصال (قم: منشورات جماعةالمدرسين، 1403 ه. ق)، ص 311 (باب الخمسة)؛ طبرى، تاريخ الأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 3، ص 93؛ شيخ سليمان قندوزى حنفى، ينابيع المودة (بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات)، ج 1، ص 47؛ ابناثير، الكاملفى التاريخ (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 219؛ ابنعبدالبرّ، الإستيعاب فى معرفة الأصحاب، (درحاشيۀ الإصابة) ج 3، ص 36؛ حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين (بيروت: دارالمعرفة، 1406 ه. ق)، ج 3، ص 109؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 349؛ ابنحجر هيتمى مكى، الصواعق المحرقة، مكتبةالقاهرة، 1385 ه. ق)، ص 121؛ واقدى، المغازى، ج 2، ص 635؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 46؛ ابنكثير، البداية والنهاية، ج 4، ص 186؛ حلبى، انسان العيون (السيرةالحلبية)، ج 2، ص 733-736؛ ابوجعفر محمدبنحسن طوسى، الأمالى (قم: دارالثقافة، 1414 ه. ق)، ص 380.
على عليه السلام1) . طبرى، تاريخ الأمم والملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 3، ص 93؛ ابن هشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 349؛ ابنكثير، البداية والنهاية (بيروت: مكتبةالمعارف، ط 2، 1977 م)، ج 4، ص 186.
2) *. شتران سرخموى مرغوبترين و گرانترين شترها بود واين تعبير كنايه از مال و ثروت فراوان بود.
3) . اين گفتار پيامبر اسلام و مأموريت على عليه السلام با اندكى اختلاف در الفاظ و تعبيرات، در منابع ياد شده در زير نقل شده است:
رهسپار مأموريت شد و با يك نبرد قهرمانانه مرحب را به قتل رساند و با شجاعت بىنظير، آن قلعۀ محكم و مقاوم را فتح نمود.
چنانكه ملاحظه شد در فتح خيبر و سقوط اين كانون بزرگ توطئه و فتنه، چند عامل، از جمله فرماندهى شايستۀ پيامبر، تاكتيكهاى نظامى او (همچون غافلگيرى دشمن و كسب اخبار و اطلاعات از درون اردوگاه آنان) و بالاخره شجاعت كمنظير على عليه السلام مؤثر بود.
فداكارى و دلاورى على عليه السلام در اين جنگ و تجليل پيامبر صلى الله عليه و آله از وى چنان چشمگير بود كه زبانزد مسلمانان شده بود و تا سالها بعد، در خاطرههاى نسل آن روز باقى مانده و در سينۀ تاريخ معاصر آن دوره ثبت شده بود؛ چنانكه معاويه در دوران قدرت و حكومتش (كه بدعت ناسزاگويى به على عليه السلام را رواج داده بود) به سعد وقّاص گفت: چرا به ابوتراب (على عليه السلام) ناسزا نمىگويى؟ او پاسخ داد: من هرگز به او ناسزا نمىگويم؛ زيرا به ياد دارم كه پيامبر دربارۀ او سه فضيلت بيان كرد كه آرزو مىكنم كاش من داراى يكى از آنها بودم:
مرا با زنان و كودكان در شهر گذاشتى؟ پيامبر فرمود: آيا دوست ندارى نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى (جانشين) باشى؟ با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد بود؟
بود، پيامبر از آب دهان خود به چشم او ماليد، چشم على عليه السلام فوراً خوب شد و حضرت پرچم را به او داد و خداوند قلعه را به دست او فتح كرد.
(2)نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله، على، فاطمه، حسن و حسين را فرا خواند و گفت: «خدايا خاندان من اينهايند.»(3) على عليه السلام از آن نبرد سرنوشتساز چنين ياد مىكند:
ما با كوهى از مردان و اسباب جنگى و سلاحها روبرو شديم، قلعههاى آنها تسخيرناپذير و تعدادشان بسيار فزون بود، دلاوران آنها هر روز از دژها بيرون آمده مبارز مىطلبيدند و از سپاه ما هر كس پا به ميدان مىگذاشت، كشته مىشد. هنگامى كه تنور جنگ داغ شد و دشمن باز مبارز طلبيد و سپاهيان ما دستخوش ترس و وحشت شده، عاجزانه به يكديگر نگاه مىكردند و همه از من مىخواستند پاى در پيش بگذارم، پيامبر از من خواست برخيزم و به سوى دژ حمله كنم، من پيش تاختم و با هر يك از قهرمانان آنان روبرو شدم، او را به هلاكت رساندم و هر سلحشورى مقاومت كرد او را نقش زمين ساختم و به عقبنشينى وادارشان كردم، آنگاه همچون شيرى كه شكار خود را تعقيب كند، آنان را تعقيب كردم تا آنكه به درون قلعه پناهنده شده، دروازه را بستند، من در دژ را از جا كنده به تنهايى وارد شدم.... و در اين راه هيچ كمكى جز خداوند نداشتم...».(3)
1) . آل عمران
2) :61.
3) . صحيح مسلم، بشرح النووى، ج 15، ص 176. سعد وقّاص (از بنى زهره) از سابقين در اسلام بود و در سن 17 سالگى (الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 139) يا 19 سالگى (السيرةالحلبية، ج 1، ص 434) در مكه به دين اسلام درآمد. او در عصر مدينه از بزرگان مهاجران به شمار مىرفت و از رقيبان سياسى على عليه السلام و يكى از اعضاى شوراى شش نفرى خلافت پس از قتل عمر بود و در اين شورا به على عليه السلام رأى نداد. (ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 188.) پس از قتل عثمان كه على عليه السلام با استقبال عظيم مردم به خلافت رسيد، او جزء افراد انگشتشمارى بود كه با على عليه السلام بيعت نكرد. (مسعودى، مروجالذهب، ج 2، ص 353؛ ابناثير، الكافى فىالتاريخ، ج 3، ص 191) اما با همۀ اينها به اين سه فضيلت بزرگ على عليه السلام معترف بود!.
خيبريان با سقوط آخرين دژ، تسليم شدند و جنگ پايان يافت. تلفات سپاه خيبر را در اين جنگ 93 نفر(1)و شهداى اسلام را 28 نفر نوشتهاند.(2)
خيبريان پس از شكست و تسليم، به استناد اينكه به امور كشاورزى آشناترند از پيامبر تقاضا كردند كه همچنان در سرزمين خود بمانند و به كشاورزى بپردازند. پيامبر با اين درخواست آنان موافقت نمود، مشروط بر اين كه هر سال نيمى از محصول كشاورزى خود را به حكومت اسلامى بپردازند(3)و هر وقت حضرت خواست، از آن ملك بيرون روند.(4)اين معاهده تا زمان خلافت عمر مورد عمل بود تا آنكه در زمان حكومت وى تحرّكاتى بر ضد مسلمانان انجام دادند، از اين رو عمر آنان را به شام تبعيد كرد.(5)
پس از شكست خيبريان، يهوديان فدك بدون مقاومت تسليم و با پيامبر پيمان صلحى مشابه پيمان خيبريان بستند. چون فدك بدون جنگ فتح شده بود، نصف درآمد آن «خالصه» رسول خدا گشت.(6)
1) . مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 32.
2) . محمد ابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چ 3، 1361)، ص 473-475.
3) . واقدى، المغازى، ج 2، ص 690؛ ياقوت حموى، معجمالبلدان، ج 2، ص 410 (لغت خيبر.)
4) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 3، ص 352.
5) . ياقوت حموى، پيشين، ص 410؛ بلاذرى، فتوحالبلدان (بيروت: 1398 ه. ق)، ص 36، 37.
6) . بلاذرى، پيشين، ص 42؛ ابنهشام، پيشين، ج 2، ص 352؛ ابناثير، الكامل فىالتاريخ، ج 2، ص 224؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 707؛ ياقوت حموى، پيشين، ج 4، ص 238 (لغت فدك)؛ ابوعبيد قاسمبنسلام، الأموال، تحقيق: محمد خليل هراس (بيروت: دارالفكر، ط 2، 1395 ه. ق)، ص 16.
چنانكه گذشت، پيامبر پس از پيمان صلح حديبيه رسالت جهانى خود را آغاز كرد و سران و زمامداران جهان آن روز را به اسلام دعوت نمود.
در ميان كشورهاى آن روز، امپراتورى روم (و ايران) از موقعيت برترى برخوردار بودند.
قيصر روم با اطّلاعاتى كه از نبوّت حضرت محمد صلى الله عليه و آله به دست آورده بود، مايل به پذيرش اسلام بود، اما چون تمايل خود را ابراز داشت، با مخالفت شديد مردم (مسيحى) و ارتش روم روبرو شد و از تصميم خود عقبنشينى كرد.(1)اين معنا نشان مىدهد كه امرا و سران ديگر روم در برابر اسلام موضع خصمانه داشتند. بروز جنگ موته را مىتوان با اين نگرش، ريشهيابى كرد.
پيامبر اسلام بهدنبال گسترش دعوت خود در خارج از جزيرةالعرب، در ماه جمادىالاولى در سال هشتم هجرت، حارث بن عُمير ازْدى را با نامهاى، نزد پادشاه بُصْرى (شام) فرستاد.(2)
شُرَحْبيل بن عَمْرو غسّانى - فرمانرواى محلى شام از طرف قيصر روم -(3)پيك رسول خدا را بازداشت كرد و پس از بازجويى و آگاهى از مأموريتش، وى را در دهكدۀ موته به قتل رساند.
اين حادثه بر پيامبر سخت گران آمد و موجب تأثر او گرديد.(4)
1) . زينى دحلان، السيرة النبوية و الآثار المحمدية (بيروت: دارالمعرفة، ط 2) ج 2، ص 170-171؛ حلبى، السيرةالحلبية (انسان العيون)، (بيروت: دارالمعرفة)، ج 3، ص 289-290.
2) . حلبى مىنويسد: «نامه، خطاب به هرقل، امپراتور روم بود كه در آن زمان در شام بسر مىبرد.» (السيرةالحلبية، ج 2، ص 786.)
3) . همان، ج 2، ص 786.
4) . واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس (بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات)، ج 2، ص 755؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 128.
گرچه معمولاً كشتهشدن يك نفر نمىتواند، مقدمۀ يك جنگ باشد، اما قتل سفير پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلاف اصول اخلاقى و عرف رايج در مورد امنيت جانى سفيران، در واقع نوعى تهديد نظامى و پيام قدرت از طرف فرمانرواى شام در برابر دعوت دينى مسالمتآميز پيامبر اسلام بود. از اين رو حضرت محمد صلى الله عليه و آله تصميم گرفت سپاهى به آن منطقه اعزام كند. اين حركت را مىتوان پيام عزّت و اعلام توان ضربت متقابل نظامى از طرف پيشواى اسلام ناميد.
بر اين اساس، رسول خدا يك سپاه سه هزار نفرى به سرزمين موته اعزام كرد كه فرماندهى آن به ترتيب با جعفربن ابىطالب،(1)زيدبنحارثه و عبدالله بن رواحه بود كه مىبايست در صورت شهادت يكى، نفر بعدى عهدهدار فرماندهى سپاه باشد.(2)
سپاه اسلام در كنار قريۀ موته با لشگر صدهزار نفرى روم درگير شد، هر سه فرمانده، بهترتيب، پرچم را در دست گرفتند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند. آنگاه سربازان اسلام خالدبنوليد را به فرماندهى انتخاب كردند. او با شيوههايى، دشمن را مرعوب و سپس دستور عقبنشينى صادر كرد و سپاه را به مدينه بازگردانيد.(3)
1) . جعفربن ابىطالب در سال هفتم هجرت پس از سالها اقامت در حبشه، به مدينه بازگشت و پس از فتحخيبر، در آن منطقه به حضور پيامبر اسلام شرفياب شد و مورد تفقد و تقدير حضرت قرار گرفت. (ابنسعد، الطبقاتالكبرى، (بيروت: دار صادر)، ج 4، ص 35؛ ابناثير، اسدالغابة (تهران: المكتبة الإسلامية، 1336 ش)، ج 1، ص 287؛ ابنعبدالبرّ، الإستيعاب، (در حاشيۀ الاصابه)، ج 1، ص 210؛ ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيّين، تحقيق سيد احمد صقر (قم: منشورات الشريف الرضى، 1416 ه. ق)، ص 30؛ ابنكثير، البداية و النهاية، (بيروت: مكتبة المعارف)، ج 4، ص 206.)
2) . طبرسى، اعلامالورى بأعلامالهدى (دار الكتب الأسلامية)، ط 3، ص 107. مشهور اين است كه در فرماندهى اين سپاه، زيد مقدم بر جعفر بوده است، اما برخى روايات شيعى (چنانكه طبرسى نقل كرده) تقدّم جعفر را نشان مىدهد و قراينى نيز آن را تأييد مىكند. (جعفر سبحانى، فروغ ابديت (قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1368، چ 5)، ج 2، ص 291-293.) يكى از روايات محمدبنسعد هم به همين مضمون است. (الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 130.) جهت اطلاع بيشتر ر. ك: مجموعۀ مقالات: «دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام»، جعفر مرتضى، ج 1، ص 210 به بعد.
3) . ابنهشام، السيرة النبوية (قاهره: مطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1355 ه. ق)، ج 4، ص 19-21؛ محمدبن جرير طبرى، تاريخالأمم و الملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 3، ص 107-110؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 755-769؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 128-130؛ حلبى، پيشين، ج 2، ص 787-793؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 102-104؛ زينى دحلان، پيشين، ج 2، ص 68-72؛ مجلسى، بحارالانوار (تهران: دارالكتب الإسلامية، 1384 ه. ق)، ج 21، ص 50-63؛ طوسى، الأمالى (قم: دارالثقافه، ط 1، 1414 ه. ق)، ص 141.
واقدى شهداى اين جنگ را هشت نفر(1)و ابنهشام دوازده نفر(2)نوشته است و در برخى از منابع معاصر هفده نفر ذكر شده است.(3)امروز قبور اين شهدا در كنار شهر موته(4)قرار گرفته و هر يك از سه فرمانده، بارگاه و گنبدى دارند و در كنار قبر جعفر مسجد زيبايى ساخته شده است.(5)
چنانكه گذشت، پس از انعقاد پيمان صلح حُديبيه كه يكى از مواد آن برقرارى آتش بس ده ساله بين مشركان و مسلمانان بود، پيامبر اسلام با استفاده از آرامشى كه با قطع دشمنىها و كارشكنىهاى قريش و توقف حملات نظامى آنها بهدست آمده بود، گامهاى بلندى برداشت:
هيأتهاى تبليغى متعددى به مناطق مختلف فرستاد، رسالت جهانى خود را به اجرا گذاشت، بسيارى از قبايل دشمن را در اطراف مدينه خلع سلاح كرده و يا با آنها پيمان صلح بست و خيبر نيز كه كانون دائمى فتنه و خطر بود سقوط كرد.
پس از دو سال، پيمان صلح حُديبيه توسط قريش نقض گرديد. به موجب مادّۀ چهارم اين پيمان، هر قبيله آزاد بود كه با محمد صلى الله عليه و آله يا با قريش همپيمان شود؛ در همان هنگام قبيلۀ
خزاعه با مسلمانان، و بنوبكر (از بنىكنانه) با قريش اعلام اتحاد كردند.(6)
1) . المغازى، ج 2، ص 769.
2) . السيرة النبوية، ج 4، ص 30.
3) . محمد ابراهيم آيتى، تاريخ پيامبر اسلام (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1361)، ص 501.
4) . اين شهر در كشور اردن، در استان جنوبى كَرَك كه با شهر امان (پايتخت اردن) 135 كيلومتر فاصله دارد، واقع است.
5) . جعفر سبحانى، گزارش سفر به اردن (موته سرزمين خاطرهها)، مجلۀ درسهايى از مكتب اسلام، سال 38، شماره 7، مهر ماه 1377.
6) . پيش از ظهور اسلام، بين اين دو قبيله دشمنى و خونريزى وجود داشته است. (ابنهشام، السيرةالنبويه، ج 4، ص 31.) و از همان زمان خزاعه با عبدالمطلب همپيمان بودند. (واقدى، المغازى، ج 2، ص 781.)
در سال هشتم هجرت، قبيلۀ بنىبكر، شبانه به قبيلۀ خزاعه حمله كردند. در اين حمله قريش با اسلحه و افراد نظامى، با بنىبكر همكارى كردند و گروهى از خزاعىها را به قتل رساندند. با اين كار، پيمان حديبيه نقض گرديد.(1)بهدنبال استمداد رئيس قبيلۀ خزاعه از پيامبر اسلام، حضرت اعلام بسيج عمومى كرد(2)و تصميم گرفت با سپاهى به مكه حمله كند، و براى آنكه حركت مسلمانان به اطّلاع قريش نرسد و دشمن غافلگير شود و مكه بدون مقاومت و خونريزى سقوط كند، مقصد را پنهان داشت(3)و دستور داد راه مكه تحت مراقبت قرار گيرد(4)و از خداوند خواست كه قريش را از اين حركت، بىخبر نگه دارد.(5)
پيامبر اسلام با جمعآورى نيرو، با يك سپاه دههزار نفرى(6)به سمت مكه حركت كرد.
تدبير آن حضرت مؤثر واقع شد و تا هنگامى كه ارتش اسلام در پشت دروازۀ مكه (مَرّالظّهران) اردو زد، جاسوسان قريش از حادثه آگاه نشدند!
عباس، عموى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، تا آن سال در مكه اقامت داشت و هنگام حركت ارتش اسلام به سوى مكه، رهسپار مدينه بود و در منزل جُحفه به حضور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيد و همراه مسلمانان به مكه بازگشت. او در آخرين شبى كه ارتش اسلام بيرون مكه اردو زده بود،
در بيرون شهر به ابوسفيان برخورد و او را به حضور پيامبر اسلام آورد.(7)ابوسفيان با مشاهدۀ ارتش مجهّز و انبوه اسلام سخت مرعوب شد. رسول خدا او را مورد عفو قرار داد و
1) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 1، ص 33؛ واقدى، المغازى، ج 2، ص 783؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 47. ابنهشام مىگويد: «در اين حمله يك نفر از خزاعىها كشته شد.» (ج 4، ص 33) اما واقدى و ابنسعد تعداد مقتولان را بيست نفر نوشتهاند، (المغازى، ج 2، ص 784؛ الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 134.)
2) . واقدى، پيشين، ج 2، ص 799-800؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 135.
3) . واقدى، پيشين، ج 2، ص 796-802؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 134.
4) . واقدى، پيشين، ج 2، ص 787-796؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 134.
5) . ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 39؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 134؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 47.
6) . ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 42، 63؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 135؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 801.
7) . ابنهشام، پيشين، ص 42، 44، 46؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 817-819.
به درخواست عباس فرمود: «هر كس به مسجدالحرام پناهنده شود و يا در خانۀ خود بنشيند و يا به منزل ابوسفيان پناه برد در امان خواهد بود.»
پيش از ورود ارتش اسلام به مكه، ابوسفيان خبر امان رسول خدا را به اطلاع مكّيان رساند. اين تدبير در جلوگيرى از خونريزى و تسليم بدون مقاومت شهر مؤثر واقع شد و مكه سقوط كرد. تنها در يكى از مناطق شهر كه گروهى از افراد لجوج قريش مقاومت كردند، تعدادى كشته شدند.(1)
رسول خدا پس از ورود به مكه سوار بر شتر، گِرد خانۀ خدا طواف كرد و در همان حال با اشارۀ عصايى كه در دست داشت، بتها را كه با قلع در اطراف كعبه محكم شده بود، واژگون مىكرد و مىفرمود: «حق آمد و باطل نابود شد، آرى باطل همواره نابود شدنى است».(2)
و آنگاه (چنانكه در ميان مورخان و محدثان مشهور است) على عليه السلام به فرمان پيامبر صلى الله عليه و آله بر شانۀ آن حضرت رفت و بت بزرگى را كه بر فراز كعبه بود، بر زمين افكند و درهم شكست.(3)
علّامه امينى اين حادثه را از 41 نفر از محدثان اهل سنت نقل كرده است. (الغدير، ج 7، ص 10-13.) براساس تعدادى از منابع (همچون: مناقب خوارزمى، فرائدالسمطين، ينابيع المودّة، تذكرة الخواصّ، و نيز طبق برخى از روايات منقول در بحار، و...) اين حادثه، در يكى از سالهاى پيش از هجرت رخ داده و شبانه و دور از چشم قريش صورت گرفته است. (احتمالاً قضيه به هر دو صورت رخ داده است.)
موضوع صعود على عليه السلام بر شانۀ پيامبر اسلام، از قديم در اشعار تعدادى از شعراء انعكاس يافته است از آن جمله ابنالعَرندِس حلّى از شعراى قرن نهم هجرى، ضمن قصيدۀ بلندى مىگويد:
و صُعودُ غاربَ احمدَ فضلٌ له دون القرابَةِ والصحابةِ افضلا
(الغدير، ج 7، ص 8.)
«صعود على عليه السلام بر دوش احمد، فضيلتى است بزرگ براى او. اين فضيلت غير از خويشاوندى و صحابى بودن است.»
همچنين ابنابىالحديد ضمن يكى از قصايد «سبع علويات» خود كه مربوط به فتح مكه است، مىگويد:
رَقَيْتَ بأسْمى غارِبٍ أَحْدَقَتْ بِهِ مَلائِكُ يَتْلُونَ الكِتابَ المُسَطَّرا بِغارِبِ خَيْرِ المُرْسَلِينَ وَ أَشْرَفِ الأَ نامِ وَ أَزْكى فاعِلٍ وَ طِىءَ الثّرى
«به عاليترين دوشى كه فرشتگانِ تلاوت كنندۀ كتاب، آن را احاطه كردهاند؛ بالا رفتى، به دوش بهترين فرستادگان، گرامىترين مردم و پاكيزهترين كسى كه بر اين عرصۀ خاك گام نهاده است.» (دكتر محمد ابراهيم آيتى بيرجندى، تاريخ پيامبر اسلام، انتشارات دانشگاه تهران، ص 529-530.)
1) . 15 تا 28 نفر. (ابنهشام، پيشين، ص 50؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 825؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 136.)
2) . «جاء الحقّ و زهقالباطل انَّ الباطلَ كان زهوقاً.» (اسراء (17):81.)
3) . ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 59؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 832؛ ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 136؛ همچنين ر. ك: طوسى، الأمالى (قم: دارالثقافة، 1414 ه. ق)، ص 336؛ حلبى، السيرةالحلبيّة (بيروت: دارالمعرفة)، ج 3، ص 30؛ زينى دحلان، السيرة النبوية و الآثار المحمدية (بيروت: دارالمعرفة، ط 2)، ج 2، ص 102؛ قسطلانى، المواهب اللّدنية بالمنح المحمّدية، (بيروت: دارالمعرفة، ط 1، 1416 ه. ق)، ج 1، ص 322؛ علىبن موسىبن طاووس، الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف (قم: مطبعة الخيام)، ج 1، ص 80-81؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب (قم: المطبعة العلمية)، ج 2، ص 135-136؛ جاراللّه زمخشرى، تفسير كشّاف، مكتبة مصطفى البابى الحلبى، ج 2، ص 244.
طبق روايتى از امام صادق عليه السلام، بتى كه على عليه السلام آن را درهم شكست، «هبل» بود كه به دستور پيامبر اسلام در باب بنىشيبة (يكى از درهاى ورودى مسجدالحرام) دفن شد. [تا زير پاى مردم لگدمال شود!] از اين رو، ورود به مسجدالحرام از اين در، استحباب يافت.(1)
با آنكه قريش و مشركان مكه از آغاز ظهور اسلام تا آن روز در مورد مسلمانان از هرگونه دشمنى، مخالفت، فشار و جنايت فروگذار نكرده بودند و آن روز پيامبر اسلام قدرت هرگونه انتقامگيرى را داشت، جز در مورد چند نفر كه جنايات بزرگى مرتكب شده بودند،(2)اعلام عفو عمومى كرد و فرمود:
من سخن برادرم يوسف را مىگويم: امروز بر شما سرزنشى نيست، خدا شما را مىآمرزد
1) . حرّ عاملى، وسايل الشيعة (بيروت: دار احياء التراث الإسلامى)، ج 9، ص 323، ابواب مقدمات الطواف، باب استحباب دخول المسجد الحرام من باب بنىشيبة، حديث 1.
2) . تعداد آنها را هشت تا ده نفر نوشتهاند. (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 51-53؛ واقدى، المغازى، ج 2، ص 825؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 136.) البته باز تنى چند از آنان مورد عفو و رأفت اسلامى قرار گرفتند.
3) . «لا تثريب علَيكم اليَومَ يَغفِرُ اللّه لَكم و هو أرحَمُ الراحمين.» (يوسف (12):92.)
4) . حلبى، السيرةالحلبيّة (انسان العيون)، ج 3، ص 49؛ زينى دحلان، السيرةالنبويّة و الآثار المحمّدية، ج 2، ص 98.
قريش كه ذليلانه تسليم شده و در انتظار انتقامى سخت از طرف آن حضرت بودند، به شدت تحت تأثير اين عفو بزرگوارانه قرار گرفتند. رسول خدا در كنار كعبه ضمن سخنانى خطاب به مردم فرمود:
خداوند، مكه را از آغاز آفرينش، مقدس و محترم قرار داده است، اين شهر تا روز قيامت حرم و سرزمين مقدس است، و هيچ شخص مسلمانى حق ندارد در آن خونى بريزد يا درخت آن را قطع كند. حرمت اين شهر پيش از من بر هيچ كس حلال نشده و بعد از من نيز بر كسى حلال نخواهد شد، براى من نيز فقط در اين ساعت (به خاطر خشم بر مردم آن) حلال شد و سپس به حال قبلى برگشت. حاضران به غايبان ابلاغ كنند...(1)پيامبر اسلام پس از فتح مكه با زنان مسلمان اين شهر پيمان بست كه:
چيزى را با خدا شريك نسازند، دزدى نكنند، زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، بچههاى حرامزادۀ خود را با بهتان [و حيله] به شوهر نبندند، و در كار نيك از پيامبر نافرمانى نكنند.(2)
برخى از افراد نامدار كه بعدها نيز به شهرت و يا مقام رسيدند در فتح مكه اظهار اسلام
كردند كه از آن جمله ابوسفيان(3)و پسرش معاويه(4)بودند.
به دليل شرايط سخت دوران پيش از فتح مكه، و گشايش نسبى پس از آن، خداوند
1) . ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 58؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 50؛ واقدى، پيشين، ج 2، ص 844، با اختلاف در الفاظ.
2) . سيدمحمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسيرالقرآن، ج 19، ص 246. اين پيمان پس از نزول آيۀ 10 سورۀ ممتحنه «يا أَيُّها النَّبِىُّ إِذا جاءَكَ المَؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهُ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» صورت گرفت. گويا به مناسبت وحدت مفاد اين پيمان با پيمان عقبۀ اول، بعدها پيمان عقبه را نيز «بيعةالنساء» ناميدهاند.
3) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 135؛ ابناثير، اسدالغابه (تهران: المكتبة الإسلامية، 1336)، ج 4، ص 385 و ج 5، ص 216؛ ابنعبدالبرّ، الإستيعاب (در حاشيه الإصابَة) ج 2، ص 85.
4) . ابناثير، پيشين، ج 4، ص 385؛ حلبى، پيشين، ج 3، ص 43؛ زينى دحلان، پيشين، ج 2، ص 96.
مسلمانان پيش از فتح مكه را داراى برترى معنوى معرفى مىكند:
و شما را چه شده كه در راه خدا انفاق نمىكنيد و [حال آنكه] ميراث آسمانها و زمين به خدا تعلق دارد؟ كسانى از شما كه تا پيش از فتح [مكه] انفاق و جهاد كردهاند، [با ديگران] يكسان نيستند، آنان از [حيث] درجه بزرگتر از كسانىاند كه بعداً به انفاق و جهاد پرداختهاند، و خداوند بههر كدام وعدۀ نيكو داده است و خداوند به آنچه مىكنيد آگاه است.(1)
مكه، دژ استوار و پايگاه اصلى جبهۀ مشركان و كانون سازماندهى و تقويت همۀ نيروهاى ضداسلام بود و تمامى مخالفان اسلام، بهحمايت و پشتيبانى آنها دلگرم بودند. ازاينرو سقوط اين شهر سرفصل تحول مهمى در مسير تاريخ اسلام بود و با اين حادثه، مسلّم گرديد كه دوران بتپرستى سپرى شده است.
قبايل مختلف عرب، منتظر فتح مكه و مسلمانشدن قبيلۀ بزرگ قريش بودند و هنگامى كه مكه فتح، و قريش مسلمان شد، از هر سو، نمايندگان قبائل مىآمدند و اسلام مىآوردند.(2)جز دو قبيلۀ هوازن و ثقيف، ساير قبايل عرب، در برابر اسلام اظهار اطاعت كردند؛(3)از آن جمله
1) . «وَ ما لَكُمْ أَلاّ تُنْفِقُوا فِي سَبِيلِاللّهِ وَ لِلّهِ مِيْراثُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ لا يَسْتَوِى مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِالفَتْحِ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنالَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا وَ كُلاًًّ وَعَدَ اللّهُ الحُسْنى وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ.» (حديد (57):10.)
2) . شهاب الدين احمد نويرى، نهايةالارب في فنونالادب، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى، (تهران: اميركبير، 1365)، ج 3، ص 11.
3) . حلبى، السيرةالحلبية (بيروت: دارالمعرفة)، ج 3، ص 61.
4) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 1، ص 303.
5) . همان، ص 307.
6) . همان، ص 298؛ نويرى، پيشين، ص 37.
7) . ابنسعد، پيشين، ص 326.
بنىاسد،(1)بَلِىّ،(2)عُذرة،(3)ثُمالة(4)و حُدّان(5)به حضور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيده اعلام اطاعت كردند. پس از جنگ حنين (هوازن) و طائف (كه به دنبال فتح مكه صورت گرفت)، نمايندگان قبيلۀ نيرومند ثقيف نيز (كه از نظر قدرت و موقعيت در طائف، همتاى قريش در مكه بودند) به ديدار رسول خدا رفته و نخست، پيششرطهايى براى مسلمانى طرح كردند، اما چون پيامبر اسلام هيچيك از آنها را نپذيرفت، بىهيچ شرطى اسلام را پذيرفتند(6)و اينها موفقيت بزرگى در روند پيشرفت اسلام بود.
جنگ حنين(7)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه كه در بيستم ماه رمضان(8)رخ داد، به مدت دو هفته در اين
شهر اقامت كرد(9)و اوضاع شهر را سر و سامان داد و توسط منادى خود اعلام كرد كه هر كس بتى در خانه دارد، آن را بشكند(10)و افرادى را براى شكستن بتها و تخريب بتكدههاى اطراف مكه به آن نواحى فرستاد.(11)در اين مدت به رسول خدا گزارش رسيد كه قبيلۀ
1) . ابنسعد، پيشين، ص 292؛ نويرى، پيشين، ص 38.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 330؛ نويرى، پيشين، ص 89.
3) . ابنسعد، پيشين، ص 331؛ نويرى، پيشين، ص 83.
4) . ابنسعد، پيشين، ص 352؛ نويرى، پيشين، ص 103.
5) . ابنسعد، پيشين.
6) . واقدى، المغازى، ج 1، ص 966.
7) . حنين درّهاى بوده نزديك ذوالمجاز و يا آبى در نزديكى طائف به فاصلۀ سه شب راه تا مكه بوده است. (المواهب الّلدنيّة، ج 1، ص 328.)
8) . واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس (بيروت: مؤسسةالأعلمى للمطبوعات)، ج 3، ص 889، طبرى، تاريخالاُمم و الملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 3، ص 125. در برخى از منابع روز فتح مكه بعضى از روزهاى ديگر ماه رمضان، معرفى شده است.
9) . واقدى، پيشين، طبرى، پيشين، ص 125؛ قسطلانى، المواهب اللدنيه بالمنح المحمديه (بيروت: دار الكتب العلمية، ط 1، 1416 ه. ق)، ج 1، ص 226.
10) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى، (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 50.
11) . قسطلانى، پيشين، ص 227؛ نويرى، نهايةالارب فى فنونالادب، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى (تهران: اميركبير، چ 1، 1365)، ج 2، ص 280-281؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 145-147.
هوازن با همكارى و همدستى قبايل: ثقيف، نصر، جُشَم و سعدبنبكر و گروهى از افراد قبيلۀ بنىهلال به فرماندهى مالكبنعوفنصرى قصد حمله به مكه را دارند.(1)اين گزارش درست بود، سپاه انبوهى متشكل از قبايل ياد شده، به قصد حمله به مكه در سرزمينى به نام «اوطاس» فرود آمده بود. رسول خدا مأمورى را فرستاد و مخفيانه تحقيق به عمل آورد و پيشروى سپاه هوازن به سوى مكه مسلم شد.(2)
در اين هنگام پيامبر اسلام تصميم گرفت طبق شيوۀ نظامى معمول خود، ابتكار عمل را در دست گرفته فرصت حمله به دشمن ندهد، از اين رو عَتّاببناُسَيْد را حكمران مكه قرار داد(3)و با دوازدههزار سپاهى، (ده هزار نفر كسانى كه از مدينه همراه او بودند و دو هزار نفر از اهل مكه كه تازه مسلمان شده بودند)(4)به سوى دشمن حركت كرد و قبيلۀ بنىسُليم را در مقدم سپاه قرار داد.(5)در راه، برخى از مسلمانان به واسطه كثرت سپاه اسلام دچار غرور شده گفتند ما به خاطر كمى سپاه شكست نخواهيم خورد؛(6)اما عملاً قضيه بر عكس شد و
چنانكه خداوند در قرآن ياد كرده است(7)فزونى افراد در اين جنگ، سودى به بار نياورد.
ارتش اسلام در تاريكى صبحگاهى به وادى حنين سرازير شد، اما جنگجويان هوازن كه قبلاً در شيارها و پشت سنگها و پيچ و خمهاى درۀ حنين پنهان شده و موضع گرفته بودند،
1) . ابنهشام، السيرة النبوية (قاهره: مطبعة مصطفى البابى الحلبى)، ج 4، ص 80؛ طبرى، تاريخ الاُمم و الملوك (بيروت: دارالقاموس الحديث)، ج 3، ص 126.
2) . ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 82؛ طبرى، پيشين، ج 2، ص 127؛ واقدى، پيشين، ج 3، ص 893.
3) . واقدى، پيشين، ص 889؛ طبرى، پيشين، ص 127.
4) . ابنهشام، پيشين، ص 83؛ طبرى، پيشين، ص 127؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 150؛ طبرسى، اعلامالورى، ط 3، المكتبة الإسلامية، ص 113؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52.
5) . واقدى، پيشين، ص 893؛ ابنسعد، پيشين، ص 150.
6) . واقدى، پيشين، ص 889؛ ابنسعد، پيشين، ص 150؛ طبرسى، پيشين، ص 113؛ شيخ مفيد، الإرشاد (قم: مكتبة بصيرتى)، ص 74.
7) . توبه (9):25.
ناگهان از مخفيگاهها بيرون آمده و بر مسلمانان تاختند.(1)حملۀ غافلگيرانۀ دشمن، مسلمانان را سراسيمه و وحشتزده كرد. نخست قبيلۀ بنىسليم كه در مقدم سپاه بود، عقبنشينى و فرار كردند(2)و سپس گروههاى ديگر به دنبال آنها پا به فرار گذاشتند، به حدى كه فقط على عليه السلام با تنى چند در كنار رسول خدا باقى ماندند و در برابر دشمن ايستادگى كردند.(3)
طبق نقل شيخمفيد تنها نه نفر از هاشميان در كنار رسول خدا باقى ماندند كه يكى از آنها على عليه السلام بود. عباس بن عبد المطلب، عموى پيامبر، سمت راست، و فضلبنعباس در سمت چپ رسول خدا قرار داشتند و على عليه السلام پيشاپيش آن حضرت، شمشير مىزد.(4)
با گريختن مسلمانان، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه همواره الگوى صبر و استقامت و نمونۀ بارز شجاعت بود، كوچكترين ضعف و تزلزل به خود راه نداد و همچنان ثابت و استوار در ميدان جنگ باقى ماند و خطاب به فراريان فرمود: «مردم! كجا مىگريزيد؟ بياييد و بازگرديد كه منم
پيامبر خدا، منم محمدبن عبدالله». و به عموى خود عباس (كه يكى از هاشميان باقى مانده در ميدان جنگ بود و صداى بلند و رسايى داشت) فرمود: «مردم را صدا كن و عهد و بيعتى را كه با من داشتند بهياد آنها بياور.» عباس با صداى بلند فرياد كرد: «اى اهل بيعت شجره! اى اصحاب سورۀ بقره! به كجا فرار مىكنيد؟! عهد و پيمانى را كه با پيامبر داشتيد بهياد آريد.»(5)
در پرتو پايدارى و استقامت پيامبر اسلام و دعوت فراريان به بازگشت و مقاومت،
1) . ابنهشام، پيشين، ص 85؛ واقدى، پيشين، ص 895؛ طبرى، پيشين، ص 128؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 114؛ مجلسى، بحارالانوار (تهران: دار الكتب الاسلامية، 1384 ه. ق)، ج 21، ص 169؛ شيخ مفيد، پيشين، ص 75.
2) . واقدى، پيشين، ص 897؛ ابنسعد، پيشين، ص 150.
3) . واقدى، پيشين، ص 900؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52.
4) . الإرشاد، ص 74. در مورد شجاعت على عليه السلام در اين جنگ، ر. ك: امالى، شيخ طوسى (قم: دارالثقافة، ط 1، 1414 ه. ق)، ص 574-575.
5) . ابنسعد، پيشين، ص 151؛ ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 150.
مسلمانان بهتدريج بازگشتند و با اجتماع بر گرد رسول خدا به مقاومت پرداختند؛ طولى نكشيد كه پرچمدار سپاه دشمن توسط على عليه السلام كشته شد(1)و با امداد غيبى خداوند(2)سپاه هوازن به سختى شكست خورد و چهارهزار نفر اسير، دوازدههزار شتر و غنايم بسيار ديگر به دست مسلمانان افتاد.(3)پس از پايان جنگ، پيامبر اسلام، بنا بر تقاضاى سران قبايل شكستخورده كه مسلمان شده بودند؛ اسيران را آزاد كرد.(4)شهداى اين جنگ چهار نفر ذكر شده است.(5)
خداوند از شكست اوّليۀ مسلمانان و پيروزى بعدى آنان در پرتو امداد غيبى او، چنين ياد مىكند:
خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرده است، و [نيز] در روز «حُنين»، آن هنگام كه شمارِ زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولى به هيچ وجه از شما دفع [خطر] نكرد، و
زمين با همۀ فراخى، بر شما تنگ گرديد، سپس درحالىكه پشت [به دشمن] كرده بوديد برگشتيد.
آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستادۀ خود و بر مؤمنان فرود آورد، و سپاهيانى فرو فرستاد كه آنها را نمىديديد و كسانى را كه كفر ورزيدند عذاب كرد و سزاى كافران همين بود.(6)
1) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 52.
2) . توبه (9):26.
3) . طبرسى، اعلامالورى، ج 2، ص 116. ابنسعد تعداد اسيران و ميزان غنايم را شش هزار اسير، بيست وچهار هزار شتر، بيش از چهل هزار گوسفند و چهار هزار اوقيۀ نقره، نوشته است. (الطبقاتالكبرى (بيروت: دارصادر)، ج 2، ص 152.)
4) . ابنسعد، پيشين، ص 153-155؛ طبرى، پيشين، ص 132 و 135.
5) . ابنهشام، پيشين، ص 101؛ ابنسعد، پيشين، ص 152؛ واقدى، پيشين، ص 922؛ ابنواضح، پيشين، ص 52؛ طبرى، پيشين، ص 132.
6) . «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِى مَوَاطِنَ كَثيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الأرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرينَ * ثُمَّ انزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلىْ رَسولِهِ وَ عَلى المؤمنينَ وَ انزَلَ جُنُوداً لَّمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذينَ كَفَرواْ وَ ذْلِكَ جَزآءُ الكفرينَ.» (توبه (9):25-26.)
جنگ تبوك(1)
در بررسى ريشههاى جنگ موته، با موضع خصمانۀ امپراتورى روم در برابر حكومت نوپاى اسلامى آشنا شديم و ديديم كه در نخستين برخورد نظامى بين نيروهاى اعزامى ارتش اسلام و ارتش محلى روم، مسلمانان دچار شكست شدند. دولت روم و ايران در آن زمان دو ابرقدرت بزرگ بودند و جنگهاى متناوب طولانى با هم داشتند، اما طبعاً تحمل ظهور يك قدرت سوم را در سطح جهان نداشتند. از اين رو طبيعى بود كه پيروزى مسلمانان در فتح مكه و شكست قبيلۀ هوازن در جنگ حنين، براى رومىها (كه از ناحيۀ شام همسايۀ شمالى جزيرةالعرب بودند) ناخوشايند باشد. با اين ملاحظات و با توجه به پيروزى رومىها در جنگ موته، انتظار تحرك نظامى از طرف امپراتورى روم، انتظار واقعبينانهاى بود. در سال نهم هجرت توسط بازرگانانى كه بين مدينه و شام رفت و آمد مىكردند، به پيامبر گزارش رسيد كه هرقل، امپراتور روم، آمادۀ حمله به مدينه است؛(2)حضرت اين گزارش را جدّى
گرفت و در صدد مقابله برآمد. امپراتورى روم به لحاظ سابقۀ خصومت و نيز از نظر قدرتِ بالاى سياسى و نظامى، بدترين دشمن مسلمانان در آن زمان بهشمار مىرفت.(3)گزارشها نشان مىداد كه هرقل تعدادى از قبايل عرب مانند لَخْم، جُذام، عامله و غسّان را در اين حركت با خود متحد ساخته و پيشرزمان او تا
1) . تبوك محل مشهورى در نيمۀ راه مدينه - دمشق بوده است (قسطلانى، المواهب اللدنيه بالمنح المحمديه (بيروت: دارالكتب العلمية، 1316 ه. ق)، ج 1، ص 346؛ زينى دحلان، السيرةالنبوية و الآثار المحمديه (بيروت: دارالمعرفة، ج 2، ص 125) و تا مدينه نود فرسخ فاصله داشته كه در دوازده شب طى مىشده است. (مسعودى، التنبيه و الأشراف (قاهره: دارالصاوى للطبع و النشر، ص 235) و در آن زمان جزء نوار مرزى متصرّفات مسيحىنشين امپراتورى روم در شام بوده است. امروز تبوك از شهرهاى كشور عربستان سعودى در نزديكى مرز اردن است و تابلوى جادۀ مدينه به سمت شمال، مسافت اين شهر تا تبوك را ششصد كيلومتر و اندى نشان مىدهد.
2) . واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس (بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات)، ج 3، ص 990؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 165؛ قسطلانى، پيشين، ص 346؛ حلبى، السيرة الحلبيه (بيروت: دارالمعرفه)، ج 3، ص 99. اين گزارش توسط بازرگانان نبطى بود كه روغن و آرد سفيد به مدينه حمل مىكردند. (واقدى، پيشين، ص 989-990.)
3) . واقدى، پيشين، ص 990.
بلقاء پيشروى كردهاند(1)و هرقل، خود در «حمص» اقامت گزيده است.(2)
اين گزارش هنگامى رسيد كه هوا به شدّت گرم،(3)و هنگام برداشت ميوه بود و مردم در مضيقه به سر مىبردند و ترك خانه و زندگى، برايشان سخت بود.(4)پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اعلام بسيج عمومى كرد و از مكه و قبايل عرب باديهنشين استمداد نمود و از مسلمانان خواست در تأمين هزينه و وسايل جنگ، همكارى كنند.(5)حضرت برخلاف شيوۀ هميشگى كه در سفرهاى جنگى، روى ملاحظات نظامى، مقصد را اعلام نمىكرد، اين بار اعلام نمود كه مقصد، تبوك است تا مردم خود را براى دورى راه و مشكلات و رنجهاى سفر آماده كنند.(6)
مسلمانان با وجود شرايط نامناسب، با اخلاص و صميميت بسيار بالايى، خوديارى كردند(7)
و تعداد سىهزار سپاهى(8)با دههزار اسب(9)و دوازدههزار شتر(10)آمادۀ حركتشدند. در مقابل، منافقان، نه تنها بىهيچ عذرى از حركت به سوى جبهه خوددارى كردند،(11)بلكه مردم را نيز به بهانۀ گرمى هوا از رفتن باز مىداشتند(12)كه در نكوهش آنان
1) . واقدى، پيشين، ابنسعد، پيشين.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 166.
3) . ابنسعد، پيشين، قسطلانى، پيشين؛ حلبى، پيشين؛ طبرى، تاريخ الاُمم و الملوك (بيروت: دار القاموس الحديث)، ج 3، 142.
4) . واقدى، پيشين، ص 992؛ طبرى، پيشين؛ حلبى، پيشين؛ ابنهشام، السيرةالنبويّة (قاهره: مكتبة مصطفىالبابى الحلبى، 1955 ه. ق)، ج 4، ص 159.
5) . ابنسعد، پيشين، واقدى، پيشين، ص 990-991؛ قسطلانى، پيشين، ج 1، ص 347؛ حلبى، پيشين؛ ابنهشام، پيشين، ص 160؛ طبرسى، اعلامالورى، دارالكتب الإسلامية، ص 122.
6) . ابنسعد، پيشين، ص 165 و 167؛ واقدى، پيشين؛ قسطلانى، پيشين، ص 346؛ طبرسى، پيشين؛ حلبى، پيشين، ص 99؛ ابنهشام، پيشين، ص 159.
7) . واقدى، پيشين، ص 991؛ طبرى، پيشين، ج 3، ص 142.
8) . ابنسعد، پيشين، ص 166؛ واقدى، پيشين، ص 996 و 1002؛ قسطلانى، پيشين، ص 349؛ حلبى، پيشين، ص 102.
9) . واقدى، پيشين، ص 1002؛ ابنسعد، پيشين، ص 166.
10) . مسعودى، التنبيه والأشراف (قاهره: دارالصاوى للطبع والنشر)، ص 235.
11) . ابنسعد، پيشين، ص 165، 166؛ واقدى، پيشين، ص 995.
12) . واقدى، پيشين، ص 993؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 160؛ قسطلانى، پيشين، ص 342.
آيه نازل شد.(1)برخى از مسلمانان نيز بدون عذر موجّه، از همراهى سپاه اسلام كوتاهى ورزيدند و قرآن كريم آنان را «متخلّفان» (برجاى ماندگان) ناميد و نكوهش كرد.(2)چند تن نيز با وجود علاقۀ شديد به شركت در جهاد، به علت فقدان سازوبرگ جنگى، از حضور در جبهه محروم ماندند.(3)
آن روز وضع مدينه حسّاس بود و چنان كه ديديم ارتش اسلام، عازم محل بسيار دورى بود و از طرف ديگر منافقان با وجود تظاهر به اسلام، از همراهى رسول خدا صلى الله عليه و آله سرپيچى نموده در مدينه ماندند، درحالىكه عبدالله بن ابىّ طرفداران فراوانى دور خود جمع كرده بود.(4)
علاوه بر منافقان، بيم توطئۀ دشمنان شكستخوردۀ اسلام در مكه و اطراف آن و در ميان باديهنشينان اطراف مدينه نيز مىرفت. از اينرو لازم بود در غياب پيامبر اسلام، مرد نيرومندى مركز حكومت نوبنياد اسلامى را اداره و از هر گونه توطئه جلوگيرى كند، و گرنه
ممكن بود حوادث ناگوارى اتفاق بيفتد. با اين ملاحظات، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را در مدينه جانشين خود قرار داده به او فرمود: «براى ادارۀ مدينه بايد يا من بمانم يا تو.»(5)
مسعودى مىنويسد:
مشهورتر آن است كه رسول خدا، على را به اين منظور جانشين خود در مدينه قرار داد كه با متخلفان از سفر [\ منافقان] كه قبلاً گفتيم، باشد [و آنها را مهار كند].(6)
1) . «وَ قالُوا لا تَنفروا في الحَرِّ قُل نارُ جهنَّم أشدُّ حَرّاً لو كانوا يفقهُونَ.» (توبه (9):81.)
2) . «فَرَِحَ المُخلّفُون بِمَقعدِهم خلافَ رسُولِ اللّه وَ كَرِهُوا أن يُجاهِدُوا بأَموالِهم و أَنفُسهِم في سَبِيل اللّهِ...» (توبه (9):81.)
3) . توبه (9):87، 93.
4) . واقدى، پيشين، ص 995؛ ابنهشام، پيشين، ج 4، ص 162.
5) . مفيد، الإرشاد (قم: مكتبة بصيرتى)، ص 82؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 122.
6) . والأشهر أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم استخلف عليّاً على المدينة ليكون مع مَن ذكرنا من المتخلّفين. (التنبيه و الأشراف، ص 236.)
على عليه السلام جز اين جنگ، در همۀ غزوات، همراه پيامبر اسلام(1)و پرچمدار آن حضرت(2)بود. منافقان شايع كردند كه رسول خدا، على عليه السلام را به اين علت در مدينه واگذاشته كه عنايتى به او ندارد!. على عليه السلام از اين شايعه ناراحت شده، سلاح خود را برداشت و در جُرْف(3)به حضور پيامبر رسيد و سخنان منافقان را بازگو و از اين وضع شِكوه كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
دروغ گفتهاند، من تو را جانشين خود قرار دادهام، برگرد و جانشين من در ميان كسان من و كسان خود باش، آيا راضى نمىشوى كه نسبت به من، همچون هارون باشى نسبت به موسى، جز اين كه پس از من پيامبرى نيست.(4)
طبق نقل شيخ مفيد فرمود:
برادر! به جاى خود برگرد؛ زيرا مدينه جز توسط من يا تو، به خوبى اداره نمىشود، تو جانشين من در ميان خانوادهام، شهر محل هجرتم و قوم من هستى، آيا راضى نمىشوى كه...(5)
ابنعبدالبرّ قرطبى - از دانشمندان قرن پنجم اهل سنت - مىنويسد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ تبوك، على را جانشين خود در مدينه و در ميان خانوادۀ خود قرار داد و به او فرمود: تو نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسى هستى....»(6)
بنا به نقل بخارى و مسلم، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در پاسخ اظهارات على عليه السلام، او را به هارون برادر
1) . ابنعبدالبرّ، الإستيعاب فى معرفةالأصحاب (در حاشيۀ الإصابة)، ج 3، ص 34؛ حلبى، السيرةالحلبية، ج 3، ص 104؛ قسطلانى، المواهب الّلدنية، ج 1، ص 348.
2) . ابنعبدالبرّ، پيشين، ص 27؛ جعفر مرتضىالعاملى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، 1403 ه. ق، ج 4، ص 193-196.
3) . جُرْف، محلى در سه ميلى مدينه بوده است.
4) . أفلا ترضى يا على أن تكونَ منِىٖ بمنزلةِ هارونَ مِن موسى إلاّ أنّه لا نبىَّ بعدىٖ. (ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 163؛ حلبى، السيرةالحلبيّة، ج 3، ص 104.)
5) . إرجع يا أخىٖ إلى مكانك، فان المدينة لا تصلح إلاّ بىٖ أو بك، فأنت خليفتى فىٖ أهل بيتىٖ و دار هجرتىٖ و قومىٖ، أَما ترضى... (الإرشاد، ص 83.)
6) . خلّفه رسول اللّه على المدينة و على عياله بعده في غزوة تبوك و قال له أنت منّىٖ... (الإستيعاب، ج 3، ص 34.)
موسى تشبيه كرد و جملۀ ياد شده را فرمود.(1)
المواهب اللدنية، ج 1، ص 348؛ الإستيعاب فى معرفةالأصحاب، (در حاشيه الإصابة)، ج 3، ص 34؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 7 و ج 8، ص 77؛ مسند احمد، ج 1، ص 179؛ كنزالعُمّال، ح 14242، 32881، 36572؛ الجامع الصحيح، ترمذى، المناقب، باب 21، ح 3730؛ التنبيه و الاشراف، ص 235؛ الصواعق المُحرقة، ص 121؛ الاصابة، ج 2، ص 509، شمارۀ 5688؛ سيرۀ زينى دحلان، ج 2، ص 126؛ مروجالذهب، ج 3، ص 14؛ امالى شيخ طوسى، ص 599.
در اينجا بايد گفت كه طبق نقل بعضى از منابع، پيامبر اسلام در اين سفر محمدبن مسلمة و براساس نقل برخى ديگر، سِباع بن عُرفُطة را جانشين خود در مدينه قرار داد. (ر. ك: ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 162؛ السيرةالحلبية، ج 3، ص 102؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 143؛ الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 165؛ المواهب اللدنية، ج 1، ص 348.) اما چنانكه ملاحظه شد، با توجه به كثرت و بلكه تواتر روايات جانشينى على عليه السلام، آن هم در منابع معتبر شيعه و سنى، نمىتوان به روايات مخالف آنها اعتماد كرد. ابنعبدالبرّ، از مورخان و رجالنويسان و فقيهان بزرگ اهل سنت در قرن پنجم، مىنويسد: حديث أنت منّىٖ بمنزلةِ هارونَ مِن موسى را گروهى از صحابه نقل كردهاند و اين حديث از موثّقترين و صحيحترين روايات است و آن را سعد بن أبى وقّاص، ابنعباس، ابوسعيد خُدرى، امّسلمة، اسماء بنت عُميس، جابر بن عبدالله انصارى و گروه انبوهى كه ذكر نام آنها به طول مىانجامد، نقل كردهاند. (الإستيعاب، ج 3، ص 34.)
اين سخن تاريخى پيامبر اسلام كه به «حديث منزلت» مشهور است، از دلايل روشن و واضح امامت و جانشينى على عليه السلام است؛ زيرا گرچه سخن پيامبر اسلام در مورد حادثۀ خاص يعنى سفر تبوك است، اما استثناى منقطع نشان مىدهد كه على عليه السلام جز مقام نبوت، در تمام
شؤون، و از آن جمله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله با هارون، برادر موسى يكسان است.(2)
1) . صحيح بخارى، شرح و تحقيق شيخ قاسم شماعى رفاعى، (بيروت: دارالقلم، ط 1، 1407، ه. ق)، ج 6، ص 309؛ المغازى، باب 195، ح 857؛ صحيح مسلم، بشرح النووى (بيروت: دارالفكر، 1401 ه. ق)، ج 15، ص 175؛ فضائلالصحابة، فضائل علىبن ابىطالب. گفتار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دربارۀ على عليه السلام مبنى بر اينكه او نسبت به آن حضرت، همچون هارون نسبت به موسى است، علاوه بر كتابهايى كه نام برده شد، در منابع ياد شده در زير نيز آمده است:
2) . اما با وجود چنين دلالت روشن، از ميان دانشمندان اهل سنت، حلبى شامى و ابنتيميه با تعصب و تفكر خاصى كه داشتهاند، در دلالت اين حديث تشكيك كردهاند. براى آگاهى بيشتر پيرامون دلالت اين حديث و نيز تفصيل منابع و طرق آن كه بالغ بر بيش از صد طريق است، به كتاب الغدير، ج 3، ص 197-201؛ احقاق الحق، ج 5، ص 133-234 و كتاب پيشوائى از نظر اسلام، تأليف استاد آيتالله جعفر سبحانى (انتشارات مكتب اسلام، 1374 ش)، فصل پانزدهم مراجعه فرماييد.
ارتش اسلام با وجود همۀ دشواريها، از مدينه حركت كرد، اما چنانكه تا حدى قابل پيشبينى بود، مسلمانان در راه تبوك، به علت طول مسافت، كمى تعداد مركبها (براى هر سه نفر يك اسب)، گرمى هوا، بهويژه كمآبى و تشنگى، دچار مشكلات و زحمات فراوانى شدند و از اين رو، اين جنگ در تاريخ اسلام نام «غزوة العُسرة»(1)و «جيشالعُسرة»(2)به خود گرفت.
درهرحال ارتش اسلام پس از طى مسافت طولانى، به سرزمين تبوك رسيد، اما اثرى از نيروى نظامى روم مشاهده نگرديد. گزارش حركت ارتش روم بىاساس بوده است.(3)و اين شايعه را به منظور ايجاد رعب و نگرانى در جبهۀ اسلام طرح كرده بودند.(4)
رسول خدا صلى الله عليه و آله بيست روز در تبوك توقف كرد(5)و در اين مدت، با حاكم «أَيلة» و با مردم سرزمين «جَرباء» و «اذرح» پيمان صلح بست و آنها متعهد به پرداخت جزيه شدند. و نيز
پيامبر اسلام پس از يك عمليات نظامى، با پادشاه مقتدر دومةالجندل پيمان صلح امضا كرد و او با پرداخت مبالغى، تسليم شد.(6)
غزوۀ تبوك در رجب سال نهم هجرت رخ داد(7)و ابعادى از آن در سورۀ «توبه» انعكاس
1) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 167؛ قسطلانى، المواهب اللدنية، ج 1، ص 346؛ حلبى، پيشين، ج 3، ص 106.
2) . صحيح بخارى، ج 6، ص 308؛ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 235؛ قسطلانى، پيشين، ص 346. اين نام و عنوان، از آيۀ 117 سورۀ توبه «لَقد تابَ اللّهُ على النبىّ و المهاجرينَ والأنصارِ الَّذين اتّبَعُوه في ساعةِ العُسْرَةِ...» گرفته شده است.
3) . واقدى، المغازى، ج 3، ص 1990-1191.
4) . حلبى، پيشين، ص 99.
5) . ابنسعد، پيشين، ج 2، ص 166، 168؛ واقدى، پيشين، ص 1015.
6) . طبرسى، اعلامالورى، ص 123؛ قسطلانى، پيشين، ص 350؛ طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 3، ص 146.
7) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 165؛ ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 159؛ حلبى، پيشين، ص 99؛ قسطلانى، پيشين، ص 346.
يافته است كه عمدتاً شامل دشواريها، مشكلات، سستى و تعلّل برخى از مسلمانان به هنگام بسيج نيرو، خيانت و كارشكنى منافقان و امثال اينها است. ماجراى مشهور «مسجد ضِرار» نيز همزمان با غزوۀ تبوك اتفاق افتاد كه در آيۀ 107 سورۀ توبه از آن ياد شده است.
گرچه در اين سفر پررنج و مشقّت، نبردى رخ نداد؛ اما آثار و نتايج مهمى به دنبال داشت كه برخى از آنها از اين قرارند:
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين سفر، با بستن پيمانهاى صلح با قبايل و امراى منطقۀ مرزى حجاز و شام، ايمنى اين منطقه را تأمين كرده، مطمئن شد كه آنها با قيصر روم همكارى نخواهند كرد.
با اين حركت نظامى، فرماندهان سپاه اسلام با راه و چاه و مشكلات اين منطقه آشنا شده، طريقه لشگركشى در برابر قدرتهاى بزرگ آن روز را آموختند. از اين نظر، شايد بىجهت نبود كه نخستين نقطهاى كه مسلمانان پس از درگذشت پيامبر اسلام فتح كردند، سرزمين شام بود.
در اين بسيج عمومى، مؤمنان و منافقان از يكديگر شناخته شدند و نوعى تصفيه و جداسازى در صفوف مسلمانان به عمل آمد.(1)
بالارفتن اعتبار نظامى مسلمانان، گرايش قبايل مختلف عرب به اسلام و ديدار نمايندگان آنها با پيامبر اسلام بهمنظور اعلام اطاعت، از ديگر آثار و نتايج مهم اين حركت نظامى بود كه در اينجا به توضيح آن مىپردازيم:
چنانكه فتح مكه نقطۀ عطفى در گسترش نفوذ اسلام در جزيرةالعرب بود، جنگ تبوك نيز گام مهم ديگرى در اين جهت بود؛ زيرا با اين حركت كه در واقع مانور بزرگى بود، حيثيت و اعتبار نظامى مسلمانان بالا رفت و همگان فهميدند كه قدرت نظامى اسلام به جايى رسيده
1) . جعفر سبحانى، فروغ ابديت (قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، چ 5، 1368)، ج 2، ص 403-404.
است كه مىتواند در نقطهاى دوردست، با بزرگترين قدرت جهان مقابله كند. تأثير سياسى و نظامى اين مانور به حدّى بود كه پس از بازگشت پيامبر اسلام به مدينه، نمايندگان قبايل بسيارى كه تا آن روز مسلمان نشده بودند، دوران شرك و بتپرستى را خاتمه يافته دانسته، وارد مدينه شدند و اعلام اطاعت كردند. تعداد نمايندگانى كه آن سال بدين منظور به حضور پيامبر اسلام رسيدند، به قدرى زياد بود كه سال نهم را «سنةالوُفود» (سال ورود هيأتهاى نمايندگى قبايل به مدينه براى ديدار با پيامبر صلى الله عليه و آله) ناميدهاند.(1)
پس از فتح مكه، فضاى مساعدى براى گسترش توحيد و ريشهكنشدن بتپرستى و ساير خرافات و افكار باطلى كه از بتپرستى نشأت مىگرفت، بهوجودآمد و بيشتر مردم شهرها و باديهها دست از بتپرستى كشيده، به اسلام گرويدند. اما گروهى متعصب و نادان هنوز حاضر نبودند از فرهنگ غلط جاهلى، دست بردارند و پذيرش آيين نوين محمد صلى الله عليه و آله، براى آنان سخت و گران بود.
از طرف ديگر، گرچه رسول خدا تا آن زمان چند بار عمره انجام داده بود، اما هنوز فرصت برگزارى حجّ (به دور از پيرايههايى كه در دوران بتپرستى به آن بسته شده بود) پيش نيامده بود، و مشركان همچنان حج را به صورتى ناقص و آميخته با خرافات و پيرايهها برگزار مىكردند و از سوى سوم، پس از فتح مكه دو گونه معاهده ميان رسول خدا و مشركان بسته شده بود:
معاهدۀ عمومى مبنى بر اين كه برگزارى حج براى همه كس آزاد باشد و از حج هيچكس جلوگيرى نشود و نيز در ماههاى حرام، امنيت برقرار شود و هيچكس مورد تعرض قرار نگيرد.
معاهدۀ مدتدار با برخى از قبائل عرب.(2)
پس از غزوۀ تبوك، آيات سورۀ «برائت» نازل شد و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مأموريت يافت از مشركان اعلام بيزارى نموده نقطۀ پايانى براى اين معاهدهها بگذارد، و نيز چند دستورالعمل ديگر را كه در آن آيات آمده بود، اجرا كند. مضمون آيات نخست سورۀ برائت بدين قرار است:
[اين آيات] اعلام بيزارى [و عدم تعهد] است از طرف خدا و پيامبرش نسبت به مشركانى كه با ايشان پيمان بستهايد، پس [اى مشركان، چهار ماه ديگر با امنيت كامل] در زمين بگرديد و بدانيد كه شما نمىتوانيد خدا را به ستوه آوريد، و اين خداست كه رسوا كنندۀ كافران است.
و [اين آيات] اعلامى است از جانب خدا و پيامبرش به مردم در روز حجّ اكبر كه خدا و پيامبرش در برابر مشركان تعهدى ندارند [با اين حال] اگر [از كفر] توبه كنيد آن براى شما بهتر است و اگر روى بگردانيد پس بدانيد كه شما خدا را درمانده نخواهيد كرد، و كسانى را كه كفر ورزيدند از عذابى دردناك خبر ده. مگر آن مشركانى كه با آنان پيمان بستهايد، و چيزى از [تعهدات خود نسبت به] شما فروگذار نكرده، و كسى را بر ضد شما پشتيبانى ننمودهاند، پس پيمان اينان را تا [پايان] مدتشان تمام كنيد، چرا كه خدا پرهيزكاران را دوست دارد.
پس چون ماههاى حرام سپرى شد، مشركان را هر كجا يافتيد بكشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد، پس اگر توبه كردند و نماز برپا داشتند و زكات دادند، راه را برايشان گشاده گردانيد، زيرا خدا آمرزندۀ مهربان است.(1)
پس از نزول اين آيات، پيامبر اسلام قسمتى از آيات آغازين سورۀ برائت را به ابوبكر آموخت و به او مأموريت داد اين آيات را در روز عيد قربان در اجتماع حاجيان، بخواند.
1) . برائت (9):1-5.
ابوبكر رهسپار مكه شد. در اين هنگام، وحى الهى نازل گرديد و به پيامبر دستور داد كه بايد اين پيام را خود او، يا كسى كه از اوست، به مردم ابلاغ كند.(1)با دريافت اين پيام، رسول خدا صلى الله عليه و آله، به على عليه السلام، فرمان داد به سمت مكه حركت كند و در راه، آيات را از ابوبكر بگيرد و در اجتماع حاجيان، به مشركان ابلاغ كند. على عليه السلام درحالىكه بر شتر مخصوص پيامبر سوار شده بود، راه مكه را در پيش گرفت و سخن پيامبر را به ابوبكر رسانيد. او آيات را به على عليه السلام تسليم نمود و با ناراحتى به مدينه بازگشت و به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و اظهار داشت: «مرا براى اين كار لايق و شايسته ديدى، ولى چيزى نگذشت كه مرا از اين مأموريت عزل و بركنار نمودى، آيا در اين مورد فرمانى از خدا رسيد؟»
پيامبر فرمود: «پيك الهى رسيد و گفت جز من يا كسى كه از خود من است، شخص ديگرى براى اين كار صلاحيت ندارد.»
على عليه السلام وارد مكه شد و در روز دهم ذىالحجة آيات نخست سورۀ برائت را در اجتماع عمومى قرائت نمود(2)
تاريخ الأُمم والملوك، ج 3، ص 154؛ سيرۀ ابنهشام، ج 4، ص 190؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 291؛ تفسير مجمعالبيان، ج 5، ص 3؛ تذكرةالخواص، ص 57؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 37 و 38 و ج 7، ص 358؛ تفسير روحالمعانى، ج 1، تفسير سورۀ «توبه»؛ تفسيرالمنار، ج 10، ص 157.
و اخطاريه پيامبر را بدين شرح به گوش تمام حاجيان رسانيد:خدا و پيامبر اسلام از مشركان بيزارند.
از سال آينده هيچ مشركى حق گزاردن حج ندارد.
هيچكس حق طواف با بدن برهنه پيرامون كعبه ندارد.(3)
مشركان از امروز چهار ماه مهلت دارند تا به مأمن و سرزمين خود بازگردند و پس از سپرىشدن چهار ماه، براى هيچ مشركى عهد و پيمانى نخواهد بود مگر كسانى كه با رسول
خدا معاهده و پيمانى دارند، پيمان اينان تا پايان مدت به قوت خود باقى خواهد بود.
به دنبال اين اخطار و اعلام برائت، هنگامى كه مشركان به موطن خود بازگشتند، يكديگر را ملامت كردند و گفتند: اكنون كه قريش مسلمان شده چه مىكنيد؟ و آنگاه مسلمان شدند.(2)
و از آن سال بعد، هيچ مشركى حج به جا نياورد و هيچكس با بدن برهنه طواف نكرد.(3)
1) . مفاد اخطاريۀ پيامبر اسلام، با اختلاف از نظر اختصار و تفصيل، در منابع ياد شده در زير آمده است:
سيرۀ ابنهشام، ج 4، ص 191؛ تفسيرالميزان، ج 9، ص 163 و 165؛ تفسيرالمنار، ج 10، ص 157؛ البداية والنهاية، ج 7، ص 358؛ الغدير، ج 6، ص 343 و 348.
2) . طبرى، تاريخ الأُمم والملوك، ج 3، ص 154؛ ابناثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 291.
3) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 191؛ ابناثير، البداية والنهاية، ج 5، ص 37.
مباهله با هيأت نمايندگان مسيحيان نجران(1)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به موازات مكاتبه با سران و زمامداران جهان، نامهاى نيز به اسقف نجران نوشت. پيامبر در اين نامه، با ستايش از خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب، از او [و مسيحيان ديگر] خواست كه از پرستش بندگان دستكشيده و به پرستش خداوند
روى آورند و از ولايت بندگان درآمده به ولايت خدا گردن نهند، و يا جزيه بپردازند، و در غير اين صورت در انتظار جنگ باشند.(2)
طبق برخى روايات، پيامبر اسلام، آيۀ 64 سورۀ «آل عمران»،(3)را نيز در نامۀ خود ذكر كرد.(4)
اسقف نجران پس از دريافت نامۀ پيامبر اسلام، شورايى با شركت بزرگان نجران و شخصيتهاى مذهبى جهت بررسى موضوع تشكيل داد. چون دانشمندان مسيحى اطلاعاتى در مورد نشانههاى پيامبر اسلام و بعثت قريبالوقوع او داشتند، شورا نظر داد كه هيأتى عازم
1) . نجران يكى از مراكز يمن در سمت مكه بوده است. (ياقوت حموى، معجمالبلدان (بيروت: دار احياء التراث العربى، ج 5، ص 266). عمادالدين ابوالفداء (672-732 ه. ق) مىنويسد: «نجران شهر كوچكى است پر از نخلستانها... از راه معتدل، از مكه تا نجران را در حدود بيست روز طى مىكنند.» (تقويمالبلدان، ترجمۀ عبدالمحمد آيتى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1341، ص 127.) گويا اين شهر در چند قرن بعد توسعه يافته بوده است؛ زيرا زينى دحلان (1231-1304 ه. ق) مىنويسد: «نجران شهر بزرگى است در هفت منزلى مكه، در سمت يمن كه هفتاد و سه قريه دارد.» (السيرةالنبوية و الآثار المحمدية، ج 2، ص 144.) امروز چنانكه نقشۀ كشور عربستان سعودى نشان مىدهد، نجران يكى از شهرهاى اين كشور، نزديك مرز يمن است.
2) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 70-71؛ ر. ك: البداية والنهاية (بيروت: مكتبة المعارف، 1977 م)، ج 5، ص 53؛ بحارالانوار، ج 21، ص 285؛ وثائق، محمد حميداللّه، ترجمۀ دكتر محمود مهدوى دامغانى، ص 34؛ على احمدى، مكاتيب الرسول (ط 3، 1363 ش)، ج 1، ص 175.
3) . «قُل يا أهل الكِتابِ تعالَوا إلى كلمةٍ سواء بينَنا وَ بينكُم أَلاّ نَعبُد إلاّ اللّه و لا نُشركَ بِه شَيئاً و لا يتَّخِذ بعضُنا بَعضاً أرباباًمِن دونِ اللّه فإن تولَّوْا فقُولُوا اشْهَدُوا بأَنّا مُسلمون.»
4) . سيدبنطاووس، الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرّة فيالسنّة، تحقيق: جواد الفيّومى الإصفهانى (قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات حوزۀ علميه قم، ط 2، 1377)، ج 2، ص 311.
مدينه شود تا از نزديك با محمد صلى الله عليه و آله تماس گرفته دلايل نبوت او را بررسى كنند.
پس از ورود هيأت نمايندگان مسيحيان نجران به مدينه كه در رأس آن سه تن از شخصيتهاى بزرگ مذهبى و از آن جمله خود اسقف قرار داشت، پيامبر اسلام با آنان ديدار و گفتوگو نموده، آنان را به پذيرش آيين اسلام دعوت كرد و آياتى از قرآن مجيد را تلاوت نمود. مسيحيان گفتند: ما قبل از تو مسلمان بوديم. حضرت فرمود: دروغ گفتيد، سه چيز مانع اسلام شماست (به سه علت نمىتوان شما را مسلمان ناميد): صليب را عبادت مىكنيد، گوشت خوك مىخوريد و خدا را داراى فرزند مىپنداريد [عيسى را فرزند خدا مىدانيد].
آنگاه بحث برسر بندگى يا الوهيت حضرت عيسى آغاز شد، آنان به اتّكاى معجزات حضرت عيسى عليه السلام مانند: زنده كردن مردگان، خبر دادن از غيب، شفاى بيماران و بهويژه تولد او بدون داشتن پدر، او را خدا معرفى مىكردند، درحالىكه پيامبر اسلام بر بشر بودن او تأكيد
داشت. سخن در اين باره به درازا كشيد و آنان بشريت حضرت عيسى عليه السلام را نپذيرفتند. در اين هنگام از طرف خداوند وحى نازل شد كه:
كسانى كه گفتهاند خدا همان مسيح پسر مريم است، كافر شدهاند.(1)در واقع، مَثَلِ عيسى نزد خدا همچون مَثَلِ [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد، سپس بدو گفت:
«باش»، پس او وجود يافت.(2)[اگر نداشتن پدر دليل بر اين باشد كه عيسى فرزند خدا است، آدم براى اين منصب شايستهتر است زيرا او نه پدر داشت نه مادر! [] آنچه دربارۀ عيسى گفته شد] حق [و] از جانب پروردگار تو است. پس، از ترديد كنندگان مباش.(3)پس هرگاه بعد از دانشى كه دربارۀ مسيح به تو رسيده [باز] كسى با تو محاجّه كند، بگو:
«بياييد ما فرزندان خود را دعوت نماييم و شما هم فرزندان خود را، ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنهاى خود را، ما از نفوس خويش دعوت نماييم، شما هم از
1) . «لقد كفرالَّذِين قالُوا إنَّ اللّهَ هو المسيحُ بنُ مريمَ.» (مائده (5):17.)
2) . به نقل طبرسى، حدود هفتاد آيه از آيات سورۀ آل عمران، بدين مناسبت نازل شد. (اعلامالورى، ص 129.)
3) . «إنَّ مَثَلَ عيسى عنداللّهِ كَمَثَلِ آدم خَلَقَهُ مِن تُراب ثُمَّ قالَ لهُ كُن فيَكُون * الحَقُّ مِن ربِّكَ فَلا تَكُنْ مِن الممْتَرين.» (آلعمران (3):60.)
نفوس خود، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.(1). طبرسى، اعلامالورى (تهران: دارالكتب الإسلامية، ط 3)، ص 129؛ مجمعالبيان، ج 2، ص 452؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 337.(2)
پس از نزول اين آيات پيامبر اسلام فرمود: «خدا به من دستور داده است كه اگر پيرو اسلام نشويد، با شما «مباهله» كنم.»(3)
آنان گفتند: در اين باره فكر مىكنيم، آنگاه به مقرّ خود باز گشته در جمع خويش به مشاوره پرداختند. اسقف و بزرگ هيأت به آنان هشدار داد كه محمد فرستادۀ خداست و در
صورت مباهله با او دچار عذاب خدا و هلاك مىشويد؛ اما آنان زير بار نرفتند و بر مباهله پاى فشردند. قرار مباهله براى فرداى آن روز بود، در اين هنگام اسقف گفت: ببينيد فردا محمد چگونه به مباهله حاضر مىشود؟ اگر با فرزندان و اعضاى خانوادهاش بيايد از مباهله با او خوددارى كنيد [زيرا نشانۀ اين است كه به گفتههاى خود ايمان دارد و حاضر است در اين راه، نه تنها جان خود، بلكه جان گرامىترين افراد خاندانش را نيز به خطر افكند] و اگر با ياران و پيروانش حاضر شود با او مباهله كنيد و بدانيد ادعاهاى او بىاساس است [و با آوردن اين افراد، شكوه ظاهرى خود را به ما نشان مىدهد].(3)
فرداى آن روز پيامبر همراه على، فاطمه، حسن و حسين در موعد مقرر جهت مباهله حضور يافت.(4)اسقف با مشاهدۀ همراهان پيامبر، پرسيد: اينها كيانند؟ گفتند: اين، پسر عموى وى و اين، دخترش و اين دو، پسران او هستند.(5)اسقف به همراهان گفت: من
1) . «فَمَن حاجَّكَ فِيهِ مِن بعدِ ما جاءَكَ مِنَ العلمِ فقُلْ تعالَوْا ندعُ أَبناءَنا وَ أَبناءَكُمْ وَ نِساءَنا و نساءَكُمْ وَ أنفُسَنا و أنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبتَهِل فَنجعَل لَعنَةَ اللّهِ علىَ الكاذِبينَ.» (آل عمران
2) :61.)
3) . حلبى، السيرةالحلبية (بيروت: دار المعرفة)، ج 3، ص 235-236؛ زينى دحلان، السيرة النبوية، ج 2، ص 144؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 347. (با اندكى اختلاف.) علامۀ مجلسى گزارشها و روايات مربوط به ديدار و مناظرۀ پيامبر اسلام با هيأت نجرانى را در جلد 21 بحارالانوار، از صفحۀ 319 تا 355 از منابع مختلف گرد آورده است.
4) . حلبى، السيرةالحلبية، ج 3، ص 236؛ زينى دحلان، السيرةالنبويّة و الآثار المحمديّة، ج 2، ص 144.
5) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 72؛ طبرسى، اعلامالورى، ص 129.
چهرههايى را مشاهده مىكنم كه اگر از خدا درخواست كنند كه كوه را از جاى بركَند، حتماً از جا كنده خواهد شد، با اينان مباهله نكنيد و گرنه هلاك مىشويد و در روى زمين يك نفر مسيحى باقى نمىماند. با هشدار اسقف، هيأت از مباهله منصرف شد.(1)و طىّ معاهدهاى با پيامبر اسلام متعهد به پرداخت جزيه شدند كه تفصيل آن در منابع تفسيرى و تاريخى آمده است.(2)
چنانكه بزرگان تفسير و حديث گفتهاند، اين كه بعد از نزول آيۀ مباهله، پيامبر اسلام همراه اين چهار نفر حاضر شد، فضيلتى بزرگ براى آنان بهشمار مىرود؛ زيرا آيه و حادثۀ مباهله نشان داد كه حسن و حسين عليهما السلام فرزندان رسولخدا و على عليه السلام همچون جان آن حضرتاند و دخترش فاطمه عليها السلام تنها زنى بود كه در مباهله حضور يافت و مصداق «نساء» در اين مورد، كسى جز او نمىتوانست باشد.
از عايشه نقل شده است كه روز مباهله پيامبر اسلام اين چهار تن را زير عباى مشكى رنگ و خطدار خود وارد كرد و اين آيه را تلاوت نمود: «إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.»(3)
1) . حلبى، پيشين، زينى دحلان، پيشين؛ زمخشرى، تفسيرالكشّاف (بيروت: دارالمعرفة)، ج 1، ص 193؛ فخررازى، مفاتيح الغيب (التفسير الكبير) (بيروت: دارالتراث الإسلامى)، ج 8، ص 82؛ سيدمحمد حسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 3، ص 231 (به نقل از تفسير ثعلبى)؛ قاضى بيضاوى، انوارالتنزيل، ص 74.
2) . ر. ك: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 72؛ الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 358؛ فتوحالبلدان، ص 75-76؛ وثائق، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى، ص 134، 135؛ السيرة النبوية و الآثار المحمّدية، ج 2، ص 144؛ السيرةالحلبية، ج 3، ص 236؛ تفسير كشّاف، ج 1، ص 191، التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، ج 8، ص 182؛ الميزان فى تفسيرالقرآن، ج 3، ص 232.
3) . (احزاب (33):32)؛ زمخشرى، پيشين. فخر رازى بدون نام بردن از عايشه، اين روايت را نقل كرده و اضافه مىكند: «بدان كه اين روايت در ميان اهل تفسير و حديث همچون حديث صحيح و مورد اتفاق است.» (تفسير كبير، ج 8، ص 82.) شبلنجى مىگويد: «اين روايت از طرق متعدد صحيح نقل شده است.» (نورالأبصار، ص 111.)
همراهى اين چهار نفر با پيامبر اسلام در مباهله، مورد اتفاق دانشمندان شيعه و اهل سنت است و در منابع تاريخى و تفسيرى و حديثى فراوانى نقل شده است(1)
تفسيرالكشّاف، ج 1، ص 193؛ مفاتيحالغيب، (تفسير الكبير)، ج 8، ص 82؛ الدرّ المنثور، (دارالفكر،) ج 2، ص 231 تا 233. (به نقل از حاكم، ابن مردويه، ابونعيم در كتاب الدلائل؛ مسلم، ترمذى، ابنالمنذر، بيهقى در كتاب السنن، و ابنجرير)، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 71؛ ابوسعيد واعظ خرگوشى، شرفالنبى، ترجمۀ نجمالدين محمود راوندى (تهران: انتشارات بابك، 1361)، ص 262؛ قاضى بيضاوى، انوارالتنزيل، (ط قديم رحلى)، ص 74؛ نورالأبصار، ص 111؛ مناقب على بن ابى طالب، ابنمردويه، تدوين و ترتيب و مقدمۀ: عبدالرزاق حرز الدين، ص 226. اما مبسوطترين و گستردهترين گزارش را در اين باره مرحوم سيد بن طاووس در كتاب الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرّة فى السنة، ج 2، ص 310-348 آورده است.
اما با وجود اين همه روايات حاكى از حضور اهل بيت در مباهله، برخى از مورّخان، برحسب گرايشهاى متعصبانه، روايات مباهله را دستكارى كرده و بر حسب سليقۀ خود، حذف و اضافههايى در آن به عمل آوردهاند، از آن جمله، بلاذرى، ابنكثير، و شعبى، نام على عليه السلام را از حديث مباهله حذف كردهاند! (ر. ك: فتوحالبلدان، ص 75، البداية والنهاية، ج 5، ص 54؛ الدرّالمنثور، ج 2، ص 232.) و حلبى و زينى دحلان، عايشه و حفصه را نامزد حضور در مباهله قرار داده از عمر نقل نمودهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود. «اگر با آنها (مسيحيان) مباهله مىكردم، دست على و حسن و حسين و فاطمه و عائشه و حفصه را مىگرفتم و حاضر مىشدم.» (السيرةالحلبية، ج 3، ص 236؛ السيرة النبوية و الآثار المحمدية، ج 2، ص 144-145) و سيوطى از ابنعساكر نقل كرده كه پيامبر اسلام براى مباهله، ابوبكر و فرزندان وى، عمر و فرزندانش، عثمان و فرزندان وى، و على و فرزندان او را دعوت كرد!! (الدرّالمنثور، ج 2، ص 333.)
آثار جعل و تحريف در اين روايات به قدرى آشكار است كه نيازى به توضيح ندارد، فقط در حدّ اشاره يادآورى مىكنيم كه اگر كلمۀ «نساءنا» شامل همسران پيامبر نيز مىشد، چرا و چگونه تنها دو نفر از آنان (دختران دو خليفه!) شايستگى حضور در مباهله را داشتند؟!
و محققان بر اينفضيلت بزرگ تأكيد كردهاند.
مسلم - محدث بزرگ اهل سنت - از سعد وقّاص نقل مىكند كه گفت: روزى كه آيۀ «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ» نازل شد، رسول خدا، على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و گفت: «خدايا اينان خاندان مناند.»(2)
زمخشرى پس از نقل قضيۀ مباهله و روايت عايشه مىگويد: «اين قضيه نيرومندترين دليل
بر فضيلت اصحاب كساء و برهانى آشكار بر حقانيت پيامبر اسلام است.»(1)
قاضى بيضاوى نيز پس از نقل داستان مباهله مىگويد: «اين مطلب دليل بر حقانيت نبوت پيامبر و فضيلت همراهان او از اهل بيت آن حضرت است.»(2)
سيدبنطاووس در كتاب سعدالسعود مىنويسد: «محمد بنالعباس بن مروان در كتاب خود مانزل من القرآن فى النبىّ و أهل بيته حديث مباهله را از پنجاه و يك طريق از صحابه و غيرصحابه نقل كرده است.»(3)
در پايان اين بحث يادآورى مىشود كه دربارۀ تاريخ سال و ماه و روز حادثۀ مباهله، اختلافنظر وجود دارد،(4)و چون فرصت بررسى اين مسأله در اينجا نيست، طبق روال سيرهنويسان، آن را در سال دهم هجرت آورديم.
حج، مهمترين برنامۀ عبادى - سياسى در اسلام است و بنيانگذار آن، حضرت ابراهيم عليه السلام بوده است. در فصل دوم از بخش اول اين كتاب، در بحث وضع آشفتۀ دينى و نيز در بحث قدرت و نفوذ قريش، توضيح داديم كه تا زمان ظهور اسلام، قريش و عموم مشركان، حج و عمره انجام مىدادند، اما در واقع حج درستى نبود، آنان حج ابراهيمى را مسخ كرده و به صورت ناقص و آميخته با خرافات انجام مىدادند.
در اينجا اضافه مىكنيم كه قريش خود را «سُكّان حرماللّه» (حرمنشين)(5)مىدانستند و چون سرزمين «عرفات» خارج از حرم است، قريش در موسم حج، برخلاف عموم مشركان، به عرفات نمىرفتند، بلكه در مُزْدلفه (مشعر) وقوف مىكردند(6)و از آنجا عازم منى مىشدند. از طرف ديگر مردم يثرب در كنار بت «مَناة» كه در سر راه مكه - يثرب و در كنار دريا قرار داشت؛(7)مُحرم مىشدند، و كسانى كه در آنجا مُحرم مىشدند، فاصلۀ بين صفا و مروه
را (كه مىبايست هفت بار، سعى كنند) طى نمىكردند.(8)همچنين مشركان در موسم حج برخلاف سنت ابراهيمى، پيش از غروب خورشيد، از عرفات به سوى مزدلفه (مشعر) كوچ مىكردند.(9)مجموع اينها باعث شده بود كه چهرۀ حج ابراهيمى مشوّش، و اين عبادت بزرگ توحيدى به شرك و خرافه آلوده گردد.
با نزول آيۀ وجوب حج،(10)رسول خدا با اعلام قبلى، با جمعيت انبوه مسلمانان مدينه و مردم باديه، عازم حج شد(11)و در اين سفر، حج ابراهيمى را عملاً به مسلمانان آموخت.
حضرت ضمن مراسم حج، تأكيد داشت كه مسلمانان اعمال حج را با دقت از او ياد بگيرند؛ زيرا شايد سال آينده، حج نصيب او نشود.(12)رسول خدا مىفرمود: «مواظب مَواقِف و مشاعر حج باشيد؛ زيرا آنها از ميراثهاى ابراهيم است.»(13)
پيامبر در اين سفر، بدعتهاى مشركان و (بهويژه) قريش را در حج از بين برد، از آن جمله با آنكه خود او از قريش بود، در عرفات، وقوف و از آنجا به مزدلفه كوچ كرد؛(14)زيرا دستور خدا بود كه: «سپس، از همانجا كه مردم روانه مىشوند، شما نيز روانه شويد.»(15)همچنين حضرت پس از غروب خورشيد، از عرفات كوچ كرد.(16)
اين حج، به لحاظ مناسبتهايى كه در بر داشته، «حَجَّةُالوداع»، «حجَةالاسلام» و «حَجَّةُالبلاغ» ناميده شد.(17)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ضمن مراسم حجّةالوداع، در روز عرفه، در بيابان عرفات، در ميان انبوه حاجيان، خطبهاى مهم و تاريخى ايراد كرد و طى آن مسايل مهمى مطرح نمود و دربارۀ آنها توصيههاى مؤكّد فرمود، از آن جمله پس از اعترافگرفتن از حاضران در مورد حرمت و قداست آن ماه (ذيحجه) و آن روز (روز عرفه) فرمود:
مردم! تا روزى كه خدا را ملاقات كنيد، خونها، اموال و عِرض و ناموس شما، همچون حرمت و قداست اين ماه و امروز، محترم، و تجاوز بر آنها حرام است.
و سپس فرمود:
خونهاى ريخته شده در جاهليت، در عصر اسلام غيرقابل تعقيب بوده و «ربا» حرام است.
همچنين تغيير و تأخير ماههاى حرام را ناشى از افراط در كفر و آن را ممنوع معرفى كرد.(18)
در مورد زنان و حقوق آنان توصيه و تأكيد نمود و فرمود: «به زنان نيكى كنيد زيرا آنان امانتهاى الهى در دست شما هستند و با قوانين الهى بر شما حلال شدهاند.»
آنگاه فرمود: «حاضران به غايبان ابلاغ كنند كه بعد از من پيامبرى نيست و پس از شما مسلمانان، امتى نخواهد بود.»
و در ادامۀ سخن، مراسم و عقايد جاهلى را باطل و مُلغى اعلام نمود.(19)
در بازگشت از حجّةالوداع، در روز هيجدهم ذيحجه، در سرزمين «غديرخُم»،(20)سه ميلى جُحْفه، با نزول آيۀ «يا أَيُّهاَ الرَّسُولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...»(21)پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دستور توقّف كاروان صدهزار نفرى حجاج را در آن سرزمين بىآب و علف و در هواى بسيار گرم صادر فرمود و پس از اقامۀ نماز جماعت ظهر، در نقطهاى بلند قرار گرفت و خطبهاى ايراد نمود و طى آن، نخست از نزديكشدن پايان عمر خويش خبر داد و آنگاه نظر مسلمانان را در مورد دعوت و رسالت خويش خواستار شد كه همگى، ابلاغ دعوت و ارشادها و هدايتهاى او را تأييد كردند. پيامبر اسلام سپس دربارۀ «كتاب و عترت»
1) . تفسيرالكشّاف، ج 1، ص 193.
2) . انوارالتنزيل، طبع قديم، رحلى ص 74.
3) . مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 350.
4) . جهت آگاهى بيشتر در اين باره ر. ك: مكاتيب الرسول، ج 1، ص 179 و فروغ ابديت، چ پنجم، ج 2، ص 441-445.
5) . ازرقى، اخبار مكه، تحقيق: رشدى (قم: منشورات الرضى، ط 1، 1411 ه. ق)، ج 1، ص 176؛ ابن عبدربه، العِقدالفريد (بيروت: دارالكتاب العربى، 1403 ه. ق)، ج 3، ص 313.
6) . واقدى، المغازى، ج 3، ص 1102؛ زينى دحلان، السيرةالنبوية، ج 2، ص 143.
7) . هشام كلبى، الأصنام، ترجمۀ سيد محمدرضا جلالى نايينى، 1348 ش، ص 13؛ ابنهشام، السيرةالنبويّة، ج 1، ص 88؛ محمود شكرى آلوسى، بلوغالأرب فى معرفة أحوالالعرب، تصحيح محمد بهجة الأثرى، (قاهره: دارالكتب الحديثة)، ج 2، ص 202.
8) . حلبى، السيرةالحلبية، ج 3، ص 317.
9) . واقدى، پيشين، ج 3، ص 1104.
10) . «و أَذِّنْ في النّاس بالحجِّ يأتوكَ رجالاً و على كُلِّ ضامرٍ يأتينَ مِن كلّ فجٍّ عميقٍ.» (حج (22):27.)
11) . كلينى، الفروع منالكافى (تهران: دارالكتب الإسلامية، 1384 ه. ق)، ج 21، ص 390.
12) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 181؛ حلبى، پيشين، ج 3، ص 327.
13) . واقدى، پيشين، ص 1104.
14) . واقدى، پيشين، ص 1102؛ زينى دحلان، پيشين، ج 2، ص 143؛ مجلسى، پيشين، ج 21، ص 392.
15) . «ثُمَّ أفيضُوا مِن حيثُ أفاضَ الناسُ...» (بقره (2):199.)
16) . واقدى، پيشين، ص 1104؛ مجلسى، پيشين، ص 379.
17) . زينى دحلان، پيشين، ج 2، ص 143.
18) . دربارۀ تغييردادن ماههاى حرام و جابه جايى اسمى آنها، در بخش نخست اين كتاب (وضع اجتماعى عرب پيش از اسلام)، زير عنوان «ماههاى حرام» بحث كردهايم.
19) . ابنهشام، السيرةالنبوية، ج 4، ص 250-252؛ حلبى، السيرةالحلبية، ج 3، ص 312؛ واقدى، المغازى، ج 3، ص 1111؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 186؛ مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 380. يادآورى مىشود كه به گفتۀ ابنسعد و واقدى، پيامبر اسلام، اين خطبه را در بيابان منى ايراد فرموده است.
20) . اين نقطه، آخرين مسير مشترك كاروانيان بود و از آنجا راه حجاج مصر و عراق و مدينه از هم جدا مىشد.
21) . اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن، و اگر نكنى رسالت او را انجام ندادهاى! وخداوند تو را از [گزند] مردم نگاه مىدارد. خدا گروه كافران را هدايت نمىكند (مائده (5):67).
خويش (ثقلين) توصيه، و تأكيد نمود كه مسلمانان به آن دو چنگ زنند تا گمراه نشوند و افزود: خداوند به او خبر داده است كه اين دو، تا روز قيامت از هم جدا نمىشوند، پس مردم بر آن دو سبقت و پيشى نگيرند و از آن دو عقب نمانند.
در اين هنگام دست على عليه السلام را بالا گرفت و او را به پيشوايى آيندۀ مسلمانان معرفى كرد و فرمود:
خداوند مولاى من، و من مولاى مؤمنان هستم (و بر آنها از خودشان سزاوارترم و اولويت دارم) و هركس كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست. پروردگارا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد و دشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد. خدايا ياران على را يارى كن و دشمنان او را خوار و ذليل نما، پروردگارا على را محور حق قرار بده.
در اين هنگام آيۀ «... أَليَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِىٖ وَ رَضَيْتُ لَكُمُ الاسْلامَ دِيناً...»(1)نازل شد و اكمال دين و اتمام نعمت هدايت را با انتصاب على عليه السلام به جانشينى پيامبر
اسلام صلى الله عليه و آله، اعلام نمود. آنگاه ياران پيامبر اين منصب را به على عليه السلام تبريك گفتند.(2)
اين بود اجمالى از حادثۀ مهم غدير كه شهرت و تواتر آن، ما را از شرح و تفصيل قضيه بىنياز مىكند، چرا كه دانشمندان و محققان بزرگ اسلامى ابعاد مختلف آن را تبيين نمودهاند، بهويژه مرحوم علاّمۀ امينى در كتاب مهم و ارزندۀ خود - الغدير - اين حادثه را، هم از نظر سند و هم از نظر دلالت مورد بحث قرار داده، همۀ جوانب اين رخداد مهم را بررسى كرده است. از اينرو در اينجا تنها چند نكتۀ ضرورى را يادآورى نموده، به پاسخ چند سؤال مهم مىپردازيم:
1) . امروز كافران از [كارشكنى در] دين شما نوميد گرديدند، پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد، امروزدين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [بهعنوان] آيين برگزيدم (مائده (5):، 3).
2) . علامه امينى، الغدير فىالكتاب و السنّة و الأدب (بيروت: دارالكتب العربية)، ج 1، ص 10-11.
است، اما تنها سند اين معنا نيست؛ زيرا چنانكه در اين كتاب ديديم، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به لحاظ اهميت موضوع رهبرى در سرنوشت امت، در همان سالهاى اول بعثت خود (در جريان انذار عشيرۀ اقربين)، «ولايت» او را همگام با «رسالت» خود مطرح كرد و بعدها نيز در هر مناسبتى (مانند جنگ تبوك) اين موضوع را يادآورى مىفرمود.
در مورد الهىبودن جانشينى پيامبر نيز خوانديم كه در سالهاى آغازين دعوت علنى، هنگام عرضۀ اسلام به قبايل، در پاسخ پيشنهاد رئيس قبيلۀ بنى عامر بن صعصعة فرمود:
«جانشينى من، مربوط به خداست، آن را هرجا كه بخواهدقرار مىدهد.»(1)
اگر موضعگيريهاى رسول خدا (در طول سالها) در موضوع جانشينى، و تكيۀ او بر روى شخصيتى خاص را منصفانه در نظر بگيريم و نيز اگر سوابق درخشان، وزنۀ علمى، ايثارها، فداكاريها، شايستگيها و كاردانيهاى اصحاب پيامبر را لحاظ كنيم و اينگونه ارزشها را معيار جانشينى بدانيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه على عليه السلام از اين نظر موقعيتى منحصربه فرد داشت؛ زيرا پيامبر اسلام بهوضوح تأكيد بر مطرحكردن او داشت؛ و در هر مناسبتى، بهگونهاى، تقدّم و افضليّت او را خاطرنشان مىكرد. از لحاظ ارزشها و ملاكهاى ياد شده، نيز هيچيك از ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همتاى على عليه السلام نبود.
1) . الأمر للّهِ يضعُه حيثُ يشاءُ.
2) . و تنها در دلالت آن بر ولايت على عليه السلام تشكيك مىكنند (كه در اين باره توضيح خواهيم داد) بهعنوان نمونه در سمپوزيوم بينالمللى شناخت شيعه كه در بهمن ماه سال 1371 در شهر «استانبول» تركيه با شركت دانشمندان بزرگ كشورهاى اسلامى و با حضور گروهى از محققان برجسته از جمهورى اسلامى ايران تشكيل گرديد، دكتر محمدسعيد رمضان بوطى از دانشمندان نامدار دانشگاه سوريه در انتقاد از سخنان يكى از سخنرانان كه منكر حديث غدير شده بود، گفت:
«در صدور حديث غدير از پيامبر، جاى گفتوگو نيست، ولى دلالت بر گفتار شيعه ندارد...» البته ادعاى عدم دلالت آن بر اعتقاد شيعه توسط يكى از محققان ايرانى پاسخ داده شد. (آيتالله جعفر سبحانى، منطق شيعه در كنگرهها و مجامع علمى، (قم: انتشارات مكتب اسلام، چ اول، 1376 ش)، ص 21 و 27.)
چنانكه علاّمۀ امينى در الغدير به اثبات رسانده، اين واقعۀ مهم تاريخى را صد و ده تن صحابى، هشتاد و چهارتن تابعى نقل كرده و سيصدوشصت تن از علما و محدّثان اهل سنّت اين حديث را در كتابهاى خود آورده و گروهى از آنان به صحّت سند آن اعتراف نمودهاند(1)و در ميان حوادث مهم تاريخ اسلام كمتر حادثۀ تاريخى از چنين شهرت و اعتبار سندى برخوردار است.
البته حادثۀ غدير را عمدتاً محدثان نقل كردهاند و بهنظر مىرسد از ناحيۀ مورخان (بهعلل و انگيزههايى كه بر اهل فضل و تحقيق پوشيده نيست) دچار سانسور شده است. از ميان مورّخان، يعقوبى آن را به دنبال «حَجّةالوداع» به اختصار آورده است.(2)
مسعودى (برخلاف مشهور) آن را در بازگشت از سفر حُديبيه آورده، چنين مىنويسد:
«... و فى منصرفه عن الحديبية قال لأميرالمؤمنين على بن ابىطالب رضىاللّه عنه بغديرخُم: من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه و ذلك فى اليوم الثامن عشر من ذى الحجة...» (التنبيه و الأشراف (قاهره: دارالصاوى للطبع و النشر و التأليف)، ص 221.)
وى در مروّج الذهب نيز ضمن شمارش فضايل ممتاز على عليه السلام، حديث ولايت را به اختصار چنين مىآورد:
«الأشياء الّتى استحق بها أصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله الفضل هى: السبق إلى الإيمان، و الهجرة، و النصرة لرسول اللّه صلى الله عليه و آله، و القربى منه، و القناعة و بذل النفس له، و العلم بالكتاب و التنزيل، و الجهاد فى سبيلاللّه، و الورع، و الزهد، و القضاء، و الحكم، و الفقه، و العلم، و كل ذلك لعلى عليهالسلام منه النصيب الأوفر، و الحظّ الأكبر، إلى ما ينفرد به من قول رسول اللّه صلى الله عليه و آله حين آخى بين أصحابه: «أنت أخىٖ» و هو صلّى اللّه عليه و سلّم لا ضدّ له و لا نِدَّ. و قوله صلواتاللّه عليه: «أنت منّىٖ بمنزلة هارونَ من موسى إلاّ أنّه لا نبىَّ بعدىٖ» و قوله عليهالصلاة والسلام: «من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه، اللّهمَّ وال من والاه و عاد من عاداه...» (مروجالذهب، (بيروت: دارالأندلس، ط 1، 1965)، تحقيق يوسف اسعد داغر، ج 2، ص 425.)
گرچه در تاريخطبرى (كه بناى آن بر شرح و تفصيل حوادث بوده است) برخلاف انتظار، اين حادثه ذكر نشده است، اما وى كتاب مستقلى در اثبات غدير به نام كتابالولاية(3)
از اين كتاب با نامهاى ديگرى نيز ياد شده است مانند: كتاب الفضائل، حديث الولاية، و كتاب غديرخم. گويا برخى از آنها عنوانى است كه به لحاظ محتواى كتاب، از طريق كتابشناسان بهكار رفته، و برخى ديگر احتمالاً نام بخش خاصى از كتاب است كه مستقلاً نيز استنساخ شده بود. چنانكه در پاورقى بعدى آمده، نجاشى از آن به نام «الرّد على الحرقوصية» ياد كرده است. «حرقوصبنزهير» نام يكى از رهبران خوارج بوده است. گويا مقصود از اين نامگذارى اين بوده كه مخالفان ولايت على عليه السلام را ناصبى و خارجى نشان دهند.
تأليف نموده كه تا قرن هشتم1) . الغدير، ج 1، ص 14-151.
2) .... و خرج صلى الله عليه و آله ليلاً منصرفاً الى المدينة فصار الى موضع بالقرب من الجُحفة يقال له «غدير خُم» لثمانية عشر ليلةمن ذىالحجّة و قام خطيباً و أخذ بيد على بن ابى طالب عليه السلام فقال: أَلَستُ اولى بالمؤمنين من أنفسِهم؟ قالوا: بلى يا رسولاللّه، قال: فمن كنت مولاه فعلىٌّ مولاه، اللّهم والِ من والاه و عادِ من عاداه. (ج 2، ص 102.)
3) . ابنشهرآشوب، معالمالعلماء (نجف: المطبعة الحيدرية، 1380 ه. ق)، ص 106؛ ابنطاووس، الطرائف فىمعرفة مذاهب الطوائف (قم: مطبعة الخيام، 1400 ه. ق)، ابنبطريق، عمدة عيون صحاحالأخبار، تحقيق مالك المحمودى و ابراهيم البهادرى (قم: 1412 ه. ق)، ج 1، ص 157.
موجود بوده است، و «نجاشى»(1)(م 5450 ه. ق) و «شيخ طوسى»(2)(385-460 ه. ق) از اين كتاب ياد كرده و طريق خود را به آن بيان نمودهاند.
ابنكثير (م 774 ه. ق) نيز حادثۀ غدير را به دنبال حجّةالوداع آورده اضافه مىكند:
ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، مؤلف تفسير و تاريخ، به اين حديث توجه نشان داده و طرق و الفاظ آن را در دو جلد گرد آورده است.(3)وى سپس تعدادى از روايات طبرى را دربارۀ غدير نقل مىكند.
او در جاى ديگر مىنويسد: كتابى از طبرى ديدم در دو جلد بزرگ كه احاديث غدير را در آن گردآورده است.(4)
1) . محمد بن جرير ابو جعفر الطبرى عامى له كتاب الردّ على الحرقوصية ذكر طرق خبر يومالغدير أخبرناالقاضى ابو اسحاق ابراهيم بن مخلد قال حدّثنا أبى قال حدّثنا محمد بن جرير بكتابه «الردّ على الحرقوصية.» (نجاشى، فهرست مصنّفى الشيعة، قم: مكتبة الداورى، ص 225.) «سيد بن طاوس» نيز در كتاب الإقبال، ج 2، ص 239 به همين نام ياد كرده است.
2) . محمدبن جرير الطبرى، ابوجعفر صاحب التاريخ، عامى المذهب له كتاب غدير خم و شرح امره بصفته. اخبرنا به احمد بن عبدون عن الدورى عن ابنكامل عنه (طوسى، الفهرست، مشهد: دانشگاه مشهد، 1351 ش، ص 281.)
3) . و قد اعتنى بأمر هذا الحديث ابوجعفر محمدبن جرير الطبرى صاحب التفسير و التاريخ فجمع فيهمجلدين أورد فيهما طرقه و ألفاظه... (البداية والنهاية، ج 5، ص 208.) گفتنى است كه ابنكثير در عين نقل حادثۀ غدير، در دلالت آن بر ولايت على عليه السلام خدشه مىكند كه بعداً دربارۀ آن بحث خواهيم كرد.
4) . و قد رأيت له كتاباً فجمع فيه احاديث غدير خم فى مجلدين ضخمين. (پيشين، ج 11، ص 147، ضمن حوادث سال 310 مصادف با سال درگذشت طبرى.)
ابن شهرآشوب (م 588 ه. ق) مىنويسد: او (طبرى) كتاب غديرخم را تأليف كرد و در آن، اين حادثه را شرح داد و آن را كتاب الولاية ناميد.(1)
ابنطاووس نيز ضمن شمارش راويان حادثۀ غدير مىگويد: حديث غدير را محمدبن جرير، مؤلف تاريخ نيز از هفتادوپنج طريق روايت كرده و كتاب مستقلى در اينباره تأليف نموده به نام حديث الولاية.(2)
يحيىبنحسن معروف به «ابنبطريق» (523-600 ه. ق) مىنويسد: محمد بن جرير طبرى، مؤلف كتاب تاريخ، روايت روز غدير را از هفتاد و پنج طريق نقل كرده و كتاب مستقلى به آن اختصاص داده و آن را كتاب الولاية ناميده است.(3)
محقّقان و مورّخانى كه نام برديم، تنها گزارش اجمالى از ساختار كتاب الولاية طبرى دادهاند، و برخى مانند ابنكثير تنها به نقل تعدادى از روايات آن اكتفا كردهاند. قاضى نعمان
مغربى مصرى (ابوحنيفه نعمانبن محمد تميمى، م 363 ه. ق) تنها كسى است كه از روايات طبرى، بيش از هفتاد و پنج روايت در فضايل على عليه السلام در كتاب شرح الأخبار فى فضائل الأئمّة الأطهار آورده و از اين رهگذر مطالب طبرى را به آيندگان منتقل كرده است.(4)او مىگويد:
«اين كتاب، كتاب جالبى است كه طبرى در آن فضايل على عليه السلام را به تفصيل آورده است.»(5)
قاضى نعمان پس از بيان انگيزۀ طبرى در تأليف اين كتاب(6)
به گفتۀ حافظ ابنعساكر و شمسالدين محمد ذهبى، شخص ياد شده، ابوبكر بن ابى داود [سليمان بن اشعث] سجستانى [مؤلف سنن] بوده است. (تاريخ مدينه دمشق، تحقيق على شيرى، بيروت: دارالفكر، ط 1، 1418 ه، ج 52، ص 197-198؛ تاريخالاسلام، حوادث سال 310، ص 213؛ تذكرةالحفاظ، داراحياء التراث العربى، ج 2، ص 713.)
ابوبكر بن ابى داود متهم به بغض على بن ابى طالب بوده است. (تاريخ مدينة دمشق، ج 29، ص 87؛ ميزانالاعتدال، ج 2، ص 434؛ تاريخ بغداد، ج 9، ص 467-468.)
اضافه مىكند:1) . له (طبرى) كتاب غديرخم و شرح أمره و سمّاه كتاب الولاية. (معالمالعلماء، ص 106.)
2) . و قد روى الحديث فى ذلك محمدبن جرير الطبرى صاحب التاريخ من خمس و سبعين طريقاً و أفرد له كتاباً سمّاه حديث الولاية. (الطرائف، ج 1، ص 142.)
3) . و قد ذكر محمدبن جرير الطبرى، صاحب التاريخ خبر يوم الغدير و طرقه من خمسة و سبعين طريقاً و أفرد له كتاباً سمّاه كتاب الولاية. (عمدة عيون صحاح الأخبار، ج 1، ص 157.)
4) . اين كتاب در سال 1414 ه. ق، توسط مؤسسۀ نشر اسلامى در قم در سه جلد چاپ شده و در جلد اول آناز صفحۀ 130 به بعد روايات طبرى نقل شده است.
5) . و هو كتاب لطيف بسط فيه ذكر فضائل على عليهالسلام. (پيشين، ج 1، ص 130.)
6) . پيشين، ج 1، ص 130. انگيزۀ وى اين بوده كه اطلاع يافت يكى از علماى بغداد حديث غدير را انكار كرده و ادعا نموده است كه على دربازگشت از حجّةالوداع همراه رسول خدا نبوده و در يمن بوده است. طبرى از اين سخن ناراحت شد و كتاب الولاية را در ردّ او نوشت و در آن، طرق حديث غدير را بيان و صحت آن را اثبات نمود. (شرحالأخبار، ج 1، ص 130؛ ياقوت حموى، معجمالادباء، ج 18، ص 84-85.)
طبرى در اين كتاب بابى را به ولايت على عليه السلام اختصاص داده و در آن، روايات صحيحى را از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آورده كه آن حضرت چه قبل از حجّةالوداع و چه بعد از آن فرمود: «من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه، اللهمّ والِ من والاه و عادِ من عاداه و انصُر من نصره و اخذُل من خذله و نيز فرمود: علىٌّ أميرالمؤمنين، علىٌّ أخىٖ، علىٌّ وزيرىٖ، علىٌّ وصيّىٖ، علىٌّ خليفتىٖ على امَّتىٖ مِن بعدىٖ، علىٌّ أولىَ الناس بالناسِ من بعدىٖ و امثال اينها كه جانشينى على را براى آن حضرت اثبات مىكند و نشان مىدهد كه مىبايست امت، رهبرى را به او واگذار كنند و كسى از او جلو نيفتد و بر او امارت نكند.»(1)
مرحوم علّامه امينى با بررسى دقيق علمى و با ذكر شواهد فراوان قرآنى، حديثى و لغوى و
استشهاد به سخنان اديبان و لغتشناسان بزرگ، بىپايگى اين سخن را اثبات كرده و نشان داده كه در هر سه عرصه، كاربرد مولى به معناى اولى رايج و شايع است. بهعنوان نمونه مولى در آيات ياد شده در زير، به حكم سياق آنها و جهات ديگر، نمىتواند معنايى جز ولىّ، متولّى امر و صاحب اختيار داشته باشد:
«فَاليَوْم لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْويكُمُ النّارُ هِيَ مَوْليكُمْ وَ بِئْسَ المَصِيرُ(1)* وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْليكُمْ فَنِعْمَ المَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ(2)* ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ مَوْلىَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكَفِرِينَ لا مَوْلى لَهُمْ(3)* بَلِ اللّهُ مَوْليكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّصِرِينَ(4)* قُلْ لَنْ يُصِيبَنا الاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلينَا(5)* يَدْعُوا لَمَنْ ضَرّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ المَوْلى وَ لَبِئْسَ العَشِير.»(6)
مفسرّان «مولى» را در اين آيات، به همين معنا تفسير كردهاند.
در حديث نيز آمده است: أيّما امرأة نكحت بغير إذنِ مولاها فنكاحها باطل(7)و محدثان و فقها، مولى را در اين حديث متولّى امرِ زن تفسير كردهاند.
علاّمه امينى بيست و هفت معناى محتمل براى «مولى» بر شمرده و اثبات كرده است كه ارادۀ بعضى از آنها در خطبۀ پيامبر مستلزم كذب، ارادۀ يكى از آنها مستلزم كفر، بعضى ديگر غيرممكن و برخى لغو و بىفايده، يا سخيف است و تنها مىتوان «أَوْلى بالشَّىء» را اراده كرد.(8)
1) . حديد (57):15.
2) . حج (22):78.
3) . محمد (47):11.
4) . آل عمران (3):150.
5) . توبه (9):51.
6) . حج (22):13.
7) . ابوجعفر محمدبنالحسن طوسى، الإقتصاد الهادى الى طريقالرشاد (تهران: مكتبة جامع چهل ستون، 1400 ه. ق)، ص 217 به نقل از مسند احمد، ج 6، ص 44؛ ابنبطريق، عمدة عيون صحاح الأخبار، ج 1، ص 159؛ ابنحزم، ابومحمد علىبن احمد، المحلى، تحقيق احمد محمد شاكر، (بيروت: دارالآفاق الحديثة)، ج 9، ص 474، مسألة 1838.
8) . الغدير، ج 1، ص 367-370.
علاّمه امينى سپس سخنان و استدلالهاى چهارده تن از برجستهترين محدثان و دانشمندان اهل سنّت را كه مولى را در «خطبۀ غدير» به معناى «أَوْلى بالشَّىء» گرفتهاند، آورده است از آن جمله شمسالدين ابوالمظفر سبط بنالجوزى حنفى (511-654 ه. ق) مىگويد:
سيرهنويسان اتفاق دارند كه حادثۀ غدير دربازگشت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از حجّةالوداع در هيجدهم ذيحجه، با حضور انبوهى از اصحاب كه تعدادشان صد و بيست هزار نفر بود، رخ داد و رسول خدا فرمود: من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه.
وى آنگاه ده معناى محتمل براى مولى ذكر كرده و دربارۀ نُه معنا مناقشه نموده، تنها معناى دهم يعنى همان «اولى بالشّىء» را تأييد مىكند و آيۀ 15 سورۀ «حديد» را شاهد مىآورد و تعبير مولى را نصّ صريح در اثبات امامت على عليه السلام و پذيرش اطاعت او مىداند.(1)و سپس اشعارى از شعراى آن زمان، از جمله حسّان بن ثابت را [كه خود در غدير حاضر بوده] نقل مىكند كه آنان از كلمۀ مولى، «امام» فهميده و آن را در سرودههاى خود منعكس كردهاند.
يك سلسله شواهد و قراين متصل و منفصل در خطبه نيز معناى ياد شده را تأييد مىكند و نشان مىدهد كه مسأله فراتر از اعلام دوستى على عليه السلام بوده است از آن جمله:
الف) دستور توقف قافلۀ صدهزار نفرى در آن هواى گرم معقول نيست براى اعلام امرى مانند دوستى على عليه السلام صورت بگيرد؛ زيرا برادرى مسلمانان با يكديگر و لزوم دوستى با افراد با ايمان، چه برسد به دوستى فرد برجستهاى مانند على عليه السلام، چيزى نبود كه براى مردم پنهان مانده باشد تا نيازى به اعلام آن توسط پيامبر باشد.
ب) مقدمۀ خطبه كه نوعى پيشگويى رحلت قريبالوقوع پيامبر اسلام است، با مسألۀ جانشينى آن حضرت تناسب و ارتباط دارد، نه با دوستى على عليه السلام.
1) ..... فتعيّن الوجه العاشر و هو «الأولى» و معناه من كنت اولى به من نفسه فعلىٌّ اولى به... فعلم أنَّ جميع المعانىراجعة الى الوجه العاشر و دلّ عليه ايضاً قوله صلى الله عليه و آله الستُ اولى بالمؤمنين من أنفسهم. و هذا نصّ صريح فى اثبات امامته و قبول طاعته... (تذكرةالخواص، (نجف: المكتبة الحيدرية، 1383 ه. ق)، ص 30-33.)
ج) پيامبر اسلام، نخست تعبير اولى به نفس را در مورد خود به كار برده، سپس على عليه السلام را اولى معرفى مىكند، اين تقارن، گواه روشنى است بر اينكه حضرت در مقام اثبات مقامى براى على عليه السلام (ولايت امر مسلمين) است كه خود، داراى آن است.(1)
گفتنى است ابنكثير كه گرايش خاصى دارد، پس از نقل حديث ياد شده، بدون هيچ توضيح و ذكر هيچ دليلى، سند آن را ضعيف و غريب معرفى مىكند! (البداية والنهاية، ج 5، ص 211.) درحالىكه راوى اول آن يعنى عبدالرحمان بن ابى ليلى از طرف علماى اهل سنت توثيق شده و از چند طريق ديگر نيز نقل شده است. (ر. ك: الغدير، ج 1، ص 177-178.)
د) تبريك گفتن مسلمانان به على عليه السلام پس از خطبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله، بهعنوان «مولاى مؤمنين» تنها با ولايت تناسب دارد.
ه) اعلام اكمال دين و اتمام نعمت از جانب خداوند هرگز با موضوع دوستى تناسب ندارد.
و) حسّانبنثابت، شاعر رسول خدا و اديب و سخنشناس آن روز عرب كه خود در غدير حضور داشت با اجازۀ پيامبر اسلام سخنان آن حضرت را در قالب اشعارى در آورد و در آنها به جاى كلمۀ مولى، «امام» و «هادى» را به كار برد:
فقال له: قُم يا على فإِنَّنِىٖ رضيتُك مِن بعدىٖ اماماً و هادياً
اميرمؤمنان عليه السلام نيز طى اشعارى كه براى معاويه فرستاد، چنين نوشت:
و أوجب لىٖ ولايتَه عليكم رسولُ اللّه يوم غدير خُم(2)
1) . طبق روايتى كه احمد حنبل (در مسند، ج 1، ص 119) و ابناثير (در اسدالغابة، ج 4، ص 28) نقل كردهاند، پيامبر اسلام فرمود: الست اولى بالمؤمنين من أنفسهم و ازواجىٖ امّهاتهم، آيا من از مؤمنان نسبت به جانشان اولى و مقدّم نيستم؟ و همسرانم مادر آنها نيستند؟ كاملاً مشخص است كه مادرىِ همسران پيامبر براى مسلمانان طبق آيۀ 6 سورۀ «احزاب»، از احكام اختصاصى آن حضرت به مناسبت مقام نبوت است، و در اينجا، همراه آوردن آن با اولويت خود نسبت به جانهاى مسلمانان، به خوبى نشان مىدهد كه پيامبر مىخواست مقام نبوت خود را مطرح نموده، سپس نظير آن، يعنى ولايت را براى على عليه السلام اعلام و اثبات كند.
2) . براى آگاهى از صورت كامل اين قراين و شواهد ر. ك: الغدير، ج 1، ص 370-385؛ پيشوايى از نظر اسلام، جعفر سبحانى، ص 234-238.
اين توجيه، بنياد درستى ندارد؛ زيرا در حادثۀ سفر يمن، پيامبر اسلام در همان ديدار اول، پاسخ همسفران على عليه السلام را در مكه (پيش از برگزارى حج) داد و فرمود: «مردم! از على شكايت نكنيد، به خدا سوگند او در راه اجراى فرمان خدا سختگير و بىپرواست.»(3)
با سخنان قاطع رسول خدا، قضيه براى كسانى كه از آن حضرت حرف شنوى داشتند،
تمام شد و ديگر معنا نداشت رنجشى كه براى سيصد نفر(4)پيش آمده و خاتمه يافته بود، پيامبر اسلام آن را در يك جمع صدهزار نفرى، مجدداً طرح نمايد!
1) . براى اطلاع از اين قضيه ر. ك: واقدى، مغازى، ج 3، ص 1081؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 208-209.
2) .... فبيّن فيها فضل على بن ابى طالب و براءة عرضه مما كان تكلّم فيه بعض من كان معه بأرض اليمن، بسبب ما كان صدر منه اليهم من المعدلة الّتى ظنّها بعضهم جوراً و تضييقاً و بخلاً، و الصواب كان معه... و ذكر من فضل على و أمانته و عدله و قربه اليه ما أزاح به ما كان فى نفوس كثير منالناس منه... (البداية والنهاية، ج 5، ص 208.)
3) . يا ايّها الناس لاتشكوا عليّاً فواللّهِ إنّه لأخشن فى ذاتاللّه أو فى سبيلاللّه [من أن يشكى]. (تاريخ الأُمم و الملوك، ج 3، ص 168؛ (نهايةالأرب فى فنون الأدب، ترجمۀ محمود مهدوى دامغانى، ج 2، ص 329؛ البداية والنهاية، ج 5، ص 209؛ ر. ك: ترجمة الإمام على عليه السلام من تاريخ مدينة دمشق، تأليف حافظ ابنعساكر، تحقيق الشيخ محمد باقر المحمودى (بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1395 ه. ق)، ج 1، ص 386.
4) . مورّخان و سيرهنويسان، شمار سپاهيان تحت فرمان على عليه السلام در مأموريت يمن را سيصد نفر نوشتهاند، ر. ك: واقدى، مغازى، ج 3، ص 1019؛ الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 169.
امتحان شايستهاى دادند، بنابراين بعيد به نظر مىرسد كه اگر چنين حادثهاى رخ داده بود، با آن مخالفت كنند، بهويژه آنكه رحلت آن بزرگوار به فاصلۀ كمى (حدود هفتاد روز) پس از غدير رخ داد، بنابراين هنوز از خاطرهها فراموش نشده بود.
براى روشنشدن پاسخ اين شبهه، بايد توجه داشت كه بررسى حوادث زمان رسول خدا نشان مىدهد كه با وجود مراتب معنوى اصحاب (به صورت كلى)، سرپيچى از فرمان پيامبر اسلام، در ميان آنان، بىسابقه نبود. هنوز ناخالصىهايى در برخى از مسلمانان آن روز وجود داشت كه موجب مىشد همهجا و هميشه در برابر دستور خدا و پيامبر، تسليم و اطاعت از خود نشان ندهند و وقتى فرمان پيامبر، با تمايلات شخصى، گرايش قبيلگى يا افكار سياسى آنان همسو نبود با نوعى خودرأيى و اجتهاد ناموجّه، مىخواستند پيامبر را از تصميم خود منصرف سازند يا در اجراى آن كوتاهى مىكردند، و گاهى به آن اعتراض مىنمودند.
نمونههاى روشن اين نوع برخوردها، در جريان امضاى صلح حديبيه، خروج از احرام در حجةالوداع، اعزام سپاه اسامه، و ماجراى دوات و قلم در واپسين روزهاى حيات پيامبر اسلام، در تاريخ ثبت شده و مرحوم علاّمه سيدشرفالدين مجموع آنها را در كتاب ارزندۀ النصّ و الإجتهاد گرد آورده است:
افزون بر اين، تعدادى از آيات قرآن مجيد بر لزوم تبعيت از دستور پيامبر اسلام تأكيد دارد و آن را لازمۀ ايمان مىداند و به مسلمانان هشدار مىدهد كه از تمرّد از فرمان پيامبر، يا سبقت بر او خوددارى كنند، و انتظار نداشته باشند پيامبر از آنها اطاعت كند! اين آيات كه
نمونههايى از آنها در ذيل مىآيد، نشان مىدهد كه اينگونه مخالفتها وجود داشته است:
«... فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ؛(1)پس كسانى كه با فرمان او (خدا) مخالفت مىكنند، بايد بترسند كه مبادا دچار بلا، يا گرفتار عذابى دردناك شوند!»
«يا أيُّهاَ الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَي اللّهِ وَ رَسُوله وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ؛(2)اى
كسانى كه ايمان آوردهايد، در برابر خدا و پيامبرش [در هيچ كارى] پيشى مگيريد و از خدا پروا بداريد كه خداوند شنوا [و] داناست.»
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطِيعكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ؛(1)و بدانيد كه پيامبر خدا در ميان شماست، اگر در بسيارى از كارها از [رأى و ميل] شما اطاعت كند، قطعاً به مشقّت مىافتيد.»
«وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضىَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْص اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً؛(2)و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش بهكارى فرمان دهند، براى آنان [دربرابر ارادۀ خدا و پيامبر] در كارشان اختيارى باشد، و هركس خدا و فرستادهاش را نافرمانى كند، دچار گمراهى آشكارى شده است.»
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً؛(3). انفال (8):20.
(4)و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى ا ين كه به فرمان خدا از وى اطاعت شود. به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه در اختلافات خود تو را به داورى بطلبند و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم باشند.» «يا أَيُّهاَ الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُون»؛(4) اى كسانى كه
ايمان آوردهايد، خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد، و از او سرپيچى نكنيد درحالىكه [سخنان او را] مىشنويد.»
گذشته از اينها گرچه پيامبر اسلام با زحمات فراوان، نظام نژادپرستانۀ قبيلگى و عوارض آن مانند: تعصب قبيلگى، چشم همچشمى و رقابت قبيلگى را كه سرچشمۀ بسيارى از گرفتاريهاى مردم دوران جاهليت بود، از بين برد؛ اما شكى نيست كه رسوبات فرهنگ قبيلگى، هنوز در ميان تعدادى از مسلمانان (همچون آتش زير خاكستر) باقى بود و گاهى
خود را نشان مىداد، چنانكه بلافاصله پس از رحلت رسول خدا، خزرجيان و اوسيان در سقيفه، گرايشهاى قبيلگى را زنده كردند «نحن الأُمراء و أنتم الوُزراء» و «منّا أمير و منهم أمير»(1)گفتند، درحالىكه بر حسب تعاليم اسلام، مرزهاى قبيلگى «من» و «ما» برداشته شده بود و همه، يك «ما»، و همه باهم برادر دينى بودند (إِنَّماَ المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ.)
بنابراين كاملاً پذيرفتنى است كه (در خوشبينانهترين حالت)، برخى از فعالان سياسى قرشى (همچون دوران مكه) با بنىهاشم احساس رقابت داشته باشند و با اينگونه معيارها، خلافت يك هاشمى را بر نتابند!
محتواى اين دو آيه هم نشان مىدهد كه به مناسبت امر مهمى مانند رهبرى امت پس از پيامبر نازل شده است و با حوادث ديگرى كه برخى ذكر كردهاند، سازگارى ندارد؛ مثلاً در آيۀ سوم، روى چهار موضوع تكيه شده كه تنها با امر امامت تناسب دارد:
الف) يأس و نوميدى كفّار از شكست دين اسلام كه تصور مىكردند اسلام قائم به شخص
پيامبر اسلام است و پس از فوت او، بساط آن برچيده مىشود؛ اما با معرفى شخص توانمند، عادل و برجستهاى مانند على عليه السلام به جانشينى آن حضرت، مسلم شد كه اسلام تداوم مىيابد، از اينرو نوميد شدند.
ب) تكامل نهايى اسلام؛ زيرا بدون تعيين جانشين پيامبر يعنى بدون ادامۀ رهبرى، اين آيين به تكامل نهايى نمىرسيد.
ج) اتمام نعمت هدايت با ادامۀ رهبرى امت.
د) اعلام پذيرش اسلام بهعنوان آيين نهايى از طرف خداوند، با تكميل برنامههاى اسلام.(3)
1) . ابنقُتيبۀ دينورى، الإمامة و السياسة (قم: منشورات الشريف الرضى)، ص 24-25.
2) . براى آگاهى بيشتر در اين زمينه، رجوع شود به: الغدير، ج 1، ص 214، 247.
3) . براى آگاهى بيشتر در اين باره، و نيز در مورد وجود فاصله بين دو آيۀ مورد بحث در سورۀ مائده، و اين كه صدر و ذيل آيۀ سوم شامل احكام گوشتهاى حرام است و تناسبى با امر ولايت ندارد. (رجوع شود به: تفسير نمونه، ج 4، ص 263-271.)
قبلاً خوانديم كه در سال هشتم هجرت، و در جنگ موته كه يكى از سه فرمانده آن زيدبنحارثه بود، ارتش اسلام در جنگ با روميان شكست خورد و هر سه فرمانده آن و تعدادى از سربازان اسلام به شهادت رسيدند.
در سال نهم نيز رسول خدا با ارتش اسلام تا سرزمين تبوك پيشروى كرد، اما عملاً جنگى رخ نداد و عمليات در حدّ يك مانور نظامى قدرتمند به انجام رسيد.
با توجه به اين سوابق، موضع خصمانۀ امپراتورى روم و قدرت نظامى آن همواره مايۀ نگرانى پيامبر اسلام بود و او پيوسته در انديشۀ رويارويى با روميان بود، از اينرو حضرت پس از بازگشت از حجةالوداع و ورود به مدينه، سپاهى به فرماندهى اسامه پسر زيدبنحارثه ترتيب داد و از وى خواست تا سرزمين اُبْنى(1)(محل شهادت پدرش) پيشروى كند و با روميان بجنگد. رسول خدا پرچم فرماندهى را به اسامه(2)سپرد و دستورها و توصيههاى لازم
نظامى را صادر نمود. و او «جُرْف»(3)را اردوگاه قرار داد تا بقيۀ سپاه نيز گرد آيند.(4)در اين سپاه سران مهاجر و انصار از جمله ابوبكر، عمر، ابوعبيدۀ جرّاح، سعدبنابىوقاص،(5)عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير، اسَيْدبنحُضَير و بشيربنسعد،(6)(ابوالأعور)
1) . ابْنى بر وزن دُنيا، ناحيهاى از سرزمين سوريه ميان عسقلان و رمله در نزديكى موته است. (حلبى، السيرةالحلبية (بيروت: دارالمعرفة)، ج 3، ص 227.)
2) . سنّ اسامه را در آن زمان 17، 18 يا 19 سال نوشتهاند و در هيچ يك از منابع تاريخى بيش از 20 سال ضبطنشده است.
3) . محلى در سه ميلى مدينه در سمت شام.
4) . ابنسعد، الطبقاتالكبرى (بيروت: دار صادر)، ج 2، ص 190؛ شيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، تأليف حافظ ابنعساكر (بيروت: دار احياءالتراث العربى، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 121؛ زينى دحلان، السيرةالنبوية و الأثار المحمدية، ج 2، ص 138؛ حلبى، پيشين، ص 227.
5) . ابنسعد، پيشين، ص 190؛ حلبى، السيرةالحلبية (بيروت: دارالمعرفه)، ج 3، ص 227؛ زينى دحلان، السيرةالنبوية و الأثار المحمدية، ج 2، ص 138.
6) . ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دارالكتب العربية، ج 6، ص 52، به نقل ازسقيفۀ ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى.
سعيدبنزيد،(1)قتادة بننعمان و سلمة بناسلم(2)حضور داشتند.
پيامبر اسلام هنگام دستور اعزام سپاه، هيچ كسالتى نداشت، اما از فرداى آن روز دچار تب و بيمارى شد كه در نهايت به رحلت آن بزرگوار انجاميد. در بستر بيمارى به رسول خدا گزارش رسيد كه عدهاى، به علت جوانى اسامه به فرماندهى او اعتراض دارند. ازاينرو هنوز سپاه، از مدينه حركت نكرده است. رسول خدا با حالت بيمارى و رنجورى به مسجد تشريف برد و طىسخنانى، مردم را جهت حركت و همكارى با سپاه اسامه تشويق نمود و فرمود:
مردم! اين چه سخنانى است كه از بعضى از شما در مورد فرماندهى اسامه مىشنوم؟! اگر امروز به فرماندهى اسامه خرده مىگيريد، قبل از او به فرماندهى پدرش نيز اعتراض داشتيد. به خدا سوگند زيد شايستۀ فرماندهى بود، پسرش نيز بعد از او شايستۀ اين منصب است...
.(3)
ان تطعنوا فى إمارته فقد كنتم تطعنون فى إمارة ابيه من قبل و أيم اللّه ان كان لخليقا للإمارة و إن كان لمن أحبّ الناس إلىَّ و إنّ هذا لمن أحبّ الناس الىّ بعده. (صحيح بخارى، تحقيق شيخ قاسم الشماعى الرفاعى (بيروت: دارالقلم، 1407 ه. ق)، ج 6، ص 326؛ المغازى، باب 203، حديث 9؛ صحيح مسلم، بشرح الإمام النووى، (قم: دارالفكر، 1401 ه. ق)، ج 15، فضائلالصحابة، ص 195.)
رسول خدا در روزهاى پايانى عمرش حال وخيمى داشت و به حالت اغما فرو مىرفت و يكبار كه بههوش آمد از سپاه اسامه پرسيد، گفتند: آمادۀ حركت مىشود. حضرت فرمود:
«سپاه اسامه را روانه كنيد، خدا به كسانى كه با اين سپاه همراه نباشند لعنت كند.»(4)با وجود
1) . ابنسعد، پيشين، ص 190؛ شيخ عبدالقادر بدران، تهذيب تاريخ دمشق، تأليف حافظ ابنعساكر (بيروت: دار احياء التراث العربى، 1407 ه. ق)، ج 1، ص 121.
2) . ابنسعد، پيشين، ص 190؛ تقى الدّين احمد بن على مقريزى، امتاعالأسماع، تحقيق محمد عبدالحميد النميسى (بيروت: دارالكتب العلمية، ط 1، 1420 ه. ق)، ج 2، ص 124؛ تهذيب تاريخ دمشق، ج 1، ص 121.
3) . ابنسعد، پيشين؛ مقريزى، پيشين، ج 2، ص 124؛ زينى دحلان، پيشين؛ شيخ عبدالقادر بدران، پيشين؛ حلبى، پيشين، ص 228. در روايت بخارى و مسلم سخنان رسول خدا چنين آمده است:
4) . جهّزوا جيش اسامة، لعن اللّه من تخلّف عنه. (محمدبن عبدالكريم شهرستانى (قم: منشورات الشريفالرضى)، ص 29، گرچه شهرستانى لعن رسول خدا در مورد اين گروه را مرسلاً نقل كرده، اما طبق نقل ابنابىالحديد، ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى در كتاب «السقيفة» اين لعن را به صورت مسند از عبدالله بن عبدالرحمان نقل كرده كه حضرت چندين بار فرمود: أنفذوا بعث اسامة، لعن اللّه من تخلّف عنه. (شرح نهجالبلاغه، ج 6، ص 52.)
اين همه تأكيد پيامبر اسلام، در تمام چهارده روزى كه بيمارى آن حضرت طول كشيد(1)با بهانهگيرىهاى گروهى، و دفعالوقت اسامه، اين سپاه عملاً حركت نكرد تا آنكه پيشواى اسلام رحلت نمود.
چنانكه قبلاً در حادثۀ غدير خم توضيح داديم، اين حادثه از موارد روشن سرپيچى و تمرّد برخى از مسلمانان از فرمان صريح پيامبر است.
در مورد تلاش پيامبر براى اعزام سپاه اسامه، نكات و موضوعات قابل توجهى وجود دارد كه توجه به آنها لازم به نظر مىرسد:
در بسيج اين سپاه بزرگ اسلامى، فرماندهى سپاه به عهدۀ جوانى گذارده شده بود كه سنّ او از بيست سال تجاوز نمىكرد، درحالىكه اين سپاه براى پيكار با نيرومندترين دشمن و بهمنظور حمله به نقطهاى حساس و بسيار دور از مركز حكومت اسلامى گسيل مىشد.
در اين سپاه، رجال و پيرمردانى تحت فرماندهى اسامۀ جوان قرار داده شده بودند كه بعضى از آنان از فرماندهان جنگها و رؤساى قبايل و از ياران مشهور پيامبر بودند و خود را داراى مقام و منزلت ارجمندى مىدانستند و براى احراز منصبى بالاتر از منصب اين فرمانده جوان مهيا مىشدند.
پيامبر اسلام با آنكه مىدانست پايان عمرش نزديك شده (و در آغاز خطبۀ غدير به آن اشاره نمود) و ابرهاى تاريك فتنه و حوادث سهمگين بر امت اسلامى سايه افكنده است.
سپاه اسلام را به سرزمين دوردستى اعزام فرمود و بزرگان مهاجران و انصار را با اين سپاه همراه نمود. با توجه به تدبير و دورانديشى و سياست الهى پيامبراسلام صلى الله عليه و آله، ترديدى نيست كه اقدام به چنين امر خطيرى، براى هدف مهمى انجام گرفته كه تحمل اين دشواريها و خطرها در برابر آن آسان بوده است.
1) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 178.
از بررسى اين نكات مىتوان نتيجه گرفت كه پيامبر علاوه بر اقدام نظامى براى رويارويى با روميان، و دفع خطر آنها دو هدف عمدۀ ديگر را نيز تعقيب مىكرد:
الف) هدف پيامبر از تعيين اسامه به فرماندهى سپاه اين بود كه مسلمانان را عملاً متوجه اين حقيقت سازد كه آنچه در مسألۀ رياست و واگذارى مسؤوليت مهم است، شايستگى افراد است و سن و جوانى، از لياقت كسى نمىكاهد، همچنان كه سن زياد دليل شايستگى نمىباشد. به همين جهت پيامبر اسلام، در پاسخ اعتراضكنندگان فرمود: «زيد شايستۀ فرماندهى بود، پسرش نيز بعد از او شايستۀ اين منصب است.»
پيشواى بزرگ اسلام با اين بيان قاطع و روشن، شايستگى اسامه را خاطرنشان ساخت و با افكار باطل گروهى كه مسألۀ سن يا نژاد را در احراز چنين مقامى دخيل مىدانستند، مخالفت كرد. آيا غير از اين است كه منظور از اين پافشارى در فرماندهى اسامه اين بود كه به اين وسيله عملاً زمينه را براى خلافت على عليه السلام آماده سازد و خردهگيرى قابل پيشبينى گروهى را كه جوانى را بهانه عدم صلاحيت على عليه السلام براى احراز خلافت قرار مىدادند، برطرف كند؟
ب) منظور پيامبر اين بود كه هنگام درگذشت او، رقباى سياسى على عليه السلام كه طمع در خلافت داشتند، از مدينه دور باشند (و به همين دليل هم سران مهاجران و انصار جزء سپاه بودند) و در غياب آنان على عليه السلام زمام امور را در دست گيرد و مخالفان در برابر عمل انجام شده قرار گيرند و وقتى از جبهه برگردند كه خلافت على عليه السلام مستقر شده باشد.(1)
از اينجا مىتوان پىبرد كه چرا گروهى با وجود آن همه اصرار و تأكيد پيامبر، در همكارى با مأموريت اسامه تعلّل ورزيدند و با امروز و فردا كردن، مانع حركت لشگر شدند تا رسول خدا درگذشت!
پيامبر اسلام پس از هجرت و استقرار در مدينه، با استفاده از فضاى آزاد و محيط مساعد،
1) . از نقد ناموجهى كه ابنابىالحديد (م 656 ه) به اين تحليل وارد مىكند، (شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 161) برمىآيد كه اين تحليل شيعى از قديم در ميان مورخان مطرح بوده است.
@@@بهتدريج پايههاى جامعۀ اسلامى را بنياد نهاد و به مرور زمان، مشكلات و موانع را از سر راه برداشت، «امت اسلامى» را هويت دينى و سياسى مستقلى بخشيد و پيام الهى را تماماً به مردم ابلاغ كرد و هنگامى كه رحلت نمود رسالت خود را به انجام رسانده موفقيتهاى درخشانى به دست آورده بود. اما جريانها و مسائلى در خور توجه در جامعۀ آن روز وجود داشت كه به مهمترين آنها اشاره مىشود:
چنانكه اشاره شد پيامبر اسلام توانست در پرتو تعاليم اسلام، قبايل مختلف و پراكندۀ عرب را كه دائماً در حال جنگ و ستيز بودند، براساس پيوند مشترك «ايمان»، «عقيده» و «اخوت دينى» متحد ساخته، از افراد و اقوام پراكنده ديروز، امتى واحد به وجود آورد. او به كمك همان افراد، حكومتى الهى تشكيل داد كه رهبرى آن را خود به عهده داشت و مركزيت آن شهر مدينه بود. در اين حكومت، امور عرفى و مسايلى كه «نص» خاصى از ناحيۀ خداوند در مورد آنها وجود نداشت، با رأى و مشاورۀ مسلمانان اداره مىشد و آزادى رأى و انتقاد وجود داشت. مردم عرب در پرتو اسلام، نخستين بار بود كه چنين وحدت و قدرت و معنويت را تجربه مىكردند. اما ادامۀ اين موفقيت مستلزم وجود رهبرى مقتدر و شايسته بود كه پس از پيامبر اسلام با تكيه بر نظام «امت» و «امامت»، جامعۀ اسلامى را همچون خود او، هم از لحاظ معنوى و هم از لحاظ سياسى هدايت كند.
هنگام رحلت پيامبر اسلام بتپرستى تقريباً در سراسر جزيرةالعرب ريشهكن شده بود. گرچه در آن سوى جزيرةالعرب، هيچ فتح خارجى صورت نگرفته بود، اما با دعوت جهانى آن حضرت، پيام اسلام به گوش سران آن روز دنيا رسيده بود. ولى در درون جزيرةالعرب بسيارى از كسانى كه در اواخر عمر رسول خدا مسلمان شده بودند. (بهويژه پس از فتح مكه و جنگ تبوك) فقط در حد اظهار اسلام و اعلام تسليم در مقابل حكومت اسلامى مسلمان شده بودند و هنوز ايمان در اعماق قلوب بسيارى از آنها نفوذ نكرده بود و پيامبر اسلام فرصت اعزام مبلغان دينى به ميان آنها و كار فرهنگى در ميان آنها را بهدست نياورده بود. بسيارى از آنها حتى يكبار هم پيامبر را رودررو نديده بودند و تنها سران و رؤساى آنها ديدارى با پيامبر اسلام داشتند. ازاينرو با احساس ضعف قدرت اسلام، ارتداد و
بازگشت آنها به جاهليت محتمل بود. اين ملاحظات نيز ضرورت تداوم رهبرى اسلامى را ايجاد مىكرد تا كار فرهنگى رسول خدا ادامه يابد و با تبيين و توضيح آموزههاى اسلام و كار تبليغى و فرهنگى، رشد معنوى و هدايت آنان تكميل شود.
گرچه با مرگ عبداللهبنابّى، رهبر منافقان در سال نهم هجرى، اين گروه خاين و خطرناك تشكّل و انسجام قبلى را نداشت، اما درهرحال افراد اين گروه در مدينه و اطراف آن حضور داشتند. اينان همواره در كمين بودند كه در فرصت مناسب به اسلام و مسلمان ضربت وارد كنند. علاوه بر منافقان كه دشمنان داخلى حساب مىشدند، دو خطر خارجى نيز كه عبارت بودند از امپراتورى ايران و روم، حكومت نوپاى اسلامى را تهديد مىكردند كه همۀ شواهد و قراين، خصومت و موضع منفى آنها را در برابر اسلام و مسلمانان تأييد مىكرد. اين مثلث خطرناك چيزى نبود كه نگرانى پيامبر اسلام را برنيانگيزد، و آن حضرت تدابيرى براى خنثىكردن توطئههاى آنها نينديشد. اين مسأله نيز حساسيت موقعيت را نشان مىداد و ضرورت وحدت مسلمانان زير پرچم رهبرى نيرومند را ايجاب مىكرد.
چنانكه گذشت پيش از ظهور اسلام، زندگى اجتماعى مردم جزيرةالعرب، براساس نظام قبيلگى استوار بود، نظام قبيلگى نيز بر پايۀ پيوند نژادى و خويشاوندى بناشدهبود.
عوارض اجتماعى چنين نظامى از قبيل تعصبهاى كور قبيلگى، تفاخرهاى قبيلگى، انتقامجوييها و جنگهاى قبيلگى، موجبات گرفتارى آنها را فراهم ساخته بود.
پيامبر اسلام با زحمات و مجاهدات بسيار، در پرتو تعاليم وحدتبخش اسلام و با تكيه بر «كلمه توحيد» و «توحيد كلمه»، اين نظام را در هم شكست و «ايمان مشترك» را جايگزين «خون مشترك» و «نژاد مشترك» ساخت و توانست عوارض نظام قبيلگى را تا حد بسيار زيادى از بين ببرد و اين، از رهآوردهاى بسيار مهم اسلام، قرآن و رسالت پيامبر بود.
اما به شهادت تاريخ، رسوبات فرهنگى اين نظام جاهلى (به حكم ريشهدارى آن) هنوز در ذهن افرادى، باقى بود، و گاهى كه باد حادثهاى خاكسترهاى روى آتش را كنار مىزد، تفكر قبيلگى خود را نشان مىداد، ولى پيامبر اسلام با دقت و هوشيارى بسيار، جلوى آن را مىگرفت و اجازه نمىداد تبديل به يك بحران شود. اين معنا حكايت از حساسيت موقعيت
آن روز داشت و شكنندگى وحدت مسلمانان را كه به بهاى بسيار سنگين حاصل شده بود، نشان مىداد. گواه اين معنا بروز گرايشهاى قبيلگى در ميان دو دستۀ شاخص از مسلمانان در سقيفه بلافاصله پس از رحلت پيامبر بود.
اين دغدغه، وظيفه بزرگان و نقشآفرينان مسلمان را در آن روز سنگينتر مىساخت و آزمايش مهمى بود كه نشان مىداد چه كسانى براى حفظ وحدت، حاضر به فداكارى هستند و چه كسانى بر فرهنگ جاهلى پاى مىفشارند.
در روز پنجشنبه (چهار روز پيش از ارتحال) درحالىكه در بستر بيمارى بود، فرمود: «قلم و كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد.» يكى از حاضران گفت: درد بر او غلبه كرده و هذيان مىگويد [!]، قرآن نزد ماست، همان براى ما كافى است. در ميان حاضران اختلاف شد، برخى، سخن او و برخى ديگر سخن پيامبر را تأييد كردند، و سر و صدا بلند شد. در اين هنگام به پيامبر گفتند: خواستهات را برآوريم؟ فرمود: «آيا بعد از آنچه انجام شد؟، مرا به حال خود واگذاريد، حالت [درد و رنج] ى كه من دارم از آنچه شما مرا بدان مىخوانيد [و نسبت مىدهيد] بهتر است، از نزد من بيرون رويد.»
آنچه در بالا آمد، خلاصه رخدادى است كه سيرهنويسان و محدثان آن را ضمن حوادث روزهاى آخر عمر پيامبر اسلام نقل كردهاند.(1)
گرچه اين حادثه، در برخى از منابع، با حذف و تحريف آمده و گاهى نام گويندۀ سخن اهانتآميز در مورد پيامبر را حذف يا سخن او را نقل به مضمون كردهاند و گاهى به دفاع و عذرتراشى براى او پرداختهاند، اما ملاحظۀ مجموع شواهد، نشان مىدهد كه اين اقدام پيامبر،
در تداوم سلسله اقدامات او در جهت معرفى على عليه السلام براى جانشينى و جلوگيرى از بلاتكليفى مسلمانان در مورد رهبرى پس از ارتحال خود بود، و اگر بعضى از حاضران به نحوى از نوشتهشدن وصيتنامه جلوگيرى كردند، به اين علت بود كه به آنچه مىخواست رخ دهد پى برده بودند.
عبدالله بنعباس، با توجه به اين نكته و با اشاره به حادثه آن روز، با تأسف مىگفت: [روز پنجشنبه] چقدر دردناك بود كه پيامبر فرمود: «براى من كاغذ و دواتى بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد، اما گوش نكردند....»(2)
چون اين قضيه، مشهور و بلكه از مسلمات تاريخ اسلام است و گذشتگان و معاصران، آن را نقل و در حد كفايت دربارۀ آن بحث كردهاند، به همين مقدار اكتفا مىكنيم و در مورد نقد و تحليل آن و برخى عذرتراشيهاى ناموجه و پاسخ برخى ابهامها و پرسشهايى كه در اين باره مطرح است، به منابع ارجاع مىدهيم.(3)
1) . بهعنوان نمونه ر. ك: صحيح بخارى، تحقيق الشيخ قاسم السماعى الرفاعى؛ (بيروت: دارالقلم، ط 1، 1407)، ج 1، كتاب العلم، باب كتابة العلم (باب 82)، ج 112، ص 120 و ج 6؛ المغازى، باب 199، ص 317-318؛ صحيح مسلم، بشرح الامام النووى، ج 11، باب ترك الوصية لمن ليس له شىء يوصى فيه، ص 89، الطبقاتالكبرى، (بيروت، دارالصادر)، ج 2، ص 242، ابنابىالحديد، شرح نهجالبلاغه، به نقل از ابوبكر جوهرى در كتاب سقيفه.
2) . لما اشتد بالنبى صلى الله عليه و آله وجعه قال ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لا تضلوا بعده قال عمر إن النبى صلى الله عليه و آله غلبه الوجع و عندنا كتاب الله حسبنا فاختلفوا و كبر اللغط قال قوموا عنى و لا ينبغى عندى التنازع فخرج ابنعباس يقول ان الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله صلى الله عليه و آله و بين كتابه. (صحيح بخارى، ج 1، ص 120؛ ر. ك: الطبقاتالكبرى، ج 2، ص 244.)
3) . بهعنوان نمونه به منابع يادشده در زير مراجعه شود: الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، ابنطاووس، على بن موسى، (قم: مطبعة الخيام)، ج 2، ص 431-435؛ النص و الاجتهاد، شرف الدين، سيد عبدالحسين موسوى، (بيروت: دارالنعمان، ط 3، 1384 ه. ق)، ص 162-177؛ جعفر سبحانى، فروغ ابديت، (قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، چ 5، 1368)، ج 2، ص 493-500؛ مصطفوى، حسن الحقائق فى تاريخالاسلام و الفتن و الاحداث، ص 129-135؛ يوسف غلامى، پس از غروب، (قم: دفتر نشر معارف، ج 1، 1380)، ص 38-53. محمدحسين هيكل، حياة محمد، (قاهرة: مكتبة النهضة المصرية، ط 8، 1963)، ص 501؛ شرح امام نووى بر صحيح مسلم (چاپ شده با اصل صحيح مسلم)، ج 11، ص 89-93.
پيامبر اسلام پس از بيستوسه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پيام الهى و پس از فراز و نشيبهاى فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خويش، سرانجام در روز دوشنبه، بيستوهشتم
ماه صفر سال يازدهم هجرت(1)پس از چهارده روز بيمارى(2)و كسالت، به عالم بقا رحلت كرد و در حجرۀ مسكونى خويش در جوار مسجدى كه تأسيس كرده بود به خاك سپرده شد.
بعدها كه مسجد توسط برخى از خلفا توسعه يافت، مرقد مطهر او در (سمت شرقى) داخل مسجد قرار گرفت.
با آنكه چند سال پس از هجرت، وضع مالى عموم مسلمانان و خود پيامبر اسلام بهتر شده بود و «اموال خالصه» و درآمدهاى ديگرى در اختيار آن حضرت قرار گرفته بود و با آنكه قدرت ظاهرى و نفوذ معنوى او بسيار افزايش يافته بود؛ اما زندگى شخصى او با گذشته هيچ تفاوتى نكرده بود و او همچنان به زندگى بسيار ساده در همان حجره كنار مسجد ادامه مىداد.
نه ثروتى اندوخته بود، نه حتى مسكنى در حد منازل مردم داشت. بسترى كه در آن مىآرميد بسترى چرمى بود كه لايۀ داخلى آن را ليف خرما تشكيل مىداد.(3)برروى حصيرى نماز مىخواند و چه بسا روى همان حصير استراحت مىكرد و خط چوبهاى آن بر پيكر پاكش
1) . محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، (تهران: دارالكتب الاسلامية، 1385 ه. ق)، ج 22، ص 514، در تاريخوفات پيامبر اكرم اقوال ديگرى نيز نقل شده است. ر. ك: همان، ص 514-521؛ ابنسعد، الطبقاتالكبرى، ج 3، ص 272-274؛ السيرة الحلبية، ج 3، ص 473.
2) . ابنواضح، تاريخ يعقوبى، (نجف: المكتبة الحيدرية، 1384 ه. ق)، ج 2، ص 178.
3) . حلبى، السيرة الحلبية، ج 3، ص 454.
نمايان مىشد!(1)در آخرين روزهاى عمرش دستور داد دينارى چند از بيت المال كه نزدِ يكى از همسرانش باقى مانده بود در ميان مستمندان تقسيم شود.(2)او چنين ساده زيست و در آن حجره ساده از دنيا رفت. اما روزى كه رحلت كرد آيينى بزرگ، كتابى آسمانى و امتى خداجوى به يادگار گذاشت و در تاريخ جهان، تمدنى نوين را پايهگذارى كرد.