ghaemiyeh.com
سرشناسه:امرایی، رحیم، 1363 -
عنوان و نام پديدآور:بررسی روایات خلافت در اندیشه اهل سنت با تاکید بر روایات اثنا عشر خلیفه/ رحیم امرایی؛ تهیه و تدوین پژوهشکده حج و زیارت.
مشخصات نشر:تهران: نشر مشعر، 1395.
مشخصات ظاهری:227 ص.؛ 14/5×21/5 سم.
شابک:114000 ﷼: 978-964-540-670-5
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [215] - 227؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- احادیث اهل سنت
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Hadiths (Sunnite)
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- نظر اهلسنت
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- Views of sunnites
موضوع:احادیث اهل سنت -- قرن 14
*Hadith (Sunnites) -- Texts -- 20th century
ائمهاثناعشر -- نظراهل سنت
Imams (Shiites) -- *Views of Sunnites
ائمه اثناعشر -- احادیث اهل سنت
Imams (Shiites) -- Hadiths (Sunnite)
امامت -- احادیث اهل سنت
Imamate -- Hadiths (Sunnite)
شناسه افزوده:حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. پژوهشکده حج و زیارت
شناسه افزوده:Representative of the Supreme Leader in Hajj and Pilgrimage. Research Institute of Hajj and Pilgrimage
رده بندی کنگره:BP223/52/الف8ب4 1395
رده بندی دیویی:297/452
شماره کتابشناسی ملی:4424149
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
بسم الله الرحمن الرحیم
ديباچه 13
مقدمه 15
فصل اول: جايگاه روايت در كشف مصاديق امامت از منظر فرقههاى كلامى
مقدمه 23
الف) تأكيد اماميه بر روش نقلى - حديثى 25
ب) التزام اسماعيليه به نص در شناسايى ائمه 26
ج) اهتمام زيديه به نص در تشخيص امام 27
د) انحصار كشف امام از طريق نص در برخى از فرقههاى معتزلى 29
ه) روش تعيين امام در انديشه اشاعره 29
الف) برترىهاى روش نقلى 32
يك - روش نقلى و كاهش تفرقه در امت اسلام 32
دو - معناى واحد و تأويلناپذيرى نصوص امامت 33
سه - روشنى نصوص و بىنيازى از ادله ساير فرقهها 35
ب) اشكالات روشهاى غير نقلى (اجماع، شورا و...) 36
يك - لزوم ابطال حقانيت فرقههاى مخالف در روشهاى غيرنقلى 36
دو - منصوص بودن اصول و احكام فروتر از امامت 37
سه - نشناختن معصوم 37
چهار - سست شدن بنيانهاى دينى 39
پنج - رها شدن امت از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله 40
شش - عدم حجيّت اجماع و واقع نشدن آن 44
هفت - اشكالات وارد بر روش شورا (اهل حل و عقد) 46
هشت - احاديث اهل سنت در زمينه امامت 49
نُه - ناتمامى نظريه معرفى مصداق در روش نقلى قرآنى 49
نتيجهگيرى 51
فصل دوم: روايات امامت ائمه عليهم السلام
مقدمه 53
الف) ذكر تعداد ائمه عليهم السلام 54
ب) معرفى امام بعدى 55
ج) در دست داشتن سلاح رسول الله صلى الله عليه و آله 55
د) اشاره به آخرين امام (حضرت قائم عجل الله تعالى فرجه الشريف) 56
ه) نام چند امام اول و نُه نفر از نسل حسين عليه السلام 56
و) ذكر نام دوازده امام 57
ز) رد ائمه فرقههاى ديگر 59
ح) بيان معجزات ائمه اطهار عليهم السلام 60
صحت احاديث مذكور 61
احاديث ناظر به امامت در كتب اهل سنت 62
نتيجهگيرى 71
فصل سوم: بررسى سند حديث «يَكُونُ بَعْدِى اثْنَاعَشَرَخَلِيفَةً»
مقدمه 73
عبارت «يكون لهذه الأمة اثناعشر قيماً» 76
عبارت «يَكُونَ اثْنَاعَشَرَ أَمِيرًا كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» 77
عبارت «يَكُونُ بَعْدِى اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» 78
عبارت «لا يَزَالُ الدِّينُ قَائِمًا» 80
عبارت «لا يَزَالُ الإِسْلامُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَى عَشَرَ خَلِيفَةً» 83
عبارت «لا يَزَالُ أَمْرُ النَّاسِ مَاضِيًا مَا وَلِيَهُم اثْنَاعَشَرَ رَجُلاً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» 86
عبارت «لا يزَال هَذَا الْأَمر صَالحاً» 87
عبارت «لا يزال هذا الأمر ظاهراً على من ناواه» 87
عبارت «اثْنَاعَشَرَ عِدَّةَ نُقَبَاءِ بَنِى إِسْرَائِيلَ» 88
عبارت «اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً مِنْ كَعْبِبن لُؤَى» 90
نتيجهگيرى 91
فصل چهارم: بررسى دلالت حديث «يَكُونُ بَعْدِى اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»
مقدمه 95
الف) تفسير حديث به خلفاى اموى 96
نقد و بررسى 100
يك - قطعيت نداشتن قرشى بودن در احاديث 100
دو - ارتباط قرشى بودن و اموى بودن 100
سه - بدگويى از على عليه السلام 100
چهار - هَرَج در حكومت بنىاميه 103
پنج - تغيير سنتهاى رسول الله صلى الله عليه و آله 104
شش - خلفاى اموى و حديث «تدور رحى الاسلام» 105
هفت - سلطنت بنىاميه و حديث سفينه صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله 106
ب) تفسير حديث به خلفاى راشدين و خلفاى اموى مورد اجماع امّت 110
نقد و بررسى 112
يك - عدم مدخليت اجماع امّت در خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله 112
دو - اشكال سندى عبارت «كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْأُمَّة» 113
سه - عدم وقوع اجماع امّت بر خلفاى مورد نظر 115
چهار - اشكالات ليست خلفاى مجمع عليه 116
پنج - مورد تأييد نبودن خلفاى مجمع عليه 117
نقدهاى وارد بر نظر دوم اهل سنت 119
الف) شايسته نبودن بنىاميه و بنىعباس 119
ب) متوالى نبودن خلفاى نامبرده 119
نقدهاى وارد بر نظر سوم اهل سنت 123
الف) ناسازگارى اين تفسير با معناى خليفه 123
ب) عوامل مختلف وقوع منكرات 123
ج) مفاد حديث «تكون النّبوة فيكم ما شاء الله» 124
د) تضاد حديث «تكون النّبوة فيكم ما شاء الله أن تكون» با بنىاميه و بنىعباس 124
ه) ارتباط نداشتن حديث «لا يلبث الجور بعدى» با موضوع 125
و) ارتباط نداشتن حديث «خلافة النّبوة ثلاثون» با موضوع 126
ز) توالى خلفا، عامل صلاح و عزّت دين 127
نقدهاى وارد بر نظر چهارم اهل سنت 129
الف) وجود هرج و مرج در زمان خلفاى همزمان 129
ب) كذب خلفاى همزمان و قبول نداشتن همديگر 130
ج) تضاد با عزّت خلفا و اسلام 131
د) اشكال بدرالدّين غيتابى بر خلفاى همزمان 131
نقدهاى وارد بر نظر پنجم 133
مخالفت احاديث با نظر ابن منادى 133
الف) اهميت دادن پيامبر صلى الله عليه و آله به معرفى خلفا 134
ب) اشكال مبهم ماندن نام خلفا 134
ج) بىخليفه بودن اهل سنت 135
د) ذكر شدن نام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در تفاسير 137
اشكالات اهل سنت بر نظر شيعه و پاسخ آنها 140
الف) اشكال اول بر اماميه (اعتقاد نداشتن امامان شيعه به امامت خويش) 141
جوابهاى اشكال اول 142
يك - لزوم انكار امامت در برخى موارد 142
دو - نارضايتى امام حسن عليه السلام از خلافت معاويه 142
سه - تأييد نشدن بنىعباس از سوى ائمه شيعه عليهم السلام 144
ب) اشكال دوم بر اماميه (تفاوت امامت با خلافت) 145
جواب اشكال دوم 146
ج) اشكال سوم (اشكال قفارى بر نصوص اماميّه) 148
د) اشكال چهارم بر اماميه (ظهور نداشتن مكتب تشيع) 154
جواب اشكال چهارم 154
) اشكال پنجم (نبودن لفظ بنىهاشم در حديث) 156
جوابهاى اشكال پنجم اهل سنّت 157
يك - نبود قيد «كلّهم من قريش» در ديگر روايات 157
دو - افزودن عبارت» كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» به حديث 158
سه - وجود عبارت «كلّهم من بنىهاشم» در برخى روايات 161
چهار - تعارض علماى اهل سنت در تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله بر دوازده جانشين 168
و) اشكال ششم (حكومت نكردن ائمّه شيعه در جامعه) 170
جوابهاى اشكال ششم 171
يك - معناى حديث، به فرض وجود قيد «عزيزاً» 171
دو - هدايت مردم، بدون در دست داشتن حكومت 173
سه - استمرار عزت دينى در گرو استمرار خلافت دوازده جانشين 174
چهار - تفكيك عزّت اسلام با عزّت مسلمانان 177
ز) اشكال هفتم بر اماميه (حضور نداشتن امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف) 178
جواب اشكال هفتم 179
يك - عدم تهافت غيبت امام با لطف الهى 179
دو - فوايد وجود امام در سراپرده غيبت 180
اول - پايدارى جهان 180
دوم - ايجاد اميد و انتظار سازنده و تأثير آن بر رعايت اخلاق و احكام 181
سوم - امكان هدايت تشريعى و تكوينى در دوره غيبت 182
چهارم - حضور غيرعادى حضرت 184
سه - ضرورت نداشتن وجود عينى امام 186
چهار - اقرار به وجود امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف 187
پنج - اعتقاد فرقههاى اسلامى به ظهور مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف 187
ح) اشكال هشتم (نبود هرج و مرج پس از ائمّه شيعه عليهم السلام) 187
جواب اشكال هشتم 188
نتيجهگيرى 190
فصل پنجم: دلايل رويگردانى عامّه مسلمانان از امامت اهل بيت عليهم السلام
مقدمه 193
الف) گرايشهاى قبيلهاى و جناحى 195
ب) تأثير خلفا و دستگاه خلافت 197
ج) وابستگى برخى از علما به خلفا و جعل حديث 198
د) اسلام ظاهرى و دور بودن از روح ايمان 199
ه) علم توأم با عناد در برخى از خواص 200
الف) تفسير به رأى آيات 202
ب) توجه نكردن به سبب نزول آيات 203
ج) تغيير در معناى آيات 205
الف) تحريف لفظى احاديث امامت خاصّه 207
ب) تحريف معنوى احاديث امامت خاصّه 208
ج) قرينهسازى در فضايل 210
نتيجهگيرى 213
كتابنامه 215
امامت و رهبرى جامعه از مسائلى است كه شيعه و سنى در اهميت آن اتفاق نظر دارند؛ چراكه بىترديد بايد شخصى عهدهدار اداره جامعه شود. اما در چگونگى تعيين امام براى جامعه، اختلافاتى ميان شيعه و سنى وجود دارد. پيروان مذهب اهل بيت عليهم السلام معتقدند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله اين امر مهم را فرو نگذاشته و تكليف امت را در امر امامت روشن كرده است. در مقابل، اهل سنت معتقدند رسول خدا صلى الله عليه و آله، در اين امر خطير، هيچ اظهار نظرى نكرد و آن را به امت واگذار نمود.
گفتنى است روايات فراوانى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره جانشينى پس از خويش نقل شده است كه اهل سنت، با آنكه مدعى توجه به روايات هستند، به سادگى از كنار آنها مىگذرند. يكى از روايات مهم در اين زمينه احاديث «اثناعشر خليفه» يا «جانشينان دوازدهگانه» است.
كتاب پيش رو به نقد و بررسى توجيه و تفسيرهايى پرداخته است كه اهل سنت براى اين روايات بيان كردهاند. و در پايان، دليل اصلى رويگردانى اهل سنت از اين روايات بيان شده است.
اميد است كتاب حاضر كه به همت جناب آقاى دكتر رحيم امرايى نوشته شده است، رضايت اهل بيت عليهم السلام را جلب كند، براى خوانندگان گرامى مفيد باشد و قدمى در راستاى روشن شدن حقيقت و وحدت ميان مذاهب اسلامى محسوب شود.
بمنه و كرمه
پژوهشكده حج و زيارت
گروه كلام و معارف
مسئله امامت از مباحث مهمى است كه در روايات و اخبار، بر آن تأكيد شده و از اصول عقايد شيعه محسوب مىشود. اهل سنت در مسائل امامت عامّه، نظير مسئله روشهاى تعيين امام و اوصاف امام (همچون عصمت، علم جامع و كامل و...) با اماميه اختلاف اساسى دارند و آثار اين اختلاف در امامت خاصّه، ظهور عينى يافته است. مسئلهاى كه اهل سنت در امامت خاصّه مطرح مىكنند، تصريح نكردن پيامبر مكرّم اسلام صلى الله عليه و آله، به ائمه دوازدهگانه شيعه است.
اثبات راه و روش مناسب در كشف جانشينان برحق پيامبر صلى الله عليه و آله، يكى از اهداف ابتدايى نگارش اين اثر است كه در نهايت، ما را به بهرهگيرى از نصوص و روايات رسيده در اين موضوع رهنمون مىكند. در اين بين اهميت پرداختن به حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة» به آن دليل است كه حديث مذكور از جمله احاديثى است كه ابهامات موجود در مسئله امامت را روشن مىكند. اين حديث، در كتب روايى اهل سنت به ثبت رسيده و تفاسيرى براى تطبيق اين حديث با خلفاى سنى، از سوى علماى اهل سنت، ارائه شده است.
بحثهايى در مورد شناخت مصاديق امامت در كتب شيعه نيز صورت پذيرفته و بهويژه اين حديث در بسيارى از كتب شيعه(1)نقل شده است. بحثهاى مختلفى در شرح اين حديث، در كنار بحث از ديگر احاديث، به صورت مختصر در اين كتب ارائه شده است. مجلسى اول مىگويد:
آنچه علماى متقدمين ما روايت نمودهاند، از طرق عامه در ذكر ائمه اثناعشر مجملاً و مفصلاً با اسامى ايشان، زياده از حد و حصر است و آنچه از طرق شيعه از ثقات و عدول روايت شده است، از حضرت سيد المرسلين و ائمه طاهرين از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت صاحب الامر به اضعاف مضاعفه تواتر است.(2)
حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة» در منابع اهل سنت هم به وفور ذكر شده و بحث از آن در كتب اهل سنت(3)صورت گرفته است؛ ولى با تمام اهميتى كه اين حديث از جهت موضوع، سند و دلالت دارد، بحثهاى در مورد آن به صورت خاص صورت نگرفته و اثر مستقلى درباره اين حديث به چاپ نرسيده است.
علماى مشهور اهل سنت شرحهاى مختلفى در تفسير اين حديث ارائه كردهاند كه در پنج دسته عمده، به تفصيل در اين كتاب بيان خواهد شد. بسيارى از اين نظرات، از سوى علماى اهل سنت مورد نقد و اشكال واقع شدهاند و در شروح اهل سنت، تفسير شيعه اماميه را با وارد كردن اشكالاتى مردود دانستهاند. اين مطالب در كتب مستقلى مطرح نشده و در حواشى اين حديث و در خلال بحثهاى ديگر به آن پرداختهاند.
از طرفى علماى شيعه هم به بحث و بررسى مستقلى در مورد اين حديث در يك..
1) از جمله كتابهاى فضايل امير المؤمنين، اثر ابن عقده كوفى؛ مناقب آل ابىطالب، اثر محمد بن على بن شهر آشوب و الانصاف فى النص على الائمة الاثنى عشر اثر سيد هاشم بحرانى و الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف اثر ابن طاووس حلّى.
2) لوامع صاحبقرانى، مشهور به شرح من لايحضره الفقيه، محمدتقى بن مقصودعلى مجلسى، ج 1، ص 28.
3) از جمله كتابهاى «كشف المشكل» ابن جوزى، «فتح البارى» ابن حجر عسقلانى، «عون المعبود» شرف الحق صديقى عظيمآبادى، «منهاج السنه» ابن تيميه و...
اثر مجزا نپرداخته و صرفاً در خلال بحث از احاديث ديگر، اين حديث را شرح و تفسير كردهاند؛ براى نمونه، شيخ صدوق در «كمال الدين»، علىبن عيسى اربلى در «كشف الغمة فى معرفة الائمة»، فضلبن حسن طبرسى در «اعلام الورى باعلام الهدى» و سلطان الواعظين در «شبهاى پيشاور» صرفاً به نقل حديث پرداختهاند و كمتر به جرح و نقد نظرات مختلف اهميت دادهاند.
در كتب شيعه، در كنار حديث «اثناعشر خليفه»، روايات مشابه آن هم نقل شده و دقت در معناى اين روايات بهخوبى نشان مىدهد كه مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از ذكر اين احاديث روشنگر، بيان ولايت و جانشينى على عليه السلام و يازده نفر از فرزندان ايشان است. طبرسى در اعلام الورى، پس از بيان حديث اثناعشر خليفه با برخى از اسناد اهل سنت، در پايان فصل نتيجه مىگيرد كه بيان اين حديث به طرق مختلف از سوى اهل سنت و اذعان اهلسنت به اينكه تعداد جانشينان حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله، دوازده نفر است و مطابقت اين عدد با تعداد ائمه شيعه را مشيت الهى مىداند به اين صورت كه خداوند متعال، براى اقامه حجت خود، موجب نقل اين حديث در منابع اهلسنت و اذعان اهلسنت به تعداد دوازده خليفه شده است؛ طبرسى نقل اين حديث و اذعان اهلسنت به دوازده جانشين داشتن پيامبر صلى الله عليه و آله را امرى خارقالعاده و غير معمول مىداند كه كسى جز خداى متعال كه قلوب را دگرگون و امور سخت را آسان مىسازد، بر اين امر توانايى ندارد.
طبرسى در فصل دوم به بيان احاديثى از كتب شيعه مىپردازد كه مؤيّد اين مطلب هستند كه تعداد خلفاى دوازدهگانه در منابع اهل سنت، بيانگر ائمه دوازدهگانه شيعه است. وى به تفسير و شرح حديث يا بيان نظرات علماى اهل سنت و اشكال بر آنها نمىپردازد.(1)
همچنين ابن شهر آشوب در «مناقب آل ابىطالب عليهم السلام»، علاوه بر ذكر اسناد اهل سنت، بسيارى از اسناد راويان شيعه را براى اين حديث و احاديث ديگرى كه تعداد خلفاى رسول الله صلى الله عليه و آله را دوازده نفر معرفى مىكنند، ذكر كرده كه برخى از اين اسناد به5.
1) اعلام الورى باعلام الهدى، فضل بن حسن طبرسى، ص 385.
ابوسعيد خدرى، ابن معتمر، ابوذر، سلمان، جابر، فاطمه، ابوعمامه، ابوبصير، عبدالله بن جعفر و برخى ديگر از صحابه مىرسد. در برخى از اين احاديث، پيامبر صلى الله عليه و آله، نام على عليه السلام و ديگر ائمه شيعه اثناعشريه را بيان كرده است. ولى ابن شهر آشوب به شرح و تفسير حديث و نقد تفاسير مختلف از آن نپرداخته است.(1)
علىبن عيسى اربلى، نويسنده «كشف الغمة»، معتقد است اهل سنت در موضوع احاديث اثناعشر خليفه كه در منابع سنى آمده است، بايد يكى از اين دو موضع را اختيار كنند: يا مراد از اين تعداد خليفه را امامان دوازدهگانه شيعه بدانند يا اينكه به ضعيف بودن اخبار كتب خود اقرار كنند. در هر دو صورت، بطلان عقيده آنها، در بحث دوازده جانشين، روشن خواهد بود. لازم به ذكر است كه اين اشكال، بر زيديه نيز وارد است.(2)
نورالله شوشترى در كتاب «الصوارم المهرقه» پس از بيان حديث «اثناعشر خليفه»، تفسير ابن حجر عسقلانى در كتاب «فتح البارى» را بيان مىكند و در رد نظر ابن حجر و تأييد نظر اماميه، استدلال مىكند كه تنها اماميه (اثناعشريه) تعداد خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در عدد دوازده منحصر مىدانند و اين نظر قائل ديگرى ندارد و اينكه خلفا بايد از سوى خدا و رسول صلى الله عليه و آله، معصوم و منصوص باشند. وى همچنين به بيان احاديث دال بر جانشينى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، و ذكر اشكالاتى بر اجماع مورد نظر ابن حجر عسقلانى مىپردازد.(3)
تكنگارى آقاى زينلى، با عنوان «دوازده جانشين» با وجود بحثهاى مفيد، از جهات مختلف، جامع و مانع بحثهاى مربوط به اين حديث نيست. بسيارى از نقلهاى مختلف حديث مذكور در كتب اهل سنت، در اين تكنگارى نقل نشده است كه نقل آنها در اين اثر، در بررسى اعتبار سندى اين حديث بسيار مفيد خواهد بود.
1) مناقب آل ابىطالب عليه السلام، محمد بن على بن شهر آشوب، ج 1، صص 294-299؛ غالب احاديث اين صفحات، بيانگر تعداد خلفاى دوازدهگانهاند و در برخى احاديث، نام ائمه شيعه هم ذكر شده است.
2) كشف الغمة فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، تصحيح: ابراهيم ميانجى، ج 1، ص 57.
3) رك: الصوارم المهرقة فى نقد الصّواعق المحرقه، نور الله شوشترى، محقّق: جلالالدين حسينى، ص 95.
همچنين توجيه و تفسير برخى از علماى مشهور اهل سنت در تكنگارى «دوازده جانشين» ذكر نشده است و برخى از تفاسير اهل سنت به صورت مبنايى و بر اساس منابع اهل سنت نقد نشدهاند.
در اثر پيش رو، نظرات غالب علماى مشهور اهل سنت، در پنج دسته عمده، به همراه اختلافات آنها ذكر خواهد شد. در نقد مبنايى نيز در بسيارى از موارد به منابع اهل سنت استناد خواهيم كرد و به صورت روشن و مشخص، تضاد و تعارض نظرات اهل سنت را نشان خواهيم داد. همچنين ديگر اشكالات وارد بر تفاسير آنها را بر اساس قرآن، حديث و اصول مسلم اسلامى ذكر خواهيم كرد.
از سوى ديگر، علماى اهل سنت احاديث ديگر را، در تفسير اين حديث، مستمسك نظر خويش قرار دادهاند. ازاين رو بايد در كشف معناى حقيقى اين حديث، از سند و دلالت احاديث ديگر بحث كرد. اين مسئله در آثار نگاشته شده، مغفول مانده و در اين اثر مورد بررسى قرار گرفته است.
در اين كتاب تمام آراى اهل سنت به صورت دستهبندى منسجم و تفكيكشده ارائه مىشود كه اين كار در ديگر كتب، انجام نشده است. همچنين لازم است ادعاهاى اهل سنت در تفسير اين حديث و تطابق آن با خلفاى بنىاميه و بنىعباس و اشكالات اهل سنت بر تفسير شيعيان، به صورت كامل بحث شود. بهعلاوه، نقد اين مبانى بايد به ميزان بيشترى به شواهد تاريخى و روايى اهل سنت مستند باشد تا بحث از اين حديث از اتقان و استحكام لازم برخوردار شود. اين مسئله در كتب شيعه لحاظ نشده است كه بايسته بود با توضيحات بيشترى ذكر مىشد؛ به گونهاى كه اشكالات اهل سنت بر نظر شيعه و مبانى عقلى و نقلى آنان بررسى مىگرديد. در اين كتاب كوشيدهايم اين موارد، رعايت شود.
گروه فتواى شبكه اسلامى، معروف به «فتاوى الشبكة الإسلاميه»، و همچنين كتاب «أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثنى عشريه» تأليف ناصربن عبدالله بن على القفارى، در
اين زمينه مباحثى را ارائه كردهاند. در اين دو منبع، علماى اهل سنت به بيان احتمالاتى در تعيين مصداق اين حديث و ذكر چند دليل در تأييد احتمالات مطرح شده پرداختهاند. در اين اثر اين مبانى به تفصيل نقد شده و اشكالات آنها بر نظر شيعه پاسخ داده شده است. پيشينه ضعيف اين بحث در كنار اهميت بسزاى اين حديث و كليدى بودن آن در موضوع، مىطلبيد كه اثرى مستقل و مجزا در مورد سند، متن و دلالت حديث مورد نظر نگاشته شود؛ به گونهاى كه مهمترين نظرات اهل سنت به همراه نظر شيعه در آن ذكر شود. همچنين بايد در نقد و بررسى اين نظرات، ديگر احاديث مستمسك اهل سنت در تفسير اين حديث و استدلالهاى ايشان به همراه اشكالات وارد شده بر نظر شيعه، بررسى شود.
مسئله ديگرى كه در اين نوشتار بررسى شده و در بسيارى از كتب به صورت سطحى از آن عبور شده است، بررسى ميزان روشنگرى و شاخص بودن اين حديث و احاديث مشابه آن در مسئله امامت و جانشينى است. در فصل نخست اين كتاب، پيش از ذكر احاديث جانشينى، با تكيه بر منابع متقن اهل سنت، اين مسئله روشن مىشود كه شاخص و مبناى صحيح در اثبات مسئله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و كشف مصاديق جانشينى، بايد احاديث و روايات رسيده از ايشان باشد، نه روشهايى همچون اجماع، شورا و....
در ابتداى اين اثر، نكات قوت روش نقلى - حديثى، در كنار نقاط ضعف روش اجماع و شورا و اشكالات وارد بر اين روشها، بيان شده است؛ يعنى پس از اثبات شاخص بودن احاديث در زمينه تعيين جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله، به بررسى احاديث وارد شده، به ويژه حديث «اثناعشر خليفه» پرداختهايم؛ به همين دليل در ابتداى اين اثر مىكوشيم ملاكهاى شناخت امام در بين فرقههاى مختلف را بررسى كنيم و به سؤالات مهمى در اين مورد پاسخ دهيم. از جمله اين سؤال كه روش و راه حل مناسب در كشف مصاديق امامت، روش نقلى است يا روشهاى برگرفته از عقل بشرى، همچون اجماع، شورا و...؟ امتيازات و اشكالات اين روشها چيست؟ در گام بعد به اين سؤالات پاسخ داده
مىشود كه اعتبار سندى حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة» چگونه است؟ علماى اهل سنت چه تفاسير و مصاديقى براى اين حديث ذكر كرده و چه نقدهايى بر آن وارد است؟ شرح و تفسير برگزيده در باب اين حديث چيست؟ آيا اشكالات علماى اهل سنت بر نظر شيعه پذيرفتنى است؟
موضوع مهم ديگرى كه معمولاً در اين دسته از كتب مغفول مىماند، بررسى اين مسئله است كه با وجود احاديث دال بر جانشينى اهل بيت، چگونه غالب مسلمانان در تعيين جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله از اهل بيت عليهم السلام اعراض نمودهاند. لذا در فصل آخر، دلايل اين اعراض واكاوى شده است.
«سازماندهى فصول» در اين اثر چنين است كه ابتدا ويژگىها و برترىهاى نصوص و روايات، در مصداقيابى امامت، در مورد روشهايى همچون اجماع، شورا و... بيان مىشود. پس از تعيين معيار نقلى و حديثى و اثبات برترى روش نقلى - حديثى نسبت به ديگر روشهاى برگرفته از عقل، و اذعان به اين مهم كه كشف مصاديق حقيقى امامت بايد بر اساس نصوص و روايات باشد، برخى از نصوص و روايات مربوط به امامت و جانشينى اهل بيت عليهم السلام را در فصل دوم ذكر مىكنيم.
در فصل سوم به بحث و بررسى سندى حديث
«يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» و عبارات و قيدهاى مختلف آن در منابع روايى اهل سنت مىپردازيم و درجه سندى حديث را از نظر علماى برجسته اهل سنت مىسنجيم تا نقد و استدلال شرحها و تفاسير آنها از حديث مذكور اتقان و استحكام لازم را داشته باشد. در فصل چهارم، تفاسير و شرحهاى علماى اهل سنت از حديث مورد نظر، بررسى و نقد خواهد شد. در نهايت پس از تعيين تفسير صحيح اين حديث، دلايل اعراض اكثريت مسلمانان از تفسير حقيقى اين حديث و احاديث مشابه آن را در فصل آخر بررسى مىكنيم.
از منظر اهل سنت، امامت مقامى جداى از خلافت است و امام، مسئول امور دينى و عهدهدار هدايت معنوى جامعه است. درحالىكه خليفه، مديريت سياسى جامعه را عهدهدار است؛ به همين دليل ائمه فرقههاى چهارگانه اهل سنت افرادى جداى از خلفاى اهل سنت هستند.
امامت در ديدگاه تشيع، مقام هدايت و رهبرى دينى و دنيايى جامعه است؛ يعنى خلافت ظاهرى را هم شامل مىشود. مقام خلافت از شئون مهم امامت است و بايد در اختيار امام باشد. ولى اين امر در تاريخ اسلام، آنگونه كه بايد محقق نشد. از اين منظر، ايجاد انحراف در خلافت ائمه، نوعى انحراف در امامت ائمه هم محسوب مىشود. مسئله شناخت مصاديق امامت، يكى از مسائل مطرح در طول تاريخ اسلام و از چالشهايى است كه بسيارى از مسلمانان در مواجهه با آن با مشكل روبهرو شده و از يافتن و متابعت از امام حقيقى كه شايستگى مقام امامت را داشته باشد، محروم ماندهاند.
اتخاذ نكردن روش صحيح در كشف ائمه برحق، از عمدهترين دلايل گمراهى
مسلمانان در گذشته و حال است. عامه مردم راه و روش صحيح شناخت مصاديق امام را نمىدانستند و در بسيارى از موارد به اشتباه، فرد ديگرى را به جاى امام برمىگزيدند؛ براى مثال بعد از رحلت امام صادق عليه السلام، گروهى از مردم در جامعه شيعى در بحث امامت به خطا رفتند و امر بر آنها مشتبه شد.
در اين فصل در صدد هستيم به سؤالات ذيل پاسخ دهيم:
ملاكهاى شناخت امام در بين فرقههاى مختلف چيست؟
در تعيين مصاديق امامت، استدلال غير نقلى ارجح است يا استدلال نقلى؟ وجوه ترجيح كدام است؟
در پاسخ به سؤال نخست، از يك سو عقل، اختيار، اجماع، شورا، هاشمى بودن و قيام به سيف، و از سوى ديگر استدلال نقلى قرآنى و استدلال نقلى حديثى، به عنوان روشهاى شناخت امام، مطرح مىشوند. فرضيه برگرفته از سؤال دوم، ارجحيت روش نقلى - حديثى بر ساير روشهاست كه وجوه ترجيح آن به همراه اشكالاتى كه بر روشهاى ديگر وارد است، به تفصيل بيان خواهد شد.
فرقههاى مختلف براى تعيين جانشينان برحق رسول الله صلى الله عليه و آله، ملاكهاى متفاوتى اتخاذ كردند. برخى، آيات قرآن را مستمسك تأييد نظر خود قرار دادند و به شواهدى از آيات استناد كردند. برخى ديگر به مستندات نقلى و نصوص روايى پرداختند. شيعه اثناعشريه، ساير فرقههاى شيعه و برخى از فرقههاى اهل سنت، استفاده از نص را جايز مىدانند. اماميه به صورت جدى در حل مسئله امامت از نص بهره برده، عقايد خود را به نصوص و روايات ارجاع مىدهد.
فرقه معتزله در دفاع از عقايد خويش، از دلايل عقلى بهره مىگيرد. البته معتزليان چند دستهاند و در قسمتهاى بعد، اعتقاد هر كدام به تفكيك بيان مىشود. اشاعره
معمولاً اجماع امت و نظر بزرگان و اهل حل و عقد را روش تعيين امام مىدانند. برخى از فرقههاى زيديه همچون جاروديه، قائل به نص بودند و برخى ديگر، هاشمى بودن و دعوت را ملاك شناخت امام مىدانند.
فرقه عباسيه نيز علاوه بر ارث، به طريق نص نيز قائل بودند و باور داشتند كه بر امامت عباسبن عبدالمطلب، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نص وجود دارد.(1)در ادامه معتقدات فرقهها را به صورت مجزا و مستند تبيين مىكنيم.
شيعه اثناعشريه، نص جلى بر امامت را براى همه امامان واجب مىداند.(2)آنان معتقدند كه ائمه، حافظان شرع و برپادارنده آن هستند و حكم آنها در منصوب شدن از سوى خداوند و عصمت، همان حكم پيامبران است. شيعه اثناعشريه بر آن است كه عقل براى رساندن بشر به سعادت واقعى، محتاج نقل است و اين احتياج، بعثت پيامبران و نصب امامان را ايجاب مىكند.(3)
بر خلاف اشاعره و معتزله كه قائل به بهكارگيرى اجماع، شورى و... شدهاند، اماميه در اثبات امامت، بر اساس نصوص و روايات اتفاق نظر دارند. اماميه معتقد است كه تعيين امام به دو روش صورت مىپذيرد:
نص از سوى خداوند يا پيامبر او صلى الله عليه و آله يا امامى كه امامتش ثابت شده باشد.
ظهور معجزات از امام.(4)
البته در خصوص طريقيت معجزه در تعيين امام، بين علماى اماميه اختلاف است. برخى آن را طريقى در عرض نص، برخى تأييد نص و برخى مربوط به موارد استثنا
مىدانند.(1)تأكيد بر سنت در سيره على عليه السلام نيز به گونهاى است كه برترى آن در مقابل ديگر روشها همچون اجماع، شورا و... بارز و آشكار است. چنانچه در اعتراض گروهى از اعيان و اشراف همچون طلحه و زبير به على عليه السلام مبنى بر اينكه چرا در امور عامه با ما مشورت نمىكنى، حضرت فرمود: «چنانكه اتفاقى رخ داد كه حكمش در كتاب و سنت نبود و احتياج به مشورت داشتم، با شما مشورت مىكنم».
پس در اتفاقات پيش رو همچون موضوع جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله، با وجود نص و وصايت، نوبت به شورا نمىرسد و تعيين امام، منحصراً با نص و وصايت است.(2)جداى از اثبات اصل امامت و جانشينى كه از طريق عقل ثابت مىشود، اثناعشريه، ائمه و جانشينان برحق را انتخابشده و معرفىشده از سوى خدا مىدانند و اصالتى براى روشهايى همچون اجماع و شورا قائل نيستند. همچنين استفاده ايشان از مباحث عقلى و جدلى در اثبات امامت، صرفاً قرينه و مؤيدى بر نصوص و روايات است.
اسماعيليه گروهى از شيعياناند كه در امامت شش امام نخست، همسو و همنظر با شيعيان اثناعشرى هستند، ولى به جاى امام موسى كاظم عليه السلام (امام هفتم اثناعشريه)، اسماعيل و پس از او محمدبن اسماعيل را امام مىدانند.(3)اسماعيليه معتقدند پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، امام على عليه السلام به امر الهى و با نص پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان حيات ايشان به عنوان امام برگزيده شد و امامت بايد به صورت موروثى در نسل على عليه السلام و فاطمه عليها السلام ادامه يابد و جانشينى امام لاحق مبتنى بر نص امام سابق است.(4)بر پايه اعتقاد فرقه اسماعيليه، بدون تصريح و نص خداوند متعال يا رسول خدا صلى الله عليه و آله يا امام منتخب ايشان،
امامت امام، امكانپذير نيست.(1)
طبق نظر شيخ مفيد «سبب توهم اسماعيليه در امامت اسماعيل آن بود كه مردم در زمان حيات اسماعيل، گمان كردند كه امام صادق عليه السلام به سبب آنكه اسماعيل بزرگترين فرزند ايشان بود، به امامت او تصريح خواهد كرد»؛ حال آنكه خبر يا روايتى در اين باره نرسيده و كسى از ناقلان اخبار طايفه شيعه، بر آن روايت اطلاع نيافته است.(2)
درباره امامت محمدبن اسماعيل نيز، گذشته از وجود اختلاف در شخص تصريحكننده به امامت وى (امام صادق عليه السلام يا جناب اسماعيل)، از هيچ يك از ايشان گفتارى بر امامت وى نقل نشده است. با اين حال منابع اسماعيلى با بيانى كلى، گزارش كردهاند كه امام صادق عليه السلام يا اسماعيل، بر امامت محمدبن اسماعيل تصريح كردند. اما در كجا، چگونه، در كدام مجلس، در حضور چه كسى و با نقل چه كسانى، روشن نيست.(3)به طور كلى روش اسماعيليه همان روش شيعيان اثناعشريه است، ولى برخلاف اثناعشريه، اسماعيليان در اثبات امامت امام هفتم، به نقل حديث نپرداختند و از اين تاريخ به بعد، از اماميه (اثناعشريه) جدا شدند.
زيديه گروهى از شيعياناند كه امامت به نص را صحيح مىدانند و با اختلاف نظرى كه ميانشان وجود داشته، در امامت على و حسنين عليهم السلام، قائل به وجود نص خفى شدهاند، ولى غير از سه امام نخست، براى ديگر ائمه، نص مشهورى ندارند.(4)يحيىبن حمزه زيدى (از ائمه مشهور زيدى)، زيديه را به دو گروه كلى صالحيه و غيرصالحيه
1) اسماعيليّه، تحقيق: گروه مذاهب اسلامى، ص 152.
2) الارشاد، محمد بن محمد مفيد، ج 2، ص 209.
3) كنز الولد، ابراهيم بن حسين الحامدى، ص 211؛ اسماعيليّه، ص 165.
4) ر. ك: المعالم الدينية فى العقائد الالهيه، يحيى بن حمزه زيدى، تحقيق: سيد مختار محمد احمد حشاد، صص 131 و 144؛ عدّة الاساس فى شرح معانى الاساس، ابن صلاح شرفى، ج 2، ص 193؛ الامام الهادى يحيى بن الحسين بن القاسم الرسى واليا و فقيها و مجاهدا، شايف نعمان، صص 28-30.
تقسيم مىكند كه غير از اثبات امامت على و حسنين عليهم السلام از طريق نص، در اثبات امامت ديگران بر اساس انتخاب يا دعوت، اختلاف نظر دارند.
صالحيه طريق تعيين امام را نص و انتخاب اهل حل و عقد مىدانستند؛ يعنى غير از پذيرش نص بر امامت على و حسنين عليهم السلام، در اثبات امامت ديگران، همانند اهل سنت، قائل به اختيار و انتخاب بودند. زيديه (صالحيه) بر اصل شور كه در شعار «الرّضا من آل محمّد» نمودار مىشد، بسيار تأكيد داشتند. ازاينرو در باور ايشان، پذيرش امت در تعيين امام نقش اساسى داشت.(1)ايشان امامت ابوبكر، عمر و عثمان را به اين دليل كه مسلمانان صدر اسلام به امامت آنها گردن نهادند و آنها ترويج دين كردند، مجاز مىدانند.(2)به عبارت ديگر زيديه، امامت مفضول را با وجود قيام افضل به خاطر مصلحت و خاموش كردن آتش فتنه و...، صحيح مىدانند.(3)
غيرصالحيه، در بطلان طريق بودن اختيار و انتخاب در تعيين امام، استدلال مىكنند كه دلالتى از سوى شرع مبنى بر طريق بودن انتخاب و اختيار امت وارد نشده و اجماع مورد استناد اهل سنت، منشأ مشاجره و تفرقه در امت اسلامى است. پس نهتنها در مسئله بسيار خطير امامت، بلكه در مسائل كماهميتتر نيز نمىتوان اجماع را ملاك تعيين قرار داد. اينان طريق تعيين امام را نص و دعوت مىدانند؛ به اين نحو كه معتقدند براى امامت حضرت على، امام حسن و امام حسين عليهم السلام، نص خفى وجود دارد و امامت ساير امامان با دعوت اثبات مىشود. مقصود از دعوت، فاصله گرفتن از ظالمان، امر به معروف و نهى از منكر نمودن، و دعوت به خويش است.(4)از ديدگاه اين گروه، اگر شخصى كه شايستگى امامت دارد، به خويش دعوت كند، به امر به معروف و نهى از منكر برخيزد و اجراى احكام اسلام را خواستار باشد، امامتش صحيح است.
1) ر. ك: الاحكام فى الحلال و الحرام، احمد بن سليمان زيدى، ج 1، صص 36-41؛ اوايل المقالات، ص 39؛ انوار الملكوت، جمال الدّين حلّى، ص 207.
2) العدّة فى الاصول، محمد بن حسن طوسى، ص 513.
3) ر. ك: الملل و النّحل، محمّد بن عبدالكريم شهرستانى، تخريج: محمّد بن فتح الله بدران، ج 1، ص 138.
4) المعالم الدينية فى العقائد الالهيه، يحيى بن حمزه زيدى، ص 144.
برخى از فرقههاى معتزلى در ملاك قرار دادن مسئله نص، با اماميه همسو هستند؛ مثلا ًطايفه نظاميه از معتزله، روش مصداقيابى در موضوع امامت را صرفاً بر اساس نص و تعيين مىدانند و معتقدند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر حضرت على عليه السلام در مسئله امامت تصريح كرد.(1)همچنين ديدگاه برخى از معتزليان بغداد در بحث امامت، متناسب با شيعيان است؛ ولى كلام معتزليان بصره، همرأى اهل سنت است و تعيين مصداق امام از سوى آنان، يك امر انتخابى به حساب مىآيد.(2)
جمهور معتزله امامت را براى كسى كه بر امامت وى نصى وجود ندارد، جايز مىدانند.(3)به غير از معتزله بغداد، بقيه بر آنند كه عقل، بدون نياز به سمع، مىتواند علم مورد نياز بشر را تأمين كند.(4)قاضى عبدالجبار معتزلى نيز طرق امامت را در نزد معتزله، بر اساس عقد و اختيار مىداند.(5)
ابوالحسن اشعرى (مؤسس فرقه اشعرى) در اثبات خلافت ابوبكر، به نص بر خلافت ابوبكر استناد مىكند و مردم را معتقد به نص مىداند؛ به گونهاى كه در اعتقاد به نص رسيده از رسول خدا صلى الله عليه و آله، در مسئله خلافت سه گروهاند. به اين شرح كه گروهى نص بر خلافت ابوبكر، گروهى نص بر امامت على عليه السلام و گروهى نص بر عباس، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله را نص صادر شده از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانند؛ ولى چون با ابوبكر بيعت شد و بر امامت او اجماع صورت گرفت، پذيرش امامت او را واجب مىداند.(6)
قاضى ابوبكر باقلانى (از متكلمان معروف اشاعره) نيز قائل به استفاده از نص در موضوع امامت است. به عقيده وى، امامت بايد به نص صورت پذيرد. ولى نصوص پيامبر صلى الله عليه و آله را در موضوع خلافت (بر خلاف نصوص موضوعاتى همچون نماز، روزه، حج و... كه در ميان مسلمانان ظاهر و شايع است) ظاهر و شايع نمىداند و به همين دليل، استفاده از نص را در حل موضوع خلافت باطل مىداند. از آنجا كه نصوص رسيده در باب امامت را از قبيل اخبار آحادى كه راويان آنها ضعيف هستند به حساب آورده و آن را مخالف اجماع امت بر مسئله خلافت خلفاى راشدين دانسته، در نهايت قائل به مسئله اختيار شده است.(1)
ابن كثير (از ديگر علماى اشعرى مذهب) نيز عقيده اهل سنت را چنين تبيين مىكند كه رسول الله صلى الله عليه و آله در موضوع خلافت، بر كسى تنصيص نفرمود. در نتيجه به دليل نبود نصوص و روايات، خلافت را از طريق اجماع امت اثباتپذير مىدانند.(2)مراد از اجماع امت، اجماع اهل حل و عقد (اهل شورا) است كه بزرگان صحابهاند. آنها حتى معتقدند اثبات امامت به اجماع اهل حل و عقد، احتياج ندارد، بلكه اعلام يك يا دو نفر از اهل حل و عقد در ثبوت امامت كافى است. به همين دليل صحابه در مورد خلافت ابوبكر، به نظر عمر اكتفا كردند؛ همان طور كه در مورد خلافت عثمان، به نظر عبدالرحمنبن عوف اكتفا كردند.(3)
البته برخى از اهل سنت در شيوه و چگونگى اجماع، نظر ديگرى دارند و معتقدند كه بايد تمام اهل حل و عقد از شهرها جمع شوند و فردى را به عنوان امام برگزينند (كه البته چنين اجماعى بر هيچ يك از خلفا صورت نپذيرفته است). برخى ديگر با اين استدلال كه بيعت ابوبكر از سوى پنج نفر (عمر، ابوعبيده جراح، اسيدبن حضير،
بشيربن سعد و سالم مولا حذيفه) صورت گرفت و آنگاه مردم از آنها تبعيت كردند، گفتهاند كه پنج نفر كافى است؛ چنانكه عثمان نيز با رضايت پنج نفر از اعضاى شوراى عمر به خلافت رسيد. برخى ديگر گفتهاند با يك نفر هم اين امر محقق مىشود؛ زيرا عباس به على عليه السلام گفت: «دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم».(1)
آراى متكلمين بزرگ اشعرى نشان مىدهد كه اهميت نص در مسئله امامت و جانشينى، مورد تأييد اشاعره بوده است و در بحث نظرى، قائل به اصالت نص هستند؛ ولى به عقيده آنها، نص معتبرى در اين موضوع از سوى رسول الله صلى الله عليه و آله صادر نشده است و نصوص رسيده در اين زمينه را از قبيل اخبار آحاد مىدانند. اين ديدگاه در نهايت، آنها را به پيروى از روش اجماع اهل حل و عقد (اهل شورا) كشانده است.
پس از بيان ميزان استفاده فرقههاى اسلامى از روش نقلى (نصوص و روايات) و تكيه برخى از فرقههاى بر روشهاى غيرنقلى (همچون عقل و اختيار، شورا و اجماع)، در ادامه به مقايسه ويژگىهاى روش نقلى با ديگر روشها مىپردازيم. روش نقلى در تعيين مصداق امام، نسبت به روشهاى غيرنقلى، ويژگىهاى مثبتى دارد و در مقابل بر روشهاى غيرنقلى اشكالاتى وارد است. به منظور تعيين سهم روش نقلى (نصوص و روايات) در مقابل روشهاى غيرنقلى (عقل و اختيار، شورا و اجماع)، برترىهاى روش نقلى - حديثى و اشكالات ديگر روشها را بررسى مىكنيم.
البته ذكر اين نكته لازم است كه تمام فرقههاى اسلامى، اصالت را با نقل مىدانند. بدين معنا كه هيچ فرقهاى مدعى نيست كه حتى با وجود نقل معتبر از رسول اكرم صلى الله عليه و آله، مىتوان آن را كنار نهاد و به روشهاى ديگر متمسك شد؛ بلكه معتقدند كه در صورت وجود نقل معتبر، نوبت به ديگر روشها نمىرسد.
1) الاحكام السلطانية و الولايات الدينيه، ابو الحسن ماوردى، صص 6 و 7.
مدعاى فرقههاى اهل سنت چنين است كه مىگويند، نقل معتبر نداريم، نه آنكه بگويند روش نقلى را قبول نداريم. ولى مدعاى شيعه چنين است كه نصوص و روايات، به ميزان كافى وجود دارد. در اين پژوهش، ابتدا بايد برترى نصوص و روايات (روش نقلى) از زواياى مختلف نسبت به روشهاى ديگر بهخوبى بحث شود تا در فصلهاى بعدى، وجود اين نصوص و دلالت تام آنها را بررسى كنيم. ابتدا برترىهاى روش نقلى - حديثى و پس از آن اشكالات ديگر روشها را ذكر مىكنيم.
در هر زمان، يك نفر عهدهدار مسند امامت و خلافت است. پس در ميان مدعيان اين مسند و فرقههاى طرفدار آنها، صرفاً يك فرقه بر حق است و ساير فرقههايى كه با فرقه ناجيه اختلاف دارند، در گمراهى هستند. متأسفانه تعدد فرقهها و مذاهب اسلامى، نشانه انحراف جمعيت كثيرى از مسلمانان، حداقل در برخى از مسائل مهم دين، از جمله انحراف در مسئله امامت است.
مسلمانان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، به فرقههاى فراوانى تقسيم شدند.(1)آراء و نظرات بسيار مختلف موجب شد كه مسلمانان نتوانند در موضوع امامت بر شخص واحدى متفق شوند. از قرن اول به بعد، تعداد فرقههاى اسلامى روز به روز بيشتر شد و اين جريان با به وجود آمدن اهل حديث، معتزله، اشاعره، زيديه، اسماعيليه و... گسترش يافت و اتحاد ميان مسلمانان بسيار كم شد.
از جمله عوامل بسيار مؤثر در ايجاد انحراف و تفرقه مذكور، آراء و نظرات بسيار مختلفى
1) «تقسيم مسلمانان به 73 فرقه مشهور است. از پيامبر صلى الله عليه و آله، احاديثى مبنى بر پيشبينى ايشان در اين زمينه وجود دارد. اين احاديث به دليل اسانيد و طرق مختلف آنها از شيعه و سنّى، قابل اعتمادند»؛ الملل و النحل، سبحانى، ج 1، ص 25.
بود كه موجب مىشد فرقهها نتوانند براى هدايت و زعامت مسلمانان، بر شخص واحدى اتفاق نظر داشته باشند. اگر مسلمانان صدر اسلام در انتخاب امام به جاى تمسك به روشهاى غيرنقلى، صرفاً به نصوص و روايات پيامبر صلى الله عليه و آله عمل مىكردند و امام و جانشين مورد نظر ايشان را اطاعت مىكردند، اختلافات فراوان و فرقههاى بىشمارى كه همديگر را تكفير مىكنند، به وجود نمىآمد و عمل به نصوص و روايات مانع از ايجاد آن مىشد.
اقتضاى روشهاى غيرنقلى، تعدد آراء و نظرات است كه اين امر، فرقههاى متفاوتى را به وجود مىآورد. اين در حالى است كه از نصوص حديثى در اكثر موارد (احاديثى كه مشكل فقه الحديثى ندارند و بهويژه آن نصوصى كه در آنها اسم امامان به طور مشخص به عنوان امام آمده است) نمىتوان بيش از يك معنى برداشت كرد و تعدد نظرات و اختلاف نظر را به دنبال ندارند.
از جمله تفاوتهاى بارز روش نقلى - حديثى با ديگر روشها، وضوح معنايى اين روش است. احاديث و نصوص روايى، داراى معناى روشن هستند و در كشف مصداق خلفا و ائمه، دلالت تام دارند. براى مثال در حديث ذيل،(1)اسامى چند تن از امامان اول ذكر شده است و نُه نفر از فرزندان امام حسين عليه السلام به عنوان ائمه بعدى معرفى شدهاند. شيخ صدوق = از علىبن حسين عليه السلام نقل مىكند:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله: يابن مسعود ان عليبن ابيطالب عليه السلام امامكم بعدي و خليفتي عليكم فاذا مضى فابنه الحسن امامكم بعده و خليفتي عليكم فاذا مضى فابنه الحسين امامكم بعدي وخليفتي عليكم ثم تسعة من ولد الحسين واحد بعد واحد ائمتكم وخلفائي عليكم تاسعهم قائمهم.(2)
1) حديث مذكور از منظر شيعه، نص در تعيين امام است؛ هر چند اهل سنت منكر چنين نصّى هستند.
2) كمال الدّين و تمام النّعمه، ابن بابويه قمى، تصحيح: على اكبر غفارى، ج 1، ص 261؛ كفاية الاثر فى النّص على الائمّه، على بن محمّد خزّاز، تصحيح: عبداللّطيف حسينى، صص 91 و 92؛ اثباة الهداة بالنصوص و المعجزات، ج 2، ص 47.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به ابن مسعود فرمودند: همانا على بن ابىطالب عليه السلام پس از من امام شما و جانشين من بر شماست؛ پس از در گذشت على، پسرِ على (حسن) امام شما و جانشين من بر شماست؛ پس از در گذشت حسن، پسرِ على (حسين) امام شما و جانشين من بر شماست؛ سپس نُه نفر از نسل حسين، يكى پس از ديگرى، امامان شما و جانشينان من بر شما هستند كه نهمينِ آنها، قيام كنندۀ آنهاست.
البته تأكيد ما بر «روشنگرى نص و اختلاف آن با ديگر روشها»، به معناى تأويلناپذيرى نصوص تحت هيچ شرايطى يا عدم تأويل آنها از سوى فرقههاى مخالف نيست، بلكه فرقههاى مخالف در بسيارى از مواقع، سعى در تأويل نصوص و روايات دارند؛ به گونهاى كه معناى نص و روايت را متناسب با عقايد خود تأويل مىكنند. اما مطلب مورد نظر ما اين است كه ميزان تأويلپذيرى نصوص، بسيار كم و بهويژه بسيار كمتر از آيات قرآن است و با مقدارى توجه در نصوص، حقيقت موضوع امامت و تأويل و تفسير صحيح از ناصحيح، بهخوبى مشخص مىشود؛ زيرا نصوص از روشنى و وضوح بالايى برخوردارند و به همين دليل شايسته است كه در كشف ائمه برحق، از آنها استفاده شود.
اهميت نصوص، در قابليت اثباتگرايى بسيار قوى آنهاست و اين مسئله كه تعداد اندكى از مسلمانان (در فرقههاى مختلف) بر رأى و نظر خود اصرار مىورزند و در صورت تعارض نظر خود با حقيقت، قصد تأويل حقيقت و تفسير نادرست آن را دارند و حتى نصوص واضح و روشن را به شيوه ناصحيحى متناسب با اعتقاد و خواست خود تفسير مىكنند، مسئله ديگرى است و البته نتيجهگيرى عادلانه يا مغرضانه از نصوص و روايات، تشخيصپذير است.
همچنين اكثر مسلمانان از شيعه و سنى، پذيراى نظر صحيح و مفاد نصوص و روايات هستند و تعداد افرادى كه بىدليل بر نظر خود اصرار مىورزند و تفسير نادرستى از روايات را مطابق تأكيد خود بر نظرشان ارائه مىكنند، اندك است. ولى
نصوص روايى و احاديث رسيده در موضوع امامت (براى محقق بىطرف شيعه و سنى) منابع متقنى هستند كه بسيار سادهتر از روشهاى ديگر، حقيقت را مشخص مىسازند.
از آنجا كه نص و روايت، وجوه مختلف معنايى ندارد و بر خلاف آيات قرآن، معمولاً نمىتوان بيش از يك معنا از نص و روايت فهميد، با استفاده از نص و تأكيد بر آن، مصداقيابى در موضوع امامت و خلافت، بهدرستى و دقت صورت مىگيرد. بر خلاف آيات قرآنى و شيوههاى برگرفته از عقل بشرى همچون اجماع، شورا و...، استناد به نصوص و روايات، تعدد نظرات و ايجاد فرقههاى مختلف را به دنبال ندارد و سردرگمى و اغتشاش ميان مسلمانان را موجب نمىشود.
از ديگر تفاوتهاى بارز روش نقلى - حديثى با ديگر روشها، اطمينانبخش بودن اين روش است. از آنجا كه سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله به واسطه روشنى و وضوح فراوان، تا حدود زيادى مشخص و مبرهن هستند، دلالت نصوص و روايات ايشان در معرفى جانشينان نيز از اين وضعيت مستثنا نيست. مبرهن بودن نص و روايت ايشان بر جانشينى افراد، به قدرى است كه ديگر نيازى به بررسى و ابطال دلايل مخالفان و هواداران آنها نيست.
پس از استفاده از نصوص معتبر و روشنگر كه در دلالت خود تام هستند و بهخوبى مصاديق امامان را معرفى مىكنند، حقيقت بهروشنى بر جوينده حق، عرضه مىشود؛ زيرا بر خلاف ساير روشها، نتيجه به دست آمده از بررسى دقيق نصوص و روايات، يقينآور و قطعى است. پس با وجود در دست داشتن نصوص و روايات معتبر و روشن، ديگر نيازى به بررسى نظرات غيرنقلى و ادعاهاى فرقههاى ديگر، احساس نمىشود. به همين دليل در روش نقلى - حديثى، ظرف مدت زمان بسيار كمترى، حقيقت قطعى به كمك روشنگرى نصوص و روايات كشف مىشود. اين در حالى است كه نتيجه به دست آمده از شيوههاى غيرنقلى، قطعى و يقينآور نيست. بدين معنا
كه هيچ تضمينى وجود ندارد كه فرد منتخب اجماع يا شورا، واقعاً شايستهترين فرد براى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
اشكالات فراوانى بر روش اجماع، شورا و ديگر روشهاى غيرنقلى وارد است كه در ادامه به ذكر برخى از اين اشكالات مىپردازيم.
بشر همواره در مورد بسيارى از امور بىاطلاع و نادان است. آگاهى از بسيارى از اين مجهولات، اساساً از محدوده ادراك عقل بشرى خارج است (نقص مطلق عقل بشرى) و فهم بسيارى از مجهولات كه براى عقل بشرى فهمپذير هستند، نيازمند گذشت زمان فراوان است (نقص نسبى عقل بشرى).
عقل بشرى همواره در معرض نقص مطلق و نقص نسبى قرار دارد و بعيد نيست كه در مصداقيابى ائمه و جانشينان برحق، به بيراهه برود. اين نقص عقل و ادراك، تمام افراد (غير از معصوم) را در بر مىگيرد و با توسل به عقل چند نفر خبره (شورا) يا عقل گروه و جمعيت يا حتى عقل يك ملت (اجماع)، نمىتوان از اين نقص ايمن و مصون ماند.
روشهاى غيرنقلى (اجماع، انتخاب و شورا)، مؤيد به نصوص و روايات يقينآور پيامبر صلى الله عليه و آله نيستند، بلكه دلايلى برگرفته از عقل بشرى هستند و نتايج حاصل از بهكارگيرى اين روشها، همواره در معرض خطاهاى ناشى از نقص نسبى و نقص مطلق دانش بشرى هستند؛ پس يقينآور و اطمينانبخش نيستند. عقل در كشف بسيارى از مسائل، نيازمند دليل و مدرك يقينآور است و چنانكه در كشف پيامبران، نيازمند معجزه است، در شناسايى مصاديق جانشين و خليفه لايق هم نيازمند و محتاج تنصيص پيامبر صلى الله عليه و آله بر جانشينان شايسته مقام امامت و خلافت است.
پس عقل بشرى به تنهايى (بدون استفاده از نصوص و روايات) و با ارائه روشهاى
اجماع، انتخاب و شورا، قدرت شناخت مصاديق امامت را ندارد. از سويى به خاطر قطعيت نداشتنِ نتيجه برآمده از روشهاى غيرنقلى، مقايسه ويژگىهاى ائمه تمام فرقههاى اسلامى و ارزيابى و ابطال دلايل فرقههاى مخالف، لازم مىشود و از آنجا كه تعداد فرقههاى اسلامى بسيار فراوان است و علماى فرقهها در اثبات حقانيت خود به يك دليل بسنده نمىكنند، فحص و بررسى نظرات فرقههاى مخالف و ابطال دلايل آنها، بسيار دشوار است و بعيد نيست كه جوينده حقيقت، فرصت لازم را براى شناخت مصاديق امامت نداشته باشد. با اين وصف، روشهاى غيرنقلى نمىتوانند به عنوان راه حل مناسبى در شناخت مصاديق ائمه به كار آيند.
امامت، جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و از اركان عظيم دين اسلام است و از آنجا كه احكامى با مرتبه پايينتر (همچون نماز و زكات) بدون نص ثابت نمىشوند، به طريق اولى امامت هم بدون نص و بر اساس انتخاب و اجماع مردم اثباتپذير نيست.(1)بىگمان پيامبر صلى الله عليه و آله درباره امامت مسلمانان و اينكه پس از ايشان چه كسى شايستگى جانشينى را دارد، دستوراتى دادهاند و بهترين روش در تعيين مصداق ائمه و جانشينان ايشان، تبعيت از دستورات ايشان در اين زمينه است.
انسان معصوم در انديشه و رفتار خود خطا و گناه نمىكند. به همين دليل در صورت پيروى از او، جامعه به شكل صحيح هدايت مىشود و در مسير ناصحيح قرار نمىگيرد. از ديگر عوامل ضرورت معصوم بودن امام، نياز جامعه به تفسير دقيق آيات قرآن و روايات و ممانعت از ارائه تفاسير ناصحيح است كه بايد از سوى فرد معصوم انجام پذيرد.
1) انوار الملكوت، ص 207.
همچنين عارى بودن رهبر معصوم از خطا و اشتباه، اطمينان خاطرى از صحت عملكرد او در قلوب مردم ايجاد مىكند كه حاصل آن، عزم و اراده قوىتر مردم در پيروى از دستورات رهبر معصوم است كه در پى اجراى فرامين الهى است. پس امام بايد معصوم و افضل از رعيت باشد.
اينكه در حديث ثقلين، ائمه به عنوان ثقل دوم و همراه هميشگى قرآن و همچون قرآن، عامل هميشگى نجات از گمراهى معرفى شدهاند، نشاندهنده اين مسئله است كه خود ائمه از ضلالت ناشى از خطا و گناه، مصون هستند(1)و در اثبات نقلى عصمت ائمه، احاديث فراوانى وارد شده است؛ از جمله: شيخ صدوق از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
حدثنا محمدبن علي مَاجِيلَوَيْهِ وَأَحْمَدَبن عَلِيِّبن إِبْرَاهِيمَ وَابْنَ تَاتَانَةَ جَمِيعاً عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِبن عَلِيٍّ التَّمِيمِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي سَيِّدِي عَلِيُّبن مُوسَى الرِّضَا عليه السلام عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ عليه السلام عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله: أَنَّهُ قَالَ: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى الْقَضِيبِ الْيَاقُوتِ الْأَحْمَرِ الَّذِي غَرَسَهُ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ بِيَدِهِ وَيَكُونَ مُتَمَسِّكاً بِهِ فَلْيَتَوَلَّ عَلِيّاً وَالْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ فَإِنَّهُمْ خِيَرَةُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَصَفْوَتُهُ وَهُمُ الْمَعْصُومُونَ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ وَخَطِيئَةٍ».(2)
هر كس خوشحال مىشود كه به شاخه ياقوت سرخ بنگرد كه خداوند با دست خود كاشته و به او چنگ اندازد، بايد على و امامان از فرزندانش را دوست بدارد؛ چراكه آنها بهترين خلقاند و برگزيده او و از هرگونه گناه و اشتباهى معصوم هستند.
خزار قمى در كفاية الأثر مىنويسد:
أخبرنا القاضي المعافيبن زكريا قال حدثنا عليبن عتبة قال حدثني الحسينبن علوان عن أبي علي الخراساني عن معروفبن خربوذ عن أبي الطفيل عن علي عليه السلام قال قال رسول الله صلى الله عليه و آله: «أنت الوصي... أنت الإمام ابوالأئمة الإحدي عشرة من صلبك أئمة مطهرون معصومون».(3)
ابوطفيل از اميرمؤمنان عليه السلام نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا على، تو جانشين من هستى... تو امام و پدر يازده امام از نسل خودت هستى؛ تمام آنان، امامان پاك و معصوم هستند.
ولى امكان تشخيص عصمت و افضليت امام براى عموم مردم وجود ندارد و در نتيجه تفويض تعيين امام به بندگان از سوى خداوند (دليل اهل سنت در بهكارگيرى اجماع، شورا و...)، تكليف بما لا يطاق است. عصمت و افضل بودن، هر دو از امور خفيه است؛ ولى قضاوت و حكم انسانها بر اساس ظواهر است و انسانها نمىتوانند به باطن مدعى امامت كه نشاندهنده حقيقت عصمت و افضليت اوست، رسوخ كنند.(1)
پس با روشهايى مانند عقل و اختيار، اجماع و شورا كه بر اساس قضاوت و حكم انسانهاى عادى صورت مىپذيرند، نمىتوان شايستهترين شخص را كه همان انسان معصوم و برتر است، براى خلافت و رهبرى مسلمانان شناسايى كرد. بلكه جانشينان معصوم، بايد از سوى خدا به مردم معرفى شوند؛ به همين دليل از سوى خدا و از طريق روايات پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى شدهاند. در فصلهاى بعد، برخى از روايات مذكور در منابع شيعه و اهل سنت را بررسى خواهيم كرد.
امامت، استمرار مقام رسالت در تبيين احكام، تفسير قرآن و سنت و اداره جامعه بر اساس آموزههاى دينى است. پس در صورت معصوم نبودن امام (با توجه به اهميت و حساسيت فوقالعاده مقام امامت)، اقدامات او به سوء مديريت در رهبرى جامعه اسلامى منجر مىشود. از طرفى فرقههاى غيرامامى كه در كشف امام از روشهاى غيرنقلى پيروى كردهاند، هيچگاه ادعاى عصمت افراد منتخب را نداشتهاند و غير از خداوند و افرادى كه خداوند، آنها را از مقام عصمت آگاه كرده است، هيچ كس علم به
1) انوار الملكوت، ص 208.
عصمت ديگرى ندارد.(1)پس پيروى از روشهاى غيرنقلى، منجر به امامت غيرمعصوم مىشود و امامت غيرمعصوم، موجب سست شدن بنيانهاى دينى است.(2)
مبناى اهل سنت در بهكارگيرى اجماع، انتخاب و شورى در اثبات امامت، چنين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله، امت خويش را در اين امر مهم به حال خود رها كرده است. ولى سيره پيامبر صلى الله عليه و آله نشان مىدهد كه ايشان مردم را در امور مهم دين و جامعه رها نمىكرد و وظيفه آنان را در هر جايى معين مىكرد. ايشان بر امت خود، از پدر مهربانتر بود و آنان را در كوچكترين احكام، رهبرى مىفرمود. هرگاه تنها دو روز در مدينه حضور نداشت، يكى را به جاى خويش مىنشاند. حال چگونه ممكن است كه مهمترين امر، يعنى خلافت روى زمين را مهمل گذارد و مسلمانان را در اين امر به حال خود رها كند و مردم را به طريق حق ارشاد نكند؟(3)
اگر انتخاب خليفه از سوى خدا نبود و در اختيار امت بود، پيامبر صلى الله عليه و آله اين موضوع را به مردم گوشزد مىكرد، در صورتى كه از نظر برخى فرقههاى اهل سنت، ايشان كمترين سخنى در اين باره نگفتهاند. آيا زعامت مسلمانان درجه كمترى نسبت به مكروهات و مستحبات دارد؟.(4)بديهى است كه ايشان براى هدايت و اداره امور مسلمانان و جلوگيرى از اختلاف در امامت، جانشينان برحق خود را معرفى كردهاند و اساساً محال است كه پيامبر صلى الله عليه و آله، امت خويش را بدون سرپرست رها كرده باشد. ازاينرو بايد دنبال سخن پيامبر بود و با وجود دستورات ايشان، نوبت به ديگر روشها نمىرسد.
برخى علماى اهل سنت (همچون باقلانى) نسبت به نصوص پيامبر صلى الله عليه و آله بر امامت و
خلافت على عليه السلام، مشكوك بودند، ولى نص ابوبكر بر عمر را پذيرفتهاند. همانگونه كه ابوبكر اين تشخيص را داشت كه امت را بدون سرپرست رها نكند و تعيين جانشين كند، از پيامبر صلى الله عليه و آله كه عقل كامل جهان خلقت بود نيز انتظار مىرود كه جامعه مسلمانان را بدون جانشين رها نكرده باشد.
بىشك پيامبر صلى الله عليه و آله نيز جانشين خود را تعيين كرد و بليغترين سخن در رد اين نظر كه ايشان جانشينى تعيين نكرد، سخن ابن عباس است كه مىگريست و مىگفت: «مصيبت بزرگ آن بود كه بين رسول خدا و نوشتن آن مكتوب، فاصله ايجاد كرد». با اين استدلال كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حال مرگ است، پس هذيان مىگويد، از نوشتن مكتوب مورد نظر ايشان ممانعت شد. ولى در شرايطى مشابه بعد از گذشت دو سال، زمانى كه ابوبكر در لحظات آخر حيات و در حال اغما، قدرت سخن گفتن نداشت، با نوشتهاى از سوى عثمان، بدون اينكه كسى او را متهم به هذيان كند، عمر را به خلافت منصوب كرد.(1)
مسئلهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىخواست به رعايت آن وصيت كند، امورات جزئى و احكام و عبادات نبود؛ زيرا اين مسائل از سوى ايشان بيان شده بود و اختلافبرانگيز نبود و خطر انحراف جدى در آنها بسيار اندك بود. مسئلهاى كه براى جامعه اسلامى بسيار حياتى بود و با وجود اينكه در موقعيتهاى مختلف از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شده بود، تحت تأثير خواستههاى نامشروع برخى صحابه، مىتوانست مورد طمع قرار گيرد و بسيار اختلافبرانگيز باشد و به انحراف كشيده شود، مسئله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله بود و ارائه مكتوبى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله در تعيين على عليه السلام، مىتوانست موجبات جانشينى برحق على عليه السلام را تسهيل كند و از بروز اختلافات در زمينه خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بكاهد.
پيداست كه رهبر مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله ابوبكر نبود كه اگر چنين بود، عمر با نوشتن وصيتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نسبت به خلافت ابوبكر پيمان مىگرفت، مخالفت نمىكرد؛
1) ر. ك: موسوعة الامام على بن ابىطالب عليه السلام فى الكتاب و السنة و التاريخ، محمّد رىشهرى، ص 407؛ تاريخ يعقوبى، احمد بن اسحاق يعقوبى، ج 2، ص 158.
زيرا با وجود پيمانى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد خلافت ابوبكر، نيازى نبود كه عمر درباره شايستگى ابوبكر براى خلافت با انصار به جدال بپردازد، بلكه وصيتنامه، خود مانع از جدال بود.
بهراستى موضع پيامبر صلى الله عليه و آله در روز غدير خم در اعلام جانشينى على عليه السلام(1)و همچنين موضع ايشان در احاديث مهمى همچون حديث ثقلين(2)در بيان شايستگى اهل بيت عليهم السلام براى جانشينى، پيوسته در ذهن عمر مجسم بود. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله گفت قصد دارد براى مسلمانان مطلبى بنويسد تا پس از آن گمراه نشوند، عمر به خوبى مىدانست كه اين سخنان، همان سخنانى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره خاندانش به صورت عام و درباره على عليه السلام بهگونهاى خاص گفته است. علت مخالفت عمر با وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد على عليه السلام را خود وى در زمان خلافتش ضمن گفتوگويى با ابن عباس، به شرح ذيل يادآور شد:
عمر: پسرعمويت را در چه حالى ترك گفتى؟
ابنعباس: در حالتى از او جدا شدم كه با همسن و سالهايش بازى مىكرد (گمان كرد كه مقصود خليفه، عبدالله جعفر است).
عمر: مقصودم او نيست، بلكه مقصودم بزرگ خانواده شما (علىبن ابىطالب) است.
ابنعباس: او را در حالى ترك گفتم كه با سطل، درختان خرما را آبيارى مىكرد... و قرآن مىخواند.
عمر: خون يك آدم به گردنت اگر كتمان كنى. آيا چيزى از علاقه به خلافت در باطن او باقى است؟
ابنعباس: آرى.
عمر: آيا او گمان دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را تعيين كرده است؟
ابنعباس: آرى و من اضافه مىكنم، از پدرم راجع به آنچه او ادعا دارد پرسيدم، (درباره تعيين شدن او به خلافت از سوى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله) او گفت: راست گفته است.
عمر: آن گفتار نوعى ستايش والا از جانب پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره على بوده است، هيچ مدعايى را ثابت نمىكند و هيچ اشكالى را برطرف نمىسازد. البته پيامبر صلى الله عليه و آله تلاش مىكرد تا در صورتى كه ممكن باشد، او را به خلافت منصوب كند. بهراستى كه پيامبر در هنگام بيماريش خواست او را به نام، تعيين كند، اما من از باب دلسوزى و حفظ اسلام، از آن كار جلوگيرى كردم.
نه، قسم به پروردگار اين بنا (كعبه) كه قريش هرگز بر خلافت على متفق نمىشدند و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله او را به ولايت منصوب مىكرد، هر آينه توده عرب، از همه جانب با او مخالفت مىكردند. پس، پيامبر صلى الله عليه و آله دانست كه من از آنچه در دل اوست آگاهم، خوددارى كرد و خدا نخواست چيزى را، جز تأييد آنچه رخ داده است.(1)
اينكه عمر انگيزه مخالفت خود را با وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلافت على عليه السلام، دلسوزى و احتياط خود در مورد اسلام بيان كرد، توجيهكننده رفتار او نيست. اشكال او در اينكه به خود اجازه داد از تحقق خواست و اراده پيامبر صلى الله عليه و آله مخالفت كند و به همين منظور مانع وصيت ايشان شود، به هيچ عنوان توجيهپذير نيست.
بىشك مسئله مهم تعيين جانشين براى پيامبر صلى الله عليه و آله از اهميت بالايى برخوردار بود و از سوى ايشان على عليه السلام براى جانشينى مشخص و معين شده بود. با وجود معرفى جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى ايشان (و در دست داشتن نصوص معتبر و روشنگر)، هيچ توجيهى براى انتخاب خلفا از طريق اجماع، شورا و ديگر روشهاى غيرنقلى باقى نمىماند. برخى از روايات، دال بر خلافت اهل بيت عليهم السلام كه در منابع اهل سنت به وفور نقل شدهاند، در فصل دوم ذكر خواهد شد.
1) المراجعات، شرف الدين، ص 278؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، ج 3، ص 97.
علاوه بر اشكالات كلى كه بر روشهاى غيرنقلى وارد شد، در نقد روش اجماع، بايد افزود كه حجيت اجماع مورد اختلاف است. طرفداران اجماع در اثبات روش اجماع به آيات 143 بقره، 110 آلعمران و 115 نساء استناد مىكنند. ولى دلالت آيات قرآنى مذكور در اثبات حجيت اجماع صريح نيست و از سوى جمعى از صاحبنظران، تمسك به اين آيات در اثبات حجيت اجماع، مورد نقدهاى جدى قرار گرفته است.
شيخ طوسى استدلال طرفداران اجماع، مبنى بر اهل خير و عادل بودن تمام اجماعكنندگان (صحابه) را نمىپذيرد؛ زيرا بسيارى از آنها عادل و برگزيده نبودند و نمىتوان چنين جماعتى را عادلهاى برگزيده ناميد. از طرفى اين آيات دلالتى بر برخى از افراد نامعين جامعه ندارد و اگر مراد افراد معينى باشد، نمىتوان آن را دلالتى بر اجماع امت به حساب آورد. اگر هم مراد، رأى صائب برخى از افراد باشد، در اين صورت بايد استدلال ما را به عنوان گروهى از مسلمانان بر ائمه عليهم السلام بپذيرند.
بىگمان اين آيات اقتضاى عموم مسلمانان (جداى غيرمستحقان) را ندارد و اگر اهل سنت چنين ادعايى كنند، قائل به اجماع عمومى شدهاند و اين عموم، اهل اعصار گذشته را هم در بر مىگيرد. اما اگر اشكال كنند كه چگونه اجماع اهل اعصار گذشته پذيرفته است، ولى اجماع اهل يك عصر پذيرفته نيست، جواب داده مىشود: همانگونه كه شما قائليد اجماع هر عصرى پذيرفته است، ولى اجماع فرقه خاصى از آنها پذيرفته نيست.(1)
از سوى ديگر هيچگاه در مسئله امامت و خلافت مسلمانان، اجماع واقع نشده است؛ زيرا جماعتى از بنىهاشم با ابوبكر موافق نبودند و با او بيعت نكردند و عدهاى از بزرگان صحابه مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حذيفه، سعدبن عيل، اسامةبن زيد و... خلافت ابوبكر را امضاء نكرده بودند. در واقع همه اهل مدينه هم بر خلافت ابوبكر، اجماع
1) ر. ك: العدّه فى الاصول، ج 1، صص 613-615.
نكردند، چه رسد كه اجماع بر ابوبكر، برگرفته از اجماع همه مسلمين باشد.(1)
با توجه به وقوع نپيوستن اجماع، تكيه متكلمينى همچون باقلانى و اشعرى بر وقوع اجماع بر ابوبكر، ادعايى بىدليل است. با توجه به نكات ذكرشده، ثابت شد كه اجماع امت، روش مناسبى براى تعيين امام و خليفه مسلمانان نيست. ممكن است اشكال شود كه عقل انسان، قدرت ادراك و تشخيص كيفيت برخى امور جزئى مانند نماز و روزه را ندارد، پس بايد از طريق وحى بيان شوند؛ ولى بشر مىتواند لزوم امامت را بفهمد و شخص امام را معين كند. پس قياس بين احكام نماز و روزه با مسئله امامت، قياس مع الفارق است، نه قياس اولويت. در جواب به اين سؤال توجه به اين نكات لازم است:
اول - انسان معصومى همواره وجود دارد كه جامعه در صورت پيروى از او بتواند به كمال برسد. وجود انسان معصوم، نتيجه لطف خداوند متعال است و نبود ايشان با لطف خداوند لطيف، سازگارى ندارد. چون لطف خداى متعال قطعى است، نتيجه آن يعنى وجود انسان معصوم هم قطعى است و اين معنا براى عقل بشرى فهمپذير است.
چنانكه قبلاً ذكر شد، از مهمترين عوامل تحقق كمال واقعى، تحقق خلافت انسان معصوم در جامعه اسلامى است و با وجود انسان معصوم، مقام خلافت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله، بايد در اختيار او قرار گيرد؛ زيرا عصمت او از خطا و گناه، عامل برترى او در هدايت و رهبرى جامعه، نسبت به ديگر افراد است.
دوم - مسلمانان بايد فرد معصوم را بشناسند تا بتوانند زعامت و رهبرى جامعه را تسليم ايشان كنند. اما عقل بشرى، قدرت شناخت انسان معصوم را ندارد و اين موضوع جداى از فهم لزوم وجود انسان معصوم است. يعنى انسان عاقل مىفهمد كه انسان معصومى همواره بايد وجود داشته باشد و وجود دارد، اما قدرت تشخيص انسان معصوم را ندارد؛ پس بايد انسان معصوم به او معرفى شود.
انسان، هم در تشخيص احكام نماز و روزه و هم در تشخيص فرد معصوم، ناتوان
1) جذبه ولايت، جمال الدّين حلّى، ترجمه: سيد احمد حسينى، صص 192 و 193.
است؛ پس قياس بين اين دو مقوله، قياس مع الفارق نيست. از سوى ديگر كيفيت رهبرى جامعه اسلامى در ارتباط مستقيم با تعيين امام معصوم است و تعيين نكردن امام معصوم، تبعات فراوانى براى جامعه اسلامى به همراه دارد. از سوى ديگر تفسير صحيح قرآن و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و فوايد بىشمار آن براى جامعه اسلامى و بسيارى از مسائل مهم جامعه، در گرو تعيين امام معصوم و رهبرى و مديريت جامعه توسط ايشان است.
اين مسائل نشان مىدهد كه تعيين جانشينى امام معصوم از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله، مسئله بسيار تأثيرگذارى است و اولويت بسيار بالاترى نسبت به تعيين احكام جزئى از سوى ايشان دارد. چنانكه احكام جزئى از سوى ايشان تعيين شده است، بىگمان امام بعد هم از سوى ايشان مشخص و تعيين شده است.
چنانكه در قسمتهاى قبلى بحث شد، امام بايد معصوم و افضل از رعيت باشد و امكان تشخيص عصمت و افضليت امام از طريق روشهايى همچون اجماع و شورا براى عموم مردم وجود ندارد؛ زيرا عصمت و افضل بودن، هر دو از امور خفيه است، درحالىكه انسانهايى كه اجماع مىكنند و شورا تشكيل مىدهند، بر اساس ظواهر، قضاوت و حكم مىكنند. پس نمىتوانند به باطن مدعى امامت كه نشاندهنده حقيقت عصمت و افضليت اوست، رسوخ كنند و تفويض امر امامت به بندگان از سوى خداوند، تكليف ما لايطاق است.(1)
پس تشخيص شخصى كه معصوم است و شايستگى او بيش از ديگران است، از طريق اجماع و شورا ممكن نيست و اين تشخيص نيازمند معرفى از سوى خداوند است و از طريق پيامبر صلى الله عليه و آله، اين معرفى انجام شده است و بر اساس آيات قرآن از جمله آيه (وَ مٰا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوىٰ * إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْيٌ يُوحىٰ )(2)پيامبر صلى الله عليه و آله از روى هوا و هوس چيزى
نمىگويد؛ پس گفتار ايشان در موارد مختلف از جمله معرفى جانشينان، وحى است كه از جانب خداى متعال بر ايشان نازل شده است. به همين دليل است كه قرآن دستور به تبعيت از اوامر و پرهيز از نواهى مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله مىدهد: (وَ مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ).(1)
تعيين جانشينان از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله نشاندهنده تعيين اين افراد از سوى خداوند است و با اين وجود، اتخاذ روش شورا، اجماع و... در تعيين جانشينانى غير از جانشينان معرفىشده از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله، باطل و بىمعناست.(2)برخى از روايات پيامبر صلى الله عليه و آله در تعيين جانشينان پس از خود، در آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت.
اشكال ديگرى كه بر نظر شورا وارد است، اينكه در پذيرش نظر شورا نيز اختلاف وجود دارد. برخى گفتهاند مردم بايد در مقابل كسى كه از اين راه انتخاب مىشود، تسليم باشند و برخى ديگر بر اين اعتقاد بودهاند كه شورا نامزد معرفى مىكند و اين امت است كه در نهايت وى را مىپذيرد يا فرد ديگرى را به جاى او به خلافت مىرساند. اختلاف در تعداد افرادى كه شورا را منعقد مىكنند و همچنين تسليم شدن يا نشدن مردم در برابر نامزد شورا، اختلافبرانگيز بودن روش شورا را بهخوبى نشان مىدهد.(3)
نكته مهم آن است كه نظريه شورا و اهل حل و عقد در امر خلافت، تحقق عملى نيافته است. بر خلاف نظر مشهور اهل سنت، خلافت ابوبكر، با نظر و تأمل و مشورت اهل حل و عقد اثبات نشده است. چنانكه خليفه دوم، يعنى عمربن خطاب در مورد خلافت ابوبكر گفت: «كانت بيعة ابي بكر فلتة وقى الله المسلمين شرّها فمن عاد الى مثلها فاقتلوه». اين سخن عمر، ادعاى اثبات خلافت ابوبكر از سوى اهل حل و عقد را تكذيب مىكند و
نشان مىدهد رساندن ابوبكر به منصب خلافت، امرى ناگهانى و بدون تأمل و مشورت قبلى بوده است.(1)
بيعت با ابوبكر، امرى ناگهانى بود كه خدا مسلمين را از شر آن حفظ كرد، پس هركس كه به چنين روشى بازگشت را بكشيد.
از اشكالات ديگر اين است: افرادى كه مقام خلافت را در دست گرفتند، نهتنها خلافت على عليه السلام را نپذيرفتند، بلكه با اين كه ايشان در تعيين خليفه، جزو اهل حل و عقد باشد نيز مخالف بودند؛ زيرا على عليه السلام حتى جزو افرادى نبود كه ابوبكر را براى تصدى مقام خلافت مطرح كردند. در واقع ابوبكر و عمر كه در سقيفه به دنبال در اختيار گرفتن مقام خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، بىتوجه به غسل پيامبر صلى الله عليه و آله و بىتوجه به جايگاه على عليه السلام كه بر خلاف آنها مشغول غسل پيامبر صلى الله عليه و آله بود(2)، خليفه را انتخاب كردند.
اين در حالى است كه على عليه السلام بيش از همۀ آنها اهل حل و عقد بود. شاهد ما در اين ادعا اين است كه ابوبكر و اهل حل و عقد، به علم و تدبير بىنظير على عليه السلام واقف بودند و شيعه و سنى هماكنون نيز به اين مسئله اذعان دارند. به اعتراف عمر، بسيارى از مشكلات لاينحل خلافت او با تدابير على عليه السلام حل مىشدند؛ تا جايى كه بيان كرد:
«لولا علي لهلك عمر»؛(3)«اگر على عليه السلام نبود عمر هلاك مىشد».
محروم كردن على عليه السلام از اينكه حداقل در تعيين خليفه آينده نظر دهد، با وجود آگاهى و اعتراف آنها به علم و تدبير بىنهايت ايشان اشكال ديگرى است بر شورايى كه
1) التعجّب، ابوالفتح كراجكى، ص 54.
2) مطابق منابع تاريخى اهل سنت على عليه السلام به غسل پيامبر صلى الله عليه و آله بدون حضور ابوبكر، عمر و عثمان مشغول بود. ر. ك: طبقات الكبرى، ابن سعد البغدادى، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، ج 2، صص 212-216؛ وقعه صفين، نصر بن مزاحم، ج 1، ص 224. به هنگام مشغول بودن ايشان به غسل پيامبر صلى الله عليه و آله، با ابوبكر بيعت مىشود. ر. ك: عقد الفريد، ابن عبد ربه اندلسى، ج 5، ص 12. طبق اين منابع، دغدغه افراد مشخص است. ابوبكر و عمر و حاضران در سقيفه...، نهتنها بر خلاف نظر پيامبر صلى الله عليه و آله در جانشينى على عليه السلام، خودسرانه به تعيين جانشين پرداختند، بلكه در تعيين جانشين، حتى با على عليه السلام مشورت هم نكردند.
3) تأويل مختلف الحديث، ابن قتيبه دينورى، ص 162.
بدون حضور على عليه السلام صورت پذيرفت و بىتوجهى به نبود على عليه السلام در شوراى سقيفه، بهراحتى منجر به محروم كردن على عليه السلام از مقام خلافت و نقش داشتن ايشان در تعيين خليفه شد. با توجه به اشكالات مذكور، شور و مشورت اهل حل و عقد، نمىتواند روش مناسبى براى تشخيص خليفه برحق باشد.
با وجود تنصيص پيامبر صلى الله عليه و آله بر امامت فرد يا افرادى از جامعه مسلمانان، بهكارگيرى روشهايى همچون شورا، اجماع و.... عمل باطلى محسوب مىشود. به همين دليل برخى از عالمان اهل سنت كه از روش اجماع، شورا و انتخاب حمايت مىكنند، ادعا مىكنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى جانشينى خود كسى را معرفى نكرد.
در پاسخ بايد گفت، جداى از احاديث معتبر كتب شيعى، حتى در كتب معتبر اهل سنت نيز احاديثى نقل شده است كه نشانگر معرفى ائمه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤيِد نظر شيعه اماميه در موضوع امامت است. حديث يومالانذار، منزلت، ثقلين و غدير از جمله اين احاديث هستند كه در منابع روايى اهل سنت به وفور نقل شدهاند و در فصل بعد، پس از بيان برخى از نصوص و احاديث شيعه، به تفصيل به شرح و توضيح آنها خواهيم پرداخت.
روشنگرى و صراحت احاديث و نصوص واردشده و ذكر شدن بسيارى از آنها در منابع حديثى اهل سنت، بيانگر سهولت و برترى روش نقلى - حديثى نسبت به ساير روشهاست. با توجه به تعداد فراوان احاديث واردشده در منابع اماميه و اهل سنت، ادعاى باقلانى (متكلم اشعرى) كه نصوص رسيده در موضوع امامت را از قبيل اخبار آحاد قلمداد كرده است، پذيرفتنى نيست.
امامت و ولايت مسلمانان در آيات قرآنى، مطرح شده است، ولى در هيچ يك از آيات، به صراحت مصداق امام بيان نشده است. پس در شناخت ائمه نمىتوان از آيات قرآن به صورت مستقل و بدون استفاده از نصوص روايى بهره گرفت. مثلا آيه 55
سوره مائده در مورد ولايت بر مسلمانان است:
(إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ)
همانا ولى شما، خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله و مؤمنانى هستند كه اقامۀ نماز مىكنند و در حال ركوع، زكات مىدهند.
مصداق اين آيه حضرت على عليه السلام است؛ ولى ظاهر آيه بهتنهايى، بيانگر اين مسئله نيست.
برخى علماى فرقههاى مخالف، از جمله ابن كثير دمشقى (بر خلاف ديگر علماى اهل سنت) بهراحتى با غالب مفسران در بيان مصداق مورد نظر آيه مخالفت مىكنند. ابن كثير در مصداقيابى اين آيه پس از بحثى نسبتاً مفصل، به جاى على عليه السلام، عبادةبن صامت را مصداق آيه مىداند.(1)
اين گونه تفسيرها نشان مىدهد كه آيات مربوط به امامت، دلالت مستقلى را در معرفى مصاديق امامت ندارند و مجملات قرآنى در مقام بيان مصداق، نيازمند نصوص روايى هستند. از طرفى آيات قرآن، وجوه مختلفى را در معنى شامل مىشوند؛ همانگونه كه على عليه السلام، قرآن را «حمّالٌ ذو وجوهٌ» مىداند.(2)بديهى است كه وجوه مختلف معنا، مىتواند به گونهاى جدلبرانگيز شود كه حقيقت به روشنى بيان نشود.
بنابراين در كشف مصاديق امامت، نمىتوان از روش نقلى قرآنى در مقام حجت و برهان يقينى استفاده كرد؛ زيرا مصاديق آيات قرآن به صراحت و وضوح بيان نشدهاند و روش نقلى قرآنى، صرفاً مىتواند به عنوان قرينه و مؤيد روش نقلى - حديثى (نصوص و روايات) استفاده شود (منظور ما از روش نقلى در اين كتاب، صرفاً نصوص و احاديث مبرهن است، نه آيات قرآن).
در بررسى و مقايسه ويژگىها و شرايط روشهاى مختلف نقلى و غيرنقلى كه فرقههاى اسلامى براى كشف مصاديق ائمه و جانشينان برحق پيامبر صلى الله عليه و آله به كار گرفتهاند، اثبات شد كه نصوص و روايات، در تعيين جانشينان حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله از وضوح معنايى و روشنگرى بالايى برخوردارند و محققان منصف در داورى عادلانه به كمك مفاد نصوص و روايات، بهراحتى جانشينان برحق را خواهند شناخت.
اشكالات روشهاى غيرنقلى (اجماع، انتخاب و شورا) و نتايج نامناسب اتخاذ اين روشها، از جمله مصون نماندن فكر بشر از خطا، لزوم صرف وقت فراوان در بررسى جدلى و يقينآور نبودن نتيجه برگرفته از اين روشها، ايجاد تفرقه و چنددستگى در امت اسلام، سردرگمى و اغتشاش مسلمانان، عجز از شناخت معصوم، عدم حجيت و وقوع اجماع، عدم ثبوت نظر اهل حل و عقد و سست شدن بنيانهاى دينى، نشان مىدهد كه بهكارگيرى روشهاى غيرنقلى در كشف مصاديق ائمه، راهگشا نيست.
همچنين روش نقلى قرآنى بدون بهرهگيرى از نصوص روايى، در كشف ائمه حقيقى راهگشا نيست. ولى روش نقلى - حديثى و بهرهگيرى از نصوص روايى، مشكلات ساير روشها را ندارد. با توجه به برداشت واحد از نص و تأويلناپذيرى احاديث مربوط به امامت خاصه، اين احاديث جانشينان برحق را بهروشنى معرفى مىكنند.
آسيبشناسى روشهاى اجماع، شورا و انتخاب، و وجوه ترجيح روش نقلى - حديثى بر روشهاى غيرنقلى، بيانگر اين مهم است كه تنها روشى كه به صورت متقن و يقينى مىتواند مصاديق خلفا را مشخص كند و حجت را بر مكلفان تمام نمايد، روش نقلى - حديثى و بهكارگيرى نصوص روايى رسيده در اين موضوع است.
با ذكر برترىهاى روش نقلى بر ديگر روشها و اثبات اشكالات وارد بر آنها، علاوه بر آگاهى و كسب معرفت در مورد اين روشها، اثبات مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله كه عالم به اين مسائل بودهاند، بىگمان خواستار بهكارگيرى روش نقلى (تنصيص بر جانشين بعد
از خود) بودهاند؛ نه اينكه در مورد جانشين پس از خود بىتفاوت باشند و از معرفى جانشين لايق خوددارى كنند.
در واقع علم پيامبر صلى الله عليه و آله به مزاياى روش نقلى و اشكالات ديگر روشهاى تشخيص خليفه، عامل مهمى براى نيل ايشان در اين جهت بود كه در مورد خلافت و جانشينى خود، بىتفاوت نباشند و در اين موضوع، بر كسى تنصيص نمايند. ايشان با علم به كاستىها و مشكلات ديگر روشها، هرگز حاضر نبود امت را به حال خود رها كند و با پرهيز از تنصيص بر جانشين خويش، امت اسلام را با مشكلات ناشى از بهكارگيرى ديگر روشها مواجه سازد. در نتيجه بىگمان پيامبر صلى الله عليه و آله بر جانشين پس از خود تنصيص نمود.
در اين كتاب نيز تأكيد ما در كشف مصاديق ائمه، بر روش نقلى - حديثى است و در اين راستا، مفاد برخى از احاديث دال بر موضوع خلافت، همچون حديث ثقلين، منزلت و غدير را از نظر مىگذرانيم و سپس حديث بسيار مهم «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً » را بررسى مىكنيم.
برترى روش نقلى و استفاده از نصوص روايى نسبت به ديگر روشهاى كشف امام و رهبر جامعه اسلامى در فصل قبل اثبات شد. تأكيد عالمان اماميه در موضوع امامت بر نصوص روايى است و استفاده از مباحث عقلى و جدلى، صرفاً در جواب اشكالات عقلى - جدلى فرقههاى مخالف و مؤيدى بر نصوص روايى است. ولى برخى از اهل سنت نصوص و روايات رسيده را متقن نمىدانند. به همين دليل لازم است برخى از نصوص و روايات دال بر امامت و جانشينى ائمه را ذكر كنيم تا ميزان اتقان و استحكام آن در دلالت بر جانشينى خلفاى برحق، تا حدودى مشخص شود.
در اين فصل ابتدا احاديث مهمى را از كتب شيعه نقل مىكنيم و پس از بررسى وثاقت و سنديت آنها به ذكر احاديثى از كتب اهل سنت مىپردازيم كه عالمان اماميه اين احاديث را مؤيد جانشينى ائمه خود مىدانند. در فصلهاى بعد به ذكر حديث «يكون بعدي اثناعشر خليفة » در منابع مختلف شيعه و سنى مىپردازيم.
به عقيده شيعه، نصوص و روايات پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام در بيان جانشينى ائمه بعد از خود، حقانيت امامت و جانشينى اهل بيت عليهم السلام را اثبات مىكند. احاديث و نصوص روايى فراوانى در بيان امامت اهل بيت عليهم السلام در منابع روايى شيعه ثبت شده است كه بر چند نوع هستند و با شيوههاى مختلف، هر كدام از آنها امامت ائمه را ذكر مىكنند. به علت رعايت كردن اختصار در اين كتاب، از هر نوع، حديثى را مثال مىزنيم تا كثرت اين دسته از احاديث و ميزان روشنگرى آنها در موضوع امامت تا حدودى روشن شود.
دستهاى از احاديث بيانگر اين مطلب هستند كه ائمه و خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله، به تعداد نقباى بنىاسرائيل (دوازده نفر) هستند.(1)براى مثال:
حدثنا محمدبن وهبانبن محمد البصري قال حدثنا الحسينبن علي البزوفري عن عبداللهبن مسلمه قال اخبرنا عقبةبن مكرم قال حدثنا عبدالوهاب الثقفي عن يحيىبن سعيد عن محمدبن يعقوببن خالد عن ابي صالح السمان عن ابي هريره قال: خطبنا رسول الله صلى الله عليه و آله فقال: «معاشر الناس من اراد ان يحيي حياتي ويموت ميتتي فليتول عليبن ابي طالب وليقتد بالائمة من بعده» فقيل: يا رسول الله فَكَم الائمّة مِن بعدك؟ فقال: عَدد الأسباط.(2)
اى مردم! هر كس مىخواهد مانند من زندگى كند و مانند من بميرد، ولايت على بن
1) ر. ك: كمال الدّين و تمام النّعمه، ج 1، ص 272؛ الجامع الصحيح المختصر، محمد بن اسماعيل بخارى، تحقيق: محمد زهير، ج 9، ص 81؛ مسند، احمد بن حنبل، تحقيق: شعيب الارنووط - عادل مرشد، ج 6، ص 321؛ المعجم الكبير، ابن احمد طبرانى، تحقيق: حمدى بن عبد المجيد السلفى، ج 2، ص 301؛ سنن ابى داود سجستانى، تحقيق: محمد محيى الدين عبد الحميد، ج 4، ص 107؛ الكتاب المقدّس، صابر طعيمه، ص 25.
2) كفاية الاثر فى النّص على الائمّه، ص 86.
ابىطالب را بپذيرد و از امامان بعد از او پيروى كند. گفته شد، اى رسول خدا! چند امام بعد از شما خواهد بود؟ فرمود: به تعداد اسباط.
طبق اين دسته از احاديث، ائمه، دوازده نفر هستند و اين عدد، مطابق تعداد ائمه فرقه اماميه است كه به شيعيان دوازده امامى مشهورند.
گروهى از احاديث صرفاً به معرفى امام بعدى مىپردازند. براى مثال حديث ذيل در مورد معرفى جعفربن محمد، امام صادق عليه السلام از سوى امام قبلى است كه فرمودهاند، او بهترين مردم است: «كنت عند ابي جعفر عليه السلام فاقبل جعفر عليه السلام فقال ابوجعفر عليه السلام: «هذا خير البريه او اخير»؛(1)«اين فرد بهترين بندگان يا برترين است». لازم به ذكر است كه كتاب كافى، دوازده باب به تعداد دوازده امام با عنوان «الاشارة و النص» دارد كه احاديث بسيارى از اين سنخ در اين ابواب در بيان امامت دوازده امام فرقه اثناعشريه ذكر شده است.
برخى احاديث، داشتن سلاح رسول خدا صلى الله عليه و آله را نشانه امامت كسى مىدانند كه سلاح در دست اوست. اين احاديث دلالت روشنى بر ائمه فرقه اماميه دارند. زيرا سلاح پيامبر صلى الله عليه و آله در دست على و يازده امام از نسل ايشان (ائمه اماميه عليهم السلام) بوده است. امام صادق عليه السلام در دست داشتن سلاح رسول خدا صلى الله عليه و آله را به مانند در دست داشتن تابوت براى بنىاسرائيل، نشانه امامت مىداند:
انّما مَثلُ السّلاح فينا مَثلُ التّابوت في بني اسرائيل، كانت بنو اسرائيل ايّ اهلبيت وجد التّابوت على بابهم اوتوا النّبوة، فمن صار اليه السّلاح مِنّاً اوتي الامامة.(2)
1) الكافى، محمد بن يعقوب كلينى، تحقيق: على اكبرغفارى و محمّد آخوندى، ج 1، ص 306؛ احقاق الحقّ و ازهاق الباطل، ج 5، ص 625؛ اثباة الهداة بالنصوص و المعجزات، ج 4، ص 129.
2) الكافى، ج 1، ص 590؛ بصائر الدّرجات فى فضائل آل محمّد عليهم السلام، محمّد بن حسن صفّار، تحقيق: محسن كوچه باغى، ج 1، ص 175؛ بحار الانوار، ج 13، ص 456؛ الوافى، محمد محسن فيض كاشانى، ج 2، ص 133.
مثل سلاح ميان ما اهل بيت، مثل تابوت در ميان بنىاسرائيل است. در بنىاسرائيل چنين بود كه هر اهل بيتى كه تابوت بر درشان يافت مىشد، پيامبرى به آنها داده مىشد. پس كسى كه سلاح به او برسد، امامت داده مىشود.
بيشتر فرقههاى اسلامى، فردى را به عنوان مهدى و امام موعود معرفى مىكنند. به همين دليل بررسى ويژگىهاى آخرين امام از منظر احاديث و مقايسه آن با افراد معرفى شده ساير فرقهها، بسيار راهگشاست. سعيدبن جبير مىگويد:
قال عليّبن الحسين سيّد العابدين عليه السلام: «القائم منّا تخفى ولادته على النّاس حتّى يقولوا: لم يولد بعد، ليخرج حين يخرج و ليس لاحدٍ في عنقه بيعةٌ».(1)
امام سجاد عليه السلام فرمود: ولادت قائم ما بر مردم پنهان است؛ تا حدى كه مىگويند، هنوز متولد نشده است تا وقتى كه ظهور مىكند، بيعت كسى بر گردنش نباشد.
حديث ذكرشده و احاديث مشابه آن، چگونگى ولادت حضرت قائم عليه السلام را بيان مىكند كه مخفى و پوشيده است و اين وصف، تنها با ولادت قائم آل محمد صلى الله عليه و آله از فرقه اماميه (اثناعشريه) سنخيت دارد و ولادت افرادى كه ديگر فرقهها ادعاى موعود بودن آنها را دارند، همچون اسماعيل و محمدبن اسماعيل - كه اسماعيليه ايشان را امام موعود مىدانند - (2)يا موسىبن جعفر عليه السلام - كه واقفيه ايشان را امام موعود مىدانند -، بر ديگران مخفى نبود.
اين دسته از احاديث، اسامى چند تن از امامان اول را ذكر مىكنند و ائمه بعد از ايشان را نه نفر از فرزندان امام حسين عليهم السلام مىدانند. از جمله اينكه شيخ صدوق = از
1) اعلام الورى باعلام الهدى، ص 428؛ بحار الانوار، ج 51، ص 135؛ تاريخ آل زراره، ابو غالب الزرارى، ص 23.
2) برخى اسماعيليان، امام موعود را اسماعيل، فرزند امام صادق عليه السلام مىدانند و معتقدند اسماعيل، نمرده است و در كوه رضوى پنهان است و برخى هم علاوه بر امامت اسماعيل، به امامت محمد، فرزند اسماعيل معتقدند و باور دارند مهدى موعود، محمد بن اسماعيل است.
علىبن الحسين عليه السلام نقل مىكند:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله يابن مسعود انّ عليّبن ابيطالب عليه السلام امامكم بعدي و خليفتي عليكم فاذا مضى فابْنى الحسن امامكم بعده و خليفتي عليكم فاذا مضى فابْنى الحسين امامكم بعده وخليفتي عليكم ثم تسعة من ولد الحسين واحد بعد واحد ائمّتكم وخلفائي عليكم تاسعهم قائم أمتى....(1)
اى ابن مسعود همانا على بن ابىطالب عليه السلام امام شما بعد از من و خليفه من برشماست هنگامى كه درگذشت فرزندم حسن عليه السلام امام شما بعد از او و خليفه من برشماست پس هنگامى كه درگذشت فرزندم حسين عليه السلام امام شما بعد از او و خليفه من برشماست. سپس نُه نفر از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى امامان شما و خلفاى من بر شما مىباشند. نهمين آنان قيام كننده در ميان أمت من است.
همچنين در شرح الاخبار از حضرت على عليه السلام در حديثى راجع به اين موضوع چنين نقل شده كه على و حسنين و نه نفر از فرزندان حسين عليهم السلام، امامان برحق هستند.(2)
در اين احاديث، نام دوازده نفر ذكر مىشود و امامان مورد نظر شيعه، بهروشنى با اسم معرفى مىشوند. شيخ حر عاملى در «اثباة الهداة» چنين نقل مىكند:
عن عبداللهبن عوفي عن النّبي صلى الله عليه و آله في حديث: انّ ابراهيم رأى نوراً فاوحى الله اليه هذا نور محمّد المصطفى و رأى نوراً آخر فقيل له: هذا نور علي ناصر ديني فقال: الهي ارى نوراً ثالثاً يلى النّورين قيل يا ابراهيم هذه فاطمة فقال: يا الهي ارى نورين يليان الثّلثة، قال يا ابراهيم هذان الحسن و الحسين قال: الهي ارى تسعة انوار احدقوا بالخمسة قال يا
1) كمال الدّين و تمام النّعمه، ج 1، ص 261؛ ر. ك: الاحتجاج، ج 1، ص 69.
2) كفاية الاثر فى النّص على الائمّه، ص 91؛ شرح الاخبار، قاضى نعمان مغربى، ص 350؛ كتاب سليم بن قيس الهلالى، محقق: محمد انصارى، ج 1، ص 175؛ الانصاف فى النص على الائمة الاثنى عشر:، سيد هاشم بحرانى، مترجم و سيد هاشم رسولى، ص 248؛ اثباة الهداة بالنصوص و المعجزات، ج 2، ص 47؛ الامامة و التبصره من الحيره، ابن بابويه قمى، ص 111؛ ينابيع المودّة لذوى القربى، سليمان بن ابراهيم قندوزى، ج 1، صص 291 و 346.
ابراهيم هؤلاء الائمّة من ولدهم قال: الهي و سيدي بم يعرفون؟ قال يا ابراهيم اوّلهم عليبن ابي طالب و الحسن و الحسين ثم عليبن الحسين ثم محمّد ولد علي و جعفر ولد محمد و موسى ولد جعفر و علي ولد موسى و محمّد ولد علي و علي ولد محمّد و الحسن ولد علي و محمّد ولد الحسن القائم المهدي.(1)
عبداللهبن عوفى در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند: ابراهيم عليه السلام، نورى را مشاهده كرد؛ پس خداوند به او وحى كرد كه اين نور، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله است و ابراهيم نور ديگرى را ديد و بر او وحى شد كه اين نور، على عليه السلام، يارىدهنده دين من است. پس ابراهيم عليه السلام عرضه داشت: خدايا نور سومى را مىبينم كه در پى اين دو نور است. گفته شد: اى ابراهيم! اين نور فاطمه عليها السلام است. پس ابراهيم گفت: خدايا دو نور را مىبينم كه در پى سه نور قبلىاند. گفته شد: اى ابراهيم! اين دو نور حسن و حسيناند. ابراهيم گفت: خدايا نُه نور ديگر را گرداگرد پنج نور نخست مىبينم. گفته شد: اى ابراهيم! اينها نور نُه امام از نسل پنج نفر نخست هستند.
ابراهيم گفت: اى معبود و سرور من! چگونه آنها را بشناسم؟ گفته شد: اى ابراهيم! اولين آنها علىبن ابىطالب است، سپس حسن، سپس حسين، سپس علىبن الحسين، سپس محمد فرزند على، سپس جعفر فرزند محمد، سپس موسى فرزند جعفر، سپس على فرزند موسى، سپس محمد فرزند على، سپس على فرزند محمد، سپس حسن عليه السلام فرزند على، سپس محمد فرزند حسن عليه السلام كه به قائم و مهدى مشهور است.
همچنين قندوزى در باب 76 «ينابيع الموده»، احاديثى را نقل مىكند كه در بيان اسم ائمه دوازدهگانه است. از مجاهد از ابن عباس نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب فرد يهودى كه به او نعثل مىگفتند، ائمه اطهار را به عنوان جانشينان خود معرفى كرد:
... فاخبرني عن وصيّك من هو؟ فما من نبي الا و له وصي، و انّ نبينا موسىبن عمران
1) اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، محمّد بن حسين حرّ عاملى، ج 2، ص 417؛ الانصاف فى النص على الائمة الاثنى عشر عليهم السلام، صص 282 و 283؛ مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرسول، محمدباقر مجلسى، تحقيق: هاشم رسولى محلاتى، ج 6، صص 203-206؛ انوار الملكوت، ص 25.
اوصى يوشعبن نون. فقال صلى الله عليه و آله: انّ وصيّي عليبن ابي طالب و بعده سبطاي الحسن و الحسين تتلوه تسعة ائمّه من صلب الحسين قال: يا محمّد فسمّهم لي! قال: اذا مضى حسين فابنه عليّ فاذا مضى عليّ فابنه محمّد فاذا مضى محمّد فابنه جعفر فاذا مضى جعفر فابنه موسى فاذا مضى موسى فابنه علي فاذا مضى علي فابنه محمد فاذا مضى محمد فابنه علي فاذا مضى علي فابنه الحسن فاذا مضى الحسن فابنه الحجه محمّد المهدي فهؤلاء اثنى عشر.(1)
فرد يهودى به محمد مصطفى صلى الله عليه و آله عرضه داشت كه من را از جانشين خود باخبر ساز كه چه كسى است؛ زيرا هر نبى، وصى دارد. نبى ما، موسىبن عمران عليه السلام، وصيت به جانشينى يوشعبن نون كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بىشك جانشين من علىبن ابىطالب عليه السلام و بعد از او دو نوه من حسن و حسين عليهما السلام و پس از آنها، نُه امام از نسل حسين، جانشينان من هستند.
يهودى گفت: اى محمد! آنها را براى من معرفى كن. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: پس از حسين پسرش على، پس از على پسرش محمد، پس از محمد پسرش جعفر، پس از جعفر پسرش موسى، پس از موسى پسرش على، پس از على پسرش محمد، پس از محمد پسرش على، پس از على پسرش حسن، پس از حسن پسرش حجت عليهم السلام كه به محمدِ مهدى، مشهور است؛ پس ايشان دوازده نفرند.
چنانكه مشهود است، در اين دسته از احاديث، نهتنها بر عدد دوازده تصريح شده، بلكه اسامى دوازده خليفه مورد نظر شيعه كه از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله هستند، به تفكيك نام برده شده است.
جداى از احاديثى كه در امامت ائمه اماميه ذكر شده است، امامت بزرگان فرقههاى مخالف در دسته ديگرى از احاديث رد شده است. براى مثال حسنبن راشد در رد اسماعيل و تبرى جستن امام صادق عليه السلام از او، چنين روايت كرده است:
1) ينابيع المودّة لذوى القربى، ج 3، صص 282، 283، 285 و 286.
حدّثنا محمّدبن موسىبن متوكّل قال حدثّنا محمّدبن يحيى العطّار عن محمّدبن احمدبن يحييبن عمران العشري عن يعقوببن زيد عن محمّدبن ابي عمير عن الحسنبن راشد قال: سالت ابا عبدالله عليه السلام عن اسماعيل، فقال عاص لا يشبهني و لا يشبه احداً من آبائي.(1)
از امام صادق عليه السلام درباره اسماعيل پرسيدم و ايشان فرمود: او عاصى است و شباهتى به من و هيچ يك از پدرانش ندارد.
اسماعيليه امامت امام صادق عليه السلام را قبول دارند و اين حديث، ديدگاه منفى امام صادق عليه السلام را در مورد اسماعيل (امام فرقه اسماعيليه) نشان مىدهد و امام نبودن اسماعيل را اثبات مىكند.
چنانكه ذكر شد، بر خلاف رويكرد اصلى اسماعيليه در ملاك دانستن نص در تعيين جانشين، از امامت اسماعيل به بعد، اسماعيليان نص را ملاك قرار ندادند. همچنين شيوه ولادت محمدبن اسماعيل كه او را امام قائم معرفى كردهاند، با مفاد حديثى كه مخفى بودن شيوه ولادت امام قائم را بيان كرده بود، سازگارى ندارد.
دسته ديگرى از احاديث با بيان معجزات ائمه اطهار عليهم السلام، امامت آنها را اثبات مىكنند. براى مثال مرحوم صدوق = مىفرمايد:
پدرم از حسنبن على وشاء روايت كرد كه گفت: من مسائل زيادى را به صورت يادداشت نوشته بودم و به همراه خود آنها را هميشه برمىداشتم و قبل از اينكه به امامت علىبن موسى عليه السلام قطع داشته باشم، آن يادداشتها را به صورت كتابى در آورده بودم كه حاوى رواياتى از پدرانش و غير آنها بود.
مىخواستم او را بيازمايم و در مورد امامتش تحقيقى به عمل آورده باشم؛ لذا كتاب را با خود برداشته، در آستين پنهان كردم و به سوى منزل او روان شدم. دوست داشتم كه
1) كمال الدّين و تمام النّعمه، ج 1، ص 70؛ رياض الأبرار فى مناقب الأئمة الأطهار، نعمتالله جزائرى، ج 2، ص 210.
وقتى با حضرت تنها باشم، كتاب را به او بدهم و نظرخواهى كنم و بدانم تا چه حد قدرت علمى دارد. لذا در كنارى نشستم و به فكر طلب اذن بودم، درحالىكه جماعتى در حجره نشسته و با يكديگر گفتوگو داشتند.
همين طور كه به فكر چارهاى براى تشرف به حضورش بودم، ناگهان غلامى با كتابى كه در دست داشت بيرون آمد و با صداى بلند گفت، حسنبن على وشاء، پسر دختر الياس بغدادى كيست؟ من برخاستم و گفتم: منم، چه مىخواهى؟ گفت: من مأمور شدهام اين كتاب را به تو بدهم.
من كتاب را گرفتم و بيرون شدم و در گوشهاى نشستم و آن را مطالعه كردم. به خدا سوگند مسائلى كه خودم در يادداشتها ثبت كرده بودم كه بپرسم، همه را عنوان كرده و پاسخ داده بود و از آن پس قطع پيدا كردم كه او امام است و در نتيجه، مذهب وقف را رها كردم.(1)
بر اساس نظر شيعه، مفاد اين حديث و احاديث مشابه آن، امامت و مقام خلافت حقيقى علىبن موسى الرضا عليه السلام را ثابت مىكند و ثبوت امامت ايشان، بطلان ادعاى فرقههاى غيرامامى را آشكار مىسازد.
در نظر شيعه، مفاد احاديث مذكور و احاديث بسيارى كه از اين سنخ هستند - و به دليل اختصار از ذكر آنها خوددارى شد -، بدون جانبدارى و تعصب، حقانيت فرقه اماميه را نشان مىدهد. در مورد صحت سندى احاديث ذكرشده، دلايل مختلفى وجود دارد كه دو مورد از آنها را ذكر مىكنيم.
دليل اول: بسيارى از احاديث و نصوص مذكور، در كتابهاى معتبرى همچون
1) عيون اخبار الرضا عليه السلام، ترجمه: محمد تقى آقا نجفى، ص 555؛ احقاق الحقّ و ازهاق الباطل، ج 2، صص 334-336؛ مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرسول، ج 4، ص 103؛ مناقب آل ابىطالب:، ج 4، ص 341؛ اثبات الهداة باالنصوص و المعجزات، ج 4، ص 340.
اصول كافى، عيون اخبار الرضا و... ذكر شدهاند و تعداد فراوانى از اين احاديث، داراى سند قطعى و يقينى هستند. در نظر شيعه، اين نصوص حقانيت ائمه شيعه را به صورت قانعكنندهاى براى محققان موضوع امامت (غير از معاندين و متعصبان)، اثبات مىكنند و اختلاف نظر در موضوع امامت را رفع مىسازند.
دليل دوم: طبق نظر شيعيان، احاديث فراوانى از جمله حديث ثقلين، حديث منزلت، حديث غدير و... در كتب اهل سنت به وفور ذكر شدهاند كه از جهت معنى، هماهنگ با نصوص و روايات مذكور هستند كه قرينهاى بر حقانيت روايات و نصوص مذكور است و هيچ دليلى بر جعل اين دسته از احاديث از سوى اهل سنت وجود ندارد.
حتى در اخبار تورات كه مربوط به پيامبران قبل از اسلام است، شواهدى مانند دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام وجود دارد كه عبارت «و اجعل منّي اثنى عشر شريفاً» در آن ذكر شده است و مؤيد اين نصوص و تعداد ائمه اماميه است.(1)همچنين عبارت «و امّا اسمعيل فقد سمعت لك فيهها انا اباركه و اثمره و اكثره كثيراً جدّاً اثنى عشر رئيساً يلد و اجعله امّةً كبيرةً» كه در سفر اول تورات ذكر شده،(2)اشاره به دوازده امام دارد كه صرفاً با ادعاى شيعه اثناعشريه سازگار است.
جداى از احاديث معتبر كتب شيعى، در كتب معتبر اهل سنت نيز احاديثى نقل شده است كه نشانگر معرفى ائمه از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤيد نظر شيعه اماميه در موضوع امامت است. حديث يومالانذار، حديث منزلت، حديث ثقلين و حديث غدير، از جمله مهمترين احاديثى هستند كه در منابع اهل سنت ذكر شده و شيعه در اثبات مدعاى خود در موضوع امامت به آنها استناد كرده است. با توجه به اهميت اين احاديث، لازم است در اين بخش از كتاب، اشارهاى به وضعيت سندى و دلالى آنها داشته باشيم.
طبق اعتقاد شيعيان، حديث منزلت از جمله احاديثى است كه وضوح معنايى بالايى
دارد و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را در شأن و رتبه على عليه السلام بيان فرموده و علماى شيعه از جمله سيد مرتضى در اثبات حقانيت حضرت على عليه السلام در جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله به آن استناد كردهاند.(1)حديث منزلت از نظر سندى از رواياتى است كه در كتب روايى شيعه و سنى ذكر شده است و بر اساس نظر شيعيان، از نظر دلالى نيز بر افضليت على عليه السلام نسبت به تمام امت و همچنين جانشينى بلافصل او براى خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله دلالت روشن دارد.
انت مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبَّي بَعْدِي.(2)
جايگاه تو نسبت به من مانند جايگاه هارون عليه السلام به موسى است؛ جز اينكه بعد از من، پيامبرى نيست.
اين حديث كه غير از جنگ تبوك در يوم المؤاخاه اول، يوم المؤاخاه دوم و... از زبان پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شد، در منابع مختلف اهل سنت از جمله كنزالعمّال، مجمع الزّوائد ابوالحسن علىبن ابىبكر هيثمى، المعجم الكبير طبرانى، درّ المنثور و... با مقدارى كم و زياد ذكر شده است.
وضوح معنايى اين حديث و احاديث مشابه آن بسيار بيشتر از وضوح معانى آيات قرآن است؛ زيرا آيات قرآن وجوه و معانى مختلفى را در بر مىگيرند. حديث مذكور و احاديث مشابه آن، مشكل مصداقيابى آيات را ندارند و مصداق مورد نظر آنها واضح و روشن است.
از جهت معنا و مفهوم، اين حديث، دو مطلب را در بر دارد:
الف) در اين روايت نمىفرمايد تو در آينده برادر، وصى، جانشين، وزير، پشتيبان و تصديقكننده من هستى، بلكه مىفرمايد اكنون نيز هستى.
ب) رسول گرامى صلى الله عليه و آله مىفرمايد، چون بعد از من پيامبرى نمىآيد و ديگر حاجتى به نبوت نيست، تو بعد از من فقط پيامبر نيستى، ولى تمام شئون هارون عليه السلام را دارى.
حال اگر پيامبر صلى الله عليه و آله نظرش تنها به عهد خود بود، بايد مىفرمود، الا اينكه تو الان پيامبر نيستى (چون هارون در عهد موسى پيامبر بود) و همين كه فرمود بعد از من پيامبرى نيست، يعنى تو بعد از من تمام شئون هارون عليه السلام را دارى. در نظر شيعه اگر اين حديث را منصفانه بررسى كنيم و از پيشداورىها و گرايشات فرقهاى به دور باشيم، از اين حديث استفاده مىشود كه على عليه السلام، تمام مناصب هارون نسبت به موسى عليه السلام، به جز نبوت را داشت؛ زيرا لفظ حديث عام است و استثناء جمله «اِلّا انَّهُ لا نَبِيَّ بَعدِي» نيز اين عموميت را تأكيد مىكند و هيچ گونه قيد و شرطى در حديث وجود ندارد كه آن را تخصيص بزند.
طبق اين حديث، على عليه السلام جانشين و خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله بود و با وجود او هيچ كس اين شايستگى را نداشت. على عليه السلام وزير پيامبر صلى الله عليه و آله، معاون خاص و پشتيبان او و شريك در برنامه رهبرى او بود، زيرا قرآن همه اين مناصب را براى هارون ثابت كرده است؛ آنجا كه از زبان موسى مىگويد:
(وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي * هٰارُونَ أَخِي * اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي * وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي ) (طه: 29-32)
و از اهل بيت من، وزيرى براى من قرار بده، هارون برادرم را (وزير من قرار بده)، با وزارت هارون پشت من را محكم كن و او را در كار من شريك كن.
(قٰالَ مُوسىٰ لِأَخِيهِ هٰارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ ) (اعراف: 142)
موسى به برادرش هارون فرمود: در قوم من، جانشين و خليفۀ من باش و به اصلاح (امور) بپرداز و از راه و روش مفسدان تبعيت نكن.
پس از بررسى حديث منزلت و ميزان دلالت آن بر صحت اعتقاد شيعه در امامت، لازم است اشارهاى به حديث ثقلين داشته باشيم. حديث ثقلين هم نقلهاى فراوانى در منابع اهل سنت دارد. از آن جمله است:
الف) پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله فرمود:
يا ايها النّاس انّي تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلّوا: كتاب الله و عترتي اهل بيتي.(1)
اى مردم! همانا من در ميان شما چيزى را بر جا مىگذارم كه اگر بر آن تكيه كنيد، گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا و عترت من كه همان اهل بيت من هستند.
ب) احمدبن حنبل از رسول الله صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود:
انّي تارك فيكم خليفتين كتاب الله واهل بيتي و انّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض جميعاً.(2)
همانا من در ميان شما دو جانشين بر جا مىگذارم: كتاب خدا و اهل بيتم و اين دو تا زمانى كه در كنار حوض (كوثر) با هم بر من وارد شوند، از هم جدا نخواهند شد.
ج) حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك خود از رسول الله صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود:
انّي تارك فيكم الثّقلين كتاب الله واهل بيتي و انّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض» و قال هذا حديث صحيح الاسناد على شرط الشّيخين و لم يخرجاه.(3)
همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها بر جا مىگذارم: كتاب خدا و اهل بيتم و اين دو تا زمانى كه در كنار حوض (كوثر) بر من وارد شوند، از هم جدا نخواهند شد.
حاكم در آخر حديث مىافزايد: اين حديث بر اساس شروط حديث بخارى و مسلم، داراى سند صحيح است؛ هرچند اين دو نفر اين حديث را نقل نكردهاند.(4)
طبق اعتقاد شيعه به كمك حديث ثقلين، جانشينان دوازدهگانه پيامبر صلى الله عليه و آله به روشنى شناسايى مىشوند. طبق مفاد اين حديث، پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى را در مقام يكى از دو ثقلى كه پس از خويش براى هدايت مسلمانان بر جاى مىگذارد، معرفى مىكند و اين افراد را در كنار قرآن (ثقل اكبر) قرار مىدهد و مىافزايد كه اين افراد و قرآن تا زمانى كه در
كنار حوض بر من وارد شوند، از همديگر جدا نخواهند بود.
طبق اين روايت، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله، بهترين افراد براى مرجعيت دينى و حاكميت اجتماعى هستند (در صورتى كه طبق ديدگاه اهل سنت مرجعيت دينى را از حكومت جدا بدانيم، يا طبق ديدگاه شيعه هر دو را از ويژگىهاى امامت بدانيم)؛ زيرا بهترين ويژگى براى مرجع دينى و همچنين براى حاكمان اجتماعى اين است كه با قرآن باشند و بتوانند تشخيص خود را در امورات مختلف بر قرآن مبتنى سازند و بر مبناى قرآن فتوا دهند و بر مبناى قرآن عمل نمايند.
مطلب مهم اين است كه پيغمبر فرمود، اين دو از هم جدا نمىشوند و چنگ زدن به هر دوى اينها اجتنابناپذير است و ديگر اينكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود، اگر به اين دو چنگ زنيد، هرگز گمراه و بدبخت نمىشويد. مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله اين است كه به قرآن و عترت مراجعه كنيد؛ زيرا در دنباله حديث مىفرمايد: «تا وقتى كه به اين دو چنگ زنيد، گمراه نمىشويد». پس مسئله رجوع مطرح است و پيغمبر عترت را در رجوع كردن، هموزن قرآن قرار داده است.
از آنجا كه در اين حديث عترت و اهلبيت همتاى جدانشدنى و هميشگى قرآن معرفى شدهاند، وجوب تبعيت بىكم و كاست از قرآن، شامل اهلبيت نيز مىشود و اختصاص اين مقام به اهل بيت عليهم السلام، حكايت از اعلميت، افضليت و شايستگى انحصارى آنان براى احراز مقام خلافتِ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دارد. با اوصاف مذكور، مناسبترين افراد در مصداقيابى خلفاى دوازدهگانه، ائمه شيعه هستند و با وجود اهل بيت عليهم السلام و بيان ويژگىهاى آنها از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله، تفاسير اهل سنت در معرفى خلفاى اموى، عباسى، خلفاى همزمان و.... در مقام خلفاى دوازدهگانه رسول الله صلى الله عليه و آله، پذيرفتنى نيست. در فصلهاى بعد نظرات اهل سنت راجع به خلفاى دوازدهگانه به تفصيل بيان خواهد شد.
آيتالله ميلانى به صورت مفصل در كتاب «محاضرات فى الاعتقادات» از تحريف حديث ثقلين از سوى اهل سنت بحث مىكنند. برخى علماى اهل سنت بر حديث
ثقلين از جهاتى اشكال كردهاند كه مهمترين آنها به اين شرح است: ابن جوزى در كتاب «العِلَل المتناهية فى الاحاديث الواهية»، احاديثى را كه به نظر او «ضعيف» و از نظر سند مخدوش هستند، درج كرده است. وى «حديث ثقلين» را از جمله آن احاديث قرار داده و اين حديث شريف را با يك سند - فقط با يك سند! - نقل كرده و پس از آن در سلسله سند حديث، خدشه كرده است.(1)
جاى شگفتى است كه ابن جوزى، در سند حديثى مناقشه مىكند كه اعلام محدثين اهل سنت، به صراحت حكم به صحت سند آن دادهاند. از همين رو عده زيادى از بزرگان محقق بعد از ابن جوزى، او را در اين كار تخطئه كرده و عملش را مردود دانستهاند. اسامى برخى از كسانى كه ابن جوزى را در مورد تضعيف سند حديث ثقلين تخطئه كردهاند، به شرح ذيل است:
الف) سبط ابن جوزى (نواده دخترى او) در كتاب «تذكرة الخواص».
ب) حافظ سخاوى در كتاب «ارتقاء الغرف».
ج) حافظ سَمْهودى در كتاب «جواهر العقدين».
د) ابن حجر مكى در كتاب «الصواعق المحرقه».
ه) عبدالرئوف مناوى در كتاب «فيض القدير».
بخارى نيز در كتاب «التاريخ الصغير» چنين مىنويسد:
درباره روايتى كه عبدالملك از عطيّه از ابىسعيد خُدرى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به عنوان «حديث ثقلين» نقل شده است، احمدبن حنبل مىگويد: اين گونه احاديث كه از كوفيّين نقل شده است، از نظر متن ناشناخته است و پذيرفتنى نيست.(2)
در جواب اين داورى بخارى، بايد گفت، اولاً: نسبت اين كلام (يعنى منكَر شمردن حديث ثقلين) به احمدبن حنبل غلط است؛ زيرا احمد خودش اين حديث شريف را
در كتاب «المسند» و نيز كتاب «فضائل الصحابة» با اسناد زيادى از عده كثيرى از صحابه نقل مىكند. ثانياً: از بخارى مىخواهيم كه مصدر اين نقل احمد را به ما نشان دهد كه احمدبن حنبل كجا و چه زمانى اين حديث را انكار كرده است؟
سومين راهكارى را كه برخى از علما در تخطئه «حديث ثقلين» به كار بردهاند، تحريف اين حديث شريف است (البته تحريف به معناى نقصان). به اين معنا كه قسمتى از حديث را كه دلالت كامل حديث ثقلين مبتنى بر آن است، حذف كردهاند. از كسانى كه متمسك به اين شيوه شدهاند «مسلمبن حجاج»، صاحب كتاب «صحيح مسلم» از صحاح ششگانه و «خطيب بغدادى» در كتاب «تاريخ بغداد» هستند. خطيب در كتاب تاريخش بعد از ذكر سند، حديث ثقلين را اينگونه نقل مىكند:
إنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و سلم قالَ: يا أيُّها النّاسُ، إنِّي فَرَطٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ وارِدُونَ علَيَّ الحَوْضَ، وَإنّي سائِلُكُمْ حينَ تَرِدُونَ عَلَيّ عَنِ الثَّقَلَيْنِ، فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُوني فيهِما: الثّقْلُ الأكْبرُ كِتابُ اللهِ، سَبَبٌ طَرَفُهُ بِيَدِ اللهِ وَطَرَفُهُ بِأَيْديكُمْ، فَاسْتَمْسِكُوا بِهِ وَلا تَضِلُّوا وَلا تُبَدِّلُوا.(1)
بهدرستى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، بهدرستى كه من قبل از شما از دنيا مىروم و شما بر سر حوض كوثر بر من وارد مىشويد و من هنگام ورودتان از دو گوهر گرانبها كه بين شما به وديعه گذاشته بودم، خواهم پرسيد. خوب دقت كنيد كه چگونه حق مرا درباره آن دو رعايت كردهايد. يكى از آن دو از موقعيتى مهمتر برخوردار بوده كه آن كتاب خداوند متعال (قرآن كريم) است؛ ريسمانى كه يك طرفش به دست حق تبارك و تعالى و طرف ديگرش در دست شماست، به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد و آن را تبديل نكنيد.
اين تمام عبارت خطيب بغدادى در كتاب تاريخ بغداد است و همان طور كه ملاحظه مىشود، با اينكه در صدر حديث، از ثقلين نام برده شده، ولى در ذيل آن، از اين دو گوهر گرانبها، فقط اسم يكى ذكر و از ذكر ديگرى خوددارى شده است.
1) تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، تحقيق: بشار عواد معروف، ج 9، ص 446.
جالب توجه اينكه همين حديث، با همين سند كه خطيب در كتابش آورده است، بدون كوچكترين تفاوتى در تمامى رجال سند، در ساير مصادر اهل سنت موجود است و در ذيل آن، ثقل ديگر نيز اسم برده شده است. از جمله «ترمذى» در صفحه 68 «نوادر الاصول»، حديث شريف را با همين سند نقل كرده است و پس از عبارات مزبور، تتمه حديث را اين گونه ذكر مىكند:
وَعِتْرَتي أَهْلُ بَيْتي، فَإنّي قَدْ نَبَّأَنِي اللَّطيفُ الخَبيرُ أَنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا علَيَّ الحَوْضَ.
و عترت من كه اهل بيت من هستند [كه همان ثقل ديگر است كه قرين قرآن كريم است]؛ پس بهدرستى كه خداى آگاه از خفيات و داناى كارها به من خبر داد كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا اينكه در حوض كوثر بر من وارد شوند.
به احتمال قوى در ذكر نشدن آخر اين حديث شريف، تعمدى در كار نبوده و به اشتباه، آخر حديث شريف در اين كتاب از قلم افتاده است.(1)
طبق نظر شيعه، ذكر نكردن الفاظ «عترتى» و «اهل بيتى» در حديث ثقلين كه به امامت اهل بيت اشاره دارند، از ديگر راهكارهاى تحريف اين حديث است. چنانكه ذكر شد، الفاظ مذكور در كتب معتبر اهل سنت همچون سنن ترمذى، مسند احمد و مستدرك حاكم ذكر شدهاند؛ با اين وجود، جالب است كه بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند ابن عبدالبر، تنها طرق خاصى از حديث را با لفظ «كتاب الله و سنّتى» نقل مىكنند و ديگر طرق روايت را كه شامل لفظ «عترتى اهل بيتى» هستند، نقل نكردهاند.(2)
برخى از اهل سنت در برخورد با حديث ثقلين، روش معارضه با آن را به كار گرفتهاند. آيتالله ميلانى در نقد اين رويكرد مىفرمايد:
البته از كار افتادن يك حديث در اثر وجود معارضى كه سنداً و دلالةً همتا و همسنگ با آن حديث باشد، امرى است علىالقاعده و مطابق صناعت و مورد قبول همه محققين
است؛ ولى معارضه، فرع حجيت است. به اين معنا كه دو حديث متعارض، از نظر سند و دلالت، بايد تمام باشند و حجيت هر يك مسلم باشد تا نوبت به معارضه برسد؛ و الا اگر يكى صحيح باشد و ديگرى غيرصحيح، نوبت به معارضه نمىرسد.
حال بايد ديد اين افراد، چه امورى را معارض حديث ثقلين قرار دادهاند؟ مهمترين چيزى كه به عنوان معارض براى حديث ثقلين مطرح شده، حديث اقتداى به شيخين (ابوبكر و عمر) است. مضمون اين حديث (به زعم اهل خلاف كه آن را به عنوان حديث ذكر كردهاند) اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: به دو نفرى (ابوبكر و عمر) كه پس از من هستند، اقتدا كنيد و چنين مدعى هستند كه اين حديث، دلالت مىكند بر وجوب اقتدا به شيخين و «حديث ثقلين» دلالت مىكند بر وجوب تمسك به قرآن و عترت؛ فلا محاله بين اين دو تعارض برقرار است.
ادله فراوانى در مقام جواب به اين ادعا ذكر شده كه از مهمترين آن ادله، ضعف سندِ اين دليل است و كبار اعلام جرح و تعديل كه مورد قبول عامه هستند، تصريح كردهاند كه رجال سند اين حديث، تمامى مجروح و ضعيف بوده و عدهاى از آنان تصريح به مجعوليت و كذب حديث «اقتدا به شيخين» نمودهاند. براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به: فيض القدير فى شرح الجامع الصغير، ج 2، ص 56؛ صحيح ترمذى، ج 5، ص 572؛ الضعفاء الكبير، تأليف ابوجعفر عُقَيلى، ج 4، ص 95؛ ميزان الاعتدال، ج 1، صص 105، 141 و 142؛ لسان الميزان، ج 1، صص 188، 272 و ج 5، ص 237؛ تلخيص المستدرك، ج 3، ص 75؛ مجمع الزّوائد، ج 9، ص 53؛ الدّرّ النّضيد من مجموعه الحفيد، ص 97؛ اسنى المطالب فى احاديث مختلفة المراتب، ص 48؛ الفِصَل فى الملل والنحل، ج 4، ص 88.
عجيب اينجاست كه براى سر و صورت دادن به اين حديث، افرادى مانند «قارى» در كتاب «شرح الفقه الاكبر»، اين حديث را نقل كرده و مستند به صحيح بخارى و مسلم
مىنمايند؛ حال آنكه هيچ يك از اين دو، چنين حديثى را نقل نكردهاند!(1)
1) محاضرات فى الاعتقادات، آيتالله ميلانى، ج 1، ص 343.
حديث غدير هم از ديگر احاديث مورد نظر شيعه است كه در منابع اهل سنت، به وفور نقل شده است كه در فصل پنجم آن را بررسى خواهيم كرد. به دليل اختصار كتاب از ذكر ديگر احاديث دال بر امامت اهل بيت عليهم السلام، خوددارى مىكنيم و به بحث از حديث «اثناعشر خليفه» مىپردازيم.
بخارى در صحيح به سند خويش از جابربن سمره، حديثى را نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله، تعداد خلفاى پس از خود را دوازده نفر اعلام كرده است: «يكون اثناعشر اميراً فقال كلمة لم اسمعها فقال ابي انّه قال: كلّهم من قريش»(1)؛ «دوازده امير روى كار خواهند آمد. پيامبر سخن ديگرى فرمود كه آن را نشنيدم، پدرم گفت كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده كه تمام دوازده امير از قريش هستند». مسلم نيز در صحيح خويش مشابه آن را آورده است: «انّ هذا الامر لا ينقضي حتّى يمضي فيهم إثنا عشر خليفة»(2)؛ «پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: بىشك امر خلافت تا سپرى شدن دورانِ دوازده خليفه (ممتاز) به پايان نخواهد رسيد». مباحث در مورد اين حديث شريف را در دو فصل بعدى ارائه خواهيم كرد.
تعداد احاديث دال بر امامت خاصه در منابع معتبر شيعه به حدى است كه منجر به تواتر معنوى مىشود و از سوى ديگر، بسيارى از اين احاديث در كتب صحاح اهل سنت نيز ذكر شدهاند. با توجه به برداشت واحد از نص و تأويلناپذيرى احاديث مربوط به امامت خاصه، اين احاديث حقانيت امامت و جانشينى ائمه شيعه را بهروشنى اثبات مىكنند و محققان منصف در داورى عادلانه به كمك مفاد نصوص و روايات، بهراحتى ائمه برحق را خواهند شناخت. به نظر مىرسد در مقام داورى، مفاد اين احاديث براى فرقههاى مختلف پذيرفتنى خواهد بود. اين موضوع، ارجحيت استدلال نقلى - حديثى را در كشف مصاديق حقيقى ائمه نشان مىدهد.
حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، از مهمترين و مخاطرهانگيزترين احاديث درباره امامت است كه علاوه بر منابع شيعى، در منابع اهل سنت هم به وفور نقل شده است. نگارنده در اين فصل پس از بيان اهميت سندى اين حديث، ابتدا به ذكر عبارتهاى مختلف اين حديث و سلسله سندهاى آن در منابع اهل سنت و ذكر درجه سندى عبارت «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» در منابع سنى مىپردازد.
همچنين از آنجا كه در برخى از نقلهاى اهل سنت، عبارات «كلهم تجتمع عليه الامة» و «كلهم من قريش» در آخر حديث ذكر شدهاند و بسيارى از تفاسير اهل سنت (از حديث اثناعشر) بر مبناى اين دو عبارت شكل گرفتهاند، وضعيت سندى اين دو عبارت را در ادامه بررسى مىكنيم.
اسناد مختلف اين حديث در كتب مختلف اهل سنت به تعدادى از صحابه ختم مىشود. علماى شيعه علاوه بر نقل اسناد اهل سنت، اين حديث و احاديث مشابه آن را در اسنادى كه به ديگر صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله (از جمله عباس بن عبدالمطلب، ابوقتاده، ابوذر، سلمان، ابوسعيد خدرى، انس و ديگر صحابه) ختم مىشود، در كتب
حديثى خود ذكر كردهاند.(1)
البته وضعيت و جايگاه سندى حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» در منابع اهل سنت هم به تفصيل مورد بحث و بررسى قرار مىگيرد. پذيرفتن يا نپذيرفتن اين روايت و دو عبارت آخر آن، آثار اعتقادى، سياسى و فقهى فراوانى دارد و اين مهم، ذهن را به تداعى اين سؤالات سوق مىدهد:
آيا حديث اثناعشر (كه بر اساس نظر شيعه مؤيد اعتقاد اماميه در موضوع امامت است)، در منابع اهل سنت داراى سند اطمينانآورى است يا نه؟
وضعيت و درجه سندى دو عبارت «كلهم تجتمع عليه الامة» و «كلّهم من قريش» كه مستمسك تفاسير علماى سنى قرار گرفتهاند، چگونه است؟
اين حديث در منابع مختلف و معتبر اهل سنت با اشكال و عبارات خاصى نقل شده و داراى اسناد مختلفى است. از جمله شعيب الأرنؤوط و عادل مرشد، در تعليق خود بر مسند احمد، اين حديث را به شرح ذيل اخراج كردهاند:
حَدَّثَنَا حَمَّادُبن أُسَامَةَ، حَدَّثَنَا مُجَالِدٌ، عَنْ عَامِرٍ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ السُّوَائِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و سلم، يَقُولُ فِي حَجَّةِ الْودَاعِ: «إِنَّ هَذَا الدِّينَ لَنْ يَزَالَ ظَاهِرًا عَلَى مَنْ نَاوَأَهُ، لَا يَضُرُّهُ مُخَالِفٌ، وَلَا مُفَارِقٌ، حَتَّى يَمْضِيَ مِنْ أُمَّتِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، قَالَ: ثُمَّ تَكَلَّمَ بِشَيْءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(2)
جابر بن سمره گفته است كه در حجة الوداع از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هميشه اين دين نفوذناپذير، پا بر جا و غلبه كننده بر مخالفين خود است تا آنكه دوازده خليفه از امت من حكومت كنند. آنگاه سخنى فرمود كه من نفهميدم به پدرم گفتم: حضرت چه فرمود؟ گفت: فرمود: همه آنان از قريشاند.
شعيب الأرنؤوط و عادل مرشد، اصل اين حديث را صحيح مىدانند، ولى اين اسناد را به خاطر ضعف مجالد، ضعيف مىدانند و مابقى رجال آن، ثقات رجال شيخين (مسلم و بخارى) هستند. و آنان اضافه مىكنند كه طبرانى در حديث شماره 1796 كتاب معجم الكبير از طريق أبىأسامة حمادبن أسامة با اين اسناد آن را اخراج كرده است و اين حديث را در احاديث شماره 1797، 1798، 1799، 1800 و 1801، از طرق گوناگون از عامر شعبى روايت كرده است.
مسلم نيز آن را به صورت تامّ و مختصر در حديث شماره 1821-5 روايت كرده است. أبوالقاسم بغوى در «الجعديات» در حديث شماره 2754، طبرانى در احاديث شماره 2063، 2067، 2068 و 2069 از طريق حصينبن عبدالرحمن، أبوالقاسم بغوى در حديث شماره 2754 و احاديث شماره 2061، 2062 و 2063 از طريق زيادبن علاقه آن را اخراج كردهاند.
ابوداود در حديث شماره 4279، ابن أبىعاصم در «السنة»، حديث شماره 1123 و در «الآحاد»، حديث شماره 1449، طبرانى در احاديث شماره 1849-1852، بيهقى در «الدلائل» حديث شماره 519/6-520 از طريق أبىخالد والد إسماعيل، طبرانى در حديث شماره 1841 در معجم الكبير، از طريق عبيد الله بن قبطية در حديث شماره 863 در معجم الأوسط و در حديث شماره 1883 معجم الكبير از طريق المسيببن رافع نقل كردهاند.
ترمذى در حديث شماره 2223 از طريق أبىبكربن أبىموسى، طبرانى از طريق يزيدبن عبدالرحمن الأودى در حديث شماره 1801 در معجم الكبير و در حديث شماره 2060 از طريق نضربن صالح، روايت كردهاند كه هر نُه نفرشان از طريق جابر ابن سمره حديث را روايت كردهاند (اينكه هر نه نفر حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» را بدون استثناء از جابر نقل كردهاند، در صفحات پيش رو بررسى مىشود).
از طريق داودبن أبىهند، از عامر شعبى در احاديث شماره 20879، 20927 و 21013 آمده است. از طريق ابن عون، از عامر شعبى در احاديث شماره 20926،
20939 و 20966 مسند احمد ذكر شده است. از طريق سماك در احاديث شماره 20836 و 20880، از طريق أسودبن سعيد در حديث شماره 20860، از طريق عبدالملكبن عمير در حديث شماره 20872 و از طريق أبىخالد والبى در حديث شماره 21033 مسند آمده است كه همگى آن را از جابربن سمره نقل كردهاند.(1)
جالب است كه در كتب مختلف، نقلهاى متفاوتى از اين حديث ذكر شده است. حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» در برخى از منابع حديثى، شامل قيدهاى متفاوتى است و با شرحهاى مختلفى روايت شده است كه معناى حديث را تغيير مىدهند. شرحها و تفاسير اهل سنت از اين حديث در منابعشان اينگونه نبوده كه ذيل هر نقلى، تفاسير مختلفى ارائه شود و هر نقلى، تفسير مخصوص به خود را داشته باشد كه با تفسير ديگر نقلها متفاوت باشد تا نگارنده، هر نقل خاص را با تفاسير آن ذكر كند، بلكه علماى اهل سنت پس از ذكر تمام نقلها يا برخى از آنها، نظر خود را ارائه كردهاند. آنها كليت مفهوم دوازده جانشين را كه در نقلهاى مختلف آمده، ملاك قرار دادهاند و با ارائه دلايلى، حديث را به پنج صورت شرح كردهاند.
به همين دليل ما نيز ابتدا نقلهاى حديث را با تفاوتهايشان ذكر مىكنيم تا مفهوم مشترك تمام نقلها كه وجود دوازده خليفه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، با تفاوتهايى كه در برخى نقلها وجود دارد، مشخص شود و سپس به بيان تفاسير پنجگانه اهل سنت از اين مفهوم مىپردازيم.
در ادامه، نقلهاى مختلف اهل سنت از اين حديث را با برخى از اسناد آن ذكر مىكنيم. برخى از مهمترين نقلهاى اين حديث كه با اسناد مربوطه ذكر شده، به شرح ذيل است:
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيشگفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در مسند ابويعلى آمده است:
1) مسند، احمد بن حنبل، ج 34، صص 409-411.
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبن ثَعْلَبَةَبن سَوَاءٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبن سَوَاءٍ، عَنْ سَعِيدٍ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: «كُنَّا جُلُوسًا عِنْدَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و سلم، فَقَالَ: «يَكُونُ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ اثْنَاعَشَرَ قَيِّمًا». ثُمَّ هَمَسَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و سلم بِكَلِمَةٍ لَمْ أَسْمَعْهَا، قُلْتُ لِأَبِي: مَا الْكَلِمَةُ الَّتِي هَمَسَ لَهَا؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(1)
ابى يعلى موصلى مىگويد كه محمدبنثعلبه او را خبر داده كه محمدبنسواء او را خبر داده كه از سعيد و سعيد از قتاده و قتاده از شعبى و شعبى از جابر بن سمره شنيده كه جابر گفت: نزد پيامبر نشسته بوديم كه فرمودند: «امت من دوازده جانشين دارد»، سپس رسول الله عبارتى را زمزمه فرمودند كه آن را به درستى نشنيدم، به پدرم گفتم عبارتى كه زمزمه كردند چه بود؟ پدرم گفت پيامبر گفته كه «همۀ دوازده قيم و جانشين از طايفۀ قريش هستند».
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيشگفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در صحيح بخارى به سند ذيل آمده است:
حَدَّثَنِي مُحَمَّدُبن المُثَنَّي، حَدَّثَنَا غُنْدَرٌ، حَدَّثَنَا شُعْبَةُ، عَنْ عبدالمَلِكِ، سَمِعْتُ جَابِرَبن سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و سلم، يَقُولُ: «يَكُونُ اثْنَاعَشَرَ أَمِيرًا»، فَقَالَ كَلِمَةً لَمْ أَسْمَعْهَا، فَقَالَ أَبِي: إِنَّهُ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ»(2)
از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: دوازده امير خواهند بود. آنگاه سخنى گفت كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همه آنان از قريشند.
در مسند احمد، در حديث شماره 20923 نيز آمده است:
حَدَّثَنَا سُفْيَانُبن عُيَيْنَةَ، عَنْ عبدالْمَلِكِبن عُمَيْرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ جَابِرَبن سَمُرَةَ، يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و سلم يَقُولُ: «لَا يَزَالُ هَذَا الْأَمْرُ مَاضِيًا حَتَّى يَقُومَ اثْنَاعَشَرَ أَمِيرًا»، ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ خَفِيَتْ عَلَيَّ، فَسَأَلْتُ عَنْهَا أَبِي، مَا قَالَ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».
سفيان از ابن عمير نقل مىكند كه جابر گفته كه پيامبر فرمودهاند «امر خلافت زائل نمىشود مگر اينكه دوازده امير (و خليفه مورد نظر)، خلافت كنند؛ سپس پيامبر سخنى فرمودند كه بر من مخفى ماند، راجع به آن كلام از پدرم پرسيدم كه پيامبر چه فرمودند؟ پدرم گفت پيامبر فرمودند دوازده خليفه همگى از قريش هستند.
در تعليق اين حديث، شعيب الأرنؤوط و عادل مرشد اضافه مىكنند كه إسناد آن به شرط شيخين صحيح است. مسلم در حديث شماره 1821، جلد ششم آن را اخراج كرده و طبرانى در حديث شماره 1875 از طريق سفيانبن عيينه، با همين اسناد آن را نقل كرده است.(1)
در سنن ترمذى به سند، «حَدَّثَنَا ابوكُرَيْبٍ مُحَمَّدُبن العَلَاءِ قَالَ: حَدَّثَنَا عُمَرُبن عُبَيْدٍ الطَّنَافِسِيُّ، عَنْ سِمَاكِبن حَرْبٍ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ»؛ ترمذى مىگويد كه ابوكريب ما را خبر داد كه عمر بن عبيد او را با خبر ساخته كه سماك بن حرب از جابر بن سمرة از پيامبر صلى الله عليه و آله با همين لفظ ذكر شده است. از و سند آن را حسن صحيح مىداند و از طريق ديگرى اين حديث را از ابىبكربن ابىموسى نقل مىكند كه آن را غريب مىداند.(2)در مستخرج ابىعوانه، بخش «بيان عدد الخلفا بعد رسول الله»، حديث شماره 6981، با اسناد ديگرى ذكر شده است.(3)
ابنحجر اسناد ذيل را براى اين نقل از حديث مورد نظر ذكر كرده است:
فِي الإِمَارَةِ: ثنا الصَّغَانِيُّ، ثنا عُقْبَةُبن مُكْرَمٍ، ثنا مَحْبُوبُبن الْحَسَنِ. وَعَنِ ابْنِ الْجُنَيْدِ، ثنا الأَسْوَدُبن عَامِرٍ، ثنا حَمَّادُبن سَلَمَةَ، كِلاهُمَا عَنْ دَاوُدَبن أَبِي هِنْدٍ. وَعَنْ أَحْمَدَبن يُوسُفَ السُّلَمِيِّ - بِانْتِخَابِ أَبِي زَكَرِيَّا الأَعْرَجِ -، ثنا عُمَرُبن عبدالله بن رَزِينٍ، عَنْ سُفْيَانَبن حُسَيْنٍ، عَنْ سَعِيدِبن عَمْرِوبن أَشْوَعَ. وَعَنْ أَبِي قِلابَةَ، ثنا مُحَمَّدُبن عبدالرَّحْمَنِ الْعَلافُ،
ثنا مُحَمَّدُبن سَوَاءٍ، عَنْ سَعِيدِبن أَبِي عَرُوبَةَ، عَنْ قَتَادَةَ. وَعَنْ يُوسُفَبن مُسَلَّمٍ، ثنا دَاوُدُبن مَنْصُورٍ الْقَاضِي، ثنا وُهَيْبٌ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، أَرْبَعَتُهُمْ عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْهُ، بِهِ - إِلا أَنَّ ابْنَ عَوْنٍ أَدْرَجَهُ -. وَعَنْ أَحْمَدَبن يُوسُفَ السُّلَمِيِّ، ثنا يَحْيَىبن يَحْيَى، ثنا إِسْمَاعِيلُبن عَيَّاشٍ، عَن أَبِي الأَشْهَبِ جَعْفَرِبن الْحَارِثِ، عَنِ الْعَوَّامِ، عَنِ الْمُسَيَّبِبن رَافِعٍ. وَعَنْ مُطَيَّنٍ، عَنْ بِشْرِبن الْوَلِيدِ، ثنا إِسْحَاقُبن يَحْيَىبن طَلْحَةَ، عَنْ مَعْبَدِبن خَالِدٍ. وَعَنْ مُحَمَّدِبن عَلِيِّبن دَاوُدَ، ثنا شِهَابُبن عَبَّادٍ، ثنا إِبْرَاهِيمُبن حُمَيْدٍ. وَعَنْ عَلِيِّبن عُثْمَانَ النُّفَيْلِيِّ، ثنا دُحَيْمٌ، ثنا مَرْوَانُبن مُعَاوِيةَ، كِلاهُمَا عَنْ إِسْمَاعِيلَبن أَبِي خَالِدٍ، عَنْ أَبِيهِ. وَعَنْ يُوسُفَبن مُسَلَّمٍ، عَنْ خَلَفِبن تَمِيمٍ، ثنا زَائِدَةُ. وَعَنْ جَعْفَرِبن مُحَمَّدِبن قُتَيْبَةَ، ثنا أَحْمَدُبن إِبْرَاهِيمَ الْمَوْصِلِيُّ، ثنا عَبْثَرٌ، كِلاهُمَا عَنْ حُصَيْنٍ.
وَعَنِ الْغَزِّيِّ، عَنِ الْفِرْيَابِيِّ، عَنْ سُفْيَانَ - هُوَ الثَّوْرِيُّ -. وَعَنْ يُونُسَبن حَبِيبٍ، ثنا ابودَاوُدَ، ثنا حَمَّادُبن سَلَمَةَ، كِلاهُمَا عَنْ عبدالْمَلِكِبن عُمَيْرٍ. وَعَنْ إِبْرَاهِيمَبن مُحَمَّدٍ الصَّفَّارِ، ثنا إِسْمَاعِيلُبن عبدالله بن زُرَارَةَ، ثنا إِسْحَاقُ الأَزْرَقُ، ثنا زَكَرِيَّابن أَبِي زَائِدَةَ. وَعَنْ مُوسَىبن سُفْيَانَ، عَنْ عبدالله بن جَهْمٍ، عَنْ عَمْرِوبن أَبِي قَيْسٍ. وَعَنْ أَبِي زُرْعَةَ الرَّازِيِّ، ثنا عُبَيْدُ اللهِبن عُمَرَ الْقَوَارِيرِيُّ. وَعَنْ أَحْمَدَبن مُحَمَّدِبن طَرِيفٍ، ثنا أَبِي، كِلاهُمَا عَنْ عُمَرَبن عُبَيْدٍ، ثَلاثَتُهُمْ عَنْ سِمَاكِبن حَرْبٍ. وَعَنْ أَبِي زُرْعَةَ الرَّازِيِّ، ثنا عُبَيْدُ اللَّهِبن عُمَرَ، ثنا عُمَرُبن عُبَيْدٍ، ثنا أَبِي، عَنْ أَبِي بَكْرِبن أَبِي مُوسَى. وَعَنْ أَبِي زُرْعَةَ، ثنا مُحَمَّدُبن سَعِيدِبن سَابِقٍ، ثنا عَمْرُوبن أَبِي قَيْسٍ، عَنْ فُرَاتٍ الْقَزَّازِ، عَنْ عُبَيْدِ اللهِبن أَبِي عَبَّادٍ. وَعَنْ أَبِي زُرْعَةَ الرَّازِيِّ، ثنا مُحَمَّدُبن عبدالله بن نُمَيْرٍ، ثنا إِبْرَاهِيمُبن مُحَمَّدِبن مَالِكٍ، سَمِعْتُ عبدالْمَلِكِبن عُمَيْرٍ، وَزِيَادَبن عِلاقَةَ. وَعَنْ يَحْيَىبن شَاذَانَ الْجَوْهَرِيِّ، ثنا عَلِيُّبن الْجَعْدِ. وَعَنْ أَحْمَدَبن يَحْيَى السَّابِرِيِّ، ثنا بُكَيْرُبن جَعْفَرٍ الْجُرْجَانِيُّ، كِلاهُمَا عَنْ أَبِي خَيْثَمَةَ زُهَيْرِبن مُعَاوِيَةَ، عَنْ سِمَاكِبن حَرْبٍ، وَزِيَادِبن عِلاقَةَ، وَحُصَيْنٍ، كُلُّهُمْ عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، بِهِ.
قَالَ أَحْمَدُ: ثنا هَاشِمٌ، ثنا زُهَيْرٌ، ثنا زِيَادُبن خَيْثَمَةَ، عَنِ الأَسْوَدِبن سَعِيدٍ الْهَمْدَانِيِّ، عَنْهُ، بِهِ. بِلَفْظِ: «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً، كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ....» الْحَدِيثَ.(1)
در كتاب الآحاد والمثانى، در حديث شماره 1448 نيز به سند ذيل آمده است:
حَدَّثَنَا هُدْبَةُبن خَالِدٍ، نا حَمَّادُبن سَلَمَةَ، عَنْ سِمَاكِبن حَرْبٍ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: «لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً» ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ أَفْهَمْهَا. فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(2)
ما را هُدبة از حماد از سماك از جابر بن سمره خبر داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند «عزت اسلام زائل نمىشود تا پايان دوازده خليفه (مورد نظر)» سپس پيامبر كلمهاى فرمودند كه آن را نفهميدم؛ به پدرم گفتم پيامبر چه گفتند؟ پدرم گفت پيامبر گفتند كه تمام دوازده خليفه از قريش هستند.
بغوى در شرح السنة، حديث شماره 4236، پس از نقل حديث، آن را صحيح دانسته است.(3)
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيش گفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در صحيح مسلم، حديث شماره 10-1822 به سند ذيل آمده است:
حَدَّثَنَا قُتَيْبَةُبن سَعِيدٍ، وَأَبُو بَكْرِبن أَبِي شَيْبَةَ، قَالَا: حَدَّثَنَا حَاتِمٌ وَهُوَ ابْنُ إِسْمَاعِيلَ، عَنِ الْمُهَاجِرِبن مِسْمَارٍ، عَنْ عَامِرِبن سَعْدِبن أَبِي وَقَّاصٍ، قَالَ: كَتَبْتُ إِلَي جَابِرِبن سَمُرَةَ مَعَ غُلَامِي نَافِعٍ، أَنْ أَخْبِرْنِي بِشَيْءٍ سَمِعْتَهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه و آله، قَالَ: فَكَتَبَ إِلَىَّ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله يَوْمَ جُمُعَةٍ عَشِيَّةَ رُجِمَ الْأَسْلَمِيُّ يَقُولُ: «لَا يَزَالُ الدِّينُ قَائِمًا حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ، أَوْ يَكُونَ عَلَيْكُمُ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً، كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(4)
سعد بن ابىوقاص گفته است: به جابر بن سمره نوشتم كه مرا خبر ده به چيزى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدهاى. برايم نوشت: در روز جمعه، شبى كه اسلمى رجم شد، از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هميشه دين قائم است تا قيام قيامت تا اينكه دوازده خليفه بر شما حكومت كنند كه همه آنان از قريشند.
در سنن ابىداود نيز به سند ذيل آمده است:
حَدَّثَنَا عَمْرُوبن عُثْمَانَ، حَدَّثَنَا مَرْوَانُبن مُعَاوِيَةَ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ يَعْنِي ابْنَ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: «لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ قَائِمًا حَتَّى يَكُونَ عَلَيْكُمُ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً، كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْأُمَّةُ»، فَسَمِعْتُ كَلَاماً مِنَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله لَمْ أَفْهَمْهُ، قُلْتُ لِأَبِي: مَا يَقُولُ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(1)
جابر بن سمره گفته است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هميشه اين دين پا برجاست تا دوازده خليفه بر شما حكومت كند. همه آنان مورد اتفاق و اجماع امتاند. آنگاه سخنى از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه نفهميدم چه بود. از پدرم پرسيدم، چه فرمود؟ پدرم گفت: فرمود: همه آنان از قريشاند.
از نظر آلبانى كل حديث به غير از عبارت «تجتمع عليه الأمة»، صحيح است.
همچنين در اتحاف المهره به نقل از مسند احمد به اسناد ذيل آمده است:
فَقَالَ: ثنا حَمَّادُبن خَالِدٍ، ثنا ابْنُ أَبِي ذِئْبٍ، عَنِ الْمُهَاجِرِبن مِسْمَارٍ، عَنْ عَامِرِبن سَعْدِبن أَبِي وَقَّاصٍ، عَنْ جَابِرٍ، بِهِ. حَدَّثَنَا عبدالله بن مُحَمَّدٍ -، قَالَ عبداللهِ: وَسَمِعْتُهُ أَنَا مِنْهُ -، ثنا حَاتِمُبن إِسْمَاعِيلَ، عَنِ الْمُهَاجِرِ، عَنْ عَامِرٍ، قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى جَابِرِبن سَمُرَةَ مَعَ غُلامِي، فَكَتَبَ إِلَيَّ، فَذَكَرَ نَحْوَهُ، وَأَوَّلُهُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ يَوْمَ جُمُعَةٍ، عَشِيَّةَ رَجْمِ الأَسْلَمِيِّ: «لا يَزَالُ الدِّينُ قَائِمًا حَتَّى يَكُونَ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً مِنْ قُرَيْشٍ، ثُمَّ يَخْرُجُ كَذَّابُونَ بَيْنَ يَدَيِ السَّاعَةِ.... الْحَدِيثَ»، فَذَكَرَهُ.(2)
عامر گفته است: به جابر بن سمره نوشتم (درباره آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده است برايم بنويسد). پس در پاسخم مثل آن را نوشت و اول نامه اين بود: در روز جمعه همان شبى كه اسلمى رجم شد از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: پيوسته اين دين پا بر جا است تا اينكه دوازده خليفه از قريش حكومت كنند. پس از آن دروغگويان در آستانه روز قيامت خروج مىكنند.
در حديث شماره 33861 كنزالعمال به لفظ «لن يزال هذا الدين قائما إلى اثنى عشر من قريش، فإذا هلكوا ماجت الأرض بأهلها (ابن النجار - عن أنس)»(1)و به همين لفظ در مشكاة المصابيح آمده است و از جهت سندى، آن را متّفق عليه مىداند.(2)
سيوطى در حديث شماره 18861 جامع الاحاديث به لفظ: «لن يزال الدّين قائماً إلى اثنى عشر من قريش فإذا هلكوا ماجت الأرض بأهلها (ابن النّجار عن أنس)»، «برپايى دين زائل نمىشود تا پايان (خلافت) دوازده خليفه از قريش، پس از آن دوازده خليفه، زمين اهل خود را فرو خواهد برد». حديث را نقل كرده است(3)و در سمط النجوم در حديث شماره 9873 چنين آمده است:
لَا يزَال أَمر أمّتِي قَائِماً حَتَّى يمْضِي اثناعشر خَليفَة كلّهم من قُرَيْش زَاد ابودَاوُد فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى منزله أَتَتْهُ قُرَيْش فَقَالُوا ثمَّ يكون مَاذَا قَالَ ثمَّ يكون الْهَرج.(4)
دين در امت من زائل نخواهد شد مگر اينكه دوره خلافت دوازده خليفه قريشى (مورد نظر) به پايان رسد؛ ابوداود در آخر اين حديث اين مطلب را افزوده كه هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به منزل بازگشتند قريش به خدمت ايشان رسيدند و پرسيدند كه پس از خلافت 12 خليفه (مورد نظر) چه خواهد شد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند كه پس از آن هرج خواهد بود.
1) كنز العمّال فى سنن الأقوال والأفعال، علاءالدّين متّقى هندى، تحقيق: بكرى حيانى - صفوه السّقا، ج 12، صص 32-34.
2) مشكاة المصابيح، ولىالدين عمرى تبريزى، تحقيق: ناصرالدين آلبانى، ج 3، ص 1687.
3) جامع الأحاديث (يشتمل على جمع الجوامع للسيوطى و الجامع الأزهر و كنوز الحقائق للمناوى، والفتح الكبير للنبهانى)، جلال الدين سيوطى، ج 18، ص 66.
4) سمط النجوم العوالى فى أنباء الأوائل والتوالى، عبدالملك عصامى مكى، تحقيق: عادل أحمد عبدالموجود و على محمد معوض، ج 2، ص 419.
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيش گفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در صحيح مسلم حديث شماره 9-1821 آمده است:
حَدَّثَنَا نَصْرُبن عَلِيٍّ الْجَهْضَمِيُّ، حَدَّثَنَا يَزِيدُبن زُرَيْعٍ، حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْنٍ، وحَدَّثَنَا أَحْمَدُبن عُثْمَانَ النَّوْفَلِيُّ، وَاللَّفْظُ لَهُ، حَدَّثَنَا أَزْهَرُ، حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْنٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: انْطَلَقْتُ إِلَى رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه و سلم وَمَعِي أَبِي، فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: «لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا مَنِيعًا إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً»، فَقَالَ كَلِمَةً صَمَّنِيهَا النَّاسُ، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».
از جابر نقل شده كه مىگويد با پدرم خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله شرفياب شديم. از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمودند: «دين اسلام همچنان عزيز و منيع باقى خواهد ماند تا خلافت دوازده خليفه پايان يابد»؛ سپس پيامبر صلى الله عليه و آله عبارت ديگرى فرمودند كه مردم مانع شدند كه آن عبارت را بشنوم؛ پس به پدرم گفتم پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمودند؛ گفت: همه دوازده خليفه از قريش هستند.
محمد فؤاد عبدالباقى در شرح حديث اضافه مىكند: «صَمَّنِيهَا» به معناى «أَصَمُّونِى عَنهَا»؛ «كثرت كلام مردم مرا از شنيدن مابقى حديث واداشت». وى مىافزايد در المصباح گفته شده است كه فعل ثلاثى آن به صورت متعدى به كار نمىرود.(1)ابن الأثير نيز در نهايةالحديث چنين معنا كرده است:
أَصَمَّنِيهَا النّاسُ أَيْ شَغَلوني عَنْ سَمَاعِها، فكَّأنَّهم جَعَلوني أَصَمَّ.(2)
مردم مانع شنيدن من شدند؛ يعنى من را از شنيدن حديث مشغول ساختند كانّه من را ناشنوا ساختند.
در حديث شماره 20838 مسند احمد آمده است:
حَدَّثَنَا بَهْزٌ، حَدَّثَنَا حَمَّادُبن سَلَمَةَ، حَدَّثَنَا سِمَاكٌ، قَالَ: سَمِعْتُ جَابِرَبن سَمُرَةَ، يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: «لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً» فَقَالَ كَلِمَةً خَفِيَّةً لَمْ أَفْهَمْهَا، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».
جابر بن سمره گفته است كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: پيوسته اسلام شكستناپذير خواهد ماند تا اينكه دوازده خليفه، حكومت كنند. سپس سخنى آهسته فرمود كه آن را نفهميدم. از پدرم پرسيدم چه فرمود؟ پدرم گفت: مىفرمايد: همه آنان از قريشاند.
در تعليق مسند، حديث مورد نظر را صحيح دانستهاند و اين حديث در شمارههاى 20951 و 21020 مسند تكرار شده است. طيالسى در حديث شماره 767 و 1278، مسلم در حديث شماره 1821-7، ابن أبىعاصم در حديث شماره 1448 «الآحاد و المثانى»، ابن حبان در حديث شماره 6662 و طبرانى در حديث شماره 1964 از طرقى توسط حمادبن سلمه، با اين إسناد نقل كردهاند.(1)طبرانى در حديث شماره 20880 مىافزايد: «پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث را در عرفات ذكر فرمود».(2)
در سنن ابىداود به سند آن آمده است:
حَدَّثَنَا مُوسَىبن إِسْمَاعِيلَ، حَدَّثَنَا وُهَيْبٌ، حَدَّثَنَا دَاوُدُ، عَنْ عَامِرٍ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: «لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً»، قَالَ: فَكَبَّرَ النَّاسُ وَضَجُّوا، ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً خَفِيفَةً، قُلْتُ لِأَبِي: يَا أَبَتِ، مَا قَالَ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(3)
جابر بن سمره گفته است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اين دين دائماً نفوذ ناپذير است تا دوازده خليفه بيايد. جابر گفته است در اينجا مردم تكبير گفته و ضجّه زدند. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن آهستهاى فرمود: از پدرم پرسيدم پدرجان، پيامبر چه فرمود؟ گفت پيامبر فرمود: همه آنان از قريشاند.
همچنين در حديث شماره 6662 الاحسان فى تقريب الصحيح(1)، در حديث شماره 3844 اتحاف المهرة(2)و در الكفاية خطيب(3)و حديث شماره 4075 مشكاة المصابيح به همين لفظ ذكر شده و حديث را مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ دانسته(4)و در حديث شماره 376 سلسلة الأحاديث(5)و در سمط النّجوم و همچنين فصل سوم كتاب صواعق المحرقه به نقل از صحيحين با لفظ اخير، حديث را از عبدالله ابْن أَحْمدبن حَنْبَل نقل مىكنند و سند آن را صحيح مىدانند.(6)
در معرفةالصحابه به سند «حَدَّثَنَا عبدالله بن جَعْفَرٍ، ثنا يُونُسُ، ثنا ابودَاوُدَ، ثنا حَمَّادُبن سَلَمَةَ، عَنْ سِمَاكِبن حَرْبٍ»، آمده است كه از جَابِرَبن سَمُرَةَ شنيدم كه مىگفت از رسول الله صلى الله عليه و آله درحالىكه خطبه مىخواند، شنيدم كه گفت:
«إِنَّ الْإِسْلَامَ لَا يَزَالُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً»، ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ أَفْهَمْهَا، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: فَقَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» رَوَاهُ زُهَيْرٌ، وَزَكَرِيَّابن أَبِي زَائِدَةَ، وَالنَّاسُ كُلُّهُمْ عَنْ سِمَاكٍ وَرَوَاهُ عبدالْمَلِكِبن عُمَيْرٍ، وَالشَّعْبِيُّ، وَزِيَادُبن عِلَاقَةَ، وَحُصَيْنٌ، وَأَبُو بَكْرٍ وَمُوسَى كُلُّهُمْ، عَنْ جَابِرٍ نَحْوَهُ وَقَالَ بَعْضُهُمْ: سَأَلْتُ أَبِي، وَقَالَ بَعْضُهُمْ: سَأَلْتُ الْقَوْمَ، وَقَالَ بَعْضُهُمْ: فَسَأَلْتُ غَيْرِي.(7)
همانا اسلام عزيز خواهد ماند تا زمانى كه دوران دوازده خليفۀ (ممتاز) سپرى شود. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله نكتهاى فرمودند كه من متوجه آن نشدم؛ از پدرم پرسيدم پيامبر صلى الله عليه و آله چه فرمودند؟ گفت پيامبر فرموده كه 12 خليفه همگى از قريش هستند. اين حديث را زهير و ذكريا و ديگران از سماك و همچنين مانند اين حديث را عبدالملك و شعبى و
1) الإحسان فى تقريب صحيح ابن حبان، ابن حبان دارمى، ج 15، ص 44.
2) إتحاف المهرة بالفوائد المبتكرة من أطراف العشره، ج 3، ص 77.
3) الكفاية فى علم الروايه، خطيب بغدادى، ج 1، ص 73.
4) مشكاة المصابيح، ج 3، ص 1687.
5) سلسلة الأحاديث الصحيحة وشيء من فقهها وفوائدها، ناصر الدين آلبانى، ج 1، ص 719.
6) سمط النجوم العوالى فى أنباء الأوائل والتوالى، ج 2، ص 418؛ الصّواعق المحرقه، ابن حجر هيثمى، تحقيق: عبدالرحمن بن عبدالله التركى، ج 1، ص 53.
7) معرفه الصحابه، ابونعيم اصبهانى، ج 3، ص 1412.
زياد و حصين و ابوبكر و موسى از جابر نقل كردهاند. در نقل برخى آمده كه راوى اصلى عبارت آخر حديث را از پدرش پرسيده و برخى مىگويند راوى اصلى، آخر حديث را از قومِ حاضر پرسيده و برخى از ناقلين مىگويند كه راوى اصلى، آخر حديث را از شخص ديگرى پرسيده است.
حديث مورد نظر در جامع الاحاديث به لفظ «لن يزال هذا الدّين عزيزاً منيعاً ظاهراً على من ناواه حتّى يملك اثناعشر كلّهم من قريش»(1)ذكر شده است.
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيشگفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در صحيح مسلم حديث شماره 6-1821 آمده است:
حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي عُمَرَ، حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ عبدالْمَلِكِبن عُمَيْرٍ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و سلم يَقُولُ: «لَا يَزَالُ أَمْرُ النَّاسِ مَاضِيًا مَا وَلِيَهُمُ اثْنَاعَشَرَ رَجُلًا»، ثُمَّ تَكَلَّمَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و سلم بِكَلِمَةٍ خَفِيَتْ عَلَيَّ، فَسَأَلْتُ أَبِي: مَاذَا قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و سلم؟ فَقَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(2)
جابر بن سمره گفته است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: پيوسته امر مردم گذرا است تا آنكه دوازده مرد متولى آنان گردند. آنگاه تكلّم به كلمهاى كرد كه بر من مخفى شد. از پدرم سؤال كردم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چه فرمود. گفت: پيامبر فرمود: همه آنان از قريشاند.
در مشكاة المصابيح نيز به همين لفظ آمده است.(3)همين عبارت در سمط النجوم ذكر شده است(4)و آلبانى در سلسلة الاحاديث الصحيحة، سند حديث را بر شرط شيخين صحيح مىداند(5)و هروى قارى در مرقاه المفاتيح آن را متفق عليه دانسته است.(6)
1) جامع الأحاديث (ويشتمل على جمع الجوامع للسيوطى والجامع الأزهر وكنوز الحقائق للمناوى، والفتح الكبير للنبهانى)، ج 17، صص 150 و 151.
2) الجامع الصحيح، ج 6، ص 3.
3) مشكاة المصابيح، ج 3، ص 1687.
4) سمط النجوم العوالى فى أنباء الأوائل والتوالى، ج 2، ص 418.
5) سلسلة الأحاديث الصحيحة وشيء من فقهها وفوائدها، ج 1، ص 719.
6) مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، على بن محمد هروى قارى، ج 9، ص 3864.
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيشگفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در مستخرج ابى عوانه باب «بيان عدد الخلفا»، حديث شماره 6981 آمده است:
حَدَّثَنَا ابوالْعَبَّاسِ الْغَزِّيُّ، قَالَ: ثنا الْفِرْيَابِيُّ، قَالَ: ثنا سُفْيَانُ، عَنْ عبدالْمَلِكِبن عُمَيْرٍ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه و سلم يَقُولُ: لَا يَزَالُ أَمَرُ النَّاسِ صَالِحًا حَتَّى يَكُونَ اثْنَاعَشَرَ أَمِيرًا كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ.(1)
پيامبر فرمود: امر (دين) مردم همواره صالح است تا زمانى كه دوازده امير قريشى هستند.
اين حديث در سمط النجوم نيز با لفظ «لَا يزَال هَذَا الْأَمر صَالحاً» ذكر شده است.(2)
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيشگفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در حديث شماره 20814 مسند احمد آمده است:
حَدَّثَنَا حَمَّادُبن أُسَامَةَ، حَدَّثَنَا مُجَالِدٌ، عَنْ عَامِرٍ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ السُّوَائِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله، يَقُولُ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ: «إِنَّ هَذَا الدِّينَ لَنْ يَزَالَ ظَاهِرًا عَلَى مَنْ نَاوَأَهُ، لَا يَضُرُّهُ مُخَالِفٌ، وَلَا مُفَارِقٌ، حَتَّى يَمْضِيَ مِنْ أُمَّتِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، قَالَ: ثُمَّ تَكَلَّمَ بِشَيْءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(3)
جابر بن سمره گفته است در حجة الوداع از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: هميشه اين دين نفوذناپذير، پا بر جا و غلبه كننده بر مخالفين خود است تا آنكه دوازده خليفه از امت من حكومت كند. آنگاه سخنى فرمود كه من نفهميدم. به پدرم گفتم: حضرت چه فرمود؟ گفت. فرمود: همه آنان از قريشاند.
همچنين به اين لفظ در كنزالعمال نقل شده است.(1)
محمود محمد خليل هم در حديث شماره 2119 از ابى خالد الوالبى، از جابر بن سَمُرَة، از رسول الله صلى الله عليه و آله با لفظ زير حديث را نقل مىكند: «لاَ يَزَالُ هَذَا الأَمْرُ مُوَاتِيًا، أَوْ مُقَارِبًا، حَتَّى يَقُومَ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً، كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(2)
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيشگفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در مسند احمد به سند و لفظ ذيل نقل شده است:
حَدَّثَنَا حَسَنُبن مُوسَى، حَدَّثَنَا حَمَّادُبن زَيْدٍ، عَنِ الْمُجَالِدِ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مَسْرُوقٍ، قَالَ: كُنَّا جُلُوسًا عِنْدَ عبدالله بن مَسْعُودٍ، وَهُوَ يُقْرِئُنَا الْقُرْآنَ، فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: يَا أَبَا عبدالرَّحْمَنِ، هَلْ سَأَلْتُمْ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و سلم، كَمْ تَمْلِكُ هَذِهِ الْأُمَّةُ مِنْ خَلِيفَةٍ؟ فَقَالَ عبداللهِ: مَا سَأَلَنِي عَنْهَا أَحَدٌ مُنْذُ قَدِمْتُ الْعِرَاقَ قَبْلَكَ، ثُمَّ قَالَ: نَعَمْ، وَلَقَدْ سَأَلْنَا رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و سلم، فَقَالَ: «اثناعشر، كَعِدَّةِ نُقَبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ».(3)
مسروق مىگويد: نزد عبدالله بن مسعود درحالىكه قرآن مىخواند، نشسته بوديم كه مردى از او پرسيد، اى ابا عبدالرحمن آيا از رسول الله صلى الله عليه و آله در مورد اينكه اين امت را چند خليفه است، پرسيدهايد؟ عبدالله گفت: از زمانى كه در عراق اقامت گزيدم، كسى پيش از تو از من در مورد آن نپرسيده بود؛ سپس گفت: بله، در اين مورد از رسول الله صلى الله عليه و آله پرسيديم و فرمود: دوازده نفر، به تعداد نقباى بنىاسرائيل.
شعيب الأرنؤوط و عادل مرشد در پاورقى مسند احمد اضافه كردهاند، به خاطر ضعف مجالد (ابن سعيد همْدانى) اين سند ضعيف است. حافظ در التقريب، او را تضعيف كرده است؛ ولى در الفتح، 212/13، سند حديث را حسن دانسته است و مابقى
رجالش، از رجال ثقات شيخين هستند. بزّاز در حديث شماره 1586 «زوائد»، ابويعلى در احاديث شماره 5031، 5322 و 5323 و حاكم در 501/4، از طرق گوناگون از حمادبن زيد با اين اسناد حديث را نقل كردهاند.
همچنين بزاز در زوائد، حديث شماره 1587 و شاشى، حديث شماره 408، از دو طريق از مجالد آن را نقل كردهاند. بزاز گفته است: «براى اين حديث از عبدالله، سندى نيكوتر از اين نداريم؛ چرا كه نزد أهل علم در مورد مجالد بحث شده است». هيثمى در المجمع، 190/5 به نقل حديث پرداخته و گفته است: «أحمد و ابويعلى و بزار به نقل اين حديث پرداختهاند و مجالدبن سعيد در سند آن وجود دارد كه نسائى او را توثيق كرده و جمهور او را تضعيف كردهاند و مابقى رجال سند، از ثقات هستند».(1)
در سلسلة الاحاديث الصّحيحه پس از ذكر سند و متن گذشته، اضافه مىكند:
مجالد، ابن سعيد است و در التقريب آمده كه مجالد قوى نيست و در آخر عمر، شخصيت و وثاقت او تغيير كرده است و معروف است كه شعبى حديث را از جابربن سمره نقل كرده و چنانچه گذشت، ابن عون و ابن أبىهند آن را از شعبى نقل كردهاند و همچنين احمد آن را از مجالد نقل كرده است و ترسيده كه اين روايت از اشتباهات او باشد و خدا داناتر است.(2)
در مستدرك به سند آمده است: «حَدَّثَنِي مُحَمَّدُبن صَالِحِبن هَانِئى، ثَنَا الْحُسَيْنُبن الْفَضْلِ، ثَنَا عَفَّانُ، ثَنَا حَمَّادُبن زَيْدٍ، عَنْ مُجَالِدِبن سَعِيدٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ مَسْرُوقٍ»، متن قبل را نقل كرده و اضافه كرده كه: «لَا يَسَعُنِي التَّسَامُحُ فِي هَذَا الْكِتَابِ عَنِ الرِّوَايَةِ عَنْ مُجَالِدٍ وَأَقْرَانِهِ رَحِمَهُمُ اللهُ».(3)يعنى «در روايت از مجالد و امثال او در اين كتاب تسامح نمىكنم» و در تعليق آن اضافه مىكند كه ذهبى در مورد مجالد ساكت مانده است.
عبدالمحسن عبادالبدر در كتاب «عقيدة أهل السنة والأثر فى المهدى المنتظر»،
حديث را در اين وجه غريب، ولى اصل آن را در صحيحين موجود مىداند.(1)ولى عصامى مكّى در سمط النّجوم، سند حديث را حسن مىداند.(2)جالب اين است كه عبارات و قيدهاى ديگرى در نقلهاى مختلف حديث موردنظر كه سند آنها به جابر ابن سمره برمىگردد، وجود دارد، ولى چنانكه مشهود است، در اين روايت از حديث موردنظر كه به عبدالله ابن مسعود برمىگردد، غير از بيان تعداد اين خلفا، خبرى از عبارات و قيود اضافى نيست.
حديث مورد نظر به صورت عبارت پيشگفته در برخى از منابع ذكر شده است. از جمله در الفتن به سند ذيل آمده است:
حَدَّثَنَا يَحْيَىبن سُلَيْمٍ، عَنْ عبدالله بن عُثْمَانَبن خُثَيْمٍ، عَنْ أَبِي الطُّفَيْلِ، قَالَ: أَخَذَ عبدالله ابن عَمْرٍو بِيَدِي فَقَالَ: «يَا عَامِرُبن وَاثِلَةَ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً مِنْ كَعْبِبن لُؤَيٍّ، ثُمَّ النَّقَفُ وَالنِّقَافُ، لَنْ يَجْتَمِعَ أَمْرُ النَّاسِ عَلَى إِمَامٍ حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ»
دوازده خليفه از بنى كعببن لؤى خواهند بود، سپس نقف و نقاف (قتل و قتال) خواهد بود مردم بر امامى اجماع نمىكنند تا اينكه قيامت برپا مىشود.
به سند و متن ذيل نيز ذكر شده است:
حَدَّثَنَا ابْنُ وَهْبٍ، عَنِ ابْنِ لَهِيعَةَ، عَنْ مُحَمَّدِبن زَيْدِبن مُهَاجِرٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي طَلْحَةُبن عبدالله بن عَوْفٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عبدالله بن عُمَرَ، رَضِيَ اللهُ عَنْهُمَا يَقُولُ، وَنَحْنُ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنْ قُرَيْشٍ كُلُّنَا مِنْ بَنِي كَعْبِبن لُؤَيٍّ، فَقَالَ: «سَيَكُونُ مِنْكُمْ يَا بَنِي كَعْبٍ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً».(3)
عبدالله بن عمر گفته است: ما عدهاى از قريش همه از بنىكعب بن لوى، نزد او بوديم. پس فرمود؟ بزودى از شما بنى كعب دوازده نفر خليفه خواهند شد.
همچنين تويجرى از عبدالله بن عمروبن عاص، حديث را چنين نقل مىكند: «قال رسول الله صلى الله عليه و آله: إذا ملك اثناعشر من بني كعببن لؤيّ، كان النّقف والنقاف إلى يوم القيامة». و اضافه مىكند كه طبرانى در الأوسط با اسناد ضعيف، حديث را ذكر كرده است.(1)ترمذى نيز در جامعه به حديث اشاره كرده است. ابن حجر در فتح البارى آورده است:
نقف يعنى: كسر الهامة عن الدماغ. النقف والنقاف كنايه از قتل و قتال است و در بعضى از طرق حديث جابربن سمرة، عبارت «ثمّ يكون الهرج» مويِّد آن است.
در النهايه و لسان العرب نيز به همين معنى آمده است.(2)ابن حجر مىافزايد، حافظ (صاحب نهايه) آن را با ثاءِ مُثَلَّثَةِ به جاى نون، ضبط كرده و آن را به بسيار كوشيدن با دشمنان تفسير كرده است؛ لكن چنين معنايى را در لغت براى آن نيافتم، بلكه معناى آن زيركى و هوشمندى است.(3)
با توجه به اسناد ارائه شده در كتب اهل سنت و اينكه در طبقات مختلف، افراد فراوانى حديث را نقل كردهاند و اينكه در ميان صحابه نيز چند نفر از جمله ابن مسعود، انس، عونبن ابىجحيفه و عبدالله بن عمروبن العاص به ذكر حديث پرداختهاند و همچنين اسناد فراوانى كه توسط ابن حجر و امثال او براى روايات و نقلهاى متنوع حديث مطرح شد، به اين نتيجه مىرسيم كه اصل حديث موردنظر، از درجه شهرت برخوردار است. در نتيجه مىتوان ادعا كرد كه اصل حديث (بدون عبارات و قيدهايى كه در برخى از نقلها به همراه اصل حديث نقل شدهاند) در ميان منابع روايى اهل سنت از تواتر معنوى برخوردار است و علماى اهل سنت، سند حديث را قبول دارند.
مثلاً ترمذى سند حديث را حسن كالصحيح مىداند.(1)
عصامى مكى در ذيل حديث شماره 9873، سند حديث را حسن مىداند.(2)درحديث شماره 4075 در كتاب مشكاة المصابيح، اين حديث به عنوان يك حديث مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ معرفى شده است.(3)ابن حجر هيتمى و عصامى مكى با لفظ «لَا يزَال هَذَا الْأَمر عَزِيزًا» اين حديث را نقل مىكنند و سند آن را صحيح مىدانند.(4)
با توجه به اختلاف آخر احاديث در برخى نقلهاى كتب مختلف، معلوم مىشود اصل اين حديث كه خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله را دوازده نفر مىداند، صحيح است و اشتراك اكثر نقلها در اين قسمت از حديث است كه خلفا و جانشينان را دوازده نفر معرفى مىكند؛ ولى ساير ملحقات و عباراتى كه در برخى از منابع به اين مطلب اضافه شدهاند، از جهت سند، حكم ديگرى دارند. اين دسته از ملحقات و عبارات، از اعتبار صحت در حديث، برخوردار نيستند؛ زيرا ملحقات و عبارات اضافهشده در بسيارى از نقلها وجود ندارند و عبارتهاى متفاوتى هستند كه در هر روايتى از روايتهاى موجود، صرفاً يكى از آنها ذكر شده است و مابقى اين عبارات مغفول ماندهاند.
عبارت «كلهم تجتمع عليه الامة» در نقلهاى ساير صحابه (غير از جابربن سمره) همچون ابن مسعود، انس، عبدالله بن عمروبن العاص و عبدالله بن عمر، ذكر نشده است و تنها برخى از نقلهاى روايت جابربن سمره و عبدالله بن عمروبن العاص، دربرگيرنده عبارت مورد نظر هستند.
در واقع در نقلى از اين حديث كه سند آن به عبدالله بن مسعود برمىگردد، هيچ عبارت و قيدى به جز تعداد اين افراد كه دوازده نفرند، وجود ندارد. در نقل انس و
عبدالله بن عمروبن العاص هم، جز قرشى بودن اين دوازده خليفه، عبارت ديگرى بيان نشده است و صرفاً در برخى از نقلهاى عبداللهبن عمروبن العاص، عبارت «كلهم تجتمع عليه الامة» ذكر شده است.
از طرفى در ديگر سلسله اسناد حديث موردنظر هم كه به جابربن سمره برمىگردد، هر بار قيد خاصى در دنباله حديث ذكر شده است و قيدها با هم متفاوت هستند كه نشاندهنده افزودن قيدهايى به حديث موردنظر از سوى جابر يا ساير راويان اين روايت است. روشن است كه تمام عبارات و قيود اضافهشده در نقل جابربن سمره از اين حديث، نمىتواند از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، بلكه تخليطى است كه از جانب راويان حديث صورت گرفته است.
عباراتى همچون «كلهم تجتمع عليه الامة» و «كلّهم من قريش» در اكثر نقلهاى روايت مذكور وجود ندارند. در اين نقلها، سند روايت موردنظر به ساير صحابه از جمله ابن مسعود، انس، عونبن ابىجحيفه و عبدالله بن عمروبن العاص (به استثناى جابر بن سمره)، منتهى مىشود و برخلاف رواياتى كه به جابربن سمره منتهى مىشود، عبارات و قيدهاى مذكور، در اكثر اين روايات وجود ندارند.
از طرفى اين عبارات و قيدها صرفاً در برخى از نقلهاى روايت جابربن سمره ذكر شدهاند و در ساير نقلهاى اين روايت هم كه با اسناد ديگرى به جابربن سمره منتهى مىشود، وجود ندارند. برخلاف اصل اين روايت، به نظر مىرسد كه اين عبارات و قيدها به اصل روايت اضافه شدهاند و از درجه شهرت برخوردار نيستند؛ زيرا هر بار يكى از اين قيدها در حديث جابر ذكر شده است و ديگر قيدها ذكر نشدهاند و در برخى موارد هم هيچ قيدى به همراه روايت نيامده است.
با اين وصف نمىتوان آنها را از لحاظ درجه اعتبار، صحيح و از احاديث مشهور به حساب آورد و به احتمال قوى از سوى جابر يا راويانى كه حديث را از جابر نقل كردهاند، به اصل حديث افزوده شده است. نتيجه مذكور صرفاً برگرفته از چگونگى نقل اين حديث در منابع اهل سنت است و چنانكه گذشت، احاديث و اسناد ارائهشده در اين فصل، از منابع اهل
تسنن ذكر شد و نتيجه مذكور با توجه به روايات ذكرشده در منابع آنهاست.
احاديث ذكرشده در منابع شيعى هم مؤيد همين نتيجه است. با در نظر گرفتن روايات شيعى، نتيجه پيشگفته، يعنى شهرت و بلكه تواتر اصل حديث و جعلى بودن عبارات «كلهم تجتمع عليه الامة» و «كلّهم من قريش» در آخر برخى از نقلهاى اين حديث، تأييد مىشود.
علماى شيعه اسناد مختلف اين حديث را كه در كتب مختلف اهل سنت به تعدادى از صحابه ختم مىشود، نقل كردهاند و احاديثِ مشخصكننده خلفاى دوازدهگانه، از جمله همين حديث را در اسنادى كه به ديگر صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله (از جمله عباس بن عبدالمطلب، ابوقتاده، ابوذر، سلمان، ابوسعيد خدرى و ديگر صحابه) ختم مىشود، در كتب حديثى خويش ذكر كردهاند.(1)
لازم به ذكر است كه تعداد روايات شيعه در مورد جانشينان دوازدهگانه، به قدرى فراوان است كه به حد تواتر مىرسد و قيد «كلّهم من قريش» صرفاً در نقلهاى اندكى ذكر شده و قيد «كلهم تجتمع عليه الامة» در احاديث داراى سلسله اسناد راويان شيعى، نقل نشده است كه مؤيد نتيجه مذكور مىباشد. البته بحث از اسناد اين دو عبارت در منابع شيعى، صرفاً در مقام يك مؤيد بيان شد و چنانكه ملاحظه گرديد، اسناد روايات اهل سنت بهخوبى بيانگر اضافه شدن اين دو قيد به اصل روايت است.
1) ر. ك: من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 180؛ مناقب آل ابىطالب:، صص 293-295؛ كفاية الاثر فى النّص على الائمّه، ص 139؛ فضائل امير المومنين عليه السلام، صص 151 و 168 و ديگر منابع.
در اين فصل دلالت حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» را بررسى و شرحهاى متفاوت اهل سنت را نقل مىكنيم. در نهايت بر اساس اسناد و متون متفاوت حديث موردنظر در منابع اهل سنت و شرحهاى آنها، اشكالات سندى و دلالى نظرات علماى اهل سنت را بر اساس اسناد و متون ارائهشده در منابع خود آنها، تبيين مىكنيم.
برخلاف نظر شيعه، شرحها و تفاسير علماى اهل سنت از اين حديث، ناظر به خلافت خلفاى اهل سنت است. راه حل مناسب در اين بحث، ارائه نظرات مختلف و نقد و ارزيابى آنهاست. نگارنده پس از بررسى اعتبار سندى اين حديث در منابع شيعه و اهل سنت و اثبات صحت سندى اصل حديث (جداى از ملحقات آن) كه در فصل قبل صورت پذيرفت، در اين فصل پس از بيان شروح و تفاسير متفاوت اهل سنت، به بيان اشكالات نظرات علماى سنى بر اساس اسناد و متون ارائهشده در منابع آنها مىپردازد.
لازم به ذكر است، نظرات و شرحهايى كه در ادامه راجع به اين حديث بيان خواهيم كرد، همگى (به غير از نظر آخر) متعلق به اهل سنت و علماى برجسته اين فرقه است و
نقل قولها و نقدها و اشكالاتى كه بر نظرات علماى اهل سنت صورت مىپذيرد، بر مبناى اظهاراتى است كه در كتب خويش بيان كردهاند كه ما در جاى خود به اين منابع ارجاع دادهايم.
با در نظر گرفتن اهميت اين حديث، مسئله اصلى اين فصل، بررسى شرحهاى ارائه شده از سوى اهل سنت و شيعه بر اين حديث است.
شيعيان معتقدند به كمك حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، حقانيت شيعيان در مسئله امامت بر برخى از غيرمسلمانان ثابت شده است. از جمله ابن كثير و ابن تيميه اعتراف كردهاند كه مفاد حديث خلافت، در كتب يهوديان آمده است و به واسطه توجه دادنشان به اين حديث از سوى شيعيان، بسيارى از آنها شيعه شدهاند.(1)
اين دسته از علماى سنى با ارائه احتمالات و دلايلى، منظور و مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از حديث موردنظر را افرادى غير از امامان دوازدهگانه شيعه، مىدانند. نظرات و ديدگاههاى علماى اهل سنت را كه بيانگر مصاديق موردنظر آنها از حديث موردنظر است، به صورت تفكيكشده به شرح ذيل مىآوريم:
تفسير حديث «اثناعشر خليفه» به خلفاى اموى، پرطرفدارترين تفسير از اين حديث در ميان اهل سنت است. از آنجا كه شروح علماى اهل سنت مبنى بر اموى بودن خلفاى اثناعشر، تفاوتهايى با هم دارند، اين نظرات را در دو دسته كلى قرار مىدهيم.
امويان و طرفدارانشان همواره ادعا كردهاند كه خلافت بايد در ميان قريش باشد. آنها ادعا مىكنند، بنىاميه كه از قريش هستند، خلفاى اثناعشرند. بدرالدين عينى، شارح صحيح بخارى، از معاويه نقل مىكند كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «اين امر
1) تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 66؛ منهاج السنة النّبوية فى نقض كلام الشيعة القدريه، أحمد ابن تيميّه، ج 8، ص 242.
(خلافت) در قريش است». و در شرح سخن معاويه مىافزايد كه مردم و بزرگان عرب در جاهليت، تابع قريش بودند و خلافت در دست قريش بود و همواره تا آخر دنيا، مادامى كه دو نفر باقى باشند، خلافت در دست قريش است و آنچه را كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودهاند محقق شده است؛ چون از زمان ايشان تاكنون، خلافت در دست قريش باقى مانده است و هرچند افراد ديگرى برخى از سرزمينها را در دست گرفتند، ولى آنها معترف بودند كه خلافت، متعلق به قريش است. بنابراين اسم خلافت (براى قريش) باقى است ولو فقط اسم باشد.
غيتابى عينى در جواب اشكال كرمانى كه مىگويد، «پس چرا در زمان ما، خلافت در دست قريش نيست؟»، جواب مىدهد كه در سرزمينهاى عرب و همچنين در مصر، خليفه از قريش است.(1)در نظر ساير علماى اهل سنت همچون نووى و ابن تيميه هم، اين روايت به زمان خلفاى اموى اشاره مىكند.(2)
ابنجوزى احتمال اول در معناى حديثِ «اثناعشر خليفة» را از قول خطابى و خودش، اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله به بعد از ايشان و اصحابشان مىداند. به اين معنا كه گويى پيامبر صلى الله عليه و آله با اين حديث به مدت ولايت بنىاميه اشاره كردهاند. طبق اين تعبير از نظر ابن جوزى، اولينِ خلفا، يزيدبن معاويه است؛ سپس فرزندش معاويةبن يزيد، سپس عبدالملك و سپس وليد، سپس سليمان، سپس عمربن عبدالْعَزِيز، سپس يزيدبن عبدالملك، سپس هشامبن عبدالملك، سپس وليد بن يزيد، سپس يزيدبن الوليدبن عبدالملك، سپس ابراهيمبن الوليد، سپس مروانبن محمد. پس اين افراد دوازده خليفه برحق هستند. سپس خلافت از دست آنها خارج و به بنىعباس انتقال داه شد.
از نظر ابن جوزى، ابن زبير و مروانبن حكم، جزو خلفاى دوازدهگانه محسوب
نمىشوند؛ زيرا ابن زبير از جمله صحابه است و دوازده خليفه مورد نظر، افرادى غير از صحابه هستند. همچنين از آنجا كه بعد از بيعت با ابن زبير و درحالىكه ابن زبير از مروان اولى بود، با مروان بيعت شد، مروان غاصب خلافت محسوب مىشود و او نيز نمىتواند جزو دوازده خليفه باشد.
در حديثى آمده است:
اسلام تا 35 يا 36 يا 37 سال باقى است و پس از آن اگر [خلفا] هلاك شدند، [مسلمانان] راه هلاكشدگان را مىروند و اگر دينشان براى آنها باقى ماند، هفتاد سال براى آنها باقى مىماند. در ادامه از حضرت پرسيدند: آيا هفتاد سال غير از سى سال اول است؟ فرمود: بله.
ابن جوزى حديث پيشگفته را مؤيد شرح خويش بر حديث «اثناعشر خليفه» مىداند. او اضافه مىكند كه كشته شدن عثمان يا خروج طلحه و زبير بر خليفه وقت يا جنگ صفين در سالهاى 35-37 ه. ق، بر استقامت حكومت اسلامى خللى وارد كرد و با روى كار آمدن بنىاميه، براى هفتاد سال استقامت (دين) حفظ شد. ابن جوزى مراد از دين در «يقم لَهُم دينهم» را مُلك مىداند و در اثبات مدعاى خويش، استدلال مىكند كه در قرآن، ملك به معناى دين آمده است: (مٰا كٰانَ لِيَأْخُذَ أَخٰاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ )(1)
از بيعت (صلح) امام حسن عليه السلام با معاويه و ملك بنىاميه تا وهن و انتقال آن به بنىعباس، تقريباً هفتاد سال گذشت. ابن جوزى در ادامه مدعى است خلافت بنىاميه، موجب هفتاد سال استقامت و استحكام در حكومت اسلام شده؛ پس خلفاى دوازدهگانه هم بايد از بنىاميه باشند.(2)ابن جوزى سه وجه را در تفسير اين حديث بيان كرده، ولى به نظر مىرسد اين وجه را در شرح حديث «اثناعشر خليفه» بر دو وجه ديگر خويش ترجيح داده است.
اما ابن حجر عسقلانى (برخلاف نظر ابن جوزى) در توضيح حديث «تدور رحى الاسلام خمس و ثلاثين او...» مىگويد: «اين حديث ربطى به خلفاى اثناعشر در حديث «اثناعشر خليفة» ندارد و معناى اين حديث بيانگر اتمام عمر صحابه در مدت هفتاد سال است».(1)
ابنحجر عسقلانى و برخى از علماى اهل سنت از جمله بدرالدين عينى و صديقى عظيم آبادى، بر اين باورند كه بر فرض اينكه در حديث «تدور رحى الاسلام خمس و ثلاثين او...» به خلفاى دوازدهگانه اشاره شده باشد و آن را ناظر به حديث «اثناعشر خليفة» بدانيم، اولى اين است كه حديث «اثناعشر خليفة» را حمل بر خلفايى كنيم كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله، بلافاصله خليفه شدند. در اين صورت از خلافت ابوبكر تا عمربن عبدالعزيز، چهارده نفر خليفه خواهند بود كه خلافت معاويةبن يَزيد و مروانبن حكم پذيرفته نيست؛ زيرا خلافتشان به طول نيانجاميده است.
ابنحجر در اين قول (كه دومين احتمال او در كشف مصاديق خلفاى اثناعشر است و از بيان او معلوم است كه چندان به اين قول معتقد نيست)، ابن زبير و حسن عليه السلام را جزو خلفاى دوازدهگانه محسوب كرده و از نظر او، بر همه خلفا، غير از حسن عليه السلام و ابن زبير، اجماع صورت پذيرفته است. ابوحاتمبن حبان نيز همين نظر را دارد با اين تفاوت كه معاويةبن يزيد و مروانبن حكم را جزو خلفاى دوازدهگانه برمىشمارد و حسن عليه السلام و ابن زبير را جزو آنها نمىداند.
طبق اين نظر، وفات عمربن عبدالعزيز كه آخرين خلفاى دوازدهگانه است، در سال 101 ه. ق بود كه پس از گذشت هفتاد سال از سال سى ام هجرى رخ داد و پس از او، اوضاع متغير شد و قرن اول كه بهترين قرنها بود، به پايان رسيد.(2)
قطعيت قرشى بودن خلفاى اثناعشر در احاديث، در آن حد كه معاويه به آن استناد كرده است، اثباتپذير نيست؛ چنانكه در قسمتهاى بعدى اين كتاب، قطعيت نداشتن اين موضوع را در روايات نشان خواهيم داد.
به فرض قبول قرشى بودن خلفاى اثناعشر، اموى بودن آنها نيازمند اثبات است. به صرف اينكه بنىاميه از قريش هستند، نمىتوان آنها را خلفاى اثناعشر موردنظر محسوب كرد؛ زيرا غير از بنىاميه، على و حسن عليهما السلام و بسيارى از خلفا، از جمله عباسيان هم از قريشاند. پس ادعاى معاويه و برخى از علماى هوادار او (همانند ابن جوزى) مبنى بر تفسير خلفاى اثناعشر قرشى به خلفاى اثناعشر اموى، نيازمند اثبات و ذكر دليل موجه است.
برخلاف تعداد خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه تاكنون از پنجاه نفر گذشته است، ايشان در حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، خلفاى پس از خود را دوازده نفر معرفى مىكند؛ زيرا اگر سايرين را خليفه خود مىدانست، لااقل در كلام خويش به اين افراد نيز اشارهاى مىكرد و اشاره نكردن ايشان به ديگران، به اين معناست كه اگر كسانى خارج از اين دوازده نفر، خلافت را در دست گيرند، خليفه برحق ايشان نخواهند بود.
در اين حديث هيچ قيدى مبنى بر خلافت غير از دوازده نفر وجود ندارد و اگر به چنين قيد مهمى نياز بود، پيامبر صلى الله عليه و آله متذكر مىشد؛ بهويژه كه حديث مورد نظر در مقام بيان است و در مواردى كه امكان سوء برداشت هست و اگر قيدهاى موضوع بيان نشود، احتمال انحراف فكرى و عقيدتى وجود دارد، ايشان به آن قيود تصريح مىفرمايد.
اماميه، ائمه اطهار عليهم السلام را خلفاى اثناعشر مىدانند و اهل سنت نيز دوازده خليفه از خلفاى
مورد اجماع قرار گرفته يا خلفاى سده نخستين (كه به نظر آنها اجماع و خلافت در سده نخست، عامل برترى و امتياز اين خلفا از ديگر خلفاست) را خلفاى اثناعشر مىدانند.
جداى از بحث لزوم معصوم بودن خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه مدعاى شيعه است، بديهى است افرادى كه شايستگى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله و در دست گرفتن زمام امور دينى و دنيوى مسلمانان را دارند و پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث «اثناعشر خليفة»، آنها را خليفه خويش دانسته و خلافت ايشان را از ديگر خلفا ممتاز نموده، حداقل بايد از جهت علمى و عملى از جمله افراد سرآمد جامعه باشند و از انجام منكرات فاحشى كه عامه مسلمانان ممكن است مرتكب شوند، پرهيز و خوددارى كنند؛ وگرنه شايستگى جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله را ندارند و نمىتوان آنها را خلفاى ممتاز ايشان در حديث مورد بحث به حساب آورد؛ چون على عليه السلام نهتنها از نظر شيعه خليفه برحق پس از پيامبر صلى الله عليه و آله است، بلكه از نظر قاطبه اهل سنت هم از خلفا و بلكه از خلفاى راشدين به حساب آمده است.
با اين مقدمه به بررسى رفتار خلفاى بنىاميه و بدگويى آنها از على عليه السلام مىپردازيم. در نظر شيعه، بدگويى از امير مؤمنان على عليه السلام كه ابن تيميه و عاصمى حنبلى به عنوان اشكال خلفاى بنىاميه ذكر كردهاند و بهراحتى از كنار آن گذشتهاند و آن را قابل اغماض و چشمپوشى مىدانند، اشكالى است كه به راحتى نمىتوان آن را ناديده انگاشت؛ زيرا دستور به سب و لعن خليفهاى همچون اميرالمؤمنين على عليه السلام كه آيات بزرگى همچون 207 بقره، 57 مائده و... در شأن ايشان نازل شده است و خداوند نبى خويش را به استعانت گرفتن از ايشان در روز مباهله امر كرده(1)و حتى از نظر علماى اهل سنت، از جمله برترين خلفا و از خلفاى راشدين به شمار مىآيد، عيب و ايرادى بزرگ است.
اگر دستوردهنده به اين سب و لعن، شخص خليفه باشد، عيب و ايرادى به مراتب بزرگتر خواهد بود؛ زيرا خليفه، نفر اول حكومت اسلامى است و الگوى ساير افراد
1) كشف الحقّ و نهج الصّدق، حسن بن يوسف حلّى، تعليق: شيخ عين الله حسنى ارموى، ص 310.
است. پس هنگامى كه خلفاى اموى در دشمنى خود با على عليه السلام، دستور به سب و لعن چنان خليفه بزرگى مىدهند، بايد از عامه مردم انتظار اعمال و رفتارهايى به مراتب بدتر از آن را در حق ايشان و ائمه از نسل ايشان داشت. اين در حالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله (مطابق منابع روايى اهل سنت) دشمنان على عليه السلام را منافق خواند.(1)
طبق نظر شيعه برخلاف برخى شروح اهل سنت، بنىاميه نمىتوانند دوازده خليفه برحق باشند. بغض و عداوت آنها نسبت به على عليه السلام، موجب لعن ايشان از سوى بنىاميه بر منبرها شده است. اين عمل امويان در حالى صورت پذيرفته كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود، هر كس بغض على عليه السلام را در دل داشته باشد، خداوند او را به مرگ جاهلى مىميراند: «أَلَا مَنْ أَحَبَّكَ حُفَّ بِالْأَمْنِ وَالْإِيمَانِ، وَمَنْ أَبْغَضَكَ أَمَاتَهُ اللهُ مَيْتَةَ الْجَاهِلِيَّةِ وَحُوسِبَ بِعَمَلِهِ فِي الْإِسْلَام».(2)
طبق مفاد ظاهرى اين احاديث، خلفاى اموى منافق بوده و به مرگ جاهلى مردهاند. بديهى است با داشتن اين عيب بزرگ، نمىتوان منظور پيامبر صلى الله عليه و آله را از دوازده خليفهاى كه آنها را جانشينان خود مىداند، معاويه و ساير خلفاى اموى به حساب آورد؛ زيرا چنين افرادى شايستگى نداشتند كه الگوى مردم قرار گيرند و به خاطر چنين خصلت زشتى، مقام خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله، زيبنده معاويه و ديگر خلفاى بنىاميه نبود، چه رسد كه آنها را دوازده خليفه ممتاز پيامبر صلى الله عليه و آله محسوب كنيم.
از اين جهت طبق منابع و كتب اهل سنت، اشكالات ديگرى بر معاويه و ديگر خلفاى اموى وارد است. از جمله اينكه بر اساس نقل ابن ابىالحديد از مدائنى و ابوالفرج و ديگر منابع اهل سنت، مسموم كردن امام حسن عليه السلام، قتل حجربن عدى و ياران او و بسيارى از صحابه، بهدست معاويه صورت گرفت.
قتل امام حسين عليه السلام و اهل بيت ايشان، به زنجير كشيدن زنان ايشان، انهدام و سوزاندن كعبه و مباح دانستن جان و مال و ناموس مسلمانان مدينه (در واقعه حره)
بهدست فرزندش يزيد صورت گرفت.(1)اين در حالى است كه در منابع اهل سنت و شيعه، به وفور نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به على، فاطمه و حسنين عليهم السلام فرمود: «من با كسى كه با شما در جنگ باشد در جنگم و در آشتى با كسى هستم كه با شما در آشتى باشد».(2)
ابن حجر عسقلانى مراد از هرج در عبارت «ثُمَّ يَكُونُ الْهَرْجُ» را كه طبق برخى از نقلهاى حديث «اثناعشر خليفه»، پس از خلافت خلفاى دوازدهگانه رخ مىدهد، قتلهاى فراوانى مىداند كه به واسطه فتنهها در اواخر حكومت بنىاميه رواج يافته بود(3)ولى بايد توجه داشت كه قتلهاى فراوان در اواخر حكومت بنىاميه نبود، بلكه درست در اواسط سلطنت بنىاميه و به هنگام اوج سلطنت آنها رخ داد كه نشانگر اين مهم است كه نهتنها سلطنت امويان حكومت خلفاى دوازدهگانه مورد بحث نيست، بلكه بنىاميه برخلاف دوازده خليفه مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله سلطنت كردهاند.
چنانكه در زمان سلطنت عبدالملك و حاكم سفاك دست نشانده او (حجاج بن يوسف ثقفى) بيشترين خونها ريخته شد. به نقل از علماى شهير اهل سنت از جمله سيوطى، تعداد بىشمارى از صحابه و تابعين (جداى از ديگر مسلمانها) به دست عبدالملكبن مروان و حجاجبن يوسف به قتل رسيدند.(4)از مسلمات تاريخى، اين نكته است كه امويان بسيار با قساوت و عنف با مسلمانان رفتار مىكردند و همين مسئله از مهمترين دلايل سقوط سلطنت آنها بود.(5)
1) المنتظم فى تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 343؛ الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 128؛ الاخبار الطوال، ابوحنيفه دينورى؛ كشف الحقّ و نهج الصّدق، ص 311.
2) تاريخ دمشق، ج 14، ص 157؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ج 3، ص 7.
3) فتح البارى شرح صحيح البخارى، ج 13، ص 214.
4) تاريخ الخلفا، ص 190؛ الحجّاج سيف الامويين فى العراق، محمّد بحر العلوم، صص 43-46.
5) تاريخ الاسلام، حسن ابراهيم حسن، ج 1، ص 411.
ثانياً بر بسيارى از افرادى كه ابن حجر عسقلانى در ليست دوم خود نام برده، از جمله يزيد و ابن زبير، اشكالات فراوانى وارد است. برخلاف ابن حجر عسقلانى، برخى علماى اهل سنت از جمله صديقى عظيم آبادى در رد ابن زبير استدلال مىكنند كه طبق حديث پيامبر صلى الله عليه و آله، تسلط ابن زبير بر حرم و سپر قرار دادن آن در مقابل سپاه يزيد كه به تخريب و سوزاندن كعبه در سال 64 هجرى منجر شد، مصيبتى از مصيبتهاى امت پيامبر صلى الله عليه و آله است و خليفه دوم (عمر) در جواب درخواست ابن زبير مبنى بر شركت در جهاد و خروج از مدينه، به خاطر جلوگيرى از فساد ابن زبير عليه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله، از خارج شدن ابن زبير از مدينه ممانعت به عمل آورد.(1)
با توجه به جنگ صفين و نتيجه شوم آن كه موجب تغيير خلافت به سلطنت از سوى معاويه شد و مقارن شدن آن با زمان پيشبينىشده در حديث «تدور رحى الاسلام»، معناى اين حديث مىتواند چنين باشد كه دين مردم در موعد مقرر، حفظ نشد؛ زيرا در آن زمان عامل حفظ دين كه خلافت صحيح بود، به سلطنت تبديل شد و تغيير و استحاله مذكور در اين حديث، در عالم اسلام رخ داد.
شروع سلطنت در زمان معاويه بود كه بر خليفه وقت، امير مؤمنان على عليه السلام طغيان كرد و با مقارن شدن زمان مورد نظر در حديث «تدور رحى الاسلام» با تغيير خلافت به سلطنت از سوى معاويه، مىتوان ادعا كرد كه صدمه احتمال داده شده در اين حديث، همان تغيير خلافت به سلطنت بود كه از سوى امويان بر اسلام تحميل شد (در قسمتهاى بعدى، باب كردن شيوه سلطنتى حكومت از سوى امويان را از زبان بزرگان اهل سنت ذكر خواهيم كرد).
پس برخلاف نظر ابن حجر عسقلانى و صديقى عظيمآبادى، سلطنت بنىاميه نهتنها
1) عون المعبود شرح سنن ابى داود، ج 11، ص 246.
عامل بقاى دين مردم نبود، بلكه عامل مهمى در تغيير سنتهاى رسول الله صلى الله عليه و آله بود. خواب پيامبر صلى الله عليه و آله كه بوزينهها را در خواب مىبينند و بيان شجره ملعونه در قرآن كه برخى مفسران مراد از آن را بنىاميه مىدانند(1)نيز اين معنا را تأييد مىكند: «افرادى كه سلطنت مىكنند، بر جايگاه ايشان تكيه مىزنند و مقام خلافت بر جامعه مسلمانان را غصب مىكنند».
اشكال ديگرِ تفسير ابن جوزى و اين دسته از علماى اهل سنت كه حديث «تدور رحى الاسلام» را مستمسك تفسير خويش از حديث «اثناعشر خليفة» قرار دادهاند، اين است كه حديث «اثناعشر خليفة» با حديث «تدور رحى الاسلام» ارتباطى ندارد.
حتى ابن حجر عسقلانى محاوله ابن جوزى در جمع حديث «اثناعشر خليفة» با حديث «تدور رحى الاسلام» را تكلف بارز و آشكار مىداند و همچنين تفسيرى كه از سوى خطّابى(2)و سپس خطيب(3)صورت گرفت را بعيد و دور از نظر مىشمارد. وى اضافه مىكند كه طبق ظاهر حديث، منظور از عبارت «تَدُورُ رَحَى الْإِسْلَامِ» دوام در استقامتى است كه از بعثت نبوى شروع شد و با قتل عمر در ذىحجه سال 24 هجرى
1) رك: تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، نظامالدّين نيشابورى، تحقيق: زكريا عميران، ج 4، ص 362؛ التحرير و التنوير، ابن عاشور، ج 15، ص 148.
2) احمد بن محمد بن ابراهيم بن خَطّاب بُستْى، محدّث، فقيه و لغتشناس مشهور قرن چهارم و متوفاى 388 ه. ق است. او كتاب أعلامالحديث (نخستين شرح بر صحيح بخارى) را نگاشت و در كتاب إصلاح غلط المحدثين و دو شرح خود بر صحيح بخارى و سنن ابوداود نيز به تصحيح اشتباهات راويان احاديث پرداخت. بسيارى همچون ابوعبيد هروى، بيهقى و زمخشرى در آثار خود از غريبالحديث خطّابى نقلقول كردهاند.
3) احمد بن على بن ثابت، معروف به خطيب بغدادى، مورخ و حديثشناس مشهور قرن پنجم و متوفاى 463 ه. ق است. شرححالنويسان در شرح حال خطيب بغدادى بر علم فراوان او، بهويژه در حديث، تأكيد كردهاند. در اثر مشهورش «تاريخ بغداد»، شرح حال بيش از 7800 تن از علما و شخصيتها را نوشته و علاوه بر اساتيد افراد، بر درستى حديثهايشان نيز نظر داده است.
پايان يافت كه با اضافه كردن دوازده سال و شش ماه از شروع بعثت در رمضان، در مجموع 35 سال و 6 ماه مىشود كه مدت زمان مورد اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله است.
چنانكه ابن حجر گفت: حديث «تدور رحى الاسلام» ربطى به بحث خلفاى دوازدهگانه ندارد و نمىتوان آن را مؤيدى بر اموى بودن خلفاى اثناعشر در حديث «اثناعشر خليفة» دانست؛ بلكه در نقد سلاطينِ اموى است.
حديث «تدور رحى الاسلام» نهتنها در تأييد بنىاميه نيست، بلكه تغيير شيوه خلافت خلفاى نخستين به سلطنت و پادشاهى از سوى معاويه را نشان مىدهد كه با قرار گرفتن حكومت در دست امويان در صفين، سنگ آسياب خلافت در جاى خويش مستقر نماند و از خلافت به پادشاهى تنزل يافت.
صدمهاى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حديث پيشبينى كرده بود، روى كار آمدن امويان بود كه سلطنت و پادشاهى را در اسلام بنا نهادند و اين صدمه بر عالم اسلام وارد شد. برخلاف نظر ابن جوزى، حديث «تدور رحى الاسلام»، نمىتواند بيانگر اموى بودن خلفاى اثناعشر ممتاز پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، بلكه به شدت جايگاه خلفاى اموى را تضعيف مىكند.
صحابهاى به نام سفينه، حديثى را از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند. مفاد اين حديث نيز نظر علماى اهل سنت را در مورد اينكه خلفاى دوازدهگانه يا بيشتر آنها از خلفاى اموى هستند، رد مىكند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خلافت پس از من سى سال است و پس از آن پادشاهى و ملك خواهد بود». در روايت ديگر آمده است: «سپس خداوند ملكش را در هرجا بخواهد قرار مىدهد». لازم به ذكر است كه آلبانى در تعليق سنن ابىداود، سند حديث را صحيح مىداند(1)و بيهقى هم در المدخل از سفينه، حديثى را اخراج كرده كه در شرح حديث، سفينه معتقد است معاويه اولين ملوك است.(2)و خليفه بهحساب نيامده است.
نووى شارح صحيح مسلم هم بر اساس حديث ديگرى، حكومت پس از سى سال نخست را پادشاهى خوانده است.(1)همان مقدارى را كه سه خليفه اهل سنت در پى اجراى دستورات و شيوه حكومتى رسول الله صلى الله عليه و آله بودند، متأسفانه اين روند در سلطنت امويان تداوم نيافت. مناوى در شرح حديث سفينه مىافزايد:
علت اينكه معاويه و خلفاى اموى خليفه به حساب نيامدهاند، اين است كه مقام خلافت، شايسته خليفهاى است كه عامل به سنت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد و مخالفان سنت، ملوك هستند؛ هرچند كه خليفه خوانده شوند.
در ادامه حديث سفينه، سعيدبن جمهان به سفينه، صحابه رسول الله صلى الله عليه و آله مىگويد: «بنى اميه گمان مىكنند كه خلافت در ميان آنها واقع شده است». سفينه جواب مىدهد: «فرزندان چشمآبى دروغ مىگويند، بلكه آنها پادشاهانى از بدترين پادشاهان هستند».(2)
طبق مفاد حديث سفينه كه در منابع اهل سنت وارد شده است، اهل سنت در شرح اين حديث اذعان دارند كه در زمان حكومت بنىاميه، خلافت به ملك و پادشاهى تغيير يافت.(3)زين العراقى هم اعتراف مىكند كه اجماع امت بر يزيدبن معاويه صورت نگرفت و شرف الحقّ صدّيقى هم يزيدبن معاويه را جزو خلفاى اثناعشر نمىداند و علت آن را سوء سيرت يزيد و... بيان مىكند.(4)
بديهى است ميان پادشاهى با خلافت، آن هم خلافت رسول الله صلى الله عليه و آله، تفاوت فراوانى است و كسانى كه خوى پادشاهى دارند، نمىتوانند خليفه رسول الله صلى الله عليه و آله باشند. احاديث ديگرى در ذم خلفاى نخستين در منابع حديثى اهل سنت ذكر شده است. از جمله
1) المنهاج شرح صحيح مسلم بن الحجاج، ج 12، ص 201.
2) سنن ترمذى، ج 4، ص 503؛ فيض القدير شرح الجامع الصغير، عبدالرئوف المناوى، ج 3، ص 509؛ مصنف ابن ابى شيبه، تحقيق: محمد عوامه، ج 19، ص 595.
3) فتح البارى شرح صحيح البخارى، ج 13، ص 213.
4) عون المعبود شرح سنن أبى داود، ج 11، ص 246؛ مبلغ الأرب فى فخر العرب، ابن حجر هيتمى، باب الثالث، فصل قبائل لها فضائل، قسم الاولى قريش.
نورالدين هيثمى در كتاب مجمع الزوائد از كعببن عجره (صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله) نقل مىكند:
خرج علينا رسول الله صلى الله عليه و سلم فقال: إنها ستكون عليكم أمراء من بعدي يعظون بالحكمة على منابر فإذا نزلوا اختلستْ منهم وقلوبُهم أنتن من الجيف. رواه الطبراني و رجاله ثقات.(1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بهزودى پس از من خلفايى بر شما حكومت مىكنند كه در كلامشان بر منابر، اندرزهاى حكيمانه است، ولى پس از پايين آمدن از منبر، نسبت به گفتار خويش اهمال مىورزند و قلوب آنها بدبوتر از مردار است.
لازم به ذكر است كه هيثمى سند حديث را صحيح مىداند. همچنين از ابن عمر نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
سيكون بعدي عليكم أمراء يأمرونكم بما لا يفعلون فمن صدقهم بكذبهم وأعانهم على ظلمهم فليس مني ولستُ منه و لن يرد عليّ الحوض.(2)
به زودى پس از من خلفايى بر شما حكومت مىكنند كه شما را امر به كارهايى مىكنند كه خود به آن عمل نمىكنند. پس هر كس آنها را در دروغى كه مىگويند تصديق كند و آنها را بر ظلمى كه مىكنند يارى رساند، از من نيست و من از او نيستم و در كنار حوض بر من وارد نمىشود.
عبارات مذكور در اين احاديث (ستكون عليكم - سيكون بعدى) و اينكه احاديث مذكور راجع به خلفايى است كه بر صحابهاى همچون كعببن عجره خلافت خواهند كرد، اثبات مىكند كه خلفاى مذموم در اين احاديث، خلفايى هستند كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله و قبل از اينكه زمانى طولانى از رحلت ايشان سپرى شود، خلافت را در دست خواهند گرفت. اين وصف مطابق با زمان خلافت خلفاى نخستين (ابوبكر، عمر
و عثمان) و خلفاى بنىاميه است كه اولين دسته از سلاطين هستند.
پس سه خليفه نخست جزو خلفاى مذموم در اين حديث به شمار مىآيند. سه خليفه نخست، انتخابشده خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله نبودند، بلكه با عملكردى ظالمانه، خليفه منتخب خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله را كنار زدند و اولين كسانى بودند كه منصب و مقام خلافت را در اسلام غصب كردند. در واقع سلطنت موروثى بنىاميه هم تداوم انحراف بزرگى بود كه ابتدا با خلافت غاصبانه سه خليفه نخست، در دنياى اسلام شروع شد.
غصب مقام خلافت اسلامى از سوى سه خليفه نخست، با حقمحورى و رعايت عدالت در تضاد است و سه خليفه نخست در اين موضوع حياتى، خلاف عدالت عمل كردند؛ هرچند در كلام خود، ديگران را به عدالتمحورى و حقگسترى دعوت كرده باشند.
تفاوت فراوانى ميان حكومت على عليه السلام، با حكومت سه خليفه نخست وجود دارد. در اصل پذيرش خلافت، على عليه السلام خلافت را در اختيار گرفت، چون انتخابشده خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله براى اين امر بود و احاديث مختلف در اثبات جانشينى ايشان از سوى خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله بيان شد. از سوى ديگر از مفاد برخى احاديث، رويكرد حقمدارى مطلق على عليه السلام روشن مىشود. مثلاً در حديث «الحق مع علي و علي مع الحق يدور حيثما دار» پيامبر صلى الله عليه و آله تصريح مىفرمايد كه «حق با على است و على با حق است و هرجا كه حق باشد، على در آنجاست». اين حديث در منابع روايى اهل سنت، مانند مسند ابى يعلى موصلى نقل شده است و ابن ابىبكر هيثمى بعد از نقل اين روايت مىگويد: «رواه ابويعلى ورجاله ثقات»؛(1)«اين روايت را ابويعلى نقل كرده و راويان آن مورد اعتماد هستند».
مفاد اين حديث روشنكننده اين مهم است كه على عليه السلام، قرين حق است و اين
1) احقاق الحقّ و ازهاق الباطل، ج 5، ص 625؛ مناقب اميرالمومنين على بن ابىطالب عليه السلام، ابن المغازلى، تحقيق: ابوعبدالرحمن التركى، ص 170؛ مسند ابى يعلى، احمد بن على بن المثنى، تحقيق: حسين سليم اسد، ج 2، ص 318؛ مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 4، ص 97 و ج 7، صص 235 و 236.
صفت، با ظلم كردن و عالم بىعمل بودن كه وصف خلفاى مذمتشده در دو حديث پيشگفته است، در تضاد است؛ زيرا كسى كه قرين حق باشد، ظلم نمىكند، همواره به دنبال رعايت حق ديگران است و حقايق و اصولى كه ديگران را به انجام دادن آن امر مىكند، خود نيز انجام مىدهد.
قاضى عياض، ابن حجر هيثمى و ابن حجر عسقلانى با تكيه بر دليل ديگرى (اجماع امت)، خلفاى راشدين و برخى از خلفاى بنىاميه را مصداق دوازده خليفه مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله مىدانند. هرچند اين دسته از علماى اهل سنت، نظرات و احتمالات ديگرى را هم در تفسير اين حديث ارائه كردهاند، ولى اين تفسير از تفاسير مهم آنهاست. بهويژه ابن حجر عسقلانى بر اين تفسير تأكيد دارد و آن را بر ديگر تفسيرش از حديث «اثناعشر خليفه» ترجيح داده است.(1)
قاضى عياض در شرح حديث اثناعشر مىگويد:
گويا مراد از اين حديث و احاديث مشابهش، اين است كه اين افراد در زمان عزت خلافت، قوت و استقامت اسلام خليفه شدهاند و خلفاى اثناعشر، كسانى هستند كه بر آنها اجماع شده است و اين وصف در كسانى كه مردم بر آنها اجماع كردهاند تا پايان يافتن حكومت بنىاميه و استيصال بنىاميه، وجود داشته است.(2)
ابنحجر عسقلانى در فتح البارى در تأييد نظر قاضى عياض گفته است:
اين سخن قاضى نيكوترين و برترين سخنى است كه در مورد اين حديث گفته شده است؛ به خاطر تأييد شدن آن با گفته پيامبر صلى الله عليه و آله كه در برخى از طرق صحيح آمده
«كلّهم يجْتَمع عَلَيْهِ النَّاس» و منظور از اجتماع، گردن نهادن مردم بر بيعت با آنهاست و كسانى كه مردم بر آنها اجماع كردند، خلفاى سهگانه و سپس على عليه السلام است تا اينكه امر حكمين در صفين واقع شد. سپس در آن روز معاويه خليفه ناميده شد و در زمان صلح با حسن عليه السلام بر او اجماع كردند.
سپس به هنگام مرگ يزيد و بعد از قتل ابن زبير، اختلاف شد كه بر عبدالملك اجماع كنند و سپس بر وليد، سپس سليمان، سپس يزيد و سپس هشام، اجماع كردند و مابين سُليمان و يزيد، بر عمربن عبدالْعَزيز اجماع شد. پس اين افراد، هفت نفر هستند كه بعد از خلفاى راشدين بر سر كار آمدند و نفر دوازدهم، وليدبن يزيدبن عبدالملك است كه به هنگام مرگ عمويش هشام، بر او اجماع كردند.
آنگاه بر وى قيام كردند و او را به قتل رساندند و بعد از آن به خاطر فتنههايى كه مابين باقيمانده بنىاميه رخ داد، اجماع مردم بر خلافت كسى صورت نگرفت و در زمان عباسيان هم، اجماع مردم بر خلافت كسى صورت نگرفت؛ زيرا مغرب اقصى از دست آنها خارج شد و در زمان عباسيان، مروانيان بر اندلس غلبه كردند؛ تا جايى كه در زمان بنىعباس، مروانيان را به عنوان خليفه مىشناختند و كار تا جايى پيش رفت كه از خلافت عباسيان، جز نامى باقى نماند.(1)
افرادى كه طبق نظر نخست ابن حجر عسقلانى، اجماع امت بر آنها واقع شد و به همين دليل آنها را خلفاى دوازدهگانه مىداند، از اين قرارند: ابوبكر، عمر، عثمان، على عليه السلام، معاويه، يزيد، عبدالملكبن مروان، وليد، سليمان، يزيد (و مابين سليمان و يزيد، عمربن عبدالعزيز قرار گرفته)، هشام و وليدبن يزيدبن عبدالملك.(2)
به نظر بيهقى نيز وليدبن يزيدبن عبدالملك، آخرين خليفه خلفاى اثناعشر است.(1)ابن تيميه و عاصمى حنبلى نيز به غير از وليدبن يزيدبن عبدالملك، همين افراد را خلفاى دوازدهگانه مىدانند. عاصمى در تأييد اينكه خلفاى اثناعشر از بنىاميهاند، مىگويد: «بنىاميه جز بدگويى از على عليه السلام و تأخير نماز از وقتش، اشكال ديگرى نداشتند».(2)صديقى عظيمآبادى نيز همين افراد را نام مىبرد، با اين تفاوت كه عمربن عبدالعزيز را جزو آنها مىداند و يزيد را از خلفاى اثناعشر نمىداند.(3)
مسئلهاى كه طرفداران بنىاميه براى القاى نظرات خويش بسيار بر آن تأكيد مىكنند، خلافت حقيقى جامعه است كه براى مدت زمان طولانى در اختيار آنها بود. آنها در اثبات خلافت حقيقى، مسئله اجماع امت را مطرح مىكنند و استدلال مىكنند كه افرادى كه مردم با آنها بيعت كردهاند، خلفاى مورد نظر رسول الله صلى الله عليه و آله هستند و آنهايى كه مورد اجماع امت نبودند و با برخى از مسلمانان سركش در جنگ بودند، جزو اين دوازده نفر نيستند.
ولى نبود اجماع بر رهبر جامعه و در جنگ بودن يا نبودن او با ديگران، ملاك مناسبى براى تعيين جانشينان برحق پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. اشكالاتى كه بر روش اجماع در فصل نخست اين كتاب وارد شد نيز مؤيد اين مسئله است كه استناد به اجماع امت بر خلفاى راشدين و خلفاى اموى، نمىتواند ملاك و شاخص صحيحى براى تشخيص خلفاى دوازدهگانه موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
1) دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعه، ج 6، ص 520.
2) منهاج السنة النّبوية فى نقض كلام الشيعة القدريه، ج 8، ص 238؛ آل رسول الله و أولياؤه، محمد بن عبدالرّحمن عاصمى حنبلى، ج 1، ص 69؛ أبوبكر الصديق أفضَل الصَّحابه وَأحقّهم بالخِلافه، محمّد بن عبد الرّحمن عاصمى حنبلى، ج 1، ص 111.
3) عون المعبود شرح سنن أبى داود، ج 11، ص 246.
چنانكه ذكر شد، استدلال بيشتر عالمان سنى كه اكثر دوازده خليفه مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله را خلفايى از بنىاميه مىدانند، اين است كه به ادعاى آنها، پيامبر صلى الله عليه و آله در دنباله حديث فرمود، بر اين دوازده خليفه، اجماع امت واقع مىشود و علماى اهل سنت مدعى بودند كه بر اين دسته از خلفاى اموى، اجماع شده است.
در نقد اين نظر بايد گفت عبارت «كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْأُمَّة» كه مستمسك اين دسته از علماى اهل سنت قرار گرفته، از نظر سندى وضعيت مطلوبى ندارد و بر خلاف اصل حديث كه صحيح بودن آن ثابت شد، از درجه صحت برخوردار نيست؛ پس نمىتوان به كمك اين عبارت، دوازده خليفه مورد نظر را شناخت.
چنانكه در فصل سوم، اسناد روايت «اثناعشر خليفه» را ذكر كرديم، عبارت «كلهم تجتمع عليه الامة» در روايات رسيده از صحابه از جمله ابن مسعود و انس، وجود ندارد و در برخى از روايات رسيده از عبدالله بن عمروبن العاص هم وجود ندارد (از جمله رواياتى كه خزاعى مروزى و تويجرى از عبدالله بن عمروبن العاص ذكر كردهاند) و صرفاً در برخى از نقلهاى روايت جابربن سمره، ذكر شده و حتى در ساير نقلهاى جابربن سمره نيز (از جمله روايت بخارى و موصلى از جابربن سمره) اين قيد وجود ندارد. با توجه به اسنادى كه ذكر كرديم، نتيجه مىگيريم كه عبارت «كلهم تجتمع عليه الامة» برخلاف اصل حديث، از درجه شهرت برخوردار نيست.
اين قيد در سنن ابىداود آمده است و طبرانى هم در معجم كبير آن را به سند ذيل نقل كرده است:
حَدَّثَنَا عبدالله بن مُحَمَّدِبن سَعِيدِبن أَبِي مَرْيَمَ، ثنا مُحَمَّدُبن يُوسُفَ، وَحَدَّثَنَا عَلِيُّبن عبدالْعَزِيزِ، ثنا شِهَابُبن عَبَّادٍ، قَالَا: ثنا إِبْرَاهِيمُبن حُمَيْدٍ، عَنِ ابْنِ أَبِي خَالِدٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله: «لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ قَائِمًا حَتَّى يَقُومَ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» قَالَ إِسْمَاعِيلُ: أَظُنُّ ظَنًّا أَنَّ أَبِي قَالَ: «كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْأُمَّةُ».(1)
1) المعجم الكبير، ج 2، ص 207.
جابر بن سمره نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «دين اسلام تا زمانى كه دوازده خليفه قيام كنند، بر پا خواهد بود؛ اسماعيل اضافه مىكند كه به گمانم كه پدرم گفت «امت اسلام بر هر كدام از دوازده خليفه اجماع مىكنند».
لازم به ذكر است، در هر دو سند ابىداود و طبرانى، اسماعيل و پدرش ابىخالد و جابربن سمره قرار دارند و از عبارت و لفظ اسماعيل در حديث طبرانى معلوم است كه عبارت «كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْأُمَّةُ» را با شك و گمان به حديث مىافزايد، نه با يقين. از نظر آلبانى هم كل حديث به غير از عبارت «تجتمع عليه الأمّه» صحيح است(1)صديقى عظيمآبادى هم (كه خود از طرفداران اموى بودن خلفاى اثناعشر است) در اين مورد به نظر آلبانى استناد مىكند و مىگويد، آلبانى كل حديث را به غير از قسمت آخر آن، صحيح مىداند و مىگويد: «صحيح دون قوله تجتمع عليه الأمة».(2)
آلبانى در كتاب سلسلة الاحاديث الصّحيحه، سند روايت را ضعيف مىداند و اضافه مىكند كه رجال آن، غير از ابىخالد، ثقه هستند. ذهبى مىگويد: «از ابىخالد كسى به جز فرزندش به نقل حديث نپرداخته است». هرچند ترمذى حديث را صحيح دانسته و در التّقريب، او را فردى مقبول يعنى، ليّن الحديث دانسته است، ولى حديث از نظر عبارت «كلّهم تجتمع عليه الأمّة» مفرد است و حديث به طرق ديگرى كه گذشت، در صحيح مسلم، ترمذى و مسند احمد (107/5) نقل شده است.(3)
پس جداى از اينكه اسماعيل در روايت طبرانى (برخلاف روايت ابىداود) با شك و گمان، عبارت «كلّهم تجتمع عليه الأمّة» را از پدرش نقل كرده است، عبارت موردنظر مفرد و تنها ناقل آن، ابىخالدى است كه تنها پسرش از او نقل حديث كرده و در بهترين حالت، او را فردى لين الحديث مىدانند. با اين اوصاف، عبارت موردنظر از نظر سندى
پذيرفتنى نيست. با اين اوصاف، نتيجه چنين مىشود كه عبارت «كلّهم تجتمع عليه الأمّة» (كه مستمسك علماى طرفدار بنىاميه در تفسير اين حديث است)، سند مطمئنى ندارد.
علاوه بر اشكالات گذشته از جهت عملى هم اساساً اجماعى بر خلفاى راشدين و خلفاى اموى واقع نشده است. در مورد اجماع بر خلافت ابوبكر اشكال وارد است؛ زيرا چند تن از صحابه با ابوبكر بيعت نكردند و ابوبكر در زمان خلافت خود، با اصحاب ردّه (كه گروهى از مسلمانان بودند) در جنگ بود. همچنين اجماع امت بر خلافت على و حسن عليهما السلام، معاويه، يزيد، ابن زبير، مروانبن حكم و... هم صورت نپذيرفت؛ زيرا مسلمانان شام از زمان خلافت على عليه السلام تا پس از شهادتش، تحت بيعت ايشان درنيامدند و معاويه زير بار بيعت با حسن عليه السلام هم نرفت.
اجماع بر معاويه نيز محقق نشد و صلح امام حسن عليه السلام با او به معناى بيعت با خلافت او نبود و معاويه شرايط صلح را نقض كرد. از طرفى ابن زبير تا بعد از مرگ يزيد زنده ماند، اما يزيد هيچگاه نتوانست از امام حسين عليه السلام و ابن زبير بيعت بگيرد.
عبارت ابن حجر راجع به صورت نپذيرفتن خلافت امام حسين عليه السلام كه مىگويد: «بر يزيدبن معاويه اجماع كردند و امر خلافت براى حسين عليه السلام صورت نپذيرفت، بلكه قبل از آن كشته شد»، اثباتكننده عدم اجماع بر بيعت با يزيد است؛ زيرا كشته شدن امام حسين عليه السلام بيانگر بيعت نكردن ايشان با يزيد است. حتى بعد از شهادت امام حسين عليه السلام، عبداللهبن زبير تا پايان خلافت يزيد با او بيعت نكرد. زين العراقى نيز اعتراف مىكند كه اجماع امت بر يزيدبن معاويه صورت نگرفت.(1)
همچنين طبق نظر علماى اهل تسنن، اهل عراق تا زمان غلبه بر كوفه، و مروانيان براى هميشه، از بيعت با ابن زبير امتناع ورزيدند و بر مروان هم اجماع صورت نگرفت.
1) مبلغ الأرب فى فخر العرب، الباب الثالث، فصل قبائل لها فضائل، قسم الاولى قريش.
اهل سنت، معاويهبن يزيد و مروانبن حكم را به عنوان خليفه قبول ندارند؛ هرچند زمام امور را در دست گرفتند و از ديدگاه برخى علماى آنها، همچون ابن جوزى، مروانبن حكم غاصب خلافت بود.(1)
بر نظر ابن حجر عسقلانى در ليستى كه نام خلفاى مجمع عليه را ذكر مىكند (كه در واقع برگرفته از نظريه اجماع امت بر خلفاى راشدين و خلفاى اموى است)، اشكالات ديگرى هم وارد است؛ از جمله اينكه:
اولاً: در ليست ابن حجرعسقلانى نام تعداد زيادى از خلفايى وجود دارد كه اجماع امت بر آنها واقع نشد؛ از جمله على عليه السلام، يزيد، عبدالملكبن مروان، وليدبن يزيدبن عبدالملك و....
ثانياً: نظر ابن حجر عسقلانى مبنى بر اينكه قيد «كُلُّهُمْ» در عبارت «كُلُّهُمْ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ الْأُمَّةُ» يك قيد غالبى است و اجماع بر اكثر خلفاى اثناعشر صورت گرفته،(2)پذيرفتنى نيست؛ زيرا در عبارت «كلهم تجتمع عليه الامة» كه مورد استناد او و ديگر علماى طرفدار بنىاميه قرار گرفته است، عبارت «كلّهم» آمده، نه عباراتى مانند «اكثرهم» يا «اغلبهم». بر خلاف نظر ابن حجر عسقلانى، دليلى ندارد كه منظور پيامبر صلى الله عليه و آله، اكثر خلفاى موردنظر باشد؛ ولى به جاى استفاده از عبارات متناسب با معنا، در حديث مورد نظر از عبارت «كلّهم» كه معناى ديگرى دارد استفاده كنند.
ثالثاً: خلفاى دوازدهگانه كه ابن حجر عسقلانى در اين ليست نام مىبرد، پشت سر هم و به صورت متوالى خليفه نشدهاند و مابين آنها اشخاص ديگرى زمام امور مسلمانان را در دست گرفتهاند. لازم به ذكر است كه اين حالت نيز، اشكالات خاص خود را دارد كه در نقد نظر سوم علماى اهل سنت، به صورت مشروح بيان خواهد شد.
بديهى است خلفاى ممتازشده رسول الله صلى الله عليه و آله، كسانى هستند كه از شيوه رهبرى و هدايت ايشان پيروى مىكنند و به علت پيروى از شيوه رهبرى و سنن پيامبر صلى الله عليه و آله، داراى وحدت رويه متناسبى در رهبرى جامعه مسلمانان هستند. در نتيجه با وجود وحدت رويه و شيوه حكومتى واحد، بايد خلفاى اثناعشر، مؤيد هم باشند، نه اينكه خلافت همديگر را قبول نداشته باشند.
ولى خلفايى كه اين دسته از علماى اهل سنت نام مىبرند، نهتنها وحدت رويه نداشتند، بلكه مورد تأييد همديگر نيز نبودند. چنانكه عمر بر ابوبكر، عثمان و على عليه السلام اشكال كرد.(1)همچنين على عليه السلام (كه در نظر اهل سنت از خلفاى راشدين است) خلافت شيخين و عثمان را قبول نداشت و درخواست عبدالرحمنبن عوف را در پذيرش خلافت پس از عمر نپذيرفت.(2)حضرت على عليه السلام در خطبه شقشقيه، خلافت سه خليفه نخست را نابجا دانست و بر اين باور بود كه آنان از بيت المال مسلمانان سوءاستفاده كردند.(3)
جنگ بين على عليه السلام و معاويه در صفين نيز نشان مىدهد كه بر خلاف تفسير موردبحث، اين دو نفر نمىتوانند هر دو جزو دوازده خليفه ممتاز پيامبر صلى الله عليه و آله باشند. از طرفى اهل سنت لااقل على عليه السلام را به عنوان خليفه چهارم (و از جمله خلفاى راشدين) قبول دارند و شمشير كشيدن معاويه در مقابل خليفه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مسلمانان او را به عنوان خليفه پذيرفتهاند، قابل جمع شدن با محسوب كردن معاويه به عنوان يكى از
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 158.
2) نپذيرفتن عمل به سيره شيخين از سوى على عليه السلام و همچنين اعتراض ايشان، به ظاهرسازى و جانبدارى عبد الرحمن ابن عوف از عثمان و تلاش براى محروم كردن على عليه السلام از امر خلافت در روز شورا، در منابع مختلف ذكر شده است. ر. ك: عقد الفريد، ج 5، ص 32؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 445؛ تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 297؛ معالم المدرستين، مرتضى عسكرى، ج 1، ص 145.
3) نهج البلاغه، اميرالمومنين على عليه السلام، گردآورى: سيد رضى، صص 59 و 60؛ پيامهاى امام امير المؤمنين، ناصر مكارم شيرازى، ج 1-2، صص 344 و 345.
خلفاى دوازدهگانه نيست.
لازم به ذكر است ابن عباس، ابن مسعود و ديگر صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله، احاديثى را در نكوهش شديد كسانى (همچون معاويه) نقل مىكنند كه از جماعت مسلمانان فاصله مىگيرند. ابن مسعود نقل مىكند: «من فارق الجماعة فاقتلوه»؛(1)«هر كس از جماعت [مسلمانان] جدا شد، او را بكشيد».
با توجه به اشكالات كلى كه بر نظريه ابن حجر عسقلانى به عنوان يكى از مدافعان اصلى نظريه اجماع امت بر خلفاى اثناعشر (كه اكثر آنها خلفاى اموى بودند) وارد شد، به نظر مىآيد منظور پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث «يَكُونُ بَعْدِى اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، خلفاى موردنظر ابن حجر و... نيست. لازم به ذكر است، اشكالاتى كه در قسمت قبل بر امويان وارد شد، بر اين نظر هم وارد است؛ زيرا بيشتر خلفاى اثناعشر نامبرده در اين نظر هم از بنىاميه هستند.
برخى از علماى اهل سنت حديثى را از عبدالله بن عمروبن العاص نقل مىكنند و بر اساس اين حديث، خلفاى دوازدهگانه را از بنىاميه و بنىعباس مىدانند. حديث مورد نظر به شرح ذيل است:
تويجرى حديث را از عقبةبن أوس از عبدالله بن عمروبن العاص نقل مىكند و نعيمبن حماد هم در كتاب «الفتن» آن را از عبدالله بن عمرو نقل كرده كه مىگويد:
در روز يرموك در برخى از كتب اين اسامى را يافتم و در ضمن سخنش اين اسامى را نام مىبرد: ابوبكر صديق، عمر، عثمان، ملك ارض مقدس و فرزندش (معاويه و يزيد)، سفاح، منصور، جابر، امين، سلام، امير عصب و مردى از قحطان.
أزهرى هم اين حديث را نقل كرده و ابن منظور در لسان العرب آن را از ازهرى نقل كرده است؛ سپس از قول ازهرى گفته است: «اين حديث عجيبى است و اسناد آن
1) الفقيه و المتفقه، خطيب بغدادى، تحقيق: ابوعبدالرحمن عادل الغرازى، ج 1، ص 416.
صحيح است».(1)طبق اسامى نامبرده در اين حديث، برخى از خلفاى دوازدهگانه از بنىاميه و برخى ديگر از بنىعباساند.
اشكالاتى كه بر بنىاميه وارد بود و در نقد خلفاى بنىاميه ذكر كرديم و همچنين اشكالاتى كه علماى اهل سنت در شايسته نبودن بنىعباس نسبت به خلفاى اموى، بر بنىعباس وارد ساختند (كه برخى از آنها ذكر شد)، بر اين نظر هم وارد است. پيامبر صلى الله عليه و آله با حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، شأن و منزلت والاى اين دوازده خليفه را اثبات كرد. بديهى است كه خلفاى اموى و عباسى كه مورد اشكال علماى اهل سنت قرار گرفتند، نمىتوانند خلفاى موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حديث باشند.
اين دسته از خلفاى اموى و عباسى، پشت سرهم خليفه نشدند، پس اشكالات وارد بر نظر سوم علماى اهل سنت (يعنى متوالى نبودن خلفاى دوازدهگانه كه در قسمت بعد ذكر خواهد شد)، بر اين نظر هم وارد است.
برخى علماى اهل سنت از جمله سيوطى، سخاوى، توربشتى، ابن كثير، عباد بدر، ابن حجر هيثمى و...، معناى حديث را بشارت به وجود دوازده خليفه صالح و اقامهكننده حق مىدانند؛ با اين توضيح كه توالى اين خلفا و تتابع و پشت سر هم بودن خلافت آنها را يكى پس از ديگرى لازم نمىدانند. ابن حجر عسقلانى نيز (علاوه بر شرح نخست خود از حديث «اثناعشر خليفه» كه قائل به دوازده خليفه مورد اجماع بود و آن نظر را احتمال برتر
1) إتحاف الجماعة بما جاء فى الفتن والملاحم وأشراط الساعه، ج 1، ص 207.
در تفسير اين حديث مىدانست)، در احتمال دومى كه در تفسير حديث «اثناعشر خليفه» ارائه مىكند، با نظر اين دسته از علماى اهل سنت، همرأى شده است.
برخى از علماى مذكور، علاوه بر شرح حديث «اثناعشر خليفه»، برخى از مصاديق مورد نظر خود را نيز نام مىبرند. براى مثال سيوطى، هشت تن از خلفاى دوازدهگانه را ابوبكر، عمر، عثمان، على عليه السلام، حسنبن على عليه السلام، معاويه، عبداللهبن زبير و عمربن عبدالعزيز مىداند و احتمال مىدهد كه المهتدى و الظاهر كه به نظر او از خلفاى عباسى عادل هستند، از خلفاى دوازدهگانهاند. وى در بيان نام دو نفر باقيمانده مىافزايد: «دو نفر ديگر باقى ماندهاند كه مهدى از اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يكى از آنهاست» و نفر دوم را مسكوت گذاشته و از او نام نمىبرد.
بدين ترتيب علامهاى همچون سيوطى، تنها توانسته به گمان خود، نام يازده نفر از خلفاى دوازدهگانه رسول خدا صلى الله عليه و آله را - آن هم بر اساس حدس و گمان - مشخص كند.(1)
ابن حجر هيثمى، ابن كثير، عباد بدر و ابن حجر عسقلانى، برخى از مصاديق موردنظر خود را بر اساس اين شرح از حديث، به اين ترتيب نام مىبرند:
چهار نفر از خلفاى اثناعشر به ترتيب عبارتاند از خلفاى راشدين، يعنى أبوبكر، عمر، عثمان و على عليه السلام؛ و عمربن عبدالعزيز بدون شك از آنهاست و برخى از بنىعباس از آنها مىباشند و قيامت برپا نمىشود، مگر اينكه ولايت آنها صورت پذيرد و ظاهراً مهدى بشارت داده شده در احاديث نيز از جمله اين خلفاست.(2)
كشميرى هندى، معاويه و مستعصم را به اين افراد مىافزايد(3)و غيتابى عينى نيز در
1) رك: الحاوى للفتاوى، جلالالدّين سيوطى، ج 2، ص 102؛ التماس السعد فى الوفاء بالوعد، شمسالدين أبوالخير سخاوى، تحقيق: عبدالله بن عبد الواحد الخميس، ج 1، ص 51؛ عون المعبود شرح سنن ابى داود، ج 11، ص 245؛ دوازده جانشين، غلامحسين زينلى، ص 47؛ فتح البارى شرح صحيح البخارى، ج 13، ص 212.
2) عقيدة أهل السنة والأثر فى المهدى المنتظر، ج 1، ص 147؛ تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 65؛ فتح البارى شرح صحيح البخارى، ج 13، ص 212.
3) العرف الشّذى شرح سنن التّرمذى، ج 3، ص 419.
شرح صحيح بخارى، مهتدى عباسى را به آنها مىافزايد.(1)برخى از افراد نامبرده در اين شرح و تفسير، اساساً امكان توالى ندارند و در ذكر اسامى خلفاى اثناعشر، پس از على عليه السلام، عمربن عبدالعزيز را به عنوان خليفه بعدى معرفى مىكنند؛ درحالىكه عمر بن عبدالعزيز پس از شهادت على عليه السلام به دنيا آمد.
از ميان علماى اهل سنتى كه اين شرح را در تفسير حديث «اثناعشر خليفه» ارائه دادهاند، ابن حجر هيثمى به ميزان بيشترى به دفاع از اين نظر پرداخته است. ابن حجر هيثمى از قول علامه قونوى، وقوع منكرات قرن هفتم در مصر و شام را دليلى بر متوالى نبودن خلفاى دوازدهگانه و تأييد اين نظر مىداند. به اين معنى كه چون مصر و شام، سرزمينهاى مقدس و مساجد زمين هستند، در زمان خلافت خلفاى مورد نظر، در آنها منكرات رخ نخواهد داد. پس وقوع منكرات قرن هفتم در مصر و شام نشان مىدهد كه قرن هفتم، خالى از خلافت دوازده خليفه مورد نظر بوده است. به همين خاطر، خلافت اين دسته از خلفا، پىدرپى نبوده است. همچنين سه حديث ذيل را در اثبات مدعاى خود ذكر مىكند:
نبوت در ميان شما تا زمانى كه خدا بخواهد، خواهد بود و زمانى كه بخواهد، آن را از ميان شما برمىدارد. سپس ملوك عاض (پادشاهانى كه در زمان آنها بر مردم عسف و ظلم وارد مىشود) تا زمانى كه خدا بخواهد، خواهند بود و زمانى كه بخواهد، آنها را از ميان شما برمىدارد. سپس ملوك ستمگر تا زمانى كه خدا بخواهد، خواهند بود و
زمانى كه بخواهد، آنها را از ميان شما برمىدارد. سپس خلافت به شيوه نبوت خواهد بود، سپس سكوت فرمودند.
بعد از من طولى نمىكشد كه جور به وجود مىآيد؛ پس هر وقت مقدارى از جور به وجود آيد، مقدارى از عدل از بين مىرود تا اينكه در زمان جور، افرادى به دنيا مىآيند كه غير از جور، چيز ديگرى نمىشناسند. سپس خداوند تبارك و تعالى عدل را مىآورد (مستقر مىسازد)؛ پس هر وقت مقدارى از عدل به وجود آيد، مقدارى از جور از بين مىرود.
همچنين او حديث «خلافة النبوة ثلاثون سنة ثم يكون ملكاً» را دليل ديگرى بر متوالى نبودن خلفاى دوازدهگانه مىداند و مدعى مىشود كه چهار خليفه اول، جزو خلفاى دوازدهگانهاند و ميان آنها با ساير خلفاى دوازدهگانه، برخى از خلفاى اموى قرار گرفتهاند.(1)
ابا المجلد بر اين گفته قسم خورد كه اين امت هلاك نمىشود تا اينكه دوازده خليفه كه همگى بر سبيل هدايت و دين حق عمل مىكنند، بر آن ولايت كنند كه دو نفرشان
از اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله هستند؛ يكى چهل سال و ديگرى سى سال زنده خواهند بود.
از مهمترين اهداف پيامبر صلى الله عليه و آله در بيان احاديث و روايات، معرفتبخشى و آگاهى دادن به مسلمانان در موضوعاتى است كه در احاديث ايشان مطرح شدهاند. پيامبر صلى الله عليه و آله خلفاى خويش را دوازده نفر مىداند؛ معناى حديث چنين است كه ايشان، ديگر خلفا را خليفه خويش نمىداند و چون خليفه از «خلف» و به معناى پشت و پشت سر است(1)، متوالى نبودن خلفاى موردنظر، با معناى خليفه سازگار نيست.
از آنجا كه برداشت معمول و عرفى از پيشگويى پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث «اثناعشر خليفه» اين است كه پس از ايشان دوازده خليفه موردنظرشان، به ترتيب خليفه مىشوند و بين آنها فرد ديگرى خلافت نمىكند. اگر قرار بود افراد ديگرى بين خلفاى موردنظر، مقام خلافت را در دست بگيرند، بىگمان پيامبر صلى الله عليه و آله براى جلوگيرى از گمراهى مسلمانان، در اين حديث يا احاديث ديگر به اين موضوع اشاره مىكرد. ولى ايشان چنين بحثى را بيان نفرمود و مدعيان اين نظر هم ادعاى خويش را به چنين بيانى از پيامبر صلى الله عليه و آله مستند نكردهاند. پس تفسير اين حديث به متوالى نبودن خلفا و فاصله افتادن ميان خلافت، صحيح نيست.
وقوع منكرات در مصر و شام، صرفاً بيانگر ضعف دينى مردم آن مناطق (آن هم برخى از مردم، نه تمام آنها) است و نمىتوان اين مسئله را قرينهاى براى خالى بودن آن زمان از خلفاى اثناعشر موردنظر دانست؛ زيرا در بسيارى از موارد، رعايت نكردن
1) المفردات فى غريب القرآن، ص 293؛ لسان العرب، ج 9، ص 82.
دستورات الهى از سوى مسلمانان، موجب وقوع منكرات است، هرچند مردم، خليفه برحقى داشته باشند يا در شهر مقدسى زندگى كنند. با اين وصف، ادعا و استدلال قونوى و ابن حجر هيثمى و استناد به وقوع منكرات، پذيرفتنى نيست.
به فرض صحيح بودن سند اين حديث (كه مستمسك ابن حجر هيثمى قرار گرفته است)، در اين حديث، خلفا بر سه دسته ملوك عاض، ملوك جبريه و خلفايى كه بر منهج پيامبر صلى الله عليه و آله رفتار مىكنند، تقسيم شدهاند. بديهى است كه فقط خلفايى كه بر منهج پيامبر صلى الله عليه و آله رفتار مىكنند (يعنى دسته سوم) شايستگى خلافت ايشان را دارند و مىتوانند خلفاى موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث «يَكُونُ بَعْدِى اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» باشند. حديث مورد استناد، صرفاً بيان مىكند كه خلفايى كه بر منهج پيامبرند، پس از ملوك عاض و جبريه خواهند بود و بيانگر اين مطلب نيست كه بين اين دسته از خلفا، خلفاى ديگرى مقام خلافت را در دست خواهند گرفت.
بر خلاف نظر ابن حجر هيثمى كه خلفاى راشدين و برخى از بنىاميه و بنىعباس را خلفاى اثناعشر مىداند، اتفاقاً اين حديث بهخوبى نشان مىدهد كه دو دسته نخست از خلفايى كه بر سر كار آمدهاند (كه طبق تاريخ خلافت، سه خليفه اول، بنىاميه يا بنىاميه و بنىعباس هستند)،(1)بر منهج رسول الله صلى الله عليه و آله، خلافت نكردهاند و بالتبع خلفاى
1) ابن جوزى ترتيب خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله را چنين ذكر مىكند: «أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ عُمَرُ ثمَّ عُثْمَانُ ثُمَّ علي ثم الحسن فخلعه معاوية ثمَّ يزيد وَمُعَاوِيَةُ بْنُ يَزِيدَ وَمَرْوَانُ وَعَبْدُ الْمَلِكِ، ثُمَّ عَبْدُ اللهِ بْنُ الزُّبَيْرِ فَخُلِعَ وَقُتِلَ، ثُمَّ الْوَلِيدُ ثمَّ سُلَيْمَانُ ثُمَّ عُمَرُ بْنُ عبد العزيز ثمَّ يزيد ثمَّ هشام ثمَّ الوليد بن يزيد فخلع وَقُتِلَ، وَلَمْ يَنْتَظِمْ لِبَنِي أُمَيَّةَ بَعْدَهُ أَمْرٌ حَتَّى قَامَ السَّفَّاحُ الْعَبَّاسِيُّ ثُمَّ أَخُوهُ الْمَنْصُورُ ثُمَّ الْمَهْدِيُّ ثُمَّ الْهَادِي ثُمَّ الرَّشِيدُ ثُمَّ الْأَمِينُ فَخُلِعَ وَقُتِلَ، ثُمَّ الْمَأْمُونُ وَالْمُعْتَصِمُ وَالْوَاثِقُ والمتوكل والمنتصر ثم المستعين فخلع ثم قتل، ثُمَّ الْمُعْتَزُّ وَالْمُهْتَدِي وَالْمُعْتَمِدُ وَالْمُعْتَضِدُ وَالْمُكْتَفِي ثُمَّ الْمُقْتَدِرُ فَخُلِعَ ثُمَّ أُعِيدَ فَقُتِلَ، ثُمَّ الْقَاهِرُ وَالرَّاضِي وَالْمُتَّقِي وَالْمُكْتَفِي وَالْمُطِيعُ ثُمَّ الطَّائِعُ فَخُلِعَ، ثُمَّ الْقَادِرُ وَالْقَائِمُ وَالْمُقْتَدِي وَالْمُسْتَظْهِرُ وَالْمُسْتَرْشِدُ ثُمَّ الراشد فخلع وقتل»؛
موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله نيستند. در اين حديث گفته شده كه پس از نبوّت ملك و پادشاه روى كار مىآيد و پس از آنها خلافت بر روش پيامبر صلى الله عليه و آله، بهوجود مىآيد. پس تفسير صورتگرفته با اين حديث، تأييد نمىشود.
ابنحجر هيثمى از حديث «لا يلبث الجور بعدى إلّا قليلاً حتّي يطّلع، فكلّما طلع...» براى اثبات فاصله افتادن ميان خلفاى اثناعشر بهره گرفته است و تأخير در استقرار عدالت پس از جور را دليل متوالى نبودن خلفاى اثناعشر مىداند. ولى استدلال او بر اين حديث از جهاتى اشكال دارد:
اولاً: وجود جور به جاى عدل، ممكن است دلايلى غير از خلافت خلفاى اثناعشر داشته باشد و اين حديث صرفاً بيان مىكند كه شدت و ضعف عدل و جور در زمانهاى پس از پيامبر صلى الله عليه و آله، مختلف است و اين موضوع مىتواند دلايل متفاوتى داشته باشد؛ از جمله اينكه عدلخواهى يا جورطلبى مردم در زمانهاى متفاوت، مختلف است، نه اينكه عامل عدل يك دوره لزوماً خلافت خليفهاى از خلفاى اثناعشر و عامل ظلم، منحصراً نبود يكى از آن خلفا در مسند و مقام خلافت باشد.
ثانياً: اگر تنها عامل استقرار عدل، خلافت خلفاى نامتوالى باشد، به علت نامتوالى بودن خلافت خلفاى اثناعشر، بايد عدل هم در دورههايى نامتوالى مستقر شود؛ ولى در حديث مورداستناد، عكس اين حالت بيان شده است:
[به صورت متوالى]، هر بار مقدارى از جور به وجود مىآيد و مقدارى از عدل از بين مىرود و پس از استقرار كامل جور، هربار [به صورت متوالى]، مقدارى از عدل مستقر مىشود.
چنانكه مشهود است، اين حديث و معناى آن، ربط روشنى به مسئله خلفاى اثناعشر
ندارد و ربط دادن آن با اين موضوع از سوى ابن حجر هيثمى، تكلف آشكار است.
در حديث سفينه صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله، مدت خلافت بعد از حضرت رسول صلى الله عليه و آله، سى سال ذكر شده است و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در مدت سى سال، بيش از پنج نفر خلافت نكردند؛ ولى طبق حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة»، خلفاى ايشان، دوازده نفر هستند. چنانكه معلوم است، ميان اين دو حديث، به ظاهر تضادى وجود دارد. علماى اهل سنت در رفع تضاد بين حديث سفينه با حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة» گفتهاند:
خلافت كامله سى سال است كه منحصر در پنج نفر بوده است و منظور از خلافت خلفاى اثناعشر، مطلق خلافت است كه حتى شخصى مانند يزيد هم از جمله اين خلفا شمرده شده است.(1)
تفسير علماى اهل سنت، مبنى بر خلافت مطلق، پذيرفتنى نيست؛ زيرا اگر منظور خلافت مطلق باشد، تاكنون بيش از صد خليفه بر جامعه اسلامى حكومت كردهاند، نه دوازده نفر. پس منظور از خلافت دوازده نفر، مطلق خلافت نيست، بلكه خلافت اين دوازده نفر، ممتاز از خلافت ديگران است. تضاد بين دو حديث اينگونه رفع مىشود كه به فرض صحيح بودن سند روايت سفينه، مراد رسول الله صلى الله عليه و آله از اين حديث، بيان تفاوت و تمييز خلافت خلفاى اثناعشر، با خلافت ظاهرى افرادى است كه در واقع، خلافت را در دست گرفتهاند.
احتمالاً حديث سفينه، بيانگر اين مطلب باشد كه خلفاى سى سال نخست، خلافت را به سلطنت تغيير ندادند؛ ولى خلافت پس از سى سال، به ملك و پادشاهى تغيير مىيابد؛ زيرا برخلاف ملوك بنىاميه، در زمان ابوبكر، عمر و عثمان، هنوز خلافت به سلطنت تبديل نشده بود و مراد از خلافت در حديث «اثناعشر خليفة» هم غير از مطلق خلافت است كه با نقد و بررسى نظرات مختلف در پى كشف و اثبات آن هستيم.
1) فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 3، ص 509.
چنانكه ذكر شد، حديث «خلافة النّبوة ثلاثون سنة ثمّ يكون ملكاً» مىخواهد ملوك بنىاميه را از ديگر خلفا تمييز دهد و اين حديث، بيانگر پادشاهى بنىاميه است و لزوماً رابطه مستقيمى بين خلافت مذكور در حديث «خلافة النّبوة ثلاثون سنة ثمّ يكون ملكاً» با خلفاى اثناعشر وجود ندارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با حديث «اثناعشر خليفة» بيان كرد كه غير از دوازده خليفه موردنظر، ديگر خلفا، لياقت و توان اداره جامعه را به نحو مطلوب ندارند. در برخى از طرق حديث اثناعشر، صالح، ظاهر، طاهر، هادى و عزيز بودن دين، همراه با خلافت خلفاى دوازدهگانه ذكر شده است.(1)از جمله مهمترين عوامل حفظكننده دين، وجود رهبرى است كه بتواند جامعه را در مسيرى كه پيامبر صلى الله عليه و آله هدايت كرده، مديريت و رهبرى كند.
بديهى است كه محقق شدن اوصاف مذكور براى دين، نيازمند بهترين بودن خليفه از هر لحاظ است. حتى با وجود داشتن شرط لازم (خلافت دوازده خليفه لايق به صورت متوالى) باز هم ممكن است به علت نداشتن ديگر شرايط، از جمله پيروى نكردن مردم از دستورات خليفه، صفات مذكور محقق نشود.
پس خداوند متعال، همواره شخصى را در ميان مردم قرار مىدهد كه بهترين فرد براى رهبرى جامعه است و از عهده اين كار برمىآيد تا مردم بتوانند با رهبرى او، دين خويش را حفظ كنند. از لطف خداوند به دور است كه امت اسلام را حتى براى مدت كوتاهى، خالى از رهبرى لايق (يكى از خلفاى اثناعشر) رها كند تا اگر مردم شرايط مربوط به خودشان را لحاظ نمودند، با وجود امام و رهبرى لايق، امكان تحقق صفات مذكور براى دين آنها وجود داشته باشد.
طبق اين مبنا دوازده نفر موردنظر رسول خدا نيز بايد افرادى باشند كه از نظر زمانى،
1) مسند احمد بن حنبل، ج 34، صص 409-420؛ سمط النجوم العوالى فى أنباء الأوائل والتوالى، ج 2، ص 418؛ مستخرج أبى عوانه، ج 4، ص 370.
به صورت متوالى و بدون وقفه رهبرى جامعه را در دست گيرند.
پس اين فرض كه ميان خلفاى اثناعشر فاصله شود و رهبران نالايقى ميان آنها رهبرى جامعه را در دست گيرند، باطل است.
در نظر برخى از علماى اهل سنت، حديث «اثناعشر خليفه» بيانگر وجود دوازده خليفه در يك زمان واحد است كه هر كدام از آنها را طايفهاى تبعيت مىكنند.(1)قاضى عياض(2)گفته است كه با بررسى تاريخ، اين نظر بعيد به نظر نمىرسد؛ زيرا بهتنهايى در اندلس بعد از سال 430، در زمان واحد سيزده نفر بودند كه همگى ادعاى خلافت داشتند و ملقب به خليفه بودند و در همين زمان در مصر، شخص ديگرى خليفه بود و خليفه عباسى هم در بغداد خلافت مىكرد؛ غير از افراد ديگرى كه در ساير نقاط زمين ادعاى خلافت داشتند.(3)
اين دسته از علما استدلال مىكنند كه اگر منظور پيامبر صلى الله عليه و آله، خلفاى دوازدهگانهاى نباشد كه به صورت همزمان خلافت كنند، لازم مىآمد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ادامه حديث موردنظر، نام اين خلفا را ذكر مىفرمود، نه اينكه صرفاً وجود دوازده خليفه را بيان كنند و ما را از اخبار و نام آنها فرو گذارند و رها كردن ادامه حديث بدون هيچ گونه توضيحى، بيانگر همزمان بودن خلافت آنهاست. مهلّب(4)هم اين نظر را برگزيده است.(5)
1) عون المعبود شرح سنن ابى داود، ج 11، ص 245.
2) عياض بن موسى سبتى، عالم و قاضى مشهور مغرب اقصى، آثارى در حديث و تاريخ نگاشته است؛ از جمله شرح صحيح مسلم و مشارق الانوار. او در مراكش در سال 544 ه. ق درگذشت.
3) المنهاج شرح صحيح مسلم بن الحجاج، ج 12، ص 201.
4) از شارحان حديث اهل سنت كه ابن بطال قرطبى، شارح صحيح بخارى از او نقل حديث كرده است و ابن حجر عسقلانى در فتح البارى در شرح احاديث صحيح بخارى، بسيار به آراء او استناد مىكند.
5) فتح البارى شرح صحيح البخارى، ج 13، صص 211 و 212.
در صورتى كه اين شرح در مورد حديث
«يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» صحيح باشد، اين موضوع مطرح مىشود كه با وجود خلفايى كه با اقتدار بر امت اسلام حكومت كردند، بىتوجهى پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد اين خلفا و متذكر شدن دوازده خليفه كه همگى در يك زمان حكومت مىكنند از سوى ايشان، دليل خاصى داشت كه همان برحق بودن اين دسته از خلفا نسبت به ديگر خلفا خواهد بود.
از آنجا كه خليفه مسلمانان، مسئول امور دينى و دنيوى مسلمانان است، بايد در بسيارى از اين مسائل وحدت رويهاى براى تمام جهان اسلام اتخاذ كند تا دنياى اسلام با پيروى از دستورات واحد، به صورت هماهنگ و نامتناقض عمل كند و در رويارويى با ديگر مذاهب و ملتها در سطح جهانى به صورت يكپارچه ظاهر شود. ولى با وجود سلايق و نظرات متعدد دوازه خليفه همزمان، عملاً اين مهم محقق نمىشود و مسلمانان مناطق مختلف در برخورد با مسائل گوناگون و اجراى دستورات دينى و دنيوى، وحدت رويه نخواهند داشت؛ زيرا هر كدام از خلفا، نظرات و اهداف خاص خود را بر اساس سلايق خود پيش مىبرند كه در بسيارى از موارد، با اهداف و نظرات ديگر خلفا و وضعيت ديگر قلمروهاى اسلام نامتناسب است.
بديهى است خلافت دوازده خليفه همزمان هيچگاه نمىتواند يكپارچگى و قدرتى را داشته باشد كه در خلافت يك نفر واحد ايجاد مىشود و وجود دوازده خليفه همزمان موجب هرج و مرج در سطح جامعه اسلامى است و اين مسئله با متون روايى اهل سنت متناقض است؛ زيرا در منابع روايى اهل سنت، از جمله در سنن ابىداود در آخر حديث موردنظر آمده است:
«فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى مَنْزِلِهِ أَتَتْهُ قُرَيْشٌ، فَقَالُوا: ثُمَّ يَكُونُ مَاذَا؟ قَالَ: «ثُمَّ
يَكُونُ الْهَرْجُ» .(1)يعنى هرج و مرج پس از دوران خلافت دوازده خليفه به وجود خواهد آمد، نه در زمان خلافت آنها و وجود دوازده خليفه همزمان، خود بيانگر وجود هرج و مرج فراوان در زمان آنهاست كه نتوانسته به خلافت فرد واحدى منجر شود.
بديهى است خلفاى ممتازشده رسول الله صلى الله عليه و آله كسانى هستند كه از شيوه رهبرى و هدايت ايشان پيروى مىكنند و به علت پيروى از شيوه رهبرى و سنتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله، داراى وحدت رويه در رهبرى جامعه مسلمانان هستند. با داشتن وحدت رويه و شيوه حكومتى واحد، بايد خلفاى اثناعشر مؤيد هم باشند، نه اينكه خلافت همديگر را قبول نداشته باشند. ولى دوازده خليفه سال 430، مؤيد هم نبودند؛ زيرا در مقابل هم ادعاى خلافت كردند و ادعاى خلافت هر كدام از آنها، به معناى اين است كه خلافت ديگران را قبول ندارد و خود را نسبت به خلافت، مستحقتر از ديگران مىبيند.
اگر خلافت هر كدام از آنها مورد تأييد ديگران بود، بايد با او بيعت مىكردند، نه اينكه به جاى بيعت با خليفه، در برابر خليفه، ادعاى خلافت كنند. وجود دوازده خليفه همزمان به اين معناست كه هر كدام خود را برتر از ديگران مىداند؛ زيرا هيچ كدام از اين دوازده نفر، سايرين را به عنوان خليفه قبول ندارد كه در مقابل آنها ادعاى خلافت كرده است و اگر كسى خود را برتر از ديگران نداند، ادعاى خلافت نمىكند. پس اين افراد خلافت هم را قبول نداشتند كه هر كدام ادعاى خلافت كردند.
از سوى ديگر، تنها شايستگى يك نفر از آنها بيش از همه است. به عبارت ديگر اگر نگوييم خلفاى سال 430 همگى (در ادعاى برتريشان نسبت به مابقى) دروغگو بودند، بايد گفت يك نفر از آنها از ديگران برتر و ادعاى خلافت ديگران ناروا بود. چنين خلفايى كه حتى همديگر را قبول نداشتند، نمىتوانند همان خلفاى ممتاز موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث «اثناعشر خليفه» باشند.
1) سنن ابىداود سجستانى، ج 4، ص 106.
با توجه به نياز خلافت اسلامى به يكپارچگى و قدرتى كه در نقد اول بحث شد، خلافت خلفاى همزمان، عين جدايى خلفا و امت اسلامى است و اين مسئله با عزت خلفا و اسلام كه در برخى از اقوال حديث «اثناعشر خليفه» ذكر شده، در تناقض است.
برخى از علماى اهل سنت همچون بدرالدين غيتابى (شارح صحيح بخارى) بر اين نظر اشكال مىكنند:
در يك زمان بيش از يك خليفه جايز نيست؛ زيرا شارع، امر به بيعت و وفاى به بيعت خليفه كرده است. سپس شارع دستور به گردن زدن هر كس داده است كه با او نزاع كند [پس خلفاى ديگر كه با خليفه نزاع مىكنند، طاغىاند و خليفه نيستند]. از طرفى اين افراد، اسماً خليفهاند و حل و فصل امور در دست آنها نيست.(1)
همچنين مسلمبن حجاج در صحيح خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند: «اذا بويع لخليفتين فاقتلوا الآخر منهما»؛(2)«هرگاه براى دو خليفه بيعت گرفته شد، نفر دوم را بكشيد». بديهى است كه افراد طاغى كه بايد گردن زده شوند، نمىتوانند خلفاى ممتاز موردنظر باشند.
احتمال دومى كه ابن جوزى در بيان حديث «يكون بعدِى اثناعشر خَليفَة» ارائه مىكند، چنين است كه از قول ابوالحسينبن المنادى مىگويد: خلافت اين دوازده خليفه بعد از مرگ مهدى كه در آخر الزمان خروج مىكند خواهد بود و ما در كتاب «دانيال» خواندهايم:
إِذا مَاتَ الْمهْدي ملك خَمْسَة رجال وهم من ولد السبط الْأَكْبَر - يَعْنِي ابْن الْحسنبن عَليّ،
ثمَّ يملك بعدهمْ خَمْسَة رجال من ولد السبط الْأَصْغَر، ثمَّ يُوصي آخِرهم بالخلافة لرجل من ولد السبط الْأَكْبَر فَيملك، ثمَّ يملك بعده وَلَده، فَيتم بذلك اثناعشر ملكاً كل وَاحِد مِنْهُم إِمَام مهْدي.(1)
هنگامى كه مهدى مىميرد، پنج مرد از اولاد سبط اكبر (حسنبن على عليه السلام)، ملك مىشوند. سپس پنج مرد از اولاد سبط اصغر (حسينبن على عليه السلام)، ملك مىشوند كه آخرين آنها بر خلافت شخصى از فرزندان سبط اكبر وصيت مىكند. پس او ملك مىشود و بعد از او فرزندش ملك مىشود و دوازده ملك كه هر كدام از آنها هدايتگر است، تكميل مىشوند.
ابن المنادى مىافزايد: در روايت ابىصالح از ابن عباس يافتيم كه به هنگام بحث از مهدى گفت:
اسْمه مُحَمَّدبن عبدالله، وَهُوَ رجل ربعَة مشرب حمرَة، يفرج الله بِهِ عَن هَذِه الْأمه كل كرب، وَ يصرف بعدله كل جور، ثمَّ يَلِي الْأَمر بعده اثناعشر رجلا خمسين وَمِائَة، فستة من ولد الْحسن، وَوَاحِد من ولد عقيلبن أبي طَالب، وَخَمْسَة من ولد الْحُسَيْن، ثمَّ يَمُوت فَيفْسد الزَّمَان وَيعود الْمُنكر.(2)
اسمش محمدبن عبدالله است...، بعد از او دوازده نفر به مدت 150 سال ولايت مىكنند كه شش نفرشان از فرزندان حسن عليه السلام و يكى از فرزندان عقيلبن أبىطالب و پنج نفر از فرزندان حسين عليه السلام هستند و پس از آن، زمان فاسد مىشود و منكر باز مىگردد.
وى اضافه مىكند كه كَعْب الْأَحْبَار گفته است: «يكون اثناعشر مهديّاً، ثمَّ ينزل روح الله فَيقْتل الدَّجَّال»؛(3)«دوازده مهدى خواهند آمد؛ سپس روح الله نازل مىشود و دجال را به قتل مىرساند».
ابنحجر عسقلانى در رد نظر ابن المنادى چنين مىگويد: «وجهى كه ابوالحسينبن المنادى در شرح حديث بيان كرده است، واضح نيست». سپس حديث ذيل را كه از سوى طبرانى از طريق قيسبن جابر الصدفى از پدرش از جدش اخراج شده است، نقل مىكند.
سَيَكُونُ مِنْ بَعْدِي خُلَفَاءُ ثُمَّ مِنْ بَعْدِ الْخُلَفَاءِ أُمَرَاءُ وَمِنْ بَعْدِ الْأُمَرَاءِ مُلُوكٌ وَمِنْ بَعْدِ الْمُلُوكِ جَبَابِرَةٌ ثُمَّ يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْرًا ثُمَّ يُؤمر القحطانى فَوَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ مَا هُوَ دُونَهُ.(1)
بعد از من خلفا خواهند آمد و بعد از خلفا، امرا و بعد از امرا، ملوك و بعد از ملوك، جبابره (ستمگران) خواهند بود. سپس مردى از اهل بيت من خروج خواهد كرد كه زمين را از عدل پر خواهد كرد؛ چنانكه از جور پر شده بود. سپس قحطانى به قدرت مىرسد. قسم به كسى كه به حق مرا مبعوث كرد، كمتر از او نخواهد بود.
طبق اين حديث، زمان خلفاى دوازدهگانه قبل از خروج مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف خواهد بود و ابن حجر مىگويد اين حديث بر آنچه ابن المنادى از كتاب دانيال نقل كرده، وارد است.(2)اين نظر در ميان علماى اهل سنت طرفدار چندانى ندارد. ازاينرو در نقد آن به همين مقدار بسنده مىكنيم.
علاوه بر نقدها و اشكالاتى كه به صورت مجزا بر هر يك از تفاسير و شروح علماى اهل سنت وارد شد، اشكالات ديگرى هم وجود دارد كه به صورت كلى بر تمام نظرات آنها وارد است. در ذيل برخى از اين اشكالات را ذكر مىكنيم:
شرحهاى مختلف و فراوانى كه بر حديث «يكون بعدي اثناعشر خليفة» از سوى علماى اهل سنت مطرح شده و اختلاف نظرهاى فراوانى كه ميان علماى اهل سنت در تفسير اين حديث وجود دارد، بهخوبى بيانگر اهميت اين حديث و ذكر مصاديق آن در ميان علماى اهل سنت است. از طرفى مسئله امامت و خلافت مسلمانان و مصاديق معرفىشده خلفا از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله، در نزد شيعيان هم از اهميت فوقالعاده برخوردار است.
اين اهميت خود نشان مىدهد كه چنين مسئلهاى كه تا به اين حد براى مسلمانان مهم است، بىگمان براى پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از اهميت بسزايى برخوردار بود و ثابت مىكند كه برخلاف نظر برخى از علماى اهل سنت، پيامبر صلى الله عليه و آله هيچگاه بدون توجه به اين مهم و بدون معرفى كردن خلفاى اثناعشر، جامعه اسلامى را رها نكرد.
از طرفى ادعاى اهل سنت مبنى بر اينكه مبهم گذاشتن نام خلفا به مانند مبهم ماندن شب قدر و ابهام در ساعت اجابت روز جمعه است و استدلال آنها مبنى بر اينكه دين اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله اين موارد را دقيقاً مشخص نكردهاند، پذيرفتنى نيست. آنها استدلال كردهاند كه اهميت ابهام شب قدر و ابهام در ساعت اجابت روز جمعه به علت اينكه امور شرعى هستند، بيش از مبهم گذاشتن نام خلفا است؛ زيرا موضوع خلافت، يك مسئله وجودى است و از تكاليف شرعى به حساب نمىآيد و هنگامى كه شب قدر و ساعت اجابت روز جمعه، مبهم ماندهاند و ابهام آنها اشكالى بر دين اسلام وارد نمىسازد، به طريق اولى مبهم ماندن نام خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه اهميت كمترى دارد، اشكالى را بر دين وارد نمىسازد.(1)
1) فتاوى الشّبكة الإسلاميّه، لجنة الفتوى بالشبكة الإسلاميه، باب: تفنيد شبهه حول تحديد الائمة الاثنى عشر، ج 1، ص 5842.
اين جواب پذيرفتنى نيست و برخلاف استدلال مطرحشده كه جايگاه نازلترى را براى مسئله خلافت نسبت به تعيين شب قدر و ساعت اجابت در روز جمعه در نظر گرفته است، بايد گفت: ذكر نام خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله به مراتب مهمتر از بيان دقيق شب قدر و ساعت اجابت در روز جمعه است؛ زيرا مشخص كردن شب قدر و ساعت اجابت روز جمعه، آسيبى بر سرنوشت مسلمانان وارد نمىسازد و حتى موجب شبزندهدارى بيشتر در ماه مبارك رمضان و دعاى بيشتر در روز جمعه مىشود. ولى مشخص نكردن خلفاى برحق پيامبر صلى الله عليه و آله، مشكلات بسيارى به بار خواهد آورد.
با توجه به اينكه حفظ اصل و اساس اسلام و به تبع آن، حفظ احكام شرعى و تكليفى آن در ارتباط مستقيم و تنگاتنگ با مسئله خلافت و زعامت جامعه مسلمانان است، اهميت مسئله خلافت و تعيين مصداق خلفاى جامعه اسلامى، به مراتب بيش از ساير مسائل مطرحشده است. پس پيامبر صلى الله عليه و آله هيچگاه بدون اينكه مصاديق دوازده خليفه بعد از خود را مشخص كرده باشد، جامعه مسلمانان را رها نكرد. چنان نيست كه ايشان با گفتن يك حديث كلى، جامعه را به حال خويش رها كنند تا هر عالمى در مقابل ديگر علما، چند نفر را به عنوان خلفاى اثناعشر معرفى كند، بلكه بىشك قبل از رحلت، مصاديق دوازده خليفه را ذكر كرد.
در بسيارى از منابع روايى اهل سنت با اسناد صحيح، نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من مات بغير إمام فقد مات ميتة جاهلية» يا «من مات و ليس عليه امام فميتته ميتة جاهلية»؛(1)«كسى كه بدون امام بميرد، به مرگ جاهلى مرده است». در برخى منابع به صورت «لم يعرف امام زمانه»؛ «امام زمانش را نشناسد» نقل شده و سعد هم در شرح العقائد اين
1) المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق: حمدى بن عبد المجيد السلفى، ج 19، ص 388؛ حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 3، ص 224؛ كشف الأستار عن زوائد البزّار، ج 2، ص 252.
حديث را به اين صورت نقل كرده است.(1)
با توجه به حديث «اثناعشر خليفه» و حصر خلفا در دوازده نفر، امام و خليفه مسلمانان پس از پيامبر صلى الله عليه و آله در هر زمان، يكى از اين دوازده نفر است. ولى خلفاى دوازدهگانهاى كه علماى اهل سنت در نظرات خود، آنها را در مقام مصاديق دوازده خليفه معرفى كردهاند، در مدت زمان محدودى خليفه بودهاند و چند قرن است كه در قيد حيات نيستند. نتيجه چنين مىشود كه خلفاى دوازدهگانه در بسيارى از زمانها، امام و خليفه مردم نبودهاند و اهل سنت خلفاى ديگرى را به اشتباه، امام و خليفه زمان خويش به حساب آوردهاند.
از طرفى طبق حديث، اگر كسى امام و خليفه برحق خود را نشناسد، به مرگ جاهلى مىميرد.
تنها در اعتقاد شيعه، جانشينى دوازده خليفه از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله شروع مىشود و تا اواخر دنيا به طول مىانجامد. ولى طبق شروح علماى اهل سنت، آنان تاكنون زمانهاى فراوانى را بدون خلافت يكى از خلفاى برحق موردنظر خود گذراندهاند، بدون اينكه امام و خليفه برحق زمان خويش را بشناسند و اساساً در برخى از زمانها، هيچ يك از ائمه دوازدهگانهاى كه نام مىبرند، زنده نبودهاند.
هماكنون هم اگر از اهل سنت سؤال شود كه امام و خليفه شما از ائمه و خلفاى دوازدهگانه در زمان حاضر چه كسى است و در بيعت كدام جانشين از دوازده جانشين مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله به سر مىبريد، جوابى نخواهند داشت؛ زيرا طبق تفسير حديث «اثناعشر خليفه» به خلفاى اموى يا اموى و عباسى (تفسير اول و دوم)، پس از پايان كار اين دسته از خلفا، هيچ يك از خلفاى دوازدهگانه حضور ندارند كه امام و خليفه برحق مردم باشند.
بين خلفاى دوازدهگانه نامتوالى (تفسير سوم اهل سنت) هم فاصلههاى زمانى
1) ينابيع المودّة لذوى القربى، ج 3، صص 373 و 457؛ مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج 6، ص 2398.
فراوانى است؛ بدون اينكه كسى از دوازده خليفه نامتوالى در آن فواصل زمانى، وجود داشته باشد. قبل و بعد از خلفاى همزمان و قبل از دوازده خليفهاى كه گفته شده بعد از حضرت مهدى مىآيند (تفسير چهارم و پنجم اهل سنت) هم فاصلههاى زمانى فراوانى وجود دارد؛ بدون اينكه كسى از دوازده خليفه نامبرده اساساً وجود داشته باشد.
نتيجه تفاسير اهل سنت از حديث «اثناعشر خليفه»، بىامام و بىخليفه ماندن و بالتبع آن تفاسير، به مرگ جاهلى مردن بسيارى از مسلمانان بوده است كه اساساً در زمان آنها، خليفه و امام زمانى از خلفاى برحق دوازدهگانه (طبق مصاديق ارائهشده در اين تفاسير) وجود نداشته است و همين نتيجه، بهخوبى ضعف و سستى تفاسير علماى اهل سنت را نشان مىدهد.(1)
ممكن است اهل سنت روايات شناخت امام زمان را چنين تفسير كنند كه مرگ جاهلى، صرفاً شامل كسانى مىشود كه امام زمان داشتهاند و او را نشناختهاند و اين روايات، مردمانى را كه در زمان نبود امام برحق زندگى مىكنند، شامل نمىشود. ولى مقام و ارزش و تأثير امام زمان در دين و زندگى به قدرى بالاست كه حتى در روايات اهل سنت، نشناختن او مساوى با مرگ جاهلى است كه نشان مىدهد وجود چنين امام برحقى، نياز ضرورى دين است.
با اين وجود با لطف خدا و عقل بشرى سازگار نيست كه چنين وجودهاى باارزشى در برخى از زمانها در اختيار برخى از مردم باشند و بيشتر مسلمانان در بسيارى از دورههاى زمانى، از وجود آنها بهكلى محروم باشند.
در منابع روايى اهل سنت، تأكيدات فراوانى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلافت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف صورت پذيرفته است؛ از جمله اينكه ايشان فرمود:
«... فَإِذَا رَأَيْتُمُوهُ فَبَايِعُوهُ... وَلَوْ حَبْوًا
1) رك: دوازده جانشين، ص 66.
عَلَى الثَّلْجِ فَإِنَّهُ خَلِيفَةُ اللهِ الْمَهْدِيّ»(1)«هرگاه او را ديديد با او بيعت كنيد...؛ زيرا مهدى خليفه خداست» نكته مهم اينكه در اين احاديث، ايشان يكى از اهل بيت معرفى مىشود. از طرفى انتخاب او نه از طرف مردم، بلكه از سوى خداست كه هر دو نكته بر ديدگاه مكتب تشيع در مسئله تعيين امام و جانشين رسول خدا صلى الله عليه و آله مهر تأييد مىزند. سؤال و نقد موردنظر اين است كه چرا با وجود اين احاديث در منابع اهل سنت، علماى سنى در بيشتر تفاسير خود از حديث «اثناعشر خليفه»، مهدى عليه السلام را جزو خلفاى دوازدهگانه رسول خدا صلى الله عليه و آله به شمار نياوردهاند.(2)
با توجه به اشكالات ذكرشده در مورد شرحها و تفاسير اهل سنت از حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة» و اينكه هر كدام از تفاسير اهل سنت از اين حديث، اشكالات فراوان داشت، به اين نتيجه مىرسيم كه در نهايت اين تفاسير، پذيرفتنى نيست و تفاسير آنها با اين حديث سنخيت ندارد.
شيعه اماميه، تفاسير اهل سنت را در تطبيق دادن خلفاى اهل سنت بر حديث پيامبر صلى الله عليه و آله نمىپذيرد. اهل سنت در تفسير اين روايات، لازم است اين تعداد را در غير امامان شيعه تعيين كنند - كه نمىتوانند -؛ زيرا حاكمان آنها از صحابه و بنىاميه و بنى عباس، بيش از 50 نفر هستند و چنانكه گذشت، تفاسير ارائهشده آنها در تعيين دوازده نفر از خلفاى خود، به دليل اشكالات فراوان پذيرفتنى نيست.
پس اهل سنت بايد مراد از دوازده خليفه را امامان دوازدهگانه شيعه بدانند يا اينكه به ضعيف بودن اخبار كتب خود اقرار كنند. در هر دو صورت بطلان عقيده آنها در بحث دوازده خليفه جانشين روشن است. لازم به ذكر است كه اين اشكال
بر زيديه نيز وارد است.(1)
برخلاف فرقههاى اهل سنت و ديگر فرقههاى شيعى، شيعيان اثناعشرى نصوص و روايات فراوانى را دال بر جانشينى ائمه دوازدهگانه خود بيان مىكنند؛ تا جايى كه برخى از علماى اثناعشريه از جمله حر عاملى (در مقدمه كتاب شريف اثباة الهداة) ادعاى تواتر روايات مورد نظر را دارند و احاديثى كه از منابع شيعى و سنى در فصل دوم اين كتاب در بيان امامت دوازده امام شيعه مورد بحث قرار گرفت، صرفاً برخى از نصوص و
رواياتى هستند كه همچون حديث «اثناعشر خليفه» صحت ادعاى فرقه اماميه (اثناعشريه) را نشان مىدهند.(2)
لازم به ذكر است در كتب شيعه، در كنار حديث «اثناعشر خليفه»، روايات مشابه آن هم نقل شده است كه بهخوبى نشان مىدهند مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از حديث «اثناعشر خليفه»، بيان ولايت و جانشينى على عليه السلام و يازده نفر از فرزندان ايشان است. از جمله طبرسى در اعلام الورى، پس از بيان حديث اثناعشر خليفه با اسناد مختلف، روايت ذيل را با سندى كه به ابن عباس مىرسد، نقل مىكند:
وَ مِمَّا ذَكَرَهُ الشَّيْخُ ابوعبدالله جَعْفَرُبن مُحَمَّدِبن أَبِي أَحْمَدَ الدُّورْيَسْتِيُّ فِي كِتَابِهِ فِي الرَّدِّ عَلَى الزَّيْدِيَّةِ قَالَ أَخْبَرَنِي أَبِي قَالَ أَخْبَرَنِي الشَّيْخُ ابوجَعْفَرِبن بَابَوَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبن عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَمِّهِ عَنْ أَحْمَدَبن أَبِي عبدالله عَنْ أَبِيهِ عَنْ خَلَفِبن حَمَّادٍ الْأَسَدِيِّ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ عَبَايَةَبن رِبْعِيٍّ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَأَلْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله حِينَ حَضَرَتْهُ وَفَاتُهُ فَقُلْتُ إِذَا كَانَ مَا نَعُوذُ بِاللهِ مِنْهُ فَإِلَى مَنْ فَأَشَارَ إِلَى عَلِيٍّ عليه السلام فَقَالَ إِلَى هَذَا فَإِنَّهُ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُ ثُمَّ يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ أَحَدَ عَشَرَ إِمَاماً مُفْتَرَضَةً طَاعَتُهُمْ كَطَاعَتِي.(3)
از رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگامى كه وفات ايشان فرارسيده بود پرسيدم كه هنگامى كه اتفاقى رخ دهد كه از آن به خدا پناه مىبريم (منظور وفات يافتن پيامبر است)؛ در اين صورت به چه كسى اقتدا كنيم (و از چه كسى تبعيت كنيم)؟ پس رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام اشاره كردند و فرمودند به اين شخص اقتدا كنيد زيرا او با حق است و حق هم با او مىباشد و پس از او يازده امام خواهد بود كه اطاعت از آنها همچون اطاعت از من واجب خواهد بود.
اين حديث نشان مىدهد، على عليه السلام اولين امام از دوازده امام است، نه ابوبكر يا عمر.
از طرفى تعداد ائمه شيعه (اثناعشريه) چنانكه از نام فرقه مشخص است، دقيقاً دوازده نفر و متناسب با تعداد خلفاى مذكور در حديث مورد نظر است. ايمان، تقوا، فضل، بزرگى و عصمت ائمه شيعه در مقام علم و عمل، و لزوم محبت امت به آنها بر هيچ يك از فرقههاى اسلامى پوشيده نيست و اين موضوع هم (جداى از نصوص و روايات فراوان)، مؤيدى بر جانشينى برحق ائمه فرقه اثناعشريه است.
از طرفى اشكالاتى كه بر خلفاى اموى و عباسى وارد بود، بر ائمه شيعه وارد نيست. همچنين اشكالاتى كه بر تفسير خلفاى همزمان و تفسير ناظر به متوالى نبودن خلفاى دوازدهگانه وارد بود، بر تفسير شيعيان اثناعشرى وارد نيست؛ زيرا ائمه شيعه به طور همزمان امام نبودهاند و كسى بين امامت آنها امام نشده است. ائمه شيعه دوازده نفرند كه به صورت متوالى، يكى پس از ديگرى امام و خليفه حقيقى رسول الله صلى الله عليه و آله هستند؛ هرچند كه مقام خلافت واقعى اين دوازده خليفه برحق، در جامعه مسلمانان از آنها گرفته شد.
علماى اهل سنت بر نظر شيعه اشكالاتى وارد كردهاند كه به ترتيب پس از بيان اشكالات، به بررسى آنها مىپردازيم.
صديقى عظيمآبادى و قفارى، از جمله علماى اهل سنتاند كه بر عقيده شيعه اشكال كردهاند. آنها مدعىاند كه ائمه شيعه به خلافت خويش و حصر مقام امامت و خلافت معتقد نبودهاند و طبق اخبار متواتر، ائمه شيعه اعتقاد نداشتند كه منصوص شده بر امامت هستند و هر كس را كه چنين اعتقادى داشت، تكذيب مىكردند. اينان مدعىاند اگر چنين نبود، امام حسن عليه السلام حق نداشت امر خلافت را تسليم معاويه كند و با معاويه صلح كند كه منجر به گمراهى (جامعه) و ابطال حق و انهدام دين شود؛ در غير اين صورت، ايشان شريك جرم معاويه در تمام مظالم اوست و عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله را به وسيله صلح با معاويه باطل كرده است. براساس ديدگاه اين افراد، حسين عليه السلام نيز چنين خواهد بود؛ زيرا حسين عليه السلام نيز تا زمان مرگ معاويه بيعت با او را نشكست. چگونه ممكن است حسن و حسين عليهما السلام بدون ميل و رغبت و با كراهت، عهد رسول الله را شكسته باشند، درحالىكه حسن عليه السلام بيش از صد هزار سواره داشت كه خود را براى او فدا مىكردند.(1)بنىهاشم در عهد رسول الله صلى الله عليه و آله، ابىبكر، عمر، عثمان و امير مؤمنان على عليه السلام نيز اعتقاد به حصر امامت در ميان دوازده امام نداشتند و بعد از وفات امام حسن عسكرى عليه السلام، چنين اعتقادى دارند.(2)
همچنين ابن تيميه به منظور مناسب جلوه دادن نظر امامان شيعه و بنىهاشم نسبت به خلفاى راشدين و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله (برخلاف اعتقاد اماميه)، به موضوع دعوت بنىعباس به رضاى از آل پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مىكند و استدلال خود را چنين مطرح مىكند كه از نعمات و بركات خداوند متعال نسبت به اسلام اين است كه به هنگام انتقال دولت به بنىهاشم، دولت را در ميان بنىعباس قرار داد و اولين موضوعى را كه دولت
هاشمى ظاهر كرد، دعوت به رضاى از آل پيامبر صلى الله عليه و آله بود و اينكه پيروان دولت از محبين و دوستداران بنىهاشم بودند. ابن تيميه مدعى است كسى كه در دولت بنىهاشم خلافت را در دست گرفت، قدر و منزلت خلفاى راشدين و سابقين اولين را مىدانست كه از مهاجرين و انصار بودند و در دولت آنها چيزى جز تعظيم و بزرگداشت خلفاى راشدين و ذكر نام آنها و ثناى آنها بر منابر و تعظيم و بزگداشت صحابه، صورت نگرفت.(1)
علت اينكه ائمه در برخى از موارد، منكر امامت خويش مىشدند، تقيه است. شيعه به تقيه معتقد است، ولى استفاده از تقيه به اين معنا نيست كه ائمه شيعه از اساس، منكر امامت خويش شده باشند. شعبى (بزرگ محدثان عراق) در دوستى ائمه عليهم السلام سخنى دارد به اين مضمون كه «از دست على و آل على عليهم السلام چه كنيم؟ اگر بخواهيم دوستدار آنها باشيم، به دست خلفا كشته مىشويم و اگر دشمنى بورزيم، در قيامت داخل آتش مىگرديم». وقتى بزرگان اهل سنت در اظهار دوستى با اهل بيت با چنين مشكلاتى مواجه بودهاند، تكليف شيعيان و خود ائمه عليهم السلام مشخص است.(2)
اولاً: صلح امام حسن عليه السلام را نمىتوان دليل بر رضايت ايشان به خلافت ناحق معاويه دانست. ايشان در شرايطى نبودند كه بتوانند با معاويه بجنگند و در صورت توان، با او مىجنگيدند؛ چنانكه تا زمانى كه سردارانش با ايشان همراه بودند، دست از جنگ با
معاويه نكشيدند. منابع مستند تاريخى اهل سنت نشان مىدهند كه ميان سرداران سپاه ايشان تفرقه حاكم شد و برخى از آنها از قيام عليه معاويه خوددارى كردند.(1)
ثانياً: اگر بخواهيم چنين قضاوت كنيم، لازم مىشود كه على عليه السلام را هم موافق با معاويه بدانيم؛ به اين دليل كه پس از صفين به جنگ معاويه نرفت، درحالىكه هيچ كدام به خلافت معاويه راضى نبودند و به خاطر كاهلى فرمانبرانشان، چارهاى جز صلح و تحمل معاويه نداشتند.
ثالثاً: با وجود جوانانى همچون حضرت عيسى و داود عليهما السلام در بهشت، پيامبر صلى الله عليه و آله در حديث «الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنّه»، حسن و حسين عليهما السلام را بزرگان جوانان بهشتى معرفى مىكند.(2)مىبايست پاكى سيرت و معنويت حسن و حسين عليهما السلام از چنين پيامبران والا مقامى بيشتر باشد زيرا با وجودِ آنها، امام حسن و امام حسين عليهما السلام به عنوان آقا و سرور همۀ جوانان معرّفى شدهاند اين مطلب نشان مىدهد كه احتمال گناه ايشان در موضوع خلافت بىاساس است. پس حتى اگر حكمت صلح ايشان با معاويه معلوم نباشد، نمىتوان بر ايشان خُرده گرفت. هرچند معاويه و طرفدارانش بر خليفه وقت، على عليه السلام شوريدند، ولى از آنجايى كه سپاهيان امام حسن عليه السلام در جهاد با معاويه، امام را يارى نكردند، چارهاى جز صلح با معاويه براى امام عليه السلام باقى نماند.
چنانكه در داستان موسى و خضر عليهما السلام، موسى به علت ندانستن حكمت سوراخ كردن كشتى، كشتن غلام و برپاكردن ديوار، خشمگين شد؛ تا اينكه خضر عليه السلام او را از حكمت اين امور آگاه كرد و موسى عليه السلام راضى شد. همچنين برادرانِ اهلسنت مىبايست توجهت.
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 215.
2) از جمله در سنن نسائى، ج 5، صص 5، 81، 145، 146، 148، 149 و 150 نقل شده است و در سنن ابو عيسى ترمذى، ج 5، ص 656 نقل شده است و آلبانى در شرح حديث ترمذى، حديث را صحيح دانسته و حاكم نيشابورى در مستدرك ج 3، ص 182 حديث را صحيح دانسته و ذهبى در شرح حديث حاكم در مستدرك، حكم به صحت حديث داده است. همچنين ابن كثير در البداية و النهايه، ج 8، ص 40 در حديث ديگرى به نقل از ترمذى از جابر نقل مىكند كه پيامبر، حسنين را دو عدل مناسب (و نعم العدلان هما) معرفى كرده است.
كنند كه وجه حكمت صلح امام حسن و امام حسين عليهما السلام با معاويه نيز در اين بود كه در صورت مصالحه نكردن، شيعيان ايشان همگى كشته مىشدند.(1)با توجه و دقت در اين موضوع برصلح امام حسن و امام حسين عليهما السلام با معاويه اشكال نگيرند.
بر خلاف يزيد، معاويه آشكارا به شرب خمر و سگبازى نمىپرداخت و در صورت كشتن امام حسن عليه السلام و يارانش، بر اين مسئله سرپوش مىنهاد. ولى كشته شدن امام حسين عليه السلام در قيام عليه يزيدى كه فسقش ظاهر بود، قابل سرپوش نهادن نبود و بهروشنى ظلم بنىاميه را بر اهل بيت عليهم السلام نشان مىداد. پس بر خلاف صلح امام حسن و امام حسين عليهما السلام با معاويه، امام حسين عليه السلام در برابر يزيد، قيام عليه او و شهادت در اين راه را انتخاب كرد.
در جواب كلام ابن تيميه كه بنىعباس را مورد تأييد امامان شيعه مىداند بايد گفت كه بنىعباس (و به قول او دولت هاشمى)، مورد تأييد آل رسول الله صلى الله عليه و آله و امامان شيعه نبودند و اگر غير از اين مىبود، دستكم امامان شيعه در خلافت و حكومت بنىعباس، آنها را يارى مىكردند. اگر ائمه شيعه با حكومت بنىعباس مخالف نبودند و خلافت را حق خود نمىدانستند و خلفاى عباسى از اين امر در هراس نبودند، چرا مطابق منابع تاريخى اهل سنت، مهدى عباسى، امام موسى كاظم عليه السلام را دستگير و ايشان را از مدينه به بغداد تبعيد و محبوس كرد؟ چرا حضرت موسىبن جعفر عليهما السلام در دوران هارون الرشيد و به دستور هارون، باز هم دستگير شد و دوباره از مدينه به بغداد تبعيد و به حبس سندىبن شاهك درآمد و به دست او مسموم شد و به شهادت رسيد؟
اين مطالب نهتنها در منابع اهل سنت آمده است، بلكه در اين منابع علت اين ظلمها،
1) الطرائف فى معرفه مذاهب الطوائف، ج 1، ص 196.
هراس شاهان عباسى از قيام امام در برابر حكومت آنها بيان شده است.(1)مأمون عباسى كه با وليعهد كردن امام رضا عليه السلام، ايشان را به ميزان بيشترى تحت نظر گرفت و در صدد توجيه بيشتر حكومت خود به واسطه حضور امام بود، مطابق منابع اهل سنت پس از سه سال وليعهدى، ايشان را مسموم و به قتل رساند!(2)رضاى از آل محمد صلى الله عليه و آله براى بنىعباس، صرفاً شعار و دستاويزى بود كه با آن به خلافت برسند و خلافت نامشروع خود را توجيه كنند و تأييد عباسيان بر خلفاى راشدين، بيانگر تأييد خلفاى راشدين از سوى ائمه شيعه نيست.
صديقى عظيمآبادى بر نظر شيعه اماميه اشكال مىكند كه خلافت، متفاوت از امامت است و بحث موردنظر خلافت است، نه امامت.(3)ائمه شيعه (به جز على عليه السلام) شمشير (خلافت) را در دست نداشتند، پس نمىتوانند با كفار بجنگند و شهرى را فتح كنند و كافرى را به قتل برسانند. بلكه در اين صورت مسلمانان به جنگ با يكديگر مشغول مىشوند و كافران در سرزمينهاى آنها طمع مىكنند و حتى برخى از آنها را فتح خواهند كرد.
در چنين شرايطى كه شمشير بر مسلمانان است و كافران بر سرزمين آنها طمع كردهاند، عزتى براى مسلمانان متصور نخواهد بود. ائمه شيعه (به جز على عليه السلام) شمشير (خلافت) را در دست نداشتند؛ بهويژه امام منتظر آنها يا فرد ترسوى عاجزى است يا
1) تاريخ بغداد، ج 15، ص 14؛ وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، احمد بن محمد ابن خلكان، تحقيق: احسان عباس، ج 5، صص 309 و 310؛ مقاتل الطالبيين، ج 1، صص 414-417.
2) مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 457. همچنين در تاريخ ابن خلدون نقل شده است كه ابراهيم بن موسى (برادر امام رضا عليه السلام) كه والى مأمون در يمن بود، مأمون را عامل قتل امام رضا عليه السلام معرفى كرد و بر مأمون قيام كرد. تاريخ ابن خلدون، ج 4، ص 148.
3) عون المعبود شرح سنن ابى داود، ج 11، ص 246.
اينكه شخص فرارى است كه مخفى شده است، درحالىكه نه گمراهى را هدايت مىكند و نه امر به معروف و نهى از منكر مىنمايد و نه مظلومى را يارى مىرساند و نه در مسئلهاى فتوا مىدهد و نه در قضيهاى حكم مىدهد و وجود او معلوم نيست.
چنين فردى هيچ فايدهاى ندارد و در كسب عزت براى اسلام تأثيرگذار نيست و در برخى از طرق حديث «اثناعشر خليفه» خلفاى دوازدهگانه، عامل عزت اسلام معرفى شدهاند و اگر خلفاى اثناعشر، ائمه شيعهاند، چرا پس از دولت امويان و عباسيان (زمان امامت امام منتظر آنها) مسلمانان در ذلت قرار گرفتند و شرق و غرب سرزمينهاى آنها به فتح كفار در آمد؟(1)
اولاً: مراد شيعه اثناعشريه از امامت، مقامى است كه سرپرستى و زعامت جامعه اسلامى را در بر مىگيرد. اماميه، خلافت حقيقى رسول الله صلى الله عليه و آله را حق امام مىداند؛ چه در مقام ظاهر اين حق را به دست آورند يا به دست نياورند.(2)خلافت و جانشينى حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله، از جمله شئون امامت است و طبق اين ديدگاه، خلافت و زعامت جامعه و اختيارات ناشى از آن بايد در اختيار امام باشد. پس بحث ما از امامت، امامتى است كه در برگيرنده مقام خلافت است.
ثانياً: خلافت ظاهرى، تنها يكى از شئون خلافت و جانشينى حضرت رسول صلى الله عليه و آله است و اگر به واسطه كوتاهى و سستى مردم محقق نشود، اشكالى بر اصل خلافت ائمه عليهم السلام وارد نمىسازد و اشكال برخى علماى اهل سنت بر عدم خلافت ظاهرى ائمه شيعه، تفسير شيعه از حديث «اثناعشر خليفة» را مخدوش نمىسازد.
توضيح اينكه اسلام، همواره عزيز است، نه اينكه عزت آن منوط و مشروط به در
دست گرفتن حكومت ظاهرى باشد. در ابتداى بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله هم كه مسلمانان تحت حكومت مشركان بودند، اسلام، كاملترين دين توحيدى بود و بزرگى و تعالى بخش بودن اين دين و اصول و پيامبر آن، عامل عزتبخشى مسلمانان بود و به مسلمانان عزت مىبخشيد؛ هرچند مشركان به واسطه در دست داشتن حكومت ظاهرى، خود را عزيز و مسلمانان را ذليل مىپنداشتند.
ولى بر اساس رهنمود قرآن (فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً ) همواره عزت براى خداوند و مؤمنان است؛ چه حكومت را در دست داشته باشند يا نداشته باشند. مسلمانان همواره با اعتقاد به اسلام راستين، عزيز هستند و عزت آنها از اسلام است، نه اينكه لزوماً عزت مسلمان به واسطه در دست داشتن حكومت باشد. اشكال ابن تيميه و همفكران او بر عزيز ندانستن شيعه و ائمه شيعه (به خاطر در دست نداشتن حكومت) مستلزم اين است كه اسلام و مسلمانان نخستين را قبل از فتح مكه و سرزمينهاى ديگر، ذليل به حساب آوريم؛ زيرا حكومت را در دست نداشتهاند و مستلزم اين است كه نعوذ بالله، رسول الله صلى الله عليه و آله را در سالهاى نخستين دعوت اسلامى، عزيز و عامل عزت مسلمانان ندانيم؛ چراكه ايشان نمىتوانست با مشركان بجنگد و شهرى را فتح كند و كافر يا مشركى را به قتل برساند! بلكه مسلمانان تحت حكومت مشركان بودند و حتى برخى از آنها به دست مشركان شكنجه مىشدند و به قتل مىرسيدند! در چنين شرايطى كه شمشير بر مسلمانان بوده و مشركان بر سرزمين آنها حكومت مىكردند، عزتى براى مسلمانان متصور نيست!
بىشك شيعه و سنى چنين اعتقادى ندارند كه چون رسول الله صلى الله عليه و آله دين خود را مخفى نگه داشته بود، هيچ فايدهاى نداشت و در كسب عزت براى اسلام تأثيرگذار نبود! اين در حالى است كه ذلت مسلمانان نخستين مكه را نهتنها شيعه، بلكه اهل سنت نيز قبول ندارند. پس در دست داشتن حكومت، تنها عامل عزت نيست و مراد از عزت (كه در برخى از طرق حديث «اثناعشر خليفه» آمده است)، صرف حكومت و تسلط بر
سرزمينها نيست كه برخى اشكال كنند ائمه شيعه، حكومت و سرزمينها را در اختيار نداشتهاند؛ چراكه بدون در دست داشتن حكومت نيز مىتوان عزيز بود.
ثالثاً: پس از دولت امويان و عباسيان، حكومت در اختيار دوازده امام شيعه قرار نگرفت كه اشكال شود در زمان آنها سرزمينهاى اسلامى از دست آنها خارج شد، بلكه پس از امويان و عباسيان، افراد ديگرى غير از دوازده امام شيعه، حكومت ظاهرى را كماكان از آنها منع كردند و در اختيار خود گرفتند.
قفارى بر نظر شيعه اينگونه اشكال مىكند:
در كتاب سليمبن قيس كه اولين كتاب شيعه است، آمده كه ائمه، سيزده نفر هستند و اين مسئله از عوامل اشكال بر اين كتاب از سوى گروهى از بزرگان اماميه شده است. همچنين «كافى» نيز كه صحيحترين كتب شيعه است، شامل دستهاى از احاديث است مبنى بر اينكه ائمه سيزده نفر هستند.
كلينى در صفحه 534 از جلد اول كافى به سند خود از ابىجعفر روايت مىكند كه رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: «إني واثنى عشر إماماً من ولدي وأنت يا علي زِرُّ الأرض - يعني أوتادها وجبالها - بنا أوتد الله الأرض أن تسيخ بأهلها، فإذا ذهب الاثناعشر من ولدي ساخت الأرض بأهلها ولم ينظروا»؛ «من و دوازده امام از فرزندانم و تو اى على، اصل و قوامِ زمين - يعنى ميخها و كوههاى آن - هستيم. به وسيله ما خداوند زمين را نگه داشته تا اهل خود را فرو نبرد، پس هنگامى كه دوازده نفر از فرزندانم نباشند، زمين اهل خود را فرو مىبرد».
طبق اين نص، ائمه شيعه - بدون على عليه السلام - دوازده نفر و با اميرالمؤمنين على عليه السلام، سيزده نفر هستند. به همين دليل شيخ اماميه (طوسى) در كتاب «الغيبه» در نص، تصرف كرده و آن حديث را تغيير داده و در صفحه 92 كتاب الغيبه اين حديث را با لفظ «إنّى وأحد عشر من ولدى»؛ «من و يازده نفر از فرزندانم» ذكر كرده است.(1)
1) أصول مذهب الشّيعة الإمامية الإثنى عشريّه، ج 2، صص 667 و 668.
ممكن است ناقلين در كتاب سليمبن قيس و حديثى كه از كافى كلينى ذكر شد، نقل به مضمون كرده و دچار اشتباه شده باشند. در ثانى بسيارى از علما، ساير احاديث اين كتاب را مطالعه كردهاند و در آن مطلبى كه دال بر تعداد سيزده نفر بودن ائمه باشد، نيافتهاند.
قاعدهاى كه به هنگام تعارض دو حديث در اصول فقه ملاك قرار مىگيرد، قاعده تعارض و تساقط است؛ به اين نحو كه دو دليلى كه در تعارض با هم قرار گرفتهاند، يا هموزن هستند يا نيستند. اگر هم وزن باشند، دلالت و روشنگرى آنها به ميزان مساوى است؛ مثل زمانى كه معناى يك حديث در تعارض با معناى يك حديث ديگر باشد و سند آنها با هم برابر باشد و هيچ كدام از اين دو حديث، مؤيد ديگرى از قرآن و سنت نداشته باشند. در اين صورت تعارض معناى اين دو حديث، موجب تساقط هر دو دليل مىشود (اذا تعارضا تساقطا)؛ زيرا در هر سمتِ تعارض، يك حديث قرار دارد و قابل رجحان و برترى دادن بر حديث ديگر نيست.
ولى زمانى كه دلايل متعارض، هموزن نباشند، مثلاً معناى يك يا دو حديث نادر، در تعارض با معناى ده حديث باشد (كه از نظر سند مشكلى ندارند)، در چنين حالتى، دليلى رجحان داده مىشود و ملاك، حكم و عمل قرار مىگيرد كه تعداد احاديث بيشتر بر آن دلالت دارند و از معناى يك يا دو حديثى كه با ساير احاديث همخوانى ندارند، عدول مىشود.
در مسئله مورد اشكال قفارى، در يك سمت تعارض، صرفاً يك يا دو حديث مورد استناد او قرار گرفته كه ائمه شيعه سيزده نفرند. با فرض صحت سند اين دو حديث و پذيرش دلالت آنها بر سيزده نفر بودن ائمه شيعه (كه اين مورد هم جاى اشكال داشت و در ابتدا بحث شد)، در سمت ديگر تعارض، تعداد بىشمارى از احاديث صحيح السند قرار دارد كه همگى دلالت دارند كه ائمه شيعه دوازده نفرند.
لازم به ذكر است كه شيخ كلينى در «باب الحجّه» كتاب اصول كافى (كه حديثى از
اين كتاب مستمسك قفارى قرار گرفت) بيش از ده حديث ديگر را در تعيين مصداق امامان شيعه نقل كرده و در تمام اين احاديث، تعداد ائمه شيعه كه جانشينان بر حق رسول الله صلى الله عليه و آله هستند، دوازده نفر عنوان شدهاند.
همچنين احاديثى كه ائمه شيعيان را دوازده نفر معرفى كردهاند، در ساير كتب شيعيان از جمله كتاب «عيون أخبار الرّضا» متعلق به شيخ صدوق و كتاب «الغيبه» متعلق به شيخ طوسى، به وفور ذكر شده و در تمام اين احاديث و احاديث ديگر كتب روايى شيعه، ائمه شيعه دوازده نفر معرفى شدهاند و اين مطلب نشان مىدهد كه دو حديث مورد تمسك قفارى و معنايى كه او از اين دو حديث ارائه كرده، به هيچ عنوان هموزن و مقايسهپذير با احاديث دال بر دوازده امام داشتن شيعيان نيست و بايد از دو حديث مورد استناد قفارى يا معنايى كه قفارى از آن دو حديث در تعارض با معناى روايات بىشمار ارائه كرده است، عدول كرد.
در نتيجه عقايد و روايات شيعه اثناعشريه با مفاد حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة» كاملاً هماهنگ است و اشتباه جزئى ناقلان در نقل دو حديث مورد بحث، خللى بر عقيده و روايات شيعه، وارد نمىكند. اشتباه ظاهرى حديث سليمبن قيس و حديثى كه در كافى با ساير احاديث كتاب كافى و ديگر كتب شيعه همخوانى ندارد، چهبسا اشتباهى است كه از سوى ناقلين رخ داده باشد. مؤيد اين مطلب، روايات و احاديث بسيار فراوان شيعه در كتب معتبر روايى است كه همگى عدد ائمه شيعه را دوازده نفر معرفى مىكنند. اشكالات ديگرى كه قفارى بر چند حديث ديگر شيعه وارد مىكند نيز چنين وضعيتى دارند.
قفارى در ادامه اشكال بر نظر شيعه مىافزايد كه در كتب شيعه اثناعشريه از ابىجعفر از جابر نقل شده است:
دخلت على فاطمه وبين يديها لوح فيه أسماء الأوصياء من ولدها فعدّدت اثنى عشر آخرهم القائم، ثلاثة منهم محمّد و ثلاثة منهم علي.(1)
بر فاطمه عليها السلام وارد شدم، درحالىكه در دستش لوحى از اسماى اوصياء از فرزندانش بود. آنها را شمردم، دوازده نفر بودند و آخرين آنها قائم بود، سه اسم از آنها محمّد و سه اسم على بود.
قفارى مىافزايد:
شيعيان، امامان خويش را دوازده نفر از فرزندان فاطمه عليها السلام مىدانند. پس على عليه السلام از ائمه آنها نيست؛ زيرا او زوج فاطمه است، نه فرزند او و در اين صورت مجموع امامان شيعه، سيزده نفر مىشود. دليل ديگرى كه اميرالمؤمنين على عليه السلام را از ائمه خود نمىدانند، عبارت «ثلاثة منهجم على» است. زيرا افرادى كه از ائمه اثناعشرى به نام على هستند، چهار نفرند: اميرالمؤمنين على عليه السلام، علىبن الحسين، امام رضا و امام هادى عليهم السلام.
قفارى در ادامه مىافزايد:
ابن بابويه در صفحه 8-477 كتاب خصالش، نص را تغيير داده و بدون لفظ «من ولدها» آن را ذكر كرده است؛ ولى مابقى نص «ثلاثة منهم على» را تغيير نداده، چنانكه در مصادر ديگر نيز حذف نشده است و در كتاب عيون اخبار الرضا در دو موضع تغيير داده است تا اين نص، موافق مذهبش باشد يا اينكه شخص ديگرى نص را تغيير داده است.(2)
ممكن است يكى از ناقلين روايت، اشتباه كرده باشد و به جاى احدى عشر (يازده)، اثنى عشر (دوازده) را در اين حديث ذكر كرده باشد؛ به اين صورت كه عبارت مورد نظر در لوح، به وصف امامانى پرداخته باشد كه همه آنها (به غير از على عليه السلام، از فرزندان
فاطمه عليها السلام هستند كه تعداد آنها يازده نفر است). اما راوى روايت، در نقل به مضمون فراموش كرده است كه اين حديث در مورد تمام ائمه به استثناى على عليه السلام است و به جاى تعداد ائمه از نسلِ فاطمه عليها السلام (احدى عشر)، تعداد آنها را به همراه حضرت على عليه السلام (اثنى عشر) ذكر كرده باشد.
از آنجا كه ائمه شيعه به ائمه اثناعشر معروف هستند، راوى در نقل حديث فراموش كرده است كه مراد اين حديث، صرفا ائمه از نسل فاطمه عليها السلام است كه بايد على عليه السلام از مابقى استثنا شود؛ يعنى فراموش كرده است كه تعداد ائمه بدون على عليه السلام، مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است و البته اشتباه موردى ناقلين ممكن است.
در اين صورت، اين روايت توضيحى را در مورد فرزندان فاطمه عليها السلام كه يازده نفر از ائمه هستند، بيان كرده است كه عبارت «ثلاثة منهم على»، وصف فرزندان فاطمه عليها السلام است كه امام هستند و نام آنها على است، نه همه امامانى كه نام آنها على است و مطابق واقع است. با در نظر گرفتن اين اشتباه، اين روايت تضادى با نظر اماميه نخواهد داشت.
از سوى ديگر اينكه راوى روايت در همين كتاب و كتب ديگر خود، از جمله عيون أخبار الرضا، تعداد امامان را مطابق با نظر شيعه اماميه در چندين حديث نقل كرده است، مطلب پيش گفته را تأييد مىكند و نشان مىدهد كه در حديث موردنظر، يكى از راويان حديث، دچار اشتباه شده است.
حديث شيخ طوسى در الغيبه نيز به مانند ساير احاديث صحيح، اين نظر را تأييد مىكند. طبق اين نظر، عبارت «ثلاثة منهم علي» خالى از اشكالى است كه قفارى ذكر كرده است؛ زيرا اين حديث در مورد امامان از نسل فاطمه عليها السلام است كه صرفاً سه نفر از آنها به نام على هستند.
همچنين در فرض ديگر، اين احتمال هم وجود دارد كه راويان روايت، اشتباه نكرده باشند و عبارت «فعدّدت اثني عشر آخرهم القائم» را به عنوان جمله معترضه گفته باشد كه بيانگر تعداد همه ائمه (يازده امام از ولد فاطمه زهرا و على عليهما السلام) باشد، نه صرفاً امامانى كه از اولاد فاطمه عليها السلام هستند و در اين صورت، على عليه السلام هم جزو آنهاست؛ به
گونهاى كه در اين جمله معترضه، تعداد تمام آنها ذكر شده و در مابقى عبارات روايت، صرفاً به يازده امامى كه از اولاد فاطمه عليها السلام هستند، اشاره شده است و ترجمه حديث چنين مىشود: «بر فاطمه عليها السلام وارد شدم در دستش لوحى از اسماى اوصيا از فرزندان او بود. پس دوازده امام (يازده فرزند و على همسر او) را در لوح شمردم كه آخرين آنها قائم بود. اسم سه امام از فرزندانش محمد و اسم سه امام ديگر از فرزندانش على بود». در اين صورت، تمام عبارتهاى روايت موردنظر مطابق واقع هستند. طبق اين فرض، در نقل حديث، اشكالى رخ نداده است، ولى طبق فرض اول، راوى در نقل به مضمون، قسمتى از روايت را به اشتباه نقل كرده بود.
احاديث اين باب كه ائمه شيعه، دوازده نفرند و عبارتاند از حضرت على و يازده نفر از فرزندان فاطمه عليهم السلام، به قدرى فراوان است كه اشتباه موردى ناقلين روايت را در چند روايت مورداشكال قفارى، به طور قطع و يقين جبران مىكند. روشن است كه ائمه شيعه در مجموع، دوازده نفرند؛ يعنى على عليه السلام و يازده نفر از فرزندان ايشان و در مجموع با احتساب امير مومنان عليه السلام و يازده امام ديگر از نسل ايشان، سه نفر از ائمه به نام محمد و چهار نفر از ائمه به نام على هستند و احاديث فراوانى به صورت واضح اين مسئله را در منابع روايى تبيين كردهاند.(1)
قفارى اضافه مىكند، فرقهاى از شيعيان معتقد به امامت سيزده امام هستند و طوسى در صفحه 137 كتاب الغيبه، اين فرقه را ذكر و آن را رد كرده است. وى مىافزايد، هر كدام از اين فرقهها خود را برحق دانسته، اخبار دال بر امامت ائمه خويش را متواتر و اعتقاد ساير فرقههاى شيعه را باطل مىدانند؛ ولى اگر خبر هر كدام از فرقهها متواتر مىبود، ميان فرقههاى شيعه اختلاف نمىشد.(2)
اولاً، اختلاف در فرقههاى تشيع، منافى حق بودن يكى از فرقههاى تشيع نيست. ثانياً، وجود حديث متواتر، همواره همراه با تبعيت و پذيرش آن حديث از سوى ديگر فرقهها نيست؛ چه بسا حديث متواترى وجود داشته باشد، ولى مفاد آن به هر دليلى (از جمله برداشتهاى متفاوت از معناى آن از سوى فرقهها)، مورد تبعيت ديگر فرقهها قرار نگيرد. ثالثاً، اينگونه نيست كه هر كدام از فرقههاى شيعه، ادعاى تواتر روايى بر ائمه خود را داشته باشند. براى مثال اسماعيليه و زيديه كه از جمله مهمترين فرقههاى شيعهاند، چنين ادعايى ندارند.(1)
امامان شيعه مكتب خود را ظاهر نكردند و همواره تقيه مىكردند حتى على عليه السلام نتوانست مكتب و مشرب خويش را اظهار كند.(2)
اينكه ائمه شيعه در گرفتن خلافت، به زور متوسل نشدهاند، به اين دليل است كه مردم كسى را كه خداوند جانشين ساخته بود، با سستى و بىتوجهى عقب انداختند و جانشينان برحق، چارهاى جز كنار آمدن با اين وضع نداشتند. ائمه شيعه، جانشينان برحق پيامبر هستند و مردم بايد به سراغ آنها مىرفتند، نه اينكه ايشان خود را بر مردم تحميل كنند.(3)تاريخ بهخوبى گواهى مىدهد كه منافقان و دشمنان اسلام، براى رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله لحظهشمارى مىكردند و بسيارى از آنها معتقد بودند با رحلت آن حضرت، يكپارچگى مسلمانان از ميان مىرود و شرايط براى يك حركت ضد انقلابى فراهم مىآيد.
در چنين شرايطى اگر على عليه السلام براى گرفتن حق خويش يا به تعبير ديگر، بازگرداندن
مسلمانان به اسلام راستين عصر پيامبر صلى الله عليه و آله قيام مىكرد، با توجه به تصميمهايى كه براى كنار زدن او از صحنه خلافت از پيش گرفته شده بود، بهيقين درگيرى روى مىداد و صحنه جامعه اسلامى چنان آشفته مىشد كه راه براى منافقان و دشمنان در رسيدن به نيات سوءشان فراهم مىشد. در بعضى تواريخ معروف اسلام از جمله سيره ابن هشام مىخوانيم:
لمّا توفّي رسول الله صلى الله عليه و آله ارتدّتْ العرب وَ اشْرَاَبَّتْ اليهوديةُ و النّصرانيةُ و نَجمَ النّفاقُ و صار المسلمون كالغَنمِ المَطيرة في اللَّيلة الشّاتيه.(1)
هنگامى كه پيامبر وفات يافت، عرب [جاهلى] بازگشت خود را شروع كرد و يهود و نصارى سر برداشتند و منافقان آشكار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان همانند رمه بىچوپانى بودند كه در يك شب سرد و بارانى زمستان، در بيابان گرفتار شدهاند.
از طرفى امامان شيعه در موقعيتهاى مختلف، عقايد خود را مبنى بر امامت و سرپرستى جامعه بيان كردهاند؛ براى مثال امام باقر و امام صادق عليهما السلام در احاديثى، ائمه اماميه را خلفاى برحق معرفى مىكنند،(2)حتى برخى از علماى اهل سنت همچون قندوزى به بيان احاديث مؤيد نظر اماميه از زبان ائمه اماميه پرداختهاند؛(3)ولى ائمه در برخى از موقعيتها، بنا به مصالحى تقيه كردهاند و از ادعاى امامت در جواب برخى از سؤالكنندگان خوددارى كردهاند.
تقيه از جمله اصولى است كه شيعه به آن معتقد است و در جاى خود، دلايل آن بيان شده است. در روايتى عبداللهبن عطا از امام باقر عليه السلام از حكم دو مرد كوفى مىپرسد كه پس از دستگيرى، امر به برائت از على عليه السلام شدند كه يكى از آنها از على عليه السلام تبرى جست و ديگرى خوددارى كرد. آنكه تبرى جست را رها كردند و ديگرى را كشتند؟ ايشان جواب مىدهند: «كسى كه برائت جسته در دين خود فقيه بوده و كسى كه تبرى نجسته در رسيدن به بهشت تعجيل كرده است».(4)
1) السيرة النبويه، ج 2، ص 666؛ پيامهاى امام اميرالمؤمنين، ج 1 و 2، صص 307 و 308.
2) رك: بصائر الدّرجات فى فضائل آل محمّد صلى الله عليهم، محمّد بن حسن صفّار، تحقيق: محسن كوچه باغى، ج 1، صص 319 و 320؛ الكافى، ج 1، ص 533؛ الامامة و التبصرة من الحيره، ص 2.
3) ينابيع المودة لذوى القربى، ج 3، ص 396.
4) التقيه، مرتضى انصارى، ص 35.
علماى اهل سنت از جمله عاصمى حنبلى، قفارى، صديقى عظيم آبادى و ابن تيميه اشكال مىكنند كه اگر منظور از خلفاى دوازدهگانه ائمه شيعه باشد، پيامبر صلى الله عليه و آله بايد در حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفة» به جاى «قريش» از لفظ «بنىهاشم» استفاده مىكرد. مثلاً در روايت مسلم، از لفظ قريش استفاده شده است: «قال: انطلقت إلى رسول الله صلى الله عليه و آله و معى أبي، فسمعُته يقول: لا يزال هذا الدين عزيزًا منيعاً إلى اثنى عشر خليفة. فقال كلمة صَمّنيها النّاس،: كلّهم من قريش».(1)
عبارت «كلهم من قريش» مىرساند كه خلفا، مختص به على و اولاد او عليهم السلام نيستند؛ اگر چنين بود، قيدى كه مختص به آنها بود (بنىهاشم) را در حديث ذكر مىكرد. توجه كنيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله نفرمود كه همه خلفا از فرزندان اسماعيل يا از عرب هستند؛ زيرا غير از دوازده خليفه موردنظر، تعداد فراوانى از مردم، اين ويژگىها را داشتند و پيامبر صلى الله عليه و آله از به كار بردن اينگونه ويژگىهاى عمومى پرهيز كردهاند.
قرشى بودن هم مانند عرب بودن، ويژگى عامى است و اگر خلفاى موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله، ويژگى خاصترى از قرشى بودن از قبيل هاشمى بودن يا از نسل على بودن را داشتند، ايشان به آن ويژگى خاصتر اشاره مىكرد و خلفا را به طور مطلق در ميان قريش كه از قبايل مختلفى تشكيل شده است، قرار نمىداد. قرار دادن آنها به طور مطلق در ميان قريش، مىرساند كه از قبيله خاصى از قريش همچون بنىهاشم نيستند.(2)
ابنحجر عسقلانى مىگويد:
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه مىفرمايد، خلفا از بنى كَعْبِبن لُؤَى هستند، اشارهاى است كه مىفهماند اين خلفا از قريش هستند؛ زيرا لُؤَيّا، ابن غَالِبِبن فِهْر است كه جماعت
قريش از آنهاست و اين مطلب كشف مىشود كه لازم است خلفاى مورد نظر از قريش باشند و امثال قحطانى كه از قريش نيست، جزو خلفاى دوازدهگانه نيست.(1)
اين اشكال از جمله اشكالات مورد تأكيد علماى اهل سنت است. نكاتى در سست بودن اشكال پنجم وجود دارد كه به ترتيب از نظر مىگذرانيم.
در برخى از اقوال روايت «يكون بعدى اثناعشر خليفة»، برخى عبارات از جمله عبارت «كلّهم من قريش» وجود ندارد. اين عبارت در روايات رسيده از صحابهاى همچون ابن مسعود ذكر نشده و صرفاً در روايت برخى از صحابه از جمله برخى از نقلهاى روايت جابربن سمره، ذكر شده است، پس عبارت «كلّهم من قريش» از درجه شهرت برخوردار نيست.
حتى در برخى از نقلهاى روايت جابربن سمره هم اين قيد نيامده است. مثلاً در حديث شماره 20939 مسند احمد آمده است:
حَدَّثَنَا عبداللهِ، حَدَّثَنِي عُبَيْدُ اللهِ الْقَوَارِيرِيُّ، حَدَّثَنَا سُلَيْمُبن أَخْضَرَ، عَنِ ابْنِ عَوْنٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ جَابِرَبن سَمُرَةَ، يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله: «لا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا مَنِيعًا، يُنْصَرُونَ عَلَى مَنْ نَاوَأَهُمْ عَلَيْهِ إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً، قَالَ: فَجَعَلَ النَّاسُ يَقُومُونَ وَيَقْعُدُونَ».(2)
دين اسلام، عزيز و برتر خواهد بود و مسلمانان بر كسانى كه در دين با آنها مخالفت ورزند تا پايان خلافت دوازده خليفه نصرت داده مىشوند» جابر مىگويد «پس مردم برخاستند و نشستند.
احمد بن حنبل، اين روايت را صحيح مىداند. چنانكه معلوم است در اين حديث و احاديث مشابه آن، اساساً بحثى از قرشى بودن خلفا ذكر نشده است.
در كتب حديثى اهل سنت از جمله مسند احمد حديث شماره 20937 آمده است:
حَدَّثَنَا عبداللهِ، حَدَّثَنِي ابوالرَّبِيعِ الزَّهْرَانِيُّ سُلَيْمَانُبن دَاوُدَ، وَعُبَيْدُ اللهِبن عُمَرَ الْقَوَارِيرِيُّ، وَمُحَمَّدُبن أَبِي بَكْرٍ الْمُقَدَّمِيُّ، قَالُوا: حَدَّثَنَا حَمَّادُبن زَيْدٍ، حَدَّثَنَا مُجَالِدُبن سَعِيدٍ، عَنِ الشَّعْبِيِّ، عَنْ جَابِرِبن سَمُرَةَ، قَالَ: خَطَبَنَا رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و سلم بِعَرَفَاتٍ، وَقَالَ الْمُقَدَّمِيُّ فِي حَدِيثِهِ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و سلم، يَخْطُبُ بِمِنًى وَهَذَا لَفْظُ حَدِيثِ أَبِي الرَّبِيعِ، فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ: «لَنْ يَزَالَ هَذَا الْأَمْرُ عَزِيزًا ظَاهِرًا حَتَّى يَمْلِكَ اثْنَاعَشَرَ كُلُّهُمْ» ثُمَّ لَغَطَ الْقَوْمُ، وَتَكَلَّمُوا، فَلَمْ أَفْهَمْ قَوْلَهُ بَعْدَ: «كُلُّهُمْ»، فَقُلْتُ لِأَبِي: يَا أَبَتَاهُ: مَا بَعْدَ «كُلُّهُمْ»؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(1)
به سند فوق از جابر بن سمر نقل است كه رسول خدا در «عرفات» خطبه خواند: و مقدّمى در حديث خود مىگويد از رسول خدا صلى الله عليه و آله در «منا» شنيدم و اين نقل قول، براساس حديث ابىالربيع است؛ پس شنيدم از پيامبر كه مىفرمايد: «امر دين به صورت عزيز و ظاهر تا پايانِ خلافت دوازده خليفه استوار خواهد بود كه تمام اين دوازده خليفه». در اين هنگام مردم سر و صدا كردند و با هم گفتوگو كردند به همين دليل كلمات آخر پيامبر را پس از كلمه «كلهم» نشنيدم؛ از پدرم پرسيدم كه بعد از «كلهم» چه گفتند؟ گفت كه همه دوازده خليفه از قريش هستند.
همچنين در حديث شماره 1795 المعجم الكبير عبارت «لَغَطَ الْقَوْمُ، وَتَكَلَّمُوا، فَلَمْ أَفْهَمْ قَوْلَهُ بَعْدَ: كُلُّهُمْ» ذكر شده است.(2)اين عبارات نشان مىدهد كه جابر بن سمره به علت
تكلم مردم، متوجه عبارت آخر حديث (عبارت «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ») نشده است. عبارات ديگر كتب حديثى اهل سنت هم نشان مىدهد كه جابربن سمره، متوجه عبارت آخر حديث نشده است. در آخر حديث شماره 7-1821 صحيح مسلم، عبارت «ثُمَّ قَالَ كَلِمَةً لَمْ أَفْهَمْهَا، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَاقَالَ؟ فَقَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» ذكر شده است.(1)اين عبارت نشان مىدهد كه جابربن سمره متوجه عبارت «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» نشده است و از قول پدرش اين عبارت را به آخر حديث افزوده است.
همچنين در معجم الكبير آمده است: «يَكُونُ لِهَذِهِ الْأُمَّةِ اثْنَاعَشَرَ قَيِّمًا لَا يَضُرُّهُمْ مَنْ خَذَلَهُمْ»، ثُمَّ هَمَسَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و سلم بِكَلِمَةٍ لَمْ أَسْمَعْهَا، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا الْكَلِمَةُ الَّتِي هَمَسَ بِهَا النَّبِيُّ صلى الله عليه و سلم؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ».(2)وضعيت آخر اين حديث هم مانند حديث قبلى است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند «اين امت دوازده قيم دارد؛ كسانى كه آنها را فرو گذارند به آنها ضرر نخواهند رساند؛ سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله كلمهاى را زمزمه كردند كه آن را نشنيدم؛ به پدرم گفتم: كلمهاى كه پيامبر زمزمه كردند چه بود؟ پدرم گفت كه پيامبر فرمودند «همۀ دوازده قيم از قريش هستند».
در معجم الصحابه در آخر حديث شماره 10216 عبارت «وَهَمَسَ بِكَلِمَةٍ» آمده(3)و در آخر حديث شماره 1801 معجم الكبير عبارت «وَ قَصَّرَ بِكَلِمَةٍ لَمْ أَسْمَعْهَا، قَالَ: فَلَمَّا سَكَتَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و سلم، قُلْتُ لِأَبِي سَمُرَةَ: مَا الْكَلِمَةُ الَّتِي قَصَّرَ بِهَا؟ قَالَ: «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ»(4)آمده است. آخر اين دو حديث هم نشاندهنده اين مطلب است كه جابربن سمره متوجه عبارت «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» نشده است.
در كتاب فوائد ابن أخى ميمى دقّاق، عبارت «قَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و سلم كَلِمَةً خَفِيَتْ عَلَيَّ» در آخر
حديث شماره 294،(1)در سمط النجوم در آخر حديث، عبارت «ثمَّ يكون الهرج»(2)و در مستخرج ابى عوانه در آخر حديث شماره 6979، عبارت «ثُمَّ تَكَلَّمَ بِشَيْءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ، فَقُلْتُ لِأَبِي: مَا قَالَ؟ قَالَ: قَالَ: كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» ذكر شده است.(3)
عبارت «همس بكلمةٍ» به اين معنا است كه پيامبر صلى الله عليه و آله «كلماتى را زمزمه كرد» و عبارت «قَصَّرَ بِكَلِمَةٍ» به اين معناست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله «كلماتى را آهسته گفت». اين عبارات و عباراتى همچون عبارت «كَلِمَةً خَفِيَتْ عَلَيَّ» مىفهمانند كه راوى روايت (جابربن سمره) مطلب موردنظر را نشنيده و متوجه آخر حديث نبوده است.
ذكر عبارات مذكور در آخر اين احاديث، اين مطلب را مىرساند كه عبارت آخر حديث، يعنى «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» از سوى جابربن سمره بيان نشده است و به احتمال زياد، جابربن سمره عبارت «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» را از سوى پدرش به آخر حديث افزوده است يا اينكه افراد ديگرى اين عبارت را به حديث افزودهاند. چنانكه ابن جوزى بيان مىكند، الفاظ حديث مذكور مختلف است و شكى نيست كه تخليط صورتگرفته در آن از سوى روات است.(4)
جداى از شك در صحت عبارت «كلّهم من قريش» در آخر حديث، چنانكه ذكر شد، در برخى از نسخهها، عبارت «صَمَّتَنِيهَا النَّاسُ» آمده كه به معناى «سَكَّتُونِي عَنِ السُّؤَالِ عَنْهَا» است؛ يعنى مرا از سؤال كردن در آن مورد به سكوت واداشتند.(5)
ذكر اين عبارت و عبارات مشابه آن در آخر حديث، مىرساند كه برخى از مردم از بيان دقيق عبارت آخر حديث پيامبر صلى الله عليه و آله ناخشنود بودهاند. چهبسا عبارت آخر حديث ايشان «كلّهم من بنيهاشم» بوده و با وجود عبارات مشكوكى كه در آخر حديث بيان
شده، بعيد نيست كه برخى از صحابه (كه برنامههايى براى خلافت پس از پيامبر داشتند)، عبارت «كلهم من قريش» را جايگزين عبارت اخير كرده باشند.
چنانكه ابن بابويه قمى در شرح حديث «اثناعشر خليفه» مىگويد:
سر و صداى صحابه به هنگام بيان آخر اين حديث و مخفى نمودن صداى پيامبر صلى الله عليه و آله، از امور خفيهاى پرده برمىدارد كه البته بر انسان آگاه، پوشيده نيست و اين امور چيزى جز ترس برخى صحابه از اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله بگويند «كلهم من عترتي» نبوده [است]؛ چنانكه برخى از آنها (عمر) به هنگام گفتار ايشان «ايتوني بدواة و قرطاس» ترسيدند و انجام دادند آنچه را كه انجام دادند (مانع وصيت ايشان شدند). درحالىكه شايسته بود اجازه دهند پيامبر صلى الله عليه و آله سخن خود را مكتوب نمايند، وليكن كلام حضرت را تحريف نمودند.(1)
لازم به ذكر است در برخى منابع اهل سنت هم حديث «اثناعشر خليفه» با قيد «كلّهم من بنيهاشم» نقل شده است. حنفى قندوزى، از علماى مشهور اهل سنت، حديث «اثناعشر خليفه» را از طريق عبدالملكبن عمير از جابربن سمره نقل كرده است كه در اين نقل، به جاى عبارت «كلّهم من قريش»، عبارت «كلّهم من بنيهاشم» در آخر حديث بيان شده است:
كنت مع أبي عند النبي صلى الله عليه و آله فسمعته يقول: «بعدي اثناعشر خليفة، ثم أخفى صوته، فقلت لابي: ما الذي أخفى صوته؟ قال: قال: كلهم من بنيهاشم.(2)
با پدرم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم پس شنيدم كه مىگويد «پس از من دوازده خليفه خواهد بود؛ سپس صدايش را خفيف و آهسته كرد؛ پس به پدرم گفتم پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى خفيف چه گفتند؟ گفت كه پيامبر گفتهاند كه تمام دوازده خليفه از بنىهاشم هستند.
مسئله اخفاء صوت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سر و صداى صحابه كه در آخر غالب نقلهاى حديث «اثناعشر خليفه» به آن اشاره شده است، با آخر روايت عبدالملكبن عمير، يعنى عبارت «كلهم من بنىهاشم» هماهنگ است. روشن است برخى از صحابه نمىخواستند خلافت در بنىهاشم باشد.(1)با اين وصف، پوشيده نيست كه عامل اخفاى صوت رسول الله صلى الله عليه و آله و همهمه و سر و صداى صحابه، بيان عبارت «كلهم من بنىهاشم» از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله در آخر حديث بوده است. اين عبارت در روايت عبدالملكبن عمير نقل شده است كه از نظر همخوانى با اخفاى صوت رسول الله صلى الله عليه و آله و همهمه و سر و صداى صحابه، بر ديگر نقلهاى روايت «اثناعشر خليفه» برترى دارد.
در برخى ديگر از روايات نقلشده در منابع اهل سنت، اهل بيت عليهم السلام با نام و مشخصات دقيق، در مقام دوازده جانشين معرفى شدهاند. از جمله مواردى كه نام و مشخصات دقيق اهلبيت عليهم السلام به عنوان خلفاى دوازدهگانه در كتب اهل سنت نقل شده، احاديثى است كه ابن طاووس حلى در كتاب «الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف»، در قسمت «فى تنصيص الرسول على أسماء الأئمة الاثنى عشر» به نقل از كتاب «ينابيع الموده» و «مقتل الحسين»، اثر خوارزمى (از علماى برجسته اهل سنت)، نقل مىكند كه براى اختصار، سه حديث را از اين دسته احاديث نقل مىكنيم:
وَ مِنْ ذَلِكَ مَا رَوَاهُ الْمُسَمَّى عِنْدَهُمْ صَدْرَ الْأَئِمَّةِ أَخْطَبُ خُطَبَاءِ خُوارِزْمَ مُوَفَّقُبن أَحْمَدَ الْمَكِّيُّ فِي كِتَابِهِ قَالَ حَدَّثَنَا فَخْرُ الْقُضَاةِ نَجْمُ الدِّينِ ابومَنْصُورٍ مُحَمَّدُبن الْحُسَيْنِ الْبَغْدَادِيُّ فِيمَا كَتَبَ إِلَيَّ مِنْ هَمَدَانَ قَالَ أَنْبَأَنَا الْإِمَامُ الشَّرِيفُ نُورُ الْهُدَى ابوطَالِبٍ الْحُسَيْنُبن مُحَمَّدٍ الزَّبِيبِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا إِمَامُ الْأَئِمَّةِ مُحَمَّدُبن أَحْمَدَبن شَاذَانَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُبن أَحْمَدَبن مُحَمَّدِبن عبدالله الْحَافِظُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّبن شَاذَانَ الْمَوْصِلِيُّ عَنْ أَحْمَدَبن مُحَمَّدِبن صَالِحٍ عَنْ سُلَيْمَانَبن مُحَمَّدٍ عَنْ زِيَادِبن مُسْلِمٍ عَنْ عبدالرَّحْمَنِ عَنْ زَيْدِبن جَابِرٍ عَنْ سَلَامَةَ عَنْ
1) المراجعات، ص 278؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 97.
أَبِي سُلَيْمَانَ رَاعِي رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه و آله قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ يَقُولُ لَيْلَةَ أُسْرِيَ بيإِلَى السَّمَاءِ قَالَ لِيَ الْجَلِيلُ جَلَّ جَلَالُهُ آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ فَقُلْتُ وَ الْمُؤْمِنُونَ قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ مَنْ خَلَّفْتَ لِأُمَّتِكَ قُلْتُ خَيْرَهَا قَالَ عَلِيَّبن أَبِي طَالِبٍ قُلْتُ نَعَمْ يَا رَبِّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي اطَّلَعْتُ إِلَى الْأَرْضِ اطِّلَاعَةً فَاخْتَرْتُكَ مِنْهَا فَشَقَقْتُ لَكَ اسْماً مِنْ أَسْمَائِي فَلَا أُذْكَرُ فِي مَوْضِعٍ إِلَّا ذُكِرْتَ مَعِي فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَ أَنْتَ مُحَمَّدٌ ثُمَّ اطَّلَعْتُ الثَّانِيَةَ فَاخْتَرْتُ مِنْهَا عَلِيّاً وَ شَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنْ أَسْمَائِي فَأَنَا الْأَعْلَى وَ هُوَ عَلِيٌّ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُكَ وَ خَلَقْتُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ مِنْ شَبَحِ نُورٍ مِنْ نُورِي وَ عَرَضْتُ وَلَايَتَكُمْ عَلَى أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ فَمَنْ قَبِلَهَا كَانَ عِنْدِي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ جَحَدَهَا كَانَ عِنْدِي مِنَ الْكَافِرِينَ يَا مُحَمَّدُ لَوْ أَنَّ عَبْداً مِنْ عِبَادِي عَبَدَنِي حَتَّى يَنْقَطِعَ أَوْ يَصِيرَ كَالشَّنِّ الْبَالِي ثُمَّ أَتَانِي جَاحِداً لِوَلَايَتِكُمْ مَا غَفَرْتُ لَهُ حَتَّى يُقِرَّ بِوَلَايَتِكُمْ يَا مُحَمَّدُ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ قُلْتُ نَعَمْ يَا رَبِّ فَقَالَ الْتَفِتْ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ فَالْتَفَتُّ فَإِذَا أَنَا بِعَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلِيِّبن الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِبن عَلِيٍّ وَ جَعْفَرِبن مُحَمَّدٍ وَ مُوسَىبن جَعْفَرٍ وَ عَلِيِّبن مُوسَى وَ مُحَمَّدِبن عَلِيٍّ وَ عَلِيِّبن مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِبن عَلِيٍّ وَ الْمَهْدِيِّ فِي ضَحْضَاحٍ مِنْ نُورٍ قِيَامٌ يُصَلُّونَ وَ الْمَهْدِيُّ فِي وَسْطِهِمْ كَأَنَّهُ كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ بَيْنَهُمْ وَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ هَؤُلَاءِ الْحُجَجُ وَ هَذَا الثَّائِرُ مِنْ عِتْرَتِكَ يَا مُحَمَّدُ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي إِنَّهُ الْحُجَّةُ الْوَاجِبَةُ لِأَوْلِيَائِي وَ الْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِي.(1)
ابوسليمان، چوپان پيامبر صلى الله عليه و آله گويد، شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمود: شبى كه به آسمان برده شدم، خداوند به من فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به آنچه از پروردگارش به او نازل شده، ايمان آورد. گفتم: و مؤمنان. فرمود: راست گفتى اى محمد! چه كسى را براى امت خودت جانشين قرار دادى؟ عرض كردم: بهترينشان را. فرمود: على بن ابىطالب را؟ گفتم: بله اى پروردگارم.
1) الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، ج 1، ص 173.
فرمود: اى محمد! من بر زمين اطلاع يافتم و تو را از آن انتخاب كردم و براى تو اسمى از اسمهاى خودم جدا كردم. پس در جايى ياد نمىشوم، مگر تو نيز با من ياد مىشوى؛ من محمود هستم و تو محمد. سپس بار دوم بر زمين اطلاع يافتم و از آن على را انتخاب كردم و اسمى از اسمهاى خودم را براى او جدا كردم. من اعلى هستم و او على است.
اى محمد! من تو را آفريدم و على را آفريدم و فاطمه و حسن و حسين و امامان از فرزندان حسين را از شبح نورى از نور خودم و ولايت شما را به اهل آسمان و زمين عرضه كردم. پس كسى كه آن را پذيرفت در نزد من از مؤمنان بود و كسى كه آن را انكار كرد، نزد من از كافران بود.
اى محمد! اگر بندهاى از بندگان من مرا عبادت كند تا منقطع شود يا مانند مشك خشكى گردد، پس به نزد من آيد، درحالىكه ولايت شما را منكر است، من او را نمىبخشم تا آنكه به ولايت شما اعتراف كند. اى محمد! دوست دارى آنها را ببينى؟ گفتم: بله اى پروردگارم. فرمود: به سمت راست عرش رو كن. رو كردم؛ پس ناگاه على، فاطمه، حسن، حسين، على بن حسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، على بن محمد، حسن بن على و مهدى در هالهاى از نور ايستاده نماز مىخواندند و مهدى در ميان آنها، بمانند ستارهاى درخشان بود. فرمود: اى محمد! آنها حجتها هستند و اين منتقم در خاندان توست. اى محمد به عزت و جلالم سوگند، او حجت واجب بر اولياى من است و انتقامگيرنده از دشمنان من.
چنانكه مشخص است، ائمه با نام و مشخصات كامل در اين حديث به عنوان اولياء و حجتهاى خداوند معرفى شدهاند. ابن طاووس در حديث ديگر به نقل از كتاب «مقتل الحسين» خوارزمى نقل مىكند:
وَ مِنْ ذَلِكَ مَا رَوَاهُ أَخْطَبُ خُوارِزْمَ مُوَفَّقُبن أَحْمَدَ الْمَكِّيُّ فِي كِتَابِهِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْإِمَامِ
مُحَمَّدِبن أَحْمَدَبن شَاذَانَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُبن عَلِيِّبن الْفَضْلِ عَنْ مُحَمَّدِبن قَاسِمٍ عَنْ عَبَّادِبن يَعْقُوبَ عَنْ مُوسَىبن عُثْمَانَ عَنِ الْأَعْمَشِ قَالَ حَدَّثَنِي ابوإِسْحَاقَبن الْحَارِثِ وَ سَعِيدُبن بَشِيرٍ عَنْ عَلِيِّبن أَبِي طَالِبٍ عليه السلام قَالَ قَالَ رَسُولُ اللهَ صلى الله عليه و آله أَنَا وَارِدُكُمْ عَلَى الْحَوْضِ وَ أَنْتَ يَا عَلِيُّ السَّاقِي وَ الْحَسَنُ الرَّائِدُ وَ الْحُسَيْنُ الْآمِرُ وَ عَلِيُّبن الْحُسَيْنِ الْفَارِطُ وَ مُحَمَّدُبن عَلِيٍّ النَّاشِرُ وَ جَعْفَرُبن مُحَمَّدٍ السَّائِقُ وَ مُوسَىبن جَعْفَرٍ مُحْصِي الْمُحِبِّينَ وَ الْمُبْغِضِينَ وَ قَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَ عَلِيُّبن مُوسَى مُزَيِّنُ الْمُؤْمِنِينَ وَ مُحَمَّدُبن عَلِيٍّ مُنْزِلُ أَهْلِ الْجَنَّةِ دَرَجَاتِهِمْ وَ عَلِيُّبن مُحَمَّدٍ خَطِيبُ شِيعَتِهِ وَ مُزَوِّجُهُمُ الْحُورَ الْعِينَ وَ الْحَسَنُبن عَلِيٍّ سِرَاجُ أَهْلِ الْجَنَّةِ يَسْتَضِيئُونَ بِهِ وَ الْمَهْدِيُّ شَفِيعُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَيْثُ لَا يَأْذَنُ اللهُ إِلَّا لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى.(1)
حضرت على عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «من شما را بر حوض وارد مىكنم و تو يا على، ساقى هستى و حسن انتخابكننده است و حسين امركننده، على بن حسين اولين واردشونده و محمد بن على پخشكننده و جعفر بن محمد سوقدهنده و موسى بن جعفر شمارنده محبان و كينهورزان و خواركننده منافقان و على بن موسى زينتدهنده مؤمنان و محمد بن على جا دهنده اهل بهشت در درجاتشان و على بن محمد عقدخوان شيعيانش و به ازدواج درآورنده حورالعين و حسن بن على چراغ اهل بهشت است كه به واسطه او، نور مىگيرند و مهدى، شفيع آنان در روز قيامت است؛ هنگامى كه خداوند اجازه نمىدهد، مگر به كسى كه بخواهد و راضى باشد».
واضح است كه مفاد اين حديث، جايگاه رفيع دوازده امام اثناعشريه را در عالم آخرت، نشان مىدهد. در حديث ديگر آمده است:
وَ مِنْ ذَلِكَ مَا رَوَاهُ الْخَطِيبُ الْخُوارِزْمِيُّ فِي كِتَابِهِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ شَاذَانَ قَالَ حَدَّثَنِي ابومُحَمَّدٍ الْحَسَنُبن عَلِيٍّ الْعَلَوِيُّ الطَّبَرِيُّ عَنْ أَحْمَدَبن عبدالله حَدَّثَنِي جَدِّي أَحْمَدُبن مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِبن عِيسَى عَنْ عُمَرَبن أُذَيْنَةَ قَالَ حَدَّثَنِي أَبَانُبن أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ
1) الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، ج 1، ص 174.
سُلَيْمِبن قَيْسٍ الْهِلَالِيِّ عَنْ سَلْمَانَ المُحَمَّدِيِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَ إِذَا الْحُسَيْنُ عَلَى فَخِذِهِ وَ هُوَ يُقَبِّلُ عَيْنَيْهِ وَ يَلْثِمُ فَاهُ وَ يَقُولُ أَنْتَ سَيِّدٌ ابْنُ السَّيِّدِ ابوالسَّادَاتِ أَنْتَ إِمَامٌ ابْنُ الْإِمَامِ ابوالْأَئِمَّةِ أَنْتَ حُجَّةٌ ابْنُ الْحُجَّةِ ابوالْحُجَجِ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِكَ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ.(1)
خطيب خوارزم به سند فوق از سلمان نقل مىكند كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شدم درحالىكه حسين بر زانوى رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار داشت و رسول خدا صلى الله عليه و آله در حال بوسيدن چشمان او بود و دهان حسين عليه السلام را مىبوسيد و (خطاب به حسين) مىگفت: تو بزرگوار و فرزند پدرى بزرگوار و پدر بزرگواران هستى؛ تو امام و فرزند امام و پدر امامان هستى؛ تو حجت هستى؛ پسر حجت هستى؛ و پدر حجتهاى ديگر هستى؛ حجتهايى كه نُه نفر از صلب تو هستند و نهمين آنها قائم آنها خواهد بود.
واضح است كه مفاد اين حديث، جايگاه رفيع دوازده امام اثناعشريه و امام بودن آنها را به وضوح نشان مىدهد.
در دستهاى ديگر از احاديث اهل سنت، فضل و برترى بنىهاشم بر تمام خاندانها، ذكر شده است؛ از جمله اينكه در منابع اهل سنت آمده است:
أَخْبَرَنَا ابوعُمَرَ، قَالَ: نا الْحُسَيْنُبن إِسْمَاعِيلَ، قَالَ: نا أَحْمَدُبن مُحَمَّدِبن يَحْيَىبن سَعِيدٍ الْقَطَّانُ، قَالَ: نا بُهْلُولُبن الْمُوَرِّقِ، قَالَ: حَدَّثَنِي مُوسَىبن عُبَيْدَةَ، عَنْ عَمْرِوبن عبداللهبن نَوْفَلٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ، عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللهُ عَنْهَا، قَالَتْ: قَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: «قَالَ جِبْرِيلُ عليه السلام: قَلَبْتُ الأَرْضَ مَشَارِقَهَا وَمَغَارِبَهَا، فَلَمْ أَجِدْ رَجُلا أَفْضَلَ مِنْ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وَقَلَبْتُ الأَرْضَ مَشَارِقَهَا وَمَغَارِبَهَا، فَلَمْ أَجِدْ بَنِي أَبٍ أَفْضَلَ مِنْ بنيهاشم».
عايشه گويد، پيامبر فرمود: جبرئيل گفت: شرق و غرب زمين را زير و رو كردم؛ پس مردى را برتر از محمد نيافتم و شرق و غرب زمين را زير و رو كردم و فرزندان پدرى
را برتر از فرزندان هاشم نيافتم.
1) ينابيع المودة لذوى القربى، ج 3، صص 381، 395 و 396؛ الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، ج 1، صص 172-174.
پس براساس اين حديث، پيامبر صلى الله عليه و آله بنىهاشم را برترين خاندانها معرفى مىكند.(1)لازم به ذكر است، رواياتى كه در منابع شيعى، اهل بيت عليهم السلام را به عنوان دوازده جانشين از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله با نام و مشخصات دقيق معرفى مىكنند، بىشمارند و حتى برخى علماى شيعه همچون علامه مجلسى، ميزان اين روايات را در حد تواتر مىدانند. ذكر چند روايت در منابع اهل سنت صرفا از باب تكميل حجت و دليل بود، وگرنه روايات منابع شيعى در اين زمينه، به مقدارى فراوان و روشنگرند كه نيازى به استناد به منابع اهل سنت در اين زمينه نبود.(2)
به فرض اينكه هاشمى بودن خلفا، در برخى از نقلهاى حديث «اثناعشر خليفه» ذكر نشده باشد، اين مسئله بيانگر جو سياسى حاكم بر صحابه، در زمان بيان اين حديث است كه پذيراى جانشينى دوازده خليفه موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله نبودهاند و پيامبر صلى الله عليه و آله نمىتوانست به صورت صريح و آشكار، نام يا لقب و هاشمى بودن خلفاى اثناعشر را بيان كنند. چهبسا پيامبر صلى الله عليه و آله در آن موقعيت از صحابهاى كه مخالف جانشينى خلفاى اثناعشر بودند، تقيه كرد و اگر على و ائمه اطهار عليهم السلام را به صراحت از سوى خداوند به عنوان جانشين خود معرفى مىكرد، ممكن بود مورد تهمت برخى از صحابه قرار گيرد كه محمد صلى الله عليه و آله با بىعدالتى، عشيره و خويشان را بر ديگران برترى داد و دوازده خليفه بعد از خويش را منحصر در خاندان خود كرد.
در اين صورت، ممكن بود مخالفان با بلوا و آشوب در مقابل پيامبر بايستند و در ميان مسلمانان تفرقه و جدايى به راه اندازند و گفتار ايشان را تصميم شخصى وى بخوانند، نه يك تصميم دينى و الهى. پس پيامبر صلى الله عليه و آله، ويژگىهاى خاص خلفاى اثناعشر
1) ر. ك: امالى أبى عبدالله المحاملى، روايه عبدالرحمن بن مهدى الفارسى، تحقيق: حمدى عبدالمجيد السلفى، ج 1، ص 56؛ المشيخة البغداديه (مخطوط)، أبوطاهر صدر الدين السِّلَفى، تحقيق: احمد الخضرى، ج 3، ص 48.
2) ر. ك: لوامع صاحبقرانى مشهور به شرح فقيه، ج 1، ص 28؛ كمال الدّين و تمام النّعمه، ج 1، 273؛ الانصاف فى النّص على الائمّه الاثنى عشر، ص 523.
را در برخى از موقعيتها كه شرايط بيان اين سخن حساس وجود نداشت، ذكر نكرد و به جاى آن، قرشى بودنشان را متذكر شد كه حساسيت هاشمى بودن دوازده خليفه را ندارد. بىشك ايشان در موقعيتهاى بهتر، خلفاى شايسته را براى مردم به صورت مشخص معرفى كرد. چنانكه احاديثى كه در اين قسمت و در فصل دوم از منابع اهل سنت ذكر شد و احاديث بىشمار منابع شيعى در اين زمينه، بهخوبى نشاندهنده مشخص كردن دوازده جانشين از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله است.
علماى اهل سنت (همچون عاصمى حنبلى، قفارى، صديقى عظيم آبادى و ابن تيميه)، بر مبناى لزوم تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله بر ويژگىهاى خاصِ دوازده خليفه، بر نظر شيعه اشكال كردند كه در صورت هاشمى بودن دوازده جانشين، لازم است براى شناخت دقيق آنها، پيامبر صلى الله عليه و آله بر اين ويژگى آنها (كه از ويژگى قرشى بودن هم خاصتر و دقيقتر است) تأكيد مىكرد. اين مبنا، مبناى صحيحى است، ولى اتكاء به چنين مبناى صحيحى، صرفاً به تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله بر هاشمى بودن دوازده جانشين، ختم نمىشود.
مبناى اين دسته از علماى سنى، يعنى لزوم تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله بر ويژگىهاى خاص دوازده خليفه؛ يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله بايد علاوه بر تصريح به قبيلة دوازده جانشين، به ويژگىهاى خاصتر آنها در صورت وجود چنين ويژگىهايى، تصريح مىكرد. اسم يا لقب دوازده جانشين، ويژگى بسيار ويژهتر و دقيقتر آنها نسبت به نام قبيله يا طايفه آنهاست و مشخص است كه دوازده جانشين، مانند هر فرد ديگرى، داراى اسم و لقب هستند. پس لازم است بر اسم يا لقب آنها هم از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله تصريح مىشد.
اين تصريح از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله صورت پذيرفته است. هر دو فرقه شيعه و سنى لازم است طبق اين مبنا، جواب دهند كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اسم و لقب و مشخصات دقيق كدام دوازده نفر تصريح كرد؟ اگر در اين حديث به اين مشخصات تصريح نكرد، در كجا تصريح كرد؟
جواب فرقه شيعه چنين خواهد بود كه اولاً: در برخى از نقلهاى شيعه و سنى از حديث «اثناعشر خليفه»، از جمله نقل قندوزى (از علماى اهل سنت)، عبارت «كلّهم من بنىهاشم» از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است. ثانياً: پيامبر صلى الله عليه و آله در بسيارى از ديگر احاديث موجود در منابع شيعه و سنى (از جمله احاديثى كه در فصل دوم از نظر گذشت)، به نام، لقب و هاشمى بودن دوازده جانشين كه ائمه شيعه هستند، تصريح كرده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله در بيان مراد و منظور خويش بخل نداشته و مسايل و موضوعات مختلف را واضح و روشن بيان نمودهاند. بيان ويژگىهاى خاص و نام يا لقب دوازده جانشين براى تشخيص ايشان لازم است و بديهى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين ويژگىها را بيان كرده و اگر هم در اين حديث بيان نشده، در احاديث ديگر بيان كرده است.
ولى علماى اهل سنت در جواب به اينكه آيا پيامبر صلى الله عليه و آله بر نام يا لقب دوازده جانشين تصريح كرد يا نه، مدعى هستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حديث و ديگر احاديث، نام و لقب دوازده جانشين را مشخص نكرد! آشكار است كه اين جواب در تعارض با «لزوم تصريح پيامبر صلى الله عليه و آله بر ويژگىهاى دوازده جانشين» است كه علماى اهل سنت با همين مبنا بر شيعه اشكال كردند. چگونه است كه علماى اهل سنت، لازم مىدانند پيامبر صلى الله عليه و آله پس از تعيين تعداد دوازده جانشين، به هاشمى بودن آنها هم تصريح كند، اما لازم نمىدانند بر نام و يا لقب آنها تصريح كند؟ از علماى اهل سنت مىپرسيم: آيا پيامبرى كه لازم دانسته بيان كند خلفاى برحقِ او دوازده نفرند، لازم نمىداند به صورت دقيق و روشن اين دوازده نفر را به مسلمانان معرفى كند؟
بىگمان پيامبر صلى الله عليه و آله هاشمى بودن و همچنين نام و نشان دقيق خلفا را در احاديث مختلف، مطرح كرد و ادعاى اهل سنت مبنى بر اينكه در منابع روايى از اين دوازده نفر نام برده نشده است، ادعاى باطلى است. همين ادعاى باطل، موجب سردرگمى علماى اهل سنت و تعارض نظرات ايشان در تفسير حديث «اثناعشر خليفه» شده است.
علماى اهل سنت به ميزان بسيار فراوانى در نام بردن دوازده خليفه مورد بحث با هم
اختلاف نظر دارند و چنانكه گذشت، برخى همچون سيوطى، حتى از نام بردن دوازده خليفه، درمانده است و برخى همچون قاضى عياض، ابن حجر عسقلانى، ابن حجر هيتمى و ابن جوزى، نهتنها در شرح اين حديث با هم اشتراك نظر ندارند، بلكه اين افراد در معرفى دوازده خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله به يك نظر بسنده نكردهاند! حتى برخى از آنها دو يا سه نظر متفاوت ارائه كردهاند كه اشكالات فراوان بر هر كدام از اين نظرات وارد است!
لازم به يادآورى است، دو عبارتى را كه اهل سنت با عنوان «كلّهم تجتمع عليه الامة» و «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» براى تشخيص دوازده خليفه ارائه كردهاند، بر مصاديق مختلف بار مىشوند، مانع افراد مختلف نيستند و موجب شناخت دوازده خليفه از سوى اهل سنت نمىشوند. به همين دليل اختلاف نظر شديدى ميان علماى اهل سنت به وجود آمده است.
نكته مهمتر اينكه سند دو عبارت «كلهم تجتمع عليه الامة» و «كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ» بر مبناى منابع روايى اهل سنت، پذيرفتنى نبود. چنانكه گذشت، اشكالات فراوانى بر شروح اهل سنت از اين حديث وارد است. اين مسائل، بهخوبى سردرگمى آنها را از تفسير حديث «اثناعشر خليفه» روشن مىكند. دليل بسيارى از اين سردرگمىها، ادعاى باطل علماى اهل سنت، مبنى بر بيان نكردن نام و مشخصات دقيق دوازده جانشين از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله است.
برخى از علماى اهل سنت از جمله ابن عبدالعزيز الخلف، عاصمى حنبلى، قفارى، علىبن احمد سالوس و ابن جبرين، ادعا مىكنند كه منظور پيامبر صلى الله عليه و آله از حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفه»، ائمه شيعه نيست و براى بيان اين منظور، چنين اشكال مىكنند كه در اين حديث، عباراتى همچون «لا يزال الإسلام عزيزًا» و «لا يزال هذا الأمر عزيزًا» وجود دارد و اين عبارات دلالت مىكنند كه قائم بودن امر مردم، در زمان خلافت خلفاى دوازدهگانه پيامبر صلى الله عليه و آله است.
از ديدگاه اين افراد، اعتقاد اماميه به امامت امامانشان باطل است؛ زيرا غير از علىبن ابىطالب عليه السلام، كسى از امامان شيعه صاحب حكومت و شمشير نبوده است كه بتواند در خلافتش با كافران بجنگد يا شهرى را فتح كند يا كافرى را به قتل برساند. يعنى اين افراد معتقدند حكومت، قوامدهنده امورات مردم است و اكثر امامان شيعه، از حكومت محروم بودند؛ پس نمىتوانند قوامدهنده به امورات مردم باشند.(1)
ابنتيميه و عاصمى حنبلى مىافزايند: بلكه در زمان على عليه السلام برخى از مسلمانان با برخى ديگر از خودشان در جنگ بودند؛ تا جايى كه كافران از مشركان و اهل كتاب در شرق و شام، به سرزمين آنها طمع كردند. از سوى ديگر تشيع كه با على عليه السلام پا نگرفت، به طريق اولى با غير ايشان از ديگر امامان شيعه پا نخواهد گرفت. فرقه اماميه، ذليلترين فرقههاى امت هستند و سخن خويش را بيش از همه فرقهها كتمان مىكنند.(2)از سوى ديگر اجماع امت، نشاندهنده عزت است و اجماع بر امامان شيعه صورت نپذيرفته است؛ زيرا غير از على و حسن عليهما السلام، هيچ كدام از ائمه شيعه، حكومت را در دست نگرفتهاند.(3)
سست بودن اين اشكالات را با بيان نكات مربوط به آن، به ترتيب نشان مىدهيم.
اضافه شدن قيد «عزيزاً» در برخى از نقلهاى حديث «اثناعشر خليفة»، لزوماً به
1) أصول مسائل العقيدة عند السلف و عند المبتدعه، سعود بن عبدالعزيز السلف، ج 2، ص 83؛ آل رسول الله و أولياؤه، ج 1، صص 55 و 56؛ أصول مذهب الشّيعة الإمامية الإثنى عشريّه، ج 2، ص 673؛ مع الاثنى عشريه فى الأصول والفروع، على بن احمد سالوس، ج 1، ص 142؛ شرح العقيده الطحاويه، عبدالله بن جبرين، ج 36، ص 14.
2) منهاج السنة النّبوية فى نقض كلام الشيعة القدريه، ج 8، ص 241؛ آل رسول الله و أولياؤه، ج 1، ص 100.
3) أصول مذهب الشّيعة الإمامية الإثنى عشريّه، ج 2، ص 673؛ فتاوى الشّبكة الإسلاميّه، باب: تفنيد شبهة حول تحديد الائمة الاثنى عشر، ج 1، ص 5842؛ التماس السعد فى الوفاء بالوعد، ج 1، ص 51.
معناى در دست گرفتن مقام خلافت ظاهرى از سوى عوامل اصلى عزت دين (ائمه اطهار عليهم السلام) نيست، بلكه بيانگر صواب و برحق بودن دين در زمان ائمه است؛ چه ايشان مقام خلافت را در دست گيرند يا اينكه مقام خلافت ظاهرى در دست ديگران باشد.
عزت، لزوماً نيازمند در دست داشتن مقام خلافت ظاهرى نيست. اينگونه نيست كه بدون در دست داشتن خلافت ظاهرى، نتوان عامل عزت دين بود تا اشكال شود كه ائمه اماميه، خلافت ظاهرى را در دست نگرفتهاند و نمىتوانند عامل عزت دين باشند؛ بلكه قرار گرفتن خلافت ظاهرى در دست آنها، صرفاً يكى از عوامل حفظ عزت دين است و با نبود آن هم مىتوان عزت دين را حفظ كرد.
طبق ديدگاه اين دسته از علما، نتيجه چنين مىشود كه در تمام سالهايى كه مسلمانان در مكه بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان، عامل عزت دين نبودند؛ چراكه حكومت ظاهرى در دست پيامبر صلى الله عليه و آله نبود. درحالىكه اين سخن را نه شيعه و نه سنى قبول نخواهند كرد، بلكه شيعه و سنى عزت را مخصوص پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنان مىدانند؛ حتى در زمانى كه مسلمانان تحت حكومت مشركان مكه بودند. دليل اين عزت هم در اختيار داشتن اسلام و اعتقاد به اين آيين تعالىبخش است، حتى اگر مسلمانان از نظر سياسى در ضعف بودند، عزت و بزرگى از آن مسلمانها و ذلت و زبونى براى مشركان مكه بود.
ساير پيامبران و پيروان آنها هم نسبت به كفار و مشركان عزيز بودهاند؛ چون طالب حق و حقيقت بودند و در اين مسير حركت كردند. دليل عزت آنها همين مسئله است كه از آيين الهى پيروى كردند (فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً) حتى اگر حكومت ظاهرى در اختيار پيامبران الهى نبود.
عزت و بزرگى صرفاً يك مفهوم سياسى نيست، بلكه سياست و حكومت ظاهرى، تنها يك بخش از آن است و به صرف اينكه كسى حاكم بر مردم شود، نمىتوان به طور كلى او را عزيزتر از ديگران محسوب كرد و عزت حاكم در بعد حكومت ظاهرى، لزوماً به معناى عزت در ديگر ابعاد نخواهد بود. همچنين اين ادعا صحيح نيست كه
ائمه و ديگر مسلمانان، نتوانند عامل عزت دين باشند.
پيامبر صلى الله عليه و آله نصف بيشتر دوران بعثت را در مكه بود و حكومت را در دست نداشت؛ با اين حال بزرگترين عامل عزت دين اسلام در مكه بود. اعتراف برخى از علماى سنىمذهب مانند هروى قارى كه معناى حديث را با اضافه كردن قيدهايى همچون «لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزًا» چنين ترجمه كردهاند كه امر دين تا پايان خلافت خلفاى اثناعشر بر صواب و حق جارى خواهد بود(1)نيز مؤيد ديگرى بر جواب ماست.
اولاً: مراد پيامبر صلى الله عليه و آله از خلفاى اثناعشر، دوازده خليفه حقوقى است، نه اينكه لزوماً اين دوازده نفر، مقام خلافت حقيقى جامعه را در دست گيرند. منظور ايشان دوازده خليفه حقوقى است كه استحقاق جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله را دارند و جانشين ايشان هستند. ولى به دلايلى (از جمله مسائل سياسى و...) از رسيدن آنها به مقام خلافت ظاهرى جلوگيرى به عمل آمد؛ به گونهاى كه اين خلفا بدون در دست داشتن خلافت حقيقى يا ظاهرى، مسلمانان را در مسير نيل به اهداف والاى دين اسلام، رهبرى و هدايت مىكنند.
چنانكه تكذيب مكذبان بر نبوت انبياى الهى قدحى وارد نمىسازد و انحراف منحرفان از آنها موجب شك و ترديد در منصب آنها نمىشود، منع ائمه از مقام خلافت حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و منصبى كه خداوند براى آنها برگزيده بود و در دست گرفتن اين منصب از سوى ديگران هم، اشكالى بر جانشينى حقوقى آنها وارد نمىسازد.(2)
ثانياً: بر صواب و حق بودن دين مردم و حفظ دين، بيش از اينكه مرهون خلفاى اموى يا عباسى يا سه خليفه اول باشد، مرهون زحمات ائمه شيعه است. ائمه شيعه بدون در دست داشتن مقام خلافت ظاهرى، به تفسير دين و تبيين احكام و تزكيه
نفوس مىپرداختند و به مسائل جديد دين پاسخ مىدادند. براى نمونه امام صادق عليه السلام، داراى مدرسه و چهارهزار شاگرد بود كه از محضر شريفش كسب علم مىكردند. دامنه و قلمروى شاگردان حضرت به شيعه اختصاص نداشت، بلكه اساتيد و بنيانگذاران چهار فرقه اهل سنت، يعنى شافعى، حنفى، مالكى و حنبلى نيز، با واسطه يا بىواسطه از جمله شاگردان ايشان بودند.(1)
هرچند در اختيار داشتن حكومت، از عوامل مؤثر حفظ دين است و در صورت فراهم بودن زمينههاى حكومت، ائمه شيعه قادرند به واسطه عصمت و شناخت دقيق كتاب خدا، قوانين الهى را به بهترين وجه در جامعه اجرا كنند، اما غير از عامل حكومت، عوامل بسيار مهم ديگرى در حفظ دين مؤثرند. همواره حقيقت دين از سوى ائمه شيعه در اختيار امت اسلامى و مشتاقان قرار مىگرفت.
از مهمترين عوامل حفظ دين، تفسير شريعت، تبيين احكام دينى، تزكيه نفوس و پاسخ به پرسشهاى تازه جامعه است كه از سوى ائمه صورت پذيرفته است و انجام اين امور، مستلزم در دست داشتن مقام خلافت ظاهرى نيست. حكومت ظاهرى در اختيار افراد ديگرى بوده است، اما ائمه شيعه با دفاع از حقانيت اسلام، بيش از ديگران عامل حفظ و عزت آن بودهاند.
علماى اهل سنت بر ائمه شيعه اشكال مىكنند كه چون خلافت ظاهرى را در دست نگرفتهاند، نمىتوانند عامل عزت دين باشند.(2)اشكال علماى اهل سنت بر جانشينى
1) الذّريعه الى تصانيف الشّيعه، آقا بزرگ طهرانى، ج 2، ص 129؛ پاسخ به شبهات كلامى، محمدحسن قدردان قراملكى، ص 129.
2) أصول مسائل العقيده عند السلف و عند المبتدعه، ج 2، ص 83؛ آل رسول الله و أولياؤه، ج 1، صص 55 و 56؛ أصول مذهب الشّيعه الإماميه الإثنى عشريّه، ج 2، ص 673؛ مع الاثنى عشريه فى الأصول والفروع، ج 1، ص 142؛ شرح العقيده الطحاويه، ج 36، ص 14.
ائمه عليهم السلام از دو حال خارج نيست: يا قائلاند كه دين بدون تصرف خلفاى اثناعشر در خلافت ظاهرى، عزيز خواهد بود يا خلاف آن را قبول دارند. اگر دين بدون تصرف خلفاى اثناعشر در خلافت ظاهرى، مىتواند عزيز باشد كه بر جانشينى ائمه عليهم السلام بدون تصرف در خلافت ظاهرى، اشكالى وارد نمىشود و اگر در نظر آنها، بدون تصرف در خلافت ظاهرى از سوى خلفاى اثناعشر، دين عزيز نيست، بر نظر آنها اشكال اساسى وارد است؛ زيرا طبق حديث «اثناعشر خليفه»، پيامبر صلى الله عليه و آله خلفاى برحق خويش را دوازده نفر معرفى مىكند و مابقى خلفايى را كه به حكومت رسيدهاند، خليفه خويش نمىداند.
معناى حديث چنين مىشود كه خلفاى ديگر، خليفه برحق پيامبر نبودهاند و برخلاف خلفاى دوازدهگانه، عامل برقرارى عزت دينى نيستند؛ چون در حديث مورد استناد، خلفاى اثناعشر، عامل عزت مستمر دين خوانده شدهاند، نه ديگر خلفا.
از سوى ديگر، در بسيارى از زمانها، خلافت در دست دوازده جانشين موردنظر اهل سنت نبوده است؛ پس آنها نمىتوانند عامل استمرار عزت دينى در تمام زمانها باشند. ولى در حديث «اثناعشر خليفه»، خلفاى دوازدهگانه، عامل عزت مستمر دين اسلام محسوب شدهاند. پس شرط در دست داشتن حكومت براى برقرارى عزت در دين، از نظر برقرارى عزت مستمر، تفاسير اهل سنت را زير سؤال مىبرد.
تفسير حديث «اثناعشر خليفه» به خلفاى نامتوالى، به اين معناست كه خلافت ظاهرى در برخى از زمانها در دست خلفايى غير از خلفاى اثناعشر است. طبق اين تفسير، خلفاى دوازدهگانه پيامبر صلى الله عليه و آله در برهههايى از زمان، خلافت ظاهرى را در دست نداشتهاند و در آن زمانها، خلفاى ديگرى حكومت كردهاند.(1)
در تفسير حديث «اثناعشر خليفه» به خلفاى مورداجماع و همچنين خلفاى اموى و عباسى نيز، توالى و پشت سر هم بودن خلفا، لحاظ نشده است و بين خلفاى اثناعشر نامبرده در اين تفاسير، خلفايى غير از خلفاى اثناعشر (مورد نظر علماى اهل سنت) خلافت كردهاند.
1) عون المعبود شرح سنن ابى داود، ج 11، ص 245.
قبل از خلفاى اثناعشرى كه خلافت همزمان داشتهاند و خلفاى اثناعشرى كه پس از حضرت مهدى مىآيند (ديگر تفاسير اهل سنت) هم، براى مدت زمان فراوانى، ديگران خليفه بودهاند. با وجود بيش از پنجاه خليفه سنى كه تاكنون خليفه شدهاند، خلفاى اثناعشر مورد نظر علماى اهل سنت، مقام خلافت را براى مدت زمان بسيار فراوانى در دست نداشتهاند.
اين در حالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فقط دوازده نفر را خليفه خويش و عامل عزت مستمر دين مىداند و علماى اهل سنت هم فقط در دست داشتن مقام خلافت را عامل عزت دين مىدانند. با تأكيد بيش از اندازه علماى سنى بر مسئله در دست داشتن خلافت ظاهرى براى تحقق عزت دينى، خلفاى اثناعشر نامبرده در تفاسير اهل سنت، نمىتوانند عامل عزت مستمر دين باشند؛ زيرا تاكنون مقام خلافت ظاهرى در برهههاى فراوانى از زمان، در دست خلفاى ديگرى از اهل سنت قرار گرفته است.
اگر عزت اسلام منوط و مشروط به در دست داشتن خلافت ظاهرى از سوى خلفاى اثناعشر باشد، نتيجه اين مىشود كه دين اسلام در زمان خلافت ديگر خلفا، عزيز نبوده است. نتيجه ادعا و مبناى آنها چنين مىشود كه دين اسلام در اكثر زمانهاى گذشته، عزيز نبوده است.
اشكال وارد بر آنها اينجاست كه عزيز نبودن اسلام، بر خلاف ظاهر حديثى است كه به آن تمسك جستهاند؛ زيرا ظاهر عبارت «لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً»، نشان مىدهد كه عزت اسلام از زمان پيامبر صلى الله عليه و آله تا پايان خلافت خلفاى اثناعشر استمرار دارد و فعل مضارع «لا يزال» در حديث موردنظر، اين استمرار را بهخوبى نشان مىدهد. همچنين حرف «الى» در حديث، بيانگر غايت است كه استمرار عزت اسلام را تا پايان كار خلفاى اثناعشر نشان مىدهد.
اين در حالى است كه عامل موردتأكيد آنها در برقرارى عزت (يعنى خلافت ظاهرى)، هيچگاه به صورت مستمر در دست خلفاى دوازدهگانه نامبرده در تفاسيرشان
قرار نگرفت تا بتوانند به كمك آن، عزت مستمر را محقق كنند؛ زيرا بين خلافت اين خلفا، افراد ديگرى خلافت را در دست گرفتهاند كه مانع استمرار عزت دين از سوى خلافت خلفاى اثناعشر بودهاند.
نكته مهم اين است كه در اين حديث، بيان شده كه دين تا پايان خلافت خلفاى اثناعشر عزيز است، نه اينكه عزت دين، فقط با خلافت ظاهرى خلفاى اثناعشر محقق شود.
عزت دين به معناى حفظ چهارچوبها و اساس دين است؛ به گونهاى كه از تحريف به دور باشد تا بتواند همواره جوابگوى نيازهاى بشريت باشد. عزت اسلام را بايد با توجه به اهداف آن و در مقايسه با ديگر اديان سنجيد. اينكه همه مسلمانان تحت فرمان حاكم اسلامى باشند، نكته مثبتى است كه بر عزت دين مىافزايد، ولى لزوماً به اين معنى نيست كه اگر خليفهاى با برخى از مسلمانان در جنگ باشد، دين در زمان او عزيز نيست؛ بلكه اتحاد مسلمانان، صرفاً يكى از عوامل حفظ عزت دين است و با داشتن ديگر عوامل، در صورتى كه اساس دين حفظ شود و از تحريف مصون بماند، نداشتن اتحاد و وقوع جنگ، مانع حفظ عزت دين نيست. پس جنگيدن على عليه السلام با ديگران هم لزوماً مانعى براى عزت اسلام در زمان ايشان نبود.
به علاوه هرچند عزت اسلام و عزت مسلمانان در ارتباط با هم هستند و عزت هر كدام، مايه عزت ديگرى است، ولى لزوماً عزت اين دو به يك ميزان نيست و به طور كلى عزت يك دين و عزت پيروان آن، لازم و ملزوم هم نيستند كه همواره با هم باشند. چهبسا خليفهاى با برخى از مسلمانان در جنگ باشد و در عين حال، دين در زمان او عزيز و بر صواب باشد و از تحريف حفظ شود.
دين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در مكه عزيز بود، ولى خود مسلمانان ياراى مقابله سياسى و نظامى نداشتند. در همان زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با بسيارى در جنگ بود و ابوسفيان و ديگران، مالك مكه و شهرهاى ديگر بودند و مسلمانان، عدهاى قليل و در ضعف بودند،
دين اسلام عزيز بود و تاكنون نيز عزيز مانده است. اين مسلمانان هستند كه در طول تاريخ از نظر عزت، تجربههاى مختلفى داشتهاند.
برخى از حاكمان مسيحى، فرمانبر تمام مسيحيان بودهاند و در زمان آنها، مسيحيان متحد و از نظر سياسى و نظامى، حتى بر مسلمانان چيره بودهاند، ولى با وجود ضعف سياسى مسلمانان، دين اسلام كه از تحريف مصون مانده، در مقابل مسيحيتِ تحريفشده، عزيز بوده است. پس عزت اسلام، تحت تأثير تعالى بخش بودن اين آيين، تحريف نشدن آن و عوامل بسيار ديگر است و با وجود حفظ ديگر شرايط، لزوماً نيازمند عزت سياسى مسلمانان نيست؛ هرچند اين عامل، همانند ديگر عوامل، تأثيرگذارى خاصِ خود را دارد.
ابنتيميه، آلوسى و عاصمى حنبلى مىگويند:
به گمان شيعه، ائمه منحصر در دوازده نفرى هستند كه زمان تا به قيامت، خالى از وجود آنها نيست. در اين صورت لازم است كه به وجود منتظر، قائل باشند؛ درحالىكه مخفى و پوشيده بودن حجت خدا، باعث مىشود كه عامه مردم خبرى از او نداشته باشند و فايدهاى از او به آنها نرسد؛ خليفه غايب، نه مىتواند جاهلى را آگاه سازد و نه گمراهى را هدايت. پس هيچ حجتى از خداوند به واسطه كسى كه ديده نمىشود و سخنى از او به گوش نمىرسد، اقامه نخواهد شد.
شيعيان معتقدند كه بهناچار، خداوند بر بندگان لطف مىكند و حجت خود را در ميان آنها قرار مىدهد؛ ولى اين شخص معدوم است، نه معصوم. پس هيچ لطفى به واسطه او به مردم نمىرسد و اماميه به واسطه اين اصل باطل، هيچ حجتى را براى خداوند متعال بر بندگان ثابت نكردهاند.(1)
1) منهاج السنة النّبوية فى نقض كلام الشيعة القدريه، ج 8، ص 242؛ غاية الأمانى فى الرد على النبهانى، ج 1، ص 526؛ آل رسول الله و أولياؤه، ج 1، ص 57.
محمدبن جرير طبرى و عبدالباقىبن قانع كه از اهل علم انساب و تاريخ هستند، نقل كردهاند كه حسنبن على العسكرى عليهما السلام (امام يازدهم اماميه) داراى نسل نبوده است. اماميه معتقدند ايشان داراى فرزند بود كه دو يا سه يا پنج سال داشت و داخل سرداب سامرا شد. ولى اگر ايشان موجود بود بايد از سوى مادر يا جد مادرى يا كسى كه اهل شير دادن باشد، شير داده مىشد و مالش در نزد كسى كه آن را حفظ كند، وجود مىداشت؛ درحالىكه چنين نيست. پس چگونه كسى كه استحقاق محجور شدن در بدن و مالش را دارد، مىتواند امام جميع مسلمانان باشد و كسى جز با ايمان به او، مؤمن محسوب نشود.(1)
اين دسته از علماى اهل سنت، ادعا مىكنند كه چنين امامى، نمىتواند بر جامعه حكومت كند.
اگر حضور امام زمان، بدون ظهور ايشان بىفايده باشد، زنده بودن عيسى و حضرت خضر عليهما السلام كه اهل سنت هم معتقد به زنده بودن آنها هستند،(2)بىفايده خواهد بود. آيا العياذ بالله، علماى اهل سنت، فعل خدا را در موضوع زنده بودن اين دو پيامبر بزرگ الهى، بىفايده و بدون حكمت مىدانند؟ اشكالات اهل سنت در چهار قسمت جواب داده مىشود.
لطف الهى اين است كه امام معصوم وجود داشته باشد و لطف مضاعف اين است كه ايشان در بين مردم حضور عينى داشته باشند و غايب نباشند. اصل وجود امام، تزاحمى با كاهلى مردم ندارد، امام برحق وجود دارد تا هرگاه مردم شأنيت درك عينى
امام را در خود ايجاد كردند، بلافاصله ظهور كند و حكومت عدلگستر را برپا نمايد. ولى وجود عينى ايشان با تبعيت نكردن بىكم و كاست مردم تزاحم دارد و تزاحم آن اين است كه همانند ديگر ائمه، ممكن است قبل از تشكيل حكومت فراگير عدلگستر، به واسطه كاهلى مردم به شهادت برسند.
وجود امام معصوم در ميان مردم هر عصرى، لطف مضاعفى است كه جاى آن را هيچ عالمى پر نمىكند، ولى اعطاى لطف مضاعف، قابليت مضاعف مىطلبد و متأسفانه در عصر امام دوازدهم، حكومت جائر آن زمان، محدوديتهاى مضاعفى را براى امام عسكرى عليه السلام ايجاب كرده بود كه به محض اطلاع از تولد امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف، ايشان را به شهادت برسانند.
مردم هم چندان در حمايت از ائمه، خوب ظاهر نشده بودند و تسليم حاكمان جور بودند. قابليت مضاعف از زمان غيبت تاكنون، به وجود نيامده و هر زمان اين استحقاق در مردم پديد آيد، امام برحق، ظهور خواهد كرد. پس وجود ايشان و غيبت عينى ايشان با لطف الهى تهافت و تضادى ندارد، بلكه كاملاً متناسب با لطف الهى است.
امام در جهانبينى الهى، جايگاهى بس بالا دارد. طبق نص قرآن كريم، در آيه 124 سوره بقره (وَ إِذِ ابْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ) مقام امامت، مقامى است كه حضرت ابراهيم عليه السلام پس از نبوت بدان نايل شد. دارنده چنين مقام بلندى، انسان كامل، بلكه كاملترين انسان روزگار خويش است و چون داراى عالىترين مقام انسانى و مصداق انسان كامل است، چنين انسانى است كه فلسفه عالى آفرينش جهان به شمار مىرود چنانكه در حديث قدسى خطاب به پيامبر مكرم اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «لولاك لما خلقت الافلاك»؛ «اگر تو نبودى آسمانها را
خلق نمىكردم».
بدين دليل است كه امام رضا عليه السلام به محمدبن فضيل در مورد امكان نبود امام در زمين، جواب مىدهند: «قُلْتُ لَهُ تَكُونُ الْأَرْضُ وَ لَا إِمَامَ فِيهَا، فَقَالَ: لَا إِذاً لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا»(1)؛ «اگر زمين بدون امام باشد، بر ساكنان خود خشم خواهد گرفت». على عليه السلام نيز تأكيد دارند:
... اللّهمّ بلى لا تخلوا الارض من قائم لله، بحجّة امّا ظاهرا مشهورا و امّا خائفا مغمورا... اولئك خلفاء الله في ارضه.(2)
خداوند هيچ گاه زمين را از حجت الهى خالى نخواهد گذاشت. خواه آن حجت ظاهر و شناخته شده باشد، خواه پنهان و ناشناخته... ايشان خلفاى الهى در زمين هستند.
نفس وجود و حيات امام عصر (ولو در سراپرده غيبت)، نويدبخش ظهور نور عالمتاب و فرجام نيكو و روشن براى جامعه جهانى است. بر اين اساس، آگاهى مردم از حضور حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه الشريف، متضمن اميد و انتظار بيشتر در ظهور ايشان است كه فوايد بسيار بر اين اميد و انتظار ظهور مترتب است.
انسانى كه منتظر ظهور امام زمان است، بايد هر لحظه خود را براى واقعهاى عظيم آماده كند؛ يعنى پيوسته در حالت آمادگى معنوى و اخلاقى به سر برد تا بتواند در زمره ياران و پيروان آن رهبر الهى باشد. در پرتو اميد و نشاط ايجادشده از انتظار ظهور ايشان، مردم به ميزان بيشترى احكام دينى را رعايت مىكنند و پايبند به اخلاق الهى مىشوند. بنابراين، چنين نيست كه اعتقاد به وجود امام عصر عليه السلام در زمان غيبت، در هدايت افراد بشر بدون تأثير باشد.(3)
اين شبهه اهل سنت نشان مىدهد ديدگاه رايج اهل سنت در شئون امام، چنين است كه عمدتاً بر اجراى احكام و حدود اسلامى و برقرارى عدالت در جامعه تأكيد مىورزند و از هدايت معنوى (اخلاقى - عرفانى) امام، سخنى به ميان نمىآورند. ولى تعابيرى كه در مورد امامت ذكر شده است، با اين برداشت از امامت سازگار نيست. در منابع بسيارى از اهل سنت، نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«من مات بغير إمام فقد مات ميتة جاهلية».
«من مات و ليس عليه امام فميتته ميته جاهليه»؛(1)«كسى كه بدون امام بميرد، به مرگ جاهلى مرده است».
همچنين على عليه السلام درباره جايگاه والاى امام در خطبه 152 نهج البلاغه مىفرمايد: «انّما الائمّة قوّام اللّه على خلقه و عرفاؤه على عباده و لا يدخل الجنّة إلّا من عرفهم و عرفوه و لا يدخل النّار إلّا من أنكرهم و أنكروه».
همانا امامان قوام خداوند بر مخلوقات و عرفاى الهى بر بندگان هستند و وارد بهشت نمىشود مگر كسى كه آنها را بشناسد و ائمه هم او را بشناسند [و پيروى او را تأييد و تصديق كنند] و داخل جهنم نمىشود مگر كسى كه ائمه را نشناسد و ائمه هم او را نشناسند [و پيروى او را تأييد و تصديق نكنند].
از آنجا كه معرفت امام، شرط مسلمانى و مايه ورود به بهشت، و انكار امام، مايه كفر و ورود به جهنم است، چگونه مىتوان امامت را به رهبرى سياسى و اجتماعى محدود ساخت؟ اين تعابير گوياى اين حقيقت است كه امامت علاوه بر رهبرى فكرى، اخلاقى و عرفانى، به معناى تبيين معارف و احكام دينى نيز هست.
در جهانبينى توحيدى، هدايت به صورت مستقل و بالذات، در عرصه تكوين و تشريع،
1) المعجم الكبير، ج 19، ص 388؛ حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ج 3، ص 224؛ كشف الأستار عن زوائد البزّار، ج 2، ص 252.
به خداوند اختصاص دارد. ولى خداوند، جهان را بر اساس نظام اسباب و مسببات استوار ساخته است. اهميت خلقت انسان و برجستگى هدف و غايت آفرينش او از يك سو و خطرهاى مهمى كه از درون و بيرون، سعادت و رستگارى او را تهديد مىكنند، مقتضى اين گرديده كه خداوند در هدايت بشر، علاوه بر عقل و فطرت، او را از اسباب هدايتهاى بيرونى كه پيشوايان الهىاند، برخوردار سازد كه فلسفه شريعتها و انبياء و اولياى الهى است. ائمه علاوه بر بيان احكام در ظاهر و نشان دادن راه وصول به مقصود از بيرون (ولايت تشريعى)، با نفوذ در روح و روان افراد، از جنبه درونى نيز، انسانها را به خود جذب كرده و به سرمنزل مقصود مىرسانند (ولايت تكوينى).(1)بنابر نصوص روايى، خداوند عالم تكوين را به واسطه وجود شريف ائمه، هدايت و اداره مىكند.
امام باقر عليه السلام، امام را نورى مىداند كه دلهاى مؤمنان را روشن مىكند. ايشان روشنايى امام را از روشنايى خورشيد، تابندهتر مىداند: «وَ اللهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَار».(2)روشن است كه اين شأن امام، به اصل وجود شريفش متقوم است و مشروط به حضور امام در ميان مردم نيست؛ البته هر دلى شايستگى بهرهمندى از نور امامت و ولايت را ندارد. شرط بهرهمندى دلها از نور امامت، پاك شدن دل از آلودگى رذايل و محبت نسبت به پيشوايان الهى است.
امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در سراپرده غيبت از طرق مختلف، از جمله تصرف در نفس و دل انسانها، بستر هدايت آنان را به سوى حق تعالى فراهم مىكند. اين نوع از هدايت، نيازمند يقين و ايمان است؛ اما يقين و ايمان، به مشاهده و معرفت حسى نياز ندارد؛ چنانكه انسان به وجود خداوند يقين و ايمان دارد، بدون اينكه به او معرفت حسى داشته باشد. علامه طباطبايى در اين باره مىگويد:
چنانكه امام وظيفه راهنمايى ظاهرى مردم را به عهده دارد، همچنان، ولايت و رهبرى باطنى اعمال را به عهده دارد و اوست كه حيات معنوى مردم را تنظيم مىكند و حقايق
اعمال را به سوى خدا سوق مىدهد. بديهى است كه حضور و غيبت امام، در اين باب تأثيرى ندارد و امام از راه باطن بر نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد؛ اگرچه از چشم جسمانى آنها مستور است و وجود ايشان پيوسته لازم است؛ اگرچه زمان ظهور و اصلاح جهانىاش، تاكنون فرا نرسيده است.(1)
گاهى به غلط تصور مىشود امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در منطقهاى دوردست به دور از جامعه و بدون هرگونه ارتباط با مردم، زندگى مىكند؛ ولى رواياتى كه در بيان كيفيت غيبت وارد شده است، اين فرض را تأييد نمىكند. در برخى روايات بيان شده است كه امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف مردم را مىبيند، ولى مردم ايشان را نمىبينند. از جمله على عليه السلام پس از يادآورى اين مطلب كه در عصر غيبت، بسيارى از امت اسلامى دچار حيرت و سرگردانى خواهند شد و در وجود امام شك كرده يا آن را انكار مىكنند، سوگند ياد مىكند كه: «حجت خداوند در ميان مردم به سر مىبرد، سخن آنان را مىشنود، مردم را مىبيند، ولى آنان او را نمىبينند».(2)
در دسته ديگرى از روايات بيان شده است كه «مردم هم ايشان را مىبينند، ولى ايشان را نمىشناسند». امام صادق عليه السلام در اين زمينه فرمود:
زمين هرگز از حجت خداوند خالى نخواهد بود؛ ولى در آينده، به دليل ظلم و ستم مردم، خداوند آنان را از ديدن حجت الهى محروم مىسازد. حجت الهى مردم را مىشناسد، ولى آنها او را نمىشناسند؛ همان گونه كه حضرت يوسف مردم را مىشناخت، ولى آنان او را انكار مىكردند.(3)
مفاد حديث دوم، در كلامى كه شيخ طوسى از «محمدبن عثمان»، دومين نايب خاص امام عصر عليه السلام نقل كرده است نيز وارد شده است:
به خدا سوگند! صاحب اين امر (ولى عصر عليه السلام) هر سال در موسم حج حاضر مىشود و مردم را مىبيند و آنان را مىشناسد و مردم نيز او را مىبينند، ولى او را نمىشناسند.(1)
اين وجه در توقيعى كه از امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف نقل شده نيز وارد شده است.(2)روشن است كه اين دو دسته از روايات، با يكديگر ناسازگار نيستند؛ زيرا مىتوان گفت، مقصود از رواياتى كه بر نديدن امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف از سوى مردم دلالت مىكند، نشناختن امام است. چنين تعبيرى اولاً؛ در عرف محاورات رايج است و ثانياً؛ مىتوان روايات دسته دوم را قرينه و شاهد بر چنين تفسيرى دانست. ضمن اينكه مىتوان هر يك از «نديدن» و «ديدن و نشناختن» را مربوط به مكانها، زمانها و افراد مختلف در نظر گرفت.
در هر حال مطابق اين روايات، امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف در بين مردم زندگى مىكند و از اين طريق، علاوه بر تأثيرگذارىهاى پيشين، از طريق القاى مطالب و انديشههاى مفيد بر افراد مختلف، تأثير مىگذارد. از سوى ديگر، به اعتقاد شيعه، در عصر غيبت كبرا نيز، باب ارتباط با امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف به كلى مسدود نشده است؛ بلكه صرفاً كسى به عنوان نائب خاص ايشان مشخص نمىشود و افرادى خاص، در شرايطى ويژه، مىتوانند با امام عجل الله تعالى فرجه الشريف ارتباط برقرار كنند.
سيد مرتضى در ارتباط با غيبت امام عجل الله تعالى فرجه الشريف از شيعيان خود فرمود:
به هيچ وجه غير ممكن نيست كه امام عجل الله تعالى فرجه الشريف، براى برخى از شيعيان خود - هرگاه هيچ گونه مانعى در بين نباشد - ظاهر گردد و اين مطلبى است كه هر يك از شيعيان نسبت به خويش آگاه است و كسى، از حال ديگرى آگاه نيست (تا زمانى كه ملاقاتكننده نخواهد كسى را از ملاقات خود با امام آگاه سازد، كسى از ملاقات او با امام آگاه نخواهد شد)».(3)
گذشته از اينكه ارتباط با امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در عصر غيبت امكانپذير است، حكايتهاى بسيارى در ارتباط عدهاى از شيعيان با امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در دوران غيبت كبرا و بهرهگيرى از فيض وجود ايشان نقل شده است كه مربوط به اشخاص و زمانها و مكانهاى مختلف است. به همين دليل نمىتوان آنها را بىاساس و ساختگى دانست؛ بهويژه اينكه بسيارى از اين ملاقاتها، مربوط به شخصيتهاى برجستهاى نظير علامه حلى و سيد بحر العلوم است. اين ملاقاتها در كتب بسيارى، از جمله اثبات الهداة حر عاملى، بحار الانوار مجلسى، نجم الثاقب ميرزا حسين طبرسى و اعلام الورى فضلبن حسن طبرسى(1)نقل شدهاند.
در اينجا لازم است يادآور شويم كه اينگونه ارتباطها با امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف در غيبت كبرا، با آنچه در برخى روايات آمده است كه «اگر كسى در دوران غيبت كبرى، مدعى مشاهده امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف باشد، او را تكذيب كنيد»، منافات ندارد؛ زيرا چهبسا مقصود از اين روايات، تكذيب فردى است كه مدعى مشاهده امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف و ارتباط با او باشد، به گونهاى كه نايبان خاص با ايشان ارتباط داشتند. به عبارت ديگر، دعوى نيابت خاصه در عصر غيبت كبرا مردود است؛ نه دعوى هرگونه مشاهده يا ملاقات و ارتباط با امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف. در اين باره وجوه ديگرى نيز گفته شده است.(2)
با وجود بيش از چهارهزار شاگرد كه معارف ائمه را در اختيار مردم مىگذاشتند، مشكل غيبت امام تا حدودى جبران مىشود و مسئله واسطه فيض بودن كه در انحصار خود ائمه است، از سوى حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه الشريف با وجود مباركش در زمان غيبت انجام مىشود و بدين سان زمين از حجت الهى خالى نمىماند.
در باب اول از فصل سوم كتاب منتخب الاثر، اسامى جمع بسيارى از علماى اهل سنت كه قائل به امامت و حيات آن حضرت بودهاند، ذكر شده است كه با آنچه بعداً به آن ملحق شده، متجاوز از هفتاد نفر هستند.(1)از جمله علماى اهل سنت كه اقرار به تولد حجةبن الحسن عليهما السلام در شب پانزده شعبان در سامرا نموده و پدر ايشان را حسنبن على عليهما السلام و مادرش را نرجس ناميدهاند، حافظ ابوعبدالله گنجى (م 658 ه. ق)، ابن صباغ مالكى (م 855 ه. ق) در كتاب الفصوص المهمه، عبدالرحمن جامى در كتاب شواهد النبوه و ابن حجر هيثمى است كه در كتاب الصواعق المحرقه، لقب ايشان را حجت مىداند و مىگويد: «ايشان را قائم منتظر مىنامند».(2)
تمام مسلمانان بر ظهور حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف اتفاق نظر دارند و اعتقاد به اين موضوع، مختص شيعه نيست. چنانكه سويدى در صفحه 78 «سوائك الذّهب» مىگويد: «آنچه علما بر آن اتفاق دارند، اين است كه مهدى، آن كسى است كه در آخرالزمان قيام فرمايد و زمين را از عدل و داد پر مىكند و احاديث راجع به مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف و ظهور او بسيار است». ابن ابىالحديد هم به اين اتفاق تصريح كرده و ابن خلدون، ظهور مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف از اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و آله را در آخرالزمان، ميان تمام مسلمانان مشهور مىداند.(3)
علىبن احمد سالوس و عاصمى حنبلى، اشكال مىكنند: در نظر شيعه ولايت منتظَر
تا آخر روزگار است و زمانى كه خالى از دوازده نفر باشد، وجود ندارد. در نتيجه چنين نيست كه زمان، دو نوع باشد كه در يكى امر امت قائم باشد و در ديگرى قائم نباشد؛ بلكه امام منتظَر در تمام زمانها هست. پس امر امت، همواره قائم است و اين با حديث «اثناعشر خليفه» مخالف است.(1)اماميه معتقد است كه عزت و صلاح دين تا قيامت وجود دارد؛ چنانكه خلافت امام زمان تا قيامت برقرار است. در صورتى كه حرف «الى» در حديث «لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً» بيانگر غايت است (يعنى عزت اسلام تا پايان كار دوازده خليفه است) و پس از خلافت آنها، عزت دين هم زائل مىشود و اين با اعتقاد اماميه سازگار نيست.(2)
حديث «اثناعشر خليفه» نشان مىدهد كه در زمان خلافت دوازده خليفه، دين عزيز است. به اين معنا كه تا پايان يافتن خلافت مستمر دوازده جانشين، عزت دين به صورت مستمر وجود دارد. ولى اين حديث در مورد اينكه پايان يافتن مدت خلافت دوازده خليفه و زائل شدن عزت دين، با برپايى قيامت و برچيده شدن حيات و زندگى در كره زمين همزمانى دارد يا نه، ساكت است. حرف «الى» در حديث
«لَا يَزَالُ هَذَا الدِّينُ عَزِيزًا إِلَى اثْنَىْ عَشَرَ خَلِيفَةً»، پيوستگى عزت و برصواب بودن دين را (به واسطه اين دوازده خليفه) تا پايان كار خلفاى دوازدهگانه اثبات مىكند.
از آنجا كه عزت دين وابسته به وجود دوازده خليفه است، استمرار بىوقفه در خلافت دوازده جانشين، مستلزم استمرار در عزت دين است؛ يعنى مستمر بودن عزت دين، نيازمند استمرار رهبرى خلفاى اثناعشر است و امامت و جانشينى دوازده امام شيعه، مستمر و مداوم است. پس مصاديقى كه شيعه براى خلفاى موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله
ارائه مىكند، هماهنگ با معناى «الى» در حديث «اثنا عشر خليفه» است و همزمانى عزت مستمر دينى را با خلافت مستمر دوازده خليفه، يعنى تا پايان خلافت امام دوازدهم نشان مىدهد.
اينكه پايان عزت دينى و پايان خلافت جانشينان دوازدهگانه، همزمان با پايان حيات در دنيا باشد يا نه، موضوع ديگرى است كه اصل اين حديث، يعنى عبارت «يكون بعدي اثناعشر خليفة»، متذكر آن نشده است. تنها عبارت «ثمّ يكون الهرج» دلالت بر هرج پس از دوران دوازده جانشين دارد؛ ولى اين عبارت صرفاً در آخر برخى از نقلهاى حديث «اثناعشر خليفه» ذكر شده است و چنانكه در بررسى سندى بحث شد، حديثشناسان اهل سنت (از جمله آلبانى و ترمذى) قائل به صحت اصل حديث بودند؛ يعنى عبارت «يكون بعدى اثناعشر خليفة»، بدون عبارتهايى كه در برخى نقلها ذكر شده است.
پس عبارت «ثمّ يكون الهرج» از نظر سندى، وضعيت مطلوبى ندارد تا بتوان به آن استناد كرد. ضمن اينكه در برخى از ديگر نقلهاى اهل سنت و شيعه از اين حديث، عبارتهايى ذكر شده است كه كاملاً در تضاد با مفاد عبارت «ثم يكون الهرج» است. برخى از راويان اهل سنت، از جمله متقى هندى در كنز العمال، حديث را به لفظ «لن يزال هذا الدين قائما إلى اثني عشر من قريش، فإذا هلكوا ماجت الأرض بأهلها» ابن النجار - عن أنس(1)نقل كردهاند همين لفظ در مشكاة المصابيح هم آمده است و از نظر سندى، آن را متفق عليه مىداند.(2)
عبارت «فإذا هلكوا ماجت الأرض بأهلها» به اين معناست كه با اتمام عمر دوازده جانشين، زمين اهل خود را فرو مىبرد كه در تضاد با بقاى زندگى در روى زمين و ايجاد هرج در زندگى ساكنان آن است. حتى به فرض صحت سندى عبارت «ثم يكون الهرج»، و در تضاد نبودن آن با مفاد عبارت «فإذا هلكوا ماجت الأرض بأهلها»، هرج
پس از دوازده جانشين، مىتواند وصف حال اهل رجعت باشد؛ زيرا شيعه در اعتقادات خود قائل به رجعت است كه به دوران پس از خلفاى دوازدهگانه و حيات انسانها بر روى زمين مربوط مىشود.
پس استناد به عبارت «ثم يكون الهرج» و اشكال بر نظر شيعه بر اساس اين عبارت، پذيرفتنى نيست. اشكالات ديگرى بر عقيده شيعه در باب اين حديث وارد شده و علماى برجسته شيعه از جمله علامه بحرانى در الانصاف فى النّص على الائمّه الاثنى عشر به تفصيل آنها را جواب گفتهاند.(1)
نقدهايى كه بر تفاسير اهل سنت از اين حديث وارد شد، عبارتاند از: ارائه نشدن دليل و شاهد كافى براى تفاسير اهل سنت، ناسازگارى خصوصيات و صفات خلفاى نامبرده در تفاسير اهل سنت با ممتاز بودن خلفاى دوازدهگانه و عدم ذكر نام خلفاى راشدين و عمربن عبدالعزيز در برخى تفاسير اهل سنت از حديث (با وجود برترى اين خلفا از ساير خلفا در نظر اهل سنت).
مواردى كه به خوبى روشن مىسازد، تفاسير علماى اهلسنت از حديث مورد نظر، پذيرفتنى نيست، عبارتانداز:
تناسب نداشتن تفاسير و شروح اهل تسنن با حديث «اثناعشر خليفة» در كشف مصاديق واقعى آن از نظر سندى.
ارائه نظرات غير مستدل و ناكافى، و نارسا بودن دلايل در اثبات صحت دعاوى.
تكلف بارز در ارائه برخى از نظرات و تناسب نداشتن شروح آنها با احاديث ديگرى كه در ارتباط با اين بحث وارد شدهاند.
وجود اشكالاتى كه بر تفاسير اهلسنت وارد شده و ضعف اعتبار سندى عباراتى
1) رك: الانصاف فى النّص على الائمّة الاثنى عشر عليهم السلام، ص 523.
همچون «كلّهم من قريش» و «كلهم تجتمع عليه الامة» كه به شدت مستمسك علماى اهل سنت در اثبات مدعاهايشان قرار گرفته است.
در نتيجه تفسيرى كه بيانگر معناى واقعى حديث و مصاديق حقيقى خلفاى اثناعشر است، تفسيرى است كه مكتب اماميه از حديث مورد بحث ارائه مىدهد. خوددارى برخى از علماى اهل سنت، همچون ابىبكربن عربى از تفسير كردن حديث موردنظر و اقرار آنها به اينكه معناى حديث را نفهميدهاند(1)و اقرار ديگر علماى اهل سنت به اينكه مفاد حديث خلافت در كتب يهوديان آمده و به علت توجه دادن آنها به اين حديث از سوى شيعيان، بسيارى از يهوديان شيعه شدهاند،(2)مؤيدهاى ديگرى بر ابطال آراء و نظرات علماى اهل سنت و صحت تفسير شيعه اماميه در مورد خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله است.
با اين وصف واضح است كه حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، اثباتكننده مقام جانشينى ائمه اماميه است و به هيچ وجه اشارهاى به خلفاى مورد نظر اهل سنت ندارد. اين حديث و احاديث مشابه آن بهروشنى امامت و جانشينى اهل بيت عليهم السلام را اثبات مىكنند. با اين وجود بسيارى از مسلمانان از جانشينى ائمه اطهار عليهم السلام تبعيت نكردند. در فصل بعد دلايل كمتوجهى و اعراض اهل سنت از اين روايت و ديگر نصوص و روايات اثباتگر امامت ائمه را بررسى مىكنيم.
شناخت اسلام ناب كه ثمره پيوند قرآن و عترت است و شناخت فرقه ناجيه، منوط به استدلال صائب در امامت خاصه است. مسلمان مكلف پس از استدلال عقلى بر لزوم امامت، بايد روش صحيح را براى تعيين مصاديق آن اتخاذ كند. در طول تاريخ اسلام، بسيارى از مسلمانان در اين مرحله، از انتخاب صحيح بازماندند و به بيراهه رفتند.
در فصلهاى پيشين ثابت شد كه بر تفاسير علماى اهل سنت از حديث «يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً»، اشكالات فراوان وارد است؛ به گونهاى كه بيانگر ناصواب بودن اين تفاسير است. همچنين سستى اشكالات واردشده بر نظر شيعه و جوابهايى كه متناسب با اين اشكالات ارائه شد، بهخوبى مىرساند كه تفسير شيعه اماميه، همان تفسير صائب است كه در مورد اين حديث ارائه شده است و امامت و جانشينى ائمه اطهار عليهم السلام را ثابت مىكند.
نكته مهم اين است كه با وجود دلالت اين حديث و احاديث مشابه آن، چرا بسيارى از مسلمانان از پيروى ائمه اطهار عليهم السلام خوددارى كردند. با وجود نصوص روايى و
روشنگرى بالاى آنها در كشف خلفاى پيامبر صلى الله عليه و آله، نصوص روايى مذكور، ملاك و راهنماى اهل سنت در تعيين جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار نگرفته و از مفاد نصوص و روايات، پيروى نشده است. به عبارت ديگر وجود نصوص روايى و دلالت روشن آن يك مسئله است و پيروى و تبعيت كردن يا نكردن فرقههاى اسلامى از آن، مسئلهاى ديگر كه به صرف محقق شدن اولى، دومى لزوماً محقق نمىشود.
بحث از چگونگى رويارويى اهل سنت و فرقههاى غيرامامى شيعه با نصوص قرآنى و حديثى دالِ بر امامت خاصه، و دلايل سرپيچى اكثريت مسلمانان از اين نصوص و نپذيرفتن امامت اهل بيت عليهم السلام، از مباحث راهگشا در موضوع جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله است. دلايل مختلفى موجب انحراف از ائمه راستين و سرگردانى مردم در شناخت ائمه برحق و متابعت از آنها شده است كه از جمله آنها، دلايل سياسى در صدر اسلام است.
بعضى از افراد خواهان در دست گرفتن مقام خلافت، امامت و سوء استفاده از آن بودند؛ برخى از خلفا نيز به دلايل سياسى، خواهان كنارهگيرى مردم از ائمه بودند؛ افرادى نيز به خاطر تطميع و تهديد، با وجود اينكه امام برحق را مىشناختند، از ابراز حق در اين مسئله خوددارى كردند و بعضاً در جهت تأمين منافع خلفا و علماى پشتيبان خلفا حركت كردند. اما در دوران بعد از صدر اسلام، اين انحراف با استناد به دلايل شبهعلمى از سوى فرقههاى مختلف صورت گرفته است.
اتخاذ نكردن روش صحيح در كشف امام برحق، از دلايل مهمى است كه موجب گمراهى بسيارى از افراد در جوامع مسلمانان شده است. عامه مردم، راه و روش صحيح شناخت مصاديق امام را نمىدانستند و در بسيارى از موارد به اشتباه، فرد ديگرى را به جاى امام برمىگزيدند و از حقيقت امر آگاهى نداشتند. در اين فصل در صدد هستيم به اين سؤال پاسخ گوييم كه دلايل انحراف اكثريت مسلمانان از نصوص امامت خاصه و عدول آنان از پذيرش امامت اهل بيت عليهم السلام به رغم وجود ادله نقلى فروان بر امامت آنان چيست؟
در پاسخ به پرسش پيشگفته، دلايل ذيل مورد بحث قرار مىگيرد:
گرايشهاى قبيلهاى و جناحى در جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله؛
اسلام ظاهرى و دور بودن از روح ايمان؛
قدرت و ثروت مخالفان ائمه؛
عناد توأم با علم به حق؛
ترجيح دلايل غيرنقلى بر دلايل نقلى از سوى علما و بزرگان؛
اعتماد عامه به علماى وابسته به دستگاه خلافت در تفسير آيات و روايات مربوط به امامت.
اينك دلايل انحراف اكثريت مسلمانان از نصوص امامت خاصه و مسير خلافت اهل بيت عليهم السلام، در چهار دسته به شرح ذيل بررسى مىشود:
برخى از دلايلى كه منجر به عدول مردم از ائمه اطهار عليهم السلام شدهاند، نسبت به ساير عوامل، نقش اساسى دارند؛ به گونهاى كه دلايل ديگر را مىتوان معلول و نتيجه آنها دانست. اين دلايل را تحت پنج عنوان مىتوان تقسيمبندى كرد:
از مهمترين دلايل انحراف در مسير خلافت موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله، گرايشهاى قبيلهاى شديد در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله بود. هرچند پيامبر صلى الله عليه و آله مرزهاى قبيلهاى را به مرز اعتقادى تغيير داد و از رهگذر رهبرى و مديريت ايشان، جدال هولناكى ميان بسط مرزهاى انسانى و حوزههاى عقيدتى، و وفادارى به عصبيت قبيلهاى به وجود آمد و (در زمان ايشان) رابطه ايمانى بر رابطه قبيلهاى و قومى و ملى چيره شد، ولى بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، به واسطه عمل نكردن صحابه به رهنمودهاى ايشان در تأكيد بر روابط ايمانى و پرهيز از قبيلهگرايى، اين جدال به نفع جريان قبيلهگرايى به سرانجام رسيد و بسيارى از صحابه،
قبيلهگرايى را ملاك انتخاب خلفا قرار دادند و به رهنمودهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين زمينه عمل نكردند.(1)
بسيارى از احزاب و قبايل در شبهجزيره عربستان، خواهان حكومتى بودند كه مطابق با منافع آنان حكومت كند و بىتوجه به اينكه امامت و حكومت حق كيست، خواهان حكومت براى قبيله خويش بودند. حزب قريش به رهبرى ابوبكر، حزب انصار به رهبرى سعدبن عباده و حزب اموى به رهبرى عثمان، هر كدام به فكر منافع خويش و تصاحب مقام خلافت بودند.
به اعتراف علماى اهل سنت، حباببن منذر، صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله، انصار را براى قبضه خلافت تحريك كرد و گفت: «اگر مهاجران اصرار دارند امير از آنان باشد، پس اميرى از ما و اميرى از آنها».(2)ابوبكر هم براى اينكه جانشين از قبيله او باشد، پاسخ مىدهد: «به گفته پيامبر صلى الله عليه و آله، پيشواى مسلمانان بايد از قريش باشد».(3)به اين ترتيب هر يك از اين جريانها در انديشه تأمين مصالح خود و قبيلههاى خود بودند كه نشان مىدهد شرايط جامعه مسلمانان براى انحراف در جانشين موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله، آماده بوده است.
در جامعهاى كه قبيله گرايى در گفتار بزرگان آن هويداست و در انتخاب خليفه به جاى اطاعت از دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و شايستهسالارى، توجه به عشيره و اقربا ملاك مىشود، دور از انتظار نيست كه به جاى خليفه برحق، شخص ديگرى انتخاب شود. اين اجحاف، غير از على عليه السلام، در مورد ساير ائمه هم صورت گرفت؛ زيرا تعيين خليفه بر مبناى دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله يا شايستهسالارى نبود، بلكه رسم بر اين بود كه فرزند خليفه قبلى به عنوان خليفه بعدى شناخته مىشد و طبق منابع روايى اهل سنت و نظر صحابه، شيوه خلافت خلفاى اهل سنت، خلافت نبود، بلكه ملك و سلطنت بوده است.(4)
قدرت و ثروت خلفا از عواملى است كه در طول تاريخ، مردم را از پيروى حق و مبارزه با باطل باز داشته است. قدرت و نفوذ ابوبكر و عمر در ميان صحابه، بر انحراف از خلافت على عليه السلام تأثيرگذار بود. پس از جريان سقيفه، خلافت در دست ابوبكر و عمر قرار گرفت و به نقل علماى اهل سنت در زمان عمر، به دستور او از تدوين احاديث جلوگيرى به عمل آمد و اين كار در ارتباط مستقيم با انحراف در خلافت على عليه السلام و ديگر ائمه بود؛ چراكه حقانيت على عليه السلام و ديگر ائمه عليهم السلام در بسيارى از احاديثى كه نقلشان ممنوع شد، به وضوح بيان شده بود و خلفاى نخستين از نشر اين احاديث جلوگيرى كردند.(1)
همچنين از مهمترين دلايل استمرار انحراف در مسير خلافت ائمه، قدرت و ثروت دستگاه خلافت اموى بود. معاويه با اهرم خلافت و قدرت و ثروت ناشى از آن، در بالاى منبر، علناً نقل هر نوع حديث را (به استثناى احاديثى كه در عهد عمر نقل مىشد) ممنوع اعلام كرد(2)كه سياستى براى از بين بردن احاديث دال بر جانشينى ائمه بود. وى با اين كار، از بيان انحراف ايجادشده در مسير ولايت و جانشينى ائمه عليهم السلام جلوگيرى كرد و اذهان عمومى را از اين مسئله دور و به مسائل ديگر مشغول ساخت.
از طرفى به دستور معاويه، على عليه السلام را بر بالاى منبرها لعن مىكردند و در مقابل، به افرادى كه درباره عثمان حديثى نقل مىنمودند، پاداشهاى فوقالعاده مىداد. ديگر خلفاى اموى همچون عبدالملك نيز اين رويه را دنبال كردند(3)كه نشان مىدهد دستگاه خلافت اموى، در صدد تخريب جايگاه على عليه السلام و ساير ائمه برحق و به فراموشى سپردن انحراف در خلافت ائمه عليهم السلام در اذهان عمومى بوده است.
برخى از علما به دربار خلفا وابسته بودند و در جهت سياستهاى آنان حركت مىكردند. از قول علماى اهل سنت و شيعه، نكاتى را در مورد راويان وابسته به دربار خلفا، بيان مىكنيم. اين نكات نشان مىدهد كه جاعلان حديث در تغيير مسير عامه مسلمانان از خلافت رسول الله صلى الله عليه و آله، بسيار مؤثر بودهاند.
در زمينه روايات جعلى، ماجراى غياثبن ابراهيم نخعى و كبوتران مهدى معروف است. وى بر مهدى عباسى وارد شد و نزد او كبوترانى مشاهده كرد؛ پس براى خشنودى خليفه روايتى در مورد كبوتر جعل كرد. نقل شده كه خليفه او را انعام داد، ولى مىدانست دروغ مىگويد؛ پس دستور داد كبوتران را كشتند.(1)اين دسته از راويان، چنين رواياتى را كه مطابق با خواست و اراده خلفا بود، نقل و در مقابل، از ذكر احاديث صحيح خوددارى كردهاند.(2)
برخى ديگر از علما و محدثان نيز كه چندان از انحراف در مسير خلافت راضى نبودند، تحت تأثير محيط عياشى و خوشگذرانى خلفا قرار گرفتند و از طرف ديگر عمل اسلاف و خلفاى پيشين را الگوى خود قرار دادند. با گذشت زمان، خبرهاى دروغ و حديثهاى جعلى به دست افراد متدين و پرهيزكار افتاد كه خود از دروغ و بهتان پروا داشتند، اما با حسن عقيده و سادگى، همان جعليات را قبول كرده، براى ديگران نقل كردند.(3)
راويانى كه عمداً به جعل روايت مىپرداختند، همچون سيفبن عمر، روايات مطابق خواست غاصبان خلافت را جعل مىكردند كه مردم عادى را تا حدودى به اشتباه مىاندازد و موجب مىشود در فكر اشتباه خود باقى بمانند. در روايات سيفبن عمر جاعل، آمده است كه على عليه السلام در اولين روزى كه ديگران با ابوبكر بيعت كردند، با
شتاب تمام، به بيعت با ابوبكر مبادرت كرد و بيعت را تا پس از وفات فاطمه عليها السلام به تأخير نينداخت.(1)سيف با نقل اين روايات، قصد داشت به دروغ رضايت على عليه السلام را از خلافت ابوبكر نشان دهد. وى رواياتى مشابه آن دسته از روايات، دال بر خلافت على عليه السلام را براى ديگر صحابه نقل مىكرد.
ايمان كسانى را كه پس از فتوحات و گسترش اسلام در قبيلههاى اطراف مدينه اسلام آوردند و آنان كه به هنگام فتح مكه مسلمان شدند، نمىتوان با ايمان مهاجرين و انصارى كه در دوران سخت، به يارى دين آمدند، يكسان دانست. قرآن و سنت نيز چنين حقيقتى را تأييد كرده است. اسلام بسيارى از بياباننشينان، تابع اسلام رئيس قبيله بود و اسلام بسيارى از رؤسا نيز به خاطر بيم يا طمع بود. تعدادى از اين شيوخ از ترس شمشير، اسلام آوردند و چند تن نيز به طمع غنيمت و سرورى، مسلمان شدند.(2)
همچنين بسيارى از مسلمانان، در اثر فتوحات، اسلام آوردند. اين مسائل مىرساند كه شرايط فردى جامعه مسلمانان هم تضاد چندانى با انحراف در مسير امامت و خلافت نداشت و اين دسته از مسلمانان كه ايمان به اسلام، در اعماق وجودى آنها نفوذ نكرده بود، در مقابل وقوع چنين اتفاقى، واكنش مناسبى از خود نشان نمىدادند. اين دسته از افراد در مسائل مختلف، بهويژه خلافت، به دنبال حق و حقيقت نبودند. ايمان اين قشر از مسلمانان از روى اخلاص نبود و تنها منافع دنيوى خويش را مىديدند؛ در نتيجه از رعايت نشدن جانب حق در موضوع خلافت، چندان ناخشنود نشدند.
قرآن كريم حتى منافق بودن برخى از اعراب مدينه (صحابه) را در آيه 101 توبه (وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرٰابِ مُنٰافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفٰاقِ لاٰ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ)
و آيات مانند آن نشان داده است. اعتقاد و ايمان سست برخى از اقشار جامعه در صدر اسلام، موجبات تسهيل انحراف در مسير خلافت ائمه عليهم السلام را فراهم كرد.
مشروعيت امامت اهل بيت عليهم السلام براى برخى از مردم مسلمان، بهويژه دانشمندان، ثابت شده بود؛ اما برخى از اين خواص، از اعتراف به حقانيت اين موضوع و تبليغ آن، به خاطر دشمنى با اهل بيت عليهم السلام، خوددارى مىكردند. به موجب انحراف برخى از خواص در پشتيبانى نكردن از خليفه برحق و حتى كارشكنى در برابر او، حقيقت مسئله بر مسلمانان عادى آن زمان و مسلمانان قرنهاى بعد مشتبه شده است؛ زيرا همواره نحوه عملكرد و موضعگيرى خواص و افراد پرنفوذ بر اذهان عمومى جامعه تأثير گذار بوده و هست. متأسفانه زمانى كه خواص موضع گيرى صحيح نداشته باشند، بسيارى از عامه جامعه را به دنبال خود مىكشانند و موجب موضعگيرى غلط در ميان عامه مردم مىشوند.
در جريان جنگ جمل، هنگامى كه على عليه السلام از اهل كوفه كمك خواست، عدهاى از افراد سرشناس كوفه از ابوموسى درباره كمك كردن به على عليه السلام پرسيدند كه جواب داد: «اگر راه آخرت را بخواهيد، اين است كه ملازم خانه خود باشيد و راه آتش و عذاب در خارج شدن با كسى است كه شما را به سوى خود خوانده است».(1)اين در حالى است كه طبق نظر شيعه و سنى، على عليه السلام خليفه برحق مسلمانان بود و طلحه و زبير بر عليه خليفه مسلمانان و دولت اسلامى شوريدند.
با توجه به مقامى كه ابوموسى در كوفه داشت، همين يك جمله باعث شد كه بسيارى از افراد بانفوذ، از كمك به على عليه السلام خوددارى كنند. موضعگيرى ابوموسى نشان مىدهد كه او يا اصلاً ميان حق و باطل تشخيص نداده بود يا از آنان بود كه مطابق
1) الامامه والسياسه، ص 84.
آيه 14 سوره نمل (جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا) ، با آنكه باطنشان به حقيقت مطلب يقين داشت، از روى ظلم و تكبر، آن را انكار كردند.
فهم اين مطلب كه على عليه السلام، خليفه موردنظر پيامبر صلى الله عليه و آله و حتى در آن زمان، انتخابشده از سوى قاطبه مردم بود (به گونهاى كه حتى از سوى اهل سنت از خلفاى راشدين محسوب مىشود)، براى امثال طلحه، زبير و ابوموسى اشعرى كه ادعاى علم و بزرگى داشتند، آسان بود. بسا مسلمانى كه در راه دين بسيار مىكوشد و پس از روزگارى در بوته آزمايش قرار مىگيرد كه اگر ايمان او قوى نباشد، هواى نفس بر او غالب مىشود تا براى كار خود، گريزگاهى يابد و تكليفى را كه بر عهده اوست، با تأويل دلخواه خود به يك سو نهد و همچنان پيش رود تا ببيند بين آنچه او مىكند و آنچه دين گفته، فاصلهاى عميق است. به همين خاطر، قرآن مسلمانان را در آيه دوم سوره عنكبوت از اين آزمايش مىترساند: (أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ )؛ «آيا مردم مىپندارند كه با اظهار ايمان، رها مىشوند و آزمايش نمىشوند؟».(1)
بسيارى از خواص همانند طلحه، زبير و ابوموسى اشعرى، مىدانستند كه در مسئله جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله، حق با على عليه السلام است و حتى طلحه و زبير تا زمانى كه خلافت على عليه السلام پا گرفت، از مناديان و مدافعان حقانيت او در خلافت بودند، ولى پس از خلافت على عليه السلام با برپا كردن جنگ جمل عليه ايشان، تحت تأثير هوى و هوس از حق و حقيقت چشمپوشى كرده، شروع به كارشكنى كردند و عملكرد و موضعگيرى غلط آنها، بسيارى از عوام را نيز از عملكرد صحيح باز داشت.
با توجه به مباحث ذكرشده، خلفا و علماى پشتيبان آنها، وضعيت سياسى و اجتماعى را براى در دست گرفتن مقام خلافت مناسب ديدند. در اين بين، برخى از
1) پس از پنجاه سال، ص 59.
نصوص، روايات و آيات، مانعى بر سر راه آنها بود. در برخى از آيات قرآن با توجه به اسباب نزول آيات و سورهها، مصداقهاى حقيقى و جانشينان بر حق پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى شدهاند و برخى از نصوص روايى، بهصراحت جانشينان برحق رسول الله صلى الله عليه و آله را معرفى كردهاند. وجود اين موارد، خلفا و علماى پشتيبان آنها را بر آن داشت كه با اتخاذ روشهاى مختلف، تا حد امكان از معناى حقيقى آيات اعراض كنند و حتى معناى نصوص و روايات موردنظر را مطابق با منافع خود تفسير كنند. در ادامه به بررسى روشهاى اعراض از معناى برخى آيات قرآنى موردنظر مىپردازيم.
حضرت على عليه السلام، قرآن را «حمّالٌ ذو وجوهٌ» مىخواند؛(1)يعنى تفاسير و وجوه مختلفى را در بر مىگيرد. اين امر در تفسير آياتى مانند آيه ولايت و ديگر آيات ناظر به موضوع امامت، دستاويز برخى مفسران قرار گرفت. براى نمونه آيه ولايت (إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ )(2)، تنها خداوند، رسول و كسانى را ولى مسلمانان مىداند كه ايمان دارند، نماز را برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند. با توجه به اوصاف مذكور در آيه و حصر آن در چند نفر، معناى مناسب براى كلمه ولى، «سرپرست و شايسته تصرف» است.(3)
ولى برخى از علماى مكتب خلفا، معانى ديگرى را براى اين كلمه ذكر كردهاند. از جمله آلوسى در تفسير اين آيه مىگويد كه مراد از «ولى» در اين آيه، «سرپرست و شايسته تصرف» نيست، بلكه مراد از «ولى»، «ناصر» است.(4)اين در حالى است كه حمل
«ولى» بر ناصر و دوست، مخالف حصر در آيه مذكور است و معناى ارائهشده از سوى آلوسى، بر مبناى اصول تفسير نيست؛ زيرا «سرپرست و شايسته تصرف در جان و مال مسلمانان» بيش از چند نفر نيست كه در هر زمان، يكى از آنها زمام امور را در دست دارد و معناى كلمه «ولى» در اين آيه همين معناست.
تفسير معناى «ولى» به «ناصر» و «دوست»، فاقد حصر است و يارىدهندگان و دوستداران اسلام و مسلمانان، در يك يا چند نفر محصور نيستند. همچنين لازم به ذكر است كه نمىتوان گفت «انّما» حصر مسلمانان در مقابل انبوه كافران يا منافقان است؛ زيرا اين معنا با شأن نزول آيه كه در مورد على عليه السلام است، تناسب ندارد. بدين ترتيب آلوسى و برخى ديگر از علماى مكتب خلفا، معناى برخى از آيات را مطابق با اهداف خويش تفسير به رأى كردند.
برخى از آيات به طور مشخص به بحث امامت پرداختهاند. براى توجيه و تأويل اين آيات به گونهاى كه متناسب با جانشينى ائمه شيعه تفسير نشوند، برخى از طرفداران مكتب خلفا، سبب نزول مشهور آيات را ملاك تفسير خود قرار ندادهاند. براى مثال طبق روايات شيعه و برخى از روايات اهلسنت، مصداق اهلبيت در آيۀ 33 سوره احزاب تطهير (إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) ، كه اهلبيت را عارى از رجس و ناپاكى معرفى مىكند، ائمه اطهار عليهم السلام هستند.
با وجود اينكه ابوسعيد خدرى، أنسبن مالك، واثلةبن اسقع، عايشه، ام سلمه و...، اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله را در آيه تطهير مختص به على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام مىدانند و زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و حتى عايشه، قائل به شموليت اهل بيت پيامبر عليهم السلام در غير على، فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نشدهاند،(1)ولى برخى مفسران اهل سنت از سبب نزول مشهور آيه
1) رك: الكشف والبيان، أحمد بن محمد ثعلبى، تحقيق: أبى محمد بن عاشور، تدقيق: نظير الساعدى ج 8، صص 3-42؛ مجمع البيان طبرسى، ج 8، ص 133.
كه جمهور آن را نقل كردهاند، عدول كرده و زنان پيامبر صلى الله عليه و آله را جزو اهل بيت به حساب آوردهاند.(1)روشن است كه اين تفسير از اهل بيت، تفسيرى ناصواب است كه مطابق مكتب خلفا صورت گرفته است؛ زيرا چنانكه گذشت، در احاديث بسيارى از جمله حديث كساء، تنها على و اولاد او عليهم السلام به عنوان اهل بيت معرفى شدهاند.
حتى براى تغيير در سبب نزول برخى آيات، احاديثى مطابق با مكتب خلفا جعل شد. چنانكه صبحى صالح (از علماى اهل سنت) مىگويد: «از نخستين انگيزههاى جعل حديث از همان آغاز، نصرت مذاهب به وسيله طرفداران هر كدام از فرقهها بوده است».(2)براى نمونه، در حديثى جعلى آمده است كه آيه شريفه 207 بقره (وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ )، درباره ابن ملجم مرادى، قاتل على عليه السلام نازل شده؛ زيرا براى كشتن على عليه السلام خود را به خطر انداخت. حال آنكه اين آيه به سبب فداكارى على عليه السلام در ليلة المبيت نازل شده است(3)و به اعتراف علماى شهير غيرشيعى همچون ابن ابىالحديد معتزلى، معاويه، چهارصدهزار درهم به سمرةبن جندب داد تا اين حديث (شأن نزول) را جعل كند.(4)اين در حالى است كه در تفاسير ديگرى از اهل سنت، بيان شده كه اين آيه در شأن على عليه السلام است.(5)
اخبار فراوانى از شيعه و سنى در شأن نزول آيه ولايت (إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ)6 ، رسيده است كه نشان مىدهد اين آيه در مورد على عليه السلام نازل شده است. تفتازانى و قوشچى، ادعاى اتفاق مفسران را بر
1) رك: الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ابو زيد عبد الرحمن ثعالبى، ج 4، ص 346؛ مفاتيح الغيب، فخر رازى، ج 27، صص 142 و 143.
2) علوم الحديث و مصطلحه، ص 286.
3) رك: مناقب على بن ابىطالب عليه السلام و ما نزل من القرآن فى على عليه السلام، ابن مردويه اصفهانى، صص 130-133، 223 و 224.
4) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 73.
5) رك: مفاتيح الغيب، ج 5، صص 174 و 175؛ تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج 1، ص 577.
اين معنا داشتهاند؛ نسائى در سنن، اخبار بسيارى را در تأييد اين معنا ذكر كرده است؛ و ابن شهر آشوب، اتفاق امت بر اين معنا را نقل كرده است.(1)ولى آلوسى بغدادى و برخى ديگر از مفسران اهل سنت همچون فخر رازى، به نقل از عكرمه، چنين احتمال مىدهند كه اين آيه در شأن ابوبكر نازل شده است.(2)
مفسر ديگرى از اهل سنت (ابنكثير دمشقى) پس از بحثى نسبتاً مفصل، سرانجام با قطعيت تعجببرانگيزى مىگويد: «آيه مذكور در مورد حضرت على عليه السلام و اولاد ايشان نازل نشده است، بلكه در مورد عبادهبن صامت است».(3)
از ديگر تغييراتى كه برخى از علما و خواص مكتب خلفا در آيات ناظر به بحث امامت اعمال كردند، تغيير در بيان معناى آيات است. برخى از اهل سنت ادعا مىكنند كه در آيه تبليغ (يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ)4 ، اگر مراد از «مَا انزِلَ الَيكَ مِن رَبِّكَ»، امامت على عليه السلام باشد، اين آيه با آيات قبل و بعد خود، همخوانى ندارد؛ زيرا آيات قبل و بعد در مورد اهل كتاب است و منظور از «ناس» در اين آيه هم اهل كتاب است و طبق سياق معناى آيات، چنين خواهد شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از اهل كتاب نسبت به بيان امامت على عليه السلام بيم داشتهاند. در صورتى كه در زمان نزول اين آيات، پيامبر صلى الله عليه و آله بر يهود و نصارى پيروز شده بودند و ترسى از آنها نداشتند. پس نمىتوان گفت كه منظور از (مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ) ، امامت و خلافت على عليه السلام است. بلكه طبق حجيت سياق، آيه تبليغ به پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: تبليغ
احكام كن و از اهل كتاب نترس كه تو را از آنها حفظ مىكنيم.
ولى اين تفسير پذيرفتنى نيست؛ چراكه آيه تبليغ در سوره مائده - كه دو ماه قبل از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده - قرار گرفته است و در اين زمان، پيامبر صلى الله عليه و آله بر يهود و نصارى پيروز شده بود. پس منظور، ترس از اهل كتاب نيست. بلكه عبارت (وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ) ، بيانگر ترس ايشان از مخالفت برخى صحابه با امامت على عليه السلام است.
از طرفى پيامبر صلى الله عليه و آله در سورههاى ديگر، بحث از احكام نخوردن محرمات همچون خون و... را بارها بدون ترس و واهمه از برخى صحابه يا نصارى و يهود مطرح كرده بودند و اگر موضوع اين آيه، بحث از همين احكام باشد، دليلى براى ترس از بيان مجدد اين احكام و وعده حفظ پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى خداوند از نظر بيان اين احكام متصور نيست! همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله كه بارها احكام از اين سنخ را بيان كردهاند و مشكلى پيش نيامده است، چرا بايد به خاطر احتمال بيان نكردن احكامى كه مشكلزا نيستند، عتاب شود كه اگر بيان نكنى، گويا رسالتت را انجام ندادهاى؟ پس مسئله بيان احكام نبوده است، بلكه بيان موضوع جانشينى است كه برخى از بيان آن ناخشنود مىشدند.
از طرفى در مورد پيوستگى سياق هم بايد گفت، زمانى كه پيوستگى سياق آيات با دليلى از داخل يا خارج قرآن تأييد شود، حجيت دارد؛ اما هنگامى كه دليلى بر اتصال آيات نباشد، استناد به قرينه سياق، كافى نيست و بايد به قراين ديگر توجه كرد. با اين وجود، توقيفى بودن ترتيب آيات (و استناد به سياق) نفى مىشود.(1)به خصوص كه برخلاف سيوطى و ديگر علماى اهل سنت - كه قائل به توقيفى بودن آيات هستند - برخى همچون ابن حجر بر آنند كه صحابه، آيات را به اجتهاد خودشان در سورهها قرار مىدادند(2)كه با اين وجود نيز، بهرهگيرى و استناد به سياق، تنها در مواردى صحيح خواهد بود كه ترتيب آيات و عبارات آنها، جداگانه اثبات شود.
سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بين مسلمانان در طول تاريخ اسلام از جايگاه ويژهاى برخوردار بوده است. در نتيجه خلفا و دانشمندان وابسته به آنها، عامه مردم را از مفاد و مراد اصلى احاديث امامت خاصه و خلافت باز داشتهاند. در ذيل به بررسى اين شيوهها مىپردازيم.
بر خلاف قرآن، از نصوص حديثى، نوعاً نمىتوان بيش از يك معنى فهميد. احاديث ولايت به علت روشنى مصداق و معنا، بهخوبى مىتوانند مورد استناد قرار گيرند. به همين دليل، علماى شيعه در اثبات حقانيت على عليه السلام، به احاديثى مانند حديث ثقلين و حديث منزلت استناد كردهاند.(1)
برخى از علماى مكتب خلفا با تغيير در لفظ برخى احاديث، عامه مسلمانان را از ائمه حق منحرف ساختند. ترمذى حديث ثقلين را اينگونه نقل مىكند: «قال رسول الله صلى الله عليه و آله: يا ايها النّاس انّي تركت فيكم ما ان اخذتم به لن تضلّوا، كتاب الله و عترتي اهل بيتي».(2)آلبانى در انتهاى حديث، سند آن را صحيح دانسته است.
احمدبن حنبل نيز روايت را اينگونه نقل كرده است: «انّي تارك فيكم خليفتين، كتاب الله و اهل بيتي و انّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض جميعاً»(3)و حاكم در مستدرك از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است: «انّي تارك فيكم الثّقلين، كتاب الله واهل بيتي و انّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض و قال هذا حديث صحيح الاسناد على شرط الشّيخين و لم يخرجاه».(4)
الفاظ «عترتى» و «اهل بيتى»، دالّ بر امامت اهلبيت هستند. چنانكه ديديم، اين
الفاظ در كتب معتبر اهل سنت همچون سنن ترمذى، مسند احمد و مستدرك حاكم ذكر شدهاند. با اين وجود، جالب است كه بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند ابن عبدالبر، صرفاً طرق خاصى از حديث را با لفظ «كتاب الله و سنّتى» نقل مىكنند و ديگر طرق روايت را كه شامل لفظ تعيينكننده «عترتى اهل بيتى» است، نقل نكردهاند.(1)توضيحات مفصل در بيان اعراض علماى اهل سنت از مفاد حديث ثقلين در فصل دوم، ذيل حديث ثقلين ارائه شد.
حديث غدير «من كنت مولاه فهذا على مولاه» از روايات متواتر است(2)و دلالت بر جانشينى على عليه السلام دارد. در مسند احمد آمده است كه در روز غدير و پس از بيان حديث «من كنت مولاه فهذا على مولاه» در بيان جانشينى على عليه السلام، عمر به على عليه السلام گفت: «هَنيئاً يا ابن ابي طالب اصبَحتَ وَ امسَيتَ مولى كل مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَهٍ»، «گوارا باش اى پسر ابوطالب؛ صبح و شام كردى درحالىكه مولاى هر مرد و زن مومن شدى». و جانشينى حضرت را تبريك گفت.
ابن عبدالبر در تمهيد مىگويد: «مولى، معانى متفاوتى دارد كه بهترين آن در اين حديث، معناى ناصر يا دوست است و در اين حديث، چيزى كه دلالت بر جانشين كردن على عليه السلام از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله باشد، وجود ندارد».(3)
به نظر مىرسد ابن عبدالبر، معناى حديث را تغيير داده است؛ زيرا «صاحب امر و زعيم»، معناى اصلى «مولى» است. راغب اصفهانى پس از اينكه مىگويد هر دو كلمه «ولى» و «مولى»، در معناى «تولى امر»، يعنى زعامت و جانشينى به كار مىروند، اضافه
مىكند: «خداوند، ولى و مولاى مؤمنين خوانده مىشود و مؤمن هم ولى خدا خوانده مىشود؛ لكن مومن، مولاى خدا خوانده نمىشود».(1)
استعمال شدن كلمه مولا براى بنده نسبت به خدا، نشان مىدهد معناى معمول و مرسوم كلمه «مولى»، همان «صاحب امر بودن» است و به اين دليل كلمه «مولى» به عنوان صفت براى بنده، نسبت به خدا استعمال نمىشود كه بنده را نمىتوان صاحب امر خدا دانست؛ وگرنه دوست يا ناصر خدا خوانده شدن بنده كه اشكالى ندارد.
پس براى در نظر گرفتن معناى ناصر، دليل ديگرى لازم است و هيچ دليلى براى تغيير معنا از «صاحب امر و زعيم و جانشين» به «ناصر» وجود ندارد. همچنين برخلاف اعلام جانشينى على عليه السلام، اعلام ناصر بودن على عليه السلام براى مسلمانان، توجيه عقلانى ندارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى بيان اين جمله، دستور داد همراهان در گرماى سوزان، توقف طولانى كنند؛ به گونهاى كه صبر كنند تا جمعيت فراوانى كه در پى آنها هستند، به آنها برسند و جمعيتى كه جلوتر بودهاند، برگردند و مكان مرتفعى از كوهان شتر ايجاد كنند كه ايشان با على عليه السلام بر بالاى آن بروند و... پيامبر اين كارها را انجام داد كه چه بگويد؟ كه صرفا بفهماند على عليه السلام مانند بسيارى از ديگر مسلمانان، يارىدهنده اسلام و مسلمانان است؟ اينكه على عليه السلام ناصر و يارىدهنده اسلام و مسلمانان است و حتى بيش از ديگر مسلمانها، اين ويژگى را دارد كه براى مسلمانان مسئله تازهاى نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله با چنين فضاسازى، بخواهد اين مسئله را گوشزد كنند. همچنين تبريك عمر، نمىتواند براى ناصر بودن على عليه السلام باشد، بلكه به خاطر اعلام جانشينى على عليه السلام است.
لازم به ذكر است دليلى كه برخى از اهل سنت نقل كردهاند، مبنى بر اينكه بين على عليه السلام و برخى از صحابه (خالدبن وليد) اختلاف وجود داشت و جريان غدير براى رفع اين مسئله بود، صحيح نيست؛ چراكه در اين صورت، پيامبر صلى الله عليه و آله بايد بسيارى از اختلافات بين ديگر افراد را نيز در چنين فضايى مطرح مىكرد. در اين صورت هر روز
1) المفردات فى غريب القرآن، ج 1، ص 885.
پيامبر صلى الله عليه و آله بايد با ايجاد جوى خاص، از جمعيت بالا و مكان سوزان و در اوج گرماى روزانه، آن هم در حين سفر، دستور به ايجاد مكان مرتفع مىداد تا هر بار ميان چند نفر اصلاح شود و.... چه اينكه تعداد صحابه بسيار فراوان بود و بديهى است كه بسيارى از آنها با برخى ديگر اختلاف نظر داشتند (از قبيل اختلافاتى كه بين عرب و عجم، اشراف و بردهها يا اختلافاتى كه در جنگها پيش مىآمد و مثلاً اختلاف نظرهاى فراوانى كه در صلح حديبيه پيش آمد و هر كدام موجب رنجش برخى صحابه از همديگر شد).
ولى سيره پيامبر صلى الله عليه و آله در حل اين مسائل، اينچنين نبود كه در ميان انبوه جمعيت و در مقابل آفتاب سوزان، دستور دهد مكان مرتفعى ايجاد كنند و كسى را همراه خود در مكان بلند قرار دهد، دست او را بگيرد و بالا ببرد و بگويد: «هر كس را كه من مولاى اويم، اين فرد هم مولاى اوست» و.... بديهى است كه چنين تداركات و فضاى خاص، متناسب با حل اختلافات ميان افراد نيست و مسئلهاى كه در چنين فضايى مطرح مىشود، بايد اهميتى فوقالعاده داشته باشد كه موضوع تعيين جانشين از اين اهميت برخوردار است.
برخى براى تأييد نظر خود در موضوع خلافت، در مقابل فضايل اهل بيت، احاديثى را در شأن خلفا جعل مىكردند. براى مثال ابوهريره در مقابل روايت غدير خم، روايتى نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «در معراج از آسمانى نگذشتم، مگر آنكه بر آن اين نوشته را ديدم: محمد رسول خدا و ابوبكر صديق، جانشين من است».(1)اين حديث در مسند ابى يعلى هم نقل شده است و حسين سليم اسد (محقق مسند ابى يعلى)، چنين حكم مىكند كه سند اين روايت، واقعاً ضعيف است و در انتهاى روايت مىگويد: «اسناده ضعيف جدّا».(2)
جداى از ضعف سندى روايت، اين روايت با نظر غالب اهل سنت در تضاد است؛ زيرا (چنانكه ذكر شد) از نظر اكثر اهل سنت، پيامبر صلى الله عليه و آله امر خلافت و جانشينى را به امت واگذار كرد و بدون تعيين جانشين، امت اسلامى را به حال خود رها نمود.
از سويى، عمر و ديگر طرفداران ابوبكر. براى جلب رضايت ديگران براى بيعت با ابوبكر، در سقيفه به تعريف و تمجيد از ابوبكر پرداختند و استناد كردند كه ابوبكر در غار، همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود. بديهى است اگر از پيامبر صلى الله عليه و آله، روايتى در تأييد و تعيين جانشينى ابوبكر وجود داشت، ذكر و استناد به آن روايت در سقيفه، بسيار مهمتر و تأثيرگذارتر از تأييد و تمجيد عمر و... از ابوبكر بود. ولى از آنجا كه در تأييد خلافت ابوبكر، هيچ روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله صادر نشد، عمر و ديگر طرفداران ابوبكر، در سقيفه به هيچ روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله در تأييد خلافت ابوبكر استناد نكردند.(1)
همچنين در مقابل روايت «الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنّه»، روايت «اَبوبَكر وَ عُمَر سيدا كُهُول اهل الجنّه» را جعل كردهاند. به اعتراف محمود ابوريه (عالم مشهور اهل سنت) درباره فضايل معاويه نيز روايات فراوانى وضع شد كه هيچ اصلى نداشت.(2)در اين باره، نوشته عالم نامدار سلفى، ابن قيم جوزيه شايان توجه است كه مىگويد:
از جمله احاديث موضوعه، احاديثى است كه جاعلان اهل سنت در فضل معاويهبن ابى سفيان جعل كردهاند. از اسحاقبن راهويه نقل است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ مطلب صحيحى در فضيلت معاويه نرسيده است.(3)
با وجود مشكلات و موانعى كه مخالفان اهل بيت عليهم السلام بر سر راه شناخت امام ايجاد كردند، تعداد آيات و بهويژه احاديث، به قدرى فراوان و دلالت آنها بدان اندازه روشن بود
كه هنوز بسيارى از مسلمانان، امام حق را از باطل تشخيص مىدادند. بسيارى از نصوص حديثى در منابع اهل سنت وجود داشته و دارد كه به رغم تحريفها و جعلها، امامت اهل بيت عليهم السلام را اثبات مىكرد.(1)حديث «يكون بعدى اثناعشر خليفه» كه در فصلهاى گذشته به تفصيل، مورد بحث و بررسى قرار گرفت، از اين قبيل احاديث است.
نصوص و احاديث مربوط به امامت و خلافت رسول الله صلى الله عليه و آله، ويژگىهايى داشتند كه علماى اهل سنت را در مسير تأييد نظر اماميه قرار مىداد. برداشت واحد و روشن از نص و تأويلناپذيرى احاديث امامت خاصه در منابع اماميه، به همراه مؤيدات حديثى اهل سنت در موضوع امامت و همچنين تنوع و جامعيت دلايل نقلى - حديثى، از جمله اين ويژگىهاست (كه در فصل اول به تفصيل بررسى شد).
ويژگىهاى مذكور باعث مىشد كه ابهام و سردرگمى بهوجودآمده در شناخت مصداق حقيقى امام و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله، بهراحتى برطرف شود و امام برحق از ديگر مدعيان مقام امامت و ولايت، تمييز داده شود. در نتيجه خلفا و علماى پشتيبان آنها، بر آن شدند كه به طور كلى، روش و شيوه تعيين امام و خليفه را تغيير دهند و در انتخاب خليفه از روشهايى بهره گرفتند كه بتوانند انحراف در مسير خلافت و زعامت جامعه را توجيه كنند.
آنها روش نقلى - حديثى را كنار گذاشتند و ادله غير نقلى (همچون اجماع، اختيار، شورا و...) را به عنوان روش و ابزار تعيين جانشينان رسول الله صلى الله عليه و آله، مورد استفاده قرار دادند و از نظر علمى به دفاع از اين روشهاى ابداعى پرداختند. درحالىكه اين روشها، نهتنها ويژگىها و مزاياى روش نقلى - حديثى را نداشتند، بلكه استفاده از آنها، مشكلات فراوانى را براى جامعه مسلمانان به وجود آورد.
سردرگمى و اغتشاش مسلمانان، تفرقه و چنددستگى در امت، تحريف آموزههاى اسلام و سست شدن بنيانهاى دين و... از جمله مشكلاتى هستند كه در پرتوى
1) ر. ك: مستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 160.
بىتوجهى به روش نقلى - حديثى و استفاده از روشهاى ناكارآمدى همچون اجماع، شورا، اختيار و... در كشف امام، گريبانگير جامعه اسلامى شدند.
استفاده از شيوههاى ناكارآمد در كشف خليفه برحق و بىتوجهى به نصوص رسيده از رسول الله صلى الله عليه و آله در اين زمينه، از عوامل مهم اعراض اكثريت مسلمانان از ائمه اطهار عليهم السلام و مقام خلافت و امامت آنهاست. مهمترين شيوههاى ناكارآمد خلفا و علماى پشتيبان آنها در تعيين جانشين رسول الله صلى الله عليه و آله، و نقد عمومى و خصوصى اين روشها در مقايسه با روش نقلى - حديثى، در فصل اول اين كتاب بررسى شد.
خلفا و عالمان وابسته به خلفا، به منظور انحراف عامه مسلمانان از امامان راستين، از ابزارهاى متفاوتى از جمله گرايشهاى قومى - قبيلهاى، قدرت و ثروت، تحريف مفاد ادله قرآنى و حديثى (از جمله تحريف مفاد حديث
«يَكُونُ بَعْدِي اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً» ) و در نهايت كنار گذاشتن روش نقلى و جايگزينى آن با روشهاى ناكارآمدى همچون شورا، اجماع و نصب غيرمعصوم، بهره بردند.
عامل انحراف عامه مسلمانان از ائمه حق، تغيير روش شناخت مصاديق امامت از روش نقلى به غيرنقلى و تحريف مفاد و معناى ادله نقلى با توسل به روشهاى متفاوتى است كه در اين فصل به آنها پرداخته شد. ازاينرو لازم است در بررسى موضوع خلافت و امامت خاصه، ضمن بهره گرفتن از روش نقلى و ملاك قرار دادن آن، تحريفهاى صورتگرفته در حوزه ادله نقلى را شناسايى كنيم و در داورى خود در موضوع خلافت و امامت، در مقام يك شيعه يا سنى مسلمان، نسبت به اين موارد توجه لازم را مبذول داريم. برخى از اين موارد در اين اثر توضيح داده شد. به اين اميد كه در روشن كردن حقيقت اين موضوع اختلافى، براى عموم شيعه و سنى، مفيد واقع شود.
الابانة عن اصول الديانه، ابوالحسن اشعرى، قاهره، جمهوريه مصر العربيه، 1356 ه. ق.
أبوبكر الصديق أفضَل الصَّحابه وَأحقّهم بالخِلافه، محمّدبن عبدالرّحمن عاصمى حنبلى، بىجا، بىنا، بىتا.
إتحاف الجماعة بما جاء فى الفتن والملاحم وأشراط الساعة، حمودبن عبدالله تويجرى، چاپ دوم، الرياض، دار الصميعى للنشر والتوزيع، 1414 ه. ق.
إتحاف المهرة بالفوائد المبتكرة من أطراف العشره، احمدبن على ابن حجر عسقلانى، تحقيق: مركز خدمة السنة والسيره، إشراف: زهيربن ناصر الناصر، چاپ اول، مدينه، مجمع الملك فهد لطباعة المصحف الشريف، 1415 ه. ق.
الاتقان فى علوم القرآن، جلال الدين سيوطى، بىجا، نشرهاى رضى و بيدار، 1363 ه. ش.
اثبات الهداه بالنصوص و المعجزات، محمّدبن حسين حرّ عاملى، قم، بىجا، 1399 ه. ق؛ تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1354 ه. ش.
الإحسان فى تقريب صحيح ابن حبان، دارمى ابن حبان، بيروت، مؤسسه الرساله، 1408 ه. ق.
احقاق الحقّ و ازهاق الباطل، نورالله شوشترى، قم، مكتبه آيتالله المرعشى العامه، 1366 ه. ش.
. ش.
الاحكام فى الحلال و الحرام، هادى الى الحق (احمدبن سليمان)، بىجا، بىنا، 1410 ه. ق.
الاخبار الطوال، ابوحنيفه دينورى، تحقيق: عبدالمنعم عامر، چاپ اول، قاهره، دار احياء الكتب العربى، 1960 م.
اربعه كتب اسماعيليه، ابوفراس، بىجا، نشر تكوين، بىتا.
الارشاد، محمدبن محمد مفيد، قم، الموتمر العالمى لالفيه الشيخ المفيد، 1413 ه. ق.
اسد الغابة فى معرفة الصحابه، ابن اثير جزرى، تحقيق: على محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، چاپ اول، بىجا، دار الكتب العلميه، 1415 ه. ق.
اسماعيليّه، گروه مذاهب اسلامى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1380 ه. ش.
أصول مذهب الشّيعة الإمامية الإثنى عشريّه، ناصربن عبدالله قفارى، چاپ اول، بىجا، 1414 ه. ق.
أصول مسائل العقيدة عند السلف و عند المبتدعه، سعود ابن عبدالعزيز السلف، بىجا، 1420-1421 ه. ق.
اضواء على السنّة المحمّديه، محمود ابوريه، قاهره، نشر البطحاء، بىتا.
اعلام الورى باعلام الهدى، فضلبن حسن طبرسى، تهران، اسلاميه، 1390 ه. ش.
اعيان الشيعه، سيدمحسن امين، بيروت، دارالتعاريف، بىتا.
امالى أبى عبدالله المحاملى، ابوعبدالله المحاملى، روايه عبدالرحمنبن مهدى الفارسى، تحقيق: حمدى عبدالمجيد السلفى، چاپ اول، بىجا، دار النوادر، 1427 ه. ق.
الأمالى، ابن بابويه قمى، چاپ اول، قم، تحقيق و نشر: قسم الدراسات الاسلاميه - مؤسسة البعثه، 1417 ه. ق.
الامام الهادى يحيىبن الحسينبن القاسم الرسى واليا و فقيها و مجاهدا، عبدالفتاح شايف نعمان، بىجا، بىنا، 1410 ه. ق.
الامامة و التبصرة من الحيره، ابن بابويه قمى، چاپ اول، قم، مدرسه الامام المهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1404 ه. ق.
الامامة والسياسه، ابن قتيبه دينورى، تحقيق: على شيرى، بيروت، دار الاضواء، 1410 ه. ق.
امامت و مهدويت، لطفالله صافى گلپايگانى، چاپ سوم، قم، انتشارات حضرت معصومه عليها السلام، 1378 ه. ش.
1420 ه. ق.
الانتصار لأهل السنه والحديث فى رد أباطيل حسن المالكى، عبدالمحسنبن حمد عباد بدر، چاپ اول، رياض، دار الفضيله، 1424 ه. ق.
الانصاف فى النص على الائمه الاثنى عشر عليهم السلام، سيد هاشم بحرانى، مترجم: سيد هاشم رسولى، چاپ دوم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1378 ه. ق.
انوار التنزيل و اسرار التاويل، عبداللهبن عمر بيضاوى، تحقيق: محمد عبدالرحمن المرعشلى، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1418 ه. ق.
انوار الملكوت، جمال الدّين حسنبن يوسف حلّى، چاپ دوم، قم، انتشارات شريف رضى، 1363 ه. ش.
اوايل المقالات، محمدبن محمد مفيد، چاپ اول، قم، الموتمر العالمى لالفيه الشيخ المفيد، 1413 ه. ق.
الآحاد والمثانى، ابوبكربن أبى عاصم شيبانى، رياض، دار الرايه، 1411 ه. ق.
آل رسول الله و أولياؤه، محمّدبن عبدالرّحمن عاصمى حنبلى، بىچا، بىجا، بىتا.
البداية والنهايه، اسماعيلبن عمر ابن كثير، تحقيق: على شيرى، چاپ اول، بىجا، دار احياء التراث العربى، 1408 ه. ق.
بصائر الدّرجات فى فضائل آل محمّد صلى الله عليه و آله، محمّدبن حسن صفّار، تحقيق: محسن كوچه باغى، قم، مكتبة آية الله المرعشى النجفى، 1404 ه. ق.
پاسخ به شبهات كلامى، محمدحسن قدردان قراملكى، چاپ اول، تهران، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، 1388 ه. ش.
پژوهشى در تاريخ حديث شيعه، مجيد معارف، چاپ دوم، تهران، ضريح، 1376 ه. ش.
پس از پنجاه سال، سيد جعفر شهيدى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1359 ه. ش.
پيامهاى امام اميرالمؤمنين، ناصر مكارم شيرازى، بىجا، بىنا، بىتا.
تاريخ ابن خلدون، ولى الدين ابن خلدون، تحقيق: خليل شحاده، چاپ دوم، بيروت، دار الفكر، 1408 ه. ق.
تاريخ الاسلام، حسن ابراهيم حسن، قاهره، دار الاحياء التراث العربى، 1964 م.
تاريخ الاسلام، شمسالدّين محمد ذهبى، بيروت، دارالمعرفه، بىتا.
تاريخ الامم و الملوك، محمدبن جرير طبرى، بىجا، موقع يعسوب، بىتا.
تاريخ الخلفا، جلال الدّين سيوطى، چاپ اول، مصر، سعادت، 1371 ه. ق.
التاريخ الصّغير، محمدبن إسماعيل بخارى، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، بيروت، دار المعرفه، بىتا.
تاريخ آل زراره، ابوغالب الزرارى، مطبعه الربانى، 1399 ه. ق.
تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، تحقيق: بشار عواد معروف، چاپ اول، بيروت، دار الغرب الاسلامى، 1422 ه. ق.
تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، تحقيق: ابن غراقة العمروى، بىجا، دار الفكر، 1415 ه. ق.
تاريخ يعقوبى، احمدبن اسحاق يعقوبى، قم، مؤسّسه نشر فرهنگ اهلبيت عليهم السلام؛ بيروت، دار صادر، بىتا.
تأويل الدّعائم، قاضى نعمان مغربى، قاهره، دار المعارف، بىتا.
تأويل مختلف الحديث، ابن قتيبه دينورى، چاپ دوم، بىجا، المكتب الاسلامى، موسسه الاشراق، 1419 م.
التّبيان فى تفسير القرآن، محمّدبن حسن طوسى، بيروت، دار احياء التّراث العربيه، بىتا.
التحريرو التنوير، محمدبن طاهر ابن عاشور، تونس، دار سحنون، 1997 م.
تحفة الأحوذى بشرح جامع الترمذى، عبدالرحمن ابوالعلا مباركفورى، بيروت، دار الكتب العلميه، بىتا.
التعجّب، قاضى ابوالفتح كراجكى، چاپ اول، قم، دار الغدير، 1421 ه. ق.
تفسير القرآن العظيم، اسماعيلبن عمر ابن كثير، چاپ دوم، بىجا، طيبه للنشر والتوزيع، 1420 ه. ق.
تفسير غرائب القرآن و رغائب الفرقان، نظام الدّين حسنبن محمد نيشابورى، تحقيق: زكريا عميران، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميّه، 1416 ه. ق.
تفسير مفاتيح الغيب، فخرالدّين محمدبن عمر رازى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1421 ه. ق.
تفسيرالآيات الغدير الثّلاث، على الكورانى العاملى، قم، دار الهدى، 1427 ه. ق.
التّقيه، شيخ مرتضى انصارى، قم، مؤسسه الكلام، 1415 ه. ق.
التماس السعد فى الوفاء بالوعد، شمس الدين ابوالخير سخاوى، تحقيق: عبدالله بن عبدالواحد الخميس، چاپ اول، رياض، مكتبه العبيكان، 1417 ه. ق.
التمهيد، ابوعمر يوسف ابن عبدالبرّ، تحقيق: مصطفىبن احمد العلوى و محمد عبدالكبير البكرى، المغرب، وزارة عموم الاوقاف و شئون الاسلاميه، 1387 ه. ق.
التمهيد، محمدبن طيب باقلانى، قاهره، دارالفكر العربى، 1372 ه. ق.
تنزيه الانبياء، علىبن الحسين الشريف المرتضى، قم، مكتبة البصيرتى، بىتا.
جامع الأحاديث (ويشتمل على جمع الجوامع للسيوطى والجامع الأزهر وكنوز الحقائق للمناوى والفتح الكبير للنبهانى)، جلال الدين سيوطى، بىجا، بىنا، بىتا.
الجامع الصحيح المسمى صحيح مسلم، مسلم نيشابورى، بيروت، دار الجيل و دار الآفاق الجديده، بىتا.
الجامع المسند الصحيح المختصر، محمدبن إسماعيل بخارى، تحقيق: محمد زهيربن ناصر الناصر، چاپ اول، بىجا، دار طوق النجاه، 1422 ه. ق.
جذبه ولايت، جمال الدّين حسنبن يوسف حلّى، ترجمه: سيد احمد حسينى، مؤسّسه معراجى، 1346 ه. ش.
الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ابوزيد عبدالرحمن ثعالبى، چاپ اول، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1418 ه. ق.
الحاوى للفتاوى، جلال الدّين سيوطى، بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر، 1424 ه. ق.
الحجّاج سيف الامويين فى العراق، محمّد بحر العلوم، بيروت، دار الزّهراء، 1406 ه. ق.
حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، ابونعيم احمدبن عبدالله اصبهانى، بيروت، دار الكتاب العربى، 1405 ه. ق.
دعائم الاسلام، قاضى نعمان مغربى، قاهره، بىنا، 1385 ه. ق.
دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعه، احمدبن حسين بيهقى، بيروت، دار الكتب العلميه، 1405 ه. ق.
دوازده جانشين، غلامحسين زينلى، چاپ اول، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى، 1388 ه. ش.
ديانت و سياست، على محمد ولوى، چاپ اول، تهران، دانشگاه الزهراء عليها السلام، 1380 ه. ش.
الذّريعة الى تصانيف الشّيعه، آقا بزرگ طهرانى، قم، مؤسّسه اسماعيليان، بىتا.
رسائل المرتضى، علىبن الحسين الشريف المرتضى، قم، دارالقرآن الكريم، 1410 ه. ق.
روح المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم و سبع المثانى، محمود آلوسى، تحقيق: على عبدالبارى عطيه، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415 ه. ق.
رياض الأبرار فى مناقب الأئمة الأطهار عليهم السلام، نعمتالله جزائرى، بيروت، مؤسسة التاريخ العربى، 1427 ه. ق.
سلسلة الأحاديث الصحيحة وشيء من فقهها وفوائدها، ناصرالدين آلبانى، رياض، مكتبة المعارف للنشر
والتوزيع، 1415 ه. ق.
سمط النجوم العوالى فى أنباء الأوائل والتوالى، عبدالملكبن حسين عصامى مكى، محقق: عادل أحمد عبدالموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلميه، 1419 ه. ق.
سنن أبى داود، ابوداود سجستانى، تحقيق: محمد محيى الدين عبدالحميد، بيروت، المكتبة العصريه، بىتا.
سنن النسايى بشرح السيوطى و حاشيه السندى، احمدبن شعيب نسايى، چاپ پنجم، بيروت، دار المعرفه، 1420 ه. ق.
سنن الترمذى، ابوعيسى ترمذى، تحقيق و تعليق: ابراهيم عطوه، چاپ دوم، مصر، شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابى الحلبى، 1395 ه. ق.
سنن ابن ماجه، محمدبن يزيد ابن ماجه، تحقيق: محمد فواد عبدالباقى، بىجا، دار الاحياء التراث العربى، 1395 ه. ق.
السيرة النبويه، عبدالملك ابن هشام، تحقيق: مصطفى السقا و ابراهيم الابيارى و عبدالحفيظ الشبلى، چاپ دوم، مصر، مكتبه مصطفى البابى الحلبى، 1375 ه. ق.
سيرى در صحيحين، محمّد صادق نجمى، قم، بىنا، 1372 ه. ش.
شرح الاخبار، قاضى نعمان مغربى، قم، مؤسّسه النّشر الاسلامى، بىتا.
شرح السنه، ابومحمد بغوى، چاپ دوم، دمشق - بيروت، المكتب الإسلامى، 1403 ه. ق.
شرح العقيدة الطحاويه، عبدالله بن عبدالرحمن ابن جبرين، بىجا، بىنا، بىتا.
شرح المقاصد فى علم الكلام، سعد الدين مسعودبن عمربن عبدالله التفتازانى، چاپ اول، پاكستان، دار المعارف النعمانيه، 1401 ه. ق.
شرح نهج البلاغه، ابوحامد عز الدين ابن ابىالحديد معتزلى، تحقيق: محمد عبدالكريم النمرى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418 ه. ق.
شيعه در اسلام، محمدحسين طباطبايى، قم، دار التبليغ الاسلامى، 1348 ه. ق.
شيعه در برابر معتزله و اشاعره، هاشم معروف الحسنى، محمد صادق عارف، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1379 ه. ش.
الصوارم المهرقة فى نقد الصواعق المحرقه، نورالله شوشترى، محقّق: جلال الدين حسينى، چاپ اول، تهران، مطبعة النّهضه، 1367 ه. ق.
الصّواعق المحرقه على أهل الرّفض و الضّلال والزّندقه، شهاب الدين احمدبن محمد ابن حجر هيتمى، تحقيق: عبدالرحمنبن عبدالله التركى، چاپ اول، لبنان، مؤسّسة الرّساله، 1417 ه. ق.
طبقات الكبرى، محمد البغدادى ابن سعد، تحقيق: محمد عبدالقادر عطا، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1410 ه. ق.
الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف، علىبن موسى ابن طاووس، تحقيق: على عاشور، چاپ اول، قم، خيام، 1400 ه. ق.
عبدالله بن سبا و افسانههاى تاريخى ديگر، مرتضى عسكرى، مترجم: سيد احمد فهرى زنجانى، تهران، مجمع علمى اسلامى، 1360 ه. ش.
عدّة الاساس فى شرح معانى الاساس، احمدبن محمد ابن صلاح شرفى، صنعاء، دار الحكمه، 1415 ه. ق.
العدّة فى الاصول، محمدبن حسن طوسى، قم، ستاره، 1376 ه. ش.
العرف الشّذى شرح سنن التّرمذى، محمّد أنور كشميرى هندى، بيروت، دار التّراث العربى، 1425 ه. ق.
عقد الفريد، شهاب الدين ابن عبدربه، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1404 ه. ق.
عقيده أهل السنة والأثر فى المهدى المنتظر عجل الله تعالى فرجه الشريف، عبدالمحسنبن حمد عباد بدر، المدينه المنوره، مجله الجامعه الإسلاميه، 1388 ه. ق.
علل الشرايع، ابن بابويه قمى، قم، كتابفروشى داورى، 1385 ه. ش.
العلل المتناهية فى الاحاديث الواهيه، ابوالفرج ابن جوزى، تحقيق: ارشاد الحق الاثرى، چاپ دوم، فيصلآباد، اداره العلوم الاثريه، 1401 ه. ق.
علوم الحديث و مصطلحه، صالح صبحى، قم، منشورات رضى، 1363 ه. ش.
عمدة القارى شرح صحيح البخارى، ابومحمد بدرالدين عينى، بيروت، دار إحياء التّراث العربى، بىتا.
عون المعبود شرح سنن أبى داود، أشرفبن أمير صدّيقى عظيم آبادى، چاپ دوم، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415 ه. ق.
عيون اخبار الرضا عليه السلام، ابن بابويه قمى، ترجمه: محمدتقى آقانجفى، تهران، علميه اسلاميه، 1363 ه. ش.
غاية الأمانى فى الرد على النبهانى، محمود آلوسى، تحقيق: ابوعبدالله الدانى، چاپ اول، رياض، مكتبة الرشد، 1422 ه. ق.
الغيبة، محمدبن ابراهيم النعمانى، تهران، مكتبة النيونى الحديثه، بىتا.
فتاوى الشّبكه الإسلاميّه، لجنه الفتوى بالشبكه الإسلاميّه، بىجا، بىتا، بىنا.
فتح البارى شرح صحيح البخارى، احمدبن على ابن حجر عسقلانى، ترقيم: محمد فؤاد عبدالباقى، تخريج: محب الدين الخطيب، تعليق: عبدالعزيزبن عبدالله بن باز، بيروت، دار المعرفه، 1379 ه. ق.
الفتن، ابوعبدالله نعيمبن حماد خزاعى مروزى، تحقيق: سمير امين الزهيرى، چاپ اول، قاهره، مكتبة التوحيد، 1412 ه. ق.
فرق الشّيعه، حسنبن موسى نوبختى، نجف، المكتبه الحيدريّه، 1355 ه. ق.
الفصوص المهمة فى معرفة احوال الائمه، على ابن صباغ مالكى، طهران، موسسه الاعلمى، بىتا.
فضائل امير المومنين عليه السلام، احمدبن محمد ابن عقده كوفى، تحقيق: عبدالرّزّاق حرز الدّين، چاپ اول، قم، دليل ما، 1424 ه. ق.
الفقيه و المتفقه، خطيب بغدادى، تحقيق: ابوعبدالرحمن عادل الغرازى، چاپ دوم، بىجا، دار ابن جوزى، 1421 ه. ق.
فوائد ابن اخى ميمى الدقاق، ابوالحسين ابن اخى ميمى الدَّقَّاق، تحقيق: نبيل سعدالدين جرار، چاپ اول، رياض، دار أضواء السّلف، 1426 ه. ق.
فيض القدير شرح الجامع الصغير، عبدالرئوف المناوى، چاپ اول، مصر، المكتبه التجاريه الكبرى، 1356 ه. ق.
الكافى، محمدبن يعقوب كلينى، تحقيق: على اكبرغفارى و محمّد آخوندى، چاپ چهارم، تهران، دار الكتب الاسلاميّه، 1407 ه. ق.
الكامل فى التاريخ، ابن اثير جزرى، تحقيق: عمر عبدالسلام تدمرى، چاپ اول، بيروت، دار الكتاب العربى، 1417 ه. ق.
الكتاب المقدّس، صابر طعيمه، بيروت، عالم الكتاب، 1406 ه. ق.
كتاب سليمبن قيس الهلالى، سليمبن قيس هلالى، محقق: محمد انصارى، چاپ اول، قم، الهادى، 1405 ه. ق.
كشف الحقّ و نهج الصّدق، جمال الدّين حسنبن يوسف حلّى، تعليق: شيخ عين الله حسنى ارموى، چاپ اول، قم، دار الهجره، 1407 ه. ق.
كشف الغمة فى معرفة الائمه، علىبن عيسى اربلى، مصحّح: ابراهيم ميانجى، تبريز، كتابچى حقيقت، 1381 ه. ق.
كشف المراد (شرح تجريد الاعتقاد)، جمالالدّين حسنبن يوسف حلّى، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، 1398 ه. ق.
كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام، جمالالدّين حسنبن يوسف حلّى، قم، مجمع احياء الثّقافه الاسلاميه، 1413 ه. ق.
كفاية الاثر فى النّص على الائمّه، علىبن محمّد خزّاز، مصحّح: عبداللّطيف حسينى، قم، بيدار، 1401 ه. ق.
كفاية الموحّدين، سيّد اسماعيل طبرسى نورى، قم، مكتبة المصطفوى، 1382 ه. ش.
كلام تطبيقى - نبوت، امامت و معاد، على ربانى گلپايگانى، چاپ دوم، قم، جامعه المصطفى العالميه، 1387 ه. ش.
كلم الطيب، عبدالحسين طيب، تهران، كتابفروشى اسلام، بىتا.
كمال الدين و تمام النّعمه، ابن بابويه قمى، تصحيح: علىاكبر غفارى، تهران، نشر صدوق، 1380 ه. ش.
كنز الولد، ابراهيمبن حسين الحامدى، بىجا، دار الاندلس، 557 ه. ق.
كشف الأستار عن زوائد البزّار، نورالدّين ابوالحسن علىبن أبى بكر هيثمى، تحقيق: حبيب الرحمن الاعظمى، بيروت، چاپ اول، مؤسّسة الرّساله، 1399 ه. ق.
كشف المشكل من حديث الصحيحين، ابوالفرج ابن جوزى، تحقيق: على حسين البواب، رياض، دار الوطن، بىتا.
الكشف والبيان، احمدبن محمد ثعلبى، تحقيق: أبى محمدبن عاشور، تدقيق: نظير الساعدى،
چاپ اول، بيروت، دار إحياء التراث العربى، 1422 ه. ق.
الكفاية فى علم الروايه، خطيب (احمدبن على) بغدادى، مدينه منوره، المكتبة العلميه، بىتا.
كنز العمّال فى سنن الأقوال والأفعال، علاء الدّين متّقى هندى، تحقيق: بكرى حيانى و صفوه السّقا، بىجا، مؤسّسه الرّساله، 1401 ه. ق.
لسان العرب، محمدبن مكرم ابن منظور، چاپ سوم، بيروت، دار صادر، 1414 ه. ق.
لوامع صاحبقرانى مشهور به شرح من لايحضره الفقيه، محمدتقىبن مقصود على مجلسى، چاپ دوم، قم، مؤسسه اسماعيليان، 1414 ه. ق.
مبانى حكومت اسلامى، جعفر سبحانى، ترجمه: داود الهامى، قم، انتشارات توحيد، 1380 ه. ش.
مبلغ الأرب فى فخر العرب، شهاب الدين احمدبن محمد ابن حجر هيتمى، بىجا، بىنا، بىتا.
مجمع البيان، فضلبن حسن طبرسى، بىجا، المجمع العالمى لاهل البيت، بىتا.
مجمع الزّوائد و منبع الفوائد، ابوالحسن علىبن أبى بكر هيثمى، تحقيق: حسامالدين القدسى، القاهره، مكتبة القدسى، 1414 ه. ق.
محاضرات فى الاعتقادات، ميلانى، بىجا، بىنا، بىتا.
المدخل إلى السنن الكبرى، احمدبن حسين بيهقى، كويت، دار الخلفاء للكتاب الإسلامى، بىتا.
المراجعات، شرف الدين، بىجا، بىنا، بىتا.
مرآة العقول فى شرح أخبار آل الرسول، محمد باقربن محمدتقى مجلسى، تحقيق: هاشم رسولى محلاتى، تهران، دار الكتب الإسلاميه، 1404 ه. ق.
مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، علىبن محمد هروى قارى، چاپ اول، بيروت، دار الفكر، 1422 ه. ق.
مستخرج أبى عوانه، يعقوببن إسحاق أبى عوانه، چاپ اول، بيروت، دار المعرفه، 1419 ه. ق.
مستدرك على الصحيحين مع الكتاب: تعليقات الذهبى فى التلخيص، محمدبن عبدالله حاكم نيشابورى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1411 ه. ق.
مسند الإمام احمدبن حنبل، ابوعبدالله أحمدبن محمد ابن حنبل، تحقيق: شعيب الارنووط و عادل مرشد، اشراف: عبدالله بن عبدالمحسن التركى، چاپ اول، بىجا، مؤسسه الرساله، 1421 ه. ق.
المسند الجامع، محمود محمّد خليل، چاپ اول، بيروت، دار الجيل للطّباعه والنّشر والتّوزيع، 1413 ه. ق.
مسند، احمدبن علىبن مثنى ابويعلى موصلى، تحقيق: حسين سليم اسد، چاپ اول، دمشق، دار المامون للتراث، 1404 ه. ق.
مشكاة المصابيح، ولى الدين عمرى تبريزى، تحقيق: ناصر الدين آلبانى، چاپ سوم، بيروت، المكتب الإسلامى، 1985 م.
المشيخة البغداديه (مخطوط)، ابوطاهر صدر الدين السِّلَفى، تحقيق: أحمد الخضرى، چاپ اول، بىجا،
بىنا، 2004 م.
المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير، ابوالعباس حموى، بيروت، المكتبه العلميه، بىتا.
المصنف، ابوبكر بن ابىشيبه، تحقيق: محمد عوامه، بىجا، دار القبله، بىتا.
مع الاثنى عشرية فى الأصول والفروع، علىبن احمد سالوس، چاپ هفتم، رياض، دار الفضيله؛ بقطر، دار الثّقافه، مصر، مكتبة دار القرآن، 1424 ه. ق.
المعالم الدينية فى العقائد الالهيه، يحيى ابن حمزه، تحقيق: سيد مختار محمد احمد حشاد، چاپ اول، بيروت، دار الفكر المعاصر، 1408 ه. ق.
معالم المدرستين، مرتضى عسكرى، بىجا، بىنا، بىتا.
المعجم الاوسط، سليمانبن احمد طبرانى، تحقيق: طارقبن عوض الله و عبدالمحسنبن إبراهيم الحسينى، قاهره، دار الحرمين، بىتا.
معجم الصحابه، ابوالحسين عبدالباقى بغدادى، تحقيق: صلاحبن سالم المصراتى، چاپ اول، مدينة منوره، مكتبة الغرباء الأثريه، 1418 ه. ق.
المعجم الكبير، سليمانبن احمد طبرانى، تحقيق: حمدىبن عبدالمجيد السلفى، چاپ دوم، قاهره، مكتبه ابن تيميه، 1415 ه. ق.
المعجم، احمدبن علىبن مثنى ابويعلى موصلى، فيصل آباد، إداره العلوم الأثريه، 1407 ه. ق.
معرفة الصحابه، ابونعيم احمدبن عبدالله اصبهانى، چاپ اول، رياض، دار الوطن للنشر، 1419 ه. ق.
المفردات فى غريب القرآن، حسينبن محمد راغب اصفهانى، تحقيق: صفوان عدنان الداودى، چاپ اول، دمشق، دارالقلم؛ بيروت، الدارالشاميه، 1412 ه. ق.
مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصبهانى، تحقيق: سيد احمد صقر، بيروت، دار المعرفه، بىتا.
الملل و النحل، جعفر سبحانى، قم، حوزه العلميه، 1372 ه. ش.
الملل و النّحل، محمّدبن عبدالكريم شهرستانى، تخريج: محمّدبن فتح الله بدران، قاهره، مكتبة انجلوا المصريه، بىتا.
من لا يحضره الفقيه، ابن بابويه قمى، تصحيح: علىاكبر غفارى، چاپ دوم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1413 ه. ق.
المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف، شمسالدين محمدبن ابى بكر ابن قيم جوزيه، تحقيق: عبدالفتاح
ابوغده، چاپ اول، حلب، مكتب المطبوعات الاسلاميه، 1390 ه. ق.
مناقب اميرالمومنين علىبن ابى طالب رضى الله عنه، علىبن محمد ابن المغازلى، تحقيق: ابوعبدالرحمن التركى، چاپ اول، صنعاء، دار الآثار، 1424 ه. ق.
مناقب آل ابى طالب عليه السلام، محمدبن على ابن شهر آشوب، چاپ اول، قم، علامه، 1379 ه. ق.
مناقب علىبن ابى طالب عليه السلام و ما نزل من القرآن فى على عليه السلام، ابى بكر احمد ابن مردويه اصفهانى، قم، دار الحديث، 1424 ه. ق.
منتخب الاثر، لطف الله صافى گلپايگانى، تهران، مكتبه الصدر، بىتا.
المنتظم فى تاريخ الامم و الملوك، ابوالفرج ابن جوزى، تحقيق: محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، 1412 ه. ق.
منهاج السنة النّبوية فى نقض كلام الشيعة القدريه، تقى الدّين احمدبن عبدالحليم ابن تيميّة، بىجا، جامعة محمد الإمامبن سعود الإسلاميه، 1406 ه. ق.
المنهاج شرح صحيح مسلمبن الحجاج، محىالدّين نووى، چاپ دوم، بيروت، دار إحياء التّراث العربى، 1392 ه. ق.
المواقف، عضد الدّين ايجى، قم، انتشارات شريف رضى، 1370 ه. ش.
موسوعة الامام علىبن ابى طالب عليه السلام فى الكتاب و السنة و التاريخ، محمّد رىشهرى، قم، دار الحديث، 1425 ه. ق.
الموضوعات، ابوالفرج ابن جوزى، تحقيق: عبدالرحمن محمد عثمان، چاپ اول، مدينه، المكتبه السلفيه، 1388 ه. ق.
ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، شمسالدّين محمد ذهبى، تحقيق: على محمد بجاوى، بيروت، دار المعرفه، بىتا.
الميزان، محمدحسين طباطبايى، ترجمه: سيد محمدباقر موسوى، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374 ه. ش.
نجم الثاقب، ميرزا حسين طبرسى، قم، مسجد مقدس جمكران، 1377 ه. ش.
النّصايح الكافية لمن يتولّى معاويه، محمد بن عقيل، بيروت، مؤسسه الفجر، 1411 ه. ق.
نقدى بر تفسير روح المعانى، مسعود فكرى، تهران، انتشارات دانشگاه امام صادق عليه السلام، 1384 ه. ش.
نقش ائمّه در احياى دين، مرتضى عسگرى، تهران، بنياد بعثت، 1363 ه. ش.
النهاية فى غريب الحديث والأثر، ابن اثير جزرى، تحقيق: طاهر احمد الزاوى و محمود محمد الطناحى، بيروت، المكتبة العلميه، 1399 ه. ق.
الوافى، محمد محسن فيض كاشانى، اصفهان، كتابخانه امام امير المومنين على عليه السلام، 1406 ه. ق.
وسائل الشيعه، محمدبن حسن حر عاملى، تحقيق و نشر: موسسه آل البيت:، چاپ اول، بىجا، 1409 ه. ق.
وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، احمدبن محمد ابن خلكان، تحقيق: احسان عباس، چاپ اول، بيروت، دار صادر، 1994 م.
وقعة صفين، نصر ابن مزاحم، بىجا، موقع يعسوب، بىتا.
ينابيع المودّة لذوى القربى، سليمانبن ابراهيم قندوزى، تحقيق: سيد على جمال اشرف الحسينى، چاپ اول، بىجا، دار الاسوه، 1416 ه. ق.